مهاجرت هنرمندان ایرانی به هند
مهاجرت هنرمندان ایرانی به هند در دوره صفوی
کفایت کوشا
فصلنامه فراایران ، شماره ۸ ، تابستان ۱۳۸۰
شاه طهماسب صفوی در نامه ای به جلال الدین امیر بیک مهردار در محبس، به یکی از وقایع عصر صفوی یعنی «تلاش ایرانیان در مهاجرت به هند»۱ اشاره ای بارز دارد. این موضوع که در یادداشت های معاصران وی نیز به طرزی وسیع انعکاس یافت، مورد تحقیق و پژوهش بسیاری از محققان قرار گرفته است، اما علیرغم این پژوهشها، دامنه ی اطلاعات ما در این مورد هنوز بسیار اندک است. در بادی امر شاید گمان شود به علت فقدان شواهد مستقیم، ابهامات موجود در این راه به سادگی مرتفع نخواهد شد لیکن باید گفت که تنها بخش اندکی از متون و منابع مربوط به این موضوع مورد بررسی قرار گرفته است، و شواهد تاریخی بسیاری در این باب ناشناخته مانده یا نادیده گرفته شده است. از این رو به نظر میرسد جست و جویی باهدف و وسیع در متون و منابع این عصر میتواند کارساز باشد. در این زمینه و به اعتبار مدارک موجود، پژوهش حاضر می کوشد تا مهاجرت های گسترده ی هنرمندان عصر صفوی را مورد بررسی قرار دهد که اوج آن در زمان سلطنت طولانی شاه طهماسب مشاهده میشود، یعنی دوره ای بحرانی که تغییرات اجتماعی سخت و رنج آوری را به همراه داشته است.
به طور کلی در مورد شخصیت و زندگی شاه طهماسب پژوهش کاملی در دست نداریم و ناچاریم که به توصیف های کوتاه و نارسا و گاه حتی متناقض منابع محدود بررسی شده اکتفا کنیم تا پرده از چهره ی پادشاهی گرفته شود که چندان شناخته شده نیست. منابع می گویند که شاه در۹۳۰ ه.ق.(۱۵۲۳م.)، در هنگام جلوس به سلطنت، کمتر از یازده سال داشت.۲ نیز تقریبا تمامی منابع این عصر متفق القول اند که شاه در این هنگام یعنی در طفولیت و در ابتدای سلطنت، به هنر و هنرمندان گرایش بسیار نشان می داد به طوری که نه تنها خود از آموزش نقاشی و خوشنویسی بهره مند شد بلکه آن را در بین درباریان نیز گسترش داد. این سیاست در سال های بعد نیز دوام آورد.۳
با تکیه بر پاره ای از منابع می دانیم که در دربار شاه، کودکان خاندان های متشخص پرورش می یافته اند. درواقع آنان به عنوان صاحب منصبان آینده تربیت علمی خود را در دربار می دیدند. شرف خان که خود از کودکی در دربار شاه پرورش یافته بود می نویسد که شاه اولاد امرا و اعیان خود را در صغر سن به حرم خود برده در سلک شاهزادگان قرار داده و آنان را مورد تربیت دقیق قرار میداد. توضیحات شرف خان نشان می دهد که در میان آموزش دروس مختلف، پادشاه نه تنها درس نقاشی را برای تعلیم شاهزادگان بلکه حتی آن را برای تربیت رجال و درباریان آینده نیز لازم می دانسته است: «… چون بحد رشد و تمیز می رسیدند به فنون سپاهگری و تیرانداختن و چوگان باختن و اسب تاختن و قوانین سلاح شوری و قاعده انسانیت و آدمگری می آموخت و می گفت گاهی به صنعت نقاشی نیز مقید باشید که سلیقه را سرراست می کند».۴ در این زمان همچنین کارگاه های هنری وابسته به دربار وجود داشت که در آنها نسخه های خطی برای شاه مصور می شد. این کارگاه ها ؛بی تردید مرکز اصلی فعالیت های هنری بود که در عین حال عالی ترین آموزشگاه های هنری عصر خود به حساب می آمد و در آنها هنرمندان جوان تحت تعالیم اساتیدی که کارکنان دائمی دستگاه شاهی به حساب میآمدند و عموما روابط نزدیکی با شاه داشتند پرورش می یافتند. با تکیه بر منابع میدانیم که شاه خود نیز تحت تعلیم پاره ای از این اساتید قرار داشت. ریاست کتابخانه ی سلطنتی و کارگاه نقاشی تبریز تا سال ۹۴۲ ه.ق. با کمال الدین بهزاد بود. علاوه بر او در این زمان نقاشان بزرگی چون سلطان محمد، آقا میرک، میر مصور، دوست دیوانه و دیگران در کتابخانه ی سلطنتی به خدمت اشتغال داشتند. بوداق و اسکندربیک ترکمان می گویند که شاه طهماسب نقاشی را از سلطان محمد فرا گرفت و مصطفی عالی، خواجه عبدالعزیز اصفهانی را معلم شاه می داند.۵
نیز بوداق، روملو، قاضی احمد و اسکندر بیک از علاقه ی شاه به نقاشی و خوشنویسی حکایت کرده و مینویسند که شاه در طفولیت و نیز در عنفوان جوانی «به خط نوشتن و تصویر میل تمام داشت». بوداق و اسکندر بیک میگویند که وی به همین منظور نقاشانی مانند سلطان محمد، بهزاد، میرک اصفهانی، میر مصور و دوست دیوانه را به دربار خود آورد. آنها ادامه می دهند: «پادشاه را بدین طایفه توجه و التفات تمام بود».۶ آنها همچنین بیت شعری را از بوق العشق ذکر میکنند که در آن از ترقی بی تکلف نقاشان و کاتبان این زمان یاد شده است.۷
اسکندربیک مشابه این مطالب را در مورد شعرا نیز بیان نموده است۸، همچنین گفته شده که شاه علاوه بر نقاشی، خوشنویسی و شعر ،در طراحی فرش نیز دستی داشته است.۹ لیکن سیاستی که دراین سال ها دنبال می شد۱۰ بزودی درهم ریخت و منسوخ شد، بدینسان دربار شاه از راه و رسم پیشین خود انحراف جسته و از حمایت هنرمندان و تأمین هزینه های مربوط به آنها سر باز زد. حوادث سال های بعدی ما را در برابر پرسش های بی شماری قرار می دهد که در حال حاضر جواب های روشنی برای آنها وجود ندارد. بوداق و قاضی احمد از «دلگیری» شاه از هنرمندان خبر می دهند و می نویسند که وی از هنرمندان روی گرداند و تمامی آنها را به استثنای دوست محمد گواشانی (کاتب) اخراج نمود.۱۱
به زعم نگارنده، لازمه ی درک انگیزه ها و چگونگی این رویگردانی، اشراف به تمامی مسائل اجتماعی، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی عصر شاه طهماسب است و پاسخ گویی به آن طیف گسترده ای از علل و عوامل را در برمی گیرد که تاریخ برای ما به جاگذارده است. این بحثی است که باید در آن نهایت دقت را به عمل آورد چرا که اساسا تغییر نگرش دربار، پیامد وقایعی بود که در این دوره ی حیاتی از تاریخ ایران به وقوع پیوست. درواقع بحران مزبور که اصول عقاید حکومت را منعکس میکرد، بازتابی بود از شرایط سیاسی و اجتماعی آن عصر که در ادامه ی خود بر عصر طلایی نقاشی ایران نقطه ی پایانی گذاشت.
عموما گفته می شود که قطع حمایت شاه از هنرمندان دلایل مذهبی داشته و به توبه های اوبازمیگردد. منابع بسیاری از خواب ها و رویاهای صادقه ی شاه در مورد ترک شراب و سایر مناهی و توبه های شاهانه در سال های ۴۱ ۹۳۹ و ۹۶۳ ه.ق. خبر می دهند.۱۲ درین رهگذر در تذکره ی شاه طهماسب ( که به وی منسوب است) به طور مشروح با گزارشات چگونگی توبه های شاه مواجه هستیم.۱۳ گرچه به نظر میرسد این متون روشن تر از آن است که مجال ابهامی باقی گذارد لیکن ماجرا کمی پیچیده می نماید. در دو منبع منحصر به فرد این دوران به شرح دیگری از ماجرا برمیخوریم که از حیث نمایش واقعیات پنهان عصر صفوی در خور تأمل و قابل بررسی اند.
