سينمای ايران

آشنايي با سينما و نخستين گامها در فيلمبرداري و فيلمسازي در ايران
(١٢٧٧ تا حدود ١٢٨٥ خ/١٨٩٩ تا حدود ١٩٠٧ م )
شهریار عدل (1322-1394)

براي فرخ غفاري و جمال اميد


شهریار عدل -عکس از مریم زندی

همزمان با گشايش نمايشگاه «پيش از سينما و آغاز سينما در ايران» در تالار چادرخانه کاخ گلستان، تحرير نخست اين نوشتار نيز به مناسبت پايان مراسم بزرگداشت صدمين سال سينماي ايران در شبانگاه يکشنبه ٢٧ شهريور ١٣٧٩ (١٧ سپتامبر ٢٠٠٠) در آن کاخ پخش شد. آن متن، که به صورت يک جزوه به کوشش کاخ گلستان منتشر شده بود، در روزهاي بعد ناياب گرديده بدين جهت چاپ ديگري لازم شد. اين فرصت را غنيمت دانسته به آماده کردن تحرير نويي از همان متن دست زده شد. برخي از کمبودها، پشت و رو بودن تعدادي از عکسها و لغزشهاي چاپي را هم در اين نوشتار تازه بر طرف کرده يافته هاي تازه اي نيز به آن افزوده گرديد. شناسايي بخشي از نخستين فيلمهايي ايراني، که ابراهيم عکاسباشي در جشن گل اوستاند در صد سال پيش برداشته بود، از بارزترين اين يافته ها است که همراه با شرح و تاريخ مستند جديدي درباره نخستين صحنه فيلمبرداري شده در همان شهر بلژيکي در اينجا ارائه خواهد شد. چون کليه فيلمهاي قاجاري سينماي ايران که تاکنون (پايان پاييز ١٣٧٩/ ٢٠٠٠م) در کاخ گلستان شناسايي شده در حال حاضر در دست کپي برداري و مطالعه است، ميزان آگاهي از اين سينما نيز گامهاي بلند برداشته پياپي دستخوش دگرگوني ميشود. اميد است که در آينده با ارائه تحريرهاي ديگري از اين نوشتار بتوان آن دگرگونيها و يافته هاي نو را پيوسته به آگاهي دوستداران تاريخ و سينما رساند.

١٢٧٧ خ/١٨٩٩ م، سال صدور دستور خريد دستگاه فيلمبرداري و آپارات سينما به فرمان مظفرالدين شاه، و ١٢٨٥ خ/١٩٠٧م، تاريخ فوت وي ميباشد پس از آن در کشاکش دوران مشروطيت و سالهاي بعد از آن تغييراتي، از جمله در افزون شدن شمار تماشاخانه ها (سالنهاي) سينما، در سير تحول تاريخ سينماي ايران رخ داد که بازبيني موشکافانه آن تحولات نياز به مدخلي ديگر دارد.

سينماي ايران يکصد ساله و عکاسي آن يکصد و پنجاه و هشت ساله شد. يکصد و پنجاهمين سال عکاسي را کسي به ياد نياورد ولي خوشبختانه صدمين سال سينما را سازمان ميراث فرهنگي کشور و کاخ گلستان که پاسدار گنجينه فيلمهاي نخستين ايران است همگام با موزه سينما، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، و ديگر سازمانها و دوستداران سينما همه با هم گرامي داشته جشن گرفتند.١ سينماي امروز ايران در جهان ميدرخشد ولي در آغاز، عکاسي بخت بلندتري داشت و در دوران ناصري ميتوانست در ميان بهترين ها در جهان جلوه کند. هم اکنون، آلبومخانه کاخ گلستان، که بيشتر يادگار آن دوران است، شايد در يکدست بودن و قدمت يک رقيب بيشتر در دنيا نداشته باشد که آن مجموعه پادشاهي بريتانيا است. براي نگارنده، اين سئوال مطرح بود که چگونه بين معرفي عکاسي به صورت داگروتيپي در سال ١٨٣٩ م / ١٢٥٤ ق / ١٢١٨خ در پاريس و نخستين عکسبرداري در ايران، در اواسط دسامبر ١٨٤٢/ اواسط ذيقعده ١٢٥٨/ پايان آذر (قوس) ١٢٢١، توسط نيکلاي پاولوف (Nikolaj Pavlov)، کمتر از سه سال گذشت٢ حال آنکه نيم قرن بعد، طبق اسنادي که تا اين اواخر به دست آمده بود، فاصله بين معرفي سينما در سال ١٨٩٥ م/ ١٢٧٤خ در پاريس و آشنايي و فيلمبرداري در يک چهارچوب ايراني آنهم در اروپا به پنج سال رسيد جواب اين سئوالکرد را در ضعف دستگاه مظفري و کشور در مقايسه با گذشته، ملايمت فطري شخص مظفرالدين شاه، ناآگاهي و بي توجهي مردم و عدم احساس مسئوليت از سوي ايشان ميتوان يافت. همچنين ميتوان پذيرفت که اگر ناصرالدين شاه در ١٣١٣ ق/ ١٨٩٦ م/ ١٢٧٤ خ به قتل نرسيده بود، فيلم سينما و دوربين فيلمبرداري در همان سالها به طهران رسيده و شايد رشد سريعتري از همان ابتدا پيدا ميکرد ولي اين چنين نشد. در مورد تاريخ نخستين سالهاي سينما، ساماندهي قابل تقدير آلبومخانه کاخ گلستان که از سه چهار سال گذشته آغاز گرديده از يک سو و آغاز بازنگري اسناد کاخ گلستان از سوي ديگر، دگرگونيهاي ژرفي اکنون در ديدگاه کلي نسبت به آشنايي و ورود سينما به ايران پديد آورده است: تاريخ ورود نخستين دستگاههاي سينما به ايران به عقب رفته، سينماي نخستين ايران چهره اي نو يافته و تحول آغاز سينماي ايران در مسير تازه اي قرار گرفته است. البته دستيابي به برخي از فيلمهاي کاخ گلستان، که به آن اشاره خواهد شد، و مهمتر از آن درک هر چند محدود، اهميت آن فيلمها در هژده سال پيش در چهارچوبي که امروز نتيجه ميدهد رخ داد ولي در پيشرفت امور به علل گوناگون تا سالهاي اخير وقفه افتاد. در اين نوشته کوتاه بر دو نکته اساسي تأکيد خواهد شد: آشنايي با سينما و رسيدن نخستين اسباب سينما به ايران و تولد آنچه که ميتوان آن را نخستين مجموعه فيلمها و به ويژه «فيلمهاي سينمايي ايران» دانست.

یک

نخستين تماشاچي و نخستين تماشاخانه سينما در ايران
ورود نخستين دستگاههاي فيلمبرداري و آپارات ( پروژکتور سينما) به کشور

1-نخستين تماشاچي ايراني سينما (١٣١٤ ق/ ١٨٩٧ م/ ١٢٧٦ خ) و نخستين تماشاخانه سينماتوگراف در ايران: رمضان ١٣٢١/ ٢١ نوامبر تا ٢٠ دسامبر ١٩٠٣/ ٣٠ آبان تا آذر ١٢٨٢

همانگونه که پژوهشگران ارجمندي چون فرخ غفاري و سپس جمال اميد در گذشته نشان داده اند، نخستين اشاره درباره آشنا شدن يک ايراني با سينما را در خاطرات ابراهيم صحافباشي ميتوان يافت. ابراهيم صحافباشي (مهاجر) طهراني تقريبا در سال ١٢٣٧ خ/ ١٨٥٨ م به دنيا آمده در حدود سالهاي ١٣٠٠/ ١٩٢١ و يا ١٣٠١/ ١٩٢٢، يعني تقريبا در ٦٣ سالگي، در مشهد از جهان رفت.٣ او دوستدار فنون تازه، ابزار جديدالاختراع و اشياء آسياي شرقي و واردکننده آنها به طهران بود. درين راه، وي بارها جهان را درنورديد. او متجدد و آزاديخواه بوده در رفتار و پوشاک هم چندان به جمع تأسي نميکرد. بدون کوچکترين شکي، از همان آغاز نمايش فيلم در ١٨٩٥م/ ١٢٧٤خ در پاريس و سپس در لندن، ايرانياني که در پايان سده نوزدهم ميلادي در اروپا بودند به تماشاخانه ها رفته فيلمهاي گوناگوني را ديده بودند اما چون نوشته اي از خود باقي نگذاشته اند و يا ما هنوز آنها را نيافته ايم بنابراين نخستين تماشاچي (تماشاگر به اصطلاح امروزي) را هنوز بايد همين ابراهيم صحافباشي در لندن، هفده ماه پس از نخستين نمايش عمومي فيلم در پاريس دانست. او در خاطرات خود روز جمعه ٢٥ ذي الحجه ١٣١٤ مينويسد:
« ديروز وقت مغرب] پنجشنبه ٢٤ ذي الحجه ١٣١٤/ چهارشنبه٤ ٢٦ مه ١٨٩٧/ ٥ خرداد ١٢٧٦[ در پارک عمومي گردش مي نمودم …]شب[ رفتم تماشاخانه پالس] پالاس/[Palace بعد از خواندن و رقصيدن خانمها] … و بندبازي و غيره ديدم که[ بقوه برقيه آلاتي اختراع کرده که هر چيز را بهمان حالت حرکت اصلي مينمايد: مثلا آبشار آمريکا را به عينه نشان ميدهد، فوج سرباز را با حالت حرکت و مشق قطار آهن را در حالت حرکت بهمان سرعت تمام مينمايد. و اين فقره از اختراعات آمريکايي است. باري يک ساعت به نصف شب مانده تمام تماشاخانه ها تمام ميشود.».٥

صحافباشی در مورد کشور محل اختراع سینما که در فرانسه رخ داده اشتباه کرده است ، شاید چون فیلم ها و یا فيلمي آمريکايي و يا درباره آمريکا بوده از جمله فيلمي از آبشار نياگارا او تصور کرده که اختراع هم آمريکايي است. دليلي در دست نيست که صحافباشي پا را از مرحله تماشاچي در اين نخستين برخوردش با سينما فراتر گذاشته باشد ولي بعيد هم نيست که فکر آوردن سينما به ايران از همين دوره از ذهنش گذشته باشد هر چند که چنين نکته اي درخاطرات او ديده نميشود. به هر صورت، طبق منابعي که تا کنون شناخته شده، وي نخستين کسي است که در ايران طالار عمومي نمايش فيلم را در سال ١٣٢١ ق/ ١٩٠٣ م/ ١٢٨٢ خ ايجاد کرده است. در اين زمان، هشت سال از اختراع سينما و نمايش عمومي فيلم در فرانسه، شش سال از رفتن صحافباشي به سينما در لندن و سه سال از ورود سينما به ايران در سطح دربار گذشته بود.

صحافباشي پيش از اينکه در کار سينما قدم بگذارد، شايد در آغاز، به روي پرده انداختن شيشه عکس (نشان دادن دياپوزيتيف يا اسلايد با پروژکتور به قول امروز) پرداخته بوده است. اين عمل در آن دوران به توسط لانترن ماژيک (Lanterne magique) ، که به فرانسه معني چراغ فانوسي جادو را ميدهد و برخي در ايران به آن «چراغ سحري» ميگفتند، انجام ميگرفت. در نمايشهاي خوب، شيشه عکسهاي سياه و سفيد و يا بهتر رنگي با صحنه هاي گوناگون را که گوياي يک داستان بود (شبيه فتورمان در مجلات) به صورت پشت سر هم برروي پرده ميانداختند. از لانترن ماژيک در دربار مظفري استفاده ميشد و يکي دو شيشه رنگي از آن هم در آلبومخانه کاخ گلستان شناسائي شد. گاهي تماشا با يکي از انواع «جهان نما»، که از جمله شامل استروسکوپ (Ste’re’oscope، برجسته نما) ميشد، صورت ميگرفت. در برجسته نما، بيننده يک زوج تصوير تقريبا همگون ولي جدا از هم را که در درون دستگاه رويهم سوار شده و از درآميختن آنها يک تصوير يگانه برجسته (Ste’re’oscopique) در درون جهان نما بوجود ميآمد ميديد. اين جهان نما به صورت يک جعبه کوچک (يا بزرگ) بود مجهز به دو عدسي ديد (Viseures) روي آن و جايگاهي در درون آن که زوج تصوير شيشه اي (شبيه اسلايد/ دياپوزيتيف حاليه) پشت آن دو عدسي جاي ميگرفت. از اين نوع جهان نما هم، مثلا از مارک وراسکوپ (Verascope)، در دربار مظفري و نزد علاقه مندان موجود بوده است زيرا شيشه هاي آن را، چه برداشته شده و چه خام، در آلبومخانه کاخ گلستان ديده ام. نوع ديگري از جهان نما را کينه توسکوپ (Kinetoscope) اديسون (Edison )ميتوان دانست که از سال ١٢٧٠ خ/ ١٨٩١ م کامل شد. اين دستگاه، جعبه بزرگ و بلند و سنگين وزني بود تماشاچي جلوي آن ميايستاد و از پشت عدسيهاي بالاي آن به فيلمي بسيار کوتاه شبيه به فيلم سينما در درون آن مينگريست. انواع ديگري از جهان نما به نامهاي موتوسکوپ، کينورا و تئوسکوپ (Mutoscope,Kinora,Theoscope) و غيره هم موجود بود که ميشد در درون آنها هم به تصاوير متحرک سينما مانند، نگريست. تئوسکوپ به عنوان مثال کوچک بود و براحتي روي يک ميز يا پايه جاي ميگرفت.٦ نوعي جهان نماي وطني، که حاوي يک سلسله تصاوير روي يک نوار متحرک بود، نيز به نام «شهر فرنگ» در ايران ساخته شده و تا اواخر سالهاي ١٣٤٠خ/ ١٩٦٠م هنوز بيش و کم متداول بود و روي کول صاحبش ازين کوي به آن کوچه و خيابان برده ميشد.٧شهر فرنگ بسيار خوبي به کانون فيلم (فيلمخانه، در ساختمان وزارت فرهنگ و هنر سابق) تعلق داشت و در حال حاضر يک شهر فرنگ در موزه سينماي طهران به نمايش گذاشته شده است.

درباره نمايش با لانترن ماژيک/ چراغ سحري، ناظم الاسلام کرماني در تاريخ بيداري ايرانيان مينويسد: «(لنتر ماژيک) چراغ سحري در سال ششم سلطنت ]مظفرالدين شاه[ در تهران بروز يافت» که برابر است با ١٣٢٠ق/ ١٠ آوريل ١٩٠٢ تا ٢٩ مارس ١٩٠٣/ ٢١ فروردين ١٢٨١ تا ٩ فروردين ١٢٨٢.٨ در مرحله نخست، درست روشن به نظر نميآيد که منظور ناظم الاسلام از «(لنتر ماژيک) چراغ سحري» چيست: اگر معني واقعي يعني به پرده انداختن شيشه عکس (دياپوزيتيف، اسلايد) درين سالها منور اوست که در اين صورت «بروز يافتن» ولي شايد نه اشاعه آن در سطح مردمي قطعا پيش از اين تاريخ صورت گرفته بوده است ولي اگر نيت او آغاز نمايش با چراغ سحري و سپس جهان نما و نمايش فيلم در مکاني عمومي است که در آن صورت نوشته او با تاريخ شروع نمايش فيلم توسط صحافباشي در سال ١٣٢١ ق/ ١٩٠٣ م/ ١٢٨٢ خ (ر.ک. بند بعدي) تضاد چنداني ندارد. ميتوان پذيرفت که به دنبال حسن استقبال دربار از انواع چراغ سحري، جهان نما و سينماتوگراف (ر.ک. بند بعدي)، شايد پس از سفري دوباره به غرب در سال ١٢٨١ خ/ ١٩٠٢ م، صحافباشي مجموعه اي از آن اسبابها را به علاوه دستگاه اشعه ايکس و بادبزن برقي و لابد فونوگراف و غيره براي فروش به اعيان و يا تماشا به مغازه خود آورده و يا متعاقبا سفارش داده بوده است که آنها هم به مرور رسيده در مغازه اش به فروش گذاشته شده و يا به کار گرفته شده بوده است. بنابراين، اشاره نام الاسلام کرماني که از نزديک صحافباشي را ميشناخته و در کنار اوپنهاني به کارهاي سياسي آزادي خواهانه ميپرداخته٩ نيز مشخصا به صحافباشي و آغاز کار نمايشهاي عمومي وي با چراغ سحري و جهان نما و سپس سينماتوگراف ميباشد. اطلاق نام لانترن ماژيک در اين دوران به سينماتوگراف بي سابقه نيست و خان بابا معتضدي در سن پانزده سالگي (١٢٨٦ خ/ ١٩٠٧ م) از پدرش شنيد که شبي گفت روسي خان به خانه ارباب جمشيد «دستگاه لانترن ماژيکي … آورده بود که تصاوير متحرک نشان ميداد.»١٠

نخستين اشاره به تماشاخانه (سينماي عمومي) در خاطرات خواندني مليجک عزيز دوردانه ناصرالدين شاه يافت ميشود. وي در کتابچه اش درباره عصر يکشنبه ٢ رمضان ١٣٢١/٢٢ نوامبر ١٩٠٣/ ١ آذر ١٢٨٢ نوشت: «رفتم مغازه صحافباشي. روزهاي يکشنبه سيمي فنگراف دارد براي فرنگيها، و شبها براي عموم. رفتم هيچکس نبود. من بودم و ميرزاي سفارت هلند و چند نفر از اجزاي تکو.»١١ تکو نام يک مغازه فروش اشياء فرنگي در خيابان لاله زار بود. مليجک ظاهرا در اين نوبت سآنس فرنگيها را ديده زيرا سپس اضافه ميکند: «دو ساعت و نيم از شب رفته بود که کالسکه خواستم. همراه مدير[معلمش] رفتيم مغازه صحافباشي، تماشاي سينماتوگراف.»١٢ با توجه به فصل، سآنس سينما در حدود هشت شب آغاز ميشده است. سينما توجه مليجک را به خود جلب کرد زيرا شب بعد باز به تماشا رفت و در خاطراتش نوشت: «کالسکه خواستم، رفتيم تماشاي سينموفنگراف. مدتي تماشا نموده مراجعت به منزل کرديم.»١٣ در اين زمان، به احتمال زياد، يکي دو روزي بيشتر از آغاز نمايش عمومي فيلم هر شب در مغازه صحافباشي نميگذاشته است زيرا، اگر نمايش فيلمي پيش از اين تاريخ در کار ميبود، مليجک حتما سرکي به آن کشيده بود و يا اشاره اي در خاطراتش به آن ميکرد.مطالعه خاطرات مليجک به روشني نشان ميدهد که، خوشبختانه براي تاريخ سينما و عکاسي، وي به راستي يک بيکار حرفه اي تمام عيار بوده است: صبح تا شب به دربار و خانه اين و آن ميرفت، به مغازه ها سر ميکشيد و يا در بازار و خيابانها و اينجا و آنجا پرسه ميزد. زندگي مليجک و شيوه خاطرات نويسي او به ويژه در مورد اتفاقات روزمره و شکار و مطرب و قمار و … ديد و بازديد به نحوي است که به سختي ميتوان پنداشت که در آن زمان يک نمايش عمومي فيلم صورت گرفته باشد و از ديد او پنهان مانده باشد. افزون بر آن، در اين سالهاي آغازين قرن بيستم، مليجک به عکاسي و موزيک هم سخت عشق ميورزيد و از جمله پيانو زدن ميآموخت و به خوبي از وجود سينماتوگراف آگاه بود و دستکم از سال ١٣٢٠ ق/ ١٩٠٢ م/ ١٢٨١ خ، يعني يک سال پيش از تاريخ ايجاد سينماي عمومي، در دربار مظفرالدين شاه فيلم ديده بود ١٤ (ر.ک. ادامه متن). او با صحافباشي، هر چند که از نر سياسي هيچ همسو نبود، ولي آشنائي داشت و حتي پيش از ديدن فيلم هم به وي سر زده و از اشياي تازه و يا نوآوريهاي او در نوشته اش ياد کرده بود. مليجک نخستين بار صحافباشي را دستکم گرفت و نفهم و دروغگو پنداشت ولي روز بعد سه شنبه ١٣ محرم١٣٢٠/ پنجشنبه ٢٢ مه ١٩٠٢/ ١ خرداد ١٢٨١ که به تماشاي اسباب اشعه ايکس استخوان نماي او رفت به تفصيل درباره آن دستگاه قلم فرسائي کرد.١٥ پانزده روز بعد هم از يک بادبزن («چرخ برقي») ياد کرد که آن را هم صحافباشي داده بود. ١٦ متأسفانه خاطرات مليجک از آنجا که در ١٠ ذي الحجه ١٣١٩/٢٠ مارس ١٩٠٣/ ٢٩ اسفند ١٢٨٢ آغاز ميگردد به سه تا چهار سال نخست آغاز فيلمبرداري و فيلمسازي در ايران اشاره اي ندارد. (ر.ک. بندهاي بعدي اين نوشتار).

نخستين سينماي ايران، يا به قول خود صحافباشي «تماشاخانه» ١٧، در حياط پشت مغازه وي در خيابان لاله زار جاي داشت١٨ و چهار دهنه بود.١٩ به عبارت دقيقتر محل آن سالن به گفته جهانگير قهرمانشاهي، پسر بزرگ صحافباشي، در جايگاه کنوني چهارراه مهنا («تقاطع خیابان کوشک سابق و لاله زار نو»)٢٠ قرار ميگرفت. جمالزاده درباره املاک صحافباشي مينويسد: «در چهارراه و خيابان معروف به «کنت» در امتداد شمالي خيابان لاله زار در سمت چپ، باغ و ساختماني داشت و خودش و همسرش چند اطاق منزلشان را بصورت بيمارستان درآورده بودند.. ]و[ آب انبار مظبوطي ]هم[ در کنار باغ خود در طرف خيابان ساخته بودند …»٢١ نظر به اجناسي که صحافباشي در دکان خود داشت، الزاما مشتريان مغازه از اعيان بودند (نير اتابک و علاء الدوله)٢٢ و بر اين اساس ميتوان پنداشت که ايشان، همانند مليجک، تماشاچي اين سينما هم بوده اند. (از فيلمهايي که در آنجا نشان داده شد، قهرمانشاهي به فيلمي اشاره ميکند که در آن مردي «بيش از صد [?] نفر را وارد يک کالکسکه کوچک ميکرد و يا از مرغي بيش از بيست تخم ميگرفت.» اين نوع فيلمهاي اعجاب آور و يا مضحک (ر.ک. بند ٢ ج) در آن زمان رواج بسيار داشت ومثل بسياري از فيلمهاي آن دوره حدود ده دقيقه و يا کمتر طول ميکشيد.) تاريخ فعاليت سينماي صحافباشي را شايسته است به ماه رمضان و روز عيد فطر ١٣٢١ (٢١ نوامبر تا٢٠دسامبر ١٩٠٣/ ٣٠ آبان تا ٢٩ آذر ١٢٨٢) محدود کرد زيرا مليجک، جدا از آنچه که آورده شد، هيچ اشاره ديگري به داير بودن مجدد اين تماشاخانه نميکند و ظاهرا صحافباشي پس ازين دوران عازم سفري به ينگه دنيا (آمريکا) شده بوده است. (ر.ک. ادامه متن). بدون ترديد انتخاب ماه رمضان، که در آن زمان به پايان پائيز افتاده بود، به عمد صورت گرفته بوده است زيرا در شبهاي بلند اين فصل دوستداران سينما ميتوانستند پس از افطار به آسودگي به تماشاخانه بروند. ظاهرا اقدام صحافباشي از نر درآمد چندان موفقيت آميز از آب درنيآمد و به عنوان نمونه، همانطور که ملاحظه گرديد، در سآنس اولي که مليجک ديد تماشاچي چنداني حضور نداشت و شايد به اين دليل صحافباشي پس از مراجعت ازسفر آمريکا محل سينمايش را تغيير داد و در حدود ١٩٠٥ (١٢٨٤ خ) به هر صورت پيش از ١٩٠٨ (١٢٨٧ خ) به خيابان چراغ گاز (چراغ برق بعدي و امير کبير کنوني) منتقل کرد. اگر اين تغيير مکان به راستي صورت گرفت، آن هم چندان موفقيت آميز از آب درنيآمد و تماشاخانه اين بار براي هميشه تعطيل شد.

تنها مدرک موجود از سفر صحافباشی به آمریکا عکسی است نیم تنه از او با لباس و قیافه فرنگی که جمال امید به چاپ رسانده و به نوشته ایشان « میرزا ابراهیم خان صحافباشی ( مهاجر) تهرانی [را در ] ( سانفرانسیسکو –اوایل 1283)» نشان میدهد.23 البته قطعا تاریخ روی عکس «اوایل 1283» ذکر نشده و اگر عکس تاریخی دارد میباید به هجری قمری و یا میلادی رقم خورده باشد و اگر تبدیل درست باشد و نظر به بعد سفر، باید نتیجه گرفت که صحافباشی دستکم در سال 1283 خ / 1904 م از ایران دور بوده و بنابراین بازگشايي سينماي او نميتواسته پيش از ١٢٨٤ خ/ ١٩٠٥ م صورت گرفته باشد.

گشايش دوباره تماشاخانه صحافباشي بدون ابهام نيست و هيچ منبع مدوني همدوره با زمان افتتاح و کار آن تا کنون يافت نشده است. از آنجا که در اين نوشتار جاي طرح يک بحث طولاني و پيچيده درباره اين بازگشايي نيست، به ناچار به شرحي از آن بر اساس گفته هاي مرحوم عبدالله انتظام که در کودکي يک تماشاچي سينماي صحافباشي بوده و شرحي ديگر از جمالزاده که شايد آن هم به احتمال بسيار بسيار کم مربوط به همان سينما باشد بسنده خواهد شد. نه انتظام و نه جمالزاده هيچکدام براي مشاهدات خويش در کودکي تاريخي ذکر نکرده اند ولي برداشت نخست فرخ غفاري از سخناني که از انتظام ميشنيده معطوف به حدود ١٩٠٥ (١٢٨٤ خ) بوده ٢٤ و شاهرخ گلستان چهره ي آشناي سينماي ايران و تاريخ آن از سخناني که از جمالزاده ميشنيده چنين درک کرده که وي کمي پيش از آنکه طهران را در اواخر زمستان ١٩٠٨ (١٢٨٦خ) ترک کند به سينما رفته بوده است. يکي از جملات جمالزاده در گفتگويش با گلستان نيزاشاره ايست غير مستقيم به همين امر.٢٥ بر فرض اگر اين برداشت اشتباه باشد، در آن صورت جمالزاده بين ١٩٠٥ و آغاز ١٩٠٨(١٢٨٦-١٢٨٣ خ) به سينما رفته زيرا وي در سيزده سالگي به طهران آمده بوده است.٢٦ چون، همانطور که ملاحظه خواهد شد، بساط صحافباشي هم پيش از ١٩٠٨ (١٢٨٧ خ) برچيده شده، پس مشاهدات انتظام و جمالزاده به هر صورت به پيش از اين تاريخ برميگردد. در ١٩٠٥ انتام ده ساله و در سال ١٩٠٨ جمالزاده پانزده ساله بوده است.

انتظام خاطرات خود را درباره سينماي صحافباشي در ماههاي اکتبر و نوامبر ١٩٤٠ (پائيز ١٣١٩ خ) در برن، پايتخت سويس، براي فرخ غفاري بازگو کرد. در گفته هايش به نويسنده اين سطور، غفاري اضافه کرد که انتظام در سالهاي ٥٠ ١٩٤٩ (٢٩ ١٣٢٨ خ) در حضور مرحوم سيد محمد علي جمالزاده و خود او در طهران هم اين گفته ها را تکرار کرد و جمالزاده هم آنها را تصديق نمود. خود جمالزاده در گفتگويش با شاهرخ گلستان احتياط کرده و در جمله اي ناتمام ولي روشن اينبار «خيلي خيلي احتمال» داده که سينمايي که در کودکي خود بدانجا رفته از آن صحافباشي ميبوده است ولي اضافه کرده که از درستي و يا نادرستي اين امر بي خبر است. ٢٧ در نوشته کوتاهي هم که وي در سال ١٣٥٧ خ/ ١٩٧٨ م درباره صحافباشي به مناسبت انتشار مجدد اعلان فروش يا حراج کارخانه ورشوسازي و اسباب تماشاخانه او نوشت، از خانه وي در خيابان لاله زار سخن به ميان آورد٢٨ ولي از بازگشائي سينما در چراغ گاز و ارتباط آن با صحافباشي يادي نکرد. نه جهانگير قهرمانشاهي، پسر صحافباشي، نه مليجک، آن بيکار حرفه اي، هيچکدام ازين دو نيز ذکري از بازگشائي به ميان نيآورده اند. برغم اين ابهامات، شک بردن به بازگشائي تماشاخانه صحافباشي در خيابان چراغ گاز چندان جايز نيست و در حال حاضر، نظر به استحکام گواهي انتظام، بايد افتتاح مجدد آن را تا بدست آمدن اسناد جديدي مبني بر وجود يا عدم وجود آن سينما پذيرفته حدس جمالزاده را نيز در اينکه او هم به همان سينما رفته با ترديد زياد مورد توجه قرار داد.البته امکان اينکه جمالزاده به سينماي محقر و ديگري در همان خيابان چراغ گاز رفته باشد بسيار بيشتر است. در دوران آشفته محمد علي شاهي، کسان ديگري نيز آغاز به کار سينماداري کرده بودند نير آقايف که او هم در ابتدا در همان خيابان چراغ گاز ولي در قهوه خانه زرگر آباد فيلم نشان ميداد و يا روسي خان که در جنب عکاسخانه خود سينماي کوچکي سر هم کرده بود.29

به گفته انتظام، سينماي صحافباشي در بر جنوبي خيابان چراغ گاز در نزديکي توپخانه قرار داشته است ]به نظر غفاري شايد روبروي کوچه اي در بر شمالي خيابان که آن کوچه را «سر تخت بربريها» ميگفتند[٣٠ سينما در ماه رمضان [حدود ١٩٠٥ ]و شبها فيلم نشان داده قيمت بليط هاي آن يک، دو، سه و پنج قران بود. ورودي آن راهرو يا دالان مانندي بود که در آن چند تا جهان نماي اديسون قرار داشت.] بعدها انتظام به غفاري گفت: «جهان نما نبود، شهر فرنگ بود.». به نظر غفاري و نويسنده اين سطور، منظور نخست انتظام کينه توسکوپ (Kinetoscope) اديسون (Edison) بوده و نه برجسته نما که شرح آنها آورده شد.[ ٣١ در سينما، ليموناد و ديگر نوشيدنيها و خوراکي فروخته ميشد. برخي از تماشاچيان روي حصير جلو مينشستند و بقيه عقب روي نيمکت ]اين مطلب درست است زيرا از نيمکتهاي تماشاخانه در اعلان حراج اسم برده شده است[. صحافباشي خود ملبس به يک لباده سياه بلند حاضر بود] اين مورد نيز صحت دارد، صحافباشي آن لباده را در عزاي وطن ميپوشيد[.٣٢ وقتيکه تماشاچيان سر جايشان نمينشستند، صحافباشي با صداي بلند ميگفت: «حيا کنيد، برويد سر جايتان آهاي يک قراني ها برويد سرجايتان» ]ظاهرا سطح سينما تا اندازه اي پائين رفته بوده و ديگر منحصر به اشراف و فکلي ها نبوده که صحافباشي به حصيرنشينان يک قراني ميگفته از جاي نيمکت نشينان برخيزند[. مرحوم انتظام دو فيلم را بياد ميآورده است: يکي مردي را نشان ميداده که کوچه اي را جارو ميکند. ماشين جاده صاف کني سررسيده و او را زير ميگيرد و رفتگر را به شکل دراز و باريکي درميآورد. سپس کسي از روي چهار پايه اي با تخماقي روي سرش ميکوبد و مرد اين بار چاق و بسيار کوتاه ميشود.٣٣ فيلم دومي، آشپزي را در مطبخ يک هتل نشان ميداده که در قفسه آشپزخانه او اسکلت و اشباح راه يافته بودند و هنگاميکه او درب قفسه را باز ميکرده آنها بيرون ميآمدند٣٤ فيلمهاي خبري مربوط به جنگ ترانسوال نيز نشان داده ميشد. البته منظور انتظام فيلمهايي است که نبردهاي انگليسها در آفريقاي جنوبي را به تصوير در ميآورده اند. اين جنگها به شکست بخش سکنه هلندي نژاد آفريقاي جنوبي در سال ١٩٠٢ (١٢٨١ خ) انجاميد. به نظر غفاري بخشي از اين فيلمها بازسازي شده بود

) reconstituted newsreels / reconstituees actualites(

و به عقيده وي و جمال اميد بيشتر آنها، چه سينمايي و چه خبري، از شهرهاي ادسا و راستوف در روسيه وارد ميشد.٣٥ به نظر نويسنده اين سطور، اين امر بعدا در مورد فيلمهايي که به ويژه به توسط روسي خان و ديگران به معرض تماشا گذاشته شد درست بوده ولي چون دربار ايران از نظر سينمايي مستقيما با فرانسه ارتباط داشت و شخص صحافباشي با انگليس و هند (ر.ک. ادامه متن) و چون فيلمهاي خبري مربوط به جنگ انگليس در ترانسوال بوده، پس بايد وارادت بسيار محدود فيلم در اين مرحله را بيشتر از اروپا و شايد از هند دانست و نه هنوز از روسيه. بايد در نظر داشت که حتي فيلمهاي جنگ روس با ژاپن در سال ١٩٠٥ م/ ١٢٨٤ خ را نيز مردم به انگليسها نسبت دادند٣٦ انتسابي که به احتمال زياد درست بود زيرا درين نبردها روسيه به سختي از ژاپن شکست خورد و خوار کردن روسها در انظار ايرانيان با نشان دادن اين فيلمها به سود قدرت انگليس تمام ميشده است.

جمالزاده در سن صد سالگي سينما رفتنش در پانزده سالگي يا کمي کمتر را در طهران براي شاهرخ گلستان در روز ١٤ مارس ١٩٩٢ در ژنو اين چنين تعريف کرده است (کلمات بين کروشه از نويسنده اين سطور ميباشند که براي پايان دادن به برخي از جملات جمالزاده که در گفتارش نيمه تمام مانده بود اضافه شدند. قطع و وصل جملات هم با توجه به لحن سخن گوينده انجام گرفته که صدايش مسن، اما محکم و لحنش زنده و شيرين است):

«ما ساکن طهران که شديم پدر من مقام خيلي بلندي پيدا کرد، و دوستانش، که در خطر بودند در اصفهان، از دست ظل السلطان و از دست شيخ محمد تقي آقا نجفي، اونا هم کم کم کمکمک راه طهران رو پيدا کردند، آمدند به [طهران]، ولي بيچاره ها حناشون رنگي نداشت، سواد زيادي نداشتند. يکي از اينها اسمش سيف الذاکرين بود، آدم خوبي بود ولي روضه خون بود.

من يه روزي، تو خيابوني، که بعدها اسمش شد خيابان چراغ برق، در طهران نميدونم امروز چه اسمي داره واگن معروف طهران از اونجا ميگذشت ميرفت به [فلان جا]. توي اون خيابون گردش ميکردم. ديدم همين سيف الذاکرين، با عمامه و ايناش، جلوي يک [مغازه]، دکوني نشسته روي سکو و تخته هاي مغازه هنوز هست و يه ميزي جلوشه. رفتم سلام کردم. [گفت]«هوهي، ممل» من اونوقت هنوز جمالزاده نبودم هنوز اسم فاميل در ايران نبود.«هي ممل» محمد علي، پدرم ممل صدا [ميکرد]. «تو اينجا چه ميکني» گفتم «گردش ميکنم.» گفت «ميخواي بري سينما» گفتم «سينما چيه» گفت «همينجا، بليطش دو قرانه تو [ to بخوانيد نه tu ] من يه بليط مجاني به تو ميدم.» دست مرا گرفت و مرا برد توي دک ، توي اين دک -[دکان] تاريک تاريکبرد توي يک جايي، مثل انبار تاريک بود ولي اين خودش يک چراغ [داشت].به من گفت «اينجا بنشين،وقتي که تمام شد بيا پيش من.» آقا من وارد شدم، توي تاريکي ديدم که توي ديوار، يک مردي داره خيابونو جارو ميکنه تعجب کردم روي ديوار چطوري يه آدمي داره خيابونو جارو ميکنه ولي فهميدم که اين آدم نيست، اين تصوير يک آدمه، ولي يک آدم زنده بود مثل [نميگويد مثل] چه حرکت ميکرد بعد در موقعي که داشت جارو ميکرد، يک [مکث در صدا] چيزي شبيه به گاري آمد از روي اين گذشت و رد شد. اين مثل مقوا پهن شده بود روي زمين، دست و پاش اين جوري ]جمالزاده اداي مرد پهن شده را براي گلستان درآورده است[ و مثل مقوا و همه اينها که اونجا نشسته بودند تو تاريکي «واي واي» کردند و منم «واي واي» اما در اين بين يه کسي آمد، يه جواني، يک ما[شيني]، اسبابي دستش بود شروع کرد با اين اسبابش اين مرد رو جون دادن. مرد کم کم، کم کم زنده شد و بلند شد راه افتاد سينما تمام شد. تمام سينما به عقيده من بيشتر از يک ربع طول نميکشيد و اين اولين بار بود [با تاکيد لحن روي اولين بار] که من در دنيا يک سينما ميديدم و خيلي خيلي ]با تاکيد لحن روي خيلي خيلي] احتمال داده ]يعني داره[ که اين سيف الذاکرين رو همين صحافباشي ]آورده باشد[من ديگه اين چيزها رو خبردار نشدم. من دوان دوان آمدم خبر آوردم و گفتم «آقاجون رفتم يک جائي سيف الذاکرين اونجا بود و اسمش سينماس» پدر من اصلا اسمش[ را] هم نشنيده بود گفت «بگو» گفتم. گفت «عجيبه عجيبه چطور اين آدم رو زنده کردن رو [زمين] »٣٧

همانگونه که پيش از اين آورده شد و هر چند که جمالزاده با ترديد و اظهار بي خبري تاکيد ميکند که سيف الذاکرين را صحافباشي آورده بود، ولي از شرح خود او در مقايسه با تعريف انتظام روشن است که آن دو در کودکي يک فيلم را ديده اند ولي نه در يک سينما (مگر اينکه يکي از آن دو، و يا هر دو، در شرح محل بيش و کم اشتباه کرده باشد.) سينمايي که جمالزاده رفته يک دکان بوده که در آن فيلم نشان ميداده اند و نه يک تماشاخانه همانند سالن صحافباشي. جمالزاده درين دوران دو بار ديگر نيز فيلم ديد: يکي در يک مدرسه و ديگري در سينمايي در خيابان ناصريه (ناصر خسرو).٣٨

تعطيل شدن نهايي تماشاخانه صحافباشي، همانطور که ذکر شد، دلايل اقتصادي داشته و اينکه دهها سال بعد علل مذهبي و يا مخلوطي از مسايل درباري و مذهبي براي آن مطرح کرده اند تا کنون در همان حد «روايت» بي پايه باقي مانده است.٣٩ به ويژه، اينکه آورده شده شيخ فضل الله نوري سينما را تکفير کرد٤٠ اساسي ندارد و حتي گفته اي خلاف آن نيز موجود است: روسي خان که خود در آن زمان سينما داشت به فرخ غفاري در رستوران جواد فريفته در پاريس گفته است که «شيخ فضل الله نوري معروف براي ديدن فيلمهايش به دروازه قزوين آمد و بعد گفت مانعي ندارد.»٤١ در واقع، نه صحافباشي چنان سرمايه اي داشته که بتواند با وارد کردن پياپي فيلمهاي نو و ناديده معدودي از طبقه مرفه را پيوسته براي ديدن آن پرده هاي تازه باز به سينما بکشاند و نه تعداد متقاضي در جامعه بسته، فاقد بورژوا و در مرحله پيش صنعتي ايران در آن روزگار تا به آنجا زياد بوده که آمدن آنها به تماشاخانه بتواند به تعداد روزهاي نمايش فيلم تا اندازه مقرون به صرفه اي فزوني بخشد. باز شدن تدريجي چهارچوب فکري ايرانيان در دوره مظفري و جو پويا، متجدد و آزادي طلب حاکم بر انقلاب مشروطه و همچنين پيشرفت تکنيکي سينما که توانست فيلمهاي بلندتري توليد کند شرايط نويي چه اجتماعي و چه اقتصادي به وجود آورد که به تولد دوباره سالنهاي سينما در حدود ١٣٢٥ ق/ ١٩٠٧ م/ ١٢٨٦ خ انجاميده و اين بار به استمرار آنها منجر شد. اين امر در مورد فيلمسازي که به شرح آن پرداخته خواهد شد صدق نيافت و آغاز آن در دربار مظفرالدين شاه و به دستور وي، در نهايت با علاقه نه چندان زياد شاه به سينما در مقايسه با عکاسي وضعف روزافزون دولت مواجه گرديده در نطفه خفه شد. علل اين عدم موفقيت را هم باز بيشتر در ترکيب جامعه ايران و وضع سرمايه داري آن زمان ميبايد جست: سينماي عمومي يعني غيردرباري و يا دولتي از نظر سرمايه گذاري براي توليد فيلم به پولدار آگاه و از نظر بيننده به يک طيف وسيع احتياج داشت (و دارد) که البته هيچ کدام از اين دو شرط در ايران موجود نبود (و نيست). ثروت ملاکين و اشراف را مالکيت زمين تشکيل ميداد ولي نقدينه بيشتر نزد تجار و نزول خواران از جمله در بازار بود که به سوي کارخانه سازي هم نميرفتند تا چه برسد به فيلم سازي. عدم اطمينان به قوانين و نبودن ثبات در نام مالي کشور نيز البته مانع از سرمايه گذاري براي دراز مدت ميشد.

تعطيل تماشاخانه صحافباشي بار نخست به علت رفتن او به آمريکا روي داد. بار دوم و نهايي، بدانجهت پيش آمد که در حدود ربيع الاول ١٣٢٤/ ژوئن ١٩٠٦/ پايان بهار آغاز تابستان ١٢٨٥، شايد به دنبال تأسيس يک کارخانه ورشوکاري، صحافباشي دچار کمبود نقدينه شد و به علت عدم پرداخت مبلغ نسبتا زيادي که دوازده يا چهارده هزار تومان بدهکاري به ارباب جمشيد بود، به زندان افتاد. با اقدامات علما، محکوميت وي به يک حبس محترمانه در خانه شريف الدوله رئيس محاکمات خارجه تا پرداخت ديونش تبديل شد. به نظر ميآيد که کوشش وي براي جمع آوري پول بي نتيجه ماند زيرا بالاخره املاک خود را شايد منهاي مغازه در تاريخي نامشخص ولي بين زمستان ١٢٨٦/ ١٩٠٨ تا پيش از تابستان ١٢٨٨/ ١٩٠٩به ارباب جمشيد «واگذار» کرد.٤٢ در ٢٣ جمادي الاول ١٣٢٦/ ٢٣ ژوئن ١٩٠٨/ ٢ تير ١٢٨٧مجلس به توپ بسته شد و دوران استبداد صغير محمد علي شاه آغاز و تا ٢٧ جمادي الثاني ١٣٢٧/ ١٦ ژوئيه ١٩٠٩/ ٢٥ تير ١٢٨٨ به مدت يک سال به درازا کشيد. در تاريخي نامشخص، ولي احتمالا پس از بمباران مجلس و آغاز اين دوران، صحافباشي با اسباب «سينمو تقلاف» از طهران خارج شده و از جمله دو سه هفته بعد، در اواسط ژوئيه ١٩٠٨( اواخر تير ١٢٨٧)، به استر آباد (گرگان حاليه) وارد شد. در پستخانه آنجا جاي گرفت و «شبي هشت پرده عکس» متحرک (فيلم) نشان ميداد. او با اجزاي کنسولگري انگليس، که البته بنا به سياست آن دولت مشروطه خواه بودند، «بستگي» داشت و ايشان بخشي از تماشاچيان وي را تشکيل ميدادند.٤٣ صحافباشي سپس به طهران بازگشت و چون روزگارش همچنان سياه بود تصميم به هجرت گرفت و اعلاني براي فروش، و در صورت عدم امکان، حراج «کارخانه ورشوکاري و اساس تماشاخانه و متعلقات» خود به چاپ رساند. در فهرست اشيا آن اعلان سانسور شده (يا خود سانسور شده) که بوي غم ميدهد و در آن به هنوز «ملتفت» نبودن «مردم» اشاره ميشود جدا از کارخانه و لوازم آن، از «دستگاه براي ديدن استخوان بدن [ اشعه ايکس] و بادبيزنهاي الکتريکي بزرگ و يک دستگاه ماشين سينه موتوگراف و پرده هاي متعدد آن [ يعني فيلمها] … چراغها و پرده ها و نيمکتها» نام برده شده و آمده که «از غره رمضان الي سلخ» براي مشاهده ميتوان مراجعه کرد و «هرگاه مشتري در عرض اين يک ماه پيدا نشود روز جمعه يازدهم شوال بعد از ظهر کلهم اجمعين حراج خواهد شد.» سال در اعلان ذکر نشده ولي به ويژه محاسبات تقويمي نشان مي دهد که منظور او ١ تا ٣٠ رمضان ١٣٢٦ و جمعه ١١ شوال همان سال بوده که برابر است با ٢٧ سپتامبر تا ٢٦ اکتبر ١٩٠٨ يعني ٥ مهر تا ٤ آبان ١٢٨٧ و جمعه ٦ نوامبر ١٩٠٨/ ١٥ آبان ١٢٨٧. حراج يا فروش اسبابها در آن تواريخ عملي نشد زيرا پيش از آن دو موعد صحافباشي مغازه را اجاره داده (يا فروخته؟)، براي مدتي ازايران خارج شد و به حيدر آباد در دکن هندوستان رفت. در آنجا يک نشريه به نام «نامه وطن» منتشر کرد «که بمنزله مجلس شوراي مهاجران ايراني» بود و از جمله به اين جهت ميبايد تاريخ انتشار آن را در دوران استبداد صغير يعني تابستان ١٢٨٧ خ/ ١٩٠٨ تا تابستان ١٢٨٨ خ/ ١٩٠٩ دانست. وي تصوير خود را نيز با آن لباده سياه معروفش در صفحه نخست آن نامه به چاپ رساند.٤٤ مليجک در تاريخ چهارشنبه ٢١ رجب ١٣٢٦/ ١٩ اوت ١٩٠٨/ ٢٨ مرداد ١٢٨٧، يعني دو ماه پس از سقوط مجلس و دو سه ماه پيش از تاريخ ذکر شده براي فروش و يا حراج نوشت: «آمدم در خيابان مخبرالدوله، دکان صحافباشي که حالا سياوش خان برادر ارسلان خان اجاره کرده مشغول کاسبي است و يک دختر از فرنگ آورده و بعضي اسبابها از قبيل دوربين عکاسي و دوربينهاي بزرگ و اسباب خرازي» ميفروشد.٤٥ با توجه به دقت ثبت مليجک بيکار کنجکاو نميبايد درين زمان مدت درازي از آغاز اجاره گذشته باشد. پس از پيروزي مشروطه خواهان، صحافباشي به ايران بازگشته در مشهد مقيم شده تجارت ميکرد. در زمان جنگ اول (١٨ ١٩١٤) وي به خدمت ارتش انگليس در آمده سمت مترجمي داشت و در سال ١٣٠٠ يا ١٣٠١ خ (١٩٢١ يا ١٩٢٢) در گذشت.٤٦ تماسهاي او با انگليس، چه در استرآباد و چه در زمان جنگ، ميتواند تصويري مغاير با آنچه که در تمام متون درباره آزاديخواهي و ميهن دوستي وي تا کنون انتشار يافته در ضمير خواننده شکاک به وجود آورد اما، در واقع، کمبود مدارک اجازه داوري درين مورد را نميدهد و با حجم ناچيز دانسته هاي کنوني اين تماسها نميتواند الزاما منفي به شمار آيد.

همانگونه که ملاحظه شد، مليجک در ذکر فعاليتهاي سياوش خان از دوربين عکاسي و دوربين نام ميبرد ولي از سينماتوگراف به نام ياد نميکند و اين سئوال مطرح ميشود که چه بر سر آن دستگاه و نيمکت ها و پرده سينما آمد جواب روشني در حال حاضر براي اين پرسش نيست ولي ميتوان تصور کرد که برخي از نخستين فيلمهايي که در اين آغاز دوران احمد شاهي نشان داده ميشده از آن منبع سرچشمه ميگرفته است و شايد سياوش خان آپاراتچي هم بوده است. نظر جمال اميد هم که مينويسد ممکن است دستگاه سينماتوگراف صحافباشي به اردشير خان (آرتاشس پاتماگريان)، که نخست سينما تجدد (بعد مدرن سينما) را در سال ١٢٩١ خ/ ١٩١٢ م به راه انداخت، رسيده باشد دور از ذهن نيست.٤٧ در تأئيد نوشته جمال اميد بايد توجه کرد که، طبق شواهدي که وي ميآورد، نه تنها دستگاه اردشير خان کهنه به نظر ميآمده، بلکه او با چراغ سحري (لانترن ماژيک) هم در سينمايش عکس رنگي روي پرده ميانداخته است ٤٨ و اين صحافباشي بود که چراغ سحري را رواج داده بود و در تماشاخانه خود جهان نما مضاف بر سينما داشت. به اين ترتيب، پروژکتور و شيشه هاي رنگين عکسهاي اردشير خان هم شايد از اموال صحافباشي بوده که به وي رسيده بوده است.

از چهار سال پيش از آنکه اردشير خان در سال ١٢٩١ خ/ ١٩١٢ م سينماي خود را به راه بياندازد، تماشاخانه هاي جديدي براي نمايش فيلم در طهران آغاز به کار کرده بودند: نخست از اول رمضان ١٣٢٥/ ٨ اکتبر ١٩٠٧/ ١٦ مهر ١٢٨٦ در عکاسخانه روسي خان که بعد به مکانهاي مناسبتري منتقل شد٤٩ سپس در قهوه خانه زرگر آباد در خيابان چراغ گاز (اميرکبير) که متعلق به آقايف نامي بود و او هم به محل بهتري نقل مکان کرد٥٠، آنگاه اردشيرخان و اسماعيليف که به رقابت با او پرداخت٥١ و بالاخره علي وکيلي و خان بابا معتضدي و … هم به سينماداري و فيلم روي آوردند.

2-ورود نخستین دستگاههای فیلمبرداری و اپارات به ایران

الف: کنجکاوي شاه عکاس براي تصوير متحرک، نخستين خريد سينماتوگراف

در ايران، بدون شک اخبار اختراع سينما به توسط برادران لومير (Freres lumiere) و نمايش دادن نخستين فيلم ايشان در شب ٢٨ دسامبر ١٨٩٥/ ٧ دي ١٢٧٤ براي پاريسي ها، چند هفته و يا در بدترين شرايط دو سه ماه پس از آن نمايش که در زيرزمين «کافه بزرگ» (Grand Cafe) واقع در شماره ١٤ بولوار کاپوسينها (Bd des Capucines)انجام گرفت به مظفرالدين شاه رسيده بوده ولي از عکس العمل او اطلاعي در دست نيست. وي، مثل پدرش ولي نه با نظم و ترتيب او، به عکاسي عشق ميورزيد و خود عکاسي ميکرد تعداد زيادي دوربين خريد و پيوسته در پي بدست آوردن آخرين اختراعات بود: از اتوموبيل و کاميون و ماشين بخار براي تلمبه چاه آب کشاورزي و ماشين چاپ گرفته تا تلفن و فونوگراف و دستگاه عکسبرداري با اشعه ايکس. در مورد سينما هنوز دانسته نيست که شاه از چه تاريخي به دنبال سينماتوگراف افتاد ولي مدارک نويافته نشان مي دهد که او در حدود فوريه سال ١٨٩٩ در حدود بهمن و اسفند ١٢٧٧، يعني صد و دو سال پيش دستور خريد سينماتوگراف را شايد به ميرزا احمدخان صنيع السلطنه عکاس معروف ٥٢ که در پاريس بسر ميبرد داده بوده است. صنيع السلطنه سه دستگاه سينماتوگراف را با تمام لوازم خريده به طهران فرستاد و اين اسباب و لوازم در تاريخ يکشنبه ١٠ شوال ١٣١٧/ تنگوزئيل/ ١١ فوريه ١٩٠٠/ ٢٢ بهمن ١٢٧٨ به نظر شاه رسيد.
سند اين خريد هم اکنون در بايگاني اسناد کاخ گلستان تحت کد ١، زونکن شماره ٥١، پاکت شماره ٣ موجود است.٥٣ اين سند گرانبها درون کتابچه ايست فرنگي و قفل دار با جلد چرمي مغز پسته اي کم رنگ که گوشه هاي فلزي مطلا مزين به نگين کهربا دارد. بلندي کتابچه ٢٠٠ ميليمتر و پهناي آن ١٣٠ ميليمتر است. کتابچه در حال حاضر محتوي چهار ورق ميباشد که دو تا از آنها، يعني پشت ورق اول و روي ورق دوم، داراي نوشته است. اين کتابچه در ابتدا اوراق بيشتري داشته ولي شايد در حدود ده ورق آن را در گذشته اي دور از زمان ما کنده و روي ورق ٢ر نيز بخشي از نوشته ها را ناشيانه پاک کرده اند. طبق نوشته اي در آغاز کتابچه، مورخ ١٩ شهر شعبان ١٣١٧/ ٢٣ دسامبر ١٨٩٩/٢ دي ١٢٧٨، قرار بر اين بوده که از آن پس اشيايي را که مظفرالدين شاه دستور خريد آنها را به فرنگ ميداده در ورقي در سمت راست آن دفترچه و اشيايي که از فرنگ ميرسيده در مقابل آن (سمت چپ) ثبت کنند. از اين صورت، اگر در تدوين آن استمراري وجود داشته است، امروز جدا از آن دو ورق که ذکر شد اثري باقي نمانده است. روي ورق سمت راست (١پ) آمده: «هو الله تعالي/ صورت/ اجناس واشيايي که از ممالک فرنگستان خواسته ميشود در اين کتابچه نوشته ميشود هر وقت پر شد در صفحه/ ديگر ازين کتابچه ثبت خواهد شد بتاريخ ١٩ شهر شعبان ١٣١٧.» به دنبال آن آمده: «از پاريس از يمين السلطنه». منظور آنست که اشيايي که ذکر آن خواهد آمد از نظر آقا يمين السلطنه وزير مختار ايران در پاريس خواسته شده است که به توسط وي ارسال گردد: «… ماهوت و نوار و دگمه جه کالسکه چيان سر کاري… کاغذ و پاکت که عکس گروپ [دسته جمعي] و عکس تمثال بيمثال مبارک همايوني در آنها چاپ شود … [و] دوربين دو عدد از پاريس خواسته شد/ روز دوشنبه ٦ شهر رمضان ١٣١٧» برابر با ٨ ژانويه ١٩٠٠/ ١٨ دي ١٢٧٨. از پاکتها و کاغذها، که در وسط بالاي هر برگ از آنها يک عکس بسيار کوچک مظفرالدين شاه و همراهان چاپ شده هنوز در کاخ گلستان موجود است و در نمايشگاه صدمين سال سينماي ايران همراه با دو چرخ (ماشين) تحرير وي در معرض ديد قرار داده شد. در مورد دوربين، البته منظور در اينجا دوربين دورنما و به احتمال کمتر دوربين عکاسي است و نه فيلمبرداري. سمت چپ کتابچه، در ورق بعد (٢ر)، نخست صورت آنچه شاه از لندن خواسته بوده و دريافت گرديده بود آورده شده و از آن جمله است يک قلم خودنويس («قلم استيلو»/stylo به اصطلاح آنروز) که به رخت دار خانه سپرده شده و «اسباب آشپزخانه چدني[… ] که] …[ ممکن است جداجدا در دو اتاق منصوب شود بتاريخ ٥ شهر شوال المکرم [٦ فوريه ١٩٠٠/ ١٧ بهمن ١٢٧٨] تنگوزئيل وارد شده[ … ]جمع اندرون ميشود»٥٤ و بالاخره سندي که در اينجا مد نظر است با اين محتوي:

«اسباب ٣ سي نوفتکراف ]سينماتوگراف[ تمام اسباب بانضمام بروکش بزرگ که تمام اسباب است و لانتر ن ماژيک متحرک است که با قوه برق هم حرکت ميکند و يکسال قبل از پاريس خواسته بودند و بتاريخ يوم يکشنبه دهم شهر شوال المکرم تنگوزئيل ١٣١٧] ١١ فوريه ١٩٠٠/ ٢٢بهمن ١٢٧٨ [از پاريس بحضور مبارک آورده اند موافق شرح و جزو قبض جناب صنيع السلطنه که نزد اعتماد حضور ضبط است.دستگاه جمع عکاس خانه مبارکه شد»

شايان ذکر است که از هفت رقم جنس که درين دو ورق آمده دو رقم مربوط به دوربين (احتمالا دوربين دورنما و نه عکاسي) و دو تا راجع به سينما و عکس است و همانطور که ذکر شد گواهي است گويا بر عشق زياد مظفرالدين شاه به هر نوع اسباب رويت و تصوير. تقريبا در هر صفحه از سفرنامه هاي شاه به فرنگ نيز يک اشاره به عکس و عکاسي يافت ميشود و در چنين جوي بايد پذيرفت که پس از ورود اين نخستين سينماتوگراف به ايران هم فيلم نشان داده شد و هم فيلم برداشته شد هر چند که چند و چون اين کارها روشن نيست. روند مثبت امور خود را در ماههاي بعد هم به خوبي نشان داد و به همان گونه که شرح آن خواهد آمد، شش ماه بعد ميرزا ابراهيم خان عکاسباشي ٥٥ پسر ميرزا احمدخان صنيع السلطنه در بندر اوستاند (ostende)بلژيک به فيلمبرداري مشغول شد.

نوع اسبابي که فرستاده شده سينماتوگراف (Cine’matographe) ذکر گرديده٥٦ ولي بايد توجه داشت که درين دوره اين واژه خاص که در ابتدا به دستگاه اختراعي برادران لومير فرانسوي اطلاق ميشد تا اندازه اي تبديل به نام عام شده و لذا اسباب مورد نر ميتوانست شامل دستگاه يا دستگاه هايي جدا از دستگاه برادران لومير نيز باشد. در مورد تعداد دستگاه هاي خريداري شده نيز ميتوان بحث کرده رقم «٣» را که در حقيقت روي «س» واژه «سي نو فتکراف» نوشته شده است نشان دهنده صداي حرف سين دانست و نه تعداد دستگاه هاي خريداري شده. هر چند که رسم نوشتن «٣» روي اسناد براي انگشت گذاشتن روي رقم «سه» است حال آنکه اينجا به حروف «سي» نوشته شده ولي باز هم چون در اين دوران رسم رقم ٣ گذاشتن روي سين براي نشان دادن صداي آن هم مرسوم بوده است پس ميتوان اين برداشت را نيز پذيرفت.٥٧ اگر اين حالت پذيرفته شود، تعداد دستگاه هاي خريداري شده به يک تقليل خواهد يافت که بايد درستر باشد. در شرح دستگاه ها، يک کلمه نه چندان روشن ديگر هم ديده ميشود که آن را «روکش» نوشته ام. در هنگام حمل و نقل سينماتوگراف، آن دستگاه در يک ساکوش(sacoche) (به فرانسه) قرار ميگرفت که کيسه اي از پارچه ضخيم يا چرم باشد. بعيد نيست که محرر اين نام ناآشنا را به گوش شنيده و در تحرير آن را به صورتي که ديده ميشود ثبت کرده باشد. بهرصورت هر دو کلمه چه روکش و چه ساکوش، در نهايت يک معني ميدهند. ديگر آنکه چون محرر با سينماتو گراف هم آشنا نيست، در املاي آن واژه نيز اشتباه کرده و به دنبال آن در توصيف سينماتوگراف هم مرتکب لغزش ديگري شده حرف «ن» لانترن ماژيک متحرک (Lanterne magique) را هم از قلم انداخته است.به احتمال بيشتر در واقع چندان اشتباهي رخ نداده و غلط مصطلح درج شده است. مثل شاه (ر.ک. بند ب) و يا نام الاسلام کرماني در کتاب تاريخ بيداري ايرانيان که «لنتر ماژيک» ثبت کرده، اين کاتب هم «لانتر ماژيک»ثبت کرده است (بخوانيد لنتر «لانتر» ماژيک). در آغاز اين دوران سينما در جهان، بايد توجه داشت که دستگاه سينماتوگراف ميتوانست در عين حال هم دوربين فيلمبرداري باشد و هم آپارات سينما.٥٨ به عبارت ديگر شاه با خريد هر يک عدد سينماتوگراف از نوع ياد شده در عين حال هم يک دوربين فيلمبرداري به دست آورده است و هم يک آپارات سينما. درين شرايط بسيار بعيد است که از تاريخ دهم شوال ١٣١٧/ ١١ فوريه ١٩٠٠/ ٢٢ بهمن ١٢٧٨ به بعد در دربار شاه دستکم فيلمبرداري (و نه فيلم سازي، ر.ک. بقيه متن) نشده باشد و اين تاريخ شش ماه پيش از فيلمبرداري ميرزا ابراهيم خان عکاسباشي در اوستاند بلژيک است که تا کنون به عنوان نخستين فيلمبرداري شناخته شده بود (ر.ک. دنباله متن). نخستين فيلمبرداران و فيلم نشان دهنده هاي حرفه اي ايران را هم نيز به احتمال قريب به يقين بايد همان ميرزا ابراهيم خان عکاسباشي و پدرش ميرزا احمد صنيع السلطنه دانست زيرا دستگاه يا دستگاه ها، همانطور که در سند ذکر شده، «جمع عکاس خانه مبارکه» منظور شده بوده که در تحويل صنيع السلطنه بوده است. نخستين فيلمبردار غيرحرفه اي (آماتور) ايران را نيز يقينا بايد شخص مفرالدين شاه دانست زيرا او عکاس بود و به اين جهت بدون شک دوربين فيلمبرداري را نيز دست کم به طور محدود به کار گرفت. سندي که درباره فيلم برداري از شير آورده خواهد شد نيز خود دليلي است برا ين امر.

