سینمای ایران

آشنایی با سینما و نخستین گامها در فیلمبرداری و فیلمسازی در ایران
(۱۲۷۷ تا حدود ۱۲۸۵ خ/۱۸۹۹ تا حدود ۱۹۰۷ م )
شهریار عدل (۱۳۲۲-۱۳۹۴)

برای فرخ غفاری و جمال امید


شهریار عدل -عکس از مریم زندی

همزمان با گشایش نمایشگاه «پیش از سینما و آغاز سینما در ایران» در تالار چادرخانه کاخ گلستان، تحریر نخست این نوشتار نیز به مناسبت پایان مراسم بزرگداشت صدمین سال سینمای ایران در شبانگاه یکشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۷۹ (۱۷ سپتامبر ۲۰۰۰) در آن کاخ پخش شد. آن متن، که به صورت یک جزوه به کوشش کاخ گلستان منتشر شده بود، در روزهای بعد نایاب گردیده بدین جهت چاپ دیگری لازم شد. این فرصت را غنیمت دانسته به آماده کردن تحریر نویی از همان متن دست زده شد. برخی از کمبودها، پشت و رو بودن تعدادی از عکسها و لغزشهای چاپی را هم در این نوشتار تازه بر طرف کرده یافته های تازه ای نیز به آن افزوده گردید. شناسایی بخشی از نخستین فیلمهایی ایرانی، که ابراهیم عکاسباشی در جشن گل اوستاند در صد سال پیش برداشته بود، از بارزترین این یافته ها است که همراه با شرح و تاریخ مستند جدیدی درباره نخستین صحنه فیلمبرداری شده در همان شهر بلژیکی در اینجا ارائه خواهد شد. چون کلیه فیلمهای قاجاری سینمای ایران که تاکنون (پایان پاییز ۱۳۷۹/ ۲۰۰۰م) در کاخ گلستان شناسایی شده در حال حاضر در دست کپی برداری و مطالعه است، میزان آگاهی از این سینما نیز گامهای بلند برداشته پیاپی دستخوش دگرگونی میشود. امید است که در آینده با ارائه تحریرهای دیگری از این نوشتار بتوان آن دگرگونیها و یافته های نو را پیوسته به آگاهی دوستداران تاریخ و سینما رساند.

۱۲۷۷ خ/۱۸۹۹ م، سال صدور دستور خرید دستگاه فیلمبرداری و آپارات سینما به فرمان مظفرالدین شاه، و ۱۲۸۵ خ/۱۹۰۷م، تاریخ فوت وی میباشد پس از آن در کشاکش دوران مشروطیت و سالهای بعد از آن تغییراتی، از جمله در افزون شدن شمار تماشاخانه ها (سالنهای) سینما، در سیر تحول تاریخ سینمای ایران رخ داد که بازبینی موشکافانه آن تحولات نیاز به مدخلی دیگر دارد.

سینمای ایران یکصد ساله و عکاسی آن یکصد و پنجاه و هشت ساله شد. یکصد و پنجاهمین سال عکاسی را کسی به یاد نیاورد ولی خوشبختانه صدمین سال سینما را سازمان میراث فرهنگی کشور و کاخ گلستان که پاسدار گنجینه فیلمهای نخستین ایران است همگام با موزه سینما، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، و دیگر سازمانها و دوستداران سینما همه با هم گرامی داشته جشن گرفتند.۱ سینمای امروز ایران در جهان میدرخشد ولی در آغاز، عکاسی بخت بلندتری داشت و در دوران ناصری میتوانست در میان بهترین ها در جهان جلوه کند. هم اکنون، آلبومخانه کاخ گلستان، که بیشتر یادگار آن دوران است، شاید در یکدست بودن و قدمت یک رقیب بیشتر در دنیا نداشته باشد که آن مجموعه پادشاهی بریتانیا است. برای نگارنده، این سئوال مطرح بود که چگونه بین معرفی عکاسی به صورت داگروتیپی در سال ۱۸۳۹ م / ۱۲۵۴ ق / ۱۲۱۸خ در پاریس و نخستین عکسبرداری در ایران، در اواسط دسامبر ۱۸۴۲/ اواسط ذیقعده ۱۲۵۸/ پایان آذر (قوس) ۱۲۲۱، توسط نیکلای پاولوف (Nikolaj Pavlov)، کمتر از سه سال گذشت۲ حال آنکه نیم قرن بعد، طبق اسنادی که تا این اواخر به دست آمده بود، فاصله بین معرفی سینما در سال ۱۸۹۵ م/ ۱۲۷۴خ در پاریس و آشنایی و فیلمبرداری در یک چهارچوب ایرانی آنهم در اروپا به پنج سال رسید جواب این سئوالکرد را در ضعف دستگاه مظفری و کشور در مقایسه با گذشته، ملایمت فطری شخص مظفرالدین شاه، ناآگاهی و بی توجهی مردم و عدم احساس مسئولیت از سوی ایشان میتوان یافت. همچنین میتوان پذیرفت که اگر ناصرالدین شاه در ۱۳۱۳ ق/ ۱۸۹۶ م/ ۱۲۷۴ خ به قتل نرسیده بود، فیلم سینما و دوربین فیلمبرداری در همان سالها به طهران رسیده و شاید رشد سریعتری از همان ابتدا پیدا میکرد ولی این چنین نشد. در مورد تاریخ نخستین سالهای سینما، ساماندهی قابل تقدیر آلبومخانه کاخ گلستان که از سه چهار سال گذشته آغاز گردیده از یک سو و آغاز بازنگری اسناد کاخ گلستان از سوی دیگر، دگرگونیهای ژرفی اکنون در دیدگاه کلی نسبت به آشنایی و ورود سینما به ایران پدید آورده است: تاریخ ورود نخستین دستگاههای سینما به ایران به عقب رفته، سینمای نخستین ایران چهره ای نو یافته و تحول آغاز سینمای ایران در مسیر تازه ای قرار گرفته است. البته دستیابی به برخی از فیلمهای کاخ گلستان، که به آن اشاره خواهد شد، و مهمتر از آن درک هر چند محدود، اهمیت آن فیلمها در هژده سال پیش در چهارچوبی که امروز نتیجه میدهد رخ داد ولی در پیشرفت امور به علل گوناگون تا سالهای اخیر وقفه افتاد. در این نوشته کوتاه بر دو نکته اساسی تأکید خواهد شد: آشنایی با سینما و رسیدن نخستین اسباب سینما به ایران و تولد آنچه که میتوان آن را نخستین مجموعه فیلمها و به ویژه «فیلمهای سینمایی ایران» دانست.

یک

نخستین تماشاچی و نخستین تماشاخانه سینما در ایران
ورود نخستین دستگاههای فیلمبرداری و آپارات ( پروژکتور سینما) به کشور

۱-نخستین تماشاچی ایرانی سینما (۱۳۱۴ ق/ ۱۸۹۷ م/ ۱۲۷۶ خ) و نخستین تماشاخانه سینماتوگراف در ایران: رمضان ۱۳۲۱/ ۲۱ نوامبر تا ۲۰ دسامبر ۱۹۰۳/ ۳۰ آبان تا آذر ۱۲۸۲

همانگونه که پژوهشگران ارجمندی چون فرخ غفاری و سپس جمال امید در گذشته نشان داده اند، نخستین اشاره درباره آشنا شدن یک ایرانی با سینما را در خاطرات ابراهیم صحافباشی میتوان یافت. ابراهیم صحافباشی (مهاجر) طهرانی تقریبا در سال ۱۲۳۷ خ/ ۱۸۵۸ م به دنیا آمده در حدود سالهای ۱۳۰۰/ ۱۹۲۱ و یا ۱۳۰۱/ ۱۹۲۲، یعنی تقریبا در ۶۳ سالگی، در مشهد از جهان رفت.۳ او دوستدار فنون تازه، ابزار جدیدالاختراع و اشیاء آسیای شرقی و واردکننده آنها به طهران بود. درین راه، وی بارها جهان را درنوردید. او متجدد و آزادیخواه بوده در رفتار و پوشاک هم چندان به جمع تأسی نمیکرد. بدون کوچکترین شکی، از همان آغاز نمایش فیلم در ۱۸۹۵م/ ۱۲۷۴خ در پاریس و سپس در لندن، ایرانیانی که در پایان سده نوزدهم میلادی در اروپا بودند به تماشاخانه ها رفته فیلمهای گوناگونی را دیده بودند اما چون نوشته ای از خود باقی نگذاشته اند و یا ما هنوز آنها را نیافته ایم بنابراین نخستین تماشاچی (تماشاگر به اصطلاح امروزی) را هنوز باید همین ابراهیم صحافباشی در لندن، هفده ماه پس از نخستین نمایش عمومی فیلم در پاریس دانست. او در خاطرات خود روز جمعه ۲۵ ذی الحجه ۱۳۱۴ مینویسد:
« دیروز وقت مغرب] پنجشنبه ۲۴ ذی الحجه ۱۳۱۴/ چهارشنبه۴ ۲۶ مه ۱۸۹۷/ ۵ خرداد ۱۲۷۶[ در پارک عمومی گردش می نمودم …]شب[ رفتم تماشاخانه پالس] پالاس/[Palace بعد از خواندن و رقصیدن خانمها] … و بندبازی و غیره دیدم که[ بقوه برقیه آلاتی اختراع کرده که هر چیز را بهمان حالت حرکت اصلی مینماید: مثلا آبشار آمریکا را به عینه نشان میدهد، فوج سرباز را با حالت حرکت و مشق قطار آهن را در حالت حرکت بهمان سرعت تمام مینماید. و این فقره از اختراعات آمریکایی است. باری یک ساعت به نصف شب مانده تمام تماشاخانه ها تمام میشود.».۵

صحافباشی در مورد کشور محل اختراع سینما که در فرانسه رخ داده اشتباه کرده است ، شاید چون فیلم ها و یا فیلمی آمریکایی و یا درباره آمریکا بوده از جمله فیلمی از آبشار نیاگارا او تصور کرده که اختراع هم آمریکایی است. دلیلی در دست نیست که صحافباشی پا را از مرحله تماشاچی در این نخستین برخوردش با سینما فراتر گذاشته باشد ولی بعید هم نیست که فکر آوردن سینما به ایران از همین دوره از ذهنش گذشته باشد هر چند که چنین نکته ای درخاطرات او دیده نمیشود. به هر صورت، طبق منابعی که تا کنون شناخته شده، وی نخستین کسی است که در ایران طالار عمومی نمایش فیلم را در سال ۱۳۲۱ ق/ ۱۹۰۳ م/ ۱۲۸۲ خ ایجاد کرده است. در این زمان، هشت سال از اختراع سینما و نمایش عمومی فیلم در فرانسه، شش سال از رفتن صحافباشی به سینما در لندن و سه سال از ورود سینما به ایران در سطح دربار گذشته بود.

صحافباشی پیش از اینکه در کار سینما قدم بگذارد، شاید در آغاز، به روی پرده انداختن شیشه عکس (نشان دادن دیاپوزیتیف یا اسلاید با پروژکتور به قول امروز) پرداخته بوده است. این عمل در آن دوران به توسط لانترن ماژیک (Lanterne magique) ، که به فرانسه معنی چراغ فانوسی جادو را میدهد و برخی در ایران به آن «چراغ سحری» میگفتند، انجام میگرفت. در نمایشهای خوب، شیشه عکسهای سیاه و سفید و یا بهتر رنگی با صحنه های گوناگون را که گویای یک داستان بود (شبیه فتورمان در مجلات) به صورت پشت سر هم برروی پرده میانداختند. از لانترن ماژیک در دربار مظفری استفاده میشد و یکی دو شیشه رنگی از آن هم در آلبومخانه کاخ گلستان شناسائی شد. گاهی تماشا با یکی از انواع «جهان نما»، که از جمله شامل استروسکوپ (Ste’re’oscope، برجسته نما) میشد، صورت میگرفت. در برجسته نما، بیننده یک زوج تصویر تقریبا همگون ولی جدا از هم را که در درون دستگاه رویهم سوار شده و از درآمیختن آنها یک تصویر یگانه برجسته (Ste’re’oscopique) در درون جهان نما بوجود میآمد میدید. این جهان نما به صورت یک جعبه کوچک (یا بزرگ) بود مجهز به دو عدسی دید (Viseures) روی آن و جایگاهی در درون آن که زوج تصویر شیشه ای (شبیه اسلاید/ دیاپوزیتیف حالیه) پشت آن دو عدسی جای میگرفت. از این نوع جهان نما هم، مثلا از مارک وراسکوپ (Verascope)، در دربار مظفری و نزد علاقه مندان موجود بوده است زیرا شیشه های آن را، چه برداشته شده و چه خام، در آلبومخانه کاخ گلستان دیده ام. نوع دیگری از جهان نما را کینه توسکوپ (Kinetoscope) ادیسون (Edison )میتوان دانست که از سال ۱۲۷۰ خ/ ۱۸۹۱ م کامل شد. این دستگاه، جعبه بزرگ و بلند و سنگین وزنی بود تماشاچی جلوی آن میایستاد و از پشت عدسیهای بالای آن به فیلمی بسیار کوتاه شبیه به فیلم سینما در درون آن مینگریست. انواع دیگری از جهان نما به نامهای موتوسکوپ، کینورا و تئوسکوپ (Mutoscope,Kinora,Theoscope) و غیره هم موجود بود که میشد در درون آنها هم به تصاویر متحرک سینما مانند، نگریست. تئوسکوپ به عنوان مثال کوچک بود و براحتی روی یک میز یا پایه جای میگرفت.۶ نوعی جهان نمای وطنی، که حاوی یک سلسله تصاویر روی یک نوار متحرک بود، نیز به نام «شهر فرنگ» در ایران ساخته شده و تا اواخر سالهای ۱۳۴۰خ/ ۱۹۶۰م هنوز بیش و کم متداول بود و روی کول صاحبش ازین کوی به آن کوچه و خیابان برده میشد.۷شهر فرنگ بسیار خوبی به کانون فیلم (فیلمخانه، در ساختمان وزارت فرهنگ و هنر سابق) تعلق داشت و در حال حاضر یک شهر فرنگ در موزه سینمای طهران به نمایش گذاشته شده است.

درباره نمایش با لانترن ماژیک/ چراغ سحری، ناظم الاسلام کرمانی در تاریخ بیداری ایرانیان مینویسد: «(لنتر ماژیک) چراغ سحری در سال ششم سلطنت ]مظفرالدین شاه[ در تهران بروز یافت» که برابر است با ۱۳۲۰ق/ ۱۰ آوریل ۱۹۰۲ تا ۲۹ مارس ۱۹۰۳/ ۲۱ فروردین ۱۲۸۱ تا ۹ فروردین ۱۲۸۲.۸ در مرحله نخست، درست روشن به نظر نمیآید که منظور ناظم الاسلام از «(لنتر ماژیک) چراغ سحری» چیست: اگر معنی واقعی یعنی به پرده انداختن شیشه عکس (دیاپوزیتیف، اسلاید) درین سالها منور اوست که در این صورت «بروز یافتن» ولی شاید نه اشاعه آن در سطح مردمی قطعا پیش از این تاریخ صورت گرفته بوده است ولی اگر نیت او آغاز نمایش با چراغ سحری و سپس جهان نما و نمایش فیلم در مکانی عمومی است که در آن صورت نوشته او با تاریخ شروع نمایش فیلم توسط صحافباشی در سال ۱۳۲۱ ق/ ۱۹۰۳ م/ ۱۲۸۲ خ (ر.ک. بند بعدی) تضاد چندانی ندارد. میتوان پذیرفت که به دنبال حسن استقبال دربار از انواع چراغ سحری، جهان نما و سینماتوگراف (ر.ک. بند بعدی)، شاید پس از سفری دوباره به غرب در سال ۱۲۸۱ خ/ ۱۹۰۲ م، صحافباشی مجموعه ای از آن اسبابها را به علاوه دستگاه اشعه ایکس و بادبزن برقی و لابد فونوگراف و غیره برای فروش به اعیان و یا تماشا به مغازه خود آورده و یا متعاقبا سفارش داده بوده است که آنها هم به مرور رسیده در مغازه اش به فروش گذاشته شده و یا به کار گرفته شده بوده است. بنابراین، اشاره نام الاسلام کرمانی که از نزدیک صحافباشی را میشناخته و در کنار اوپنهانی به کارهای سیاسی آزادی خواهانه میپرداخته۹ نیز مشخصا به صحافباشی و آغاز کار نمایشهای عمومی وی با چراغ سحری و جهان نما و سپس سینماتوگراف میباشد. اطلاق نام لانترن ماژیک در این دوران به سینماتوگراف بی سابقه نیست و خان بابا معتضدی در سن پانزده سالگی (۱۲۸۶ خ/ ۱۹۰۷ م) از پدرش شنید که شبی گفت روسی خان به خانه ارباب جمشید «دستگاه لانترن ماژیکی … آورده بود که تصاویر متحرک نشان میداد.»۱۰

نخستین اشاره به تماشاخانه (سینمای عمومی) در خاطرات خواندنی ملیجک عزیز دوردانه ناصرالدین شاه یافت میشود. وی در کتابچه اش درباره عصر یکشنبه ۲ رمضان ۱۳۲۱/۲۲ نوامبر ۱۹۰۳/ ۱ آذر ۱۲۸۲ نوشت: «رفتم مغازه صحافباشی. روزهای یکشنبه سیمی فنگراف دارد برای فرنگیها، و شبها برای عموم. رفتم هیچکس نبود. من بودم و میرزای سفارت هلند و چند نفر از اجزای تکو.»۱۱ تکو نام یک مغازه فروش اشیاء فرنگی در خیابان لاله زار بود. ملیجک ظاهرا در این نوبت سآنس فرنگیها را دیده زیرا سپس اضافه میکند: «دو ساعت و نیم از شب رفته بود که کالسکه خواستم. همراه مدیر[معلمش] رفتیم مغازه صحافباشی، تماشای سینماتوگراف.»۱۲ با توجه به فصل، سآنس سینما در حدود هشت شب آغاز میشده است. سینما توجه ملیجک را به خود جلب کرد زیرا شب بعد باز به تماشا رفت و در خاطراتش نوشت: «کالسکه خواستم، رفتیم تماشای سینموفنگراف. مدتی تماشا نموده مراجعت به منزل کردیم.»۱۳ در این زمان، به احتمال زیاد، یکی دو روزی بیشتر از آغاز نمایش عمومی فیلم هر شب در مغازه صحافباشی نمیگذاشته است زیرا، اگر نمایش فیلمی پیش از این تاریخ در کار میبود، ملیجک حتما سرکی به آن کشیده بود و یا اشاره ای در خاطراتش به آن میکرد.مطالعه خاطرات ملیجک به روشنی نشان میدهد که، خوشبختانه برای تاریخ سینما و عکاسی، وی به راستی یک بیکار حرفه ای تمام عیار بوده است: صبح تا شب به دربار و خانه این و آن میرفت، به مغازه ها سر میکشید و یا در بازار و خیابانها و اینجا و آنجا پرسه میزد. زندگی ملیجک و شیوه خاطرات نویسی او به ویژه در مورد اتفاقات روزمره و شکار و مطرب و قمار و … دید و بازدید به نحوی است که به سختی میتوان پنداشت که در آن زمان یک نمایش عمومی فیلم صورت گرفته باشد و از دید او پنهان مانده باشد. افزون بر آن، در این سالهای آغازین قرن بیستم، ملیجک به عکاسی و موزیک هم سخت عشق میورزید و از جمله پیانو زدن میآموخت و به خوبی از وجود سینماتوگراف آگاه بود و دستکم از سال ۱۳۲۰ ق/ ۱۹۰۲ م/ ۱۲۸۱ خ، یعنی یک سال پیش از تاریخ ایجاد سینمای عمومی، در دربار مظفرالدین شاه فیلم دیده بود ۱۴ (ر.ک. ادامه متن). او با صحافباشی، هر چند که از نر سیاسی هیچ همسو نبود، ولی آشنائی داشت و حتی پیش از دیدن فیلم هم به وی سر زده و از اشیای تازه و یا نوآوریهای او در نوشته اش یاد کرده بود. ملیجک نخستین بار صحافباشی را دستکم گرفت و نفهم و دروغگو پنداشت ولی روز بعد سه شنبه ۱۳ محرم۱۳۲۰/ پنجشنبه ۲۲ مه ۱۹۰۲/ ۱ خرداد ۱۲۸۱ که به تماشای اسباب اشعه ایکس استخوان نمای او رفت به تفصیل درباره آن دستگاه قلم فرسائی کرد.۱۵ پانزده روز بعد هم از یک بادبزن («چرخ برقی») یاد کرد که آن را هم صحافباشی داده بود. ۱۶ متأسفانه خاطرات ملیجک از آنجا که در ۱۰ ذی الحجه ۱۳۱۹/۲۰ مارس ۱۹۰۳/ ۲۹ اسفند ۱۲۸۲ آغاز میگردد به سه تا چهار سال نخست آغاز فیلمبرداری و فیلمسازی در ایران اشاره ای ندارد. (ر.ک. بندهای بعدی این نوشتار).

نخستین سینمای ایران، یا به قول خود صحافباشی «تماشاخانه» ۱۷، در حیاط پشت مغازه وی در خیابان لاله زار جای داشت۱۸ و چهار دهنه بود.۱۹ به عبارت دقیقتر محل آن سالن به گفته جهانگیر قهرمانشاهی، پسر بزرگ صحافباشی، در جایگاه کنونی چهارراه مهنا («تقاطع خیابان کوشک سابق و لاله زار نو»)۲۰ قرار میگرفت. جمالزاده درباره املاک صحافباشی مینویسد: «در چهارراه و خیابان معروف به «کنت» در امتداد شمالی خیابان لاله زار در سمت چپ، باغ و ساختمانی داشت و خودش و همسرش چند اطاق منزلشان را بصورت بیمارستان درآورده بودند.. ]و[ آب انبار مظبوطی ]هم[ در کنار باغ خود در طرف خیابان ساخته بودند …»۲۱ نظر به اجناسی که صحافباشی در دکان خود داشت، الزاما مشتریان مغازه از اعیان بودند (نیر اتابک و علاء الدوله)۲۲ و بر این اساس میتوان پنداشت که ایشان، همانند ملیجک، تماشاچی این سینما هم بوده اند. (از فیلمهایی که در آنجا نشان داده شد، قهرمانشاهی به فیلمی اشاره میکند که در آن مردی «بیش از صد [?] نفر را وارد یک کالکسکه کوچک میکرد و یا از مرغی بیش از بیست تخم میگرفت.» این نوع فیلمهای اعجاب آور و یا مضحک (ر.ک. بند ۲ ج) در آن زمان رواج بسیار داشت ومثل بسیاری از فیلمهای آن دوره حدود ده دقیقه و یا کمتر طول میکشید.) تاریخ فعالیت سینمای صحافباشی را شایسته است به ماه رمضان و روز عید فطر ۱۳۲۱ (۲۱ نوامبر تا۲۰دسامبر ۱۹۰۳/ ۳۰ آبان تا ۲۹ آذر ۱۲۸۲) محدود کرد زیرا ملیجک، جدا از آنچه که آورده شد، هیچ اشاره دیگری به دایر بودن مجدد این تماشاخانه نمیکند و ظاهرا صحافباشی پس ازین دوران عازم سفری به ینگه دنیا (آمریکا) شده بوده است. (ر.ک. ادامه متن). بدون تردید انتخاب ماه رمضان، که در آن زمان به پایان پائیز افتاده بود، به عمد صورت گرفته بوده است زیرا در شبهای بلند این فصل دوستداران سینما میتوانستند پس از افطار به آسودگی به تماشاخانه بروند. ظاهرا اقدام صحافباشی از نر درآمد چندان موفقیت آمیز از آب درنیآمد و به عنوان نمونه، همانطور که ملاحظه گردید، در سآنس اولی که ملیجک دید تماشاچی چندانی حضور نداشت و شاید به این دلیل صحافباشی پس از مراجعت ازسفر آمریکا محل سینمایش را تغییر داد و در حدود ۱۹۰۵ (۱۲۸۴ خ) به هر صورت پیش از ۱۹۰۸ (۱۲۸۷ خ) به خیابان چراغ گاز (چراغ برق بعدی و امیر کبیر کنونی) منتقل کرد. اگر این تغییر مکان به راستی صورت گرفت، آن هم چندان موفقیت آمیز از آب درنیآمد و تماشاخانه این بار برای همیشه تعطیل شد.

تنها مدرک موجود از سفر صحافباشی به آمریکا عکسی است نیم تنه از او با لباس و قیافه فرنگی که جمال امید به چاپ رسانده و به نوشته ایشان « میرزا ابراهیم خان صحافباشی ( مهاجر) تهرانی [را در ] ( سانفرانسیسکو –اوایل ۱۲۸۳)» نشان میدهد.۲۳ البته قطعا تاریخ روی عکس «اوایل ۱۲۸۳» ذکر نشده و اگر عکس تاریخی دارد میباید به هجری قمری و یا میلادی رقم خورده باشد و اگر تبدیل درست باشد و نظر به بعد سفر، باید نتیجه گرفت که صحافباشی دستکم در سال ۱۲۸۳ خ / ۱۹۰۴ م از ایران دور بوده و بنابراین بازگشایی سینمای او نمیتواسته پیش از ۱۲۸۴ خ/ ۱۹۰۵ م صورت گرفته باشد.

گشایش دوباره تماشاخانه صحافباشی بدون ابهام نیست و هیچ منبع مدونی همدوره با زمان افتتاح و کار آن تا کنون یافت نشده است. از آنجا که در این نوشتار جای طرح یک بحث طولانی و پیچیده درباره این بازگشایی نیست، به ناچار به شرحی از آن بر اساس گفته های مرحوم عبدالله انتظام که در کودکی یک تماشاچی سینمای صحافباشی بوده و شرحی دیگر از جمالزاده که شاید آن هم به احتمال بسیار بسیار کم مربوط به همان سینما باشد بسنده خواهد شد. نه انتظام و نه جمالزاده هیچکدام برای مشاهدات خویش در کودکی تاریخی ذکر نکرده اند ولی برداشت نخست فرخ غفاری از سخنانی که از انتظام میشنیده معطوف به حدود ۱۹۰۵ (۱۲۸۴ خ) بوده ۲۴ و شاهرخ گلستان چهره ی آشنای سینمای ایران و تاریخ آن از سخنانی که از جمالزاده میشنیده چنین درک کرده که وی کمی پیش از آنکه طهران را در اواخر زمستان ۱۹۰۸ (۱۲۸۶خ) ترک کند به سینما رفته بوده است. یکی از جملات جمالزاده در گفتگویش با گلستان نیزاشاره ایست غیر مستقیم به همین امر.۲۵ بر فرض اگر این برداشت اشتباه باشد، در آن صورت جمالزاده بین ۱۹۰۵ و آغاز ۱۹۰۸(۱۲۸۶-۱۲۸۳ خ) به سینما رفته زیرا وی در سیزده سالگی به طهران آمده بوده است.۲۶ چون، همانطور که ملاحظه خواهد شد، بساط صحافباشی هم پیش از ۱۹۰۸ (۱۲۸۷ خ) برچیده شده، پس مشاهدات انتظام و جمالزاده به هر صورت به پیش از این تاریخ برمیگردد. در ۱۹۰۵ انتام ده ساله و در سال ۱۹۰۸ جمالزاده پانزده ساله بوده است.

انتظام خاطرات خود را درباره سینمای صحافباشی در ماههای اکتبر و نوامبر ۱۹۴۰ (پائیز ۱۳۱۹ خ) در برن، پایتخت سویس، برای فرخ غفاری بازگو کرد. در گفته هایش به نویسنده این سطور، غفاری اضافه کرد که انتظام در سالهای ۵۰ ۱۹۴۹ (۲۹ ۱۳۲۸ خ) در حضور مرحوم سید محمد علی جمالزاده و خود او در طهران هم این گفته ها را تکرار کرد و جمالزاده هم آنها را تصدیق نمود. خود جمالزاده در گفتگویش با شاهرخ گلستان احتیاط کرده و در جمله ای ناتمام ولی روشن اینبار «خیلی خیلی احتمال» داده که سینمایی که در کودکی خود بدانجا رفته از آن صحافباشی میبوده است ولی اضافه کرده که از درستی و یا نادرستی این امر بی خبر است. ۲۷ در نوشته کوتاهی هم که وی در سال ۱۳۵۷ خ/ ۱۹۷۸ م درباره صحافباشی به مناسبت انتشار مجدد اعلان فروش یا حراج کارخانه ورشوسازی و اسباب تماشاخانه او نوشت، از خانه وی در خیابان لاله زار سخن به میان آورد۲۸ ولی از بازگشائی سینما در چراغ گاز و ارتباط آن با صحافباشی یادی نکرد. نه جهانگیر قهرمانشاهی، پسر صحافباشی، نه ملیجک، آن بیکار حرفه ای، هیچکدام ازین دو نیز ذکری از بازگشائی به میان نیآورده اند. برغم این ابهامات، شک بردن به بازگشائی تماشاخانه صحافباشی در خیابان چراغ گاز چندان جایز نیست و در حال حاضر، نظر به استحکام گواهی انتظام، باید افتتاح مجدد آن را تا بدست آمدن اسناد جدیدی مبنی بر وجود یا عدم وجود آن سینما پذیرفته حدس جمالزاده را نیز در اینکه او هم به همان سینما رفته با تردید زیاد مورد توجه قرار داد.البته امکان اینکه جمالزاده به سینمای محقر و دیگری در همان خیابان چراغ گاز رفته باشد بسیار بیشتر است. در دوران آشفته محمد علی شاهی، کسان دیگری نیز آغاز به کار سینماداری کرده بودند نیر آقایف که او هم در ابتدا در همان خیابان چراغ گاز ولی در قهوه خانه زرگر آباد فیلم نشان میداد و یا روسی خان که در جنب عکاسخانه خود سینمای کوچکی سر هم کرده بود.۲۹

به گفته انتظام، سینمای صحافباشی در بر جنوبی خیابان چراغ گاز در نزدیکی توپخانه قرار داشته است ]به نظر غفاری شاید روبروی کوچه ای در بر شمالی خیابان که آن کوچه را «سر تخت بربریها» میگفتند[۳۰ سینما در ماه رمضان [حدود ۱۹۰۵ ]و شبها فیلم نشان داده قیمت بلیط های آن یک، دو، سه و پنج قران بود. ورودی آن راهرو یا دالان مانندی بود که در آن چند تا جهان نمای ادیسون قرار داشت.] بعدها انتظام به غفاری گفت: «جهان نما نبود، شهر فرنگ بود.». به نظر غفاری و نویسنده این سطور، منظور نخست انتظام کینه توسکوپ (Kinetoscope) ادیسون (Edison) بوده و نه برجسته نما که شرح آنها آورده شد.[ ۳۱ در سینما، لیموناد و دیگر نوشیدنیها و خوراکی فروخته میشد. برخی از تماشاچیان روی حصیر جلو مینشستند و بقیه عقب روی نیمکت ]این مطلب درست است زیرا از نیمکتهای تماشاخانه در اعلان حراج اسم برده شده است[. صحافباشی خود ملبس به یک لباده سیاه بلند حاضر بود] این مورد نیز صحت دارد، صحافباشی آن لباده را در عزای وطن میپوشید[.۳۲ وقتیکه تماشاچیان سر جایشان نمینشستند، صحافباشی با صدای بلند میگفت: «حیا کنید، بروید سر جایتان آهای یک قرانی ها بروید سرجایتان» ]ظاهرا سطح سینما تا اندازه ای پائین رفته بوده و دیگر منحصر به اشراف و فکلی ها نبوده که صحافباشی به حصیرنشینان یک قرانی میگفته از جای نیمکت نشینان برخیزند[. مرحوم انتظام دو فیلم را بیاد میآورده است: یکی مردی را نشان میداده که کوچه ای را جارو میکند. ماشین جاده صاف کنی سررسیده و او را زیر میگیرد و رفتگر را به شکل دراز و باریکی درمیآورد. سپس کسی از روی چهار پایه ای با تخماقی روی سرش میکوبد و مرد این بار چاق و بسیار کوتاه میشود.۳۳ فیلم دومی، آشپزی را در مطبخ یک هتل نشان میداده که در قفسه آشپزخانه او اسکلت و اشباح راه یافته بودند و هنگامیکه او درب قفسه را باز میکرده آنها بیرون میآمدند۳۴ فیلمهای خبری مربوط به جنگ ترانسوال نیز نشان داده میشد. البته منظور انتظام فیلمهایی است که نبردهای انگلیسها در آفریقای جنوبی را به تصویر در میآورده اند. این جنگها به شکست بخش سکنه هلندی نژاد آفریقای جنوبی در سال ۱۹۰۲ (۱۲۸۱ خ) انجامید. به نظر غفاری بخشی از این فیلمها بازسازی شده بود

) reconstituted newsreels / reconstituees actualites(

و به عقیده وی و جمال امید بیشتر آنها، چه سینمایی و چه خبری، از شهرهای ادسا و راستوف در روسیه وارد میشد.۳۵ به نظر نویسنده این سطور، این امر بعدا در مورد فیلمهایی که به ویژه به توسط روسی خان و دیگران به معرض تماشا گذاشته شد درست بوده ولی چون دربار ایران از نظر سینمایی مستقیما با فرانسه ارتباط داشت و شخص صحافباشی با انگلیس و هند (ر.ک. ادامه متن) و چون فیلمهای خبری مربوط به جنگ انگلیس در ترانسوال بوده، پس باید وارادت بسیار محدود فیلم در این مرحله را بیشتر از اروپا و شاید از هند دانست و نه هنوز از روسیه. باید در نظر داشت که حتی فیلمهای جنگ روس با ژاپن در سال ۱۹۰۵ م/ ۱۲۸۴ خ را نیز مردم به انگلیسها نسبت دادند۳۶ انتسابی که به احتمال زیاد درست بود زیرا درین نبردها روسیه به سختی از ژاپن شکست خورد و خوار کردن روسها در انظار ایرانیان با نشان دادن این فیلمها به سود قدرت انگلیس تمام میشده است.

جمالزاده در سن صد سالگی سینما رفتنش در پانزده سالگی یا کمی کمتر را در طهران برای شاهرخ گلستان در روز ۱۴ مارس ۱۹۹۲ در ژنو این چنین تعریف کرده است (کلمات بین کروشه از نویسنده این سطور میباشند که برای پایان دادن به برخی از جملات جمالزاده که در گفتارش نیمه تمام مانده بود اضافه شدند. قطع و وصل جملات هم با توجه به لحن سخن گوینده انجام گرفته که صدایش مسن، اما محکم و لحنش زنده و شیرین است):

«ما ساکن طهران که شدیم پدر من مقام خیلی بلندی پیدا کرد، و دوستانش، که در خطر بودند در اصفهان، از دست ظل السلطان و از دست شیخ محمد تقی آقا نجفی، اونا هم کم کم کمکمک راه طهران رو پیدا کردند، آمدند به [طهران]، ولی بیچاره ها حناشون رنگی نداشت، سواد زیادی نداشتند. یکی از اینها اسمش سیف الذاکرین بود، آدم خوبی بود ولی روضه خون بود.

من یه روزی، تو خیابونی، که بعدها اسمش شد خیابان چراغ برق، در طهران نمیدونم امروز چه اسمی داره واگن معروف طهران از اونجا میگذشت میرفت به [فلان جا]. توی اون خیابون گردش میکردم. دیدم همین سیف الذاکرین، با عمامه و ایناش، جلوی یک [مغازه]، دکونی نشسته روی سکو و تخته های مغازه هنوز هست و یه میزی جلوشه. رفتم سلام کردم. [گفت]«هوهی، ممل» من اونوقت هنوز جمالزاده نبودم هنوز اسم فامیل در ایران نبود.«هی ممل» محمد علی، پدرم ممل صدا [میکرد]. «تو اینجا چه میکنی» گفتم «گردش میکنم.» گفت «میخوای بری سینما» گفتم «سینما چیه» گفت «همینجا، بلیطش دو قرانه تو [ to بخوانید نه tu ] من یه بلیط مجانی به تو میدم.» دست مرا گرفت و مرا برد توی دک ، توی این دک -[دکان] تاریک تاریکبرد توی یک جایی، مثل انبار تاریک بود ولی این خودش یک چراغ [داشت].به من گفت «اینجا بنشین،وقتی که تمام شد بیا پیش من.» آقا من وارد شدم، توی تاریکی دیدم که توی دیوار، یک مردی داره خیابونو جارو میکنه تعجب کردم روی دیوار چطوری یه آدمی داره خیابونو جارو میکنه ولی فهمیدم که این آدم نیست، این تصویر یک آدمه، ولی یک آدم زنده بود مثل [نمیگوید مثل] چه حرکت میکرد بعد در موقعی که داشت جارو میکرد، یک [مکث در صدا] چیزی شبیه به گاری آمد از روی این گذشت و رد شد. این مثل مقوا پهن شده بود روی زمین، دست و پاش این جوری ]جمالزاده ادای مرد پهن شده را برای گلستان درآورده است[ و مثل مقوا و همه اینها که اونجا نشسته بودند تو تاریکی «وای وای» کردند و منم «وای وای» اما در این بین یه کسی آمد، یه جوانی، یک ما[شینی]، اسبابی دستش بود شروع کرد با این اسبابش این مرد رو جون دادن. مرد کم کم، کم کم زنده شد و بلند شد راه افتاد سینما تمام شد. تمام سینما به عقیده من بیشتر از یک ربع طول نمیکشید و این اولین بار بود [با تاکید لحن روی اولین بار] که من در دنیا یک سینما میدیدم و خیلی خیلی ]با تاکید لحن روی خیلی خیلی] احتمال داده ]یعنی داره[ که این سیف الذاکرین رو همین صحافباشی ]آورده باشد[من دیگه این چیزها رو خبردار نشدم. من دوان دوان آمدم خبر آوردم و گفتم «آقاجون رفتم یک جائی سیف الذاکرین اونجا بود و اسمش سینماس» پدر من اصلا اسمش[ را] هم نشنیده بود گفت «بگو» گفتم. گفت «عجیبه عجیبه چطور این آدم رو زنده کردن رو [زمین] »۳۷

همانگونه که پیش از این آورده شد و هر چند که جمالزاده با تردید و اظهار بی خبری تاکید میکند که سیف الذاکرین را صحافباشی آورده بود، ولی از شرح خود او در مقایسه با تعریف انتظام روشن است که آن دو در کودکی یک فیلم را دیده اند ولی نه در یک سینما (مگر اینکه یکی از آن دو، و یا هر دو، در شرح محل بیش و کم اشتباه کرده باشد.) سینمایی که جمالزاده رفته یک دکان بوده که در آن فیلم نشان میداده اند و نه یک تماشاخانه همانند سالن صحافباشی. جمالزاده درین دوران دو بار دیگر نیز فیلم دید: یکی در یک مدرسه و دیگری در سینمایی در خیابان ناصریه (ناصر خسرو).۳۸

تعطیل شدن نهایی تماشاخانه صحافباشی، همانطور که ذکر شد، دلایل اقتصادی داشته و اینکه دهها سال بعد علل مذهبی و یا مخلوطی از مسایل درباری و مذهبی برای آن مطرح کرده اند تا کنون در همان حد «روایت» بی پایه باقی مانده است.۳۹ به ویژه، اینکه آورده شده شیخ فضل الله نوری سینما را تکفیر کرد۴۰ اساسی ندارد و حتی گفته ای خلاف آن نیز موجود است: روسی خان که خود در آن زمان سینما داشت به فرخ غفاری در رستوران جواد فریفته در پاریس گفته است که «شیخ فضل الله نوری معروف برای دیدن فیلمهایش به دروازه قزوین آمد و بعد گفت مانعی ندارد.»۴۱ در واقع، نه صحافباشی چنان سرمایه ای داشته که بتواند با وارد کردن پیاپی فیلمهای نو و نادیده معدودی از طبقه مرفه را پیوسته برای دیدن آن پرده های تازه باز به سینما بکشاند و نه تعداد متقاضی در جامعه بسته، فاقد بورژوا و در مرحله پیش صنعتی ایران در آن روزگار تا به آنجا زیاد بوده که آمدن آنها به تماشاخانه بتواند به تعداد روزهای نمایش فیلم تا اندازه مقرون به صرفه ای فزونی بخشد. باز شدن تدریجی چهارچوب فکری ایرانیان در دوره مظفری و جو پویا، متجدد و آزادی طلب حاکم بر انقلاب مشروطه و همچنین پیشرفت تکنیکی سینما که توانست فیلمهای بلندتری تولید کند شرایط نویی چه اجتماعی و چه اقتصادی به وجود آورد که به تولد دوباره سالنهای سینما در حدود ۱۳۲۵ ق/ ۱۹۰۷ م/ ۱۲۸۶ خ انجامیده و این بار به استمرار آنها منجر شد. این امر در مورد فیلمسازی که به شرح آن پرداخته خواهد شد صدق نیافت و آغاز آن در دربار مظفرالدین شاه و به دستور وی، در نهایت با علاقه نه چندان زیاد شاه به سینما در مقایسه با عکاسی وضعف روزافزون دولت مواجه گردیده در نطفه خفه شد. علل این عدم موفقیت را هم باز بیشتر در ترکیب جامعه ایران و وضع سرمایه داری آن زمان میباید جست: سینمای عمومی یعنی غیردرباری و یا دولتی از نظر سرمایه گذاری برای تولید فیلم به پولدار آگاه و از نظر بیننده به یک طیف وسیع احتیاج داشت (و دارد) که البته هیچ کدام از این دو شرط در ایران موجود نبود (و نیست). ثروت ملاکین و اشراف را مالکیت زمین تشکیل میداد ولی نقدینه بیشتر نزد تجار و نزول خواران از جمله در بازار بود که به سوی کارخانه سازی هم نمیرفتند تا چه برسد به فیلم سازی. عدم اطمینان به قوانین و نبودن ثبات در نام مالی کشور نیز البته مانع از سرمایه گذاری برای دراز مدت میشد.

تعطیل تماشاخانه صحافباشی بار نخست به علت رفتن او به آمریکا روی داد. بار دوم و نهایی، بدانجهت پیش آمد که در حدود ربیع الاول ۱۳۲۴/ ژوئن ۱۹۰۶/ پایان بهار آغاز تابستان ۱۲۸۵، شاید به دنبال تأسیس یک کارخانه ورشوکاری، صحافباشی دچار کمبود نقدینه شد و به علت عدم پرداخت مبلغ نسبتا زیادی که دوازده یا چهارده هزار تومان بدهکاری به ارباب جمشید بود، به زندان افتاد. با اقدامات علما، محکومیت وی به یک حبس محترمانه در خانه شریف الدوله رئیس محاکمات خارجه تا پرداخت دیونش تبدیل شد. به نظر میآید که کوشش وی برای جمع آوری پول بی نتیجه ماند زیرا بالاخره املاک خود را شاید منهای مغازه در تاریخی نامشخص ولی بین زمستان ۱۲۸۶/ ۱۹۰۸ تا پیش از تابستان ۱۲۸۸/ ۱۹۰۹به ارباب جمشید «واگذار» کرد.۴۲ در ۲۳ جمادی الاول ۱۳۲۶/ ۲۳ ژوئن ۱۹۰۸/ ۲ تیر ۱۲۸۷مجلس به توپ بسته شد و دوران استبداد صغیر محمد علی شاه آغاز و تا ۲۷ جمادی الثانی ۱۳۲۷/ ۱۶ ژوئیه ۱۹۰۹/ ۲۵ تیر ۱۲۸۸ به مدت یک سال به درازا کشید. در تاریخی نامشخص، ولی احتمالا پس از بمباران مجلس و آغاز این دوران، صحافباشی با اسباب «سینمو تقلاف» از طهران خارج شده و از جمله دو سه هفته بعد، در اواسط ژوئیه ۱۹۰۸( اواخر تیر ۱۲۸۷)، به استر آباد (گرگان حالیه) وارد شد. در پستخانه آنجا جای گرفت و «شبی هشت پرده عکس» متحرک (فیلم) نشان میداد. او با اجزای کنسولگری انگلیس، که البته بنا به سیاست آن دولت مشروطه خواه بودند، «بستگی» داشت و ایشان بخشی از تماشاچیان وی را تشکیل میدادند.۴۳ صحافباشی سپس به طهران بازگشت و چون روزگارش همچنان سیاه بود تصمیم به هجرت گرفت و اعلانی برای فروش، و در صورت عدم امکان، حراج «کارخانه ورشوکاری و اساس تماشاخانه و متعلقات» خود به چاپ رساند. در فهرست اشیا آن اعلان سانسور شده (یا خود سانسور شده) که بوی غم میدهد و در آن به هنوز «ملتفت» نبودن «مردم» اشاره میشود جدا از کارخانه و لوازم آن، از «دستگاه برای دیدن استخوان بدن [ اشعه ایکس] و بادبیزنهای الکتریکی بزرگ و یک دستگاه ماشین سینه موتوگراف و پرده های متعدد آن [ یعنی فیلمها] … چراغها و پرده ها و نیمکتها» نام برده شده و آمده که «از غره رمضان الی سلخ» برای مشاهده میتوان مراجعه کرد و «هرگاه مشتری در عرض این یک ماه پیدا نشود روز جمعه یازدهم شوال بعد از ظهر کلهم اجمعین حراج خواهد شد.» سال در اعلان ذکر نشده ولی به ویژه محاسبات تقویمی نشان می دهد که منظور او ۱ تا ۳۰ رمضان ۱۳۲۶ و جمعه ۱۱ شوال همان سال بوده که برابر است با ۲۷ سپتامبر تا ۲۶ اکتبر ۱۹۰۸ یعنی ۵ مهر تا ۴ آبان ۱۲۸۷ و جمعه ۶ نوامبر ۱۹۰۸/ ۱۵ آبان ۱۲۸۷. حراج یا فروش اسبابها در آن تواریخ عملی نشد زیرا پیش از آن دو موعد صحافباشی مغازه را اجاره داده (یا فروخته؟)، برای مدتی ازایران خارج شد و به حیدر آباد در دکن هندوستان رفت. در آنجا یک نشریه به نام «نامه وطن» منتشر کرد «که بمنزله مجلس شورای مهاجران ایرانی» بود و از جمله به این جهت میباید تاریخ انتشار آن را در دوران استبداد صغیر یعنی تابستان ۱۲۸۷ خ/ ۱۹۰۸ تا تابستان ۱۲۸۸ خ/ ۱۹۰۹ دانست. وی تصویر خود را نیز با آن لباده سیاه معروفش در صفحه نخست آن نامه به چاپ رساند.۴۴ ملیجک در تاریخ چهارشنبه ۲۱ رجب ۱۳۲۶/ ۱۹ اوت ۱۹۰۸/ ۲۸ مرداد ۱۲۸۷، یعنی دو ماه پس از سقوط مجلس و دو سه ماه پیش از تاریخ ذکر شده برای فروش و یا حراج نوشت: «آمدم در خیابان مخبرالدوله، دکان صحافباشی که حالا سیاوش خان برادر ارسلان خان اجاره کرده مشغول کاسبی است و یک دختر از فرنگ آورده و بعضی اسبابها از قبیل دوربین عکاسی و دوربینهای بزرگ و اسباب خرازی» میفروشد.۴۵ با توجه به دقت ثبت ملیجک بیکار کنجکاو نمیباید درین زمان مدت درازی از آغاز اجاره گذشته باشد. پس از پیروزی مشروطه خواهان، صحافباشی به ایران بازگشته در مشهد مقیم شده تجارت میکرد. در زمان جنگ اول (۱۸ ۱۹۱۴) وی به خدمت ارتش انگلیس در آمده سمت مترجمی داشت و در سال ۱۳۰۰ یا ۱۳۰۱ خ (۱۹۲۱ یا ۱۹۲۲) در گذشت.۴۶ تماسهای او با انگلیس، چه در استرآباد و چه در زمان جنگ، میتواند تصویری مغایر با آنچه که در تمام متون درباره آزادیخواهی و میهن دوستی وی تا کنون انتشار یافته در ضمیر خواننده شکاک به وجود آورد اما، در واقع، کمبود مدارک اجازه داوری درین مورد را نمیدهد و با حجم ناچیز دانسته های کنونی این تماسها نمیتواند الزاما منفی به شمار آید.

همانگونه که ملاحظه شد، ملیجک در ذکر فعالیتهای سیاوش خان از دوربین عکاسی و دوربین نام میبرد ولی از سینماتوگراف به نام یاد نمیکند و این سئوال مطرح میشود که چه بر سر آن دستگاه و نیمکت ها و پرده سینما آمد جواب روشنی در حال حاضر برای این پرسش نیست ولی میتوان تصور کرد که برخی از نخستین فیلمهایی که در این آغاز دوران احمد شاهی نشان داده میشده از آن منبع سرچشمه میگرفته است و شاید سیاوش خان آپاراتچی هم بوده است. نظر جمال امید هم که مینویسد ممکن است دستگاه سینماتوگراف صحافباشی به اردشیر خان (آرتاشس پاتماگریان)، که نخست سینما تجدد (بعد مدرن سینما) را در سال ۱۲۹۱ خ/ ۱۹۱۲ م به راه انداخت، رسیده باشد دور از ذهن نیست.۴۷ در تأئید نوشته جمال امید باید توجه کرد که، طبق شواهدی که وی میآورد، نه تنها دستگاه اردشیر خان کهنه به نظر میآمده، بلکه او با چراغ سحری (لانترن ماژیک) هم در سینمایش عکس رنگی روی پرده میانداخته است ۴۸ و این صحافباشی بود که چراغ سحری را رواج داده بود و در تماشاخانه خود جهان نما مضاف بر سینما داشت. به این ترتیب، پروژکتور و شیشه های رنگین عکسهای اردشیر خان هم شاید از اموال صحافباشی بوده که به وی رسیده بوده است.

از چهار سال پیش از آنکه اردشیر خان در سال ۱۲۹۱ خ/ ۱۹۱۲ م سینمای خود را به راه بیاندازد، تماشاخانه های جدیدی برای نمایش فیلم در طهران آغاز به کار کرده بودند: نخست از اول رمضان ۱۳۲۵/ ۸ اکتبر ۱۹۰۷/ ۱۶ مهر ۱۲۸۶ در عکاسخانه روسی خان که بعد به مکانهای مناسبتری منتقل شد۴۹ سپس در قهوه خانه زرگر آباد در خیابان چراغ گاز (امیرکبیر) که متعلق به آقایف نامی بود و او هم به محل بهتری نقل مکان کرد۵۰، آنگاه اردشیرخان و اسماعیلیف که به رقابت با او پرداخت۵۱ و بالاخره علی وکیلی و خان بابا معتضدی و … هم به سینماداری و فیلم روی آوردند.

۲-ورود نخستین دستگاههای فیلمبرداری و اپارات به ایران

الف: کنجکاوی شاه عکاس برای تصویر متحرک، نخستین خرید سینماتوگراف

در ایران، بدون شک اخبار اختراع سینما به توسط برادران لومیر (Freres lumiere) و نمایش دادن نخستین فیلم ایشان در شب ۲۸ دسامبر ۱۸۹۵/ ۷ دی ۱۲۷۴ برای پاریسی ها، چند هفته و یا در بدترین شرایط دو سه ماه پس از آن نمایش که در زیرزمین «کافه بزرگ» (Grand Cafe) واقع در شماره ۱۴ بولوار کاپوسینها (Bd des Capucines)انجام گرفت به مظفرالدین شاه رسیده بوده ولی از عکس العمل او اطلاعی در دست نیست. وی، مثل پدرش ولی نه با نظم و ترتیب او، به عکاسی عشق میورزید و خود عکاسی میکرد تعداد زیادی دوربین خرید و پیوسته در پی بدست آوردن آخرین اختراعات بود: از اتوموبیل و کامیون و ماشین بخار برای تلمبه چاه آب کشاورزی و ماشین چاپ گرفته تا تلفن و فونوگراف و دستگاه عکسبرداری با اشعه ایکس. در مورد سینما هنوز دانسته نیست که شاه از چه تاریخی به دنبال سینماتوگراف افتاد ولی مدارک نویافته نشان می دهد که او در حدود فوریه سال ۱۸۹۹ در حدود بهمن و اسفند ۱۲۷۷، یعنی صد و دو سال پیش دستور خرید سینماتوگراف را شاید به میرزا احمدخان صنیع السلطنه عکاس معروف ۵۲ که در پاریس بسر میبرد داده بوده است. صنیع السلطنه سه دستگاه سینماتوگراف را با تمام لوازم خریده به طهران فرستاد و این اسباب و لوازم در تاریخ یکشنبه ۱۰ شوال ۱۳۱۷/ تنگوزئیل/ ۱۱ فوریه ۱۹۰۰/ ۲۲ بهمن ۱۲۷۸ به نظر شاه رسید.
سند این خرید هم اکنون در بایگانی اسناد کاخ گلستان تحت کد ۱، زونکن شماره ۵۱، پاکت شماره ۳ موجود است.۵۳ این سند گرانبها درون کتابچه ایست فرنگی و قفل دار با جلد چرمی مغز پسته ای کم رنگ که گوشه های فلزی مطلا مزین به نگین کهربا دارد. بلندی کتابچه ۲۰۰ میلیمتر و پهنای آن ۱۳۰ میلیمتر است. کتابچه در حال حاضر محتوی چهار ورق میباشد که دو تا از آنها، یعنی پشت ورق اول و روی ورق دوم، دارای نوشته است. این کتابچه در ابتدا اوراق بیشتری داشته ولی شاید در حدود ده ورق آن را در گذشته ای دور از زمان ما کنده و روی ورق ۲ر نیز بخشی از نوشته ها را ناشیانه پاک کرده اند. طبق نوشته ای در آغاز کتابچه، مورخ ۱۹ شهر شعبان ۱۳۱۷/ ۲۳ دسامبر ۱۸۹۹/۲ دی ۱۲۷۸، قرار بر این بوده که از آن پس اشیایی را که مظفرالدین شاه دستور خرید آنها را به فرنگ میداده در ورقی در سمت راست آن دفترچه و اشیایی که از فرنگ میرسیده در مقابل آن (سمت چپ) ثبت کنند. از این صورت، اگر در تدوین آن استمراری وجود داشته است، امروز جدا از آن دو ورق که ذکر شد اثری باقی نمانده است. روی ورق سمت راست (۱پ) آمده: «هو الله تعالی/ صورت/ اجناس واشیایی که از ممالک فرنگستان خواسته میشود در این کتابچه نوشته میشود هر وقت پر شد در صفحه/ دیگر ازین کتابچه ثبت خواهد شد بتاریخ ۱۹ شهر شعبان ۱۳۱۷.» به دنبال آن آمده: «از پاریس از یمین السلطنه». منظور آنست که اشیایی که ذکر آن خواهد آمد از نظر آقا یمین السلطنه وزیر مختار ایران در پاریس خواسته شده است که به توسط وی ارسال گردد: «… ماهوت و نوار و دگمه جه کالسکه چیان سر کاری… کاغذ و پاکت که عکس گروپ [دسته جمعی] و عکس تمثال بیمثال مبارک همایونی در آنها چاپ شود … [و] دوربین دو عدد از پاریس خواسته شد/ روز دوشنبه ۶ شهر رمضان ۱۳۱۷» برابر با ۸ ژانویه ۱۹۰۰/ ۱۸ دی ۱۲۷۸. از پاکتها و کاغذها، که در وسط بالای هر برگ از آنها یک عکس بسیار کوچک مظفرالدین شاه و همراهان چاپ شده هنوز در کاخ گلستان موجود است و در نمایشگاه صدمین سال سینمای ایران همراه با دو چرخ (ماشین) تحریر وی در معرض دید قرار داده شد. در مورد دوربین، البته منظور در اینجا دوربین دورنما و به احتمال کمتر دوربین عکاسی است و نه فیلمبرداری. سمت چپ کتابچه، در ورق بعد (۲ر)، نخست صورت آنچه شاه از لندن خواسته بوده و دریافت گردیده بود آورده شده و از آن جمله است یک قلم خودنویس («قلم استیلو»/stylo به اصطلاح آنروز) که به رخت دار خانه سپرده شده و «اسباب آشپزخانه چدنی[… ] که] …[ ممکن است جداجدا در دو اتاق منصوب شود بتاریخ ۵ شهر شوال المکرم [۶ فوریه ۱۹۰۰/ ۱۷ بهمن ۱۲۷۸] تنگوزئیل وارد شده[ … ]جمع اندرون میشود»۵۴ و بالاخره سندی که در اینجا مد نظر است با این محتوی:

«اسباب ۳ سی نوفتکراف ]سینماتوگراف[ تمام اسباب بانضمام بروکش بزرگ که تمام اسباب است و لانتر ن ماژیک متحرک است که با قوه برق هم حرکت میکند و یکسال قبل از پاریس خواسته بودند و بتاریخ یوم یکشنبه دهم شهر شوال المکرم تنگوزئیل ۱۳۱۷] ۱۱ فوریه ۱۹۰۰/ ۲۲بهمن ۱۲۷۸ [از پاریس بحضور مبارک آورده اند موافق شرح و جزو قبض جناب صنیع السلطنه که نزد اعتماد حضور ضبط است.دستگاه جمع عکاس خانه مبارکه شد»

شایان ذکر است که از هفت رقم جنس که درین دو ورق آمده دو رقم مربوط به دوربین (احتمالا دوربین دورنما و نه عکاسی) و دو تا راجع به سینما و عکس است و همانطور که ذکر شد گواهی است گویا بر عشق زیاد مظفرالدین شاه به هر نوع اسباب رویت و تصویر. تقریبا در هر صفحه از سفرنامه های شاه به فرنگ نیز یک اشاره به عکس و عکاسی یافت میشود و در چنین جوی باید پذیرفت که پس از ورود این نخستین سینماتوگراف به ایران هم فیلم نشان داده شد و هم فیلم برداشته شد هر چند که چند و چون این کارها روشن نیست. روند مثبت امور خود را در ماههای بعد هم به خوبی نشان داد و به همان گونه که شرح آن خواهد آمد، شش ماه بعد میرزا ابراهیم خان عکاسباشی ۵۵ پسر میرزا احمدخان صنیع السلطنه در بندر اوستاند (ostende)بلژیک به فیلمبرداری مشغول شد.

