بازاندیشی به معماری به عنوان گفت وگو

بازاندیشی به معماری به عنوان گفت وگو
ائوجنیو گالدیری

ترجمه از ایتالیایی به فارسی:
ترانه یلدا

به خانه ام باز میگردم

چند ماه پیش، به دعوتی که از من شد، سفر کوتاهی به ایران کردم. در این سفر فراموش نشدنی دو هفته ای، توانستم از شهرها و نقاط کوچک و بزرگ بسیاری دیدن کنم. بعضی را اول بار بود که می دیدم و برخی را از قبل می شناختم. کسی که این نوشته را میخواند شاید از سابقه ی طولانی فعالیت من در ایران، در زمینهی حفاظت آثار باستانی و مرمت میراث معماری ایران، از سال ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۹ اطلاع داشته باشد.

بعد از این تاریخ، در فرصت هایی دیگر نیز دوباره به جایی که «وطن دوم» خود می دانمش (و این یک تعارف نیست) بازگشتم: سال ۱۳۶۱ برای شرکت در مجامع رسمی در تهران و اصفهان، سال ۱۳۶۵ برای شرکت در اولین گردهمایی بین المللی در مورد شهرهای آسیب دیده از جنگ (که در آن فرصت تا خط اول جبهه، در آن سوی شهر شهید شده ی هویزه نیز پیش رفتم)؛ بالاخره در سال ۱۳۷۷، به خاطر ماموریتی که سازمان یونسکو در خصوص بازدید از زیگورات چغازنبیل در شوش (که تنها زیگورات موجود در ایران است) و ارایه ی گزارشی از وضعیت آن به من محول کرده بود، و در آن سفر، یک روز تمام در دانشکده ی معماری دانشگاه تهران به صحبت و گفت و گو گذشت. باید بگویم که اقامت های من در ایران در بیست سال اخیر همیشه کوتاه و پر از برنامه های فشرده و با اهداف دقیق و معین بودند و از همین رو نتوانسته بودم در حال و هوای شهرها و مردم ایران فرو بروم و سیر کنم، در حالی که سفر چند ماه پیش کاملا متفاوت بود. با وجود قول و قرارها و دیدارهایی که با مسئولین مختلف محلی میراث فرهنگی داشتیم، برای من این فرصت پیش آمد که به تپش نبض ایران گوش فرا دهم (تپشی که از آن صدای امید به گوش می رسد) و به معماری هایی که دوست دارم بیاندیشم.

نتیجه ی این دیدار، برخی تاملات یا ملاحظات جدید (یا هماهنگ با فکر هایی که از گذشته در سر پروانده بودم) بود که می خواهم کمی بیشتر در اینجا به آن بپردازم و با شما در میان بگذارم.

به معماری باز میگردم

با سال های زیادی که پشت سر گذاشته ام و با تجربه ای اینک پربارتر، باید بگویم که شهرها و روستاهایی که در ایران از آنها دیدن کردم به نظرم باز هم زیباتر و پر اهمیتتر آمدند: آنها نمایشی باورنکردنی و زنده از توانایی ایرانیان در خلق معماری بودند، خلاقیتی که در عین داشتن عظمتی یادواره ای، معماری را در مقیاس انسانی ساخته بود.

امروز ایران ملتی است بدون چهل ساله ها، یعنی فاقد آن نسل بینابینی، مولد، پرانگیزه و خلاق. به رغم این واقعیت و به رغم دوره ی سخت و خونینی که ایران در سال های آخر رژیم پهلوی و اولین سال های انقلاب اسلامی و سپس سال های دراز جنگ تحمیلی از سرگذراند، اکنون ایران در حال بازسازی محیط خود است. اگر از برخی ساختمان های مدرن بگذریم که درمکان های نامناسب ساخته شده اند یا به کلی زشت و بی فایده و از نظر فرهنگی خشن و مهاجم هستند ، عشق و مواظبتی که برای شهرها، خانه ها و باغ ها دیده می شود رنگی عمیقا ایرانی دارد. همچنین به نظرم رسید و بسیار خشنود شدم که توجه مسئولین حفاظت از میراث فرهنگی بیش از پیش به هنر و معماری ۳۵۰ سال گذشته (از اواخر دوره ی صفوی تا دوره ی قاجار، زند و حتی دوره ی پهلوی اول) معطوف شده است. به دور از هر گونه جنبه ی نوستالژیک (حتا شاید با نوعی حس طنز)، بتوان گفت که این توجه و علاقه گواهی است بر حسی کاملا ایرانی که همانا حس تداوم تاریخی هنری ست که اکنون دوباره دارد نسبت به کم رویی و پس زدن های روانی، انتقام ایدئولوژیک و سیاست مسکین روزمره برتری پیدا می کند.

