موسیقی برای گوشهای نوگرای پس از جنگ

بن لوک Ben Luke

منبع: www.theartnewspaper.com

برگردان: آرش علی‌اصغری


جان کیج (چپ) و مارسل دوشام (راست) در حال اجرای “ریونیون”، ۱۹۶۸

سال پیش، یکصدمین سالگرد تولد آهنگ‌ساز مشهور “جان کیج” (John Cage) بود. او در سال ۱۹۹۲ در گذشت و بزرگداشت او نمایانگر تاثیرگذاری و تاثیرپذیری او در مقابل بزرگان هنر قرن بیستم آمریکا است.

نظر جان کیج در باره اهمیت هنرهای تجسمی در زندگی هنریش همیشه روشن بود. او سالها ایده مشهورترین اثرش را (۴’۳۳” – ۱۹۵۲) – چهار دقیقه و سی و سه ثانیه سکوت که آغاز و پایان آن به وسیله یک اجرا کننده شکل می‌گیرد – پیش از جرات یافتن از دیدن حرکتی افراطی از جانب دوست و هم‌کارش “روبرت روشنبرگ” (Robert Rauschenberg)، در سر می‌پروراند. “نقاشی‌های سفید او… زمانی که آنها را دیدم با خود گفتم، آری! مجبورم! وگرنه عقب می‌مانم، موسیقی عقب می‌ماند.”

رابرت روشنبرگ و اثری بی عنوان از سری نقاشیهای سفید، ۱۹۵۳

اگر کیج مدیون هنرهای تجسمی برای نقش آنها در خلق یکی از تاثیرگذارترین شاهکارهای پیشرو است، در عوض دین خود را به شایستگی بازپرداخته است. همان طور که او می‌گفت، این تشنه بودن برای “دیدن و خلق کردن چیزهایی که تاکنون دیده نشده‌اند”، از جمله ابعادی از زندگی و کار او است که نشان از تاثیر فرهنگی عظیم او دارند. با این‌که یکصدمین سالگرد تولد او روز ۵ سپتامبر سال پیش (۲۰۱۲) بود، ولی شعله او هنوز و روشن‌تر از همیشه در دنیای هنرهای زیبا می‌درخشد. بسیاری از گرایش‌های هنر معاصر، از تاکید آنها بر زمان به عنوان یک موضوع و ماده خام گرفته تا نقش برجسته بخت وشانس، جست و خیزی بی هدف بین رسانه‌ها و رشته‌‌ها و اعمال قدرت بر تماشاچیان، به گونه‌‌ای به وسیله کیج بنیان‌گذاری شده‌اند.

او در زمان حیاطش، سرچشمه الهام بسیاری از روشنبرگ و “جسپر جانز (Jasper Johns) گرفته تا مینیمالیست آمریکایی “السورت کلی” (Ellsworth Kelly)، گروه “فلوکسوس” (Fluxus) وهنرمندانی که در پشت پرده رویدادها، اجراها و هنرهای مفهومی قرار داشتند، بود. و از زمان مرگش تاکنون این روند همچنان ادامه پیدا کرده است. تنوع آثاری که تاکنون تاثیر مستقیمی به تنهایی از ۴’۳۳” گرفته‌اند، قابل توجه است. “فیلیپ پارنو” (Philippe Parreno)، “تاسیتا دین” (Tacita Dean) و”کیتی پترسون” (Katie Paterson) از جمله هنرمندانی اند که از تاثیر این اثر بر آثارشان سخن گفته‌اند.

در پیش‌درآمد نمایشگاه “نت‌گذاری‌ها: تاثیر امروزی جان کیج” (“Notations: the Cage Effect Today”)، که به وسیله “جواکیم پیسارو” (Joachim Pissarro) مدیر گالری و استاد رشته تاریخ هنر در کالج هانتر (Hunter College) در نیویورک برگزار می‌شد، او چیزی را که روشنبرگ به او گفته بود را به یاد می‌آورد: روشنبرگ فکر می‌کرد که کیج به او این اختیار را داده است تا کارهایی را انجام دهد که تاکنون تصور انجام دادنشان را نداشته است. به گفته پیسارو در “آرت نیوزپیپر”، جسپر جانز نیز به این موضوع معتقد بود. “هردوی آنها کیج را به عنوان پیش‌کسوت خود و کسی می‌شناختند که جرات انجام کارهایی را داشته است که آنها تاکنون انجامشان راغیرممکن می‌دانسته‌اند. کارهایی که که راه‌های نوینی را برای تفکر، خلاقیت یا رشد متقابل هموار می‌کنند. هنگامی که تلاش می‌کنید نقش جان کیج را در دنیای هنر دریابید، حداقل ۵ یا ۶ مورد را می‌توانید به او نسبت بدهید: البته که او یک آهنگساز است، ولی او یک متفکر، فیلسوف، برنامه‌ریز، پرینت میکر، سخنران و شاعر نیزبود. او نیرویی محوری برای الهام‌بخشیدن به انسانهای بسیاری بود.”

“جرمی میلار” (Jeremy Millar)، هنرمند و نمایشگاه‌گردانی که برگزارکننده نمایشگاه سال ۲۰۱۰ چاپ‌ها، آبرنگها و طراحی‌های کیج در بالتیک، گیتزهد با عنوان “هر روز، روز خوبی است” (“Every Day is a Good Day”) (این نمایشگاه پس از آن در پنج نقطه دیگر انگلستان نیز به نمایش گذاشته شد) بود، اعتقاد دارد که بیان تاثیر کیج ” بدون وارد شدن به مسایل ماورایی، کاری بسیار دشوار است.” یکی از مهم‌ترین جوانب کار کیج در این است که به گفته میلار “او در مقابل اثر هنری نمی‌ایستاد تا آن را از موضع بالاتری بیافریند.” “او به شرایط و موقعیت پاسخ می‌داد، درست همانند یک اثر هنری در هنگام خلق شدنش. انگار که او همانند یک اثر، چیزی مادی بود، و اینکه او و اثر با یکدیگر سازگاری دارند، سپس به یکدیگر عکس‌العمل نشان می‌دهند و شما، شاهد این رابطه پیچیده‌اید.”

او فیلمی را یادآوری می‌کند که در آن کیج به آفریدن نقاشیهای سری “سنگ‌های رودخانه و دود” خود مشغول است. نقاشیهایی از سنگ‌ها که با آبرنگ روی کاغذ ترسیم شده‌اند. “کیج می‌گوید: خدای من! چقدر زیبا‌است!” میلار ادامه می‌دهد: “معمولا یک هنرمند اثری را که در حال خلق کردنش است را یک آبروریزی می‌داند. ولی هنگامی که کیج این کار را می‌کند، انگار که غرق در تماشا یک غروب زیبا یا در حال گوش کردن به صدای ترافیک یا هر چیز دیگری که می‌تواند زیبا به نظر برسد، است. انگار که اوخود جزیی از فرایندی است که در آن این اثر در حال خلق شدن است، و این‌که تاکنون چنین اثری دیده نشده و چیزی از آن مهم‌تر وجود ندارد.”

جان کیج: “نقاشیهای سنگهای رودخانه و دود”، شماره ۱، ۱۹۹۰

به نظر جواکیم پیسارو، این روش، به اصرار مکرر جان کیج به هرج و مرج طلب (anarchist) بودنش بستگی دارد. هرج و مرج طلبی که “همواره و اساسا در تلاش است تا روشهای خلق هنری را تغییر دهد”.

“کریستین مارکلی” (Christian Marclay)، هنرمندی‌است که مانند کیج پلی رابط میان جهان موسیقی و دنیای هنر رسم کرده است. او پیش از آغاز کارش به عنوان یک هنرمند ویدیو-چیدمان (به خصوص اثری ویدیویی با عنوان “ساعت، ۲۰۱۰” به طول ۲۴ ساعت که از تصاویر صحنه‌های فیلمهای بی‌شماری ساخته شده بود)، به خاطر استفاده افراطی‌اش از گرامافون در سال‌های ۸۰ میلادی، توجه‌ها را به خود جلب کرده بود. مارکلی، کیج را ملاقات کرد و با “مرس کانینگهام” (Merce Cunningham)، پارتنر جان کیج، طراح رقص و رقصنده مشهور و همچنین با آهنگسازان “کریستین وولف” (Christian Wolff) و “تاکهیسا کسوگی” (Takehisa Kosugi) آغاز به همکاری نمود.

او در ماه اگوست سال گذشته اثری را برای کنسرت یکصدمین سالگرد تولد جان کیج با عنوان “بسته (چمدان)” (“Baggage”) و با شرکت ارکستر فیلارمونیک اسکاتلند در برنامه تلویزیونی BBC اجرا می‌شد، خلق کرد. مارکلی چنین می‌گوید: “من این اثر را “چمدان” نامیده‌‌ام، زیرا می‌توان جان کیج را مانند چمدانی فرهنگی تصور کرد، وزنه‌ای که بلند کردنش آسان نیست، همانطور که کیج می‌بایست در مقابل استادانش، کسانی چون آرنولد شونبرگ (Arnold Schoenberg) عصیان کند”. “این رابطه عشق و تنفر همیشه وجود دارد، البته می‌توان از آن چیزهای بسیاری آموخت، ولی باید به جلو حرکت کرد. نمی‌شود همیشه همان کار را تکرار کرد.”

ارکستر اسکاتلندی بی بی سی در حال اجرای “چمدان” اثر کریستین مارکلی، ۲۰۱۲

به گفته مارکلی، درسی که کیج به ما می‌داد، این بود که گوش کنیم. “اگر یک قطعه موسیقی کلاسیک را که قبلا شنیده‌اید را دوباره گوش کنید، خاطره تجربه قبلیتان دوباره زنده می‌شود، بنابرین گوش شما هرگز یک گوش دست اول نخواهد بود. پس می‌توانید براحتی بنشینید و با آرامش به این حالت تقریبا ناخودآگاه فرو روید. ولی هنگامی که به کیج گوش می‌کنید، باید روی لبه صندلیتان نشسته و در طول اجرا نقش یک شنونده (گوش کننده) را به عهده بگیرید. در واقع موسیقی فقط از طریق شما است که وجود دارد، از طریق شنونده.”

