ردپای فرهنگ و تمدن مصر باستان در داستان سمک عیار

به یاد سیما کوبان هنرمند و ادیب همروزگارمان

چگونه افسانه‌ها از رويدادهاي تاريخي بهره‌مند مي‌شوند؟ نقش حافظهي جمعي ملت‌ها در اين بهره‌وري چيست؟ چگونه رود افسانه‌ها از سرچشمه‌ي رويدادهاي تاريخي جاري مي‌شوند؟ چگونه جويبارهاي خاطره‌ي جمعي که از رويدادهاي تاريخي زمانهاي گوناگون جاري شده‌اند، به هم مي‌پيوندند، در هم مي‌آميزند و رود افسانه را به وجود مي‌آورند؟ چگونه رود افسانه در طول زمان تغيير مسير مي‌دهد و با باورهاي عصر روايت هماهنگ مي‌شود؟ افسانه چگونه در زمان و مکان تغيير شکل مي‌يابد و با رويدادهاي تاريخي ديگري مي‌‌آميزد؟ و بسياري پرسش‌هاي ديگر که پرده برگرفتن از گوشه‌اي از داستان سمک عيار و جست‌وجوي تاثيرپذيري آن از روابط ايرانيان و مصريان در دوران باستان، شايد بتواند روشنگر برخي از اين پرسش‌ها باشد.

تاکنون به تاثير فرهنگ مصر باستان بر فرهنگ و ادب مردمي ايران توجه چنداني نشده، حال آن که مي‌دانيم مصر در دوران هخامنشيان در دو نوبت، طي سلسله‌هاي بيست و هفتم و سي و يکم، به مدت در مجموع ١٣٢ سال يکي از ساتراپ‌هاي ايران بوده و در دوران ساسانيان نيز چند سالي ايرانيان بر اين کشور حکومت مي‌کرده‌اند. آنگاه که کمبوجيه سلسله‌ي بيست و هفتم موسوم به فراعنه‌ي پارسي را بنيان نهاد، از آغاز نظام سلطنتي در مصر بيش از دو هزار و چهارصد سال مي‌گذشت. البته فرهنگ و هنر مصري سابقه‌اي باز هم کهن‌تر از آغاز سلطنت در اين سرزمين دارد. به هر حال آن گاه که ايرانيانِ فاتح به خاک مصر قدم نهادند، سالها بود که فرهنگ و هنر مصريان به اوج رسيده بود. اين فرهنگ و هنر غني نه تنها ايرانيان بلکه‌یونانيان را نيز شگفت‌زده کرده بود تا آنجا که هرودوت مصر را سرزميني مي‌داند که «شگفتي‌هايش از تمام مناطق زميني غني‌تر است»١. در اينجا ما را با سهم هنر مصر باستان در هنر هخامنشي و يا ساساني کاري نيست، بلکه در پي يافتن تاثيري هستيم که فرهنگ و تمدن قومي مغلوب بر حافظه‌ي جمعي قوم غالب به جاي گذاشته است و برخي از نمودهاي آن را در جاي جاي روايتي از داستان سمک عيار باز مي‌يابيم که در قرن ششم يا هفتم هجري مکتوب شده است. تنها نسخه‌اي که تاکنون از داستان سمک عيار يافت شده «در سه مجلد … در کتابخانه‌ي بادليان آکسفورد ضبط است.

بخش‌هايي از اين کتاب مفقود شده، از جمله «ميان مجلد دوم و سوم صفحات فراوان افتادگي هست.»٣ در پايان جلد سوم نيز داستان ناتمام است. خوشبختانه خانلري به‌یک ترجمه‌ي ترکي اين کتاب در دو جلد دست يافته که در اواخر قرن دهم و يا اوايل قرن يازدهم هجري انجام شده و تنها جلد دوم آن موجود است که «به شماره‌ی ٣٢٩٨ .Or در بخش کتابهاي ترکي کتابخانه‌ي بريتيش ميوزيوم … با عنوان داستان فرخ‌روز ثبت شده است… از روي همين ترجمه … قسمت بزرگي از اوراق گمشده‌ي اصل کتاب را مي‌توان بازيافت.»٤. خانلري برگردان فارسي جلد دوم ترکي را از آغاز تا آنجا که مطلب به آغاز مجلد سوم نسخه‌ي فارسي بادليان مي‌پيوندد، در چاپ تصحيح شده‌اش آورده است. البته باز هم بخشي از مطالب نايافته مي‌مانند چرا که در اواخر جلد دوم نسخه‌ي بادليان، شاهزاده فرخ‌روز کودکي دو سال و نيمه است (آن گاه که گنج سيامک به او مي‌رسد) حال آن که در آغاز جلد دوم ترجمه‌ي ترکي جواني است دلداده که نمي‌داند «چگونه فراق گلبوي تحمل» تواند کرد ٥.

قهرمان داستان، دلاور ريز جثه‌اي ست که «سمک عيار» مي‌نامندش٦ و با ساير ياران عيارش به‌یاري خورشيد شاه، پسر مرزبان شاه، و فرزندش شاهزاده فرخ‌روز مي‌آيد و در پي خدماتي که انجام مي‌دهد به «عالم افروز» ملقب مي‌شود.

خانلري را عقيده بر اين است که: «از شيوه‌ي انشاي کتاب پيداست که براي سخنوري پرداخته شده …» و ادامه مي‌دهد: «کتاب سمک عيار يکي از داستانهاي عاميانه‌ي فارسي است که قرنها مايه‌ي سرگرمي و نشاط مردم اين سرزمين در اوقات فراغت بوده و قصه گويان، هر يک، آنها را از استاد يا پدر خود آموخته و عمري براي مردمان شهر و ده بازگو کرده و سپس اين خدمت اجتماعي را به شاگرد يا فرزند خود سپرده و درگذشته‌اند.»٧

برخي را عقيده بر اين است که اصل داستان سمک عيار مربوط به دوران اشکانيان است. سوگند خوردن قهرمانان داستان به «… نور و نار و مهر و هفت اختر …» را مي‌توان نشانه‌اي از بازمانده‌ي باورهاي مهرپرستان دانست. خانلري، بدون تعيين تاريخ، به نکاتي اشاره مي‌کند که رابطه‌ي اين داستان را با روايت‌هاي ايراني دوران پيش از اسلام مي‌رسانند، از جمله «وجه تسميه‌ي خورشيد شاه قهرمان اصلي داستان سمک عيار» و آن را «با آنچه در کتاب پهلوي بندهش … در ذکر اعقاب منوچهر پادشاه کياني آمده است» همانند مي‌داند .٨ در مقدمه‌ي شهر سمک اضافه مي‌کند: «اين گونه داستانهاي عاميانه اصلي بسيار کهن در تاريخ زندگي يک قوم دارند. راويان در طي زمان يکي پس از ديگري آنها را مي‌آموزند و سينه به سينه نقل مي‌کنند و هر بار داستان به اقتضاي زمان و به حکم تحول اوضاع جامعه رنگي تازه به خود مي‌گيرد تا براي شنوندگان غريب و ناآشنا نباشد، اما ضمنا قالب کلي داستان مانند تنه‌ي تناور درخت برجاي مي‌ماند و شاخ و برگ‌هاست که غالبا دستخوش تغيير و تبديل مي‌شود.» خانلري نتيجه مي‌گيرد: «ريشه‌ي اين داستان را شايد در روزگاري بسيار کهن بايد جست‌وجو کرد. به نظر مي‌آيد که اصل داستان در عصر پهلواني به وجود آمده و در طي زمان بارها تجديد حيات کرده و نو شده باشد.»٩

نگارنده، با تکيه بر مفاهيم بعضي تصاوير و تکه‌هايي از متن، گمان مي‌برد که برخي از رويدادهاي داستان را بايد در حافظه‌ي جمعي ايرانيان در رابطه با مصر، از دوران باستان تا زمان نگارش داستان، يعني قرن هفتم هجري، جست‌وجو کرد. ريشه‌هاي اين رابطه شايد از دوران لشکرکشي کمبوجيه به مصر بازمانده باشند. در اينجا فقط به بخشهايي از داستان و تصاوير کتاب سمک عيار مي‌پردازيم که مي‌توانند به تلقي ايرانيان از تمدن و فرهنگ مصر مربوط باشند.

سه جلد موجود از نسخه‌ي خطي کتاب سمک عيار داراي ٨٠ تصوير است. اين نسخه بدون ترديد به سفارش داستان‌سرا خطاطي و مصور شده و مقصود از تصويرسازي افزودن به اعتبار اجتماعي وي بوده است. اين شيوه‌ي نقاشي «مکتب شهرستاني» نام گرفته است چرا که کيفيت هنري آن با نسخه‌هايي که در کارگاه‌هاي درباري براي شاهان و شاهزادگان تهيه شده فاصله‌ي بسيار دارد. در عوض اين تصاويري که به وسيله‌ي يک يا چند نقاش خام‌دست تهيه شده‌اند، منبع کم‌نظيري براي شناخت باورها، آداب و رسوم و شيوه‌ي زندگي مردم قرنهاي ششم و هفتم هجري هستند. ١٠

بحث درباره‌ي اهميت تجسمي اين تصاوير، که گمان مي‌رود بازمانده‌ی سنت نقاشي ديواري منطقه‌ی جنوب غربي ايران در دوران قبل از اسلام باشد، از حوصله‌ی اين نوشتار خارج است و در پژوهشي که تمامي تصاوير کتاب سمک عيار را در بر مي‌گيرد مطرح خواهد شد.

افرادي متعصب شماري از چهره‌ها را در تصاوير اين تنها نسخه‌ی شناخته شده از کتاب سمک عيار، محو کرده‌اند که البته چيزي از سنديت آنها نمي‌کاهد.

تصويري که ما را در اين پژوهش رهنمون شد، يکي از همين تصاوير آسيب‌ديده است و در آن چهره‌هاي سمک (عالم‌افروز) و روزافزون محو گرديده است. در اين تصوير سمک چادر از روي مرده‌اي باستاني برمي‌گيرد و به او سلام مي‌گويد «پنداشت که آن ساعت از دنيا رفته.»١١ از يک سو، تصوير اين مرده به موميايي مي‌ماند و از سوي ديگر، مرده‌اي باستاني را که بپندارند ساعتي است از دنيا رفته فقط مي‌تواند موميايي شده باشد.

با توجه به اين که در ايران، نه در دوران پيش از اسلام و نه در دوران اسلامي، مردگان را موميايي نمي‌کردند (هر چند که momie= موميايي» به عنوان لغتي از ريشه‌ی فارسي ضبط شده ١٢ و هرودوت نيز اشاره‌اي دارد به اين که ايرانيان به جسد قبل از خاکسپاري موم مي‌ماليده‌اند) ١٣ مي‌توان پنداشت که اين بخش از داستان اشارتي به مصر دارد و «گنج‌خانه»ي داستان سمک عيار شايد تصوري است که داستان‌پرداز از مقابر فراعنه‌ی مصر داشته است.

ناصر خسرو که در سال ٤٤١ هجري در مصر بوده مي‌نويسد: «سلطان را خادمي بود … و اين خادم امير مطايبان بود و عظيم و توانگر و مالدار بود.»

«و مطايبي آنان را گويند که در گوهاي مصر طلب گنجها و دفينه‌ها کنند. و از همه مغرب و ديار مصر و شام، مردم آيند و هر کس در آن گوها و سنگسارهاي مصر رنجها برند و مالها صرف کنند. و بسيار آن بوده باشد که دفاين و گنجها يافته باشند … چه، مي‌گويند که در اين مواضع اموال فرعون مدفون بوده است. و چون آنجا کسي چيزي يابد، خمس آن به سلطان دهد و باقي او را باشد.»١٤

قبط‌پري، يکي از شخصيت‌هاي منفي داستان، نيز خواننده را متوجه مصر مي‌کند زيرا مسيحيان مصري را «قبطي» مي‌نامند. البته قبط‌پري مسيحي نيست چرا که پير «يزدان‌پرست» به سمک ياري مي‌رساند تا بر پريان پيروز شود.

چنانچه بپذيريم گنج‌خانه به مصر باستان مربوط مي‌شود و قبط‌پري نمادي از مردم اين سرزمين است، محل شهرستان عقاب، نقش ماران در داستان، جلد کلاغ سياه قبط‌پري، شخصيت يزدان‌پرست، نقش پريان و جادوان، گنج درون شکم گاو در ظلمات و بسياري نکات ديگر، مفاهيم مشخصي مي‌يابند. حتی شايد بتوان توضيحي نيز براي لقب «شغال پيل‌زور»، استاد سمک، پيشنهاد کرد.

پيش از آن که به‌یک‌يک اين موضوعات بپردازيم، بار ديگر يادآور مي‌شويم که نخستين تماس گسترده‌ی ايرانيان با مصر و تمدنش به دوران لشکرکشي کمبوجيه به مصر (سال ٥٢٦ ق. م.) مربوط مي‌شود شايع است که از کمبوجيه در مصر کارهاي ناشايستي سرزد از جمله زخم زدن به گاو مقدس آپيس و سوزاندن جسد موميايي آمازيس پادشاه سابق مصر.

از سال ٤٠٤ ق. م. تا سال ٣٤٤ ق. م. سلسله‌هاي خودمختار بيست و هشتم تا سي‌ام بر مصر حکومت کردند. در اين سال اردشير سوم (اخس) بار ديگر مصر را اشغال کرد.١٥

رفتار اخس در مصر به مراتب بدتر از کمبوجيه بود و ديگر نمي‌توان آن را «شايعه» انگاشت. «کشاورزان مصري اخس را به گردباد تشبيه مي‌کردند و به او الاغ لقب داده بودند چون اين حيوان نزد آنان تجسم شر بود. اخس به محض ورود به ممفيس دستور مي‌دهد الاغي را با تشريفات ويژه‌ی خدايان در معبد مستقر کنند؛ سپس گاو آپيس را سر مي‌برد و در ضيافتي … آن را مي‌خورد … وزيرش خواجه باگواس، تمام معابد را تاراج مي‌کند و گنجينه‌هاي آنها را همراه با کتابهاي مقدس به ايران مي‌فرستد».١٦

«ديوار سفيد، کاخ سابق فراعنه، مقر فرماندهي ساتراپ بود و توسط سپاهي مرکب از صد و بيست هزار مرد جنگي حمايت مي‌شد که در سه ساخلو … مستقر بودند.»١٧

هر چند گفته شده بخش قابل‌توجهي از سپاهيان هخامنشي مزدوران غير ايراني بوده‌اند، اگر بپذيريم که فقط ده هزار نفر آنان ايراني بوده و فقط دو هزار نفرشان به ايران بازگشته باشند، باز هم براي انتقال ديده‌ها و شنيده‌هايشان از اين سرزمين شگفت‌انگيز کافي است. افزون بر آن، در اين دوران بدون ترديد تعدادي ايراني هم در خدمت ساتراپ بوده و بازرگانان ايراني نيز به اين سرزمين غني که داراي هنر و صنعت پيشرفته‌اي بود رفت و آمد داشتند.

ايرانياني که در دوران باستان در مصر بوده‌اند به گروه‌هاي مختلف اجتماعي تعلق داشته و چه بسا که بيشتر آنان از فرهنگ و تمدن مصري فقط ظواهر را مي‌ديده و شگفت‌زده مي‌شده‌اند. از اين رو شايد بتوان پذيرفت که مصر در خاطره‌ی جمعي ايراني به سرزمين پريان و جادوان تبديل شده باشد.

خط داستاني تا رسيدن به گنج‌خانه

خورشيدشاه به پيشواز پدرش مرزبان‌شاه رفته است. سمک و روزافزون (زني عيار) به جزيره‌ی آتش رفته‌اند تا صيحانه‌ی جادو را بفريبند و بياورند. جاسوس به دشمنان خبر مي‌برد. آنان به اردوگاه شبيخون مي‌زنند، آبان‌دخت (همسر خورشيدشاه) و کودک شيرخواره‌اش (فرخ‌روز) را مي‌ربايند. وزير دشمن، چاره مي‌انديشد که آبان‌دخت را به گورخان (پادشاه شهرستان عقاب که سرحدش به دو ولايت هندوستان و ماچين است) فرستند و از او براي غلبه بر خورشيدشاه‌ یاري طلبند. پس از ماجراهاي بسيار، سمک و روزافزون، آبان‌دخت و فرخ‌روز را از سراي گورخان مي‌ربايند و قصد خروج از راه مخفي زيرزميني را دارند. روزافزون که فرخ‌روز را در برگرفته، در تاريکي در چاهي درمي‌افتد. اين چاه راهي بوده به گنج‌خانه‌اي که «از روزگار کيومرث مي‌گويند نهاده است» و «اکنون به گورخان رسيده». پيرمردي شبان به نام بسطوخ گنجور موکل اين گنج است و اين کار از پدر پدرانش به او رسيده است. «کس بدين جاي نمي‌آيد، مگر هر سال روز نوروز، چون به نوروزي بنشيند شاه گورخان، آنچه به نوروزي بياورند در شب به اين جايگاه آورند.»١٨

همان گونه که در آغاز اشاره شد، در داستان سمک عيار نيز جويبارهاي خاطره‌ی جمعي از رويدادهاي تاريخي زمانهاي گوناگون جاري شده، به‌هم‌پيوسته، در هم‌آميخته و رود افسانه را به وجود آورده‌اند. به بياني ديگر، اين داستان داراي لايه‌هاي گوناگون است که برخي از خاطره‌ی جمعي بازمانده از گذشته‌هاي دور و نزديک سرچشمه گرفته‌اند و برخي ديگر مربوط به زمان حال داستان‌پرداز است.

در اين بخش از داستان، هر چند قرار گرفتن در مسير گنج‌خانه ناخواسته بوده و به هنگام فرار از راه زيرزميني سراي گورخان روي داده، اما شرح گنج‌يابي «مطايبان» در گوهاي مصر را به خاطر مي‌آورد که درسفرنامه‌ی ناصر خسرو آمده و مي‌تواند با داستان‌پرداز هم‌زمان بوده و يا مربوط به گذشته‌ی نزديک باشد.

بسطوخ گنجور (که درون گنج‌خانه را نديده) و خود را، مانند پدر و پدرانش «موکل» گنجي مي‌داند که گويند «از روزگار کيومرث» نهاده شده، نمادي از مردم تهيدست، خوش‌قلب و ميهمان‌نواز ايران است که از سنت‌هاي باستان پاسداري مي‌کنند، هر چند که بيگانگان بر اين سرزمين حاکم شده‌اند. او مي‌گويد اين گنج «اکنون به گورخان رسيده است» يعني از آنِ او نبوده و لياقتش را نيز ندارد. گورخانيان بين سالهاي ١١٤٨ تا ١٢١٥ ميلادي بر بخشي از ترکمستان، افغانستان امروزي و بخشي از هندوستان حکومت مي‌کرده‌اند. در بالا ديديم که گورخان، پادشاه شهرستان عقاب است که سرحدش به دو ولايت هندوستان و ماچين (ماوراي چين) مي‌رسد. در داستان سمک، گورخان نماد ترکان حاکم بر ايران است، هر چند که در شرح «شهرستان عقاب» داستان‌پرداز از خاطره‌ی جمعي ايرانيان از سرزمين مصر بهره گرفته است. از طرفي انتخاب ترکيب گورخان (معکوس خان گور) شايد شيطنتي از جانب داستان پرداز بوده باشد.

داستان پرداز در مورد برگزاري جشن نوروز از جانب بيگانگان حاکم بر ايران نيز شيطنت به خرج داده و يادآور مي‌شود که آنان به نوروزي مي‌نشينند چون بر ايشان منفعت دارد و «آنچه به نوروزي بياورند در شب پنهاني به اين جايگاه گنج‌خانه آورند». به بياني ديگر، مردم بايد روز نوروز براي گورخان «نوروزي» ببرند و او در شب، دور از چشم‌شان آن را به گنج‌خانه مي‌فرستد!

ستيز با پريان

«بسطوخ گفت برخيز تا پيش زن من رويم … پس هر دو روي به راه نهادند تا نزديک کوه دره‌اي بود … آبي بسيار از آن دره بيرون مي‌آمد و به دامن کوه مي‌رفت. بسطوخ گفت اي دختر، زينهار تا دست درين آب نزني و مخور که هلاک شوي. روزافزون گفت چرا چنين است؟ بسطوخ گفت شنيدم که پادشاهي بزرگ اين جاي داشت و پري را با ايشان جنگ افتاد. طاقت پري نداشتند، زهر در اين آب کردند و به افسون ببستند و برفتند. چون پريان بيامدند ازين آب باز خوردند، قومي هلاک شدند. اکنون ازين آب هيچ کس نمي‌خورد.»١٩.

يونانيان شاهنشاهان هخامنشي را «شاه بزرگ» مي‌ناميدند. پس از آن که داريوش کارهاي ناشايست کمبوجيه را در مصر رفع و رجوع کرد و دل مصريان را به دست آورد، ايرانيان اين سرزمين را از آن خود مي‌دانستند. شايد در حافظه‌ی جمعي ايرانيان مقصود از «پري را با ايشان جنگ افتاد» سلسله‌هاي خودمختار بيست و هشتم تا سي‌ام مصر بوده باشد. زهر در آب کردن و هلاک شدن قومي (گروهي) از پريان نيز شايد نمادي باشد از سرکوب شديد مصريان در دوران اخس (اردشير سوم) و استقرار سلسله‌ی سي و يکم پارسي. هر چند به دستور پادشاه بزرگ آب را براي پريان زهرآلود کردند، اما «اکنون ازين آب هيچ کس نمي‌خورد» چرا که نه تنها اسکندر مقدوني مصر را از چنگ ايرانيان به درآورد، بلکه طومار امپراطوري هخامنشيان را نيز در هم نورديد.

گنج‌خانه و راه خروج

سمک (عالم‌افروز) به شهرستان عقاب باز مي‌گردد. بار ديگر خود را به راه مخفي سراي گورخان مي‌رساند، چاهي را مي‌يابد که روزافزون و فرخ‌روز در آن افتاده‌اند و از همان راه خارج مي‌شود.

روزافزون سمک را از وجود گنج‌خانه آگاه مي‌کند. سمک به تماشاي آن مي‌رود. کليد گنج‌خانه را فقط گورخان دارد. سمک با کارد مخصوص عياران قفل را مي‌گشايد.

شرح درون گنج‌خانه مانند ساير گنج‌خانه‌هاي داستانهاي شرقي است با اين تفاوت که «تختي ديد افکنده و يکي بر بالاي آن تخت خفته و چادر بر وي کشيده … چادر از روي آن شخص باز گرفت. سلام گفت. پنداشت که آن ساعت از دنيا رفته است. در پيش وي نگاه کرد. طوماري ديد از پوست آهو. برگرفت. چيزي بر آن نبشته بود»٢٠. با آن که سمک زبانها و خطهاي گوناگون را مي‌داند، طومار را به زحمت مي‌خواند و در مي‌يابد آن شخص که «سه هزار و هفتصد سال» پيش مرده، گنج خود را به فرخ‌روز بخشيده که «از نسل فريدون شاه» است و «عمر او به دو سال رسيده باشد که برين مقام رسد.»٢١ پس «فرخ‌روز را پيش آن مرد آوردند. و چادر از روي او باز گرفتند. فرخ‌روز را گفتند تا بوسه بر روي آن مرد داد.»٢٢

سمک و يارانش متوجه مي‌شوند که فقط فرخ‌روز مي‌تواند گنج را از گنج‌خانه خارج کند و مرده‌ی سه هزار و هفتصد ساله‌یافتن راه خروج را به سمک محول کرده است .٢٣

سلمون حکيم که از جمله شاگردان افلاطون بوده و در دربار شاه جيپال در شهر قاف هندوستان زندگي مي‌کند، در حساب گردش فلک ديده است گنجي که از سيامک در شهرستان عقاب نهاده شده به دست فرزندي از تخمه‌ی فريدون گشاده خواهد شد که نوه‌ی همين مرزبان‌شاه است که به اسارت آورده‌اند.٢٤

سمک مي‌کوشد به کمک ستاره‌اي که در بالاي آن مقام و کنار دريا نشان کرده، راه آبي رسيدن به گنج‌خانه را بيابد. موفق نمي‌شود. ٢٥ سپس مي‌کوشد از ساحل زيرزميني گنج‌خانه راه خروج بيابد. باز هم موفق نمي‌گردد: کشتي در گرداب کشيده مي‌شود و سمک خود را از آن بيرون مي‌اندازد.٢٦

حوادثي که در اين دريا بر سمک مي‌گذرد به حوادث داستان سندباد شباهت دارد، مانند سفر هوايي با آويختن به پاي مرغي عظيم و يا گرفتار آمدن به چنگ دوالپايان.

باري، مرغ سمک را به جزيره‌اي خوش و خرم مي‌برد. سمک در آنجا صومعه‌اي مي‌يابد ساخته از شاخ‌وبرگ درختان. در اين صومعه پيري چهارصد ساله موسوم به «يزدان‌پرست» عبادت مي‌کند. يزدان‌پرست وقتي از تلاش سمک براي يافتن راه خروج گنج باستاني آگاه مي‌شود، از او مي‌خواهد لوحي سبز که در گوشه‌ی صومعه نهاده شده برايش ببرد. سمک خط لوح را نمي‌تواند بخواند. يزدان‌پرست مي‌خواند:

لوح خطاب به فرخ‌روز است از جانب سيامک و تاکيدي است مجدد بر اين که گنج براي او نهاده شده. راه خروج گنج را هم مي‌نماياند، ازطريق چشمه‌اي که «پري زهر در آن چشمه کرده است». در دست راست چشمه سنگي بزرگ است که بايد برداشته شود، سوراخي پديد آيد و آب چشمه ساعتي از آن جاري است تا سرچشمه خالي شود. دري آهنين پديدار مي‌شود که به شهرستان عقاب راه دارد.

يزدان‌پرست لوح را در همان جزيره‌یافته، آن را خوانده و مقصود را نفهميده تا اکنون که سمک نام شهرستان عقاب را مي‌برد. لابد کسي طلب کار گنج بوده و اين لوح را برگرفته تا نوشته معلوم کند .٢٧

سمک از طريق همان مرغ، که پير مي‌گويد سيمرغ است، پس از ماجراهايي چند، باز مي‌گردد و گنج را از راه شهرستان عقاب خارج مي‌کنند که ديگر گورخان پادشاه آن نيست.

نکته‌اي که قبل از همه جلب توجه مي‌کند اين است که در بالا ديديم چشمه به دستور پادشاه بزرگ زهرآلود شد، اما در لوح سيامک گفته شده «پري زهر در آن چشمه کرده است». يعني در شرح اول پري مظلوم است و در شرح دوم ظالم! پس اين دو شرح به دو لايه‌ی مختلف از خاطره‌ی جمعي بازمي‌گردد.

مرده‌ی باستاني و گنج‌خانه نيز مي‌تواند در حافظه‌ی جمعي ايرانيان بازمانده‌ی رنگ باخته‌اي باشد از سوزاندن موميايي آمازيس، فرعون مصر، و تاراج مقبره‌اش که به کمبوجيه نسبت داده مي‌شود. اين خاطره در طول زمان معکوس شده است. اهانت به جسد تبديل به احترام و علاقه گرديده: سمک به مرده سلام مي‌گويد، فرخ‌روز دو ساله را هم وامي‌دارند تا بوسه بر روي آن مرده دهد! فرعوني هم در کار نيست که کساني اموالش را به تاراج برند. سيامک در لوحه‌اش مي‌گويد «پادشاه بودم و اين گنج جمع آوردم و نهادم به روزگار.»٢٨ تنها سيامک اساطير ايراني، از نطفه‌ی کيومرث، فرزند مشي و مشيانه و پدر هوشنگ است ٢٩ که در زمان پادشاهي پدرش به دست پسر ديو کشته مي‌شود.٣٠

لايه‌ی ديگري از اين ماجرا در گفته‌ی سلمون حکيم «که از جمله شاگردان افلاطون بوده» ظاهر مي‌شود. مصريان اسکندر و يونانيان را رهايي‌بخش خود از يوغ پارسيان مي‌دانستند. بنابراين وقتي يکي از شاگردان افلاطون اظهار مي‌دارد که «در حساب گردش فلک ديده است گنجي از سيامک در شهرستان عقاب نهاده شده به دست فرزندي از تخمه فريدون گشاده خواهد شد» ترديدي باقي نمي‌ماند که ‌یونانيان هم قبول دارند گنج متعلق به ايرانيان بوده و آنها حق خود را برده‌اند.

در ترجمه‌ی ترکي بازيافته از بخش گمشده‌ی داستان سمک، گنج‌يابي ديگري ازفرخ‌روز هست که آن نيز مي‌تواند بازمانده‌ی حافظه‌ی جمعي از دوران هخامنشيان باشد. گنج در جزيره‌اي يافته مي‌شود که با توجه به شرح جغرافيايي و قوم‌شناسي داستان، بايد در کناره‌هاي شرقي افريقا، نزديک به سودان و حبشه‌ی کنوني، تصور شده باشد١٥. اين خاطره با لايه‌اي ديگر از خاطرات جمعي به‌هم‌آميخته است که مربوط به دوران برده گيري مسلمانان از زنگبار (= زنگي بار) و برده فروشي است. آن محل را «سيمابيه» مي نامند، چون پادشاه «سيماب» نام دارد. در برهان قاطع آمده است که «مردم بي‌جگر و بي‌دل و ترسنده و ارزنده و واهمه‌ناک» را «سيماب دل» گويند.٣١ فرخ‌روز و سمک «مردمان شهر را ديدند بلندبالا و سياه‌چرده.»٣٢ خلاصه‌ی ماجرا بدين قرار است:

عالم‌افروز (سمک)، فرخ‌روز را از زندان طوطي شاه از راه دريا فراري مي‌دهد. دريا طوفاني مي‌شود و قايق آنان را به جزيره‌اي مي‌رساند که در آن کوشکي بوده و در پس چند پرده، روي تخت کسي خوابيده و طوماري در پيش وي اوفتاده خطاب به فرخ‌روز. جسد «طهمورث ديوبند» است که او نيز گنج خود را براي فرخ‌روز نهاده و توصيه کرده بار اولي که تنها به آنجا مي‌آيد فقط کمر مرصع را برگيرد، اما بار دوم که با لشکر مي‌آيد «گنج و تاج و تيغ» را جمله برگيرد. فرخ‌روز کمر را بر مي‌دارد «بوسه بر روي آن مرد» مي‌دهد و از جزيره مي‌روند. سه روز با قايق روي دريا سرگردانند و آنگاه طوفان مي‌شود و قايق در هم مي‌شکند، بر تخته پاره‌اي مي‌آويزند. پنج شبانه روز ديگر باد آنها را بر آب مي‌برد تا روز ششم شهري بزرگ که همان سيمابيه است، پديدار مي‌شود. سيماب‌شاه از آنان به گرمي پذيرايي م‌ کند و به آنان شراب سرخي مي‌دهد که مانند شراب‌هاي زرد معمول نيست و اندکي از آن مستي‌مي آورد. سيماب‌شاه مي‌گويد باغي در آنجا بوده که چون بکندند زير زميني پديد آمد با چهار صد خم شراب و «جمله مهر طهمورث برنهاده». چندي بعد وقتي فرخ‌روز به حمايت از سيماب شاه با پهلوانان جام شاه مي‌جنگيده، در برابر هداياي محقري که جام شاه برايش مي‌فرستد تا او را به خود جلب کند، کمر طهمورث ديوبند را برايش مي‌فرستد و هداياي شاه جام را هم به خدمتکاران مي‌بخشد٣٣.

يافته شدن چهار صد خم شراب با مهر طهمورث در سيمابيه، نشان آن است که اين محل با «مردمان بلندبالا و سياه‌چرده»اش روزگاري جزو قلمرو طهمورث بوده، يعني به ايرانيان تعلق داشته است.

از باز آمدن فرخ‌روز با لشکر به جزيره و برداشتن گنج طهمورث ديوبند اثري در داستان سمک نمي‌بينيم. مي‌تواند جزو بخشهاي گمشده‌ی داستان باشد و يا اين که بازمانده‌اي باشد از خاطره‌ی لشکرکشي ناموفق کمبوجيه به ناپاتا و اتيوپي و بي‌اعتنايي‌اش به هديه‌ی پانصد مين آرک زيلاس، پادشاه سيرن، و تقسيم آن بين سپاهيانش .١٥

داستان‌پرداز در اينجا نه تنها صحبت از مرده و يا جسد طهمورث ديوبند نمي‌کند بلکه فرخ‌روزپيش از ترک محل «بوسه بر روي آن مرد» مي‌دهد که گواهي است بر موميايي بودن آن.

فرخ‌روز به طيطون پري مي‌گويد هنگامي که با خورشيدشاه از خدمت شاه‌شمشاخ از شهر شيث بن آدم بازمي‌گشته، در راه گنجي يافته از آن کيومرث «چهل خنب خسرواني. همه جواهر» و اضافه مي‌کند «آن همه با خود بياورديم. بسيار خرج کرديم و هنوز فراوان مانده است». از ماجراي اين گنج‌يابي، در آنچه از داستان سمک عيار به ما رسيده، هيچ اثري ديده نمي‌شود و بايد مربوط به بخشهاي گمشده‌ی کتاب باشد.

گنج‌يابي ديگري نيز در رابطه با پريان در اين داستان هست که گمان نمي‌رود به حافظه‌ی جمعي بازمانده از دوران هخامنشيان مربوط شود و از آن در رابطه با قبط‌پري ياد خواهد شد.

قبط‌پري و يزدان‌پرست

در برهان قاطع آمده «قبط … اهل مصر را گويند بلغت عبري و يکي از ايشان را قبطي خوانند.» محمد معين در پانوشت همين لغت به نقل از دايره‌المعارف اسلام آورده است: «Copte (فر) … امروزه بر آنند که اين کلمه تحريف Aiguptios ( مصر) است. ٣٤ در حقيقت، سلطه‌ی مسلمين بر مصر که از سال ٦٤١ م. آغاز شد، استقرار تعدادي از اعراب را در اين سرزمين در پي داشت. در ابتدا، اعراب مسلمان، بوميان اين سرزمين را «قبطي» مي‌ناميدند. پس از آن که بيشتر بوميان اسلام آوردند، «قبطي» به مشرکيني که هنوز پيرو مذهب مصر باستان بودند اطلاق مي‌شد. پس از آن که ديگر مشرکي در مصر باقي نماند، مصريان مسيحي، که از اواخر قرن اول ميلادي به اين مذهب گرويده بودند و به هنگام ورود اسلام به اين سرزمين اکثريت داشتند، «قبطي» نام گرفتند. ٣٥

«قبط‌پري»، در داستان سمک عيار، پادشاه پريان است که با آدميان دشمني مي‌ورزد، آنان را مي‌ربايد و در طلسم مي‌بندد.

داستان سمک عيار در اصل گويا داراي چندين «يزدان‌پرست» بوده، اما در صفحاتي که به ما رسيده فقط با دو تن از آنان آشنا مي‌شويم: يکي آن که در بالا ديديم سمک را ياري کرد تا راه خروج گنج سيامک از ميان «شهرستان عقاب» را بيابد و ديگري آن که راه غلبه بر «قبط‌پري» را به سمک مي‌نماياند. سمک از اين يزدان‌پرست يادگاري مي‌خواهد و مي‌گويد يزدان‌پرستان ديگر او را يادگارهايي داده‌اند که پيش خورشيدشاه برده است. «عالم‌افروز احوال آن يزدان‌پرستان بگفت».٣٦

«يزدان‌پرستان»، در داستان سمک، پيراني سيصد و يا چهارصد ساله هستند که به تنهايي، در صومعه‌اي به دور از مردمان، عبادت مي‌کنند. فوايد معجزه‌آساي گياهان را مي‌شناسند و خوراکشان ميوه‌هاي ناشناخته و نيروبخش است. زبان و خطي را که ديگران نمي‌شناسند مي‌دانند. در صورت لزوم، آدميان را با راهنمايي ياري مي‌دهند تا از بند پريان و جادوان برهند. در حقيقت، يزدان‌پرستان و پريان دو قطب مخالف يکديگرند.

اين يزدان‌پرستان مي‌توانند، در حافظه‌ی جمعي ايرانيان و از جمله داستان پرداز «سمک عيار»، يادآور زاهدان منزوي صدر مسيحيت در مصر باشند.

