در برابر چشمهايت

ورود آقايان آزاد نيست

گزارش از: طاهره امانی

نگارخانه شماره شش نمايشگاهی از پرتره­ های زنان ايرانی در دوران پس از کشف حجاب برگزار کرده است.

اين نمايشگاه با عنوان «در برابر چشمهايت» کاری است از پريسا دمندان، عکاس و پژوهشگر و مدرس عکاسی.

آثار به نمايش گذاشته شده در اين نمايشگاه بخشی از عکس­هايی است که پريسا دمندان در پی طرح شناسايی و جمع­ آوری آرشيوهای عکس عکاسان قديمی اصفهان در سال های 1370 تا 1379 گرد آورده است.

او در اين پژوهش شيشه­ های عکس عکاسخانه­ های چهره­ نما (ميرزا مهدی خان چهره­نما)، درخشان (غلامحسين درخشان)، شرق (ابولقاسم جلا) و عکس­های ميناس پات کرهانيان و تعدادی ديگر را بازيافته و آنها را در مجموعه ­ای آماده­ ی چاپ کرده است.

عکس­های به نمايش درآمده بخشی از عکس­هايی است که اجازه­ ی انتشار نيافته و فقط اجازه­ ی نمايش در نمايشگاهی ويژه‌ی خانم­ها را دريافت کرده است.

اين عکس­ها تماما پرتره است و در آنها، آنچنان که در کاتالوگ نمايشگاه آمده، “زنان در استوديو، کاملا از پزی که توسط عکاس­ها که همگی مرد بودند، به آنها داده می شد متابعت می­کردند. در عين تسليم بودن، مسلم است که اين زنان، در مراجعه به عکاسخانه­‌ها و نشستن در مقابل عکاس، آزادانه تصميم­گيری کرده و نحوه‌ی لباس پوشيدن، آرايش ظاهری که از خود ارائه داده اند را آگاهانه انتخاب نموده­ اند.”

عکس به مثابه سند تاريخی

به اين عکس­ها به عنوان سندی از وضعيت اجتماعی زنان در دوره­ ی انتقالی قدرت از قاجاريه به پهلوی می­توان نگاه کرد. با توجه به وضع آرايش مو و نوع پوشش انتخابی زنان در اين عکس­ها می­توان استنباط کرد که بيشتر آنها در دوره­ ی پهلوی اول گرفته شده است.

به نظر می­رسد در آن دوره برای زنان، ژست­های آرام، موقر، ظريف و فاقد خشونت ارجحيت داشته است. دست­ها با انحناهای نرم، بازوها چسبيده به بدن و پاها بدون فاصله از هم قرار می­گرفته­ اند. در مواردی دست زير چانه در حالت نشسته و حتی در حالت دراز کشيده بر روی تخت يا زمين ژست رايجی برای زنان بوده است. زنانی بی­تحرک و تصويرشده در قالبی مردپسند.

آنچه دوربين ها ثبت کرده ­اند

در 22 عکسی که به نمايش گذاشته شده نکات بسيار جذابی ديده می­شود: اکثر زنان موهای کوتاه خود را با ابزارهای موجود در آن زمان تاب داده ­اند، جوراب­های کلفت پاشنه­ دار و عمدتا سفيد بر پا دارند، کفش­ها از نظر مدل تنوع کمی دارند، اما تماما پاشنه­ بلند هستند، در بعضی عکس­ها زنان ابروان مد دوره­ ی قاجاريه را دارند، بی­نهايت پهن (با وسمه يا بی وسمه) و کشيده.

لباس­هايی که بعضی از زنان بر تن دارند آنقدر نازک است که از زير آنها زيرپوش يا کرست پارچه­ ای دست­دوز آنها ديده می­شود و اين نشان می­دهد که در آن دوره آستردوزی متداول نبوده، و در يکی دو عکس لباس­ها کاملا بدن­نما هستند. می­شود تصور کرد در آن دوره هم زنانی بوده ­اند که می­خواسته ­اند عکسی با لباسی متفاوت از ديگر زنان بگيرند يا شايد اين ها عکس­های دعوت­ کننده­ای است برای مقاصدی خاص.

چند عکس زن­ها را در محلی جز استوديو به تصوير کشيده است. در اين عکس­ها زنان عمدتا
در کنار افراد خانواده يا همسر ديده می­شوند و ژست­های طبيعی­تری دارند. در يک عکس طنزآميز زن و مردی خود را به شکل درويش و ساقی آراسته­ اند و دريک تک­ عکس زنی بسيار زيبا و خوش هيکل که خارجی به نظر می رسد با لباس خواب سرهم کوتاه روی کاناپه در کنار تختخوابی تميز يله داده و لبخند می زند و باز در يک تک­ عکس ديگر خانمی لباس شنايی بر تن دارد (البته با جوراب بلند و توری که شانه­ هايش را پوشانده است) که از نخستين مدل­های مايوی زنان در اروپای آن دوره است.

در تعدادی از عکس ها در کنار زنان عروسک ديده می شود. مثلا در عکسی، عروسک يک سگ شبيه سگ­های دست­آموز بانوان فرانسوی در کنار يک زن ديده می شود و در عکس ديگری يک زن چند عروسک فرنگی را کنار خودش چيده است.

با توجه به اينکه در دوران پيش و بعد از جنگ جهانی اول کارخانه­ ی عروسک­ سازی ( برای صادرات به خارج ) توسط خارجی­ها ( احتمالا روس­ها ) در شهر اردبيل ساخته شده بود و هنوز کوچه­ای به نام ” طوی” که به ترکی معنای عروسی و به انگليسی معنای عروسک/اسباب­ بازی می­دهد در اردبيل وجود دارد و با توجه به جنس عروسک­ها که به نظر می­رسد در آنها مواد خاصی به کار رفته،
می­توان استنباط کرد اين زنان و خانواده­ هايشان آنچنان وضع مالی­ای داشته­ اند که اجناس گرانقيمت صادراتی تهيه کنند يا مسافرتی به خارج داشته يا سوغاتی از مسافر خارج از کشور دريافت کرده­اند.

به فرض صحت هر کدام از استنتاج­ها می­شود گمان کرد آنها مشتاق آشنايی با جلوه­ های فرهنگ غربی و تجدد بوده­ اند و با به نمايش گذاشتن آن عروسک­ها در کنار خود در عکس­ها می­خواسته­ اند بر اين عامل فرهنگی تأکید کنند.

از جمله جالب­ترين عکس­های این مجموعه عکس خانمی متين و موقر است که در حال کتابخوانی عکس گرفته و ديگری عکسی از زنی جوان که زيرپوشی از گيپور يا دانتل به تن دارد، دراز کشيده و دستش را زير سر قرار داده و عکس بزرگ­ شده ی دو مرد يکی در دستش و ديگری روی زمين ديده می­شود و اين خانم عينک ذره ­بينی گردی شبيه عينک صادق هدايت بر چشم دارد.

دو عکس بزرگ نمايشگاه بسيار زيبا هستند. هم عکس­ها در ژست­ها و مکان­های متفاوتی گرفته شده ­اند و هم زنان اين دو عکس بی­نهايت زيبا و به نسبت آن دوران خوش ­پوش­اند.

از هر عکس دو نسخه به علاقه­مندان ارائه می­شود و قيمت عکس­ها از چهارصد هزار تا يک ميليون و هفتصد هزار تومان است.

حال و هوای نمايشگاه

بيشتر بازديد کنندگان دوباره و چند باره به عکس­ها نگاه می­کنند؛ بعضی از دختران جوان از کشف دررفتگی جوراب يکی از زن­های عکس­ها به شعف می­آيند. عکاسان سرشناسی چون مريم زندی و نيوشا توکليان و هنگامه گلستان از نخستين بازديدکنندگان نمايشگاه هستند و زنان هنرمند اعم از نقاش، بازیگر سينما و تئاتر، کارگردان تئاتر، طراح لباس، نويسنده، مترجم و شاعر يکی پس از ديگری به نمايشگاه می­آيند.
وزارت ارشاد به شرط ممنوعيت ورود آقايان اجازه‌ی برگزاری نمايشگاه را داده است و برگزارکنندگان نمايشگاه در حرکتی قابل تقدير و زيبا لفظ ممنوعيت را برداشته و در ورودیِ در وروی کارت نمايشگاه نوشته­اند “ورود آقايان آزادنيست.”

با توجه به اينکه اکثر اين زن‌های شجاع و پيشگام _ که جلوتر از زمانه­ ی خود می­زيسته­ اند و به نظر می­رسد زنانی بوده ­اند که با مردانی دموکرات همگام و همراه بوده­ اند و اين شجاعت را داشته­ اند که بر خلاف جريان آب شنا کنند _ به احتمال بسيار زياد تاکنون درگذشته­ اند و اين عکس­ها جنبه­ ی پژوهشی داشته و سندی از دوران گذر از سنت به مدرنيته و شکل­گيری طبقه‌‌ی متوسط است و طبعا بازديدکنندگان بر اين نکات وقوف داشته و دارند، آزاد نبودن ورود آقايان به
نمايشگاه عجيب می­نمايد.

می­توان پرسيد آيا اگر مردی در پی اين پژوهش رفته و به چنين عکس­های ماندگاری دست يافته بود، به دليل مرد بودنش و زن بودن سوژه­ه ای عکس بايد از ادامه­ی تحقيقش جلوگيری می­شد؟

تاريخ اجتماعی و اسناد هر کشوری متعلق به همه‌ی مردم آن کشور است. نمی­شود تاريخ را خط ­کشی کرد يا آگاهی يافتن بر اسناد دوره­ های سپری­ شده ی تاريخی را، به دليل جنسيت، برای نيمی از جامعه ممنوع يا آزادی آنها را برای ديدن اين اسناد از آنها سلب کرد.

پريسا دمندان

پريسا دمندان متولد 1346 ، فارغ­ التحصيل رشته‌ی عکاسی از دانشگاه ، عکاس و پژوهشگر تاريخ عکاسی است.

او کارش را با عکاسی مستند اجتماعی آغاز کرد و نمايشگاه­هايی ار جمله: پرتره­ ها، انسان و کار، معدنچيان معدن سرب نخلک، با حاشيه­ نشينان خليج،تصاويری از زن ايرانی، زندان جوانان تهران و بشاگرد در داخل و خارج از ايران برگزار کرده است.

