ما و جهان

امید روحانی

فصلنامه فراایران ، شماره دهم ، زمستان۸۰

کتاب تازه ی شما افسون زدگی جدید بازتاب های وسیعی در خارج از کشور و بخصوص در فرانسه داشت. گویا این بازتاب ها و محبوبیت کتاب به خاطر حوادث ۱۱ سپتامبر نیویورک تشدید هم شد.
بله. بعد از حوادث ۱۱ سپتامبر، کتاب من موقعیتی به روز و وابسته به زمان پیدا کرد. اغلب گفت و گوها و بحثهایی که با من طی چند ماه گذشته صورت گرفته کمی درباره ی کتاب و بیشتر درباره ی مسایل روز بود. اکثر صحبت ها و پرسش ها از من که به بهانه ی انتشار نسخه ی فرانسوی کتاب صورت می گرفت درباره ی این بود که اسلام بن لادن و گروه القاعده چه پدیده ای ست و از کجا آمده و منشاء تفکر آن از کجاست؟ طبعا همه از حوادث گیج بودند چرا که مجریان طرح اغلب باسواد و تحصیل کرده بودند و از خانواده های ثروتمند مصری، سعودی و دیگر کشورهای اسلامی و اغلب هم در امریکا و انگلستان و آلمان تحصیل کرده بودند. کتاب، نسبتا موفق بود چرا که خیلی زود به چاپ بعدی رسید. اما در هر حال و در نهایت من چندان راضی نبودم. البته چاپ اول نسخه ی فارسی در فروردین ماه ۱۳۸۰ در تهران خیلی زودتر از حوادث نیویورک بود.
به نظر میرسد که حوادث ۱۱ سپتامبر نیویورک بیشتر تأییدکننده ی نظرات شما در کتاب آسیا در برابر غرب است.
بیشتر به کتاب دیگر من نگاه شکسته برمی گردد که متأسفانه به فارسی هنوز منتشر نشده است. این کتاب مناسب تری برای درک این مسایل است و در واقع دنباله ی آسیا در برابر غرب است. ترجمه ی ترکی کتاب در ترکیه بسیار موفق بود و گویا حدود ۰۰۰/۱۰ نسخه فروش داشت. شنیده ام که در امارات متحده ی عربی این کتاب را به عنوان کتاب درسی میشناسند و مطالبش را تدریس می کنند. این کتاب وصف الحال است، در حالی که افسون زدگی جدید کتاب دیگری است و موضوعش هیچ ارتباطی به اسلام و پدیده های سیاسی یا اجتماعی روز ندارد.
کتاب افسون زدگی جدید درباره ی انسان در قرن ۲۱ است، اما نگاه شکسته اصلا درباره ی اسکیزوفرنی است، یعنی اسکیزوفرنی ذهنی انسان در این دوره ی کوتاه معاصر و سال های آخر قرن و اوایل قرن جدید و این که چگونه ممکن است آدمی تحصیل کرده، باسواد، آشنا به دانش فنی و تکنولوژی امروز و کارآمد در آن، با ظاهر مدرن و روحیه ای به ظاهر امروزی، در باطن چنین قشری و متعصب باشد. این دو بخش از روحیه ی انسان با هم هیچ جور هماهنگی ندارد. به نظر می رسد که شاید اگر این گونه انسان ها، به جای علوم محض، فنون جدید و دانش های علمی و یا تجربی روز، علوم انسانی می خواندند مسایل را بهتر می فهمیدند یا متوجه این تناقض میشدند اما آدم هایی که درس های فنی میخوانند و به علوم و تکنولوژی جدید مسلح و وارد میشوند متوجه این تناقض ماهوی در درونشان نمی شوند یا قدرت مقابله با ذهنیت درونی و واقعی خود را ندارند. در حالی که اکثر افرادی که حوادث ۱۱ سپتامبر را آفریدند و مجریان طرح بودند دانش آموخته های رشته های فنی بودند، مثلا بلد بودند هواپیما را در آسمان هدایت کنند، با اینترنت و پست الکترونیکی و همه ی علوم و دانش های وابسته با آن آشنا بودند، اما در عین حال در باطن آدم هایی قشری و خشک مذهبی بودند.
هر چند گفتید که از بحث درباره ی حوادث اخیر به بهانه ی انتشار کتاب خود راضی نیستید اما من هم وسوسه می شوم که شما را به همین منظر سوق بدهم. اگر از منظر روان شناسانه نگاه کنیم این نوع جهان نگری، اسکیزوفرنی فرهنگی یا حتا فلسفی است اما در سطح و نظر جامعه شناسانه و اقتصادی، رفتار و کنش و عملیات این افراد و خلق حوادث ۱۱ سپتامبر به نوعی واکنش محتوم نسبت به رابطه ی شمال و جنوب است. اینطور نیست؟ فکر نمی کنید این رفتارها نوعی آنارشیسم طبیعی نسبت به بی عدالتی و فاصله ی موجود بین شمال و جنوب اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی ست؟
البته نظر شما صحیح است و این نوعی واکنش آنارشیستی است اما چرا این واکنش فقط در بخشی از دنیای اسلام اتفاق میافتد و نه در کشورهای دیگر جنوب؟ چرا مثلا نه در کره ی شمالی، تایوان، ژاپن، کامبوج، ویتنام، و ده ها جای دیگر؟ چرا فقط در کشورهای خاورمیانه و خاورنزدیک؟ به گمانم جواب را باید در این نکته جست و جو کرد که کشورهای خاوردور تابع سنت های کنفوسیوسی و بودایی هستند. مردم خاوردور راحت تر میتوانند خود را با شرایط موجود جهانی تطبیق دهند. این تطبیق در کشورهای تابع دین اسلام دشوارتر است. همان طور که می بینیم رقابت بین اسلام و مسیحیت سابقه ای طولانی دارد. جنگ های صلیبی را در گذشته داریم که اولین رویارویی مستقیم مسیحیت و اسلام بود و از سویی دیگر فتوحات اسلامی را و نیز جنبش های اصلاح طلبی مسیحیت را. این دو دین و دو فرهنگ برآمده از آن، هم از یک نظر به یکدیگر نزدیک هستند و هم از هم دور. جالب اینجاست که هر دو، و همراه با دین یهود، یعنی در واقع هر سه از سنت ابراهیمی می آیند. هر سه دین تنه، خاستگاه جغرافیایی و سنت های مشترک دارند. انبیا و اولیاء و اساطیر مشترک دارند، اما در عین حال ادیان رقیب اند. از سوی دیگر از دیدگاه اسلام و مسلمانان، پیامبر ما خاتم الانبیاء است. ما نوعی برتری نبوی نسبت به دو دین دیگر داریم. پیامبر ما آخرین پیامبر دارنده ی وحی است و خود این به برتری متافیزیک اسلام می افزاید. اگر اینها را در نظر بگیریم دیگر متعجب نمی شویم. در کشورهای اسلامی بیش از هر جای دیگر مقاومت نسبت به تجدد و تغییر و سرعت وجود دارد. بهترین مصداق این نظریه نسبت هند و پاکستان با یکدیگر است. هر دو در واقع یک ملت بودند و به یک تعبیر هنوز یک ملت اند اما در قبال تغییرات و مسایل دنیای امروز واکنش هندی ها و پاکستانیها بسیار متفاوت است. هویت پاکستان اساسا مذهبی و اسلامی ست در حالی که در مورد هند چنین نیست.
فکر نمی کنید مساله هنوز همان پرسش قدیمی باشد، که اسلام در وجه عام و شیعه در وجه خاص، با آن سال هاست که دست به گریبان است: رابطه و ترکیب امروزینی برای سنت و تجدد؟ این مشکل سال هاست در هند و چین و کره… حل شده است و آنها توانسته اند با حفظ جوهره ی سنت به یک ترکیب در حد نیاز و توان خود برسند اما ظاهرا ما و بسیاری دیگر از کشورهای اسلامی در یافتن یک ترکیب یا راه حل معتدل میانه عاجز مانده ایم و هنوز درگیر هستیم.
بله، همان پرسش و مشکل صد ساله است. از سید جمال الدین اسدآبادی و عبده تا همین امروز مطرح بوده و هست. این یک مشکل اصلی و کلی ست اما در زیر مجموعه اش ده ها مشکل دیگر هم مطرح است که هر کدام خود اساسی و مشکل آفرین اند. مساله ی سکولاریزم، لائیسیته، مشکل جدایی دین از حکومت یا همزیستی آنها که اصلا مساله ای اساسی و اولیه است. تمام موضوع هایی که این روزها مطرح و داغ است موضوع هایی قدیمی اند که مدت هاست با همان شدت و قوت و اهمیت مطرح بوده اند.
بن لادن به عنوان مثال چه می خواهد؟ میخواهد دنیای اسلام تحت کنترل و نظارت و سلطه ی یک خلیفه باشد. این هم از آن مسایل اصلی و بنیادین است. زمانی که خلافت عثمانی فرو پاشید و آتاترک آمد، کشورهای اسلامی بسیاری از این امپراتوری جدا شدند و به وجود آمدند. این کشورهای اسلامی از دامان مادر جدا گشتند. تمام کشورهای عربی خاورمیانه و خاورنزدیک بخشهای این امپراتوری بودند: سوریه، اردن، لبنان، عراق، فلسطین و … مصر هم که خدیو داشت. این کشورها با جدایی از دامان مادر یتیم شدند.
