ژازه طباطبايي

ژازه طباطبايي يکي از هنرمندان سخت کوش و پرتوان عرصه ي هنرهاي تجسمي است که با حضور مستمر و موثرش در چهار دهه ي نقاشي و تنديسگري معاصر، در شکوفايي و غناي هنر امروز ايران سهم ارزنده اي داشته است. اوبا رويکرد به موضوع هايي چون نقش هاي سنتي، جلوه هاي ديداري فرهنگ مردم، افسانه و شعر و مظاهر زندگي شهرنشينان، به بازنگري هوشمندانهي حيات اجتماعي معاصر پرداخته و به درستي، از عهده ي خلق مجدد آن در عرصه ي تصوير و تجسم، برآمده است. علاقه ي شورانگيزش به هنر، شوق تجربه اندوزي و نيروي خلاقه اش، ژازه را به ساختن تابلوها و تنديس هاي بديعي رهنمون مي شود که گنجينه اي گرانقدر از اسناد فرهنگ معاصر را تشکيل مي دهد.
منيژه میرعمادی

دکتر جواد مجابي درباره ي اين هنرمند و آثار او چنين مي نويسد:

ژازه طباطبايي، به سال ١٣٠٩ در تهران زاده شده است ودر خانواده اي که بيش تر آنها اهل هنر، خاصه موسيقي و نقاشي بوده اند. پدربزرگ او «مفتح رنگ» اعتمادي نگارگر بوده است و طراح و بافنده ي قالي، و ژازه نخستين الهام ها و درس ها را از او يافته است. پدر نظامي او بيش تر مايل بود پسرش شغل سياسي و اداري اختيار کند، اما ژازه از اوان نوجواني با کششي بي اختيار به نويسندگي، نگارگري و تنديسگري روي آورد.

اولين داستاناش را در ١٢ سالگي مي نويسد، به نام شن وني. بعدها به نگارش نمايشنامه هايي مي پردازد چون شکوفه هاي پژمرده، لرد چي چي يانوف، جاي پا و آقا موچول که آنها را در «کانون پيشاهنگ» کارگرداني مي کند و به صحنه مي آورد. سال ٢٥ داستان پسر کوچک را چاپ مي کند.

در اوان نوجواني، نخستين اثرش بارليف اي به شيوه ي کلاژ را پنهان از چشم پدر به نيمه هاي شب ساخته است. زمان جنگ جهاني دوم است، وحشت از کشتار جمعي و نفرتش از خشونت، او را به واکنشي عاطفي وامي دارد، شب ها تخت چوبي را که بر آن مي خوابد برمي گرداند و سطح زيرين آن، به نيروي خيالي معصوم، پهنه ي نبرد مي شود که بر آن ماشين هاي جنگي چهره ي سياره ي زمين را شيار مي کنند، تخته هاي تخت با شره هاي رنگ سياه و قرمز و صليب هاي سرخ و سفيد پوشيده است، در گوشه اي سر و دست و پاي عروسک هاي پلاستيکي درهم شکسته غرق خون است، در سوي ديگر جيپ ها و کاميون هاي لهيده، هواپيماي از کارافتاده اي سوخته و نبردافزارهاي درهم شکسته ديده مي شود، در سمت راست اثر، جمجمه ي خرد نشانه ي حضور مريخ جنگ آزماي است. کابوس جنگ که خبرهاي آن از راديوي تازه به کار افتاده شنيده مي شود، شب ها نوجوان را وانمي نهد و صبح تخت به حالت عادي درمي آيد و روزمره گي ادامه مي يابد.

در همين اوان، نقاش نوجوان در منزل پدربزگاش، با اثري روبه رو مي شود که الهام بخش دوره ي تازه اي از کارهاي او مي شود. مفتح رنگ،خنچه ي عقد دخترش را همچون تابلويي زينتي بر ديوار منزل آويخته بوده است. نان سنگکي خشخاش دار با چسب سريشم ماهي بر سيني چوبي چسبانده شده بود و دانه هاي اسفند و کندر و گل هاي الوان کاغذي اطراف آن را زينت مي داد. اشياي نصب شده بر خنچه بر اثر گذشت زمان، رنگ و شکل اصلي را از دست داده وهياتي خاص يافته بود. عنصر کهنگي، وحدتي ناخواسته و زيبايي نامنتظري بدان اشياي ناهمگون بخشيده بود.

