موسیقی برای گوشهای نوگرای پس از جنگ
بن لوک Ben Luke
منبع: www.theartnewspaper.com
برگردان: آرش علیاصغری

جان کیج (چپ) و مارسل دوشام (راست) در حال اجرای “ریونیون”، ۱۹۶۸
سال پیش، یکصدمین سالگرد تولد آهنگساز مشهور “جان کیج” (John Cage) بود. او در سال ۱۹۹۲ در گذشت و بزرگداشت او نمایانگر تاثیرگذاری و تاثیرپذیری او در مقابل بزرگان هنر قرن بیستم آمریکا است.
نظر جان کیج در باره اهمیت هنرهای تجسمی در زندگی هنریش همیشه روشن بود. او سالها ایده مشهورترین اثرش را (۴’۳۳” – ۱۹۵۲) – چهار دقیقه و سی و سه ثانیه سکوت که آغاز و پایان آن به وسیله یک اجرا کننده شکل میگیرد – پیش از جرات یافتن از دیدن حرکتی افراطی از جانب دوست و همکارش “روبرت روشنبرگ” (Robert Rauschenberg)، در سر میپروراند. “نقاشیهای سفید او… زمانی که آنها را دیدم با خود گفتم، آری! مجبورم! وگرنه عقب میمانم، موسیقی عقب میماند.”

رابرت روشنبرگ و اثری بی عنوان از سری نقاشیهای سفید، ۱۹۵۳
اگر کیج مدیون هنرهای تجسمی برای نقش آنها در خلق یکی از تاثیرگذارترین شاهکارهای پیشرو است، در عوض دین خود را به شایستگی بازپرداخته است. همان طور که او میگفت، این تشنه بودن برای “دیدن و خلق کردن چیزهایی که تاکنون دیده نشدهاند”، از جمله ابعادی از زندگی و کار او است که نشان از تاثیر فرهنگی عظیم او دارند. با اینکه یکصدمین سالگرد تولد او روز ۵ سپتامبر سال پیش (۲۰۱۲) بود، ولی شعله او هنوز و روشنتر از همیشه در دنیای هنرهای زیبا میدرخشد. بسیاری از گرایشهای هنر معاصر، از تاکید آنها بر زمان به عنوان یک موضوع و ماده خام گرفته تا نقش برجسته بخت وشانس، جست و خیزی بی هدف بین رسانهها و رشتهها و اعمال قدرت بر تماشاچیان، به گونهای به وسیله کیج بنیانگذاری شدهاند.
او در زمان حیاطش، سرچشمه الهام بسیاری از روشنبرگ و “جسپر جانز (Jasper Johns) گرفته تا مینیمالیست آمریکایی “السورت کلی” (Ellsworth Kelly)، گروه “فلوکسوس” (Fluxus) وهنرمندانی که در پشت پرده رویدادها، اجراها و هنرهای مفهومی قرار داشتند، بود. و از زمان مرگش تاکنون این روند همچنان ادامه پیدا کرده است. تنوع آثاری که تاکنون تاثیر مستقیمی به تنهایی از ۴’۳۳” گرفتهاند، قابل توجه است. “فیلیپ پارنو” (Philippe Parreno)، “تاسیتا دین” (Tacita Dean) و”کیتی پترسون” (Katie Paterson) از جمله هنرمندانی اند که از تاثیر این اثر بر آثارشان سخن گفتهاند.