این یک طرز فکر اساسا کیجی است، تاکیدی بر نقش اولیه شنوندگان. مارکلی می‌گوید: “شما باید به عنوان یک شرکت کننده حضور داشته باشید و انتخاب کنید. این درسی بود که کیج از دوشام گرفته بود: این تماشاچی است که اثر هنری را ادامه می‌دهد.”
نمی‌توان وجود دوشام را نادیده گرفت. به نظر “کارلس باسوالدو” (Carlos Basualdo) که پاییز سال گذشته و به همراهی “اریکا باتل” (Erica Battle) یکی از گردانندگان نمایشگاهی با عنوان “رقص دور عروس: کیج، کانینگهام، جانز، روشنبرگ و دوشام” (“Dancing Around the Bride: Cage, Cunningham, Johns, Rauschenberg and Duchamp”) در موزه هنری فیلادلفیا بود، کیج با به رسمیت شناختن اهمیت دوشام، از سال ۱۹۳۵ تمایلات داداییستی خود را کشف کرده بود.

این دو هنرمند بزرگ در سال ۱۹۴۹ با یکدیگر ملاقات کردند و تا آخرین روزهای عمر دوشام یعنی پنج سال پیش از مرگ او در سال ۱۹۶۸، دوستی عمیقی بین آنها به وجود آمد. دوشام به کیج شطرنج می‌آموخت و این آموزش منجر به خلق اجرایی در سال ۱۹۶۸ شد که در آن حرکات مهره‌های شطرنج باعث تولید صدا و تغییر نور می‌شدند. یکی از اساسی‌ترین برگ‌های برنده جان کیج، استفاده او از رویدادهای تصادفی، به خصوص استفاده او از متن باستانی طالع بینی چینی ای-چینگ، یکی از مهمترین خصایص طرز فکر دوشام است.

مارسل دوشام و جان کیج در حال اجرای “ریونیون”، ۱۹۶۸

به گفته بوسوالدو، “دوشام در ذهن کیج حضور داشت، ولی او به گونه‌ای دیگر و مستقل از کیج به مراحل تصادف دست می‌یافت. تصادف یا شانس برای آنها پلی میان شکاف بین زندگی و هنر به شمار می‌آمد و آنها بدین‌گونه از آن استفاده می‌کردند. به نظر من کیج واقعا به دوشام فکر نمی‌کرد، اما کمی بعد عناصری را که در آثار دوشام برایش جذابیت داشت را به رسمیت شناخته و او را به عنوان پیش‌کسوت خود پذیرفت.” این طور به نظر می‌آید که کیج کسی بود که توجه روشنبرگ و جانز را به سوی دوشام جلب کرد و بدین گونه به بازشناخته شدن پس از جنگ که به شهرت امروزی دوشام انجامید، الهام بخشید. به گفته باسوالدو، “دوشامی را که ما امروزه می‌شناسیم از طریق آثار این اشخاص شناخته‌ایم.”

محیط هنری استثنایی نیویورک، گروه برادران کیج، کانینگهام، روشنبرگ، جانز و همکارانشان، از قالب‌های شکل دهنده به هنر امروزاند. هنرمند “تاسیتا دین” (Tacita Dean)، چنین می‌گوید: “اگر فیلمهای قدیمی ماشین سواری کیج، کانینگهام و روشنبرگ را دیده باشید، هیجان انگیز بودن آنها را در می‌یابید. در اینجا انرژی نوگرایی را مشاهده می‌کنید که این روزها دیگر نمی‌توان یافت”. به تصور دین دلیل توانایی کیج به پرداختن به دیسیپلین‌های هنری، از این محیط سرچشمه گرفته بود. “اگر شما با یک رقصنده، یک مجسمه‌ساز و یک نقاش معاشرت کنید، افق‌هایتان بازتر می‌شوند. آنها تمایل بسیاری به تبادل فکری بین خودشان داشتند و این چیزی بود که به آنها این فرهنگ چند زمینه‌ای را بخشیده بود. شاید بدون این انرژی کار هر کدام از آنها به انزوا و تنهایی می‌کشید.”

دین در فیلم- چیدمان خود با عنوان “مرس کانینگهام بی‌حرکتی را اجرا می‌کند (Merce Cunningham Performs Stillness, 2007)،” که طراح رقص در آن اثری را خلق کرده‌است که برای همراهی قطعه ۴’۳۳” کیج طراحی شده بود، از این انرژی به بزرگی یاد می‌کند. دین در واقع این اثر را هنگامی آفریده بود که در جستجوی خلق لحظه‌ای سکوت در “زمان پستچی(Il Tempo del Postino) ” که شامل یک سری اجرا در جشنواره بین‌المللی منچستر در سال ۲۰۰۷ بود، به سر می‌برد. به گفته دین: “جالب اینجا است که مرس خودش تا کنون هرگز این اثر را اجرا نکرده بود، ولی از این قطعه برای رقصندگانش استفاده کرده بود. بنابرین او می‌توانست برداشت خودش از کیج را به آزادی اجرا کند.” این فیلم بسیار جالب و تاثیرگذار است، به خصوص هنگامی که کانینگهام به همکار درگذشته‌اش ادای احترام می‌کند. دین ادامه می‌دهد: “بسیار تکان‌دهنده است، زیرا درک می‌کنید که در ذهن او چه می‌گذرد، او هیچ وقت افکارش را به زبان نمی‌آورد.”

“مرس کانینگهام بی‌حرکتی را اجرا می‌کند”، بر اساس اثری از جان کیج، نیویورک، ۲۰۰۷

دین در استفاده‌اش از شانس به تاثیر کیج و کانینگهام اذعان دارد: “آنها در مقایسه با من، دید سخت‌گیرانه‌ و دقیق‌تری به شانس داشتند. آنها فرمولی برای به پیش آوردن شانس ساخته بودند. من ناشی تر از آنهایم، ولی هرگاه که شانس و بخت به سمتم بیاید، از آن استقبال می‌کنم. اگر چیزی مرا به مسیری دیگر بخواند، با آن همراه می‌شوم.”

“گرهارد ریختر” (Gerhard Richter) هنرمند دیگری است که در آثارش تصادف یا شانس نقش برجسته‌ای را ایفا می‌کند. مجموعه او با عنوان “نقاشی‌های کیج”، بزرگداشتی روایت‌گونه از این آهنگساز بزرگ است: مجموعه‌ای از آثار انتزاعی که ریختر در هنگام خلقشان به موسیقی جان کیج گوش می‌کرده است. به گفته “مارک گادفری” (Mark Godfrey) که اخیرا گرداننده نمایشگاهی از آثار ریختر در موزه “تیت مدرن” بوده‌است، ریختر در زمان خلق این آثار، آثار دیگری را با استفاده ازاین طرز فکر جان کیج می‌آفرید: نقاشی‌های چهارخانه‌ای که از مربع‌های کوچک رنگی تشکیل یافته و با الهام از پنجره کلیسای کلن که اثر او است، خلق شده‌اند. این آثار در سال ۲۰۰۸ در نمایشگاهی در گالری سرپنتین به نمایش گذاشته شدند. گادفری در این باره می‌گوید: “او برای مشخص کردن این که هر کدام از مربع‌ها باید به چه رنگ و در کدام جهت باشند، روش خاصی را در پیش گرفت: در آتلیه‌اش مقداری توپ تنیس روی میز وجود داشت که روی هر کدام از آنها شماره‌ای نوشته شده بود. او توپی را از ظرف شیشه‌ای در آورده و شماره روی آن را که مربوط به رنگی به خصوص بود را خوانده و بدین گونه شکل و حالت این نقاشیهای شطرنجی را مشخص می‌کرد. بنابرین این آثار را با روشی کاملا کیجی بر اساس تصادف و شانس خلق می‌کرد که این روش نه تنها رنگ مربعها را، بلکه جهت آنها را نیز مشخص می‌کرد. چیزی که در این میان مشخص است، تفاوت بسیار این دو سری با یکدیگر است با وجود اینکه تقریبا در یک دوره آفریده شده‌اند- “نقاشیهای کیج” که به وسیله اسکوی‌جی ترسیم شده و بقیه که با الهام از پنجره کلیسای کلن خلق شده‌اند- در هر صورت تحت تاثیر کیج به وجود آمده‌اند.

گرهارد ریختر، پنجره کلیسای کلن، ۲۰۰۷

به نظر می‌رسد که تاثیر جان کیج به این زودی‌ها از بین نرود. هنگامی که نمایشگاه “تانک‌‌ها” (Tanks) در موزه مدرن تیت در جولای سال پیش آغاز به کار کرد، هنرمندان تلاش می‌کردند تا شاخه‌های تازه شکفته هنر اجرایی، چیدمان، فیلم و ویدیو را نمایان کنند و از تکیه هنر سنتی بر اشیاء بگریزند. کیج قبلا با بدبینی درباره تمایل به ” احساس امنیت در شیئیت (thingness) یک اثر، و بنابرین نادیده گرفتن اثر، و قرار دادن موانعی در راه رسیدن به لذتی آنی” صحبت کرده بود. در نمایشگاه “تانک‌ها” هنرمندان به جستجوی این “آنی بودن” اند. جواکیم پیسارو چنین می‌گوید: ” کیج همیشه از فتیشیزم (شئ‌پرستی) و تبدیل اثر هنری به شیئی مقدس، می‌ترسید. او واقعا به این موضوع بی‌اعتنا بود و سعی می‌کرد که به عنوان یک شیء، روی شانه‌های اثر خلق شده، بار زیاد و ارزشی بیش از اندازه نگذارد”.

جرمی میلار عقیده دارد که فضاهایی چون “تانک‌‌ها” بدون کار پیش‌گامانه کیج، نمی‌توانسته‌اند وجود داشته باشند و این خود شاهدی بر اهمیت بسیار جان کیج است. میلار فرهنگ موسیقی و موسیقی‌دانان “گرو” (Grove) را یادآوری می‌کند که در آن درباره کیج چنین نوشته است: “تاثیر جان کیج بر موسیقی قرن بیستم از هر آهنگ‌ساز دیگری بیشتر است.” میلار می‌گوید: “او بدون شک بزرگ‌ترین آهنگ‌ساز نیمه دوم قرن بیستم و شاید تاثیرگزارترین هنرمند نیمه دوم آن قرن است………….. انگار که او همه چیز را تغییر داد – آن چیزی را که ما امروز به عنوان هنر می‌شناسیم- همان‌گونه که دوشام این کار را کرد.”