انزواي راهبان مسيحي مصر «به دنبال حوادث سال ٢٥٠ م. و مربوط به دوراني است که پل از اهالي تب به عنوان مسيحي در خطر لو رفتن قرار مي‌گيرد و به بيابان مي‌رود تا هم پناهگاهي بيابد و هم بتواند خود را کاملا وقف خدا کند».٣٧ زجر و آزارهاي بعدي نسبت به مسيحيان قبطي که از سال ٢٨٤ م. اوج گرفت و تا سال ٣١١ م. ادامه داشت باعث شد تا تعدادي از آنان به بيابان پناه برند، به سير در عالم عبادت و قناعت بپردازند و آگاهانه گوشه‌نشيني اختيار کنند. ٣٨ پس از آرام گرفتن اوضاع، برخي از آنان ترجيح مي‌دهند در خلوت بيابان بمانند و با پيروي از نمونه‌هايي چون خضر و الياس و مسيح خود را وقف سير در تفکرات مذهبي و رياضت نمايند.٣٩

شايد با يادآوري همين خاطره باشد که در داستان «سمک عيار»، پس از فرمان يافتن(مرگ) يزدان‌پرست، در برابر «تضرع و زاري» فرخ‌روز، يزدان «فرمان داد تا خضر و الياس (ع) بدان حصار بگذرند» و فرخ‌روز و عالم‌افروز را از بند قبط‌پري برهانند. ٤٠

زبان قبطي، آن گونه که در آيين مذهبي مسيحيان مصر حفظ شده، «وارث زبان مصري فرعوني است».٤١ «قسمت اعظم مجموعه لغات پايه زبان قبطي از کلمات و اصطلاحاتي تشکيل شده‌اند که منشا فرعوني دارند».٤٢ شايد به همين دليل است که‌یزدان‌پرست مي‌تواند خط لوحه‌ی راه خروج گنج را بخواند.

نکته‌ی جالب توجه اين که تا زمان نگارش داستان سمک عيار، يعني قرن ششم يا هفتم هجري، هنوز در مشرق زمين «قبطي» نه تنها به مسيحيان مصري اطلاق نمي‌شده، بلکه‌یادآور پيروان کيش فرعوني بوده است.

در حافظه‌ی جمعي ايرانيان، دشمني يزدان‌پرستان با پريان خاطره‌اي است بازمانده از افول کيش قديم و برآمدن و گسترش مذهب جديد در سرزمين فراعنه.

شروع دشمني ديوان و پريان، به ويژه قبط پري، با خورشيد‌شاه و پسرش فرخ‌روز جزو برگهاي گمشده‌ی داستان سمک عيار است. تنها گهگاه از گفت و گوي افراد داستان مي‌توان دريافت که اين دشمني سر دراز داشته است: گويا خورشيدشاه، با کمک سمک، ده طلسم اسفيد ديو را گشوده «و فرخ‌روز را با زنان از کوه جهانبين از بند بيرون آورد».٤٣ قبط‌پري هم به سمک يادآور مي‌شود که او کوسال ديو مردم‌زاده و فرزندانش را که از اقوام وي بودند، در سياه چال قلعه‌ي اجرت به بند کشيده و آنها از گرسنگي مرده‌اند و اضافه مي‌کند «آدمي با پري چکار دارد؟».٤٤

چنانچه بپذيريم که داستان‌پرداز سمک در ماجراهاي مربوط به قبط‌پري نيم نگاهي به جانب مصر داشته است، نشانه‌هايي مي‌توان يافت که شايد خاطره‌ی آن از دوران ده ساله‌ی اشغال اين سرزمين به وسيله‌ی ساسانيان در حافظه‌ی جمعي مانده باشد.

ساسانيان، در پي احياي مرزهاي امپراطوري هخامنشيان در دوران پادشاهي خسرو دوم در سال ٦١٩ م. مصر را اشغال مي‌کنند و به آرزوي ديرينه‌ی خود دست مي‌يابند. ايرانيان تاسال ٦٢٩ م. بر اين سرزمين حکومت کردند. حکومتي که در ابتدا خشن و همراه با خونريزي بود و سپس به مدارا و تفاهم گراييد. ٤٥

باز مي‌گرديم به داستان سمک عيار:

حوادث اين بخش در سرزميني روي مي‌دهد که جزو قلمرو پريان است. قبط‌پري مردان‌دخت، زن جنگجوي فرخ‌روز را ربوده، سمک در جست‌وجوي اوست. قبط‌پري کافران و پرياني را که با او مخالف بوده‌اند طلسم کرده و به صورت شغالان و خرگوران سخنگو در آورده است. دو مرغ «بر مثال فراایران، پر و بال برکشيده، به صدهزار گونه رنگ، با چنگال و منقار؛ اما روي بر مثال آدمي» به سمک مي‌گويند «در آن هفته که اين جايگاه بوديم قبط‌پري ديديم که‌یکي را بسته بود و مي‌برد… به جايگاه خويش پري شهر؛ به نزديک کوه قاف».٤٦

مرغان سخنگوي آدمي‌روي نه کافرند و نه پري. آنان را «مرغان آدمي‌دوست» مي‌نامند. اين مرغان بايد مربوط به افسانه‌هاي هندوايراني باشند.

سمک از ملک‌الطيور کمک مي‌خواهد «آن مرغ گفت من با قبط‌پري هيچ نتوانم کرد»، فرخ‌روز براي ديدن خرگوران مي‌آيد. او نيز در بند قبط‌پري مي‌افتد که جلد کلاغ سياه در بر دارد. سمک شبي در بيشه‌اي، در قلمرو پريان، نوري مي‌بيند «که به آسمان پيوسته… با خود گفت که نشان يزدان‌پرست مي‌نمايد ». از يزدان‌پرست براي رهايي مردان‌دخت و فرخ‌روز ياري مي‌خواهد. «پير گفت من هيچ چيزي با پري نتوانم کردن» عاقبت در برابر اصرار سمک مي‌گويد بايد به سرچشمه روي و پنهان شوي وقتي قبط‌پري به چشمه رود که تن بشويد بايد جامه‌ی وي برگيري و در آتش بسوزي «آنگه ريسمان در گردن قبط‌پري کن و پيش من آور» تا آنها را از بند بيرون آورم. قبط‌پري سمک را مي‌يابد و او را هم درون حصاري که فرخ‌روز در آن گرفتار است مي‌اندازد. روزافزون به «صومعه»ي يزدان‌پرست مي‌آيد، احوال مي‌گويد و چاره مي‌طلبد. يزدان‌پرست مي‌گويد تدبير بيرون آوردن فرخ‌روز و سمک را از حصار نمي‌داند اما «دوش سروش به من آمد» و راه بيرون آوردن مردان‌دخت را نمود. يزدان‌پرست وردي مي‌خواند و به روزافزون مي‌دمد تا پريان او را نبينند. طريقه‌ی گشودن طلسمهايي هم که در مسير پري شهر است به او مي‌آموزد. يکي از آنها پيرمردي است که «دق مصري پوشيده و دستار مصري بر سر نهاده». روزافزون بايد با عصايي که‌ یزدان‌پرست داده بر سرش بکوبد. روزافزون به پري شهر مي‌رسد. دختر قبط‌پري را مي‌کشد. آدمياني که با طلسم قبط‌پري و دخترش اسب و پرنده شده‌اند او را ياري مي‌دهند. قبط از دنبالشان تا کنار صومعه‌ی يزدان‌پرست مي‌رود. «از صومعه آواز آمد که بازگرد وگرنه ترا بسوزانم». قبط مي‌ترسد و بازمي‌گردد. روزافزون شمس‌پري، وزير قبط، را مي‌ربايد و او را به صومعه‌ی يزدان‌پرست مي‌برد. در اثر نصايح يزدان‌پرست، شمس‌پري به خدمت يزدان‌پرست باز‌مي‌گردد، طلسم مردان‌دخت را در پري شهر مي‌گشايد، سپس دو صندوق جامه‌ها و جواهرات دختر قبط‌پري را براي زن فرخ‌روز نزد خورشيدشاه مي‌برد. يزدان‌پرست خواب ديده که اجلش فرارسيده و از مرداني که از بند قبط‌پري رسته‌اند مي‌خواهد او را در همان صومعه دفن کنند. مردان‌دخت مي‌رود تا با دشمنان خورشيدشاه بجنگد. ٤٧

همان‌طور که در بالا ديديم، فرخ‌روز و سمک با ياري خضر و الياس پيغمبر از حصار قبط‌پري رهايي مي‌يابند. قبط‌پري، به تحريک بکتاش که‌یکي از نزديکانش است، شمس‌پری را به جرم جاسوسي براي آدميان در بند مي‌کند و بکتاش را مي‌گويد فرخ‌روز را در بند کن تا ترا وزيري دهم. بکتاش فرخ‌روز و روزافزون را با اسبانشان در حصاري ديگر به بند مي‌کشد. ٤٨

پس از ماجراهاي بسيار، بکتاش و شمس‌پري هر دو به فرمان خورشيدشاه در مي‌آيند. ٤٩

معلوم مي‌شود که قبط‌پري طلسم حصار فرخ‌روز را به ظلمات برده است. بکتاش مي‌گويد «در زيرزمين پادشاهان نهاني ساخته‌اند و گنج شاه پريان آنجاست و آنرا نام ظلمات نهاده‌اند» گاوي در ظلمات ايستاده که بايد کشته و آنچه در شکم اوست بيرون آورده شود تا بتوان بند فرخ‌روز را گشود. ٥٠

آيا توصيفي که بکتاش‌پري از«ظلمات» مي‌کند، شرح داستان گونه‌ی مقابر فراعنه‌ی مصر نيست؟

سمک با شمس‌پري، بکتاش و پسرانش مي‌روند تا گشودن بند فرخ‌روز را چاره‌یابند. پسر بکتاش مي‌کوشد از هوا وارد حصار شود، آتش مي‌گيرد و مي‌سوزد. سمک مي‌خواهد از دشمنان قبط‌پري کمک بگيرد تا «شر او را کفايت کنند» اين دشمنان دو گروهند که قبط‌پري آنها را در بند کرده: خرگوران پري به پادشاهي طيطون و شغالان کافر به پادشاهي طحنون. دايه‌ی قبط، به شکل ببري عظيم و دختر دايه به شکل گرگ موکل آنانند. اگر ببر و گرگ کشته شوند، بنديان آزاد خواهند شد. مردان‌دخت و پهلواني ديگر به نام علقوم به آنان مي‌پيوندند. يکي ببر را مي‌کشد و ديگري گرگ را. طيطون و طحنون مي‌پذيرند که با سپاهيانشان به جنگ قبط‌پري روند. ٥١

سمک و يارانش با چراغي که شمس‌پري داده به درون ظلمات مي‌روند، مردان‌دخت و علقوم هر يک تيري به گاو مي‌زنند، سمک با دشنه پهلوي گاو را مي‌درد. شمس و بکتاش و پسرش به درون ظلمات مي‌آيند. «شمس دست در شکم گاو کرد و آن صندوق برآورد که گاو ناپديد شد». مردان‌دخت نشاني مي‌خواهد که معلوم کند به ظلمات رفته‌اند. شمس و بکتاش و پسرش «هر سه در ظلمات رفتند… سه صندوق بياوردند… شمس گفت در اين ظلمات چندان مالست که در جمله جهان به دست نيايد». قبط‌پري صندوقها را مهر کرده است. تا چشمه‌ی پريان مي‌روند. قبط مي‌رسد. شمس و بکتاش صندوقها را مي‌برند. سمک و يارانش قبط را که از جلد کلاغ سياه بيرون آمده اسير مي‌کنند. شمس پر و بال قبط را مي‌سوزاند. پريان طيطون را به شاهي مي‌پذيرند. قبط طيطون را پند مي‌دهد: «اگر خواهي پادشاهي با تو بماند … طحنون از ميان بردار … شمس و بکتاش را قهر کن … با آدمي سوگند خور و ايشان را سوگند ده که ميان شما خصومت نباشد و يکديگر را نيازاريد … اين صندوقها که از گنج آورده‌اند به ايشان مده که ايشان قدر آن ندانند». قبط مي‌ميرد. پريان سه روز با هم مي‌جنگند. طحنون، شمس و بکتاش در جنگ کشته شده‌اند. فرخ‌روز از بند آزاد مي‌شود و با طيطون سوگند مي‌خورند که آدميان و پريان يکديگر را نيازارند. طيطون از سه صندوق فقط دو دانه گوهر شب‌چراغ به‌یادگار به فرخ‌روز مي‌دهد. ٥٢

بعيد است که انتخاب نام «قبط‌پري» از جانب داستان‌پرداز اتفاقي بوده و ارتباطي به مصر نداشته باشد. هر چند که باستان‌شناسان گنجينه‌هاي بسياري در مقابر نقاط مختلف جهان يافته‌ا ند، اما شرح ظلمات بيش از همه با مقابر فراعنه‌ی مصر هم‌خواني دارد. وجود يزدان‌پرستي که در «صومعه» عبادت مي‌کند، به گواه تحقيقات مورخان مسيحيت قبطي، مي‌تواند خاطره‌اي باشد از شيوه‌ی زندگي زاهدان مسيحي مصري در حافظه‌ی جمعي. چنانچه اين دو پيش فرض را بپذيريم، شايد بتوان گفت که بخش اخير داستان سمک خاطراتي است بازمانده در حافظه‌ی جمعي از دوران ده ساله‌ی اشغال مصر به وسيله‌ی ساسانيان.

همان طور که در بالا ديديم، حکومت ساسانيان بر مصر «ابتدا خشن و همراه با خونريزي بود وسپس به مدارا و تفاهم گراييد». جلوه‌ی داستاني اين واقعيت تاريخي را در برخوردهاي خصومت آميز قبط‌پري با فرخ‌روز و اطرافيانش باز مي‌يابيم. نصيحت يا وصيت قبط‌پري هم به طيطون درباره‌ی پيمان بستن با فرخ‌روز که «آدميان و پريان يکديگر را نيازارند» مربوط به دوران «مدارا و تفاهم» است.

نکته‌ی ديگر اين که منافع حاصله از اشغال مصر به وسيله‌ی ساسانيان، قابل مقايسه با دوراني نيست که در زمان هخامنشيان مصر يکي از ساتراپ‌هاي ايران بود. بدين‌سان در افسانه، خاطره‌ی بهره‌گيري هخامنشيان از مصر به صورت يافتن گنجهايي بازمانده از کيومرث و سيامک و طهمورث جلوه‌گر مي‌شود که برداشتن و خرج کردن آنها حق مسلم فرخ‌روز است. حال آن که در خاطره‌ی بازمانده از دوران ساسانيان، گنج ظلمات متعلق به پريان است و فقط دو دانه گوهر شب‌چراغ به فرخ‌روز مي‌دهند که او هم يکي از آنها را به توصيه‌ی زنش گلبوي به سمک مي‌دهد تا خرج عياري کند و با آن دشمني را بفريبد. ٥٣

شغال پيل زور

در داستان سمک عيار، شغال پيل زور استاد سمک است که در دوران مرزبان‌شاه، پدر خورشيدشاه، اسفهسالار شهر بوده و تا پايان عمرش در داستان مورد احترام همگان است.

ترکيب دو کلمه‌ی «شغال» و «پيل‌زور» در زبان فارسي کنوني غريب است و نمونه‌ی ديگري از آن را نيز در ادبيات گذشته‌ی فارسي نمي‌يابيم. تا کنون هيچ توضيح مکتوبي براي اين اسم خاص نيافتيم. بهرام بيضايي مي‌گويد شايد چون عياران به کلاه خويش دم روباه مي‌آويخته‌اند، اين استاد عياري چنين نام گرفته است.

شايد نيز اين نام لقب‌گونه از گذشته‌هاي بسيار دور آمده باشد.از آن هنگام که سربازان ايراني هخامنشيان در مصر باستان خدمت مي‌کردند و تصاويري از آنوبيس، خداي مصري با سر شغال را ديده و به ميل خود تفسير کرده‌اند. در تصاويري که از آنوبيس مي‌شناسيم، او سر شغال و بدن انسان نيرومندي را دارد و با وقار افراد را به سوي زندگي جاودانه بدرقه مي‌کند. ٥٤

در موزه‌ی قبطي قاهره‌ی قديم، يک نقاشي مذهبي روي چوب وجود دارد که در آن دو قديس مسيحي با سر شغال تصوير شده‌اند و بدون ترديد از خدايان مصر فرعوني الهام پذيرفته‌اند. ٥٥

شهر عقاب، جلد کلاغ و گاو ظلمات

نماد هوروس، خداي فراعنه‌ی مصر، شاهين است، در رابطه با فرضيه‌هاي مطرح شده در بالا، شايد نام‌گذاري «شهرستان عقاب» که گنج سيامک در محدوده‌ی آن قرار داشته، با الهام از نماد هوروس بوده باشد.

قبط‌پري، فرمانرواي انعطاف‌ناپذير پري شهر و دشمن سرسخت آدميان، جلد کلاغ سياه دارد.

کلاغ نام مرتبه‌ی نخستين براي تشريف يافتن به کيش مهر است، اما گمان نمي‌رود انتخاب جلد کلاغ سياه براي يکي از نامطبوع‌ترين شخصيت‌هاي داستان سمک عيار ارتباطي به کيش مهر داشته باشد. معقول‌تر به نظر مي‌رسد که در افسانه، نماد فراعنه‌ی مصر، با بغض نسبت به آنان، از شاهين به کلاغ سياه تبديل شده باشد.

بارزترين خاطره‌ی باز مانده از کيش مهر، در اين بخش از داستان سمک عيار، لحظه‌اي است که در ظلمات سمک با دشنه پهلوي گاو را مي‌درد. اين صحنه تصاوير گاوکشي مهر را به‌یاد مي‌آورد که در بيشتر معابد زيرزميني، موضوع مرکزي بوده است.

خاطره‌ی دور دست شايعه‌ی زخم زدن کمبوجيه به آپيس، گاو مقدس مصريان، و خاطره‌ی کشتن و خوردن گاو آپيس ديگري به وسيله‌ی اخس و همراهانش در مصر نيز شايد در حافظه‌ی جمعي با گاوکشي مهر به هم‌آميخته باشند و البته در افسانه با قاطعيت نمي‌توان اين لايه‌ها را از يکديگر تفکيک کرد.

فصلنامه فراایران ، شماره دهم ، زمستان 80

(تمام‌ی تصاوير با اجازه‌ی کتابخانه‌ی بادليان، آکسفورد، آورده شده‌اند)

پانوشت‌ها:

١- هرودوت، کتاب دوم، فصل ٣٥

٢- سمک عيار، مقدمه و تصحيح پرويز ناتل خانلري، ج اول، ورق پنج.

٣- همان کتاب، ج سوم، ص ١٧٩.

٤- همان کتاب، ج سوم، صص ١٧٩و ١٨٠.

٥- همان کتاب، ج سوم، ص ١٨٤.

٦- احمد حامي در کتاب بغ‌مهر، ص ١٦، مدعي است که اين نام در اصل «سامک اييار» بوده که واژه اي ست پهلوي و مربوط به آيين مهرپرستي.

٧- پرويز ناتل خانلري، همان کتاب، ج اول، ورق شش.

٨- همان کتاب، ج اول، ورق هفت.

٩- پرويز ناتل خانلري، شهر سمک، ص ٥.

١٠- نگارنده در سال ١٩٩٨ با استفاده از بورس تحقيقاتي به پيشنهاد بخش فارسي دانشگاه آکسفورد به مدت يک ماه در کتابخانه‌ی بادليان آکسفورد به بررسي اين تصاوير پرداخت.

١١- سمک عيار، مقدمه و تصحيح پرويز ناتل خانلري، ج سوم، ص ٣٤.

Christine El Mahdy, Momies mythe et magie, p. 10 – 12

13 – Aerodote, Histoires, Livre1, 140.

١٤- ناصر بن خسرو قبادياني، سفرنامه‌ی ناصر خسرو، صص ٧٦ و ٧٧.

١٥- براي رويدادهاي مربوط به مصر در دوران هخامنشيان ن.ک.: حسن پيرنيا و عباس اقبال آشتياني، تاريخ ايران. صص ٧٣ تا ٧٥، ٨١ و ١٠٧.

١٦- G. Maspero, Histoire ancienne des peuples de l’ Orient classique: Les Empires, p. 773

به نقل از سويداس.

١٧- همان کتاب، ص ٧١١.

١٨- براي آگاهي از جزييات اين بخش، ن.ک.: سمک عيار، مقدمه و تصحيح پرويز ناتل خانلري، جلد دوم، صص ٢٧٦ تا ٤٢٩ و ٤٣٥ تا ٤٣٨.

٢٢- همان کتاب، ص ٥٤.

٢٣- همان کتاب، صص ٥٥ و ٥٦.

٢٤- همان کتاب، ص ٩٩.

٢٥- همان کتاب، صص ٦١ تا ٦٣.

٢٦- همان کتاب، صص ٦٩ و ١٠٥ و ١٠٦.

٢٧- همان کتاب، صص ١٠٨ تا ١١٠.

٢٨- همان کتاب، ص ١٠٩.

٢٩- آرتور کريستن سن، نخستين انسان و نخستين شهريار، ص ٩٧، و بقيه‌ی صفحات ذکر شده در فهرست راهنما ص ٥٤١.

٣٠- -فردوسي، شاهنامه، آکادمي علوم اتحاد شوروي، ج اول، صص ٢٩ و ٣٠.

٣١- برهان قاطع، گفتار سيزدهم، بيان بيست و چهارم، ص ١٢١٠.

٣٢- همان کتاب، ج سوم، ص ٣٦٦.

٣٣- همان کتاب، صص ٣٦٣ تا ٣٧٠ و ٣٧٩.

٣٤- برهان قاطع، گفتار بيستم، بيان دوم، ص ١٥١٨.

٣٥-

p. 7-8 , Pierre du Bourguet, Les Coptes

٣٦- سمک عيار، مقدمه و تصحيح پرويز ناتل خانلري، ج پنجم، ص ٢٩.

٣٧- پي ير دو بورگه، همان کتاب، ص ١٥.

٣٨- همان کتاب، ص ١٦، نقل به معني.

٣٩-

Les Coptes, P. 20. Christine Cannuye,

٤٠- سمک عيار، مقدمه و تصحيح پرويز ناتل خانلري، ج پنجم، ص ٦٦.

٤١- کريستين کانويه، همان کتاب، ص ١١.

٤٢- پي ير دو بورگه، همان کتاب، ص ٢٨.

٤٣- سمک عيار، مقدمه و تصحيح پرويز ناتل خانلري، ج چهارم، ص ٤٣١، و ج پنجم، ص ٤٥.

٤٤- همان کتاب، ج پنجم، ص ٣٢.

٤٥- پي ير دو بورگه، همان کتاب، ص ١٩. کريستين کانويه، همان کتاب، ص ٣٦.

٤٦- سمک عيار، مقدمه و تصحيح پرويز ناتل خانلري، ج چهارم، صص ٤٣٦ تا ٤٤٢.

٤٧- همان کتاب، ج پنجم، صص ١٨ تا ٦١.

٤٨- همان کتاب، ج پنجم، صص ٦٦ تا ٧٠.

٤٩- همان کتاب، ج پنجم، صص ٨٤ تا ٩٩.

٥٠- همان کتاب، ج پنجم، ص ١٠٠.

٥١- همان کتاب، ج پنجم، صص١١٢، ١١٣ و ١٢٩ تا ١٣٢.

٥٢- همان کتاب، ج پنجم، صص ١٤١ تا ١٥٢.

٥٣- همان کتاب، ج پنجم، ص ٣٩٦.

54-

Kazimierz Michalowski, L’art de l’ancienne Egypte, p. 103 n 42, p. 105 n 48, p. 268 n 117, p. 334 n 137, p. 349 n 142, p. 428 n 686, p. 436 n 745, 746, 747,ed. p. 293 n 169, p. 294 n 170.

٥٥- کريستين کانويه، همان کتاب، تصوير ٦.

منابع فارسي:

– برهان محمد حسين بن خلف تبريزي، برهان قاطع، به اهتمام محمد معين، اميرکبير، تهران ١٣٧٦.

– پيرنيا، حسن و اقبال آشتياني، عباس، تاريخ ايران، کتابفروشي خيام، چاپ ششم، تهران ١٣٧٠.

– حامي احمد، بغ مهر، چاپ داورپناه، تهران ٢٥٣٥.

– فرامرز بن خداداد بن عبدالله الکاتب الارجاني، سمک عيار، نسخه‌ی خطي، Ouseleyج اول ٣٧٩، ج دوم ٣٨٠ و ج سوم ٣٨١، کتابخانه‌ی بادليان، آکسفورد .

فرامرز بن خداداد بن عبدالله الکاتب الارجاني، سمک عيار، مقدمه و تصحيح پرويز ناتل خانلري، در پنج جلد، انتشارات آگاه، چاپ هفتم، تهران ١٣٦٩.

– فردوسي ابوالقاسم، شاهنامه، آکادمي علوم اتحاد شوروي، شعبه‌ی ادبيات خاور، افست شده در تهران.

– ناتل خانلري پرويز، شهر سمک، انتشارات آگاه، تهران ١٣٦٤.

– ناصر بن خسرو قبادياني، سفرنامه‌ی ناصر خسرو، به کوشش نادر وزين پور، کتاب هاي جيبي، چاپ هشتم، تهران ١٣٧٠.

منابع فرانسوي:

– Cannuyer Christian, Les Coptes, Brepols, imp. en Belgique 1990.

– du Bourguet Pierre, Les Coptes, Que sais-je, P.U. F., Paris 1992.

– El Mahdy Christine, Momies mythe et magie, Casterman, Paris 1990.

– Herodote, Histoires, texte etabil et traduit par Ph-E. Legrand, Les Belles Letters, Paris 1964.

– Maspero G. Histoire, ancienne des peuples de l’ Orient classique: Les Empires, Hachette, Paris1899.

– Michalowski Kazimierz, L’art de l’ancienne Egypte, L. Mazenod, Paris 1968.

ترجمه به فارسي:

کريستن سن آرتور، نخستين انسان و نخستين شهريار، ترجمه‌ی ژاله آموزگار احمد تقضلي، نشر چشمه، تهران ١٣٧٧.

بهار در نسخه‌های خطی فارسی

نوشته حاضر بر اساس نمونه‌هاي منتشر شده از معروفترين نقاشي‌هاي نسخه هاي خطي فارسي تهيه گرديده است. در اين نمونه ها، نزديک به ١٤٠ تصوير مربوط به بيش از ٧٠ نسخه خطي، يک يا چند ويژگي بهار را مي نمايانند و به دهه آخر قرن چهاردهم ميلادي/ دهه آخر قرن هشتم هجري تا دهه سوم قرن هفدهم ميلادي /دهه چهارم قرن يازدهم هجري مربوط مي شوند.
خاطره جمعي ايراني ويژگي‌هاي ممتاز بهار را به دوران کيکاوس مي‌رساند و فردوسي اين ويژگي‌ها را در سرود ديو رامشگر مازندراني ثبت کرده است:

که مازندران شهر ما ياد باد

هميشه بر و بومش آباد باد

که در بوستانش هميشه گل است

به کوه اندرون لاله و سنبل است

هوا خوشگوار و زمين پرنگار

نه گرم و نه سرد و هميشه بهار

برخي از اين ويژگيها تصوير شدني و برخي ديگر احساس شدني هستند. ويژگيهاي تصويري بهار مانند گل بوستان، لاله و سنبل کوه و زمين پرنگار، عينا به نقاشيهاي نسخه هاي خطي فارسي منتقل شده و در آن ثابت مانده اند. درست به دليل وجود گل در بوستان، لاله و سنبل در کوه و نقش و نگار بر زمين، مي توان احساس کرد که هوا خوشگوار است، يعني نه گرم و نه سرد و فصل، فصل بهار است.

تصويرگر ايراني١ که در هرات، در حدود ١٤٣٠ ميلادي، در نگارخانه کتابخانه بايسنقري، «شاهنامه» فردوسي را به تصوير کشيده، ويژگيهاي بهار جاوداني مازندران را که ديو رامشگر در سرودش مي ستايد، به مجلس بزم کيکاوس در بهار زود گذر جنوب شرقي ايران زمين منتقل کرده است (تصوير ١). در اين تصوير، تخت کيکاوس در دشتي عاج گون نهاده شده که به صخره هاي نرمي بر زمينه زرين آسمان مي انجامد. سراسر دشت پوشيده از بوته هاي خار ظريفي است که تازه سر از خاک برآورده اند. اينجا و آنجاي دشت، تا فراز صخره ها، بوته هاي گلهاي پرورشي باغ چون گل سرخ و نرگس و ختمي، در ميان بوته هاي بنفشه و شقايق و ساير گلهاي خودروي بهاري تصوير شده اند. در دو سوي پس زمينه تخت کيکاوس، دو درخت با برگهاي هميشه سبز، يکي کمتر و ديگري بيشتر، از محدوده تصوير فراتر رفته اند. در فاصله ميان اين دو درخت و در محور عمودي تخت کيکاوس ، يک درخت بادام با شکوفه هاي سفيدش تصوير شده است. در فاصله اي مشابه، آن سوي درخت چنار، يک درخت هلو با شکوفه هاي صورتي اش قرار دارد و در کنار آن، چند شاخه از يک درخت با برگهاي نورسته و گلهاي ريز سفيدي که چون نيمتاج بر فراز هر دسته برگ قرار دارند، از بيرون سر به درون محدوده تصوير آورده اند. در فاصله ميان درختان و بر زمينه زرين آسمان، پرندگان رنگارنگ به پرواز درآمده اند.

از آنجا که اين صفحه از «شاهنامه» تجسم بهار در شعر و نقاشي است مي توان آن را به عنوان نقطه عطف قراردادهاي تجسم بهار در خاطره جمعي ايراني فرض کرد و در پيش و پس آن به جستجوي تصاويري پرداخت که برخي يا همگي اين ويژگيها را دربردارند.
ترتيب زماني تجسم بهار در نسخه هاي خطي
در تصاوير منتشر شده از نسخه هاي خطي فارسي که براي اين بررسي مورد مطالعه قرار گرفتند، هفت نسخه پايان قرن چهاردهم ميلادي مربوط به سالهاي ١٣٦٠ ١٣٩٨م/٧٦١ ٨٠٠ ه ويژگيهاي بهار را در بردارند. از اين نسخه ها يکي در تبريز، يکي در بغداد و پنج نسخه ديگر در شيراز يا ساير شهرهاي منطقه فارس مصور شده اند. در نسخه تبريز، «کليله و دمنه» ١٣٦٠ ١٣٧٥ م/٧٦١ ٧٧٦ ه که در کتابخانه دانشگاه استانبول نگهداري مي شود، دو نقاشي «توطئه نافرجام قتل در اتاق خواب» و «گيرافتادن دزد در اتاق خواب» با درختان گل و شکوفه ايواني که در سمت راست اتاق تصوير شده، در تداوم مکتب نقاشي قرن چهاردهم تبريز و بشدت تحت تأثير نقاشي چيني است. حال آنکه نسخه مصور شده در بغداد و پنج نسخه مصور شده در فارس داراي ويژگيهاي بارز هنر بومي ايران هستند. هر چند هر شش نسخه در دهه آخر قرن چهاردهم ميلادي / دهه آخر قرن هشتم هجري مصور شده اند، اما شواهدي در بردارند که حاکي از پيروي تصويرگران آنها از قراردادهاي ديرپاي نقاشي در جنوب غربي ايران است.

«خمسه» خواجوي کرماني که در بريتيش ميوزيوم لندن نگهداري مي شود در تاريخ ١٣٩٦م/ ٧٩٨ه و در بغداد توسط جنيد نقاش السلطاني مصور گرديده است. جنيد نقاش دربار سلطان احمد جلاير بوده و آثارش حاکي از پختگي و مهارت هنري ويژه او است. هر چند که جنيد در ترکيب بندي کلي آثارش نوآوريهاي بسيار دارد، اما جزئياتي چون گلهاي خودروي بهاري در دشتهاي تصاوير «رسيدن شاهزاده هماي کنار کاخ شاهزاده خانم همايون»، «نبرد هماي و همايون»، «حکايت پيرزن دادخواه با سلطان ملکشاه» و گلهاي پرورشي و بوته هاي گلهاي خودروي بهاري در باغي که هماي و همايون و همراهان در آن گرد آمده اند، هماني است که در ساير نقاشيهاي مکتب شيراز مشاهده مي شود.

يکي از شگفت انگيزترين و زيباترين تصاوير بهار در نقاشي ايراني مربوط به جنگ شعري است که در موزه هنرهاي ترک و اسلامي استانبول نگهداري مي شود و در سال ١٣٩٨م/ ٨٠٠ ه در بهبهان اجرا شده است. (تصوير ٢). شجاعت، ظرافت و مهارت هنرمند در طرحريزي و رنگ بندي اين اثر با درختاني که تنه آنها به ساقه گل مي ماند و با رنگ سرخ روي زمينه آبي تيره آسمان و تپه هاي زرد، بنفش و اخرايي کار شده اند، زاغچه هاي بسياري که به صورت چتري نوک شاخه هاي درختان نشسته اند و دم باريک و بلندشان با يک حرکت سريع و ماهرانه ترسيم شده، همه مي تواند حاکي از آن باشد که با يک اثر استثنائي مواجه هستيم که جزء جزء آن زاده تخيل نقاش هنرمندي است. حال آنکه با اندکي دقت، بسياري از اين اجزا را در آثار متقدم ديگري در هنر تصويرگري جنوب غربي ايران باز مي يابيم، از جمله: تنه درختاني که به ساقه گل مي مانند و نمونه هاي آنها را در کتاب «سمک عيار» که در آکسفورد نگهداري مي شود و مربوط به سالهاي ١٣٣٠ ١٣٤٠م/ ٧٣٠ ٧٤٠ ه در منطقه فارس است و همچنين در نسخه وزير قوام الدين شاهنامه فردوسي که در بالتيمور نگهداري مي شود و در ١٣٤١م/ ٧٤١ ه در شيراز اجرا شده مي توان ديد. با توجه به شيوه نقاشي دو کتاب اخير مي توان حدس زد که تصويرگران آنها تحت تأثير نقاشي ديواري منطقه فارس بودهاند که خود در نقاشي ديواري ايران پيش از اسلام ريشه دارد. نمونه ديگري از زاغچه ها را، که تقريبا به همان حالت روي درخت نشسته اند، در صحنه «نجات دادن موش گربه را» در کليله و دمنه اي که در کتابخانه ملي پاريس نگهداري مي شود و در حدود ١٣٩٠م/ ٧٩٢ ه احتمالا در شيراز نقاشي شده مي بينيم (تصوير ٣). برگهاي پرمانند درخت سمت راست پيش زمينه منظره بهار در جنگ بهبهان را نيز در تصوير ديگري از همين نسخه کليله و دمنه بازمي يابيم (رسيدن بلاد و ايراندخت به کنار کاخ) با اين تفاوت که تنه درخت در تصوير اخير صاف نيست، بلکه پيچ و خم دارد.

ويژگي چشمگير ديگر نقاشيهاي اين نسخه کليه و دمنه آن است که نيمي از تصوير در درون کادر همراه با متن آمده و بقيه آن، به مقدار قابل توجهي، در حاشيه پهن نسخه تصوير شده است. از جمله در تصوير «رسيدن بلاد و ايراندخت به کنار کاخ» قسمت فوقاني کاخ قبل از دو سطر اول متن درحاشيه بالا تصوير شده است. اصل نقاشي پس از دو سطر اول بر فراز چهارده سطر ديگر قرار گرفته و فضايي معادل پنج سطر را به خود اختصاص داده است. دشتي که کنار کاخ است به اندازه يک سوم عرض کادر در حاشيه سمت راست صفحه پيشروي کرده و درختاني که در اين قسمت تصوير شده اند،حاشيه سمت راست را به حاشيه بالا پيوند مي دهند. در اين دشت، يک درخت بادام و يک درخت هلو به شکوفه نشسته اند که قرارداد تجسم فصل بهار است.

سه متن «گرشاسب نامه» اسدي طوسي، «شاهنشاه نامه» يا شرح فتوحات تيمور از احمد تبريزي و «بهمن نامه» ايرانشاه که هر سه تاريخ ٧٩٩ه را دارند و احتمالا در شيراز مصور شده اند، در نسخه نفيس واحدي گرد آمده اند که در بريتيش ميوزيوم لندن نگهداري مي شود. اين نسخه که تصاويري از بهار را دربردارد، گويا جزو هدايائي بوده که شيرازيان براي انصراف تيموريان از حمله به شهرشان تهيه کرده اند.

از آغاز قرن پانزدهم ميلادي/نهم هجري تا زمان تصوير بهار درشاهنامه بايسنقري، هفت نسخه ارزشمند ديگر باقي مانده که هريک به سهم خود روشنگر قراردادهاي تجسم بهار در تصويرگري اين دوره اند. اين نسخه ها عبارتند از: دو جنگ ادبي، دو کليله و دمنه، دو منظومه هماي و همايون از ديوان خواجوي کرماني و يک خسرو و شيرين از خمسه نامي.

جنگ ادبي نفيسي که براي اسکندر ميرزا نوه تيمور و فرمانده فارس در ١٤١٠م/ ٨١٢ ه در شيراز تهيه شده و اکنون در بنياد گلبنگيان در ليسبن نگهداري مي شود، در تجسم دشت بهاري نوآوري جالب توجهي دارد: در تصوير دو صفحه اي «آوردن زندانيان به حضور خسرو» زمين زرين است و آسمان لاجوردين. گلهاي بهاري بر زمينه زرين دشت و شکوفه هاي بهاري بر زمينه لاجوردين آسمان مي درخشند (تصوير ٤،نيمه سمت راست نقاشي).