۱ به حس ایرانی تداوم تاریخی هنری اشاره کردم: اگراین مفهوم را صرفا به حوزه ی معماری محدود کنیم، می توانیم ببینیم که چطور چنین تداومی توانسته است همواره یک سطح خوب کیفی را تضمین کند و این خود نتیجه ای مهم به حساب می آید. هیچ فرهنگی در دنیا نیست، هر چند عمیق و ظریف، که «بالا و پایین»هایی را در زمینهی هنرها به خود ندیده باشد، و این تلاطم ها همواره با تاریخ آن کشور در ارتباط بوده اند. به نظر من، ایران یکی از معدود مللی است که در مسیر قرون، کمتر دچار این تلاطم ها شده و از آنها کمتر صدمه خورده است. در تاریخ معماری ایران تقریبا باهیچ گونه سقوط سطح کیفی معماری برخورد نمیکنیم و این حرف از دوران باستان تا نیمه ی قرن گذشته صدق می کند (و درست در این معناست که شاهد مراقبت و تجلیل از بناهای باقی مانده از عهد قاجار هستیم).

بنابراین میتوانیم از خود بپرسیم که دلیل مهم این موفقیت بسیار طولانی و دنباله دار چیست. نظر من در این باره روشن است: این موفقیت نتیجه ی رویارویی (یا به قول امروزی ها «گفت وگو»ی) مدامی است که ایران پیوسته با فرهنگ خود و در نتیجه با هنر ملل دیگر حفظ میکند. سال هاست سعی می کنم این باور خود را درباره ی توانایی ویژه ی ایرانی ها در «ایرانی کردن» اندیشه ها و فرهنگ های دیگر ملل انتشار دهم و در سطح وسیع بشناسانم. منظورم از «ایرانی کردن» نوعی پردازش و استحاله ی فرهنگ سایرین بدون درهم ریختن آن، و در جهت مقبول نمودن آن برای فرهنگ خودی (یعنی ایرانی) است. همه می دانیم که جنگ و تجارت راه های بزرگی برای انتقال تفکرها، عادت ها و شکل های هنر باز میکنند. در مورد ایران، بیش از «انتقال» باید از «توانایی گزینش» و «قدرت انتخاب» بگوییم، بدین معنا که علاوه بر توانایی های عظیمی که در خلق فرم های مستقل در معماری دارد، اغلب شاهد حضور یک عنصر خارجی (یک input، یک مد، یا یک نشانه) هستیم که هنر ایرانی به فرهنگ جهانی بازپس میدهد، درست بعد از این که آن را به میل و سلیقه ی خود ساخته و پرداخته، و «ایرانی» کرده است.

بنابراین به نظر من شایسته است به تصویری از فرهنگ ایرانی بیاندیشیم (حتا بی آن که در حوزه ی معماری محدود بمانیم)، نه تنها به عنوان «مرکز» تشعشعات، بلکه به عنوان meta(در معنای سیرک های بزرگ روم باستان) یا به عنوان boa(در معنای مسابقات دریانوردی)، که تمام فرهنگ ها باید در حول آن بچرخند، و نشان خود را، یا ذره ای از هویت خود را در آنجا باقی گذارند. این عمل بسیار فراتر از مفهوم «تاثیرگذاری»؛ یعنی مفهومی که نزد فرهنگ غرب بسیار عزیز است پیش می رود. درواقع تاثیرگذاری امری است که بر یک ماده ی از لحاظ فرهنگی غیر فعال عمل می کند، در حالی که در مورد ایران ما شاهد نوعی پردازش آگاهانه ی چیزهایی هستیم که یا از قبل مناسب و منطبق با نیازهای معنوی ایرانی هستند یا با آن نیازها قابل انطباق اند، بنابراین، شاید صحبت از گفت و گو و مقایسه بهتر باشد، و نه نفوذ. اما اینها همه در تاریخ ثبت بوده است.