با تنگ­تر شدن فضای عکاسی مستند، او از سال 1372 با هدف حفظ و نگهداری آرشيوهای عکس در خطر، به پژوهش روی آورد و تاکنون به جز گردآوری عکس­های عکاسان قديمی اصفهان، ساماندهی مجموعه عکس­های ارنست هولستر، مهندس تلگراف و عکاس آلمانی، موجود در مرکز اسناد و مدارک ميراث فرهنگی تهران، خاکبرداری و جمع­آوری آرشيوهای عکس استوديوهای ويران­شده­ی شهر بم، پس از زلزله، پروژه­ی آزمايشی کتابخانه­ی بريتانيا و ساماندهی مجموعه عکس­ها و ايجاد بانک ديجيتالی اطلاعات تصويری و اسناد احمد شاملو و…را به سرانجام رسانده است. همچنين او کتاب های «شيوه­ی ديگری برای گفتن» اثر جان برجرو «يک دم نور ، پلارويدهای تارکوفسکی » را به فارسی ترجمه کرده است.

باستان شناس یا عکا س

(فصلنامه فراایران، شماره نهم)

ژاک دو مورگان و عکسهای نخستین ماموریت علمی او در ایران (1891-1889)

باستان شناس یا عکا س

عطا آیتی

اخيرا مجموعه اي از عکس هايي که باستان شناس فرانسوي، ژاک دومورگان طي اولين ماموريت علمي خود در ايران تهيه کرده بود توسط عطا آيتي، از محققان ايراني مقيم فرانسه در نزد عتيقه فروشي از اهالي شارتر (Chartres) فرانسه کشف شد. اصالت و ارزش فرهنگي و علمي اين مجموعه توسط برخي صاحب نظران تاييد شد و آنگاه با ياري دکتر احسان نراقي، يکي از ايرانيان خير اروپا به نام خانم حميرا ايازي هزينه ي خريد عکسها را برعهده گرفتند. پس از خريداري، عکس ها توسط عطا آيتي فهرست بندي و در ٤ آلبوم گنجانده و به موطن اصلي خود ايران بازگردانده شد. اين آلبوم ها اينک در آلبومخانه ي کاخ گلستان نگاه داري ميشوند و ميتواند به عنوان راهنمايي گران بها پژوهشگراني را که در مورد تاريخ، جامعه و مردم ايران در پايان دوره ي ناصري تحقيق مي کنند، ياري دهد. در اين مقاله، عطا آيتي مختصري از زندگي دومورگان، چگونگي عکس هاي مورد بحث و جنبه هاي فرهنگي و علمي آنها را بررسي کرده است.

ژاک ژان ماري دومورگان (Jacques Jean Marie de Morgan) در سوم ژوئن سال١٨٥٧ ميلادي در يک خانواده ي اشرافي در شهرک اويسو سورکوسون (Huisseau-sur-Cosson) به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و دوره ي متوسطه را در همان شهرک به اتمام رساند. شوق جواني او را به سوي جمع آوري عتيقه سوق داد. براي ادامه ي تحصيل به پاريس رفت و پس از پايان تحصيلات در «مدرسه ي معدن شناسي» در سال ١٨٨٢ به کسب ديپلم اين آموزشگاه نايل آمد. در دوران تحصيل در اين مدرسه کفايت خود را در زمينه ي باستان شناسي بروز داد، به طوري که پس از اخذ ديپلم معدن شناسي بلافاصله به ماموريت هاي حفاري در شمال اروپا اعزام شد. (يادآوري مي شود که برادر بزرگ او، هانري دومورگان نيز قبل از وي پا به عرصه ي تحقيق در زمينه ي باستان شناسي آمريکا گذاشته بود.) پس از انتشار نتايج پژوهش هاي دومورگان، وزير آموزش و پرورش فرانسه او را به دو ماموريت حفاري به هند و مالزي اعزام داشت، و از همين جا، بعدها تمايل علمي او متوجه شرق گشت. دومورگان با استفاده از تخصص اصلي خود در معدن شناسي، به منظور کسب سرمايه ي کلان با هزينه ي خود به اتفاق همسر و دخترش به قفقاز رفت و به مدت سه سال به کاوش پرداخت. در طي اين اقامت توانست در زمينه هاي گوناگون علمي، از جمله در حوزه ي مردم شناسي، تحقيقات بکري صورت دهد. چاپ و انتشار اين تحقيقات موجب شد تا وزير آموزش و پرورش وقت، او را به عنوان مامور اين وزارتخانه برگزيند. با کسب اين مقام، و با استفاده از حمايت دو چهره ي سرشناس ديگر آن دوره، يعني ماسپرو(Maspero)، باستان شناس و دکتر هامي (Hamy)، انسان شناس، امکانات اولين ماموريت او به ايران توسط آن وزارتخانه فراهم شد. بدين گونه، در سال ١٨٨٩ به منظور شناسايي آثار باستاني، وضعيت جغرافيايي، و زمين شناسي ماموريت او در ايران شروع شد. به گفته ي خود دومورگان: «در ماه اوت سال ١٨٨٩ بود که زندگي واقعي علمي من با اعزام به ايران آغاز شد. تا اين زمان تلاش ها و فعاليت هاي علمي من هيچ ربط و هماهنگي با هم نداشت، هميشه طبق شرايط روز پيش مي رفت.»١

دومورگان، با ارايه ي برنامه ي ماموريت خود و تصويب هزينه ي آن که ٥٥٠ هزار فرانک بود (البته بعدا صد هزار فرانک به اين مبلغ اضافه شد)، در هفدهم سپتامبر سال ١٨٨٩ همراه با همسر اولش، نوامي دوسن مارتن mie de Saint Martin) (Noو پيش خدمتش، پير وازلن (Pierre Vaslin)،از بندر مارسي به مقصد ايران حرکت کرد.

دومورگان در سفر خود به مقصد ايران با کشتي به بندر باتوم رفت، و از آنجا راهي بادکوبه شد. قبل از ورود به خاک ايران اقامت کوتاهي در قفقاز کرد و در آنجا مترجمي را به استخدام خود درآورد. بعد به بادکوبه بازگشت و از آنجا راهي ايران شد. از رشت، منجيل و قزوين گذشت و به تهران رسيد و مورد استقبال کاردار فرانسه، پولزديوا دولاپوپ (Paulze – d’Ivoy de la Poype)، قرار گرفت. دومورگان به اتفاق کاردار فرانسه در تهران، به منظور گرفتن فرمان به حضور شاه رفت. اين دومين باري بود که او شاه را مي ديد. اولين بار، مربوط به زمان بازديد او از برادرش در انگلستان، مقارن با اولين سفر ناصرالدين شاه در ١٨٧٣ به آنجا بود. اين بازديدها خاطره ي خوبي در او نگذاشته است، تا آنجا که در نوشته هايش پادشاهان قاجار، مخصوصا ناصر الدين شاه را مورد تمسخر قرار داده است.٢

بعد از چند هفته اقامت در تهران و بازديد از آثار باستاني پايتخت به دماوند رفت و تا ٥٦٧٠ متري قله صعود کرد. از آنجا به مازندران و شهرهاي بارفروش (بابل کنوني)، ساري، اشرف (بهشهر کنوني) و استرآباد (گرگان کنوني) رفت. در هر کدام از اين شهرها به مطالعه ي آثار باستاني و موقعيت جغرافيايي آنها پرداخت. از ميان اين شهرها، به خصوص شهر اشرف توجه او را به خود جلب کرد، تا آنجا که کاخ شاه عباس و مناظر اطراف اين شهر را «ورساي ايران» ناميده است. همچنين به سواحل بحر خزر، گيلان، لنکران و آستارا رفت و مناطق رود ارس را مورد تحقيق قرار داد. ورود او به تبريز مصادف با ماه محرم بود. از مراسم عزاداري تبريزيان عکس برداري نمود. در خانه ي حسن علي خان گروسي، معروف به امير نظام گروسي ساکن شد و با لامپر(M. G. Lampre)، آموزگار فرانسوي پسر امير نظام (يحيي خان) آشنا شد. لامپر را به عنوان منشي خود در ايران برگزيد. از اين به بعد، لامپر دومورگان را در طي تمام ماموريت هايش در ايران که تا سال ١٩١٢ طول کشيد همراهي کرد.

دومورگان سپس از تبريز راهي مناطق اطراف درياچه ي اروميه شد. از آنجا به مراغه رفت. بعد به مياندوآب و سرانجام به کردستان مکري رسيد و مورد استقبال صفي الدين خان سردار، حاکم منطقه، قرار گرفت. در سردشت با يکي از دانشجويان اسبق مدرسه ي نظام سن سير پاريس به نام فرخ خان برخورد کرد. از شهرهاي بانه، سقز، سردارآباد و صحنه بازديد به عمل آورد. او شب نشيني هاي خود را در خانوادههاي کرد، در زير کرسي و سرماي ١٧ درجه زير صفر تعريف کرده است. با ديدن شهر همدان آرزوها و روياهاي جواني اش برآورده ميشود. او همچنين به شهرهاي کرمانشاه، کنگاور، تيسفون، قصرشيرين و سرپل ذهاب٣سفر کرد. با استفاده از معابر پشت کوه به شهرهاي لرستان و بروجرد، خرم آباد، دولت آباد، تويسرکان، نهاوند و اشترانکوه رسيد و اين مناطق را از لحاظ باستان شناسي و زمين شناسي مورد مطالعه قرار داد. اقامت طولاني او در آنجا و ملاقات هاي او با قبايل مختلف اين نواحي او را از جنگ هاي قبيله اي و همچنين از شيوهي شبانگردي عشاير آگاه ساخت.

