کار اَمردم، بخش اول: مردم

نوشته‌ی رضا نگارستانی

مترجم: رؤیا منجم

منبع: مجله‌‌ی ای‌فلاکس، فوریه ۲۰۱۴

رضا نگارستانی: نویسنده و فیلسوف ایرانی متولد شیراز و ساکن نیویورک است که به خاطر «پیشگامی در سبک «نظریه ـ ساخته‌ی خیال» که نخستین‌بار در کتابش به نام سیکلونوپدیا (۱۳۸۹) پیش کشید، شناخته شده است. نگارستانی برای تببین و دفاع از جهان‌گرایی خردگرایانه سخنرانی می‌کند و مقاله می‌نویسد، نگرش تازه‌ی او با پژوهش در باره‌ی تکامل سیستم مدرن دانش و شناخت آغاز شده و در جهتِ تدوین اصول امروزی خردگرایی و مطالبات این نگرش از مردم (انسان) پیش می‌رود.

از آنجا که سبک فلسفی نگارستانی «نظریه و ساخته‌ی خیال (تخیلی)» طبقه‌بندی شده است، بنابراین با هنر که می‌توان‌ آن‌را خیال‌پردازی‌افریننده تعریف کرد، پیوند نزدیک‌تری می‌یابد. هر بیان هنری به هر حال تکیه به فلسفه‌ای خاص دارد، و بر همین اساس این نوشته از هر دو جهت برشمرده می‌تواند برای هنرمندان بسیار الهام‌بخش و رهگشا باشد، چون به معنای مردم‌ بودن و تعهداتی می‌پردازد که مردم بودن می‌طلبد.

لازم است در همینجا تاکید شود که در این ترجمه از واژه‌ی فارسی مردم به جای انسان و آدم سود جسته شده است که هر دو بار مردانه دارد. مردم از مَرَتَه آمده که به معنای مردنی و میراست و دیگر زن و مرد هم ندارد. inhuman به جای مردم‌گریز واژه‌نامه‌ها اَمردم ترجمه شده، که اَ در زبانهای باستانی ایرانی حرف نفی است، چرا که کسی که به دنبال تعریف مردم بودن است، مردم‌گریز و یا نامردم به واقع نمی‌تواند باشد، اَمردم را وقتی با توجه به توضیحات بالا ترجمه کنیم، می‌‌شود نامیرا، و اَمردم‌گرایی برای inhumanism که با مردم‌گرایی هم قافیه‌ی خوبی پیدا می‌کند و بدون پرگویی بیشتر، هدف هرگونه پژوهش‌های فلسفی از این دست می‌شود، که ظاهراً در پی آن است که چگونه می‌توانیم این گونه‌ی به اصطلاح خردورز و در نتیجه کره‌ی زمین و دیگر موجوداتش را زنده و مردمی نگاه داریم.

اَمردم‌گرایی پرورش عملی و گسترش‌یافته‌ی مردم‌گرایی است، این دیدگاه از تعهد پیگیرانه به پروژه‌ی روشنگرانه‌ی مردم‌گرایی زاده می‌شود. اَمردم‌گرایی، موجی جهانی است که رخساره‌ی مردم از خودش را که در شن‌ کشیده شده، پاک می‌کند، بُرداری بازنگرانه است. به شکل سنگدلانه‌ای آنچه را که به معنای مردم بودن است با زدودن مشخصات فرضی بدیهی و نگاه داشتن برخی از ثابت‌ها بازنگری می‌کند. اَمردم‌گرایی در عین حال، خود را به صورت مطالبه‌ای برای سازندگی ثبت می‌کند تا معنای مردم بودن را با برخورد با مردم به عنوان پنداشت و فرضیه‌ای ساختنی، فضایی برای رهیابی و دست‌اندازی (دخالت) تعریف کند .[۱]

اَمردم‌گرایی در ستیز واقعی با هر نمونه عالی (پارادگم) دیگری می‌ایستد که به دنبالِ پَست کردن مردمیّت (انسانیت) در رویارویی با میرایی و فناپذیری آن، یا در برابر پس‌زمینه‌ی هواهای آزاد outdoors بزرگ است. کار آن تا اندازه‌ای از این ساخته شده که اهمیت مردم را از هر معنای از پیش تعیین ‌شده‌ یا هر مجموعه‌ی وارداتی با دین، قطره قطره جدا کند ـ از این راه به رسمیت شناختنِ معنا و اهمیت مردم را از بندِ بزرگداشت مردم رها می‌کند، بزرگداشتی که زمانی رخ می‌نماید که این معنا و اهمیت به گونه‌ای دادوری jurisdication دینی (خداوند، ژنریک بودن genercity وصف‌نکردنی، احکام بنیادگرایانه و این و آن) نسبت داده می‌شود[۲]

زمانی که معنای بادکرده‌ و افتخارآمیز مردم (انسان) با درونمایه‌ی واقعی مینیمالیستی و با این حال از لحاظ کارکرد پیامد‌دار جایگزین می‌شود، باور خواروپست‌کننده‌ی مردم‌ستیزی antihumanism که به بادکردنِ از لحاظ دینی ریشه‌دار معناواهمیت مردم با بزرگداشت آن زنده است، جنبش‌ آنی تورم‌زدایی deflationary خود را هم از دست می‌دهد. مردم‌ستیزی، که در نجاتِ رابطه‌ی وابستگی خود، بدون روآوردن به مفهوم بحرانی که تئولوژی به وجود آورده، ناتوان است و نمی‌تواند اهمیت و معنای مردم را با گشودن درهم‌تنیدگی تلفیقِ بیمارِ معنا و مفهوم واقعی با بزرگداشتن و تجلیل، بیرون کشد، به روشنی سوار بر همان قایقی عقیدتی است که می‌خواهد به آتش بکشد.

با شکست در مشخص کردن معنا و اهمیت خود بنا به فیزیکی که آن‌را پیش می‌کشد تا متافیزیکی که آن‌را باد می‌کند، تنها راه‌حل مردم‌ستیزی برای چیره شدن بر بحران ادعا‌شده‌ی معنا، این است که همان ناهمگنی فرهنگی آلترنتیوهای دروغین (گزینه‌های پیوسته فزاینده‌ی پسا – عقب‌نشینی‌های جمع‌گرایانه به عنوان به اصطلاح آلترنتیوهایی در برابر همه و همه، و این و آن) را در پیش بگیرد. چنین آلترنتیوهایی که ریشه در بادکردگی و تورم آغازینی دارد که هرگز حل نشده و به شکلی همیشگی میان دو سر دوقطبی تورم و تورم‌زدایی، افسون‌شدگی و افسون‌زدایی تاب می‌خورد، گونه‌ای غبار آزادی می‌آفریند که هر بلندپروازی جهان‌گرایانه‌‌ای را خفه می‌کند و از همکاری روش‌شناسانه‌ای جلوگیری می‌نماید که برای تعریف و دست‌یافتن به تکلیفِ مشترکِ بیرون زدن از منجلاب سیاره‌ای کنونی لازم است.