نقاش با ديدن اين اثر متوجه مي شود که اشياي روزمره چون خنچه هاي عقد و ابزارهاي خانگي، مي تواند کارکردي ديگر داشته باشد و با ترکيبي تازه در خدمت هدف هايي متفاوت از فايده ي معمول آنها قرارگيرد.

او ديپلم هاي متعدد مي گيرد تا در کلاس هاي گوناگون شرکت کند. از هنرستان موسيقي مي رود به هنرستان هنرپيشگي. سال٢٩ از هنرستان هنرپيشگي ديپلم مي گيرد، «لوکس فيلم» را با اجازه ي رسمي در لاله زار نو باز مي کند. نخستين نمايشگاه نقاشي خود را که به شيوه ي «مينياتور نو» ساخته است ارايه مي کند. در همين سال پايان نامه ي خود را از «هنرستان بالت» مي گيرد. همزمان از دبيرستان دارايي فارغ التحصيل مي شود. با ديپلم دارايي مي رود دانشکده ي حقوق که آن را نيمه کاره رها مي کند.

در سال ٣٠ داستان دندان سوسمار را منتشر مي کند، سال ٣٣ در رشته ي کارگرداني و مباني تئاتر در دانشکده ي ادبيات شاگرد اول مي شود و نمايشنامه ي پيراهن ملواني را به روي صحنه مي آورد. با ديپلم هنرستان هنرپيشگي مي رود به دانشکده ي هنرهاي زيبا تا مجسمه سازي بياموزد. سال ٣٩ دوره ي دانشکده ي هنرهاي زيبا را به پايان مي رساند و کتاب شطرنج زندگي را منتشر مي کند. پيش از اين به سال ٣٤ «گالري هنر جديد» را، در فضايي که هنوز گالري هنري در تهران کارکردي مطلوب ندارد، به راه انداخته است. اگرچه گالري آپادانا در ١٣٢٨ و گالري استتيک در ١٣٣٣ تشکيل شده، اما هنوز نگارخانه به عنوان يک نهاد فرهنگي جايگاه خود را تثبيت نکرده است. گالري هنر جديد نخست در خيابان «بهار» سپس در خانه ي فعلي اش در کوچه ي «پاييز» شکل مي گيرد. اين گالري مرکز گردهمايي نقاشان، مجسمه سازان، شاعران، موسيقي دانان و هنرمنداني است که هريک سوداي نوآوري دارند. در جوار نمايشگاه هاي هنري، نخستين شب هاي شعر نو در تالار اين گالري تشکيل مي شود.

نقاشي ژازه گونه هايي متفاوت دارد با يک فصل مشترک، که همان «فرهنگ مردم» يا به تعبيري دقيق تر در مورد او «آيين و آداب عاميانه» است. درواقع او به شاخه اي از نقاشان ايران تعلق دارد که به نقاشان «نوآور سنت گرا» موسوم شده اند و وجه مشخص شان اين است که فرهنگ بومي را چون سکوي پرشي براي انتقال حس و ادراک خود از جهان پيرامون برگزيده اند. اين نگرش آنان را از گروه نقاشان «نوآور آزاد» متمايز مي کند که فارغ از ويژگي هاي بومي به دنبال بياني جهاني با زباني همه جا گيرند که باور آنها از کارکرد ذاتي هنرهاي تجسمي نشات مي گيرد.

نقاش در دهه ي سي به کوشش هاي متنوعي براي رسيدن به يک بيان شخصي دست زده است. اگر از کارهايي چون: مردي از شهر ما ١٣٣٥ و مادر، بچه، لاله ١٣٣٦ که به اتودهاي رايج دانشکده اي شباهت دارد بگذريم به کارهايي مي رسيم که تلاش هاي اوليه ي ژازه را براي نقب زدن به دنياي ذهني اش آشکار مي سازد. در آثاري چون: طرح هاي رنگي معشوق و غزال تنهاو عاشق و غزال ها و سرچشمه، به ياد تو بودم و تابلوي وصله و غرغر و طرح رنگي با ابرها سفر مي کنم و تابلوهاي اي سرو به من بگو، شرم سرخ و گلي آغا که در سال ١٣٣٥ ساخته شده اند و دود و دم، خسته و گرما و راه گم کرده و پانته آ در آتش ساخته در ١٣٣٦ کوشش نقاش براي استيليزه کردن اجسام و اشيا در ترکيب هاي منحني جلب توجه مي کند. اين تلاش در تابلوي «پانته در آتش» به شيوه اي اغراق آميز ديده مي شود. تاثيرپذيري هنرمند از ميراث نگارگري ايراني در اين تابلوها نمايان است. او مي کوشد با تامل در عناصر و ترکيب بندي مينياتور و دست کارهاي صنعت بومي و بازشناسي هنرهاي عاميانه به درک تازه اي از بينش زيباشناختي ايراني برسد. تعليمات سنت گراي دانشکده پشتوانه ي اين تلاش است.