در اوايل ژوئيه ي ١٨٩١ و در گرماي ٣٣ درجه از دزفول به شوش رسيد، به شهري که در ماموريت هاي بعدي، محل اصلي کاوشهاي باستان شناسي او شد. ماموريت دومورگان در ايران بعد از سه هفته اقامت در شوش و پس از ديدن شهرهاي خرمشهر و بوشهر به پايان رسيد. سپس عازم مصر شد و بالاخره در اول اکتبر ١٨٩١ به پاريس بازگشت.٤

در اين ماموريت، در ايران، او بيش از بيست هزار کيلومتر راه را در طي بيست و هفت ماه (هفتصد روز) پيمود. او در بازگشت به فرانسه جعبه ي مجموعه هاي عتيقه ي خود را، به اضافه ي سه نقشه که از مناطق بحر خزر، کردستان مکري و شوش تهيه کرده بود، به کشورش آورد. انتشار چهار جلد کتاب قطور او تحت عنوان ماموريت علمي در ايران، در سال ٥١٨٩٤ نشانگر يادداشت هايي است که او درباره ي فعاليت هاي علمي خود در ايران تهيه کرده است.عکس هاي ژاک دومورگان در نخستين ماموريتش در ايران دومورگان بعد از انجام ماموريت خود در ايران چکيده اي از خاطرات خود را به سال ١٨٩٣ در بولتن انجمن جغرافياي پاريس به چاپ رساند. او در پايان اين نوشته از ٦٢٠ عکس که در خلال سفرش در ايران تهيه کرده بود سخن به ميان آورده است.٦ يک سال بعد، در مقدمه ي جلد اول کتاب مربوط به ماموريتش، به نام مطالعه ي جغرافياي ايران، چنين مي نويسد: «من تعداد ٧٥٠ ورقه (پلاک) عکس برداري از نوع ژلاتينو برومور دآرژان latino-bromure d’argent) (gو يک دوربين عکس برداري بدون پايه را با خود به ايران بردم. تمام وسايل عکس برداري توسط عکاسي گيومينو (Guilleminot)، واقع در شماره ي٦ کوچه ي شورون (Choron)در پاريس مهيا شده بود.»٧ در سال ١٩٩٧ به مناسبت يکصدمين سال انعقاد قرارداد امتياز عتيقه جويي بين دولت هاي ايران و فرانسه نمايشگاهي در موزه ي لوور برپا شد.٨ در همين زمان خاطرات دومورگان نيز به چاپ رسيد. در بخشي از اين کتاب مي خوانيم: «خوشبختانه ماموريت من به ايران از ابتدا تا آخر به انجام رسيد. نقشه هايي مهم، تعداد ششصد و پنجاه عکس، انبوهي يادداشت و مجموعه هاي گوناگوني از عتيقه را با خود به فرانسه آوردم.»٩ طبق شماره گذاري هايي که در مجموعهي عکس هاي خريداري شده ملاحظه مي شود، آخرين عکسي که در بوشهر گرفته شده است به شماره ي ٦٢٢ ثبت شده است و با آنچه که دومورگان در چکيده ي خاطراتش درباره ي تعداد عکس هايش ميگويد همخواني دارد. ناگفته نماند که عکس هاي دومورگان ابتدا به روي مقوا به چاپ رسيده است، سپس آنها را به روي مقواي چاپي ديگري چسبانيده اند. اين شيوه از توليد عکس در عصر او رايج بود.

اهميت علمي و هنري عکس هاي دومورگان١٠

بنابراين در ميان باستان شناساني که در تحقيقات خود از عکس برداري استفاده کرده اند بايد از ژاک دومورگان نام برد. او نسبت به ديگران که اين شيوه را به کار بسته اند با نگاهي وسيع و همه جانبه به واقعيات فرهنگي توجه مبذول داشته است. او در زير بعضي از عکس هاي خود مي نويسد که در چه ارتفاعي و در چه ضلع جغرافيايي، و يا در چگونه شبي مهتابي عکس برداري کرده است. عکس هاي به يادگار مانده ي او از آثار تاريخي و مردم نواحي مختلف ايران، از ديد تاريخي، هنري و مردم شناسي بسيار سودمند و آموزنده است. بعضي از آنها به ما امکان مي دهد تا از وضعيت يک ساختمان و معماري آن در عصر خود اطلاع پيدا کرده و براين اساس از نو نقشه ي آن بنا را تهيه کنيم. همچنين عکس برداري هاي او از اهالي، و از مسکن و پوشاک آنها، و از طرز قافله بندي کاروان ، صحنه هاي شکار، مار بازي، فرش بافي، عزاداري، حمام کردن و غيره به نمايش نامه نويسان و فيلمسازان، و پژوهشگران علوم اجتماعي امکان ميدهد تا با سهولت بيشتري جنبه هايي از زندگي فرهنگي و اجتماعي گذشته را در قالب نمايش و تصوير و يا تحقيق و نوشتار منعکس نمايند. طرز لباس پوشي فرزندان مازندراني، تالشي، کرد و ترک، و پوشاک مورد استفادهي طبقات فقير و اشرافي تهران، و همچنين وضع کار و مسکن در مناطق مختلف ايران از موارد ديگري است که در تعدادي از اين عکس ها ديده مي شود. اين موارد نيز ميتواند به مطالعه ي تاريخ تحول بخشي از آداب و رسوم کشورما کمک نمايد. يکي ديگر از فوايد اين عکس ها نشان دادن بعضي از مراسم فرهنگي مانند جشن مير نوروزي١١ است که به مرور زمان منسوخ شده است. (يک عکس از مجموعهي عکس هاي دومورگان مربوط به اين جشن است). علاوه بر اين در عکس هاي دومورگان برخي از ساختمان هاي آن زمان، و تعدادي از بناهاي تاريخي مهم را که ديگر وجود ندارند مي توان ديد. و يا بناهايي که قسمت هايي از آنها نابود شده است، از قبيل آثاري در شهر اشرف، بخشي از ارگ تبريز، برج و باروهاي مراغه، باغ شاه دزفول، و تاق دروازه هاي تهران.

عکس هايي نظير آنچه که از اولين ماموريت علمي دومورگان در ايران به دست ما رسيده است به شناخت واقعيت هاي اجتماعي و جغرافيايي کشورمان در عصر او کمک شايان مي کند. همچنين اين عکس ها درواقع نشان دهنده ي نوعي پيوستگي فرهنگي ميان تعدادي از نواحي ايران، از قبيل تالش، کردستان، خرم آباد، تهران، قزوين و تبريز، و همسايگان آن مانند گرجستان است؛ نواحي انساني جغرافيايي که نمي توان آنها را با يک خط مرزي و مصنوعي از هم جدا کرد.

١ moires de Jacques de Morgan (1857-1924), Souvenirs d’un

Mface de Jean Perrot, Paris;e Jaunay, prs par Andrpubli

Archeologue,

L’Harmattan, 1997, p. 251. ٢ (roman satirique), Paris, 1923.

J. de Morgan, Le Chah du Mabhoulistan٣ در بين فوريه و مارس سال ١٨٩١، دومورگان از منطقهي سرپل ذهاب بازديد به عمل آورد، و براي اولين بار به کشف منابع نفتي نايل آمد.او گزارش مفصلي در اين باره براي مجلهي مدرسهي معدن شناسي پاريس به رشتهي تحرير درآورد، و در ابتداي آن نوشت: «اين پژوهش را فقط در جهت منافع دولت ايران انجام داده ام». نک:

sites de naphte de Kind-e Chirin”, Annales dese Morgan, “Notes sur les

J. d, Paris, 1892, p. 1.

Minesولي اين گزارش توجه مقامهاي فرانسوي را به خود جلب نکرد. تنها در سال ١٩٠١بود که ويليام دارسي به کشف و بهره برداري نفت آن منطقه پرداخت.

٤ از سال ١٨٩٢ دومورگان به مدت شش سال ماموريت مدير کلي عتيقه جويي را در مصر برعهده گرفت. سپس در سال ١٨٩٧ به عنوان نمايندهي مدير کل هيات باستان شناسي از طرف دولت فرانسه مجددا راهي ايران شد. در طي اين سفر او قرارداد ننگين مربوط به انحصار امتياز حفاري در سراسر ايران را براي مدت ٦٠ سال با مظفرالدين شاه بيمار و بي پول به امضا رسانيد.

دربارهي سرنوشت دو مورگان همانطور که در متن اشاره شد، لامپر تا سال ١٩٠٨ با دومورگان در کاوشهاي باستانشناسي در ايران همکاري داشت، ولي از همين سال به بعد با يکي ديگر از دستياران دومورگان، به نام لويي واتلن (Louis Watelin)، بر عليه دومورگان توطئه اي در وزارت آموزش و پرورش فرانسه برانگيخت. بدين معنا که شايع (يا افشا) کرد که دومورگان بخشي از هزينهي مربوط به کاوشهاي باستانشناسي در ايران را به خود اختصاص داده است. اين شايعه (يا افشاگري) در ١٩١٢ به اوج خود رسيد، و بالاخره دومورگان، بعد از پانزده سال فعاليت علمي، از مدير کلي هيات حفاري در ايران استعفا داد. کناره گيري او از اين سمت به انزواي تدريجي او از محافل علمي و تحقيقي، و فقر و بيچارگي منجر شد، تا اين که سرانجام در دوازدهم ژوئن ١٩٢٤ درگذشت (براي اطلاع بيشتر به بخش هاي ١١ تا ١٤ کتاب خاطرات او مراجعه کنيد).

٥ , Paris, 4 t., Ernest-Lerous,

J. de Morgan, Mission Scientifique en Perse

1894.٦ Perse et dans le

J. de Morgan,”Relation sommaire d’un voyage en , Paris, 1893, V, p. 27.ographique Gt

Kurdistan”, in Bulletin de la Soci٧ .face, p. XIt. I, pr ,J. de Morgan, Mission Scientifique en Perse

٨ از زمان اين حفاريها تا به امروز، سه نمايشگاه در مورد آثار باستاني

ايران در پاريس داير شده است: اولين نمايشگاه، به نام «آثار شوش»، به کوشش دومورگان به مدت دو ماه در ١٩٠٢ در «کاخ بزرگ» پاريس برگزار شد. از جمله آثار موجود در آن مجسمهي حمورابي بود که در شوش به دست آمده است. دومين نمايشگاه، به نام

«هفت هزار سال هنر ايران»، در ١٩٦٢ در همان مکان برگزار گرديد؛ و سومين

نمايشگاه، به نام «ماموريت علمي دومورگان»، در ١٩٩٧ در موزهي لوور برپا شد.