نوع اسبابی که فرستاده شده سینماتوگراف (Cine’matographe) ذکر گردیده۵۶ ولی باید توجه داشت که درین دوره این واژه خاص که در ابتدا به دستگاه اختراعی برادران لومیر فرانسوی اطلاق میشد تا اندازه ای تبدیل به نام عام شده و لذا اسباب مورد نر میتوانست شامل دستگاه یا دستگاه هایی جدا از دستگاه برادران لومیر نیز باشد. در مورد تعداد دستگاه های خریداری شده نیز میتوان بحث کرده رقم «۳» را که در حقیقت روی «س» واژه «سی نو فتکراف» نوشته شده است نشان دهنده صدای حرف سین دانست و نه تعداد دستگاه های خریداری شده. هر چند که رسم نوشتن «۳» روی اسناد برای انگشت گذاشتن روی رقم «سه» است حال آنکه اینجا به حروف «سی» نوشته شده ولی باز هم چون در این دوران رسم رقم ۳ گذاشتن روی سین برای نشان دادن صدای آن هم مرسوم بوده است پس میتوان این برداشت را نیز پذیرفت.۵۷ اگر این حالت پذیرفته شود، تعداد دستگاه های خریداری شده به یک تقلیل خواهد یافت که باید درستر باشد. در شرح دستگاه ها، یک کلمه نه چندان روشن دیگر هم دیده میشود که آن را «روکش» نوشته ام. در هنگام حمل و نقل سینماتوگراف، آن دستگاه در یک ساکوش(sacoche) (به فرانسه) قرار میگرفت که کیسه ای از پارچه ضخیم یا چرم باشد. بعید نیست که محرر این نام ناآشنا را به گوش شنیده و در تحریر آن را به صورتی که دیده میشود ثبت کرده باشد. بهرصورت هر دو کلمه چه روکش و چه ساکوش، در نهایت یک معنی میدهند. دیگر آنکه چون محرر با سینماتو گراف هم آشنا نیست، در املای آن واژه نیز اشتباه کرده و به دنبال آن در توصیف سینماتوگراف هم مرتکب لغزش دیگری شده حرف «ن» لانترن ماژیک متحرک (Lanterne magique) را هم از قلم انداخته است.به احتمال بیشتر در واقع چندان اشتباهی رخ نداده و غلط مصطلح درج شده است. مثل شاه (ر.ک. بند ب) و یا نام الاسلام کرمانی در کتاب تاریخ بیداری ایرانیان که «لنتر ماژیک» ثبت کرده، این کاتب هم «لانتر ماژیک»ثبت کرده است (بخوانید لنتر «لانتر» ماژیک). در آغاز این دوران سینما در جهان، باید توجه داشت که دستگاه سینماتوگراف میتوانست در عین حال هم دوربین فیلمبرداری باشد و هم آپارات سینما.۵۸ به عبارت دیگر شاه با خرید هر یک عدد سینماتوگراف از نوع یاد شده در عین حال هم یک دوربین فیلمبرداری به دست آورده است و هم یک آپارات سینما. درین شرایط بسیار بعید است که از تاریخ دهم شوال ۱۳۱۷/ ۱۱ فوریه ۱۹۰۰/ ۲۲ بهمن ۱۲۷۸ به بعد در دربار شاه دستکم فیلمبرداری (و نه فیلم سازی، ر.ک. بقیه متن) نشده باشد و این تاریخ شش ماه پیش از فیلمبرداری میرزا ابراهیم خان عکاسباشی در اوستاند بلژیک است که تا کنون به عنوان نخستین فیلمبرداری شناخته شده بود (ر.ک. دنباله متن). نخستین فیلمبرداران و فیلم نشان دهنده های حرفه ای ایران را هم نیز به احتمال قریب به یقین باید همان میرزا ابراهیم خان عکاسباشی و پدرش میرزا احمد صنیع السلطنه دانست زیرا دستگاه یا دستگاه ها، همانطور که در سند ذکر شده، «جمع عکاس خانه مبارکه» منظور شده بوده که در تحویل صنیع السلطنه بوده است. نخستین فیلمبردار غیرحرفه ای (آماتور) ایران را نیز یقینا باید شخص مفرالدین شاه دانست زیرا او عکاس بود و به این جهت بدون شک دوربین فیلمبرداری را نیز دست کم به طور محدود به کار گرفت. سندی که درباره فیلم برداری از شیر آورده خواهد شد نیز خود دلیلی است برا ین امر.

اگر رقم خرید سه دستگاه پذیرفته شود در این صورت باید از خود پرسید چرا مظفرالدین شاه اقدام به خرید سه دستگاه سینماتو گراف کرده است ترس از خراب شدن احتمالی آن اسبابها میتواند تا اندازه ای خرید سه دستگاه کاملا یک نوع را توجیه کند ولی این امر بعیدست و بهتر است دستگاه های سه گانه را شامل انواع گوناگون بدانیم، به ویژه آنکه در عکاسی نیز شاه از دوربینهای متعددی استفاده میکرد. شاید یکی از آنها شامل دستگاه ۳۵ میلیمتری پاته( pathe’ ( میشده که درواقع تقلیدی از سینماتو گراف لومیر بود. در ساماندهی کنونی عکسها وشیشه ها و فیلمهای کاخ گلستان چند فیلم باریک ۱۵ میلیمتری سوراخ در میان فرانسوی نیز شناسائی کرده ایم و چون این نوع فیلمها متعلق به دوران نخستین سینماست به این جهت شاید بتوان این فیلمها را در حال حاضر یادگاری از این نخستین خرید دانست و به طور قطع در این امر نمیتوان اظهار نظر نمود و نگارنده احتیاج به مطالعه بیشتر دارد.

ب دوران شیفتگی ودومین خرید سینماتو گراف

دو ماه پس ازدریافت یک و یا به احتمال بسیار کم سه دستگاه سینماتوگراف در تاریخ یکشنبه ۱۰شوال ۱۳۱۷/ تنگوزئیل/ ۱۱ فوریه ۱۹۰۰/ ۲۲بهمن ۱۲۷۸، مظفرالدین شاه در پنجشنبه ۱۲ ذی الحجه ۱۳۱۷/ جمعه ۱۳ آوریل ۱۹۰۰/ ۲۴ فروردین ۱۲۷۹ طهران را برای نخستین سفر خود به فرنگ از جمله به همراهی صنیع السلطنه و پسرش میرزا ابراهیم عکاسباشی ترک کرده ۵۹ روز یکشنبه ۲ شعبان ۱۳۱۸/ ۲۵ نوامبر ۱۹۰۰/۳ آذر ۱۲۷۹ در مراجعت به پایتخت خود بازگشت.۶۰ در هنگام سفر بطور مدام عکاسی میشد ولی چون در سفرنامه شاه تا رسیدن به اروپا کوچکترین اشاره ای به سینماتو گراف نیست باید نتیجه گرفت که از طهران دستگاهی به همراه برده نشد. چهارشنبه شب (شب پنجشنبه) ۱۵ صفر ۱۳۱۸/ پنجشنبه ۱۴ ژوئن ۱۹۰۰/ ۲۴ خرداد ۱۲۷۹ در کنترکسویل (Contrexevelle) نزول اجلال شد ۶۱ و شب بعد شاه به تماشای عمارت «تیاتر» رفت « که تازه در اینجا می سازند» و نوشت «تماشا کردیم بسیار خوب عمارتی ساخته اند، تقریبا یکصد وپنجاه نفر جمعیت میگیرد».۶۲شاه به تئاتر علاقه زیادی داشت و در سفرهای فرنگ تا میتوانست به تماشاخانه میرفت. او چون خوب زبان نمیدانست (تنها فرانسه را میفهمید و تا اندازه ای به آن تکلم میکرد ۶۳) و طبیعتش هم به نمایش مضحک و بندبازی و شعبده بازی و موزیک سبک بیشتر تمایل داشت.تا به اپرای فاوست۶۴، پس بیشتر به این تماشاها میرفت. او نمایشنامه هایی از راسین (Racine) و یا ویکتور هوگو را ندید ولی به دیدن آثاری چون اقتباس نمایشی از«سه تفنگدار» الکساندر دوما

)Alexander Dumas , pere,Les Trios Mousquiteris(

و یا تئاتر سارا برنار (Sarah Bernardt) میرفت و آنها را دوست داشت.۶۵ روز سه شنبه ۲۱ صفر/ چهارشنبه ۲۰ ژوئن/ ۳۰ خرداد، تنها پنج روز پس از ورود، شاه در سفرنامه اش نوشت «صنیع السلطنه را بجه فراهم آوردن اسباب گراور و چرخ طبع کتب و روزنامه و غیره به ]پاریس[ فرستادیم که انشاء الله ابتیاع نموده حمل بایران نماید».۶۶ این لوازم همان دستگاه هاییست که خریداری شده و از جمله سفرنامه شاه که هم اکنون یکی از منابع این نوشته است با آن به چاپ رسید و عکسهایش نیز گراور شد.۶۷ درین سفارش، به سینماتو گراف اشاره ای نشده و روشن نیست که آیا شاه آن را از قلم انداخته یا اینکه دستور خرید سینماتو گراف هنوز صادر نشده بوده است، حدس دوم شاید به واقعیت نزدیکتر باشد زیرا، همانطور که ملاحظه خواهد شد، شاه در روزهای آینده و تا زمانی که فیلمهای فرستاده شده به توسط صنیع السلطنه به کنترکسویل و سپس در پاریس در تالار نمایش نمایشگاه جهانی پاریس فیلمهای دیگری را ندید، اهرا تصمیم نهائی خود را در مورد خرید دستگاههای مربوط به سینما را اتخاذ نکرده و کماکان ذهنش بیشتر به عکس و عکاسی تعلق داشت که البته همیشه همینطور بود و خواهد ماند.
در این میان میرزا ابراهیم همچنان مشغول عکاسی بود ۶۸ و روز شنبه ۲۵ صفر ۱۳۱۸/ یکشنبه ۲۴ ژوئن ۱۹۰۰/ ۳ تیر ۱۲۷۹ شاه به تماشای «جهان نما» پرداخت.۶۹ یازده روز پس از عزیمت صنیع السلطنه به پاریس، دوربین عکاسی که شاه از او خواسته بود دریافت شده شاه عکاسی کرده و «چند شیشه عکس» به میرزا ابراهیم عکاسباشی داد که آنها را «ظاهر کند» (جمعه ۱ ربیع الاول/ ۲۹ ژوئن/ ۸ تیر).۷۰ پس فردای روز دریافت دوربین عکاسی، یعنی یکشنبه ۳ ربیع الاول/ ۱ژوئیه/ ۱۰ تیر، شاه «بعد از نهار میرزا ابراهیم خان عکاسباشی را خواسته» او را نیز به پاریس که پدرش آنجا بود فرستاد و «پاره دستورالعملها باو داده شد که چند عدد دوربین عکاسی ابتیاع نماید».۷۱ پس از چند روز، عکاسباشی از پاریس به کنترکسویل بازگشت و باید تصور کرد که دوربینها را نیز با خود آورد.صنیع السلطنه، که در پاریس پی اسباب چاپ و عکس و سینما بود، مقدماتی را برای ارائه تصویر متحرک به شاه آماده کرد ولی خود به علل نامعلومی برای معرفی دستگاه ها به کنترکسویل برنگشت و یک «عکاس ریش سفید اسباب عکس (سینموفتگراف) » را برای این منور حضور شاه فرستاد و این نمایش منتهی به صدور نخستین دستور صریح به عکاسباشی برای خرید سینماتوگراف شد.۷۲ روز یکشنبه۱۰ ربیع الاول ۱۳۱۸/ ۸ ژوئیه ۱۹۰۰/ ۱۷ تیر ۱۲۷۹ شاه در خاطراتش نوشت:

«طرف عصری بعکاسباشی فرمودیم آن شخص که بتوسط صنیع السلطنه از پاریس (سینموفتگراف) و (لان تر ماژیک) آورده است اسباب مزبور راحاضر کنند که ملاحه نمائیم رفتند نزدیک غروب او را حاضر کردند. هر دو اسباب را تماشا کردیم بسیارچیز بدیع خوبی است. اغلب امکنه (اکسپوزیسیون) را طوری در عکس بشخص تماشا میدهد و مجسم مینماید که محل کمال تعجب و حیرت است. اکثر دورنماها و عمارات (اکسپوزیسیون) و حالت باریدن باران و رودخانه سن و غیره و غیره را در شهر پاریس دیدیم و بعکاسباشی فرمودیم که همه آن دستگاه ها را ابتیاع نماید».۷۳

از همراهان شاه، علی خان ظهیرالدوله نیز در سفرنامه خود به این تماشا در همان روز اشاره کرده مینویسد: «نزدیک غروب تماشای (سینمتگراف) مشغول بودیم».۷۴ منور از اکسپوزیسیون، نمایشگاه جهانی ۱۹۰۰ در پاریس است که در دو ساحل رودخانه سن (Seine)جایگاه داشته برج ایفل را که بنایش تازه تمام شده بود در بر میگرفت. ایران هم در آن نمایشگاه غرفه درست کرده بود و مسیو کتابچی خان ریاست آن را به عهده داشت.۷۵ شاه در اینجا هیچ اشاره ای به اسباب سینماتو گراف که پنج ماه پیش در تهران دریافت کرده بود نمیکند و روشن نیست چه اختلافی میتوانسته مابین این دو سفارش وجود داشته باشد.

از کنترکسویل، مظفرالدین شاه به سفر رسمی روسیه رفت و تا هنگامیکه مجددا به اروپای غربی برگشت موضوع سینما جای مطرح شدن نیافت. بعد از ظهر روز شنبه ۳۰ ربیع الاول ۱۳۱۸/ ۲۸ ژوئیه ۱۹۰۰/ ۶ مرداد ۱۲۷۹، شاه بطور رسمی به پاریس وارد شد.۷۶ بساط عکاسی رونق بسیار گرفت: گاه صنیع السلطنه گروه عکاس میآورد،۷۷ گاه عکاسباشی از شاه عکس برمیداشت۷۸ و یا شاه باز دوربین عکاسی میخرید ( ۳ ربیع الثانی/ ۳۱ژوئیه /۹ مرداد).۷۹

در این ایام، روز دوشنبه۳۰ ژوئیه ۱۹۰۰/۲ ربیع الثانی ۱۳۱۸/ ۸ مرداد ۱۲۷۹، برنامه شاه به علت رسیدن خبر قتل اومبرتو اول( UmbertoI) پادشاه ایطالیا در روز قبل بهم خورد و شرفیابی رسمی سفرای مقیم پاریس که قرار بود در بعدازظهر این روز انجام گیرد به وقت دیگری موکول شد. در عوض «آن روز بعدازظهر را اعلیحضرت در عمارت سوورن باستماع قدری موزیک و امتحان آلت سیمنه ماتوگراف که میخواستند ابتیاع فرمایند مصروف داشتند…».۸۰ روز بعد، ۳ ربیع الثانی/ ۳۱ژوئیه /۹ مرداد،شاه «اسباب عکاسی و بعضی ماشین آلات و دوربین و غیره خریداری کرد»۸۱ اما از سینماتو گراف نامی در میان نیست ولی عصر جمعه ۳ اوت /۶ ربیع الثانی/۱۲ مرداد، شاه پس از مراجعت به اقامتگاه خویش از مانور قشون فرانسه در ونسن (Vincennes) و صرف نهار در دژ آنجا (Fort de Vincennes) ، در آپارتمان خویش «به تماشای سینوماتوگراف که بعضی مجالس ورود خود اعلیحضرت به پاریس در آن ترتیب داده بودند مشغول» گردید.۸۲

ارزشمندترین و جالب ترین تماشا از نر سینمایی ساعت ۹ شب روز بعد، یعنی شنبه ۷ ربیع الثانی ۱۳۱۸/ ۴ اوت ۱۹۰۰/ ۱۳ مرداد ۱۲۷۹، که مظفرالدین شاه به نمایشگاه جهانی رفت صورت گرفت. خبر به اختصار در روزنامه( فیگارو Figaro) (چنین آمد: «… تماشای بسیار تازه و مطبوعی در اکسپوزیسیون برای تشریف فرمائی اعلیحضرت همایونی تهیه کرده بودند. در ساعت نه بعدازظهر مقدم مبارک در سال در فت ]بخوانید «سال د فت»/ Salle des Fete، یعنی تالار جشن[ نزول اجلال فرمود و همه ملتزمین رکاب نیز حاضر بودند. ابتدا اعلیحضرت شاهنشاه در غرفه رسمی سال] Salle/ تالار [مزبور بر صندلی قرار گرفتند و در طرف مقابل روبروی غرفه سلطنتی بعضی پرده های سینوماتوگراف که کمال تازگیرا داشتند از نظر مبارک گذرانیدند».۸۳

شرح شخص مظفرالدین شاه مبسوطتر است و ظهیرالدوله نیز اطلاعات گرانبهایی درباره آن میدهد. شاه مینویسد: «به اکسپوزیسیون و تالار جشن رفتیم که در آنجا (سینموفتگراف) که عکس جسم و متحرک است نشان میدهند».۸۴

نمایش فیلم در تالار جشن و سپس نمایشهای سحرآمیز و خیال برانگیز در عمارت «ایلوزیسن» (بخوانید: ایلوزیون: Illusion یعنی خیال و تصور) یکی پس ازدیگری در آن دو محل و جدا از هم صورت گرفت. شاه ادامه میدهد:«بعمارت (ایلوزیسن، ]منظور Pallais des illusionsاست[) رفتیم که تفصیل آن از اینقرار است، ابتدا وارد درب مخصوص این عمارت شدیم وقت مغرب و چراغهای اکسپوزیسیون روشن بود . اول ورود بتالار جشن که نمودیم خیلی در نر ما جلوه کرد و و اقعا بنای عالی است جائی است به بزرگی دوتکیه دولت و همانطور مدور و با بلور منقش مسقف است و اطراف آن دو مرتبه صندلیهای مخمل قرمز است که برای جلوس اشخاص ساخته و پرداخته شده و در این تالار (سینموفتگراف) نشان میدهند . پرده بسیار بزرگی در وسط تالار بلند کردند و تمام چراغهای الکتریک را خاموش و تاریک نموده عکس سینموفتگراف را بآن پرده بزرگ انداختند . خیلی تماشا دادند من جمله مسافرین افریقا و عربستان را که در صحرای افریقا با شتر راه می پیمایند نمودند که خیلی دیدنی بود دیگر اکسپوزیسیون و کوچه متحرک و رودخانه سن و رفتن کشتی در رودخانه و شناوری و آب بازی و انواع چیزهای دیگر دیده شد که خیلی تماشاداشت . به عکاسباشی دستورالعمل داده ایم همه قسم آنها را خریده به طهران بیاورند که انشاءالله همانجا درست کرده بنوکرهای خودمان نشان بدهیم . بقدر سی پرده امشب تماشا کرده پس از تماشای فیلمها در تالار جشن بعمارت (ایلوزیسن) رفتیم».۸۵

چون، همانطور که ملاحظه شد، شاه پیش از این دستور خرید لوازم تصاویر متحرک راداده بود پس میباید این دستور جدید را تأکیدی مجدد بر خرید انواع دستگاهای سینماتوگراف دانست شاید در زمان سفر شاه به روسیه، رکودی در پیگیری این امر پیش آمده بوده و نیاز به تأکید مجدد بوده است. در مورد بینندگان فیلم هم البته منور ازکلمه مغولی «نوکر»، اطرافیان و درباریان شاه است و نه خدمه عادی به معنی امروزی آن کلمه. «سی پرده» هم اشاره ایست به سی داستان کوتاه و یا بهتر واقعه و ماجرا و موضوع گوناگون که اکثرا جدا از هم فیلمبرداری شده و بنا به اجبار فنی هر کدام چند دقیقه ای بیشتر طول نمیکشیده است. همانطور که آورده شد، شرحی زنده، خوب و مکمل ازین تماشا را ظهیرالدوله آورده است مینویسد:«با اعلیحضرت شاه و سایرین وارد این اتاق شدیم، مخصوصا خلوت بود. کسی بی وعده نیامده بود. زیاده از صد نفر ایرانی و فرنگی نبودیم. در یک طرف این فضا به قدر مهمانها صندلی گذاشته بودند. همه نشستیم. رو به روی ما در یک طرف دیگر پارچه سفیدی به روی چهارچوبه کوبیده به عرض و طول هفت هشت ذرع از سقف آویزان بود. پنج شش دقیقه بعد از نشستن، یک مرتبه تمام چراغها خاموش وفقط در آن تاریکی آن پارچه سفید آویزان روشن بود. رئیس این اتاق پیش آمده از تماشای بهترین و آخرترین (سینماتگراف)های خوب پاریس خبرمان داد. همه چشم به آن پرده سفید روشن دوختیم. صحرای خشک آفتاب بی آب و علفی نمایان شد که از دور چند قطار شتر باردار می آمدند و صدای زنگ شترها هم کمی می آمد و هر چه شترها نزدیک می شدند صدای زنگشان بیشتر میشد تا اندازه ای که شترها به قدری نزدیک آمدند که به قدر جسم شتر بزرگ پیدا بودند و صدای زنگهای بزرگ شتری وهای و هوی بعضی ازساربانها که می دیدمشان به عینه مثل آن بود که در همین اتاق است. همان وقت که عکس این کاروان را در معبری انداخته است، دستگاه (فنگراف) هم داشته همانطور که (سینما تگراف) عکس متحرک، رفتار آنها را ضبط کرده، (فنگراف) حبس صوت هم گفتارشان را نگاه داشته. با هم که معمول می دارند، اینست که شخص مستمع و نار هم آنها را می بیند و هم صدایشان را میشنود. دو سه پرده دیگر هم نشان دادند. پس از آنکه تقریبا یک ساعت مشغول این تماشا بودیم، اتاق روشن شده برخاستیم».۸۶

دستکم یک فیلم، رسیدن کاروان، به لفظ قدما، «ناطق» بوده است به این ترتیب که همزمان با نمایش آن یک فنوگراف( Phonographe) که شکل پیشرفته تر آن به نام گرامافون (یعنی graphophone:gramophone) در ایران شیوع یافت صدای مربوط به صحنه های گوناگون را پخش میکرده است. البته این عمل تنها با فیلمهای بسیار کوتاه آن زمان عملی بود ولی حتی در آن مورد نیز سنکرونیزاسیون صدا با تصویر به اشکال برمیخورد و بهمین جهات فیلمهای «صامت» بازار را در جهان تا پایان دهه سالهای ۱۹۲۰ و آغاز پخش فیلمهای ناطق واقعی در دست نگهداشتند. کمی بعد، در زمستان ۱۳۱۲/ ۱۹۳۴، در ایران نیز «حاجی آقا آکتر سینما»ی صامت از «دختر لر» ناطق دستکم از نر درآمد مالی شکست خورد.

شاه در دو روز بعد، یکشنبه ۸ ربیع الثانی ۱۳۱۸/۵ اوت ۱۹۰۰/۱۴ مرداد ۱۲۷۹ و دوشنبه، هر چند به سینما ارتباطی نداشت ولی بی تأثیر بر هنر آن روز و امروز ایران نبود: ابتدا، در روز شنبه، میرزا محمدخان کمال الملک به دیدن شاه رفت و مظفرالدین شاه نوشت: «میرزا محمدخان کمال الملک نقاشباشی خودمان را که مدتی است بفرنگ فرستاده ایم که تکمیل صنعت خود را بنماید این دو روزه یعنی شنبه که شاه فیلم دیده بود و یکشنبه در پاریس دیده شد الحق خیلی خوب کار کرده است».۸۷ روز دوشنبه شاه به دیدن موزه لوور رفت که داستان وقایع پشت پرده آن، که او ندید و نشنید، جداست ولی خود او نوشت: «موزه شوش را دیدیم یعنی تالارهای اختصاص یافته به کاوشهای شوش سرستون خیلی بزرگی آنجا بود که هنوز هست. یک پرده نقاشی هم کمال الملک کشیده بود که واقعا هیچ فرقی با اصل آن نداشت خیلی ممتاز و خوب ساخته است».۸۸ جملات مذکور دو نکته قابل تعمق را که امروزه فراموش شده و یا بسیاری میخواهند ندانند بیان میکند: نخست اینکه کمال الملک وپدرانش و البته خود میرزا ابراهیم خان عکاسباشی و پدرش (و در ماورای ایشان هنر در سطح بالا)، دست پرورده دستگاه شاهی و اشرافی بوده و ارتباط چندانی با تصاویری که به ویژه سینمای ایران امروزه از آن دو ارائه میدهد ندارند. عدم وجود یک طبقه متوسط و یا ثروتمند غیرحکومتی پویا را میتوان از نر اجتماعی یکی از علل مهم به وجود نیامدن هنر در سطح بالای غیردرباری و اشرافی دانست. دیگر اینکه دید و سلیقه هنری که در آن زمان فن محسوب میشود (بعدها، «صنایع مستظرفه» تبدیل به «هنرهای زیبا» میشود) از برداشتهای سنتی ایران چه در فن (تکنیک) و چه در برداشت و منور دورشده و همانطور که گفتار شاه نشان میدهد طرفدار اهر عینی به دید غرب شده و بهترین نقاشی مترادف با بهترین کپی شناخته میشود. در نتیجه، کمال الملک، که اگر در اروپا زندگی میکرد یک نقاش اوریانتالیست عادی و یا خوب به حساب میآمد، در ایران تبدیل به یک بت شده کمتر کسی پیدا میشود که حتی فکر زیر سوال بردن سبک او را به مخیله اش خطور دهد تا چه رسد به آنکه به نقد آثار او پردازد.

در سه شنبه ۱۰ ربیع الثانی ۱۳۱۸/۷ اوت ۱۹۰۰/۱۶ مرداد ۱۲۷۹، مظفرالدین شاه در خانه روسیه در نمایشگاه جهانی، به گفتار خودش یک «پانورامای راه ایران» و به تعبیر نیرالملک یک «جهان نمای متحرک که عمل موسیو پیاستیسکی نقاش معروف روس» است ملاحظه کرد. در این تماشا، پرده های نقاشی حاوی دورنماهای راه بادکوبه به طهران به صورت نواری پشت سر هم از برابر چشمان بیننده گذشته به نوعی مثل یک فیلم مناظر آن راه را نشان میداد. شاه عکاس متوجه شد که نقاش از روی عکس کار کرده تذکر داد و او هم تصدیق کرد.۸۹ پاول پیاستسکی.(۱۹۱۹-۱۸۴۳: Pavel Piasetsky)همه فن حریف و از جمله نقاش بوده در سال ۱۸۹۵ با هئیت روسی به ریاست ژنرال کوراپاتکین(Kuropatkin) به ایران آمده بود. خود شاه درباره پاناروما مینویسد: «به بالاخانه ]خانه روسیه[ رفتیم که پانورامای راه ایران را ساخته اند در حقیقت مجسم کرده مثل آنست که خود ما از راه بادکوبه به گیلان تا قزوین و طهران آمده داخل دروازه شدیم و رفتیم از جلو باغ وزیر دربار و خانه وزیر بقایا گذشته تا داخل عمارت سلطنتی خودمان و وارد تالار موزه شدیم، تمام این پانوراما را شخص نقاشی که با جنرال کوراپاتکین بطهران آمده بود کشیده است، ما از راه گیلان که سفر نکرده ایم اما از قزوین بطهران و پای تخت خودمان را که دیده ایم الحق بسیار خوب ساخته است] . [در واقع امروز ما در ظرف دو ساعت تمام جزیره ماداگاسکار و صحرای سیبری را] که شاه پیش از این در نمایشگاه آثاری از آن خطه ها را دیده بود[ سیر نموده و تا طهران و تالار موزه خودمان مسافرت کرده مراجعت به پاریس نمودیم، تا انسان برأی العین نبیند نمیداند چه کیفیتی است».۹۰

این پانوراما هنوز وجود دارد و در فرصت دیگری به شرح آن پرداخته خواهد شد.

روز پنجشنبه ۱۲ ربیع الثانی/۹ اوت/۱۸ مرداد باز شاه به تماشای فیلم پرداخت ولی ظاهرا جلب توجه نکرد زیرا در سفرنامه اش اشاره به آن تماشا نمیکند ولی ظهیرالدوله در خاطراتش نوشت: «عصر اعلیحضرت شاه احضارم کرده رفتم. یک دستگاه (سینما تگراف) یعنی عکس متحرک آورده بودند. در همان عمارت تماشا می دادند. چندان تعریفی نداشت».۹۱

درواقع شاه «با آلت سینوماتوگراف تیراندازی تفنگهای مختلفه بعضی مجالس »۹۲ در قلعه ونسن را دیده بود که پیش از این به بازدید وی از مراسم و مانور در ونسن اشاره شد.

از پاریس مظفرالدین شاه به بندر تفریحی اوستاند در بلژیک برای استرا حت رفت.در آنجا اظهار تمایل کرد که سوار به اتومبیل که در آن دوران تازگی بسیار داشت شود. گزاویه پائولی(Xavier Paoli) ، مسئول حفاظت شاه در فرانسه، درباره رابطه شاه با اتومبیل و تصویر و بانوان دلربا مینویسد: «روزی در جنگل بوا دوبولوین- (Bois de Boulogne) در حومه پاریس منظره دلپذیری را دید.ایستاد و خواست چند عکس فوری(Vue instantanee) از آن بگیرد . گروهی بانوان بسیار خوش پوش در آن اطراف بدون توجه به ما میخرامیدند. شاه که ایشان را دید، به من گفت: خواهش کن نزدیک بیایند عکسشان را بردارم. خانمها از دعوت تعجب کردند اما با کمال میل آن را پذیرفتند. پس از پایان عکسبرداری شاه به پائولی گفت: پائولی، این خانمها خیلی دوست داشتنی و خوشگلند، بپرس مایلند با من به طهران بیایند پائولی اضافه میکند که با تردستی و چرب زبانی اززیر پرسش شانه خالی کردم زن که «پیانو، سینماتوگراف و یا اتومبیل» نیست که همینطوری برداشت وبه طهران برد۹۳ در اوستاند، دلربایی و اتومبیل و سینما به هم گره خورد و نخستین فیلم ایرانی را به وجود آورد.

صبح روز سه شنبه ۱۴ اوت ۱۹۰۰/ ۱۷ ربیع الثانی ۱۳۱۸/۲۳ مرداد ۱۲۷۹، «مادام کرون کومتس دو بیلاندت که در این فن] ماشینرانی[ مهارت و زبردستی تام دارد داوطلب شد که با اتومبیل خود»، که یک «استانلی(Stanley (» بخاری بود ، شاه را گردش دهد.۹۴ در واقع کومتس دو بیلاندت (La Comtesse de Bylant-Bylandt)، دختر کنت بیلاندت، همسر آقای ژرژ گرون از اهالی کپنهاک George Gron de Copnhague) بود که وی نمایندگی فروش ماشینهای امریکایی استانلی را در سواحل بلژیک داشت.۹۵ شاه خود سوار اتومبیل نشد و به وزیر مالیه اش دستور داد که او جایش را بگیرد. در پایان نمایش، که در کنار دریا و هتل شاه انجام گرفت، «از آنجا که سیستم این اتوموبیل خیلی تازه و دارای امتیاز بی اندازه بود»، حکم صادر شد که دو دستگاه اتوموبیل از همان سیستم یکی چهار نفره و یکی سه نفره به کارخانه سفارش داده شود.۹۶ بیشک زیبایی خانم کومتس و رانندگی او بر روی شاه سخت اثر گذاشته بود.

جمعیت زیادی در مقابل هتل گرد آمده بود و در میان ایشان پرنسس کلمانتین Clementine) Princesse) دختر پادشاه بلژیک لئوپولد دوم (Leopold II)، هم «در کمال قشنگی و دلربائی»حاضر بود و آزادانه اینسو و آنسو میرفت و پیاپی عکس میانداخت.۹۷ صبح روز بعد، چهارشنبه ۱۵ اوت ۱۹۰۰/ ۱۸ ربیع الثانی ۱۳۱۸/۲۴ مرداد ۱۲۷۹، مادام گرون مجددا با مهارت تمام به ماشینرانی در پیچ و خم در حضور شاه پرداخت و شاه به او گفت: «امتیاز اتوموبیل مبرهن و ثابت شد و شاهد بر این مسئله همان بس که باین اندازه مطیع دستهای کوچک و ظریف شما است و باین نرمی بهر طوری میل شماست او را حرکت می دهید».دلربائی کار خود راکرد و معامله ماشین قطعی شد. مشق و امتحان اتوموبیل در آن روز موجب خرسندی شاه شد و برای آنکه یادگاری بماند به اشاره وی مادام گرون در دست چپش قرار گرفته «یک سلسله عکس متحرک با آلت سینوماتوگراف برداشته شد» و پس از آن شاه به کنار دریا رفت.۹۸ در این ترجمه نیرالملک، روشن نیست چه کسی فیلم برداشته است و دیگر اینکه نخست از مظفرالدین شاه با مادام گرون فیلم برداشته میشود و سپس شاه به کنار دریا میرود ولی در منابع بلژیکی بر عکس است و فیلم برادر هم مشخص:۹۹

شاه «از سرازیری مقابل پالاس (هتل محل اقامتش) به سوی کنار دریا رفته و خواست که چند نمونه از گوش ماهی و صدفها را برایش جمع کنند. پس از حدود نیمساعت گردش، … به عکاس مخصوصش دستور داد که یک دید سینماتوگرافیکی از گروه بگیرد. پس از چند دقیقه انتظاربه علامت عکاس، شاهنشاه و به دنبال وی همراهانش آهسته جلو آمدند و ]فیلم از[ صحنه برداشته شد… و و سپس شاه مادام گرون را احضار و از او خواهش کرد که در دست چپش قرار گیرد برای آنکه روی دید] یعنی فیلم[ سینماتوگرافیکی بیفتد».

“ Le Shah s’est ensuite dirige vers la plage en descendant la rampe qui se trouve devant le Palace et il s’est fait ramasser quelques echantillons de coquillages.Apres une promenade d’una demiheure environ… a donne ordre a son photographe particulier de prendre une vui cinematographique du groupe . après quelques minutes d’attente , sur un signe du photographe, SMI suivie de son entourage s’est avancee lentement et la scene a ete prise…

[ Le Shah] a fait appeler Mme Gron et l’aprie de se placer a sa gauche afin de figurer sur La vue cinematographique.

به این ترتیب نخستین فیلمبرداری سنددار تاریخ سینمای ایران روی ماسه های کنار دریای مانش جلوی هتل پالاس در اوستاند به توسط عکاس مخصوص شاه، یعنی میرزا ابراهیم عکاسباشی، انجام گرفت و از مفرالدین شاه و خانم گرون و همراهان در صبح روز چهارشنبه ۱۵ اوت ۱۹۰۰/ ۱۸ ربیع الثانی ۱۳۱۸/۲۴ مرداد ۱۲۷۹ فیلم گرفته شد. این فیلم متاسفانه هنوز یافت نشده است. توجه خواهد شد که فیلمبرداری از مفرالدین شاه و خانم گرون سه روز پیش از فیلمبرداری در مراسم جشن گل (ر.ک. چند خط پایینتر) روی داد که تا بحال تصور میکردیم نخستین فیلمبرداری ایرانی با شرح تاریخی مدون است و بر آن اساس روز سینمای ایران تعیین و اعلام شده بود. دیگر نکته قابل توجه در اینست که فیلم جشن گل از مراسمی برداشته شده که به هر صورت جریان داشته و ازین جهت قابل انطباق با یک فیلم مستند و یا خبری است حال آنکه فیلم کناردریا کمی حالت ساخته شده دارد زیرا پیش از فیلم برداری ودر هنگام برداشت آن تا اندازه ای صحنه سازی شده بوده است.(ر.ک.بند ۴).به عبارت دیگر، حرکت حضار به جهت فیلم برداری انجام گرفته و نه برعکس و به این دلیل فیلم تنها «برداشته شده» نیست بلکه به صورتی هر چند ابتدایی «ساخته شده» است.

دومین فیلمبرداری در بعدازظهرروز شنبه ۲۱ ربیع الثانی ۱۳۱۸/ ۱۸ اوت ۱۹۰۰/۲۷ مرداد ۱۲۷۹ در جشن گل و آنهم باز در اوستاند صورت گرفت. این فیلمبرداری، برعکس قبلی، با برنامه از قبل سازمان داده شده انجام گرفت و به این جهت اولین از نوع خود در تاریخ سینمای ایران به شمار میآید. در عین حال و هر چند که از نوع یادگاری است، ولی به دلیل از پیش برنامه ریزی شدگی و به ویژه موضوع آن، نخستین کار مستندسازی ایران هم محسوب میشود اما فیلم خبرنگاری سینمایی نیست زیرا جهت اطلاع مردم در جایی به نمایش درنیامد. پس آنکه «اعلیحضرت شاهنشاه (Sa Majeste Imperiale) به عکاسباشی دستور فیلمبرداری از مراسم جشن گل را داد، پیشاپیش مسیر کاروان کالسکه ها وچرخها (عرابه های) گلبازان و گلپرانان بررسی شد. «خانه خانواده ها» (Villa des familles)، که دارای بالکنی بود مشرف به «گلزار بلند»( longchamp-fleuri)، یعنی مسیر کاروان،و غرفه ای که شاه میبایستی در آن جای می گرفت، بعنوان بهترین جای برای کار گذاشتن دوربین انتخاب شد.۱۰۰شاید هم چون محل مناسبی بود و مسئولین آن خانه میخواستند که این «افتخار» ( honneur)نصیب ایشان شود، غرفه شاه را تقریبا روبروی آن ساختند. آن بالکن براستی بهترین دید مشرف بر خیابان روی آ بگیر کنار دریا را که کاروان از روی آن میگذشت در اختیار «کار جالب» عکاسباشی قرار میداد.۱۰۱

ساعت ۳ بعد ازظهر روز شنبه ۲۱ ربیع الثانی ۱۳۱۸/ ۱۸ اوت ۱۹۰۰/۲۷ مرداد ۱۲۷۹ شاه و ملتزمین رکاب در میان ابراز احساسات مردم در غرفه سلطنتی حضور یافته و پس از تقدیم سه بیرق به وی مراسم جشن آغاز شد.۱۰۲

شاه در خاطراتش درباره این روز نوشت:

«امروز عید گل است و ما را دعوت به تماشا نمودند[.]رفتیم بتماشا[.]جناب اشرف صدر اعم و وزیر دربار هم در رکاب بودند [.]بسیار عید با تماشائی بود [.] تمام کالسگه ها را با گل مزین کرده و توی کالسگه ها و چرخها را پر از گل نموده بودند که کالسگه ها پیدا نبود و خانمها سوار کالسگه شده با دستههای گل در جلو ما عبور میکردند و عکاسباشی هم مشغول عکس سینموفتگراف اندازی بود [.] بقدر پنجاه کالسگه همینطور بقطار و نام در حرکت بود [.] موزیک هم میزدند [.] جمعیت و ازدهام غریبی شده بود و این کالسگه ها که بمحاذی ما میرسید دسته های گل بود که پی در پی بطرف مامی انداختند [.] ما هم به طرف آنها گل می انداختیم [.] بی اغراق بقدر یک خروار گل بطرف ما انداخته بودند که جلو ما یک خرمنی از گل شده بود [.] ما هم بقدر یک خروار گل بکالسگه های آنها انداختیم ].[ در فرنگستان این ترتیب را عید گل و جنگ گل۱۰۳ میگویند و معمول دارند و بسیار تماشا داشت خیلی خوش گذشت [.] اسبهای کالسگه ما هم همه خوب و ممتاز و تماما غرق گل بودند خیلی خوب آنها را زینت داده بودند که فی الواقع قابل تماشا بود [.] از آنجا وقت عصر بود که مراجعت بمنزل کردیم . جمعی از زردشتیها را بحضور آوردند…». ۱۰۴

بخشی از فیلم این مراسم را در هژده سال پیش (۱۳۶۱ خ/ ۱۹۸۲م) به یاری مسئولین بخش آن زمان در کاخ گلستان (خانمها شهین دخت سلطانی راد و الهه شاهیده و آقای حسن علایینی) پیدا کرده بودم. تکه های دیگری را نیز در یکی دو سال گذشته در ادامه ساماندهی آلبومخانه کاخ گلستان به توسط آقای جواد هستی و یاری خانم فریدا قشقایی جمع آوری کردیم ولی شناسایی نهایی محتوی آنها بالاخره در تاریخ ۱۳ آبان ۱۳۷۹/ ۳ نوامبر ۲۰۰۰در پاریس با اطلاعاتی که خانم ماریون باتیست و بارون رادیگس

)Mlle Marion Baptiste et M.le Baron Michel de Rdigues (

در بلژیک برایم جمع اوری کردند انجام گرفت.بخش نخست این فیلمها به کوشش آقای اکبر عالمی در سال ۱۳۶۲/ ۱۹۸۳ در صدا و سیمای ایران کپی شد و بعدها دستکم قسمتی از آن (۲۶.۲ دقیقه) روی ویدیوی معروف به مخملباف آورده شد ولی در آن دوران تا حال هیچیک از ما از چند و چون موضوع راستین محتوی خبر نداشت. ۱۰۵ در حال حاضر (۵ ژانویه ۲۰۰۱/ ۱۶ دی ۱۳۷۹)، هفتاد و یک متر و هشتاد سانتیمتر (۸۰.۷۱) از این فیلمها روی کپی اکبر عالمی شناسایی شده (برابر همان دو نیم دقیقه ویدئو) و اصل فیلمها هم در شرایط و جو لابراتوری در مرکز ملی سینماتوگرافی فرانسه

)Centre national de la cinematographie (

نگهداری و برای کپی برداری آماده میشود. این فیلمهای ۳۵ میلیمتری نیتراتی بنابراین خود مضمحل (auto-distructif)بهم چسبیده و بسیار شکننده است و به همین جهت هنوز دانسته نیست چند متر از آنها برای مدت زمانی نجات خواهد یافت و از این مقدار چه اندازه نگاتیف و چه مقداری پوزیتیف خواهد بود.

در بخش فیلمی که در گذشته کپی شده، نخست رسیدن کالسکه شاه در حالیکه سواران ژاندارم و گاردسوار بلژیک شمشیر برهنه افراشته در دست به دنبال آن میآیند دیده میشود. سواران کلاه پوستی شبیه به کلاه گارد پادشاهی بریتانیا را بر سر دارند. نظم به عهده نظمیه بوده و یک پاسبان در کنار غرفه شاه که با رشته گل تزئین شده دیده میشود. سپس حرکت کالسکه های غرق در گل آغازمیشود، شاه را بانوان سرنشین گلباران میکنند و او ایشان را. دختر بچه کوچکی به سوی شاه میدود، جلویش را میگیرند. شاه امر به رها کردنش میکند و او را در آغوش میگیرد و یکی از حضار بچه را به سینه گرفته باز میگرداند. گلباران ادامه یافته و در پایان شاه غرفه را برای سوار شدن به کالسکه ترک میکند. در این هنگام کسی متوجه میشود که بیرقهایی تقدیمی بر جای مانده و فراموش شده، برمیگردد و آنها را که دو و نه سه تا بنرمیآید برداشته با خود برمیگرداند. شاه میرود و سواران گارد هم دنبال او.

در نظر نخست به نظر مسجل میآید که میرزا ابراهیم عکاسباشی با دوربین شاه و خودش در اوستاند فیلمبرداری کرده ولی احتمالا این چنین نبوده است: در تاریخ ۲۰ اوت ۱۹۰۰ (دوشنبه ۲۳ ربیع الثانی ۱۳۱۸/۲۹ مرداد ۱۲۷۹)، یعنی دو روز پس از جشن گل، شرکت گومون نامه ای برای عکاسباشی به اوستاند فرستاده از جمله به او اطلاع میدهد که لوازم مربوط به تصویر که سفارش داده بوده در پاریس تحویل داده شده است، دو دستگاه دوربین فیلمبرداری که خواسته بوده تحویل داده میشود (ظاهرا” به شخص وی و همزمان با همین نامه) و دیگر اینکه یک فیلمبردار آن شرکت با کلیه وسایل فیلمبرداریش در اوستاند است در اختیار وی میباشد. اگر نامه و دوربینها حتی دو روز در راه بوده باشند، پیش از ۲۳ اوت، یعنی چهار روز پس از جشن گل و یک هفته پس از فیلمبرداری در کنار دریا، به دست میرزا ابراهیم نرسیده اند. پس میرزا ابراهیم پیش از ۲۲ اوت دوربینی نداشته است و شاه هم تنها به فیلمبرداری میرزا ابراهیم در اوستاند اشاره میکند و نه در جای دیگر به این جهات، به احتمال زیاد، پیش ازین در این سفر چنین اتفاقی نیفتاده بوده و میرزا ابراهیم در اوستاند با دستگاه فرد فیلمبرداری که شرکت گومون فرستاده بوده کار کرده است. البته بدیهیست که او قبلا در پاریس هنگام خرید دوربینهای فیلمبرداری با این لوازم آشنا شده بوده و طرز کار و ظهور فیلم آنها را آموخته بوده است و بدین جهت میتوان فرض کرد که او از آن دوران دستگاهی در اختیار داشته و بعدا آن را با خود به بلژیک برده بوده است. این امکان هست هر چند که با توجه به دقت شاه در ثبت امور مربوط به تصویر، میبایستی انتظار داشت که وی در جای دیگری نیز به فیلمبرداری میرزا ابراهیم اشاره بکند ولی این امر پیش نمیآید. درواقع چنین به نرمیآید که پیش از آنکه در ۲۰ اوت شرکت گومون نامه ای به عکاسباشی بنویسد و دوربینهای فیلمبرداری را بفرستد، او خود دستگاه های شرکت گومون را از روز مجلس ماشینرانی و فیلمبرداری از شاه، از مأمور آن شرکت به قرض گرفته بوده است. شاید به دنبال آگاهی یافتن از این امور به توسط فیلمبردار خود، مدیران شرکت گومون از آن حسن استقبال کرده و فیلمبردار و دوربین را بدون اشاره به وقایع پیشین در اختیار عکاسباشی قرارداده اند. البته ارائه پیشنهاد استفاده از وسایل، اجبارا لزومی به اطلاع یافتن مدیران شرکت گومون از فیلمبرداری نداشته و ایشان میتوانسته اند خود راسا چنین پیشنهادی را به کسی که میتوانسته مشتری خوبی باقی بماند ارائه دهند. متأسفانه متن اصلی نامه شرکت گومون به میرزا ابراهیم که به فرانسه است منتشر نشده است. این سند، با دو یادداشت کوتاه و عکسی نیمتنه از میرزا ابراهیم، از یافته های فرخ غفاری بودند و از انجا که اصل آنها مفقود و شاید از میان رفته است دیگر اکنون در دسترس نیستند. ۱۰۶ خوشبختانه هم عکس میرزا ابراهیم و هم متن دو یادداشت و ترجمه نامه از فرانسه را فرخ غفاری دراختیار جمال امید گذاشته بود و آن مجموعه به همت وی به چاپ رسیده تا اندازه ای جبران کمبود شده است.۱۰۷ غفاری نیز خود متن ترجمه نامه را با اختلاف کمی که جز یک مورد در معنی تأثیری ندارد در مقاله ای منتشر نشده آورده است. مورد مذکور کلمه «رول» / roll ، یعنی املای انگلیسی شده رولو/rouleaux / حلقه های فیلم (bobines)، در فرانسه است که البته به صورت انگلیسی نمیتوانسته در یک نامه به زبان فرانسه آورده شده باشد. کلمه «رول» در میان کروشه در روایت غفاری که اینجا آورده میشود اضافه شده است:

«اوستاند، بلژیک. جناب میرزا ابراهیم خان عکاس اعلیحضرت پادشاه ایران،

همانطوری که دستور فرمودید دو دستگاه فیلمبرداری ۳۵ و ۱۵ میلیمتری که سفارش دادید، برایتان میفرستیم. ما پانزده صندوق رول را به شماره ۴۳ آونو دو بوآ دو بولوین ۱۰۸ همان روزی که معین کرده بودید تحویل دادیم. برای اینکه دو صندوقی که قبلا قرار شده بود بدهند با سیزده صندوق بعدی اشتباه نشود، رنگشان را سیاه زده اند. یکی از فیلمبرداران ما در اوستاند بلژیک حضور دارد و وسایل فیلمبرداری و همچنین خودش در اختیار پادشاه ایران است. در ضمن میتوانیم به شما اطلاع بدهیم که شرکت حمامهای موناکو به ما اجازه داده که بطور استثنائی به پادشاه ایران در صورتی که ایشان مایل باشند نوارهای پوزیتیف جایزه و مسابقه سال سینمائی در ۱۸۹۹ را بدهیم».۱۰۹

منظور از نوارهای پوزیتیف، همان فیلم عادی قابل نشان دادن در پروژکتور است و دستگاه ۱۵ میلیمتر گومون هم اشاره ایست به مدل سال ۱۹۰۰ کرونوفتوگراف و بالاخره منور ازدستگاه ۳۵ میلیمتر هم شاید مدل کرونوفتگراف با سیستم دمانی

(Chronophotographe with the Demeny system(

متعلق به سال ۱۸۹۷ باشد. بزرگانی چون خانم آلیس گی و ژرژ ملیس

)Alice Guy and George Melies (

با این دستگاه فیلمبرداری کردند و تا پانزده سال بعد از ابداع آن در استودیوهای گومون هنوز مورد استفاده بود. بعید به نظرمیآید که جمال امید کلمه رولو را از خود اضافه به متن اضافه کرده باشد و شاید متن چاپ نشده غفاری افتادگی در حروفچینی دارد به ویژه آنکه بازمانده فیلمهای خامی که یک قرن پیش به طهران آورده شد اکنون در کاخ گلستان شناسائی و جمع آوری شده است که این خود دلیلی است بر کثرت اولیه آنها.۱۱۰ از سوی دیگر به راحتی میتوان پذیرفت که محتوای پانزده صندوق تحویلی قطعا تنها شامل فیلم نبوده و اسباب عکاسی و به ویژه انواع شیشه فیلم و داروی ثبوت و هور را نیز در برمیگرفته است. البته احتمالا این تنها خرید نبوده و همانطور که شاه دوربینهای عکاسی گوناگون را در لحظات مختلف میخریده است، میتوانسته شیشه عکس و فیلم سینما و حتی دستگاههای سینمایی دیگری از مارکهای مختلف (مثلا پاته/pathe) را نیز در لحظات دیگری ابتیاع نماید.

یکی از دستگاه های سینمایی خریداری شده را، که احتمالا و نه الزاما یک آپارات گومون بوده و در نامه شرکت گومون هم تصور نمیرود به آن اشاره شده باشد، هنری سویج لندر (Henry savage Landor) در سال ۱۹۰۱ (۱۲۸۰ خ) یا یکی دو ماه دیرتر یا زودتر در کاخ گلستان طهران دیده است. لندر با لحن تحقیرآمیزی که موریه، نویسنده حاجی بابا، را بیاد میآورد، مینویسد:

«… در کنار این اطاق، یک سالن کوچک هست که در آن آخرین دستگاه هائی که تمدن به وجود آورده موجود است . در این جا یک پیانوی بزرگ دیگر، یک دستگاه بزرگ برای نشان دادن تصاویر متحرک بر روی یک پرده و یک چشمه سودا بستنی با چهار شیر هست: از نوعی که انسان را به اعجاب میآورد ولی بدون تمایلی برای تصاحب آن نظیر آنچه در عطاریهای نیویورک ]دراگ استور به اصطلاح امروزی[ دیده میشود اما دستگاه شاه سه چیز کم دارد: سودا، یخ و شربت۱۱

در ادامه سفر، مظفرالدین شاه از اوستاند به چشمه های آبمعدنی مارینباد( Marienbad، در اطریش آن زمان و جمهوری چک امروزی) رفت و هژده روز پس از جشن گل، روز چهارشنبه ۹ جمادی الاول ۱۳۱۸/ سه شنبه ۴ سپتامبر ۱۹۰۰/ ۱۳ شهریور ۱۲۷۹، عکاسباشی احتمالا فیلمهای آن مراسم را که آماده شده بود پس از مراجعت از تئاتر به او نشان داد. شاه درخاطراتش نوشت: «عکاسباشی هم سینموفتگراف حاضر کرده بود تا نیمساعت به نصف شب مانده پاره بصحبت و پاره به تماشای عکسهای خودمان مشغول بودیم»۱۱۲ از مارینباد شاه به پایتخت اطریش رفت و روز پایانی اقامتش در وینه (وین)، دوشنبه ۲۸ جمادی الاولی/ یکشنبه ۲۳ سپتامبر/ ۱ مهر، «صنیع السلطنه از پاریس وارد شده بحضور رسید و معلوم شد سفارشها و فرمایشات ما را بخوبی ودرستی انجام داده و باینجا رسیده است».۱۱۳ در «سفارشها» میباید به احتمال زیاد دستگاه چاپ، که ذکر آن رفت، و پانزده صندوق اسباب تصویر را که در نامه شرکت گومون آمده منظور کرد. دستگاههای فیلمبرداری هم ظاهرا دیگر به کار گرفته نمیشده است زیرا پس از اوستاند تا پایان سفر در طهران، در حالیکه بدون وقفه ذکر عکاسی میشود و حتی شاه از اینکه به زیرنویسی عکسها پرداخته یاد میکند۱۱۴ ،ازفیلمبرداری هیچ خبری نیست و شاید نمایش فیلم در مارینباد هم با دستگاهی جدا ازدستگاههای شاه صورت گرفت.

پس از بازگشت از فرنگ، مظفرالدین شاه در ۲ شعبان ۱۳۱۸/ ۲۵ نوامبر ۱۹۰۰/ ۴ آذر ۱۲۷۹ به طهران رسیده روز ۲۹ ذی الحجه ۱۳۱۹/ ۸ آوریل ۱۹۰۲/ ۱۹ فروردین ۱۲۸۱، یعنی شانزده ماه بعد برای بار دوم عازم فرنگ شد. در مدت اقامت در طهران ، جدا از آپارات بزرگ که سویج لندر دید، او دست کم سه و به احتمال بسیارکمتر پنج دستگاه سینمایی در اختیار وی قرار داشت: یک وشاید سه اسباب به دنبال خرید نخست و اقلا دو دستگاه فیلمبرداری در نتیجه خرید دوم. از بازده این لوازم چه از نظر فیلمبرداری و چه نمایشی گزارشی در دست نیست و تا زمانی که منابع جدیدی پیدا نشده و فیلمهای موجود در کاخ گلستان تجزیه و تحلیل نشده تصویر نسبتا روشنی به دست نخواهد آمد. البته در این دوران الزاما فیلمهایی برداشته شده بوده است (رک. ادامه این نوشته) هر چند که این فعالیتهای سینمایی قابل مقایسه با کارکرد عکاسی نمیتوانسته باشد زیرا عکاسی در این دوران علاوه بر عزیز بودن نزد شاه در خارج از دربار نیز کاملا جا افتاده بوده است. ادامه غلبه عکس بر فیلم به روشنی در خاطرات سفر دوم شاه به فرنگ هم هویداست. در این سفرنامه دوم نیز ده ها اشاره به انواع دستگاهها و به عکس و عکسبرداری از جمله به توسط شخص خود شاه و یا میرزا ابراهیم یافت میشود ۱۱۵ در حالیکه ذکر سینما و آنهم بصورت تماشا و نه فیلمبرداری و یا خرید را ستین دستگاههای مربوطه تنها چهار بار آمده است: در اوایل سپتامبر ۱۹۰۲/ اواسط تیر ۱۲۸۱ شاه در کارلسباد] Karlsbad، در جمهوری چک کنونی [ سینماتوگراف تماشا کرده بود ولی در خاطراتش در آن زمان کلمه ای در این باره ننوشت و از این باید نتیجه گرفت که جلب توجه او را نکرده بود. اشاره به این تماشا در شرح عصر جمعه ۳ جمادی الاولی ۱۳۲۰/ ۸ اوت ۱۹۰۲/ ۱۷ مرداد ۱۲۸۱ در کنترکسویل آمده است. شاه نوشت: «سینماتگراف اینجا است [.] دیدیم پانورما ] [Panorama است مثل همانکه در کارلسباد دیده بودیم [.] اگر میدانستیم نمیرفتیم[.]یک بلیارد کوچکی هم آنجا بود با چند جهانمای کوچک…»۱۱۶ پیش از آن، در خاطرات جمعه ۱۷ ربیع الثانی/ پنجشنبه ۲۴ ژوئیه/ ۲ مرداد در لندن، نیز شاه از سینما مینویسد که این بار جالبتر به نرش رسیده به ویژه آنکه بازدید خودش را فیلم بازگو میکرده است. مینویسد: «آمدیم منزل نماز خواندیم و شام خوردیم [.] بعد از شام سینماتگراف آورده بودند پائین رفتیم[.] پائین[،] صورت ملاقات ما را با اعلیحضرت پادشاه ]ادوارد هفتم [و رفتن امروز بقورخانه و تماشاخانه دیشب و جاری شدن آب و رودخانه و تمام را به توسط چراغ الکتریسته به پرده انداختند [،] بعین مثل این بود که خودمان در حرکت هستیم ].[ تماشا کردیم».۱۱۷

ده روز بعد در پاریس، شاه مجددا در پیش از ظهر روز یکشنبه ۲۶ جمادی الاول/ ۳۱ اوت /۹ شهریور یک آپارات را که ممکن است از نوع جدیدی بوده و چنین بنظر میآید که به قصد فروش به او عرضه شده بوده به دنبال یک آزمایش ناموفق پس داد و همچنین ظاهرا برای نخستین بار توجه او به فلاش منیزی پر دود نیز جلب شد. مینویسد: «اسباب سینماتگراف که چراغ پشتش هست و مثل آنکه کتاب را ورق بزنند آورده بودند .کذا در این بین جناب اشرف اتابک اعظم آمد خواستیم بایشان نشان بدهیم ، ضایع شد، بطوریکه صاحبش هم نتوانست درست کند اسباب را پس دادیم . بعد عکاسی آمد که شب عکس میانداخت . اطاقرا تاریک و پر از دود کرد و یک عکس هم از بصیرالسلطنه و ناصرالملک انداخت».۱۱۸ برای آخرین بار، در یکشنبه شب ۳ جمادی الاخر ۱۳۲۰/ ۷ سپتامبر ۱۹۰۲/ ۱۶ شهریور ۱۲۸۱ درین سفر دوم به فرنگ که طی آن جدا از عکاسی، فنوگراف و اتومبیل بیشتر از تصویر متحرک توجه شاه را جلب کرده بوده است، شاه در پاریس به تماشای فیلم و جهان نما پرداخت و در خاطراتش نوشت: «عکاسباشی هم سنیماتگراف آورده بود[.] یکساعتی هم او را تماشا کردیم [.] بعد یکساعتی هم جهانما تماشا کردیم [.] نوکرها هم پیش ما بودند صحبت میکردیم بعد خوابیدیم».۱۱۹

ج- دوران افول

از آنچه که پس از ورود مظفرالدین شاه به طهران در تاریخ جمعه بیستم رجب ۱۳۲۰/ ۲۳ اکتبر ۱۹۰۲/ ۱ آبان ۱۲۸۱ تا سفر سوم و آخرین سفر به فرنگ در سال ۱۳۲۳ ق/ ۱۹۰۵ م/ ۱۲۸۴ خ روی داده اطلاع چندانی در دست نیست ولی چون عکاسی در این ۲۹ ماه همچنان مطرح بوده و عکاسباشی و پدرش هم حاضربودند، میتوان حدس زد که در مورد سینمای درباری هم این امر تا اندازه ای میتوانسته صدق کند.خاطرات ملیجک شاهدی بر این مدعاست. پس از افطار سه شنبه ۱۵ رمضان ۱۳۲۰/ ۱۶ دسامبر ۱۹۰۲/ ۲۵ آذر ۱۲۸۱ او به دربار رفت و سپس نوشت: «دو ساعت در خانه ]دربخانه: یعنی در کاخ گلستان[ بودیم. عکاسباشی سیمون تلگراف آورده بود و به شاه نشان میداد».۱۲۰
مظفرالدین شاه روز یکشنبه ۲ ربیع الاول ۱۳۲۳/ ۷ مه ۱۹۰۵/ ۱۷ اردی بهشت ۱۲۸۴ طهران را به قصد سفر سوم فرنگ ترک کرد ه شنبه ۷ شعبان همان سال/ ۷ اکتبر/ ۱۵ مهر به پایتخت بازگشت.۱۲۱ از این سفر، که گویا در شرایطی نه چندان مناسب انجام گرفت، ظاهرا سفرنامه ای در دست نیست۱۲۲ ولی آلبوم های عکسی از آن، که از جمله به توسط میرزا ابراهیم تهیه شد در آلبومخانه کاخ گلستان موجود است. پس از سفر سوم، شاید از جمله به دلیل فرتوتی و بیماری مظفرالدین شاه که یک سال بعد در ۲۳ ذیقعده ۱۳۲۴/ ۱۸ ژانویه ۱۹۰۷/ ۱۸ دی ۱۲۸۵ درگذشت، فعالیتهای سینمائی احتمالی درباری در صورت وقوع هم نمیتوانست درخشش چندانی داشته باشد . ملیجک بیکار هم اشاره ای به سینما نمیکند. جنبش مشروطه طلبان و تمایل ذاتی مظفرالدین شاه که خود را به صورت پاسدار و نه ارباب «رعیت» میدید در ۱۴ جمادی الثانی ۱۳۲۴/ ۵ اوت ۱۹۰۶/ ۱۴ مرداد ۱۲۸۵ به صدور فرمان مشروطیت انجامید. این ایام که گشایش مدارس و ایجاد روزنامه ها را شاهد بود و پس از فوت شاه به انقلاب و جنگهای آزادی خواهان منجر شد، میتوانست در یک جامعه صنعتی مولد تهیه دست کم فیلمهای مستند کم نظیری باشد ولی به علت عدم وجود فیلمبرداری و فیلمسازی غیردرباری این امر روی نداد.میرزا ابراهیم، درباری سابق، مشوقش را از دست داده بود و چون عمیقا، همچون مثلا عبدالله خان قاجار در عکاسی، حرفه ای نبود به کارهای دیگری خود را مشغول کرده حتی یک دوربین فیلمبرداری هم به روسی خان عکاس فروخت ظاهرا در این دوران تنها روسی خان، که با محمدعلی شاه مرتبط بود، تقریبا هشتاد متر فیلم در عاشورای ۱۳۲۷/ ۱ فوریه ۱۹۰۹/ ۱۲ بهمن ۱۲۸۸ با همان دوربین برداشت.۱۲۳ فیلم عاشورا را روسی خان برای ظهور به روسیه فرستاد. فیلم در آن کشور نشان داده شد ولی هنگامیکه به طهران رسید، سقوط محمدعلی شاه (جمعه ۲۷ جمادی الاخر ۱۳۲۷/ ۱۶ ژوئیه ۱۹۰۹/ ۲۵ تیر ۱۲۸۸) و تاراج عکاسخانه روسی خان در همان روز به «توسط قشون دولتی» یعنی (مشروطه خواهان)۱۲۴ مجال نمایش آن را نداده این فیلم همراه با چند هزار متر فیلم دیگر غارت شد ۱۲۵ و از سرنوشت آن اطلاعی در دست نیست. همانگونه که در پایان بخش یک ملاحظه شد، روسی خان از اول رمضان ۱۳۲۵/ ۸ اکتبر ۱۹۰۷/ ۱۶مهر ۱۲۸۶آغاز به سینماداری کرده بود و در آن ایام سه اسباب قادر به روی پرده انداختن فیلم در اختیار داشت.۱۲۶ خریدن دوربین فیلمبرداری، فیلم برداری و نمایش فیلم برداشته شده در روسیه به روشنی نشان میدهد که روسی خان قصد تولید فیلم با دید بهره برداری اقتصادی را داشته است و به این جهت باید او را مبدا ناموفق فیلمسازی خصوصی و برای مردم در ایران دانست. از سوی دیگر، فرستادن فیلم به روسیه برای ظهور، خود دلیلی است بر افول فن فیلم و فیلمبرداری در ایران پس از فوت مظفرالدین شاه زیرا وجود فیلمهای خام مثبت و منفی ۳۵ میلیمتری و یا ۱۵ میلیمتری سوراخ در میان در کاخ گلستان (رک.ادامه متن) نشانی است از انجام گرفتن این امور در زمان مظفرالدین شاه. هر چند که عمل میرزا ابراهیم عکاسباشی از نر مرغوبیت در چاپ عکس به پای عکاسان بزرگ دوره ناصری نمیرسید ولی بسیار بعید است که او که قادر بوده یک چاپخانه نسبتا معظم را بچرخاند و گراور درست کند و به چاپ برساند از عهده ظهور فیلم سینما برنیامده باشد.

