دیدگاه های ابدیت: پلاستیک و هستی شناسی نفت
دیدگاه های ابدیت: پلاستیک و هستی شناسی نفت
آماندا بوتزکس و اندرو پنداکیس
منبع: ای – فلاکس، سپتامبر ۲۰۱۳
برگردان: آرش علیاصغری
پلاستیک مظهر واقعی تغییر ابدی است… حضوری دائمی است در همه جا که پدیدار گشته است… بیشتر از این که چیزی باشد، ردپایی است از یک جنبش.
رولاند بارتس
پلاستیک خودش را در همه جوانب واقعیت معاصرمان جا کرده است. نه تنها ما را دربر گرفته است، بلکه معرفت شناسی و تفکری بر بن بستی سیاسی و دردناک است. به نظر بنیادی جلوه می کند، ما به وسیله آن فضای دور و برمان را و وسایلی که آن فضا را پر کند، می سازیم – اسباب بازی ها و وسایلمان، هدایا و زباله هایمان. به تفکراتمان جهت می دهد، روی حس هایمان تاثیر می گذارد، و تبدلات اجتماعی و اقتصادی مان را شکل می دهد. در واقع، کمتر ماده به حساب می آید تا تناقضش، یعنی الگویی که در آن ماده تبدیل به نوعی رها بودن از مختصاتی که زمان حال و معنا را تثبیت می کنند، می شود.
توجه نوین هنر معاصر به چیدمان هایی که اشیاء پلاستیکی را جمع آوری کرده و آن را مورد استفاده مجدد قرار می دهند، را در نظر بگیرید. می توانیم به اثری از “گیل چونگ” با عنوان “Wastescape”، سال در گالری هیوارد در لندن ۲۰۱۲ اشاره کنیم: اثری ساخته شده با هزاران بطری پلاستیکی که از یک مرکز جمع آوری پساب در شهر مدلین کلمبیا به آنجا آورده شده بودند، یا اثری از “ویوین ساندرن” با عنوان”Flotage”، در نمایشگاه ۴۸ درجه سلسیوس در دهلی نو، سال ۲۰۰۸. هنرمند ساکن شهر سئول، “چوی جئونگ هوا” در آثاری جذاب چون “Happy Happy”(۲۰۱۰)، “In the Mood for Love” (۲۰۱۰)، و “Kabbala” (۲۰۱۳) با خواص عاطفی پلاستیک تجربه می کند. یا می توانیم به هنرمندانی اشاره کنیم که معنای فرهنگی کالاها را از طریق جمع آوری و طبقه بندی آنها تعین می کنند، همچون هنرمند ساکن نیویورک “پورتیا مونسون” در آثاری با عنوان “Pink Project” و “Green Pieces”.
این آثار ویژگی های جوش و خروش و فراواقعیت پسامدرن را در کنار یک آگاهی بر بهایی که برای محیط زیست باید پرداخت و محدودیت های کره زمین، قرار می دهند. به جای شادی کردن برای زندگی پس از مرگ کالاهای بی ارزش، آنها جنبه ای کمتر مورد نظر قرار گرفته اقتصاد جهانی را آشکار می کنند – در واقع همبستگی آن با صنعت نفت و شکل گیری ناگزیر آن متناسب با منطق و امکانات آن ماده. بنابرین ظهور زیبایی شناسی پلاستیکی دلیلی است هم بر ترس و هم بر شوقی که نفت جهان را در بر می گیرد.