جوردن بلسون، سامادی (روشن‌شدگی)، ۱۹۶۷، استیل فیلم

به طور خلاصه، سرجمع وازدگی از آلترنتیوهای دروغین که با سرفصل آزادی لیبرال عرضه می‌شود، باعث کمبود نهایی آلترنتیوهای واقعی می‌گردد و این حکم را برای اندیشه و کنش جامی‌اندازد که به راستی آلترنتیوی وجود ندارد. بحث اصلی این مقاله این است که جهان‌گرایی و جمع‌گرایی را نمی‌توان از راه همرأیی یا ناهمرأیی همگانی میان تمثیل‌های فرهنگی به اندیشه درآورد، دست‌یافتن به آن که جای خود دارد. رسیدن به آن تنها با راه‌بندی و ریشه‌کنی چیزی که باعث پیدایش اقتصاد گزینه‌های دروغین می‌شود و با فعال کردن و پروش کامل چیزی که اهمیت و معنای مردم (انسان) به راستی از آن ساخته شده است، شدنی است. همان‌طور که بحث خواهد شد، راستی‌ودرستی معنا و اهمیت مردم ـ نه به مفهوم معنای آغازین یا حق تولد، بلکه به مفهوم کار و کوششی برآمده از پرورش گسترش‌یافته‌ی معنای مردم بودن از راه یک سلسله اجراهای خاص بهبودیافتنی است که به شکل پرنیرویی اَمردم‌گرایانه است.

نیروی اَمردم‌گرایی به صورت بازدارنده‌ای پس‌گرایانه‌ retroactive در برابر مردم‌ستیزی، با درک تاریخی مردمیّت ـ به گسترده‌ترین مفهوم فیزیکی ـ زیستی و اجتماعی‌افتصادی تاریخ ـ به عنوان بستری ناگزیر به سوی خودش کار می‌کند و می‌گردد.

اما مردم‌گرایی چیست؟ «مردم بودن» چه تعهد خاصی را بازنمایی می‌کند و چگونه پرورش کامل عملی این تعهد همان اَمردم‌گرایی می‌شود؟ به گفته‌ای دیگر، چه چیزی در مردم است که بی‌درنگ پس از آنکه در چارچوب حق‌ها و سزاواری‌ها و پیامدها رشد می‌کند به اَمردم‌گرایی شکل می‌بخشد؟ برای پاسخ به این پرسشها، نخست لازم است ببینیم مردم بودن چه معنایی دارد و «مردم بودن» به درستی چه تعهدی را دربرمی‌گیرد. سپس لازم است ساختار این تعهد را تحلیل کنیم تا دریابیم چگونه به دوش گرفتن چنین تعهدی ـ به مفهوم پیاده کردن آن ـ دربرگیرنده‌ی اَمردم‌گرایی است.

۱. تعهد به عنوان پروراندن گسترش‌یابنده و چند‌شیوه‌ای

تعهد تنها در پرتو درونمایه‌ی عملی‌ (یعنی از راه کاربردش)، و مطالبه‌ی در پیش گرفتن نگرشی دست‌اندازی‌کننده (تداخلی) معنا دارد. هدفِ این نگرش پروراندن درونمایه‌ی تعهد و سپس به روز کردن آن تعهد بنا به شاخه‌شاخه‌شدن‌ها یا تعهدهای کناری است که در جریان پرورش مشخص می‌شوند. به طور خلاصه، تعهد ـ خواه اظهاری باشد، خواه استنتاجی، عملی یا شناختی ـ بدون روندِ به روز کردن تعهد و مشخص کردن پیامدهایش از راه دامنه‌ی کاملی از آداب practices چندشیوه‌ای، نه می‌تواند کندوکاو شود و نه بر دوش گرفته شود. از این لحاظ، مردم‌گرایی تعهد مردمیّت است، اما درک آن نیازمند آن است که معنای تعهد و معنای مردم بودن و آنچه را که آمیزه‌ی آنها در برمی‌گیرد کندوکاو کنیم.

بدان معنا که تحلیلِ ساختار و قوانینِ بر دوش گرفتن تعهد و معنای مردم بودن به مفهوم عملی (یعنی نه با روآوردن به ادراک درونزادی معنایی که در سرشت پنهان شده یا انگاره‌ی از پیش تعیین‌شده‌ی مردم) یک گام آغازین لازم پیش از ورود به قلمرو نسخه‌‌سازی‌ها (خواه اجتماعی، سیاسی یا اخلاقی) است. چیزی که پیش از هر چیز باید توضیح داده شود این است که نسخه‌سازی به چه چیز نیاز دارد یا چه کار باید کرد تا نسخه‌ای برای تعهد یا تکلیف به حساب آید، تکالیف را به هم پیوند زند و بازنگری کند. اما این را هم باید بدانیم که نسخه باید با مجموعه توصیف‌هایی هم‌خوانی داشته باشد که در همه حال باید با سیستم دانش و شناخت مدرن در مورد اینکه چه چیز توصیف‌ها را به بار می‌آورد و تعدیل می‌کند، هم‌گاه شود. به طور خلاصه: توصیفِ بدون نسخه سرآغاز کناره‌گیری است و نسخه‌ی بدون توصیف ویر و هوس است.

بر همین اساس، این تلاشی برای درک سازماندهی نسخه یا آن چیزی است که نسخه پیچیدن برای مردم و به دست مردم را دربرمی‌گیرد. بدون چنین دانش و شناختی، هنجارهای نسخه‌ای را نمی‌توان به شکل کارایی از هنجارهای توصیفی متمایز کرد (یعنی نسخه‌ای نمی‌توان داشت)، و نمی‌توان نسخه‌های مناسبی ساخت بی‌آنکه به پوچی نسخه‌هایی خالی از توصیف تجزیه نشوند.

توصیف درونمایه‌ی مردم ناشدنی است مگر آنرا در زمینه‌ی کاربرد و آداب پرورش دهیم، این پروراندن خود ناشدنی است مگر به شکلی مینمالی قوانین نسخه‌ای بر دوش گرفتن تعهد، استنتاج و داوری را دنبال کنیم. توصیف مردم بدون رو کردن به شرح توصیف‌های مربوط به بنیاد، یا دسترسی از پیش به منابع توصیفی، پروژه‌ی نسخه‌ای مینیمالی، اما از لحاظ کارکرد برتری‌طلبانه‌ است که به بایدهای مشخص کردن و پروراندن معنای مردم بودن از راه خصوصیات و نیازهای کاربردش می‌چسبد. مردم‌گرایی «آکنده از بایدها» (ویلفرید سلارز)، نمی‌تواند به صورت ادعایی در باره‌ی مردم دیده شود که تنها یک بار می‌تواند به زبان آورده شود و پس از آن به بنیاد یا حکمی تبدیل، و پایان یافته انگاشته شود. اَمردم‌گرایی نامی برای ناشدنی‌بودن این به زبان آوردنِ یک‌باره است. استعاره‌ای برای ناشدنی بودنِ خاموش گذاشتن موضوع یک‌بار و برای همیشه است.