دو

سرنوشت دوربینهای فیلمبرداری سلطنتی

از دهها دستگاه های عکاسی و یا سینمایی ابتیاعی به توسط ناصرالدین شاه وسپس مظفرالدین شاه امروزه ظاهرا هیچ اثری در کاخ گلستان به غیر از تکه شیشه ماتی که روی یک قطعه تخته لاکی و الکلی سوار شده چیزی باقی نمانده است. امید است که ساماندهی و بررسی اسناد کاخ گلستان روزی بتواند سرنوشت غم انگیز این اسبابها را روشن کند. نویسنده این سطور در حال حاضر گمان بر آن دارد که در زمانی نامشخص، ولی پس از فوت مظفرالدین شاه و آغاز دوران فطرت مجموعه کاخ گلستان که تا حدود سالهای ۱۳۴۰خ (۱۹۶۰ م) هم به درازا کشید، این مجموعه ناپدید شد. متاسفانه بر خلاف نسخ و کتبی که از کاخ گلستان به کتابخانه ملی و یا موزه ایران باستان در زمان رضا شاه منتقل شد،ظاهرا در مورد انتقال یا فروش این دوربینها سندی بر جای گذاشته نشد و یا تا کنون کشف نشده است. آورده شده که دستکم یک ازدوربینهای فیلمبرداری در همان دوران مظفری حراج شده است ولی اگر به تاریخی که آلک پاتماگریان در مورد این حراج به جمال امید گفته توجه شود، یا در درستی آن تاریخ شک خواهد شد و یا در تبدیل آن تاریخ که شاید در اصل میلادی با هجری قمری بوده به تاریخ هجری شمسی به آن صورت که در متن جمال امید آمده است. طبق گفته آلک پاتماگریان به جمال امید، خان بابا معتضدی در زمان مظفرالدین شاه، در سال ۱۲۸۳ خ (یعنی ۱۹۰۴ م)، دوربین گومونی را که عکاسباشی در سال ۱۹۰۰ از فرانسه خریده بود و در تکیه دولت به حراج گذاشته بوده ابتیاع کرده است. ۱۲۷ خود بابا خان معتضدی چیزی در مورد زمان و اینکه دوربین گومون که در تکیه دولت به حراج گذاشته شده بوده از کجا آمده بوده بیاد نمیاورده است جز ا ینکه روزی در تکیه دولت چشمش به چند دستگاه فیلمبرداری از نوع گومون افتاده و توانسته یکی را به مبلغ صد تومان بخرد. ۱۲۸ از آنجا که خان بابا در سال ۱۲۷۱ خ / ۱۸۹۲ م به دنیا آمده،۱۲۹ به سختی میتوان پذیرفت که وی در دوازده سالگی در حراجی در تکیه دولت شرکت کرده باشد و یک دوربین گومون به صد تومان خریده باشد و مبلغ آن را بیاد بیآورد ولی زمان این شاهکار فراموش نشدنی برای یک بچه دوازده ساله را به کلی از خاطر زدوده باشد دیگر اینکه چگونه مظفرالدین شاه،این عاشق عکاسی وسینما، راضی شده کمتر از چهار سال پس از خرید دوربین آن را در تکیه دولت به حراج بگذارد خود عمل حراج کردن در زمان مظفری و آنهم در تکیه دولت فی النفسه عملی است که مشکل بتوان آن را باور کرد. مشکل بتوان پذیرفت که شاهی که یک روز از انجام فرایض دینی دست نمی کشیده و حتی در فرانسه هم مراسم «شب اربعین» و «تعزیه داری» و روضه خوانی را به جا میآورده است،۱۳۰ در تکیه دولت محلی که پدرش برای به نمایش درآوردن مراسم محرم ساخته بوده دوربین حراج کرده باشد خرید دوربین به صد تومان نیز برای سال ذکر شده گران به نظر میرسد و به عقیده نگارنده، خان بابا خان معتضدی، سالیان دراز پس از مراجعت از فرنگ در سال ۱۲۹۵ خ/ ۱۹۱۶ م،۱۳۱ اقدام به خرید این دوربین در حراج تکیه دولت که به گفته دیگری در دوران احمد شاه۱۳۲ و در واقع در زمان رضا شاه صورت گرفته نموده است.۱۳۳ بعید است که خان بابا خان معتضدی با این دوربین کار حرفه ای کرده باشد و قطعا از آن بیشتر به صورت یک «عتیقه» سود جسته تا یک اسباب کار. اسباب کار او همان دوربینها و وسایلی بوده که با خود از فرانسه آورده بوده است.۱۳۴ جمال امید از قول خان بابا معتضدی مینویسد که وی فیلمبرداری فیلم آبی و رابی اوگانیانس را با همان دوربین گومون مظفری انجام داده بود.۱۳۵ این امر بعید است زیرا فیلم یاد شده در ۱۲ دی ۱۳۰۹/ ۲ ژانویه ۱۹۳۱ در طهران به نمایش گذاشته شد و در این تاریخ بیش از سی سال از زمان ساخت دوربینهای مظفری گذشته بود و باید پذیرفت که یا دوربینی که معتضدی خریده بوده مظفری نبوده و یا اینکه فیلمبرداری آبی و رابی را وی با دوربین گومونی که خود در سال ۱۲۹۵ خ/ ۱۹۱۶ م از فرانسه آورده بوده انجام داد ه است. دوربین فیلمبرداری دیگری را، که مارک و مشخصات فنی آن معلوم نیست، میرزا ابراهیم عکاسباشی در سال ۱۲۸۸ خ/ ۱۹۰۹ م به روسی خان فروخت و همانطور که ذکر شد روسی خان با آن تقریبا هشتاد متر فیلم گرفت.۱۳۶ دلیلی در دست نیست که این دوربین از اموال سلطنتی دانسته شود و ممکن است از ابتدا به میرزا ابراهیم تعلق داشته ولی ن اول را نمیتوان رد کرد این احتمال است که دوربین از زمان مظفرالدین شاه نزد میرزا ابراهیم مانده بوده و او که پس از فوت شاه از دربار و شاید از عکس و فیلم کناره گرفته بود دیگر دلیلی برای نگه داری آن برای خود نمیدیده است.

سه

فیلمهای کاخ گلستان

مدارک مربوط به فیلمها به دو گروه مدون و مصور قابل تقسیم هستند. اسناد مدون از جمله شامل شرحهای فیلمبرداریهای عکاسباشی و دو یادداشت کوتاه میباشند اسناد مصور خود فیلمهای کاخ گلستان هستند. مطالعه دقیق فیلمها پیش از پایان مرمت و کپی برداری از آنها به علل فنی امکان پذیر نبوده پس از پایان این عملیات آغاز خواهدگردید.

1_ مدارک مدون درباره آغاز فیلمبرداری

کهنترین مدارک همان شرح فیلمبرداریهای میرزا ابراهیم عکاسباشی است در بندر اوستاند در تابستان ۱۹۰۰ م/ ۱۲۷۹ خ که شرح آنها به تفصیل آورده شد. از آن پس، تا اشاره به فیلمبرداری روسی خان از مراسم عاشورای ۱۳۲۷/ ۱ فوریه ۱۹۰۹/ ۱۲ بهمن ۱۲۸۸ که ذکر آن نیز رفت، سندی دیده نشده مگر دو نوشته یاد داشت گونه مظفری که به مفقود شدن آنها هم اشاره شد. هر دو یاد داشت به ملوک خانم مصور رحمانی، یکی از سه دختر میرزا ابراهیم، تعلق داشت و به توسط مهندس ابراهیم شقاقی، شوی ایشان، همراه با عکس نیم تنه عکاسباشی و نامه شرکت گومون به میرزا ابراهیم، که متن آن هم آورده شد، در سال ۱۳۲۹ خ/ ۱۹۵۰ م به فرخ غفاری هدیه شده بود. بر اساس گفته ها و نوشته های فرخ غفاری و نوشته های جمال امید شرح این دو یاد داشت مفقود شده به قرار زیر است:

سند ۱: فیلم مراسم عاشورا در سبزه میدان طهران، نخستین فیلم مستند در ایران، فیلمبرداری میرزا ابراهیم عکاسباشی قابل انتساب به روز تاسوعای ۱۳۱۹/ ۲۹ مه ۱۹۰۱/ ۸ خرداد ۱۲۸۰.

متن این سند حاوی ابلاغ دستور مظفرالدین شاه به عکاسباشی برای فیلمبرداری ازدسته های عزاداری و به ویژه قمه زنی محرم در سبزه میدان طهران بوده است. نظر به محتوی و سبک انشاء این دستور شاه لزوما به خط یکی از اطرافیان نزدیک به وی خطاب به میرزا ابراهیم نوشته شده بوده است:

«برادر مکرما، بندگان اعلیحضرت اقدس همایون شاهنشاهی ارواحنا له الفدا میفرمایند که صبح زود اسباب سینموفتوگراف را برداشته و در سبزه میدان از تمام دستجات قمه زنها وسایرین عکس بیندازید.».

این فرمان دارای اهمیت زیادی است زیرا دستور تهیه نخستین فیلم مستند ایران را در بر میگیرد. نام و یا لقب عکاسباشی در این نوشته نیامده ولی چون سند نزد دخترش بود میتوان پذیرفت که خطاب به عکاسباشی صادر شده بوده است.مدرکی دال بر اینکه امر شاه در مورد فیلمبرداری اطاعت شده باشد در اختیار نیست و نگارنده نیز تا کنون نتواسته است چنین فیلمی را شناسائی کند، معذالک این دو مورد نمیتواند انجام گرفتن این فیلمبرداری را نفی کند به خصوص آنکه، نر به توجه عمیق مظفرالدین شاه به مراسم محرم و اشکی که او میریخت۱۳۸، نویسنده راعقیده بر آن است که این فیلمبرداری انجام گرفته است. دستور فیلمبرداری تاریخ ندارد و به این جهت در نر اول با توجه به ورود نخستین سینماتوگرافها به ایران، ماههای محرم سالهای ۱۳۱۸ تا ۱۳۲۴ق میتواند مورد توجه قرار گیرد. در محرم های ۱۳۱۸/ ۱۹۰۰و ۱۳۲۰/ ۱۹۰۲ شاه در راه و یا در سفر فرنگ بوده و محرم ۱۳۲۵/ ۱۹۰۷ هم که پایان دوره مظفری را در برمیگیرد و در نتیجه این تواریخ حذف می شوند. میماند محرم های ۱۳۱۹، ۲۱، ۲۲، ۲۳، ۲۴. مطالعه برنامه های مظفرالدین شاه طی ماههای محرم این سالها در آینده در روشن شدن تاریخ دقیق این فیلمبرداری کمک خواهد کرد ولی با توجه به تازگی اسباب فیلم پس از پایان سفر نخستین به فرنگ در سال ۱۳۱۹/ ۱۹۰۱، دور از واقع نخواهد بود که تاریخ صدور فرمان فیلمبرداری از قمه زنی را روز تاسوعای ۱۳۱۹/ ۲۹ مه ۱۹۰۱/ خرداد ۱۲۸۰ دانسته و تاریخ فیلمبرداری را نیز در روز عاشورای همان سال (۳۰ مه ۱۹۰۱/ ۹ خرداد ۱۲۸۰) قرار دهیم. املای واژه «سینموفتوگراف» نیز بیشتر معرف سال ۱۳۱۹ است تا سالهای بعد زیرا، همانطور که دیده شد، پس از سفر دوم به فرنگ در سال ۱۳۲۰ق/ ۱۹۰۲م/ ۱۲۸۱خ، املای درست «سینماتگراف» جانشین آن گردید. با چنین تقدمی در تاریخ، فیلم قمه رنی را میتوان نخستین فیلم مستند ایران دانست.البته فیلم چشن گل میرزا ابراهیم در اوستاند را هم می توان مستند دانست ولی آن فیلم حالت یادگاری هم دارد و در خارج از کشور برداشته شده است.

سند ۲: فیلمبرداری از شیر در دوشان تپه،قدیمیترین فیلم اعجاب آور ایران قابل انتساب به نیمه دوم زمستان و آغاز بهار ۱۹۰۰/ حدود اسفند ۱۲۷۸ و فروردین ۱۲۷۹ و یا به احتمال بیشتر از زمستان ۱۳۱۸ ق/ ۱۹۰۰ م/ ۱۲۷۹خ تا پیش از بهار ۱۳۲۰ ق/ ۱۹۰۲ م/ ۱۲۸۱خ.

این یادداشت نیز تاریخ و رقم نداشته اما فرخ غفاری آورده که به خط شاه، روی کاغذ تاج دار و رسمی « قصر دوشان تپه»نوشته شده بوده است۱۳۹.

«عکاس ]باشی،[ فردا صبح زود دوربین سینموفوت گراف را با دو سه رولو زود بیار که عکس شیرها را بگیریم». ۱۴۰

همانطور که کاغذ و متن سند نشان میدهد، یادداشت به خط شخص شاه بوده و وی در هنگام تحریر در دوشان تپه بسر میبرده است. شیرها نیز در «شیرخانه» در خود دوشان تپه از جمله زیر نر رجب شیربان قرار داشتند. در شیرخانه، پلنگ هم که در آن زمان در کوههای شرق دوشان تپه هنوز به صورت وحشی بسر میبرد نگهداری میشد و پلنگهای گرفتار حتی بچه هم میگذاشتند ۱۴۱.

نوع کاغذهای مارکدار که غفاری به آن اشاره میکند هنوز نزد برخی افراد و حتی به صورت نانوشته در کاخ گلستان یافت میشود و نمونه هائی از آنها را در نمایشگاه صدمین سال سینما در تابستان ۱۳۷۹ (۲۰۰۰ م) در کاخ گلستان به نمایش گذاشتیم.

یادداشت مظفری تاریخ ندارد ولی لزوما در پی سفارش نخستین اسباب فیلم و پس از رسیدن آن به طهران در ۱۰ شوال ۱۳۱۷/ ۱۱ فوریه ۱۹۰۰/ ۲۲ بهمن ۱۲۷۸ تا زمان حرکت شاه به سفر نخست فرنگ در ۱۲ ذی الحجه ۱۳۱۷/ جمعه ۱۳ آوریل ۱۹۰۰/ ۲۴ فروردین ۱۲۷۹ نوشته شده، یا در فاصله پس از مراجعت از سفر در ۲ شعبان ۱۳۱۸/ ۲۵ نوامبر ۱۹۰۰/ ۴ آذر ۱۲۷۹ تا ۲۳ ذیقعده ۱۳۲۴/ ۱۸ ژانویه ۱۹۰۷/ ۱۸ دی ۱۲۸۵ که تاریخ درگذشت مظفرالدین شاه است. ردی برای تاریخ گذاری دقیق آن دیده نمیشود با این حال اگر بتوان شوق شاه برای فیلمبرداری را ناشی از به دست آوردن یک دستگاه نو دانست و به ویژه املای کلمه «سینموفوت گراف» را ملاک قرار داد، پس تاریخ های متقدم را باید برای آن در نر گرفت. دلیلی دیگر آنست که شاه واژه شیر را به جمع آورده است («شیرها»)، حال آنکه در تاریخ ۱۳ صفر ۱۳۲۰/ ۲۲ مه ۱۹۰۲/ ۱ خرداد ۱۲۸۱، یک شیر بیشتر در دوشان تپه موجود نبوده است ۱۴۲ و بنابراین صدور امر به فیلمبرداری پیش از این تاریخ انجام گرفته است. ممکن است که فرض کرد که به تعداد شیرها پس از این تاریخ اضافه شده ولی آنان که با با تاریخ این دوران آشنا هستند میدانند که هر چه زمان به پایان حکومت مظفری و دوران مشروطیت نزدیکتر میشود، فروپاشی حکومت افزونی میابد و بعید است که در چنین شرایطی شیر و پلنگها حتی خورد و خوراک خود را مرتب دریافت کرده باشند تا چه رسد به آن که بر تعدادشان هم اضافه شده باشد. دیگر اینکه نسل شیر ایران نیز در این دوران انقراض یافته و به سختی بتوان پنداشت که در سالهای پایانی دوره مظفری کسی به فکر آن افتاده باشد و یا توانسته باشد شیری از میان رفته و یا دست کم نایاب را در فارس و یا خوزستان گرفته به طهران فرستاده باشد.

سند مورد بحث همچنین نشان میدهد که شاه خود را در امر فیلمبرداری شریک میدانسته است («… عکس شیرها را بگیریم») و یقینا خود نیز دوربین را بیش و کم به دست گرفته بوده است ازین روست که او را نخستین فیلمبردار غیرحرفه ای ایران باید دانست. از این تصاویرمتحرک هم که به احتمال زیاد برداشته شد و شاید بتوان آن را کهنترین فیلم اعجاب آور ایران دانست و تنها معرف نژاد شیر ایران است نیز بدبختانه اثری در دست نیست.

۲- بررسی ابتدایی در انواع نخستین فیلمهای موجود در آلبومخانه کاخ گلستان

بررسی عمیق فیلمهای کاخ گلستان تا پایان کار مرمت آنها که هم اکنون (زمستان ۱۳۷۹ خ/ ۲۰۰۱ م) در حال انجام است و بازسازی این فیلمها امکان نخواهد داشت. مرمت و سپس بازسازی این تصاویر متحرک کار آسانی نیست و مستلزم زمان و مطالعات گسترده خواهد بود. همانطور که اشاره رفت، بخش بزرگی ازفیلمهای کاخ گلستان در سال ۱۳۶۱/ ۱۹۸۲ شناسائی شد ۱۴۳ و تعدادی از آنها که کمتر صدمه دیده بود در سال ۱۳۶۲/ ۱۹۸۳ با تعجیل کپی برداری شد ۱۴۴. بعدها این فیلمها همانطور بدون طبقه بندی در سطح کوچکی ارائه گردیده بخشی از آنها نیز در کاست ویدئویی که به نام «مخملباف» یعنی به نام محسن مخملباف تهیه کننده آن شناخته شده وبرخی آن را دیده اند جای گرفت. قطعاتی از فیلمها را نیز همان کارگردان زبردست در فیلم معروف خود به نام «ناصرالدین شاه آکتور سینما» در نهایت استادی ولی نه همیشه همگام با شخصیت افراد از جمله میرزا ابراهیم عکاسباشی ، دیدگاه و جو حاکم بر زمان تهیه فیلمها مونتاژ کرده با موفقیت در معرض دید عموم قرار داد. بخش کمتر فیلمهای اصلی که دست نخورده و پنهان به صورت حلقه های بسیار کوتاه و ناقص و تکه فیلم باقی مانده بود نیز در دو سه سال گذشته با دقت تمام در کاخ گلستان جمع آوری شده همراه با فیلمهایی که در گذشته از آنها کپی برداری شده بود و به مراحل بالای تجزیه رسیده بودند در آلبومخانه کاخ گلستان تحت حفات قرار گرفتند ۱۴۵. نر به شکندگی و یا چسبندگی این فیلمها، به بازکردن حلقه فیلمهای اصلی اقدام نشد و به ویژه در مورد فیلمهای تازه یافته رویت به تصاویر نخستین هر تکه فیلم جهت ثبت آن در دفاتر کاخ گلستان اکتفا گردید. پس از بررسیهای عمیق، سازمان میراث فرهنگی و کاخ گلستان در چهارچوب همکاریهای فرهنگی ایران و فرانسه تصمیم گرفت فیلمها را برای کپی برداری و در حد امکان بازیافت، مرمت و بازسازی آنها به فرانسه ارسال نماید. فیلمها در اوایل تابستان ۱۳۷۹/ ۲۰۰۰ به مرکز ملی فیلم در آن کشور فرستاده شد

)Centre national de la cinematographe(.

این مرکز یکصد و سی و یک هزار فیلم در بایگانی خود دارد که ازین تعداد در حدود ده هزار فیلم متعلق به پیش از آغاز جنگ جهانی اول در ۱۲۹۳خ/ ۱۹۱۴ میباشد.
در بررسیهای ابتدایی و کلی، که به ناچار بیشتر بر پایه فیلمهای کپی شده استوار بوده است، دو نوع فیلم از نقطه نر مبدأ (ایرانی و خارجی) و پنج نوع فیلم از نر موضوعی عیان شد. تاریخ فیلمها نیز بطور تقریبی تعین گردید. همین بررسیها بود که در نهایت اندیشه جشن گرفتن صدمین سال سینمای ایران را که از حدود سه سال پیش در سازمان میراث فرهنگی عنوان شده بود نیز توجیه کرد زیرا پیش از آن میبایستی براساس دانسته ها و تجزیه و تحلیل ها بیشتر اقدام به جشن گرفتن به مناسبت صد و یکمین و یا صدمین سال «فیلمبرداری» در ایران میشد و نه صدمین سال «سینمای» ایران. نگارنده در ابتدا قصد بر انگشت گذاشتن روی این مبحث را نداشت و همگام با سازمان میراث فرهنگی بیشتر در پی نجات فیلمها بود وهست تا ورود به این مباحث ولی، در بهار ۱۳۷۹ خ/ ۲۰۰۰ م، شاهرخ گلستان بر همان مبنا بر انتخاب نام «صدمین سال سینما» خرده گرفت و برین امر که تا آن زمان دیگران به آن توجه نکرده بودند تأکید کرد که فیلمبرداری را نباید فیلمسازی دانست و این نکته را بیان کرد که «عکاسباشی در اوستاند فیلمبرداری کرده و فیلمسازی ما باید صدمین سال فیلمبرداری را جشن بگیریم و نه صدمین سال سینما را». پس از طرح این نکته ظریف، توجیه و شرحی بر اساس یافته های نو در اثبات آغاز فیلمسازی در ایران به صورت ابتدایی در دوره مظفری به ایشان داده شد. حال اگر ازین بگذریم که حتی جشن صد سالگی سینما در جهان در سال ۱۹۹۵ نیز پایه در فیلمبرداری لویی لومیر از خروج کارگران از کارخانه خانوادگیش را داشت که «فیلمسازی » نبود (ر.ک. ادامه متن)، چون در صورت عدم ارائه دلایل قانع کننده ممکن بود این بحث دوباره پیش آید (که آمد!)۱۴۶.لذا ترجیح داده شد که به ذکر آن دلایل اقدام شود. پیش از آن، به اختصار به سه نکته ای در خطوط پیشین به آنها اشاره شد پرداخته میشود

الف- تاریخ فیلمها: قدیمی ترین فیلمها به دوران مظفری و جدیدترین آنها به آغاز دوران پهلوی اول تعلق دارد. این فیلم افتتاح غرفه ایران را در ۱۴ مهر ۱۳۰۵ /۶ اکتبر ۱۹۲۶ در جشنهای یکصدوپنجاهمین سال استقلال ایالات متحده آمریکا در نمایشگاه بین المللی فیلادلفیا نشان میدهد.(ر.ک. خطوط بعدی).

ب- مبدأ ساخت فیلمها: فیلمها اکثرا ایرانی و یا فرانسوی هستند ولی مثلا فیلم افتتاح غرفه ایران در ایالات متحده کار آن کشور است.

ج- تقسیم بندی اولیه و موضوع فیلمها: فیلمها را میتوان به پنج گروه اعجاب آور، یادگاری، مستند، خبری و داستانی (سینمایی) تقسیم کرد که همیشه تمیز دادن بین آنها، به ویژه بین یادگاری، مستند و خبری و تا اندازه ای اعجاب آور چندان آسان نیست. درواقع آنچه که در آن زمان به منظور به شگفت آوردن بیندگان، کشاندن آنها به سینما و در نهایت برای بسیاری پول درآوردن تهیه میشد اکنون تبدیل به فیلم مستند شده است.

۱- فیلمهای اعجاب آور: این فیلمها بیشتر مختص اوایل اختراع سینماتوگراف بوده در آنها در درجه اول بر حرکت، یعنی آنچه که در این مراحل نخستین سینما فیلم را از عکس تمیز میداده، تأکید میشده است.

این خصیصه به قدری قویست که هنوز به فیلم سینما در انگلیسی عکس متحرک

)moving pictures/motion pictures (

نیز گفته میشود ولی در فرانسه امروزی دیگر این نام مورد استفاده ندارد

(images animees که نباید با dessins anines یعنی کارتون نقاشی متحرک اشتباه شود). نمونه بارز این فیلمهای اعجاب آور حرکت قطار (به ویژه نزدیک شدن ماشین دودی «لوکوموتیو» و مانور آن) را نشان میدهد و معروفترین فیلم از این سری «رسیدن قطاری به ایستگاه لاسیوتا» از لوئی لومیر متعلق به سال اول سینما یعنی ۱۸۹۵م/ ۱۲۷۴ خ میباشد .

)Arrivee d’un train en gare de la Ciotat/arrival of a train at a station(

برابر این فیلم در میان فیلمهای ایرانی را «رسیدن ماشین دودی شابدولیم به گارت ماشین » باید دانست که در آن ترن شاه (حضرت) عبدالعیم به گار د ماشین (Gare des machines) ، یعنی ایستگاه قدیم راه آهن طهران میرسد و بانوان با چادر و چاقچور به سوی آن برای سوار شدن میروند. فیلمبردار این فیلم و دست کم اکثر تصاویر متحرک نخستین را به احتمال زیاد باید شخص میرزا ابراهیم دانست. بعید نیست که او مستقیما از فیلم «رسیدن قطاری به ایستگاه لاسیوتا»، یا فیلمهایی که از آن متأثر بودند، الهام گرفته باشد. فیلم ایرانی دیگری با همین استخوان بندی، «تاخت خرسواران عمله خلوت مظفری در خیابانی مشجر» را نشان میدهد. البته هر قدر فیلم نخستین را مستند میتوان دانست زیرا صحنه فیلمبرداری شده، یعنی رسیدن ماشین دودی واقعی بوده ، فیلم دوم را هم در عوض میتوان تا حدودی سینمایی دانست زیرا تاخت خرسواران ممکنست به جهت فیلمبرداری انجام گرفته باشد و در حقیقت صحنه پردازی (میزآن سن) در کار بوده است. در این فیلم «هنرپیشه شهیر» (خوانندگان اغراق نگارنده را ندیده بگیرند، رک. ادامه متن) عیسی خان شرکت دارد. فیلم دیگری در کاخ گلستان، که فرانسوی، قطع باریک و سوراخ در میان ۱۵ میلیمتری از نوع کرونو دو پوش ال ژه (Chrono de poche “Elge”) است، رسیدن «کشتی لوهاور به شربور» (L’arrive du bateau du Havre a cherbourg) در فرانسه را نشان میدهد. به نوعی نیر آن در میان فیلمهای ایرانی را در فیلم ۳۵ میلیمتری «گذشتن سواران از رودخانه» میتوان یافت. فیلم باریک یاد شده در ۲۵ تیر ۱۳۷۸/ ۱۶ ژوئیه ۱۹۹۹ و سه فیلم همگون آن که هر چهار تا هنوز در قوطی حلبی های خود با درب برچسب دار آن موجود هستند همراه با یک فیلم بدون قوطی در ۵ شهریور ۱۳۷۹/ ۲۶ اوت ۲۰۰۰ در کاخ گلستان شناسایی شدند. سه فیلم برچسب دار عبارتند از:

۱ «خروج شاگردان مدرسه ابتدایی / Sortie d’ecoliers » که حتی نامش نیز یادآور نخستین فیلم تاریخ سینما یعنی «خروج از کارخانه» است (رک. بند بعدی) ۲ «غازها /Les oies» ۳ «زنی با طیور / (Femme aux volailles) » و فیلمی در قوطی بدون برچسب که آن را «پسرکی که سیگار میکشد / (L’adolescent qui fume) » نام نهاده ام.۱۴۷ هر چند این فیلمها نیتراتی هستند، که عمر طبیعی خوب آنها به ندرت به صد سال میرسد، ولی در مجموع هنوز تقریبا مثل روز نخست تازه مانده اند. طول هر کدام از این فیلمها در حدود ۵/۴ متر است . از این فیلمهای سوراخ در میان باریک الزاما در ایران هم برداشته شده زیرا، گرچه فیلم برداشته شدهای از این نوع را هنوز نیافته ایم، ولی قوطیهای حاوی فیلم خام آن را در کاخ گلستان شناسائی و جمع آوری کردهایم.

۲- فیلمهای یادگاری: نخستین فیلم ثبت شده در تاریخ سینمای ایران، یعنی مظفرالدین شاه و مادام گرون در اوستاند، کار ابراهیم میرزا، به این قصد برداشته شد (ر.ک. به بخش ۱، بند ب). در تهیه دومین فیلم، جشن گل در اوستاند، نیز این قصد در کار بوده هر چند که در نهایت یک فیلم مستند محسوب میشود.

۳- فیلمهای مستند: بسیاری اروپایی (اکثرا فرانسوی) هستند و از بازدیدهای مظفرالدین شاه از نقاط گوناگون برداشته شده اند.ولی فیلم دیگری که رژه و توپخانه را در حضور وی نشان میدهد باید در انگلیس تهیه شده باشد. فیلم دیگری، که به تازگی شناسایی کرده ام، احمد شاه را با کلاه حصیری (Canotier) در بیاریتس (Biarritz) در مسابقه ای که به افتخار وی با شرکت چیکیتو دو کامبو قهرمان جهان پلوت باسک در حدود ۱۹۲۰ تشکیل شد نشان میدهد

)Chiquito de cambo,champion du monde de pelote basque(.

در میان فیلمهای ایرانی باید روی جشن گل در اوستاند و یا مراسم تاجگذاری احمد شاه انگشت گذاشت. شناسایی فیلم تاج گذاری احمد شاه چندان آسان نبود و هنوز احتیاج به بررسی دارد. صحن حضرت معصومه (ع) در قم، خیابانی در طهران، رژه سربازان و یا آمدن پرشکوه سفیری به کاخ گلستان از دیگر تکه فیلمهای دیدنی هستند.
فیلم صحن حضرت معصومه (ع) در قم باید از نخستین کارهای میرزا ابراهیم باشد (حدود ۱۹۰۱ ۱۹۰۰) و دارای بالاترین ارزش در روشن کردن روابط سینمای نخستین و دین است. همانطور که درباره نقاشی و عکاسی بارها تذکر داده ام، در مورد سینمای صحافباشی و روسی خان نیز آورده شد و در این فیلم هم به روشنی دیده میشود، این هنرها وسینمای نوپا در آن زمان در تضاد با دین به شمار نمیروند. چنین به نظر میرسد که دید کلی بین غرب گرای غربی و برخی نقطه نظرهای دیگر حاکم بر مطالعات هنری و جامعه شناسی جهان ایرانی از ارکان مهم ارائه این اظهار نظرهای شتابزده، آلوده به سیاست کنونی میباشد.

۴-فیلمهای خبری: فیلم افتتاح ساختمان زیبای ایران در فیلادلفیا، در ۶ اکتبر ۱۹۲۶/ ۱۴ مهر ۱۳۰۶ توسط سید حسن تقی زاده را از این نوع میتوان دانست. مراسم به مناسبت یکصد و پنجاهمین سال به استقلال رسیدن ایالات متحده بر پا شده بود و بنای با عظمت غرفه ایران با صرف یکصد هزار دلار به شکل مدرسه مادر شاه اصفهان در آن ساخته شده بود. تقی زاده ، به پیشنهاد دکتر میلسپو (A.c.Millspaugh) ، که خود آمریکائی و مستشار مالیه ایران بود، به سمت ریاست هئیت نمایندگی ایران (Commissioner) در این نمایشگاه برگزیده شده بود.۱۴۸ درین تاریخ یکسال از خلع احمد شاه در ۳۱ اکتبر ۱۹۲۵/ ۱۳ ربیع الثانی ۱۳۴۴/ ۹ آبان ۱۳۰۴ و ده ماه از به سلطنت رسیدن رضاشاه گذشته بود. این فیلم، که مستند نیز میتواند به حساب آید، ساخت آمریکا است.

۵-فیلمهای سینمایی: محل ساخت این فیلمها اروپایی و یا ایرانی است. مبدأ اروپایی، به نظر میآید فرانسوی ولی نه همیشه، جای شگفتی ندارد ولی فیلمهای ایرانی به عنوان فیلم سینمایی تاکنون ناشناخته مانده بوده است. در میان فیلمهای سینمایی اروپایی، که مثل دیگر فیلمها هیچکدام اهرا کامل نیستند، دو قطعه بیشتر به چشم میخورد: یکی، که نباید متعلق به سالهای نخستین سینما باشد، مرد و زنی را در یک رستوران فرانسوی نشان میدهد دومی، پرداخت دیگری از داستان «آب پاشنده ای که آب پاشی شد»

) L’ aroseur arose/the sprinkler sprinkled (

را نمایش میدهد که از نخستین فیلمهای برادران لومیر و متعلق به سال نخست سینما یعنی ۱۸۹۵ م/ ۱۲۷۴ خ میباشد . این فیلم پس ازنخستین فیلم، یعنی «خروج از کارخانه»

La sortie des usines Lumiere/workers leaving the Lumiere factory)

برداشته شده بوده است. البته نخستین فیلم، یعنی «خروج کارگران از کارخانه» لومیر، از نوع تجربی (experimental)، اعجاب آور و مستند است و «برداشته شده»، حال آنکه دومی یعنی «آب پاشنده ای که آب پاشی شد» «ساخته شده» است و به این دلیل یک فیلم سینمایی است (رک. ادامه متن). در فیلم کوتاه کاخ گلستان، باغبانی در باغی با شلنگ به عاشق و معشوقی آب میپاشد. عاشق با او گریبانگیر شده و معشوق نیز بنوبه خود شلنگ باغبان را برداشته به او اب میپاشد و فرارش میدهد.
نوع دیگر فیلم اروپایی که به دوره مظفری منسوب شده فیلمهای قبیحه است. آورده شده: «مظفرالدین شاه شخصا فرد بسیار سست و منحطی بود در موقع مراجعت از اروپا (نیز) مقداری از فیلمهای شهوانی فرنگی را خریداری کرد (ابتیاع کرده بود) و برای تفریح خود و درباریانش در تهران آنها را نشان میداد (در تهران نمایش میداد). این نمایشها را نیز اولین نمایش سینماتوگراف در ایران میتوان نامید. مجموع این فیلمهای سبک و شهوانی (شهوتی) را چندین سال بعد حراج کردند.۱۴۹ اینکه مظفرالدین شاه در فرنگ فیلم شهوانی خریده باشد جای شگفتی ندارد ولی تا به حال حتی یک تصویر (یک فریم به قول امروزیها) از آنها را چه در ۲۰ سال پیش و چه در بررسیهای دقیق سالهای گذشته در کاخ گلستان ندیده ایم. برعکس، آنکه نوشته شده فیلمها «چند سال بعد … حراج» شد حیرت آور است: چگونه میتوان پذیرفت که در کشور ایران، دولت توانسته بوده چنین فکری بکند تا چه رسد به آنکه چنین فروشی را به راه انداخته باشد. حراج به خود ی خود یک عمل عمومی پر سر وصداست تا چه رسد به آنکه این چنین موضوعی را هم داشته باشد شاید بتوان پذیرفت که این فیلمها اگر وجود داشته اند میان همان اسبابهای عکاسی و فیلمبرداری که در زمان رضاشاه حراج شد بطور ناشناخته فروخته شدند و امروزه هم دیگر اثری از آنها در هیچ کجا نیست. امکان دیگری به نر نمیآید، زیرا رضاشاه با صور قبیحه بسیار مخالف بود و اگر بوئی از وجود آنها برده بود نابودشان میکرد. محمد جعفر خادم، عکاسش، برای یحیی ذکاء تعریف کرده بود که نگاتیفهای شیشه ای صور قبیحه قجری را شاه سحرگاهی داد کنار حوض مقابل تخت مرمر کاخ گلستان ریختند و خود چکمه به پا روی آنها رفته با پاشنه شیشه ها را خرد کرد.

چهار

نخستین«فیلمسازی» ایرانی و «نخستین فیلمهای» آن

تهیه شده در حدود سالهای ۱۹۰۱ ۱۹۰۰ یعنی ۸۰ ۱۲۷۹ خورشیدی

هنگامی یک فیلمبرداری تبدیل به یکی از پایه های مهم فیلمساری میشود که فیلمبرداری و دیگر امور مربوط به آن به ویژه ولی نه الزاما براساس یک داستان (سناریوی) تخیلی انجام گیرد، افراد حرفه ای (ولی این هم نه الزاما) نقش دیگری را (در این هم استثنا هست) بر عهده گرفته، لباس او را پوشیده و در محیطی دیگر که در بسیاری از اوقات به عنوان محل واقعی داستان ارائه میگردد و ساخته و پرداخته شده (دکور)، داستان را زیر نظر معمولا یک کارگردان بازسازی کنند و فیلم بردارند. این شرایط در تعدادی نامعین از تکه فیلمهای دوره مظفری کاخ گلستان تحقق یافته است (تعداد نامشخص به آنجهت که از محتوای حلقه فیلمهای شکننده که باید در شرایط لابراتوار بازشوند اطلاع دقیق نداریم). تعداد اصلی حلقه های برداشته شده و موضوع هایی که در فیلمهای کوتاه (کوتاهی چند دقیقه ای فیلم یک اجبار فنی آن زمان است)آن عهد فیلمبرداری شده است نیز به علت یاد شده هنوز روشن نیست. جدا از یک استثناء («دوربین اندازی مظفرالدین شاه»)، کلیه فیلمهایی تاکنون شناسایی شده از نوع «مضحک» میباشند و آغاز و پایان داستان آنها و تقدم تأخر زمان ساخت آنها نیز هنوز معین نشده است. در مجموع نکته ای که این فیلمها را از فیلمسازی به معنی وسیع کلمه چه در آن زمان و چه در حال حاضر دور میکند اینست که معمولا فیلم برای منافع مالی (و گاهی سیاسی) و برای نمایش عمومی ساخته میشود حال آنکه این فیلمهای ایرانی برای شاه و نزدیکان او توسط خود ایشان ساخته شده و منافع مالی و یا سیاسی مطلقا در نر نبوده است. ازین دید، سینمای نخستین ایران نیز قابل مقایسه با پنجاه سال نخست عکاسی و تا مقدار زیادی نقاشی در سطح بالای همان زمان درین کشور است که درباری و اشرافی بودند. کندی رسوخ این هنرها در طبقات متوسط (که تقریبا وجود نداشت) و مردمی، و بنابراین عدم پشتیبانی مالی این طبقات از هنر را میتوان مانعی عمده برای گسترش این هنرها دانست که بزرگترین فرق میان جامعه ایرانی و غربی در این خصوص بوده است.
آنچه را که میتوان نخستین مجموعه فیلم سینمایی ایران نامید در حال حاضر شامل ۷۶۷۶ فریم میشود (فریمهای شماره ۷۲۲۶ تا ۱۵۹۰۲ در حلقه کپی شماره ۳). طول تکه فیلمهای کپی شده در حدود ۲۰۰ متر است و نمایش آن در حدود ۱۰ دقیقه طول میکشد. اگر کمی با اغراق، شناسنامه ای برای این مجموعه فیلم فعلا در هم ریخته تهیه شود و یا به اصطلاح آنونس (annonce در واقع generique/credits) آن نوشته شود، بیننده نکات زیر را در آن خواهد یافت: تهیه کننده (Producteur): مظفرالدین شاه سناریونویس و کارگردان: عیسی خان آرتیستهای اصلی (بازیگران) عیسی خان و میرزا ابوالقاسم غفاری با شرکت ملیجک، محمود خان و دیگر عمله خلوت شاه محصول استودیوی سلطنتی. همین آنونس را برای «تاخت خرسواران در خیابانی مشجر» و به ویژه «دوربین اندازی مظفرالدین شاه» که ذکر آن خواهد آمد نیز میتوان تکرار کرد ولی در فیلم «دوربین اندازی مظفرالدین شاه»، آرتیست اصلی فیلم شخص شاه در نقش خودش است.

تاریخ فیلم: چون مظفرالدین شاه و دیگر عمله خلوت مظفری و به ویژه عیسی خان و ابوالقاسم غفاری درین قطعات دیده میشوند، پس تاریخ تهیه این فیلمها از زمان رسیدن دوربینهای فیلمبرداری به طهران در ۱۱ شوال ۱۳۱۷/ ۱۱فوریه ۱۹۰۰/ ۲۲ بهمن ۱۲۷۸ تا پیش از فوت شاه در ۲۳ ذیقعده ۱۳۲۴/ ۱۸ ژانویه ۱۹۰۷/ ۱۸ دی ۱۲۸۵ باید دانسته شود. با توجه به اوضاع ایران در اواخر سلطنت مظفرالدین شاه (سفر سوم به فرنگ در سال ۱۳۲۳ ق/۱۹۰۵ م/ ۱۲۸۴ خ و اعطای مشروطیت در ۱۳۲۴ ق/ ۱۹۰۶ م/ ۱۲۸۵ خ) و از میان رفتن تازگی سینما و علاقه بیشتر شاه به عکاسی، تاریخ تهیه فیلمهای مضحک را باید نزدیک به زمان ورود دوربینهای فیلمبرداری به ایران و بیشتر پس از سفر نخست و درحدود سالهای ۱۹۰۱ ۱۹۰۰ یعنی ۸۰ ۱۲۷۹ خورشیدی دانست. درستی این تاریخگذاری را درین امر میتوان جست که ملیجک بیکار، که شکارچی قابلی بود، با تفنگش در یکی ازین فیلمها اهر میشود ولی در خاطراتش هیچگاه به فیلمبرداریها اشاره نمیکند. چرای این کمبود را در از قلم انداختن این نکته به هر علتی از سوی او نباید دید بلکه باید در آن یافت که وی نوشتن خاطراتش را پس از این دوران و از ۱۰ ذی الحجه ۱۳۱۹/ ۲۰ مارس ۱۹۰۳/ ۲۹ اسفند ۱۲۸۲ آغاز کرده است.

سبک و محتوی: همانطور که ذکر شد، تقریبا کلیه این فیلمها از نوع «مضحک» (burlesque) میباشند که در آن زمان در جهان طرفداران بسیار داشته و یکه تاز بود. آشناترین صحنه برای همگان در این نوع فیلمها جنگ با کیک پر خامه است که دو نفر یا جمعی بسوی یکدیگر پرتاب میکنند. جدا از مد بودن، علت مهم انتخاب این سبک در آغازفیلمسازی در ایران توافق آن با طبیعت شاه بود. درواقع به احتمال زیاد انتخابی هم صورت نگرفت: طبیعت لودگی پسند شاه، دلقکی همچون میرزا ابوالقاسم غفاری و یا دو تن از خواجگان عیسی خان و محمود خان را به خلوت او میکشاند و به این جهت وقتی تصمیم به تهیه فیلمی گرفته شد طبیعتا به این سبک روی آورده شد. دوست و دشمن متفق القولند که مظفرالدین شاه نیک فطرت و مردم دوست بود واعطای مشروطیت نماد آنست ولی در عوض به نوشته نام الاسلام کرمانی، که چندان از طرفداران او نیست: «زاید الوصف ساده لوح، سهل القبول، متلون المزاج، مسخره و مضحکه پسند، بد خلوت و با شرم حضور بود».۱۵۰ «مسخره و مضحکه پسند» بودن او به روشنی در بازبینی عکسهای کاخ گلستان نیز با شدت بیشتری آشکار میگردد و عکسهایی هم دیده میشود که میتوان آنها را به طبع کنونی خنک و بیمزه تلقی کرد. اگر فراموش کنیم که این تصاویر متعلق به خلوت شاه بوده و برای تماشای ما گرفته نشده است، میتوان آنها را حتی مغایرشئون سلطنت نیز دانست. در مجموع، اگر به نوشته های مظفرالدین شاه دقت کنیم و یا به عکسهایی که او برداشته و یا به دستور او گرفته شده بنگریم در وی یک روح شاعرانه نیز در کنار شاه دلقک پسند میابیم. در اثبات این مدعا چند سطری از نوشته های وی را آورده ملاحظه خواهد شد که همانطور که بعضی جملات او نمایانگر، توجیه و به گونه ای فیلمنامه های (سناریوهای) فیلمهای مضحک مظفری را میتوانست تشکیل دهد، برخی دیگر هم میتوانست پایه و اساس فیلمهایی ظریف و شاعرانه (گاهی همراه با گوشه های شیطنت آمیز) باشد. متأسفانه امید زیادی برای پیدا کردن تکه ای چند از این نوع فیلمها نیست.
مظفرالدین شاه در شرح سفر دوم فرنگ مینویسد:

«به قطعه زمینی رسیدیم که تمام این زمین از گلهای ریز زرد رنگ و بنفش بود مثل آنکه چیت الوانی روی زمین کشیده اند…۱۵۱. ماه بشکل خیلی قشنگی است پشت جنگل غروب میکند که هیچ نقاشی نمیتواند باین قشنگی پرده نقاشی بسازد مگردست قدرت الهی که اینطور نقاشی در آسمان کرده است…۱۵۲. از چند قصبه و شهر گذشتیم اطراف راه تمام باغات بود دریاچه هم دیده شد گفتند آبش شیرین است و ماهی قزل آلا دارد… اغلب گلهای طاوسی خودرو همینطور توی کوهها گل کرده بود و خیلی قشنگ بود…۱۵۳. [در فلورانس]… دوباره آمدیم به اطاق خودمان دست و رومان را صابون زدیم و شستیم بعد آمدیم توی گالری بالای باغ زمستانی آنجا یک مرد و یک زن انگلیسی نشسته بودند البته بیست سیگار مرد در آن یکساعت کشید مرد دیگری هم بود که کارت پستال خریده بود و روی کارت پستال کاغذ مینوشت ما هم با نام الدوله ملکم خان صحبت میکردیم بعد آمدیم پائین نزدیک همین هوتل خانه یک زنی بود پرده های نقاشی اعلای متعدد داشت تماشا کردیم این زن خیلی حرف میزد اما کلکسین [collection]زشت پرده های نقاشی خیلی خوبی بود… بعد رفتیم بعمارت و گالری [ افیس] که پرده های نقاشی اعلا دارد کار رفائیل نقاش معروف چند پرده دیده شد… صورت معشوقه خودش را رفائیل ساخته بود مثل این بود که جان دارد و حرف میزند».۱۵۴

چند صفحه بعد، پس ازشرحی از یک افسانه که در آن معشوقی عاشق بی وفایش را به سنگ تبدیل کرده بود، شاه بازیگوش اضافه میکند:

«… اگر قرار بود در زمان ما برای بی وفایی بزنها مرد سنگ شود مردی باقی نمیماند و دنیا دریائی میشد از سنگ»۱۵۵

و بالاخره در پایان بازدید ازکاخ فونتن بلو که شاهد سقوط ناپلئون بود نوشت:

«این عمارتها که حالا اینطور مانده است در حقیقت پی صاحب اسباب عبرت است ولی باز حالت انسان طوری است که عبرت نمیگیرد انسان این بناها را ببیند که چه اشخاص ساخته و حالا چه طور معدوم شده اند».۱۵۶

جملات مظفرالدین شاه که گویای فیلمهای مضحک میتوانند باشند درباره عیسی خان و محمودخان است که در کنار میرزا ابوالقاسم غفاری کرارا در عکسهای غیر جدی کاخ گلستان هم دیده میشوند. عیسی خان و محمودخان دو خواجه کوتوله و بسیار نزدیک به شاه بودند. عیسی خان بیشتر سیه چرده بود ولاغر اندام و محمودخان برعکس سفید و بسیار چاق. هر دو، و به خصوص عیسی خان، شوخ و شیطان بودند. ابوالقاسم غفاری دست کمی از عیسی خان نداشت ولی ، چون خواجه نبود، نمیتوانست پیوسته در کنار شاه بوده و به ویژه به اندرون هم برود۱۵۷. ابوالقاسم غفاری برادر ناتنی مهدی وزیر همایون غفاری ملقب به قائم مقام بود و فرخ غفاری با وی نسبت خانوادگی دارد. چاقی و لاغری افراد، که در مورد آرتیستها یکی از ارکان فیلمهای مضحک اولیه تا حدود چهل پنجاه سال پیش است از چشم شاه دور نبود و مینویسد: «آمدیم کنار دریا [ی مازندران] آنجا قدری گوش ماهی جمع کردیم بعد چند تیر تفنگ انداختیم چلک بزرگی آنجا بود مثل شکم محمودخان، با عیسی خان صحبت میکردیم و اسم او را محمودخان گذاشته بودیم«۱۵۸… و «میآمدیم بعضی جاها اطراف راه آهن بود که سرازیری تندی داشت و جای محمودخان و عیسی خانرا خالی کردیم که محمود خانرا غلط[ غلت] بدهیم»۱۵۹…«همینطور میآمدیم یک مرد کوتاه قدی دیده شد خیلی کوچک بود از عیسی خان کوچکتر ریش بلندی داشت خیلی بامزه بود»۱۶۰. .. و بالاخره درباره دو صحنه خنده دار در تئاتر مینویسد: «… یک پسره ران یک پسره دیگر را گاز گرفت او هم فریاد زد و گریه کرد و رفت ران خودش را بدیوار میمالید خیلی خنده داشت»۱۶۱… و «امشب رفتیم به تئاتر… یکی الاغی سوار شده بود با الاغ عشقبازی میکرد خنده داشت».۱۶۲

در تکه فیلمهای کاخ گلستان که تاکنون کپی برداری شده، سه یا چهار ماجرای کوتاه مضحک به تصویر کشیده شده است. در حال حاضر و بطور موقت این فیلمها را چنین میشود نامید: ۱ «جنگ خرسواران و پیاده چوب و چماق به دست» با شرکت عیسی خان و میرزا ابوالقاسم غفاری (عیسی خان کوتوله و لاغر و سیه چرده است و ابوالقاسم غفاری کلاه بوقی بر سر دارد) ۲ «فلکه کردن کوتوله و غلام سیاه» با شرکت عیسی خان و ملیجک (تفنگ به دست دارد) ۳ «مشاجره با عرب» و ۴ «سواری گرفتن کوتوله از عرب» با شرکت عیسی خان و میرزا ابوالقاسم. همانطور که آورده شد، تقدم تاخر و ارتباط و یا عدم ارتباط این تکه فیلمها با یکدیگر روشن نیست ولی همگی یکدست هستند و به این جهت ممکن است همگی و یا بخشی از آنها یک داستان چند تکه را به رشته تصویر کشیده باشند. بدون آنکه ارتباطی در میان باشد، این سبک سی سال بعد در نخستین فیلم سینمایی تجاری ایران، یعنی آبی و رابی ساخته اوانس اوگانیانس تکرار شده بوده است و حتی آن را تا اندازه یی در «حاجی آقا اکتر سینما» همو هم میتوان دید.

یک تکه دیگر از فیلمهای کاخ گلستان، که مضحک نیست، آماده کردن یک دوربین بزرگ (به معنای واقعی و نه اسباب عکس) با سه پایه آن و آمدن مظفرالدین شاه و دوربین اندازی وی را نشان میدهد. در نر نخست، این فیلم مستند به نر میآید که در دید کنونی هم البته این جنبه را دارد، ولی درواقع این قطعه یک فیلم کوتاه سینمائی است زیرا که «ساخته شده» و از یک عمل واقعی شاه در هنگام وقوع راستین آن واقعه فیلمبرداری نشده بلکه شاه نقش خود را در این فیلم بازی کرده و به جای کوه و دشت، در کاخ خود محلی که چندان مناسب استفاده از آن دوربین عظیم نبوده / به دوربین اندازی مشغول شده است.

چنین به نظر میآید که تا سی سال پس از «فیلمسازی» دوران مظفری، دیگر فیلمی به آن معنی توسط ایرانیان «ساخته » نشد۱۶۳و به علل این رکود نیز اشاره شد. کار روسی خان (فیلم عاشورا) هر چند آغاز تولید فیلم (هر چند مستند و نه سینمایی) در ایران با در نر داشتن بهره برداری مالی از آن است ولی آن کار هم از جمله به علت خروج روسی خان از ایران فردایی پیدا نکرد و شکست خورد. همانطور که یاد شد، فیلمی که پس از این دوران دراز خاموشی روی پرده آورده شد آبی و رابی نام داشت و اوانس اوگانیانس آن را در ۱۲ دی ۱۳۰۹/ ۲ ژانویه ۱۹۳۱ در طهران به نمایش گذاشت. هر چند که اوگانیانس یک مهاجر ارمنی روس بود ولی او مثل روسی خان پیش از او ایرانی شد و فیلم ساخته وی را میتوان در مجموع ایرانی دانست. غیر درباری (یعنی غیر دولتی) و تجاری بودن « آبی و رابی» که برای تماشای مردم ساخته شد وجه تمایز چشمگیر این فیلم نسبت به گذشته فراموش شده را تشکیل میداد ولی از نر ساختمان چندان تحولی را در بر نداشت: نه تنها از سبک مضحک پیروی میکرد بلکه تا اندازه ای همانند فیلمهای مفری فاقد یک داستان (سناریو) با استخوان بندی محکم بوده از پرده های (ماجراهای) کوتاهی (sketches) که بیش و کم به یکدیگر دوخته شده بودند تشکیل میافت. این ضعف در «حاجی آقا آکتور سینما» او هم به مقدار بسیار کمتری دیده میشود ولی در «دختر لر» عبدالحسین سپنتا و اردشیر ایرانی به ویژه به دلیل ناطق بودن بر طرف شده و از آن پس دوران دیگری با فراز و نشیب های بسیار آغاز میگردد.

پی نوشت ها:

فهرست منابع، مآخذ و علامت اختصاری به پایان نوشتار رجوع شود.

۱- فهرست دست اندرکاران و دوستداران سینما که در برگزاری این بزرگداشت کمک کردند بلند است ولی باید دستکم از دستگاهها و سازمانهای زیر نام برده سپاسگزاری کرد: معاونتهای امور سینمایی و همچنین امور هنری وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، بنیاد سینمائی فارابی، فیلمخانه ملی ایران، خانه سینما، موزه هنرهای معاصر، معاونت اجتماعی شهرداری تهران، سازمان توسعه سینمایی سوره، موسسه رسانه های تصویری، ماهنامه فیلم …

۲- به درخواست محمدشاه قاجار، دولتین روس و انگلیس اسباب عکس داگروتیپی را به ایران فرستادند. دستگاه روسها، که هدیه امپراطور بود، زودتر رسید. نیکلای پاولوف، دیپلمات جوان روس، که به این منظور تعلیم عکاسی دیده بود، این اسباب را به طهران آورده در تاریخ مذکور نخستین عکس ثبت شده در تاریخ ایران را در حضور محمد شاه برداشت.در مقاله مفصلی که درباره آغاز عکاسی درایران به یاری یحیی ذکاء نوشتم و دیگر مقالات، اشاره ای به این وقایع که تا کنون ناشناخته مانده است نیست ولی در تاریخ آغاز عکاسی که در دست تحریر است به شرح مفصل این مقوله پرداخته ام. در مورد مقاله یاد شده ر.ک.فهرست منابع و مأخذ در پایان همین نوشته،مقاله به فرانسه، تحت نام… Adle.