اگر رقم خريد سه دستگاه پذيرفته شود در اين صورت بايد از خود پرسيد چرا مظفرالدين شاه اقدام به خريد سه دستگاه سينماتو گراف کرده است ترس از خراب شدن احتمالي آن اسبابها ميتواند تا اندازه اي خريد سه دستگاه کاملا يک نوع را توجيه کند ولي اين امر بعيدست و بهتر است دستگاه هاي سه گانه را شامل انواع گوناگون بدانيم، به ويژه آنکه در عکاسي نيز شاه از دوربينهاي متعددي استفاده ميکرد. شايد يکي از آنها شامل دستگاه ٣٥ ميليمتري پاته( pathe’ ( ميشده که درواقع تقليدي از سينماتو گراف لومير بود. در ساماندهي کنوني عکسها وشيشه ها و فيلمهاي کاخ گلستان چند فيلم باريک ١٥ ميليمتري سوراخ در ميان فرانسوي نيز شناسائي کرده ايم و چون اين نوع فيلمها متعلق به دوران نخستين سينماست به اين جهت شايد بتوان اين فيلمها را در حال حاضر يادگاري از اين نخستين خريد دانست و به طور قطع در اين امر نميتوان اظهار نظر نمود و نگارنده احتياج به مطالعه بيشتر دارد.

ب دوران شيفتگي ودومين خريد سينماتو گراف

دو ماه پس ازدريافت يک و يا به احتمال بسيار کم سه دستگاه سينماتوگراف در تاريخ يکشنبه ١٠شوال ١٣١٧/ تنگوزئيل/ ١١ فوريه ١٩٠٠/ ٢٢بهمن ١٢٧٨، مظفرالدين شاه در پنجشنبه ١٢ ذي الحجه ١٣١٧/ جمعه ١٣ آوريل ١٩٠٠/ ٢٤ فروردين ١٢٧٩ طهران را براي نخستين سفر خود به فرنگ از جمله به همراهي صنيع السلطنه و پسرش ميرزا ابراهيم عکاسباشي ترک کرده ٥٩ روز يکشنبه ٢ شعبان ١٣١٨/ ٢٥ نوامبر ١٩٠٠/٣ آذر ١٢٧٩ در مراجعت به پايتخت خود بازگشت.٦٠ در هنگام سفر بطور مدام عکاسي ميشد ولي چون در سفرنامه شاه تا رسيدن به اروپا کوچکترين اشاره اي به سينماتو گراف نيست بايد نتيجه گرفت که از طهران دستگاهي به همراه برده نشد. چهارشنبه شب (شب پنجشنبه) ١٥ صفر ١٣١٨/ پنجشنبه ١٤ ژوئن ١٩٠٠/ ٢٤ خرداد ١٢٧٩ در کنترکسويل (Contrexevelle) نزول اجلال شد ٦١ و شب بعد شاه به تماشاي عمارت «تياتر» رفت « که تازه در اينجا مي سازند» و نوشت «تماشا کرديم بسيار خوب عمارتي ساخته اند، تقريبا يکصد وپنجاه نفر جمعيت ميگيرد».٦٢شاه به تئاتر علاقه زيادي داشت و در سفرهاي فرنگ تا ميتوانست به تماشاخانه ميرفت. او چون خوب زبان نميدانست (تنها فرانسه را ميفهميد و تا اندازه اي به آن تکلم ميکرد ٦٣) و طبيعتش هم به نمايش مضحک و بندبازي و شعبده بازي و موزيک سبک بيشتر تمايل داشت.تا به اپراي فاوست٦٤، پس بيشتر به اين تماشاها ميرفت. او نمايشنامه هايي از راسين (Racine) و يا ويکتور هوگو را نديد ولي به ديدن آثاري چون اقتباس نمايشي از«سه تفنگدار» الکساندر دوما

)Alexander Dumas , pere,Les Trios Mousquiteris(

و يا تئاتر سارا برنار (Sarah Bernardt) ميرفت و آنها را دوست داشت.٦٥ روز سه شنبه ٢١ صفر/ چهارشنبه ٢٠ ژوئن/ ٣٠ خرداد، تنها پنج روز پس از ورود، شاه در سفرنامه اش نوشت «صنيع السلطنه را بجه فراهم آوردن اسباب گراور و چرخ طبع کتب و روزنامه و غيره به ]پاريس[ فرستاديم که انشاء الله ابتياع نموده حمل بايران نمايد».٦٦ اين لوازم همان دستگاه هاييست که خريداري شده و از جمله سفرنامه شاه که هم اکنون يکي از منابع اين نوشته است با آن به چاپ رسيد و عکسهايش نيز گراور شد.٦٧ درين سفارش، به سينماتو گراف اشاره اي نشده و روشن نيست که آيا شاه آن را از قلم انداخته يا اينکه دستور خريد سينماتو گراف هنوز صادر نشده بوده است، حدس دوم شايد به واقعيت نزديکتر باشد زيرا، همانطور که ملاحظه خواهد شد، شاه در روزهاي آينده و تا زماني که فيلمهاي فرستاده شده به توسط صنيع السلطنه به کنترکسويل و سپس در پاريس در تالار نمايش نمايشگاه جهاني پاريس فيلمهاي ديگري را نديد، اهرا تصميم نهائي خود را در مورد خريد دستگاههاي مربوط به سينما را اتخاذ نکرده و کماکان ذهنش بيشتر به عکس و عکاسي تعلق داشت که البته هميشه همينطور بود و خواهد ماند.
در اين ميان ميرزا ابراهيم همچنان مشغول عکاسي بود ٦٨ و روز شنبه ٢٥ صفر ١٣١٨/ يکشنبه ٢٤ ژوئن ١٩٠٠/ ٣ تير ١٢٧٩ شاه به تماشاي «جهان نما» پرداخت.٦٩ يازده روز پس از عزيمت صنيع السلطنه به پاريس، دوربين عکاسي که شاه از او خواسته بود دريافت شده شاه عکاسي کرده و «چند شيشه عکس» به ميرزا ابراهيم عکاسباشي داد که آنها را «ظاهر کند» (جمعه ١ ربيع الاول/ ٢٩ ژوئن/ ٨ تير).٧٠ پس فرداي روز دريافت دوربين عکاسي، يعني يکشنبه ٣ ربيع الاول/ ١ژوئيه/ ١٠ تير، شاه «بعد از نهار ميرزا ابراهيم خان عکاسباشي را خواسته» او را نيز به پاريس که پدرش آنجا بود فرستاد و «پاره دستورالعملها باو داده شد که چند عدد دوربين عکاسي ابتياع نمايد».٧١ پس از چند روز، عکاسباشي از پاريس به کنترکسويل بازگشت و بايد تصور کرد که دوربينها را نيز با خود آورد.صنيع السلطنه، که در پاريس پي اسباب چاپ و عکس و سينما بود، مقدماتي را براي ارائه تصوير متحرک به شاه آماده کرد ولي خود به علل نامعلومي براي معرفي دستگاه ها به کنترکسويل برنگشت و يک «عکاس ريش سفيد اسباب عکس (سينموفتگراف) » را براي اين منور حضور شاه فرستاد و اين نمايش منتهي به صدور نخستين دستور صريح به عکاسباشي براي خريد سينماتوگراف شد.٧٢ روز يکشنبه١٠ ربيع الاول ١٣١٨/ ٨ ژوئيه ١٩٠٠/ ١٧ تير ١٢٧٩ شاه در خاطراتش نوشت:

«طرف عصري بعکاسباشي فرموديم آن شخص که بتوسط صنيع السلطنه از پاريس (سينموفتگراف) و (لان تر ماژيک) آورده است اسباب مزبور راحاضر کنند که ملاحه نمائيم رفتند نزديک غروب او را حاضر کردند. هر دو اسباب را تماشا کرديم بسيارچيز بديع خوبي است. اغلب امکنه (اکسپوزيسيون) را طوري در عکس بشخص تماشا ميدهد و مجسم مينمايد که محل کمال تعجب و حيرت است. اکثر دورنماها و عمارات (اکسپوزيسيون) و حالت باريدن باران و رودخانه سن و غيره و غيره را در شهر پاريس ديديم و بعکاسباشي فرموديم که همه آن دستگاه ها را ابتياع نمايد».٧٣

از همراهان شاه، علي خان ظهيرالدوله نيز در سفرنامه خود به اين تماشا در همان روز اشاره کرده مينويسد: «نزديک غروب تماشاي (سينمتگراف) مشغول بوديم».٧٤ منور از اکسپوزيسيون، نمايشگاه جهاني ١٩٠٠ در پاريس است که در دو ساحل رودخانه سن (Seine)جايگاه داشته برج ايفل را که بنايش تازه تمام شده بود در بر ميگرفت. ايران هم در آن نمايشگاه غرفه درست کرده بود و مسيو کتابچي خان رياست آن را به عهده داشت.٧٥ شاه در اينجا هيچ اشاره اي به اسباب سينماتو گراف که پنج ماه پيش در تهران دريافت کرده بود نميکند و روشن نيست چه اختلافي ميتوانسته مابين اين دو سفارش وجود داشته باشد.

از کنترکسويل، مظفرالدين شاه به سفر رسمي روسيه رفت و تا هنگاميکه مجددا به اروپاي غربي برگشت موضوع سينما جاي مطرح شدن نيافت. بعد از ظهر روز شنبه ٣٠ ربيع الاول ١٣١٨/ ٢٨ ژوئيه ١٩٠٠/ ٦ مرداد ١٢٧٩، شاه بطور رسمي به پاريس وارد شد.٧٦ بساط عکاسي رونق بسيار گرفت: گاه صنيع السلطنه گروه عکاس ميآورد،٧٧ گاه عکاسباشي از شاه عکس برميداشت٧٨ و يا شاه باز دوربين عکاسي ميخريد ( ٣ ربيع الثاني/ ٣١ژوئيه /٩ مرداد).٧٩

در اين ايام، روز دوشنبه٣٠ ژوئيه ١٩٠٠/٢ ربيع الثاني ١٣١٨/ ٨ مرداد ١٢٧٩، برنامه شاه به علت رسيدن خبر قتل اومبرتو اول( UmbertoI) پادشاه ايطاليا در روز قبل بهم خورد و شرفيابي رسمي سفراي مقيم پاريس که قرار بود در بعدازظهر اين روز انجام گيرد به وقت ديگري موکول شد. در عوض «آن روز بعدازظهر را اعليحضرت در عمارت سوورن باستماع قدري موزيک و امتحان آلت سيمنه ماتوگراف که ميخواستند ابتياع فرمايند مصروف داشتند…».٨٠ روز بعد، ٣ ربيع الثاني/ ٣١ژوئيه /٩ مرداد،شاه «اسباب عکاسي و بعضي ماشين آلات و دوربين و غيره خريداري کرد»٨١ اما از سينماتو گراف نامي در ميان نيست ولي عصر جمعه ٣ اوت /٦ ربيع الثاني/١٢ مرداد، شاه پس از مراجعت به اقامتگاه خويش از مانور قشون فرانسه در ونسن (Vincennes) و صرف نهار در دژ آنجا (Fort de Vincennes) ، در آپارتمان خويش «به تماشاي سينوماتوگراف که بعضي مجالس ورود خود اعليحضرت به پاريس در آن ترتيب داده بودند مشغول» گرديد.٨٢

ارزشمندترين و جالب ترين تماشا از نر سينمايي ساعت ٩ شب روز بعد، يعني شنبه ٧ ربيع الثاني ١٣١٨/ ٤ اوت ١٩٠٠/ ١٣ مرداد ١٢٧٩، که مظفرالدين شاه به نمايشگاه جهاني رفت صورت گرفت. خبر به اختصار در روزنامه( فيگارو Figaro) (چنين آمد: «… تماشاي بسيار تازه و مطبوعي در اکسپوزيسيون براي تشريف فرمائي اعليحضرت همايوني تهيه کرده بودند. در ساعت نه بعدازظهر مقدم مبارک در سال در فت ]بخوانيد «سال د فت»/ Salle des Fete، يعني تالار جشن[ نزول اجلال فرمود و همه ملتزمين رکاب نيز حاضر بودند. ابتدا اعليحضرت شاهنشاه در غرفه رسمي سال] Salle/ تالار [مزبور بر صندلي قرار گرفتند و در طرف مقابل روبروي غرفه سلطنتي بعضي پرده هاي سينوماتوگراف که کمال تازگيرا داشتند از نظر مبارک گذرانيدند».83

شرح شخص مظفرالدين شاه مبسوطتر است و ظهيرالدوله نيز اطلاعات گرانبهايي درباره آن ميدهد. شاه مينويسد: «به اکسپوزيسيون و تالار جشن رفتيم که در آنجا (سينموفتگراف) که عکس جسم و متحرک است نشان ميدهند».٨٤

نمايش فيلم در تالار جشن و سپس نمايشهاي سحرآميز و خيال برانگيز در عمارت «ايلوزيسن» (بخوانيد: ايلوزيون: Illusion يعني خيال و تصور) يکي پس ازديگري در آن دو محل و جدا از هم صورت گرفت. شاه ادامه ميدهد:«بعمارت (ايلوزيسن، ]منظور Pallais des illusionsاست[) رفتيم که تفصيل آن از اينقرار است، ابتدا وارد درب مخصوص اين عمارت شديم وقت مغرب و چراغهاي اکسپوزيسيون روشن بود . اول ورود بتالار جشن که نموديم خيلي در نر ما جلوه کرد و و اقعا بناي عالي است جائي است به بزرگي دوتکيه دولت و همانطور مدور و با بلور منقش مسقف است و اطراف آن دو مرتبه صندليهاي مخمل قرمز است که براي جلوس اشخاص ساخته و پرداخته شده و در اين تالار (سينموفتگراف) نشان ميدهند . پرده بسيار بزرگي در وسط تالار بلند کردند و تمام چراغهاي الکتريک را خاموش و تاريک نموده عکس سينموفتگراف را بآن پرده بزرگ انداختند . خيلي تماشا دادند من جمله مسافرين افريقا و عربستان را که در صحراي افريقا با شتر راه مي پيمايند نمودند که خيلي ديدني بود ديگر اکسپوزيسيون و کوچه متحرک و رودخانه سن و رفتن کشتي در رودخانه و شناوري و آب بازي و انواع چيزهاي ديگر ديده شد که خيلي تماشاداشت . به عکاسباشي دستورالعمل داده ايم همه قسم آنها را خريده به طهران بياورند که انشاءالله همانجا درست کرده بنوکرهاي خودمان نشان بدهيم . بقدر سي پرده امشب تماشا کرده پس از تماشاي فيلمها در تالار جشن بعمارت (ايلوزيسن) رفتيم».85

چون، همانطور که ملاحظه شد، شاه پيش از اين دستور خريد لوازم تصاوير متحرک راداده بود پس ميبايد اين دستور جديد را تأکيدي مجدد بر خريد انواع دستگاهاي سينماتوگراف دانست شايد در زمان سفر شاه به روسيه، رکودي در پيگيري اين امر پيش آمده بوده و نياز به تأکيد مجدد بوده است. در مورد بينندگان فيلم هم البته منور ازکلمه مغولي «نوکر»، اطرافيان و درباريان شاه است و نه خدمه عادي به معني امروزي آن کلمه. «سي پرده» هم اشاره ايست به سي داستان کوتاه و يا بهتر واقعه و ماجرا و موضوع گوناگون که اکثرا جدا از هم فيلمبرداري شده و بنا به اجبار فني هر کدام چند دقيقه اي بيشتر طول نميکشيده است. همانطور که آورده شد، شرحي زنده، خوب و مکمل ازين تماشا را ظهيرالدوله آورده است مينويسد:«با اعليحضرت شاه و سايرين وارد اين اتاق شديم، مخصوصا خلوت بود. کسي بي وعده نيامده بود. زياده از صد نفر ايراني و فرنگي نبوديم. در يک طرف اين فضا به قدر مهمانها صندلي گذاشته بودند. همه نشستيم. رو به روي ما در يک طرف ديگر پارچه سفيدي به روي چهارچوبه کوبيده به عرض و طول هفت هشت ذرع از سقف آويزان بود. پنج شش دقيقه بعد از نشستن، يک مرتبه تمام چراغها خاموش وفقط در آن تاريکي آن پارچه سفيد آويزان روشن بود. رئيس اين اتاق پيش آمده از تماشاي بهترين و آخرترين (سينماتگراف)هاي خوب پاريس خبرمان داد. همه چشم به آن پرده سفيد روشن دوختيم. صحراي خشک آفتاب بي آب و علفي نمايان شد که از دور چند قطار شتر باردار مي آمدند و صداي زنگ شترها هم کمي مي آمد و هر چه شترها نزديک مي شدند صداي زنگشان بيشتر ميشد تا اندازه اي که شترها به قدري نزديک آمدند که به قدر جسم شتر بزرگ پيدا بودند و صداي زنگهاي بزرگ شتري وهاي و هوي بعضي ازساربانها که مي ديدمشان به عينه مثل آن بود که در همين اتاق است. همان وقت که عکس اين کاروان را در معبري انداخته است، دستگاه (فنگراف) هم داشته همانطور که (سينما تگراف) عکس متحرک، رفتار آنها را ضبط کرده، (فنگراف) حبس صوت هم گفتارشان را نگاه داشته. با هم که معمول مي دارند، اينست که شخص مستمع و نار هم آنها را مي بيند و هم صدايشان را ميشنود. دو سه پرده ديگر هم نشان دادند. پس از آنکه تقريبا يک ساعت مشغول اين تماشا بوديم، اتاق روشن شده برخاستيم».٨٦

دستکم يک فيلم، رسيدن کاروان، به لفظ قدما، «ناطق» بوده است به اين ترتيب که همزمان با نمايش آن يک فنوگراف( Phonographe) که شکل پيشرفته تر آن به نام گرامافون (يعني graphophone:gramophone) در ايران شيوع يافت صداي مربوط به صحنه هاي گوناگون را پخش ميکرده است. البته اين عمل تنها با فيلمهاي بسيار کوتاه آن زمان عملي بود ولي حتي در آن مورد نيز سنکرونيزاسيون صدا با تصوير به اشکال برميخورد و بهمين جهات فيلمهاي «صامت» بازار را در جهان تا پايان دهه سالهاي ١٩٢٠ و آغاز پخش فيلمهاي ناطق واقعي در دست نگهداشتند. کمي بعد، در زمستان ١٣١٢/ ١٩٣٤، در ايران نيز «حاجي آقا آکتر سينما»ي صامت از «دختر لر» ناطق دستکم از نر درآمد مالي شکست خورد.

شاه در دو روز بعد، يکشنبه ٨ ربيع الثاني ١٣١٨/٥ اوت ١٩٠٠/١٤ مرداد ١٢٧٩ و دوشنبه، هر چند به سينما ارتباطي نداشت ولي بي تأثير بر هنر آن روز و امروز ايران نبود: ابتدا، در روز شنبه، ميرزا محمدخان کمال الملک به ديدن شاه رفت و مظفرالدين شاه نوشت: «ميرزا محمدخان کمال الملک نقاشباشي خودمان را که مدتي است بفرنگ فرستاده ايم که تکميل صنعت خود را بنمايد اين دو روزه يعني شنبه که شاه فيلم ديده بود و يکشنبه در پاريس ديده شد الحق خيلي خوب کار کرده است».٨٧ روز دوشنبه شاه به ديدن موزه لوور رفت که داستان وقايع پشت پرده آن، که او نديد و نشنيد، جداست ولي خود او نوشت: «موزه شوش را ديديم يعني تالارهاي اختصاص يافته به کاوشهاي شوش سرستون خيلي بزرگي آنجا بود که هنوز هست. يک پرده نقاشي هم کمال الملک کشيده بود که واقعا هيچ فرقي با اصل آن نداشت خيلي ممتاز و خوب ساخته است».٨٨ جملات مذکور دو نکته قابل تعمق را که امروزه فراموش شده و يا بسياري ميخواهند ندانند بيان ميکند: نخست اينکه کمال الملک وپدرانش و البته خود ميرزا ابراهيم خان عکاسباشي و پدرش (و در ماوراي ايشان هنر در سطح بالا)، دست پرورده دستگاه شاهي و اشرافي بوده و ارتباط چنداني با تصاويري که به ويژه سينماي ايران امروزه از آن دو ارائه ميدهد ندارند. عدم وجود يک طبقه متوسط و يا ثروتمند غيرحکومتي پويا را ميتوان از نر اجتماعي يکي از علل مهم به وجود نيامدن هنر در سطح بالاي غيردرباري و اشرافي دانست. ديگر اينکه ديد و سليقه هنري که در آن زمان فن محسوب ميشود (بعدها، «صنايع مستظرفه» تبديل به «هنرهاي زيبا» ميشود) از برداشتهاي سنتي ايران چه در فن (تکنيک) و چه در برداشت و منور دورشده و همانطور که گفتار شاه نشان ميدهد طرفدار اهر عيني به ديد غرب شده و بهترين نقاشي مترادف با بهترين کپي شناخته ميشود. در نتيجه، کمال الملک، که اگر در اروپا زندگي ميکرد يک نقاش اوريانتاليست عادي و يا خوب به حساب ميآمد، در ايران تبديل به يک بت شده کمتر کسي پيدا ميشود که حتي فکر زير سوال بردن سبک او را به مخيله اش خطور دهد تا چه رسد به آنکه به نقد آثار او پردازد.

در سه شنبه ١٠ ربيع الثاني ١٣١٨/٧ اوت ١٩٠٠/١٦ مرداد ١٢٧٩، مظفرالدين شاه در خانه روسيه در نمايشگاه جهاني، به گفتار خودش يک «پانوراماي راه ايران» و به تعبير نيرالملک يک «جهان نماي متحرک که عمل موسيو پياستيسکي نقاش معروف روس» است ملاحظه کرد. در اين تماشا، پرده هاي نقاشي حاوي دورنماهاي راه بادکوبه به طهران به صورت نواري پشت سر هم از برابر چشمان بيننده گذشته به نوعي مثل يک فيلم مناظر آن راه را نشان ميداد. شاه عکاس متوجه شد که نقاش از روي عکس کار کرده تذکر داد و او هم تصديق کرد.٨٩ پاول پياستسکي.(1919-1843: Pavel Piasetsky)همه فن حريف و از جمله نقاش بوده در سال ١٨٩٥ با هئيت روسي به رياست ژنرال کوراپاتکين(Kuropatkin) به ايران آمده بود. خود شاه درباره پاناروما مينويسد: «به بالاخانه ]خانه روسيه[ رفتيم که پانوراماي راه ايران را ساخته اند در حقيقت مجسم کرده مثل آنست که خود ما از راه بادکوبه به گيلان تا قزوين و طهران آمده داخل دروازه شديم و رفتيم از جلو باغ وزير دربار و خانه وزير بقايا گذشته تا داخل عمارت سلطنتي خودمان و وارد تالار موزه شديم، تمام اين پانوراما را شخص نقاشي که با جنرال کوراپاتکين بطهران آمده بود کشيده است، ما از راه گيلان که سفر نکرده ايم اما از قزوين بطهران و پاي تخت خودمان را که ديده ايم الحق بسيار خوب ساخته است] . [در واقع امروز ما در ظرف دو ساعت تمام جزيره ماداگاسکار و صحراي سيبري را] که شاه پيش از اين در نمايشگاه آثاري از آن خطه ها را ديده بود[ سير نموده و تا طهران و تالار موزه خودمان مسافرت کرده مراجعت به پاريس نموديم، تا انسان برأي العين نبيند نميداند چه کيفيتي است».٩٠

اين پانوراما هنوز وجود دارد و در فرصت ديگري به شرح آن پرداخته خواهد شد.

روز پنجشنبه ١٢ ربيع الثاني/٩ اوت/١٨ مرداد باز شاه به تماشاي فيلم پرداخت ولي ظاهرا جلب توجه نکرد زيرا در سفرنامه اش اشاره به آن تماشا نميکند ولي ظهيرالدوله در خاطراتش نوشت: «عصر اعليحضرت شاه احضارم کرده رفتم. يک دستگاه (سينما تگراف) يعني عکس متحرک آورده بودند. در همان عمارت تماشا مي دادند. چندان تعريفي نداشت».٩١

درواقع شاه «با آلت سينوماتوگراف تيراندازي تفنگهاي مختلفه بعضي مجالس »٩٢ در قلعه ونسن را ديده بود که پيش از اين به بازديد وي از مراسم و مانور در ونسن اشاره شد.

از پاريس مظفرالدين شاه به بندر تفريحي اوستاند در بلژيک براي استرا حت رفت.در آنجا اظهار تمايل کرد که سوار به اتومبيل که در آن دوران تازگي بسيار داشت شود. گزاويه پائولي(Xavier Paoli) ، مسئول حفاظت شاه در فرانسه، درباره رابطه شاه با اتومبيل و تصوير و بانوان دلربا مينويسد: «روزي در جنگل بوا دوبولوين- (Bois de Boulogne) در حومه پاريس منظره دلپذيري را ديد.ايستاد و خواست چند عکس فوري(Vue instantanee) از آن بگيرد . گروهي بانوان بسيار خوش پوش در آن اطراف بدون توجه به ما ميخراميدند. شاه که ايشان را ديد، به من گفت: خواهش کن نزديک بيايند عکسشان را بردارم. خانمها از دعوت تعجب کردند اما با کمال ميل آن را پذيرفتند. پس از پايان عکسبرداري شاه به پائولي گفت: پائولي، اين خانمها خيلي دوست داشتني و خوشگلند، بپرس مايلند با من به طهران بيايند پائولي اضافه ميکند که با تردستي و چرب زباني اززير پرسش شانه خالي کردم زن که «پيانو، سينماتوگراف و يا اتومبيل» نيست که همينطوري برداشت وبه طهران برد٩٣ در اوستاند، دلربايي و اتومبيل و سينما به هم گره خورد و نخستين فيلم ايراني را به وجود آورد.

صبح روز سه شنبه ١٤ اوت ١٩٠٠/ ١٧ ربيع الثاني ١٣١٨/٢٣ مرداد ١٢٧٩، «مادام کرون کومتس دو بيلاندت که در اين فن] ماشينراني[ مهارت و زبردستي تام دارد داوطلب شد که با اتومبيل خود»، که يک «استانلي(Stanley (» بخاري بود ، شاه را گردش دهد.٩٤ در واقع کومتس دو بيلاندت (La Comtesse de Bylant-Bylandt)، دختر کنت بيلاندت، همسر آقاي ژرژ گرون از اهالي کپنهاک George Gron de Copnhague) بود که وي نمايندگي فروش ماشينهاي امريکايي استانلي را در سواحل بلژيک داشت.٩٥ شاه خود سوار اتومبيل نشد و به وزير ماليه اش دستور داد که او جايش را بگيرد. در پايان نمايش، که در کنار دريا و هتل شاه انجام گرفت، «از آنجا که سيستم اين اتوموبيل خيلي تازه و داراي امتياز بي اندازه بود»، حکم صادر شد که دو دستگاه اتوموبيل از همان سيستم يکي چهار نفره و يکي سه نفره به کارخانه سفارش داده شود.٩٦ بيشک زيبايي خانم کومتس و رانندگي او بر روي شاه سخت اثر گذاشته بود.

جمعيت زيادي در مقابل هتل گرد آمده بود و در ميان ايشان پرنسس کلمانتين Clementine) Princesse) دختر پادشاه بلژيک لئوپولد دوم (Leopold II)، هم «در کمال قشنگي و دلربائي»حاضر بود و آزادانه اينسو و آنسو ميرفت و پياپي عکس ميانداخت.٩٧ صبح روز بعد، چهارشنبه ١٥ اوت ١٩٠٠/ ١٨ ربيع الثاني ١٣١٨/٢٤ مرداد ١٢٧٩، مادام گرون مجددا با مهارت تمام به ماشينراني در پيچ و خم در حضور شاه پرداخت و شاه به او گفت: «امتياز اتوموبيل مبرهن و ثابت شد و شاهد بر اين مسئله همان بس که باين اندازه مطيع دستهاي کوچک و ظريف شما است و باين نرمي بهر طوري ميل شماست او را حرکت مي دهيد».دلربائي کار خود راکرد و معامله ماشين قطعي شد. مشق و امتحان اتوموبيل در آن روز موجب خرسندي شاه شد و براي آنکه يادگاري بماند به اشاره وي مادام گرون در دست چپش قرار گرفته «يک سلسله عکس متحرک با آلت سينوماتوگراف برداشته شد» و پس از آن شاه به کنار دريا رفت.٩٨ در اين ترجمه نيرالملک، روشن نيست چه کسي فيلم برداشته است و ديگر اينکه نخست از مظفرالدين شاه با مادام گرون فيلم برداشته ميشود و سپس شاه به کنار دريا ميرود ولي در منابع بلژيکي بر عکس است و فيلم برادر هم مشخص:٩٩

شاه «از سرازيري مقابل پالاس (هتل محل اقامتش) به سوي کنار دريا رفته و خواست که چند نمونه از گوش ماهي و صدفها را برايش جمع کنند. پس از حدود نيمساعت گردش، … به عکاس مخصوصش دستور داد که يک ديد سينماتوگرافيکي از گروه بگيرد. پس از چند دقيقه انتظاربه علامت عکاس، شاهنشاه و به دنبال وي همراهانش آهسته جلو آمدند و ]فيلم از[ صحنه برداشته شد… و و سپس شاه مادام گرون را احضار و از او خواهش کرد که در دست چپش قرار گيرد براي آنکه روي ديد] يعني فيلم[ سينماتوگرافيکي بيفتد».

“ Le Shah s’est ensuite dirige vers la plage en descendant la rampe qui se trouve devant le Palace et il s’est fait ramasser quelques echantillons de coquillages.Apres une promenade d’una demiheure environ… a donne ordre a son photographe particulier de prendre une vui cinematographique du groupe . après quelques minutes d’attente , sur un signe du photographe, SMI suivie de son entourage s’est avancee lentement et la scene a ete prise…

[ Le Shah] a fait appeler Mme Gron et l’aprie de se placer a sa gauche afin de figurer sur La vue cinematographique.

به این ترتیب نخستين فيلمبرداري سنددار تاريخ سينماي ايران روي ماسه هاي کنار درياي مانش جلوي هتل پالاس در اوستاند به توسط عکاس مخصوص شاه، يعني ميرزا ابراهيم عکاسباشي، انجام گرفت و از مفرالدين شاه و خانم گرون و همراهان در صبح روز چهارشنبه ١٥ اوت ١٩٠٠/ ١٨ ربيع الثاني ١٣١٨/٢٤ مرداد ١٢٧٩ فيلم گرفته شد. اين فيلم متاسفانه هنوز يافت نشده است. توجه خواهد شد که فيلمبرداري از مفرالدين شاه و خانم گرون سه روز پيش از فيلمبرداري در مراسم جشن گل (ر.ک. چند خط پايينتر) روي داد که تا بحال تصور ميکرديم نخستين فيلمبرداري ايراني با شرح تاريخي مدون است و بر آن اساس روز سينماي ايران تعيين و اعلام شده بود. ديگر نکته قابل توجه در اينست که فيلم جشن گل از مراسمي برداشته شده که به هر صورت جريان داشته و ازين جهت قابل انطباق با يک فيلم مستند و يا خبري است حال آنکه فيلم کناردريا کمي حالت ساخته شده دارد زيرا پيش از فيلم برداري ودر هنگام برداشت آن تا اندازه اي صحنه سازي شده بوده است.(ر.ک.بند ٤).به عبارت ديگر، حرکت حضار به جهت فيلم برداري انجام گرفته و نه برعکس و به اين دليل فيلم تنها «برداشته شده» نيست بلکه به صورتي هر چند ابتدايي «ساخته شده» است.

دومين فيلمبرداري در بعدازظهرروز شنبه ٢١ ربيع الثاني ١٣١٨/ ١٨ اوت ١٩٠٠/٢٧ مرداد ١٢٧٩ در جشن گل و آنهم باز در اوستاند صورت گرفت. اين فيلمبرداري، برعکس قبلي، با برنامه از قبل سازمان داده شده انجام گرفت و به اين جهت اولين از نوع خود در تاريخ سينماي ايران به شمار ميآيد. در عين حال و هر چند که از نوع يادگاري است، ولي به دليل از پيش برنامه ريزي شدگي و به ويژه موضوع آن، نخستين کار مستندسازي ايران هم محسوب ميشود اما فيلم خبرنگاري سينمايي نيست زيرا جهت اطلاع مردم در جايي به نمايش درنيامد. پس آنکه «اعليحضرت شاهنشاه (Sa Majeste Imperiale) به عکاسباشي دستور فيلمبرداري از مراسم جشن گل را داد، پيشاپيش مسير کاروان کالسکه ها وچرخها (عرابه هاي) گلبازان و گلپرانان بررسي شد. «خانه خانواده ها» (Villa des familles)، که داراي بالکني بود مشرف به «گلزار بلند»( longchamp-fleuri)، يعني مسير کاروان،و غرفه اي که شاه ميبايستي در آن جاي مي گرفت، بعنوان بهترين جاي براي کار گذاشتن دوربين انتخاب شد.١٠٠شايد هم چون محل مناسبي بود و مسئولين آن خانه ميخواستند که اين «افتخار» ( honneur)نصيب ايشان شود، غرفه شاه را تقريبا روبروي آن ساختند. آن بالکن براستي بهترين ديد مشرف بر خيابان روي آ بگير کنار دريا را که کاروان از روي آن ميگذشت در اختيار «کار جالب» عکاسباشي قرار ميداد.١٠١

ساعت ٣ بعد ازظهر روز شنبه ٢١ ربيع الثاني ١٣١٨/ ١٨ اوت ١٩٠٠/٢٧ مرداد ١٢٧٩ شاه و ملتزمين رکاب در ميان ابراز احساسات مردم در غرفه سلطنتي حضور يافته و پس از تقديم سه بيرق به وي مراسم جشن آغاز شد.١٠٢

شاه در خاطراتش درباره اين روز نوشت:

«امروز عيد گل است و ما را دعوت به تماشا نمودند[.]رفتيم بتماشا[.]جناب اشرف صدر اعم و وزير دربار هم در رکاب بودند [.]بسيار عيد با تماشائي بود [.] تمام کالسگه ها را با گل مزين کرده و توي کالسگه ها و چرخها را پر از گل نموده بودند که کالسگه ها پيدا نبود و خانمها سوار کالسگه شده با دستههاي گل در جلو ما عبور ميکردند و عکاسباشي هم مشغول عکس سينموفتگراف اندازي بود [.] بقدر پنجاه کالسگه همينطور بقطار و نام در حرکت بود [.] موزيک هم ميزدند [.] جمعيت و ازدهام غريبي شده بود و اين کالسگه ها که بمحاذي ما ميرسيد دسته هاي گل بود که پي در پي بطرف مامي انداختند [.] ما هم به طرف آنها گل مي انداختيم [.] بي اغراق بقدر يک خروار گل بطرف ما انداخته بودند که جلو ما يک خرمني از گل شده بود [.] ما هم بقدر يک خروار گل بکالسگه هاي آنها انداختيم ].[ در فرنگستان اين ترتيب را عيد گل و جنگ گل١٠٣ ميگويند و معمول دارند و بسيار تماشا داشت خيلي خوش گذشت [.] اسبهاي کالسگه ما هم همه خوب و ممتاز و تماما غرق گل بودند خيلي خوب آنها را زينت داده بودند که في الواقع قابل تماشا بود [.] از آنجا وقت عصر بود که مراجعت بمنزل کرديم . جمعي از زردشتيها را بحضور آوردند…». ١٠٤

بخشي از فيلم اين مراسم را در هژده سال پيش (١٣٦١ خ/ ١٩٨٢م) به ياري مسئولين بخش آن زمان در کاخ گلستان (خانمها شهين دخت سلطاني راد و الهه شاهيده و آقاي حسن علاييني) پيدا کرده بودم. تکه هاي ديگري را نيز در يکي دو سال گذشته در ادامه ساماندهي آلبومخانه کاخ گلستان به توسط آقاي جواد هستي و ياري خانم فريدا قشقايي جمع آوري کرديم ولي شناسايي نهايي محتوي آنها بالاخره در تاريخ ١٣ آبان ١٣٧٩/ ٣ نوامبر ٢٠٠٠در پاريس با اطلاعاتي که خانم ماريون باتيست و بارون راديگس

)Mlle Marion Baptiste et M.le Baron Michel de Rdigues (

در بلژیک برایم جمع اوری کردند انجام گرفت.بخش نخست اين فيلمها به کوشش آقاي اکبر عالمي در سال ١٣٦٢/ ١٩٨٣ در صدا و سيماي ايران کپي شد و بعدها دستکم قسمتي از آن (٢٦.٢ دقيقه) روي ويديوي معروف به مخملباف آورده شد ولي در آن دوران تا حال هيچيک از ما از چند و چون موضوع راستين محتوي خبر نداشت. ١٠٥ در حال حاضر (٥ ژانويه ٢٠٠١/ ١٦ دي ١٣٧٩)، هفتاد و يک متر و هشتاد سانتيمتر (٨٠.٧١) از اين فيلمها روي کپي اکبر عالمي شناسايي شده (برابر همان دو نيم دقيقه ويدئو) و اصل فيلمها هم در شرايط و جو لابراتوري در مرکز ملي سينماتوگرافي فرانسه

)Centre national de la cinematographie (

نگهداري و براي کپي برداري آماده ميشود. اين فيلمهاي ٣٥ ميليمتري نيتراتي بنابراين خود مضمحل (auto-distructif)بهم چسبيده و بسيار شکننده است و به همين جهت هنوز دانسته نيست چند متر از آنها براي مدت زماني نجات خواهد يافت و از اين مقدار چه اندازه نگاتيف و چه مقداري پوزيتيف خواهد بود.

در بخش فيلمي که در گذشته کپي شده، نخست رسيدن کالسکه شاه در حاليکه سواران ژاندارم و گاردسوار بلژيک شمشير برهنه افراشته در دست به دنبال آن ميآيند ديده ميشود. سواران کلاه پوستي شبيه به کلاه گارد پادشاهي بريتانيا را بر سر دارند. نظم به عهده نظميه بوده و يک پاسبان در کنار غرفه شاه که با رشته گل تزئين شده ديده ميشود. سپس حرکت کالسکه هاي غرق در گل آغازميشود، شاه را بانوان سرنشين گلباران ميکنند و او ايشان را. دختر بچه کوچکي به سوي شاه ميدود، جلويش را ميگيرند. شاه امر به رها کردنش ميکند و او را در آغوش ميگيرد و يکي از حضار بچه را به سينه گرفته باز ميگرداند. گلباران ادامه يافته و در پايان شاه غرفه را براي سوار شدن به کالسکه ترک ميکند. در اين هنگام کسي متوجه ميشود که بيرقهايي تقديمي بر جاي مانده و فراموش شده، برميگردد و آنها را که دو و نه سه تا بنرميآيد برداشته با خود برميگرداند. شاه ميرود و سواران گارد هم دنبال او.

در نظر نخست به نظر مسجل ميآيد که ميرزا ابراهيم عکاسباشي با دوربين شاه و خودش در اوستاند فيلمبرداري کرده ولي احتمالا اين چنين نبوده است: در تاريخ ٢٠ اوت ١٩٠٠ (دوشنبه ٢٣ ربيع الثاني ١٣١٨/٢٩ مرداد ١٢٧٩)، يعني دو روز پس از جشن گل، شرکت گومون نامه اي براي عکاسباشي به اوستاند فرستاده از جمله به او اطلاع ميدهد که لوازم مربوط به تصوير که سفارش داده بوده در پاريس تحويل داده شده است، دو دستگاه دوربين فيلمبرداري که خواسته بوده تحويل داده ميشود (ظاهرا” به شخص وي و همزمان با همين نامه) و ديگر اينکه يک فيلمبردار آن شرکت با کليه وسايل فيلمبرداريش در اوستاند است در اختيار وي ميباشد. اگر نامه و دوربينها حتي دو روز در راه بوده باشند، پيش از ٢٣ اوت، يعني چهار روز پس از جشن گل و يک هفته پس از فيلمبرداري در کنار دريا، به دست ميرزا ابراهيم نرسيده اند. پس ميرزا ابراهيم پيش از ٢٢ اوت دوربيني نداشته است و شاه هم تنها به فيلمبرداري ميرزا ابراهيم در اوستاند اشاره ميکند و نه در جاي ديگر به اين جهات، به احتمال زياد، پيش ازين در اين سفر چنين اتفاقي نيفتاده بوده و ميرزا ابراهيم در اوستاند با دستگاه فرد فيلمبرداري که شرکت گومون فرستاده بوده کار کرده است. البته بديهيست که او قبلا در پاريس هنگام خريد دوربينهاي فيلمبرداري با اين لوازم آشنا شده بوده و طرز کار و ظهور فيلم آنها را آموخته بوده است و بدين جهت ميتوان فرض کرد که او از آن دوران دستگاهي در اختيار داشته و بعدا آن را با خود به بلژيک برده بوده است. اين امکان هست هر چند که با توجه به دقت شاه در ثبت امور مربوط به تصوير، ميبايستي انتظار داشت که وي در جاي ديگري نيز به فيلمبرداري ميرزا ابراهيم اشاره بکند ولي اين امر پيش نميآيد. درواقع چنين به نرميآيد که پيش از آنکه در ٢٠ اوت شرکت گومون نامه اي به عکاسباشي بنويسد و دوربينهاي فيلمبرداري را بفرستد، او خود دستگاه هاي شرکت گومون را از روز مجلس ماشينراني و فيلمبرداري از شاه، از مأمور آن شرکت به قرض گرفته بوده است. شايد به دنبال آگاهي يافتن از اين امور به توسط فيلمبردار خود، مديران شرکت گومون از آن حسن استقبال کرده و فيلمبردار و دوربين را بدون اشاره به وقايع پيشين در اختيار عکاسباشي قرارداده اند. البته ارائه پيشنهاد استفاده از وسايل، اجبارا لزومي به اطلاع يافتن مديران شرکت گومون از فيلمبرداري نداشته و ايشان ميتوانسته اند خود راسا چنين پيشنهادي را به کسي که ميتوانسته مشتري خوبي باقي بماند ارائه دهند. متأسفانه متن اصلي نامه شرکت گومون به ميرزا ابراهيم که به فرانسه است منتشر نشده است. اين سند، با دو يادداشت کوتاه و عکسي نيمتنه از ميرزا ابراهيم، از يافته هاي فرخ غفاري بودند و از انجا که اصل آنها مفقود و شايد از ميان رفته است ديگر اکنون در دسترس نيستند. ١٠٦ خوشبختانه هم عکس ميرزا ابراهيم و هم متن دو يادداشت و ترجمه نامه از فرانسه را فرخ غفاري دراختيار جمال اميد گذاشته بود و آن مجموعه به همت وي به چاپ رسيده تا اندازه اي جبران کمبود شده است.١٠٧ غفاري نيز خود متن ترجمه نامه را با اختلاف کمي که جز يک مورد در معني تأثيري ندارد در مقاله اي منتشر نشده آورده است. مورد مذکور کلمه «رول» / roll ، يعني املاي انگليسي شده رولو/rouleaux / حلقه هاي فيلم (bobines)، در فرانسه است که البته به صورت انگليسي نميتوانسته در يک نامه به زبان فرانسه آورده شده باشد. کلمه «رول» در ميان کروشه در روايت غفاري که اينجا آورده ميشود اضافه شده است:

«اوستاند، بلژيک. جناب ميرزا ابراهيم خان عکاس اعليحضرت پادشاه ايران،

همانطوري که دستور فرموديد دو دستگاه فيلمبرداري ٣٥ و ١٥ ميليمتري که سفارش داديد، برايتان ميفرستيم. ما پانزده صندوق رول را به شماره ٤٣ آونو دو بوآ دو بولوين ١٠٨ همان روزي که معين کرده بوديد تحويل داديم. براي اينکه دو صندوقي که قبلا قرار شده بود بدهند با سيزده صندوق بعدي اشتباه نشود، رنگشان را سياه زده اند. يکي از فيلمبرداران ما در اوستاند بلژيک حضور دارد و وسايل فيلمبرداري و همچنين خودش در اختيار پادشاه ايران است. در ضمن ميتوانيم به شما اطلاع بدهيم که شرکت حمامهاي موناکو به ما اجازه داده که بطور استثنائي به پادشاه ايران در صورتي که ايشان مايل باشند نوارهاي پوزيتيف جايزه و مسابقه سال سينمائي در ١٨٩٩ را بدهيم».١٠٩

منظور از نوارهاي پوزيتيف، همان فيلم عادي قابل نشان دادن در پروژکتور است و دستگاه ١٥ ميليمتر گومون هم اشاره ايست به مدل سال ١٩٠٠ کرونوفتوگراف و بالاخره منور ازدستگاه ٣٥ ميليمتر هم شايد مدل کرونوفتگراف با سيستم دماني

(Chronophotographe with the Demeny system(

متعلق به سال ١٨٩٧ باشد. بزرگاني چون خانم آليس گي و ژرژ مليس

)Alice Guy and George Melies (

با اين دستگاه فيلمبرداري کردند و تا پانزده سال بعد از ابداع آن در استوديوهاي گومون هنوز مورد استفاده بود. بعيد به نظرميآيد که جمال اميد کلمه رولو را از خود اضافه به متن اضافه کرده باشد و شايد متن چاپ نشده غفاري افتادگي در حروفچيني دارد به ويژه آنکه بازمانده فيلمهاي خامي که يک قرن پيش به طهران آورده شد اکنون در کاخ گلستان شناسائي و جمع آوري شده است که اين خود دليلي است بر کثرت اوليه آنها.١١٠ از سوي ديگر به راحتي ميتوان پذيرفت که محتواي پانزده صندوق تحويلي قطعا تنها شامل فيلم نبوده و اسباب عکاسي و به ويژه انواع شيشه فيلم و داروي ثبوت و هور را نيز در برميگرفته است. البته احتمالا اين تنها خريد نبوده و همانطور که شاه دوربينهاي عکاسي گوناگون را در لحظات مختلف ميخريده است، ميتوانسته شيشه عکس و فيلم سينما و حتي دستگاههاي سينمايي ديگري از مارکهاي مختلف (مثلا پاته/pathe) را نيز در لحظات ديگري ابتياع نمايد.

يکي از دستگاه هاي سينمايي خريداري شده را، که احتمالا و نه الزاما يک آپارات گومون بوده و در نامه شرکت گومون هم تصور نميرود به آن اشاره شده باشد، هنري سويج لندر (Henry savage Landor) در سال ١٩٠١ (١٢٨٠ خ) يا يکي دو ماه ديرتر يا زودتر در کاخ گلستان طهران ديده است. لندر با لحن تحقيرآميزي که موريه، نويسنده حاجي بابا، را بياد ميآورد، مينويسد:

«… در کنار اين اطاق، يک سالن کوچک هست که در آن آخرين دستگاه هائي که تمدن به وجود آورده موجود است . در اين جا يک پيانوي بزرگ ديگر، يک دستگاه بزرگ براي نشان دادن تصاوير متحرک بر روي يک پرده و يک چشمه سودا بستني با چهار شير هست: از نوعي که انسان را به اعجاب ميآورد ولي بدون تمايلي براي تصاحب آن نظير آنچه در عطاريهاي نيويورک ]دراگ استور به اصطلاح امروزي[ ديده ميشود اما دستگاه شاه سه چيز کم دارد: سودا، يخ و شربت١١

در ادامه سفر، مظفرالدين شاه از اوستاند به چشمه هاي آبمعدني مارينباد( Marienbad، در اطريش آن زمان و جمهوري چک امروزي) رفت و هژده روز پس از جشن گل، روز چهارشنبه ٩ جمادي الاول ١٣١٨/ سه شنبه ٤ سپتامبر ١٩٠٠/ ١٣ شهريور ١٢٧٩، عکاسباشي احتمالا فيلمهاي آن مراسم را که آماده شده بود پس از مراجعت از تئاتر به او نشان داد. شاه درخاطراتش نوشت: «عکاسباشي هم سينموفتگراف حاضر کرده بود تا نيمساعت به نصف شب مانده پاره بصحبت و پاره به تماشاي عکسهاي خودمان مشغول بوديم»١١٢ از مارينباد شاه به پايتخت اطريش رفت و روز پاياني اقامتش در وينه (وين)، دوشنبه ٢٨ جمادي الاولي/ يکشنبه ٢٣ سپتامبر/ ١ مهر، «صنيع السلطنه از پاريس وارد شده بحضور رسيد و معلوم شد سفارشها و فرمايشات ما را بخوبي ودرستي انجام داده و باينجا رسيده است».١١٣ در «سفارشها» ميبايد به احتمال زياد دستگاه چاپ، که ذکر آن رفت، و پانزده صندوق اسباب تصوير را که در نامه شرکت گومون آمده منظور کرد. دستگاههاي فيلمبرداري هم ظاهرا ديگر به کار گرفته نميشده است زيرا پس از اوستاند تا پايان سفر در طهران، در حاليکه بدون وقفه ذکر عکاسي ميشود و حتي شاه از اينکه به زيرنويسي عکسها پرداخته ياد ميکند١١٤ ،ازفيلمبرداري هيچ خبري نيست و شايد نمايش فيلم در مارينباد هم با دستگاهي جدا ازدستگاههاي شاه صورت گرفت.

پس از بازگشت از فرنگ، مظفرالدين شاه در ٢ شعبان ١٣١٨/ ٢٥ نوامبر ١٩٠٠/ ٤ آذر ١٢٧٩ به طهران رسيده روز ٢٩ ذي الحجه ١٣١٩/ ٨ آوريل ١٩٠٢/ ١٩ فروردين ١٢٨١، يعني شانزده ماه بعد براي بار دوم عازم فرنگ شد. در مدت اقامت در طهران ، جدا از آپارات بزرگ که سويج لندر ديد، او دست کم سه و به احتمال بسيارکمتر پنج دستگاه سينمايي در اختيار وي قرار داشت: يک وشايد سه اسباب به دنبال خريد نخست و اقلا دو دستگاه فيلمبرداري در نتيجه خريد دوم. از بازده اين لوازم چه از نظر فيلمبرداري و چه نمايشي گزارشي در دست نيست و تا زماني که منابع جديدي پيدا نشده و فيلمهاي موجود در کاخ گلستان تجزيه و تحليل نشده تصوير نسبتا روشني به دست نخواهد آمد. البته در اين دوران الزاما فيلمهايي برداشته شده بوده است (رک. ادامه اين نوشته) هر چند که اين فعاليتهاي سينمايي قابل مقايسه با کارکرد عکاسي نميتوانسته باشد زيرا عکاسي در اين دوران علاوه بر عزيز بودن نزد شاه در خارج از دربار نيز کاملا جا افتاده بوده است. ادامه غلبه عکس بر فيلم به روشني در خاطرات سفر دوم شاه به فرنگ هم هويداست. در اين سفرنامه دوم نيز ده ها اشاره به انواع دستگاهها و به عکس و عکسبرداري از جمله به توسط شخص خود شاه و يا ميرزا ابراهيم يافت ميشود ١١٥ در حاليکه ذکر سينما و آنهم بصورت تماشا و نه فيلمبرداري و يا خريد را ستين دستگاههاي مربوطه تنها چهار بار آمده است: در اوايل سپتامبر ١٩٠٢/ اواسط تير ١٢٨١ شاه در کارلسباد] Karlsbad، در جمهوري چک کنوني [ سينماتوگراف تماشا کرده بود ولي در خاطراتش در آن زمان کلمه اي در اين باره ننوشت و از اين بايد نتيجه گرفت که جلب توجه او را نکرده بود. اشاره به اين تماشا در شرح عصر جمعه ٣ جمادي الاولي ١٣٢٠/ ٨ اوت ١٩٠٢/ ١٧ مرداد ١٢٨١ در کنترکسويل آمده است. شاه نوشت: «سينماتگراف اينجا است [.] ديديم پانورما ] [Panorama است مثل همانکه در کارلسباد ديده بوديم [.] اگر ميدانستيم نميرفتيم[.]يک بليارد کوچکي هم آنجا بود با چند جهانماي کوچک…»١١٦ پيش از آن، در خاطرات جمعه ١٧ ربيع الثاني/ پنجشنبه ٢٤ ژوئيه/ ٢ مرداد در لندن، نيز شاه از سينما مينويسد که اين بار جالبتر به نرش رسيده به ويژه آنکه بازديد خودش را فيلم بازگو ميکرده است. مينويسد: «آمديم منزل نماز خوانديم و شام خورديم [.] بعد از شام سينماتگراف آورده بودند پائين رفتيم[.] پائين[،] صورت ملاقات ما را با اعليحضرت پادشاه ]ادوارد هفتم [و رفتن امروز بقورخانه و تماشاخانه ديشب و جاري شدن آب و رودخانه و تمام را به توسط چراغ الکتريسته به پرده انداختند [،] بعين مثل اين بود که خودمان در حرکت هستيم ].[ تماشا کرديم».١١٧

ده روز بعد در پاريس، شاه مجددا در پيش از ظهر روز يکشنبه ٢٦ جمادي الاول/ ٣١ اوت /٩ شهريور يک آپارات را که ممکن است از نوع جديدي بوده و چنين بنظر ميآيد که به قصد فروش به او عرضه شده بوده به دنبال يک آزمايش ناموفق پس داد و همچنين ظاهرا براي نخستين بار توجه او به فلاش منيزي پر دود نيز جلب شد. مينويسد: «اسباب سينماتگراف که چراغ پشتش هست و مثل آنکه کتاب را ورق بزنند آورده بودند .کذا در اين بين جناب اشرف اتابک اعظم آمد خواستيم بايشان نشان بدهيم ، ضايع شد، بطوريکه صاحبش هم نتوانست درست کند اسباب را پس داديم . بعد عکاسي آمد که شب عکس ميانداخت . اطاقرا تاريک و پر از دود کرد و يک عکس هم از بصيرالسلطنه و ناصرالملک انداخت».١١٨ براي آخرين بار، در يکشنبه شب ٣ جمادي الاخر ١٣٢٠/ ٧ سپتامبر ١٩٠٢/ ١٦ شهريور ١٢٨١ درين سفر دوم به فرنگ که طي آن جدا از عکاسي، فنوگراف و اتومبيل بيشتر از تصوير متحرک توجه شاه را جلب کرده بوده است، شاه در پاريس به تماشاي فيلم و جهان نما پرداخت و در خاطراتش نوشت: «عکاسباشي هم سنيماتگراف آورده بود[.] يکساعتي هم او را تماشا کرديم [.] بعد يکساعتي هم جهانما تماشا کرديم [.] نوکرها هم پيش ما بودند صحبت ميکرديم بعد خوابيديم».١١٩

ج- دوران افول

از آنچه که پس از ورود مظفرالدين شاه به طهران در تاريخ جمعه بيستم رجب ١٣٢٠/ ٢٣ اکتبر ١٩٠٢/ ١ آبان ١٢٨١ تا سفر سوم و آخرين سفر به فرنگ در سال ١٣٢٣ ق/ ١٩٠٥ م/ ١٢٨٤ خ روي داده اطلاع چنداني در دست نيست ولي چون عکاسي در اين ٢٩ ماه همچنان مطرح بوده و عکاسباشي و پدرش هم حاضربودند، ميتوان حدس زد که در مورد سينماي درباري هم اين امر تا اندازه اي ميتوانسته صدق کند.خاطرات مليجک شاهدي بر اين مدعاست. پس از افطار سه شنبه ١٥ رمضان ١٣٢٠/ ١٦ دسامبر ١٩٠٢/ ٢٥ آذر ١٢٨١ او به دربار رفت و سپس نوشت: «دو ساعت در خانه ]دربخانه: يعني در کاخ گلستان[ بوديم. عکاسباشي سيمون تلگراف آورده بود و به شاه نشان ميداد».١٢٠
مظفرالدين شاه روز يکشنبه ٢ ربيع الاول ١٣٢٣/ ٧ مه ١٩٠٥/ ١٧ اردي بهشت ١٢٨٤ طهران را به قصد سفر سوم فرنگ ترک کرد ه شنبه ٧ شعبان همان سال/ ٧ اکتبر/ ١٥ مهر به پايتخت بازگشت.١٢١ از اين سفر، که گويا در شرايطي نه چندان مناسب انجام گرفت، ظاهرا سفرنامه اي در دست نيست١٢٢ ولي آلبوم هاي عکسي از آن، که از جمله به توسط ميرزا ابراهيم تهيه شد در آلبومخانه کاخ گلستان موجود است. پس از سفر سوم، شايد از جمله به دليل فرتوتي و بيماري مظفرالدين شاه که يک سال بعد در ٢٣ ذيقعده ١٣٢٤/ ١٨ ژانويه ١٩٠٧/ ١٨ دي ١٢٨٥ درگذشت، فعاليتهاي سينمائي احتمالي درباري در صورت وقوع هم نميتوانست درخشش چنداني داشته باشد . مليجک بيکار هم اشاره اي به سينما نميکند. جنبش مشروطه طلبان و تمايل ذاتي مظفرالدين شاه که خود را به صورت پاسدار و نه ارباب «رعيت» ميديد در ١٤ جمادي الثاني ١٣٢٤/ ٥ اوت ١٩٠٦/ ١٤ مرداد ١٢٨٥ به صدور فرمان مشروطيت انجاميد. اين ايام که گشايش مدارس و ايجاد روزنامه ها را شاهد بود و پس از فوت شاه به انقلاب و جنگهاي آزادي خواهان منجر شد، ميتوانست در يک جامعه صنعتي مولد تهيه دست کم فيلمهاي مستند کم نظيري باشد ولي به علت عدم وجود فيلمبرداري و فيلمسازي غيردرباري اين امر روي نداد.ميرزا ابراهيم، درباري سابق، مشوقش را از دست داده بود و چون عميقا، همچون مثلا عبدالله خان قاجار در عکاسي، حرفه اي نبود به کارهاي ديگري خود را مشغول کرده حتي يک دوربين فيلمبرداري هم به روسي خان عکاس فروخت ظاهرا در اين دوران تنها روسي خان، که با محمدعلي شاه مرتبط بود، تقريبا هشتاد متر فيلم در عاشوراي ١٣٢٧/ ١ فوريه ١٩٠٩/ ١٢ بهمن ١٢٨٨ با همان دوربين برداشت.١٢٣ فيلم عاشورا را روسي خان براي ظهور به روسيه فرستاد. فيلم در آن کشور نشان داده شد ولي هنگاميکه به طهران رسيد، سقوط محمدعلي شاه (جمعه ٢٧ جمادي الاخر ١٣٢٧/ ١٦ ژوئيه ١٩٠٩/ ٢٥ تير ١٢٨٨) و تاراج عکاسخانه روسي خان در همان روز به «توسط قشون دولتي» يعني (مشروطه خواهان)١٢٤ مجال نمايش آن را نداده اين فيلم همراه با چند هزار متر فيلم ديگر غارت شد ١٢٥ و از سرنوشت آن اطلاعي در دست نيست. همانگونه که در پايان بخش يک ملاحظه شد، روسي خان از اول رمضان ١٣٢٥/ ٨ اکتبر ١٩٠٧/ ١٦مهر ١٢٨٦آغاز به سينماداري کرده بود و در آن ايام سه اسباب قادر به روي پرده انداختن فيلم در اختيار داشت.١٢٦ خريدن دوربين فيلمبرداري، فيلم برداري و نمايش فيلم برداشته شده در روسيه به روشني نشان ميدهد که روسي خان قصد توليد فيلم با ديد بهره برداري اقتصادي را داشته است و به اين جهت بايد او را مبدا ناموفق فيلمسازي خصوصي و براي مردم در ايران دانست. از سوي ديگر، فرستادن فيلم به روسيه براي ظهور، خود دليلي است بر افول فن فيلم و فيلمبرداري در ايران پس از فوت مظفرالدين شاه زيرا وجود فيلمهاي خام مثبت و منفي ٣٥ ميليمتري و يا ١٥ ميليمتري سوراخ در ميان در کاخ گلستان (رک.ادامه متن) نشاني است از انجام گرفتن اين امور در زمان مظفرالدين شاه. هر چند که عمل ميرزا ابراهيم عکاسباشي از نر مرغوبيت در چاپ عکس به پاي عکاسان بزرگ دوره ناصري نميرسيد ولي بسيار بعيد است که او که قادر بوده يک چاپخانه نسبتا معظم را بچرخاند و گراور درست کند و به چاپ برساند از عهده ظهور فيلم سينما برنيامده باشد.

