سینمای ایران

آشنایی با سینما و نخستین گامها در فیلمبرداری و فیلمسازی در ایران
(۱۲۷۷ تا حدود ۱۲۸۵ خ/۱۸۹۹ تا حدود ۱۹۰۷ م )
شهریار عدل (۱۳۲۲-۱۳۹۴)

برای فرخ غفاری و جمال امید


شهریار عدل -عکس از مریم زندی

همزمان با گشایش نمایشگاه «پیش از سینما و آغاز سینما در ایران» در تالار چادرخانه کاخ گلستان، تحریر نخست این نوشتار نیز به مناسبت پایان مراسم بزرگداشت صدمین سال سینمای ایران در شبانگاه یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۷۹ (۱۷ سپتامبر ۲۰۰۰) در آن کاخ پخش شد. آن متن، که به صورت یک جزوه به کوشش کاخ گلستان منتشر شده بود، در روزهای بعد نایاب گردیده بدین جهت چاپ دیگری لازم شد. این فرصت را غنیمت دانسته به آماده کردن تحریر نویی از همان متن دست زده شد. برخی از کمبودها، پشت و رو بودن تعدادی از عکسها و لغزشهای چاپی را هم در این نوشتار تازه بر طرف کرده یافته های تازه ای نیز به آن افزوده گردید. شناسایی بخشی از نخستین فیلمهایی ایرانی، که ابراهیم عکاسباشی در جشن گل اوستاند در صد سال پیش برداشته بود، از بارزترین این یافته ها است که همراه با شرح و تاریخ مستند جدیدی درباره نخستین صحنه فیلمبرداری شده در همان شهر بلژیکی در اینجا ارائه خواهد شد. چون کلیه فیلمهای قاجاری سینمای ایران که تاکنون (پایان پاییز ۱۳۷۹/ ۲۰۰۰م) در کاخ گلستان شناسایی شده در حال حاضر در دست کپی برداری و مطالعه است، میزان آگاهی از این سینما نیز گامهای بلند برداشته پیاپی دستخوش دگرگونی میشود. امید است که در آینده با ارائه تحریرهای دیگری از این نوشتار بتوان آن دگرگونیها و یافته های نو را پیوسته به آگاهی دوستداران تاریخ و سینما رساند.

۱۲۷۷ خ/۱۸۹۹ م، سال صدور دستور خرید دستگاه فیلمبرداری و آپارات سینما به فرمان مظفرالدین شاه، و ۱۲۸۵ خ/۱۹۰۷م، تاریخ فوت وی میباشد پس از آن در کشاکش دوران مشروطیت و سالهای بعد از آن تغییراتی، از جمله در افزون شدن شمار تماشاخانه ها (سالنهای) سینما، در سیر تحول تاریخ سینمای ایران رخ داد که بازبینی موشکافانه آن تحولات نیاز به مدخلی دیگر دارد.

سینمای ایران یکصد ساله و عکاسی آن یکصد و پنجاه و هشت ساله شد. یکصد و پنجاهمین سال عکاسی را کسی به یاد نیاورد ولی خوشبختانه صدمین سال سینما را سازمان میراث فرهنگی کشور و کاخ گلستان که پاسدار گنجینه فیلمهای نخستین ایران است همگام با موزه سینما، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، و دیگر سازمانها و دوستداران سینما همه با هم گرامی داشته جشن گرفتند.۱ سینمای امروز ایران در جهان میدرخشد ولی در آغاز، عکاسی بخت بلندتری داشت و در دوران ناصری میتوانست در میان بهترین ها در جهان جلوه کند. هم اکنون، آلبومخانه کاخ گلستان، که بیشتر یادگار آن دوران است، شاید در یکدست بودن و قدمت یک رقیب بیشتر در دنیا نداشته باشد که آن مجموعه پادشاهی بریتانیا است. برای نگارنده، این سئوال مطرح بود که چگونه بین معرفی عکاسی به صورت داگروتیپی در سال ۱۸۳۹ م / ۱۲۵۴ ق / ۱۲۱۸خ در پاریس و نخستین عکسبرداری در ایران، در اواسط دسامبر ۱۸۴۲/ اواسط ذیقعده ۱۲۵۸/ پایان آذر (قوس) ۱۲۲۱، توسط نیکلای پاولوف (Nikolaj Pavlov)، کمتر از سه سال گذشت۲ حال آنکه نیم قرن بعد، طبق اسنادی که تا این اواخر به دست آمده بود، فاصله بین معرفی سینما در سال ۱۸۹۵ م/ ۱۲۷۴خ در پاریس و آشنایی و فیلمبرداری در یک چهارچوب ایرانی آنهم در اروپا به پنج سال رسید جواب این سئوالکرد را در ضعف دستگاه مظفری و کشور در مقایسه با گذشته، ملایمت فطری شخص مظفرالدین شاه، ناآگاهی و بی توجهی مردم و عدم احساس مسئولیت از سوی ایشان میتوان یافت. همچنین میتوان پذیرفت که اگر ناصرالدین شاه در ۱۳۱۳ ق/ ۱۸۹۶ م/ ۱۲۷۴ خ به قتل نرسیده بود، فیلم سینما و دوربین فیلمبرداری در همان سالها به طهران رسیده و شاید رشد سریعتری از همان ابتدا پیدا میکرد ولی این چنین نشد. در مورد تاریخ نخستین سالهای سینما، ساماندهی قابل تقدیر آلبومخانه کاخ گلستان که از سه چهار سال گذشته آغاز گردیده از یک سو و آغاز بازنگری اسناد کاخ گلستان از سوی دیگر، دگرگونیهای ژرفی اکنون در دیدگاه کلی نسبت به آشنایی و ورود سینما به ایران پدید آورده است: تاریخ ورود نخستین دستگاههای سینما به ایران به عقب رفته، سینمای نخستین ایران چهره ای نو یافته و تحول آغاز سینمای ایران در مسیر تازه ای قرار گرفته است. البته دستیابی به برخی از فیلمهای کاخ گلستان، که به آن اشاره خواهد شد، و مهمتر از آن درک هر چند محدود، اهمیت آن فیلمها در هژده سال پیش در چهارچوبی که امروز نتیجه میدهد رخ داد ولی در پیشرفت امور به علل گوناگون تا سالهای اخیر وقفه افتاد. در این نوشته کوتاه بر دو نکته اساسی تأکید خواهد شد: آشنایی با سینما و رسیدن نخستین اسباب سینما به ایران و تولد آنچه که میتوان آن را نخستین مجموعه فیلمها و به ویژه «فیلمهای سینمایی ایران» دانست.

یک

نخستین تماشاچی و نخستین تماشاخانه سینما در ایران
ورود نخستین دستگاههای فیلمبرداری و آپارات ( پروژکتور سینما) به کشور

۱-نخستین تماشاچی ایرانی سینما (۱۳۱۴ ق/ ۱۸۹۷ م/ ۱۲۷۶ خ) و نخستین تماشاخانه سینماتوگراف در ایران: رمضان ۱۳۲۱/ ۲۱ نوامبر تا ۲۰ دسامبر ۱۹۰۳/ ۳۰ آبان تا آذر ۱۲۸۲

همانگونه که پژوهشگران ارجمندی چون فرخ غفاری و سپس جمال امید در گذشته نشان داده اند، نخستین اشاره درباره آشنا شدن یک ایرانی با سینما را در خاطرات ابراهیم صحافباشی میتوان یافت. ابراهیم صحافباشی (مهاجر) طهرانی تقریبا در سال ۱۲۳۷ خ/ ۱۸۵۸ م به دنیا آمده در حدود سالهای ۱۳۰۰/ ۱۹۲۱ و یا ۱۳۰۱/ ۱۹۲۲، یعنی تقریبا در ۶۳ سالگی، در مشهد از جهان رفت.۳ او دوستدار فنون تازه، ابزار جدیدالاختراع و اشیاء آسیای شرقی و واردکننده آنها به طهران بود. درین راه، وی بارها جهان را درنوردید. او متجدد و آزادیخواه بوده در رفتار و پوشاک هم چندان به جمع تأسی نمیکرد. بدون کوچکترین شکی، از همان آغاز نمایش فیلم در ۱۸۹۵م/ ۱۲۷۴خ در پاریس و سپس در لندن، ایرانیانی که در پایان سده نوزدهم میلادی در اروپا بودند به تماشاخانه ها رفته فیلمهای گوناگونی را دیده بودند اما چون نوشته ای از خود باقی نگذاشته اند و یا ما هنوز آنها را نیافته ایم بنابراین نخستین تماشاچی (تماشاگر به اصطلاح امروزی) را هنوز باید همین ابراهیم صحافباشی در لندن، هفده ماه پس از نخستین نمایش عمومی فیلم در پاریس دانست. او در خاطرات خود روز جمعه ۲۵ ذی الحجه ۱۳۱۴ مینویسد:
« دیروز وقت مغرب] پنجشنبه ۲۴ ذی الحجه ۱۳۱۴/ چهارشنبه۴ ۲۶ مه ۱۸۹۷/ ۵ خرداد ۱۲۷۶[ در پارک عمومی گردش می نمودم …]شب[ رفتم تماشاخانه پالس] پالاس/[Palace بعد از خواندن و رقصیدن خانمها] … و بندبازی و غیره دیدم که[ بقوه برقیه آلاتی اختراع کرده که هر چیز را بهمان حالت حرکت اصلی مینماید: مثلا آبشار آمریکا را به عینه نشان میدهد، فوج سرباز را با حالت حرکت و مشق قطار آهن را در حالت حرکت بهمان سرعت تمام مینماید. و این فقره از اختراعات آمریکایی است. باری یک ساعت به نصف شب مانده تمام تماشاخانه ها تمام میشود.».۵

صحافباشی در مورد کشور محل اختراع سینما که در فرانسه رخ داده اشتباه کرده است ، شاید چون فیلم ها و یا فیلمی آمریکایی و یا درباره آمریکا بوده از جمله فیلمی از آبشار نیاگارا او تصور کرده که اختراع هم آمریکایی است. دلیلی در دست نیست که صحافباشی پا را از مرحله تماشاچی در این نخستین برخوردش با سینما فراتر گذاشته باشد ولی بعید هم نیست که فکر آوردن سینما به ایران از همین دوره از ذهنش گذشته باشد هر چند که چنین نکته ای درخاطرات او دیده نمیشود. به هر صورت، طبق منابعی که تا کنون شناخته شده، وی نخستین کسی است که در ایران طالار عمومی نمایش فیلم را در سال ۱۳۲۱ ق/ ۱۹۰۳ م/ ۱۲۸۲ خ ایجاد کرده است. در این زمان، هشت سال از اختراع سینما و نمایش عمومی فیلم در فرانسه، شش سال از رفتن صحافباشی به سینما در لندن و سه سال از ورود سینما به ایران در سطح دربار گذشته بود.

صحافباشی پیش از اینکه در کار سینما قدم بگذارد، شاید در آغاز، به روی پرده انداختن شیشه عکس (نشان دادن دیاپوزیتیف یا اسلاید با پروژکتور به قول امروز) پرداخته بوده است. این عمل در آن دوران به توسط لانترن ماژیک (Lanterne magique) ، که به فرانسه معنی چراغ فانوسی جادو را میدهد و برخی در ایران به آن «چراغ سحری» میگفتند، انجام میگرفت. در نمایشهای خوب، شیشه عکسهای سیاه و سفید و یا بهتر رنگی با صحنه های گوناگون را که گویای یک داستان بود (شبیه فتورمان در مجلات) به صورت پشت سر هم برروی پرده میانداختند. از لانترن ماژیک در دربار مظفری استفاده میشد و یکی دو شیشه رنگی از آن هم در آلبومخانه کاخ گلستان شناسائی شد. گاهی تماشا با یکی از انواع «جهان نما»، که از جمله شامل استروسکوپ (Ste’re’oscope، برجسته نما) میشد، صورت میگرفت. در برجسته نما، بیننده یک زوج تصویر تقریبا همگون ولی جدا از هم را که در درون دستگاه رویهم سوار شده و از درآمیختن آنها یک تصویر یگانه برجسته (Ste’re’oscopique) در درون جهان نما بوجود میآمد میدید. این جهان نما به صورت یک جعبه کوچک (یا بزرگ) بود مجهز به دو عدسی دید (Viseures) روی آن و جایگاهی در درون آن که زوج تصویر شیشه ای (شبیه اسلاید/ دیاپوزیتیف حالیه) پشت آن دو عدسی جای میگرفت. از این نوع جهان نما هم، مثلا از مارک وراسکوپ (Verascope)، در دربار مظفری و نزد علاقه مندان موجود بوده است زیرا شیشه های آن را، چه برداشته شده و چه خام، در آلبومخانه کاخ گلستان دیده ام. نوع دیگری از جهان نما را کینه توسکوپ (Kinetoscope) ادیسون (Edison )میتوان دانست که از سال ۱۲۷۰ خ/ ۱۸۹۱ م کامل شد. این دستگاه، جعبه بزرگ و بلند و سنگین وزنی بود تماشاچی جلوی آن میایستاد و از پشت عدسیهای بالای آن به فیلمی بسیار کوتاه شبیه به فیلم سینما در درون آن مینگریست. انواع دیگری از جهان نما به نامهای موتوسکوپ، کینورا و تئوسکوپ (Mutoscope,Kinora,Theoscope) و غیره هم موجود بود که میشد در درون آنها هم به تصاویر متحرک سینما مانند، نگریست. تئوسکوپ به عنوان مثال کوچک بود و براحتی روی یک میز یا پایه جای میگرفت.۶ نوعی جهان نمای وطنی، که حاوی یک سلسله تصاویر روی یک نوار متحرک بود، نیز به نام «شهر فرنگ» در ایران ساخته شده و تا اواخر سالهای ۱۳۴۰خ/ ۱۹۶۰م هنوز بیش و کم متداول بود و روی کول صاحبش ازین کوی به آن کوچه و خیابان برده میشد.۷شهر فرنگ بسیار خوبی به کانون فیلم (فیلمخانه، در ساختمان وزارت فرهنگ و هنر سابق) تعلق داشت و در حال حاضر یک شهر فرنگ در موزه سینمای طهران به نمایش گذاشته شده است.

درباره نمایش با لانترن ماژیک/ چراغ سحری، ناظم الاسلام کرمانی در تاریخ بیداری ایرانیان مینویسد: «(لنتر ماژیک) چراغ سحری در سال ششم سلطنت ]مظفرالدین شاه[ در تهران بروز یافت» که برابر است با ۱۳۲۰ق/ ۱۰ آوریل ۱۹۰۲ تا ۲۹ مارس ۱۹۰۳/ ۲۱ فروردین ۱۲۸۱ تا ۹ فروردین ۱۲۸۲.۸ در مرحله نخست، درست روشن به نظر نمیآید که منظور ناظم الاسلام از «(لنتر ماژیک) چراغ سحری» چیست: اگر معنی واقعی یعنی به پرده انداختن شیشه عکس (دیاپوزیتیف، اسلاید) درین سالها منور اوست که در این صورت «بروز یافتن» ولی شاید نه اشاعه آن در سطح مردمی قطعا پیش از این تاریخ صورت گرفته بوده است ولی اگر نیت او آغاز نمایش با چراغ سحری و سپس جهان نما و نمایش فیلم در مکانی عمومی است که در آن صورت نوشته او با تاریخ شروع نمایش فیلم توسط صحافباشی در سال ۱۳۲۱ ق/ ۱۹۰۳ م/ ۱۲۸۲ خ (ر.ک. بند بعدی) تضاد چندانی ندارد. میتوان پذیرفت که به دنبال حسن استقبال دربار از انواع چراغ سحری، جهان نما و سینماتوگراف (ر.ک. بند بعدی)، شاید پس از سفری دوباره به غرب در سال ۱۲۸۱ خ/ ۱۹۰۲ م، صحافباشی مجموعه ای از آن اسبابها را به علاوه دستگاه اشعه ایکس و بادبزن برقی و لابد فونوگراف و غیره برای فروش به اعیان و یا تماشا به مغازه خود آورده و یا متعاقبا سفارش داده بوده است که آنها هم به مرور رسیده در مغازه اش به فروش گذاشته شده و یا به کار گرفته شده بوده است. بنابراین، اشاره نام الاسلام کرمانی که از نزدیک صحافباشی را میشناخته و در کنار اوپنهانی به کارهای سیاسی آزادی خواهانه میپرداخته۹ نیز مشخصا به صحافباشی و آغاز کار نمایشهای عمومی وی با چراغ سحری و جهان نما و سپس سینماتوگراف میباشد. اطلاق نام لانترن ماژیک در این دوران به سینماتوگراف بی سابقه نیست و خان بابا معتضدی در سن پانزده سالگی (۱۲۸۶ خ/ ۱۹۰۷ م) از پدرش شنید که شبی گفت روسی خان به خانه ارباب جمشید «دستگاه لانترن ماژیکی … آورده بود که تصاویر متحرک نشان میداد.»۱۰

نخستین اشاره به تماشاخانه (سینمای عمومی) در خاطرات خواندنی ملیجک عزیز دوردانه ناصرالدین شاه یافت میشود. وی در کتابچه اش درباره عصر یکشنبه ۲ رمضان ۱۳۲۱/۲۲ نوامبر ۱۹۰۳/ ۱ آذر ۱۲۸۲ نوشت: «رفتم مغازه صحافباشی. روزهای یکشنبه سیمی فنگراف دارد برای فرنگیها، و شبها برای عموم. رفتم هیچکس نبود. من بودم و میرزای سفارت هلند و چند نفر از اجزای تکو.»۱۱ تکو نام یک مغازه فروش اشیاء فرنگی در خیابان لاله زار بود. ملیجک ظاهرا در این نوبت سآنس فرنگیها را دیده زیرا سپس اضافه میکند: «دو ساعت و نیم از شب رفته بود که کالسکه خواستم. همراه مدیر[معلمش] رفتیم مغازه صحافباشی، تماشای سینماتوگراف.»۱۲ با توجه به فصل، سآنس سینما در حدود هشت شب آغاز میشده است. سینما توجه ملیجک را به خود جلب کرد زیرا شب بعد باز به تماشا رفت و در خاطراتش نوشت: «کالسکه خواستم، رفتیم تماشای سینموفنگراف. مدتی تماشا نموده مراجعت به منزل کردیم.»۱۳ در این زمان، به احتمال زیاد، یکی دو روزی بیشتر از آغاز نمایش عمومی فیلم هر شب در مغازه صحافباشی نمیگذاشته است زیرا، اگر نمایش فیلمی پیش از این تاریخ در کار میبود، ملیجک حتما سرکی به آن کشیده بود و یا اشاره ای در خاطراتش به آن میکرد.مطالعه خاطرات ملیجک به روشنی نشان میدهد که، خوشبختانه برای تاریخ سینما و عکاسی، وی به راستی یک بیکار حرفه ای تمام عیار بوده است: صبح تا شب به دربار و خانه این و آن میرفت، به مغازه ها سر میکشید و یا در بازار و خیابانها و اینجا و آنجا پرسه میزد. زندگی ملیجک و شیوه خاطرات نویسی او به ویژه در مورد اتفاقات روزمره و شکار و مطرب و قمار و … دید و بازدید به نحوی است که به سختی میتوان پنداشت که در آن زمان یک نمایش عمومی فیلم صورت گرفته باشد و از دید او پنهان مانده باشد. افزون بر آن، در این سالهای آغازین قرن بیستم، ملیجک به عکاسی و موزیک هم سخت عشق میورزید و از جمله پیانو زدن میآموخت و به خوبی از وجود سینماتوگراف آگاه بود و دستکم از سال ۱۳۲۰ ق/ ۱۹۰۲ م/ ۱۲۸۱ خ، یعنی یک سال پیش از تاریخ ایجاد سینمای عمومی، در دربار مظفرالدین شاه فیلم دیده بود ۱۴ (ر.ک. ادامه متن). او با صحافباشی، هر چند که از نر سیاسی هیچ همسو نبود، ولی آشنائی داشت و حتی پیش از دیدن فیلم هم به وی سر زده و از اشیای تازه و یا نوآوریهای او در نوشته اش یاد کرده بود. ملیجک نخستین بار صحافباشی را دستکم گرفت و نفهم و دروغگو پنداشت ولی روز بعد سه شنبه ۱۳ محرم۱۳۲۰/ پنجشنبه ۲۲ مه ۱۹۰۲/ ۱ خرداد ۱۲۸۱ که به تماشای اسباب اشعه ایکس استخوان نمای او رفت به تفصیل درباره آن دستگاه قلم فرسائی کرد.۱۵ پانزده روز بعد هم از یک بادبزن («چرخ برقی») یاد کرد که آن را هم صحافباشی داده بود. ۱۶ متأسفانه خاطرات ملیجک از آنجا که در ۱۰ ذی الحجه ۱۳۱۹/۲۰ مارس ۱۹۰۳/ ۲۹ اسفند ۱۲۸۲ آغاز میگردد به سه تا چهار سال نخست آغاز فیلمبرداری و فیلمسازی در ایران اشاره ای ندارد. (ر.ک. بندهای بعدی این نوشتار).

نخستین سینمای ایران، یا به قول خود صحافباشی «تماشاخانه» ۱۷، در حیاط پشت مغازه وی در خیابان لاله زار جای داشت۱۸ و چهار دهنه بود.۱۹ به عبارت دقیقتر محل آن سالن به گفته جهانگیر قهرمانشاهی، پسر بزرگ صحافباشی، در جایگاه کنونی چهارراه مهنا («تقاطع خیابان کوشک سابق و لاله زار نو»)۲۰ قرار میگرفت. جمالزاده درباره املاک صحافباشی مینویسد: «در چهارراه و خیابان معروف به «کنت» در امتداد شمالی خیابان لاله زار در سمت چپ، باغ و ساختمانی داشت و خودش و همسرش چند اطاق منزلشان را بصورت بیمارستان درآورده بودند.. ]و[ آب انبار مظبوطی ]هم[ در کنار باغ خود در طرف خیابان ساخته بودند …»۲۱ نظر به اجناسی که صحافباشی در دکان خود داشت، الزاما مشتریان مغازه از اعیان بودند (نیر اتابک و علاء الدوله)۲۲ و بر این اساس میتوان پنداشت که ایشان، همانند ملیجک، تماشاچی این سینما هم بوده اند. (از فیلمهایی که در آنجا نشان داده شد، قهرمانشاهی به فیلمی اشاره میکند که در آن مردی «بیش از صد [?] نفر را وارد یک کالکسکه کوچک میکرد و یا از مرغی بیش از بیست تخم میگرفت.» این نوع فیلمهای اعجاب آور و یا مضحک (ر.ک. بند ۲ ج) در آن زمان رواج بسیار داشت ومثل بسیاری از فیلمهای آن دوره حدود ده دقیقه و یا کمتر طول میکشید.) تاریخ فعالیت سینمای صحافباشی را شایسته است به ماه رمضان و روز عید فطر ۱۳۲۱ (۲۱ نوامبر تا۲۰دسامبر ۱۹۰۳/ ۳۰ آبان تا ۲۹ آذر ۱۲۸۲) محدود کرد زیرا ملیجک، جدا از آنچه که آورده شد، هیچ اشاره دیگری به دایر بودن مجدد این تماشاخانه نمیکند و ظاهرا صحافباشی پس ازین دوران عازم سفری به ینگه دنیا (آمریکا) شده بوده است. (ر.ک. ادامه متن). بدون تردید انتخاب ماه رمضان، که در آن زمان به پایان پائیز افتاده بود، به عمد صورت گرفته بوده است زیرا در شبهای بلند این فصل دوستداران سینما میتوانستند پس از افطار به آسودگی به تماشاخانه بروند. ظاهرا اقدام صحافباشی از نر درآمد چندان موفقیت آمیز از آب درنیآمد و به عنوان نمونه، همانطور که ملاحظه گردید، در سآنس اولی که ملیجک دید تماشاچی چندانی حضور نداشت و شاید به این دلیل صحافباشی پس از مراجعت ازسفر آمریکا محل سینمایش را تغییر داد و در حدود ۱۹۰۵ (۱۲۸۴ خ) به هر صورت پیش از ۱۹۰۸ (۱۲۸۷ خ) به خیابان چراغ گاز (چراغ برق بعدی و امیر کبیر کنونی) منتقل کرد. اگر این تغییر مکان به راستی صورت گرفت، آن هم چندان موفقیت آمیز از آب درنیآمد و تماشاخانه این بار برای همیشه تعطیل شد.

تنها مدرک موجود از سفر صحافباشی به آمریکا عکسی است نیم تنه از او با لباس و قیافه فرنگی که جمال امید به چاپ رسانده و به نوشته ایشان « میرزا ابراهیم خان صحافباشی ( مهاجر) تهرانی [را در ] ( سانفرانسیسکو –اوایل ۱۲۸۳)» نشان میدهد.۲۳ البته قطعا تاریخ روی عکس «اوایل ۱۲۸۳» ذکر نشده و اگر عکس تاریخی دارد میباید به هجری قمری و یا میلادی رقم خورده باشد و اگر تبدیل درست باشد و نظر به بعد سفر، باید نتیجه گرفت که صحافباشی دستکم در سال ۱۲۸۳ خ / ۱۹۰۴ م از ایران دور بوده و بنابراین بازگشایی سینمای او نمیتواسته پیش از ۱۲۸۴ خ/ ۱۹۰۵ م صورت گرفته باشد.

گشایش دوباره تماشاخانه صحافباشی بدون ابهام نیست و هیچ منبع مدونی همدوره با زمان افتتاح و کار آن تا کنون یافت نشده است. از آنجا که در این نوشتار جای طرح یک بحث طولانی و پیچیده درباره این بازگشایی نیست، به ناچار به شرحی از آن بر اساس گفته های مرحوم عبدالله انتظام که در کودکی یک تماشاچی سینمای صحافباشی بوده و شرحی دیگر از جمالزاده که شاید آن هم به احتمال بسیار بسیار کم مربوط به همان سینما باشد بسنده خواهد شد. نه انتظام و نه جمالزاده هیچکدام برای مشاهدات خویش در کودکی تاریخی ذکر نکرده اند ولی برداشت نخست فرخ غفاری از سخنانی که از انتظام میشنیده معطوف به حدود ۱۹۰۵ (۱۲۸۴ خ) بوده ۲۴ و شاهرخ گلستان چهره ی آشنای سینمای ایران و تاریخ آن از سخنانی که از جمالزاده میشنیده چنین درک کرده که وی کمی پیش از آنکه طهران را در اواخر زمستان ۱۹۰۸ (۱۲۸۶خ) ترک کند به سینما رفته بوده است. یکی از جملات جمالزاده در گفتگویش با گلستان نیزاشاره ایست غیر مستقیم به همین امر.۲۵ بر فرض اگر این برداشت اشتباه باشد، در آن صورت جمالزاده بین ۱۹۰۵ و آغاز ۱۹۰۸(۱۲۸۶-۱۲۸۳ خ) به سینما رفته زیرا وی در سیزده سالگی به طهران آمده بوده است.۲۶ چون، همانطور که ملاحظه خواهد شد، بساط صحافباشی هم پیش از ۱۹۰۸ (۱۲۸۷ خ) برچیده شده، پس مشاهدات انتظام و جمالزاده به هر صورت به پیش از این تاریخ برمیگردد. در ۱۹۰۵ انتام ده ساله و در سال ۱۹۰۸ جمالزاده پانزده ساله بوده است.

انتظام خاطرات خود را درباره سینمای صحافباشی در ماههای اکتبر و نوامبر ۱۹۴۰ (پائیز ۱۳۱۹ خ) در برن، پایتخت سویس، برای فرخ غفاری بازگو کرد. در گفته هایش به نویسنده این سطور، غفاری اضافه کرد که انتظام در سالهای ۵۰ ۱۹۴۹ (۲۹ ۱۳۲۸ خ) در حضور مرحوم سید محمد علی جمالزاده و خود او در طهران هم این گفته ها را تکرار کرد و جمالزاده هم آنها را تصدیق نمود. خود جمالزاده در گفتگویش با شاهرخ گلستان احتیاط کرده و در جمله ای ناتمام ولی روشن اینبار «خیلی خیلی احتمال» داده که سینمایی که در کودکی خود بدانجا رفته از آن صحافباشی میبوده است ولی اضافه کرده که از درستی و یا نادرستی این امر بی خبر است. ۲۷ در نوشته کوتاهی هم که وی در سال ۱۳۵۷ خ/ ۱۹۷۸ م درباره صحافباشی به مناسبت انتشار مجدد اعلان فروش یا حراج کارخانه ورشوسازی و اسباب تماشاخانه او نوشت، از خانه وی در خیابان لاله زار سخن به میان آورد۲۸ ولی از بازگشائی سینما در چراغ گاز و ارتباط آن با صحافباشی یادی نکرد. نه جهانگیر قهرمانشاهی، پسر صحافباشی، نه ملیجک، آن بیکار حرفه ای، هیچکدام ازین دو نیز ذکری از بازگشائی به میان نیآورده اند. برغم این ابهامات، شک بردن به بازگشائی تماشاخانه صحافباشی در خیابان چراغ گاز چندان جایز نیست و در حال حاضر، نظر به استحکام گواهی انتظام، باید افتتاح مجدد آن را تا بدست آمدن اسناد جدیدی مبنی بر وجود یا عدم وجود آن سینما پذیرفته حدس جمالزاده را نیز در اینکه او هم به همان سینما رفته با تردید زیاد مورد توجه قرار داد.البته امکان اینکه جمالزاده به سینمای محقر و دیگری در همان خیابان چراغ گاز رفته باشد بسیار بیشتر است. در دوران آشفته محمد علی شاهی، کسان دیگری نیز آغاز به کار سینماداری کرده بودند نیر آقایف که او هم در ابتدا در همان خیابان چراغ گاز ولی در قهوه خانه زرگر آباد فیلم نشان میداد و یا روسی خان که در جنب عکاسخانه خود سینمای کوچکی سر هم کرده بود.۲۹

به گفته انتظام، سینمای صحافباشی در بر جنوبی خیابان چراغ گاز در نزدیکی توپخانه قرار داشته است ]به نظر غفاری شاید روبروی کوچه ای در بر شمالی خیابان که آن کوچه را «سر تخت بربریها» میگفتند[۳۰ سینما در ماه رمضان [حدود ۱۹۰۵ ]و شبها فیلم نشان داده قیمت بلیط های آن یک، دو، سه و پنج قران بود. ورودی آن راهرو یا دالان مانندی بود که در آن چند تا جهان نمای ادیسون قرار داشت.] بعدها انتظام به غفاری گفت: «جهان نما نبود، شهر فرنگ بود.». به نظر غفاری و نویسنده این سطور، منظور نخست انتظام کینه توسکوپ (Kinetoscope) ادیسون (Edison) بوده و نه برجسته نما که شرح آنها آورده شد.[ ۳۱ در سینما، لیموناد و دیگر نوشیدنیها و خوراکی فروخته میشد. برخی از تماشاچیان روی حصیر جلو مینشستند و بقیه عقب روی نیمکت ]این مطلب درست است زیرا از نیمکتهای تماشاخانه در اعلان حراج اسم برده شده است[. صحافباشی خود ملبس به یک لباده سیاه بلند حاضر بود] این مورد نیز صحت دارد، صحافباشی آن لباده را در عزای وطن میپوشید[.۳۲ وقتیکه تماشاچیان سر جایشان نمینشستند، صحافباشی با صدای بلند میگفت: «حیا کنید، بروید سر جایتان آهای یک قرانی ها بروید سرجایتان» ]ظاهرا سطح سینما تا اندازه ای پائین رفته بوده و دیگر منحصر به اشراف و فکلی ها نبوده که صحافباشی به حصیرنشینان یک قرانی میگفته از جای نیمکت نشینان برخیزند[. مرحوم انتظام دو فیلم را بیاد میآورده است: یکی مردی را نشان میداده که کوچه ای را جارو میکند. ماشین جاده صاف کنی سررسیده و او را زیر میگیرد و رفتگر را به شکل دراز و باریکی درمیآورد. سپس کسی از روی چهار پایه ای با تخماقی روی سرش میکوبد و مرد این بار چاق و بسیار کوتاه میشود.۳۳ فیلم دومی، آشپزی را در مطبخ یک هتل نشان میداده که در قفسه آشپزخانه او اسکلت و اشباح راه یافته بودند و هنگامیکه او درب قفسه را باز میکرده آنها بیرون میآمدند۳۴ فیلمهای خبری مربوط به جنگ ترانسوال نیز نشان داده میشد. البته منظور انتظام فیلمهایی است که نبردهای انگلیسها در آفریقای جنوبی را به تصویر در میآورده اند. این جنگها به شکست بخش سکنه هلندی نژاد آفریقای جنوبی در سال ۱۹۰۲ (۱۲۸۱ خ) انجامید. به نظر غفاری بخشی از این فیلمها بازسازی شده بود

) reconstituted newsreels / reconstituees actualites(

و به عقیده وی و جمال امید بیشتر آنها، چه سینمایی و چه خبری، از شهرهای ادسا و راستوف در روسیه وارد میشد.۳۵ به نظر نویسنده این سطور، این امر بعدا در مورد فیلمهایی که به ویژه به توسط روسی خان و دیگران به معرض تماشا گذاشته شد درست بوده ولی چون دربار ایران از نظر سینمایی مستقیما با فرانسه ارتباط داشت و شخص صحافباشی با انگلیس و هند (ر.ک. ادامه متن) و چون فیلمهای خبری مربوط به جنگ انگلیس در ترانسوال بوده، پس باید وارادت بسیار محدود فیلم در این مرحله را بیشتر از اروپا و شاید از هند دانست و نه هنوز از روسیه. باید در نظر داشت که حتی فیلمهای جنگ روس با ژاپن در سال ۱۹۰۵ م/ ۱۲۸۴ خ را نیز مردم به انگلیسها نسبت دادند۳۶ انتسابی که به احتمال زیاد درست بود زیرا درین نبردها روسیه به سختی از ژاپن شکست خورد و خوار کردن روسها در انظار ایرانیان با نشان دادن این فیلمها به سود قدرت انگلیس تمام میشده است.

جمالزاده در سن صد سالگی سینما رفتنش در پانزده سالگی یا کمی کمتر را در طهران برای شاهرخ گلستان در روز ۱۴ مارس ۱۹۹۲ در ژنو این چنین تعریف کرده است (کلمات بین کروشه از نویسنده این سطور میباشند که برای پایان دادن به برخی از جملات جمالزاده که در گفتارش نیمه تمام مانده بود اضافه شدند. قطع و وصل جملات هم با توجه به لحن سخن گوینده انجام گرفته که صدایش مسن، اما محکم و لحنش زنده و شیرین است):

«ما ساکن طهران که شدیم پدر من مقام خیلی بلندی پیدا کرد، و دوستانش، که در خطر بودند در اصفهان، از دست ظل السلطان و از دست شیخ محمد تقی آقا نجفی، اونا هم کم کم کمکمک راه طهران رو پیدا کردند، آمدند به [طهران]، ولی بیچاره ها حناشون رنگی نداشت، سواد زیادی نداشتند. یکی از اینها اسمش سیف الذاکرین بود، آدم خوبی بود ولی روضه خون بود.

من یه روزی، تو خیابونی، که بعدها اسمش شد خیابان چراغ برق، در طهران نمیدونم امروز چه اسمی داره واگن معروف طهران از اونجا میگذشت میرفت به [فلان جا]. توی اون خیابون گردش میکردم. دیدم همین سیف الذاکرین، با عمامه و ایناش، جلوی یک [مغازه]، دکونی نشسته روی سکو و تخته های مغازه هنوز هست و یه میزی جلوشه. رفتم سلام کردم. [گفت]«هوهی، ممل» من اونوقت هنوز جمالزاده نبودم هنوز اسم فامیل در ایران نبود.«هی ممل» محمد علی، پدرم ممل صدا [میکرد]. «تو اینجا چه میکنی» گفتم «گردش میکنم.» گفت «میخوای بری سینما» گفتم «سینما چیه» گفت «همینجا، بلیطش دو قرانه تو [ to بخوانید نه tu ] من یه بلیط مجانی به تو میدم.» دست مرا گرفت و مرا برد توی دک ، توی این دک -[دکان] تاریک تاریکبرد توی یک جایی، مثل انبار تاریک بود ولی این خودش یک چراغ [داشت].به من گفت «اینجا بنشین،وقتی که تمام شد بیا پیش من.» آقا من وارد شدم، توی تاریکی دیدم که توی دیوار، یک مردی داره خیابونو جارو میکنه تعجب کردم روی دیوار چطوری یه آدمی داره خیابونو جارو میکنه ولی فهمیدم که این آدم نیست، این تصویر یک آدمه، ولی یک آدم زنده بود مثل [نمیگوید مثل] چه حرکت میکرد بعد در موقعی که داشت جارو میکرد، یک [مکث در صدا] چیزی شبیه به گاری آمد از روی این گذشت و رد شد. این مثل مقوا پهن شده بود روی زمین، دست و پاش این جوری ]جمالزاده ادای مرد پهن شده را برای گلستان درآورده است[ و مثل مقوا و همه اینها که اونجا نشسته بودند تو تاریکی «وای وای» کردند و منم «وای وای» اما در این بین یه کسی آمد، یه جوانی، یک ما[شینی]، اسبابی دستش بود شروع کرد با این اسبابش این مرد رو جون دادن. مرد کم کم، کم کم زنده شد و بلند شد راه افتاد سینما تمام شد. تمام سینما به عقیده من بیشتر از یک ربع طول نمیکشید و این اولین بار بود [با تاکید لحن روی اولین بار] که من در دنیا یک سینما میدیدم و خیلی خیلی ]با تاکید لحن روی خیلی خیلی] احتمال داده ]یعنی داره[ که این سیف الذاکرین رو همین صحافباشی ]آورده باشد[من دیگه این چیزها رو خبردار نشدم. من دوان دوان آمدم خبر آوردم و گفتم «آقاجون رفتم یک جائی سیف الذاکرین اونجا بود و اسمش سینماس» پدر من اصلا اسمش[ را] هم نشنیده بود گفت «بگو» گفتم. گفت «عجیبه عجیبه چطور این آدم رو زنده کردن رو [زمین] »۳۷

همانگونه که پیش از این آورده شد و هر چند که جمالزاده با تردید و اظهار بی خبری تاکید میکند که سیف الذاکرین را صحافباشی آورده بود، ولی از شرح خود او در مقایسه با تعریف انتظام روشن است که آن دو در کودکی یک فیلم را دیده اند ولی نه در یک سینما (مگر اینکه یکی از آن دو، و یا هر دو، در شرح محل بیش و کم اشتباه کرده باشد.) سینمایی که جمالزاده رفته یک دکان بوده که در آن فیلم نشان میداده اند و نه یک تماشاخانه همانند سالن صحافباشی. جمالزاده درین دوران دو بار دیگر نیز فیلم دید: یکی در یک مدرسه و دیگری در سینمایی در خیابان ناصریه (ناصر خسرو).۳۸

تعطیل شدن نهایی تماشاخانه صحافباشی، همانطور که ذکر شد، دلایل اقتصادی داشته و اینکه دهها سال بعد علل مذهبی و یا مخلوطی از مسایل درباری و مذهبی برای آن مطرح کرده اند تا کنون در همان حد «روایت» بی پایه باقی مانده است.۳۹ به ویژه، اینکه آورده شده شیخ فضل الله نوری سینما را تکفیر کرد۴۰ اساسی ندارد و حتی گفته ای خلاف آن نیز موجود است: روسی خان که خود در آن زمان سینما داشت به فرخ غفاری در رستوران جواد فریفته در پاریس گفته است که «شیخ فضل الله نوری معروف برای دیدن فیلمهایش به دروازه قزوین آمد و بعد گفت مانعی ندارد.»۴۱ در واقع، نه صحافباشی چنان سرمایه ای داشته که بتواند با وارد کردن پیاپی فیلمهای نو و نادیده معدودی از طبقه مرفه را پیوسته برای دیدن آن پرده های تازه باز به سینما بکشاند و نه تعداد متقاضی در جامعه بسته، فاقد بورژوا و در مرحله پیش صنعتی ایران در آن روزگار تا به آنجا زیاد بوده که آمدن آنها به تماشاخانه بتواند به تعداد روزهای نمایش فیلم تا اندازه مقرون به صرفه ای فزونی بخشد. باز شدن تدریجی چهارچوب فکری ایرانیان در دوره مظفری و جو پویا، متجدد و آزادی طلب حاکم بر انقلاب مشروطه و همچنین پیشرفت تکنیکی سینما که توانست فیلمهای بلندتری تولید کند شرایط نویی چه اجتماعی و چه اقتصادی به وجود آورد که به تولد دوباره سالنهای سینما در حدود ۱۳۲۵ ق/ ۱۹۰۷ م/ ۱۲۸۶ خ انجامیده و این بار به استمرار آنها منجر شد. این امر در مورد فیلمسازی که به شرح آن پرداخته خواهد شد صدق نیافت و آغاز آن در دربار مظفرالدین شاه و به دستور وی، در نهایت با علاقه نه چندان زیاد شاه به سینما در مقایسه با عکاسی وضعف روزافزون دولت مواجه گردیده در نطفه خفه شد. علل این عدم موفقیت را هم باز بیشتر در ترکیب جامعه ایران و وضع سرمایه داری آن زمان میباید جست: سینمای عمومی یعنی غیردرباری و یا دولتی از نظر سرمایه گذاری برای تولید فیلم به پولدار آگاه و از نظر بیننده به یک طیف وسیع احتیاج داشت (و دارد) که البته هیچ کدام از این دو شرط در ایران موجود نبود (و نیست). ثروت ملاکین و اشراف را مالکیت زمین تشکیل میداد ولی نقدینه بیشتر نزد تجار و نزول خواران از جمله در بازار بود که به سوی کارخانه سازی هم نمیرفتند تا چه برسد به فیلم سازی. عدم اطمینان به قوانین و نبودن ثبات در نام مالی کشور نیز البته مانع از سرمایه گذاری برای دراز مدت میشد.

تعطیل تماشاخانه صحافباشی بار نخست به علت رفتن او به آمریکا روی داد. بار دوم و نهایی، بدانجهت پیش آمد که در حدود ربیع الاول ۱۳۲۴/ ژوئن ۱۹۰۶/ پایان بهار آغاز تابستان ۱۲۸۵، شاید به دنبال تأسیس یک کارخانه ورشوکاری، صحافباشی دچار کمبود نقدینه شد و به علت عدم پرداخت مبلغ نسبتا زیادی که دوازده یا چهارده هزار تومان بدهکاری به ارباب جمشید بود، به زندان افتاد. با اقدامات علما، محکومیت وی به یک حبس محترمانه در خانه شریف الدوله رئیس محاکمات خارجه تا پرداخت دیونش تبدیل شد. به نظر میآید که کوشش وی برای جمع آوری پول بی نتیجه ماند زیرا بالاخره املاک خود را شاید منهای مغازه در تاریخی نامشخص ولی بین زمستان ۱۲۸۶/ ۱۹۰۸ تا پیش از تابستان ۱۲۸۸/ ۱۹۰۹به ارباب جمشید «واگذار» کرد.۴۲ در ۲۳ جمادی الاول ۱۳۲۶/ ۲۳ ژوئن ۱۹۰۸/ ۲ تیر ۱۲۸۷مجلس به توپ بسته شد و دوران استبداد صغیر محمد علی شاه آغاز و تا ۲۷ جمادی الثانی ۱۳۲۷/ ۱۶ ژوئیه ۱۹۰۹/ ۲۵ تیر ۱۲۸۸ به مدت یک سال به درازا کشید. در تاریخی نامشخص، ولی احتمالا پس از بمباران مجلس و آغاز این دوران، صحافباشی با اسباب «سینمو تقلاف» از طهران خارج شده و از جمله دو سه هفته بعد، در اواسط ژوئیه ۱۹۰۸( اواخر تیر ۱۲۸۷)، به استر آباد (گرگان حالیه) وارد شد. در پستخانه آنجا جای گرفت و «شبی هشت پرده عکس» متحرک (فیلم) نشان میداد. او با اجزای کنسولگری انگلیس، که البته بنا به سیاست آن دولت مشروطه خواه بودند، «بستگی» داشت و ایشان بخشی از تماشاچیان وی را تشکیل میدادند.۴۳ صحافباشی سپس به طهران بازگشت و چون روزگارش همچنان سیاه بود تصمیم به هجرت گرفت و اعلانی برای فروش، و در صورت عدم امکان، حراج «کارخانه ورشوکاری و اساس تماشاخانه و متعلقات» خود به چاپ رساند. در فهرست اشیا آن اعلان سانسور شده (یا خود سانسور شده) که بوی غم میدهد و در آن به هنوز «ملتفت» نبودن «مردم» اشاره میشود جدا از کارخانه و لوازم آن، از «دستگاه برای دیدن استخوان بدن [ اشعه ایکس] و بادبیزنهای الکتریکی بزرگ و یک دستگاه ماشین سینه موتوگراف و پرده های متعدد آن [ یعنی فیلمها] … چراغها و پرده ها و نیمکتها» نام برده شده و آمده که «از غره رمضان الی سلخ» برای مشاهده میتوان مراجعه کرد و «هرگاه مشتری در عرض این یک ماه پیدا نشود روز جمعه یازدهم شوال بعد از ظهر کلهم اجمعین حراج خواهد شد.» سال در اعلان ذکر نشده ولی به ویژه محاسبات تقویمی نشان می دهد که منظور او ۱ تا ۳۰ رمضان ۱۳۲۶ و جمعه ۱۱ شوال همان سال بوده که برابر است با ۲۷ سپتامبر تا ۲۶ اکتبر ۱۹۰۸ یعنی ۵ مهر تا ۴ آبان ۱۲۸۷ و جمعه ۶ نوامبر ۱۹۰۸/ ۱۵ آبان ۱۲۸۷. حراج یا فروش اسبابها در آن تواریخ عملی نشد زیرا پیش از آن دو موعد صحافباشی مغازه را اجاره داده (یا فروخته؟)، برای مدتی ازایران خارج شد و به حیدر آباد در دکن هندوستان رفت. در آنجا یک نشریه به نام «نامه وطن» منتشر کرد «که بمنزله مجلس شورای مهاجران ایرانی» بود و از جمله به این جهت میباید تاریخ انتشار آن را در دوران استبداد صغیر یعنی تابستان ۱۲۸۷ خ/ ۱۹۰۸ تا تابستان ۱۲۸۸ خ/ ۱۹۰۹ دانست. وی تصویر خود را نیز با آن لباده سیاه معروفش در صفحه نخست آن نامه به چاپ رساند.۴۴ ملیجک در تاریخ چهارشنبه ۲۱ رجب ۱۳۲۶/ ۱۹ اوت ۱۹۰۸/ ۲۸ مرداد ۱۲۸۷، یعنی دو ماه پس از سقوط مجلس و دو سه ماه پیش از تاریخ ذکر شده برای فروش و یا حراج نوشت: «آمدم در خیابان مخبرالدوله، دکان صحافباشی که حالا سیاوش خان برادر ارسلان خان اجاره کرده مشغول کاسبی است و یک دختر از فرنگ آورده و بعضی اسبابها از قبیل دوربین عکاسی و دوربینهای بزرگ و اسباب خرازی» میفروشد.۴۵ با توجه به دقت ثبت ملیجک بیکار کنجکاو نمیباید درین زمان مدت درازی از آغاز اجاره گذشته باشد. پس از پیروزی مشروطه خواهان، صحافباشی به ایران بازگشته در مشهد مقیم شده تجارت میکرد. در زمان جنگ اول (۱۸ ۱۹۱۴) وی به خدمت ارتش انگلیس در آمده سمت مترجمی داشت و در سال ۱۳۰۰ یا ۱۳۰۱ خ (۱۹۲۱ یا ۱۹۲۲) در گذشت.۴۶ تماسهای او با انگلیس، چه در استرآباد و چه در زمان جنگ، میتواند تصویری مغایر با آنچه که در تمام متون درباره آزادیخواهی و میهن دوستی وی تا کنون انتشار یافته در ضمیر خواننده شکاک به وجود آورد اما، در واقع، کمبود مدارک اجازه داوری درین مورد را نمیدهد و با حجم ناچیز دانسته های کنونی این تماسها نمیتواند الزاما منفی به شمار آید.

همانگونه که ملاحظه شد، ملیجک در ذکر فعالیتهای سیاوش خان از دوربین عکاسی و دوربین نام میبرد ولی از سینماتوگراف به نام یاد نمیکند و این سئوال مطرح میشود که چه بر سر آن دستگاه و نیمکت ها و پرده سینما آمد جواب روشنی در حال حاضر برای این پرسش نیست ولی میتوان تصور کرد که برخی از نخستین فیلمهایی که در این آغاز دوران احمد شاهی نشان داده میشده از آن منبع سرچشمه میگرفته است و شاید سیاوش خان آپاراتچی هم بوده است. نظر جمال امید هم که مینویسد ممکن است دستگاه سینماتوگراف صحافباشی به اردشیر خان (آرتاشس پاتماگریان)، که نخست سینما تجدد (بعد مدرن سینما) را در سال ۱۲۹۱ خ/ ۱۹۱۲ م به راه انداخت، رسیده باشد دور از ذهن نیست.۴۷ در تأئید نوشته جمال امید باید توجه کرد که، طبق شواهدی که وی میآورد، نه تنها دستگاه اردشیر خان کهنه به نظر میآمده، بلکه او با چراغ سحری (لانترن ماژیک) هم در سینمایش عکس رنگی روی پرده میانداخته است ۴۸ و این صحافباشی بود که چراغ سحری را رواج داده بود و در تماشاخانه خود جهان نما مضاف بر سینما داشت. به این ترتیب، پروژکتور و شیشه های رنگین عکسهای اردشیر خان هم شاید از اموال صحافباشی بوده که به وی رسیده بوده است.

از چهار سال پیش از آنکه اردشیر خان در سال ۱۲۹۱ خ/ ۱۹۱۲ م سینمای خود را به راه بیاندازد، تماشاخانه های جدیدی برای نمایش فیلم در طهران آغاز به کار کرده بودند: نخست از اول رمضان ۱۳۲۵/ ۸ اکتبر ۱۹۰۷/ ۱۶ مهر ۱۲۸۶ در عکاسخانه روسی خان که بعد به مکانهای مناسبتری منتقل شد۴۹ سپس در قهوه خانه زرگر آباد در خیابان چراغ گاز (امیرکبیر) که متعلق به آقایف نامی بود و او هم به محل بهتری نقل مکان کرد۵۰، آنگاه اردشیرخان و اسماعیلیف که به رقابت با او پرداخت۵۱ و بالاخره علی وکیلی و خان بابا معتضدی و … هم به سینماداری و فیلم روی آوردند.

۲-ورود نخستین دستگاههای فیلمبرداری و اپارات به ایران

الف: کنجکاوی شاه عکاس برای تصویر متحرک، نخستین خرید سینماتوگراف

در ایران، بدون شک اخبار اختراع سینما به توسط برادران لومیر (Freres lumiere) و نمایش دادن نخستین فیلم ایشان در شب ۲۸ دسامبر ۱۸۹۵/ ۷ دی ۱۲۷۴ برای پاریسی ها، چند هفته و یا در بدترین شرایط دو سه ماه پس از آن نمایش که در زیرزمین «کافه بزرگ» (Grand Cafe) واقع در شماره ۱۴ بولوار کاپوسینها (Bd des Capucines)انجام گرفت به مظفرالدین شاه رسیده بوده ولی از عکس العمل او اطلاعی در دست نیست. وی، مثل پدرش ولی نه با نظم و ترتیب او، به عکاسی عشق میورزید و خود عکاسی میکرد تعداد زیادی دوربین خرید و پیوسته در پی بدست آوردن آخرین اختراعات بود: از اتوموبیل و کامیون و ماشین بخار برای تلمبه چاه آب کشاورزی و ماشین چاپ گرفته تا تلفن و فونوگراف و دستگاه عکسبرداری با اشعه ایکس. در مورد سینما هنوز دانسته نیست که شاه از چه تاریخی به دنبال سینماتوگراف افتاد ولی مدارک نویافته نشان می دهد که او در حدود فوریه سال ۱۸۹۹ در حدود بهمن و اسفند ۱۲۷۷، یعنی صد و دو سال پیش دستور خرید سینماتوگراف را شاید به میرزا احمدخان صنیع السلطنه عکاس معروف ۵۲ که در پاریس بسر میبرد داده بوده است. صنیع السلطنه سه دستگاه سینماتوگراف را با تمام لوازم خریده به طهران فرستاد و این اسباب و لوازم در تاریخ یکشنبه ۱۰ شوال ۱۳۱۷/ تنگوزئیل/ ۱۱ فوریه ۱۹۰۰/ ۲۲ بهمن ۱۲۷۸ به نظر شاه رسید.
سند این خرید هم اکنون در بایگانی اسناد کاخ گلستان تحت کد ۱، زونکن شماره ۵۱، پاکت شماره ۳ موجود است.۵۳ این سند گرانبها درون کتابچه ایست فرنگی و قفل دار با جلد چرمی مغز پسته ای کم رنگ که گوشه های فلزی مطلا مزین به نگین کهربا دارد. بلندی کتابچه ۲۰۰ میلیمتر و پهنای آن ۱۳۰ میلیمتر است. کتابچه در حال حاضر محتوی چهار ورق میباشد که دو تا از آنها، یعنی پشت ورق اول و روی ورق دوم، دارای نوشته است. این کتابچه در ابتدا اوراق بیشتری داشته ولی شاید در حدود ده ورق آن را در گذشته ای دور از زمان ما کنده و روی ورق ۲ر نیز بخشی از نوشته ها را ناشیانه پاک کرده اند. طبق نوشته ای در آغاز کتابچه، مورخ ۱۹ شهر شعبان ۱۳۱۷/ ۲۳ دسامبر ۱۸۹۹/۲ دی ۱۲۷۸، قرار بر این بوده که از آن پس اشیایی را که مظفرالدین شاه دستور خرید آنها را به فرنگ میداده در ورقی در سمت راست آن دفترچه و اشیایی که از فرنگ میرسیده در مقابل آن (سمت چپ) ثبت کنند. از این صورت، اگر در تدوین آن استمراری وجود داشته است، امروز جدا از آن دو ورق که ذکر شد اثری باقی نمانده است. روی ورق سمت راست (۱پ) آمده: «هو الله تعالی/ صورت/ اجناس واشیایی که از ممالک فرنگستان خواسته میشود در این کتابچه نوشته میشود هر وقت پر شد در صفحه/ دیگر ازین کتابچه ثبت خواهد شد بتاریخ ۱۹ شهر شعبان ۱۳۱۷.» به دنبال آن آمده: «از پاریس از یمین السلطنه». منظور آنست که اشیایی که ذکر آن خواهد آمد از نظر آقا یمین السلطنه وزیر مختار ایران در پاریس خواسته شده است که به توسط وی ارسال گردد: «… ماهوت و نوار و دگمه جه کالسکه چیان سر کاری… کاغذ و پاکت که عکس گروپ [دسته جمعی] و عکس تمثال بیمثال مبارک همایونی در آنها چاپ شود … [و] دوربین دو عدد از پاریس خواسته شد/ روز دوشنبه ۶ شهر رمضان ۱۳۱۷» برابر با ۸ ژانویه ۱۹۰۰/ ۱۸ دی ۱۲۷۸. از پاکتها و کاغذها، که در وسط بالای هر برگ از آنها یک عکس بسیار کوچک مظفرالدین شاه و همراهان چاپ شده هنوز در کاخ گلستان موجود است و در نمایشگاه صدمین سال سینمای ایران همراه با دو چرخ (ماشین) تحریر وی در معرض دید قرار داده شد. در مورد دوربین، البته منظور در اینجا دوربین دورنما و به احتمال کمتر دوربین عکاسی است و نه فیلمبرداری. سمت چپ کتابچه، در ورق بعد (۲ر)، نخست صورت آنچه شاه از لندن خواسته بوده و دریافت گردیده بود آورده شده و از آن جمله است یک قلم خودنویس («قلم استیلو»/stylo به اصطلاح آنروز) که به رخت دار خانه سپرده شده و «اسباب آشپزخانه چدنی[… ] که] …[ ممکن است جداجدا در دو اتاق منصوب شود بتاریخ ۵ شهر شوال المکرم [۶ فوریه ۱۹۰۰/ ۱۷ بهمن ۱۲۷۸] تنگوزئیل وارد شده[ … ]جمع اندرون میشود»۵۴ و بالاخره سندی که در اینجا مد نظر است با این محتوی:

«اسباب ۳ سی نوفتکراف ]سینماتوگراف[ تمام اسباب بانضمام بروکش بزرگ که تمام اسباب است و لانتر ن ماژیک متحرک است که با قوه برق هم حرکت میکند و یکسال قبل از پاریس خواسته بودند و بتاریخ یوم یکشنبه دهم شهر شوال المکرم تنگوزئیل ۱۳۱۷] ۱۱ فوریه ۱۹۰۰/ ۲۲بهمن ۱۲۷۸ [از پاریس بحضور مبارک آورده اند موافق شرح و جزو قبض جناب صنیع السلطنه که نزد اعتماد حضور ضبط است.دستگاه جمع عکاس خانه مبارکه شد»

شایان ذکر است که از هفت رقم جنس که درین دو ورق آمده دو رقم مربوط به دوربین (احتمالا دوربین دورنما و نه عکاسی) و دو تا راجع به سینما و عکس است و همانطور که ذکر شد گواهی است گویا بر عشق زیاد مظفرالدین شاه به هر نوع اسباب رویت و تصویر. تقریبا در هر صفحه از سفرنامه های شاه به فرنگ نیز یک اشاره به عکس و عکاسی یافت میشود و در چنین جوی باید پذیرفت که پس از ورود این نخستین سینماتوگراف به ایران هم فیلم نشان داده شد و هم فیلم برداشته شد هر چند که چند و چون این کارها روشن نیست. روند مثبت امور خود را در ماههای بعد هم به خوبی نشان داد و به همان گونه که شرح آن خواهد آمد، شش ماه بعد میرزا ابراهیم خان عکاسباشی ۵۵ پسر میرزا احمدخان صنیع السلطنه در بندر اوستاند (ostende)بلژیک به فیلمبرداری مشغول شد.

نوع اسبابی که فرستاده شده سینماتوگراف (Cine’matographe) ذکر گردیده۵۶ ولی باید توجه داشت که درین دوره این واژه خاص که در ابتدا به دستگاه اختراعی برادران لومیر فرانسوی اطلاق میشد تا اندازه ای تبدیل به نام عام شده و لذا اسباب مورد نر میتوانست شامل دستگاه یا دستگاه هایی جدا از دستگاه برادران لومیر نیز باشد. در مورد تعداد دستگاه های خریداری شده نیز میتوان بحث کرده رقم «۳» را که در حقیقت روی «س» واژه «سی نو فتکراف» نوشته شده است نشان دهنده صدای حرف سین دانست و نه تعداد دستگاه های خریداری شده. هر چند که رسم نوشتن «۳» روی اسناد برای انگشت گذاشتن روی رقم «سه» است حال آنکه اینجا به حروف «سی» نوشته شده ولی باز هم چون در این دوران رسم رقم ۳ گذاشتن روی سین برای نشان دادن صدای آن هم مرسوم بوده است پس میتوان این برداشت را نیز پذیرفت.۵۷ اگر این حالت پذیرفته شود، تعداد دستگاه های خریداری شده به یک تقلیل خواهد یافت که باید درستر باشد. در شرح دستگاه ها، یک کلمه نه چندان روشن دیگر هم دیده میشود که آن را «روکش» نوشته ام. در هنگام حمل و نقل سینماتوگراف، آن دستگاه در یک ساکوش(sacoche) (به فرانسه) قرار میگرفت که کیسه ای از پارچه ضخیم یا چرم باشد. بعید نیست که محرر این نام ناآشنا را به گوش شنیده و در تحریر آن را به صورتی که دیده میشود ثبت کرده باشد. بهرصورت هر دو کلمه چه روکش و چه ساکوش، در نهایت یک معنی میدهند. دیگر آنکه چون محرر با سینماتو گراف هم آشنا نیست، در املای آن واژه نیز اشتباه کرده و به دنبال آن در توصیف سینماتوگراف هم مرتکب لغزش دیگری شده حرف «ن» لانترن ماژیک متحرک (Lanterne magique) را هم از قلم انداخته است.به احتمال بیشتر در واقع چندان اشتباهی رخ نداده و غلط مصطلح درج شده است. مثل شاه (ر.ک. بند ب) و یا نام الاسلام کرمانی در کتاب تاریخ بیداری ایرانیان که «لنتر ماژیک» ثبت کرده، این کاتب هم «لانتر ماژیک»ثبت کرده است (بخوانید لنتر «لانتر» ماژیک). در آغاز این دوران سینما در جهان، باید توجه داشت که دستگاه سینماتوگراف میتوانست در عین حال هم دوربین فیلمبرداری باشد و هم آپارات سینما.۵۸ به عبارت دیگر شاه با خرید هر یک عدد سینماتوگراف از نوع یاد شده در عین حال هم یک دوربین فیلمبرداری به دست آورده است و هم یک آپارات سینما. درین شرایط بسیار بعید است که از تاریخ دهم شوال ۱۳۱۷/ ۱۱ فوریه ۱۹۰۰/ ۲۲ بهمن ۱۲۷۸ به بعد در دربار شاه دستکم فیلمبرداری (و نه فیلم سازی، ر.ک. بقیه متن) نشده باشد و این تاریخ شش ماه پیش از فیلمبرداری میرزا ابراهیم خان عکاسباشی در اوستاند بلژیک است که تا کنون به عنوان نخستین فیلمبرداری شناخته شده بود (ر.ک. دنباله متن). نخستین فیلمبرداران و فیلم نشان دهنده های حرفه ای ایران را هم نیز به احتمال قریب به یقین باید همان میرزا ابراهیم خان عکاسباشی و پدرش میرزا احمد صنیع السلطنه دانست زیرا دستگاه یا دستگاه ها، همانطور که در سند ذکر شده، «جمع عکاس خانه مبارکه» منظور شده بوده که در تحویل صنیع السلطنه بوده است. نخستین فیلمبردار غیرحرفه ای (آماتور) ایران را نیز یقینا باید شخص مفرالدین شاه دانست زیرا او عکاس بود و به این جهت بدون شک دوربین فیلمبرداری را نیز دست کم به طور محدود به کار گرفت. سندی که درباره فیلم برداری از شیر آورده خواهد شد نیز خود دلیلی است برا ین امر.

