کار آمردم، بخش دوم: نامردم
رضا نگارستانی
منبع: مجله ای ـ فلاکس
ترجمه رؤیا منجم
رضا نگارستانی: نویسنده و فیلسوف ایرانی متولد شیراز و ساکن نیویورک است که به خاطر «پیشگامی در سبک «نظریه ـ ساختهی خیال» که نخستینبار در کتابش به نام سیکلونوپدیا (۱۳۸۹) پیش کشید، شناخته شده است. نگارستانی برای تببین و دفاع از جهانگرایی خردگرایانه سخنرانی میکند و مقاله مینویسد، نگرش تازهی او با پژوهش در بارهی تکامل سیستم مدرن دانش و شناخت آغاز شده و در جهتِ تدوین اصول امروزی خردگرایی و مطالبات این نگرش از مردم (انسان) پیش میرود.
از آنجا که سبک فلسفی نگارستانی «نظریه و ساختهی خیال (تخیلی)» طبقهبندی شده است، بنابراین با هنر که میتوان آنرا خیالپردازیافریننده تعریف کرد، پیوند نزدیکتری مییابد. هر بیان هنری به هر حال تکیه به فلسفهای خاص دارد، و بر همین اساس این نوشته از هر دو جهت برشمرده میتواند برای هنرمندان بسیار الهامبخش و رهگشا باشد، چون به معنای مردم بودن و تعهداتی میپردازد که مردم بودن میطلبد.
لازم است در همینجا تاکید شود که در این ترجمه از واژهی فارسی مردم به جای انسان و آدم سود جسته شده است که هر دو بار مردانه دارد. مردم از مَرَتَه آمده که به معنای مردنی و میراست و دیگر زن و مرد هم ندارد. inhuman به جای مردمگریز واژهنامهها اَمردم ترجمه شده، که اَ در زبانهای باستانی ایرانی حرف نفی است، چرا که کسی که به دنبال تعریف مردم بودن است، مردمگریز و یا نامردم به واقع نمیتواند باشد، اَمردم را وقتی با توجه به توضیحات بالا ترجمه کنیم، میشود نامیرا، و اَمردمگرایی برای inhumanism که با مردمگرایی هم قافیهی خوبی پیدا میکند و بدون پرگویی بیشتر، هدف هرگونه پژوهشهای فلسفی از این دست میشود، که ظاهراً در پی آن است که چگونه میتوانیم این گونهی به اصطلاح خردورز و در نتیجه کرهی زمین و دیگر موجوداتش را زنده و مردمی نگاه داریم.
مردمگرایی (اومانیسم) روشنفکرانه به عنوان پروژهی تعهد نسبت به مردمیت، به مفهوم درهمتنیدهی معنای مردم بودن و معنای بر دوش گرفتن تعهد، یک پروژهی خردورزانه است. نه تنها به این دلیل خردورزانه است که مکان معنای مردم بودن را در فضای خردها به عنوان افق خاص آداب مشخص میکند، بلکه از آن مهمتر چون مفهوم تعهدی را که به آن میچسبد نمیتوان به عنوان تکانهی اختیارگرایانهای به اندیشه یا کردار درآورد که از شاخهشاخهشدن و تکالیف رشدیابنده آزاد و رهاست. این در عوض تعهدی در قالبِ سیستمی خردورزانه برای رهیابی تعهدات کناری ـ شاخهشاخهشدنها و حقوق و سزاواریهایی ـ است که از بر دوش گرفتن یک تعهد آغازین سرچشمه میگیرد.
تعامل با سیستم خردورزانهی تعهدات، نمونهی عالی ( پارادگم) رهیابیکنندهای را دنبال میکند که در آن شاخهشاخه شدنهای تعهد آغازین باید به شکلی اضطراری پرورانده و رهیابی شود تا این تعهد به عنوان یک قول و قرار، معنا یابد. همین کندوکاوِ برآیندِ بر دوش گرفتن تعهد، باز کردن پیامدهای دور از دسترس آن، و برخورد با این شاخهشاخهشدنها به عنوان مسیرهایی که لازم است کندوکاو شوند است که به تعهد نسبت به مردمیت به عنوان یک پروژهی رهیابی شکل میبخشد. در اینجا رهیابی تنها یک رونگری چشماندازی نیست که پهنه و دامنهی کامل آن معلوم نباشد: از این گذشته تمرینی در رویههای غیریکریختی هدایت مسیرها و مشخص کردن آنها، به تعلیق درآوردن درکودریافتهای از پیشِ رهیابی، نفی یا حل تعهدات ناسازگار، کندوکاو فضای امکانات و درک هر مسیر به عنوان پنداشت (فرضیه) است که به مسیرهای تازه یا کمبود آنها میرسد ـ گذرها و سدها (به توان ان).
از چشماندازی خردورزانه، تعهد به صورت مسیرهای شاخهشاخهشدنهای پشت سر همی دیده میشود که در روند گسترش مرزها، رشد چشماندازهای تکاملیابنده، بالاکشیدن لنگر چشماندازهای ثابت، ریشهکنی هر شکلی از ریشه داشتن در تعهدی ثابت یا مسئولیتهای تغییرناپذیر، بازنگری پیوندها و نشانیهای میان تعهدات گذشته و تازه و سرانجام پاک کردن هر نگارهای از خودش به عنوان «چیزی که قرار بود باشد» است.
گذاشتن معنای مردم در سیستم خردورزانهی تعهدات، عبارت از این است که پایداری پنداشتی (فرضی) این معنا را تابعِ توانمندی پریشانیزا و دگرگونکنندهی زندهی چشماندازی کنیم که تحت فشار بازنگری مقصدهای شاخهشاخه شوندهاش، دستخوش تغییرات همهجانبه میشود. مردمگرایی با گذاشتن خود در سیستم خردورزانهی تعهدات، خود را به صورت شرط آغازین برای چیزی پیش میکشد که دیگر به شکل پسنگرانهای با چیزی که در آغاز آن را به جنبش درآورده، کمترین همانندی را دارد، اگر اصلاً همانندی داشته باشد. مردمگرایی که به اندازهی کافی پرورش یافته باشد ـ دیرتر در این باره بحث خواهد شد ـ شرط آغازین مردمگریزی به عنوان نیرویی است که از آینده به عقب سفر میکند تا دستور سرچشمهاش را، اگر هم به طور کامل قطع نکند، دستکم تغییر دهد.

“خدا به من گفت که”، فیلم ۱۹۷۶ لاری کوهن، کارآگاهی را دنبال میکند که میکوشد یک سلسله قتلهایی را پیگیری کند که کسی که آنها را پیش برده ادعا میکرد که خداوند دستور آنها را به او داده است. این نگاره از سکانس آغازین فیلم است.
۱. نگارهی «ما» که روی شن کشیده شده
پرورش عملی بر دوش گرفتن تعهد نسبت به مردمیت، مردمگریزی است. اگر بردوش گرفتن تعهد به معنای پرورش کامل درونمایهی چنین تعهدی باشد («چه چیز دیگری؟» که برآمده از معنای مردم بودن است)، و اگر مردم بودن به معنای تواناییِ وارد شدن به فضای خرد است، پس تعهد به مردمیت باید این نکته را به طور کامل بپروراند که چگونه تواناییهای خرد میتواند حسداری sentience را به شکلی کارکردی به خردداری sapience تبدیل میکند.
اما تا جاییکه خرد از خودمختاری کارکردی بهرهمند باشد ـ که این توانایی را به آن میدهد تا از فروافتادن دوبارهی خردداری به دامان حسداری جلوگیری کند ـ پرورش کامل تواناییهای خرد دربرگیرندهی بازکردن پیامدهای خودمختاری خرد برای مردم است. مردمگرایی از لحاظ تعریف، پروژهای برای شدت بخشیدن به فضای خرد از راه پرورش چیزی که خودمختاری خرد دربرمیگیرد و مطالباتی است که از ما دارد. اما خودمختاری خرد به معنای ضمنی خودمختاری آن در سنجش و ساختن خودش و به گفتوشنود گذاشتن دوباره و ساختن چیزی از راه گسترش است که خود را با ورود به فضای خرد متمایز میکند. به گفتهای دیگر، خرد با پرورش خود، که نشان و نماد خودمختاری کارکردی آن است، به صورت پیامدهای سرگیجهآوری برای مردمیت مادیت مییابد. کاری که خرد با خودش میکند ناگزیر به صورت کاری که با مردم میکند، اثرگذار میشود.