زهیریگ بلوچی و پیدایش یک موسیقی” کلاسیک “

فصلنامه فراایران، شماره دهم

جان دورینگ

دیباچه: موسیقیدانان حرفه ای بلوچ

در زمان های دور، بلوچ ها در شمال و مرکز ایران می زیستند. گویی از سده ی دهم میلادی، آنها کم کم به سوی جنوب ایران روانه شده و تا مرز هندوستان پیش رفتند. امروزه بیشتر بلوچ ها در سرزمینی زندگی می کنند که پاکستان باختری و ایران جنوبی را در بر می گیرد. بلوچ ها در سده ی بیستم میلادی در کرانه ی عربی خلیج فارس پخش شدند. در دوران این مهاجرت دراز مدت بلوچ ها با سایر دسته های نژادی مانند براهویی، سیندی، لاسی، جت و دیگر گروه ها برخورد کردند. در میان آنان، ایلاتی بودند که به انجام کارهای دستی مانند زرگری، آهنگری و یا خنیاگری می پرداختند. استاهای۲ کنونی بلوچ از میان این گروه ها برخاسته اند و بیشتر به ایلات رند و زنگشاهی وابسته اند. شاید این گروه ها شاخه ای از نژاد ایلات کولی و کولیانی باشند که گذشته ی تاریخی آنها به زمان های دوردست می رسد، همچنان که فردوسی طوسی نیز در شاهنامه ی خود از آنها یاد کرده است.

با توجه به نقش میراث داری موسیقیدانان بلوچ در فرهنگ زندگی بلوچی این پرسش پیش میآید که موسیقی بلوچ ها تا چه اندازه نسبت به ریشه های خود به ویژه در وادی جنوب در مکران اصیل مانده است. با بررسی این موسیقی درمی یابیم که لایهی قدیم ایرانی در برخی مقام ها مانند قبله و صلو و وزن های شش هشتم و هفت هشتم، با لایه ی دیگری از سمت خاور پوشیده شده و از آن موسیقی بلوچی به دست آمده که رنگ و بویی بین ایرانی و هندی پیدا کرده است، بدین معنا که بین مقام و راگا جای گرفته است. رنگ هندی این موسیقی بر پایه ی مرکزی بودن نت شاهد (سا در هند) در همه ی آهنگ ها و یا ساختارهای مقامی و همچنین درجه بندی اساسی نیم پردگی در مقام هایی است که درسنت های موسیقی ایرانی و عربی یافت نمیشود. هم چنین کاربرد سیم ها و احزان و همنوازی و احزان ضربی یعنی ساز تنبورگ به آن چهره ی هندی می بخشد. در این موسیقی پرده و گام و … مانند اجزای موسیقی هندی اند. درباره ی ویژگیهای وزنی این موسیقی باید بگوییم که دارای وقفه های لهجه دار، ظرافت حالت ریتمیک، آزادی در اجرا و ریتم های بینابین ضربه های ۷ و ۸ ، ۳ و ۵ و ۵ و۷ تایی است. همچنین در این موسیقی گام های شش نتی در یک اکتاو یافت می شود که شاید رد پایی از سنت محلی بوده است که به دست استاها وارد این موسیقی شده است. در هر حال، این لایه ها خیلی از هم جدا نبوده و پایه ی موسیقی سنتی مکران را می سازند. این سنت در ناحیه ی دشتی یاری و مرکز شهری کولوا، راسک و بندرهای چابهار، گوادار و پنسی در ایران و پاکستان دیده می شود. در این ناحیه است که بلوچ ها آن را محلی برای یافتن بالاترین صورت موسیقی خود یعنی شرواندی۳ می نامند. شرواند همان نوازنده ی آوازه خوان است. ما نمی توانیم اینان را خوانندگان مردمی یا همه پسند بنامیم زیرا هنر موسیقی شان بسیار گسترش یافته است و جای آن در ردیف موسیقی علمی است، ولی از سوی دیگر جایگاه آنان از دیدگاه فرهنگی مانند عاشق های بزرگ در آذربایجان و یا بخشی های ترکمن است. این موسیقی بالاتر از همه ی سبک های حرفه ای دیگر و یا سبک های سنتی مانند گروه ترانه هایی چون صوت، نازینک، غزل و یا موسیقی خلسه مانند گواتی دمالی است.

۱ زهیریگ چون یک سبک و مقام

در شرواندی آوازهای موزون با تکه های بدون وزن به نام الحان آمیخته میشوند. می توان این الحان را که با مهارت اجرا میشوند با آواز ایرانی برابر دانست. این موسیقی آوازی مانند گونه های سازی است و با سرود بلوچی که ایرانی ها آن را قیچک می نامند یا با نی دوتایی به نام دونلی و ساز بنجو نواخته میشود. در این موسیقی ست که گروه مقام های زهیریگ۴ به کار گرفته می شوند. زهیریگ دو نشانه و معنی دارد: ۱ گونه ی بدون وزن که با مهارت و چیره دستی اجرا می شود ۲ واژه ی بلوچی که برابر با مایه یا مقام عربی، ایرانی و ترکی و یا راگای هندی به کار گرفته می شود.

آوازخوان یا همان شعرگو یا شروان در شرواندی، بیشتر با ساز کمانه ای سرود همراه می شود. این همراهی با بخش الحان که بدون وزن است در یک مقام ویژه ی زهیریگ گشایش یافته و بین نیم تا پنج دقیقه گسترش می یابد. در اجرای سازی، نوازنده می تواند آزادانه زهیریگ را گسترش داده و یا این که چند تای آنها را به هم پیوند دهد. پس از نواختن یک تکه ی وزن دار یا زیمل۵، گاهی نوازنده با انگاره ی کوتاه زهیریگ در همان مایه به کار خود پایان می دهد. کم و بیش بسیاری از نوازندگان، مقدمه ی الحان را در همان مقام (زهیریگ) مانند زیمل اجرا می کنند. در اینجا باید بگوییم که پیوند زهیریگ و زیمل همانند الپ و تومری هندی است. جای شگفتی است که خوانندگان، بیشتر آوازشان را با الحانی در یک مقام آغاز کرده و آن را با زیمل در مقامی دیگر پی می گیرند و در اجرا به سازگاری مقام ها کاری ندارند.

همه ی نوازندگان حرفه ای مکران کمی بیش از دو یا سه گوشه ی بدون وزن پایه ای را می شناسند. این گوشه ها وابسته به یک زهیریگ ویژه اند، و بیشتر وقت ها اینان حتا نام این گوشه ها را نمی دانند. شاید این ناآگاهی دلیلی باشد بر این که نزد پژوهندگانی نیز که این موسیقی را بررسی میکنند، مفهوم مقامی زهیریگ درک نشده است. شاید تنها اجراکنندگان شرواندی که همه ی آنها به ده یا دوازده تن میرسند، بینشی روشن و کامل از گونه های مقامی زهیریگ داشته باشند. نکته ی مهم این است که از یک سو دانستن مقام زهیریگ به شایستگی آوازخوان یا نوازنده ای که در رتبه ی استادی است افزوده و از سوی دیگر زهیریگ، جوهر و بنیاد موسیقی بلوچ بوده و ساختار آهنگ ها، آوازها و نواهای موسیقی بلوچ را می سازد. به گفته ی استادان بلوچ، هر گونه آهنگ بلوچی از این یا آن زهیریگ جاری می شود، مانند هر گونه آهنگ کلاسیک ترکی که جایگاهی در یک مقام ویژه دارد.

هر زهیریگ را می توان خیلی زود با کمک برخی نشانه های مقامی مانند چند نت اولیه و وابستگی آنها با نت شاهد و همچنین از ویژگی ساده ی انگاره هایی که از دو یا سه نت درست شده اند و یا از گام۶ آنها شناسایی کرد. این ویژگی در موسیقی دستگاهی ایران نیز یافت می شود.

زهیریگ ها ساختار بسیار ویژه ای دارند که با شروع، پایان، مسیر (یا سیر)، جایگاه مقامی و انگاره های اساسی آن شناخته می شود. باید گفت، هر زهیریگ ساخته ای است که کم و بیش جای زیادی برای بداهه نوازی دارد.

۲ زهیریگ، نمایانگر «موسیقی کلاسیک بلوچی»

آ از ا جرا تا مفهوم های نظری

هر زهیریگ از دستورات سختی پیروی می کند. در موسیقی بلوچ هیچ گونه نظریه پردازی مانند مقام و راگا صورت نگرفته است.

پرده ها یا انگشت گذاری: استادان بلوچ اشاره به جای انگشتان روی سیم سرود می کنند. در گفت و شنود با یکی از استادان شرواندی، گفت و گو از تات به میان آمد که اساسی ترین گام مقامی ست. این جور بر می آید که برخی از استادان شرواندی میان زهیریگ اساسی و زهیریگ به دست آمده از آن، تفاوت می گذارند. در تات جای انگشتان روی سیم لا و سیم می یکسان است. به این گونه مقام ها که سیم ها آینه ی یکدیگرند، تات می گوییم. مانند زهیریگ میانگ که گام آن لا سی دو ر/ می فادیز سل لا بوده و یا زهیریگ کارآ که گام آن لا سی بمل دودیز ر/ می فا سل دیز لا است.

ب زهیریگ، سنجشی برای شایستگی نوازنده

در درجه شناسی موسیقی، زهیریگ مانند یک مقام یا سیستم راگاست و بدین رو برجسته ترین جایگاه را دارد. استاد کریم بخش می گوید که زهیریگ همپایه و هم گوهر و ذات بنیادی موسیقی بوده که داشتن دانش آن، نشانگر درجه ی استادی نوازنده است. گهگاه او با شیفتگی تمام بیان می کند که زهیریگ موسیقی کلاسیک بلوچی است. کریم بخش موسیقی را با دریای بی کران «علم» برابر می داند؛ بدین پایه که هر چه آن را بیشتر می آموزید، باز هم هیچ نمی دانید. اجرای این زهیریگ ها که وزن آنها را نمی توان شمارش کرد، سخت است و نواختن آنها به مهارت نیاز دارد به خاطر سپردن آن نیز آسان نیست. از جانب دیگر در سبک زهیریگ میزان آفرینندگی نوازنده به طور آشکار با شدت و توانایی نوازنده در اجرای آهنگ های بی وزن نمایان می شود. در حالی که در اجرای زیمل وزن دار جا برای بداهه نوازی کمتر است. کم و بیش همه ی استادان سبک های سبک تر مانند صوت، دمالی و گواتی حتی نام زهیریگ ها را نمی دانند و بسیار کم اند آنهایی که می توانند بیش از دو تا سه تکه را به صورت یک جا اجرا کنند.۷

روزی یکی از این نوازندگان، زهیریگی را نواخت ودیگری که از او بزرگتر بود، پرسید نامش چیست؟ در ابتدا به او گفت «زهیریگ پارسی»، واژگانی که هیچ معنایی ندارد. تنها این که سبک بلوچی در جنوب ایران با مکتب کراچی یکی نیست، زیرا مکتب کراچی دارای زهیریگ نیست. سپس آن بزرگتر به او خندید و گفت: «نامی دارد ولی شما نمی دانید». او رنجید و افزود که این زهیریگ ها هیچ گونه نامی ندارند، و یا این که شاید در گذشته نامی داشته اند ولی نامشان فراموش شده است. با پرسیدن نام زهیریگ، دیگری که بزرگتر بود می خواست نشان دهد که موسیقی یک دانش است، دانشی که هر نوازنده ای به آن آگاه نیست.