۳- نام اواز آنچه که خودش زیر عکسش در نشریه اش نامه وطن نوشته و سالهای تقریبی تولد و فوتش از گفته های فرزندش ابوالقاسم رضائی استخراج شده است، ر.ک. به ادامه متن و فهرست منابع در پایان همین نوشتار.

۴- همانطور که ملاحظه میشود، در تبدیل تقویم قمری به شمسی و برعکس گاهی یک روز اختلاف روی میدهد که لزوما دلیل بر اشتباه نیست اما، در ذکر تواریخ هجری قمری، هجری خورشیدی و یا تبدیل این تقاویم به میلادی و برعکس که در متون مربوط به تاریخ سینما در ایران و در خارج کشور منتشر شده است لغزشهای زیادی دیده میشود که به علت کثرت جای ذکر آنها در این نوشته نیست ولی در عوض کلیه تواریخ با دقتی که میتواند برای خواننده عادی کسل کننده باشد در اینجا آورده شد. در تحریر نخست این نوشتار نیز در نهایت باز چند اشتباه راه یافته بود که دراین متن تصحیح شده است.

۵ – سفرنامه ابراهیم صحاف باشی، ص. ۴۰ ۳۹.

۶- کتب و مدارک درباره این دستگاهها بسیار است، به عنوان مثال بنگرید

p. 38 .Cinema is 100 Years Old،E.Toulet که تصویر یک تماشاخانه با کینه توسکوپ را نشان میدهد. تصویری که جمال امید در ص. ۴۹ تاریخ سینمای ایران – ۱ منتشر کرده است نیز یک کینه توسکوپ است.

۷- جعفر شهری در تاریخ اجتماعی تهران، ج. ۱، ص.۳۸۷، زیرنویس ۱، شرح کوتاه اما مناسبی از شهر فرنگ میدهد و همچنین ر.ک. غفاری،جام جم ، فانوس خیال…،ص.۴۲.

۸- ناظم الاسلام کرمانی؛ تاریخ بیداری ایرانیان، چاپ ۱۳۶۲، ج. ۱، ص. ۶۵۶. در تحریر پیشین این نوشتار، سال نخست سلطنت مظفرالدین شاه را برابر با ۱۳۱۳ ق گرفته بودم که اشتباه بود زیرا وی در پایان آن سال به سلطنت رسید و بنابراین ۱۳۱۴ ق را باید سال اول گرفت و سال ششم را ۱۳۲۰ ق دانست.

۹- ناظم الاسلام کرمانی؛ تاریخ بیداری ایرانیان، وقایع دوشنبه ۱۲ صفر ۱۳۲۳ /سه شنبه ۱۸ اوریل ۱۹۰۵ (چاپ ۱۳۴۶ ، ج. ۱، ص.۵۱ ؛ چاپ۱۳۶۲، ج.۱، ص.۲۹۱ ) و یا وقایع « چهارشنبه ۱۴ ذی القعده ۱۳۲۳ مطابق با ۱۰ ژانویه ۱۹۰۶»(چاپ ۱۳۴۶، ج.۱ ، ص.۲۱ -۱۲۰ ؛ چاپ ۱۳۶۲ ج.۱ ، ص.۶۱-۳۶۰ .)

۱۰- امید، تاریخ سینمای ایران-۱، ص. ۶۹ ؛ امید، تاریخ سینمای ایران، ص.۳۶، زیر نویس ۳۴.ارباب جمشید سینما را دستکم از طریق صحافباشی که مبلغ کلانی به او بدهکار بود میشناخت، ر.ک.ادامه متن.

۱۱- ملیجک، ج. ۱، ص. ۵۳۳.

۱۲- ملیجک، ج. ۱، ص. ۵۳۳.

۱۳- ملیجک، ج. ۱، ص. ۵۳۴.

۱۴- ملیجک، ج. ۱، ص. ۳۳۰.

۱۵- ملیجک، ج. ۱، صص. ۲۰۵ ۲۰۳.

۱۶- ملیجک، ج. ۱، ص. ۲۱۷. در جای دیگری در پایان همین سال ۱۳۲۰ ق مینویسد: «رفتم مغازه صحاف باشی، اسباب تازه چیزی نداشت» ( ملیجک، ج. ۱، ص. ۳۶۹)

۱۷- ر. ک. تصویر اعلان حراج و یا فروش اموال صحافباشی در نوشته حسین ابوترابیان در راهنمای کتاب، ص. ۶۹۲ وماهنامه سینمایی فیلم، ش. ۲۵۸، ص. ۱۷، خط دوم.

۱۸- ملیجک (ج. ۱، ص.۲۰۴) مینویسد: «از خیابان چراغ گاز رفتیم تو میدان توپخانه، از آنجا رفتیم خیابان لاله زار و یکسر رفتیم دکان صحاف باشی.» ملیجک از «خیابان مخبرالدوله» هم به آنجا میرفته است (ج.۲، ص.۱۲۷۲).

۱۹- ر.ک. تصویر اعلان حراج و یا فروش اموال صحافباشی در نوشته حسین ابوترابیان در راهنمای کتاب، ص. ۶۹۲ وماهنامه سینمایی فیلم، ش. ۲۵۸، ص. ۱۷ و همچنین چند خط پائینتر درادامه متن همین جا.

۲۰- نشانی دقیق مغازه را جهانگیر قهرمانشاهی پسر صحافباشی داده است (سفرنامه ابراهیم صحافباشی،مقدمه، ص. ۱۵ براساس نوشته غفاری) و آن با نوشته ملیجک مطابقت دارد.

۲۱- جمالزاده، درباره صحافباشی، ص. ۱۲۹.

۲۲- اسامی را جهانگیر قهرمانشاهی ذکر کرده ست، (سفرنامه ابراهیم صحافباشی، مقدمه، ص. ۱۵ براساس نوشته غفاری)

۲۳- امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۱۲۴.

۲۴- «حدود ۱۹۰۵» تاریخی است که غفاری در متن نخست خویش درباره سخنان انتظام آورده (اولین آزمایشهای سینمایی در ایران ۱، ص. ۸) ولی پس از آن، با توجه به مطالعاتش، بیشتر به ۱۹۰۴ متمایل شده است و همین تمایل در نوشته های جمال امید نیز منعکس است. به نر این جانب، از آنجا که در آن سال صحافباشی به نوشته خود امید (تاریخ سینمای ایران، ص. ۱۲۴) در آمریکا بوده، نر به اینکه ملیجک هیچ اشاره ای به بازگشائی تماشاخانه صحافباشی نمیکند و از آنجا که انتظام در سال ۱۸۹۵/ ۱۲۷۴خ به دنیا آمده است، بهترست به همان تاریخ حدود ۱۹۰۵ و یا به سالهای ۱۹۰۶ و یا ۱۹۰۷ که انتظام سن بیشتری داشته اندیشید تا به ۱۹۰۴. درباره شرح حال انتظام ر.ک. فهرست منابع Azimi, Entezam

۲۵- ر.ک. به ادامه متن. جمال زاده بارها تکرار کرده که در بهار ۱۹۰۸ ازایران رفته (از جمله در درباره صحافباشی، راهنمای کتاب، ص. ۱۳۱ و یادهایی از کودکی و نوجوانی، ص. ۴۷) ولی ظاهرا اشتباه میکند زیرا باز به گفته خودش عید نوروز ۱۹۰۸ را در استانبول گذرانده بوده است (یادهایی از کودکی و نوجوانی، ص. ۴۸). پس به این حساب، او دستکم تا اواخر زمستان ۱۹۰۸ یعنی ۱۲۸۶خ در ایران بوده است.

۲۶- استنباط از یک نامه جمالزاده به دوستی، ر.ک. یادهایی از کودکی و نوجوانی، ص. ۴۹. جمالزاده به شهادت خودش در ۲۲ یا ۲۳ جمادی الثانی ۱۳۰۹/ ۲۳ یا ۲۴ ژانویه ۱۸۹۲/ ۳ یا ۴ بهمن ۱۲۷۰ به دنیا آمده است (یادهایی از کودکی و نوجوانی، ص. ۴۵).

۲۷- ر.ک. به تمام متن سخنان جمالزاده که چند خط پائین تر آورده شده است.

۲۸- جمالزاده، درباره صحافباشی، راهنمای کتاب، ر.ک. فهرست منابع پایان این نوشتار.

۲۹- امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۶۲ ۶۱ امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۵ غفاری، اولین آزمایشهای سینمایی در ایران ۱. ص. ۸.

۳۰- گمان غفاری از آنجا آب میخورد که وی برای تهیه بخشی از فیلم «جنوب شهر» در سال ۱۳۳۷ خ (۱۹۵۸م) به اتفاق فیلمبردارش آقای ناصر رفعت و آسیستانش آقای زکریای هاشمی به قهوه خانه ای در بالاخانه ای که تقریبا روبروی کوچه سر تخت بربریها قرار داشت رفته بودند (این قهوه خانه در صحنه ای از آن فیلم که یک کلاه مخملی به داستانی که یک درویش نقل میکند گوش فرا میدهد دیده میشود). در آن میان، رفعت و هاشمی به وی گفتند که صاحب قهوه خانه آنسوی خیابان و در روبروی کوچه میگوید که «میگفته اند قدیمها، این طرفها، بر خیابان، سینما بوده است» و در طبقه پائین قهوه خانه ای که حال در دست اوست فیلم نشان میداده اند.

طبق نقشه عبدالغفار، کوچه سرتخت بربریها، یا بربریها در دوران ناصری، از خیابان چراغ گاز منشعب شده و پس از عبور از بین تکیه بربریها و پشت کارخانه چراغ گاز (چراغ برق بعدی)، سر پیچ و در جنوب پارک ل السلطان (جایگاه کنونی سازمان میراث فرهنگی کشور) به خیابان باغ وحش (اکباتان) وصل میشد (همچنین ر.ک. جعفر شهری، گوشه ای ازتاریخ اجتماعی تهران قدیم، ص. ۲۵ ۱۲۴). به این ترتیب، بخش جنوبی خیابان ملت کنونی را باید تا مقدار زیادی همان کوچه سر تخت دانست.

۳۱- جمال امید تعداد جهان نماها را سه عدد نوشته (امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۳) ولی غفاری از قول انتظام میگوید «چند تا». در متن چاپ شده غفاری در گذشته نیز تعداد جهان نماها نامشخص است: غفاری، نخستین آزمایشهای سینمایی در ایران ۱، ص. ۸. غفاری در گذشته میپنداشت که جهان نماها از نوع برجسته نما بودند

(Gaffary,F., ‘Coup d’ oeil sur les 35 premieres ann’ees du cinema en Iran,p.227)

و همین عقیده در نوشتار امید که ذکر شد هم آورده شده است.

۳۲- ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، وقایع دوشنبه ۱۲ صفر ۱۳۲۳/ سه شنبه ۱۸ آوریل ۱۹۰۵ (چاپ ۱۳۴۶، ج. ۱، ص. ۵۱ چاپ ۱۳۶۲، ج. ۱، ص. ۲۹۱). جمالزاده شرح کاملتری ازاین لباس ولی نه در این سینما در مقاله درباره صحافباشی، ص. ۱۲۸ میدهد.

۳۳- غفاری، نخستین آزمایشهای سینمایی در ایران ۱، ص. ۸. کلمات «چاق» و «تخماق» در متن امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۳ آورده شده ومورد قبول غفاری است.

۳۴- شرح بر مبنای گفته های غفاری به نویسنده و همچنین متن غفاری، نخستین آزمایشهای سینمایی در ایران ۱، ص. ۸ و امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۳ غفاری میگوید شاید مرحوم انتظام فیلم La cuisine infernale (مطبخ جهنمی) ژرژ ملیس (Georges Melies)را دیده است.

۳۵- غفاری، نخستین آزمایشهای سینمایی در ایران ۱، ص. ۸

(Gaffary,F., ‘Coup d’oeil sur les 35 premieres annees du cinema en Iran,p.227(

و امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۳.

۳۶- خاطرات علی جواهر کلام به نقل از امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۸.

۳۷- گفتگوی شاهرخ گلستان با جمالزاده روز ۱۴ مارس ۱۹۹۲ در ژنو که بخشی ازآن در بخش دوم برنامه فانوس خیال ازبخش فارسی رادیوی بی بی سی در سپتامبر ۱۹۹۲ پخش شد. جمالزاده در جمله ناتمامش ازسوئی روی «خیلی خیلی» تأکید لفظی میکند ولی از سوی دیگر اضافه میکند که از صحت و سقم مطلبی که گفته است خبر ندارد. میگوید:«خیلی خیلی احتمال داده]کذا[ که این سیف الذاکرین را من دیگه این چیزارو خبردار نشدم.» این جمله در متون منتشر شده از این مصاحبه بدون اشاره به نقص آن به دو صورت زیر کامل شده است: «خیلی خیلی احتمال داره که این سیف الذاکرین را صحافباشی آورده باشه. من دیگه این چیزارو خبردار نشدم»، جمالزاده، یادهایی از کودکی و نوجوانی، ص. ۴۵ در متن دیگری، که آن بدون اجازه از شاهرخ گلستان منتشر شده، همان جمله به صورت غلط فاحش زیر آورده شده است: «خیلی خیلی احتمال دارد که سیف الذاکرین همان صحاف باشی باشد. اما من دیگر از این چیزها خبردار نشدم»، غروی، فانوس خیال، ص. ۱۳.

۳۸- جمالزاده، یادهایی از کودکی و نوجوانی، ص.۵۲ ۵۱.

۳۹- جمال امید، به نوشته خود او، «دو روایت» و نه دو سند ازعلت تعطیل شدن تماشاخانه صحافباشی آورده است. طبق «روایت نخست … با بدگویی گروهی از مردم که تأسیس سالن سینما را در خیابان چراغ گاز بی دینی میدانستند، «شیخ فضل الله نوری» به تکفیر سینما پرداخت و صحافباشی ناچارا سینمایش را تعطیل کرد. روایت دوم اینست که چون صحافباشی از مبارزان مشروطه خواه بود، به لحا درگیریهائی که در این جهت با دربار داشت، با بدگوهایی که از «سینما» شد، بهانه ای به دست درباریان داد تا سینمایش را به تعطیل بکشانند (تاریخ سینمای ایران ۱، ص. ۵۲ ۵۱ با اشاره به زیرنویس ۱۴ در همان کتاب همو، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۳ با اشاره به زیرنویس ۲۴ در همان کتاب توجه شود که زیرنویسها به این دو روایت ارتباطی ندارند.) حمید نفیسی با اتکا به گفته همسر دوم صحافباشی به نقل از پسرش، که در آن نقل قول از شیخ فضل الله نوری نام نبرده شده است، تنها به یکی ازدو روایت جمال امید یعنی اولی سندیت داده مینویسد که سینمای صحافباشی بسته شد زیرا

(Nafici,Iranian Writers,p.237) ‘The famous cleric Sheykh Fazlollah Nuri had proscribed cinema’

در نوشتار دیگری نیز نویسنده به همین مطلب با استناد به نوشتار پیشین خود قاطعیت مطلق و حتی تاریخی داده و مینویسد: «طبق گزارشی شیخ فضل الله نوری، رهبر متنفذ زمان، در سال ۱۹۰۴ (۱۲۸۳ شمسی) پس از رفتن به یک سینمای عمومی در تهران آن را تقبیح کرد و باعث تعطیل آن شد» (تنش های فرهنگ سینمایی در جمهوری اسلامی، ص. ۳۸۴). از قول همسر صحافباشی آورده شده که مظفرالدین شاه از قدرت علما ترسیده به صحافباشی فرمان داد سینمایش را ببندد (تهامی نژاد، ریشه یابی یأس، ص. ۱۴). به نظر نویسنده، این گفته متآخر همسر دوم صحافباشی نیز چندان پایه ای نمیتواند داشته باشد. در مقابل، قول ابوالقاسم رضائی مبنی بر اینکه پدرش (صحافباشی) روابط «بسیار نزدیکی با دربار و مظفرالدین شاه» داشت نیز بی اغراق نیست (در مصاحبه با گلستان در فانوس خیال شاهرخ گلستان، فانوس خیال، متن انتشارات کویر، ص. ۱۴) و به احتمال زیاد، به ویژه با دربار، عکس آن باید صادق بوده باشد (واقعه دادن عریضه منسوب به او به شاه در خانه امیر بهادر: ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان، چاپ ۱۳۴۶، ج. ۲، ص. ۱۲۰)

۴۰- ر.ک. زیرنویس پیشین.

۴۱- گفتگوهای فرخ غفاری با نویسنده این سطور و

(Gaffary,F., ‘Coup d’oeil sur les 35 premieres annees du cinema en Iran,p.229)

غفاری در اشاره به این مطلب مینویسد: روسی خان «… در دروازه قزوین (بازارچه قوام الدوله) تالار جدیدی دایر کرد. شیخ فیض الله (اشتباه چاپی در متن اصلی) مجتهد معروف بروسی خان پیغام داد که وی مایل بدیدن سینما میباشد و بدینجهت جلسه مخصوصی برای شیخ و اطرافیانش ترتیب دادند» (غفاری، اولین آزمایشهای سینمایی ۲، ص. ۵).نوشتار غفاری در اولین آزمایشهای سینمایی ۲، ص. ۵، را جمال امید به صورت خلاصه و به شخص سوم آورده («نقل است…») و مینویسد در آن، اشاره به عکس العمل شیخ فضل الله نیست (تاریخ سینما، ص. ۳۷، زیرنویس ۴۳). برای غفاری، رضایت شیخ در بطن همان جملاتی که نقل کرده مستور بوده و لزومی به تأکید مجدد نبوده است.درباره اینکه آقای تهامی نژاد از قول فرخ غفاری نوشته اند شیخ فضل الله میخواست ما را ( یعنی روسی خان را) تلکه کند، در تاریخ ۶ فوریه ۲۰۰۱(۱۸ بهمن ۱۳۷۹) در پاریس به نویسنده این نوشتار گفت: «یادم نمیآید ولی کاملا امکان دارد».

جواد فریفته آشپز احمد شاه طبق آنچه که در نوجوانی بما گفتند یک رستوران ایرانی به نام «طهران» نزدیک میدان اتوال پاریس در کوچه تروایون (rue Troyon ) داشت و ما قاطی بزرگان تا سی و هفت هشت سال پیش یکشنبه ظهرها برای چلوکباب خوری به آنجا میرفتیم، یادش به خیر. غفاری روسی خان را سه بار، به ویژه دو دفعه در تاریخ ۳۰ مه ۱۹۴۹و ۲۹ اکتبر ۱۹۶۳، در آن رستوران ملاقات و به ویژه در تاریخ ۳۰ مه ۱۹۴۹ درباره گذشته اش اطلاعات مبسوطی ازوی کسب کرده بوده است (غفاری، اولین آزمایشهای سینمایی ۲، ص. ۵، زیرنویس ۲). این اطلاعات توسط خود او در مقاله های نخستین وی و جمال امید در تاریخ سینمای ایران به چاپ رسیده است. غفاری که یادداشتهایش را برده اند اکنون بیاد نمیآورد که تاریخ ملاقاتهای بعدی دقیقا کی بوده ولی با آنچه که خود به جمال امید گفته و آورده شد موافق است با این اختلاف که بار نخست در سال ۱۹۴۰ بوده و نه ۱۹۴۳(ر.ک. زیرنویس ۳۰ ص. ۳۶ در تاریخ سینمای ایران و یا در تاریخ سینمای ایران ۱، زیرنویس ۱، ص. ۶۷) زیرا غفاری در ۱۹۴۳ در شهر گرونوبل بسر میبرده است.

۴۲- این مطلب در منبعی نوشته نشده ولی چون «باغ و ساختمان» (جمالزاده، درباره صحافباشی، ص. ۱۲۹) صحافباشی به گفته پسرش بین سینما کریستال فعلی و خیابان ارباب جمشید (سفرنامه ابراهیم صحافباشی، مقدمه، ص. ۱۵) قرار داشت، پس میتوان نتیجه گرفت که صحافباشی باغ و ساختمان خود را به ارباب جمشید «واگذار» میکند و آن خیابان به نام ارباب جمشید معروف میشود. واژه «واگذار» از ناظم الاسلام است که به خوبی صحافباشی را میشناخت ولی او در اینجا از ارباب جمشید نام نمیبرد و مسئله را گنگ رها میکند ( تاریخ بیداری ایرانیان، چاپ۱۳۶۲، ج. ۲، ص. ۱۹۳). مغازه از آن جهت شاید استثنا است که اجاره داده شد، ر.ک. دنباله متن.

۴۳- مقصودلو، مخابرات استر آباد، ج. ۱، ص. ۵۶. در زمان جنگ اول نیز صحافباشی به خدمت ارتش انگلیس در ایران در آمد، ر.ک. ادامه متن.

۴۴- تصویر صفحه نخست نامه وطن را جمال امید در صفحه ۱۲۵ تاریخ سینمای ایران به چاپ رسانده است. روی این صفحه تاریخی دیده نمیشود ولی وی تاریخ ۱۲۸۶خ (۱۹۰۷) را برای انتشار آن ذکر کرده که با آنچه که آورده شد وفق نمیدهد و یک سال زود است.

۴۵- ملیجک، ج.۲، ص. ۱۲۷۲. البته مسجل نیست که سیاوش خان مغازه را از خود صحافباشی اجاره کرده باشد و ممکنست وی آنجا را از مالکی جدید (ارباب جمشید) به اجاره گرفته باشد.

۴۶- خاطرات ابرالقاسم رضائی، فرزند کوچک صحافباشی، به نقل از جمال امید در تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۴ و همچنین مصاحبه رضائی با شاهرخ گلستان در فانوس خیال ( گلستان، فانوس خیال، متن انتشارات کویر، ص. ۱۴۱۵) .

۴۷- امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۳۷ زیرنویس ۴۸ و ص. ۲۸ ۲۷.

۴۸- امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۸.

۴۹- ر.ک. به اعلان روسی خان در حبل المتین، شماره ۱۶۱، پنجشنبه ۷ شوال ۱۳۲۵، «۱۴ نوامبر ۱۹۰۷»/ ۲۳ آبان ۱۲۸۶، ص. ۴ امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۵ و همچنین ر.ک. ادامه همین متن در بند ج.

۵۰- اعلان در صور اسرافیل، پنجشنبه ۲۱ ربیع الاول ۱۳۲۶/ ۲۳ آوریل ۱۹۰۸/ ۳ اردی بهشت ۱۲۸۷، ش. ۲۶، ص.۸. امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۷.

۵۱- امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۷. ژرژ اسماعیلیف، یعنی میرزا اسماعیل

قفقازی، حسابدار وزارت جنگ بود (امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۶).

۵۲- در شرح حال او ر.ک. ذکاء، تاریخ عکاسی، صص. ۷۸ ۷۵ و مقاله فرخ غفاری که در

)The Qajar Epoch,Arts and Architecture )

منتشر خواهد شد (ر.ک. فهرست منابع در پایان این مقاله).

۵۳- این سند بی همتای سینمای ایران از جمله اسناد کاخ گلستان است. این مدارک در ابتدا به کوشش آقای احمد دزوارئی، ریاست گنجینه کاخ گلستان، طبقه بندی عمومی شده و بخشی از آن برای ثبت دقیقتر در اختیار هیئتی به ریاست آقای دکتر نادر کریمیان سردشتی گذاشته شد. آقای علیرضا انیسی، ریاست کاخ گلستان، در هنگام بازبینی عملکرد هیئت یاد شده در سال ۱۳۷۸، متوجه این سند شده نویسنده را از وجود آن آگاه ساخت.

۵۴- اهمیت این اسناد به ظاهر بی ارزش بر پژوهش کنندگان مدرنیته در ایران و سیر تحول تاریخ وسایل تحریر و آشپزی و غیره نباید پوشیده بماند.

۵۵- طبق آخرین اطلاعاتی که از فرخ غفاری کسب کردم، میرزا ابراهیم را باید همچنان متولد رجب ۱۲۹۱ (۱۳ اوت تا ۱۲ سپتامبر ۱۸۷۴ برابر با ۲۳ مرداد یا ۲۱ شهریور ۱۲۵۳) در طهران دانست و سال فوت وی را نیز همان «۱۳۳۳ قمری (۱۲۹۴ خ/ ۱۹۱۵ م)» در چابکسر قرار داد. در شرح حال او فرخ غفاری چند نوشته دارد که چکیده آنها به توسط جمال امید، در تاریخ سینمای ایران،صص. ۲۴ ۲۲ (تواریخ ذکر شده در این کتاب در چاپ بعدی آن تصحیح خواهد شد) آورده شده است. در مقاله جدیدتر غفاری در ماهنامه فیلم که به مناسبت صدمین سال سینمای ایران چاپ شد و همچنین در نوشته او در Encyclopaedia Iranica , volume I,p.719، نیز شرح حالی از میرزا ابراهیم نوشتهشده است. غفاری مقاله دیگری نیز در این باره تدوین نموده که در مجموعه The Qajar Epoch,Arts and Architecture به کوشش P.Luft و این جانب به توسط Iran Heritage Foundationدر لندن منتشر خواهد شد. همچنین ر.ک. ذکاء، صص. ۱۱۶ ۱۱۳.

۵۶- حتی بخش نخست سینماتوگراف به صورت واژه«سینما» به زبان فرانسه و از آن به فارسی راه یافته است. شرحی به فارسی در مورد طرز کار سینماتوگراف با یک طرح گویا از آن دستگاه در نود و هفت سال پیش در سال ۱۳۲۵/ ۱۹۰۷/ ۱۲۶۸ به توسط میرزا علی محمد خان اویسی در باکو منتشر شده و در ماهنامه فیلم که به مناسبت صدمین سال سینمای ایران چاپ شد نیز آورده شده است. ر.ک. فهرست منابع و مآخذ، زیر علی محمد خان اویسی، این اطلاعات را مدیون بهزاد رحیمیان هستم.

۵۷ – مثلا روی یک نوشته که در و اقع اعلانی است برای ساعتهای امگا و در تصاویر میانی فیلم صامت حاجی آقا آکتور سینما دیده میشود رقم ۳ روی سین ساعت دیده میشود.

۵۸- ر.ک. به نوشته علی محمد خان اویسی درباره طرز کار سینماتوگراف که در زیرنویس ماقبل پیشین یاد شد.

۵۹- مظفرالدین شاه، سفرنامه سفر نخست، صص. ۳ و ۱۰. هر چند که شاه خود قلم به دست نداشته بلکه همانطور که خود میگوید، چه در این سفر و چه در سفر دوم، او متن را میگفته و دیگران مینوشته اند ولی بدیهی است که در مجموع شخص وی نویسنده و دیگر کسان محرر به حساب میایند.

۶۰ مظفرالدین شاه، سفرنامه] سفر نخست[، ص. ۲۵۵.

۶۱- مظفرالدین شاه، سفرنامه ]سفر نخست[، ص. ۸۰. آبمعدنی این شهر کوچک فرانسوی دارای خواص طبی از جمله برای دفع امراض کلیوی و نقرس میباشد. محل اقامت شاه در «مهمانخانه» و یا «خانه ملکه» (سوورن:

Graux.pp.8.17;Hotel/Pavillion de la Souveraine )

بود که نباید آن را به جهت شباهت نام در زبان فرانسه با «کاخ پادشاهان» (سوورن:

Palaise des Souverains )

که محل استقرار وی در پاریس بود اشتباه کرد. ر.ک. صفحات بعد.

۶۲ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص. ۸۱. منظور از «تیاتر» شاید تماشاخانه کازینوی آن شهر باشد که در آن لوژی مخصوص برای شاه ساخته شده بود(Graux .p.9)

۶۳- مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، صص. ۱۷۸، ۱۹۳.

۶۴- «موزیک] فاوست[ چندان موافق سلیقه اعلیحضرت شاهنشاهی نبود»، ص. ۸۴ از بدایع وقایع، تهیه کوریلن. کوریلن (Corilin?)نامی، بریده هایی از روزنامه های اروپا مربوط به سفر مظفرالدین شاه به اروپا جمع آوری کرده بود که به توسط نیرالملک ترجمه و بعدها به کوشش وحیدنیا به چاپ رسید (ر.ک. فهرست منابع). شاید شاه به دیدن اپرای

Damnation de Faust

اثر Berliozرفت ولی به نظر فرخ غفاری احتمال اینکه وی فاوست اثر شارل گونو

(Charles Grounod)را دیده باشد بیشتر است. ناگفته نماند که موسیقیدانان دیگری نیز از اثر گوته، نویسنده شهیر آلمانی، اپرا ساخته بودند. ولی بعید است که در اینجا اشاره به ایشان باشد.

۶۵- مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص. ۸۴ و سفر دوم شاه، ص. ۱۳۱.

۶۶ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص. ۸۵ و قسمت نهایی همین بخش درباره نوشته سویج لندر.

۶۷ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، صص. ۱، ۲۵۵ و گراورهای چاپ شده در همان کتاب.

۶۸ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص. ۹۱.

۶۹ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص. ۸۸.

۷۰ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.۹۲.

۷۱ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.۹۳.

۷۲ – مظفرالدین شاه آورنده سینماتوگراف را توصیف نمیکند ولی سه هفته بعد او را در جمع عکاسانی که برای عکسبرداری نزدش آمده بودند شناسایی کرده به وی اشاره میکند، مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.۱۳۶ (۳ ربیع الثانی ۱۳۱۸/ ۳۱ ژوئیه ۱۹۰۰/ مرداد ۱۲۷۹).

۷۳ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، صص. ۱۰۱ ۱۰۰.

۷۴ – ظهیرالدوله، ص. ۲۰۱. اطلاعات مربوط به ظهیرالدوله را مدیون فرخ غفاری هستم.

۷۵- مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، صص. ۱۳۶ ۱۳۵، ۱۳۰.

۷۶ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.۱۲۹.

۷۷ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.۱۳۳.

۷۸ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.۱۳۵.

۷۹ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.۱۳۸.

۸۰ – کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۴۸. منظور از عمارت سوورن، محل اقامت شاه در «کاخ پادشاهان» (سوورن: Pavillion de la Souveraine ,ر.ک. Graux .p.11) میباشد که در شماره ۴۳ «خیابان جنگل بولوین» (Avenue de Bois de Boulogne) کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۴۳ و نامه شرکت گومون به میرزا ابراهیم در ادامه همین متن) قرار داشت. آن خیابان همانا خیابان فوش (Foche Avenue )امروزی است و آن عمارت بعدها تخریب گردید.

۸۱ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص. ۱۳۸.

۸۲ – کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۶۸.

۸۳ – کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۶۹.

۸۴ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.۱۴۶.

۸۵ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، صص. ۱۴۷ ۱۴۶، نمایشهای خیال برانگیز از جمله به کمک آئینه و نورپردازی انجام میگرفت.

۸۶ – ظهیرالدوله، سفرنامه، صص. ۲۳۶ ۲۳۵، ظهیرالدوله، و مصحح متن وی درباره املا و نام محل سینما به خطا میروند: به جای «شامپردماری… یعنی میدان ماری» یعنی میدان حضرت مریم، بخوانید: شامپ دو مارس … یعنی میدان مریخ که خداوند جنگ باشد Champs-de-Mars. نام دیگری در همان صفحه موزه گرون (Musee Grevin)است و نه «کریون».

۸۷ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.۱۴۹.

۸۸ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، ص.۱۴۹، ظاهرا قرار دادن سه پایه کمال الملک در آن روز در لوور سر راه شاه یک صحنه سازی بوده است، ر.ک. کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۷۴، درباره وقایع پشت پرده دیدار شاه از موزه، ر.ک.

Paoli,pp. 107-108 که از آن ماجراها به اختصار در زیرنویس شماره ۲۹ مقاله ام درباره خورهه، فراایران، شماره ۴/۳ یاد کرده ام.

۸۹ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.۱۵۰، کوریلن، بدایع وقایع، صص. ۷۸ ۷۷.

۹۰ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [ سفر نخست] ، ص.۱۵۰.

۹۱ – ظهیرالدوله، سفرنامه، ص. ۲۵۳. منظور از «همان عمارت»، محل اقامت شاه است که به آن اشاره شد.

۹۲ – کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۸۶.

۹۳ – Paoli, p.100، ترجمه نسبتا آزاد متن جز در بخشی که بین گیمه قرار داده شده است.

۹۴ – کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۱۰۱.

۹۵- منابع بلژیکی، ر.ک. فهرست منابع در پایان نوشتار.

۹۶ – کوریلن، بدایع وقایع، صص. ۱۰۲ ۱۰۱.

۹۷ – کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۱۰۲.

۹۸ – کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۱۰۴، در نوشته های مربوط به تاریخ سینما در ایران، که همگی بطور مسقیم یا غیرمستقیم از ترجمه متن کوریلن استفاده میکنند، برخی به یک خانم فرانسوی که فیلمبرداری میکرد و یا مادام «کرون» که خود فیلم برمیداشت اشاره میشود که درست نیست و ماجرا در متن کوریلن همان است که آورده شد.

۹۹ – منابع بلژیکی، ر.ک. فهرست منابع در پایان نوشتار و همچنین کوریلن، بدایع وقایع، صص. ۱۰۵ ۱۰۴.

۱۰۰- منابع بلژیکی، ر.ک. فهرست منابع در پایان نوشتار.

۱۰۱ – منابع بلژیکی، ر.ک. فهرست منابع در پایان نوشتار.

۱۰۲ – کوریلن، بدایع وقایع، ص. ۱۰۸.

۱۰۳ – جنگ گل ترجمه Bataille de Fleurs از فرانسه است که خود شاه هم آن اصطلاح را در جایی دیگر بکار میبرد (مظفرالدین شاه، سفرنامه ]سفر نخست [، ص.۸۰) و منظور از جنگ گل corso fleuri است که نخستین بار فرخ غفاری معادل آن را یافت، ر.ک

.Gaffari,’20ans de cinema en Iran’, PP.179-195,

۱۰۴ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[ سفر نخست] ، صص.۱۶۱ ۱۶۰.

۱۰۵- درباره این امور همچنین ر.ک. بخش سه، ۲.

۱۰۶- ملوک خانم مصور رحمانی، یکی از سه دختر میرزا ابراهیم، اسنادی را در سال ۱۳۲۹ خ/۱۹۵۰ م به توسط شوهرش مهندس حسن شقاقی به فرخ غفاری داد. مهندس شقاقی، پدر دکتر سیاوش شقاقی بانی این آشنایی بود. این مدارک شامل اسناد زیر میشد: نامه شرکت گومون، دو یادداشت درباره فیلمبرداریهای میرزا ابراهیم به امر شاه (ر.ک. ادامه متن) و تصویر نیم تنه میرزا ابراهیم که به توسط جمال امید انتشار یافته است (تاریخ سینما، ص. ۱۱۶). نخستین بار روی کارت تبریک نوروز سال ۱۳۴۱ خ (۱۹۶۳ م) کانون فیلم وزارت فرهنگ و هنر و سپس در Le cinema en Iran, P.2 که غفاری نوشته بود در سال ۱۹۷۳ م (۱۳۵۲ خ) منتشر شد ولی انتشار وسیع این اسناد بعدها به همت جمال امید انجام گرفت (تاریخ سینما، ص. ۱۱۶). نخستین اشاره به برخی از این اسناد را در مقاله فرخ غفاری در مجله عالم هنر به نام اولین آزمایشهای سینمایی در ایران ۱، شماره ۲۶ مهر ۱۳۳۰، زیرنویس ۱، میتوان یافت ولی اطلاعات کلی را شخص غفاری در اختیار نویسنده قرار داده است. مجموعه غفاری در حوادث بعد بهمن ۱۳۵۷/ فوریه ۱۹۷۹ ناپدید شد. شاید بتوان هنوز امیدوار بود که همانطور که بخشی از کتب وی سرانجام به کتابخانه مرکزی دانشگاه راه یافت، این اسناد نیز روزی در میان اموال یکی از بنیادها شناسائی شود و یا از جایی دیگر سر دربیاورد.

۱۰۷- امید، تاریخ سینما، ص. ۳۴، زیرنویس ۷.

۱۰۸ – محل اقامت شاه که ذکر آن آورده شد.

۱۰۹- امید، تاریخ سینما، ص. ۳۴، زیرنویس ۷. در ادامه این زیرنویس آمده: این مسابقه که جلب توجه زیادی در آن زمان کرد دارای جوایزی به میزان ده هزار و پنج هزار فرانک و یک سری جوایز دو هزار و یک هزار فرانکی بود. در میان این جوایز، یکی هم فیلم جراحی دکتر دوواین بود که لئون گومون توصیه کرده بود شاه ایران دریافت دارد.

۱۱۰ – بازمانده این فیلمها معدود بوده و هنوز طبقه بندی و شناسائی کلی نشده است. دلیل قدمت یکصد ساله آنها این است که علاوه بر فیلمهای ۳۵ میلیمتری، شامل فیلمهای باریک ۱۵ میلیمتری سوراخ در میان نیز میشوند. در میان شیشه های خام عکاسی نیز هنوز بسته ای نیافته ام که تاریخی کهنه تر از ۱۸۹۸ و تاریخ پایان مصرفی جدیدتر از ۱۹۰۶ داشته باشد.

۱۱۱-

H.Savage Landor, across coveted lands,vol.1 ,P.233: ‘adjoining this room is a boudoir, possessing the latest appliances of civilization.it contains another grand piano,a large apparatus for moving pictures on screen and an icecream soda fountain with four taps ,of the types one projecting admires-but do not wish to posses- in the new york chemists’ shops! The Shah’s however lacks three things-the soda,the ice, and the syrups.’

آورده شده (ر.ک. از جمله امید، تاریخ سینما، ص. ۲۲) که در بازدید از کاخ گلستان، هنری سویج لندر یک «دستگاه بزرگ سینماتوگراف گومون» دیده است ولی همانطور که ملاحظه گردید، نویسنده نامی از سینماتوگراف گومون نمیبرد.

سویج لندر سپس همچنان با لحن تمسخرآمیز به دستگاه مدرن چاپ (Modern Printing- Press ) شاه نیز اشاره میکند (ج. ۱، ص. ۲۳۸). منظور آن نادان دستگاه معظم و خوبی است که در همین سفر نخست شاه به فرنگ توسط احمد صنیع السلطنه خریداری شد و بسعی میرزا ابراهیم خان عکاسباشی، فرزندش و در کاخ گلستان دایر شد. (ر.ک. مظفرالدین شاه، سفرنامه] سفر نخست[، صص. ۱ و ۲۵۵ و همین جا بخش یک، ب). از عکسهای مراسم نصب آن اسباب که من دیده ام چنین برمیآید که دستگاه را در اطاقهای طبقه اول (همکف به لفظ امروزیها) در جنوب شرق کاخ ابیض رو به باغ در طرف شرق آن نصب نمودند. از جمله کتب دو سفر شاه به اروپا به توسط همین دستگاه و لوازم آن حروفچینی شده به طبع رسید.

۱۱۲ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفر نخست] ، ص. ۱۷۸.

۱۱۳- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفر نخست] ، ص. ۱۹۶.

۱۱۴- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفر نخست] ، ص. ۱۹۱.

۱۱۵ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، صص. ۱۹، ۲۹، ۴۵، ۵۳، ۶۸، ۷۰، ۷۲، ۷۸، ۹۸، ۱۳۳، ۱۳۶، ۱۵۱. خرید دو دوربین قطعا عکاسی در لوسرن (Lucerne) سویس در تاریخ سه شنبه ۱۸ صفر ۱۳۲۰/ ۲۷ مه ۱۹۰۲/ ۶ خرداد ۱۲۸۱ (ص. ۵۴)، دوربین عکاسی و دستگاه اشعه ایکس (ص. ۶۰)، اعزام عکاسباشی به آلمان برای خرید «عکس جدید الاختراع» (ص. ۶۳)، عکس فوری (ص. ۶۶)، فرستادن عکاسباشی برای «بعضی فرمایشات» (ص. ۱۰۴) که دوربین عکاسی بوده است (ص. ۱۰۶)، نقاشی از صورت شاه، آمدن عبدالله میرزای قاجار عکاس شهیر ایرانی برای عکس برداری،ص. ۱۱۱، استفاده از فلاش منیزیم (ص. ۱۲۶).

۱۱۶- مظفرالدین شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ۱۰۷.

۱۱۷- مظفرالدین شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ۱۱۹. «جاری شدن آب و رودخانه» اشاره است به تماشایی که شب پیش شاه دیده بود و در آن از جمله آب بصورت رودخانه جاری شده صحنه را میپوشانده است.

۱۱۸- مظفرالدین شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ۱۲۶.

۱۱۹- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۱۳۱.

۱۲۰- ملیجک. ج. ۱. ص. ۳۳۰.

۱۲۱- تاریخ حرکت در ناظم الاسلام، تاریخ بیداری، ج. ۱، صص. ۲۹۸ و ۳۹۷ و ملیجک، ج. ۱، ص. ۷۶۷، تاریخ مراجعت در ملیجک، ج. ۱، ص. ۸۳۶.

۱۲۲ – شرح نسبتا کاملی همراه با عکس از آن بخش ازاین سفر که در فرانسه و بلژیک از تاریخ ۲۲ ژوئن تا ۳۱ اوت ۱۹۰۵ (۲ آذر تا ۱۰ شهریور ۱۲۸۴ خ) انجام گرفت در کتاب کمیاب گرو و داراگون که تنها در سیصد نسخه انتشار یافته دیده میشود، ر.ک. منابع فرنگی، زیر Graux، صفحات ۱۶ تا ۳۳، از سینماتوگراف در این شرح یاد نشده است (ر.ک. به ویژه ص. ۲۳).

۱۲۳- روسی خان به فرخ غفاری گفته بود که: «در سال ۱۹۰۹ از پسر صنیع حضرت، که عکاس باشی مظفرالدین شاه بود ، دوربینی خرید…» (غفاری، اولین آزمایش (۲)، ص. ۲۷ و امید، تاریخ سینما، ص. ۲۶ به اختصار). عکاسباشی مظفرالدین شاه صنیع السلطنه بود و روسی خان منظورش پسر او یعنی ابراهیم میرزا است اما به اشتباه دوربین را به پسر صنیع حضرت نسبت میدهد که عکاس و عکاسباشی شاه نبود. ارتباط محمد خان صنیع حضرت با عکاسی در قتل میرزاجوادخان، عکاس مشروطه طلب، که به دست وی صورت گرفت خلاصه میشود. شاید استبداد روسی خان و محمد علی شاهی بودن وی مبدا این اشتباه او بوده که تا کنون از نظرها پنهان مانده بوده است. درباره قتل میرزاجوادخان و صنیع حضرت ر.ک. ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری، بخش دوم، ص. ۴۸۴، ذکاء، تاریخ عکاسی، صص. ۲۸۵ ۲۸۴ و دخو (علی اکبر دهخدا) که حرکت صنیع حضرت در راس دسته اش را به مسخره به حرکت ژنرال کوراپاتکین، که ذکر پانورامای او رفت، تشبیه میکند (صوراصرافیل، پنجشنبه ۱۱ ذی الحجه ۱۳۲۵/ چهارشنبه ۱۵ ژانویه ۱۹۰۸/ ۲۵ دی ۱۲۸۶، ش. ۲۰، ص. ۶).صنیع حضرت را مجاهدین در ۱۱ رجب ۱۳۲۷/ ۲۹ ژوئیه ۱۹۰۹/ ۷ مرداد ۱۲۸۸ به دار آویختند، ملیجک، ج.۳، ص. ۱۵۷۹و تصاویر در ج. ۳، صص.۸۱ ۱۵۸۰.

۱۲۴- ملیجک، ج.۳، صص. ۱۵۵۰ و ۱۵۵۷.

۱۲۵ – غفاری، اولین آزمایش (۲)، ص. ۲۷. در متن غفاری «دویست هزار متر» آورده شده ولی همانطور که خود او به نویسنده این سطور تذکر داد این رقم درست نیست و دو هزار متر و یا به احتمال کم حداکثر بیست هزار متر صحیحتر است.

۱۲۶ – نتیجه گیری از مجموع نوشته جمال امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۲۵.

۱۲۷ – امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۳۸، زیرنویس ۶۷.

۱۲۸ – امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۳۸، زیرنویس ۶۷.

۱۲۹ – امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۳۰.

۱۳۰ – مظفرالدین شاه، سفرنامه] سفر نخست [، ص.۸۳.

۱۳۱ – امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۳۰.

۱۳۲- جمال امید در ذکر فیلمبرداری فیلم آبی و رابی، این بار احتمالا از قول معتضدی، مینویسد ( امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۵۸، زیرنویس ۲۶) که حراج در زمان احمد شاه صورت گرفت ولی همانطور که چند خط بعد ملاحظه خواهد شد، این گفته نیز مردود است.

۱۳۳- این امر اکنون مسجل است زیرا جناب آقای اصغر مهدوی در تاریخ ۲۰ شهریور ۱۳۷۹ (۱۰ سپتامبر ۲۰۰۰) به نگارنده فرمودند که حراج در زمانی که مرحوم تیمورتاش وزیر دربار بود برگزار شد و مرحوم آقا سید جلال طهرانی نیز در آن حراجها شرکت میکرد. فرموده های جناب مهدوی در فرصت دیگری به صورت کاملتری نقل خواهد شد.

۱۳۴- در مورد این لوازم که شامل (یک) دستگاه فیلمبرداری گومون و دیگر لوازم میشده ر.ک. امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۳۰.

۱۳۵ – امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۵۸، زیرنویس ۲۶.

۱۳۶- غفاری، اولین آزمایش (۲)، ۴، ص. ۲۸.

۱۳۷ – امید، تاریخ سینما، ص. ۲۲. در متن چاپ نشده غفاری به جای «ارواحنا له الفدا»، «ارواحنا فداه» آمده است و در اشاره به نخستین همو به این سند جملات بصورت خلاصه زیر نقل شده است: «صبح زود اسباب سینموفتوگراف را برداشته در سبز میدان از تمام دستجات قمه زن ها عکس بیندازید» (غفاری، اولین آزمایشهای سینمایی در ایران۱، متن اصلی دست نویس در متن آن چاپ شده آن همان متن در اولین آزمایشهای سینمایی ۱، ص. ۵، «بیانداز» به جای «بیاندازید» آمده است.)

۱۳۸- ناظم الاسلام کرمانی تاریخ بیداری ایرانیان، چاپ۱۳۶۲، ج. ۱، ص. ۱۳۱: «به تعزیه داری راغب … شوق بسیار به گریه داشت.»

۱۳۹ – غفاری، اولین آزمایشهای سینمایی ۱، ص. ۵. واژه «تاج» در متن چاپ شده مقاله غفاری نیست ولی در متن دستنویس آن بوده است.

۱۴۰ – متن دستنویس اولین آزمایشهای سینمایی ۱، غفاری. در متن چاپ شده اولین آزمایشهای سینمایی ۱، ص. ۸، املای «سینموفوت گراف» دست خورده و تبدیل به «سینموفتوگراف» شده است. شاه یادداشت را سردستی نوشته بوده و حتی پسوند «باشی» را هم اهرا جا انداخته بوده است. جمال امید متن اصلی را به صورت زیر چاپ کرده است: «عکاس باشی، فردا صبح دوربین سینموفتوگراف را با دو سه رولو زود بیآور که عکس شیرها را بگیریم»، امید، تاریخ سینمای ایران ۱، ص. ۳۶و تاریخ سینما، ص. ۲۲.

۱۴۱- ملیجک، ج. ۱، صص. ۲۲۴ و ۵۸۱. ملیجک شرح باغ وحش کاخ دوشان تپه را که «باغ شیرخانه» نام داشت آورده است. و آن باغ دری ویژه خود داشت.

۱۴۲ – ملیجک، ج. ۱، ص. ۲۲۴.

۱۴۳- به لطف و معرفی دکتر مهدی حجت، که در آن زمان سمت معاونت حفظ میراث فرهنگی وزارت فرهنگ و آموش عالی را به عهده داشتند، اداره کل بیوتات وزارت دارائی و امور اقتصادی به درخواست اینجانب مبنی بر مطالعه عکسهای آلبومخانه کاخ گلستان جواب مثبت داد (درخواست و موافقت نامه شماره ۳۴۹۲ مورخ ۲۵.۸.۱۳۶۱، ضبط دفتر اداره کل بیوتات). این آغاز پژوهشهای من در کاخ گلستان بود که همچنان ادامه دارد.

۱۴۴- شرح ماجرا مفصل است ولی دکتر اکبر عالمی، کار کپی برداری را به عهده داشت، اشاره ای کوتاه به این امر میکند، ر.ک. مقاله ایشان، حکایتی نو از این نوجوان صد ساله…، زیرنویس ۱. سال کشف و به دنبال آن کپی فیلمها، شاید به دنبال یک اشتباه چاپی، ۱۳۶۵ به جای ۱۳۶۱ و ۱۳۶۲ (در مورد کپی) ذکر شده است و البته پادشاه مورد نظر در فیلمها نیز مظفرالدین شاه است و نه ناصرالدین شاه.

۱۴۵- به پشتیبانی سید محمد بهشتی (ریاست سازمان میراث فرهنگی کشور) و علیرضا انیسی (ریاست کاخ گلستان) و به یاری آقای حسن میرزا محمد علائینی و به ویژه آقای جواد هستی و دیگر مسئولین در بخشهای گوناگون کاخ گلستان.

۱۴۶- ر.ک. به مقاله هوشنگ کاوسی، توماس ادیسون، برادران لومیر آسوده بخوابید، ما بیداریم. نویسنده اشاره ای به کتب و مقالاتی که در گذشته به توسط پیشگامان تاریخ سینما نوشته شده نمیکند و حتی برخی از منابع و اسنادی را که توسط آن پایه گذاران در گذشته با ذکر سند معتبر منتشر شده است بی اساس میداند («به هیچ وجه صحت ندارد»، ص. ۱۰۷). تحریر نخست این نوشتار نیز ظاهرا به رویت ایشان نرسیده بوده است.

۱۴۷- روسی خان فیلمی در سال ۱۲۸۶ خ/ ۱۹۰۷ م نشان داد که در آن «یک نفر سیگار میکشید]و[ دود سیگار روی پرده نمایان بود»، امید، تاریخ سینمای ایران، ص. ۳۶، زیرنویس ۳۴ (امید، تاریخ سینمای ایران ۱، ص. ۶۹، «خود» به جای «دود» آمده که در متن بعدی امید تصحیح شده است.) نظر به ارتباط روسی خان با دربار محمد علی شاه و یکی بودن موضوع در هر دو مورد، میتوان پنداشت که منظور یک فیلم است ولی بعید است زیرا به احتمال به یقین فیلم روسی خان ۳۵ میلیمتری بوده و نه ۱۵ میلیمتری سوراخ در میان.

۱۴۸- تقی زاده، زندگی، صص. ۲۰۶ ۲۰۵

۱۴۹- این مطالب به فرخ غفاری گفته شده بوده و ایشان آن گفته ها را در غفاری، اولین آزمایشهای سینمایی ۱، ص. ۸ آورده است ولی خود ایشان به نویسنده گفتند که بخش مربوط به حراج فیلمها به آن صورت نقل شده نمیتواند درست باشد.اختلاف متن چاپی غفاری با متن دستنویس او در بین الهلاین آورده شده است.

۱۵۰- ناظم الاسلام کرمانی تاریخ بیداری ایرانیان، چاپ۱۳۶۲، ج. ۱، ص. ۱۳۱.

۱۵۱- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۲۵.

۱۵۲ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۳۵.

۱۵۳- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۵۱.

۱۵۴- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۵۲.

۱۵۵-مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص.۸۱.

۱۵۶- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۱۳۳

۱۵۷- در مجموعه عکس زیبا و مفید کتاب گنج پیدا که اخیرا به سعی بهمن جلالی درباره برخی از عکسهای کاخ گلستان انتشار یافته است نام آغا محمد به دو خواجه داده شده که در یک مورد درست نیست. آن کوتوله ای که در بسیاری از صفحات (از جمله ۱۰۴ یا ۱۰۵) به نام « آغا محمد خواجه معروف به فقیر القامه» و یا «آغا محمد» معرفی میشود در واقع عیسی خان است که از زمان ولیعهدی با مظفرالدین شاه در آذربایجان بود و بعد با وی به طهران آمد. آن دیگری « آغا محمد قصیرالقامه» و نه فقیر القامه، است که از مهمترین خواجه های ناصرالدین شاه بود و طرف اعتماد وی (ر.ک. اعتمادالسلطنه، خاطرات، شنبه ۲۱ ربیع الثانی ۱۳۱۰، ص. ۸۳۹). از آغا محمد قصیرالقامه چند عکس در آلبومخانه کاخ گلستان موجود است که یکی را هم بهمن جلالی در ص. ۵۹، عکس بالا، فرد سمت چپ چاپ کرده است. از محمودخان هم که در آن کتاب شناسائی نشده چند عکس هست از جمله در صص.۱۱۰، ۱۴۳، ۱۶۷.

۱۵۸ – مظفرالدین شاه، سفرنامه[سفردوم]، ص. ۲۵.

۱۵۹- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۳۶.

۱۶۰- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص.۳۶ .

۱۶۱ – مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۷۳.

۱۶۲- مظفرالدین شاه، سفرنامه [سفردوم]، ص. ۸۳.

۱۶۳- آلمانها فیلمی مستندگونه در حدود ۰۵ ۱۳۰۴ خ/ ۲۵ ۱۹۲۴ م در ایران ساختند و چون هنرپیشه زن ایرانی الاصل برای ایفای نقش در آن پیدا نمیکردند، ماری لوئیز عدل همسر انگلیسی نسب مرحوم اعتماد الوزاره در آن بازی کرد. اطلاعات نگارنده در این مورد هنوز ناقص است ولی امیدوار است که در آینده بتواند توضیح بیشتری بدهد.

فهرست منابع و مآخذ:

_ابراهیم صحافباشی، سفرنامه ابراهیم صحافباشی، باهتمام محمد مشیری، طهران ۱۳۵۷.

_ابوترابیان، حسین، اعلامیه صحافباشی، راهنمای کتاب، سال ۲۰، آبان دی ۱۳۵۶، ش. ۱۰ ۸، صص. ۹۲ ۶۹۱.

_اعتمادالسلطنه، محمدحسن خان، روزنامه خاطرات، به کوشش ایرج افشار، چاپ چهارم، تهران، ۱۳۷۷.

_امید، جمال، تاریخ سینمای ایران ۱، پیدایش و بهره برداری، تهران، ۱۳۶۳.

_امید، جمال، تاریخ سینمای ایران، ۱۳۵۷ ۱۲۷۹، چاپ دوم، تهران، ۱۳۷۷.

_تقی زاده، سید حسن، زندگی طوفانی، خاطرات سید حسن تقی زاده، به کوشش ایرج افشار، لوس آنجلس، ۱۹۹۰.

_تهامی نژاد، محمد، ریشه یابی یأس، ویژه سینما و تئاتر، ش. ۶ ۵، دی ۱۳۷۳ (متاسفانه این مقاله جالب در زمان تحریر این نوشتار هنوز بطور کامل به دست نیامده بود.)

_جلالی، بهمن، گنج پیدا، مجموعه ای از عکسهای کاخ موزه گلستان، به کوشش بهمن جلالی، تهران، ۱۳۷۷.

_جمال زاده، سید محمدعلی، درباره صحافباشی، راهنمای کتاب، سال ۲۱، فروردین اردی بهشت ۱۳۵۷، ش. ۲ ۱، صص. ۳۱ ۱۲۸.

_جمال زاده، سید محمدعلی، یادهایی از کودکی و نوجوانی، چشم انداز، ش. ۱۹، بهار ۱۳۷۷، پاریس، صص. ۵۲ ۴۵.

_حبل المتین، اعلان سینماتوگراف روسی خان، ش. ۱۶۱، پنجشنبه ۷ شوال ۱۳۲۵، ۲۸ آبان ۸۳۹ جلالی، ۱۴ نوامبر ۱۹۰۷، ص. ۴ (در واقع، اگر تقویم ه.ق. تبدیل شود برابر است با چهارشنبه ۱۳ نوامبر ۱۹۰۷/ ۲۲ آبان ۱۲۸۶ ولی به تقویم میلادی ۱۴ نوامبر روزنامه برابر است با ۲۳ آبان.)

_دخو (علی اکبر دهخدا)، چرند پرند، صوراسرافیل، پنجشنبه ۱۱ ذی الحجه ۱۳۲۵/ چهارشنبه ۱۵ ژانویه ۱۹۰۸/ ۲۵ دی ۱۲۸۶، ش. ۲۰، صص. ۸ ۵.

_ذکاء، یحیی، تاریخ عکاسی و عکاسان پیشگام در ایران، تهران، ۱۳۷۶.

_روسی خان: ر.ک. اعلان در حبل المتین.

_شهری، جعفر، گوشه ای از تاریخ اجتماعی تهران قدیم، تهران، ۱۳۵۷.

_شهری، (شهری باف)، جعفر، تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم،۶ جلد، تهران ۶۸ ۱۳۶۷ ش.

_صحافباشی: ر. ک. اعلان در صوراسرافیل، ۲۱ ربیع الاول ۱۳۲۶.

_صوراسرافیل، ش. ۲۶، پنجشنبه ۲۱ ربیع الاول ۱۳۲۶/ ۲۳ آوریل ۱۹۰۸/ ۳ اردی بهشت ۱۲۸۷، اعلان در ص. ۸.

_ظهیرالدوله، علی خان، سفرنامه ظهیرالدوله همراه مظفرالدین شاه به فرنگستان، به کوشش محمد اسماعیل رضوانی، تهران، ۱۳۷۱.

_عالمی، اکبر،حکایتی نو از این نوجوان صد ساله. سینمای ایران صد ساله و جهانی میشود، دنیای سخن، سال ۱۶، ش. ۹۰، اسفند ۱۳۷۸ و فروردین ۱۳۷۹، صص. ۶۹ ۶۴.

_عبدالغفار، نقشه تهران در سال ۱۳۰۹ ه.ق. (۱۸۹۱ م)، چاپ مجدد از روی اصل، موسسه سحاب، تهران، ۱۳۶۳ خ.

_عدل، شهریار، خورهه، طلیعه کاوش علمی ایرانیان، فراایران، شماره ۴/۳، بهار و تابستان ۱۳۷۹، صص. ۲۶۵ ۲۲۶.

_علی محمدخان اویسی (میرزا)، سینوموتگراف، مجله حقایق، باکو، ش. ۱، صفر ۱۳۲۵ ۱۶ مارس تا ۱۳ آوریل ۱۹۰۷/ ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ تا ۲۴ فروردین ۱۲۸۶،صص. ۱۶ ۱۴. متن میرزا علی محمدخان اویسی در ماهنامه سینمایی فیلم، ش. ۲۵۸، شهریور ۱۳۷۹، شماره ویژه سده سینماتوگراف، ص. ۲۶، منتشر گردیده و فتوکپی رنگی اصل متن نیز در موزه سینما در تهران به نمایش گذاشته شده است.

_غفاری، فرخ، اولین آزمایشهای سینمایی در ایران ۱، مجله عالم هنر، ش.۳، ۲۶ مهر ۱۳۳۰ و متن اصلی دستنویس آن که به لطف بهزاد رحیمیان از موزه سینما به دستم رسید.