مردم بودن نشانه‌ی تمایز میان رابطه‌ی ذهن داشتن mindedness و رفتار از راه دست‌اندازیِ نیت‌مندبودن گفت‌وشنود از یک سو، و رابطه‌ی میان هوشمندی حس‌دار sentient و رفتار در نبودِ این‌گونه میانجی‌‌گری از سوی دیگر است. مردم‌ بودن تمایز میان حس‌داری به عنوان مقوله‌ای به شدت زیست‌شناسانه و طبیعی، و خردداری sapient به عنوان ذهن خردورز است (که نباید با منطقی اشتباه گرفته شود). دومی یک نام‌گذاری هنجاری است که با حق‌وحقوق و سزاواری و مسئولیت‌هایی که آنها به همراه می‌آورند مشخص می‌شود. لازم است توجه شود که چیزی که تمایز میان خردداری و حس‌داری را مشخص می‌کند، بیشتر مرزبندی کارکردی است تا ساختاری. بنابراین، هنوز به طور کامل تاریخی و نسبت به طبیعی‌شدن باز است، در حالی‌که در عین حال با سازمانیافتگی خاص کارکردی خود، مجموعه‌ی بهبودیافتنی توانایی‌ها و مسئولیت‌ها، مطالبات شناختی و عملی‌اش متمایز می‌شود. رابطه‌ی میان حس‌داری و خردداری را می‌توان به عنوان پیوستاری فهمید که همه‌جا تفکیک‌پذیر نیست. در حالی‌که چنین پیوستار پیچیده‌ای ممکن است طبیعی‌کردن تعهدات هنجاری را در سطح خردداری مجاز کند ـ یعنی توضیح آنها در چارچوب علت‌های طبیعت‌گرایانه ـ اما گسترش برخی از منابع ادراکی و توصیفی خاص خردداری (مانند سطح ویژه‌ی ذهن داشتن، مسئولیت‌ها و بنا به آنها، حق‌وحقوق و سزاواری هنجاری) به حس‌داری و فراسوی آن ‌را مجاز نمی‌کند.


مرزبندی خردورزانه در تفاوت میان توانایی بازشناسی یک قانون و پایبندی تنها به یک قانون، میان درک و پاسخگویی تکیه‌پذیر و صرف به محرک‌ها، نهفته است. در تفاوت میان ارتباط پایدار شده از راه مفاهیم (به صورتی که با فضای جمعی زبان و شکلهای نمادین شدنی گشته) و گونه‌های پرهرج‌ومرج و ناپایدار یا زودگذرِ پاسخ یا ارتباط نهفته است (مانند واکنش‌های پیچیده‌ای که تنها با حالات‌های زیست‌شناسانه و نیازهای ارگانیک یا فراخوانهای گروهی و هشدارها میان جانوران اجتماعی برانگیخته می‌شود). بدون این‌گونه پایدار کردن ارتباط از راه مفاهیم و شیوه‌های استنتاج که در ادراک درگیر است، تکامل فرهنگی و انباشت و پالایش ادراکی لازم برای تکامل دانش و شناخت به عنوان کسب‌وکاری مشترک ناشدنی است.[۳]

در نهایت، درونمایه‌ی لازم و از این گذشته امکان واقعی مردم بر توانایی خردداری ـ که از لحاظ کارکردی با حس‌داری تمایز دارد ـ در پیش‌بردن نتیجه‌گیری و نزدیک شدن به راستی‌ودرستیِ غیرمتعارف با ورود به بازی مربوط به تعهد اخلاقیِ deontic دلیل دادن و دلیل خواستن استوار است. خرد یک بازی است، تنها به این مفهوم که در برگیرنده‌ی آداب متحمل خطا و مبتنی بر قانون است که در نبودِ داور پیش برده می‌شود و در آن راست و درست (حقیقت) پنداشتن از راه اندیشیدن (نشانه‌ی باورمند) و پیاده کردنِ راستی و درستی از راه کردار (نشانه‌ی کارگزار) پیوسته مقایسه، اندازه‌گیری و درجه‌بندی می‌شود. حلقه‌ی فیدبک پویایی است که در آن گسترش یک مرز ـ با راست و درست پنداشتن یا پیاده کردن راستی و درستی، درک یا کنش ـ آلترنتیوها و فرصت‌های تازه‌ای در اختیار دیگری می‌گذارد تا بنا به ویژگی‌ها و نیازهای خاص خودش فضایش را گوناگون و کرانه‌هایش را عقب بزند.

۲. یک «ما» گفت‌وشنودی و ساختنی

چیزی که توانایی نتیجه‌گیری و توانایی نزدیک شدن به راستی‌ودرستی (حقیقت) را درهم‌می‌آمیزد (یعنی راستی‌ودرستی به مفهوم فهمیدن راست‌ودرست گرفتن و جامه‌ی راستی‌ودرستی پوشاندنِ هر کدام به تنهایی و در آمیزش با یکدیگر) گنجایش درگیر کردن آداب گفت‌وشنود از راهی است که کنش‌گرایی (پراگماتیسم) توصیف می‌کند: یعنی به عنوان توانایی برای (۱) رزم‌آرایی کردن واژگان، (۲) به کاربردن واژگانی برای مشخص کردن مجموعه‌ای از توانایی‌ها ـ یا ـ آداب در چارچوب مجموعه‌ی دیگری از توانایی‌ها ـ یا – آداب، و (۴) به کار بردن واژگانی برای بازشمردن مشخصات دیگری.[۴]

آداب گفت‌‌وشنود، بازی دلیل دادن و دلیل خواستن و مشخص کردنِ رئوسِ فضای خرد را بیشتر به عنوان منظری برای رهیابی می‌سازد تا به عنوان دسترسیِ از پیش به هنجارهای روشن و آشکار. گنجایشِ درگیر کردن آداب گفت‌وشنود چیزی است که خردداری و حس‌داری را از لحاظ کارکرد متمایز می‌کند. بدون چنین گنجایشی، مردم تنها یک واقعیت مسلم زیست‌شناسانه است که به خودی خود هیچ‌ درونمایه‌‌داشتنی را که تابعِ بیان propositional contentfulness و خواهان شکل خاصی از رفتار و نسبت دادن ارزش‌ و سنجش ارزش باشد، به بار نمی‌آورد . بدون این جنبه‌ی کلیدی، سخن گفتن در باره‌ی تاریخِ مردم این خطر را دارد که سازندگی اجتماعی را به یک رویداد ناگهانی زیست‌شناسانه کاهش دهد، در حالی‌که تاریخ را از هر امکانی برای دست‌اندازی و سویمندی دوباره ناکام می‌کند.