اگر رقم خرید سه دستگاه پذیرفته شود در این صورت باید از خود پرسید چرا مظفرالدین شاه اقدام به خرید سه دستگاه سینماتو گراف کرده است ترس از خراب شدن احتمالی آن اسبابها میتواند تا اندازه ای خرید سه دستگاه کاملا یک نوع را توجیه کند ولی این امر بعیدست و بهتر است دستگاه های سه گانه را شامل انواع گوناگون بدانیم، به ویژه آنکه در عکاسی نیز شاه از دوربینهای متعددی استفاده میکرد. شاید یکی از آنها شامل دستگاه ۳۵ میلیمتری پاته( pathe’ ( میشده که درواقع تقلیدی از سینماتو گراف لومیر بود. در ساماندهی کنونی عکسها وشیشه ها و فیلمهای کاخ گلستان چند فیلم باریک ۱۵ میلیمتری سوراخ در میان فرانسوی نیز شناسائی کرده ایم و چون این نوع فیلمها متعلق به دوران نخستین سینماست به این جهت شاید بتوان این فیلمها را در حال حاضر یادگاری از این نخستین خرید دانست و به طور قطع در این امر نمیتوان اظهار نظر نمود و نگارنده احتیاج به مطالعه بیشتر دارد.

ب دوران شیفتگی ودومین خرید سینماتو گراف

دو ماه پس ازدریافت یک و یا به احتمال بسیار کم سه دستگاه سینماتوگراف در تاریخ یکشنبه ۱۰شوال ۱۳۱۷/ تنگوزئیل/ ۱۱ فوریه ۱۹۰۰/ ۲۲بهمن ۱۲۷۸، مظفرالدین شاه در پنجشنبه ۱۲ ذی الحجه ۱۳۱۷/ جمعه ۱۳ آوریل ۱۹۰۰/ ۲۴ فروردین ۱۲۷۹ طهران را برای نخستین سفر خود به فرنگ از جمله به همراهی صنیع السلطنه و پسرش میرزا ابراهیم عکاسباشی ترک کرده ۵۹ روز یکشنبه ۲ شعبان ۱۳۱۸/ ۲۵ نوامبر ۱۹۰۰/۳ آذر ۱۲۷۹ در مراجعت به پایتخت خود بازگشت.۶۰ در هنگام سفر بطور مدام عکاسی میشد ولی چون در سفرنامه شاه تا رسیدن به اروپا کوچکترین اشاره ای به سینماتو گراف نیست باید نتیجه گرفت که از طهران دستگاهی به همراه برده نشد. چهارشنبه شب (شب پنجشنبه) ۱۵ صفر ۱۳۱۸/ پنجشنبه ۱۴ ژوئن ۱۹۰۰/ ۲۴ خرداد ۱۲۷۹ در کنترکسویل (Contrexevelle) نزول اجلال شد ۶۱ و شب بعد شاه به تماشای عمارت «تیاتر» رفت « که تازه در اینجا می سازند» و نوشت «تماشا کردیم بسیار خوب عمارتی ساخته اند، تقریبا یکصد وپنجاه نفر جمعیت میگیرد».۶۲شاه به تئاتر علاقه زیادی داشت و در سفرهای فرنگ تا میتوانست به تماشاخانه میرفت. او چون خوب زبان نمیدانست (تنها فرانسه را میفهمید و تا اندازه ای به آن تکلم میکرد ۶۳) و طبیعتش هم به نمایش مضحک و بندبازی و شعبده بازی و موزیک سبک بیشتر تمایل داشت.تا به اپرای فاوست۶۴، پس بیشتر به این تماشاها میرفت. او نمایشنامه هایی از راسین (Racine) و یا ویکتور هوگو را ندید ولی به دیدن آثاری چون اقتباس نمایشی از«سه تفنگدار» الکساندر دوما

)Alexander Dumas , pere,Les Trios Mousquiteris(

و یا تئاتر سارا برنار (Sarah Bernardt) میرفت و آنها را دوست داشت.۶۵ روز سه شنبه ۲۱ صفر/ چهارشنبه ۲۰ ژوئن/ ۳۰ خرداد، تنها پنج روز پس از ورود، شاه در سفرنامه اش نوشت «صنیع السلطنه را بجه فراهم آوردن اسباب گراور و چرخ طبع کتب و روزنامه و غیره به ]پاریس[ فرستادیم که انشاء الله ابتیاع نموده حمل بایران نماید».۶۶ این لوازم همان دستگاه هاییست که خریداری شده و از جمله سفرنامه شاه که هم اکنون یکی از منابع این نوشته است با آن به چاپ رسید و عکسهایش نیز گراور شد.۶۷ درین سفارش، به سینماتو گراف اشاره ای نشده و روشن نیست که آیا شاه آن را از قلم انداخته یا اینکه دستور خرید سینماتو گراف هنوز صادر نشده بوده است، حدس دوم شاید به واقعیت نزدیکتر باشد زیرا، همانطور که ملاحظه خواهد شد، شاه در روزهای آینده و تا زمانی که فیلمهای فرستاده شده به توسط صنیع السلطنه به کنترکسویل و سپس در پاریس در تالار نمایش نمایشگاه جهانی پاریس فیلمهای دیگری را ندید، اهرا تصمیم نهائی خود را در مورد خرید دستگاههای مربوط به سینما را اتخاذ نکرده و کماکان ذهنش بیشتر به عکس و عکاسی تعلق داشت که البته همیشه همینطور بود و خواهد ماند.
در این میان میرزا ابراهیم همچنان مشغول عکاسی بود ۶۸ و روز شنبه ۲۵ صفر ۱۳۱۸/ یکشنبه ۲۴ ژوئن ۱۹۰۰/ ۳ تیر ۱۲۷۹ شاه به تماشای «جهان نما» پرداخت.۶۹ یازده روز پس از عزیمت صنیع السلطنه به پاریس، دوربین عکاسی که شاه از او خواسته بود دریافت شده شاه عکاسی کرده و «چند شیشه عکس» به میرزا ابراهیم عکاسباشی داد که آنها را «ظاهر کند» (جمعه ۱ ربیع الاول/ ۲۹ ژوئن/ ۸ تیر).۷۰ پس فردای روز دریافت دوربین عکاسی، یعنی یکشنبه ۳ ربیع الاول/ ۱ژوئیه/ ۱۰ تیر، شاه «بعد از نهار میرزا ابراهیم خان عکاسباشی را خواسته» او را نیز به پاریس که پدرش آنجا بود فرستاد و «پاره دستورالعملها باو داده شد که چند عدد دوربین عکاسی ابتیاع نماید».۷۱ پس از چند روز، عکاسباشی از پاریس به کنترکسویل بازگشت و باید تصور کرد که دوربینها را نیز با خود آورد.صنیع السلطنه، که در پاریس پی اسباب چاپ و عکس و سینما بود، مقدماتی را برای ارائه تصویر متحرک به شاه آماده کرد ولی خود به علل نامعلومی برای معرفی دستگاه ها به کنترکسویل برنگشت و یک «عکاس ریش سفید اسباب عکس (سینموفتگراف) » را برای این منور حضور شاه فرستاد و این نمایش منتهی به صدور نخستین دستور صریح به عکاسباشی برای خرید سینماتوگراف شد.۷۲ روز یکشنبه۱۰ ربیع الاول ۱۳۱۸/ ۸ ژوئیه ۱۹۰۰/ ۱۷ تیر ۱۲۷۹ شاه در خاطراتش نوشت:

«طرف عصری بعکاسباشی فرمودیم آن شخص که بتوسط صنیع السلطنه از پاریس (سینموفتگراف) و (لان تر ماژیک) آورده است اسباب مزبور راحاضر کنند که ملاحه نمائیم رفتند نزدیک غروب او را حاضر کردند. هر دو اسباب را تماشا کردیم بسیارچیز بدیع خوبی است. اغلب امکنه (اکسپوزیسیون) را طوری در عکس بشخص تماشا میدهد و مجسم مینماید که محل کمال تعجب و حیرت است. اکثر دورنماها و عمارات (اکسپوزیسیون) و حالت باریدن باران و رودخانه سن و غیره و غیره را در شهر پاریس دیدیم و بعکاسباشی فرمودیم که همه آن دستگاه ها را ابتیاع نماید».۷۳

از همراهان شاه، علی خان ظهیرالدوله نیز در سفرنامه خود به این تماشا در همان روز اشاره کرده مینویسد: «نزدیک غروب تماشای (سینمتگراف) مشغول بودیم».۷۴ منور از اکسپوزیسیون، نمایشگاه جهانی ۱۹۰۰ در پاریس است که در دو ساحل رودخانه سن (Seine)جایگاه داشته برج ایفل را که بنایش تازه تمام شده بود در بر میگرفت. ایران هم در آن نمایشگاه غرفه درست کرده بود و مسیو کتابچی خان ریاست آن را به عهده داشت.۷۵ شاه در اینجا هیچ اشاره ای به اسباب سینماتو گراف که پنج ماه پیش در تهران دریافت کرده بود نمیکند و روشن نیست چه اختلافی میتوانسته مابین این دو سفارش وجود داشته باشد.

از کنترکسویل، مظفرالدین شاه به سفر رسمی روسیه رفت و تا هنگامیکه مجددا به اروپای غربی برگشت موضوع سینما جای مطرح شدن نیافت. بعد از ظهر روز شنبه ۳۰ ربیع الاول ۱۳۱۸/ ۲۸ ژوئیه ۱۹۰۰/ ۶ مرداد ۱۲۷۹، شاه بطور رسمی به پاریس وارد شد.۷۶ بساط عکاسی رونق بسیار گرفت: گاه صنیع السلطنه گروه عکاس میآورد،۷۷ گاه عکاسباشی از شاه عکس برمیداشت۷۸ و یا شاه باز دوربین عکاسی میخرید ( ۳ ربیع الثانی/ ۳۱ژوئیه /۹ مرداد).۷۹

در این ایام، روز دوشنبه۳۰ ژوئیه ۱۹۰۰/۲ ربیع الثانی ۱۳۱۸/ ۸ مرداد ۱۲۷۹، برنامه شاه به علت رسیدن خبر قتل اومبرتو اول( UmbertoI) پادشاه ایطالیا در روز قبل بهم خورد و شرفیابی رسمی سفرای مقیم پاریس که قرار بود در بعدازظهر این روز انجام گیرد به وقت دیگری موکول شد. در عوض «آن روز بعدازظهر را اعلیحضرت در عمارت سوورن باستماع قدری موزیک و امتحان آلت سیمنه ماتوگراف که میخواستند ابتیاع فرمایند مصروف داشتند…».۸۰ روز بعد، ۳ ربیع الثانی/ ۳۱ژوئیه /۹ مرداد،شاه «اسباب عکاسی و بعضی ماشین آلات و دوربین و غیره خریداری کرد»۸۱ اما از سینماتو گراف نامی در میان نیست ولی عصر جمعه ۳ اوت /۶ ربیع الثانی/۱۲ مرداد، شاه پس از مراجعت به اقامتگاه خویش از مانور قشون فرانسه در ونسن (Vincennes) و صرف نهار در دژ آنجا (Fort de Vincennes) ، در آپارتمان خویش «به تماشای سینوماتوگراف که بعضی مجالس ورود خود اعلیحضرت به پاریس در آن ترتیب داده بودند مشغول» گردید.۸۲

ارزشمندترین و جالب ترین تماشا از نر سینمایی ساعت ۹ شب روز بعد، یعنی شنبه ۷ ربیع الثانی ۱۳۱۸/ ۴ اوت ۱۹۰۰/ ۱۳ مرداد ۱۲۷۹، که مظفرالدین شاه به نمایشگاه جهانی رفت صورت گرفت. خبر به اختصار در روزنامه( فیگارو Figaro) (چنین آمد: «… تماشای بسیار تازه و مطبوعی در اکسپوزیسیون برای تشریف فرمائی اعلیحضرت همایونی تهیه کرده بودند. در ساعت نه بعدازظهر مقدم مبارک در سال در فت ]بخوانید «سال د فت»/ Salle des Fete، یعنی تالار جشن[ نزول اجلال فرمود و همه ملتزمین رکاب نیز حاضر بودند. ابتدا اعلیحضرت شاهنشاه در غرفه رسمی سال] Salle/ تالار [مزبور بر صندلی قرار گرفتند و در طرف مقابل روبروی غرفه سلطنتی بعضی پرده های سینوماتوگراف که کمال تازگیرا داشتند از نظر مبارک گذرانیدند».۸۳

شرح شخص مظفرالدین شاه مبسوطتر است و ظهیرالدوله نیز اطلاعات گرانبهایی درباره آن میدهد. شاه مینویسد: «به اکسپوزیسیون و تالار جشن رفتیم که در آنجا (سینموفتگراف) که عکس جسم و متحرک است نشان میدهند».۸۴

نمایش فیلم در تالار جشن و سپس نمایشهای سحرآمیز و خیال برانگیز در عمارت «ایلوزیسن» (بخوانید: ایلوزیون: Illusion یعنی خیال و تصور) یکی پس ازدیگری در آن دو محل و جدا از هم صورت گرفت. شاه ادامه میدهد:«بعمارت (ایلوزیسن، ]منظور Pallais des illusionsاست[) رفتیم که تفصیل آن از اینقرار است، ابتدا وارد درب مخصوص این عمارت شدیم وقت مغرب و چراغهای اکسپوزیسیون روشن بود . اول ورود بتالار جشن که نمودیم خیلی در نر ما جلوه کرد و و اقعا بنای عالی است جائی است به بزرگی دوتکیه دولت و همانطور مدور و با بلور منقش مسقف است و اطراف آن دو مرتبه صندلیهای مخمل قرمز است که برای جلوس اشخاص ساخته و پرداخته شده و در این تالار (سینموفتگراف) نشان میدهند . پرده بسیار بزرگی در وسط تالار بلند کردند و تمام چراغهای الکتریک را خاموش و تاریک نموده عکس سینموفتگراف را بآن پرده بزرگ انداختند . خیلی تماشا دادند من جمله مسافرین افریقا و عربستان را که در صحرای افریقا با شتر راه می پیمایند نمودند که خیلی دیدنی بود دیگر اکسپوزیسیون و کوچه متحرک و رودخانه سن و رفتن کشتی در رودخانه و شناوری و آب بازی و انواع چیزهای دیگر دیده شد که خیلی تماشاداشت . به عکاسباشی دستورالعمل داده ایم همه قسم آنها را خریده به طهران بیاورند که انشاءالله همانجا درست کرده بنوکرهای خودمان نشان بدهیم . بقدر سی پرده امشب تماشا کرده پس از تماشای فیلمها در تالار جشن بعمارت (ایلوزیسن) رفتیم».۸۵

چون، همانطور که ملاحظه شد، شاه پیش از این دستور خرید لوازم تصاویر متحرک راداده بود پس میباید این دستور جدید را تأکیدی مجدد بر خرید انواع دستگاهای سینماتوگراف دانست شاید در زمان سفر شاه به روسیه، رکودی در پیگیری این امر پیش آمده بوده و نیاز به تأکید مجدد بوده است. در مورد بینندگان فیلم هم البته منور ازکلمه مغولی «نوکر»، اطرافیان و درباریان شاه است و نه خدمه عادی به معنی امروزی آن کلمه. «سی پرده» هم اشاره ایست به سی داستان کوتاه و یا بهتر واقعه و ماجرا و موضوع گوناگون که اکثرا جدا از هم فیلمبرداری شده و بنا به اجبار فنی هر کدام چند دقیقه ای بیشتر طول نمیکشیده است. همانطور که آورده شد، شرحی زنده، خوب و مکمل ازین تماشا را ظهیرالدوله آورده است مینویسد:«با اعلیحضرت شاه و سایرین وارد این اتاق شدیم، مخصوصا خلوت بود. کسی بی وعده نیامده بود. زیاده از صد نفر ایرانی و فرنگی نبودیم. در یک طرف این فضا به قدر مهمانها صندلی گذاشته بودند. همه نشستیم. رو به روی ما در یک طرف دیگر پارچه سفیدی به روی چهارچوبه کوبیده به عرض و طول هفت هشت ذرع از سقف آویزان بود. پنج شش دقیقه بعد از نشستن، یک مرتبه تمام چراغها خاموش وفقط در آن تاریکی آن پارچه سفید آویزان روشن بود. رئیس این اتاق پیش آمده از تماشای بهترین و آخرترین (سینماتگراف)های خوب پاریس خبرمان داد. همه چشم به آن پرده سفید روشن دوختیم. صحرای خشک آفتاب بی آب و علفی نمایان شد که از دور چند قطار شتر باردار می آمدند و صدای زنگ شترها هم کمی می آمد و هر چه شترها نزدیک می شدند صدای زنگشان بیشتر میشد تا اندازه ای که شترها به قدری نزدیک آمدند که به قدر جسم شتر بزرگ پیدا بودند و صدای زنگهای بزرگ شتری وهای و هوی بعضی ازساربانها که می دیدمشان به عینه مثل آن بود که در همین اتاق است. همان وقت که عکس این کاروان را در معبری انداخته است، دستگاه (فنگراف) هم داشته همانطور که (سینما تگراف) عکس متحرک، رفتار آنها را ضبط کرده، (فنگراف) حبس صوت هم گفتارشان را نگاه داشته. با هم که معمول می دارند، اینست که شخص مستمع و نار هم آنها را می بیند و هم صدایشان را میشنود. دو سه پرده دیگر هم نشان دادند. پس از آنکه تقریبا یک ساعت مشغول این تماشا بودیم، اتاق روشن شده برخاستیم».۸۶

دستکم یک فیلم، رسیدن کاروان، به لفظ قدما، «ناطق» بوده است به این ترتیب که همزمان با نمایش آن یک فنوگراف( Phonographe) که شکل پیشرفته تر آن به نام گرامافون (یعنی graphophone:gramophone) در ایران شیوع یافت صدای مربوط به صحنه های گوناگون را پخش میکرده است. البته این عمل تنها با فیلمهای بسیار کوتاه آن زمان عملی بود ولی حتی در آن مورد نیز سنکرونیزاسیون صدا با تصویر به اشکال برمیخورد و بهمین جهات فیلمهای «صامت» بازار را در جهان تا پایان دهه سالهای ۱۹۲۰ و آغاز پخش فیلمهای ناطق واقعی در دست نگهداشتند. کمی بعد، در زمستان ۱۳۱۲/ ۱۹۳۴، در ایران نیز «حاجی آقا آکتر سینما»ی صامت از «دختر لر» ناطق دستکم از نر درآمد مالی شکست خورد.

شاه در دو روز بعد، یکشنبه ۸ ربیع الثانی ۱۳۱۸/۵ اوت ۱۹۰۰/۱۴ مرداد ۱۲۷۹ و دوشنبه، هر چند به سینما ارتباطی نداشت ولی بی تأثیر بر هنر آن روز و امروز ایران نبود: ابتدا، در روز شنبه، میرزا محمدخان کمال الملک به دیدن شاه رفت و مظفرالدین شاه نوشت: «میرزا محمدخان کمال الملک نقاشباشی خودمان را که مدتی است بفرنگ فرستاده ایم که تکمیل صنعت خود را بنماید این دو روزه یعنی شنبه که شاه فیلم دیده بود و یکشنبه در پاریس دیده شد الحق خیلی خوب کار کرده است».۸۷ روز دوشنبه شاه به دیدن موزه لوور رفت که داستان وقایع پشت پرده آن، که او ندید و نشنید، جداست ولی خود او نوشت: «موزه شوش را دیدیم یعنی تالارهای اختصاص یافته به کاوشهای شوش سرستون خیلی بزرگی آنجا بود که هنوز هست. یک پرده نقاشی هم کمال الملک کشیده بود که واقعا هیچ فرقی با اصل آن نداشت خیلی ممتاز و خوب ساخته است».۸۸ جملات مذکور دو نکته قابل تعمق را که امروزه فراموش شده و یا بسیاری میخواهند ندانند بیان میکند: نخست اینکه کمال الملک وپدرانش و البته خود میرزا ابراهیم خان عکاسباشی و پدرش (و در ماورای ایشان هنر در سطح بالا)، دست پرورده دستگاه شاهی و اشرافی بوده و ارتباط چندانی با تصاویری که به ویژه سینمای ایران امروزه از آن دو ارائه میدهد ندارند. عدم وجود یک طبقه متوسط و یا ثروتمند غیرحکومتی پویا را میتوان از نر اجتماعی یکی از علل مهم به وجود نیامدن هنر در سطح بالای غیردرباری و اشرافی دانست. دیگر اینکه دید و سلیقه هنری که در آن زمان فن محسوب میشود (بعدها، «صنایع مستظرفه» تبدیل به «هنرهای زیبا» میشود) از برداشتهای سنتی ایران چه در فن (تکنیک) و چه در برداشت و منور دورشده و همانطور که گفتار شاه نشان میدهد طرفدار اهر عینی به دید غرب شده و بهترین نقاشی مترادف با بهترین کپی شناخته میشود. در نتیجه، کمال الملک، که اگر در اروپا زندگی میکرد یک نقاش اوریانتالیست عادی و یا خوب به حساب میآمد، در ایران تبدیل به یک بت شده کمتر کسی پیدا میشود که حتی فکر زیر سوال بردن سبک او را به مخیله اش خطور دهد تا چه رسد به آنکه به نقد آثار او پردازد.

در سه شنبه ۱۰ ربیع الثانی ۱۳۱۸/۷ اوت ۱۹۰۰/۱۶ مرداد ۱۲۷۹، مظفرالدین شاه در خانه روسیه در نمایشگاه جهانی، به گفتار خودش یک «پانورامای راه ایران» و به تعبیر نیرالملک یک «جهان نمای متحرک که عمل موسیو پیاستیسکی نقاش معروف روس» است ملاحظه کرد. در این تماشا، پرده های نقاشی حاوی دورنماهای راه بادکوبه به طهران به صورت نواری پشت سر هم از برابر چشمان بیننده گذشته به نوعی مثل یک فیلم مناظر آن راه را نشان میداد. شاه عکاس متوجه شد که نقاش از روی عکس کار کرده تذکر داد و او هم تصدیق کرد.۸۹ پاول پیاستسکی.(۱۹۱۹-۱۸۴۳: Pavel Piasetsky)همه فن حریف و از جمله نقاش بوده در سال ۱۸۹۵ با هئیت روسی به ریاست ژنرال کوراپاتکین(Kuropatkin) به ایران آمده بود. خود شاه درباره پاناروما مینویسد: «به بالاخانه ]خانه روسیه[ رفتیم که پانورامای راه ایران را ساخته اند در حقیقت مجسم کرده مثل آنست که خود ما از راه بادکوبه به گیلان تا قزوین و طهران آمده داخل دروازه شدیم و رفتیم از جلو باغ وزیر دربار و خانه وزیر بقایا گذشته تا داخل عمارت سلطنتی خودمان و وارد تالار موزه شدیم، تمام این پانوراما را شخص نقاشی که با جنرال کوراپاتکین بطهران آمده بود کشیده است، ما از راه گیلان که سفر نکرده ایم اما از قزوین بطهران و پای تخت خودمان را که دیده ایم الحق بسیار خوب ساخته است] . [در واقع امروز ما در ظرف دو ساعت تمام جزیره ماداگاسکار و صحرای سیبری را] که شاه پیش از این در نمایشگاه آثاری از آن خطه ها را دیده بود[ سیر نموده و تا طهران و تالار موزه خودمان مسافرت کرده مراجعت به پاریس نمودیم، تا انسان برأی العین نبیند نمیداند چه کیفیتی است».۹۰

این پانوراما هنوز وجود دارد و در فرصت دیگری به شرح آن پرداخته خواهد شد.

روز پنجشنبه ۱۲ ربیع الثانی/۹ اوت/۱۸ مرداد باز شاه به تماشای فیلم پرداخت ولی ظاهرا جلب توجه نکرد زیرا در سفرنامه اش اشاره به آن تماشا نمیکند ولی ظهیرالدوله در خاطراتش نوشت: «عصر اعلیحضرت شاه احضارم کرده رفتم. یک دستگاه (سینما تگراف) یعنی عکس متحرک آورده بودند. در همان عمارت تماشا می دادند. چندان تعریفی نداشت».۹۱

درواقع شاه «با آلت سینوماتوگراف تیراندازی تفنگهای مختلفه بعضی مجالس »۹۲ در قلعه ونسن را دیده بود که پیش از این به بازدید وی از مراسم و مانور در ونسن اشاره شد.

از پاریس مظفرالدین شاه به بندر تفریحی اوستاند در بلژیک برای استرا حت رفت.در آنجا اظهار تمایل کرد که سوار به اتومبیل که در آن دوران تازگی بسیار داشت شود. گزاویه پائولی(Xavier Paoli) ، مسئول حفاظت شاه در فرانسه، درباره رابطه شاه با اتومبیل و تصویر و بانوان دلربا مینویسد: «روزی در جنگل بوا دوبولوین- (Bois de Boulogne) در حومه پاریس منظره دلپذیری را دید.ایستاد و خواست چند عکس فوری(Vue instantanee) از آن بگیرد . گروهی بانوان بسیار خوش پوش در آن اطراف بدون توجه به ما میخرامیدند. شاه که ایشان را دید، به من گفت: خواهش کن نزدیک بیایند عکسشان را بردارم. خانمها از دعوت تعجب کردند اما با کمال میل آن را پذیرفتند. پس از پایان عکسبرداری شاه به پائولی گفت: پائولی، این خانمها خیلی دوست داشتنی و خوشگلند، بپرس مایلند با من به طهران بیایند پائولی اضافه میکند که با تردستی و چرب زبانی اززیر پرسش شانه خالی کردم زن که «پیانو، سینماتوگراف و یا اتومبیل» نیست که همینطوری برداشت وبه طهران برد۹۳ در اوستاند، دلربایی و اتومبیل و سینما به هم گره خورد و نخستین فیلم ایرانی را به وجود آورد.

صبح روز سه شنبه ۱۴ اوت ۱۹۰۰/ ۱۷ ربیع الثانی ۱۳۱۸/۲۳ مرداد ۱۲۷۹، «مادام کرون کومتس دو بیلاندت که در این فن] ماشینرانی[ مهارت و زبردستی تام دارد داوطلب شد که با اتومبیل خود»، که یک «استانلی(Stanley (» بخاری بود ، شاه را گردش دهد.۹۴ در واقع کومتس دو بیلاندت (La Comtesse de Bylant-Bylandt)، دختر کنت بیلاندت، همسر آقای ژرژ گرون از اهالی کپنهاک George Gron de Copnhague) بود که وی نمایندگی فروش ماشینهای امریکایی استانلی را در سواحل بلژیک داشت.۹۵ شاه خود سوار اتومبیل نشد و به وزیر مالیه اش دستور داد که او جایش را بگیرد. در پایان نمایش، که در کنار دریا و هتل شاه انجام گرفت، «از آنجا که سیستم این اتوموبیل خیلی تازه و دارای امتیاز بی اندازه بود»، حکم صادر شد که دو دستگاه اتوموبیل از همان سیستم یکی چهار نفره و یکی سه نفره به کارخانه سفارش داده شود.۹۶ بیشک زیبایی خانم کومتس و رانندگی او بر روی شاه سخت اثر گذاشته بود.

جمعیت زیادی در مقابل هتل گرد آمده بود و در میان ایشان پرنسس کلمانتین Clementine) Princesse) دختر پادشاه بلژیک لئوپولد دوم (Leopold II)، هم «در کمال قشنگی و دلربائی»حاضر بود و آزادانه اینسو و آنسو میرفت و پیاپی عکس میانداخت.۹۷ صبح روز بعد، چهارشنبه ۱۵ اوت ۱۹۰۰/ ۱۸ ربیع الثانی ۱۳۱۸/۲۴ مرداد ۱۲۷۹، مادام گرون مجددا با مهارت تمام به ماشینرانی در پیچ و خم در حضور شاه پرداخت و شاه به او گفت: «امتیاز اتوموبیل مبرهن و ثابت شد و شاهد بر این مسئله همان بس که باین اندازه مطیع دستهای کوچک و ظریف شما است و باین نرمی بهر طوری میل شماست او را حرکت می دهید».دلربائی کار خود راکرد و معامله ماشین قطعی شد. مشق و امتحان اتوموبیل در آن روز موجب خرسندی شاه شد و برای آنکه یادگاری بماند به اشاره وی مادام گرون در دست چپش قرار گرفته «یک سلسله عکس متحرک با آلت سینوماتوگراف برداشته شد» و پس از آن شاه به کنار دریا رفت.۹۸ در این ترجمه نیرالملک، روشن نیست چه کسی فیلم برداشته است و دیگر اینکه نخست از مظفرالدین شاه با مادام گرون فیلم برداشته میشود و سپس شاه به کنار دریا میرود ولی در منابع بلژیکی بر عکس است و فیلم برادر هم مشخص:۹۹

شاه «از سرازیری مقابل پالاس (هتل محل اقامتش) به سوی کنار دریا رفته و خواست که چند نمونه از گوش ماهی و صدفها را برایش جمع کنند. پس از حدود نیمساعت گردش، … به عکاس مخصوصش دستور داد که یک دید سینماتوگرافیکی از گروه بگیرد. پس از چند دقیقه انتظاربه علامت عکاس، شاهنشاه و به دنبال وی همراهانش آهسته جلو آمدند و ]فیلم از[ صحنه برداشته شد… و و سپس شاه مادام گرون را احضار و از او خواهش کرد که در دست چپش قرار گیرد برای آنکه روی دید] یعنی فیلم[ سینماتوگرافیکی بیفتد».

“ Le Shah s’est ensuite dirige vers la plage en descendant la rampe qui se trouve devant le Palace et il s’est fait ramasser quelques echantillons de coquillages.Apres une promenade d’una demiheure environ… a donne ordre a son photographe particulier de prendre une vui cinematographique du groupe . après quelques minutes d’attente , sur un signe du photographe, SMI suivie de son entourage s’est avancee lentement et la scene a ete prise…

[ Le Shah] a fait appeler Mme Gron et l’aprie de se placer a sa gauche afin de figurer sur La vue cinematographique.

به این ترتیب نخستین فیلمبرداری سنددار تاریخ سینمای ایران روی ماسه های کنار دریای مانش جلوی هتل پالاس در اوستاند به توسط عکاس مخصوص شاه، یعنی میرزا ابراهیم عکاسباشی، انجام گرفت و از مفرالدین شاه و خانم گرون و همراهان در صبح روز چهارشنبه ۱۵ اوت ۱۹۰۰/ ۱۸ ربیع الثانی ۱۳۱۸/۲۴ مرداد ۱۲۷۹ فیلم گرفته شد. این فیلم متاسفانه هنوز یافت نشده است. توجه خواهد شد که فیلمبرداری از مفرالدین شاه و خانم گرون سه روز پیش از فیلمبرداری در مراسم جشن گل (ر.ک. چند خط پایینتر) روی داد که تا بحال تصور میکردیم نخستین فیلمبرداری ایرانی با شرح تاریخی مدون است و بر آن اساس روز سینمای ایران تعیین و اعلام شده بود. دیگر نکته قابل توجه در اینست که فیلم جشن گل از مراسمی برداشته شده که به هر صورت جریان داشته و ازین جهت قابل انطباق با یک فیلم مستند و یا خبری است حال آنکه فیلم کناردریا کمی حالت ساخته شده دارد زیرا پیش از فیلم برداری ودر هنگام برداشت آن تا اندازه ای صحنه سازی شده بوده است.(ر.ک.بند ۴).به عبارت دیگر، حرکت حضار به جهت فیلم برداری انجام گرفته و نه برعکس و به این دلیل فیلم تنها «برداشته شده» نیست بلکه به صورتی هر چند ابتدایی «ساخته شده» است.

دومین فیلمبرداری در بعدازظهرروز شنبه ۲۱ ربیع الثانی ۱۳۱۸/ ۱۸ اوت ۱۹۰۰/۲۷ مرداد ۱۲۷۹ در جشن گل و آنهم باز در اوستاند صورت گرفت. این فیلمبرداری، برعکس قبلی، با برنامه از قبل سازمان داده شده انجام گرفت و به این جهت اولین از نوع خود در تاریخ سینمای ایران به شمار میآید. در عین حال و هر چند که از نوع یادگاری است، ولی به دلیل از پیش برنامه ریزی شدگی و به ویژه موضوع آن، نخستین کار مستندسازی ایران هم محسوب میشود اما فیلم خبرنگاری سینمایی نیست زیرا جهت اطلاع مردم در جایی به نمایش درنیامد. پس آنکه «اعلیحضرت شاهنشاه (Sa Majeste Imperiale) به عکاسباشی دستور فیلمبرداری از مراسم جشن گل را داد، پیشاپیش مسیر کاروان کالسکه ها وچرخها (عرابه های) گلبازان و گلپرانان بررسی شد. «خانه خانواده ها» (Villa des familles)، که دارای بالکنی بود مشرف به «گلزار بلند»( longchamp-fleuri)، یعنی مسیر کاروان،و غرفه ای که شاه میبایستی در آن جای می گرفت، بعنوان بهترین جای برای کار گذاشتن دوربین انتخاب شد.۱۰۰شاید هم چون محل مناسبی بود و مسئولین آن خانه میخواستند که این «افتخار» ( honneur)نصیب ایشان شود، غرفه شاه را تقریبا روبروی آن ساختند. آن بالکن براستی بهترین دید مشرف بر خیابان روی آ بگیر کنار دریا را که کاروان از روی آن میگذشت در اختیار «کار جالب» عکاسباشی قرار میداد.۱۰۱

ساعت ۳ بعد ازظهر روز شنبه ۲۱ ربیع الثانی ۱۳۱۸/ ۱۸ اوت ۱۹۰۰/۲۷ مرداد ۱۲۷۹ شاه و ملتزمین رکاب در میان ابراز احساسات مردم در غرفه سلطنتی حضور یافته و پس از تقدیم سه بیرق به وی مراسم جشن آغاز شد.۱۰۲

شاه در خاطراتش درباره این روز نوشت:

«امروز عید گل است و ما را دعوت به تماشا نمودند[.]رفتیم بتماشا[.]جناب اشرف صدر اعم و وزیر دربار هم در رکاب بودند [.]بسیار عید با تماشائی بود [.] تمام کالسگه ها را با گل مزین کرده و توی کالسگه ها و چرخها را پر از گل نموده بودند که کالسگه ها پیدا نبود و خانمها سوار کالسگه شده با دستههای گل در جلو ما عبور میکردند و عکاسباشی هم مشغول عکس سینموفتگراف اندازی بود [.] بقدر پنجاه کالسگه همینطور بقطار و نام در حرکت بود [.] موزیک هم میزدند [.] جمعیت و ازدهام غریبی شده بود و این کالسگه ها که بمحاذی ما میرسید دسته های گل بود که پی در پی بطرف مامی انداختند [.] ما هم به طرف آنها گل می انداختیم [.] بی اغراق بقدر یک خروار گل بطرف ما انداخته بودند که جلو ما یک خرمنی از گل شده بود [.] ما هم بقدر یک خروار گل بکالسگه های آنها انداختیم ].[ در فرنگستان این ترتیب را عید گل و جنگ گل۱۰۳ میگویند و معمول دارند و بسیار تماشا داشت خیلی خوش گذشت [.] اسبهای کالسگه ما هم همه خوب و ممتاز و تماما غرق گل بودند خیلی خوب آنها را زینت داده بودند که فی الواقع قابل تماشا بود [.] از آنجا وقت عصر بود که مراجعت بمنزل کردیم . جمعی از زردشتیها را بحضور آوردند…». ۱۰۴

بخشی از فیلم این مراسم را در هژده سال پیش (۱۳۶۱ خ/ ۱۹۸۲م) به یاری مسئولین بخش آن زمان در کاخ گلستان (خانمها شهین دخت سلطانی راد و الهه شاهیده و آقای حسن علایینی) پیدا کرده بودم. تکه های دیگری را نیز در یکی دو سال گذشته در ادامه ساماندهی آلبومخانه کاخ گلستان به توسط آقای جواد هستی و یاری خانم فریدا قشقایی جمع آوری کردیم ولی شناسایی نهایی محتوی آنها بالاخره در تاریخ ۱۳ آبان ۱۳۷۹/ ۳ نوامبر ۲۰۰۰در پاریس با اطلاعاتی که خانم ماریون باتیست و بارون رادیگس

)Mlle Marion Baptiste et M.le Baron Michel de Rdigues (

در بلژیک برایم جمع اوری کردند انجام گرفت.بخش نخست این فیلمها به کوشش آقای اکبر عالمی در سال ۱۳۶۲/ ۱۹۸۳ در صدا و سیمای ایران کپی شد و بعدها دستکم قسمتی از آن (۲۶.۲ دقیقه) روی ویدیوی معروف به مخملباف آورده شد ولی در آن دوران تا حال هیچیک از ما از چند و چون موضوع راستین محتوی خبر نداشت. ۱۰۵ در حال حاضر (۵ ژانویه ۲۰۰۱/ ۱۶ دی ۱۳۷۹)، هفتاد و یک متر و هشتاد سانتیمتر (۸۰.۷۱) از این فیلمها روی کپی اکبر عالمی شناسایی شده (برابر همان دو نیم دقیقه ویدئو) و اصل فیلمها هم در شرایط و جو لابراتوری در مرکز ملی سینماتوگرافی فرانسه

)Centre national de la cinematographie (

نگهداری و برای کپی برداری آماده میشود. این فیلمهای ۳۵ میلیمتری نیتراتی بنابراین خود مضمحل (auto-distructif)بهم چسبیده و بسیار شکننده است و به همین جهت هنوز دانسته نیست چند متر از آنها برای مدت زمانی نجات خواهد یافت و از این مقدار چه اندازه نگاتیف و چه مقداری پوزیتیف خواهد بود.

در بخش فیلمی که در گذشته کپی شده، نخست رسیدن کالسکه شاه در حالیکه سواران ژاندارم و گاردسوار بلژیک شمشیر برهنه افراشته در دست به دنبال آن میآیند دیده میشود. سواران کلاه پوستی شبیه به کلاه گارد پادشاهی بریتانیا را بر سر دارند. نظم به عهده نظمیه بوده و یک پاسبان در کنار غرفه شاه که با رشته گل تزئین شده دیده میشود. سپس حرکت کالسکه های غرق در گل آغازمیشود، شاه را بانوان سرنشین گلباران میکنند و او ایشان را. دختر بچه کوچکی به سوی شاه میدود، جلویش را میگیرند. شاه امر به رها کردنش میکند و او را در آغوش میگیرد و یکی از حضار بچه را به سینه گرفته باز میگرداند. گلباران ادامه یافته و در پایان شاه غرفه را برای سوار شدن به کالسکه ترک میکند. در این هنگام کسی متوجه میشود که بیرقهایی تقدیمی بر جای مانده و فراموش شده، برمیگردد و آنها را که دو و نه سه تا بنرمیآید برداشته با خود برمیگرداند. شاه میرود و سواران گارد هم دنبال او.

در نظر نخست به نظر مسجل میآید که میرزا ابراهیم عکاسباشی با دوربین شاه و خودش در اوستاند فیلمبرداری کرده ولی احتمالا این چنین نبوده است: در تاریخ ۲۰ اوت ۱۹۰۰ (دوشنبه ۲۳ ربیع الثانی ۱۳۱۸/۲۹ مرداد ۱۲۷۹)، یعنی دو روز پس از جشن گل، شرکت گومون نامه ای برای عکاسباشی به اوستاند فرستاده از جمله به او اطلاع میدهد که لوازم مربوط به تصویر که سفارش داده بوده در پاریس تحویل داده شده است، دو دستگاه دوربین فیلمبرداری که خواسته بوده تحویل داده میشود (ظاهرا” به شخص وی و همزمان با همین نامه) و دیگر اینکه یک فیلمبردار آن شرکت با کلیه وسایل فیلمبرداریش در اوستاند است در اختیار وی میباشد. اگر نامه و دوربینها حتی دو روز در راه بوده باشند، پیش از ۲۳ اوت، یعنی چهار روز پس از جشن گل و یک هفته پس از فیلمبرداری در کنار دریا، به دست میرزا ابراهیم نرسیده اند. پس میرزا ابراهیم پیش از ۲۲ اوت دوربینی نداشته است و شاه هم تنها به فیلمبرداری میرزا ابراهیم در اوستاند اشاره میکند و نه در جای دیگر به این جهات، به احتمال زیاد، پیش ازین در این سفر چنین اتفاقی نیفتاده بوده و میرزا ابراهیم در اوستاند با دستگاه فرد فیلمبرداری که شرکت گومون فرستاده بوده کار کرده است. البته بدیهیست که او قبلا در پاریس هنگام خرید دوربینهای فیلمبرداری با این لوازم آشنا شده بوده و طرز کار و ظهور فیلم آنها را آموخته بوده است و بدین جهت میتوان فرض کرد که او از آن دوران دستگاهی در اختیار داشته و بعدا آن را با خود به بلژیک برده بوده است. این امکان هست هر چند که با توجه به دقت شاه در ثبت امور مربوط به تصویر، میبایستی انتظار داشت که وی در جای دیگری نیز به فیلمبرداری میرزا ابراهیم اشاره بکند ولی این امر پیش نمیآید. درواقع چنین به نرمیآید که پیش از آنکه در ۲۰ اوت شرکت گومون نامه ای به عکاسباشی بنویسد و دوربینهای فیلمبرداری را بفرستد، او خود دستگاه های شرکت گومون را از روز مجلس ماشینرانی و فیلمبرداری از شاه، از مأمور آن شرکت به قرض گرفته بوده است. شاید به دنبال آگاهی یافتن از این امور به توسط فیلمبردار خود، مدیران شرکت گومون از آن حسن استقبال کرده و فیلمبردار و دوربین را بدون اشاره به وقایع پیشین در اختیار عکاسباشی قرارداده اند. البته ارائه پیشنهاد استفاده از وسایل، اجبارا لزومی به اطلاع یافتن مدیران شرکت گومون از فیلمبرداری نداشته و ایشان میتوانسته اند خود راسا چنین پیشنهادی را به کسی که میتوانسته مشتری خوبی باقی بماند ارائه دهند. متأسفانه متن اصلی نامه شرکت گومون به میرزا ابراهیم که به فرانسه است منتشر نشده است. این سند، با دو یادداشت کوتاه و عکسی نیمتنه از میرزا ابراهیم، از یافته های فرخ غفاری بودند و از انجا که اصل آنها مفقود و شاید از میان رفته است دیگر اکنون در دسترس نیستند. ۱۰۶ خوشبختانه هم عکس میرزا ابراهیم و هم متن دو یادداشت و ترجمه نامه از فرانسه را فرخ غفاری دراختیار جمال امید گذاشته بود و آن مجموعه به همت وی به چاپ رسیده تا اندازه ای جبران کمبود شده است.۱۰۷ غفاری نیز خود متن ترجمه نامه را با اختلاف کمی که جز یک مورد در معنی تأثیری ندارد در مقاله ای منتشر نشده آورده است. مورد مذکور کلمه «رول» / roll ، یعنی املای انگلیسی شده رولو/rouleaux / حلقه های فیلم (bobines)، در فرانسه است که البته به صورت انگلیسی نمیتوانسته در یک نامه به زبان فرانسه آورده شده باشد. کلمه «رول» در میان کروشه در روایت غفاری که اینجا آورده میشود اضافه شده است:

«اوستاند، بلژیک. جناب میرزا ابراهیم خان عکاس اعلیحضرت پادشاه ایران،

همانطوری که دستور فرمودید دو دستگاه فیلمبرداری ۳۵ و ۱۵ میلیمتری که سفارش دادید، برایتان میفرستیم. ما پانزده صندوق رول را به شماره ۴۳ آونو دو بوآ دو بولوین ۱۰۸ همان روزی که معین کرده بودید تحویل دادیم. برای اینکه دو صندوقی که قبلا قرار شده بود بدهند با سیزده صندوق بعدی اشتباه نشود، رنگشان را سیاه زده اند. یکی از فیلمبرداران ما در اوستاند بلژیک حضور دارد و وسایل فیلمبرداری و همچنین خودش در اختیار پادشاه ایران است. در ضمن میتوانیم به شما اطلاع بدهیم که شرکت حمامهای موناکو به ما اجازه داده که بطور استثنائی به پادشاه ایران در صورتی که ایشان مایل باشند نوارهای پوزیتیف جایزه و مسابقه سال سینمائی در ۱۸۹۹ را بدهیم».۱۰۹

منظور از نوارهای پوزیتیف، همان فیلم عادی قابل نشان دادن در پروژکتور است و دستگاه ۱۵ میلیمتر گومون هم اشاره ایست به مدل سال ۱۹۰۰ کرونوفتوگراف و بالاخره منور ازدستگاه ۳۵ میلیمتر هم شاید مدل کرونوفتگراف با سیستم دمانی

(Chronophotographe with the Demeny system(

متعلق به سال ۱۸۹۷ باشد. بزرگانی چون خانم آلیس گی و ژرژ ملیس

)Alice Guy and George Melies (

با این دستگاه فیلمبرداری کردند و تا پانزده سال بعد از ابداع آن در استودیوهای گومون هنوز مورد استفاده بود. بعید به نظرمیآید که جمال امید کلمه رولو را از خود اضافه به متن اضافه کرده باشد و شاید متن چاپ نشده غفاری افتادگی در حروفچینی دارد به ویژه آنکه بازمانده فیلمهای خامی که یک قرن پیش به طهران آورده شد اکنون در کاخ گلستان شناسائی و جمع آوری شده است که این خود دلیلی است بر کثرت اولیه آنها.۱۱۰ از سوی دیگر به راحتی میتوان پذیرفت که محتوای پانزده صندوق تحویلی قطعا تنها شامل فیلم نبوده و اسباب عکاسی و به ویژه انواع شیشه فیلم و داروی ثبوت و هور را نیز در برمیگرفته است. البته احتمالا این تنها خرید نبوده و همانطور که شاه دوربینهای عکاسی گوناگون را در لحظات مختلف میخریده است، میتوانسته شیشه عکس و فیلم سینما و حتی دستگاههای سینمایی دیگری از مارکهای مختلف (مثلا پاته/pathe) را نیز در لحظات دیگری ابتیاع نماید.

یکی از دستگاه های سینمایی خریداری شده را، که احتمالا و نه الزاما یک آپارات گومون بوده و در نامه شرکت گومون هم تصور نمیرود به آن اشاره شده باشد، هنری سویج لندر (Henry savage Landor) در سال ۱۹۰۱ (۱۲۸۰ خ) یا یکی دو ماه دیرتر یا زودتر در کاخ گلستان طهران دیده است. لندر با لحن تحقیرآمیزی که موریه، نویسنده حاجی بابا، را بیاد میآورد، مینویسد:

«… در کنار این اطاق، یک سالن کوچک هست که در آن آخرین دستگاه هائی که تمدن به وجود آورده موجود است . در این جا یک پیانوی بزرگ دیگر، یک دستگاه بزرگ برای نشان دادن تصاویر متحرک بر روی یک پرده و یک چشمه سودا بستنی با چهار شیر هست: از نوعی که انسان را به اعجاب میآورد ولی بدون تمایلی برای تصاحب آن نظیر آنچه در عطاریهای نیویورک ]دراگ استور به اصطلاح امروزی[ دیده میشود اما دستگاه شاه سه چیز کم دارد: سودا، یخ و شربت۱۱

در ادامه سفر، مظفرالدین شاه از اوستاند به چشمه های آبمعدنی مارینباد( Marienbad، در اطریش آن زمان و جمهوری چک امروزی) رفت و هژده روز پس از جشن گل، روز چهارشنبه ۹ جمادی الاول ۱۳۱۸/ سه شنبه ۴ سپتامبر ۱۹۰۰/ ۱۳ شهریور ۱۲۷۹، عکاسباشی احتمالا فیلمهای آن مراسم را که آماده شده بود پس از مراجعت از تئاتر به او نشان داد. شاه درخاطراتش نوشت: «عکاسباشی هم سینموفتگراف حاضر کرده بود تا نیمساعت به نصف شب مانده پاره بصحبت و پاره به تماشای عکسهای خودمان مشغول بودیم»۱۱۲ از مارینباد شاه به پایتخت اطریش رفت و روز پایانی اقامتش در وینه (وین)، دوشنبه ۲۸ جمادی الاولی/ یکشنبه ۲۳ سپتامبر/ ۱ مهر، «صنیع السلطنه از پاریس وارد شده بحضور رسید و معلوم شد سفارشها و فرمایشات ما را بخوبی ودرستی انجام داده و باینجا رسیده است».۱۱۳ در «سفارشها» میباید به احتمال زیاد دستگاه چاپ، که ذکر آن رفت، و پانزده صندوق اسباب تصویر را که در نامه شرکت گومون آمده منظور کرد. دستگاههای فیلمبرداری هم ظاهرا دیگر به کار گرفته نمیشده است زیرا پس از اوستاند تا پایان سفر در طهران، در حالیکه بدون وقفه ذکر عکاسی میشود و حتی شاه از اینکه به زیرنویسی عکسها پرداخته یاد میکند۱۱۴ ،ازفیلمبرداری هیچ خبری نیست و شاید نمایش فیلم در مارینباد هم با دستگاهی جدا ازدستگاههای شاه صورت گرفت.

پس از بازگشت از فرنگ، مظفرالدین شاه در ۲ شعبان ۱۳۱۸/ ۲۵ نوامبر ۱۹۰۰/ ۴ آذر ۱۲۷۹ به طهران رسیده روز ۲۹ ذی الحجه ۱۳۱۹/ ۸ آوریل ۱۹۰۲/ ۱۹ فروردین ۱۲۸۱، یعنی شانزده ماه بعد برای بار دوم عازم فرنگ شد. در مدت اقامت در طهران ، جدا از آپارات بزرگ که سویج لندر دید، او دست کم سه و به احتمال بسیارکمتر پنج دستگاه سینمایی در اختیار وی قرار داشت: یک وشاید سه اسباب به دنبال خرید نخست و اقلا دو دستگاه فیلمبرداری در نتیجه خرید دوم. از بازده این لوازم چه از نظر فیلمبرداری و چه نمایشی گزارشی در دست نیست و تا زمانی که منابع جدیدی پیدا نشده و فیلمهای موجود در کاخ گلستان تجزیه و تحلیل نشده تصویر نسبتا روشنی به دست نخواهد آمد. البته در این دوران الزاما فیلمهایی برداشته شده بوده است (رک. ادامه این نوشته) هر چند که این فعالیتهای سینمایی قابل مقایسه با کارکرد عکاسی نمیتوانسته باشد زیرا عکاسی در این دوران علاوه بر عزیز بودن نزد شاه در خارج از دربار نیز کاملا جا افتاده بوده است. ادامه غلبه عکس بر فیلم به روشنی در خاطرات سفر دوم شاه به فرنگ هم هویداست. در این سفرنامه دوم نیز ده ها اشاره به انواع دستگاهها و به عکس و عکسبرداری از جمله به توسط شخص خود شاه و یا میرزا ابراهیم یافت میشود ۱۱۵ در حالیکه ذکر سینما و آنهم بصورت تماشا و نه فیلمبرداری و یا خرید را ستین دستگاههای مربوطه تنها چهار بار آمده است: در اوایل سپتامبر ۱۹۰۲/ اواسط تیر ۱۲۸۱ شاه در کارلسباد] Karlsbad، در جمهوری چک کنونی [ سینماتوگراف تماشا کرده بود ولی در خاطراتش در آن زمان کلمه ای در این باره ننوشت و از این باید نتیجه گرفت که جلب توجه او را نکرده بود. اشاره به این تماشا در شرح عصر جمعه ۳ جمادی الاولی ۱۳۲۰/ ۸ اوت ۱۹۰۲/ ۱۷ مرداد ۱۲۸۱ در کنترکسویل آمده است. شاه نوشت: «سینماتگراف اینجا است [.] دیدیم پانورما ] [Panorama است مثل همانکه در کارلسباد دیده بودیم [.] اگر میدانستیم نمیرفتیم[.]یک بلیارد کوچکی هم آنجا بود با چند جهانمای کوچک…»۱۱۶ پیش از آن، در خاطرات جمعه ۱۷ ربیع الثانی/ پنجشنبه ۲۴ ژوئیه/ ۲ مرداد در لندن، نیز شاه از سینما مینویسد که این بار جالبتر به نرش رسیده به ویژه آنکه بازدید خودش را فیلم بازگو میکرده است. مینویسد: «آمدیم منزل نماز خواندیم و شام خوردیم [.] بعد از شام سینماتگراف آورده بودند پائین رفتیم[.] پائین[،] صورت ملاقات ما را با اعلیحضرت پادشاه ]ادوارد هفتم [و رفتن امروز بقورخانه و تماشاخانه دیشب و جاری شدن آب و رودخانه و تمام را به توسط چراغ الکتریسته به پرده انداختند [،] بعین مثل این بود که خودمان در حرکت هستیم ].[ تماشا کردیم».۱۱۷

ده روز بعد در پاریس، شاه مجددا در پیش از ظهر روز یکشنبه ۲۶ جمادی الاول/ ۳۱ اوت /۹ شهریور یک آپارات را که ممکن است از نوع جدیدی بوده و چنین بنظر میآید که به قصد فروش به او عرضه شده بوده به دنبال یک آزمایش ناموفق پس داد و همچنین ظاهرا برای نخستین بار توجه او به فلاش منیزی پر دود نیز جلب شد. مینویسد: «اسباب سینماتگراف که چراغ پشتش هست و مثل آنکه کتاب را ورق بزنند آورده بودند .کذا در این بین جناب اشرف اتابک اعظم آمد خواستیم بایشان نشان بدهیم ، ضایع شد، بطوریکه صاحبش هم نتوانست درست کند اسباب را پس دادیم . بعد عکاسی آمد که شب عکس میانداخت . اطاقرا تاریک و پر از دود کرد و یک عکس هم از بصیرالسلطنه و ناصرالملک انداخت».۱۱۸ برای آخرین بار، در یکشنبه شب ۳ جمادی الاخر ۱۳۲۰/ ۷ سپتامبر ۱۹۰۲/ ۱۶ شهریور ۱۲۸۱ درین سفر دوم به فرنگ که طی آن جدا از عکاسی، فنوگراف و اتومبیل بیشتر از تصویر متحرک توجه شاه را جلب کرده بوده است، شاه در پاریس به تماشای فیلم و جهان نما پرداخت و در خاطراتش نوشت: «عکاسباشی هم سنیماتگراف آورده بود[.] یکساعتی هم او را تماشا کردیم [.] بعد یکساعتی هم جهانما تماشا کردیم [.] نوکرها هم پیش ما بودند صحبت میکردیم بعد خوابیدیم».۱۱۹

ج- دوران افول

از آنچه که پس از ورود مظفرالدین شاه به طهران در تاریخ جمعه بیستم رجب ۱۳۲۰/ ۲۳ اکتبر ۱۹۰۲/ ۱ آبان ۱۲۸۱ تا سفر سوم و آخرین سفر به فرنگ در سال ۱۳۲۳ ق/ ۱۹۰۵ م/ ۱۲۸۴ خ روی داده اطلاع چندانی در دست نیست ولی چون عکاسی در این ۲۹ ماه همچنان مطرح بوده و عکاسباشی و پدرش هم حاضربودند، میتوان حدس زد که در مورد سینمای درباری هم این امر تا اندازه ای میتوانسته صدق کند.خاطرات ملیجک شاهدی بر این مدعاست. پس از افطار سه شنبه ۱۵ رمضان ۱۳۲۰/ ۱۶ دسامبر ۱۹۰۲/ ۲۵ آذر ۱۲۸۱ او به دربار رفت و سپس نوشت: «دو ساعت در خانه ]دربخانه: یعنی در کاخ گلستان[ بودیم. عکاسباشی سیمون تلگراف آورده بود و به شاه نشان میداد».۱۲۰
مظفرالدین شاه روز یکشنبه ۲ ربیع الاول ۱۳۲۳/ ۷ مه ۱۹۰۵/ ۱۷ اردی بهشت ۱۲۸۴ طهران را به قصد سفر سوم فرنگ ترک کرد ه شنبه ۷ شعبان همان سال/ ۷ اکتبر/ ۱۵ مهر به پایتخت بازگشت.۱۲۱ از این سفر، که گویا در شرایطی نه چندان مناسب انجام گرفت، ظاهرا سفرنامه ای در دست نیست۱۲۲ ولی آلبوم های عکسی از آن، که از جمله به توسط میرزا ابراهیم تهیه شد در آلبومخانه کاخ گلستان موجود است. پس از سفر سوم، شاید از جمله به دلیل فرتوتی و بیماری مظفرالدین شاه که یک سال بعد در ۲۳ ذیقعده ۱۳۲۴/ ۱۸ ژانویه ۱۹۰۷/ ۱۸ دی ۱۲۸۵ درگذشت، فعالیتهای سینمائی احتمالی درباری در صورت وقوع هم نمیتوانست درخشش چندانی داشته باشد . ملیجک بیکار هم اشاره ای به سینما نمیکند. جنبش مشروطه طلبان و تمایل ذاتی مظفرالدین شاه که خود را به صورت پاسدار و نه ارباب «رعیت» میدید در ۱۴ جمادی الثانی ۱۳۲۴/ ۵ اوت ۱۹۰۶/ ۱۴ مرداد ۱۲۸۵ به صدور فرمان مشروطیت انجامید. این ایام که گشایش مدارس و ایجاد روزنامه ها را شاهد بود و پس از فوت شاه به انقلاب و جنگهای آزادی خواهان منجر شد، میتوانست در یک جامعه صنعتی مولد تهیه دست کم فیلمهای مستند کم نظیری باشد ولی به علت عدم وجود فیلمبرداری و فیلمسازی غیردرباری این امر روی نداد.میرزا ابراهیم، درباری سابق، مشوقش را از دست داده بود و چون عمیقا، همچون مثلا عبدالله خان قاجار در عکاسی، حرفه ای نبود به کارهای دیگری خود را مشغول کرده حتی یک دوربین فیلمبرداری هم به روسی خان عکاس فروخت ظاهرا در این دوران تنها روسی خان، که با محمدعلی شاه مرتبط بود، تقریبا هشتاد متر فیلم در عاشورای ۱۳۲۷/ ۱ فوریه ۱۹۰۹/ ۱۲ بهمن ۱۲۸۸ با همان دوربین برداشت.۱۲۳ فیلم عاشورا را روسی خان برای ظهور به روسیه فرستاد. فیلم در آن کشور نشان داده شد ولی هنگامیکه به طهران رسید، سقوط محمدعلی شاه (جمعه ۲۷ جمادی الاخر ۱۳۲۷/ ۱۶ ژوئیه ۱۹۰۹/ ۲۵ تیر ۱۲۸۸) و تاراج عکاسخانه روسی خان در همان روز به «توسط قشون دولتی» یعنی (مشروطه خواهان)۱۲۴ مجال نمایش آن را نداده این فیلم همراه با چند هزار متر فیلم دیگر غارت شد ۱۲۵ و از سرنوشت آن اطلاعی در دست نیست. همانگونه که در پایان بخش یک ملاحظه شد، روسی خان از اول رمضان ۱۳۲۵/ ۸ اکتبر ۱۹۰۷/ ۱۶مهر ۱۲۸۶آغاز به سینماداری کرده بود و در آن ایام سه اسباب قادر به روی پرده انداختن فیلم در اختیار داشت.۱۲۶ خریدن دوربین فیلمبرداری، فیلم برداری و نمایش فیلم برداشته شده در روسیه به روشنی نشان میدهد که روسی خان قصد تولید فیلم با دید بهره برداری اقتصادی را داشته است و به این جهت باید او را مبدا ناموفق فیلمسازی خصوصی و برای مردم در ایران دانست. از سوی دیگر، فرستادن فیلم به روسیه برای ظهور، خود دلیلی است بر افول فن فیلم و فیلمبرداری در ایران پس از فوت مظفرالدین شاه زیرا وجود فیلمهای خام مثبت و منفی ۳۵ میلیمتری و یا ۱۵ میلیمتری سوراخ در میان در کاخ گلستان (رک.ادامه متن) نشانی است از انجام گرفتن این امور در زمان مظفرالدین شاه. هر چند که عمل میرزا ابراهیم عکاسباشی از نر مرغوبیت در چاپ عکس به پای عکاسان بزرگ دوره ناصری نمیرسید ولی بسیار بعید است که او که قادر بوده یک چاپخانه نسبتا معظم را بچرخاند و گراور درست کند و به چاپ برساند از عهده ظهور فیلم سینما برنیامده باشد.