با این که ظهور نفت به عنوان منبع اولیه انرژی در قرن نوزدهم آغاز شد، ولی محوریت آن تا چند دهه پیش هنوز به نظر همگان آشکار نشده بود، تا زمانی که اوج آن و کمیابیش به عنوان مشوق و تعیین کننده در رویدادهای جهانی آشکار شد، رویدادهایی چون دو بحران نفتی طراحی شده به وسیله اوپک در سال ۱۹۷۰، همچنین جنگهای آمریکا خلیج فارس و عراق. نشت نفتکش کمپانی “دیپ واتر هورایزون” تاکیدی بود بر موضوعی که این جنگ ها تاکنون روشن کرده بودند: نفت بیش از پیش دیده می شود، به صورت عمومی حضور دارد، و در زمان کمبودش به شدت مورد بهره برداری سیاسی قرار می گیرد. اگر این طور به نظر می آید که از پلاستیک نمی توان صرف نظر کرد – به نظر پایه ای تشکیل دهنده می آید، به جای این که از زمین بیرون آمده باشد، و بنابرین ریشه زمینی اش را ناپدید ساخته است – پس کار درست، آشکار کردن آن چیزی است که پلاستیک به سادگی پنهان می کند. پلاستیک محصولی نفتی است که حداقل یک سوم تولید آن را به خود اختصاص می دهد. و با نگاهی از پنجره پلاستیک است که ما می توانیم بر نفوذ نفت در تمام ابعاد زندگی فرهنگی پی ببریم. پلاستیک، بی مایگی دلپذیر آن، انعطاف پذیری آن، “سبکی آن”، زمانی را به تصویر می کشد رها از ممنوعیت ها و محدودیت ها و حتی وقتی که با رویاهای نوین- آزادی خواهانه معاصر در باره توانایی بی نهایت انسان ها در آفریدن و دوباره آفریدن خود، در می آمیزد. پس رابطه میان اقتصاد نفت و راهی برای بودن که این آثار هنری تلاش در فاش کردنش دارند، چیست؟ رابطه میان پلاستیک و پلاستیکی بودن چیست؟ میان شیء و واقعت عینی آن چطور؟
در ادامه ما می خواهیم پلاستیک را به ریشه اصلی اش یعنی نفت، بازگردانیم، و سپس خواهیم دید که نفت چگونه برای تضمین همگانی بودنش و درعین حال پنهان ساختن آن، بر ظاهر فریبنده و زیبایی شناسی پلاستیک تکیه می کند. این فرایند فقط مساله بهره بردن از واقعیتی دربر گیرنده نفت برای افشا کردن تصوراتی که درباره پلاستیک وجود دارند، نیست. بلکه مساله ای است که هردوی آنها را به عنوان دو جنبه از هستی شناسی یک دوره زمان حال نگاه می کند. ما می خواهیم نفت را دوباره به ابدیت ناخوشایند پلاستیک تزریق کنیم، ولی همچنین به دنبال راه هایی هستیم که در آنها “خالی بودن” پلاستیک می تواند ادعای عینیت و تحکم نفت را از میان بردارد.

آکینتود آکینیله، “بدون عنوان”، ۲۰۱۲. کارگری در حال دزدی نفت از خط لوله نیجریه برای فروش در بازار سیاه
آرخه (ماده نخستین)، پول، زمان: پژواک های هستی شناسانه نفت
“رولان بارتس” در مقاله ای با عنوان “پلاستیک” تاریخ پلاستیک را با رشد سرمایه داری شهرنشینی، و خصوصا به تمایل داشتن بورژوازی به اشیاء و لوازم بدلی و استفاده از آنها در تولید ارزان مواد کمیاب و گران قیمتی چون الماس، پر، خز و ابریشم، مرتبط می کند. البته با این که به نظر بارتس پلاستیک به بهانه پنهان سازی یک شی بدلی ارزان قیمت و معرفی آن به عنوان چیزی گران بها، به وجود آمده است، پلاستیک به خاطر این خاصیت پایاپایی مورد تحقیر قرار نمی گیرد، بلکه اتفاقا و برعکس، برای خاصیت قابل جا به جایی شدن، مورد تقدیر نیز هست. هنرش در نمایش است. سلسله مراتب مواد را از میان بر می دارد زیرا می تواند جای همه آنها را بگیرد.