بوداق منشی و محمود بن خواندمیر هر دو ذکر می کنند که چگونه در زمانی که بهرام میرزا در حصار هرات توسط عبیدالله خان ازبک گرفتار آمده بود در هنگام حرکت شاه طهماسب به طرف خراسان، چند تن از خدمتگزاران شاه با ریختن سم در شراب خاصه ی شاهی سعی در مسموم کردن شاه داشتند لیکن با برهم خوردن نقشه هایشان متواری شدند.۱۴ بوداق در ادامه و پس از طول و تفصیل های بسیار در باب این امر ذکر میکند که شاه پس از این واقعه «در فکر توبه و استغفار شد». وی همچنین مینویسد که توبه ی شاه شامل «شرب شراب، عرق، زنا، لواط و سایر امور نامشروعه بود».۱۵ نیز مطرح شده که در توبه ی شاه دخالت روحانیون معاصر وی نیز بی تأثیر نبوده است. ۱۶
گفته اند که شاه در توبه ی خود چنان راسخ بود که لذت شراب و مهر خوبرویان را کاملا از سر بیرون کرد. داستان دلدادگی شاه و میرزا محمد بن خواجه قباحت (ساقی جوان شاه) در تمام منابع این عصر منعکس است. این مطالب را متونی به رشته ی تحریر کشیده اند که در آنها مسائل اکثرا با محافظه کاری بیان شده است. نیز مینیاتوری در مرقع بهرام میرزا در کتابخانه ی توپقاپو سرای ترکیه موجود است که این ارتباط را به تصویر کشیده و در آن ساقی محبوب و «مایه آرام دل و جان شاه»۱۷ به وی شراب تعارف می کند. بررسی این ارتباط ها کاری درخور توجه است زیرا تصویر کاملی از شرایط اجتماعی عصر صفوی به دست می دهد. احتمالا این داستان و مینیاتور به سال های قبل از ۹۳۹ ه.ق. و توبه ی شاه که در آن زمان ۲۰ ۱۹ سال داشت برمی گردد و از این قبیل است حکایتی که محمود بن هدایت افوشته ای نطنزی در مورد مرادخان، سفره چی خوش حسن و جمال شاه بیان می کند. وی در توصیف این واقعه که مربوط به سال های پس از توبه ی شاه است به قصد بیان راسخ بودن شاه در توبه اش می نویسد که شاه با نگریستن به خرامیدن مرادخان که در حال خدمت کردن به شاه بود «… ماده تلذذی در خود احساس کرده فی الفور متنبه شده و به ندامت و استغفار پرداخته و مبلغ دوازده تومان به کفاره این به مستحفظین رسانید». وی ادامه می دهد که شاه پس از این واقعه دستور داد تا خدمتکارانش «… بعد از این در خدمت کلیجه ها تا زانو دوخته شده بپوشند».۱۸ بزودی توبه های شاهانه ابعاد گسترده تری یافته و به عنوان ضامن ادامه ی زندگی در ایران همه گیر میشود به نحوی که افراد خاطی با هر سمت و مقام به قتل می رسیدند.۱۹
توبه ی یک پادشاه، شاید امر تازه ای نباشد، می دانیم بابر نیز در ۹۳۳ ه.ق. (۱۵۲۶م.) چنین توبه ای انجام داده است،۲۰ لیکن هدف این پژوهش بررسی تأثیرات احتمالی توبه ی شاه طهماسب بر هنر عهد صفوی است. در این زمینه فرضیات متعددی عنوان شده است. برخی از هنرشناسان با بزرگنمایی اعتقادات مذهبی شاه سعی در توجیه علل قطع کامل حمایت وی از هنرمندان را دارند۲۱ لیکن به طوری که خواهیم دید شواهدی نیز موجود است که با این تصور مغایرت دارد چرا که تحریم مذهبی شاه می بایست تنها نقاشان و موسیقی دانان را دربرگیرد، لیکن بوداق تصریح می کند که دلگیری شاه از هنرمندان به حدی بود که حتی کاتبان را نیز اخراج نمود.۲۲
منابع دیگر در خصوص دلایل این دلگیری ها سکوت اختیار کرده اند اما از توبه های شاه و دلگیری های او از هنرمندان که بگذریم دلایل دیگری نیز در این مورد قد علم میکنند. وینچنتو دالساندری، سفیر ونیز در سفرنامه ی معروف خود، در پنجاه و یکمین سال سلطنت شاه طهماسب، پس از توصیف خصوصیات ظاهری شاه مینویسد«… چیزی که بیش از همه در او جلب نظر می کند طبع مالیخولیایی اوست که آثار و علائم بسیار دارد اما مهمتر از همه آنکه یازده سال است که از کاخ خود بیرون نیامده است. در این مدت نه یکبار به شکار رفته و نه خود را با چیزهای دیگر سرگرم کرده است».۲۳ و قاضی احمد مینویسد «عقل و تدبیر آن پادشاه بینظیر چنان بود که مدت بیست سال رحل اقامت در دارالسطنه قزوین انداخت که احتیاج به سفر و کوچ پیدا نکرد.»۲۴
روملو نیز از عادات عجیب شاه خبر میدهد. وی می نویسد که شاه «اکثر اشیاء را نجس میدانست و نیم خورده خود را به آب و آتش می ریخت و در مجالس طعام نمی خورد»۲۵ وی همچنین بیان می کند که شاه یک روز ناخن می گرفت و روز دیگر از صبح تا شام در حمام بود و قاضی احمد ذکر می کند که «پاکیزگی و تقید آن شاه جنت مکانی زیاده از طاقت بشری بود».۲۶
تفسیر این رفتارهای ضد اجتماعی به سادگی ممکن نیست لیکن پرسیدنی است که آیا رفتارهای متناقض شاه در رابطه با همایون، اعمال سیاست های خشن در مورد برادران وپسرانش و عدم حمایت از هنرمندان، نشانه های دیگری از طبع سرد سودایی وی نیست؟ اما شاه عادات منفی دیگری نیز داشت و آن حرص مفرط و طمع بیمارگونه ی وی در ثروت اندوزی بود. منابع بسیاری از خست او و مشغله هایش در ایجاد درآمدهای تازه از منابع جدید کسب ثروت خبر میدهند که به طور فزاینده ای در خزانه اش انبار میشد. شاردن از خزانه های شاهان صفوی توصیف جالبی به دست می دهد: «خزانه شاه یک گودال بی انتهای واقعی است، زیرا همه چیز در آن ناپدید می شود و مقدار اندکی از آن خارج می گردد».۲۷ دالساندری درآمد شاه طهماسب را بالغ بر سه میلیون سکه ی طلا در سال عنوان می کند.۲۸ همو در مورد هزینه هایی که شاه می پرداخت میگوید: «هزینه کشور که درواقع خزانه داری می پردازد بسیار اندک است زیرا شاه فقط متعهد است که مزد پنج هزار سرباز موسوم به قورچی را بپردازد… اما شاه طهماسب به این قورچیان پول نقد نمی پردازد بلکه جامهای خاص سپاهیان و اسبانی که هر قدر بخواهد قیمت برایشان تعیین می کند و اینها را به رسم مساعده به ایشان می دهد».۲۹ در این مورد حرف های دیگری هم داریم. روملو به صراحت می گوید که شاه در اواخر سلطنتش مدت چهارده سال حقوق سپاهیان و قورچیان خود را نپرداخته بود.۳۰ وی در جای دیگر می نویسد: «آن حضرت داروغه نمی فرستاد و بنابر آن میان رعایای آذربایجان پیوسته جنگ بود و لشگر چنان خواهان او بودند که مدت چهارده سال مواجب نداده بود هیچ احدی شکوه نمی کرد و در خدمت به جد بودند…».۳۱ تصور اینکه قورچیان در این سال ها چگونه مخارج خود را تأمین می کرده اند برای ما جالب توجه است چرا که شاه به واسطه ی خست روزافزونش، خدمت سپاهی را با اجازه ی چپاول و ایلغار و امتیازاتی از این دست پاداش میداد.۳۲
شرف خان (امیرالامرای اکراد) که از طرف شاه اسماعیل دوم مأمور صورت برداری از اموال شاه طهماسب بود حقایق بیشتری را فاش می سازد: «… شاه طهماسب… به جمع مال و منال و خزینه حرص تمام داشت چنانچه از سلاطین ایران و توران بعد از قضیه چنگیزخان بلکه از ظهور اسلام هیچ پادشاهی در هیچ عصر و زمان در جمع بیت المال با آن مقدار نقود و اجناس اقمشه و امتعه از ظروف طلا و اوانی نقره سعی و اقدام نکرده (بود) …».۳۳
قاضی احمد نیز در خلاص التواریخ می نویسد: «زر و ملک و جمعیت و اسباب آنقدر بهم آورد که در مخیله ی هیچکس نمی گذشت. زر نقد و جواهر و طلا و نقره از هزار هزار تومان متجاوز بود، اجناس بیوتات آنقدر بهم آمده بود که با وجود هفت هزار شتر تمامی بر زمین میماند».۳۴ رضا قلی خان هدایت نیزدر روض الصفای ناصری مشابه چنین عباراتی را بیان کرده است.۳۵ بوداق و روملو هم چنین می گویند که شاه شخصا به تمام امور مالی رسیدگی می کرد به طوری که هیچ کس بدون اجازه ی شاه حق دخل و تصرف در امور مالی را نداشت.۳۶ اما دالساندری اطلاعات جالب تری در اختیارمان می گذارد. او می گوید: «… این پادشاه جواهر می فروشد و معاملات دیگر هم انجام می دهد و مانند سوداگری فرودست و مکار خرید و فروش می کند…». همو ادامه می دهد که شاه «… برای جمع مال هزاران هزار کارکرد که نه همان شایسته ی یک پادشاه بلکه برازنده ی مردی عادی هم نبود…».۳۷ دالساندری توضیح می دهد که شاه در تجارت پارچه های مخملی و ابریشمی و پشمی از حلب و خراسان و مشرق دست داشت و با این پارچه ها جامه دوخت و «… آنها را به ده برابر قیمت به سپاهیان فروخت…».۳۸ اما مهم تر از همه این که دالساندری از حقیقت دیگری پرده برمی دارد و آن رباخواری شاه طهماسب است. وی می گوید که خادمان «… به نسبت خدماتی که انجام می دهند شاه به ایشان وام می دهد، به بعضی بیست هزار و به برخی بیست و پنج هزار و به جمعی هزار اسکودی” از قرار ربح بیست درصد به مدت ده سال برای عده ای و بیست سال برای عده ای دیگر و هر سال ربح را برای مصرف خود میستاند. آنگاه این ملازمان سلطان پولی را که گرفته اند از قرار ربح شصت الی هشتاد درصد در ازای وثیقه معتبر به بزرگان دربار که منتظر اعطای مقام و منصب از سوی شاهند، وام میدهند… و تأخیر در پرداخت سود و جبران بعدی ممکن نیست…».۳۹
منابع دیگری در مورد ابعاد دیگر اختیارات نامحدود شاهان صفوی در تسلط همه جانبه بر جان و مال مردم حکایت ها دارند. شاه مالک مطلق کشور و تمام اراضی و خزائن آن بود،۴۰ و بسا نظر نامساعد او موجبات قتل افراد و مصادره تمام اموال منقول و اراضی آنها را فراهم میکرد. شاردن در مورد اختیارات مطلقه ی شاهان صفوی میگوید: «… هیچ چیز در برابر هوس های جنون آمیز شاهان در امان نیست؛ نه پرهیزکاری، نه شایستگی، نه صمیمیت، نه خدمات گذشته… یک حرکت تفننی که بشکل سخنی از دهانشان، یا اشاره ای از چشمانشان سر زد، افراد شاغل خدمات مهم و با ارزش ترین موجودات را در دم عزل و از ثروت و هستی محروم می سازد و همه ی این کارها بی هیچگونه محاکمه و یا هیچگونه توجه به اثبات جنایت منتسبه انجام می پذیرد».۴۱
چنانچه در اغلب منابع دوره ی شاه طهماسب دیده می شود هیچ کس از لبه ی تیز دشنه های تهمت بدخواهان در امان نبود.۴۲ گاه نیز حکم و فتوای شاه بر مبنای احوالات روحی و مزاجیاش متغیر بود چنانکه از سیاست کردن پاره ای افراد چشم پوشی میکرد.۴۳ در این میان بوداق منشی نیز از این امر مستثنی نبود «… در ایام پادشاه مرحوم بیگناه و بیجهت جفاها دیدم و شکنجه ها کشیدم و بدفعات قریب هفتصد تومان دادم…».۴۴
بدیهی است در چنین اوضاع و احوالی کسی بر جان و مال خود ایمنی نداشت. از یک سو سرکوب ها و قلع و قمع ها، امنیت خاطر اجتماعی را به خطر میانداخت و از سوی دیگر حسادت ها و کینه ها، دشمنی ها و توطئه چینی ها در دربار، نبود امنیت را به ویژه در بین صاحب منصبان گسترش میداد،۴۵ لذا طبیعی است در این زمان شرایط لازم برای رشد و نمو فرهنگ و هنر وجود نداشت.