دو

سرنوشت دوربینهای فیلمبرداری سلطنتی

از دهها دستگاه های عکاسی و یا سینمایی ابتیاعی به توسط ناصرالدین شاه وسپس مظفرالدین شاه امروزه ظاهرا هیچ اثری در کاخ گلستان به غیر از تکه شیشه ماتی که روی یک قطعه تخته لاکی و الکلی سوار شده چیزی باقی نمانده است. امید است که ساماندهی و بررسی اسناد کاخ گلستان روزی بتواند سرنوشت غم انگیز این اسبابها را روشن کند. نویسنده این سطور در حال حاضر گمان بر آن دارد که در زمانی نامشخص، ولی پس از فوت مظفرالدین شاه و آغاز دوران فطرت مجموعه کاخ گلستان که تا حدود سالهای ۱۳۴۰خ (۱۹۶۰ م) هم به درازا کشید، این مجموعه ناپدید شد. متاسفانه بر خلاف نسخ و کتبی که از کاخ گلستان به کتابخانه ملی و یا موزه ایران باستان در زمان رضا شاه منتقل شد،ظاهرا در مورد انتقال یا فروش این دوربینها سندی بر جای گذاشته نشد و یا تا کنون کشف نشده است. آورده شده که دستکم یک ازدوربینهای فیلمبرداری در همان دوران مظفری حراج شده است ولی اگر به تاریخی که آلک پاتماگریان در مورد این حراج به جمال امید گفته توجه شود، یا در درستی آن تاریخ شک خواهد شد و یا در تبدیل آن تاریخ که شاید در اصل میلادی با هجری قمری بوده به تاریخ هجری شمسی به آن صورت که در متن جمال امید آمده است. طبق گفته آلک پاتماگریان به جمال امید، خان بابا معتضدی در زمان مظفرالدین شاه، در سال ۱۲۸۳ خ (یعنی ۱۹۰۴ م)، دوربین گومونی را که عکاسباشی در سال ۱۹۰۰ از فرانسه خریده بود و در تکیه دولت به حراج گذاشته بوده ابتیاع کرده است. ۱۲۷ خود بابا خان معتضدی چیزی در مورد زمان و اینکه دوربین گومون که در تکیه دولت به حراج گذاشته شده بوده از کجا آمده بوده بیاد نمیاورده است جز ا ینکه روزی در تکیه دولت چشمش به چند دستگاه فیلمبرداری از نوع گومون افتاده و توانسته یکی را به مبلغ صد تومان بخرد. ۱۲۸ از آنجا که خان بابا در سال ۱۲۷۱ خ / ۱۸۹۲ م به دنیا آمده،۱۲۹ به سختی میتوان پذیرفت که وی در دوازده سالگی در حراجی در تکیه دولت شرکت کرده باشد و یک دوربین گومون به صد تومان خریده باشد و مبلغ آن را بیاد بیآورد ولی زمان این شاهکار فراموش نشدنی برای یک بچه دوازده ساله را به کلی از خاطر زدوده باشد دیگر اینکه چگونه مظفرالدین شاه،این عاشق عکاسی وسینما، راضی شده کمتر از چهار سال پس از خرید دوربین آن را در تکیه دولت به حراج بگذارد خود عمل حراج کردن در زمان مظفری و آنهم در تکیه دولت فی النفسه عملی است که مشکل بتوان آن را باور کرد. مشکل بتوان پذیرفت که شاهی که یک روز از انجام فرایض دینی دست نمی کشیده و حتی در فرانسه هم مراسم «شب اربعین» و «تعزیه داری» و روضه خوانی را به جا میآورده است،۱۳۰ در تکیه دولت محلی که پدرش برای به نمایش درآوردن مراسم محرم ساخته بوده دوربین حراج کرده باشد خرید دوربین به صد تومان نیز برای سال ذکر شده گران به نظر میرسد و به عقیده نگارنده، خان بابا خان معتضدی، سالیان دراز پس از مراجعت از فرنگ در سال ۱۲۹۵ خ/ ۱۹۱۶ م،۱۳۱ اقدام به خرید این دوربین در حراج تکیه دولت که به گفته دیگری در دوران احمد شاه۱۳۲ و در واقع در زمان رضا شاه صورت گرفته نموده است.۱۳۳ بعید است که خان بابا خان معتضدی با این دوربین کار حرفه ای کرده باشد و قطعا از آن بیشتر به صورت یک «عتیقه» سود جسته تا یک اسباب کار. اسباب کار او همان دوربینها و وسایلی بوده که با خود از فرانسه آورده بوده است.۱۳۴ جمال امید از قول خان بابا معتضدی مینویسد که وی فیلمبرداری فیلم آبی و رابی اوگانیانس را با همان دوربین گومون مظفری انجام داده بود.۱۳۵ این امر بعید است زیرا فیلم یاد شده در ۱۲ دی ۱۳۰۹/ ۲ ژانویه ۱۹۳۱ در طهران به نمایش گذاشته شد و در این تاریخ بیش از سی سال از زمان ساخت دوربینهای مظفری گذشته بود و باید پذیرفت که یا دوربینی که معتضدی خریده بوده مظفری نبوده و یا اینکه فیلمبرداری آبی و رابی را وی با دوربین گومونی که خود در سال ۱۲۹۵ خ/ ۱۹۱۶ م از فرانسه آورده بوده انجام داد ه است. دوربین فیلمبرداری دیگری را، که مارک و مشخصات فنی آن معلوم نیست، میرزا ابراهیم عکاسباشی در سال ۱۲۸۸ خ/ ۱۹۰۹ م به روسی خان فروخت و همانطور که ذکر شد روسی خان با آن تقریبا هشتاد متر فیلم گرفت.۱۳۶ دلیلی در دست نیست که این دوربین از اموال سلطنتی دانسته شود و ممکن است از ابتدا به میرزا ابراهیم تعلق داشته ولی ن اول را نمیتوان رد کرد این احتمال است که دوربین از زمان مظفرالدین شاه نزد میرزا ابراهیم مانده بوده و او که پس از فوت شاه از دربار و شاید از عکس و فیلم کناره گرفته بود دیگر دلیلی برای نگه داری آن برای خود نمیدیده است.

سه

فیلمهای کاخ گلستان

مدارک مربوط به فیلمها به دو گروه مدون و مصور قابل تقسیم هستند. اسناد مدون از جمله شامل شرحهای فیلمبرداریهای عکاسباشی و دو یادداشت کوتاه میباشند اسناد مصور خود فیلمهای کاخ گلستان هستند. مطالعه دقیق فیلمها پیش از پایان مرمت و کپی برداری از آنها به علل فنی امکان پذیر نبوده پس از پایان این عملیات آغاز خواهدگردید.

1_ مدارک مدون درباره آغاز فیلمبرداری

کهنترین مدارک همان شرح فیلمبرداریهای میرزا ابراهیم عکاسباشی است در بندر اوستاند در تابستان ۱۹۰۰ م/ ۱۲۷۹ خ که شرح آنها به تفصیل آورده شد. از آن پس، تا اشاره به فیلمبرداری روسی خان از مراسم عاشورای ۱۳۲۷/ ۱ فوریه ۱۹۰۹/ ۱۲ بهمن ۱۲۸۸ که ذکر آن نیز رفت، سندی دیده نشده مگر دو نوشته یاد داشت گونه مظفری که به مفقود شدن آنها هم اشاره شد. هر دو یاد داشت به ملوک خانم مصور رحمانی، یکی از سه دختر میرزا ابراهیم، تعلق داشت و به توسط مهندس ابراهیم شقاقی، شوی ایشان، همراه با عکس نیم تنه عکاسباشی و نامه شرکت گومون به میرزا ابراهیم، که متن آن هم آورده شد، در سال ۱۳۲۹ خ/ ۱۹۵۰ م به فرخ غفاری هدیه شده بود. بر اساس گفته ها و نوشته های فرخ غفاری و نوشته های جمال امید شرح این دو یاد داشت مفقود شده به قرار زیر است:

سند ۱: فیلم مراسم عاشورا در سبزه میدان طهران، نخستین فیلم مستند در ایران، فیلمبرداری میرزا ابراهیم عکاسباشی قابل انتساب به روز تاسوعای ۱۳۱۹/ ۲۹ مه ۱۹۰۱/ ۸ خرداد ۱۲۸۰.

متن این سند حاوی ابلاغ دستور مظفرالدین شاه به عکاسباشی برای فیلمبرداری ازدسته های عزاداری و به ویژه قمه زنی محرم در سبزه میدان طهران بوده است. نظر به محتوی و سبک انشاء این دستور شاه لزوما به خط یکی از اطرافیان نزدیک به وی خطاب به میرزا ابراهیم نوشته شده بوده است:

«برادر مکرما، بندگان اعلیحضرت اقدس همایون شاهنشاهی ارواحنا له الفدا میفرمایند که صبح زود اسباب سینموفتوگراف را برداشته و در سبزه میدان از تمام دستجات قمه زنها وسایرین عکس بیندازید.».

این فرمان دارای اهمیت زیادی است زیرا دستور تهیه نخستین فیلم مستند ایران را در بر میگیرد. نام و یا لقب عکاسباشی در این نوشته نیامده ولی چون سند نزد دخترش بود میتوان پذیرفت که خطاب به عکاسباشی صادر شده بوده است.مدرکی دال بر اینکه امر شاه در مورد فیلمبرداری اطاعت شده باشد در اختیار نیست و نگارنده نیز تا کنون نتواسته است چنین فیلمی را شناسائی کند، معذالک این دو مورد نمیتواند انجام گرفتن این فیلمبرداری را نفی کند به خصوص آنکه، نر به توجه عمیق مظفرالدین شاه به مراسم محرم و اشکی که او میریخت۱۳۸، نویسنده راعقیده بر آن است که این فیلمبرداری انجام گرفته است. دستور فیلمبرداری تاریخ ندارد و به این جهت در نر اول با توجه به ورود نخستین سینماتوگرافها به ایران، ماههای محرم سالهای ۱۳۱۸ تا ۱۳۲۴ق میتواند مورد توجه قرار گیرد. در محرم های ۱۳۱۸/ ۱۹۰۰و ۱۳۲۰/ ۱۹۰۲ شاه در راه و یا در سفر فرنگ بوده و محرم ۱۳۲۵/ ۱۹۰۷ هم که پایان دوره مظفری را در برمیگیرد و در نتیجه این تواریخ حذف می شوند. میماند محرم های ۱۳۱۹، ۲۱، ۲۲، ۲۳، ۲۴. مطالعه برنامه های مظفرالدین شاه طی ماههای محرم این سالها در آینده در روشن شدن تاریخ دقیق این فیلمبرداری کمک خواهد کرد ولی با توجه به تازگی اسباب فیلم پس از پایان سفر نخستین به فرنگ در سال ۱۳۱۹/ ۱۹۰۱، دور از واقع نخواهد بود که تاریخ صدور فرمان فیلمبرداری از قمه زنی را روز تاسوعای ۱۳۱۹/ ۲۹ مه ۱۹۰۱/ خرداد ۱۲۸۰ دانسته و تاریخ فیلمبرداری را نیز در روز عاشورای همان سال (۳۰ مه ۱۹۰۱/ ۹ خرداد ۱۲۸۰) قرار دهیم. املای واژه «سینموفتوگراف» نیز بیشتر معرف سال ۱۳۱۹ است تا سالهای بعد زیرا، همانطور که دیده شد، پس از سفر دوم به فرنگ در سال ۱۳۲۰ق/ ۱۹۰۲م/ ۱۲۸۱خ، املای درست «سینماتگراف» جانشین آن گردید. با چنین تقدمی در تاریخ، فیلم قمه رنی را میتوان نخستین فیلم مستند ایران دانست.البته فیلم چشن گل میرزا ابراهیم در اوستاند را هم می توان مستند دانست ولی آن فیلم حالت یادگاری هم دارد و در خارج از کشور برداشته شده است.

سند ۲: فیلمبرداری از شیر در دوشان تپه،قدیمیترین فیلم اعجاب آور ایران قابل انتساب به نیمه دوم زمستان و آغاز بهار ۱۹۰۰/ حدود اسفند ۱۲۷۸ و فروردین ۱۲۷۹ و یا به احتمال بیشتر از زمستان ۱۳۱۸ ق/ ۱۹۰۰ م/ ۱۲۷۹خ تا پیش از بهار ۱۳۲۰ ق/ ۱۹۰۲ م/ ۱۲۸۱خ.

این یادداشت نیز تاریخ و رقم نداشته اما فرخ غفاری آورده که به خط شاه، روی کاغذ تاج دار و رسمی « قصر دوشان تپه»نوشته شده بوده است۱۳۹.

«عکاس ]باشی،[ فردا صبح زود دوربین سینموفوت گراف را با دو سه رولو زود بیار که عکس شیرها را بگیریم». ۱۴۰

همانطور که کاغذ و متن سند نشان میدهد، یادداشت به خط شخص شاه بوده و وی در هنگام تحریر در دوشان تپه بسر میبرده است. شیرها نیز در «شیرخانه» در خود دوشان تپه از جمله زیر نر رجب شیربان قرار داشتند. در شیرخانه، پلنگ هم که در آن زمان در کوههای شرق دوشان تپه هنوز به صورت وحشی بسر میبرد نگهداری میشد و پلنگهای گرفتار حتی بچه هم میگذاشتند ۱۴۱.

نوع کاغذهای مارکدار که غفاری به آن اشاره میکند هنوز نزد برخی افراد و حتی به صورت نانوشته در کاخ گلستان یافت میشود و نمونه هائی از آنها را در نمایشگاه صدمین سال سینما در تابستان ۱۳۷۹ (۲۰۰۰ م) در کاخ گلستان به نمایش گذاشتیم.

یادداشت مظفری تاریخ ندارد ولی لزوما در پی سفارش نخستین اسباب فیلم و پس از رسیدن آن به طهران در ۱۰ شوال ۱۳۱۷/ ۱۱ فوریه ۱۹۰۰/ ۲۲ بهمن ۱۲۷۸ تا زمان حرکت شاه به سفر نخست فرنگ در ۱۲ ذی الحجه ۱۳۱۷/ جمعه ۱۳ آوریل ۱۹۰۰/ ۲۴ فروردین ۱۲۷۹ نوشته شده، یا در فاصله پس از مراجعت از سفر در ۲ شعبان ۱۳۱۸/ ۲۵ نوامبر ۱۹۰۰/ ۴ آذر ۱۲۷۹ تا ۲۳ ذیقعده ۱۳۲۴/ ۱۸ ژانویه ۱۹۰۷/ ۱۸ دی ۱۲۸۵ که تاریخ درگذشت مظفرالدین شاه است. ردی برای تاریخ گذاری دقیق آن دیده نمیشود با این حال اگر بتوان شوق شاه برای فیلمبرداری را ناشی از به دست آوردن یک دستگاه نو دانست و به ویژه املای کلمه «سینموفوت گراف» را ملاک قرار داد، پس تاریخ های متقدم را باید برای آن در نر گرفت. دلیلی دیگر آنست که شاه واژه شیر را به جمع آورده است («شیرها»)، حال آنکه در تاریخ ۱۳ صفر ۱۳۲۰/ ۲۲ مه ۱۹۰۲/ ۱ خرداد ۱۲۸۱، یک شیر بیشتر در دوشان تپه موجود نبوده است ۱۴۲ و بنابراین صدور امر به فیلمبرداری پیش از این تاریخ انجام گرفته است. ممکن است که فرض کرد که به تعداد شیرها پس از این تاریخ اضافه شده ولی آنان که با با تاریخ این دوران آشنا هستند میدانند که هر چه زمان به پایان حکومت مظفری و دوران مشروطیت نزدیکتر میشود، فروپاشی حکومت افزونی میابد و بعید است که در چنین شرایطی شیر و پلنگها حتی خورد و خوراک خود را مرتب دریافت کرده باشند تا چه رسد به آن که بر تعدادشان هم اضافه شده باشد. دیگر اینکه نسل شیر ایران نیز در این دوران انقراض یافته و به سختی بتوان پنداشت که در سالهای پایانی دوره مظفری کسی به فکر آن افتاده باشد و یا توانسته باشد شیری از میان رفته و یا دست کم نایاب را در فارس و یا خوزستان گرفته به طهران فرستاده باشد.

سند مورد بحث همچنین نشان میدهد که شاه خود را در امر فیلمبرداری شریک میدانسته است («… عکس شیرها را بگیریم») و یقینا خود نیز دوربین را بیش و کم به دست گرفته بوده است ازین روست که او را نخستین فیلمبردار غیرحرفه ای ایران باید دانست. از این تصاویرمتحرک هم که به احتمال زیاد برداشته شد و شاید بتوان آن را کهنترین فیلم اعجاب آور ایران دانست و تنها معرف نژاد شیر ایران است نیز بدبختانه اثری در دست نیست.

۲- بررسی ابتدایی در انواع نخستین فیلمهای موجود در آلبومخانه کاخ گلستان

بررسی عمیق فیلمهای کاخ گلستان تا پایان کار مرمت آنها که هم اکنون (زمستان ۱۳۷۹ خ/ ۲۰۰۱ م) در حال انجام است و بازسازی این فیلمها امکان نخواهد داشت. مرمت و سپس بازسازی این تصاویر متحرک کار آسانی نیست و مستلزم زمان و مطالعات گسترده خواهد بود. همانطور که اشاره رفت، بخش بزرگی ازفیلمهای کاخ گلستان در سال ۱۳۶۱/ ۱۹۸۲ شناسائی شد ۱۴۳ و تعدادی از آنها که کمتر صدمه دیده بود در سال ۱۳۶۲/ ۱۹۸۳ با تعجیل کپی برداری شد ۱۴۴. بعدها این فیلمها همانطور بدون طبقه بندی در سطح کوچکی ارائه گردیده بخشی از آنها نیز در کاست ویدئویی که به نام «مخملباف» یعنی به نام محسن مخملباف تهیه کننده آن شناخته شده وبرخی آن را دیده اند جای گرفت. قطعاتی از فیلمها را نیز همان کارگردان زبردست در فیلم معروف خود به نام «ناصرالدین شاه آکتور سینما» در نهایت استادی ولی نه همیشه همگام با شخصیت افراد از جمله میرزا ابراهیم عکاسباشی ، دیدگاه و جو حاکم بر زمان تهیه فیلمها مونتاژ کرده با موفقیت در معرض دید عموم قرار داد. بخش کمتر فیلمهای اصلی که دست نخورده و پنهان به صورت حلقه های بسیار کوتاه و ناقص و تکه فیلم باقی مانده بود نیز در دو سه سال گذشته با دقت تمام در کاخ گلستان جمع آوری شده همراه با فیلمهایی که در گذشته از آنها کپی برداری شده بود و به مراحل بالای تجزیه رسیده بودند در آلبومخانه کاخ گلستان تحت حفات قرار گرفتند ۱۴۵. نر به شکندگی و یا چسبندگی این فیلمها، به بازکردن حلقه فیلمهای اصلی اقدام نشد و به ویژه در مورد فیلمهای تازه یافته رویت به تصاویر نخستین هر تکه فیلم جهت ثبت آن در دفاتر کاخ گلستان اکتفا گردید. پس از بررسیهای عمیق، سازمان میراث فرهنگی و کاخ گلستان در چهارچوب همکاریهای فرهنگی ایران و فرانسه تصمیم گرفت فیلمها را برای کپی برداری و در حد امکان بازیافت، مرمت و بازسازی آنها به فرانسه ارسال نماید. فیلمها در اوایل تابستان ۱۳۷۹/ ۲۰۰۰ به مرکز ملی فیلم در آن کشور فرستاده شد

)Centre national de la cinematographe(.

این مرکز یکصد و سی و یک هزار فیلم در بایگانی خود دارد که ازین تعداد در حدود ده هزار فیلم متعلق به پیش از آغاز جنگ جهانی اول در ۱۲۹۳خ/ ۱۹۱۴ میباشد.
در بررسیهای ابتدایی و کلی، که به ناچار بیشتر بر پایه فیلمهای کپی شده استوار بوده است، دو نوع فیلم از نقطه نر مبدأ (ایرانی و خارجی) و پنج نوع فیلم از نر موضوعی عیان شد. تاریخ فیلمها نیز بطور تقریبی تعین گردید. همین بررسیها بود که در نهایت اندیشه جشن گرفتن صدمین سال سینمای ایران را که از حدود سه سال پیش در سازمان میراث فرهنگی عنوان شده بود نیز توجیه کرد زیرا پیش از آن میبایستی براساس دانسته ها و تجزیه و تحلیل ها بیشتر اقدام به جشن گرفتن به مناسبت صد و یکمین و یا صدمین سال «فیلمبرداری» در ایران میشد و نه صدمین سال «سینمای» ایران. نگارنده در ابتدا قصد بر انگشت گذاشتن روی این مبحث را نداشت و همگام با سازمان میراث فرهنگی بیشتر در پی نجات فیلمها بود وهست تا ورود به این مباحث ولی، در بهار ۱۳۷۹ خ/ ۲۰۰۰ م، شاهرخ گلستان بر همان مبنا بر انتخاب نام «صدمین سال سینما» خرده گرفت و برین امر که تا آن زمان دیگران به آن توجه نکرده بودند تأکید کرد که فیلمبرداری را نباید فیلمسازی دانست و این نکته را بیان کرد که «عکاسباشی در اوستاند فیلمبرداری کرده و فیلمسازی ما باید صدمین سال فیلمبرداری را جشن بگیریم و نه صدمین سال سینما را». پس از طرح این نکته ظریف، توجیه و شرحی بر اساس یافته های نو در اثبات آغاز فیلمسازی در ایران به صورت ابتدایی در دوره مظفری به ایشان داده شد. حال اگر ازین بگذریم که حتی جشن صد سالگی سینما در جهان در سال ۱۹۹۵ نیز پایه در فیلمبرداری لویی لومیر از خروج کارگران از کارخانه خانوادگیش را داشت که «فیلمسازی » نبود (ر.ک. ادامه متن)، چون در صورت عدم ارائه دلایل قانع کننده ممکن بود این بحث دوباره پیش آید (که آمد!)۱۴۶.لذا ترجیح داده شد که به ذکر آن دلایل اقدام شود. پیش از آن، به اختصار به سه نکته ای در خطوط پیشین به آنها اشاره شد پرداخته میشود

الف- تاریخ فیلمها: قدیمی ترین فیلمها به دوران مظفری و جدیدترین آنها به آغاز دوران پهلوی اول تعلق دارد. این فیلم افتتاح غرفه ایران را در ۱۴ مهر ۱۳۰۵ /۶ اکتبر ۱۹۲۶ در جشنهای یکصدوپنجاهمین سال استقلال ایالات متحده آمریکا در نمایشگاه بین المللی فیلادلفیا نشان میدهد.(ر.ک. خطوط بعدی).

ب- مبدأ ساخت فیلمها: فیلمها اکثرا ایرانی و یا فرانسوی هستند ولی مثلا فیلم افتتاح غرفه ایران در ایالات متحده کار آن کشور است.

ج- تقسیم بندی اولیه و موضوع فیلمها: فیلمها را میتوان به پنج گروه اعجاب آور، یادگاری، مستند، خبری و داستانی (سینمایی) تقسیم کرد که همیشه تمیز دادن بین آنها، به ویژه بین یادگاری، مستند و خبری و تا اندازه ای اعجاب آور چندان آسان نیست. درواقع آنچه که در آن زمان به منظور به شگفت آوردن بیندگان، کشاندن آنها به سینما و در نهایت برای بسیاری پول درآوردن تهیه میشد اکنون تبدیل به فیلم مستند شده است.

۱- فیلمهای اعجاب آور: این فیلمها بیشتر مختص اوایل اختراع سینماتوگراف بوده در آنها در درجه اول بر حرکت، یعنی آنچه که در این مراحل نخستین سینما فیلم را از عکس تمیز میداده، تأکید میشده است.

این خصیصه به قدری قویست که هنوز به فیلم سینما در انگلیسی عکس متحرک

)moving pictures/motion pictures (

نیز گفته میشود ولی در فرانسه امروزی دیگر این نام مورد استفاده ندارد

(images animees که نباید با dessins anines یعنی کارتون نقاشی متحرک اشتباه شود). نمونه بارز این فیلمهای اعجاب آور حرکت قطار (به ویژه نزدیک شدن ماشین دودی «لوکوموتیو» و مانور آن) را نشان میدهد و معروفترین فیلم از این سری «رسیدن قطاری به ایستگاه لاسیوتا» از لوئی لومیر متعلق به سال اول سینما یعنی ۱۸۹۵م/ ۱۲۷۴ خ میباشد .

)Arrivee d’un train en gare de la Ciotat/arrival of a train at a station(

برابر این فیلم در میان فیلمهای ایرانی را «رسیدن ماشین دودی شابدولیم به گارت ماشین » باید دانست که در آن ترن شاه (حضرت) عبدالعیم به گار د ماشین (Gare des machines) ، یعنی ایستگاه قدیم راه آهن طهران میرسد و بانوان با چادر و چاقچور به سوی آن برای سوار شدن میروند. فیلمبردار این فیلم و دست کم اکثر تصاویر متحرک نخستین را به احتمال زیاد باید شخص میرزا ابراهیم دانست. بعید نیست که او مستقیما از فیلم «رسیدن قطاری به ایستگاه لاسیوتا»، یا فیلمهایی که از آن متأثر بودند، الهام گرفته باشد. فیلم ایرانی دیگری با همین استخوان بندی، «تاخت خرسواران عمله خلوت مظفری در خیابانی مشجر» را نشان میدهد. البته هر قدر فیلم نخستین را مستند میتوان دانست زیرا صحنه فیلمبرداری شده، یعنی رسیدن ماشین دودی واقعی بوده ، فیلم دوم را هم در عوض میتوان تا حدودی سینمایی دانست زیرا تاخت خرسواران ممکنست به جهت فیلمبرداری انجام گرفته باشد و در حقیقت صحنه پردازی (میزآن سن) در کار بوده است. در این فیلم «هنرپیشه شهیر» (خوانندگان اغراق نگارنده را ندیده بگیرند، رک. ادامه متن) عیسی خان شرکت دارد. فیلم دیگری در کاخ گلستان، که فرانسوی، قطع باریک و سوراخ در میان ۱۵ میلیمتری از نوع کرونو دو پوش ال ژه (Chrono de poche “Elge”) است، رسیدن «کشتی لوهاور به شربور» (L’arrive du bateau du Havre a cherbourg) در فرانسه را نشان میدهد. به نوعی نیر آن در میان فیلمهای ایرانی را در فیلم ۳۵ میلیمتری «گذشتن سواران از رودخانه» میتوان یافت. فیلم باریک یاد شده در ۲۵ تیر ۱۳۷۸/ ۱۶ ژوئیه ۱۹۹۹ و سه فیلم همگون آن که هر چهار تا هنوز در قوطی حلبی های خود با درب برچسب دار آن موجود هستند همراه با یک فیلم بدون قوطی در ۵ شهریور ۱۳۷۹/ ۲۶ اوت ۲۰۰۰ در کاخ گلستان شناسایی شدند. سه فیلم برچسب دار عبارتند از:

۱ «خروج شاگردان مدرسه ابتدایی / Sortie d’ecoliers » که حتی نامش نیز یادآور نخستین فیلم تاریخ سینما یعنی «خروج از کارخانه» است (رک. بند بعدی) ۲ «غازها /Les oies» ۳ «زنی با طیور / (Femme aux volailles) » و فیلمی در قوطی بدون برچسب که آن را «پسرکی که سیگار میکشد / (L’adolescent qui fume) » نام نهاده ام.۱۴۷ هر چند این فیلمها نیتراتی هستند، که عمر طبیعی خوب آنها به ندرت به صد سال میرسد، ولی در مجموع هنوز تقریبا مثل روز نخست تازه مانده اند. طول هر کدام از این فیلمها در حدود ۵/۴ متر است . از این فیلمهای سوراخ در میان باریک الزاما در ایران هم برداشته شده زیرا، گرچه فیلم برداشته شدهای از این نوع را هنوز نیافته ایم، ولی قوطیهای حاوی فیلم خام آن را در کاخ گلستان شناسائی و جمع آوری کردهایم.

۲- فیلمهای یادگاری: نخستین فیلم ثبت شده در تاریخ سینمای ایران، یعنی مظفرالدین شاه و مادام گرون در اوستاند، کار ابراهیم میرزا، به این قصد برداشته شد (ر.ک. به بخش ۱، بند ب). در تهیه دومین فیلم، جشن گل در اوستاند، نیز این قصد در کار بوده هر چند که در نهایت یک فیلم مستند محسوب میشود.

۳- فیلمهای مستند: بسیاری اروپایی (اکثرا فرانسوی) هستند و از بازدیدهای مظفرالدین شاه از نقاط گوناگون برداشته شده اند.ولی فیلم دیگری که رژه و توپخانه را در حضور وی نشان میدهد باید در انگلیس تهیه شده باشد. فیلم دیگری، که به تازگی شناسایی کرده ام، احمد شاه را با کلاه حصیری (Canotier) در بیاریتس (Biarritz) در مسابقه ای که به افتخار وی با شرکت چیکیتو دو کامبو قهرمان جهان پلوت باسک در حدود ۱۹۲۰ تشکیل شد نشان میدهد

)Chiquito de cambo,champion du monde de pelote basque(.

در میان فیلمهای ایرانی باید روی جشن گل در اوستاند و یا مراسم تاجگذاری احمد شاه انگشت گذاشت. شناسایی فیلم تاج گذاری احمد شاه چندان آسان نبود و هنوز احتیاج به بررسی دارد. صحن حضرت معصومه (ع) در قم، خیابانی در طهران، رژه سربازان و یا آمدن پرشکوه سفیری به کاخ گلستان از دیگر تکه فیلمهای دیدنی هستند.
فیلم صحن حضرت معصومه (ع) در قم باید از نخستین کارهای میرزا ابراهیم باشد (حدود ۱۹۰۱ ۱۹۰۰) و دارای بالاترین ارزش در روشن کردن روابط سینمای نخستین و دین است. همانطور که درباره نقاشی و عکاسی بارها تذکر داده ام، در مورد سینمای صحافباشی و روسی خان نیز آورده شد و در این فیلم هم به روشنی دیده میشود، این هنرها وسینمای نوپا در آن زمان در تضاد با دین به شمار نمیروند. چنین به نظر میرسد که دید کلی بین غرب گرای غربی و برخی نقطه نظرهای دیگر حاکم بر مطالعات هنری و جامعه شناسی جهان ایرانی از ارکان مهم ارائه این اظهار نظرهای شتابزده، آلوده به سیاست کنونی میباشد.

۴-فیلمهای خبری: فیلم افتتاح ساختمان زیبای ایران در فیلادلفیا، در ۶ اکتبر ۱۹۲۶/ ۱۴ مهر ۱۳۰۶ توسط سید حسن تقی زاده را از این نوع میتوان دانست. مراسم به مناسبت یکصد و پنجاهمین سال به استقلال رسیدن ایالات متحده بر پا شده بود و بنای با عظمت غرفه ایران با صرف یکصد هزار دلار به شکل مدرسه مادر شاه اصفهان در آن ساخته شده بود. تقی زاده ، به پیشنهاد دکتر میلسپو (A.c.Millspaugh) ، که خود آمریکائی و مستشار مالیه ایران بود، به سمت ریاست هئیت نمایندگی ایران (Commissioner) در این نمایشگاه برگزیده شده بود.۱۴۸ درین تاریخ یکسال از خلع احمد شاه در ۳۱ اکتبر ۱۹۲۵/ ۱۳ ربیع الثانی ۱۳۴۴/ ۹ آبان ۱۳۰۴ و ده ماه از به سلطنت رسیدن رضاشاه گذشته بود. این فیلم، که مستند نیز میتواند به حساب آید، ساخت آمریکا است.

۵-فیلمهای سینمایی: محل ساخت این فیلمها اروپایی و یا ایرانی است. مبدأ اروپایی، به نظر میآید فرانسوی ولی نه همیشه، جای شگفتی ندارد ولی فیلمهای ایرانی به عنوان فیلم سینمایی تاکنون ناشناخته مانده بوده است. در میان فیلمهای سینمایی اروپایی، که مثل دیگر فیلمها هیچکدام اهرا کامل نیستند، دو قطعه بیشتر به چشم میخورد: یکی، که نباید متعلق به سالهای نخستین سینما باشد، مرد و زنی را در یک رستوران فرانسوی نشان میدهد دومی، پرداخت دیگری از داستان «آب پاشنده ای که آب پاشی شد»

) L’ aroseur arose/the sprinkler sprinkled (

را نمایش میدهد که از نخستین فیلمهای برادران لومیر و متعلق به سال نخست سینما یعنی ۱۸۹۵ م/ ۱۲۷۴ خ میباشد . این فیلم پس ازنخستین فیلم، یعنی «خروج از کارخانه»

La sortie des usines Lumiere/workers leaving the Lumiere factory)

برداشته شده بوده است. البته نخستین فیلم، یعنی «خروج کارگران از کارخانه» لومیر، از نوع تجربی (experimental)، اعجاب آور و مستند است و «برداشته شده»، حال آنکه دومی یعنی «آب پاشنده ای که آب پاشی شد» «ساخته شده» است و به این دلیل یک فیلم سینمایی است (رک. ادامه متن). در فیلم کوتاه کاخ گلستان، باغبانی در باغی با شلنگ به عاشق و معشوقی آب میپاشد. عاشق با او گریبانگیر شده و معشوق نیز بنوبه خود شلنگ باغبان را برداشته به او اب میپاشد و فرارش میدهد.
نوع دیگر فیلم اروپایی که به دوره مظفری منسوب شده فیلمهای قبیحه است. آورده شده: «مظفرالدین شاه شخصا فرد بسیار سست و منحطی بود در موقع مراجعت از اروپا (نیز) مقداری از فیلمهای شهوانی فرنگی را خریداری کرد (ابتیاع کرده بود) و برای تفریح خود و درباریانش در تهران آنها را نشان میداد (در تهران نمایش میداد). این نمایشها را نیز اولین نمایش سینماتوگراف در ایران میتوان نامید. مجموع این فیلمهای سبک و شهوانی (شهوتی) را چندین سال بعد حراج کردند.۱۴۹ اینکه مظفرالدین شاه در فرنگ فیلم شهوانی خریده باشد جای شگفتی ندارد ولی تا به حال حتی یک تصویر (یک فریم به قول امروزیها) از آنها را چه در ۲۰ سال پیش و چه در بررسیهای دقیق سالهای گذشته در کاخ گلستان ندیده ایم. برعکس، آنکه نوشته شده فیلمها «چند سال بعد … حراج» شد حیرت آور است: چگونه میتوان پذیرفت که در کشور ایران، دولت توانسته بوده چنین فکری بکند تا چه رسد به آنکه چنین فروشی را به راه انداخته باشد. حراج به خود ی خود یک عمل عمومی پر سر وصداست تا چه رسد به آنکه این چنین موضوعی را هم داشته باشد شاید بتوان پذیرفت که این فیلمها اگر وجود داشته اند میان همان اسبابهای عکاسی و فیلمبرداری که در زمان رضاشاه حراج شد بطور ناشناخته فروخته شدند و امروزه هم دیگر اثری از آنها در هیچ کجا نیست. امکان دیگری به نر نمیآید، زیرا رضاشاه با صور قبیحه بسیار مخالف بود و اگر بوئی از وجود آنها برده بود نابودشان میکرد. محمد جعفر خادم، عکاسش، برای یحیی ذکاء تعریف کرده بود که نگاتیفهای شیشه ای صور قبیحه قجری را شاه سحرگاهی داد کنار حوض مقابل تخت مرمر کاخ گلستان ریختند و خود چکمه به پا روی آنها رفته با پاشنه شیشه ها را خرد کرد.

چهار

نخستین«فیلمسازی» ایرانی و «نخستین فیلمهای» آن

تهیه شده در حدود سالهای ۱۹۰۱ ۱۹۰۰ یعنی ۸۰ ۱۲۷۹ خورشیدی

هنگامی یک فیلمبرداری تبدیل به یکی از پایه های مهم فیلمساری میشود که فیلمبرداری و دیگر امور مربوط به آن به ویژه ولی نه الزاما براساس یک داستان (سناریوی) تخیلی انجام گیرد، افراد حرفه ای (ولی این هم نه الزاما) نقش دیگری را (در این هم استثنا هست) بر عهده گرفته، لباس او را پوشیده و در محیطی دیگر که در بسیاری از اوقات به عنوان محل واقعی داستان ارائه میگردد و ساخته و پرداخته شده (دکور)، داستان را زیر نظر معمولا یک کارگردان بازسازی کنند و فیلم بردارند. این شرایط در تعدادی نامعین از تکه فیلمهای دوره مظفری کاخ گلستان تحقق یافته است (تعداد نامشخص به آنجهت که از محتوای حلقه فیلمهای شکننده که باید در شرایط لابراتوار بازشوند اطلاع دقیق نداریم). تعداد اصلی حلقه های برداشته شده و موضوع هایی که در فیلمهای کوتاه (کوتاهی چند دقیقه ای فیلم یک اجبار فنی آن زمان است)آن عهد فیلمبرداری شده است نیز به علت یاد شده هنوز روشن نیست. جدا از یک استثناء («دوربین اندازی مظفرالدین شاه»)، کلیه فیلمهایی تاکنون شناسایی شده از نوع «مضحک» میباشند و آغاز و پایان داستان آنها و تقدم تأخر زمان ساخت آنها نیز هنوز معین نشده است. در مجموع نکته ای که این فیلمها را از فیلمسازی به معنی وسیع کلمه چه در آن زمان و چه در حال حاضر دور میکند اینست که معمولا فیلم برای منافع مالی (و گاهی سیاسی) و برای نمایش عمومی ساخته میشود حال آنکه این فیلمهای ایرانی برای شاه و نزدیکان او توسط خود ایشان ساخته شده و منافع مالی و یا سیاسی مطلقا در نر نبوده است. ازین دید، سینمای نخستین ایران نیز قابل مقایسه با پنجاه سال نخست عکاسی و تا مقدار زیادی نقاشی در سطح بالای همان زمان درین کشور است که درباری و اشرافی بودند. کندی رسوخ این هنرها در طبقات متوسط (که تقریبا وجود نداشت) و مردمی، و بنابراین عدم پشتیبانی مالی این طبقات از هنر را میتوان مانعی عمده برای گسترش این هنرها دانست که بزرگترین فرق میان جامعه ایرانی و غربی در این خصوص بوده است.
آنچه را که میتوان نخستین مجموعه فیلم سینمایی ایران نامید در حال حاضر شامل ۷۶۷۶ فریم میشود (فریمهای شماره ۷۲۲۶ تا ۱۵۹۰۲ در حلقه کپی شماره ۳). طول تکه فیلمهای کپی شده در حدود ۲۰۰ متر است و نمایش آن در حدود ۱۰ دقیقه طول میکشد. اگر کمی با اغراق، شناسنامه ای برای این مجموعه فیلم فعلا در هم ریخته تهیه شود و یا به اصطلاح آنونس (annonce در واقع generique/credits) آن نوشته شود، بیننده نکات زیر را در آن خواهد یافت: تهیه کننده (Producteur): مظفرالدین شاه سناریونویس و کارگردان: عیسی خان آرتیستهای اصلی (بازیگران) عیسی خان و میرزا ابوالقاسم غفاری با شرکت ملیجک، محمود خان و دیگر عمله خلوت شاه محصول استودیوی سلطنتی. همین آنونس را برای «تاخت خرسواران در خیابانی مشجر» و به ویژه «دوربین اندازی مظفرالدین شاه» که ذکر آن خواهد آمد نیز میتوان تکرار کرد ولی در فیلم «دوربین اندازی مظفرالدین شاه»، آرتیست اصلی فیلم شخص شاه در نقش خودش است.

تاریخ فیلم: چون مظفرالدین شاه و دیگر عمله خلوت مظفری و به ویژه عیسی خان و ابوالقاسم غفاری درین قطعات دیده میشوند، پس تاریخ تهیه این فیلمها از زمان رسیدن دوربینهای فیلمبرداری به طهران در ۱۱ شوال ۱۳۱۷/ ۱۱فوریه ۱۹۰۰/ ۲۲ بهمن ۱۲۷۸ تا پیش از فوت شاه در ۲۳ ذیقعده ۱۳۲۴/ ۱۸ ژانویه ۱۹۰۷/ ۱۸ دی ۱۲۸۵ باید دانسته شود. با توجه به اوضاع ایران در اواخر سلطنت مظفرالدین شاه (سفر سوم به فرنگ در سال ۱۳۲۳ ق/۱۹۰۵ م/ ۱۲۸۴ خ و اعطای مشروطیت در ۱۳۲۴ ق/ ۱۹۰۶ م/ ۱۲۸۵ خ) و از میان رفتن تازگی سینما و علاقه بیشتر شاه به عکاسی، تاریخ تهیه فیلمهای مضحک را باید نزدیک به زمان ورود دوربینهای فیلمبرداری به ایران و بیشتر پس از سفر نخست و درحدود سالهای ۱۹۰۱ ۱۹۰۰ یعنی ۸۰ ۱۲۷۹ خورشیدی دانست. درستی این تاریخگذاری را درین امر میتوان جست که ملیجک بیکار، که شکارچی قابلی بود، با تفنگش در یکی ازین فیلمها اهر میشود ولی در خاطراتش هیچگاه به فیلمبرداریها اشاره نمیکند. چرای این کمبود را در از قلم انداختن این نکته به هر علتی از سوی او نباید دید بلکه باید در آن یافت که وی نوشتن خاطراتش را پس از این دوران و از ۱۰ ذی الحجه ۱۳۱۹/ ۲۰ مارس ۱۹۰۳/ ۲۹ اسفند ۱۲۸۲ آغاز کرده است.

سبک و محتوی: همانطور که ذکر شد، تقریبا کلیه این فیلمها از نوع «مضحک» (burlesque) میباشند که در آن زمان در جهان طرفداران بسیار داشته و یکه تاز بود. آشناترین صحنه برای همگان در این نوع فیلمها جنگ با کیک پر خامه است که دو نفر یا جمعی بسوی یکدیگر پرتاب میکنند. جدا از مد بودن، علت مهم انتخاب این سبک در آغازفیلمسازی در ایران توافق آن با طبیعت شاه بود. درواقع به احتمال زیاد انتخابی هم صورت نگرفت: طبیعت لودگی پسند شاه، دلقکی همچون میرزا ابوالقاسم غفاری و یا دو تن از خواجگان عیسی خان و محمود خان را به خلوت او میکشاند و به این جهت وقتی تصمیم به تهیه فیلمی گرفته شد طبیعتا به این سبک روی آورده شد. دوست و دشمن متفق القولند که مظفرالدین شاه نیک فطرت و مردم دوست بود واعطای مشروطیت نماد آنست ولی در عوض به نوشته نام الاسلام کرمانی، که چندان از طرفداران او نیست: «زاید الوصف ساده لوح، سهل القبول، متلون المزاج، مسخره و مضحکه پسند، بد خلوت و با شرم حضور بود».۱۵۰ «مسخره و مضحکه پسند» بودن او به روشنی در بازبینی عکسهای کاخ گلستان نیز با شدت بیشتری آشکار میگردد و عکسهایی هم دیده میشود که میتوان آنها را به طبع کنونی خنک و بیمزه تلقی کرد. اگر فراموش کنیم که این تصاویر متعلق به خلوت شاه بوده و برای تماشای ما گرفته نشده است، میتوان آنها را حتی مغایرشئون سلطنت نیز دانست. در مجموع، اگر به نوشته های مظفرالدین شاه دقت کنیم و یا به عکسهایی که او برداشته و یا به دستور او گرفته شده بنگریم در وی یک روح شاعرانه نیز در کنار شاه دلقک پسند میابیم. در اثبات این مدعا چند سطری از نوشته های وی را آورده ملاحظه خواهد شد که همانطور که بعضی جملات او نمایانگر، توجیه و به گونه ای فیلمنامه های (سناریوهای) فیلمهای مضحک مظفری را میتوانست تشکیل دهد، برخی دیگر هم میتوانست پایه و اساس فیلمهایی ظریف و شاعرانه (گاهی همراه با گوشه های شیطنت آمیز) باشد. متأسفانه امید زیادی برای پیدا کردن تکه ای چند از این نوع فیلمها نیست.
مظفرالدین شاه در شرح سفر دوم فرنگ مینویسد:

«به قطعه زمینی رسیدیم که تمام این زمین از گلهای ریز زرد رنگ و بنفش بود مثل آنکه چیت الوانی روی زمین کشیده اند…۱۵۱. ماه بشکل خیلی قشنگی است پشت جنگل غروب میکند که هیچ نقاشی نمیتواند باین قشنگی پرده نقاشی بسازد مگردست قدرت الهی که اینطور نقاشی در آسمان کرده است…۱۵۲. از چند قصبه و شهر گذشتیم اطراف راه تمام باغات بود دریاچه هم دیده شد گفتند آبش شیرین است و ماهی قزل آلا دارد… اغلب گلهای طاوسی خودرو همینطور توی کوهها گل کرده بود و خیلی قشنگ بود…۱۵۳. [در فلورانس]… دوباره آمدیم به اطاق خودمان دست و رومان را صابون زدیم و شستیم بعد آمدیم توی گالری بالای باغ زمستانی آنجا یک مرد و یک زن انگلیسی نشسته بودند البته بیست سیگار مرد در آن یکساعت کشید مرد دیگری هم بود که کارت پستال خریده بود و روی کارت پستال کاغذ مینوشت ما هم با نام الدوله ملکم خان صحبت میکردیم بعد آمدیم پائین نزدیک همین هوتل خانه یک زنی بود پرده های نقاشی اعلای متعدد داشت تماشا کردیم این زن خیلی حرف میزد اما کلکسین [collection]زشت پرده های نقاشی خیلی خوبی بود… بعد رفتیم بعمارت و گالری [ افیس] که پرده های نقاشی اعلا دارد کار رفائیل نقاش معروف چند پرده دیده شد… صورت معشوقه خودش را رفائیل ساخته بود مثل این بود که جان دارد و حرف میزند».۱۵۴

چند صفحه بعد، پس ازشرحی از یک افسانه که در آن معشوقی عاشق بی وفایش را به سنگ تبدیل کرده بود، شاه بازیگوش اضافه میکند:

«… اگر قرار بود در زمان ما برای بی وفایی بزنها مرد سنگ شود مردی باقی نمیماند و دنیا دریائی میشد از سنگ»۱۵۵

و بالاخره در پایان بازدید ازکاخ فونتن بلو که شاهد سقوط ناپلئون بود نوشت:

«این عمارتها که حالا اینطور مانده است در حقیقت پی صاحب اسباب عبرت است ولی باز حالت انسان طوری است که عبرت نمیگیرد انسان این بناها را ببیند که چه اشخاص ساخته و حالا چه طور معدوم شده اند».۱۵۶

جملات مظفرالدین شاه که گویای فیلمهای مضحک میتوانند باشند درباره عیسی خان و محمودخان است که در کنار میرزا ابوالقاسم غفاری کرارا در عکسهای غیر جدی کاخ گلستان هم دیده میشوند. عیسی خان و محمودخان دو خواجه کوتوله و بسیار نزدیک به شاه بودند. عیسی خان بیشتر سیه چرده بود ولاغر اندام و محمودخان برعکس سفید و بسیار چاق. هر دو، و به خصوص عیسی خان، شوخ و شیطان بودند. ابوالقاسم غفاری دست کمی از عیسی خان نداشت ولی ، چون خواجه نبود، نمیتوانست پیوسته در کنار شاه بوده و به ویژه به اندرون هم برود۱۵۷. ابوالقاسم غفاری برادر ناتنی مهدی وزیر همایون غفاری ملقب به قائم مقام بود و فرخ غفاری با وی نسبت خانوادگی دارد. چاقی و لاغری افراد، که در مورد آرتیستها یکی از ارکان فیلمهای مضحک اولیه تا حدود چهل پنجاه سال پیش است از چشم شاه دور نبود و مینویسد: «آمدیم کنار دریا [ی مازندران] آنجا قدری گوش ماهی جمع کردیم بعد چند تیر تفنگ انداختیم چلک بزرگی آنجا بود مثل شکم محمودخان، با عیسی خان صحبت میکردیم و اسم او را محمودخان گذاشته بودیم«۱۵۸… و «میآمدیم بعضی جاها اطراف راه آهن بود که سرازیری تندی داشت و جای محمودخان و عیسی خانرا خالی کردیم که محمود خانرا غلط[ غلت] بدهیم»۱۵۹…«همینطور میآمدیم یک مرد کوتاه قدی دیده شد خیلی کوچک بود از عیسی خان کوچکتر ریش بلندی داشت خیلی بامزه بود»۱۶۰. .. و بالاخره درباره دو صحنه خنده دار در تئاتر مینویسد: «… یک پسره ران یک پسره دیگر را گاز گرفت او هم فریاد زد و گریه کرد و رفت ران خودش را بدیوار میمالید خیلی خنده داشت»۱۶۱… و «امشب رفتیم به تئاتر… یکی الاغی سوار شده بود با الاغ عشقبازی میکرد خنده داشت».۱۶۲

در تکه فیلمهای کاخ گلستان که تاکنون کپی برداری شده، سه یا چهار ماجرای کوتاه مضحک به تصویر کشیده شده است. در حال حاضر و بطور موقت این فیلمها را چنین میشود نامید: ۱ «جنگ خرسواران و پیاده چوب و چماق به دست» با شرکت عیسی خان و میرزا ابوالقاسم غفاری (عیسی خان کوتوله و لاغر و سیه چرده است و ابوالقاسم غفاری کلاه بوقی بر سر دارد) ۲ «فلکه کردن کوتوله و غلام سیاه» با شرکت عیسی خان و ملیجک (تفنگ به دست دارد) ۳ «مشاجره با عرب» و ۴ «سواری گرفتن کوتوله از عرب» با شرکت عیسی خان و میرزا ابوالقاسم. همانطور که آورده شد، تقدم تاخر و ارتباط و یا عدم ارتباط این تکه فیلمها با یکدیگر روشن نیست ولی همگی یکدست هستند و به این جهت ممکن است همگی و یا بخشی از آنها یک داستان چند تکه را به رشته تصویر کشیده باشند. بدون آنکه ارتباطی در میان باشد، این سبک سی سال بعد در نخستین فیلم سینمایی تجاری ایران، یعنی آبی و رابی ساخته اوانس اوگانیانس تکرار شده بوده است و حتی آن را تا اندازه یی در «حاجی آقا اکتر سینما» همو هم میتوان دید.

یک تکه دیگر از فیلمهای کاخ گلستان، که مضحک نیست، آماده کردن یک دوربین بزرگ (به معنای واقعی و نه اسباب عکس) با سه پایه آن و آمدن مظفرالدین شاه و دوربین اندازی وی را نشان میدهد. در نر نخست، این فیلم مستند به نر میآید که در دید کنونی هم البته این جنبه را دارد، ولی درواقع این قطعه یک فیلم کوتاه سینمائی است زیرا که «ساخته شده» و از یک عمل واقعی شاه در هنگام وقوع راستین آن واقعه فیلمبرداری نشده بلکه شاه نقش خود را در این فیلم بازی کرده و به جای کوه و دشت، در کاخ خود محلی که چندان مناسب استفاده از آن دوربین عظیم نبوده / به دوربین اندازی مشغول شده است.

چنین به نظر میآید که تا سی سال پس از «فیلمسازی» دوران مظفری، دیگر فیلمی به آن معنی توسط ایرانیان «ساخته » نشد۱۶۳و به علل این رکود نیز اشاره شد. کار روسی خان (فیلم عاشورا) هر چند آغاز تولید فیلم (هر چند مستند و نه سینمایی) در ایران با در نر داشتن بهره برداری مالی از آن است ولی آن کار هم از جمله به علت خروج روسی خان از ایران فردایی پیدا نکرد و شکست خورد. همانطور که یاد شد، فیلمی که پس از این دوران دراز خاموشی روی پرده آورده شد آبی و رابی نام داشت و اوانس اوگانیانس آن را در ۱۲ دی ۱۳۰۹/ ۲ ژانویه ۱۹۳۱ در طهران به نمایش گذاشت. هر چند که اوگانیانس یک مهاجر ارمنی روس بود ولی او مثل روسی خان پیش از او ایرانی شد و فیلم ساخته وی را میتوان در مجموع ایرانی دانست. غیر درباری (یعنی غیر دولتی) و تجاری بودن « آبی و رابی» که برای تماشای مردم ساخته شد وجه تمایز چشمگیر این فیلم نسبت به گذشته فراموش شده را تشکیل میداد ولی از نر ساختمان چندان تحولی را در بر نداشت: نه تنها از سبک مضحک پیروی میکرد بلکه تا اندازه ای همانند فیلمهای مفری فاقد یک داستان (سناریو) با استخوان بندی محکم بوده از پرده های (ماجراهای) کوتاهی (sketches) که بیش و کم به یکدیگر دوخته شده بودند تشکیل میافت. این ضعف در «حاجی آقا آکتور سینما» او هم به مقدار بسیار کمتری دیده میشود ولی در «دختر لر» عبدالحسین سپنتا و اردشیر ایرانی به ویژه به دلیل ناطق بودن بر طرف شده و از آن پس دوران دیگری با فراز و نشیب های بسیار آغاز میگردد.

پی نوشت ها:

فهرست منابع، مآخذ و علامت اختصاری به پایان نوشتار رجوع شود.

۱- فهرست دست اندرکاران و دوستداران سینما که در برگزاری این بزرگداشت کمک کردند بلند است ولی باید دستکم از دستگاهها و سازمانهای زیر نام برده سپاسگزاری کرد: معاونتهای امور سینمایی و همچنین امور هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، بنیاد سینمائی فارابی، فیلمخانه ملی ایران، خانه سینما، موزه هنرهای معاصر، معاونت اجتماعی شهرداری تهران، سازمان توسعه سینمایی سوره، موسسه رسانه های تصویری، ماهنامه فیلم …

۲- به درخواست محمدشاه قاجار، دولتین روس و انگلیس اسباب عکس داگروتیپی را به ایران فرستادند. دستگاه روسها، که هدیه امپراطور بود، زودتر رسید. نیکلای پاولوف، دیپلمات جوان روس، که به این منظور تعلیم عکاسی دیده بود، این اسباب را به طهران آورده در تاریخ مذکور نخستین عکس ثبت شده در تاریخ ایران را در حضور محمد شاه برداشت.در مقاله مفصلی که درباره آغاز عکاسی درایران به یاری یحیی ذکاء نوشتم و دیگر مقالات، اشاره ای به این وقایع که تا کنون ناشناخته مانده است نیست ولی در تاریخ آغاز عکاسی که در دست تحریر است به شرح مفصل این مقوله پرداخته ام. در مورد مقاله یاد شده ر.ک.فهرست منابع و مأخذ در پایان همین نوشته،مقاله به فرانسه، تحت نام… Adle.

۳- نام اواز آنچه که خودش زیر عکسش در نشریه اش نامه وطن نوشته و سالهای تقریبی تولد و فوتش از گفته های فرزندش ابوالقاسم رضائی استخراج شده است، ر.ک. به ادامه متن و فهرست منابع در پایان همین نوشتار.

۴- همانطور که ملاحظه میشود، در تبدیل تقویم قمری به شمسی و برعکس گاهی یک روز اختلاف روی میدهد که لزوما دلیل بر اشتباه نیست اما، در ذکر تواریخ هجری قمری، هجری خورشیدی و یا تبدیل این تقاویم به میلادی و برعکس که در متون مربوط به تاریخ سینما در ایران و در خارج کشور منتشر شده است لغزشهای زیادی دیده میشود که به علت کثرت جای ذکر آنها در این نوشته نیست ولی در عوض کلیه تواریخ با دقتی که میتواند برای خواننده عادی کسل کننده باشد در اینجا آورده شد. در تحریر نخست این نوشتار نیز در نهایت باز چند اشتباه راه یافته بود که دراین متن تصحیح شده است.

۵ – سفرنامه ابراهیم صحاف باشی، ص. ۴۰ ۳۹.

۶- کتب و مدارک درباره این دستگاهها بسیار است، به عنوان مثال بنگرید

p. 38 .Cinema is 100 Years Old،E.Toulet که تصویر یک تماشاخانه با کینه توسکوپ را نشان میدهد. تصویری که جمال امید در ص. ۴۹ تاریخ سینمای ایران – ۱ منتشر کرده است نیز یک کینه توسکوپ است.

۷- جعفر شهری در تاریخ اجتماعی تهران، ج. ۱، ص.۳۸۷، زیرنویس ۱، شرح کوتاه اما مناسبی از شهر فرنگ میدهد و همچنین ر.ک. غفاری،جام جم ، فانوس خیال…،ص.۴۲.

۸- ناظم الاسلام کرمانی؛ تاریخ بیداری ایرانیان، چاپ ۱۳۶۲، ج. ۱، ص. ۶۵۶. در تحریر پیشین این نوشتار، سال نخست سلطنت مظفرالدین شاه را برابر با ۱۳۱۳ ق گرفته بودم که اشتباه بود زیرا وی در پایان آن سال به سلطنت رسید و بنابراین ۱۳۱۴ ق را باید سال اول گرفت و سال ششم را ۱۳۲۰ ق دانست.

۹- ناظم الاسلام کرمانی؛ تاریخ بیداری ایرانیان، وقایع دوشنبه ۱۲ صفر ۱۳۲۳ /سه شنبه ۱۸ اوریل ۱۹۰۵ (چاپ ۱۳۴۶ ، ج. ۱، ص.۵۱ ؛ چاپ۱۳۶۲، ج.۱، ص.۲۹۱ ) و یا وقایع « چهارشنبه ۱۴ ذی القعده ۱۳۲۳ مطابق با ۱۰ ژانویه ۱۹۰۶»(چاپ ۱۳۴۶، ج.۱ ، ص.۲۱ -۱۲۰ ؛ چاپ ۱۳۶۲ ج.۱ ، ص.۶۱-۳۶۰ .)

۱۰- امید، تاریخ سینمای ایران-۱، ص. ۶۹ ؛ امید، تاریخ سینمای ایران، ص.۳۶، زیر نویس ۳۴.ارباب جمشید سینما را دستکم از طریق صحافباشی که مبلغ کلانی به او بدهکار بود میشناخت، ر.ک.ادامه متن.

۱۱- ملیجک، ج. ۱، ص. ۵۳۳.

۱۲- ملیجک، ج. ۱، ص. ۵۳۳.

۱۳- ملیجک، ج. ۱، ص. ۵۳۴.

۱۴- ملیجک، ج. ۱، ص. ۳۳۰.