پ زهیریگ، نمایانگر یک مفهوم یکی کننده

واژگان «موسیقی بلوچی» تمامی گونه های موسیقی بلوچی را در ذهن ما متبادر می کند. این برداشت از زاویه ی زبان شناسی نبوده، بلکه ازدیدگاه یک پارچگی زبان موسیقایی است. هنگامی که از موسیقی بلوچی نام می بریم مقصود این نیست که این موسیقی باید حتما به زبان بلوچی باشد، بلکه باید یک میدان موسیقایی را ببینیم. زمانی که هنوز خود بلوچ ها نیز سخن از مفهوم «موسیقی بلوچی» به میان می آورند، هدف شان از این گفته این است که این واژگان تمامی گونه های موسیقی بلوچی را در دل خود دارد. برای روشن کردن پیام «موسیقی بلوچی» تنها گردآوری آهنگ های موجود کافی نیست، زیرا با وجود گستردگی و گونه گونی بی پایان آن، گردآوری همه ی اجراها کاری بس دشوار است. از سوی دیگر حتا اگر تمامی گونه های موسیقی بلوچ را نیز گردآوری کنیم، باز هم برای مفهوم دادن به واژگان «موسیقی بلوچی» کم است. برای دریافتن مفهوم موسیقی بلوچی، تنها راه این است که همه ی این آهنگ ها را در یک چهارچوب ساختاری مقامی بگنجانیم که همان زهیریگ است. افزون بر نقش مفهومی باید بدانیم که زهیریگ دارای امتیازات چشمگیری است مانند پیچیدگی آن و حالت های اساسی آن چون بیان درد و اندوه و شکل پذیری آن که به آن ویژگی جوهری می بخشد، بدان رو که می توان تمامی گونه های ممکن را از آن به دست آورد.

با این پنداشت که خیل بی شماری از آهنگ های وزن دار از چندین مقام و شکل های مقامی به دست می آید، نمی توانیم بگوییم که در بستر تاریخ یا در عمل هم بدین گونه بوده است. به بیان دیگر نمیتوانیم نشان دهیم که زهیریگ پیش از زیمل (آهنگ وزن دار) بوده است و شاید این پندار را نپذیریم که زهیریگ سرچشمه ی تمام موسیقی بلوچی باشد. از آنجایی

که نمی توانیم برهانی برای پیشینگی تاریخی و ایجادی زیمل نسبت به زهیریگ بیاوریم، بنابراین میتوانیم بگوییم که شاید خواست بلوچ ها این باشد که برای ساماندهی موسیقی خود که در سرزمینی گسترده پراکنده است، آن را تا مرتبه ای مانند راگا بالا برده اند. باید بگوییم که مانند دیگر فرهنگ های ایلی، چادرنشینی و شفاهی، این موسیقی نیز کم و بیش سازماندهی روشنی ندارد. بنابراین جای شگفتی نیست که با بیداری حس ملی بلوچ ها، تمایل به گردآوری ساختارهای مقامی در میان موسیقیدانان اهل دانش در شهرهای بزرگ مانند کراچی و زاهدان پدید آمده باشد.

ت مقام و مکان

زهیریگ بلوچی به مفهوم فضایی مدال مقام زهیریگ دارای ویژگی اندازه گیری در فضاست به همین جهت می توان آن را در ایجاد نظریه ی علمی برای موسیقی بلوچی به کار برد.

مقام های زهیریگ از راه جای انگشتان روی سیم سرود شکل گیری این نظریه را در ذهن ما ممکن می سازند.۸ افزون بر بررسی فضایی، استاد کریم بخش موسیقی بلوچی را به درختی مانند میکند که شاخه هایش زهیریگ های بنیادی اند چون سیم، میان، کارآ، وصال، قبله، بشکارد و… او می گوید که هر شاخه ی زهیریگ به نوبه ی خود دارای شاخه های دیگری است (این درخت مقام ها بسیار نزدیک به درخت مقام عربی یا نوع های عربی است) که می توانیم آنها را دو جور بررسی کنیم: یکی این که هر زهیریگ دارای نمودها و شکل هایی است که از آن به دست می آیند و دیگر این که از هر زهیریگ خیل بی شماری زهیریگ زاییده می شود که بلوچ ها به آن برآمد یا شکل می گویند و به گفته ی آنها همواره همان زهیریگ است ولی به نمودهای گوناگون اجرا می شود.

پدیده ی کلاسیک سازی که پیرامون زهیریگ شکل می گیرد، با روند جدا شدن آهنگ های محلی از سرزمین خود و جا گرفتن آنها در دایره ی هنری دوام مییابد. به بیان دیگر آهنگ هایی که در گذشته وابسته به مردم یک محل بوده اند، حال دیگر در میدان بزرگتری وارد شده و از آن همه ی بلوچ ها می شوند.

چنین روندی را می توانیم در سایر فرهنگ ها هم بیابیم، همچنان که در مقام عربی، در ردیف ایرانی و آذری و راگای هندی نیز بدین گونه بوده است. در این باره استادان بزرگ کوشش کرده اند تا جهان موسیقی را که در سرتاسر بلوچستان پراکنده شده در یک جا گردآوری کرده و با این شیوه گنجینه ی موسیقی خود را گسترش دهند.

برخی از زهیریگ ها ریشه های محلی روشنی دارند که نامشان گواه آن است. موسیقی مردم هر ناحیه بیشتر دور یک یا دو مایه یا مقام می چرخد. از دیگر سو نیز، نام بسیاری از زهیریگها برگرفته از نواحی گوناگون در بلوچستان است. استاد کریم بخش درباره ی زهیریگ کردی که اکنون نزد همه شناخته شده است، چنین می گوید: «در گذشته، تنها پیرزنی آن را می خوانده و نزد استادان شرواندی ناشناخته بوده است، ولی کم کم وارد موسیقی بلوچی شده و با اشعار پارسی خوانده می شود.» رسول بخش، نامی ترین نوازنده ی سرود که بیش تر در مکران ایران زندگی می کند، بیان می کند که پیش از او گنجینه ی زهیریگ در نزد استادان آواز شرواندی چندان پربار نبوده است، ولی او با وام گرفتن از موسیقی های گوناگون در سرتاسر بلوچستان این گنجینه را گسترش داده است. استادان بلند مرتبه مانند او همواره در حال گشت و گذار و پژوهش در جای جای بلوچستان اند و باید بیفزاییم که این کار در توان سازندگان و نوازندگان ساده ای نیست که در دایره ی فرهنگی بسته و کوچکی به سر میبرند. رسول بخش میافزاید که او گاهی با برخی نوازندگان محلی برخورد کرده است که آهنگ های کهن و زیبای محلی را می نواخته اند. او آنها را برداشت کرده و به سبک هنری و پیچیده تری اجرا کرده است. می توانیم بگوییم که این خود راهی برای ساماندهی موسیقی بلوچی است.

ث روند کلاسیک شدن

در برابر علوم، همیشه دانش عملی و ایجادی وجود دارد که به بررسی مفهوم، نام و نشان ها نمیپردازد، همچنان که کریم بخش میگوید: «جوان ها تنها به اجرای موسیقی میپردازند و به نام آهنگ ها نمی اندیشند.» او نمونه می آورد که «ببینید این نوازنده ی دهلک چه خوب می نوازد ولی کاری ندارد که وزن آهنگ ها چه نامیده می شود. این جا بلوچستان است و بلوچ ها این گونه اند.» در اینجا یادآور می شویم که علم یعنی شناختن نام ها ونشان ها و یافتن ریشه ها. یکی از نوازندگان جوان بلوچ که چندی در اروپا ساکن شد، توانست خواندن و نوشتن الفبای لاتین را فراگیرد. با این ابزار روشنفکرانه ی نوین، او نوشتن را آغاز کرد و بدین رو توانست رساله ای موسیقایی درباره ی موسیقی بلوچی بنویسد. او دفتری با پوشش زیبا برداشت و آن را به چندین بخش کرد. در آخر ده تا بیست برگ آن را برای کاوش ها و دست آوردهای آینده کنار گذاشت. این بخش ها در برگیرنده ی نام شاعران بلوچ در سنت شفاهی بلوچ، نام استادان سرود (قیچک)، نام شرواندی های بزرگ، نام سازندگان بزرگ یا استاها، نام نامه ی زهیریگ ها و نام آهنگ های قدیمی (مانند صوت، نازینک و …) و دیگر است. از آنجایی که او اندکی سولفژ هندی و اروپایی را فراگرفت، توانست گام برخی از زهیریگ ها و حتا چندتایی از مقام های اساسی ایرانی مانند شور و ماهور را نوشته و نشان دهد. در راه سفر به پاکستان او همواره این دفترچه را با خود برمیدارد تا شاید بتواند به دانش خود بیفزاید.

پس از چندی پی بردم که استاد او، کریم بخش نوری که در کراچی زندگی می کند، نیز چنین نوشته ای فراهم کرده که نه تنها نام و نشان ها را برشمرده بلکه در آن اشعاری را که خود سروده یا گردآوری کرده، داستان ها و حکایت هایی که در دیدار با نوازندگان بزرگ شنیده، کلیدها و دستوراتی درباره ی کوک کردن سرود و دیگر نکته ها را آورده است. در یکی از بخش ها او گفته ی یکی از نوازندگان را رد می کند که می گوید پدرش سیصد زهیریگ می داند و میافزاید که سخنش راست نیست، زیرا بیش از بیست و چندی زهیریگ نداریم. در یکی از بخش ها نیز از دیدار خود در سال ۱۹۹۳ با یک موسیقی شناس فرانسوی سخن به میان می آورد.