_غفاری، فرخ، اولین آزمایشهای سینمایی در ایران۲، مجله عالم هنر، ش. ۴، ۱۰ آبان ۱۳۳۰ و متن اصلی دستنویس آن که به لطف بهزاد رحیمیان از موزه سینما به دستم رسید.

_غفاری، فرخ،جام جم فانوس خیال سایه و خیمه شب بازی در ایران، فیلم و زندگی (مجله)، ش. ۵، صص. ۴۲ ۴۰.

_غفاری، فرخ، میرزا ابراهیم خان عکاسباشی، نخستین فیلمبردار ایرانی، ماهنامه سینمایی فیلم، ش. ۲۵۸، شهریور ۱۳۷۹، شماره ویژه سده سینماتوگراف، صص. ۲۱ ۱۹.

_غفاری، فرخ، مقاله ای با داده های تازه که در دست انتشار است و به لطف ایشان در اختیار من قرار گرفت.

_غفاری، فرخ، گفتگوهای غفاری با شهریار عدل، مجموعه صحبت های غفاری با نویسنده این سطور در بیست سال گذشته درباره هنر و به ویژه نقاشی، عکاسی و سینمای ایران. آنچه در این نوشته آورده شده برای آخرین بار در اول دسامبر ۲۰۰۰ (۱۰ آذر ۱۳۷۹) با او بازنگری شده است.

_کاوسی، هوشنگ، توماس ادیسون، برادران لومیرآسوده بخوابید، ما بیداریم!، ماهنامه سینمایی فیلم، ش. ۲۵۹، سال هژدهم، مهر ۱۳۷۹، صص. ۱۱۰ ۱۰۶.

_کوریلن، (گرد آوری شده توسط) ، بدایع وقایع نخستین سفر مظفرالدین شاه به اروپا، ترجمه رضاقلی بن جعفر قلیخان نیرالملک (وزیر علوم)، به کوشش وحیدنیا، تهران، زمستان ۱۳۴۹.

_گلستان، شاهرخ، گفتگو با جمالزاده روز ۱۴ مارس ۱۹۹۲ (۲۳ اسفند ۱۳۷۱)

در ژنو که قسمتی از آن در بخش دوم برنامه فانوس خیال از بخش فارسی رادیوی بی بی سی در ۱ اکتبر ۱۹۹۳ (۹ مهر ۱۳۷۲) پخش شد.

_گلستان، شاهرخ، فانوس خیال، سرگذشت سینمای ایران، مجموعه نوار صوتی در ۶ کاست، برنامه ای رادیویی از بخش فارسی بی بی سی که پخش آن از همان رادیو از ۲ مهر ۱۳۷۲(۲۴ سپتامبر ۱۹۹۳) آغاز شد، پخش نوار از بی بی سی، لندن ۱۹۹۴.

_گلستان، شاهرخ، فانوس خیال، سرگذشت سینمای ایران، از آغاز تا انقلاب اسلامی به روایت بی بی سی، متن پیاده شده با دستکاری بدون اجازه از گلستان از روی مجموعه پخش شده از از بخش فارسی رادیوی بی بی سی در سال ۱۳۷۳، ویراستاری رخند غروی، انتشارات کویر، تهران، ۱۳۷۴.

_گلستان، شاهرخ، گفتگوها با شهریار عدل در پاریس درباره تاریخ سینمای ایران، تاریخ آخرین تبادل نظر،۲ دی ۱۳۷۹/ ۲۱ دسامبر ۲۰۰۰.

_مظفرالدین شاه قاجار، سفرنامه مبارکه شاهنشاهی سفر نخست، مطعبه خاصه مبارکه شاهنشاهی، طهران، ۱۳۱۹ ق. این کتاب به نام سفرنامه مبارکه مظفرالدین شاه به فرنگ به کوشش علی دهباشی آفست شده در طهران به چاپ رسیده است (چاپ دوم، زمستان ۱۳۶۱).

_مظفرالدین شاه قاجار، دویمین سفرنامه مبارکه همایونی، مطعبه مبارکه شاهنشاهی، طهران، ۱۳۲۰ ق. این کتاب به دو نام دومین سفرنامه مظفرالدین شاه به فرنگ و در همان جلد به نام دومین سفرنامه مظفرالدین شاه به فرنگ به تحریر فخرالملک، به توسط انتشارات کاوش آفست شده و در پائیز ۱۳۶۲ در طهران به چاپ رسیده است.

_مقصود لو، حسینقلی مقصود لو وکیل الدوله، مخابرات استرآباد، به کوشش ایرج افشار و محمد رسول دریاگشت، ۲ جلد، تهران، ۱۳۶۳.

_ناظم الاسلام کرمانی؛ تاریخ بیداری ایرانیان:

_به کوشش علی اکبر سعیدی سیرجانی، ۳ جلد ( بخش)، تهران، ۱۳۴۶.

_به کوشش علی اکبر سعیدی سیرجانی، ۲ جلد (شامل ۳ بخش)، تهران، ۱۳۶۲.

_منابع بلژیکی: منظور اطلاعاتی است که کمی پیش از به زیر چاپ رفتن این تحریر دوم، خانم ماریون باتیست (Marion Baptiste)، دانشجوی بلژیکی سابقم در دکترا، برای من جمع کرد و با تلفن اطلاع داد. البته پیشاپیش خطوط اصلی این رشته تحقیقات بررسی شده و برخی از اسنادی که میبایست در اوستاند مورد مطالعه قرار گیرد معین شده بود ولی کمبود وقت اجازه نداد مطالعات کامل شود. این کار، همزمان با مطالعاتی درباره اتومبیلهای خریداری شده و یا سفارش داده شده، در آینده به پایان رسانده خواهد شد.

_نجمی، ناصر، دارالخلافه تهران، چاپ دوم، تهران، ۱۳۶۲.

_نفیسی، حمید، تنش های فرهنگ سینمایی در جمهوری اسلامی، ایران نامه، سال چهاردهم، ش. ۳، تابستان ۱۳۷۵، صص. ۴۱۶ ۳۸۳.

_ Adle, C., in collaboration with Y. Zoka’, “Notes et documents sur la photographie iranienne et son histoire; I. Les premiers daguerréotypistes, c. 1844-1845 / 1260-1270”, Studia Iranica, vol. 12, fascicule 2, 1983, pp. 249-280 and 2 pls.

_ Azimi, F., “Entezâm’, ۱. ‘Abd-Allâh”, Encyclopaedia Iranica, vol. VIII, pp. 461-62.

_ Graux, L. and H. Daragon, S. M. Mozaffar-ed-Din Schah in Schah en France, 1900 – ۱۹۰۲ – ۱۹۰۵, Paris, 1905.

_ Gaffary, F., Le cinéma en Iran, Tehran, 1973.

_ Gaffary, F., “Coup d’oeil sur les 35 premières années du cinéma en Iran”, Entre l’Iran et l’Occident, Paris, 1989, pp. 225-234, and in particular pp. 226-227.

_ Gaffary, F., “۲۰ ans de cinéma en Iran”, Civilisation, vol. XXXVIII, no. 2, 1990, pp. 179-195.

_ Gaffary, F., “Akkâs-bâshi”, Encyclopaedia Iranica, vol. 1, p. 718.

_ Gaffary, F., article on Mirza Ebrahim Akkâs-bâshi, to be published in The Qajar Epoch, Arts and Architecture, ed. C. Adle and P. Luft, Iran Heritage Foundation, London.

_ Image et magie du cinéma français, 100 ans de patrimoine, an exhibition organized by the Centre Nationale de la Cinématographie and the Conservatoire Nationale des Arts et Métiers, Paris, s.d. (1995).

_ Naficy, H., “Iranian Writers, Iranian Cinema and the Case of Dash Akol”, Iranian Studies, vol. 28, nos. 2-4, Spring-Autumn 1985, pp. 231-251.

_ Paoli, Xavier, Leurs Majestés, Paris, 1912.

_ Savage Landor, Henry, Across Coveted Lands or A Journey from Flushing (Holland) to Calcutta, Overland, London, 2 vols., London, 1902 (US ed. New York, 1903).

_ Toulet, E., Cinema is 100 Years Old, London, 1995.

تماشاگر رهایی‌یافته

اک رانسیر

مترجم : رویا منجم

منبع : مجله آرت فروم ، مارس ۲۰۰۷
ژاک رانسیر، استاد فلسفه ی دانشگاه پاریس ۸ است.
تماشاگر رهایی‌یافته اول بار به زبان انگلیسی در بازگشایی پنجمین فرهنگستان بین‌المللی تابستانی هنرها در فرانکفورت در ۲۰ اوت ۲۰۰۴ ارائه شد.


Photo by: Hedric Speck

نام این سخنرانی را من تماشاگر رهایی‌یافته گذاشته‌ام. بنا به درک من، یک عنوان همیشه یک کشاکش است. این پیش فرض را در خود دارد که بیانی منطقی است، که میان اصطلاحات جداگانه پیوندی وجود دارد، و در ضمن به این معناست که این پیوند، میان مفاهیم، پرسش‌ها و نظریه‌هایی وجود دارد که در نگاه اول به نظر می‌رسد هیچ رابطه ی مستقیمی با هم ندارند. از نظری هم این عنوان بیانگر سردرگمی من در زمانی است که مارتن اسپانگبرگ Marten Spangberg از من دعوت کرد که سخنرانی‌‌ای را ایراد کنم که باید “نت کلیدی” این فرهنگستان می بود. گفت که به دلیل تاثیری که کتاب من آموزگار نادان مدرسه (Le Maitre ignorant) (1987) روی او گذاشته بود می‌خواهد که من مجموعه ی تفکرات خود را در باره ی “تماشا‌گری” (Spectatorsphip) در آنجا مطرح کنم. از خود می‌پرسیدم چه پیوندی می‌تواند میان علت و معلول باشد. این فرهنگستانی است که کسانی را که در دنیای هنر، نمایش و اجرا فعال هستند دور هم جمع می‌کند تا موضوع تماشاگری امروزی را بررسی کنند. آموزگار نادان مدرسه تأملاتی در باره ی نظریه ی عجیب و غریب و سرنوشت غریب ژوزف ژاکوتوJoseph Jacotot ،‌ استاد فرانسوی اوایل سده ی‌ نوزدهم بود که دنیای فرهنگستانی را با این گفته به ناآرامی کشاند که شخصی نادان می‌تواند آنچه را که خودش نمی‌داند به شخص نادان دیگری بیاموزد، و از این راه، منادی برابری عقل وهوش شد و فراخوان رهایی روشنفکرانه از دریافت خردمندی از راه آموزش و پرورش طبقات پائین. نظریه ی ‌او در اواسط سده ی نوزدهم به باد فراموشی سپرده شد. احیای آن در سال های ۱۹۸۰ به نظرم لازم آمد تا بحث در باره ی آموزش و پرورش و مخاطرات سیاسی آن را بار دیگر به جریان اندازد. اما مردی که دنیای هنری‌اش را می‌توان با دموستن، راسین و پوسن نمادپردازی کرد چه فایده‌ای می‌توانست برای گفت‌وگوی معاصر هنری داشته باشد؟

با تفکر بیشتر به نظرم رسید که نفس فاصله، فقدان رابطه ی روشن میان نظریه ی ژاکوتو و موضوع امروز تماشاگری می‌تواند اتفاق خوبی باشد. می‌تواند فرصتی برای جداکردن ریشه‌ای افکار خود از آن پیش‌فرض‌های نظری و سیاسی باشد که هنوز در بیشتر بحث ها در باره ی تئاتر، اجرا و تماشاگری حتی با نقاب پست‌مدرن، بیرون می‌زند. این تاثیر را گرفتم که این امکان به واقع وجود داشت که درک و مفهومی به این رابطه ببخشد به شرطی که بکوشیم شبکه ی پیش ‌فرض هایی را کنار هم بگذاریم که در بحث در باره ی رابطه ی میان هنر و سیاست، موضوع تماشاگری را در تقاطعی استراتژیک قرار می‌دهد و طرح الگوی تفکر گسترده‌تری را بریزیم که مدت هاست چارچوب موضوعات سیاسی پیرامون تئاتر و “تماشایی”spectacle) ) شده است (و من این اصطلاحات را در اینجا به مفهوم گسترده ی آنها به کار می‌برم تا شامل رقص، اجرا، و تمامی انواع موضوعات تماشایی شود که بازیگران در مقابل جمع تماشاگران اجرا می‌کنند).

رد پای بحث ها و جدل های بی‌شماری که تئاتر را در سراسر تاریخ به زیر سؤال برده می‌توان تا رسیدن به تضادی ساده پی گرفت. بیایید آنرا پارادکس تماشاگر بنامیم، پارادکسی که می‌توان ثابت کرد که از پارادکس معروف بازیگر حیاتی‌تر است و آنرا می‌توان به ساده‌ترین شکل خلاصه کرد. هیچ تئاتری بدون تماشاگر وجود ندارد (حتی به صورت یک تماشاگر واحد پنهان مانند اجرای Le Fils naturel دیدرو (۱۷۵۷). اما تماشاگری چیز بدی است. تماشاگر بودن به معنای نگاه کردن به تماشایی است. و نگاه کردن به دو دلیل کار بدی است. اول آنکه نگاه کردن، قطبِ متضادِ دانستن گرفته می‌شود. به معنای ایستادن در مقابل نمود بدون اطلاع از شرایط تولید آن نمود یا واقعیتی که در پشت آن نهفته است. دوم، نگاه کردن، قطبِ متضادِ عمل کردن گرفته می‌شود. کسی که به تماشایی نگاه می‌کند بی‌حرکت در محل نشستن خود باقی می‌ماند، و قدرتی برای دخالت ندارد. تماشاگر بودن به معنای منفعل بودن است. تماشاگر از گنجایش دانستن درست به همان سان جدا شده که از امکانِ عمل کردن جدا شده است.

از این تشخیص می‌توان دو نتیجه ی متضاد گرفت. اول آنکه تئاتر در کل چیز بدی است، که صحنه ی توهم و انفعال است، که باید به سود چیزی که ممنوع می‌کند، یعنی دانش و معرفت و عمل، کنار گذاشته شود ـ عمل دانستن و عملی که با راهنمایی دانش و معرفت انجام می‌پذیرد. این نتیجه‌ای است که افلاطون مدتها پیش به آن رسید: تئاتر جایی است که مردمان نادان به آن دعوت می‌شود تا به تماشای انسان های رنج‌کش بنشینند. آنچه روی صحنه می‌گذرد، عاطفه‌ای رقت‌انگیز، تجلی نوعی بیماری است، بیماری آرزو و درد که چیزی جز تقسیم ذهن به دست خود به دلیلِ نداشتن دانش و معرفت نیست. “عمل” تئاتر چیزی جز انتقال آن بیماری از راه نوع دیگری از بیماری نیست، بیماری بصیرتvision تجربی که به سایه‌ها می‌نگرد. تئاتر انتقال نادانی است که از راه رسانه ی نادانی که همان توهم بینایی است، آدم ها را بیمار می‌کند. بنابراین یک اجتماع خوب، اجتماعی است که اجازه ی واسطه‌گری به تئاتر نمی‌دهد، اجتماعی است که خوبی‌ها و محاسن جمعی‌ آن مستقیماً در نگرش های زنده ی شرکت‌کنندگانِ آن جاداده شده است.

به نظر می‌رسد این نتیجه‌گیری منطقی‌تری برای مسئله است. با این حال، می‌دانیم که اغلب چنین نتیجه‌‌ای گرفته نمی‌شود. رایج‌ترین نتیجه‌گیری این است: تماشاگری اصل تئاتر است، و تماشاگری کار بدی است. بنابراین، به تئاتری جدید نیاز است، تئاتری بدون تماشاگری. به تئاتری نیاز است که رابطه ی چشمی ـ که معنای ضمنی واژه ی ” تئاترون” است ـ تابع رابطه ی دیگری می‌شود که معنای ضمنی واژه ی نمایش (درام) است. معنای نمایش عمل است. تئاتر جایی است که تن‌هایی زنده، عملی را به واقع در مقابل تن‌های زنده ی دیگری اجرا می‌کنند. گروه دوم ممکن است از قدرت های خود دست شسته باشند. اما این قدرت در اجرای گروه اول به دست آورده می‌شود، در عقل و هوشی که آنرا می‌سازد، در انرژی‌ای که انتقال می‌دهد. معنای درست تئاتر باید دلالت بر آن عمل داشته باشد. تئاتر باید به جوهر درستش بازگردانده شود که با چیزی که معمولا به صورت تئاتر شناخته می‌شود، تعارض دارد. چیزی که باید دنبال شود، تئاتری بدون تماشاگر است، تئاتری است که تماشاگران دیگر تماشاگر نیستند، جایی است که به جای آنکه محسور تصاویر شوند، چیز بیاموزند و به جای آنکه بینندگان منفعلی باشند، شرکت‌کنندگان فعالی در اجرایی جمعی ‌شوند.

این چرخش به دو صورت فهمیده شده که در اصل در تضاد با یکدیگرند، هر چند اغلب در اجرای تئاتری و در مشروعیت بخشیدن به آن با هم ترکیب شده‌اند. از سویی تماشاگر باید از انفعال اش که محسور نمودی می‌شود که در مقابل او ایستاده، آزاد شود و خود را با شخصیت های روی صحنه شناسایی کند. باید با منظره ی چیزی غریب روبه‌رو شود که به صورت چیستانی در مقابلش ایستاده و از او می‌طلبد که دلیل غرابت آنرا بررسی کند. باید به او فشار آورده شود تا نقش بیننده ی منفعل را رها کند و به جای آن نقش دانشمندی را بازی کند که به مشاهده ی پدیده‌ها می‌پردازد و علت آنها را جست‌وجو می‌کند. از سوی دیگر، تماشاگر باید از ایفای نقش مشاهده‌گر صرف بپرهیزد که در مقابل منظره‌ای دور بی‌حرکت می‌ماند و تحت تاثیر قرار نمی‌گیرد. باید از استادی و زبردستی فریبنده‌اش گسسته و به قدرت جادویی عمل نمایشی کشیده شود، به جایی که امتیاز ایفای نقش بیننده‌ای منطقی را با تجربه ی به تملک درآوردن انرژی های به راستی حیاتی تئاتر مبادله ‌کند.

ما این دو نگرش سرمشق‌گونه را که با تئاتر حماسی برشت۱ و تئاتر سنگدلی آرتو۲ نمادپردازی می‌شود به رسمیت می‌شناسیم. از سویی، تماشاگر باید فاصله ی بیشتری بگیرد و از سویی باید هر فاصله‌ای را از دست بدهد. از سویی باید روش نگریستن‌ خود را با روش بهتری عوض کند، از سوی دیگر، باید جایگاه بینننده را رها کند. پروژه ی اصلاح تناتر پیوسته میان این دو قطب پرس‌وجو با حفظ فاصله و درخودگیری حیاتی، در نوسان بوده است. معنایش این است که پیش‌فرض های پشتیبانی ‌کننده ی جست‌وجوی تئاتر جدید همان‌هایی است که از برکناری آن پشتیبانی می‌کند. اصلاح‌گران تئاتر در واقع اصطلاحات مجادلات افلاطون را حفظ کردند، و با وام‌گیری از افلاطون‌گرایی، آنها را با برداشت دیگری از تئاتر، آرایشی دوباره دادند. افلاطون میان اجتماع شاعرانه و دمکراتیک تئاتر و اجتماعی “حقیقی” تضاد قائل بود: اجتماعی رقص‌آرا choreographic)) که در آن هیچ‌کس به صورت تماشاگری بی‌حرکت باقی نمی‌ماند و همه بنا به ضرب‌آهنگ مشترکی که تناسبات ریاضی آنرا تعیین می‌کند، به جنبش درمی‌آیند.

اصلاح‌گران تئاتر، ستیز افلاطونی میان choreia (حرکات غیرارادی) و theater (نمایش) را به صورت ستیز میان جوهر به راستی زنده ی تئاتر و شبیه‌سازی “تماشایی”simulacrum of spectacle از نو به صحنه کشاندند. به دنبال آن تئاتر جایی شد که تماشاگری منفعل باید به ضدش تبدیل می‌شد ـ به کالبد زنده ی اجتماعی که اصل خود را به اجرا درمی‌آورد. در این بیانیه ی فرهنگستان از هدف و مقصود، چیزی که می‌خوانیم این است که “تئاتر تنها مکان روبه‌رویی مستقیم مخاطب با خودش به صورت جمع، باقی می‌ماند.” می‌توانیم معنای محدودکننده‌تری به این جمله بدهیم که صرفاً مخاطب جمعی تئاتر را با بینندگان منفردی که به نمایشگاه می‌روند یا جمع صرف افرادی که فیلمی را تماشا می‌کنند، مقابل هم قرار می‌دهد. اما روشن است که معنایی بسیار بیشتر دارد. به این معناست که “تئاتر” نامی برای انگاره ی اجتماع به صورت کالبدی زنده باقی می‌ماند. انگاره ی اجتماع به صورت حضور خود در ستیز با فاصله ی بازنمودrepresentation) ) را می‌رساند.

از زمان رمانتیسیسم آلمان، مفهوم تئاتر با انگاره ی اجتماعی زنده تداعی می‌شود. تئاتر به صورت شکلی از بنیه ی زیبایی‌شناسانه ـ یعنی وضعیت فیزیکی حسی – اجتماع ظاهر می‌شد؛ اجتماع به صورت شیوه ی اشغال زمان و فضا، به صورت مجموعه‌ای از حرکات اشاره‌ای و نگرش های زنده‌ای که در مقابل هر نوع شکل و نهاد سیاسی می‌ایستد؛ اجتماع به صورت کالبد اجراکننده به جای دستگاهی از قالب ها و قواعد. به این ترتیب، تئاتر با برداشت رمانتیک انقلاب زیبایی‌شناسانه تداعی می‌شد: انگاره ی انقلابی که نه تنها قوانین و نهادها را تغییر می‌دهد، بلکه قالب های حسی تجربه ی انسانی را هم دگرگون می‌کند. بنابراین، اصلاح تئاتر به معنای احیای اصالتauthenticity آن به عنوان تجمع یا آیینی از اجتماع بود. تئاتر به عنوان تجمع، جایی که مردم در آن از وضعیت خود آگاه می‌شوند و درباره ی منافع خود به بحث می‌نشینند، تعریفی است که حتماً برشت از پی اروین پیسکاتورPiscator می‌داد. آرتو هم حتماً می‌گفت تئاتر آیینی است که طی آن تملک اجتماع بر انرژی هایش به آن بازگردانده می‌شود. اگر تئاتر مترادف اجتماعی راستین در نظر گرفته شود، کالبد زنده ی اجتماع در مقابل توهم تقلیدmimesis، آن‌گاه عجیب نیست که پرده ی نظری (تئوریک) پشت صحنه ی تلاش برای احیای جوهر راستین تئاتر، نقد تماشایی را در خود داشته باشد.

جوهر تماشایی در نظریه ی گی دبورGuy Debord چیست؟ احوال ظاهری. تماشایی، سلطنت و پادشاهی بینایی است. معنای بینایی احوال ظاهری است. دراین صورت احوال ظاهری به معنای سلب مالکیت از وجود خویش است. دبور می‌گوید: “هر چه انسان بیشتر بیندیشد، کمتر وجود دارد.” به نظر گفته‌ای ضد افلاطونی است. در واقع، منبع اصلی نقد تماشایی، نقد دین فوئرباخ است. چیزی است که این نقد را حفظ می‌کند ـ از جمله انگاره ی رمانتیک حقیقت به عنوان جزیی جدایی‌ناپذیر. اما این انگاره خود همسو با بی‌اعتبارکردن افلاطونی تصویر تقلیدی است. تفکری را که دبور نفی می‌کند، تفکر تئاتری یا تقلیدی است، تفکر رنجی که ناشی از تقسیم و جدایی است. دبورد می‌نویسد: “جدایی، آلفا و امگای تماشایی است.” در این طرح، چیزی که انسان به آن خیره می‌شود، فعالیتی است که از او دزیده شده است؛ و جوهری که به زور از او جدا شده است، از او بیگانه شده، با او دشمنی یافته، تا دنیای جمعی را که واقعیتش چیزی جز سلب مالکیت انسان بر خودش نیست ، جبران کند.

از این دیدگاه، تضادی میان جست و جوی تئاتری که بتواند به جوهر راستین خود تحقق بخشد و نقد تماشایی وجود ندارد. تئاتر “خوب” به صورت تئاتری مطرح می‌شود که بساط واقعیت مجزای خود را تنها برای این پهن می‌کند تا آنرا سرکوب و قالب تئاتری را به قالب زندگی اجتماع تبدیل کند. پارادکس تماشاگر بخشی از مزاج و گرایش روشنفکرانه است که حتی در نام تئاتر، در همسویی با برکناری افلاطونی تئاتر دیده می‌شود. این چارچوب پیرامون تعدادی انگاره ی هسته‌ای ساخته شده که لازم است به زیر سؤال برده شوند. منظورم کل مجموعه ی روابطی است که بر برابری های کلیدی وتضادهای کلیدی استوار است: برابری تئاتر و اجتماع، برابری دیدن و انفعال، احوال ظاهری و جدایی، میانجی‌گری و شبیه‌سازی، تضاد جمع و فرد، تصویر و واقعیت زنده، فعالیت و انفعال، تملک خود و از خود بیگانگی.

این مجموعه ی برابری ها و تضادها، در همان جهت هنر نمایش‌نامه‌نویسی نیرنگ‌آمیز گناه و رستگاری پیش می‌رود. تئاتر محکوم می‌شود که تماشاگران را در تضاد با جوهرش منفعل می ‌کند، جوهری که گفته می‌شود از فعال بودن خود اجتماع تشکیل می‌شود. در نتیجه، این وظیفه را برای خود می‌گذارد تا اثرش را وارونه کند و با بازگرداندن خودآگاهی یا فعال بودن به تماشاگران، گناهش را جبران کند. به این ترتیب، صحنه ی‌ تئاتر و اجرای تئاتری، میانجی‌گری ناپدید شونده ی شرارت تماشایی و فضیلت تئاتر راستین می‌شود. آنها اجراهایی را برای مخاطب جمعی به نمایش می‌گذارند که قصدش این آموزش به تماشاگران است که چگونه می‌توانند دست از تماشاگر بودن بکشند و اجراکننده ی فعالیت جمعی شوند. یا بنا به سرمشق (پارادیگم) برشتی، میانجی‌گری تئاتر، مخاطب را از وضعیت اجتماعی که تئاتر خود بر آن تکیه دارد، آگاه می‌کند، و در نتیجه مخاطب را به عمل برمی‌انگیزاند. یا بنا به الگوی آرتویی، باعث می‌شود آنها وضعیت تماشاگر را رها کنند: درحالی‌ که دیگر در مقابل تماشایی ننشسته‌اند، و در عوض با اجرا محاط شده‌اند، به دایره ی عملی کشانده می‌شوند که انرژی جمعی‌ را به آنان بازمی‌گرداند. در هر دو حالت، تئاتر نوعی میانجی‌گری خودسرکوب‌کننده است.

این جایی است که توصیف‌ها و قضایای رهایی روشنفکرانه وارد تصویر می‌شود و به ما در قالب ریزی دوباره ی آن کمک می‌کند. روشن است که انگاره ی میانجی‌‌گری خودسرکوب‌‌کننده برای ما بسیار شناخته شده است. درست همان روندی است که گمان می‌رود در رابطه ی آموزشی روی می‌دهد. در روند آموزش، نقش معلم به این صورت مطرح می‌شود که فاصله ی میان دانش خود و نادانی نادان را سرکوب می‌کند. هدف درس ها و تمرین هایش کاهش مداوم شکاف میان دانش و نادانی است. متأسفانه، برای کاهش شکاف، او باید آنرا مرتب از نو برقرار کند. برای جایگزین کردن نادانی با دانش کافی، همیشه باید یک گام جلوتر از شاگردان نادانی باشد که در حال از دست دادن نادانی‌ خویش هستند. دلیلش ساده است: در الگوی آموزشی، فرد نادان نه تنها کسی است که نمی‌داند که نمی‌داند، بلکه کسی است که ندانستن چیزی را که نمی‌داند و اینکه چگونه باید آنرا را بداند، نادیده می‌گیرد. استاد فقط کسی نیست که درست همان چیزی را می‌داند که برای نادان ندانسته باقی می‌ماند، بلکه همچنین کسی است که می‌داند چگونه آنرا دانستنی کند، در چه ساعتی و در چه جایی و بنا به چه پیش‌نویسی. از سوی دیگر، آموزش و پرورش به صورت روند انتقال عینی پاره‌ای دانش به دنبال پاره‌ای دیگر، واژه‌ای به دنبال واژه‌ای دیگر، قاعده یا قضیه‌ای به دنبال قضه ای دیگر تدوین شده است. گمان بر این است که این دانش باید به شکلی مستقیم از ذهن استاد یا از صفحه ی کتابی به ذهن شاگرد انتقال یابد. اما این انتقال برابر، دلالت بر رابطه‌ای نابرابر دارد. این تنها استاد است که روش، زمان، و مکان آن انتقال “برابر” را بلد است، چون او چیزی را می‌داند که نادان هرگز نمی‌داند، مگر خود استاد شود، چیزی که مهمتر از دانشی است که انتقال می‌یابد. استاد با فاصله ی دقیق میان نادان و دانش آشنایی دارد. آن فاصله ی آموزشی میان نادانی تعیین شده‌ و دانش تعیین شده در واقع استعاره و قیاس است. استعاره‌ای برای گسست ریشه‌ای میان راه و روش شاگرد نادان و راه و روش استاد، استعاره ی گسست ریشه‌ای میان دو عقل و هوش.

استاد نمی‌تواند نادیده بگیرد که شاگرد به اصطلاح نادانی که در مقابل او می‌نشیند در واقع چیزهای زیادی می‌داند که به تنهایی آموخته، با نگاه کردن و گوش دادن به دنیای پیرامونش، با کشف کردن معنای آنچه دیده و شنیده، با تکرار آنچه به طور اتفاقی دیده و شنیده، با مقایسه ی آنچه کشف می‌کند با آنچه از پیش می‌دانسته و… استاد نمی‌تواند نادیده بگیرد که شاگرد نادان با به کارگیری همین روشها، نوعی شاگردی و کارآموزی در پیش گرفته که پیش‌شرط بقیه است: شاگردی و کارآموزی زبان مادری‌اش. اما برای استاد، این تنها دانش و معرفت نادان است، دانش و معرفت کودکی خردسال که به طور اتفاقی می‌بیند و می‌شنود، مقایسه می‌کند و بر جسب اتفاق حدس می‌زند و مرتب تکرار می‌کند، بی‌آنکه دلیل اثرات آنچه را که مشاهده و بازتولید می‌کند، بفهمد. بنابراین، نقش استاد شکستن روند در تاریکی پی چیزی گشتن و به نتیجه رسیدن و نرسیدن است. آموزش دانش کسی است که می‌داند، آن هم به روش خودش ـ به روش پیش رونده‌ای که با توضیح موضوعات به ترتیبی خاص صورت می‌گیرد، از ساده‌ترین به پیچیده‌ترین و بنا به آنچه شاگرد می‌تواند درک کند، به نسبت سن و سال یا پیش‌زمینه ی اجتماعی و انتظارات اجتماعی، که هر نوع در تاریکی به دنبال چیزی گشتن و تصادف و اتفاق را از پیش پا برمی‌دارد.

دانش و معرفت اولیه‌ای که استاد در تملک دارد “دانش و معرفت نادانی” است. پیش‌فرض گسست ریشه‌ای میان دو شکل عقل و هوش است. از این گذشته دانش و معرفت اولیه‌ای است که او به شاگرد انتقال می‌دهد: دانش و معرفتی که همه چیز آن باید برای شاگرد توضیح داده شود تا او بفهمد، دانش و معرفتی است که شاگرد خود نمی‌تواند به تنهایی درک کند. دانش و معرفتِ بی‌گنجایشی اوست. به این ترتیب، آموزش پیشرونده، اثبات و سنجش بی‌انتهای نقطه ی شروعش یعنی نابرابری است. این سنجش و اثبات بی‌انتهای نابرابری همان چیزی است که ژاکوتو روند خنگ‌کردن می‌نامد. قطب متضاد خنگ‌کردن، رهایی است. رهایی، روند سنجش و اثبات برابری عقل و هوش است. برابری عقل و هوش، برابری تمامی تجلیات عقل و هوش نیست. برابری عقل و هوش در تمامی تجلیاتش است. به این معناست که شکافی میان دو شکل عقل و هوش نیست. جانور انسانی همه چیز را همان‌طور که زبان مادری‌اش را یاد گرفته‌است، می‌آموزد، یاد گرفته است خطر کند و از جنگل چیزها و نشانه‌هایی که او را دربرگرفته، بگذرد تا جای خود را در میان هم‌جنسانش بیابد ـ با مشاهده، مقایسه ی یک چیز با دیگری، یک نشانه با واقعیتی مسلم، یک نشانه با نشانه‌ای دیگر، و تکرار تجربه‌هایی که نخست بر حسب اتفاق با آنها روبه‌رو شده است. اگر شخص “نادانی” که خواندن بلد نیست، تنها یک چیز را از حفظ بداند، حتی اگر دعایی ساده باشد، می‌تواند آن دانش را با چیزی که در باره‌اش چیزی نمی‌داند، مقایسه کند: یعنی با واژه‌های همان دعایی که روی کاغذ نوشته شده است. می‌تواند شباهت چیزی را که نمی‌داند با آنچه را که می‌داند، نشانه‌ به نشانه‌ بیاموزد. ‌این‌کار را در صورتی می‌تواند بکند که در هر گام، چیزی را که در مقابلش است مشاهده کند، بگوید چه دیده و آنچه را به او گفته شده بسنجد. از فرد نادان تا دانشمندی که فرضیه می‌سازد، همیشه عقل و هوشی یک‌سان در کار است: عقل و هوشی که شکل و مقایسه می‌سازد تا ماجراجویی‌های فکری خود را انتقال دهد و چیزی را بفهمد که عقل و هوش دیگری به نوبه ی خود سعی می‌کند به آن انتقال دهد.

این برگردان یا ترجمه ی شاعرانه، اولین شرط هر نوع شاگردی و کارآموزی است. رهایی فکری، به صورتی که ژاکوتو آنرا درک و دریافت کرده به معنای آگاهی و به عمل گذاشتن آن قدرت برابر ترجمه و ضدترجمه است. رهایی دربرگیرنده ی انگاره ی فاصله در مقابل انگاره ی خنگ‌کردن است. جانوران سخنگو، جانوران دوری هستند که می‌کوشند از راه جنگل نشانه‌ها ارتباط برقرار کنند. همین مفهوم فاصله است که “استاد نادان” ـ استادی که نابرابری را نادیده می‌گیرد ـ آموزش می‌دهد. فاصله ی شرارتی نیست که لازم است نابود شود. شرط بهنجار ارتباط است. شکافی نیست که خواهان فردی باشد که در هنر سرکوب آن کارشناس باشد. فاصله‌ای که فرد “نادان” باید آنرا پرکند، شکافِ میان نادانی‌ او و دانش و معرفت استادش نیست؛ فاصله ی میان چیزی است که می‌داند و چیزی که هنوز نمی‌داند، اما می‌تواند به یاری همان روند بیاموزد. برای کمک به شاگرد در پر کردن آن فاصله، لازم نیست “استاد نادان” نادان باشد. فقط لازم است دانش و معرفتش را از استادی‌اش جدا کند. او دانش و معرفت خود را به شاگردانش آموزش نمی‌دهد. به آنان دستور می‌دهد که خطر کنند و وارد جنگل شوند تا آنچه را می‌بینند گزارش کنند، بگویند در باره ی‌ آنچه دیده‌اند چه فکر می‌کنند، درستی و نادرستی‌اش را بسنجند و… چیزی را که او نادیده می‌گیرد، شکاف میان دو عقل و هوش است. پیوستگی دانش و معرفت آنکه می‌داند با نادانی نادان است. هر فاصله‌ای، موضوع رویدادی تصادفی است. هر عمل هوشمندانه‌ای، ریسمانی اتفاقی میان شکلی از نادانی و شکلی از دانش و معرفت می‌بافد. هیچ سلسله‌مراتب اجتماعی نمی‌تواند دلالت بر این مفهوم فاصله داشته باشد.

ارتباط این داستان با پرسش تماشاگر چیست؟ قرار نیست درام‌نویسان امروزی درباره ی حقیقت روابط اجتماعی و بهترین راهِ از میان بردن سلطه، به مخاطب خود توضیح دهند. کافی نیست توهمات خود را از دست دهیم. به عکس، از دست دادن توهمات اغلب باعث می‌شود درام‌نویس یا اجراکنندگان فشار بیشتری به تماشاگر بیاورند: اگر اجرا او را تغییر دهد، اگر او را از نگرش منفعلش دور و به شرکت‌کنندای فعال در دنیای اجتماعی تبدیل کند، آن‌وقت شاید بداند چه باید کرد. این اولین نکته‌ای است که میان اصلاح‌گران تئاتر و آموزگاران خنگ‌کننده مشترک است: انگاره ی شکاف میان دو جایگاه. حتی وقتی درام‌نویس یا اجراکننده نمی‌داند که دلش می‌خواهد تماشاگر چه‌کار کند، دست‌کم می‌داند که تماشاگر باید کاری کند تا از حالت انفعال درآید و فعال شود.

اما چرا همه چیز را وارونه نکنیم؟ چرا فکر نکنیم که در این حالت هم، این درست همان کوشش برای سرکوب کردن فاصله‌ای است که خود فاصله را می‌سازد؟ چرا واقعیت مسلم بی‌حرکت نشستن روی صندلی را با بی‌فعالیتی یکی بگیریم، اگر نه با این پیش‌فرضِ وجودِ شکاف ریشه‌ای میان فعالیت و بی‌فعالیتی؟ چرا “نگاه کردن” را با “انفعال” یکی بگیریم اگر نه با این پیش فرض که نگاه کردن به معنای نگریستن به تصویر یا نمود است، که به معنای جدابودن از واقعیتی است که همیشه در پس تصویر است؟ چرا شنیدن را با انفعال یکی بگیریم، اگر نه با این پیش‌فرض که عمل کردن قطب مخالف حرف زدن است و…؟ تمامی این اضداد ـ نگریستن/دانستن، نگریستن/ عمل کردن، نمود/واقعیت، فعالیت/انفعال ـ چیزی بسی بیشتر از اضداد منطقی است. آنها همان چیزی است که من جدایی معقول، توزیع جایگاه‌ها و گنجایش ها یا بی‌گنجایشی‌های متصل به آن جایگاه‌ها می‌نامم. به کلامی دیگر، همه تمثیل‌های نابرابری‌اند. برای همین است که می‌توانید ارزش هایی را که به هر جایگاه داده شده تغییر دهید، بی‌آنکه معنای خود آن اضداد تغییر کند. برای مثال، می‌توانید جایگاه برتر و پست‌تر را با هم عوض کنید. تماشاگر معمولا اعتباری ندارد، چون کاری نمی‌کند، در حالی‌که اجراکنندگان روی صحنه ـ یا کارگران بیرون ـ کاری با بدن خود می‌کنند. اما به راحتی می‌توان مسائل را بر عکس کرد و گفت معلوم است کسانی که عمل می‌کنند، کسانی که با بدنشان کار می‌کنند پست‌تر از کسانی‌اند که می‌توانند نگاه کنند ـ یعنی کسانی که می‌توانند در باره ی انگاره‌ها بیندیشند، آینده را پیش‌بینی کنند، یا دیدگاهی جهانی از دنیا داشته باشد. جایگاه‌ها را می‌توان عوض کرد، اما ساختار یکسان باقی می‌ماند. در واقع چیزی که مهم است فقط حکم تضاد میان دو مقوله است. جمعیتی است که نمی‌تواند کاری را کند که جمعیت دیگر می‌کند. در یک سو گنجایش و در سوی دیگر بی‌گنجایشی است.

رهایی، از اصلی متضاد آغاز می‌شود، از اصل برابری، از جایی آغاز می‌شود که ما تضاد میان نگاه کردن و عمل کردن را کنار بگذاریم و به این درک برسیم که توزیع قابل‌‌رؤیت، خود بخشی از پیکربندی سلطه‌جویی و سلطه‌پذیری است. رهایی زمانی آغاز می‌شود که ما دریابیم نگاه کردن هم عملی است که آن توزیع را تایید یا تعدیل می‌کند و آن “دنیای تعبیرکننده‌” راه دگرگون کردن و پیکربندی دوباره ی آن است. تماشاگر فعال است، درست مثل دانشجو یا دانشمند: مشاهده می‌کند، انتخاب می‌کند، تعبیر می‌کند. چیزی را که مشاهده می‌کند با چیزهای زیادی که در صحنه‌های دیگر، در انواع دیگری از فضاها دیده پیوند می‌زند. شعر خود را با شعری که در مقابلش اجرا می‌شود، می‌سازد. در اجرا مشارکت می‌کند اگر بتواند داستان خودش را در باره ی داستانی که در مقابلش است بگوید. یا اگر بتواند اجرا را از اجرا درآورد ـ برای مثال، انرژی تنانه(corporeal) را که قرار است اینجا اکنون را انتقال دهد انکار کند، و با پیوند زدن آن با چیزی که در کتابی خوانده یا خوابش را دیده، با چیزی که زندگی یا تجسم کرده، آنرا به تصویر صرف تبدیل کند. این‌ها بینندگان دور و تعبیرکنندگان چیزی هستند که در مقابلشان اجرا می‌شود به اجرا به میزان فاصله‌ای که با آن دارند، توجه می‌کنند.

این کلید دوم است: تماشاگران تا آنجا چیزی را می‌بینند، احساس می‌کنند و می‌فهمند که شعرهای خود را به همان صورتی می‌سازند که شاعران، بازیگران، رقصنده‌ها یا اجراکنندگان ساخته‌اند. درام‌نویس دوست دارد آنها این چیز را ببینند، آن احساس را احساس کنند، این درس را از چیزی که می‌بینند، بیاموزند و به دنبال آنچه دیده‌اند،‌احساس کرده‌اند و فهمیده‌اند، وارد آن عمل شوند. درام‌نویس از همان پیش‌فرضی شروع می‌کند که استاد خنگ‌کننده: یعنی پیش‌فرض انتقال برابر و تحریف‌نشده. استاد از قبل فرض می‌کند که آنچه دانشجو می‌آموزد همان‌ چیزی است که او درس می‌دهد. این برداشت استاد از انتقال است: چیزی در یک سو، در یک ذهن یا بدن است ـ یک دانش و معرفت، یک گنجایش، یک انرژی ـ که باید به سوی دیگر، به ذهن یا جسم دیگر انتقال یابد. پیش‌فرض این است که روند فراگیری صرفاً معلول علتش – آموزش ـ نیست، بلکه انتقال علت است: چیزی که دانشجو می‌آموزد، دانش و معرفت استاد است. یکی گرفتن علت و معلول، اصل خنگ کردن است. به عکس، اصل رهایی، جدا کردن علت و معلول است. تضاد استاد نادان در اینجا نهفته است. شاگرد استاد نادان چیزی را که استادش نمی‌داند یاد می‌گیرد، زیرا استادش به او دستور می‌دهد به دنبال چیزی بگردد و هر چیزی را که در طول راه کشف می‌کند، بازگو کند، در حالی‌که استاد مشخص می‌کند که آیا او دارد به واقع به دنبال آن می‌گردد یا نه. دانشجو چیزی را به صورت معلول استادی استادش می‌آموزد. اما دانش و معرفت استادش را نمی‌آموزد.

درام‌نویس و اجراکننده نمی‌خواهند چیزی “بیاموزند.” در واقع، این‌روزها در استفاده از صحنه به صورت راهی برای آموزش، کمی محتاط هستند. فقط می‌خواهند شکلی از هشیاری، یا نیروی احساس یا عملی را به وجود آورند. اما با این حال این فرض آنان است که چیزی که احساس یا فهمیده می‌شود همان چیزی است که آنها در نوشته یا اجرای خود گذاشته‌اند. پیش‌فرضشان برابری ـ به معنای همگنی ـ علت و معلول است. همان‌طور که می‌دانیم، این برابری بر مبنای نابرابری استوار است. بر مبنای این پیش‌فرض که دانش و معرفتی درست و آدابی درست، از لحاظ “فاصله” و راه سرکوب آن وجود دارد. حال این فاصله دو قالب به خود می‌گیرد. یکی فاصله ی میان اجراکننده و تماشاگر است. اما فاصله‌ای هم درونزادی خود اجراست، تا آنجا که “تماشایی”(spectacle) میانجی‌گرانه‌ای است که میان انگاره ی هنرمند و احساس و تعبیر تماشاگر قرار دارد. این تماشایی اصطلاح سوم است که دو اصطلاح دیگر می‌توانند به آن اشاره کنند، اما از هر نوع انتقال “برابر” یا “تحریف نشده‌ای” جلوگیری می‌کند. میانجی‌گری میان آنهاست و آن میانجی‌گری اصطلاح سوم در روند رهایی فکری حیاتی است. برای جلوگیری از خنگ‌کردن باید چیزی میان استاد و شاگرد باشد. همان چیزی که آنها را به هم پیوند می‌زند، آنها را از هم جدا می‌کند. ژاکوتو کتاب را میانجی قرار می‌دهد. کتاب چیزی مادی است، هم با استاد بیگانه است و هم با دانش‌آموز که از راهش، آنها می‌توانند بسنجند که دانش‌آموز چه دیده، چه گزارشی در باره‌اش داده، در باره ی گزارشی که داده چه فکری دارد.

این گفته بدین معناست که نمونه و سرمشق رهایی فکری به روشنی با انگاره ی دیگری از رهایی که اصلاح تئاتر اغلب بر اساس آن استوار است، در تضاد است ـ انگاره ی رهایی به عنوان تملک دوباره ی خودی که در روند جدایی گم شده است. نقد دبوری تماشایی هنوز بر اساس تفکر فوئرباخی، بازنمایی به عنوان بیگانگی از خود است: با طرح دنیای آسمانی که دنیای واقعی انسانی تابع آن شده است، انسان جوهرش را از خودش پاره کرده. به همین سان، جوهر فعالیت انسانی، به دلیل بیرونی بودن تماشایی، از ما دور و بیگانه شده است. به این ترتیب میانجی‌گری “اصطلاح سوم” به صورت نمونه ی جدایی، سلب مالکیت و خیانت ظاهر می‌شود. انگاره ی تئاتری که دلالت به آن انگاره ی تماشایی داشته باشد، بیرونی بودنِ صحنه را به صورت نوعی حالت گذرایی که باید از آن گذشته شود، درک می‌کند. سرکوب آن بیرونی بودن، به این ترتیب “هدف” telos اجرا می‌شود. چنین برنامه‌ای می‌طلبد که تماشاگران روی صحنه باشند و اجراکنندگان در تالار. می‌طلبد که تفاوت میان دو فضا از میان برداشته شود، که اجرا هر جایی به جز در تئاتر صورت بگیرد. مسلم است که بسیاری از پیشرفت های اجرای تئاتری نتیجه ی در هم شکستن توزیع سنتی مکان‌ها ( به مفهوم مکان و نقش) بوده است. اما “بازتوزیع” مکان ها یک چیز است و این مطالبه که تئاتر، به گردهم‌آیی اجتماعی جدانشده، به عنوان جوهرش دست یابد، چیزی دیگر است. اولی دربرگیرنده ی اختراع اشکال جدید ماجراجویی فکری است؛ دومی دربرگیرنده ی شکل جدیدی از واگذاری افلاطونی کالبدها به مکان مناسبشان ـ یعنی به مکان “جمعی‌شان”- است.

این پیش‌فرض که مخالف میانجی‌گری است با پیش‌فرض سومی پیوند دارد؛ با این پیش‌فرض که جوهر تئاتر، جوهر اجتماع است. فرض بر این است که تماشاگر زمانی به رهایی می‌رسد که دیگر فرد نباشد، زمانی‌که جایگاه عضوی از اجتماع را از نو به دست آورده باشد، وقتی با سیلاب انرژی جمعی کشیده شود یا به جایگاه شهروندی هدایت شود که به عنوان عضوی از جمع عمل می‌کند. هر چه درام‌نویس در باره ی آنچه تماشاگران باید در مقام جمع انجام دهند کمتر بداند، بیش تر می‌داند که آنها باید به جمع تبدیل شوند، تجمع صرف خود را به اجتماعی که در اصل هستند، تبدیل کنند. به نظرم دیگر زمان آن رسیده که انگاره ی تئاتر به مثابه ی مکانی به خصوص و اشتراکی(communitarian) به زیر سؤال بریم. دلیل آنکه تئاتر چنین مکانی فرض می‌شود این است که روی صحنه، کالبدهای واقعی زنده‌ برای مردمی دست به اجرا می‌زنند که از لحاظ فیزیکی با هم در همان مکان قرار دارند. به این ترتیب، فرض بر این است که حس منحصربه‌فردی از اجتماع به دست می‌دهد که به شکل ریشه‌ای، با وضعیتی که بیننده ای تلویزیون تماشا می‌کند یا سینماروهایی که در مقابل تصاویر فرافکنده شده بدون کالبد می‌نشینند، تفاوت دارد. هر اندازه هم که ممکن است غریب به نظر برسد، استفاده ی گسترده از تصاویر و انواع رسانه‌ها در اجراهای تئاتری، بازهم این پیش‌فرض را به زیر سؤال نبرده است. ممکن است تصاویر جای کالبدهای زنده را در اجرا بگیرند، اما تا زمانی‌که تماشاگران آنجا جمع شوند، جوهر زنده و اشتراکی تئاتر، در ظاهر حفظ می‌شود. بنابراین فرار از این پرسش به نظر غیرممکن است که: چه اتفاق خاصی میان تماشاگران تئاتر می‌افتد که در هیچ جای دیگری روی نمی‌دهد؟ آیا چیزی با تعامل بیشتر یا جمعی‌تری میان آنان اتفاق می‌افتد که برای افرادی که همان نمایش را همزمان درتلویزیون می‌بینند، روی نمی‌دهد؟

به نظر من این “چیزی” جز این پیش‌فرض نیست که تئاتر، امری اشتراکی در خود و به خودی خود است. این پیش‌فرض که معنای “تئاتر” چیست، همیشه جلوتر از اجرا مطرح می‌شود و ماقبل اثرات واقعی‌اش قرار می‌گیرد. اما در تئاتر، یا در مقابل اجرا، درست مثل موزه، مدرسه، یا خیابان، فقط افرادی وجود دارند که راهشان را از میان جنگل کلمات، اعمال و چیزهایی که در مقابل یا اطرافشان وجود دارند، چون رشته‌ای به هم می‌بافند. قدرت جمعی که میان این تماشاگران مشترک است، وضعیت اعضای کالبدی جمعی نیست. نوع خاصی از تعامل هم نیست. قدرت ترجمه کردن چیزی که می‌بینند به شیوه ی خودشان است. قدرت پیوند زدن آن با ماجراجویی فکری است که هریک از آنها را تا آنجا که مسیرش با مسیرهای دیگران متفاوت باشد، شبیه دیگران می‌کند. قدرت مشترک، قدرت برابری عقل و هوش‌هاست. این قدرت، درست تا آنجا افراد را به هم پیوند می‌زند که آنان را جدا از هم نگاه می‌دارد؛ قدرتی است که هر کدام از ما به یک‌میزان در تملک داریم تا راه خود را در دنیا برویم. آنچه از راه اجراهای ما باید به آزمون گذاشته شود ـ خواه در آموزش و خواه در عمل، سخن‌گفتن، نوشتن، هنرسازی و … ـ گنجایش گردهم‌آمدن یک جمع نیست، بلکه گنجایش گمنام‌هاست،‌ یعنی گنجایشی که هرکس را با دیگری برابر می‌کند. این گنجایش از راه فاصله‌های غیرقابل پیش‌بینی و کاهش‌ناپذیر عمل می‌کند. از راه بازی غیرقابل پیش‌بینی و کاهش‌ناپذیر پیوستگی‌ها و جدایی‌ها.

اصل “رهایی تماشاگر” که به معنای هر کدام از ما در مقام تماشاگر است، می‌تواند همین پیوستگی و جدایی باشد، به جای آنکه رسانه‌ای ممتاز باشیم که دانش و معرفت یا انرژی‌ای را انتقال می‌دهد که مردم را فعال می‌کند. تماشاگری، حالتی انفعالی نیست که باید به فعالیت تبدیل شود، وضعیت به‌هنجار ماست. در مقام تماشاگرانی که چیزی را که می‌بینند با آنچه که دیده‌، شنیده، انجام داده‌ و رؤیایش را دیده‌ پیوند می‌زند، که ما می‌آموزیم و آموزش می‌دهیم، عمل می‌کنیم و می‌دانیم. هیچ رسانه ی ممتازی وجود ندارد، درست همان‌‌طور که هیچ نقطه ی شروع ممتازی وجود ندارد. همه جا نقاط شروع و نقاط برگشتی وجود دارد که ما از آنها چیزهای تازه‌ای می‌آموزیم، به این شرط که نخست پیش‌فرض فاصله را کنار بگذاریم، دوم توزیع نقش ها و سوم مرزهای میان حیطه‌ها را. نیازی نیست تماشاگران را به بازیگران تبدیل کنیم. نیازی نیست بپذیریم که هر تماشاگری در داستان خودش بازیگر است و هر بازیگری به نوبه ی خود تماشاگر همان نوع داستان. نیازی نیست نادان را به دانا، یا صرفا از سر تمایل به واژگون کردن چیزها، دانش‌آموز یا فرد نادان را استادِ استادانش کنیم.

اجازه دهید با بازگو کردن تجربه ی سیاسی و فرهنگی خودم کمی از موضوع منحرف شویم. من به نسلی تعلق دارم که میان دو چشم‌انداز رقیب قرار داشته. بنا به اولی، کسانی که دارای عقل و هوش نظام اجتماعی بودند باید دانسته‌هایشان را به کسانی انتقال می‌دادند که در این نظام از آن محروم بودند، تا سپس آنها در براندازی آن دست به عمل زنند. بنا به دومی، افراد فرضاً دانا در واقع نادان بودند: زیرا چیزی از استثمار یا شورش نمی‌دانستند، باید دانش‌آموز کارگران به اصطلاح نادان می‌شدند. بنابراین، ابتدا من کوشیدم نظریه ی مارکسیستی را از نو بپرورانم تا اسلحه‌های نظری آنرا در دسترس جنبش انقلابی جدید بگذارم، پیش از آنکه به فراگیری معنای استثمار و شورش از کسانی بپردازم که در کارخانه‌ها کار می‌کردند. برای من، مانند بسیاری از افراد نسل‌مان، هیچ‌کدام از این کوشش ها چندان موفق نبود. برای همین است که تصمیم گرفتم نگاهی به تاریخ جنبش کارگران بیندازم تا دلایل جورنشدن مداوم کارگران و روشنفکرانی را بیابم که به دیدن کارگران می‌رفتند تا یا به آنان آموزش دهند و یا توسط آنان آموزش ببینند. از بخت خوشم بود که کشف کردم این رابطه موضوع دانش و ومعرفت از یک‌سو و نادانی از سوی دیگر نبود، از این گذشته، موضوع دانستن در مقابل عمل کردن یا فردیت در مقابل اجتماع نیز نبود. روزی از ماه مه سال های دهه ی ۱۹۷۰ بود که هنگام بازبینی نامه‌های کارگری در سال های ۱۸۳۰ به منظور تعیین شرایط و آگاهی کارگران در آن زمان، چیز بسیار متفاوتی را کشف کردم: ماجراجویی‌های دو بازدیدکننده، باز هم در ماه مه، اما صدو چهل سال پیش از آنکه من به طور اتفاقی به نامه‌های آنها در آن آرشیو برخوردم. یکی از آن دو به تازگی به اجتماع آرمان‌شهری سن سیمون معرفی شده بود و برنامه ی روزمره ی خود را برای دوستش در آن آرمان‌شهر توصیف می‌کرد: کار، تمرین، بازی، آوازخوانی و قصه‌خوانی. دوستش به نوبه ی خود در باره ی گشت‌وگذاری به خارج شهر صحبت می‌کرد که به تازگی با دو تن از دوستانش رفته بود تا از ساعات فراغت یکشنبه ی خود لذت ببرند. اما از آن نوع ساعات فراغت معمول یکشنبه کارگری نبود که برای بازسازی نیروهای فیزیکی و ذهنی‌ خود برای هفته ی بعدی کار به دنبال آن است. در واقع شکستن آن نوع و گذراندن نوع دیگری از فراغت بود ـ اوقات فراغت ورزشکارانی که از شکل ها، نورها و سایه‌های طبیعت لذت می‌برند، اوقات فراغت فیلسوفانی که وقتشان را به تبادل فرضیه‌های متافیزیکی در میهمانخانه‌ای خارج از شهر می‌گذرانند، و حواری‌ و فرستاده‌ای که به قصد انتقال ایمانش به همراهانی اتفاقی که در راه می‌بیند، رهسپار جاده‌ها می‌شود.

آن کارگرانی که باید اطلاعات در برای شرایط کار و شکل های آگاهی طبقاتی در سال های ۱۸۳۰ را در اختیار من می‌گذاشتند، در عوض چیز بسیار متفاوتی را به من نشان دادند: حس شباهت یا برابری. آنها نیز تماشاگران و بازدیدکنندگانی در میان طبقه ی خود بودند. فعالیتشان در مقام مبلغان را نمی‌توان از “انفعالشان” در مقام گردشگران و متفکران جدا کرد. گاهشمار اوقات فراغتشان دربرگیرنده ی ‌بازسازی نفس رابطه ی میان عمل کردن، دیدن و گفتن بود. با “تماشاگر” شدن، آن توزیع معقول را به دور افکندند که معتقد بود کسانی که کار می‌کنند وقتی برای گردش و تماشا برایشان باقی نمی‌ماند، که اعضای کالبدی جمعی، فرصتی برای “فرد بودن” ندارند. این معنای رهایی است: تیره و تار شدن تضاد میان کسانی که نگاه می‌کنند و کسانی که عمل می‌کنند، میان کسانی که فرد هستند و کسانی که اعضای کالبدی جمعی‌اند. آنچه آن‌روزها برای مورخان ما داشت، دانش و معرفت و انرژی برای عملی آتی نبود. پیکربندی دوباره ی hic et nunc (اینجا اکنون) توزیع زمان و فضا بود. رهایی کارگران، ربطی به دست‌یافتن به دانش و معرفت از شرایط‌شان نداشت. به پیکربندی زمان و فضایی مربوط می‌شد که توزیع قدیمی معقول را بی‌اعتبار می‌کرد، که کارگران را محکوم می‌کرد که کاری با شبهایشان نکنند، بلکه تنها به بازسازی نیروهایشان برای کار در روز بعد بپردازند.