۱۵- ملیجک، ج. ۱، صص. ۲۰۵ ۲۰۳.

۱۶- ملیجک، ج. ۱، ص. ۲۱۷. در جای دیگری در پایان همین سال ۱۳۲۰ ق مینویسد: «رفتم مغازه صحاف باشی، اسباب تازه چیزی نداشت» ( ملیجک، ج. ۱، ص. ۳۶۹)

۱۷- ر. ک. تصویر اعلان حراج و یا فروش اموال صحافباشی در نوشته حسین ابوترابیان در راهنمای کتاب، ص. ۶۹۲ وماهنامه سینمایی فیلم، ش. ۲۵۸، ص. ۱۷، خط دوم.

۱۸- ملیجک (ج. ۱، ص.۲۰۴) مینویسد: «از خیابان چراغ گاز رفتیم تو میدان توپخانه، از آنجا رفتیم خیابان لاله زار و یکسر رفتیم دکان صحاف باشی.» ملیجک از «خیابان مخبرالدوله» هم به آنجا میرفته است (ج.۲، ص.۱۲۷۲).

۱۹- ر.ک. تصویر اعلان حراج و یا فروش اموال صحافباشی در نوشته حسین ابوترابیان در راهنمای کتاب، ص. ۶۹۲ وماهنامه سینمایی فیلم، ش. ۲۵۸، ص. ۱۷ و همچنین چند خط پائینتر درادامه متن همین جا.

۲۰- نشانی دقیق مغازه را جهانگیر قهرمانشاهی پسر صحافباشی داده است (سفرنامه ابراهیم صحافباشی،مقدمه، ص. ۱۵ براساس نوشته غفاری) و آن با نوشته ملیجک مطابقت دارد.

۲۱- جمالزاده، درباره صحافباشی، ص. ۱۲۹.

۲۲- اسامی را جهانگیر قهرمانشاهی ذکر کرده ست، (سفرنامه ابراهیم صحافباشی، مقدمه، ص. ۱۵ براساس نوشته غفاری)

۲۳- امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۱۲۴.

۲۴- «حدود ۱۹۰۵» تاریخی است که غفاری در متن نخست خویش درباره سخنان انتظام آورده (اولین آزمایشهای سینمایی در ایران ۱، ص. ۸) ولی پس از آن، با توجه به مطالعاتش، بیشتر به ۱۹۰۴ متمایل شده است و همین تمایل در نوشته های جمال امید نیز منعکس است. به نر این جانب، از آنجا که در آن سال صحافباشی به نوشته خود امید (تاریخ سینمای ایران، ص. ۱۲۴) در آمریکا بوده، نر به اینکه ملیجک هیچ اشاره ای به بازگشائی تماشاخانه صحافباشی نمیکند و از آنجا که انتظام در سال ۱۸۹۵/ ۱۲۷۴خ به دنیا آمده است، بهترست به همان تاریخ حدود ۱۹۰۵ و یا به سالهای ۱۹۰۶ و یا ۱۹۰۷ که انتظام سن بیشتری داشته اندیشید تا به ۱۹۰۴. درباره شرح حال انتظام ر.ک. فهرست منابع Azimi, Entezam

۲۵- ر.ک. به ادامه متن. جمال زاده بارها تکرار کرده که در بهار ۱۹۰۸ ازایران رفته (از جمله در درباره صحافباشی، راهنمای کتاب، ص. ۱۳۱ و یادهایی از کودکی و نوجوانی، ص. ۴۷) ولی ظاهرا اشتباه میکند زیرا باز به گفته خودش عید نوروز ۱۹۰۸ را در استانبول گذرانده بوده است (یادهایی از کودکی و نوجوانی، ص. ۴۸). پس به این حساب، او دستکم تا اواخر زمستان ۱۹۰۸ یعنی ۱۲۸۶خ در ایران بوده است.

۲۶- استنباط از یک نامه جمالزاده به دوستی، ر.ک. یادهایی از کودکی و نوجوانی، ص. ۴۹. جمالزاده به شهادت خودش در ۲۲ یا ۲۳ جمادی الثانی ۱۳۰۹/ ۲۳ یا ۲۴ ژانویه ۱۸۹۲/ ۳ یا ۴ بهمن ۱۲۷۰ به دنیا آمده است (یادهایی از کودکی و نوجوانی، ص. ۴۵).

۲۷- ر.ک. به تمام متن سخنان جمالزاده که چند خط پائین تر آورده شده است.

۲۸- جمالزاده، درباره صحافباشی، راهنمای کتاب، ر.ک. فهرست منابع پایان این نوشتار.

۲۹- امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۶۲ ۶۱ امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۵ غفاری، اولین آزمایشهای سینمایی در ایران ۱. ص. ۸.

۳۰- گمان غفاری از آنجا آب میخورد که وی برای تهیه بخشی از فیلم «جنوب شهر» در سال ۱۳۳۷ خ (۱۹۵۸م) به اتفاق فیلمبردارش آقای ناصر رفعت و آسیستانش آقای زکریای هاشمی به قهوه خانه ای در بالاخانه ای که تقریبا روبروی کوچه سر تخت بربریها قرار داشت رفته بودند (این قهوه خانه در صحنه ای از آن فیلم که یک کلاه مخملی به داستانی که یک درویش نقل میکند گوش فرا میدهد دیده میشود). در آن میان، رفعت و هاشمی به وی گفتند که صاحب قهوه خانه آنسوی خیابان و در روبروی کوچه میگوید که «میگفته اند قدیمها، این طرفها، بر خیابان، سینما بوده است» و در طبقه پائین قهوه خانه ای که حال در دست اوست فیلم نشان میداده اند.

طبق نقشه عبدالغفار، کوچه سرتخت بربریها، یا بربریها در دوران ناصری، از خیابان چراغ گاز منشعب شده و پس از عبور از بین تکیه بربریها و پشت کارخانه چراغ گاز (چراغ برق بعدی)، سر پیچ و در جنوب پارک ل السلطان (جایگاه کنونی سازمان میراث فرهنگی کشور) به خیابان باغ وحش (اکباتان) وصل میشد (همچنین ر.ک. جعفر شهری، گوشه ای ازتاریخ اجتماعی تهران قدیم، ص. ۲۵ ۱۲۴). به این ترتیب، بخش جنوبی خیابان ملت کنونی را باید تا مقدار زیادی همان کوچه سر تخت دانست.

۳۱- جمال امید تعداد جهان نماها را سه عدد نوشته (امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۳) ولی غفاری از قول انتظام میگوید «چند تا». در متن چاپ شده غفاری در گذشته نیز تعداد جهان نماها نامشخص است: غفاری، نخستین آزمایشهای سینمایی در ایران ۱، ص. ۸. غفاری در گذشته میپنداشت که جهان نماها از نوع برجسته نما بودند

(Gaffary,F., ‘Coup d’ oeil sur les 35 premieres ann’ees du cinema en Iran,p.227)

و همین عقیده در نوشتار امید که ذکر شد هم آورده شده است.

۳۲- ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، وقایع دوشنبه ۱۲ صفر ۱۳۲۳/ سه شنبه ۱۸ آوریل ۱۹۰۵ (چاپ ۱۳۴۶، ج. ۱، ص. ۵۱ چاپ ۱۳۶۲، ج. ۱، ص. ۲۹۱). جمالزاده شرح کاملتری ازاین لباس ولی نه در این سینما در مقاله درباره صحافباشی، ص. ۱۲۸ میدهد.

۳۳- غفاری، نخستین آزمایشهای سینمایی در ایران ۱، ص. ۸. کلمات «چاق» و «تخماق» در متن امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۳ آورده شده ومورد قبول غفاری است.

۳۴- شرح بر مبنای گفته های غفاری به نویسنده و همچنین متن غفاری، نخستین آزمایشهای سینمایی در ایران ۱، ص. ۸ و امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۳ غفاری میگوید شاید مرحوم انتظام فیلم La cuisine infernale (مطبخ جهنمی) ژرژ ملیس (Georges Melies)را دیده است.

۳۵- غفاری، نخستین آزمایشهای سینمایی در ایران ۱، ص. ۸

(Gaffary,F., ‘Coup d’oeil sur les 35 premieres annees du cinema en Iran,p.227(

و امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۳.

۳۶- خاطرات علی جواهر کلام به نقل از امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۸.

۳۷- گفتگوی شاهرخ گلستان با جمالزاده روز ۱۴ مارس ۱۹۹۲ در ژنو که بخشی ازآن در بخش دوم برنامه فانوس خیال ازبخش فارسی رادیوی بی بی سی در سپتامبر ۱۹۹۲ پخش شد. جمالزاده در جمله ناتمامش ازسوئی روی «خیلی خیلی» تأکید لفظی میکند ولی از سوی دیگر اضافه میکند که از صحت و سقم مطلبی که گفته است خبر ندارد. میگوید:«خیلی خیلی احتمال داده]کذا[ که این سیف الذاکرین را من دیگه این چیزارو خبردار نشدم.» این جمله در متون منتشر شده از این مصاحبه بدون اشاره به نقص آن به دو صورت زیر کامل شده است: «خیلی خیلی احتمال داره که این سیف الذاکرین را صحافباشی آورده باشه. من دیگه این چیزارو خبردار نشدم»، جمالزاده، یادهایی از کودکی و نوجوانی، ص. ۴۵ در متن دیگری، که آن بدون اجازه از شاهرخ گلستان منتشر شده، همان جمله به صورت غلط فاحش زیر آورده شده است: «خیلی خیلی احتمال دارد که سیف الذاکرین همان صحاف باشی باشد. اما من دیگر از این چیزها خبردار نشدم»، غروی، فانوس خیال، ص. ۱۳.

۳۸- جمالزاده، یادهایی از کودکی و نوجوانی، ص.۵۲ ۵۱.

۳۹- جمال امید، به نوشته خود او، «دو روایت» و نه دو سند ازعلت تعطیل شدن تماشاخانه صحافباشی آورده است. طبق «روایت نخست … با بدگویی گروهی از مردم که تأسیس سالن سینما را در خیابان چراغ گاز بی دینی میدانستند، «شیخ فضل الله نوری» به تکفیر سینما پرداخت و صحافباشی ناچارا سینمایش را تعطیل کرد. روایت دوم اینست که چون صحافباشی از مبارزان مشروطه خواه بود، به لحا درگیریهائی که در این جهت با دربار داشت، با بدگوهایی که از «سینما» شد، بهانه ای به دست درباریان داد تا سینمایش را به تعطیل بکشانند (تاریخ سینمای ایران ۱، ص. ۵۲ ۵۱ با اشاره به زیرنویس ۱۴ در همان کتاب همو، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۳ با اشاره به زیرنویس ۲۴ در همان کتاب توجه شود که زیرنویسها به این دو روایت ارتباطی ندارند.) حمید نفیسی با اتکا به گفته همسر دوم صحافباشی به نقل از پسرش، که در آن نقل قول از شیخ فضل الله نوری نام نبرده شده است، تنها به یکی ازدو روایت جمال امید یعنی اولی سندیت داده مینویسد که سینمای صحافباشی بسته شد زیرا

(Nafici,Iranian Writers,p.237) ‘The famous cleric Sheykh Fazlollah Nuri had proscribed cinema’

در نوشتار دیگری نیز نویسنده به همین مطلب با استناد به نوشتار پیشین خود قاطعیت مطلق و حتی تاریخی داده و مینویسد: «طبق گزارشی شیخ فضل الله نوری، رهبر متنفذ زمان، در سال ۱۹۰۴ (۱۲۸۳ شمسی) پس از رفتن به یک سینمای عمومی در تهران آن را تقبیح کرد و باعث تعطیل آن شد» (تنش های فرهنگ سینمایی در جمهوری اسلامی، ص. ۳۸۴). از قول همسر صحافباشی آورده شده که مظفرالدین شاه از قدرت علما ترسیده به صحافباشی فرمان داد سینمایش را ببندد (تهامی نژاد، ریشه یابی یأس، ص. ۱۴). به نظر نویسنده، این گفته متآخر همسر دوم صحافباشی نیز چندان پایه ای نمیتواند داشته باشد. در مقابل، قول ابوالقاسم رضائی مبنی بر اینکه پدرش (صحافباشی) روابط «بسیار نزدیکی با دربار و مظفرالدین شاه» داشت نیز بی اغراق نیست (در مصاحبه با گلستان در فانوس خیال شاهرخ گلستان، فانوس خیال، متن انتشارات کویر، ص. ۱۴) و به احتمال زیاد، به ویژه با دربار، عکس آن باید صادق بوده باشد (واقعه دادن عریضه منسوب به او به شاه در خانه امیر بهادر: ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، چاپ ۱۳۴۶، ج. ۲، ص. ۱۲۰)

۴۰- ر.ک. زیرنویس پیشین.

۴۱- گفتگوهای فرخ غفاری با نویسنده این سطور و

(Gaffary,F., ‘Coup d’oeil sur les 35 premieres annees du cinema en Iran,p.229)

غفاری در اشاره به این مطلب مینویسد: روسی خان «… در دروازه قزوین (بازارچه قوام الدوله) تالار جدیدی دایر کرد. شیخ فیض الله (اشتباه چاپی در متن اصلی) مجتهد معروف بروسی خان پیغام داد که وی مایل بدیدن سینما میباشد و بدینجهت جلسه مخصوصی برای شیخ و اطرافیانش ترتیب دادند» (غفاری، اولین آزمایشهای سینمایی ۲، ص. ۵).نوشتار غفاری در اولین آزمایشهای سینمایی ۲، ص. ۵، را جمال امید به صورت خلاصه و به شخص سوم آورده («نقل است…») و مینویسد در آن، اشاره به عکس العمل شیخ فضل الله نیست (تاریخ سینما، ص. ۳۷، زیرنویس ۴۳). برای غفاری، رضایت شیخ در بطن همان جملاتی که نقل کرده مستور بوده و لزومی به تأکید مجدد نبوده است.درباره اینکه آقای تهامی نژاد از قول فرخ غفاری نوشته اند شیخ فضل الله میخواست ما را ( یعنی روسی خان را) تلکه کند، در تاریخ ۶ فوریه ۲۰۰۱(۱۸ بهمن ۱۳۷۹) در پاریس به نویسنده این نوشتار گفت: «یادم نمیآید ولی کاملا امکان دارد».

جواد فریفته آشپز احمد شاه طبق آنچه که در نوجوانی بما گفتند یک رستوران ایرانی به نام «طهران» نزدیک میدان اتوال پاریس در کوچه تروایون (rue Troyon ) داشت و ما قاطی بزرگان تا سی و هفت هشت سال پیش یکشنبه ظهرها برای چلوکباب خوری به آنجا میرفتیم، یادش به خیر. غفاری روسی خان را سه بار، به ویژه دو دفعه در تاریخ ۳۰ مه ۱۹۴۹و ۲۹ اکتبر ۱۹۶۳، در آن رستوران ملاقات و به ویژه در تاریخ ۳۰ مه ۱۹۴۹ درباره گذشته اش اطلاعات مبسوطی ازوی کسب کرده بوده است (غفاری، اولین آزمایشهای سینمایی ۲، ص. ۵، زیرنویس ۲). این اطلاعات توسط خود او در مقاله های نخستین وی و جمال امید در تاریخ سینمای ایران به چاپ رسیده است. غفاری که یادداشتهایش را برده اند اکنون بیاد نمیآورد که تاریخ ملاقاتهای بعدی دقیقا کی بوده ولی با آنچه که خود به جمال امید گفته و آورده شد موافق است با این اختلاف که بار نخست در سال ۱۹۴۰ بوده و نه ۱۹۴۳(ر.ک. زیرنویس ۳۰ ص. ۳۶ در تاریخ سینمای ایران و یا در تاریخ سینمای ایران ۱، زیرنویس ۱، ص. ۶۷) زیرا غفاری در ۱۹۴۳ در شهر گرونوبل بسر میبرده است.

۴۲- این مطلب در منبعی نوشته نشده ولی چون «باغ و ساختمان» (جمالزاده، درباره صحافباشی، ص. ۱۲۹) صحافباشی به گفته پسرش بین سینما کریستال فعلی و خیابان ارباب جمشید (سفرنامه ابراهیم صحافباشی، مقدمه، ص. ۱۵) قرار داشت، پس میتوان نتیجه گرفت که صحافباشی باغ و ساختمان خود را به ارباب جمشید «واگذار» میکند و آن خیابان به نام ارباب جمشید معروف میشود. واژه «واگذار» از ناظم الاسلام است که به خوبی صحافباشی را میشناخت ولی او در اینجا از ارباب جمشید نام نمیبرد و مسئله را گنگ رها میکند ( تاریخ بیداری ایرانیان، چاپ۱۳۶۲، ج. ۲، ص. ۱۹۳). مغازه از آن جهت شاید استثنا است که اجاره داده شد، ر.ک. دنباله متن.

۴۳- مقصودلو، مخابرات استر آباد، ج. ۱، ص. ۵۶. در زمان جنگ اول نیز صحافباشی به خدمت ارتش انگلیس در ایران در آمد، ر.ک. ادامه متن.

۴۴- تصویر صفحه نخست نامه وطن را جمال امید در صفحه ۱۲۵ تاریخ سینمای ایران به چاپ رسانده است. روی این صفحه تاریخی دیده نمیشود ولی وی تاریخ ۱۲۸۶خ (۱۹۰۷) را برای انتشار آن ذکر کرده که با آنچه که آورده شد وفق نمیدهد و یک سال زود است.

۴۵- ملیجک، ج.۲، ص. ۱۲۷۲. البته مسجل نیست که سیاوش خان مغازه را از خود صحافباشی اجاره کرده باشد و ممکنست وی آنجا را از مالکی جدید (ارباب جمشید) به اجاره گرفته باشد.

۴۶- خاطرات ابرالقاسم رضائی، فرزند کوچک صحافباشی، به نقل از جمال امید در تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۴ و همچنین مصاحبه رضائی با شاهرخ گلستان در فانوس خیال ( گلستان، فانوس خیال، متن انتشارات کویر، ص. ۱۴۱۵) .

۴۷- امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۳۷ زیرنویس ۴۸ و ص. ۲۸ ۲۷.

۴۸- امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۸.

۴۹- ر.ک. به اعلان روسی خان در حبل المتین، شماره ۱۶۱، پنجشنبه ۷ شوال ۱۳۲۵، «۱۴ نوامبر ۱۹۰۷»/ ۲۳ آبان ۱۲۸۶، ص. ۴ امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۵ و همچنین ر.ک. ادامه همین متن در بند ج.

۵۰- اعلان در صور اسرافیل، پنجشنبه ۲۱ ربیع الاول ۱۳۲۶/ ۲۳ آوریل ۱۹۰۸/ ۳ اردی بهشت ۱۲۸۷، ش. ۲۶، ص.۸. امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۷.

۵۱- امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۷. ژرژ اسماعیلیف، یعنی میرزا اسماعیل

قفقازی، حسابدار وزارت جنگ بود (امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۶).

۵۲- در شرح حال او ر.ک. ذکاء، تاریخ عکاسی، صص. ۷۸ ۷۵ و مقاله فرخ غفاری که در

)The Qajar Epoch,Arts and Architecture )

منتشر خواهد شد (ر.ک. فهرست منابع در پایان این مقاله).

۵۳- این سند بی همتای سینمای ایران از جمله اسناد کاخ گلستان است. این مدارک در ابتدا به کوشش آقای احمد دزوارئی، ریاست گنجینه کاخ گلستان، طبقه بندی عمومی شده و بخشی از آن برای ثبت دقیقتر در اختیار هیئتی به ریاست آقای دکتر نادر کریمیان سردشتی گذاشته شد. آقای علیرضا انیسی، ریاست کاخ گلستان، در هنگام بازبینی عملکرد هیئت یاد شده در سال ۱۳۷۸، متوجه این سند شده نویسنده را از وجود آن آگاه ساخت.

۵۴- اهمیت این اسناد به ظاهر بی ارزش بر پژوهش کنندگان مدرنیته در ایران و سیر تحول تاریخ وسایل تحریر و آشپزی و غیره نباید پوشیده بماند.

۵۵- طبق آخرین اطلاعاتی که از فرخ غفاری کسب کردم، میرزا ابراهیم را باید همچنان متولد رجب ۱۲۹۱ (۱۳ اوت تا ۱۲ سپتامبر ۱۸۷۴ برابر با ۲۳ مرداد یا ۲۱ شهریور ۱۲۵۳) در طهران دانست و سال فوت وی را نیز همان «۱۳۳۳ قمری (۱۲۹۴ خ/ ۱۹۱۵ م)» در چابکسر قرار داد. در شرح حال او فرخ غفاری چند نوشته دارد که چکیده آنها به توسط جمال امید، در تاریخ سینمای ایران،صص. ۲۴ ۲۲ (تواریخ ذکر شده در این کتاب در چاپ بعدی آن تصحیح خواهد شد) آورده شده است. در مقاله جدیدتر غفاری در ماهنامه فیلم که به مناسبت صدمین سال سینمای ایران چاپ شد و همچنین در نوشته او در Encyclopaedia Iranica , volume I,p.719، نیز شرح حالی از میرزا ابراهیم نوشتهشده است. غفاری مقاله دیگری نیز در این باره تدوین نموده که در مجموعه The Qajar Epoch,Arts and Architecture به کوشش P.Luft و این جانب به توسط Iran Heritage Foundationدر لندن منتشر خواهد شد. همچنین ر.ک. ذکاء، صص. ۱۱۶ ۱۱۳.

۵۶- حتی بخش نخست سینماتوگراف به صورت واژه«سینما» به زبان فرانسه و از آن به فارسی راه یافته است. شرحی به فارسی در مورد طرز کار سینماتوگراف با یک طرح گویا از آن دستگاه در نود و هفت سال پیش در سال ۱۳۲۵/ ۱۹۰۷/ ۱۲۶۸ به توسط میرزا علی محمد خان اویسی در باکو منتشر شده و در ماهنامه فیلم که به مناسبت صدمین سال سینمای ایران چاپ شد نیز آورده شده است. ر.ک. فهرست منابع و مآخذ، زیر علی محمد خان اویسی، این اطلاعات را مدیون بهزاد رحیمیان هستم.

۵۷ – مثلا روی یک نوشته که در و اقع اعلانی است برای ساعتهای امگا و در تصاویر میانی فیلم صامت حاجی آقا آکتور سینما دیده میشود رقم ۳ روی سین ساعت دیده میشود.

۵۸- ر.ک. به نوشته علی محمد خان اویسی درباره طرز کار سینماتوگراف که در زیرنویس ماقبل پیشین یاد شد.

۵۹- مظفرالدین شاه، سفرنامه سفر نخست، صص. ۳ و ۱۰. هر چند که شاه خود قلم به دست نداشته بلکه همانطور که خود میگوید، چه در این سفر و چه در سفر دوم، او متن را میگفته و دیگران مینوشته اند ولی بدیهی است که در مجموع شخص وی نویسنده و دیگر کسان محرر به حساب میایند.

۶۰ مظفرالدین شاه، سفرنامه] سفر نخست[، ص. ۲۵۵.

۶۱- مظفرالدین شاه، سفرنامه ]سفر نخست[، ص. ۸۰. آبمعدنی این شهر کوچک فرانسوی دارای خواص طبی از جمله برای دفع امراض کلیوی و نقرس میباشد. محل اقامت شاه در «مهمانخانه» و یا «خانه ملکه» (سوورن:

Graux.pp.8.17;Hotel/Pavillion de la Souveraine )

بود که نباید آن را به جهت شباهت نام در زبان فرانسه با «کاخ پادشاهان» (سوورن:

Palaise des Souverains )

که محل استقرار وی در پاریس بود اشتباه کرد. ر.ک. صفحات بعد.

۶۲ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص. ۸۱. منظور از «تیاتر» شاید تماشاخانه کازینوی آن شهر باشد که در آن لوژی مخصوص برای شاه ساخته شده بود(Graux .p.9)

۶۳- مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، صص. ۱۷۸، ۱۹۳.

۶۴- «موزیک] فاوست[ چندان موافق سلیقه اعلیحضرت شاهنشاهی نبود»، ص. ۸۴ از بدایع وقایع، تهیه کوریلن. کوریلن (Corilin?)نامی، بریده هایی از روزنامه های اروپا مربوط به سفر مظفرالدین شاه به اروپا جمع آوری کرده بود که به توسط نیرالملک ترجمه و بعدها به کوشش وحیدنیا به چاپ رسید (ر.ک. فهرست منابع). شاید شاه به دیدن اپرای

Damnation de Faust

اثر Berliozرفت ولی به نظر فرخ غفاری احتمال اینکه وی فاوست اثر شارل گونو

(Charles Grounod)را دیده باشد بیشتر است. ناگفته نماند که موسیقیدانان دیگری نیز از اثر گوته، نویسنده شهیر آلمانی، اپرا ساخته بودند. ولی بعید است که در اینجا اشاره به ایشان باشد.

۶۵- مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص. ۸۴ و سفر دوم شاه، ص. ۱۳۱.

۶۶ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص. ۸۵ و قسمت نهایی همین بخش درباره نوشته سویج لندر.

۶۷ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، صص. ۱، ۲۵۵ و گراورهای چاپ شده در همان کتاب.

۶۸ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص. ۹۱.

۶۹ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص. ۸۸.

۷۰ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.۹۲.

۷۱ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.۹۳.

۷۲ – مظفرالدین شاه آورنده سینماتوگراف را توصیف نمیکند ولی سه هفته بعد او را در جمع عکاسانی که برای عکسبرداری نزدش آمده بودند شناسایی کرده به وی اشاره میکند، مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.۱۳۶ (۳ ربیع الثانی ۱۳۱۸/ ۳۱ ژوئیه ۱۹۰۰/ مرداد ۱۲۷۹).

۷۳ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، صص. ۱۰۱ ۱۰۰.

۷۴ – ظهیرالدوله، ص. ۲۰۱. اطلاعات مربوط به ظهیرالدوله را مدیون فرخ غفاری هستم.

۷۵- مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، صص. ۱۳۶ ۱۳۵، ۱۳۰.

۷۶ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.۱۲۹.

۷۷ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.۱۳۳.

۷۸ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.۱۳۵.

۷۹ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.۱۳۸.

۸۰ – کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۴۸. منظور از عمارت سوورن، محل اقامت شاه در «کاخ پادشاهان» (سوورن: Pavillion de la Souveraine ,ر.ک. Graux .p.11) میباشد که در شماره ۴۳ «خیابان جنگل بولوین» (Avenue de Bois de Boulogne) کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۴۳ و نامه شرکت گومون به میرزا ابراهیم در ادامه همین متن) قرار داشت. آن خیابان همانا خیابان فوش (Foche Avenue )امروزی است و آن عمارت بعدها تخریب گردید.

۸۱ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص. ۱۳۸.

۸۲ – کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۶۸.

۸۳ – کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۶۹.

۸۴ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.۱۴۶.

۸۵ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، صص. ۱۴۷ ۱۴۶، نمایشهای خیال برانگیز از جمله به کمک آئینه و نورپردازی انجام میگرفت.

۸۶ – ظهیرالدوله، سفرنامه، صص. ۲۳۶ ۲۳۵، ظهیرالدوله، و مصحح متن وی درباره املا و نام محل سینما به خطا میروند: به جای «شامپردماری… یعنی میدان ماری» یعنی میدان حضرت مریم، بخوانید: شامپ دو مارس … یعنی میدان مریخ که خداوند جنگ باشد Champs-de-Mars. نام دیگری در همان صفحه موزه گرون (Musee Grevin)است و نه «کریون».

۸۷ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.۱۴۹.

۸۸ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.۱۴۹، ظاهرا قرار دادن سه پایه کمال الملک در آن روز در لوور سر راه شاه یک صحنه سازی بوده است، ر.ک. کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۷۴، درباره وقایع پشت پرده دیدار شاه از موزه، ر.ک.

Paoli,pp. 107-108 که از آن ماجراها به اختصار در زیرنویس شماره ۲۹ مقاله ام درباره خورهه، فراایران، شماره ۴/۳ یاد کرده ام.

۸۹ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.۱۵۰، کوریلن، بدایع وقایع، صص. ۷۸ ۷۷.

۹۰ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.۱۵۰.

۹۱ – ظهیرالدوله، سفرنامه، ص. ۲۵۳. منظور از «همان عمارت»، محل اقامت شاه است که به آن اشاره شد.

۹۲ – کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۸۶.

۹۳ – Paoli, p.100، ترجمه نسبتا آزاد متن جز در بخشی که بین گیمه قرار داده شده است.

۹۴ – کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۱۰۱.

۹۵- منابع بلژیکی، ر.ک. فهرست منابع در پایان نوشتار.

۹۶ – کوریلن، بدایع وقایع، صص. ۱۰۲ ۱۰۱.

۹۷ – کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۱۰۲.

۹۸ – کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۱۰۴، در نوشته های مربوط به تاریخ سینما در ایران، که همگی بطور مسقیم یا غیرمستقیم از ترجمه متن کوریلن استفاده میکنند، برخی به یک خانم فرانسوی که فیلمبرداری میکرد و یا مادام «کرون» که خود فیلم برمیداشت اشاره میشود که درست نیست و ماجرا در متن کوریلن همان است که آورده شد.

۹۹ – منابع بلژیکی، ر.ک. فهرست منابع در پایان نوشتار و همچنین کوریلن، بدایع وقایع، صص. ۱۰۵ ۱۰۴.

۱۰۰- منابع بلژیکی، ر.ک. فهرست منابع در پایان نوشتار.

۱۰۱ – منابع بلژیکی، ر.ک. فهرست منابع در پایان نوشتار.

۱۰۲ – کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۱۰۸.

۱۰۳ – جنگ گل ترجمه Bataille de Fleurs از فرانسه است که خود شاه هم آن اصطلاح را در جایی دیگر بکار میبرد (مظفرالدین شاه، سفرنامه ]سفر نخست [، ص.۸۰) و منظور از جنگ گل corso fleuri است که نخستین بار فرخ غفاری معادل آن را یافت، ر.ک

.Gaffari,’20ans de cinema en Iran’, PP.179-195,

۱۰۴ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، صص.۱۶۱ ۱۶۰.

۱۰۵- درباره این امور همچنین ر.ک. بخش سه، ۲.

۱۰۶- ملوک خانم مصور رحمانی، یکی از سه دختر میرزا ابراهیم، اسنادی را در سال ۱۳۲۹ خ/۱۹۵۰ م به توسط شوهرش مهندس حسن شقاقی به فرخ غفاری داد. مهندس شقاقی، پدر دکتر سیاوش شقاقی بانی این آشنایی بود. این مدارک شامل اسناد زیر میشد: نامه شرکت گومون، دو یادداشت درباره فیلمبرداریهای میرزا ابراهیم به امر شاه (ر.ک. ادامه متن) و تصویر نیم تنه میرزا ابراهیم که به توسط جمال امید انتشار یافته است (تاریخ سینما، ص. ۱۱۶). نخستین بار روی کارت تبریک نوروز سال ۱۳۴۱ خ (۱۹۶۳ م) کانون فیلم وزارت فرهنگ و هنر و سپس در Le cinema en Iran, P.2 که غفاری نوشته بود در سال ۱۹۷۳ م (۱۳۵۲ خ) منتشر شد ولی انتشار وسیع این اسناد بعدها به همت جمال امید انجام گرفت (تاریخ سینما، ص. ۱۱۶). نخستین اشاره به برخی از این اسناد را در مقاله فرخ غفاری در مجله عالم هنر به نام اولین آزمایشهای سینمایی در ایران ۱، شماره ۲۶ مهر ۱۳۳۰، زیرنویس ۱، میتوان یافت ولی اطلاعات کلی را شخص غفاری در اختیار نویسنده قرار داده است. مجموعه غفاری در حوادث بعد بهمن ۱۳۵۷/ فوریه ۱۹۷۹ ناپدید شد. شاید بتوان هنوز امیدوار بود که همانطور که بخشی از کتب وی سرانجام به کتابخانه مرکزی دانشگاه راه یافت، این اسناد نیز روزی در میان اموال یکی از بنیادها شناسائی شود و یا از جایی دیگر سر دربیاورد.

۱۰۷- امید، تاریخ سینما، ص. ۳۴، زیرنویس ۷.

۱۰۸ – محل اقامت شاه که ذکر آن آورده شد.

۱۰۹- امید، تاریخ سینما، ص. ۳۴، زیرنویس ۷. در ادامه این زیرنویس آمده: این مسابقه که جلب توجه زیادی در آن زمان کرد دارای جوایزی به میزان ده هزار و پنج هزار فرانک و یک سری جوایز دو هزار و یک هزار فرانکی بود. در میان این جوایز، یکی هم فیلم جراحی دکتر دوواین بود که لئون گومون توصیه کرده بود شاه ایران دریافت دارد.

۱۱۰ – بازمانده این فیلمها معدود بوده و هنوز طبقه بندی و شناسائی کلی نشده است. دلیل قدمت یکصد ساله آنها این است که علاوه بر فیلمهای ۳۵ میلیمتری، شامل فیلمهای باریک ۱۵ میلیمتری سوراخ در میان نیز میشوند. در میان شیشه های خام عکاسی نیز هنوز بسته ای نیافته ام که تاریخی کهنه تر از ۱۸۹۸ و تاریخ پایان مصرفی جدیدتر از ۱۹۰۶ داشته باشد.

۱۱۱-

H.Savage Landor, across coveted lands,vol.1 ,P.233: ‘adjoining this room is a boudoir, possessing the latest appliances of civilization.it contains another grand piano,a large apparatus for moving pictures on screen and an icecream soda fountain with four taps ,of the types one projecting admires-but do not wish to posses- in the new york chemists’ shops! The Shah’s however lacks three things-the soda,the ice, and the syrups.’

آورده شده (ر.ک. از جمله امید، تاریخ سینما، ص. ۲۲) که در بازدید از کاخ گلستان، هنری سویج لندر یک «دستگاه بزرگ سینماتوگراف گومون» دیده است ولی همانطور که ملاحظه گردید، نویسنده نامی از سینماتوگراف گومون نمیبرد.

سویج لندر سپس همچنان با لحن تمسخرآمیز به دستگاه مدرن چاپ (Modern Printing- Press ) شاه نیز اشاره میکند (ج. ۱، ص. ۲۳۸). منظور آن نادان دستگاه معظم و خوبی است که در همین سفر نخست شاه به فرنگ توسط احمد صنیع السلطنه خریداری شد و بسعی میرزا ابراهیم خان عکاسباشی، فرزندش و در کاخ گلستان دایر شد. (ر.ک. مظفرالدین شاه، سفرنامه] سفر نخست[، صص. ۱ و ۲۵۵ و همین جا بخش یک، ب). از عکسهای مراسم نصب آن اسباب که من دیده ام چنین برمیآید که دستگاه را در اطاقهای طبقه اول (همکف به لفظ امروزیها) در جنوب شرق کاخ ابیض رو به باغ در طرف شرق آن نصب نمودند. از جمله کتب دو سفر شاه به اروپا به توسط همین دستگاه و لوازم آن حروفچینی شده به طبع رسید.

۱۱۲ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفر نخست] ، ص. ۱۷۸.

۱۱۳- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفر نخست] ، ص. ۱۹۶.

۱۱۴- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفر نخست] ، ص. ۱۹۱.

۱۱۵ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، صص. ۱۹، ۲۹، ۴۵، ۵۳، ۶۸، ۷۰، ۷۲، ۷۸، ۹۸، ۱۳۳، ۱۳۶، ۱۵۱. خرید دو دوربین قطعا عکاسی در لوسرن (Lucerne) سویس در تاریخ سه شنبه ۱۸ صفر ۱۳۲۰/ ۲۷ مه ۱۹۰۲/ ۶ خرداد ۱۲۸۱ (ص. ۵۴)، دوربین عکاسی و دستگاه اشعه ایکس (ص. ۶۰)، اعزام عکاسباشی به آلمان برای خرید «عکس جدید الاختراع» (ص. ۶۳)، عکس فوری (ص. ۶۶)، فرستادن عکاسباشی برای «بعضی فرمایشات» (ص. ۱۰۴) که دوربین عکاسی بوده است (ص. ۱۰۶)، نقاشی از صورت شاه، آمدن عبدالله میرزای قاجار عکاس شهیر ایرانی برای عکس برداری،ص. ۱۱۱، استفاده از فلاش منیزیم (ص. ۱۲۶).

۱۱۶- مظفرالدین شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ۱۰۷.

۱۱۷- مظفرالدین شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ۱۱۹. «جاری شدن آب و رودخانه» اشاره است به تماشایی که شب پیش شاه دیده بود و در آن از جمله آب بصورت رودخانه جاری شده صحنه را میپوشانده است.

۱۱۸- مظفرالدین شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ۱۲۶.

۱۱۹- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۱۳۱.

۱۲۰- ملیجک. ج. ۱. ص. ۳۳۰.

۱۲۱- تاریخ حرکت در ناظم الاسلام، تاریخ بیداری، ج. ۱، صص. ۲۹۸ و ۳۹۷ و ملیجک، ج. ۱، ص. ۷۶۷، تاریخ مراجعت در ملیجک، ج. ۱، ص. ۸۳۶.

۱۲۲ – شرح نسبتا کاملی همراه با عکس از آن بخش ازاین سفر که در فرانسه و بلژیک از تاریخ ۲۲ ژوئن تا ۳۱ اوت ۱۹۰۵ (۲ آذر تا ۱۰ شهریور ۱۲۸۴ خ) انجام گرفت در کتاب کمیاب گرو و داراگون که تنها در سیصد نسخه انتشار یافته دیده میشود، ر.ک. منابع فرنگی، زیر Graux، صفحات ۱۶ تا ۳۳، از سینماتوگراف در این شرح یاد نشده است (ر.ک. به ویژه ص. ۲۳).

۱۲۳- روسی خان به فرخ غفاری گفته بود که: «در سال ۱۹۰۹ از پسر صنیع حضرت، که عکاس باشی مظفرالدین شاه بود ، دوربینی خرید…» (غفاری، اولین آزمایش (۲)، ص. ۲۷ و امید، تاریخ سینما، ص. ۲۶ به اختصار). عکاسباشی مظفرالدین شاه صنیع السلطنه بود و روسی خان منظورش پسر او یعنی ابراهیم میرزا است اما به اشتباه دوربین را به پسر صنیع حضرت نسبت میدهد که عکاس و عکاسباشی شاه نبود. ارتباط محمد خان صنیع حضرت با عکاسی در قتل میرزاجوادخان، عکاس مشروطه طلب، که به دست وی صورت گرفت خلاصه میشود. شاید استبداد روسی خان و محمد علی شاهی بودن وی مبدا این اشتباه او بوده که تا کنون از نظرها پنهان مانده بوده است. درباره قتل میرزاجوادخان و صنیع حضرت ر.ک. ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری، بخش دوم، ص. ۴۸۴، ذکاء، تاریخ عکاسی، صص. ۲۸۵ ۲۸۴ و دخو (علی اکبر دهخدا) که حرکت صنیع حضرت در راس دسته اش را به مسخره به حرکت ژنرال کوراپاتکین، که ذکر پانورامای او رفت، تشبیه میکند (صوراصرافیل، پنجشنبه ۱۱ ذی الحجه ۱۳۲۵/ چهارشنبه ۱۵ ژانویه ۱۹۰۸/ ۲۵ دی ۱۲۸۶، ش. ۲۰، ص. ۶).صنیع حضرت را مجاهدین در ۱۱ رجب ۱۳۲۷/ ۲۹ ژوئیه ۱۹۰۹/ ۷ مرداد ۱۲۸۸ به دار آویختند، ملیجک، ج.۳، ص. ۱۵۷۹و تصاویر در ج. ۳، صص.۸۱ ۱۵۸۰.

۱۲۴- ملیجک، ج.۳، صص. ۱۵۵۰ و ۱۵۵۷.

۱۲۵ – غفاری، اولین آزمایش (۲)، ص. ۲۷. در متن غفاری «دویست هزار متر» آورده شده ولی همانطور که خود او به نویسنده این سطور تذکر داد این رقم درست نیست و دو هزار متر و یا به احتمال کم حداکثر بیست هزار متر صحیحتر است.

۱۲۶ – نتیجه گیری از مجموع نوشته جمال امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۵.

۱۲۷ – امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۳۸، زیرنویس ۶۷.

۱۲۸ – امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۳۸، زیرنویس ۶۷.

۱۲۹ – امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۳۰.

۱۳۰ – مظفرالدین شاه، سفرنامه] سفر نخست [، ص.۸۳.

۱۳۱ – امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۳۰.

۱۳۲- جمال امید در ذکر فیلمبرداری فیلم آبی و رابی، این بار احتمالا از قول معتضدی، مینویسد ( امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۵۸، زیرنویس ۲۶) که حراج در زمان احمد شاه صورت گرفت ولی همانطور که چند خط بعد ملاحظه خواهد شد، این گفته نیز مردود است.

۱۳۳- این امر اکنون مسجل است زیرا جناب آقای اصغر مهدوی در تاریخ ۲۰ شهریور ۱۳۷۹ (۱۰ سپتامبر ۲۰۰۰) به نگارنده فرمودند که حراج در زمانی که مرحوم تیمورتاش وزیر دربار بود برگزار شد و مرحوم آقا سید جلال طهرانی نیز در آن حراجها شرکت میکرد. فرموده های جناب مهدوی در فرصت دیگری به صورت کاملتری نقل خواهد شد.

۱۳۴- در مورد این لوازم که شامل (یک) دستگاه فیلمبرداری گومون و دیگر لوازم میشده ر.ک. امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۳۰.

۱۳۵ – امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۵۸، زیرنویس ۲۶.

۱۳۶- غفاری، اولین آزمایش (۲)، ۴، ص. ۲۸.

۱۳۷ – امید، تاریخ سینما، ص. ۲۲. در متن چاپ نشده غفاری به جای «ارواحنا له الفدا»، «ارواحنا فداه» آمده است و در اشاره به نخستین همو به این سند جملات بصورت خلاصه زیر نقل شده است: «صبح زود اسباب سینموفتوگراف را برداشته در سبز میدان از تمام دستجات قمه زن ها عکس بیندازید» (غفاری، اولین آزمایشهای سینمایی در ایران۱، متن اصلی دست نویس در متن آن چاپ شده آن همان متن در اولین آزمایشهای سینمایی ۱، ص. ۵، «بیانداز» به جای «بیاندازید» آمده است.)

۱۳۸- ناظم الاسلام کرمانی تاریخ بیداری ایرانیان، چاپ۱۳۶۲، ج. ۱، ص. ۱۳۱: «به تعزیه داری راغب … شوق بسیار به گریه داشت.»

۱۳۹ – غفاری، اولین آزمایشهای سینمایی ۱، ص. ۵. واژه «تاج» در متن چاپ شده مقاله غفاری نیست ولی در متن دستنویس آن بوده است.

۱۴۰ – متن دستنویس اولین آزمایشهای سینمایی ۱، غفاری. در متن چاپ شده اولین آزمایشهای سینمایی ۱، ص. ۸، املای «سینموفوت گراف» دست خورده و تبدیل به «سینموفتوگراف» شده است. شاه یادداشت را سردستی نوشته بوده و حتی پسوند «باشی» را هم اهرا جا انداخته بوده است. جمال امید متن اصلی را به صورت زیر چاپ کرده است: «عکاس باشی، فردا صبح دوربین سینموفتوگراف را با دو سه رولو زود بیآور که عکس شیرها را بگیریم»، امید، تاریخ سینمای ایران ۱، ص. ۳۶و تاریخ سینما، ص. ۲۲.

۱۴۱- ملیجک، ج. ۱، صص. ۲۲۴ و ۵۸۱. ملیجک شرح باغ وحش کاخ دوشان تپه را که «باغ شیرخانه» نام داشت آورده است. و آن باغ دری ویژه خود داشت.

۱۴۲ – ملیجک، ج. ۱، ص. ۲۲۴.

۱۴۳- به لطف و معرفی دکتر مهدی حجت، که در آن زمان سمت معاونت حفظ میراث فرهنگی وزارت فرهنگ و آموش عالی را به عهده داشتند، اداره کل بیوتات وزارت دارائی و امور اقتصادی به درخواست اینجانب مبنی بر مطالعه عکسهای آلبومخانه کاخ گلستان جواب مثبت داد (درخواست و موافقت نامه شماره ۳۴۹۲ مورخ ۲۵.۸.۱۳۶۱، ضبط دفتر اداره کل بیوتات). این آغاز پژوهشهای من در کاخ گلستان بود که همچنان ادامه دارد.

۱۴۴- شرح ماجرا مفصل است ولی دکتر اکبر عالمی، کار کپی برداری را به عهده داشت، اشاره ای کوتاه به این امر میکند، ر.ک. مقاله ایشان، حکایتی نو از این نوجوان صد ساله…، زیرنویس ۱. سال کشف و به دنبال آن کپی فیلمها، شاید به دنبال یک اشتباه چاپی، ۱۳۶۵ به جای ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ (در مورد کپی) ذکر شده است و البته پادشاه مورد نظر در فیلمها نیز مظفرالدین شاه است و نه ناصرالدین شاه.

۱۴۵- به پشتیبانی سید محمد بهشتی (ریاست سازمان میراث فرهنگی کشور) و علیرضا انیسی (ریاست کاخ گلستان) و به یاری آقای حسن میرزا محمد علائینی و به ویژه آقای جواد هستی و دیگر مسئولین در بخشهای گوناگون کاخ گلستان.

۱۴۶- ر.ک. به مقاله هوشنگ کاوسی، توماس ادیسون، برادران لومیر آسوده بخوابید، ما بیداریم. نویسنده اشاره ای به کتب و مقالاتی که در گذشته به توسط پیشگامان تاریخ سینما نوشته شده نمیکند و حتی برخی از منابع و اسنادی را که توسط آن پایه گذاران در گذشته با ذکر سند معتبر منتشر شده است بی اساس میداند («به هیچ وجه صحت ندارد»، ص. ۱۰۷). تحریر نخست این نوشتار نیز ظاهرا به رویت ایشان نرسیده بوده است.

۱۴۷- روسی خان فیلمی در سال ۱۲۸۶ خ/ ۱۹۰۷ م نشان داد که در آن «یک نفر سیگار میکشید]و[ دود سیگار روی پرده نمایان بود»، امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۳۶، زیرنویس ۳۴ (امید، تاریخ سینمای ایران ۱، ص. ۶۹، «خود» به جای «دود» آمده که در متن بعدی امید تصحیح شده است.) نظر به ارتباط روسی خان با دربار محمد علی شاه و یکی بودن موضوع در هر دو مورد، میتوان پنداشت که منظور یک فیلم است ولی بعید است زیرا به احتمال به یقین فیلم روسی خان ۳۵ میلیمتری بوده و نه ۱۵ میلیمتری سوراخ در میان.

۱۴۸- تقی زاده، زندگی، صص. ۲۰۶ ۲۰۵

۱۴۹- این مطالب به فرخ غفاری گفته شده بوده و ایشان آن گفته ها را در غفاری، اولین آزمایشهای سینمایی ۱، ص. ۸ آورده است ولی خود ایشان به نویسنده گفتند که بخش مربوط به حراج فیلمها به آن صورت نقل شده نمیتواند درست باشد.اختلاف متن چاپی غفاری با متن دستنویس او در بین الهلاین آورده شده است.

۱۵۰- ناظم الاسلام کرمانی تاریخ بیداری ایرانیان، چاپ۱۳۶۲، ج. ۱، ص. ۱۳۱.

۱۵۱- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۲۵.

۱۵۲ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۳۵.

۱۵۳- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۵۱.

۱۵۴- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۵۲.

۱۵۵-مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص.۸۱.

۱۵۶- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۱۳۳

۱۵۷- در مجموعه عکس زیبا و مفید کتاب گنج پیدا که اخیرا به سعی بهمن جلالی درباره برخی از عکسهای کاخ گلستان انتشار یافته است نام آغا محمد به دو خواجه داده شده که در یک مورد درست نیست. آن کوتوله ای که در بسیاری از صفحات (از جمله ۱۰۴ یا ۱۰۵) به نام « آغا محمد خواجه معروف به فقیر القامه» و یا «آغا محمد» معرفی میشود در واقع عیسی خان است که از زمان ولیعهدی با مظفرالدین شاه در آذربایجان بود و بعد با وی به طهران آمد. آن دیگری « آغا محمد قصیرالقامه» و نه فقیر القامه، است که از مهمترین خواجه های ناصرالدین شاه بود و طرف اعتماد وی (ر.ک. اعتمادالسلطنه، خاطرات، شنبه ۲۱ ربیع الثانی ۱۳۱۰، ص. ۸۳۹). از آغا محمد قصیرالقامه چند عکس در آلبومخانه کاخ گلستان موجود است که یکی را هم بهمن جلالی در ص. ۵۹، عکس بالا، فرد سمت چپ چاپ کرده است. از محمودخان هم که در آن کتاب شناسائی نشده چند عکس هست از جمله در صص.۱۱۰، ۱۴۳، ۱۶۷.

۱۵۸ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ۲۵.

۱۵۹- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۳۶.

۱۶۰- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص.۳۶ .

۱۶۱ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۷۳.

۱۶۲- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۸۳.

۱۶۳- آلمانها فیلمی مستندگونه در حدود ۰۵ ۱۳۰۴ خ/ ۲۵ ۱۹۲۴ م در ایران ساختند و چون هنرپیشه زن ایرانی الاصل برای ایفای نقش در آن پیدا نمیکردند، ماری لوئیز عدل همسر انگلیسی نسب مرحوم اعتماد الوزاره در آن بازی کرد. اطلاعات نگارنده در این مورد هنوز ناقص است ولی امیدوار است که در آینده بتواند توضیح بیشتری بدهد.

فهرست منابع و مآخذ:

_ابراهیم صحافباشی، سفرنامه ابراهیم صحافباشی، باهتمام محمد مشیری، طهران ۱۳۵۷.

_ابوترابیان، حسین، اعلامیه صحافباشی، راهنمای کتاب، سال ۲۰، آبان دی ۱۳۵۶، ش. ۱۰ ۸، صص. ۹۲ ۶۹۱.

_اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، روزنامه خاطرات، به کوشش ایرج افشار، چاپ چهارم، تهران، ۱۳۷۷.

_امید، جمال، تاریخ سینمای ایران ۱، پیدایش و بهره برداری، تهران، ۱۳۶۳.

_امید، جمال، تاریخ سینمای ایران، ۱۳۵۷ ۱۲۷۹، چاپ دوم، تهران، ۱۳۷۷.

_تقی زاده، سید حسن، زندگی طوفانی، خاطرات سید حسن تقی زاده، به کوشش ایرج افشار، لوس آنجلس، ۱۹۹۰.

_تهامی نژاد، محمد، ریشه یابی یأس، ویژه سینما و تئاتر، ش. ۶ ۵، دی ۱۳۷۳ (متاسفانه این مقاله جالب در زمان تحریر این نوشتار هنوز بطور کامل به دست نیامده بود.)

_جلالی، بهمن، گنج پیدا، مجموعه ای از عکسهای کاخ موزه گلستان، به کوشش بهمن جلالی، تهران، ۱۳۷۷.

_جمال زاده، سید محمدعلی، درباره صحافباشی، راهنمای کتاب، سال ۲۱، فروردین اردی بهشت ۱۳۵۷، ش. ۲ ۱، صص. ۳۱ ۱۲۸.

_جمال زاده، سید محمدعلی، یادهایی از کودکی و نوجوانی، چشم انداز، ش. ۱۹، بهار ۱۳۷۷، پاریس، صص. ۵۲ ۴۵.

_حبل المتین، اعلان سینماتوگراف روسی خان، ش. ۱۶۱، پنجشنبه ۷ شوال ۱۳۲۵، ۲۸ آبان ۸۳۹ جلالی، ۱۴ نوامبر ۱۹۰۷، ص. ۴ (در واقع، اگر تقویم ه.ق. تبدیل شود برابر است با چهارشنبه ۱۳ نوامبر ۱۹۰۷/ ۲۲ آبان ۱۲۸۶ ولی به تقویم میلادی ۱۴ نوامبر روزنامه برابر است با ۲۳ آبان.)

_دخو (علی اکبر دهخدا)، چرند پرند، صوراسرافیل، پنجشنبه ۱۱ ذی الحجه ۱۳۲۵/ چهارشنبه ۱۵ ژانویه ۱۹۰۸/ ۲۵ دی ۱۲۸۶، ش. ۲۰، صص. ۸ ۵.

_ذکاء، یحیی، تاریخ عکاسی و عکاسان پیشگام در ایران، تهران، ۱۳۷۶.

_روسی خان: ر.ک. اعلان در حبل المتین.

_شهری، جعفر، گوشه ای از تاریخ اجتماعی تهران قدیم، تهران، ۱۳۵۷.

_شهری، (شهری باف)، جعفر، تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم،۶ جلد، تهران ۶۸ ۱۳۶۷ ش.

_صحافباشی: ر. ک. اعلان در صوراسرافیل، ۲۱ ربیع الاول ۱۳۲۶.

_صوراسرافیل، ش. ۲۶، پنجشنبه ۲۱ ربیع الاول ۱۳۲۶/ ۲۳ آوریل ۱۹۰۸/ ۳ اردی بهشت ۱۲۸۷، اعلان در ص. ۸.

_ظهیرالدوله، علی خان، سفرنامه ظهیرالدوله همراه مظفرالدین شاه به فرنگستان، به کوشش محمد اسماعیل رضوانی، تهران، ۱۳۷۱.

_عالمی، اکبر،حکایتی نو از این نوجوان صد ساله. سینمای ایران صد ساله و جهانی میشود، دنیای سخن، سال ۱۶، ش. ۹۰، اسفند ۱۳۷۸ و فروردین ۱۳۷۹، صص. ۶۹ ۶۴.

_عبدالغفار، نقشه تهران در سال ۱۳۰۹ ه.ق. (۱۸۹۱ م)، چاپ مجدد از روی اصل، موسسه سحاب، تهران، ۱۳۶۳ خ.

_عدل، شهریار، خورهه، طلیعه کاوش علمی ایرانیان، فراایران، شماره ۴/۳، بهار و تابستان ۱۳۷۹، صص. ۲۶۵ ۲۲۶.

_علی محمدخان اویسی (میرزا)، سینوموتگراف، مجله حقایق، باکو، ش. ۱، صفر ۱۳۲۵ ۱۶ مارس تا ۱۳ آوریل ۱۹۰۷/ ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ تا ۲۴ فروردین ۱۲۸۶،صص. ۱۶ ۱۴. متن میرزا علی محمدخان اویسی در ماهنامه سینمایی فیلم، ش. ۲۵۸، شهریور ۱۳۷۹، شماره ویژه سده سینماتوگراف، ص. ۲۶، منتشر گردیده و فتوکپی رنگی اصل متن نیز در موزه سینما در تهران به نمایش گذاشته شده است.

_غفاری، فرخ، اولین آزمایشهای سینمایی در ایران ۱، مجله عالم هنر، ش.۳، ۲۶ مهر ۱۳۳۰ و متن اصلی دستنویس آن که به لطف بهزاد رحیمیان از موزه سینما به دستم رسید.

_غفاری، فرخ، اولین آزمایشهای سینمایی در ایران۲، مجله عالم هنر، ش. ۴، ۱۰ آبان ۱۳۳۰ و متن اصلی دستنویس آن که به لطف بهزاد رحیمیان از موزه سینما به دستم رسید.

_غفاری، فرخ،جام جم فانوس خیال سایه و خیمه شب بازی در ایران، فیلم و زندگی (مجله)، ش. ۵، صص. ۴۲ ۴۰.

_غفاری، فرخ، میرزا ابراهیم خان عکاسباشی، نخستین فیلمبردار ایرانی، ماهنامه سینمایی فیلم، ش. ۲۵۸، شهریور ۱۳۷۹، شماره ویژه سده سینماتوگراف، صص. ۲۱ ۱۹.

_غفاری، فرخ، مقاله ای با داده های تازه که در دست انتشار است و به لطف ایشان در اختیار من قرار گرفت.

_غفاری، فرخ، گفتگوهای غفاری با شهریار عدل، مجموعه صحبت های غفاری با نویسنده این سطور در بیست سال گذشته درباره هنر و به ویژه نقاشی، عکاسی و سینمای ایران. آنچه در این نوشته آورده شده برای آخرین بار در اول دسامبر ۲۰۰۰ (۱۰ آذر ۱۳۷۹) با او بازنگری شده است.

_کاوسی، هوشنگ، توماس ادیسون، برادران لومیرآسوده بخوابید، ما بیداریم!، ماهنامه سینمایی فیلم، ش. ۲۵۹، سال هژدهم، مهر ۱۳۷۹، صص. ۱۱۰ ۱۰۶.

_کوریلن، (گرد آوری شده توسط) ، بدایع وقایع نخستین سفر مظفرالدین شاه به اروپا، ترجمه رضاقلی بن جعفر قلیخان نیرالملک (وزیر علوم)، به کوشش وحیدنیا، تهران، زمستان ۱۳۴۹.

_گلستان، شاهرخ، گفتگو با جمالزاده روز ۱۴ مارس ۱۹۹۲ (۲۳ اسفند ۱۳۷۱)

در ژنو که قسمتی از آن در بخش دوم برنامه فانوس خیال از بخش فارسی رادیوی بی بی سی در ۱ اکتبر ۱۹۹۳ (۹ مهر ۱۳۷۲) پخش شد.

_گلستان، شاهرخ، فانوس خیال، سرگذشت سینمای ایران، مجموعه نوار صوتی در ۶ کاست، برنامه ای رادیویی از بخش فارسی بی بی سی که پخش آن از همان رادیو از ۲ مهر ۱۳۷۲(۲۴ سپتامبر ۱۹۹۳) آغاز شد، پخش نوار از بی بی سی، لندن ۱۹۹۴.

_گلستان، شاهرخ، فانوس خیال، سرگذشت سینمای ایران، از آغاز تا انقلاب اسلامی به روایت بی بی سی، متن پیاده شده با دستکاری بدون اجازه از گلستان از روی مجموعه پخش شده از از بخش فارسی رادیوی بی بی سی در سال ۱۳۷۳، ویراستاری رخند غروی، انتشارات کویر، تهران، ۱۳۷۴.

_گلستان، شاهرخ، گفتگوها با شهریار عدل در پاریس درباره تاریخ سینمای ایران، تاریخ آخرین تبادل نظر،۲ دی ۱۳۷۹/ ۲۱ دسامبر ۲۰۰۰.

_مظفرالدین شاه قاجار، سفرنامه مبارکه شاهنشاهی سفر نخست، مطعبه خاصه مبارکه شاهنشاهی، طهران، ۱۳۱۹ ق. این کتاب به نام سفرنامه مبارکه مظفرالدین شاه به فرنگ به کوشش علی دهباشی آفست شده در طهران به چاپ رسیده است (چاپ دوم، زمستان ۱۳۶۱).

_مظفرالدین شاه قاجار، دویمین سفرنامه مبارکه همایونی، مطعبه مبارکه شاهنشاهی، طهران، ۱۳۲۰ ق. این کتاب به دو نام دومین سفرنامه مظفرالدین شاه به فرنگ و در همان جلد به نام دومین سفرنامه مظفرالدین شاه به فرنگ به تحریر فخرالملک، به توسط انتشارات کاوش آفست شده و در پائیز ۱۳۶۲ در طهران به چاپ رسیده است.

_مقصود لو، حسینقلی مقصود لو وکیل الدوله، مخابرات استرآباد، به کوشش ایرج افشار و محمد رسول دریاگشت، ۲ جلد، تهران، ۱۳۶۳.

_ناظم الاسلام کرمانی؛ تاریخ بیداری ایرانیان:

_به کوشش علی اکبر سعیدی سیرجانی، ۳ جلد ( بخش)، تهران، ۱۳۴۶.

_به کوشش علی اکبر سعیدی سیرجانی، ۲ جلد (شامل ۳ بخش)، تهران، ۱۳۶۲.

_منابع بلژیکی: منظور اطلاعاتی است که کمی پیش از به زیر چاپ رفتن این تحریر دوم، خانم ماریون باتیست (Marion Baptiste)، دانشجوی بلژیکی سابقم در دکترا، برای من جمع کرد و با تلفن اطلاع داد. البته پیشاپیش خطوط اصلی این رشته تحقیقات بررسی شده و برخی از اسنادی که میبایست در اوستاند مورد مطالعه قرار گیرد معین شده بود ولی کمبود وقت اجازه نداد مطالعات کامل شود. این کار، همزمان با مطالعاتی درباره اتومبیلهای خریداری شده و یا سفارش داده شده، در آینده به پایان رسانده خواهد شد.