جنگ ادبي ديگري از همين دوره که آن هم احتمالا در شيراز اجرا شده و اکنون در بريتيش ميوزيوم لندن نگهداري مي شود، بهار را در مجلس «ديدار اسکندر از زاهد غارنشين» چنين تصوير کرده است: نوشته ها در حاشيه پهن بالا و نيمه سمت چپ صفحه به طور مورب قرارداده شده اند. آسمان تيره، بين نوشته هاي متن و منحني هاي بالاي صخره ها، مثلث بزرگي را تشکيل داده است. درخت ميوه اي بر فراز صخره مياني تصوير شده که شاخه هاي پرپيچ و خم آن تمامي فضاي مثلثي آسمان را پوشانده و شکوفه هايش گويي باراني است که بر کوهستان مي بارد.

نسخه اي از کليله و دمنه که بين سالهاي ١٤١٠ و ١٤٢٠م/٨١٢ ٨٢٢ ه تصوير شده و متعلق به کتابخانه کاخ گلستان تهران است، در جهان به عنوان زيباترين صفحات نقاشي ايراني پذيرفته شده است. صحنه «شنزابه گاو در چمنزار » با آسمان زرين و دشت فيروزه گون با خارهاي نورسته، بوته هاي گل بهاري، رود سيمگون و چمنزار دو سوي آن که پوشيده از گلهاي ريز سفيد و بنفش است، زيبائي بي آلايش و سحر آميزي دارد. بوته ني و درختي با برگهاي سبز کمرنگ و پر رنگ ، به شيوه نقاشي متداول قرن چهاردهم /هشتم، که در سمت راست قرار دارند و گويي در اثر وزش باد بهاري به سوي درون تصوير خم شده اند، نگاه بيننده را به روي بوته بزرگ گل ميان دشت، سپس روي بوته زيبائي که در گوشه راست بالا در مرز زمين و آسمان قرار گرفته و از آنجا به روي بوته بزرگ گل ختمي سمت راست پائين تصوير مي کشانند و درصفحه به گردش در مي آورند تا جزئيات زيبائي طبيعت در بهار را کشف کند و از آن لذت ببرد ( تصوير ٥ ). در صحنه « شير پير، روباه و الاغ »، همان آسمان زرين بر فراز دشتي عاج گون قرار گرفته که در آن شير به الاغ حمله برده است. رود سيمگون از پائين و شاخه هاي پر شکوفه دو درخت ميوه از دو سو، موضوع اصلي را در ميان گرفته اند. برخي از گل ها و گياهان تصوير قبلي در اينجا نيز با هنرمندي بر فضاهاي خالي نشسته اند و خبر ازفصل بهارمي دهند. (تصوير٦ ).

نسخه ديگري از کليله و دمنه که در سال ١٤٣٠م/ ٨٣٣ ه در هرات براي بايسنقر تهيه شده و در توپقاپو سراي استانبول نگهداري مي شود، در صحنه «دريدن شير گاو را » از دستاوردهاي دو کليله و دمنه پاريس و تهران بهره گرفته و از قراردادهاي آنها در تجسم بهار پيروي کرده است. نوآوري نقاش اين نسخه در رنگ بندي آسمان و صخره هاست: در اينجا دشت عاج گون به صخره هاي فيروزه رنگي مي انجامد که همرنگ آسمانند و فقط نوار باريکي به رنگ فيروزه اي مايل به سبز روشن آنها را از آسمان جدا مي کند. نقاش براي برجستگيهاي دشت نيز همان آبي فيروزه اي آسمان را به کار برده است (تصوير ٧).

صفحه زيبائي از ديوان خواجوي کرماني، مربوط به نيمه اول قرن پانزدهم ميلادي/ نيمه اول قرن نهم هجري که محل اجراي آن نامعلوم است، در موزه هنرهاي تزئيني پاريس نگهداري مي شود. در اين اثر که نقاش «هماي و همايون در باغ» را تصوير کرده، يکي از مهمترين قراردادهاي نقاشي اين دوره که همانا تصوير کردن هر چيز در بهترين حالتش است به خوبي مشاهده مي شود (تصوير ٨).

فصل بهار در قراردادهاي نقاشي ايراني در قرن پانزدهم ميلادي/ قرن نهم هجري به عنوان زيباترين فصل سال پذيرفته شده بود. بدين سان، هرگاه که نقاش بايد صحنه اي در داخل ساختمان را تصوير کند، هر چند که کوشش عمده او در ساخت و ساز فضاي درون است، باز هم درختان به شکوفه نشسته و بوته هاي گل به بيننده يادآوري مي کنند که زمان رويداد فصل بهار بوده است. نمونه اين شيوه تصويرگري را در دو نسخه نيمه اول آن قرن مي بينيم:

در تصوير «آوردن شاپور فرهاد را به کاخ شيرين» از خمسه نامي، که در حدود ١٤٢٠م/ ٨١٧ه در تبريز ساخته شده و در گالري هنر فرير در واشنگتن نگهداري ميشود، از پنجره باز پشت سر شيرين، که در محور عمودي تصوير قراردارد، يک درخت با شکوفه هايش روي چمن باغ ديده مي شود. پشت هر يک از دو پنجره مشبک سمت چپ و راست تالار کاخ، زني به درون مي نگرد و از پشت سرش درختي را که به شکوفه نشسته ميبينيم.

نسخه اي از هماي و همايون خواجوي کرماني هم، که در سال ١٤٢٧م/٨٣٠ ه در نگارخانه کتابخانه بايسنقر در هرات ساخته شده و در کتابخانه دولتي وين نگهداري مي شود، بهار را از پس پنجره هاي تالار کاخ به نمايش گذاشته است: در مجلس «نگريستن هماي تصوير شاهزاده خانم همايون را که بر ديوار آويخته»، از پس سه پنجره تالار سه درخت ديده مي شود. درخت پشت يکي از پنجره ها شکوفه سفيد و در پنجره ديگر شکوفه هاي صورتي دارد، در پنجره سوم درختي با برگهاي سبز قرار گرفته و در کنارش سرشاخه هاي يک بوته گل سرخ يادآور بهارند.

در پايان قرن چهاردهم ميلادي/ هشتم هجري، يکي از قراردادهاي پذيرفته شده و عموميت يافته نقاشي ايراني تصوير کردن اجزاء موضوع در بهترين حالتشان بوده است: آسمان يا زرين است و يا لاجوردين با ماه و ستاره هاي زرين، چرا که چنين آسمانهائي به نظرشان زيباتر مي آمده است. زمين همواره در نور روز و در بهار تصوير شده، چرا که زيبائي گلها و گياهان در نور روز بهتر جلوه گر مي شود. زماني که درختان بادام و هلو و ساير ميوه ها به شکوفه مينشينند کوتاه است اما زيبا، پس بايد اين زيبائي ثبت شود. درخت ميوه در بهار زيبائي تنه و شاخه هايش را بهتر مي نماياند و شکوفه هاي سفيد و صورتي روي زمينه تيره زرين يا لاجوردين درخشش ويژه اي دارند. تمام اين قراردادها تا دهه سوم قرن پانزدهم/ دهه سوم قرن نهم هجري بتدريج در آثار تصويرگران ايراني تکميل و تثبيت مي شود و همچنان ادامه مي يابد تا اينکه در نيمه قرن شانزدهم/ نيمه قرن دهم گرايش نويني در تصويرگري کتاب بروز مي کند. اين گرايش نوين را شايد بتوان نوعي «ابزار مهارت» ناميد.ترکيب بندي تصاوير پيچيده و شلوغ مي شود، تعداد افراد تصوير افزايش مييابد، رنگ بندي متنوع تر و تندتر مي شود، نقاش عناصر بهار و تابستان و پائيز را يکجا به تصوير ميکشد، مهارت در اجراي جزئيات بيش از وحدت بصري اثر اهميت مييابد، به بياني ديگر، تصويرگري نسخه هاي خطي فارسي سير نزولي خود را آغاز مي کند.

١ در کتاب «نقاشي ايراني» نوشته بازيل گري مي خوانيم: تيمور در لشکرکشيهايش به شهرهاي ايراني صنعتگران را اسير ميکرد و به سمرقند ميفرستاد. از جمله در سال ١٣٩٣ صنعتگران شيراز و بغداد به سمرقند گسيل شدند (ص ٦٥). شاهرخ که از سال ١٣٩٧ حکمران هرات بود، پس از مرگ پدرش تيمور، هنرمندان و صنعتگراني را که او به اسارت به سمرقند آورده بود با خود به هرات برد (ص٨٠). بايسنقر، پسر شاهرخ، کتابخانه اش را در ١٤٢٠ بنا نهاد، همان سالي که تبريز را از چنگ ترکمنها در آورد. بايسنقر از اين لشکرکشي به همراه استاد جعفر، مبتکر خط نستعليق، به هرات بازگشت و او را به سرپرستي معروفترين کارگاه آن عصر گماشت (صص ٨٣ و ٨٤).

احتمالا استاد جعفر، نقاشان ماهر تبريزي را به هرات فراخوانده است. بنابراين، مکتب نقاشي تيموري هرات مخلوطي است از دستاوردهاي مکاتب نقاشي بغداد، شيراز و تبريز در پايان قرن چهاردهم و آغاز قرن پانزدهم ميلادي/آغاز قرن نهم هجري.

مهاجرت هنرمندان ایرانی به هند

مهاجرت هنرمندان ایرانی به هند در دوره صفوی
کفایت کوشا
فصلنامه فراایران ، شماره 8 ، تابستان 1380

شاه طهماسب صفوي در نامه اي به جلال الدين امير بيک مهردار در محبس، به يکي از وقايع عصر صفوي يعني «تلاش ايرانيان در مهاجرت به هند»١ اشاره اي بارز دارد. اين موضوع که در يادداشت هاي معاصران وي نيز به طرزي وسيع انعکاس يافت، مورد تحقيق و پژوهش بسياري از محققان قرار گرفته است، اما عليرغم اين پژوهشها، دامنه ي اطلاعات ما در اين مورد هنوز بسيار اندک است. در بادي امر شايد گمان شود به علت فقدان شواهد مستقيم، ابهامات موجود در اين راه به سادگي مرتفع نخواهد شد ليکن بايد گفت که تنها بخش اندکي از متون و منابع مربوط به اين موضوع مورد بررسي قرار گرفته است، و شواهد تاريخي بسياري در اين باب ناشناخته مانده يا ناديده گرفته شده است. از اين رو به نظر ميرسد جست و جويي باهدف و وسيع در متون و منابع اين عصر ميتواند کارساز باشد. در اين زمينه و به اعتبار مدارک موجود، پژوهش حاضر مي کوشد تا مهاجرت هاي گسترده ي هنرمندان عصر صفوي را مورد بررسي قرار دهد که اوج آن در زمان سلطنت طولاني شاه طهماسب مشاهده ميشود، يعني دوره اي بحراني که تغييرات اجتماعي سخت و رنج آوري را به همراه داشته است.

به طور کلي در مورد شخصيت و زندگي شاه طهماسب پژوهش کاملي در دست نداريم و ناچاريم که به توصيف هاي کوتاه و نارسا و گاه حتي متناقض منابع محدود بررسي شده اکتفا کنيم تا پرده از چهره ي پادشاهي گرفته شود که چندان شناخته شده نيست. منابع مي گويند که شاه در٩٣٠ ه.ق.(١٥٢٣م.)، در هنگام جلوس به سلطنت، کمتر از يازده سال داشت.٢ نيز تقريبا تمامي منابع اين عصر متفق القول اند که شاه در اين هنگام يعني در طفوليت و در ابتداي سلطنت، به هنر و هنرمندان گرايش بسيار نشان مي داد به طوري که نه تنها خود از آموزش نقاشي و خوشنويسي بهره مند شد بلکه آن را در بين درباريان نيز گسترش داد. اين سياست در سال هاي بعد نيز دوام آورد.٣

با تکيه بر پاره اي از منابع مي دانيم که در دربار شاه، کودکان خاندان هاي متشخص پرورش مي يافته اند. درواقع آنان به عنوان صاحب منصبان آينده تربيت علمي خود را در دربار مي ديدند. شرف خان که خود از کودکي در دربار شاه پرورش يافته بود مي نويسد که شاه اولاد امرا و اعيان خود را در صغر سن به حرم خود برده در سلک شاهزادگان قرار داده و آنان را مورد تربيت دقيق قرار ميداد. توضيحات شرف خان نشان مي دهد که در ميان آموزش دروس مختلف، پادشاه نه تنها درس نقاشي را براي تعليم شاهزادگان بلکه حتي آن را براي تربيت رجال و درباريان آينده نيز لازم مي دانسته است: «… چون بحد رشد و تميز مي رسيدند به فنون سپاهگري و تيرانداختن و چوگان باختن و اسب تاختن و قوانين سلاح شوري و قاعده انسانيت و آدمگري مي آموخت و مي گفت گاهي به صنعت نقاشي نيز مقيد باشيد که سليقه را سرراست مي کند».٤ در اين زمان همچنين کارگاه هاي هنري وابسته به دربار وجود داشت که در آنها نسخه هاي خطي براي شاه مصور مي شد. اين کارگاه ها ؛بي ترديد مرکز اصلي فعاليت هاي هنري بود که در عين حال عالي ترين آموزشگاه هاي هنري عصر خود به حساب مي آمد و در آنها هنرمندان جوان تحت تعاليم اساتيدي که کارکنان دائمي دستگاه شاهي به حساب ميآمدند و عموما روابط نزديکي با شاه داشتند پرورش مي يافتند. با تکيه بر منابع ميدانيم که شاه خود نيز تحت تعليم پاره اي از اين اساتيد قرار داشت. رياست کتابخانه ي سلطنتي و کارگاه نقاشي تبريز تا سال ٩٤٢ ه.ق. با کمال الدين بهزاد بود. علاوه بر او در اين زمان نقاشان بزرگي چون سلطان محمد، آقا ميرک، مير مصور، دوست ديوانه و ديگران در کتابخانه ي سلطنتي به خدمت اشتغال داشتند. بوداق و اسکندربيک ترکمان مي گويند که شاه طهماسب نقاشي را از سلطان محمد فرا گرفت و مصطفي عالي، خواجه عبدالعزيز اصفهاني را معلم شاه مي داند.٥

نيز بوداق، روملو، قاضي احمد و اسکندر بيک از علاقه ي شاه به نقاشي و خوشنويسي حکايت کرده و مينويسند که شاه در طفوليت و نيز در عنفوان جواني «به خط نوشتن و تصوير ميل تمام داشت». بوداق و اسکندر بيک ميگويند که وي به همين منظور نقاشاني مانند سلطان محمد، بهزاد، ميرک اصفهاني، مير مصور و دوست ديوانه را به دربار خود آورد. آنها ادامه مي دهند: «پادشاه را بدين طايفه توجه و التفات تمام بود».٦ آنها همچنين بيت شعري را از بوق العشق ذکر ميکنند که در آن از ترقي بي تکلف نقاشان و کاتبان اين زمان ياد شده است.٧

اسکندربيک مشابه اين مطالب را در مورد شعرا نيز بيان نموده است٨، همچنين گفته شده که شاه علاوه بر نقاشي، خوشنويسي و شعر ،در طراحي فرش نيز دستي داشته است.٩ ليکن سياستي که دراين سال ها دنبال مي شد١٠ بزودي درهم ريخت و منسوخ شد، بدينسان دربار شاه از راه و رسم پيشين خود انحراف جسته و از حمايت هنرمندان و تأمين هزينه هاي مربوط به آنها سر باز زد. حوادث سال هاي بعدي ما را در برابر پرسش هاي بي شماري قرار مي دهد که در حال حاضر جواب هاي روشني براي آنها وجود ندارد. بوداق و قاضي احمد از «دلگيري» شاه از هنرمندان خبر مي دهند و مي نويسند که وي از هنرمندان روي گرداند و تمامي آنها را به استثناي دوست محمد گواشاني (کاتب) اخراج نمود.١١

به زعم نگارنده، لازمه ي درک انگيزه ها و چگونگي اين رويگرداني، اشراف به تمامي مسائل اجتماعي، فرهنگي، سياسي و اقتصادي عصر شاه طهماسب است و پاسخ گويي به آن طيف گسترده اي از علل و عوامل را در برمي گيرد که تاريخ براي ما به جاگذارده است. اين بحثي است که بايد در آن نهايت دقت را به عمل آورد چرا که اساسا تغيير نگرش دربار، پيامد وقايعي بود که در اين دوره ي حياتي از تاريخ ايران به وقوع پيوست. درواقع بحران مزبور که اصول عقايد حکومت را منعکس ميکرد، بازتابي بود از شرايط سياسي و اجتماعي آن عصر که در ادامه ي خود بر عصر طلايي نقاشي ايران نقطه ي پاياني گذاشت.

عموما گفته مي شود که قطع حمايت شاه از هنرمندان دلايل مذهبي داشته و به توبه هاي اوبازميگردد. منابع بسياري از خواب ها و روياهاي صادقه ي شاه در مورد ترک شراب و ساير مناهي و توبه هاي شاهانه در سال هاي ٤١ ٩٣٩ و ٩٦٣ ه.ق. خبر مي دهند.١٢ درين رهگذر در تذکره ي شاه طهماسب ( که به وي منسوب است) به طور مشروح با گزارشات چگونگي توبه هاي شاه مواجه هستيم.١٣ گرچه به نظر ميرسد اين متون روشن تر از آن است که مجال ابهامي باقي گذارد ليکن ماجرا کمي پيچيده مي نمايد. در دو منبع منحصر به فرد اين دوران به شرح ديگري از ماجرا برميخوريم که از حيث نمايش واقعيات پنهان عصر صفوي در خور تأمل و قابل بررسي اند.

بوداق منشي و محمود بن خواندمير هر دو ذکر مي کنند که چگونه در زماني که بهرام ميرزا در حصار هرات توسط عبيدالله خان ازبک گرفتار آمده بود در هنگام حرکت شاه طهماسب به طرف خراسان، چند تن از خدمتگزاران شاه با ريختن سم در شراب خاصه ي شاهي سعي در مسموم کردن شاه داشتند ليکن با برهم خوردن نقشه هايشان متواري شدند.١٤ بوداق در ادامه و پس از طول و تفصيل هاي بسيار در باب اين امر ذکر ميکند که شاه پس از اين واقعه «در فکر توبه و استغفار شد». وي همچنين مينويسد که توبه ي شاه شامل «شرب شراب، عرق، زنا، لواط و ساير امور نامشروعه بود».١٥ نيز مطرح شده که در توبه ي شاه دخالت روحانيون معاصر وي نيز بي تأثير نبوده است. ١٦

گفته اند که شاه در توبه ي خود چنان راسخ بود که لذت شراب و مهر خوبرويان را کاملا از سر بيرون کرد. داستان دلدادگي شاه و ميرزا محمد بن خواجه قباحت (ساقي جوان شاه) در تمام منابع اين عصر منعکس است. اين مطالب را متوني به رشته ي تحرير کشيده اند که در آنها مسائل اکثرا با محافظه کاري بيان شده است. نيز مينياتوري در مرقع بهرام ميرزا در کتابخانه ي توپقاپو سراي ترکيه موجود است که اين ارتباط را به تصوير کشيده و در آن ساقي محبوب و «مايه آرام دل و جان شاه»١٧ به وي شراب تعارف مي کند. بررسي اين ارتباط ها کاري درخور توجه است زيرا تصوير کاملي از شرايط اجتماعي عصر صفوي به دست مي دهد. احتمالا اين داستان و مينياتور به سال هاي قبل از ٩٣٩ ه.ق. و توبه ي شاه که در آن زمان ٢٠ ١٩ سال داشت برمي گردد و از اين قبيل است حکايتي که محمود بن هدايت افوشته اي نطنزي در مورد مرادخان، سفره چي خوش حسن و جمال شاه بيان مي کند. وي در توصيف اين واقعه که مربوط به سال هاي پس از توبه ي شاه است به قصد بيان راسخ بودن شاه در توبه اش مي نويسد که شاه با نگريستن به خراميدن مرادخان که در حال خدمت کردن به شاه بود «… ماده تلذذي در خود احساس کرده في الفور متنبه شده و به ندامت و استغفار پرداخته و مبلغ دوازده تومان به کفاره اين به مستحفظين رسانيد». وي ادامه مي دهد که شاه پس از اين واقعه دستور داد تا خدمتکارانش «… بعد از اين در خدمت کليجه ها تا زانو دوخته شده بپوشند».١٨ بزودي توبه هاي شاهانه ابعاد گسترده تري يافته و به عنوان ضامن ادامه ي زندگي در ايران همه گير ميشود به نحوي که افراد خاطي با هر سمت و مقام به قتل مي رسيدند.١٩

توبه ي يک پادشاه، شايد امر تازه اي نباشد، مي دانيم بابر نيز در ٩٣٣ ه.ق. (١٥٢٦م.) چنين توبه اي انجام داده است،٢٠ ليکن هدف اين پژوهش بررسي تأثيرات احتمالي توبه ي شاه طهماسب بر هنر عهد صفوي است. در اين زمينه فرضيات متعددي عنوان شده است. برخي از هنرشناسان با بزرگنمايي اعتقادات مذهبي شاه سعي در توجيه علل قطع کامل حمايت وي از هنرمندان را دارند٢١ ليکن به طوري که خواهيم ديد شواهدي نيز موجود است که با اين تصور مغايرت دارد چرا که تحريم مذهبي شاه مي بايست تنها نقاشان و موسيقي دانان را دربرگيرد، ليکن بوداق تصريح مي کند که دلگيري شاه از هنرمندان به حدي بود که حتي کاتبان را نيز اخراج نمود.٢٢

منابع ديگر در خصوص دلايل اين دلگيري ها سکوت اختيار کرده اند اما از توبه هاي شاه و دلگيري هاي او از هنرمندان که بگذريم دلايل ديگري نيز در اين مورد قد علم ميکنند. وينچنتو دالساندري، سفير ونيز در سفرنامه ي معروف خود، در پنجاه و يکمين سال سلطنت شاه طهماسب، پس از توصيف خصوصيات ظاهري شاه مينويسد«… چيزي که بيش از همه در او جلب نظر مي کند طبع ماليخوليايي اوست که آثار و علائم بسيار دارد اما مهمتر از همه آنکه يازده سال است که از کاخ خود بيرون نيامده است. در اين مدت نه يکبار به شکار رفته و نه خود را با چيزهاي ديگر سرگرم کرده است».٢٣ و قاضي احمد مينويسد «عقل و تدبير آن پادشاه بينظير چنان بود که مدت بيست سال رحل اقامت در دارالسطنه قزوين انداخت که احتياج به سفر و کوچ پيدا نکرد.»٢٤

روملو نيز از عادات عجيب شاه خبر ميدهد. وي مي نويسد که شاه «اکثر اشياء را نجس ميدانست و نيم خورده خود را به آب و آتش مي ريخت و در مجالس طعام نمي خورد»٢٥ وي همچنين بيان مي کند که شاه يک روز ناخن مي گرفت و روز ديگر از صبح تا شام در حمام بود و قاضي احمد ذکر مي کند که «پاکيزگي و تقيد آن شاه جنت مکاني زياده از طاقت بشري بود».٢٦

تفسير اين رفتارهاي ضد اجتماعي به سادگي ممکن نيست ليکن پرسيدني است که آيا رفتارهاي متناقض شاه در رابطه با همايون، اعمال سياست هاي خشن در مورد برادران وپسرانش و عدم حمايت از هنرمندان، نشانه هاي ديگري از طبع سرد سودايي وي نيست؟ اما شاه عادات منفي ديگري نيز داشت و آن حرص مفرط و طمع بيمارگونه ي وي در ثروت اندوزي بود. منابع بسياري از خست او و مشغله هايش در ايجاد درآمدهاي تازه از منابع جديد کسب ثروت خبر ميدهند که به طور فزاينده اي در خزانه اش انبار ميشد. شاردن از خزانه هاي شاهان صفوي توصيف جالبي به دست مي دهد: «خزانه شاه يک گودال بي انتهاي واقعي است، زيرا همه چيز در آن ناپديد مي شود و مقدار اندکي از آن خارج مي گردد».٢٧ دالساندري درآمد شاه طهماسب را بالغ بر سه ميليون سکه ي طلا در سال عنوان مي کند.٢٨ همو در مورد هزينه هايي که شاه مي پرداخت ميگويد: «هزينه کشور که درواقع خزانه داري مي پردازد بسيار اندک است زيرا شاه فقط متعهد است که مزد پنج هزار سرباز موسوم به قورچي را بپردازد… اما شاه طهماسب به اين قورچيان پول نقد نمي پردازد بلکه جامهاي خاص سپاهيان و اسباني که هر قدر بخواهد قيمت برايشان تعيين مي کند و اينها را به رسم مساعده به ايشان مي دهد».٢٩ در اين مورد حرف هاي ديگري هم داريم. روملو به صراحت مي گويد که شاه در اواخر سلطنتش مدت چهارده سال حقوق سپاهيان و قورچيان خود را نپرداخته بود.٣٠ وي در جاي ديگر مي نويسد: «آن حضرت داروغه نمي فرستاد و بنابر آن ميان رعاياي آذربايجان پيوسته جنگ بود و لشگر چنان خواهان او بودند که مدت چهارده سال مواجب نداده بود هيچ احدي شکوه نمي کرد و در خدمت به جد بودند…».٣١ تصور اينکه قورچيان در اين سال ها چگونه مخارج خود را تأمين مي کرده اند براي ما جالب توجه است چرا که شاه به واسطه ي خست روزافزونش، خدمت سپاهي را با اجازه ي چپاول و ايلغار و امتيازاتي از اين دست پاداش ميداد.٣٢

شرف خان (اميرالامراي اکراد) که از طرف شاه اسماعيل دوم مأمور صورت برداري از اموال شاه طهماسب بود حقايق بيشتري را فاش مي سازد: «… شاه طهماسب… به جمع مال و منال و خزينه حرص تمام داشت چنانچه از سلاطين ايران و توران بعد از قضيه چنگيزخان بلکه از ظهور اسلام هيچ پادشاهي در هيچ عصر و زمان در جمع بيت المال با آن مقدار نقود و اجناس اقمشه و امتعه از ظروف طلا و اواني نقره سعي و اقدام نکرده (بود) …».٣٣

قاضي احمد نيز در خلاص التواريخ مي نويسد: «زر و ملک و جمعيت و اسباب آنقدر بهم آورد که در مخيله ي هيچکس نمي گذشت. زر نقد و جواهر و طلا و نقره از هزار هزار تومان متجاوز بود، اجناس بيوتات آنقدر بهم آمده بود که با وجود هفت هزار شتر تمامي بر زمين ميماند».٣٤ رضا قلي خان هدايت نيزدر روض الصفاي ناصري مشابه چنين عباراتي را بيان کرده است.٣٥ بوداق و روملو هم چنين مي گويند که شاه شخصا به تمام امور مالي رسيدگي مي کرد به طوري که هيچ کس بدون اجازه ي شاه حق دخل و تصرف در امور مالي را نداشت.٣٦ اما دالساندري اطلاعات جالب تري در اختيارمان مي گذارد. او مي گويد: «… اين پادشاه جواهر مي فروشد و معاملات ديگر هم انجام مي دهد و مانند سوداگري فرودست و مکار خريد و فروش مي کند…». همو ادامه مي دهد که شاه «… براي جمع مال هزاران هزار کارکرد که نه همان شايسته ي يک پادشاه بلکه برازنده ي مردي عادي هم نبود…».٣٧ دالساندري توضيح مي دهد که شاه در تجارت پارچه هاي مخملي و ابريشمي و پشمي از حلب و خراسان و مشرق دست داشت و با اين پارچه ها جامه دوخت و «… آنها را به ده برابر قيمت به سپاهيان فروخت…».٣٨ اما مهم تر از همه اين که دالساندري از حقيقت ديگري پرده برمي دارد و آن رباخواري شاه طهماسب است. وي مي گويد که خادمان «… به نسبت خدماتي که انجام مي دهند شاه به ايشان وام مي دهد، به بعضي بيست هزار و به برخي بيست و پنج هزار و به جمعي هزار اسکودي” از قرار ربح بيست درصد به مدت ده سال براي عده اي و بيست سال براي عده اي ديگر و هر سال ربح را براي مصرف خود ميستاند. آنگاه اين ملازمان سلطان پولي را که گرفته اند از قرار ربح شصت الي هشتاد درصد در ازاي وثيقه معتبر به بزرگان دربار که منتظر اعطاي مقام و منصب از سوي شاهند، وام ميدهند… و تأخير در پرداخت سود و جبران بعدي ممکن نيست…».٣٩

منابع ديگري در مورد ابعاد ديگر اختيارات نامحدود شاهان صفوي در تسلط همه جانبه بر جان و مال مردم حکايت ها دارند. شاه مالک مطلق کشور و تمام اراضي و خزائن آن بود،٤٠ و بسا نظر نامساعد او موجبات قتل افراد و مصادره تمام اموال منقول و اراضي آنها را فراهم ميکرد. شاردن در مورد اختيارات مطلقه ي شاهان صفوي ميگويد: «… هيچ چيز در برابر هوس هاي جنون آميز شاهان در امان نيست؛ نه پرهيزکاري، نه شايستگي، نه صميميت، نه خدمات گذشته… يک حرکت تفنني که بشکل سخني از دهانشان، يا اشاره اي از چشمانشان سر زد، افراد شاغل خدمات مهم و با ارزش ترين موجودات را در دم عزل و از ثروت و هستي محروم مي سازد و همه ي اين کارها بي هيچگونه محاکمه و يا هيچگونه توجه به اثبات جنايت منتسبه انجام مي پذيرد».٤١

چنانچه در اغلب منابع دوره ي شاه طهماسب ديده مي شود هيچ کس از لبه ي تيز دشنه هاي تهمت بدخواهان در امان نبود.٤٢ گاه نيز حکم و فتواي شاه بر مبناي احوالات روحي و مزاجياش متغير بود چنانکه از سياست کردن پاره اي افراد چشم پوشي ميکرد.٤٣ در اين ميان بوداق منشي نيز از اين امر مستثني نبود «… در ايام پادشاه مرحوم بيگناه و بيجهت جفاها ديدم و شکنجه ها کشيدم و بدفعات قريب هفتصد تومان دادم…».٤٤

بديهي است در چنين اوضاع و احوالي کسي بر جان و مال خود ايمني نداشت. از يک سو سرکوب ها و قلع و قمع ها، امنيت خاطر اجتماعي را به خطر ميانداخت و از سوي ديگر حسادت ها و کينه ها، دشمني ها و توطئه چيني ها در دربار، نبود امنيت را به ويژه در بين صاحب منصبان گسترش ميداد،٤٥ لذا طبيعي است در اين زمان شرايط لازم براي رشد و نمو فرهنگ و هنر وجود نداشت.

در اين زمينه پرسشي از ادوارد براون را نقل ميکنيم که خطاب به محمد قزويني، دلايل فقدان شعراي بزرگ در عهد صفوي را پرسيده است. قزويني در پاسخ چنين اظهار داشته: «… سلاطين صفوي… بيشتر قواي خود را صرف ترويج مذهب شيعه… مي نمودند… ليکن از طرف ديگر ادبيات و شعر و عرفان و تصوف و بقول خودشان هر چه متعلق به کماليات بود (در بل شرعيات) نه تنها در توسعه و ترقي آن جدي اظهار نکردند بلکه به انواع وسائل در پي آزار و تخفيف نمايندگان اين کماليات بر آمدند زيرا که نمايندگان مزبور اغلب در قوانين و مراسم مذهبي به طور کلي استقرار نداشتند».٤٦

تمامي اين عوامل يعني قطع حمايت دربار از هنرمندان و عدم تمايل به سرمايه گذاري در گسترش و تحول هنر، به همراه نبود امنيت در اجتماعي که در ورطه ي سقوط و تباهي قرار داشت و در آن همه کس و همه چيز، همواره در معرض خطر قرار مي گرفت به مهاجرت گسترده ي هنرمندان انجاميد. پديده اي که امروز «فرار مغزها» ناميده ميشود و معلول شرايط نامساعد زيستي اجتماعي است.

