آشنایی ـ دیداری دوباره از مفهوم‌گرایی جهانی

بوریس گرویس

برگردان رؤیا منجم

منبع: ای فلاکس

در این مقاله، مایلم در باره‌ی تغییراتی گفت‌وگو کنم که از راه آداب هنر مفهومی سالهای ۶۰ و ۷۰ میلادی، در دریافت و درک هنری ما رخ داده و بیشتر از آنکه روی تاریخ هنر مفهومی یا آثار منفرد کانونمند شوم، روی راههایی تمرکز می‌کنم که میراث این آداب همچنان برای ما مربوط و مطرح باقی مانده است.

می‌خواهم این بحث را پیش کشم که از چشم‌انداز امروز، بزرک‌ترین تغییری که مفهوم‌گرایی به ارمغان آورد عبارت از این است که: پس از مفهوم‌گرایی ما دیگر نمی‌توانیم هنر را بیشتر به صورت تولید و نمایشگاه چیزهای منفرد ـ حتی پیش‌ساخته‌ها ـ ببینیم. با این حال، این گفته معنایش این نیست که هنر مفهومی یا پسامفهومی تا اندازه‌ای ”غیرمادی” شده است. هنرمندان مفهومی تاکید هنرسازی را از چیزهای ایستا و تک، به سوی بازنمایی روابط تازه در فضا و زمان کشانده‌اند. این روابط نه تنها می‌توانند فضایی به معنای ناب، که منطقی و سیاسی هم باشند. می‌توانند روابطی میان چیزها، متن‌ها و عکس ـ مستندها باشند، و از این گذشته می‌توانند دربرگیرنده‌ی اجراها، رویدادها، فیلمها و ویدئوهایی باشند که تمام آنها درون یک فضای چیدمان نشان داده می‌شوند. به گفته‌ای دیگر، مشخصه‌ی هنر مفهومی را می‌توان هنر چیدمان تعریف کرد ـ به صورت جابه‌جایی از فضای نمایشگاهی که چیزهای منفرد و بی‌پیوند با یکدیگر را به نمایش می‌گذارد، به فضای نمایشگاهی کل‌گرایانه که در آن روابط میان چیزها، شالوده‌ی کارهنری است.

می‌توان گفت که چیزها و رویدادها مانند واژه‌های منفرد و افعالی که با جمله ساماندهی می‌شوند، با فضای چیدمان ساماندهی می‌شوند. ما همه از نقش بنیادینی که ”چرخش زبان‌شناسانه“ در پیدایش و رشد هنر مفهومی بازی کرد، باخبریم. در میان جریانهای دیگر، تأثیر ویتگنشتاین و ساختارگرایی فرانسه در آداب هنر مفهومی سرنوشت‌ساز بوده است. این تأثیرِ فلسفه و دیرتر نظریه‌ی هنر مفهومی را نمی‌توان به جایگزینی مواد نوشتنی با درونمایه‌ای دیدنی کاهش داد ـ به مشروع کردن کارهای هنری خاص با گفت‌وگوهای نظری هم کاهش‌پذیر نیست. به جای آن فضای چیدمان خود از سوی هنرمندان مفهومی به صورت جمله‌ای از نو بیان می‌شود که از راههایی معنایی را می‌رساند که با کاربرد جمله‌ها در زبان قابل مقایسه است. با پدید آمدن هنر مفهومی، به دنبال دوره‌ای از چیرگی دریافت فورمالیستی هنر،آداب هنری باردیگر پرمعنا و انتقال‌پذیر گشت. هنر دوباره شروع به بیانیه‌سازی نظری، انتقال تجربه‌های تجربی، قالبریزی نگرشهای اخلاقی و سیاسی و داستان‌فروشی کرد. بنابراین، بیشتر از آنکه هنر شروع به سودجستن از زبان کند، به عنوان زبان ـ با هدف انتقال و حتی آموزش ـ به کار برده شد.

اما این سویمندی تازه به سوی معنا و انتقال به این مفهوم نیست که هنر تا اندازه‌ای غیرمادی شد، یا مادیتش، مربوطیت و ربط داشتنش را از دست داد یا رسانه‌اش در پیام حل شد. درست به عکس. هر هنری مادی است ـ و تنها می‌تواند مادی باشد. امکان به کار بردن مفاهیم، پروژه‌ها، انگاره‌ها و پیامهای سیاسی در هنر، درست به این دلیل از سوی فیلسوفانِ ”چرخش زبان‌شناسانه” گشوده شد، چون آنان خصلت مادی خودِ اندیشمندی را بیان کردند. این فیلسوفان، اندیشمندی را به صورت کُنش و دست‌کاری زبان دریافتند. و زبان را به طور کامل مادی می‌فهمیدند ـ آمیزه‌ای از آواها و نشانه‌های دیدنی. خوب، به این ترتیب، دست‌آوردِ واقعی و دوران‌ساز هنر مفهومی روشن می‌شود: به نمایش گذاشتن برابری یا دست‌کم موازی بودن زبان و نگاره، نظم واژه‌ها و نظم چیزها، دستورزبان زبان و دستورزبان فضای دیدنی.


ژان فرانسوا تروی، سخنرانی در سرسرا، حدود ۱۷۲۸

تردیدی نیست که هنر همیشه رساننده و انتقالی است: نگاره‌های دنیای بیرونی، نگرش‌ها و عاطفه‌های هنرمندان، گرایش‌های طبیعی خاص فرهنگی زمانه‌اش، مادی و رسانه‌ای بودنش و مانند این‌ها را رسانده و انتقال داده است. با وجود این، کارکرد رسانندگی و انتقالی هنر از لحاظ سنتی پایبند کارکرد زیبایی‌شناسانه (۱) آن بود‌ه است. هنرِ گذشته بیشتر بنا به معیار زیبایی، لذت تنانه و خرسندی زیبایی‌شناسانه ـ یا بنا به ناخوشایندی حساب شده و شوک زیبایی‌شناسانه ـ داوری می‌شده است. هنر مفهومی، آدابش را فراسوی دوگانگی زیبایی و زیبایی‌ستیزی پابرجا کرد ـ فراسوی لذت تنانه و شوک تنانه. این بدان معنا نیست که هنر مفهومی برداشت شکل و فرم را نادیده گرفت و خود را تنهاوتنها روی درونمایه و معنا کانونمند کرد. اما بازاندیشی در باره‌ی شکل ناگزیر به معنای پایبندی نیست، از میان بردن درونمایه که جای خود دارد. ما می‌توانیم در باره‌ی قالبریزی دلپذیر یک انگاره سخن بگوییم ـ اما با این کار منظورمان درست این است که این قالبریزی، به آن انگاره یاری می‌رساند تا بازنمودی کافی و فریبنده‌ی زبانی یا دیدنی بیابد. به عکس، آن‌گونه قالبریزی که آن‌قدر تابناک باشد که انگاره را ناپدید سازد، از سوی ما نه زیبا که خام‌دستانه تجربه می‌شود. برای همین است که هنر مفهومی شکلهای روشن، هشیارانه و مینی‌مالیستی را ترجیح می‌دهد ـ چنین شکلهایی به انتقال انگاره‌ها بهتر خدمت می‌کند. هنر مفهومی به پرسش شکل و فرم علاقمند است، نه از چشم‌انداز سنتی زیبایی‌شناسی که از دورنمای شعرشناسی و سخن‌وری.

پرمعنا خواهد بود که برای لحظه‌ای در باره‌ی این جابه‌جایی از زیبایی‌شناسی، به شعرشناسی و سخن‌وری به بازاندیشی بنشینیم. نگرش زیبایی‌شناسانه در اصل نگرش تماشاگر است. زیبایی‌شناسی به عنوان سنتی فلسفی و رشته‌ای دانشگاهی با هنر ارتباط دارد و از دیدگاه تماشاگر هنر ـ یا می‌توان گفت از دیدگاه مصرف‌کننده‌ی هنر ـ به هنر می‌اندیشد. تماشاگران بیشتر انتظار تجربه‌ی زیبایی‌شناسانه‌ای از هنر دارند. از زمان کانت، می‌دانیم که این تجربه می‌تواند تجربه‌ی زیبایی یا متعالی و برین باشد. می‌تواند تجربه‌ی لذت تنانه باشد. اما هم‌چنین می‌تواند تجربه‌ای ناخوشایند و زیبایی‌ستیز یا درماندگی و ناکامی باشد که در نتیجه‌ی کاری هنری برانگیخته می‌شود که دارای آن کیفیت‌هایی نیست که زیبایی‌شناسی تاییدی انتظار دارد داشته باشد. می‌تواند تجربه‌ی بینشی آرمان‌شهرانه باشد که بتواند از شرایط کنونی به جامعه‌ای رسد که در آن زیبایی پادشاهی می‌کند. یا به گفته‌ای متفاوت، می‌تواند بازپخشِ محسوس باشد، که روابط بینایی تماشاگر را با نشان دادن چیزهایی خاص و دسترسی به آواهایی خاص که در گذشته پنهان یا پوشیده بودند، از نو شکل دهد. اما از آنجا که تجاری کردن هنر دیگر پایه‌ی هر چشم‌انداز آرمان‌شهرانه را سست می‌کند، می‌تواند ناممکن بودن تجربه‌ی زیبایی‌شناسانه‌ی مثبتی را درون جامعه‌ای روشنگری کند که بر شالوده‌ی ستم و استثمار استوار است. همان‌طور که می‌دانیم، این تجربه‌های در ظاهر ناسازگار زیبایی‌شناسانه به یک اندازه می‌توانند لذت‌بخش باشند. با وجود این، برای تجربه کردن لذت زیبایی‌شناسانه از هر گونه‌ای، تماشاگر باید از لحاظ زیبایی‌شناسی آموزش دیده باشد. این آموزش ناگزیر بازتاب محیط‌های اجتماعی و فرهنگی است که تماشاگر در آن به دنیا آمده و در آن زندگی می‌کند. به گفته‌ای دیگر، هر نگرش زیبایی‌شناسانه پیروی و تبعیتِ تولید هنری از مصرف هنری را از پیش بایسته می‌پندارد ـ و به همین سان پیروی نظریه‌ و آداب هنری را از دورنمای جامعه‌شناسانه.


آلما سیدهوف ـ بوشر، مجموعه بناسازی بوهوس، حدود ۱۹۲۳

به راستی که از دیدگاه زیبایی‌شناسی، هنرمند دراختیارگذارنده‌ی تجربه‌های زیبایی‌شناسانه، از جمله آنهایی است که با هدف ناکام کردن یا تعدیل حس‌پذیری زیبایی‌شناسانه‌ی تماشاگر تولید می‌شوند. موضوع نگرش زیبایی‌شناسانه ارباب است ـ هنرمند خدمتگزار. بی‌تردید همان‌طور که هگل در پدیده‌شناسی روح به شکلی خاطرجمع‌کننده نشان داده خدمتگزار می‌تواند سر ارباب را شیره بمالد و این کار را می‌کند، اما با این حال، خدمتگزار، خدمتگزار باقی می‌ماند. این وضعیت در زمانی‌که هنرمند، به جای خدمتگزاری رژیمهای زیردست‌نوازانه‌ی کلیسا یا قدرتهای خودکامه‌ی سنتی، خدمتگزار مردمان به معنای گسترده شد، چندان تغییر نکرد. در دوره‌های پیشین، هنرمند ناگزیر بود که ”درونمایه‌هایی” را در اختیار بگذارد، برای نمونه، موضوعها، انگیزه‌ها، روایت‌ها و این و آن‌هایی را که ایمان دینی یا علائق و منافع قدرت سیاسی دیکته می‌کردند. امروزه از هنرمند خواسته می‌شود که به موضوعهای منافع و علائق مردمی بپردازد. درست همان‌طور که کلیسا و قدرتهای خودکامه‌ی دیروز می‌خواستند ایمان یا منافع‌شان از سوی هنرمند بازنمایی شود، امروز هم مردمان دمکراتیک می‌خواهند در هنر بازنمایی موضوعات، عنوان‌ها، بگومگوهای سیاسی و بلندپروازی‌های اجتماعی را بیابند که در زندگی روزمره با آنها به جنبش و حرکت درمی‌آیند. سیاسی شدن هنر اغلب به صورت پادتنِ نگرش به طور کامل زیبایی‌شناسانه‌ای دیده می‌شود که گفته می‌شود نیازمند آن است که هنر تنها زیبا باشد. اما در واقع، سیاسی شدن هنر می‌تواند به آسانی با کارکرد زیبایی‌شناسانه‌اش درآمیزد ـ تا آنجا که هر دو از چشم‌انداز تماشاگر، مصرف‌کننده دیده شوند. کلمانت گرین‌برگ مدتها پیش اشاره کرد که هنرمند زمانی می‌تواند به بهترین شکل استادی و سلیقه‌ی خود را به نمایش بگذارد که درونمایه‌‌‌ی کار هنری را والامقام یا اختیارداری بیرونی تجویز کند. هنرمند با رها شدن از پرسش ”چه کار باید بکنم؟” می‌تواند روی سوی به طور کامل فورمال هنر ـ روی پرسش ”چگونه باید آن را پیش ببرم؟” کانونمند شود. معنایش این است که: ”چگونه باید آن را پیش ببرم تا درونمایه‌های خاصی برای حس‌پذیری زیبایی‌شناسانه‌ی همگان، گیرایی و جذابیت داشته باشد (یا خالی از جذابیت و زننده باشد). اگر سیاسی کردن هنر به صورت ”گیرا (یا خالی از گیرایی) کردن نگرشهای سیاسی خاص برای همگان” باشد ـ چیزی که معمولاً جریان دارد ـ آن‌گاه سیاسی کردن هنر به طور کامل پیرو نگرش زیبایی‌شناسی می‌شود. در نهایت، هدف بسته‌بندی درونمایه‌های سیاسی خاص در شکلی است که از لحاظ زیبایی‌شناسی گیراست. اما شکل زیبایی‌شناسانه‌، مربوط بودنش را در هر عملِ درگیری واقعی سیاسی از دست می‌دهد ـ به نام آداب مستقیم سیاسی به دور افکنده می‌شود. در این صورت، هنر به صورت تبلیغی سیاسی کارکرد دارد که با دست یافتن به هدفش زیادی می‌شود.

در واقع، این تنها یکی از نمونه‌های فراوانی است که نشان می‌دهد چرا اگر نگرش زیبایی‌شناسانه در مورد هنرها به کار رود، مشکل‌ساز می‌شود. در اصل نگرش زیبایی‌شناسانه نیازی به هنر ندارد ـ و بدون آن بسیار بهتر کار می‌کند. این همان گفته‌ی بدیهی قدیمی است که تمامی شگفتی‌انگیزی‌های هنر در مقایسه با شگفتی‌انگیزی‌های طبیعت رنگ می‌بازد. در چارچوب تجربه‌ی زیبایی‌شناسانه، هیچ کار هنری نمی‌تواند با حتی یک غروب متوسط مقایسه شود. و تردیدی نیست که جنبه‌های برین طبیعت و سیاست تنها از راه مشاهده‌ی مستقیم بلاها و فاجعه‌های طبیعی، انقلاب یا جنگ، به طور کامل تجربه می‌شود ـ و نه با خواندن داستانی بلند یا نگاه کردن به یک عکس. این آرای مشترک کانت و رمانتیک‌هایی بود که گفت‌وگوی زیبایی‌شناسانه‌ی نوین را به راه انداختند. آنان ادعا می‌کردند که دنیای واقعی موضوع مشروع نگرش زیبایی‌شناسانه (و همین‌طور نگرش علمی و اخلاقی) است ـ و نه هنر. بنا به کانت، کارهنری تنها به صورت کارِ هوشی سرشار، می‌تواند موضوع مشروع ژرف‌اندیشی زیبایی‌شناسانه شود، برای نمونه، به صورت تجلی نیرویی طبیعی که به شکلی ناخودآگاه در مردم (انسان) و از راه مردم (انسان) کار می‌کند. هنرهای زیبا می‌توانند به صورت روش ابتدایی آموزش سلیقه و داوری زیبایی‌شناسانه خدمت کنند. پس از کامل شدن این آموزش، هنر مانند نردبام ویتگنشتاین می‌تواند به دور افکنده شود ـ تا با تجربه‌ی زیبایی‌شناسانه‌ی خود زندگی با موضوع رویارویی شود. هنر وقتی از دورنمای زیبایی‌شناسانه به آن نگریسته شود، خود را به صورت چیزی آشکار می‌کند که می‌توان و باید بر آن چیره شد. همه چیز را می‌توان از دورنمای زیبایی‌شناسانه دید، همه‌ چیز می‌تواند به عنوان مایه‌های تجربه‌ی زیبایی‌شناسانه خدمت کند و موضوعهای داوری زیبایی‌شناسانه شود. از دورنمای زیبایی‌شناسی، هنر دارای جایگاه ممتازی نیست. بیشتر چیزی است که خود را میان موضوع نگرش زیبایی‌شناسانه و دنیا می‌گذارد. با وجود این، موضوعی پخته ـ به این دلیل که می‌تواند به حس‌پذیری و سلیقه شخصی تکیه کند ـ نیازی به ولینعمتی و سرپرستی زیبایی‌شناسانه از راه هنر ندارد. گفت‌وگوی زیبایی‌شناسانه اگر برای مشروعیت بخشیدن به هنر به کار برده شود، در اصل پایه‌های آن را سست می‌کند.


تلفن تصویری

پس در این صورت چگونه می‌توان این واقعیت مسلم را توضیح داد که گفت‌وگوی زیبایی‌شناسانه به چنین جایگاه چیره‌ای در دوران مدرنیته دست یافت؟ دلیل اصلی آن بیشتر دلیلی آماری است. در سده‌های هجدهم و نوزدهم میلادی، یعنی در دوران بنیانگذاری گفت‌وگوی زیبایی‌شناسانه ـ هنرمندان اقلیتی اجتماعی بودند و تماشاگران اکثریت. این پرسش که چرا ممکن است کسی هنر بسازد به نظر نامربوط می‌رسید ـ هنرمندان برای گذران زندگی هنر می‌ساختند. چنین می‌نمود که این توضیحی کافی برای هستی هنرها بود. پرسش این بود چرا مردمان دیگر باید به هنر نگاه کنند. و پاسخ این بود: برای شکل بخشیدن به سلیقه و رشد حس‌پذیری زیبایی‌شناسی در خود. هنر مدرسه‌ای برای نگاه و دیگر حسها بود. تقسیم اجتماعی هنرمندان و تماشاگران به نظر پایگاه محکمی داشت: تماشاگران موضوع نگرشی زیبایی‌شناسانه بودند ـ کارهای هنری که هنرمندان تولید می‌کردند موضوعهایی برای ژرف‌اندیشی زیبایی‌شناسانه. اما از سرآغاز سده‌ی بیستم، این دوگانگی ساده شروع به فروپاشی کرد.

در این روزگار، شبکه‌های امروزی ارتباط مانند فیس‌بوک، یوتیوب و تویتر امکان به نمایش گذاشتن عکسها، ویدئوها و متنهایی را به مردمان دنیا می‌دهد که از راههایی کنارهم گذاشته می‌شوند که نمی‌توان آنها را از بسیاری از کارهای هنری پسامفهومی تمییز داد. دستور زبان دیدنی وب سایت تفاوت زیادی با دستورزبان فضای چیدمان ندارد. امروزه هنر مفهومی از راه اینترنت، آدابی توده‌ای شده است. نامدار است که والتر بنیامین اشاره کرده که توده‌ها به آسانی مونتاژ در فیلم را پذیرفتند ـ حتی اگر با پذیرش کلاژ در نقاشیهای کوبیست مشکل داشتند. رسانه‌ی تازه‌ی فیلم تدابیر هنری را که در رسانه‌ی قدیمی نقاشی مشکل‌ساز بود، پذیرفتنی کرده است. همین را می‌توان در مورد هنر مفهومی گفت: حتی مردمانی که در پذیرفتن هنر چیدمان مفهومی و پسامفهومی دشواری دارند، مشکلی در سود جستن از اینترنت ندارند.

اما آیا مشروع است که مشخصه‌ی به نمایش گذاشتن خود در اینترنت را که دربرگیرنده‌ی میلیونها نفر در گرداگرد دنیاست، آدابی هنری شمارد؟


سیبریا، نخستین اینترنت کافه بریتانیا. عکس اندی ـ هال/آبزرور

از این گذشته مشخصه‌ی هنر مفهومی را می‌توان هنری شمرد که مرتب می‌پرسید ”هنر چیست؟” این پرسشِ هنر و زبان را که ما امروزه می‌خواهیم در چارچوب مفهوم‌گرایی گسترش‌یافته بگذاریم، مارسل برودثائرز، ژوزف بویس و بسیاری دیگر پرسیدند و از راههای بسیار متفاوت به آن پاسخ دادند. می‌توان از دورنمای زیبایی‌شناسی هم این پرسش را پرسید. اکنون چه چیز را آماده‌ایم که هنر شناسایی کنیم و در چه شرایطی؛ کدام گونه موضوعها را کارهنری می‌شناسیم و کدام گونه فضاها را فضاهای هنری؟ در عین حال، می‌توانیم این نگرش منفعلانه و ژرف‌اندیشانه را رها کنیم و پرسش متفاوتی را پیش کشیم: این‌که به شکلی فعال درگیر هنر شویم به چه معناست؟ یا به گفته‌ای دیگر، معنای هنرمند شدن چیست؟

با سود جستن از واژگان هگلی، نگرش زیبایی‌شناسانه‌ی سنتی در سطح آگاهی باقی می‌ماند ـ در سطح توانایی‌مان برای دیدن و ستایش زیبایی‌شناسانه‌ی جهان. اما این نگرش به سطح خودآگاهی نمی‌رسد. در پدیده‌شناسی روح، هگل اشاره می‌کند که خودآگاهی به صورت اثر مشاهده‌ی منفعلانه‌ی خود پدید نمی‌آید. ما از هستی خود، از ذهنیت خود زمانی آگاه می‌شویم که از سوی ذهنیتی دیگر به خطر می‌افتیم ـ از راه دست‌وپنجه نرم کردن، در ناسازگاری، در وضعیت به خطر انداختن هستی، با این گمان که به مرگ می‌رسد. خوب از راه قیاس می‌توانیم از ”خودآگاهی زیبایی‌شناسانه“ سخن گوییم که زمانی پدید می‌آید که شروع به بازاندیشی در باره‌‌ی قرار دادن خود در برابر نگاه خیره‌ی دیگران کنیم و نه وقتی که به دنیایی که با دیگران پر شده است می‌نگریم.‌ آداب هنری، شاعرانه، سخن‌ورانه چیزی جز به نمایش گذاشتن خود در معرض نگاه خیره‌ دیگری، از پیش بایسته پنداشتن خطر، ناسازگاری و خطر باخت نیست.