در پیشدرآمد نمایشگاه “نتگذاریها: تاثیر امروزی جان کیج” (“Notations: the Cage Effect Today”)، که به وسیله “جواکیم پیسارو” (Joachim Pissarro) مدیر گالری و استاد رشته تاریخ هنر در کالج هانتر (Hunter College) در نیویورک برگزار میشد، او چیزی را که روشنبرگ به او گفته بود را به یاد میآورد: روشنبرگ فکر میکرد که کیج به او این اختیار را داده است تا کارهایی را انجام دهد که تاکنون تصور انجام دادنشان را نداشته است. به گفته پیسارو در “آرت نیوزپیپر”، جسپر جانز نیز به این موضوع معتقد بود. “هردوی آنها کیج را به عنوان پیشکسوت خود و کسی میشناختند که جرات انجام کارهایی را داشته است که آنها تاکنون انجامشان راغیرممکن میدانستهاند. کارهایی که که راههای نوینی را برای تفکر، خلاقیت یا رشد متقابل هموار میکنند. هنگامی که تلاش میکنید نقش جان کیج را در دنیای هنر دریابید، حداقل ۵ یا ۶ مورد را میتوانید به او نسبت بدهید: البته که او یک آهنگساز است، ولی او یک متفکر، فیلسوف، برنامهریز، پرینت میکر، سخنران و شاعر نیزبود. او نیرویی محوری برای الهامبخشیدن به انسانهای بسیاری بود.”
“جرمی میلار” (Jeremy Millar)، هنرمند و نمایشگاهگردانی که برگزارکننده نمایشگاه سال ۲۰۱۰ چاپها، آبرنگها و طراحیهای کیج در بالتیک، گیتزهد با عنوان “هر روز، روز خوبی است” (“Every Day is a Good Day”) (این نمایشگاه پس از آن در پنج نقطه دیگر انگلستان نیز به نمایش گذاشته شد) بود، اعتقاد دارد که بیان تاثیر کیج ” بدون وارد شدن به مسایل ماورایی، کاری بسیار دشوار است.” یکی از مهمترین جوانب کار کیج در این است که به گفته میلار “او در مقابل اثر هنری نمیایستاد تا آن را از موضع بالاتری بیافریند.” “او به شرایط و موقعیت پاسخ میداد، درست همانند یک اثر هنری در هنگام خلق شدنش. انگار که او همانند یک اثر، چیزی مادی بود، و اینکه او و اثر با یکدیگر سازگاری دارند، سپس به یکدیگر عکسالعمل نشان میدهند و شما، شاهد این رابطه پیچیدهاید.”
او فیلمی را یادآوری میکند که در آن کیج به آفریدن نقاشیهای سری “سنگهای رودخانه و دود” خود مشغول است. نقاشیهایی از سنگها که با آبرنگ روی کاغذ ترسیم شدهاند. “کیج میگوید: خدای من! چقدر زیبااست!” میلار ادامه میدهد: “معمولا یک هنرمند اثری را که در حال خلق کردنش است را یک آبروریزی میداند. ولی هنگامی که کیج این کار را میکند، انگار که غرق در تماشا یک غروب زیبا یا در حال گوش کردن به صدای ترافیک یا هر چیز دیگری که میتواند زیبا به نظر برسد، است. انگار که اوخود جزیی از فرایندی است که در آن این اثر در حال خلق شدن است، و اینکه تاکنون چنین اثری دیده نشده و چیزی از آن مهمتر وجود ندارد.”

جان کیج: “نقاشیهای سنگهای رودخانه و دود”، شماره ۱، ۱۹۹۰
به نظر جواکیم پیسارو، این روش، به اصرار مکرر جان کیج به هرج و مرج طلب (anarchist) بودنش بستگی دارد. هرج و مرج طلبی که “همواره و اساسا در تلاش است تا روشهای خلق هنری را تغییر دهد”.
“کریستین مارکلی” (Christian Marclay)، هنرمندیاست که مانند کیج پلی رابط میان جهان موسیقی و دنیای هنر رسم کرده است. او پیش از آغاز کارش به عنوان یک هنرمند ویدیو-چیدمان (به خصوص اثری ویدیویی با عنوان “ساعت، ۲۰۱۰” به طول ۲۴ ساعت که از تصاویر صحنههای فیلمهای بیشماری ساخته شده بود)، به خاطر استفاده افراطیاش از گرامافون در سالهای ۸۰ میلادی، توجهها را به خود جلب کرده بود. مارکلی، کیج را ملاقات کرد و با “مرس کانینگهام” (Merce Cunningham)، پارتنر جان کیج، طراح رقص و رقصنده مشهور و همچنین با آهنگسازان “کریستین وولف” (Christian Wolff) و “تاکهیسا کسوگی” (Takehisa Kosugi) آغاز به همکاری نمود.