در این زمینه پرسشی از ادوارد براون را نقل میکنیم که خطاب به محمد قزوینی، دلایل فقدان شعرای بزرگ در عهد صفوی را پرسیده است. قزوینی در پاسخ چنین اظهار داشته: «… سلاطین صفوی… بیشتر قوای خود را صرف ترویج مذهب شیعه… می نمودند… لیکن از طرف دیگر ادبیات و شعر و عرفان و تصوف و بقول خودشان هر چه متعلق به کمالیات بود (در بل شرعیات) نه تنها در توسعه و ترقی آن جدی اظهار نکردند بلکه به انواع وسائل در پی آزار و تخفیف نمایندگان این کمالیات بر آمدند زیرا که نمایندگان مزبور اغلب در قوانین و مراسم مذهبی به طور کلی استقرار نداشتند».۴۶
تمامی این عوامل یعنی قطع حمایت دربار از هنرمندان و عدم تمایل به سرمایه گذاری در گسترش و تحول هنر، به همراه نبود امنیت در اجتماعی که در ورطه ی سقوط و تباهی قرار داشت و در آن همه کس و همه چیز، همواره در معرض خطر قرار می گرفت به مهاجرت گسترده ی هنرمندان انجامید. پدیده ای که امروز «فرار مغزها» نامیده میشود و معلول شرایط نامساعد زیستی اجتماعی است.
اما هنرمندان صفوی از این طالع بی نظیر بهره مند بودند که در سرزمینی دور دارالامانی۴۷ وجود داشت، از این رو در مقابله با شرایطی که در وطن به ناگزیر با آن رو به رو بودند، فرصتی را که برایشان فراهم بود به خوبی تشخیص داده، مشتاقانه راه هند را در پیش گرفتند تا از پشتوانه ی اقتصادی قدرتمندی برخوردار گردند. گفته اند آنچه مهاجران در جست و جویش بودند لقمه نانی بیش نبود، لیکن آنچه به دست آوردند حمایت هوشمندانه ی حامیانی هنرپرور بود که آنان را از نابسامانی ها رها ساخته و بدانان فرصتی بخشید تا اعتباری جهانی کسب کنند «… و هر کس که به هندوستان در آمد با آنکه بقصد به دست آوردن قوت لایموت روان شده باشد و مطلب اعلی او همین باشد در هفته اول کفیل رزق جمعی کثیر می شود و به اندک روزگار و کمتر سعی داخل امرا شده آنچه هرگز در متخیله او نگنجیدی به سائلان می دهد…».۴۸ به طوری که شرح داده می شود این مهاجرت ها از ابتدای شکل گیری دو خاندان صفوی و گورکانی یعنی در زمان حکومت شاه اسماعیل اول، مقارن با سلطنت بابر، شروع می شود و در زمان همایون و اکبر، معاصر با شاه طهماسب به اوج خود می رسد، به طوری که همایون که در هنگام پناهندگی اش به ایران با نقاشان مکتب تبریز، ملاقات و آشنایی حاصل کرده بود، تمامی تلاش خویش را در جذب آنها به دربارش به کار گرفت تا آنجا که حمایت دربار گورکانی از هنرمندان و شعرای ایرانی سبب ساز مهاجرت های گسترده ای گشت که در پیامد آن مکاتب نوین هنری و ادبی زاده شد. در اکبرنامه شرح ملاقات همایون با خواجه عبدالصمد شیرازی، از نقاشان جوان مکتب تبریز آمده است.۴۹
بی تردید شرایط و اوضاع و احوال اجتماعی ایران و رویگردانی شاه از هنرمندان دربار، از دیده ی تیزبین همایون پنهان نمانده بود، از این رو وی در تبریز و در خلال ملاقات هایی که با هنرمندان دست داده بود، آنها را با وعده های فراوان به پیوستن به دربار آتی اش ترغیب نمود و در این راه به حق کوشید. گفته اند وی برخلاف شاه طهماسب، بسیار بخشنده بود. روملو در ارتباط با بخشندگی همایون می نویسد که هرگز بخشش وی کمتر از یک لک نبود و بدوانی می گوید که «و کلا از ترس بخشش، نام زر هرگز در نظرش نیاوردی و چون پدر مقید به جمع خزینه نبودی»، صادقی بیک او را پادشاهی «بینهایت صاحب جود و بخشش و طبع کریم و ذوق سلیم»، معرفی کرده و او را با سلطان حسین میرزا قیاس میکند و خواندمیر می نویسد که همه روزه «خزانه چیان چند بدره سره نزدیک به بارگاه عالم پناه می آورند تا هر کس را به انعام زر و جامه بنوازند بی شائبه انتظار وصول یابد».۵۰ نیز در ارتباط با علاقه ی همایون به هنر و هنرمندان در منابع هندی می خوانیم که وی در خلال جنگ و جدال های همیشگی اش با رقیبان، به ویژه شاهزاده کامران، از احوال نقاشان و هنرمندانش غافل نبود و همنشینی با آنان را در سر لوحه ی کار خود قرار می داد. ۵۱
وی با اعطای لقب نادرالملک به میرسیدعلی و شیرین قلم به عبدالصمد، میزان علاقه مندی اش را نسبت به هنرمندانش نشان داد. برای درک بهتر رتبه و منزلت این هنرمندان ایرانی باید از متن نامه ی همایون یاد کرد که در آن ضمن معرفی هنرمندانش، نمونه هایی از آثار آنان را نیز برای فرمانروای کاشغر ارسال می دارد. بایزید می نویسد که متن این نامه را در لاهور، در تاریخ ۹۹۹ ه.ق. یعنی در سال سی و ششم سلطنت اکبر از عبدالصمد دریافت داشته است.۵۲
همانگونه که از اقوال همایون و جهانگیر بر می آید هنرمندان ایرانی در این زمان در مجالست و مصاحبت امپراتور بر بسیاری از درباریان پیشی گرفته اند. آنها در اصل آموزگار حامیان خود بوده و همیشه به مثابه همراه و مصاحب و معتمد در خدمت و التزام بوده اند.۵۳ همچنین آنان در فتح هند، ملازم رکاب همایون بوده و نام آنها در اکبر نامه وتذکره ی همایون و اکبر، در رکاب پادشاه و در این واقعه ی مهم تاریخی به ثبت رسیده است.۵۴
جانشین همایون، اکبر، در حمایت از هنرمندان بر پدر پیشی گرفت و هم در زمان اوست که سیل مهاجران ایرانی به دربار گورکانی سرازیر گشت. در این میان، درباریان نیز به تبع امپراتوران گورکانی به حمایت از هنرها و هنرمندان پرداختند. در این زمینه از تلاش بیرام خان باید یاد کرد که «به هرکس در ایران زمین وعده داده بود یکی را صد کرد و کسی از لطف او محروم نشد».۵۵
همچنین گفته میشود عشق به هنر و سخاوت خانخانان عبدالرحیم (فرزند بیرام خان) که عبدالباقی نهاوندی وی را تبدیل کننده ی هند به ایران مینامد، موجب گردید تا شمار زیادی از هنرمندان و شعرای ایرانی جلای وطن کرده و در جستجوی کام و نام راهی هند گردند «… این سپهسالار بر ذمت همت والا نهمت خود واجب و لازم ساخته اند که هر کس از ولایت یا دیگر بلاد ربع مسکون به درگاه ایشان پناه آورد به اندک زمانی کار او را به اعلی مراتب عز و علا رسانند و بلند آوازه گردانند…».۵۶ در مورد وی که مترجم واقعیات بابری به فارسی است گفته شده که «سخا و همت اوضرب المثل هند است…».۵۷ همچنین در مورد علاقه ی مهابتخان (زمانه بیگ) به همنشینی با ایرانیان گفته شده که «شیفته صحبت ایرانی بود. میگفت خلاصه آفرینش اند».۵۸ نیز از علاقه و اشتیاق نواب ظفرخان (میرزا احسن الله) به هنر باید یاد کرد که «در قدردانی هنر و هنرمندان و دلجویی صاحب سخنان و طبع بلندان بعد عبدالرحیم خانخانان سپهسالار مثل اویی در هندوستان پیدا نشده باعث آمدن اکثر شعرا از ایران به هند خصوص میرزا صائب ذات مبارکش بود».۵۹
در این میان بدوانی از ۱۶۶ شاعر اکبر نام میبرد که در هند به شهرت و معروفیت دست یافتند. اکثر این شاعران را مهاجران ایرانی تشکیل داده و گفته میشود که ۵۹ نفر از آنها به دربار اکبر راه یافتند.۶۰ شفیق اورنگ آبادی نیز در تذکره ی شام غریبان که به سال ۱۱۹۷ ه.ق. تألیف شده فهرستی از شعرای مهاجر ایرانی به هند در دوره ای مختلف را به دست داده و گلچین معانی، شرح حال ۷۴۵ شاعر ایرانی را که در طی حکومت گورکانیان به هند مهاجرت نموده اند جمع آوری وطبقه بندی کرده است.۶۱ از این رو بی دلیل نیست که در ۹۹۰ ه.ق. (۱۵۸۲م.) زبان فارسی به دستور اکبر زبان رسمی حکومت هند اعلام گردید.۶۲
نخستین ملک الشعرای ایرانی اکبر، غزالی مشهدی است و پس از او فیضی به این مقام نایل می شود. اما پیامد مهاجرت شاعران ایرانی به دربار اکبر، خلق سبک موسوم به هندی است که شاخه ای از ادبیات فارسی محسوب میگردد. نیز در همین عصر است که با حمایت اکبر و رهبری نقاشان ایرانی، بیش از یکصد تن از نقاشان هندو تحت تعلیم نگارگری ایرانی قرار می گیرند. ثمره ی این جریان تولد مکتب نگارگری «ایران و هند» است. پرسی براون مینویسد که این مکتب، شعبه ای از نقاشی صفوی بوده است.۶۳ از شاهکارهای این دوران، میتوان به مصورسازی نسخه ی خطی حمزه نامه اشاره کرد. ۶۴
با تکیه بر منابع، از وجود سه نقاش ایرانی دربار همایون مطلعیم. هنرمند نخست، دوست دیوانه یا دوست مصور که مدت ها قبل از ورود نقاشان دیگر، به دربار کامران میرزا پیوسته بود۶۵ و دو دیگر میرسیدعلی و خواجه عبدالصمد که به دعوت همایون در ۹۵۶ ه.ق. (۱۵۴۹م.) به کابل وارد شدند. بسیاری از هنرشناسان اعتقاد دارند که با ورود نقاشان اخیر به کابل، تاریخ نقاشی گورکانی آغاز می شود.۶۶ اما در سال های اخیر، تغییرات اساسی در این فرضیات صورت گرفته است، چنانکه برخی دیگر از هنرشناسان معتقدند که نقش دوست دیوانه/ دوست مصور را به عنوان پیشگام این راه نباید نادیده گرفت.۶۷ نگارنده در حالی که می کوشد در ترسیم هر یک از این نقاشان در شکل گیری مکتب «ایران و هند»، جانب احتیاط را رعایت کند، ناگزیر از پذیرش فرضیه ای است که می گوید احتمالا در این میان، نقاشان دیگری با شهرت کمتر هم وجود دارند که به علت فقدان منابع، نام و تاریخ ورود آنها به دربار گورکانی دانسته نیست. چنانکه بایزید، دوست دیوانه/ دوست مصور را سرآمد مصوران آن زمان در کابل می داند۶۸ نباید از یاد برد که برخلاف تذکره های شعرا، در این زمان تذکره هایی که نام نقاشان و هنرمندان را ثبت کند وجود نداشته و تنها در زمان اکبر و به همت او و نوشته های ابوالفضل، نام تنی چند از سرآمدان هنر نگارگری را می شناسیم،۶۹ لیکن در همین نوشته ها نیز، آنها در پس زمینه ای از حوادث و رویدادهای شاهانه قرار گرفته اند و شخصیت فردی آنها کمتر مد نظر بوده است.۷۰
این مدارک می تواند و باید تحت بررسی دقیق تری قرار گیرد، هنوز ابهامات زیادی باقی است که باید با یافتن مدارک جدید، شکاف و فواصل موجود را پر کرد. در اینجا پاره ای از جزییاتی را که منابع در اختیار ما گذاشته، کنار هم قرار میدهیم تا از خلال آنها به استنتاج منطقی تری دست یابیم. در آیین اکبری با افسانه ی مهاجرت مانی پیکرنگار به هند مواجهیم.۷۱ نیز بوداق، قاضی احمد، صادقی بیک و مصطفی عالی از خواجه عبدالعزیز و علی اصغر کاشی نام برده اند که با فریب محمد بن خواجه قباحت، ساقی محبوب شاه طهماسب «عازم هندوستان می شوند».۷۲ اما در راه، دستگیر شده بازگردانده و تنبیه می گردند.۷۳ بوداق همچنین از پسر سلطان محمد خبر میدهد که «کار پدر را ضایع نکرد و بعد از فوت پدر به هند رفت و در آنجا ترقی را تمام کرد».۷۴ همو گزارش میدهد که میر مصور هم به دنبال میرسیدعلی به هند رفته است.۷۵ نیز محققین از وجود میرک نقاش ومیردوست خطاط در دربار بابر خبر میدهند.۷۶
با تکیه بر این شواهد، میتوان خیل نقاشان و هنرمندانی را که به دلایل مختلف به هند مهاجرت کرده اند در نظر گرفت که ما از آنها تحت عنوان «ناشناسان» یاد میکنیم. با طرح این فرضیه و تغییر نظرات قراردادی گذشته به کشف منابع جدید بستگی دارد.