به گفته‌ای دیگر، مردم بودن وقتی از گنجایشِ ورود به فضای خرد از راه آدابِ گفت‌وشنود ناکام شود، از داشتن هر معنایی به مفهوم رساندنِ رابطه‌ای مربوط میان آداب (عمل) و درونمایه بازداشته می‌شود. کنش به معنای «تنها یک کاری کردن» کاهش می‌یابد، در مجموع هرگز نمی‌تواند روش‌شناسانه باشد یا در چارچوب آمیزشِ توانایی‌های متفاوت برای به نگاره درآوردن (تجسم) و دست‌یابی به تکلیفی مشترک بیان شود، و تعهد داشتن از راه پیوند دادن کنش و درک توجیه‌ناپذیر می‌گردد. می‌توان مردم را با هر چیزی که بخواهیم جایگزین کنیم تا فلسفه‌ای چیزمدار stuff-oriented و یک علم اخلاقِ نامردمی nonhuman بسازیم که در آن «چیز بودن» تنها خوب بودن نسبت به یکدیگر یا مثلاً به گیاهان را توجیه می‌کند.

زمانی که آدابِ گفت‌وشنود که فضای خرد را زمینه‌یابی می‌کند، کم اهمیت جلوه داده شود یا کنار گذاشته شود، همه چیز یا به سوی فرد می‌لغزد یا به سوی دیگری‌بودنی که وابسته به خدایان و معنویات است و یک چندگانگی خالی از درونمایه و جدا شده از هر مطالبه یا وظیفه‌ای می‌تواند بی هیچ تلاشی در آن نگاه داشته شود. آداب گفت‌وشنود که ریشه در استفاده از زبان و استفاده از ابزار دارد، فضایی از خصوصی درآمده de-privatized اما به هر حال پایدارکننده و درونمایه‌بخشنده‌ای را تولید می‌کند که از راه آن روندهای راستین جمعی‌کردن شکل می‌گیرد. این فضای خرد است که هسته‌ی کارکردی جمعی بودن واقعی، پروژه‌ی اشتراکی آزادی عملی را در خود می‌کشاند که به صورت «ما» به آن بازگشت می‌شود و مرزهایش نه تنها قابل چانه‌زنی، بلکه ساختنی و درهم‌آمیختنی است.

لازم به یادآوری است که «ما» شیوه‌ای از وجود است، و شیوه‌ی وجود، داده‌ا‌ی هستی‌شناسانه یا قلمرویی نیست که منحصر به مجموعه‌ای از مقوله‌های بنیادین یا توصیف‌های ثابت باشد. «ما» یک رفتار است، اجرایی خاص که در حالی‌که برای دیگران دیدنی می‌شود روی می‌دهد. با جلوگیری کردن از این «ما» روشن و از لحاظ گفت‌وشنود بسیج‌شدنی، درونمایه‌ی «مردم بودن» هرگز به «تعهد به مردم/مردمیّت» ترجمه نمی‌شود. با پشتیبانی و تقویت این «ما» از زیر، آداب گفت‌وشنود تعهدات را به صورت خط سیرهای شاخه‌شاخه‌شونده‌ای میان گفتار و کردار جمعی سازماندهی‌ و فضایی را وضع می‌کند که ساختنِ خود یا پرورش عملی گسترده‌ی مردمیّت یک پروژه‌ی اشتراکی می‌شود.

به دوش گرفتن تعهد نسبت به چیزی به معنای نوسان میان پیش بردن کاری است تا گفتن آن را توضیح دهد و گفتن چیزی خاص است تا آن کار را بیان و توصیف کند.

این حرکت پس و پیش، حلقه‌ی فیدبک میان دو میدان ادعا و کنش‌ است که خردداری را متمایز از حس‌داری تعریف می‌کند. بلید توجه داشت که خردداری، حس‌داری هم هست، با این حال از لحاظ کارکردی از خمیره و نهاد حس‌دارش جدا می‌شود. خردداری از لحاظ هنجاری ـ کارکردی از حس‌داری متمایز می‌شود، ولی از لحاظ علت‌ومعلولی ـ ساختاری، به حس‌داری کاهش‌پذیر است. همین تمایز و تفکیک است که حس‌داری مردم را از شکلهای دیگر حس‌داری متفاوت می‌کند. به گفته‌ای دیگر، خردداری دارای توانایی کارکردی برای خمیره و نهاد‌سازی حس‌داری‌اش از نو، به عنوانِ گنجایشِ خمیره و نهاد است. بادکردن و تلفیقِ جنبه‌های هنجاری ـ کارکردی این تفاوت با جنبه‌های علت‌ومعلولی ـ طبیعی به مواضعِ به طور مشخص بی‌مایه‌شده‌ای می‌رسد: به دیدگاه مردم‌مداری و گونه‌های ملال‌انگیز پسامردم‌گرایی که تمامی تمایزات کلیدی خردداری با حس‌داری نفی در آنها می‌شود.

بر دوش گرفتن تعهد به این معناست که بپرسیم «چه چیز دیگری»، چه تعهدات دیگری را پیش می‌کشد، و چگونه این تعهدات برآمده شیوه‌های تازه‌ی کنش و درک، توانایی‌های تازه و اجراهای تازه‌ای را مطالبه می‌کند که نمی‌توانند به آسانی با توانایی‌های پیشین دادوستد شوند، زیرا مجموعه‌ی بازنگری شده و پیچیده‌تری از مطالبات و حقوق و سزاواری‌های آنها را دیکته می‌کنند. بدون این شاخه‌شاخه شدنِ «چه چیز دیگرِ» تعهد از راه پرورش عملی آن، بدون رهیابی چیزی که رابرت برندوم سیستم خردمندانه‌ی تعهدات می‌نامد،[۵] تعهد نه درونمایه‌ی کافی دارد و نه امکانی واقعی برای سنجش یا رشد. گفته‌ی است که به یک اندازه خوب و توخالی است ـ یعنی با وجود بلندپروازی مشتاقانه‌اش برای آنکه متعهدانه باشد، گفته‌ای خالی از درونمایه یا معنا و اهمیت است.
۳. دست‌اندازی(دخالت) به عنوان سازندگی و بازنگری

حال می‌توانیم بحث در باره‌ی شرح‌وتفسیرهای بر دوش گرفتنِ تعهد را به بحثی در باره‌ی شرح‌وتفسیرهای مردم بودن تبدیل کنیم، تا جایی‌که مردم‌گرایی یک سیستم تعهدات عملی و شناختی نسبت به مفهوم مردمیّت باشد. بحث به این صورت پیش می‌رود: برای تعهد به مردمیّت، درونمایه‌ی مردمیّت باید موشکافی شود. برای موشکافی این درونمایه، تعهدات ضمنی و سربسته‌ی آن باید پرورش داده شود. اما این تکلیف ناشدنی است مگر مردمیّت را به عنوان ـ یک ـ تعهد نسبت به نتیجه‌گیری نهایی آن بگیریم ـ با این پرسش که مردم بودن چه چیز دیگری را در پی دارد، و تعهدات دیگر و شاخه‌شاخه‌شدن‌هایی را که پیش می‌آورد روشن کنیم.