درک مفهوم آن استراحت در دل زمان، همچنین به بازی کشاندن نوع دیگری از دانش و معرفت بود که نه به پیش‌فرض شکاف که به پیش‌فرض شباهت دلالت داشت. این مردان نیز روشنفکر بودند ـ همان‌طور که همه هستند. آنان بازدیدکننده و تماشاگری درست مانند پژوهشگری بودند که یکصد و چهل سال بعد، نامه‌های آنها را در کتابخانه‌ای می‌خواند، درست همانند کسانی که سری به نظریه ی مارکسیستی یا دروازه‌های کارخانه می‌زنند‌. هیچ شکافی میان روشنفکران و کارگران، بازیگران و تماشاگران وجود ندارد که نیاز به پلی بر آن باشد، هیچ شکافی میان دو جمعیت، دو وضعیت، دو عصر نیست. به عکس، شباهتی وجود دارد که باید به رسمیت شناخته شود و در نفس تولید دانش و معرفت به بازی گرفته شود. به بازی گرفتن به دو معناست: اول، به معنای رد و نفی مرزهای میان رشته‌های دانش. بازگویی تاریخ (قصه) روزها و شب های آن کارگران، مرا وادار کرد مرز میان رشته ی تاریخ “تجربی” و رشته ی فلسفه ی “ناب” را تیره و تار کنم. قصه‌ای که آن کارگران بازگو می‌کردند در باره ی زمان، از دست دادن و تصاحب دوباره ی زمان بود. برای نشان دادن معنایش، مجبور شدم روایت آنها را در رابطه مستقیم با گفتار نظری فیلسوفانی قرار دهم که مدت ها پیش در جمهور، همان قصه را با این توضیح روایت می‌کردند که در جامعه‌ای که به خوبی نظم داده شده، همه باید فقط یک‌کار کنند، کار خودشان را، و کارگران به هر حال، هیچ وقتی برای گذراندن در جایی جز محل کارشان نداشتند یا وقتی برای انجام دادن کاری جز کاری مناسب با (بی)‌گنجایشی که طبیعت به آنان بخشیده بود. پس فلسفه دیگر نمی‌تواند خود را به صورت حوزه تفکر ناب که از حوزه ی واقعیت های مسلم تجربی جداست، به نمایش بگذارد. از این گذشته، فلسفه تعبیر نظری آن واقعیت های مسلم نبود. نه واقعیت‌های مسلمی وجود داشت و نه تعابیری. تنها دو راه قصه‌گویی وجود داشت.

از این گذشته، تیره و تار کردن مرز میان رشته‌های فرهنگستانی (آکادمیک)، به معنای تیروتار کردن سلسله‌مراتب میان سطوح گفتار، میان روایت یک داستان و توضیح فلسفی و علمی آن یا حقیقت نهفته در پس یا در زیر آن بود. هیچ متاگفتاری۳ وجود نداشت که حقیقت سطح پائین‌تری از گفتار را توضیح دهد. کاری که باید صورت می‌گرفت، کار ترجمه بود، نشان دادن اینکه چگونه داستان های تجربی و گفتارهای فلسفی یکدیگر را ترجمه می‌کنند. تولید دانش و معرفتی جدید به معنای اختراع قالب مصطلحی (idiomatic) بود که ترجمه را ممکن می‌کرد. مجبور شدم آن اصطلاح را به کار برم تا ماجراجویی فرهنگی روشنفکرانه ی خود را بازگویم با این خطر که آن اصطلاح برای کسانی که می‌خواستند علت داستان، معنای راستین آن یا درسی را بدانند که می‌شد برای عمل از آن گرفت،‌ “ناخواندنی” باقی بماند. مجبور شدم گفتاری را تولید کنم که تنها برای کسانی خواندنی است که ترجمه ی خود را از دیدگاه ماجراجویی خود می‌کنند.

این انحراف شخصی از اصل مطلب، بار دیگر ما را به هسته ی پرسشمان بازمی‌گرداند. این موضوعات گذر از مرزها و تیروتار کردن توزیع نقش ها، معرف مشخصات تئاتر و هنر معاصر امروز است که کل گنجایشها و توانایی های هنری از رشته ی خود گمراه شده و به تبادل مکان ها و قدرت ها با تمام توانایی ها و گنجایش های دیگر می‌پردازد. ما نمایشنامه‌هایی بدون کلمه داریم و رقص هایی بدون کلمه؛‌ چیدمان‌هایی و اجراهایی به جای آثار “تجسمی”؛ نمایش‌های ویدئویی که به دورهای نقش‌برجسته تبدیل می‌شوند، عکس هایی که به تصاویر زنده یا نقاشی های تاریخ تغییرشکل می‌دهند؛ مجسمه‌هایی‌ که نمایش ابررسانه‌ای (hypermediatic) می‌شود و… اینک، سه راه درک و پیاده کردن این پریشانی سبک ها وجود دارد. زنده‌کردن دوباره ی Gesamtkunstwerk، که فرضا باید خداسازی هنر به مثابه شکلی از زندگی باشد، ولی در عوض ثابت می‌کند که خداسازی شکل نیرومند منیت هنری یا نوعی مصرف‌گرایی بی‌اندازه فعال است، اگر نه همزمان هر دو. انگاره ی “دورگه‌پروری” hybridization)) ابزار هنری که مکمل دیدگاه عصر ما در قالب فردگرایی توده‌ای است که از راه تبادل سنگدلانه ی نقش ها و هویت ها، واقعیت و مجازی‌بودن، زندگی و پروتزهای مکانیکی و غیره ابراز می‌شود. به نظر من، این تعبیر دوم در نهایت به همان‌جایی می‌رسد که اولی ـ یعنی به نوع دیگری از مصرف‌گرایی بی‌اندازه فعال، نوع دیگری از خنگ کردن، تا آنجا که عبور از مرزها و سردرگمی نقش ها را صرفاً به عنوان راه و روش افزایش قدرت اجرا بدون به زیر سؤال بردن زمینه‌هایش، عملی می‌کند.

راه سوم ـ بهترین راه از نظر من ـ تقویت اثر را هدف نمی‌گیرد، بلکه آماجش تحول خود شمای علت/ معلول، کنارگذاشتن مجموعه تضادهایی است که زمینه ی روند خنگ کردن است. از این گذشته، تضاد میان فعالیت و انفعال و همین‌طور شمای “انتقال برابر” و انگاره ی اشتراکی تئاتر را که در واقع آنرا تمثیل نابرابری می‌کند، بی‌اعتبار می‌سازد. عبور از مرزها و سردرگمی نقش ها نباید به نوعی “فوق‌تئاتر”(hypertheater) برسد که تماشاگری را با تبدیل بازنمایی به حضور، به فعالیت تبدیل می‌کند. به عکس، تئاتر باید امتیاز دادنش را به حضور زنده به زیر سؤال ببرد و صحنه را به سطح برابری با داستان‌گویی یا نوشتن و خواندن کتاب بازگرداند. باید نهاد صحنه ی جدیدی از برابری باشد، جایی که انواع متفاوت اجرا به یکدیگر ترجمه می‌شود. در واقع در تمام آن اجراها، باید موضوع پیوند زدن آنچه فرد می‌داند با آنچه نمی‌داند، باشد، باید همزمان اجراکننده‌ای بود که تواناییهای خود را به نمایش می‌گذارد و تماشاگری که نگاه می‌کند تا ببینید آن توانایی‌ها چه چیزی را می‌تواند در متنی تازه‌ در میان افرادی ناشناخته تولید کند. هنرمندان مانند پژوهشگران صحنه‌ای را می‌سازند که روی آن تجلی و اثر توانایی‌‌هایشان شک‌برانگیز می‌شود زیرا داستان ماجراجویی جدید در اصطلاحی تازه را قالب‌ می‌ریزند. اثر اصطلاح نمی‌تواند پیش‌بینی شود. خواهان تماشاگرانی است که تعبیرگرانی فعال‌اند، و ترجمه‌های خود را می‌کنند، داستان را به خود اختصاص می‌دهند و در نهایت داستان خود را از آن می‌سازند. اجتماعی رهایی‌یافته در واقع اجتماعی از قصه‌گویان و مترجمان است.

می‌دانم که این‌همه می‌تواند یک سلسله کلمات به نظر رسند، کلمات صرف. اما این‌را توهین نمی‌گیرم. بارها شنیده‌ایم که بسیاری از گویندگان کلماتشان را چیزی بیش از کلمه ، به عنوان کلمات عبوریpasswords می دانند که ما را قادر می‌سازد تا وارد زندگی تازه‌ای شویم. تماشایی‌های زیادی دیده‌ایم که افتخارشان این بوده که صرفاً تماشایی نیستند، بلکه رسم و رسوم اجتماع‌اند. حتی حالا، با وجود شک‌گرایی به اصطلاح پست‌مدرن در باره ی تغییر شیوه ی زندگی‌مان، نمایش های زیادی می‌بینیم که ادای رازورمزهای دینی را درمی‌آورند که ممکن است بعد از مدتها شنیدن اینکه کلمات فقط کلمات‌اند، چندان تکان‌دهنده نباشد. کندن از وهم و خیالات کلمه که تبدیل به گوشت شده و تماشاگری که فعال شده، دانستن اینکه کلمه‌ها فقط کلمه‌اند و تماشایی فقط تماشایی، می‌تواند به ما کمک کند تا بهتر درک کنیم که چگونه کلمه‌ها، داستان ها و اجراها می‌توانند به ما کمک کنند تا چیزی را در دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم، تغییر دهیم.

***

۱- تئاتر حماسی، جنبشی مربوط به تئاتر است که در اوایل سده ی بیستم از نظریه‌ها و عمل تعدادی از تئاترگران از جمله اروین پیسکاتور، ولادمیر مایکوسکی، وسولود میرهولد و از همه معروف‌تر برتولت برشت، ظهور کرد. هر چند بسیاری از مفاهیم و آداب تئاتر حماسی برشتی، سال ها، حتی سده‌ها در اطراف وجود داشت، اما برشت آنها را با هم یکی کرده و سبکی از آنها ساخت و به نمایش همگانی گذاشت. تئاتر حماسی دربرگیرنده شیوه‌ای از بازیگری است که چیزی را به کار می‌گیرد که برشت gestus می‌نامید. قالب حماسی توصیف‌کننده ی هم نوع نوشته‌شده ی نمایش (درام) است و هم رویکرد روش‌شناسانه به تولید نمایشنامه: صفات توصیف روشن و گزارش و استفاده آن از همسرایان و فرافکنی‌‌ها به صورت راهی برای تفسیری که نام “حماسی” به ارمغان می آورد. برشت دیرتر اصطلاح تئاتر دیالکتیکی را به آن ترجیح داد. از اهداف تئاتر حماسی یکی این است که مخاطب همیشه باید اگاه باشد که مشغول تماشای نمایشنامه‌ای است: بسیار مهم است که یکی از مشخصات اصلی تئاتر معمولی از تئاتر حماسی بیرون گذاشته شود:‌ تولید توهم. تئاتر حماسی واکنشی بر ضد قالب های عامه‌پسند تئاتر به خصوص رویکرد طبیعت‌گرایانه بود که کنستاتنین استانیسلاوسکی بنیان‌ گذاشته بود. برشت مثل استانیسلاوسکی علاقه‌ای به چیزهای تماشایی سطحی، نقشه‌های سلطه‌جویانه، عاطفه ی اوج‌گرفته ی ملودرام نداشت؛ اما در جایی‌که استانیسلاوسکی می‌کوشید در بازیگری از راه فنون شیوه ی استانیسلاوسکی رفتار واقعی انسانی را تولید کند و محاطب را کاملا در دنیای ساختگی نمایش غرق کند، برشت روش استانیسلاوسکی را این طور می‌دید که نوعی فرارگرایی تولید می‌کند. کانون مورد توجه خود برشت کانونی اجتماعی و سیاسی بود که جدا از سوررئالیسم و تئاتر سنگدلی بود که آنتوان آرتو در نوشته‌ها و نمایشنامه‌هایش پرورش داده بود و می‌خواست تاثیری غریزی، روانی، فیزیکی و غیرمنطقی روی مخاطب داشته باشد. (مترجم، ویکیپدیا)

۲- تئاتر سنگدلی مفهومی در کتاب تئاتر و همزادش The Theater and its Double: بدون عنصر سنگدلی در ریشه ی هر تماشایی‌ای، تئاتر غیرممکن است. در حالت انحطاط کنونی‌مان، از راه پوست است که متافیزیک را باید مجبور کرد که دوباره وارد ذهن‌مان شود. منظورآنتونن آرتو از سنگدلی، سادیسم یا ایجاد درد نیست، بلکه اراده‌ خشونت‌آمیز، زاهدانه و فیزیکی برای درهم‌شکستن واقعیت دروغینی است که او می‌گوید: مثل کفن روی درک‌ودریافت‌هایمان کشیده شده است. سنگدلی مورد نظر آرتو، آن نوع سنگدلی است که بازیگران باید برای برداشتن کامل نقاب هایشان به کار برند و حقیقتی را که مخاطبان نمی‌خواهند ببینند به آنان نشان دهد. به عقیده ی او متن نسبت به معنا خیانت کرده و در عوض از تئاتری دفاع می‌کرد که از زبان منحصربه‌فردی تشکیل شود که در میانه ی فکر و حرکت اشاره‌ای قرار دارد. آرتو معنوی را در چارچوب فیزیکی توصیف می‌کرد و معتقد بود که هر بیانی، بیانی فیزیکی در فضاست. (مترجم، ویکیپدیا)

۳- Metadiscourse ، پیشوند متا به معنای “درباره ی خودش” است، بنابراین متاگفتاری درباره ی گفتار است (چه کسی آنرا تولید کرده، چه زمانی و در چه قالبی).

تئاتر غربی ، تئاتر شرقی

فصلنامه فراایران، شماره نهم

بهرام بیضایی

نمایش شرقی، نمایشی روایتی است. برای بازیگر شرقی طبیعی است که دارد دیگری را بازی می کند و یا از چیزی غیر خود خبر میدهد، بنابراین به راحتی و به کمک کنایه ها و مبالغه های بازیگری، اشاره به ورای خود را، با ایجاد فاصله بین خود و نقش قابل لمس می سازد. درک و تحلیل همین جنبه ها در اروپای معاصر از یک طرف به تکوین فکر «فاصله گذاری» کمک کرد، و از طرف دیگر زیربنای «نمایش آیینی» شد. اما برخلاف هردوی اینها در غرب، در شرق «آیینی بودن» و «فاصله داشتن» هیچ کدام هدف نیست، بلکه منطق ذاتی و طبیعی نمایش است. دیگر طبیعی است که حس ها گرچه واقعی ست ولی بازی ها واقعی نباشد، و طبیعی است که بازیگران خود را با نقش یکی نکنند، زیرا نمی گویند «او» هستند، بلکه فقط از «او» خبر می دهند، یا «او» را روایت می کنند. پس دیگر طبیعی است که بازیگر ناظر بر نقش هم باشد و با تأکید بر قباحت عمل یا نیکی رفتار شخص بازی، قضاوت های موافق و مخالف تماشاگر را برانگیزد و طبیعی است که بازیگر (که همه ی مهارتش را در تجسم بخشیدن به اشیا و ابعاد غایب و ایجاد فضاهای گوناگون به کار میبرد) در فاصله ها و وقفه های بازیاش مثلا آب بخواهد تا نفسی تازه کند، یا بزکش را ترمیم کند، یا در سراسر بازی نقشش را از روی نوشته بخواند، زیرا او نمی گوید که واقعه در حال رخ دادن است، بلکه واقعه ای رخ داده را با منظور معین تعریف میکند.
«فاصله گذاری» در تعزیه و در کار برتولت برشت هر چند به نتایج مشابهی می رسد ولی مطلقا از یک جنس نیست. برشت میکوشد با فاصله گذاری تماشاگر را از حل و جذب شدن، یا مثلا تسخیر شدن توسط جادوی صحنه دور نگاه دارد تا قضاوتش بیدار بماند. در تعزیه، بازیگر و نقش اصلا و اساسا نمی توانند یکی بشوند، زیرا آنچه بازیگر انجام می دهد در واقع نوعی تذکار مذهبی و عبادتی است. او خود را کمترین ذره در مقابل امامان و دشمن در مقابل دشمنان ایشان می داند. پس چگونه می تواند خود را با آنها یکی کند؟ او حتا خیال یکی شدن با امام یا دشمن امام را هم نمی کند. در اولی شائبه ی کفر است و در دومی خوشامد دوزخ. آنچه در نمایش برشت یک قرارداد است در تعزیه امری اصلی و طبیعی است.

در این یادآوری، اکثرا به مقدمه پردازی و لفاظی زیاد برای کشف افکار قهرمانان احتیاجی نیست، زیرا آنها به محض ورود، یا در جای لازم، طی مکالمه ای مستقیم با تماشاگر، خود و افکار و نقشههای خود را بیان می کنند. اگر بازیگر، خدا یا روح نیک و شر را نشان می داد آن خدا یا روح چگونه می توانست با حرکات معمولی و پیش پا افتاده نشان داده شود؟ چگونه خدا یا روح می تواند چون مردم کوچه و بازار راه برود؟ چگونه خدا یا روح یا اسطوره ای می تواند کلمات عامیانه را با سهل انگاری عوامانه بیان کند؟ بازیگر چنین نمایش هایی میبایست با حرکاتی غیر از معمول (مثل حرکات رقص و اندیشه نگاری) و صدایی غیر از معمول (آواز یا پرخاش) خدا یا روح یا اسطوره را، آن هم با حرکات و اصواتی در حد کمال خود، نشان بدهد.

این نمایشی ست که شیوه ی روایت و تعریف را به کار میبرد، و مثل هر کار روایی دیگری، روایت بودن خود را، یعنی طبیعت خود را انکار نمیکند۱. جا به جایی دعای آخر و آغاز، مقدمه ها و پیش واقعه ها، معرفی ها و مخاطب قراردادن مستقیم تماشاگر، هم نمایش بودن و هم روایی بودن نمایش را موکد می کند، ضمن این که ارتباط با تماشاگر را هم موضوع های آشنا و مفاهیم معنوی مشترک و هم شرکت کردن حضوری و روحی تماشاگران در عمل نمایش تأمین می کند. مبالغه که جهت آن اشاره به فوق واقع است فضای تمثیل را از چهار دیوار محل نمایش فراتر می برد و دیگر طبیعی ا ست که بازیگران گاه روایتگر نقش خود باشند، و مسلم است که ابعاد دیگر نمیتواند طبیعی نشان داده شود، یا فواصل منطقی باشد. بازی بازیگر اشاره ای می شود به این ابعاد و فواصل، و اوست که با کنایه های بازی و حالت، و تحریک تخیل و شعور تماشاگر، عملا تماشاگران را هم در بازی شرکت می دهد. در تئاتر «نو»ی (Noh) ژاپن گویی طی یک جلسه ی احضار ارواح پیوند با گذشته برقرار می شود. در تئاتر «بالی» از طریق رقص های ستایش طولانی سرانجام می شود گروه خدایان و شیاطین را نیز بر زمین آورد تا کنار ستایشگران خود به پایکوبی بپردازند و به طور تمثیلی فاصله ی انسان و خدا از میان برود. در چین، هر داستان نمایشی به نحوی داستان اجداد است که تماشاگر از طریق آنها به تجدید عهد با اصول و اخلاقیات و معنویات مشترک میپردازد. در هند و ایران، نمایش چنان با جمع مردم مرتبط است که هر کس از خانه ی خود محض ثواب قطعه ای از ملزومات صحنه ای را می آورد تا در یک عمل معنوی و جمعی شرکت کند. در هند هنوز مراسمی هست که نظیر آن در ایران این سال ها کمیاب شده و آن چنین است که «داستان راما» (رامایانا) در صحنه ای که تقریبا یک استان را فرا میگیرد به نمایش درمی آید. مردم روستا پس از انجام جشن های برداشت محصول و مراسم مذهبی، بازیگر «راما» را طی تشریفاتی به ده دیگر به خواستگاری «سیتا» می برند که آنجا هم جشن های مشابهی در خوشامد به آنهاست. پس از چند روز مراسم، ناگهان اهالی روستایی دیگر طی حمله ای نمایشی «سیتا» را می ربایند و سپس «راما» و همراهانش و سپاهیانش هستند که روستا به روستا به جست و جوی او می روند. در صحنه ی نهایی، جنگ و پس گرفتن سیتا جشن عمومی روستاییان است. در سرزمین ایران، هنوز بازمانده ی مراسم مشابهی را در اجراهای میرنوروزی و قالی شویان مشهد اردهال می توان دید.

نمایش مذهبی مستقیما با ایمان تماشاگر سر و کار دارد و نمایش غیر مذهبی با منطق او. در این صورت نمایش شرقی از فاصله ی بین این دو می گذرد.

آیین های اولیه ی جادوگری مذهبی، با عظمت بخشیدن به نیروهای برتر و ناشناخته، و عوامل سهمگین فوق طبیعی، شخصیت خواب رفته و عادت کرده ی تماشاگر را منکوب می کرد، او را از عادت های روزمره جدا میکرد و به خود پیوند می داد، او را تصفیه می کرد و ارتقا می داد. نمایش شرقی، چون دنباله ی منطقی آیین های اولیه، با فراتر رفتن از روزمره به شکلی غیر عمدی و نا به خود، به پر کردن بین انسان و وجود می رسد. به همین دلیل در تماشای اجرای سنتی نمایش های شرقی حس و نیرویی هست که تماشاگر را به جمع و به کل جهان پیوند می دهد. از طریق نمایش، وحدت انسان و جهان دوباره به دست می آید. این نیروی فراموش شده از نمایش غربی، که در اجرای شرقی هست، آن را مراسمی می سازد که در آن تماشاگر و بازیگر هر دو شرکت خلاقه دارند، اگر چه طبعا این بازیگران هستند که به جای همه مراسم را اجرا میکنند.۲

اشاره به غیر خود و حالت کنایه ای بازی، به نحوی ساده سرچشمه ی نمایش یعنی تشریفات و آیین های اولیه را به یاد می آورد. این نمایش ها دورانی را تجدید می کند که در آن جامعه تقسیم نشده بود و در آن عمل جمعی در عین حال هم نمایش بود و هم آیین، هم فلسفه ی وجود و هم معالجه ی گروهی، هم تجدید قومیت و وحدت قبیله و هم نیرو گرفتن از جمع و ترساندن دشمن، هم ترغیب خدایان و نیروهای طبیعت به ازدیاد محصول و هم آرام کردن خشم نیروهای مخرب طبیعی. مراسمی که در آن فرد اضطراب خود را در جمع گم می کرد، جمع گرد می آمد و وحشت خود را در عمل جمعی منکوب و مستحیل می ساخت و با فراخواندن نیروهای طبیعت از آنها نیرو می گرفت. هدف هنر در بخش اعظم شرق (به ویژه حیطه ی تمدن هندی) همین فراخوانی و پرستش بوده است و رقص ها که هنر اصلی هند است، اصلا زبان یا وسیله ی ارتباط با طبیعت و یکی شدن با خدایان بود. هنوز هم بسیاری از حالت های مفهوم دار بازیگران شرقی نوعی از اشاره های رقصی تشریفات عهد باستان است.

از طریق نمایش است که مراسم اجرا می شود، نمایشی که سرشار از تمثیل و کنایه و رمز و اشاره است که در آن شخصیت ها بیشتر از آن که زنده و ملموس و روزمره باشند، استعاری هستند و اگر صورتک نداشته باشند، باز صورتی ساکن یا نقاشی شده دارند و با گام برداشتن شبه رقص شان گویی در معبد قدم بر می دارند، و با آمد و رفت مرموزشان به نظر می آید که سهم خود را در یک تعارض وسیع ابدی و لایتناهی انجام می دهند، و در این حال، چون راهبان یک مذهب آسمانی به نظر می رسند که به جای آن که خود را به نمایش بگذارند،صادقانه از واقعیتی برتر از خود سخن می گویند.

فکر بردن رمز و اساطیر به صحنه ی نمایش غربی، و ساختن واقعیتی فوق واقعی بر صحنه، و به کار گرفتن بازی های آداب و شعائر، به نحوی که تماشاگر را از چشم انداز عادت کرده اش جدا کند و معنویت و تعالی بخشد، از چیزهایی است که به تدریج توسط صحنه و نمایش غربی اخذ شد.
در شرق، تا پیش از آن که «نمایش صحبتی» به شیوه ی اروپایی متداول شود، از بر کردن و پس دادن متن به جمعیت را نمایش میخواندند. داشتن یک موضوع زنده کافی نبود، توقع میرفت که نمایش خود زنده باشد، حالت مراسمی نمایش امکان خلاقیت خودجوش و فی البداهه را به بازیگران میداد. این خلاقیت هم محدود بود و هم آزاد. محدود بود چون از لحاظ اصول، بازیگر بنا به سنت به راه بازیگران پیش از خود می رفت ولی آزاد بود که در مهارت و ظرافت و کمال و تعبیر نویی از طرح سنتی بازی آوردن از آنها بگذرد و فراتر رود. گرچه بر سنت عمل می شد ولی هر بازی خلاقیتی نو هم بود.۳

بسیاری از بازیگران نمایش شرقی، کار خود را بازیگری نمی دانند. گروهی با تکرار قالب و طرح و تداوم بخشیدن به سنت گذشتگان ادای دین و انجام فریضه می کنند و گروهی عملا «شبیه» و «تذکار» در می آورند تا ثوابی و اجری بخرند. در بسیاری جاها، نمایش نوعی «طریقت» است و حتا در غیر روحانی ترین نقاط شرق، هر کس نمی تواند بدون آموزش های اخلاقی و روحی و فنی بر صحنه برود. بازیگر شدن در بسیاری از نقاط شرق نوعی ریاضت است، و بازیگر با تسلط بر نفس و به کار گرفتن امکانات جسمی، به خلق فضایی فوق جسمانی و فوق روزمره نایل می شود، وصول به این فضا و رجعت از آن به روزمره، که در هر نمایش ممکن است چند بار صورت پذیرد، به نحوی مبهم پیوند زمین و آسمان را نشان می دهد، اما در عمل خود معلوم می کند که او اجرا کننده آدمی است عادی که امری فوق عادی را به ظهور در میآورد. جوهر نمایش در جنبه های کلامی نیست و کلام، هرچقدر با ارزش، بیان اصلی به شمار نمی رود.۴

از تفاوت اصولی فکر شرقی و غربی که بگذریم، نویسندگان صحنه و نمایش شرقی زاییده ی محیط نمایشی بودند و بیشتر نویسندگان غربی زاییده ی محیط ادبیات و فلسفه و کلیت جامعه. عمق و واقع نگری (عمل و اجتماعی) را که معیارهای غربی طلب می کند، در نمایش شرقی کمتر میتوان یافت، و این طبیعی هم هست، زیرا کمال مطلوب نمایش غربی شناختن انسان و موقعیت اوست اما کمال مطلوب شرقی آن است که نقش انسان را در تعارضی که در جهان هستی هست به نمایش بگذارد. بنابراین، نمایش شرقی در عالی ترین شکل خود، در عین این که داستان ساده ای را عرضه می کند به فضایی محدود نمی پردازد و انسان را بیشتر از جهت نقش او و جای او در مجموعه ی حیات مطرح می کند. به همین سبب اشخاص نمایش شرقی از لحاظ عمق و بعد روانی با اشخاص نمایش غربی برابر نیستند و به جای این دارای نیروی استعاری غنی و کاملی هستند. معیارهای شرقی نمایشنامه ای را خوب می داند که از طرفی در آن قابلیت های اجرا به کمال برسد و از طرف دیگر ایجاد فضایی را سبب شود که در آن جوهر واقعی و شگفت وجود پدیدار شود و وحدت پنهانی را که بین همه ی اجزای مفردات جهان هست آشکار سازد. تکثر ظاهر از میان برخیزد و همه ی فضا یکی شود و این از کل اجرا بیرون می تراود. پس برخلاف غرب، در شرق، نمایشنامه های اندکی از مقوله ی ادبیات حساب شده است. نمایشنامه های شرقی چندان خواندنی نیستند و بیشتر دیدنی اند. در بسیاری از نمایش های سنتی شرقی ارزش ادبی متن امری دست دوم است و یا اصلا منتفی است و آنچه مهم و اصلی است ظرفیت متن است برای ارزش های خالص اجرا.

اما در شرق که نمایش بیشتر غیر ادبی است چگونه باید ازکیفیت اجرا خبر یافت؟ اجرای هنری غیرقابل ثبت است و وابسته ی لحظه و ترکیب های خاص گذرا و هیچ کوششی نمی تواند از عهده ی ثبت یک اجرای خالص و کامل برآید. از همین جاست که میفهمیم چرا اجراهای شرقی سینه به سینه و نسل به نسل به شکل سنتی حفظ می شد و می شود. مراسم و آیین های باستانی هم از طریق عمل به هدف میرسید. حرکت (در قالب رقص، لال بازی، حالت های کنایی و اندیشه نگاری و جا به جا شدن در فضای نمایشی) وسیله ی اصلی اجرا بود. به این بیان اصلی باید عنصر صدایی غیر کلامی را هم افزود (مثل آواز، دم گرفتن های آوازی، صداسازی های گوناگون، زمزمه ها و غیره). عنصر کلام در قالب شعر، شعر روایی، مکالمه و متن نمایش یک پدیده ی متأخر بود که گرچه سرانجام طرح ریزی عمل را به عهده گرفت ولی کماکان هدف اجرا نبود. در مرحله ی تکوین نمایش در شرق و غرب، میزان غلبه ی این عامل همچون اختلافی که محرک های اصلی در فرهنگ هاست مختلف بود: سازندگان نمایش یونان فلاسفه بودند، اما نمایش هند را خدایان پایه گذار شدند، در طول تاریخ نمایش های برآمده از دو تمدن هر یک به راه خود رفت. نمایش غربی به القای فکر پرداخت و نمایش شرقی به ارضای ذوق.

القای فکر از نکته ای دیگر هم خبر میدهد و آن ترجیح متن است. به عبارت دیگر، القای فکر یعنی حضور نویسنده فیلسوف و تفکراتش. به همین دلیل هم هست که برای فهم نمایش غربی تا حدود زیادی باید نویسنده را شناخت و با زندگی و محیط و شرایط او آشنا بود (حتا منتقد و نمایش شناس برای ایجاد تفاهم بین فکر نویسنده و ذهن تماشاگر به وجود می آید). نمایش متنی است که در آن فکر و تحلیل به قالب کلمات ریخته میشود. وظیفه ی اجرا هنوز هم آن است که متنی را با تمام عمق فکر «پس بدهد» و یا یک فکر فلسفی و اجتماعی را حمل کند. ولی متن شرقی پیچیده نیست و حتا اگر جنبه ی عرفانی هم داشته باشد، مقوله ای است روحی و نه استدلالی، که بیشتر متکی بر فضای پشت متن است و نه بر کلام و طرحی ست که یک مفهوم معنوی مشترک را تذکار میدهد. متن شرقی از نظر فنی صرفا حسب احتیاج نوع اجرا و بازی خاص شرقی تنظیم می شود. طرحی برای چنان اجرا و عمل که حتا در ادبی ترین قالب خود، باز مراسمی بود برای تذکار آنچه که همه قلبا هم از قبل میدانند. آشنایی با نمایش شرق آغاز یک رشته کوشش هایی را در غرب باعث شد که برای بازیافتن معنای اصیل نمایش به عمل می آید، کوشش برای یافتن نمایش مستقل از متن، نمایش غیر ادبی، و نمایشی که بتوان گوهر طبیعی نمایش یعنی عمل را به جای کلام ادبی غالب نشاند، و نیاز و خلاقیت فیالبداهه و خود به خود بازیگر را به جای بازخوانی متن ادبی قرار داد.

آشنایی با نمایش سنتی شرق۵، توجه نمایشگران غربی را در جست و جوی راه های غیر ارسطویی نمایش و یافتن سوابقش در خود غرب به فعالیت انداخت، ضمن این که شیوه های روایی تجربه شده ی شرقی هم جذب شد که بعدها با زبان آوری های علمی و عناوین به خود شرق بازگشت.

در قرن اخیر، نمایش در همه جای شرق سرنوشت مشابهی داشته است. برخورد ناگهانی با تمدن غرب، به عنوان واقعیتی غالب و قاهر، مسایل جدیدی را در حیات اجتماعی و فرهنگی پیش آورد. ارکان حقیقت مطلق شرقی به لرزه افتاد، و به جای آن شناختن واقعیت های جاری (که قرن ها بیاعتبار بود) موضوع مهم و حیاتی زمان تلقی شد. اصالت و ارزش که در قدم برداشتن بر ردپای گذشتگان بود در واکنش نشان دادن علیه سنت آنها تغییر مفهوم داد. کوشش بزرگ این قرن، کوشش برای نایل شدن به دید عینی و واقع نگری غربی بود. همین تمایل البته سبب پیدایش شعبه ی جدید و نسل جدیدی در نمایش نیز شد.

از طرفی چندی بود که غربی ها، پس از زمان درازی تسلط نظامی و سیاسی و اقتصادی بر شرق، و مدت ها مطالعه و تشریح، و گذشتن از حیرت و رسیدن به آگاهی، به اخذ برخی ارزش های شرقی پرداخته بودند ولی با پرداخت دقیق، یعنی با اندیشه ی ارزیابی و تحلیل، و با تصفیه و انتخاب. این طور بود که ارزش های شرقی را در قالب های خود ریختند و با دست یافتن به جوهر آن، از آن عنصری کاملا غربی و گاه حتا شخصی بیرون کشیدند. به عکس، شرق به پیش نرفته که فرهنگ غرب را جز به ظاهر نمی شناخت، در راه جذب عجولانه ی آن (یعنی جذب چیزی که هنوز بر جوهر آن شعور و آگاهی نداشت) برای زمانی دراز به دوره ای وارد شد که سرگردانی و نومیدی و حقارت مشخصه ی عمومی آن است. و از آن هنگام دو مرحله را کم و بیش طی کرده است: اول مرحله ی انکار ارزش های گذشته ی خود و انکار قابلیت قالب های موجود خودی برای بیان مسایل نو، و متقابلا پرداختن به نسخه برداری های شتابزده و سطحی و ضعیفی از نمونه های غربی. نتیجه آثاری بود محکوم به شکست. زیرا اگر چه شیوه و ظاهر غربی داشت، ولی از عمق و دقت و تفکر غربی خالی بود و این طبیعی است، زیرا برای انتقال از نحوه ی تفکری که قرن ها در جامعه ای ریشه دوانده، و رسیدن به نحوه ی دیگر فرصت و شرایط بسیار لازم است، و شناختن کنه یک تمدن مسلط، کار یک نسل نیست. و تازه در صورت توفیق، این آثار چه بود جز المثنای بی شناسنامه ای از سبک های غرب؟

مرحله ی دوم، که مرحله ای جدا نیست، بلکه به موازات مرحله ی پیشین آغاز شد، به خود آمدن های محدود بود؛ جمعی درمییابند که ارزش های خود را به سرعت از دست می دهند بدون آن که هنوز چیز اساسی و مهمی به دست آورده باشند. پس به نقد و کشف مجدد سنت ها میکوشند و قالب های فرهنگ خود را آغاز می کنند، و از طرف دیگر میکوشند به جای تقلید از فرهنگ غربی به «شناختن» آن بپردازند و در همین جا با وضعی دشوار و غریب رو به رو می شوند؛ زیرا درست هنگامی که افکار پیشرو جوامع شرقی میخواهند ارزش های یافته و زنده و نو شده ی خود را اعلام کنند، توده ی مردم تا پایین ترین سطوح، تقلید را آموخته است، و جز آثار تقلیدی چیزی نمی خواهد و از طرفی در همین حال که تفکر غربی راهی نو می نمود، خود در غرب به بن بست رسیده بود. در این دایره های بسته البته کوشش هایی آغاز شده، که حسب نیاز زمان ظرفیتی گسترده، و اصالت و استحکامی تمام داشته باشد، ولی آیا می تواند مستقل باشد و نسخه ی بی رنگی از قالب های غربی هم نباشد؟ تجربه ها و کوشش هایی در گوشه و کنار هر سرزمین شرقی آغاز شده. از میان این ویرانه ها چه بر خواهد خواست؟ فردای نمایش و فرهنگ شرق بستگی به میزان قدرت این تجربه ها دارد.

۱ این شیوه در قرن گذشته در اروپا جذب شد و توسعه یافت، و با نام «تئاتر حماسی» به شرق بازگشت. به کار بردن کلمه ی «حماسی» در این ترکیب سوء تفاهم برانگیز است، زیرا چنان که معلوم شد از آن نمایش «قهرمانی» فهم می شود، حال آن که منظور شیوه ی «روایت» است. ارسطو در «فن شاعری» فن حماسه سرایی را در برابر فن تراژدی سرایی قرار داده بود، که اولی «روایتی» است و دومی «نمایش» و تئاتر روایی از فن «روایت» برای ساختن «نمایش» استفاده می کند.

۲ اینهاست که مورد توجه شگفت زده ی آنتونن آرتو قرار گرفت. رک تئاتر و شبه آن (نسخه ی انگلیسی، نیویورک، انتشارات اورگرین، ۱۹۵۸)

۳ کم و بیش مثل قالب های شعری یا دستگاه های موسیقی ایرانی که طرح و محدودیت مشخص دارند، با این همه جا برای خلاقیت و نوآوری در آنها باز است، و اصولا ارزش شخص هر شاعر یا نوازنده در آن است که در عین تبعیت از قالب و طرح چه می آورد که از قالب و طرح فراتر رود.

۴ «نمایش بالی» اندیشه ای جسمانی و غیر کلامی را در مورد نمایش بر ما آشکار ساخت که بنا بر آن نمایش هر آن چیزی را که بتواند مستقل از متن در صحنه واقع شود شامل است. حال آن که نمایشی که ما در غرب می شناسیم وحدت خود را از طریق متن به دست می آورد و به وسیله ی همان هم محدود می شود. برای غربی کلمه چیز است. بدون آن امکان هیچ بیانی نیست. نمایش شاخه ای از ادبیات است، نوعی از انواع صوتی زبان، و حتا اگر ما تفاوتی میان متنی که بر صحنه گفته می شود و متنی که به چشم میخوانیم قایل شویم، یا اگر نمایش را به آنچه که در فاصله ی مکالمه ها می گذرد منحصر کنیم، باز ترتیب جدا کردن آن را از فکر «متن جدا شده» نداده ایم. (آرتو، همان کتاب، فصل نمایش شرق و غرب)

۵ آشنایی با نمایش شرقی مدت ها قبل از آن که ولتر نمایشنامه ی چینی یتیم خاندان چائو را اقتباس کند (حوالی۱۷۷۰) آغاز شده بود. بعد در ۱۷۸۹ نخستین ترجمه ی شکونتلا (نمایش هندی قرن چهارم) به زبان های اروپایی در آمد و طی بیست سال ترجمه های دیگر، و گوته بود که ضمن تحسین شکونتلای کالیداس پیش در آمد آن (مکالمه بین صحنه گردان و بازیگر زن) را به کار گرفت. به سرعت، کوهی از متون شرقی برگردانده شد. بیش از همه شاهکارهای ژاپنی و چینی و بعد آثار بزرگ سنسکریت، و حدود پنجاهتایی هم تعزیه ی ایرانی. در آن زمان هرگز یک شرقی این مقدار از متون سرزمین خود را در اختیار نداشت.

سوق طبیعی در سینمای قرن بیست و یکمی

سینمای آینده؛آمیزه حکمت شرقی و خرد غربی

میر احمد میر احسان
فصلنامه فراایران ، شماره دهم ، زمستان ۸۰

سینمای قرن آینده به چه صورت درخواهد آمد؟ این سوالی است هم در بر گیرنده ی وجوه تکنولوژیک، هم هستی شناسیک و هم ساختاری. پرسشی است درباره ی خود فیلم، ظهور فنی، نحوه ی نمایش آن و حتی درباره ی چیزهایی نظیر ساختمان سینما، پرده ی نمایش، نحوه ی قرارگرفتن تماشاگر برابر واقعیت تصویر و… اما آن چه پرسش این متن است، کنجکاوی درباره ی ماهیت سینمای نخبه ی قرن بیست و یکمی، افق های نو پدید معنوی و گرایش غالب سبکی در سینمای اندیشگون جهان است. هرگز به سینمای سوداگر افسون زای جلوه های ویژه و تفنن مبتنی بر توهم چشم ندارم، هر چند خیال های ماجراجویانه و افسانه پردازی های کودکانه ی امروز، چه بسا چشم انداز واقعیت تکنولوژیک زندگی روزمره ی فرداست. با این همه و ولو با این منظر، باز آن سینما و آن زندگی، گویای سطح رویدادهای بازیگوشانه ی بازی بشری است. اما پرسش این متن ناظر به آن فرایند تعالی طلبی است که عمق آرمان هنر پیشرو را همواره تعریف کرده و به پیش برده است. آن خاصیت یکه ی خلاقیت و خرد ویژه که بعدها مسیر زندگی همگانی را شکل خواهد داد.۱
برای من، اجازه دهید اعتراف کنم، آینده آن چیزی نیست که «پدیدار خواهد شد» بلکه تا حدودی، زندگی هایی است که «پدیدار خواهیم کرد» و «خواهیم ساخت»، پس حدس زدن درباره ی سینمای قرن بیست و یکمی خود تلاشی است اندکی شیطنت آمیز تا سینمای قرن بیست و یکمی نزدیک به گمان ما زاده شود. این خود انرژی یک بازی و نیرویی است برای زایش، و نه تماشایی جدا از عمل و جدا از ما، چرا که در حال رخ دادن است. اما برای اندیشه های دنباله رو و جبرگرا و تک خطی، سینمای آینده ادامه ی قطعی همه ی آن چیزی است که جهان سوداگر و انحصارا سینمای هالیوود، با سکس و خشونت و افسانه و تکنولوژی فریبنده بنا نهاده است. مهم نیست که در آینده ژانر فیلم های علمی تخیلی، گنگستری، سینمای وحشت، یا روایت ملودراماتیک رواج یابد.

پس حال: اندیشیدن به سینمای قرن بیست و یکمی، آمیزه ای است از یک فرایند منضبط فکری به علاوه یا منهای خیال پردازی که برای فراهم آوردن هر مدل پیشروی حدسی و نو در حوزه ی مکاشفات علمی و تئوریک ضروری است، به علاوه یا منهای ذائقه ی شخصی خود فرد اندیشنده که هم حاوی سلیقه ی زیباشناختی اوست و هم حالت روحش را «برابر زمان» و «در زمان» در بر دارد و نیز واکنش او را برابر هستی «هم اکنون» و «هم اینجا»ی جهان تعریف می کند. از هم اکنون روش ها و آواهای گوناگونی را تصور کنیم که شامل بازخوانی سینمای آینده می شود، سینمایی در ملتقای دو قرن، دو هزاره.

زمانی که به سینمای قرن بیست و یکمی می اندیشیم، در هر یک از ما آوایی ویژه طنین می افکند. افق انتظار ما از متن سینمای آینده، سبب قرائتی خاص و از منظری ویژه خواهد شد. پاره ای بنا به پیش آگاهی و سلیقه، به دنبال سینمای سرگرم کننده ی امروزین هالیوود، مثلا ترمیناتور ۲، یک سینمای image film و مبتنی بر جلوه های ویژه (special effect)را تا سرحد استفاده از محیرالعقول ترین تکنیک های کامپیوتری، ویژگی سینمای آینده می دانند و عده ای اساسا مرگ سینما را پیش بینی می کنند و پاره ای نیز به آرمان سینمای اندیشگون و یا ناب می گروند. گروهی نیز تداوم همه ی انواع سینما را پیش بینی می کنند. اما این متن حدس آینده را مبتنی می کند بر پایه ی همه ی فرایندهای آرمان زیباشناختی انسان که گام به گام پیش رفته است و همه ی تحولاتی که تاکنون هنر تصویری پذیرفته و همه ی تاثیراتی که رشد تکنولوژی بر ساختار هنر مدرن و به ویژه سینما باقی نهاده است. این متن به آرمان انسانی ارتقای خرد و زیباشناختی باور دارد و رویداد سینمای نو را در مسیر پشت سر نهادن افسون زایی های وهم آفرین فهم می کند و غلبه بر سوداگری زشت و فریب مبتنی بر سکس و خشونت و نفی توهم و نااندیشگی و هیجانات عاطفی و احساساتی گری سطحی و ماجراها و داستان پردازی های بی پایه را ویژگی سینمای درست فردا می داند. به این خاطر رویدادهای سینمای قرن بیست و یکمی را نتیجه و دنباله ی یک نگاه و یک تجربه می خواند که نه از دیروز بلکه از قرن پیش و حتا پیشتر شروع شده است. ماجرای مدرنیت و به دنبالش نقد مدرنیته در خود نطفه های رویش هنر جدیدی را نهفته دارد که همان سینما و سرنوشت آینده ی آن است. همه ی سینما و سینمای قرن بیستمی، سینمایی که سپری شده، گویی چیزی نبود جز عصاره ی آن نگاه و اندیشه و زندگی و دستامدهایی که محصول مدرنیت بود. همه ی تجربه ی فن آورانه، همه ی نظام جدید تولید و همه ی تفسیر نوی زندگی از آرمان های مدرنیته (لائیسیته، لیبرالیته و یونیورسالیته…) تا تحولات تکنولوژیک که شالوده ی زندگی مدرن بود، گرد آمدند و سینما را پدیدار کردند: هنری ویژه ی جهان مدرن که قرین بود با اندیشه های پیشروترین متفکران و…

اما سینمای قرن گذشته در عمل، از ذات خود که تماشای واقعیت و زندگی بر متن واقعیت تصویر بود جدا شده و بر متن مناسبات سرمایه داری پیریزی شد. واقعیت تصویر امکان خیانت به تصویر واقعیت را در مسیر معکوس زیباشناختی و خرد پیشرو فراهم کرد و سینمای سوداگر پدیدار شد. سینمایی که با آرمان آن متفکران فاصله داشت.
اما امروز در سینمای قرن بیست و یکمی از همین آغاز طنین نو به گوش می رسد. آیا اتفاق تازه ای در حال روی دادن است؟ پیش از آن که پاسخ قاطعی به چنگ آوریم، در اعماق این طنین صدایی بس قدیمی تر از تاریخ سینما می شنویم، آوایی که از نیچه نشات گرفته و با یک تعویق و تاخیر زمانی و معنایی به ما رسیده است. خود تاریخ سینما هم که کمی بعد مرورش خواهیم کرد حاوی یک تاخیر یک قرنی برای شنودن سینمایی است که گویی با زادنش به نظرم یک رویکردگرایی جدید در سینمای قرن بیست و یکمی است و حاوی رشد وزن زندگی است و تجربه ی استناد به جزییات زیسته شده چونان متن اصلی روایت سینمایی. ضروری است قبلا به اندازه ی کافی به آن آوای نیچه ای دقت کنیم و پیش گویی نبوغ آمیزش و پیام «طبیعی باشید» او را و نیز تاثیر شگرفش را بر والتربنیامین(Walter Benjamin) و آرای او درباره ی هنر تکنولوژیک و تاثیر تکثیر بر ساختار هنر در نظر بگیریم. تنها با این توجه است که رویدادهای تاریخ قرن بیستمی سینما ما را هدایت می کند به سرشت زیبایی شناسانه ی نوی سینما در شرایطی که تکنولوژی کاربرد دوربین دستی رشد یافته است و تکثیر تکنولوژیک هنر تصویری با این همه عمومیتش به تغییر نوی ساختار سینما و هستی آینده اش منجر می شود. تغییری که از هم اکنون در پیشروترین آثار، نشانه هایش آغاز شده و طلیعه اش به چشم می خورد. پس مهم نیست که در آینده انواع سینما ادامه می یابد یا نه. مهم آن است که دریابیم سرشت زندگی قرن و تکامل فردا با چه هنری سازگار است.

حال اجازه دهید بگویم سینمای قرن بیست و یکمی، سینمای آرمان نیچه ای و اوج درخواست های انسان مدرن از هنر، یعنی یک هنر تصویری شهادت دهنده ی جزییات تکان دهنده و نهان مانده ی هستی انسانی از یک سو و نیز از دیگر سو یک سینمای شهودی که سلوک فیلم را نظیر سلوک عارفان به امکان عریان کردن روح بشر و تماشای شجاعانه ی تصویرهای در تاریکی مانده در زندگی روزمره بدل می کند. آیا این ناسازه فهم پذیر است؟ نیچه و عرفان؟ سوق و سمت طبیعی انسان و هنر مهم ترین پیام نیچه است. زمانی که این طبیعی بودن در واقعیت تصویر توام می شود با امکان یک سلوک برای پیرایش و تزکیه، در افق آینده ی سینما، ما به نحو متناقض نما طبیعی بودن و عارفانه بودن را با هم تماشا می کنیم. سلوک فیلم در قرن آینده چگونه در این مسیر تحقق می یابد؟ بهتر است اندکی سیر فیلم را تا امروز و معنای این سیر را به یاد آوریم.

مایلم نخست دوران اولیه ی فیلم سازی را تحلیل کنم تا ببینیم قبل از جنگ جهانی اول چه گرایش هایی در سینما پدیدار شد. در پایان قرن نوزدهم در گراند کافه ی پاریس چند فیلم از برادران لومی یر در ازای دریافت پول برای تماشاگران به نمایش درآمد. ۲۸ دسامبر ۱۸۹۵ به عنوان آغاز تاریخ سینما به رسمیت شناخته شده است. تصویر ورود قطار به ایستگاه، تصویر خروج کارگران از کارخانه، و مجموعه ی فیلم های لومی یر، فاش کننده ی طبیعت هنر تکنولوژیک مدرن و قرن بیستمی است، هنری که با ماهیت تکثیرگرا و عمومی اش چشمانی است برای تماشای تصویر زندگی و رویکرد به زندگی در تصویر. به ما امکان تامل و تماشای مجدد آن چیزی را می دهد که ذاتا تکرار ناپذیر و زمان پذیر و گذرا بوده است. اما سینما از هنری با سوق طبیعی به سرعت تحت تاثیر نظام سرمایه داری و سوداگری، به هنر سرگرم کننده و سودآور و توهم افزا و خیال پرور تبدیل شد. ژرژ ملی یس (Georg Mlies) رهبر سینمایی است که تخیل را در کانون خود داشت. یکی از نخستین فیلم های او سفر به ماه (۱۹۰۲)، اثری شانزده دقیقه ای بر پایه ی داستانی از ژول ورن است که با کمک دستامدهای جدید آن روز به یک فانتزی و خیال بافی تبدیل شده است. موشک به چشم سیاره ی ماه می رود و مسافران به جنگ خطرناک با ساکنان حشره گونه می پردازند و سالم باز می گردند. این راه تازه ای بود که با آثار بعدی چهار صد ضربه ی شیطان (۱۹۰۶)، سفر به ناممکن (۱۹۰۹)، فتح قطب (۱۹۱۲) مسیر سینمای جهان جدید سرمایه داری را نشان داد. اما از همین زمان چالش رویکرد به زندگی وجود داشت. لویی فویاد (Louis Feuillade)با بیانیه ی مشهورش، آرمان انتقال واقعیت بر پرده ی سینما را مطرح کرده بود: «صحنه های این فیلم، آن طور که هست، قرار است برش هایی باشند از زندگی و به کلی عاری از تخیل.»*
اما آرمان فویاد تحت تاثیر خواست سرمایه تغییر چهره داد. موسسه ی گومون (Gaumont) او را واداشت که به درام های عشقی سطحی و آثار جنایی روی آورد. به هرحال چالش سینما همچون زندگی با سینمایی درگیر منش سوداگرانه و تجاری پایان نیافت. گرچه سینما-اندیشه همواره مغلوب ماند، تا آستانه ی قرن بیست و یکم. مثلا فیلم گمشده در تاریکی (۱۹۱۴) که ریشه ی سینمای نئورئالیستی است به وسیله ی نینو مارتولیو (Nino Martoglio) ساخته شد. فیلم آسونتا اسپینا (۱۹۱۵)، اثر گوستاوو سرنا (Gustavo Serena) هم نگاهی واقع گرا به حوادث روزمره داشت، اما این آثار پخش کننده نیافتند. در عوض سینما به سوی سیسیل ب. دومیل (Cecil B. de Mille) ، سینمای سکس و تجارت و خشونت رهسپار شد. حتا دستامدهای بزرگ د. و. گریفیث(D.W.Griffith) در خدمت یک دراماتولوژی سوداگرانه تغییر مسیر داد و بافت دراماتیک، قوت داستانی و عناصر روایی ادبی در سینمای هالیوود در خدمت توهم افزایی و سودآوری قرار گرفت.

در تولد یک ملت (۱۹۱۵) و تعصب (۱۹۱۶) آن چه بر پرده ی واقعی نموده شده، در ذات خود تحریف واقعیت است. سینما از گریفیث درس بزرگ واقع نمایی به سود تحریف واقعیت و بسط فرهنگ دلخواه و فریفتاری بیننده را آموخت و آن را به قانون تخطی ناپذیر خود بدل کرد. کشف نیروی این واقعیت تصویر است که به متروپلیس (۱۹۲۶) فریتز لانگ (Fritz Lang) ختم شد، تا اراده ی مسلط و نجات بخش پیشوا به وسیله ی شئ شدگی جهان به تماشا گذاشته شود. «مشکل متروپلیس و آثار دیگر لانگ فقط آن نیست که به پرده پوشی تضادهای اجتماعی می پردازد و آزادی زحمتکشان را مترادف تسلیم در برابر اراده ی سلطه جوی پیشوا معرفی می کند بلکه همچنین دیدگاه زندگی ستیز فیلم اکسپرسیونیستی لانگ در تخیل بی ضابطه ای است که می کوشد به مکان به وسیله ی توهمات نوری با دقیق ترین شگردها شکل دهد اما حتا لحظه ای به عناصر واقعی و جزییات زندگی آدمی توجهی ندارد.»

در تمام قرن بیستم، تجربه های آوانگارد و زیباشناختی پیشروی سینمای جهان را بسیار به پیش برد اما همواره از منظر زندگی روز به روز این سینما بیشتر تحت تاثیر جادوی تصویر گریز ازجزییات لمس شده و زیسته شده قرار گرفت. حتا در سینمای امپرسیونیستی و در آثاری چون آثار آبل گانس (Abel Gance) مادر دلوروسا (۱۹۱۷) ، جنون دکتر توبه (۱۹۱۶) و غیره. پیروزی با خیال پردازی بود و با بازی نور و سایه. هدف این سینما هم دستیابی به فیلم به مثابه عصاره ی زندگی نبود بلکه رسیدن به نوعی امپرسیونیسم ظریف در برش و عکاسی بود. نمونه اش خانم بوده ی خندان (۱۹۲۳)، ساخته ی ژرمن دولاک (Germaine Dulac) است که می کوشد با قطع های فراوان و نورپردازی به داستان معنایی ذهنی بخشد. البته سینمای هنری حتا در خیال پردازانه ترین شکلش، برخوردار از حسی شاعرانه و سرشار از زندگی بود. قلب وفادار (۱۹۲۳)، ساخته ی ژان اپستاین (Jean Epstein) مثال زدنی است.

تجربه ی فرمیک دهه ی سوم سینما هم رها از دغدغه ی زندگی است. فرنان لژه در باله ی مکانیکی (۱۹۲۴) ، تنها شیفته ی فرم کاسه ها، ماهی تابه ها و ریتم نفس نفس زدن پیرزن است در حالی که از پله ی واحدی بالا می رود. رنه کلر (Rene Clair) هم در آن سال ها با آنتراکت (۱۹۲۴) ، نشان داد هدفش نابود کردن همه ی منطق ها و روابط عادی در تماشاست. او می خواست به نحوی نشاط انگیز به تایید آزادی بی حد وحصر سینما بپردازد. لوییس بونوئل (Luis Bunuel) و سالوادور دالی (Salvador Dali) هم در سگ اندلسی (۱۹۲۸) شیفته ی منظر سوررئالیستی تصویرگری هستند، با این همه مخالفت بونوئل با تروکاژها و تخیلات فنی به نحوی آرمان مقارنه با واقعیت را در سینمای مدرن زنده نگاه می دارد. خون شاعر (۱۹۳۰) اثر ژان کوکتو (Jean Cocteau) هم در این دهه تجربه ای برای تصویر هر رویداد مخالف منطق و رویاهای سینمایی است، البته فوتوریسم و سینما-چشم ژیگا ورتوف (Dziga Vertov) نقش بزرگی در ایجاد یک آلترناتیو عینیت گرا برابر سوبژکتیویسم داشت اما ورتوف از راهی دیگر از زندگی دور شد، از راه در غلطیدن به دامچال نگاه ایدیولوژیک و تبلیغ تصویری برای خیالی باطل و دور از منطق زندگی. در این سال ها این رابرت فلاهرتی (Robert Flaherty) است که سینمایی عمیقا سرشار از زندگی را می آفریند، هر چند سلطه ی آرمان بر همه ی جوانب چند سویه ی زندگی در آثار او به چشم می خورد. اشتروهایم (Erich von Stroheim) هم برای آن که در تنظیم صحنه ها کمال واقع گرایی را تجربه کند تلاش کرد به زندگی نزدیک شود اما تکیه ی او بر کلیشه ی عشق های اروتیک سه جانبه او را به سنت هالیوود نزدیک نمود. در این میانه چارلی چاپلین نشان بی بدیل آرمان زندگی در سینمای هالیوود باقی ماند.

در ایتالیا، مرکز تجربی سینماتوگرافی که در سال ۱۹۳۵ تاسیس شد هرگز تحت فرمان روح فاشیستی دوران قرار نگرفت، برعکس محرک اصلی پیدایش نئورئالیسم شد. رم شهر بی دفاع (۱۹۴۵) روبرتو روسلینی (Roberto Rossellini)به عنوان یک اثر نئورئالیستی کامیابی فراوانی به دست آورد. هینتر هویزر (Hinter Huizer) از واقع گرایی نوین سینمای ایتالیا به عنوان خطرناک ترین بیان جنبش اجتماعی نام می برد. شاید اتفاقا همین ویژگی سبب مخدوش شدن رابطه ی آثار نئورئالیستی با زندگی است. هر چند تاکنون همگان این آثار را اوج رویکرد به زندگی پنداشته اند، اما در وهله ی نخست، نئورئالیسم از طریق ذهنیتی به واقعیت روی می کرد که پذیرفته بود معنای واقعیت روشن، قابل تجربه ی واحد و همواره همان است که ایدئولوژی چپ داوری می کند، برای همین در اینجا سر و سامان دراماتیک به زیان و ضرر لمس زندگی و تماشای عینیت با همه ی وجوه آن وارد عمل می شود. پوزیتیویسم، چون حایلی بین زندگی و آثار نئورئالیستی بر رویکرد سینما به سوی واقعیت زیسته شده زیان وارد می کند. با این همه، این سینمای داستان پرداز از ورای تخیل واقع نما به زیستن و مسایل آدمی نظر دوخت. آنتونیو پیتر آنجلی Antonio Pietrangeli در سال ۱۹۴۲ در مجله ی سپید و سیاه نوشت : سرنوشت قطعی و ریشه ی طبیعی سینما را تنها باید در عرصه ی واقعیات و از آن میان ملموس ترین و نافذترین قلمرو آن یعنی «قلمرو حقیقت» جست. در «تاریخ سینمای هنری»، بیانیه ی سال۱۹۴۳این مجله ی سینمایی آمده که می توان آن را بیانیه ی نئورئالیسم دانست.

– ۱ مرگ بر آیین های بدوی و ساختگی که بر بیشترین بخش تولید سینمایی ما فرمانرواست.