لیکن این تنها هنرمندان، صنعتگران و شعرا نیستند که به دربار گورکانیان می پیوندند، بلکه عرفا و فلاسفه و پزشکان۷۷ نیز به مهاجرتی گسترده دست می زنند. ملاعبدالنبی فخرالزمانی در بیان مهاجرتش به هند چنین می نویسد: «… اما چون سن مسود این اوراق به نوزده رسید، به عزم زیارت امام الانس و الجن امام رضا (ع)… به مشهد مقدس آمد… وقریب یک ماه در آنجا به سر برد، در ایام توقف در آستانه هر روز از یسار و یمین از تجار و مترددین، وصف دارالامان هندوستان بسیار شنید، شوق دیدن آن ملک بر این نو سفر غلبه کرد و عزم آن بلاد جزم نمود. بعد از طی منازل و قطع مراحل، از راه قندهار بیمار و نزار خود را به لاهور رسانید و چهار ماه در آن بلده توقف کرد، تا کوفت راه بالکلیه رفع شد، بعد از آن به سیر لاهور مشغول شد، عجب ملکی به نظر این حقیر درآمد، ارزانی و فراوانی، دیگری یکی از خوبی های هندوستان اینکه هر کس در هر محل به هر طریقی که زیست کند، هیچکس را قدرت آن نیست که نهی آن امر نماید، با خود گفتم که جای توطن تو این سرزمینست، نه دارالسلطنه قزوین».۷۸
بدین ترتیب سیل مهاجرت ها ادامه مییابد. مولف تذکره ی میخانه در جای دیگر در این مورد می گوید: «… این مثل میان عالمیان اشتهار سرشاری دارد که هر یک نوبت گشت هند نمود، و بهره ای ازین ملک فیاض برداشت، وقتی که به ایران رفت، اگر در راه این سرزمین و این بلاد نمیرد البته در آرزوی این خاک می میرد».۷۹
نیز امین احمد رازی، هندوستان را چنین وصف کرده است: «… چندان خوبی که در آن دیار است در هیچ مملکتی نیست. ازعبدالله بن سلام نقل است که شادی را ده جزء آفریده اند، نه جزء آن را به هندوستان و یک جزء را به باقی جهان داده اند. یکی از خوبی های هندوستان آن است که مسافر را احتیاج به زاد همراه نیست چه در هر منزل خوراک و علیق چهار پا ومحل آسایش موجود است و سلسله آمد و رفت از یکدیگر گسسته نمیگردد… دیگر هر نوع که کسی خواهد باشد منعی و تکلیفی نمی باشد. استغنای لذت نفسانی آنچه هواپرستان و جوانان را در هند میسر است در هیچ دیاری نیست…».۸۰
طالب آملی، ملک الشعرای عصر جهانگیر است و نقاشانی چون فرخ بیگ و آقا رضا که در زمان شاهزادگی جهانگیر به دربار اکبر پیوسته بودند، نام آورترین نقاشان عصر او به حساب می آیند. درواقع این دو تن رهبری موج دوم مهاجرت ها را به دست داشتند به طوری که با ورود آنها، عناصر ایرانی مکتب «ایران و هند» دگربار تقویت شد.۸۱ در این دوره که پیشگامان نگارگری از میان رفته اند، فرخ بیگ رهبری مکتب «ایران و هند» را بر عهده داشت. نام او به عنوان سرآمد نقاشان در توزوک جهانگیری ثبت شده در حالی که دو هزار روپیه به وی اعطا شده است. ۸۲
یقینا در این زمان نقاشان ایرانی دیگری نیز وجود دارند اما نام آنها در منابع عصر جهانگیر که به طور گسترده ای تحت تأثیر توزوک جهانگیری قرار دارد ثبت نشده است. جهانگیر نیز تنها از چهار نقاش مشهور خود نام می برد که عبارتند از: فرخ بیگ، ابوالحسن، منصور و بشنداس. همانطور که میبینیم نام نقاش مشهوری چون دولت نیز در خاطرات پادشاه از قلم افتاده و این در حالی است که نام شریف پسر عبدالصمد، نه به عنوان نقاش که به عنوان امیرالامرای جهانگیر در خاطرات او سهم بسزایی دارد
. ابوالحسن، منصور ودولت نقاشان مشهور این عهد را میتوان به عنوان موج سوم نقاشان ایرانی دربار گورکانی به حساب آورد، لیکن در مورد زندگی گذشته ی آنها اطلاعات چندانی وجود ندارد و این امری بی سابقه نیست، گویا زندگی این هنرمندان از زمان پیوستن آنها به دربار گورکانیان آغاز میشده است!
متأسفانه با آنچه هم اکنون می دانیم، نمیتوانیم نوعی تاریخ عمومی را در اینجا به سهولت ارائه دهیم، بدین ترتیب دامنه ی بررسی های ما در این زمینه محدود است واین گناه ما نیست، مدارک متقن در این خصوص بسیار ناکافی است، اما در این میان جهانگیر نسبت به بعضی از هنرمندان حساسیت بیشتری نشان داده است. وی در مورد ابوالحسن مینویسد: «از صغر سن تا حال خاطر همیشه متوجه تربیت او بوده تا کارش بدین درجه رسیده…».۸۳ در اینجا نباید از خاطر دور داشت که تأثیر علایق جهانگیر بر نقاشان این دوره بسیار چشمگیر است. بدین ترتیب برحسب علایق پادشاه گرایش های متفاوتی در بین نقاشان پدید می آید. گرایش هایی چون پرتره سازی، نمایش صحنه های درباری، نقاشی از طبیعت، گل ها و حیوانات و… جهانگیر که در این زمان دوستدار و حامی هنر، زیبایی و طبیعت است، مجموعه داری بزرگ و نیز منتقدی تواناست. خود او میگوید که قادر است سهم قلم هر یک از نقاشانش را در یک اثر مشترک تشخیص دهد.۸۴ لیکن در این دوره برخلاف زمان اکبر از آثار مشترک هنرمندان کمتر نشان می یابیم واین خود نکته ی اساسی دیگری را روشن می سازد، علایق جهانگیر، فرصت هایی را ایجاد کرد تا فردیت نقاشان مجال بروز یابد و تخصص ها و تمایزهای فردی ایشان آشکار شود. از دیگر مشخصات این دوره، نفوذ هنر غرب در نگارگری و نیز ایجاد مرقعات را میتوان ذکر کرد که جانشین کتب مصور عهد اکبر گشته اند. در دوره ی شاه جهان نیز سیل مهاجرت ها با شدت و حدت تمام جریان داشت. در سال های نخست این دوره است که صائب تبریزی از هند دیدار کرده وشش سال در آن دیار سکنی می گزیند.۸۵ بیت معروف صائب اشتیاق ایرانیان را در سفر هند به خوبی نشان می دهد:
همچو عزم سفر هند که در هر دل هست
رقص سودای تو در هیچ سری نیست که نیست
در این دوره کلیم کاشانی مدتی سمت ملک الشعرای دربار را در اختیار داشت. از نقاشان مشهور ایرانی این دوره از میرهاشم، محمد نادر و محمد مراد سمرقندی می توان نام برد. گرچه گفته میشود محمد زمان، نقاش مشهور صفوی، در این زمان به دربار شاه جهان میپیوندد لیکن شواهد و مدارک کافی در این خصوص موجود نیست. در دوره ی شاه جهان نیز مرقع سازی و شبیه سازی رواج داشت، لیکن در این زمان نخستین قدم ها در جهت تمرکز زدایی نقاشی برداشته میشود، بدین ترتیب نقاشی از انحصار دربار شاهی خارج شده۸۶ و با پراکنده شدن نقاشان در دربارهای محلی، راه برای محلی شدن نقاشی در دوره ی اورنگ زیب هموار میگردد.
در این دوره با کمرنگ شدن عناصر ایرانی، مکتب «ایران و هند» در نقاشی هندی مضمحل می گردد. همچنین در این زمان با قطع حمایت پادشاهان گورکانی از هنر و هنرمندان، از شدت مهاجرت نقاشان و هنرمندان به هند کاسته می شود و این خود دلیل دیگری بر اضمحلال خصوصیات ایرانی مکتب نقاشی دوره ی اورنگ زیب است و این در حالی است که با سقوط صفویان، حتی اعضای خانواده ی سلطنتی نیز به هند مهاجرت میکنند.۸۷ در پایان جمله ای از پرسی براون نقل می شود که در تبیین امر مهاجرت به هر دو سوی سکه نظر میافکند: «خوش شانسی هنرمندان به خاطر وجود حامیانی بود که میل سیری ناپذیر به آثار آنها داشتند، در حالی که از سوی دیگر مغولان هند در یافتن چنین استعدادهای آماده در اجرای فرمان های آنها خوش شانس بودند».۸۸
از این دیدگاه پادشاهان گورکانی همانقدر به تخصص ها و کارآیی ایرانیان مهاجر نیاز داشتند که مهاجران ایرانی به حمایت های بی دریغ آنان. چنانکه گفته می شود شاه عباس اول از سفرای ایرانی الاصل جهانگیر پرسید که چرا مغولان، هندیان را به عنوان سیاستمدار به ایران نمی فرستند و پاسخ شنید که: «در هند اگر آدمی میبود ما را کسی نان نمیداد آدم کارآمد در هند نیست».۸۹
۱_ «فرمان همایون شد آن که امیر بیک بداند که جمعی از مردم این بلاد خواسته اند که از دریا عبور کنند و از جانب جده متوجه هند شوند…»، از نامه ی شاه طهماسب به امیر بیک مهردار، نک: نوائی، عبدالحسین، شاه طهماسب صفوی، مجموعه اسناد و مکاتبات تاریخی همراه با یادداشت های تفصیلی، تهران، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران، بهار ۱۳۵۰، ص ۷؛ شاه طهماسب در این نامه مطالب دیگری هم دارد که به آن خواهیم پرداخت.