براسای، بی‌نام از مجموعه‌ی دوم «مرگ» ۱۹۳۰، پرینت ژلاتین نقره، کلکسیون MACBA بارسلون

اما از آنجا که درونمایه‌ی مردمیّت بیشتر از راه گنجایشِ مردم برای به کار گرفتن هنجارها متمایز می‌شود تا قوانین طبیعی (باید به جای هست)، مفهومِ “در پی داشتن” برای مردمیّت ـ به عنوان ـ یک ـ تعهد، غیریک‌نواخت non-monotonicاست. یعنی، وقتی می‌پرسیم مردم بودن چه چیزی را در پی دارد، این در پی داشتن دیگر موضوعِ علتی با معلول متمایزکننده‌ی آن نیست، چیزی که در قوانین فیزیکی طبیعی یا یک پیامد استنتاجی منطقی دیده‌ می‌شود. در عوض بیانگر یافتن توانایی و غیریک‌نواخت بودنِ استنتاجِ محتمل به معنای شکل دست‌کاری‌پذیر، آزمایشی و آمیختنی استنتاج است که پیامدهایش را مقدمه‌ها (صغری‌کبری‌ها) یا شرایط آغازین‌ دیکته نمی‌کند.[۶] از آنجا که غیریک‌‌نواخت بودن، یک جنبه‌ی درونزادی کنش و آداب و تکنیک‌های پیچیده‌ی مبتنی بر تجربه‌ی یافتن و راه‌حل‌یابی heuristicsاست، برای همین تعریف مردم از راه پروراندن عملی به این معناست که فرآورده‌ی این پروراندن با آنچه که مردم پیش‌بینی می‌کند یا با نگاره‌ای که از خودش دارد، هم‌خوانی ندارد. به گفته‌ای دیگر، نتیجه‌ی استنتاج محتمل که به شکلی درآمیختنی پارامترها را دستکاری می‌کند ـ نتیجه‌ی کنش و آداب به عنوان یک رویه‌ی غیریک‌‌نواخت ـ نسبت به پنداشت‌ها و انتظارات ما در باب اینکه این «ما» چیست و چه چیزی را در پی دارد، به شکلی ریشه‌ای بازنگرانه است.

مشخصات غیریک‌نواخت و استنتاجی محتملِ کنش و آداب پرنیروی اجتماعی که فضای خرد را شکل می‌دهد و از زیر آنرا پشتیبانی می‌کند، خردورزی و نگرش دست‌اندازی‌کننده‌ای را که رواج می‌دهد، به روندهایی پایا تبدیل می‌کند. در واقع، خرد به صورتی که در آداب اجتماعی ریشه دارد الزاماً به سوی نتیجه‌گیری رهبری نمی‌شود، و در پی این هم نیست، که از راه گونه‌ای شرح ذاتی و ابزارگرامآبانه‌ی خرد که مانند یورگن هابرماس پیشنهاد می‌کند، ایجاد همرأیی کند.[۷] هدف اصلی خرد، نگاهداشتن و بهبود خودش است. و همین تحقق به خود خرد است که با راستی‌ودرستی (حقیقت) اَمردم هم‌سازی دارد. در اینجا خرد را باید نه به صورت چیزی سخت یا تغییرناپذیر، بلکه به عنوان فضایی در حال تکامل فهمید که از راه قواعدی قابل بازنگری که همزمان نادانی و جهالت را نگاه می‌دارد و از شدتش می‌کاهد، خمیره و نهاد خود را از نو می‌ریزد. (ر.ک به غیریک‌نواخت بودن خردورزی محتمل).
بازکردن و تحلیلِ درونمایه‌ی تعهد به مردمیّت، کندوکاو آنچه که مردمیّت حق‌وسزاواری ما می‌نامد، شدنی نیست مگر گونه‌ای نگرش دست‌اندازی‌کننده را در خود رشد دهیم که همزمان دربرگیرنده‌ی سنجش (یا مصرف) و ساختن (یا تولید) هنجارهاست، تنها این نگرش دست‌اندازی‌کننده نسبت به مفهوم مردمیّت می‌تواند تعهدات سربسته مردم بودن را بیرون بکشد و باز کند. و همین نگرش دست‌اندازی‌کننده است که به صورت بُردارِ نیروبخشیدن و شدنی کردن برخی از توانایی‌هایی کار می‌کند که در غیر این صورت پنهان هستند و یا ناشدنی پنداشته می‌شوند.

از راهِ مصرف و تولید هنجارهاست که درونمایه‌ی تعهد نسبت به مردمیّت را می‌توان دریافت، به مفهوم هم سنجش و هم روشن کردن تعهدات سربسته‌ای که حق‌وسزاواری ما می‌نامد. به همین سان، برای درک تعهد به مردمیّت و بر دوش گرفتن چنین تعهدی، لازم و واجب است که موضعی سازنده و بازنگرانه نسبت به مردم داشت. این همان نگرش دست‌اندازی‌کننده‌ای است که پیش‌تر به آن اشاره شد.


جوردن بلسون، سامادی، ۱۹۶۷، استیل فیلم

بازنگری و ساختن مردم (انسان) همان تعریف تعهد به مردمیّت است. اگر این بازنگری و سازندگیِ همیشگی وجود نداشته باشد، بخش «تعهدِ» متعهد شدن نسبت به مردمیّت به هیچ‌رو معنا ندارد. اما از این گذشته تا آنجا که مردمیّت را نمی‌توان بدون یافتن مکان آن در فضای خردها (بحثِ خردداری) تعریف کرد، تعهد نسبت به مردمیّت برابر است با پیروی کردن از بُردار بازنگری خرد و ساختن مردمیّت بنا به شرح خودمختارانه‌ی خرد.

مردمیّت تنها یک واقعیتِ مسلمِ معلوم نیست که پشتِ ما باشد. تعهدی است که رشته‌های سنجش دوباره و سازندگی‌، که درونزادیِ بر دوش گرفتن تعهد و پیروی از خرد است، در آن به هم می‌پیچند و گره می‌خورند. در یک کلام، مردم بودن یک کشاکش است. هدف این کشاکش پاسخ‌گویی به مطالبات ساختن و بازنگری مردم از راه فضای خردهاست.

مشخصه‌ی این کشاکش رشد گونه‌ای رفتار یا منشِ متحمل خطا و اشتباه بنا به خودمختاری کارکردی خرد است ـ نگرشی دست‌اندازی‌کننده که هدفش گشودن توانایی‌های تازه‌ی گفتار و کردار است. به گفته‌ای دیگر، نسبت به مرزهای تازه‌ی کنش و درک از راه شیوه‌های گوناگون سازندگی و آداب و کنشِ (اجتماعی، تکنولوژیکی و این و آن) باز است.

۴. مارکسیسم کیچ

اگر تعهد به مردم (انسان) کشاکشی برای سازندگی و بازنگری است، بیشتر مردم‌گرایی امروز کسب‌وکاری توخالی است که نه به کاری که می‌گوید عمل می‌کند و نه کاری را که می‌کند، به زبان می‌آورد. فلسفه‌های اجتماعی‌سیاسی که در پی پاسداری از بزرگ‌منشی مردمیّت در برابر یورش لویاتان‌ها (هیولاهای) سیاسی اقتصادی است، در نهایت از سوی دیگر به آنها می‌پیوندد.