این احساس که کمابیش همیشه در برابر نگاه خیره‌ی دیگری هستیم، احساس بسیار نوینی است که میشل فوکو به این صورت آن را توصیف می‌کند که در اثر تماشاشدن همه‌سویه‌ panoptical از سوی قدرتی بیرونی (مانند نمونه زندانیان و بیماران روانی) روی می‌دهد.(۲) در سراسر سده‌ی بیستم، شمار رشدیابنده‌ای از مردمان، تا اندازه‌ای موضوع پاییده شدن گشتند که در دوران پیشتر تاریخ به اندیشه آمدنی نبود. و آداب پاییده شدن همیشه‌حاضرِ همه‌سویه در زمانه‌ی ما حتی با شتاب بیشتری در حال افزایش است ـ اینترنت رسانه‌ی کانونی این پاییده شدن است. در عین حال، پیدایش و رشد پرشتاب شبکه‌‌های جهانی رسانه‌های دیدنی دارند مکان گردهم‌آیی (آگورا) جهانی تازه‌ای را برای نمایش خود، گفت‌وگوها و فعالیت‌های سیاسی می‌آفرینند.

گفت‌وگوهای سیاسی در مکان‌های گردهم‌آیی یونان باستان، حضور زنده و بی‌درنگ و دیدنی بودن شرکت‌کنندگانش را از پیش باسته می‌پنداشت. امروزه هر کس باید نگاره‌ی خود، نقاب دیدنی خود را در چارچوب رسانه‌ی دیدنی جهانی به وجود آورد. سخن تنها در باره‌ی بازی ”زندگی دوم” نیست: اکنون هر کس باید آواتاری مجازی، یک دومی ساختگی بیافریند تا ارتباط و کنش را آغاز کند. ”زندگی نخستِ” رسانه‌ی امروز به همین سان کار می‌کند. هرکس که بخواهد در دید همگان باشد، در مکان گردهم‌آیی بین‌المللی سیاسی شروع به کار کند، باید یک نقاب فردی شده‌ی همگانی بیافریند. این بایسته تنها به فرهیختگان سیاسی و فرهنگی مربوط نمی‌شود. امروزه بیشتر مردمان دارند در تولید فعال نگاره بیشتر از ژرف‌اندیشی منعلانه‌ در باره‌ی نگاره درگیر می‌شوند.

این آداب خودآفرینیautopoietic را به آسانی می‌توان به صورت گونه‌ای از نگاره‌سازی تجاری و بازرگانی، تولید نشان بازرگانی کالا brand یا راه اندازی جریانی بازرگانی دید. تردیدی نیست که هر نقاب همگانی یک کالا هم هست ـ و هر حرکت اشاره‌ای و اَدایی در همگانی کردن خود به منافع سودبرندگان و سهام‌داران بی‌شماری خدمت می‌کند. با دنبال کردن این مسیر گفت‌وشنود، به آسانی می‌توان هر اَدای خودآفرینی را به صورت اَدای کالاکردن خود درک‌ودریافت کرد ـ و بنا به آن، نقد آداب خودآفرینی را به عنوان عملیاتی پوششی که برای پنهان کردن جاه‌طلبی‌ها و منافع اقتصادی بازیگر اول آن طراحی شده آغاز کرد. با این حال، پیدایش خودآگاهی زیبایی‌شناسانه و به نمایش گذاشتن خودآفرینانه‌ی خود در اصل یک واکنش است ـ واکنشی ناگزیر مجادله‌آمیز و سیاسی در ستیز با نگاره‌ای که دیگران، جامعه، قدرت همیشه از ما ساخته ‌است. هر نقاب همگانی پیش از هر چیز درون نبردی سیاسی و برای این نبرد آفریده می‌شود ـ برای یورش و پاسداری همزمان، به صورت شمشیر و سپر. روشن است که هنرمندان همیشه کارشناسان نشان دادن خود هستند. اما امروزه جمعیت کلی هم بیشتر و بیشتر از لحاظ زیبایی‌شناسی خودآگاه می‌شود و بیشتر و بیشتر در تمرین و آداب خودآفرینی پامی‌گذارد.


انگاره‌ی کلی؛ نور روشن، ۱۹۷۲

امروزی بودن‌مان را اغلب برداشتِ مبهم ” زیبایی‌شناسانه کردن زندگی” مشخص می‌کند. به کارگیری همه‌جایی این برداشت از بسیاری نظرات مشکل‌ساز است. گونه‌ای نگرش انفعالِ زیبایی‌شناسانه نسبت به جامعه‌ی تماشاییspectacular ما را می‌رساند. اما چه کسی موضوع این نگرش است؟ چه کسی تماشاگر جامعه‌ی تماشایی است؟ هنرمند نیست ـ زیرا هنرمند به نمایش گذاشتن مجادله‌آمیز خود را پیاده می‌کند. توده‌ها هم نیستند زیرا آنها هم ـ آگاهانه یا ناآگاهانه ـ درگیر آداب خودآفرینی هستند و وقتی برای ژرف‌اندیشی ناب ندارند. چنین موضوعی تنها می‌تواند خدا ـ یا نظریه‌پردازی باشد که جایگاه الهی ژرف‌اندیشی ناب را پس از اعلام اینکه خدا مرده است گرفته است. برداشت خودآگاهی زیبایی‌شناسانه و آداب شاعرانه و هنری اینک باید این‌دنیایی (سکولار) شود و از تمامی هاله‌های معنایی نظری پاک گردد. هر کنش زیبایی‌شناسانه کردنی نگارنده‌ی خود را دارد. ما همیشه می‌توانیم و باید این پرسش را بپرسیم: چه کسی زیبایی‌شناسانه شده ـ و به چه منظور؟ میدان زیبایی‌شناسی فضای ژرف‌اندیشی صلح‌آمیز نیست ـ بلکه آوردگاهی است که نگاه‌‌ها در آن با هم برخورد می‌کنند و می‌رزمند. برداشت ” زیبایی‌شناسانه کردن زندگی” پایبندی زندگی به شکل خاصی را می‌رساند. اما پیشتر گفتم که هنر مفهومی به ما آموخت تا شکل را بیشتر به صورت دست‌افزار شاعرانه‌ی ارتباط ببینیم تا موضوع ژرف‌اندیشی.


اییلیا کاباکوف، نوما، ۱۹۹۳. عکس: ناتالیا نیکیتین

پس چه چیز در کارهنری و از راه آن ساخته و انتقال داده می‌شود؟ دانش عینی غیرشخصی که علم می‌سازد و انتقال می‌دهد نیست. در هنر ذهنیت از راه در معرض گذاشتن خود به خودآگاهی می‌رسد و خود را انتقال می‌دهد. برای همین اندام هنرمند ناسازگاریهای درونی موضوع شدن subjectivation را از راه نمونه و سرمشق متجلی می‌کند. به راستی که گذار از نگاه خیره پرورگار به پاییده شدن به دست نیروهای این‌دنیایی، مجموعه‌ای از خواست‌ها و آرزوهای ناسازگاری را در دل ذهن‌های نوین تولید کرده است. جامعه‌های نوین را با بینش‌های کنترل و در معرض دید بودن کامل ـ بیشنهای آرمان‌شهرستیزانه از گونه‌ی جورج اورولی ـ شبح‌زده می‌کند. به همین سان، ذهن‌های نوین می‌کوشند تن‌های خود را از نشان دادن کامل پاسداری و از خلوت خود در برابر خطر خودکامه‌ی این پاییده شدن دفاع کنند. ذهن‌هایی که در فضایی اجتماعی ـ سیاسی کار می‌کنند برای حق خلوت خود پیوسته مبارزه می‌کنند ـ حق پنهان نگاه داشتن تن‌هایشان. از سوی دیگر، حتی کامل‌ترین و همه‌سویه‌ترین به تماشا گذاشتن خود در برابر قدرت این‌دنیایی هنوز کمتر از به تماشا گذاشتن خود در برابر نگاه خیره‌ی الهی، کامل است. در چنین گفت زردشتِ نیچه از پی اعلام ”مرگ خدا”، سوگواری و مویه‌ی درازمدتی در باره‌ی از دست رفتن این تماشاگر جان‌هایمان می‌آید. اگر به تماشا گذاشتن نوین به نظر زیادی می‌آید، ناکافی هم به نظر می‌رسد. تردیدی نیست که فرهنگ‌مان تلاشهای زیادی برای جبران کردن از دست رفتن تماشاگر الهی می‌کند. اما این جبران کردن جزئی است. هر دستگاه پاییدنی بسیار گزینشی است، بیشترِ چیزهایی را که گمان می‌رود باید ببیند نادیده می‌گیرد. فراتر از آن، نگاره‌هایی که در چنین دستگاهی انباشته می‌گردند به راستی دیده، تحلیل و تعبیر نمی‌شوند. شکلهای بوراکراتیکی که هویت‌های ما را ثبت می‌کنند بی‌اندازه ابتدایی‌تر از آنند که ذهنیت‌های جالبی تولید کنند. به همین سان ما تنها تا اندازه‌ای موضوع‌شده subjectified باقی می‌مانیم.

این شرط موضوع‌شدن جزئی دو بلندپروازی در ما تولید می‌کند: علاقه به نگاه‌داشتن خلوت، کاهش پائیده شدن، حق پوشیده ماندن تن و خواست‌ها، و در عین حال بلندپروازی برای به تماشا گذاشتن رادیکال شده‌ای که کرانه‌های کنترل اجتماعی را زیر پا بگذارد. بحث من این است که این موضوع شدن رادیکال شده از راه به تماشا گذاشتن شدید خود است که هنر امروز پیاده می‌کند. از راه این به تماشا گذاشتن و موضوع شدن، دیگر دست‌افزار کنترل اجتماعی نخواهد بود. هنرهای مدرنیته، فنون و تکنیک‌های به تماشا گذاشتن متفاوتی را به ما نشان داده است، فنونی که از آداب پائیده شدن معمولی فراتر می‌رود. آنها دربرگیرنده‌ی انضباطی شخصی بیشتر از آن چیزی است که از لحاظ اجتماعی لازم است (مالویچ، موندریان، مینیمالیسم امریکایی)؛ اعتراف‌های بیشتری به پنهان و زشت، یا پوشیده‌ را که همگان به دنبالش هستند، دربرمی‌گیرد. اما هنر امروز ما را حتی با راهکارهای بیشتر و پرریزه‌کاری‌تری از موضوع کردن خود رویاروی می‌کند که از سر ضرورتی درونی، هنرمند را در میدان سیاسی امروز می‌گذارد. این راهکارها نه تنها شکلهای متفاوت درگیری سیاسی که تمامی تجلیات دودلی، عدم‌قطعیت و حتی نومیدی خصوصی را دربرمی‌گیرد که معمولاً زیر نقاب‌های همگانی بازیگران اصلی و ایستاری سیاسی پنهان می‌ماند. باور به نقش اجتماعی هنرمند در اینجا با شک‌گرایی در مورد کارآیی این نقش درهم‌می‌آمیزد. این پاک کردن خط میان تعهد همگانی و ناپایداری‌های شخصی، عنصر مهمی در آداب هنری امروز شده است. در اینجا نیز خصوصی همگانی می‌شود ـ بدون هیچ فشار بیرونی و/ یا افزایش پائیدن.

این در میان چیزهای دیگر، بدین معناست که هنر نباید در واژگان جامعه‌شناسی نظریه‌پردازی شود. اشاره به ذهنیتِ از لحاظ طبیعی معلوم، پنهان، نادیدنیِ هنرمند نباید جایگزین اشاره به هویت از لحاظ اجتماعی ساخته شده‌ی او شود ـ حتی اگر آداب هنری به صورت شالوده‌شکنی این هویت فهمیده شود. ذهنیت و هویت هنرمند پیش از آداب هنری نمی‌آید: آنها پیامدها و فرآورده‌های این آداب هستند. تردیدی نیست که موضوع کردن خود روندی به طور کامل خودمختار نیست. از آن بیشتر به عوامل بسیاری وابسته است که یکی از آنها انتظارات همگان است. همگان این را هم می‌دانند که به تماشا گذاشتن تن‌های مردمی تنها می‌تواند جزئی باشد، و بنابراین قابل اتکا و اعتماد نیست. برای همین همگان انتظار دارند که هنرمند دیدنی شدن و به تماشا گذاشتن رادیکال شده‌ی خود را تولید کند. بنابراین راهکار هنری به تماشا گذاشتن خود هرگز از نقطه‌ی صفر آغاز نمی‌شود. هنرمند باید از آغاز در معرض دید همگان بودن موجود خود را در نظر بگیرد. با وجود این، تن مردمی را می‌توان دستخوش روندهای بسیار متفاوتی از موضوع شدنی کرد که از لحاظ اجتماعی تعیین شده است و وابسته به آن زمینه‌های فرهنگی است که این تن ممکن است در آن به تماشا گذاشته شود. هر مهاجر فرهنگی امروز ـ و صحنه‌ی هنر بین‌المللی لبریز از هنرمندان، هنرگردانان، نویسندگان هنر است ـ فرصتهای بی‌شماری برای این تجربه دارد که تن او چگونه در زمینه‌های متفاوت فرهنگی، قومی و سیاسی قرار داده می‌شود و از راه آن موضوع می‌گردد.


دیمیتری پریگوف در چیدمانش ببه نام برف روسی، ۱۹۹۰ عکس ناتالیا نیکیتین

اما اگر این همه مردمان در سراسر دنیا درگیر فعالیت‌های خودآفرینی هستند، چرا ما هنوز باید در باره‌ی هنر به عنوان آدابی خاص سخن گوییم؟ همان‌طور که گفتم، پیدایش اینترنت به عنوان رسانه‌ی چیره‌ی عرضه کردن خود به نظر ما را به این نتیجه‌گیری می‌رساند که ما دیگر نیازی به فضاهای نهادی هنر برای تولید هنر نداریم. و در دو دهه‌ی گذشته فضاهای نهادی و خصوصی هنر دستخوش نقد بسیار زیادی شده است. این نقد کاملاً مشروع است. اما نباید فراموش کرد که اینترنت هم فضایی است که در درجه‌ی اول از سوی منافع شرکتی کنترل می‌شود ـ و آن فضای جشن‌گرفته شده‌ی گمنامی و آزادی فردی نیست که اغلب در روزهای نخست ادعا می‌شد. کاربر ایستاری اینترنت به عنوان یک قاعده روی پرده‌ی کامپیوتر کانونمند می‌شود و سخت‌افزار شرکتی اینترنت را نادیده می‌گیرد ـ تمام آن مونیتورها، پایانه‌ها و کابل‌هایی را که در تمدن صنعتی امروز آن را به قلم درمی‌آورد. برای همین است که اینترنت برای عده‌ای برداشتهای رؤیاگونه‌ی کار غیرمادی و هوش کلی در چارچوب شرایط پس از فوردگرایی را به شکلی جادویی به وجود آورده است. اما اینها برداشتهای نرم‌افزاری است. واقعیت اینترنت سخت‌افزار آن است. یک فضای سنتی چیدمان، صحنه‌ی به ویژه مناسبی را برای نشان دادن پیوند سخت‌افزاری در اختیار می‌گذارد که مرتب به هنگام کاربری اینترنت نادیده گرفته می‌شود.

در مقام کاربر اینترنت، هر کس در ارتباطی تک‌وتنها با رسانه‌ غرق می‌شود؛ در حالت فراموش کردن خود فرو می‌رود و به شکلی بالقوه از تن خود ناآگاه است. اینک هدفی که چیدمانی به آن خدمت می‌کند که به بازدیدکنندگان فرصت می‌دهد تا از کامپیوترها و اینترنت استفاده‌ی همگانی کنند روشن می‌شود. فرد دیگر روی یک پرده‌‌ی منفرد کانونمند نمی‌شود، بلکه از یک پرده به پرده بعدی، از یک چیدمان کامپیوتری به دیگری سرمی‌زند. مسیری را که بیننده در فضای نمایشگاه می‌پیماید، پایه‌های انزوای سنتی کاربر اینترنت را سست می‌کند. در عین حال نمایشگاهی که از وب و دیگر رسانه‌‌های دیجیتالی استفاده می‌‌کند، سوی مادی فیزیکی این رسانه‌ها را ـ سخت‌افزارشان، و چیزهایی را که از آن ساخته شده‌اند ـ دیدنی می‌کند. به این ترتیب، تمامی ماشین‌آلاتی که وارد میدان دید بیننده می‌شود، این توهم را نابود می‌کند که هر چیز مهمی که در قلمرو دیجیتال روی می‌دهد تنها روی پرده روی می‌دهد. با وجود این، از این مهمتر این است که بینندگان دیگری هم پرسه‌زنان وارد میدان دید بیننده می‌شوند. به این ترتیب بیننده آگاه می‌شود که او هم از سوی دیگران مشاهده می‌شود.

بنابراین می‌توان گفت که نه اینترنت و نه فضاهای نهادی هنر را نمی‌توان به صورت فضاهای ممتازِ به نمایش گذاشتن خودآفرینانه‌ی خود دید. اما در عین حال، هنرمند می‌تواند از این فضاها ـ در میان چیزهای دیگر ـ ‌برای هدف‌های خود سود جوید. به راستی که هنرمندان امروز به شکل فزاینده‌ای می‌خواهند بیشتر روی صحنه‌ی سیاسی و اجتماعی جهانی کار کنند تا درون محیط‌ها و فضاهای خاص هنری ـ و هدف‌هایی سیاسی و اجتماعی را اعلام و دنبال کنند. در عین حال، هنرمند هم باقی می‌مانند. این نام مشکل‌ساز در زمینه‌ی گسترش‌یافته و جهانی شده‌ی اجتماعی ـ سیاسی به چه معناست؟ نام ”هنرمند” را می‌توان به صورت داغ و ننگی دید که هر ادعای سیاسی را ظن‌برانگیز و هر فعالیت سیاسی را ناکارا می‌کند ـ زیرا به شکل گریزناپذیری از سوی سیستم هنری هم به عضویت گرفته شده است. با وجود این، کوتاهی‌ها و شکست‌ها، دودلی‌ها و ناکامی‌ها تنها امتیاز هنرمندان نیست. سیاستمداران و فعالان کارشناس هم آنها را به همان اندازه، اگر نه بیشتر تجربه می‌کنند. تنها تفاوت این است: سیاستمداران و فعالان کارشناس ناکامی‌ها و دودلی‌ها را در پس نقابهای همگانی خود پنهان می‌کنند. و به این ترتیب، کار سیاسی شکست‌خورده در درون واقعیت سیاسی نهایی و بازپرداخت نشده باقی می‌ماند. اما یک کار سیاسی شکست‌خورده می‌تواد کار هنری خوبی باشد زیرا ذهنیت‌هایی را که در پس این کنش کار می‌کنند حتی بهتر از پیروزی ممکن آن آشکار می‌کند. با گرفتن نام ”هنرمند”، موضوع این کنش از سرآغاز این علامت را می‌دهد که به تماشا گذاشتن خود را هدف گرفته تا پوشاندن خود را، که در عالم حرفه‌ای سیاست معمول و حتی ناگزیر است. این گونه به تماشا گذاشتن خود سیاستی بد، اما هنری خوب است ـ در اینجا تفاوت نهایی، میان گونه‌های آداب هنری و غیرهنری نهفته است.

۱ لازم است یادآوری شود که زییایی‌شناسی (aesthetics) شاخه‌ای از فلسفه است که با سرشت زیبایی، هنر و سلیقه سروکار دارد و با آفرینش و ستایش زیبایی. از لحاظ علمی بیشتر مطالعه‌ی ارزشهای حسی یا حسی ـ عاطفی است که گاه داوری احساسات و سلیقه نامیده می‌شود. پژوهشگران این رشته آن را بازاندیش نقدآمیز هنر، فرهنگ و طبیعت تعریف می‌کنند. در ترجمه گاه به نظر می‌رساند که چرا تنها زیبا کردن و زیبایی برای نمونه به کار نرفته؟ در این صورت معنای ضمنی هنر و فرهنگ که در زیبایی‌شناسانه است نادیده گرفته می‌شود.

۲ Panopticon گونه‌ای بنای نهادی است که فیلسوف و نظریه‌پرداز انگلیسی ژرمی بنتهم درسالهای پایانی سده‌ی ۱۸ میلادی طراحی کرد و اجازه می‌داد که مشاهده‌گر همه (pan) زندانیان را بی‌آنکه آنها بدانند تماشا (-opticon) کند. panoptical اصطلاحی است که سپس فوکو بر همین اساس نوآوری کرد.

بوریس گرویس

فیلسوف، مقاله‌نویس، منقد هنری، نظریه‌پرداز رسانه‌ها و کارشناس نامی و بین‌المللی هنر و ادبیات پست‌مدرن در روزهای آخر شوروی کمونیستی و یک آوانگارد روسی است. نوشته‌های دکتر گرویس سنت های بی‌اندازه متفاوت پساساختارگرایی و فلسفه ی نوین روسی را به کار می‌گیرد. درسال های ۱۹۷۰، دکتر گرویس که فلسفه و ریاضیات را در دانشگاه ملی لنین‌گراد تحصیل کرده، خود را در صحنه ی فرهنگی غیررسمی در مراکز روسی غرق می‌کند، و اصطلاح “مفهوم‌گرایی مسکو” را می‌سازد. از ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۱، در بخش زبان‌شناسی ساختاری و کاربردی دانشگاه ملی مسکو تدریس می‌کند و در ۱۹۸۱ به آلمان غربی مهاجرت و دکترای فسلفه ی خود را از دانشگاه مونستر دریافت می‌کند.