۲_ بوداق تولد شاه طهماسب را ۲۶ ذیحجه سنه ی ۹۱۹ و جلوس وی را ۲۰ رجب ۹۳۰ و سن شاه را در زمان جلوس یازده سال و اندی می داند. منشی بوداق قزوینی، جواهرالاخبار، نسخه ی عکس کتابخانه ی مرکزی دانشگاه تهران، شماره ۱۷ ۳۵۱۴، برگ ۲۹۸؛ اسکندر بیک نیز سن شاه را در هنگام جلوس یازده سال نگاشته و روز جلوس را دوشنبه ۱۹ رجب ۹۳۰ دانسته است. اسکندر بیک ترکمان، تاریخ عالم آرای عباسی، به کوشش ایرج افشار، ج ۱، چاپ دوم، تهران، امیرکبیر، ۱۳۵۰، ص ۴۵؛ روملو روز جلوس شاه را دوشنبه ۱۹ رجب ۹۳۰ و سن شاه را ده سال و شش ماه و ۲۰ روز ثبت کرده است. حسن بیگ روملو، احسن التواریخ، تصحیح چارلس نامن سیدن، کلکته، ۱۹۳۱، ص ۱۸۴؛ قاضی احمد نیز سن شاه را در هنگام جلوس ده سال و شش ماه و ۲۴ روز دانسته است. قاضی احمد منشی قمی، خلاص التواریخ، تصحیح احسان اشراقی، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۵۹، ص ۱۵۵.
۳_ رک: به زیرنویس ش ۱۰.
۴_ شرف خان بن شمس الدین بدلیسی، شرف نامه، به اهتمام ولادیمیر، ملقب به ولیامینوف زرنوف، ج ۱، پطرزبورغ، ۱۸۶۰ (۱۲۷۶ه.ق.)، صص ۵۰ ۴۴۹ .
۵_ بوداق، پیشین، برگ ۱۱۴؛ اسکندر بیک، پیشین، ص ۱۷۴؛ مصطفی عالی افندی، مناقب هنروران، ترجمه دکتر توفیق ه. سبحانی، تهران، سروش، ۱۳۶۹، صص ۱۰۶ – ۱۰۵، اما بوداق در برگ ۱۱۴ می نویسد که نواب همایون (عبدالعزیز) را شاگرد خود خواند و قاضی احمد به تبع بوداق همین مطلب را ذکر نموده است، قاضی احمد، گلستان هنر، تصحیح احمد سهیلی خوانساری، تهران، ۱۳۵۲، ص ۱۴۰، قاضی احمد در مورد همدرسان شاه نیز اشاراتی دارد. وی در شرح احوال مولانا نظری قمی از مصاحبت وی با شاه خبر داده می نویسد: «با آن اعلیحضرت مشق تصویر می نمود».
۶_ بوداق، پیشین، برگ های ۱۱۴، ۲۹۸ و ۲۹۹؛ روملو، پیشین، ص ۴۸۸؛ قاضی احمد، گلستان هنر، ص ۱۳۷؛ اسکندر بیک، پیشین، ص ۱۷۴ که می نویسد: «آن حضرت با این طبقه الفت تمام داشتند».
۷_ همانجا و نیز قاضی احمد، پیشین، ص ۱۳۸ که نام این شاعر را منوف دامغانی ذکر کرده است.
بی تکلف خوش ترقی کرده اند
کاتب و نقاش و قزوینی و خر
در این شعر منظور از قزوینی وکیل شاه بوده است و نیز شاعر در این بیت از علاقه ی کودکانه ی شاه به خرسواری یاد کرده است.
۸ _اسکندر بیک، پیشین، ص ۱۷۸ که می نویسد: «… در اوایل حال حضرت خاقانی جنت مکانی توجه تمام به حال این طبقه بود. چندگاه میرزا شرف جهان و مولانا حیرتی از هم صحبتان بزم اقدس و معاشران مجلس مقدس بودند». در مورد روابط مولانا حیرتی و شاه طهماسب رک: زیرنویس ش ۱۹.
۹_آذرپاد، حسن حشمتی رضوی، فضل الله، فرشنامه ایران، تهران، موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی(پژوهشگاه)، ۱۳۷۲، ص ۱۵، لیکن پژوهشگران فوق منبعی را برای قول خود معرفی نکرده اند.
۱۰_برای بررسی توجه و علاقه ی شاه طهماسب به نقاشی، خوشنویسی و شعر نک: بوداق، پیشین، برگ های ۱۱۴، ۹۹ و ۲۹۸؛ تقی الدین اوحدی، عرفات العاشقین، نسخه ی عکسی کتابخانه ی ملک، ش ۵۳۲۴، برگ های ۲ ۳۳۱؛ شرف خان، پیشین، ج ۱، صص ۵۰ ۴۴۹؛ روملو، پیشین، ص ۴۸۸؛ اسکندر بیک، پیشین، صص ۱۷۴و ۱۷۸؛ صادقی بیک افشار، مجمع الخواص، ترجمه به زبان فارسی عبدالرسول خیام پور، تبریز، ۱۳۲۷، صص ۹ ۸؛ لطفعلی بیگ بن آقخان بیگدلی شاملو متخلص به آذر، آتشکده آذر، تصحیح و تحشیه و تعلیق حسن سادات ناصری، ج ۱، تهران، امیرکبیر، ۱۳۳۶، ص ۷۴؛ قاضی احمد، گلستان هنر، صص ۱۳۷تا ۱۴۰ و خلاص التواریخ، صص ۲۷ ۲۲۶؛ فخری هروی، تذکره روض السلاطین، تصحیح ع. خیام پور، تبریز، انتشارات موسسه تاریخ و فرهنگ ایران، ۱۳۴۵، صص ۷۱ ۷۰؛ تربیت، محمدعلی، دانشمند آذربایجان، چاپ اول، تهران، مجلس شورای ملی، ۱۳۱۴، ص۲۸۴ و سایر منابع.
_۱۱بوداق، پیشین، برگ های ۱۱۴_ ۱۱۳ که می نویسد: «… در آخر که پادشاه از این طایفه دلگیر شدند…»؛ قاضی احمد، گلستان هنر، صص ۸۸ و ۹۹؛ اسکندر بیک هم در این زمینه مطلبی دارد، پیشین، صص ۱۷۴و ۱۷۸. ۱۲_تذکره شاه طهماسب، منسوب به شاه طهماسب، با مقدمه و فهرست اعلام امرالله صفری، چاپ دوم، تهران، ۱۳۶۳، صص ۳۰ ۲۹؛ روملو، پیشین، ۱۱۲ و خلاص التواریخ، صص۵۹۷ تا ۵۹۹ و ۲۲۵و ۳۸۶؛ بیگدلی شاملو، پیشین، ج ۱، ص ۷۴؛ عبدی بیگ شیرازی، تکلم الاخبار، با مقدمه، تصحیح و تعلیقات دکتر عبدالحسین نوائی، تهران، ۱۳۶۹، صص ۷۷ ۷۶؛ شرف خان، شرفنامه، نسخه ی عکسی کتابخانه ی مرکزی دانشگاه تهران، ش ۳۸۸۸، برگ ۲۱۶؛ قاضی زاده ملا احمد تتوی، ؛تاریخ الفی، نسخه ی خطی کتابخانه ی دانشکده ی الهیات دانشگاه تهران، ش ۲/۵ ب، برگ ۱۰۱۷؛ محمود بن هدایت الله افوشته ای نطنزی، نقاو الآثار فی ذکر الخیار، به اهتمام احسان اشراقی، تهران، ۱۳۵۰، ص ۱۴؛ اسکندر بیک، پیشین، ج ۱، ص ۱۲۲؛ صادقی بیک، پیشین، ص ۹؛ رضاقلی خان هدایت، روض الصفای ناصری، چاپ سنگی، ج ۸ و دیگر منابع.
_۱۳یکچند پی زمرد سوده شدیم ،یکچند به یاقوت تر آلوده شدیم، آلوده گی بود بهر رنگ که بود ،شستیم بآب توبه آسوده شدیم .از اشعار شاه طهماسب صفوی، نک: تذکره شاه طهماسب، پیشین، صص ۳۰ ۲۹؛ بیگدلی شاملو، پیشین، ج ۱، ص ۷۴؛ تقی الدین اوحدی، پیشین، برگ ۳۳۲؛ صادقی بیک افشار، پیشین، ص ۹.
_۱۴بوداق، پیشین، برگ ۳۰۷؛ محمود بن خواندمیر، تاریخ صفویه، میکرو فیلم کتابخانه ی مرکزی دانشگاه تهران، ش ۵۴۹۷، برگ۱۲۱؛ قاضی احمد نیز در خلاص التواریخ، صص ۶ ۲۲۴ این مطالب را ذکر نموده است.
_۱۵بوداق، همان جا؛ روملو این واقعه را مربوط به سال ۹۴۰ ه.ق. و پس از توبه ی شاه ذکر کرده و جام شراب خاصه ی شاهی را نیز شیشه ی شربت خاصه ی شاهی ذکر کرده است، رک: روملو، پیشین، صص ۴ ۲۵۳.
_۱۶میراحمدی، مریم، دین ودولت در عصر صفوی، چاپ دوم، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۹ه.ش.، ص ۶۷ که می گوید: «در دوره طهماسب یکم در سال ۹۴۳ ه.ق. (۱۵۳۶ م.) مقام صدر (از مقامات روحانی) به امیرمعزالدین اصفهانی تفویض شد. معزالدین به ترویج مذهب شیعه همت گماشت و در زمان اوست که به دستور وی شیره کش خانه ها، باده فروشی ها و قمارخانه ها خراب می شود.» وی ادامه می دهد «بطور کلی اوج نفوذ روحانیون در عهد صفوی ابتدا در زمان اسماعیل یکم است و سپس در زمان طهماسب یکم این نفوذ قوت فوق العاده ای می گیرد، بطوری که فرامین دربار فقط با تأیید علما قابل اجراست». وی در جای دیگر در معرفی شیخ عاملی کرکی (محقق کرکی) می نویسد: «نفوذ وی در دربار صفوی به حدی رسید که دربار صفوی در حقیقت از وی دستور می گرفت و درواقع عملا سلطنت در دست وی بود. فرامین و دستورات شاهانه با تأیید وی رسمیت می یافت و حتی فرمان همایونی به کلیه نقاط کشور رسید که بر تمامی مردم «امتثال امر شیخ» لازم میباشد زیرا که نایب حضرت ولی عصر (عج) بوده و سلطنت حقه حق اوست و شاه خود را یکی از عمال وی معرفی کرد». خانم میراحمدی در این باب به کتاب ریحان الادب فی تراجم المعروفین بالکنیه و اللقب، ج ۵، ص ۲۴۵ رجوع می دهد. وی همچنین مرگ شیخ را در ۹۴۰ یعنی در زمان توبه ی اول شاه طهماسب دانسته است.