2- مرگ بر آثار تخیلی و پوچ گرا که انسان و مسایل انسانی در آنها مطرح نیست.

3- مرگ بر هر بازسازی واقعیت تاریخی یا فیلم ساخته شده از رمان که بر اساس ضرورت سیاسی به وجود نیامده باشد.

4- مرگ بر هر سخنوری که بگوید همه ی مردم ایتالیا از یک خمیر انسانی هستند و از یک احساس ناب شعله ور می شوند و همگی به یک اندازه بر مسایل زندگی اشراف دارند.

باید توجه داشت آثاری چون چهار قدم در ابرها (۱۹۴۳) اثر آلساندرو بلازتی (Alessandro Blasetti) یا وسوسه (۱۹۴۶)، ساخته ی لوکینو ویسکونتی (Luchino Visconti) و آثار روسلینی چون پاییزا (۱۹۴۶) و آلمان سال صفر (۱۹۴۷) و واکسی (۱۹۴۶) و دزد دوچرخه (۱۹۴۸) اثر ویتوریو دسیکا…(Vittorio De Sica) همگی بیانگر یک حس صمیمی نسبت به زندگی و استناد به واقعیت هستند. وابستگی انسان به محیط اجتماعی، و تلاش برای آن که سینما آینه ی تمام نمای واقعیت باشد هرگز سبب نشد که خطای بزرگ تری در آثار نئورئالیستی سبب دوری و جدایی اش از زندگی نشود. به آن مرگ برها، به آن شیوه ی سخن فاشیستی و ایدئولوژیک و به آن دستورالعمل بسته به بیانیه از یک سو و به جهان تک بعدی آثار اجتماعی این دوران اگر دقت شود معلوم می گردد که آثار نئورئالیستی چون هر فیلم دیگر در داستان پردازی، دارای یک جهان دیدگاهی، تفسیر شده و ذهنی است که آن را به نام عینیت عمومی عرضه می کند. واقعیت تصویر در آثار نئورئالیستی چون همه ی تصاویر تنها مبین جهان ویژه ای است که محصول بازتاب واقعیت در ذهن و ذهنی شدن زندگی بر پرده ی سینماست. اما به هر رو این سینما، نشان می داد که هنر مدرن تصویری در جست و جوی راهی جدی برای تماس با زندگی است، هر چند این تماس گاه تحت تاثیر یک دیدگاه ایدیولوژیک قرار می گیرد.

تلاش برای رویکرد به سطح زندگی و کنش های تحت تاثیر عمل انسان در زندگی، بالاخره منتج به یک سبک عمیق شد و توسط یک رهبر به نام روبر برسون در قلمرو زیبایی شناسی تصویر به موفقیتی بزرگ دست یافت. آثار این هنرمند گویای این مکاشفه و پیروزی بی بدیلی است، که بالاخره تا سر حد یک تئوری سینماتوگرافیک در سینمایی که رویکرد به زندگی عطش تسکین ناپذیرش بود ارتقا یافت.

البته بدون تردید سینمای برسون نیز سینمایی داستان پرداز است اما با دور شدن از گروگان گیری عاطفی و احساساتی کردن تماشاگر می کوشد خود را از قید هیجانات ساختگی آثار قصه گو و خیال پرور برهاند. طبیعی بودن، داشتن یک نقاب سرد که صورت بازیگر را از تظاهرات نمایشی و تئاتری محفوظ نگاه می دارد و بازی سازی ویژه ی برسون عناصری است که در فهم واقع گرایی رویکردگرای آتی بسیار مهم است. تلاش ژان گره میون (Jean Grmillon) گرچه در آثاری چون پوزه ی عشق (۱۹۳۷) و آقای ویکتور غریبه (۱۹۳۸) به حوزه ی «فیلم نوار» تعلق دارد اما نظیر سحرگاه ششم ژوئن (۱۹۴۵) که فیلمی است مستند، دارای گوهری واقع گراست.

متاسفانه هنوز رویکرد به زندگی در سینمای حرفه ای غرب جریانی مغلوب نبود. سانسور نیمی از سحرگاه ششم ژوئن بیانگر این واقعیت و دوری سینمای قرن بیستمی از درک اهمیت لمس جزییات زیسته شده و سلطه ی قوانین سوداگرانه به جهان فیلم و ریشه داری قصه پردازی افسونگراست. سینمای لویی داکن (Louis Daquin) و گرایش او به تصویر زندگی در آثاری چون آغاز روز (۱۹۴۹) سبب شد تا به گفته ی اولریش گرگور (Ulrich Gregor) و اتو پاتالاس (Uto Patalas)، سال های طولانی در فرانسه موفق به گرفتن کار نشود تا بالاخره وادار شد به بالزاک و موپاسان روی آورد. آثار مستند رنه کلمان (Ren Clement) چون نبرد راه آهن (۱۹۴۵) نیز به یک سینمای قصه گوی دهه ی شصت تنزل یافت. در فرانسه آثاری چون امید (۱۹۴۵) از آندره مالرو (Andre Malraux) و فاربیک (۱۹۴۷) اثر ژرژ روکیه (Georges Rouquier) به سرمشق های فراموش ناپذیری برای سینمای رویکردگرای آینده بدل نشدند همچنان که فیلم های مایکل پاول (MichaelPowell) که در راستای سنت های مردی از آران (۱۹۳۴) فلاهرتی پدیدار شد، از تخیلی بودن به سوی مستند بودن میل می کرد. با همه ی اینها در همان سال های ۱۹۴۴ سینمای انگلیس نقش خود را در انحراف افکار مردم از مسایل ملموس زندگی و مشکلات روزمره آغاز کرد و با فیلم های داستان پرداز و تجملی و هیجان انگیز، پرده ای بین زندگی واقعی و سینما پدید آورد.

کارول رید (Carol Reed)، با آثاری چون قطار شبانه ی مونیخ (۱۹۴۰)، مخالف خوان (۱۹۴۷) و مرد سوم (۱۹۴۹) از نقش خود در ستاره ها به زیر نگاه می کنند (۱۹۳۹) فاصله گرفت و به هیجان باب روز رو نمود و با کودکی دو پشیز (۱۹۵۵) و کلید (۱۹۵۸) به اعماق دره ی ناواقع گرایی سقوط کرد. دیوید لین (David Lean) هم با جنون تابستانی (۱۹۵۸) و پلی بر رودخانه ی کوای (۱۹۵۷)، به سینمایی پیوست که از لمس جزییات واقعی دور و به هیجانات سینمای ماجرایی نزدیک می شد.

سینمای برگمان (Ingmar Bergman)، یکی از اوج های سینمای هنری است. سینمایی شگفتی آور و مسحور کننده که البته همچنان مبتنی است بر یک منش ژرف روان شناسانه که تا فانی و الکساندر (۱۹۸۳) ادامه یافته است. سینما-چشم ورتوف هم در شوروی بالاخره به سینمای استالینی چگونه فولاد آبدیده شد دانسکوی )(Danskoi) ۱۹۴۲ (و دبیر کمیته ی محلی (۱۹۴۲)، پی ریف (۱۹۴۲) و به نام میهن (۱۹۴۳) پودوفکین (Podovkin) بدل شد، با همه ی نیروی مخرب ایدئولوژی جزمی که بر زندگی و لحظه های ناب لمس شده ی آن می توانست پرده درکشد. دستامدهای آیزنشتاینی در تکنیک، قربانی پیام های خیراندیشانه و متعصبانه ی حزبی شده بود و در ادامه ی یک سینمای بی بهای رسمی به نام رئالیسم سوسیالیستی، هولناک ترین خیانت را به «واقعیت» انجام داد. ایوان مخوف (۱۹۴۴) به دفاع از تزاریتسین (۱۹۴۲) از گئورگی واسیلی یف (Georgi Vassiliev) و بالاخره به آثار گریگوری چوخرای(Grigori Khockrai) تنزل یافت .

نکته ی مهم آن که، پیام بازگشت به واقعیت در سینمای امریکا شکفت. از نظر سبک، بازی سازی و داستان، این سینمای قصه پرداز خود را نماینده ی گرایش ناب به زندگی معرفی کرده و بیشترین موفقیت را به دست آورده است. آیا چنین است؟ به نظر من سینمای هالیوود در پس صورتک واقعیت گرایی، بیشترین ضربه را به حس زنده ی زندگی و سادگی تجربه ی زیستن می زند و با احساسیگری شدید، خرد واقع نگر را که معطوف به جزییات کوچک اما راستین تجربه ی انسانی است مورد حمله قرار می دهد.

بدون تردید سینمای داستانگوی امریکا از همان ممفیس بل (۱۹۴۴) ویلیام وایلر (William Wyler)، به ایجاد گرما در تماشاگران و جذابیت روایت بها می داد اما جز احساسات چه چیز در این سینما حتا در نبرد سان پی یترو ( ۱۹۴۵) ساخته ی جان هیوستن (John Huston) قابل اعتناست؟ کدام شعور، ژرف تر و فراتر از شعارهای پر تبختر امریکایی و کدام نقد اجتماعی، ژرف تر از موفقیت ملموس انسانی و کدام پرسش در این سینما عمیق تر طرح می شود؟ « در سال های پس از جنگ رابرت فلاهرتی تقریبا تنها کسی بود که توانست برای فیلم داستان لوئیزیانا (۱۹۴۸)، یک سرمایه گذار خصوصی پیدا کند.»** جنبش فیلم های مستندگرا در امریکا به سرعت از رمق افتاد و در عوض، مسیر رشد دیدگاه های ذهنی، با نقاب واقع نمایی و آثار سرشار از شورآفرینی و عاطفه انگیزی امریکایی هموار شد. در این سینما شگردهای تصویر و انواع هنرهای روایی روز به روز رشد کرد تا جایی که به سینمای امروزی بدل شد. رسانه ای بی رقیب که مدام در حال پراکندن انبوه آثار بی ارزش، هیجان آور، افسون زا و احساساتی یا پر از خشونت و سکس است. غریزه ی اصلی (۱۹۹۲) یا ماسک (۱۹۹۴)، قاتلان بالفطره (۱۹۹۴) یا جنگ ستارگان (۱۹۷۷)، آرماگدون (۱۹۹۸) یا اسلحه ی مرگبار (۱۹۸۹)، رمبو (۱۹۸۵) یا تهدید شبح (۱۹۹۸) و … در یک عنصر مشترک اند: واقع گریزی شدید و بیگانگی با هر آنچه که مربوط به تجربه ی انسانی از زیستن در جهان واقعی است.

درست در متن این سینمای خشونت و سکس است که یک گرایش نو در سینمای جهان ظهور می کند. چیزی که ما را وامی دارد باور کنیم اتفاقی در پایان قرن بیستم رخ داد که سبب شد در سینمای قرن بیست و یکمی از همین آغازطنینی نو به گوش برسد. ما حق داریم از خود بپرسیم آیا اتفاق تازه ای در حال روی دادن است؟ این آوا چیست؟ آوایی که تجربه ی مستندگرایی رایج سینمای قرن بیستمی را تبدیل به یک اتفاق نو می کند. اتفاق رویش روایت بر متن استناد، بازگشت به طبیعی بودن، اندیشه ورز بودن و شاعرانگی و صمیمت سینمای اولیه که یک قرن مغلوب جریانات واقع گریز شد.

می خواهم بگویم خانه ی دوست کجاست؟ و سپس کل سینمای نوین و رویکردگرای ایران طنینی در جهان افکند که بسی فراتر از نئورئالیسم و هر تجربه ی مستندگرایی، سینمای آینده را به تقدیری نو فراخواند، تقدیری که ذاتا قرار بود سینما بپذیرد: سرنوشت گره خورده با زندگی و همهی آن بهشت و دوزخ، فاجعه و مسرت، اندوه و شادمانی هایی که در واقعیت تصویر از تصویر واقعیت چند سویه میتواند جاری شود. سینمای ایران، سینمای جهان را به لمس دوباره ی زندگی و طبیعی بودن و تماشای عظمت رویداد مصور زیستن که فاجعه بارتر، پرسش انگیزتر و شادمانی آورتر از هر «داستان» و «رمان» ساخته شده ای است فراخواند. سبک رویکردگرایی سینمای ایران بر سینمای تارانتینو (Quentin Tarantino)، سینمای دگما ۵ (Dogma 5)، سینمای چین و سینمای مستقل امریکا تاثیر نهاد. پرسش استناد حتی در اثری چون زیبایی امریکایی (۱۹۹۹) با آن دوربین دستی خود را نهان کرده است و حتی در ماجرای بلرویچ (۱۹۹۹) و … موضوع چیست؟

اجازه بدهید بگویم اتفاقی در جهان افتاده است که سینما را با زندگی درآمیخته است. بر متن این اتفاق عینی است که دلیل اهمیت سینمای ساده، شاعرانه، طبیعی گون و رویکردگرای ایران روشنی می گیرد. آن اتفاق، رشد تکنولوژیک و در نتیجه تکامل تکنولوژی تولید فیلم و در واقع ساده شدن و در دسترس قرار گرفتن و عمومی شدن دوربین است. هزاران خانواده امروز از دوربین استفاده می کند. تلویزیون فرهنگ تصویری را به سرعت فرابرده و وسایل فنی تولید فیلم را ساده کرده اند. بالارفتن سطح دانش و مهارت به بسیاری از خانواده ها امکان فیلم سازی می دهد. درست در این جهان است که آرمان سینمای درآمیخته با زندگی تحقق می یابد، سینمایی که از متن زندگی می روید، سینمایی که رویدادهای زیستن را تصویر می کند و بیش از هر زمان امروز امکان ظهور پیدا کرده، نه تنها به وسیله ی فیلم سازان بزرگ بلکه به وسیله ی مردمی که از خود فیلم میگیرند و از درونشان فیلم سازانی بزرگتر از هر زمان سر بر خواهد آورد که سینمایشان بیش از هر زمان آرمان سینما چشم و سینما حقیقت را محقق خواهد ساخت. شاهکارهایی در اوج واقع گرایی و در اوج شاعرانگی به وسیله ی ذوق هایی یکه پدیدار خواهد شد. و در واقع این جنبش عمومی فیلم سازی قرن آینده ساختار هنری و تعریف سینمای نخبه را تا حدود زیادی تغییر خواهد داد. این است حدس من.

اما در کانون این سینما شجاعت برهنگی و عریانگی روح و جزییات ناگفته ی زندگی، شجاعت پرده برافکنی و رازگویی صمیمانه، شجاعت سلوک علیه تاریکی های واقعی و پنهان نگاهداشته شده سر بر خواهد آورد. به نظرم این همان ستیهندگی علیه عادت، پنهان کاری و فریبی است که عین القضات همدانی و عارفان شرق پیشتاز آن بوده اند و امروز مدرن ترین هنر انسانی یعنی سینما، در حال گرویدن به آن نقطه و پاسخگویی به آن است. رویدادی که به دورویی هزاران ساله ی هنر به پرسونا و پرسوناژ، به ماسک و پنهان شدن هنرمند در پس پشت نقش پایان می دهد. از این به بعد سوفوکل، شکسپیر، فلوبر و داوینچی های جدید از پشت ادیپ، هملت، مادام بوواری، مونالیزا به در می آیند و ما را بی واسطه با اسرارالربوبیه حلاج وار و عین القضات وار آشنا می سازند.آنان تصویر خود را باز می آفرینند، چیزی که آرمان جویس (James Joyce) بود و به نام رمانش بدل شد؛ چهره ی هنرمند در جوانی.

سینما در ملتقای دو قرن، دو هزاره

تمهیدات و سلوک فیلم در آستان سده ی بیست و یکم

آخرین و اولین جمله ی این نوشته یک عبارت به فارسی است که در خود تمثیل سینمای آینده را در قلمرو محور همنشینی زبان نهفته دارد: «سینما در ملتقای دو قرن، دو هزاره». این نامی است که در آن و با آن، زبان به واقعیت جهانی تبدیل می شود که سینما در آن، آینه ی آگاهی نویی است. آینه ی واقعیت گفت و گوی تمدن انسانی که همنشینی تمدن های مهم و محل دیدار و گردآمدن آنها را ممکن می کند. در واقع در متن ما، خانه ای از زبان فارسی، به گونه ای آفرینش گرانه و بدیع با فراورده های زبان های دیگر بارور شده است. یک بار دیگر نام را تکرار کنیم: سینما/ملتقا/هزاره. سه سیمای زبانی این واقعیت همنشین هستند که در ساختار زبان و فرهنگ امروزی ایرانی، در آینه ی متن، با نحوه و نحو بیان فارسی، معنادار گشته اند. چنین رازی در عناوین دیگر هم نهفته است، آنجا که «تمهیدات»، «سلوک»، «فیلم» و «سده ی بیست و یکم» به یک همنشینی مرزشکن و جهانی دست یافته اند، کلماتی از متن زبان عرفان اسلامی، عصاره ی مدرنیته و یک علامت کاملا باستانی ایرانی که به یک جشن، جشن سده ها ارجاع می یابد. پس همه ی آن چه درباره ی هسته ی متن و نوشته ی حاضر می خواهم بگویم در همین تمثیل آغازین فشرده شده: جایی که یک تمدن کهن، تمدن ایرانی در نوزایی اش، حرفی تازه برای جهان به ارمغان می آورد. جایی که زبان، زبان فارسی، با در کنار هم قرار دادن نشانه های تمدن های متنوع بشری و همجواری معنادارشان، آزادی از بند توهم جداسری انسانی را ممکن و به بارور کردن جان خلاق با جهانی ازآفرینش های جاندار یاری می رساند، جایی که سه لایه ی زبانی و فرهنگی زبان فارسی و عربی و انگلیسی با سه ساحت روح هنری وشعری، عرفانی و شهودی، استدلالی و عقلی مکالمه ای بزرگ را ممکن می سازد، و به مقدمه و مجالی برای اندیشیدن به زیبایی و حقیقت آینده و آفرینش و آزادی بدل می شود. آیا در هزاره ی سوم میلادی و قرن نو، هنر ایرانی در سینما حرفی تازه برای معماری و آفرینش معنا دارد؟ دعوت سینمای ما چیست که می تواند بر خطوط سینمای قرن بیست و یکمی تاثیر بگذارد؟ ظاهرا سراپای موضوع ادعا، شوخی و خیال پردازی نامناسبی به نظر می رسد که از بازی جشنواره و «تفنن ادواری» سرچشمه گرفته است. ظاهرا چند جایزه، نگارنده را به وهم دچار کرده است: توهم تاثیر این سینمای جهان سومی بر سینمای جهان فرا مدرن. اتفاقا به سبب فرامدرنیت، سینمای ایران حرفی جهانی برای قرن بیست و یکم دارد. حرفی که تنها می توانست در ایران شکل ببندد. با گردآمدن شرایط عینی و ذهنی غیر مترقبه، یعنی وضعیت یک انقلاب که سازمان سینمای جعلی و کاریکاتور دنباله روی از هالیوود را ویران کرد و خلاء، که امکان پر شدن فضای سینمای ایران از هوای تازه، تجربه ی تازه و آشنازدایی و عادت ستیزی را فراهم آورد و افق معنوی تمدنی ریشه دار که انتظارات شجاعانه را پرورد، و شرایط نو که در آن علی رغم انواع موانع کهنه اندیشی، نیروی خلاق عطش خود را برای آزادی، برای لمس زندگی به سینمای متفکر سرایت داد، سبک سینمای ما به معنایی فراموش شده که از زمان نیچه تا لومی یر آرمان هنر مدرن موعودی بود که می بایست زاده شود، دست یافت. معنایی که با ظهور سینما و لومی یر مدتی کوتاه سر بر آورده بود و به سرعت غیب شده بود و طعمه ی سوداگری و افسانه پردازی هالیوود گشته بود. معنای حسیت جهان مدرن در سینمای آینده.

بدینسان «هسته ی انتظار» متن را از سینمای سده ی تازه لو می دهم: می خواهم تاکید کنم، «سوق طبیعی» نیروی اصلی سینمای قرن بیست و یکمی است. در حالی که این طبیعی بودن عمیقا با ناتورالیسم مغایر است و در ذات خود آمیخته شده است با آرمان بزرگ معرفت وحدت وجودی عارفان و پالایش و پیرایش انسان، به مثابه آینه، که آفریننده ی آینه ی سینماست، همچون فشرده ی تمدن مدرن. این رویکرد شجاعانه ی هنر است به طبیعی بودن زندگی. پس سینمای آینده به چشم نوشته، سینمایی است عمیقا مغایر جهان نااندیشنده و متصنع و وهم پرور سینمای داستان باف ماجراجو و سوداگر هالیوود. این سینمایی ست رویکردگرا و به نظرم منطبق با رویش روایت بر متن استناد. سینمایی که به انسان واقعی جرأت عریان کردن روح خود را می دهد. یک برهنگی مستند با همه ی بهشت و دوزخ واقعی آن.

در عنوان مقاله، کلمه ی سینما نشانه ای است بر همه ی آن چه محصول تمدن مدرن است، زیرا سینما آینه ی مدرنیته است. برابر ما قرار گرفته و جادوی تماشای تصویر خود، کار خود را کرده است. اما ما برابر آینه ی تصویرسازی منفعل و بهت زده نماندیم، خود تصویر خود را، نحوی که شایستهی انسانی فرهنگ مند بود پرداختیم. ما فرهنگ مند بوده ایم. می توانستیم به سینما، این هدیهی تمدن جدید، چیزی کهن و نه کهنه، چیزی کهنگی ناپذیر و جاودان، توان شهودی و غیب اندیشی و ادراک اهمیت غیاب در زیبا شناسی را هدیه کنیم. سینما فشرده ی عقلانیت و حسیت مدرن بود که می خواست با چشمان تماشاگر دوربین به طبیعت و امر واقع، انسان نو را به افقی نو و نیچه ای هدایت کند و پیام «طبیعی باشید، طبیعی ببینید» بدهد و ما را وادار کند شجاعت تماشای واقعیت بیرون و درون خود را کسب کنیم و به قول هولدرلین تن به این خطرناکترین حرفه ها، با روح شعر بدهیم. اما درست پس از لومی یر، سرمایه داری و رهبر جهانی آن، با سینمای هالیوود، راه سوداگری را پیمود و برای صد سال بر این دستامد ماهوی هنر مدرن سلطه گری نمود و پرده افکند و لااقل آن را به سینمایی حاشیه ای بدل نمود. تجربه ی ایرانی سینما پس از انقلاب به سرعت راه یادآوری پیام «طبیعی باشید» را هموار کرد اما به نحو غریبی از مسیری تصورناپذیر، یعنی از طریق تاثیرات معرفت و حکمت کهن ما. کلمه ی «تمهیدات» یادآور این ساحت معنوی است، ساحت عادت ستیزی و رهایی از سینمای عادت شده ی گذشته عین القضات همدانی، عارفی عادت ستیز بود و کتاب «تمهیدات» او از سه منظر برای ما اهمیت دارد: ۱- پیام «طبیعی باشید» ۲- پیام ستیز با عادت پرستی و مهم تر از همه ۳- پیام آینگی و برهنگی و شجاعت پیرایش و تماشای بهشت و دوزخ واقعی خود. شجاعت بدیع بودن و آشنایی زدایی مدام، یعنی شجاعت پرده افکنی از راز و رازگویی با انسان و دیگران. عین القضات در زمانی بسی دور از ما می زیست، اما او به نحو غریبی پی به اهمیت تصویر و واقعیت تصویر در تاثیر بر کمال معنوی انسان و سلوک او برده بود. او از اسماالله به اسم «مصور» التفات یکه داشت و با تماشا، می شورید و اسرار الربوبیه را فاش می کرد.

پس نوشته تا اینجا می خواهد بگوید که سینمای پیشروی نخبه ی قرن بیست و یکمی گامی بلند در راه آرمان تصویر و روایت زندگی بر متن استناد خواهد برداشت، شجاعت طبیعی بودن و تماشای افسون زدایانه ی خود و جهان را خواهد یافت و با دریدن نقاب، سینما را از پرسونا و پرسوناژ به سوی تبلور تماشای ساده ی جزییات زیسته شده ی انسانی و تراژدی پنهان در آمد و شد روزمره اش سوق می دهد. بدین گونه سینما به امکان یک سلوک، سلوکی که عارفان با ریاضت های طولانی در پی آن بودند بدل خواهد شد. سلوکی که برای انسان تجربه ی شهودی و شعور شاعرانگی به بارمی آورد. چگونه؟

عین القضات از عارفان فاش کننده ی سر است. عریان گر، و با خاصیت آینه و خود تماشا کننده و عادت ستیز. او ما را فرامی خواند: «اگر خواهی که جمال این اسرار بر تو جلوه کند، از عادت پرستی دست بردار که عادت پرستی، بت پرستی باشد. هر چه شنوده ای از مخلوقات فراموش کن، هر شنوده ای ناشنوده گیر و هر چه بر تو مشکل گردد جز به زبان دل سوال مکن».

پس امروز هم عین القضات و عرفان ستیهنده ی اجتماعیاش، انسان و انسان ایرانی و سینمای جهانی را به خاصیت آینگی فرامی خواند. خاصیت آینگی تعبیری از خود این عارف بزرگ است. تعبیری که هم بر وجوه عرفانی او اشتمال دارد و هم ستیهندگی های اجتماعی سیاسی اش را در بر می گیرد. به قول نجیب مایل هروی، از اینها بگذریم به راستی که عین القضات به آینه مانندگی داشته است. چون آینه زیسته است. آینه ی غماز: /آینه ات دانی چرا غماز نیست/ زان که زنگار از رخش ممتاز نیست. مگر نه این است که او در سرتا سر عمر فرهنگی اش به طول سی و سه سال زمانی اش در مقابل ابتذال دسته جمعی ایستاد و زشتی همه بل بیشترینه ی آنها را نشان داد. در عین حال اصالت ها و ارزش های آینه ی فردی خود را حفظ کرد، هر چند همین ابتذال دسته جمعی سرانجام او را آینه را نابود کرد اما آیا آینگی را و خاصیت های آینه را هم نابود کرد؟

در این تمثیل آینه عارف ایرانی/آینه متن آفریننده/راهی برای من باز می شود تا/آینه سینما/ی قرن آینده ادامه یابد. در اینجا هم سینما آینه ی خلاق و زنده و اندیشه سازی است که سلطه ی ابتذال دسته جمعی دورانی سوداگر و سلطه ی سینماهای مبتذل و زشت می کوشد خاصیت آینگی اش را نابود کند. اما خاصیت آینگی سینما که صد سال به صورت مغلوب دوام یافت، در آغاز قرن بیست و یکم پرسشی نو بر می انگیزد. آیا جهان زشت و نااندیشگون و جهالت بار آثاری با جلوه های ویژه و فریبنده ی سکس و خشونت و وهم، آینه ی لومی یر را که رویکرد به زندگی داشت نابود کرد یا سینمای رویکردگرای نوین ایران با رهبری کیارستمی سبک تماشای برهنه و طبیعی را با روح پروردگی آغاز نمود. تا روح سینما در آستان سده ی نو پر شود از شجاعت روایت و استناد، یعنی میل دست یابی به آنچه که ویژگی تصویرهای عین القضات بوده از انسان و جهان یعنی: «صدق و خلوص و راستی و راست کاری و راست بازی و راست باوری و راست نمایی».

اجمالا بگویم هنر مدرن تکنولوژیک و تصویری، از آغاز هستی خود ذاتا این توان را داشت که امکانات انسان مدرن را برای دریدن حجاب ها متحول کند و به او در مسیر کسب شجاعت سلوک تصویری جهت مکاشفه ی واقعیت های پنهان مانده ی زندگی، زندگی خود و جهان، و فائق آمدن بر موانع بیداری و پرورش روح و سخن بی پرده از جزییات زیسته شده و… یاری رساند. تعویق یک صد ساله ی فرورفتن در سوداگری، کاربرد تکنولوژی سینما، برای افسانه پردازی و افسون زایی و سرگرمی تنها بیانگر یک بحران گذرا بود. در همین زمان صد ساله، دوربین فیلم برداری، یعنی ابزار ثبت جزییات واقعی و زندگی فردی تکمیل و همگانی شد. رویکرد انبوه مردم به دوربین و کاربرد آن همچون وسیله ی بیان جزییات زیسته شده و شگفت زندگی، برای اولین بار بیان تصویری چیزهای تکان دهنده ای از هستی انسانی را فراهم آورد که با همهی سادگی صوری رویداد تا دیروز ناممکن بود آدمی بدان دست یابد. درست در همین نقطه است که شاهدیم تکنولوژی فراصنعتی دوربین های فیلم برداری خانگی، چیزی را آرام آرام و در مقیاس اجتماعی، با رشد فرهنگ تصویری، و عمومی شدن تصویر، تحقق می بخشد که شاید تجربهی عظیم عرفانی هم با ریاضت های شدید خود در پی آن بود، یعنی امکان تماشای تاریکی «خود» خویشتن، شجاعت رو به رو شدن با نفس خود و جزییات ظلمانی زیسته شده ی آن، دریدن حجاب خویشتن با اعتراف به همه ی آن چه با چشم درون نگر تماشا می شود و تزکیه ی خود و دست یافتن به رهایی و کشف و رسیدن به بهجت و عشق و سرمستی و کسب بصیرت و بیداری نو که محصول شجاعت تماشای شب درون بود. سلوک عارف کهن و سالک شجاع و جوینده ی سینمای نوین، هر دو به خاصیت آینگی دست می یابند و همراه آن سرشار از وحدت وجود و هماهنگی با درخت و پرنده و ستاره و نور می شوند و به امکان شهود و دیدار راستین می رسند، با پیرایش و پاک شدگی. وسعت تجربه ی دوربین که ثبت کننده ی جزییات زندگی است و فرهنگ تصویری، آن ترسی را فرو می ریزد که به فلوبر اجازه نمی داد فلوبر باشد و او با پرسونای مادام بوواری به «تخلیه»ی خود می پرداخت و یا داوینچی را وادار می کرد نقاب ژوکوند را بپوشد و یا صد سال سینماگر آوانگارد را ناگزیر می کرد با ماسک قهرمان دراماتیک و سیماچه ی وهم آمیز ساختگی اشخاص بر پرده، از خود بگوید. پنهان کاری و افسانه بافی خصیصه ی سینمای داستان پرداز و عادت شده ی قرن گذشته است. بدینسان دوربین دیجیتالی، امکان سلوک و تماشا و قیام علیه نقاب و پرسونا و پرسوناژ و عادت پرستی، و امکان تماشای بازی زندگی و رویکرد به استناد را در مقیاس فراوان در سینمای قرن بیست و یکم به بار می آورد. از درون این سینما چه فراوان آثار سرشار از شعر و تجربه ی هولناک و یکه فراخواهد رویید، تجربه ای که هیچ درام ساخته شده ای به پای تاثیر تکان دهنده اش نمی رسد. این تاثیر البته تنها محصول آن خاصیت آینگی و راستی نیست، ضمنا محصول به میدان آمدن هزاران هزار استعداد نو به طور عمومی در هر گوشه و کنار جهان و پیدایش نوابغ فراوان در مسیر این رستاخیز عام تصویربرداری خواهد بود. کسانی که خود را تصویر می کنند. چیزی که هرگز در قرن بیستم امکان آن فراهم نشد و تنها در پایان آن داستان قرن نو به واقعیت پیوست، آن هم با رهبری سینمای مخاطب گرای ایران که شروع کرد خاصیت آینه را در رویکرد به زندگی و آزادی گرایی ذاتی و عریانی را در تجربه ای فرمال تاسیس کند. بدینسان سینمای قرن بیست و یکم سینمای مکالمهی عالیترین محصولات تمدن بشری، و سینمای پارادوکسیکال آگاهی های مدرن و معرفت های کهن عارفان است، سینمایی مبتنی به فرم حذف و سازماندهی صفحه های سپید تا تصویر رازهای ناگفتهی واقعیت را از سوی تماشاگر معماری کند. سینمایی که همنشینی کیارستمی و عین القضات همدانی در آن به هنری عریان گر، عادت ستیز، راست کار، رازگشا، متهور، شاعرانه، ستیهنده با ابتذال دستهجمعی، شادمانه، تراژیک، دارای سندیت، فاش کننده، آینه وار، آزادی گرا، بداعت آمیز، بی نقاب، طبیعی و… ختم میشود. سینمایی که در آن انسان شهامت نمایش بازی خود را در زندگی خواهد یافت. و دارای خاصیت دوستی و عشق است و سرشار از بداهت و شجاعت از خود گفتن. سینمایی که گویی میراث دار قاضی القضات همدانی است ، زمانی که می سوخت و خود راز می گشود و عریان می گشت و فریاد بر می آورد: «در بند بوده اند و زهره و یارای آن نداشته اند که از این اسرار گویند».

سینمای ایران در پایان قرن بیستم آغازگر سینمای آینده ای بود که زهره ی طبیعی بودن ستیهندگی در فرم و اندیشه سرای آزادی و ضمنا شاعرانگی و رازگشایی و رویکرد به زندگی و تبدیل نمایش ؛افسون زا به افسون زدا را یافت. هژمونی سینمای آینده را این جریان احراز کرده است.

به نظر من سینمای ایران با هژمونی سینمای کیارستمی به سبب رویکرد به متن زندگی، پیشتاز سینمای قرن بیست و یکمی و اتفاق تکان دهنده ی نیچه ای آن است. پلی که خرد غرب و شهود شرق را به هم پیوند می زند، و عصاره ی صد سال چالش بین رویکرد به زندگی و گریز از زندگی را در سینمای غرب برای اولین بار به سود غلبه ی سینمای زنده ی منبعث از تجربه ی زیستن جهت می دهد.

* اطلاعات مربوط به فیلم ها از Geshicht است

** تاریخ سینمای هنری، نوشتهی اولریش گرگور و اتوپاتالاس به ترجمه ی زنده یاد دکتر هوشنگ طاهری

صدمین سالگرد سینمای ایران

فصلنامه فراایران ، شماره های پنجم و ششم ، پاییز و زمستان ۷۹

اکنون سینمای ایران به عنوان مظهری از تمدن، فرهنگ و هنر ایران، پیشتاز گفت و گوی تمدن ها و فرهنگ ها و نشانه ای از ذهنیت خلاق هنرمند ایرانی ست. کمتر جشنواره ی جهانی ست که با فیلمی از فیمسازان برجسته ی این سرزمین افتتاح نشود. فیلم های ایرانی در اکثر جشنواره ها، با ربودن جوایز اصلی پرچمدار اندیشه و احساس و هنر در صحنه ی سینمای بین الملل شده اند. مطبوعات عمومی و تخصصی سینما در جهان اغلب بخشی از محتوای شماره های خود را به تحلیل و شناخت این سینما اختصاص داده اند. ایران یکی از چند کشور معدود جهان است که در عصر استیلای بی چون و چرای هالیوود و سینمای آمریکا، به تولیدی ملی و خودکفا دست یافته است و اکنون برای فتح بازارهای جهانی سینما با دیگر کشورهای اروپایی و آسیایی رقابت می کند و سهمی از این بازار را به خود اختصاص داده است، که هر چند اندک، اما با رشد و شکوفایی سینما در ایران، هر دم رو به فزونی ست. از سوی دیگر، تولید ملی،با گسترش تولیدات خود و تنوع روزافزون آن، بازار داخلی، تماشاگران علاقه مند و تشنه را به سوی خود جلب می کند.

در آخرین روزهای تابستان و آغاز پاییز ۱۳۷۹، این سینما یکصدمین سال تولید خود را در مراسمی با شکوه جشن گرفت و این فرصتی بود برای نگاهی همه جانبه و تازه به صد سال فعالیت خلاق، مستمر و با اهمیت سینماگران و دست اندرکاران این سینما در رسیدن به جایگاه رفیعی که اکنون در آستانه ی شروع سده ی دوم فعالیت اش به آن دست یافته است و با امید به آینده ای تابناک تر، به پیش می تازد.

مجموعه ای که پیش رو دارید، از اولین روزهای آشنایی ایرانیان با سینما و دوربین، اولین فیلم ها، سال های زمینه چینی و رسیدن به این تعالی را در بر می گیرد و سپس به تحولات سینما در سده ی دوم فعالیت اش، به تعریف های تازه و نگاه های نوتر به افق های گسترده تر در سطح جهان می پردازد.

منیژه میرعمادی

مقدمی ای بر تاریخ تحلیلی سینمای ایران(۱۳۵۷- ۱۳۰۸ )

از ریشه ها به کلیشه ها

امید روحانی

یک

براساس تعریف ها و ویژگی هایی که «سینما» (و همه ی واژه های مترادف آن) طی صد سال تاریخ خود پیدا کرده است، تولید فیلم در ایران صد ساله نیست، حتا اگر جشن صد سالگی آن را برگزار کنیم. اسناد و مدارک و تاریخ های مستند می گویند که اولین فیلم سینمایی تولید شده در ایران، آبی و رابی (۱۳۰۹)، ساخته ی اوانس اوگانیانس، فیلمساز ارمنی تبار است، هر چند جز چند عکس رنگ و رو رفته و محو و چند سطر نوشته به عنوان گزارش و خبر درباره ی نمایش آن در سینماهای تهران آن سال ها، هیچ چیز از آن باقی نمانده است.۱ اولین فیلم موجود سینمای ایران را باید حاجی آقا، اکتر سینما (۱۳۱۲) دانست که بازساخته ی اوانس اوگانیانس است. از این فیلم نسخه ای کامل، همراه با توضیحاتی نسبتا کامل از شرایط ساخت و تولید، گزارش هایی درباره ی نمایش فیلم و دو سه نقدواره در مطبوعات آن زمان تهران در دست است.۲ نمایش این فیلم، به طور تصادفی همزمان میشود با نمایش اولین فیلم ناطق سینمای ایران، دختر لر (۱۳۱۲)، ساخته ی اردشیر ایرانی/عبدالحسین سپنتا. این فیلم که در استودیوهای امپریال بمبئی هندوستان تولید شد، تولیدی هندی ست که سپنتا در آن نقش فیلم نامه نویس و بازیگر و ترانه سرا را دارد، هر چند همیشه آن را فیلمی ایرانی و حاصل کوشش و زحمت سپنتا می دانند و تا مدت ها، کارگردانی آن را هم به سپنتا نسبت می دادند.۳

این دو فیلم را باید آغاز سینما در ایران بدانیم، اما هر دو مسیر به بن بست و در نهایت به قطع کامل می رسند. اوگانیانس پس از شکست حاجی آقا، اکتر سینما، دیگر نمی تواند مسیر فیلمسازی را ادامه دهد۴ و سپنتا، پس از ساخت دو سه فیلم دیگر در هند براساس قصه های کهن ایرانی۵ که از آنها هم نسخه ای باقی نمانده است از ادامه ی کار باز می ماند و تولید فیلم ایرانی در هند متوقف می شود.

تولید فیلم بلند سینمایی در ایران در همان سال ۱۳۱۲ و تولید فیلم ایرانی در هند، در سال ۱۳۱۶ متوقف میشود و سینماهای تهران (و شهرستان ها)، دوباره به طور کامل در اختیار فیلم های وارداتی خارجی قرار میگیرد. دیگر خبری نیست. سینمای ایران به محاق و فراموشی می رود.

دو

طی همه ی این سال ها، از ۱۲۷۹، یعنی تاریخی که دوربین گومون خریداری شده توسط شاه قاجار وارد ایران می شود و در راهرویی از کاخ سلطنتی نصب می شود، تا ۱۳۱۶، یعنی تاریخ نمایش آخرین فیلم تولید شده توسط سپنتا در هند را، با همه ی اما و اگرها، باید دوره ی اول بدانیم، دوره ای که چه از لحاظ کمی چه از نظر کیفی چندان پربار نیست. مدارک و اسناد می گویند، که جدا از فیلم های تولید شده در هند، درفاصله ی سال های ۱۳۰۸ تا ۱۳۱۲ تنها چند فیلم ساخته و به نمایش درآمده اند که اغلب آنها هم در جذب مخاطبان ناموفق بوده اند. دلایل این عدم موفقیت پیچیده است و موضوع این بحث نیست، هر چند برای درک شرایط و شناخت فضای فرهنگی آن سال های اوایل قرن خورشیدی لازم اند و نیز برای فهم این نکته که چگونه سینمای ایران، دوباره و سال ها بعد، در ایران شکل گرفت و این بار به موفقیتی در جذب مخاطبانش رسید.

وقتی اوگانیانس در سال ۱۳۰۸ با تجربه ای اندک از آموزش سینما۶ و دریایی از علاقه و آرمان و امید به ایران باز می گردد تا «سینمای ملی»۷ را در ایران شروع کند، درمی یابد که باید سینما را در ایران نهادینه کند. اولین کوشش او حتی پیش از ساختن فیلم، تاسیس مدرسه ی آرتیستی سینما یا هنرستانی برای آموزش بازیگری و دیگر هنرهای وابسته به سینماست. در واقع شروع فیلمسازی او بیش تر در جهت به کار گرفتن عملی آموخته های نظری اوست و تشویق هنرجویانش به جدی گرفتن آموزش. اوگانیانس کوشش خود را معطوف ساختن فیلمی صامت میکند بی آن که بداند (یا شاید می دانست) که فیلمی ناطق در راه است. می توان دریافت که وقتی داشت آخرین روتوش های فیلم صامت اش حاجی آقا، اکتر سینما را انجام می داد تا آن را برای نمایش در بهمن ۱۳۱۲ آماده کند، در حالی که اولین فیلم ناطق این سینما یا دستکم اولین فیلم ناطق فارسی زبان سینما در ایران یعنی دختر لر سه ماه بود که بر پرده ی سینماها رفته بود، در چه حال و روزی بوده است. شاید شکست را هنوز باور نمیکرد، یا چاره ای جز پایان دادن به فیلم اش و نمایش آن نداشت. شاید دریافتن راهی برای ناطق کردن فیلمش که صامت تولید شده بود درماند. به ناچار با قبول شکست و تنها به امید پیروزی و درک فیلم اش (و تلاشاش) از سوی مخاطبانی که چندان به زبان سینما آشنایی نداشتند و هنوز (و حتی هرگز) به فرهنگ تصویر مجهز نبودند تن به نمایش فیلم اش داد.

سه

توقف تولید فیلم در ایران نزدیک به ۱۵ سال به طول انجامید. این ۱۵ سال با یکی از بحرانیترین و پرتلاطم ترین سال های تاریخ سیاسی/اجتماعی ایران همزمان است، یعنی شروع سقوط رضاشاه پهلوی، آغاز جنگ دوم جهانی و اشغال ایران از جنوب و شمال، گرسنگی و سختی زندگی، افشای فساد و تباهی دستگاه حاکم، مخالفت مردم با استبداد زمان رضاشاه… اما در عین حال با استقرار و استحکام تجدد طلبی که از زمان شروع دوره ی سلطنت رضاشاه جای پای خود را در فرهنگ و اجتماع سنتی ایران باز کرده بود.

پس به طور طبیعی، شروع تولید فیلم در ایران در سال ۱۳۰۸ نشانه ای بود از نظم و تمایل طبیعی ایرانیان برای «خودی» کردن سینما به عنوان مظهر دیگری از تجدد و تجدد طلبی و شکست آن، باز به طور طبیعی، نشانه ای از عدم پذیرش این مایه ی تجدد از سوی جامعه ای که هنوز رابطه ی قدیمی و مستحکم اش را با سنت قطع یا در اصل روشن نکرده بود. سینما برخلاف بسیاری دیگر از مظاهر تجدد، وسیله ای بسیط و ساده نبود که تنها با تمایل چند غرب زده یا روشنفکر بشود آن را «خودی» کرد.

اما سینما، میان همه ی مظاهر تجدد و تجدد طلبی اساسا پیشینه ای ۴۰ ساله داشت. دوربین فیلم برداری، به عنوان یکی از همین وسایل و مظاهر تجدد در سال ۱۲۷۹ خورشیدی وارد ایران شد. تأسیس سینماها و نمایش فیلم های خارجی به عنوان یک داد و ستد به ظاهر سودبخش خیلی زود آغاز شد و به علت ماهیت جذاب و مردم پسندش خیلی زود پاگرفت. به علت اختلاف فرهنگی موجود در شرایط ایران، سینما رفتن در کنار تئاتر دیدن به یکی از تفریحات قشر مرفه و طبقه ی بالای اجتماع بدل شد. در طی ۴۰ سال، با همه ی پیشینه ی عکاسی در ایران و علاقه ی ایرانیان به عکاسی، یا علاقه ی طبیعی و توجیه پذیر دربار و درباریان به عکاسی، همه ی غرب زدگی موجود در این ۴۰ سال، سینما همچنان یکی از مظاهر تجدد میان روشنفکران و نخبگان و طبقات بالای اجتماعی باقی ماند. جالب این جاست که حتی عکاسان ایرانی تمایلی به استفاده از دوربین فیلم برداری برای ثبت و ضبط یعنی سینمای مستند در ایران نشان ندادند و آنچه طی این ۴۰ سال به عنوان فیلم خبری، گزارشی یا مستند باقی مانده است از نظر کمی نیز چندان قابل توجه نیست.

پس طبیعیست که تولید سینما در ایران به شکست بیانجامد، چرا که حاجی آقا، اکتر سینما اساسا فیلمی تالیفیست. اوگانیانس در این فیلم، در واقع، فیلمی را تالیف کرده است، همان طور که در آبی و رابی بیش تر نمونه های کمدی خاص سال های سینمای صامت کمدی گرته بردای کرده است و دختر لر، به عنوان تنها فیلم ناطقی که می خواهد سلیقه ای را در مخاطبان اش ایجاد کند و از این طریق به نشانه ها و علایم، و حتی کلیشه هایی برسد، در ایجاد یک فرهنگ تصویری ساختگی یا اکتسابی نیز ناموفق می ماند، چرا که تکرار هم نمی شود.کار سپنتا بیش تر شبیه تولید جنسی ایرانی در خارج از کشور برای صدور به ایران است و کار اوگانیانس در نگاه مخاطبان ایرانی زمان خودش تولید جنسی ایرانی برای صدور به خارج از کشور. هیچ کدام از آنها، این فرصت را نمی یابند که مخاطبان خود را به این فرهنگ و زبان آموخته کنند. ۱۵ سال طول می کشد تا شرایط اجتماعی و فرهنگی ایران این اجازه را بدهد که این بار سینمایی با ویژگیهایی آشناتر برای مخاطبی آموختهتر به سینما آغاز گردد. استقرار گرایش های چپ سیاسی در ایران، تمایل نسل جوان به تحصیلات عالی، در بستری از تجدد و تجدد طلبی و با نگاهی نوستالژیک به سنت، به عرصه ی این جاست که حتی عکاسان ایرانی تمایلی به استفاده از دوربین فیلم برداری برای ثبت و ضبط یعنی سینمای مستند در ایران نشان ندادند و آنچه طی این ۴۰ سال به عنوان فیلم خبری، گزارشی یا مستند باقی مانده است از نظر کمی نیز چندان قابل توجه نیست.

پس طبیعیست که تولید سینما در ایران به شکست بیانجامد، چرا که حاجی آقا، اکتر سینما اساسا فیلمی تالیفیست. اوگانیانس در این فیلم، در واقع، فیلمی را تالیف کرده است، همان طور که در آبی و رابی بیش تر نمونه های کمدی خاص سال های سینمای صامت کمدی گرته بردای کرده است و دختر لر، به عنوان تنها فیلم ناطقی که می خواهد سلیقه ای را در مخاطبان اش ایجاد کند و از این طریق به نشانه ها و علایم، و حتی کلیشه هایی برسد، در ایجاد یک فرهنگ تصویری ساختگی یا اکتسابی نیز ناموفق می ماند، چرا که تکرار هم نمی شود.کار سپنتا بیش تر شبیه تولید جنسی ایرانی در خارج از کشور برای صدور به ایران است و کار اوگانیانس در نگاه مخاطبان ایرانی زمان خودش تولید جنسی ایرانی برای صدور به خارج از کشور. هیچ کدام از آنها، این فرصت را نمی یابند که مخاطبان خود را به این فرهنگ و زبان آموخته کنند. ۱۵ سال طول می کشد تا شرایط اجتماعی و فرهنگی ایران این اجازه را بدهد که این بار سینمایی با ویژگیهایی آشناتر برای مخاطبی آموختهتر به سینما آغاز گردد. استقرار گرایش های چپ سیاسی در ایران، تمایل نسل جوان به تحصیلات عالی، در بستری از تجدد و تجدد طلبی و با نگاهی نوستالژیک به سنت، به عرصه ی رخ میدهد. یک ایرانی تحصیل کرده در غرب یا یک ماجراجوی جوان و پر از امید و آرمان، به هنگام بازگشت به وطن، وسایل فیلم برداری و مختصر آشنایی اش را با فن وارد ایران می کند. اسماعیل کوشان، اقتصادان و تحصیل کردهی آلمان، یکی از آغازگران فن دوبله ی فیلم های خارجی به زبان فارسی با همراهی دریابیگی و تأسیس« میترا فیلم»، توفان زندگی (۱۳۲۷) را می سازند.۸ میترا فیلم می پاشد اما کوشان از یک سو و دریابیگی از سویی دیگر ادامه می دهند و هر کدام به مسیر خود می روند. دو مسیر چندان تفاوتی با هم ندارند، نگرش یکی ست و شیوهی فنی بسیار ابتدایی. توجه آنها و همه ی دیگرانی که خیلی زود جلب و جذب این صنعت/فن جدید می شوند معطوف به راه انداختن و پیش بردن این صنعت ملی ست.

اما در نهایت این کوشش ها بار می دهد و سینما در ایران «خودی» می شود.

پنج

سی سال (۱۳۵۷ ۱۳۲۷) سینمای ایران، عملا مهم ترین و پربارترین دوره ی سینمای ایران به یک تعبیر و پر سوء تفاهم ترین دوره ی این سینما به تعبیری دیگر است. این دوره از سوی منتقدان و تحلیل گران سینما در ایران همیشه با اندکی بی مهری رو به رو بوده است. از این سی سال اغلب با واژه ی «فیلمفارسی» یاد می کنند، واژه ای که زمانی دکتر هوشنگ کاووسی، منتقد و مورخ سینما به این دوره سینما لقب داده است، واژه ای که مثل بختک به جان این سینما افتاده و عملا مانع نگاه دقیق، همه جانبه و تحلیلی به این سینما شده است، در حالی که عملا چه بخواهیم و چه نخواهیم همه ی درون مایه ها، سبک ها، دیدگاه و نگرش و تلقی مخاطبان این سینما را، همیشه و هنوز، شکل داده است و به عنوان متر و محکی تعریف نشده و به ابزاری برای نقد و بررسی فیلم های سینمای ایران در تمام طول ۵۰ سال تولیدش (۱۳۷۹ ۱۳۲۷) بدل شده است.

نقدها، بررسی های کلی و اجمالی، و اظهار نظرهای عمومی درباره ی سینمای ایران که همه ناخودآگاه تحت تاثیر این واژه قرار داشته اند، فیلم های سینمای ایران را در فاصله ی ۳۰ سال دوم (۱۳۵۷ ۱۳۲۷) واجد خصوصیاتی مشترک، روان شناسی عام سطحی نگر مشترک و ساختاری سردستی و سهل انگار می دانند. توجه عام این سینما به سلیقه ی مخاطبان را ناشی از نوعی بها دادن به فرهنگ سطحی نگر، سخیف و نازلی برمی شمرند که بر سطح نازل کیفی این سینما تاثیر گذاشته است.

اما این نوع نگاه خود نگاهی ساده نگر است. زمانی که سینمای ایران در دوره ی دوم حیات خود در سال ۱۳۲۷ آغاز می کند هیچ نوع برداشت یا تحلیلی از سلیقه و نگاه مخاطبانش ندارد. تجربیات دوره ی اول، یعنی چند فیلم ساخته شده در فاصله ی سال های ۱۳۰۸ تا ۱۳۱۵ در ایران و هند نه فقط فراموش شده اند بلکه عملا گرهی از کار این نسل جدیدی که می خواهد دوباره سینما را در دوره ای جدید آغاز کند نمی گشاید. جامعه ی ایران در سال های بین ۳۰ ۱۳۲۵، از نظر تغییرات اجتماعی سیاسی فرهنگی قابل مقایسه با سال های ۱۵ ۱۳۰۸ نبود. سینمای جدید باید بر آزمون و خطایی بنا می شد و رابطه ای جدید بین اثر و مخاطب را شکل می داد و تجربه می کرد تا به مضامین مورد توجه، قالب های آشنا و رابطه ای تازه برسد.

شش

در نگاهی کلی و اجمالی، سینمای بین سال های ۱۳۲۷ تا ۱۳۵۷(سال وقوع انقلاب اسلامی)، یعنی دوره ی دوم را می توان به سه دوره ی مشخص تقسیم کرد.

دوره ی اول:

این دوره از سال ۱۳۲۷ آغاز می شود. در این دوره نیز کوشش اولیه برای نهادینه کردن این فعالیت جدید است. استقرار یک نظام استودیویی که از تشکیل «میترا فیلم» و سپس با «پارس فیلم» توسط خود دکتر کوشان آغاز می شود از سال های شروع دهه ی ۱۳۳۰ جنبه ی جدی به خود می گیرد. نظام استودیویی در ایران مثل هر نظام استودیویی دیگر می کوشد تا براساس مخاطبان، جواب گیشه، نقدها و واکنش های نخبگان،به استقرار کلیشه هایی ثابت مضامینی تکراری وسپس تازه، قالب یا ساختاری مناسب برای این مضامین نسبت به واکنش های مخاطبان اش دست یابد. این اتفاق در سینمای ایران کمی دیر رخ می دهد. در دوره ی اول که کمابیش تا سال های اول دهه ی۱۳۴۰ طول میکشد، سینمای ایران در حال آزمون و خطاهای مکررست. بعضی از کلیشه ها و مضامین به دست آمده و گونههای ایجاد شده عملا در دوره ی دوم جواب میدهند.

سینمای دوره ی اول در ابتدای راه خود متکی به چند عامل است. یکی از این عامل ها، تئاتر علمی آکادمیک در ایران است.

از سال های اوایل دههی ۱۳۲۰ تئاتر در تهران (و بعضی از شهرستان ها) قوام و استقرار مییابد. این تئاتر از سال های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲به غنا و اهیمتی بسیار میرسد. ریشه ی این تئاتر پیش از آن که بر کوشش های نمایش نامه نویسان ایرانی اواخر دوره ی قاجار و اوایل دوره ی پهلوی متکی باشد، بر کوشش های کارگردانان ارمنی تباری استوار است که از آغاز قرن در رشت، تبریز و تهران و سپس در باشگاه ارامنه کوشیدند تا با ترجمه و اجرای نمایش نامه های غربی اساس تئاتر علمی و آکادمیک و غربی را بنا نهند. این کوشش ها در سال های اوایل قرن خورشیدی با کارهای رضا کمال شهرزاد و سپس میرسیف الدین کرمانشاهی و تربیت بازیگران و سپس تاسیس هنرستان هنرپیشگی در تئاترهای خیابان لاله زار مستقر می شود. بازیگرانی ورزیده و کار آزموده، کارگردانانی اهل خطر و نویسندگانی در جست و جوی رسیدن به تئاتری غربی اما با دست مایه های ایرانی به نوعی سرگرمی/هنر دست می یابند که تمام سال های دهه ی ۱۳۲۰ را در برگرفته است. تئاتر تهران، تئاتر فرهنگ وسپس تئاتر فردوسی توسط عبدالحسین نوشین نقاط اوج این دوره ی پربار تئاتری ست. در سال های اواخر دهه، با پاشیده شدن تئاتر فردوسی وتاسیس تئاتر سعدی توسط هنرآموختگان نوشین و سپس بسته شدن تئاتر سعدی، دوره ی طلایی تئاتر لاله زار پایان می یابد. این دوره تقریبا همزمان است با پایان عصر طلایی اول تئاتر اصفهان. اکثر کسانی که در تئاتر ایران فعالیت داشتند به این وسیله ی بیان جدید، یعنی سینما جذب می شوند: پرویز خطیبی، مجید محسنی، تفکری، تقدسی، حالتی، فکری، حمید قنبری و … دیگران به سوی سینما، استودیوهای جدید و ایجاد رابطه ی جدید با مخاطبانی جدید می آیند. اگر مخاطبان تئاتر لاله زار را نخبگان و باسوادان و طبقه ی متوسط مرفه شهر نشین تشکیل می دادند، مخاطبان سینما، به ویژه از میانه ی سال های دهه ی ۳۰ به سوی مردم عادی کوچه و بازار و خیل مخاطبانی بی شکل می رود. نوعی کمدی در این سینما شکل می گیرد که ابتدا ریشه در تئاتر کمدی لاله زار دارد. تفکری،علی تابش و سپس نصرت الله وحدت در همان سال های نخستین دههی ۳۰ کار خود را آغاز می کنند. وحدت در فیلم های اولیه اش میکوشد تا با نوشتن و اجرای نوعی شوخی ایرانی به یک کمدی ایرانی برسد. نوع کمدی این سال ها چیزی خاص و منحصر است چرا که در قالب های رایج کمدی درجهان نمی گنجد. ترکیبی ست از کمدی موقعیت و کمدی کلامی که به ویژه گهگاه در ترکیب شوخی با تفاوت لهجه ها و گویش ها در ایران و استفاده از نوعی کمدی بزن بکوب موقعیتی ویژ ه یافته است.

عامل اتکای دوم که به ویژه در سینمای درام ایرانی سال های دهه ی ۳۰ نمود می یابد، تکیه بر مسلسل نویسی و داستان های عوام پسند و مطبوعاتی نشریات هفتگی ایرانی ست. قصه های حسینقلی مستعان، جواد فاضل و مسلسل های مطبوعاتی، نوعی درام های عاطفی و سوزناک را شکل میدهند. اساس این قصه ها بر روان شناسی سیاه و سفید، آدم بدها و آدم خوب ها، ساده کردن روابط پیچیده ی انسانی، تکیه بر عنصر تصادف در مسیر روایت، سادگی در اجرا و قالب و ساختارست. ساختار این فیلم ها به شدت ساده اند. دوربین در این فیلم ها ساکن و نظاره گر است و کوچک ترین دخالتی در تعریف روایت ندارد. این نگاه ایستا هم از تئاتر می آید. نوعی سینمای جعبه ای که سال ها قبل در تئاتر جعبه ای به مخاطبان اش جواب داده است و این بار هم جواب می دهد. اما این سینما و نوع روان شناسی، شخصیت پردازی و حتی نوع قالب و ساختار آن هم اصلا بی ریشه نیست، بلکه در قصه ها و مضامین فرهنگ ایرانی، نوع قصه پردازی عامیانه در ایران، قصه ی نارنج و ترنج متکی ست. قالب روایتی اش را ازشکل اجرایی این نوع قصه پردازی (و نقالی به عنوان پایه) می گیرد و قالب ساختاری اش را به ویژه در نوع کمدی از شیوه های نمایشی کمدی در ایران، یعنی تخته حوضی می گیرد اما آن را با توجه به مختصات رسانه ی سینما تغییر شکل می دهد و در قالب درام، بر نوعی نگاه و لحن سانتی مانتال، به شدت عاطفی و پرسوز و گدازی بنا می نهد که ذات و جوهره ی قصه پردازی ایرانی ست.