اما مساله ی ایران فرق می کند. وضع ایران از زمان صفویه فرق می کرد، یعنی از زمانی که در این منطقه دو قدرت بزرگ رو در رو و در کنار هم بودند: ایران و امپراتوری عثمانی.
یا خلافت و امامت؟…
بله. تا زمان انقلاب اسلامی ایران، در شکل های مختلف، نوعی هماهنگی بین روحانیت و سلطنت وجود داشت اما در امپراتوری عثمانی، همه ی مناطق اسلامی تحت سلطه ی یک خلیفه بودند. با جنگ اول همه چیز فرو پاشید و همه ی مسایل به وجود آمد. سوال های اساسی باقی ماندند. یکی از مسایل دنیای اسلام مساله ی شریعت است. نقش شریعت در جامعه، قوانین مدنیت و همزیستی شریعت و مدنیت که در نهایت گاهی با هم تناقض دارند. مساله ی رویارویی حکومت الهی و زمینی در یک بستر مشترک یعنی ساختار سیاسی مطرح میشود. این سوال اساسی است که حکومت اسلامی و جمهوری چه نسبتی با هم دارند. آیا می توانند با هم سازش داشته باشند؟ آیا جمهوریت و اسلام می توانند همزیستی داشته باشند. نقش مجلس چیست؟ نقش ارگان های وابسته به شریعت چیست و چقدر است؟
برسیم به کتاب شما، افسون زدگی جدید. کتاب شما در یک منظر کلی، وضعیت موجود انسان معاصر را در کلیت تفکر معاصر تبیین و تشریح می کند، در متن کتاب، شما به طور جسته و گریخته ریشه های پیدایش وضعیت موجود را توضیح می دهید. اما یک سوال برای من خواننده بی جواب می ماند. فکر نمی کنید که پیدایش این انسان معاصر، با تفکر چهل تکه اش از پایان یا از مراحل نهایی فلسفه ی آلمان آغاز می شود؟ در اوج مدرنیسم فلسفی وقتی به هگل می رسیم در واقع به پایان یک دوره رسیده ایم، انگار فلسفه و تفکر غربی به یک بن بست میرسد. ظاهرا بعد از آن چیزی جز بازگشت و شک کردن به تاریخ فلسفه ی غرب نداریم. فکر نمی کنید آغاز این تخلیط یا ترکیب از این مرحله ی تاریخی آغاز می شود؟
در آغاز قرن بیستم بیشتر متفکران بزرگ آلمانی از «پایان» صحبت می کنند. شکل کلی ترش را در اشپنگلر داریم که از «انحطاط غرب» صحبت می کند. هایدگر از پایان متافیزیک می گوید. از پایان سنت صحبت می شود و نیز از پایان دین. اکثر متفکران می خواهند بگویند دوره ای که با ایمان و متافیزیک آغاز شد و به اوج خود رسید سرنگون شد و انسان وارد مرحله ای دیگر شده است. این مرحله ی جدید چیست؟ عده ای آن را پایان متافیزیک می دانند. برخی آن را پایان ایدئولوژیها می خوانند. گروهی مرحله ی جدید را آغاز دوره ای می دانند و به آن پست مدرنیسم می گویند.
همه ی اینها به یک مفهوم درست است ولی قطعی نیست. چرا که اساسا وارد دوره ای از شکست در قطعیت ها هم شده ایم. نتیجه ی همه ی اینها این است که اونتولوژی های سابق که متافیزیک غرب بر آنها استوار بود دیگر حاکم مطلق نیستند و فرو پاشیده اند. دیگر با حقیقت مطلق، وجود مطلق و عقل مطلق سر و کار نداریم. دیگر هیچ چیز مطلقی وجود ندارد. چیزی که جایگزین آن مطلق گرایی های سابق شده است نوعی نسبیت گرایی کلی ست که بسیار خطرناک هم هست. بین حقایق درجه بندی وجود ندارد، سلسله مراتبی نیست. این میتواند خطرناک باشد، چرا که می توانیم از این مسیر به نسبیت گرایی محض برسیم. در چنین دنیایی طبیعتا این اتفاق می افتد که تمام سطوح آگاهی در هم تداخل می کنند و در این جهان درهم آمیختگی شگفت انگیزی رخ میدهد. فرهنگ ها در هم تداخل میکنند دنیایی رنگارنگ، شهرفرنگ وار به وجود می آید و ما شاهد دو رگه سازی می شویم. این وضعی ست که ما امروز شاهدش هستیم و من در کتاب خودم این وضعیت را تشریح کرده ام.
اما یک نکته نباید فراموش شود که اینها هیچ کدام به این معنا نیست که دین و ایمان وجود ندارد. دین و ایمان برخلاف معتقدات فلسفی همیشه هست و همیشه هم در ذهن و روح و زندگی آدم حضور قدرتمند داشته و دارد. در فاصله ی بین دو جنگ جهانی اکثر متفکران غربی تحت تأثیر ایدیولوژی های چپ، دچار توهم بزرگی بودند، یعنی مارکسیسم. در همین زمینه می توانید به کتاب گذشته ی یک توهم، نوشته ی لوسی ین فوره، متفکر چپ فرانسوی نگاه کنید که اصلا درباره ی دلبستگی و سرسپردگی جمله متفکران اروپایی به ایدیولوژی چپ در فاصله ی دو جنگ و حتا بعد از آن نگاشته شده است. دوره هایی در تاریخ قرن بیستم وجود دارد که متفکران آن چنان تحت تأثیر ایدیولوژی ها بودند و آنقدر مجذوب که حقیقت تحت الشعاع قرار می گرفت. در خود فرانسه تنها کسی که جرأت کرد و توانست در مقابل این جریان سرسپردگی و جذبه ی ایدیولوژی چپ ایستادگی کند، رمون آرون بود. او یکه تاز میدان مبارزه بر علیه این جریان بود و از این بابت بسیار هم ضربه خورد.
اما امروزه، در شروع قرن بیست و یکم انسان ها دیگر مثل سابق نیستند. بسیاری از توهم ها، جذبه ها و دلسپردگی ها به فکرهای مستقر و ایدیولوژی های آرمان گرا از بین رفته است. انسان معاصر حالا همه ی آن دوران های ایدیولوژیک را در ذهن گذرانده و همه ی مفاهیم و حرف ها را شنیده و خوانده. هر انسانی چند هویت دارد. دیگر به سادگی نمی شود گفت من یک ایرانی خالصم. البته ما همه هویت ایرانی داریم و این هویت ایرانی به هیچ شکلی از بین نمی رود اما در عین حال درگیر مسایل مختلفی هم هستیم. خواه و ناخواه با جهان در ارتباطیم. عقاید دیگران در ذهن ما تأثیر می گذارند. همه چند شخصیتی شده ایم. طبعا مشکل بزرگ انسان امروز و در اکثر جاهای دنیا این است که چگونه می تواند با این سطوح مختلف آگاهی ها که در ذهن و ساختار ذهنی و فکری او در هم تداخل کرده اند و می کنند و در وجودش جمع شده اند کنار بیاید. این مساله ی اصلی کتاب و موضوع بحث من در این کتاب افسون زدگی جدید است.
اما چگونگی اتفاق به اندازه ی نتیجه اهمیت دارد. بعد از استقرار ایدیولوژی چپ و به قدرت رسیدن استالین و استالینیسم، پیدایش یورو کمونیسم، مائوئیسم و این شعبه های به تحقیق پیوستن آرمان های مارکسیستی، جنبش مه ۱۹۶۸ را داریم که عملا اولین جنبش مهم بر رد نظریه ی یوتوپیایی چپ در جهان است. پیدایش نسل فیلسوفان جوان در دهه ی ۱۹۶۰ و اساسا پاشیدگی همه ی آن تصورات و پایگاه های مستقر ایدیولوژیک و سپس شکست بسیاری از جنبش های ضداستعماری تحت تأثیر ایدیولوژی چپ صحنه ی تفکر را در میانه ی دهه ی ۱۹۷۰ دگرگون کرد. آیا در ادامه ی این دگرگونی فرهنگی و پاشیدگی در استقرارهای فکری، انسان را اکنون در این شکل چندگانگی و چهل تکه ای فرهنگی می بینیم؟
انقلابات دهه ی ۱۹۶۰ از آلمان شروع شد اما در مه ۶۸ در پاریس به اوج خود رسید. این تحولات در واقع تبلور یک حرکت ضدفرهنگی بود که از ابتدا در امریکا آغاز شد و از سال های اولیه ی دهه ی ۱۹۶۰ در دانشگاه برکلی و به عنوان جنبش counter-culture ظاهر شد. این حرکت ضد تکنولوژی، ضد جامعه ی مصرف بود و ضدارزش های بازاری که در سال های بعد از جنگ دوم استیلا یافتند و مستقر شدند، که البته هنوز هم با قدرت بیشتری حاکم هستند. حرکتی ضد ماشین تولید که هیچ کس نمی تواند آن را کنترل کند و انسان ها را اسیر و برده می کند. آنها می گفتند که در جامعه ی امریکا همه بردگان جدیدند و این وجه مشخصه ی فرهنگ امریکایی ست. در این جامعه همه با قرض و قسط زندگی و کار می کنند. همه باید تا آخر عمر قسط بپردازند و اگر روزی بیکار شوند هیچ کدام از این اموال و دارایی ها ارزش ندارد. همه چیز روی کارت اعتباری می چرخد و جامعه باید به طور دائم مصرف کند و اگر مصرف نکند اقتصاد می خوابد و چون مصرف می کند پس باید تولید کند. اگر رشد نباشد بیکاری ست، پس جامعه مجبورست دایم رشد کند و رشد کند تا بیشتر کار کند و کار بیشتر در جهت تولید بیشتر و قسط و اعتبار بیشتر و معنای همه ی اینها این است که انسان برده تر می شود. انسان ها ناگزیرند بیشتر مصرف کنند و عصاره ی حیات را بمکند و تفاله تولید کنند. از سوی دیگر هر نوع مقاومت در قبال این فرایند باعث می شود که همه چیز متوقف و راکد شود و به یک سقوط کامل منجر شود. نوعی ناگزیری باعث ادامه ی این روند است

نهضتcounter-culture ضد دینامیسم کاپیتالیسم بود. از سوی دیگر حوادث سال های دهه ی ۶۰ در امریکا و اروپای غربی همزمان با جنبش بهار پراگ بود، یعنی حرکتی که نسبت به دگماتیسم شوروی شک می کرد. در انقلاب مه ۶۸ پاریس مثلا، معترضان تصمیم گرفتند که معبد کاپیتالیسم را به آتش بکشند و این معبد چیزی جز ساختمان بورس نبود. قابل بحث است که القاعده هم به زعم خود معبد کاپیتالیسم را هدف گرفت، یعنی دو برج تجارت جهانی را.