اما هنرمندان صفوي از اين طالع بي نظير بهره مند بودند که در سرزميني دور دارالاماني٤٧ وجود داشت، از اين رو در مقابله با شرايطي که در وطن به ناگزير با آن رو به رو بودند، فرصتي را که برايشان فراهم بود به خوبي تشخيص داده، مشتاقانه راه هند را در پيش گرفتند تا از پشتوانه ي اقتصادي قدرتمندي برخوردار گردند. گفته اند آنچه مهاجران در جست و جويش بودند لقمه ناني بيش نبود، ليکن آنچه به دست آوردند حمايت هوشمندانه ي حامياني هنرپرور بود که آنان را از نابساماني ها رها ساخته و بدانان فرصتي بخشيد تا اعتباري جهاني کسب کنند «… و هر کس که به هندوستان در آمد با آنکه بقصد به دست آوردن قوت لايموت روان شده باشد و مطلب اعلي او همين باشد در هفته اول کفيل رزق جمعي کثير مي شود و به اندک روزگار و کمتر سعي داخل امرا شده آنچه هرگز در متخيله او نگنجيدي به سائلان مي دهد…».٤٨ به طوري که شرح داده مي شود اين مهاجرت ها از ابتداي شکل گيري دو خاندان صفوي و گورکاني يعني در زمان حکومت شاه اسماعيل اول، مقارن با سلطنت بابر، شروع مي شود و در زمان همايون و اکبر، معاصر با شاه طهماسب به اوج خود مي رسد، به طوري که همايون که در هنگام پناهندگي اش به ايران با نقاشان مکتب تبريز، ملاقات و آشنايي حاصل کرده بود، تمامي تلاش خويش را در جذب آنها به دربارش به کار گرفت تا آنجا که حمايت دربار گورکاني از هنرمندان و شعراي ايراني سبب ساز مهاجرت هاي گسترده اي گشت که در پيامد آن مکاتب نوين هنري و ادبي زاده شد. در اکبرنامه شرح ملاقات همايون با خواجه عبدالصمد شيرازي، از نقاشان جوان مکتب تبريز آمده است.٤٩

بي ترديد شرايط و اوضاع و احوال اجتماعي ايران و رويگرداني شاه از هنرمندان دربار، از ديده ي تيزبين همايون پنهان نمانده بود، از اين رو وي در تبريز و در خلال ملاقات هايي که با هنرمندان دست داده بود، آنها را با وعده هاي فراوان به پيوستن به دربار آتي اش ترغيب نمود و در اين راه به حق کوشيد. گفته اند وي برخلاف شاه طهماسب، بسيار بخشنده بود. روملو در ارتباط با بخشندگي همايون مي نويسد که هرگز بخشش وي کمتر از يک لک نبود و بدواني مي گويد که «و کلا از ترس بخشش، نام زر هرگز در نظرش نياوردي و چون پدر مقيد به جمع خزينه نبودي»، صادقي بيک او را پادشاهي «بينهايت صاحب جود و بخشش و طبع کريم و ذوق سليم»، معرفي کرده و او را با سلطان حسين ميرزا قياس ميکند و خواندمير مي نويسد که همه روزه «خزانه چيان چند بدره سره نزديک به بارگاه عالم پناه مي آورند تا هر کس را به انعام زر و جامه بنوازند بي شائبه انتظار وصول يابد».٥٠ نيز در ارتباط با علاقه ي همايون به هنر و هنرمندان در منابع هندي مي خوانيم که وي در خلال جنگ و جدال هاي هميشگي اش با رقيبان، به ويژه شاهزاده کامران، از احوال نقاشان و هنرمندانش غافل نبود و همنشيني با آنان را در سر لوحه ي کار خود قرار مي داد. ٥١

وي با اعطاي لقب نادرالملک به ميرسيدعلي و شيرين قلم به عبدالصمد، ميزان علاقه مندي اش را نسبت به هنرمندانش نشان داد. براي درک بهتر رتبه و منزلت اين هنرمندان ايراني بايد از متن نامه ي همايون ياد کرد که در آن ضمن معرفي هنرمندانش، نمونه هايي از آثار آنان را نيز براي فرمانرواي کاشغر ارسال مي دارد. بايزيد مي نويسد که متن اين نامه را در لاهور، در تاريخ ٩٩٩ ه.ق. يعني در سال سي و ششم سلطنت اکبر از عبدالصمد دريافت داشته است.٥٢

همانگونه که از اقوال همايون و جهانگير بر مي آيد هنرمندان ايراني در اين زمان در مجالست و مصاحبت امپراتور بر بسياري از درباريان پيشي گرفته اند. آنها در اصل آموزگار حاميان خود بوده و هميشه به مثابه همراه و مصاحب و معتمد در خدمت و التزام بوده اند.٥٣ همچنين آنان در فتح هند، ملازم رکاب همايون بوده و نام آنها در اکبر نامه وتذکره ي همايون و اکبر، در رکاب پادشاه و در اين واقعه ي مهم تاريخي به ثبت رسيده است.٥٤

جانشين همايون، اکبر، در حمايت از هنرمندان بر پدر پيشي گرفت و هم در زمان اوست که سيل مهاجران ايراني به دربار گورکاني سرازير گشت. در اين ميان، درباريان نيز به تبع امپراتوران گورکاني به حمايت از هنرها و هنرمندان پرداختند. در اين زمينه از تلاش بيرام خان بايد ياد کرد که «به هرکس در ايران زمين وعده داده بود يکي را صد کرد و کسي از لطف او محروم نشد».٥٥

همچنين گفته ميشود عشق به هنر و سخاوت خانخانان عبدالرحيم (فرزند بيرام خان) که عبدالباقي نهاوندي وي را تبديل کننده ي هند به ايران مينامد، موجب گرديد تا شمار زيادي از هنرمندان و شعراي ايراني جلاي وطن کرده و در جستجوي کام و نام راهي هند گردند «… اين سپهسالار بر ذمت همت والا نهمت خود واجب و لازم ساخته اند که هر کس از ولايت يا ديگر بلاد ربع مسکون به درگاه ايشان پناه آورد به اندک زماني کار او را به اعلي مراتب عز و علا رسانند و بلند آوازه گردانند…».٥٦ در مورد وي که مترجم واقعيات بابري به فارسي است گفته شده که «سخا و همت اوضرب المثل هند است…».٥٧ همچنين در مورد علاقه ي مهابتخان (زمانه بيگ) به همنشيني با ايرانيان گفته شده که «شيفته صحبت ايراني بود. ميگفت خلاصه آفرينش اند».٥٨ نيز از علاقه و اشتياق نواب ظفرخان (ميرزا احسن الله) به هنر بايد ياد کرد که «در قدرداني هنر و هنرمندان و دلجويي صاحب سخنان و طبع بلندان بعد عبدالرحيم خانخانان سپهسالار مثل اويي در هندوستان پيدا نشده باعث آمدن اکثر شعرا از ايران به هند خصوص ميرزا صائب ذات مبارکش بود».٥٩

در اين ميان بدواني از ١٦٦ شاعر اکبر نام ميبرد که در هند به شهرت و معروفيت دست يافتند. اکثر اين شاعران را مهاجران ايراني تشکيل داده و گفته ميشود که ٥٩ نفر از آنها به دربار اکبر راه يافتند.٦٠ شفيق اورنگ آبادي نيز در تذکره ي شام غريبان که به سال ١١٩٧ ه.ق. تأليف شده فهرستي از شعراي مهاجر ايراني به هند در دوره اي مختلف را به دست داده و گلچين معاني، شرح حال ٧٤٥ شاعر ايراني را که در طي حکومت گورکانيان به هند مهاجرت نموده اند جمع آوري وطبقه بندي کرده است.٦١ از اين رو بي دليل نيست که در ٩٩٠ ه.ق. (١٥٨٢م.) زبان فارسي به دستور اکبر زبان رسمي حکومت هند اعلام گرديد.٦٢

نخستين ملک الشعراي ايراني اکبر، غزالي مشهدي است و پس از او فيضي به اين مقام نايل مي شود. اما پيامد مهاجرت شاعران ايراني به دربار اکبر، خلق سبک موسوم به هندي است که شاخه اي از ادبيات فارسي محسوب ميگردد. نيز در همين عصر است که با حمايت اکبر و رهبري نقاشان ايراني، بيش از يکصد تن از نقاشان هندو تحت تعليم نگارگري ايراني قرار مي گيرند. ثمره ي اين جريان تولد مکتب نگارگري «ايران و هند» است. پرسي براون مينويسد که اين مکتب، شعبه اي از نقاشي صفوي بوده است.٦٣ از شاهکارهاي اين دوران، ميتوان به مصورسازي نسخه ي خطي حمزه نامه اشاره کرد. ٦٤

با تکيه بر منابع، از وجود سه نقاش ايراني دربار همايون مطلعيم. هنرمند نخست، دوست ديوانه يا دوست مصور که مدت ها قبل از ورود نقاشان ديگر، به دربار کامران ميرزا پيوسته بود٦٥ و دو ديگر ميرسيدعلي و خواجه عبدالصمد که به دعوت همايون در ٩٥٦ ه.ق. (١٥٤٩م.) به کابل وارد شدند. بسياري از هنرشناسان اعتقاد دارند که با ورود نقاشان اخير به کابل، تاريخ نقاشي گورکاني آغاز مي شود.٦٦ اما در سال هاي اخير، تغييرات اساسي در اين فرضيات صورت گرفته است، چنانکه برخي ديگر از هنرشناسان معتقدند که نقش دوست ديوانه/ دوست مصور را به عنوان پيشگام اين راه نبايد ناديده گرفت.٦٧ نگارنده در حالي که مي کوشد در ترسيم هر يک از اين نقاشان در شکل گيري مکتب «ايران و هند»، جانب احتياط را رعايت کند، ناگزير از پذيرش فرضيه اي است که مي گويد احتمالا در اين ميان، نقاشان ديگري با شهرت کمتر هم وجود دارند که به علت فقدان منابع، نام و تاريخ ورود آنها به دربار گورکاني دانسته نيست. چنانکه بايزيد، دوست ديوانه/ دوست مصور را سرآمد مصوران آن زمان در کابل مي داند٦٨ نبايد از ياد برد که برخلاف تذکره هاي شعرا، در اين زمان تذکره هايي که نام نقاشان و هنرمندان را ثبت کند وجود نداشته و تنها در زمان اکبر و به همت او و نوشته هاي ابوالفضل، نام تني چند از سرآمدان هنر نگارگري را مي شناسيم،٦٩ ليکن در همين نوشته ها نيز، آنها در پس زمينه اي از حوادث و رويدادهاي شاهانه قرار گرفته اند و شخصيت فردي آنها کمتر مد نظر بوده است.٧٠

اين مدارک مي تواند و بايد تحت بررسي دقيق تري قرار گيرد، هنوز ابهامات زيادي باقي است که بايد با يافتن مدارک جديد، شکاف و فواصل موجود را پر کرد. در اينجا پاره اي از جزيياتي را که منابع در اختيار ما گذاشته، کنار هم قرار ميدهيم تا از خلال آنها به استنتاج منطقي تري دست يابيم. در آيين اکبري با افسانه ي مهاجرت ماني پيکرنگار به هند مواجهيم.٧١ نيز بوداق، قاضي احمد، صادقي بيک و مصطفي عالي از خواجه عبدالعزيز و علي اصغر کاشي نام برده اند که با فريب محمد بن خواجه قباحت، ساقي محبوب شاه طهماسب «عازم هندوستان مي شوند».٧٢ اما در راه، دستگير شده بازگردانده و تنبيه مي گردند.٧٣ بوداق همچنين از پسر سلطان محمد خبر ميدهد که «کار پدر را ضايع نکرد و بعد از فوت پدر به هند رفت و در آنجا ترقي را تمام کرد».٧٤ همو گزارش ميدهد که مير مصور هم به دنبال ميرسيدعلي به هند رفته است.٧٥ نيز محققين از وجود ميرک نقاش وميردوست خطاط در دربار بابر خبر ميدهند.٧٦

با تکيه بر اين شواهد، ميتوان خيل نقاشان و هنرمنداني را که به دلايل مختلف به هند مهاجرت کرده اند در نظر گرفت که ما از آنها تحت عنوان «ناشناسان» ياد ميکنيم. با طرح اين فرضيه و تغيير نظرات قراردادي گذشته به کشف منابع جديد بستگي دارد.

ليکن اين تنها هنرمندان، صنعتگران و شعرا نيستند که به دربار گورکانيان مي پيوندند، بلکه عرفا و فلاسفه و پزشکان٧٧ نيز به مهاجرتي گسترده دست مي زنند. ملاعبدالنبي فخرالزماني در بيان مهاجرتش به هند چنين مي نويسد: «… اما چون سن مسود اين اوراق به نوزده رسيد، به عزم زيارت امام الانس و الجن امام رضا (ع)… به مشهد مقدس آمد… وقريب يک ماه در آنجا به سر برد، در ايام توقف در آستانه هر روز از يسار و يمين از تجار و مترددين، وصف دارالامان هندوستان بسيار شنيد، شوق ديدن آن ملک بر اين نو سفر غلبه کرد و عزم آن بلاد جزم نمود. بعد از طي منازل و قطع مراحل، از راه قندهار بيمار و نزار خود را به لاهور رسانيد و چهار ماه در آن بلده توقف کرد، تا کوفت راه بالکليه رفع شد، بعد از آن به سير لاهور مشغول شد، عجب ملکي به نظر اين حقير درآمد، ارزاني و فراواني، ديگري يکي از خوبي هاي هندوستان اينکه هر کس در هر محل به هر طريقي که زيست کند، هيچکس را قدرت آن نيست که نهي آن امر نمايد، با خود گفتم که جاي توطن تو اين سرزمينست، نه دارالسلطنه قزوين».٧٨

بدين ترتيب سيل مهاجرت ها ادامه مييابد. مولف تذکره ي ميخانه در جاي ديگر در اين مورد مي گويد: «… اين مثل ميان عالميان اشتهار سرشاري دارد که هر يک نوبت گشت هند نمود، و بهره اي ازين ملک فياض برداشت، وقتي که به ايران رفت، اگر در راه اين سرزمين و اين بلاد نميرد البته در آرزوي اين خاک مي ميرد».٧٩

نيز امين احمد رازي، هندوستان را چنين وصف کرده است: «… چندان خوبي که در آن ديار است در هيچ مملکتي نيست. ازعبدالله بن سلام نقل است که شادي را ده جزء آفريده اند، نه جزء آن را به هندوستان و يک جزء را به باقي جهان داده اند. يکي از خوبي هاي هندوستان آن است که مسافر را احتياج به زاد همراه نيست چه در هر منزل خوراک و عليق چهار پا ومحل آسايش موجود است و سلسله آمد و رفت از يکديگر گسسته نميگردد… ديگر هر نوع که کسي خواهد باشد منعي و تکليفي نمي باشد. استغناي لذت نفساني آنچه هواپرستان و جوانان را در هند ميسر است در هيچ دياري نيست…».٨٠

طالب آملي، ملک الشعراي عصر جهانگير است و نقاشاني چون فرخ بيگ و آقا رضا که در زمان شاهزادگي جهانگير به دربار اکبر پيوسته بودند، نام آورترين نقاشان عصر او به حساب مي آيند. درواقع اين دو تن رهبري موج دوم مهاجرت ها را به دست داشتند به طوري که با ورود آنها، عناصر ايراني مکتب «ايران و هند» دگربار تقويت شد.٨١ در اين دوره که پيشگامان نگارگري از ميان رفته اند، فرخ بيگ رهبري مکتب «ايران و هند» را بر عهده داشت. نام او به عنوان سرآمد نقاشان در توزوک جهانگيري ثبت شده در حالي که دو هزار روپيه به وي اعطا شده است. ٨٢

يقينا در اين زمان نقاشان ايراني ديگري نيز وجود دارند اما نام آنها در منابع عصر جهانگير که به طور گسترده اي تحت تأثير توزوک جهانگيري قرار دارد ثبت نشده است. جهانگير نيز تنها از چهار نقاش مشهور خود نام مي برد که عبارتند از: فرخ بيگ، ابوالحسن، منصور و بشنداس. همانطور که ميبينيم نام نقاش مشهوري چون دولت نيز در خاطرات پادشاه از قلم افتاده و اين در حالي است که نام شريف پسر عبدالصمد، نه به عنوان نقاش که به عنوان اميرالامراي جهانگير در خاطرات او سهم بسزايي دارد

. ابوالحسن، منصور ودولت نقاشان مشهور اين عهد را ميتوان به عنوان موج سوم نقاشان ايراني دربار گورکاني به حساب آورد، ليکن در مورد زندگي گذشته ي آنها اطلاعات چنداني وجود ندارد و اين امري بي سابقه نيست، گويا زندگي اين هنرمندان از زمان پيوستن آنها به دربار گورکانيان آغاز ميشده است!

متأسفانه با آنچه هم اکنون مي دانيم، نميتوانيم نوعي تاريخ عمومي را در اينجا به سهولت ارائه دهيم، بدين ترتيب دامنه ي بررسي هاي ما در اين زمينه محدود است واين گناه ما نيست، مدارک متقن در اين خصوص بسيار ناکافي است، اما در اين ميان جهانگير نسبت به بعضي از هنرمندان حساسيت بيشتري نشان داده است. وي در مورد ابوالحسن مينويسد: «از صغر سن تا حال خاطر هميشه متوجه تربيت او بوده تا کارش بدين درجه رسيده…».٨٣ در اينجا نبايد از خاطر دور داشت که تأثير علايق جهانگير بر نقاشان اين دوره بسيار چشمگير است. بدين ترتيب برحسب علايق پادشاه گرايش هاي متفاوتي در بين نقاشان پديد مي آيد. گرايش هايي چون پرتره سازي، نمايش صحنه هاي درباري، نقاشي از طبيعت، گل ها و حيوانات و… جهانگير که در اين زمان دوستدار و حامي هنر، زيبايي و طبيعت است، مجموعه داري بزرگ و نيز منتقدي تواناست. خود او ميگويد که قادر است سهم قلم هر يک از نقاشانش را در يک اثر مشترک تشخيص دهد.٨٤ ليکن در اين دوره برخلاف زمان اکبر از آثار مشترک هنرمندان کمتر نشان مي يابيم واين خود نکته ي اساسي ديگري را روشن مي سازد، علايق جهانگير، فرصت هايي را ايجاد کرد تا فرديت نقاشان مجال بروز يابد و تخصص ها و تمايزهاي فردي ايشان آشکار شود. از ديگر مشخصات اين دوره، نفوذ هنر غرب در نگارگري و نيز ايجاد مرقعات را ميتوان ذکر کرد که جانشين کتب مصور عهد اکبر گشته اند. در دوره ي شاه جهان نيز سيل مهاجرت ها با شدت و حدت تمام جريان داشت. در سال هاي نخست اين دوره است که صائب تبريزي از هند ديدار کرده وشش سال در آن ديار سکني مي گزيند.٨٥ بيت معروف صائب اشتياق ايرانيان را در سفر هند به خوبي نشان مي دهد:

همچو عزم سفر هند که در هر دل هست

رقص سوداي تو در هيچ سري نيست که نيست

در اين دوره کليم کاشاني مدتي سمت ملک الشعراي دربار را در اختيار داشت. از نقاشان مشهور ايراني اين دوره از ميرهاشم، محمد نادر و محمد مراد سمرقندي مي توان نام برد. گرچه گفته ميشود محمد زمان، نقاش مشهور صفوي، در اين زمان به دربار شاه جهان ميپيوندد ليکن شواهد و مدارک کافي در اين خصوص موجود نيست. در دوره ي شاه جهان نيز مرقع سازي و شبيه سازي رواج داشت، ليکن در اين زمان نخستين قدم ها در جهت تمرکز زدايي نقاشي برداشته ميشود، بدين ترتيب نقاشي از انحصار دربار شاهي خارج شده٨٦ و با پراکنده شدن نقاشان در دربارهاي محلي، راه براي محلي شدن نقاشي در دوره ي اورنگ زيب هموار ميگردد.

در اين دوره با کمرنگ شدن عناصر ايراني، مکتب «ايران و هند» در نقاشي هندي مضمحل مي گردد. همچنين در اين زمان با قطع حمايت پادشاهان گورکاني از هنر و هنرمندان، از شدت مهاجرت نقاشان و هنرمندان به هند کاسته مي شود و اين خود دليل ديگري بر اضمحلال خصوصيات ايراني مکتب نقاشي دوره ي اورنگ زيب است و اين در حالي است که با سقوط صفويان، حتي اعضاي خانواده ي سلطنتي نيز به هند مهاجرت ميکنند.٨٧ در پايان جمله اي از پرسي براون نقل مي شود که در تبيين امر مهاجرت به هر دو سوي سکه نظر ميافکند: «خوش شانسي هنرمندان به خاطر وجود حامياني بود که ميل سيري ناپذير به آثار آنها داشتند، در حالي که از سوي ديگر مغولان هند در يافتن چنين استعدادهاي آماده در اجراي فرمان هاي آنها خوش شانس بودند».٨٨

از اين ديدگاه پادشاهان گورکاني همانقدر به تخصص ها و کارآيي ايرانيان مهاجر نياز داشتند که مهاجران ايراني به حمايت هاي بي دريغ آنان. چنانکه گفته مي شود شاه عباس اول از سفراي ايراني الاصل جهانگير پرسيد که چرا مغولان، هنديان را به عنوان سياستمدار به ايران نمي فرستند و پاسخ شنيد که: «در هند اگر آدمي ميبود ما را کسي نان نميداد آدم کارآمد در هند نيست».٨٩

١_ «فرمان همايون شد آن که امير بيک بداند که جمعي از مردم اين بلاد خواسته اند که از دريا عبور کنند و از جانب جده متوجه هند شوند…»، از نامه ي شاه طهماسب به امير بيک مهردار، نک: نوائي، عبدالحسين، شاه طهماسب صفوي، مجموعه اسناد و مکاتبات تاريخي همراه با يادداشت هاي تفصيلي، تهران، انتشارات بنياد فرهنگ ايران، بهار ١٣٥٠، ص ٧؛ شاه طهماسب در اين نامه مطالب ديگري هم دارد که به آن خواهيم پرداخت.

٢_ بوداق تولد شاه طهماسب را ٢٦ ذيحجه سنه ي ٩١٩ و جلوس وي را ٢٠ رجب ٩٣٠ و سن شاه را در زمان جلوس يازده سال و اندي مي داند. منشي بوداق قزويني، جواهرالاخبار، نسخه ي عکس کتابخانه ي مرکزي دانشگاه تهران، شماره ١٧ ٣٥١٤، برگ ٢٩٨؛ اسکندر بيک نيز سن شاه را در هنگام جلوس يازده سال نگاشته و روز جلوس را دوشنبه ١٩ رجب ٩٣٠ دانسته است. اسکندر بيک ترکمان، تاريخ عالم آراي عباسي، به کوشش ايرج افشار، ج ١، چاپ دوم، تهران، اميرکبير، ١٣٥٠، ص ٤٥؛ روملو روز جلوس شاه را دوشنبه ١٩ رجب ٩٣٠ و سن شاه را ده سال و شش ماه و ٢٠ روز ثبت کرده است. حسن بيگ روملو، احسن التواريخ، تصحيح چارلس نامن سيدن، کلکته، ١٩٣١، ص ١٨٤؛ قاضي احمد نيز سن شاه را در هنگام جلوس ده سال و شش ماه و ٢٤ روز دانسته است. قاضي احمد منشي قمي، خلاص التواريخ، تصحيح احسان اشراقي، انتشارات دانشگاه تهران، ١٣٥٩، ص ١٥٥.

٣_ رک: به زيرنويس ش ١٠.

٤_ شرف خان بن شمس الدين بدليسي، شرف نامه، به اهتمام ولاديمير، ملقب به وليامينوف زرنوف، ج ١، پطرزبورغ، ١٨٦٠ (١٢٧٦ه.ق.)، صص ٥٠ ٤٤٩ .

٥_ بوداق، پيشين، برگ ١١٤؛ اسکندر بيک، پيشين، ص ١٧٤؛ مصطفي عالي افندي، مناقب هنروران، ترجمه دکتر توفيق ه. سبحاني، تهران، سروش، ١٣٦٩، صص ١٠٦ – ١٠٥، اما بوداق در برگ ١١٤ مي نويسد که نواب همايون (عبدالعزيز) را شاگرد خود خواند و قاضي احمد به تبع بوداق همين مطلب را ذکر نموده است، قاضي احمد، گلستان هنر، تصحيح احمد سهيلي خوانساري، تهران، ١٣٥٢، ص ١٤٠، قاضي احمد در مورد همدرسان شاه نيز اشاراتي دارد. وي در شرح احوال مولانا نظري قمي از مصاحبت وي با شاه خبر داده مي نويسد: «با آن اعليحضرت مشق تصوير مي نمود».

٦_ بوداق، پيشين، برگ هاي ١١٤، ٢٩٨ و ٢٩٩؛ روملو، پيشين، ص ٤٨٨؛ قاضي احمد، گلستان هنر، ص ١٣٧؛ اسکندر بيک، پيشين، ص ١٧٤ که مي نويسد: «آن حضرت با اين طبقه الفت تمام داشتند».

٧_ همانجا و نيز قاضي احمد، پيشين، ص ١٣٨ که نام اين شاعر را منوف دامغاني ذکر کرده است.

بي تکلف خوش ترقي کرده اند

کاتب و نقاش و قزويني و خر

در اين شعر منظور از قزويني وکيل شاه بوده است و نيز شاعر در اين بيت از علاقه ي کودکانه ي شاه به خرسواري ياد کرده است.

٨ _اسکندر بيک، پيشين، ص ١٧٨ که مي نويسد: «… در اوايل حال حضرت خاقاني جنت مکاني توجه تمام به حال اين طبقه بود. چندگاه ميرزا شرف جهان و مولانا حيرتي از هم صحبتان بزم اقدس و معاشران مجلس مقدس بودند». در مورد روابط مولانا حيرتي و شاه طهماسب رک: زيرنويس ش ١٩.

٩_آذرپاد، حسن حشمتي رضوي، فضل الله، فرشنامه ايران، تهران، موسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي(پژوهشگاه)، ١٣٧٢، ص ١٥، ليکن پژوهشگران فوق منبعي را براي قول خود معرفي نکرده اند.

١٠_براي بررسي توجه و علاقه ي شاه طهماسب به نقاشي، خوشنويسي و شعر نک: بوداق، پيشين، برگ هاي ١١٤، ٩٩ و ٢٩٨؛ تقي الدين اوحدي، عرفات العاشقين، نسخه ي عکسي کتابخانه ي ملک، ش ٥٣٢٤، برگ هاي ٢ ٣٣١؛ شرف خان، پيشين، ج ١، صص ٥٠ ٤٤٩؛ روملو، پيشين، ص ٤٨٨؛ اسکندر بيک، پيشين، صص ١٧٤و ١٧٨؛ صادقي بيک افشار، مجمع الخواص، ترجمه به زبان فارسي عبدالرسول خيام پور، تبريز، ١٣٢٧، صص ٩ ٨؛ لطفعلي بيگ بن آقخان بيگدلي شاملو متخلص به آذر، آتشکده آذر، تصحيح و تحشيه و تعليق حسن سادات ناصري، ج ١، تهران، اميرکبير، ١٣٣٦، ص ٧٤؛ قاضي احمد، گلستان هنر، صص ١٣٧تا ١٤٠ و خلاص التواريخ، صص ٢٧ ٢٢٦؛ فخري هروي، تذکره روض السلاطين، تصحيح ع. خيام پور، تبريز، انتشارات موسسه تاريخ و فرهنگ ايران، ١٣٤٥، صص ٧١ ٧٠؛ تربيت، محمدعلي، دانشمند آذربايجان، چاپ اول، تهران، مجلس شوراي ملي، ١٣١٤، ص٢٨٤ و ساير منابع.

_١١بوداق، پيشين، برگ هاي ١١٤_ ١١٣ که مي نويسد: «… در آخر که پادشاه از اين طايفه دلگير شدند…»؛ قاضي احمد، گلستان هنر، صص ٨٨ و ٩٩؛ اسکندر بيک هم در اين زمينه مطلبي دارد، پيشين، صص ١٧٤و ١٧٨. ١٢_تذکره شاه طهماسب، منسوب به شاه طهماسب، با مقدمه و فهرست اعلام امرالله صفري، چاپ دوم، تهران، ١٣٦٣، صص ٣٠ ٢٩؛ روملو، پيشين، ١١٢ و خلاص التواريخ، صص٥٩٧ تا ٥٩٩ و ٢٢٥و ٣٨٦؛ بيگدلي شاملو، پيشين، ج ١، ص ٧٤؛ عبدي بيگ شيرازي، تکلم الاخبار، با مقدمه، تصحيح و تعليقات دکتر عبدالحسين نوائي، تهران، ١٣٦٩، صص ٧٧ ٧٦؛ شرف خان، شرفنامه، نسخه ي عکسي کتابخانه ي مرکزي دانشگاه تهران، ش ٣٨٨٨، برگ ٢١٦؛ قاضي زاده ملا احمد تتوي، ؛تاريخ الفي، نسخه ي خطي کتابخانه ي دانشکده ي الهيات دانشگاه تهران، ش ٢/٥ ب، برگ ١٠١٧؛ محمود بن هدايت الله افوشته اي نطنزي، نقاو الآثار في ذکر الخيار، به اهتمام احسان اشراقي، تهران، ١٣٥٠، ص ١٤؛ اسکندر بيک، پيشين، ج ١، ص ١٢٢؛ صادقي بيک، پيشين، ص ٩؛ رضاقلي خان هدايت، روض الصفاي ناصري، چاپ سنگي، ج ٨ و ديگر منابع.

_١٣يکچند پي زمرد سوده شديم ،يکچند به ياقوت تر آلوده شديم، آلوده گی بود بهر رنگ که بود ،شستيم بآب توبه آسوده شديم .از اشعار شاه طهماسب صفوي، نک: تذکره شاه طهماسب، پيشين، صص ٣٠ ٢٩؛ بيگدلي شاملو، پيشين، ج ١، ص ٧٤؛ تقي الدين اوحدي، پيشين، برگ ٣٣٢؛ صادقي بيک افشار، پيشين، ص ٩.

_١٤بوداق، پيشين، برگ ٣٠٧؛ محمود بن خواندمير، تاريخ صفويه، ميکرو فيلم کتابخانه ي مرکزي دانشگاه تهران، ش ٥٤٩٧، برگ١٢١؛ قاضي احمد نيز در خلاص التواريخ، صص ٦ ٢٢٤ اين مطالب را ذکر نموده است.

_١٥بوداق، همان جا؛ روملو اين واقعه را مربوط به سال ٩٤٠ ه.ق. و پس از توبه ي شاه ذکر کرده و جام شراب خاصه ي شاهي را نيز شيشه ي شربت خاصه ي شاهي ذکر کرده است، رک: روملو، پيشين، صص ٤ ٢٥٣.

_١٦ميراحمدي، مريم، دين ودولت در عصر صفوي، چاپ دوم، تهران، اميرکبير، ١٣٦٩ه.ش.، ص ٦٧ که مي گويد: «در دوره طهماسب يکم در سال ٩٤٣ ه.ق. (١٥٣٦ م.) مقام صدر (از مقامات روحاني) به اميرمعزالدين اصفهاني تفويض شد. معزالدين به ترويج مذهب شيعه همت گماشت و در زمان اوست که به دستور وي شيره کش خانه ها، باده فروشي ها و قمارخانه ها خراب مي شود.» وي ادامه مي دهد «بطور کلي اوج نفوذ روحانيون در عهد صفوي ابتدا در زمان اسماعيل يکم است و سپس در زمان طهماسب يکم اين نفوذ قوت فوق العاده اي مي گيرد، بطوري که فرامين دربار فقط با تأييد علما قابل اجراست». وي در جاي ديگر در معرفي شيخ عاملي کرکي (محقق کرکي) مي نويسد: «نفوذ وي در دربار صفوي به حدي رسيد که دربار صفوي در حقيقت از وي دستور مي گرفت و درواقع عملا سلطنت در دست وي بود. فرامين و دستورات شاهانه با تأييد وي رسميت مي يافت و حتي فرمان همايوني به کليه نقاط کشور رسيد که بر تمامي مردم «امتثال امر شيخ» لازم ميباشد زيرا که نايب حضرت ولي عصر (عج) بوده و سلطنت حقه حق اوست و شاه خود را يکي از عمال وي معرفي کرد». خانم ميراحمدي در اين باب به کتاب ريحان الادب في تراجم المعروفين بالکنيه و اللقب، ج ٥، ص ٢٤٥ رجوع مي دهد. وي همچنين مرگ شيخ را در ٩٤٠ يعني در زمان توبه ي اول شاه طهماسب دانسته است.

_١٧مصطفي عالي افندي، پيشين، ص ١٠٥؛ قاضي احمد، گلستان هنر، صص ٢ ١٠١ که اطلاعات تازه اي در مورد وي به دست داده نيز دو بيت شعر در هجو اونقل نموده است، نيز رک: به زيرنويس هاي ش ٧٢ و ٧٣.

_١٨محمود بن هدايت افوشته اي نطنزي، پيشين، ص ١٦.

_١٩منابع تاريخي پر است از اين حکايات نظير بوداق، پيشين، برگ ٣٠٠، قاضي احمد، گلستان هنر، صص ١٣ ١١٢ و خلاص التواريخ، ج ١، صص ٢٥٥ و ٩٩ ٥٩٧ که مي نويسد به علت سختگيري شاه هيچکس مرتکب نامشروعات نمي شد چنانچه هر کس ساز مينواخت دست او را قطع مي کردند. اما در هر حال استثنا هم وجود داشت بوداق مي نويسد که بهزاد در سن کهولت بوده همچنان شراب ميخورد وشاه ميدانست «با وجود قدغن، مي او در کار بود و نواب اعلي مي دانست…»، بوداق، پيشين، برگ١١٤؛ اما گفته اند که اين سختگيري ها يکي از عواملي است که پاره اي از ايرانيان را به مهاجرت کشاند چنانچه بايزيد بيات مي نويسد که ملا دوست (دوست ديوانه/ مصور) «به جهت شراب که شاه توبه کرد خود را نتوانست گذراند بي رخصت به ملازمت ميرزا کامران آمده بود.» نک: به بايزيد بيات، تذکره همايون و اکبر، به تصحيح محمد هدايت حسين، کلکته، ١٩٤١، ص ٦٦؛ در رابطه با توبه ي شاه و منع همگاني شراب حکايت مولانا حيرتي که به گفته ي اسکندر بيک از معاشران شاه بود شنيدني است. گفته اند که مولانا حيرتي که بنابر قول خوشگو، اکثر اوقاتش را به شراب خواري و شاهد بازي مي گذراند در مورد منع شراب غزلي سرود که حاسدان و نمامان اين بيت از غزل او را به سمع شاه طهماسب رسانيدند:

از حسد امروز زاهد منع ما از باده کرد

ورنه کي آن نامسلمان را غم فرداي ماست

شاه که به گفته ي اکثر منابع در امر به معروف و نهي از منکر مبالغه و غلو تمام داشت متغير شد و مولانا حيرتي از بيم جان به گيلان گريخت. وي چند سال بعد قصيده اي در منقبت ائمه اطهار سرود. گفته اند که شاه طهماسب در عالم رويا، شاه مردان و امير مومنان را در حال کتابت قصيده حيرتي مشاهده نمود و بدين سبب از سر تقصير وي گذشت و او را به دربار طلبيد. خوشگو نقل مي کند که حيرتي به همراه همايون پادشاه به هند آمد و در رکاب او بود، نک: خوشگو، سفينه ي خوشگو، نسخه ي خطي کتابخانه ي ملک، ش ٤٣٠٥، برگ هاي ١١٩ _ ١١٨؛ امين احمد رازي، تذکره ي هفت اقليم، با تصحيح و تعليق جواد فاضل، ج ٢، تهران، کتابفروشي علمي، ص ٣١٧؛ در مورد معاشرت و هم صحبتي مولانا حيرتي و شاه طهماسب رک: زيرنويس ش ٨؛ نيز در مورد مشاعره ي حيرتي و همايون رک: عبدالباقي نهاوندي، مآثر رحيمي، به سعي و تصحيح محمد هدايت حسين، کلکته،٣١ ١٩٢٤، ج ١، ص ٦١٢ و ديگر منابع.

_٢٠بابر شاه، بابرنامه، چاپ سنگي، بمبئي، ملک الکتاب، ١٣٠٨، صص ٧ ٢٠٦؛ نيز بدواني حکايت توبه ي سلطان علاء الدين خلجي حاکم دهلي را بيان کرده است. نک: به عبدالقادر بن ملوک شاه بدواني، منتخب التواريخ، به تصحيح مولوي احمدعلي صاحب به اهتمام کبيرالدين احمد، ج ١، کلکته، ١٨٦٨، صص ٨ – ١٨٦.

_٢١

Dickson, M.B. & Welch, S.C., The Houghton Shahnameh , Cambridge, 1981, V. 1

pp. 119, 123-24- Welch, S.C., Wonders of the Age , Harvard University, 1979- 80, p. 27

_٢٢ بوداق، پيشين، برگ هاي ١١٤- ١١٣؛ قاضي احمد، گلستان هنر، ص ٩٩؛ نيز قاضي احمد در ص ٨٨ مي نويسد: «در آخر کار آن پادشاه کيوان وقار از وادي خط و مشق و نقاشي دلگير شده بمهمات ملک و مملکت ومعموري بلاد و رفاه حال رعيت مشغول گشتند.»؛ اسکندر بيک نيز در ص ١٧٤ اين مطلب را ذکر کرده مينويسد که شاه «اصحاب کتابخانه را بعضي که در حيات بودند مرخص ساخته بودند که بجهت خود کار ميکردند». وي همچنين در بيان شرح احوال نقاشان اين عصر مانند مير زين العابدين و مولانا عبدالجبار استرآبادي تعليق نويس نقاش مي نويسد که اين نقاشان و شاگردانشان «… کارخانه داير ساخته، کار ميکردند». وي همچنين درشرح احوال مير زين العابدين اضافه مي کند «اما خود هميشه جهت شاهزادگان وامراء واعيان کارکرده رعايت مي يافت…»؛ طبيعي است که اگر رويگرداني شاه از نقاشي دلائل صرفا مذهبي مي داشت اين نقاشان نمي توانستند کارگاه نقاشي شخصي دائر کرده يا براي ساير شاهزادگان واشراف کار کنند. چنانچه قاضي احمد در گلستان هنر، صص ٩٤ ٩٣ در مورد مولانا مالک خوشنويس مي نويسد که وي «حسب الامر شاه عالميان پناه در کتابخانه سلطان ابراهيم ميرزا جا گرفت… »

اما اسکندر بيک در ص ١٧٨ در شرح حال شعرا مي نويسد که شاه در اواخر عمر که در امر به معروف و نهي از منکر مبالغه ي عظيم مي کرد شعرا را از صلحا و اتقيا ندانسته زياده توجهي به حال ايشان نمي کرد. اسکندر بيک درادامه اضافه مي کند که شهزاده پريخان خانم دو قصيده از مولانا محتشم کاشي را که در مدح خود و شاه طهماسب دريافت کرده بود به شاه عرضه داشت ليکن شاه ازدادن صله شعر خودداري کرده گفت که راضي نيست شعرا وي را مدح کنند بلکه آنان مي بايست در شأن ائمه معصومين قصيده بسرايند وصله ي اول از ارواح مقدسه ي حضرات و بعد از آن دربار شاه توقع کنند.

_٢٣سفرنامه وينچنتو دالساندري، سفرنامه هاي ونيزيان در ايران، ترجمه ي دکتر منوچهر اميري، تهران، انتشارات خوارزمي، چاپ اول، ١٣٤٩، صص ٨ ٤٣٧.

_٢٤قاضي احمد، خلاص التواريخ، ج ١، ص ٥٩٩.

_٢٥روملو، پيشين، ص ٤٨٩.

_٢٦قاضي احمد، خلاص التواريخ، ج ١، ص ٥٩٩.

_٢٧سياحت نامه شاردن، ترجمه ي محمد عباسي، ج ٨، تهران، انتشارات امير کبير، ١٣٤٥ه.ش. (١٩٦٦م.)، ص ٣٠٧.

_٢٨ سفرنامه دالساندري، پيشين، ص ٤٤٨.

_٢٩همان. بوداق تعداد قورچيان شاه را سه هزار مي داند و مي گويد که شاه تا سه هزار ديگر يساول و بوکاول… دارد، بوداق، پيشين، برگ ٢٩٩؛ اسکندر بيک نيروهاي شاهي را در حين ارتحال وي شش هزار نفر مي داند قورچيان، ٤٥٠٠ نفر و حدود ١٥٠٠ نفر يساولان و بوکاولان و غيره…، اسکندر بيک، پيشين، ص ١٤١؛ اما قاضي احمد در خلاص التواريخ، ج ١، ص ٥٩٩ رقم اغراق آميز دويست هزار کس مواجب خوار را ذکر مي کند.

_٣٠روملو، پيشين، ص ٤٨١.

_٣١ همان، ص ٤٨٩.

_٣٢ ملک را بود بر عدو دست چير چو لشکر دل آسوده باشند و سير

چودارند گنج از سپاه دريغ دريغ آيدش دست بردن به تيغ

در مورد ايلغار قزلباشان در طول سلطنت شاه طهماسب در پاره اي منابع اشاراتي وجود دارد در تاريخ صفويه و خلاص التواريخ در اين مورد و در ارتباط با ايلغار شهر هرات بدست قزلباشان به نکات بسيار مهمي برمي خوريم. نک: محمود بن خواندمير، صص ١٠٧، ١١٨ و ١١٢؛ قاضي احمد، صص ٢٢١ – ٢١٩.

_ ٣٣شرف خان، پيشين، ج ٢، ص ٢٥١.

_٣٤قاضي احمد، خلاص التواريخ، ص ٥٩٩.

_٣٥رضاقلي خان هدايت، پيشين، ج ٨، که در ذکر واقعه ي ناگزير مرض و رحلت شاه طهماسب و اختلاف آن اوان در مورد ثروت و خزانه ي شاه اطلاعاتي را بيان کرده است.