_نجمی، ناصر، دارالخلافه تهران، چاپ دوم، تهران، ۱۳۶۲.

_نفیسی، حمید، تنش های فرهنگ سینمایی در جمهوری اسلامی، ایران نامه، سال چهاردهم، ش. ۳، تابستان ۱۳۷۵، صص. ۴۱۶ ۳۸۳.

_ Adle, C., in collaboration with Y. Zoka’, “Notes et documents sur la photographie iranienne et son histoire; I. Les premiers daguerréotypistes, c. 1844-1845 / 1260-1270”, Studia Iranica, vol. 12, fascicule 2, 1983, pp. 249-280 and 2 pls.

_ Azimi, F., “Entezâm’, ۱. ‘Abd-Allâh”, Encyclopaedia Iranica, vol. VIII, pp. 461-62.

_ Graux, L. and H. Daragon, S. M. Mozaffar-ed-Din Schah in Schah en France, 1900 – ۱۹۰۲ – ۱۹۰۵, Paris, 1905.

_ Gaffary, F., Le cinéma en Iran, Tehran, 1973.

_ Gaffary, F., “Coup d’oeil sur les 35 premières années du cinéma en Iran”, Entre l’Iran et l’Occident, Paris, 1989, pp. 225-234, and in particular pp. 226-227.

_ Gaffary, F., “۲۰ ans de cinéma en Iran”, Civilisation, vol. XXXVIII, no. 2, 1990, pp. 179-195.

_ Gaffary, F., “Akkâs-bâshi”, Encyclopaedia Iranica, vol. 1, p. 718.

_ Gaffary, F., article on Mirza Ebrahim Akkâs-bâshi, to be published in The Qajar Epoch, Arts and Architecture, ed. C. Adle and P. Luft, Iran Heritage Foundation, London.

_ Image et magie du cinéma français, 100 ans de patrimoine, an exhibition organized by the Centre Nationale de la Cinématographie and the Conservatoire Nationale des Arts et Métiers, Paris, s.d. (1995).

_ Naficy, H., “Iranian Writers, Iranian Cinema and the Case of Dash Akol”, Iranian Studies, vol. 28, nos. 2-4, Spring-Autumn 1985, pp. 231-251.

_ Paoli, Xavier, Leurs Majestés, Paris, 1912.

_ Savage Landor, Henry, Across Coveted Lands or A Journey from Flushing (Holland) to Calcutta, Overland, London, 2 vols., London, 1902 (US ed. New York, 1903).

_ Toulet, E., Cinema is 100 Years Old, London, 1995.

هنری‌کردن و رژیم زیبایی‌شناسی هنر


الِس ارجاوک

منبع: http://www.contempaesthetics.org/

ترجمه رؤیا منجم

خلاصه: در این مقاله نویسنده «هنری‌کردن» و تلاش برای مشخص کردن این پرسش را به بحث می‌گذارد که آیا می‌توان مشخصات مشترکی میان هنری کردن و زیبایی‌شناسی ژک رانسییر به ویژه برداشتش از «رژیم زیبایی‌شناسی هنر» یافت. بنا به نویسنده پروژه‌ی «هنر زندگی می‌شود» رانسییر می‌تواند به عنوان مخرج مشترک هر دو چارچوب نظری هنری‌کردن و رژیم زیبلیی‌شناسی هنر به کار برده شود. با این حال؛ هنری که برداشت رانسییر بیشتر در آن کاربرد دارد با هنر به مفهوم سنتی که چنین می‌نماید بنیان عملی برداشت هنری‌کردن را می‌سازد تفاوت دارد.

۱. آشنایی

این مقاله سه بخش دارد. نخست «هنری کردن» و برخی از موضوعاتی را توضیح می‌دهم که از این اصطلاح و از پیرامون آن سرچشمه می‌گیرد؛ و سپس برداشت «رژیم زیبایی‌شناسی هنرِ» ژک رانسییر و برخی از مضامین مربوط به آن را ارائه می‌دهم. سرانجام هنری‌کردن و رژیم زیبایی‌شناسی هنر را کنار هم می‌آورم تا مشخص کنم آیا می‌توانیم بوم مشترک مفهومی و نظری برای آن بیابیم؛‌یا دست‌کم سازگاری‌هایی میان آنها؛ یا تنها ناهمانندی و ناسازگاری میان آنها وجود دارد؟ در این بخش پایانی؛ از این گذشته این پرسش را پیش می‌کشم که آیا این دو برداشت برای یکدیگر یا برای چارچوب نظری پشتیبانی‌کننده‌ی آنها مهم و پرمعناست؛‌یا از جایگاه‌ها؛ پنداشت‌ها و گرایش‌های نظری و حتی عملی به کلی متفاوتی سرچشمه می‌گیرند و بنابراین هیچ چیز مشترکی با یکدیگر ندارند.

پیش از پرداختن به این موضوعات؛ اجازه دهید این توضیح را بدهم که مرجع من هم هنر تازه (مدرنیست) است و هم هنر معاصر که چنین می‌نماید مشخصه‌ی اصلی آن تعیین‌ناپذیری چندوچون بیانی؛ آفریننده؛ نهادی و زیبایی‌شناسی آن است. در عین حال؛ این هنری است که در نمونه‌های پسااستعماری آن؛ شکل و آفرینش فرهنگ سده‌ی نوزدهم اروپایی و نهادهای اجتماعی و فرهنگی رو به پیدایش آن است. دو نویسنده‌ی محوری؛ اما ناسازگار فلسفی این رشته‌ی اندیشه در باره‌ی هنر و بازاندیشی فلسفی آن البته کانت و هگل است. هنر معاصر از این گذشته دربرگیرنده‌ی هنر غیراروپایی است. یک منبع زیبایی‌شناسی نامحتمل؛ یعنی آندره مالرو؛ در ۱۹۵۷ مشاهده کرد که اروپایی‌ها از ۱۹۰۰ دیگر از دیدن کارهای هنری «ابتدایی» به صورت کنجکاوی‌های قوم‌شناسانه دست کشیدند و شروع به دیدن آنها به عنوان «هنر» کردند. دگردیسی گذشته؛ نخست دگردیسی دیدن بود. بدون انقلابی زیبایی‌شناسانه؛ مجسمه‌ی دوره‌های باستانی؛ موزائیک و پنجره‌های رنگی هرگز به نقاشی دوران نوزایی (رنسانس)؛ و پادشاهی‌های بزرگ نمی‌پیوستند؛ مهم نیست چه پهنه‌ای یافتند؛ اما مجموعه‌های مردم‌شناسانه هرگز از مرزی که آنها را از موزه‌های هنری جدا می‌کرد؛ نمی‌گذشت.(۱)

معنایش این است که دست‌کم از سده‌ی پیش؛ هنر باخترزمینی همراه با همتاهای بومی و غیرباخترزمینی آن؛ صحنه را برای وضعیت کنونی آماده کرده‌اند که در آن تمامی شکل‌ها و نمونه‌های هنری در هزاران دنیای هنر با هم هم‌زیستی دارند. این دنیاهای هنر خود در جریان گذرا و فرهنگی‌ای هستی و هم‌زیستی دارند که در آن تنها اصطلاح کلی «هنر» ماندگاری آن‌را نگاه می‌دارد. امروزه؛ لحظه‌ای که کاری هنر نامیده شود؛ دیگر به سختی این نام‌ را از دست می‌دهد. معنایش این است که بایگانی شگرف و از لحاظ جهانی ستودنی نادیده‌گرفته‌ شده‌ای از هنر گذشته در نهادهای گوناگون هنر و فرهنگ وجود دارد. در عین حال؛ هنر معاصر و امروز در درک‌ودریافت ما به صورت «هنر» هستی دارد؛ اما از آن ماندگاری هنری که هنر «بازنمایی‌کننده‌ی» سنتی داشته است: خالی است. در هنر معاصر؛ «روند» یا «رویداد» کنش هنری؛‌از جمله جایگاه‌ مضمونی آن است که به شکل فزاینده‌ای کاری را کار هنری می‌کند. در هنر معاصر؛ معیارهای مدرن و معاصر زیبایی‌شناسی و هنری کاربرد دارد.

بنابراین؛ درک‌ودریافت امروز این است که ما دیگر نمی‌توانیم از تجربه‌ی زیبایی‌شناسی هنر سخن گوییم؛ بلکه تنها می‌توانیم به تجربه‌ی هم‌پوشی زیبایی‌شناسانه و هنری اشاره کنیم؛ و «هنری» که به گونه‌ای با«داوری‌های سیاسی؛‌اخلاقی؛‌ آدابی پیوند خورده آن خلا داوری زیبایی‌شناسی را دارد پر می‌کند که چهل‌ سال پیش اندیشدنی نبود.

۲ هنری‌کردن

اجازه دهید به هنری‌کردن بپردازم. اگر این اصطلاح را به درستی درمی‌یابم؛ «هنری‌کردن» بوم پرپهنه‌ی کارها؛ رویدادها و روندهای هنری را می‌پوشاند که در ابتدا هنر دیده نمی‌شوند؛‌اما کم و بیش می‌توانند چنین نامی را به دست آورند و دیرتر خصوصیاتی هنروار را از آن خود کنند یا به دست آورند.امیدوارم این؛ یا دست‌کم تااندازه‌ای توصیف اوسی نوکارینن Ossi Naukkarinen و یوریکو استو Yuriko Saito از این اصطلاح را در این مقدمه خلاصه کند. آنها می‌نویسند: «‌این نوواژه به وضعیت‌ها و روندهایی اشاره دارد که در آن مفهوم سنتی واژه به چیزی هنروار یا به چیزی تغییر می‌کند که از شیوه‌های هنری اندیشه‌ورزی و کار کردن تاثیر می‌گیرد.» (۳) این توصیف برنامه‌دار سه پرسش به وجود می‌آورد که با هم پیوند دارد: (الف) اولی (که در بخش سوم این مقاله به آن بازمی‌گردم) به «هنر به مفهوم سنتی» مربوط می‌شود. از دید من این هنری است که در اصل یا بیشتر از هر چیز هنری است که می‌تواند هنر شناخته شود یعنی بازنمایی‌کننده است. می‌تواند به این معنا باشد که این اصطلاح هنری را که بازنمایی‌کننده نیست؛ و بی‌تردید هنری را دربرنمی‌گیرد که در حال «شدن» به مفهومی است که می‌کوشد همرایی و درک موجود در باره‌ی آنچه را که هنر به حساب می‌آید؛ گسترش بخشد. در اینجا به هنری اشاره دارم که هنوز می‌کوشد به عنوان هنر به مفهوم نهادی شناخته شود. چنین می‌نماید که عبارت «هنر به مفهوم سنتی» قصد دارد هنر را بیشتر به هنر نهادی کرانمند کند تا از وضعیت‌هایی بپرهیزد که در آن هر چیزی می‌تواند هنر دیده شود.

ناسازگاری من با آن این است که آنچه در هنر جالب است درست همان «زیادی» هنر در هنر شدن آن است؛‌بر خلاف هنری که دیگر هنر است و در نهادی به نام «هنر» جذب شده است. این انگاره موضع چیره‌ی هر هنر آوانگارد هم هست؛ خواه آونگاردهای کلاسیک یا نوآوانگاردهایی با نظریه‌ی آوانگار پیتر بورجر Peter Bürger در نظریه‌ی آوانگارد (۱۹۷۴) او؛ همراه با نظریه‌ی ژان فرانسوا لیوتارد. این شاید بازنمود بیشتر نمونه‌های آشکار نظریه‌ی فلسفی است که سرشت این گونه «شدن» و دگرگونی غیر هنر به هنر را پیش می‌کشد. این سنت یا پروژه نخست با هرج‌ومرج‌طلبی (آنارشیسم) پدید آمد و سپس در فعالیت‌های آوانگارد سده‌ی بیستم ادامه یافت. بنا به آن «نظریه‌پرداز آنارشیسم هنر را به صورت تجربه می‌فهمد… برای «هنر در وضعیت» خودانگیخته‌ای تکاپو می‌کند که به لحظه و مکان وابسته است (پرودون). (۴)

رشته‌ی مهم فلسفه‌ی هنر در سده‌های نوزدهم و بیستم به این ترتیب هنری را به شکل موثق هنر تعبیر می‌کند که هنوز در حال تلاش برای دست‌یافتن به جایگاه هنر است؛ و به این ترتیب به شکل معماآمیزی سرشت موثق هنر را زمانی از دست می‌دهد که به بایگانی فرهنگی به نام موزه یا تاریخ هنر سپرده می‌شود. یا بنا به اصطلاحات آنارشیستی و دیرتر آوانگاردی: «کنش هنری مهم‌تر از خود کار است.» (۵)

(ب) هنر معاصر اغلب کاری با نیت‌های هنرمند ندارد. کار درست مانند هر کالایی زندگی و نیت خود را به دست می‌آورد و برای همین اهمیت کار در سوی مصرف است و نه آفرینش/تولید. اگر برخی از پرسش‌های حیاتی هنر در پنجاه سال پیش از این قرار بود که «معنای کار (اثر) چیست؟» و «هنرمند/نگارنده با کارش قصد گفتن چه چیزی را داشته؟» پس از مردگ هنرمند یا نگارنده و شالوده‌شکنی جایگاهش به عنوان ذهن دکارتی؛ آنگاه چنین می‌نماید که این‌گونه پرسش‌ها از این گذشته به دلیل ادعاهای بی‌شمار دیگر پساساختارگرا و پسامدرن فراوان شده است. اکنون چنین است که گویی خود کار سخن می‌گوید. اگر این وضعیت چیره‌ی امروز نبود؛ آنگاه پرسش ماهیت هنری‌کردن به بهترین شکل به عنوان پرسشی در باره‌ی آفرینش/تولید مشخص می‌شد که نظریه‌های گوناگونانی به آن می‌پرداختند.که با مارکسیسم مردم‌شناسانه از یک سو و از سوی دیگر سنت شعرشناسی la poetique پیوند داشت که پنجاه سال پیش از سوی نظریه‌پرداز و هنر مند فرانسوی رنه پاسرون René Passeron پرورش یافت.

ما خود را اکنون در میانه‌ی پرسش دوم می‌یابیم که از توصیف هنری‌کردن به صورتی پدید می‌آید که به «تاثیرت راه‌های هنری اندیشیدن و کار کردن» مربوط می‌شود. در سده‌های نوزدهم و بیستم؛ آفرینش در اصل با هنر بازنمایی‌ می‌شد و به این ترتیب در برابر کار دستی تکراری و خالی از آفرینندگی می‌ایستاد که با دوران صنعتی پیوند داشت‌. امروزه ما دیگر هنر را به صورت شکل استثنایی آفرینندگی یا چیزی برابر آن نمی‌بینیم؛ با رشد جامعه‌ی پساصنعتی و شکل‌های فردی‌شده‌ی کارش؛ پرسش آفرینندگی دست‌کم در حال حاضر بیشتر ربط و وابستگی خود را به آن از دست داده است. البته این به «هنر» به مفهوم سنتی این واژه» مربوط نمی‌شود که سرشتش را نگاه می‌دارد و بر اهمیتش برای جامعه باید تاکید شود. می‌خواهم در اینجا به تلاش‌ها و آیین‌های موفق مهم اما اغلب کمتر شناخته شده‌‌ای اشاره کنم که در فنلاند برای گنجاندن هنر در آموزش‌وپرورش و آموزش‌وپرورش هنر در پروژه‌ی کلی نیک‌بود و بهزیستی مردمی پیش برده شده است.

پیش‌پنداشتی که از توصیف برنامه‌دار هنری‌کردنی که در بالا توصیف شد پدید می‌آید این است که «راه‌های هنری اندیشیدن و کار کردن» به گونه‌ای با راه‌های غیرهنری آن تفاوت دارد. چنین گفته‌ای زمانی درست است که از برداشت کلی آفرینندگی حرکت نمی‌کردیم؛ که در آن آفرینندگی چیزی جز شکل خاصی از آفرینندگی است که از این گذشته فعالیت‌های روزمره و تمامی آن فعالیت‌هایی را دربرمی‌گیرد که بسته به میزان شواهد می‌تواند آفریننده نامیده شود. شاید بیشترین میزان کالایی کردن آیین‌های آفرینندگی در انگلستان دهه‌ی هشتاد میلادی با «صنایع آفریننده» ‌پدید آمد. اگر قرار باشد برداشت آفریننده و آفرینندگی را به عنوان چیزی به کار بریم که نمونه‌وار هنر و توصیف «راههای هنری اندیشیدن و کار کردن» باشد؛‌آنگاه این گنجاندن هنر در نظریه یا فلسفه‌ی کلی آفرینندگی را آسان می‌کند.آن‌گاه می‌توانیم هنر را به عنوان نمونه‌ی هم‌سنگ آفرییندگی ببینیم و شکل‌های دیگر آن‌را به صورت نمونه‌های کم‌ارزش‌تر. البته چنین دیدگاهی بیشتر به کارهنری از دیدگاه نگارنده‌ی آن مربوط می‌شود. اما آیا به راستی چنین است؟ آیا این یک نمونه‌ی «هنر به مفهوم سنتی این واژه» نیست؛‌زیرا نیازمند پیوند میان هنرمند؛ کارهنری و مخاطب (همگان) است؟ این دیدگاه به این پیش‌فرض وابسته است که هنر «آفریننده» هنری است که همگان آن‌را می‌ستایند. موضعی است که در نگاه نخست؛ فاصله‌ی زیادی با هنر معاصر و دنیاهای‌ هنری آن دارد؛ هر چند از پیش از سوی آنها بایسته پنداشته شده و با مواضع و آیین‌های هنر مدرن نیمه‌ی نخست سده‌ی بیستم یعنی زمانی همساز است که شکل چیره‌ی هنری بود.

(پ) از این گذشته سوی ه وارونه‌ی هنری‌کردن هم وجود دارد: «چیزی که هنر به مفهوم سنتی واژه دیده نمی‌شود و با چیزی هنروار» تغییر می‌کند که می‌تواند در شرایط و وضعیت‌های دیگری پدید آید. سنت بریتانیایی «هنرها و پیشه‌ها» را در نظر بگیرید که با کارگاه‌‌هایی آغاز شد که ویلیام موریس در میانه‌ی سده‌ی نوزدهم به راه انداخت و مدافع بازگشت به پیشه‌وری سده‌های میانی بود. از این گذشته به Jugendstil (هنر نو؛ سبک آزادی) بیندیشید که سنت همانند سودمندی را دنبال می‌کرد یا شروع کارگاه‌های بی‌شماری در آغاز سده در آلمان که گام‌های سنت بریتانیا را دنیال می‌کرد. (موفقیت بریتانیایی چنان حیرت‌انگیز بود که در ۱۸۹۶ «حکومت پروس «جاسوس فرهنگی» هرمان موثیوس Hermann Muthesius را با ماموریتی شش‌ساله برای مطالعه‌ی رازهای موفقیت بریتانیایی به انگلستان فرستاد. با سفارش او کارگاههایی در تمامی مدارس پیشه‌های دستی پروس شروع به کار کردند و هنرمندان مدرن به عنوان آموزگار در آنها به کار پرداختند.» (۶)


دیوار متحرک؛ جان هنری دریل (طراح)؛ موریس و شرکا (سازنده) ۱۸۸۵-۱۹۱۰

هدف چنین فعالیت‌هایی «همکاری هنر؛ صنعت و پیشه‌ها در ارجمند کردن فعالیت تجاری بود.» (۷) از این گذشته از این سنتب بود که بوهاس سرچشمه گرفت. نمونه‌های هنری مربوط که با کمال میل کارکرد سودمندی را پذیرفتند؛ نمونه‌های ساختارگرایی روسی (۸) و تا اندازه‌ای فوتوریسم ایتالیایی به شکلی متفاوت است.


آلفونس موچا (۱۸۹۷)


پوستر مایاکوفسکی (۱۹۱۹)


جینو سورینی ۱۹۱۲؛ هیروگلیف پویایی بال تبارین؛ موزه هنرهای معاصر نیویورک

۳. «رژیم زیبایی‌شناسی هنر» رانسییر

برداشت رژیم زیبایی‌شناسی هنر ژک رانسییر در اینجا جالب است. شمای چیره که آن را در کارهای زیادی توضیح داده این است که «رژیم» هنری تازه‌ای از جمله «زیبایی‌شناسی ‌با رمانتیسم و فردریش شیلر پدید آمد؛ هر چند گاه به نگارنده‌هایی اشاره می‌کند که پیش از جنبش رمانتیسم زندگی می‌کردند مانند ویکو یا وینکلمان. رانسییر می‌گوید که این رژیم هنر هنوز ادامه دارد؛ و از این راه هم به مدرنیسم و هم پسامدرنیسم خوراک می‌رساند که ادعا می‌شود هر دو از لحاظ نظری ناکافی است. از دید رانسییر مدرنیسم مشکل‌برانگیز است؛‌ نخست از این رو که نگارنده‌ها و کارهای ناهم‌خوانی مانند آدورنو و فوتوریسم را در کنار هم می‌گذارد و دوم از این رو که «می‌خواهد به خودمختاری هنر چنگ بزند اما از پذیرش انقیاد آن سر بازمی‌زند.» (۹) پسامدرنیسم را مشکل‌ساز می‌یابد زیرا ادعایش وارونه‌کردن منطق مدرنیسم است و (از راه لیوتارد یکی از مخالفان اصلی رانسییر) برین و نمایش‌ناپذیر را به عنوان دو خصوصیت اصلی پسامدرنیسم ارائه می‌دهد. (۱۰)

به جای برداشت مدرنیسم و پسامدرنیسم؛ رانسییر برداشت «رژیم زیبایی‌شناسانه‌ی هنر» را معرفی می‌کند. هدفش جایگزین کردن مدرینسم و پسامدرنیسم هر دوست که رانسییر آنها را اصطلاحاتی کهنه و اشتباه‌آمیز می‌پندارد. به آرای او «می‌توان گفت که رژیم زیبایی‌شناسانه‌ی هنر نام درست چیزی است که با برچست نامنسجم «مدرنیته» نام‌گذاری شده است.» (۱۱) در رژیم زیبایی‌شناسی؛ معیار هنر دیگر برخالف رژیم بازنمایی‌کننده؛ کمال تکنیکی نیست؛ بلکه به شکل خاصی از دریافتن نسبت داده می‌شود.» (۱۲) از این گذشته؛ رژیم زیبایی‌شناسانه هنر به «چیره‌ی فرهنگی» فردریک جیمسون Fredric Jameson می‌ماند؛ زیرا هر چند ادعامی‌شود که رژیم چیره در دو سده‌ی گذشته است؛‌اما پذیرفته می‌شود که تنها رژیمی نیست که در این دوران هستی دارد؛ زیرا با «رژیم اخلاقی نگاره‌ها» و به ویژه «رژیم بازنمایی‌کننده‌ی هنر» که بی‌درنگ پیش از رژیم زیبایی‌شناسی بوده است؛ تکمیل و اغلب ناسازگار با آنهاست. چیزی که در رژیم زیبایی‌شناسانه‌ی هنر نمونه‌وار است این است که «رژیمی است که به شدت هنر را به صورت مفرد شناسایی می‌کند و آن‌را از هر قاعده‌ی خاصی؛ از هر سلسله‌مراتب هنری؛ موضوع و سبک‌ها آزاد می‌کند.» (۱۳)

همان‌طور که می‌بینیم برنامه‌ی کار رانسییر این است که «رژیم‌های» خود را به عنوان دانش تازه‌ی رده‌بندی ارائه دهد که قصدش فراتررفتن از رژیم چیره‌ی پی‌درپی مدرنیسم و پسامدرنیسم است؛ چیزی که بی‌تردید پروژه‌ای جاه‌طلبانه است. رژیم باز زیبایی‌شناسی رانسییر بیش از هر چیز به معنای منسوخ شدن نظریه‌های «پایان هنر» است. از این لحاظ تا اندازه‌ای به تلاش انقلابی فردریش فون شلگل Friedrich von Schlegel می‌ماند که می‌کوشید دو شکل هنری زمانه‌ی خودش یعنی کلاسیسم و رمانتیسم را به رقابت نزدیک بکشاند؛ در حالی‌که دومی به صورت روندی ادامه‌دار دیده می‌شد. هنر رمانتیک باید در جهت دست‌یابی‌های عالی‌تر می‌کوشید؛‌دیدگاهی که با دیدگاه تازه و چیره‌ی تباهی یا حتی پایان هنر ناسازگار است که دیدگاه هگل؛ هایدگر و به ویژه آرتور دانتو بود. دیدگاه غیرهگلی رانسییر بسته‌شدن زمانی رژیم‌های گوناگون و هیچ‌گونه یک‌ کاسه کردنی را مجاز نمی‌دارد.

یکی از نقاط شروع رانسییر ارسطوست؛‌با ادعایش که مردم (انسان) «سیاسی است زیرا از گفتار؛‌گنجایش گذاشتن درست و نادرست در کنارهم بهره‌مند است؛ در حالی‌که تنها چیزی که جانور دارد آوایی برای علامت دادن لذت و درد است. اما کل پرسش آن‌گاه پی بردن به این است که چه کسی از گفتار بهره‌مند است و چه کسی از آوا.» (۱۴) این جایی است که سیاست وارد فلسفه‌ی رانسییر می‌شود. دمکراسی امکان و آیینی برای شنیده شدن آوای فرد است. با رساندن آوای‌مان ما موجوداتی سیاسی می‌شویم: «سیاست عبارت است از پیکربندی دوباره‌ی توزیع معقول که بستر اجتماع را تعریف می‌کند؛ معرفی ذهن‌ها و عین‌های تازه به آن؛ دیدنی‌کردن چیزی که دیدنی نبوده و رساندن آوای سخن‌گویانی که تنها جانورانی پرسروصدا دریافته می‌شدند.»‌ (۱۵). توزیع و توزیع دوباره‌ی حس‌پذیر از سوی هنر هم به دست می‌آید. در قلمرو هنر سازوکارهای همانندی مانند آن‌هایی که در سیاست به کار برده می‌شود؛ در کارند؛‌زیرا «دو شکل توزیع معقول وجود دارد که هر دو به رژیم خاص شناسایی‌کردن وابسته است. همیشه رویدادهای سیاسی وجود ندارد؛‌هر چند همیشه شکل‌هایی از قدرت وجود دارد. به همین سان؛ همیشه رویدادهای هنری وجود ندارد؛ هر چند همیشه شکل‌هایی از شعر؛ نقاشی؛ مجسمه؛ موسیقی؛ نئاتر و رقص وجود دارد. (۱۶)

در سراسر کارهای رانسییر؛ فردریش شیلر به عنوان یکی از مرجع‌های محوری برای فلسفه‌ و زیبایی‌شناسی سیاسی او می‌درخشد. مفهوم «بازی» یا انگیزش بازی Spieltrieb است که در اینجا به ویژه بسیار مهم است. از دید شیلر که به عنوان نقد انقلاب فرانسه هم پرورش داده شده؛ بازی از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. همان‌طور که در پایان پانزدهمین نامه‌اش در کتاب خود در باره‌ی آموزش‌وپرورش زیبایی‌شناسانه‌ی مردم توضیح می‌دهد: «مردم تنها زمانی بازی می‌کند که به مفهوم کامل واژه‌؛ مردم است و تنها زمانی سراسر مردم است که دارد بازی می‌کند.» (۱۷) بنا به رانسییر؛ بازی «فعالیتی است که پایانی جز خودش ندارد و قصد ندارد که هیچ قدرت کارسازی بر چیزها یا اشخاص بیابد.» (۱۸) «بازی» شکل تازه‌ی توزیع معقول؛ فعالیتی است که هیچ هدف و مقصودی جز خود و هیچ نیتی برای اعمال قدرت بر دیگران؛ ندارد. کار هنری «تجربه‌ی ویژه معلومی است که پیوندهای معمولی را معلق می‌کند؛ نه تنها پیوندهای میان نمود و واقعیت را که از این گذشته یپوندهای میان شکل و موضوع؛ فعالیت و انفعال؛ درک و معقول بودن را.» (۱۹)

قصد من این نیست که فلسفه‌ی رانسییر و مضمون‌های گوناگون آن‌را با آب‌وتاب توضیح دهم. تنها به چند پرسش پرداختم که می‌تواند به موضوع ما مربوط باشد. بگذارید این بخش را با این مشاهده به پایان برسانم که از دید رانسییر؛ خودمختاری و ناهم‌خوانی هنری همیشه در هم تنیده‌اند و تجربه‌ی زیبایی‌شناسانه خودمختار و آفرینش هنری ناهم‌خوان است. نظریه‌ی رانسییر به گونه‌ای مانند نظریه‌ی برخی از رمانتیک‌ها پژواک درآمیختن یونانیان باستان هنر و اجتماع است؛‌یعنی هم‌بنیانی consubstanitonality ارگانیک هنر و زندگی‌ شهر (پلیس) است.

۴ «هنر زندگی می‌شود»

در نمایشگاهی در ۱۳۹۲ (۲۰۱۱) در سرای ورودی مرکز پژوهش در لوبلینا جایی‌که کار می‌کنم؛ یکی از کارها بومی بود که با حروف بزرگی روی آن نوشته شده بود «هنر همگانی برای پرنده‌هاست.» تردیدی نیست که این عبارت بارنت نیومن Barnett Newman هنرمند را به یاد می‌آورد که در گفته‌ای که آوازه یافت نوشته بود «زیبایی‌شناسی برای هنرمند مانند پرنده‌شناسی برای پرنده است.» از زمان بانگ برداشتن آن در ۱۳۳۱ (۱۹۵۲) این ادعا بارها و بارها از نو گفته شده است. مخاطب اصلی آن سوزان لانژر Susan Langer و قصدش بی‌بها کردن تلاش هایی بود که برای معرفی نشانه‌شناسی و زبان‌شناسی به نقد و زیبایی‌شناسی هنر پیش برده می‌شد. از این گذشته اغلب به عنوان نقد زیبا از سوی نیومن و درآغوش کشیدن برین از سوی او تعبیر می‌شد؛ هرچند بیشترین تعبیرش نقد زیبایی‌شناسی بود. اگر چنین باشد؛روشن است که زیبایی‌شناسی برای نیومن ربطی به هنر نداشت و کمکی به جاانداختن معناواهمیت آن نمی‌کرد. این البته در دهه‌هایی که از پی آمد به شدت تغییر کرد؛ زیرا امروزه هنر موثق در اصل وابسته به نظریه می‌نماید.


بارنت نیومن؛ زیبایی‌شناسی برای هنرمند پرنده‌شناسی برای پرنده است.

اما در سالهای سی شمسی یا پنجاه میلادی؛ ماجرا این نبود؛ هنر «همگانی» هم امروزه معمولا «هنر موثق» پنداشته نمی‌شود. به جای آن؛ در چشم برخی و شاید بسیاری؛ هنر همگانی امروزه اغلب به صورت یکی از گونه‌های هنر؛ اگر نه «نیمه‌هنر» دیده می‌شود. پنداشت این است که هنر معاصر درست یا موثق هنری است که رادیکال به مفهوم براندازنده یا منتقد جامعه یا هنر پیشین است. در هر دو نمونه؛ سنت مدرن یا مدرنیست است که با وجود نمونه‌های شناخته‌شده‌ی بسیاری از هنر همگانی مدرن و پسامدرن از جمله هنری مور؛ ریچارد سِرا و اَنیش کاپور؛ هنر همگانی را به پرسش می‌کشاند و به این کار ادامه می‌دهد.


آنیش کاپور؛ دنیا

اگر دیدگاه ما هنر رادیکال است؛ آن‌گاه به آرای ما؛ ‌هنر همگانی امروز به خوبی می‌تواند به پرندگان و فعالیت‌های گوناگون‌شان روی قطعه‌های هنر همگانی واگذار شود. در چشم آفریننده‌ی کاری که در لوبلینا به نمایش گذاشته شده بود؛ هنر همگانی بهتر است به پرندگان واگذار شود؛‌زیرا شکل موثق هنری نیست که دغدغه‌ی واقعی هنر است. از این چشم‌انداز؛ هنر همگانی امروز را بنابراین می‌توان بیشتر به صورت شکلی از هنری‌کردن دید؛ یعنی گنجاندن بیشتر کارهای مکان‌ویژه site-specific در محیط‌های طبیعی و شهری. این همیشه یکی از خصوصیات هنر همگانی است؛‌اما امروزه همین گونه هنر است که تا اندازه‌ای ناموثق پدیدار می‌شود. و این دشواری جوهری هنری‌کردن است که مردمان می‌توانند آن‌را ناموثق ببینند؛‌به ویژه اگر به عنوان چیزی تعبیر شود که «هنروار» است. در سنت باخترزمینی کیچ چیزی است که وانمود به هنروار بودن می‌کند؛ بلندپروازی‌اش این است که هنروار باشد؛ اما این تا جایی است که می‌رود. هنری ساختگی است. هنر بی‌درنگ پس از آن‌که از مرز می‌گذرد و وارد قلمرو هنر موثق می‌شود؛ و کیچ و ساختگی را پشت سر می‌گذارد؛ معقول را از نو توزیع می‌کند. چیزی تازه ارائه می‌دهد: به جای آنکه زبان بسته و بی‌صدا باشد؛ «سخن می‌گوید.»

با دست‌یافتن به آوا و شروع به سخن گفتن و بیان خود؛ هنرمند موثق بر بازتوزیع معقول تاثیر می‌گذارد و مرزهای آنچه را که درک‌ودریافت و حس می‌شود گسترش می‌یابد. «آوای» تازه است که باید شنیده یا دیده و خلاصه تجربه شود که راه دیگری برای نامگذاری سازوکاری است که از راه آن شخص هنرمند می‌شود و کار؛‌ کار هنری.


ریچارد سرا؛ کره‌های یک وری در ترمینال ۱ فرودگاه تورونتو


هنری مور؛ در کنار تندیسش مدل کار برای بیضی با (۱۹۷۵)

البته هنری که از پیروی از هدف یا کارگزاری دیگری خشنود باشد؛‌نمی‌تواند به هدف درست خود دست یابد که یکی از دلایلی است که هنری‌کردن را وقتی با جذب هنر دست‌وپنجه نرم می‌کند با مشکل‌ رویاروی می‌کند. تنها با «بازی کردن» با هدف داشتن بدون هدف؛ مردم «سراسر مردم» است. می‌توانیم چنین پنداریم که این «بازی» و آفریده‌هایش از سوی هنرمند و همگان ستوده می‌شود؛ هرچند این رابطه به هیچ‌رو پایدار و از پیش تعیین شده نیست.

نمونه‌های بی‌شماری وجود دارد که کاری به مفهوم «بازی» باعث خرسندی بسیار هنرمند می‌شود ولی چندان به دل همگان نمی‌نشیند. کارهای خام‌دستانه (آماتوری) اغلب از چنین سرشتی است. عکس آن هم وجود دارد؛ مانند زمانی‌که هنرمندی ستودنی یک طرح ساده می‌کشد که برای خود او یک سرگرمی است؛ در حالی که برای همگان در کل نمایانگر یک شاهکار کوچک است. کدام یک؟ از سویی؛ نمونه‌های بی‌شماری در هنر مدرن است که برای هنرمند و همگان هنر بود. این حتی بیشتر نمونه‌ی هنر بازنمایی‌کننده است. آنجا «چندوچون» و ارزش هنری به نسبت آسان‌تر تعریف می‌شود. همان‌طور که می‌بینیم؛ هنر دریافت‌های گوناگونی داشته است و به ویژه امروزه «موزه‌ی خیالی» ما لبریز از چیزها و پدیده‌های بسیار ناهمگونی است. با این حال؛ سرشت برجسته‌ی هنر مدرن نه تنها گوناگونی است؛ بلکه باز بودن معناشناسانه و ایمانش به این‌که این همگان است که باید با کار هنری سازگار شود و نه برعکس.

چرا لازم است که همگان با هنر سازگار شوند؟ زیرا (و از این لحاظ می‌توانیم از آدورنو پیروی کنیم) هنر و فرهنگ موثق نیازمند تلاش در چیره شدن بر ایستادگی‌ای است که در برابرش می‌شود. «فرهنگ به مفهوم راستین؛ به سادگی خودش را با مردمان سازگار نکرد؛ بلکه همیشه هم‌ز‌مان در برابر روابط گندیده‌ای که مردمان در آن می‌زیستند؛ اعتراض برمی‌انگیخت و از این راه آنها را بزرگ می‌داشت… کلیت‌های فرهنگی نمونه‌وار صنعت فرهنگ دیگر کالا هم نیستند؛ تنهاوتنها کالا هستند.» (۲۰) جالب است که در نمونه‌ّایی که هنر می‌کوشد از آفریده‌هایی تقلید کند که بنا به مطالبه‌های همگان ساخته می‌شود؛ این هنر ساخته؛ درست بر خلاف کیچ؛ هنر موثق باقی می‌ماند. برای نمونه؛ پروژه‌ی «خواستنی‌ترین» کومار و مِلامید Komar & Melamid را بگیرید که در آن این دو هنرمند یک سلسله نقاشی بر پایه‌ی رونگری بن‌مایه‌ها؛‌ فرمت‌ها و رنگ‌های هر نقاشی‌ آفریدند که مورد علاقه‌ی همگان بود. (۲۱) با وجود دنبال کردن رویه‌های بازار از لحاظ شکل؛ کارها به راستی به صورت هر کار موثق هنری دیگری کارکرد داشتند. این نشان می‌دهد که با وجودی‌که هنری‌کردن به عنوان دگرگونی هنر به غیرهنر؛ یا غیرهنر به «چیزی هنروار» به خوبی می‌تواند به عنوان انتزاع کار کند؛ در واقع به عوامل گوناگون دیگری وابسته است.


کومار و مِلامید ؛ خواستنی‌ترین؛ امریکا


کومار و مِلامید ؛ خواستنی‌ترین؛ ایتالیا


کومار و مِلامید ؛ خواستنی‌ترین؛ چین

چنین می‌نماید که هنوز زمان‌هایی وجود دارد که غیرهنر می‌تواند هنر شود و برعکس؛ بی‌آنکه جایگاه هنری و زیبایی‌شناسانه‌ی هنر را به خطر اندازد؛ بلکه برعکس. منظورم نمونه‌های چیزی است که رانسییر پروژه‌ی «هنر زندگی می‌شود» می‌نامد. (۲۲) این پروژه با رژیم زیبایی‌شناسانه‌ی هنر هم‌سرشت است. چنین چیزی در رؤیاهای پیشه‌ورانه و اجتماع‌گرایانه‌ی سده‌های میانی؛ الهام‌بخش هنرمندان جنبش هنرها و پیشه‌ها بود. پیشه‌وران جنبش آرت دکو که در زمانه‌ی خودشان به عنوان تولیدکنندگان «هنر اجتماعی» ستایش می‌شدند؛ و مهندسان و معماران ورک‌بوند و بوهاس آن‌را دوباره در پیش گرفتندُ پیش از آنکه در پروژه‌های آرمان‌شهرانه‌ی شهرگرایان وضعیت‌گرا و «پلاستیک اجتماعی» ژوزف بویس Joseph Beuys بار دیگر شکوفا شود.» (۲۳)


ورک‌بوند؛ ۱۹۱۴؛ پوستر نمایشگاه


هربرت بیِر؛ کارت‌پستال شماره ۱۱ برای نمایشگاه بوهاوس در ویمار؛ تابستان ۱۹۲۳


جوزف بویس؛ In difesa della Natura چیدمان نمایشگاه در هفته بین‌المللی هنر ونیز (۲۰۱۴)

هرچند گفته می‌شود که دغذغه‌ی هنری‌کردن «هنر به مفهوم سنتی» است؛ چنین می‌نماید در حالی‌که برخی از جنبش‌های یادشده کارهای پیشه‌ورانه تولید می‌کردند و بنابراین شاید به آن ناحیه‌ی خاکستری میان قلمروهای تولید سومندگرایانه و خصوصیات زیبایی‌شناسانه‌ی آن تعلق دارد؛ اما هیچ ناسازگاری آشکاری میان آنها نیست. در این نمونه‌‌ها کارکردها و مشخصات سودمندگرایانه و زیبایی‌شناسانه بدون هیچ درزی میان‌شان درهم‌می‌آمیزند؛‌حتی با باور کهن زیبایی‌شناسانه که شئی سودمند اگر قرار باشد کارکرد زیبایی‌شناسانه به دست آورد باید کارکرد عملی خود را از دست بدهد؛ به ستیز برمی‌خیزید و از این راه آن‌را نسبی می‌کند‌. صندلی‌ها؛ چراغ‌ها؛‌ معماری؛ کاردوچنگال‌های آرت دکو یا بوهاس هم به‌دردبخور و هم زیباست؛ (به خاطر کارکرد به‌دردبخور) غیرهنر است که با هنر (به خاطر کارکرد زیبایی‌شناسانه) درمی‌آمیزد.نمونه‌های این‌گونه کارهای سودمندگرای زیبایی‌شناسانه می‌تواند در ساختارگرایی و تولیدگرایی روسی هم یافت شود؛ در فوتوریسم ایتالیایی با اشیایی با دامنه‌ای از «جامه‌های ضدخنثی» جیاکومو بالا Giacomo Balla گرفته تا طراح‌های معماری آنتونیو سانت‌اِلیا Antonio Sant’Elia؛ در «معماری کاغذی» لویوش کوشاک Lajos Kassák و به تازگی «معماری هیچ‌چیز» گابو باچمن Gábor Bachman؛ و در فنجان‌ها؛‌ پاسپورت‌ها و بازوبندهای جمع هنری اسلونیایی Neue Slownische Kunst.


«جامه‌های ضدخنثی» جیاکومو بالا


آنتونیو سانت‌اِلیا


«معماری هیچ‌چیز» گابو باچمن


جمع هنری اسلونیایی

کوتاه؛ درآمیختن هنر و غیر هنر؛ یا گذر از غیرهنر به اشیای سودمندگرایانه‌ی زیبایی‌شناسانه و هنری؛ همان‌طور که نمونه‌های یاد شده نشان می‌دهد؛ تمام مدت روی می‌دهد؛ و ‌بی‌تردید به هنر به مفهوم سنتی کرانمند نیست؛ بلکه اغلب به دست هنرمندان آوانگارد آفریده می‌شود. در چنین زمینه‌ای؛ پرسش پیروی هنر پیش نمی‌آید. شکل معمولا در پی کارکرد می‌آید. همین بومی است که می‌تواند به هنری‌کردن هم مربوط شود.

پیش از رویداد رژیم زیبایی‌شناسناسانه‌ی هنر؛‌یعنی دوران مدرنیته و پسامدرنیته‌ی هنری؛ تقلید Mimesis چیزی را که هنر بود از چیزی که هنر نبود جدا می‌کرد. برعکس؛ تمامی تعاریف تازه‌ی زیبایی‌شناسانه‌ی هنر که خودمختاری آن‌را از این یا آن راه تایید می‌کند؛ همان پارادکس را هم تایید می‌کند: این‌که هنر از این پس با کمبود هر مشخصه‌ی متمایزکننده‌ای بازشناخته می‌شود – با بی‌تمایزی‌…. خیلی کوتاه؛ ویژگی هنر؛ که سرانجام با چنین چیزی نام‌پذیر می‌شو‌د؛ یکی‌بودن آن با غیرهنر است. (۲۴)

همین گفته‌ی پرسش‌برانگیز؛ نتیجه‌گیری این مقاله است زیرا کرانه‌های کاروبارِ در غیر این صورت سودمند و مهم رانسییر را آشکار می‌کند. نظریه‌های مدرنیسم و پسامدرنیسم به برخی از مشخصات جوهری هنرِ دو سده‌ی گذشته اشاره می‌کند؛ کاروتکلیفی که «رژیم زیبایی‌شناسانه‌ی هنر» که هنر امپرسیونیسم را با هنر انتزاعی و پروژه‌های دوشامب کنار هم می‌گذارد؛ هنوز به سرانجام نرسانده است. به گفته‌ای دیگر؛ هنری را که چارچوبش را روشن می‌کند و در خود می‌گیرد؛ حتی از هنر آدورنو و فوتوریسم ناهم‌خوان‌تر است. پرواهای من نسبت به برخی از مدافعان دیگر نظریه‌ی رانسییر هم هست؛ زیرا رژیم زیبایی‌شناسانه‌ی هنر؛ برداشتی با رابطه‌ای درونی در چارچوب و زمینه‌ی فلسفی اوست. با وجود این؛ گمان می‌برم که این نقد این بحث را بی‌جان نمی‌کند که پروژه‌ی «هنر زندگی می‌شود» زمانی‌که به هنری کردن و آفریده‌های سودمندگرای برخی سنت‌ها و تلاش‌ها؛ گذشته از جنبش‌های زیبایی‌شناسانه‌ی آوانگارد و پروژه‌های رادیکال مربوط به آنها اشاره دارد؛ هم در رانسییر و هم در هر جای دیگری؛ معتبر می‌ماند.

آلس ارجاوک

Ales.Erjavec@zrc-sazu.sl

استاد پژوهش در نهاد فلسفه؛ SRC SASA لوبلینا

و استاد زیبایی‌شناسی دانشگاه لوبلینا و دانشگاه پریمورسکا؛ کوپر اسلونی است. علاقه‌های اصلی او زیبایی‌شناسی؛ نظریه‌ی هنر معاصر؛ نظریه‌ی نقد و فلسفه‌ی هنر است. آخرین کتابش «انقلاب‌های زیبایی‌شناسانه» است که در ۲۹۱۲ به چاپ رسید.

۱ آندره مالرو؛ دگردیسی ایزدان (۱۹۵۷).

۲ کلر بیشاپ «ستیز و زیبایی‌شناسی پیوندی؛؛اکتبر ۱۱۰؛ پائیز ۲۰۰۴

۳ اوسی نوکارینن و یوریکو سایتو؛ «معرفی؛ زیبایی‌شناسی معاصر؛ جلد ویژه ۴؛ ۲۰۱۲.

۴ آندره رسزییر؛ زیبایی‌شناسی آنارشیستی؛ ۱۹۷۳

۵ همانجا

۶ مگدالِنا روست؛ بوهاس ۱۹۱۹-۱۹۳۳؛ ۲۰۰۶

۷ همانجا

۸ برای نمونه نگاه کنید به کریستینا کلائر هیچ مالکیتی‌ را به نگاره درنیاور. چیزهای سوسیالیستی ساختارگرایی روسی (کمبریچ؛ ۲۰۰۵)؛ ماریا گوگ؛ هنرمند در مقام تولیدکننده. ساختارگرایی در انقلاب (برکلی؛ ۲۰۰۵) و بنجامین بوچلو «از فکتورا تا فکتورگرافی؛ اکتبر؛ جلد ۳۰؛ ۱۹۸۴

۹ ژک رنسییر زیبایی‌شناسی و ناخرسندی‌هایش؛ ۲۰۰۹

۱۰ برای نمونه نگاه کنید به ژک رنسییر سیاست زیبایی‌شناسی (۲۰۰۴) رنسییر اغلب «مدرنیسم» و «مدرنیته» را به یک معنا به کار می‌برد.

۱۱ همانجا

۱۲ ژک رنسییر زیبایی‌شناسی و ناخرسندی‌هایش

۱۳ ژک رنسییر سیاست زیبایی‌شناسی

۱۴ ژک رنسییر زیبایی‌شناسی و ناخرسندی‌هایش

۱۵ همانجا

۱۶ همانجا

۱۷ فردریش شیلر؛ در باره‌ی‌ آموزش‌وپرورش مردم

۱۸ ژک رنسییر سیاست زیبایی‌شناسی

۱۹ همانحا

۲۰ تئودور آدورنو؛ «بازاندیشی در باره‌ی صنعت فرهنگ» در خواننده‌ی آدورنو؛ نوشته‌ی بریان اوکونر (اکسفورد ۲۰۰۰)

۲۱ نگاه کنید به نقاشی با اعداد؛ راهنمای علمی هنر کومار و ملامید (برکلی ۱۹۹۸)

۲۲ ژک رنسییر زیبایی‌شناسی و ناخرسندی‌هایش. البته پروژه‌ی «هنر زندگی می‌شود؛ معنای دیگر دارد؛ یعنی یگانگی یا پشتیبانی دوجانبه پروژه‌های انقلابی هنری و انقلابی اجتماعی (سیاسی).

۲۳ ژک رنسییر زیبایی‌شناسی و ناخرسندی‌هایش

۲۴ همانجا

هنر؛‌ هنرمندان و کنش‌گرایی — ۱۹۳۰ تا به امروز


ویکتور آرنوتوف؛ زندگی شهری؛ دیوارنگاره؛ ۱۹۳۲

نوشته‌ی آرت هزل‌وود

منبع: Source: http://www.artbusiness.com/artists

ترجمه‌ی رؤیا منجم

هنگام سخن گفتن در باره‌ی کارم؛ بارها این پرسش پیش می‌آید… می‌تواند دشمنانه یا دادگرانه؛ باشد؛ اما بیشتر اوقات تنها از سر کنجکاوی است… «آیا به راستی گمان می‌برید هنر می‌تواند دنیا را دگرگون کند؟» از آنجا که هنر من بسیار سیاسی است؛ معنای ضمنی هنر سیاسی می‌تواند چندان در دنیای واقعی کارساز نباشد. این پرسشی است که هنرمندان سیاسی اغلب با آن‌ رویاروی می‌شوند و پرسشی است که به گمان من بیشتر ما؛ گاه در کمال سرخوردگی و گاه در کمال نومیدی؛ از خود می‌پرسیم. اما تاریخ و نمونه‌های کنونی نشان می‌دهد که تاثیری ندارد. برای تمامی هنرمندان سیاسی پرسش بزرگ نباید این باشد که آیا هنر سیاسی کارساز است یا نیست؛ بلکه باید بپرسیم چگونه می‌تواند تاثیر بیشتری در دنیا بگذارد

در اینجا تاریخی است که آگاهی از آن برای هنرمندان امروز می‌تواند یاری‌بخش باشد. کارآیی هنرمندان سیاسی گذشته و اکنون در سازماندهی؛ در هواداری؛ در بنای همبستگی در جنبش‌ها و در نگاه داشتن تاریخی که از سوی رسانه‌های اصلی سرکوب می‌شود؛ جوهری است. برای هنر امریکایی آن تاریخ را می‌توان به بهترین شکل در دوران رکود و بحران بزرگ سالهای ۱۹۳۰ تا به امروز دنبال کرد. درسهای این کنش‌های گذشته می‌تواند به کارآتر بودن هنرمندان معاصر یاری رساند.

أنچه «هنر به خاطر هنر» را از هنر سیاسی حدا می‌کند این است که هنر سیاسی قصد دارد که تاثیری بر جهان بگذارد که چندان به مذاق کسانی که بر این باورند که هنر باید در جایگاه خودش بماند و به ویژه هنر هرگز نباید خودش را با واقعیت این‌دنیایی به خصوص با سیاست بیالاید و لکه‌دار کند؛ خوش نمی‌نشیند….

هنرمندان در سالهای ۱۹۳۰ خود و کارهای خود را با درونمایه‌ی سیاسی آلوده و لکه‌دار کردند. آنها با ۹۹ درصد مردمان در برابر فرهیختگان فرمانروایی که به شکل فزاینده‌ای ثروت آن دوره را انحصاری کردند همبستگی داشتند. هنرمندان با کارگران و تهیدستان همبستگی داشتند زیرا خود را کارگر و تهیدست می‌دیدند.

در واقع در سالهای ۱۹۳۰ دولت فدرال با هنرمندان مانند کارگر ان رفتار می‌کرد.دولت فدرال با برنامه‌های معامله‌ی نو ‌New Deal رئیس‌جمهور روزولت هنرمندان را به کار می‌گرفت تا هنر بیافرینند. این کار به تنهایی به شکلی باورنکردنی برخورد متفاوتی با هنرمندان را نشان می‌داد. امروزه به هر هنرمند تهیدستی خدماتی مانند «کارآموزی مهارت‌ها و کاردانی‌های زندگی» و مشاوره‌ی جایگزینی کار ارائه می‌شود… اما بی‌تردید از آنها خواسته نمی‌شود که کار هنری کنند و آن‌هم با کم‌ترین دستمزد و بدون مقرارتی در باره‌ی کاری که تولید می‌کنند و یا هدف و شیوه‌ی چگونگی به کاریردن آن؛ که چیزی بود که برنامه‌ی معامله نو روزولت برای هنرمندان می‌کرد. و از آنجا که سیستم رقابتی گالری‌ها به دلیل فروپاشی اقتصادی از کار افتاده بود؛ هنرمندان ناگهان در شمار بالایی به سیاست روآوردند.

هنر سیاسی در سالهای ۱۹۳۰ رشد کرد و سپس در فاصله‌ی میان جنگ جهانی دوم و سالهای پایانی دهه‌ی شصت میلادی افت کرد؛ گروهی از هنرمندان به کنار رانده شده این شعله را در این دوران محافظه‌کارانه پیش از شعله‌ورشدن دوباره‌اش روشن نگاه داشتند. با وجود لنگ‌لنگ‌گذشتن از میان دهه‌ی نود میلادی؛ دوباره در سالهای اخیر در زیر چکش‌ دوقلوی جنگ و بیداد اقتصادی بی‌پایان شکوفا شده است.

هنرمندان سازمان‌یافته؛ خره‌کشی؛ واکنش‌های دست‌راستی‌ها

رکود و بحران بزرگ اقتصادی نخستین باری در تاریخ امریکا بود که جنبش پرپهنه‌ای از هنرمندان به سیاست پرداختند. آنها فعالانه راه‌هایی برای تاثیرگذاری بر جامعه از راه نمایشگاه و توزیع کارهایشان یافتند. هنرمندان نمایشگاه‌هایی با مضامین اجتماعی و سیاسی مانند تهیدستی و فقر؛ کمبود مسکن ارزان؛ زالوستیزی؛ مبارزه با فاشیسم و اعتصابات کارگری سازمان دادند. کنفرانس‌های سازمان‌یافته‌ای برگزار کردند. در واقع اتحادیه‌ای شدند. با روزنامه‌های چپ‌گرا مانند Daily Worker (کارگر روزانه)؛ New Masses (توده‌های نو)؛ Art Front (جبهه هنر) همکاری می‌کردند که همگی شمار بالایی مشترک داشتند و روی کارهنری به عنوان بخشی از درونمایه‌ی روزنامه‌شان تاکید می‌کردند.


پیکاسو؛ گرنیکا؛ ۱۹۳۷

بسیاری از هنرمندان آن زمان به اهداف سیاسی پیوستند و سازمان‌یافتند و در ۱۹۳۶؛ کنگره‌ی هنرمندان امریکایی به عنوان بخشی از جبهه مردمی چپ متحد در برابر فاشیسم شکل گرفت. کنگره‌ی هنرمندان بازنمود بلندای درگیری هنرمندان در سال‌های ۱۹۳۰ شد. صدها هنرمند در آغاز به این گروه پیوستند و صدها نفر دیگر هم به کردهم‌آیی‌ها می‌رفتند. نمایشگاه‌هایی سازمان دادند؛ از جمله نمایشگاه مهم «در ستیز با جنگ و فاشیسم.» برای بریگارد آبراهام لینکن که در اسپانیا با فاشیست‌ها می‌جنگید پول فراهم می‌کردند و مسئول آوردن تابلو گِرنیکا پیکاسو به نیویورک بودند که تا مرگ فرانکو دیکتاتور در آنجا باقی ماند. به کنگره‌ی امریکا فشار می‌آوردند تا یک دفتر هنرهای زیبا ماندگار برپاکند.

در ۱۹۳۴ دولت فدرال تازه شروع به درگیر شدن در هنرها کرد. برج کوآیت؛ دیوارنگاره‌های سانفرانسیسکو نخستین پروژه‌ی دیوارنگاری حکومت روزولت بود. این دیوارنگاره‌ها با فراخوان‌های رسانه‌ها و سیاستمداران برای نابودی‌شان به دلیل اشاره‌های کمونیستی‌شان رویاروی شدند. گاهشمار سانفرانسیسکو آن حرکت را «تبلیغات سرخ» نامید. هم‌زمان کارگران بندر به دلیل دستمزد کم؛ ساعات طولانی و شرایط وحشتناک کار دست به اعتصاب زدند. هنرمندان در سانفرانسیسکو از آنها پشتیبانی کردند و بسیاری مانند ویکتور آرنوتوف Victor Arnautoff؛ ‌آدلین کراس اریکسون Adelyne Cross Eriksson و لوئیس گیلبرت Louise Gilbert یاد آن رویدادهای را که به اعتصاب عمومی ۱۹۳۴ کشیده شد؛ گرامی داشتند و هنرمندانی مانند پله دولَپ Pele deLappe از لحظه‌ای که کارگران بندر دست به اعتصاب زدند؛ به نقاشی و کارتون‌کشی آن پرداختند.


پله دولَپ؛ گذرگرها؛ ۱۹۳۸

این زیادشدن گروه‌ها؛ انتشارات و فعالیت‌های هنرمندان میزان شگرفی از سازماندهی در دامنه‌ی گسترده‌ای از مضامین اجتماعی و سیاسی را به نمایش می‌گذاشت. یک نمونه از این‌که چگونه کارهنری برای اهداف سیاسی آفریده می‌شد و به کار می‌رفت در دو نمایشگاه رقیب در ستیز با خره‌کشی )کشتن بدون محاکمه و قتل به دست اوباش) بود که در ۱۹۳۵ در نیویورک به روی صحنه رفت. خره‌کشی موضوعی بود که دامنه‌ی گسترده‌ای از هنرمندان در سالهای ۱۹۳۰ به آن پاسخ دادند. انجمن ملی برای پیشبرد مردمان رنگ‌پوست نمایشگاهی را سازمان داد که توجه را به خره‌کشی و تشویق گذراندن قانون فدرال برای ممنوع کردن آن به سوی خود کشید. در حالی‌که محلس نمایندگان چند لایحه‌ی متفاوت را در آن سالها تصویب کردُ سناتورها همیشه برای گذراندن نهایی آنها کارشکنی می‌کردند. هیج قانون فدرالی در ستیز با خره‌کشی هرگز تصویب نشد تا ۱۹۶۸ که دولت فدرال یک مورد خره‌کشی را تحت حقوق مدنی محکوم کرد.


کراس اریکسون آدلاین

حزب کمونیست از راه باشگاه جان رید؛ نمایشگاه دیگری را برای به نمایش گذاشتن خره‌کشی متفاوت از نمایشگاه بالا سازمان داد. این نمایشگاه دربرگیرنده‌ی ۴۳ کار از هوگو گِلِرت Hugo Gellert؛ ویلیام گروپر William Gropper؛ لوئیس لوزوویک Louis Lozowick و دیگران بود. کمونیست‌ها ناباروری کار در سیستم سیاسی را دیدند و به دنبال بنای جنبش همبستگی نژادی در برابر تقسیماتی بودند که سرمایه‌داری با ثروتی که در دست داشت؛ تحمیل می‌کرد. تلاش‌های آنان توحه را به این آرمان کشانید و پژواک‌هایی تا دوران حقوق مدنی یافت.


جیاکومو پَتری؛ یقه سفید

نمونه‌ای از برخورد دیگری با هنر سیاسی از آن‌ِ جیاکومو پَتری Giacomo Patri بود که در سالهای ۱۹۳۰ نگاره‌پرداز یک روزنامه بود؛ همان پیشه‌ای که شخصیت اصلی‌ کتاب ۱۹۳۸ پرینت‌های لیولئومی او؛ ‌یقه سفید داشت. در این کتاب که هیچ متنی نگاره‌ها را همراهی نمی‌کرد؛ پتری داستان رادیکال‌شدن فزاینده‌ی شخصیت اصلی را روایت می‌کند. این کتاب بازتاب نومیدی‌ای بود که کارگران یقه سفید در زمان بحران بزرگ اقتصادی همراه با کارگران یقه آبی در آن سهیم بودند.در آغاز کتاب؛ شخصیت اصلی خواب راه به موفقیت را می‌بیند؛ اما امیدهایش پیوسته در این راه نقش بر آب می‌شود. با پایین کشیده شدن خود و خانواده‌اش با نیروهای اقتصادی بحران؛ شروع به دیدن این می‌کند که او بخشی از اجتماع گسترده‌تری از کارگران ناکام‌گشته است. سلسله‌ رویداهایی مانند؛ سقوط بورس؛ بیکاری؛ مشکلات سلامتی؛ رهن‌شکنی مرثیه‌ی ناامنی‌هایی است که بحران بزرگ به بارآورد. خانواده از خانه به آپارتمانُ به سرپناه می‌رود‌ تا سرانجام ناگزیر به رفتن به چادری در شهر می‌گردد. باورش به سرمایه‌داری درهم‌شکسته می‌شود و خود را به این صورت می‌بیند که به ارتشی از هستی‌باختگان می‌پیوندد که انقلاب می‌کنند.