دو

سرنوشت دوربینهای فیلمبرداری سلطنتی

از دهها دستگاه هاي عکاسي و يا سينمايي ابتياعي به توسط ناصرالدين شاه وسپس مظفرالدين شاه امروزه ظاهرا هيچ اثري در کاخ گلستان به غير از تکه شيشه ماتي که روي يک قطعه تخته لاکي و الکلي سوار شده چيزي باقي نمانده است. اميد است که ساماندهي و بررسي اسناد کاخ گلستان روزي بتواند سرنوشت غم انگيز اين اسبابها را روشن کند. نويسنده اين سطور در حال حاضر گمان بر آن دارد که در زماني نامشخص، ولي پس از فوت مظفرالدين شاه و آغاز دوران فطرت مجموعه کاخ گلستان که تا حدود سالهاي ١٣٤٠خ (١٩٦٠ م) هم به درازا کشيد، اين مجموعه ناپديد شد. متاسفانه بر خلاف نسخ و کتبي که از کاخ گلستان به کتابخانه ملي و يا موزه ايران باستان در زمان رضا شاه منتقل شد،ظاهرا در مورد انتقال يا فروش اين دوربينها سندي بر جاي گذاشته نشد و يا تا کنون کشف نشده است. آورده شده که دستکم يک ازدوربينهاي فيلمبرداري در همان دوران مظفري حراج شده است ولي اگر به تاريخي که آلک پاتماگريان در مورد اين حراج به جمال اميد گفته توجه شود، يا در درستي آن تاريخ شک خواهد شد و يا در تبديل آن تاريخ که شايد در اصل ميلادي با هجري قمري بوده به تاريخ هجري شمسي به آن صورت که در متن جمال اميد آمده است. طبق گفته آلک پاتماگريان به جمال اميد، خان بابا معتضدي در زمان مظفرالدين شاه، در سال ١٢٨٣ خ (يعني ١٩٠٤ م)، دوربين گوموني را که عکاسباشي در سال ١٩٠٠ از فرانسه خريده بود و در تکيه دولت به حراج گذاشته بوده ابتياع کرده است. ١٢٧ خود بابا خان معتضدي چيزي در مورد زمان و اينکه دوربين گومون که در تکيه دولت به حراج گذاشته شده بوده از کجا آمده بوده بياد نمياورده است جز ا ينکه روزي در تکيه دولت چشمش به چند دستگاه فيلمبرداري از نوع گومون افتاده و توانسته يکي را به مبلغ صد تومان بخرد. ١٢٨ از آنجا که خان بابا در سال ١٢٧١ خ / ١٨٩٢ م به دنيا آمده،١٢٩ به سختي ميتوان پذيرفت که وي در دوازده سالگي در حراجي در تکيه دولت شرکت کرده باشد و يک دوربين گومون به صد تومان خريده باشد و مبلغ آن را بياد بيآورد ولي زمان اين شاهکار فراموش نشدني براي يک بچه دوازده ساله را به کلي از خاطر زدوده باشد ديگر اينکه چگونه مظفرالدين شاه،اين عاشق عکاسي وسينما، راضي شده کمتر از چهار سال پس از خريد دوربين آن را در تکيه دولت به حراج بگذارد خود عمل حراج کردن در زمان مظفري و آنهم در تکيه دولت في النفسه عملي است که مشکل بتوان آن را باور کرد. مشکل بتوان پذيرفت که شاهي که يک روز از انجام فرايض ديني دست نمي کشيده و حتي در فرانسه هم مراسم «شب اربعين» و «تعزيه داري» و روضه خواني را به جا ميآورده است،١٣٠ در تکيه دولت محلي که پدرش براي به نمايش درآوردن مراسم محرم ساخته بوده دوربين حراج کرده باشد خريد دوربين به صد تومان نيز براي سال ذکر شده گران به نظر ميرسد و به عقيده نگارنده، خان بابا خان معتضدي، ساليان دراز پس از مراجعت از فرنگ در سال ١٢٩٥ خ/ ١٩١٦ م،١٣١ اقدام به خريد اين دوربين در حراج تکيه دولت که به گفته ديگري در دوران احمد شاه١٣٢ و در واقع در زمان رضا شاه صورت گرفته نموده است.١٣٣ بعيد است که خان بابا خان معتضدي با اين دوربين کار حرفه اي کرده باشد و قطعا از آن بيشتر به صورت يک «عتيقه» سود جسته تا يک اسباب کار. اسباب کار او همان دوربينها و وسايلي بوده که با خود از فرانسه آورده بوده است.١٣٤ جمال اميد از قول خان بابا معتضدي مينويسد که وي فيلمبرداري فيلم آبي و رابي اوگانيانس را با همان دوربين گومون مظفري انجام داده بود.١٣٥ اين امر بعيد است زيرا فيلم ياد شده در ١٢ دي ١٣٠٩/ ٢ ژانويه ١٩٣١ در طهران به نمايش گذاشته شد و در اين تاريخ بيش از سي سال از زمان ساخت دوربينهاي مظفري گذشته بود و بايد پذيرفت که يا دوربيني که معتضدي خريده بوده مظفري نبوده و يا اينکه فيلمبرداري آبي و رابي را وي با دوربين گوموني که خود در سال ١٢٩٥ خ/ ١٩١٦ م از فرانسه آورده بوده انجام داد ه است. دوربين فيلمبرداري ديگري را، که مارک و مشخصات فني آن معلوم نيست، ميرزا ابراهيم عکاسباشي در سال ١٢٨٨ خ/ ١٩٠٩ م به روسي خان فروخت و همانطور که ذکر شد روسي خان با آن تقريبا هشتاد متر فيلم گرفت.١٣٦ دليلي در دست نيست که اين دوربين از اموال سلطنتي دانسته شود و ممکن است از ابتدا به ميرزا ابراهيم تعلق داشته ولي ن اول را نميتوان رد کرد اين احتمال است که دوربين از زمان مظفرالدين شاه نزد ميرزا ابراهيم مانده بوده و او که پس از فوت شاه از دربار و شايد از عکس و فيلم کناره گرفته بود ديگر دليلي براي نگه داري آن براي خود نميديده است.

سه

فيلمهاي کاخ گلستان

مدارک مربوط به فيلمها به دو گروه مدون و مصور قابل تقسيم هستند. اسناد مدون از جمله شامل شرحهاي فيلمبرداريهاي عکاسباشي و دو يادداشت کوتاه ميباشند اسناد مصور خود فيلمهاي کاخ گلستان هستند. مطالعه دقيق فيلمها پيش از پايان مرمت و کپي برداري از آنها به علل فني امکان پذير نبوده پس از پايان اين عمليات آغاز خواهدگرديد.

1_ مدارک مدون درباره آغاز فيلمبرداري

کهنترين مدارک همان شرح فيلمبرداريهاي ميرزا ابراهيم عکاسباشي است در بندر اوستاند در تابستان ١٩٠٠ م/ ١٢٧٩ خ که شرح آنها به تفصيل آورده شد. از آن پس، تا اشاره به فيلمبرداري روسي خان از مراسم عاشوراي ١٣٢٧/ ١ فوريه ١٩٠٩/ ١٢ بهمن ١٢٨٨ که ذکر آن نيز رفت، سندي ديده نشده مگر دو نوشته ياد داشت گونه مظفري که به مفقود شدن آنها هم اشاره شد. هر دو ياد داشت به ملوک خانم مصور رحماني، يکي از سه دختر ميرزا ابراهيم، تعلق داشت و به توسط مهندس ابراهيم شقاقي، شوي ايشان، همراه با عکس نيم تنه عکاسباشي و نامه شرکت گومون به ميرزا ابراهيم، که متن آن هم آورده شد، در سال ١٣٢٩ خ/ ١٩٥٠ م به فرخ غفاري هديه شده بود. بر اساس گفته ها و نوشته هاي فرخ غفاري و نوشته هاي جمال اميد شرح اين دو ياد داشت مفقود شده به قرار زير است:

سند ١: فيلم مراسم عاشورا در سبزه ميدان طهران، نخستين فيلم مستند در ايران، فيلمبرداري ميرزا ابراهيم عکاسباشي قابل انتساب به روز تاسوعاي ١٣١٩/ ٢٩ مه ١٩٠١/ ٨ خرداد ١٢٨٠.

متن اين سند حاوي ابلاغ دستور مظفرالدين شاه به عکاسباشي براي فيلمبرداري ازدسته هاي عزاداري و به ويژه قمه زني محرم در سبزه ميدان طهران بوده است. نظر به محتوي و سبک انشاء اين دستور شاه لزوما به خط يکي از اطرافيان نزديک به وي خطاب به ميرزا ابراهيم نوشته شده بوده است:

«برادر مکرما، بندگان اعليحضرت اقدس همايون شاهنشاهي ارواحنا له الفدا ميفرمايند که صبح زود اسباب سينموفتوگراف را برداشته و در سبزه ميدان از تمام دستجات قمه زنها وسایرین عکس بیندازید.».

اين فرمان داراي اهميت زيادي است زيرا دستور تهيه نخستين فيلم مستند ايران را در بر ميگيرد. نام و يا لقب عکاسباشي در اين نوشته نيامده ولي چون سند نزد دخترش بود ميتوان پذيرفت که خطاب به عکاسباشي صادر شده بوده است.مدرکي دال بر اينکه امر شاه در مورد فيلمبرداري اطاعت شده باشد در اختيار نيست و نگارنده نيز تا کنون نتواسته است چنين فيلمي را شناسائي کند، معذالک اين دو مورد نميتواند انجام گرفتن اين فيلمبرداري را نفي کند به خصوص آنکه، نر به توجه عميق مظفرالدين شاه به مراسم محرم و اشکي که او ميريخت١٣٨، نويسنده راعقيده بر آن است که اين فيلمبرداري انجام گرفته است. دستور فيلمبرداري تاريخ ندارد و به اين جهت در نر اول با توجه به ورود نخستين سينماتوگرافها به ايران، ماههاي محرم سالهاي ١٣١٨ تا ١٣٢٤ق ميتواند مورد توجه قرار گيرد. در محرم هاي ١٣١٨/ ١٩٠٠و ١٣٢٠/ ١٩٠٢ شاه در راه و يا در سفر فرنگ بوده و محرم ١٣٢٥/ ١٩٠٧ هم که پايان دوره مظفري را در برميگيرد و در نتيجه اين تواريخ حذف مي شوند. ميماند محرم هاي ١٣١٩، ٢١، ٢٢، ٢٣، ٢٤. مطالعه برنامه هاي مظفرالدين شاه طي ماههاي محرم اين سالها در آينده در روشن شدن تاريخ دقيق اين فيلمبرداري کمک خواهد کرد ولي با توجه به تازگي اسباب فيلم پس از پايان سفر نخستين به فرنگ در سال ١٣١٩/ ١٩٠١، دور از واقع نخواهد بود که تاريخ صدور فرمان فيلمبرداري از قمه زني را روز تاسوعاي ١٣١٩/ ٢٩ مه ١٩٠١/ خرداد ١٢٨٠ دانسته و تاريخ فيلمبرداري را نيز در روز عاشوراي همان سال (٣٠ مه ١٩٠١/ ٩ خرداد ١٢٨٠) قرار دهيم. املاي واژه «سينموفتوگراف» نيز بيشتر معرف سال ١٣١٩ است تا سالهاي بعد زيرا، همانطور که ديده شد، پس از سفر دوم به فرنگ در سال ١٣٢٠ق/ ١٩٠٢م/ ١٢٨١خ، املاي درست «سينماتگراف» جانشين آن گرديد. با چنين تقدمي در تاريخ، فيلم قمه رني را ميتوان نخستين فيلم مستند ايران دانست.البته فيلم چشن گل ميرزا ابراهيم در اوستاند را هم مي توان مستند دانست ولي آن فيلم حالت يادگاري هم دارد و در خارج از کشور برداشته شده است.

سند ٢: فيلمبرداري از شير در دوشان تپه،قديميترين فيلم اعجاب آور ايران قابل انتساب به نيمه دوم زمستان و آغاز بهار ١٩٠٠/ حدود اسفند ١٢٧٨ و فروردين ١٢٧٩ و يا به احتمال بيشتر از زمستان ١٣١٨ ق/ ١٩٠٠ م/ ١٢٧٩خ تا پيش از بهار ١٣٢٠ ق/ ١٩٠٢ م/ ١٢٨١خ.

اين يادداشت نيز تاريخ و رقم نداشته اما فرخ غفاري آورده که به خط شاه، روي کاغذ تاج دار و رسمي « قصر دوشان تپه»نوشته شده بوده است١٣٩.

«عکاس ]باشي،[ فردا صبح زود دوربين سينموفوت گراف را با دو سه رولو زود بيار که عکس شيرها را بگيريم». ١٤٠

همانطور که کاغذ و متن سند نشان ميدهد، يادداشت به خط شخص شاه بوده و وي در هنگام تحرير در دوشان تپه بسر ميبرده است. شيرها نيز در «شيرخانه» در خود دوشان تپه از جمله زير نر رجب شيربان قرار داشتند. در شيرخانه، پلنگ هم که در آن زمان در کوههاي شرق دوشان تپه هنوز به صورت وحشي بسر ميبرد نگهداري ميشد و پلنگهاي گرفتار حتي بچه هم ميگذاشتند ١٤١.

نوع کاغذهاي مارکدار که غفاري به آن اشاره ميکند هنوز نزد برخي افراد و حتي به صورت نانوشته در کاخ گلستان يافت ميشود و نمونه هائي از آنها را در نمايشگاه صدمين سال سينما در تابستان ١٣٧٩ (٢٠٠٠ م) در کاخ گلستان به نمايش گذاشتيم.

يادداشت مظفري تاريخ ندارد ولي لزوما در پي سفارش نخستين اسباب فيلم و پس از رسيدن آن به طهران در ١٠ شوال ١٣١٧/ ١١ فوريه ١٩٠٠/ ٢٢ بهمن ١٢٧٨ تا زمان حرکت شاه به سفر نخست فرنگ در ١٢ ذي الحجه ١٣١٧/ جمعه ١٣ آوريل ١٩٠٠/ ٢٤ فروردين ١٢٧٩ نوشته شده، يا در فاصله پس از مراجعت از سفر در ٢ شعبان ١٣١٨/ ٢٥ نوامبر ١٩٠٠/ ٤ آذر ١٢٧٩ تا ٢٣ ذيقعده ١٣٢٤/ ١٨ ژانويه ١٩٠٧/ ١٨ دي ١٢٨٥ که تاريخ درگذشت مظفرالدين شاه است. ردي براي تاريخ گذاري دقيق آن ديده نميشود با اين حال اگر بتوان شوق شاه براي فيلمبرداري را ناشي از به دست آوردن يک دستگاه نو دانست و به ويژه املاي کلمه «سينموفوت گراف» را ملاک قرار داد، پس تاريخ هاي متقدم را بايد براي آن در نر گرفت. دليلي ديگر آنست که شاه واژه شير را به جمع آورده است («شيرها»)، حال آنکه در تاريخ ١٣ صفر ١٣٢٠/ ٢٢ مه ١٩٠٢/ ١ خرداد ١٢٨١، يک شير بيشتر در دوشان تپه موجود نبوده است ١٤٢ و بنابراين صدور امر به فيلمبرداري پيش از اين تاريخ انجام گرفته است. ممکن است که فرض کرد که به تعداد شيرها پس از اين تاريخ اضافه شده ولي آنان که با با تاريخ اين دوران آشنا هستند ميدانند که هر چه زمان به پايان حکومت مظفري و دوران مشروطيت نزديکتر ميشود، فروپاشي حکومت افزوني ميابد و بعيد است که در چنين شرايطي شير و پلنگها حتي خورد و خوراک خود را مرتب دريافت کرده باشند تا چه رسد به آن که بر تعدادشان هم اضافه شده باشد. ديگر اينکه نسل شير ايران نيز در اين دوران انقراض يافته و به سختي بتوان پنداشت که در سالهاي پاياني دوره مظفري کسي به فکر آن افتاده باشد و يا توانسته باشد شيري از ميان رفته و يا دست کم ناياب را در فارس و يا خوزستان گرفته به طهران فرستاده باشد.

سند مورد بحث همچنين نشان ميدهد که شاه خود را در امر فيلمبرداري شريک ميدانسته است («… عکس شيرها را بگيريم») و يقينا خود نيز دوربين را بيش و کم به دست گرفته بوده است ازين روست که او را نخستين فيلمبردار غيرحرفه اي ايران بايد دانست. از اين تصاويرمتحرک هم که به احتمال زياد برداشته شد و شايد بتوان آن را کهنترين فيلم اعجاب آور ايران دانست و تنها معرف نژاد شير ايران است نيز بدبختانه اثري در دست نيست.

٢- بررسي ابتدايي در انواع نخستين فيلمهاي موجود در آلبومخانه کاخ گلستان

بررسي عميق فيلمهاي کاخ گلستان تا پايان کار مرمت آنها که هم اکنون (زمستان ١٣٧٩ خ/ ٢٠٠١ م) در حال انجام است و بازسازي اين فيلمها امکان نخواهد داشت. مرمت و سپس بازسازي اين تصاوير متحرک کار آساني نيست و مستلزم زمان و مطالعات گسترده خواهد بود. همانطور که اشاره رفت، بخش بزرگي ازفيلمهاي کاخ گلستان در سال ١٣٦١/ ١٩٨٢ شناسائي شد ١٤٣ و تعدادي از آنها که کمتر صدمه ديده بود در سال ١٣٦٢/ ١٩٨٣ با تعجيل کپي برداري شد ١٤٤. بعدها اين فيلمها همانطور بدون طبقه بندي در سطح کوچکي ارائه گرديده بخشي از آنها نيز در کاست ويدئويي که به نام «مخملباف» يعني به نام محسن مخملباف تهيه کننده آن شناخته شده وبرخي آن را ديده اند جاي گرفت. قطعاتي از فيلمها را نيز همان کارگردان زبردست در فيلم معروف خود به نام «ناصرالدين شاه آکتور سينما» در نهايت استادي ولي نه هميشه همگام با شخصيت افراد از جمله ميرزا ابراهيم عکاسباشي ، ديدگاه و جو حاکم بر زمان تهيه فيلمها مونتاژ کرده با موفقيت در معرض ديد عموم قرار داد. بخش کمتر فيلمهاي اصلي که دست نخورده و پنهان به صورت حلقه هاي بسيار کوتاه و ناقص و تکه فيلم باقي مانده بود نيز در دو سه سال گذشته با دقت تمام در کاخ گلستان جمع آوري شده همراه با فيلمهايي که در گذشته از آنها کپي برداري شده بود و به مراحل بالاي تجزيه رسيده بودند در آلبومخانه کاخ گلستان تحت حفات قرار گرفتند ١٤٥. نر به شکندگي و يا چسبندگي اين فيلمها، به بازکردن حلقه فيلمهاي اصلي اقدام نشد و به ويژه در مورد فيلمهاي تازه يافته رويت به تصاوير نخستين هر تکه فيلم جهت ثبت آن در دفاتر کاخ گلستان اکتفا گرديد. پس از بررسيهاي عميق، سازمان ميراث فرهنگي و کاخ گلستان در چهارچوب همکاريهاي فرهنگي ايران و فرانسه تصميم گرفت فيلمها را براي کپي برداري و در حد امکان بازيافت، مرمت و بازسازي آنها به فرانسه ارسال نمايد. فيلمها در اوايل تابستان ١٣٧٩/ ٢٠٠٠ به مرکز ملي فيلم در آن کشور فرستاده شد

)Centre national de la cinematographe(.

اين مرکز يکصد و سي و يک هزار فيلم در بايگاني خود دارد که ازين تعداد در حدود ده هزار فيلم متعلق به پيش از آغاز جنگ جهاني اول در ١٢٩٣خ/ ١٩١٤ ميباشد.
در بررسيهاي ابتدايي و کلي، که به ناچار بيشتر بر پايه فيلمهاي کپي شده استوار بوده است، دو نوع فيلم از نقطه نر مبدأ (ايراني و خارجي) و پنج نوع فيلم از نر موضوعي عيان شد. تاريخ فيلمها نيز بطور تقريبي تعين گرديد. همين بررسيها بود که در نهايت انديشه جشن گرفتن صدمين سال سينماي ايران را که از حدود سه سال پيش در سازمان ميراث فرهنگي عنوان شده بود نيز توجيه کرد زيرا پيش از آن ميبايستي براساس دانسته ها و تجزيه و تحليل ها بيشتر اقدام به جشن گرفتن به مناسبت صد و يکمين و يا صدمين سال «فيلمبرداري» در ايران ميشد و نه صدمين سال «سينماي» ايران. نگارنده در ابتدا قصد بر انگشت گذاشتن روي اين مبحث را نداشت و همگام با سازمان ميراث فرهنگي بيشتر در پي نجات فيلمها بود وهست تا ورود به اين مباحث ولي، در بهار ١٣٧٩ خ/ ٢٠٠٠ م، شاهرخ گلستان بر همان مبنا بر انتخاب نام «صدمين سال سينما» خرده گرفت و برين امر که تا آن زمان ديگران به آن توجه نکرده بودند تأکيد کرد که فيلمبرداري را نبايد فيلمسازي دانست و اين نکته را بيان کرد که «عکاسباشي در اوستاند فيلمبرداري کرده و فيلمسازي ما بايد صدمين سال فيلمبرداري را جشن بگيريم و نه صدمين سال سينما را». پس از طرح اين نکته ظريف، توجيه و شرحي بر اساس يافته هاي نو در اثبات آغاز فيلمسازي در ايران به صورت ابتدايي در دوره مظفري به ايشان داده شد. حال اگر ازين بگذريم که حتي جشن صد سالگي سينما در جهان در سال ١٩٩٥ نيز پايه در فيلمبرداري لويي لومير از خروج کارگران از کارخانه خانوادگيش را داشت که «فيلمسازي » نبود (ر.ک. ادامه متن)، چون در صورت عدم ارائه دلايل قانع کننده ممکن بود اين بحث دوباره پيش آيد (که آمد!)١٤٦.لذا ترجيح داده شد که به ذکر آن دلايل اقدام شود. پيش از آن، به اختصار به سه نکته اي در خطوط پيشين به آنها اشاره شد پرداخته ميشود

الف- تاريخ فيلمها: قديمي ترين فيلمها به دوران مظفري و جديدترين آنها به آغاز دوران پهلوي اول تعلق دارد. اين فيلم افتتاح غرفه ايران را در ١٤ مهر ١٣٠٥ /٦ اکتبر ١٩٢٦ در جشنهاي يکصدوپنجاهمين سال استقلال ايالات متحده آمريکا در نمايشگاه بين المللي فيلادلفيا نشان ميدهد.(ر.ک. خطوط بعدي).

ب- مبدأ ساخت فيلمها: فيلمها اکثرا ایراني و يا فرانسوي هستند ولي مثلا فيلم افتتاح غرفه ايران در ايالات متحده کار آن کشور است.

ج- تقسيم بندي اوليه و موضوع فيلمها: فيلمها را ميتوان به پنج گروه اعجاب آور، يادگاري، مستند، خبري و داستاني (سينمايي) تقسيم کرد که هميشه تميز دادن بين آنها، به ويژه بين يادگاري، مستند و خبري و تا اندازه اي اعجاب آور چندان آسان نيست. درواقع آنچه که در آن زمان به منظور به شگفت آوردن بيندگان، کشاندن آنها به سينما و در نهايت براي بسياري پول درآوردن تهيه ميشد اکنون تبديل به فيلم مستند شده است.

١- فيلمهاي اعجاب آور: اين فيلمها بيشتر مختص اوايل اختراع سينماتوگراف بوده در آنها در درجه اول بر حرکت، يعني آنچه که در اين مراحل نخستين سينما فيلم را از عکس تميز ميداده، تأکيد ميشده است.

اين خصيصه به قدري قويست که هنوز به فيلم سينما در انگليسي عکس متحرک

)moving pictures/motion pictures (

نيز گفته ميشود ولي در فرانسه امروزي ديگر اين نام مورد استفاده ندارد

(images animees که نبايد با dessins anines يعني کارتون نقاشي متحرک اشتباه شود). نمونه بارز اين فيلمهاي اعجاب آور حرکت قطار (به ويژه نزديک شدن ماشين دودي «لوکوموتيو» و مانور آن) را نشان ميدهد و معروفترين فيلم از اين سري «رسيدن قطاري به ايستگاه لاسيوتا» از لوئي لومير متعلق به سال اول سينما يعني ١٨٩٥م/ ١٢٧٤ خ ميباشد .

)Arrivee d’un train en gare de la Ciotat/arrival of a train at a station(

برابر اين فيلم در ميان فيلمهاي ايراني را «رسيدن ماشين دودي شابدوليم به گارت ماشين » بايد دانست که در آن ترن شاه (حضرت) عبدالعيم به گار د ماشين (Gare des machines) ، يعني ايستگاه قديم راه آهن طهران ميرسد و بانوان با چادر و چاقچور به سوي آن براي سوار شدن ميروند. فيلمبردار اين فيلم و دست کم اکثر تصاوير متحرک نخستين را به احتمال زياد بايد شخص ميرزا ابراهيم دانست. بعيد نيست که او مستقيما از فيلم «رسيدن قطاري به ايستگاه لاسيوتا»، يا فيلمهايي که از آن متأثر بودند، الهام گرفته باشد. فيلم ايراني ديگري با همين استخوان بندي، «تاخت خرسواران عمله خلوت مظفري در خياباني مشجر» را نشان ميدهد. البته هر قدر فيلم نخستين را مستند ميتوان دانست زيرا صحنه فيلمبرداري شده، يعني رسيدن ماشين دودي واقعي بوده ، فيلم دوم را هم در عوض ميتوان تا حدودي سينمايي دانست زيرا تاخت خرسواران ممکنست به جهت فيلمبرداري انجام گرفته باشد و در حقيقت صحنه پردازي (ميزآن سن) در کار بوده است. در اين فيلم «هنرپيشه شهير» (خوانندگان اغراق نگارنده را نديده بگيرند، رک. ادامه متن) عيسي خان شرکت دارد. فيلم ديگري در کاخ گلستان، که فرانسوي، قطع باريک و سوراخ در ميان ١٥ ميليمتري از نوع کرونو دو پوش ال ژه (Chrono de poche “Elge”) است، رسيدن «کشتي لوهاور به شربور» (L’arrive du bateau du Havre a cherbourg) در فرانسه را نشان ميدهد. به نوعي نير آن در ميان فيلمهاي ايراني را در فيلم ٣٥ ميليمتري «گذشتن سواران از رودخانه» ميتوان يافت. فيلم باريک ياد شده در ٢٥ تير ١٣٧٨/ ١٦ ژوئيه ١٩٩٩ و سه فيلم همگون آن که هر چهار تا هنوز در قوطي حلبي هاي خود با درب برچسب دار آن موجود هستند همراه با يک فيلم بدون قوطي در ٥ شهريور ١٣٧٩/ ٢٦ اوت ٢٠٠٠ در کاخ گلستان شناسايي شدند. سه فيلم برچسب دار عبارتند از:

١ «خروج شاگردان مدرسه ابتدايي / Sortie d’ecoliers » که حتي نامش نيز يادآور نخستين فيلم تاريخ سينما يعني «خروج از کارخانه» است (رک. بند بعدي) ٢ «غازها /Les oies» ٣ «زني با طيور / (Femme aux volailles) » و فيلمي در قوطي بدون برچسب که آن را «پسرکي که سيگار ميکشد / (L’adolescent qui fume) » نام نهاده ام.١٤٧ هر چند اين فيلمها نيتراتي هستند، که عمر طبيعي خوب آنها به ندرت به صد سال ميرسد، ولي در مجموع هنوز تقريبا مثل روز نخست تازه مانده اند. طول هر کدام از اين فيلمها در حدود ٥/٤ متر است . از اين فيلمهاي سوراخ در ميان باريک الزاما در ايران هم برداشته شده زيرا، گرچه فيلم برداشته شدهاي از اين نوع را هنوز نيافته ايم، ولي قوطيهاي حاوي فيلم خام آن را در کاخ گلستان شناسائي و جمع آوري کردهايم.

2- فيلمهاي يادگاري: نخستين فيلم ثبت شده در تاريخ سينماي ايران، يعني مظفرالدين شاه و مادام گرون در اوستاند، کار ابراهيم ميرزا، به اين قصد برداشته شد (ر.ک. به بخش ١، بند ب). در تهيه دومين فيلم، جشن گل در اوستاند، نيز اين قصد در کار بوده هر چند که در نهايت يک فيلم مستند محسوب ميشود.

3- فيلمهاي مستند: بسياري اروپايي (اکثرا فرانسوي) هستند و از بازديدهاي مظفرالدين شاه از نقاط گوناگون برداشته شده اند.ولي فيلم ديگري که رژه و توپخانه را در حضور وي نشان ميدهد بايد در انگليس تهيه شده باشد. فيلم ديگري، که به تازگي شناسايي کرده ام، احمد شاه را با کلاه حصيري (Canotier) در بياريتس (Biarritz) در مسابقه اي که به افتخار وي با شرکت چيکيتو دو کامبو قهرمان جهان پلوت باسک در حدود ١٩٢٠ تشکيل شد نشان ميدهد

)Chiquito de cambo,champion du monde de pelote basque(.

در ميان فيلمهاي ايراني بايد روي جشن گل در اوستاند و يا مراسم تاجگذاري احمد شاه انگشت گذاشت. شناسايي فيلم تاج گذاري احمد شاه چندان آسان نبود و هنوز احتياج به بررسي دارد. صحن حضرت معصومه (ع) در قم، خياباني در طهران، رژه سربازان و يا آمدن پرشکوه سفيري به کاخ گلستان از ديگر تکه فيلمهاي ديدني هستند.
فيلم صحن حضرت معصومه (ع) در قم بايد از نخستين کارهاي ميرزا ابراهيم باشد (حدود ١٩٠١ ١٩٠٠) و داراي بالاترين ارزش در روشن کردن روابط سينماي نخستين و دين است. همانطور که درباره نقاشي و عکاسي بارها تذکر داده ام، در مورد سينماي صحافباشي و روسي خان نيز آورده شد و در اين فيلم هم به روشني ديده ميشود، اين هنرها وسينماي نوپا در آن زمان در تضاد با دين به شمار نميروند. چنين به نظر ميرسد که ديد کلي بين غرب گراي غربي و برخي نقطه نظرهاي ديگر حاکم بر مطالعات هنري و جامعه شناسي جهان ايراني از ارکان مهم ارائه اين اظهار نظرهاي شتابزده، آلوده به سياست کنوني ميباشد.

4-فيلمهاي خبري: فيلم افتتاح ساختمان زيباي ايران در فيلادلفيا، در ٦ اکتبر ١٩٢٦/ ١٤ مهر ١٣٠٦ توسط سيد حسن تقي زاده را از اين نوع ميتوان دانست. مراسم به مناسبت يکصد و پنجاهمين سال به استقلال رسيدن ايالات متحده بر پا شده بود و بناي با عظمت غرفه ايران با صرف يکصد هزار دلار به شکل مدرسه مادر شاه اصفهان در آن ساخته شده بود. تقي زاده ، به پيشنهاد دکتر ميلسپو (A.c.Millspaugh) ، که خود آمريکائي و مستشار ماليه ايران بود، به سمت رياست هئيت نمايندگي ايران (Commissioner) در اين نمايشگاه برگزيده شده بود.١٤٨ درين تاريخ يکسال از خلع احمد شاه در ٣١ اکتبر ١٩٢٥/ ١٣ ربيع الثاني ١٣٤٤/ ٩ آبان ١٣٠٤ و ده ماه از به سلطنت رسيدن رضاشاه گذشته بود. اين فيلم، که مستند نيز ميتواند به حساب آيد، ساخت آمريکا است.

5-فيلمهاي سينمايي: محل ساخت اين فيلمها اروپايي و يا ايراني است. مبدأ اروپايي، به نظر ميآيد فرانسوي ولي نه هميشه، جاي شگفتي ندارد ولي فيلمهاي ايراني به عنوان فيلم سينمايي تاکنون ناشناخته مانده بوده است. در ميان فيلمهاي سينمايي اروپايي، که مثل ديگر فيلمها هيچکدام اهرا کامل نيستند، دو قطعه بيشتر به چشم ميخورد: يکي، که نبايد متعلق به سالهاي نخستين سينما باشد، مرد و زني را در يک رستوران فرانسوي نشان ميدهد دومي، پرداخت ديگري از داستان «آب پاشنده اي که آب پاشي شد»

) L’ aroseur arose/the sprinkler sprinkled (

را نمايش ميدهد که از نخستين فيلمهاي برادران لومير و متعلق به سال نخست سينما يعني ١٨٩٥ م/ ١٢٧٤ خ ميباشد . اين فيلم پس ازنخستين فيلم، يعني «خروج از کارخانه»

La sortie des usines Lumiere/workers leaving the Lumiere factory)

برداشته شده بوده است. البته نخستين فيلم، يعني «خروج کارگران از کارخانه» لومير، از نوع تجربي (experimental)، اعجاب آور و مستند است و «برداشته شده»، حال آنکه دومي يعني «آب پاشنده اي که آب پاشي شد» «ساخته شده» است و به اين دليل يک فيلم سينمايي است (رک. ادامه متن). در فيلم کوتاه کاخ گلستان، باغباني در باغي با شلنگ به عاشق و معشوقي آب ميپاشد. عاشق با او گريبانگير شده و معشوق نيز بنوبه خود شلنگ باغبان را برداشته به او اب میپاشد و فرارش میدهد.
نوع ديگر فيلم اروپايي که به دوره مظفري منسوب شده فيلمهاي قبيحه است. آورده شده: «مظفرالدين شاه شخصا فرد بسيار سست و منحطي بود در موقع مراجعت از اروپا (نيز) مقداري از فيلمهاي شهواني فرنگي را خريداري کرد (ابتياع کرده بود) و براي تفريح خود و درباريانش در تهران آنها را نشان ميداد (در تهران نمايش ميداد). اين نمايشها را نيز اولين نمايش سينماتوگراف در ايران ميتوان ناميد. مجموع اين فيلمهاي سبک و شهواني (شهوتي) را چندين سال بعد حراج کردند.١٤٩ اينکه مظفرالدين شاه در فرنگ فيلم شهواني خريده باشد جاي شگفتي ندارد ولي تا به حال حتي يک تصوير (يک فريم به قول امروزيها) از آنها را چه در ٢٠ سال پيش و چه در بررسيهاي دقيق سالهاي گذشته در کاخ گلستان نديده ايم. برعکس، آنکه نوشته شده فيلمها «چند سال بعد … حراج» شد حيرت آور است: چگونه ميتوان پذيرفت که در کشور ايران، دولت توانسته بوده چنين فکري بکند تا چه رسد به آنکه چنين فروشي را به راه انداخته باشد. حراج به خود ي خود يک عمل عمومي پر سر وصداست تا چه رسد به آنکه اين چنين موضوعي را هم داشته باشد شايد بتوان پذيرفت که اين فيلمها اگر وجود داشته اند ميان همان اسبابهاي عکاسي و فيلمبرداري که در زمان رضاشاه حراج شد بطور ناشناخته فروخته شدند و امروزه هم ديگر اثري از آنها در هيچ کجا نيست. امکان ديگري به نر نميآيد، زيرا رضاشاه با صور قبيحه بسيار مخالف بود و اگر بوئي از وجود آنها برده بود نابودشان ميکرد. محمد جعفر خادم، عکاسش، براي يحيي ذکاء تعريف کرده بود که نگاتيفهاي شيشه اي صور قبيحه قجري را شاه سحرگاهي داد کنار حوض مقابل تخت مرمر کاخ گلستان ريختند و خود چکمه به پا روي آنها رفته با پاشنه شيشه ها را خرد کرد.

چهار

نخستين«فيلمسازي» ايراني و «نخستين فيلمهاي» آن

تهيه شده در حدود سالهاي ١٩٠١ ١٩٠٠ يعني ٨٠ ١٢٧٩ خورشيدي

هنگامي يک فيلمبرداري تبديل به يکي از پايه هاي مهم فيلمساري ميشود که فيلمبرداري و ديگر امور مربوط به آن به ويژه ولي نه الزاما براساس يک داستان (سناريوي) تخيلي انجام گيرد، افراد حرفه اي (ولي اين هم نه الزاما) نقش ديگري را (در اين هم استثنا هست) بر عهده گرفته، لباس او را پوشيده و در محيطي ديگر که در بسياري از اوقات به عنوان محل واقعي داستان ارائه ميگردد و ساخته و پرداخته شده (دکور)، داستان را زير نظر معمولا يک کارگردان بازسازي کنند و فيلم بردارند. اين شرايط در تعدادي نامعين از تکه فيلمهاي دوره مظفري کاخ گلستان تحقق يافته است (تعداد نامشخص به آنجهت که از محتواي حلقه فيلمهاي شکننده که بايد در شرايط لابراتوار بازشوند اطلاع دقيق نداريم). تعداد اصلي حلقه هاي برداشته شده و موضوع هايي که در فيلمهاي کوتاه (کوتاهي چند دقيقه اي فيلم يک اجبار فني آن زمان است)آن عهد فيلمبرداري شده است نيز به علت ياد شده هنوز روشن نيست. جدا از يک استثناء («دوربين اندازي مظفرالدين شاه»)، کليه فيلمهايي تاکنون شناسايي شده از نوع «مضحک» ميباشند و آغاز و پايان داستان آنها و تقدم تأخر زمان ساخت آنها نيز هنوز معين نشده است. در مجموع نکته اي که اين فيلمها را از فيلمسازي به معني وسيع کلمه چه در آن زمان و چه در حال حاضر دور ميکند اينست که معمولا فيلم براي منافع مالي (و گاهي سياسي) و براي نمايش عمومي ساخته ميشود حال آنکه اين فيلمهاي ايراني براي شاه و نزديکان او توسط خود ايشان ساخته شده و منافع مالي و يا سياسي مطلقا در نر نبوده است. ازين ديد، سينماي نخستين ايران نيز قابل مقايسه با پنجاه سال نخست عکاسي و تا مقدار زيادي نقاشي در سطح بالاي همان زمان درين کشور است که درباري و اشرافي بودند. کندي رسوخ اين هنرها در طبقات متوسط (که تقريبا وجود نداشت) و مردمي، و بنابراين عدم پشتيباني مالي اين طبقات از هنر را ميتوان مانعي عمده براي گسترش اين هنرها دانست که بزرگترين فرق ميان جامعه ايراني و غربي در اين خصوص بوده است.
آنچه را که ميتوان نخستين مجموعه فيلم سينمايي ايران ناميد در حال حاضر شامل ٧٦٧٦ فريم ميشود (فريمهاي شماره ٧٢٢٦ تا ١٥٩٠٢ در حلقه کپي شماره ٣). طول تکه فيلمهاي کپي شده در حدود ٢٠٠ متر است و نمايش آن در حدود ١٠ دقيقه طول ميکشد. اگر کمي با اغراق، شناسنامه اي براي اين مجموعه فيلم فعلا در هم ريخته تهيه شود و يا به اصطلاح آنونس (annonce در واقع generique/credits) آن نوشته شود، بيننده نکات زير را در آن خواهد يافت: تهيه کننده (Producteur): مظفرالدين شاه سناريونويس و کارگردان: عيسي خان آرتيستهاي اصلي (بازيگران) عيسي خان و ميرزا ابوالقاسم غفاري با شرکت مليجک، محمود خان و ديگر عمله خلوت شاه محصول استوديوي سلطنتي. همين آنونس را براي «تاخت خرسواران در خياباني مشجر» و به ويژه «دوربين اندازي مظفرالدين شاه» که ذکر آن خواهد آمد نيز ميتوان تکرار کرد ولي در فيلم «دوربين اندازي مظفرالدين شاه»، آرتيست اصلي فيلم شخص شاه در نقش خودش است.

تاريخ فيلم: چون مظفرالدين شاه و ديگر عمله خلوت مظفري و به ويژه عيسي خان و ابوالقاسم غفاري درين قطعات ديده ميشوند، پس تاريخ تهيه اين فيلمها از زمان رسيدن دوربينهاي فيلمبرداري به طهران در ١١ شوال ١٣١٧/ ١١فوريه ١٩٠٠/ ٢٢ بهمن ١٢٧٨ تا پيش از فوت شاه در ٢٣ ذيقعده ١٣٢٤/ ١٨ ژانويه ١٩٠٧/ ١٨ دي ١٢٨٥ بايد دانسته شود. با توجه به اوضاع ايران در اواخر سلطنت مظفرالدين شاه (سفر سوم به فرنگ در سال ١٣٢٣ ق/١٩٠٥ م/ ١٢٨٤ خ و اعطاي مشروطيت در ١٣٢٤ ق/ ١٩٠٦ م/ ١٢٨٥ خ) و از ميان رفتن تازگي سينما و علاقه بيشتر شاه به عکاسي، تاريخ تهيه فيلمهاي مضحک را بايد نزديک به زمان ورود دوربينهاي فيلمبرداري به ايران و بيشتر پس از سفر نخست و درحدود سالهاي ١٩٠١ ١٩٠٠ يعني ٨٠ ١٢٧٩ خورشيدي دانست. درستي اين تاريخگذاري را درين امر ميتوان جست که مليجک بيکار، که شکارچي قابلي بود، با تفنگش در يکي ازين فيلمها اهر ميشود ولي در خاطراتش هيچگاه به فيلمبرداريها اشاره نميکند. چراي اين کمبود را در از قلم انداختن اين نکته به هر علتي از سوي او نبايد ديد بلکه بايد در آن يافت که وي نوشتن خاطراتش را پس از اين دوران و از ١٠ ذي الحجه ١٣١٩/ ٢٠ مارس ١٩٠٣/ ٢٩ اسفند ١٢٨٢ آغاز کرده است.

سبک و محتوي: همانطور که ذکر شد، تقريبا کليه اين فيلمها از نوع «مضحک» (burlesque) ميباشند که در آن زمان در جهان طرفداران بسيار داشته و يکه تاز بود. آشناترين صحنه براي همگان در اين نوع فيلمها جنگ با کيک پر خامه است که دو نفر يا جمعي بسوي يکديگر پرتاب ميکنند. جدا از مد بودن، علت مهم انتخاب اين سبک در آغازفيلمسازي در ايران توافق آن با طبيعت شاه بود. درواقع به احتمال زياد انتخابي هم صورت نگرفت: طبيعت لودگي پسند شاه، دلقکي همچون ميرزا ابوالقاسم غفاري و يا دو تن از خواجگان عيسي خان و محمود خان را به خلوت او ميکشاند و به اين جهت وقتي تصميم به تهيه فيلمي گرفته شد طبيعتا به اين سبک روي آورده شد. دوست و دشمن متفق القولند که مظفرالدين شاه نيک فطرت و مردم دوست بود واعطاي مشروطيت نماد آنست ولي در عوض به نوشته نام الاسلام کرماني، که چندان از طرفداران او نيست: «زايد الوصف ساده لوح، سهل القبول، متلون المزاج، مسخره و مضحکه پسند، بد خلوت و با شرم حضور بود».١٥٠ «مسخره و مضحکه پسند» بودن او به روشني در بازبيني عکسهاي کاخ گلستان نيز با شدت بيشتري آشکار ميگردد و عکسهايي هم ديده ميشود که ميتوان آنها را به طبع کنوني خنک و بيمزه تلقي کرد. اگر فراموش کنيم که اين تصاوير متعلق به خلوت شاه بوده و براي تماشاي ما گرفته نشده است، ميتوان آنها را حتي مغايرشئون سلطنت نيز دانست. در مجموع، اگر به نوشته هاي مظفرالدين شاه دقت کنيم و يا به عکسهايي که او برداشته و يا به دستور او گرفته شده بنگريم در وي يک روح شاعرانه نيز در کنار شاه دلقک پسند ميابيم. در اثبات اين مدعا چند سطري از نوشته هاي وي را آورده ملاحظه خواهد شد که همانطور که بعضي جملات او نمايانگر، توجيه و به گونه اي فيلمنامه هاي (سناريوهاي) فيلمهاي مضحک مظفري را ميتوانست تشکيل دهد، برخي ديگر هم ميتوانست پايه و اساس فيلمهايي ظريف و شاعرانه (گاهي همراه با گوشه هاي شيطنت آميز) باشد. متأسفانه اميد زيادي براي پيدا کردن تکه اي چند از اين نوع فيلمها نيست.
مظفرالدين شاه در شرح سفر دوم فرنگ مينويسد:

«به قطعه زميني رسيديم که تمام اين زمين از گلهاي ريز زرد رنگ و بنفش بود مثل آنکه چيت الواني روي زمين کشيده اند…١٥١. ماه بشکل خيلي قشنگي است پشت جنگل غروب ميکند که هيچ نقاشي نميتواند باين قشنگي پرده نقاشي بسازد مگردست قدرت الهي که اينطور نقاشي در آسمان کرده است…١٥٢. از چند قصبه و شهر گذشتيم اطراف راه تمام باغات بود درياچه هم ديده شد گفتند آبش شيرين است و ماهي قزل آلا دارد… اغلب گلهاي طاوسي خودرو همينطور توي کوهها گل کرده بود و خيلي قشنگ بود…١٥٣. [در فلورانس]… دوباره آمديم به اطاق خودمان دست و رومان را صابون زديم و شستيم بعد آمديم توي گالري بالاي باغ زمستاني آنجا يک مرد و يک زن انگليسي نشسته بودند البته بيست سيگار مرد در آن يکساعت کشيد مرد ديگري هم بود که کارت پستال خريده بود و روي کارت پستال کاغذ مينوشت ما هم با نام الدوله ملکم خان صحبت ميکرديم بعد آمديم پائين نزديک همين هوتل خانه يک زني بود پرده هاي نقاشي اعلاي متعدد داشت تماشا کرديم اين زن خيلي حرف ميزد اما کلکسين [collection]زشت پرده هاي نقاشي خيلي خوبي بود… بعد رفتيم بعمارت و گالري [ افيس] که پرده هاي نقاشي اعلا دارد کار رفائيل نقاش معروف چند پرده ديده شد… صورت معشوقه خودش را رفائيل ساخته بود مثل اين بود که جان دارد و حرف ميزند».١٥٤

چند صفحه بعد، پس ازشرحي از يک افسانه که در آن معشوقي عاشق بي وفايش را به سنگ تبديل کرده بود، شاه بازيگوش اضافه ميکند:

«… اگر قرار بود در زمان ما براي بي وفايي بزنها مرد سنگ شود مردي باقي نميماند و دنيا دريائي ميشد از سنگ»١٥٥

و بالاخره در پايان بازديد ازکاخ فونتن بلو که شاهد سقوط ناپلئون بود نوشت:

«اين عمارتها که حالا اينطور مانده است در حقيقت پي صاحب اسباب عبرت است ولي باز حالت انسان طوري است که عبرت نميگيرد انسان اين بناها را ببيند که چه اشخاص ساخته و حالا چه طور معدوم شده اند».1٥٦

جملات مظفرالدين شاه که گوياي فيلمهاي مضحک ميتوانند باشند درباره عيسي خان و محمودخان است که در کنار ميرزا ابوالقاسم غفاري کرارا در عکسهاي غير جدي کاخ گلستان هم ديده ميشوند. عيسي خان و محمودخان دو خواجه کوتوله و بسيار نزديک به شاه بودند. عيسي خان بيشتر سيه چرده بود ولاغر اندام و محمودخان برعکس سفيد و بسيار چاق. هر دو، و به خصوص عيسي خان، شوخ و شيطان بودند. ابوالقاسم غفاري دست کمي از عيسي خان نداشت ولي ، چون خواجه نبود، نميتوانست پيوسته در کنار شاه بوده و به ويژه به اندرون هم برود١٥٧. ابوالقاسم غفاري برادر ناتني مهدي وزير همايون غفاري ملقب به قائم مقام بود و فرخ غفاري با وي نسبت خانوادگي دارد. چاقي و لاغري افراد، که در مورد آرتيستها يکي از ارکان فيلمهاي مضحک اوليه تا حدود چهل پنجاه سال پيش است از چشم شاه دور نبود و مينويسد: «آمديم کنار دريا [ي مازندران] آنجا قدري گوش ماهي جمع کرديم بعد چند تير تفنگ انداختيم چلک بزرگي آنجا بود مثل شکم محمودخان، با عيسي خان صحبت ميکرديم و اسم او را محمودخان گذاشته بوديم«١٥٨… و «ميآمديم بعضي جاها اطراف راه آهن بود که سرازيري تندي داشت و جاي محمودخان و عيسي خانرا خالي کرديم که محمود خانرا غلط[ غلت] بدهيم»١٥٩…«همينطور ميآمديم يک مرد کوتاه قدي ديده شد خيلي کوچک بود از عيسي خان کوچکتر ريش بلندي داشت خيلي بامزه بود»١٦٠. .. و بالاخره درباره دو صحنه خنده دار در تئاتر مينويسد: «… يک پسره ران يک پسره ديگر را گاز گرفت او هم فرياد زد و گريه کرد و رفت ران خودش را بديوار ميماليد خيلي خنده داشت»١٦١… و «امشب رفتيم به تئاتر… يکي الاغي سوار شده بود با الاغ عشقبازي ميکرد خنده داشت».١٦٢

در تکه فيلمهاي کاخ گلستان که تاکنون کپي برداري شده، سه يا چهار ماجراي کوتاه مضحک به تصوير کشيده شده است. در حال حاضر و بطور موقت اين فيلمها را چنين ميشود ناميد: ١ «جنگ خرسواران و پياده چوب و چماق به دست» با شرکت عيسي خان و ميرزا ابوالقاسم غفاري (عيسي خان کوتوله و لاغر و سيه چرده است و ابوالقاسم غفاري کلاه بوقي بر سر دارد) ٢ «فلکه کردن کوتوله و غلام سياه» با شرکت عيسي خان و مليجک (تفنگ به دست دارد) ٣ «مشاجره با عرب» و ٤ «سواري گرفتن کوتوله از عرب» با شرکت عيسي خان و ميرزا ابوالقاسم. همانطور که آورده شد، تقدم تاخر و ارتباط و يا عدم ارتباط اين تکه فيلمها با يکديگر روشن نيست ولي همگي يکدست هستند و به اين جهت ممکن است همگي و يا بخشي از آنها يک داستان چند تکه را به رشته تصوير کشيده باشند. بدون آنکه ارتباطي در ميان باشد، اين سبک سي سال بعد در نخستين فيلم سينمايي تجاري ايران، يعني آبي و رابي ساخته اوانس اوگانيانس تکرار شده بوده است و حتي آن را تا اندازه يي در «حاجي آقا اکتر سينما» همو هم ميتوان ديد.

يک تکه ديگر از فيلمهاي کاخ گلستان، که مضحک نيست، آماده کردن يک دوربين بزرگ (به معناي واقعي و نه اسباب عکس) با سه پايه آن و آمدن مظفرالدين شاه و دوربين اندازي وي را نشان ميدهد. در نر نخست، اين فيلم مستند به نر ميآيد که در ديد کنوني هم البته اين جنبه را دارد، ولي درواقع اين قطعه يک فيلم کوتاه سينمائي است زيرا که «ساخته شده» و از يک عمل واقعي شاه در هنگام وقوع راستين آن واقعه فيلمبرداري نشده بلکه شاه نقش خود را در اين فيلم بازي کرده و به جاي کوه و دشت، در کاخ خود محلي که چندان مناسب استفاده از آن دوربين عظيم نبوده / به دوربین اندازی مشغول شده است.

چنين به نظر ميآيد که تا سي سال پس از «فيلمسازي» دوران مظفري، ديگر فيلمي به آن معني توسط ايرانيان «ساخته » نشد١٦٣و به علل اين رکود نيز اشاره شد. کار روسي خان (فيلم عاشورا) هر چند آغاز توليد فيلم (هر چند مستند و نه سينمايي) در ايران با در نر داشتن بهره برداري مالي از آن است ولي آن کار هم از جمله به علت خروج روسي خان از ايران فردايي پيدا نکرد و شکست خورد. همانطور که ياد شد، فيلمي که پس از اين دوران دراز خاموشي روي پرده آورده شد آبي و رابي نام داشت و اوانس اوگانيانس آن را در ١٢ دي ١٣٠٩/ ٢ ژانويه ١٩٣١ در طهران به نمايش گذاشت. هر چند که اوگانيانس يک مهاجر ارمني روس بود ولي او مثل روسي خان پيش از او ايراني شد و فيلم ساخته وي را ميتوان در مجموع ايراني دانست. غير درباري (يعني غير دولتي) و تجاري بودن « آبي و رابي» که براي تماشاي مردم ساخته شد وجه تمايز چشمگير اين فيلم نسبت به گذشته فراموش شده را تشکيل ميداد ولي از نر ساختمان چندان تحولي را در بر نداشت: نه تنها از سبک مضحک پيروي ميکرد بلکه تا اندازه اي همانند فيلمهاي مفري فاقد يک داستان (سناريو) با استخوان بندي محکم بوده از پرده هاي (ماجراهاي) کوتاهي (sketches) که بيش و کم به يکديگر دوخته شده بودند تشکيل ميافت. اين ضعف در «حاجي آقا آکتور سينما» او هم به مقدار بسيار کمتري ديده ميشود ولي در «دختر لر» عبدالحسين سپنتا و اردشير ايراني به ويژه به دليل ناطق بودن بر طرف شده و از آن پس دوران ديگري با فراز و نشيب هاي بسيار آغاز ميگردد.

پی نوشت ها:

فهرست منابع، مآخذ و علامت اختصاري به پايان نوشتار رجوع شود.

١- فهرست دست اندرکاران و دوستداران سينما که در برگزاري اين بزرگداشت کمک کردند بلند است ولي بايد دستکم از دستگاهها و سازمانهاي زير نام برده سپاسگزاري کرد: معاونتهاي امور سينمايي و همچنين امور هنري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، بنياد سينمائي فارابي، فيلمخانه ملي ايران، خانه سينما، موزه هنرهاي معاصر، معاونت اجتماعي شهرداري تهران، سازمان توسعه سينمايي سوره، موسسه رسانه هاي تصويري، ماهنامه فيلم …

٢- به درخواست محمدشاه قاجار، دولتين روس و انگليس اسباب عکس داگروتيپي را به ايران فرستادند. دستگاه روسها، که هديه امپراطور بود، زودتر رسيد. نيکلاي پاولوف، ديپلمات جوان روس، که به اين منظور تعليم عکاسي ديده بود، اين اسباب را به طهران آورده در تاريخ مذکور نخستين عکس ثبت شده در تاريخ ايران را در حضور محمد شاه برداشت.در مقاله مفصلي که درباره آغاز عکاسي درايران به ياري يحيي ذکاء نوشتم و ديگر مقالات، اشاره اي به اين وقايع که تا کنون ناشناخته مانده است نيست ولي در تاريخ آغاز عکاسي که در دست تحرير است به شرح مفصل اين مقوله پرداخته ام. در مورد مقاله ياد شده ر.ک.فهرست منابع و مأخذ در پايان همين نوشته،مقاله به فرانسه، تحت نام… Adle.

٣- نام اواز آنچه که خودش زير عکسش در نشريه اش نامه وطن نوشته و سالهاي تقريبي تولد و فوتش از گفته هاي فرزندش ابوالقاسم رضائي استخراج شده است، ر.ک. به ادامه متن و فهرست منابع در پايان همين نوشتار.

٤- همانطور که ملاحظه ميشود، در تبديل تقويم قمري به شمسي و برعکس گاهي يک روز اختلاف روي ميدهد که لزوما دليل بر اشتباه نيست اما، در ذکر تواريخ هجري قمري، هجري خورشيدي و يا تبديل اين تقاويم به ميلادي و برعکس که در متون مربوط به تاريخ سينما در ايران و در خارج کشور منتشر شده است لغزشهاي زيادي ديده ميشود که به علت کثرت جاي ذکر آنها در اين نوشته نيست ولي در عوض کليه تواريخ با دقتي که ميتواند براي خواننده عادي کسل کننده باشد در اينجا آورده شد. در تحرير نخست اين نوشتار نيز در نهايت باز چند اشتباه راه يافته بود که دراين متن تصحيح شده است.

٥ – سفرنامه ابراهيم صحاف باشي، ص. ٤٠ ٣٩.

٦- کتب و مدارک درباره اين دستگاهها بسيار است، به عنوان مثال بنگريد

p. 38 .Cinema is 100 Years Old،E.Toulet که تصوير يک تماشاخانه با کينه توسکوپ را نشان ميدهد. تصويري که جمال اميد در ص. ٤٩ تاريخ سينماي ايران – ١ منتشر کرده است نيز يک کينه توسکوپ است.

٧- جعفر شهري در تاريخ اجتماعي تهران، ج. ١، ص.٣٨٧، زيرنويس ١، شرح کوتاه اما مناسبي از شهر فرنگ ميدهد و همچنين ر.ک. غفاري،جام جم ، فانوس خيال…،ص.٤٢.

٨- ناظم الاسلام کرماني؛ تاريخ بيداري ايرانيان، چاپ ١٣٦٢، ج. ١، ص. ٦٥٦. در تحرير پيشين اين نوشتار، سال نخست سلطنت مظفرالدين شاه را برابر با ١٣١٣ ق گرفته بودم که اشتباه بود زيرا وي در پايان آن سال به سلطنت رسيد و بنابراين ١٣١٤ ق را بايد سال اول گرفت و سال ششم را ١٣٢٠ ق دانست.

9- ناظم الاسلام کرمانی؛ تاریخ بیداری ایرانیان، وقایع دوشنبه 12 صفر 1323 /سه شنبه 18 اوریل 1905 (چاپ 1346 ، ج. 1، ص.51 ؛ چاپ1362، ج.1، ص.291 ) و یا وقایع « چهارشنبه 14 ذی القعده 1323 مطابق با 10 ژانویه 1906»(چاپ 1346، ج.1 ، ص.21 -120 ؛ چاپ 1362 ج.1 ، ص.61-360 .)

10- امید، تاریخ سینمای ایران-1، ص. 69 ؛ امید، تاریخ سینمای ایران، ص.36، زیر نویس 34.ارباب جمشید سینما را دستکم از طریق صحافباشی که مبلغ کلانی به او بدهکار بود میشناخت، ر.ک.ادامه متن.