از آنجا که خودمختاری کارکردی خرد به معنای ضمنی تعیین خود خرد از لحاظ رفتار خودش است ـ تا آنجا که خرد نمیتواند با چیزی جز خودش سنجیده یا بازنگری شود (برای پرهیز از ابهامگویی یا خرافات) ـ تعهد نسبت به اینگونه خودمختاری به شکل کارآیی معنای مردم بودن را در معرض تأثیر همه سویه بازنگری خرد میگذارد. به مفهومی، خودمختاری خرد، خودمختاری توانش در بازنگری است، و تعهد نسبت به خودمختاری خرد (از راه پروژهی مردمگرایی)، تعهد نسبت به خودمختاری برنامهی بازنگری خرد است که مردم هیچ دستی بر آن ندارد.
مردمگریزی درست همان فعالسازی برنامهی بازنگری خرد در برابر رخسارهای است که مردمیت از خودش دارد. زمانی که ساختار و کارکرد تعهد به شکلی واقعی دریافته شود، میبینیم که تعهد از آینده، از تعهدات کناریِ تعهدِ کنونی فرد، به عقب بازمیگردد، مانند اسید خورندهی بازنگری که با گذشت زمان با شتاب به عقب بازمیگردد. با فرسودن پیوند لنگرمانند تعهدات کنونی با گذشتهشان و با دیدن تعهدات کنونی از چشمانداز شاخهشاخه شدنهایشان، بازنگری و به روز کردن تعهدات کنونی را به شیوهی پشت سرهمی ناگزیر میکند که به شکلی همه گیر در سراسر سیستم گسترده میشود. ساختار خردورزانهی تعهد، یا خاصتر بگوییم، تعهد نسبت به مردمیت، فرصتهای زمان حال را با پرورش روندهای گذشته از راه نیروهای بازنگری آینده، میسازد. زمانی که خود را به مردم متعهد میکنید، به شکلی کارآیی زدودن رخسارهی متعارف آن را از آینده به سوی عقب آغاز میکنید. همانطور که فوکو میرساند، شرطبندی سرکشانه روی این واقعیت مسلم است که رخسارهی خود مردم مانند صورتی که روی شن در کنارهی دریا کشیده میشود، پاک میشود. ۲ هر رخسارهای که کشیده شود با توانمندی بازنگری خرد شسته میشود و راه را برای رخسارههای ظریفتر با شمار چنان کمتری از خصوصیات متعارف باز میکند که باید پرسید ایا اصلاً ارزشش را دارد یا سودمند است که چیزی که در پس مردم باقی مانده، فراخوانده شود؟
مردمگریزی کاروزحمتِ فعالیت خردورزانه روی مردم است. اما در اینجا هشداری نهفته: فعالیت خردورزانه، شخصی، فردی یا الزاماً زیستشناسانه نیست. هستهی مردمگریزی، تعهدی به مردمیت از راه سازندگی و بازنگری همزمان مردم به صورتی است که با خودمختاری خرد سویمندی یافته و ساماندهی شده است، یعنی تعیین زندگی و سرنوشت خود و مسئولیت برای نیازهای خودش. در فضای خرد، سازندگی دربرگیرندهی بازنگری است و بازنگری طالب سازندگی است. بازنگریِ به اصطلاح رخسارهی مردم به این معنای ضمنی است که ساختن مردم در هر زمینهای میتواند بدون روآوردن به بنیادی سازنده، هویتی بنیادین، سرشتی معصوم، معنایی معلوم یا حالتی مقدم، پیش برده شود. کوتاه کنیم، بازنگری مجوز سازندگی بیشتر است.

انتقالِ جیرههای خوراک در خط تولید فیلم علمی ـ خیالپردازانهی ۱۹۷۳ ریچارد فلیشر به نام Soylent Green
۲. زمانی که تماس خود را با «چه چیز دارد سر ما میآید؟» گم کردیم
در حالیکه میشل فِرِر اشاره میکند که مردمستیزی به تکلیف ناشدنی تورمزدایی تلفیق معنا و اهمیت مردم با بزرگداشت مردم اختصاص دارد، مردمگریزی پروژهای است که با جدا کردن معنا و اهمیت مردم از شکوه و جلال آن آغاز میکند۳. مردمگریزی پس از حل کردن درونمایهی تلفیق و بیرون کشیدن معنا و اهمیت از بازماندهی افتخارآمیزش، مردمگرایی را به نتیجهگیریهای نهایی خود میرساند. این کار را با ساختن نگارهی بازنگریشوندهای از ما پیش میبرد که از لحاظ کارکرد، خود را از انتظارات و تنگنظریهای تاریخی در مورد چیزی که این نگاره باید باشد، به آن بماند یا معنایش باشد، آزاد میکند. به همین دلیل، مردمگریزی همانطور که دیرتر در این باره بحث خواهد شد، مرحلهی تازهای را در پروژهی سیستماتیک رهایی برمیانگیزاند ـ نه به عنوان جانشین شکلهای دیگر رهایی، بلکه به صورت چیزی به شدت فوری و ناگزیر که به زنجیرهی رشدیابندهی تکالیف افزوده میشود.
از این گذشته، مردمگریزی پیشبینی هر آیندهای را برهممیزند که بر پایهی توصیفها و نسخههایی باشد که مردمگرایی محافظهکارانه فراهممیکند. مردمگرایی محافظهکارانه پیامددار بودن مردم را در معنایی بیاندازه تعیین شده یا مجموعهای از توصیفهایی جای میدهد که بیاندازه قلمبهقلم به آن اشاره شده، ثابت است و همواره باید با هر نسخهای که به دست مردمان و برای مردمان رشد یافته، حفظ شود. از سوی دیگر، مردمگریزی پیامدار بودنِ تعهد به مردمیت را در پرورش عملی آن و رهیابی شاخهشاخهشدنهایش مییابد. زیرا پیامدار بودنِ راستین هر تعهدی به توانمندی آن در تولید تعهدات دیگر و به روز کردن خود بنا به شاخهشاخهشدنهایش مربوط میشود، به باز کردن فضاهای امکانات و رهیابی واردات بازنگرانه و سازندهای که چنین امکاناتی میتوانند در بر داشته باشند.
بنابراین، پیامددار بودن تعهد نسبت به مردمیت در این نیست که چگونه پارامترهای این تعهد در آغاز توصیف یا تعیین شدهاند. بیشتر در این نهفته که چگونه معنای عملی این تعهد (معنایش از راه کاربرد) و حس کارکردگرای این توصیفها (ما چهکار باید بکنیم تا مردم (ادم) به حساب آییم؟) درهممیتنند تا پیامدهای پرپهنهای را به عمل گذارند که با آنچه موضوع در آغاز بوده آشتیناپذیر است. همین پیامددار بودن به مفهوم دوم است که بر پیامددار بودن به مفهوم نخست سایه میافکند، پیش از آنکه بیمایگی توصیفی و بدون پیامد بودن نسخهای مفهومِ قبلی را از راه بازنگری همهجانبه اثبات کند.
همانطور که رابرت برندوم یادآور میشود، هر «پیامدی تغییری در وضعیت هنجاری است» که ممکن است به ناسازگاریهایی میان تعهدات برسد.۴ بنابراین، برای آنکه قولوقراری نگاه داشته شود، ناگزیریم کار خاصی برای حل ناسازگاریها کنیم. از چشمانداز مردمگریزی، هر چه پیامدهای تعهد به مردمیت از هم گسستهتر باشد، مطالبات برای آنکه کاری در مورد اصلاح تعهداتمان (اخلاقی، قانونی، اقتصادی، سیاسی، تکنولوژیکی، و این و آن) صورت بگیرد، بیشتر است. مردمگریزی فوریت کنش بنا به موج بازنگری را که به شکل فزایندهای خود را به صورت گسست و شکافِ رشدیابنده بدون هیچ امکان بازسازی، ثبت میکند، روشن میسازد.