_٣٦بوداق، پيشين، برگ ٢٩٩ که پس از اينکه شرح مي دهد که اوقات شاه از صبح تا شام بي فاصله صرف مهمات عالم مي شد مي نويسد: «… وکلا و وزرا و مستوفيان و ارباب قلم را مطلقا قدرت آن نماند که قيراطي بخود سر کم و زياد نمايند…» و روملو، ص ٤٨٩ که مي نويسد: «و در ايام کهولت از صباح تا رواح دفتر را پيش گذاشته در کار ملکي مي پرداخت بمجموع مهمات خود مي رسيد چنانچه وکلا و وزرا بي اذن آن حضرت فلوس به کسي نمي توانستند داد…»

جالب توجه است که اسکندر بيک مي نويسد که شاه در اواخر عمر از کثرت مشاغل فرصت نقاشي نداشت و کمتر متوجه آن مي شد وي بلافاصله ادامه مي دهد که شاه اصحاب کتابخانه را مرخص ساخته بود… نک: اسکندر بيک، پيشين، ص ١٧٤ و قاضي احمد نيز مشابه اين کلمات را در گلستان هنر، ص ٨٨، بيان کرده است رک: زيرنويس ٢٢. براي ما روشن است شاهي که صبح تا شام را به حساب و کتاب اموالش ميرسيد و از دادن حقوق قورچيانش سر باز مي زد مخارج هنرمندان کارگاه هاي دربار را نيز نخواهد پرداخت! اما گلچين معاني در تاريخ تذکره هاي فارسي، ج ١، انتشارات دانشگاه تهران، ٥٠ ١٣٤٨، صص ٣٠ ٤٢٩ شعري از فخري هروي در مدح شاه طهماسب را به چاپ رسانده که مقطع آن بسيار جالب است و فخري هروي در آن در توصيف بخشندگي شاه اغراق جالبي دارد!

زبس کو ببخشيد گوهر بکس به پيچيد بر خويش دريا که بس

٣٧_ سفرنامه دالساندري، پيشين، ص ٤٤١.

٣٨_ همان، ص ٤٣٩.

٣٩_ همان، صص ٤٤٢ ٤٤١.

٤٠_ به عنوان مثال اسکندر بيک در ج ٢، ص ٣٨١ مي نويسد: «ولايت دلگشاي اصفهان که بين الجمهور به نصف جهان اشتهار دارد و اکثر املاک خاصه شاه جنت مکان و خاص آنحضرت بود…»

٤١_ شاردن، ج ٨، ص ١٥٤.

چه حاجت تيغ شاهي را بخون هر کس آلودن

توبنشين واشارت کن به چشمي يا به ابرويي

٤٢_به عنوان مثال مي توان به ماجراي اميربيک مهردار اشاره کرد که به او تهمت سحر و جادو و تسخير کواکب زده شد و به دستور شاه طهماسب وي را در سبزوار دستگير نموده درون صندوقي قرار دادند به ترتيبي که دست هايش را از صندوق بيرون آورده و بسته بودند تا نتواند با انگشتان خود به سحر و جادو متوسل شود، قاضي احمد مي گويد که به دستور شاه، غزالي مشهدي شاعر معروف صفوي به نزد اميربيک فرستاده شد تا اشعاري در هجو او بسرايد. امير به قلعه ي قهقه و بعدها به الموت فرستاده شد چنانکه تا آخر عمر در آنها محبوس بود، از محتواي نامه ي شاه طهماسب به او که در ابتداي مقاله و زيرنويس ش ١ به آن اشاره شد چنين بر مي آيد که شاه علاوه بر مصادره ي اموال و املاک موروثي او، وي را تحت فشار قرار داد تا دفينه ها و ذخيره هاي احتمالي او را نيز تصاحب کند. براي بررسي احوال اميربيک مهردار نک: قاضي احمد، خلاص التواريخ، صص ٢٢٠ و ٥٠ ١٣٤٩، ١٤ ٦١١؛ سام ميرزاي صفوي، تحفه ي سامي، تصحيح و مقدمه از رکن الدين همايون فرخ، تهران، ص ٩٢؛ امين احمد رازي، پيشين، ج ٢، ص ٤٣٩؛ روملو، پيشين، صص ١٧٣، ٨ ٢٠٧؛ بيگدلي شاملو، پيشين، صص ٩ ١٠٨؛ صادقي بيک، پيشين، ص ٨ که ابياتي از شاه طهماسب را در مدح اميربيک ذکر کرده است و ديگر منابع. جالب است بدانيم که غزالي مشهدي خود بعدها مورد تهمت کفر و الهاد قرار گرفت وبه هندوستان فرار کرد.

وي بعدها در دربار اکبر به مقام ملک الشعرايي گورکانيان نايل آمد و نخستين ملک الشعراي اکبر گرديد ليکن وي به زودي مير سيدعلي را مورد تهمت قرار داده و او را به سرقت دواوين ميراشکي قمي متهم ساخت. منازعات و مشاجرات لفظي او با مير سيدعلي، نادرالملک همايون شاهي ، نقاش برجسته ي ايراني دربار گورکاني موجبات هجرت مير سيدعلي به مکه را فراهم ساخت. در مورد مهاجرت غزالي مشهدي به هند نک: صادقي بيک، پيشين، صص ٩ ١٣٨؛ بدواني، پيشين ، ج ٣، صص ٧٢ ١٧٠؛ خوشگو، پيشين، برگ ١١٠، نيز نک: گلچين معاني، احمد، کاروان هند، ج ٢، مشهد، انتشارات آستان

قدس رضوي، ١٣٦٩، صص ٥ ٩٣٣؛ نوائي، پيشين ، صص ٤ ٣.

٤٣_به عنوان مثال اسکندر بيک ترکمان در بيان شرح احوال مولانا حسن بغدادي مي نويسد که شاه طهماسب همواره او را به خاطر بي اعتنايي به مذهب تهديد مي کرد، اما بالاخره به خاطر تزيين گنبد حضرت ابوعبدالله حسين توسط او ازسياست کردنش چشم پوشي کرد و دستور داد تا وي را توبه دادند، اسکندر بيک، پيشين، ص ١٧٧.

٤٤_ بوداق، پيشين، برگ ٣٤٠.

٤٥_ سبزه پا مالست در پاي درخت ميوه دار

در پناه «اهل دولت» هست خواري بيشتر

وحدت قمي؛ «اخوان و اقرباء و امرا و وزرا و کافه ي سپاهيان را اهل دولت مي گفتند»، خواند مير، «قانون همايوني»، مأثر الملوک، به تصحيح ميرهاشم محدث، تهران، ١٣٧٢، ص ٢٦٤.

اما خود «اهل دولت» نيز در اغلب موارد قرباني سياستهاي خونين پادشاه مي گشتند، شاردن مي گويد که ماجراي خونين سياست کردن هاي شاهان صفوي بيشتر در مورد رجال دربار، مقربان درگاه و محبوبه هاي شاه اتفاق ميافتاد تا عامه ي مردم، شاردن، پيشين، ج ٨، صص ٦ ١٥٥، ١٩٦، ٢٤٢ و غيره؛ قاضي احمد در خلاص التواريخ، ص ١٥٦ و اسکندر بيک در عالم آراي عباسي، ص ١٥٩ نيز بيتي از خواجه جلال الدين محمد تبريزي، وزير شاه اسماعيل اول که در زمان جلوس شاه طهماسب در آتش سوزانده شد، نقل کرده اند که گوياي حقيقت فوق است:

کسي کو خانه در کوي بلا گيرد چنين گيرد

بوداق نيز در برگ ٣٠٠ اين حکايت را ثبت کرده است. رک: زيرنويس ش ١٩؛ نيز نک: به عبدي بيگ، پيشين، صص ٦١ ٦٠؛ روملو، پيشين، ص ١٨٤.

٤٦_براون، ادوارد، تاريخ ادبي ايران، ترجمه ي رشيد ياسمي، ج ٤، تهران، بنياد کتاب، چاپ دوم، ١٣٦٤، صص ٧ ٣٥.

٤٧_ سرزمين هند را در آن زمان دارالامان مي ناميدند.

٤٨_قاضي زاده ملا احمد تتوي، پيشين، برگ ١٠٤٥ و در ادامه مي افزايد: «… مادرين کشور صلاي عام آب زندگانيست هر کس باشد و از هر جا که باشد بقدر استعداد بلکه زياده بر آن تربيت و رعايت مي يابد و بظهور اندک مرتبه اي از شجاعت با آنکه احاد الناس اين ملک اشجع از مشاهير ديگر اقاليم اند موجب صد گونه عزت مي گردد. عزت ارباب علم و فهم چو

از آن زياده مي دارند که به بيان محتاج باشد در آن شروع نمي رود…»

در مقابل ارج گذاري استعدادها در هند، شاردن بزرگترين پادشاهان صفوي را آن مي داند که: «… بهاي استعداد وشايستگي و حتي ارزش شغل را نمي دانند و وقتي شغلي به کسي ارجاع مي کنند هيچگونه توجهي باهميت آن ندارند…» شاردن، پيشين، ج ٨، ص ١٦٩.

فوق الدين احمد (فوفي يزدي) از شعراي قرن ١١ در اين مورد مي گويد:

روم به هند به يان بخت تيره سوي دکن که قدر بنده ندانند خواجگان عراق

نه مطلب از سفر هند، اشتياق زرست به هر ديار که باشم خدا بود رزاق

از آن گريزم از اهل ديار خود که نيافت دلم ز باغ و فاشان نسيم مهر و وفاق

نک: گلچين معاني، کاروان هند، ج ٢، ص ١٠٦٨.

٤٩_ ابوالفضل علامي، اکبر نامه، به تصحيح مولوي آغا احمد علي و المولوي عبدالرحيم، ج ١، نئو دهلي، ص ٢٢٠.

٥٠_ ز اهل هنر هر که بر آمد برش بگسترد ظل کرم بر سرش

روملو، پيشين، صص ٢ ٣٩١؛ قابل ذکر است که هر لک برابر ٢٠٠ تومان و ٠٠٠/١٠٠ روپيه بوده است؛ بدواني، پيشين، ج ١، صص ٨ ٤٦٧؛ صادقي بيک، پيشين، ص ١٣؛ خواند مير، پيشين، ص ٢٦٦.

٥١_جهانگير پادشاه در توزوک جهانگيري، لکهنو، صص ٨ _ ٧ در سال اول جلوس شرح ميدهد که عبدالصمد که از سوي همايون به لقب شيرين قلم مفتخر شده بود «… در مجلس همايون ايشان رتبه مجالست ومصاحبت داشت…» وي ادامه مي دهد که اين عزت و حرمت در دوران اکبر هم ادامه يافته است.

٥٢_ بايزيد بيات، پيشين، صص ٨ ٦٧.

٥٣_در برخي منابع در مورد تعليم نقاشي همايون و شاهزاده اکبر توسط نقاشان ايراني سخن به ميان رفته است، نک: علامي، اکبر نامه، ج ٢، ص ٤٢؛ جهانگير پادشاه، پيشين، صص ١٩ ١٨.

٥٤_علامي، اکبر نامه، ج ١، ص ٣٤٢؛ بايزيد بيات، پيشين، ص ١٧٧.

٥٥_ بوداق، پيشين، برگ هاي ٢١ ٣٢٠؛ قاضي احمد نيز در خلاص التواريخ، ج ١، ص ٤٠٥ در مورد بيرام خان مي نويسد: «بيرام خان مرد شيعه موالي بود و رعايت سادات و مومنان بسيار فرمودي. هر که از خراسان به آن جانب رفتي رعايتها يافتي». و عبدالباقي نهاوندي درباره ي او مي نويسد: «اگر اهليت و همت و سخاوت و استعداد او را طلبکار باشي از اهل ربع مسکون خصوصا از ايرانيان سئوال کن بتواتر بايشان رسيده که در زمان وکالت و خا نخاني چه قسم احسانها به اين گروه بي خان و مان نموده وهنگام توجه ايران و معاودت به هندوستان چه مايه سيم و زر دامن ايشان ريخته…» رک: عبدالباقي نهاوندي، پيشين، ج ٢، ص ٥٩؛ در همين اثر مي خوانيم که وي از سوي شاه طهماسب و همايون لقب خانخان يافت، ج ٢، صص ٢٠ ١٩.

٥٦_عبدالباقي نهاوندي، پيشين، ج ٢، صص ٥٣٧ ٥١٥، ٦٠١؛ به عنوان مثال در ص ٦٠١ مي نويسد: «… در ايامي که اين هندوستان ايران ساز صاحب صوبه اين دارالسلطنه گشت…»، وي همچنين در جلد سوم اثر خود اين رباعي را در مورد خانخان ذکر مي کند:

تا دهر شکوه خانخاني ديد بر عهد سکندر و سليمان خنديد

از بس که نهادند به درگاهش رو ايران شد هند و هند ايران گرديد

نيز نک:

Riazul Islam, Indo-Persian Relations, Lahore, 1970, p. 243

و ترجمه ي فارسي آن، رياض الاسلام، تاريخ روابط ايران و هند، ترجمه محمد باقر آرام عباسقلي غفاري فرد، تهران، امير کبير، ١٣٧٣، ص ٣٥٥ که از عبدالباقي نهاوندي نقل کرده است «اين مرد (بزرگ) که هند را به ايران مبدل ساخت.»

نهاوندي در جاي ديگر مي نويسد: «… ايران مکتب خانه هندوستان است و مستعدان کسب حيثيات در آنجا مينمايند که در هندوستان در مجلس سامي اين سپه سالار بکار برند…» ج ٣، ص ٤٦.

ج ١، ص ١٣.

_٥٧ صمصام الدوله شاهنوازخان، تذکره ي مأثرالامرا، تصحيح مولوي ميرزا اشرف، ج ١، کلکته، ١٣٠٩، صص ٧ ٦٩٦ و ١٠ ٧٠٩ و در ادامه مينويسد: «… اجتماع اهل کمال از هر فن در وقت او مثل عهد سلطان حسين ميرزا و ميرعلي شير بود…».

_٥٨ شاهنوازخان، پيشين، ج ٣، ص ٤٠٨؛ مهابتان در تحکيم پايه هاي امپراتوري جهانگير و سپس در شکل گيري امپراتوري شاه جهان نقش عظيمي داشته است. يکي ازپسران او به نام امان الله (خانزمان) متخلص به اماني نيز علاقه ي زيادي به هم صحبتي با شعراي ايراني داشت چنانچه بسياري از شعرا را در محافل خود پذيرا بود. ميرزا عبدالنبي فخرالزماني قزويني صاحب تذکره ي ميخانه، کتابدار ويژه ي او بوده است. نک

تذکره ي ميخانه، تصحيح احمد گلچين معاني، تهران، ١٣٦٧، چاپ پنجم، صص ٦٨ _ ٧٦٢؛ خوشگو نيز در مورد مهابتخان چنين مينويسد: «…فهمي بس بلند و حوصله فراخ داشته با شعراي عصر کريمانه پيش مي آمد که هر سخنوري را بقدر حالت تعظيم مي کرد…»، خوشگو، پيشين، برگ هاي ٦ ١٨٥.

_٥٩ خوشگو، پيشين، برگ ٢٤؛ در مورد روابط صائب تبريزي و ظفرخان همچنين رک: ميرزا محمد طاهر نصرآبادي، تذکره نصرآبادي، با تصحيح و مقابله ي وحيد

دستگردي، تهران، چاپخانه ي ارمغان، ١٣١٧، صص ٥٧ و ١٨_ ٢١٧.

خانخانانرا به بزم و رزم صائب ديده ام

در سخا و در شجاعت چون ظفرخان تو نيست

من و دل چو فرياد و افغان کنيم

ظفرخان، ظفرخان، ظفرخان کنيم

_٦٠بسياري از هنرمندان و شعراي ايراني، شهرت خود را مديون ورود به هند مي دانند، صائب تبريزي در اين رابطه مي گويد:

بلند نام نگردد کسي که در وطن است

ز نقش ساده بود تا عقيق در يمن است

وي همچنين در مورد شهرت خود مي گويد:

پيش ازين هر چند شهرت داشت در ملک عراق

سير ملک هند صائب را بلند آوازه کرد

_٦١ گلچين معاني، احمد، کاروان هند، ج ٢، پيشين.

_٦٢شيمل، آنه ماري، ادبيات اسلامي هند، ترجمه ي يعقوب آژند، تهران،١٣٧٣، ص ٣٧؛ بدين ترتيب منزلت و مقام هنرمندان و شعراي ايراني در هند آن چنان بالا مي گيرد که ايراني بودن نوعي امتياز ويژه محسوب ميشده است. خوشگو از ملاشيداي هندي نقل مي کند که وي از طرف ايرانيان به علت هندي نژاد بودن تحقير مي شده است.نک: خوشگو، پيشين، برگ ٢١٠.

_٦٣

Brown, Percy, Indian Painting under the Mughal, Oxford, 1924, pp. 56 & 112

_٦٤در مورد حمزه نامه نک: به علامي، آيين اکبري، ج ١، کلکته، ١٨٧٢، ص ١١٧؛ بدواني، پيشين. ج ٣، ص ٢١١؛ شاهنوازخان، پيشين، ج ٢، صص ٣ ٢ و ديگر منابع.

_٦٥ رک: زيرنويس ش ١٩.

_٦٦

Smith, Vincent. A., A History of Fine Art in India & Ceylon, India, 1969, p.182

– Welch, S.C., the Art of Mughul, India, New York, 1975, p. 17

نيز ديماند، س.م. راهنماي صنايع اسلامي، ترجمه ي عبدالله فريار، تهران، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ دوم، ١٣٦٥، ص ٧٠.

_٦٧

Adle, Ch.,”Les Artistes nommes Doust- Mohammad au XVIe Siecle”,

Studia Iranica22.2, 1993, pp. 249, 252, 256.

_٦٨ بايزيد بيات، پيشين، ص ٦٦.

_٦٩علامي، آيين اکبري، ج ١، صص ١١٨ ١١٦.

70-

Brown, P., op. cit., p.119.

٧1 _ علامي، آيين اکبري، ج ٢، ص ٢٠٠.

٧٢ _رک: زيرنويس ش ١٧.

٧٣_ بوداق، پيشين، برگ ١١٤؛ قاضي احمد، گلستان هنر، صص ١٤١ ١٤٠؛ مصطفي عالي افندي، پيشين، صص ٦ ١٠٥.

٧٤_ بوداق، همانجا؛ بسياري از هنرشناسان محمدي را پسر سلطان محمد مي دانند، مصطفي عالي او را محمدبيک مي خواند، نک: مصطفي عالي، پيشين، ص ١٠٤.

٧٥_همان؛ نيز قاضي احمد در گلستان هنر در مورد پاره اي از هنرمندان و شعرا که به هند رفته اند توضيحاتي مي دهد، نک: به صص ٩٢، ١٠٢١٠٤ و ١٢٣ و …؛ صادقي بيک، پيشين، صص ٧٨ ٧٧ و ٩٠.

٧٦_گري، بازيل، نگاهي به نگارگري در ايران، ترجمه ي فيروز شيروانلو، تهران، ٢٥٣٥، ص ١٥٥؛ در اينجا گري از خواندمير نقل قول ميکند.

٧٧ _در مورد مهاجرت پزشکان ايراني به هند رک: به الگود، سيريل، طب در دوره ي صفويه، ترجمهي محسن جاويدان، تهران، دانشگاه تهران، ١٣٥٧، فصل ٥، «پزشکان

مهاجر و رسوخ طب ايران در هند»، نيز عبدالباقي نهاوندي، پيشين، ج ٣.

٧٨_ ملاعبدالنبي فخرالزماني قزويني، پيشين، ص ٧٦١.

٧٩_همان، صص ٩ ٢٥٨؛ نيز در ص ٦٣١ از زبان حکيم عارف ايگي هندوستان چنين تعريف شده است: «… ملکي ديدم بغايت آبادان و معمور و بلادي مشاهده کردم از براي آسايش و رفاهت بينهايت مطبوع، با خود قرار دادم که تمام عمر درين ديار صرف نمايم…».

٨٠_ امين احمد رازي، پيشين، ج ١، ص ٣٨١؛ خالص استر آبادي نيز در مورد خوبي هاي هند چنين گفته است:

ز خوبيهاي هند اين خويش بس که هرگز نيست کس را کار با کس

رک:تذکره ي ميخانه، مقدمه.

نيز گفته اند:

شب را براي راحت تن آفريده اند در هند ميتوان دو سه روزي نفس کشيد

رک: ميرزا محمد طاهر نصر آبادي، پيشين، ص ١٨٤.

8١ – Brown, P., op. cit., p. 64

_٨٢ جهانگير پادشاه، پيشين، ص ٧٧.

_٨٣ همان، ج ٢، ص ٢٣٧.

_٨٤همانجا.

_٨٥ رک: به زيرنويس هاي شماره ٥٩ و ٦٠.

_٨٦

Brown, P., op. cit., p. 93

_٨٧ درمأثرالامرا در اين رابطه مي خوانيم:«… سبحان الله پس از اين ( که مقدمات ايران برهم خورد و دولت صفويه باختتام رسيد) بسياري از اين سلسله رخت سلامت به مأمن هندوستان کشيدند چون سلطنت اينجا هم از رونق افتاد و امور ملک داري نسقي ندارد بسان پيشين عزت و اعتبار (که اصلا اعتنا بشأن آنها نکردند) نماند. هر کدام بناحيه هاي شتافته بمحض انتساب بخاندان عليه روزگاري بدست آوردند…» نک: به شاهنوازخان، ج ٣، ص ٦٨٣.

٨٨ _

Brown, P. op. cit., p.148, “These artists were fortunate in their patronsnt who had an insatiable desire for their work, while on their part Mughals were fortunate in finding such tale ready and awaiting their orders

٨٩ _

Riazul Islam, op.cit., p , 227 p

رياض الاسلام، پيشين، ص ٣٣٤ که نسخه ي خطي تاريخ عباسي، کتابخانه ي بودليان آکسفورد، برگ a – b، ٤٨ نقل قول مي کند. به نظر مي رسد در اين جمله ي اغراق آميز نوعي تفاخر نژادي به چشم مي خورد، در اين مورد رک: زيرنويس ش ٦٢.
*اسکودي جمع اسکودو (Scudo)، سکه ي نقره به ارزش ٥ لير که تا جنگ دوم جهاني نيز در ايتاليا رواج داشت.

ازشرق به غرب

کاترین فروتیه

ترجمه از فرانسه به فارسی:جلال ستاری
کلیه تصاویر از مجله L`Oeil شماره های 199_200 ، ژوئیه و اوت 1971

فصلنامه هنری فراایران،شماره 7

منابع شرقي هنر غربي دير زماني است که کشف شده است. اميل مال (Emile Male)، هانري فوسيون (Henri Focillon)و ژان بالتروزائيتيس (Jean Baltrusaitis)، جريان هاي عمده ي آن تاثيرگذاري را تا سرچشمه اش پي گرفته اند و پيچ و خم هاي اين رودخانه را که آبشخور اروپا در قرون وسطي بوده و با آبياري، موجب باروريش شده است، کاويده اند و بنابراين تکرار آن در اينجا بيهوده مينمايد. اما چگونه ممکن است، دستکم با ذکر چند مثال، اين پديده را که گسترش و اصالت و نومايگي شگفتي دارد، در مجموعه اي که به بررسي جهات اساسي هنر ايران اختصاص دارد١، يادآور نشد؟ زيرا در بهره هايي که فرهنگ غرب خاصه استادان رومي (Roman)، در زمينه ي هنر تزييني از شرق برده، تاثير ايران تعيين کننده تر بوده است. ايران نقش مايه هاي نمادين يا تزييني کهن ترين تمدنها را گرفته، از صافي گذرانده و به تحليل برده و سپس در سراسر آبگير مديترانه منتشر ساخته است. وگاه ضوابط و قواعد شمايل نگاري اي که در فلات ايران پرداخته شده بودند، غيرمستقيم، از طريق پايگاه هايي چون قسطنطنيه و سيسيل زير سلطه ي مسلمين و اسپانيا (اندلس)، به شمال کوه هاي آلپ رسيدند و به قول ر.گيرشمن (R. Ghirshmann) « همان مسيري را پيمودند که از سومر و بابل و نينوا به ايران هخامنشي و ساماني مي رسد و از آنجا به بيزانس و اسلام و اروپاي کاتوليک رومي (Europe Romane)، منتهي مي شود».
جهان گشايي هاي مسلمين و جنگ هاي صليبي و سفرهاي زيارتي و مناسبات ديپلماتيک و مبادلات تجاري، از درياي شمال تا خليج فارس، شبکه ي انبوه و پيچيده اي تنيدند که نخستين جلوه هايش در دوران سلسله ي کارولنژي٢ نمودار شد.

در آن هنگام مغرب زمين، نخست، منسوجات شرقي را کشف کرد و پسنديد و قدر شناخت. پارچه هاي ابريشمين گرانبهايي که هارون الرشيد براي شارلماني فرستاد و منسوجات ابريشميني که در ممالک اسکانديناوي و فرانسه و انگلستان، در مقابر و صندوق هاي حاوي بازمانده هاي اجساد و نيز پاره هايي از متعلقات قديسين و اوليا، از قرن ١١ ميلادي به بعد يافت شده اند، مبين رواج و انتشار نقش مايه هاي شرقي اصل در اروپا هستند، نقش مايه هايي چون نقش هاي جانداران شگرف و موهوم بر سرستون هاي رومي تا نقش گل هاي درخت انار و يا کنگر بر مخمل هاي بافت توسکان (Toscane)٣ و ونيز در عصر رنسانس، واين آرايه ها تنها دوگونه از تزيينات بسياري است که نخستين منشأشان ايران است.

نقوش جانوران افسانه اي، شيردال هايي که رو در رو ايستاده اند يا پشت به هم کرده اند و يا يکديگر را مي درند، شيردال هاي بالدار، عقاب هاي دو سر، موجودات شگرف عجيب الخلقه و پرندگان موهوم، بر منسوجات بوزنطي و قبطي و اسلامي يکسان به چشم ميخورند (تا آنجا که گاه مشکل ميتوان محل بافت پارچه اي را تعيين کرد)، اما همه ي اين نقش مايه ها در ايران ساساني، غالبا با عوامل و عناصر متعلق به هنر هخامنشي، پديد آمده اند. در مورد تزيينات گل و بته نيز همين فرايند، در دوراني بس متاءخر، تکرار شده است

کاف.ي است چند نمونه از اقتباس هاي مستقيم غرب از ايران، يا نمونه هاي مشابه هنر غربي با ايراني، يا انشعابات هنر غربي از هنر ايراني و يا نمونه هاي اشتقاقات کج تاب هنرغربي از هنر ايراني را برگزيد و مد نظر گرفت تا هم اصالت و کيفيت تزييني هنر ايراني و هم تخيل و قريحه و نيز ذوق ساده و صميمي و مکتب نديده ي هنرمندان غرب که مسحور چيزهايي از شرق اسرار آميز بودند که مي توانستند مشاهده کنند، معلوم و شناخته شود.
مقابله و مقايسه ي تغييرات گوناگوني که بعضي نقش مايه ها در طي طريق پيرامون مديترانه يافته اند، تا به «نوشتارخانه»اي ٤ (Scriptorium) در پاريس و يا به کارگاه پارچه بافي اي در ساکس سفلي، يا به کليسايي رومي در پواتو (Poitou) رسيده اند، نيز جالب توجه است. يکي از اين پايگاه هاي عمده، بي گمان سيسيل عربي (اسلامي) است که فرمانروايان نرمان (Norman) و کارگاه هاي بافت پارچه هاي ابريشمين اش که به دستور روژه ي دوم برپا شد، وارث سنت ايراني بوده اند. پس از قيام مردم سيسيل (عليه فرانسويان جزيره) در ٣٠ مارس ١٢٨٢ (Vepres siciliennes) صنعتگران يا پيشه وران پالرم (Palerme) به لوک (Lucques)٥ مهاجرت کردند و اين چنين مجموعه اي از نقشمايه هاي شرقي را با خود به سوي شمال بردند. مرحله ي ديگر اين پيشرفت هنگامي است که ژيبلن ها (Gibelin) به سال ١٣١٤ شهر را غارت کردند و در نتيجه کارگاه ها تعطيل شدند و کارگرانشان به ژن (Gens) و ونيز گريختند ويا از کوه هاي آلپ گذشته به آوينيون (Avignon) و ليون (Lyon)، پناه بردند.
بعضي منازل اين مسير هزار خم ناشناخته نيست، ولي ممکن است پاره اي از آنها با کشف آثار هنري اي که امروزه هنوز به دست نيامده اند، معلوم گردند. بنابراين ميتوان اين تفحص و پژوهش را که زماني، به کالبد شکافي ظريف و خطيري ميماند و زماني ديگر به بازي شباهت دارد، ادامه داد. زيرا تشخيص پژواک ديرين نقش مايه اي ايراني در پرده ي نقاشي اي از مکتب فونتنبلو(Fontainebleau) که پيش از آن، به دست پيکرتراشان کليساي جامع روآن (Rouen) افتاده و دوام مضمونش در ايران تا قرن هاي ١٦ و ١٨ نيز مشهود است، به مثابه ي نوعي بازي است.

اما براي تکميل تحليل مناسبات ميان شرق و غرب بايد جريان هاي مخالف، يعني رسوخ بعضي عناصر هنر اروپايي در آسياي صغير را نيز بررسي کرد. اين جريان، گراورهاي ايتاليايي را به قسطنطنيه برد و تذهيب هاي فرانسوي را به نگارگرهاي ايراني شناساند و سرانجام هنرمنداني چون بليني (Gentile Bellini) را به دربار عثماني کشاند. بيگمان شارلماني پيش از اين دوران، به عوض هداياي هارون الرشيد، هدايايي به وي پيشکش کرده بوده است. سفيران ادوارد اول شاه انگلستان در ١٢٩٢ و سفراي ژاک دوم آراگوني در ١٣٠٠ قطعا با دستان خالي به ايران نرفته بودند واگر در صورت ريز اموال و اثاث مجموعه داري چون دوک ژان دوبري (Jean de Berry)، بسياري اشياء «ساخته به سبک مصنوعات ماوراء بحار» يافت ميشود، اين را نيز ميدانيم که فيليپ دلاور (Le Hardi)، به همراه غرامتي که براي آزادي پسرش ژان دلير (sans peur) که در نيکوپوليس(Nicopolis) به سال ١٣٩٦ اسير شده بود، به بايزيد (Bajazet) پرداخت، تعدادي سلاح و زين و قوش و باز و پارچه، منسوجات بافت رنس (Reims) و پارچه هاي منقوش ارغواني بافت بروکسل و پرده ها يا قالي بافت هاي آراس (Arras) مزين به داستان هاي کهن، چون سلطان آنها را به غايت دوست مي داشت، نيز تقديم کرد. وحسن اتفاق را که يکي از اين پرده ها، نمايشگر فتوحات اسکندر است: چيزي که عوض دارد گله ندارد. آيا افسانه ي اسکندر و اين مضمون که کرکس هايي گردونه ي آن پهلوان را با سرنشين به هوا بلند کرده مي برند، از جمله مضاميني نيست که ايتاليا و اروپاي شمالي از شرق، به عاريت گرفته اند؟
مغرب زمين، نخست، منسوجات شرقي را کشف کرد و پسنديد و قدر شناخت. پارچه هاي ابريشمين گرانبهايي که هارون الرشيد براي شارلماني فرستاد، مبين رواج و انتشار نقش مايه هاي شرقي اصل در اروپا هستند.

١_ نقش اين پارچه ي بوزنطي متعلق به قرن هفتم ميلادي (موزه ي واتيکان)، اقتباس از مضموني ساساني است که اصلش به عصر هخامنشي ميرسد و عبارت از صحنه هاي شکاري است نمودار نبرد شاهان و پهلوانان، سوار بر اسب يا پياده، با شير و گراز و جانوران شگفت و خيالي، و آن مناظر بر لوح هاي عاج و جام ها و مهرهاي سلطنتي ساساني نقش شده اند و در نقش برجسته هاي تخت جمشيد (قرن ششم پيش از ميلاد) و سرمشهد (قرن سوم ميلادي) نيز ديده مي شوند. اين نقش مايه که در پارچه هاي ساساني، با شيوه پردازي به صورتي متقارن و محاط در ترنجي هاي مستدير، نقش شده از طريق بوزنطه به اروپا انتقال مييابد، ولي در پيکرتراشي رومي (Roman)،همان جانوران درنده ي ساساني و هخامنشي، حالت خشونت آميز بس آزادتري دارند (تصوير٢ ).

٢ _ صحنه اي که بر اين سرستون کليساي سن هيلر دومل (Saint-Hilaire de Melle)واقع در دو _سو ر (Deux-S`evres)، متعلق به قرن ١١ ميلادي نقر شده، مقتبس از دو مضمون هنر ساساني است: يکي مضمون شکار (تصوير ١) و ديگري مضمون جانوراني که يکديگر را مي درند و پيش از ساسانيان، در هنر هخامنشي به وفور ديده مي شود (نقش برجسته ي تخت جمشيد، بشقاب ها وجام هاي قرن ٥ پيش از ميلاد) و بعدا به صورت نقش پرداخته در هنر ساساني، به نمايش درمي آيد (تصوير 3) .

٣ _ پارچه ي منقوش ملهم از هنر ساساني که ظاهرا در مصر، در قرن هفتم ميلادي بافته شده و به موزه ي برلن تعلق دارد. شيراني که روي در روي هم ايستاده اند و جنگ و ستيز جانوران، بدان گونه که بر اين پارچه نقش بسته، دال بر رواج و انتشار دو مضموني است که پيش تر از آنها ياد کرديم. اين دو مضمون بر پارچه اي نقش شده اند که نقش تزييني اصلي آن، اقتباس از نقش مايه اي نوعا ساساني است، يعني نقش مايه ي سواراني که در دو سوي درخت زندگي به هم مينگرند.

٤ _ ايران شرقي: ستيز شيران، قرن هشتم _ نهم ميلادي، موزه ي واتيکان. از سرستون هاي رومي مواساک (Moissac) و تولوز (Toulouse)، تا پارچه هاي رنگارنگي که در لوک (Lucques) در قرن ١٤ بافته شده اند، اين مضمون تزييني که عبارت از نقش شيران روي در روي يا پشت به هم است و منبع الهام آن در هنر غربي، هنر ساساني است به وفور يافت ميشود. تصوير روگرفتي يقينا مصري از اين نقش مايه بر پارچه ي بافت مصر که متعلق به موزه ي برلن است، در اينجا به چاپ مي رسد (تصوير ٣).

٥ و ٦ _ نقش «گذر شيران» زينت بخش اين پارچه ي ساساني است (قرون ٧ و ٨ ميلادي) و نقش برجسته ي معروف تخت جمشيد (قرن پنجم پيش از ميلاد) با دو نقش: صف جانوران در يک رديف و نوار گل هاي کوچک نقش پرداخته، در رديف ديگر، دال بر دوام مضموني هنري در ايران است که به نمونه هاي بسيار کهنش ميتوان اشاره کرد. از جمله بر جام ها و لوح هاي طلا جزو گنجينه ي زيويه (قرن هفتم پيش از ميلاد) و در نقش برجسته هاي شوش (موزه ي لوور). اين مضمون تا جنوب سيبري (قالي پازيريک که زين و يراق اسب بوده است، قرن ٣ و٤ پيش از ميلاد) نيز گسترش يافت و نيز در پيکرتراشي و نشانه هاي خانوادگي و سلحشوري و مينياتوري غربي به کار رفت (تصوير ٧).

٧ _ تذهيب کتاب دعاي اشتر ناخ ( Echternach، قرن يازدهم). ميتوان تبارنامه ي اين مضمون تزييني را چه از لحاظ قسمت بندي (repartition) و چه به عنوان نقش مايه، در چند قرن، از نقش برجسته هاي تخت جمشيد تا منسوجات ساساني که مزين به نقش شيرهاي «گذرنده» يا روي در روي است (تصاوير٤و٦) پي گرفت.

٨ و ­٩ _سر ستون رومي کليساي شوويني (Chauviny) در وين (تصوير ٨) و لوح طلايي که در زيويه (کردستان ايران)، در گوري سکايي (scythe) متعلق به قرن ٧ پيش از ميلاد، يافت شده است (تصوير ٩).

بي گمان منشاء اين مضمون دو موجود شگرف وعجيب الخلقه ي بالدار، با يک سر، نقوش تزييني جانوراني است که بر جام هاي (ايراني) مي توان ديد، بدين وجه که پيکر شيرها، يا بزهاي کوهي بر بدنه ي جام نقر شده و سرهاي (مشترک) آنها کاملا برجسته است. قديميترين نمونه ي اين تزيين، جامي از قير (bitume) است که در شوش به دست آمده و چنان که در تصوير ميتوان ديد، غالبا در زاويه ي سرستون ها نقر مي شود ولي گاه در نعل درگاه و يا بر سينه ي سنتوري يا بر سر در نيز به عنوان مثال در کليساي سن ژيل دوبووه (Saint-Gilles de Beauvais) حجاري شده است (قرن هفتم ميلادي(.