او در ماه اگوست سال گذشته اثری را برای کنسرت یکصدمین سالگرد تولد جان کیج با عنوان “بسته (چمدان)” (“Baggage”) و با شرکت ارکستر فیلارمونیک اسکاتلند در برنامه تلویزیونی BBC اجرا میشد، خلق کرد. مارکلی چنین میگوید: “من این اثر را “چمدان” نامیدهام، زیرا میتوان جان کیج را مانند چمدانی فرهنگی تصور کرد، وزنهای که بلند کردنش آسان نیست، همانطور که کیج میبایست در مقابل استادانش، کسانی چون آرنولد شونبرگ (Arnold Schoenberg) عصیان کند”. “این رابطه عشق و تنفر همیشه وجود دارد، البته میتوان از آن چیزهای بسیاری آموخت، ولی باید به جلو حرکت کرد. نمیشود همیشه همان کار را تکرار کرد.”

ارکستر اسکاتلندی بی بی سی در حال اجرای “چمدان” اثر کریستین مارکلی، ۲۰۱۲
به گفته مارکلی، درسی که کیج به ما میداد، این بود که گوش کنیم. “اگر یک قطعه موسیقی کلاسیک را که قبلا شنیدهاید را دوباره گوش کنید، خاطره تجربه قبلیتان دوباره زنده میشود، بنابرین گوش شما هرگز یک گوش دست اول نخواهد بود. پس میتوانید براحتی بنشینید و با آرامش به این حالت تقریبا ناخودآگاه فرو روید. ولی هنگامی که به کیج گوش میکنید، باید روی لبه صندلیتان نشسته و در طول اجرا نقش یک شنونده (گوش کننده) را به عهده بگیرید. در واقع موسیقی فقط از طریق شما است که وجود دارد، از طریق شنونده.”
این یک طرز فکر اساسا کیجی است، تاکیدی بر نقش اولیه شنوندگان. مارکلی میگوید: “شما باید به عنوان یک شرکت کننده حضور داشته باشید و انتخاب کنید. این درسی بود که کیج از دوشام گرفته بود: این تماشاچی است که اثر هنری را ادامه میدهد.”
نمیتوان وجود دوشام را نادیده گرفت. به نظر “کارلس باسوالدو” (Carlos Basualdo) که پاییز سال گذشته و به همراهی “اریکا باتل” (Erica Battle) یکی از گردانندگان نمایشگاهی با عنوان “رقص دور عروس: کیج، کانینگهام، جانز، روشنبرگ و دوشام” (“Dancing Around the Bride: Cage, Cunningham, Johns, Rauschenberg and Duchamp”) در موزه هنری فیلادلفیا بود، کیج با به رسمیت شناختن اهمیت دوشام، از سال ۱۹۳۵ تمایلات داداییستی خود را کشف کرده بود.
این دو هنرمند بزرگ در سال ۱۹۴۹ با یکدیگر ملاقات کردند و تا آخرین روزهای عمر دوشام یعنی پنج سال پیش از مرگ او در سال ۱۹۶۸، دوستی عمیقی بین آنها به وجود آمد. دوشام به کیج شطرنج میآموخت و این آموزش منجر به خلق اجرایی در سال ۱۹۶۸ شد که در آن حرکات مهرههای شطرنج باعث تولید صدا و تغییر نور میشدند. یکی از اساسیترین برگهای برنده جان کیج، استفاده او از رویدادهای تصادفی، به خصوص استفاده او از متن باستانی طالع بینی چینی ای-چینگ، یکی از مهمترین خصایص طرز فکر دوشام است.