هر تلاش اجتماعیسیاسی یا هر پروژهی تغییر پیامداری باید نخست به این شکاف ـ یا اثر گسست ـ بپردازد و سپس مسیر لازم کنش را بنا به آن طراحی کند. اما کاری کردن در بارهی اثر گسست ـ که با پیامدهای پیشبینینشده و در نتیجهی تغییر رشدیابندهی تصاعدی در وضعیت هنجاری برانگیخته میشود (یعنی، مطالبات کارهایی که باید پیش برده شود) ـ به کنش بازسازی نمیرسد. برعکس، تکلیف ساختن نقاط اتصال ـ کانالهای شناختی و عملی ـ است تا ارتباط میان چیزی را که ما در مورد خودمان میاندیشیم و چیزی را که زیبندهی ماست، شدنی کند.
توانایی بازشناسی حالت دوم یک حق معلوم یا استعدادی طبیعی و درونزدای نیست، در واقع کار و زحمت و برنامهای است که در اصل در پروژههای کنونی سیاسی وجود ندارد. مردم بودن به هیچرو دربرگیرندهی توانایی پیوند با پیامدهای معنای مردم بودن نیست. به همین سان، شناسایی خود به عنوان مردم نه شرطی کافی برای درک چیزی است که زیبندهی ماست، و نه شرط کافی برای بازشناسی چیزی که میشویم، یا دقیقتر بگوییم چیزی که از ما زاده میشود.
تلاش سیاسی همسو با مردمستیزی نمیتواند از انحطاط آن به شکلِ زشتِ کنشگرایی جلوگیری کند. اما هر پروژهی اجتماعیسیاسی که متعهد به وفاداریاش به مردمگرایی محافظهکارانه میشود ـ خواه از راه شرحِ ابزارگرانمایانه و محافظتگرایانهی خرد (مانند خردمندی هابرماسی) یا معنای از لحاظ اعتقادی شارژ شدهی مردم ـ خودکامگیِ اینجا و اکنون را در پناه گذشته یا ریشهای تحمیل میکند که وابسته به بنیاد است.
مردمستیزی و مردمگرایی محافظهکارانه نمایانگرِ دو آسیبشناسی تاریخ است که اغلب با نامهای نگهداری و حراست، و پیشرفت پدیدار میشود ـ یکی شرح زمان حال است که باید از مشخصات گذشته حراست و نگهداری کند، و دیگری شرح زمان حال است که باید در حالیکه با لنگر خود در گذشته باقی میماند، به آینده نزدیک شود. اما فاجعهی بازنگری، آنها را با تعدیلِ پیوندِ میان گذشته و حال پاک میکند.

ذرههای بزرگشدهی شن در سلسلهی آغازکنندهی زنان درتپههای شن هروشی تشیگاهارا، ۱۹۶۴
۳. فاجعهی بازنگری
تعریف مردمیت بنا به خرد، تعریفی مینمالیستی است که پیامدهایش بیدرنگ معلوم نیست، اما شاخهشاخهشدن آن سرسامآور است. اگر هرگز بحرانی واقعی وجود داشته، ناتوانی ما در برخورد با پیامدهای تعهد به درونمایهی واقعی مردمیت است. خط سیر خرد، خط سیر فاجعهای کلی است که نمونههای نقطهگونه و مسیرهای گامگونهاش هیچ تأثیر قابل مشاهده یا گسست فراگیری ندارد. بنابراین خرد همزمان رسانهی پایداری است که رویهداربودن را از نو نیرو میبخشد، و و یک فاجعهی کلی، رسانهی تغییری ریشهای است که دگرگونی هویت گسستهی خرد را به نگارهی پیشبینیشدهی مردم اداره میکند.
پرورش مردمیت بنا به فضای گفتوشنودی خرد، گسستی را پابرجا میکند که میان پیشبینی مردم از خودش (چیزی را که از خودش انتظار دارد که بشود) و آن نگارهای از مردم وجود دارد که بنا به درونمایه یا معنا و اهمیتِ فعالش تعدیل شده است. درست همین گسست است که مردمگریزی را به صورت فاجعهای کلی مشخص میکند که فعالسازی درونمایهی مردمیت مقدر میکند و هستهی کارکردی آن گذشته از آنکه خودمختار است، اضطراری و دگرگونکننده هم هست.
تشخیص مردمیت نیازمند فعالسازی فضای خودمختار خرد است. اما از آنجا که این فضا ـ همچون درونمایهی مردمیت ـ هر چند پیدایش آن تاریخی است، اما از لحاظ کارکرد، خودمختار است، برای همین فعالسازی آن به معنای ضمنی از فعالیت درآوردن پیشبینیهای تاریخی چیزی است که مردمیت میتواند در سطح توصیفی باشد یا بشود. از آنجا که مردمستیزی توانمندی انتقادی خود را از سطح توصیفی میگیرد، یا با قرار گرفتن در طبیعت (به اصطلاح ایمن نسبت به بازنگری) یا در دامنهی کرانمند شدهی تاریخ (بر پایهی پیشبینیای ویژه)، بازشناسی خودمختاری خرد، معنا و اهمیت غیراعتقادشناسانهی مردم را به عنوان شرط لازم آغازین، از نو زنده میکند، و به این ترتیب نقد مردمستیزانه را خنثی مینماید. آنچه درک آن در اینجا اهمیت دارد این است که بدون آنکه نخست خود را به پروژهی مردمگرایانه از راه دَرِ جلویی دورانِ روشنگری، متهد سازیم، نه میتوان از مردمگریزی دفاع کرد و نه حتی از آن سخن گفت.
خردگرایی به عنوان رهیابی اضطراری فضای خرد، تعهد نسبت به مردمیت را فاجعهای بازنگرانه میکند زیرا تعهد آغازینش را به تعهدات کناری و پیدرپی شاخهشاخه شدهای تبدیل میکند که باید رهیابی شود تا تعهد به حساب آید. اما درست همین محافظهکاری که با خرد برانگیخته و رهبری میشود است که تعهد را به فاجعهای بازنگرانه تبدیل میکند که در زمان از آینده، از شاخهشاخهشدن بازنگرانهاش، به عقب میرود تا به گذشته دستاندازی کند و زمان حال را از نو بنویسد. به این مفهوم، خرد پیوندی را در تاریخ پابرجا میکند که تاکنون از چشمانداز زمان حالی که سرآغازی را حفظ میکند یا در گذشته لنگر انداخته، به خیال درنیاوردنی بوده است.
کنش داشتن همراه با بُردار بازنگری آینده رستگاریبخشیدن نیست، بلکه به روز کردن و بازنگری، بازسازی و تعدیل است. رستگاری به عنوان تکانهای کنشگرا، به صورت شیوهی اختیارگرایانهی کنش کار میکند که اطلاعات خود را از شرح محافظتگرایانه یا حراست و نگهداریشدهی زمان حال میگیرد. بازنگری از سوی دیگر، تعهد یا اضطرار خردمندانه برای همنوایی با امواج بازنگرانهی آینده است که خودمختاری کارکردی خرد به جنبش درآورده است.