جان مایه ی اصلی فیلم های این دوره، تقابل سنت و تجدد است، تقابل زندگی و تلقی روستایی با جامعه ای شهری که در حال شکل گیری و استقرار است. فیلم های اولیه ی مجید محسنی تماما با این مضمون و این درون مایه سر وکار دارد. دو سه فیلم اول وحدت این رویکرد و همه ی تبعات بعدی آن را در خود به طور فشرده دارد: روستایی ساده، بی پیرایه و ساده اندیشی که در تار و پود روابط متفاوت شهری و شهرنشینی به دام می افتد، یا در مواجهه با مظاهر و مصادیق تجدد، دست به اعمالی می زند که چارچوب بندی همان کمدی ایرانی را شکل می دهد.

مهم ترین ویژگی های این سینما را می توان در چند عامل اصلی بازشمرد.

سینمای دوره ی اول، سینمایی ست بسیار شریف و مظلوم. با تجهیزات فنی بسیار ابتدایی و اندک، روش هایی قدیمی و فرسوده، دانش غیر سینمایی، اما متکی بر بخش خصوصی ست. هیچ نوع کمکی از دولت نمی گیرد و تنها بر واکنش مخاطبان اش متکی ست. بنابراین ناگزیرست روی پای خود بایستد و تنها به خود و جواب مخاطبان اش متکی باشد، آن هم در رقابت با فیلم های روز خارجی. در عین حال سینمایی ست با رویکرد اجتماعی و اغلب انتقادی نسبت به اجتماع، شرایط اجتماعی، تجدد خام و مهاجم غربی به جامعه ای در اصل و ریشهی سنتی، تبعات شهری شدن سریع جامعه و از بین رفتن ارزش های خودی، اما مسایل اصلی تلقی ایرانی را طرح می کند.

از سوی دیگر به علت اقتضایات سینما، ملی بودن و اتکای آن بر سرمایه ی بخش خصوصی وبازگشت سرمایه از سوی مخاطبان ناگزیرست از طریق یافتن کلیشه هایی جذاب برای مخاطبان به وجه اقتصادی سینما اهمیت بدهد و شاید همین اهمیت که همیشه و در همه ی کشورهای صاحب سینمای خصوصی نیز وجود دارد آغاز آلودگی های تازه ای در آن میشود که به ویژه در دوره ی دوم آن را به بلاهای ناخواسته مبتلا میکند.

دوره ی دوم:

در سال های اوایل دهه ی ۴۰، با تغییرات خود جامعه، رشد اقتصادی ناشی از افزایش بهای نفت، رشد شهرنشینی ناشی از مهاجرت بی رویه ی روستاییان به شهرها، تغییر الگوی مصرف، تماس روزافزون ایرانیان شهرنشین با خارج از کشور، طبعا تبعات ناخواسته ی این تغییرات یعنی فاصله ی طبقاتی، غرب زدگی و تهاجم فرهنگی مظاهر تمدن غربی، و کم رنگ شدن ارزش های سنتی که به آنها جنبه ی نوستالژیک می بخشید و تغییراتی که کل جامعه را در برمیگیرد، سینمای ایران نیز تغییر شکل می دهد. کم رنگ شدن ارزش های سنتی و ایجاد دفاتر نمایندگی کمپانی های سینمایی اروپایی و آمریکایی وسهولت واردات فیلم به ایران و تغییری که در سلیقه ی عمومی رخ می دهد، کلیشه های سینمای کمدی و اجتماعی ایران را نیز تحت تاثیر قرار می دهد. در فیلم گنج قارون (۱۳۴۳) که به یک فیلم نمایندهی دوران بدل شده است با نمونه هایی از این تغییر شکل رو به رو می شویم. سینمای جدید اکنون از مرحله ی آزمون و خطا گذشته و کلیشه های مردم پسند خود را یافته است اما ناگزیرست برای حفظ و ادامه ی بقای خود تغییر شکل دهد و میزان رویکرد خود را به کلیشه های آسان پسند بیش تر کند. قصه ها ساده تر و سهلتر میشوند.

پیچش های درامی آنقدر سهل الوصول می شوند که حتی در نگاه یک تماشاگر اندکی دقیق و کودکانه جلوه می کنند. البته درون مایه ی اصلی همچنان مقابله ی سنت و تجدد است اما قالب این قصه ها و نوع مضامین تغییر شکل می یابند.سینمای این سال ها می کوشد تا به کمبودهای جامعه جواب دهد، پس اگر مهم ترین مشکل جامعه ی در حال تحول ایران، فاصله ی طبقاتی بین فقیر و غنی ست، این سینما با رویکردی رویاپردازانه می کوشد تا این فاصله را با نوعی آشتی ساختگی و دروغین پر کند. البته درون مایه ی اصلی بسیاری از فیلم های سال های اول دهه ی ۴۰ (و حتی فیلم های آخر دهه) همچنان تقابل سنت و تجدد در قالب قصه های جدید است. اگر در خود جامعه، فاصله ی طبقاتی مردم رو به افزایش است، در این فیلم ها این فاصله به نوعی آشتی می رسد. اگر در واقعیت جامعه، ارزش ها و سنت ها زیر تهاجم و فشار تجدد به عقب رانده میشوند، در فیلم ها برعکس این پدیده را می بینیم: چه بسیار زنان شهری که در آشنایی و نزدیکی با مردان سنت گرا و اصول گرای شهرنشین، به تطهیر می رسند، در آغوش دین و اصول پناه می گیرند و رستگار میشوند، چه بسیار مردانی که به خونخواهی زنان مورد عنف واقع شده ازسوی شهرنشینان ارزش وانهاده طغیان می کنند تا ارزش های از دست رفته را باز ستانند، چه بسا زنانی آبرو باخته که در اثر ستم و فشار مردان و در اثر تلاش و کوشش خود بازگشته اند تا از تمامیت و فردیت لطمه خورده ی خود دفاع کنند.

همه ی این مایه ها و مضامین از فیلم های سال های آخر دهه ی ۳۰ در سینمای ایران رخ نمودند اما در سال های دهه ی ۴۰ به مضامین اصلی بدل شدند. خونخواهی، انتقام، آشتی طبقاتی، و بیش از همه ی اینها، استیلای سرنوشت، قسمت و روحیه ی باورهای مذهبی مهم ترین عناصر حاکم بر قصه ها و مضامین و درون مایه ی اکثر این فیلم هاست. همین حاکمیت سرنوشت رقم خورده بر زندگی تک تک پرسوناژها، شوریدن بر ظلم، مظلومیت و مظلوم پرستی بر تمامی این فیلم ها (و نیز اکثر فیلم های دوره ی اول و نیز سال های بعد این سینما) سایه افکنده است. اینها آن چنان ایران /اسلامی اند که در کمتر هنر یا کمتر دوره ای از تاریخ هنر ایران چنین قاطع و برجسته سابقه داشته است.

به وجودآمدن و ظهور صحنه های رقص، آواز و کاباره در این فیلم ها بیش تر در جواب به نیازهای مخاطبانی ست که اکثرا از طبقه ی متوسط و پایین اند و به تماشای این فیلم ها آمده اند تا جواب نیازهای خود را در رویاپردازی های این سینما ببینند. در عین حال، همه ی این صحنه ها به تدریج و طی سال ها به کلیشههای لازم این سرگرمی طبقهی پایین بدل شده اند. اساسا سینمای ایران به دلیل پذیرش این مسئولیت که وسیله ی سرگرمی و رسانه ی طبقه ی متوسط و پایین باشد، مدام می کوشد تا زبان، ساختار، روان شناسی، شخصیت پردازی و دیدگاه و تلقی خود را تا سطح درک و فهم این طبقه یا دستکم فهم و درکی که سازندگان این نوع فیلم ها آن را به این طبقه منتسب می دانند کاهش دهد.

سینمای دهه ی ۴۰ که در واقع تا اوایل دهه ی ۵۰ ادامه می یابد، از الگوی جامعه شناسانه اش پیروی می کند و می توان همه ی تحولات اجتماعی و فرهنگی جامعه را به وضوح در این فیلم ها رد یابی کرد: انواع و اقسام شکل های آشتی طبقاتی، نزدیکی فقیر و غنی، و در حقیقت آشتی بین تجدد و سنت که در بیرون به این سهولت به دست نمی آید در فیلم های این دوره استیلا دارند. اهمیت این دو دوره ی سینمای ایران بیش تر در این است که از مشکلات جامعه ی ایرانی حرف میزنند و در بطن شان، روحیه ی نقد اجتماعی نهفته است. بنابراین سینمای ایران در هر دو دوره ی ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ سینمای اجتماعی است.

برعکس آنچه اغلب گفته می شود این سینما همیشه هم سینمای سخیف و مبتذل نیست. مثل هر سینمایی، از میان مثلا ۵۰ فیلم تولید شده در سال، تنها یکی دو اثر برجسته تر یا قابل اعتماد دارد و بقیه ی فیلم ها در واقع آثار متعارف اند که تنه یا بدنه ی اصلی این سرگرمی/فن/صنعت را تشکیل می دهند.

در نگاهی کلی و از دور، سینمای دهه ی ۳۰ ایران سینمایی مظلوم، به شدت اخلاقی و انسان دوستانه وپر از مضامین حاد اجتماعی ست و سینمای دهه ی ۴۰، سینمایی ست که می کوشد به یک صنعت/ سرگرمی بدل شود. سینمایی که وجه صنعتی و اقتصادی آشکاری دارد، به خود و سرمایه ی خصوصی متکی ست اما در عین حال به طور مداوم شاهد کوشش هایی برای تعالی و رشد زبانی هم هست.

آنچه به عنوان سینمای نوین ایران از آن یاد می شود در اصل از دل همین سینمای مستقر و رو به مخاطب عام به وجود می آید. این سینما می کوشد تا با همان قصه ها مضامین و همان کلیشه ها نشان دهنده ی رویکردی تازه، قالب شکنی، و گسترش زبان سینما باشد. جالب این جاست که اغلب این آثار دستکم در شروع این موج همچنان نه فقط با همه ی چیزهای آشنای سینمای مستقر رو به مخاطب عام کار می کنند، بلکه حتی در نگاه، محتوا و در درون مایه ی اصلی هم با فیلم های بدنه ی سینمای ایران اشتراک و همنوایی دارند. همه چیز از دل همان کلیشه ها می آید. زمانی که مسعود کیمیایی، قیصر(۱۳۴۸) را می سازد، فیلم از دل همان کلیشه ها و همان مضامین معمول سینمای زمانه اش بیرون می آید، اما تغییرات آن براساس نگاه تماشاگری است که در تحول خود جامعه، نیازها و خواسته ها و سلیقهاش عوض شده است. در واقع سینمای دهه ی ۴۰ ایران تمام ویژگی های فرهنگی/ اجتماعی زمانه اش را بازتاب می دهد: علاقه و پایه ی اعتقادی اش به قضا و قدر و سرنوشت که نقشی از نگرش مذهبی و ایمانی این سینما و سینماگرش است، حضور اخلاقیات عمیق (و نه سطحی) فردی و اجتماعی، رعایت محدوده ای از ارزش های سنتی و بومی جامعه و بیش از همه، توجه اش به چالش اصلی موجود در جامعه ی در حال تغییر و تحول ایران یعنی تقابل سنت و تجدد. این سینمایی ست که به نیازهای جامعه اش جواب می دهد. این جواب در بسیاری از موارد ناموفق است و گاه به نسبت موفق. در صد موفقیت و عدم موفقیت این سینما، کمابیش شبیه هر سینمای ملی دیگری در هر کجای دنیاست.

دوره ی سوم:

سینمای دهه ی ۵۰ ایران، درواقع دوره ای مشخص، با شروع و پایانی قابل تعقیب نیست. شاید بشود آتش گرفتن سینما رکس آبادان، در مرداد ۱۳۵۷ را به عنوان نقطه ی پایانی نمادین برای این سینما ذکر کرد اما شروع آن به مسایل فرهنگی و اجتماعی و نیز سینمایی برمی گردد.

با تولد موج جدید سینمای ایران که در سال ۱۳۴۸ رخ می دهد تولید مستقل و ملی سینما در ایران عملا به دو شاخه ی مجزا بدل می شود: سینمای بدنه که با احساس موفقیت یکه تازی می کند و نسل جوانی که از راه رسیده اند و به دنبال سینمایی تالیفی هستند. سینمای جدید خود از دو آبشخور تغذیه میکند. نسلی از جوانانی که می خواهند از میان سینمای بدنه و مردمی و رو به مخاطب عام مستقر موجود به سینمایی تازه و با طراوت، همچنان عام پسند اما با کیفیت و نیز مستعد برای تبدیل به یک رسانه ی هنری برسند و نسلی از جوانانی که عمدتا پس از تحصیل سینما و هنر در خارج از کشور به وطن بازگشته اند. در سینمای مستند تجربه اندوخته اند ودر فضای فرهنگی ایجاد شده در دهه ی ۴۰ به سمت سینما می آیند تا از آن وسیله ای بیانی و شخصی همچون شعر و نقاشی بسازند. این مسیر دوم نه فقط به سینمایی روشنفکرانه و شخصی و رو به مخاطب خاص می رسد بلکه عملا از طریق مطرح شدن در جشنواره ها و تحسین شدن توسط قشر روشنفکر و دانشجویان هر دم فزاینده ی آن سالها موجودیت بدنهی سینمای ایران را به خطر میانیدازد.

خود سینمای رو به مخاطب عام و بدنه با بحران های خودش رو به روست. در اواخر سال های دهه ی ۴۰ تولید فیلم در ایران گران می شود. هزینه های تولیدی رو به افزایش می گذارد. نظام ستاره سالاری که نتیجه ی طبیعی آن نوع سینماست، منابع تولیدی را می بلعد و در عین حال تنوع مختصر همان سینما را هم از آن می گیرد. ورود فیلم خارجی از کنترل خارج و بسیار ارزان می شود. پول فراوان نفت که ایران راه هزینه کردنش را بلد نیست، رفاهی نسبی و سطحی به جامعه می دهد. جامعه ی شهرنشینی را طبقه ای متوسط و نیمه مرفه اشغال می کند که در تماس با جهان خارج، تغییر الگوی مصرف، خواست ها و نیازهای جدیدی را میطلبد. همه ی این رشد ظاهری اجتماعی و رشد فرهنگی واقعی و قابل ملاحظه ای که در سال های ۴۰ به وجود آمده به فاصله ی بیش تر بین روشنفکران و بقیه ی افراد جامعه دامن می زند. مردم عادی و متوسط جامعه دیگر آنچه را که در فیلم هاشان می بینند کافی نمی دانند. سینماها پراز فیلم های نازل خارجی می شود. سکس و خشونت به ناگزیر در سینمای بدنه ی ایران از تعادل خارج می شود چرا که دیگر این سینما در آستانه ی دهه ی ۵۰ تنها به فکر بقا و حفظ خویش است. همین حفظ موقعیت، رقابت ناخواسته و نامتعادل با فیلم های خارجی، حفظ کلیشه ها و افزایش بی رویه ی عوامل عام پسند تا سخیف ترین وضع این سینما را به قهقهرا می برد. فقدان آینده نگری، عدم درک جامعه و مردم یعنی مخاطبان این سینما، سینمای ایران را (و نه فقط سینمای رو به مخاطب عام، بلکه سینمای مخاطب خاص و روشنفکران ایران را نیز)، حتی قبل از آتش گرفتن سینما رکس به سقوط می برد. سال های ۵۳ و ۵۴ سال های بحران کیفی وکمی در سینمای ایران است. سینمای بدنه می میرد و سینمای رو به مخاطب خاص میکوشد تا جای آن سینما را بگیرد، اما نمی تواند از دل بحران کلی جامعه سالم بیرون بیاید. مرگ سینمای ایران نقطه ی شروع پایان یک عصر است.

***

سینمای ایران در تمام طول تاریخ ۵۰ ساله اش، در عمق و در سطح ماهیت و جوهر دینی دارد. سینمای ایران همیشه بر چند منش ایران تکیه داشته است. از نظر روان شناسی بر شخصیت ها، روابط آدم ها، شکل روایت ها و درون مایه ها اساسا دیدگاهی مذهبی و ایمانی حکمفرما بوده و این عنصر مشترک و در واقع زنجیر مشترک و واحد اتصالی آنها بوده است. تمام آن زنانی که به توبه پناه می برند و رستگار می شوند، تمام مردان لوطی مسلک که به خونخواهی ناموس شان برمی خیزند از ذات فرهنگ سنتی و دینی ایرانی می آید. اما مهم ترین مایه ی این سینما، کارکرد و طرح مداوم مساله ی سنت و تجددست که طی یک صد و چند سال از تاریخ این سرزمین موضوع اصل و همیشگی فرهنگ این مملکت و مردم آن بوده است: چگونه بین سنت ها و فرهنگ بومی و مذهبی و دینی خودش با مظاهر تجدد پل بزند، چگونه سرنوشت و قدر را بپذیرید، به آن گردن نهد و تنها آرزو کند که از پس رعایت و احترام به صفات انسانی و شعایر نیکو و خصال پاک رستگار شود و لحظه ای از رستگاری باز می ماند که از همین درونیات آشنای این مردم مخاطبان واقعی خود دوری می گزیند و مظاهر تجدد، درونیات سنتی را پس می زند.

از این فیلم و فیلم های دوره ی اول نگاتیو موجود نیست. این فیلم ها با فیلم زبظطجفجط فیلم برداری و چاپ

می شدند و تنها یک نسخه از آن تهیه می شد. نسخه ی فیلم آبی و رابی ظاهرا در آتش سوزی سوخت. برای مجموعه ی اطلاعات ر. ک. به کتاب «تاریخ سینمای ایران»، نوشته ی جمال امید، نشر روزنه.

۲ اما درباره ی حاجی آقا اکتر سینما اطلاعات بیش تری در دست است. نسخه ی نسبتا کاملی هم از فیلم در فیلمخانه ی ملی ایران موجود است. برای اطلاعات و گزارش های مطبوعاتی و نقدها ر. ک. به پانوشت ۱.

۳ در منابع قدیمی تر و فیلم شناخت ها و فرهنگ های اولیه ی سینمای ایران، اغلب نام سپنتا را به عنوان کارگردان یا مولف فیلم ذکر می کردند. در عنوان بندی فیلم، نام اردشیر ایرانی به عنوان کارگردان ذکر شده است.

۴ داستان حوادثی که بر اوگانیانس گذشت خود قصه ای خواندنی ست. برای اطلاع از حوادث زندگی او ر. ک. به پانوشت ۱.

۵ سپنتا به ایران آمد و در مراسم هزاره ی فردوسی شرکت کرد.سپس فیلم هائی درباره ی زندگی فردوسی، لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد و چشم های سیاه ساخت. هیچ نسخه ای ازاین فیلم ها، دستکم در ایران موجود نیست. تحقیقات درباره ی امکان وجود نسخه هایی از این فیلم ها در بمبئی هندوستان تاکنون بی نتیجه مانده است. برای اطلاعات بیش تر ر. ک. به پانوشت ۱.

۶ در یکی دومنبعی که به زندگی نامه ی اوگانیانس اشاره دارند او را فارغ التحصیل رشته ی سینما از مسکو می دانند، هر چند در این مورد تردید وجود دارد.

۷ کوشش اوگانیانس ایجاد تولید ملی و فیلم ایرانی بر اساس خلق و خو و فرهنگ ایرانی، استفاده از مسایل و دغدغه های فرهنگی ایران بود. ازاین رو می توان او را ایجاد کننده ی سینمای ملی ایران نامید، هر چند در این کار شکست خورد.

۸ برای نوع همکاری و آشنایی علی دریابیگی و اسماعیل کوشان و شروع فعالیت مشترک آنها و تشکیل میترا فیلم ر. ک. به پانوشت ۱.

سینما در سده ی دوم

تنوع بازیافت و جستجوی فردیت گمشده

رخشان بنی اعتماد

سینمای آینده، سینمای سده ی دوم به کدام سمت می رود نمی دانم.

شاید سینما در سده ی دوم بیش تر به فردیت انسان ها نزدیک شود، به آن فردیتی که در هجوم تکنولوژی در مرز از دست رفتن است. هجوم تکنولوژی ما را حتا از خواندن دست نوشته های مان هم دور کرده است. انسان معاصر به پست الکترونیکی و ارتباطات تصویری تکنولوژیک عادت کرده است. فردیت ها در این نوع ارتباط ها گم می شود. نوعی همسان کردن انسان ها در حال شکل گیری ست. کم رنگ شدن مرزهای جغرافیایی، اقتصادی و تداخل در اثر هم نشینی و نزدیکی فرهنگ ها و تمدن ها، ویژگی های انحصاری فرهنگ ها را تحت کنترل درآورده است. جداسازی ها رنگ می بازند. اینها عواقب و عوارض مدرنیزه شدن و تکنولوژیزه شدن جوامع مختلف انسانی ست که کمابیش در سراسر جهان در حال استیلاست. شاید سینما در سده ی دوم حیات اش به سوی جبران این نقیصه برود. این جریانی اجتناب ناپذیرست و گریزی از آن نیست. شاید سینما بخواهد در سده ی دوم به آن چیزی برسد که انسان های همرنگ شده ی معاصر از دست داده اند. انسان بخواهد که همه ی ویژگی های از دست رفته اش را دوباره ببیند، و فردیت گمشده اش را در آن جست و جو کند. شاید سینما به آن سمتی برود که طی این سال های اخیر، در ازدحام و شلوغی دنیای معاصر به قطع پیوند انسان با رگه های حیات فردی و دلمشغولی هایش منجر شده است. دنیای معاصر، دنیای سرگشتگی انسان معاصر در هجوم تکنولوژی و همسانی ست. فیلم هایی که در هجوم تکنولوژی و فیلم های تکنولوژیک، ویژگی های ساختاری خود را حفظ کرده اند هنوز ماندگارند، یعنی سینمایی که به اصالت فرد ارزش و بهایی بیش تر می دهد.

می بینیم که یک دوربین هندی کم (handycam) خانگی، به وسیله ای ساده برای تراوش بی واسطه ی ذهنیتی خلاق بدل شده است. شاید این سینمای رها و آزاد، در آمیزش با تکنیک و ذهنیتی در گریز از سینمای پرتاب شده در تکنیک، مفهومی تازه از سینمایی نو را شکل دهد. شاید در سده ی دوم روشن شود که این هم در مقوله ی سینما می گنجد، شاید این هم به نوعی از سینما بدل شود. شنیده ام که کسانی در گوشه و کنار جهان،سایت های شخصی خود را در شبکه های اینترنت می گشایند، دوربینی را باز می گذارند و برای ۲۴ ساعت، در تصویری ثابت و قابی غیرمتحرک، یک زندگی را به تصویر می کشند. گاهی کسانی از جلوی دوربین رد می شوند، زندگی می کنند، صداهای شان شنیده می شود بی آن که دیده شوند.در این نوع نگاه ، هیچ حرکت و یا انتخابی نبست.تنها یک نمای اولیه وجود دارد و تصویری از ۲۴ ساعت زندگی ادم های معمولی .شاید در سده دوم این به نوعی سینما بدل شود.شاید در گریز از هجوم سرسام آور تکنیک در سینما، رابطه ای خلاق بین این نوع سینماگر آزاد و رها از تعریف ها و مخاطب که مدت هاست در این هجوم قطع شده، در چنین شکل ساده و بلا واسطه ای دوباره برقرار شود.

سینما تا جایی در همین اواخر برای خود نعریف و تاریخی داشت. تجهیزاتی بود.می شد فهرست مشخص و اشنایی از لوازم و مختصات و اقتضاهایش تهیه کرد: وسایل و تجهیزات،صدا ، دوربین ، نور، بازیگر ، قصه و…اما این تعریف دگرگون شده است. هم اکنون تنوع شگرف در سینما می بینیم.خود این تنوع هتفاق جدیدی است.دیگر سینما قالب زدن ساختار و تصویر واحد نیست.سینمای امروز عین سرگشتگی انسان امروز است.سینما در دوران بازیافت خویش است.

هشتمین جشنواره ی دوسالانه ی فیلم دفاع مقدس

۱۲-۷ مهر ۱۳۷۹

صبوری و جسارت

شهاب یوسفی

هشتمین جشنواره ی دوسالانه ی فیلم دفاع مقدس، از هفتم تا دوازدهم مهر ۱۳۷۹ با شکوه و جدیت بیشتر و بسیار وسیع تر از دوره های گذشته اش برگزار شد.این جشنواره که از زمان پایان جنگ تحمیلی برای بزرگداشت سینمای جنگ و به یاد هشت سال دفاع در مقابل تجاوز دشمن برگزار می شود اغلب به نمایش فیلم های مربوط به جنگ و دفاع مقدس سینمای ایران اختصاص داشت اما امسال جشنواره عمت و اهمیت دیگری هم داشت که به ماهیت و وضعیت کنونی این سینما در ارتباط با مخاطبانش نیز می پرداخت.

درواقع، مدت ها بود که عدم استقبال تماشاگران سینما از فیلم های دفاع مقدس، شاید به دلیل تکراری بودن مضامین و قصه ها، لحن و روحیه ی ایدئولوژیک حاکم بر فیلم ها و شاید تغییر شکل خود جامعه و دورشدن از سال های دفاع مقدس بحث مطبوعات سینمایی و صاحب نران و دست اندرکاران سینمای جنگ و دیگرانی بود که به اعتلای سینمای ایران فکر می کردند. از همین رو، مهم ترین ویژگی جشنواره ی امسال برگزاری جلسات بحث و گفت و گو درباره ی این نوع سینما بود. از سوی دیگر این جشنواره امسال فقط در تهران برگزار می شد. به همین دلیل جلسات گفت و گو و بحث های کارشناسی با استقبالی بسیار از سوی مردم و صاحب نظران رو به رو شد. البته سینمای نمایش دهنده ی فیلم های جشنواره همچنان خلوت و کم مخاطب بود، به رغم این که فیلم ها به طور رایگان به نمایش در می آمد. فیلم ها اغلب تکراری و همان مجموعه فیلم هایی بود که بارها از تلویزیون نمایش داده شده بودند. اما از سوی دیگر جلسات نمایش فیلم های جنگی خارجی سال های اخیر که در خانه ی سینما و با زیرنویس فارسی نمایش داده شد بسیار پر بیننده بود. فیلم ها شامل: غلاف تمام فلزی (استنلی کوبریک)، هفت سال در تبت (ژان ژاک آنو)، نجات سرباز رایان (استیون اسپیلبرگ)، کشتزارهای مرگ (رولاند جافی) و جوخه (اولیور استون) بودند. اما بی شک مهم ترین بخش این جشنواره بحث های کارشناسی، طرح مسایلی درباره ی سینمای دفاع مقدس از سوی سازندگان و دست اندرکاران این سینما بود که نوعی انتقاد از خود محسوب می شد، به ویژه که همه ی شرکت کنندگان، بدون تعارف های معمول، در نهایت صبوری و حتی جسارت مسایل این سینما را طرح کردند.

نخستین نشست تخصصی با عنوان «مخاطب شناسی و راه کارهای جذب مخاطبان» با حضور دو فیلم ساز سینمای دفاع مقدس، مجتبی راعی و حبیب الله بهمنی برگزار شد. راعی گفت: «سینمای جنگ در ایران سینمایی زنده نیست. فیلم های جنگی ما از نر فیلم سازی ضعیف اند. فیلمی که خوب نیست، حتی اگر به ارزش های ما نیز بپردازد، به لحا ساخت ضعیف اش به نوعی ضد ارزش بدل می شود.»

دومین نشست تخصصی با عنوان «سینما هنر است یا صنعت» با حضور سیف الله داد، معاونت امور سینمایی وزارت ارشاد (که خود از اولین فیلم سازان دفاع مقدس محسوب می شود)، بهروز افخمی نماینده ی مجلس، منوچهر محمدی، تهیه کننده ی سینما و مجتبی راعی برگزار شد. داد در سخنرانی اش گفت: «سینما هم هنر است هم صنعت.» افخمی معتقد بود: «سینمایک صنعت است و نه یک هنر.» محمدی یادآور شد که: «با توجه به تولید بسیار اندک ۵۰ فیلم در سال در ایران، به سینمای ایران نمی توان واژه ی صنعت را اطلاق کرد.» و راعی گفت: «که سینما، در هر شکل اش، رگه ای از هنر دارد. حتی یک فیلم هنری هم به لحاظ تولیدی صنعتی ست.»

رسول ملاقلی پور، اکبر نبوی، مرتضی سرهنگی سخنرانان سومین نشست بودند که «واقعیت در سینمای دفاع مقدس» عنوان داشت. ملاقلی پوربا انتقادهایی تند از تاریخ این سینما عدم وجود واقع گرایی در این سینما را عاملی برای عدم استقبال مردم ذکر کرد و گفت: «تلاش کرده ایم که فقط آنچه را که مصلحت ایجاب می کند نشان دهیم.» و سرهنگی گفت: «نباید از بیان و نشان دادن ناملایمات بترسیم.» دیگران مشکلات تولید فیلم های جنگی در ایران حرف زدند.

چهارمین نشست با عنوان «شخصیت پردازی در سینمای دفاع مقدس» با حضور دو فیلم نامه نویس، یعنی انسیه شاه حسینی، قاسمعلی فراست و رسول ملاقلی پور کارگردان و فرشته طائرپور تهیه کننده برگزار شد. دو نویسنده در نطق های خود از فقدان شخصیت پردازی در سینمای جنگ حرف زدند. شاه حسینی گفت: «نمی گذاشتند ما به چیزهایی که هر جنگی با خود دارد بپردازیم.»

جشنواره سرانجام با اهدای جوایزی به کار خود پایان داد، در حالی که اغلب دست اندرکاران و شرکت کنندگان امیدوار بودند که با توجه به برگزاری جشنواره ی امسال، راهکارهایی جدید برای تداوم این سینما، نزدیک شدن به ارزش های دفاع مقدس پیدا شود.

جوایز:

بهترین فیلم: دفتری از آسمان، پرویز شیخ طادی

نیمه ی گمشده، محمد علی آهنگر

هیوا، رسول ملاقلی پور

بهترین جلوه های ویژه: نیمه ی گمشده، مرتضی اکبری

بهترین بازیگر زن: دفتری از آسمان، رویا تیموریان

بهترین فیلم برداری: نیمه ی گمشده، ناصر محمودیه

جایزه ی ویژه ی هیات داوران به چهار فیلم ساز دفاع مقدس، رسول ملاقلی پور، ابراهیم حاتمی کیا، کمال تبریزی، عزیز الله حمید نژاد اهدا شد.

هیات داوارن جشنواره را مجید مجیدی، رخشان بنی اعتماد، مجتبی راعی، محمدمهدی عسگرپور و مسعود فراستی تشکیل می دادند.

پانزدهمین جشنواره ی بین المللی فیلمهای کودکان و نوجوانان

اصفهان ۲۹-۲۳ مهر ۱۳۷۹

خشک مثل زاینده رود

مهدی عبدالله زاده

امسال نیز، چون سال های گذشته، جشنواره ی فیلم های کودکان و نوجوانان در اصفهان برگزار شد. مراسم افتتاحیه، عصر روز ۲۳ مهر ماه در محل باغ نور اصفهان افتتاح شد، هر چند نمایش فیلم های بخش های مختلف جشنواره عملا از صبح همان روز آغاز شده بود. جز یکی دو دوره ی این جشنواره که در کرمان و تهران برگزار شده است، اغلب دوره ها در شهر اصفهان برگزار شده است.

جشنواره ی امسال هم، چون سال های گذشته، از بخش هایی مختلف تشکیل شده بود. بخش مسابقه ی بین المللی به عرضه ی آثاری از کشورهای سراسر جهان اختصاص داشت که اغلب محصولات سینمایی سال های اخیر مخصوص کودکان و نوجوانان در آن به رقابت می پرداختند. بخش مسابقه بین المللی بخش مهم و پر بار جشنواره بود که در آن آثاری چون Hope beyond the crimson sky، محصول ۲۰۰۰ ژاپن

Ollie Alexander، محصول کشور اسلوواک، بادکنک طلایی، از فرانسه star sisters، محصول سال ۱۹۹۹ سوئد، on our own، محصول ۱۹۹۸ مشترک دانمارک و سوئد دنیای سوفی، از نروژ و دنیای مارتی، محصول فرانسه دوچرخه ی زردقناری، محصول ۱۹۹۹ یونان Dubeshi محصول ۱۹۹۹ هندوستان Saroja ، محصول ۱۹۹۹سریلانکا صعود، از فرانسه مروارید جادویی، محصول ۲۰۰۰ هندوستان و لارنس در سرزمین دروغ گوها، محصول آلمان شرکت داشتند. سه فیلم ایرانی زمانی برای مستی اسب ها، از بهمن قبادی تحسین شده در جهان و برنده ی جایزه ی دوربین طلایی جشنواره ی کن ۲۰۰۰، صنم، از رفیع پیتز و نجوا، ساخته ی پرویز شهبازی نیز فیلم های شرکت کننده ی ایرانی در بخش مسابقه ی بین المللی بودند.

بخش جالب توجه و مورد استقبال جشنواره، بخش فیلم های کودک و نوجوان ایرانی بود. در این بخش علاوه بر بر مرور آثار سال های گذشته ی سینمای کودک و نوجوان ایرانی ، چند فیلم عرضه شده در سال اخیر نیز به نمایش درآمد، از آن جمله فیلم یکی بود، یکی نبود، ساخته ی ایرج طهماسب، سکوت، ساخته ی محسن مخملباف.

بخش ستایش از فیلم ساز برجسته و مشهور بین المللی سینمای ایران، ابوالفضل جلیلی نیز از بخش های مهم و پرطرفدار جشنواره بود. جلیلی که اغلب فیلم هایش طی سال های گذشته به دلیل ممیزی امکان نمایش عمومی نداشتند، در سطح بین المللی فیلم سازی برجسته و صاحب نام است و اغلب آثارش در جشنواره های بین المللی جوایزی بی شمار را به خود اختصاص داده اند. در این بخش همه ی فیلم های این فیلم ساز به نمایش درآمدند: گال، رقص خاک، دت مثل دختر، یک داستان واقعی، دان و فیلم های کوتاه و اولیه ی او.

بخش دیگری برای تجلیل از فیلم هایی که محمدرضا علیقلی، آهنگساز پرآوازه ی سینمای ایران برای آنها موسیقی ساخته است اختصاص داشت.

هم چون بسیاری از جشنواره ها (به خصوص که این جشنواره در آغاز سال تحصیلی برگزار می شد)، در اولین روزهای برگزاری، استقبال از فیلم ها چندان مطلوب به نظر نمی رسید، اما با گذشتن یکی دو روز و نمایش فیلم های بیشتر حال و هوای جشنواره گرم تر شد. در این دوره نیز، چون سال های پیشین، کودکان دبستانی و نوجوانان مقاطع تحصیلی راهنمایی، طبق هماهنگی های انجام شده در برخی از ساعت های نمایش صبح یا بعدازهر در تالارهای نمایش حضور می یافتند و فیلم های جشنواره را تماشا می کردند. استقبال کودکان از چند فیلم جشنواره استثنایی وقابل توجه بود. از نکات جذاب و قابل اشاره ی دیگر، استقبال تماشاگران بزرگسال اصفهانی از فیلم ها بود. صف های طویل در جلوی سینماهای نمایش دهنده نشان از این علاقه و توجه بود.

یکی دیگر از بخش های جنبی و ثابت جشنواره، طی سال های برگزاری آن در اصفهان، بحث های کارشناسی پیرامون سینمای کودک است. این بحث ها در ساعات آخر شب، در محل هتل عباسی اصفهان برگزار شد. در این دوره نیز بحث ها اغلب به جنجال و مناظره های بسیار بحث انگیز رسید، از آن جمله حرف های یکی از منتقدان سینمایی بود که اعلام کرد: «سینمای کودک در ایران، مثل زاینده رود خشکیده است» اشاره ی او به شرایط تاسف انگیز رودخانه ی زاینده رود بود که در اثر خشک سالی امسال ایران، حتی یک قطره آب هم نداشت. این جمله با اعتراض بسیاری از کارگردانان سینمای ایران رو به رو شد.

یک گروه داوران بین المللی قضاوت درباره ی فیلم ها را به عهده داشتند: شون مک کارتی، مدیر اجرایی جشنواره ی بین المللی جوانان (سینه ماجیک) از ایرلند وینود گاناتوا، مستندساز هندی ژان ژاک میتران، مدیر و برنامه ریز سینمای هنر و تجربه از فرانسه و از فعالان توسعه و گسترش سینمای کودک در جهان دکتر سمیر نصر، مدرس و فیلم ساز و منتقد کانادایی مصری الاصل. مجید مجیدی، کارگردان ایرانی ریاست هیات داوران را به عهده داشت. در انتها جوایز جشنواره به این شکل اعلام شد:

بخش مسابقه ی بین الملل

دیپلم افتخار: کلانوس هارو، برای فیلم کوتاه به درون شب

(Into the night)، از فنلاند

دیپلم افتخار: مظفر شیدایی برای انیمیشن سیبapple) (،از ایران

دیپلم افتخار: سومارانته دیسانایاکه برای فیلم بلند ساروجا (saroja)، از سریلانکا

پروانه ی زرین: انیمیشن شنگول و منگول و فیلم کوتاه مادر هر دو از ایران

پروانه ی زرین بهترین کارگردانی: دنیس با رویائو برای فیلم دنیای مارتی، از فرانسه

پروانه ی زرین بهترین فیلم: دوچرخه زرد قناری، از یونان

جایزه ی ویژه ی هیات داوران: زمانی برای مستی اسب ها، از ایران

مسابقه ی سینمای ایران

پروانه ی زرین بهترین فیلم کوتاه: خانه سفید است، طیبه فلکیان

پروانه ی زرین بهترین فیلم بلند: زمانی برای مستی اسب ها، بهمن قبادی

جایزه ی ویژه هیات داوران: مادر، لیلا میرهادی با تقدیر از فیلم ترکش های صلح، علی شاه حاتمی

دیپلم افتخار فیلم کوتاه: شنگول و منگول، فرخنده ترابی و مرتضی احدی رویای سبز، حسین محجوب

دیپلم افتخار فیلم بلند: یکی بود، یکی نبود، ایرج طهماسب و ترکش های صلح

مسابقه ی آثار ویدئویی بین الملل

پروانه ی زرین: خرس، هیلاری اودوس از انگلستان

دیپلم افتخار: رضایت دادن، محمد شیروانی ازایران با تقدیر از کارگردان جوان فیلم آبی آبی، مانی تارخ

مسابقه ی آثار ویدیویی ایران

بهترین فیلم: رضایت دادن

بهترین کارگردانی: بچه های دریا، محسن شاه محمدی

برگزیده ی داوران سیفژ

دوچرخه زرد قناری، دیمیتریس استاوراکاس از یونان

برگزیده ی صد داور کودک و نوجوان

با تقدیر از فیلم بهادر، عبدالله علیمراد دیپلم افتخار به فیلم مادر، لیلا میرهادی

در اولین روزهای برگزاری، استقبال از فیلم ها چندان مطلوب به نظر نمی رسید، اما با گذشتن یکی دو روز و نمایش فیلم های بیشتر حال و هوای جشنواره گرم تر شد.

استقبال کودکان از چند فیلم جشنواره استثنایی وقابل توجه بود. از نکات جذاب و قابل اشاره ی دیگر، استقبال تماشاگران بزرگسال اصفهانی از فیلم ها بود. صف های طویل در جلوی سینماهای نمایش دهنده نشان از این علاقه و توجه بود.

سینمای «نیم ساخته»

عباس کیارستمی

خیال می کردم سالن سینما را برای این تاریک می کنند که تصویر روی پرده بهتر دیده شود. وقتی توی این تاریکی به فرو رفتن تک تک آدم ها در صندلی هایشان خیره شدم، فهمیدم این تاریکی دلیل مهم تری دارد. این تاریکی برای جداکردن آنهاست. برای خلوتشان. برای اینکه هرکس توی صندلی خودش و توی خودش برود. کنار هم باشند اما کاملا جدا از هم و هر کس به هنگام تماشای فیلم دنیای خاص خودش را بسازد. از این شهر، از آن مزرعه، از این آدم و یا آن شیی که بر پرده ی سینما ظاهر می شود، فضاها و آدم های خودش را بسازد. هر کس از دنیای ویژه ی خود، فیلم ویژه ای بسازد که شبیه دیگری نیست.

سینما نه از یک جهان که از جهانی متفاوت، نه از یک واقعیت که از واقعیت های بی شمار، نه از داستانی واحد که از روایت هایی گوناگون خبر می آورد.

برای سینماگر، درست همچون تماشاگر، حقیقت، چیزی بیرون از نظام قراردادهای سینمایی نیست، ولی به آسانی می توان دید که این نظام، دگرگون شدنی است. واقعیت زندگی روزمره و رویدادهای آن نیز چیزی خارجی و ابژکتیو نیست، چیزی است که ما خود می سازیم و به آن زندگی می بخشیم. جهان هر اثر، دنیای هر فیلم، برای هر یک از ما از حقیقتی تازه سخن می گوید. در تاریکی و خلوت هر سالن سینما و روی هر صندلی، در لحظه ی تنهایی، دنیای ویژه و یکه ی خود را می آفریند، به هر کس امکان می دهد تا به آرزوها و اشتیاق های درونی خود دست یابد و آنها را آزادانه برای خود بیان و تکرار کند. اگر هنر، دگرگونی بسازد یا طرحی نو دراندازد، نمی تواند آن را جز از راه آفرینش در ارتباط با آزادی مخاطب فراهم آورد. میان دنیای خودساخته و دلخواه هنرمند و دنیای آفریده ی مخاطب، دنیای ذهنی و آزاداندیش او رابطه ای محکم، ناگسستنی و همیشگی وجود دارد. هنر به انسان اجازه می دهد تا حقیقت را چنان که می خواهد و چنان که به گمانش درست می آید یا آرزومی کند، بیافریند و زیر بار حقیقت های تحمیلی نرود. سینما امکان می دهد تا هر سینماگر و هر مخاطب از درد و رنجی که آدم های ساده در زندگی روزمره خود تحمل می کنند، حقیقت نهانی رنج انسانی را دریابد و تصویر کند و آن همه را از آن خود بداند. اگر برای سینماگر، تعهدی در جهت دگرگونی زندگی هر روزه منظور کنیم، این تعهد جز در تحقق آزادی آفرینش معناها از سوی تماشاگران یافتنی نیست، زمانی که می توانیم جهان فیلم را چنان بسازیم که دنیایی سرشار از تضادها و تناقض ها جلوه کند، امکان دگرگونی تماشاگر را فراهم کرده ایم. دنیایی هست که ما آن را واقعی می پنداریم اما عادلانه اش نمی خوانیم. این دنیا ساخته و پرداخته ی ذهن ما نیست. مورد قبول ما هم نیست. ما با ابزار سینما دنیایی می سازیم که بارها واقعی تر و عادلانه تر و زیباتر از دنیای پیرامون ماست. نه چون تصویری دروغین از جهان می سازد، بلکه چون بیشتر از تضادها خبر می آورد. از تضاد دنیای آرمانی و دنیای واقعی ما. در این دنیا از آرزوها، اندوه ها، حسرت ها، داشتن ها، نداشتن ها،خوشی ها، رنج ها، موفقیت ها و شکست ها بیشتر می توان نشان یافت. دنیایی به غایت زیبا که در آن زشتی ها و پلشتی ها بیشتر رخ می نماید. تجربه های فردی در این مورد سهمی اساسی دارند.

وقتی دنیای فیلم را پیش چشم تماشاگران بگسترانیم، هر یک از آنان از راه تجربه های خود می آموزند تا جهان ویژه ی خویش را بسازند. آنها به آنچه هست، رضا نمی دهند و به دنبال چیزی خواهند بود که می باید باشد. رابطه ای هست میان حقیقتی که می سازیم و جهانی که ساخته شده که مورد پسند ما نیست.

اینجا می خواهم به حرف گدار اشاره کنم که گفت: «واقعیت فیلمی است که بد ساخته شده است.» و همچنین از شکسپیر نقل کنم که گفت: «ما از جنس رویاهایمان ساخته شده ایم.» یعنی ما به رویاهایمان شبیه تریم تا زندگی واقعی مان. سینما پنجره ای است که به رویاهامان باز می شود. رویاهایی که به کمک آن خود را بازمی شناسیم و با آگاهی و شوری که از همین رویاها به دست می آوریم زندگی را به نفع رویاهامان تغییر می دهیم.

در صندلی سینما خلوت می کنیم و به درون خود می رویم و خود را از طریق رویاهامان باز می شناسیم. شاید در هیچ نقطه ای به اندازه ی سینما این همه کنار هم و جدا از هم نباشیم، این معجزه ی سینما ست. صندلی سینما بیش از صندلی روانکاو می تواند به تماشاگر کمک کند تا خود و نیازهای خود را بازشناسد. و به کمک فیلم نیم ساخته ی ما، فیلم خودش را بسازد. صدها تماشاگر در یک لحظه، فیلمی می سازند که فقط متعلق به خود آنهاست و متناسب با دنیای مجرد درونی خودشان.

می خواهم باز هم به گدار اشاره کنم که گفت: «آنچه زنده است، چیزی نیست که روی پرده است، بلکه چیزی است که میان تماشاگران و پرده است.» خیال می کنم در این تعبیر سینماگر و تماشاگر سهمی برابر دارند، نه به این دلیل که سینماگر مجذوب می کند و تماشاگر مجذوب می شود. این برابری نیست. تماشاگر خلاق است و سهمی برابر با خلاقیت خود می خواهد. گاهی تماشاگران فیلم ها را بهتر از آنچه ما ساخته ایم تصور می کنند و به عبارت بهتر می سازند، و این نشان می دهد خلاقیتی بیش از آن که ما داشته ایم دارند.

من همیشه به سینمایی فکر می کنم که فرصت بیشتری برای تماشاگر فراهم آورد، سینمایی «نیم ساخته»، سینمایی ناتمام که با ذهن تماشاگر خلاق ساخته و تمام شود و حاصل کار، صدها فیلم بشود حاصل ذهن خلاق صدها تماشاگر. این واقعیتی ست که فیلم بدون داستان در بین غالب تماشاگران توفیقی نخواهد داشت. اما این داستان باید جای خالی داشته باشد، مثل جدول کلمات متقاطع، تماشاگر خودش آن را پر کند. مثل نقش یک کارآگاه در یک ماجرای پلیسی. این را باید تماشاگر کشف کند. مثل «پازل». باید فکر کند با اتصال هایی که فقط مربوط به خود اوست، داستان خودش را آن طور که می خواهد، بسازد. باید خودش کشف کند تا داستان مال خودش شود.

به نظرم این دخالت خلاقانه ی تماشاگری است که انتظار داریم فیلم روی پرده را زندگی ببخشد. در غیر این صورت تماشاگر و فیلم هر دو می میرند.

قالبهای کامل داستانی و منسجم، آن چنان محکم که به اصطلاح مو، لای درزشان نرود یک حسن بزرگ دارند و یک عیب بزرگ، این که نه مو، لای درزشان می رود و نه ذهنیتی به درونشان. به همین دلیل همه ی تماشاگران با بضاعت های فکری و فرهنگی متفاوت، به فیلم واحدی می رسند و این همه گوناگونی تماشاگر مقابل اثر ما یکسان می شود و از بین می رود. در سده ی دوم سینما احترام به تماشاگر و قبول تماشاگر به عنوان موجودی فهیم و سازنده در جریان فیلمی که می سازیم امری اجتناب ناپذیر است. برای رسیدن به این امر مهم شاید لازم است از قله ی رفیع «خدای صحنه» بودن پایین آمد و تماشاگر فیلم خود شد، در صندلی کارگردانی (کدام صندلی در ایران) نیز همانند صندلی سینما در تاریکی به خود فرو رفت و تماشاگر چیزی شد که جلوی دوربین اتفاق می افتد، به هنگام ساخت فیلم نیز همواره تماشاگر بود. نقش اتفاق و تصادف را در امر ساخت باور کرد و جدی گرفت. باور کرد که همیشه همه چیز آن طور که در ذهن ما شکل گرفته است قابل اجرا نیست. این فقط در سینمای انیمیشن امکان پذیر است. در فیلم زنده و در کنار موجودات زنده (بازیگر یا نابازیگر) در جلوی دوربین، نقش اتفاق و تصادف را در امر ساخت باور کرد وجدی گرفت. هیچ شکل مختص و از پیش ساخته شده ای وجود ندارد. همه چیز مربوط می شود به کنش متقابل بین عناصر زنده و سازنده ی یک فیلم. باید در لحظه ی ساخت تماشاگرفیلم خود بود و همراه چیزی رفت که زنده، پر انرژی و مستقل است. مسقل از ما.

صد سال سینما در قلمرو فیلم سازان بود. به سده ی دوم امیدوار باشیم.

اگر هنر، دگرگونی بسازد یا طرحی نو دراندازد، نمی تواند آن را جز از راه آفرینش در ارتباط با آزادی مخاطب فراهم آورد.

هنر به انسان اجازه می دهد تا حقیقت را چنان که می خواهد و چنان که به گمانش درست می آید یا آرزومی کند، بیافریند و زیر بار حقیقت های تحمیلی نرود.

ما با ابزار سینما دنیایی می سازیم که بارها واقعی تر و عادلانه تر و زیباتر از دنیای پیرامون ماست

گاهی تماشاگران فیلم ها را بهتر از آنچه ما ساخته ایم تصور می کنند و به عبارت بهتر می سازند، و این نشان می دهد خلاقیتی بیش از آن که ما داشته ایم دارند.

هفدهمین جشنواره ی ملی و پنجمین جشنواره بین المللی فیلم کوتاه سینمای جوان،۱۰-۵ ابان ۷۹ تهران

حضور محدود و موثر

جمشید رهسپار

هفدهمین جشنواره ی ملی فیلم کوتاه امسال پنجمین دوره ی برگزاری بین المللی آن هم بود. دوازده دوره ی این جشنواره در سال های گذشته در سطح ملی برگزار شد اما از ۵ سال قبل تصمیم گرفته شد که این جشنواره بعدی بین المللی هم به خود بگیرد.

این جشنواره که با فیلم کوتاه ۱۳ دقیقه ای لحظه های ماندگار، ساخته ی حسین ستاره آغاز شد بعد از ۶ روز نمایش فیلم با نمایش واهمه های حضور، ساخته ی محمد زرقانی به کار خود پایان داد. مدیرعامل انجمن سینمای جوان ایران و دبیر جشنواره هم بود، در نطق افتتاحیه ی خود اعلام کرد که: «تاریخ سینمای جهان با فیلم کوتاه آغاز می شود و سینمای ایران نیز از همان آغاز با این تاریخ همراه می شود. گرچه فیلم کوتاه حضوری وسیع و مستمر در تاریخ سینمای ایران ندارد، ولی اکنون در یک صدمین سال سینمای ایران، موقعیت ویژه ای یافته است.»

جشنواره ی امسال دو ویژگی مهم داشت. ویژگی اول به حجم برنامه ها مربوط بود. جشنواره ی امسال شامل بخش های زیر بود:

بخش مسابقه ی ایران، قسمت الف که شامل فیلم هایی که به طریقه ی ۳۵ میلی متری و یا بتا کم ساخته شده بودند. این بخش بالغ بر ۱۰۵ فیلم بود.

بخش مسابقه ی ایران، قسمت ب، به فیلم هایی اختصاص داشت که با دوربین های ویدیویی غیر حرفه ای، VHS و SVHS تهیه شده بودند. در این بخش نیز بیش از ۸۰ فیلم به نمایش درآمدند.

فیلم های بخش اول را سعید حاجی میری، علی محمد قاسمی، زاون قوکاسیان، کیانوش عیاری و ناصر تقوایی داوری کردند و بخش دوم را احمد ضابطی جهرمی، مسعود امامی، مجتبی راعی، علی شیدفر و رضا سبحانی قضاوت کردند.

از بخش های جنبی جشنواره، بخش فیلم های کودک و نوجوان جشنواره شامل نمایش ۱۶ فیلم کوتاه و بلند ایرانی و خارجی و بخش نمایش های ویژه به نمایش ۳ فیلم اختصاص داشت. دو فیلم از این سه فیلم، به مجموعه ی حیات وحش ایران، ساخته ی تلویزیون بی بی سی اختصاص داشت و نمایش فیلم زمانی برای مستی اسب ها (بهمن قبادی) این بخش را کامل می کرد.

یک مرور بر آثار شهید مرتضی آوینی، مروری بر فیلم های انیمیشن مرکز ملی فیلم کانادا، مروری بر فیلم های کوتاه سینمای هلند، مروری بر فیلم های کوتاه فرانسه، از دیگر بخش های جالب و پر بار جشنواره به شمار می رفت.

یک بخش جدید به نام گفت و گوی تمدن ها، شامل نمایش ۸ فیلم ایرانی و خارجی بود که موضوع آنها به مساله ی ارتباط و گفت و گوی تمدن ها و فرهنگ ها اختصاص داشت.

دو بخش مهم دیگر جشنواره، یکی به مروری بر آثار وحید موساییان، فیلم ساز جوان سینمای کوتاه اختصاص داشت. در این بخش ۱۳ فیلم کوتاه او به نمایش درآمد و بخش اصلی جشنواره، مسابقه ی بین المللی بود که شامل نمایش ۵۳ فیلم بلند و کوتاه از سینمای ایران و جهان بود. این بخش هیات داورانی خاص خود داشت. زیتا کاروالخوسا (Zita Caruahosa) ، سرپرست سینمای گنجینه ی سیما واوا و موسس و مدیر جشنواره ی بین المللی فیلم کوتاه سائوپائولو، الاسعد الجموسی (Lassaad Jamoussi)، مدیر جشنواره ی بین المللی اس فکس و کلرمون فرانسه، آساکو فوجیوکا (Asako Fujioka) فیلمساز ژاپنی و مسئول تولید رشته فیلم های مستند NHK و بخش نگاه نو در سینمای آسیا در جشنواره ی بین المللی فیلم مستند یاماکاتا، روژه گونن (Roger Gonin)مدیر جشنواره ی معتبر فیلم کوتاه کلرمون فرانسه و دکتر احمد الستی و مدرس سینما در ایران این بخش را داوری کردند.

جوایز جشنواره به شرح زیر اهدا شد:

جایزه ی نقدی بهترین فیلم داستانی به فیلم چارشو، ساخته ی مهوش شیخ الاسلامی

جایزه ی بهترین فیلم تجربی به فیلم قطعه ی موسیقی برای چهار پلکان و یک شخص از اولاف گیور، از آلمان

جایزه ی بهترین انیمیشن به فیلم مرد ماه نشین، ساخته ی کریس استیزو آروید ویپل از آلمان

جایزه ی بهترین فیلم مستند به روزگیران، ساخته ی مهرداد اسکویی و ابراهیم سعیدی از ایران

علاوه بر این جوایز نقدی، جوایز دیگر و چند دیپلم افتخار در رشته های مختلف نیز اهدا شد.

جایزه ی بزرگ جشنواره به مبلغ ۲۹۰۰ دلار به فیلم یموت، یک خانه، یک ایل، ساخته ی فرشاد فدائیان اهدا شد.

سی امین جشنواره ی بین المللی فیلم رشد ۲۰ ۱۴ آبان ۷۹

قدیمی، جدی، عبوس اما منم

شهاب یوسفی

این قدیمی ترین جشنواره ی سینمایی در ایران، که اساسا جشنواره ی فیلم های آموزشی و تربیتی ست، امسال نیز چون سال های گذشته، طی دوره ی برگزاری اش در تهران و ۲۴ شهرستان دیگر، نزدیک به ۲۹۰ فیلم بلند و کوتاه را به نمایش گذاشت. نکته ی بدیهی در این است که برگزاری جشنواره ای با این ابعاد، این تعداد فیلم، در سراسر مملکت تا چه حد به برنامه ریزی دقیق، منظم و سازمان یافته ای نیاز دارد. جشنواره ی امسال نیز با نظم و ترتیب همیشگی خود برگزار شد.

از میان ۲۹۰ فیلم نمایش داده شده، ۱۰۸ فیلم ایرانی و ۲۳ فیلم خارجی تنها در بخش اصلی این جشنواره، یعنی بخش مسابقه ی بین المللی به نمایش درآمدند و ۱۶۰ فیلم دیگر، در بخش های دیگر جشنواره، یعنی بخش خارج از مسابقه، مرورها و نمایش های ویژه.

امسال ۵۲۲ فیلم به دفتر جشنواره ارسال شده بود که علاوه بر فیلم های بخش مسابقه، ۱۹ فیلم بلند در بخش خانواده و ۲۶ فیلم در بخش فیلم های خانوادگی ایرانی و ۱۵ فیلم در بخش جشنواره ی جشنواره ها به نمایش درآمد. فیلم ها در ۸ سینمای تهران به نمایش درآمدند. جلسات نمایش صبح ها مخصوص دانش آموزان مدارس بود که طبق برنامه ی منظم پیش بینی شده ای برگزار شد. جلسات بحث و بررسی و گفت و گو های مطبوعاتی در سینما قیام تهران انجام شد. بحث ها اکثرا حول و حوش مسایل مربوط به ساخت فیلم های آموزشی و استفاده از تلویزیون برای رشد و توسعه ی سینمای تربیتی و آموزشی بود.

از دیگر بحث های کارشناسی جشنواره، گفت و گو درباره ی موقعیت و نقش سینمای مستند آموزشی وفیلم های داستانی برای توسعه و گسترش فرهنگ آموزش با توجه به عصر اطلاعات و ارتباطات معاصر بود.

جلسات نمایش فیلم ها اکثرا کم بیننده بودند، شاید به دلیل پیری این جشنواره، اجرا و برگزاری آن به یک عادت بدل شده است و به همین علت نه فقط میان مردم، بلکه میان دست اندرکاران آموزش و تربیت نیز چندان جذابیتی برنمی انگیزد.

در انتهای جشنواره و در مراسم اختتامیه جوایز جشنواره اعلام شد:

کتاب زرین جشنواره در بخش فیلم های بلند خانوادگی به فیلم کودک و سرباز، رضا کریمی از ایران

کتاب زرین جشنواره در زمینه ی فیلم های علمی به اسرار اهرام ، کوک مارتین گاست از فرانسه

کتاب زرین فیلم های آموزشی به بعد سوم، صادق میانجی از ایران

کتاب زرین جشنواره در زمینه ی فیلم های کوتاه تربیتی به فیلم رویای سبز ، حسین محجوب اهدا شد.

از فیلم های صنم، رفیع پیتز، عربی سال اول راهنمایی، بهروز حسن بگلو، خشت اول، علی وفایی، یاد و یادگار، مصطفی رزاق کریمی و فرهاد ورهرام و مجموعه ی فیلم های کوتاه و مستند کودکان سرزمین ایران تجلیل و تقدیر شد.

جایزه ی ویژه ی هیات داوران به فیلم ایران سرای من است، پرویز کیمیاوی و چریکه ی هورام، فرهاد مهرانفر اهدا شد.

شاید به دلیل پیری این جشنواره، اجرا و برگزاری آن به یک عادت بدل شده است و به همین علت نه فقط میان مردم، بلکه میان دست اندرکاران آموزش و تربیت نیز چندان جذابیتی برنمی انگیزد.