حرکت و جنبش های سال های دهه ی ۱۹۶۰ میلادی پادزهری بود که خود فرهنگ غرب بر ضد خودش به وجود آورد. هم اکنون هر جایی که گروه ۸ جمع می شوند تا کنفرانسی برای بررسی ابعاد و چگونگی تحقق یافتن جهانی شدن تشکیل دهند، تظاهرات ضد جهانی شدن فورا به راه می افتد. این پادزهر جهانی شدن است که توسط خودش به راه می افتد. این یعنی یک فرایند دیالکتیکی که سعی می کند خودش را مداوما اصلاح کند و در عین حال به سلامت یک نهضت اشاره دارد که می کوشد جلوی زیاده روی ها را بگیرد و نگذارد که پدیده ها تک بعدی شوند و فراگیر و مانع تحقق ناسالم آن شوند

اما نهضت counter-culture دهه ی ۶۰ باعث شد که خلقیات عوض شود. این لرزه به خلقیات عمومی و فرهنگ غالب اجتماعی در بسیاری از ارزش های عرفی و اجتماعی نمود پیدا کرد مثلا در رفتارهای جنسی و روابط انسانی و ساختارهای طبقاتی اجتماعی و باعث شد که مسایل جدیدی در جامعه مطرح شود، مثل فمینیسم، نهضت رعایت حقوق بشر، حمایت از اقلیتهای نژادی و مذهبی، مثلا نهضت Civil Rights که با مارتین لوترکینگ خودش را نشان داد و در امریکا به نتیجه هم رسید. غرض این که فرهنگ غربی این دینامیسم را در خود دارد و درباره ی خودش مدام شک میکند و ارزش های خودش را مورد پرسش قرار می دهد، پس از این شک یک جهش به وجود می آید و نظامی جدید استقرار می یابد اما در پس هر استقرار دوباره بحرانی هست، یعنی این یک فرهنگ بحرانی است. غرب یعنی بحران، بحران همه جانبه در اصول تفکر و اندیشه و مبانی. جالب است که در علم زبان شناسی واژه ی «بحران» crisis با کریز crise و با واژه ی critique یا «نقد» هم ریشه است. بحران به وجود می آید، نقد می شود و اصلاح متصور می شود. اگر انتقاد نباشد اصلاح نیست. بگذارید مثالی زنده بزنم. سال های دهه ی ۱۹۸۰ دوران رشد عظیم کشورهای جنوب شرقی آسیاست. این کشورها در این دهه رشد فوق العاده کردند و اغلب شان موفق بودند. در عین حال آنها به طور مرتب به ارزش های آسیایی اشاره می کردند. می گفتند ما غربی نیستیم و از ارزش های آسیایی دفاع می کنیم و این ارزش های آسیایی یعنی ارزش های تفکر کنفوسیوسی، یعنی انضباط، ریاضت، رعایت سلسله مراتب خانوادگی و احترام به آنها، این که فرد تابع جامعه و کل است و «من» وجود ندارد. تمام این نظریه ها و رفتارهای ناشی از ارزش های آسیایی بسیار کارا و موفق از کار درآمد و به رشد این جوامع منجر شد اما طبعا و همان طور که انتظار می رفت بحران به وجود آمد، بحرانی که آسیایی بود و همه چیز را متزلزل کرد. وقتی بحران شد، حالا ارزش های آسیایی فاقد آن قدرت اصلاحگری بودند، چرا که درک و شناخت بحران به روحیه ای انتقادی نیاز داشت. این روحیه ی انتقادی و اساسا ابزار نقد و انتقاد باید کار می کرد و چون خودشان این ابزار انتقادی را نداشتند نتوانستند به موقع از خود انتقاد کنند. تمام آن ارزش های آسیایی فاقد مکانیسم های مقابله با قدرت بودند. وقتی مکانیسم های ضد قدرت نباشد، کنترل نیست و قدرت بلامنازع می شود و بحران غیرقابل کنترل. طبعا این کشورها دچار بحران عظیمی شدند و خود نتوانستند بر بحران فایق بیایند. مثلا امریکایی ها به کمک آمدند و توانستند تا حدی کره را از بحران خارج کنند اما در مورد ژاپن موفق نبودند. ژاپن هنوز از بحرانش خارج نشده و درگیر بحران است، چرا که جرأت نکرد همه چیز را به هم بریزد در حالی که در خود امریکا این کار را راحت میکنند. بلافاصله زیر همه چیز می زنند و بر ملا می کنند و روزنامه ها بی رحمانه افشاگری می کنند. همه چیز به راحتی زیر چکش انتقاد می رود. در ژاپن تا مدت ها بحران را پنهان نگاه داشتند. نگفتند که بانک های ژاپنی وام های عظیمی به سوداگران اقتصادی داده بودند که صرف بورسبازی و زمین بازی شده بود. یک مرتبه سهام بورس تنزل کرد و قیمت زمین ها به صفر رسید و بانک ها ورشکسته شدند. آنها به جای این که قضیه را بگویند و مطرح کنند و خودشان را نقد کنند، به ادامه ی بحران دامن زدند، جوری که دیگر قابل اصلاح نبود. ژاپن هنوز هم درگیر همان بحران است.
این بدان معناست که دینامیسم مدرنیته مرتب در بحران است. به نظر می رسد که فرایند مدرنیته با بحران عجین است. خودش بحران زاست و دوره های رشد و رکود دارد، یعنی دایم باید خودش را نقد کند و از سر این نقد مدام باید پوست عوض کند. در واقع فرق تمدن ها با هم همین است. فرق تمدن غرب و بالاخص تمدن مدرن با دیگر تمدن ها و به ویژه تمدن شرق در همین است که آنها می توانند به طور دایم خودشان را نقد کنند و اصلاح کنند و فرایند مدرنیته تداوم منطقی خودش را داشته باشد اما ما در شرق دچار بحران های شدید می شویم و قدرت خروج از بحران را نداریم. اکنون مساله ی جهانی شدن هم دچار همین ویژگی شده است. ما پدیده ی جهانی شدن را درست درک نمی کنیم. جهانی شدن به این معنا نیست که جهانی شدن ناشی از ارایه ی قدرت خاصی ست. این پدیده ای در مسیر رشد و تحول مدرنیته است. خود انقلاب های تکنولوژی جدید این پدیده را به وجود آورده. پدیده ی انقلاب موج سوم دنیا را جهانی کرده است و ارتباطات، فن آوری جدید، تکنولوژی های پیشرفته و اساسا تحول فکری انسان در این فرایند باعث طرح و گسترش این پدیده شده است. این نیست که عده ای بخواهند و تصمیم بگیرند که باید دنیا را جهانی کنیم بلکه پدیده از کنترل خارج شده است. مثلا مساله ای که به زودی بسیار جدی تر از آن چه اکنون هست خواهد شد مساله ی همانندسازی یا cloning است، یعنی مسایلی مربوط به بیوتکنولوژی و مهندسی ژنتیک genetic engineering که این یکی از مسیرهای تحول تکنولوژی ست و نمی شود جلویش را گرفت. می شود تا حدی آن را کنترل کرد، جلوی بعضی افراط هایش را گرفت و مثلا مانع شد که فرانکشتاین دست کم به وجود نیاید اما خود پدیده به راه افتاده و می رود و قابل جلوگیری نیست.