۲ در تاریخی که تعیین دقیق آن ممکن نیست شاید بتوان گفت درنیمه های هزاره ی دوم قبل از میلاد در نجد وسیعی که از بین النهرین تا سرزمین رود سند، و از کرانه های پست خزر تا خلیج فارس گسترده است، مردمانی هند و اروپایی پا گذاردند که خود را آریایی نامیدند. از آن دوران کهن، گفت و گوی آنان با ملل فرات علیا، با مصریان سلسلهی هجدهم، وسپس با کاسیتهای کوه های زاگرس استمرار و عمق یافت. همین کاسیت ها بودند که برای حدود شش صد سال به بابل حکم راندند. با روی کارآمدن ایلامی ها، سرتاسر سرزمین میان دو نهر وارد قلمرو نفوذ ایرانی شد و برای اولین بار، یک معماری جدید یادواره ای (مونومانتال) در آنجا نیز پدیدار شد؛ معماری ای که مصالحش آجرهای پخته، خام یا لعاب دار بود. تشخیص این که در این معماری جدید، چقدر از هنر آشوری بابلی به کار رفته و چقدر از هنر اصیل ایرانی، کار آسانی نیست. چنین است که آن روند ثابت «پردازش» که به آن اشاره کردم آغاز میشود وابتدا به کامیابی های سیاسی و فرهنگی مادها و سپس به دوره ی پیروزمند هخامنشی راه می برد.در دوره ی هخامنشی، لازم به ذکر نیست، که گفت و گو و مقایسه به یک شور و مشورت جهانی واقعی تبدیل میشود: درواقع، به طور رسمی و عمومی نیاز برقراری هماهنگی بین ملل مختلف، در احترام متقابل به نقشهای مختلف، مطرح و قبول میگردد.

سلسله ی هخامنشی از نظر سیاسی نقطهی عطف بسیار مهمی است زیرا مفهوم قدرت (یا مفهوم «امپراتوری») در آن آنقدر بر زور پایدار نیست که بر نظم، هماهنگی و همزیستی، اگر چه زور به هر حال از لوازم قدرت یا بهتر اقتدار محسوب می گردد. در همین زمان، هخامنشی ها قوانینی را تکمیل و مقرر میکنند که طرز عمل حاکمان و زیردستان شان را تعیین می نماید. چنین مفهومی نو و انقلابی در ترکیب بی سابقه و نقشه و کلیت معماری تخت جمشید متجلی می گردد، که بهتراز شوش جلوه می کند زیرا بهتر از آن حفظ شده است.

اگر ارجاع به هنر بین النهرینی هنوز به خوبی در معماری هخامنشی، حی و حاضر است، در معماری پارت ها اشکانیان پایه ی پردازش، هنر جهان یونانی است: و اتفاقی نیست که اسطوره ی اسکندر مرجع درست خود را، در خیر و در شر، در فرهنگ ایران زمین پیدا می کند. جدیت در نظم معماری کلاسیک یادواره ای پارتی حتا اگر در خارج از متن طبیعی تاریخی جغرافیایی خود قرار گرفته باشد به حدی است که فورا می توان آن را به عنوان یک محصول پردازش ایرانی باز شناخت، چه در پامیر باشد، چه در کنگاور. تعبیر ایرانی از هنر یونانی و حتا از هنر رومی در معماری دوره ی ساسانی شکل روشن تر و بارزتری به خود میگیرد، (البته وساطت هنر پارتی در این میان مشهود است). این ویژگی خاصه در طراحی دیوارها و باروهای عظیم، مانند عمارت یا کاخ سروستان، در نمای پر عظمت طاق کسری ایوان مداین یا در تزیینات معماری و مجسمه سازی، مانند بیستون و طاق بستان دیده می شود.