در پلاستیک گونه ای ابدیت وجود دارد، با این که این ابدیت می تواند با رویاهای افلاطونی و مسیحی فاصله فراوانی داشته باشد. و این با تعلیق تغییرات متعالی در رویاهای افلاطون، رویای واقعیت، زیبایی و تداوم قدرت تفکری که بدن انسان را جذب کرده و با آن دست و پنجه نرم می کند، تفاوت دارد. در عوض، این ابدیت، واقعیتی مصر است که از منبعی دائمی، ابدی، و ظاهرا تمام نشدنی، منبعی که مکان و مشخصاتش معلوم نیست، سرچشمه می گیرد. پلاستیک، همیشه یک “مقداری” یا یک “هیچ مقداری” است، و هرگز “این” یا “آن” نیست. به نظر بی نهایت می آید زیرا که هرگونه ردپای ویژگی، هرگونه نشانه ای از مکان و زمانی مشخص را از بین می برد. پلاستیک بدون هیچ ساختار واسکلتی، بدون هرگونه تیر، پیچ، یا دوخت و دوزی، شکل خود را حفظ می کند، و فاصله میان ایده و چیز، قالب و شیء را کاملا ازمیان بر می دارد. در آن واحد ابدی است و به وضوح دورانداختنی، کامل است و بی نقص، ولی به طورمطلق زباله است، پلاستیک چیزی است که بر سر “ایده ها” تحت شرایط سرمایه داری در دوران پسامدرن می آید.

آلن رنه، “آواز استیرن ها”، ۱۹۵۹.
اگر ردپای پلاستیک را از ریشه اش در نفت دنبال کنیم، می توانیم از میان این ابدیت خیالی که ما را احاطه کرده است، بگذریم. نفت به معنایی که به وسیله نخستین فلاسفه “میلسین” (ملطی) تقویت شده بود و در تمام دروه باستان اشاعه یافته بود، یک “آرخه” یا ماده نخستین” محسوب می شود. مفهوم “آرخه” در یونان باستان نشان از تفکر درباره یک مبدا یا آغاز، یک “انگیزه نخستین”، همچنین نوعی قصد که مبنای تغییرات است و باعث اتفاق افتادن آنها می شود، دارد. گذاشتن نفت در جایگاه یک “آرخه”، فرض کردن یک کیهان پژوهی پیچیده و مبهم نیست، بلکه مرتبط ساختن زمینه ظاهر با نخستین اصل ممنوع شده آن است. نفت چیزی است که تولیدش می کند، گسترش می یابد و به صورت موجوداتی پلاستیکی تکثیر پیدا می کند. این فضای بی پایان امکانات است که به احتمال زیاد در طبیعت رقیبی ندارد، آن چیزی است که نفت را به خدایی بدوی غریبی تبدیل می سازد که ابدیت “نیک” خلاقیتی که تفکر خودش از آن سرچشمه می گیرد را بازتاب می کند.”طبیعی بودن” نفت به ما این اجازه را می دهد که آن را در کنار زمین، آب، باد و آتش به عنوان عنصری اصلی بشناسیم. با این وجود ماده ای است مصنوعی، که فقط از طریق فرایندی صنعتی و پیچیده که آن را در حیطه قلمرو یک مصنوعیت الگویی قرار می دهد، به دست آمده و تصفیه می شود.
جنبه ای از فرهنگ رشد پس از جنگ وجود ندارد که تحت تاثیر نفت قرار نگرفته باشد، از اتکای به اتومبیل گرفته تا کالا شدن پلاستیک: نکته ای که برای تفکر می ماند این است که همگانی شدن نفت – و بنابرین بازگشت مبحث یگانگی “یکی بودن” – شرایطی را برای گردهمایی بزرگ سرمایه فراهم می سازد، گردهمایی اقشار و دوست داران خستگی ناپذیر لذتها و اشیاء به خصوص. یک “جامعه نمایشی” که ریشه در نفت دارد و نمایش افلاطونی میان ظاهر و واقعیت را تمرین می کند. با این حال، نفت با قانون یکسانی خودش، ظاهر دروغی را با واقعیت زمینی ترکیب می کند. نفت جوهر است بدون تفوق و روشنگری. از دید اسپینوزایی نفت یک ماده یعنی چیزی به دست آمده در و از طریق خودش، به شمار نمی آید، همچنین چیزی ابدی و تغییرناپذیر چون مدهای بی پایان اسپینوزا به شمار نمی آید. در عوض، نفت یک راه است: در تبدیلش به چیزی هستی شناسانه، نفت تبدیل به چیزی عادی و تصادفی شده است. هستی شناسانه است و هستی شناسی می کند.