ژازه ديوهاي متعددي در دوره هاي مختلف ساخته اما بيش تر آنها در فاصله ي سال هاي ٣٤ تا ٣٦ ساخته شده است. ساخت و پرداخت پرده هاي ديو نشان او، بيشتر زير تاثير نقاشي هاي عاميانه است: از نقاشي هاي چاپ سنگي گرفته تا نقوش پرده قلمکار و پرده هاي قهوه خانه. هر چند تاثير نقاشي کودکان را در اين پرده ها نمي توان نديده گرفت.

ژازه مي گويد: ” انار براي من نمادي از دنياست، که در درون خود پرده هاي متعدد در بسته اي دارد و در هر پرده دانه هاي فراواني هست که مي توانند آدم ها باشند يا سياره هايي در يک کهکشان. اين دنيا در بسته است و معمايي، در بيش تر تابلوهايم اين انار نشکافته و گازنزده تصوير شده است جز در يک تابلو که ورزايي آن را به دندان شکافته و مکافات آن را مرگي خونين يافته است.”

موجودي که ژازه آن را «مرغ نه آدم نه» مي نامد در همين دهه ي سي خلق مي شود اگرچه بعدها همچون «غزالان»، عنصر غالب پرده هاي دهه ي چهل و پنجاه او مي شود. در پرده ي «بازبان»، در ترکيبي عروسک وار، انگار دختري کوچک، چون باز بر سر دست شاهزاده اي قرار دارد. اما مشخصات اصلي اين مخلوق در اوايل دهه ي چهل کامل مي شود. در پرده ي «گنجشکک اشي مشي» به تاريخ ١٣٤٠ موجودي را باز مي يابيم که پيش از آن نظيرش را در نقوش عاميانه به خصوص در بشقاب هاي «بدل چيني» يا مجسمه ي مرغ هاي مفرغي که بر «علامت»هاي عزا نصب مي شود شاهد بوده ايم. ژازه به تدريج اين مخلوق سنتي را تغيير شکل داده و آن را به «مرغ فرشته ساني» بدل مي کند که جزو عناصر اسطوره اي آثار او درمي آيد.

در نگاهي گذرا به کارهاي دهه ي سي درمي يابيم که او عموما سعي مي کند طرح شتابزده ي جهان خيالش را با کم ترين مقدار خط و رنگ عرضه کند. بعدها اين شيوه در «کلاف»هايش به اوج مي رسد. اين کلاف ها که شماره هاي «پانصد» آن در دفتري چاپ شده، ساختاري ساده دارد و واکنشي عصياني در برابر نقاشي هاي فيگوراتيواوست. بدين معنا که پس زمينه در اينجا با متن اصلي تابلو و حجم هاي مرکزي کمپوزيسيون، به هماهنگي کامل مي رسد. دوم اين که نقاش با عدول از پرداختن به فيگور انساني و جانوري، با بي پروايي و آزادي بيش تري به ثبت احساس خود توفيق مي يابد. سوم اين که از قيود سنتي قرينه سازي و شباهت پذيري با گذشته و پرداختن به موضوعات اجتماعي خلاصي مي يابد و سعي مي کند با توسل به روش خلق خود به خودي به جريان سيال خيال متکي شود و عنان دست و ذهن را به ناخودآگاه بسپرد تا آنچه «هنگام آفرينش» و «شور خلاقيت» اقتضا دارد بر پرده بيايد.