مارسل دوشام و جان کیج در حال اجرای “ریونیون”، ۱۹۶۸
به گفته بوسوالدو، “دوشام در ذهن کیج حضور داشت، ولی او به گونهای دیگر و مستقل از کیج به مراحل تصادف دست مییافت. تصادف یا شانس برای آنها پلی میان شکاف بین زندگی و هنر به شمار میآمد و آنها بدینگونه از آن استفاده میکردند. به نظر من کیج واقعا به دوشام فکر نمیکرد، اما کمی بعد عناصری را که در آثار دوشام برایش جذابیت داشت را به رسمیت شناخته و او را به عنوان پیشکسوت خود پذیرفت.” این طور به نظر میآید که کیج کسی بود که توجه روشنبرگ و جانز را به سوی دوشام جلب کرد و بدین گونه به بازشناخته شدن پس از جنگ که به شهرت امروزی دوشام انجامید، الهام بخشید. به گفته باسوالدو، “دوشامی را که ما امروزه میشناسیم از طریق آثار این اشخاص شناختهایم.”
محیط هنری استثنایی نیویورک، گروه برادران کیج، کانینگهام، روشنبرگ، جانز و همکارانشان، از قالبهای شکل دهنده به هنر امروزاند. هنرمند “تاسیتا دین” (Tacita Dean)، چنین میگوید: “اگر فیلمهای قدیمی ماشین سواری کیج، کانینگهام و روشنبرگ را دیده باشید، هیجان انگیز بودن آنها را در مییابید. در اینجا انرژی نوگرایی را مشاهده میکنید که این روزها دیگر نمیتوان یافت”. به تصور دین دلیل توانایی کیج به پرداختن به دیسیپلینهای هنری، از این محیط سرچشمه گرفته بود. “اگر شما با یک رقصنده، یک مجسمهساز و یک نقاش معاشرت کنید، افقهایتان بازتر میشوند. آنها تمایل بسیاری به تبادل فکری بین خودشان داشتند و این چیزی بود که به آنها این فرهنگ چند زمینهای را بخشیده بود. شاید بدون این انرژی کار هر کدام از آنها به انزوا و تنهایی میکشید.”
دین در فیلم- چیدمان خود با عنوان “مرس کانینگهام بیحرکتی را اجرا میکند (Merce Cunningham Performs Stillness, 2007)،” که طراح رقص در آن اثری را خلق کردهاست که برای همراهی قطعه ۴’۳۳” کیج طراحی شده بود، از این انرژی به بزرگی یاد میکند. دین در واقع این اثر را هنگامی آفریده بود که در جستجوی خلق لحظهای سکوت در “زمان پستچی(Il Tempo del Postino) ” که شامل یک سری اجرا در جشنواره بینالمللی منچستر در سال ۲۰۰۷ بود، به سر میبرد. به گفته دین: “جالب اینجا است که مرس خودش تا کنون هرگز این اثر را اجرا نکرده بود، ولی از این قطعه برای رقصندگانش استفاده کرده بود. بنابرین او میتوانست برداشت خودش از کیج را به آزادی اجرا کند.” این فیلم بسیار جالب و تاثیرگذار است، به خصوص هنگامی که کانینگهام به همکار درگذشتهاش ادای احترام میکند. دین ادامه میدهد: “بسیار تکاندهنده است، زیرا درک میکنید که در ذهن او چه میگذرد، او هیچ وقت افکارش را به زبان نمیآورد.”

“مرس کانینگهام بیحرکتی را اجرا میکند”، بر اساس اثری از جان کیج، نیویورک، ۲۰۰۷
دین در استفادهاش از شانس به تاثیر کیج و کانینگهام اذعان دارد: “آنها در مقایسه با من، دید سختگیرانه و دقیقتری به شانس داشتند. آنها فرمولی برای به پیش آوردن شانس ساخته بودند. من ناشی تر از آنهایم، ولی هرگاه که شانس و بخت به سمتم بیاید، از آن استقبال میکنم. اگر چیزی مرا به مسیری دیگر بخواند، با آن همراه میشوم.”