٩ … p. 331.moires de J. de Morgan

M١٠ در زمينهي مردمشناسي در ايران، اولين کسي که در کاربرد عکاسي اهتمام ورزيد نيکلا خانيکف، جغرافيدان و مردم شناس روسي مقيم پاريس بود. او از سال ١٨٤٨ به مطالعه در زمينهي مردمشناسي ايران پرداخت. در مقدمه ي کتابي که در اين مورد تاليف کرد عکسبرداري و «مولاژ» را جزو يکي از روشهاي «انسان شناسي جسمي» تلقي نمود، و خود او هم اين مورد را در مطالعهي اقوام نواحي خراسان به کاربرد. در زمينهي «انسان شناسي جسمي»، نقاشي و قالب گيري «مولاژ» چهره هاي قومهاي نواحي مختلف ايران در سال هاي ١٨٦٢ ١٨٦٠ توسط اميل دوهوسه (E. Duhousset)مردم شناس فرانسوي، کمک شاياني به شناخت فرانسويان از بخشي از فرهنگ ايراني نمود. براي اطلاع بيشتر در اين مورد نک: عطا آيتي، «ماموريت نظاميان فرانسوي در دارالفنون»، مجلهي ره آورد (آمريکا)، ١٣٧٧، شمارهي ٤٩، صص٣٠٨ ٢٩٣. در سالهاي ١٨٨٦ ١٨٨١ زوج ديولافوا توانستند هم از تعدادي از اشخاص، و هم از آثار باستاني در ايران عکس برداري کنند. در بازگشت اين دو به پاريس نقاشان از روي عکسهاي آنان «گراور»هايي تهيه کردند (ولي امروز از آن عکسها اثري در دست نيست). بعد از آنان، در سال ١٨٨٥، هانري بندر (H. Binder) از طرف وزير آموزش و پرورش فرانسه ماءمور شناخت آثار باستاني بخشي از ايران شد. او قبل از مورگان از شهرهاي تبريز، اروميه، قصرشيرين، سرپلذهاب، همدان، تهران، قزوين، گيلان و انزلي ديدن کرد و عکسهاي زيبايي از اقشار مختلف مردم و آثار باستاني تهيه نمود. او تعدادي از اين عکسهاي مربوط به کردستان، بين النهرين و ايران را در کتاب خود در سال ١٨٨٧ به چاپ رساند.

١١ محمد قزويني از قول يکي از دوستان خراساني اش درباره ي مير نوروزي چنين مينويسد: «در بهار ١٣٠٢ خورشيدي براي معالجه ي بيماري به بجنورد رفته بودم. از اول تا چهاردهم فروردين در آنجا بودم. در دهم فروردين ديدم جماعت کثيري سوار و پياده مي گذرند، که يکي از آنها با لباسهاي فاخر بر اسب رشيدي نشسته، چيزي بر سرافراشته بود. جماعتي هم سواره در جلو و عقب او روان بود… چند نفر هم چوبهاي بلند در دست داشتند که بر سر هر چوبي سر حيواني از قبيل سر گاو يا گوسفند بود… و اين رمز از آن بود که امير از جنگي فاتحانه برگشته و سرهاي دشمنان را با خود مي آورد… تحقيق کردم، گفتند که در نوروز يک نفر اميرميشود که تا سيزده عيد امير و حکمفرماي شهر است… سيزده عيد دوره امارت او به سر مي آيد، و گويا در يک خاندان اين شغل ارثي بوده است.» (قزويني، محمد، «ميرنوروزي»، مجلهي يادگار، سال١٣٢٤، شمارهي ٣، صص ١٣ ١٦.) اما دکتر حسين فاضل (مقيم پاريس) که خراساني است و زماني را در شهر بجنورد سپري ساخته است در گفت وگويي با نگارنده اين سطور نکاتي را به آنچه محمد قزويني نوشته است اضافه مي کند: «در بجنورد ايل شادلو که در اصل کرد بوده است قدرت زيادي داشت. به همين دليل رضاشاه آن ايل را به اصفهان تبعيد کرد. پس از اين واقعه، رسم بر اين شده بود که در صبح عيد نوروز تعدادي به کنار «باب امان»، که دروازه ي شهر بود مي رفتند. هنگامي که يک مسافر ناآشنا وارد شهر ميشد او را مي گرفتند و خان يا امير نوروزي مي خواندند، و يک اسب و چند پيشخدمت در اختيار او قرار مي دادند و تعداد کثيري در رکاب او حاضر مي شدند… و تا غروب روز سيزده به او اختيارات زيادي مي دادند. در اين هنگام (وقت غروب) مردم شهر امير را به کنار گودال آب گنديدهاي برده و در آن مي انداختند. اين رسم به معناي يک «تسويه حساب» تلقي ميشد، و همچنين مفهوم ضمني آن

اين بود که سرنوشت خان يا امير قدرتمند فرورفتن در يک گودال است.

نقدي بر نمايشگاه سیف الله صمدیان

فصلنامه فراایران، شماره هشتم

30 خرداد تا 9 شهریور 1380

«نگاه ايراني: ايران، يک انقلاب عکاسي» عنوان نمايشگاهي است که از ٢٩ خرداد سال جاري به همت موزه ي «الکترا»ي شهرداري پاريس، بخش فرهنگي وزارت امور خارجه فرانسه (آفا) و با همکاري موزه ي هنرهاي معاصر تهران در موزه ي «الکترا»ي شهرداري پاريس بر پا شد. من نيز به عنوان هماهنگ کننده، در اين نمايشگاه حضور داشتم. انتخاب اوليه ي عکس ها به عهده ي خانم ميشکت کريفا mishket krifa))از شخصيت هاي معروف عکاسي در فرانسه بود که همراه با اعضاي شوراي هنري موزه، پس از ديدن عکس هاي عکاسان ايراني مقيم و خارج از کشور به اين نتيجه رسيده بودند که در دو دهه ي گذشته تحولي شگرف در نگاه عکاسان ايراني ايجاد شده است. به همين دليل تصميم به برگزاري چنين نمايشگاهي گرفتند. به عنوان هماهنگ کننده ي عکاسان ايراني اين نمايشگاه پس از انتخاب شدنم، در مجله ي عکس فراخوان نمايشگاه را چاپ و اعلام کرديم. عکاسان در اين فرصت کوتاه آثارشان را در قالبCD، قطع کوچک و حتا فتوکپي براي ما فرستادند. عکس ها پس از انتخاب اوليه توسط خانم کريفا، جهت انتخاب نهايي شوراي هنري موزه ي پاريس به اين شهر فرستاده شد. معيار انتخاب عکس ها، طبق توافقي که انجام شد، صرفا مبتني بر معيارهاي زبان جهاني عکاسي بود. تلاش من اين بود تا عکس ها از ديدگاه فرهنگي و نه سياسي مورد ارزيابي و انتخاب قرار گيرند. به همين دليل، در نهايت هم عکس هاي انتخاب شده، بيشتر حاوي جنبه هاي حرفه اي هنر عکاسي و نه مسايل احساساتي پيش پاافتاده و جهت گيري هاي کليشه اي سياسي بود. نمايشگاه در سه بخش مستند اجتماعي، فتوژورناليسم و عکاسي تجسمي برگزار شد. به همين دليل در اين نمايشگاه بخشي از تاريخ عکاسي ايران را که غالبا نمي شد در جايي نشان داد، شاهد بوديم. ما اگر حتا ميليون ها دلار خرج مي کرديم، هيچ وقت نمي توانستيم، عکس هاي جنگ و يا انقلاب را از طريق موزه ي پاريس به نمايش بگذاريم. در صورتي که شهردار پاريس که به ندرت براي گشايش نمايشگاه هنري حضور پيدا مي کند، اين نمايشگاه را افتتاح کرد. در عين حال در مراسم افتتاحيه، سفير و رايزن فرهنگي ايران در فرانسه به دعوت شهردار حضور يافتند. در اين روز ساختمان چهار طبقه ي «الکترا» کاملا پر شده بود و مورد استقبال چشمگير هنرمندان و رسانه هاي گروهي قرار گرفت و بنا به گفته ي کارشناسان، هنرمندان و صاحب نظران، اين اتفاق بي نظير بود.

خوشبختانه فتوژورناليسم در ايران از سطح بالايي برخوردار است و بدون اغراق مي توان آن را جزو ده کشور برتر جهان دانست. البته در زمينه ي مستند اجتماعي، عکاسان ما با يک گرفتاري تاريخي يعني خودسانسوري از يک طرف و نيز محدوديت هاي ناشي از عدم گسترش فرهنگ تصويري در ميان مردم و مسئولان دچار هستند.

نخستين دستاورد اين نمايشگاه، به نظر من، اصولا نفس برپايي خود نمايشگاه بود. سالها ما درون مرزهاي خودمان محدود بوديم و در اجتماع عکاسي جهان ظاهر نمي شديم. بنابراين نمايشگاه مذکور نخستين حرکت است و قرار نيست در نخستين حرکت به همه ي اهدافمان برسيم. از سوي ديگر به لحاظ کيفيتي که از عکاسي ايران سراغ دارم، شايد پنجاه درصد از چيزي که مد نظر من بود، در اين نمايشگاه به نمايش گذاشته شد.

آلفرد يعقوب زاده يکي از عکاسان ايراني که در اوايل جنگ عکس مشهور بسيجي را گرفت، که با اسلحه روي گل و لاي در حال سينه خيز است. حدود هشت، نه سال است که روي مسئله ي فلسطين کار مي کند و در جنگ چچن هم زخمي شد و به گونه اي معجزه آسا نجات پيدا کرد، پس از ديدار از اين نمايشگاه به من گفت، اهالي مطبوعات و اهل فرهنگ فرانسه با تماس هايي که با من داشتند، ضمن استقبال از نمايشگاه گفتند، ما فکر مي کرديم عکاسي ايران فقط محدود به عکس هايي است که در جرايد مي بينيم. اما با اين نمايشگاه فهميديم که در عکاسي ايران چقدر تنوع نگاه وجود دارد. از سوي ديگر حرفه اي هاي اين کار فهميدند که عکاسان ايران محدود به چند عکاس شناخته شده در آن سوي مرز نيستند.