از آثار مهم او هنر مطلق استالین است که خوانندگان غیرروسی را با نویسندگان پست‌مدرن روسی آشنا می‌کند. نوشته‌های فلسفی‌اش شامل دفترچه ی خاطرات یک فیلسوف، در باره ی نو: مطالعه ی اقتصاد فرهنگی، و اختراع روسیه می‌شود. نقطه ی محوشونده و هنر چیدمان دربرگیرنده ی نوشته‌های او در باره ی نظریه ی هنر و نقد هنری است. آثار اخیرش عبارت است از: ظن و گمان: پدیده‌شناسی رسانه‌ها، الیا کاباکوف و مردی که از آپارتمانش به فضا پرواز کرد. دکتر گرویس مجموعه‌مقالاتی را به روسی و آلمانی ویرایش کرده و بیش از صدها مقاله نوشته است. از ۱۹۹۴، دکتر گرویس، علاوه بر کار موزه‌داری و سازماندهی نمایشگاه ها و کنفرانس های بین‌المللی هنری بی‌شمار، در مرکز هنری و تکنولوژی رسانه‌ای کارلسروهه آلمان زیبایی‌شناسی، و تاریخ هنر تدریس می‌کند.

:Related Articles

Boris Groys, Art and Money
Boris Groys, Marx After Duchamp, or The Artist’s Two Bodies
Boris Groys, The Weak Universalism
Boris Groys, Comrades of Time
Boris Groys, Self-Design and Aesthetic Responsibility
Omnia El Shakry, Artistic Sovereignty in the Shadow of Post-Socialism: Egypt’s 20th Annual Youth Salon
Zdenka Badovinac, What Will the Next Revolution Be Like?
Boris Groys, Religion in the Age of Digital Reproduction
Boris Groys, Politics of Installation
Boris Groys, The Obligation to Self-Design

دیدگاه های ابدیت: پلاستیک و هستی شناسی نفت

دیدگاه های ابدیت: پلاستیک و هستی شناسی نفت

آماندا بوتزکس و اندرو پنداکیس

منبع: ای – فلاکس، سپتامبر ۲۰۱۳

برگردان: آرش علی‌اصغری

پلاستیک مظهر واقعی تغییر ابدی است… حضوری دائمی است در همه جا که پدیدار گشته است… بیشتر از این که چیزی باشد، ردپایی است از یک جنبش.

رولاند بارتس

پلاستیک خودش را در همه جوانب واقعیت معاصرمان جا کرده است. نه تنها ما را دربر گرفته است، بلکه معرفت شناسی و تفکری بر بن بستی سیاسی و دردناک است. به نظر بنیادی جلوه می کند، ما به وسیله آن فضای دور و برمان را و وسایلی که آن فضا را پر کند، می سازیم – اسباب بازی ها و وسایلمان، هدایا و زباله هایمان. به تفکراتمان جهت می دهد، روی حس هایمان تاثیر می گذارد، و تبدلات اجتماعی و اقتصادی مان را شکل می دهد. در واقع، کمتر ماده به حساب می آید تا تناقضش، یعنی الگویی که در آن ماده تبدیل به نوعی رها بودن از مختصاتی که زمان حال و معنا را تثبیت می کنند، می شود.

توجه نوین هنر معاصر به چیدمان هایی که اشیاء پلاستیکی را جمع آوری کرده و آن را مورد استفاده مجدد قرار می دهند، را در نظر بگیرید. می توانیم به اثری از “گیل چونگ” با عنوان “Wastescape”، سال در گالری هیوارد در لندن ۲۰۱۲ اشاره کنیم: اثری ساخته شده با هزاران بطری پلاستیکی که از یک مرکز جمع آوری پساب در شهر مدلین کلمبیا به آنجا آورده شده بودند، یا اثری از “ویوین ساندرن” با عنوان”Flotage”، در نمایشگاه ۴۸ درجه سلسیوس در دهلی نو، سال ۲۰۰۸. هنرمند ساکن شهر سئول، “چوی جئونگ هوا” در آثاری جذاب چون “Happy Happy”(۲۰۱۰)، “In the Mood for Love” (۲۰۱۰)، و “Kabbala” (۲۰۱۳) با خواص عاطفی پلاستیک تجربه می کند. یا می توانیم به هنرمندانی اشاره کنیم که معنای فرهنگی کالاها را از طریق جمع آوری و طبقه بندی آنها تعین می کنند، همچون هنرمند ساکن نیویورک “پورتیا مونسون” در آثاری با عنوان “Pink Project” و “Green Pieces”.

این آثار ویژگی های جوش و خروش و فراواقعیت پسامدرن را در کنار یک آگاهی بر بهایی که برای محیط زیست باید پرداخت و محدودیت های کره زمین، قرار می دهند. به جای شادی کردن برای زندگی پس از مرگ کالاهای بی ارزش، آنها جنبه ای کمتر مورد نظر قرار گرفته اقتصاد جهانی را آشکار می کنند – در واقع همبستگی آن با صنعت نفت و شکل گیری ناگزیر آن متناسب با منطق و امکانات آن ماده. بنابرین ظهور زیبایی شناسی پلاستیکی دلیلی است هم بر ترس و هم بر شوقی که نفت جهان را در بر می گیرد.

با این که ظهور نفت به عنوان منبع اولیه انرژی در قرن نوزدهم آغاز شد، ولی محوریت آن تا چند دهه پیش هنوز به نظر همگان آشکار نشده بود، تا زمانی که اوج آن و کمیابیش به عنوان مشوق و تعیین کننده در رویدادهای جهانی آشکار شد، رویدادهایی چون دو بحران نفتی طراحی شده به وسیله اوپک در سال ۱۹۷۰، همچنین جنگهای آمریکا خلیج فارس و عراق. نشت نفتکش کمپانی “دیپ واتر هورایزون” تاکیدی بود بر موضوعی که این جنگ ها تاکنون روشن کرده بودند: نفت بیش از پیش دیده می شود، به صورت عمومی حضور دارد، و در زمان کمبودش به شدت مورد بهره برداری سیاسی قرار می گیرد. اگر این طور به نظر می آید که از پلاستیک نمی توان صرف نظر کرد – به نظر پایه ای تشکیل دهنده می آید، به جای این که از زمین بیرون آمده باشد، و بنابرین ریشه زمینی اش را ناپدید ساخته است – پس کار درست، آشکار کردن آن چیزی است که پلاستیک به سادگی پنهان می کند. پلاستیک محصولی نفتی است که حداقل یک سوم تولید آن را به خود اختصاص می دهد. و با نگاهی از پنجره پلاستیک است که ما می توانیم بر نفوذ نفت در تمام ابعاد زندگی فرهنگی پی ببریم. پلاستیک، بی مایگی دلپذیر آن، انعطاف پذیری آن، “سبکی آن”، زمانی را به تصویر می کشد رها از ممنوعیت ها و محدودیت ها و حتی وقتی که با رویاهای نوین- آزادی خواهانه معاصر در باره توانایی بی نهایت انسان ها در آفریدن و دوباره آفریدن خود، در می آمیزد. پس رابطه میان اقتصاد نفت و راهی برای بودن که این آثار هنری تلاش در فاش کردنش دارند، چیست؟ رابطه میان پلاستیک و پلاستیکی بودن چیست؟ میان شیء و واقعت عینی آن چطور؟

در ادامه ما می خواهیم پلاستیک را به ریشه اصلی اش یعنی نفت، بازگردانیم، و سپس خواهیم دید که نفت چگونه برای تضمین همگانی بودنش و درعین حال پنهان ساختن آن، بر ظاهر فریبنده و زیبایی شناسی پلاستیک تکیه می کند. این فرایند فقط مساله بهره بردن از واقعیتی دربر گیرنده نفت برای افشا کردن تصوراتی که درباره پلاستیک وجود دارند، نیست. بلکه مساله ای است که هردوی آنها را به عنوان دو جنبه از هستی شناسی یک دوره زمان حال نگاه می کند. ما می خواهیم نفت را دوباره به ابدیت ناخوشایند پلاستیک تزریق کنیم، ولی همچنین به دنبال راه هایی هستیم که در آنها “خالی بودن” پلاستیک می تواند ادعای عینیت و تحکم نفت را از میان بردارد.


آکینتود آکینیله، “بدون عنوان”، ۲۰۱۲. کارگری در حال دزدی نفت از خط لوله نیجریه برای فروش در بازار سیاه

آرخه (ماده نخستین)، پول، زمان: پژواک های هستی شناسانه نفت

“رولان بارتس” در مقاله ای با عنوان “پلاستیک” تاریخ پلاستیک را با رشد سرمایه داری شهرنشینی، و خصوصا به تمایل داشتن بورژوازی به اشیاء و لوازم بدلی و استفاده از آنها در تولید ارزان مواد کمیاب و گران قیمتی چون الماس، پر، خز و ابریشم، مرتبط می کند. البته با این که به نظر بارتس پلاستیک به بهانه پنهان سازی یک شی بدلی ارزان قیمت و معرفی آن به عنوان چیزی گران بها، به وجود آمده است، پلاستیک به خاطر این خاصیت پایاپایی مورد تحقیر قرار نمی گیرد، بلکه اتفاقا و برعکس، برای خاصیت قابل جا به جایی شدن، مورد تقدیر نیز هست. هنرش در نمایش است. سلسله مراتب مواد را از میان بر می دارد زیرا می تواند جای همه آنها را بگیرد.

در پلاستیک گونه ای ابدیت وجود دارد، با این که این ابدیت می تواند با رویاهای افلاطونی و مسیحی فاصله فراوانی داشته باشد. و این با تعلیق تغییرات متعالی در رویاهای افلاطون، رویای واقعیت، زیبایی و تداوم قدرت تفکری که بدن انسان را جذب کرده و با آن دست و پنجه نرم می کند، تفاوت دارد. در عوض، این ابدیت، واقعیتی مصر است که از منبعی دائمی، ابدی، و ظاهرا تمام نشدنی، منبعی که مکان و مشخصاتش معلوم نیست، سرچشمه می گیرد. پلاستیک، همیشه یک “مقداری” یا یک “هیچ مقداری” است، و هرگز “این” یا “آن” نیست. به نظر بی نهایت می آید زیرا که هرگونه ردپای ویژگی، هرگونه نشانه ای از مکان و زمانی مشخص را از بین می برد. پلاستیک بدون هیچ ساختار واسکلتی، بدون هرگونه تیر، پیچ، یا دوخت و دوزی، شکل خود را حفظ می کند، و فاصله میان ایده و چیز، قالب و شیء را کاملا ازمیان بر می دارد. در آن واحد ابدی است و به وضوح دورانداختنی، کامل است و بی نقص، ولی به طورمطلق زباله است، پلاستیک چیزی است که بر سر “ایده ها” تحت شرایط سرمایه داری در دوران پسامدرن می آید.


آلن رنه، “آواز استیرن ها”، ۱۹۵۹.

اگر ردپای پلاستیک را از ریشه اش در نفت دنبال کنیم، می توانیم از میان این ابدیت خیالی که ما را احاطه کرده است، بگذریم. نفت به معنایی که به وسیله نخستین فلاسفه “میلسین” (ملطی) تقویت شده بود و در تمام دروه باستان اشاعه یافته بود، یک “آرخه” یا ماده نخستین” محسوب می شود. مفهوم “آرخه” در یونان باستان نشان از تفکر درباره یک مبدا یا آغاز، یک “انگیزه نخستین”، همچنین نوعی قصد که مبنای تغییرات است و باعث اتفاق افتادن آنها می شود، دارد. گذاشتن نفت در جایگاه یک “آرخه”، فرض کردن یک کیهان پژوهی پیچیده و مبهم نیست، بلکه مرتبط ساختن زمینه ظاهر با نخستین اصل ممنوع شده آن است. نفت چیزی است که تولیدش می کند، گسترش می یابد و به صورت موجوداتی پلاستیکی تکثیر پیدا می کند. این فضای بی پایان امکانات است که به احتمال زیاد در طبیعت رقیبی ندارد، آن چیزی است که نفت را به خدایی بدوی غریبی تبدیل می سازد که ابدیت “نیک” خلاقیتی که تفکر خودش از آن سرچشمه می گیرد را بازتاب می کند.”طبیعی بودن” نفت به ما این اجازه را می دهد که آن را در کنار زمین، آب، باد و آتش به عنوان عنصری اصلی بشناسیم. با این وجود ماده ای است مصنوعی، که فقط از طریق فرایندی صنعتی و پیچیده که آن را در حیطه قلمرو یک مصنوعیت الگویی قرار می دهد، به دست آمده و تصفیه می شود.

جنبه ای از فرهنگ رشد پس از جنگ وجود ندارد که تحت تاثیر نفت قرار نگرفته باشد، از اتکای به اتومبیل گرفته تا کالا شدن پلاستیک: نکته ای که برای تفکر می ماند این است که همگانی شدن نفت – و بنابرین بازگشت مبحث یگانگی “یکی بودن” – شرایطی را برای گردهمایی بزرگ سرمایه فراهم می سازد، گردهمایی اقشار و دوست داران خستگی ناپذیر لذت‌ها و اشیاء به خصوص. یک “جامعه نمایشی” که ریشه در نفت دارد و نمایش افلاطونی میان ظاهر و واقعیت را تمرین می کند. با این حال، نفت با قانون یکسانی خودش، ظاهر دروغی را با واقعیت زمینی ترکیب می کند. نفت جوهر است بدون تفوق و روشنگری. از دید اسپینوزایی نفت یک ماده یعنی چیزی به دست آمده در و از طریق خودش، به شمار نمی آید، همچنین چیزی ابدی و تغییرناپذیر چون مدهای بی پایان اسپینوزا به شمار نمی آید. در عوض، نفت یک راه است: در تبدیلش به چیزی هستی شناسانه، نفت تبدیل به چیزی عادی و تصادفی شده است. هستی شناسانه است و هستی شناسی می کند.

البته هیچ ماده ای بدون این که از مداخله اساسی به وسیله پول گذر کند، هستی شناسانه خوانده نمی شود. برای مثال، آب به طور ساختاری برای تمام طبیعت، و تمام موجودات زنده مورد نیاز است. ولی هوا در مدرنیزم سرمایه داری به عنوان یک ماده تمام عیار شناخته نمی شود. اگر پول در قلمرو جامعه جویی سرمایه داری شباهت بسیار به دلیلی موثری که در اختیار ما است، دارد – یک انگیزه برای تکان دادن تنهای هم انسانی هم غیر انسانی که کانتینرها را در کشتی ها حمل کرده و کارگران را به کارخانه ها منتقل می کنند – پس نفت جریان خون این مکانیزم است. نفت ماده ای حیاتی است که در کانال های نمادین تبادلات اقتصادی جریان دارد. البته این بدین معنا نیست که هیچ کدام از اینها می توانند بدون کار، آرزوها یا گفتار، بدون تصورات اجتماعی یا سیستم های خرد – سیاسی به فعالیت خود ادامه دهند: فقط از طریق این پیچیدگی اصیل است که نوعی همخطی و تداوم جسورانه باقی می ماند، اتکایی بر سبک کلاسیک کارتزین مبنی بر رابطه علت و معلولی مکانیکی. برای جامعه ای که خود را با نگاه یک مجموعه بی پایان می نگرد و لبریز است از خصوصیات و فردگرایی، نفت در حیطه اکثریت همان کاری را می کند که پول در قلمرو امیال انجام می دهد.

نفت زمان حال را در بر می گیرد زیرا خودش بخشی حساس در بدنه بزرگ سرمایه به شمار می آید. شرکت های بزرگ نفتی نه تنها فرماندهی اقتصادهای معاصر را در به عهده دارند، امپراطوری های لوازم، زمین و نیروی کار را نیز تحت کنترل خود دارند، نفت خود به عنوان پول رایج مطلوب و معتبر در تبادلات مورد استفاده قرار می گیرد. مالی شدن نفت به نفت این اجازه را می دهد که به عنوان وسیله ای گمانی برای تبدیل پول به پول بیشتر مورد استفاده قرار بگیرد. این رابطه میان نفت و پول است که قدرتی کیمیاگرانه را بر بافت زندگی – جهان سرمایه داری اعمال می کند. هنگامی که به این ارتباط، نظریه “جف روبین” اقتصاددان را مبنی بر این که بین رشد اقتصادی و بهای نفت رابطه ای خود فسخ شونده وجود دارد، جایی که رشد تقاضا را بالا می برد و هزینه های بالا جلوی رشد را می گیرند، بیفزاییم، می توانیم این واقعیت را درک کنیم که در نفت، همگانی بودن پول و سلطه نمادین آن به حد اشباع رسیده است.

بالاخره مهم این است که نفت به معنای واقعی با گذرزمان و به صورت رسوبات دفن شده در اعماق زمین شکل می گیرد. نفت فقط زمان نیست: انرژی پدید آمده به وسیله یون های اجساد فسیل شده مردگان است. برای نمونه، با این که هوا و آب از عناصر نخستین به شمار می آیند، از لحاظ تاریخی رسمیتی ندارند. مطمئنا تاریخ پیچیده ای دارند، ولی هرگز وجودشان بستگی به لایه زمین شناسی خاص، یا به دوره غیر قابل بازگشت به خصوصی در تاریخ این سیاره بستگی ندارد. هوا و آب به دید ما به مانند اعداد یا رنگ های اصلی جلوه می کنند، ما آنها را همیشه در حال ایجاد لزوم خود تصور می کنیم. اما، نفت، فقط یک بار اتفاق می افتد. از اعماق مکیده شده و مرئی می شود: تیری پرتاب شده در میان تاریخ. ما شاهدان این ماده ساخته شده به نام نفت هستیم، ترکیبی از زمان و مرگ.


گیل چونگ کوان، “فرار از زباله”، ۲۰۱۲

واقعیت عینی و پدیداری نفت

و اینجا، پلاستیک ها دوباره وارد صحنه می شوند زیرا چینه شناسی خاصی از سرمایه نفت را پدیدار می کنند. چرا این چینه شناسی موجه است، زمانی که نفت به هیچ گونه از دیدها پنهان نیست؟ چون مشکل نفت در حضور همیشگی اش در همه جا و به ناگزیر حساب شدن مسلمش به عنوان یک منبع انرژی، سود و زندگی فرهنگی، و نوع نگاه ما به آن، انکار ناپذیر است. بنابرین راه حل بنا کردن دیدی نو از نفت است که زیر بار واقعیت عینی خود از پا در نیاید.

بیشتر وقت ها ما راجع به نفت فکر می کنیم، و این کار را به دو روش انجام می دهیم: یا به عنوان منبعی با ارزش، “طلای سیاه”، یا به صورت صنعتی که در مکان مشخصی و در میان چیدمانی از متغیرهای سیاسی قابل پیش بینی فعالیت می کند که تمایل به دربرگیری مسایلی چون بی توجهی به محیط زیست و فساد مالی در شرکت های بزرگ دارند. تقسیم بندی میان منبع انرژی ارزش‌مند و سیتمی آلوده در زمینه بصری به نبرد واقعیت ها انجامیده است. از طرفی شتاب به ظاهر متوقف نشدنی تکنولوژی نفتی و گسترش لوله های انتقال نفت به وسیله تعدادی کمپین های تبلیغاتی شرکتی و دولتی که نفت را به عنوان منبع انرژی پرسود، کامیاب و حتی با کارآمد بالا معرفی می کنند. این اعتقاد که بر پایه گفتار پیشرفت تکنولوژیک و علمی استوار شده است، با این ادعا که صنعت نفت ایجاد شغل می کند، تقویت می شود. از طرف دیگر، کسی دیگر نمی تواند سیل تصاویر رسانه ای از خرابی های لوله های نفت، نشت آن در دریاها، حوزه های جمع آوری پس مانده های آلوده، و “مناظر”ی تاریخی و فراموش نشدنی، را با وجود تیترهای خبری درباره سرطان، آب های زیرزمینی آلوده و مشکلات کنونی تولید گازهای کربنی نادیده بگیرد.


ملانی اسمیت، “Orange Lush”، ۱۹۹۵

نفت آلوده راه خود را به دنیای هنر و فیلم نیز باز کرده است، به خصوص در سینمای مستند. به عنوان مثال می توان به سری فیلم های “نفت” ساخته ادوارد برتینسکی عکاس اشاره کرد که مسیر این صنعت را ازتکنولوژی استخراج اولیه تا تشکیل شنهای قیرگون، از تصفیه نفت تا فرهنگ اتومبیل و زندگی پس از مرگ تولید نفت را دنبال می کند. اثری ویدیویی ساخته “اورسولا بیمن” با عنوان “پرونده های دریای سیاه” ساخته ۲۰۰۵، ساخت لوله زیردریایی جدیدی را دنبال می کند که با عبور از قفقاز نفت را به اروپای غربی پمپ می کند. این ویدیو ماجرای ساخته شدن این لوله را بازگو می کند و البته بیمن با جغرافیایی انسانی از مصاحبه هایی که با کارگران، کشاورزان، روسپیان و پناهندگانی که زندگی شان تحت تاثیر لوله نفت قرار دارد، انجام داده است، به بررسی این موضوع می پردازد. بنا به ادعای او، این ویدیو “فعالیت های پر اهمیت قدرتمند و یگانه شرکت های نفتی و سیاستمداران نفتی را بر هم می ریزد”. در همین راستا، سری عکس های “آلن سکولا” با عنوان “جزر و مد سیاه” تولید سال ۲۰۰۸، جغرافیایی انسانی را با صحنه هایی از فجایع زیست محیطی ترکیب کرده و پاکیزه سازی ساحل گالیسیا را پس از نشت عظیمی که به وسیله نفتکش دریایی “پرستیژ” به وجود آمده بود را به تصویر کشیده است.

از طریق اشباء شدن حوزه بصری است که نفت بر واقعیت عینی اتکا دارد. نفت درست در زمانی به طور مشخص در معرض دید قرار می گیرد که این صنعت تلاش می کند با اتکا به اقدامات تکنولوژیک افراطی بر اوج و کمیابی خود فائق آید. تلاش هایی برای پوشاندن آن که ، که به معنای “هایدگر”ی آن به وسیله اشباع شدن محض با اطلاعات، احساسات و نظریاتی که بنیاد انتقاد منطقی را بر هم می ریزد، نافرجام می مانند.