چیزی که خود را مارکسیسم امروزی معرفی می‌کند، در پرتو سر باز زدن از بازشناسی خودمختاری خرد و سرمایه‌گذاری سیستماتیک در نگرشی دست‌اندازی کننده ـ یعنی بازنگرانه و سازنده ـ نسبت به مردم و نسبت به هنجارهای متضمن آداب اجتماعی به شدت در تولید هنجارهای کُنش و درک کوتاهی دارد. در واقع، خود را از آینده‌ی مردمیّت کسر می‌کند.

تنها از راه ساختنِ چیزی که معنای مردم بودن است، هنجارهای تعهد نسبت به مردمیّت می‌توانند تولید شوند. تنها با بازنگری هنجارهای کنونی از راه هنجارهایی که تولید شده‌اند، سنجش هنجارها و پیش از هر چیز ارزیابی معنای مردم بودن شدنی است. و باز این هنجارها را باید از قراردادهای اجتماعی متمایز کرد. از این گذشته این هنجارها را نباید با قوانین طبیعی اشتباه گرفت (آنها قانون نیستند، ادارکِ قوانین هستند، بنابراین خطا را تاب می‌آورند و نسبت به بازنگری باز هستند). تولید یا ساختن هنجارها، مصرف یا سنجش هنجارها را برمی‌انگیزاند، که به نوبه‌ی خود به مطالبه‌ی تولید توانایی‌های تازه و نگرشهای هنجاری پیچیده‌تر می‌رسد.

نمی‌توان هنجارها را بدون تولید آنها سنجید. همین‌ را می‌توان در باره‌ی سنجشِ وضعیت مردمیّت، جایگاهِ تعهدِ مردم بودن گفت: مردمیّت را نمی‌توان در هیچ زمینه یا وضعیتی سنجید، مگر آنکه نگرشِ دست‌اندازی کننده و سازنده‌ای را نسبت به آن رشد داد. اما رشد این نگرش سازنده نسبت به مردم به این معناست که معنای مردم بودن را با تاکید بازنگری کرد.

جانسپاری نسبت به پروژه‌ی منفی‌بودن ستیزه‌جویانه و رها کردن بلندپروازیِ رشد دادن نگرشی دست‌اندازی‌کننده و سازنده نسبت به مردم از راه آداب گوناگون اجتماعی و تکنولوژیکی اکنون نشانه‌ی مارکسیسم کیچ است. در حالی‌که مارکسیسم کیچ را نباید تا آنجا باد کرد که به کل مارکسیسم کشیده شود، به ویژه چون کشاکش طبقاتی به عنوان اصل کانونی مارکسیسم یک پروژه‌ی تاریخی ناگزیر است، در این نقطه ادعای مارکسیست بودن بی‌اندازه ژنریک است. مانند این است که بگوییم «من یک جانورم.» به هیچ هدف نظری یا عملی خدمتی نمی‌کند.

سنجشِ هر دستور کار مارکسیستی باید از این راه تعیین شود که آیا این نیرو را دارد تا تعهداتش را پرورش دهد، آیا سازوکارهای اصلی را که در بردوش گرفتن تعهد در آنها نقش بازی می‌کند درمی‌یابد و مهم‌تر از همه آیا برنامه‌ای برای به روز کردنِ تعهداتش در سطح جهانی دارد؟ زمانی‌که منفی‌بودن عملی ارزشمند پنداشته می‌شود و نگرش دست‌اندازی کننده کنار گذاشته می‌شود، سنجشِ مردمیّت و وضعیت‌هایش به شکلی بنیادین در سطوح زیر مشکل‌ساز می‌شود.

بدون بُردار سازنده، پروژه ارزیابی ـ نقد ـ به یک نگرش مصرفیِ صرف نسبت به هنجارها دگرگون می‌شود. مصرف هنجارها بدون تولید هیچ هنجاری، واقعیت راستین نظریه‌ی امروزی نقد مارکسیستی است. برای هر ادعایی، مجموعه‌ای از پیش بسته‌بندی شده‌ای از «بازتاب‌های نقدآمیز» وجود دارد.[۸] به سود نیروی عقل و خرد بهتر، ادعایی می‌شود. مارکسیست کیچ می‌گوید، چه کسی تصمیم می‌گیرد؟ یکی می‌گوید، سازندگی از راه سلسله‌مراتب ساختاری و کارکردی. مارکسیست کیچ در پاسخ می گوید، کنترل. یکی می‌گوید. کنترل هنجاری. مارکسیست کیچ قدرت استبدادی مرکزی را به یاد ما می‌اندازد. مارکسیست کیچ آواز سر می‌دهد، چه کسی «ما» است؟ پاسخ‌ خودانگیخته و شتاب‌امیز مارکسیست کیچ را حتی نمی‌توان به عنوان نگرشی منفی‌گرایانه و سرزنش‌آمیز شناسایی کرد زیرا خالی از نیروی منفی‌گرایی سرزنش‌آمیز است. واکنش‌‌گرایی مکانیکی تکان زانو است که تجلی واقعی هنجار مصرف‌گرایی، بدون تعهد واقعی به تولید هیچ هنجاری است.

هنجار مصرف‌گرایی نام دیگری برای بندگی شناختی و تن‌پروری ذهنی noetic است.

پاسخ مارکسیسم کیچ به مردمیّت در سطح بازنگری هم مشکل‌ساز است. دست‌کشیدن از تولید هنجارها با سر باز زدن از در پیش گرفتن نگرشی سازنده نسبت به مردم به مفهوم منش و سلوکی که خودمختاری کارکردی خرد آن‌را اداره می‌کند، به معنای دست‌کشیدن از بازنگری معنای مردم بودن است. چرا؟ زیرا هنجارها با هنجارهای تازه‌ای سنجیده و بازنگری می‌شوند که از راه شیوه‌های گوناگون سازندگی، آداب پیچیده‌ی اجتماعی و آزاد کردن توانایی‌های تازه برای به پس و پیش رفتن میان گفتار و کردار تولید می‌شود. از آنجا که مردم بودن با گنجایش آن برای ورود به بازیِ دلیل دادن و دلیل خواستن متمایز می‌شود، ساختن مردم باید در جهت مشخص کردن بیشتر فضای خرد باشد که به یاری آن مردم خود را از نامردم جدا می‌کند و، خردداری را از حس‌داری.