نقدي بر نمايشگاه

نگاه ايراني:

ايران، يک انقلاب عکاسي

اسماعیل عباسی

همزمان با برگزاري نمايشگاه «نگاه ايراني: ايران، يک انقلاب عکاسي» در شهر پاريس، کتاب نمايشگاه با ١٢٠ عکس از ٤٢ عکاس منتشر شد. عکاسان عبارت بودند از: فريدون آو، کوروش اديم، آرمان استپانيان آوروشان، محمد اسلامي راد، ايزابل اشراقي، جمشيد بايرامي، جواد پورصمد، صادق تيرافکن، سعيد جان بزرگي، بهمن جلالي، رعنا جوادي، اميرعلي جواديان، نادر داودي، رضا دقتي، منوچهر دقتي، محسن راستاني، محمد رازدشت، احسان رجبي، حسن سربخشيان،شروين شاهرخ، سعيد صادقي، سيف الله صمديان، محمد صياد، ياسمن عامري، عباس عطار، غزل، جاسم غضبان پور، محمد فرنود، شادي قديريان، کاوه کاظمي، محمود کلاري، عباس کيارستمي، کاوه گلستان، رومين محتشم، جواد منتظري، مهران مهاجر، بهروز مهري، ملکه ناييني، شيرين نشاط، ساعد نيک ذات، پيمان هوشمندزاده، آلفرد يعقوب زاده و…

کتاب همچنين حاوي چندين نوشتار است:

١ «يک عکس خوب، بهتر از هزاران سخن» از سيد عطاءالله مهاجراني، مشاور رييس جمهور و رييس مرکز بين المللي گفت و گوي تمدن ها و وزير سابق فرهنگ و ارشاد اسلامي.

٢ «آينه ي روح يک ملت» از داريوش شايگان

٣ «ايران، انقلاب عکاسي»، از ميشکت کريفا

٤ « باد همه را نبرده است»، از امانوئل دايده (Emmanuel Dayde)

٥ «نگاهي کوتاه به عکاسي ايران»، از رعنا جوادي

عکس هاي کتاب مانند نمايشگاه در سه بخش خلاق، مستند و فتوژورناليسم طبقه بندي شده است. در آغاز هر بخش ميشکت کريفا مقدمه اي کوتاه دارد و بعضي از عکاسان نيز در معرفي عکس هاي خود مطالبي کوتاه و گاه بلند نگاشته اند. کتاب با زندگي نامه ي عکاسان به پايان آمده است.

شکل گيري نمايشگاه به بهانه ي گفت و گوي تمدن ها بوده است. در سفر نخست ميشکت کريفا به ايران، از طرف موزه ي هنرهاي معاصر تهران، براي گردآوري عکس ها رايزني هايي صورت گرفته است. در نهايت «هماهنگي ومسئوليت گردآوري عکس ها در داخل ايران به عهده ي نشريه ي تصوير گذاشته مي شود»؛ مسئوليتي که سيف الله صمديان، پس از شنيدن اعتراضات برخي از عکاسان، آن را «امکان ديده شدن عکس هاي بيشتر از طرف من» تعريف مي کند.«گفت و گوي سيف الله صمديان با مسعود امير لويي»، مجله ي عکس، آذر ١٣٧٩، شماره ي ١٦٤، ص ٣

نمايشگاه پس از گشايش در پاريس با واکنش هاي مختلفي از طرف عکاسان ايراني رو به روشد. اين واکنش ها را مي توان به چند دسته تقسيم کرد:

الف) گروهي که به دليل ناقص بودن فراخوان از آن مطلع نشدند.

ب) گروهي که خبردار شدند اما به دلايلي از ارايه ي عکس خوداري کردند يا به دليل تنگي وقت از ارايه ي عکس باز ماندند.

ج) گروهي که خبردار شدند، عکس دادند اما عکس هايشان در گزينش رد شد.

د) گروهي که عکس دادند و عکس هايشان انتخاب شد اما از نتيجه ي کار ناراضي بودند.

ه) گروهي که عکس دادند و برگزيده شدند و از نتيجه ي کار خرسند بودند.

حال به جزييات کار و نظر اين عکاسان در هر يک از گروه بندي ها توجه کنيم:

الف) فراخوان نمايشگاه طي اطلاعيه اي که در نشريه ي عکس، شماره ي ١٦٤، صفحه ي ٣ به چاپ رسيد و ارسال نامه به تعدادي از عکاسان و نيز تلفن به آگاهي آنها رسيد. در اطلاعيه آمده بود که «نکته ي مهم و ضروري اين است که فقط آثاري پذيرفته خواهند شد که در محدوده ي کشور ايران عکاسي شده باشند.» آقاي صمديان از عکاسان با تاکيد خواسته بود که «برخلاف سنت ديرين لطفا براي اولين بار! ارسال عکس ها را به دقيقه ي ٩٠ موکول نفرماييد.»

اگرچه بسياري از عکاسان ايران جزوخوانندگان نشريه ي عکس هستند اما الزاما همه ي عکاسان خواننده ي اين نشريه نيستند، بنابراين طبيعي است که بسياري از عکاسان از برگزاري چنين نمايشگاهي خبردار نشوند. ظاهرا ارسال نامه و تماس تلفني نيز در حد مطلوب نبود. اين نوع اطلاع رساني به اعتقاد من نقص به شمار مي آيد، به ويژه که برگزار کننده زماني طولاني را به هدر داده بوده و اينک براي جبران اوقات هدر رفته از عکاسان مي خواست کار را به دقيقه ي ٩٠ موکول نکنند، در حالي که خود چنين کرده بودند. فراخوان نمايشگاه مي بايست علاوه بر نشريه ي عکس، نامه و تلفن هاي محدود به شکلي گسترده به دست عکاسان مي رسيد، که چنين نشد.

ب) گروهي که چه از طريق نشريه ي عکس، چه نامه و چه تلفن از برگزاري نمايشگاه با خبر شدند اما يا به دليل تنگي وقت فرصت کافي براي گزينش عکس هايشان نيافتند. اينجا هم برگزارکننده را بايد مورد پرسش قرار داد. افرادي از اين گروه که با وجود اطلاع، عکس ارايه نکردند در پاسخ به علت کارشان اظهار داشتند که نسبت به برگزارکننده شناخت کافي نداشتند و برخي نيز دليل آوردند که معمولا براي ورود اهل سياست و احيانا امضاي قراردادهاي اقتصادي کلان، مناسب ترين دروازه، برقراري روابط فرهنگي هنري است و در واقع اين گروه در چنين رويدادي عکاسان را خط شکن، پيش مرگ و پيش قراولاني به حساب آوردند که قرار بود (هست؟) راه را براي سياستمداران و اقتصاددانان و سرمايه گذاران خارجي هموار کنند و آنها مايل نبودند کارشان وجه المصالحه ي چنين مسائلي قرار گيرد.

ج) گروهي از عکاسان که آثارشان به نمايشگاه راه نيافت. اين امر تجربه شده و آزموده است که عده اي از اين که پذيرفته نشده اند، دست به اعتراض بزنند و نمايشگاه را پر از ايراد و اشکال ببينند. سليقه ي گزينش کننده را پايين و وجود روابط بين گزينش کننده و بعضي از عکاسان را دليل انتخاب آثار آنان بدانند. اين امر نيز تجربه و آزموده شده است که برگزار کننده يا «مسئول هماهنگي و گردآوري عکس ها در داخل ايران» نيز براي توجيه تمامي (تاکيد مي کنم تمامي) ايرادهاي کارش اين بخش از اعتراضات را عمده کند و به آن چنگ بيندازد که نمايشگاه، بي عيب و نقص بوده و معترضان فقط از آن رو که آثارشان پذيرفته نشده دست به اعتراض زده اند.

مطلق نگري در اين امر از سوي هر دو دسته مردود است. قطعا عکاساني که با ديدي همه سويه به ماجرا نمي نگرند چنين ايرادهايي را پيش ميکشند اما چنگ انداختن برگزار کننده نيز بدين امر يکسو نگري است. بسياري از عکاسان بدون توجه به اين که آثارشان به نمايشگاه راه نيافته است، اعتراض کرده اند و در اين اعتراضات محق هستند، و وجود اعتراض از طرف عکاسان گروه د، چنانچه در سطرهاي آتي بررسي خواهد شد، اين امر را به اثبات مي رساند.

د) گروهي از عکاسان که آثارشان به نمايشگاه راه يافته است اما جزو معترضان هستند. اين عده معتقدند از ميان انبوه عکس هايي که براي گزينش به دست برگزار کننده سپرده اند، عکس هايي گزينش شده است که بيان کننده ي تمامي توان آنها نيست. همچنين معتقدند برگزار کننده عکس هايي را انتخاب کرده است که چهره اي غيرواقعي از ايران به دست مي دهد. اينان نگاه برگزارکننده را نگاهي سياسي و منتقدانه نسبت به جامعه ي ايران مي دانند. من شخصا بنا به دلايلي که ارايه خواهم داد اين نظر را تاييد مي کنم. در ميان عکاسان اين گروه دو تن از عکاسان مقيم خارج از کشور، منوچهر دقتي و رضا دقتي نيز با وجود اين که عکس هايشان به نمايشگاه راه يافته است دست به اعتراض زدند. آنان به دليل مخالفت (شايد هم اقدامي تبليغاتي)، «به بهانه ي اين که نهادهاي دولتي ايران ازاين نمايشگاه حمايت کرده و بخشي از هزينه هاي برگزاري آن را پرداخته است»، در اطلاعيه اي در نشريه ي لوموند چاپ فرانسه خواستار پس گرفتن عکس هايشان از نمايشگاه پاريس شدند. خانم ميشکت کريفا نيز در همين نشريه گفتار آنان را کذب محض خواند.

ه) گروهي که عکس هايشان به نمايشگاه راه يافت و از نتيجه ي کلي کار نيز راضي هستند. اين امر بسيار طبيعي است که عکاسي که آثارش به نمايشگاه راه يافته است سليقه ي برگزارکننده را با سليقه ي خود يکي بداند و آن را تاييد کند، اما پسنديده تر آن است که تأييد نمايشگاه از طرف اين عکاسان از روي انصاف و بي طرفي صرف باشد و نه به دليل نفع شخصي. قطعا در ميان اين گروه هر دو نوع برخورد را مي توان جست و جو و ريشه يابي کرد.