١٠و١١و١٢ _ پهلوي هم قرار دادن دو موجود به نحوي که سر يکي با ته ديگري مصادف مي شود (تصوير ١٠)، به گونه اي که در ورودي شکوهمند موسوم به مدخل وراقان در کليساي جامع روآن ١٢٩٠_١٣٠٠م. حجاري شده، اقتباس از کهن مضمون ايراني است (که شايد خود از ورزاهاي دو سر سرستون هاي تخت جمشيد، مشتق شده باشد) و هنرمندان دوران صفوي نيز در بهره برداري از آن کامياب بوده اند. در واقع چندين نمونه تصوير، مشابه تصويري که در اينجا به چاپ ميرسانيم و در موزه ي گيمه (Guimet) نگاهداري مي شود (تصوير ١٢) وجود دارد. بر همان مبنا و قريب به همان دوران، هنرمند نقاشي از مکتب فونتن بلو (Fontainebleau)، تابلوي کوچکي نمودار «دو سازنواز» نقاشي کرد (مجموعه ي خصوصي) که به حسب گردش صفحه ي کوچکي (plaquette) که دور محور خود مي گردد و در وسط تابلونصب شده (تصوير ١١) مي توان تصاوير را افقي و عمودي «خواند». ترکيب دو اسب نيز در غرب بي سابقه نيست، چنان که در حاشيه ي کتاب دعاي پترزبورگ، متعلق به اواخر قرن ١٣م.، ديده ميشود.

١٣ _ پارچه ي ابريشمين ايراني، متعلق به قرن ١٦م. شيکاگو، جزو مجموعه ي بلر (Blair).

١٤_ حضرت مريم بر تخت، اثر Carlo Crivelli، جزيي از تابلو، موزه ي واتيکان.

١٥_ کنده کاري روي چوب با نقش مايه ي گل، موزه ي تهران

ايران نقش مايه هاي نمادين يا تزييني کهن ترين تمدنها را گرفته، از صافي گذرانده و به تحليل برده و سپس در سراسر آبگير مديترانه منتشر ساخته است.

١٦ _ دوک دوبري (de Berry)بر سفره، جزيي ازتصوير، مينياتور دستنويس

“Tres riches heures de duc de Berry”,قلم پير ليمبورگي (Pierre de Limbourg)، شانتييي (Chantilly)، موزه ي کنده. (Conde)

١٧_ تکه اي از پارچه ي ابريشمين بافت ايران. قرن ١٦ م.، پاريس، موزه ي هنرهاي تزييني.

١٨_ بخشي از قاب بند چوبي نورگير، موزه ي تهران. ميتوان ساخت و پرداخت نقش مايه ي گل انار را (تصويرهاي ١٣،١٥،١٧و ١٨) در هنر ايران، براساس نمونه هاي بسيار کهن که از آن در دست است پي گرفت. مناسبات ميان ونيز وشرق و رونق تجارت منسوجات، معلوم مي دارند که چرا حضرت مريم در کريولي) , (Crivelli)تصوير ١٤) جامه اي گرانبها به تن دارد و شرقيان در تابلوهاي جنتيل بليني (Gentile Bellini) رداهاي مزين به نقش گل پوشيده اند و حتي جامه هايشان در اين تابلوها، از جامه هايي که آدمها در نگارگري (مينياتور) ايراني، به تن کرده اند، شکوهمندتراست. زيبايي منسوجات شرق، فقط الهام بخش ونيزيان نبود، بلکه خاصه در فلورانس و نيز در فرانسه و اسپانيا به تقليد از منسوجات شرقي، پارچه هاي فاخر مي بافتند، چنان که در مينياتور مشهور کتاب

(Tres riches heures) ،) تصوير ١٦)، نقش مايه ي جامه ها که حتي جزيياتش به دقت نقش شده، نشان ميدهد که منسوجات با تزيينات شرقي، در دربار دوک دوبري از چه شهرت و مقبوليتي برخوردار بوده است. هنرمند نقاش در پرداخت اين اثر، يا از منسوجات اصلي الهام گرفته و يا از آرايه هاي کنده کاري نظير آذيني که تصويرش را مي بينيد (تصوير ١٨). وانگهي صورت ريز اثاثيه ي دوک دوبري، شامل اشياء متعددي است از جمله منسوجات، ظروف فلزي يا شيشه اي «به سبک ماوراء بحار» و «به شيوه ي سارازن ها » (Sarrazian)که بي گمان بخشي عمده از آنها، به تقليد از نمونه هاي شرقي ساخته شده بودند.

١٩_ کناره ي پارچه اي که در قرن ١٤ ميلادي، در ساکس سفلي(Basse-Saxe) بافته شده است. موزه ي هانور . (Hanovre)

٢٠_ سر ستون کليساي سن هيلردومل (Saint-Hilaire de Melle)در دو _ سور(Deux _Sevres) , قرن 11 میلادی.

٢١ _جامه ي روژه (Roger)دوم که در قرن ١٢م. در پالرم (Palerme) بافته شده است (از روي گراووري متعلق به قرن ١٨ میلادی).نقش مايه هايي چون نقش هاي جانداران شگرف و موهوم بر سرستون هاي رومي تا نقش گل هاي درخت انار و يا کنگر بر مخمل هاي بافت توسکان و ونيز در عصر رنسانس، واين آرايه ها تنها دوگونه از تزيينات بسياري است که نخستين منشأ آنها ايران است.

٢٢ _حاشيه ي تذهيبي کتاب دعاي لويي مقدس (در حدود ١٢٦٠).

٢٣_ پارچه ي ساساني (قرن ١١ _ ١٠ ميلادي) موزه ي کلوني (Cluny) .

٢٤_ قاببند گچي تزييني (جزيي از کل اثر)، ايران، قرن ١٣ ميلادي، موزه ي سياتل (Seattle) .

٢٥ _ نقش آفريني مرغاني با گردن هاي به هم پيچيده. پارچه ي ابريشمين زربافت. پالرم، قرن ١٤ ميلادي، موزه ي تورين (Turin).

٢٦ _ هنر ايران: لوح مزين به شاخ و برگ هاي به هم بافته از ميناي سبز رنگ. اسليمي ها و نقش هاي درهم تابيده ي هنر شرقي، از بزرگ ترين منابع (شرقي) الهام بخش پيکرتراشان و تذهيب کاران (غربي) است که گاه از پيچيده ترين الگوها تقليد کردند و گاه روگرفتي ساده شده از آنها پرداختند (تصوير ٢٢) .

اين نمونه ها نشان ميدهند کهن نقش مايه ي جانوراني با گردن هاي به هم پيچيده که از قرن ٦ (تصوير ٢٣) تا قرن ١٣ ميلادي (تصوير ٢٦) در ايران يافت مي شود، نه تنها به کارگاه هاي مسلمين (اعراب) که در پالرم، در خدمت روژه ي دوم بودند (تصوير ٢١) انتقال يافت، بلکه در سراسر اروپا به پيکرتراشان رومي (تصوير ٢٠) و تذهيب کاران پاريس (تصوير ٢٢) و پارچه بافان ساکسي (تصوير ١٩) و ايتاليايي (تصوير ٢٥) نيز به ميراث رسيد.

پانویس:
١_ منظور شماره ي مخصوص مجله ي ) L’oeilمورخ ژوئيه _ اوت ١٩٧١) است که اين مقاله از همان منبع ترجمه شده است. (م)

٢ Carolingians _،دومين دودمان شاهان فرانسه از سال ٧٥١ تا ٩٨٧ ميلادي

٣_ شمال غربي ايتاليا (م)

٤ _ خصوصا اتاق نسخه برداري در صومعه (م )

٥ _ در توسکان (م)

تاثیر پذیری دنیای اسلام از غرب

هالند کاتر

برگرفته از

www.nytimes.com

در حوزه تاریخ هنر گاها به نظر می رسد اتفاقات هنری در نقاط مختلف دنیا همزمان می شوند. همانگونه که در قرن ۱۶ میلادی شاهد جهش ها یی بس تاثیر گذار در عرصه هنر جهانی بودیم. نظیر سلسله مینگ در چین، رنسانس در اروپا، امپراطوری اسلامی در هند، ایران و ترکیه که نمایندگان پیشبرد هنر آن سده بودند. مسافران از سرزمینی به دیگری سفر می کردند، به خرید و فروش می پرداختند، یادداشت بر می داشنتد و عظمت این فرهنگ ها آنها را مسحور خود می کرد.
اندک زمانی بعد، درخشش این فرهنگ ها کم شده، رو به خاموشی گذاشت. چنین تغییراتی به گونه ای بستر شکل گیری نمایشگاه “دوباره نگری به فرهنگ شرق: هنر اسلامی و بازخورد آن با غرب در قرون ۱۸ و ۱۹ میلادی” را در گالری برتا و کارل لبسدورف در کالج هانتر فراهم کرد.نمایش این آثاربه چند دلیل مورد ملاحظه است. اول آن که به موضوعی پرداخته شده که تحقیق و تفحص کمی در مورد آن انجام گرفته است. پیش از این نمایشگاه های بزرگی در مورد تاثیرات فرهنگ اسلامی بر اروپا داشته ایم. اما نفوذ و تاثیر هنر باختر بر فرهنگ و هنر خاور به ندرت مورد توجه و بررسی قرار گرفته. (اگر نمایشگاه نقاشی سلطنتی پارسی: دوره قاجار ۱۹۲۵-۱۸۷۵ میلادی که در موزه بروکلین به نمایش در آمد را از این قاعده مستثنی بدانیم.)
از آنجایی که محتملا “باختر زدگی”خیلی مبحث جالب و مورد توجهی نبوده، هنر اسلامی قرون ۱۸ و ۱۹ مورد اغماض و بی توجهی قرار گرفته است. تنها تعداد کمی از آثار تزئینی موجود در گالری پیش تر به نمایش در آمده اند. گر چه همگی از مجموعه موزه گرد آوری شده اند. مجموعه دار این آثار موزه متروپولیتن می باشد و نمایش هانتر در واقع بزرگترین نمایش موزه متروپولیتن است.
دوباره نگری به فرهنگ شرق”در حقیقت قسمتی از پروژه ای گسترده است و با برگزاری یک سمینار یک ساله به سرپرستی یو.بیتز، استاد هنر اسلامی در کالج هانتر و با استفاده از آثار این مجموعه ، به بررسی تاثیرات ابتدایی و اولیه مدرنیسم غربی بر فرهنگ های اسلامی در دوره های مختلف و در بستر های جغرافیایی گوناگون می پردازد.
شیوه های غربی در خلال جابجایی آثار چاپی توسط مبلغین مسیحی ،با هنر دربار مغول در هند هم جریان شدند.در همین دوره تاثیرات مشابهی بر فرهنگ ایران نیز گذاشته اند. برای مثال قلمدان لاکی متعلق به اواخر قرن ۱۷ میلادی-اولین اثر نمایشگاه- منقوش است به تصاویر گلهای ایرانی در جداره خارجی و چشم اندازی به سبک اروپایی در جداره داخلی. و در همین زمان بود که امپراطوری عثمانی در ترکیه نیز مورد هجوم فرهنگ غربی قرار گرفت.
امپراطوری عثمانی بسیار مقتدر و قدرتمند بود، بر تجارت جهانی کنترل داشت وسرزمین های اروپایی را از آن خود می دانست و در اواخر ۱۶۸۳ سپاهی به سوی دروازه های وین رهسپار کرد.اروپا در همین اثنا، گر چه در وضعیتی نابسامان به سر میبرد اما منفعل نماند. در حوزه های علم، اقتصاد و صنعت با سرعت در حال پیشرفت به سوی فرایند مدرن شدن بود. در حالی که قدرت های اسلامی از سرعتشان کا سته میشد. نظام دیر پای حکومت شاهنشاهی اسلامی، به قدرت و وزنه ای تعیین کننده بدل شد. امواج سکولاریسم و مذهب گرایی در تقابل با یکدیگر به بن بست رسیدند.اما در مقایسه، اروپا با قابلیت پذیرش فرصت های جدید و تغییرات مثبت توانست براحتی بر پای خود بایستاد. آرام آرام با ترکیب نیروی تفکر و قدرت ماهیچه به جایگاهی بالاتر دست یافت و با تلاشی پیگیر به پیش راند و علیرغم نیروهای سرکوب کننده جانبی،پذیرای تغییراتی در حوزه اعتقادات مذهبی اش شد.اروپاییان تشنه هنر و شیوه های هنری اسلامی بودند. پس فرهنگ اسلامی با استقبال زیادی مواجه شد و اینگونه هر دو فرهنگ از یکدیگر تاثیراتی نامتعارف را پذیرا شدند.
این الهامات و اقتباسات میان فرهنگی به وضوح در نقاشی های رنگ و روغن هنرمندان اسلامی دیده می شود.
رنگ و روغن به عنوان دستاورد تفکر اروپایی در آثار این هنرمندان استفاده شد ونقاشان درباری قاجار با استفاده از این واسطه پرتره های جاودانه ای خلق کردند.
نقاشی خواجه جوان چشم آبی(بادامی) با گیلاس شراب ممکن است در زمره نقاشی های درباری به حساب نیاید اما نمونه خوبی است از نقاشی عهد قاجار.
علاوه بر این، هنرمندان اسلامی شیوه ها، موتیف ها و مضامینی نیز از هنر غربی وام گرفته اند. تصاویر گل ها و پرند گان(گل و مرغ) بر جلد آلبوم های دو-لتی قرن 19 آثار هنری هند، نمایانگر الگو های اسلامی و ناتورالیسم (طبیعت گرایی) غربی است. یا جام های تراش خورده آبی لاجوردی محتملا از اروپا به ایران وارد شده اند و سپس دربدو ورود با خط نوشته هایی از جنس طلا مزین شده اند.
یک مینیاتور پر کار قاجار از ابراهیم در حال قربانی کردن اسماعیل با شیوه ای باروک مانند ،ممکن است از بازار غرب تاثیر پذیرفته باشد. البته که این مجلس مصور در قرآن نیز وجود دارد.
و یا در نقاشی عشاق در چشم انداز، فیگور زن دولا شده با بدنی نیمه عریان،از یک تصویر غربی-احتمالا یک عکس- از یکی از زنان حرمسرا الهام گرفته شده و با دیدگاه پارسی دوباره خلق شده. جایی که خاور با پیچیدگی های خاص خود به ملاقات باختر می رود.
قسمت اعظم نمایش هانتر در مورد همین خصوصیات میان فرهنگی است.حتی آثاری که به نظر کمتر تماشایی میآیند نیز حاوی اطلاعاتی بس غنی و ارزشمند هستنددر باب توالی یک شکوه فرهنگی.
در واقع فشار هایی که جنبش مدرنیسم بر جهان اسلام وارد کرد،-مانند تناقض میان تقدس و گناه،سنت و بدعت- تا جایی پیش رفت که شرق امروزه به صورت گسترده ای از ارزشهای غربی استفاده میکند.
سیمای این تاریخ و طرح بندی آن در مقاله ارزشمند بیتز و استفانو کاربونی، برگزارکننده نمایش هنر اسلامی در موزه متروپولیتن،در کاتالوگ آن آمده که در نوع خود سهم بزرگی در پیشبرد شناختی حوزه مطالعات اسلامی دارد و با شرکت 15 دانشجوی کالج هانتر و مرکز فارغ التحصیلان داشگاه نیویورک صورت گرفته

باغ ايراني، پژواک بهشت

فصلنامه فراایران، شماره هفتم
٣٠ مارس تا اول ژوئيه ٢٠٠١/٩ فروردين تا ١٠ تير ١٣٨٠

رضا مقتدر

شهرداري پاريس همه ساله در باغ «باگاتل» نمايشگاهي به سرپرستي انجمن دوستداران اين باغ براي معرفي ارتباط انسان با محيط زيست و به خصوص با باغ ترتيب مي دهد. اين ارتباط با توجه به فرهنگ هاي مختلف، شرايط جوي و تخيلات هنري هر قوم جلوه اي خاص دارد. از ميان نمايشگاه هاي موفق سال هاي پيش «باغ هاي جهان»، «باغ هاي ژاپن»، «گل و باغ در هنر عثماني» و نيز نمايش مجموعه اي از آثار مجسمه ساز معروف، هنري مور، براي تزيين باغ را مي توان به خاطر آورد.
امسال سفري به يکي از چشمه هاي پر بار تاريخ باغ، به معرفي باغ ايراني اختصاص يافت. اين نمايشگاه تحت عنوان «پژواک بهشت؛ باغ ايراني و پرتوافکني آن» در ٢٩ مارس ٢٠٠١/٨ فروردين ١٣٨٠ درهاي خود را به روي علاقه مندان به تاريخ باغ گشود.

نمايشگاه از دو بخش جداگانه تشکيل مي شد: قسمت اول در ساختمان «تريانون» که اشيا و آثار در ارتباط با باغ به نمايش گذارده شده بود. در اين قسمت کتاب، نقاشي، مينياتور، گراور، کاشي، پارچه، ظروف و غيره از مجموعه هاي موجود در فرانسه، موزه ها ي لوور، گيمه، منسوجات ليون، هنرهاي تزييني، سراميک و کتابخانه ي ملي فرانسه، کتاب دوبلان و مجموعه هاي خصوصي ديگر جمع آوري و به نمايش گذارده شده بود. اين آثار مربوط به هنر ايران بعد از اسلام و ادامه ي آن در هنر مغول بود. از جانب موزه ي لوور خانم مگي شاريتا، سرپرستي اين قسمت را به عهده گرفته بود و تزيينات بناي «تريانون» به «ژاک گارسيا» محول شده بود. در کنار ورودي نمايشگاه به طور قرينه دو درخت سرو بلند در ميان گلدان هاي بزرگ پر از گل سنبل جلب توجه مي کرد.

قسمت دوم نمايشگاه در «گالري» مقابل بناي «تريانون» به تاريخ باغ ايراني، قنات و طريقه ي آب رساني و نفوذ اين باغ ها در طول تاريخ اختصاص داده شده بود که در آن حدود شصت عکس بزرگ از «بوستان»هاي معروف ايران و مغول و تعدادي پرده حاوي توضيحات مربوط به دوران مختلف تاريخ باغ ايراني قرار داشت. ترتيب و تنظيم اين نمايش به مهدي خوانساري (عکاس)، رضا مقتدر و مينوش ياوري (مهندسان معمار) واگذار شده بود.

در ميان آثار قسمت اول نمايشگاه ميراث هاي مهم زير جلب توجه مي کرد:

فرش چهار باغي ايراني متعلق به اواخر قرن هفدهم ميلادي به ابعاد ٢٦٢ * ١٣٠ سانتيمتر، يکي از چند فرش باغي معروف و نايابي که در موزه هاي جهان نگهداري مي شود. اين قالي داراي يک محور طولي و دو محور عرضي است که در تقاطع آنها دو حوض قرار گرفته و فرش از ده کرت، مرکب از تصاوير درخت، گل و پرنده تشکيل مي شود.

فرش چهار باغي ايراني متعلق به قرن هفدهم ميلادي به ابعاد ٢٣٢ * ١٦٢سانتيمتر، متن قرمز لاکي و حاشيه ي سرمه اي با تصاويري از گياه، پرنده و حيوان در اطراف حوض در مرکز فرش.

قرآن نفيس با تذهيب و ترجمه ي فارسي متعلق به قرن هفدهم ميلادي (هند)، مربوط به سوره ي حجر، آيه ي ٤٥، که پروردگار «براي پرهيزکاران، باغ ها و چشمه ساران» باغ بهشت را نويد مي دهد.

بشقاب هايي از قرن سيزدهم ميلادي از کاشي خاک سنگ چخماغي با لعاب هاي مختلف.

مينياتور شاهزاده در ميان درباريان در باغ، قرن سيزدهم ميلادي (فارس).

نقاشي معروف هماي و همايون در باغ با مرکب، گواش و طلاکاري ١٤٣٠ ميلادي (هرات).

تعدادي مينياتور ارزنده از دوره ي تيموري و مغول، نشان دهنده ي باغ از قرن هاي پانزدهم تا هجدهم ميلادي.

پارچه ي دوره ي صفويه ترکيبي از نخ ابريشم، طلا و نقره.

نقاشي هاي گل و بلبل، گل و پروانه، گل و بته، روي کاغذ، چوب، قلمدان، آينه، جلد کتاب، قليان و غيره …

در قسمت دوم نمايشگاه که در محوطه ي گالري قرار داشت، تاريخ باغ سازي ايران با توضيحات و تصاويري به نمايش درآمده بود: از آثار بازمانده از جوي ها و حوضچه هاي سنگي باغ پاسارگاد، متعلق به قرن ششم قبل از ميلاد و تصاوير حجاري شده از درخت نخل، کاج و گل در کاخ هاي تخت جمشيد و آثاري از اراضي باغ هاي ساساني و تصاوير درخت زندگي در طاق بستان و بازسازي باغ عمارت خسرو در قصر شيرين. در همين قسمت توضيحات مربوط به «آب هاي نامريي»، قنات و توسعه ي اين روش ايراني به سوي شرق «طرنان چين» و به طرف عربستان، افريقاي شمالي، اسپانيا و جنوب امريکا و امريکاي جنوبي با تاريخ حرکت اين تکنيک به نقاط مزبور قرار داشت.

تصاوير باغ هاي موجود در ايران از باغ فين کاشان شروع مي شد و به ترتيب از باغ هاي اصفهان، شيراز، يزد، ماهان، دامغان و بقاياي باغ هاي صفوي اشرف، کاخ گلستان و غيره به نمايش در آمد. در هر قسمت توضيحات فشرده اي نيز براي آشنايي ديدارکنندگان غير ايراني به شيوه ي باغ سازي ايراني قرار داشت. قسمت کوچکي نيز به شيوه ي باغ سازي ايراني در اولين قصرهاي خلفاي عرب و باغ هاي مغول در هند و پاکستان اختصاص داده شده بود. غير از چند عکس از رضا مقتدر، آرتور تونلر و گرستر، تمامي عکس ها از مهدي خوانساري بود.

در انتهاي اين تالار، در ميان دو درخت کاج ترکيب مقايسه اي از طرح هاي مختلفي از باغ هاي ايراني ديده مي شد که هر کدام شاهد سليقه و تخيلات هنرمندانه ي باغ سازان ايراني بود. کاتالوگ نمايشگاه را مجله ي هنري لوي L’Oeil به سفارش شهرداري پاريس تهيه کرده بود.

بر گرفته از ميراثي کهن، باغ ايراني تصويري زميني از بهشت را به فاتحان عرب قرن هفتم ارايه مي داد. از تيمور لنگ تا مغول ها، و از سلسله ي صفويه تا قاجار، اين اسلوب پويا و متغير، فرم ها و سنت ها خود را در مراحل مختلف تاريخي حفظ کرد.

قبل از اسلام

باغ هاي ايراني در پاسارگاد، در ميانه ي سده ي ششم پيش از ميلاد، در کاخ کورش، بنيان گذار سلسله ي هخامنشيان متولد شده اند. بناهايي با ستون هاي بسيار، آبراه هايي طولاني را که به وسيله ي حوض هاي مربع از جنس سنگ حجاري شده از يکديگر جدا مي شدند، احاطه مي کردند. جانشينان کورش و ساتراپ هايشان، اين علاقه به باغ هاي منظم با رديف درختان و درختچه هاي معطر را که در نهايت به يکي از عناصر اصلي فرهنگ ايراني بدل شد به ارث بردند.

يونانيان اين باغ ها را Paradeisos مي ناميدند که از واژه ي ايراني «پرديس» به معناي «فضاي محصور ميان ديوار» گرفته شده بود. تصور باستاني از خاور ميانه و باغ ايده آل آن، يعني جولانگاه خدايان، به تدريج در باغ هاي شاهي عينيت مي يابد؛ باغ هايي که بهشت زميني و بازتاب باغ جاويدان بودند. پارک هاي بزرگ (که به ويژه به عنوان مخزن شکار مورد استفاده قرار مي گرفتند) که کوشک هاي متعدد و باغ هايي را در مجموعه ي يک بناي عظيم در خود جاي مي دادند، داراي يک صفت مشترک بودند: حفظ اندرون در برابر بيرون و وجود آب مايه ي زندگي و گذرگاه ها و آبراه ها و جنگل هاي کوچکي از درختان که خود مبين فضاي نمادين ديگري بودند. انديشه ي تقسيم يک فضاي مربع يا مستطيل به چهار قسمت به وسيله ي دو محور عمود بر هم گذرگاه يا آبراه مسلما ريشه در اين اعتقاد باستاني داشته که جهان به وسيله ي چهار رود به چهار بخش تقسيم شده است. بدين ترتيب اساس «چهار باغ» که بعدا به درخشان ترين شکل تکامل مي يابد به سده هاي پيش از اسلام برمي گردد. بهشت در قرآن

قرآن بهشت موعود را همچون باغي محصور، پر از درختان با سايه هاي فراوان وميوه هاي خوشگوار توصيف مي کند که در آن نهرهاي آب زلال و نهرهاي شير و عسل و نوشابي گوارا روانند. از درخت انار، تاک و نخل بارها در قرآن نام برده شده است. اين تصوير که به طور طبيعي يادآور واحه، استراحتگاه خنک و مطبوع در مناطق گرم و سوزاني است که فرهنگ اسلامي در آن نضج مي يابد، براي فاتحان عرب که در سده ي هفتم ميلادي وارد ايران مي شوند عينيت مي يابد.

نقشه ي چهار باغ امکان صورت هاي متنوعي را فراهم مي سازد. گاه تنها از يک خيابان مشجر تشکيل شده وگاه تعداد گذرگاه ها و آبراه ها افزايش يافته و به اشکال گوناگون بر دلپذيري آنها افزوده مي شود. مينياتورها و نقاشي ها از باغ در طول سده ها مويد تداوم وجود اين باغ ها هستند.

باغ هاي تيموري

قوم هاي بيابانگرد ترک و مغول که به تناوب ايران را اشغال کردند، ازالگوي باغ هاي ايراني در ساخت اردوگاه شاهي که يک کاخ واقعي متحرک بود، بهره گرفتند. تيمور لنگ (١٣٧٠ ١٤٠٥ م.) و جانشينانش، ابعاد اين اردوگاه را که از آسياي مرکزي گرفته تا افغانستان، بر اساس يک نقشه ي دقيق به وسيله ي طراحان و «مهندسان آب» رسم شده بود، گسترش دادند: فضايي وسيع، مربع يا مستطيل شکل، محصور، با دروازه هايي با زيبايي شگفت انگيز، چادرهاي عظيمي که روي باغچه هاي شبدر افراشته شده بودند، تخت هايي که بر بلندي مستقر بودند و فرش هاي نفيس، محيطي ايده آل براي بار عام ها، ضيافت هاي رسمي، جشن ها و … فراهم مي کرد، در عين حال موضوعي خارق العاده براي نقاشان بود. بعضي از اين مينياتورها، نمايشگر منظره اي هوش ربا از بهاري جاويدان هستند که در آنها درختان و درختچه ها تماما غرق در گل اند. درختان ميوه و تاک ها، با درختان زينتي ديگر چون کاج ها، سروها، تبريزي ها، چنارها و بيدهاي مجنون و تپه هاي پر گل در هم آميخته اند.

دور تا دور سمرقند را باغ هاي بي شماري گرفته بود که متاسفانه نابود شده اند. اين باغ ها اسامي جالبي داشتند: زينت جهان، باغ باد شمال، باغ بهشت، باغ شعف … بعضي از اين باغ ها به زناني هديه شده بودند، برخي ديگر به مناسبت بزرگداشت رخدادي تاريخي احداث شده بودند.

باغ هاي مغولان بزرگ

بابر، فرمانرواي بخشي از شمال هند، در سال ١٥٢٦ ميلادي سلسله ي مغولان بزرگ را که مهم ترين امپراتوري اسلامي در شبه قاره تا اوايل سده ي ١٨ ميلادي بود بنيان نهاد. او که آسياي مرکزي تبار بود، خاطره ي باغ هاي سمرقند و هرات را همواره در ذهن داشت و کوشش کرد زيبايي شناسي نويني را وارد سرزمين هاي فتح شده کند. «به اين ترتيب در هند خالي از جذابيت و نظم، باغ هاي منظم و قرينه پديد آمدند. در هر گوشه، باغچه هايي زيبا پر از گل هاي سرخ و نرگس که در خطوط منظم کاشته شده بودند ايجاد کردم.»

سرشت ايلاتي بابر و جنگ هاي بي شمارش باعث شدند که او فضاهاي باز و چهار باغ هاي وسيع با ساختار دقيق را بر محيط بسته ي کاخ ها ترجيح دهد. همان کاري را که در کابل در مورد باغ مشهور «وفاداري» کرده بود، در هند تکرار کرد: نهرها را کانال کشي کرد، ايوان هاي وسيع، استخرها، آب نماها و استراحت گاه هايي در محوطه ي پر درخت و پر سايه ساخت و دستور داد درختان ميوه بکارند. در آگرا باغ هاي اوليه اشکه در امتداد جمنا Jamna رو به روي دژ «شکست خوردگان» قرار دارند، داراي ساختاري هستند که بعدها در معماري دروني بناي عظيم به کار گرفته شد.

از پنجاب گرفته تا کشمير و حتا تا دکن تمام سرزمين مغول شاهد شکوفايي سه نوع باغ بود که بي ارتباط با يکديگر نبودند: چهار باغ هاي وسيع خارج شهرها، باغ هاي مزارها که غالبا به طور کامل حفظ شده اند و باغ هاي محصور در دژها و کاخ ها. باغ هاي خارج شهرها، در مناطقي که به دقت انتخاب مي شدند، البته با وجود آب به عنوان عامل لازم و حياتي، به وسيله ي ديوارهاي بلندي که آنها را از پيشروي جنگل ها، شن ها يا گرد و غبار محفوظ مي داشتند، محصور مي شدند. اين باغ ها که تا حد ممکن به سبک باغ هاي شاليمار Shalimar در لاهور و سري نگرساخته شده بودند از يک سلسله ايوان سکو مانند در سطوح مختلف تشکيل مي شدند که نهرهاي آب آبشاروار از ميان آنها مي گذشتند. چهار باغ هاي مغولي به وسيله ي استخرها، فواره ها و آلاچيق هايي که اغلب روي ايوان هاي سکو مانند از جنس سنگ يا در محل تقاطع دو محور عمود بر هم ساخته شده بودند، مزين مي شدند.

«مزار باغ»ها، آرامگاه هاي شاهان، جلوه اي از عظمت معماري آرامگاهي هند در دوره ي مغول هستند. هر چند که داراي سبک هاي متفاوت هستند اما همگي در قالب چهار باغ محصور مي گنجند. مزارها يا در مرکز باغ ساخته مي شدند، مانند مزار همايون (همايون شاه) در دهلي يا مزار اکبر شاه در سيکاندرا Sikandra، يا در امتداد يکي از اضلاع باغ، مانند تاج محل در آگرا که خانه ي ابدي شاه جهان (١٦٢٨ ١٦٥٨م.) و همسر محبوبش ممتاز محل است. در صورت اخير چشم اندازي وسيع ميان ورودي باغ و مقبره که از مرمر و بر روي سکويي بلند با مناره هاي متعدد ساخته شده است، پيش رو قرار داده مي شود.

زماني که معماري به درون باغ رخنه کند، باغ نيز براي خود مکاني در قلب معماري ايجاد خواهد کرد. در لاهور، دهلي و آگرا، گل نقش عمده اي در ساختار باغ هايي از سنگ و آب «زنانه»ها (حرم ها) و معابر عمومي بازي مي کردند. در چهار باغ ها، گذرگاه ها جاي پل هايي را مي گيرد که سکوي کاخ را به سکوهاي جانبي متصل مي کردند. معماري بناهاي شاه جهان در دژ سرخ در دهلي اين سبک را به زيباترين شکل به نمايش مي گذارد. تمام کاخ بر اساس نقشه ي باغ ساخته شده است: سکوهايي در مسير رودخانه، چهار باغ مزين به باغچه هاي پرگل، کوشک ها و عمارت کلاه فرنگي با ستون هايي به شکل درخت سرو و با ديوارهاي حجاري شده با نقش گل: اقامتگاهي مطلوب براي يک شاه محبوب. در مدح کاخ و باغ و صاحب آن چنين گفته اند: «بهار باغي شکوفا از عدالت و سخاوتمندي». در دوران سقوط امپراتوري مغول،راجه ها و نواب هاي ايالات هند و مسلمان شمال هند تعداد زيادي کاخ وباغ ساختند. هر چند که اين بناها همچنان تحت تاثير «سبک مغولي» بودند اما از سبک هاي ديگر نيز تاثير گرفته اند. اما در مينياتورهاي اين دوره که در دربارهاي گوناگون رسم شده اند، چهار باغ محصور در بناي اصلي و سکوهاي کنار آب همچنان قاب بندي مطلوب براي نشان دادن موضوع هاي نقاشي هستند.

در اندرون زنانه

زنانه که اقامتگاه زنان دربار بوده است محلي مهم در خصوصي ترين بخش دژها و کاخ ها محسوب مي شده است. ورودي اين مکان که اقامتگاه ملکه مادر، همسران و معشوقان، کنيزان و کودکان شاه بود به شدت کنترل مي شد و تنها شاه حق رفت و آمد به آنجا را داشت. محافظان مسلح از دروازه ها و درها نگهباني مي کردند و پرده داران و زنان خادم و نگهبان از اين بخش مراقبت مي کردند و از رسم قديمي در انزوا نگهداشتن زنان درباري، پاسداري مي کردند. اين زنان، هندو يا مسلمان، نقشي رسمي در دربار نداشتند و بيشترين اوقات خود را در زنانه سپري مي کردند. آنها به ندرت، آن هم براي همراهي شاه در برخي از سفرهايش از زنانه خارج مي شدند. مورد نور جهان، همسر محبوب جهانگير شاه، که از قصر خارج مي شد و با چهره ي عريان بر اسب سوار شده به شکار مي رفت استثنايي است. در مقابل جشن هاي زيادي در زنانه برپا مي شد که در آنها زنان خواننده، رقاص و نوازنده برنامه اجرا مي کردند. همسران شاهان، نامريي و بدون تاج، که اغلب آموزش ديده و بافرهنگند، گاه نقش هاي مهمي در امور کشورداري بازي کرده اند. تا زماني که محبوب شاه هستند، نفوذ قابل ملاحظه اي بر او دارند و خواسته هايشان مورد قبول واقع مي شود.

با کوشک ها و عمارت هاي کلاه فرنگي که به روي باغچه ها و باغ هاي اندروني باز مي شوند به نوعي احساس نفس کشيدن و تصور آزادي را به ساکنان اين فضاي بسته القا مي کنند. طبيعت در اينجا حضور دارد: چشم اندازي ازتپه ها، رودخانه، استخرها و باغچه هاي پر از گل که از فراز سکويي دور از نگاه نامحرم مي شد آن را تماشا کرد. گاه يک درخت بيد مجنون يا يک درخت سرو يا گوشه اي از آسمان ابري مي توانست براي يادآوري طبيعت کافي باشد.

از اواخر حکومت اکبر شاه زنان محبوس در اين زنانه ها در مينياتورها ظاهر مي شوند. البته نقاشان اين مينياتورها اجازه ي ورود به اين جهان محصور را نداشتند و چهره ي اين زنان کاملا برايشان ناشناس بود. با اين وجود، يکي از موضوع هاي مورد علاقه ي نقاشان، کشيدن زوج شاهانه در حالت هاي گوناگون بود: به حالت ايستاده، نشسته يا خوابيده بر روي بالش هاي نرم در عمارتي رو به باغ يا روي ايواني مشرف به شهر يا استخر؛ کنيزي در حال پراندن پشه و مگس و چند زن در حال نوازندگي، نوشيدني و طعام و قليان هم آماده. زندگي روزمره ي زنان حرم با دقيق ترين جزييات نقاشي شده اند: در حال آرايش، صرف غذا، کشيدن قليان، يا آماده کردن رختخواب. اين صحنه ها به صورتي خستگي ناپذير تکرار شده اند به ويژه صحنه ي آرايش درفضايي دلپذير که در آن فرش هايي با نقش گل با باغچه هاي پر گل درهم آميخته اند. برخي از نقاشان، تحت تاثير مايه هاي نقاشي هاي مذهبي هندي، گاه لحظاتي از تنهايي زنان را به تصوير کشيده اند: زن مضطربي که منتظر معشوق است در حالت هاي گوناگون نقاشي شده است؛ حالت هايي که بيانگر احساسات دروني او هستند.

جشن هاي صفوي

زماني که در اوايل سده ي شانزدهم ميلادي، صفويان (١٧٣٢ ١٥٠١ م.) جانشين تيموريان شدند، ساختار و کيفيت باغ، اين نماد زميني بهشت، هماني که در دوره هاي آغازين بود، باقي ماند.