هر کس که کمی آگاهی از تاریخ موسیقی عرب، ایران یا آذری داشته باشد به چنین نوشته ای، هر چند ساده و ابتدایی ارزش می گذارد، زیرا در چنین روند روشنفکرانه و از راه همین نوشته هاست که موسیقی روستایی، ایلی و سنت های مردمی تا درجه ی موسیقی هنری و علمی بالا می رود. در اینجا می پرسیم که موسیقی عرب ها در دوره ی بنی امیه یا در اوایل حکومت عباسی چه بوده است؟ آیا بدون برخورداری از کتاب الاغانی یا رساله ی الکندی، اتنوموزیکولوگ ها آن را «موسیقی هنری» می شمردند؟ موسیقی آذربایجان در میانه ی سده ی نوزدهم چه بوده است؟ مردمی، کلاسیک و یا حرفه ای؟ با گردآوری و نوشتن است که موسیقی به درجه ی هنری می رسد. کلاسی سیسم پدیده ای است برای سازماندهی، فهرست بندی و گردآوری تمامی آنچه که در میدان فرهنگی ما پراکنده است. در روند گرد آوری به پدیده های تاریخی، حکایت ها، خاطرات و زنجیره های استاد و شاگرد و مکتب ها می پردازیم. موسیقیدانان بلوچ برای مکتب واژه ی گرانه را به کار میبرند که در هندوستان نیز به کار گرفته می شود.

۳ سرمایه دار، پشتیبان هنرمند

پس از همه ی این پژوهش ها و گفت و گو با استادان بزرگ، به این باور می رسیم که موسیقی حرفه ای بلوچ نشانه ی زنده ای از موسیقی است که چهره ای مابین موسیقی مردمی و موسیقی هنری دارد. یا به بیان دیگر بین «موسیقی کوچک» و «موسیقی بزرگ» جا دارد. بر پایه ی رای استادان بلوچ، در اینجا برخی نکته های دیگر را به میان می آوریم:

۱ مانند هر موسیقی هنری دیگر، برای رسیدن به رده ی نوازنده ی حرفه ای بیش از ده سال و برای رسیدن به درجه ی استادی شاید تا بیست و پنج سال زمان لازم باشد.

۲ شرواندی «موسیقی ادیبانه» است که به سواد شعری نوازنده بستگی دارد و در برابر آن دمالی گواتی که موسیقی درمانی و خلسه است و به خودی خود موسیقی حرفه ای دیگری است که وابسته به شاعری نیست و به توده ی مردمی وابسته است.

با این همه، برای پذیرش کلاسیک بودن موسیقی بلوچ، کمبود یکی دو مورد به چشم می آمد. نخست این که یک نظریه ی محکم از موسیقی بلوچی و دیگر این که پذیرش رسمی این موسیقی. ابتدا با خود گفتیم که میتوانیم با همکاری استادان پیر و جوان نظریه ی موسیقی بلوچی را بنویسیم. ولی به جای رفتن از مرحله ی فرهنگی و تاریخی و شفاهی به دوران کتبی، دیدیم بسیار کاراتر است که از مرحله ی کتبی بگذریم و یک راست به مرحله ی فرهنگی صوت و تصویر وارد شویم. بدین معنی که نوار تصویری از موسیقی کلاسیکی بلوچ را جهت بیان ویژگی های موسیقی بلوچ برای بلوچ ها و نه برای موزیکولوگ های غربی فراهم نماییم.

ما به همراه یک نوازنده ی بلوچ کار فیلم برداری را تا آنجا که در توان داشتیم برای این هدف آغاز کردیم. کم کم پی بردیم که آخرین گام در جهت پرورش موسیقی کلاسیکی بلوچ، یافتن سرمایه داران و پشتیبانان است. موسیقیدانان همواره گفت و گو از این می کردند که: «در گذشته خان ها و امیران از شاعران، خوانندگان و نوازندگان پشتیبانی می کردند، ولی امروزه هیچ کس این موسیقی را نمیفهمد و در شهری مانند کراچی۹ آنها ناچارند تنها در مراسم خلسه نواخته و دست مزد اندکی دریافت کنند.»

تنها در مکران باختری و در دوبی است که استادان شرواندی بلوچ می توانند زندگی خود را بچرخانند. آنها چشم داشتی به کمک دولت های ایران و پاکستان ندارند و پشتیبانی آنها را نیز باور ندارند. نوازندگان مکران جنوبی حتی نام سازمان رسمی و هنری و بزرگ مانند لوک ویرسا را هم نشنیده اند. از سوی دیگر بهترین نوازندگان شرواندی نیز اگر از سوی سازمان های ایرانی فراخوانده شوند، تمایلی به همکاری با آنها را ندارند و اینان هیچ گاه به تهران نرفته اند و میلی هم به رفتن ندارند. یکی از استادان بزرگ بلوچ در کراچی می گوید که من تنها یک خانه نیاز دارم که در آنجا بتوانم به شاگردانم موسیقی بیاموزم. (چون که در ۲ اتاق او ۱۰ نفر زندگی می کنند.) ما دریافتیم که باید یک بلوچ سرمایه دار بیابیم که ببالد که در سرای او نوازندگان گرد هم بیایند و بدین رو او استادان سنتی را زیر بال خود بگیرد. در آخر، سوداگری ثروتمند یافتیم و سه تن از استادان بلوچ را با او آشنا کردیم. ما به او دو جلد که در رادیو فرانسه چاپ شده بود هدیه دادیم. نوازندگان پیراهن زیبا پوشیدند و خود را خوب و با ادب نشان دادند و کوشش کردند که خاطر خود را از این فاصله ی طبقاتی میان خود که لولی به شمار می آیند و اشراف و ارباب زمان پاک کنند. جای شک است که همه ی این تلاش ها برای رسمی کردن موسیقی هنری بلوچی به جایی بیانجامد، ولی آنچه که پیدا و روشن است این که درتاریخ، بر موسیقی های بزرگ کم و بیش این گونه گذشته است.

۱ واژه ی کلاسیک از گفتار روزمره میان خنیاگران بلوچ برگرفته شده است.

۲ واژه ی استا در زبان بلوچی همان استاد در زبان پارسی است.

۳ شر به معنی شعر است و وان به معنی آوازخوانی است. این بررسی از سال ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۶ بر اساس پژوهش در کراچی و گوادار در پاکستان انجام شده است و برای آگاهی بیشتر به کتاب شناسی که در متن انگلیسی آمده نگاه کنید.

۴ زهیریگ یا زهیروک خاطرات عمیق و اندوهگینی را یاد آور می شود. او می گوید من زهیروان یعنی اندوهگینم. به گفته ی خود بلوچ ها، زهیریگ همان «به یاد دانستن دوست» و یا یادکردن از دلدار است.

۵ در واژه شناسی بلوچ، آهنگ های وزن دار را زیمل نامیده و به گونه ی دیگر که بدون وزن است، الحان می گویند. این واژه ها را در نواحی خاورمیانه در آسیا از عراق تا افغانستان نمی شناسند.

۶ با نواختن نخستین نت یا انگاره ی کوتاه یک زهیریگ، نوازندگان قیچک به روشنی مقام آن را به خواننده نشان می دهند.

۷ باب ترین آنها اشرف دور، سیم (باهو) کیچی و تیکو است.

۸ مانند دستگاه در ردیف ایرانی که به معنی جای انگشتان روی دسته ی ساز است یا واژه ی دساتین در رساله های قدیم.

۹ نزدیک به دو میلیون بلوچ در کراچی زندگی می کنند.

درآمدی بر موسیقی ایرانی

هرمز فرهت

برگرفته از کاتالوگ فستیوال موسیقی شرق

دانشگاه دورهام، انگلستان

پیشینه تاریخی

تاریخ رشد و تکامل موسیقی در ایران (پارس) به دوران ماقبل تاریخی باز می گردد.”اختراع” موسیقی به شهریار بزرگ افسانه ای، جمشید، نسبت داده شده است. از اسناد و مدارک جداگانه ای که از دوره های مختلف تاریخی ایران به دست آمده چنین استنباط می شود که پارسیان دارای فرهنگ موسیقائی غنی و پیچیده ای بوده اند. علی الخصوص از دوران ساسانی (۲۲۶ تا ۶۵۱ م.) شواهد فراوانی به دست آمده که بر وجود حیات موسیقائی پویائی در سرزمین پارس دلالت دارد. از این دوره نام موسیقیدانان برجسته ای چون باربد، نکیسا و رامتین به همراه عنوان برخی از آثارشان از گزند زمان مصون مانده است.

با ظهور اسلام در سده هفتم میلادی موسیقی ایرانی، همانند دیگر خصایص فرهنگی ایران، از عناصر اصلی سازنده چیزی شد که از آن پس تا به امروز به نام “فرهنگ اسلامی” شناخته می شود. موسیقی دانان و موسیقی شناسان ایرانی مقتدرانه بر حیات موسیقائی امپراطوری شرقی اسلامی تسلط یافتند. نام هائی چون فارابی (وفات ۹۵۰ م.)، ابن سینا (وفات ۱۰۳۷ م.)، رازی (وفات ۱۲۰۹ م.)، ارموی (وفات ۱۲۹۴ م.)، شیرازی (وفات ۱۳۱۰ م.) و مراغی (وفات ۱۴۳۲ م.) تنها مشتی هستند از خروار، در میان پیشگامان موسیقی ایرانی دوره اسلامی. در قرن شانزدهم میلادی و در زمان سلطنت سلسله صفویه (۱۴۹۹ تا ۱۷۴۶ م.) “عصر طلائی” جدیدی در موسیقی ایرانی آغاز شد. با این حال از آن زمان تا دهه سوم قرن بیستم میلادی، این موسیقی به تدریج به هنری تزئینی و تفسیری صرف تنزل یافت که در آن نه مجالی برای رشد خلاق و نه میدانی برای تحقیقات علمی باقی مانده بود.

از اوایل قرن بیستم بار دیگر موسیقی ایرانی تلاش برای دستیابی به ابعادی وسیع تر را آغاز کرد. انگیزه قدرتمندی برای خلاقیت، ورای سنت های دیرین و شناخته شده، و توجه به پژوهش در عناصر ساختاری در میان فعالان این رشته ظاهر گردید. با این همه، آن چه که امروز به عنوان موسیقی ملی ایران می شناسیم ادامه سنت گذشته است که مهر برجسته ای از شیوه های اجرای قرن نوزدهم را بر پیشانی خود دارد.