البته هیچ ماده ای بدون این که از مداخله اساسی به وسیله پول گذر کند، هستی شناسانه خوانده نمی شود. برای مثال، آب به طور ساختاری برای تمام طبیعت، و تمام موجودات زنده مورد نیاز است. ولی هوا در مدرنیزم سرمایه داری به عنوان یک ماده تمام عیار شناخته نمی شود. اگر پول در قلمرو جامعه جویی سرمایه داری شباهت بسیار به دلیلی موثری که در اختیار ما است، دارد – یک انگیزه برای تکان دادن تنهای هم انسانی هم غیر انسانی که کانتینرها را در کشتی ها حمل کرده و کارگران را به کارخانه ها منتقل می کنند – پس نفت جریان خون این مکانیزم است. نفت ماده ای حیاتی است که در کانال های نمادین تبادلات اقتصادی جریان دارد. البته این بدین معنا نیست که هیچ کدام از اینها می توانند بدون کار، آرزوها یا گفتار، بدون تصورات اجتماعی یا سیستم های خرد – سیاسی به فعالیت خود ادامه دهند: فقط از طریق این پیچیدگی اصیل است که نوعی همخطی و تداوم جسورانه باقی می ماند، اتکایی بر سبک کلاسیک کارتزین مبنی بر رابطه علت و معلولی مکانیکی. برای جامعه ای که خود را با نگاه یک مجموعه بی پایان می نگرد و لبریز است از خصوصیات و فردگرایی، نفت در حیطه اکثریت همان کاری را می کند که پول در قلمرو امیال انجام می دهد.
نفت زمان حال را در بر می گیرد زیرا خودش بخشی حساس در بدنه بزرگ سرمایه به شمار می آید. شرکت های بزرگ نفتی نه تنها فرماندهی اقتصادهای معاصر را در به عهده دارند، امپراطوری های لوازم، زمین و نیروی کار را نیز تحت کنترل خود دارند، نفت خود به عنوان پول رایج مطلوب و معتبر در تبادلات مورد استفاده قرار می گیرد. مالی شدن نفت به نفت این اجازه را می دهد که به عنوان وسیله ای گمانی برای تبدیل پول به پول بیشتر مورد استفاده قرار بگیرد. این رابطه میان نفت و پول است که قدرتی کیمیاگرانه را بر بافت زندگی – جهان سرمایه داری اعمال می کند. هنگامی که به این ارتباط، نظریه “جف روبین” اقتصاددان را مبنی بر این که بین رشد اقتصادی و بهای نفت رابطه ای خود فسخ شونده وجود دارد، جایی که رشد تقاضا را بالا می برد و هزینه های بالا جلوی رشد را می گیرند، بیفزاییم، می توانیم این واقعیت را درک کنیم که در نفت، همگانی بودن پول و سلطه نمادین آن به حد اشباع رسیده است.