_۱۷مصطفی عالی افندی، پیشین، ص ۱۰۵؛ قاضی احمد، گلستان هنر، صص ۲ ۱۰۱ که اطلاعات تازه ای در مورد وی به دست داده نیز دو بیت شعر در هجو اونقل نموده است، نیز رک: به زیرنویس های ش ۷۲ و ۷۳.
_۱۸محمود بن هدایت افوشته ای نطنزی، پیشین، ص ۱۶.
_۱۹منابع تاریخی پر است از این حکایات نظیر بوداق، پیشین، برگ ۳۰۰، قاضی احمد، گلستان هنر، صص ۱۳ ۱۱۲ و خلاص التواریخ، ج ۱، صص ۲۵۵ و ۹۹ ۵۹۷ که می نویسد به علت سختگیری شاه هیچکس مرتکب نامشروعات نمی شد چنانچه هر کس ساز مینواخت دست او را قطع می کردند. اما در هر حال استثنا هم وجود داشت بوداق می نویسد که بهزاد در سن کهولت بوده همچنان شراب میخورد وشاه میدانست «با وجود قدغن، می او در کار بود و نواب اعلی می دانست…»، بوداق، پیشین، برگ۱۱۴؛ اما گفته اند که این سختگیری ها یکی از عواملی است که پاره ای از ایرانیان را به مهاجرت کشاند چنانچه بایزید بیات می نویسد که ملا دوست (دوست دیوانه/ مصور) «به جهت شراب که شاه توبه کرد خود را نتوانست گذراند بی رخصت به ملازمت میرزا کامران آمده بود.» نک: به بایزید بیات، تذکره همایون و اکبر، به تصحیح محمد هدایت حسین، کلکته، ۱۹۴۱، ص ۶۶؛ در رابطه با توبه ی شاه و منع همگانی شراب حکایت مولانا حیرتی که به گفته ی اسکندر بیک از معاشران شاه بود شنیدنی است. گفته اند که مولانا حیرتی که بنابر قول خوشگو، اکثر اوقاتش را به شراب خواری و شاهد بازی می گذراند در مورد منع شراب غزلی سرود که حاسدان و نمامان این بیت از غزل او را به سمع شاه طهماسب رسانیدند:
از حسد امروز زاهد منع ما از باده کرد
ورنه کی آن نامسلمان را غم فردای ماست
شاه که به گفته ی اکثر منابع در امر به معروف و نهی از منکر مبالغه و غلو تمام داشت متغیر شد و مولانا حیرتی از بیم جان به گیلان گریخت. وی چند سال بعد قصیده ای در منقبت ائمه اطهار سرود. گفته اند که شاه طهماسب در عالم رویا، شاه مردان و امیر مومنان را در حال کتابت قصیده حیرتی مشاهده نمود و بدین سبب از سر تقصیر وی گذشت و او را به دربار طلبید. خوشگو نقل می کند که حیرتی به همراه همایون پادشاه به هند آمد و در رکاب او بود، نک: خوشگو، سفینه ی خوشگو، نسخه ی خطی کتابخانه ی ملک، ش ۴۳۰۵، برگ های ۱۱۹ _ ۱۱۸؛ امین احمد رازی، تذکره ی هفت اقلیم، با تصحیح و تعلیق جواد فاضل، ج ۲، تهران، کتابفروشی علمی، ص ۳۱۷؛ در مورد معاشرت و هم صحبتی مولانا حیرتی و شاه طهماسب رک: زیرنویس ش ۸؛ نیز در مورد مشاعره ی حیرتی و همایون رک: عبدالباقی نهاوندی، مآثر رحیمی، به سعی و تصحیح محمد هدایت حسین، کلکته،۳۱ ۱۹۲۴، ج ۱، ص ۶۱۲ و دیگر منابع.
_۲۰بابر شاه، بابرنامه، چاپ سنگی، بمبئی، ملک الکتاب، ۱۳۰۸، صص ۷ ۲۰۶؛ نیز بدوانی حکایت توبه ی سلطان علاء الدین خلجی حاکم دهلی را بیان کرده است. نک: به عبدالقادر بن ملوک شاه بدوانی، منتخب التواریخ، به تصحیح مولوی احمدعلی صاحب به اهتمام کبیرالدین احمد، ج ۱، کلکته، ۱۸۶۸، صص ۸ – ۱۸۶.
_۲۱
Dickson, M.B. & Welch, S.C., The Houghton Shahnameh , Cambridge, 1981, V. 1
pp. 119, 123-24- Welch, S.C., Wonders of the Age , Harvard University, 1979- 80, p. 27
_۲۲ بوداق، پیشین، برگ های ۱۱۴- ۱۱۳؛ قاضی احمد، گلستان هنر، ص ۹۹؛ نیز قاضی احمد در ص ۸۸ می نویسد: «در آخر کار آن پادشاه کیوان وقار از وادی خط و مشق و نقاشی دلگیر شده بمهمات ملک و مملکت ومعموری بلاد و رفاه حال رعیت مشغول گشتند.»؛ اسکندر بیک نیز در ص ۱۷۴ این مطلب را ذکر کرده مینویسد که شاه «اصحاب کتابخانه را بعضی که در حیات بودند مرخص ساخته بودند که بجهت خود کار میکردند». وی همچنین در بیان شرح احوال نقاشان این عصر مانند میر زین العابدین و مولانا عبدالجبار استرآبادی تعلیق نویس نقاش می نویسد که این نقاشان و شاگردانشان «… کارخانه دایر ساخته، کار میکردند». وی همچنین درشرح احوال میر زین العابدین اضافه می کند «اما خود همیشه جهت شاهزادگان وامراء واعیان کارکرده رعایت می یافت…»؛ طبیعی است که اگر رویگردانی شاه از نقاشی دلائل صرفا مذهبی می داشت این نقاشان نمی توانستند کارگاه نقاشی شخصی دائر کرده یا برای سایر شاهزادگان واشراف کار کنند. چنانچه قاضی احمد در گلستان هنر، صص ۹۴ ۹۳ در مورد مولانا مالک خوشنویس می نویسد که وی «حسب الامر شاه عالمیان پناه در کتابخانه سلطان ابراهیم میرزا جا گرفت… »
اما اسکندر بیک در ص ۱۷۸ در شرح حال شعرا می نویسد که شاه در اواخر عمر که در امر به معروف و نهی از منکر مبالغه ی عظیم می کرد شعرا را از صلحا و اتقیا ندانسته زیاده توجهی به حال ایشان نمی کرد. اسکندر بیک درادامه اضافه می کند که شهزاده پریخان خانم دو قصیده از مولانا محتشم کاشی را که در مدح خود و شاه طهماسب دریافت کرده بود به شاه عرضه داشت لیکن شاه ازدادن صله شعر خودداری کرده گفت که راضی نیست شعرا وی را مدح کنند بلکه آنان می بایست در شأن ائمه معصومین قصیده بسرایند وصله ی اول از ارواح مقدسه ی حضرات و بعد از آن دربار شاه توقع کنند.
_۲۳سفرنامه وینچنتو دالساندری، سفرنامه های ونیزیان در ایران، ترجمه ی دکتر منوچهر امیری، تهران، انتشارات خوارزمی، چاپ اول، ۱۳۴۹، صص ۸ ۴۳۷.
_۲۴قاضی احمد، خلاص التواریخ، ج ۱، ص ۵۹۹.
_۲۵روملو، پیشین، ص ۴۸۹.
_۲۶قاضی احمد، خلاص التواریخ، ج ۱، ص ۵۹۹.
_۲۷سیاحت نامه شاردن، ترجمه ی محمد عباسی، ج ۸، تهران، انتشارات امیر کبیر، ۱۳۴۵ه.ش. (۱۹۶۶م.)، ص ۳۰۷.
_۲۸ سفرنامه دالساندری، پیشین، ص ۴۴۸.
_۲۹همان. بوداق تعداد قورچیان شاه را سه هزار می داند و می گوید که شاه تا سه هزار دیگر یساول و بوکاول… دارد، بوداق، پیشین، برگ ۲۹۹؛ اسکندر بیک نیروهای شاهی را در حین ارتحال وی شش هزار نفر می داند قورچیان، ۴۵۰۰ نفر و حدود ۱۵۰۰ نفر یساولان و بوکاولان و غیره…، اسکندر بیک، پیشین، ص ۱۴۱؛ اما قاضی احمد در خلاص التواریخ، ج ۱، ص ۵۹۹ رقم اغراق آمیز دویست هزار کس مواجب خوار را ذکر می کند.
_۳۰روملو، پیشین، ص ۴۸۱.
_۳۱ همان، ص ۴۸۹.
_۳۲ ملک را بود بر عدو دست چیر چو لشکر دل آسوده باشند و سیر
چودارند گنج از سپاه دریغ دریغ آیدش دست بردن به تیغ
در مورد ایلغار قزلباشان در طول سلطنت شاه طهماسب در پاره ای منابع اشاراتی وجود دارد در تاریخ صفویه و خلاص التواریخ در این مورد و در ارتباط با ایلغار شهر هرات بدست قزلباشان به نکات بسیار مهمی برمی خوریم. نک: محمود بن خواندمیر، صص ۱۰۷، ۱۱۸ و ۱۱۲؛ قاضی احمد، صص ۲۲۱ – ۲۱۹.
_ ۳۳شرف خان، پیشین، ج ۲، ص ۲۵۱.
_۳۴قاضی احمد، خلاص التواریخ، ص ۵۹۹.
_۳۵رضاقلی خان هدایت، پیشین، ج ۸، که در ذکر واقعه ی ناگزیر مرض و رحلت شاه طهماسب و اختلاف آن اوان در مورد ثروت و خزانه ی شاه اطلاعاتی را بیان کرده است.