چرا قابل جلوگیری نیست. شما در کتابتان هم مطرح می کنید که بشر به همان اندازه که به سوی این تمدن جدید می رود، از سوی دیگر ایمان مذهبی، باورهای دینی و اعتقاد به ماوراالطبیعه به اشکال گوناگون نضج گرفته است. فکر نمی کنید که دین و باورهای دینی میتواند عاملی بازدارنده در بشر باشد که جلوی زیاده روی های این فرهنگ تکنولوژیک را بگیرد؟
توضیح داده ام که هیچ کدام دیگر به عنوان بازدارنده اثر نمی کنند. یعنی تأثیر متقابل ندارند بلکه در هم ترکیب شده اند. دو حرکت متصور است: حرکت جهانی شدن و حرکت باز قبیله ای شدن. در این دو نوع حرکت، انواع و اقسام صورت ها را می بینید. مثلا در یوگسلاوی شما به بدترین شکل ممکن حرکت باز قبیله ای شدن را دیدید. ناسیونالیسم به جنگ رسید. اکنون میلوسویچ محاکمه می شود. دیدید که این جنگ به چه جایی رسید. مناظری دیدیم که نمونه هایش را فقط در جنگ جهانی دوم دیده بودیم. اردوگاه های مرگ، کشتارهای دسته جمعی، کشتارهای قومی، نسل کشی. این حرکت قبیله ای شدن را اساسا به دو صورت متفاوت و حتا متضاد می بینید: ناسیونالیسم های افراطی یا به صورت های دین افراطی و اصول گرا. اتفاقا اعتقاد دینی در انسان آن قدر قوی است که آدمی در کنه وجودش دینی، فطری و مذهبی ست. انسان گرایش به فطرت دارد. ژیل کپل، نویسنده ی فرانسوی در کتابش تلافی خدایان این روند مذهبی شدن را به خوبی بررسی کرده است.
از سوی دیگر، پدیده ی جهانی شدن در عین جذابیت فوق العاده اش، خیلی جاهای خالی از خود باقی می گذارد. پر از سوراخ است. راه حل های زندگی را به انسان نمی دهد. پاسخی برای زندگی شخصی انسان ها ندارد. در این دنیای عظیم که مثل یک کویر است که همه چیز را در خود هموار می کند، فرهنگ های قدیم مثل واحه هایی در این برهوت عظیم جلوه می کنند. هر کس سعی می کند در این کویر برهوت عظیم برای خودش پناهگاهی پیدا کند، اما کسی نیست که بتواند این حفره های خالی ناشی از جهانی شدن را پر کند. اینها چگونه باید پر شوند؟ از راه های مختلف. طبعا گروهی هم میآیند و با فرهنگ های گوناگون بازی می کنند و راه های خودشان را پیدا می کنند. خود را می آرایند. عده ای هم در این ترکیب و تخلیط فرهنگ ها، مهاجر سیار میشوند. از فرهنگی به فرهنگ دیگر می روند. سطح وسیع مهاجرت ها همین را میگوید و تأیید می کند، مهاجرت از شرق به غرب. آن عده که از یک فرهنگ به فرهنگ دیگر می روند برحسب سطح فرهنگی که دارند میدان عملشان متغیر است. عده ای احساس احیاء و بازسازی می کنند. عده ای تمایل به عقب رفتن، بازگشت به اساطیر آغازین پیدا می کنند و می خواهند دنیا را منفجر کنند. از این تلقی گاهی آنارشیسم مذهبی بیرون می زند. گاهی هم شکل ترکیب، حالت پست مدرن پیدا می کند. در واقع جنبش های القاعده و بن لادن و مشابهاتش در خود غرب، یعنی آنارشیسم شبه مذهبی، پدیده های پست مدرن اند. این نوع نگاه به جهان تمایل دارد که به نوعی بدویت آغازین بازگردد.
خود جهانی شدن در عین حال ترس هم ایجاد می کند. مردم احساس بیگانگی می کنند و طبعا سعی می کنند با چنگ و دندان چیزهایی را که دارند حفظ کنند. برای همین است که اعتقاد به پایان هزاره و این فرقه گرایی هایی جدید و مذاهب جدید فقط مال ما و شرق نیست، در مغرب زمین هم هست. مردم اعتقادهای عجیب و غریب پیدا می کنند. آنها بیش از ما احساس بیگانگی و خلاء می کنند، چون تنهایی و بیگانگی در متن زندگی آنهاست. ما در شرق، سنت درویشی داریم که کمک می کند. ما شرقی ها و به خصوص ایرانی ها هرگاه که ناراحت می شویم غزلی از حافظ می خوانیم و راحت می شویم. تفألی می زنیم. دو سه بیتی از مولوی، یک رباعی از خیام، غربی ها این موهبت را ندارند. فرهنگ های غربی سال هاست این فرصت را از دست داده اند، پس با چنگ و دندان به هر چیزی متوسل می شوند. میتوانیم فهرست بلند بالایی از این نوع فرقه ها بشماریم: ساینتولوژی، روان پرستان، شیطان پرستان و غیره، فرار از شهرها و ایجاد کلنی های مذهبی یا آیینی و … علت این که کتاب کیمیاگر پائولو کوئلیو به چاپ های متعدد می رسد و ۱۲ میلیون نسخه میفروشد چیست؟ علت اقبال بی سابقه به هری پاتر هم به همین علت است که سحر و جادو دوباره به عنوان یک عامل پناه دهنده مطرح شده است. زدوده شدن سحر از عالم باعث شده که مردم بیشتر به سحر و جادو و اعتقادات روی بیاورند. ماورالطبیعه به اشکال گوناگون، حتا اشکال خرافی شدید دوباره نضج گرفته است. تمام فکرها، اساطیر و سحری که طی نیم قرن دست کم در عالم پس زده شده بود دوباره سر برآورده و ما شاهد نوعی فراافکنی های جدید شده ایم. به همین علت من گفته ام «افسون زدگی جدید»، چرا که ما شاهد نوعی افسون زدگی جدید هستیم که خود تکنولوژی و نفوذ و گسترش آن باعث به وجودآمدنش شده است.
چندی پیش در تلویزیون گفت و گویی را که با جورج لوکاس سازنده ی فیلم جنگ ستارگان انجام شده بود تماشا می کردم. سوال کننده پرسید که شما از اساطیر جدید استفاده می کنید و لوکاس جواب داد که اساطیر همیشه بوده اند و هستند، من فقط نحوه ی طرح و حرف زدن درباره شان را عوض کرده ام. وقتی فیلم های او را می بینید متوجه می شوید که فیلم هایش پر از شخصیت ها و پرسوناژهای شبه اساطیری ست. مضمون جنگ بین شوالیه ی شجاع و شیطان صفتان است، جنگ بین خیر و شر. گذر از هفت خوانها را می بینید. همه چیز در آن هست: آیین های تشرف، رسیدن به مقامات بالا، اعتقاد به این که شما از طریق شهود به این مقام و منزلت می رسید. دنیای امروز ما بیش از حد دارد «شمنی» می شود.
جالب اینجاست که غرب برای طرح این نظام جدید، برای تصویری کردن مایه های این تخیل آزاد شده از همان وسایل تکنولوژی استفاده می کند که باید به نوعی با آن ضدیت کند اما در شرق قضیه برعکس است. گویی شرق درمانده است. در شرق ما هنوز به آن سطح از تفکر و وابستگی به تکنولوژی نرسیده ایم. ابزار تکنولوژیک برای ما هنوز در حد بازیچه ها یا وسایل snobمانده است. درماندگی انسان شرقی یا جنوب آسیایی خط رابطی می شود بین نظریه ی سابق که در کتاب آسیا در برابر غرب بود و این نظریه ی جدید. ما در واقع ایستادگی می کنیم در قبال تفکر غربی. در حالی که غربی دارد از این شمنیسم جدید استفاده میکند برای رنگارنگی زندگی و تفکرش.
در کتاب افسون زدگی جدید فصلی هست به نام «تفکر متذکر». مقصودم آن است که انسان غربی، از بعد از رنسانس دنیا و دستگاه فکری جدیدی ساخته است. دیالکتیک به وجود آورده. دوران هگلی به وجود آورده. بعد به جایی رسیده است که دیگر مثل آدمی که یک صحنه ی پانورامیک جلویش باشد، تمام تاریخ تطور و هستی و کیهان در جلویش وجود دارد. میبیند که امروزه چقدر توجه به آغاز همه چیز جلب شده است. مثلا در آستروفیزیک توجه بر Big Bang شده است. چگونه کیهان به وجود آمده. ما چهار صد سال بود که جهان شناسی نداشتیم در حالی که در قرن بیستم سرانجام به جهان شناسی رسیدیم و حالا دارای یک کیهان شناسی، یک جهان شناسی شده ایم. حالا می دانیم با انفجار اولیه، جهان چگونه به وجود آمده است، توجهی که به دایناسورها معطوف شده است. همه ی اینها هست. تاریخ اینها چگونه بود؟ چگونه به وجود آمده اند و از بین رفته اند؟ توجهی که به ادیان اولیه می شود. به تمام اساطیر، تکوین و کیهان شناسی های مختلف، توجه به اساطیر مقایسه ای. توجه به روان شناسی اعمال که اسطوره ها از کجا آمده اند و چرا انسان اساسا اسطوره می سازد؟ تاریخ تطور انسان. انسان از کجا می آید؟ ارکتوس چیست؟ هوموساپینس چیست؟ و از کجا آمده است، که چگونه از نئاندرتال آمده و با ما همدوره بوده و چگونه هوموساپینس این انسان نئاندرتال را از بین برد. تمام تفکر امروز برمی گردد و مثل یک پانوراما جلوی ماست. من اسم این را گذاشته ام «تفکر متذکر». کسی که به این مرحله برسد، همه چیز جلویش باز است و شروع می کند با این بازی کردن. منتها ما درمرحله ای مانده ایم، مرحله ای که یک جا تمدن قدیم ما به نحوی زنده است و جاذبه ای شدید دارد و اساطیر ما هنوز کاملا نمرده اند، بنابراین در این دنیای رنگارنگ خودمان را بیگانه احساس می کنیم. چون نمی توانیم در آن مشارکت کنیم جلویش میایستیم. انگار مثل مهمانی هستیم که از در پشت وارد یک ضیافت می شود، همه دارند میخندند و خوشحالند اما او نمیتواند جایی برای خود پیدا کند و گوشه ای کز می کند. از نظر او بقیه ی مهمانان عوضی هستند. این مهمان با همه ی مهمانان دیگر قهر میکند. این جنبش های رادیکال در واقع قهر می کنند. حتا در جاهایی مثل پرو و گروه راه درخشان یا مائوئیست هایی که آنجا هنوز فعالند. این جنبش ها میتوانند به شدت رادیکال و چپ و یا مذهبی بشوند، مهم رفتار آنهاست که نیهیلیستی و آنارشیستی ست و می خواهند همه چیز را منفجر کنند و جهان را برگردانند به وضع اولیه.