بالاخره مهم این است که نفت به معنای واقعی با گذرزمان و به صورت رسوبات دفن شده در اعماق زمین شکل می گیرد. نفت فقط زمان نیست: انرژی پدید آمده به وسیله یون های اجساد فسیل شده مردگان است. برای نمونه، با این که هوا و آب از عناصر نخستین به شمار می آیند، از لحاظ تاریخی رسمیتی ندارند. مطمئنا تاریخ پیچیده ای دارند، ولی هرگز وجودشان بستگی به لایه زمین شناسی خاص، یا به دوره غیر قابل بازگشت به خصوصی در تاریخ این سیاره بستگی ندارد. هوا و آب به دید ما به مانند اعداد یا رنگ های اصلی جلوه می کنند، ما آنها را همیشه در حال ایجاد لزوم خود تصور می کنیم. اما، نفت، فقط یک بار اتفاق می افتد. از اعماق مکیده شده و مرئی می شود: تیری پرتاب شده در میان تاریخ. ما شاهدان این ماده ساخته شده به نام نفت هستیم، ترکیبی از زمان و مرگ.

گیل چونگ کوان، “فرار از زباله”، ۲۰۱۲
واقعیت عینی و پدیداری نفت
و اینجا، پلاستیک ها دوباره وارد صحنه می شوند زیرا چینه شناسی خاصی از سرمایه نفت را پدیدار می کنند. چرا این چینه شناسی موجه است، زمانی که نفت به هیچ گونه از دیدها پنهان نیست؟ چون مشکل نفت در حضور همیشگی اش در همه جا و به ناگزیر حساب شدن مسلمش به عنوان یک منبع انرژی، سود و زندگی فرهنگی، و نوع نگاه ما به آن، انکار ناپذیر است. بنابرین راه حل بنا کردن دیدی نو از نفت است که زیر بار واقعیت عینی خود از پا در نیاید.
بیشتر وقت ها ما راجع به نفت فکر می کنیم، و این کار را به دو روش انجام می دهیم: یا به عنوان منبعی با ارزش، “طلای سیاه”، یا به صورت صنعتی که در مکان مشخصی و در میان چیدمانی از متغیرهای سیاسی قابل پیش بینی فعالیت می کند که تمایل به دربرگیری مسایلی چون بی توجهی به محیط زیست و فساد مالی در شرکت های بزرگ دارند. تقسیم بندی میان منبع انرژی ارزشمند و سیتمی آلوده در زمینه بصری به نبرد واقعیت ها انجامیده است. از طرفی شتاب به ظاهر متوقف نشدنی تکنولوژی نفتی و گسترش لوله های انتقال نفت به وسیله تعدادی کمپین های تبلیغاتی شرکتی و دولتی که نفت را به عنوان منبع انرژی پرسود، کامیاب و حتی با کارآمد بالا معرفی می کنند. این اعتقاد که بر پایه گفتار پیشرفت تکنولوژیک و علمی استوار شده است، با این ادعا که صنعت نفت ایجاد شغل می کند، تقویت می شود. از طرف دیگر، کسی دیگر نمی تواند سیل تصاویر رسانه ای از خرابی های لوله های نفت، نشت آن در دریاها، حوزه های جمع آوری پس مانده های آلوده، و “مناظر”ی تاریخی و فراموش نشدنی، را با وجود تیترهای خبری درباره سرطان، آب های زیرزمینی آلوده و مشکلات کنونی تولید گازهای کربنی نادیده بگیرد.