جان ویتنی، دگرگونیهاگ ۱۹۶۶
۴. خودمختاری خرد
اما خودمختاری خرد دقیقاً چیست؟ خودمختاری خرد بیان گرایش طبیعی خرد است که میخواهد به خود تحقق ببخشد ـ سناریویی که در آن خرد فضاهای خود را آزاد میکند، علیرغم آنچه که به شکلی طبیعی ضروری میرسد یا بر حسب اتفاق لازم به نظر برسد. در اینجا «لازم» به آنچه که به اصطلاح ضرورت طبیعی است، اشاره دارد و باید از ضرورت هنجاری متمایز شود. در حالیکه یک وضعیتِ مشخصِ علتهای طبیعی با «هست» تعریف میشود (چیزی که ادعا میشود که هست زیرا به شکل بختامیزی contingently پیش کشیده شده، مانند شرایط جوَی سیاره)، حالت هنجاری خردورزانه را «باید» تعریف میکند. اولی انگیزشی را میرساند که لازم پنداشته میشود، در حالیکه دومی مشخص و معلوم نیست، اما در عوض با بازشناسی صریح یک قانون تولید میشود و یا با هنجاری سر بسته و ضمنی در آدابی جمعی که به این ترتیب آنرا به وضعیتی پایبندکننده، به یک اضطرارِ ادراکی، به یک باید تبدیل میکند.
این بازشناسیِ بُعد متحمل خطا و بازنگرانهی باید ـ در برابر دیکتهی انگیزشی قانونی طبیعی ـ است که باید را به صورت یک بُردارِ سازندگی به نمایش میگذارد که میتواند ضروریات طبیعی را که به شکلی بختامیز پیش کشیده میشوند به متغیرهای دستکاریپذیری تبدیل کند که برای سازندگی لازم است. از این گذشته، نظم و ترتیبِ باید میتواند یک سازماندهی کارکردی، زنجیره یا سلسلهای از بایدها را به وجود آورد که از لحاظ رویه، باعث فرارِ تراکمی از به اصطلاح هستِ ضروری شود که در نظم اینجا و اکنون بلوری گشته است.
خودمختاری کارکردی خرد از پیوند دادن بایدهای ساده به بایدهای پیچیده یا ضروریات یا تواناییهای هنجاری ساخته میشود و این پیوند از راه همبندیها یا روندهای استنتاجی صورت میگیرد. تعهد به مردمیت، و در نتیجه خودمختاری خرد نیازمندِ نه تنها مشخص کردن بایدها یا تعهد ـ تواناییهایی است که حق و سزاواری ماست، بلکه از این گذشته نیازمندِ رشد همبندیهای کارکردی و استنباطهای تازهای است که بایدهای موجود را به بایدها یا تکلیفهای تازه پیوند میزند.
هر فلسفهی سیاسی که به تعهدات افتخار میکند، خواه دستورکارهای مارکسیستی باشد، مرام مردمگرایی، یا چشماندازِ آیندهمدار، بدون پرداختن به پرسشهای استنتاجی و ساختن همبندیهای استنتاجی و کارکردی، گرفتار ناسازگاری و ستیزی درونی است و میان تعهداتش هیچ پیوندی وجود ندارد. بدون همبندیهای استنتاجی، به روزکردن واقعی تعهدات نمیتواند پیش برده شود. بدون برنامهی جهانی به روز کردن، نمیتوان از رکود مردمگرایی به عنوان اندام حراست و نگهداری و از لغزش مارکسیسم به تقلید خندهآور نقد، توبرهای از داستانهای پندآمیز و آفرینگوییهای انقلابی، جلوگیری کرد. مهم نیست که پروژهای سیاسی تا چه آندازه کارشناسانه یا پرعزم و جزم باشد، بدون یک سیستم جهانی به روز کردن، چنین کسبوکاری از تجویز هر تعهد یا تکلیفی با ناسازگاریهای درونی خودش بسته میشود.
در واقع، «منشور شتابگیری» تازه، در تلاش ستودنیاش برای مشخص کردن رئوسِ کلی «کاری که باید» در چارچوب سازمانهای کارکردی، سلسلهمراتبهای پیچیده، و حلقههای احتمالی فیدبک «پیش برده شود»، به معنای پروژهای مارکسیستی است که در روند به روز کردن تعهداتش است.۵ نباید باعث شگفتی شود که چنین تلاشی از سوی آن گونههایی از مارکسیسم که مدتهاست دست از به روزکردن تعهدات شناختی و عملی خود کشیدهاند، با مسخره و و سرزنش رویاروی شود.
۵. خودمختاری کارکردی
ادعا در بارهی خودمختاری کارکردی خرد، ادعا در بارهی خودانگیختگی ژنریک خرد نیست، زیرا خرد، تاریخی و قابل بازنگری است، اجتماعی است و ریشه در کًنش و آداب دارد. به راستی که خرد ادعایی در مورد خودمختاری آدابِ گفتوشنودی و خودمختاری پیوندها میان تواناییهای سازنده و تعهدات بازنگرانه است. خرد، ریشه در ساختار اجتماعی، سنجش جمعی، و دستکاریپذیری قیدوشرطهایی دارد که در شیوههای نتیجهگیری جای گرفته است. از این جهت تا حدی اجتماعی است چون با سرآغاز و کارکرد زبان به عنوان فضای از حالت خصوصی درآورنده، جمعی و پایدارکنندهی سازمانیافتگی، پیوند ژرفی دارد. اما باید مراقب باشیم که ادراک «پرنیرویی» از اجتماعی بیرون کشیم، زیرا خطر روآوردن ژنریک به ساختار اجتماعی نه تنها نسبیگرایی و ابهامگویی، بلکه از این گذشته همانطور که پل بوغوسیان اشاره می کند، ترس از دانش و شناخت است.۶ جنبشِ نخست که در جهت بیرون کشیدن این ادراک پرنیرو از اجتماعی حرکت میکند، میان «ضمنی و سربسته بودنِ» جنبهی هنجاری اجتماعی (حوزهی مصرف و تولید هنجارها از راه آداب) و بُعد اجتماعی که ماورای قراردادهاست، تمایزی ضروری میگذارد، میان هنجارها به عنوان نگرشهای دستاندازیکننده، و هنجارهای هنجارکننده به عنوان گرایشهای همنواگرایی دنبالهروانه.
خرد با نگرشی دستاندازی کننده به هنجارهایی آغاز میشود که به شکلی سربسته در آداب اجتماعی قرار دارند. نه از طبیعت جداست و نه از ساختار اجتماعی. با این حال، خرد نیازهای کاهشناپذیرخودش (کانت)، عزمجزم سازندهی خودش را دارد (هگل) و تنها میتواند با خودش سنجیده شود (سلارز). در واقع نخستین تکلیف یا پرسش خردگرایی این است که با ادارکی از طبیعت و اجتماعی پا پیش بگذارد که خودمختاری خرد را مجاز بدارد. این پرسش پیرامون رژیم علتومعلولی طبیعت میگردد که اجراهای خودمختار خرد را در «بازشناسی» قوانین، خواه طبیعی و خواه اجتماعی، مجاز بدارد. خردورزی «ادراک قانون» به عنوان دریچهای به قلمرو قوانین قابل بازنگری و رهیابی است.