این موسیقی سنتی یا به عبارتی کلاسیک، نماینده هنری بسیار آراسته و پیچیده است که قهرمانان آن، موسیقیدانان حرفه ای شهرنشین بوده اند. پیش از آغاز این قرن این هنرمندان تحت حمایت اشراف قرار داشتند. امروزه موسیقیدانان ایرانی در جامعه ای که با روندی تصاعدی به سوی مدرنیزه شدن پیش می رود، عموما درچنبره ضبط و پخش و رسانه تلویزیون گرفتار شده اند. به علاوه، این هنرمندان عمدتا به تدریس خصوصی و یا در مدارس موسیقی اشتغال دارند.

ساختارها

رپرتوار کلاسیک موسیقی ایرانی که در طول زمان با سنت سینه به سینه منتقل شده، شامل بدنه ای از قطعات قدیمی مدون است که “ردیف” موسیقی ایرانی نام دارد. این قطعات در دوازده دسته بندی قرار گرفته اند که هفت تا از آن ها ساختارهای مدال اصلی به حساب آمده و “دستگاه” (نظام یا سیستم) نامیده می شوند. این دستگاهها عبارتند از: شور، همایون، سه گاه، چهارگاه، ماهور، راست پنجگاه و نوا. پنج گروه باقی مانده را عموما به عنوان دستگاههای ثانویه یا مشتق شده از دستگاههای اصلی می شناسند. چهار گروه از آنها به عبارت ابوعطا، دشتی، بیات ترک و افشاری را مشتق از دستگاه شور و بیات اصفهان را زیر- دستگاه همایون می دانند. قطعات مفرد در هر یک از این دوازده گروه با نام عمومی “گوشه” نامیده می شود، اما هر گوشه برای خود عنوان خاصی دارد که اغلب عنوانی توصیفی است. یک گوشه را نمی توان یک اثر موسیقائی تعریف شده به حساب آورد؛ گوشه در واقع نمایانگر فرمول و قاعده ساختاری مدال، ملودیک و گاهی اوقات ریتمیک است که اجرا کننده باید بداهه نوازی خود را بر پایه آنها استوار کند. بنابراین ردیف منبعی نامتناهی از بیان موسیقائی به دست می دهد. قابلیت انعطاف مواد پایه و میزان آزادی در بداهه سازی به حدی است که قطعه ای که دوبار توسط یک نوازنده، در یک نشست، اجرا می گردد می تواند در ترکیب بندی ملودیک، فرم، مدت زمان اجرا و تاثیر احساسی متفاوت باشد.

قاعده کلی ساختمان مدهای ایرانی بر پایه مفهوم تتراکوردهای متصل و منفصل بنا شده، که با نظام یونان باستان قابل انطباق است. کروماتیسیسم مورد استفاده قرار نمی گیرد و یک اکتاو هرگز بیشتر یا کمتر از هفت نت اصلی نیست. بر خلاف نظر متداولی که وجود دارد، چیزی به عنوان کوارترتون در موسیقی ایرانی مشاهده نمی شود. با این حال، یک نوع فاصله بسیارمشخص و معین وجود دارد که فاصله دوم و خنثی است. با این که این فاصله ای است بسیار انعطاف پذیر، اما در تمامی واریاسیونهای خود به نحو قابل توجهی از دوم کوچک (half-step) بزرگتر و از دوم بزرگ (whole-step) کوچکتر است. فاصله دیگری که مختص برخی از مدهای ایرانی است از دوم بزرگ بزرگتر است اما آن قدر بزرگ نیست که دوم افزوده به شمار آید. در موسیقی اصیل ایرانی فاصله دوم افزوده غربی اصولا استفاده نمی شود.

از نقطه نظر ریتم، اکثریت گوشه ها انعطاف پذیر و آزادند و نمی توان آنها را به یک نظام ثابت متریک منسوب کرد. اما در هر دستگاهی، چند گوشه با قوانین متری وجود دارد که با هدف ایجاد تنوع مقطعی در تاثیرات وزنی، در بین قطعات با وزن آزاد نواخته می شوند. هر دو میزان دوتائی و سه تائی معمول است؛ و میزانهای لنگ هم در موسیقی فولکلوریک نواحی معینی دیده می شود، و در موسیقی کلاسیک ایرانی بسیار نادر است.

همانند بسیاری از سنن موسیقائی غیرغربی، موسیقی ایرانی هم از یک نظام هارمونیک مدون بی بهره است. رشد و نمو این موسیقی عمدتا ملودیک بوده است و بدین گونه، میزان بسیار بالاتری از پالودگی ملودیک نسبت به موسیقی غربی در موسیقی ایرانی یافت می شود.

سازها

تعداد سازهای موسیقی که در تاریخ کهن سال ایران یا پارس شناخته شده بیش از آن است که مجال ذکر نام همه آنها در اینجا باشد. سازهائی که در ذیل ذکر آنها خواهد رفت، در زمان حال در گستره وسیعی مورد استفاده اند:

تار: سازی است زهی و مضرابی با شش سیم و دامنه صدادهی دو اکتاو و یک پنجم.

سه تار: سازی است هم خانواده با تار با همان دامنه صدادهی، اما دارای چهار سیم. سه تار با ناخن انگشت سبابه دست راست نواخته می شود.

عود: نامی است عربی برای یک ساز کهن ایرانی به نام بربط. این نیز سازی زهی و مضرابی است با نه یا یازده سیم. ساز اروپائی “لوت” از عود مشتق شده است.

کمانچه: سازی است آرشه ای با چهار سیم که مشابه ویلونسل نواخته می شود، با این تفاوت که اندازه و دامنه صدائی آن را می توان با ویلن مقایسه کرد.

سنتور: نوعی “دولسیمر” که با مضرابهای ظریف چوبی نواخته می شود، و دامنه صدادهی آن فراتر از سه اکتاو است.

نی: نام عمومی برای انواع متعددی از فلوت.

تمبک: ساز کوبه ای اصلی در موسیقی کلاسیک ایرانی. شکل آن شبیه به گلدان است که در قسمت باریک باز بوده و انتهای آن با پوست کاملا کشیده بسته می شود.

دایره: تمبورین.

موسیقی فولکلوریک و پاپ

مفاهیم مدال در موسیقی فولکلوریک ایرانی مستقیما به موسیقی کلاسیک ارتباط دارند. با این حال در اینجا بداهه سازی نقش کمتری را ایفا می کند، از آنجا که نغمات فولکلور با اجزای ملودیک و ریتمیک کمابیش معینی مشخص شده اند. کارکرد هر ملودی فولکلور حالت آن را مشخص می سازد. ملزومات متفاوت زیبائی شناختی آهنگهای عروسی، لالائی ها، آهنگهای عاشقانه، آهنگهای خرمن، قطعات رقص و غیره با سادگی و شفافیت به اندازه و مناسبی پاسخ داده می شوند.

اکثریت سازهای کلاسیک برای نوازندگان فولکلور بیش از اندازه پیچیده و مشکل هستند. در عوض، عملا دهها ساز موسیقی از انواع مختلف در میان مردم غیرشهری رواج دارد. در واقع، هریک از نواحی ایران می تواند ادعا کند که سازی مخصوص به خود دارد. با این وجود، سه نوع ساز در تمامی صفحات کشور دیده می شود که عبارت است از نوعی شاوم (Shawm) به نام سرنا (یا زرنا)، انواع مختلف نی (فلوت) و دهل، نوعی طبل دوسره.

هر بحثی در باب موسیقی ایرانی الزاما باید اشاره ای نیز به موسیقی تلفیقی جدید ایرانی – غربی داشته باشد که در حوزه موسیقی پاپ – تجاری کاربرد دارد. استفاده از ریتمهای پاپ غربی، هارمونی های ابتدائی روی آن و بهره گیری از گروههای نسبتا بزرگی که عمدتا از سازهای غربی استفاده می کنند از عوامل مشخصه این نوع موسیقی به شمار می آیند. جنبه های ملودیک و مدال این آثار بیشتر برپایه عناصر ایرانی استوار است. در کل، زیر سوال بردن ارزش هنری این آمیزه موسیقائی و دست کم گرفتن آن، می تواند قضاوت سهل انگارانه ای باشد.

کشف زبانی بین المللی

فصلنامه فراایران، شماره هشتم

امید روحانی

موسیقی ایران گنجینه ای پر بار و غنی از نغمه های گوش نواز، ملودی های سحر انگیز، ترانه های پر معنا و روح پرور است، اما این هنر با همه ی گستره ی پهناورش و غنای اعجاب انگیز و همه ی وابستگی اش به عمق و جوهر فرهنگ ایرانی و ارتباط روحی و عاطفی اش با مردم این سرزمین، و تاریخی که به هزاران سال پیش میرسد، در جهان غرب به عنوان یک موسیقی بین المللی و قابل تبادل فرهنگی شناخته نشده است. موسیقی ما، در مواجهه با موسیقی علمی و آکادمیک و یا موسیقی کلاسیک غربی، هنری مهجور و دور افتاده مانده است. ما تنها توانسته ایم در کنسرت هایی آموزشی و معدود، گوشه هایی از این موسیقی پر بار و پر زمینه را به گوش مخاطبانی اندک برسانیم.

در تبادل فرهنگی بین شرق و غرب، موسیقی ما از موسیقی هند و ژاپن، از ریتم های افریقایی و موسیقی و رقص های امریکای لاتین عقب مانده است. چه چیزی باعث شده که ما نتوانیم در این حیطه ی وسیع از هنر، از موسیقی خود برای یک تبادل هنری بهره ببریم؟ این موضوع یک مناظره شد بین لوریس چکناواریان، آهنگساز، موسیقیدان و رهبر ارکستر ارمنی الاصل ایرانی و فریدون ناصری ، موسیقی شناس و رهبر ارکستر سمفونیک تهران.

آیا گنجینه ی موسیقی ایران، متشکل از موسیقی محلی و بومی، موسیقی سنتی و ردیفی این گنجایش را دارد که در سطح بین المللی و جهانی، با زبان موسیقی علمی و آکادمیک طرح و اجرا شود و فقط

به عنوان هنری شرقی و حاشیهای به آن نگاه نشود؟

لوریس چکناواریان: ما نوعی موسیقی داریم که بومی است و بین مردم و در روستاها و نقاط مختلف این سرزمین جریان دارد. این موسیقی سینه به سینه انتقال می یابد. به مراسمی خاص، چون عروسی، ختنه سوران، تولد و جشنها وابسته است و جنبه ی علمی ندارد. در تاریخ موسیقی، هنرمندانی چون بلابارتوک و کومیتاس در کشورهای خود، این نوع موسیقی را نتنویسی و ثبت کرده اند و ما تا کنون چنین نکرده ایم.