یک مقدار از این که آدم ها نمی توانند بپذیرند از شکست می آید، به دلیل عدم مشارکت. طبیعتا سرخوردگی هست و ناراحتی، عاصی شدن و طغیان کردن. نمی شود از آن فرار کنیم. ما در آن هستیم. اما شرکت در این ضیافت رنگارنگ هم کار آسانی نیست. مقداری آمادگی میخواهد.
مساله ی جهانی شدن به نظر می رسد یک وجه فرهنگی دارد و منادیان آن در شرق به شکل هنرمندان جلوه می کنند. پیوستن به این جهانی شدن از کنترل خارج است. در واقع کوششی باید صورت بگیرد از سوی هر دو طرف. اگر غرب دلخوش کرده است به جهانی شدن که اساسا خارج از کنترل است و وجوه اقتصادی و سیاسی اش در کوشش برای یونیفورم کردن جهان از سوی غرب صورت می گیرد، شرق برای حفظ فردیت و فردانیت و ناسیونالیته اش و دچار بیگانگی نشدن باید بکوشد که جوری آن را کنترل کند، که گویا فقط از لحاظ فرهنگی ممکن است. شرق از نظر فرهنگی چه دارد که بتواند پدیده را کنترل کند و آگاهانه وارد شود و از مضراتش فرار کند و از فوایدش بهره مند شود؟
اولین کار این است که باید قواعد بازی را قبول کرد. یک بازی شروع شده و شما چه بخواهید و چه نخواهید وسط بازی هستید پس باید قواعد بازی را پذیرفت.
قواعدش چیست؟
این یک پیک نیک است و همه بر حسب استعدادشان در این پیک نیک شرکت می کنند. هیچ کس هم از این خوان گسترده محروم نیست. هر کس بر حسب استعدادش میتواند شرکت کند. چنان که خیلی ها می کنند. شما ببینید چقدر نویسنده های هندی / انگلیسی مطرح شدهاند که دارند غوغا می کنند. آنها دارند حرف هایشان را در قالب و زبانی جهانی منتقل می کنند. غرب به آنها نیاز دارند. ما کالاهایی داریم که آنها به آن نیاز دارند و خوششان می آید. ما فقط باید بتوانیم عرضه کنیم. قواعد بازی این است که سعی نکنیم دنیا را منفجر کنیم. حالا که پدیده ی جهانی شدن از کنترل خارج است و نمیشود با آن جنگید، یعنی ماشینی وحشتناک و خودمختار، پس بهتر است مشارکت کنیم. حساسیت ها و هویت خود را که اتفاقا بسیار جذاب هم هست مطرح کنیم.
از چه طریقی؟
یکی از راه هایش هنر است. همین سینمای ایران. سینمای ایران طی ده سال گذشته حساسیت جدیدی وارد کرد که فراموش شده بود. طراوات و نگاهی معصومانه که تازه بود و با طراوت. آنها این را گرفتند و خیلی هم استقبال کردند. عکاسی ایران اکنون مطرح شده. روشن شد که ما در زمینهی هنرهای نمایشی و تجسمی حرفی برای زدن داریم. خیلی هم استقبال می کنند. جلوی ما را نمی گیرند. از طریق استعدادها میتوانیم در دنیا مشارکت کنیم و بگوییم ما هم هستیم. چنانچه بقیه هم می کنند. امریکای لاتین، هندی ها، چینی ها. حالا که دنیا شهرفرنگ شده، خب ما هم می توانیم حضور داشته باشیم.
مساله بر سر رعایت و در واقع شناختن همین «قوانین بازی» است. شما بهتر از من میدانید که قوانین بازی را ما تعیین نمی کنیم. این قوانین تعیین شده است و ما ناگزیر به تبعیت از آنها یا وفق دادن خود با آنها هستیم. چگونه می توانیم هویت خود، نقش خود و سهم خود را در مجموعه ی این قوانین حفظ کنیم؟
این قوانین خاص و پیچیده نیست. چیزهایی عام اند و نه فقط با هویت ما در تضاد نیستند بلکه حتا برعکس، نشان دهنده ی هویت و فرهنگ بالای ما هم هستند. اولین قانون این است که نافی غیر نباشیم. دیگری را بپذیریم. دیگر بودن آن دیگری را به عنوان یک واقعیت باید پذیرفت. نگوییم که ما بهتریم، که شما مادی هستید و ما معنوی، که شما جهنمی هستید و ما بهشتی. خودی و غیر خودی نکنیم. آنچه را که داریم و اصلا کم و ناچیز نیست واقعا نشان بدهیم. فکر می کنم که واقعا هم بسیاری چیزها برای عرضه کردن داریم. ایران بین دیگر کشورهای اسلامی وجهی شاخص و عظیم دارد. فرهنگ اسلامی مدیون کوشش ها و خلاقیت های ایرانیان است. فرهنگ اسلامی مدیون ماست. ما با سوری ها، عراقی ها، سعودی ها فرق عمده داریم. با همه ی کشورهای اسلامی شرق آسیا تفاوت داریم. هیچ کشوری به اندازه ی ایران برای جلال و جبروت اسلام و فرهنگ و تمدن اسلامی زحمت نکشیده است. شعر عرفانی ما در جهان اسلام یگانه است. بزرگترین دوره ی فرهنگ و تمدن اسلامی، یعنی فرهنگ و تمدن دوره ی عباسیان مدیون ایرانیان است. آن فرهنگ را ما ساختیم و اعتبار و ارزش دادیم، پس نباید عقده داشته باشیم.
ما نگران از دست دادن هویت خود هستیم. وقتی قوانین و اعتبارها را در وضعیت کنونی ما تعیین نمیکنیم به ناگزیر تابع می شویم. چون میخواهیم با زبان بین المللی و به یک مفهوم غربی حرف بزنیم مجبور می شویم حرف های خود را در قالب هایی بریزیم که آنها تعیین کرده اند و ساخته اند. نمونه اش مکتب سقاخانه در هنر که ما ناگزیر شدیم قالب آنها را بپذیریم و مظروف مان را در ظرف آنان بریزیم. ما در واقع نگران این هستیم که در این عرصه ی جهانی هویت خودمان را از دست بدهیم. می خواهیم خودمان تعیین کننده ی ارزش ها باشیم.
همین نگرانی ناشی از یک نگاه معیوب است. بگذارید مثالی بزنم. عصر نوسنگی را در نظر بگیرید. به این مساله کاری نداشته باشیم که در کجا به وجود آمد، در ایران، بین النهرین یا هر جای دیگر. تمدنی که ۰۰۰/۱۰ سال پیش به وجود آمد مال همه شد، مال همه ی جهانیان و پایه ی همه ی تمدن ها شد. بحث نابجایی ست که بگویم مال فلان کشور است و فلان تمدن. همه ی لحظات تاریخ و تمدن پس از مدتی به همه ی جهان و جهانیان تعلق می گیرد. انقلاب دوم صنعتی مال همه ی بشر است. مال ما هم هست. دیگر این بحث که شرقی یا غربی ست بحثی بیهوده است. امروز سینمای ایران در جهان اعتبار و ارزشی پیدا کرده است اما سینما را ما اختراع نکردیم بلکه لومی یرها یا ادیسون آن را اختراع کرده است ولی حالا مال همه است. همه ی ما در این جهان و با این دستاوردهای تمدن زندگی می کنیم. آنقدر نگوییم که مال آنها و مال ما. این دنیایی ست مال همه، تمدنی با دستاوردهایی عمومی برای همه ی بشر. اگر این را مد نظر قرار بدهیم دوگانگی به وجود نمی آید. هویت ما جزیی از هویت جهانی ست. دیگر مشکل شرق و غرب، دست کم در عرصه ی فرهنگ وجود ندارد. جهان خوان گسترده ای ست جذاب اما در عین حال خطرناک. این سرنوشت محتوم هر انسان است که در این جهان زندگی کند و سهم خود را از این جهان و زندگی ببرد. هویت ما در فرهنگ ایرانی اسلامی ریشه دارد و هر دم هم در حال تغییر است و نباید بترسیم که فرهنگ غرب با ابزاری که دارد آن را از ریشه جدا کند و بگیرد چرا که ریشه عمیق است.