ما تنها زمانی کارگزارانی خردورز میشویم که نگرش دستاندازی به هنجارها را که آنها را مقید میکند، به رسمیت بشناسیم یا چنین نگرشی را رشد دهیم. ما وضعیت هنجاری چیزها را صاف و پوستکنده در برنمیگیریم. ما به وضعیت آشکار ـ یعنی به شکلی منطقی رمزیافتهی codified ـ هنجارها دسترسی نداریم. از راه چنین نگرشهای دستاندازی کننده نسبت به بازنگری و ساختن هنجارها به کمک آداب اجتماعی است که وضعیت هنجارها را آشکار میکنیم.۷ خردورزی بر خلاف نظر هگل، با هنجارهای آشکار از پائین به بالا رمزیافته نمیشود. اشتباه گرفتن هنجارهای سربسته که از راه آدابِ دستاندازیکننده دسترسپذیر میشوند، با هنجارهای آشکار، اشتباهی متداول است و منطقگرایی یا روشنفکرگرایی را به خطر میاندازد، یعنی شرح هنجاری بودنی که در آن هنجارهای آشکار، شرطِ آغازینی است که از بالا تا پائین را اداره میکند ـ ادعایی که بحث پسرفت ویتگنشتاین آن را رو کرده است.۸
۶. بهبود بخشیدن به خودِ کارکردی و تجزیهپذیری عملی
خودمختاری خرد ادعایی در مورد خودمختاری کارکرد هنجاری، استنتاجی و بازنگرانهی آن در رویارویی با زنجیرهی علتهایی است که آنرا مشروط میکند. در نهایت این ادعایی (نو) کارکردگرایانه neofunctionalism به مفهوم کارکردگرایی عملی یا خردورزانه است. کارکردگرایی عملی را باید هم از هوش ساختگی (مصنوعی)- کارکردگرایی AI-functionalism سنتی که پیرامون سرشت نمادینِ اندیشه میگردد و هم از گونههای رفتاری کارکردگرایی که به رفتارها به عنوان مجموعههایی از نظم و قاعده تکیه میکند، متمایز ساخت. در حالیکه دو حالت دوم با خطر اسطورههای گوناگونِ همهمحاسبهپذیرگرایی pancomputationalism (همهجاحاضری محاسبه، این انگاره که هر سیستم فیزیکی میتواند هر محاسبهای را به کار بندد و اجرا کند) یا رفتارگرایی رویاروی است، لازم است توجه شود که نفی کامل کارکردگرایی به مفهوم عملی یا خردورزانه کانتی آن، ناگزیر زندگیباوری (زیستگرایی) و توصیفناپذیرگرایی را به همراه میآورد، یعنی آن کوتهبینی اسطورهای که بنا به آن چیزی در بارهی اندیشه وجود دارد که از لحاظ جوهری خاص است و ساخته شدنی نیست.
کارکردگرایی عملی با سرشت عملی آداب گفتوشنود مردمی، یعنی با توانایی خردورزی، پس و پیش رفتنِ گامبهگام میان گفتار و کردار سروکار دارد. در اینجا «گامبهگام» سرشت و نهاد گفتار و کردار، ادعاها و اجراها را به عنوان شرط تجزیهپذیری نزدیک، تعریف میکند. به همین دلیل، کارکردگرایی عملی روی تجزیهپذیری آداب گفتوشنود به آداب غیرگفتوشنودی کانونمند میشود. (چهکار باید کرد تا خردورزی یا حتی اندیشیدن به حساب آید؟). بر خلاف هوش ساختگی نمادین یا کلاسیک، کارکردگرایی عملی آداب سربسته را به هنجارهای آشکار ـ یعنی از لحاظ منطقی رمزپذیرـ تجزیه نمیکند. در عوض، هنجارهای آشکار را به آداب سربسته تجزیه میکند، دانستن ـ آن را به دانستن ـ چگونه (که قلمرو تواناییهایی است که دارای گنجایشهای لازم برای بهبود بخشیدن به خود با تلاشهای فردی و بدون کمک bootstrapping است ـ چه چیز باید صورت بپذیرد تا به عنوان اجرای کاری خاص به حساب آید؟).
بنا به کارکردگرایی عملی یا خردگرایانه، خودمختاری خرد به معنای ضمنی خودکار کردن خرد است، زیرا خودمختاری آداب، که نشان خردداری است، خودکارشدن آداب گفتوشنودی را در پرتو تجزیهپذیری آلگوریتمیشان به آداب غیرگفتوشنودی میرساند. خودکارشدنِ آداب گفتوشنودی، یا حلقهی فیدبک میان گفتار و کردار بیان واقعی خودمختاری کارکردی خرد و عاقبتِ پروژهی افسونزدایی است. اگر اندیشه بتواند افسونزدایی طبیعت را پیش ببرد، تنها خودکاری آداب گفتوشنودی است که میتواند اندیشه را افسونزدایی کند.
در اینجا خودکاری به معنای تکرار همسانِ روندهایی نیست که بهینهسازی کارآ یا شکلهای اکید استنباط و استنتاج (یکریختبودن) را هدف میگیرد. خودکاری، ثبت تحلیل کارکردی یا تجزیهپذیری عملی مجموعهای از اجراهای خاص است که اجازه میدهد مجموعهای از تواناییهای بهبود بخشیدن به خود بدون کمک و به شکلی خودمختار از مجموعهای دیگر بیرون کشیده شود. به همین دلیل، خودکارشدن در اینجا به توانایی بخشیدن عملی برای نگهداری و بهبودِ خودمختاری یا آزادی کارکردی میرسد. رویههای عملی که در این شیوهی خودکاری درگیرند به شکلی همیشگی فضاهای کنش و درک را تا آنجا گوناگون میکنند که خصلت غیریکریختی آداب، خط سیرهای تازهی سازماندهی عملی را باز میکند و به شکلی همنوا قلمرو آزادی عملی را گسترش میبخشد.
زمانی که بازی خرد به عنوان قلمرو آداب مبتنی بر قانون به جنبش درآورده میشود، خرد میتواند تواناییهای ابتدایی خود را برای بهبود بخشیدن به خود بدون کمک به کار بگیرد. این چیزی جز تحقق بخشیدن به خودِ خرد نیست. خرد، فضاها و مطالبات خود را آزاد میکند و در این روند نه تنها چیزی را که ما به عنوان اندیشیدن میفهمیم، بلکه از این گذشته آنچه را که به عنوان «ما» بازمیشناسیم، به شکل بنیادینی بازنگری میکند. در هر جا که خودمختاری کارکردی دیده شود، امکان تحقق بخشیدن به خود یا واقعیت بخشیدن به خود به صورتِ رشد مربوط به عصر در تاریخ هم دیده میشود. هر جا که واقعیت بخشیدن به خود در حال پیشرفت باشد، یک حلقه بستهی مثبت فیدبک میان آزادی و هوشمندی، دگرگونی خود و آگاهی از خود پابرجا شده است. بنابراین، خودمختاری کارکردی خرد، پیشگامِ واقعیت بخشیدن به خود یک هوشمندی است که خود را تکهتکه از منظومهی یک «ما» گردآوری و سوار میکند که به شکل گفتوشنودکنندهای پرورشدهنده است، به عنوان یک خود با منبعی باز.
پس کارکردگرایی خردورزانه پروژهای غیرنمادین ـ یعنی فلسفی ـ هوشمندی کلی را مرزبندی میکند که در آن هوشمندی به صورت بُردار واقعیت بخشیدن به خود از راه نگهداری و بهبود خودمختاری کارکردی دریافته میشود . خودکارشدنِ آدابِ گفتوشنودی ـ از هم باز کردن عملی هوشِ کلی ساختگی و برانگیختنِ شیوههای تازهی آدابِ جمعیکردن از راه پیوستن با آداب گفتوشنودی خودمختار ـ کنارهی بازنگرانه و سازندهی خرد را که در برابر خود رخساره متعارف مردم تیز شده، نمونهپردازی میکند.
برای آزاد بودن باید بردهی خرد بود. اما بردهی خرد بودن (شرط آزادی) فرد را در معرضِ توانمندی بازنگرانه و اضطرار سازندهی خرد هر دو قرار میدهد. این آسیبپذیری در نهایت زمانی شدت مییابد که تعهد به خودمختاری خرد و درگیری خودمختار با آداب گفتوشنود به اندازهی کافی پرورش یافته باشند. به گفتهای دیگر، زمانیکه خودمختاری خرد به صورت خودکاری خرد و آداب گفتوشنود دریافته شود ـ یعنی رسالهای فلسفی در مورد هوش کلی ساختگی تا رسالهای که از لحاظ کلاسیک نمادین باشد.۹

استان برکهاژ Stan Brakhage، بیست و سه شاخهی نخل، ۱۹۶۷
۷. خردورزی افزایشیافته
خودکارشدنِ خرد، مرحلهی تازهای را در توانایی بخشیدن به کنارهی بازنگرانهی خرد و بُردار سازنده میرساند. این مرحلهی تازه در توانایی بخشیدن به خرد، علامتِ تشدید تفاوتِ میان اضطرارِ خردورزانه و برانگیزش طبیعی است، میان «باید» به عنوان تکلیفی دستاندازیکننده و «هست» به عنوان همنوایی با آنچه در پنداشت یا به شکلی طبیعی هست، (بختآمیز بودن طبیعت، ضرورتِ بنیاد، گرایشهای طبیعی و مزاجها، قراردادها و کرانههای به اصطلاح ضروری).