11- ملیجک، ج. ١، ص. ٥٣٣.

١٢- مليجک، ج. ١، ص. ٥٣٣.

١٣- مليجک، ج. ١، ص. ٥٣٤.

١٤- مليجک، ج. ١، ص. ٣٣٠.

١٥- مليجک، ج. ١، صص. ٢٠٥ ٢٠٣.

١٦- مليجک، ج. ١، ص. ٢١٧. در جاي ديگري در پايان همين سال ١٣٢٠ ق مينويسد: «رفتم مغازه صحاف باشي، اسباب تازه چيزي نداشت» ( مليجک، ج. ١، ص. ٣٦٩)

١٧- ر. ک. تصوير اعلان حراج و يا فروش اموال صحافباشي در نوشته حسين ابوترابيان در راهنماي کتاب، ص. ٦٩٢ وماهنامه سينمايي فيلم، ش. ٢٥٨، ص. ١٧، خط دوم.

١٨- مليجک (ج. ١، ص.٢٠٤) مينويسد: «از خيابان چراغ گاز رفتيم تو ميدان توپخانه، از آنجا رفتيم خيابان لاله زار و يکسر رفتيم دکان صحاف باشي.» مليجک از «خيابان مخبرالدوله» هم به آنجا ميرفته است (ج.٢، ص.١٢٧٢).

١٩- ر.ک. تصوير اعلان حراج و يا فروش اموال صحافباشي در نوشته حسين ابوترابيان در راهنماي کتاب، ص. ٦٩٢ وماهنامه سينمايي فيلم، ش. ٢٥٨، ص. ١٧ و همچنين چند خط پائينتر درادامه متن همين جا.

٢٠- نشاني دقيق مغازه را جهانگير قهرمانشاهي پسر صحافباشي داده است (سفرنامه ابراهيم صحافباشي،مقدمه، ص. ١٥ براساس نوشته غفاري) و آن با نوشته مليجک مطابقت دارد.

٢١- جمالزاده، درباره صحافباشي، ص. ١٢٩.

٢٢- اسامي را جهانگير قهرمانشاهي ذکر کرده ست، (سفرنامه ابراهيم صحافباشي، مقدمه، ص. ١٥ براساس نوشته غفاري)

٢٣- اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ١٢٤.

٢٤- «حدود ١٩٠٥» تاريخي است که غفاري در متن نخست خويش درباره سخنان انتظام آورده (اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، ص. ٨) ولي پس از آن، با توجه به مطالعاتش، بيشتر به ١٩٠٤ متمايل شده است و همين تمايل در نوشته هاي جمال اميد نيز منعکس است. به نر اين جانب، از آنجا که در آن سال صحافباشي به نوشته خود اميد (تاريخ سينماي ايران، ص. ١٢٤) در آمريکا بوده، نر به اينکه مليجک هيچ اشاره اي به بازگشائي تماشاخانه صحافباشي نميکند و از آنجا که انتظام در سال ١٨٩٥/ ١٢٧٤خ به دنيا آمده است، بهترست به همان تاريخ حدود ١٩٠٥ و يا به سالهاي ١٩٠٦ و يا ١٩٠٧ که انتظام سن بيشتري داشته انديشيد تا به ١٩٠٤. درباره شرح حال انتظام ر.ک. فهرست منابع Azimi, Entezam

٢٥- ر.ک. به ادامه متن. جمال زاده بارها تکرار کرده که در بهار ١٩٠٨ ازايران رفته (از جمله در درباره صحافباشي، راهنماي کتاب، ص. ١٣١ و يادهايي از کودکي و نوجواني، ص. ٤٧) ولي ظاهرا اشتباه ميکند زيرا باز به گفته خودش عيد نوروز ١٩٠٨ را در استانبول گذرانده بوده است (يادهايي از کودکي و نوجواني، ص. ٤٨). پس به اين حساب، او دستکم تا اواخر زمستان ١٩٠٨ يعني ١٢٨٦خ در ايران بوده است.

٢٦- استنباط از يک نامه جمالزاده به دوستي، ر.ک. يادهايي از کودکي و نوجواني، ص. ٤٩. جمالزاده به شهادت خودش در ٢٢ يا ٢٣ جمادي الثاني ١٣٠٩/ ٢٣ يا ٢٤ ژانويه ١٨٩٢/ ٣ يا ٤ بهمن ١٢٧٠ به دنيا آمده است (يادهايي از کودکي و نوجواني، ص. ٤٥).

٢٧- ر.ک. به تمام متن سخنان جمالزاده که چند خط پائين تر آورده شده است.

٢٨- جمالزاده، درباره صحافباشي، راهنماي کتاب، ر.ک. فهرست منابع پايان اين نوشتار.

٢٩- اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٦٢ ٦١ اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٥ غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١. ص. ٨.

٣٠- گمان غفاري از آنجا آب ميخورد که وي براي تهيه بخشي از فيلم «جنوب شهر» در سال ١٣٣٧ خ (١٩٥٨م) به اتفاق فيلمبردارش آقاي ناصر رفعت و آسيستانش آقاي زکرياي هاشمي به قهوه خانه اي در بالاخانه اي که تقريبا روبروي کوچه سر تخت بربريها قرار داشت رفته بودند (اين قهوه خانه در صحنه اي از آن فيلم که يک کلاه مخملي به داستاني که يک درويش نقل ميکند گوش فرا ميدهد ديده ميشود). در آن ميان، رفعت و هاشمي به وي گفتند که صاحب قهوه خانه آنسوي خيابان و در روبروي کوچه ميگويد که «ميگفته اند قديمها، اين طرفها، بر خيابان، سينما بوده است» و در طبقه پائين قهوه خانه اي که حال در دست اوست فيلم نشان ميداده اند.

طبق نقشه عبدالغفار، کوچه سرتخت بربريها، يا بربريها در دوران ناصري، از خيابان چراغ گاز منشعب شده و پس از عبور از بين تکيه بربريها و پشت کارخانه چراغ گاز (چراغ برق بعدي)، سر پيچ و در جنوب پارک ل السلطان (جايگاه کنوني سازمان ميراث فرهنگي کشور) به خيابان باغ وحش (اکباتان) وصل ميشد (همچنين ر.ک. جعفر شهري، گوشه اي ازتاريخ اجتماعي تهران قديم، ص. ٢٥ ١٢٤). به اين ترتيب، بخش جنوبي خيابان ملت کنوني را بايد تا مقدار زيادي همان کوچه سر تخت دانست.

٣١- جمال اميد تعداد جهان نماها را سه عدد نوشته (اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٣) ولي غفاري از قول انتظام ميگويد «چند تا». در متن چاپ شده غفاري در گذشته نيز تعداد جهان نماها نامشخص است: غفاري، نخستين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، ص. ٨. غفاري در گذشته ميپنداشت که جهان نماها از نوع برجسته نما بودند

(Gaffary,F., ‘Coup d’ oeil sur les 35 premieres ann’ees du cinema en Iran,p.227)

و همين عقيده در نوشتار اميد که ذکر شد هم آورده شده است.

٣٢- ناظم الاسلام کرماني، تاريخ بيداري ايرانيان، وقايع دوشنبه ١٢ صفر ١٣٢٣/ سه شنبه ١٨ آوريل ١٩٠٥ (چاپ ١٣٤٦، ج. ١، ص. ٥١ چاپ ١٣٦٢، ج. ١، ص. ٢٩١). جمالزاده شرح کاملتري ازاين لباس ولي نه در اين سينما در مقاله درباره صحافباشي، ص. ١٢٨ ميدهد.

٣٣- غفاري، نخستين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، ص. ٨. کلمات «چاق» و «تخماق» در متن اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٣ آورده شده ومورد قبول غفاري است.

٣٤- شرح بر مبناي گفته هاي غفاري به نويسنده و همچنين متن غفاري، نخستين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، ص. ٨ و اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٣ غفاري ميگويد شايد مرحوم انتظام فيلم La cuisine infernale (مطبخ جهنمي) ژرژ مليس (Georges Melies)را ديده است.

٣٥- غفاري، نخستين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، ص. ٨

(Gaffary,F., ‘Coup d’oeil sur les 35 premieres annees du cinema en Iran,p.227(

و اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٣.

٣٦- خاطرات علي جواهر کلام به نقل از اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٨.

٣٧- گفتگوي شاهرخ گلستان با جمالزاده روز ١٤ مارس ١٩٩٢ در ژنو که بخشي ازآن در بخش دوم برنامه فانوس خيال ازبخش فارسي راديوي بي بي سي در سپتامبر ١٩٩٢ پخش شد. جمالزاده در جمله ناتمامش ازسوئي روي «خيلي خيلي» تأکيد لفظي ميکند ولي از سوي ديگر اضافه ميکند که از صحت و سقم مطلبي که گفته است خبر ندارد. ميگويد:«خيلي خيلي احتمال داده]کذا[ که اين سيف الذاکرين را من ديگه اين چيزارو خبردار نشدم.» اين جمله در متون منتشر شده از اين مصاحبه بدون اشاره به نقص آن به دو صورت زير کامل شده است: «خيلي خيلي احتمال داره که اين سيف الذاکرين را صحافباشي آورده باشه. من ديگه اين چيزارو خبردار نشدم»، جمالزاده، يادهايي از کودکي و نوجواني، ص. ٤٥ در متن ديگري، که آن بدون اجازه از شاهرخ گلستان منتشر شده، همان جمله به صورت غلط فاحش زير آورده شده است: «خيلي خيلي احتمال دارد که سيف الذاکرين همان صحاف باشي باشد. اما من ديگر از اين چيزها خبردار نشدم»، غروي، فانوس خيال، ص. ١٣.

٣٨- جمالزاده، يادهايي از کودکي و نوجواني، ص.٥٢ ٥١.

٣٩- جمال اميد، به نوشته خود او، «دو روايت» و نه دو سند ازعلت تعطيل شدن تماشاخانه صحافباشي آورده است. طبق «روايت نخست … با بدگويي گروهي از مردم که تأسيس سالن سينما را در خيابان چراغ گاز بي ديني ميدانستند، «شيخ فضل الله نوري» به تکفير سينما پرداخت و صحافباشي ناچارا سينمايش را تعطيل کرد. روايت دوم اينست که چون صحافباشي از مبارزان مشروطه خواه بود، به لحا درگيريهائي که در اين جهت با دربار داشت، با بدگوهايي که از «سينما» شد، بهانه اي به دست درباريان داد تا سينمايش را به تعطيل بکشانند (تاريخ سينماي ايران ١، ص. ٥٢ ٥١ با اشاره به زيرنويس ١٤ در همان کتاب همو، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٣ با اشاره به زيرنويس ٢٤ در همان کتاب توجه شود که زيرنويسها به اين دو روايت ارتباطي ندارند.) حميد نفيسي با اتکا به گفته همسر دوم صحافباشي به نقل از پسرش، که در آن نقل قول از شيخ فضل الله نوري نام نبرده شده است، تنها به يکي ازدو روايت جمال اميد يعني اولي سنديت داده مينويسد که سينماي صحافباشي بسته شد زيرا

(Nafici,Iranian Writers,p.237) ‘The famous cleric Sheykh Fazlollah Nuri had proscribed cinema’

در نوشتار ديگري نيز نويسنده به همين مطلب با استناد به نوشتار پيشين خود قاطعيت مطلق و حتي تاريخي داده و مينويسد: «طبق گزارشي شيخ فضل الله نوري، رهبر متنفذ زمان، در سال ١٩٠٤ (١٢٨٣ شمسي) پس از رفتن به يک سينماي عمومي در تهران آن را تقبيح کرد و باعث تعطيل آن شد» (تنش هاي فرهنگ سينمايي در جمهوري اسلامي، ص. ٣٨٤). از قول همسر صحافباشي آورده شده که مظفرالدين شاه از قدرت علما ترسيده به صحافباشي فرمان داد سينمايش را ببندد (تهامي نژاد، ريشه يابي يأس، ص. ١٤). به نظر نويسنده، اين گفته متآخر همسر دوم صحافباشي نيز چندان پايه اي نميتواند داشته باشد. در مقابل، قول ابوالقاسم رضائي مبني بر اينکه پدرش (صحافباشي) روابط «بسيار نزديکي با دربار و مظفرالدين شاه» داشت نيز بي اغراق نيست (در مصاحبه با گلستان در فانوس خيال شاهرخ گلستان، فانوس خيال، متن انتشارات کوير، ص. ١٤) و به احتمال زياد، به ويژه با دربار، عکس آن بايد صادق بوده باشد (واقعه دادن عريضه منسوب به او به شاه در خانه امير بهادر: ناظم الاسلام کرماني، تاريخ بيداري ايرانيان، چاپ ١٣٤٦، ج. ٢، ص. ١٢٠)

٤٠- ر.ک. زيرنويس پيشين.

٤١- گفتگوهاي فرخ غفاري با نويسنده اين سطور و

(Gaffary,F., ‘Coup d’oeil sur les 35 premieres annees du cinema en Iran,p.229)

غفاري در اشاره به اين مطلب مينويسد: روسي خان «… در دروازه قزوين (بازارچه قوام الدوله) تالار جديدي داير کرد. شيخ فيض الله (اشتباه چاپي در متن اصلي) مجتهد معروف بروسي خان پيغام داد که وي مايل بديدن سينما ميباشد و بدينجهت جلسه مخصوصي براي شيخ و اطرافيانش ترتيب دادند» (غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي ٢، ص. ٥).نوشتار غفاري در اولين آزمايشهاي سينمايي ٢، ص. ٥، را جمال اميد به صورت خلاصه و به شخص سوم آورده («نقل است…») و مينويسد در آن، اشاره به عکس العمل شيخ فضل الله نيست (تاريخ سينما، ص. ٣٧، زيرنويس ٤٣). براي غفاري، رضايت شيخ در بطن همان جملاتي که نقل کرده مستور بوده و لزومي به تأکيد مجدد نبوده است.درباره اينکه آقاي تهامي نژاد از قول فرخ غفاري نوشته اند شيخ فضل الله ميخواست ما را ( يعني روسي خان را) تلکه کند، در تاريخ ٦ فوريه ٢٠٠١(١٨ بهمن ١٣٧٩) در پاريس به نويسنده اين نوشتار گفت: «يادم نميآيد ولي کاملا امکان دارد».

جواد فريفته آشپز احمد شاه طبق آنچه که در نوجواني بما گفتند يک رستوران ايراني به نام «طهران» نزديک ميدان اتوال پاريس در کوچه تروايون (rue Troyon ) داشت و ما قاطي بزرگان تا سي و هفت هشت سال پيش يکشنبه ظهرها براي چلوکباب خوري به آنجا ميرفتيم، يادش به خير. غفاري روسي خان را سه بار، به ويژه دو دفعه در تاريخ ٣٠ مه ١٩٤٩و ٢٩ اکتبر ١٩٦٣، در آن رستوران ملاقات و به ويژه در تاريخ ٣٠ مه ١٩٤٩ درباره گذشته اش اطلاعات مبسوطي ازوي کسب کرده بوده است (غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي ٢، ص. ٥، زيرنويس ٢). اين اطلاعات توسط خود او در مقاله هاي نخستين وي و جمال اميد در تاريخ سينماي ايران به چاپ رسيده است. غفاري که يادداشتهايش را برده اند اکنون بياد نميآورد که تاريخ ملاقاتهاي بعدي دقيقا کي بوده ولي با آنچه که خود به جمال اميد گفته و آورده شد موافق است با اين اختلاف که بار نخست در سال ١٩٤٠ بوده و نه ١٩٤٣(ر.ک. زيرنويس ٣٠ ص. ٣٦ در تاريخ سينماي ايران و يا در تاريخ سينماي ايران ١، زيرنويس ١، ص. ٦٧) زيرا غفاري در ١٩٤٣ در شهر گرونوبل بسر ميبرده است.

٤٢- اين مطلب در منبعي نوشته نشده ولي چون «باغ و ساختمان» (جمالزاده، درباره صحافباشي، ص. ١٢٩) صحافباشي به گفته پسرش بين سينما کريستال فعلي و خيابان ارباب جمشيد (سفرنامه ابراهيم صحافباشي، مقدمه، ص. ١٥) قرار داشت، پس ميتوان نتيجه گرفت که صحافباشي باغ و ساختمان خود را به ارباب جمشيد «واگذار» ميکند و آن خيابان به نام ارباب جمشيد معروف ميشود. واژه «واگذار» از ناظم الاسلام است که به خوبي صحافباشي را ميشناخت ولي او در اينجا از ارباب جمشيد نام نميبرد و مسئله را گنگ رها ميکند ( تاريخ بيداري ايرانيان، چاپ١٣٦٢، ج. ٢، ص. ١٩٣). مغازه از آن جهت شايد استثنا است که اجاره داده شد، ر.ک. دنباله متن.

٤٣- مقصودلو، مخابرات استر آباد، ج. ١، ص. ٥٦. در زمان جنگ اول نيز صحافباشي به خدمت ارتش انگليس در ايران در آمد، ر.ک. ادامه متن.

٤٤- تصوير صفحه نخست نامه وطن را جمال اميد در صفحه ١٢٥ تاريخ سينماي ايران به چاپ رسانده است. روي اين صفحه تاريخي ديده نميشود ولي وي تاريخ ١٢٨٦خ (١٩٠٧) را براي انتشار آن ذکر کرده که با آنچه که آورده شد وفق نميدهد و يک سال زود است.

٤٥- مليجک، ج.٢، ص. ١٢٧٢. البته مسجل نيست که سياوش خان مغازه را از خود صحافباشي اجاره کرده باشد و ممکنست وي آنجا را از مالکي جديد (ارباب جمشيد) به اجاره گرفته باشد.

٤٦- خاطرات ابرالقاسم رضائي، فرزند کوچک صحافباشي، به نقل از جمال اميد در تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٤ و همچنين مصاحبه رضائي با شاهرخ گلستان در فانوس خيال ( گلستان، فانوس خيال، متن انتشارات کوير، ص. ١٤١٥) .

٤٧- اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٧ زيرنويس ٤٨ و ص. ٢٨ ٢٧.

٤٨- اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٨.

٤٩- ر.ک. به اعلان روسي خان در حبل المتين، شماره ١٦١، پنجشنبه ٧ شوال ١٣٢٥، «١٤ نوامبر ١٩٠٧»/ ٢٣ آبان ١٢٨٦، ص. ٤ اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٥ و همچنين ر.ک. ادامه همين متن در بند ج.

٥٠- اعلان در صور اسرافيل، پنجشنبه ٢١ ربيع الاول ١٣٢٦/ ٢٣ آوريل ١٩٠٨/ ٣ اردي بهشت ١٢٨٧، ش. ٢٦، ص.٨. اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٧.

٥١- اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٧. ژرژ اسماعيليف، يعني ميرزا اسماعيل

قفقازي، حسابدار وزارت جنگ بود (اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٦).

٥٢- در شرح حال او ر.ک. ذکاء، تاريخ عکاسي، صص. ٧٨ ٧٥ و مقاله فرخ غفاري که در

)The Qajar Epoch,Arts and Architecture )

منتشر خواهد شد (ر.ک. فهرست منابع در پايان اين مقاله).

٥٣- اين سند بي همتاي سينماي ايران از جمله اسناد کاخ گلستان است. اين مدارک در ابتدا به کوشش آقاي احمد دزوارئي، رياست گنجينه کاخ گلستان، طبقه بندي عمومي شده و بخشي از آن براي ثبت دقيقتر در اختيار هيئتي به رياست آقاي دکتر نادر کريميان سردشتي گذاشته شد. آقاي عليرضا انيسي، رياست کاخ گلستان، در هنگام بازبيني عملکرد هيئت ياد شده در سال ١٣٧٨، متوجه اين سند شده نويسنده را از وجود آن آگاه ساخت.

٥٤- اهميت اين اسناد به ظاهر بي ارزش بر پژوهش کنندگان مدرنيته در ايران و سير تحول تاريخ وسايل تحرير و آشپزي و غيره نبايد پوشيده بماند.

٥٥- طبق آخرين اطلاعاتي که از فرخ غفاري کسب کردم، ميرزا ابراهيم را بايد همچنان متولد رجب ١٢٩١ (١٣ اوت تا ١٢ سپتامبر ١٨٧٤ برابر با ٢٣ مرداد يا ٢١ شهريور ١٢٥٣) در طهران دانست و سال فوت وي را نيز همان «١٣٣٣ قمري (١٢٩٤ خ/ ١٩١٥ م)» در چابکسر قرار داد. در شرح حال او فرخ غفاري چند نوشته دارد که چکيده آنها به توسط جمال اميد، در تاريخ سينماي ايران،صص. ٢٤ ٢٢ (تواريخ ذکر شده در اين کتاب در چاپ بعدي آن تصحيح خواهد شد) آورده شده است. در مقاله جديدتر غفاري در ماهنامه فيلم که به مناسبت صدمين سال سينماي ايران چاپ شد و همچنين در نوشته او در Encyclopaedia Iranica , volume I,p.719، نيز شرح حالي از ميرزا ابراهيم نوشتهشده است. غفاري مقاله ديگري نيز در اين باره تدوين نموده که در مجموعه The Qajar Epoch,Arts and Architecture به کوشش P.Luft و اين جانب به توسط Iran Heritage Foundationدر لندن منتشر خواهد شد. همچنين ر.ک. ذکاء، صص. ١١٦ ١١٣.

٥٦- حتي بخش نخست سينماتوگراف به صورت واژه«سينما» به زبان فرانسه و از آن به فارسي راه يافته است. شرحي به فارسي در مورد طرز کار سينماتوگراف با يک طرح گويا از آن دستگاه در نود و هفت سال پيش در سال ١٣٢٥/ ١٩٠٧/ ١٢٦٨ به توسط ميرزا علي محمد خان اويسي در باکو منتشر شده و در ماهنامه فيلم که به مناسبت صدمين سال سينماي ايران چاپ شد نيز آورده شده است. ر.ک. فهرست منابع و مآخذ، زير علي محمد خان اويسي، اين اطلاعات را مديون بهزاد رحيميان هستم.

٥٧ – مثلا روي يک نوشته که در و اقع اعلاني است براي ساعتهاي امگا و در تصاوير مياني فيلم صامت حاجي آقا آکتور سينما ديده ميشود رقم ٣ روي سين ساعت ديده ميشود.

٥٨- ر.ک. به نوشته علي محمد خان اويسي درباره طرز کار سينماتوگراف که در زيرنويس ماقبل پيشين ياد شد.

٥٩- مظفرالدين شاه، سفرنامه سفر نخست، صص. ٣ و ١٠. هر چند که شاه خود قلم به دست نداشته بلکه همانطور که خود ميگويد، چه در اين سفر و چه در سفر دوم، او متن را ميگفته و ديگران مينوشته اند ولي بديهي است که در مجموع شخص وي نويسنده و ديگر کسان محرر به حساب ميايند.

٦٠ مظفرالدين شاه، سفرنامه] سفر نخست[، ص. ٢٥٥.

٦١- مظفرالدين شاه، سفرنامه ]سفر نخست[، ص. ٨٠. آبمعدني اين شهر کوچک فرانسوي داراي خواص طبي از جمله براي دفع امراض کليوي و نقرس ميباشد. محل اقامت شاه در «مهمانخانه» و يا «خانه ملکه» (سوورن:

Graux.pp.8.17;Hotel/Pavillion de la Souveraine )

بود که نبايد آن را به جهت شباهت نام در زبان فرانسه با «کاخ پادشاهان» (سوورن:

Palaise des Souverains )

که محل استقرار وي در پاريس بود اشتباه کرد. ر.ک. صفحات بعد.

٦٢ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص. ٨١. منظور از «تياتر» شايد تماشاخانه کازينوي آن شهر باشد که در آن لوژي مخصوص براي شاه ساخته شده بود(Graux .p.9)

٦٣- مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، صص. ١٧٨، ١٩٣.

٦٤- «موزيک] فاوست[ چندان موافق سليقه اعليحضرت شاهنشاهي نبود»، ص. ٨٤ از بدايع وقايع، تهيه کوريلن. کوريلن (Corilin?)نامي، بريده هايي از روزنامه هاي اروپا مربوط به سفر مظفرالدين شاه به اروپا جمع آوري کرده بود که به توسط نيرالملک ترجمه و بعدها به کوشش وحيدنيا به چاپ رسيد (ر.ک. فهرست منابع). شايد شاه به ديدن اپراي

Damnation de Faust

اثر Berliozرفت ولي به نظر فرخ غفاري احتمال اينکه وي فاوست اثر شارل گونو

(Charles Grounod)را ديده باشد بيشتر است. ناگفته نماند که موسيقيدانان ديگري نيز از اثر گوته، نويسنده شهير آلماني، اپرا ساخته بودند. ولي بعيد است که در اينجا اشاره به ايشان باشد.

٦٥- مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص. ٨٤ و سفر دوم شاه، ص. ١٣١.

٦٦ – مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص. ٨٥ و قسمت نهايي همين بخش درباره نوشته سويج لندر.

٦٧ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، صص. ١، ٢٥٥ و گراورهاي چاپ شده در همان کتاب.

٦٨ – مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص. ٩١.

٦٩ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص. ٨٨.

٧٠ – مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.٩٢.

٧١ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.٩٣.

٧٢ – مظفرالدين شاه آورنده سينماتوگراف را توصيف نميکند ولي سه هفته بعد او را در جمع عکاساني که براي عکسبرداري نزدش آمده بودند شناسايي کرده به وي اشاره ميکند، مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.١٣٦ (٣ ربيع الثاني ١٣١٨/ ٣١ ژوئيه ١٩٠٠/ مرداد ١٢٧٩).

٧٣ – مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، صص. ١٠١ ١٠٠.

٧٤ – ظهيرالدوله، ص. ٢٠١. اطلاعات مربوط به ظهيرالدوله را مديون فرخ غفاري هستم.

٧٥- مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، صص. ١٣٦ ١٣٥، ١٣٠.

٧٦ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٢٩.

٧٧ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٣٣.

٧٨ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٣٥.

٧٩ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٣٨.

٨٠ – کوريلن، بدايع وقايع، ص. ٤٨. منظور از عمارت سوورن، محل اقامت شاه در «کاخ پادشاهان» (سوورن: Pavillion de la Souveraine ,ر.ک. Graux .p.11) ميباشد که در شماره ٤٣ «خيابان جنگل بولوين» (Avenue de Bois de Boulogne) کوريلن، بدايع وقايع، ص. ٤٣ و نامه شرکت گومون به ميرزا ابراهيم در ادامه همين متن) قرار داشت. آن خيابان همانا خيابان فوش (Foche Avenue )امروزي است و آن عمارت بعدها تخريب گرديد.

٨١ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص. ١٣٨.

٨٢ – کوريلن، بدايع وقايع، ص. ٦٨.

٨٣ – کوريلن، بدايع وقايع، ص. ٦٩.

٨٤ – مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.١٤٦.

٨٥ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، صص. ١٤٧ ١٤٦، نمايشهاي خيال برانگيز از جمله به کمک آئينه و نورپردازي انجام ميگرفت.

٨٦ – ظهيرالدوله، سفرنامه، صص. ٢٣٦ ٢٣٥، ظهيرالدوله، و مصحح متن وي درباره املا و نام محل سينما به خطا ميروند: به جاي «شامپردماري… يعني ميدان ماري» يعني ميدان حضرت مريم، بخوانيد: شامپ دو مارس … يعني ميدان مريخ که خداوند جنگ باشد Champs-de-Mars. نام ديگري در همان صفحه موزه گرون (Musee Grevin)است و نه «کريون».

٨٧ – مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.١٤٩.

٨٨ – مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.١٤٩، ظاهرا قرار دادن سه پايه کمال الملک در آن روز در لوور سر راه شاه يک صحنه سازي بوده است، ر.ک. کوريلن، بدايع وقايع، ص. ٧٤، درباره وقايع پشت پرده ديدار شاه از موزه، ر.ک.

Paoli,pp. 107-108 که از آن ماجراها به اختصار در زيرنويس شماره ٢٩ مقاله ام درباره خورهه، فراایران، شماره ٤/٣ ياد کرده ام.

٨٩ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٥٠، کوريلن، بدايع وقايع، صص. ٧٨ ٧٧.

٩٠ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.١٥٠.

٩١ – ظهيرالدوله، سفرنامه، ص. ٢٥٣. منظور از «همان عمارت»، محل اقامت شاه است که به آن اشاره شد.

٩٢ – کوريلن، بدايع وقايع، ص. ٨٦.

٩٣ – Paoli, p.100، ترجمه نسبتا آزاد متن جز در بخشي که بين گيمه قرار داده شده است.

٩٤ – کوريلن، بدايع وقايع، ص. ١٠١.

٩٥- منابع بلژيکي، ر.ک. فهرست منابع در پايان نوشتار.

٩٦ – کوريلن، بدايع وقايع، صص. ١٠٢ ١٠١.

٩٧ – کوريلن، بدايع وقايع، ص. ١٠٢.

٩٨ – کوريلن، بدايع وقايع، ص. ١٠٤، در نوشته هاي مربوط به تاريخ سينما در ايران، که همگي بطور مسقيم يا غيرمستقيم از ترجمه متن کوريلن استفاده ميکنند، برخي به يک خانم فرانسوي که فيلمبرداري ميکرد و يا مادام «کرون» که خود فيلم برميداشت اشاره ميشود که درست نيست و ماجرا در متن کوريلن همان است که آورده شد.

٩٩ – منابع بلژيکي، ر.ک. فهرست منابع در پايان نوشتار و همچنين کوريلن، بدايع وقايع، صص. ١٠٥ ١٠٤.

١٠٠- منابع بلژيکي، ر.ک. فهرست منابع در پايان نوشتار.

١٠١ – منابع بلژيکي، ر.ک. فهرست منابع در پايان نوشتار.

١٠٢ – کوريلن، بدايع وقايع، ص. ١٠٨.

١٠٣ – جنگ گل ترجمه Bataille de Fleurs از فرانسه است که خود شاه هم آن اصطلاح را در جايي ديگر بکار ميبرد (مظفرالدين شاه، سفرنامه ]سفر نخست [، ص.٨٠) و منظور از جنگ گل corso fleuri است که نخستين بار فرخ غفاري معادل آن را يافت، ر.ک

.Gaffari,’20ans de cinema en Iran’, PP.179-195,

١٠٤ – مظفرالدين شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، صص.١٦١ ١٦٠.

١٠٥- درباره اين امور همچنين ر.ک. بخش سه، ٢.

١٠٦- ملوک خانم مصور رحماني، يکي از سه دختر ميرزا ابراهيم، اسنادي را در سال ١٣٢٩ خ/١٩٥٠ م به توسط شوهرش مهندس حسن شقاقي به فرخ غفاري داد. مهندس شقاقي، پدر دکتر سياوش شقاقي باني اين آشنايي بود. اين مدارک شامل اسناد زير ميشد: نامه شرکت گومون، دو يادداشت درباره فيلمبرداريهاي ميرزا ابراهيم به امر شاه (ر.ک. ادامه متن) و تصوير نيم تنه ميرزا ابراهيم که به توسط جمال اميد انتشار يافته است (تاريخ سينما، ص. ١١٦). نخستين بار روي کارت تبريک نوروز سال ١٣٤١ خ (١٩٦٣ م) کانون فيلم وزارت فرهنگ و هنر و سپس در Le cinema en Iran, P.2 که غفاري نوشته بود در سال ١٩٧٣ م (١٣٥٢ خ) منتشر شد ولي انتشار وسيع اين اسناد بعدها به همت جمال اميد انجام گرفت (تاريخ سينما، ص. ١١٦). نخستين اشاره به برخي از اين اسناد را در مقاله فرخ غفاري در مجله عالم هنر به نام اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، شماره ٢٦ مهر ١٣٣٠، زيرنويس ١، ميتوان يافت ولي اطلاعات کلي را شخص غفاري در اختيار نويسنده قرار داده است. مجموعه غفاري در حوادث بعد بهمن ١٣٥٧/ فوريه ١٩٧٩ ناپديد شد. شايد بتوان هنوز اميدوار بود که همانطور که بخشي از کتب وي سرانجام به کتابخانه مرکزي دانشگاه راه يافت، اين اسناد نيز روزي در ميان اموال يکي از بنيادها شناسائي شود و يا از جايي ديگر سر دربياورد.

١٠٧- اميد، تاريخ سينما، ص. ٣٤، زيرنويس ٧.

١٠٨ – محل اقامت شاه که ذکر آن آورده شد.

١٠٩- اميد، تاريخ سينما، ص. ٣٤، زيرنويس ٧. در ادامه اين زيرنويس آمده: اين مسابقه که جلب توجه زيادي در آن زمان کرد داراي جوايزي به ميزان ده هزار و پنج هزار فرانک و يک سري جوايز دو هزار و يک هزار فرانکي بود. در ميان اين جوايز، يکي هم فيلم جراحي دکتر دوواين بود که لئون گومون توصيه کرده بود شاه ايران دريافت دارد.

١١٠ – بازمانده اين فيلمها معدود بوده و هنوز طبقه بندي و شناسائي کلي نشده است. دليل قدمت يکصد ساله آنها اين است که علاوه بر فيلمهاي ٣٥ ميليمتري، شامل فيلمهاي باريک ١٥ ميليمتري سوراخ در ميان نيز ميشوند. در ميان شيشه هاي خام عکاسي نيز هنوز بسته اي نيافته ام که تاريخي کهنه تر از ١٨٩٨ و تاريخ پايان مصرفي جديدتر از ١٩٠٦ داشته باشد.

١١١-

H.Savage Landor, across coveted lands,vol.1 ,P.233: ‘adjoining this room is a boudoir, possessing the latest appliances of civilization.it contains another grand piano,a large apparatus for moving pictures on screen and an icecream soda fountain with four taps ,of the types one projecting admires-but do not wish to posses- in the new york chemists’ shops! The Shah’s however lacks three things-the soda,the ice, and the syrups.’

آورده شده (ر.ک. از جمله اميد، تاريخ سينما، ص. ٢٢) که در بازديد از کاخ گلستان، هنري سويج لندر يک «دستگاه بزرگ سينماتوگراف گومون» ديده است ولي همانطور که ملاحظه گرديد، نويسنده نامي از سينماتوگراف گومون نميبرد.

سويج لندر سپس همچنان با لحن تمسخرآميز به دستگاه مدرن چاپ (Modern Printing- Press ) شاه نيز اشاره ميکند (ج. ١، ص. ٢٣٨). منظور آن نادان دستگاه معظم و خوبي است که در همين سفر نخست شاه به فرنگ توسط احمد صنيع السلطنه خريداري شد و بسعي ميرزا ابراهيم خان عکاسباشي، فرزندش و در کاخ گلستان داير شد. (ر.ک. مظفرالدين شاه، سفرنامه] سفر نخست[، صص. ١ و ٢٥٥ و همين جا بخش يک، ب). از عکسهاي مراسم نصب آن اسباب که من ديده ام چنين برميآيد که دستگاه را در اطاقهاي طبقه اول (همکف به لفظ امروزيها) در جنوب شرق کاخ ابيض رو به باغ در طرف شرق آن نصب نمودند. از جمله کتب دو سفر شاه به اروپا به توسط همين دستگاه و لوازم آن حروفچيني شده به طبع رسيد.

١١٢ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفر نخست] ، ص. ١٧٨.

١١٣- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفر نخست] ، ص. ١٩٦.

١١٤- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفر نخست] ، ص. ١٩١.

١١٥ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، صص. ١٩، ٢٩، ٤٥، ٥٣، ٦٨، ٧٠، ٧٢، ٧٨، ٩٨، ١٣٣، ١٣٦، ١٥١. خريد دو دوربين قطعا عکاسي در لوسرن (Lucerne) سويس در تاريخ سه شنبه ١٨ صفر ١٣٢٠/ ٢٧ مه ١٩٠٢/ ٦ خرداد ١٢٨١ (ص. ٥٤)، دوربين عکاسي و دستگاه اشعه ايکس (ص. ٦٠)، اعزام عکاسباشي به آلمان براي خريد «عکس جديد الاختراع» (ص. ٦٣)، عکس فوري (ص. ٦٦)، فرستادن عکاسباشي براي «بعضي فرمايشات» (ص. ١٠٤) که دوربين عکاسي بوده است (ص. ١٠٦)، نقاشي از صورت شاه، آمدن عبدالله ميرزاي قاجار عکاس شهير ايراني براي عکس برداري،ص. ١١١، استفاده از فلاش منيزيم (ص. ١٢٦).

١١٦- مظفرالدين شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ١٠٧.

١١٧- مظفرالدين شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ١١٩. «جاري شدن آب و رودخانه» اشاره است به تماشايي که شب پيش شاه ديده بود و در آن از جمله آب بصورت رودخانه جاري شده صحنه را ميپوشانده است.

١١٨- مظفرالدين شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ١٢٦.

١١٩- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ١٣١.

١٢٠- مليجک. ج. ١. ص. ٣٣٠.

١٢١- تاريخ حرکت در ناظم الاسلام، تاريخ بيداري، ج. ١، صص. ٢٩٨ و ٣٩٧ و مليجک، ج. ١، ص. ٧٦٧، تاريخ مراجعت در مليجک، ج. ١، ص. ٨٣٦.

١٢٢ – شرح نسبتا کاملي همراه با عکس از آن بخش ازاين سفر که در فرانسه و بلژيک از تاريخ ٢٢ ژوئن تا ٣١ اوت ١٩٠٥ (٢ آذر تا ١٠ شهريور ١٢٨٤ خ) انجام گرفت در کتاب کمياب گرو و داراگون که تنها در سيصد نسخه انتشار يافته ديده ميشود، ر.ک. منابع فرنگي، زير Graux، صفحات ١٦ تا ٣٣، از سينماتوگراف در اين شرح ياد نشده است (ر.ک. به ويژه ص. ٢٣).

١٢٣- روسي خان به فرخ غفاري گفته بود که: «در سال ١٩٠٩ از پسر صنيع حضرت، که عکاس باشي مظفرالدين شاه بود ، دوربيني خريد…» (غفاري، اولين آزمايش (٢)، ص. ٢٧ و اميد، تاريخ سينما، ص. ٢٦ به اختصار). عکاسباشي مظفرالدين شاه صنيع السلطنه بود و روسي خان منظورش پسر او يعني ابراهيم ميرزا است اما به اشتباه دوربين را به پسر صنيع حضرت نسبت ميدهد که عکاس و عکاسباشي شاه نبود. ارتباط محمد خان صنيع حضرت با عکاسي در قتل ميرزاجوادخان، عکاس مشروطه طلب، که به دست وي صورت گرفت خلاصه ميشود. شايد استبداد روسي خان و محمد علي شاهي بودن وي مبدا اين اشتباه او بوده که تا کنون از نظرها پنهان مانده بوده است. درباره قتل ميرزاجوادخان و صنيع حضرت ر.ک. ناظم الاسلام کرماني، تاريخ بيداري، بخش دوم، ص. ٤٨٤، ذکاء، تاريخ عکاسي، صص. ٢٨٥ ٢٨٤ و دخو (علي اکبر دهخدا) که حرکت صنيع حضرت در راس دسته اش را به مسخره به حرکت ژنرال کوراپاتکين، که ذکر پانوراماي او رفت، تشبيه ميکند (صوراصرافيل، پنجشنبه ١١ ذي الحجه ١٣٢٥/ چهارشنبه ١٥ ژانويه ١٩٠٨/ ٢٥ دي ١٢٨٦، ش. ٢٠، ص. ٦).صنيع حضرت را مجاهدين در ١١ رجب ١٣٢٧/ ٢٩ ژوئيه ١٩٠٩/ ٧ مرداد ١٢٨٨ به دار آويختند، مليجک، ج.٣، ص. ١٥٧٩و تصاوير در ج. ٣، صص.٨١ ١٥٨٠.

١٢٤- مليجک، ج.٣، صص. ١٥٥٠ و ١٥٥٧.

١٢٥ – غفاري، اولين آزمايش (٢)، ص. ٢٧. در متن غفاري «دويست هزار متر» آورده شده ولي همانطور که خود او به نويسنده اين سطور تذکر داد اين رقم درست نيست و دو هزار متر و يا به احتمال کم حداکثر بيست هزار متر صحيحتر است.

١٢٦ – نتيجه گيري از مجموع نوشته جمال اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٢٥.

١٢٧ – اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٨، زيرنويس ٦٧.

١٢٨ – اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٨، زيرنويس ٦٧.

١٢٩ – اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٠.

١٣٠ – مظفرالدين شاه، سفرنامه] سفر نخست [، ص.٨٣.

١٣١ – اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٠.

١٣٢- جمال اميد در ذکر فيلمبرداري فيلم آبي و رابي، اين بار احتمالا از قول معتضدي، مينويسد ( اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٥٨، زيرنويس ٢٦) که حراج در زمان احمد شاه صورت گرفت ولي همانطور که چند خط بعد ملاحظه خواهد شد، اين گفته نيز مردود است.

١٣٣- اين امر اکنون مسجل است زيرا جناب آقاي اصغر مهدوي در تاريخ ٢٠ شهريور ١٣٧٩ (١٠ سپتامبر ٢٠٠٠) به نگارنده فرمودند که حراج در زماني که مرحوم تيمورتاش وزير دربار بود برگزار شد و مرحوم آقا سيد جلال طهراني نيز در آن حراجها شرکت ميکرد. فرموده هاي جناب مهدوي در فرصت ديگري به صورت کاملتري نقل خواهد شد.

١٣٤- در مورد اين لوازم که شامل (يک) دستگاه فيلمبرداري گومون و ديگر لوازم ميشده ر.ک. اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٠.

١٣٥ – اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٥٨، زيرنويس ٢٦.

١٣٦- غفاري، اولين آزمايش (٢)، ٤، ص. ٢٨.

١٣٧ – اميد، تاريخ سينما، ص. ٢٢. در متن چاپ نشده غفاري به جاي «ارواحنا له الفدا»، «ارواحنا فداه» آمده است و در اشاره به نخستين همو به اين سند جملات بصورت خلاصه زير نقل شده است: «صبح زود اسباب سينموفتوگراف را برداشته در سبز ميدان از تمام دستجات قمه زن ها عکس بيندازيد» (غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران١، متن اصلي دست نويس در متن آن چاپ شده آن همان متن در اولين آزمايشهاي سينمايي ١، ص. ٥، «بيانداز» به جاي «بياندازيد» آمده است.)

١٣٨- ناظم الاسلام کرماني تاريخ بيداري ايرانيان، چاپ١٣٦٢، ج. ١، ص. ١٣١: «به تعزيه داري راغب … شوق بسيار به گريه داشت.»

١٣٩ – غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي ١، ص. ٥. واژه «تاج» در متن چاپ شده مقاله غفاري نيست ولي در متن دستنويس آن بوده است.

١٤٠ – متن دستنويس اولين آزمايشهاي سينمايي ١، غفاري. در متن چاپ شده اولين آزمايشهاي سينمايي ١، ص. ٨، املاي «سينموفوت گراف» دست خورده و تبديل به «سينموفتوگراف» شده است. شاه يادداشت را سردستي نوشته بوده و حتي پسوند «باشي» را هم اهرا جا انداخته بوده است. جمال اميد متن اصلي را به صورت زير چاپ کرده است: «عکاس باشي، فردا صبح دوربين سينموفتوگراف را با دو سه رولو زود بيآور که عکس شيرها را بگيريم»، اميد، تاريخ سينماي ايران ١، ص. ٣٦و تاريخ سينما، ص. ٢٢.

١٤١- مليجک، ج. ١، صص. ٢٢٤ و ٥٨١. مليجک شرح باغ وحش کاخ دوشان تپه را که «باغ شيرخانه» نام داشت آورده است. و آن باغ دري ويژه خود داشت.

١٤٢ – مليجک، ج. ١، ص. ٢٢٤.

١٤٣- به لطف و معرفي دکتر مهدي حجت، که در آن زمان سمت معاونت حفظ ميراث فرهنگي وزارت فرهنگ و آموش عالي را به عهده داشتند، اداره کل بيوتات وزارت دارائي و امور اقتصادي به درخواست اينجانب مبني بر مطالعه عکسهاي آلبومخانه کاخ گلستان جواب مثبت داد (درخواست و موافقت نامه شماره ٣٤٩٢ مورخ ٢٥.٨.١٣٦١، ضبط دفتر اداره کل بيوتات). اين آغاز پژوهشهاي من در کاخ گلستان بود که همچنان ادامه دارد.

١٤٤- شرح ماجرا مفصل است ولي دکتر اکبر عالمي، کار کپي برداري را به عهده داشت، اشاره اي کوتاه به اين امر ميکند، ر.ک. مقاله ايشان، حکايتي نو از اين نوجوان صد ساله…، زيرنويس ١. سال کشف و به دنبال آن کپي فيلمها، شايد به دنبال يک اشتباه چاپي، ١٣٦٥ به جاي ١٣٦١ و ١٣٦٢ (در مورد کپي) ذکر شده است و البته پادشاه مورد نظر در فيلمها نيز مظفرالدين شاه است و نه ناصرالدين شاه.

١٤٥- به پشتيباني سيد محمد بهشتي (رياست سازمان ميراث فرهنگي کشور) و عليرضا انيسي (رياست کاخ گلستان) و به ياري آقاي حسن ميرزا محمد علائيني و به ويژه آقاي جواد هستي و ديگر مسئولين در بخشهاي گوناگون کاخ گلستان.

١٤٦- ر.ک. به مقاله هوشنگ کاوسي، توماس اديسون، برادران لومير آسوده بخوابيد، ما بيداريم. نويسنده اشاره اي به کتب و مقالاتي که در گذشته به توسط پيشگامان تاريخ سينما نوشته شده نميکند و حتي برخي از منابع و اسنادي را که توسط آن پايه گذاران در گذشته با ذکر سند معتبر منتشر شده است بي اساس ميداند («به هيچ وجه صحت ندارد»، ص. ١٠٧). تحرير نخست اين نوشتار نيز ظاهرا به رويت ايشان نرسيده بوده است.

١٤٧- روسي خان فيلمي در سال ١٢٨٦ خ/ ١٩٠٧ م نشان داد که در آن «يک نفر سيگار ميکشيد]و[ دود سيگار روي پرده نمايان بود»، اميد، تاريخ سينماي ايران، ص. ٣٦، زيرنويس ٣٤ (اميد، تاريخ سينماي ايران ١، ص. ٦٩، «خود» به جاي «دود» آمده که در متن بعدي اميد تصحيح شده است.) نظر به ارتباط روسي خان با دربار محمد علي شاه و يکي بودن موضوع در هر دو مورد، ميتوان پنداشت که منظور يک فيلم است ولي بعيد است زيرا به احتمال به يقين فيلم روسي خان ٣٥ ميليمتري بوده و نه ١٥ ميليمتري سوراخ در ميان.

١٤٨- تقي زاده، زندگي، صص. ٢٠٦ ٢٠٥

١٤٩- اين مطالب به فرخ غفاري گفته شده بوده و ايشان آن گفته ها را در غفاري، اولين آزمايشهاي سينمايي ١، ص. ٨ آورده است ولي خود ايشان به نويسنده گفتند که بخش مربوط به حراج فيلمها به آن صورت نقل شده نميتواند درست باشد.اختلاف متن چاپي غفاري با متن دستنويس او در بين الهلاين آورده شده است.

١٥٠- ناظم الاسلام کرماني تاريخ بيداري ايرانيان، چاپ١٣٦٢، ج. ١، ص. ١٣١.

١٥١- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٢٥.

١٥٢ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٣٥.

١٥٣- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٥١.

١٥٤- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٥٢.

١٥٥-مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص.٨١.

١٥٦- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ١٣٣

١٥٧- در مجموعه عکس زيبا و مفيد کتاب گنج پيدا که اخيرا به سعي بهمن جلالي درباره برخي از عکسهاي کاخ گلستان انتشار يافته است نام آغا محمد به دو خواجه داده شده که در يک مورد درست نيست. آن کوتوله اي که در بسياري از صفحات (از جمله ١٠٤ يا ١٠٥) به نام « آغا محمد خواجه معروف به فقير القامه» و يا «آغا محمد» معرفي ميشود در واقع عيسي خان است که از زمان وليعهدي با مظفرالدين شاه در آذربايجان بود و بعد با وي به طهران آمد. آن ديگري « آغا محمد قصيرالقامه» و نه فقير القامه، است که از مهمترين خواجه هاي ناصرالدين شاه بود و طرف اعتماد وي (ر.ک. اعتمادالسلطنه، خاطرات، شنبه ٢١ ربيع الثاني ١٣١٠، ص. ٨٣٩). از آغا محمد قصيرالقامه چند عکس در آلبومخانه کاخ گلستان موجود است که يکي را هم بهمن جلالي در ص. ٥٩، عکس بالا، فرد سمت چپ چاپ کرده است. از محمودخان هم که در آن کتاب شناسائي نشده چند عکس هست از جمله در صص.١١٠، ١٤٣، ١٦٧.

١٥٨ – مظفرالدين شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ٢٥.

١٥٩- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٣٦.

١٦٠- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص.٣٦ .

١٦١ – مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٧٣.

١٦٢- مظفرالدين شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ٨٣.

١٦٣- آلمانها فيلمي مستندگونه در حدود ٠٥ ١٣٠٤ خ/ ٢٥ ١٩٢٤ م در ايران ساختند و چون هنرپيشه زن ايراني الاصل براي ايفاي نقش در آن پيدا نميکردند، ماري لوئيز عدل همسر انگليسي نسب مرحوم اعتماد الوزاره در آن بازي کرد. اطلاعات نگارنده در اين مورد هنوز ناقص است ولي اميدوار است که در آينده بتواند توضيح بيشتري بدهد.

فهرست منابع و مآخذ:

_ابراهيم صحافباشي، سفرنامه ابراهيم صحافباشي، باهتمام محمد مشيري، طهران ١٣٥٧.

_ابوترابيان، حسين، اعلاميه صحافباشي، راهنماي کتاب، سال ٢٠، آبان دي ١٣٥٦، ش. ١٠ ٨، صص. ٩٢ ٦٩١.

_اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، روزنامه خاطرات، به کوشش ايرج افشار، چاپ چهارم، تهران، ١٣٧٧.

_اميد، جمال، تاريخ سينماي ايران ١، پيدايش و بهره برداري، تهران، ١٣٦٣.

_اميد، جمال، تاريخ سينماي ايران، ١٣٥٧ ١٢٧٩، چاپ دوم، تهران، ١٣٧٧.

_تقي زاده، سيد حسن، زندگي طوفاني، خاطرات سيد حسن تقي زاده، به کوشش ايرج افشار، لوس آنجلس، ١٩٩٠.

_تهامي نژاد، محمد، ريشه يابي يأس، ويژه سينما و تئاتر، ش. ٦ ٥، دي ١٣٧٣ (متاسفانه اين مقاله جالب در زمان تحرير اين نوشتار هنوز بطور کامل به دست نيامده بود.)

_جلالي، بهمن، گنج پيدا، مجموعه اي از عکسهاي کاخ موزه گلستان، به کوشش بهمن جلالي، تهران، ١٣٧٧.

_جمال زاده، سيد محمدعلي، درباره صحافباشي، راهنماي کتاب، سال ٢١، فروردين اردي بهشت ١٣٥٧، ش. ٢ ١، صص. ٣١ ١٢٨.

_جمال زاده، سيد محمدعلي، يادهايي از کودکي و نوجواني، چشم انداز، ش. ١٩، بهار ١٣٧٧، پاريس، صص. ٥٢ ٤٥.

_حبل المتين، اعلان سينماتوگراف روسي خان، ش. ١٦١، پنجشنبه ٧ شوال ١٣٢٥، ٢٨ آبان ٨٣٩ جلالي، ١٤ نوامبر ١٩٠٧، ص. ٤ (در واقع، اگر تقويم ه.ق. تبديل شود برابر است با چهارشنبه ١٣ نوامبر ١٩٠٧/ ٢٢ آبان ١٢٨٦ ولي به تقويم ميلادي ١٤ نوامبر روزنامه برابر است با ٢٣ آبان.)

_دخو (علي اکبر دهخدا)، چرند پرند، صوراسرافيل، پنجشنبه ١١ ذي الحجه ١٣٢٥/ چهارشنبه ١٥ ژانويه ١٩٠٨/ ٢٥ دي ١٢٨٦، ش. ٢٠، صص. ٨ ٥.

_ذکاء، يحيي، تاريخ عکاسي و عکاسان پيشگام در ايران، تهران، ١٣٧٦.

_روسي خان: ر.ک. اعلان در حبل المتين.

_شهري، جعفر، گوشه اي از تاريخ اجتماعي تهران قديم، تهران، ١٣٥٧.

_شهري، (شهري باف)، جعفر، تاريخ اجتماعي تهران در قرن سيزدهم،٦ جلد، تهران ٦٨ ١٣٦٧ ش.

_صحافباشي: ر. ک. اعلان در صوراسرافيل، ٢١ ربيع الاول ١٣٢٦.

_صوراسرافيل، ش. ٢٦، پنجشنبه ٢١ ربيع الاول ١٣٢٦/ ٢٣ آوريل ١٩٠٨/ ٣ اردي بهشت ١٢٨٧، اعلان در ص. ٨.

_ظهيرالدوله، علي خان، سفرنامه ظهيرالدوله همراه مظفرالدين شاه به فرنگستان، به کوشش محمد اسماعيل رضواني، تهران، ١٣٧١.

_عالمي، اکبر،حکايتي نو از اين نوجوان صد ساله. سينماي ايران صد ساله و جهاني ميشود، دنياي سخن، سال ١٦، ش. ٩٠، اسفند ١٣٧٨ و فروردين ١٣٧٩، صص. ٦٩ ٦٤.

_عبدالغفار، نقشه تهران در سال ١٣٠٩ ه.ق. (١٨٩١ م)، چاپ مجدد از روي اصل، موسسه سحاب، تهران، ١٣٦٣ خ.

_عدل، شهريار، خورهه، طليعه کاوش علمي ايرانيان، فراایران، شماره ٤/٣، بهار و تابستان ١٣٧٩، صص. ٢٦٥ ٢٢٦.

_علي محمدخان اويسي (ميرزا)، سينوموتگراف، مجله حقايق، باکو، ش. ١، صفر ١٣٢٥ ١٦ مارس تا ١٣ آوريل ١٩٠٧/ ٢٥ اسفند ١٢٨٥ تا ٢٤ فروردين ١٢٨٦،صص. ١٦ ١٤. متن ميرزا علي محمدخان اويسي در ماهنامه سينمايي فيلم، ش. ٢٥٨، شهريور ١٣٧٩، شماره ويژه سده سينماتوگراف، ص. ٢٦، منتشر گرديده و فتوکپي رنگي اصل متن نيز در موزه سينما در تهران به نمايش گذاشته شده است.

_غفاري، فرخ، اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران ١، مجله عالم هنر، ش.٣، ٢٦ مهر ١٣٣٠ و متن اصلي دستنويس آن که به لطف بهزاد رحيميان از موزه سينما به دستم رسيد.

_غفاري، فرخ، اولين آزمايشهاي سينمايي در ايران٢، مجله عالم هنر، ش. ٤، ١٠ آبان ١٣٣٠ و متن اصلي دستنويس آن که به لطف بهزاد رحيميان از موزه سينما به دستم رسيد.

_غفاري، فرخ،جام جم فانوس خيال سايه و خيمه شب بازي در ايران، فيلم و زندگي (مجله)، ش. ٥، صص. ٤٢ ٤٠.

_غفاري، فرخ، ميرزا ابراهيم خان عکاسباشي، نخستين فيلمبردار ايراني، ماهنامه سينمايي فيلم، ش. ٢٥٨، شهريور ١٣٧٩، شماره ويژه سده سينماتوگراف، صص. ٢١ ١٩.

_غفاري، فرخ، مقاله اي با داده هاي تازه که در دست انتشار است و به لطف ايشان در اختيار من قرار گرفت.

_غفاري، فرخ، گفتگوهاي غفاري با شهريار عدل، مجموعه صحبت هاي غفاري با نويسنده اين سطور در بيست سال گذشته درباره هنر و به ويژه نقاشي، عکاسي و سينماي ايران. آنچه در اين نوشته آورده شده براي آخرين بار در اول دسامبر ٢٠٠٠ (١٠ آذر ١٣٧٩) با او بازنگري شده است.

_کاوسي، هوشنگ، توماس اديسون، برادران لوميرآسوده بخوابيد، ما بيداريم!، ماهنامه سينمايي فيلم، ش. ٢٥٩، سال هژدهم، مهر ١٣٧٩، صص. ١١٠ ١٠٦.

_کوريلن، (گرد آوري شده توسط) ، بدايع وقايع نخستين سفر مظفرالدين شاه به اروپا، ترجمه رضاقلي بن جعفر قليخان نيرالملک (وزير علوم)، به کوشش وحيدنيا، تهران، زمستان ١٣٤٩.

_گلستان، شاهرخ، گفتگو با جمالزاده روز ١٤ مارس ١٩٩٢ (٢٣ اسفند ١٣٧١)

در ژنو که قسمتي از آن در بخش دوم برنامه فانوس خيال از بخش فارسي راديوي بي بي سي در ١ اکتبر ١٩٩٣ (٩ مهر ١٣٧٢) پخش شد.

_گلستان، شاهرخ، فانوس خيال، سرگذشت سينماي ايران، مجموعه نوار صوتي در ٦ کاست، برنامه اي راديويي از بخش فارسي بي بي سي که پخش آن از همان راديو از ٢ مهر ١٣٧٢(٢٤ سپتامبر ١٩٩٣) آغاز شد، پخش نوار از بي بي سي، لندن ١٩٩٤.

_گلستان، شاهرخ، فانوس خيال، سرگذشت سينماي ايران، از آغاز تا انقلاب اسلامي به روايت بي بي سي، متن پياده شده با دستکاري بدون اجازه از گلستان از روي مجموعه پخش شده از از بخش فارسي راديوي بي بي سي در سال ١٣٧٣، ويراستاري رخند غروي، انتشارات کوير، تهران، ١٣٧٤.

_گلستان، شاهرخ، گفتگوها با شهريار عدل در پاريس درباره تاريخ سينماي ايران، تاريخ آخرين تبادل نظر،٢ دي ١٣٧٩/ ٢١ دسامبر ٢٠٠٠.

_مظفرالدين شاه قاجار، سفرنامه مبارکه شاهنشاهي سفر نخست، مطعبه خاصه مبارکه شاهنشاهي، طهران، ١٣١٩ ق. اين کتاب به نام سفرنامه مبارکه مظفرالدين شاه به فرنگ به کوشش علي دهباشي آفست شده در طهران به چاپ رسيده است (چاپ دوم، زمستان ١٣٦١).

_مظفرالدين شاه قاجار، دويمين سفرنامه مبارکه همايوني، مطعبه مبارکه شاهنشاهي، طهران، ١٣٢٠ ق. اين کتاب به دو نام دومين سفرنامه مظفرالدين شاه به فرنگ و در همان جلد به نام دومين سفرنامه مظفرالدين شاه به فرنگ به تحرير فخرالملک، به توسط انتشارات کاوش آفست شده و در پائيز ١٣٦٢ در طهران به چاپ رسيده است.

_مقصود لو، حسينقلي مقصود لو وکيل الدوله، مخابرات استرآباد، به کوشش ايرج افشار و محمد رسول درياگشت، ٢ جلد، تهران، ١٣٦٣.

_ناظم الاسلام کرماني؛ تاريخ بيداري ايرانيان:

_به کوشش علي اکبر سعيدي سيرجاني، ٣ جلد ( بخش)، تهران، ١٣٤٦.

_به کوشش علي اکبر سعيدي سيرجاني، ٢ جلد (شامل ٣ بخش)، تهران، ١٣٦٢.

_منابع بلژيکي: منظور اطلاعاتي است که کمي پيش از به زير چاپ رفتن اين تحرير دوم، خانم ماريون باتيست (Marion Baptiste)، دانشجوي بلژيکي سابقم در دکترا، براي من جمع کرد و با تلفن اطلاع داد. البته پيشاپيش خطوط اصلي اين رشته تحقيقات بررسي شده و برخي از اسنادي که ميبايست در اوستاند مورد مطالعه قرار گيرد معين شده بود ولي کمبود وقت اجازه نداد مطالعات کامل شود. اين کار، همزمان با مطالعاتي درباره اتومبيلهاي خريداري شده و يا سفارش داده شده، در آينده به پايان رسانده خواهد شد.