اما ما نگران سهم خود در این معادله هستیم.
اصلا نمی دانم اطلاق واژه ی غرب در اینجا درست است یا نه، بلکه بهتر است بگوییم دنیای امروز. در کتابم این را می گویم که ما در دنیایی زندگی می کنیم که فرهنگ ها در یکدیگر تداخل کرده اند و یک فرهنگ جهانی شکل گرفته است.
از طرف دیگر من فکر می کنم که دنیا را آنهایی میسازند که تحقیقات بنیادین می کنند، چه در زمینه های علوم و چه فن آوری و چه خلاقیت های هنری و تصویری. ما ملتی بزرگ هستیم، با فرهنگ گذشته ی غنی و کاملا می توانیم جایگاه خودمان را پیدا کنیم و میتوانیم در پیشرفت دنیا مشارکت کنیم. حال و هوای خودمان را که به آن اعتقاد داریم و زیبا هم هست به عنوان فهم و نظر خودمان ارایه بدهیم و فوق العاده هم مورد توجه قرار خواهد گرفت. نباید بترسیم. مگر هندی ها و چینی ها چه می کنند؟ اما من هیچ مانعی برای خودمان قائل نیستم. اعتماد به نفس مهم است. ما باید اعتماد به نفس داشته باشیم. ایرانیان مقیم خارج از کشور اکثرا موفق اند. ایرانی های امریکا در Silicon Valley، در دانشگاه ها، در اقتصاد و تجارت و پزشکی موفق اند. ایرانی ملتی با استعداد است. ملتی بزرگ است که جایگاهی عظیم در تاریخ داشته و هنوز هم حضور دارد و میتواند اظهار وجود کند. راستش دلیل این تزلزل را نمی فهمم.
به نظر میرسد آن که به مهاجرت میرود نگران قطع ریشه های فرهنگی اش نیست اما این نگرانی به آن هنرمندان و ایرانیانی تعلق دارد که در ایران زندگی و کار می کنند و نگران حفظ هویت ایرانی شان هستند و طبعا دل نگران غوغای جهانی شدن.
می فهمم … اما ما دو راه داریم. یا باید قهر کنیم، گوشه بگیریم، درها را ببندیم و در لاک خودمان فرو برویم و رو به روی همه ی جهان بایستیم یا جرأت کنیم و وارد گود بشویم و در حوادث جهان و خلاقیت های بشری سهیم و شریک بشویم. این یک راه حل کلی ست و به نظرم می رسد که انتخاب روشن است. چرا نه؟ اگر دیگران کردند ما هم میتوانیم. در عین حال این را هم میفهمم که تلقی ما از غرب هم همراه با نوعی خودباختگی تاریخی ست و هم ضدیت خودآگاهانه. این حالت دوگانه وجود دارد اما این دوگانگی یک امتیاز مهم هم دارد که آن خودآگاهی به همین وضع است و به ما این فرصت را می دهد که با اعتماد به نفس بیشتر، نقش فعال خود را در جهان بازی کنیم. در ضمن هر وقت که نقش فعال بازی کرده ایم همیشه مورد استقبال هم واقع شد. باز مثال ها فراوان اند. مگر ما در عکاسی و سینما چه کرده ایم؟ نوعی هنر را عرضه کرده ایم که از آن استقبال فراوان شده. در واقع نوعی جا به جایی مراکز صورت گرفته. مرکز به پیرامون آمده و پیرامون در مرکز تمرکز یافته. همه ی چیزها جا به جا شده. یکی از محاسن جهانی شدن اتفاقا همین است. آن تصور و تلقی از غرب که در ذهنیت گذشته وجود داشت از بین رفته است. دوران کلنیالیسم از بین رفته است، که در آن مرکزی بود و همه تحت تشعشع و سلطه ی این مرکز بودند. فضای دو رگه سازی که میگویم یعنی همین. همه چیز در هم ادغام شده. انگاره ها و افکار به هم برخورد میکنند و دنیایی فوق العاده جذاب شکل گرفته است که تا کنون وجود نداشت. من مطمئن هستم که در این دنیای یکه ی جذاب ما هم میتوانیم نقش و مشارکت داشته باشیم، سهم خود را ادا کنیم و سهم خود را برداریم. هر وقت حرفی برای زدن داریم همه گوش می کنند.
اما این فرآیند جهانی شدن با یک یکسان شدن، یونیفورم شدن فرهنگی همراه است. امریکایی ها به این یونیفورم شدن جهانی جامه ی عمل پوشاندند، از طریق صدور عناصر مشخص فرهنگی، مثل جین و مکدونالد و همراه با آن ایجاد نوعی شمایل سازی از هنرپیشه ها، موسیقی راک و … آنها برای همه ی جهان شمایل هایی ساختند و صادر کردند و این شمایل های امریکایی باعث نابودی شمایل های فرهنگ خودی شد و میشود. این شیوه ی یونیفورم شدن فرهنگ به از بین رفتن فرهنگ خودی منجر میشود. ما در این فرایند جهانی شدن فرهنگی و هنری، اصلیت فرهنگی و شیوه های خلاقیت خود را هم از دست میدهیم. به نظر نمی رسد که این فرآیند جایی برای ابراز هویت فردی و نشانه های فرهنگ خودی باقی بگذارد.
جالب است که فرانسوی ها و اصلا کل اروپا هم همین را می گویند. آنها هم مثل شما همین مساله و مشکل را دارند. سینمای امریکا فعلا سینماهای ملی دیگر کشورها را خورد و نابود کرد. فرانسوی ها با سوبسیدهای فراوان سینمای شان را حفظ کردند…
حفظ نکردند، نتوانستند حفظ کنند
دست کم سعی اش را کردند و میکنند. ما هم همین سعی را کردیم وموفق شدیم. سینمای ما در اروپا توسط همین فرانسوی ها معرفی شد و مورد حمایت قرار گرفت…
یکی از دلایل مطرح شدن سینمای ما در فرانسه و سپس اروپا به خاطر همین است که آنها به دنبال سینمای گمشده یا در واقع از دست رفته ی خود در سال های دهه ی ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ می گردند.
بله. این درست است، اما در هر حال ما با استفاده از ابزار و رسانه ای که حالا جهانی و همگانی شده است، سلیقه، مشرب، ذوق، استعداد و خلاقیت خود را طرح کردیم و مورد استقبال واقع شد. اما ترس شما که در غوغای جهانی شدن همه ی مظاهر فرهنگی خودی را از دست خواهیم داد ترسی همگانی ست. عرب ها، هندی ها و خیلی دیگر از کهن فرهنگ ها همین ترس را دارند و حتا اروپایی ها، یعنی آن بخشی از فرهنگ غربی که به ابزار بازی مسلط است و در تعیین بسیاری از نشانه ها و عوامل ایجاد این فرهنگ جهانی سهیم هم بوده است. اما باز همان دو راه حل در پیش روی همه ی این فرهنگ هاست. یا قهر کنند یا مبارزه کنند و مبارزه کردن با این استیلای محتمل یعنی نوعی مشارکت مشروط. قهر بدتر است چون باعث انزوا می شود و منزوی شدن یعنی آسیب پذیر شدن. اما اگر قهر نکنیم و مشارکت مشروط کنیم بالاخره ممکن است سهمی درخور خودمان پیدا کنیم. نتیجه ی قهر حوادثی شبیه ۱۱ سپتامبر پیش می آورد که به هیچ وجه خوشایند نیست و منظور نظر هیچ کس هم نیست. این دامن زدن به نظریه ای ست که به شکلی خصمانه طرح شده است، مثل این که ما بخواهیم تمدن عظیم اسلام را در حد القاعده تنزل بدهیم. این جنگ تمدن اسلام با امریکا نیست.
این حادثه به یک مفهوم، واکنش به بی عدالتی در سطح جهان است. هشدار انسان جنوب است به تمامیت خواهی انسان شمال. هشداری ست به غرب و شمال که سهم شرق و جنوب را بدهد، که اگر این مهم نادیده انگاشته شود چاره ای جز شورش بر علیه این ستم و ستیز با آن نیست. اما غرب از آن برداشت دیگر کرد. در واقع این حرکت دودش به چشم خود شرقی ها رفت چرا که میخواست بگوید که در این معادله و مبادله سهم برابر نداریم اما آنها برداشت استعماری خود را کردند. علتش آن است که آنها به ابزاری مسلط هستند که ما هنوز بر استفاده از آن توانا نیستیم. مک لوهان یکی از این ابزارها را گوشزد می کند. آنها از این ابزار استفاده میکنند تا ارزش ها و هویت خود را مسلط کنند اما ما در این جهانی شدن فرهنگی، به علت زنده بودن و پویا بودن فرهنگ غرب و استفاده ی آنها از ابزار ابرازش چندان موفق به ابراز یک هویت فرهنگی نیستیم.