“گرهارد ریختر” (Gerhard Richter) هنرمند دیگری است که در آثارش تصادف یا شانس نقش برجستهای را ایفا میکند. مجموعه او با عنوان “نقاشیهای کیج”، بزرگداشتی روایتگونه از این آهنگساز بزرگ است: مجموعهای از آثار انتزاعی که ریختر در هنگام خلقشان به موسیقی جان کیج گوش میکرده است. به گفته “مارک گادفری” (Mark Godfrey) که اخیرا گرداننده نمایشگاهی از آثار ریختر در موزه “تیت مدرن” بودهاست، ریختر در زمان خلق این آثار، آثار دیگری را با استفاده ازاین طرز فکر جان کیج میآفرید: نقاشیهای چهارخانهای که از مربعهای کوچک رنگی تشکیل یافته و با الهام از پنجره کلیسای کلن که اثر او است، خلق شدهاند. این آثار در سال ۲۰۰۸ در نمایشگاهی در گالری سرپنتین به نمایش گذاشته شدند. گادفری در این باره میگوید: “او برای مشخص کردن این که هر کدام از مربعها باید به چه رنگ و در کدام جهت باشند، روش خاصی را در پیش گرفت: در آتلیهاش مقداری توپ تنیس روی میز وجود داشت که روی هر کدام از آنها شمارهای نوشته شده بود. او توپی را از ظرف شیشهای در آورده و شماره روی آن را که مربوط به رنگی به خصوص بود را خوانده و بدین گونه شکل و حالت این نقاشیهای شطرنجی را مشخص میکرد. بنابرین این آثار را با روشی کاملا کیجی بر اساس تصادف و شانس خلق میکرد که این روش نه تنها رنگ مربعها را، بلکه جهت آنها را نیز مشخص میکرد. چیزی که در این میان مشخص است، تفاوت بسیار این دو سری با یکدیگر است با وجود اینکه تقریبا در یک دوره آفریده شدهاند- “نقاشیهای کیج” که به وسیله اسکویجی ترسیم شده و بقیه که با الهام از پنجره کلیسای کلن خلق شدهاند- در هر صورت تحت تاثیر کیج به وجود آمدهاند.

گرهارد ریختر، پنجره کلیسای کلن، ۲۰۰۷
به نظر میرسد که تاثیر جان کیج به این زودیها از بین نرود. هنگامی که نمایشگاه “تانکها” (Tanks) در موزه مدرن تیت در جولای سال پیش آغاز به کار کرد، هنرمندان تلاش میکردند تا شاخههای تازه شکفته هنر اجرایی، چیدمان، فیلم و ویدیو را نمایان کنند و از تکیه هنر سنتی بر اشیاء بگریزند. کیج قبلا با بدبینی درباره تمایل به ” احساس امنیت در شیئیت (thingness) یک اثر، و بنابرین نادیده گرفتن اثر، و قرار دادن موانعی در راه رسیدن به لذتی آنی” صحبت کرده بود. در نمایشگاه “تانکها” هنرمندان به جستجوی این “آنی بودن” اند. جواکیم پیسارو چنین میگوید: ” کیج همیشه از فتیشیزم (شئپرستی) و تبدیل اثر هنری به شیئی مقدس، میترسید. او واقعا به این موضوع بیاعتنا بود و سعی میکرد که به عنوان یک شیء، روی شانههای اثر خلق شده، بار زیاد و ارزشی بیش از اندازه نگذارد”.
جرمی میلار عقیده دارد که فضاهایی چون “تانکها” بدون کار پیشگامانه کیج، نمیتوانستهاند وجود داشته باشند و این خود شاهدی بر اهمیت بسیار جان کیج است. میلار فرهنگ موسیقی و موسیقیدانان “گرو” (Grove) را یادآوری میکند که در آن درباره کیج چنین نوشته است: “تاثیر جان کیج بر موسیقی قرن بیستم از هر آهنگساز دیگری بیشتر است.” میلار میگوید: “او بدون شک بزرگترین آهنگساز نیمه دوم قرن بیستم و شاید تاثیرگزارترین هنرمند نیمه دوم آن قرن است………….. انگار که او همه چیز را تغییر داد – آن چیزی را که ما امروز به عنوان هنر میشناسیم- همانگونه که دوشام این کار را کرد.”