_نجمي، ناصر، دارالخلافه تهران، چاپ دوم، تهران، ١٣٦٢.

_نفيسي، حميد، تنش هاي فرهنگ سينمايي در جمهوري اسلامي، ايران نامه، سال چهاردهم، ش. ٣، تابستان ١٣٧٥، صص. ٤١٦ ٣٨٣.

_ Adle, C., in collaboration with Y. Zoka’, “Notes et documents sur la photographie iranienne et son histoire; I. Les premiers daguerréotypistes, c. 1844-1845 / 1260-1270”, Studia Iranica, vol. 12, fascicule 2, 1983, pp. 249-280 and 2 pls.

_ Azimi, F., “Entezâm’, 1. ‘Abd-Allâh”, Encyclopaedia Iranica, vol. VIII, pp. 461-62.

_ Graux, L. and H. Daragon, S. M. Mozaffar-ed-Din Schah in Schah en France, 1900 – 1902 – 1905, Paris, 1905.

_ Gaffary, F., Le cinéma en Iran, Tehran, 1973.

_ Gaffary, F., “Coup d’oeil sur les 35 premières années du cinéma en Iran”, Entre l’Iran et l’Occident, Paris, 1989, pp. 225-234, and in particular pp. 226-227.

_ Gaffary, F., “20 ans de cinéma en Iran”, Civilisation, vol. XXXVIII, no. 2, 1990, pp. 179-195.

_ Gaffary, F., “Akkâs-bâshi”, Encyclopaedia Iranica, vol. 1, p. 718.

_ Gaffary, F., article on Mirza Ebrahim Akkâs-bâshi, to be published in The Qajar Epoch, Arts and Architecture, ed. C. Adle and P. Luft, Iran Heritage Foundation, London.

_ Image et magie du cinéma français, 100 ans de patrimoine, an exhibition organized by the Centre Nationale de la Cinématographie and the Conservatoire Nationale des Arts et Métiers, Paris, s.d. (1995).

_ Naficy, H., “Iranian Writers, Iranian Cinema and the Case of Dash Akol”, Iranian Studies, vol. 28, nos. 2-4, Spring-Autumn 1985, pp. 231-251.

_ Paoli, Xavier, Leurs Majestés, Paris, 1912.

_ Savage Landor, Henry, Across Coveted Lands or A Journey from Flushing (Holland) to Calcutta, Overland, London, 2 vols., London, 1902 (US ed. New York, 1903).

_ Toulet, E., Cinema is 100 Years Old, London, 1995.

هنری‌کردن و رژیم زیبایی‌شناسی هنر


الِس ارجاوک

منبع: http://www.contempaesthetics.org/

ترجمه رؤیا منجم

خلاصه: در این مقاله نویسنده «هنری‌کردن» و تلاش برای مشخص کردن این پرسش را به بحث می‌گذارد که آیا می‌توان مشخصات مشترکی میان هنری کردن و زیبایی‌شناسی ژک رانسییر به ویژه برداشتش از «رژیم زیبایی‌شناسی هنر» یافت. بنا به نویسنده پروژه‌ی «هنر زندگی می‌شود» رانسییر می‌تواند به عنوان مخرج مشترک هر دو چارچوب نظری هنری‌کردن و رژیم زیبلیی‌شناسی هنر به کار برده شود. با این حال؛ هنری که برداشت رانسییر بیشتر در آن کاربرد دارد با هنر به مفهوم سنتی که چنین می‌نماید بنیان عملی برداشت هنری‌کردن را می‌سازد تفاوت دارد.

۱. آشنایی

این مقاله سه بخش دارد. نخست «هنری کردن» و برخی از موضوعاتی را توضیح می‌دهم که از این اصطلاح و از پیرامون آن سرچشمه می‌گیرد؛ و سپس برداشت «رژیم زیبایی‌شناسی هنرِ» ژک رانسییر و برخی از مضامین مربوط به آن را ارائه می‌دهم. سرانجام هنری‌کردن و رژیم زیبایی‌شناسی هنر را کنار هم می‌آورم تا مشخص کنم آیا می‌توانیم بوم مشترک مفهومی و نظری برای آن بیابیم؛‌یا دست‌کم سازگاری‌هایی میان آنها؛ یا تنها ناهمانندی و ناسازگاری میان آنها وجود دارد؟ در این بخش پایانی؛ از این گذشته این پرسش را پیش می‌کشم که آیا این دو برداشت برای یکدیگر یا برای چارچوب نظری پشتیبانی‌کننده‌ی آنها مهم و پرمعناست؛‌یا از جایگاه‌ها؛ پنداشت‌ها و گرایش‌های نظری و حتی عملی به کلی متفاوتی سرچشمه می‌گیرند و بنابراین هیچ چیز مشترکی با یکدیگر ندارند.

پیش از پرداختن به این موضوعات؛ اجازه دهید این توضیح را بدهم که مرجع من هم هنر تازه (مدرنیست) است و هم هنر معاصر که چنین می‌نماید مشخصه‌ی اصلی آن تعیین‌ناپذیری چندوچون بیانی؛ آفریننده؛ نهادی و زیبایی‌شناسی آن است. در عین حال؛ این هنری است که در نمونه‌های پسااستعماری آن؛ شکل و آفرینش فرهنگ سده‌ی نوزدهم اروپایی و نهادهای اجتماعی و فرهنگی رو به پیدایش آن است. دو نویسنده‌ی محوری؛ اما ناسازگار فلسفی این رشته‌ی اندیشه در باره‌ی هنر و بازاندیشی فلسفی آن البته کانت و هگل است. هنر معاصر از این گذشته دربرگیرنده‌ی هنر غیراروپایی است. یک منبع زیبایی‌شناسی نامحتمل؛ یعنی آندره مالرو؛ در ۱۹۵۷ مشاهده کرد که اروپایی‌ها از ۱۹۰۰ دیگر از دیدن کارهای هنری «ابتدایی» به صورت کنجکاوی‌های قوم‌شناسانه دست کشیدند و شروع به دیدن آنها به عنوان «هنر» کردند. دگردیسی گذشته؛ نخست دگردیسی دیدن بود. بدون انقلابی زیبایی‌شناسانه؛ مجسمه‌ی دوره‌های باستانی؛ موزائیک و پنجره‌های رنگی هرگز به نقاشی دوران نوزایی (رنسانس)؛ و پادشاهی‌های بزرگ نمی‌پیوستند؛ مهم نیست چه پهنه‌ای یافتند؛ اما مجموعه‌های مردم‌شناسانه هرگز از مرزی که آنها را از موزه‌های هنری جدا می‌کرد؛ نمی‌گذشت.(۱)

معنایش این است که دست‌کم از سده‌ی پیش؛ هنر باخترزمینی همراه با همتاهای بومی و غیرباخترزمینی آن؛ صحنه را برای وضعیت کنونی آماده کرده‌اند که در آن تمامی شکل‌ها و نمونه‌های هنری در هزاران دنیای هنر با هم هم‌زیستی دارند. این دنیاهای هنر خود در جریان گذرا و فرهنگی‌ای هستی و هم‌زیستی دارند که در آن تنها اصطلاح کلی «هنر» ماندگاری آن‌را نگاه می‌دارد. امروزه؛ لحظه‌ای که کاری هنر نامیده شود؛ دیگر به سختی این نام‌ را از دست می‌دهد. معنایش این است که بایگانی شگرف و از لحاظ جهانی ستودنی نادیده‌گرفته‌ شده‌ای از هنر گذشته در نهادهای گوناگون هنر و فرهنگ وجود دارد. در عین حال؛ هنر معاصر و امروز در درک‌ودریافت ما به صورت «هنر» هستی دارد؛ اما از آن ماندگاری هنری که هنر «بازنمایی‌کننده‌ی» سنتی داشته است: خالی است. در هنر معاصر؛ «روند» یا «رویداد» کنش هنری؛‌از جمله جایگاه‌ مضمونی آن است که به شکل فزاینده‌ای کاری را کار هنری می‌کند. در هنر معاصر؛ معیارهای مدرن و معاصر زیبایی‌شناسی و هنری کاربرد دارد.

بنابراین؛ درک‌ودریافت امروز این است که ما دیگر نمی‌توانیم از تجربه‌ی زیبایی‌شناسی هنر سخن گوییم؛ بلکه تنها می‌توانیم به تجربه‌ی هم‌پوشی زیبایی‌شناسانه و هنری اشاره کنیم؛ و «هنری» که به گونه‌ای با«داوری‌های سیاسی؛‌اخلاقی؛‌ آدابی پیوند خورده آن خلا داوری زیبایی‌شناسی را دارد پر می‌کند که چهل‌ سال پیش اندیشدنی نبود.

۲ هنری‌کردن

اجازه دهید به هنری‌کردن بپردازم. اگر این اصطلاح را به درستی درمی‌یابم؛ «هنری‌کردن» بوم پرپهنه‌ی کارها؛ رویدادها و روندهای هنری را می‌پوشاند که در ابتدا هنر دیده نمی‌شوند؛‌اما کم و بیش می‌توانند چنین نامی را به دست آورند و دیرتر خصوصیاتی هنروار را از آن خود کنند یا به دست آورند.امیدوارم این؛ یا دست‌کم تااندازه‌ای توصیف اوسی نوکارینن Ossi Naukkarinen و یوریکو استو Yuriko Saito از این اصطلاح را در این مقدمه خلاصه کند. آنها می‌نویسند: «‌این نوواژه به وضعیت‌ها و روندهایی اشاره دارد که در آن مفهوم سنتی واژه به چیزی هنروار یا به چیزی تغییر می‌کند که از شیوه‌های هنری اندیشه‌ورزی و کار کردن تاثیر می‌گیرد.» (۳) این توصیف برنامه‌دار سه پرسش به وجود می‌آورد که با هم پیوند دارد: (الف) اولی (که در بخش سوم این مقاله به آن بازمی‌گردم) به «هنر به مفهوم سنتی» مربوط می‌شود. از دید من این هنری است که در اصل یا بیشتر از هر چیز هنری است که می‌تواند هنر شناخته شود یعنی بازنمایی‌کننده است. می‌تواند به این معنا باشد که این اصطلاح هنری را که بازنمایی‌کننده نیست؛ و بی‌تردید هنری را دربرنمی‌گیرد که در حال «شدن» به مفهومی است که می‌کوشد همرایی و درک موجود در باره‌ی آنچه را که هنر به حساب می‌آید؛ گسترش بخشد. در اینجا به هنری اشاره دارم که هنوز می‌کوشد به عنوان هنر به مفهوم نهادی شناخته شود. چنین می‌نماید که عبارت «هنر به مفهوم سنتی» قصد دارد هنر را بیشتر به هنر نهادی کرانمند کند تا از وضعیت‌هایی بپرهیزد که در آن هر چیزی می‌تواند هنر دیده شود.

ناسازگاری من با آن این است که آنچه در هنر جالب است درست همان «زیادی» هنر در هنر شدن آن است؛‌بر خلاف هنری که دیگر هنر است و در نهادی به نام «هنر» جذب شده است. این انگاره موضع چیره‌ی هر هنر آوانگارد هم هست؛ خواه آونگاردهای کلاسیک یا نوآوانگاردهایی با نظریه‌ی آوانگار پیتر بورجر Peter Bürger در نظریه‌ی آوانگارد (۱۹۷۴) او؛ همراه با نظریه‌ی ژان فرانسوا لیوتارد. این شاید بازنمود بیشتر نمونه‌های آشکار نظریه‌ی فلسفی است که سرشت این گونه «شدن» و دگرگونی غیر هنر به هنر را پیش می‌کشد. این سنت یا پروژه نخست با هرج‌ومرج‌طلبی (آنارشیسم) پدید آمد و سپس در فعالیت‌های آوانگارد سده‌ی بیستم ادامه یافت. بنا به آن «نظریه‌پرداز آنارشیسم هنر را به صورت تجربه می‌فهمد… برای «هنر در وضعیت» خودانگیخته‌ای تکاپو می‌کند که به لحظه و مکان وابسته است (پرودون). (۴)

رشته‌ی مهم فلسفه‌ی هنر در سده‌های نوزدهم و بیستم به این ترتیب هنری را به شکل موثق هنر تعبیر می‌کند که هنوز در حال تلاش برای دست‌یافتن به جایگاه هنر است؛ و به این ترتیب به شکل معماآمیزی سرشت موثق هنر را زمانی از دست می‌دهد که به بایگانی فرهنگی به نام موزه یا تاریخ هنر سپرده می‌شود. یا بنا به اصطلاحات آنارشیستی و دیرتر آوانگاردی: «کنش هنری مهم‌تر از خود کار است.» (۵)

(ب) هنر معاصر اغلب کاری با نیت‌های هنرمند ندارد. کار درست مانند هر کالایی زندگی و نیت خود را به دست می‌آورد و برای همین اهمیت کار در سوی مصرف است و نه آفرینش/تولید. اگر برخی از پرسش‌های حیاتی هنر در پنجاه سال پیش از این قرار بود که «معنای کار (اثر) چیست؟» و «هنرمند/نگارنده با کارش قصد گفتن چه چیزی را داشته؟» پس از مردگ هنرمند یا نگارنده و شالوده‌شکنی جایگاهش به عنوان ذهن دکارتی؛ آنگاه چنین می‌نماید که این‌گونه پرسش‌ها از این گذشته به دلیل ادعاهای بی‌شمار دیگر پساساختارگرا و پسامدرن فراوان شده است. اکنون چنین است که گویی خود کار سخن می‌گوید. اگر این وضعیت چیره‌ی امروز نبود؛ آنگاه پرسش ماهیت هنری‌کردن به بهترین شکل به عنوان پرسشی در باره‌ی آفرینش/تولید مشخص می‌شد که نظریه‌های گوناگونانی به آن می‌پرداختند.که با مارکسیسم مردم‌شناسانه از یک سو و از سوی دیگر سنت شعرشناسی la poetique پیوند داشت که پنجاه سال پیش از سوی نظریه‌پرداز و هنر مند فرانسوی رنه پاسرون René Passeron پرورش یافت.

ما خود را اکنون در میانه‌ی پرسش دوم می‌یابیم که از توصیف هنری‌کردن به صورتی پدید می‌آید که به «تاثیرت راه‌های هنری اندیشیدن و کار کردن» مربوط می‌شود. در سده‌های نوزدهم و بیستم؛ آفرینش در اصل با هنر بازنمایی‌ می‌شد و به این ترتیب در برابر کار دستی تکراری و خالی از آفرینندگی می‌ایستاد که با دوران صنعتی پیوند داشت‌. امروزه ما دیگر هنر را به صورت شکل استثنایی آفرینندگی یا چیزی برابر آن نمی‌بینیم؛ با رشد جامعه‌ی پساصنعتی و شکل‌های فردی‌شده‌ی کارش؛ پرسش آفرینندگی دست‌کم در حال حاضر بیشتر ربط و وابستگی خود را به آن از دست داده است. البته این به «هنر» به مفهوم سنتی این واژه» مربوط نمی‌شود که سرشتش را نگاه می‌دارد و بر اهمیتش برای جامعه باید تاکید شود. می‌خواهم در اینجا به تلاش‌ها و آیین‌های موفق مهم اما اغلب کمتر شناخته شده‌‌ای اشاره کنم که در فنلاند برای گنجاندن هنر در آموزش‌وپرورش و آموزش‌وپرورش هنر در پروژه‌ی کلی نیک‌بود و بهزیستی مردمی پیش برده شده است.

پیش‌پنداشتی که از توصیف برنامه‌دار هنری‌کردنی که در بالا توصیف شد پدید می‌آید این است که «راه‌های هنری اندیشیدن و کار کردن» به گونه‌ای با راه‌های غیرهنری آن تفاوت دارد. چنین گفته‌ای زمانی درست است که از برداشت کلی آفرینندگی حرکت نمی‌کردیم؛ که در آن آفرینندگی چیزی جز شکل خاصی از آفرینندگی است که از این گذشته فعالیت‌های روزمره و تمامی آن فعالیت‌هایی را دربرمی‌گیرد که بسته به میزان شواهد می‌تواند آفریننده نامیده شود. شاید بیشترین میزان کالایی کردن آیین‌های آفرینندگی در انگلستان دهه‌ی هشتاد میلادی با «صنایع آفریننده» ‌پدید آمد. اگر قرار باشد برداشت آفریننده و آفرینندگی را به عنوان چیزی به کار بریم که نمونه‌وار هنر و توصیف «راههای هنری اندیشیدن و کار کردن» باشد؛‌آنگاه این گنجاندن هنر در نظریه یا فلسفه‌ی کلی آفرینندگی را آسان می‌کند.آن‌گاه می‌توانیم هنر را به عنوان نمونه‌ی هم‌سنگ آفرییندگی ببینیم و شکل‌های دیگر آن‌را به صورت نمونه‌های کم‌ارزش‌تر. البته چنین دیدگاهی بیشتر به کارهنری از دیدگاه نگارنده‌ی آن مربوط می‌شود. اما آیا به راستی چنین است؟ آیا این یک نمونه‌ی «هنر به مفهوم سنتی این واژه» نیست؛‌زیرا نیازمند پیوند میان هنرمند؛ کارهنری و مخاطب (همگان) است؟ این دیدگاه به این پیش‌فرض وابسته است که هنر «آفریننده» هنری است که همگان آن‌را می‌ستایند. موضعی است که در نگاه نخست؛ فاصله‌ی زیادی با هنر معاصر و دنیاهای‌ هنری آن دارد؛ هر چند از پیش از سوی آنها بایسته پنداشته شده و با مواضع و آیین‌های هنر مدرن نیمه‌ی نخست سده‌ی بیستم یعنی زمانی همساز است که شکل چیره‌ی هنری بود.

(پ) از این گذشته سوی ه وارونه‌ی هنری‌کردن هم وجود دارد: «چیزی که هنر به مفهوم سنتی واژه دیده نمی‌شود و با چیزی هنروار» تغییر می‌کند که می‌تواند در شرایط و وضعیت‌های دیگری پدید آید. سنت بریتانیایی «هنرها و پیشه‌ها» را در نظر بگیرید که با کارگاه‌‌هایی آغاز شد که ویلیام موریس در میانه‌ی سده‌ی نوزدهم به راه انداخت و مدافع بازگشت به پیشه‌وری سده‌های میانی بود. از این گذشته به Jugendstil (هنر نو؛ سبک آزادی) بیندیشید که سنت همانند سودمندی را دنبال می‌کرد یا شروع کارگاه‌های بی‌شماری در آغاز سده در آلمان که گام‌های سنت بریتانیا را دنیال می‌کرد. (موفقیت بریتانیایی چنان حیرت‌انگیز بود که در ۱۸۹۶ «حکومت پروس «جاسوس فرهنگی» هرمان موثیوس Hermann Muthesius را با ماموریتی شش‌ساله برای مطالعه‌ی رازهای موفقیت بریتانیایی به انگلستان فرستاد. با سفارش او کارگاههایی در تمامی مدارس پیشه‌های دستی پروس شروع به کار کردند و هنرمندان مدرن به عنوان آموزگار در آنها به کار پرداختند.» (۶)


دیوار متحرک؛ جان هنری دریل (طراح)؛ موریس و شرکا (سازنده) ۱۸۸۵-۱۹۱۰

هدف چنین فعالیت‌هایی «همکاری هنر؛ صنعت و پیشه‌ها در ارجمند کردن فعالیت تجاری بود.» (۷) از این گذشته از این سنتب بود که بوهاس سرچشمه گرفت. نمونه‌های هنری مربوط که با کمال میل کارکرد سودمندی را پذیرفتند؛ نمونه‌های ساختارگرایی روسی (۸) و تا اندازه‌ای فوتوریسم ایتالیایی به شکلی متفاوت است.


آلفونس موچا (۱۸۹۷)


پوستر مایاکوفسکی (۱۹۱۹)


جینو سورینی ۱۹۱۲؛ هیروگلیف پویایی بال تبارین؛ موزه هنرهای معاصر نیویورک

۳. «رژیم زیبایی‌شناسی هنر» رانسییر

برداشت رژیم زیبایی‌شناسی هنر ژک رانسییر در اینجا جالب است. شمای چیره که آن را در کارهای زیادی توضیح داده این است که «رژیم» هنری تازه‌ای از جمله «زیبایی‌شناسی ‌با رمانتیسم و فردریش شیلر پدید آمد؛ هر چند گاه به نگارنده‌هایی اشاره می‌کند که پیش از جنبش رمانتیسم زندگی می‌کردند مانند ویکو یا وینکلمان. رانسییر می‌گوید که این رژیم هنر هنوز ادامه دارد؛ و از این راه هم به مدرنیسم و هم پسامدرنیسم خوراک می‌رساند که ادعا می‌شود هر دو از لحاظ نظری ناکافی است. از دید رانسییر مدرنیسم مشکل‌برانگیز است؛‌ نخست از این رو که نگارنده‌ها و کارهای ناهم‌خوانی مانند آدورنو و فوتوریسم را در کنار هم می‌گذارد و دوم از این رو که «می‌خواهد به خودمختاری هنر چنگ بزند اما از پذیرش انقیاد آن سر بازمی‌زند.» (۹) پسامدرنیسم را مشکل‌ساز می‌یابد زیرا ادعایش وارونه‌کردن منطق مدرنیسم است و (از راه لیوتارد یکی از مخالفان اصلی رانسییر) برین و نمایش‌ناپذیر را به عنوان دو خصوصیت اصلی پسامدرنیسم ارائه می‌دهد. (۱۰)

به جای برداشت مدرنیسم و پسامدرنیسم؛ رانسییر برداشت «رژیم زیبایی‌شناسانه‌ی هنر» را معرفی می‌کند. هدفش جایگزین کردن مدرینسم و پسامدرنیسم هر دوست که رانسییر آنها را اصطلاحاتی کهنه و اشتباه‌آمیز می‌پندارد. به آرای او «می‌توان گفت که رژیم زیبایی‌شناسانه‌ی هنر نام درست چیزی است که با برچست نامنسجم «مدرنیته» نام‌گذاری شده است.» (۱۱) در رژیم زیبایی‌شناسی؛ معیار هنر دیگر برخالف رژیم بازنمایی‌کننده؛ کمال تکنیکی نیست؛ بلکه به شکل خاصی از دریافتن نسبت داده می‌شود.» (۱۲) از این گذشته؛ رژیم زیبایی‌شناسانه هنر به «چیره‌ی فرهنگی» فردریک جیمسون Fredric Jameson می‌ماند؛ زیرا هر چند ادعامی‌شود که رژیم چیره در دو سده‌ی گذشته است؛‌اما پذیرفته می‌شود که تنها رژیمی نیست که در این دوران هستی دارد؛ زیرا با «رژیم اخلاقی نگاره‌ها» و به ویژه «رژیم بازنمایی‌کننده‌ی هنر» که بی‌درنگ پیش از رژیم زیبایی‌شناسی بوده است؛ تکمیل و اغلب ناسازگار با آنهاست. چیزی که در رژیم زیبایی‌شناسانه‌ی هنر نمونه‌وار است این است که «رژیمی است که به شدت هنر را به صورت مفرد شناسایی می‌کند و آن‌را از هر قاعده‌ی خاصی؛ از هر سلسله‌مراتب هنری؛ موضوع و سبک‌ها آزاد می‌کند.» (۱۳)

همان‌طور که می‌بینیم برنامه‌ی کار رانسییر این است که «رژیم‌های» خود را به عنوان دانش تازه‌ی رده‌بندی ارائه دهد که قصدش فراتررفتن از رژیم چیره‌ی پی‌درپی مدرنیسم و پسامدرنیسم است؛ چیزی که بی‌تردید پروژه‌ای جاه‌طلبانه است. رژیم باز زیبایی‌شناسی رانسییر بیش از هر چیز به معنای منسوخ شدن نظریه‌های «پایان هنر» است. از این لحاظ تا اندازه‌ای به تلاش انقلابی فردریش فون شلگل Friedrich von Schlegel می‌ماند که می‌کوشید دو شکل هنری زمانه‌ی خودش یعنی کلاسیسم و رمانتیسم را به رقابت نزدیک بکشاند؛ در حالی‌که دومی به صورت روندی ادامه‌دار دیده می‌شد. هنر رمانتیک باید در جهت دست‌یابی‌های عالی‌تر می‌کوشید؛‌دیدگاهی که با دیدگاه تازه و چیره‌ی تباهی یا حتی پایان هنر ناسازگار است که دیدگاه هگل؛ هایدگر و به ویژه آرتور دانتو بود. دیدگاه غیرهگلی رانسییر بسته‌شدن زمانی رژیم‌های گوناگون و هیچ‌گونه یک‌ کاسه کردنی را مجاز نمی‌دارد.

یکی از نقاط شروع رانسییر ارسطوست؛‌با ادعایش که مردم (انسان) «سیاسی است زیرا از گفتار؛‌گنجایش گذاشتن درست و نادرست در کنارهم بهره‌مند است؛ در حالی‌که تنها چیزی که جانور دارد آوایی برای علامت دادن لذت و درد است. اما کل پرسش آن‌گاه پی بردن به این است که چه کسی از گفتار بهره‌مند است و چه کسی از آوا.» (۱۴) این جایی است که سیاست وارد فلسفه‌ی رانسییر می‌شود. دمکراسی امکان و آیینی برای شنیده شدن آوای فرد است. با رساندن آوای‌مان ما موجوداتی سیاسی می‌شویم: «سیاست عبارت است از پیکربندی دوباره‌ی توزیع معقول که بستر اجتماع را تعریف می‌کند؛ معرفی ذهن‌ها و عین‌های تازه به آن؛ دیدنی‌کردن چیزی که دیدنی نبوده و رساندن آوای سخن‌گویانی که تنها جانورانی پرسروصدا دریافته می‌شدند.»‌ (۱۵). توزیع و توزیع دوباره‌ی حس‌پذیر از سوی هنر هم به دست می‌آید. در قلمرو هنر سازوکارهای همانندی مانند آن‌هایی که در سیاست به کار برده می‌شود؛ در کارند؛‌زیرا «دو شکل توزیع معقول وجود دارد که هر دو به رژیم خاص شناسایی‌کردن وابسته است. همیشه رویدادهای سیاسی وجود ندارد؛‌هر چند همیشه شکل‌هایی از قدرت وجود دارد. به همین سان؛ همیشه رویدادهای هنری وجود ندارد؛ هر چند همیشه شکل‌هایی از شعر؛ نقاشی؛ مجسمه؛ موسیقی؛ نئاتر و رقص وجود دارد. (۱۶)

در سراسر کارهای رانسییر؛ فردریش شیلر به عنوان یکی از مرجع‌های محوری برای فلسفه‌ و زیبایی‌شناسی سیاسی او می‌درخشد. مفهوم «بازی» یا انگیزش بازی Spieltrieb است که در اینجا به ویژه بسیار مهم است. از دید شیلر که به عنوان نقد انقلاب فرانسه هم پرورش داده شده؛ بازی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. همان‌طور که در پایان پانزدهمین نامه‌اش در کتاب خود در باره‌ی آموزش‌وپرورش زیبایی‌شناسانه‌ی مردم توضیح می‌دهد: «مردم تنها زمانی بازی می‌کند که به مفهوم کامل واژه‌؛ مردم است و تنها زمانی سراسر مردم است که دارد بازی می‌کند.» (۱۷) بنا به رانسییر؛ بازی «فعالیتی است که پایانی جز خودش ندارد و قصد ندارد که هیچ قدرت کارسازی بر چیزها یا اشخاص بیابد.» (۱۸) «بازی» شکل تازه‌ی توزیع معقول؛ فعالیتی است که هیچ هدف و مقصودی جز خود و هیچ نیتی برای اعمال قدرت بر دیگران؛ ندارد. کار هنری «تجربه‌ی ویژه معلومی است که پیوندهای معمولی را معلق می‌کند؛ نه تنها پیوندهای میان نمود و واقعیت را که از این گذشته یپوندهای میان شکل و موضوع؛ فعالیت و انفعال؛ درک و معقول بودن را.» (۱۹)

قصد من این نیست که فلسفه‌ی رانسییر و مضمون‌های گوناگون آن‌را با آب‌وتاب توضیح دهم. تنها به چند پرسش پرداختم که می‌تواند به موضوع ما مربوط باشد. بگذارید این بخش را با این مشاهده به پایان برسانم که از دید رانسییر؛ خودمختاری و ناهم‌خوانی هنری همیشه در هم تنیده‌اند و تجربه‌ی زیبایی‌شناسانه خودمختار و آفرینش هنری ناهم‌خوان است. نظریه‌ی رانسییر به گونه‌ای مانند نظریه‌ی برخی از رمانتیک‌ها پژواک درآمیختن یونانیان باستان هنر و اجتماع است؛‌یعنی هم‌بنیانی consubstanitonality ارگانیک هنر و زندگی‌ شهر (پلیس) است.

۴ «هنر زندگی می‌شود»

در نمایشگاهی در ۱۳۹۲ (۲۰۱۱) در سرای ورودی مرکز پژوهش در لوبلینا جایی‌که کار می‌کنم؛ یکی از کارها بومی بود که با حروف بزرگی روی آن نوشته شده بود «هنر همگانی برای پرنده‌هاست.» تردیدی نیست که این عبارت بارنت نیومن Barnett Newman هنرمند را به یاد می‌آورد که در گفته‌ای که آوازه یافت نوشته بود «زیبایی‌شناسی برای هنرمند مانند پرنده‌شناسی برای پرنده است.» از زمان بانگ برداشتن آن در ۱۳۳۱ (۱۹۵۲) این ادعا بارها و بارها از نو گفته شده است. مخاطب اصلی آن سوزان لانژر Susan Langer و قصدش بی‌بها کردن تلاش هایی بود که برای معرفی نشانه‌شناسی و زبان‌شناسی به نقد و زیبایی‌شناسی هنر پیش برده می‌شد. از این گذشته اغلب به عنوان نقد زیبا از سوی نیومن و درآغوش کشیدن برین از سوی او تعبیر می‌شد؛ هرچند بیشترین تعبیرش نقد زیبایی‌شناسی بود. اگر چنین باشد؛روشن است که زیبایی‌شناسی برای نیومن ربطی به هنر نداشت و کمکی به جاانداختن معناواهمیت آن نمی‌کرد. این البته در دهه‌هایی که از پی آمد به شدت تغییر کرد؛ زیرا امروزه هنر موثق در اصل وابسته به نظریه می‌نماید.


بارنت نیومن؛ زیبایی‌شناسی برای هنرمند پرنده‌شناسی برای پرنده است.

اما در سالهای سی شمسی یا پنجاه میلادی؛ ماجرا این نبود؛ هنر «همگانی» هم امروزه معمولا «هنر موثق» پنداشته نمی‌شود. به جای آن؛ در چشم برخی و شاید بسیاری؛ هنر همگانی امروزه اغلب به صورت یکی از گونه‌های هنر؛ اگر نه «نیمه‌هنر» دیده می‌شود. پنداشت این است که هنر معاصر درست یا موثق هنری است که رادیکال به مفهوم براندازنده یا منتقد جامعه یا هنر پیشین است. در هر دو نمونه؛ سنت مدرن یا مدرنیست است که با وجود نمونه‌های شناخته‌شده‌ی بسیاری از هنر همگانی مدرن و پسامدرن از جمله هنری مور؛ ریچارد سِرا و اَنیش کاپور؛ هنر همگانی را به پرسش می‌کشاند و به این کار ادامه می‌دهد.


آنیش کاپور؛ دنیا

اگر دیدگاه ما هنر رادیکال است؛ آن‌گاه به آرای ما؛ ‌هنر همگانی امروز به خوبی می‌تواند به پرندگان و فعالیت‌های گوناگون‌شان روی قطعه‌های هنر همگانی واگذار شود. در چشم آفریننده‌ی کاری که در لوبلینا به نمایش گذاشته شده بود؛ هنر همگانی بهتر است به پرندگان واگذار شود؛‌زیرا شکل موثق هنری نیست که دغدغه‌ی واقعی هنر است. از این چشم‌انداز؛ هنر همگانی امروز را بنابراین می‌توان بیشتر به صورت شکلی از هنری‌کردن دید؛ یعنی گنجاندن بیشتر کارهای مکان‌ویژه site-specific در محیط‌های طبیعی و شهری. این همیشه یکی از خصوصیات هنر همگانی است؛‌اما امروزه همین گونه هنر است که تا اندازه‌ای ناموثق پدیدار می‌شود. و این دشواری جوهری هنری‌کردن است که مردمان می‌توانند آن‌را ناموثق ببینند؛‌به ویژه اگر به عنوان چیزی تعبیر شود که «هنروار» است. در سنت باخترزمینی کیچ چیزی است که وانمود به هنروار بودن می‌کند؛ بلندپروازی‌اش این است که هنروار باشد؛ اما این تا جایی است که می‌رود. هنری ساختگی است. هنر بی‌درنگ پس از آن‌که از مرز می‌گذرد و وارد قلمرو هنر موثق می‌شود؛ و کیچ و ساختگی را پشت سر می‌گذارد؛ معقول را از نو توزیع می‌کند. چیزی تازه ارائه می‌دهد: به جای آنکه زبان بسته و بی‌صدا باشد؛ «سخن می‌گوید.»

با دست‌یافتن به آوا و شروع به سخن گفتن و بیان خود؛ هنرمند موثق بر بازتوزیع معقول تاثیر می‌گذارد و مرزهای آنچه را که درک‌ودریافت و حس می‌شود گسترش می‌یابد. «آوای» تازه است که باید شنیده یا دیده و خلاصه تجربه شود که راه دیگری برای نامگذاری سازوکاری است که از راه آن شخص هنرمند می‌شود و کار؛‌ کار هنری.


ریچارد سرا؛ کره‌های یک وری در ترمینال ۱ فرودگاه تورونتو


هنری مور؛ در کنار تندیسش مدل کار برای بیضی با (۱۹۷۵)

البته هنری که از پیروی از هدف یا کارگزاری دیگری خشنود باشد؛‌نمی‌تواند به هدف درست خود دست یابد که یکی از دلایلی است که هنری‌کردن را وقتی با جذب هنر دست‌وپنجه نرم می‌کند با مشکل‌ رویاروی می‌کند. تنها با «بازی کردن» با هدف داشتن بدون هدف؛ مردم «سراسر مردم» است. می‌توانیم چنین پنداریم که این «بازی» و آفریده‌هایش از سوی هنرمند و همگان ستوده می‌شود؛ هرچند این رابطه به هیچ‌رو پایدار و از پیش تعیین شده نیست.

نمونه‌های بی‌شماری وجود دارد که کاری به مفهوم «بازی» باعث خرسندی بسیار هنرمند می‌شود ولی چندان به دل همگان نمی‌نشیند. کارهای خام‌دستانه (آماتوری) اغلب از چنین سرشتی است. عکس آن هم وجود دارد؛ مانند زمانی‌که هنرمندی ستودنی یک طرح ساده می‌کشد که برای خود او یک سرگرمی است؛ در حالی که برای همگان در کل نمایانگر یک شاهکار کوچک است. کدام یک؟ از سویی؛ نمونه‌های بی‌شماری در هنر مدرن است که برای هنرمند و همگان هنر بود. این حتی بیشتر نمونه‌ی هنر بازنمایی‌کننده است. آنجا «چندوچون» و ارزش هنری به نسبت آسان‌تر تعریف می‌شود. همان‌طور که می‌بینیم؛ هنر دریافت‌های گوناگونی داشته است و به ویژه امروزه «موزه‌ی خیالی» ما لبریز از چیزها و پدیده‌های بسیار ناهمگونی است. با این حال؛ سرشت برجسته‌ی هنر مدرن نه تنها گوناگونی است؛ بلکه باز بودن معناشناسانه و ایمانش به این‌که این همگان است که باید با کار هنری سازگار شود و نه برعکس.

چرا لازم است که همگان با هنر سازگار شوند؟ زیرا (و از این لحاظ می‌توانیم از آدورنو پیروی کنیم) هنر و فرهنگ موثق نیازمند تلاش در چیره شدن بر ایستادگی‌ای است که در برابرش می‌شود. «فرهنگ به مفهوم راستین؛ به سادگی خودش را با مردمان سازگار نکرد؛ بلکه همیشه هم‌ز‌مان در برابر روابط گندیده‌ای که مردمان در آن می‌زیستند؛ اعتراض برمی‌انگیخت و از این راه آنها را بزرگ می‌داشت… کلیت‌های فرهنگی نمونه‌وار صنعت فرهنگ دیگر کالا هم نیستند؛ تنهاوتنها کالا هستند.» (۲۰) جالب است که در نمونه‌ّایی که هنر می‌کوشد از آفریده‌هایی تقلید کند که بنا به مطالبه‌های همگان ساخته می‌شود؛ این هنر ساخته؛ درست بر خلاف کیچ؛ هنر موثق باقی می‌ماند. برای نمونه؛ پروژه‌ی «خواستنی‌ترین» کومار و مِلامید Komar & Melamid را بگیرید که در آن این دو هنرمند یک سلسله نقاشی بر پایه‌ی رونگری بن‌مایه‌ها؛‌ فرمت‌ها و رنگ‌های هر نقاشی‌ آفریدند که مورد علاقه‌ی همگان بود. (۲۱) با وجود دنبال کردن رویه‌های بازار از لحاظ شکل؛ کارها به راستی به صورت هر کار موثق هنری دیگری کارکرد داشتند. این نشان می‌دهد که با وجودی‌که هنری‌کردن به عنوان دگرگونی هنر به غیرهنر؛ یا غیرهنر به «چیزی هنروار» به خوبی می‌تواند به عنوان انتزاع کار کند؛ در واقع به عوامل گوناگون دیگری وابسته است.


کومار و مِلامید ؛ خواستنی‌ترین؛ امریکا


کومار و مِلامید ؛ خواستنی‌ترین؛ ایتالیا


کومار و مِلامید ؛ خواستنی‌ترین؛ چین

چنین می‌نماید که هنوز زمان‌هایی وجود دارد که غیرهنر می‌تواند هنر شود و برعکس؛ بی‌آنکه جایگاه هنری و زیبایی‌شناسانه‌ی هنر را به خطر اندازد؛ بلکه برعکس. منظورم نمونه‌های چیزی است که رانسییر پروژه‌ی «هنر زندگی می‌شود» می‌نامد. (۲۲) این پروژه با رژیم زیبایی‌شناسانه‌ی هنر هم‌سرشت است. چنین چیزی در رؤیاهای پیشه‌ورانه و اجتماع‌گرایانه‌ی سده‌های میانی؛ الهام‌بخش هنرمندان جنبش هنرها و پیشه‌ها بود. پیشه‌وران جنبش آرت دکو که در زمانه‌ی خودشان به عنوان تولیدکنندگان «هنر اجتماعی» ستایش می‌شدند؛ و مهندسان و معماران ورک‌بوند و بوهاس آن‌را دوباره در پیش گرفتندُ پیش از آنکه در پروژه‌های آرمان‌شهرانه‌ی شهرگرایان وضعیت‌گرا و «پلاستیک اجتماعی» ژوزف بویس Joseph Beuys بار دیگر شکوفا شود.» (۲۳)


ورک‌بوند؛ ۱۹۱۴؛ پوستر نمایشگاه


هربرت بیِر؛ کارت‌پستال شماره ۱۱ برای نمایشگاه بوهاوس در ویمار؛ تابستان ۱۹۲۳


جوزف بویس؛ In difesa della Natura چیدمان نمایشگاه در هفته بین‌المللی هنر ونیز (۲۰۱۴)

هرچند گفته می‌شود که دغذغه‌ی هنری‌کردن «هنر به مفهوم سنتی» است؛ چنین می‌نماید در حالی‌که برخی از جنبش‌های یادشده کارهای پیشه‌ورانه تولید می‌کردند و بنابراین شاید به آن ناحیه‌ی خاکستری میان قلمروهای تولید سومندگرایانه و خصوصیات زیبایی‌شناسانه‌ی آن تعلق دارد؛ اما هیچ ناسازگاری آشکاری میان آنها نیست. در این نمونه‌‌ها کارکردها و مشخصات سودمندگرایانه و زیبایی‌شناسانه بدون هیچ درزی میان‌شان درهم‌می‌آمیزند؛‌حتی با باور کهن زیبایی‌شناسانه که شئی سودمند اگر قرار باشد کارکرد زیبایی‌شناسانه به دست آورد باید کارکرد عملی خود را از دست بدهد؛ به ستیز برمی‌خیزید و از این راه آن‌را نسبی می‌کند‌. صندلی‌ها؛ چراغ‌ها؛‌ معماری؛ کاردوچنگال‌های آرت دکو یا بوهاس هم به‌دردبخور و هم زیباست؛ (به خاطر کارکرد به‌دردبخور) غیرهنر است که با هنر (به خاطر کارکرد زیبایی‌شناسانه) درمی‌آمیزد.نمونه‌های این‌گونه کارهای سودمندگرای زیبایی‌شناسانه می‌تواند در ساختارگرایی و تولیدگرایی روسی هم یافت شود؛ در فوتوریسم ایتالیایی با اشیایی با دامنه‌ای از «جامه‌های ضدخنثی» جیاکومو بالا Giacomo Balla گرفته تا طراح‌های معماری آنتونیو سانت‌اِلیا Antonio Sant’Elia؛ در «معماری کاغذی» لویوش کوشاک Lajos Kassák و به تازگی «معماری هیچ‌چیز» گابو باچمن Gábor Bachman؛ و در فنجان‌ها؛‌ پاسپورت‌ها و بازوبندهای جمع هنری اسلونیایی Neue Slownische Kunst.


«جامه‌های ضدخنثی» جیاکومو بالا


آنتونیو سانت‌اِلیا


«معماری هیچ‌چیز» گابو باچمن


جمع هنری اسلونیایی

کوتاه؛ درآمیختن هنر و غیر هنر؛ یا گذر از غیرهنر به اشیای سودمندگرایانه‌ی زیبایی‌شناسانه و هنری؛ همان‌طور که نمونه‌های یاد شده نشان می‌دهد؛ تمام مدت روی می‌دهد؛ و ‌بی‌تردید به هنر به مفهوم سنتی کرانمند نیست؛ بلکه اغلب به دست هنرمندان آوانگارد آفریده می‌شود. در چنین زمینه‌ای؛ پرسش پیروی هنر پیش نمی‌آید. شکل معمولا در پی کارکرد می‌آید. همین بومی است که می‌تواند به هنری‌کردن هم مربوط شود.

پیش از رویداد رژیم زیبایی‌شناسناسانه‌ی هنر؛‌یعنی دوران مدرنیته و پسامدرنیته‌ی هنری؛ تقلید Mimesis چیزی را که هنر بود از چیزی که هنر نبود جدا می‌کرد. برعکس؛ تمامی تعاریف تازه‌ی زیبایی‌شناسانه‌ی هنر که خودمختاری آن‌را از این یا آن راه تایید می‌کند؛ همان پارادکس را هم تایید می‌کند: این‌که هنر از این پس با کمبود هر مشخصه‌ی متمایزکننده‌ای بازشناخته می‌شود – با بی‌تمایزی‌…. خیلی کوتاه؛ ویژگی هنر؛ که سرانجام با چنین چیزی نام‌پذیر می‌شو‌د؛ یکی‌بودن آن با غیرهنر است. (۲۴)

همین گفته‌ی پرسش‌برانگیز؛ نتیجه‌گیری این مقاله است زیرا کرانه‌های کاروبارِ در غیر این صورت سودمند و مهم رانسییر را آشکار می‌کند. نظریه‌های مدرنیسم و پسامدرنیسم به برخی از مشخصات جوهری هنرِ دو سده‌ی گذشته اشاره می‌کند؛ کاروتکلیفی که «رژیم زیبایی‌شناسانه‌ی هنر» که هنر امپرسیونیسم را با هنر انتزاعی و پروژه‌های دوشامب کنار هم می‌گذارد؛ هنوز به سرانجام نرسانده است. به گفته‌ای دیگر؛ هنری را که چارچوبش را روشن می‌کند و در خود می‌گیرد؛ حتی از هنر آدورنو و فوتوریسم ناهم‌خوان‌تر است. پرواهای من نسبت به برخی از مدافعان دیگر نظریه‌ی رانسییر هم هست؛ زیرا رژیم زیبایی‌شناسانه‌ی هنر؛ برداشتی با رابطه‌ای درونی در چارچوب و زمینه‌ی فلسفی اوست. با وجود این؛ گمان می‌برم که این نقد این بحث را بی‌جان نمی‌کند که پروژه‌ی «هنر زندگی می‌شود» زمانی‌که به هنری کردن و آفریده‌های سودمندگرای برخی سنت‌ها و تلاش‌ها؛ گذشته از جنبش‌های زیبایی‌شناسانه‌ی آوانگارد و پروژه‌های رادیکال مربوط به آنها اشاره دارد؛ هم در رانسییر و هم در هر جای دیگری؛ معتبر می‌ماند.

آلس ارجاوک

Ales.Erjavec@zrc-sazu.sl

استاد پژوهش در نهاد فلسفه؛ SRC SASA لوبلینا

و استاد زیبایی‌شناسی دانشگاه لوبلینا و دانشگاه پریمورسکا؛ کوپر اسلونی است. علاقه‌های اصلی او زیبایی‌شناسی؛ نظریه‌ی هنر معاصر؛ نظریه‌ی نقد و فلسفه‌ی هنر است. آخرین کتابش «انقلاب‌های زیبایی‌شناسانه» است که در ۲۹۱۲ به چاپ رسید.

۱ آندره مالرو؛ دگردیسی ایزدان (۱۹۵۷).

۲ کلر بیشاپ «ستیز و زیبایی‌شناسی پیوندی؛؛اکتبر ۱۱۰؛ پائیز ۲۰۰۴

۳ اوسی نوکارینن و یوریکو سایتو؛ «معرفی؛ زیبایی‌شناسی معاصر؛ جلد ویژه ۴؛ ۲۰۱۲.

۴ آندره رسزییر؛ زیبایی‌شناسی آنارشیستی؛ ۱۹۷۳

۵ همانجا

۶ مگدالِنا روست؛ بوهاس ۱۹۱۹-۱۹۳۳؛ ۲۰۰۶

۷ همانجا

۸ برای نمونه نگاه کنید به کریستینا کلائر هیچ مالکیتی‌ را به نگاره درنیاور. چیزهای سوسیالیستی ساختارگرایی روسی (کمبریچ؛ ۲۰۰۵)؛ ماریا گوگ؛ هنرمند در مقام تولیدکننده. ساختارگرایی در انقلاب (برکلی؛ ۲۰۰۵) و بنجامین بوچلو «از فکتورا تا فکتورگرافی؛ اکتبر؛ جلد ۳۰؛ ۱۹۸۴

۹ ژک رنسییر زیبایی‌شناسی و ناخرسندی‌هایش؛ ۲۰۰۹

۱۰ برای نمونه نگاه کنید به ژک رنسییر سیاست زیبایی‌شناسی (۲۰۰۴) رنسییر اغلب «مدرنیسم» و «مدرنیته» را به یک معنا به کار می‌برد.

۱۱ همانجا

۱۲ ژک رنسییر زیبایی‌شناسی و ناخرسندی‌هایش

۱۳ ژک رنسییر سیاست زیبایی‌شناسی

۱۴ ژک رنسییر زیبایی‌شناسی و ناخرسندی‌هایش

۱۵ همانجا

۱۶ همانجا

۱۷ فردریش شیلر؛ در باره‌ی‌ آموزش‌وپرورش مردم

۱۸ ژک رنسییر سیاست زیبایی‌شناسی

۱۹ همانحا

۲۰ تئودور آدورنو؛ «بازاندیشی در باره‌ی صنعت فرهنگ» در خواننده‌ی آدورنو؛ نوشته‌ی بریان اوکونر (اکسفورد ۲۰۰۰)

۲۱ نگاه کنید به نقاشی با اعداد؛ راهنمای علمی هنر کومار و ملامید (برکلی ۱۹۹۸)

۲۲ ژک رنسییر زیبایی‌شناسی و ناخرسندی‌هایش. البته پروژه‌ی «هنر زندگی می‌شود؛ معنای دیگر دارد؛ یعنی یگانگی یا پشتیبانی دوجانبه پروژه‌های انقلابی هنری و انقلابی اجتماعی (سیاسی).

۲۳ ژک رنسییر زیبایی‌شناسی و ناخرسندی‌هایش

۲۴ همانجا

هنر؛‌ هنرمندان و کنش‌گرایی — ۱۹۳۰ تا به امروز


ویکتور آرنوتوف؛ زندگی شهری؛ دیوارنگاره؛ ۱۹۳۲

نوشته‌ی آرت هزل‌وود

منبع: Source: http://www.artbusiness.com/artists

ترجمه‌ی رؤیا منجم

هنگام سخن گفتن در باره‌ی کارم؛ بارها این پرسش پیش می‌آید… می‌تواند دشمنانه یا دادگرانه؛ باشد؛ اما بیشتر اوقات تنها از سر کنجکاوی است… «آیا به راستی گمان می‌برید هنر می‌تواند دنیا را دگرگون کند؟» از آنجا که هنر من بسیار سیاسی است؛ معنای ضمنی هنر سیاسی می‌تواند چندان در دنیای واقعی کارساز نباشد. این پرسشی است که هنرمندان سیاسی اغلب با آن‌ رویاروی می‌شوند و پرسشی است که به گمان من بیشتر ما؛ گاه در کمال سرخوردگی و گاه در کمال نومیدی؛ از خود می‌پرسیم. اما تاریخ و نمونه‌های کنونی نشان می‌دهد که تاثیری ندارد. برای تمامی هنرمندان سیاسی پرسش بزرگ نباید این باشد که آیا هنر سیاسی کارساز است یا نیست؛ بلکه باید بپرسیم چگونه می‌تواند تاثیر بیشتری در دنیا بگذارد

در اینجا تاریخی است که آگاهی از آن برای هنرمندان امروز می‌تواند یاری‌بخش باشد. کارآیی هنرمندان سیاسی گذشته و اکنون در سازماندهی؛ در هواداری؛ در بنای همبستگی در جنبش‌ها و در نگاه داشتن تاریخی که از سوی رسانه‌های اصلی سرکوب می‌شود؛ جوهری است. برای هنر امریکایی آن تاریخ را می‌توان به بهترین شکل در دوران رکود و بحران بزرگ سالهای ۱۹۳۰ تا به امروز دنبال کرد. درسهای این کنش‌های گذشته می‌تواند به کارآتر بودن هنرمندان معاصر یاری رساند.

أنچه «هنر به خاطر هنر» را از هنر سیاسی حدا می‌کند این است که هنر سیاسی قصد دارد که تاثیری بر جهان بگذارد که چندان به مذاق کسانی که بر این باورند که هنر باید در جایگاه خودش بماند و به ویژه هنر هرگز نباید خودش را با واقعیت این‌دنیایی به خصوص با سیاست بیالاید و لکه‌دار کند؛ خوش نمی‌نشیند….

هنرمندان در سالهای ۱۹۳۰ خود و کارهای خود را با درونمایه‌ی سیاسی آلوده و لکه‌دار کردند. آنها با ۹۹ درصد مردمان در برابر فرهیختگان فرمانروایی که به شکل فزاینده‌ای ثروت آن دوره را انحصاری کردند همبستگی داشتند. هنرمندان با کارگران و تهیدستان همبستگی داشتند زیرا خود را کارگر و تهیدست می‌دیدند.

در واقع در سالهای ۱۹۳۰ دولت فدرال با هنرمندان مانند کارگر ان رفتار می‌کرد.دولت فدرال با برنامه‌های معامله‌ی نو ‌New Deal رئیس‌جمهور روزولت هنرمندان را به کار می‌گرفت تا هنر بیافرینند. این کار به تنهایی به شکلی باورنکردنی برخورد متفاوتی با هنرمندان را نشان می‌داد. امروزه به هر هنرمند تهیدستی خدماتی مانند «کارآموزی مهارت‌ها و کاردانی‌های زندگی» و مشاوره‌ی جایگزینی کار ارائه می‌شود… اما بی‌تردید از آنها خواسته نمی‌شود که کار هنری کنند و آن‌هم با کم‌ترین دستمزد و بدون مقرارتی در باره‌ی کاری که تولید می‌کنند و یا هدف و شیوه‌ی چگونگی به کاریردن آن؛ که چیزی بود که برنامه‌ی معامله نو روزولت برای هنرمندان می‌کرد. و از آنجا که سیستم رقابتی گالری‌ها به دلیل فروپاشی اقتصادی از کار افتاده بود؛ هنرمندان ناگهان در شمار بالایی به سیاست روآوردند.

هنر سیاسی در سالهای ۱۹۳۰ رشد کرد و سپس در فاصله‌ی میان جنگ جهانی دوم و سالهای پایانی دهه‌ی شصت میلادی افت کرد؛ گروهی از هنرمندان به کنار رانده شده این شعله را در این دوران محافظه‌کارانه پیش از شعله‌ورشدن دوباره‌اش روشن نگاه داشتند. با وجود لنگ‌لنگ‌گذشتن از میان دهه‌ی نود میلادی؛ دوباره در سالهای اخیر در زیر چکش‌ دوقلوی جنگ و بیداد اقتصادی بی‌پایان شکوفا شده است.

هنرمندان سازمان‌یافته؛ خره‌کشی؛ واکنش‌های دست‌راستی‌ها

رکود و بحران بزرگ اقتصادی نخستین باری در تاریخ امریکا بود که جنبش پرپهنه‌ای از هنرمندان به سیاست پرداختند. آنها فعالانه راه‌هایی برای تاثیرگذاری بر جامعه از راه نمایشگاه و توزیع کارهایشان یافتند. هنرمندان نمایشگاه‌هایی با مضامین اجتماعی و سیاسی مانند تهیدستی و فقر؛ کمبود مسکن ارزان؛ زالوستیزی؛ مبارزه با فاشیسم و اعتصابات کارگری سازمان دادند. کنفرانس‌های سازمان‌یافته‌ای برگزار کردند. در واقع اتحادیه‌ای شدند. با روزنامه‌های چپ‌گرا مانند Daily Worker (کارگر روزانه)؛ New Masses (توده‌های نو)؛ Art Front (جبهه هنر) همکاری می‌کردند که همگی شمار بالایی مشترک داشتند و روی کارهنری به عنوان بخشی از درونمایه‌ی روزنامه‌شان تاکید می‌کردند.


پیکاسو؛ گرنیکا؛ ۱۹۳۷

بسیاری از هنرمندان آن زمان به اهداف سیاسی پیوستند و سازمان‌یافتند و در ۱۹۳۶؛ کنگره‌ی هنرمندان امریکایی به عنوان بخشی از جبهه مردمی چپ متحد در برابر فاشیسم شکل گرفت. کنگره‌ی هنرمندان بازنمود بلندای درگیری هنرمندان در سال‌های ۱۹۳۰ شد. صدها هنرمند در آغاز به این گروه پیوستند و صدها نفر دیگر هم به کردهم‌آیی‌ها می‌رفتند. نمایشگاه‌هایی سازمان دادند؛ از جمله نمایشگاه مهم «در ستیز با جنگ و فاشیسم.» برای بریگارد آبراهام لینکن که در اسپانیا با فاشیست‌ها می‌جنگید پول فراهم می‌کردند و مسئول آوردن تابلو گِرنیکا پیکاسو به نیویورک بودند که تا مرگ فرانکو دیکتاتور در آنجا باقی ماند. به کنگره‌ی امریکا فشار می‌آوردند تا یک دفتر هنرهای زیبا ماندگار برپاکند.

در ۱۹۳۴ دولت فدرال تازه شروع به درگیر شدن در هنرها کرد. برج کوآیت؛ دیوارنگاره‌های سانفرانسیسکو نخستین پروژه‌ی دیوارنگاری حکومت روزولت بود. این دیوارنگاره‌ها با فراخوان‌های رسانه‌ها و سیاستمداران برای نابودی‌شان به دلیل اشاره‌های کمونیستی‌شان رویاروی شدند. گاهشمار سانفرانسیسکو آن حرکت را «تبلیغات سرخ» نامید. هم‌زمان کارگران بندر به دلیل دستمزد کم؛ ساعات طولانی و شرایط وحشتناک کار دست به اعتصاب زدند. هنرمندان در سانفرانسیسکو از آنها پشتیبانی کردند و بسیاری مانند ویکتور آرنوتوف Victor Arnautoff؛ ‌آدلین کراس اریکسون Adelyne Cross Eriksson و لوئیس گیلبرت Louise Gilbert یاد آن رویدادهای را که به اعتصاب عمومی ۱۹۳۴ کشیده شد؛ گرامی داشتند و هنرمندانی مانند پله دولَپ Pele deLappe از لحظه‌ای که کارگران بندر دست به اعتصاب زدند؛ به نقاشی و کارتون‌کشی آن پرداختند.


پله دولَپ؛ گذرگرها؛ ۱۹۳۸

این زیادشدن گروه‌ها؛ انتشارات و فعالیت‌های هنرمندان میزان شگرفی از سازماندهی در دامنه‌ی گسترده‌ای از مضامین اجتماعی و سیاسی را به نمایش می‌گذاشت. یک نمونه از این‌که چگونه کارهنری برای اهداف سیاسی آفریده می‌شد و به کار می‌رفت در دو نمایشگاه رقیب در ستیز با خره‌کشی )کشتن بدون محاکمه و قتل به دست اوباش) بود که در ۱۹۳۵ در نیویورک به روی صحنه رفت. خره‌کشی موضوعی بود که دامنه‌ی گسترده‌ای از هنرمندان در سالهای ۱۹۳۰ به آن پاسخ دادند. انجمن ملی برای پیشبرد مردمان رنگ‌پوست نمایشگاهی را سازمان داد که توجه را به خره‌کشی و تشویق گذراندن قانون فدرال برای ممنوع کردن آن به سوی خود کشید. در حالی‌که محلس نمایندگان چند لایحه‌ی متفاوت را در آن سالها تصویب کردُ سناتورها همیشه برای گذراندن نهایی آنها کارشکنی می‌کردند. هیج قانون فدرالی در ستیز با خره‌کشی هرگز تصویب نشد تا ۱۹۶۸ که دولت فدرال یک مورد خره‌کشی را تحت حقوق مدنی محکوم کرد.


کراس اریکسون آدلاین

حزب کمونیست از راه باشگاه جان رید؛ نمایشگاه دیگری را برای به نمایش گذاشتن خره‌کشی متفاوت از نمایشگاه بالا سازمان داد. این نمایشگاه دربرگیرنده‌ی ۴۳ کار از هوگو گِلِرت Hugo Gellert؛ ویلیام گروپر William Gropper؛ لوئیس لوزوویک Louis Lozowick و دیگران بود. کمونیست‌ها ناباروری کار در سیستم سیاسی را دیدند و به دنبال بنای جنبش همبستگی نژادی در برابر تقسیماتی بودند که سرمایه‌داری با ثروتی که در دست داشت؛ تحمیل می‌کرد. تلاش‌های آنان توحه را به این آرمان کشانید و پژواک‌هایی تا دوران حقوق مدنی یافت.


جیاکومو پَتری؛ یقه سفید

نمونه‌ای از برخورد دیگری با هنر سیاسی از آن‌ِ جیاکومو پَتری Giacomo Patri بود که در سالهای ۱۹۳۰ نگاره‌پرداز یک روزنامه بود؛ همان پیشه‌ای که شخصیت اصلی‌ کتاب ۱۹۳۸ پرینت‌های لیولئومی او؛ ‌یقه سفید داشت. در این کتاب که هیچ متنی نگاره‌ها را همراهی نمی‌کرد؛ پتری داستان رادیکال‌شدن فزاینده‌ی شخصیت اصلی را روایت می‌کند. این کتاب بازتاب نومیدی‌ای بود که کارگران یقه سفید در زمان بحران بزرگ اقتصادی همراه با کارگران یقه آبی در آن سهیم بودند.در آغاز کتاب؛ شخصیت اصلی خواب راه به موفقیت را می‌بیند؛ اما امیدهایش پیوسته در این راه نقش بر آب می‌شود. با پایين کشیده شدن خود و خانواده‌اش با نیروهای اقتصادی بحران؛ شروع به دیدن این می‌کند که او بخشی از اجتماع گسترده‌تری از کارگران ناکام‌گشته است. سلسله‌ رویداهایی مانند؛ سقوط بورس؛ بیکاری؛ مشکلات سلامتی؛ رهن‌شکنی مرثیه‌ی ناامنی‌هایی است که بحران بزرگ به بارآورد. خانواده از خانه به آپارتمانُ به سرپناه می‌رود‌ تا سرانجام ناگزیر به رفتن به چادری در شهر می‌گردد. باورش به سرمایه‌داری درهم‌شکسته می‌شود و خود را به این صورت می‌بیند که به ارتشی از هستی‌باختگان می‌پیوندد که انقلاب می‌کنند.