چرا روی واژه و مفهوم غرب تا این حد تأکید می کنیم؟ این واژه ی «هویت» هم بیشتر سوء تفاهمزاست. آنچه ما به آن هویت می گوییم اگر به بیان و زبان امروزی درآید جذاب و قابل فهم و درک و شناخت و عرضه است، یعنی به یک زبان بین المللی که تمام دنیا می فهمد. بگذارید باز از مصادیق مثال بزنم. اگر نویسندگان هندی امروز تا این حد در جهان مطرح هستند فقط به این دلیل نیست که به زبان انگلیسی می نویسند بلکه به این دلیل هم هست که مسایل شان در حد شعور و آگاهی بین المللی، مطرح می شود و به همین دلیل همگانی و جهانی می شود و مورد قبول همه واقع می شود. پس برای عرضه ی این هویت اولا باید در قالب بیان امروزی حرف بزنیم و قبل از هر چیز باید محتوا را نو کنیم و سپس قالب عمومی و حاکم و امروزی جهانی را بپذیریم. پرسش میتواند این باشد که این قالب چیست؟ این قالب یک زبان و بیان بین المللی ست، در غیر این صورت محتوا محلی و بومی میماند و قابل طرح در سطح عمومی جهانی نخواهد بود. exotic می ماند.
به این ترتیب ما در هنر و فرهنگ بین المللی دچار دو مشکل اساسی هستیم: محتوای فرسوده و کهنه و قالب ناشناخته ی بومی و محلی؟
فرسوده شاید واژه ی درستی نباشد، بلکه بهتر است بگوییم محتوایی که به صورت مساله ی امروز بشر طرح نمی شود. ما در دنیای بینابینی زندگی می کنیم که ترکیبی است از یک دنیای بومی و محلی و یک دنیای عام بین المللی. ما یک هویت محلی داریم و یک هویت بین المللی. این دنیای بینابینی بسیار هم پر بار است. هم فوق العاده جذاب است و هم بسیار پیچیده. اگر این مسایل بینابینی را به صورت یک مساله ی امروزی، با یک آگاهی دو رگه مطرح کنیم و دردهایمان را بگوییم خود به خود عام و بین المللی می شود. خیلی از دردهای ما به عنوان یک انسان در جهانی دو رگه دردهای یک امریکایی، یک فرانسوی، یک افریقایی و یک آسیایی هم هست. از این لحاظ ما همه در یک وضعیت مشترک زندگی می کنیم. اگر بتوانیم چنین کنیم فکر میکنم که بتوانیم نقب بزنیم.
و چه چیزی گیر ما می آید؟
این مقوله و داستانی دیگر است. اینجا دیگر وارد حوزه های اقتصاد و بازار و صنعت می شویم. این که چگونه میتوانیم با این پدیده یک وجه اقتصادی بسازیم مساله ای دیگر است. اولا ما داریم از مایه می خوریم. ما مثل بچه هایی هستیم که ارثی از پدر به آنها رسیده و داریم از میراث بهره می بریم.
یعنی در معادله ی اقتصادی و وجه صنعتی شانسی نداریم؟
چرا، داریم. ما باید بتوانیم این امکانات موجودمان را به یک اقتصاد تولیدی بدل کنیم. باز بگذارید مثال بزنم. اکنون مدت هاست در کنار شهر بنگلور هند، شهری به وجود آمده که به آن “Silicon Valley” هند می گویند. هندیها آنقدر در زمینه ی نرم افزاری قوی و قدرتمند شدها ند که از امریکایی ها سفارش می گیرند.مثلا پروژه ی مایکروسافت در هند. ما هم میتوانیم همین نوع کارها را انجام بدهیم. همین سینمای ایران و اساسا هنر جدید ایران این امکان را دارد که از آن بتوان یک اقتصاد و بازار ساخت. می شود خلاق بود و برای شرکت های بزرگ جهان کار کرد. این درآمد مبتنی بر نفت ما را تنبل بار آورده است.
ما سنت هایمان را خرج میکنیم و آنها را مصرف میکنیم. البته این سنت ها زایایی محدودی هم دارند. ما نمیتوانیم با سنت هایمان به شکلی پویا برخورد کنیم.
بله. سرمایه ای ست که مصرفش می کنیم، مثل نفت، حتا مثل مذهب. سرمایه ای ست عظیم که خرجش کرده ایم و می کنیم. من واقعا جوابی ندارم. فقط میتوانم مثال هایی از این سمت و آن جهت بیاورم. فقط می دانم که مسایل مان با خیلی از مسایل افراد دیگر ساکن کره ی زمین مشترک است. باید بکوشیم جایگاهی برای خودمان پیدا کنیم و مطمئن هستم که کاملا میسر است. باید به این وجه از فرهنگ مان آگاهی پیدا کنیم که ما انسان هایی چند آگاهی هستیم، چند هویتی هستیم. آگاه بشویم که ما در دنیایی متلون زندگی می کنیم و حتما حرفی هم برای گفتن داریم و البته اعتماد به نفس پیدا کنیم
با سنت ها چه می شود کرد؟ آیا می شود سنت ها را زایا کرد؟ اصلا زایایی سنت ها معنایی دارد؟ آیا میتوانیم سنت ها را غبارروبی کنیم؟ اگر این کار شدنی باشد آیا اینها هنوز سنت می مانند؟
سنت ها مرده نیستند که برایشان تشیع جنازه برگزار کنیم. باید بتوانیم باززایی کنیم. باید بتوانیم با زبان امروزی دنیا برایشان جایگاه مناسب پیدا کنیم. بگذارید مثالی پیش پا افتاده بزنم. کاری که هانری کربن با تفکر ایرانی کرد چه بود؟ او قاره ی گمشده ی فرهنگ ایران را از نو به یک زبان امروزی بیان کرد و در نتیجه برایشان یک جایگاه پیدا کرد. یعنی به نوعی خوانش جدید دست زد. اکنون بسیاری از جوان های فرانسوی سهروردی میخوانند و این بخشی از فرهنگ عمومی شده است. او بر تن این فرهنگ کهن لباس نو پوشاند. او این بنای عظیم را غبارروبی کرد. به آن جلا داد. فرهنگ ایران یکی از قله های تفکر بشری ست و در واقع بی زمان است. زبان روح و عرفان و اسطوره است. طبعا جذابیت عجیبی هم دارد. او همه ی اینها را نه به صورت اسکولاستیک که کسی نفهمد بلکه به زبان قابل فهم و درک برای انسان امروزی بیان کرد. کربن از این فرهنگ فاصله گرفت تا توانست به آن نگاه کند. ما هم مجبوریم فاصله بگیریم. این تفکر انتقادی باید در ما هم رشد و نمو کند که از فرهنگ خودی فاصله بگیریم تا بتوانیم آن را عینی کنیم. از نو به آن شکل بدهیم. باید از خودمان جدایش کنیم و در یک پرسپکتیو آن را بررسی کنیم. این همان کاری است که تجدد می کند. آگاهی دو قطبی همین کار را میکند. ذات و جوهر مدرنیته در این است. انسان دو قطبی با آگاهی دو رگه می تواند به راحتی این کار را بکند.
یعنی تنها راه رسیدن به یک حد فاصل، یا مرز مشترک بین سنت و مدرنیسم گذر از مدرنیته است؟
بله، همین است، در غیر این صورت سنت خود مدار است. بسته است خودش خودش را نمی بیند. یک روز از استاد آشتیانی پرسیدم که چرا یک تاریخ فرهنگ اسلامی تألیف نکردید و ایشان پاسخ داد که من خودم همان فرهنگم. جوابی فوق العاده هوشمندانه بود، اما بسیار وابسته به تفکر و تلقی ایرانی. برای نوشتن آن فرهنگ باید از آن خارج شد. مسلم است که این نگاه دیدی قوی میخواهد. ما چنین نگاهی نداریم. راه نوشتن چنین کتابی داشتن یک نوع نگاه انتقادی ست

آیا به crisis رسیده ایم که به critique برسیم؟ پبدا کردن ذهن نقاد رسیدن به یک crisis است

جامعه ی ایران و تفکر ایرانی از نظر من دچار crisis یا بحران است. من فکر میکنم علت پیشرفت ایرانیان نسبت به دیگر کشورهای مسلمانان هم همین است. با یک روشنفکر مصری صحبت میکردم، می گفت که شما به اوج سرمستی رسیده اید، در حالی که ما در دیگر کشورهای مسلمان هنوز به این مرحله از آگاهی و انبساط نرسیده ایم. به نظرم معنای دیگر این جمله آن است که چون جامعه ی ایران در حال بحران است، حالت و روحیه ی انتقادی به خود گرفته است. ایرانیان طی دو دهه ی گذشته به تجربهی استثنایی دست یافتند. توانستند سنت هایشان را حاکم کنند. ما به عمق سنت رفتیم. تمام ناآگاهی های جمعی مان را منفجر کردیم. آنچه در ما اندوخته بود بیرون ریختیم. هر چه داشتیم مصرف کردیم. دیگر نمی توانیم بگوییم ماهیت خود را بروز ندادیم یا متبلور نکردیم. دیگر بیش از این نمی شد. بعد از این به بحران جدیدی رسیدیم. همین رسیدن به بحران باعث شده که چه بخواهیم و چه نخواهیم تفکر انتقادی به ناگزیر در ما به وجود آمده است. انسان امروزی ایرانی واجد چنین تفکر و روحیه ی انتقادی هست. در او رشد کرده و ریشه دوانده است. در حال حاضر در تفکر ایرانی و در همه ی ارکان حیات فکری و ذهن ایرانی جا به جایی عناصر و مفاهیم دو گانه ی تفکر سنتی و مدرن لانه گزیده است. نوعی جا به جایی صورت گرفته است. تفکر ایرانی خانه تکانی کرده است. من در زمان نگارش آسیا در برابر غرب از این خانه تکانی حرف زده بودم اما واقعیت این است که این خانه تکانی صورت نپذیرفته بود. اما اکنون به مرحله ی خانه تکانی فکری و ذهنی رسیده ایم. فکر میکنم یکی از علل سقوط رژیم سابق این بود که شتاب تغییر و تجددطلبی بسیار زیاد بود. میخواستیم بدون توجه به عمق سنت ها با سرعت هر چه تمام تر متجدد شویم. چنین تصور میشد که میتوان اینها را نادیده گرفت شاید اگر ما هم کشوری در شرق دور یا با فرهنگی مشابه فرهنگ کنفسیوس یا بودایی بودیم می شد. ما ۱۰ سال زودتر از آنان دست به کارهایی زدیم که آنها تازه در سال های۱۹۸۰ میلادی شروع کردند.