عملکرد نوین هنرمندان که شامل جمع آوری و پخش دوباره اشیاء پلاستیکی است، نشانگر عمق مسئله نفت در دوره های مختلف دیده شدن آن است. نفت فقط یک زمین بازی برای سیاست که محدود به ادعای مالکیت ارضی، مدیریت زیست محیطی و اقتصاد نیست. بلکه شبکه ای فرهنگی و زیبایی شناسانه است که بر محدوده حسی تاثیر می گذارد. تمایل کلی این آثار محدوده بصری را از تلاش هایی عینیتی که واقعیت زشت صنعت نفت را نمایان می کنند، دور ساخته و به سوی آثاری که با نوعی تمامیت حسی، خشکی و انعطاف همراه اند، انتقال می دهد. مثال روشن این انتقال از صنعت به شادی و خوشی پلاستیکی را می توان در آثار “ملانی اسمیت”، هنرمند ساکن مکزیکوسیتی یافت. از اوایل دهه نود تا کنون، آثار اسمیت چیزی که پدیده شناسی روزمره سرمایه داری در مکزیکو نام دارد، را مورد توجه قرار می دهد. یکی از آثار شناخته شده اش که با عنوان “شهر حلزونی” بزرگداشتی از “اسکله حلزونی” اثر “رابرت اسمیتسون” است، او گسترش بی رویه شهر مکزیکو را به عنوان موضوع اصلی انتخاب کرده است. در حالی که فیلم اسمیتسون به گرفتن یک سری عکس های هوایی که از هلیکوپتر، و از اثر تاریخی او در دریاچه بزرگ نمک در یوتا گرفته شده اند، منجر می شود، “شهر حلزونی” ملانی اسمیت بر حول محور شهر مکزیکو می چرخد، جایی که هلیکوپتر با حرکات دایره ای (دایره ها به تدریج بزرگتر می شوند) با نظم چارچوبی شهر برخورد می کند. تاثیر این اثر در به تصویر کشیدن شهر به صورت رسوبی متحرک است: شهرمرکزیت و جهت خود را از دست می دهد، بی جان و یکنواخت می شود، و خالی از زندگی و رنگ جلوه می کند.


ملانی اسمیت، “شهر حلزونی”، ۲۰۰۲

البته اسمیت این ویدیو را با تعدادی چیدمان که ظاهرا در تضاد زیادی با آثار ویدیویی دارند، به نمایش می گذارد. “Orange Lush” برای مثال از اشیاء نارنجی پلاستیکی پر رنگی تشکیل شده است، اشیایی چون تیوب نجات غریق، طناب، شناورهای دریایی، بادکنک و بازوبندهای شنای کودکان، دمپایی، لامپ، بادکنک و قایق بادی. این اشیاء بسیار معمولی اند ولی با این حال انتخاب آنها بی غرضانه نبوده است: تمایز خفیف بین اشیائ کامل و گرد با اشیائ از باد خالی شده و آویزان بن بستی را القائ می کند که بین فراوانی حسی و فرسودگی اقتصادی به نظر می آید.

اسمیت مخصوصا رنگ نارنجی را انتخاب کرده بود زیرا این رنگ نمادی از اشغال مکزیکو سیتی به وسیله کالاهای ارزان قیمت در سالهای ۹۰ میلادی است که پس از تورم اقتصادی و کمک های مالی آمریکا و بانک تسویه حساب های جهانی باعث افت ارزش پزو شدند. علاوه بر اقتصاد پیش- صنعتی مکزیک و سرمایه داری جهانی، نارنجی نماد ارزش افزوده و هیجان پوچی بود که در مورد کالای بی ارزش یا چیزی که هنرمندان آن را “علاقه شیمیایی القاء شده” می نامند، به وجود آمده بود. به این گونه او اقتصاد را به صورت حساسیتی زیبایی شناسانه به تصویر می کشد، البته نه فقط برای اشاره به صنعت خاصی چون نفت یا پلاستیک، بلکه می خواهد ارتباطی بین اشاعه پلاستیک و جمع آوری شادمانه آن برقرار کند، سودی بی ارزش و مضاعف که به صورت ثروت جمع آوری می شود. پلاستیک نارنجی فقط نماد فرهنگ نفتی جهانی نیست، بلکه اخلاق و رویه آن است.

اندیشه ای پلاستیکی در دوران نفت

اگر پلاستیک موفق به مخفی کردن منبع و ریشه زمینی اش شده است، ممکن است که ما به ناچار رابطه ای بین پلاستیک و نفت جهانی برقرار کنیم: در حالی که پلاستیک خود را تحمیل می کند، جمع آوری می شود، چیزی بی ارزش است، بی نهایت جا به جا شدنی است، و بنابرین از هرگونه ثبات هستی شناسانه تهی است، نفت کمیاب است، بدون شک چیزی زمینی است (که با شرایط خاص و سختی از زمین استخراج می شود)، مورد علاقه‌ است، مصرف می شود، و با خود وعده فراوانی و ثروت را به همراه دارد. هر دو بخشی از یک نظام اقتصادی و زیبایی شناسی اند که با یکدیگر سازگاری دارند. نفت به خاطر سطحی و سبک بودن پلاستیک از آن برتر نیست، بلکه کاملا برعکس. نفت عملیات تولید پلاستیک را به جریان می اندازد. هر جنبه ای از صنعت نفت بر پایه روش های جا به جایی تکیه دارد که می توان آنها را به پلاستیک به عنوان کالایی در جریان و به پلاستیکی بودن به عنوان افسانه تغییری دائمی و ابدی ربط داد. صنعت شن را تبدیل به سوخت می کند، زباله را به عنوان هنر مورد استفاده دوباره قرار می دهد، کمیابی نفت را به جمع آوری سود، فجایای طبیعی را به موقعیت کاری، دانش زیست محیطی را به سیاست محض تبدیل می سازد، و برای ما حالت روحیی را ایجاد می کند که ما با آن به منابع انرژیمان نگاه کنیم. در مخمصه پلاستیک، زمانی که حس ها اشباع شده و تاثیرات از پیش تعیین شده اند، این سئوال مطرح می شود: چه رفتار انتقادی را می توان در مقابل خاصیت مبادلاتی و خستگی ناپذیر پلاستیک در پیش گرفت؟

هنر بدون هنرمندان؟

آنتون ویدوکل

مترجم : شروین شهامی‌پور
منبع : ماهنامه گلستانه، شماره ۱۱۲ ، اردیبهشت ۹۰

روشن است که امروز عمل نمایشگاه گردانی[۱] چیزی بسیار فراتر از برپایی نمایشگاه‌های هنری و دوست داشتن آثار هنری و اهمیت دادن به آن‌ها است. نمایشگاه‌گردان‌ها کار بسیار بیشتری می‌کنند: آن‌ها با انتخاب چیزی که مرئی شده امور تجربه و آزمایش هنری را در دست دارند، تولید هنرمندان را در متن خود قرار می‌دهند، قابش می‌گیرند و بر توزیع سرمایه‌های تولید، هزینه‌ها و قیمت‌هایی که هنرمندان را به رقابت وامی‌دارد نظارت دارند. همچنین جلب نظر مجموعه‌داران، حامیان و متولیان موزه‌ها بخشی دیگر از وظایفشان است، مدیران اجرایی شرکت‌ها را سرگرم می‌کنند و با رسانه‌ها، سیاستمداران و دیوان سالاران دولتی همکاری دارند؛ به عبارت دیگر، به عنوان میانجی، بین تولیدکنندگان هنر و ساختار قدرت جامعه ما عمل می‌کنند.

خبرنامه کنفرانس نمایشگاه گردانی، (که این مقاله را در آن جا ارائه کردم) نمایشگاه گردان را ماموری آگاه و نامرئی تصویر کرده که بین فرهنگ‌ها و نظام‌ها حرکت می‌کنند- یک تولید کننده فرهنگی با بالاترین عیار. از این گذشته به نظر می‌رسید که می‌گوید، هنر تبدیل به زیرژانر[۲]«نمایشگاه‌گردانی» شده است.

هدف کنفرانس «فرهنگ‌های نمایشگاه‌گردانی» تثبیت موقعیت نمایشگاه‌گردانی – حرفه‌ای که به طور قطع فراتر از برگزاری نمایشگاه‌ها می‌رود – در متنی فرارشته‌ای و فرافرهنگی و کاوش آن به عنوان روشی ناب برای تولید، میانجی‌گری و انعکاس تجربه و دانش است… بین هنر و علم، شکل‌هایی از کار، تکنیک، قالب و زیبایی‌شناسی‌هایی سربرآورده است که می‌تواند تحت مفهوم «نمایشگاه‌گردانی» رده‌بندی شود و بی‌شباهت به عملکرد انگاره‌های سینمایی یا ادبی نیست.[۳]

ضرورت فرارفتن به «فراسوی برپایی نمایشگاه‌ها» نباید تبدیل به یک توجیه شود برای جایگزین شدن کار نمایشگاه‌گردان‌ها به جای کار هنرمندان و نیز تقویت ادعاهای مولفانه‌ای که هنرمندان و آثار هنری را صرفا بازیگران و پایه‌هایی برای به تصویر کشیدن ایده‌های نمایشگاه‌گردانی می‌شمارد. حرکت در چنین جهتی این خطر جدی را ایجاد می‌کند که فضای هنر را با تحلیل بردن و ضعیف کردن کارگزاری تولید کنندگانش، یعنی هنرمندان، تقلیل دهد.[۴]


فران آدریا، سرآشپز رستوران ال-بولی

۱. پا از گلیم فراتر گذاشتن

حرفه نمایشگاه گردانی بر پایه وجود تولید هنری پیش‌بینی شده و در قبال آن یک نقش حمایتی دارد. ممکن است هنرمندان در غیاب نمایشگاه گردان‌ها به خوبی به تولید هنر بپردازند، اما اگر هیچ هنری تولید نشود، کمترین نتیجه‌اش بیکار شدن نمایشگاه‌گردان‌های هنر معاصر است. به این دلیل، تلاش برای «تولید» هنر و هنرمندان به روش نمایشگاه‌گردانی، با مصلحت اندیشی ساده و برپا کردن یک نمایشگاه، فضاحت به بار می‌آورد. نمونه مشهورش راجر بورگل Roger Buergel است که آشپز نامدار فرن ایدریا – Ferran Adria – را به عنوان یک هنرمند به داکیومنتای اخیر دعوت کرد[۵]. در حالی که ممکن است ایدریا واقعا به عنوان یک سرآشپز نابغه باشد، استعدادش به صورت خودکار آشپزی او را به شکلی جدید از هنر تبدیل نمی‌کند، و همین طور قاب کردنش توسط بورگل هم این کار را نمی‌کند. بورگل کمی پیش از گشایش نمایشگاه می‌گوید:

من فرن ایدریا را به این دلیل دعوت کرده‌ام که موفق شده زیبایی‌شناسی خود را تولید کند که تبدیل به چیزی بسیار تاثیرگذار در صحنه بین المللی شده است. این چیزی است که من دوست دارم و نه به خاطر این که مردم آن را هنر می‌شمارند یا نمی‌شمارند. گفتن این حرف مهم است که هوش هنرمندانه ،خود را در رسانه‌ای خاص ابراز نمی‌کند، این که هنر مجبور نیست فقط با عکاسی، مجسمه و نقاشی …. یا حتی آشپزی به مفهوم عام شناسایی شود؛ با وجود این، تحت شرایط خاص، می‌تواند هنر باشد.[۶]

تا حدی همه چیز درست است، اما آن حد چقدر است؟ این «شرایط خاص» چه شرایطی هستند که بورگل به آن‌ها اشاره می‌کند، کدامشان می‌تواند آشپزی را هنر قلمداد کند؟ بخشی از دلیل این که در داکیومنتا تبدیل آشپزی به هنر اتفاق نیفتاد این است که آشپزی ایدریا پیش از آن در مسیر کالا در سیستم هنر به جریان نیفتاده بود؛ در این مورد، جالب است که در مقایسه به آشپزی ریرکیت تیراوانیا –Rirkit Tiravanija – اشاره کرد که هنوز هم به عنوان هنرمند شناخته می‌شود، در صورتی که در واقعیت فقط یک آشپز متوسط است[۷]. زیرا جنبه خارق العاده آشپزی او کیفیت او در آشپزی نیست، بلکه ارائه آن، تیراوانیا را به عنوان «هنرمندی که آشپزی می‌کند» نشان می‌دهد. این مهم است بین تصمیم هنرمندانه برای وارد کردن یک چیز در اثر هنری و قدرت نمایشگاه‌گردانانه برای برگزیدن چیزی به عنوان هنر یا مثل هنر با وارد کردن آن در یک نمایشگاه، تفاوت قایل باشیم.


گرافیتی روی دیوارها، ستون ها و نرده های دوسالانه سائوپائولو، عکس از چوک

نمونه‌ای دیگر از این که چگونه می‌توان قدرت نمایشگاه‌گردانی را بر آن‌ چه در فضای هنری اتفاق می‌افتد، از تالیف هنری تمیز داد، در بی‌ینال اخیر سائوپائولو دیده می‌شود. در حقیقت نمایشگاه‌گردان‌ها، با نوعی ژست بزرگ مولفانه مبنی بر بحران بی‌ینال‌ها، اول اعلام کردند که کل بی‌ینال خالی از آثار هنری خواهد بود؛ سپس این ایده عوض شد، چون احتمالا متوجه شدند این ژست باعث می‌شود بازدیدکنندگان حرفه‌ای به بی‌ینال نیایند. پس فضای تهی صرفا محدود به قسمت‌هایی از بی‌ینال شد: فقط طبقه دوم ساختمان اسکار نایمیر – Oscar Niemeyer- بی‌ینال خالی ماند، و طبقه همکف تبدیل به یک «میدان عمومی» شد. «خود را مثل یک آگورا[۸]، به سبک شهرهای یونان باستان باز می‌کند، فضایی برای دیدارها، رویارویی‌ها، اصطکاک‌ها[۹].» اما با این حال وقتی گروهی از هنرمندان گرافیتی محلی تصمیم گرفتند وارد گود شوند ونشان‌شان را در طبقه دوم بگذارند، نمایشگاه‌گردان‌ها از خود رفتاری تنبیهی و سازمانی نشان دادند و یکی از آن‌ها را بازداشت و بعد علیه او در دادگاه اقامه دعوی کردند وکاری کردند که او دو ماه به همراه مجرمان عادی در زندان باشد و سرانجام محکوم به چهار سال آزمایش حسن رفتار شود.

این حادثه بار دیگر تیراوانیا را که او هم فضای باز و آزادانه را تشویق کرد به یاد می‌آورد. در جریان گشایش یکی از نمایشگاه‌هایش در نیویورک در اوائل دهه ۱۹۹۰، یک بازدید کننده خرابکار چند تا از تخم مرغ‌های خام را که تیراوانیا می‌خواست از آن‌ها در غذایش استفاده کند برداشت و به دیوارهای گالری کوبید، اما در این واقعه، هیچ کس تنبیه نشد، یا حتی از او نخواستند که بس کند و بیرون برود. اجازه داده شد این عمل منفی، روند خود را طی کند، درست مثل هر عمل دیگر در فضای آثار تیراوانیا و آخر سر خودش رها کرد و رفت.

یک نمونه دیگر از چنین شیوه‌ای «آرشیو نمایشگاه گردانی درجه صفر[۱۰]» است، یک نمایشگاه سیار از «پژوهش نمایشگاه گردانی» که به عنوان نوعی چیدمان هنری طراحی شده است. این نمایشگاه که توسط نمایشگاه‌گردان‌ها ابداع شده در شبکه‌ای از موسسه‌های هنری می‌چرخد که عمدتا توسط نمایشگاه‌گردان‌ها اداره می‌شود. مسئله این نیست که آیا نمایشگاه‌گردان‌ها باید آرشیو داشته باشند یا این که آنها را به دیگران نشان دهند، یا این که تا چه درجه جذاب است یا نیست؛ بلکه سئوال این است که آیا کسانی که مسئول اداره نمایشگاه‌های هنر هستند باید از فضاها و سرمایه‌های موجود برای هنر، برای به نمایش گذاشتن فهرست، منابع و ارجاعات مطالعاتی خود به عنوان نوعی اثر هنری استفاده کنند یا خیر. حتی خنده‌آورتر این واقعیت است که به از هم پاشیدگی اثر هنری خود بسنده[۱۱] (خودمختار) به عنوان یک توجیه برای جابجا کردن یکسره آثار هنرمندان در موزه‌ها ارجاع می‌شود، این موضوع دروب سایت این پروژه نمایشگاه‌گردانی نشان داده شده:

از دهه ۱۹۶۰ آرشیوها تبدیل به کاری متعارف در دنیای هنر شده است. از یک طرف، آرشیوهایی هستند که توسط هنرمندان و مجموعه‌دارها پایه‌گذاری می‌شوند، و در حرکت اخیر، آن‌هایی هستند که نمایشگاه‌گردان‌ها گردآوری کرده‌اند، که به دنبال این هستند که مجموعه اشیایشان را قابل دسترس کنند و معیارهای انتخاب خود را عمومی سازند. این تمایل ممکن است از ورای از هم پاشیدگی مفهوم اثر هنر خود – بسنده برخاسته باشد که تحت الشعاع یک شی هنری تصادفی قرار گرفته و شکل جدید حافظه فرهنگی را ضروری می‌سازد و همیشه ملاحظه‌ای از اعتراض و نقد اعمال موزه را در خود دارد.[۱۲]


ریکریت تیراوانیا، بدون عنوان، (آزاد)، ۱۹۹۲، گالری ۳۰۳، نیویورک

۲. شغل

کار نمایشگاه‌گردانی یک حرفه است و کسانی که در این زمینه کار می‌کنند کارگزاران آزاد نیستند، بلکه معمولا استخدام می‌شوند که وظیفه‌ای را به جای یک موسسه یا یک مشتری به انجام برسانند، یک شغل است، هم برای کسانی که وابسته به موسسه‌ها هستند و هم برای نمایشگاه‌گردان‌های به اصطلاح مستقل. به همراه این شغل قدرت سازمانی می‌آید و یک اختیار برای دامنه‌ای مشخص از فعالیت‌ها که ممکن است شامل نوع مشخصی از ابداع و تالیف سازمانی باشد، اما، به عقیده من، این شامل ادعای هنرمندانه نسبت به اثر هنر نمی‌شود که این فعالیت بر پایه آن پیش‌بینی شده است.

اگر چه بعضی هنرمندان گاهی به عنوان نمایشگاه‌گردان کار می‌کنند، اما مهم است که آگاه باشیم ارتباط بین هنرمندان و نمایشگاه‌گردان‌ها اساسا چیزی شبیه رابطه بین نیروی کار و مدیریت است: بیشتر هنرمندان، مثل کارگرها، گمان می‌کنند که «سرپرست‌هایشان» یعنی نمایشگاه‌گردان‌ها، هنر را درک نمی‌کنند، این که آن‌ها کنترل‌گر، خودپسند، و نادان هستند و کارخانه (هنر) را سوءمدیریت می‌کنند و با تولیدکنندگان بدرفتاری می‌کنند (چیزی مثل صحنه کارخانه سوسیس گدار در همه چیز خوبه tout va bien). هنوز هم یک رنجش واقعی وجود دارد، که خیلی با احساس هنرمندان در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ نسبت به منتقدان فرق ندارد. بسیاری از هنرمندان – از تثبیت شده‌ترین آن‌ها گرفته تا جوان‌ترهایی که تازه وارد میدان هنر شده‌اند – احساس می‌کنند قدرت و تکبر نمایشگاه‌گردانی از کنترل خارج شده است.


صحنه ای از “همه چیز خوب است”، به کارگردانی ژان-لوک گودار و ژان-پیر گورن، ۱۹۷۲

در بیشتر تاریخ هنر مدرن و معاصر گواهی می‌دهد، برای هنرمندان وضعیت کاری نامطمئن یک واقعیت بوده است. هنرمندان هرگز مانند بسیاری از کارگران کارخانه که با تشکیل اتحادیه‌های کارگری توانستند دستمزدها، ساعات کار و شرایط کارشان را بهبود بخشند، برخوردار نبوده‌اند. هنرمندانی که همیشه به عنوان تولید کنندگان مستقل کار کرده‌اند، اکثرا بدون مواجب، حقوق، بازنشستگی، بیمه بیکاری یا قرارداد مانده‌اند.

طبیعتا استثناهایی بوده است، مثل اتحادیه هنرمندان در اتحاد جماهیر شوروی. اما این هم مشکلات خود را داشته است، کافی است که نامه‌های رودچنکو[۱۳] را بخوانیم تا متوجه شویم اتحادیه بیشتر یک مشکل بوده تا راه حل: ابزاری بوده برای تمامیت خواهی، یک ایدئولوژی که در آن زمان مانع از تولیدات نوع رودچنکویی می‌شد. در پی آن، او توانست بازنشستگی بگیرد و در فقر مرد. در همین حال، در مرکز به اصطلاح «دنیای آزاد» هم موندریان در نیویورک در فقر مرد. این نشان می‌دهد که ساختار ایدئولوژیک هم حتی برای با استعدادترین هنرمندان امنیت زیادی فراهم نکرد.


کنورث و. مافت، کن نولاند و کلمان گرینبرگ

پیش از این که طلوع محبوبیت یا مناسبت اجتماعی نمایشگاه‌گردان‌ها را از دهه ۱۹۹۰ به بعد به تغییرات بزرگ‌تر ایدئولوژیک، ژئوپولیتیک یا اقتصادی نظیر فوردیسم[۱۴] یا پست مدرنیسم نسبت دهیم، بیاییم بار دیگر نهاد هنر را مورد بررسی قرار دهیم: به نظر من این طور می‌رسد که بخشی از این افزایش اهمیت اجتماعی از قدرت رو به زوال نقد هنری ناشی می‌شود، با نمایشگاه‌گردان‌هایی که آژانس نقد را نیز در حیطه قدرت اجرایی خود در موزه فرض می‌کنند. شاید استدلال شود که نقد هنری حقش بود به خاطر پا از گلیم خود فراتر نهادن در نقاط مشخصی از دهه ۱۹۶۰ به حاشیه برود، زمانی که برای منتقد هنری خاصی مانند کلمنت گرینبرگ از لحاظ فرهنگی مهم‌تر رسید که به جای آن اثری که باید از ابتدا ساخته می‌شد، در مورد یک اثر هنری بنویسد. اما ناامیدی هنرمندی را تصور کنید که فکر می‌کرد از ظلم و ستم نقد آزاد شده اما متوجه شده که فقط وضعیت تغییر کرده است: به جای دو قدرت رقیب – منتقد و نمایشگاه‌گردان، که می‌توانستند علیه یکدیگر ظاهر شوند – حالا فقط یک فیگور کلی تکی وجود دارد که نمی‌تواند آن را دور بزند!