تیزشدن پویای تفاوت میان «هست» و «باید» منادی پیشآمدی است که باید خردورزی افزایشیافته نامیده شود. افزایش آن از این لحاظ نیست که خردورزانهتر است (همانطور که واقعیت افزایش یافته، واقعیتر از واقعیت نیست)، بلکه از لحاظ ریشهایتر کردنِ تمایز میان آنچه پیش برده شده، یا روی داده (یا مورد فرضی است) و چیزی است که باید پیش برده شود. تنها تیز شدنِ این تمایز است که میتواند مطالباتِ خرد را افزایش بخشد و به شکلی همنوا، کارگزاری خردورزانه را به سوی مرزهای تازهی کنش و درک به جلو راند.
خردورزی افزایشیافته، تشدید ریشهای تفاوت میان باید و هست است. بنابراین از چشماندازی خاص، اسطورهی بازسازی را خنثی و هر امیدی به آشتی میان وجود و اندیشه را پاک میکند. خردورزی افزایشیافته در جایی که هوارد بنکر «ناحیهی بیشترین خطر» مینامد مأوا دارد ـ نه خطر برای مردم به خودی خود، بلکه برای تعهداتی که هنوز به روز نشدهاند، زیرا با رخسارهای از مردم همساز است که بازنگری نشده است.۱۰ خردورزی افزایشیافته که به عنوان کارِ نامردم nonhuman فهمیده میشود، فاجعهای تعمیمیافته را برای تعهدات به روز نشده نسبت به مردم از راه تشدید بُعدهای بازنگرانه و سازندهی «باید» تولید میکند. اگر خرد تکامل کارکردی خاص خود را دارد، نافرمانی شناختی در برابر سازگاری با فضای خرد (بیشتر تکامل «باید» تا تکامل طبیعی «هست») به زیروروشدگی و کنفیکون میرسد.
سازگاری با تکامل خرد ـ که تحقق خرد بنا به نیازهای کارکردی خودش است ـ موضوع به روز کردن تعهدات با خودمختاری خرد از راه به روز کردن تعهدات با مردم است. به روز کردن تعهدات بدون ترجمهی بُعدهای بازنگرانه و سازندهی خرد به پروژههای سیستماتیک برای بازنگری و سازندگی مردم از راه سنجش جمعی و جمعگرایی روششناسانه ناشدنی است. هر چند خردگرایی بازنمودِ سیستماتیک بودن بازنگری و سازندگی است، اما به خودی خود نمیتواند این گونه سیستماتیک بودن را نهادینه کند. به گفتهای دیگر، خردگرایی جایگزین پروژهی سیاسی نیست، هر چند سکوی لازمی باقی میماند که همزمان هر پروژهی سیاسی پیامددار را اطلاعرسانی میکند و جهت میبخشد.

استان براکهاژ، پیشدرآمد: مرد ستارههای شعرای یمانی ۱۹۶۲
۸. پروژهی پرورشدهندهی سازندگی و بازنگری
خودکاری خرد و آداب گفتوشنودی، چشماندازهای تازهای را برای پیش بردن بازنگری و سازندگی میگشاید که معنایش درگیرشدن در پروژهی سیستماتیک آزادی عملی است. این آزادی هم به صورت سیستماتیکبودن دانش و شناخت و هم به صورت دانش و شناخت از سیستم به عنوان پیشنیاز کار روی سیستم است. برای کار روی هر سیستمی، لازم است آن سیستم را بشناسیم. اما تا آنجا که سیستم چیزی جز یکپارچهکردن همه گیر گرایشها و کارکردها نیست، و تا آنجا که نه دارای معماری درونزادی است و نه بنیانی نهایی و نه کرانهای برونزادی، واجب است با سیستم به عنوان پنداشتی ساختنی برای شناختش برخورد شود. به گفتهای دیگر، سیستم را باید از راه درآمیختن (سنتز) و تحلیل استنتاجی، سازندگی روشمند و دستکاری استنباطی متغیرهایش که در سطوح متفاوت توزیع شده، دریافت.
دانش و شناخت از سیستم، شناختشناسی عام و کلی نیست، بلکه بیشتر به قول ویلیام ویمسَت، «شناختشناسی مهندسی کننده» است. ۱۱ شناختشناسی مهندسی کننده ـ شکلی از درک که دربرگیرندهی دستکاری مشخص شدهی بافتِ علت و معلولی و سازماندهی سلسلهمراتب کارکردی است ـ مجموعهی افزارگان armamentarium بهبودیافتنی فراگیری و کندوکاش شخصی است که به شکل خاصی به نقشها و نیازهای مشخص سطوح و سلسلهمراتبهای متفاوت توجه دارد و کلیتها و سازوکارهای سطح پائینتر را برای رهبری و بهبود سازندگی در سطوح عالیتر به کار میگیرد. از این گذشته، نه تنها از متغیرها و روندهای پرنیروی سطح بالاتر برای تصحیح سلسلهمراتبهای ساختاری و کارکردی سطح پائینتر سود میجوید، بلکه فضای امکانات آنها را از نو بههنجار میکند تا پتانسیلهای سازندهی آنها تحقق یابد و قید و شرطهای دستکاری و قابل مشاهدهی آنها را که برای سازندگی بیشتر لازم است، به دست میدهد.۱۳
هر پروژهی سیاسی که هدفش تغییر واقعی است باید منطق سلسلهمراتب آشیانهای را که مشخصهی خاص سیستمهای پیچیده است، درک کند و با آن سازگار شود. ۱۴ دلیلش این است که تغییر نمیتواند به جز از راه تعدیلهای ساختاری و دگرگونیهای کارکردی در سراسر لایههای متفاوت ساختاری و سطوح کارکردی، پیش رود. پیچیدگیهای بیشماری از توزیع سلسلهمراتبهای آشیانهای ساختاری و کارکردی پدیدار میشود. گاهی برای به وجود آوردن تغییر در سطحی، تغییر ساختاری و کارکردی سطح متفاوتی لازم است که در ظاهر هیچ ربطی به آن ندارد. از این گذشته، آنچه مهم است تغییر کارکردها (خواه در سطح اقتصادی، یا اجتماعی یا سیاسی) است. اما هر تغییر ساختاری ناگزیر به تغییر کارکردی نمیرسد، در حالیکه هر تغییر کارکردی ـ در پرتو اینکه کارکردها نقش دستیابی به هدف و پایدارکردن پویا را برای سیستم بازی میکنند ـ به تغییر ساختاری میرسد (هر چند این دگرگونی در ساختار ممکن است در ساختار خاصی که کارکردش تغییر کرده روی ندهد.)
اهمیت سلسلهمراتبهای آشیانهدار برای پیادهکردن هر شکلی از تغییر در هر لایهای از زندگیمان، دانش و شناخت سطوح متفاوتِ توضیحی و دستکاری میانسطحی را ضرورتی بی نهایت مهم میکند. چنین دانش و شناختی هنوز باید به طور کامل در پروژههای سیاسی جا داده شود. بدون دانش و شناخت سلسلهمراتبهای ساختاری و کارکردی، جاهطلبی برای تغییر ـ خواه از راه تعدیل و سازماندهی دوباره یا از هم گسستن ـ با تلفیقِ لایههای متفاوت ساختار و کارکرد در سطوح اقتصاد، جامعه و سیاست به گمراهی کشیده میشود. بنابراین، تنها تفکیک توضیحی سطوح و دستکاریهای میانسطحی (فراگیریهای شخصی پیچیده) میتوانند رؤیاهای تغییر را به واقعیت دگرگون کنند.