ویلیام گروپر؛ ریشه‌کن شده

پایان آزمایش سالهای ۱۹۳۰ در هنر دمکراتیک

هنر نیرومند سیاسی سالهای سی میلادی با بازگفته‌ای از آرشیل گورکی Arshile Gorky؛ هنرمند اکسپرسیونیست انتزاعی به عنوان «هنر بی‌مایه برای مردمان بی‌مایه» که بر سر زبان‌ها افتاد کنار گذاشته شد. فرهیخته‌گرایی که از بازار نیروگرفته‌ی هنر و پرستش قهرمان همراه آن؛ خوراک می‌گرفت؛ یک‌بار دیگر با بهبودی اقتصادی و دورشدن از بحران بزرگ برجسته شد. بسیاری از ستاره‌های هنری؛ هنرگردان‌ها؛ گالری‌داران و هنرمندان در این روگردانی شدید از هنر سیاسی؛ که نگاره‌ی آیینه‌ا‌ی همبستگی هنرمندان سالهای سی بود سهیم بودند.

بهبودی اقتصادی؛ رویه‌های در حال تغییر دنیای هنر؛ بازار جان‌گرفته‌ی تجاری هنر؛ خستگی از سیاست؛ و حتی حس بیهودگی هنر سیاسی همه به عنوان دلایلی برای مرگ آن آورده شده است. اما کمونیست‌تستیزی دوران جنگ سرد در میان دیوسرشت‌ترین نیروها بود. بیشتر کسانی که کار خود را از دست داده بودند با اخراج از کشور و مصادره‌ی پاسپورت‌هایشان به بهانه‌ی همدلی با کمونیسم رویاروی شدند.


آنتون رفرژییر؛ دیوارنگاره؛ سانفرانسیسکو؛ ۱۹۶۸

در ۱۹۳۸ کمیته‌ی فعالیت‌های غیرامریکایی مجلس نمایندگان ادعا کرد که «پروژه‌ی فدرال هنرها» به ویژه پروژه‌های تئاتر و نویسندگان «بستر داغ کمونیست‌ها» بود. مطبوعات رسیدگی‌های این کمیته را به شدت پوشش می‌داد. این فشار در بازسازماندهی مدیریت پیشرفت کار ((WPA روزولت و تضعیف شدید آن سهم داشت. جنگ جهانی دوم بیشتر پروژه‌های بازمانده را به سوی جنگ کشانید. مدیریت پیشرفت کار با دستور رئیس جمهور در ۱۹۴۲ پایان یافت.


آنتون رفرژییر؛ دیوارنگاره؛ سانفرانسیسکو؛ ۱۹۶۸

دیوارنگاره‌ی بخش خزانه‌ی آنتون رفرژییر Anton Refregier’s در مرکز رینکون در سانفرانسیسکو «تاریخ کالیفرنیا» نامیده می‌شود. رفرژییر در آغاز جنگ حهانی دوم برنده‌ی کمک مالی این پروژه‌ی به تاخیرافتاده شد و آن‌را به آخرین پروژه‌ی برنامه‌های هنری معامله‌ی نو تبدیل کرد. تا زمانی‌که در ۱۹۴۹ به پایان رسید؛ حال‌وهوای سیاسی بسیار محافظه‌کار شده بود و رفرژییر ناگزیر شد بخش‌هایی از ان‌را که سلیقه‌ی دوران نو نمی‌پسندید از نو رنگ کند. دیوارنگاره‌ به شدت مورد بحث قرار می‌گرفت و نفی می‌شد. مقامات دولتی مسئول دیوارنگاره به او اجازه ندادند که پرتره روزولت را در آن بگنجاند. فریرژییر در زمان کار روی این دیوارنگاره از سوی گروه‌های خشمگینی که برای ترساندن او گرد می‌آمدند؛ تهدید می‌شد.


آنتون رفرژییر؛ دیوارنگاره؛ سانفرانسیسکو؛ ۱۹۶۸

دیوارنگاره تاریخ کالیفرنیا را بدون زاویه‌ی معمولی مثبتی روایت می‌کند که بیشتر دیوارنگاره‌های معامله‌ی نو نشان می‌دادند. موضوعات پرسش‌برانگیز خره‌کشی؛ خشنونت چینی‌ستیزی و نبرد در مورد این‌که کالیفرنیا ایالت بردگان است یا نه با شهامت در آن به نگاره درآورده شده است.

در نمونه‌ی دیگری از خیزش گردنفرازی راست؛ مصادره‌ی پاسپورت راکوِل کِنت Rockwell Kent یکی از بهترین هنرمندان شناخته‌شده‌ی سالهای سی از سوی وزارت کشور بود؛ زیرا این وزارت‌خانه حاضر نبود به کمونیست‌ها و هواداران آنها پاسپورت بدهد. مورد راکول کنت به دیوان عالی رفت. او در برابر ادعای وزارت کشور برای داشتن حق مصادره‌ی پاسپورت به دلایل سیاسی ایستاد. مورد او بر زمینه‌ی آزادی بیان در ۱۹۵۸ به نفع او پایان یافت. اما به هر حال پیام روشنی به هنرمندانی بود که گرایش‌های چپی داشتند.

همبستگی‌های هنرمند – کارگر

یکی از الگوها برای هنرمندان و کنش‌گرانی که با هم در محیطی کارمی‌کنند که به کار سیاسی می‌پردازد؛ مدرسه‌ی کار کالیفرنیا در سانفرانسیسکو بود. این مدرسه‌ی کمونیستی و اتحادیه‌ای که درس‌هایی برای سازمان‌دهی اتحادیه؛ کاردانی‌ها و فرهنگ پیشه‌ها را برای ارتقای رتبه‌ی کارگران در برمی‌گرفت از سال ۱۹۴۲ تا ۱۹۵۷ برپا بود و در نتیجه‌ی پاک‌سازی‌های کمونیست‌ستیزی جنگ سرد بسته شد. استودیو پرینت کارگاه هنرهای گرافیک که زاییده‌ی مدرسه‌ی کار بود تا به امروز به عنوان تنها بازمانده‌ی آن هستی دارد و در خیابان سوم در سانفرانسیسکوست. بخش هنر مدرسه‌ی کار پیش از بسته شدن؛ دامنه‌ی گسترده‌ای از هنرمندان بومی و بین‌المللی را که پیوند نیرومندی با مکزیک و سنت هنر پوپولیستی ان داشتند؛ به سوی خود کشانید. پابلو اوهیگینز Pablo O’Higgins؛ یک امریکایی که در مکزیک زندگی می‌کرد و از بنیان‌گذاران کارگاه پرینت تالر دو گرافیکا پاپولار Taller de Gráfica Popular در مکزیکوسیتی بود؛ برای مدت کوتاهی در مدرسه‌ی کار آموزش می‌داد. هنرمندان دیوارنگاری ویکتور آرتوتوف و آنتون رفرژییر هم در مدرسه کار درس می‌دادند. جیاومو پَتری برای مدتی رئیس بخش هنر آن مدرسه بود.

بیشتر هنرمندان در Bay Area سانفرانسیسکو که در دوران پس از جنگ؛ هنر سیاسی را زنده نگاه داشتند به گونه‌ای با مدرسه‌ کار و کارگاه هنرهای گرافیکی پیوند داشتند. برخی از آنها بیشتر از بقیه شناخته شده‌اند؛ اما نام بیشتر این هنرمندان از روایت هنر این بخش سانفرانسیسکو پاک کرده شده است. امی لو پاکارد Emmy Lou Packard؛ پله دولاپه Pele deLappe؛ ریچار کورِل Richard Correll؛ فرانک رو Frank Rowe؛ ویکتور آرنوتوف Victor Arnautoff؛ ایروینگ فرومر Irving Frome؛ استنلی کروپل Stanley Koppel. اف‌بی‌آی تمامی این هنرمندان را آزار می‌داد و به ستوه می‌آورد؛ نام برخی از آنها وارد فهرست سیاه شد و بیشترشان از دنیای هنر کنار گذاشته شدند. یکی از این هنرمندان توانمند فرانک روFrank Rowe بود که در جنگ جهانی دوم در هنگ ۱۰۱ نیروی هوایی خدمت کرده بود و در نبرد بولج جنگیده بود. مانند اسکات اولسن Scott Olsen که در عراق جنگید و پس از بازگشت به خانه؛‌هنگامی که پلیس اوکلند به خانه‌اش ریخت دریافت که لایحه‌ی حقوق الزاما در امریکا اجرا نمی‌شود؛ فرانک رو هم پس از بازگشت به امریکا دریافت که حقوقی که گمان می‌برد او دارد از آنها در جنگ دفاع می‌کند؛‌ زیرپا گذاشته می‌شدند. برای سر باز زدن از امضای سوگند وفاداری از آموزش در دانشگاه ایالتی سانفرانسیکو اخراج شد و نامش به فهرست سیاه راه یافت. دیرتر معلوم شد که سوگند وفاداری ضدقانون اساسی بود؛ اما نه تا زمانی‌که رو مرتب تحت پیگرد اف‌بی‌آی بود و ناگزیر می‌شد برای زنده ماندن از این کار به سراغ کار دیگری برود. او به تولید کارهای هنری نیرومندش ادامه داد و خاکسترهای مبارزه را به نسل دیگر در زمانی کشانید که آگاهی سیاسی و هنر سیاسی در سالهای پایانی شصت میلادی از نو زنده شد.


نمونه‌هایی از کارهای فرنک رو

کنش‌گرایی شکل‌های تازه‌ای می‌یابد

نمونه‌ای از رستاخیر هنر سیاسی و سازماندهی را می‌توان در مبارزه پیرامون هتل آی (هتل بین‌المللی) در سانفرانسیسکو دید. با شکوفایی اقتصادی سالهای آخر دهه‌ی چهل میلادی؛ رشد دوباره و بازسازی شهر موضوع کانونی شهرسازی در شهرهای کشور شد. دولت فدرال به کسانی که به نابودکردن محله‌ها و جابه‌جایی مردمان تهیدست آنها یاری می‌رسانند؛ انگیزه‌های مالیاتی می‌داد. اقلیت‌هایی که ۷۵ درصد مردمانی بودند که به دلیل پروژه‌های بازسازی جابه‌جا شدند. از آتلانتا تا کانزاس سیتی از پیتزبورگ تا بوستون؛ سلسله‌ی ننگینی از پروژه‌های بازسازی شهری اجتماعات تهیدست را نابود کرد. در ۱۹۵۳بخش باختری افزوده به سانفرانسیسکو هدف یکی از بزرگ‌ترین پروژه‌های بازسازی شهری در باخترزمین صدها مجموعه‌ی شهر را دربرمی‌گرفت و روی نزدیک به ۲۰ هزار ساکن آن تاثیر گذاشت. در سالهای آخر دهه شصت همه دیگر با شیوه‌ی خودکامه‌گرانه‌ی این طرح‌ها به ستوه درآمده بودند.


هتل آی؛‌سانفرانسیسکو؛ ۱۹۶۸

در ۱۹۶۸ نقشه‌هایی برای نابود کردن هتل آی سانفرانسیسکو کشیده شد که سرپناه پنجاه زن سالمند اجاره‌نشین بود که از بازماندگان اجتماعی فیلیپینی به نام «مانیل کوچک» ‌بودند. صدها نفر در دفاع از هتل آی راه‌پیمایی کردند. هنرمندان زیادی به این مبارزه پیوستند.

در سالهای ۱۹۷۵ تا ۱۹۸۴؛ بریگاد پوستر سانفرانیسکو صدها پوستر سیاسی طراحی کرد. هرچند آنها خود را «بریگاد» می‌نامیدند؛ شمار هنرمندان آن بسیار اندک بود. راشل بل Rachael Bell (که اکنون راشل رومرو Rachael Romero نامیده می‌شود) هنرمند اصلی بریگاد پوستر بود. او باسمه‌هایی می‌ساخت که دیرتر به صورت پوستر تولید می‌شدند و در راهیپیمایی‌ها توزیع و در خیابان‌ها برپا می‌شدند. آنها چندین پوستر برای مبارزه با خراب کردن هتل آی کشیدند. از ۱۹۶۸ تا ۱۹۷۷ افراد سازمان‌یافته‌ی زیادی برای جنگ با خراب کردن آن مبارزه کردند تا در نهایت ۴۰۰ پلیس به درون بنا ریخت. سازنده‌ای که ساکنان را تخلیه کرد ورشکست شد و ساختمان به مدت ۲۰ سال ناتمام ماند. بنای تازه‌ای به نام مرکز هتل آی مانیل‌تاوون با تلخ‌ترین پیروزی به جای آن بالارفت.


هوگو گلرت؛ انباشت؛ رباخوار

ماموریت گرافیکا در ۱۹۸۲ به دست دو هنرمند به نام‌های خوز سانس Jos Sances و رنه کاسترو Rene Castro بنیان گذاشته شد. در سالهای نخستین فعالیت خود صدها پوستر پرینت اسکرین از هنرمندان سراسر دنیا تولید کرد. یکی از کانونمندی‌های اصلی آنها همبستگی امریکای مرکزی با مبارزاتی بود که در آنجا در ستیز با حکومت‌ها و گروه‌های شبه‌نظامی دست‌راستی مورد حمایت امریکا در جریان بود. این پوسترها در همه جا پخش و به کشورهای دیگر فرستاده می‌شدند. ماموریت گرافیکا یکی از بزرگهرین کارگاه‌های پرینت پوستر از آن دوران است که تا به امروز برپاست؛ هرچند بدون آن حجم از تولید و بدون آن دامنه‌ی بین‌المللی که زمانی از آن بهره‌مند بود. اما هم‌چنان به عنوان بستری برای کنش‌های سیاسی و گروه‌های هنری است که از آن بیرون می‌آیند و کارگاه‌های خود را به راه می‌اندازند. یکی از این گروه‌ها که در ۲۰۰۰ آغاز به کار کرد؛ جمعیت پرینت سانفرانسیسکو است.

با پیروی از سنت بریگاد پوستر سانفرانسیسکو گروهی از هنرمندان با هدف سودجستن از هنر گرافیک برای پشتیبانی از سازماندهی دادگری اجتماعی؛ جمعیت پرینت سان‌فرانسیسکو را بنیان گذاشتند. نخستین مبارزات این جمعیت روی دارانشین‌سازی gentrification کانونمند بود. یک‌بار دیگر جابه‌جایی تهیدستان فریاد راهپیمایی هنرمندان شد. جمعیت خود را با سازمان‌های فعال گوناگونی متحد می‌کند تا کار بیافریند و به کنش‌گران کمک کند تا کارهایی بیافرینند که از مبارزاتشان سخن بگوید. جمیعت از پوسترهای پرینت اسکرین؛ درفش‌ها و دیوارنگاره‌هایی سود می‌جوید که با همکاری با سازمان‌هایی از جمله ائتلاف بی‌خانمانی و ائتلاف جابه‌جایی‌ستیزی آفریده می‌شوند. در ۲۰۰۶ با جنبش ایستادگی جنگ مالیات کالیفرنیای شمالی کار کرد تا یک پوستر مبارزاتی بیافریند که کانون توجه آن الویت‌های دولت فدرال در زمان جنگ بود.

در ده سال گذشته ما شاهد نوزایی هنر سیاست‌محور به ویژه در واکنش به رفتن به جنگ عراق بوده‌ایم. شمار بسیار بیشتری از هنرمندان هنر سیاسی آفریدند. هنرمندان شناخته شده مانند ریچارد سِرا Richard Serra و فرناندو بوترو Fernando Botero که به ندرت به سیاست می‌پرداختند کارهایی در این زمینه تولید کردند. اما به جز هنرمندان پرآوازه؛ هنرمندان بسیار دیگری به این خاطر ‌که احساس می‌کنند باید کاری کنند؛ وارد این حوزه شده‌اند.

با حس کردن نیاز به چیزی برای یکی‌کردن بسیاری از هنرمندان؛ استفن فردریکس Stephen Fredericks و من نمایشگاه‌هایی را در کنار هم آوردیم تا از این کنش‌های گوناگون پشتیبانی کنیم. پروژه‌ی ما «هنر دمکراسی» نام داشت. بیش از ۵۰ نمایشگاه در کشور را به هم پیوند زدیم و بیش از ۱۰۰ پوستر از هنرمندان سراسر کشور طراحی و پرینت کردیم. در ایالات‌های قرمز و آبی؛ در موزه‌ها و کافه‌ها؛ همه همزمان در راستای انتخابات ۲۰۰۸ ریاست‌جمهوری. هنرمندان هر کدام از این نمایش‌گاه‌ها به رویدادهای خیابانی؛ کنش‌های سیاسی؛ بیل‌بوردها و این و آن کشیده شدند. هنر دمکراسی بسیاری از هنرمندان را فعال کرد و آنها را به تولید کار هنری سیاسی تشویق کرد. بخشی از کار مانند فریادی در شب بود‌؛ جیغی از خشم؛ برخی خیلی ساده فراخوانی برای به کارگرفتن شعور بود و برخی دیگر شرح‌های پیچیده‌ی سیاسی. الهام ما نمایشگاه‌های پرینت سالهای سی میلادی مانند هنر در ستیز با جنگ و فاشیسم بود که هم‌زمان در چند شهر روی داد.


هنر دمکراسی

نگرش دیگر به هنر سیاسی نمایشی است که من با دو هنرمند دیگر فرانسیسکو دومنیگوئز Dominguez و دونگ مینکلر Doug Minkler سازماندهی کردم. نام این نمایشگاه مرز دنیای نو است. از این هنرمندان خواسته شد تا پوسترها و پریت‌هایی در باره‌ی دیوار مرزی بیافرینند که امریکا می‌خواهد در مرز با مکزیک بسازد. قرار است این نمایشگاهی از کارهای هنری سبک‌وزن باشد تا به آسانی از یک جا به جای دیگری برده و آویزان شود. این نمایشگاه در مراکز جمعی؛ دبیرستان‌ها؛ گالری‌ها و کالج‌ها به نمایش درآمده است. بسیاری از مکان‌های نمایشی این نمایشگاه‌ هنری را در برنامه‌ریزی خود در باره‌ی دیوار مرزی و دیگر موضوعات مربوط به مرز گنجانده‌اند. برخی از هنرمندان شرکت‌کننده؛‌شخصیت‌های مهمی در هنر سیاسی Bay Area در چهل سال گذشته بوده‌اند؛ از جمله هنرمندانی که با جنبش پوستر شیکاگو – مالاکوییاس مونتویا Malaquias Montoya و خوآن فوئنتس Juan Fuentes؛‌با پلنگ‌های سیاه – اموری دوگلاس Emory Douglas؛ با کارگاه خیابانی کرنی – نانسی هوم Nancy Hom؛ و هنرمندان جوان‌تری پیوند دارند که روی موضوعات سیاسی کار می‌کنند؛ مانند فاوینا رودریگز Favianna Rodriguez و ایمین یه Imin Yeh.

هنر و بی‌خانمانی

در ۱۹۷۹ رونالد ریگان با خیزش سیاست‌های محافظه‌کارانه و از هم‌پاشی تور برنامه‌های امنی که در سالهای سی آغاز شد؛ به قدرت رسید. ریگان بی‌درنگ به نابود کردن برنامه‌های معامله‌ی نو همت گماشت. طبیعی است که نخستین آماج او تهیدستان و بیماران روانی بود. در تکرار آهسته‌ی بحران بزرگ اقتصادی؛ با بی‌پول شدن خانه‌سازی همگانی و بیرون کردن بیماران از آسایشگاه‌های ورشکسته؛ تهیدستی و بی‌خانه‌مانی باردیگر در شهرهای سراسر امریکا دیده‌شدنی شد. تا سالهای میانی دهه‌ی هشتاد میلادی سرپناه‌های فوری بی‌خانمان‌ها در سراسر کشور شکل گرفت. این سرپناه‌ها هنوز هم پس از گذشت سه سده بار هستند. تا پایان دهه‌ی هشتاد کنش‌گرایان در حال سازماندهی این بحران و هنرمندان درگیر نشان دادن واکنش به آن بودند.


خوز سنسس؛ نور روشن ورقه‌ی خیابان

ورقه‌ی خیابانی سان‌فرانسیسکو کهن‌ترین روزنامه‌ای است که هنوز در امریکا در باره‌ی بی‌خانه‌مانی چاپ می‌شود. این روزنامه در ۱۹۸۹ به عنوان روزنامه‌‌ی ائتلاف بی‌خانه‌مانی آغاز به کار کرد. کمیته خدمت دوستان امریکایی از سال ۱۹۹۶ روح خیابان را در اکوکند؛ کالیفرنیا چاپ می‌کند. هر دو روزنامه همیشه از نقاشی؛ کارتون؛ باسمه؛ پرینت‌اسکرین و طراحی برای پرداختن به موضوعات دادگری اقتصادی و بی‌خانه‌مانی سود می‌جوید.

روزنامه‌ها توجه را به مبارزه برای بزرگ‌منشی و حقوق مردمی مردمان کم‌درآمد و تهیدستی می‌کشانند که با بیرون انداخته شدن از سرپناه؛ بی‌خانه‌مانی؛ درمان روانی و مشکلات دیگر سردرگریبان‌اند. از سرپناه‌ها؛ آشپزخانه‌های سوپ؛ میهمان‌خانه‌های رو به ویرانی؛ و جاهایی گزارش می‌دهند که مطبوعات رسمی به ندرت سر به آنجا‌ها می‌زنند. فروشندگان بی‌خانه‌مان این روزنامه‌ها را که اکنون به ۲۳ روزنامه در شهرهای گوناگون امریکا می‌رسد؛ می‌فروشند تمام این روزنامه‌ها به آرشیو اینترنتی به اشتراک گذاشته‌ی کارهای هنری دسترسی دارند که به بی‌خانه‌مانی می‌پردازند؛ که راه دیگری برای گسترش افق دید است.

در ۲۰۰۶ پروژه‌ی هواداری از منطقه‌ی باختری WRAP بدون خانه: دهه‌ها کاهش بودجه مسکن فدرال؛ بی‌خانه‌مانی توده‌ای؛ و شکست‌های سیاست‌گذاری‌ها را تولید کرد که گزارشی در باره‌ی سیاست‌های دولت فدرال است که از سالهای نخست دهه‌ی هشتاد دنبال شده تا سرمایه‌گذاری برای مسکن ارزان را به شدت کاهش دهد. این گزارش از کارهنری برای به نگاره کشاندن داده‌های آماری سود می‌جوید. من از هنرمندان خواستم تا پیام‌های این گزارش را نگاره‌پردازی کنند. از این گذشته پوستری طراحی کردم که در گزارش چاپ شد و نمایانگر سرمایه‌های ناچیز برای خانه‌سازی همگانی به عنوان بناهای پیوسته در حال آب شدن است؛ در حالی‌که افزایش بی‌خانه‌مانی با اندام‌های بزرگ‌تر و بزرگ‌تر مردمی نشان داده می‌شود.


پروژه‌ی هواداری از منطقه‌ی باختری

پروژه‌ی هواداری از منطقه‌ی باختری گروه‌های مردم عادی در امریکای باختری را کنار هم می‌آورد تا به موضوعات
پرپهنه‌تر سیاست‌های فدرال و دولتی بپردازند که روی مردمان بی‌خانه‌مان تاثیر دارد. بسیاری از گروه‌های حقوق بی‌خانه‌مان بی‌اندازه سرگرم پرداختن به موضوعات محلی هستند که زمان پرداختن به نگاره‌ی بزرگ‌تری را داشته باشند. این پروژه نمونه‌ای از سازمانی است که به دنبال کشاندن هنرمندان به قلمروهای کنش‌گرایی است. اتحادیه‌ای به سود دو طرف است ‌ـ نگاره‌پردازی هنرمندانه می‌تواند به آموزش و نیروبخشیدن به تعهد عاطفی اعضا و همگان یاری رساند. هنرمندان با کار با این سازمان‌ها به نوبه‌ی خود دریافت ژرف‌تری از این مشکلات می‌یابند. از این گذشته این رابطه‌ مخاطبان پردامنه‌تری را برای پیام‌‌ در اختیار هنرمندان می‌گذارد.

به دلیل پیوندم با گروه‌های حقوق بی‌خانه‌مانی در هفده سال گذشته؛ با فعالیت‌های بسیاری از هنرمندان که به موضوعات بی‌خانه‌مانی می‌پردازند؛ آشنا شدم و دیگران را تشویق کرده‌ام تا در این باره هنرآفرینی کنند. در ۲۰۰۹ نمایشگاهی در انجمن تاریخی کالیفرنیا به نام «هوبوس تا مردمان خیابان» : واکنش‌های هنرمندان به بی‌خانه‌مانی از زمان معامله نو تا به امروز» را هنرگردانی کردم‌. این نمایشگاه از آن زمان در موزه‌های کالیفرنیا و کلورادو در حال گردش بوده و به مدت یک سال دیگر هم خواهد بود. برای من کار هنرگردانی گسترش هنر و سازماندهی است. موزه‌ها معمولا در واکنش به رویدادهای جاری آهسته عمل می‌کنند. هوبوس تا مردمان خیابان یکی از چند نمایشگاهی است ‌که به تاثیرات سیستم اقتصادی بر جامعه می‌پردازد (البته (مگر نمایشگاه دیگری باشد که من از آن بی‌خبر باشم) .


هوبوس تا خیابان

در زمانی‌که نمایشگاه در سانفرانسیسکو برپا بود؛ چندین نمایشگاه مًد را در موزه‌های بزرگ شمردم؛ ولی هیچ نمایشگاهی در باره‌ی ازهم‌پاشی اقتصادی که در همه جا احساس می‌کنیم نبود. البته از ان زمان؛ موزه‌ها زمان داشته‌اند تا به بدترین افت اقتصادی از زمان بحران بزرگ واکنش نشان دهند ـ و نمایش‌های مًد بیشتری به ما عرضه کرده‌اند. ماه گذشته انتشارات آواهای آزادی کتابی را که برای نمایشگاه هوبوس تا مردمان خیابانی نوشته‌ام به چاپ رساند. این متن و نگاره‌ها داستانی از همانندی‌ها و تفاوت‌های سالهای سی با اکنون را بازگو می‌کنند. همانندی روشن آنها هنرمندانی است که نقش خود را به عنوان شرکت‌کنندگان در این مبارزه سیاسی برای جامعه‌ای دادگرانه و برابرنگرانه بازی می‌کنند.


نمایشگاه میان کشاکش و امید

درک این دوره‌ی زمانی و برخی از کنش‌هایی که هنرمندان پیش بردند و می‌برند؛ می‌تواند به هنرمندان کمک کند تا به چندوچون کنش خود در دنیا شکل ببخشند. می‌توانند همبستگی‌هایی هم میان هنرمندان به وجود آورند و هم با کنش‌گران. هنرمندان می‌توانند با این روابط انعطاف‌پذیری لازم را برای فشار درازمدت نگاه دارند زیرا نیروهایی هستند و خواهند بود که در برابر شما آرایش یافته‌اند. نیروهایی با حیرت‌آورترین گوناگونی که بسیاری از شما هرگز به خیال درنیاورده‌اید با راستی‌ودرستی و دادگری این آرمان به مبارزه برمی‌خیزند. چیزی که راه‌حلی بسیار منطقی می‌نماید هدف یورش‌های بدخیم منافع خیانت‌آمیز می‌شود. به شما تهمت زده می‌شود؛ از شما دوری می‌شود. هنرمندان دیگر از شما دیو می‌سازند. هنرگردان‌ها مسخره‌تان می‌کنند. روزنامه‌ها به شما می‌خندند. گروه‌های جبهه صنعت شما را به صورت دست‌نشانده‌ی دیگر گروه‌های جبهه صنعت نشان می‌دهند. برای ایستادگی نیاز به متحد دارید. هنرمند مستقل قهرمان ساخته‌ی بازار هنر است؛ با دیگران برای شرکت در جنبش کار کنید.


این دوربین با فاشیسم می‌رزمد؛ دیوید بیکن و فرانسیسکو دومینگوئز

این‌ مارا به پرسشی بازمی‌گرداند که در آغاز این مقاله آورده شد – آیا هنر سیاسی تاثیری در دنیا دارد؟ واکنش دست راستی‌ها این است که بگویند هنر هرگز جلوی جنگی را نگرفته؛ هنر از خره‌کشی جلوگیری نکرد؛ هنر هتل آی را نجات نداد یا به حمله‌های سرکوب‌گرانه به مردمان بی‌خانه‌مان پایان نبخشید. اما هنر در خلا وجود ندارد. بخشی از فرهنگ است. و هنر سیاسی که در برابر نیروهای سرکوب‌گر جامعه می‌ایستد بخشی از فرهنگ تغییر است؛ اما بخشی از نیرویی است که روح مردمی را زنده نگاه می‌دارد. شعله‌ی دادگری را روشن نگاه می‌دارد. یادوخاطره را زنده نگاه می‌دارد. با مبارزات حرکت می‌کند و آن مبارزات را به پیش می‌راند.

****

آرت هزلوود نویسنده‌ی کتاب هوبو تا مردمان خیابانی: واکنش‌های هنرمندان به بی‌خانه‌مانی از معامله تازه تا کنون است و سه نمایشگاه به نام‌‌های هوبوس و مردمان خیابان؛ میان کشاکش و امید: به نگاره‌درآوردن هنر دمکراتیکِ سالهای سی و این دوربین با فاشیم می‌رزمد: عکس‌های دیوید بیکن و فرانسیسکو دومنیگوئز را هنرگردانی کرده که هنوز در موزه‌ی دوسِستِ دانشگاه سانتا کلارا برپاست.

تا خراب نکنی نمی‌توانی بسازی/ گفت‌وگو روزنامه شرق با پروانه اعتمادی

پرویز براتی ـ پروانه اعتمادی به گفته خود سلیقه‌اش را از بهمن محصص به یادگار برده و جسارتش را از جلال آل‌احمد. صریح است اما صراحت تنها، وجهی از شخصیت اوست. او صورت‌بندی رایج از شناخت را به چالش می‌کشد و مفاهیم دیرآشنا را با مدلول‌های تازه بیان می‌کند. همین موضوع، اظهارنظرهایش را با واکنش‌های مثبت و منفی روبه‌رو می‌کند. سال گذشته یازدهمین فهرست ۵۰۰ هنرمند برگزیده جهان در حالی منتشر شد که نام اعتمادی و چهار هنرمند دیگر ایرانی هم در این فهرست به چشم می‌خورد. هر سال ماه اکتبر، «فیاک» – مؤسسه نمایشگاه‌های بین‌المللی پاریس- در کنار «آرت‌پرایس»- مهم‌ترین مرجع مارکت هنر جهان- گزارشی را منتشر می‌کند که معیاری است برای تحلیل و بررسی وضعیت هنر معاصر جهان، از دو بُعد اقتصادی و هنری. در فهرست اخیر، غیر از اعتمادی، نام فرهاد مشیری، رضا درخشانی، علی بنی‌صدر و شیرین نشاط هم دیده می‌شد. در حراج سال گذشته تهران هم، اثری بدون‌عنوان از این هنرمند به رقم ۲۴۰‌ میلیون تومان به فروش رفت. اعتمادی کمتر حاضر به گفت‌وگو می‌شود. بااین‌حال همه این بهانه‌ها و البته بهانه بزرگ‌تر؛ یعنی پنجاهمین سال فعالیت نقاشی‌اش انگیزه گفت‌وگویی شد که می‌خوانید. جا دارد از همکاری شکوفه ملک‌کیانی تشکر کنیم.


استودیو پروانه
براتی ـ یکی از زوایای کمتردیده‌شده کار شما، کلاس‌های آزاد نقاشی بود که از سال‌های دهه ۵۰ به‌بعد به مدت ۲۵ سال برپا کردید. این کلاس‌ها از چه زمانی و کجا آغاز شد؟

اعتمادی ـ‌ این کلاس‌های نقاشی را من ابتدا در یک آتلیه واقع در خیابان سعدی، کوچه خانقاه را انداختم. همیشه کارگاهم در منزلم بود؛ ولی این‌بار من بااطمینان خودم را نقاش حرفه‌ای دانستم و آتلیه نقاشی را راه انداختم که بعد ورک‌شاپ من شد؛ یعنی کسانی برای یادگرفتن نقاشی یا خرید کارهای خودم مراجعه می‌کردند.

براتی ـ چرا آنجا را انتخاب کردید؟

اعتمادی ـ خیلی اتفاقی، یک نفر آشنا، مِلکش را که انبار چاپخانه‌ای بود برای آتلیه در اختیار من

گذاشت. چون آدم باانصافی بود، با من که هیچ درآمدی نداشتم قرار گذاشت هر ماه به‌جای اجاره، یک اثر به او بدهم. وقتی خواست ملکش را بفروشد، به‌جای فعلی در یوسف‌آباد منتقل شدم که در آن دو میز کار و پنج سه‌پایه وجود داشت ولاغیر.

من شاگردانم را به شیوه‌ای هدایت می‌کردم که خودشان بودند نه به شیوه‌ای که خودم بودم. خیلی‌ها آن‌قدر طراحی‌های مدادرنگی من را دوست داشتند که فقط می‌خواستند مثل من نقاشی کنند، به آنها هم راهنمایی دادم که اقلا کپی‌ها را دقیق‌تر و درست‌تر بسازید. آنها آزاد بودند از هر متریال یا وسیله‌ای که می‌خواستند استفاده کنند. من فقط نظاره‌گر آنها بودم و در اجرا راهنمایی‌شان می‌کردم. من به آنها فن «دیدن» را می‌آموختم؛ یافتن شباهت‌ها و اختلاف‌ها، جابه‌جاکردن پدیده‌ها در ذهن به جایی و زمانی دیگر و اینکه هنر، کشف و اختراع مداوم است و برای تمرین گاهی آثار را واژگون نگاه می‌کردیم تا از بند عادت رها شویم و حساب‌وکتاب‌های دیگر را در نظر بگیریم.

براتی ـ در واقع شما یک «آنتی‌دانشکده هنر» راه انداختید… .

اعتمادی ـ آنجا که من بودم و شما اسمش را هرچه می‌گذارید آکادمی نبود، ورک‌شاپی بود که هرکس با دانش یا بینشی می‌توانست در آنجا کار کند، توسعه پیدا کند و این تغییرات را خودش می‌دید و ارج می‌نهاد و تشویق می‌شد. البته که تمرین‌های نسبتا خوب طول دوره را در گالری سیحون به نمایش می‌گذاشتیم و این‌طوری پول شهریه‌شان درمی‌آمد و چیزی برای خرید متریال و وسیله کار برایشان می‌ماند که غنیمتی بود. این‌طوری کم‌کم با شیوه‌های مختلف حرفه‌ای‌شدن هم آشنا می‌شدند. تاریخ هنر تدریس نمی‌کردم زیرا فکر می‌کردم توقع آنها از خودشان بالا می‌رود و سرخورده می‌شوند؛ از اینکه آن توانایی‌ها را ندارند. آنها با استادان هنر مثل قدیسان رفتار می‌کردند، انگار از جهانی ماورایی آمده‌اند که چنان شاهکارهایی ر اساخته‌اند و در آخر اینکه، زمانی که این‌همه اغتشاش و سوءتفاهم بین اثر هنری و هنرمند و مفسر وجود دارد چگونه خودم از تفسیرهایم مطمئن باشم؟

از شاگردانم راضی بودم. هرروز از دید یکایک آنها جهان را می‌دیدم و سرم گرم می‌شد، چندتایی از آنها خوش درخشیدند. از گذراندن اوقات کار با آویش خبره‌زاده که چند سال پیش مدال طلای بی‌ینال ونیز را برد یا با مهندس رضا دانشمیر یا صادق تیرافکن و چندتای دیگرشان. اینها کسانی هستند که ازشان آموخته‌ام. برای یافتن جواب سؤالاتشان اندیشیده‌ام. باید از عقایدشان، احساساتشان و دیدگاهشان آشنایی می‌داشتم که بتوانم قدم‌هایم را با آنها بردارم و به نتیجه برسم. آنها هم از کارکردن با من راضی بودند وگرنه هیچ دلیلی نداشت که با من بمانند و با مهر بروند دنبال کارشان.

براتی ـ گویا ورود به استودیوی شما خیلی سخت بوده… .
اعتمادی ـ بله، امتحان ورودی صداقت داشتم.

براتی ـ چطور امتحانشان می‌کردید؟

اعتمادی ـ لباس‌پوشیدنشان برایم مهم بود. هیچ‌کس نباید سرووضع بهتری از دیگری می‌داشت، مسابقه زرق‌وبرق نبود. صداقت با یک گفت‌وگوی ساده و لبخند، اعتماد متقابل و حتی شیرینی دستپخت خودشان و … و خلاصه شاگردهای شخصی، خیلی فردی دائم محک می‌خورند. بعضی‌ها با آنچنان مغز متحجری می‌آمدند و می‌خواستند نقاشی یاد بگیرند. می‌گفتند ما طراحی را خوانده‌ایم، حالا آمده‌ایم نقاشی یاد بگیریم. من با آنها گفت‌وگو می‌کردم درباره اصول طراحی که دامنه‌اش تا طراحی غذا و لباس و… می‌رسد و تازه آنها متوجه موضوع می‌شدند. گاهی مجبور شده‌ام میزان خلاقیت یک شاگرد را از ساختن غذایی از کرفس و سیب‌زمینی و پیاز به یک چشم به‌هم‌زدن تخمین بزنم. اگر پیکاسو نمی‌توانست نیمرو درست کند، هنرش را باید می‌خورد.

براتی ـ دوره حضور شاگردان در این استودیو چه مدت بود؟

اعتمادی ـ۲۵ سال. البته همه‌شان ۲۵ سال نبودند. راستش هرکس هرقدر که می‌خواست می‌ماند، به میل خودش؛ ولی ۲۵ سال هر روز اینجا این کارها را پا‌به‌پای

دیگران انجام می‌دادم.

براتی ـ به آنها مدرکی هم می‌دادید؟

اعتمادی ـ خیر، موفقیت مالی و معنوی که به دست می‌آورند، بهترین و شیرین‌ترین مدرک بود.

براتی ـ هم‌زمان به دانشکده هنر هم می‌رفتند؟

اعتمادی ـ راستش من دانشکده‌رفته‌ها را قبول نمی‌کردم؛ زیرا زیادی درباره هنر توقع داشتند؛ چه هنر خودشان، چه اصل ماجرای هنر. سعی می‌کردم آدم‌های بی‌تجربه‌تر و کم‌سن‌وسال‌تر را انتخاب کنم.

براتی ـ از سنین پایین مراجعه کرده بودند؟

اعتمادی ـ از همه سنین؛ مثلا یکی از شاگردانم خانمی میانسال با همسر کارخانه‌دارش بود.

براتی ـ رضا دانشمیر یا آویش خبره‌زاده از چه سنی نزد شما آمدند؟

اعتمادی ـ خانم خبره‌زاده ۱۳ساله بود که پدرش او را به اینجا آورد. دختر ۱۲ساله‌ای هم بود که با مادرش می‌آمد و هر دو نفر کار می‌کردند؛ ولی مهندس دانشمیر در رشته معماری، هنوز دانشجو بود.

تالار تالارِ قندریز

براتی ـ قبل از آنکه استودیوتان را در سعدی راه بیندازید، در تالار قندریز فعالیت می‌کردید؟ این بینش خاص نسبت به آموزش، حاصل تفکر حاکم بر این تالار نبود؟

اعتمادی ـ اینها به سلیقه قبل از تالار قندریز برمی‌گردد که من هنرجوی هنرهای زیبا بودم. خاطرم هست یک روز وارد شدم و خانم بهجت صدر که استاد آتلیه‌مان بود، گفت تو بهتر است زودتر دانشکده را ول کنی و بروی دنبال کار خودت و البته بی‌راه نمی‌گفت. استعداد خراب‌کن بود. آنجا معمولا نیم مانسیون یا مردود می‌گرفتم و کارهایم را استثنائی قلمداد می‌کردند که قابل قضاوت با بقیه نمی‌شد. دانشکده را رها کردم و به تالار نقاشان قندریز پیوستم که روبه‌روی دانشگاه بود و به خودم بالیدم که تنها زن عضو تالار بودم. خلاصه در جست‌وجوی هنر واقعی پا به پایشان کار کردم، شاید هم کمی بیشتر. مواقعی می‌شد که نمایشگاهی جابه‌جا می‌شد و من تقبل می‌کردم کمبود را جبران کنم.

براتی ـ در بررسی تحولات هنری دهه‌های ۴۰ و ۵۰ سه پارادایم ملی‌گرایی، چپ‌گرایی و سنت‌گرایی، در تحولات کلی نقاشی معاصر ایران نقش بزرگی ایفا کرده‌اند. در‌این‌میان رابطه تالار قندریز با جریان‌های چپ برجسته بوده. تالار قندریز به‌نوعی در تضاد با سیاست کلی ناسیونالیسمی بود که یکی از اساسی‌ترین دکترین‌های حکومت پهلوی محسوب می‌شد؛ خصوصا ناسیونالیسم سکولاری که در فرهنگ رسمی دوره پهلوی وجود داشت. با این تحلیل موافقید؟

اعتمادی ـ این سؤال شما من را یاد فیلم‌های رمانتیک نیروهای مبارز علیه فاشیسم فرانسه با نازی‌ها که ترکیبی از چریک و هنرمند هستند و رابطه‌های رمانتیک انقلابی و… دارند، می‌اندازد. آقای براتی عزیز زمانی که بنده در تالار قندریز بودم، شب‌ها تا نزدیک صبح فقط درباره کونستراکتیویسم صحبت می‌کردیم و اگر هم اعصابی مانده بود، به آنالیز ماتریال کارهای کارلوس فونتانا و واسیلی کاندینسکی می‌پرداختیم و خسته و خشنود به خانه‌هایمان می‌رفتیم. جلسه بعدش احتمالا نشان‌دادن کارهای جدیدمان به یکدیگر و کندن پوست و کشیدن مو از ماست و نقد هنری و … بوده است و بس.

براتی ـ دلیل دشمنی تالار قندریز با جنبش سقاخانه چه بود؟

اعتمادی ـ راستش من از اول از جنبش سقاخانه خوشم نمی‌آمد. اگر چیزی به نام مکتب سقاخانه وجود داشته باشد، عبارت است از کپی‌ از مجموعه ترکیب‌بندی‌های جادو و جنبل و خرافات و … که از اِفه‌های بصری جذابی برخوردارند که به‌ویژه به چشم فرنگی‌ها خیلی بومی و اورجینال می‌آیند. اگر کار معاصر می‌کنیم، به سنت‌های خرافی یا سنتی چه کار داریم. آیا داریم یک‌سری تولیدات توریست‌پسند به‌نوعی عمل نمی‌کنیم!

براتی ـ اهالی تالار می‌گفتند در پی انقلاب هنری هستند، درست است؟

اعتمادی ـ هنرمند اساسا فردی است انقلابی. انقلاب در ذات اوست. انقلاب علیه ساختارهای قدیمی و تعدیل آنها به امید ساختن مجدد. برخی هنرها تاریخ مصرف دارند و با گذشت زمان و تغییر محیط و شرایط، ذره‌ذره کهنه و دفع می‌شوند.

براتی ـ زمانی که استودیو پروانه را راه انداختید، ارتباطی با تالار قندریز نداشتید؟

اعتمادی ـ دو سال قبل از انقلاب، تالار، از خیابان جمهوری به بخارست، میدان آرژانتین منتقل شد و به خاطر گرفتاری‌های بقیه، مدیریت تالار را برعهده گرفتم. به بقیه قبولاندم که برای توسعه کار لازم است کارها را به فروش برسانیم و از پورسانتاژ‌ها برای مصارف و مخارج تالار استفاده کنیم، دوسالی تالار برپا بود و به‌ کارش ادامه می‌داد؛ اما در دوره حکومت نظامی‌های پیش از انقلاب آنجا را تعطیل کردیم.

تفکیک هنر و خلاقیت

براتی ـ شما هنر و خلاقیت را از هم تفکیک می‌کنید؟

اعتمادی ـ بله.

براتی ـ زمانی که بچه‌ها را آموزش می‌دادید، هم این تفکر را داشتید؟

اعتمادی ـ با بچه‌ها شیوه‌های دیگر آموزش پداگوژیکی هست. بچه‌های هشت تا ۱۲ساله که من با آنها کار کرده‌ام، قبل از اینکه بدانند هنر چه می‌تواند باشد، می‌خواهند و باید بشناسند. از دوروبر خودشان، از طبیعت قابل‌دسترسشان استفاده می‌کردم. فقط برای تحریک و آموزش کنجکاوی‌های شخصی بچه‌ها و حفظ علاقه‌شان با سرگرمی‌های عملی. بعد از این دوره‌ها معمولا مادران بچه‌ها به من اطلاع می‌دادند که علوم بچه‌ها خیلی خوب شده و به علوم علاقه‌مند شده‌اند. حتی اگر آن بچه‌ها هنرمند نشده باشند، حداقل به دنیای دیگری جذب شده‌اند. خیلی‌ها لقب هنرمند دارند و اثر ظاهرا هنری می‌سازند. مشتری‌هایی هستند که آثار زیبا را می‌خرند و در منزل نگهداری می‌کنند، ولی درست نمی‌دانیم آیا این اثر، قلم یک خلاق هنرمند است یا یک هنرور زیرک. آنجاست که وجود کارشناس لازم می‌شود و اطلاعات فنی عمومی به کار می‌آید. یک آدم خلاق با توجه به نسبت موضوع قابل جست‌وجویش پویایی وسواس‌گونه پیدا می‌کند که تا به هدف نرسد، رهایش نمی‌کند.

براتی ـ چرا استودیو را تعطیل کردید؟

اعتمادی ـ خسته شدم. هرچه توانستم آموختم و رفتم دنبال کارهای خودم. کلاژهای «جهیزیه دختر شاه‌ پریون» را ساختم. برای چاپ غلط‌های آثار چاپ‌شده از مدادرنگی‌هایم استفاده کردم. همه آن‌همه رنگ و فرم را در فیگورهای لباس‌های رقصنده در باد درآوردم و مجموعه را در فرهنگ‌سرای نیاوران نمایش دادم و تعدادی هم رفت خارج از ایران.

براتی ـ تنوع رسانه‌ها در کارتان؛ از مدادرنگی تا ویدئو و سیمان خیلی حائزاهمیت است. به شاگردانتان هم این توصیه‌ها را داشتید؟
اعتمادی ـ اوه بله. در کلاس هم همیشه آینده نقاشی را نقاشی متحرک می‌دانستم و می‌دانم. یکی، دو نفرشان را به کانون پرورشی فرستادم که با نفیسه ریاحی کار کنند و فنون کار را بدانند. آویش در طراحی‌های جامدش نقاشی متحرک را خوب جا انداخته. خب البته در رشته‌ها و شیوه‌های دیگر هم همه یک‌جوری حرکت کرده‌اند. الزامی نبود که در کلاس من همه نقاش شوند.

براتی ـ واقعا الزامی نبود که حتما نقاش شوند؟

اعتمادی ـ در هر کاری که بیشتر استعداد داشتند جنبه هنری‌اش را نشانشان می‌دادند.

براتی ـ در پی این نبودید که خودتان را تکثیر کنید؟

اعتمادی ـ خودم روی دست خودم مانده‌ام (باخنده)

براتی ـ مهرداد، پسرتان، از همان ابتدا در این استودیو بود؟

اعتمادی ـ بله، بین همین بچه‌ها بزرگ شد.

براتی ـ برای حضور در استودیوی شما اطلاعیه و فراخوانی منتشر می‌شد؟

اعتمادی ـ احتیاجی به این کار نبود، چون وقت اینکه دنبال مجوز بروم نداشتم. پس از چند سال، وزارت ارشاد خودش یک رتبه یک برایم فرستاد که هنوز در یکی از کشوها موجود است. برای آمدن به کلاس من، توصیه یک آشنا کافی بود.

براتی ـ شهریه کلاس‌هایتان چقدر بود؟

اعتمادی ـ از ۸۰۰ تومان برای ماه شروع می‌شد و به ۱۰‌ هزار تومان رسید.

براتی ـ مدرکی هم به شاگردانتان می‌دادید؟

اعتمادی ـ مگر خودم مدرک دارم (باخنده). از مدرک هیچ‌وقت نه ورزشکار به وجود می‌آید، نه هنرمند.


در محضر بهمن محصص

براتی ـ شما شاگردی مرحوم محصص را کردید. ایشان هم همین نگاه را در آموزش شما داشت؟

اعتمادی ـ من نقش را به او داده بودم. همیشه به شاگردانم می‌گفتم این شمایید که یاد می‌گیرید، من چیزی به شما یاد نمی‌دهم. آدم تا دریافت‌کننده برای مطلبی نداشته باشد، خودبه‌خود یاد نمی‌گیرد. آدم خودش از توانایی‌های خودش یاد می‌گیرد. معلم گاهی چیزی را یادش می‌اندازد و باقی را ذهن خودت جمع‌وجور می‌کند. محصص روزهایی که با من کلاس داشت گاهی با دوست یا همراهی می‌آمد و در طول مدت طراحی من با آنها صحبت می‌کردند، خب من درست است که دست‌هایم کار می‌کرد، ولی گوش‌هایم هم بی‌کار نبودند! خودش بعدها می‌خندید و می‌گفت: پاکت پول را که دریافت می‌کرده با همراه به کافه نادری می‌رفتند و خرج می‌کردند.

براتی ـ آقای محصص کجا بود؟

اعتمادی ـ صفی علیشاه منزل مادرش بود و طبقه دوم منزل در اختیار او بود، ولی برای تدریس من، به منزلمان می‌آمد.

هند، محصص و رازها

براتی ـ اولین‌بار کی هند را کشف کردید؟

اعتمادی ـ ۱۸ یا ۱۹سالگی. با خواندن دو یا سه کتاب، عاشق هند شده بودم؛ یکی «نگاهی به تاریخ جهان» از نهرو و کتاب دیگری که خاطرم نیست. اولین‌بار که وارد فضای هند شدم، بوی هندوستان را لحظه خروج از هواپیما استشمام کردم. انبوهی از رطوبت و بوی نیشکر و کتان و ادویه به صورتم خورد و پایم سست شد. عمامه‌های رنگی و آهارخورده و درخت جامون که فضا را بنفش‌رنگ کرده بود، من را آنجا نگه داشت. همان روز با عده‌ای هندی آشنا شدم و دیگر دائم یک پا در تهران و یک پا در هند بودم. در این رفت‌وآمد‌ها با دنیای هنرمندان آن زمان آشنا شدم و دراین‌میان یک‌سری نقاشی مشترک اجرا کردیم که بسیار موفق بود.

نقاشی با مدادرنگی

براتی ـ چطور به مدادرنگی رسیدید؟

اعتمادی ـ بهمن محصص می‌گفت در هر آتلیه باید یک سه‌پایه و یک جعبه مدادرنگی شش‌تایی باشد. حتی اگر آرتیست روی زمین، میز، یا هر چیز دیگری کار کند. در آتلیه من هم مدادرنگی موجود بود، من هم با آنها کارکردن را شروع کردم و از بازی با آن احساس آرامش و لذت می‌کردم، شاگرد قدیمم، دکتر مهدی جدلی هم بسیار زیبا کار می‌کرد و نمایشگاه‌های موفق در تهران و دوبی داشت. گمان نکنم کس دیگری حوصله و جرئت استفاده از مداد را داشته باشد.

براتی ـ کارهایتان را به گالری‌ها می‌فروختید؟

اعتمادی ـ نه، اوایل که گالری نبود و بعد هم، هر که حوصله‌اش سرمی‌رفت یک گالری در گاراژ خانه‌اش باز می‌کرد. برای مدتی من نقاشی‌های مدادرنگی‌ام را به رستوران آبی در جاده چالوس می‌فرستادم و هرکدام را مدتی نمایش می‌دادم، ولی در آتلیه‌ام کار می‌فروختم.

براتی ـ در این دوره از زندگی چه تفسیری از هنر دارید؟

اعتمادی ـ جهان در حال تغییر است و هنر هم به همراهش.

به‌قول هندی‌ها، دوران رستاخیز «کالی» است؛ الهه تخریب و خلاقیت.

بدون‌شک، از دل این‌همه خرابی و ویرانی حتما رنسانس بیرون خواهد آمد که توشه‌ای از اکتشاف و اختراع و خلاقیت را به‌ دوش می‌کشد.

کاری که هنر می‌تواند بکند/الکساندر کلوگ و هانس اولریچ اُبریست


الکساندر کلوگSchiffsuntergänge und Meeresdramen

الکساندر کلوگ و هانس اولریچ اُبریست

منبع: مجله ای‌فلاکس، آوریل ۲۰۱۷

ترجمه‌ی رؤیا منجم

این گفت‌وگو در اول ژانویه ۲۰۱۷ برگزار شده است

هانس اولریچ اُبریست: این آغاز ۲۰۱۷ است. چه پیش می‌آید؟

الکساندر گلوک: صدسال از زمان انقلاب روسیه گذشته است. صد سال از زمان مارتین لوتر. مراقب سیلیکون ولی باید بود. آنها به اصطلاح گل کودکان ۱۹۶۸ هستند. که به شدت آن‌را نادیده می‌گیرند. همین نیروی آن است.

اُبریست: نادیده گرفتن به چه معنا؟

کلوگ: نوکردن جوانی. در تکامل موجوداتی وجود دارند که به طور کامل رشد نمی‌کنند، بلکه در جوانی چیزی را به وجود می‌آورند و به این ترتیب پایندگی می‌یابند. و برای همین در جایگاهی هستند که بگویند، ما می‌توانیم تکنولوژی را در دنیا کنترل کنیم، و می‌توانیم سکوها را کنترل کنیم، اما نمی‌توانیم هم‌زمان درونمایه را هم کنترل کنیم. اگر بکنید، دشوار می‌شود. تنها می‌توان کنترل دو چیز از سه چیز را در دست داشت.

باید ارتباطاتی را که میان هنرهاست دگرگون کنیم. همان‌طور که می‌دانیم هر ناوگان جنگی در جنگ غرق می‌شود. برای همین باید به کاروان‌های شکل بخشید. و آنها نمی‌توانند از موسیقی، از فیلم و از هنرهای نگاره‌ای (تجسمی) جدا کرده شوند. همکاری‌هایی میان کِرستین براتش Kerstin Brätsch و آدل رودِر Adele Röder که شما تشویق کردید نشان می‌دهد که تا چه اندازه این کار ارزشمند است. این لنگراندازی هاله‌ای که در هنرهای نگاره‌ای (تجسمی) شدنی است، فیلم نمی‌تواند پیش ببرد. اگر از کاری که می‌تواند بکند دورشود، دشوار می‌شود. برعکس هنر هاله‌ای به راستی نمی‌تواند حرکت کند. هواپیمابر کم دارد.

گاهی تنها هنر نگاره‌ای می‌‌تواند دیده شود. تصاویر توماس دیماند Thomas Demand برای نمونه کشش زیادی برای من دارد. درست از این رو که کسی را نمی‌توان در آن در کار دید. کارها نمایانگر سرشت دیگری‌اند که کمابیش هیچ گردوخاکی بر آن نیست. و برای همین «ناپاکی» واقعیت را به خیال درمی‌آوری. و شکل سراسر تازه و خودبسنده‌ای از هاله که بر خودمختاری استوار نشده، بلکه بر عکس بر جذب شدن به درون سرشت دیگر ایستاده است. واقعیت را از واقعیتی که موازی با آن است می‌بینیم.

و این یکی از کارکردهای مهم هاله است. نمی‌خواهیم شهیدان مسیحی را بی‌مرگ کنیم یا ذرات ایمان را نقاشی کنیم. کراناچ Cranach لوتر و دین‌ها را نقاشی می‌کند. خوب اگر فیلم‌ها به آن پاسخ دهند، آن‌گاه کاری هم می‌کنند. اما اگر تنها وانمود به هنر سازی کنند، آن‌گاه دشوار و گاه خسته‌کننده یعنی رازورمزگرا (اِسوتریک) می‌شوند. اما فیلم‌ها می‌توانند مضامینی داشته باشند که کِرستین براتش؛ کیفِر Kiefer و دیماند خلاصه کردند. فیلم می‌تواند محیط‌ها را بیافریند. با پیشروی از یک آبادی، می‌تواند مانند کاری هنری سخن بگوید.

اَُبریست: آبادی ما را به باغ‌ها بازمی‌گرداند.

کلوگ: ساختن آبادی‌ها. در دنیایی که سیلیکون در قالب چیپ الکترونیکی فراوان است، داشتن آبادی‌ها خیلی هم خوب است. زیرا سیلیکون زیاد به معنای بیابان است.

اُبریست: شما فراخوان باغ همکاری در جنگل اطلاعات را می‌دهید.

گلوک: درست است. و گاهی جنگل، گاهی کندن کانال. شکل‌های زیادی از باغ‌های خیال‌پردازانه است.

اُبریست: باغ‌های خیال‌پردازانه شدنی زیادی وجود دارد.

گلوک: باغ بهشت، بُن‌مایه‌ای کهن است. به این معناست که چیزی در برابر دنیا دیوارکشی شده که از این گذشته دنیا را هم در برمی‌گیرد. این کاری است که هنر می‌تواند بکند.

اُبریست: پرسشی که در پیوند با این آزمایش‌ها به وجود می‌آید؛ پرسش جِسماتکونستوِرک Gesamtkustwerk (کار کلی هنر، آرمان کار هنری، کارهنری جهانی) است.

گلوک: اصل نگارندگی که هنوز در جِسماتکونستوِرک است بسیار شاهانه است. ارکستر پنهان است. جسماتکونستورک را یک هنرمند، یک روح می‌آفریند. و با نیروی فردیت‌های یکی‌شده، این دنیا میدان‌های مین‌گذاری شده‌ای در این میان برپا کرده است، کار مرده‌ی، یعنی ماشین‌آلات و افزارگان ِ زیادی. چنان کار زیادی پیش برده و روی هم انبار شده که می‌توان گفت مانند گدازه‌ای است که روی سَرِ فرد می‌ریزد.

اگر امروز بخواهید جسماتکونستورک بسازید، سترون و بی‌بار می‌شوید. اگر خواهان دلاوری، آن سوی سترونی و بی‌باری باشید، باید همبستگی‌هایی به وجود آورید. و چگونه می‌توان همبستگی به وجود آورد و این اصل را نگاه داشت که چیزی مسئول، تازه و اصیل بتواند از درون آن سربرآورد؟ چیزی که به‌هیچ‌رو به اصطلاح مصالحه نمی‌کند؟ این یکی از مضامین لایبنیتز است. موناد، یعنی هنرمند. از این گذشته بیننده‌ای است که ربطی با هنرمند دارد.

اُبریست: هر فردی یک موناد است.

گلوک: هر فردی یک موناد است. گنجایش‌های فردی هر کس، چشم‌ها، گوش‌ها، کف‌های پا، به شکل مونادی سازمان یافته است. وقتی از دنیا تولید می‌کنند، به شکلی هوابندی شده تک می‌افتند. و با این حال گونه‌ای هماهنگی از پیش پایدارشده به وجود می‌آید. معنایش این است که تمامی مونادها با هم می‌توانند به یک ضددنیا، دنیای تکنیکی صرف شکل ببخشند.

اُبریست: تمام مونادها می‌توانند یک ضدنیرو بیافرینند. کارهنری سده‌ی بیست‌ویکم می تواند یک مونادشناسی باشد.