برگزاري نمايشگاهي از آثار عکاسان ايران در خارج از کشور امري مغتنم و پسنديده است چرا که عکاس ايراني در طول اين بيست و سه سال پس از انقلاب گام هاي بلندي برداشته است و با وجود تنگناهاي بي حد وحصري که براي او وجود داشته، توانسته است سرفراز به پيشبرد عکاسي ايران کمک کند، بايد در صحنه هاي بين المللي شناخته شود و آثاربا ارزش او در معرض ديد جهانيان قرار گيرد. اما نه به هر دليلي و به هر قيمتي. عکاس ايراني با محدوديت رو به رو ست. از نظر اقتصادي بيشتر عکاسان ما در مضيقه هستند. عکاس ايراني هنگام عکاسي در کشور خود با عواملي رو به روست که به ديده ي شک به او مي نگرند. موزه ي هنرهاي معاصر تهران که اينک دست و دلبازانه در برگزاري نمايشگاه پاريس همکاري مي کند، نمايشگاه دوسالانه ي عکس ايران را به تعطيلي کشانده است. همين موزه از خريد عکس از عکاسان ايراني به عنوان اثر هنري خودداري مي کند. عکاس ايراني براي فروختن عکس به مطبوعات کشورش با مانع رو به روست. مطبوعات ايران حتا تصوير سخنراني رييس جمهور ايران را در ورزشگاه شهيد شيرودي، نه از عکاس ايراني که از اينترنت دريافت مي کنند، مبادا که هزينه اي ناچيز به عکاس پرداخت کنند، اما …

اما عکاس ايراني با وجود مشکلات فراوان در داخل کشور حاضر نيست در مقابل بي اعتبار کردن کشورش، که خود جزيي از اين ساختار است، به اعتباري جهاني دست يابد. اين شعار نيست. عکاس ايراني، همچون هر هنرمندي اعتقاد به اصلاح کژي ها دارد. او دشمن نيست.

باز ميگردم به نمايشگاه و عکس هاي آن در کتاب. به طوري که در ابتداي کتاب نمايشگاه «نگاه ايراني: ايران، يک انقلاب عکاسي» آمده است، نمايشگاه با حمايت و پشتيباني لابراتورهاي دوپن (Dupon) و همکاري موزه ي هنرهاي معاصر تهران، شهرداري پاريس، سفير فرانسه در ايران، سفير ايران در فرانسه، وزارت امور خارجه ي فرانسه برگزار شد. به گفته ي سيف الله صمديان، گزينش عکس ها با ميشکت کريفا بوده است و در حدود ٤٠٠٠ عکس براي گزينش به دفتر نشريه ي تصوير تحويل شده است.

کتاب با مقاله اي از سيد عطاءالله مهاجراني با عنوان «يک عکس خوب بهتر از هزار سخن» آغاز مي شود. مقاله ي آقاي دکتر مهاجراني نگاه و بياني کلي دارد و روشن است که آثار از جانب وي بررسي نشده است.

مقاله ي دوم با عنوان «عکس آينه ي روح يک ملت» به قلم داريوش شايگان است. مقاله ي او به نوعي کالبد شکافي جامعه ي ايران است. کنش مردان سياست و واکنش جامعه. شايگان در ارزيابي عکس هاي شادي قديريان که تمامي نقش شخصيت هاي آنها را زنان (دوستان نزديک شادي قديريان) ايفا مي کنند به خطا رفته و گرايش فمينيستي عکاس را در آنها جست و جو مي کند حال آن که نگاه شادي قديريان هرچند در مواردي فمينيستي است نگاهي کلي به تقابل و در عين حال همزيستي دو عنصر نو و کهن دارد.

مقاله سوم به قلم ميشکت کريفا، با عنوان «ايران، انقلاب عکاسي» است. او با نگرشي سياسي به بررسي عکاسي ايران مي پردازد. مقاله اش اطلاعات ارزشمندي براي خواننده ي ايراني ندارد، هر چند که ممکن است غربي ها به دليل نداشتن اطلاعات کافي از وضعيت عکاسي ايران آن را تا حدي سودمند يابند. مقاله ي کريفا نه بر اساس تحقيقات علمي که بيشتر بر شنيده هايش استوار است.

امانوئل دايده، مقاله اي با عنوان «باد همه را نبرده است» نوشته است که نسبت به مقاله ي کريفا محققانه تر است. او با شعر، ادبيات و تاريخ ايران آشناست. دايده نيز همچون کريفا نگاهي سياسي به ايران دارد. اما در بررسي عکاسي ايران موفق تر است. او که مقاله اش را با شعري از عمرخيام آغاز کرده است با شعري از مولانا پي مي گيرد. در مقاله اش به وجود ديوار و مانعي اشاره مي کند که موجب جدايي عکاسي و سينما شده بود و اينک فروريخته است و به يمن آن کيارستمي فيلم ساز اينک مي تواند عکاسي کند. همه ي ما مي دانيم که چنين حايلي هرگز وجود نداشته است و حتا بسياري از فيلم برداران و فيلم سازان ما از عکاسي به سينما نقب زده اند. نمونه ها زياد است: امير نادري، محمود کلاري، سيف الله صمديان و …

رعنا جوادي در مقاله اي با عنوان «نگاهي کوتاه به تاريخ عکاسي ايران»، عکاسي ايران را از دوره ي قاجار تا به امروز مرور مي کند. فراواني رخدادهاي عکاسي و احتمالا عجله در نگارش موجب شده است برخي از فعاليت هاي مهم عکاسي مانند جشنواره هاي متعدد و منطقه اي و کلاس هاي آموزشي انجمن سينماي جوانان ايران از قلم بيفتند.

در پي مقاله هاي ياد شده، عکس هاي نمايشگاه آمده است. عکس ها به همان شکلي که در نمايشگاه تقسيم بندي شده اند، در کتاب نيز در زير بخش خلاق، مستند و فتوژورناليسم گردآمده اند.

برخلاف نظر برخي از عکاسان که آرايش و ترتيب عکس هاي کتاب را آشفته خوانده اند، به اعتقاد من کاملا فکر شده و آگاهانه است. در فصل نخست عکس هاي ملکه ناييني، آرمان استپانيان، شادي قديريان و ياسمن عامري را مي بينيم که در تمامي آنها عنصري از روزگار کهن (چه واقعي و چه بازسازي شده) با عنصري از روزگار نو در کنار هم قرار داده شده اند. هم در عکس هاي استپانيان و هم در عکس هاي ناييني حسي نوستالژيک عامل به وجود آمدن عکس ها بوده است اما قديريان با تاکيد بر تضاد عناصر کهنه و نو از سويي به واقعي بودن اين همزيستي اشاره دارد و از سويي آن را مضحک مي داند و آن را نفي مي کند.

حضور عباس کيارستمي، کارگردان نامدار کشورمان با عکس هاي درخت هاي من يکي از موارد اعتراض گروهي از عکاسان بود. برخي با اين باور که او سينماگر است، مدعي بودند او نبايد در اين نمايشگاه عکس شرکت مي کرد، اما اين استدلال پايه هاي محکمي ندارد. هر هنرمندي حق دارد در زمينه هاي مختلف فعاليت کند، اما مي توان در مورد کيفيت کاري هر هنرمندي اقدام به ارزيابي و اظهار نظر کرد. کارهاي آقاي کيارستمي را اگر بدون در نظر گرفتن نام پرآوازه ي او به عنوان فيلم ساز ارزيابي کنيم، آن وقت مي توان با توجه به نقاط قدرت و ضعف عکس ها نسبت به حضور وي در نمايشگاه با قطعيت نظر دارد. با چنين نگرشي کارهاي کيارستمي را اگر در کنار کارهاي مشابه قرار دهيم طبعا مي توانيم به نام عکاساني برسيم که حق بيشتري داشتند تا عکس هايشان را بر ديوار نمايشگاه بياويزند. از سوي ديگر عکس هاي او تنها عکس هاي کتاب است که هويت منطقه اي (ايراني) ندارند. اين درختان ممکن است به هر منطقه اي از کره ي خاکي تعلق داشته باشند.

آقاي سيف الله صمديان در گفت و گو با عکاسان اظهار داشته است که نقشي در گزينش عکس ها نداشته است و تمامي کارها را خانم ميشکت کريفا انتخاب کرده است. او به ايران آمده است و آنچه را که دلش خواسته با خود به فرانسه برده است تا به جهانيان بگويد عکاس ايراني نگاهش چيست و توانش در چه حد است. اين گزينش مي توانست با همکاري گروهي از نخبگان عکاسي کشورمان انجام گيرد و نتايج بهتري را به دست دهد، چرا که عکاسان ما شناخت بيشتري نسبت به عکاسي کشورمان دارند تا خانم کريفا.

هر کس ميتواند روايت خود را از هر پديده اي به ديگران عرضه کند اما حق ندارد ناعادلانه اقدام به گزينشي کند که چهره اي ناقص و غير واقعي از آن پديده ترسيم کند. خانم ميشکت کريفا با انتخاب آثاري که عمدتا نگاهي منفي به ايران دارند، يا با انتخاب عکس هايي از مجموعه ي کارهاي عکاسان کشور ما که به هيچ وجه بيان کننده ي تمامي توان عکاسي آن افراد نيست، نگاه شخصي خود را به نمايشگاه تحميل کرده است. ميشکت کريفا چندين بار مدعي شده است که با عکس خوب کاري ندارد، نگاه عکاس برايش مهم تر است: نگاهي که از صافي نگاه خود وي عبور کرده است. کفه ي ترازوي کريفا پيوسته و ناعادلانه کژ مي شود. او همه چيز را سياسي مي بيند اگر چه تعدادي از عکاسان ايراني نگاهشان همين طور است. اما افراط در اين امر و ناديده گرفتن آثاري که رنگ و بوي سياسي ندارند، کل نمايشگاه را سياسي و سياست زده کرده است. نگاه يک سونگر او و نه نگاه عکاسان ايراني، در عکاسي ايران به دنبال مخالفت، عقب ماندگي، ويراني مي گردد. در عکس هاي برگزيده ي او از چهره ي جديد ايران خبري نيست اما تا دلتان بخواهد واپسگرايي، نوميدي، فضاهاي کثيف، ويراني، معلوليت، مرگ، فرار از جنگ، بسيجي گريان و نوميد، ترسي که بر سنگر حاکم است و … هست. مراجعه کنيد به عکس هاي محمود کلاري، رومين محتشم، ساعد نيک ذات، سيف الله صمديان، آلفرد يعقوب زاده، جاسم غضبان پور، بهمن جلالي، سعيد صادقي، محمد فرنود و …

من به هيچ وجه قصد آن ندارم که بگويم در کشور ما چنين پديده هايي وجود ندارد اما اين انتخاب يک سويه، از ايران چهره اي مخدوش به جهانيان عرضه کرده است. در واقع باز هم تاکيد مي کنم نگاه کريفا نگاهي عادلانه و منصف نبوده است. حضور عکس هاي ياسمن عامري به چند دليل توجيهي منطقي ندارد. عکس هاي او با عنوان خود تبعيدي ها از ايرانياني گرفته شده است که به کانادا کوچيده اند (پناهنده شده اند؟). سيف الله صمديان در فراخوان خود در نشريه ي عکس گفته بود «فقط آثاري پذيرفته خواهند شد که در محدوده ي کشور ايران عکاسي شده باشند.» حال آن که اين عکس ها در کانادا تهيه شده اند و روشن است که انتخاب کريفا صرفا با نگرشي سياسي صورت گرفته است. علاوه بر اين عکس هايي به نمايشگاه راه يافته است که به نظر مي رسد در هنگام نمايش آنها در ايران، در موزه ي هنرهاي معاصر تهران با مشکل رو به رو شود.