در یک سناریوی سلسلهمراتبی، ابعاد سطح پائینتر، سطوح بالاتر را نسبت به فضاهای امکان باز میکنند که همزمان باعثِ گسترشِ امکان سازندگی و به وجود آوردن امکان بازنگری میشود. در عین حال، نرمی و قالبپذیری توصیفی و سازوکارهای پایدارشدهی ابعاد سطح بالاتر، سازندگیها و دستکاریهای سطح پائینتر را سازگار و بسیج میکند. درآمیختن تواناییهای سطوح پائینتر و سطوح بالاتر، به حلقهی بازنگرانه ـ سازندهی مهندسی شکل میبخشد.
حلقهی مهندسی، شمای وابسته به چشمانداز و نقشهی درآمیختن (سنتز) است. در قالب یک نقشه، هم در سراسر سطوح متفاوت پخش میشود و هم در قالب تعدادی نقشهی پوششدهنده با ظرفیتهای توصیفی ـ تجویزی در سطوح منفرد توزیع میگردد. ساختار وصلهپینهای آن تضمینکنندهی شکلی از قالبپذیری توصیفی و گوناگونپذیری تجویزی است، ناهمگنیها و تلقیقهای توضیحی را کاهش میدهد و با دوختودوز و سازگار کردنِ نقشههای پوششی توصیفی و تجویزی با خاصبودنها specificities، به جستوجوی مشکلات و فرصتهای سازندگی کارآیی میبخشد. در قالب پرگاری مربوط به چشمانداز، از میان نگارههای آشکار و علمی (همگنی و انسجام برجستهنمایی شده) میگذرد، دیدگاهی از بالا و دیدگاهی از پائین (ژرفنابخشیدن تلسکوپی) به خود میگیرد و مقیاسهای میانی گوناگونی را یکپارچه میکند که نظموترتیبهای خاص، توضیحی و گسترشداده نشدنی، توصیفی، ساختاری و کارکردی خود را دارند (که درآمیختنی غیرسطحی است). حلقهی بازنگری سازندگی همیشه مهندسی را به عنوان مهندسی دوباره، روند تعدیل دوباره، ارزیابی دوباره، جهتبخشیدن دوباره و ساختاربخشیدن دوباره، نهادینه میکند. این اثر انباشتی مهندسی (ویمسَت) است که با انباشت کارکردی و ساختاری سیستمهای پیچیده، به صورت مادهی خورندهای همنوایی دارد، ۱۴ که اسطورههای بنیاد را میخورد و گریز متراکم از وضعیتهایی settings را که به شکل بختامیز چیده شده، کاتالیز میکند.
ابعادِ متحمل خطا و دستکاریشوندهی برخورد با سیستم به عنوان پنداره و شناختشناسی مهندسی، به درستی همان تجلیات بازنگری و سازندگی به عنوان دو کارکردِ محوری آزادی است. هر تعهدی که از بازنگری جلوگیری کند و دامنهی سازندگی را نگاه ندارد ـ یا از آن مهمتر گسترش نبخشد ـ باید به روز شود. اگر نتواند به روز شود، آنگاه باید به دور افکنده شود. آزادی تنها از انباشت و پالایش کارکردی رشد میکند که از ویژگیهای سیستمهای پیچیدهی سلسلهمراتبی، آشیانهدار و بنابراین تمرکززدایی شده است. سازماندهی کارکردی عبارت از سلسلهمراتبهای کارکردی و پیوندهای استنباطی درست میان آنهاست که سویمندی غیرسطحی، نگاه داشتن، درجهبندی، و بهبود را مجاز میکند و به این ترتیب فرصتهایی را به بار میآورد که ضرورتها و بنیادهای پنداشتیِ مربوط به علتهای طبیعی را به شکل رویهواری به متغیرهای دستکاریشوندهی سازندگی تبدیل میکند.
از لحاظی میتوان سازمانیافتگی کارکردی را به صورت سیستم پیچیدهی سلسلهمراتبی پیوندهای کارکردی و خواص کارکردی تعبیر کرد که به کارکرد هنجاری و علتومعلولی، هر دو مربوط میشوند. میتواند نظم و ترتیب مشخص «هست» را به نظم و ترتیب دستاندازیکننده و توانایی بخشندهی «باید» تبدیل کند، که در آن کرانههایی که به شکل بختآمیزی پیش کشیده میشوند، با فشارهای لازم اما قابل بازنگری و هنجارکننده جایگزین میگردند. بسیار مهم است که توجه شود سازندگی تحت فشارهای هنجاری (نه فشارهای طبیعی) و تعیینکردنهای طبیعی (بنابراین واقعگرایی) پیش میرود که نمیتوانند به صورت کرانههای بنیادین گرفته شوند. سلسلهمراتبهای کارکردی نقش نردبانها یا بندکفشهایی به خود میگیرند که به یاری آن یک بافت علتومعلولی به دیگری اختصاص داده میشود، یا وضعیتی هنجاری به سطح دیگری هل داده میشود.
برای همین این تمثیل مهندس، به عنوان کارگزار بازنگری و سازندگی است که دشمن همگانی شمارهی یک بنیاد، به عنوان چیزی است که کرانههای تغییر را کرانمند و محدود میکند و از چشماندازهای گریز متراکم جلوگیری مینماید. این تمثیل مدافع تجاوز یا روش اشتراکی ستیزهجویانه نیست که این گرایش را دارد که خود را از سیستم بکاهد یا سیستم را صاف کند و به حالت افقی درآورد. از این مهمتر، برای همین است که آزادی یک بستهی تحویلدادنی شبانه نیست، خواه به نام خودانگیختگی یا ارادهی مردمان، و خواه به نام صادر کردن دمکراسی. آزادی و رهایی یک پروژه است، نه انگاره یا کالا. اثرش فورانِ نوآوری نیست، بلکه بیشتر پایایی و تداوم شکل طراحیشدهی کار است.
شرط آزادی، به جای آزادسازی، انباشت تکهتکهمانندِ ساختاری و کارکردی، و پالایشی است که به صورت یک پروژهی خودپروری روی میدهد. انباشت و پالایش ساختاری و کارکردی، محیط مناسبی برای به روز کردن تعهدات میسازد، هم از راه تأثیرِ تصحیحکنندهی سطوح بر یکدیگر و هم گرایش طبیعی سازندگی که درونزادی سلسلهمراتب کارکردی به عنوان موتورهای توانایی بخشیدن است.
آزادیبخشی نه جرقهی آغازین آزادی است و نه به عنوان درونمایهی آن کافی است. دیدن آزادیبخشی به عنوان مایهی آزادی، زودباوری پیشامدگرایانه است که تا آنجا که نگهداشتن یا بهبود آزادی را تضمین نمیکند، بارها و بارها بیاعتبار شده است. اما یکی دیدن رهایی به عنوان درونمایهی کافی آزادی، پیامد بسیار بدتری را تولید میکند: خردستیزی و در نتیجه رسوب شکلهای گوناگون خیانت و فاشیسم.
درونمایهی کافی آزادی را تنها میتوان در خرد یافت. باید تفاوتِ میان هنجاری خردورزانه و قانونی طبیعی را بازشناخت ـ تفاوتِ میان رهایی که درونزدای بازشناسی روشن و صریح وضعیت پایبندکنندهای است که از خرد اطاعت و فرمانبرداری میکند و بندگی مربوط به محرومیت و ناکامی از اینگونه گنجایشِ بازشناسی، که شرط برانگیزش طبیعی است. آزادی به مفهوم اکید رهایی از بندگی نیست. از حالت فراگرفته شده درآوردن unlearning پایای بندگی است.
اضطرارِ به روز کردن تعهدات و ساختن تکنولوژیهای شناختی و عملی برای پیاده کردن اینگونه شاهکارهای به روز کردن تعهد، دو بُعد ضروری این رویهی از حالت فراگرفته شده درآوردن است. هنگامی که از چشمانداز سازندگی و بازنگری به آن نگریسته شود، آزادی، هوشمندی است. آن گونه تعهد نسبت به مردمیت یا به آزادی که به شکلی عملی معنای این حکم را نپروراند، تعهدش را دیگر رها کرده و مردمیت را به گروگان گرفته تا یکی دو روز دیگر خود را در تاریخ بکشاند.