گلوک: گونه‌ای مونادشناسی که به درون سوراخ‌های واقعیت رخنه می‌کند و سپس با شکل‌بخشیدن به پیوندهای خودش با دهشت نظام‌مند واقعیت رویارویی کند. بنابراین پیوند یک مقوله است و موناد مقوله‌ی دیگری. آفرینش با فرد باقی می‌ماند، مانند دوران رمانتیسم، مانند دوران نوزایی (رنسانس). چیزی بدون فرد روی نمی‌دهد. اما در درون فرد نیروهایی باهوش‌تر از فرد است. به یک بلور می‌ماند. باید چشمان سنجاقک را در خود رشد دهیم. و درست است که همه چیز نخست از درون ما می‌گذرد. اگر صبح بدون گرفتن هیچ تأثیری از دیگری روی توالت بنشینی، تنها با خودت باشی، باهوش‌ترینی. نقش درون‌کاوی را در پرسش دوست داشتن را در نظر بگیرید. درون‌کاوی تنها اختیارداری است که می‌توان با او مشورت کرد. نمی‌توانی از اینترنت بپرسی که چه دوست داری. این‌را خودت می‌توانی ببینی یا نبینی. تنها از راه درون‌کاوی می‌توانی به آن برسی. و بنابراین به شکلی بنیادین با فرد باقی می‌ماند. اما اگر فرد بسیار نیرومند، بسیار خودآگاه باشد، آن‌گاه می‌تواند بازدارنده‌ی منیّت و خودمداری را پائین بکشد. امانوئل کانت این‌را می‌گوید. ذهنی و عینی را وارونه می‌کند.

اُبریست: کانت به گونه‌ای فعل را می‌چرخاند.

گلوک. آن‌را می‌چرخاند. هنگامی که کسی چیزی می‌فهمد و برای آفریدن چیزی کانونمند می‌شود ـ مانند پیشه‌وری که به شدت درگیر ریزه‌کاری‌هاست ـ در آن لحظه با خودش است. تمامی نیرویی را که دارد به کار می‌گیرد.

اُبریست: وقتی پیشه‌وران روی ریزه‌کاری‌ها کار می‌کنند، با خودشان هستند. این ذهنی است.

گلوک: این ذهنی است. و وقتی کسی می‌گوید: «امروز هوا را احساس می‌کنم» این بسیار فردی است. در این یخ‌باران احساسی دارم که از درونم می‌گذرد، پایم می‌گیرد و حتی به سن‌وسالم توجه می‌کنم. وقتی پیتر هَندکه Peter Handke در باره‌ی خودش سخن می‌گوید، می‌گوید که عینیت واماندگی‌‌اش در درون یا بیرون است. نمی‌گوید ذهنی است. این به اصطلاح دست‌افزاری است که با آن می‌توان بازدارنده‌ی منیّت را پائین کشید و از این گذشته می‌توانی با آن همکاری داشته باشی زیرا خودآگاه هستی. اگر به شدت در خود درونی‌ات لنگرانداخته باشی، پیش‌شرایط به ویژه خوبی برای همکاری داری.

اُبریست: بیائید بیشتر در باره‌ی همکاری گفت‌وگو کنیم.

گلوک: همکاری از شدت اراده‌ی فردی کم نمی‌کند.

اُبریست: همکاری از شدت «من» کم نمی‌کند.

گلوک: اما همکاری میان جِسماتکونستوِرک‌ها روی نمی‌دهد، بلکه میان عناصری پیش می‌آید که آنها را می‌سازند.

اُبریست: نمونه‌ی این گونه همکاری باله‌ی پرستش بهار است که دیاژیلِو Diaghilev با آهنگ‌سازی استراوینسکی و طراحی لباس گونچارووا Goncharova و پیکاسو تولید کرد.

گلوک: اما اگر فرشتگان و هواپیماها گونجارووا در نظر بگیرید، نقاشی هواپیمابرها است که گاهی به فرشتگان می‌مانند و گاه به هواپیمابرها. و سپس من می‌توانم مانند بِن لِرنِر Ben Lerner، ضدشاعرانه‌اش کنم. می‌توانم بیتی از ضدشعر او را بگیرم و داستانی بنویسم. یک نمونه‌ی دیگر همکاری. و حالا با این نقاشی گونچارووا به عنوان هاله‌ی راهنما، نشانه‌ی راهیابی، فانوس، می‌توانیم بیان خود را به شکلی بسیار فردی رشد دهیم.


ناتالیا گونچارووا، نگاره‌های رازورمزگرای جنگ، ۱۹۱۴، لیتوگراف ۱۰ در ۱۳ اینچ. دانشگاه نتردام، کتابخانه‌ی هستبورگ، بخش کتاب‌های نایاب و مجموعه‌های خاص.

اُبریست: در مورد همکاری شما و بِن لِرنِر بسیار کنجاو بوده‌ام.

گلوک: یکی از کارمندانم مرا به فیگورهای لیچتنبِرگ فرستاد. یک سلسله سونات از لِرنِر به آلمانی و انگلیسی. چند خطی از آن را گرفتم. «آسمان دست از نقاشی می‌کشد و به نقد رومی‌آورد» ـ این نظریه‌ی نقد است ـ «ما به آسمان، ناسازگاری‌هایش رَشک می‌بریم.»

سپس داستانی بر اساس این بیت در باره‌ی آسمان خاوری آلِپو، اَاِئوس Aeos نوشتم که هومر توصیف کرده که از خاور می‌آید و در خاورمیانه بسیار رنگارنگ است. در حماسه‌ی گیلگمش است. طلوع در لهستان، آلمان یا روسیه، که مه‌آلود است، رنگارنگ‌تر است. و از این بازی خارق‌العاده‌ی رنگ، که بسیار برای کاسپار دیوید فردرریش Caspar David Friedrich جادویی بود، نقاطب نقره‌ای سربرمی‌کشند. و معلوم می‌شود که هواپیماهایی هستند که الان بمب می‌ریزند. و به این ترتیب آن انگاره را به داستان‌هایی مانند این تبدیل کردم. بیتی از اوست که مرا مفتون می‌کند: «در فرشته‌شناسی سده‌های میانی، برف نُه مرتبه دارد..»

اُبریست: الان دارد برف می‌آید.

گلوک: گمان نمی‌برم بتوانم بگویم که سرشت فرشته‌گونه‌ی برف چیست. اما به نُه مرتبه برف پرتاب شدم. وقتی در برابر رخسار خداوند می‌رسم، می‌سوزم. سوختن در واقع کیفیت فرشتگان است. آنها موجوداتی از شعله‌اند. و در آنجا برف تعبیر می‌شوند. و برای همین به تنوعی می‌رسم که پیش از آن نه یبانی داشت، نه فرشته‌ای، نه هنری، بلکه تنها یک انگاره‌ی کلی بود (die weder Ausdruck, noch Engel, noch auf die Kunst, auf eine generale Idee hatte.) فیلمی در باره‌ی چرنوبیل ساختم. فیلمی صامت با موسیقی ضبط شده‌ای که روی آن اسوِتلانا االکسیویچ ‌ Svetlana Alexievich با مترجمش تیتزه Tietze سخن می‌گوید. در باره‌ی «همسر ماشین‌ساز.» در چرنوبیل در چند ساعت نخست، برق‌کاری مسئول امنیت شاه‌سیم‌ها بود و نمی‌خواست فاجعه‌ی دومی روی دهد، برای همین به ناحیه‌ی آلوده رفت و تمام سیم‌ها را قطع کرد. یک قهرمان. و تن‌اش به طور کامل نابود شد. سرش مانند هندوانه. چنان آلوده بود و تن‌اش به اندازه‌ای پرتوفکنی می‌کرد که پزشکان دیگر وارد اتاقش نشدند. و همسرش از او مراقبت می‌کرد. دو لیتر ودکا به او تزریق می‌کند و با وجود همه چیز با او می‌خوابد. اسوِتلانا این‌را بازگو می‌کند و سپس می‌پرسد: در مقایسه بااین داستان «همسر و ماشین‌ساز» «تریستان و ایزولده چیست؟» و حالا اگر دوست داری دوباره به جِسماتکونستوِرک خود می‌رسی.


عکس اصلی از نگتیو اسناد «ترشح فیلسیفورم» کینرید که به «فیگورهای لیچتنبرگ» هم آوازه دارد.

اُبریست: یک سه‌گانه می‌بینم. استادز ترکِل Studs Terkel، اسوِتلانا و شما. در هر سه نمونه، ادبیات جهان از راه شکل گفت‌وگوها به وجود می‌آید. هر سه شما گفت‌وگو را ادبیات می‌کنید.

گلوک: این تا زمانی‌ می‌تواند روی دهد که ارتباطی گفتاری، مانند ارتباط جوامع قبیله‌های آغازینی که نوشتار نداشتند، وجود داشته باشد. اعتماد از آهنگ آوا گرفته می‌شود. اعتماد به گویش. از آهنگ آوای تو می‌شنوم که دروغ می‌گویی یا راست. تا زمانی‌که ارتباط گفتاری وجود دارد، تنها یک واقعیت وجود ندارد. همیشه درازگویی وجود دارد. همیشه واقعیت‌های بسیاری وجود دارد.

اُبریست: این چیزی است که کارلوس فوئِنتِس در باره‌ی داستان بلند به من گفت. داستان بلند، چندآوایی راستی‌هاودرستی‌ها (حقایق) است.

گلوک: درست است. و آن‌ها به هم می‌سایند و دیگر هیچ‌کدام درست نیستند. هیچ عنصری بدون چارچوب و همبستگی وجود ندارد. و بدون عنصر، هیچ پیوندی وجود ندارد. این یک مدرنیته رادیکال است. از همه چیز گذشته می‌خواهیم به والتر بنجامین (بنیامین) پاسخ دهیم. من همان مشکلی را دارم که او به درستی تشخیص می‌دهد، یعنی فیلم هاله ندارد و آن‌را تولید نمی‌کند، زیرا هاله را دود می‌کند و به هوا می‌فرستد. ممکن است که کسی فریفته و مفتون نگاره‌ای یکتا شود، اما این کارکرد فیلم است؛ چیزی است که فعالیت فردی بیننده را این‌چنین نیرومند می‌سازد. خوب مشکل این است که این فیلم‌ها را نمی‌توان به شیوه‌ی قراردادی هنرگردانی به نمایشگاه‌ها برد.

اُبریست: چیستان است.

گلوک: بنا به اصطلاحت تاریخی فیلم با شجاعت می‌توان گفت: ناتوانی.

اُُبریست: هارالد سزیمان Harald Szeemann در پایان زندگی‌اش نمایشگاهی در وین به راه انداخت که در آن راه‌حلی را که برایش کوشیده بود این بود که بریده‌های سه، چهار، پنج؛ شش، هفت دقیقه‌ای بگیرد و بازدیدکنندگان تنها می‌توانستند این کلیپ‌ها را ببینند.

گلوک: این به اتاق دِهشت‌های موما (موزه‌ی هنر معاصر امریکا) نزدیک می‌شود، که فیلم‌های هنری را در آن به روی پرده می‌برند. سینما باید تاریک باشد، وگرنه کسی پول بلیط نمی‌دهد. در سینما، فیلم باید به شیوه‌ی به ویژه مدرنی با واقع‌گرایی توصیفی، با تمامی شکل‌های هنر هم‌گام باشد. کل طرح داستان باید از پیش جویده شده باشد. فیلم‌های ساخته شده خوراک از پیش جویده شده است. آرمان اصالت در هیچ‌کجا وجود ندارد. منظورم مورانو Murnau نیست؛ منظورم گُدار Godard نیست. از چند نفری سخن می‌گویم که متفاوت کار می‌کنند. حتی فریتز لانگ Fritz Lang محبوبم، ساخته‌شده است. از این لحاظ ناموفق است. عناصری از نبوغ در آن است، اما باید فیلم‌ها را پاره‌پاره می‌کرد. ولی در آنجا حق با سزیمان است وقتی تنها صحنه‌های اصیل را از فیلم‌های دکتر مابوس می‌گیرد، آنهایی را که خلق‌وخوی فریتز لانگ بر سراسر آن سایه افکنده است. اگر تنها این لحظات را داشتیم، تاثیر خارق‌العاده‌ی ادامه‌ی تاریخ سینما را داشتیم. اما این تأثیر در متنی نیرومند، ناتوان می‌شود. اگر یک‌بار آن‌را دیده باشی، گمان می‌بری آن‌را فهمیده‌ای و نیاز به تکرار نیست. همه گمان می‌برند که می‌دانند سریال دکتر مابوس چیست و ریزه‌کاری‌ها را فراموش می‌کنند. بیشتر باید روی ریزه‌کاری‌ها و تاریخ کلی تاکید کرد.

اُبریست: می‌توانی تکینه‌ها را برگزینی.

گلوک: مفهوم، ویژگی را می‌کُشد. اما ویژگی قلب واقعی هنر است. باید این یا آن کار را کرد. منظورم این نیست که هنر کورکورانه ‌بسازی، منظورم این است که به کاروان‌ها شکل ببخشی. مین‌جمع‌کن، وظیفه‌ای متفاوت با زیردریایی و هواپیمابر و جی‌پی‌اسی دارد که ناوگان را راهنمایی می‌کند.

اُبریست: با اسوِتلانا و شما و استادس تِرکِل، موضوع، گوش دادن است. آیا یک کارکرد هنر می‌تواند این باشد که مردمان را وادار به گوش کردن کند؟

گلوک: نمی‌توان مانند دیکتاتورها گفت: «باید گوش کنید.» هنر نیاز دارد که خودش را باز کند. لوتر می‌گوید دیدن و دستان کارگر این‌دنیایی است، در حالی‌که شنیدن موضوعی برای خداوند است که یک سویه است. و به شکل ملایمی دیکتاتورمآبانه.

اما این در باره‌ی تمامی شکل‌های ارتباط درست است. در باره‌ی جامعه‌ی قبیله‌ای که تنها می‌توانست سخن بگوید و نمی‌توانست بنویسد هم درست است. در باره‌ی نوشتن هم درست است که با میان‌رودانی‌ها (بین‌النهرینی‌ها) آغاز می‌شود و از حساب‌کردن و گزارش به ادبیات می‌رسد و می‌تواند چیزی را ثبت کند. در باره‌ی حوزه‌ی گوتنبرگ هم درست است که می‌توانست همه چیز را پرینت کند و ما را از دست‌نوشته رها سازد. و در باره‌‌ی انقلاب دیجیتالی هم درست است که به راستی انقلاب تمامی این عناصر به جز همین ارتباط گفتاری است که به سختی در دنیای دیجیتالی روی می‌دهد.

در هر کدام از این مراحل، عادت مردمی و سر باز زدگی وجود دارد. نقد برای نمونه؛ سازوکاری دفاعی است که به دلیل بادکردگی و تورم نوشتار در جامعه‌ی مردمی پدید می‌آید. نقد تنها پس از گوتنبرگ از راه می‌رسد. و سرانجام به سه جلد امانوئل کانت می‌رسد، به چیزی که نمی‌توانیم یا نباید یا دوست نداریم بدانیم. این‌ها سازوکارهای دفاعی در برابر زیادی است.

همه در برابرش واکنش نشان می‌دهند. از شکل‌های پیش‌تر ارتباط خود دفاع می‌کنند. نوشته‌ی تک‌روانه‌ی راهب. سطح اعتماد شخصی به قبیله. از آن در برایر این مدرنیته گونتبرگ دفاع می‌کند. من همه چیز را نمی‌توانم بخوانم، برای همین به دنبال دلیلی می‌گردم که همه چیز را رَد کنم. اثر ترامپ است. همین نیست؟

اُبریست: بخشی از اثر ترامپ را توصیف می‌کند.

گلوک: یک بخش آن‌را. بخش دیگر اصل فرّه (کاریزما) فیل مست است. یعنی، من مجاز نیستم. در روست بِلت، در بایبِل بِلت، در جایی از امریکا نشسته‌ام و به من انضباط آموخته می‌شود. واقعیت شکنجه است، اما من از مرزها نمی‌گذرم. خوب، اگر کسی به شکل متظاهرانه‌ و موفقی بر تمامی مرزها به یک باره پا بگذارد، آنگاه نیمی از جان من، بخشی که سرکوب و منضبط نشده می‌گوید: می‌خواهم این‌طوری باشم. مَکس وِبِر این‌را دید. این نداشتن کنترل بر خویش، همراه با حتی دروغ‌گویی و تبلیغ، به فرّه دیکتاتور تعلق دارد. نداشتن کنترل بر خویش کنترل‌کننده‌ها. گورینگ چاق، که نقاشی‌های زیادی را در اروپا دزدید. اگر نداشتن کنترل بر خویش را نشان بدهید، بخشیده می‌شوید. و در بایبِل بلت (کمربند انجیل)، عنصر کالوینیستی دیگری هم وجود دارد. از آنجا که خداوند همه چیز را از پیش مقدر کرده و ستمگر است، من تنها می‌توانم بخشش خداوند را مانند یک پیشآهنگ در پیروزی‌ها مشخص کنم. و اگر در برابر تمامی احتمالات شخصی چنین تأثیر نیرومندی داشته باشد، آن‌گاه این تنها می‌تواند خواست و اراده‌ی پروردگار باشد. این پرینت ظریف نوشتار روی دیوار است. این‌ها رهنمودهایی برای واقعیت است.


الکساندر گلوک، هنرمند در گنبد سیرک: بی‌سرنخ، ۱۹۶۸.

بریست: پس شما همیشه عاشق فیل‌ها بوده‌اید؟

گلوک: بله، همیشه عاشق فیل‌ها بوده‌ام. مادرـپدربزرگ‌هایم دهقانان ساده‌ای بودند. در کودکی، دو فیل در سیرک دیدم. کاری که می‌کنم هنر نیست. ثبت چیزی از راه اُپتیک هنر به عنوان عدسی است.

اُبریست: معنایش این است که هنر به این مفهوم خودمختار نیست. به جای آن یک دست‌افزار می‌شود.

گلوک: دست‌افزاری که با احترام بسیار به کار برده می‌شود. مانند آن است که گویی نگاره از ماده پدید می‌آید. بیگانگی در اینجا ضرورت ندارد. تنها در مورد چیزهایی به کار می‌رود که کلیشه‌ی خود را دارند.

اُبریست: بنابراین وابستگی متقابل است.

گلوک: بله، وابستگی متقابل و نباید آن‌را بی‌نهایت دقیق ‌پیش ببری. باید آزاد باشد تا بتوانی دست به گزینش زنی.

اُبریست: می‌توانی بارها و بارها آن‌را ببینی. مانند نقاشی است. می‌توانی دوباره آن‌را ببینی.

گلوک: مونتاژ خطی نیست.

اُبریست: مونتاژ دایره‌ای.

گلوک: کسی می‌خواهد طلا نوآوری کند و چینی را پیدا می‌کند. کیمیاگری خوب. ما این عشرت‌طلبی را نداریم که از این گذشته بخواهیم همه چیز را درست پیش ببریم. در برابر سیلیکون وَلی و اصل واقعیت، این واقعیت سترگ عینی که کمابیش همه چیز را می‌کُشد، اشتباهات ما به همان اندازه مهم است که چیزهایی که درست پیش می‌بریم.

اُبریست: اما باید حضور داشته باشند.

گلوک: مهم‌ترین چیز برای آنها این است که شخصی باشند. منظورم این است که انتخاب ترامپ گونه‌ای اشتباه است. اگر به این بنگرم که چرا چنین اشتباهی روی می‌دهد، می‌توانم اشتباهی با ریشه‌ی متفاوتی را برسانم و به این ترتیب می‌توانیم کورکورانه با هم به پیش رویم. هنر در اینجا کمک راه‌یابی است. اما به مونتاژ دایره‌ای بازگردیم. می‌تواند هاله‌ی کاری هنری را لینک کند. فیلم می‌تواند این‌کار را کند.

اُبریست: اگر بخواهی دو چیزی را درهم‌می‌آمیزی که در غیر این صورت درهم‌نمی‌آمیزند.

گلوک: درست همین است. هر چه بیشتر با فیلم بمانی و به هنر توجه نکنی، بهتر می‌توانی عناصر کارهنری را درهم‌بیامیزی. متوجه شدم نمایشگاه اوکوویی انوِزور Okwui Enwezor به نام «پساجنگ: هنر میان پاسیفیک و آتلانتیک» در هوز دِر کونست (خانه‌ی هنر) که به گمانم عالی است، موسیقی را دربرنمی‌گیرد. اگر از ۱۹۴۵ تا ۱۹۶۵ بشمارم، مهم‌ترین قطعه‌ی موسیقی برای یک اُپرا نوشته شد؛ Die Soldaten (سربازان) ساخته‌ی برند آلواز زیمرمان Bernd Alois Zimmermann. مهم‌ترین کار سده‌ی بیستم است. حضور ندارد. حتی اگر تنها سه دقیقه از آن را از بلندگو پخش کنی، کار حضور می‌یابد. در همان زمان‌ها آرنو اشمیدت داستان بلندش رؤیای زِتِل را می‌نوشت، کاری در ادامه‌ی کارهای جویس، و چیزی از آن در نمایشگاه نیست. او و برند زیرمان هر دو در کانال تلویزیونی WDR بودند. باید با هم کار کرده باشند. باید با هم کار کرده باشند. موزه‌ها به راستی باید بتوانند همکاری را میسر کنند.

اٌبریست: درست مانند برخوردِ میان جویس و اینشتین.

کلوک: در سال ۱۹۱۹ در همان ماه جمعه‌ی سیاه روی داد. و نباید ۱۹۲۹ را رها کنیم. و اگر پروژه‌ای که آنها در باره‌اش گفت‌وگو کردند هرگز کامل نشد، پس تو باید به آن تحقق ببخشی.

اّبریست: پروژه‌ای تحقق‌نیافته باقی ماند، نسخه‌ی سینمایی اولیس.

گلوک‌: چنین چیزی به جایی در دنیا نیاز دارد. نمی‌تواند سینمای تجاری باشد که با گدازه‌ی نیت‌ها و مقاصد تولید‌کنندگان پوشیده شده است. تاریخ سینما از آن راه پیشرفت نمی‌کند. میکائیل هانِکه Michael Haneke به آنجا تعلق دارد، یا ِادگار ریتز، اما آنها تنها در جشنواره‌ها به راستی دیده‌شدنی‌اند.

اُبریست: پس موضوع به تحقق رساندن این پروژه‌ی تحقق‌نیافته است، نه به عنوان بخشی از سینمای تجاری، بلکه پیش بردن این فیلم نُه ساعته روی سرمایه‌ (مارکس). در این چارچوب خود را به عنوان باستان‌شناس توصیف می‌کنید.

گلوک: بله. در باستان‌شناسی نگاره‌ی خوبی است که به کجا باید رفت. ما آینده را در آرشیوهای گذشته می‌یابیم.

اُبریست: و این در لحظه‌ی کنونی کابوس‌آباد حتی مهم‌تر است.

گلوک: صددرصد. بسیار آسایش‌بخش است. می‌توانیم آن‌را پیش ببریم. موازی با واقعیتی که بیشتر و بیشتر جنون‌آمیز می‌شود. می‌توان تونل کُند، معدن‌های آلترنتیو. کار دیگری نمی‌توان کرد.

اُبریست: چگونه می‌توان فیلم تحقق‌نیافته‌ی سرمایه مارکس را اکنون پیش برد؟ چند سال پیش گفتید زمانه‌ی ما را می‌توان با نقشه‌ی دروغینی خواند، اما نقشه‌ی دروغین، باقی می‌ماند زیرا نقشه‌ی زمانه‌ی ما نیست. چگونه می‌توان دوران کنونی را با این ماتریکس خواند؟

گلوک: اگر مارکس، پروژه‌ی گذرگاه‌های طاق‌دار بنجامین (بنیامین) و نظریه‌ی نقد را بخوانید، آن‌گاه می‌توانید اصل آنتاگونیسم را برگزینی که واکنش مردمی در زمانی است که مردمان به شدت از واقعیت آسیب دیده‌اند و رنج برده‌اند. و بنابراین تحت شرایطی تمدن را که جزئی از واقعیت است، ناگزیده می‌کنی. با این تفاوت که تمدن تنها در اصل واقعیت لنگر ندارد، بلکه در رؤیاها و لیبیدو (زیست مایه) هم لنگر دارد. برای همین تمدن بیشتر از آنچه گمان می‌بریم لنگر پرمایه‌ای دارد. همان‌طور که بلومِنبرگ Blumenberg گفته: ما سوار کشتی در حال غرق شدنی هستیم.

اُبریست: این است که تو اینجایی و بَلَم آنجا. سوارِ بَلَمی. و اسلوترجیک Sloterdijk هم می‌گوید که در دوران آنتروپوسین (مردم‌سالاری کره‌ی زمین) خیلی از کشتی‌ها دیگر ناخدا ندارند.

گلوک: درست است. در سوی هنر، به اندازه‌ی کافی هستند کسانی که این‌را می‌دانند و می‌گویند و از این گذشته در راهیابی آموزش دیده‌اند. اما هنرگردانان نمایشگاه‌ها گاه به چشم من ابله یا دیرکرده می‌آیند. افراد درخشانی هم هستند که بسیار آنان را می‌ستایم، اما شگفت‌زده‌ام که این دگرگونی مکان‌های دیدن به مکان‌های تولید، این نگهداری درمانی…

اُبریست: این‌ها مکان‌های مشاهده است که به مکان‌های تولید دگرگون می‌شوند. و این البته چیزی است که سِدریک پرایس Cedric Price با کاخ تفریح تحقق‌نیافته‌اش می‌گوید که اکنون داریم با تینو سِه‌گال Tino Sehgal آن‌را بازآفرینی می‌کنیم. هرگز تحقق نیافت. به نمونه‌ی اینشتین با فیلم سرمایه می‌ماند. این پروژه‌ی بزرگ تحقق نیافته‌ی سدریک پرایس وجود دارد. ما نه تنها از گذشته، بلکه از پروژه‌های تحقق‌نیافته هم می‌توانیم بیاموزیم.

گلوک: دارید به نقطه‌ای می‌رسید که مفتون‌شدگی، هاله، در هنرها است. و سپس می‌توانید کشتی‌شکستگی امید کاسپار دیوید فردریش Caspar David Friedrich را توصیف کنید و سپس آن‌را تغییر دهید تا امید به بیرون بنگرد. می‌توانید از این کشتی شکسته، بَلَم بسازید. و از راهی باید خود را به دریای شمال و بندری برسانید. ما نه با «تا ـ دا به دریا رسیدیم» که بیشتر «دوباره در ساحلیم.» این یک وظیفه‌ی کاروان است؛ که می‌توانیم در سیلیکون وَلی تا اندازه‌ای ببینیم و بنابراین می‌توانیم با سیلیکون وََلی همکاری کنیم. اگر از درونمایه بر پایه‌ی برابری سود جوییم، بر پایه‌ی برابری ایستاده‌ایم.

اُبریست: سال گذشته در گفت‌وگویی گفتید که مردمان علاقه‌ای به واقعیت ندارند. آرزوهایی دارند.

گلوک: آنان موجودات نگاره‌گری‌اند. این چیزی است که نیچه تمام مدت می‌گفت. ما برای اهداف نگاره‌گری آموزش می‌بینیم، وگرنه نمی‌توانستیم تابش را بیاوریم. و به اشتباه هنوز می‌توانیم بیندیشیم و به عنوان یک فرآورده‌ی کناری می‌توانیم لحظه‌ای سیاسی باشیم. آن‌گاه یک بار دیگر به سقراط زهر می‌دهیم. هنگامی که به راستی سیاسی هستیم، هیچ‌گاه زیاد به درازا نمی‌کشد. و با این راه‌های ناباورور، این قحطی جهش‌ها، موجود مردمی نه برای شکارگری مناسب است و نه برای صلح. در آغاز موجود مردمی همه‌چیزخواری بود که می‌توانست راه برود. غزال‌ها بسیار تندروترند. ما نه از سایر جانوران تندروتریم و نه می‌توانیم بهتر گاز بگیریم.

اما امروز دارد دوباره تکرار می‌شود. مردمان در دنیایی پیش ـ عینی از میدان‌های مینی تیر می‌اندازند که به راستی می‌توانیم پیش‌بینی کنیم که همه چیز تنها می‌تواند ناجور از کار دربیاید. نباید در خیال ساختن کشتی نوحی باشیم و سپس جانوران را هم بیاوریم ـ به هیچ‌رو. ما باید ناوگان کاملی از قایق با تنه‌های نوشتار در انبار بسازیم. تمام ادبیات، تمام کتاب‌های چند جلدی را باید سوار آن کرد. عکس‌هایی که ما را تکان می‌دهند. در مقیاسِ دیماند و کیفِر، من به هر دو نیاز دارم. من به نگاره‌ی کاهشگری نیاز دارم که حذف می‌کند و بنابراین تأثیر واقعیت‌‌ستیزی دارد. و واقعیت‌‌ستیزی که به نیروهای درونی ربط دارد تنها از آرزوها ساخته نمی‌شود، بلکه پیوسته می‌خواهد چیزی را تکمیل کند. چیزی را می‌بینید که چیزی کم دارد و می‌خواهید کاملش کنید.

اُبریست: به شیوه‌ای که آدورنو بلوش Bloch را به سوی دیوار می‌راند و از او می‌خواهد که سرانجام به او بگوید آرمان‌شهر چیست و بلوش می‌گوید: «چیزی کم دارد.»

گلوک: من با خیال‌پردازی‌ام می‌توانم وارد این «چیزی کم دارد» شوم. این اصل بنیادین عنصر بازیگوشانه در مردم است.

اُبریست: پریروز گفت‌وگوی خوبی با جودیث باتلر در Neue Zürcher Zeitung بود که در آن از زبان آدرنو می‌گوید که نمی‌تواند در دنیایی بد زندگی خوبی بکند.

گلوک: اما ناگزیریم. هیچ زندگی درستی در زندگی نادرست وجود ندارد. اما چون چیز دیگری جز زندگی نادرست نداریم، راه‌یابی در همین زندگی نادرست است. در میانه‌ی کشتی‌شکستگی، به بازسازی کشتی فراخوانده می‌شویم.


نگاره‌پردازی که سلسله‌مراتب فرشته‌ها را به صورتی که در کتاب شورآیی کشیشه کونیگونده (۱۳۱۲-۲۱) آمده است

اُبریست: این ما را به اصل ایستادگی و مقاومت می‌رساند. لیوتارد نمایشگاهی در موزه ایم‌ماتریو Immateriaux می‌گذارد. نخستین نمایشگاهی که در آن موضوع اینترنت را پیش می‌کشد. و سپس بسیار دیرتر وقتی سن‌وسالی از او گذشته بود، می‌خواست نمایشگاه دومی بگذارد که هرگز تحقق نیافت. نامش «ایستادگی‌ها» بود. نکته‌ی جالب این است که می‌خواست نمایشگاهی گروهی بگذارد. می‌گفت مشکل با نمایشگاه این است که روی می‌دهند و سپس جمع می‌شوند. لیوتارد می‌گفت دوست دارد این نمایشگاه جنبه‌ی همه‌جا حاضری داشته باشد، مانند فیلم که بتوانی همه جا آن‌را به نمایش بگذاری.

گلوک: و پروژه‌ها باید از نمایشگاه شکل بگیرند. پیوندهای میان مردمان. و سپس با هم همکاری می‌کنند. هر نمایشگاهی چارچوبی از همکاری است که به کار ادامه می‌دهد.

اُبریست: و این پروژه‌ای است که می‌خواهیم از نو زنده کنیم. این نخستین نمایشگاه در تاریخ هنر است که فیلسوفی مرده آن‌را هنرگردانی می‌کند. لیوتارد دیگر نمی‌توانست آن‌را پیش ببرد، برای همین ما داریم با فیلیپ پارِنو Philippe Parreno و دانیل بیرنبوم Daniel Birnbaum آن‌را در بنیاد لوما LUMA برپا می‌کنیم.

گلوک: عالی است. اگر بتوانید انقلاب ۱۹۰۵ روسیه را به خیال درآورید ـ بزرگ نبود، اما بر احساسات ما تازیانه زد. هیچ گناهی بر دوش نداشت زیرا فرصت نداشت. اما اگر آن انقلاب ۱۹۰۵ که بدون آن انقلاب ۱۹۱۷ روی نمی‌داد، نبود، اینک صدمین سال انقلاب روسیه را برگزار نمی‌کردیم. لازم است انقلاب ۱۹۰۵ را از نو ارزیابی کنیم. گروهی از مردمان، و سپس کسانی که پس از آنها آمدند، از ۱۹۰۵ پیوسته و به شکلی خستگی‌ناپذیر کار کردند تا در نهایت انقلاب ۱۹۱۷ را به بار آوردند. این به ما امید می‌دهد. این ایستادگی در واقعیت است. در لحظه‌ی نومیدی هیچ ایستادگی و مقاومتی وجود ندارد.

اُبریست: ایستادگی نه لحظه‌ی نومیدی که لحظه‌ی امید است.

گلوک: در ۱۹۲۸ می‌توانستم شرایطی را با هشتصد هزار آموزگار بیافرینم که نمی‌گذاشت در ۱۹۴۵ در کمال درماندگی در زیرزمینی بنشینم. اکنون می‌توانم مشکلات ۲۰۲۶ را حل کنم که فرزاندانم برای دیدن آن زنده می‌مانند. و اگر اکنون این گروه کار را راه بیندازیم، بهتر از آن است که با مویه برای چیزی که در ۲۰۲۶ درست از کار درنیامد، در ۲۰۳۶ آغاز کنیم.

اُبریست: با تمام بلاها و فاجعه‌های ۲۰۱۶، این پرسش وجود دارد که هنر چه‌کار می‌تواند بکند.

گلوک: در ۲۰۱۶ کاری نمی‌توانست بکند. آلِپو را نمی‌توان از راه هنر آزاد کرد. اما در ۱۹۱۸-۲۱ که سوریه بنیان گذاشته شد، می‌توانست. با آمادگی می‌توانستند با رسیدن به هر دو راهی، مسیر متفاوتی را در پیش بگیرند. و هنر نمی‌تواند کاری را که به شما می‌گویم، بکند، بلکه می‌تواند برگزار کند و سمت‌وسو بخشد تا شما حس امکان را از دست ندهید. برای همین است که دوباره به گنجه‌های کنجکاوی نیاز داریم ـ علم و هنر.

هنر نمی‌تواند جمع کند. نیروی جاذبه دارد. علم و هنر با هم دوباره چیز نیرومندی می‌شوند. اکنون نیاز دارند بازی کنند. بازی از آنِ کودکان نیست. فروید می‌گوید بازی بسیار جدی است.

اُبریست: و رابرت لویس ایتونسون Robert Louis Stevenson می‌گوید هنر مانند بازی است، اما با همان جدیت کودکانی که بازی می‌کنند.

گلوک: درست است. اَنسِلم کیفِر جز بازی چه می‌کند هر چند با همان جدی بودن کودکان؟ تمامی این چیزها نیازمند تغییر اندیشه‌ورزی در این آبادی‌های کوچکی است که ما موزه می‌نامیم.

اُبریست: پس باید به آبادی‌هایمان از نو بیندیشیم.

گلوک: مدرنیته از آینده‌ای خیالی یا خواست و اراده‌ی وسواسی امروزیِ اصلاحات ساخته نمی‌شود. زمان گذشته است و زمان تازه‌ای دارد از راه می‌رسد. این همان اسکندریه و میوزه (نشست‌گاه الهه‌های الهام) است. آخرین خروج‌های مؤثق از موزه، از آنِ هنرمندان پژوهشگر از بیزانس در ۱۴۵۳ است. آنها تبعید شدند و به توسکانی رفتند و با هم نوزایی (رنسانس) را بنیان گذاشتند. پسران بانک‌داران و بانکداران نبودند. بیماری عفونی پژوهشگران بود. و موسیقی‌دان‌ها و دیگران هم درگیرند.

اُبریست: شما از بازاندیشی موزه سخن می‌گویید، تبدیل آن به مکان تولید، یک آزمایشگاه.

گلوک: آزمایشگاه ـ و تنها فرآورده‌ها را تولید نکند، کار توسعه و گسترش هم بکند.

اُبریست: آزمایشگاهی که کار پژوهش و گسترش می‌کند.

گلوک: در آغاز این گسترش باید آمیزه‌‌ای از کسانی باشد که یک‌دیگر را می‌شناسند. در بهترین حالت، باید عاشق هم شوند. حال به سمپوزیوم افلاطونی رسیده‌ایم.

اُبریست: آمیزه‌ی خارق‌العاده‌ای است: آمیزه‌ی مردمانی که عاشق هم می‌شوند. موزه، آزمایشگاه است؛ مانند چیزی که بالارد گفته است: ساختن بندها. آفرینش‌ پیوندها.

گلوک: تو در آن کارشناسی. به شیوه‌ای که سارا موریس را نزد من فرستادی. روز خیلی قشنگی بود.

اُبریست: او را به دیدن شما به مونیخ فرستادم زیرا به من زنگ زد و سپس به مدت ده دقیقه به من گفت که چه‌کار می‌خواهد بکند. سخنانش را قطع کردم. گفتم خیلی روشن است. و تو و الکساندر می‌توانید این‌کار را بکنید. خیلی روشن بود که شما دو نفر زمینه‌ی مشترکی دارید.

گلوک: و این خودش کاری هنری است – گذاشتن مغزها یا حس‌ها در کنار هم. به آن چه می‌گویید؟ اثر انگشت، اثر انگشت دو نفری که به هم تعلق دارند.

اُبریست: این چیزی است که در کالج بلَک مانتین (کوه سیاه) پیش آمد.

گلوک: بله درست است و ما به یک کالج کوه سیاه خیالی نیاز داریم. همین است؟

اُبریست: و یک کالج کوه سیاه خیالی چه‌طور کار می‌کند؟

گلوک: مانند خود تو.

اُبریست: پس ما با شدت بخشیدن به ساختن بندگاه کالج کوه سیاه خیالی را پیش می‌بریم؛ شعار خوبی برای سال نو است.

گلوک: شعار بی‌همتایی برای سال. واقعیت تنها از راه موزه‌ها دسترس‌پذیر است و نه از راه بورس.

اُبریست: به عنوان آخرین پرسش: من دارم به کارم در ستیز با ناپدید شدن دست‌نوشته ادامه می‌دهم. هر روز جمله‌ای، یک خط‌خطی در اینستاگرام می‌گذاریم. جین گوداول Jane Goodall که با جانوران کار می‌کند ـ اکنون درگیر کاری در تانزانیاست ـ می‌گوید با کار کردن با هم این دنیا را برای همه بهتر می‌کنیم. نه تنها برای مردمان، که برای تمامی موجودات زنده. یا اِتِل عدنان: دنیا نیاز به باهم‌بودن دارد و نه جدایی. عشق، نه ظن‌وتردید. آینده‌ای با هم، نه تک‌افتادگی. می‌خواستم از شما بخواهم چیزی برای آغاز سال بنویسید.

گلوک: (با دست می‌نویسد) با قدرت دیگران و بی‌قدرتی خودتان از خودتان یک ابله نسازید.

الکساندر کلوگ، نویسنده، فیلیسوف، کارگردان.

هانس اولریچ اُبریست: هنرگردان و منتقد سوئیسی. در ۱۹۹۳ موزه‌ی رابرات والسِر را بنیان گذاشت و شروع به گرداندن برنامه‌ی مهاجران در موزه هنر مدرن شهر پاریس کرد که به عنوان هنرگردان هنر معاصر برایش کار می‌کرد. در ۱۹۹۶ در هنرگردانی مانیفستا ۱ نقش داشت که نخستین دوره‌ی یک دوسالانه‌ی اروپایی هنر معاصر است و هنوز هم برگزار می‌شود. در حال حاضر یکی از مدیران نمایشگاه‌ها و برنامه‌ها و مدیر پروژه‌های بین‌المللی در گالری سرپنتاین لندن است.

دین ناپیدایی که به باخترزمین شکل بخشید

ژٰوبین بخرد

منبع:سایت پیوند

ترجمه رویا منجم

دینی که الهام‌بخش فیلم جنگ ستارگان و بازی خارها و شخصیت‌هایی به گوناگونی ولتر؛ نیچه؛ و فردی مرکوری بوده است. پس زرتشتی‌گرایی چیست؟

گفتار «ما» و آنها» مدتهاست که در باخترزمین بر سیاست مربوط به ایران چیره بوده است. در عین حال؛ مسیحیت اغلب برای تعریف هویت و ارزش‌های ایالات متحده و اروپا و مقایسه‌ی آن ارزش‌ها با ارزش‌های «دیگری» خاورمیانه‌ای به کار برده شده است. با این حال؛ نگاهی کوتاه به دینی باستانی ـ که هنوز زنده است ـ این‌را می‌رساند که چیزی که به عنوان آرمان‌ها؛ باورها و فرهنگ باخترزمینی بدیهی گرفته می‌شود به راستی ممکن است ریشه‌های ایرانی داشته باشد.

پژوهشگران در کل بر این باورند که پیامبر ایرانی زرتشت زمانی در ۱۵۰۰-۳۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح زندگی می‌کرده است. پیش از زرتشت؛ ایرانیان باستان الوهیت‌های دین ایرانی‌آرایی را پرستش می‌کردند که مترادف دین هندی‌آریایی است که دیرتر به هندویسم آوازه یافت. با این حال؛ زرتشت این آیین را محکوم کرد و موعظه‌اش این بود که خداوند یکتا ـ اهورامزدا ـ باید پرستش شود. با این کار نه تنها سهمی در جدایی آریاییان ایرانی و هندی داشت؛ بلکه به شکل پرسش‌برانگیزی نخستین ایمان یکتاپرستی را به گونه‌ی مردم معرفی کرد.

D407XP Portrait of the Zoroastrian prophet Zarathustra


گفته می‌شود زرتشت زمانی در ۱۵۰۰ تا ۳۰۰۰ سال پیش زندگی می‌کرده است؛ اما برخی از پژوهشگران چنینمی‌رسانند که او هم‌روزگار کورش و داریوش هخامنشی بوده است.

انگاره‌ی پروردگاری یکتا تنها اصل جوهری زرتشت نبود که به دین‌های بزرگ از جمله سه دین بزرگ ابراهیمی: یهودیت؛ مسیحیت و اسلام راه یافت. مفاهیم بهشت و جهنم؛ روز داوری (قیامت) و آشکارشدن نهایی عالم در آن روز و وجود فرشتگان و دیوها همه از آموزه‌های زرتشت و ادبیات زرتشتی الهام گرفته شده است. حتی انگاره‌ی شیطان در اصل زرتشتی است؛ در واقع کل دین زرتشتی بر مبارزه و کشاکش میان نیروهای نیکی و نور (سپنه‌مینو یا روح‌آلقدس) و نیروهای بدی و تاریکی؛ انگره‌مینو یا اهریمن استوار است. در حالی‌که مردم باید میان این دو یکی را برگزیند؛ دین یاد می‌دهد که در نهایت پروردگار همه را فرامی‌گیرد؛ و حتی آنهایی که به آتش جهنم افکنده می‌شوند؛ در نهایت از نعمت‌های پردیس یا بهشت بهرمنده‌می‌شوند.


دین زرتشت می‌تواند نخستین دین یکتاپرستی باشد و تاکیدش بر دوتایی‌هایی مانند بهشت و جهنم در یهودیت؛‌مسیحیت و اسلام هم دیده می‌شود.

چگونه‌ این انگاره‌های زرتشت به دین‌های ابراهیمی و جاهای دیگر راه یافت؟ بنا به پژوهشگران؛ بسیاری از این مفاهیم را یهودیان میان‌رودان (بین‌آلنهرین) پس از آزادی شدن‌شان به دست کوروش فراگرفتند. از راه آنان بود که این مفاهیم به اندیشه‌ی یهودی رخنه کرد و به پیدایش شخصیت‌هایی مانند بلزباب رسید. و پس از کشورگشایی شاهان هخامنشی و گرفتن سرزمین‌های یونانی؛ فلسفه‌ی یونانی مسیر متفاوتی را در پیش گرفت. پیش از آن یونانیان بر این باور بودند که مردمان (انسان‌ها) از اختیار و کارگزاری اندکی بهره‌مند بودند و سرنوشت‌شان در دست ایزدان زیادی بود که اغلب بنا به هوس‌بازی و خیال‌پردازی‌های خود رفتار می‌کردند. اما پس از آشنایی با دین و فلسفه‌ی ایرانی این احساس در آنها به وجود آمد که انگار خود ارباب سرنوشت خویش‌اند و تصمیم‌هایشان در دست خودشان است.

دین زرتشت هر چند زمانی دین رسمی ایران و مردمان ایرانی بود که در مناطق دیگری (مانند افغانستان؛ تاجیکستان و بخش بزرگی از آسیای مرکزی) زندگی می‌کردند؛ اما امروزه دین اقلیتی در ایران است و پیروانش در جاهای دیگر دنیا هم زندگی می‌کنند. اما میراث فرهنگی این دین چیز دیگری است. بسیاری از سنت‌های زرتشتی هنوز از مشخصه‌های اصلی و متمایزکننده‌ی فرهنگی ایرانی در ایران و بیرون از ایران است. از این گذشته این دین تاثیر چشمگیری به ویژه در اروپای باختری داشته است.

راپسودی زرتشتی

سده‌ها پیش از کمدی الهی دانته؛ کتاب اردیراف‌نامه سفر به بهشت و جهنم را به شکل زنده‌ای با تمام ریزه‌کاری‌ها توصیف می‌کند. آیا دانته نمی‌توانسته در باره‌ی گزارش مسافرکیهانی زرتشتی که شکل نهایی خود را در سده‌ی دهم میلادی به خود می‌گیرد؛ شنیده باشد؟ همانندی این دو کتاب بسیار آشکار است؛ و به هر حال چنین پنداره‌هایی جایی برای بازاندیشی دارد‌.

CP59C3 Iran – Yazd. The Temple of Zoroaster (Atashkade).


پرستشگاه زرتشتیان در یزد ـ زرتشتیان بر آین باورند که آتش و آب دو کارگزار پاکی‌اند و برای پاک‌سازی آیینی ناگزیر.

با این حال؛ «پیوند» زرتشتی در جاهای دیگر کم‌تر از کمدی الهی دانته ابرآلود است. پیامبر ایرانی با در دست داشتن کره‌ای تابنده در مکتب سده‌ی شانزدهم رافائل یونان پدیدار می‌شود. به همین سان کلاویس آرتیس؛ اثر سده‌ی هفدهم و هجدهم آلمانی در باره‌ی کیمیاگری به توصیف‌هایی از او می‌پردازد. به گفته‌ی اورشلا سیمس ویلیامز از مدرسه‌ی مطالعات خاوری و افریقایی دانشگاه لندن: زرتشت (در اروپای مسیحی) به عنوان استاد جادو؛ فیلسوف و منجم؛ به ویژه پس از دوران نوزایی (رنسانس) دیده می‌شود.

AC2G5W Zoroastrian Tower of Silence at Chilpyk (Karatou) near the Uzbek town of Nukus in Karalkapakstan.


برج‌های خاموشی مانند این‌یکی در چیلپیک ازبکستان جایی است که زرتشتیان تن‌های مردگان را رها می‌کردند تا خوراک پرندگان شوند.

امروز اشاره به نام زَدیگ بی‌درنگ برچسب مًد فرانسوی زدیگ و ولتر را به یاد می‌آورد. در حالی‌که لباس‌ها می‌توانند زرتشتی نباشند؛ اما داستانِ در پس این نام بی‌تردید زرتشتی است. زَدیک داستان یک قهرمان ایرانی زرتشتی را بازگو می‌کند که پس از گذراندن یک سلسله‌آزمون‌های سخت و دشوار و هفت‌خوان‌هایی در نهایت با شاهزاده‌ای بابِلی ازدواج می‌کند. هر چند داستان فلسفی ولتر به شوخی آلوده است و در همه‌جا ریشه در تاریخ ندارد؛ اما از علاقه‌ی او به ایران سرچشمه می‌گیرد؛ علاقه‌ای که رهبران دوران روشن‌شدگی دیگری هم در آن سهیم بودند. ولتر چنان شیفته‌ی فرهنگ ایرانی بود که با نام «سعدی» در محافل خود آوازه داشت. به همین سان دیوان باختری ـ خاوری گوته که به شاعر ایرانی حافظ هدیه شده؛ فصلی با مضمون زرتشت دارد؛ در حالی‌که توماس مور در لالا روخ برای سرنوشت زرتشتیان ایرانی مویه می‌کند.

زرتشتی‌گری تنها در هنر و ادبیات باخترزمینی نقش خود را نگذاشته است؛ بلکه این دین کهن بارها در قالب موسیقی بر صحنه‌های اروپایی به آوا درآمده است.

گذشته از شخصیت کشیشانه‌ی ساراسترو؛ لیبرتو فلوت جادویی موتزارت سرشار از مضامین زرتشتی مانند نور در برابر تاریکی؛ هفت‌خوان‌های آتش و آب و پویش دانایی و خوبی بالاتر از هر چیز است. و فرخ بولسارا ـ یا همان فِرِدی مِرکوری ـ به شدت از میراث زرتشتی ایرانی خود مغرور بود. در گفت‌وگویی می‌گوید: «همیشه مانند فراایران ایرانی راه می‌روم و هیچ‌کس نمی‌تواند مرا از این‌کار باز دارد؛ عزیز!»

به همین سان خواهرش کشمیرا کوک در گفت‌وگویی در ۱۳۹۳ در باره‌ی نقش زرتشتی‌گری در خانواده‌اش بازاندیشی می‌کند:‌«خانواده ی ما همیشه از این‌که زرتشتی است مغرور بوده است. به گمانم چیزی که ایمان زرتشتی به فِرِدی بخشید این بود که سخت کار کند؛ پیگیری داشته باشد و رؤیاهایش را دنبال کند.»

در دنیای موسیقی شاید هیچ‌نمونه‌ای بیشتر از «چنین گفت زرتشت» ریچارد اشتراوس تاثیر میراث زرتشتی را بازتاب ندهد که ستون پربار بخش بزرگی از «اودیسه فضایی» ۲۰۰۱ استنلی کوبریک را می‌سازد. نت‌هایش از چنین گفت زرتشت نیچه الهام گرفته شده؛ هر چند بسیاری از انگاره‌هایی را که نیچه در آن کتاب پیش می‌کشد؛ با اندیشه‌های زرتشت ناسازگار است. فیلسوف آلمانی دوگانگی خوب و بد را که مشخصه‌ی زرتشتی‌گری است رَد می‌کند ـ و در مقام یک خدانشناس سوگندخورده هیچ کاری با یکتاپرستی ندارد.


مکتب آتن رافائل که دَرِ آن در ۱۵۱۱ میلادی بسته می‌شود؛ شخصیتی را دربرمی‌گیرد که بسیاری از تاریخ‌دانان بر این باورند که زرتشت است که کره‌ای را در دست گرفته است.

گذشته از فِرِدی مِرکوری و زادیگ و ولتر نمونه‌های روشن دیگری از تاثیر زرتشتی‌گری بر فرهنگ مردمی امروز باخترزمین وجود دارد. کمپانی اتومبیل مزدا؛ نام مزدا را از اهورامزدا می‌گیرد که الهام‌بخش افسانه‌ی آزور آهال ـ نیمه‌ایزدی که بر تاریکی پیروز می‌شود ـ در بازی تاج و تخت جورج مارتین می‌شود که هواخواهانش این‌را سال گذشته دریافتند. از این گذشته می‌توان این بحث را پیش کشید که زرتشتی‌گری به شکل بسیار روشنی بر سراسر جنبه‌های نور و تاریکی در جنگ‌ ستارگان نقش خورده است.

BEGANT Freddie Mercury of the British Rock Band Queen. Image shot 1980. Exact date unknown.


فِرِدی مرکوری؛ خواننده‌ی افسانه‌ای گروه کویینز از دین زرتشتی‌خانواده‌ی ایرانی‌خود الهام می‌گرفت

با وجود تمام سهم‌هایی که نخستین دین یکتاپرستی و بنیان‌گذار ایرانی آن در اندیشه؛ دین و فرهنگ باخترزمینی داشته است؛ اما به سختی شناخته شده است. در دنیای کوچه‌وبازار و از دید بسیاری از سیاستمداران امریکایی و اروپایی؛ ایران قطب متضاد هر چیزی گرفته می‌شود که دنیای آزاد نمایانگر آن است و گرامی می‌دارد. گذشته از میراث‌ها و تاثیرات بسیار دیگر ایران؛ دین زرتشتی فراموش شده شاید بتواند کلید درک این‌را که تا چه اندازه «ما» همانند «آنها» هستیم را در اختیار بگذارد.

کتاب در جست‌وجوی زرتشت ‌نوشته‌ی نوشته‌ی پل کریوازک؛ ترجمه‌ی محسن ربیع‌زاره و نگاهی نو به تخت‌جمشید نوشته‌ی خوب‌چهر کشاورزی (انتشارات بهجت ۱۳۹۴) منابع‌ با ارزشی در همین زمینه است.

موضع موزه‌ هنر مدرن نیویورک نسبت به ممنوعیت سفر ترامپ چه می‌تواند باشد/ نگاهی نزدیک‌تر به نمایشگاه اعتراضی موما

منبع: ArtNet News
بن دیویس

ترجمه رؤیا منجم


زوجی به کار پرویز تناولی «پیامبر» ۱۳۴۳ نگاه می‌کنند/انجلا وایس/APP/تصاویر گتی

این هفته موزه هنر مدرن نیویورک (موما) مجموعه آثار مدرن خود را با جایگزین کردن آثار بزرگانی مانند هانری ماتیس و پابلو پیکاسو با کارهای هنرمندانی از بیشتر کشورهای مسلمان که دستخوش ممنوعیت سفر ترامپ می‌شوند؛ به نمایش گذاشت.

این نیست که موما خود را با جامه‌ی «موضوع زندگی‌ مسلمانان» پوشانده است. با این حال؛ این پاسخ تندی که هنرگردانان آن تمکین؛ جودی همتون و کریستوف چریکس در آخر هفته به اندیشه درآوردند تا خشم خود از دستور اجرایی ترامپ را به نمایش بگذارند؛ بیانیه‌ی مستبقیم و ناروالی در باره‌ی رویدادهای کنونی برای یک نهاد مهم هنری است – و بسیار درست؛ زیرا این دوران هشداردهنده‌ای است. مجله هنر گزارش می‌کند که نقشه هنرگردانان هنوز کارهای بیشتری را در هفته‌های آینده به روی دیوار می‌برند.

نخستین موج هنرمندان تازه همه یا از نسل مدرنیست‌های پس از جنگ‌اند ـ سیا آرمنجانی (م.۱۳۲۸)؛ مارکو گریگوریان (۱۳۰۴-۱۳۸۶)؛ پرویز تناولی (م.۱۳۱۶) و شارل حسین زنده‌رودی (م.۱۳۱۶) ایرانی و نقاش بزرگ سودانی ابراهیم الصلاحی (م. ۱۳۱۹) – یا هنرمندانی معاصرتر مانند زاها حدید معمار عراقی‌تبار (۱۳۲۹-۱۳۹۴)؛ طلا مدنی نقاش (م.۱۳۶۰) و هنرمند عکاس – مفهوم‌گرا شیرانا شهبازی (۱۳۵۳) ایرانی.

در نتیجه؛ نمایش کارهایشان در گالری‌های مدرن موما که بیشتر به اوایل سده‌ی بیستم احتصاص داده شده؛ از لحاظ تکنیکی بی‌جاست. از لحاظ گاه‌شماری کارها یا باید در گالری‌های روبروی اندی وارهول و جیمز روزنکویست به نمایش گذاشته می‌شدند و یا کارهای تازه‌تری را به روی دیوار می‌برند.

منطق این‌کار نیاز به صادر کردن یک بیانیه است: گالری‌ها مدرن؛ جایی است که موما جواهرهای باارزش خود را نگاه می‌دارد. گنجاندن کارهای تازه در کنار گنیجه‌های بنیادین گونه‌ای وزن نمادین به آن می‌دهد. کاروکسب را مانند همیشه از هم می‌گسلد.


مردی به کاری از «چیت چت» طلا مدنی (۱۳۸۶) در ۱۵ بهمن‌ماه ۱۳۹۵ در موزه هنر مدرن نیویورک می‌نگرد./انجلا وایس/APP/تصاویر گتی

گذشته از نیاز به صدور بیانیه؛ من پرسشی مربوط به گزینش هنرگردانان دارم. برای نمونه مدنی برای نقاشی‌های کوچکش که صحنه‌های خشونت پدرسالاری را به نمایش می‌گذارد؛ شناخته شده است. پویانمایی دو دقیقه‌ای دست‌ساز او «چیت چت» (۱۳۸۶) که در برابر بوم اکسپرسیونیستی شاگال و کریچنر گذاشته شده؛ دو موضوع همیشگی او را به نمایش می‌گذارد – دعوای دو مرد خاورمیانه‌ای؛ رمزگذاری اختیارداری عمومی پدرسالارانه برای او – که به شکل توطئه‌باری زیر نگاه شخصیت دیوسیرتی با هم بگومگو می‌کنند. در جاهایی استفراغ زردرنگی به هم می‌پاشند؛ گویی لبریز از شرارت‌ و پلیدی‌اند.

لابی کردن چنین کاری در جنجال ممنوعیت سفر مسلمانان غریب است؛ زیرا به آسانی می‌تواند به شکل نابه‌جایی کلیشه‌های زشتی در باره‌ی ایرانیان را نگاره‌پردازی کند.

از سوی دیگر؛ کار افزوده‌ی دیگری از شیرانا شهبازی را در نظر بگیرید (کمپوزیسیون ۴۰-۱۳۹۰)؛ عکس بزرگی از سه کره‌ی زندگی بر زمینه‌ای سیاه؛ بر دیوار نگارخانه‌ای که به مارسل دوشامب اختصاص دارد. چنین می‌نماید که پیوند آنها این است که کار شهبازیان همان خصلت پازلی دوشامب فرانسوی را دارد که به جا می‌نماید.


شیرانا شهبازی (کمپوزیسیون ۴۰-۱۳۹۰) در کنار نگاه کرده شدن (از سوی دیگر شیشه) با چشمی باز؛ نزدیک به کمابیش یک ساعات (۱۹۱۸) اثر مارسل دوشامب/ بن دیویس

سلسله عکس‌های پیشین شهبازی با نام «گفتار نیک» احساس مستند مستقیم‌تری داشت و زندگی مدرن در ایران را به نمایش می‌گذاشت. با این حال او دیگر خط میان مستند و عکس چیده شده را تیره و تار کرده است و با کلیشه‌هایی دست‌وپنجه نرم می‌کند که مخاطب باخترزمینی به ایرانیان فرامی‌فکنند. (شهبازی در واکنش به یک عکس گفت «چنین می‌نماید زنی با روبنده که سیگار بکشد؛ موضوعی دلنشین یا تاثیرگذار است. نمی‌دانستم تا چه اندازه دیدن آن می‌تواند یک باخترزمینی را تحت تاثیر قرار دهد») من همیشه سبک کار او را که به شکلی ارادی درنیافتنی است؛ و دیرتر درمی‌یابم؛ از جمله همین‌کار را واکنشی به این می‌بینم؛ تلاشی برای کلافه کردن بینندگانش؛ ناگزیر کردن آنان به دیدن خودشان که می‌خواهند از عکسی سردربیاورند.

به گفته‌ای دیگر سبک عکاسی مفهوم‌گرای شهبازی را می توان بازنمایی بی‌اعتمادی توانایی مخاطب باخترزمینی به تمایز ظرافت‌های بازنمود تعبیر کرد ه همان ظرافت‌هایی که گنجاندن پویانمایی زشت و گروتسک مدنی می‌طلبد.

در نهایت روشن می‌نماید که حرکت اشاره‌ای موما بی‌پرده است زیرا به گفت‌وگویی بی‌پرده و ناپالوده پاسخ می دهد. بیانیه این است: می‌خواهید مردمان کشورهای مسلمان را بی‌ارزش کنید؟ بسیار خوب؛ ما آنها را ارزشمند می‌داریم! هنرگردانان با شتاب کار کردند زیرا گفت‌وگو فوری بود. این سزاوار آفرین‌گویی است.

با وجود این؛ گمان نمی‌برم که چیز بیشتری نمی‌تواند در باره‌ی این کنش و تاریخ پشت آن گفت.

داستان موما این است که ساخته شد تا داستان مدرنیسم اروپایی ـ امریکایی را بازگو کند. این داستان به تنهایی بیشتر داستان مهاجران و پناهندگان است. دوشامب از روی آتلانتیس پرید تا از جنگ جهانی دوم دور شود؛ ویلم دو کونینگ به عنوان مسافری قاچاقی وارد امریکا شد؛ ژوزف و آنی آلبرس از دست نازی‌ها به امریکا گریختند؛ آرشیل گورکی پناهنده ای از نسل‌کشی ارامنه بود؛ و سیاهه ادامه دارد…

با این حال؛ این داستان بیشتر به مهاجران سفیدپوست اروپایی بازمی‌گردد. و یکی از اثرات کناری و غیرارادی نمایش فوری موما این است که به شما یادآوری کند؛ مدرنیسم‌های غیرباخترزمینی دیگری هم وجود دارد که به شکل ناکاملی در داستانی که می گوید گنجانده شده است.