مينياتورها و آثار هنري اين دوره نشانگر جهاني آرماني است که در آن گل هاي بهاري با ميوه هاي تابستاني يک جا جمع اند. تمامي مشاغل عام يا خاص، مرتبط با زندگي در باغ نشان داده شده اند. صحنه هاي پذيرايي از اعيان، جشن هايي به مناسبت ختنه سوران، عروسي يا بازگشت از شکار به همراه موسيقي و رقص و غذاهاي اعلا به تصوير کشيده شده اند. شاه يا شاهزاده، نشسته بر تخت يا بر روي فرش، در ورودي اقامتگاه خود يا در نقطه ي دلپذيري از باغ بر جمع کم و بيش پر تراکم رعايا سروري مي کند. نهري که بر کناره اش سبزه روييده، استخري که به وسيله ي دو کانال آبگيري مي شود آب به مثابه آينه اي سيال هميشه حضور دارد مستخدماني که ديس هايي را با لبه ي باريک که در آنها شقه هاي گوسفند يا شکاري ديگر، مرغ هاي بريان يا سيخ هاي کباب قرار داده شده حمل مي کنند، موضوع شماري از نقاشي هاست. در پيشزمينه ي مينياتور ضيافت شاهانه (موزه ي لوور) آشپزي در حال کباب کردن تعدادي پرنده ي به سيخ کشيده شده است. ديس هاي غذا که گاه با سرپوش هاي مخروطي شکل از جنس کاشي يا طلا پوشانده شده، مي توانستند محتوي پلو (برنج پخته شده با گوشت با يا بدون زعفران يا آب انار) باشند. اين مينياتورها اغلب ميوه ها را که در ديس ها چيده شده اند به نمايش مي گذارند. تنقلات مطلوب ايراني ها، به ويژه نبات و مربا در تمام ساعات روز مورد استفاده قرار مي گرفت. بارناباس، کشيش اصفهان، پيش از غذا، با قهوه و همراه با سيني بزرگي محتوي نبات و انواع شيريني جات مورد پذيرايي قرار گرفته است.

موسيقي ايراني از سبکي پيروي مي کرد که مي توانست متغير باشد، چه در زمينه ي ملودي، چه در زمينه ي ضرباهنگ (ريتم). به هنگام بداهه نوازي ها، خواننده و نوازنده تمامي ذوق و استعداد خويش را به کار مي گرفتند. مينياتوري موجود در مجموعه ي کتابخانه ي ملي فرانسه سه نوازنده را در حال نواختن نشان مي دهد: يکي دف مي نوازد، دومي چنگ و سومي عود.

آب، خالص يا معطر شده به وسيله ي گل يا ادويه، شربت هايي تهيه شده از عصاره ي ميوه ها، شير، چاي و قهوه از نوشيدني هاي روزانه بودند. به رغم اين که مذهب، شرب نوشيدني هاي تخميرشده را منع مي کرد، شراب در ضيافت هاي شاهانه نوشيده مي شد، به ويژه شراب شيراز که مرغوب ترين شراب ايران و ويژه ي شاه بود. روي پارچه ها يا روي نقش کاشي هاي دوره ي صفوي، اغلب پيشخدمتي را با تنگ و جامي کوچک به دست مشاهده مي کنيم. شراب که شاعران دروصف آن بسيار سروده اند «بريز مي لعل فام لاله گون» براي برخي از صوفيان معناي خاصي دارد. در اشعار عرفاني، مستي کنايه از پيوند عرفاني با خالق يکتاست.

باغ لذت ها

از نظر ايراني، باغ که محيطي است بسته و در آن توازن و نظم الهي حکمرفاست، مکاني است براي آسودگي و استراحت. ايراني که اين خصلت را از نياکان خويش به ارث برده است در باغ خود نمي گردد بلکه مکاني مناسب و خنک، زير سايه ي درختان و در کنار آب براي نشستن برمي گزيند. او زير آسمان است، «زير گنبد کبود» و در ميان کاج ها، چنارها و سروهايي که درختان ميوه ي غرق در گل، درختان پسته و درختچه هاي معطر و گياهاني چون نعنا و پونه آنها را در بر گرفته اند. پرندگان برروي شاخه هاي درختان و در ميان تپه هاي غرق در گل هاي سرخ و لاله و هميشه بهار آرميده اند. در چنين مکاني که براي آسودگي و خوشي ساخته شده شميم گياهان، زمزمه ي آب، آواز پرندگان و نوازش نسيم انسان هيچ نيازي به حرکت و جنب و جوش ندارد. محمد يوسف، اين حالت را در نقاشي زيبايش با عنوان مرد جوان نشسته تکيه داده به بيد مجنون (موزه ي لوور) نشان داده است. «خاموش! بهار از راه رسيده، گل سرخ روييده … زيبايي ها از نهانگاه بيرون آمده اند تا تو را ندا دهند». گل که همواره در تمامي هنرهاي ايراني مشاهده مي شود، از ديدگاه ايراني تجلي کامل ترين زيبايي بر روي زمين است. نقاشان ايراني، تحت تاثير تصاوير گياهان اروپايي يا آثاري مغولي گل هاي سرخ کم پر يا پرپر، اندکي شبيه به آثار ردوته Redout را نقاشي کرده اند. اين نقوش، به سبک ناتوراليستي، با ظرافت و دقت بسيار، با آبرنگ نقاشي شده اند. مايه ي گل و بلبل، برگرفته از شعر فارسي، بيانگر آواز عاشق براي معشوق است. نظامي آنها را با عشاق ناکام، ليلي و مجنون، مقايسه مي کند. بلبل بر بلندترين شاخه ي درخت چون مجنون نغمه ي حزين سر مي دهد. خيلي زود ترکيب «گل و بلبل» جايگاه ويژه اي در شعر عرفاني فارسي يافت و به عشق مفهومي عرفاني بخشيد.

شهر شيراز به دليل گل هاي سرخ و گلاب گيري اش شهرت داشت. روغن گل ها به صورت ژله اي به رنگ قهوه اي مجزا مي شد و آب آن در غلظت هاي متفاوت جدا مي گشت. هيچ ضيافت مهمي بدون اين که ميهمانان، پس ازصرف غذا و شستن دست ها، با گلاب معطر نمي شدند کامل نمي شد. گلاب پاش هاي بي شماري در شيراز، که صنعت شيشه اش شهرت داشت، ساخته شده است. ساختن گلاب پاش به صورتي ظريف و زيبا، با گردني بلند و دهانه اي که به صورت هاي گوناگون شکل داده شده بود، تا مدت ها پس از دوران صفوي نيز متداول بود.

شهر باغ اصفهان

هنگامي که در ١٥٩٨م. شاه عباس اول پايتخت خود را به اصفهان منتقل کرد، تمام شهر به باغ تبديل شد. نقشه ي شهر جديد، حضور طبيعت را در ميان بناهاي عظيمي که بيشتر در فاصله ي شهر قديم و رودخانه ساخته مي شد پيش بيني کرده بود. يکي از باغ هاي شاهي، باغ هزار جريب، حتا تا آن سوي رودخانه، در امتداد خيابان وسيع درختکاري شده اي چهار باغ گسترش يافت. خيابان چهار باغ که سه کيلومتر طول دارد از عمارت شاهي در چهل ستون آغاز مي شد. در حاشيه ي کانالي که ميان استخرهايي با لبه اي از سنگ عقيق مي گذشتند دو رديف درخت چنار و درختچه هايي کاشته و مسير گلکاري شده بود. به نوشته ي تاورنيه، جواهرساز فرانسوي که در فاصله ي سال هاي ١٦٣٢ تا ١٦٦٨م. چندين بار به اين شهر سفر کرده بود، اين خيابان زيباترين خيابان اصفهان و بي شک زيباترين خيابان در سراسر ايران بود. اينجا محلي بود که عصرها اعيان اصفهان براي فخرفروشي در آن قدم مي زدند و از خنکي هوا استفاده مي کردند و قهوه مي نوشيدند.

در اطراف چهار باغ، باغ هاي باشکوهي با اسامي شاعرانه گسترده بود، باغ بلبلان، باغ درختان توت،باغ روح. اين باغ ها داراي دروازه اي بودند با تالار کوچکي در بالاخانه. عمارت کلاه فرنگي با ايوان هايي رو به باغ در ميان گلکاري ها، درختان ميوه و باغچه هاي پر از شبدر در وسط باغ ساخته شده بود. در باغ هاي شاهي، اغلب بناهايي کوچک (عمارت هشت بهشت، عمارت آينه ها) که گاه مشرف به استخري با فواره ها بود ساخته مي شد. اين عمارت ها که به چشم اندازي از درختان گوناگون باز مي شدند و کاشيکاري هاي رنگيني که صحنه هاي استراحت و تفرج در باغ را به نمايش مي گذاشتند، مزين شده بودند. جلوس در ايوان وسيع چهل ستون به همراه ميهمانان و تماشاي بازي نور خورشيد ميان درختان باغ سرگرمي بي نظيري بود.

باغ هاي کاخ چهل ستون همجوار باغ هاي کاخ عالي قاپو بودند. اين کاخ داراي تالاري مرتفع است که به روي ميدان شاه، کانون مرکزي شاهنشاهي باز مي شود. ميداني که شش برابر بزرگ تر از ميدان معاصرش، يعني ميدان وژ Vosges در پاريس است. سه بناي ارزشمند ديگر در اطراف ميدان خودنمايي مي کنند: مسجد شاه، مسجد شيخ لطف الله و ورودي با شکوه بازار شاه. پوشش کاشيکاري شده ي اين بناها با نقش هاي حلقوي از گل ها بازتاب باغچه هاي باغ هاي همجوار هستند.

شاه عباس اول رابطه هاي ديگري نيز ميان باغ و شهر ايجاد کرده بود، اما ايران هرگز سنت باغ هاي محصور خود را فراموش نکرد. اين قبيل باغ ها در کناره ي درياي خزر يا درشهرهاي شيراز و کاشان گسترش يافت که از مشهورترين آنها باغ فين کاشان است. در مسجدها، مدرسه ها و کاروانسراها نيز باغ هايي احداث شده بود.

اصفهان، حدود سي سال پس از پايتخت شدنش، با عنوان «نصف جهان» تقريبا در تمام پايتخت هاي اروپايي شناخته شده بود. جانشينان شاه عباس، اقدامات او را پي گرفتند. اما پس از سقوط سلسله ي صفوي، شهر اصفهان اعتبار پايتخت بودنش را از دست داد. باغ هاي آن که اغلب به حال خود رها شده بودند در ليتوگرافي هايي که بعدها از آنها تهيه شده تصويري غم انگيز را به نمايش مي گذارند.

ايران در دوران زنديه و قاجاريه

سلسله هاي زند و قاجار جانشين سلسله ي صفوي شدند. در اين دوران کشور ايران درهاي خود را به روي بازرگانان و ميسيونرهاي اروپايي گشود. هنرمندان ايراني به جنبه هايي از هنر غربي توجه و علاقه نشان دادند، به ويژه به تصاوير گياهان که گراورهاي آن به دستشان مي رسيد. و از اين به بعد است که موضوع گل و گياه به يکي از موضوع هاي غالب نقاشي هاي ايران تبديل مي شود. «نقاشان گل» نظير محمد هادي، محبوب ترين هنرمند ايراني زمان خود، پا به عرصه ي وجود مي گذارند.

لاک، نقاشي روي پاپيه ماشه ي ورني روي در جعبه ها، قاب هاي آينه، قلمدان ها و جلد کتاب هاي خطي نمايشگر زيبايي و اوج اين هنر هستند. به عنوان مثال مي توان به جلد کتابي اشاره کرد که يک دسته گل نرگس را که در شعر فارسي بسيار به کار رفته است به رنگ هاي زرد و سرخ نشان مي دهد.

در قرن نوزدهم ارتباط با غرب بيشتر مي شود. ناصرالدين شاه (١٨٤٨ ١٨٩٦م.) چندين سفر به پاريس مي رود و فرانسويان به ايران مي آيند. اثري از ژول لورانس Jules Laurens با عنوان باغ ميسيون فرانسوي در تهران (مجموعه ي ضيايي قراگوزلو) يک باغ خصوصي در پايتخت قاجار را نشان مي دهد، که يکي از چندين باغي است که در آن دوران بازسازي يا ايجاد شده اند.

نمايشي از تحول و تطور يک شکوه

( به مناسبت ماه محرم)

فصلنامه فراایران ، شماره های پنجم و ششم ، پاییز و زمستان 79

محسن شریفی

هشتمين نمايشگاه بين المللي بزرگ قرآن کريم، به همت معاونت امور فرهنگي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، همزمان با ماه مبارک رمضان ١٤٢١ هجري قمري، مصادف با ١٢ آ ذر تا ٦ دي ماه ١٣٧٩ در مرکز آفرينش هاي فرهنگي و هنري، با شکوه بسيار و با برنامه هاي جنبي برگزار شد.

نخستين دوره ي اين نمايشگاه در اسفند ١٣٧٢ برگزار شده بود اما نمايشگاه امسال به دليل وجود بخش هاي مفصل تر و جديدتر و آثاري نفيس تر و تماشايي تر، از شکوه بيش تري برخوردار بود.

اين نمايشگاه مشتمل بر ١٦ بخش جداگانه بود، که بخش هنري آن، تنها يکي از اين بخش ها به شمار مي رفت، که اين بخش بسيار گسترده، مفصل ودرخور توجه بود. بخش هنري که در هر دوره با اقبال عمومي هم رو به رو مي شود، در واقع بخش نمايش آثار هنرهاي قرآني ست که معمولا هر ساله در نمايشگاه قرآن کريم با موضوعي خاص برگزار مي شود. در نمايشگاه امسال، با توجه به سال جاري که به نام حضرت امير (ع) نامگذاري شده است، تعداد ٧٠ تابلوي نفيس که به مناسبت برپايي اين نمايشگاه تهيه شده ، و موضوع آنها قرآن در کلام حضرت امير و آياتي که در شأن آن حضرت نازل شده است و نيز احاديثي از حضرت رسول به نمايش گذاشته شده بود. هيات داوراني متشکل از استادان خوشنويسي: غلامحسين اميرخاني، علي شيرازي، محمد حيدري، کيخسرو سروش، محمد سلحشور ، امير احمد فلسفي و محمد احصايي، استادان نگارگري و تذهيب: محمد باقر آقاميري و محمد طريقتي، و استادان هنرهاي سنتي: مجيد شريف زاده و عليرضا مجتهد به داوري آنها پرداختند و سرانجام ٩ نفر را به عنوان هنرمندان برگزيده معرفي کردند

بخش آثار هنري

قرآن کريم، سرچشمه ي اصلي پيدايش و رواج هنرهاي اصيل در جهان اسلام و موضوع و مايه ي اصلي طراحي و ابداع آثار بسياري ست که به صورت هاي خوشنويسي، نگارگري و تذهيب، صحافي و کتاب آرايي و جلدسازي وديگر آثار سنتي پرداخته شده از چوب و فلز و مانند اينها جلوه گر شده است.

در کتابت آيات قرآني، در ابتداي ظهور اسلام، از نوعي خط که در حجاز رواج داشت و به نام هاي«خط حجازي» و «خط تنزيل» خوانده شده است و در واقع شکلي از «خط نسخ مايل» بود استفاده مي شد اما بعدها «خط کوفي» جانشين آن شد. خط کوفي که در آغاز فاقد نقطه واعراب بود، موجب بروز اختلاف در قرائت مي شد. براي رفع اين مشکل، در سده ي نخستين، ابوالاسود ديلي که از شاگردان و اصحاب حضرت علي (ع) بود به راهنمايي آن حضرت دستور زبان و نحو عربي را نگاشته بود نقطه گذاري حروف را در مصاحف قرآن کريم بنا گذاشت و براي تعيين حرکات حروف، داخل و مجاور آنها را نقطه گذاري کرد. استفاده از رنگ هاي قرمز و زرد در نقطه گذاري مصاحف که رنگي متفاوت از مرکب سياه متن است در عين آن که به خواندن صحيح حروف کمک مي کرد، به نوعي موجب بهره گيري از عنصر رنگ در تزيين مصاحف شد.

از آن پس در طي سده هاي مختلف، مسلمانان براي حفظ قرآن و خواندن آن به رونويسي نسخه هاي بسياري پرداختند به طوري که کتابت و نسخه برداري امري مهم و کاري پر اهميت به شمار آمد و هنوز نيز دربرخي کشورها نوشتن قرآن به صورت يک سنت خانوادگي مرسوم و معمول است.

پيدايش هنر خوشنويسي و تکوين خط هاي چند گانه وشيوه هاي گوناگون خطاطي و ايجاد فنون و هنرهاي کتاب آرايي و تذهيب، همه از دستاوردهاي نسخه پردازي از قرآن کريم است. نسخه هاي اوليه ي قرآن کريم فاقد هر گونه علايم ونشانه گذاري بودند، اما بعدها به تدريج اعراب و نشانه هايي براي مشخص کردن آيه ها، سوره ها، احزاب و جزء ها در کتابت پديد آمد. در نسخه هاي اوليه، براي مشخص کردن سر سوره ها، پايان يک سوره و آغاز سوره ي بعدي و فاصله ي بين آيات، جزء ها و سجده ها،از نقطه هاي طلايي رنگ و خطوط ساده ي هندسي استفاده مي شد و رفته رفته با طراحي و نقاشي ترنج در حواشي نسخه ها و تزيينات بيش تر و بهره گيري از نقوش و رنگ هاي بيش تر، هنر «تذهيب» پديد آمد.

آثار خوشنويسي و نقاشي خط

آنچه از بررسي هاي تاريخي و سير تطور هنر خوش نويسي حاصل مي شود اين است که کتابت قرآن کريم باعث پيدايش وگسترش اين هنر شده است. خوش نويسي قرآن در صدر اسلام به منور حف و نشر آن در بين مسلمانان به خطي موسوم به «حجازي» يا «خط تنزيل» آغاز شد. پس از سال ١٧ هجري قمري، که شهر کوفه شکل گرفت، مردم آن شهر،خط عربي را به شيوه اي خاص مي نوشتند که اصطلاحا «خط کوفي» نام گرفت و خود سر منشاء خطوط چندگانه و هنرهاي مختلف کتاب آرايي و پيدايش نگارگري و تاثيرات ويژه در معماري اسلامي شد.

با پيدايش خط نسخ در قرن چهارم هجري و وضع خطوط شش گانه يا خطوط اصول (ثلث، ريحان، نسخ، محقق، توقيع، رقاع) خوش نويسي رنگ و جلوه اي ديگر يافت. واضع و بنيانگذار اين خطوط را محمدعلي بيضاوي شيرازي معروف به ابن مقله دانسته اند. تکميل و تهذيب اين خطوط، به ويژه خط نسخ در قرن پنجم هجري توسط علي بن هلال کاتب معروف به ابن بواب صورت گرفت. در نيمه ي دوم قرن هجري، ياقوت مستعصمي، با شيوه ي درخشان خود، از خط ثلث و نسخ و ريحان در خوش نويسي آيات قرآني بهره گرفت. پس از اين دوره است که عصر طلايي خوش نويسي با بسط شيوه ها و شکل هاي مختلف رواج و رونقي به اين هنر بخشيد و گونه هايي ممتاز از خطوط و سبک هاي خوش نويسي در جهان اسلام پديدار شد.

خط کوفي آن چنان در قلم هنرمندان خوش نويس ايراني به رونق و تحول رسيد که با نام «کوفي ايراني» الگو و سرمشق کاتبان ديگر سرزمين هاي اسلامي شد و تا به آن درجه از کمال رسيد که در ساير هنرهاي سنتي و ريفه ي اسلامي چون سفالگري، فلزکاري، گچ بري و کاشي کاري به عنوان عنصري تزييني مورد توجه و استفاده قرار گرفت. خطاطان ايران مبتکر قلم تازه اي از خط نسخ شدند و همين شيوه و پايه ريزي خوش نويسي مستقل ايراني در قرن نهم هجري به پيدايش خط نستعليق انجاميد. اين خط به دليل لطافت قلم و قدرت کتابت و خوش اندامي حروف و کلمات، پس از درخشش ميرعماد در کتابت قرآن و کتاب ها و قطعات خوش نويسي مورد استفاده قرار گرفت و رايج و عام شد. ابتکار و خلاقيت خوش نويسان ايراني، پس از گذشت يک سده، به رواج قلم تازه اي به نام «شکسته نستعليق» منجر شد. نقش درويش عبدالمجيد طالقاني در زيبايي بخشيدن به شکسته ي نستعليق و ميرعماد قزويني در قلم و خط نستعليق مثال زدني ست.

در دو دهه ي اخير در کنار خلاقيت هاي ماندگار هنر خوش نويسي، از سوي بعضي هنرمندان با ذوق، تجربه و ابتکاري نوين در تنوع بخشيدن و تحول قطعه نويسي رايج شد که به دليل کاربرد مرکب رنگي و رنگ در ترکيب حروف و اساسا ترکيب نقاشي و خطاطي، به آن نام «نقاشي خط» نهاده شد. البته اين هنر هم در کتيبه هاي ارزشمند خوش نويسي شده بر کاشي هاي مساجد و بناهاي مذهبي سابقه و ريشه دارد. مجموعه آثار خوش نويسي به نمايش درآمده در هشتمين نمايشگاهبين المللي بزرگ قرآن کريم گزيده اي بود از قطعات نگاشته شده ازاستادان و هنرمندان مبرز خوش نويسي دوره ي حاضر که بسياري از آنها به درجه ي استادي در کار خود رسيده بودند. قطعات شامل ٧٠ قطعه بود. به چند قطعه از آنها اشاره مي کنيم:

1 – قطعه ي «مباهله» (سوره ي آل عمران: آيه ي ٦١)، اثر استاد محمد احصايي، با تذهيبمحمد طريقتي، به خط ريحان.

٢ – قطعه ي خوش نويسي «مودت» (سوره ي شورا: آيه ي ٢٣)، اثر استاد عبدالصمد حاج صمدي با تذهيب محمد طريقتي، به خط ثلث.

٣ – قطعه ي خوش نويسي «ذي القربي» (سوره ي نساء: آيه ي ٣٦)، اثر

استاد عباس اخوين با تذهيب محمد طريقتي، به خط نستعليق.

٤ – قطعه ي خوش نويسي «ولايت» (سوره ي مائده: آيه ي ٥٥)، اثر استاد غلامحسين اميرخاني، با تذهيب محمد طريقتي، به خط نستعليق.

٥ – قطعه ي خوش نويسي «ابرار» (سوره ي ابرار: آيه ي ٩ ٥)، اثر استاد محمد حيدري، با تذهيب محمد طريقتي، به خط شکسته و تعليق.

علاوه بر اينها قطعات خوش نويسي بسياري از آثار استاد صداقت جباري، استاد علي مجيري، استاد کرمعلي شيرازي، استاد امير احمد فلسفي، استاد مجتبي ملک زاده، محمدرضا افشاري، علي رضا بخشي، ولي الله پارسا نياکي، محمد چيزفهم، علي رضائيان، جواد سبتي، احمد عبدالرضايي، و … در مجموعه وجود داشت.

مجموعه ي آثار همه گونه خطوط رادر بر مي گرفت، از خط ثلث و نسخ تا خطوط نستعليق و شکسته ي نستعليق و ترکيب خطوط.

نگارگري و تذهيب

در صدر اسلام، نخست به منظور تعيين سر سوره ها، آيات، جزء ها و سجده ها قرآن را تزيين مي کردند. تزيينات اوليه که پايان يک سوره و آغاز سوره ي بعد را معين مي کرد در سده هاي سوم و چهارم هجري رونق گرفت و در سده هاي هفتم و هشتم ريف و پر مايه شد، به طوري که در سده هاي يازدهم و دوازدهم هجري و پس از آن «تذهيب» خود يک هنر ويژه ي اسلامي شد و تنوع فراوان گرفت. در زمينه ي کتاب آرايي و کتاب سازي و توجه ويژه به قطع، جلد و شيوه ي صحافي سر منشاء پيدايش هنرهاي ريفي در کتاب آرايي شد.

تذهيب به معني زر اندودکردن و طلاکاري کردن به آن دسته از نقوش تزييني گفته مي شود که در آن نقوش اسليمي و ختايي و گره بندي ها از رنگ طلا يا خطوط مشکي و زمينه ي لاجورد کشيده شده اند. چنانچه در طراحي اين نقوش ترسيمي از رنگ هاي ديگر بهره ي کافي گرفته شده باشد به آن «ترصيع» يا «تذهيب مرصع» گويند و اگر جدول ها و کتيبه هاي اطراف نقوش تذهيب دار، با رنگ هاي مختلف و درخشان کشيده شده باشد به آن«جدول مرصع» گويند.

تزيين قرآن و ديگر کتب و ديوان هاي اشعار باعث شد که تذهيب، تزيين، کتاب آرايي نضج و قوام گيرد. در کتاب آرايي، صفحات نسخه هاي قرآن و ديگر کتاب هاي نفيس را با طلا و رنگ هاي گوناگون، گل و بته ها، طرح ها و نقش هاي گوناگون هندسي و موزون تزيين مي کردند وبدين ترتيب با ظرافت تمام دنيايي پر شکوه از رنگ و نقش را در اوراق کتاب ها گستردند، به گونه اي که حالات و روحيات هر دوره اي را مي توان در هنر تذهيب آن دوره متجلي يافت. صفحات و لوح هاي تذهيب شده ي قرن هاي ٣ و ٤ هجري با نقش هاي ساده و بي پيرايه تزيين شده اند. تذهيب هاي قرون ٥ و ٦ هجري، يعني مصادف با دوره ي سلجوقي و مملوکان مصر متين و منسجم است و کار تزيين و تذهيب نسبت به قرون اوليه، اهميت و پيشرفت بيش تري پيدا کرده است. نقش هاي ساده و هندسي جاي خود را به نگاره هاي گياهي داده اند و تزيين توماري شکل از ويژگي هاي اين دوره به شمار مي رود. لوحه هاي مذهب قرن ٧ و ٨ هجري، يعني دوره ي ايلخاني، پر شکوه ونيرومندند چنان که در آثار اين دوره، با طرح هاي هشت پر و ستاره هاي دوازده پر به صورت تکي يا ترکيبي در سر لوح ها برخورد مي کنيم. نگاره هاي گياهي به نسبت پهن در ترکيب با خطوط کوفي بر روي زمينه ي لاجوردي جلوه اي چشمگير دارند. در حاشيه ها نگاره هاي اسليمي به کار برده اند. در رنگ آميزي رنگ آبي سير بيش تر در مرکز قرار دارد و رنگ هاي طلايي، آبي، قرمز، سبز و پرتقالي در پيرامون گذارده شده اند. صفحات تذهيب شده ي قرون ٩، ١٠و ١١ در دوره هاي تيموري و صفوي ظريف و تزييني وتجملي ست. هنر تذهيب در دوره ي تيموري به اوج شکوفايي مي رسد. طلا و لاجورد رنگ هاي اصلي اند و نگاره هاي گياهي، منره هاي طبيعي و گاه نقش پرندگان نقوش اصلي را تشکيل مي دهند.

سير هنر تذهيب را مي توان نموداري ازسير تحول هنر تزييني ايران دانست. امروزه همراه با رواج صنعت چاپ، هنر تذهيب و کتاب آرايي کم رونق شده است، اما تذهيب صفحات آغازين و حاشيه و جلد قرآن هاي چاپي و مرقع ها و کتاب هاي خوش نويسي هنوز سنتي اصيل و ماندگار است که همچنان رونق و ارج خود را دارد. روش تزيينات صفحات و کتاب ها هنوز چنين است که اگر تصوير بر کاغذ نخودي رنگ نقش شود متن را با لاجورد به اصطلاح «بوم» مي کنند. گاه متن تذهيب را يک پارچه ي طلا مي کشند، سپس آن را صيقل مي زنند و بر سطح صاف و براق آن، نقش و طرح هاي گل و بته ختايي و اسليمي رسم مي کنند. طرح اشکال را بر آن با قلم نازک و مرکب «قلم گيري» مي کنند و پس از آن با آبرنگ و لاجورد متن اشکال را «بوم» مي کنند. آن گاه لبه گل ها را به ظرافت تمام با سفيد آب روشن مي سازند و در بن هر گلبرگ، رنگي پر مايه تر از رنگ زمينه ي آن قرار مي دهند.

از ديگر گونه هاي تزيين نسخه هاي قرآني و کتاب ها و اوراق مي توان به تشعير، سر لوح و شمسه اشاره کرد.

تشعير به آن دسته از نقوش تزييني گفته مي شود که براي آرايش کتاب ها و اوراق خطي حيوانات خيالي مثل سيمرغ و اژدها استفاده مي شود و معمولا آن را با رنگ طلايي به عنوان رنگ اصلي و بدون قلم گيري انجام مي دهند. و تذهيبگر، پس از قلم گيري تند و تيز، زير و روي برگ ها و گل ها و اندام حيوانات و پرندگان را با پرواز آب زر تزيين مي کند.

سر لوح يا سر لوحه، عبارت از نقشي ست که آن را تذهيب تاج مانند که گاه شامل يک يا چند نقش مزدوج و توماري در سرآغاز کتاب و بالاي نخستين صفحه ي کتاب رسم مي کردند. گاهي در ذيل و متصل به آن، يک کتيبه ي مزين افزوده مي شد که ميان آن نقش «بسم الله»، نام کتاب، نام سوره با خطوط تزييني چون کوفي، ثلث يا رقاع نوشته مي شد که به آن سر لوح کتيبه دار مي گويند. سر لوحه هاي نسخه هاي قرون ١ تا ٨ هجري بيش تر در اشکال هنري مربع مستطيل کشيده مي شد و در دوره ي تيموري، بيش تر اشکال محرابي، ترنجي،گنبدي و دالبردار و در اشکال منم هندسي ظاهر مي شد. سر لوحه هاي صفوي از نر طرح و رنگ بسيار متنوع بودند.

شمسه به نوعي طرح ستاره اي يا خورشيد مانند گفته مي شود که در محدوده ي دايره قرار مي گيرد. اين نقشينه که از نقوش گوناگون ختايي، اسليمي و گره چيني پديد مي آيد، در گونه هاي مختلف هنرهاي تزييني مثل کاشي کاري، گچ بري، کتابت و… ديده مي شود. غالبا اين نقش در ابتداي بيش تر نسخه هاي نفيس خطي و مذهب رسم مي شده است.

نقاشي ايران با بهره گيري ازپشتوانه هاي غني هنر نقاشي گذشته ي خود، در خدمت تزيين ظروف و آرايش و آفريدن نقش هاي قالي، کاشي کاري، گچ بري و ديگر هنرها در آمد. نگارگران ايراني، در پي آشنايي با هنر چين و رواج آثار هنري عصر سونگ، بخصوص پس از حمله ي مغول به ايران، پس از يک دوره ي کوتاه تقليد، دوباره به آثار فرهنگ ملي و آييني سرزمين خود روي آوردند.

نگارگري اسلامي ايران، با چنين شکوه و زيبايي حيرت انگيز، در قرن نهم هجري، در عهد سلطنت شاهرخ تيموري و نوادگان او، با گردهماييبيش از صد نقاش استادکار و با ذوق،در کتابخانه ي بزرگ هرات، مکتب هنري و جاودانه ي هرات را به تاريخ هنر جهان عرضه کردند.

در حال حاضر، نگارگري اسلامي چهره اي شناخته شده و تابناک چون استاد محمود فرشچيان را دارد که در اين حيطه به کمال رسيده است.

هنرهاي سنتي با مضامين قرآني

به گونه هاي متنوع و زيبايي از آثار صنايع دستي گفته مي شود که از گل، چوب، پارچه، فلز و … ساخته مي شود و در ارتباط با معماري بناهاي مختلف و تزيين وسايل زندگي قرار مي گيرد.

نسخه هاي خطي و نفيس قرآن، گذشته از جلوه هاي هنري شان از جهت خوش نويسي، از لحا شيوه ي کتاب آرايي، جلد سازي و صحافي به هنرهاي سنتي شکل داده اند که خود منتخبي در هنرهاي وابسته به قرآن است.

جلد و جلد سازي از شکل ابتدايي آن که به صورت دو تخته ي نازک که برگه هاي نوشته شده رادر بر مي گرفت تا جلدهاي نفيس و تزييني سوخت و روغني، سير و تحولي گسترده را سپري کرده است.

جلد سوخت: نوعي جلد تزييني ست. جلد ساز، نقش مورد و نظر را با قلم مو روي کاغذ يا پشت چرم ترسيم مي کند و سپس با آلتي به نام «نقش بر» بوم آن را از قسمت طراحي شده جدا مي کند و در محلي، بيرون يا اندرون جلد مي چسباند. اگر نقش روي کاغذ طراحي شده باشد ابتدا آن را پشت چرم مي چسبانند و سپس با نقش بر چرم را مي برند. به اين جلد سوخت يا سوخته مي گفتند چون در ساخت آن از چرم هاي قهوه اي تيره يا سير استفاده مي کردند. جلد ساز در طرح خود انواع نقوش اسليمي، گياهي، حيواني و يا انساني را مورد استفاده قرار مي داد. سابقه ي اين نوع جلد سازي به اوايل دوره ي تيموري مي رسد. در دوره ي صفويه نيز جلدهاي سوخته ي بسيار نفيس ساخته و پرداخته شده است.

-جلد سوخت معرق

نوعي جلد سوخته است که نقوش بيرون يا درون جلد به طريق «معرق»ساخته و پرداخته مي شوند که بر نفاست و ارزش هنري آن افزوده مي شد. در اين گونه، ابتدا صحاف محل طرح خود را در پشت چرم مشخص مي کرد و سپس به وسيله ي نقش بر، محل طرح را مي بريد و آن را از چرم جدا مي ساخت. سپس نقوش تهيه شده را که از چرم ديگري تهيه کرده و غالبا داراي رنگي تيره بود، در محل مورد نر مي چسباند و اين کار به قدري با دقت انجام مي شد که هيچ درز و شکافي بين قطعات وصل شده ديده نمي شد. ساخت اين جلدها از سده ي نهم هجري آغاز و سپس در دوره صفوي به اوج خود مي رسد.

-جلد روغني يا لاکي

ساخت اين جلدها از نيمه ي دوم قرن نهم متداول شده و در قرن ١٢ و ١٣ هجري به بالاترين درجه ي شکوه و زيبايي مي رسد. مواد اوليه اين نوع جلد عبارتند از مقوا، خمير کاغذ، چرم، پارچه ي نخي ضخيم و به ندرت تخته ي بسيار نازک چوب. ابتدا روي مقوا يا چرم يا پارچه ي نخي يا تخته چوب نازک مقداري ماده ي سفيد رنگ آب سرب مي زدند و پس از خشک شدن و سوهان کاري، روي آن را با لايه اي «روغن کمان» مي پوشاندند. سپس لايه اي ظريف از لعاب سريشم به کمک پارچه ي حرير نازک روي آن مي کشيدند و سپس سطح آن را نقاشي مي کردند. پس از پايان کار، روي نقش را بارها روغن کمان مي زدند تا شفاف و براق و شيشه اي شود. نقش هاي اسليمي، گل و مرغ با پردازهاي ظريف و تشعيري اين نقشينه ها را تشکيل مي دادند.

– جلد ضربي

از رایجثرین جلد ها بود.برای ساخت ان طراح طرح مورد نظر را با مرکب روي دو قطعه چرم سخت، برنج يا چوب (يک جفت: نر و ماده) طراحي مي کرد و حکاک يا قلم زن، بوم و برنج را با قلم و چکش گود مي کرد تا نقش برجسته شود. سپس روي برنج (ماده) را حکاکي مي کردند تا زير و رو و حرکات و مشخصات نقش ظاهر گردد. ازساخت برنج نر و ماده، صحاف قالب هاي برنجي را بر اساس طرح خود روي چرم زير قيد (يا پرس) قرار مي داد تا نقش روي چرم منتقل شود. گاهي نقش را طلاکوبي مي کردند. گاهي لچک و ترنج مي گذاشتند.

– سفال کاري

هم از ظريف ترين فراورده هاي صنعتگري ايران است. سفال ايران قدمتي به اندازه ي تمدن ايراني دارد. در سده هاي نخستين اسلام، شهر نيشابود مرکز سفال سازي ايران در آن روزگار شد. سفال هاي باقي مانده از سده هاي سوم و چهارم هجري از نمونه هاي درخشان اين هنر ا ست. شهر کاشان در سده هاي هفتم و هشتم هجري در سفال سازي به درجه اي والا از اعتلا و اعتبار مي رسد.

نگاهي به شمايل سازي مذهبي در ايران

(به مناسبت ماه محرم)
فصلنامه فراایران ، شماره های پنجم و ششم ، پاییز و زمستان 79

نمايشگاه حضرت علي (ع) در آئينه ي هنر
کاخ موزه ي صاحبقرانيه ٢٣ ٣ دي ١٣٧٩
شوريده غازي

به مناسبت سال امام علي (ع)، نمايشگاهي با عنوان «علي (ع) در آئينه ي هنر»، با همکاري مديريت نگارخانه ي ريوند خانم شوريده غازي و دکتر حسام الدين خرمي در مجموعه فرهنگي تاريخي نياوران، کاخ موزه ي صاحبقرانيه ي تهران برگزار شد. در اين نمايشگاه مجموعه اي بسيار گسترده، نفيس و ديدني از آثار هنرمندان ايراني از دوره ي صفويه تا کنون به نمايش گذاشته شده بود. نمايشگاه را شمايل هاي حضرت علي (ع) و پنج تن آل عبا تشکيل مي داد و در کنار آنها، تابلوهاي خطاطي نسخ ، ثلث، نستعليق و خط نقاشي هاي منحصر به فردي در ارتباط با شمايل ها مجموعه را کامل مي کرد.