سناریوی کابوس برای هنرمندان این است که سرپرست‌ها کلا کارگران را دور بزنند و خود شروع به تولید هنر کنند، یا روند تولید هنر را خودکار کنند تا دیگر نیازی به هنرمندان نباشد. برای مالک کارخانه فرهنگ – چه مالک دولتی و چه خصوصی – بهتر است اگر بتوان هنرمندان را، که در تاریخ همیشه گروه یاغی بودند، با گروهی منظم و آموزش دیده برای اطاعت از قدرت تعویض کرد و هزینه‌های تولید را با حذف بخش عمده‌ای از نیروی کار کاهش داد. در چنین سناریویی سود اقتصادی سرشار خواهد بود، که ضامن آن جایگزین کردن گروه دارنده حقوق تولیدات (هنرمندان) با گروهی متشکل از کارمندان حقوق بگیر است.

۳. نمایشگاه گردان به مثابه تولید کننده

سال گذشته برای سخنرانی در یک کنفرانس د ر مورد «فعالیت نمایشگاه‌گردانی»[۱۵] – curatorial activism – به فیلادلفیا دعوت شده بودم. یکی از شرکت کنندگان از شغل مدیریتی با حقوق خود در یک موسسه هنری در نیویورک، به عنوان یک حرفه فعالانه – activist – گفت. وقتی من گفتم آدم‌هایی که پول می‌گیرند تا در تظاهرات شرکت کنند اسم‌شان فعال نیست. بلکه ضرورتا اندام‌هایی استیجاری هستند، وی به وضوح ابراز ناراحتی کرد. اما منظور من خیلی ربطی به پول نداشت بلکه بیشتر این بود که چرا امروزه این کافی نیست که یک شغل چالش برانگیز را دنبال کنیم، خوب انجامش بدهیم، با دل‌سپردگی و نیروی واقعی، و از آن افتخار کسب کنیم، بدون این که تلاش کنیم با معرفی آن به عنوان یک فعالیت جنبشی، تولید فرهنگی، یا تولید هنر موقعیت آن را ترفیع دهیم.


مارتا رسلر، “اگر تواینجا زندگی می کردی”، بنیاد هنری دیا، ۹۲-۱۹۸۹

در واقع مرزبندی بین عمل نمایشگاه گردانی و تولید هنری یکی از چالش‌هایی است که نمایشگاه‌گردان‌ها بین خودشان درگیر آن هستند، همان‌طور که میشل وایت – Michelle White – در گفت‌و‌گوی اخیر خود با همکار نمایشگاه‌گردانش ناتو تامپسون – Nato Thompeon – روشن کرده است:

من فکر می‌کنم که اصطلاح تولید کننده فرهنگی، جدای از شرایط ویژه اکنون ما، بیان سالم‌تر یا صادقانه‌تری برای نقش معاصر نمایشگاه‌گردان است. پیچیدگی این همکاری در زمان سازماندهی یک نمایشگاه یا اجرای یک پروژه آشکار می‌شود، همان طور که تو گفتی شبکه نهادی بسیار پیچیده‌تری از آماد مالی و نیز فیزیکی از روابط بین مجموعه‌داران، حامیان، مدیران و متولیان گرفته تا امکانات فضای نمایش را در بر می‌گیرد. این چیزی فراتر از تقسیم دو بخشی نمایشگاه گردان/هنرمند است. اما در همین حال، هنگام کار روی پروژه‌هایی که برای یک مکان بخصوص اجرا می‌شود یا نمایشگاه‌هایی هنرمندان آن زنده هستند و برای تولید مفهوم همکاری ضروری است، من خودم را در مورد مرزهای مشارکت من در زیبایی شناسی و تولید مفهوم مورد سئوال قرار می‌دهم. بنابراین، سئوال می‌کنم که آیا درست است نمایشگاه‌گردانی را با تولید هنری برابر بدانیم آیا این یک ریسک محسوب می‌شود؟[۱۶]

برای پاسخ به این سئوال باید گفت: بله، برای هنرمندان ریسک‌های زیادی وجود دارد. به عنوان یک هنرمند، چگونه به یک نمایشگاه‌گردان که شما را برای شرکت در یک نمایشگاه دعوت کرده، اما به نظر می‌رسد خودش هم می‌خواهد به عنوان همدست یا همکار مولف اعتبار کسب کند، جواب منفی می‌دهید؟ وقتی که این ریسک را ایجاد می‌کنید که نوبت بعدی به نمایشگاه دعوت نشوید. در حالی که شاید از لحاظ سیاسی و اجتماعی این عمل خیرخواهانه باشد، اما این نوع رفتار ناخواسته ریسک یک ادعا را ایجاد می‌کند مبنی بر این که آثار هنرمندان را نمایشگاه‌گردان سفارش داده است. من فکر نمی‌کنم هنرمندان زیادی باشند که این نوع همکاری را برای تولید مفهوم هنری ضروری بدانند. از نظر من، این نوع ادعا مزاحمتی شدیدا ناخوانده و بدون پشتوانه است، خصوصا اگر هنرمند این را در ذهن داشته باشد که شخصی که از تالیف ادعای سهم می‌کند یک نصاب کم حقوق یا یک کارورز پژوهشگر نیست، بلکه آدمی با قدرت دعوت کردن، سفارش دادن یا حذف آثار هنری است.

به نظر من می‌رسد که ما باید همچنین بسیار مراقب باشیم تا از اطلاق هرگونه قابلیت فراهنری به حرفه نمایشگاه‌گردانی جلوگیری کنیم. در حالی که قدم‌های برداشته در این مسیر اغلب با نیت خوب بوده و موجب توسعه «فعالیت فرهنگی» شده، با وجود این با خود این خطر را دارد که به چیزی مثل یک استثمار بالقوه فعالیت هنری توسط آکادمیا و طبقه جدیدی از مدیران فرهنگی اعتبار بخشد. اگر از هنرمند انتظار می‌رفته که اجتماع، اقتصاد و فرهنگ و از این قبیل را مورد سئوال قرار دهد، نیازی به گفتن نیست که وقتی یک نمایشگاه‌گردان به عنوان یک منتقد اجتماعی جانشین توانایی هنرمند می‌شود، عملکرد انتقادی را که توسط نقش هنرمند جسمیت یافته کنار گذاشته‌ایم و نقش هنر را کاهش داده‌ایم.

اگر قرار است هنر انتقادی وجود داشته باشد، نقش هنرمند به عنوان ماموری با اقتدار باید حفظ شود. منظورم از اقتدار، فقط شرایط خاصی از تولید است که در آن هنرمندان قادر هستند مسیر اثر، موضوع و فرم و اسلوب‌شان را خود تعیین کنند – به جای این که به آن‌ها از جانب موسسه‌ها، منتقدها، نمایشگاه‌گردان‌ها، آکادمیک‌ها، مجموعه‌داران، دلال‌ها و عامه مخاطبین دیکته شود. در حالی که ممکن است امروز به این موضوع سرسری نگاه شود، در طول تاریخ برای داشتن امکان اختیار هنری مبارزه شده و این اختیار به سختی از کلیسا، اشراف، سلیقه عموم و مانند این‌ها گرفته شده است. به عقیده من، این اقتدار در قلب چیزی قرار دارد که ما در واقع آن را امروز به عنوان هنر درک می‌کنیم: عنصری کاستی ناپذیر که به عنوان «آزادی هنر» انگاشته می‌شود.

من گمان می‌کنم ظهور «نمایشگاه‌گردان مستقل» در کنار طرح افزایش خصوصی‌سازی چند دهه اخیر در زمینه فرهنگی تصادفی نبوده است. نمایشگاه‌گردان‌ها و موسسه‌های هنر، که قدرتشان تا حدودی از مسئولیت‌پذیری در قبال سلیقه عموم ناشی می‌شود، به طور فزاینده‌ای به عاملان خصوصی تبدیل می‌شوند که عمدتا با سلیقه شخصی هدایت می‌شوند. به این دلیل شروع کرده‌اند به جلوه دادن خود به عنوان پدیده‌ای با خصوصیات مولفانه، در حالی که هنوز هم در ارزیابی خود از هنر و تعهد نسبت به عموم ادعای بی‌طرفی و استقلال دارند. اخیرا به من خاطر نشان شده که با مهارت‌زدایی فزاینده از تولید هنری – و عدم شناسایی آن‌ها به عنوان هنر از جانب عموم وقتی خارج از محیط نمایشگاه قرار می‌گیرند – نمایشگاه‌ها خود تبدیل به متنی مجرد شده‌اند که هنر می‌تواند از طریق آن «به عنوان» هنر ظاهر شود. این به تنهایی درک این موضوع را آسان می‌کند که چرا امروز بسیاری فکر می‌کنند بودن در یک نمایشگاه، به تولید هنر منجر می‌شود، نه این که خود هنرمندان این کار را بکنند. که به نظر من کاملا اشتباه است: کاری که فورا باید انجام شود این است که فضای هنر با توسعه چرخه ارائه اثر هنری به جامعه و پذیرش عمومی، بسط داده شود – از راه آموزش، انتشار، پخش کردن و از این قبیل – نه این که موسسه‌های موجود هنری و کارگزاران آن‌ها را به خرج آژانس هنرمندان دائمی کنیم و نمایشگاه را به عنوان تنها امکان و هدف نهایی هنر جاودانه سازیم.

۴. هنرمند به مثابه نمایشگاه‌گردان

از طرف دیگر، سابقه‌ای دیرینه وجود دارد از هنرمندانی که خود نقش نمایشگاه‌گردان برعهده گرفته‌اند. اگر چه در دوه‌هایی این نقش پاسخ به بی‌کفایتی موسسه‌های موجود، دشمنی آن‌ها با هنرمندان، یا غیاب کلی آن‌ها بوده است و باعث ایجاد بسیاری از فضاهای تحت اداره خود هنرمندان در دهه ۱۹۷۰ شد و نیز در دهه ۱۹۸۰ بسیاری از هنرمندان نظیر مارتا راسلر نشان دادند، نمایشگاه‌گردانی مثل هر فعالیت اجتماعی می‌تواند بخشی از فعالیت هنری شود. برای مثال، نمایشگاه «اگر این جا زندگی می‌کردی» از مارتا راسلر – Martha Rosler – به عنوان پاسخی فوری به کمبود حمایت سازمانی از نمایشگاهی بود که از او دعوت شد در مرکز هنری دیا برگزار کند. راسلر حس کرد بهترین کار این بود که خود را به عنوان نمایشگاه‌گردان/ برنامه‌ریز قرار دهد – یک نوع موسسه یک نفره به جای هنرمند منفرد. این منجر به پروژه‌ای شد شامل نمایشگاه‌هایی متعدد در مورد مسکن و بی‌خانمانی که هنرمندان، معماران، فعالان و گروه‌های اجتماعی زیادی را در برگرفت و پس از آن یک اثر هنری اولیه شد که بر نسل‌های متعددی از هنرمندان شامل ریکریت تیراوانیا، رنی گرین، لیام گیلیک، جین ون هیسویک، ماریون فون اوستن و بسیاری دیگر تاثیر گذاشت.

همچنین، چیزی که عمدتا در اثر پل چان – Peul Chan – با عنوان در انتظار گودو در نیواورلئان مورد توجه قرار نگرفت، جای گیری عجیب و غریب هنرمند در رابطه با اثر توسط چان بود: او نمایشنامه را ننوشت، کارگردانی نکرد یا در آن بازی نکرد. صحنه یک خیابان از شهر بود. مشارکت هنری چان شامل ماه‌ها وقت گذاشتن برای آموزش داوطلبانه در کالج محلی و ایجاد روابط نزدیک با گروه‌های اجتماعی و سازمان‌های مردمی بود – به عبارت دیگر، ایجاد شرایط لازم برای تولید و دریافت نمایش بود، و نیز کسب اطمینان از این که بخشی از پول جمع شده برای پروژه صرف نیازهای محلی به جز فرهنگ می‌شود.

حس می‌کنم با وجودی که مشارکت هنرمندان در دامنه‌ای از فرم‌ها و فعالیت‌های اجتماعی معمولا در مجموعه لغات هنر عنوان نشده، اما در خدمت گشایش فضای هنر است و آن را به جنبشی فزاینده وامی‌دارد. تلاش‌های نمایش‌گردانانه و سازمانی برای دخالت دادن فعالیت‌های خود در متنی هنری – یا عمومیت دادن هنر به عنوان فرمی از تولید فرهنگی – تاثیری معکوس دارد: آن‌ها فضای هنر را محدود می‌کنند و فعالیت هنرمندانه را فرو می‌کاهند.

هنرمند می‌تواند آرزومند اقتداری باشد طی آن فرد باید شرایطی را تولید کند که آن شرایط زمینه تولید هنری را فراهم کنم و گاه تولید این شرایط چندان حیاتی باشد که شکل اثر را نیز تعیین کند و چنین چرخه‌ای نباید با شغل نمایشگاه‌گردان‌ها و کاری که می‌کنند اشتباه گرفته شود. من به عنوان یک هنرمند قصد ندارم به نمایشگاه‌گردان‌ها راه حل پیشنهاد کنم، آن‌ها خودشان باید راه‌هایی برای فکر کردن وکارکردن پیدا کنند که تیشه به ریشه اقتدار هنرمندان نزنند.

[۱] Curatorial

ریشه فعل curate در لاتین curatus به معنای التیام دادن، مراقبت کردن، اهمیت دادن و نگهداری است. در زبان فارسی برای واژه curator چند معادل استفاده می‌شود: نمایشگاه‌گردان، موزه‌گردان و هنرگردان، که شاید نمایشگاه‌گردان یا هنرگردان انتخاب بهتری از موزه‌گردان باشد، اما باز هم بسیار نامانوس و نارسا است. هم از این جهت که این فعالیت فقط محدود به هنر نمی‌شود و هم این که وقتی با این معادل‌ها مواجه می‌شویم اول در ذهن خود آن را تبدیل به کیوریتور می‌کنیم و سپس خواندن متن را ادامه می‌دهیم که در واقع سودمندی کلمه را در زبان فارسی زیر سئوال می‌برد. مشکلات اصلی در ترکیبات مختلفت این واژه پیش می‌آید: مثلا در این صورت برای curatorial باید نوشت نمایشگاه‌گردانانه، برای curatorally باید نوشت به صورتی نمایشگاه‌گردانانه و فعلش می‌شود نمایشگاه‌گردانی کردن که واقعا راضی کننده نیست و استفاده از اصل کلمه در ترکیبات مختلف نیز مشکلات خود را دارد. اما ناچارا به همان نمایشگاه‌گردان قناعت کردم. –م

[۲] Subgenre

[۳] “Cultures of the Curatorial”

Academy of Visual Arts Leipzig

January 22-24, 2010. The press release is available on the Academy’s website,

http;//www.kdk-leipzig.de/veranstaltungen.html.

[۴]من در حالی که با اصول توصیف «نمایشگاه‌گردانی» به شکلی که ایریت روگاف شرح داده و توسط کسانی چون ماریا لیند اجرا شده موافق هستم – تا آن جا که روش‌شناسی و دانش نمایشگاه‌گردانی تنها محدود به نمایشگاه‌سازی نمی‌شود و می‌تواند به صورتی پربار در بسیاری از فعالیت‌های مختلف از انتشار کتاب گرفته تا آموزش اعمال شود – نگرانی من از فاصله تقریبا بزرگ بین تئوری و ارتباطات محکم قدرت است که در صنعت فرهنگ وجود دارد و تنها به خاطر تعبیر غلط رشد می‌کند. (نویسنده)

[۵]مانوئل بورجا-ویلل نوشته است، «با احترام تمام به ایدریا که به نظر من کاملا آشپز فوق العاده‌ای است، معتقد هستم که او به افراط ناشیانه مدیر هنری [راجر ام. بورگل] پاسخ داده است که از دیدگاه من، او فضای سیاسی را به عنوان چیزی صرفا بزمی و همگانی تصور می‌کند.» جنیفر الن، «مدیر MACBA فرهنگ و آشپزی را به خدمت می‌گیرد» Artforum (نویسنده)

[۶] Documenta 12 Press Release, June 13, 2007, http:www.documenta12.de/fileadmin/pdf/PM/Adria_%20en.pdf.

[۷] جالب است اشاره کنم که در واقع به نظر می‌رسد ایدریا این را به نوعی می‌فهمد ولی بورگل نه. این گفته ایدریا به گردین است: احساس می‌کنم یک مزاحم هستم. هنرمندان همه عمرشان مبارزه می‌کنند که از آن‌ها دعوت شود تا کارشان در داکیومنتا نشان داده شود و حالا از من، یک آشپز، خواسته شده به این جا بیایم! بنابراین نگرانم. کاری که می‌کنم قرار نیست یک شام باشد – درحالی که ایده‌هایی دارم – ولی هنوز مطمئن نیستم می‌خواهم چه کار کنم. با راجر بورگل مسئول آن ملاقات کرده‌ام که اعتقاد دارد خلق یک تکنیک جدید آشپزی به پیچیدگی و چالش برانگیزی کشیدن یک نقاشی عالی است. او می‌گوید کار ما را به عنوان یک نظام جدید هنری می‌بیند. می‌گوید کار ما نشان می‌دهد که آشپزی باید یک فرم جدید هنری باشد. من به هیجان آمده‌ام و افتخار می‌کنم که این شانس به من داده شده که این پرش را انجام دهم. (نویسنده)

[۸] فضایی مثل بازار در یونان قدیم

[۹] See press release at http://www.28bienalsaopaulo.org.br/presrentation.

[۱۰] Curating Degree Zero Archive

[۱۱] Self-contaoned

[۱۲] See http://www.curatingdegreezero.org/archive.html

[۱۳] See Aleksandr Rodchenko, Experiments for Future: Diaries, Essays, Letters, and Other Writings, ed. Ed. Alexander Levrentiev and Jamey Gambrell, transe. John E.

Bowlt (New York: Museum of Modern Art, 2005).

[۱۴] Fordism

[۱۵] Curatorial activism

[۱۶] Michelle White and Nato Thompson, Curator as Producer, Art Lies, no. 59

(Fall 2008). See http://www.artlies.org/article.php?id=1659

هنر بدون بازار، هنر بدون آموزش: اقتصاد سیاسی هنر

آنتون ویدوکل

برگردان به فارسی: آرش علی اصغری

منبع: ای فلاکس، مارس ۲۰۱۳

“شاید هنر معاصر برای ما به عنوان هنرمند، همان معاصر ماندنمان باشد.”

بوریس گرویس

از نخستین روزهای نوگرایی، همیشه هنرمندان با مشکل اقتصادی در کارشان روبرو بوده‌اند. با بریدن از تشکل‌های هنری گذشته چون اصناف هنرمندان دوران قرون وسطی، هنرمندان بوهمی قرن نوزدهم خود را از دایره مبتذل هنر روز به روز خارج کرده و به نوعی درک ایده‌ال از هنر و تالیف دست یافتند. با وجود این که آنها بدین طریق جوانبی از زندگی شهرنشینی (بورژوازی) را مطرود می‌شمردند، ولی برای گذران زندگی نیازمند به حمایت طبقه متوسط، اشخاص یا سازمان‌های دولتی بودند. و به این دلیل بود که بعضی بزرگترین هنرمندان نوگرا،از گوگن (Gauguin) گرفته تا مندریان (Mondrian) و رودچنکو(Rodchenko) در فقر و تنگدستی شدید از دنیا رفتند. نه برای این که آثارشان مورد علاقه همگان نبود، بلکه به این خاطر که اقتصادی که از چرخش و دست به دست گشتن آثارشان به وجود می‌آمد، به وسیله دیگران اداره می‌شد، چه در جوامع کاپیتالیستی یا کمونیستی. با وجود این که فعالیتهایی چون ابداع جدید گروه فعالان W.A.G.E یا تلاشهای دیگری که قبلا در این زمینه انجام شده است، از مهم‌ترین مباحث هنری به شمار می‌روند، با این حال کانون توجه این فعالیتها بیشتر بر روی انتقاد عمومی برای شرمنده کردن و اصلاح نمودن نهادها جهت ایجاد نظمی عادلانه در دریافت پاداش بوسیله “مولفان” است. به نظر من برای بهبود بخشیدن به رابطه بین هنرمند و اقتصاد کارش، ‌باید هدفی فراتر از انتقاد نهادها انتخاب کرد.