آزادی لیبرال، خواه کسبوکاری اجتماعی باشد و خواه انگارهی شهودی آزاد بودن از فشارهای هنجاری (یعنی آزادی بدون قصد و منظور و بدونِ کُنشِ طراحی شده)، گونهای آزادی است که به هوشمندی ترجمه نمیشود و به همین دلیل به شکل واپسگرایانهای کهنه و منسوخ شده است. بازسازی نهادی فرضی، کشیدن پیوندی کارکردی میان شناسایی آنچه که به شکل هنجاری خوب است و جامهی راستیودرستی (حقیقت) پوشاندن به آن، نگاهداری و بهبودِ خوبی و بهرهمند کردنِ پیگیریِ بهتر با خودمختاری خودش ـ این مسیر آزادی است. اما این تعریف همچنین تعریف هوشمندی به عنوان به واقعیتپیوستن به خودِ آزادی عملی و خودمختاری کارکردی است که خود را علیرغمِ نهادش آزاد میکند.
سازگاری با ادراک خودمختار خرد ـ یعنی به روز کردن تعهدات بنا به روند پیشروندهی تحققبخشیدن به خود خرد ـ کشاکشی است که با پروژهی بازنگری و سازندگی آزادی همسازی دارد. نخستین تجلی این گونه آزادی جاانداختن گونهای سویمندی ـ نشانگری برتریطلبانه ـ است که گذرگاهی درآمیختنی (synthetic) و ساختنی را روشن میکند که مردم باید از آن بگذرد. اما برای گام برداشتن در این مسیر باید از روبیکون (کرانهی بازگشتناپذیرِ) شناختی بگذریم.
در واقع، نگرش دستاندازی که سازگاری با خرد از لحاظ کارکردی خودمختار میطلبد، این را میرساند که دیگر از روبیکون شناختی گذشته شده است. برای رهیابی این مسیر درامیختنی، هیچ سودی ندارد که از آنچه زمانی بوده، ولی اکنون ـ مانند تمام نگارههای اوهامی ـ با بادهای بازنگریکنندهی خِرَد پراکنده شده است، آغاز کنیم. ۱۶
پانوشتها:
۱. در سراسر این متن، اصطلاح مردم (انسان) اغلب بدون حرف تعریف آورده شده تا روی معنای واژهی مردم به عنوان یک اصل همهگیر یگانه تاکید شود که شیوهی وجودی خود را با مأوا داشتن در روندهای جمعیکننده یا همهگیرکننده میفهمد. این «مردم» است، نه صرفاً در این پرتو که یکی از گونههای زیست شناسانه است، بلکه بیشتر در این پرتو که ذهنی ژنریک یا یک مردم معمولی است، پیش از آنکه چیزی یکتایی و اصل همهگیر بودنش را به بار آورد. به همین سان مردم، همانطور که ژان پل سارتر اشاره میکند، به دلیل همهگیر بودن یکتای تاریخ مردمی، یکتاست و از این گذشته به دلیل یکتا بودن جهانیکردن پروژههایی که بر دوش میگیرد یکتا است.
در ضمن اصرار مترجم بر به کاربردن واژهی فارسی مردم به جای انسان و آدم که کمابیش تا زمان آغاز دوران مدرنیسم در شعر و ادبیات فارسینویسان به کار میرفته، به این دلیل است که برخلاف انسان و آدم، معنای ضمنی مرد را هم با خود نمیکشاند.
۲. نگاه کنید به میشل فوکو نظم و ترتیب چیزها: باستانشناسی علوم مردمی (نیویورک، کتابهای وینتج، ۱۹۷۰)
۳. نگاه میشل فرر، رهایی مردم و «آیندهی فلسفه» (زیر چاپ ۲۰۱۵)
۴. رابرت برندوم Robert Brandom: میان گفتار و کردار: به سوی عملگرایی تحلیلی (اکسفورد، انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۰۸)
۵. نگاه کنید به نیک اسرنیسک و آلکس ویلیامز، # شتابگیری: منشوری برای سیاست شتابگرایانه» در خط سیرهای تاریک: سیاست بیرون انتشارات نام، ۲۰۱۳). این نوشته به صورت آن لاین هم وجود دارد.
http://criticallegalthinking.com/2013/14/accelerate-manifesto-for-an-accelerationist-politics/
۶. نگاه کنید به پل بوغوسیان Paul Boghossian، ترس از دانش و شناخت: در ستیز با نسبیگرایی و ساختارگرایی (آکسفورد، انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۰۶)
۷. نگاه کنید به رابرت برندوم روشن و بیپرده کردن: خردورزی، بازنمایی و تعهد گفتوشنودگرانه (کمبریج ماساچوست، انتشارات دانشگاه هاروراد، ۲۰۰۱)
۸. نگاه کنید به لودویگ ویتگنشتاین کندوکاوهای فلسفی (نیویورک، پیرسون اجوکیشن، ۱۹۷۳)
۹. برای شرحی در بارهی پیوند میان فلسفه و هوش ساختگی (مصنوعی)، نگاه کنید به دیوید دویچ David Deutsch، «فلسفه کلیدی است که هوش ساختگی را باز میکند»، گاردین، اکتبر ۳، ۲۰۱۲
۱۰. هاروارد بیکر، بحثهایی برای تئاتر (منچستر، انتشارات دانشگاه منچستر، ۱۹۹۷)
۱۱. ویلیام ویمست William Wimsatt، بازمهندسی فلسفه: تقریب تکهتکهگونهی واقعیت (کمبریج ماساچوست، انتشارات دانشگاه هاروراد، ۲۰۰۷)
۱۲. برای شرحی مفصل و تعاریف تکنیکی روندها و سازوکارها، نگاه کنید به یوهانا سیبت Johanna Seibt، «شکلهای تعامل در حال پیدایش در روند کلی نظریه» و کارل کریور Carl Craver، «کارکردها و سازوکارها و سلسلهمراتب نقش»
۱۳. شرایط دستکاری شکلهای خاص قیدوشرطهای کلی است که بیانگر آمیزههای گوناگون علتومعلولی و توضیحی پیشینیان و از پیآمدان (اگر…. پس…) در چارچوب دستاندازیها یا پنداشتهای دستکاریپذیر است. برای نمونه یک قیدوشرط سادهی دستکاری این است: اگر قرار باشد ایکس تحت مجموعهی پارامتر دبلیو، دستکاری شود، به شیوهی وای رفتار میکند. در بارهی نظریهای در باب دستاندازی علتومعلولی و توضیح، نگاه کنید به جیمز وودوارد: باعث رویداد چیزها شدن: نظریهی توضیح علتو معلولی (اکسفورد، انتشارات دانشگاه آکسفورد ۲۰۰۳)
۱۴. در مورد درک واقعگرایانهی پیچیدگی نگاه کنید به جیمز لیدیمن، جیمز لمبرت و کارولین ویسنر، «سیستم پیچیده چیست؟» مجلهی اروپایی فلسفهی علم، جلد سوم، شماره ۱، ژانویه ۲۰۱۳). و برای جزئیات بیشتر نگاه کنید به رمو بادیل و آنتونیو پولیتی پیچیدگی: ساختارها و مقیاسشماری سلسلهمراتبی در فیزیک (کمبریج، انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۹۹)
۱۵. نگاه کنید به ویلیام ویمست، بازمهندسی فلسفه برای موجودات کرانمند.
۱۶. با سپاس از میشل فرر، برایان کوآن وود، رابین مککی، بندیک سینگلتن، پیتر وولفندل و بسیاری دیگر که از راه پیشنهادات یا گفتوگوها در این متن سهم داشتهاند. هر حسنی که این نوشته دارد به خاطر آنهاست، در حالیکه کمبودهای آن از سوی دیگر به کلی از آن من است.