کندن پيکره ي روي سنگ و نقش بر ديوارها، از پيش از اسلام در ايران رايج بود. کتاب هاي تصويري، چون ارژنگ ماني، اعتبار و شهرت داشتند. کتاب خسروان داراي تصوير پادشاهان بود و سکه هاي مصور هخامنشي و اشکاني و ساساني ضرب مي شد. اما پس از اسلام به علت تصور غلطي، به دنبال عقيده ي يهود که از کشيدن تصاوير انساني در کتاب هاي مذهبي خود خودداري مي کردند نقاشي و تصويرسازي در مکان هاي عمومي و مساجد و قرآن کريم نهي و حرام شناخته شد. در اسلام از آنجا که اين تصويرسازي ممکن بود بر بت پرستي تعبير شود، تا مدت ها هر نوع تصويرسازي و شمايل نگاري منسوخ شد. به نظر مي رسد که اين کراهت درباره ي پيکره ها و تصويرها در قرن اول هجري به دليل ترس از بازگشت مردم به بت پرستي بوده است.

عرب ها کمتر به پيکره سازي و تصويرپردازي مي پرداختند. اما در کشورهايي که اسلام را به عنوان يک دين الهي پذيرفتند، سنت پيکره سازي و نقاشي و حجاري بدون در نظر گرفتن نظريه ي بت پرستي رواج يافت. اين هنر در آناتولي، بغداد، ايران و بعدها در هند رايج شد و به عنوان مايه هايي از پيشينه ي فرهنگي اين ملل به خدمت دين مقدس اسلام درآمد.

در قرن هاي نخستين اسلام، براي پر کردن فضاهاي خالي در بناها، طرح هاي اسليمي و گل و بوته رواج پيدا کرد و اين هنر در ميان کشورهاي شيعي مذهب به پيشرفت هاي بسيار رسيد. مسلمانان مصر به مجسمه سازي و تصويرسازي تمايل بيش تري داشتند و از کليساها و انجيل به عنوان نمونه و الگو ياد مي کردند. در کاخ الحمراء اسپانيا کشيدن تصوير انساني مرسوم شد. با اين که در خارج از مساجد و قرآن مجيد تصويرسازي و نقاشي شايع شد اما در قرآن و مساجد هنوز و هميشه از نقاشي و تصويرسازي دوري مي کردند و مي کنند.

اما خط چهره اي تازه پيدا کرد و خط ثلث و کوفي و نسخ به اوج خود رسيدند. تذهيب و تشعير مقامي مهم يافتند. اسلام وارث فرهنگ هاي گوناگون و گسترده شد، مانند روم و يونان، مصر و قبط و ايران وسرياني ها. رومي ها وارث تمدن و هنر يوناني ها شدند. هنر رومي ها و بخصوص پيکر سازي آنها به دنبال سنت کهن آتروسک چهره اي ويژه به خود گرفت. آتروسک ها پيکره هايي از موم از اجداد خود مي ساختند و رواق خانه هاي خود را با آنها زينت مي دادند. البته اين هنر خاص توانگران آتروسک بود و مردم عادي از آن محروم بودند. در دوره ي آگوسيتن پيکر سازي نيز پيشرفت قابل توجهي کرد و از قرن پنجم ميلادي تزيين داخلي بناها با نقاشي همراه شد. نقاشي از هنر رومي و بيزانس به ديگر فرهنگ ها رسوخ يافت. نقاشي روي بدنه ي سفال کم کم مرسوم شد اما جنبه ي مذهبي چنداني نداشت. پرده کشي براي سرداران رومي تحولي در نقاشي ايجاد کرد. اين پرده کشي ها از اواخر دوره ي صفويه براي تصوير واقعه ي کربلا و ديگر صحنه هاي مذهبي آغاز مي شود. بر پرده هايي عظيم نقش صحراي کربلا و فاجعه ي عاشورا يا روز محشر را تصوير مي کردند و بر اين تصوير پرده اي مي کشيدند و يک نقال يا پرده دار، با کشيدن تدريجي پرده، به شکل راوي، فاجعه ي کربلا را توصيف مي کرد.

اين نقش ها و پرده هاي مذهبي نزد دراويش و مريدان حضرت علي (ع) چهره اي تازه به خود مي گيرد و آن کشيدن تصوير حضرت علي (ع) است که به آن عنوان «شمايل» مي دهند. خود شمايل سازي از هنر هند سرچشمه مي گيرد. ساختن مجسمه از بودا، با هاله اي در دور سر از چهار سده پيش از ميلاد در هند آغاز شده بود. اين هاله وارد هنر مسيحي مي شود و از قرن پانزدهم و شانزدهم به تصويرسازي و شمايل پردازي ايراني وارد مي شود. هاله یا پرده بر صورت اولیا هم پیشینه ای تاریخی دارد.در لغت فارسی قدیم به این پرده”کسمه” میگفتند.

شمايل ها ابتدا به تکيه ها راه پيدا مي کنند. شمايل حضرت علي (ع) با ذوالفقار، اغلب تنها و گاه همراه با امام حسن (ع) و امام حسين (ع) و گهگاه با ديگر صحابه از نقش هاي رايج شمايل پردازها مي شود. تصوير حضرت عباس (ع) در سقاخانه ها آويخته مي شود. شمايل حضرت علي (ع)، گاهي در جنگ ها و غزوات و گاه در کوفه و شمايل امام حسين (ع) در صحراي کربلا زينت بخش تکيه ها و حسينيه ها مي شود و از آنجا به زورخانه ها و خانقاه ها و سپس قهوه خانه ها راه مي يابد.

قديمي ترين شمايل ها از حضرت علي (ع) به زمان صفويه باز مي گردد. تنوع زيادي در تصويرپردازي از حضرت به نوعي بي احترامي تعبير مي شد، اما پردازش اين تصويرها اغلب دنباله روي از مکتب هرات است.

شمايل هاي حضرت علي (ع) در فرهنگ مردم ايران جايگاهي ويژه دارد. پژوهش هاي تاريخي و مذهبي نشان مي دهد که حضرت علي (ع) به عنوان يک اسوه ي هميشه ماندگار در تاريخ بشريت در تمامي ابعاد زندگي مردم ايران از گذشته ما به امروز حضور دايمي داشته است. وجود چشمه ها، قدمگاه ها به نام آن حضرت در سراسر خاک ايران و نيز حضور دايم او در ادبيات و شعر کهن ايران نشان از اين واقعيت است.

نمايشگاه شمايل هاي حضرت علي (ع) در آئينه ي هنر، مجموعه اي از هنر شمايل نگاري و خط نگاري مذهبي ايران در سراسر اين مرز و بوم را در خود داشت. علاوه بر شمايل ها، در مجموعه ي عرضه شده در موزه ي صاحبقرانيه، مجموعه اي از خط از نستعليق دوران صفوي تا خط برجسته، مربوط به شمايل ها به نمايش گذاشته شده بود که به غناي مجموعه مي افزود.

نقاشی قاجار

تمایز ، اصالت اما دور از واقعیت

فصلنامه فراایران ، شماره های پنجم و ششم ، پاییز و زمستان 79

شاهرخ مسکوب

ين خلاصه اي است از مقاله ي درباره ي نقاشي قاجار به همين قلم که در شماره ي ٣، سال هفدهم مجله ي ايران نامه (با همين عنوان) چاپ شده است. بخش جديد مطلب از «يادداشت هايي درباره ي نقاشي قاجار» آغاز مي شود.

سابقه ي نقاشي قاجار به دوره هاي پيش تر يعني به آخرهاي صفويه و مخصوصا دوران زنديه مي رسد. در دوره ي سلسله ي صفوي و در زمان شاه عباس اول (قرن ١٦ ١٧ ميلادي) رابطه ي ايران با اروپا توسعه ي زيادي مييابد. در داخل، ايران از يک دوره ي ثبات طولاني، حکومت مرکزي با قدرت و رونق اقتصادي برخوردار است. شاه عباس در شمال شرقي ازبک ها را سرکوب کرده بود، در مغرب ايران هم با ترکان عثماني به نوعي صلح مسلح رسيده بود که خيال او را از مرزهاي غربي کشور آسوده ميداشت…

نقاشي دوره ي قاجار را که از اول قرن ١٩ شروع مي شود و تا اوايل قرن ٢٠ ادامه مي يابد، مي توان به دو دوره ي کلي تقسيم کرد. دوره ي اول تا اواخر سلطنت ناصرالدين شاه، يعني تا سال هاي دهه ي١٨٩٠را در بر مي گيرد. در زير کلياتي درباره ي نقاشي دوره ي اول وبزرگ ترين نمايندگان آن آورده مي شود و سپس به دوره ي بعد ميپردازيم:

دوره ي اول:

نقاشي کلاسيک دوره ي قاجار درباري است. شايد اين نخستين نکته اي باشد که در اين نقاشي جلب توجه مي کند. «بازار» هنر به معناي اخير وجود ندارد. برخلاف دوره ي فئودالي اروپا، روحانيت و سازمان هاي روحاني در ايران مشوق و پرورنده ي هنر نبودند چون دين اسلام به هنر نقاشي نظر خوشي ندارد. به اين ترتيب تنها «خريدار» هنر نقاشي دربار و اشراف دولتي بودند که از هنرمندان، نقاشان، شاعران، موسيقي دانان و … نگهداري کرده وسيله ي کارشان را فراهم و زندگي شان را تامين مي کردند و در عوض نقاش هم براي آنها کار مي کرد.

در چنين شرايطي نقاش با زندگي روزمره ي مردم عادي تماس چنداني ندارد، هر چند خود از ميان آنها برخاسته باشد. همين شرايط کمابيش «موضوع» نقاشي را معين مي کند. وقتي مشتري نقاشي دربار باشد و نقاش براي دربار کارکند، بايد چيزهايي را بکشد که خوشايند يا مورد علاقه ي دربار است. به همين سبب موضوع تابلوها، تکچهره ي شاه و شاهزادگان و بزرگان دولتي است. رقاص و نوازنده که مايه ي سرگرمي درباريان بودند و در يک کلمه مجالس بزم از موضوع هاي ديگر تابلوها است.

درباره ي فن (تکنيک) نقاشي اين دوره نيز مي توان نکات زير را مطرح ساخت. تابلوهاي اين عصر معمولا رنگ روغن است. در نقاشي سنتي و کلاسيک ايران (مينياتور) با رنگ روغن کار نمي شد. اين نوع رنگ را ما از نقاشي اروپايي گرفته ايم چون مواد رنگي که سابقا در مينياتور به کار ميرفت براي ابعاد کوچک روي کاغذ مناسب بود نه نقاشي ديواري با ابعاد بزرگ. رنگ ها طبيعي بود نه فرآورده ي شيميايي يعني آن را از مواد طبيعي ميساختند. آشنايي با کيفيات رنگ به مناسبت آشنايي با هنرها و صنايع مختلف و مهم تر از همه قالي بافي از قديم در ميان صنعتگران و هنرمندان ايران وجود داشت. رنگ ها همان طور که يادآوري شد معمولا طيف ها و زمينه هاي قرمز و مخصوصا قرمز ارغواني و اخرا، سياه، سبزهاي زنگاري و زمردي و ترکيب هاي بينا بين، مخلوط قرمز و قهوه اي و يشمي و بطور کلي رنگ هاي شيرين زنده و شاداب هستند که براي چشم خوشايند و لذت بخشند.از رنگ هاي تلخ مرده و خفه و ملال آور مثلا کبود چرک يا خاکستري کدر کمتر نشاني مي توان يافت.

در هنر ايران از قديم قرينه سازي وجود داشت،در معماري، در نقوش رف ها، و مخصوصا در قالي بافي آن را به خوبي مي بينيم. در کمپوزيسيون تابلوهاي دوره ي قاجار هم قرينه سازي به شدت مراعات مي شود و از اصول آن است.

از جمله ي نوآوري هاي نقاشي اين دوره پيدايش دورنماسازي (پرسپکتيو) است که پيش از آن در نقاشي کلاسيک ايران (مينياتور) وجود نداشت و نتيجه ي تاثير نقاشي اروپايي است در هنر تجسمي اين دوره. گذشته از اين، منظره ها تقليد از مناظر قرن ١٦ و ١٧ نقاشي اروپاست. طبيعتي که نقاش تصوير مي کند، از ديد نقاشان اروپايي است، نه از ديد خود او نه طبيعتي که خود در آن به سر مي برد و آن را مي شناسد…

دوره ي دوم:

دوره ي دوم نقاشي قاجار مقارن با سلطنت ناصرالدين شاه و بعد از آن است. در نيمه ي دوم قرن نوزدهم تماس ايران به اروپا روز به روز بيش تر و گسترده تر ميشود. از طرف ديگر به علت سياست استعماري دولت هاي مغرب زمين و مخصوصا روس و انگليس، ايران در گردونه ي تاريخ جهان مي افتد و سرنوشت آن با سياست کشورهاي ديگر آميخته مي شود. مجموعه ي اين عوامل به اضافه ي تحولات داخلي، دگرگوني هاي اجتماعي بزرگ و عميقي ايجاد مي کند که در انقلاب مشروطيت آثار آن به شکل انفجارآميزي آشکار مي گردد. توسعه ي صنعت چاپ، تاسيس دارالفنون (آموزش به شيوه ي تازه)، ايجاد ارتش مدرن، پيدايش روزنامه، گسترش افکار دموکراتيک، تماس با فرهنگ غرب و ترجمه ي ادبيات و علوم اروپايي، تحول در نثر و نظم فارسي، پيدايش عکاسي که خود بيش از نقاشي نشانگر زندگي روزانه ي مردم آن زمان بود و به ويژه اثر اين صنعت در هنر نقاشي، همه کمابيش مربوط به همين دوره و مقارن است با پادشاهي طولاني (٥٠ سال) ناصرالدين شاه…

در اينجا ياد آوري اين نکته لازم است که علاوه بر آنچه گفته شد دو شيوه ي نقاشي ديگر نيز در تمام دوران قاجاريه و مدتي پس از آن وجود داشت. يکي شيوه ي نقاشي سنتي و کلاسيک ايران يعني مينياتور با ويژگي هاي مخصوص به خود و ديگري نقاشي عاميانه يا «خيالي سازي» معروف به «قهوه خانه اي». درباره ي مينياتور احتياجي به توضيح نيست ولي درباره ي «خيالي سازي» فقط اشاره مي کنيم که هنرمندان اين مکتب از ميان مردم عادي برمي خاستند. نقاش بزرگ دوره ي افول قاجاريه محمد غفاري کمال الملک معروف است… در سال ١٣١٠ ه.ق. شاه وي را به لقب کمال الملک ملقب کرد، او پس از مدتي کار براي دربار در سال ١٣١٤ه.ق براي تکميل فن نقاشي و مطالعه ي آثار استادان بزرگ غرب سفري به اروپا کرد… شايد بتوان کار کمال الملک را به دو دوره ي پيش ازمسافرت به فرنگ و پس از مسافرت تقسيم کرد. پيش از سفر، آثار او بيشتر تحت تاثير سنت نقاشي کلاسيک، عصر قاجار و پيش از آن است…

با مرگ کمال الملک در ١٣١٩ در حقيقت بايد عمر اين مکتب نقاشي را هم تمام شده دانست.

يادداشت هايي درباره ي نقاشي قاجار

١ تحريم بازسازي واقعيت در هنرهاي تجسمي يعني واگذاري طبيعت به مابعد طبيعت و واقعيت به ماورا واقعيت و ايجاد شکافي گذرناپذير ميان انسان و طبيعت و تبديل جهان به سراچهي بازيچه يا در حالت عکس، آرماني کردن واقعيت، دنيا را چون بهشت ديدن و از گيتي به مينو پناه بردن که خود نوعي گريز از واقعيت، نپذيرفتن و دل به ضد آن سپردن است.

به سبب تحريم صورتگري، نقاش نميتوانست مستقيما به موضوع هاي ديني، سرگذشت و زندگي يا تجربه هاي روحاني پيامبران، امامان و اوليا روي آورد و مانند هنرمند مسيحي، بودايي يا مثلا هندي حس و دريافت متعالي، مذهبي و اساطيري خود را بي واسطه به تصوير درآورد يا به عبارت ديگر اشتياق، شادي و رنج، ترس، يا انتار مرگ، آرزوي رستگاري و هر حس و حال ديگر را در قبال خدا و هستي دو جهاني از راه آنان جلوه گر سازد. در برابر چنين محدوديت بزرگي نقاشي ايراني (مينياتور) مي کوشد اين جهان، چيزها و کارهاي آن را، که ميدان مجاز هنرنمايي اوست آرماني کند، از اين که هست فرا بگذرد، واقعيت موجود را تعالي بخشد و آن را به حقيقتي که در روح و خيال مي پرورد برساند.

٢ اين نقاشي به اندازه ي ادبيات و تاريخ نگاري قرن ١٩ معرف جهان محدود و بسته ي دوران خود است، جهان جهل و فقر معنوي. منشآت قائم مقام را در تقليد از گلستان بهترين نمونه ي نثر فارسي ميدانستند يعني بازگشت به ٦٠٠ سال پيش تر. نمونه ي تاريخ نگاري رسمي ناسخ التواريخ است که اي کاش به ٦٠٠ سال پيش تر از خود بازگشته بود. در بسياري از نقش هاي اين دوره افراد با نگاه خاموش و بي حالت، بدن هاي خشکيده در قالب مثل قوچ و آهوي کاه اندود جان ندارند، حتي در لباس ها باد، نسيم يا چين و شکني که مي تواند نشان جنبشي باشد وجود ندارد. افراد نقش افرادند و نقاش در انديشه تقليد از آفريننده نيست، اين تقليد به خاطرش هم خطور نمي کند. آفرينش هنري وجود ندارد، عمل دست صنعتگر وجود دارد. تابلوي فتحعلي شاه «رقم کمترين غلام مهر علي، سنه ي ١٢٣٠» يکي از نمونه هاي اين سکون موميايي وار است: چشم بادامي، ابروي پيوسته، نگاه خالي، ريش پر و پيمان و صورت بدون حالت همه چيز باسمه اي و سازگار با قراردادي ناساز و ناشيانه است.

٣ استنباط حرکت در نقاشي رسمي قاجار کمتر ديده مي شود. بيش تر آدم ها با وقار، متين، جاافتاده، وزين و موقرند، بدون خنده و خيلي جدي و کمابيش عبوس. صورت ها بي حرکت و در نتيجه مانند چشم ها خالي از حس است. در نقش باغ گلستان محمودخان صباي کاشاني، ملک الشعرا، باد و پيچ و تاب شاخ و برگ درختان، نوعي ادراک زمان را از راه حرکت القا مي کند. همچنين است بسياري از تابلوهاي صنيع الملک، ميرزا ابوالحسن ثاني و نيز طرح هاي او که با چاپ سنگي تکثير شده است، مانند نقش هاي شاهنامه ي امير بهادر که سرشار از حرکت اند و نشان مي دهند که هنرمند ميتواند از چارچوب بسته ي اجتماعي درگذرد و به فراتر از آن راه يابد. در اينجا بار ديگر ميبينيم که با وجود پيوند هنرمند و اجتماع و تاثير ناگزير آنها در يکديگر برقراري رابطه اي مستقيم و بي واسطه ميان وضع اجتماعي و اثر هنري چه بسا گمراه کننده است. بسياري از آثار اين دو هنرمند با الگوهاي زمان خود تفاوت دارند.

مثلا فتحعلي شاه اثر ميرزا بابا (١٢١٣) متعلق به مجموعه ي شرقي و هنديOriental And Indian Office Collection از همين گونه است. شاه با نگاهي دور و بي اعتنا و شکوهي پادشاهانه بر صندلي نشسته. بازوها و کمري گوهرنشان دارد. اين تابلو مانند ديگر تصويرهاي همين شاه سرشار از رنگ ها و نقش هاي زنده و شاد است اما به خلاف بيش تر آنها طرح و رنگي چسبيده بر بوم و «تزييني» نيست که تنها خوشايند چشم باشد و بس اثري هنري است، بعد و عمق دارد و بيننده با تصويري جاندار و هستي «زنده نما»يي سر و کار دارد.

٤ مفهوم زمان در نقاشي اين عصر (مانند همين مفهوم در دين، در فلسفه و ادب) يک کل واحد و يکپارچه است، نه خطي ممتد و تقسيم پذير. زمان قدسي و الهي، ازلي و ابدي است و تمامي آن به يکسان در لوح محفو ثبت است و هر دگرگوني در آن برشي ست از جايي ديگر، از عالم بالا. در نقاشي عاميانه، مثلا در پرده داري، گذشته و آينده در زمان حال حضور دارند. رويدادهاي پياپي در چند رديف و کنار يکديگر تصوير شده اند، زمان حال، گذشته و آينده را دربردارد، گذشته سرنوشت آينده و آينده نقش برگردان گذشته است. مکان نيز همچنان مکان قدسي است. در پرده داري، کربلا هم رويداد و هم مکان مرکز زمان (تاريخ) گذشته و آينده، و حقيقت الهي و سرمدي است يعني در همه زمان ها – و البته در زمان حال نيز- زنده است و هر نسلي آن را در دوره و روزگار خود زندگي مي کند (توجه شود به اين شعار مومنان شيعه که هر روز عاشوراست و همه جا کربلا).

در نقاشي قرون وسطاي اروپا هم صحنه هاي به هم پيوسته و همزمان زندگي و شهادت مسيح گره گاه، مرکز دايره ي آفرينش و رستاخيز و حقيقت تاريخ جهان است. پدر (خدا) در کالبد پسر (مسيح) به جهان ميآيد و با پذيرش رنج و مرگ خود بر صليب، گناه نخستين آدم را باز مي خرد. بدين گونه نجات فرزندان آدم و رستاخيز (زندگي جاويدان، ابديت) امکان پذير مي شود، در مرگ پسر انجام (ابد) به آغاز (ازل، آفرينش) مي پيوندد، اين مرگ آن دم سرمدي است که گذشته و آينده، همه ي زمان ها را در بردارد و چرخه ي زندگي و مرگ و گردش افلاک را در خود متمرکز مي کند. با مرگ پسر، زمان آفاقي، زماني که از گردش جرم هاي آسماني، ماه و خورشيد و ستارگان پديد مي آيد، زماني که بر جسم و جان ما فرمانرواست، به گونه اي نمادين به سر مي رسد.

٥ در سکون پاره اي از نقش هاي رسمي (کلاسيک) قاجاري زمان يک دم جدا مانده، بي گذشته و آينده است، اما اين دم از آنجا که از سنت تصويري خود (مينياتور) فاصله گرفته و بي آن که بتواند آن را بشناسد، به تصويرپردازي تازه اي (اروپايي) روي آورده، گذشته ندارد، از آينده هم غافل است، بنابراين صورتي است معلق که بر بنياد ماندگار هنر استوار نمي شود، چون پديده اي زماني ظاهر و در صورتي زنداني ميشود. درست به خلاف آن دم سرمدي خيامي با آگاهي وجودي عميق به گذشته و آينده به دو نيستي و يک دم هستي، يک دمي که تمامي حسرت و دريغ دو کرانه ي زمان، دو بي نهايت، را در خود دارد و سرشار از انديشه واحساس همه ي زمان هاي نابوده ونابودني، يک دم موجود را به جان زيست مي کند…

چون عاقبت کار جهان نيستي است

انگار که نيستي چو هستي خوش باش

البته سنجيدن «زمان» جامد نقاشي قاجار با دم گذراي خيامي از همان قياس هاي مع الفارق است که شايد براي توجه به تفاوت دو پديده ي فرهنگي ما بي فايده نباشد.

٦ نقاشي رسمي قاجاريه به سبب نشناختن زمان و مکان (نشناختن = ناآگاهي) که در سکون و بي حرکتي گاه سنگواره وار شخصيت ها اهر مي شود، ديد محدودي از واقعيت چيزها و رابطه ي آنها با يکديگر دارد. نه اين که واقع گرا نباشد بلکه واقع گريز است و آن را ديگرگونه مي کند. (مثل دانش و بينش، مثل آگاهي همان عصر که در اين مورد سفرنامه ي ناصرالدين شاه نمونه ي خوبي است يا مثل سياست و کشورداري زمان، جهاني که فتحعلي شاه مي شناخت يا ناصرالدين شاه و خاطرات اعتمادالسلطنه و نيز دانش هاي ديگر، و دريافتي که شاعري زبان آور چون قاآني هم روزگار با ويکتور هوگو از شعر و ادب داشت.(

٧ ناتواني فني و حرفه اي اين واقع گرايي در طرز قرارگرفتن دست و پا، دامن قبا و ردا يا شلوار صاف و بدون چين زنان و يا مثلا در نگاه گنگ و بيگانه ي عاشق و معشوق آشکار مي شود. مانند مينياتور تصوير با خط هاي روشن و صريح ترسيم مي شود، از سايه روشن چندان نشانه اي ديده نمي شود. نماد طبيعت (طبيعت بي جان) بيش تر گل، ميوه (سيب، گلابي و…) و پرنده (طوطي و بلبل) است.

٨ البته در دورهي قاجار مانند هر دورهاي «فرد»، از عارف و عامي، وجود دارد. شاهزادگان و درباريان و دولت مردان و صاحب دولتان نيز هستند و تک چهره ي آنان به دست تواناي چهره پردازان استاد مانند صنيع الملک و يکي دو تن ديگر کشيده شده است. فرد وجود دارد، «فرديت» وجود ندارد.

سياسي اجتماعي» به حساب نمي آيند در عالم «فرهنگي هنري» نيز غايبند. از همين رو تک چهره ي زبردستان هست ولي از آن فرودستان را نمي توان يافت.

در نقاشي مغرب زمين توجه به مردم عادي و صحنه هاي زندگي آنان پيامد و حاصل تحولي تاريخي اجتماعي است. در ايران هم اين توجه کمابيش در نيمه ي دوم پادشاهي ناصرالدين شاه پيدا مي شود، اما نه مانند اروپا و بر اثر تحول دروني اجتماع بلکه بيش تر به سبب ورود صنعت عکاسي به ايران و «تقليد» هنرمندانه ي نقاشان زمان از امکانات آن. از همين روزگار فال بين و طالع بين و پزشک درويش و فروشنده ي دوره گرد روي بوم نقاش ظاهر مي شوند.

٩ نقاشي قاجار، مانند پادشاهان، دربار، سفارش دهندگان و حاميانش ساده و ابتدايي است، با همان شکوه و تجمل ايلي. اما از آنجا که خواهان عظمت ساسانيان است و هواي شاهنشاهي آن روزگار را در سر مي پرورد (فتحعلي شاه) خام دست و گاه با زرق و برقي دهاتي جلوه مي کند.

جنون عظمت فتحعلي شاه، تقليد نقش هاي تخت جمشيد و طاق بستان بر سنگ نگاره هاي چشمه علي ري، پرده ي شکار و شيرکشي و همراهي شاهزادگان تاج بر سر به دنبال قبله ي عالم، فرستادن تمثال هاي تمام قد و جواهر نشان به کشورهاي ديگر و مقايسه ي خود با ناپلئون و تزار روسيه از سويي، و از سوي ديگر شکست تلخ و تحقير آميز در دو جنگ و درماندگي و تسليم و … آن باد بروت شاهزاده هاي بيکاره، رجال مسکين و اعيان ذليل و اين فقر و جهل و نکبت هر روزه … بازتاب چنين پريشاني و آشوبي را در آثار نقاشان کلاسيک اين دوره کمتر مي توان يافت. اين هنر «بزرگان» به خلاف مينياتور، که برتري و تعالي مي يافت و از مرزهاي خود فراتر مي رفت، نه از چارچوب بسته اش بيرون مي زند و نه به اجتماعي که در آن به سر مي برد رو مي آورد مگر به استثنا. بنابراين نقاشي قاجار در بهترين حال نمايندهي گوشه اي از واقعيت است. هر چند پاره اي از ويژگي ها و منش زمانه را مي توان در آن بازيافت ولي خود کمتر به واقعيت و کمتر از آن به حقيقت روزگارش مي پردازد. در اين ميان به ويژه در دوره ي فتحعلي شاه، تمثال هاي تمام قد خاقان گيتي ستان بيهوده مي کوشد مانند سنگ نگاره هاي تخت جمشيد (پلکان آپادانا) هخامنشيان يا «نقش رستم» و «طاق بستان» ساساني نماد و وسيله ي تبليغ قدرت پادشاهانه و عمت شاهنشاهي باشد. و يا مانند مينياتور در آثاري چون شاهنامه و خمسه ي نظامي شکوه، فرهنگ والا، سليقه و ساز و برگ «صنعت» دربار را بنماياند.

١٠ کتابي که فتحعلي شاه به دربار انگلستان هديه کرد نشان روشني است هم از بزرگ نمايي «سلطان جم جاه» و هم از نقشي که اين گونه پيشکش ها قرار بود ايفا کنند: «ديوان خاقان»، نقاشي ميرزا بابا با تصوير آقامحمدخان و فتحعلي شاه، تهران، شوال ١٢١٦ (١٨٠٢ميلادي) که از طرف شاه در ١٨١٢ به وليعهد وقت انگلستان (بعداجرج چهارم) هديه شد. به هر حال شعرهايي که در بالا و پايين تصويرها آمده خود گوياي آگاهي سياسي فرستنده و سراينده (شخص شاه) و تصوري است که وي از خود دارد. در دو سوي نقش آقامحمدخان آمده است:

تيغي ار فتح را ضمان باشد تيغ شاهنشه جهان باشد

آن که کمتر غلام درگاهش کارفرما و کاردان باشد

آن غضنفر صلابتي کاو را شيربان شاه شيروان باشد

خسرو جم نشان محمد شاه که سپاهاش جهان جهان باشد

و اما شرح تمثال بي مثال خود «شاعر»:

حکم آن خسرو قدر قدرت بر قضا و قدر روان باشد

چاکرانش چو خسرو و سنجر هر يکي خسرو زمان باشد

پيش کمتر ملازمش صد خان در گه رزم چون دخان باشد

پايه ي قصر و جاه منزلتش بر سر هفتم آسمان باشد

(به نقل از ديوان خاقان گيتي ستان که گويا براي نخستين بار در نمايشگاه نقاشي قاجار لندن، ژوئيهي ١٩٩٩ به نمايش گذاشته شد).

١١ نقاشي قاجار مثل شعر و موسيقي رمزگاني دارد و نماد (سمبل)ها بنا به قاعده و قرارهاي پيشين معنا مييابند. شايد بتوان گفت تا اندازه اي مانند موسيقي ايراني که آهنگ درون دستگاه هاي معين نواخته مي شود.

درونمايه هاي شعر فارسي، عاشق، معشوق، ساقي، گل، جام، باده، و… در اينجا نيز به فراواني پديدار مي شود. از سوي ديگر در تصوير شاهان و بزرگان يا مجالس درباري نظم تجاوزناپذير و ساختار خشک و همان طنطنه ي مرسوم قصيده سرايان را ميتوان ديد، در طرح صورت، قرص قمر، ابروهاي کماني به هم پيوسته، چشم هاي بادامي و گونه هاي گل انداخته هميشه ديده مي شود و همان ساخت متقارن شکل شعر نه فقط در ترکيب باغ و گل و گياه و عمارت هاي اعياني (Royal Persian Painting صص ٢١٤ و ٢١٥) بلکه حتي در گيسوي رقاصان و نقش و نگار لباس زن و مرد هم پديدار است. باري نقاشي قاجار هر تصوير يا نقش را در دستگاه و سنت پذيرفته به عمل درمي آورد. در شعر، به ويژه در قصيده هاي مدحيه چه بسا خود قرارهاي صوري و قواعد بلاغي جانشين محتوا (شمس قيس رازي، المعجم …) و صورت بدل به محتوا مي شود و ديگر دل مشغولي هر شاعري آن است که چگونه موضوعي همانند را بهتر و پسنديدني تر به نظم درآورد، با رد الصدر الي العجز، مراعات نظير، لف و نشر و … خلاصه استادانه تر و فاخرتر و خوشايندتر.

١٢ با وجود نارساييهاي نقاشي قاجار در قياس با نقاشي قرن نوزدهم اروپا نمي توان ناگفته گذشت که اين نقاشي مکتبي است با سبکي از آن خود و به همين سبب داراي اصالتي ست که هم موجب و مايه ي ارزش آن است و هم آن را از نمونه هاي ديگر اين هنر متمايز مي سازد.

١٣ زيباشناسي (استتيک) اين نقاشي در کجاست؟

در شکوه و جلالي چشم فريب. در شکل دادن به زيبايي آرماني که معمولا در تصوير زن، طبيعت بيجان يا باغ پديدار مي شود. به خلاف چهره هاي يک دست و «قالبي» بيش تر تابلوها سرشار از رنگ هاي شاد و سرزنده قرمز لاکي،ارغواني، قهوه اي، نارنجي و کهربايي و جز اينهاست. در رنگ نيز نقاش نه در پي تقليد واقعيت بلکه جوياي لذت ناب (آرماني) چشم است.

بدين گونه حس زيبايي اين نقاشي در ترکيب چشم نواز رنگ ها، در لذت بصري و در جنبه ي تزييني آن است (اين زيبايي چه رابطه اي دارد با تفريحات روزانه، سرگرميهاي اعياني و احتمالا دل مشغوليهاي آنها.)

١٤ به خلاف نقاشي رسمي درباري اين عصر نقاشي روي کاشي ويژگي هاي ديگري از آن خود دارد که در زير فهرست وار به پاره اي از آنها اشاره مي کنيم:

بزرگ است و از محدوديت کتاب و بوم آزاد، زيرا براي زيباسازي و تزيين درون و بيرون خانه ها، باغ ها و کاخ ها، سردر گرمابه ها، زورخانه ها و سقاخانه ها، تکيه ها و حسينيه ها، گذرگاهها و دروازه ها به کار مي رفت.
بدين گونه به خلاف مينياتور و نقاشي حرفه اي، نقاشي روي کاشي هنري مردمي بود در معرض ديد همگان. از راه اين هنر، حرام يا مکروه بودن صورتگري به جد گرفته نمي شود، آنچه را که ممنوع کرده اند در زندگي روزانه ي مردم راه مي يابد و عملا مجاز مي شود.

نقش هاي کاشي سازان دنباله ي سنت مينياتور و قالي بافي است، با همان طرح هاي پرانحناي اسليمي، گل و مرغ، اسب و سوار و شکار جانوران شکاري. و رزم و بزم بيشتر درونمايه ها برگرفته از داستان هايشاهنامه، منظومه هاي عاشقانه و سرگذشت هاي پيامبران و امامان است.

در نتيجه اين نقاشي در صورت و محتوا پيرو سرمشق هاي پيشين خود است که مانند آنها روي هم رفته پهلواني و عشق و باورهاي ديني، يعني فرهنگي سنتي را به نمايش مي گذارد و از آنجا که مايه هاي کار خود را از «تاريخ» مي گيرد، در اساس هنري تاريخي است.

در اين نقاشي گوناگوني رنگ هاي شاد، سرزنده و جوشان، قلم گيري آزاد براي فوران شکل هاي جسورانه فراوان ديده مي شود. از برکت وجود همه ي اين عامل ها اثر دست کاشي نگاران پويا و پر جنبش است. شايد بتوان گفت که ازاين بابت شيوه و حاصل کار اينان با آرامش قلم نقاشان رسمي همان روزگار تفاوت بسيار دارد.

چون به علت هاي چند بيشتر آثار اصلي اين هنر از بين رفته است براي آگاهي مي توان به کتاب ارزشمند نقاشي روي کاشي تاليف هادي سيف، انتشارات سروش، تهران ١٣٧٦ مراجعه کرد و قلم گيري و رنگ آميزي استادانه، ترکيب (کمپوزيسيون) اندام وار و به ويژه سيلان بي تاب حرکت را در آنها تماشا کرد.(براي نمونه از جمله تصويرهاي زير: شماره هاي ٩٧،٩٨،٩٩،١٠١،١٠٣،١٠٥،١٠٨،و… به ترتيب منسوب به استاد موسيقي کرماني، کارخانه ي ميرزا عبدالرزاق، موسوي زاده کاشي نگار اصفهاني …و شماري نقش هاي ديگر)

پديد آورندگان اين آثار از کاشي نگار و کاشي پز و دست اندرکاران ديگر مانند «خيالي سازها» از ميان مردم عادي برخاسته اند و کار خود را به شيوه ي سنتي، در عمل و زير دست استاد آموخته اند. شيراز، اصفهان، تهران ، تبريز و کرمانشاه از جمله ي مرکزهاي نقاشي روي کاشي بودند.