با دگرگون کردن روحِ سازندگی بنا به مطالبات خرد به عواطف رقت‌انگیز منفی بودن، مارکسیسم کیچ نه تنها به پروژه‌ی بازنگری پایان می‌نهد، بلکه از این گذشته به مفهومی از مردمیّت تکیه می‌کند که بیرون از فضای خرد است ـ هر چند نیروی بازنگری خرد، تنها نیروی اختیاردار و قانونی برای گفت‌وشنود دوباره در باره‌ی مردمیّت و تعریف آن است. زمانی‌که به بازنگری پایان نهاده شود، درک مردمیّت و اثرگذاری روی وضعیت‌هایش هیچ معنا و اهمیتی ندارد، زیرا چیزی که مردم بودن پنداشته می‌شود دیگر از هر گونه پیوند و ربطی خالی است.[۹] به همین سان، زمانی‌که نگاره‌ی مردمیّت در بیرون از خرد جست‌وجو می‌شود، فروپاشی تمایز مربوط به تعهد اخلاقی میان خردداری و حس‌داری یک موضوع زمانی است و دم خروس خردگریزی ـ سبک‌سری، خودشیفتگی، خرافات، شوروشوق‌ گمانه‌زنانه، تبارگرایی اجتماعی و در نهایت خیانت ـ به شدت از آن بیرون می‌زند.

بنابراین، نخستین پرسشی که باید از یک مردم‌گرا یا مارکسیست پرسید این است: آیا تعهدات شما به روز است؟ اگر چنین است، پس باید تابع آزمون وابسته به تعهد اخلاقی باشد ـ یا تابع نسخه‌ای از نگهداشتن حساب مربوط به تعهد اخلاقی رابرت بردسون و یا آزمون سخت مربوط به تعهد اخلاقی ژان ایو ژیرارد که می‌توان تعهدات را بنا به پیوندداشتن آنها، گریز از دورهای بسته و ناسازگاری‌های درونی و رفع صلاحیت به دلیل تنگ‌نظری به جای رد و نفی را در آنها بازبینی کرد[۱۰]

اگر تعهد نسبت به مردمیّت با بازنگری و سازندگی فعال شناسایی می‌شود، دست کشیدن از بازنگری و سر باز زدن از سازندگی مشخصه‌ی شکلی از خردگریزی است که آهنگ آن دارد تا بر معنای مردم بودن خط بطلان کشد. به همین مفهوم است که مارکسیسم کیچ تنها یک عدم صلاحیت نظری نیست. از این گذشته ـ از دیدگاه هم تاریخی و هم شناختی ـ تکانه‌ای برای پس‌رفت از خردداری به حس‌داری است.

تا این اندازه، گزافه‌گویی نیست که بگوییم در درون هر دستورکار مارکسیستی کیچ جِرم دشمنی با مردمیّت و پروژه‌ی مردم‌گرایی نهفته است. منفی‌بودن عملی از اینکه کناره‌گیری باشد، سر باز می‌زند، اما از این گذشته از سهم داشتن در سیستم و رشد نگرشی سیستماتیک نسبت به موضع تاکیدی «تلویحی» در ساختن سیستم هم سر باز می‌زند.

مردم‌گرایی با نگرشی سازنده متمایز می‌شود که به شکلی سربسته و تلویحی تاکیدی است. تا آنجا که کناره‌گیری مارکسیسم کیچ به معنای رها کردن پروژه‌ی مردم‌گرایی و فروافتادن به دامان انفعال پس‌رونده است، می‌توان گفت که سر باز زدن مارکسیسم کیچ از کناره‌گیری و سازندگی به جایگاهی می‌رسد که نه منفعل است و نه مردم‌گرا. در واقع، این نگرش «نه این/نه آن» به معنای چیزی جز پروژه‌ی مردم‌‌ستیزی فعال نیست که مارکسیسم کیچ ـ با وجود وانمود کردن‌هایش به تعهد نسبت به مردم ـ در واقع نسبت به آن متعهد است.

در اثر این مردم‌‌ستیزی یا دشمنی نسبت به شاخه‌شاخه شدن تعهد نسبت به مردم است که یکی‌دیدن دستورکارهای مارکسیستی کیچ با مردم‌گرایی در بهترین حالت یک دروغ است و در بدترین حالت به صورت برنامه‌ی عمل انتقادی پونزی برای مردم‌گرایان از خود گذشته متجلی می‌شود.[۱۱]

اَمردم‌گرایی در مأموریتش برای پیوند دادن تعهد نسبت به مردم‌گرایی با توانایی‌ها و تعهدات پیچیده، به صورت نیرویی پدیدار می‌شود که در برابر هم عاطفه‌مردگی کناره‌گیری می‌ایستد و هم در برابر مردم‌ستیزی فعال که به شکلی سربسته در منفی‌بودن عملی در قالبِ موضع مُدروز مارکسیسم کیچ امروزی وجود دارد. اَمردم‌گرایی همان‌طور که در زیر می‌آید، هم پرورش گسترش‌یافته‌ی شاخه‌شاخه‌شدنِ بر دوش گرفتن تعهد نسبت به مردمیّت است، و هم پرورش عملی درونمایه‌ی مردم به صورتی است که خرد و گنجایش خرددار برای تشخیص خود از لحاظ کارکرد و درگیرشدن در آداب گفت‌وشنود اجتماعی در اختیار می‌گذارد.

[۱] در سراسر این متن، تاکید داریم که مردم (انسان) اصطلاح همه‌گیر است که با مأوا داشتن در روندهای جمعی‌کننده یا همه‌گیرکننده حس‌ومعنایی از شیوه‌ی وجودی خودش می‌یابد. مردم، مردم است نه تنها در این پرتو که یکی از گونه‌های بیولوژیکی است ، بلکه بیشتر در پرتو اینکه ذهنی ژنریک یا یک مردم معمولی در برابر چیزی است که بی‌تایی و همه‌گیر ‌بودنش را به بار می‌آورد، بنابراین همان‌طور که ژان پل سارتر اشاره می‌کند، مردم در پرتو همه‌گیری بی‌تای تاریخ مردمی، همه‌گیر است و از این گذشته در پرتو بی‌تایی همه‌گیرکننده‌ی پروژه‌هایی که بر دوش می‌گیرد یکتا است.

[۲]میشل فِرِر بحثِ به ویژه برازنده و بُرنده‌ای را در دفاع از معنا و اهمیت مردم به صورتی که با وضعیت عصب‌زیست‌‌شناسانه‌ (نوروبیولوژیکی) ذهنیت‌اش مشروط می‌شود تا خداوند یا دین، پیش کشیده است. فِرِر با پیامدی مهم نشان می‌دهد که این بازدید دوباره‌ی روشنگرانه و بادنشده از معنا و اهمیت مردم همزمان هم پایه‌های بزرگداشتی را سست می‌کند که از لحاظ دین‌شناسی مجوز دارد و هم نگراش تورم‌زدایانه‌ای را که بسیاری از رگه‌های پروژه‌ی افسون‌زدایی و شاخه‌های گمانه‌زنانه‌ی آن از آن دفاع می‌کنند.