دهه ي چهل نه فقط براي ژازه بلکه براي بسياري از هنرمندان و ادبا، دهه اي شکوفا بوده است، چرا که در اين مقطع: شکوفايي انفجاري اقتصادي ايران، بدل شدن تهران به کلان شهر، تسهيل ارتباطات جهاني و به تبع آن گسترش پذيري فرهنگ و شکوفايي هنرها خاصه شعر و نقاشي وسينما اتفاق مي افتد. وجود دوسالانه هاي پنج گانه و به رسميت شناختن نقاشي مدرن از سوي سياست گذاران فرهنگي و جدي تلقي شدن هنرهاي تجسمي از سوي وسايل ارتباط جمعي، منتقدين و مخاطبان هنر و پديد آمدن بازار براي نقاشي و مجسمه و حضور مجموعه داران خصوصي و عمومي همزمان با رونق گالري ها و موزه ها مايه ي رونق بازار نقاشي شده بود و هنرمندان نگارگر و تنديسگر مجالي يافته بودند از اين بازار به ظاهر پررونق براي ارايه ي آثار خود بيشترين بهره را ببرند.

در دوره ي چهل به بعد چند تغيير و تفاوت عمده در کارهاي ژازه ديده مي شود: نخست اين که ژازه در زمينه ي نقاشي، بيان خاص و زبان هنري اش را که پيش از اين نا به خود و قريحي ابداع کرده بود، باز مي شناسد، آن را مي پالايد و در رشد هماهنگ آن مي کوشد. عناصر پراکنده اي را که گهگاه در بعضي کارهاي او ديده مي شد آگاهانه به کار مي گيرد و با تکنيک هاي مناسب و نو يافته، با تکيه بر درک رو به رشدش در عرصه ي معرفت و زيباشناسي هنري، به تلفيق متوازن و هنرمندانه ي آنها مي کوشد. بدين گونه تابلوهاي ژازه از چندگونگي ظاهري چون کلاژها و کلاف هاي آبستره و نومينياتورها و خنچه ها و بارليف ها که همگي سياه مشقي براي رسيدن به بيان ويژه ي هنري او بود برگذشته و به فضاي هماهنگي نزديک مي شود که با حفظ تنوع، مسير رو به رشدي را به سوي همگوني در سبک، طي مي کند. وحدت شيوه اش در نقاشي کردن، به تابلوهاي او تشخصي مي بخشد که به ازاء کمپوزيسيون هاي ويژه، نوع کاربرد رنگ و خط، بيان موجز و مشخص و مضامين خاص، بي درنگ از کار ديگران ممتاز مي شود.

با اين که ژازه تنوع و گونه گوني اش را دوست دارد، اعتراف مي کند که شرايط و امکانات او را به کار در عرصه هاي مختلف کشانده است. چون در زمستان ها شرايط براي نوشتن و طرح زدن و نقاشي مناسب تر است او بيشتر شعر مي گويد، يادداشت هاي خود را در زمينه ي کار هنرمندان و قصه هايش پي مي گيرد، تابلوهاي خود را در قطع هاي کوچک مي سازد و در دوره ي چهل به بعد چند تغيير و تفاوت عمده در کارهاي ژازه ديده مي شود: نخست اين که ژازه در زمينه ي نقاشي، بيان خاص و زبان هنري اش را که پيش از اين نا به خود و قريحي ابداع کرده بود، باز مي شناسد، آن را مي پالايد و در رشد هماهنگ آن مي کوشد. عناصر پراکنده اي را که گهگاه در بعضي کارهاي او ديده مي شد آگاهانه به کار مي گيرد و با تکنيک هاي مناسب و نو يافته، با تکيه بر درک رو به رشدش در عرصه ي معرفت و زيباشناسي هنري، به تلفيق متوازن و هنرمندانه ي آنها مي کوشد. بدين گونه تابلوهاي ژازه از چندگونگي اهري چون کلاژها و کلاف هاي آبستره و نومينياتورها و خنچه ها و بارليف ها که همگي سياه مشقي براي رسيدن به بيان ويژه ي هنري او بود برگذشته و به فضاي هماهنگي نزديک مي شود که با حف تنوع، مسير رو به رشدي را به سوي همگوني در سبک، طي مي کند. وحدت شيوه اش در نقاشي کردن، به تابلوهاي او تشخصي مي بخشد که به ازاء کمپوزيسيون هاي ويژه، نوع کاربرد رنگ و خط، بيان موجز و مشخص و مضامين خاص، بي درنگ از کار ديگران ممتاز مي شود.