پس آینده را بسیار مثبت پیش بینی می کنید؟
بسیار، کشورهای عربی دچار نوعی توهم اند. راه را گم کرده اند. علت ها متعدد است اما یکی از آنها میتواند این باشد که این کشورها به لحاظ ساختار سیاسی دچار جمهوریهای دودمانی شده اند. این اتفاق در عراق وسوریه رخ داده است و باعث ایجاد نوعی رکود و جمود سیاسی و اجتماعی شده است. جامعه شان در حال فروریزی است، یا دست کم توقف. اما ما در ایران زنده و پویا هستیم. مرتب خطر می کنیم و داخل گود می شویم. همه چیز در این جامعه در حال جا به جایی ست. دیگر انسان ایرانی میداند جایگاه سنت کجاست و مدرنیته کجاست و نسبت آنها چیست. حتا این تقابل و نیاز و رابطه ی متقابل را لمس کرده ایم و به این آگاهی فکری رسیده ایم.
اگر به گذشته ی تاریخی رجوع کنیم درمی یابیم که در دوره ی مشروطه، همه ی آنهایی که از خارج برگشتند ارمغانی با خود آوردند که ما نمی دانستیم با آن چه کنیم. مثل این است که شما یک دست مبل بخرید و بیاورید اما خانه ای نباشد که مبل را در آن بگذارید. رضاشاه سعی کرد خانه را بسازد. آرمان های مشروطه در جامعه ای مطرح شد که ساختارش قبیله ای بود. خانه ای ساخته شد تا مبل ها در آن چیده شود بی آن که این خانه در خور آن مبلمان باشد. از سوی دیگر بنیادگرایی هم ایده هایی در ذهن و در فضا بود. این ایده ها هم سرانجام عینیت پیدا کرد و متبلور شد. ما باگوشت و پوست مان آنها را حس کردیم. حالا ایرانی ها می دانند راه حل چیست. دست کم شاید راه حل را نداند اما مشکل را میفهمد و درک می کند. ما خانه تکانی کرده ایم. این خانه تکانی ها تاوان هم دارد و باید تاوانش را بپردازیم.
جالب است بدانید که پس از سال ها نامه های ایرانی منتسکیو را دوباره خواندم و شگفت زده شدم. یک متن قرن ۱۸ و این اندازه روزآمد برایم جالب بود. دو سه ایرانی به فرانسه رفته اند و متن کتاب در واقع نامه های آنها خطاب به یکدیگر است. یکی از آنها حرمسرای مفصلی در اصفهان دارد. نامه ها متشکل از نقد جامعه ی اروپا از دید یک ایرانی سنت گراست. در حالی که جذب پیشرفت فرانسه شده اند در عین حال از نظام حکومتی هم انتقاد می کنند. همین ایرانی که حرمسرا دارد از لحاظ فکری دارد مدرن می شود اما در باطن برعکس است، یعنی به خواجه های حرمسرا دستور می دهد که زن ها را تحت فشار بیشتری قرار دهند چون می شنود که زنان قصد اعتراض دارند. تمام متن روی این نکته می چرخد که یک بخش از وجود او سنت گراست و بخشی دیگر متجدد. ایده ها متجدد است اما باطن سنت گراست. میبینید که این تناقض ۲۰۰ سال پیش هم وجود داشته و هنوز هم وجود دارد. این تناقض سرانجام باید رفع شود اما تا وجود دارد ایجاد بحران میکند و بحران به طور مداوم به ایجاد روحیه ی انتقادی منجر می شود. اهمیت بحران در این است که شما به طور مدام این رو در رویی را می بینید و متوجه تناقض می شوید، یعنی به آن آگاهی پیدا می کنید. در واقع آگاه میشوید که دارای آگاهی دو رگه هستید. اهمیت بحران در این است. شما آن را می بینید. در حالت عادی اینها را نمی بینید. من مفهومی در کتاب انقلاب مذهبی چیست؟ مطرح کرده ام به عنوان «غربزدگی ناآگاه». مفهوم مورد نظر من این است که ما همه غرب زده شده ایم، همه در مرحله ای غربی شده ایم. یا غربی آگاه هستیم یا غرب زده ی ناآگاه. غربی آگاه آن است که شما میفهمید که در چه زمینه هایی قومی هستید و میدانید که این وجه غربی در کدام جهت و سمت و سو کار میکند و غرب زده ی ناآگاه وقتی ست که شما مقهور آن هستید و در قبال آن انفعال دارید. مثلا اولین بار وقتی مرحوم آل احمد از مفهوم غربزدگی صحبت می کند و فرقی بین غرب زده و غربی شده قائل نمیشود. من میگویم که غربی شدن همراه است با هشیاری غربی شدن اما غرب زده کسی ست که غربی شده بی آن که بداند مقهور است. دکتر شریعتی بهترین مصداق این توصیف است چرا که آگاه نیست. محتوای اسلامی را در قالب های رادیکالیزم غربی میریزد بی آن که خود بداند دارد چه کار می کند. بی آن که بداند اسلام را دارد مارکس زده می کند. آگاه کسی است که بداند اینها با هم متضادند و حالا یا سعی می کند جایگاه هر دو را بداند یا دست کم به تضاد آنها آگاه بشود. دکتر شریعتی به تضاد این دو تفکر آگاه نبود. من فکر می کنم که انقلاب اسلامی باعث شده که ما به مفهوم غربی شدن و غرب زده بودن پی ببریم و این اصلا دستاورد کمی نیست. این بحران به ما این آگاهی را داده است. هنوز فرموله نشده و گنگ است اما هست.
این نسل جدید دیگر مثل ما فکر نمی کنند. هویت چهل تکه را یک جوان امروزی لمس می کند اما نسل ما آن را به درستی درک نمی کند. نسل من حساس نیست به این موضوع. نسل بینابین، یعنی نسلی که اکنون بالای ۴۰ و حدود ۵۰ سال دارد هم این بحران و موقعیت را درک می کند اما نسل بالای ۶۰ سال ارتباط برقرار نمی کند. من آدمی از نسل دیروز هستم که می کوشم مشکلات نسل فردای خود را طرح کنم. این جمله از من نیست، بلکه یک روزنامه نگار در توضیح کتاب من این جمله را گفته است. جامعه ی ایران به علت بحران هایی که گذرانده و مدام با عقاید کهن خودش برخورد کرده خیلی چیزها را درک کرده. خیلی چیزها برایش روشن شده. حالا اگر این انسان امروزی ایرانی غربی هم بشود دست کم می فهمد که غربی شده است و میتواند از جنبه های خوب این غربی بودن استفاده کند. دیگر غرب زده نیست، بلکه واقعا و به معنای واقعی کلمه متجدد می شود. غرب زده یعنی جن زده، یعنی مسحور و آدم سحر شده آگاه نیست. حالا ما با آگاهی تمام مهاجر شده ایم. عناصر متشکله ی این ملغمه را در ذهن تفکیک کرده ایم و میشناسیم. مساله ی بازسازی مشکلی دیگرست. شاید نتوانیم بازسازی کنیم اما در هر حال تفکیک کرده ایم.
فهم تفکیک البته مهم هست اما باز هم بر ناهمخوانی اشارت دارد.
شاید باید ناهمخوانی را پذیرفت. این یک واقعیت است. جمله ایست که در کتاب به کار برده ام به شکل «اسکیزوفرنی رام شده». شما میدانید که اسکیزوفرن هستید اما این را پذیرفته اید و اهلی اش کرده اید. تحت کنترل است. مگر روانکاوی با بیماری اسکیزوفرنی چه می کند؟ آن را به کنترل در می آورد. ابتدا عقده ها را کشف می کند تا ماهیت و علت ایجاد اسکیزوفرنی را کشف کند اما این به معنای حل شدن و از بین رفتن آنها نیست بلکه به معنای درک و آگاهی نسبت به آنها و کنترل بیماری ست. عقده ها زیر نورافکن آگاهی می آید تا دیگر شما را در درون آزار ندهد. این نوعی روانکاوی فرهنگی ست.