ویلیام گروپر؛ ریشه‌کن شده

پایان آزمایش سالهای ۱۹۳۰ در هنر دمکراتیک

هنر نیرومند سیاسی سالهای سی میلادی با بازگفته‌ای از آرشیل گورکی Arshile Gorky؛ هنرمند اکسپرسیونیست انتزاعی به عنوان «هنر بی‌مایه برای مردمان بی‌مایه» که بر سر زبان‌ها افتاد کنار گذاشته شد. فرهیخته‌گرایی که از بازار نیروگرفته‌ی هنر و پرستش قهرمان همراه آن؛ خوراک می‌گرفت؛ یک‌بار دیگر با بهبودی اقتصادی و دورشدن از بحران بزرگ برجسته شد. بسیاری از ستاره‌های هنری؛ هنرگردان‌ها؛ گالری‌داران و هنرمندان در این روگردانی شدید از هنر سیاسی؛ که نگاره‌ی آیینه‌ا‌ی همبستگی هنرمندان سالهای سی بود سهیم بودند.

بهبودی اقتصادی؛ رویه‌های در حال تغییر دنیای هنر؛ بازار جان‌گرفته‌ی تجاری هنر؛ خستگی از سیاست؛ و حتی حس بیهودگی هنر سیاسی همه به عنوان دلایلی برای مرگ آن آورده شده است. اما کمونیست‌تستیزی دوران جنگ سرد در میان دیوسرشت‌ترین نیروها بود. بیشتر کسانی که کار خود را از دست داده بودند با اخراج از کشور و مصادره‌ی پاسپورت‌هایشان به بهانه‌ی همدلی با کمونیسم رویاروی شدند.


آنتون رفرژییر؛ دیوارنگاره؛ سانفرانسیسکو؛ ۱۹۶۸

در ۱۹۳۸ کمیته‌ی فعالیت‌های غیرامریکایی مجلس نمایندگان ادعا کرد که «پروژه‌ی فدرال هنرها» به ویژه پروژه‌های تئاتر و نویسندگان «بستر داغ کمونیست‌ها» بود. مطبوعات رسیدگی‌های این کمیته را به شدت پوشش می‌داد. این فشار در بازسازماندهی مدیریت پیشرفت کار ((WPA روزولت و تضعیف شدید آن سهم داشت. جنگ جهانی دوم بیشتر پروژه‌های بازمانده را به سوی جنگ کشانید. مدیریت پیشرفت کار با دستور رئیس جمهور در ۱۹۴۲ پایان یافت.


آنتون رفرژییر؛ دیوارنگاره؛ سانفرانسیسکو؛ ۱۹۶۸

دیوارنگاره‌ی بخش خزانه‌ی آنتون رفرژییر Anton Refregier’s در مرکز رینکون در سانفرانسیسکو «تاریخ کالیفرنیا» نامیده می‌شود. رفرژییر در آغاز جنگ حهانی دوم برنده‌ی کمک مالی این پروژه‌ی به تاخیرافتاده شد و آن‌را به آخرین پروژه‌ی برنامه‌های هنری معامله‌ی نو تبدیل کرد. تا زمانی‌که در ۱۹۴۹ به پایان رسید؛ حال‌وهوای سیاسی بسیار محافظه‌کار شده بود و رفرژییر ناگزیر شد بخش‌هایی از ان‌را که سلیقه‌ی دوران نو نمی‌پسندید از نو رنگ کند. دیوارنگاره‌ به شدت مورد بحث قرار می‌گرفت و نفی می‌شد. مقامات دولتی مسئول دیوارنگاره به او اجازه ندادند که پرتره روزولت را در آن بگنجاند. فریرژییر در زمان کار روی این دیوارنگاره از سوی گروه‌های خشمگینی که برای ترساندن او گرد می‌آمدند؛ تهدید می‌شد.


آنتون رفرژییر؛ دیوارنگاره؛ سانفرانسیسکو؛ ۱۹۶۸

دیوارنگاره تاریخ کالیفرنیا را بدون زاویه‌ی معمولی مثبتی روایت می‌کند که بیشتر دیوارنگاره‌های معامله‌ی نو نشان می‌دادند. موضوعات پرسش‌برانگیز خره‌کشی؛ خشنونت چینی‌ستیزی و نبرد در مورد این‌که کالیفرنیا ایالت بردگان است یا نه با شهامت در آن به نگاره درآورده شده است.

در نمونه‌ی دیگری از خیزش گردنفرازی راست؛ مصادره‌ی پاسپورت راکوِل کِنت Rockwell Kent یکی از بهترین هنرمندان شناخته‌شده‌ی سالهای سی از سوی وزارت کشور بود؛ زیرا این وزارت‌خانه حاضر نبود به کمونیست‌ها و هواداران آنها پاسپورت بدهد. مورد راکول کنت به دیوان عالی رفت. او در برابر ادعای وزارت کشور برای داشتن حق مصادره‌ی پاسپورت به دلایل سیاسی ایستاد. مورد او بر زمینه‌ی آزادی بیان در ۱۹۵۸ به نفع او پایان یافت. اما به هر حال پیام روشنی به هنرمندانی بود که گرایش‌های چپی داشتند.

همبستگی‌های هنرمند – کارگر

یکی از الگوها برای هنرمندان و کنش‌گرانی که با هم در محیطی کارمی‌کنند که به کار سیاسی می‌پردازد؛ مدرسه‌ی کار کالیفرنیا در سانفرانسیسکو بود. این مدرسه‌ی کمونیستی و اتحادیه‌ای که درس‌هایی برای سازمان‌دهی اتحادیه؛ کاردانی‌ها و فرهنگ پیشه‌ها را برای ارتقای رتبه‌ی کارگران در برمی‌گرفت از سال ۱۹۴۲ تا ۱۹۵۷ برپا بود و در نتیجه‌ی پاک‌سازی‌های کمونیست‌ستیزی جنگ سرد بسته شد. استودیو پرینت کارگاه هنرهای گرافیک که زاییده‌ی مدرسه‌ی کار بود تا به امروز به عنوان تنها بازمانده‌ی آن هستی دارد و در خیابان سوم در سانفرانسیسکوست. بخش هنر مدرسه‌ی کار پیش از بسته شدن؛ دامنه‌ی گسترده‌ای از هنرمندان بومی و بین‌المللی را که پیوند نیرومندی با مکزیک و سنت هنر پوپولیستی ان داشتند؛ به سوی خود کشانید. پابلو اوهیگینز Pablo O’Higgins؛ یک امریکایی که در مکزیک زندگی می‌کرد و از بنیان‌گذاران کارگاه پرینت تالر دو گرافیکا پاپولار Taller de Gráfica Popular در مکزیکوسیتی بود؛ برای مدت کوتاهی در مدرسه‌ی کار آموزش می‌داد. هنرمندان دیوارنگاری ویکتور آرتوتوف و آنتون رفرژییر هم در مدرسه کار درس می‌دادند. جیاومو پَتری برای مدتی رئیس بخش هنر آن مدرسه بود.

بیشتر هنرمندان در Bay Area سانفرانسیسکو که در دوران پس از جنگ؛ هنر سیاسی را زنده نگاه داشتند به گونه‌ای با مدرسه‌ کار و کارگاه هنرهای گرافیکی پیوند داشتند. برخی از آنها بیشتر از بقیه شناخته شده‌اند؛ اما نام بیشتر این هنرمندان از روایت هنر این بخش سانفرانسیسکو پاک کرده شده است. امی لو پاکارد Emmy Lou Packard؛ پله دولاپه Pele deLappe؛ ریچار کورِل Richard Correll؛ فرانک رو Frank Rowe؛ ویکتور آرنوتوف Victor Arnautoff؛ ایروینگ فرومر Irving Frome؛ استنلی کروپل Stanley Koppel. اف‌بی‌آی تمامی این هنرمندان را آزار می‌داد و به ستوه می‌آورد؛ نام برخی از آنها وارد فهرست سیاه شد و بیشترشان از دنیای هنر کنار گذاشته شدند. یکی از این هنرمندان توانمند فرانک روFrank Rowe بود که در جنگ جهانی دوم در هنگ ۱۰۱ نیروی هوایی خدمت کرده بود و در نبرد بولج جنگیده بود. مانند اسکات اولسن Scott Olsen که در عراق جنگید و پس از بازگشت به خانه؛‌هنگامی که پلیس اوکلند به خانه‌اش ریخت دریافت که لایحه‌ی حقوق الزاما در امریکا اجرا نمی‌شود؛ فرانک رو هم پس از بازگشت به امریکا دریافت که حقوقی که گمان می‌برد او دارد از آنها در جنگ دفاع می‌کند؛‌ زیرپا گذاشته می‌شدند. برای سر باز زدن از امضای سوگند وفاداری از آموزش در دانشگاه ایالتی سانفرانسیکو اخراج شد و نامش به فهرست سیاه راه یافت. دیرتر معلوم شد که سوگند وفاداری ضدقانون اساسی بود؛ اما نه تا زمانی‌که رو مرتب تحت پیگرد اف‌بی‌آی بود و ناگزیر می‌شد برای زنده ماندن از این کار به سراغ کار دیگری برود. او به تولید کارهای هنری نیرومندش ادامه داد و خاکسترهای مبارزه را به نسل دیگر در زمانی کشانید که آگاهی سیاسی و هنر سیاسی در سالهای پایانی شصت میلادی از نو زنده شد.


نمونه‌هایی از کارهای فرنک رو

کنش‌گرایی شکل‌های تازه‌ای می‌یابد

نمونه‌ای از رستاخیر هنر سیاسی و سازماندهی را می‌توان در مبارزه پیرامون هتل آی (هتل بین‌المللی) در سانفرانسیسکو دید. با شکوفایی اقتصادی سالهای آخر دهه‌ی چهل میلادی؛ رشد دوباره و بازسازی شهر موضوع کانونی شهرسازی در شهرهای کشور شد. دولت فدرال به کسانی که به نابودکردن محله‌ها و جابه‌جایی مردمان تهیدست آنها یاری می‌رسانند؛ انگیزه‌های مالیاتی می‌داد. اقلیت‌هایی که ۷۵ درصد مردمانی بودند که به دلیل پروژه‌های بازسازی جابه‌جا شدند. از آتلانتا تا کانزاس سیتی از پیتزبورگ تا بوستون؛ سلسله‌ی ننگینی از پروژه‌های بازسازی شهری اجتماعات تهیدست را نابود کرد. در ۱۹۵۳بخش باختری افزوده به سانفرانسیسکو هدف یکی از بزرگ‌ترین پروژه‌های بازسازی شهری در باخترزمین صدها مجموعه‌ی شهر را دربرمی‌گرفت و روی نزدیک به ۲۰ هزار ساکن آن تاثیر گذاشت. در سالهای آخر دهه شصت همه دیگر با شیوه‌ی خودکامه‌گرانه‌ی این طرح‌ها به ستوه درآمده بودند.


هتل آی؛‌سانفرانسیسکو؛ ۱۹۶۸

در ۱۹۶۸ نقشه‌هایی برای نابود کردن هتل آی سانفرانسیسکو کشیده شد که سرپناه پنجاه زن سالمند اجاره‌نشین بود که از بازماندگان اجتماعی فیلیپینی به نام «مانیل کوچک» ‌بودند. صدها نفر در دفاع از هتل آی راه‌پیمایی کردند. هنرمندان زیادی به این مبارزه پیوستند.

در سالهای ۱۹۷۵ تا ۱۹۸۴؛ بریگاد پوستر سانفرانیسکو صدها پوستر سیاسی طراحی کرد. هرچند آنها خود را «بریگاد» می‌نامیدند؛ شمار هنرمندان آن بسیار اندک بود. راشل بل Rachael Bell (که اکنون راشل رومرو Rachael Romero نامیده می‌شود) هنرمند اصلی بریگاد پوستر بود. او باسمه‌هایی می‌ساخت که دیرتر به صورت پوستر تولید می‌شدند و در راهیپیمایی‌ها توزیع و در خیابان‌ها برپا می‌شدند. آنها چندین پوستر برای مبارزه با خراب کردن هتل آی کشیدند. از ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۷ افراد سازمان‌یافته‌ی زیادی برای جنگ با خراب کردن آن مبارزه کردند تا در نهایت ۴۰۰ پلیس به درون بنا ریخت. سازنده‌ای که ساکنان را تخلیه کرد ورشکست شد و ساختمان به مدت ۲۰ سال ناتمام ماند. بنای تازه‌ای به نام مرکز هتل آی مانیل‌تاوون با تلخ‌ترین پیروزی به جای آن بالارفت.


هوگو گلرت؛ انباشت؛ رباخوار

ماموریت گرافیکا در ۱۹۸۲ به دست دو هنرمند به نام‌های خوز سانس Jos Sances و رنه کاسترو Rene Castro بنیان گذاشته شد. در سالهای نخستین فعالیت خود صدها پوستر پرینت اسکرین از هنرمندان سراسر دنیا تولید کرد. یکی از کانونمندی‌های اصلی آنها همبستگی امریکای مرکزی با مبارزاتی بود که در آنجا در ستیز با حکومت‌ها و گروه‌های شبه‌نظامی دست‌راستی مورد حمایت امریکا در جریان بود. این پوسترها در همه جا پخش و به کشورهای دیگر فرستاده می‌شدند. ماموریت گرافیکا یکی از بزرگةرین کارگاه‌های پرینت پوستر از آن دوران است که تا به امروز برپاست؛ هرچند بدون آن حجم از تولید و بدون آن دامنه‌ی بین‌المللی که زمانی از آن بهره‌مند بود. اما هم‌چنان به عنوان بستری برای کنش‌های سیاسی و گروه‌های هنری است که از آن بیرون می‌آیند و کارگاه‌های خود را به راه می‌اندازند. یکی از این گروه‌ها که در ۲۰۰۰ آغاز به کار کرد؛ جمعیت پرینت سانفرانسیسکو است.

با پیروی از سنت بریگاد پوستر سانفرانسیسکو گروهی از هنرمندان با هدف سودجستن از هنر گرافیک برای پشتیبانی از سازماندهی دادگری اجتماعی؛ جمعیت پرینت سان‌فرانسیسکو را بنیان گذاشتند. نخستین مبارزات این جمعیت روی دارانشین‌سازی gentrification کانونمند بود. یک‌بار دیگر جابه‌جایی تهیدستان فریاد راهپیمایی هنرمندان شد. جمعیت خود را با سازمان‌های فعال گوناگونی متحد می‌کند تا کار بیافریند و به کنش‌گران کمک کند تا کارهایی بیافرینند که از مبارزاتشان سخن بگوید. جمیعت از پوسترهای پرینت اسکرین؛ درفش‌ها و دیوارنگاره‌هایی سود می‌جوید که با همکاری با سازمان‌هایی از جمله ائتلاف بی‌خانمانی و ائتلاف جابه‌جایی‌ستیزی آفریده می‌شوند. در ۲۰۰۶ با جنبش ایستادگی جنگ مالیات کالیفرنیای شمالی کار کرد تا یک پوستر مبارزاتی بیافریند که کانون توجه آن الویت‌های دولت فدرال در زمان جنگ بود.

در ده سال گذشته ما شاهد نوزایی هنر سیاست‌محور به ویژه در واکنش به رفتن به جنگ عراق بوده‌ایم. شمار بسیار بیشتری از هنرمندان هنر سیاسی آفریدند. هنرمندان شناخته شده مانند ریچارد سِرا Richard Serra و فرناندو بوترو Fernando Botero که به ندرت به سیاست می‌پرداختند کارهایی در این زمینه تولید کردند. اما به جز هنرمندان پرآوازه؛ هنرمندان بسیار دیگری به این خاطر ‌که احساس می‌کنند باید کاری کنند؛ وارد این حوزه شده‌اند.

با حس کردن نیاز به چیزی برای یکی‌کردن بسیاری از هنرمندان؛ استفن فردریکس Stephen Fredericks و من نمایشگاه‌هایی را در کنار هم آوردیم تا از این کنش‌های گوناگون پشتیبانی کنیم. پروژه‌ی ما «هنر دمکراسی» نام داشت. بیش از ۵۰ نمایشگاه در کشور را به هم پیوند زدیم و بیش از ۱۰۰ پوستر از هنرمندان سراسر کشور طراحی و پرینت کردیم. در ایالات‌های قرمز و آبی؛ در موزه‌ها و کافه‌ها؛ همه همزمان در راستای انتخابات ۲۰۰۸ ریاست‌جمهوری. هنرمندان هر کدام از این نمایش‌گاه‌ها به رویدادهای خیابانی؛ کنش‌های سیاسی؛ بیل‌بوردها و این و آن کشیده شدند. هنر دمکراسی بسیاری از هنرمندان را فعال کرد و آنها را به تولید کار هنری سیاسی تشویق کرد. بخشی از کار مانند فریادی در شب بود‌؛ جیغی از خشم؛ برخی خیلی ساده فراخوانی برای به کارگرفتن شعور بود و برخی دیگر شرح‌های پیچیده‌ی سیاسی. الهام ما نمایشگاه‌های پرینت سالهای سی میلادی مانند هنر در ستیز با جنگ و فاشیسم بود که هم‌زمان در چند شهر روی داد.


هنر دمکراسی

نگرش دیگر به هنر سیاسی نمایشی است که من با دو هنرمند دیگر فرانسیسکو دومنیگوئز Dominguez و دونگ مینکلر Doug Minkler سازماندهی کردم. نام این نمایشگاه مرز دنیای نو است. از این هنرمندان خواسته شد تا پوسترها و پریت‌هایی در باره‌ی دیوار مرزی بیافرینند که امریکا می‌خواهد در مرز با مکزیک بسازد. قرار است این نمایشگاهی از کارهای هنری سبک‌وزن باشد تا به آسانی از یک جا به جای دیگری برده و آویزان شود. این نمایشگاه در مراکز جمعی؛ دبیرستان‌ها؛ گالری‌ها و کالج‌ها به نمایش درآمده است. بسیاری از مکان‌های نمایشی این نمایشگاه‌ هنری را در برنامه‌ریزی خود در باره‌ی دیوار مرزی و دیگر موضوعات مربوط به مرز گنجانده‌اند. برخی از هنرمندان شرکت‌کننده؛‌شخصیت‌های مهمی در هنر سیاسی Bay Area در چهل سال گذشته بوده‌اند؛ از جمله هنرمندانی که با جنبش پوستر شیکاگو – مالاکوییاس مونتویا Malaquias Montoya و خوآن فوئنتس Juan Fuentes؛‌با پلنگ‌های سیاه – اموری دوگلاس Emory Douglas؛ با کارگاه خیابانی کرنی – نانسی هوم Nancy Hom؛ و هنرمندان جوان‌تری پیوند دارند که روی موضوعات سیاسی کار می‌کنند؛ مانند فاوینا رودریگز Favianna Rodriguez و ایمین یه Imin Yeh.

هنر و بی‌خانمانی

در ۱۹۷۹ رونالد ریگان با خیزش سیاست‌های محافظه‌کارانه و از هم‌پاشی تور برنامه‌های امنی که در سالهای سی آغاز شد؛ به قدرت رسید. ریگان بی‌درنگ به نابود کردن برنامه‌های معامله‌ی نو همت گماشت. طبیعی است که نخستین آماج او تهیدستان و بیماران روانی بود. در تکرار آهسته‌ی بحران بزرگ اقتصادی؛ با بی‌پول شدن خانه‌سازی همگانی و بیرون کردن بیماران از آسایشگاه‌های ورشکسته؛ تهیدستی و بی‌خانه‌مانی باردیگر در شهرهای سراسر امریکا دیده‌شدنی شد. تا سالهای میانی دهه‌ی هشتاد میلادی سرپناه‌های فوری بی‌خانمان‌ها در سراسر کشور شکل گرفت. این سرپناه‌ها هنوز هم پس از گذشت سه سده بار هستند. تا پایان دهه‌ی هشتاد کنش‌گرایان در حال سازماندهی این بحران و هنرمندان درگیر نشان دادن واکنش به آن بودند.


خوز سنسس؛ نور روشن ورقه‌ی خیابان

ورقه‌ی خیابانی سان‌فرانسیسکو کهن‌ترین روزنامه‌ای است که هنوز در امریکا در باره‌ی بی‌خانه‌مانی چاپ می‌شود. این روزنامه در ۱۹۸۹ به عنوان روزنامه‌‌ی ائتلاف بی‌خانه‌مانی آغاز به کار کرد. کمیته خدمت دوستان امریکایی از سال ۱۹۹۶ روح خیابان را در اکوکند؛ کالیفرنیا چاپ می‌کند. هر دو روزنامه همیشه از نقاشی؛ کارتون؛ باسمه؛ پرینت‌اسکرین و طراحی برای پرداختن به موضوعات دادگری اقتصادی و بی‌خانه‌مانی سود می‌جوید.

روزنامه‌ها توجه را به مبارزه برای بزرگ‌منشی و حقوق مردمی مردمان کم‌درآمد و تهیدستی می‌کشانند که با بیرون انداخته شدن از سرپناه؛ بی‌خانه‌مانی؛ درمان روانی و مشکلات دیگر سردرگریبان‌اند. از سرپناه‌ها؛ آشپزخانه‌های سوپ؛ میهمان‌خانه‌های رو به ویرانی؛ و جاهایی گزارش می‌دهند که مطبوعات رسمی به ندرت سر به آنجا‌ها می‌زنند. فروشندگان بی‌خانه‌مان این روزنامه‌ها را که اکنون به ۲۳ روزنامه در شهرهای گوناگون امریکا می‌رسد؛ می‌فروشند تمام این روزنامه‌ها به آرشیو اینترنتی به اشتراک گذاشته‌ی کارهای هنری دسترسی دارند که به بی‌خانه‌مانی می‌پردازند؛ که راه دیگری برای گسترش افق دید است.

در ۲۰۰۶ پروژه‌ی هواداری از منطقه‌ی باختری WRAP بدون خانه: دهه‌ها کاهش بودجه مسکن فدرال؛ بی‌خانه‌مانی توده‌ای؛ و شکست‌های سیاست‌گذاری‌ها را تولید کرد که گزارشی در باره‌ی سیاست‌های دولت فدرال است که از سالهای نخست دهه‌ی هشتاد دنبال شده تا سرمایه‌گذاری برای مسکن ارزان را به شدت کاهش دهد. این گزارش از کارهنری برای به نگاره کشاندن داده‌های آماری سود می‌جوید. من از هنرمندان خواستم تا پیام‌های این گزارش را نگاره‌پردازی کنند. از این گذشته پوستری طراحی کردم که در گزارش چاپ شد و نمایانگر سرمایه‌های ناچیز برای خانه‌سازی همگانی به عنوان بناهای پیوسته در حال آب شدن است؛ در حالی‌که افزایش بی‌خانه‌مانی با اندام‌های بزرگ‌تر و بزرگ‌تر مردمی نشان داده می‌شود.


پروژه‌ی هواداری از منطقه‌ی باختری

پروژه‌ی هواداری از منطقه‌ی باختری گروه‌های مردم عادی در امریکای باختری را کنار هم می‌آورد تا به موضوعات
پرپهنه‌تر سیاست‌های فدرال و دولتی بپردازند که روی مردمان بی‌خانه‌مان تاثیر دارد. بسیاری از گروه‌های حقوق بی‌خانه‌مان بی‌اندازه سرگرم پرداختن به موضوعات محلی هستند که زمان پرداختن به نگاره‌ی بزرگ‌تری را داشته باشند. این پروژه نمونه‌ای از سازمانی است که به دنبال کشاندن هنرمندان به قلمروهای کنش‌گرایی است. اتحادیه‌ای به سود دو طرف است ‌ـ نگاره‌پردازی هنرمندانه می‌تواند به آموزش و نیروبخشیدن به تعهد عاطفی اعضا و همگان یاری رساند. هنرمندان با کار با این سازمان‌ها به نوبه‌ی خود دریافت ژرف‌تری از این مشکلات می‌یابند. از این گذشته این رابطه‌ مخاطبان پردامنه‌تری را برای پیام‌‌ در اختیار هنرمندان می‌گذارد.

به دلیل پیوندم با گروه‌های حقوق بی‌خانه‌مانی در هفده سال گذشته؛ با فعالیت‌های بسیاری از هنرمندان که به موضوعات بی‌خانه‌مانی می‌پردازند؛ آشنا شدم و دیگران را تشویق کرده‌ام تا در این باره هنرآفرینی کنند. در ۲۰۰۹ نمایشگاهی در انجمن تاریخی کالیفرنیا به نام «هوبوس تا مردمان خیابان» : واکنش‌های هنرمندان به بی‌خانه‌مانی از زمان معامله نو تا به امروز» را هنرگردانی کردم‌. این نمایشگاه از آن زمان در موزه‌های کالیفرنیا و کلورادو در حال گردش بوده و به مدت یک سال دیگر هم خواهد بود. برای من کار هنرگردانی گسترش هنر و سازماندهی است. موزه‌ها معمولا در واکنش به رویدادهای جاری آهسته عمل می‌کنند. هوبوس تا مردمان خیابان یکی از چند نمایشگاهی است ‌که به تاثیرات سیستم اقتصادی بر جامعه می‌پردازد (البته (مگر نمایشگاه دیگری باشد که من از آن بی‌خبر باشم) .


هوبوس تا خیابان

در زمانی‌که نمایشگاه در سانفرانسیسکو برپا بود؛ چندین نمایشگاه مًد را در موزه‌های بزرگ شمردم؛ ولی هیچ نمایشگاهی در باره‌ی ازهم‌پاشی اقتصادی که در همه جا احساس می‌کنیم نبود. البته از ان زمان؛ موزه‌ها زمان داشته‌اند تا به بدترین افت اقتصادی از زمان بحران بزرگ واکنش نشان دهند ـ و نمایش‌های مًد بیشتری به ما عرضه کرده‌اند. ماه گذشته انتشارات آواهای آزادی کتابی را که برای نمایشگاه هوبوس تا مردمان خیابانی نوشته‌ام به چاپ رساند. این متن و نگاره‌ها داستانی از همانندی‌ها و تفاوت‌های سالهای سی با اکنون را بازگو می‌کنند. همانندی روشن آنها هنرمندانی است که نقش خود را به عنوان شرکت‌کنندگان در این مبارزه سیاسی برای جامعه‌ای دادگرانه و برابرنگرانه بازی می‌کنند.


نمایشگاه میان کشاکش و امید

درک این دوره‌ی زمانی و برخی از کنش‌هایی که هنرمندان پیش بردند و می‌برند؛ می‌تواند به هنرمندان کمک کند تا به چندوچون کنش خود در دنیا شکل ببخشند. می‌توانند همبستگی‌هایی هم میان هنرمندان به وجود آورند و هم با کنش‌گران. هنرمندان می‌توانند با این روابط انعطاف‌پذیری لازم را برای فشار درازمدت نگاه دارند زیرا نیروهایی هستند و خواهند بود که در برابر شما آرایش یافته‌اند. نیروهایی با حیرت‌آورترین گوناگونی که بسیاری از شما هرگز به خیال درنیاورده‌اید با راستی‌ودرستی و دادگری این آرمان به مبارزه برمی‌خیزند. چیزی که راه‌حلی بسیار منطقی می‌نماید هدف یورش‌های بدخیم منافع خیانت‌آمیز می‌شود. به شما تهمت زده می‌شود؛ از شما دوری می‌شود. هنرمندان دیگر از شما دیو می‌سازند. هنرگردان‌ها مسخره‌تان می‌کنند. روزنامه‌ها به شما می‌خندند. گروه‌های جبهه صنعت شما را به صورت دست‌نشانده‌ی دیگر گروه‌های جبهه صنعت نشان می‌دهند. برای ایستادگی نیاز به متحد دارید. هنرمند مستقل قهرمان ساخته‌ی بازار هنر است؛ با دیگران برای شرکت در جنبش کار کنید.


این دوربین با فاشیسم می‌رزمد؛ دیوید بیکن و فرانسیسکو دومینگوئز

این‌ مارا به پرسشی بازمی‌گرداند که در آغاز این مقاله آورده شد – آیا هنر سیاسی تاثیری در دنیا دارد؟ واکنش دست راستی‌ها این است که بگویند هنر هرگز جلوی جنگی را نگرفته؛ هنر از خره‌کشی جلوگیری نکرد؛ هنر هتل آی را نجات نداد یا به حمله‌های سرکوب‌گرانه به مردمان بی‌خانه‌مان پایان نبخشید. اما هنر در خلا وجود ندارد. بخشی از فرهنگ است. و هنر سیاسی که در برابر نیروهای سرکوب‌گر جامعه می‌ایستد بخشی از فرهنگ تغییر است؛ اما بخشی از نیرویی است که روح مردمی را زنده نگاه می‌دارد. شعله‌ی دادگری را روشن نگاه می‌دارد. یادوخاطره را زنده نگاه می‌دارد. با مبارزات حرکت می‌کند و آن مبارزات را به پیش می‌راند.

****

آرت هزلوود نویسنده‌ی کتاب هوبو تا مردمان خیابانی: واکنش‌های هنرمندان به بی‌خانه‌مانی از معامله تازه تا کنون است و سه نمایشگاه به نام‌‌های هوبوس و مردمان خیابان؛ میان کشاکش و امید: به نگاره‌درآوردن هنر دمکراتیکِ سالهای سی و این دوربین با فاشیم می‌رزمد: عکس‌های دیوید بیکن و فرانسیسکو دومنیگوئز را هنرگردانی کرده که هنوز در موزه‌ی دوسِستِ دانشگاه سانتا کلارا برپاست.

تا خراب نکنی نمی‌توانی بسازی/ گفت‌وگو روزنامه شرق با پروانه اعتمادی

پرویز براتی ـ پروانه اعتمادی به گفته خود سلیقه‌اش را از بهمن محصص به یادگار برده و جسارتش را از جلال آل‌احمد. صریح است اما صراحت تنها، وجهی از شخصیت اوست. او صورت‌بندی رایج از شناخت را به چالش می‌کشد و مفاهیم دیرآشنا را با مدلول‌های تازه بیان می‌کند. همین موضوع، اظهارنظرهایش را با واکنش‌های مثبت و منفی روبه‌رو می‌کند. سال گذشته یازدهمین فهرست ٥٠٠ هنرمند برگزیده جهان در حالی منتشر شد که نام اعتمادی و چهار هنرمند دیگر ایرانی هم در این فهرست به چشم می‌خورد. هر سال ماه اکتبر، «فیاک» – مؤسسه نمایشگاه‌های بین‌المللی پاریس- در کنار «آرت‌پرایس»- مهم‌ترین مرجع مارکت هنر جهان- گزارشی را منتشر می‌کند که معیاری است برای تحلیل و بررسی وضعیت هنر معاصر جهان، از دو بُعد اقتصادی و هنری. در فهرست اخیر، غیر از اعتمادی، نام فرهاد مشیری، رضا درخشانی، علی بنی‌صدر و شیرین نشاط هم دیده می‌شد. در حراج سال گذشته تهران هم، اثری بدون‌عنوان از این هنرمند به رقم ٢٤٠‌ میلیون تومان به فروش رفت. اعتمادی کمتر حاضر به گفت‌وگو می‌شود. بااین‌حال همه این بهانه‌ها و البته بهانه بزرگ‌تر؛ یعنی پنجاهمین سال فعالیت نقاشی‌اش انگیزه گفت‌وگویی شد که می‌خوانید. جا دارد از همکاری شکوفه ملک‌کیانی تشکر کنیم.


استودیو پروانه
براتی ـ یکی از زوایای کمتردیده‌شده کار شما، کلاس‌های آزاد نقاشی بود که از سال‌های دهه ٥٠ به‌بعد به مدت ٢٥ سال برپا کردید. این کلاس‌ها از چه زمانی و کجا آغاز شد؟

اعتمادی ـ‌ این کلاس‌های نقاشی را من ابتدا در یک آتلیه واقع در خیابان سعدی، کوچه خانقاه را انداختم. همیشه کارگاهم در منزلم بود؛ ولی این‌بار من بااطمینان خودم را نقاش حرفه‌ای دانستم و آتلیه نقاشی را راه انداختم که بعد ورک‌شاپ من شد؛ یعنی کسانی برای یادگرفتن نقاشی یا خرید کارهای خودم مراجعه می‌کردند.

براتی ـ چرا آنجا را انتخاب کردید؟

اعتمادی ـ خیلی اتفاقی، یک نفر آشنا، مِلکش را که انبار چاپخانه‌ای بود برای آتلیه در اختیار من

گذاشت. چون آدم باانصافی بود، با من که هیچ درآمدی نداشتم قرار گذاشت هر ماه به‌جای اجاره، یک اثر به او بدهم. وقتی خواست ملکش را بفروشد، به‌جای فعلی در یوسف‌آباد منتقل شدم که در آن دو میز کار و پنج سه‌پایه وجود داشت ولاغیر.

من شاگردانم را به شیوه‌ای هدایت می‌کردم که خودشان بودند نه به شیوه‌ای که خودم بودم. خیلی‌ها آن‌قدر طراحی‌های مدادرنگی من را دوست داشتند که فقط می‌خواستند مثل من نقاشی کنند، به آنها هم راهنمایی دادم که اقلا کپی‌ها را دقیق‌تر و درست‌تر بسازید. آنها آزاد بودند از هر متریال یا وسیله‌ای که می‌خواستند استفاده کنند. من فقط نظاره‌گر آنها بودم و در اجرا راهنمایی‌شان می‌کردم. من به آنها فن «دیدن» را می‌آموختم؛ یافتن شباهت‌ها و اختلاف‌ها، جابه‌جاکردن پدیده‌ها در ذهن به جایی و زمانی دیگر و اینکه هنر، کشف و اختراع مداوم است و برای تمرین گاهی آثار را واژگون نگاه می‌کردیم تا از بند عادت رها شویم و حساب‌وکتاب‌های دیگر را در نظر بگیریم.

براتی ـ در واقع شما یک «آنتی‌دانشکده هنر» راه انداختید… .

اعتمادی ـ آنجا که من بودم و شما اسمش را هرچه می‌گذارید آکادمی نبود، ورک‌شاپی بود که هرکس با دانش یا بینشی می‌توانست در آنجا کار کند، توسعه پیدا کند و این تغییرات را خودش می‌دید و ارج می‌نهاد و تشویق می‌شد. البته که تمرین‌های نسبتا خوب طول دوره را در گالری سیحون به نمایش می‌گذاشتیم و این‌طوری پول شهریه‌شان درمی‌آمد و چیزی برای خرید متریال و وسیله کار برایشان می‌ماند که غنیمتی بود. این‌طوری کم‌کم با شیوه‌های مختلف حرفه‌ای‌شدن هم آشنا می‌شدند. تاریخ هنر تدریس نمی‌کردم زیرا فکر می‌کردم توقع آنها از خودشان بالا می‌رود و سرخورده می‌شوند؛ از اینکه آن توانایی‌ها را ندارند. آنها با استادان هنر مثل قدیسان رفتار می‌کردند، انگار از جهانی ماورایی آمده‌اند که چنان شاهکارهایی ر اساخته‌اند و در آخر اینکه، زمانی که این‌همه اغتشاش و سوءتفاهم بین اثر هنری و هنرمند و مفسر وجود دارد چگونه خودم از تفسیرهایم مطمئن باشم؟

از شاگردانم راضی بودم. هرروز از دید یکایک آنها جهان را می‌دیدم و سرم گرم می‌شد، چندتایی از آنها خوش درخشیدند. از گذراندن اوقات کار با آویش خبره‌زاده که چند سال پیش مدال طلای بی‌ینال ونیز را برد یا با مهندس رضا دانشمیر یا صادق تیرافکن و چندتای دیگرشان. اینها کسانی هستند که ازشان آموخته‌ام. برای یافتن جواب سؤالاتشان اندیشیده‌ام. باید از عقایدشان، احساساتشان و دیدگاهشان آشنایی می‌داشتم که بتوانم قدم‌هایم را با آنها بردارم و به نتیجه برسم. آنها هم از کارکردن با من راضی بودند وگرنه هیچ دلیلی نداشت که با من بمانند و با مهر بروند دنبال کارشان.

براتی ـ گویا ورود به استودیوی شما خیلی سخت بوده… .
اعتمادی ـ بله، امتحان ورودی صداقت داشتم.

براتی ـ چطور امتحانشان می‌کردید؟

اعتمادی ـ لباس‌پوشیدنشان برایم مهم بود. هیچ‌کس نباید سرووضع بهتری از دیگری می‌داشت، مسابقه زرق‌وبرق نبود. صداقت با یک گفت‌وگوی ساده و لبخند، اعتماد متقابل و حتی شیرینی دستپخت خودشان و … و خلاصه شاگردهای شخصی، خیلی فردی دائم محک می‌خورند. بعضی‌ها با آنچنان مغز متحجری می‌آمدند و می‌خواستند نقاشی یاد بگیرند. می‌گفتند ما طراحی را خوانده‌ایم، حالا آمده‌ایم نقاشی یاد بگیریم. من با آنها گفت‌وگو می‌کردم درباره اصول طراحی که دامنه‌اش تا طراحی غذا و لباس و… می‌رسد و تازه آنها متوجه موضوع می‌شدند. گاهی مجبور شده‌ام میزان خلاقیت یک شاگرد را از ساختن غذایی از کرفس و سیب‌زمینی و پیاز به یک چشم به‌هم‌زدن تخمین بزنم. اگر پیکاسو نمی‌توانست نیمرو درست کند، هنرش را باید می‌خورد.

براتی ـ دوره حضور شاگردان در این استودیو چه مدت بود؟

اعتمادی ـ۲٥ سال. البته همه‌شان ٢٥ سال نبودند. راستش هرکس هرقدر که می‌خواست می‌ماند، به میل خودش؛ ولی ٢٥ سال هر روز اینجا این کارها را پا‌به‌پای

دیگران انجام می‌دادم.

براتی ـ به آنها مدرکی هم می‌دادید؟

اعتمادی ـ خیر، موفقیت مالی و معنوی که به دست می‌آورند، بهترین و شیرین‌ترین مدرک بود.

براتی ـ هم‌زمان به دانشکده هنر هم می‌رفتند؟

اعتمادی ـ راستش من دانشکده‌رفته‌ها را قبول نمی‌کردم؛ زیرا زیادی درباره هنر توقع داشتند؛ چه هنر خودشان، چه اصل ماجرای هنر. سعی می‌کردم آدم‌های بی‌تجربه‌تر و کم‌سن‌وسال‌تر را انتخاب کنم.

براتی ـ از سنین پایین مراجعه کرده بودند؟

اعتمادی ـ از همه سنین؛ مثلا یکی از شاگردانم خانمی میانسال با همسر کارخانه‌دارش بود.

براتی ـ رضا دانشمیر یا آویش خبره‌زاده از چه سنی نزد شما آمدند؟

اعتمادی ـ خانم خبره‌زاده ١٣ساله بود که پدرش او را به اینجا آورد. دختر ١٢ساله‌ای هم بود که با مادرش می‌آمد و هر دو نفر کار می‌کردند؛ ولی مهندس دانشمیر در رشته معماری، هنوز دانشجو بود.

تالار تالارِ قندریز

براتی ـ قبل از آنکه استودیوتان را در سعدی راه بیندازید، در تالار قندریز فعالیت می‌کردید؟ این بینش خاص نسبت به آموزش، حاصل تفکر حاکم بر این تالار نبود؟

اعتمادی ـ اینها به سلیقه قبل از تالار قندریز برمی‌گردد که من هنرجوی هنرهای زیبا بودم. خاطرم هست یک روز وارد شدم و خانم بهجت صدر که استاد آتلیه‌مان بود، گفت تو بهتر است زودتر دانشکده را ول کنی و بروی دنبال کار خودت و البته بی‌راه نمی‌گفت. استعداد خراب‌کن بود. آنجا معمولا نیم مانسیون یا مردود می‌گرفتم و کارهایم را استثنائی قلمداد می‌کردند که قابل قضاوت با بقیه نمی‌شد. دانشکده را رها کردم و به تالار نقاشان قندریز پیوستم که روبه‌روی دانشگاه بود و به خودم بالیدم که تنها زن عضو تالار بودم. خلاصه در جست‌وجوی هنر واقعی پا به پایشان کار کردم، شاید هم کمی بیشتر. مواقعی می‌شد که نمایشگاهی جابه‌جا می‌شد و من تقبل می‌کردم کمبود را جبران کنم.

براتی ـ در بررسی تحولات هنری دهه‌هاي ٤٠ و ٥٠ سه پارادایم ملی‌گرایی، چپ‌گرایی و سنت‌گرایی، در تحولات کلی نقاشی معاصر ایران نقش بزرگی ایفا کرده‌اند. در‌این‌میان رابطه تالار قندریز با جریان‌های چپ برجسته بوده. تالار قندریز به‌نوعی در تضاد با سیاست کلی ناسیونالیسمی بود که یکی از اساسی‌ترین دکترین‌های حکومت پهلوی محسوب می‌شد؛ خصوصا ناسیونالیسم سکولاری که در فرهنگ رسمی دوره پهلوی وجود داشت. با این تحلیل موافقید؟

اعتمادی ـ این سؤال شما من را یاد فیلم‌های رمانتیک نیروهای مبارز علیه فاشیسم فرانسه با نازی‌ها که ترکیبی از چریک و هنرمند هستند و رابطه‌های رمانتیک انقلابی و… دارند، می‌اندازد. آقای براتی عزیز زمانی که بنده در تالار قندریز بودم، شب‌ها تا نزدیک صبح فقط درباره کونستراکتیویسم صحبت می‌کردیم و اگر هم اعصابی مانده بود، به آنالیز ماتریال کارهای کارلوس فونتانا و واسیلی کاندینسکی می‌پرداختیم و خسته و خشنود به خانه‌هایمان می‌رفتیم. جلسه بعدش احتمالا نشان‌دادن کارهای جدیدمان به یکدیگر و کندن پوست و کشیدن مو از ماست و نقد هنری و … بوده است و بس.

براتی ـ دلیل دشمنی تالار قندریز با جنبش سقاخانه چه بود؟

اعتمادی ـ راستش من از اول از جنبش سقاخانه خوشم نمی‌آمد. اگر چیزی به نام مکتب سقاخانه وجود داشته باشد، عبارت است از کپی‌ از مجموعه ترکیب‌بندی‌های جادو و جنبل و خرافات و … که از اِفه‌های بصری جذابی برخوردارند که به‌ویژه به چشم فرنگی‌ها خیلی بومی و اورجینال می‌آیند. اگر کار معاصر می‌کنیم، به سنت‌های خرافی یا سنتی چه کار داریم. آیا داریم یک‌سری تولیدات توریست‌پسند به‌نوعی عمل نمی‌کنیم!

براتی ـ اهالی تالار می‌گفتند در پی انقلاب هنری هستند، درست است؟

اعتمادی ـ هنرمند اساسا فردی است انقلابی. انقلاب در ذات اوست. انقلاب علیه ساختارهای قدیمی و تعديل آنها به امید ساختن مجدد. برخي هنرها تاریخ مصرف دارند و با گذشت زمان و تغییر محیط و شرایط، ذره‌ذره کهنه و دفع می‌شوند.

براتی ـ زمانی که استودیو پروانه را راه انداختید، ارتباطی با تالار قندریز نداشتید؟

اعتمادی ـ دو سال قبل از انقلاب، تالار، از خیابان جمهوری به بخارست، میدان آرژانتین منتقل شد و به خاطر گرفتاری‌های بقیه، مدیریت تالار را برعهده گرفتم. به بقیه قبولاندم که برای توسعه کار لازم است کارها را به فروش برسانیم و از پورسانتاژ‌ها برای مصارف و مخارج تالار استفاده کنیم، دوسالی تالار برپا بود و به‌ کارش ادامه می‌داد؛ اما در دوره حکومت نظامی‌های پیش از انقلاب آنجا را تعطیل کردیم.

تفکیک هنر و خلاقیت

براتی ـ شما هنر و خلاقیت را از هم تفکیک می‌کنید؟

اعتمادی ـ بله.

براتی ـ زمانی که بچه‌ها را آموزش می‌دادید، هم این تفکر را داشتید؟

اعتمادی ـ با بچه‌ها شیوه‌های دیگر آموزش پداگوژیکی هست. بچه‌های هشت تا ١٢ساله که من با آنها کار کرده‌ام، قبل از اینکه بدانند هنر چه می‌تواند باشد، می‌خواهند و باید بشناسند. از دوروبر خودشان، از طبیعت قابل‌دسترسشان استفاده می‌کردم. فقط برای تحریک و آموزش کنجکاوی‌های شخصی بچه‌ها و حفظ علاقه‌شان با سرگرمی‌های عملی. بعد از این دوره‌ها معمولا مادران بچه‌ها به من اطلاع می‌دادند که علوم بچه‌ها خیلی خوب شده و به علوم علاقه‌مند شده‌اند. حتی اگر آن بچه‌ها هنرمند نشده باشند، حداقل به دنیای دیگری جذب شده‌اند. خیلی‌ها لقب هنرمند دارند و اثر ظاهرا هنری می‌سازند. مشتری‌هایی هستند که آثار زیبا را می‌خرند و در منزل نگهداری می‌کنند، ولی درست نمی‌دانیم آیا این اثر، قلم یک خلاق هنرمند است یا یک هنرور زیرک. آنجاست که وجود کارشناس لازم می‌شود و اطلاعات فنی عمومی به کار می‌آید. یک آدم خلاق با توجه به نسبت موضوع قابل جست‌وجویش پویایی وسواس‌گونه پیدا می‌کند که تا به هدف نرسد، رهایش نمی‌کند.

براتی ـ چرا استودیو را تعطیل کردید؟

اعتمادی ـ خسته شدم. هرچه توانستم آموختم و رفتم دنبال کارهای خودم. کلاژهای «جهیزیه دختر شاه‌ پریون» را ساختم. برای چاپ غلط‌های آثار چاپ‌شده از مدادرنگی‌هایم استفاده کردم. همه آن‌همه رنگ و فرم را در فیگورهای لباس‌های رقصنده در باد درآوردم و مجموعه را در فرهنگ‌سرای نیاوران نمایش دادم و تعدادی هم رفت خارج از ایران.

براتی ـ تنوع رسانه‌ها در کارتان؛ از مدادرنگی تا ویدئو و سیمان خیلی حائزاهمیت است. به شاگردانتان هم این توصیه‌ها را داشتید؟
اعتمادی ـ اوه بله. در کلاس هم همیشه آینده نقاشی را نقاشی متحرک می‌دانستم و می‌دانم. یکی، دو نفرشان را به کانون پرورشی فرستادم که با نفیسه ریاحی کار کنند و فنون کار را بدانند. آویش در طراحی‌های جامدش نقاشی متحرک را خوب جا انداخته. خب البته در رشته‌ها و شیوه‌های دیگر هم همه یک‌جوری حرکت کرده‌اند. الزامی نبود که در کلاس من همه نقاش شوند.

براتی ـ واقعا الزامی نبود که حتما نقاش شوند؟

اعتمادی ـ در هر کاری که بیشتر استعداد داشتند جنبه هنری‌اش را نشانشان می‌دادند.

براتی ـ در پی این نبودید که خودتان را تکثیر کنید؟

اعتمادی ـ خودم روی دست خودم مانده‌ام (باخنده)

براتی ـ مهرداد، پسرتان، از همان ابتدا در این استودیو بود؟

اعتمادی ـ بله، بین همین بچه‌ها بزرگ شد.

براتی ـ برای حضور در استودیوی شما اطلاعیه و فراخوانی منتشر می‌شد؟

اعتمادی ـ احتیاجی به این کار نبود، چون وقت اینکه دنبال مجوز بروم نداشتم. پس از چند سال، وزارت ارشاد خودش یک رتبه یک برایم فرستاد که هنوز در یکی از کشوها موجود است. برای آمدن به کلاس من، توصیه یک آشنا کافی بود.

براتی ـ شهریه کلاس‌هایتان چقدر بود؟

اعتمادی ـ از ٨٠٠ تومان برای ماه شروع می‌شد و به ١٠‌ هزار تومان رسید.

براتی ـ مدرکی هم به شاگردانتان می‌دادید؟

اعتمادی ـ مگر خودم مدرک دارم (باخنده). از مدرک هیچ‌وقت نه ورزشکار به وجود می‌آید، نه هنرمند.


در محضر بهمن محصص

براتی ـ شما شاگردی مرحوم محصص را کردید. ایشان هم همین نگاه را در آموزش شما داشت؟

اعتمادی ـ من نقش را به او داده بودم. همیشه به شاگردانم می‌گفتم این شمایید که یاد می‌گیرید، من چیزی به شما یاد نمی‌دهم. آدم تا دریافت‌کننده برای مطلبی نداشته باشد، خودبه‌خود یاد نمی‌گیرد. آدم خودش از توانایی‌های خودش یاد می‌گیرد. معلم گاهی چیزی را یادش می‌اندازد و باقی را ذهن خودت جمع‌وجور می‌کند. محصص روزهایی که با من کلاس داشت گاهی با دوست یا همراهی می‌آمد و در طول مدت طراحی من با آنها صحبت می‌کردند، خب من درست است که دست‌هایم کار می‌کرد، ولی گوش‌هایم هم بی‌کار نبودند! خودش بعدها می‌خندید و می‌گفت: پاکت پول را که دریافت می‌کرده با همراه به کافه نادری می‌رفتند و خرج می‌کردند.

براتی ـ آقای محصص کجا بود؟

اعتمادی ـ صفی علیشاه منزل مادرش بود و طبقه دوم منزل در اختیار او بود، ولی برای تدریس من، به منزلمان می‌آمد.

هند، محصص و رازها

براتی ـ اولین‌بار کی هند را کشف کردید؟

اعتمادی ـ ۱٨ یا ١٩سالگی. با خواندن دو یا سه کتاب، عاشق هند شده بودم؛ یکی «نگاهی به تاریخ جهان» از نهرو و کتاب دیگری که خاطرم نیست. اولین‌بار که وارد فضای هند شدم، بوی هندوستان را لحظه خروج از هواپیما استشمام کردم. انبوهی از رطوبت و بوی نیشکر و کتان و ادویه به صورتم خورد و پایم سست شد. عمامه‌های رنگی و آهارخورده و درخت جامون که فضا را بنفش‌رنگ کرده بود، من را آنجا نگه داشت. همان روز با عده‌ای هندی آشنا شدم و دیگر دائم یک پا در تهران و یک پا در هند بودم. در این رفت‌وآمد‌ها با دنیای هنرمندان آن زمان آشنا شدم و دراین‌میان یک‌سری نقاشی مشترک اجرا کردیم که بسیار موفق بود.

نقاشی با مدادرنگی

براتی ـ چطور به مدادرنگی رسیدید؟

اعتمادی ـ بهمن محصص می‌گفت در هر آتلیه باید یک سه‌پایه و یک جعبه مدادرنگی شش‌تایی باشد. حتی اگر آرتیست روی زمین، میز، یا هر چیز دیگری کار کند. در آتلیه من هم مدادرنگی موجود بود، من هم با آنها کارکردن را شروع کردم و از بازی با آن احساس آرامش و لذت می‌کردم، شاگرد قدیمم، دکتر مهدی جدلی هم بسیار زیبا کار می‌کرد و نمایشگاه‌های موفق در تهران و دوبی داشت. گمان نکنم کس دیگری حوصله و جرئت استفاده از مداد را داشته باشد.

براتی ـ کارهایتان را به گالری‌ها می‌فروختید؟

اعتمادی ـ نه، اوایل که گالری نبود و بعد هم، هر که حوصله‌اش سرمی‌رفت یک گالری در گاراژ خانه‌اش باز می‌کرد. برای مدتی من نقاشی‌های مدادرنگی‌ام را به رستوران آبی در جاده چالوس می‌فرستادم و هرکدام را مدتی نمایش می‌دادم، ولی در آتلیه‌ام کار می‌فروختم.

براتی ـ در این دوره از زندگی چه تفسیری از هنر دارید؟

اعتمادی ـ جهان در حال تغییر است و هنر هم به همراهش.

به‌قول هندی‌ها، دوران رستاخیز «کالی» است؛ الهه تخریب و خلاقیت.

بدون‌شک، از دل این‌همه خرابی و ویرانی حتما رنسانس بیرون خواهد آمد که توشه‌ای از اکتشاف و اختراع و خلاقیت را به‌ دوش می‌کشد.

کاری که هنر می‌تواند بکند/الکساندر کلوگ و هانس اولریچ اُبریست


الکساندر کلوگSchiffsuntergänge und Meeresdramen

الکساندر کلوگ و هانس اولریچ اُبریست

منبع: مجله ای‌فلاکس، آوریل ۲۰۱۷

ترجمه‌ی رؤیا منجم

این گفت‌وگو در اول ژانویه ۲۰۱۷ برگزار شده است

هانس اولریچ اُبریست: این آغاز ۲۰۱۷ است. چه پیش می‌آید؟

الکساندر گلوک: صدسال از زمان انقلاب روسیه گذشته است. صد سال از زمان مارتین لوتر. مراقب سیلیکون ولی باید بود. آنها به اصطلاح گل کودکان ۱۹۶۸ هستند. که به شدت آن‌را نادیده می‌گیرند. همین نیروی آن است.

اُبریست: نادیده گرفتن به چه معنا؟

کلوگ: نوکردن جوانی. در تکامل موجوداتی وجود دارند که به طور کامل رشد نمی‌کنند، بلکه در جوانی چیزی را به وجود می‌آورند و به این ترتیب پایندگی می‌یابند. و برای همین در جایگاهی هستند که بگویند، ما می‌توانیم تکنولوژی را در دنیا کنترل کنیم، و می‌توانیم سکوها را کنترل کنیم، اما نمی‌توانیم هم‌زمان درونمایه را هم کنترل کنیم. اگر بکنید، دشوار می‌شود. تنها می‌توان کنترل دو چیز از سه چیز را در دست داشت.

باید ارتباطاتی را که میان هنرهاست دگرگون کنیم. همان‌طور که می‌دانیم هر ناوگان جنگی در جنگ غرق می‌شود. برای همین باید به کاروان‌های شکل بخشید. و آنها نمی‌توانند از موسیقی، از فیلم و از هنرهای نگاره‌ای (تجسمی) جدا کرده شوند. همکاری‌هایی میان کِرستین براتش Kerstin Brätsch و آدل رودِر Adele Röder که شما تشویق کردید نشان می‌دهد که تا چه اندازه این کار ارزشمند است. این لنگراندازی هاله‌ای که در هنرهای نگاره‌ای (تجسمی) شدنی است، فیلم نمی‌تواند پیش ببرد. اگر از کاری که می‌تواند بکند دورشود، دشوار می‌شود. برعکس هنر هاله‌ای به راستی نمی‌تواند حرکت کند. هواپیمابر کم دارد.

گاهی تنها هنر نگاره‌ای می‌‌تواند دیده شود. تصاویر توماس دیماند Thomas Demand برای نمونه کشش زیادی برای من دارد. درست از این رو که کسی را نمی‌توان در آن در کار دید. کارها نمایانگر سرشت دیگری‌اند که کمابیش هیچ گردوخاکی بر آن نیست. و برای همین «ناپاکی» واقعیت را به خیال درمی‌آوری. و شکل سراسر تازه و خودبسنده‌ای از هاله که بر خودمختاری استوار نشده، بلکه بر عکس بر جذب شدن به درون سرشت دیگر ایستاده است. واقعیت را از واقعیتی که موازی با آن است می‌بینیم.

و این یکی از کارکردهای مهم هاله است. نمی‌خواهیم شهیدان مسیحی را بی‌مرگ کنیم یا ذرات ایمان را نقاشی کنیم. کراناچ Cranach لوتر و دین‌ها را نقاشی می‌کند. خوب اگر فیلم‌ها به آن پاسخ دهند، آن‌گاه کاری هم می‌کنند. اما اگر تنها وانمود به هنر سازی کنند، آن‌گاه دشوار و گاه خسته‌کننده یعنی رازورمزگرا (اِسوتریک) می‌شوند. اما فیلم‌ها می‌توانند مضامینی داشته باشند که کِرستین براتش؛ کیفِر Kiefer و دیماند خلاصه کردند. فیلم می‌تواند محیط‌ها را بیافریند. با پیشروی از یک آبادی، می‌تواند مانند کاری هنری سخن بگوید.

اَُبریست: آبادی ما را به باغ‌ها بازمی‌گرداند.

کلوگ: ساختن آبادی‌ها. در دنیایی که سیلیکون در قالب چیپ الکترونیکی فراوان است، داشتن آبادی‌ها خیلی هم خوب است. زیرا سیلیکون زیاد به معنای بیابان است.

اُبریست: شما فراخوان باغ همکاری در جنگل اطلاعات را می‌دهید.

گلوک: درست است. و گاهی جنگل، گاهی کندن کانال. شکل‌های زیادی از باغ‌های خیال‌پردازانه است.

اُبریست: باغ‌های خیال‌پردازانه شدنی زیادی وجود دارد.

گلوک: باغ بهشت، بُن‌مایه‌ای کهن است. به این معناست که چیزی در برابر دنیا دیوارکشی شده که از این گذشته دنیا را هم در برمی‌گیرد. این کاری است که هنر می‌تواند بکند.

اُبریست: پرسشی که در پیوند با این آزمایش‌ها به وجود می‌آید؛ پرسش جِسماتکونستوِرک Gesamtkustwerk (کار کلی هنر، آرمان کار هنری، کارهنری جهانی) است.

گلوک: اصل نگارندگی که هنوز در جِسماتکونستوِرک است بسیار شاهانه است. ارکستر پنهان است. جسماتکونستورک را یک هنرمند، یک روح می‌آفریند. و با نیروی فردیت‌های یکی‌شده، این دنیا میدان‌های مین‌گذاری شده‌ای در این میان برپا کرده است، کار مرده‌ی، یعنی ماشین‌آلات و افزارگان ِ زیادی. چنان کار زیادی پیش برده و روی هم انبار شده که می‌توان گفت مانند گدازه‌ای است که روی سَرِ فرد می‌ریزد.

اگر امروز بخواهید جسماتکونستورک بسازید، سترون و بی‌بار می‌شوید. اگر خواهان دلاوری، آن سوی سترونی و بی‌باری باشید، باید همبستگی‌هایی به وجود آورید. و چگونه می‌توان همبستگی به وجود آورد و این اصل را نگاه داشت که چیزی مسئول، تازه و اصیل بتواند از درون آن سربرآورد؟ چیزی که به‌هیچ‌رو به اصطلاح مصالحه نمی‌کند؟ این یکی از مضامین لایبنیتز است. موناد، یعنی هنرمند. از این گذشته بیننده‌ای است که ربطی با هنرمند دارد.

اُبریست: هر فردی یک موناد است.

گلوک: هر فردی یک موناد است. گنجایش‌های فردی هر کس، چشم‌ها، گوش‌ها، کف‌های پا، به شکل مونادی سازمان یافته است. وقتی از دنیا تولید می‌کنند، به شکلی هوابندی شده تک می‌افتند. و با این حال گونه‌ای هماهنگی از پیش پایدارشده به وجود می‌آید. معنایش این است که تمامی مونادها با هم می‌توانند به یک ضددنیا، دنیای تکنیکی صرف شکل ببخشند.

اُبریست: تمام مونادها می‌توانند یک ضدنیرو بیافرینند. کارهنری سده‌ی بیست‌ویکم می تواند یک مونادشناسی باشد.