با اين که ژازه تنوع و گونه گوني اش را دوست دارد، اعتراف مي کند که شرايط و امکانات او را به کار در عرصه هاي مختلف کشانده است. چون در زمستان ها شرايط براي نوشتن و طرح زدن و نقاشي مناسب تر است او بيشتر شعر مي گويد، يادداشت هاي خود را در زمينه ي کار هنرمندان و قصه هايش پي مي گيرد، تابلوهاي خود را در قطع هاي کوچک مي سازد و در دوره ي چهل به بعد چند تغيير و تفاوت عمده در کارهاي ژازه ديده مي شود: نخست اين که ژازه در زمينه ي نقاشي، بيان خاص و زبان هنري اش را که پيش از اين نا به خود و قريحي ابداع کرده بود، باز مي شناسد، آن را مي پالايد و در رشد هماهنگ آن مي کوشد. عناصر پراکنده اي را که گهگاه در بعضي کارهاي او ديده مي شد آگاهانه به کار مي گيرد و با تکنيک هاي مناسب و نو يافته، با تکيه بر درک رو به رشدش در عرصه ي معرفت و زيباشناسي هنري، به تلفيق متوازن و هنرمندانه ي آنها مي کوشد. بدين گونه تابلوهاي ژازه از چندگونگي اهري چون کلاژها و کلاف هاي آبستره و نومينياتورها و خنچه ها و بارليف ها که همگي سياه مشقي براي رسيدن به بيان ويژه ي هنري او بود برگذشته و به فضاي هماهنگي نزديک مي شود که با حف تنوع، مسير رو به رشدي را به سوي همگوني در سبک، طي مي کند. وحدت شيوه اش در نقاشي کردن، به تابلوهاي او تشخصي مي بخشد که به ازاء کمپوزيسيون هاي ويژه، نوع کاربرد رنگ و خط، بيان موجز و مشخص و مضامين خاص، بي درنگ از کار ديگران ممتاز مي شود.

با اين که ژازه تنوع و گونه گوني اش را دوست دارد، اعتراف مي کند که شرايط و امکانات او را به کار در عرصه هاي مختلف کشانده است. چون در زمستان ها شرايط براي نوشتن و طرح زدن و نقاشي مناسب تر است او بيشتر شعر مي گويد، يادداشت هاي خود را در زمينه ي کار هنرمندان و قصه هايش پي مي گيرد، تابلوهاي خود را در قطع هاي کوچک مي سازد ودر دوره ي چهل به بعد چند تغيير و تفاوت عمده در کارهاي ژازه ديده مي شود: نخست اين که ژازه در زمينه ي نقاشي، بيان خاص و زبان هنري اش را که پيش از اين نا به خود و قريحي ابداع کرده بود، باز مي شناسد، آن را مي پالايد و در رشد هماهنگ آن مي کوشد. عناصر پراکنده اي را که گهگاه در بعضي کارهاي او ديده مي شد آگاهانه به کار مي گيرد و با تکنيک هاي مناسب و نو يافته، با تکيه بر درک رو به رشدش در عرصه ي معرفت و زيباشناسي هنري، به تلفيق متوازن و هنرمندانه ي آنها مي کوشد. بدين گونه تابلوهاي ژازه از چندگونگي اهري چون کلاژها و کلاف هاي آبستره و نومينياتورها و خنچه ها و بارليف ها که همگي سياه مشقي براي رسيدن به بيان ويژه ي هنري او بود برگذشته و به فضاي هماهنگي نزديک مي شود که با حف تنوع، مسير رو به رشدي را به سوي همگوني در سبک، طي مي کند. وحدت شيوه اش در نقاشي کردن، به تابلوهاي او تشخصي مي بخشد که به ازاء کمپوزيسيون هاي ويژه، نوع کاربرد رنگ و خط، بيان موجز و مشخص و مضامين خاص، بي درنگ از کار ديگران ممتاز مي شود.

با اين که ژازه تنوع و گونه گوني اش را دوست دارد، اعتراف مي کند که شرايط و امکانات او را به کار در عرصه هاي مختلف کشانده است. چون در زمستان ها شرايط براي نوشتن و طرح زدن و نقاشي مناسب تر است او بيشتر شعر مي گويد، يادداشت هاي خود را در زمينه ي کار هنرمندان و قصه هايش پي مي گيرد، تابلوهاي خود را در قطع هاي کوچک مي سازد ودر فصل هاي مساعد سال که هوا معتدل است بيش تر به ساختن پرده هاي بزرگ تر و مجسمه هايش مي پردازد. هرچند اين روش ظاهرا معقول بر اثر طغيان هاي روحي اش چندان استثنا مي پذيرد که از صورت قاعده درمي آيد.