[۳] پویایی شناختی چند ـ شخص تنها در صورتی می‌تواند سود داشته باشد که پایداری دانش و شناخت سهیم شده و درون‌گذاشت ـ پیوند این دانش و شناخت («واقع‌گرایی» آن) بدیهی باشد. وگرنه، سیستم دانش و شناخت، هر چند از لحاظ شناختی شدنی است، اما نمی‌تواند از لحاظ اجتماعی پیاده و از لحاظ فرهنگی پرورانده شود. گزینش داروینی مانند شبکه‌های پیچیده‌ی اجتماعی در سطح کلیت‌های اجتماعی کار می‌کنند (که زنده می‌مانند یا ناپدید می‌شوند)، تنها گونه‌هایی که این مشکل را حل کرده باشند، می‌توانند مزایای سطح بالاتری از شناخت را به کار بگیرند. بنابراین پرسش این است: چگونه زبان یا شکلهای نمادین دیگر در تکامل هشیاری آگاهی اجتماعی، شناخت اجتماعی سهم دارند؟ وولفگانگ ویلدگِن، تکامل زبان مردمی: سناریوها، اصول، و پویایی‌های فرهنگی (فیلادلفیا: جان بنجامینز، ۲۰۰۴)

[۴] نگاه کنید به رابرت برندوم، میان گفتار و کردار: به سوی عمل‌گرایی تحلیلی (اکسفورد، انتشارات دانشگاه اکسفورد، ۲۰۰۸)

[۵] همانجا.

[۶] استنتاج محتمل abductive inference یا abduction نخستین بار از سوی چارلز ساندرز پیرس به صورت شکلی از حدس زدن خلاقانه یا استنتاج پنداشتی (فرضی) پیش کشیده شد که از شکلِ چندشیوه‌ای و درهم‌آمیزنده‌ی خردورزی برای گسترش پویای گنجایش‌هایش سود می‌جوید. در حالی‌که استنتاج محتمل به گونه‌های متفاوتی تقسیم می‌شود، همه‌ی آنها غیریک‌ریختی، پویا و غیرشکلی است. از این گذشته دربرگیرنده‌ی ساختن و دست‌کاری، رزم‌آرایی استراتژی‌های پیچیده‌ی کمک به فراگیری و کاووشگری شخصی و شکلهای غیرتوضیحی تولید پنداره (فرضیه) است. خردورزی محتمل بخش جوهری منطق کشف، برخوردهای شناخت‌شناسانه با ناهنجاری‌ها و سیستم‌های پویا، آزمایشگری خلاقانه، و کنش و درک در وضعیت‌هایی است که هم مایه‌های مادی و هم سرنخ‌های شناخت‌شناسانه کرانمندند یا باید در حد کمترین نگاه داشته شوند. برای کندوکاو همه‌جانبه‌ی استنتاج محتمل و گنجایش‌های عملی و شناخت‌شناسانه‌اش نگاه کنید به لورنزو مگنانی، شناخت استنتاج محتمل: بعدهای شناخت‌شناسانه و افتصادشناختی استدلال پنداشتی،‌ برلن: اسپینگر، ۲۰۰۹)

تعریف استنتاج محتمل بنا به فرهنگ‌نامه‌ی فلسفی استنفورد، استنتاج بهترین توضیح است. مثال، دعوای شدیدی میان دو دوست درمی‌گیرد و دوستی‌ آنها به پایان می‌رسد. چند روز دیرتر کسی آنها را در پارک در حال دویدن با هم می‌بیند، و نتیجه می‌گیرد که آنها با هم آشتی کرده‌اند. این بهترین توضیح با هم دیدن آنها پس از قطع دوستی می‌تواند باشد، اما الزاماً این‌طور نیست. ممکن است آنها در ضمن همکار هم بوده‌ باشند و این دیدار، در واقع دیداری کاری بوده باشد. یا خیس دیدن چمن در صورتی که شب پیش باران آمده باشد، استنتاجی منطقی بر اساس مشاهدات است، اما الزاماً درست نیست و علت خیس بودن چمن می‌تواند چیزهای دیگری مانند ژاله‌ی صبحگاهی، آب دادن یا روندهای دیگر باشد. استنتاج محتمل بهترین توضیح اقتصادی است. بنا به ویکی‌پدیا استنتاج محتمل، شکلی از استنتاج است که از مشاهده به پنداشتی می‌رسد که مشاهده را توضیح می‌دهد و به دنبال ساده‌ترین و محتمل‌ترین توضیح است. (مترجم)

[۷] نگاه کنید به انتونی سیمون لادن، استدلال: نگاره‌ای اجتماعی (اکسفورد، انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۱۲)

[۸] با سپاس از پیتر وولفندل برای اصطلاح «بازتاب‌های نقدآمیز» به عنوان تجلی کوته‌بینی‌های نظری از پیش بسته‌بندی شده‌ای که برای جلوگیری از مطالبات اندیشه به نام اندیشه‌ی نقد.

[۹] اینکه بخش مهمی از نسخه‌های اجتماعی‌سیاسی امروزی بر اساس ادراکی از مردمیت استوار است که در هم‌گاه کردن خود با علوم مدرن یا در نظر گرفتن دگرگونی‌های اجتماعی و سازماندهنده‌ای شکست خورده که نیروهای تکنولوژیکی به بار آورده‌اند، هیچ راز پنهانی نیست.

[۱۰] در اینجا مفهوم رفع صلاحیت، مترادف رهیابانه و رویه‌ای نفی در سیستم گسترش‌یابنده ـ یا دقیق‌تر شاخه‌شاخه‌شونده ـ تعهدات است. در حالی‌که نفی بی‌درنگ بر ناسازگاری را خط بطلان می‌کشد، رفع صلاحیت شکلی از پیش‌رفتن در شبکه‌ی تعهدات بنا به شاخه‌شاخه شدن‌های خود تعهدات است (از جمله، تاب آوردن بازنگری یا به روز کردن). همانند رویه‌های دادگاهی بر این اساس که اعتراضی نگاه داشته شود یا ناوارد انگاشته شود، رفع صلاحیت رهیابی بنا مسیر شاخه‌شاخه‌شده‌ی تعهدی را مجاز یا مسدود می‌کند که بر اساس موضعی مربوط به وظیفه‌ی اخلاقی است. برای جزئیات بیشتر در باره‌ی تفاوت میان نفی و رفع صلاحیت نگاه کنید به ژیرارد «هنسده‌ی تعامل ۵: الگویی برای نحو فرازجویانه ۲۰۱۳, http://iml.univ-mrs.fr/~girard/blueprint.pdf.

[۱۱] برنامه‌ی عمل پونزی، یک عملیات سرمایه‌گذاری کلاهبردارانه است که در آن عامل یا فرد یا سازمانی، بهره را از سرمایه‌ی تازه‌ای به سرمایه‌گذاران می‌پردازد که سرمایه‌گذاران تازه به گرداننده پرداخته‌اند. گردانندگان برنامه‌های عمل پونزی معمولاً سرمایه‌گذاران تازه را با پیشنهاد پرداخت بهره‌هایی بالاتر از هر سرمایه‌گذاری دیگری در قالب پرداخت‌های کوتاه وتی جلب می‌کنند که یا به شکل نابه‌هنجاری بالا یا به شکلی غیرعادی یک دست است. (ویکی‌پدیا، مترجم)