_۳۶بوداق، پیشین، برگ ۲۹۹ که پس از اینکه شرح می دهد که اوقات شاه از صبح تا شام بی فاصله صرف مهمات عالم می شد می نویسد: «… وکلا و وزرا و مستوفیان و ارباب قلم را مطلقا قدرت آن نماند که قیراطی بخود سر کم و زیاد نمایند…» و روملو، ص ۴۸۹ که می نویسد: «و در ایام کهولت از صباح تا رواح دفتر را پیش گذاشته در کار ملکی می پرداخت بمجموع مهمات خود می رسید چنانچه وکلا و وزرا بی اذن آن حضرت فلوس به کسی نمی توانستند داد…»
جالب توجه است که اسکندر بیک می نویسد که شاه در اواخر عمر از کثرت مشاغل فرصت نقاشی نداشت و کمتر متوجه آن می شد وی بلافاصله ادامه می دهد که شاه اصحاب کتابخانه را مرخص ساخته بود… نک: اسکندر بیک، پیشین، ص ۱۷۴ و قاضی احمد نیز مشابه این کلمات را در گلستان هنر، ص ۸۸، بیان کرده است رک: زیرنویس ۲۲. برای ما روشن است شاهی که صبح تا شام را به حساب و کتاب اموالش میرسید و از دادن حقوق قورچیانش سر باز می زد مخارج هنرمندان کارگاه های دربار را نیز نخواهد پرداخت! اما گلچین معانی در تاریخ تذکره های فارسی، ج ۱، انتشارات دانشگاه تهران، ۵۰ ۱۳۴۸، صص ۳۰ ۴۲۹ شعری از فخری هروی در مدح شاه طهماسب را به چاپ رسانده که مقطع آن بسیار جالب است و فخری هروی در آن در توصیف بخشندگی شاه اغراق جالبی دارد!
زبس کو ببخشید گوهر بکس به پیچید بر خویش دریا که بس
۳۷_ سفرنامه دالساندری، پیشین، ص ۴۴۱.
۳۸_ همان، ص ۴۳۹.
۳۹_ همان، صص ۴۴۲ ۴۴۱.
۴۰_ به عنوان مثال اسکندر بیک در ج ۲، ص ۳۸۱ می نویسد: «ولایت دلگشای اصفهان که بین الجمهور به نصف جهان اشتهار دارد و اکثر املاک خاصه شاه جنت مکان و خاص آنحضرت بود…»
۴۱_ شاردن، ج ۸، ص ۱۵۴.
چه حاجت تیغ شاهی را بخون هر کس آلودن
توبنشین واشارت کن به چشمی یا به ابرویی
۴۲_به عنوان مثال می توان به ماجرای امیربیک مهردار اشاره کرد که به او تهمت سحر و جادو و تسخیر کواکب زده شد و به دستور شاه طهماسب وی را در سبزوار دستگیر نموده درون صندوقی قرار دادند به ترتیبی که دست هایش را از صندوق بیرون آورده و بسته بودند تا نتواند با انگشتان خود به سحر و جادو متوسل شود، قاضی احمد می گوید که به دستور شاه، غزالی مشهدی شاعر معروف صفوی به نزد امیربیک فرستاده شد تا اشعاری در هجو او بسراید. امیر به قلعه ی قهقه و بعدها به الموت فرستاده شد چنانکه تا آخر عمر در آنها محبوس بود، از محتوای نامه ی شاه طهماسب به او که در ابتدای مقاله و زیرنویس ش ۱ به آن اشاره شد چنین بر می آید که شاه علاوه بر مصادره ی اموال و املاک موروثی او، وی را تحت فشار قرار داد تا دفینه ها و ذخیره های احتمالی او را نیز تصاحب کند. برای بررسی احوال امیربیک مهردار نک: قاضی احمد، خلاص التواریخ، صص ۲۲۰ و ۵۰ ۱۳۴۹، ۱۴ ۶۱۱؛ سام میرزای صفوی، تحفه ی سامی، تصحیح و مقدمه از رکن الدین همایون فرخ، تهران، ص ۹۲؛ امین احمد رازی، پیشین، ج ۲، ص ۴۳۹؛ روملو، پیشین، صص ۱۷۳، ۸ ۲۰۷؛ بیگدلی شاملو، پیشین، صص ۹ ۱۰۸؛ صادقی بیک، پیشین، ص ۸ که ابیاتی از شاه طهماسب را در مدح امیربیک ذکر کرده است و دیگر منابع. جالب است بدانیم که غزالی مشهدی خود بعدها مورد تهمت کفر و الهاد قرار گرفت وبه هندوستان فرار کرد.
وی بعدها در دربار اکبر به مقام ملک الشعرایی گورکانیان نایل آمد و نخستین ملک الشعرای اکبر گردید لیکن وی به زودی میر سیدعلی را مورد تهمت قرار داده و او را به سرقت دواوین میراشکی قمی متهم ساخت. منازعات و مشاجرات لفظی او با میر سیدعلی، نادرالملک همایون شاهی ، نقاش برجسته ی ایرانی دربار گورکانی موجبات هجرت میر سیدعلی به مکه را فراهم ساخت. در مورد مهاجرت غزالی مشهدی به هند نک: صادقی بیک، پیشین، صص ۹ ۱۳۸؛ بدوانی، پیشین ، ج ۳، صص ۷۲ ۱۷۰؛ خوشگو، پیشین، برگ ۱۱۰، نیز نک: گلچین معانی، احمد، کاروان هند، ج ۲، مشهد، انتشارات آستان
قدس رضوی، ۱۳۶۹، صص ۵ ۹۳۳؛ نوائی، پیشین ، صص ۴ ۳.
۴۳_به عنوان مثال اسکندر بیک ترکمان در بیان شرح احوال مولانا حسن بغدادی می نویسد که شاه طهماسب همواره او را به خاطر بی اعتنایی به مذهب تهدید می کرد، اما بالاخره به خاطر تزیین گنبد حضرت ابوعبدالله حسین توسط او ازسیاست کردنش چشم پوشی کرد و دستور داد تا وی را توبه دادند، اسکندر بیک، پیشین، ص ۱۷۷.
۴۴_ بوداق، پیشین، برگ ۳۴۰.
۴۵_ سبزه پا مالست در پای درخت میوه دار
در پناه «اهل دولت» هست خواری بیشتر
وحدت قمی؛ «اخوان و اقرباء و امرا و وزرا و کافه ی سپاهیان را اهل دولت می گفتند»، خواند میر، «قانون همایونی»، مأثر الملوک، به تصحیح میرهاشم محدث، تهران، ۱۳۷۲، ص ۲۶۴.
اما خود «اهل دولت» نیز در اغلب موارد قربانی سیاستهای خونین پادشاه می گشتند، شاردن می گوید که ماجرای خونین سیاست کردن های شاهان صفوی بیشتر در مورد رجال دربار، مقربان درگاه و محبوبه های شاه اتفاق میافتاد تا عامه ی مردم، شاردن، پیشین، ج ۸، صص ۶ ۱۵۵، ۱۹۶، ۲۴۲ و غیره؛ قاضی احمد در خلاص التواریخ، ص ۱۵۶ و اسکندر بیک در عالم آرای عباسی، ص ۱۵۹ نیز بیتی از خواجه جلال الدین محمد تبریزی، وزیر شاه اسماعیل اول که در زمان جلوس شاه طهماسب در آتش سوزانده شد، نقل کرده اند که گویای حقیقت فوق است:
کسی کو خانه در کوی بلا گیرد چنین گیرد
بوداق نیز در برگ ۳۰۰ این حکایت را ثبت کرده است. رک: زیرنویس ش ۱۹؛ نیز نک: به عبدی بیگ، پیشین، صص ۶۱ ۶۰؛ روملو، پیشین، ص ۱۸۴.
۴۶_براون، ادوارد، تاریخ ادبی ایران، ترجمه ی رشید یاسمی، ج ۴، تهران، بنیاد کتاب، چاپ دوم، ۱۳۶۴، صص ۷ ۳۵.
۴۷_ سرزمین هند را در آن زمان دارالامان می نامیدند.
۴۸_قاضی زاده ملا احمد تتوی، پیشین، برگ ۱۰۴۵ و در ادامه می افزاید: «… مادرین کشور صلای عام آب زندگانیست هر کس باشد و از هر جا که باشد بقدر استعداد بلکه زیاده بر آن تربیت و رعایت می یابد و بظهور اندک مرتبه ای از شجاعت با آنکه احاد الناس این ملک اشجع از مشاهیر دیگر اقالیم اند موجب صد گونه عزت می گردد. عزت ارباب علم و فهم چو
از آن زیاده می دارند که به بیان محتاج باشد در آن شروع نمی رود…»
در مقابل ارج گذاری استعدادها در هند، شاردن بزرگترین پادشاهان صفوی را آن می داند که: «… بهای استعداد وشایستگی و حتی ارزش شغل را نمی دانند و وقتی شغلی به کسی ارجاع می کنند هیچگونه توجهی باهمیت آن ندارند…» شاردن، پیشین، ج ۸، ص ۱۶۹.
فوق الدین احمد (فوفی یزدی) از شعرای قرن ۱۱ در این مورد می گوید:
روم به هند به یان بخت تیره سوی دکن که قدر بنده ندانند خواجگان عراق
نه مطلب از سفر هند، اشتیاق زرست به هر دیار که باشم خدا بود رزاق
از آن گریزم از اهل دیار خود که نیافت دلم ز باغ و فاشان نسیم مهر و وفاق
نک: گلچین معانی، کاروان هند، ج ۲، ص ۱۰۶۸.
۴۹_ ابوالفضل علامی، اکبر نامه، به تصحیح مولوی آغا احمد علی و المولوی عبدالرحیم، ج ۱، نئو دهلی، ص ۲۲۰.
۵۰_ ز اهل هنر هر که بر آمد برش بگسترد ظل کرم بر سرش
روملو، پیشین، صص ۲ ۳۹۱؛ قابل ذکر است که هر لک برابر ۲۰۰ تومان و ۰۰۰/۱۰۰ روپیه بوده است؛ بدوانی، پیشین، ج ۱، صص ۸ ۴۶۷؛ صادقی بیک، پیشین، ص ۱۳؛ خواند میر، پیشین، ص ۲۶۶.
۵۱_جهانگیر پادشاه در توزوک جهانگیری، لکهنو، صص ۸ _ ۷ در سال اول جلوس شرح میدهد که عبدالصمد که از سوی همایون به لقب شیرین قلم مفتخر شده بود «… در مجلس همایون ایشان رتبه مجالست ومصاحبت داشت…» وی ادامه می دهد که این عزت و حرمت در دوران اکبر هم ادامه یافته است.
۵۲_ بایزید بیات، پیشین، صص ۸ ۶۷.
۵۳_در برخی منابع در مورد تعلیم نقاشی همایون و شاهزاده اکبر توسط نقاشان ایرانی سخن به میان رفته است، نک: علامی، اکبر نامه، ج ۲، ص ۴۲؛ جهانگیر پادشاه، پیشین، صص ۱۹ ۱۸.
۵۴_علامی، اکبر نامه، ج ۱، ص ۳۴۲؛ بایزید بیات، پیشین، ص ۱۷۷.