چند ديدگاه درباره ي ژازه طباطبايي

در پرده هاي «ژازه» خطوط آزاد و سرکش که گاه در چشم بيننده ي عادي، «خام» مي آيند و رنگ هاي تند و رقصان که به پاکي و جوشندگي خون کودک اند، جلوه مي فروشند و فضاي احساسي او را با تار و پود رنگين خيال مي آرايند و از فروغ واقعيت، تابش و جلا مي بخشند. … سه طرح «روستايي»، «گوزن» و «طوطي» که از آهن ساخته شده، معرف چنين استحکامي است. روشني و رواني اين طرح ها هرگز از استواري و دلپذيري آنها نکاسته است.

(بخشي از نوشته ي نادر نادرپور درباره ي طباطبايي، ارديبهشت ١٣٤٠)

]ژازه[ پايه گذار نخستين گالري هنري ايران است. شاگردان برجسته ي بسيار پرورده است. اما خود را آموزگار شاگردانش نمي داند. باور دارد که معلم راستين شناخته هاي خود را به شاگرد نمي آموزد، بلکه همراه با او براي شناخت ناشناخته ها تلاش مي کند، به هماموزي مي پردازد تا هم شخصيت شاگرد گسترش يابد و هم شخصيت خودش از گسترش بازنماند. ژازه نزد اکثر هنرمندان بنام ما گرامي است و پيکرنگاراني چون اويسي، سپهري، واسپور، قندريز و وارگا سينايي از سر حق شناسي، نگاره هايي ماندگار از او کشيده اند، و برخي از پارک ها، موزه هاي داخلي و خارجي با آثار او آذين يافته اند.

(بخشي از نوشته ي اميرحسين آريان پوردرباره ي طباطبايي)

… شکل پذيري دوباره در نقاشي هاي ژازه طباطبايي براي ما مي تواند يک ريشه ي ديگر داشته باشد. يک ريشه ي ژرف، دور و غيرقابل انتقال. بگذاريد بحث را با اشاره کردن به اين مساله باز کنم که در ايران مسلمان، در آغاز نقاشان ايراني مجبور به تغيير شکل دادن دنياي واقعي بودند و اين مساله باعث گرديد تا هنرمندان زباني پلاستيکي براي بيان حقيقت جستجو کنند… . در حقيقت اين وظيفه، از نر رواني، يک پديده ي ذهني است… بگذاريد به خاطر آوريم که از نر افلاطون، هنرمند چه شاعر، چه نقاش ، بايد به دنياي انگاره ها و ذات موجود، چسبيده و دنياي احساس را رها کند. دنياي موجود و انگاره ها نيز عمري هزاران ساله دارند. … يک تمايز اساسي بين ژازه و مکتب فوويسم اروپا وجود دارد. مکتب فوويسم روي رنگ نسبت به تصوير و شکل بيشتر تاکيد مي کند. در حالي که ژازه برعکس رنگ را در مقابل فرم و شکل به کارگرفته است و از رنگ براي روشن کردن شکل و فرم استفاده مي کند. او از رنگ به سادگي براي مشخص کردن و محو کردن استفاده مي کند. اين کاري ست که مينياتوريست هاي ايراني در گذشته انجام مي دادند.

(بخشي از نوشته ي دانشمند اسپانيايي، لوسيانو دل ريو)

گرچه او يک آدم قرن بيستمي است، شايد هم بيست و يکمي، و ماده اي که به کار رفته است آهن نرم شده ي اين قرن، اما در ساخته هايش، در شيري که شمشير به دست دارد يا آدمي که شمع آجين شده، ديوهاي خوب يک شاخ شليته به پا، خنچه هاي عروس هاي گردن کج، مرغ هايي که نه زن هستند نه آدم، حتي بانوي اسپانيايي بادبزن در دست خون ايراني زمان هاي باستان را در جريان مي بيني.

(سيروس طاهباز، اسفند ١٣٧١)

مادر در بستر بيماري بود.

پس از غذا برايش ميوه بردم.

يک دانه سيب را که در بشقاب گذاشته بودم نخورد

به دستم داد و گفت:

اين را برايم نقاشي کن، تا

يادگار بماند.

نقاشي کردم. گفت: قشنگ است، ولي، دلم مي خواست

سيبي باشد، مثل وجودم

آن طور که من هستم. (يکي از اشعار ژازه طباطبايي)