گلوک: گونه‌ای مونادشناسی که به درون سوراخ‌های واقعیت رخنه می‌کند و سپس با شکل‌بخشیدن به پیوندهای خودش با دهشت نظام‌مند واقعیت رویارویی کند. بنابراین پیوند یک مقوله است و موناد مقوله‌ی دیگری. آفرینش با فرد باقی می‌ماند، مانند دوران رمانتیسم، مانند دوران نوزایی (رنسانس). چیزی بدون فرد روی نمی‌دهد. اما در درون فرد نیروهایی باهوش‌تر از فرد است. به یک بلور می‌ماند. باید چشمان سنجاقک را در خود رشد دهیم. و درست است که همه چیز نخست از درون ما می‌گذرد. اگر صبح بدون گرفتن هیچ تأثیری از دیگری روی توالت بنشینی، تنها با خودت باشی، باهوش‌ترینی. نقش درون‌کاوی را در پرسش دوست داشتن را در نظر بگیرید. درون‌کاوی تنها اختیارداری است که می‌توان با او مشورت کرد. نمی‌توانی از اینترنت بپرسی که چه دوست داری. این‌را خودت می‌توانی ببینی یا نبینی. تنها از راه درون‌کاوی می‌توانی به آن برسی. و بنابراین به شکلی بنیادین با فرد باقی می‌ماند. اما اگر فرد بسیار نیرومند، بسیار خودآگاه باشد، آن‌گاه می‌تواند بازدارنده‌ی منیّت و خودمداری را پائین بکشد. امانوئل کانت این‌را می‌گوید. ذهنی و عینی را وارونه می‌کند.

اُبریست: کانت به گونه‌ای فعل را می‌چرخاند.

گلوک. آن‌را می‌چرخاند. هنگامی که کسی چیزی می‌فهمد و برای آفریدن چیزی کانونمند می‌شود ـ مانند پیشه‌وری که به شدت درگیر ریزه‌کاری‌هاست ـ در آن لحظه با خودش است. تمامی نیرویی را که دارد به کار می‌گیرد.

اُبریست: وقتی پیشه‌وران روی ریزه‌کاری‌ها کار می‌کنند، با خودشان هستند. این ذهنی است.

گلوک: این ذهنی است. و وقتی کسی می‌گوید: «امروز هوا را احساس می‌کنم» این بسیار فردی است. در این یخ‌باران احساسی دارم که از درونم می‌گذرد، پایم می‌گیرد و حتی به سن‌وسالم توجه می‌کنم. وقتی پیتر هَندکه Peter Handke در باره‌ی خودش سخن می‌گوید، می‌گوید که عینیت واماندگی‌‌اش در درون یا بیرون است. نمی‌گوید ذهنی است. این به اصطلاح دست‌افزاری است که با آن می‌توان بازدارنده‌ی منیّت را پائین کشید و از این گذشته می‌توانی با آن همکاری داشته باشی زیرا خودآگاه هستی. اگر به شدت در خود درونی‌ات لنگرانداخته باشی، پیش‌شرایط به ویژه خوبی برای همکاری داری.

اُبریست: بیائید بیشتر در باره‌ی همکاری گفت‌وگو کنیم.

گلوک: همکاری از شدت اراده‌ی فردی کم نمی‌کند.

اُبریست: همکاری از شدت «من» کم نمی‌کند.

گلوک: اما همکاری میان جِسماتکونستوِرک‌ها روی نمی‌دهد، بلکه میان عناصری پیش می‌آید که آنها را می‌سازند.

اُبریست: نمونه‌ی این گونه همکاری باله‌ی پرستش بهار است که دیاژیلِو Diaghilev با آهنگ‌سازی استراوینسکی و طراحی لباس گونچارووا Goncharova و پیکاسو تولید کرد.

گلوک: اما اگر فرشتگان و هواپیماها گونجارووا در نظر بگیرید، نقاشی هواپیمابرها است که گاهی به فرشتگان می‌مانند و گاه به هواپیمابرها. و سپس من می‌توانم مانند بِن لِرنِر Ben Lerner، ضدشاعرانه‌اش کنم. می‌توانم بیتی از ضدشعر او را بگیرم و داستانی بنویسم. یک نمونه‌ی دیگر همکاری. و حالا با این نقاشی گونچارووا به عنوان هاله‌ی راهنما، نشانه‌ی راهیابی، فانوس، می‌توانیم بیان خود را به شکلی بسیار فردی رشد دهیم.


ناتالیا گونچارووا، نگاره‌های رازورمزگرای جنگ، 1914، لیتوگراف 10 در 13 اینچ. دانشگاه نتردام، کتابخانه‌ی هستبورگ، بخش کتاب‌های نایاب و مجموعه‌های خاص.

اُبریست: در مورد همکاری شما و بِن لِرنِر بسیار کنجاو بوده‌ام.

گلوک: یکی از کارمندانم مرا به فیگورهای لیچتنبِرگ فرستاد. یک سلسله سونات از لِرنِر به آلمانی و انگلیسی. چند خطی از آن را گرفتم. «آسمان دست از نقاشی می‌کشد و به نقد رومی‌آورد» ـ این نظریه‌ی نقد است ـ «ما به آسمان، ناسازگاری‌هایش رَشک می‌بریم.»

سپس داستانی بر اساس این بیت در باره‌ی آسمان خاوری آلِپو، اَاِئوس Aeos نوشتم که هومر توصیف کرده که از خاور می‌آید و در خاورمیانه بسیار رنگارنگ است. در حماسه‌ی گیلگمش است. طلوع در لهستان، آلمان یا روسیه، که مه‌آلود است، رنگارنگ‌تر است. و از این بازی خارق‌العاده‌ی رنگ، که بسیار برای کاسپار دیوید فردرریش Caspar David Friedrich جادویی بود، نقاطب نقره‌ای سربرمی‌کشند. و معلوم می‌شود که هواپیماهایی هستند که الان بمب می‌ریزند. و به این ترتیب آن انگاره را به داستان‌هایی مانند این تبدیل کردم. بیتی از اوست که مرا مفتون می‌کند: «در فرشته‌شناسی سده‌های میانی، برف نُه مرتبه دارد..»

اُبریست: الان دارد برف می‌آید.

گلوک: گمان نمی‌برم بتوانم بگویم که سرشت فرشته‌گونه‌ی برف چیست. اما به نُه مرتبه برف پرتاب شدم. وقتی در برابر رخسار خداوند می‌رسم، می‌سوزم. سوختن در واقع کیفیت فرشتگان است. آنها موجوداتی از شعله‌اند. و در آنجا برف تعبیر می‌شوند. و برای همین به تنوعی می‌رسم که پیش از آن نه یبانی داشت، نه فرشته‌ای، نه هنری، بلکه تنها یک انگاره‌ی کلی بود (die weder Ausdruck, noch Engel, noch auf die Kunst, auf eine generale Idee hatte.) فیلمی در باره‌ی چرنوبیل ساختم. فیلمی صامت با موسیقی ضبط شده‌ای که روی آن اسوِتلانا االکسیویچ ‌ Svetlana Alexievich با مترجمش تیتزه Tietze سخن می‌گوید. در باره‌ی «همسر ماشین‌ساز.» در چرنوبیل در چند ساعت نخست، برق‌کاری مسئول امنیت شاه‌سیم‌ها بود و نمی‌خواست فاجعه‌ی دومی روی دهد، برای همین به ناحیه‌ی آلوده رفت و تمام سیم‌ها را قطع کرد. یک قهرمان. و تن‌اش به طور کامل نابود شد. سرش مانند هندوانه. چنان آلوده بود و تن‌اش به اندازه‌ای پرتوفکنی می‌کرد که پزشکان دیگر وارد اتاقش نشدند. و همسرش از او مراقبت می‌کرد. دو لیتر ودکا به او تزریق می‌کند و با وجود همه چیز با او می‌خوابد. اسوِتلانا این‌را بازگو می‌کند و سپس می‌پرسد: در مقایسه بااین داستان «همسر و ماشین‌ساز» «تریستان و ایزولده چیست؟» و حالا اگر دوست داری دوباره به جِسماتکونستوِرک خود می‌رسی.


عکس اصلی از نگتیو اسناد «ترشح فیلسیفورم» کینرید که به «فیگورهای لیچتنبرگ» هم آوازه دارد.

اُبریست: یک سه‌گانه می‌بینم. استادز ترکِل Studs Terkel، اسوِتلانا و شما. در هر سه نمونه، ادبیات جهان از راه شکل گفت‌وگوها به وجود می‌آید. هر سه شما گفت‌وگو را ادبیات می‌کنید.

گلوک: این تا زمانی‌ می‌تواند روی دهد که ارتباطی گفتاری، مانند ارتباط جوامع قبیله‌های آغازینی که نوشتار نداشتند، وجود داشته باشد. اعتماد از آهنگ آوا گرفته می‌شود. اعتماد به گویش. از آهنگ آوای تو می‌شنوم که دروغ می‌گویی یا راست. تا زمانی‌که ارتباط گفتاری وجود دارد، تنها یک واقعیت وجود ندارد. همیشه درازگویی وجود دارد. همیشه واقعیت‌های بسیاری وجود دارد.

اُبریست: این چیزی است که کارلوس فوئِنتِس در باره‌ی داستان بلند به من گفت. داستان بلند، چندآوایی راستی‌هاودرستی‌ها (حقایق) است.

گلوک: درست است. و آن‌ها به هم می‌سایند و دیگر هیچ‌کدام درست نیستند. هیچ عنصری بدون چارچوب و همبستگی وجود ندارد. و بدون عنصر، هیچ پیوندی وجود ندارد. این یک مدرنیته رادیکال است. از همه چیز گذشته می‌خواهیم به والتر بنجامین (بنیامین) پاسخ دهیم. من همان مشکلی را دارم که او به درستی تشخیص می‌دهد، یعنی فیلم هاله ندارد و آن‌را تولید نمی‌کند، زیرا هاله را دود می‌کند و به هوا می‌فرستد. ممکن است که کسی فریفته و مفتون نگاره‌ای یکتا شود، اما این کارکرد فیلم است؛ چیزی است که فعالیت فردی بیننده را این‌چنین نیرومند می‌سازد. خوب مشکل این است که این فیلم‌ها را نمی‌توان به شیوه‌ی قراردادی هنرگردانی به نمایشگاه‌ها برد.

اُبریست: چیستان است.

گلوک: بنا به اصطلاحت تاریخی فیلم با شجاعت می‌توان گفت: ناتوانی.

اُُبریست: هارالد سزیمان Harald Szeemann در پایان زندگی‌اش نمایشگاهی در وین به راه انداخت که در آن راه‌حلی را که برایش کوشیده بود این بود که بریده‌های سه، چهار، پنج؛ شش، هفت دقیقه‌ای بگیرد و بازدیدکنندگان تنها می‌توانستند این کلیپ‌ها را ببینند.

گلوک: این به اتاق دِهشت‌های موما (موزه‌ی هنر معاصر امریکا) نزدیک می‌شود، که فیلم‌های هنری را در آن به روی پرده می‌برند. سینما باید تاریک باشد، وگرنه کسی پول بلیط نمی‌دهد. در سینما، فیلم باید به شیوه‌ی به ویژه مدرنی با واقع‌گرایی توصیفی، با تمامی شکل‌های هنر هم‌گام باشد. کل طرح داستان باید از پیش جویده شده باشد. فیلم‌های ساخته شده خوراک از پیش جویده شده است. آرمان اصالت در هیچ‌کجا وجود ندارد. منظورم مورانو Murnau نیست؛ منظورم گُدار Godard نیست. از چند نفری سخن می‌گویم که متفاوت کار می‌کنند. حتی فریتز لانگ Fritz Lang محبوبم، ساخته‌شده است. از این لحاظ ناموفق است. عناصری از نبوغ در آن است، اما باید فیلم‌ها را پاره‌پاره می‌کرد. ولی در آنجا حق با سزیمان است وقتی تنها صحنه‌های اصیل را از فیلم‌های دکتر مابوس می‌گیرد، آنهایی را که خلق‌وخوی فریتز لانگ بر سراسر آن سایه افکنده است. اگر تنها این لحظات را داشتیم، تاثیر خارق‌العاده‌ی ادامه‌ی تاریخ سینما را داشتیم. اما این تأثیر در متنی نیرومند، ناتوان می‌شود. اگر یک‌بار آن‌را دیده باشی، گمان می‌بری آن‌را فهمیده‌ای و نیاز به تکرار نیست. همه گمان می‌برند که می‌دانند سریال دکتر مابوس چیست و ریزه‌کاری‌ها را فراموش می‌کنند. بیشتر باید روی ریزه‌کاری‌ها و تاریخ کلی تاکید کرد.

اُبریست: می‌توانی تکینه‌ها را برگزینی.

گلوک: مفهوم، ویژگی را می‌کُشد. اما ویژگی قلب واقعی هنر است. باید این یا آن کار را کرد. منظورم این نیست که هنر کورکورانه ‌بسازی، منظورم این است که به کاروان‌ها شکل ببخشی. مین‌جمع‌کن، وظیفه‌ای متفاوت با زیردریایی و هواپیمابر و جی‌پی‌اسی دارد که ناوگان را راهنمایی می‌کند.

اُبریست: با اسوِتلانا و شما و استادس تِرکِل، موضوع، گوش دادن است. آیا یک کارکرد هنر می‌تواند این باشد که مردمان را وادار به گوش کردن کند؟

گلوک: نمی‌توان مانند دیکتاتورها گفت: «باید گوش کنید.» هنر نیاز دارد که خودش را باز کند. لوتر می‌گوید دیدن و دستان کارگر این‌دنیایی است، در حالی‌که شنیدن موضوعی برای خداوند است که یک سویه است. و به شکل ملایمی دیکتاتورمآبانه.

اما این در باره‌ی تمامی شکل‌های ارتباط درست است. در باره‌ی جامعه‌ی قبیله‌ای که تنها می‌توانست سخن بگوید و نمی‌توانست بنویسد هم درست است. در باره‌ی نوشتن هم درست است که با میان‌رودانی‌ها (بین‌النهرینی‌ها) آغاز می‌شود و از حساب‌کردن و گزارش به ادبیات می‌رسد و می‌تواند چیزی را ثبت کند. در باره‌ی حوزه‌ی گوتنبرگ هم درست است که می‌توانست همه چیز را پرینت کند و ما را از دست‌نوشته رها سازد. و در باره‌‌ی انقلاب دیجیتالی هم درست است که به راستی انقلاب تمامی این عناصر به جز همین ارتباط گفتاری است که به سختی در دنیای دیجیتالی روی می‌دهد.

در هر کدام از این مراحل، عادت مردمی و سر باز زدگی وجود دارد. نقد برای نمونه؛ سازوکاری دفاعی است که به دلیل بادکردگی و تورم نوشتار در جامعه‌ی مردمی پدید می‌آید. نقد تنها پس از گوتنبرگ از راه می‌رسد. و سرانجام به سه جلد امانوئل کانت می‌رسد، به چیزی که نمی‌توانیم یا نباید یا دوست نداریم بدانیم. این‌ها سازوکارهای دفاعی در برابر زیادی است.

همه در برابرش واکنش نشان می‌دهند. از شکل‌های پیش‌تر ارتباط خود دفاع می‌کنند. نوشته‌ی تک‌روانه‌ی راهب. سطح اعتماد شخصی به قبیله. از آن در برایر این مدرنیته گونتبرگ دفاع می‌کند. من همه چیز را نمی‌توانم بخوانم، برای همین به دنبال دلیلی می‌گردم که همه چیز را رَد کنم. اثر ترامپ است. همین نیست؟

اُبریست: بخشی از اثر ترامپ را توصیف می‌کند.

گلوک: یک بخش آن‌را. بخش دیگر اصل فرّه (کاریزما) فیل مست است. یعنی، من مجاز نیستم. در روست بِلت، در بایبِل بِلت، در جایی از امریکا نشسته‌ام و به من انضباط آموخته می‌شود. واقعیت شکنجه است، اما من از مرزها نمی‌گذرم. خوب، اگر کسی به شکل متظاهرانه‌ و موفقی بر تمامی مرزها به یک باره پا بگذارد، آنگاه نیمی از جان من، بخشی که سرکوب و منضبط نشده می‌گوید: می‌خواهم این‌طوری باشم. مَکس وِبِر این‌را دید. این نداشتن کنترل بر خویش، همراه با حتی دروغ‌گویی و تبلیغ، به فرّه دیکتاتور تعلق دارد. نداشتن کنترل بر خویش کنترل‌کننده‌ها. گورینگ چاق، که نقاشی‌های زیادی را در اروپا دزدید. اگر نداشتن کنترل بر خویش را نشان بدهید، بخشیده می‌شوید. و در بایبِل بلت (کمربند انجیل)، عنصر کالوینیستی دیگری هم وجود دارد. از آنجا که خداوند همه چیز را از پیش مقدر کرده و ستمگر است، من تنها می‌توانم بخشش خداوند را مانند یک پیشآهنگ در پیروزی‌ها مشخص کنم. و اگر در برابر تمامی احتمالات شخصی چنین تأثیر نیرومندی داشته باشد، آن‌گاه این تنها می‌تواند خواست و اراده‌ی پروردگار باشد. این پرینت ظریف نوشتار روی دیوار است. این‌ها رهنمودهایی برای واقعیت است.


الکساندر گلوک، هنرمند در گنبد سیرک: بی‌سرنخ، 1968.

بریست: پس شما همیشه عاشق فیل‌ها بوده‌اید؟

گلوک: بله، همیشه عاشق فیل‌ها بوده‌ام. مادرـپدربزرگ‌هایم دهقانان ساده‌ای بودند. در کودکی، دو فیل در سیرک دیدم. کاری که می‌کنم هنر نیست. ثبت چیزی از راه اُپتیک هنر به عنوان عدسی است.

اُبریست: معنایش این است که هنر به این مفهوم خودمختار نیست. به جای آن یک دست‌افزار می‌شود.

گلوک: دست‌افزاری که با احترام بسیار به کار برده می‌شود. مانند آن است که گویی نگاره از ماده پدید می‌آید. بیگانگی در اینجا ضرورت ندارد. تنها در مورد چیزهایی به کار می‌رود که کلیشه‌ی خود را دارند.

اُبریست: بنابراین وابستگی متقابل است.

گلوک: بله، وابستگی متقابل و نباید آن‌را بی‌نهایت دقیق ‌پیش ببری. باید آزاد باشد تا بتوانی دست به گزینش زنی.

اُبریست: می‌توانی بارها و بارها آن‌را ببینی. مانند نقاشی است. می‌توانی دوباره آن‌را ببینی.

گلوک: مونتاژ خطی نیست.

اُبریست: مونتاژ دایره‌ای.

گلوک: کسی می‌خواهد طلا نوآوری کند و چینی را پیدا می‌کند. کیمیاگری خوب. ما این عشرت‌طلبی را نداریم که از این گذشته بخواهیم همه چیز را درست پیش ببریم. در برابر سیلیکون وَلی و اصل واقعیت، این واقعیت سترگ عینی که کمابیش همه چیز را می‌کُشد، اشتباهات ما به همان اندازه مهم است که چیزهایی که درست پیش می‌بریم.

اُبریست: اما باید حضور داشته باشند.

گلوک: مهم‌ترین چیز برای آنها این است که شخصی باشند. منظورم این است که انتخاب ترامپ گونه‌ای اشتباه است. اگر به این بنگرم که چرا چنین اشتباهی روی می‌دهد، می‌توانم اشتباهی با ریشه‌ی متفاوتی را برسانم و به این ترتیب می‌توانیم کورکورانه با هم به پیش رویم. هنر در اینجا کمک راه‌یابی است. اما به مونتاژ دایره‌ای بازگردیم. می‌تواند هاله‌ی کاری هنری را لینک کند. فیلم می‌تواند این‌کار را کند.

اُبریست: اگر بخواهی دو چیزی را درهم‌می‌آمیزی که در غیر این صورت درهم‌نمی‌آمیزند.

گلوک: درست همین است. هر چه بیشتر با فیلم بمانی و به هنر توجه نکنی، بهتر می‌توانی عناصر کارهنری را درهم‌بیامیزی. متوجه شدم نمایشگاه اوکوویی انوِزور Okwui Enwezor به نام «پساجنگ: هنر میان پاسیفیک و آتلانتیک» در هوز دِر کونست (خانه‌ی هنر) که به گمانم عالی است، موسیقی را دربرنمی‌گیرد. اگر از 1945 تا 1965 بشمارم، مهم‌ترین قطعه‌ی موسیقی برای یک اُپرا نوشته شد؛ Die Soldaten (سربازان) ساخته‌ی برند آلواز زیمرمان Bernd Alois Zimmermann. مهم‌ترین کار سده‌ی بیستم است. حضور ندارد. حتی اگر تنها سه دقیقه از آن را از بلندگو پخش کنی، کار حضور می‌یابد. در همان زمان‌ها آرنو اشمیدت داستان بلندش رؤیای زِتِل را می‌نوشت، کاری در ادامه‌ی کارهای جویس، و چیزی از آن در نمایشگاه نیست. او و برند زیرمان هر دو در کانال تلویزیونی WDR بودند. باید با هم کار کرده باشند. باید با هم کار کرده باشند. موزه‌ها به راستی باید بتوانند همکاری را میسر کنند.

اٌبریست: درست مانند برخوردِ میان جویس و اینشتین.

کلوک: در سال 1919 در همان ماه جمعه‌ی سیاه روی داد. و نباید 1929 را رها کنیم. و اگر پروژه‌ای که آنها در باره‌اش گفت‌وگو کردند هرگز کامل نشد، پس تو باید به آن تحقق ببخشی.

اّبریست: پروژه‌ای تحقق‌نیافته باقی ماند، نسخه‌ی سینمایی اولیس.

گلوک‌: چنین چیزی به جایی در دنیا نیاز دارد. نمی‌تواند سینمای تجاری باشد که با گدازه‌ی نیت‌ها و مقاصد تولید‌کنندگان پوشیده شده است. تاریخ سینما از آن راه پیشرفت نمی‌کند. میکائیل هانِکه Michael Haneke به آنجا تعلق دارد، یا ِادگار ریتز، اما آنها تنها در جشنواره‌ها به راستی دیده‌شدنی‌اند.

اُبریست: پس موضوع به تحقق رساندن این پروژه‌ی تحقق‌نیافته است، نه به عنوان بخشی از سینمای تجاری، بلکه پیش بردن این فیلم نُه ساعته روی سرمایه‌ (مارکس). در این چارچوب خود را به عنوان باستان‌شناس توصیف می‌کنید.

گلوک: بله. در باستان‌شناسی نگاره‌ی خوبی است که به کجا باید رفت. ما آینده را در آرشیوهای گذشته می‌یابیم.

اُبریست: و این در لحظه‌ی کنونی کابوس‌آباد حتی مهم‌تر است.

گلوک: صددرصد. بسیار آسایش‌بخش است. می‌توانیم آن‌را پیش ببریم. موازی با واقعیتی که بیشتر و بیشتر جنون‌آمیز می‌شود. می‌توان تونل کُند، معدن‌های آلترنتیو. کار دیگری نمی‌توان کرد.

اُبریست: چگونه می‌توان فیلم تحقق‌نیافته‌ی سرمایه مارکس را اکنون پیش برد؟ چند سال پیش گفتید زمانه‌ی ما را می‌توان با نقشه‌ی دروغینی خواند، اما نقشه‌ی دروغین، باقی می‌ماند زیرا نقشه‌ی زمانه‌ی ما نیست. چگونه می‌توان دوران کنونی را با این ماتریکس خواند؟

گلوک: اگر مارکس، پروژه‌ی گذرگاه‌های طاق‌دار بنجامین (بنیامین) و نظریه‌ی نقد را بخوانید، آن‌گاه می‌توانید اصل آنتاگونیسم را برگزینی که واکنش مردمی در زمانی است که مردمان به شدت از واقعیت آسیب دیده‌اند و رنج برده‌اند. و بنابراین تحت شرایطی تمدن را که جزئی از واقعیت است، ناگزیده می‌کنی. با این تفاوت که تمدن تنها در اصل واقعیت لنگر ندارد، بلکه در رؤیاها و لیبیدو (زیست مایه) هم لنگر دارد. برای همین تمدن بیشتر از آنچه گمان می‌بریم لنگر پرمایه‌ای دارد. همان‌طور که بلومِنبرگ Blumenberg گفته: ما سوار کشتی در حال غرق شدنی هستیم.

اُبریست: این است که تو اینجایی و بَلَم آنجا. سوارِ بَلَمی. و اسلوترجیک Sloterdijk هم می‌گوید که در دوران آنتروپوسین (مردم‌سالاری کره‌ی زمین) خیلی از کشتی‌ها دیگر ناخدا ندارند.

گلوک: درست است. در سوی هنر، به اندازه‌ی کافی هستند کسانی که این‌را می‌دانند و می‌گویند و از این گذشته در راهیابی آموزش دیده‌اند. اما هنرگردانان نمایشگاه‌ها گاه به چشم من ابله یا دیرکرده می‌آیند. افراد درخشانی هم هستند که بسیار آنان را می‌ستایم، اما شگفت‌زده‌ام که این دگرگونی مکان‌های دیدن به مکان‌های تولید، این نگهداری درمانی…

اُبریست: این‌ها مکان‌های مشاهده است که به مکان‌های تولید دگرگون می‌شوند. و این البته چیزی است که سِدریک پرایس Cedric Price با کاخ تفریح تحقق‌نیافته‌اش می‌گوید که اکنون داریم با تینو سِه‌گال Tino Sehgal آن‌را بازآفرینی می‌کنیم. هرگز تحقق نیافت. به نمونه‌ی اینشتین با فیلم سرمایه می‌ماند. این پروژه‌ی بزرگ تحقق نیافته‌ی سدریک پرایس وجود دارد. ما نه تنها از گذشته، بلکه از پروژه‌های تحقق‌نیافته هم می‌توانیم بیاموزیم.

گلوک: دارید به نقطه‌ای می‌رسید که مفتون‌شدگی، هاله، در هنرها است. و سپس می‌توانید کشتی‌شکستگی امید کاسپار دیوید فردریش Caspar David Friedrich را توصیف کنید و سپس آن‌را تغییر دهید تا امید به بیرون بنگرد. می‌توانید از این کشتی شکسته، بَلَم بسازید. و از راهی باید خود را به دریای شمال و بندری برسانید. ما نه با «تا ـ دا به دریا رسیدیم» که بیشتر «دوباره در ساحلیم.» این یک وظیفه‌ی کاروان است؛ که می‌توانیم در سیلیکون وَلی تا اندازه‌ای ببینیم و بنابراین می‌توانیم با سیلیکون وََلی همکاری کنیم. اگر از درونمایه بر پایه‌ی برابری سود جوییم، بر پایه‌ی برابری ایستاده‌ایم.

اُبریست: سال گذشته در گفت‌وگویی گفتید که مردمان علاقه‌ای به واقعیت ندارند. آرزوهایی دارند.

گلوک: آنان موجودات نگاره‌گری‌اند. این چیزی است که نیچه تمام مدت می‌گفت. ما برای اهداف نگاره‌گری آموزش می‌بینیم، وگرنه نمی‌توانستیم تابش را بیاوریم. و به اشتباه هنوز می‌توانیم بیندیشیم و به عنوان یک فرآورده‌ی کناری می‌توانیم لحظه‌ای سیاسی باشیم. آن‌گاه یک بار دیگر به سقراط زهر می‌دهیم. هنگامی که به راستی سیاسی هستیم، هیچ‌گاه زیاد به درازا نمی‌کشد. و با این راه‌های ناباورور، این قحطی جهش‌ها، موجود مردمی نه برای شکارگری مناسب است و نه برای صلح. در آغاز موجود مردمی همه‌چیزخواری بود که می‌توانست راه برود. غزال‌ها بسیار تندروترند. ما نه از سایر جانوران تندروتریم و نه می‌توانیم بهتر گاز بگیریم.

اما امروز دارد دوباره تکرار می‌شود. مردمان در دنیایی پیش ـ عینی از میدان‌های مینی تیر می‌اندازند که به راستی می‌توانیم پیش‌بینی کنیم که همه چیز تنها می‌تواند ناجور از کار دربیاید. نباید در خیال ساختن کشتی نوحی باشیم و سپس جانوران را هم بیاوریم ـ به هیچ‌رو. ما باید ناوگان کاملی از قایق با تنه‌های نوشتار در انبار بسازیم. تمام ادبیات، تمام کتاب‌های چند جلدی را باید سوار آن کرد. عکس‌هایی که ما را تکان می‌دهند. در مقیاسِ دیماند و کیفِر، من به هر دو نیاز دارم. من به نگاره‌ی کاهشگری نیاز دارم که حذف می‌کند و بنابراین تأثیر واقعیت‌‌ستیزی دارد. و واقعیت‌‌ستیزی که به نیروهای درونی ربط دارد تنها از آرزوها ساخته نمی‌شود، بلکه پیوسته می‌خواهد چیزی را تکمیل کند. چیزی را می‌بینید که چیزی کم دارد و می‌خواهید کاملش کنید.

اُبریست: به شیوه‌ای که آدورنو بلوش Bloch را به سوی دیوار می‌راند و از او می‌خواهد که سرانجام به او بگوید آرمان‌شهر چیست و بلوش می‌گوید: «چیزی کم دارد.»

گلوک: من با خیال‌پردازی‌ام می‌توانم وارد این «چیزی کم دارد» شوم. این اصل بنیادین عنصر بازیگوشانه در مردم است.

اُبریست: پریروز گفت‌وگوی خوبی با جودیث باتلر در Neue Zürcher Zeitung بود که در آن از زبان آدرنو می‌گوید که نمی‌تواند در دنیایی بد زندگی خوبی بکند.

گلوک: اما ناگزیریم. هیچ زندگی درستی در زندگی نادرست وجود ندارد. اما چون چیز دیگری جز زندگی نادرست نداریم، راه‌یابی در همین زندگی نادرست است. در میانه‌ی کشتی‌شکستگی، به بازسازی کشتی فراخوانده می‌شویم.


نگاره‌پردازی که سلسله‌مراتب فرشته‌ها را به صورتی که در کتاب شورآیی کشیشه کونیگونده (1312-21) آمده است

اُبریست: این ما را به اصل ایستادگی و مقاومت می‌رساند. لیوتارد نمایشگاهی در موزه ایم‌ماتریو Immateriaux می‌گذارد. نخستین نمایشگاهی که در آن موضوع اینترنت را پیش می‌کشد. و سپس بسیار دیرتر وقتی سن‌وسالی از او گذشته بود، می‌خواست نمایشگاه دومی بگذارد که هرگز تحقق نیافت. نامش «ایستادگی‌ها» بود. نکته‌ی جالب این است که می‌خواست نمایشگاهی گروهی بگذارد. می‌گفت مشکل با نمایشگاه این است که روی می‌دهند و سپس جمع می‌شوند. لیوتارد می‌گفت دوست دارد این نمایشگاه جنبه‌ی همه‌جا حاضری داشته باشد، مانند فیلم که بتوانی همه جا آن‌را به نمایش بگذاری.

گلوک: و پروژه‌ها باید از نمایشگاه شکل بگیرند. پیوندهای میان مردمان. و سپس با هم همکاری می‌کنند. هر نمایشگاهی چارچوبی از همکاری است که به کار ادامه می‌دهد.

اُبریست: و این پروژه‌ای است که می‌خواهیم از نو زنده کنیم. این نخستین نمایشگاه در تاریخ هنر است که فیلسوفی مرده آن‌را هنرگردانی می‌کند. لیوتارد دیگر نمی‌توانست آن‌را پیش ببرد، برای همین ما داریم با فیلیپ پارِنو Philippe Parreno و دانیل بیرنبوم Daniel Birnbaum آن‌را در بنیاد لوما LUMA برپا می‌کنیم.

گلوک: عالی است. اگر بتوانید انقلاب 1905 روسیه را به خیال درآورید ـ بزرگ نبود، اما بر احساسات ما تازیانه زد. هیچ گناهی بر دوش نداشت زیرا فرصت نداشت. اما اگر آن انقلاب 1905 که بدون آن انقلاب 1917 روی نمی‌داد، نبود، اینک صدمین سال انقلاب روسیه را برگزار نمی‌کردیم. لازم است انقلاب 1905 را از نو ارزیابی کنیم. گروهی از مردمان، و سپس کسانی که پس از آنها آمدند، از 1905 پیوسته و به شکلی خستگی‌ناپذیر کار کردند تا در نهایت انقلاب 1917 را به بار آوردند. این به ما امید می‌دهد. این ایستادگی در واقعیت است. در لحظه‌ی نومیدی هیچ ایستادگی و مقاومتی وجود ندارد.

اُبریست: ایستادگی نه لحظه‌ی نومیدی که لحظه‌ی امید است.

گلوک: در 1928 می‌توانستم شرایطی را با هشتصد هزار آموزگار بیافرینم که نمی‌گذاشت در 1945 در کمال درماندگی در زیرزمینی بنشینم. اکنون می‌توانم مشکلات 2026 را حل کنم که فرزاندانم برای دیدن آن زنده می‌مانند. و اگر اکنون این گروه کار را راه بیندازیم، بهتر از آن است که با مویه برای چیزی که در 2026 درست از کار درنیامد، در 2036 آغاز کنیم.

اُبریست: با تمام بلاها و فاجعه‌های 2016، این پرسش وجود دارد که هنر چه‌کار می‌تواند بکند.

گلوک: در 2016 کاری نمی‌توانست بکند. آلِپو را نمی‌توان از راه هنر آزاد کرد. اما در 1918-21 که سوریه بنیان گذاشته شد، می‌توانست. با آمادگی می‌توانستند با رسیدن به هر دو راهی، مسیر متفاوتی را در پیش بگیرند. و هنر نمی‌تواند کاری را که به شما می‌گویم، بکند، بلکه می‌تواند برگزار کند و سمت‌وسو بخشد تا شما حس امکان را از دست ندهید. برای همین است که دوباره به گنجه‌های کنجکاوی نیاز داریم ـ علم و هنر.

هنر نمی‌تواند جمع کند. نیروی جاذبه دارد. علم و هنر با هم دوباره چیز نیرومندی می‌شوند. اکنون نیاز دارند بازی کنند. بازی از آنِ کودکان نیست. فروید می‌گوید بازی بسیار جدی است.

اُبریست: و رابرت لویس ایتونسون Robert Louis Stevenson می‌گوید هنر مانند بازی است، اما با همان جدیت کودکانی که بازی می‌کنند.

گلوک: درست است. اَنسِلم کیفِر جز بازی چه می‌کند هر چند با همان جدی بودن کودکان؟ تمامی این چیزها نیازمند تغییر اندیشه‌ورزی در این آبادی‌های کوچکی است که ما موزه می‌نامیم.

اُبریست: پس باید به آبادی‌هایمان از نو بیندیشیم.

گلوک: مدرنیته از آینده‌ای خیالی یا خواست و اراده‌ی وسواسی امروزیِ اصلاحات ساخته نمی‌شود. زمان گذشته است و زمان تازه‌ای دارد از راه می‌رسد. این همان اسکندریه و میوزه (نشست‌گاه الهه‌های الهام) است. آخرین خروج‌های مؤثق از موزه، از آنِ هنرمندان پژوهشگر از بیزانس در 1453 است. آنها تبعید شدند و به توسکانی رفتند و با هم نوزایی (رنسانس) را بنیان گذاشتند. پسران بانک‌داران و بانکداران نبودند. بیماری عفونی پژوهشگران بود. و موسیقی‌دان‌ها و دیگران هم درگیرند.

اُبریست: شما از بازاندیشی موزه سخن می‌گویید، تبدیل آن به مکان تولید، یک آزمایشگاه.

گلوک: آزمایشگاه ـ و تنها فرآورده‌ها را تولید نکند، کار توسعه و گسترش هم بکند.

اُبریست: آزمایشگاهی که کار پژوهش و گسترش می‌کند.

گلوک: در آغاز این گسترش باید آمیزه‌‌ای از کسانی باشد که یک‌دیگر را می‌شناسند. در بهترین حالت، باید عاشق هم شوند. حال به سمپوزیوم افلاطونی رسیده‌ایم.

اُبریست: آمیزه‌ی خارق‌العاده‌ای است: آمیزه‌ی مردمانی که عاشق هم می‌شوند. موزه، آزمایشگاه است؛ مانند چیزی که بالارد گفته است: ساختن بندها. آفرینش‌ پیوندها.

گلوک: تو در آن کارشناسی. به شیوه‌ای که سارا موریس را نزد من فرستادی. روز خیلی قشنگی بود.

اُبریست: او را به دیدن شما به مونیخ فرستادم زیرا به من زنگ زد و سپس به مدت ده دقیقه به من گفت که چه‌کار می‌خواهد بکند. سخنانش را قطع کردم. گفتم خیلی روشن است. و تو و الکساندر می‌توانید این‌کار را بکنید. خیلی روشن بود که شما دو نفر زمینه‌ی مشترکی دارید.

گلوک: و این خودش کاری هنری است – گذاشتن مغزها یا حس‌ها در کنار هم. به آن چه می‌گویید؟ اثر انگشت، اثر انگشت دو نفری که به هم تعلق دارند.

اُبریست: این چیزی است که در کالج بلَک مانتین (کوه سیاه) پیش آمد.

گلوک: بله درست است و ما به یک کالج کوه سیاه خیالی نیاز داریم. همین است؟

اُبریست: و یک کالج کوه سیاه خیالی چه‌طور کار می‌کند؟

گلوک: مانند خود تو.

اُبریست: پس ما با شدت بخشیدن به ساختن بندگاه کالج کوه سیاه خیالی را پیش می‌بریم؛ شعار خوبی برای سال نو است.

گلوک: شعار بی‌همتایی برای سال. واقعیت تنها از راه موزه‌ها دسترس‌پذیر است و نه از راه بورس.

اُبریست: به عنوان آخرین پرسش: من دارم به کارم در ستیز با ناپدید شدن دست‌نوشته ادامه می‌دهم. هر روز جمله‌ای، یک خط‌خطی در اینستاگرام می‌گذاریم. جین گوداول Jane Goodall که با جانوران کار می‌کند ـ اکنون درگیر کاری در تانزانیاست ـ می‌گوید با کار کردن با هم این دنیا را برای همه بهتر می‌کنیم. نه تنها برای مردمان، که برای تمامی موجودات زنده. یا اِتِل عدنان: دنیا نیاز به باهم‌بودن دارد و نه جدایی. عشق، نه ظن‌وتردید. آینده‌ای با هم، نه تک‌افتادگی. می‌خواستم از شما بخواهم چیزی برای آغاز سال بنویسید.

گلوک: (با دست می‌نویسد) با قدرت دیگران و بی‌قدرتی خودتان از خودتان یک ابله نسازید.

الکساندر کلوگ، نویسنده، فیلیسوف، کارگردان.

هانس اولریچ اُبریست: هنرگردان و منتقد سوئیسی. در 1993 موزه‌ی رابرات والسِر را بنیان گذاشت و شروع به گرداندن برنامه‌ی مهاجران در موزه هنر مدرن شهر پاریس کرد که به عنوان هنرگردان هنر معاصر برایش کار می‌کرد. در 1996 در هنرگردانی مانیفستا 1 نقش داشت که نخستین دوره‌ی یک دوسالانه‌ی اروپایی هنر معاصر است و هنوز هم برگزار می‌شود. در حال حاضر یکی از مدیران نمایشگاه‌ها و برنامه‌ها و مدیر پروژه‌های بین‌المللی در گالری سرپنتاین لندن است.

دین ناپیدایی که به باخترزمین شکل بخشید

ژٰوبین بخرد

منبع:سایت پیوند

ترجمه رویا منجم

دینی که الهام‌بخش فیلم جنگ ستارگان و بازی خارها و شخصیت‌هایی به گوناگونی ولتر؛ نیچه؛ و فردی مرکوری بوده است. پس زرتشتی‌گرایی چیست؟

گفتار «ما» و آنها» مدتهاست که در باخترزمین بر سیاست مربوط به ایران چیره بوده است. در عین حال؛ مسیحیت اغلب برای تعریف هویت و ارزش‌های ایالات متحده و اروپا و مقایسه‌ی آن ارزش‌ها با ارزش‌های «دیگری» خاورمیانه‌ای به کار برده شده است. با این حال؛ نگاهی کوتاه به دینی باستانی ـ که هنوز زنده است ـ این‌را می‌رساند که چیزی که به عنوان آرمان‌ها؛ باورها و فرهنگ باخترزمینی بدیهی گرفته می‌شود به راستی ممکن است ریشه‌های ایرانی داشته باشد.

پژوهشگران در کل بر این باورند که پیامبر ایرانی زرتشت زمانی در ۱۵۰۰-۳۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح زندگی می‌کرده است. پیش از زرتشت؛ ایرانیان باستان الوهیت‌های دین ایرانی‌آرایی را پرستش می‌کردند که مترادف دین هندی‌آریایی است که دیرتر به هندویسم آوازه یافت. با این حال؛ زرتشت این آیین را محکوم کرد و موعظه‌اش این بود که خداوند یکتا ـ اهورامزدا ـ باید پرستش شود. با این کار نه تنها سهمی در جدایی آریاییان ایرانی و هندی داشت؛ بلکه به شکل پرسش‌برانگیزی نخستین ایمان یکتاپرستی را به گونه‌ی مردم معرفی کرد.

D407XP Portrait of the Zoroastrian prophet Zarathustra


گفته می‌شود زرتشت زمانی در ۱۵۰۰ تا ۳۰۰۰ سال پیش زندگی می‌کرده است؛ اما برخی از پژوهشگران چنینمی‌رسانند که او هم‌روزگار کورش و داریوش هخامنشی بوده است.

انگاره‌ی پروردگاری یکتا تنها اصل جوهری زرتشت نبود که به دین‌های بزرگ از جمله سه دین بزرگ ابراهیمی: یهودیت؛ مسیحیت و اسلام راه یافت. مفاهیم بهشت و جهنم؛ روز داوری (قیامت) و آشکارشدن نهایی عالم در آن روز و وجود فرشتگان و دیوها همه از آموزه‌های زرتشت و ادبیات زرتشتی الهام گرفته شده است. حتی انگاره‌ی شیطان در اصل زرتشتی است؛ در واقع کل دین زرتشتی بر مبارزه و کشاکش میان نیروهای نیکی و نور (سپنه‌مینو یا روح‌آلقدس) و نیروهای بدی و تاریکی؛ انگره‌مینو یا اهریمن استوار است. در حالی‌که مردم باید میان این دو یکی را برگزیند؛ دین یاد می‌دهد که در نهایت پروردگار همه را فرامی‌گیرد؛ و حتی آنهایی که به آتش جهنم افکنده می‌شوند؛ در نهایت از نعمت‌های پردیس یا بهشت بهرمنده‌می‌شوند.


دین زرتشت می‌تواند نخستین دین یکتاپرستی باشد و تاکیدش بر دوتایی‌هایی مانند بهشت و جهنم در یهودیت؛‌مسیحیت و اسلام هم دیده می‌شود.

چگونه‌ این انگاره‌های زرتشت به دین‌های ابراهیمی و جاهای دیگر راه یافت؟ بنا به پژوهشگران؛ بسیاری از این مفاهیم را یهودیان میان‌رودان (بین‌آلنهرین) پس از آزادی شدن‌شان به دست کوروش فراگرفتند. از راه آنان بود که این مفاهیم به اندیشه‌ی یهودی رخنه کرد و به پیدایش شخصیت‌هایی مانند بلزباب رسید. و پس از کشورگشایی شاهان هخامنشی و گرفتن سرزمین‌های یونانی؛ فلسفه‌ی یونانی مسیر متفاوتی را در پیش گرفت. پیش از آن یونانیان بر این باور بودند که مردمان (انسان‌ها) از اختیار و کارگزاری اندکی بهره‌مند بودند و سرنوشت‌شان در دست ایزدان زیادی بود که اغلب بنا به هوس‌بازی و خیال‌پردازی‌های خود رفتار می‌کردند. اما پس از آشنایی با دین و فلسفه‌ی ایرانی این احساس در آنها به وجود آمد که انگار خود ارباب سرنوشت خویش‌اند و تصمیم‌هایشان در دست خودشان است.

دین زرتشت هر چند زمانی دین رسمی ایران و مردمان ایرانی بود که در مناطق دیگری (مانند افغانستان؛ تاجیکستان و بخش بزرگی از آسیای مرکزی) زندگی می‌کردند؛ اما امروزه دین اقلیتی در ایران است و پیروانش در جاهای دیگر دنیا هم زندگی می‌کنند. اما میراث فرهنگی این دین چیز دیگری است. بسیاری از سنت‌های زرتشتی هنوز از مشخصه‌های اصلی و متمایزکننده‌ی فرهنگی ایرانی در ایران و بیرون از ایران است. از این گذشته این دین تاثیر چشمگیری به ویژه در اروپای باختری داشته است.

راپسودی زرتشتی

سده‌ها پیش از کمدی الهی دانته؛ کتاب اردیراف‌نامه سفر به بهشت و جهنم را به شکل زنده‌ای با تمام ریزه‌کاری‌ها توصیف می‌کند. آیا دانته نمی‌توانسته در باره‌ی گزارش مسافرکیهانی زرتشتی که شکل نهایی خود را در سده‌ی دهم میلادی به خود می‌گیرد؛ شنیده باشد؟ همانندی این دو کتاب بسیار آشکار است؛ و به هر حال چنین پنداره‌هایی جایی برای بازاندیشی دارد‌.

CP59C3 Iran – Yazd. The Temple of Zoroaster (Atashkade).


پرستشگاه زرتشتیان در یزد ـ زرتشتیان بر آین باورند که آتش و آب دو کارگزار پاکی‌اند و برای پاک‌سازی آیینی ناگزیر.

با این حال؛ «پیوند» زرتشتی در جاهای دیگر کم‌تر از کمدی الهی دانته ابرآلود است. پیامبر ایرانی با در دست داشتن کره‌ای تابنده در مکتب سده‌ی شانزدهم رافائل یونان پدیدار می‌شود. به همین سان کلاویس آرتیس؛ اثر سده‌ی هفدهم و هجدهم آلمانی در باره‌ی کیمیاگری به توصیف‌هایی از او می‌پردازد. به گفته‌ی اورشلا سیمس ویلیامز از مدرسه‌ی مطالعات خاوری و افریقایی دانشگاه لندن: زرتشت (در اروپای مسیحی) به عنوان استاد جادو؛ فیلسوف و منجم؛ به ویژه پس از دوران نوزایی (رنسانس) دیده می‌شود.

AC2G5W Zoroastrian Tower of Silence at Chilpyk (Karatou) near the Uzbek town of Nukus in Karalkapakstan.


برج‌های خاموشی مانند این‌یکی در چیلپیک ازبکستان جایی است که زرتشتیان تن‌های مردگان را رها می‌کردند تا خوراک پرندگان شوند.

امروز اشاره به نام زَدیگ بی‌درنگ برچسب مًد فرانسوی زدیگ و ولتر را به یاد می‌آورد. در حالی‌که لباس‌ها می‌توانند زرتشتی نباشند؛ اما داستانِ در پس این نام بی‌تردید زرتشتی است. زَدیک داستان یک قهرمان ایرانی زرتشتی را بازگو می‌کند که پس از گذراندن یک سلسله‌آزمون‌های سخت و دشوار و هفت‌خوان‌هایی در نهایت با شاهزاده‌ای بابِلی ازدواج می‌کند. هر چند داستان فلسفی ولتر به شوخی آلوده است و در همه‌جا ریشه در تاریخ ندارد؛ اما از علاقه‌ی او به ایران سرچشمه می‌گیرد؛ علاقه‌ای که رهبران دوران روشن‌شدگی دیگری هم در آن سهیم بودند. ولتر چنان شیفته‌ی فرهنگ ایرانی بود که با نام «سعدی» در محافل خود آوازه داشت. به همین سان دیوان باختری ـ خاوری گوته که به شاعر ایرانی حافظ هدیه شده؛ فصلی با مضمون زرتشت دارد؛ در حالی‌که توماس مور در لالا روخ برای سرنوشت زرتشتیان ایرانی مویه می‌کند.

زرتشتی‌گری تنها در هنر و ادبیات باخترزمینی نقش خود را نگذاشته است؛ بلکه این دین کهن بارها در قالب موسیقی بر صحنه‌های اروپایی به آوا درآمده است.

گذشته از شخصیت کشیشانه‌ی ساراسترو؛ لیبرتو فلوت جادویی موتزارت سرشار از مضامین زرتشتی مانند نور در برابر تاریکی؛ هفت‌خوان‌های آتش و آب و پویش دانایی و خوبی بالاتر از هر چیز است. و فرخ بولسارا ـ یا همان فِرِدی مِرکوری ـ به شدت از میراث زرتشتی ایرانی خود مغرور بود. در گفت‌وگویی می‌گوید: «همیشه مانند فراایران ایرانی راه می‌روم و هیچ‌کس نمی‌تواند مرا از این‌کار باز دارد؛ عزیز!»

به همین سان خواهرش کشمیرا کوک در گفت‌وگویی در ۱۳۹۳ در باره‌ی نقش زرتشتی‌گری در خانواده‌اش بازاندیشی می‌کند:‌«خانواده ی ما همیشه از این‌که زرتشتی است مغرور بوده است. به گمانم چیزی که ایمان زرتشتی به فِرِدی بخشید این بود که سخت کار کند؛ پیگیری داشته باشد و رؤیاهایش را دنبال کند.»

در دنیای موسیقی شاید هیچ‌نمونه‌ای بیشتر از «چنین گفت زرتشت» ریچارد اشتراوس تاثیر میراث زرتشتی را بازتاب ندهد که ستون پربار بخش بزرگی از «اودیسه فضایی» ۲۰۰۱ استنلی کوبریک را می‌سازد. نت‌هایش از چنین گفت زرتشت نیچه الهام گرفته شده؛ هر چند بسیاری از انگاره‌هایی را که نیچه در آن کتاب پیش می‌کشد؛ با اندیشه‌های زرتشت ناسازگار است. فیلسوف آلمانی دوگانگی خوب و بد را که مشخصه‌ی زرتشتی‌گری است رَد می‌کند ـ و در مقام یک خدانشناس سوگندخورده هیچ کاری با یکتاپرستی ندارد.


مکتب آتن رافائل که دَرِ آن در ۱۵۱۱ میلادی بسته می‌شود؛ شخصیتی را دربرمی‌گیرد که بسیاری از تاریخ‌دانان بر این باورند که زرتشت است که کره‌ای را در دست گرفته است.

گذشته از فِرِدی مِرکوری و زادیگ و ولتر نمونه‌های روشن دیگری از تاثیر زرتشتی‌گری بر فرهنگ مردمی امروز باخترزمین وجود دارد. کمپانی اتومبیل مزدا؛ نام مزدا را از اهورامزدا می‌گیرد که الهام‌بخش افسانه‌ی آزور آهال ـ نیمه‌ایزدی که بر تاریکی پیروز می‌شود ـ در بازی تاج و تخت جورج مارتین می‌شود که هواخواهانش این‌را سال گذشته دریافتند. از این گذشته می‌توان این بحث را پیش کشید که زرتشتی‌گری به شکل بسیار روشنی بر سراسر جنبه‌های نور و تاریکی در جنگ‌ ستارگان نقش خورده است.

BEGANT Freddie Mercury of the British Rock Band Queen. Image shot 1980. Exact date unknown.


فِرِدی مرکوری؛ خواننده‌ی افسانه‌ای گروه کویینز از دین زرتشتی‌خانواده‌ی ایرانی‌خود الهام می‌گرفت

با وجود تمام سهم‌هایی که نخستین دین یکتاپرستی و بنیان‌گذار ایرانی آن در اندیشه؛ دین و فرهنگ باخترزمینی داشته است؛ اما به سختی شناخته شده است. در دنیای کوچه‌وبازار و از دید بسیاری از سیاستمداران امریکایی و اروپایی؛ ایران قطب متضاد هر چیزی گرفته می‌شود که دنیای آزاد نمایانگر آن است و گرامی می‌دارد. گذشته از میراث‌ها و تاثیرات بسیار دیگر ایران؛ دین زرتشتی فراموش شده شاید بتواند کلید درک این‌را که تا چه اندازه «ما» همانند «آنها» هستیم را در اختیار بگذارد.

کتاب در جست‌وجوی زرتشت ‌نوشته‌ی نوشته‌ی پل کريوازک؛ ترجمه‌ی محسن ربیع‌زاره و نگاهی نو به تخت‌جمشید نوشته‌ی خوب‌چهر کشاورزی (انتشارات بهجت ۱۳۹۴) منابع‌ با ارزشی در همین زمینه است.

موضع موزه‌ هنر مدرن نیویورک نسبت به ممنوعیت سفر ترامپ چه می‌تواند باشد/ نگاهی نزدیک‌تر به نمایشگاه اعتراضی موما

منبع: ArtNet News
بن دیویس

ترجمه رؤیا منجم


زوجی به کار پرویز تناولی «پیامبر» ۱۳۴۳ نگاه می‌کنند/انجلا وایس/APP/تصاویر گتی

این هفته موزه هنر مدرن نیویورک (موما) مجموعه آثار مدرن خود را با جایگزین کردن آثار بزرگانی مانند هانری ماتیس و پابلو پیکاسو با کارهای هنرمندانی از بیشتر کشورهای مسلمان که دستخوش ممنوعیت سفر ترامپ می‌شوند؛ به نمایش گذاشت.

این نیست که موما خود را با جامه‌ی «موضوع زندگی‌ مسلمانان» پوشانده است. با این حال؛ این پاسخ تندی که هنرگردانان آن تمکین؛ جودی همتون و کریستوف چریکس در آخر هفته به اندیشه درآوردند تا خشم خود از دستور اجرایی ترامپ را به نمایش بگذارند؛ بیانیه‌ی مستبقیم و ناروالی در باره‌ی رویدادهای کنونی برای یک نهاد مهم هنری است – و بسیار درست؛ زیرا این دوران هشداردهنده‌ای است. مجله هنر گزارش می‌کند که نقشه هنرگردانان هنوز کارهای بیشتری را در هفته‌های آینده به روی دیوار می‌برند.

نخستین موج هنرمندان تازه همه یا از نسل مدرنیست‌های پس از جنگ‌اند ـ سیا آرمنجانی (م.۱۳۲۸)؛ مارکو گریگوریان (۱۳۰۴-۱۳۸۶)؛ پرویز تناولی (م.۱۳۱۶) و شارل حسین زنده‌رودی (م.۱۳۱۶) ایرانی و نقاش بزرگ سودانی ابراهیم الصلاحی (م. ۱۳۱۹) – یا هنرمندانی معاصرتر مانند زاها حدید معمار عراقی‌تبار (۱۳۲۹-۱۳۹۴)؛ طلا مدنی نقاش (م.۱۳۶۰) و هنرمند عکاس – مفهوم‌گرا شیرانا شهبازی (۱۳۵۳) ایرانی.

در نتیجه؛ نمایش کارهایشان در گالری‌های مدرن موما که بیشتر به اوایل سده‌ی بیستم احتصاص داده شده؛ از لحاظ تکنیکی بی‌جاست. از لحاظ گاه‌شماری کارها یا باید در گالری‌های روبروی اندی وارهول و جیمز روزنکویست به نمایش گذاشته می‌شدند و یا کارهای تازه‌تری را به روی دیوار می‌برند.

منطق این‌کار نیاز به صادر کردن یک بیانیه است: گالری‌ها مدرن؛ جایی است که موما جواهرهای باارزش خود را نگاه می‌دارد. گنجاندن کارهای تازه در کنار گنیجه‌های بنیادین گونه‌ای وزن نمادین به آن می‌دهد. کاروکسب را مانند همیشه از هم می‌گسلد.


مردی به کاری از «چیت چت» طلا مدنی (۱۳۸۶) در ۱۵ بهمن‌ماه ۱۳۹۵ در موزه هنر مدرن نیویورک می‌نگرد./انجلا وایس/APP/تصاویر گتی

گذشته از نیاز به صدور بیانیه؛ من پرسشی مربوط به گزینش هنرگردانان دارم. برای نمونه مدنی برای نقاشی‌های کوچکش که صحنه‌های خشونت پدرسالاری را به نمایش می‌گذارد؛ شناخته شده است. پویانمایی دو دقیقه‌ای دست‌ساز او «چیت چت» (۱۳۸۶) که در برابر بوم اکسپرسیونیستی شاگال و کریچنر گذاشته شده؛ دو موضوع همیشگی او را به نمایش می‌گذارد – دعوای دو مرد خاورمیانه‌ای؛ رمزگذاری اختیارداری عمومی پدرسالارانه برای او – که به شکل توطئه‌باری زیر نگاه شخصیت دیوسیرتی با هم بگومگو می‌کنند. در جاهایی استفراغ زردرنگی به هم می‌پاشند؛ گویی لبریز از شرارت‌ و پلیدی‌اند.

لابی کردن چنین کاری در جنجال ممنوعیت سفر مسلمانان غریب است؛ زیرا به آسانی می‌تواند به شکل نابه‌جایی کلیشه‌های زشتی در باره‌ی ایرانیان را نگاره‌پردازی کند.

از سوی دیگر؛ کار افزوده‌ی دیگری از شیرانا شهبازی را در نظر بگیرید (کمپوزیسیون ۴۰-۱۳۹۰)؛ عکس بزرگی از سه کره‌ی زندگی بر زمینه‌ای سیاه؛ بر دیوار نگارخانه‌ای که به مارسل دوشامب اختصاص دارد. چنین می‌نماید که پیوند آنها این است که کار شهبازیان همان خصلت پازلی دوشامب فرانسوی را دارد که به جا می‌نماید.


شیرانا شهبازی (کمپوزیسیون ۴۰-۱۳۹۰) در کنار نگاه کرده شدن (از سوی دیگر شیشه) با چشمی باز؛ نزدیک به کمابیش یک ساعات (۱۹۱۸) اثر مارسل دوشامب/ بن دیویس

سلسله عکس‌های پیشین شهبازی با نام «گفتار نیک» احساس مستند مستقیم‌تری داشت و زندگی مدرن در ایران را به نمایش می‌گذاشت. با این حال او دیگر خط میان مستند و عکس چیده شده را تیره و تار کرده است و با کلیشه‌هایی دست‌وپنجه نرم می‌کند که مخاطب باخترزمینی به ایرانیان فرامی‌فکنند. (شهبازی در واکنش به یک عکس گفت «چنین می‌نماید زنی با روبنده که سیگار بکشد؛ موضوعی دلنشین یا تاثیرگذار است. نمی‌دانستم تا چه اندازه دیدن آن می‌تواند یک باخترزمینی را تحت تاثیر قرار دهد») من همیشه سبک کار او را که به شکلی ارادی درنیافتنی است؛ و دیرتر درمی‌یابم؛ از جمله همین‌کار را واکنشی به این می‌بینم؛ تلاشی برای کلافه کردن بینندگانش؛ ناگزیر کردن آنان به دیدن خودشان که می‌خواهند از عکسی سردربیاورند.

به گفته‌ای دیگر سبک عکاسی مفهوم‌گرای شهبازی را می توان بازنمایی بی‌اعتمادی توانایی مخاطب باخترزمینی به تمایز ظرافت‌های بازنمود تعبیر کرد ة همان ظرافت‌هایی که گنجاندن پویانمایی زشت و گروتسک مدنی می‌طلبد.

در نهایت روشن می‌نماید که حرکت اشاره‌ای موما بی‌پرده است زیرا به گفت‌وگویی بی‌پرده و ناپالوده پاسخ می دهد. بیانیه این است: می‌خواهید مردمان کشورهای مسلمان را بی‌ارزش کنید؟ بسیار خوب؛ ما آنها را ارزشمند می‌داریم! هنرگردانان با شتاب کار کردند زیرا گفت‌وگو فوری بود. این سزاوار آفرین‌گویی است.

با وجود این؛ گمان نمی‌برم که چیز بیشتری نمی‌تواند در باره‌ی این کنش و تاریخ پشت آن گفت.

داستان موما این است که ساخته شد تا داستان مدرنیسم اروپایی ـ امریکایی را بازگو کند. این داستان به تنهایی بیشتر داستان مهاجران و پناهندگان است. دوشامب از روی آتلانتیس پرید تا از جنگ جهانی دوم دور شود؛ ویلم دو کونینگ به عنوان مسافری قاچاقی وارد امریکا شد؛ ژوزف و آنی آلبرس از دست نازی‌ها به امریکا گریختند؛ آرشیل گورکی پناهنده ای از نسل‌کشی ارامنه بود؛ و سیاهه ادامه دارد…

با این حال؛ این داستان بیشتر به مهاجران سفیدپوست اروپایی بازمی‌گردد. و یکی از اثرات کناری و غیرارادی نمایش فوری موما این است که به شما یادآوری کند؛ مدرنیسم‌های غیرباخترزمینی دیگری هم وجود دارد که به شکل ناکاملی در داستانی که می گوید گنجانده شده است.