نقطه مورد نظر من در این مقاله، روابط قدرت میان هنرمند و بازار هنر نیست، مبحثی تکراری که بیشتر آنچه را که درباره هنر نوشته می‌شود را تحت تاثیر خود قرار داده است. در طول تاریخ، هنرمند و هنر چه با اقتصاد و چه بدون آن وجود داشته‌اند. در اکثر طول مدت قرن بیستم در کشورهای سوسیالیستی، آثار هنری با ارزشی خلق می‌شدنددر حالی که بازار هنر در آن کشورها وجود نداشت. بسیاری از آثاری که امروزه خلق می‌شوند، در مکانها یا کشورهایی تولید می‌شوند که در آنها نظام بازار سرمایه‌داری هنری از اشکال غالب تشکل‌های اجتماعی و فرهنگی به حساب نمی‌آید. هنر می‌تواند بدون بازار وجود داشته باشد، اما هنرمندان همچنان بر نوعی اقتصاد برای گذران زندگی و از همه مهم‌تر خلق هنری خویش تکیه می‌کنند. نکته اساسی در اینجا است که “اقتصاد” و “بازار” با یکدیگر هم معنا نیستند: بازار فقط جنبه‌ای از قلمرو اقتصاد به شمار می‌آید که با دیگر اشکال مبادله، از دادو ستد، وام و نیکوکاری (خیریه) گرفته تا یک اقتصاد اهدایی، همزیستی دارد. در زبان معاصر ما، اصطلاح “اقتصاد سیاسی” کمابیش با واژه “اقتصاد” مترادف است: هر دو نشان‌گر توضیع کالاها و خدمات، تمام قوائد، قوانین و قراردادهایی‌اند که به وسیله نظام‌های سیاسی (سرمایه‌داری- ملوک‌الطوایفی یا کمونیستی) اعمال می‌شوند. بنا به گفته ارسطو، “اقتصاد” روش نظم بخشیدن به چیزها‌ درون یک خانواده (“oikos” به معنای خانه) ، و “سیاست” راه نظم بخشیدن به روابط میان این خانواده‌ها – میان (Polites) یا شهروندان در یک شهر (Polis) است. بنابرین اقتصاد سیاسی از ترکیب این دو جزء به وجود می‌آید. تا جایی که در پایان قرن نوزدهم میلادی، در نوشتار انگلیسی زبان آن دوران، صفت “سیاسی” از قلم انداخته شده و تنها از واژه “اقتصاد” استفاده می‌شد. در یکی از نخستین مطالعاتی که درباره اقتصاد هنر انجام شده است- کتابی به نام “اقتصاد سیاسی هنر” که در سال ۱۸۵۷ منتشر شد – “جان راسکین” (John Ruskin) منتقد هنری، از ابهامی که در برداشت از مفهوم “اقتصاد” وجود دار ابراز تاسف می‌کند. او بیشتر بر این موضوع تاکید دارد که “اقتصاد” حتما نیازی به دلالت بر پول، میانه روی اقتصادی یا خرج ندارد. بلکه بیشتر بر نگهداری از خانوار و مدیریت کار تکیه دارد. و این موضوعی است که بعدا در تحلیل کار و نیروی کار “هانا آرنت” (Hanna Arendt) در “شرایط انسانی” نکته ای اساسی را تشکیل می‌دهد.


ویلیام پوهیدا، “بدون عنوان”، ۲۰۱۲، گرافیت روی کاغذ

کتاب راسکین بر پایه دو سخنرانی او در ۱۰ و ۱۳ جولای سال ۱۸۵۷ میلادی در منچستر نوشته شده است – شهری که چند سال پیش از این، کانون اصلی کارهای فردریش انگلس (Friedrich Engels) و کارل مارکس (Karl Marx) را تشکیل می داد (بنا بر ادعای راسکین، او از این موضوع هیچ خبری نداشت. او فقط به نوشته‌های “جان آدامز” (John Adams) که کمی قبل آنها را خوانده بود، اشاره می‌کرد.) این سخنرانی‌ها و کتاب به ارزش اثار هنری با دیدی برپایه آموزش، جمع‌آوری، حمایت، قابلیت دسترسی به وسیله عموم و نبوغ هنری نگاه می‌کنند. راسکین خواستار جایگاهی کودکانه و معصومانه برای هنرمند است که باید از وارد شدن به بازار هنر خودداری کند. به عقیده راسکین این وظیفه کارفرما (Patron) است (خواه دولت باشد، خواه مجموعه‌دار خصوصی) تا به عنوان سرپرستی پدرسالارانه نوابغ هنری را کشف کرده و آموزش دهد و به آنها راه چاه کار را نشان دهد. راسکین عقیده دارد که قیمت اثر هنری باید پایین باشد، و ترجیحا با مقدار زمانی که یک هنرمند صرف آفریدن آن اثر می‌کند، نسبت مستقیمی داشته باشد. به بیانی دیگر راسکین تولید هنری را گونه‌ای مزد-کار می‌داند.


جیمز ابوت مک‌نیل ویسلر، “شبانه سیاه و طلایی: موشک در حال سقوط”، حدود ۱۸۷۵

در سال ۱۸۷۸، نقاشی به نام “جیمز ابوت مک‌نیل ویسلر” (James Abbott McNeill Whistler) به جرم افترا و تهمت از راسکین به دادگاه شکایت کرد. کمی پیش از این، راسکین نقدی مثبت بر نمایشگاهی که در گالری “گروسونور” (Grosvenor)– گالری خصوصی که که آثاری را که قبلا به وسیله رویال آکادمی رد شده بودند را به نمایش گذاشته بود- برگزار شده بود، نوشته بود. او با اشاره به اثری از ویسلر با عنوان “شبانه سیاه و طلایی: موشک در حال سقوط” هنرمند را متهم به قیمت گذاری غیرعادلانه این اثر که فقط در مدت زمانی کوتاهی خلق شده بود کرد: “این را نه تنها برای حمایت از خریدار می‌گویم، بلکه به‌خاطر خود آقای ویستلر می‌گویم، “سر کوتس لیندسی (Sir Coutts Lindsay) نمی‌بایست آثاری را که با غرور آموزش نیافته هنرمند خلق شده‌اند و بی‌‌شباهت به نوعی از کلاه‌برداری عمدی نیستند، در این گالری به نمایش بگذارد. من تاکنون گستاخی‌ها و شیادی‌های بسیاری را دیده‌ام، ولی هرگز فکر نمی‌کردم که دلقکی برای پاشیدن سطل رنگ به صورت مردم از آنها ۲۰۰ گینه (پول قدیمی انگلستان) هم درخواست کند.”
ویستلر از این موضوع به شدت عصبانی شد و از راسکین به دادگاه شکایت کرد و درخواست ۱۰۰۰ پوند خسارت و خرج دادگاه را از او نمود. این دادگاه تبدیل به نمایشی عمومی و اجلاسی همگانی درباره هنر شد و این نخستین باری بود که چنین چیزی اتفاق می‌افتاد. دفاعیه ویستلر بر این اساس بود که یک اثر نقاشی، درباره چیزی جز خودش نیست، و راسکین بر این عقیده بود که هنر باید دارای ارزشی اخلاقی باشد. همچنین این دادگاه شاهد بحث‌های بسیاری درباره وظایف و مسئولیت‌های منتقدین هنری و جایگاه کار در هنر بود. راسکین به دلیل بیماری قادر به حضور در این دادگاه نبود بنابرین وکلایش از ویستلر پرسیدند که برای خلق این اثر چه قدر زمان صرف کرده است. ویستلر جواب داد که این اثر را در یک یا دو روز کامل کرده است.

وکیل: شما ۲۰۰ گینه را بابت دو روز کار دریافت کرده‌اید؟

ویستلر: نه، من این مبلغ را بابت دانشی که در تمام دوران زندگیم کسب کرده‌ام، درخواست می‌کنم.
ویستلر در این پرونده پیروز شد ولی فقط به توافقی نمادین دست یافت: او فقط یک چهارم پنی دریافت کرد. دوستان راسکین خرج دادگاه او را دادند ولی ویستلر به خاطر مخارج این پرونده دچار ورشکستگی شد.

نمی‌توان راسکین را به تنهایی مسئول به وجود آمدن مفاهیم و شرایطی دانست که از طریق شهرت کتاب و نطقهای او درباره اقتصاد هنر به معرفی شده بودند، بلکه او بازگو کننده طرز فکرهای موجود دوره ویکتوریایی درباره نقش هنرمند و فرهنگ بود، روش‌های فکری که خود نمایانگر نظام فکری هنری انگلیسی و هلندی در آن دوره بودند که بر وجود نوعی اقتصاد در دنیای هنر تاکید می‌ورزیدند. در فرانسه نظام فرهنگی دیگری وجود داشت، به طوری که در سال ۱۶۴۸ بر پایه فرمان سلطنتی و باپشتیبانی مالی دولت ، یک آکادمی هنر تاسیس شد. این آکادمی نقاشی و مجسمه‌سازی را از تحت سلطه صنف‌های هنری که بیشتر بر مهارت و پیشه‌وری تاکید داشتند آزاد کرده و در عوض نهادی مرکزی را به وجود آورد که با هنرهای تجسمی همان روندی را در پیش می‌گرفت که با هنرهای آزاد مانند ادبیات داشت. با اینکه شاعران و نویسندگانی چون “بدلر” (Baudelaire) مزد خود را بابت هر خطی که می‌نوشتند دریافت می‌کردند (گویا مزد بودلر برای هر خط ۰.۱۵ فرانک بود)، تا آنجایی که من می‌د‌انم، کسی در فرانسه خواهان این نبود که آنان را مجبور به پذیرفتن فرمان قانون کار کند.

نخستین شاعران نوگرا چون بدلر نقش بزرگی را در شکل‌گیری رفتار هنرمندان در برخورد با تجارت و اقتصاد ایفا نمودند. قطعا همان‌گونه که زنگی کولی‌وار (بوهمین- Bohemian) هنرمندان و نویسندگان محله لاتین پاریس، نوعی طرد کردن اهداف حرفه‌ای و تجارتی به شمار می‌آمد و همچنین دوری جستن از صنعتی شدن و سرمایه‌داری در حال ظهور نیز محسوب می‌شد. البته بدلر خود از منتقدین روش زندگی بوهمین‌ها بود، او که فردی بسیار خوش لباس و خوش ظاهر بود و از طبقه اشراف، از ژولیدگی و درهم ریختگی بوهمین‌ها متنفر بود. با این حال او بیشتر زندگی خود را در چنین اجتماعاتی به سر می‌برد و در آثارش این روش زندگی را جاودانه کرده است: “در گوشه کنار‌های تاریک شهرهای قدیمی، جایی که همه چیز – حتی ترس – جادویی است، من، برده خلق و خوی خود، نظاره‌گر نفی عجیب و جذاب انسانیت‌ام.” با وجود در حاشیه بودن و بی اهمیتی سیاسی زندگی بوهمی، این روش زندگی تاثیر فرهنگی عظیمی برجای گذاشت که اکنون نیز وجود دارد، روحیه‌ای که در زمان‌ها و مکان‌های مختلفی ظهور می‌کند.

“کارخانه” اندی وارهول (Andy Warhol`s Factory) از این جهت شگفت‌انگیز است: هم مکانی است تاریک، گوشه‌ای جادویی برای آدم‌های ناجور و عجیب و غریب، و همچنین محل کاری است برای هنرمندی که خود را هنرمند تجاری می‌خواند. موضع هنری وارهول بسیار جالب است زیرا که از ترکیب دو موضع که به نظر متضاد هم می‌آیند، به وجود آمده است: او در آن واحد هم بوهمی است، هم شیک‌پوش، و از طرفی دیگر تمایل خود به تجارت و اقتصاد را نیز پنهان نمی‌کند. علاقه او به تجارت فقط به فروختن آثار هنریش ختم نمی‌شد، بلکه او در پی انتشار مجله‌ای اقتصادی، تولید فیلم، برنامه‌ای تلویزیونی بود – که به رشد صنعت رسانه‌ای او کمک می‌کردند. به نظر من، جایگاه وارهول بسیار صادقانه‌تر و پربارتر از هنرمندانی بود که ادعا می‌کنند که یک هنرمند باید یا می‌تواند با رها کردن (یا حداقل در ظاهر) فعالیتهای تجاری خود به دست گالری‌دارها یا دیگر دست‌اندرکاران هنری، پاکی خود را حفظ کنند، یا کسانی که اطمینان دارند که این تنها شرایط لازم برای خلق هنر معنادار (از دید انتقادی و فرهنگی) است. وارهول با تبدیل هنرش به نوعی تجارت، توانست اسقلال خود را به دست بیاورد، البته نه استقلال از بازار هنر را.


یکصد کپسول از ۶۱۰ کپسول زمان طبقه بندی شده، اندی وارهول

ولی از زمان وارهول تاکنون، استقلال اقتصادی وارهول مورد سوءتفاهم بسیاری قرار گرفته است. استقلالی که او از ارتباط دادن دایره بوهمی با تجارت روزمره به دست آورده بود، تبدیل به رواج فعالیتهایی به اصطلاح هنری شده است که هنر را به عنوان یک حرفه می‌شناسند. ولی هنر، یک شغل نیست. معنای حرفه‌ای بودن در شرایط کنونی “مهارت زدایی” که امروزه در دنیای هنر وجود دارد، چیست؟ ما شاید باید کمتر نگران هنرمند، نویسنده یا حرفه‌ای بودن، تمام وقت بودن یا هنرمند دوره دیده بودن خود باشیم یا این که ارزش هنری خود را با این مقیاس بسنجیم. از آنجایی که از اکثر ما توقع عالی بودن در زمینه‌ای خاص یا استادی در فنی به خصوص وجود ندارد – برخلاف ورزشکاران و نوازندگان موسیقی کلاسیک به عنوان نمونه – و از آنجایی که ما دیگر وابستگی به رسانه‌ای خاص نداریم، شاید برای ما زمان هنرمند پاره وقت بودن فرا رسیده باشد. تخصص یک هنرمند معاصر در چیست؟ شاید نوعی علاقه به سرگرمی یا غیرحرفه‌ای بودن متعهدانه چیز بدی نباشد: ما هنوز هم در واقعیتی که به وسیله نوابغ غیرحرفه‌ای قرن نوزدهم چون “توماس ادیسون” (Thomas Edison) و بسیاری دیگر شکل گرفته است، زندگی می‌کنیم. به نظر من، فعالیت در بعضی قالبها در هنر یا در زمینه‌های کاملا متفاوت دیگر، موضوعی قابل قبول است: بعضی وقت‌هاشرایط بیشتر از “هنر حرفه‌ای” که در نمایشگاه‌ها و دوسالانه‌ها می‌بینیم، آثار هنری تولید می‌کنند. “ایلیا کاباکف” (Ilya Kabakov) سالها با تصویرگری کتاب‌های کودکان زندگی خود را می‌چرخاند. “مارسل دوشام” (Marcel Duchamp) برای گذران زندگی خود، به عنوان کتاب‌دار کار می‌کرد و پس از آن نیز با فروش آثار “برانکوزی” (Brancusi) روزی خود را به دست می‌آورد، بدون این که وابسته به فروش آثارش باشد.

شاید جالب باشد که تاکید بر حرفه‌ای گری همزمان با ناپدید شدن “بوهمیا” که به عنوان فضای مشترک خلاقانه‌ای که به شاعران، هنرمندان، رقاصان، نویسندگان، موسیقی‌دانان و دیگران اجازه ارتباط نزدیکی را می‌داد، ظهور کرد. اصطلاح “بوهمیا” به عنوان موضوعی الهام بخش، در چند دهه پیش ناپدید شد، در زمانی که جهان هنزهای تجسمی در حال جدا شدن از دیگر رسانه‌ها هنری بود. “بوهمیایی” تبدیل به واژه‌ای موهن شده است که به نوعی هنر بی‌قید، ساده‌دلانه وغیرحرفه‌ای اطلاق می‌شود، اما در تاریخ هنر، دارای معنایی بس عمیق‌تر است. به گفته “تی.جی.کلارک” ( T.J. Clark)، “بوهمیا به جنبشی اطلاق می‌شود که به وسیله گروهی هنرمند، نویسنده و شاعر به وجود آمده است که به وضوح جامعه شهرنشین نظم یافته را نفی می‌کند، حرکتی که برخلاف حرکات هنر پیشرو (Avant-Guard) ، یک تاکتیک حساب شده موقتی نبود برای این که هنرمند بتواند در یک جایگاه بالاتر به گالریها راه پیدا کند. بلکه بیشتر برای این بود که خروج او از این مکان به طور قطعی صورت بگیرد. هنرمند بوهمی اصطلاح حرفه ای بودن در دنیای هنر را نفی می کند – این موضوعی بود که وکلا، حسابدارها، و بانکدارها را مشغول خود می کرد، و نه هنرمند را.


تصویری از کاتالوگ گرافیک مارسل دوشام، کیوتو شوین، ۱۹۹۱.

این روزها، تصور خلق شدن اثر هنری پرمحتوی، بدون یک نظام آموزشی که تولیدکنندگان هنری آینده، دست اندرکاران و تا حدی مصرف کنندگان آن را مورد آموزش قرار دهد، کاری است که روز به روز دشوارتر می شود. در حالی که از چند دهه پیش تاکنون، بسیاری از هنرمندان، نمایشگاه گردانان و منتقدین هنری هرگز در دوره های آموزشی تخصصی هنری، نمایشگاه گردانی یا نقد شرکت نمی کردند. قلمرو هنر به طرز شدیدی در حال حرفه ای شدن است. این مساله که حرفه ای گری وافعا بخشی از تقسیم کار محسوب می شود، و این که بخشی از تقسیم کار بودن، با خود از خودبیگانگی را به همراه دارد، همچنین به جای خود باقی است. این موضوع که مردم به سوی هنر می روند زیرا که می خواهند درباره کارهایی که درزندگی واقعیشان انجام می دهند کمتر دچار از خود بیگانگی شوند، حتی با وجود اینکه چیزی که روزبه روز بیشتر بر هنرمندان، نمایشگاه گردانان و نویسندگان تحمیل می شود – هم از طرف بازار و هم از طرف بخش خصوصی – حرفه ای شدن آن است، چیزی بس متناقض به نظر می آید.

مساله حرفه ای شدن به رواج یافتن برنامه‌های کارشناسی هنر که امروزه پیش نیازی برای ورود جوانان به دنیای هنر به شمار می‌روند، مربوط است. به بیانی دیگر، دانشگاه‌ها و آکادمی‌ها حلقه عکس‌العمل اقتصادی فوق‌العاده‌ای را به وجود آورده اند که وجودشان را ابدی می سازد: بیشتر هنرمندان وابسته به جایگاه آموزگاری‌اند. زیرا که (همان طور که به تازگی ” ولید راد” (Walid Raad) به آن اشاره کرده است) عمر میانگین موفقیت در بازار هنر (البته در جاهایی که بازار هنر وجود دارد) – دوره‌ای که در آن که آثار یک هنرمند مورد تقاضای گروهی از مجموعه‌داران فعال باشد – بیشتر از چهار سال نیست. چگونه می توان بدون فروختن آثار خود زندگی کرد؟ برای این کار شما نیاز به تدریس دارید. و برای این که بتوانید آموزش دهید، نیاز به مدرک کارشناسی ارشد هنری دارید. و این موضوع به این معنا است که بیشتر هنرمندانی که آرزوی فعالیت طولانی (تا پایان عمر) هنری را دارند، برای این که بخت تدریس در آینده و یا شرکت کردن در بازار پردرآمد هنر را داشته باشند، ناگزیر به شرکت دربرنامه‌های کارشناسی ارشد می شوند و اغلب مبالغ هنگفتی را می پردازند و دچار بدهکاری می گردند. اما بر خلاف رشته‌های دیگر چون حقوق و پزشکی، جایی که فارق‌التحصیلان می توانند توقع پیدا کردن کار را پس از پایان تحصیلاتشان داشته باشند، هیچ گونه تضمینی وجود ندارد که هنرمندی که دارای مدرک کارشناسی ارشد هنراست بتواند جایگاهی برای تدریس بیابد. با تمایلات تازه‌ای که در سیاست گذاری‌های دانشگاه‌ها در به کار گرفتن نیروی کار موقتی و پیمانی به وجود آمده است، هنرمندان کمی را می توان یافت که فرصت به دست آوردن جایگاهی دائمی را داشته باشند. واین برای من شباهت به شکلی هرمی یا نوعی گروگانگیری سازمانی دارد که در آن ثروت از طریق وعده‌های دروغین و به نفع گروهی کوچک – اغلب به وسیله خود سازمان‌ها – به وجود می آید.

من در سال‌های ۹۰ به دانشگاه رفتم. تمام دوره‌ها را گذراندم و در نمایشگاه نهایی نیز شرکت کردم، پایان‌نامه‌ام را تکمیل کرده و تحویل دادم. فکر می کردم که کارم تمام شده است که ناگهان دریافتم که برای گرفتن مدرکم، می بایست که پایان‌نامه و عکس‌هایم را باید در پوشه‌ای پلاستیکی سیاه بسیار خاص که فقط می شد آن را از مغازه‌ای در مانهاتان و در نزدیکی کانال استریت تهیه کرد، بسته‌بندی کنم. منشی بخش هنر به من گفت که مدیر پرونده‌ها را در کشویی در دفترش نگاه می‌دارد و این که پوشه‌ها باید در این کشو که اندازه‌هایی غیر معمول دارد، به طور دقیقی جا شوند. بنابر‌این هیچ پوشه دیگری قابل قبول نیست. من خیال‌گرا بودم و فکر می کردم که مدرک کارشناسی ارشد بر ای اندوختن دانش است… اما چیزی جز فرمالیته‌ای رویاگونه نبود. و من هرگز آن پوشه و مدرکم را به دست نیاوردم!

به نظر من امروزه برنامه‌های کارشناسی ارشد هنر تبدیل به وسیله‌ای آموزشی شده‌اند که تاکنون تاثیر یکدست کننده بی‌سابقه‌ای را بر فعالیت‌های هنری در سراسر جهان گذاشته‌اند. تاثیری که امروز به وسیله برنامه‌های نمایشگاه‌گردانی و نقدنویسی مورد تکرار قرار می‌گیرد. در هسته این مشکل، پوشه سیاه قرار دارد: در مدرسه‌ای که من به آن می‌رفتم، پوشه، خود تبدیل به هدف اصلی برنامه شده بود – هم چارچوب و هم محتوای مطالعات هنری. پوشه‌ای که عینا به مانند صدها پوشه‌ دیگر که به روی طاقچه مرتب چیده شده‌اند، تحت جبر همگون‌سازی، تبدیل به وسیله‌ای برای سنجش و توجیه فعالیت هنری شده است. مدرسه من از لحاظ چگونگی عمل‌کرد تفاوت زیادی با بیشتر موزه‌ها، کانون‌های هنری و گالری‌ها نداشت، جایی که نیازهای نظام‌مند و تدارکاتی غالبا محتاج به روشن بودن برپایه اصطلاحاتی از پیش تعیین شده اند. در این روند، پوشه جایگزین خود هنر می‌شود.