نوع دوم موسیقی دستگاهی، ردیفی یا سنتی ماست که بسیار هم والاست. همان قدر والا و گسترده که موسیقی علمی غربی. استادی در آن به سال ها تمرین و ممارست نیاز دارد.

و موسیقی نوع سومی هم داریم که موسیقی مذهبی ست، مثل موسیقی تعزیه.

کمابیش میان همهی ملتها به این نوع موسیقی ها بر می خوریم. این جزیی از فرهنگ موسیقایی یک سرزمین و ملت است. اما فرهنگی دیگر هم هست که بین المللی ست و ما به آن موسیقی علمی بین المللی میگوییم که با پیدایش ارکستر آغاز شده و با ارکستر و نت نویسی و رعایت قوانین علمی اجرا و شناخته میشود. آهنگسازان بسیاری از کشورها و فرهنگهای گوناگون، از ملودی ها و قطعات موسیقی محلی، بومی و سنتی خود در ساخت آثار ارکستری استفاده کرده اند، مثل چایکوفسکی یا لیست یا هنرمندانی دیگر. به سمفونی شماره ی ۳ بتهوون گوش فرا دهید که تا چه حد از این نغمات در ساخت سمفونی استفاده کرده است. ما هم می توانیم از طریق ارکستر، یا آن چه زبان بین المللی خوانده می شود، با موسیقی ایرانی همین کار را بکنیم. آهنگساز می تواند در چهارچوب این ساختار بین المللی از ملودی ها و نغمه های ایرانی استفاده کند تا دنیا بتواند این نغمهها را گوش کند، لذت ببرد و بشناسد. با آثار آرام خاچاطوریان، دنیا نغمه ها و موسیقی ارمنی را شنید و تحسین کرد و یا با کارهای امیروف. هر آهنگسازی بسته به کنترپوان و هارمونی موسیقی خودش از نغمه ها و ملودیهای موسیقی بومی کشورش استفاده میکند. بارتوک وقتی میخواست تصنیف کند، از آن نوع هارمونی استفاده میکرد

که با موسیقی ملی کشورش هماهنگ و همخوان باشد.

کار روی استفاده از موسیقی ایرانی و جهانی کردنش با زبان بین المللی تازه آغاز شده است. علت عدم پیدایش آن هم فقط به این نکته بر می گردد که این کار به استعداد و نبوغ احتیاج دارد. نبوغی که شاید هنوز به ظهور نرسیده است.

فریدون ناصری: اگر در آلمان یا اتریش، روسیه یا ایتالیا، از قبل از دوره ی باروک تا به امروز، صدها موسیقیدان میبینند، دلایل بسیاری دارد اما مهم ترین دلیل این است که در اروپا، نوعی فرهنگ موسیقی در این راستا وجود داشته است. در ایران هرگز نمیتوان تکنوازی مثل ایتالیا، آلمان یا روسیه پیدا کرد. در اکثر این کشورهای اروپایی صدها تکنواز، در عالی ترین سطح علمی و عملی می توان دید. ارتباط ما در طی سال های اخیر با موسیقی بین المللی قطع بود. چند آهنگسازی هم که وجود داشتند، مثل خود لوریس چکناواریان، انسان هایی استثنایی بودند که از ایران به غرب رفتند و این رشته را تحصیل کردند. در نتیجه، ما از این نظر در ایران با اقلیتی اندک رو به رو هستیم در حالی که در اروپا، نه فقط موسیقی عامه، محلی یا بومی در جایگاه خود قراردارد، بلکه آن چه به عنوان فرهنگ موسیقی در آن کشورها جریان داشته در راستا و در جهت تداوم یک فرهنگ موسیقی علمی بوده است.

مرحوم مین باشیان در سال ۱۳۱۸، یک کنسرواتور با تعدادی نوازنده ی چک و ایرانی ایجاد کرد. این کار در جهان، صدهاسال قبل تر شروع شده بود. ما تنها ۶۰ سال منقطع در این زمینه کار کرده ایم در حالی که جهان، دست کم ۴۰۰ سال در این راستا، بی وقفه و مداوم کار کرده است. با این حال، حرکت ما در این زمینه، در عرض همین مدت کوتاه هم کم نبوده است. چکناواریان آهنگسازی ایرانیست که کارهایش در همهی جهان اجرا شده است. رستم و سهراب او، بر اساس شاهنامه ی فردوسی، اثری ست شناخته شده که در جهان شنیده میشود. ما در ایران احمد پژمان، علیرضا مشایخی و بسیاری نام های دیگر داریم هر چند تعداد آنها در نهایت به ۱۰ نفر هم نمیرسد، حال آن که آهنگسازان امروز ایتالیایی به ۳۰۰ نفر می رسند. به وجود آمدن آهنگسازانی با قدرت و با اعتبار و شهرت جهانی در ابتدای امر به تداوم یک فرهنگ موسیقایی علمی نیاز دارد.

اما میدانیم که همه ی هنرهای جدید به عنوان مایه های تجدد به فرهنگ ایرانی وارد شده اند. موسیقی کلاسیک غربی هم چنین موقعیتی دارد. ما در زمینه های تئاتر و سینما و نقاشی بسیار پیش رفته ایم اما در عرصه ی موسیقی علمی چندان موفق نبوده ایم. سهم ما در این زمینه بسیار اندک است. چرا؟

چکناواریان: موسیقی از همه ی هنرها دشوارتر است. مهارت و استادی در نواختن یک ساز به ۳۰ سال تمرین و ممارست نیاز دارد. یک نوازنده باید از ۵ سالگی شروع کند تا در ۳۰ سالگی بتواند آن ساز را بنوازد. در کمتر رشته ی هنری به چنین زمان طولانی نیاز هست. فیلم یا تئاتر هنری ترکیبی ست که در آن مهارت و خلاقیت گروهی مطرح است. در مدتی کوتاه می توان رموز، زبان و تکنیک های لازم برای نقاشی را آموخت، اما خلق و آفرینش هنری به استعداد هنرمندان مربوط است. موسیقی مقوله ای دیگر است. موسیقی هنری علمی و تکنیکی است. ریاضی و موسیقی با هم عجین اند. یک موسیقیدان ریاضی را با صدا و نوا تصنیف می کند. موسیقی به ریاضی در بالاترین سطح خود وابسته است و نیز به انضباط و برنامه ریزی دقیق.

یک ارکستر از صد نوازنده تشکیل شده است. همه ی آنها باید

ساز خود را در عالی ترین درجه ی مهارت بشناسند و تجربه ی کافی داشته باشند. هماهنگی و همنوایی در یک چنین مجموعه ای به تجربه و تمرین و کار هماهنگ و مشترک نیاز دارد تا این بافته ی ریاضی شکل موزون، هماهنگ و گوش نواز به خود بگیرد. اگر آهنگسازی می خواهد به یک خلق برسد باید ارکستراسیون بداند و درک هارمونی داشته باشد. هارمونی را میشود در مدرسه آموخت اما پیاده کردن آموختهها در

سطح یک ارکستر مقوله ای دیگر است. در موسیقی فرم، هارمونی، ارکستراسیون، تکنیک، رنگ آمیزی، زمان و … را داریم. همه ی اینها باید جمع شوند تا اثری خلق شود. بعد از خلق اثر است که میتوان به حیطه ی نقد رسید که آیا اساسا اثر خلق شده مهم و تازه و قابل اعتناست یا آهنگساز و مصنف کاری تازه و بدیع ارایه نکرده است، یعنی استعداد و نبوغ مقوله ای دیگر است. اگر نبوغ و استعدادی در کار نباشد، همه ی آموختهها و مهارتها و تخصصها به جایی نمی رسد. آهنگسازی کاری تولیدی نیست. با همه ی این دانش ها در کشوری چون دانمارک حتی به یک آهنگساز برجسته که نامش در تاریخ موسیقی ماندگار شده باشد برنمی خورید در حالی که دانمارک کشوری در قلب اروپا و در کنار دومهد بزرگ موسیقی جهانیست. در نروژ تنها نام ادوارد گریک را دارید و به وجود آمدن سیبلیوس در فنلاند یک استثناست.

اما به نظر میرسد که نوعی موسیقی، به عنوان یک موسیقی عام و قابل ارایه درسرتاسر جهان گسترش یافته است. موسیقی راک و پاپ و ترانه های عام پسند و موسیقی سبک به عنوان یک زبان و

فرهنگ جهانی در سراسر جهان گسترده شده است.

چکناواریان: اکنون زمان همبرگر مک دونالد و جین است. در گذشته های دور، فرهنگ و هنر در دست اشراف زادگان بود و اختلافی فاحش بین عوام وخواص وجود داشت، اما جهان به سمتی رفت که در عصر مدرنیسم امکانات فرهنگی و هنری در اختیار همه قرار گرفت و از حمایت اشراف زادگان و خواص خارج شد. مردم به سوی سادگی و سهل الوصولی رفتند. پایه ی موسیقی راک در جهان بر احساس و لذت از ریتم بنا شده است. این موسیقی پایه ی علمی درستی ندارد. ریتم ها تکرار شونده است و گاهی واریاسیونهایی محدود روی این ریتمها بنا می شود. ملودیها ساده و خطی اند. گاهی میشنویم که ملودیها یا ریتم های ایرانی را با این نوع موسیقی مخلوط می کنند. این موسیقی ایرانی را به جایی نمی رساند. مثل این است که روی همبرگر زعفران بریزند. این یک چاشنی ست اما در ماهیت همبرگر تغییری ایجاد نمیکند. موسیقی راک جذاب و شنیدنی ست اما با موسیقی کلاسیک قابل مقایسه نیست. هر کس می تواند با یک گیتار و مختصر آشنایی با ساز، ریتمی بنوازد اما حتی با چند سال کار و تمرین سخت هم نمی شود قطعات کلاسیک گیتار را اجرا کرد.