که مرا به هنرمندانی بازمی‌گرداند که از دیدنشان در اینجا بسیار هیجان‌زده شدم؛ الصلاحی و خوشه‌ی هنرمندان ایرانی که در آغاز دهه‌ی شصت میلادی آواهای آفریننده‌ی خود را یافتند.


ابراهیم الصلاحی؛ مسجد (۱۳۴۳)/ بن دیویس

دیدن آنها زیر نور عالی‌ است؛ حتی اگر در روشی که برای به نمایش گذاشتن آنها به کار رفته زیاد آنچه را که سزاوارش هستند؛ بی‌تمامی بیان نمی‌کند. بوم کوچک سیاه و سفید الصلاحی؛ مسجد (۱۳۴۳) که در نگارخانه‌های پیکاسو به نمایش درآورده؛ گویی پاسخی به علاقه‌ی این هنرمند اسپانیایی به هنر آفریقاست. اما این کار تک و کوچک تنها سرنخی به دامنه‌ی دست‌یابی الصلاحی یا بینش او به دست می‌دهد؛ نزدیکی به شاهکارهای بهتر شناخته‌ شده‌ی کوبیستی تنها کمیابی نسبی زمینه‌ی زیبایی‌شناسانه‌ی آشنایی را برای کار او شدت می‌بخشد.

به همین سان شارل حسین زنده‌رودی ایرانی‌تبار از راه کار بزرگی روی کاغذ در نگارخانه‌های ماتیس پدیدار می‌شود که قرار است به دلیل علاقه‌ی زیاد این هنرمند فوویستی به هنر تزئینی اسلامی معنا بیابد. اما مایه‌های ملایم «K+L+32+H+4 پدرم و من» (۱۳۴۱) زنده‌رودی در کنار سرریزی «رقص» ماتیس؛‌ یکی از تمثالی‌ترین نقاشی‌های دنیا؛ زبان‌بسته می‌نماید.


بینندگانی که به «K+L+32+H+4 پدرم و من» ۱۳۴۱ نقاش و مجسمه‌ساز ایرانی شارل حسین زنده‌رودی در ۱۵ بهمن‌ماه ۱۳۹۵ در موزه موما نیویورک نگاه می‌کنند/انجلا وایس/APP/تصاویر گتی

همان‌طور که گفتن بهتر از هیچ است. اما در دنیایی متفاوت؛ پرداختن کامل به این هنرمندان اکنون می‌تواند به راستی نکته‌ی مهمی باشد.

الصلاحی (همراه با احمد شیبرین و کمالا اسحاق) یکی از بنیان‌گذاران مکتب خارطوم در سودان بود. آنان آزادی مدرنیستی را به بوم بردند؛ اما خودآگاهانه آن‌را با نگاره‌پردازی اسلامی و فرهنگ بومی؛ از جمله الگوهای تزئینی؛ آیات قرآن و شعرهای سوفیان درآمیختند.

در گفت‌وگویی با الصلاحی می‌گفت: «در آن زمان با این دشواری رویاروی بودیم که هنرمند معاصر را از مردمان بومی جدا می‌کرد. من خود احساس می‌کردم که باید پلی ساخته شود تا این شکاف میان دو طرف بسته شود.»

زنده‌رودی؛ تناولی و دیگر هنرمندان ایرانی در اینجا معمولا به عهوان بخشی از جنبش سقاخانه شناخته می‌شوند.


پیامبر پرویز تناولی (۱۳۵۳) با «شکل‌های بی‌همتای پیوستگی در فضا» اومبرتو بوکاچیونی (۱۹۱۳) در پیش زمینه/بن دیویس

ماموریت آنها آفریدن رشته‌ای از هنر مدرن بومی ایرانی و درآمیختن سرزندگی فرهنگ عامیانه‌ی اسلامی با آزمایش‌گری‌های گوناگون است. درست است که شمای رنگی زنده‌رودی با حس‌پذیری فیلترنشده‌ی ماتیس برابری نمی‌کند؛‌ اما دلیلش این است که به گفته‌ی حمید کشمیرشکن هدف نیت‌مندانه‌ی آن احضار مایه‌های مشخص هنر عامیانه‌ی دینی ایرانی است: طلایی؛ سبز؛ اخر؛‌نارنجی و قرمز.گ

هم مکتب خارطوم در سودان و هم جنبش سقاخانه در ایران پیشتاز چرخشی به «خوش‌نویسی مدرنیستی» و یافتن سنتی در خوش‌نویسی است که بتواند به شکلی ارگانیک به شکل‌های تازه‌ی هنر آبستره رشد کند. از این گذشته؛ هر چند نکات مشترک آنها روحیه‌ی شور و جوششی است که در سالهای آخر دهه ۶۰ میلادی در سراسر منطقه در جریان بود؛ چیزی که افتخار دادی آن‌را «دوران قهرمانانه» «مدرن ناسیونالیستی» می‌نامد و این انگاره را رد می‌کرد که یا باید سنت ایستا را بازخوانی کرد و یا تقلیدگران نوآوری‌های اروپایی شد.

به گفته‌ی دادی:
«فرهنگ تازه باید فردی‌شده و در عین حال جمعی می‌بود؛ باید به این مفهوم کاملا مدرن بود که با تولید هنری در دنیای صنعتی شده گفت‌وگو داشته باشد؛ با این حال باید تاریخ‌های بومی و آیین‌های زندگی‌شده‌ای را بازنمایی می‌کرد که تاکنون سرکوب شده بود؛ و از همه مهمتر فرهنگ نو باید نماد ویژگی ملی می‌بود.

نکته این است: اهمیت این هنرمندان تنها به این دلیل نیست که نمونه‌هایی از هنرمندان بسیار موفقی هستند که بر حسب تصادف از کشورهای مسلمان می‌آیند. هنر آنها با در نظر داشتن زمینه‌ی تاریخی‌شان؛ به کلیشه‌ی «برخورد تمدن‌ها» و به زنجیر بسته شدن فرهنگ اسلامی به گذشته و دشمنی درونزدای با ادغام شدن در زمان؛ پاسخ متقابل می‌دهد.

اکنون نمی‌توانیم به اندازه‌ی کافی از آن نمونه‌ها داشته باشیم. موما گفت‌وگویی را آغاز کرده‌است. رها نکردن آن در اینجا از همیشه فوری‌تر و عاجل‌تر می‌نماید.

یادداشت فراایران خبر اول این نمایشگاه مهم را می‌توانید در لینک زیر بخوانید

http://farairanonline.com/News/NewsDetailFa.aspx?src=24480

منبع: ArtNet News

آواهای ایرانی


بهمن محصص (۱۳۱۰-۱۳۸۹)؛ بی‌نام؛ لیتوگراف؛ ۱۳۵۰

موزه‌ی بریتانیا نمایشگاهی از کارهای روی کاغذ به تازگی خریداری شده خود از هنرمندان ایرانی را به نمایشگاه گذاشته است.
هنر مدرن و معاصر ایران داستان‌های چندگانه‌ای را بازگو می‌کند. این نمایشگاه که کارهای نسل‌های متفاوتی از هنرمندان ایرانی است دربرگیرنده‌ی رسانه‌های گوناگون از کلاژ تا کتاب‌های هنرمند و عکس است. روایت‌ها نمایانگر پرداختن به تاریخ ایران با الهام از شاهنامه فرودسی است که به تاریخ معاصر کشانده می‌شود. در میان آنها عکس‌های زنده‌ای از هنر و دلمشغولی‌های برخی از برجسته‌ترین هنرمندان ایران است. بهمن محصص؛ پرویز تناولی؛ میترا تبریزیان؛ پرستو فروهر؛ احمد عالی؛ ناهید حقیقت؛ محسن احمدوند؛ شاهپور پویان؛ افسون؛ فریدون آو؛ علی اکبر صادقی؛ شیده تامی؛ بهمن جلالی؛ علی بنی‌صدر؛ ترلان رفیعی و یاشار سمیمی مفخم(از وب‌سایت موزه‌ی بریتانیا).

در زیر مقاله‌ای به قلم لیزی وارتانیان کولییر در باره‌ی این نمایشگاه است که در وب‌سایت انگلیسی‌زبان پیوند به چاپ رسیده است

ترجمه از رؤیا منجم


بهمن جلالی (م.۱۳۲۴)؛ نگاره‌ی خیال‌پردازی (مجموعه زورخانه) سی – پرینت ۱۳۹۱

کنار هم آوردن نسل‌های گذشته و کنونی هنرمندان ایرانی از راه کارهایشان بر روی کاغذ

بخش کوچکی در میانه‌ی زیرمین موزه‌ی بریتانیا با فرش قرمز قشنگی پوشیده شده و دیوارهای اطراف با گزیده‌ای از کارهایی آرایش یافته که به تازگی از هنرمندان ایرانی در داخل و خارج ایران خریداری شده است. کارها – مجموعه‌ای از کلاژ؛ طراحی و کتاب‌های هنرمندان و عکس‌ – سه ققسه‌ی شیشه‌ای را که در دو سوی فرش است پر می‌کند. از دو دیواری که کارها بر آن به نمایش گذاشته شده؛ یکی به طور کامل با کلاژهای هنرمند درگذشته‌ی مدرنیست بهمن محصص پوشیده شده است. کاری چشمگیر به نام «برای مونچ» سرتکان‌دادنی به جیغ ۱۹۴۴ ادوارد مونچ است که در آن اندام جانورمانند عجیب و غریب و گروتسکی کار هنرمند نوروژی را همانندسازی می‌کند. اندام‌های بدشکل دیگری در کارهای دیگر محصص دیده می‌شود که با سیماهای به‌هم‌پیچیده و تاریده پوشیده شده‌اند. اندام‌های محصص را می‌توان ددمنشانه توصیف کرد چرا که هیچ‌ همانندی با مردم ندارد؛ که «کوسه» یکی از آنهاست.


بهمن محصص (۱۳۱۰-۱۳۸۹)؛ کوسه و برای مونچ

در سمت راست کولاژ محصص عکسی از هنرمند است که احمد عالی گرفته که اغلب پدر هنر زیبای عکاسی ایران نامیده می‌شود. نگاره‌ی سیاه و سفید عالی محصص را نشان می‌دهد که در برابر یکی از کارهای اسطوره‌ای خود نشسته و رو از دوربین گردانده است. در اندیشه است و بسی بیشتر از کارهای هنری که عکس عکاس در کنارشان دیده می‌شود؛ جدی می‌نماید.


میترا تبریزیان (م.۱۳۳۸)؛ پائیدن؛ لایتجت پرینت؛ ۱۳۶۹

درست در برابر عکس عالی؛ عکسی از میترا تبریزیان به نام «پائیدن» است که سه دوره‌ی زمانی متفاوت را در یک نگاره به تماشا گذاشته است که نظم و ترتیبی گاه‌شمارانه ندارد. نخست کودتای ۱۳۳۲ (۱۹۵۳)؛ جنگ ایران و عراق در دهه شصت و انقلاب اسلامی. زنان در جلوی عکس در برابر جمعیتی بر صحنه‌اند که همگی مرد می‌نمایند.


ناهید حقیقت (م. ۱۳۲۸)؛ پائیدن؛ و فرار؛ آکوآپرینت؛ ۱۳۵۶

در آخر این دیوار دو نگاره‌ی دیگر با موضوع زنان؛ کار ناهید حقیقت است که ساکن نیویورک می‌باشد و «فرار» نام دارد. در میان کار تبریزیان و حقیقت نگاره‌های تیره و تک‌رنگ – یک سلسله‌ پرینت‌های قرمز و سبز از پرستو فروهر است. در حالی‌که کار فروهر رنگارنگ‌تر است؛ عواطفی که انتقال می‌دهد این چنین نیستند. در متن روی دیوار کنار کارها بازگفته‌ای از هنرمند در سال ۱۳۸۳ است:
«تمامی سطوح با ارتعاشات الگوها پوشیده شده است. آنها بازنمود هماهنگی دنیاست… اما این هماهنگی دست‌نیافتنی را تنها می‌توان از دور ستود؛ زیرا پتانسیل بزرگی برای ددمنشی را پنهان می‌کند.»
در حالی‌که این بازگفته به شش سال پیش از «قرمز نام من است؛ سبز نام من است» بازمی‌گردد که در سال ۱۳۸۷ تولید شده است؛ اما شاید به بهترین شکل کاری را که به نمایش گذاشته شده توصیف می‌کند. در نگاه نخست؛ کار فروهر را می‌توان به صورت نقش‌های زیبای پارچه دید که با شکل‌های هندسی برهم‌ریخته‌ای پوشیده شده است. با این وجود با نگاهی ژرف‌تر می‌توان اندام‌های کج‌وکوله‌ای را تشخیص داد که به دلیل پوشاندن چهره و چشمان‌شان با دست یا با نوارهای سیاه هویتی ندارند.


پرستو فروهر (م.۱۳۴۱) قرمز نام من است؛ سبز نام من است؛ ۲۰۰۸

موضوع کارهایی که در قفسه‌های شیشه‌ای در دو سوی فضای نمایشگاه به نمایش گذاشته شده؛‌ تا اندازه‌ای سبک‌تر است. کارهایی است که به شدت تحت تاثیر شاهنامه فردوسی ساخته شده‌اند. کارهای علی اکبر صادقی؛ محسن احمدوند و شاهپور پویان؛ شاهنامه را برای مخاطبان سده‌ی بیست‌ویکم نوزایی کرده‌اند. صادقی این کار را در قالب پویانمایی پیش برده و حماسه‌ی فردوسی را از راه حرکت «مدرنیزه کرده» در عین حال که شخصیت‌هایش همان پوشاک سنتی را بر تن دارند. احمدوند اما ظاهری امروزی به رستم بخشیده و او را در جامه‌ی تی‌شرت و جین با کلاه خودی که از جمجمه دیو سفید مازندران ساخته به نمایش می‌گذارد.


علی‌اکبر صادقی (م.۱۳۱۶)؛ خورشید شاه؛ و فخرفروشی؛ پویانمایی؛ سلولوئید؛ ۱۳۵۲

رستم دنباله‌رو مد روز احمدوند در برابر پیش زمینه‌ای خالی گذاشته شده؛ گویی به راستی از عهد باستان پا به زمان کنونی می‌گذارد. پویان با این حال گامی بیشتر از احمدوند برداشته و رستم را به کلی پاک می‌کند؛ کاری که در سلسله مینیاتورهای ایرانی دگرگون‌شده‌ی خود از کسانی مانند کمال‌الدین بهزاد و دیگران پیش برده است.


محسن احمدوند (م. ۱۳۶۱) رستم از مجموعه انقلاب؛ مداد رنگی روی کاغذ؛ ۱۳۸۰

«رستم پس از کشتن دیو سفید پویان» که در کنار مینیاتور سده‌ی شانزدهم میلادی «کشته شدن دیو سفید به دست رستم» نگاره‌ای کمابیش همانند را نشان می‌دهد که فضایی خالی رستم را جایگزین می‌کند. پویان با این کار حفره‌ای می‌آفریند که بیننده را وادار می‌کند تا به پیرامون نگاره‌پردازی بنگرد و از فضای روایی دور شود.


شاهبور پویان (م. ۱۳۵۹) رستم پس از کشتن دیو سفید؛ آمیخته‌ای از رسانه‌ها؛ ۱۳۸۴

در آن سوی دیگر نگارخانه؛ در برابر کارهای الهام گرفته از شاهنامه؛ ققسه‌ای است که با کارهای ترلان رفیعی و یاشار صمیمی مفخم در قالب پرینت‌های سیلک اسکرین با خطوط سنگین و تیره خوش‌نویسی است. مرجع آنها کارهای کلاسیک هنر باخترزمینی مانند ونوس میلو است. اما اندام مفخم سر ندارد؛ و سینه‌هایش با تمبرهای ایرانی پوشیده شده است.کارهای رفیعی با وجودی که کمابیش همان حال‌وهوا را دارد اما ستاره‌های پاپ مانند گوگوش را نشان می‌دهد که هدفشان نیروبخشیدن به این برداشت است که ایران چیزی بیش از آن سیاستی است که در باخترزمین گزارش و رسانده می‌شود.


ترلان رفیعی (م. ۱۳۵۹) و یاشار صمیمی مفخر (۱۳۵۸)؛ سی سال؛ سیلک‌اسکرین؛ ۱۳۹۴

قفسه‌ای که روی فرش قرمز است یک سلسه کار را که صاف چیده شده به نمایش می‌گذارد. در میان آنها پرتره‌هایی از افسون است که موضوع‌شان از عکس‌های قدیمی خانوادگی گرفته شده است. کلاژهای پراحساس با کاربرد سنگین سیاه و قرمز و آبی به پرینت‌های لینولئومی می‌مانند. هنرمند گفته که نگاره‌ها را برای بیان دلتنگی آفریده است. اندام‌های افسون از پائین شانه بریده شده‌اند؛ مانند پرتره‌های شیده تامی.


افسون (م. ۱۳۵۱)؛ نوستالژی گفتاری؛ کلاژ؛ ۱۳۵۴-۱۳۸۵

کتاب دست‌ساخته‌ی شیده تامی دو سر را کنار هم نشان می‌دهد که هر دو بر پیش‌زمینه‌ای طلایی سیاه کشیده شده‌اند و دورتادورشان با شعرهای هنرمند پر شده است. این شعرها از نور و تاریکی سخن می‌گویند؛ نگاره‌ی سمت چپ با خوش‌نویسی سیاه و نگاره‌ی سمت راست به کلی سفید است.


شیده تامی (..۱۳۴۱) کتاب دست‌ساز هنرمند با رسانه‌های گوناگون؛ ۱۳۸۳

در کنار کارهای روی کاغذ؛ مجمسه‌های پرویز تناولی هم در این نمایشگاه گنجانده شده است. این‌ها در قالب مدال برونزی دستی که پرنده‌ای را نگاه داشته و هیچ‌های پرآوازه‌ی او را به نمایش می‌گذارند. در کنار مدال نگاره‌پردازی هنرمند است که از صفحه‌ای از کتاب «شگفتی‌های آفرینش و غرابت‌های هستی» قزوینی الهام گرفته که آن‌را در بازار روزی پیدا کرده بوده. هدف از گنجاندن این مجسمه‌ها شاید یادآوری به مخاطبان است که در حالی‌که طراحی‌ اغلب نادیده گرفته می‌شود؛ اما سراغاز کارهای بعدی است. با تناولی که یکی از مهم‌ترین هنرمندان معاصر ایران است؛ گنجاندن آثارش این نمایشگاه را توجه‌برانگیزتر می‌کند.


پرویز تناولی (م. ۱۳۱۶)؛ مرد و مجسمه ۲؛ مجموعه شگفتی‌های دنیا)


فریدون آو (م. ۱۳۲۴)؛ مینیاتورهای ایرانی ۱؛ عکاسی؛ ۱۳۸۲


علی بنی‌صدر (م.۱۳۵۵) چهار ام؛ ۱۳۸۹

آواهای ایرانی در حالی‌که نمایشگاه کوچکی است؛ اما موضوع‌ها؛ سبک‌ها و آموزه‌های بسیاری را دربرمی‌گیرد. دو نکته‌ی مشترک قومیت ایرانی هنرمندان و کارهایشان روی کاغذ اجازه داده تا در مرکز گالری ادیس موزه‌ی بریتانیا کارهای گوناگونی کنار هم قرار بگیرند تا نمایشی پرس‌برانگیز و به یادماندنی بسازد. با کارهای روی کاغذ که کمتر از کارهای روی بوم و عکس؛ توجه‌برانگیزند؛ آواهای ایرانی
نگاه یگانه و تازه‌ای از به کارگیری رسانه‌ای ساده و با این حال نیرومند از سوی نسل‌های گذشته و کنونی هنرمندان ایرانی برای روایت داستان‌های‌ خودشان را به نمایش می‌گذارد.

آواهای ایرانی تا ۲ آوریل ۲۰۱۷ در موزه بریتانیا برپاست.

حالات عدم‌قطعیت راه‌کار‌های هنری در زمان‌های اضطراری

 

منبع: آکادمی هنر برلین
Akademie der Künste

در دوره‌های عدم‌قطعیت؛ هنر و فرهنگ فضاهای آزادی برای دگرگون کردن تفاوت‌های فرهنگی و ناسازگاری‌های سیاسی می‌شود. «حالات عدم‌قطعیت»؛ که در آکادمی هنر برلین بپاست؛ فضایی از ایستادگی هنری نسبت به از دست دادن حافظه‌ی فرهنگی و خشنونت و بیگانه‌هراسی را باز می‌کند. این پژوهش هنری که وضعیت فاجعه‌بار کنونی پناه‌جویان را با تجربه‌ی تاریخی گریز و تبعید در سالهای ۱۹۳۳ (۱۳۱۰) تا ۱۹۴۵ (۱۳۲۴) پیوند می‌زند؛ روی شکنندگی فرد؛ شرایط اجتماعی و سیاسی که جنگ‌ها؛ تهیدستی و تروریسم ماشه‌شان را می‌کشد؛ کانونمند می‌شود. نزدیک به ۵۰ شیئی برگزیده و سند از آرشیو‌های اکادمی هنر متعلق به والتر بنیامین (بنجامین)؛ برتول برشت؛ هانس آیسلر؛ والسکا گرت؛ لی گرودندیگ؛ لیلیان هاروی؛ هانریش مان؛ برونو توت؛ کرت تچولسکی و دیگران در کنار کارهای هنری امروز که تجربه‌های بحران و گریز؛ ناپایداری؛ خشونت و گمگشتگی را بازنمایی می‌کند؛ گذاشته و با آنها پیوند زده می‌شود. کارهای هنری ۳۲ هنرمند از کشورهای متفاوت از جمله رضا آرامش؛ و مازیار مرادی از ایران بر دیوار رفته است.

حالات نامطمئن نمایشگاهی است که اهمیت خاطره و روایت را در روندهای دگرگونی‌های اجتماعی و فرهنگی از راه هنر کندوکاو می‌کند. با درآمیختن فضایی آزمایشی از اشیا و اسناد موجود در آرشیوهای اکادمی با نمایشگاهی از هنر معاصر و سخنرانی و میزگرد؛ فضایی برای اندیشه‌ورزی برای پژوهش‌گران؛ فعالان و هنرمندان می‌آفریند.

در دروان ناگوارِ عدم‌قطعیت که با حالت ناپایدارکننده نظم اجتماعی در منطقه‌ی خاوری مدیترانه و تروریسم و شکل‌های تازه‌ی ملی‌گرایی و نژادپرستی در اروپا شعله‌ور می‌شود؛ هنرمندان مسئولیت «تاریخ دیگران» را بر دوش می‌گیرند تا در هوایی باز و آزاد و تفکیک شده نشان دهند که جایگاه هنری ما در رابطه با دیگری کجا قرار می‌گیرد.

لازمه‌ی این‌کار برخورد با دغدغه‌هایی مانند آسیب‌دیدگی جمعی؛ از دست دادن هویت؛ هم‌دلی و تلاش برای درک و تجربه‌ی ناپایداری است. هنرمندان نگاره‌پرداز از راه کارهایشان سکویی نه تنها برای سهیم شدن و دادوستد می‌سازند؛ بلکه از این گذشته پتانیسل دگرگون کردن تجربه را هم در اختیار می‌گذارند. به همین دلیل نمایشگاه پیرامون دو عنصر جوهری سازمان یافته – مطالعات و گفت‌وگوهای سیاسی؛ اجتماعی و فرهنگی و یک سلسله اسناد و اشیای بی‌همتا از آرشیوهای آکادمی که خاطرات هنرمندان را در حالات و وضعیت‌های اضطراری در آلمان سالهای ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵ ارائه می‌دهد. این عناصر با هم در رسانه‌های فیلم؛ عکاسی؛ مجسمه‌سازی و نقاشی یک بازی درونی گفت‌وگوساز؛ مستند و روایی می‌آفریند.


هفت‌تیر کرت توچولسکی؛ پس از ۱۹۲۶؛ عکس از نیک اَش


پاسپورت والتر بنیامین (بنجامین) برلین؛ ۱۰ اوت ۱۹۲۸؛ عکس نیک اَش


تقویم جیبی هانریش مان؛ فوریه ۱۹۳۳؛ عکس از نیک اَش


جعبه مهمات با اسناد شخصی از الیا یوناس – استوکهوزن؛ بدون تاریخ؛ عکس نیک اَش

در این گزیده‌ از نمایشگاه «حالات نامطمئن» تنها به دو هنرمند ایرانی شرکت‌کننده در این رویداد پرداخته می‌شود و برای اطلاعات بیشتر در باره‌ی هنرمندان دیگر به وب‌سایت آخر صفحه مراجعه کنید


مازیار مرادی؛ از مجموعه ۱۳۵۸

مازیار مرادی (م. ۱۳۵۸) به ویژه به مردمان و جست‌وجوی‌شان برای هویت علاقه‌مند است – جست‌وجویی که می‌تواند در رویاروی با آشفتگی شدید اجتماعی و سیاسی به کحراهه رود. سلسله‌ عکس‌های ۱۳۵۸ مرادی ضربه‌های سرنوشت را که خانواده‌اش در زمان انقلاب و جنگ ایران و عراق (۱۳۵۹-۱۳۶۷) تجربه می‌کند؛ ردیابی می‌کند. در اینجا بسیاری از اعضای خانواده مازیار نمونه‌ی شکست‌خوردگی‌ها و تغییرات فاجعه‌باری می‌شوند که تمامی خانواده‌های ایرانی در آن سالهای پرآشوب تجربه کردند. مازیار مرادی بازسازی صحنه‌ها را که خانواده‌اش توصیف کرده‌اند؛ پرورش می‌دهد و سپس از آن صحنه‌ها با همان افراد به عنوان بازیگران قصه‌ی خودشان عکس می‌گیرد. در گفت‌وگوهایی که ماه‌ها با آنها دارد؛ به پژوهش در باره‌ی جزئیات تجربه‌های فردی آنان می‌پردازد. عکس‌هایی که در ایران گرفته شده؛ اعضای خانواده‌اش را به نمایش می‌گذارد که این تجربه‌ها را از نو بازی می کنند – نگاره‌هایی که رمزنویسی خانواده‌ای می‌شود که اینک به خاطر طغیان‌های سیاسی و فرهنگی در سراسر کره‌ی خاکی پراکنده‌اند.


مازیار مرادی؛ از مجموعه ۱۳۵۸


مازیار مرادی؛ از مجموعه ۱۳۵۸

مرادی در این نمایشگاه ۳۷ عکس از مجموعه‌ی ۱۹۷۹ خود را که برنده جایزه‌ی اتو اشتینرت بوده؛ به نمایش می‌گذارد که سفر خانواده‌شان را که در زمان جنگ ایران و عراق در ۱۳۶۴ ناگزیر به فرار از خانه‌ و کاشانه‌شان می‌شوند؛ بازسازی می‌کند. برای آفریدن این عکس‌ها؛ مرادی که کارش بر پایه‌ی پژوهش و پرس‌وجو با کسانی بوده که در این فرار شرکت داشتند؛ تصمیم می‌گیرد که از عکاسی صحنه‌ در همان مکان‌های فرار خانواده‌اش سود جوید. از این راه نه تنها عکس‌هایی تاثیرگذار در خدمت به حاقظه و خاطره آفریده؛ بلکه روند کار از راه آسیب‌های فرار و گریز را دنبال کرده است. نگاره‌ها رمزهای نمادین برای خانواده‌ای می‌شود که به خاطر طغیان‌های سیاسی و فرهنگی در سراسر کره‌ی خاکی پراکنده شده‌اند.


رضا آرامش اکتیون ۱۱۷ (۱۳۹۰)

رضا آرامش نقاش؛ عکاس و مجسمهساز هم همین راه‌کار را در سه‌لختی یادواره‌ای خود آکتیون ۱۱۷ (۱۳۹۰) به نمایش می‌گذارد که در آن حرکت اشاره‌ای سرکوب‌شده‌ای؛ به عکس سیاه‌ و سفیدی از فضای باروک کاخ ورسای لویی شانزدهم فرافکنده می‌شود.
آرامش ‌ که در سال ۱۳۵۹ در اهواز به دنیا آمده؛ بن‌مایه‌های عکاسی جنگ خود را از اسناد آرشیو و مطبوعات و اینترنت و گزارش‌های رسانه‌های اجتماعی در باره‌ی ناسازگاری‌ها در ویتنام؛ فلسطین؛ عراق؛ افغانستان و کره بیرون می‌کشد. اما آرامش با کارهایش به جای نمایش تن‌های خونین و خشونت؛ رنج‌های نادیدنی مردمی را نشان می‌دهد که اغلب یادآور حالت بدنی کسانی است که شهید می‌شوند. سه لختی بادواره‌ای اکتیون ۱۱۷ پیوندی مستقیم با روایت نگاره‌ای در تالار آیینه‌های کاخ ورسای می‌آفریند که با پناه‌جویان شکل گرفته است. از این راه آرامش تداعی‌های اغلب ناسازگاری را مانند تهیدستی و دارایی؛ زیبایی تن و فضا؛ خلوت و فضای همگانی می‌آفریند. ورسای جلوه‌ی مطلق‌گرایی در اروپا در برابر استعمارگرایی و پیامدهای درازمدت آن می‌شود.


رضا آرامش؛ در میان چشم و شئی سایه می‌افتد

هنرمند در تمامی کارهایش دانش و شناخت ژرفی از تاریخ هنر؛ فیلم و ادبیات خاورزمین و باخترزمین هر دو را به نمایش می‌گذارد. نگاره‌های رسانه‌های جمعی از مناطق جنگی و گزارش‌های عکاسی‌شده مواد خام سلسله‌های عددگذاری شده‌ی سایه‌دار او را می‌سازند. اکشن‌های ۱۷۵-۱۷۹ از عکس‌های فوری متن‌زادایی شده‌ی زندانیان در مناطق بحران در سراسر جهان سربرمی‌آورند؛ سپس این خطوط کلی انتزاعی ‌پس‌زمینه با پرینت عکس‌ مناظر کامل می‌شود. بازنمایی پیوسته‌ی خشونت در رسانه‌های جمعی در حالی که تماشاگر از میان سایه‌روشن‌ها می‌گذرد و نگاره‌ی آیینه‌ای خود را می‌بیند می‌تواند حس خستگی بیافریند. شخصیت‌های گمنام آرامش پیشگامانی در پویش او در باره‌ی سازوکارهای خشونت می‌شود. (برایدانسته‌های بیشتر در باره‌ی رضا آرامش نگاه کنید به تک‌چهره برگزیده فراایران رضا‌ آرامش)


رضا آرامش؛ راه رفتن زیر نور موعود

از این گذشته یک سلسله سخنرانی و رویدادهای ویژه به پرسش‌های کنونی سیاسی در باره‌ی موضوعاتی مانند نواستعمارگرایی؛ دلایل گریز و فرار و مهاجرت؛ و پیدایش موج تازه‌ی ملی‌گرایی در اروپا می‌پردازد که از زمینه‌ی مواضع فرهنگی و هنری بیرون کشیده می‌شوند و فضایی برای اندیشه‌ورزی با سخنرانی؛ میزگرد؛ کنسرت؛ فیلم؛ اجرا (پرفورمنس) و تئاتر آفریده می‌شود.

سخنرانی‌ها و میزگردهای بخش «گفت‌وگوها» موضوعات کلیدی کنونی را هدف می‌گیرد‌. اروپا با موج در ظاهر بالنده‌ای از ناسازگاری و کشاکش‌‌هایی مانند بیگانه‌هراسی؛ اسلام‌هراسی و یهودی‌ستیزی رویاروی است. دلایل این بنیادگرایی نو چه می‌تواند باشد؟ چگونه می‌تواند رشد توده‌ای راست‌گراها و نژادگرایی را بازداشت و بر آن چیره شد؟ چگونه سیاست‌های مهاجرت را می‌توان بهبود بخشید؟ و هنر چه نقشی می‌تواند در حل‌وفصل این بحران بازی کند؟

سخنرانان این بخش از جمله می‌توان از آرمین ناصحیجامعه‌شناس آلمانی ایرانی تبار؛ نیکیتا داوان؛ ناتاشا کلی؛ گرادا کیلومبا؛ میشل لوندر؛ کاترینا لامپ؛ شانتال موفه؛ ریتا سوسموث و… . نام برد.

آرمین ناصحی (م.۱۳۳۹) یکی از برجسته‌ترین جامعه‌شناسان در آلمان است که جامعه‌ی به اصطلاح سنتی را به پرسش می‌کشاند. پژوهش‌های او بیشتر روی جامعه‌شناسی فرهنگ؛ دانش‌وشناخت و سیاست کانونمند است. ناصحی در سخنرانی خود روی بخت‌هایی کانومند می‌شود که می‌تواند پیامد «تجزیه و تباهی» جامعه باشد که ماشه‌ی آن‌را مهاجرت اجباری و اختیاری تا اندازه‌ای می‌کشد.

بخش «گفت‌وگوها» یک سلسله‌سخنرانی و میزگرد است که به موضوعات کلیدی کنونی می‌پردازد. اروپا با کشاکش‌هایی مانند بیگانه‌هراسی؛ اسلام‌هراسی و یهودی‌ستیزی رویاروی است. دلایل این بنیادگرایی نو چه می‌تواند باشد؟ چگونه می‌تواند رشد توده‌ای راست‌گراها و نژادگرایی را بازداشت و بر آن چیره شد؟ چگونه سیاست‌های مهاجرت را می‌توان بهبود بخشید؟ و هنر چه نقشی می‌تواند در حل‌وفصل این بحران بازی کند؟

نمایشگاه و رویدادهای «حالات عدم‌قطعیت» که از ۱۵ اکتبر (۲۵ آبان) ۲۰۱۶ در آکادمی هنر برلین گشایش یافته تا ۱۵ ژانویه (۲۵ دی‌ماه) ۲۰۱۷ برپا خواهد بود.

برای اطلاعات بیشتر به آدرس زیر مراجمه کنید
http://www.adk.de/de/projekte/2016/uncertain-states/pdf/Uncertain-States_Booklet.pdf

به سوی واقع‌گرایی نوین

بوریس گرویس

منبع: مجله‌ی ای‌فلاکس نوامبر ۲۰۱۶

برگردان رؤیا منجم


ویجا سِلمینس، بیابان، ۱۹۷۵، لیتوگراف روی کاغذ. ۳۱۵ در ۵۱۶ میلی‌متر. کپی‌رایت: ویجا سلمینس

به تازگی شاهد رشد فزاینده‌ی علاقه به آن‌گونه واقع‌گرایی بوده‌ایم که چنین می‌نمود مدتهاست که دیگر به گذشته پیوسته است. اما برداشت واقع‌گرایی آن‌چنان‌که می‌نماید روشن نیست. «واقع‌گرایی» اغلب به معنای تولید نگاره‌های تقلیدی از «واقعیت» دریافته می‌شود. تردیدی نیست که می‌توان با این تعریف همرأی بود. با این حال این پرسش به جای خود باقی‌ است: ما چگونه در ابتدا با واقعیت رویاروی می‌شویم؟ چگونه واقعیت را کشف می‌کنیم تا بتوانیم نگاره‌ای از آن بسازیم؟ تردیدی نیست که می‌تواندر باره‌ی واقعیت به عنوان هر چیزی سخن گفت که خود را در برابر نگاهِ «طبیعی»، بی‌خبر و از لحاظ تکنولوژیکی غیرمجهز به نمایش می‌گذارد. تمثال‌های سنتی به چشممان غیرواقع‌گرایانه می‌نماید زیرا به دنبال به نمایش گذاشتن دنیای معمولاْ دیده‌ناشدنی «دیگر» است. و کارهای هنری هم که در پی رویاروی کردن ما با «هسته‌ی جوهری» دنیا یا «بینش ذهنی‌فردی» هنرمندی خاص‌ است، معمولاْ واقع‌گرایانه بازشناخته نمی‌شوند. از این گذشته هنگام نگاه کردن به عکس‌هایی که به کمک میکروسکوپ یا تلسکوپ تولید شده‌اند باز هم سخنی از واقع‌گرایی نمی‌گوییم. واقع‌گرایی اغلب به عنوان آمادگی برای نفی بینش‌ها و گمانه‌زنی‌های دینی و فلسفی و نگاره‌هایی تعریف می‌شود که به یاری فن‌آوری تولید می‌شود. به جای آن، واقع‌گرایی معمولاْ بازتولیدِ دیدگاهِ میانگین، معمولی و این دنیایی (سِکولار) گیتی (دنیا) را دربرمی‌گیرد. با این حال، این بینش این‌دنیاییِ گیتی چندان هیجان‌انگیز نیست. میل به طرح و بازتولید این نگاره‌ی این‌دنیاییِ گیتی نمی‌تواند با آن «زیبایی» منسوب به آن توضیح داده شود که چنین نگاره‌ای آن‌را به روشنی در خود ندارد.

ما در آغاز واقعیت را به صورت حاصل‌ِ جمعی ساده از «واقعیت‌های مسلم و بدیهیات» کشف نمی‌کنیم. بیشتر آن‌را به صورت حاصل‌جمعِ گریزناپذیری‌‌ها و فشارهایی کشف می‌کنیم که به ما اجازه نمی‌دهند تا کاری را که دوست داریم بکنیم یا به شکلی که دوست داریم زندگی کنیم. واقعی چیزی است که بینش ما از آینده‌ای خیال‌پردازانه را به دو بخش تقسیم می‌کند: پروژه‌ای تحقق‌یافتنی، و «خیال‌پردازی نابی» که هرگز نمی‌تواند به واقعیت بپیوندد. واقعیت به این مفهوم، خود را در اصل به صورت سیاست روز و واقع‌بینی Realpolitik، یعنی حاصل‌جمعی از هر آنچه که می‌تواند پیش برده شود ـ در ستیز با دیدگاهی «غیرواقع‌گرایانه‌ی» نسبت به شرایط و کرانمندی‌های کُنش‌های مردمی به نمایش می‌گذارد. این معنای واقعیِ ادبیات و هنر واقع‌گرایانه‌ی سده‌ی نوزدهم بود که توصیف‌های پرآب‌وتاب و «سنگین و وزینی» از سرخوردگی‌ها، درماندگی‌ها و شکست‌هایی ارائه می‌داد که قهرمانان رمانتیک و از لحاظ اجتماعی و عاطفی «آرمان‌گرا» هنگامی با آنها رویاروی می‌شدند که می‌کوشیدند به آرمان‌های خود را جامه‌ی «واقعیت» بپوشانند. ادبیات اروپایی آن زمان از آموزش‌وپرورشِ نازک‌طبعانه‌ی فلوبر تا ابله داستایوفسکی، گویای شکست تمامی تلاش‌ها برای درهم‌آمیختن «هنر و زندگی» بود در نتیجه هر کس می‌توانست ببیند که هیچ‌چیزی که قهرمانان می‌خواستند یا نقشه‌ی آن‌را در سر می‌پروراندند نمی‌توانست واقعیت‌پذیر باشد ـ هر چیزی که آرزوی آ‌ن‌را داشتند به صورت آرزویی «غیرواقع‌گرایانه» و خیال‌پردازی ناب نشان داده می‌شد. بهترین پیامد این سنت واقع‌گرایانه با جنبش ۱۹۶۸ قالبریزی و فرموله شد: واقع‌گرا باش، خواهان ناشدنی باش. به این ترتیب، موضوعی را که ادبیات و هنر واقع‌گرایانه در میان می‌گذاشت خودِ واقعیت ـ در قالبی که علوم طبیعی توصیف می‌کردد ـ نبود، بلکه روانِ مردمی بود که از تکان و شوک شکست در آزمونِ واقعیت رنج می‌برد. واقع‌گرایی سده‌ی نوزدهم در واقعیت «روان‌منطق‌گرایی»pschologism بود. واقعیت نه به صورت جایگاه کندوکاو علمی و «عینی»، بلکه به صورت نیروی خفقان‌آوری فهمیده می‌شد که جان قهرمان را به خطر می‌انداخت یا حتی درهم‌می‌شکست.

برعکس هنر مدرن و معاصر فرآورده‌های تاریخ دراز «روان‌منطق‌زدایی» desychologgization است که بسیاری از منتقدان ـ برای نمونه اُورتگا یی گاسِت ـ آن‌را به صورت تاریخِ مردم‌زدایی dehumanization تجربه می‌کردند. هنرمندان آوانگارد و پساآوانگارد می‌خواستند هنرشان نه واقع‌گرایانه که واقعی باشد ـ به همان اندازه واقعی که تمامی روندهایی که در گیتی روی می‌دهد. کارهنری به صورت چیزی در میان چیزهای دیگر ـ مانند درخت و ماشین ـ دریافته می‌شد. معنایش این نبود که هنرمندان آوانگارد نمی‌خواستند دنیا را تغییر دهند ـ برعکس، آنان این خواست را ریشه‌ای (رادیکالیزه) کردند. اما برای رسیدن به این هدف، به روان خواننده، شنونده یا تماشاگر رونمی‌آوردند. بیشتر هنر را به صورت گونه‌ی ویژه‌ای از فن‌آوری می‌فهمیدند که می‌توانست دنیا را از راه‌های تکنیکی تغییر دهد. در واقع، آونگارد می‌کوشید تماشگران هنر را به اهالیِ کار هنری تبدیل کند ـ تا این تماشاگران با سازگارکردن خود با شرایط تازه‌ی محیط‌شان، حساسیت‌ها و نگرش‌های خود را تغییر دهند. با سود جستن از اصطلاحات مارکسیستی: هنر به این ترتیب می‌تواند به صورت بخشی از روبنا یا بخشی از شالوده‌ی مادی دیده شود. به گفته‌ای دیگر، هنر را می‌توان به صورت ایدئولوژی یا تکنولوژی دریافت. آوانگاردهای رادیکال هنر راه دگرگون کردن تکنولوژیکی دنیا را دنبال می‌کردند. جنبش‌های آونگارد سالهای ۱۹۲۰، ساختارگرایان روسی، بوهاس، دواستایل De Stijil (1) به رادیکال‌ترین شکل این راه را دنبال می‌کردند.


لیوبوف پوپووا، طراحی پارچه، ۱۸۲۳۰۲۴.گوآشرویکاغذ،۱۱۵در۹۲میلی‌متر

با این حال، آوانگارد هرگز به طور کامل در این پویش برای واقعی پیروز نمی‌شد زیرا واقیتِ هنر ـ سوی مادی آن که آوانگار می‌کوشید آن‌را مضمون‌پردازی کند ـ به شکلی برای همیشه از نو زیبایی‌شناسانه می‌شد، و این مضمون‌پردازی‌‌ها دستخوش شرایط ایستاری بازنمایی هنر می‌شد. همین را می‌توان برای نقد نهادی گفت که می‌کوشید سوی این‌دنیایی و برپایه‌ی واقعیتِ نهادهای هنری را مضمون‌پردازی کند. نقد نهادی مانند آونگارد در درون نهادهای هنری می‌ماند. با این حال، این وضعیت در این سالها تغییر کرده است ـ به خاطر اینترنت که جایگزین نهادهای هنری سنتی به عنوان سکوی اصلی برای تولید و توزیع هنر شده است. اکنون بُعدِ این‌دنیایی، بدیهی، «واقعی» هنر با اینترنت مضمون‌پردازی می‌شود. در واقع هنرمندان معاصر معمولاْ با استفاده از اینترنت کار می‌کنند ـ و کارهایشان را هم در اینترنت می‌گذارند. کارهای هنریِ هنرمندی خاص را می‌توان در چارچوب اطلاعات دیگری در باره‌ی هنرمندی که در اینترنت می‌توان یافت، پیدا کرد: زندگی‌نامه‌، کارهای دیگر، فعالیت‌های سیاسی، بازبینی‌های نقدآمیز، جزئیات شخصی و این و آن. هنرمندان نه تنها از اینترنت برای تولید هنر سود می‌جویند ـ بلکه از این گذشته از راه آن بلیط می‌خرند، میز رستوران رزرو می‌کنند، کاروکاسبی می‌کنند و این و آن. تمامی این فعالیت‌ها در همان فضای یک‌پارچه‌ی اینترنت روی می‌دهد ـ و تمامی آنها به شکلی بالقوه برای کاربران دیگر اینترنت دسترس‌پذیر است. در اینجا کارهنری «واقعی» و این‌دنیایی می‌شود زیرا درون دانسته‌ها و اطلاعات در باره‌ی نگارنده‌ی آن به عنوان شخصی واقعی و این‌دنیایی گذاشته می‌شود. در اینترنت هنر به صورت گونه‌ی خاصی از فعالیت کاری به نمایش گذاشته می‌شود: به صورت مستندکردن روند کاری که در دنیای واقعی آفلاین روی می‌دهد. در واقع هنر در اینترنت در همان فضایی کارمی کند که برنامه‌ریزی نظامی، سرمایه‌ی کسب‌وکارِ گردشگری و این‌وآن در جریان است. گوگل از جمله نشان می‌دهد که هیچ دیواری در فضای اینترنت نیست.

واژه‌ی «مستندسازی» در اینجا بی‌نهایت مهم است. در این دهه‌ها مستندسازی هنر به شکل فزاینده‌ای در نمایشگاه‌های هنری و موزه‌های هنر ـ در کنار کارهای هنری سنتی ـ گنجانده شده است. با این حال، مستندسازی هنر، هنر نیست: تنها به یک رویداد هنری یا نمایشگاه یا یک چیدمان یا پروژه‌ای اشاره دارد که ما گمان می‌بریم به راستی برگزار شده است. در اینترنت، مستندسازی هنر جایگاه مشروع خود را می‌یابد: به هنر به عنوان مرجع «واقعی» بیرونی که در «خود واقعیت» روی می‌دهد اشاره دارد. می‌توان گفت که هنر آوانگارد و پساآوانگارد سرانجام به هدف خود رسیده است ـ این‌که بخشی از «واقعیت» شود. اما این واقعیت، واقعیتی نیست که ما با آن رویاروی می‌شویم یا در هنگامه‌ی آن زندگی می‌کنیم. می‌توانیم آنچه را که در رسانه‌ی هنر روی می‌دهد به همان سان دنبال کنیم که چیزهایی را که در حوزه‌های دیگر زندگی اجتماعی دنبال می‌کنیم: با سودجستن از شبکه‌های اجتماعی مانند فیس‌بوک، یو تیوب و اینستاگرام.

همین واقعیت‌زدگیِ facticity مثبت‌گرایِ هنر معاصر است که نوستالژیِ واقع‌گرایی را به بار می‌آورد. اگر هنر آیینی (practice) واقعی ـ بخشی مشروعی از واقعیت ـ شود، آن‌گاه ناخرسندی از واقعیت، ناخرسندی از هنر و تمامی نهادهایش: بازار هنر، آیین‌های نمایشگاهی و نمایش و این‌وآن، می‌شود. و این ناخرسندی، این ناسازگاری با واقعیت، فراخوانی برای توصیفی تازه است: واقع‌گرایی نوین. اما چرا چنین توصیفی، تنها، توصیفی هنری است؟ پاسخ به این پرسش روشن است: ناخرسندی از واقعیت ـ تا آنجا که خود را از راه کُنش تظاهراتی پرخشونت یا انقلابی متجلی نمی‌کند ـ پنهان باقی می‌ماند، و برای همین همیشه در این ظن و گمان می‌ماند که (یک ناخرسندی) ساختگی است. اگر من از کارم متنفر باشم و با این حال به آن بپردازم، ثابت کردن ناخرسندی‌ام از واقعیت هستی‌ام به شکلی عینی شدنی نیست. این ناخرسندی «ساختگی» می‌ماند. در این قالب می‌تواند از راه ادبیات و هنر توصیف شود که به شکل سنتی قلمرو‌های ساختگی پنداشته شده است، اما نمی‌تواند موضوع یک مطالعه جدی علمی شود.

برای مدت‌های دراز سرآغازِ هر کارهنری در روانِ هنرمندی که آن‌را آفریده بود، جست‌وجو می‌شد. این زمانه‌ی واقع‌گرایی روان‌شناسانه در ادبیات، هنر و علوم انسانی بود. انقلاب در برابر روان‌منطق‌گرایی سده‌ی نوزدهم که سرنوشت هنر را در سده‌ی بیستم تعیین کرد، با همان مشاهده‌ و نظاره‌ی روش‌شناسانه‌ی آشکار برانگیخته شد: سرآغاز کارهنری را نمی‌توان در روان آفریننده یافت زیرا دسترسی به این روان ناشدنی است. تماشاگرِ بیرونی نمی‌تواند به ذهنیت هنرمند رخنه کند ـ حتی خود هنرمندان هم نمی‌توانند زندگی درونی روانی خود را با درون‌نگری بیابند. نتیجه‌گیری این بود که «روان» خود سراسر ساختگی است ـ و در این قالب نمی‌تواند اصطلاحی توضیح‌دهنده برای تاریخِ فرهنگ باشد. به این ترتیب، هنر و ادبیات شروع به نفی روان‌منطق‌گرایی کردند. اندامِ مردمی در بازی رنگ‌ها و شکل‌ها یا در بازی واژه‌ها حل شد. واقعیتِ نگاره و متن خودمختار از بازنمایی‌های روان‌شناسی شد ـ خواه روان‌شناسی نگاره و خواه روان‌شناسی شخصیت‌هایش. البته، این استراتژی روان‌منطق‌زدایی، سراسر مشروع می‌نماید. در واقع، به روان نمی‌توان دسترسی یافت و به شکلی علمی آن‌را کندوکاو کرد. با این حال، معنایش این نیست که می‌توان این پندار را که روانی وجود دارد ـ یعنی یک ناخرسندی درونی از واقعیت وجود دارد که نمی‌تواند از بیرون تشخیص داده شود ـ به عنوان چیزی سراسر ساختگی نفی کرد.

این زمانی روشن می‌شود که به توصیف هِگِل در پدیدار‌شناسی روح، به لحظه‌ای بازمی‌گردیم که خودآگاهی ـ و پندار خودآگاهی از دیگری ـ پدیدار می‌شود. در این لحظه ما دیگری را به عنوان خطر تجربه می‌کنیم ـ حتی به عنوان خطری مرگبار. البته، ما دست‌خوش خطرهای طبیعی و تکنولوژیکی بسیاری هستیم. اما این خطرها شخص ما را هدف نمی‌گیرند:‌ ما آنها را به شکلی تصادفی تجربه می‌کنیم. ولی نمی‌توانیم تلاش کسی را برای کُشتن ما ـ برای نمونه با شلیک گلوله ـ تصادفی تجربه کنیم. این گرایش را داریم که از خود بپرسیم چرا کسی می‌خواهد چنین کاری با ما کند و تلاش‌مان برای پاسخ به این پرسش یک سلسله‌ خیال‌پردازی، گمانه‌زنی و فرافکنی‌هایی به بار می‌آورد که به روان قاتلِ بالقوه می‌پردازد. این فرافکنی‌ها هرگز به هیچ نتیجه‌ی نهایی نمی‌رسد، ولی در عین حال دوری‌ناپذیر می‌نمایند. امروزه، می‌توانیم این پدیده را کمابیش هر روز زمانی مشاهده کنیم که رسانه‌ها توضیح‌ها و گمانه‌زنی‌هایی روان‌شناسانه در باره‌ی این یا آن کُنش تروریستی ارائه می‌دهند. به گفته‌ای دیگر، پس از رویداد آن، پس از آن‌که زیاده‌روی خشونت‌آمیز تروریست روی داده است، مشاهده‌گران بیرونی آماده‌اند این پندار را بپذیرند که کُننده‌ی این کُنش خشونت‌آمیز با ناخرسندی از واقعیتِ هستی روزمره‌اش زندگی می‌کرده است ـ حتی اگر در عین حال پوشش خبری کمابیش همیشه تاکید می‌کند که این فرد آرام و از محیط اجتماعی خود خرسند می‌نموده. به گفته‌ای دیگر، پیش از رویداد کُنش خشونت‌آمیز، ناخرسندی درونیِ روانی، ساختگی می‌نماید، اما پس ار رویداد کُنش، به شکل واپس‌گرایانه‌ای «واقعی» می‌شود. داستایوفسکی بارها و بارها در کتاب‌هایش این تلاش‌های واپس‌گرایانه برای روان‌شناختنی‌‌کردن یک جنایت را مسخره می‌کرد.اما این کتاب‌ها چیزی بیش از تلاش‌های خود داستایوسکی برای پیش بردن همان‌کار را به نمایش نمی‌گذارد. کلِ ادبیات روان‌شناسانه در بنیاد خود ادبیاتِ جنایی است. با مردمان به صورت جانورانی به ویژه خطرناک برخورد می‌کند ـ درست از این رو خطرناک چون آنها جانوارانی «روان‌شناختنی‌» اند.

بازگشت به واقع‌گرایی در واقع به معنای بازگشت به روان‌شناسی و روان‌منطق‌گرایی است. و این بازگشت را به راستی می‌توان در مردم‌پسندانه‌شدن تازه‌ی کتاب‌های روان‌شناختی، سینمای روان‌شناختی‌، تئاتر روان‌شناختی و در دایره‌ی کوچک هنر معاصر، حضور فزاینده‌ی عکاسی و کارهای ویدئویی دید که روان‌شناسی هنرمندی را که آنها را آفریده و / یا هواخواهان اهلِ‌ آنها را مضمون‌پردازی می‌کند. دلیل این بازگشت روشن است. تعبیرِ هنر به عنوان تِکنِه (فن) از نزدیک با توضیح‌های بسیاری از هنرمندانِ آوانگارد و پساآوانگاردی پیوند داشت که می‌پنداشتند هنر سویمندی و جهت دانسته‌ای به پیشرفت فن‌آوری می‌بخشد و آن‌را به تِلوس (عاقبت) آرمان‌شهرانه رهبری می‌کند، یا دست‌کم جنبه‌های ویرانگر آنرا جبران می‌کند. در زمانه‌‌ی ما چنین می‌نماید که این امیدها سپری شده‌اند. پویاییِ پیشرفتِ فن‌آوری در برابر تمامی تلاش‌ها برای تحمیل هر گونه کنترلی روی آن‌ ایستادگی کرده است. همین ایستادگی در برابر کنترل‌شدن با هر پروژه‌ی «ذهنی‌فردی» هنری است که پیشرفت فن‌آوری را «واقعیت‌» کرده است. این‌که ستایش‌گران پسادلوزی، نودیونیسوسی، شتاب‌گرا و «واقع‌گرای» پیشرفتِ فن‌آوری، ستایش خود را تنها با واژگان روان‌شناسانه توضیح می‌دهند: به عنوان وجد و سرور خودویرانگرانه‌ای که تکان‌های بسیار شدیدی در روان‌شان تولید می‌کند، بسیار گویاست.

واقع‌گرایی، واقعیت‌ را نه به عنوان «آن‌چه هست» که به عنوانی چیزی که هنرمندان تجربه می‌کنند، تعریف می‌کند. برای همین مارکس و پس از او لوکاس این‌همه بالزاک و دیگر نویسندگان فرانسوی مکتب واقع‌گرا را دوست داشتند. در حالی‌که علم، واقعیتِ اجتماعی، اقتصادی و سیاسی را به عنوان «سیستم» توصیف می‌کند، این نویسندگان آن‌را به شکلی روان‌شناسانه به عنوان جایگاه‌ ناسازگاری‌ها و نومیدی توصیف می‌کنند. به این مفهوم، پتانسیل انقلابی ناخرسندی روان‌شناسانه‌ای را که جامعه کاپیتالیستی تولید می‌کند، مضمون‌پردازی می‌کنند ـ ناخرسندی‌ای که که هنوز از پوسته‌ی زندگی روزمره سر برنیاورده بود و با داده‌های آماری «عینی» پوشانده می‌شد. ساختگی، زمانی واقعیت می‌شود که واردِ واقعیت شود ـ زمانی‌که ناسازگاری‌های روانی که هنر توصیف می‌کند به کُنش انقلابی می‌رسد. پیش از این لحظه‌ی انقلابی، «ساخته‌ی واقع‌گرا» یک ساخته باقی می‌ماند.

بنابراین بازگشت به واقع‌گرایی، بازگشت به روان‌شناختی ـ و بازگشتِ ناخرسندی از واقعیتی است که به صورت نیرویی خفقا‌ن‌آور تجربه می‌شود. در اینجا بگذارید اشاره‌ی دیگری بکنم. واقع‌گرایی اغلب به نادرستی به عنوان شکلی هنری تعبیر می‌شود که واقعیت‌هایی را به نمایش می‌گذارد که فراسوی سیستم هنر است ـ «مردمان ساده» یا «طبقه‌ی کارگر.» با این حال، سیستم هنر، همان‌طور که در گذشته گفته شد، دیگر بخشی از واقعیت است. واقع‌گرایی نه برای توصیفِ بیرونِ سیستم هنر، که برای آشکارسازی درون پنهانی آن ـ ناخرسندی از واقعیت‌های سیستم هنر که سردسته‌هایش تجربه می‌کنند ـ لازم است. تنها وقتی نویسندگان و هنرمندان احساس بازندگانی در ناسازگاری خود با واقعیت را آغاز کنند، از خود می‌پرسند که هم‌شکلی با واقعیت، زیستن یک زندگی ساده که هر کس دیگری به اصطلاح آن‌را زندگی می‌کند، به چه معناست؟ پرسش و مشکلی روان‌شناسانه و درونی به بیرون فرافکنده می‌شود. تولستوی در اعترافات خود می‌نویسد که کنجکاو است بداند چرا «مردمان ساده» خودکشی نمی‌کنند، و به جای آن به زندگی ادامه می‌دهند، حتی وقتی باید بدانند که زندگی هیچ معنا یا هدفی ندارد. این پرسش او را به آنجا کشانید که به روش زندگی مردمانی علاقه نشان دهد که فراسوی محافل ادبی و روشنفکری زندگی می‌کردند. البته در اینجا می‌توان پرسید آیا این پندار که «مردمان ساده» به شکلی درونی و روان‌شناسانه با روش زندگی خود و تجربه‌ی زندگی‌شان به عنوان چیزی پوچ و بی‌معنا ناسازگاری دارند، ساخته‌ای ناب نیست ـ این‌که تولستوی ناسازگاری‌های درونی خود بر روان دیگران فرافکنی می‌کند؟ با این‌حال، انفجار خشونت‌آمیز انقلاب اکتبر پس از رویدادش تشخیص تولستوی را تایید کرد. بنابراین، نویسندگان و هنرمندان، اگر بخواهند واقع‌گرا باشند باید یاد بگیرند با این ظن و گمان زندگی کنند که توصیف‌هایشان از روان مردمی سراسر ساختگی است ـ تا زمانی‌که تاریخ واقع‌گرایی کارشان را تایید کند.

***

بوریس گرویس، متولد ۱۹۴۷، تاریخدان، فیلسوف و نظریه‌پرداز شناخته شده‌ی رسانه‌ای است که توجه کاووشگرانه‌ای به آونگارد روسی دارد. او استاد مطالعات روسی و اسلاوی دانشگاه نیویورک و پژوهشگر دانشگاه هنر و طراحی کارلزروهه در آلمان است. پس از تحصیل در رشته‌ی فلسفه و ریاضیات در دانشگاه لنینگراد، گرویس در ۱۹۸۱ به آلمان باختری مهاجرت کرد و در آنجا با گرفتن چندین بورس در سال ۱۹۸۸ استادیار نهاد فلسفه در دانشگاه مونستر شد. در ۱۹۹۲ دکترای خود را در فلسفه گرفت. از ۱۹۹۴ تا ۲۰۰۹ به آموزش زیبایی‌شناسی، تاریخ هنر و نظریه‌ی رسانه‌ در مرکز هنر و تکنولوژی رسانه‌ای در کارلزروهه پرداخت. و از آن زمان پژوهشهای متفاوتی را در دانشگاههای متفاوت پیش برده است و نمایشگاههای هنری گوناگونی را هنرگردانی و سازماندهی کرده است، از جمله پاویلیون روسیه در دوسالانه‌ی ونیز در ۲۰۱۱.

پاورقی

۱- De Stijl واژه‌ی هلندی برای «سبک» است و به جنبشی هنری اشاره دارد که در ۱۹۱۷ در آمستردام بنیان‌گذاشته شد و تا سال ۱۹۳۱ فعال بود. هواداران آن، از انتزاع ناب و همه‌گیربودن از راه کاهش به عناصر جوهری شکل و رنگ دفاع می‌کردند و کمپوزیسیون‌های دیدنی (بصری) را با کاربرد رنگ‌های سیاه، سفید و رنگ‌های اصلی، به عمودی و افقی ساده می‌کردند