گفتني درباره ي اين نمايشگاه فراوان است، و يک سونگري خواهد بود اگر يکسره آن را رد کنيم. شايد شايسته تر بود گروهي از نخبگان عکاسي کشورمان دست به گزينش بزنند و کشور خود و آثار هنرمندانه ي خود را آن چنان که باور دارند به جهانيان نشان دهند. البته قصد من آن نيست که بايد چهره اي غير واقعي و تبليغاتي و توخالي از ايران ارايه کرد. نمايشگاهي آن چنان، به سرنوشت نمايشگاه فعلي دچار خواهد شد. مقابله با افراط، پيمودن راه تفريط نيست.

کاوه گلستان

نمايشگاه، با تمام نکات مثبت و منفي آن، با تمام ارزش ها و ضد ارزش هاي نهفته در آن، بيش از هر چيز منعکس کننده ي دقيق زمانه اي است که در آن زندگي مي کنيم: زمانه اي پر تلاطم و پر از تضاد، سرشار از زشتي و زيبايي، گيج از حضور همگام تعادل و نقصان، آکنده از خشم وشادي. عکس ها و عکاسان همه نتيجه ي کمي بيش از بيست سال فضا، روحيه و حوادثي هستند که براي مملکت جاري و حاکم بوده است. با تمام افتخارات و کاستي هاي آن.

همه عکاس هستيم و آينه. نگاه هايمان هم به همه سو بوده است. درون و بيرون. اعتبار و برتري يک نگاه بر نگاهي ديگر را هم کاربرد و عملکرد آن نگاه تعيين مي کند، و نه سليقه هاي شخصي.

بايد براي نگاه، حرف و عمل ديگران ارزش و احترام قايل شويم، حتا اگر برخلاف نظر، روش، روحيه و خواست ما باشد. زمانه ي ما، امروز، به بردباري نياز دارد. بايد توانست با حرکت زمان حرکت کرد.

تفاوت انسان زنده و مرده در اين است.

بيژن بني احمد و عکاسي ذهني

پیروز سیار
فصلنامه فراایران ، شماره سوم و چهارم ، بهار و تابستان 79

بيژن بني احمد در ١٣١٥ در تهران به دنيا آمد. از خردسالي نزد پدر که استاد نقاشي و طراح قالي بود، به فراگرفتن نقاشي پرداخت. پدر او در آموزش نقاشي داراي روشي بود که بر آن «نقاشي فکري» نام نهاده و کتابي نيز با همين عنوان چاپ کرده بود. اين روش بعدها در کار عکاسي بني احمد نمود يافت، خصوصا که استاد آلماني عکاسي او نيز کسي بود که مکتب «عکاسي ذهن» را پديد آورد و معتقد بود که عکس بايد بازتاب تصورات و تخيلات ذهني و مکنونات دروني عکاس باشد.
بني احمد پس از اتمام دوره دبيرستان به آلمان رفت و شش سال در رشته روانشناسي به تحصيل پرداخت. در همين دوران به تصوير متحرک علاقه مند شد و به فيلمبرداري با يک دوربين بولکس ١٦ ميليمتري پرداخت. به سبب آشنائي با آثار عکاسان بزرگ اروپا، بخصوص آلمان، و مشاهده کارهاي عکاسان مشهور خبري، از توانائيهاي بياني عکاسي شناخت عميق تري پيدا کرد. بازديد از نمايشگاه آثار اتو اشتينرت (Otto Steinert)، استاد بزرگ عکاسي آلمان، تأثيري قطعي بر وي گذاشت و او را برانگيخت که در مدرسه عکاسي فولک وانگ (Folkwang Schule) شهر اسن، که اتو اشتينرت استاد آن بود، به فراگرفتن اين هنر بپردازد. در ١٩٦٥، پس از موفقيت در آزمون ورودي مدرسه فولک وانگ، تحصيلات خود را در رشته عکاسي آغاز کرد.

مدرسه فولک وانگ يکي از مراکز مهم آموزش عکاسي اروپا بود که عکاسان بسياري از مليتهاي مختلف را در خود تربيت کرد. در اين مدرسه عکاسي به ١٤ رشته تقسيم شده بود و هر هنرآموز بايد تمامي اين رشته ها را در طول دوران تحصيل خود ميآموخت. اتو اشتينرت که استاد مشهور اين مدرسه بود، در اصل دکتر طب بود. اما تبحر او در کار عکاسي و اطلاعات وسيعي که درباره سبکها و آثار عکاسان بزرگ جهان داشت، از او استادي توانا ساخته بود. اتو اشتينرت سبکي را پايه گذاري کرد که به نام Subjektive Fotografie يا «عکاسي ذهني» معروف است. او معتقد بود که عوامل سازنده کيفيت عيني عکس بايد شناخته شوند. اين عوامل عبارتند از کادربندي عکس که برشي در تصوير دنياي بيروني ايجاد ميکند و عناصري را از آن مجزا ميسازد، ژرفانمايي (پرسپکتيو) عکس که با ژرفانمايي ديد آدمي تفاوت دارد، کيفيت خنثي رنگهاي عکس که برخلاف چشم انسان، گستره محدودي از درجات خاکستري را در بر مي گيرد، و سرانجام خصوصيت آني عکس که واقعيت در حال حرکت را در لحه اي کوتاه که کسري از ثانيه است، منجمد ميسازد. او مي گفت: «عکاسي براي نخستين بار دريافتي از ساختار اجسام به ما داده که چشم به سبب محدوديتهاي پديده تطابق، ازدرک آن ناتوان بوده است.» از نظر اتو اشتينرت، عکاسي به منزله فرايندي بود که تمامي مراحل آن بايد با انديشه و تأمل عکاس اجرا مي شد و چيزي از آن به دست اتفاق و تصادف سپرده نميشد، و در نهايت عکس بايد تجسم تصورات ذهني و تخيلات دروني عکاس مي بود.

بني احمد با چنين روشي به فراگيري عکاسي پرداخت. خود او درباره تجربه تحصيل نزد اتو اشتينرت مي گويد: «من خيلي دير و در سي سالگي شروع به تحصيل عکاسي کردم. در مدرسه عکاسي استاد ما خميره شاگردان را دگرگون مي کرد. آب روي آن مي ريخت و نرم مي کرد و دوباره شروع به شکل دادن آن مي کرد. با هر شاگردي اين کار را مي کرد. ديد و عقيده و نظر و استعداد را بتدريج پرورش مي داد، اما به طور غيرمستقيم. هيچ گاه نمي گفت اين کار را بکن يا اين کار را نکن. مي گفت برو امتحان کن. هنوز هم که مي خواهم عکس بگيرم، تنديها و تخيلات و عصبانيتهاي او در ذهن من مي آيد. هميشه مي گفت بسازيد. از تقليد و کارکردن بي فکرمتنفر بود. مي گفت فکر کنيد. من بايد ببينم و بفهمم که راجع به کار فکر شده است.»

بني احمد از نخستين سال تحصيل عکاسي، شروع به همکاري با مطبوعات آلمان کرد، چرا که روش مدرسه فولک وانگ اين گونه بود که از ابتدا شاگردان را با مطبوعات مرتبط ميکرد و آثارشان را در نشريات مختلف به چاپ مي رساند. علاوه بر اين، آثار برگزيده او در نمايشگاهي که هر سال تحت عنوان «اتو اشتينرت و شاگردان» برگزار مي شد، به معرض تماشا گذاشته شد. مطبوعات براي بازديد از اين نمايشگاه سالانه دعوت مي شدند و عکسهاي داراي کيفيت خوب را مي خريدند. از اين رو شاگردان از ابتدا درمييافتند که عکس موفق چگونه خلق ميشود و از چه طريقي به چاپ مي رسد. همکاري بني احمد با مطبوعات آلمان در زمينه تهيه عکس از رويدادهاي مختلف خبري، اعم از سياسي و هنري و ورزشي، بود. در همين دوره، مجموعه عکسي که از مسابقه هندبال بين تيمهاي آلمان و يوگسلاوي تهيه کرد، به عنوان بهترين مجموعه عکس ورزشي شناخته شد.

بني احمد در کنار همکاري با مطبوعات آلمان، مدت سه سال عکاس اپراي شهر اسن نيز بود و از برنامه هاي اجرا شده در اين اپرا منظما عکس گرفت. طي اين دوره با روشهاي عکسبرداري از اجراهاي هنري آشنا شد، چرا که در اين نوع عکاسي تنها بايد از نور محيط، که اغلب ضعيف است، استفاده کرد و ضرورت دارد که عکاس با حرکات بازيگران يا رقاصان بخوبي آشنائي داشته باشد تا بتواند بهترين حالتشان را به ثبت رساند. به عنوان مثال، يک رقاص باله در پرشهاي خود، در طول چند دهم ثانيه در هوا ساکن مي ماند و حالت خود را حفظ مي کند. عکاس اجراهاي هنري بايد اين زمان کوتاه را بشناسد و براي ثبت آن، سرعت عمل لازم را داشته باشد. بني احمد کار عکاسي از اجراهاي هنري را بعدها در ايران نيز ادامه داد و طي يک دهه از برنامه هاي تالارهاي تهران عکس گرفت و شاگردان خود را نيز با روشهاي اين رشته از عکاسي آشنا کرد.

بني احمد پس از تحصيلات خود در مدرسه فولک وانگ، مدت يک سال و نيم به کار عکاسي حرفه اي در آلمان پرداخت و با يک آژانس عکاسي خبري و تبليغاتي مشغول همکاري شد.