ملانی اسمیت، “Orange Lush”، ۱۹۹۵
نفت آلوده راه خود را به دنیای هنر و فیلم نیز باز کرده است، به خصوص در سینمای مستند. به عنوان مثال می توان به سری فیلم های “نفت” ساخته ادوارد برتینسکی عکاس اشاره کرد که مسیر این صنعت را ازتکنولوژی استخراج اولیه تا تشکیل شنهای قیرگون، از تصفیه نفت تا فرهنگ اتومبیل و زندگی پس از مرگ تولید نفت را دنبال می کند. اثری ویدیویی ساخته “اورسولا بیمن” با عنوان “پرونده های دریای سیاه” ساخته ۲۰۰۵، ساخت لوله زیردریایی جدیدی را دنبال می کند که با عبور از قفقاز نفت را به اروپای غربی پمپ می کند. این ویدیو ماجرای ساخته شدن این لوله را بازگو می کند و البته بیمن با جغرافیایی انسانی از مصاحبه هایی که با کارگران، کشاورزان، روسپیان و پناهندگانی که زندگی شان تحت تاثیر لوله نفت قرار دارد، انجام داده است، به بررسی این موضوع می پردازد. بنا به ادعای او، این ویدیو “فعالیت های پر اهمیت قدرتمند و یگانه شرکت های نفتی و سیاستمداران نفتی را بر هم می ریزد”. در همین راستا، سری عکس های “آلن سکولا” با عنوان “جزر و مد سیاه” تولید سال ۲۰۰۸، جغرافیایی انسانی را با صحنه هایی از فجایع زیست محیطی ترکیب کرده و پاکیزه سازی ساحل گالیسیا را پس از نشت عظیمی که به وسیله نفتکش دریایی “پرستیژ” به وجود آمده بود را به تصویر کشیده است.
از طریق اشباء شدن حوزه بصری است که نفت بر واقعیت عینی اتکا دارد. نفت درست در زمانی به طور مشخص در معرض دید قرار می گیرد که این صنعت تلاش می کند با اتکا به اقدامات تکنولوژیک افراطی بر اوج و کمیابی خود فائق آید. تلاش هایی برای پوشاندن آن که ، که به معنای “هایدگر”ی آن به وسیله اشباع شدن محض با اطلاعات، احساسات و نظریاتی که بنیاد انتقاد منطقی را بر هم می ریزد، نافرجام می مانند.
عملکرد نوین هنرمندان که شامل جمع آوری و پخش دوباره اشیاء پلاستیکی است، نشانگر عمق مسئله نفت در دوره های مختلف دیده شدن آن است. نفت فقط یک زمین بازی برای سیاست که محدود به ادعای مالکیت ارضی، مدیریت زیست محیطی و اقتصاد نیست. بلکه شبکه ای فرهنگی و زیبایی شناسانه است که بر محدوده حسی تاثیر می گذارد. تمایل کلی این آثار محدوده بصری را از تلاش هایی عینیتی که واقعیت زشت صنعت نفت را نمایان می کنند، دور ساخته و به سوی آثاری که با نوعی تمامیت حسی، خشکی و انعطاف همراه اند، انتقال می دهد. مثال روشن این انتقال از صنعت به شادی و خوشی پلاستیکی را می توان در آثار “ملانی اسمیت”، هنرمند ساکن مکزیکوسیتی یافت. از اوایل دهه نود تا کنون، آثار اسمیت چیزی که پدیده شناسی روزمره سرمایه داری در مکزیکو نام دارد، را مورد توجه قرار می دهد. یکی از آثار شناخته شده اش که با عنوان “شهر حلزونی” بزرگداشتی از “اسکله حلزونی” اثر “رابرت اسمیتسون” است، او گسترش بی رویه شهر مکزیکو را به عنوان موضوع اصلی انتخاب کرده است. در حالی که فیلم اسمیتسون به گرفتن یک سری عکس های هوایی که از هلیکوپتر، و از اثر تاریخی او در دریاچه بزرگ نمک در یوتا گرفته شده اند، منجر می شود، “شهر حلزونی” ملانی اسمیت بر حول محور شهر مکزیکو می چرخد، جایی که هلیکوپتر با حرکات دایره ای (دایره ها به تدریج بزرگتر می شوند) با نظم چارچوبی شهر برخورد می کند. تاثیر این اثر در به تصویر کشیدن شهر به صورت رسوبی متحرک است: شهرمرکزیت و جهت خود را از دست می دهد، بی جان و یکنواخت می شود، و خالی از زندگی و رنگ جلوه می کند.