ناصری: حتی موسیقی راک هم برای خود تاریخ و سابقه ای دارد. بعد از بیتل ها، پینک فلوید به نوعی موسیقی پخته تری می رسد و میدرخشد. این درخشش بدون زمینه و بی جهت نیست. اما ما در زمینه ی موسیقی راک و پاپ هم در این مملکت روال و فرهنگ مدون و مستمری نداریم. آنها که در غرب در زمینه ی موسیقی راک کار می کنند با زبان و ابزاری سر و کار دارند که در فرهنگ غربی چهار قرن ریشه و سابقه دارد: گیتار و طبل، ساکسیفون و … آیا هنرمندی که در ایران به این زمینه می رود سازهای ایرانی و حد و ظرفیت آنها را میشناسد، یا حتی حد و ظرفیت سازهای غربی را می داند؟ البته اکنون مدتیست که چند هنرمند با ذوق، بعد از بیست و چند سال تاریخچهی محدود راک و پاپ در ایران کار خود را آغاز کرده اند و این امید به وجود آمده که در این زمینه بتوانیم به حرفی تازه یا نوعی موسیقی خاص خود برسیم.

آیا موسیقی ایرانی در همه ی کلیت موسیقایی خود، جایی در جهان موسیقی دارد؟

چکناواریان: موسیقی ملی ما در محدوده ی ملیت ما معنای خودش را دارد. موسیقی ملی یا قومی باید به زبان بین المللی برگردانده شود تا جهانی شود. این موسیقی و کلیت فرهنگ و هنر ایرانی گستره ای عظیم و قابل اعتناست اما در نهایت ملی ست. موسیقی ما در زمینه ی گفت و گوی تمدن ها باید با زبان بین المللی ارایه شود و نه در زبان ملی. یک چینی میتواند ساعت ها به موسیقی چینی گوش کند اما یک غربی ظرفیتی محدود برای این موسیقی دارد. همان گونه که همه ی مظاهر فرهنگ شرقی برای یک خارجی تنها به عنوان چیزی exotic مطرح است و زمانی محدود از فرهنگ عمومی او را پر می کند.

در مورد گفت و گوی تمدن ها، تمدن ها تنها از طریق یک زبان مشترک می توانند با هم گفت و گو کنند. در زمینهی موسیقی، این زبان مشترک همان موسیقی ارکستری است. از طریق ارکستر، آهنگسازان میتوانند فرهنگ خود را به جهان معرفی کنند. موسیقی مجار را لیست و بارتوک جهانی کردند. بالالایکای روسی را چایکوفسکی در سمفونی شماره ی چهار خود به کار برد و نغمات این ساز را جهانی کرد. موسیقی ایرانی هم کامل است اما ما نتوانستهایم آن را به زبان بین المللی برگردانیم.

اگر موسیقی ارمنستان تا حدی توانست به زبان بین المللی ترجمه شود به این دلیل است که ارامنه مسیحیاند و به فرهنگ اروپایی نزدیک ترند و اروپا مهد موسیقی کلاسیک است. ارمنستان هم نوعی موسیقی دستگاهی دارد که خاص کلیساست. این موسیقی در کلیسا ماند. اما در ارمنستان، در حدود ۱۰۰ سال پیش ربع پرده را کنار گذاشتند. این به لحاظ فنی به موسیقی ارمنستان کمک کرد تا به زبان بین المللی نزدیک شود.

اما چه گونه باید آهنگسازی ایرانی به وجود بیاید؟ اگر بخواهیم آهنگسازی در سطح بین المللی داشته باشیم باید ارکستری در سطح بین المللی وجود داشته باشد. اولین قدم این است که کار آهنگساز ایرانی باید در مملکت خودش اجرا بشود و سپس قابل تکثیر و ارایه در سطح جهان باشد. این ارکستر ایرانی باید این توانایی را داشته باشد که در سطح بین المللی مطرح باشد و کارش در این سطح ارایه شود. فرض کنیم که در ایران و در زمینهی موسیقی یک نابغه هم به وجود بیاید، او چه میتواند انجام دهد وقتی یک ارکستر نیست که بتواند کار او را اجرا کند. ما اگر موسیقی کلاسیک میخواهیم باید ارکسترهایی در تهران، تبریز، اصفهان و شهرهای دیگر داشته باشیم. گروه های کوچک تر برای اجرای دوئتها، تریوها، کوارتت ها، کوینتت ها داشته باشیم. چند ارکستر مجلسی و یک یا دو ارکستر سمفونیک که بتواند کارها را اجرا کند. موسیقی به فرهنگ و ایجاد یک محیط موسیقی احتیاج دارد. ما محیط مناسب برای فرهنگ موسیقی و تولد آهنگساز نداریم. ما موسیقیدانانی مطرح چون باغچه بان، ناصحی، استوار، مشایخی، پژمان و بسیاری دیگر داریم که کارهای قابل قبول و قابل ارایه دارند اما تنها یک ارکستر که باید بیش از حد توان خود کار کند و این ارکستر را فرسوده می کند.

اما به نظر می رسد که در زمینه ی موسیقی کلاسیک در جهان نیز مدت هاست چیز تازه ای بروز نکرده است. فرهنگ جهانی، موسیقی راک و شیوه ی زندگی یکسان در اکثر نقاط جهان باعث شده که بعد از بریتن و زناکیس دیگر آهنگساز مهم و خلاقی در زمینه ی موسیقی کلاسیک متولد نشده است.

چکناواریان: البته آهنگسازان بزرگی در جهان داریم اما زمانه عوض شده است. جوان ها دنبال موسیقی راک و ریتم اند. تلویزیون ها هم شاید به خاطر مسایل اقتصادی، نفوذ تبلیغات تجاری، گسترش فرهنگ عمومی رسانه ای و عوامل دیگر همین نوع زندگی و موسیقی یکدست و فرهنگ پاپ را ترویج میکنند.

ناصری: این نظر درست نیست، آهنگسازان بزرگ و خوبی در همه جای دنیا هست اما یک شکل اصلی به وجود آمده که در همه جای دنیا موسیقی به چیزی مصرفی بدل شده است. موسیقی در گذشته یک هنر و فرهنگ بود، اما اکنون به عنوان چیزی روزمره مصرف می شود، درست مثل همبرگر.

اما ما در ایران در حال شکل دادن یک فرهنگ موسیقی هستیم. جوانان با استعدادی داریم که تازه راه افتاده اند. اما موسیقی ایرانی جنبه های مختلف دارد که همه ی آنها قابل ارایه است. وقتی ما «حاج قربان» دو تار نواز را به جشنواره ی آوینیون بردیم، کار به جایی رسید که اغلب برنامه های دیگر تعطیل شد. شنوندگان دقایقی به پا خاستند و کف می زدند. از حاج قربان خواستند که بماند و بنوازد. حاج قربان می گفت که من زیره کاشته ام و باید یک آب دیگر به زیره ام بدهم! و گرنه کشت امسال خراب می شود. اما اگر موسیقی ما تا این حد برای غربی ها جاذبه دارد به این دلیل است که این موسیقی عمق دارد و شنونده ی خارجی با دید فرهنگی به آن نگاه می کند و نه به عنوان موسیقی تفریحی و مصرفی.

این که آقای چکناواریان می گویند در ارمنستان ربع پرده را حذف کردند بحثی است مفصل اما حقیقت این است که ما در موسیقی خود فواصلی داریم که سازهای غربی برای نواختن آنها میزان و درست نشده اند. بسیاری از این سازها قادر نیستند این فواصل را اجرا کنند. در چکسلواکی هنرمندی به نام آلویش هابا مطرح شد. دولت چکسلواکی کمک کرد و برای او ساز مخصوص ساختند. پیانو، ارگ و کلارنیت ساختند که با اندازه ها، معیارها و فواصل مورد نظر او همخوانی و همنوایی داشت که او بتواند فواصل کوچک تر، حتی ربع پرده را بنوازد. البته این موسیقی لابراتوری است و نمیتواند تداوم پیدا کند. موسیقی باید با زندگی مردم همراه باشد.

۱۰ سال است که به عنوان رهبر دایمی ارکستر سمفونیک تهران، با این ارکستر کار می کنم اما وقتی می خواستیم با همین ارکستر بعضی از آثار را اجرا کنیم به علت ضعف و نداشتن نوازندهی متخصص و با تجربه برای بعضی از سازها مجبور شدیم نوازنده هایی را از نقاط دیگر دعوت و استخدام کنیم. اگر کنسرواتور داشته باشیم و سالی مثلا ۱۰ نوازنده ی کلارنیت تربیت کنیم، تنها برای چهار نفر در ارکستر جا وجود دارد. امکان جذب ۶ نفر دیگر نیست. نوازنده محل زندگی، وضعیت شغلی، کار ثابت و دایمی می خواهد. به ارکسترهای متعدد نیاز هست که ما در حال حاضر نداریم. دولت باید پشتیبانی و حمایت کند. زمانی کاردار شوروی سابق به من می گفت که اگر دولت شوروی اراده کند میتواند برای همه ی شهرهای ایران ارکستر سمفونیک درست کند. این حرف بزرگ و سنگینی بود ولی راست میگفت. وقتی به آنجا سفر کردم دریافتم که او حقیقت را میگوید. یک هفته در ارمنستان بودم و هر شب دو کنسرت اجرا میشد.

ما در ایران همین یک ارکستر سمفونیک را داریم. آقای پژمان آهنگساز خوبی ست و کارهایی قابل اعتنا برای ارکستر می نویسد. اما اگر قرار باشد کاری از او را این ارکستر اجرا کند، چه میزان نیرو و زمان باید صرف شود تا این کار به مرحله ی اجرا برسد؟ تازه در صورت موفقیت تکلیف بقیه ی آهنگسازان چیست؟ ارکسترهای متعدد و قوی تری لازم است. کنسرواتوار ما سال ها فعالیت نداشته است. ما تنها یک تالار وحدت را داریم که مناسب اجرای این گونه برنامه هاست که تنها به اندازه ی ۸۰۰ نفر گنجایش دارد. در حالی که تهران ۸ میلیون نفرجمعیت دارد. حتی اگر یک صد هزارم این افراد هم علاقه مند به این نوع موسیقی باشند باید دست کم ۱۰ تالار شبیه این داشته باشیم. نمیشود هر شب برنامه اجرا کرد. این ارکستر را خسته میکند. نوازنده فرسوده میشود و خلاقیتش را از دست میدهد.

به خاطر همین عوامل است که ما در سطح استاندارد نیستیم. آهنگساز و هنرمند داریم اما قابلیت و توانایی ارایه ی کارهای آنها را نداریم. گفت و گوی تمدن ها به امکانات، وسیله، زبان مشترک و کار و کوشش نیاز دارد. ما تنها می توانیم برا ساس موسیقی مقامی، سنتی و ملی خود در جهان کسب اعتبار کنیم. اما توان ما و ارکستر ما برای ارتباط بین الملل ناچیز و محدود است.