بازار هنر تنها شامل گروهی سوداگر و خبره هنری همیشه سیگار به لب که اشیاء گران‌بها را در پشت درهای بسته معامله می‌کنند، نیست. بلکه صنعتی عظیم و پیچیده بین‌المللی است که از سازمان‌هایی تو در تو که با یکدیگر در تولید ارزش اقتصادی آثار هنری همکاری دارند و از آن دسته فعالیت‌ها و مشاغلی چون آموزش، تحقیق، توسعه، تولید، نمایش، گردآوری اسناد، نقد، بازاریابی، تبلیغات و ارتقای فروش، سرمایه‌گذاری، تاریخ‌سازی، انتشارات، و … یکسان سازی هنر تمام این تبادلات را بسیار ساده می‌کند. الان چند سالی است که هنگام وارد شدن به جشنواره‌ها و دوسالانه‌ها حس دوباره‌پنداری دارم، حسی که کسان دیگر نیز راجع به آن صحبت کرده‌اند: انگار که ما همه این آثار تازه خلق شده را را در گذشته دیده‌ایم. ما در حال تجربه کردن تاثیر هنر معاصر به عنوان کالایی که به صورت جهانی در حال خرید و فروش شدن است که به وسیله افرادی متخصص و آموزش دیده تولید شده، نمایش داده شده و گردانده می‌شوند. پوشه‌ای که جایگزین هنر می‌شود، تغییرات کوچکی پیدا کرده است: تبدیل به کیف پولی برای سرمایه گذاری شده است.


تصویری از کاتالوگ گرافیک مارسل دوشام، کیوتو شوین، ۱۹۹۱.

این یک دید نیست: من فکر می‌کنم که مارسل دوشام این خطر را صد سال پیش درک کرده بود. البته در این مقاله به بسیاری از جوانب کار او می‌توان اشاره کرد، از Standard Stoppages او گرفته تا خودداری از فروختن آثارش برای گذران زندگی. به گونه‌ای می‌توان فهمید که بیشتر کار او عملی تکراری برای بازبخشیدن پوشه به دنیای هنر بود: چه این کار به شکل یک چمدان باشد، یا یک جعبه، یا مجموعه‌ای از یادداشت‌ها و عکس‌ها، یا یک پوشه ساده، یا حتی یک مجموعه آثار (gesamkunstwerk) مانند اثر او با عنوان Etant donnés که شامل فهرستی بر اساس الفبا از تمام آثار او است. اما، پوشه‌هایی که او تحویل می‌داد، حاوی یک بمب بودند: آنها قادر بودند قفسه‌ای را که در آن انبار شده بودند را ویران کنند.

امروزه بازسازی بوهمیا، کاری بی فایده به نظر می‌رسد – فضایی سیال، روان و طبیعی برای خلاقیت – زیرا که در دنیای سازمان‌های هنری، بازار هنر، دانشکده‌ها و آکادمی‌های هنر چنین چیزی هرگز وجود نداشته است. اگر کارخانه وارهول دری برای ورود به دنیای هنر بود و به عده‌ای که از گذشته و تجربیات متفاوتی برخوردار بودند، این اجازه را می‌داد که بتوانند وارد حالت بازدهی شوند (هم در داخل اقتصاد و هم بر خلاف آن)، همچنین زمینی بود برای بازی که امروزه دیگر وجود ندارد. به جای آن، امروزه ما برنامه‌های کارشناسی ارشد هنر را داریم: یک هم‌سان سازی که به بوهمیا ربطی ندارد، فقط وعده‌های آن را می‌دهد. برای روشن کردن موضوع باید بگویم که ‌من طرفدار این نیستم که هنرمندان باید معصوم یا با حالتی کودکانه غیر حرفه‌ای بمانند، بلکه مقاومتی هماهنگ شده به وسیله جوانانی که در زمینه ساختارهای هنری تحقیق تخصصی می‌کنند می‌تواند به چیزی بس قدرتمند منجر شود. منظور من این است که اگر کسی بخواهد گونه‌ای دیگر از هنر بیافریند، می‌بایست از میان قول‌های استاندارد شدن و حرفه‌ای گری که هنر به او می‌دهد عبور کرده و راه رسیدن به آن سوی دیگر را (هر چه که می‌خواهد در آن سو باشد) بیابد – حتی اگر چیزی را که در آن سو می‌یابد شباهتی به آنچه که ما امروز از هنر در می‌یابیم، نداشته باشد.


“کاری که برای گرداندن زندگی می کنم/ کاری که واقعا می کنم”، ناتاشا صدر حقیقی، ۲۰۰۷

و این به این معنا است که در نزدیکی مرکز چیزی که ما به نام هنر می‌شناسیم، گونه‌ای کیفیت تعریف نشده و باز وجود داشته دارد. به نظر من زیر فشاری که اقتصاد بازارگرا که با تقسیم کار و حرفه‌‌ای کردن هنر بر ما وارد می‌کند، این کاری است که چه در هنر و چه در دیگر بخش‌های زندگی، روز به روز دشوارتر می‌شود.ما در جایگاه هنرمند، نمایشگاه‌گردان و نویسنده، بیشتر از دیروز ناگزیر به فروختن خود با تولید کالایی پایا، ارائه آن در زمانی کوتاه و شعاری که بتوان پیام آن را در ۳۰ ثانیه یا کمتر رساند، می‌شویم – چیزی که خود به تنهایی می‌تواند حرفه‌ای بودن ما را نشان دهد. امروز برنامه‌های خیرخواهانه بسیاری (هر روز بر تعداد آنها افزوده می‌شود) برای هنرمندان و نمایشگاه گردانان نوظهور وجود دارند که آنان را به تبدیل شدن به پرکنندگان هنری نظامی تشویق می‌کنند که ارزش‌ها و موفقیت را با معیارهای عرضه و تقاضای خودشان می‌سنجند.

حرفه‌ای بودن نباید تنها راه قابل قبول گذران زندگی برای ما باشد، به خصوص هنگامی که هنزمندان به خوبی قادر به انجام کار در دسته کم ۲ یا ۳ محدوده کاری مختلف اند که از جهت پاداش و قابل استفاده بودن برای عموم، بر خلاف هنر مورد احترام جامعه قرار دارند. من احساس می‌کنم که ما خود را با انکار تمام امکاناتی که برای رشد اقتصاد مورد نیازند، در گوشه‌‌ای گیر انداخته‌ایم. در واقع، بعد اقتصادی هنر اغلب زیر طیف بوهمیا نفی می‌شود، طیفی که هنرمندان را محکوم به گناه‌کار بودن و حبس در مکانی بیگانه کننده در روابط روزمره‌ای که جامعه ما را حفظ می‌نمایند، می‌کند. با این که هنرمندانی چون وارهول از فعالیت در اقتصادی مرزی که ارزش و بها و قوانین اقتصادی جدیدی را تولید می‌کنند، لذت می‌بردند – درست همان‌گونه که یک دولت می‌تواند اقتصاد را بگرداند- این مشغله بیشتر هنرمندان دیگر نیست، آنهایی که ترجیح می‌دهند رابطه‌ای مستقیم‌تر با جامعه داشته باشند بدون این‌که کارشان تنها به عنوان صنعت تلقی شود. ما هنوز فکر می‌کنیم که درست‌ترین راه برای ما این است که در انتظار سرمایه‌گذار یا کارفرمایی باشیم که مسائل مالی ما را حل کند و کار ما را به رسمیت بشناسد. در واقع، ما نیازی به به رسمیت شناخته شدن به وسیله آنها نداریم. ما خودمان به خوبی می‌توانیم سرمایه‌گذار خود باشیم، که البته در اکثر شرایط هنگامی که کارهای متفاوتی را برای حمایت کردن از هنرمان انجام می‌دهیم، به این گونه عمل می‌کنیم. این چیزی است که نمی‌توان انکار کرد، بلکه باید با صداقت به آن اعتراف کنیم. برای فهمیدن خواسته‌های هنرمندان درباره این که واقعا چه اقتصادی را می‌خواهند، باید شرایطی فراهم کرد. و این چیزی به شدت پیچیده است، زیرا جواب مطلق ندادن به این سوال، به افسانه ساده‌لوحانه هنرمند گوشه‌گیر و نابغه بیگانه مهر تایید می‌زند. در صورت نبودن راه جذاب دیگری، هنرمند بر اساس عادت همیشه به این افسانه باز خواهد گشت، هرچه‌قدر که وضعیت اقتصادی‌اش پیچیده و جذاب باشد. من به این که این شرایط در صورت تائید شدن به صورت کامل می‌تواند منجر به شرایطی سیال و آزاد شده شبیه به چیزی که مارکس برای آینده بشر پیش‌بینی می‌کرد – وعده پیامبرانه‌ای که در قلب کمونیزم وجود دارد – مظنونم. زیرا که ما هرگز نمی‌توانیم در همه زمان‌ها، یک چیز باشیم.

هنر نوگرا – تکامل نوگرایی

هنر نوگرا – تکامل نوگرایی: پیش‌درآمدی بر جنبشهای هنری نوگرا

منبع: www.artsmypassion.com

برگردان: آرش علی‌اصغری


جکسون پلاک، عکس از هانس ناموت

جنبش اکسپرسیونیزم انتزاعی (Abstract Expressionism) آمریکایی که در بر گیرنده آثار جکسن پلاک (Jackson Pollock)، هانس هوفمن (Hans Hoffman)و ویلم دکونینگ (Willem De Kooning) است، در پیشرفت نوگرایی (Modernism)، یکی از مهمترین جنبشها به شمار می‌آید. واژه نوگرایی (Modernism)، افکار و مفاهیمی را بیان می‌کند که در اوایل قرن بیستم و در رابطه با هنر، ادبیات و معماری به وجود آمدند. نوگرایی سنت را نفی کرده و در آن زمان جنجالهای بسیاری را بر انگیخته بود. انقلابی بود که راه شکل‌گیری افکاری که منجر به ایجاد جنبشهای هنری مدرن شگفت‌انگیزی شده بودند را هموار می‌ساخت. حتی امروزه نیز، موضوع نوگرایی در هنر، هنوز یکی از بحث برانگیزترین موضوعات است.


دکونینگ: زن شماره ۵، (۱۹۵۳-۱۹۵۲)

هدف نوگرایی در قلمرو “هنر نوگرایانه” (Modern Art)، آزادی بیان به صورت احساسی، سیاسی، مطلق و هنری‌است. هدف بعضی از اشکال هنر نوگرا از بین بردن توقع با معرفی چیزی غریب و نا مانوس، و بنابر‌این تحریک تماشاگر با موضوعی غیرقابل پیش‌بینی است. بدین سان ردپای هرگونه هنر سنتی (Traditional) از میان رفته و تماشاگر وادار به بازنگری و رها کردن پیش‌ذهنیت‌هایش می‌شود. در اتحاد شوروی، نوگرایی به بهانه نخبه‌گرایی بودن از سوی حکوت کمونیستی استالین مطرود شمرده می‌شد. حکومت نازیها در آلمان نیز، این سبک هنری را سبکی خودپرستانه تلقی می‌کرد. ممکن است که این تعریف عجیبی از نوگرایی باشد، ولی برای خالقان هنر سنتی، این گفته اساس درستی دارد. هنگامی که هنرمندی اثری را می‌آفریند که درباره خود اوست (نه تصویری بلکه احساسی)، اثر او را می‌توان خودپرستانه تلقی نمود یا به بیانی دیگر نخبه‌گرا است. درست مانند کسی که تمام وقت راجع به خودش صحبت می‌کند! هنر سنتی بیشتر تاکید به بازنمایاندن جهان اطراف هنرمند یا مباحثه درباره آن را دارد. بنابراین، هنرمند غرق در خود یا در احساساتش نیست.


نمایشگاه هنر منحط، برلین، سال ۱۹۳۷

تمایل این دسته از هنرمندان به نمایش دادن و نمایان ساختن جهان به دیگران است، و بدین گونه به جهان بیرون از خودشان نگاه می‌کنند: آن را و هرچه که در آن است را به عنوان یک مجموعه می‌پذیرند. به همین دلیل نازیهای آلمان هنر نوگرا (نقاشی مدرن) را در کنار آثار هنری عقب مانده‌های ذهنی به نمایش می‌گذاشتند. نمایشگاه “هنر منحط” (Degenerate Art) که در سال ۱۹۳۷ در مونیخ برپاشد، یکی از مشهورترین نمونه‌های این گونه نمایشگاه‌ها به شمار می‌رود. منظورشان این بود که بی‌هدفی و هرج و مرج نقاشی‌های مدرن به بی‌ارزشی و بی‌معنایی ذهن مغشوش یک دیوانه است.


هیتلر در بازدید از نمایشگاه هنر منحط، برلین، ۱۹۳۷

نوگرایی بیشتر در جوامع سرمایه‌داری پدیدار شده بود، با اینکه هنرمندان نوگرا، خود چنین جوامعی را مطرود می‌شمردند. رشد نوگرایی پس از جنگ جهانی اول سرعت بیشتری گرفت و در دهه شصت میلادی به اوج خود رسید. در دهه‌های ۵۰ و ۶۰ هنر نوگرا مراحل بسیار و جهت‌گیری‌های جدیدی را پشت سر گذاشته و نبردی مطلق و ذهنی علیه اکسپرسیونیزم انتزاعی در جریان بود. اکنون به این هنرمندان به چشم افراطی نگریسته می‌شد و آنان نمایندگان هنر پیشرو (Avant-garde) محسوب می‌شدند.


مارک روتکو، شماره ۳ / شماره ۱۳، ۱۹۴۹

منتقد هنری کلمان گرینبرگ (Clement Greenburg)، یکی از نخستین علاقه‌مندان و تحسین‌گران آثار روی بوم “جکسن پلاک” بود. در سال ۱۹۶۴ او نمایشگاه گردان یکی از موثرترین نمایشگاه‌های برگزار شده در آمریکا بود. نمایشگاهی که آثاری از این جنبش پیشرو را به نمایش می‌گذاشت. به یاری این نمایشگاه بود که روشهای نقاشی پهنه‌رنگ (Color-Field painting)، نقاشی کناره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بارز (Hard- Edge painting) و هنر انتزاعی تغزلی (Lyrical Abstract Art) وارد جهان هنر نوگرا شدند.


گالری سیدنی جنیس در نیویورک

در همان دوره، در سال ۱۹۶۲، گالری سیدنی جنیس (Sidney Janis) در نیویورک، نمایشگاهی را با معرفی آثار “واقع‌گرایان نو” (The New Realists) برگزار کرد. این هنرمندان به صورت گروهی جنبش هنری نوینی را ارائه می‌کردند که هنر همگانی (Pop Art) نامیده شد. سیدنی جنیس نخستین گالری خود را در سال ۱۹۴۸ تاسیس کرد و از نخستین کسانی بود که آثار برجسته‌ترین هنرمندان اروپایی را در نیویورک به نمایش می‌گذاشتند : هنرمندانی چون “پل کله” (Paul Klee)، “پیت مندریان” (Piet Mondrian)، “خوان میرو” (Juan Miro) و “پیر بونار” (Pierre Bonnard). گالری او همچنین از نخستین گالری‌هایی بود که نمایشگاه‌هایی را با آثار هنرمندان نوخاسته جنبش اکسپرسیونیزم انتزاعی آمریکایی چون جکسن پلاک، کونینگ (Kooning)، روتکو (Rothko) و رابرت مادرول (Robert Motherwell) برگزار می‌کردند و بدین گونه جنیس توانست آوازه فراوانی به دست آورد. به گفته گرینبرگ در بزرگداشت سیدنی جنیس در سال ۱۹۵۸، نمایشگاه‌های او به کمک بزرگی به “حقانیت” (legitimacy) و به رسمیت شناخته شدن هنرمندان آمریکایی کرد.


رابرت مادرول:مرثیه برای جمهوری اسپانیا شماره ۳۴، (۱۹۵۴-۱۹۵۳)

نمایشگاه هنر همگانی (Pop Art) در سال ۱۹۶۲ همچون زلزله‌ای در نیویورک بود که ارتعاشات آن در دیگر سوی اقیانوس اطلس نیزاحساس می‌شد. اصطلاح هنر همگانی (Pop Art) برای نخستین بار در سال ۱۹۵۸ به وسیله منتقد هنری انگلیسی لارنس الووی (Lawrence Alloway) مورد استفاده قرار گرفت. هنر همگانی (Pop Art) همچون دیگر جنبشهای هنر نوین نوگرا، پاسخی توفانی به اکسپرسیونیزم انتزاعی بود و از تضادهای جامعه مصرف‌گرا بهره فراوانی می‌برد.


اندی وارهول: قوطیهای سوپ کمبل، ۱۹۶۲

نوگرایی (Modernism) سرچشمه‌ای بود برای کمینه‌گرایی (Minimalism) در اوایل دهه شصت و پسا‌کمینه‌گرایی (Post Minimalism) و هنر فرایندی (Process Art) در اواخر همان دهه. و بدین گونه هنر مفهومی (Conceptual Art) نیز کمی بعد ظهور کرد.

چه چیز در رسانه‌های اجتماعی، اجتماعی است

گیرت لوینک Geert Loving

برگردان: رویا منجم

منبع: ای فلاکس، دسامبر ۲۰۱۲

یادداشت مترجم:
هرچند موضوع این مقاله بیشتر به جامعه‌شناسی مربوط می‌شود، اما این جامعه‌شناسی رسانه‌های اجتماعی است و رابطه ما با آنها در دیروز، امروز و فردا. به جز آنکه رسانه‌های کامپیوتری، هم از لحاظ طراحی و زیبایی‌شناسی به هنر مربوط می‌شوند، که در ترجمه مقاله‌های بوریس گرویس تا اندازه‌ای هم به این موضوع پرداخته شده، اما هدف اصلی از ترجمه این مقاله آگاه شدن از رابطه‌ای است که ما با این اسباب‌بازی داریم که دنیایی برای خود شده و اینکه چه تاثیرات بی‌درنگی در زندگی و روابط ما دارد.
سرخط خبرهای ۲۰۱۲: “بار دیگری که می‌خواهید کسی را استخدام کنید، آزمونهای شخصیتی را فراموش کنید و در عوض نگاهی به پرونده کارجو در فیس‌بوک بیندازید.” ـ ” پنج شنبه شب استفانی واتانبه نزدیک به چهارساعت برای “نادوست‌کردن” حدود ۷۰۰ نفر از دوستان فیس‌بوکش گذاشت ـ و هنوز هم این کار تمام نشده است” ـ “پوزش فیس‌بوکی یا زندان: مرد اوهیویی می‌تواند انتخاب کند” ـ “مطالعه ـ کاربران فیس‌بوک کمتر دوست‌بازی می‌کنند” ـ “زنان احساسهای نیرومندتری در این باره دارند که چه کسی به اطلاعات شخصی آنها دسترسی دارد” (مری مادن) – “همه لباس‌پوشیده آماده‌اند و جایی برای رفتن ندارند (مجله‌ی وال استریت) ـ “این‌روزها بیشتر کوشش می‌کنم معاشرت کنم چون نمی‌خواهم تنها باشم و می‌خواهم با دیگران ملاقات کنم.” (سیندی شرمن) _ “۳۰ درصد به‌روزشده‌های پست‌شده که با معیارهای افسردگی انجمن روانکاوی امریکا هم‌خوانی دارند، از احساس بی‌ارزش بودن یا نومیدی، بیخوابی یا پرخوابی و دشواری در تمرکز سخن می‌گویند” ـ بیماران خود را کنترل کنید: دکتر مورنو می‌پرسد:”آیا حاضرید کسی را استخدام کنید که تمام روز به سراغ فیس‌بوک می‌رود؟ به دردبخور نیست و در مرز چندش‌آور است.”ـ “به دنبال آن افسر پلیسی بگردید که در فیس‌بوک آمد و سلام نازیها را می‌داد” ـ “نوجوان ۱۵ ساله‌ای به فیس‌بوک می‌رود و به مادروپدرش ناسزا می‌گوید و از آنها شکایت می‌کند. دیرتر پدر نفرت‌انگیزش به سراغش می‌رود و با تفنگی لپ‌تاپش را با تیر منفجر می‌کند.”

به کارگیری واژه‌ی “اجتماعی” در زمینه‌ی فن‌آوری اطلاعات به سرآغازهای دانش سیبرنتیک بازمی‌گردد. دیرتر در زمینه‌ی نرم‌افزار گروهی” groupware سالهای ۱۳۶۰پیدایش شد. مکتب تازه‌ی ماتریالیستی فردریش کیتلر و دیگران کاربرد واژه‌ی “اجتماعی” را به عنوان واژه‌ای وقت پرکن و نامربوط کنار گذاشتند ـ کاری که کامپیوترها می‌کنند محاسبه است، آنها در روابط انسانی دخالت نمی‌کنند. از سوی دیگر هیپی‌های کل‌گرا، این دانش بدبینانه‌ی ماشین را نادیده گرفته و دیدگاهی مثبت و مردم‌گرایانه را پیش کشیدند که تاکیدش بر کامپیوتر به عنوان ابزاری برای رهای شخصی بود. این تاکید فردگرایانه بر طراحی و کاربردپذیری هم‌کنشگر و این و آن در آغاز با اینترنت و علاقه به جنبه‌ی اجتماعی شبکه‌سازی کامپیوتری همخوانی داشت. پیش از اقدام تصاحب‌گرانه‌ی کاپیتالیستی “دات. کام” این رشته در نیمه‌ی دوم سالهای ۱۳۷۰، این ابزارِ رو به پیشرفت بیشتر به صورت ابزاری برای همکاری در میان مردمان دیده می‌شد.