در همين زمان، نمايشگاهي از گزيده آثار او در گالري لندز کنشت) (Lands Knechtشهر بور (Buer) برگزار گشت. يکي از زمينههاي کاري بني احمد در اين دوره که قابليتهاي وي به خوبي در آن نمود يافت، عکاسي معماري بود. عکسهاي معماري او داراي ساخت و سازي موزون و ترکيب بندي سنجيده اي هستند، و در آنها عناصر اصلي تشکيل دهنده فضاي معمارانه با مهارت در کنار هم قرار گرفته اند و ارتباط آنها به صورتي گويا نشان داده شده است. يکي از اين عکسها مربوط به کليساي ماريا رگينا (Maria Regina)است که به سبک غير سنتي و مدرن در شهر اشتوتگارت ساخته شده و سقف آن به شکل مخروط ناقصي است که يک نورگير مستدير در سطح فوقاني آن قرار دارد. اين نورگير که بر فراز محيط کليسا قرار دارد و بر آن نور مي تاباند، مظهري از خورشيد يا به تعبيري ديني تر، نماد نور الهي است. بني احمد با استفاده از امکانات اپتيکي عکاسي، عناصر اصلي اين معماري را که عبارتند از سقف، نورگير آن، و فضاي داخلي کليسا، در کنار هم قرار داده و ارتباط آنها را بخوبي نمايانده است. شکل هندسي نورگير کليسا، به دليل استفاده از عدسي داراي زاويه باز، تغيير يافته و به صورت بيضوي درآمده است و اين خود بر جذابيت عکس و پويائي شکلهاي هندسي آن افزوده است. عکسهاي اين کليسا و شماري از ديگر عکسهاي معماري بني احمد در اين دوره، در مطبوعات آلمان به چاپ رسيد.

بني احمد در ١٣٤٩ به ايران بازگشت و در ابتدا به عنوان عکاس روزنامه رينيشر مرکور (Reinischer Merkur)به تهيه عکس از رويدادهاي خبري پرداخت. در کنار اين کار، به مناطقي از شمال و جنوب ايران سفر کرد و از محيط طبيعي و فضاي زندگي روستائيان عکس گرفت. در اين عکسهاي بني احمد حال و هوائي ساکن و خلوت چيرگي دارد و انسانها داراي حضوري کمرنگ هستند و تحت الشعاع محيط زندگي خود قرار گرفته اند.

يکي از عکسهاي گوياي اين دوره او که در روستاي زيارت در نزديکي گرگان برداشته شده است، دختري روستائي را نشان مي دهد که با وسائل ابتدائي خود، مشغول پارچه بافي است. اين عکس به دليل کثرت عناصر محيط که در فضائي تنگ، در هم فشرده شده اند و سايه هاي آنها اين فشردگي را دوچندان کرده است، نگاه را مي فريبد و در نظر اول چنين توهمي به وجود مي آورد که از پيوند چند تصوير پديد آمده است. در اين عکس، عناصر متعدد ترکيب بندي و پهنه هاي تيره و روشن، با چيره دستي آرايش يافته اند و بازي خطوط به طرز خاصي چشمگير است. خطوط خميده و مايل و راست، که به صورتي آشفته و نامنظم در گوشه و کنار عکس پراکنده شده اند، به همراه سايه هاي خود، چشم را به اين سو و آن سوي تصوير مي کشند و احساس تنش و درهم ريختگي را پديد مي آورند. در عين حال، حالت دختر پارچه باف که در پسزمينه عکس، با آرامش و بدون توجه به دوربين مشغول کار خود است، با بازي آشفته خطوط داراي تضادي آشکار است گوئي اين خطوط پرتشنج، فراغت و آرامش زندگي اين دختر را تحت الشعاع قرار داده اند و چون پيله اي حيات او را در خود احاطه کرده اند.

در١٣٥٠، مجموعه اي از عکسهاي آلمان و ايران بني احمد، در «خانه آفتاب» به معرض تماشا گذاشته شد. از آن پس بني احمد به دليل افزايش فعاليت خود در کار عکاسي خبري، موفق نشد سفرهايش را به گوشه و کنار ايران ادامه دهد. درواقع، تهيه عکسهاي خبري بيشتر وقت وي را به خود اختصاص مي داد و او براي اين کار طي زماني در حدود يک دهه، به پنج قاره جهان سفر کرد. يکي ا زفعاليتهاي مؤ ثر او در اين دوره، برگزاري کلاسهاي آموزش عکاسي خبري براي دانشجويان دانشکده علوم ارتباطات و عکاسان خبرگزاري پارس و روزنامه کيهان بود. در اين کلاسها شاگردان با شيوه هاي جديد و وسائل و مواد تازه مورد استفاده در اين رشته از عکاسي آشنا ميشدند. البته در کار عکاسي خبري، کيفيت وسائل و لوازم در درجه دوم اهميت قراردارد و مهم اين است که عکاس قادر باشد به سبب کارآزمودگي و ورزيدگي خود، وقوع رويدادي را ازقبل حس کند. بني احمد در اين باره مي گويد:«بهترين عکسهاي خبري آنهايي بوده اند که عکاس توانسته موضوع آنها را پيش بيني کند و حس کند که الآن چه اتفاقي ميتواند روي دهد، الآن چه مرحله اي است و قدم بعدي چه خواهد بود و آماده باشد که آن را ثبت کند. اين اصل است. عکاس خبري بايد حس پيش بيني داشته باشد و تجربه به دست آورد. وقتي عکاس خبري ٥ يا ١٠ سال کار کند، بهتر ميتواند لحه ها را تصور و پيش بيني کند.» نکته مهم ديگر در کار عکاسي خبري که بني احمد بدان معتقد است، رعايت امانت و بيطرفي در انعکاس رويدادها است چرا که عکاس خبري با استفاده از امکانات اپتيکي و مکانيکي دوربين و برشي که در تصوير رويداد مي دهد، مي تواند اهميت واقعه اي را به طرزي مبالغه آميز، کمتر يا بيشتر از آنچه در واقع هست بنمايد. البته در مطبوعات داراي گرايشهاي سياسي، گاه از عکاسي به عنوان حربه اي براي تحريف واقعيت و پيشبرد نيات خاص استفاده مي شود، اما عکاسي خبري اصيل آن است که در انعکاس رويدادها، هر چه بيشتر به واقعيت نزديک باشد و چهره آن را با همه زشتي و زيبائي، بدون دخل و تصرف ارائه بنماياند.

در١٣٥٢، نمايشگاه ديگري از عکسهاي بني احمد با عنوان «مردم ايران» همزمان در انستيتو گوته تهران و برلين برگزار شد. عکسهاي اين نمايشگاه نشان دهنده چهره هايي از قشرهاي مختلف اجتماعي ايران بود.

اين مقاله را با شرح کار بني احمد در زمينه عکاسي تکچهره به پايان مي بريم. بني احمد در تمام دوران کاري خود، به عکاسي تکچهره دلبستگي داشته و همواره بدان پرداخته است. شايد علت اصلي اين دلبستگي، تحصيل او در رشته روانشناسي بوده که سبب گرديده به انسانها و ضمير آنها علاقه مند شود و بکوشد تا با استفاده از توانائيهاي عکاسي، به تصوير کردن آنها بپردازد. علاوه بر اين، استاد او اتو اشتينرت که خود در عکاسي تکچهره بسيار متبحر بود، در کار آموزش عکاسي بيشترين تأکيد را بر روي اين رشته داشت. او معتقد بود که عکس تکچهره بايد به گوياترين وجه نشان دهنده خصوصيات دروني مدل باشد و از آنجا که هر انساني داراي خصوصياتي ديگر است، ضرورت دارد که روش کار عکاس براي هر کس متناسب با شخصيت او تغيير کند. تکچهره يک هنرمند به شيوه اي و تکچهره يک سياستمدار به شيوه ديگري بايد اجرا شود.

بني احمد عکاسي تکچهره از هنرمندان را از آلمان آغاز کرد. براي اين کار همواره ترجيح مي داد از هنرمند در فضاي کارگاه او عکس بگيرد و با استفاده از عناصر محيط، به تصوير او برجستگي بخشد. يکي از عکسهاي موفق اين دوره مربوط به کاپن (Kappen) مجسمه ساز آلماني است که در کنار آثار خود عکاسي شده است و تنديس مورد علاقه اش را که «معشوقه خيالي» نام دارد و کاپن حاضر به فروش آن نبود روي زانوي خود نشانده است. اين عکس نشان دهنده رابطه عاطفي است که هنرمند با اثر خود برقرار مي کند. بني احمد بعدها در ايران نيز مجموعه اي از تکچهره هاي نقاشان و مجسمه سازان و خطاطان را فراهم آورد و آنها را در ١٣٦٢ در انستيتو گوته تهران به معرض تماشا گذاشت.

بني احمد مجموعه تکچهره ديگري با عنوان «زنان انديشمند ايران» تهيه کرد. نيت او در گرد آوردن اين مجموعه آن بود که سيماي زناني را که به مراتب بالاي علمي و اجتماعي رسيده اند و هر کدام در رشته خود از زمره چهره هاي سرشناس به شمار مي آيند، به ثبت رساند. در ميان اين زنان به معمار، جراح، استاد دانشگاه، نويسنده، سياستمدار و … بر مي خوريم.

مجموعه ديگر تکچهره هاي بني احمد مربوط به فروشندگان و کارگران دوره گرد مي شود. مدلهائي که بني احمد در ميان اين افراد مي يافت، داراي چهره اي خاص و گويا بودند. بني احمد براي عکاسي از اين دوره گردان، آنها را از محيط بيرون جدا مي کرد و در برابر زمينه اي کاملا ساده از آنها عکس مي گرفت. اين روش او سبب مي شد که نگاه بيننده به تمامي بر چهره مدل متمرکز گردد و هيچ عامل محيطي توجه تماشاگر را به خود جلب نکند يا حال و هوائي ثانوي را در فضاي عکس پديد نياورد. البته اين روش را پيشتر، عکاساني چون ريچارد آودون و ديويد بيلي نيز آزموده و به نتايج موفقي دست يافته بودند.

بجز اين مجموعه ها، بني احمد تکچهره هاي بسياري از سياستمداران جهان گرفته است. درواقع او در ضمن عکاسي خبري، همواره ازشخصيتهاي سياسي تکچهره نيز ميگرفت و اين عکسها بزرگترين مجموعه تکچهره او را تشکيل مي دهند. اين تکچهره ها مورد تقاضاي مطبوعات بودند و در کنار عکسهاي خبري، در روزنامه هاي داخلي و نشريات خارجي همچون رينيشر مرکور، دي ولت (Die Welt)و بونته ايلوستريته (Bunte Illustriete)به چاپ مي رسيدند.