که مرا به هنرمندانی بازمی‌گرداند که از دیدنشان در اینجا بسیار هیجان‌زده شدم؛ الصلاحی و خوشه‌ی هنرمندان ایرانی که در آغاز دهه‌ی شصت میلادی آواهای آفریننده‌ی خود را یافتند.


ابراهیم الصلاحی؛ مسجد (۱۳۴۳)/ بن دیویس

دیدن آنها زیر نور عالی‌ است؛ حتی اگر در روشی که برای به نمایش گذاشتن آنها به کار رفته زیاد آنچه را که سزاوارش هستند؛ بی‌تمامی بیان نمی‌کند. بوم کوچک سیاه و سفید الصلاحی؛ مسجد (۱۳۴۳) که در نگارخانه‌های پیکاسو به نمایش درآورده؛ گویی پاسخی به علاقه‌ی این هنرمند اسپانیایی به هنر آفریقاست. اما این کار تک و کوچک تنها سرنخی به دامنه‌ی دست‌یابی الصلاحی یا بینش او به دست می‌دهد؛ نزدیکی به شاهکارهای بهتر شناخته‌ شده‌ی کوبیستی تنها کمیابی نسبی زمینه‌ی زیبایی‌شناسانه‌ی آشنایی را برای کار او شدت می‌بخشد.

به همین سان شارل حسین زنده‌رودی ایرانی‌تبار از راه کار بزرگی روی کاغذ در نگارخانه‌های ماتیس پدیدار می‌شود که قرار است به دلیل علاقه‌ی زیاد این هنرمند فوویستی به هنر تزئینی اسلامی معنا بیابد. اما مایه‌های ملایم «K+L+32+H+4 پدرم و من» (۱۳۴۱) زنده‌رودی در کنار سرریزی «رقص» ماتیس؛‌ یکی از تمثالی‌ترین نقاشی‌های دنیا؛ زبان‌بسته می‌نماید.


بینندگانی که به «K+L+32+H+4 پدرم و من» ۱۳۴۱ نقاش و مجسمه‌ساز ایرانی شارل حسین زنده‌رودی در ۱۵ بهمن‌ماه ۱۳۹۵ در موزه موما نیویورک نگاه می‌کنند/انجلا وایس/APP/تصاویر گتی

همان‌طور که گفتن بهتر از هیچ است. اما در دنیایی متفاوت؛ پرداختن کامل به این هنرمندان اکنون می‌تواند به راستی نکته‌ی مهمی باشد.

الصلاحی (همراه با احمد شیبرین و کمالا اسحاق) یکی از بنیان‌گذاران مکتب خارطوم در سودان بود. آنان آزادی مدرنیستی را به بوم بردند؛ اما خودآگاهانه آن‌را با نگاره‌پردازی اسلامی و فرهنگ بومی؛ از جمله الگوهای تزئینی؛ آیات قرآن و شعرهای سوفیان درآمیختند.

در گفت‌وگویی با الصلاحی می‌گفت: «در آن زمان با این دشواری رویاروی بودیم که هنرمند معاصر را از مردمان بومی جدا می‌کرد. من خود احساس می‌کردم که باید پلی ساخته شود تا این شکاف میان دو طرف بسته شود.»

زنده‌رودی؛ تناولی و دیگر هنرمندان ایرانی در اینجا معمولا به عهوان بخشی از جنبش سقاخانه شناخته می‌شوند.


پیامبر پرویز تناولی (۱۳۵۳) با «شکل‌های بی‌همتای پیوستگی در فضا» اومبرتو بوکاچیونی (۱۹۱۳) در پیش زمینه/بن دیویس

ماموریت آنها آفریدن رشته‌ای از هنر مدرن بومی ایرانی و درآمیختن سرزندگی فرهنگ عامیانه‌ی اسلامی با آزمایش‌گری‌های گوناگون است. درست است که شمای رنگی زنده‌رودی با حس‌پذیری فیلترنشده‌ی ماتیس برابری نمی‌کند؛‌ اما دلیلش این است که به گفته‌ی حمید کشمیرشکن هدف نیت‌مندانه‌ی آن احضار مایه‌های مشخص هنر عامیانه‌ی دینی ایرانی است: طلایی؛ سبز؛ اخر؛‌نارنجی و قرمز.گ

هم مکتب خارطوم در سودان و هم جنبش سقاخانه در ایران پیشتاز چرخشی به «خوش‌نویسی مدرنیستی» و یافتن سنتی در خوش‌نویسی است که بتواند به شکلی ارگانیک به شکل‌های تازه‌ی هنر آبستره رشد کند. از این گذشته؛ هر چند نکات مشترک آنها روحیه‌ی شور و جوششی است که در سالهای آخر دهه ۶۰ میلادی در سراسر منطقه در جریان بود؛ چیزی که افتخار دادی آن‌را «دوران قهرمانانه» «مدرن ناسیونالیستی» می‌نامد و این انگاره را رد می‌کرد که یا باید سنت ایستا را بازخوانی کرد و یا تقلیدگران نوآوری‌های اروپایی شد.

به گفته‌ی دادی:
«فرهنگ تازه باید فردی‌شده و در عین حال جمعی می‌بود؛ باید به این مفهوم کاملا مدرن بود که با تولید هنری در دنیای صنعتی شده گفت‌وگو داشته باشد؛ با این حال باید تاریخ‌های بومی و آیین‌های زندگی‌شده‌ای را بازنمایی می‌کرد که تاکنون سرکوب شده بود؛ و از همه مهمتر فرهنگ نو باید نماد ویژگی ملی می‌بود.

نکته این است: اهمیت این هنرمندان تنها به این دلیل نیست که نمونه‌هایی از هنرمندان بسیار موفقی هستند که بر حسب تصادف از کشورهای مسلمان می‌آیند. هنر آنها با در نظر داشتن زمینه‌ی تاریخی‌شان؛ به کلیشه‌ی «برخورد تمدن‌ها» و به زنجیر بسته شدن فرهنگ اسلامی به گذشته و دشمنی درونزدای با ادغام شدن در زمان؛ پاسخ متقابل می‌دهد.

اکنون نمی‌توانیم به اندازه‌ی کافی از آن نمونه‌ها داشته باشیم. موما گفت‌وگویی را آغاز کرده‌است. رها نکردن آن در اینجا از همیشه فوری‌تر و عاجل‌تر می‌نماید.

یادداشت فراایران خبر اول این نمایشگاه مهم را می‌توانید در لینک زیر بخوانید

http://farairanonline.com/News/NewsDetailFa.aspx?src=24480

منبع: ArtNet News

آواهای ایرانی


بهمن محصص (۱۳۱۰-۱۳۸۹)؛ بی‌نام؛ لیتوگراف؛ ۱۳۵۰

موزه‌ی بریتانیا نمایشگاهی از کارهای روی کاغذ به تازگی خریداری شده خود از هنرمندان ایرانی را به نمایشگاه گذاشته است.
هنر مدرن و معاصر ایران داستان‌های چندگانه‌ای را بازگو می‌کند. این نمایشگاه که کارهای نسل‌های متفاوتی از هنرمندان ایرانی است دربرگیرنده‌ی رسانه‌های گوناگون از کلاژ تا کتاب‌های هنرمند و عکس است. روایت‌ها نمایانگر پرداختن به تاریخ ایران با الهام از شاهنامه فرودسی است که به تاریخ معاصر کشانده می‌شود. در میان آنها عکس‌های زنده‌ای از هنر و دلمشغولی‌های برخی از برجسته‌ترین هنرمندان ایران است. بهمن محصص؛ پرویز تناولی؛ میترا تبریزیان؛ پرستو فروهر؛ احمد عالی؛ ناهید حقیقت؛ محسن احمدوند؛ شاهپور پویان؛ افسون؛ فریدون آو؛ علی اکبر صادقی؛ شیده تامی؛ بهمن جلالی؛ علی بنی‌صدر؛ ترلان رفیعی و یاشار سمیمی مفخم(از وب‌سایت موزه‌ی بریتانیا).

در زیر مقاله‌ای به قلم لیزی وارتانیان کولییر در باره‌ی این نمایشگاه است که در وب‌سایت انگلیسی‌زبان پیوند به چاپ رسیده است

ترجمه از رؤیا منجم


بهمن جلالی (م.۱۳۲۴)؛ نگاره‌ی خیال‌پردازی (مجموعه زورخانه) سی – پرینت ۱۳۹۱

کنار هم آوردن نسل‌های گذشته و کنونی هنرمندان ایرانی از راه کارهایشان بر روی کاغذ

بخش کوچکی در میانه‌ی زیرمین موزه‌ی بریتانیا با فرش قرمز قشنگی پوشیده شده و دیوارهای اطراف با گزیده‌ای از کارهایی آرایش یافته که به تازگی از هنرمندان ایرانی در داخل و خارج ایران خریداری شده است. کارها – مجموعه‌ای از کلاژ؛ طراحی و کتاب‌های هنرمندان و عکس‌ – سه ققسه‌ی شیشه‌ای را که در دو سوی فرش است پر می‌کند. از دو دیواری که کارها بر آن به نمایش گذاشته شده؛ یکی به طور کامل با کلاژهای هنرمند درگذشته‌ی مدرنیست بهمن محصص پوشیده شده است. کاری چشمگیر به نام «برای مونچ» سرتکان‌دادنی به جیغ ۱۹۴۴ ادوارد مونچ است که در آن اندام جانورمانند عجیب و غریب و گروتسکی کار هنرمند نوروژی را همانندسازی می‌کند. اندام‌های بدشکل دیگری در کارهای دیگر محصص دیده می‌شود که با سیماهای به‌هم‌پیچیده و تاریده پوشیده شده‌اند. اندام‌های محصص را می‌توان ددمنشانه توصیف کرد چرا که هیچ‌ همانندی با مردم ندارد؛ که «کوسه» یکی از آنهاست.


بهمن محصص (۱۳۱۰-۱۳۸۹)؛ کوسه و برای مونچ

در سمت راست کولاژ محصص عکسی از هنرمند است که احمد عالی گرفته که اغلب پدر هنر زیبای عکاسی ایران نامیده می‌شود. نگاره‌ی سیاه و سفید عالی محصص را نشان می‌دهد که در برابر یکی از کارهای اسطوره‌ای خود نشسته و رو از دوربین گردانده است. در اندیشه است و بسی بیشتر از کارهای هنری که عکس عکاس در کنارشان دیده می‌شود؛ جدی می‌نماید.


میترا تبریزیان (م.۱۳۳۸)؛ پائیدن؛ لایتجت پرینت؛ ۱۳۶۹

درست در برابر عکس عالی؛ عکسی از میترا تبریزیان به نام «پائیدن» است که سه دوره‌ی زمانی متفاوت را در یک نگاره به تماشا گذاشته است که نظم و ترتیبی گاه‌شمارانه ندارد. نخست کودتای ۱۳۳۲ (۱۹۵۳)؛ جنگ ایران و عراق در دهه شصت و انقلاب اسلامی. زنان در جلوی عکس در برابر جمعیتی بر صحنه‌اند که همگی مرد می‌نمایند.


ناهید حقیقت (م. ۱۳۲۸)؛ پائیدن؛ و فرار؛ آکوآپرینت؛ ۱۳۵۶

در آخر این دیوار دو نگاره‌ی دیگر با موضوع زنان؛ کار ناهید حقیقت است که ساکن نیویورک می‌باشد و «فرار» نام دارد. در میان کار تبریزیان و حقیقت نگاره‌های تیره و تک‌رنگ – یک سلسله‌ پرینت‌های قرمز و سبز از پرستو فروهر است. در حالی‌که کار فروهر رنگارنگ‌تر است؛ عواطفی که انتقال می‌دهد این چنین نیستند. در متن روی دیوار کنار کارها بازگفته‌ای از هنرمند در سال ۱۳۸۳ است:
«تمامی سطوح با ارتعاشات الگوها پوشیده شده است. آنها بازنمود هماهنگی دنیاست… اما این هماهنگی دست‌نیافتنی را تنها می‌توان از دور ستود؛ زیرا پتانسیل بزرگی برای ددمنشی را پنهان می‌کند.»
در حالی‌که این بازگفته به شش سال پیش از «قرمز نام من است؛ سبز نام من است» بازمی‌گردد که در سال ۱۳۸۷ تولید شده است؛ اما شاید به بهترین شکل کاری را که به نمایش گذاشته شده توصیف می‌کند. در نگاه نخست؛ کار فروهر را می‌توان به صورت نقش‌های زیبای پارچه دید که با شکل‌های هندسی برهم‌ریخته‌ای پوشیده شده است. با این وجود با نگاهی ژرف‌تر می‌توان اندام‌های کج‌وکوله‌ای را تشخیص داد که به دلیل پوشاندن چهره و چشمان‌شان با دست یا با نوارهای سیاه هویتی ندارند.


پرستو فروهر (م.۱۳۴۱) قرمز نام من است؛ سبز نام من است؛ ۲۰۰۸

موضوع کارهایی که در قفسه‌های شیشه‌ای در دو سوی فضای نمایشگاه به نمایش گذاشته شده؛‌ تا اندازه‌ای سبک‌تر است. کارهایی است که به شدت تحت تاثیر شاهنامه فردوسی ساخته شده‌اند. کارهای علی اکبر صادقی؛ محسن احمدوند و شاهپور پویان؛ شاهنامه را برای مخاطبان سده‌ی بیست‌ویکم نوزایی کرده‌اند. صادقی این کار را در قالب پویانمایی پیش برده و حماسه‌ی فردوسی را از راه حرکت «مدرنیزه کرده» در عین حال که شخصیت‌هایش همان پوشاک سنتی را بر تن دارند. احمدوند اما ظاهری امروزی به رستم بخشیده و او را در جامه‌ی تی‌شرت و جین با کلاه خودی که از جمجمه دیو سفید مازندران ساخته به نمایش می‌گذارد.


علی‌اکبر صادقی (م.۱۳۱۶)؛ خورشید شاه؛ و فخرفروشی؛ پویانمایی؛ سلولوئید؛ ۱۳۵۲

رستم دنباله‌رو مد روز احمدوند در برابر پیش زمینه‌ای خالی گذاشته شده؛ گویی به راستی از عهد باستان پا به زمان کنونی می‌گذارد. پویان با این حال گامی بیشتر از احمدوند برداشته و رستم را به کلی پاک می‌کند؛ کاری که در سلسله مینیاتورهای ایرانی دگرگون‌شده‌ی خود از کسانی مانند کمال‌الدین بهزاد و دیگران پیش برده است.


محسن احمدوند (م. ۱۳۶۱) رستم از مجموعه انقلاب؛ مداد رنگی روی کاغذ؛ ۱۳۸۰

«رستم پس از کشتن دیو سفید پویان» که در کنار مینیاتور سده‌ی شانزدهم میلادی «کشته شدن دیو سفید به دست رستم» نگاره‌ای کمابیش همانند را نشان می‌دهد که فضایی خالی رستم را جایگزین می‌کند. پویان با این کار حفره‌ای می‌آفریند که بیننده را وادار می‌کند تا به پیرامون نگاره‌پردازی بنگرد و از فضای روایی دور شود.


شاهبور پویان (م. ۱۳۵۹) رستم پس از کشتن دیو سفید؛ آمیخته‌ای از رسانه‌ها؛ ۱۳۸۴

در آن سوی دیگر نگارخانه؛ در برابر کارهای الهام گرفته از شاهنامه؛ ققسه‌ای است که با کارهای ترلان رفیعی و یاشار صمیمی مفخم در قالب پرینت‌های سیلک اسکرین با خطوط سنگین و تیره خوش‌نویسی است. مرجع آنها کارهای کلاسیک هنر باخترزمینی مانند ونوس میلو است. اما اندام مفخم سر ندارد؛ و سینه‌هایش با تمبرهای ایرانی پوشیده شده است.کارهای رفیعی با وجودی که کمابیش همان حال‌وهوا را دارد اما ستاره‌های پاپ مانند گوگوش را نشان می‌دهد که هدفشان نیروبخشیدن به این برداشت است که ایران چیزی بیش از آن سیاستی است که در باخترزمین گزارش و رسانده می‌شود.


ترلان رفیعی (م. ۱۳۵۹) و یاشار صمیمی مفخر (۱۳۵۸)؛ سی سال؛ سیلک‌اسکرین؛ ۱۳۹۴

قفسه‌ای که روی فرش قرمز است یک سلسه کار را که صاف چیده شده به نمایش می‌گذارد. در میان آنها پرتره‌هایی از افسون است که موضوع‌شان از عکس‌های قدیمی خانوادگی گرفته شده است. کلاژهای پراحساس با کاربرد سنگین سیاه و قرمز و آبی به پرینت‌های لینولئومی می‌مانند. هنرمند گفته که نگاره‌ها را برای بیان دلتنگی آفریده است. اندام‌های افسون از پائین شانه بریده شده‌اند؛ مانند پرتره‌های شیده تامی.


افسون (م. ۱۳۵۱)؛ نوستالژی گفتاری؛ کلاژ؛ ۱۳۵۴-۱۳۸۵

کتاب دست‌ساخته‌ی شیده تامی دو سر را کنار هم نشان می‌دهد که هر دو بر پیش‌زمینه‌ای طلایی سیاه کشیده شده‌اند و دورتادورشان با شعرهای هنرمند پر شده است. این شعرها از نور و تاریکی سخن می‌گویند؛ نگاره‌ی سمت چپ با خوش‌نویسی سیاه و نگاره‌ی سمت راست به کلی سفید است.


شیده تامی (..۱۳۴۱) کتاب دست‌ساز هنرمند با رسانه‌های گوناگون؛ ۱۳۸۳

در کنار کارهای روی کاغذ؛ مجمسه‌های پرویز تناولی هم در این نمایشگاه گنجانده شده است. این‌ها در قالب مدال برونزی دستی که پرنده‌ای را نگاه داشته و هیچ‌های پرآوازه‌ی او را به نمایش می‌گذارند. در کنار مدال نگاره‌پردازی هنرمند است که از صفحه‌ای از کتاب «شگفتی‌های آفرینش و غرابت‌های هستی» قزوینی الهام گرفته که آن‌را در بازار روزی پیدا کرده بوده. هدف از گنجاندن این مجسمه‌ها شاید یادآوری به مخاطبان است که در حالي‌که طراحی‌ اغلب نادیده گرفته می‌شود؛ اما سراغاز کارهای بعدی است. با تناولی که یکی از مهم‌ترین هنرمندان معاصر ایران است؛ گنجاندن آثارش این نمایشگاه را توجه‌برانگیزتر می‌کند.


پرویز تناولی (م. ۱۳۱۶)؛ مرد و مجسمه ۲؛ مجموعه شگفتی‌های دنیا)


فریدون آو (م. ۱۳۲۴)؛ مینیاتورهای ایرانی ۱؛ عکاسی؛ ۱۳۸۲


علی بنی‌صدر (م.۱۳۵۵) چهار ام؛ ۱۳۸۹

آواهای ایرانی در حالی‌که نمایشگاه کوچکی است؛ اما موضوع‌ها؛ سبک‌ها و آموزه‌های بسیاری را دربرمی‌گیرد. دو نکته‌ی مشترک قومیت ایرانی هنرمندان و کارهایشان روی کاغذ اجازه داده تا در مرکز گالری ادیس موزه‌ی بریتانیا کارهای گوناگونی کنار هم قرار بگیرند تا نمایشی پرس‌برانگیز و به یادماندنی بسازد. با کارهای روی کاغذ که کمتر از کارهای روی بوم و عکس؛ توجه‌برانگیزند؛ آواهای ایرانی
نگاه یگانه و تازه‌ای از به کارگیری رسانه‌ای ساده و با این حال نیرومند از سوی نسل‌های گذشته و کنونی هنرمندان ایرانی برای روایت داستان‌های‌ خودشان را به نمایش می‌گذارد.

آواهای ایرانی تا ۲ آوریل ۲۰۱۷ در موزه بریتانیا برپاست.

حالات عدم‌قطعیت راه‌کار‌های هنری در زمان‌های اضطراری

 

منبع: آکادمی هنر برلین
Akademie der Künste

در دوره‌های عدم‌قطعیت؛ هنر و فرهنگ فضاهای آزادی برای دگرگون کردن تفاوت‌های فرهنگی و ناسازگاری‌های سیاسی می‌شود. «حالات عدم‌قطعیت»؛ که در آکادمی هنر برلین بپاست؛ فضایی از ایستادگی هنری نسبت به از دست دادن حافظه‌ی فرهنگی و خشنونت و بیگانه‌هراسی را باز می‌کند. این پژوهش هنری که وضعیت فاجعه‌بار کنونی پناه‌جویان را با تجربه‌ی تاریخی گریز و تبعید در سالهای ۱۹۳۳ (۱۳۱۰) تا ۱۹۴۵ (۱۳۲۴) پیوند می‌زند؛ روی شکنندگی فرد؛ شرایط اجتماعی و سیاسی که جنگ‌ها؛ تهیدستی و تروریسم ماشه‌شان را می‌کشد؛ کانونمند می‌شود. نزدیک به ۵۰ شیئی برگزیده و سند از آرشیو‌های اکادمی هنر متعلق به والتر بنیامین (بنجامین)؛ برتول برشت؛ هانس آیسلر؛ والسکا گرت؛ لی گرودندیگ؛ لیلیان هاروی؛ هانریش مان؛ برونو توت؛ کرت تچولسکی و دیگران در کنار کارهای هنری امروز که تجربه‌های بحران و گریز؛ ناپایداری؛ خشونت و گمگشتگی را بازنمایی می‌کند؛ گذاشته و با آنها پیوند زده می‌شود. کارهای هنری ۳۲ هنرمند از کشورهای متفاوت از جمله رضا آرامش؛ و مازیار مرادی از ایران بر دیوار رفته است.

حالات نامطمئن نمایشگاهی است که اهمیت خاطره و روایت را در روندهای دگرگونی‌های اجتماعی و فرهنگی از راه هنر کندوکاو می‌کند. با درآمیختن فضایی آزمایشی از اشیا و اسناد موجود در آرشیوهای اکادمی با نمایشگاهی از هنر معاصر و سخنرانی و میزگرد؛ فضایی برای اندیشه‌ورزی برای پژوهش‌گران؛ فعالان و هنرمندان می‌آفریند.

در دروان ناگوارِ عدم‌قطعیت که با حالت ناپایدارکننده نظم اجتماعی در منطقه‌ی خاوری مدیترانه و تروریسم و شکل‌های تازه‌ی ملی‌گرایی و نژادپرستی در اروپا شعله‌ور می‌شود؛ هنرمندان مسئولیت «تاریخ دیگران» را بر دوش می‌گیرند تا در هوایی باز و آزاد و تفکیک شده نشان دهند که جایگاه هنری ما در رابطه با دیگری کجا قرار می‌گیرد.

لازمه‌ی این‌کار برخورد با دغدغه‌هایی مانند آسیب‌دیدگی جمعی؛ از دست دادن هویت؛ هم‌دلی و تلاش برای درک و تجربه‌ی ناپایداری است. هنرمندان نگاره‌پرداز از راه کارهایشان سکویی نه تنها برای سهیم شدن و دادوستد می‌سازند؛ بلکه از این گذشته پتانیسل دگرگون کردن تجربه را هم در اختیار می‌گذارند. به همین دلیل نمایشگاه پیرامون دو عنصر جوهری سازمان یافته – مطالعات و گفت‌وگوهای سیاسی؛ اجتماعی و فرهنگی و یک سلسله اسناد و اشیای بی‌همتا از آرشیوهای آکادمی که خاطرات هنرمندان را در حالات و وضعیت‌های اضطراری در آلمان سالهای ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ ارائه می‌دهد. این عناصر با هم در رسانه‌های فیلم؛ عکاسی؛ مجسمه‌سازی و نقاشی یک بازی درونی گفت‌وگوساز؛ مستند و روایی می‌آفریند.


هفت‌تیر کرت توچولسکی؛ پس از ۱۹۲۶؛ عکس از نیک اَش


پاسپورت والتر بنیامین (بنجامین) برلین؛ ۱۰ اوت ۱۹۲۸؛ عکس نیک اَش


تقویم جیبی هانریش مان؛ فوریه ۱۹۳۳؛ عکس از نیک اَش


جعبه مهمات با اسناد شخصی از الیا یوناس – استوکهوزن؛ بدون تاریخ؛ عکس نیک اَش

در این گزیده‌ از نمایشگاه «حالات نامطمئن» تنها به دو هنرمند ایرانی شرکت‌کننده در این رویداد پرداخته می‌شود و برای اطلاعات بیشتر در باره‌ی هنرمندان دیگر به وب‌سایت آخر صفحه مراجعه کنید


مازیار مرادی؛ از مجموعه ۱۳۵۸

مازیار مرادی (م. ۱۳۵۸) به ویژه به مردمان و جست‌وجوی‌شان برای هویت علاقه‌مند است – جست‌وجویی که می‌تواند در رویاروی با آشفتگی شدید اجتماعی و سیاسی به کحراهه رود. سلسله‌ عکس‌های ۱۳۵۸ مرادی ضربه‌های سرنوشت را که خانواده‌اش در زمان انقلاب و جنگ ایران و عراق (۱۳۵۹-۱۳۶۷) تجربه می‌کند؛ ردیابی می‌کند. در اینجا بسیاری از اعضای خانواده مازیار نمونه‌ی شکست‌خوردگی‌ها و تغییرات فاجعه‌باری می‌شوند که تمامی خانواده‌های ایرانی در آن سالهای پرآشوب تجربه کردند. مازیار مرادی بازسازی صحنه‌ها را که خانواده‌اش توصیف کرده‌اند؛ پرورش می‌دهد و سپس از آن صحنه‌ها با همان افراد به عنوان بازیگران قصه‌ی خودشان عکس می‌گیرد. در گفت‌وگوهایی که ماه‌ها با آنها دارد؛ به پژوهش در باره‌ی جزئیات تجربه‌های فردی آنان می‌پردازد. عکس‌هایی که در ایران گرفته شده؛ اعضای خانواده‌اش را به نمایش می‌گذارد که این تجربه‌ها را از نو بازی می کنند – نگاره‌هایی که رمزنویسی خانواده‌ای می‌شود که اینک به خاطر طغیان‌های سیاسی و فرهنگی در سراسر کره‌ی خاکی پراکنده‌اند.


مازیار مرادی؛ از مجموعه ۱۳۵۸


مازیار مرادی؛ از مجموعه ۱۳۵۸

مرادی در این نمایشگاه ۳۷ عکس از مجموعه‌ی ۱۹۷۹ خود را که برنده جایزه‌ی اتو اشتینرت بوده؛ به نمایش می‌گذارد که سفر خانواده‌شان را که در زمان جنگ ایران و عراق در ۱۳۶۴ ناگزیر به فرار از خانه‌ و کاشانه‌شان می‌شوند؛ بازسازی می‌کند. برای آفریدن این عکس‌ها؛ مرادی که کارش بر پایه‌ی پژوهش و پرس‌وجو با کسانی بوده که در این فرار شرکت داشتند؛ تصمیم می‌گیرد که از عکاسی صحنه‌ در همان مکان‌های فرار خانواده‌اش سود جوید. از این راه نه تنها عکس‌هایی تاثیرگذار در خدمت به حاقظه و خاطره آفریده؛ بلکه روند کار از راه آسیب‌های فرار و گریز را دنبال کرده است. نگاره‌ها رمزهای نمادین برای خانواده‌ای می‌شود که به خاطر طغیان‌های سیاسی و فرهنگی در سراسر کره‌ی خاکی پراکنده شده‌اند.


رضا آرامش اکتیون ۱۱۷ (۱۳۹۰)

رضا آرامش نقاش؛ عکاس و مجسمهساز هم همین راه‌کار را در سه‌لختی یادواره‌ای خود آکتیون ۱۱۷ (۱۳۹۰) به نمایش می‌گذارد که در آن حرکت اشاره‌ای سرکوب‌شده‌ای؛ به عکس سیاه‌ و سفیدی از فضای باروک کاخ ورسای لویی شانزدهم فرافکنده می‌شود.
آرامش ‌ که در سال ۱۳۵۹ در اهواز به دنیا آمده؛ بن‌مایه‌های عکاسی جنگ خود را از اسناد آرشیو و مطبوعات و اینترنت و گزارش‌های رسانه‌های اجتماعی در باره‌ی ناسازگاری‌ها در ویتنام؛ فلسطین؛ عراق؛ افغانستان و کره بیرون می‌کشد. اما آرامش با کارهایش به جای نمایش تن‌های خونین و خشونت؛ رنج‌های نادیدنی مردمی را نشان می‌دهد که اغلب یادآور حالت بدنی کسانی است که شهید می‌شوند. سه لختی بادواره‌ای اکتیون ۱۱۷ پیوندی مستقیم با روایت نگاره‌ای در تالار آیینه‌های کاخ ورسای می‌آفریند که با پناه‌جویان شکل گرفته است. از این راه آرامش تداعی‌های اغلب ناسازگاری را مانند تهیدستی و دارایی؛ زیبایی تن و فضا؛ خلوت و فضای همگانی می‌آفریند. ورسای جلوه‌ی مطلق‌گرایی در اروپا در برابر استعمارگرایی و پیامدهای درازمدت آن می‌شود.


رضا آرامش؛ در میان چشم و شئی سایه می‌افتد

هنرمند در تمامی کارهایش دانش و شناخت ژرفی از تاریخ هنر؛ فیلم و ادبیات خاورزمین و باخترزمین هر دو را به نمایش می‌گذارد. نگاره‌های رسانه‌های جمعی از مناطق جنگی و گزارش‌های عکاسی‌شده مواد خام سلسله‌های عددگذاری شده‌ی سایه‌دار او را می‌سازند. اکشن‌های ۱۷۵-۱۷۹ از عکس‌های فوری متن‌زادایی شده‌ی زندانیان در مناطق بحران در سراسر جهان سربرمی‌آورند؛ سپس این خطوط کلی انتزاعی ‌پس‌زمینه با پرینت عکس‌ مناظر کامل می‌شود. بازنمایی پیوسته‌ی خشونت در رسانه‌های جمعی در حالی که تماشاگر از میان سایه‌روشن‌ها می‌گذرد و نگاره‌ی آیینه‌ای خود را می‌بیند می‌تواند حس خستگی بیافریند. شخصیت‌های گمنام آرامش پیشگامانی در پویش او در باره‌ی سازوکارهای خشونت می‌شود. (برایدانسته‌های بیشتر در باره‌ی رضا آرامش نگاه کنید به تک‌چهره برگزیده فراایران رضا‌ آرامش)


رضا آرامش؛ راه رفتن زیر نور موعود

از این گذشته یک سلسله سخنرانی و رویدادهای ویژه به پرسش‌های کنونی سیاسی در باره‌ی موضوعاتی مانند نواستعمارگرایی؛ دلایل گریز و فرار و مهاجرت؛ و پیدایش موج تازه‌ی ملی‌گرایی در اروپا می‌پردازد که از زمینه‌ی مواضع فرهنگی و هنری بیرون کشیده می‌شوند و فضایی برای اندیشه‌ورزی با سخنرانی؛ میزگرد؛ کنسرت؛ فیلم؛ اجرا (پرفورمنس) و تئاتر آفریده می‌شود.

سخنرانی‌ها و میزگردهای بخش «گفت‌وگوها» موضوعات کلیدی کنونی را هدف می‌گیرد‌. اروپا با موج در ظاهر بالنده‌ای از ناسازگاری و کشاکش‌‌هایی مانند بیگانه‌هراسی؛ اسلام‌هراسی و یهودی‌ستیزی رویاروی است. دلایل این بنیادگرایی نو چه می‌تواند باشد؟ چگونه می‌تواند رشد توده‌ای راست‌گراها و نژادگرایی را بازداشت و بر آن چیره شد؟ چگونه سیاست‌های مهاجرت را می‌توان بهبود بخشید؟ و هنر چه نقشی می‌تواند در حل‌وفصل این بحران بازی کند؟

سخنرانان این بخش از جمله می‌توان از آرمین ناصحیجامعه‌شناس آلمانی ایرانی تبار؛ نیکیتا داوان؛ ناتاشا کلی؛ گرادا کیلومبا؛ میشل لوندر؛ کاترینا لامپ؛ شانتال موفه؛ ریتا سوسموث و… . نام برد.

آرمین ناصحی (م.۱۳۳۹) یکی از برجسته‌ترین جامعه‌شناسان در آلمان است که جامعه‌ی به اصطلاح سنتی را به پرسش می‌کشاند. پژوهش‌های او بیشتر روی جامعه‌شناسی فرهنگ؛ دانش‌وشناخت و سیاست کانونمند است. ناصحی در سخنرانی خود روی بخت‌هایی کانومند می‌شود که می‌تواند پیامد «تجزیه و تباهی» جامعه باشد که ماشه‌ی آن‌را مهاجرت اجباری و اختیاری تا اندازه‌ای می‌کشد.

بخش «گفت‌وگوها» یک سلسله‌سخنرانی و میزگرد است که به موضوعات کلیدی کنونی می‌پردازد. اروپا با کشاکش‌هایی مانند بیگانه‌هراسی؛ اسلام‌هراسی و یهودی‌ستیزی رویاروی است. دلایل این بنیادگرایی نو چه می‌تواند باشد؟ چگونه می‌تواند رشد توده‌ای راست‌گراها و نژادگرایی را بازداشت و بر آن چیره شد؟ چگونه سیاست‌های مهاجرت را می‌توان بهبود بخشید؟ و هنر چه نقشی می‌تواند در حل‌وفصل این بحران بازی کند؟

نمایشگاه و رویدادهای «حالات عدم‌قطعیت» که از ۱۵ اکتبر (۲۵ آبان) ۲۰۱۶ در آکادمی هنر برلین گشایش یافته تا ۱۵ ژانویه (۲۵ دی‌ماه) ۲۰۱۷ برپا خواهد بود.

برای اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجمه کنید
http://www.adk.de/de/projekte/2016/uncertain-states/pdf/Uncertain-States_Booklet.pdf

به سوی واقع‌گرایی نوین

بوریس گرویس

منبع: مجله‌ی ای‌فلاکس نوامبر ۲۰۱۶

برگردان رؤیا منجم


ویجا سِلمینس، بیابان، 1975، لیتوگراف روی کاغذ. 315 در 516 میلی‌متر. کپی‌رایت: ویجا سلمینس

به تازگی شاهد رشد فزاینده‌ی علاقه به آن‌گونه واقع‌گرایی بوده‌ایم که چنین می‌نمود مدتهاست که دیگر به گذشته پیوسته است. اما برداشت واقع‌گرایی آن‌چنان‌که می‌نماید روشن نیست. «واقع‌گرایی» اغلب به معنای تولید نگاره‌های تقلیدی از «واقعیت» دریافته می‌شود. تردیدی نیست که می‌توان با این تعریف همرأی بود. با این حال این پرسش به جای خود باقی‌ است: ما چگونه در ابتدا با واقعیت رویاروی می‌شویم؟ چگونه واقعیت را کشف می‌کنیم تا بتوانیم نگاره‌ای از آن بسازیم؟ تردیدی نیست که می‌تواندر باره‌ی واقعیت به عنوان هر چیزی سخن گفت که خود را در برابر نگاهِ «طبیعی»، بی‌خبر و از لحاظ تکنولوژیکی غیرمجهز به نمایش می‌گذارد. تمثال‌های سنتی به چشممان غیرواقع‌گرایانه می‌نماید زیرا به دنبال به نمایش گذاشتن دنیای معمولاْ دیده‌ناشدنی «دیگر» است. و کارهای هنری هم که در پی رویاروی کردن ما با «هسته‌ی جوهری» دنیا یا «بینش ذهنی‌فردی» هنرمندی خاص‌ است، معمولاْ واقع‌گرایانه بازشناخته نمی‌شوند. از این گذشته هنگام نگاه کردن به عکس‌هایی که به کمک میکروسکوپ یا تلسکوپ تولید شده‌اند باز هم سخنی از واقع‌گرایی نمی‌گوییم. واقع‌گرایی اغلب به عنوان آمادگی برای نفی بینش‌ها و گمانه‌زنی‌های دینی و فلسفی و نگاره‌هایی تعریف می‌شود که به یاری فن‌آوری تولید می‌شود. به جای آن، واقع‌گرایی معمولاْ بازتولیدِ دیدگاهِ میانگین، معمولی و این دنیایی (سِکولار) گیتی (دنیا) را دربرمی‌گیرد. با این حال، این بینش این‌دنیاییِ گیتی چندان هیجان‌انگیز نیست. میل به طرح و بازتولید این نگاره‌ی این‌دنیاییِ گیتی نمی‌تواند با آن «زیبایی» منسوب به آن توضیح داده شود که چنین نگاره‌ای آن‌را به روشنی در خود ندارد.

ما در آغاز واقعیت را به صورت حاصل‌ِ جمعی ساده از «واقعیت‌های مسلم و بدیهیات» کشف نمی‌کنیم. بیشتر آن‌را به صورت حاصل‌جمعِ گریزناپذیری‌‌ها و فشارهایی کشف می‌کنیم که به ما اجازه نمی‌دهند تا کاری را که دوست داریم بکنیم یا به شکلی که دوست داریم زندگی کنیم. واقعی چیزی است که بینش ما از آینده‌ای خیال‌پردازانه را به دو بخش تقسیم می‌کند: پروژه‌ای تحقق‌یافتنی، و «خیال‌پردازی نابی» که هرگز نمی‌تواند به واقعیت بپیوندد. واقعیت به این مفهوم، خود را در اصل به صورت سیاست روز و واقع‌بینی Realpolitik، یعنی حاصل‌جمعی از هر آنچه که می‌تواند پیش برده شود ـ در ستیز با دیدگاهی «غیرواقع‌گرایانه‌ی» نسبت به شرایط و کرانمندی‌های کُنش‌های مردمی به نمایش می‌گذارد. این معنای واقعیِ ادبیات و هنر واقع‌گرایانه‌ی سده‌ی نوزدهم بود که توصیف‌های پرآب‌وتاب و «سنگین و وزینی» از سرخوردگی‌ها، درماندگی‌ها و شکست‌هایی ارائه می‌داد که قهرمانان رمانتیک و از لحاظ اجتماعی و عاطفی «آرمان‌گرا» هنگامی با آنها رویاروی می‌شدند که می‌کوشیدند به آرمان‌های خود را جامه‌ی «واقعیت» بپوشانند. ادبیات اروپایی آن زمان از آموزش‌وپرورشِ نازک‌طبعانه‌ی فلوبر تا ابله داستایوفسکی، گویای شکست تمامی تلاش‌ها برای درهم‌آمیختن «هنر و زندگی» بود در نتیجه هر کس می‌توانست ببیند که هیچ‌چیزی که قهرمانان می‌خواستند یا نقشه‌ی آن‌را در سر می‌پروراندند نمی‌توانست واقعیت‌پذیر باشد ـ هر چیزی که آرزوی آ‌ن‌را داشتند به صورت آرزویی «غیرواقع‌گرایانه» و خیال‌پردازی ناب نشان داده می‌شد. بهترین پیامد این سنت واقع‌گرایانه با جنبش ۱۹۶۸ قالبریزی و فرموله شد: واقع‌گرا باش، خواهان ناشدنی باش. به این ترتیب، موضوعی را که ادبیات و هنر واقع‌گرایانه در میان می‌گذاشت خودِ واقعیت ـ در قالبی که علوم طبیعی توصیف می‌کردد ـ نبود، بلکه روانِ مردمی بود که از تکان و شوک شکست در آزمونِ واقعیت رنج می‌برد. واقع‌گرایی سده‌ی نوزدهم در واقعیت «روان‌منطق‌گرایی»pschologism بود. واقعیت نه به صورت جایگاه کندوکاو علمی و «عینی»، بلکه به صورت نیروی خفقان‌آوری فهمیده می‌شد که جان قهرمان را به خطر می‌انداخت یا حتی درهم‌می‌شکست.

برعکس هنر مدرن و معاصر فرآورده‌های تاریخ دراز «روان‌منطق‌زدایی» desychologgization است که بسیاری از منتقدان ـ برای نمونه اُورتگا یی گاسِت ـ آن‌را به صورت تاریخِ مردم‌زدایی dehumanization تجربه می‌کردند. هنرمندان آوانگارد و پساآوانگارد می‌خواستند هنرشان نه واقع‌گرایانه که واقعی باشد ـ به همان اندازه واقعی که تمامی روندهایی که در گیتی روی می‌دهد. کارهنری به صورت چیزی در میان چیزهای دیگر ـ مانند درخت و ماشین ـ دریافته می‌شد. معنایش این نبود که هنرمندان آوانگارد نمی‌خواستند دنیا را تغییر دهند ـ برعکس، آنان این خواست را ریشه‌ای (رادیکالیزه) کردند. اما برای رسیدن به این هدف، به روان خواننده، شنونده یا تماشاگر رونمی‌آوردند. بیشتر هنر را به صورت گونه‌ی ویژه‌ای از فن‌آوری می‌فهمیدند که می‌توانست دنیا را از راه‌های تکنیکی تغییر دهد. در واقع، آونگارد می‌کوشید تماشگران هنر را به اهالیِ کار هنری تبدیل کند ـ تا این تماشاگران با سازگارکردن خود با شرایط تازه‌ی محیط‌شان، حساسیت‌ها و نگرش‌های خود را تغییر دهند. با سود جستن از اصطلاحات مارکسیستی: هنر به این ترتیب می‌تواند به صورت بخشی از روبنا یا بخشی از شالوده‌ی مادی دیده شود. به گفته‌ای دیگر، هنر را می‌توان به صورت ایدئولوژی یا تکنولوژی دریافت. آوانگاردهای رادیکال هنر راه دگرگون کردن تکنولوژیکی دنیا را دنبال می‌کردند. جنبش‌های آونگارد سالهای ۱۹۲۰، ساختارگرایان روسی، بوهاس، دواستایل De Stijil (1) به رادیکال‌ترین شکل این راه را دنبال می‌کردند.


لیوبوف پوپووا، طراحی پارچه، ۱۸۲۳۰۲۴.گوآشرویکاغذ،۱۱۵در۹۲میلی‌متر

با این حال، آوانگارد هرگز به طور کامل در این پویش برای واقعی پیروز نمی‌شد زیرا واقیتِ هنر ـ سوی مادی آن که آوانگار می‌کوشید آن‌را مضمون‌پردازی کند ـ به شکلی برای همیشه از نو زیبایی‌شناسانه می‌شد، و این مضمون‌پردازی‌‌ها دستخوش شرایط ایستاری بازنمایی هنر می‌شد. همین را می‌توان برای نقد نهادی گفت که می‌کوشید سوی این‌دنیایی و برپایه‌ی واقعیتِ نهادهای هنری را مضمون‌پردازی کند. نقد نهادی مانند آونگارد در درون نهادهای هنری می‌ماند. با این حال، این وضعیت در این سالها تغییر کرده است ـ به خاطر اینترنت که جایگزین نهادهای هنری سنتی به عنوان سکوی اصلی برای تولید و توزیع هنر شده است. اکنون بُعدِ این‌دنیایی، بدیهی، «واقعی» هنر با اینترنت مضمون‌پردازی می‌شود. در واقع هنرمندان معاصر معمولاْ با استفاده از اینترنت کار می‌کنند ـ و کارهایشان را هم در اینترنت می‌گذارند. کارهای هنریِ هنرمندی خاص را می‌توان در چارچوب اطلاعات دیگری در باره‌ی هنرمندی که در اینترنت می‌توان یافت، پیدا کرد: زندگی‌نامه‌، کارهای دیگر، فعالیت‌های سیاسی، بازبینی‌های نقدآمیز، جزئیات شخصی و این و آن. هنرمندان نه تنها از اینترنت برای تولید هنر سود می‌جویند ـ بلکه از این گذشته از راه آن بلیط می‌خرند، میز رستوران رزرو می‌کنند، کاروکاسبی می‌کنند و این و آن. تمامی این فعالیت‌ها در همان فضای یک‌پارچه‌ی اینترنت روی می‌دهد ـ و تمامی آنها به شکلی بالقوه برای کاربران دیگر اینترنت دسترس‌پذیر است. در اینجا کارهنری «واقعی» و این‌دنیایی می‌شود زیرا درون دانسته‌ها و اطلاعات در باره‌ی نگارنده‌ی آن به عنوان شخصی واقعی و این‌دنیایی گذاشته می‌شود. در اینترنت هنر به صورت گونه‌ی خاصی از فعالیت کاری به نمایش گذاشته می‌شود: به صورت مستندکردن روند کاری که در دنیای واقعی آفلاین روی می‌دهد. در واقع هنر در اینترنت در همان فضایی کارمی کند که برنامه‌ریزی نظامی، سرمایه‌ی کسب‌وکارِ گردشگری و این‌وآن در جریان است. گوگل از جمله نشان می‌دهد که هیچ دیواری در فضای اینترنت نیست.

واژه‌ی «مستندسازی» در اینجا بی‌نهایت مهم است. در این دهه‌ها مستندسازی هنر به شکل فزاینده‌ای در نمایشگاه‌های هنری و موزه‌های هنر ـ در کنار کارهای هنری سنتی ـ گنجانده شده است. با این حال، مستندسازی هنر، هنر نیست: تنها به یک رویداد هنری یا نمایشگاه یا یک چیدمان یا پروژه‌ای اشاره دارد که ما گمان می‌بریم به راستی برگزار شده است. در اینترنت، مستندسازی هنر جایگاه مشروع خود را می‌یابد: به هنر به عنوان مرجع «واقعی» بیرونی که در «خود واقعیت» روی می‌دهد اشاره دارد. می‌توان گفت که هنر آوانگارد و پساآوانگارد سرانجام به هدف خود رسیده است ـ این‌که بخشی از «واقعیت» شود. اما این واقعیت، واقعیتی نیست که ما با آن رویاروی می‌شویم یا در هنگامه‌ی آن زندگی می‌کنیم. می‌توانیم آنچه را که در رسانه‌ی هنر روی می‌دهد به همان سان دنبال کنیم که چیزهایی را که در حوزه‌های دیگر زندگی اجتماعی دنبال می‌کنیم: با سودجستن از شبکه‌های اجتماعی مانند فیس‌بوک، یو تیوب و اینستاگرام.

همین واقعیت‌زدگیِ facticity مثبت‌گرایِ هنر معاصر است که نوستالژیِ واقع‌گرایی را به بار می‌آورد. اگر هنر آیینی (practice) واقعی ـ بخشی مشروعی از واقعیت ـ شود، آن‌گاه ناخرسندی از واقعیت، ناخرسندی از هنر و تمامی نهادهایش: بازار هنر، آیین‌های نمایشگاهی و نمایش و این‌وآن، می‌شود. و این ناخرسندی، این ناسازگاری با واقعیت، فراخوانی برای توصیفی تازه است: واقع‌گرایی نوین. اما چرا چنین توصیفی، تنها، توصیفی هنری است؟ پاسخ به این پرسش روشن است: ناخرسندی از واقعیت ـ تا آنجا که خود را از راه کُنش تظاهراتی پرخشونت یا انقلابی متجلی نمی‌کند ـ پنهان باقی می‌ماند، و برای همین همیشه در این ظن و گمان می‌ماند که (یک ناخرسندی) ساختگی است. اگر من از کارم متنفر باشم و با این حال به آن بپردازم، ثابت کردن ناخرسندی‌ام از واقعیت هستی‌ام به شکلی عینی شدنی نیست. این ناخرسندی «ساختگی» می‌ماند. در این قالب می‌تواند از راه ادبیات و هنر توصیف شود که به شکل سنتی قلمرو‌های ساختگی پنداشته شده است، اما نمی‌تواند موضوع یک مطالعه جدی علمی شود.

برای مدت‌های دراز سرآغازِ هر کارهنری در روانِ هنرمندی که آن‌را آفریده بود، جست‌وجو می‌شد. این زمانه‌ی واقع‌گرایی روان‌شناسانه در ادبیات، هنر و علوم انسانی بود. انقلاب در برابر روان‌منطق‌گرایی سده‌ی نوزدهم که سرنوشت هنر را در سده‌ی بیستم تعیین کرد، با همان مشاهده‌ و نظاره‌ی روش‌شناسانه‌ی آشکار برانگیخته شد: سرآغاز کارهنری را نمی‌توان در روان آفریننده یافت زیرا دسترسی به این روان ناشدنی است. تماشاگرِ بیرونی نمی‌تواند به ذهنیت هنرمند رخنه کند ـ حتی خود هنرمندان هم نمی‌توانند زندگی درونی روانی خود را با درون‌نگری بیابند. نتیجه‌گیری این بود که «روان» خود سراسر ساختگی است ـ و در این قالب نمی‌تواند اصطلاحی توضیح‌دهنده برای تاریخِ فرهنگ باشد. به این ترتیب، هنر و ادبیات شروع به نفی روان‌منطق‌گرایی کردند. اندامِ مردمی در بازی رنگ‌ها و شکل‌ها یا در بازی واژه‌ها حل شد. واقعیتِ نگاره و متن خودمختار از بازنمایی‌های روان‌شناسی شد ـ خواه روان‌شناسی نگاره و خواه روان‌شناسی شخصیت‌هایش. البته، این استراتژی روان‌منطق‌زدایی، سراسر مشروع می‌نماید. در واقع، به روان نمی‌توان دسترسی یافت و به شکلی علمی آن‌را کندوکاو کرد. با این حال، معنایش این نیست که می‌توان این پندار را که روانی وجود دارد ـ یعنی یک ناخرسندی درونی از واقعیت وجود دارد که نمی‌تواند از بیرون تشخیص داده شود ـ به عنوان چیزی سراسر ساختگی نفی کرد.

این زمانی روشن می‌شود که به توصیف هِگِل در پدیدار‌شناسی روح، به لحظه‌ای بازمی‌گردیم که خودآگاهی ـ و پندار خودآگاهی از دیگری ـ پدیدار می‌شود. در این لحظه ما دیگری را به عنوان خطر تجربه می‌کنیم ـ حتی به عنوان خطری مرگبار. البته، ما دست‌خوش خطرهای طبیعی و تکنولوژیکی بسیاری هستیم. اما این خطرها شخص ما را هدف نمی‌گیرند:‌ ما آنها را به شکلی تصادفی تجربه می‌کنیم. ولی نمی‌توانیم تلاش کسی را برای کُشتن ما ـ برای نمونه با شلیک گلوله ـ تصادفی تجربه کنیم. این گرایش را داریم که از خود بپرسیم چرا کسی می‌خواهد چنین کاری با ما کند و تلاش‌مان برای پاسخ به این پرسش یک سلسله‌ خیال‌پردازی، گمانه‌زنی و فرافکنی‌هایی به بار می‌آورد که به روان قاتلِ بالقوه می‌پردازد. این فرافکنی‌ها هرگز به هیچ نتیجه‌ی نهایی نمی‌رسد، ولی در عین حال دوری‌ناپذیر می‌نمایند. امروزه، می‌توانیم این پدیده را کمابیش هر روز زمانی مشاهده کنیم که رسانه‌ها توضیح‌ها و گمانه‌زنی‌هایی روان‌شناسانه در باره‌ی این یا آن کُنش تروریستی ارائه می‌دهند. به گفته‌ای دیگر، پس از رویداد آن، پس از آن‌که زیاده‌روی خشونت‌آمیز تروریست روی داده است، مشاهده‌گران بیرونی آماده‌اند این پندار را بپذیرند که کُننده‌ی این کُنش خشونت‌آمیز با ناخرسندی از واقعیتِ هستی روزمره‌اش زندگی می‌کرده است ـ حتی اگر در عین حال پوشش خبری کمابیش همیشه تاکید می‌کند که این فرد آرام و از محیط اجتماعی خود خرسند می‌نموده. به گفته‌ای دیگر، پیش از رویداد کُنش خشونت‌آمیز، ناخرسندی درونیِ روانی، ساختگی می‌نماید، اما پس ار رویداد کُنش، به شکل واپس‌گرایانه‌ای «واقعی» می‌شود. داستایوفسکی بارها و بارها در کتاب‌هایش این تلاش‌های واپس‌گرایانه برای روان‌شناختنی‌‌کردن یک جنایت را مسخره می‌کرد.اما این کتاب‌ها چیزی بیش از تلاش‌های خود داستایوسکی برای پیش بردن همان‌کار را به نمایش نمی‌گذارد. کلِ ادبیات روان‌شناسانه در بنیاد خود ادبیاتِ جنایی است. با مردمان به صورت جانورانی به ویژه خطرناک برخورد می‌کند ـ درست از این رو خطرناک چون آنها جانوارانی «روان‌شناختنی‌» اند.

بازگشت به واقع‌گرایی در واقع به معنای بازگشت به روان‌شناسی و روان‌منطق‌گرایی است. و این بازگشت را به راستی می‌توان در مردم‌پسندانه‌شدن تازه‌ی کتاب‌های روان‌شناختی، سینمای روان‌شناختی‌، تئاتر روان‌شناختی و در دایره‌ی کوچک هنر معاصر، حضور فزاینده‌ی عکاسی و کارهای ویدئویی دید که روان‌شناسی هنرمندی را که آنها را آفریده و / یا هواخواهان اهلِ‌ آنها را مضمون‌پردازی می‌کند. دلیل این بازگشت روشن است. تعبیرِ هنر به عنوان تِکنِه (فن) از نزدیک با توضیح‌های بسیاری از هنرمندانِ آوانگارد و پساآوانگاردی پیوند داشت که می‌پنداشتند هنر سویمندی و جهت دانسته‌ای به پیشرفت فن‌آوری می‌بخشد و آن‌را به تِلوس (عاقبت) آرمان‌شهرانه رهبری می‌کند، یا دست‌کم جنبه‌های ویرانگر آنرا جبران می‌کند. در زمانه‌‌ی ما چنین می‌نماید که این امیدها سپری شده‌اند. پویاییِ پیشرفتِ فن‌آوری در برابر تمامی تلاش‌ها برای تحمیل هر گونه کنترلی روی آن‌ ایستادگی کرده است. همین ایستادگی در برابر کنترل‌شدن با هر پروژه‌ی «ذهنی‌فردی» هنری است که پیشرفت فن‌آوری را «واقعیت‌» کرده است. این‌که ستایش‌گران پسادلوزی، نودیونیسوسی، شتاب‌گرا و «واقع‌گرای» پیشرفتِ فن‌آوری، ستایش خود را تنها با واژگان روان‌شناسانه توضیح می‌دهند: به عنوان وجد و سرور خودویرانگرانه‌ای که تکان‌های بسیار شدیدی در روان‌شان تولید می‌کند، بسیار گویاست.

واقع‌گرایی، واقعیت‌ را نه به عنوان «آن‌چه هست» که به عنوانی چیزی که هنرمندان تجربه می‌کنند، تعریف می‌کند. برای همین مارکس و پس از او لوکاس این‌همه بالزاک و دیگر نویسندگان فرانسوی مکتب واقع‌گرا را دوست داشتند. در حالی‌که علم، واقعیتِ اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را به عنوان «سیستم» توصیف می‌کند، این نویسندگان آن‌را به شکلی روان‌شناسانه به عنوان جایگاه‌ ناسازگاری‌ها و نومیدی توصیف می‌کنند. به این مفهوم، پتانسیل انقلابی ناخرسندی روان‌شناسانه‌ای را که جامعه کاپیتالیستی تولید می‌کند، مضمون‌پردازی می‌کنند ـ ناخرسندی‌ای که که هنوز از پوسته‌ی زندگی روزمره سر برنیاورده بود و با داده‌های آماری «عینی» پوشانده می‌شد. ساختگی، زمانی واقعیت می‌شود که واردِ واقعیت شود ـ زمانی‌که ناسازگاری‌های روانی که هنر توصیف می‌کند به کُنش انقلابی می‌رسد. پیش از این لحظه‌ی انقلابی، «ساخته‌ی واقع‌گرا» یک ساخته باقی می‌ماند.

بنابراین بازگشت به واقع‌گرایی، بازگشت به روان‌شناختی ـ و بازگشتِ ناخرسندی از واقعیتی است که به صورت نیرویی خفقا‌ن‌آور تجربه می‌شود. در اینجا بگذارید اشاره‌ی دیگری بکنم. واقع‌گرایی اغلب به نادرستی به عنوان شکلی هنری تعبیر می‌شود که واقعیت‌هایی را به نمایش می‌گذارد که فراسوی سیستم هنر است ـ «مردمان ساده» یا «طبقه‌ی کارگر.» با این حال، سیستم هنر، همان‌طور که در گذشته گفته شد، دیگر بخشی از واقعیت است. واقع‌گرایی نه برای توصیفِ بیرونِ سیستم هنر، که برای آشکارسازی درون پنهانی آن ـ ناخرسندی از واقعیت‌های سیستم هنر که سردسته‌هایش تجربه می‌کنند ـ لازم است. تنها وقتی نویسندگان و هنرمندان احساس بازندگانی در ناسازگاری خود با واقعیت را آغاز کنند، از خود می‌پرسند که هم‌شکلی با واقعیت، زیستن یک زندگی ساده که هر کس دیگری به اصطلاح آن‌را زندگی می‌کند، به چه معناست؟ پرسش و مشکلی روان‌شناسانه و درونی به بیرون فرافکنده می‌شود. تولستوی در اعترافات خود می‌نویسد که کنجکاو است بداند چرا «مردمان ساده» خودکشی نمی‌کنند، و به جای آن به زندگی ادامه می‌دهند، حتی وقتی باید بدانند که زندگی هیچ معنا یا هدفی ندارد. این پرسش او را به آنجا کشانید که به روش زندگی مردمانی علاقه نشان دهد که فراسوی محافل ادبی و روشنفکری زندگی می‌کردند. البته در اینجا می‌توان پرسید آیا این پندار که «مردمان ساده» به شکلی درونی و روان‌شناسانه با روش زندگی خود و تجربه‌ی زندگی‌شان به عنوان چیزی پوچ و بی‌معنا ناسازگاری دارند، ساخته‌ای ناب نیست ـ این‌که تولستوی ناسازگاری‌های درونی خود بر روان دیگران فرافکنی می‌کند؟ با این‌حال، انفجار خشونت‌آمیز انقلاب اکتبر پس از رویدادش تشخیص تولستوی را تایید کرد. بنابراین، نویسندگان و هنرمندان، اگر بخواهند واقع‌گرا باشند باید یاد بگیرند با این ظن و گمان زندگی کنند که توصیف‌هایشان از روان مردمی سراسر ساختگی است ـ تا زمانی‌که تاریخ واقع‌گرایی کارشان را تایید کند.

***

بوریس گرویس، متولد 1947، تاریخدان، فیلسوف و نظریه‌پرداز شناخته شده‌ی رسانه‌ای است که توجه کاووشگرانه‌ای به آونگارد روسی دارد. او استاد مطالعات روسی و اسلاوی دانشگاه نیویورک و پژوهشگر دانشگاه هنر و طراحی کارلزروهه در آلمان است. پس از تحصیل در رشته‌ی فلسفه و ریاضیات در دانشگاه لنینگراد، گرویس در 1981 به آلمان باختری مهاجرت کرد و در آنجا با گرفتن چندین بورس در سال 1988 استادیار نهاد فلسفه در دانشگاه مونستر شد. در 1992 دکترای خود را در فلسفه گرفت. از 1994 تا 2009 به آموزش زیبایی‌شناسی، تاریخ هنر و نظریه‌ی رسانه‌ در مرکز هنر و تکنولوژی رسانه‌ای در کارلزروهه پرداخت. و از آن زمان پژوهشهای متفاوتی را در دانشگاههای متفاوت پیش برده است و نمایشگاههای هنری گوناگونی را هنرگردانی و سازماندهی کرده است، از جمله پاویلیون روسیه در دوسالانه‌ی ونیز در 2011.

پاورقی

۱- De Stijl واژه‌ی هلندی برای «سبک» است و به جنبشی هنری اشاره دارد که در 1917 در آمستردام بنیان‌گذاشته شد و تا سال 1931 فعال بود. هواداران آن، از انتزاع ناب و همه‌گیربودن از راه کاهش به عناصر جوهری شکل و رنگ دفاع می‌کردند و کمپوزیسیون‌های دیدنی (بصری) را با کاربرد رنگ‌های سیاه، سفید و رنگ‌های اصلی، به عمودی و افقی ساده می‌کردند