ملانی اسمیت، “شهر حلزونی”، ۲۰۰۲
البته اسمیت این ویدیو را با تعدادی چیدمان که ظاهرا در تضاد زیادی با آثار ویدیویی دارند، به نمایش می گذارد. “Orange Lush” برای مثال از اشیاء نارنجی پلاستیکی پر رنگی تشکیل شده است، اشیایی چون تیوب نجات غریق، طناب، شناورهای دریایی، بادکنک و بازوبندهای شنای کودکان، دمپایی، لامپ، بادکنک و قایق بادی. این اشیاء بسیار معمولی اند ولی با این حال انتخاب آنها بی غرضانه نبوده است: تمایز خفیف بین اشیائ کامل و گرد با اشیائ از باد خالی شده و آویزان بن بستی را القائ می کند که بین فراوانی حسی و فرسودگی اقتصادی به نظر می آید.
اسمیت مخصوصا رنگ نارنجی را انتخاب کرده بود زیرا این رنگ نمادی از اشغال مکزیکو سیتی به وسیله کالاهای ارزان قیمت در سالهای ۹۰ میلادی است که پس از تورم اقتصادی و کمک های مالی آمریکا و بانک تسویه حساب های جهانی باعث افت ارزش پزو شدند. علاوه بر اقتصاد پیش- صنعتی مکزیک و سرمایه داری جهانی، نارنجی نماد ارزش افزوده و هیجان پوچی بود که در مورد کالای بی ارزش یا چیزی که هنرمندان آن را “علاقه شیمیایی القاء شده” می نامند، به وجود آمده بود. به این گونه او اقتصاد را به صورت حساسیتی زیبایی شناسانه به تصویر می کشد، البته نه فقط برای اشاره به صنعت خاصی چون نفت یا پلاستیک، بلکه می خواهد ارتباطی بین اشاعه پلاستیک و جمع آوری شادمانه آن برقرار کند، سودی بی ارزش و مضاعف که به صورت ثروت جمع آوری می شود. پلاستیک نارنجی فقط نماد فرهنگ نفتی جهانی نیست، بلکه اخلاق و رویه آن است.
اندیشه ای پلاستیکی در دوران نفت
اگر پلاستیک موفق به مخفی کردن منبع و ریشه زمینی اش شده است، ممکن است که ما به ناچار رابطه ای بین پلاستیک و نفت جهانی برقرار کنیم: در حالی که پلاستیک خود را تحمیل می کند، جمع آوری می شود، چیزی بی ارزش است، بی نهایت جا به جا شدنی است، و بنابرین از هرگونه ثبات هستی شناسانه تهی است، نفت کمیاب است، بدون شک چیزی زمینی است (که با شرایط خاص و سختی از زمین استخراج می شود)، مورد علاقه است، مصرف می شود، و با خود وعده فراوانی و ثروت را به همراه دارد. هر دو بخشی از یک نظام اقتصادی و زیبایی شناسی اند که با یکدیگر سازگاری دارند. نفت به خاطر سطحی و سبک بودن پلاستیک از آن برتر نیست، بلکه کاملا برعکس. نفت عملیات تولید پلاستیک را به جریان می اندازد. هر جنبه ای از صنعت نفت بر پایه روش های جا به جایی تکیه دارد که می توان آنها را به پلاستیک به عنوان کالایی در جریان و به پلاستیکی بودن به عنوان افسانه تغییری دائمی و ابدی ربط داد. صنعت شن را تبدیل به سوخت می کند، زباله را به عنوان هنر مورد استفاده دوباره قرار می دهد، کمیابی نفت را به جمع آوری سود، فجایای طبیعی را به موقعیت کاری، دانش زیست محیطی را به سیاست محض تبدیل می سازد، و برای ما حالت روحیی را ایجاد می کند که ما با آن به منابع انرژیمان نگاه کنیم. در مخمصه پلاستیک، زمانی که حس ها اشباع شده و تاثیرات از پیش تعیین شده اند، این سئوال مطرح می شود: چه رفتار انتقادی را می توان در مقابل خاصیت مبادلاتی و خستگی ناپذیر پلاستیک در پیش گرفت؟