۵۵_ بوداق، پیشین، برگ های ۲۱ ۳۲۰؛ قاضی احمد نیز در خلاص التواریخ، ج ۱، ص ۴۰۵ در مورد بیرام خان می نویسد: «بیرام خان مرد شیعه موالی بود و رعایت سادات و مومنان بسیار فرمودی. هر که از خراسان به آن جانب رفتی رعایتها یافتی». و عبدالباقی نهاوندی درباره ی او می نویسد: «اگر اهلیت و همت و سخاوت و استعداد او را طلبکار باشی از اهل ربع مسکون خصوصا از ایرانیان سئوال کن بتواتر بایشان رسیده که در زمان وکالت و خا نخانی چه قسم احسانها به این گروه بی خان و مان نموده وهنگام توجه ایران و معاودت به هندوستان چه مایه سیم و زر دامن ایشان ریخته…» رک: عبدالباقی نهاوندی، پیشین، ج ۲، ص ۵۹؛ در همین اثر می خوانیم که وی از سوی شاه طهماسب و همایون لقب خانخان یافت، ج ۲، صص ۲۰ ۱۹.
۵۶_عبدالباقی نهاوندی، پیشین، ج ۲، صص ۵۳۷ ۵۱۵، ۶۰۱؛ به عنوان مثال در ص ۶۰۱ می نویسد: «… در ایامی که این هندوستان ایران ساز صاحب صوبه این دارالسلطنه گشت…»، وی همچنین در جلد سوم اثر خود این رباعی را در مورد خانخان ذکر می کند:
تا دهر شکوه خانخانی دید بر عهد سکندر و سلیمان خندید
از بس که نهادند به درگاهش رو ایران شد هند و هند ایران گردید
نیز نک:
Riazul Islam, Indo-Persian Relations, Lahore, 1970, p. 243
و ترجمه ی فارسی آن، ریاض الاسلام، تاریخ روابط ایران و هند، ترجمه محمد باقر آرام عباسقلی غفاری فرد، تهران، امیر کبیر، ۱۳۷۳، ص ۳۵۵ که از عبدالباقی نهاوندی نقل کرده است «این مرد (بزرگ) که هند را به ایران مبدل ساخت.»
نهاوندی در جای دیگر می نویسد: «… ایران مکتب خانه هندوستان است و مستعدان کسب حیثیات در آنجا مینمایند که در هندوستان در مجلس سامی این سپه سالار بکار برند…» ج ۳، ص ۴۶.
ج ۱، ص ۱۳.
_۵۷ صمصام الدوله شاهنوازخان، تذکره ی مأثرالامرا، تصحیح مولوی میرزا اشرف، ج ۱، کلکته، ۱۳۰۹، صص ۷ ۶۹۶ و ۱۰ ۷۰۹ و در ادامه مینویسد: «… اجتماع اهل کمال از هر فن در وقت او مثل عهد سلطان حسین میرزا و میرعلی شیر بود…».
_۵۸ شاهنوازخان، پیشین، ج ۳، ص ۴۰۸؛ مهابتان در تحکیم پایه های امپراتوری جهانگیر و سپس در شکل گیری امپراتوری شاه جهان نقش عظیمی داشته است. یکی ازپسران او به نام امان الله (خانزمان) متخلص به امانی نیز علاقه ی زیادی به هم صحبتی با شعرای ایرانی داشت چنانچه بسیاری از شعرا را در محافل خود پذیرا بود. میرزا عبدالنبی فخرالزمانی قزوینی صاحب تذکره ی میخانه، کتابدار ویژه ی او بوده است. نک
تذکره ی میخانه، تصحیح احمد گلچین معانی، تهران، ۱۳۶۷، چاپ پنجم، صص ۶۸ _ ۷۶۲؛ خوشگو نیز در مورد مهابتخان چنین مینویسد: «…فهمی بس بلند و حوصله فراخ داشته با شعرای عصر کریمانه پیش می آمد که هر سخنوری را بقدر حالت تعظیم می کرد…»، خوشگو، پیشین، برگ های ۶ ۱۸۵.
_۵۹ خوشگو، پیشین، برگ ۲۴؛ در مورد روابط صائب تبریزی و ظفرخان همچنین رک: میرزا محمد طاهر نصرآبادی، تذکره نصرآبادی، با تصحیح و مقابله ی وحید
دستگردی، تهران، چاپخانه ی ارمغان، ۱۳۱۷، صص ۵۷ و ۱۸_ ۲۱۷.
خانخانانرا به بزم و رزم صائب دیده ام
در سخا و در شجاعت چون ظفرخان تو نیست
من و دل چو فریاد و افغان کنیم
ظفرخان، ظفرخان، ظفرخان کنیم
_۶۰بسیاری از هنرمندان و شعرای ایرانی، شهرت خود را مدیون ورود به هند می دانند، صائب تبریزی در این رابطه می گوید:
بلند نام نگردد کسی که در وطن است
ز نقش ساده بود تا عقیق در یمن است
وی همچنین در مورد شهرت خود می گوید:
پیش ازین هر چند شهرت داشت در ملک عراق
سیر ملک هند صائب را بلند آوازه کرد
_۶۱ گلچین معانی، احمد، کاروان هند، ج ۲، پیشین.
_۶۲شیمل، آنه ماری، ادبیات اسلامی هند، ترجمه ی یعقوب آژند، تهران،۱۳۷۳، ص ۳۷؛ بدین ترتیب منزلت و مقام هنرمندان و شعرای ایرانی در هند آن چنان بالا می گیرد که ایرانی بودن نوعی امتیاز ویژه محسوب میشده است. خوشگو از ملاشیدای هندی نقل می کند که وی از طرف ایرانیان به علت هندی نژاد بودن تحقیر می شده است.نک: خوشگو، پیشین، برگ ۲۱۰.
_۶۳
Brown, Percy, Indian Painting under the Mughal, Oxford, 1924, pp. 56 & 112
_۶۴در مورد حمزه نامه نک: به علامی، آیین اکبری، ج ۱، کلکته، ۱۸۷۲، ص ۱۱۷؛ بدوانی، پیشین. ج ۳، ص ۲۱۱؛ شاهنوازخان، پیشین، ج ۲، صص ۳ ۲ و دیگر منابع.
_۶۵ رک: زیرنویس ش ۱۹.
_۶۶
Smith, Vincent. A., A History of Fine Art in India & Ceylon, India, 1969, p.182
– Welch, S.C., the Art of Mughul, India, New York, 1975, p. 17
نیز دیماند، س.م. راهنمای صنایع اسلامی، ترجمه ی عبدالله فریار، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دوم، ۱۳۶۵، ص ۷۰.
_۶۷
Adle, Ch.,”Les Artistes nommes Doust- Mohammad au XVIe Siecle”,
Studia Iranica22.2, 1993, pp. 249, 252, 256.
_۶۸ بایزید بیات، پیشین، ص ۶۶.
_۶۹علامی، آیین اکبری، ج ۱، صص ۱۱۸ ۱۱۶.
۷۰-
Brown, P., op. cit., p.119.
۷۱ _ علامی، آیین اکبری، ج ۲، ص ۲۰۰.
۷۲ _رک: زیرنویس ش ۱۷.
۷۳_ بوداق، پیشین، برگ ۱۱۴؛ قاضی احمد، گلستان هنر، صص ۱۴۱ ۱۴۰؛ مصطفی عالی افندی، پیشین، صص ۶ ۱۰۵.
۷۴_ بوداق، همانجا؛ بسیاری از هنرشناسان محمدی را پسر سلطان محمد می دانند، مصطفی عالی او را محمدبیک می خواند، نک: مصطفی عالی، پیشین، ص ۱۰۴.
۷۵_همان؛ نیز قاضی احمد در گلستان هنر در مورد پاره ای از هنرمندان و شعرا که به هند رفته اند توضیحاتی می دهد، نک: به صص ۹۲، ۱۰۲۱۰۴ و ۱۲۳ و …؛ صادقی بیک، پیشین، صص ۷۸ ۷۷ و ۹۰.
۷۶_گری، بازیل، نگاهی به نگارگری در ایران، ترجمه ی فیروز شیروانلو، تهران، ۲۵۳۵، ص ۱۵۵؛ در اینجا گری از خواندمیر نقل قول میکند.
۷۷ _در مورد مهاجرت پزشکان ایرانی به هند رک: به الگود، سیریل، طب در دوره ی صفویه، ترجمهی محسن جاویدان، تهران، دانشگاه تهران، ۱۳۵۷، فصل ۵، «پزشکان
مهاجر و رسوخ طب ایران در هند»، نیز عبدالباقی نهاوندی، پیشین، ج ۳.
۷۸_ ملاعبدالنبی فخرالزمانی قزوینی، پیشین، ص ۷۶۱.
۷۹_همان، صص ۹ ۲۵۸؛ نیز در ص ۶۳۱ از زبان حکیم عارف ایگی هندوستان چنین تعریف شده است: «… ملکی دیدم بغایت آبادان و معمور و بلادی مشاهده کردم از برای آسایش و رفاهت بینهایت مطبوع، با خود قرار دادم که تمام عمر درین دیار صرف نمایم…».
۸۰_ امین احمد رازی، پیشین، ج ۱، ص ۳۸۱؛ خالص استر آبادی نیز در مورد خوبی های هند چنین گفته است:
ز خوبیهای هند این خویش بس که هرگز نیست کس را کار با کس
رک:تذکره ی میخانه، مقدمه.
نیز گفته اند:
شب را برای راحت تن آفریده اند در هند میتوان دو سه روزی نفس کشید
رک: میرزا محمد طاهر نصر آبادی، پیشین، ص ۱۸۴.
۸۱ – Brown, P., op. cit., p. 64
_۸۲ جهانگیر پادشاه، پیشین، ص ۷۷.
_۸۳ همان، ج ۲، ص ۲۳۷.
_۸۴همانجا.
_۸۵ رک: به زیرنویس های شماره ۵۹ و ۶۰.
_۸۶
Brown, P., op. cit., p. 93
_۸۷ درمأثرالامرا در این رابطه می خوانیم:«… سبحان الله پس از این ( که مقدمات ایران برهم خورد و دولت صفویه باختتام رسید) بسیاری از این سلسله رخت سلامت به مأمن هندوستان کشیدند چون سلطنت اینجا هم از رونق افتاد و امور ملک داری نسقی ندارد بسان پیشین عزت و اعتبار (که اصلا اعتنا بشأن آنها نکردند) نماند. هر کدام بناحیه های شتافته بمحض انتساب بخاندان علیه روزگاری بدست آوردند…» نک: به شاهنوازخان، ج ۳، ص ۶۸۳.
۸۸ _
Brown, P. op. cit., p.148, “These artists were fortunate in their patronsnt who had an insatiable desire for their work, while on their part Mughals were fortunate in finding such tale ready and awaiting their orders
۸۹ _
Riazul Islam, op.cit., p , 227 p
ریاض الاسلام، پیشین، ص ۳۳۴ که نسخه ی خطی تاریخ عباسی، کتابخانه ی بودلیان آکسفورد، برگ a – b، ۴۸ نقل قول می کند. به نظر می رسد در این جمله ی اغراق آمیز نوعی تفاخر نژادی به چشم می خورد، در این مورد رک: زیرنویس ش ۶۲.
*اسکودی جمع اسکودو (Scudo)، سکه ی نقره به ارزش ۵ لیر که تا جنگ دوم جهانی نیز در ایتالیا رواج داشت.