با ورود ایران به حوزه ی سیاسی مذهبی اسلام، ظرفیت های بازپردازش ایرانی ها نه تنها کاهش نمی یابد، بلکه به کمیت و کیفیت فرهنگهایی که فرهنگ ایرانی میتواند خود را با آنها مقایسه کند، افزوده می گردد. بدین ترتیب، مهر و نشان ایرانی تغییر می یابد، و در عین پردازش و بازآفرینی بیان های هنری بسیار گوناگون، ویژگی های اصیل واشتباه ناپذیر خود را حفظ می کند.

تجربه ای کوتاه و مطلقا متکی به خود و بومی، چه در زمینه ی سیاسی و چه در هنر، تجربه ی آل بویه در گیلان است، که آثار معماری آن تازه چند سال است در جایگاه ارزشی شایستهی خود قرار گرفته اند. این آثار نماینده ی صدا یا حرکتی نو در ایران پایان قرن دهم به حساب می آیند و پیامدهای بسیار بارآور و پایایی در طول زمان از خود به جا گذاشته اند که یک نمونه ی آن استفاده از آجر در نما است.

نشان ایران قادر است حتی جریان های هنری تثبیت شده و مستحکم را نیز به میل خود تحلیل و ترکیب و از نو اختراع کند: مثلا چه کسی می تواند در آثار بزرگ ساخته شده توسط سلجوقیان در ایران مرکزی، رد پای ویژه ی سلجوقیان روم شرقی را بیابد؟ آنها که در زمانه ی خود حضور قوی شان در منطقه ی آناتولی از شهرت خاصی برخوردار بود. و مگر همین اتفاق در دوره ی استعمار ایلخانیان تکرار نشد؟

با روی کارآمدن صفویان، ایران موفق به پردازش نوعی معماری از آن خود شد (و البته در مورد سایر هنرها نیز ) با ویژگی هایی چنان متفاوت و متمایز، که کوله بار فرهنگی دوره های قبل ازصفوی را به کلی در پرده ی محاق فرو می برد و اصلیت های ترک آن را به دست فراموشی میسپرد، تا جایی که این الگوی جدید (شاید به علت ویژگی صحنه آرایانه ی آن) به طور گسترده و با تغییراتی بسیار اندک بین قرون هفدهم وهجدهم، به بیرون از مرزهای فیزیکی خود صادر می شد. در واقع، نشان اشتباه ناپذیر ایران را می توان در بهترین تولید معماری آسیای میانه و هند مسلمان و حتی در بنگال (بنگلادش)، که از ایران فاصله ی بسیار دارد باز شناخت. در آن دوران، فکر ها، استادان وصنعتگران ایرانی در تمام جهان پراکنده بودند تا نوآوری ها، تجربیات و هماهنگی را انتشار دهند.

۳ در قرن اخیر توانایی گفت و گو و پردازش نزد ایرانیان به نوعی انعطاف رسیده و اغلب جای خود را به نوعی التقاط دلنشین داده است؛ التقاطی که در آن بسیاری عناصر اروپایی و به هر حال «غربی» پدیدار شده اند، مثلا برخی معماری های برخاسته از الگوی روسی، و کمی بعد از آن، برگرفته از خردگرایی آلمانی. ضربه های آخر نیز مربوط به روند جهانی شدن اند، که در آن تفاوت های ملل کم رنگ میشوند، و دست آخر نیز می توان به انزوایی سیاسی و فرهنگی اشاره کرد که ایران در دهه های اخیر در زیر فشار آن به سر می برد.

اگر از یک سو ساختمان سازی جدید تنها به تولید قوطی های شهری پیش پا افتاده مشغول است، از سوی دیگر (و شاید این نشانه ی خوبی باشد)، کل جهان متوجه شده است که زمانه ی «یادواره ها» به خصوص ساختمان های پرهزینه و بی فایده ای که بار و نشان سیاسی سنگینی را به دوش میکشند دیگر برای همیشه به سر رسیده است. این گفت و گوباید ادامه یابد، و ادامه خواهد یافت، انشاءالله.