در فصلی به نام “چگونه شبکه‌های کامپیوتر اجتماعی شدند”، کریس چه‌شِر، نظریه‌پرداز رسانه‌ای سیدنی، تکامل تاریخی شبکه‌های کامپیوتری را از جامعه‌سنجی و تحلیل شبکه‌ی اجتماعی ـ دانشی “اف لاین” (و رشته‌‌ی مطالعاتی که به سالهای ۱۳۱۰ بازمی‌گردد) و پویایی‌های شبکه‌‌های مردمی را کندوکاو می‌کند ـ تا نظریه‌ی گرونوتر Granowetterدر باره‌ی نیروهای پیوندهای ناتوان در ۱۳۵۲، تا جامعه‌ی شبکه‌ای کاستل در ۱۳۷۵، تا تلاشهای کنونی نقشه‌یابی دانشمندان تکنولوزی که در زیر چتر نظریه‌ی شبکه‌ی بازیگر گردمی‌آیند، دنبال می‌کند.۱ جهش مفهومی که به اینجا مربوط می‌شود حرکت از گروه‌ها، سیاهه‌ها، فوروم‌ها و اجتماع‌ها به تاکید بر نیروبخشیدن به افرادی مربوط می‌شود که به شکل شّل‌وولی با هم پیوند دارند. این جابه‌جایی در زمانه‌ی نئولیبرال سالهای ۱۳۷۰ روی داد و با قدرت فزاینده‌ی کامپیوتر، گنجایش ذخیره و پهنای باند اینترنت و از این گذشته هم‌کنشی آسان‌تر روی دستگاههای کوچک‌ و کوچک‌تر موبایل تسهیل شد. این زمانی است که ما وارد امپراطوری اجتماعی می‌شویم. از این گذشته باید گفت که پس از سقوط دیوار برلن در ۱۳۶۸ وقتی کمونیسم دولتی دیگر تهدیدی (نظامی) برای کاپیتالیسم بازار آزاد نبود، “اجتماعی” تنها می‌توانست تکنیکی شود.


کارمندان همواره در حال فکر شرکت رند، به مغزشان فشار می‌آورند، ۱۳۳۷، سانتا مونیکا، امریکا، عکس: لئونارد مکومبه

اگر بخواهیم به این پرسش پاسخ دهیم که در “رسانه‌های اجتماعی” امروز “اجتماعی” به راستی چه معنایی دارد، نقطه‌ی شروع می‌تواند برداشت ناپدید شدن اجتماعی بنا به تعریف ژان بودریار، جامعه‌شناس فرانسوی باشد که نقش در حال تغییر فرد به عنوان مصرف‌کننده را نظریه‌پردازی کرد. به گفته‌ی بودریار، اجتماعی در جایی نقش تاریخی خود را از دست داد و در رسانه‌ها از نو منفجر شد. اگر اجتماعی دیگر آن امیزه‌ی خطرناک پرولتاریای سیاسی شده، ولگردهای سرخورده‌ی بیکار و کثیفی نیست که در خیابانها پلاس‌اند و منتظر فرصت بعدی برای انقلاب در زیر هر پرچمی اند، پس چگونه عناصر اجتماعی خود را در عصر شبکه‌ای دیجتالی متجلی می‌کنند؟

ممکن است “پرسش اجتماعی” حل نشده باشد، اما دهه‌هاست که به نظر می‌رسید انگار خنثی شده بود. در باخترزمین پس از جنگ جهانی دوم، دانش ابزاری چگونگی اداره‌ی اجتماع لازم می‌نمود، و این دامنه‌ی روشنفکرانه‌ی پرسش را به دایره‌ی کمابیش بسته‌ای از کارشناسان حرفه‌ای کاهش داد. حال، در میانه‌ی رکود و فروگرایی اقتصادی جهانی، آیا می‌توانیم شاهد نوزایی اجتماعی باشیم؟ آیا کل این حرفها در باره‌ی پیدایش و رشد “رسانه‌های اجتماعی” صرفاً یک همزمانی زبان‌شناسانه است؟ آیا می‌توان در پس‌ضربه‌های پایان‌ناپذیر بحران اقتصادی ۱۳۸۷از “بازگشت اجتماعی” سخن گفت؟ آیا گونه‌ای آگاهی رشدیابنده‌ی طبقاتی وجود دارد، و اگر چنین است، آیا می‌تواند به شکل الکترونیکی پراکنده شود؟ باوجود بیکاری گسترده، اختلاف فزاینده‌ی درآمدها و تظاهرات آشغال کنOccupy Protests ، به نظر نامحتمل می‌آید که ما شاهد قیام جهانی شبکه‌ای شویم. تظاهرات، درست از این رو موفقیت‌آمیزند چون با وجود حضور شبکه‌ای، محلی اند. چگونه می‌توانند در کلیت جداگانه‌ی کار و ارتباطات شبکه‌ای شده با هم پیوند یابند؟

ما می‌توانیم چنین ملاحظاتی را در زمینه‌ی بزرگتر و استراتژیک‌تری که “پرسش رسانه‌های اجتماعی” پیش می‌کشد، بگذاریم. آیا ممکن است در جایی، تمامی این تماسهایی که بسیار شسته‌رفته اداره می‌شود و کتابهای آدرس، سرریز ‌ و قلمرو مجازی را ترک ‌کنند؟ همانطور که محبوبیت سایت‌های قرارملاقات Dating Sites می‌رساند؟ آیا ما تنها اطلاعات، تجربه‌ها و عواطف‌مان را با هم در میان می‌گذاریم یا از این گذشته به عنوان “فوج‌ها یا دسته‌هایی اجتماعی” در خفا نقشه می‌کشیم تا به واقعیت شبیخون زنیم و رویدادهای به اصطلاح جهان واقعی را بیافرینیم؟ آیا تماسها تغییری جهشی به یاران می‌کنند؟ به نظر می‌رسد که رسانه‌های اجتماعی مشکلات سازماندهی را که نسل انفجار زادوولد ۵۰ سال پیش با آن رویاروی شد، یعنی بی‌حوصلگی، انزوا، افسردگی و خواست و آرزو را حل می‌کنند. ما چگونه در حال حاضر دور هم جمع می‌شویم؟ آیا ناخودآگاه از روزی می‌ترسیم (یا تمنایش را در دل می‌پرورانیم) که زیرساخت حیاتی‌مان فرو‌پاشد و به راستی به هم نیاز پیدا کنیم؟ یا باید این وانمودگر Simulacrum اجتماعی را به صورت دردِ جانکاهِ سازمان‌یافته‌ای‌ برای از دست رفتن اجتماعی پس از فروپاشی خانواده، زناشویی و دوستی بخوانیم؟ چرا ما این مجموعه‌های روبه‌رشد تماسها را روی هم تلنبار می‌کنیم؟ آیا دیگری، که نام تازه‌ی “دوست” را یافته، چیزی بیش از مصرف‌کننده‌ یا شریک آتی سوداگری‌مانbusiness است؟ چه شکلهای تازه‌ی خیالی اجتماعی هستی دارد؟ آیا “دوست‌کردن” شبانه ناپدید می‌شود، به همان سان که بسیاری از آداب مربوط به رسانه‌های تازه در نیروانای دیجیتالی ناپدید شدند؟

مفهوم ظرفِ “رسانه‌های اجتماعی” که بیان‌کننده‌ی مجموعه‌ی نامعلومی (فازی) از وب‌سایت‌هایی مانند فیس‌بوک، دیگ، یوتیوب، توییتر و ویکی‌پدیاست، پروژه‌ی نوستالژیکی نیست که از نو زنده کردن پتانسیلِ “اجتماعی” را هدف می‌گیرد که زمانی مانند توده‌ای خشمگین که خواستار پایان نابرابری اقتصادی است خطرناک می‌نمود. در عوض اجتماعی ـ با باقی ماندن در واژگان بودریار ـ به صورت وانمودگری با توانایی خودش از نو جان می‌گیرد تا روابط پرمعنا و پایدار اجتماعی بیافریند. با پرسه زدن در شبکه‌های مجازی جهانی، باورمی‌کنیم که کمتر و کمتر به نقشهایمان در شکل‌بندی‌های سنتی اجتماع مانند خانواده، کلیسا و محله متعهد هستیم. موضوعات تاریخی که زمانی شهروندان یا اعضای طبقه‌ای با حقوق معینی را تعریف می‌کرد به موضوعاتی با نیروی فعال، بازیگران پویایی به نام”کاربرها”، مصرف‌کننده‌هایی که لب به شکایت می‌گشایند، و “مصرف‌کننده‌‌های کنش‌گرای” prosumers دگرگون شده است. اجتماعی دیگر اشاره به جامعه نیست ـ بیشنی که برای ما نظریه‌پردازان و منقدهایی مشکل‌ساز می‌شود که از پژوهشهای تجربی سودمی‌جویم تا ثابت کنیم که مردمان با وجود رفتار بیرونی‌شان، به شدت در ساختارهای سنتی و محلی خود جای‌افتاده‌اند.


پلیس شهر نیویورک موتور برقی را در اختیار قربانیان تندباد سندی می‌گذارد تا تلفنهای همراه خود را شارژ کنند.

اجتماعی دیگر خود را بیشتر به صورت طبقه، حرکت یا توده متجلی نمی‌کند. دیگر خود را نهادینه نمی‌کند، به صورتی که در دولت ناظر بر رفاه همگانِ welfare-state دهه‌های پس از جنگ جهانی دوم روی داد. و حتی به نظر می‌رسد مرحله‌ی پسامدرن تجزیه و انحطاط سپری شده است. امروزه، اجتماعی خود را به صورت شبکه متجلی می‌کند. آدابِ شبکه‌ای شده، بیرون از دیوارهای نهادهای سده‌ی بیستمی پدیدار می‌شوند و به “فرسایش و پوسیدگی همنوایی و دنباله‌روی” می‌رسد. شبکه شکل واقعی اجتماعی است. چیزی که مهم است ـ برای نمونه در سیاست و سوداگری ـ “واقعیتهای اجتماعی” به صورتی است که خود را از راه تحلیل شبکه و به نگاره درآوردن داده‌های مربوط به آن به نمایش می‌گذارند. بخش اجتماعی زندگی موضوع دیگری است، قلمرویی که به سرعت عقب می‌افتد و عالمی موازی می‌شود. وسوسه این است که مثبت باقی بمانیم و هم‌نهادی را پائین‌تر در این جاده، میان ساختارهای رسمی‌شده‌ی قدرت در داخل نهادها و تاثیر رشدیابنده‌ی شبکه‌های غیررسمی به نمایش درآوریم. اما شواهد کمی از این نگرش راه سوم وجود دارد. این باور برآمده از روابط همگانی که رسانه‌های اجتماعی روزی ادغام می‌شوند، چیزی بیش از خوش‌بینی دوران نو در زمان تنش روبه‌رشد در اثر کمبود منابع نیست. اجتماعی، که زمانی چسبی برای جبران آسیب تاریخی بود می‌تواند به سرعت به ماده‌ای ناپایدار و منفجره تبدیل شود. ممنوعیت کامل کمابیش ناشدنی است، حتی در کشورهای خودکامه. نادیده‌گرفتن رسانه‌های اجتماعی به عنوان سروصدایی در زمینه نتیجه‌ی معکوس هم دارد. برای همین است که نهادها از بیمارستانها تا دانشگاهها دسته‌هایی از مشاوران را موقتی استخدام می‌کنند تا رسانه‌های اجتماعی را برای آنان اداره کنند.

رسانه‌های اجتماعی نوید ارتباطات به عنوان دادوستد را برآورده می‌کند؛ به جای ممنوع کردن پاسخها، خواستار پاسخ اند. مانند نوشته‌ای اولیه از بودریار، رسانه‌های اجتماعی را می‌توان به صورت “فضایهای دوسویه‌ی گفتار و پاسخ” فهمید که کاربران را گول می‌زنند تا چیزی بگویند، هر چیزی. ۲ دیرتر بودریار موضعش را تغییر داد و دیگر به جنبه‌ی رهایی بخشنده پاسخ‌گویی به رسانه‌ها باور نداشت. از نو باب کردن دادوستد نمادین کافی نبود ـ و این خصوصیت درست همان چیزی است که رسانه‌های اجتماعی به کاربران خود به صورت ایماواشاره‌ای رهایی‌بخشنده ارزانی می‌دارند. برای بودریار پخته چیزی که مهم بود موضع برتر اکثریت خاموش بود.

در جزوه‌ی ۲۰۱۲ خود به نامِ اعلامیه ، هایکل هاردت و آنتونیو نگری از گفت‌وگو در باره‌ی ابعاد اجتماعی بزرگترِ اجتماع، همبستگی و جامعه سر باز می‌زنند. چیزی که آنها می‌بینند، بردگی ناخودآگاه است: “مردمان گاه برای خدمت می‌کوشند، گویی که رستگاری‌شان در این است.”۳ بیشتر این استحقاق و سزیدگی فردی در رسانه‌های اجتماعی است که برای این نظریه‌پردازان جالب است و نه اجتماعی در کل. “آیا ممکن است که مردمان در ارتباط و ابراز خودخواسته‌ی خود، در بلاگ‌کردن و آداب رسانه‌های اجتماعی، بیشتر به نیروهای سرکوب‌گر کمک می‌کنند تا اعتراض؟” برای ما ، کار ِرسانه‌ای‌شده mediatized و اوقات فراغت یا آسودن از کار را دیگر نمی‌توان از هم جدا کرد. اما در باره‌ی سوی به همان اندازه بارور در تماس بودن با دیگران چه می‌توان گفت؟


تفنگی که بحش پرینت سه بعدی را درخود گرفته و از سوی صاحب آن طراحی شده، پرینت سه بعدی تکنولوژی “مصرف‌کننده‌ی کنشگرا” در نظر گرفته می‌شود که انتظار می‌رود در آینده‌ی نزدیک همه‌گیر شود

هاردت و نگری این اشتباه را می‌کنند که شبکه‌سازی اجتماعی را به پرسش رسانه‌ها کاهش می‌دهند گویی که اینترنت و موبایهای پیشرفته smartphones تنها برای یافتن و تولید اطلاعات به کار می‌روند. در مورد نقش ارتباط به این نتیجه می‌رسند که “هیچ چیز نمی‌تواند با هم بودن تن‌ها و ارتباط تنانه را که شالوده‌ی هوشمندی و کنش جمعی سیاسی است شکست دهد.” پیوندهای اجتماعی شاید چیزی جز پشم نباشند، دنیای واقعی هرزه‌درایی شیرین. به این ترتیب، سرشت راستین زندگی اجتماعی آن لاین از چشم دور می‌ماند و در نتیجه موشکافی نمی‌شود. معنای اجتماعی و رسانه‌ها را لازم نیست به صورت هم‌نهاد هگلی تکامل تاریخی دنیا فروخت؛ با این وجود، کانونمندشدن نیرومند و در عین حال انتزاعیِ فعالیت اجتماعی در سکوهای شبکه‌ای شده‌ی امروز چیزی است که لازم است نظریه‌پردازی شود. فراخوان هاردت و نگری برای دست رد زدن به سینه‌ی میانجیگری لازم است پیش تر برود. “ما نیاز داریم که حقایق تازه‌ای بسازیم، که می‌تواند با بی‌تاها و استثنایی‌ها در شبکه‌های ارتباط آفریده شود و در آنجا حضور یابد.” ما به شبکه‌سازی و اردوگاه‌سازی هر دو نیاز داریم. در نسخه‌ی آنها از اجتماعی “ما مانند حشرات دسته‌ای می‌شویم” و به صورت “کثرتی تمرکززداشده از بی‌تاهایی رفتار می‌کنیم که به شکلی افقی با هم ارتباط دارند.” ۴ هنوز باید به ساختارهای واقعی قدرت و اصطکاک‌هایی که از این پیکره‌بندی پدید می‌آید، پرداخته شود.

جست‌وجوی آن لاین اجتماعی ـ گشتن به دنبال بازمانده‌های نظریه‌ی اجتماعی سده‌ی نوزدهم اروپایی، پروژه‌ای دلاورانه و در نهایت نابارور به نظر می‌سد. این چیزی است که گفت‌وشنودِ “کار ناپایدار و کم‌درآمد” precarious labour در باره‌ی مارکس و استثمار در فیس‌بوک را تا به این اندازه نیرنگ‌آمیز می‌کند. ۵ به جای آن لازم است روند اجتماعی کردن را با ارزش ظاهری آن در نظر بگیریم و از نیت‌های سیاسی نیک‌خواهانه (مانند “انقلابهای فیس‌بوک” بهار عربی ۱۳۹۰ و جنبش میدانها) خودداری کنیم. طرزکار رسانه‌‌های اجتماعی زیرکانه، غیررسمی و غیرمستقیم است. چگونه می‌توانیم چرخش اجتماعی را در رسانه‌های تازه، فراسوی نیک و بد و به صورتی چیزی دریابیم که هم سرد است و هم صمیمی، به همان سان که جامعه‌شناس اسرائیلی ایوا ایلوز در کتابش به نام صمیمت‌های سرد توصیف کرده؟ ۶ این گرایش در ادبیات صنعت رسانه‌ای و تکنولوژی اطلاعاتIT وجود دارد که از پرداختن به پرسشی که در اینجا پیش کشیده شده، روی برگردانند. خوبی‌هایی مانند دسترس‌پذیری و کاربردپذیری توضیح نمی‌دهند که مردمان دارند “در آنجا” دنبال چه چیز می‌گردند. کرانه‌های همانندی برای گفت‌وگوی (حرفه‌ای) اعتماد وجود دارد که می‌کوشند پلی بر حوزه‌ی غیررسمی و حوزه‌ی قانونی قوانین و مقررات بسازند.


باز هم از پویانمایی “نوزاد چا چا”. این ویدئو یکی از نخستین ویدئوهایی بود که در پایان دهه‌ی هفتاد ویروسی شد.

“سربه‌نیست کردن اجتماعی” به ناپدید شدن جامعه‌شناسی نرسیده، اما اهمیت نظریه‌ی اجتماعی در گفت‌وشنودهای منقدانه را پائین‌آورده است.

گونه‌ای “جامعه‌شناسی شبکه” که خود را از دوگانگی‌های واقعی ـ مجازی آزاد کرده، و دامنه‌ی پژوهش‌اش را به “معانی ضمنی اجتماعی تکنولوژی” (مانند برای نمونه، اعتیاد به اینترنت) محدود نمی‌کند؛ می‌تواند نقشی حیاتی در رشد درکِ بهتر این پرسش بازی کند که چگونه “تحلیل طبقاتی” و رسانه‌ای کردن در هم تنیده‌اند. همان‌طور که ایوا ایلوز در پاسخ به این پرسش به من نوشت: “اگر جامعه‌شناسی به شکلی سنتی ما را فرامی‌خواند تا گستاخی و هشیاری خود را درهنرِ تمایزگذاشتن (میان ارزش ظاهری و ارزش دادوستد؛ زندگی دنیا و استعمارکردن زندگی دنیا و این و آن) بیان کنیم، کشاکشی که در انتظار ماست این است که همین هشیاری را در دنیای اجتماعی به کار بریم که پیوسته این تمایزگذاری‌ها را شکست می‌دهد.” ۷ آلبرت بن‌شاپ، پیشاهنگ جامعه‌شناسی شبکه و ویراستار SocioSite.net پیشنهاد می‌دهد که بر تمایز واقعی ـ مجازی به کلی چیره شویم. وقتی می‌گوید: “اگر مردمان شبکه‌ها را واقعی تعریف کنند، آنها در پیامدهایشان واقعی می‌شوند” قیاسی را با قضیه‌ی ریاضی توماس، نظریه‌ای کلاسیک در جامعه‌شناسی پیش می‌کشد. از دید بن‌شاپ، اینترنت یک “دنیای دست دوم” نیست. همین را می‌توان در باره‌ی اجتماعی گفت. هیچ زندگی دومی با قوانین و رسوم اجتماعی متفاوت وجود ندارد. بنا به بن‌شاپ؛ برای همین است که اگر دقیق سخن بگوییم، هیچ رشته‌ی دیگری لازم نیست. ۸ این گفت‌وگو در باره‌ی شکل اجتماعی به تمامی ما مربوط می‌شود؛ نباید تنها از سوی شخصیت‌های عجیب و غریبgeeks و کارآفرین‌های نوخاسته پخته و تصاحب شود. به گفته‌ی یوهان اژرپسترا Johan Sjerpstra:

به مغاک اجتماعی خوش آمدید. ما دیگر نمی‌توانیم چشمانمان را به بلاهت واقعی موجود در آنجا ببندیم. ما همه در آن هستیم. پییر لِوی، مهرانه کمک کن از آن بیرون آییم: کجاست آن هوشمندی جمعی که اینک به آن نیاز داریم؟

اجتماعی تنها آگاهی (دیجیتالی) از وجود دیگری نیست، هرچند که نباید به اهمیت “تماس مستقیم” کم‌بهایی داد. لازم است تعاملی واقعی و راستین وجود داشته باشد. این تفاوت اصلی میان رسانه‌های خبری گذشته و الگوهای پنداری و مفاهیم (پارادیگم) کنونی شبکه‌ی اجتماعی است. “بی‌کنشی متقابل”، مفهومی که به رشدِ دریافتنیِ واگذاریِ شورها و خواستها به دیگران اشاره دارد (به دست آوردن عواطف از منابعی بیرونیoutsourcing of affect ) به شکلی که برای نمونه از سوی پفالر، ژیژک و ون اوئنن پیش کشیده می‌شود، مفهومی قشنگ اما بی‌زیان در این زمینه‌ی (هم‌کنشیinteractive ) است. ۹ لازم نیست انگیزه‌ی به زیر سئوال بردن معماری‌ها و فرهنگهای کنونی رسانه‌های اجتماعی، گونه‌ای احساسِ پنهانی و سرکوب‌شده‌ی آف‌لاین رمانتیک‌گرایی باشد. آیا چیزی مانند احساس توجیه‌شده‌ی درمعرض‌بودن گزافه‌آمیز وجود دارد؟ نه تنها نسبت به اطلاعات در کل، بلکه هم‌چنین نسبت به دیگران؟ ما همه نیاز داریم هر از گاه از محفل اجتماعی بیرون بزنیم، اما چه کسی می‌تواند توانایی این را داشته باشد که پیوندها را به طور نامحود قطع کند؟ در زمینه‌ی آن لاین، اجتماعی نیازمند درگیری همیشگی ما در قالب کلیک کردن است. ما نیاز داریم که پیوند واقعی را برقرار کنیم. ماشین‌ها پیوندی حیاتی برای ما نمی‌سازند، مهم نیست تا چه اندازه این را واگذار کنیم. دیگر کافی نیست که روی سرمایه‌ی اجتماعی موجود خود حساب کنید. کاری که رسانه‌های اجتماعی می‌کنند همین است که دسترسی شما را به شکل الگوریتمی گسترش دهند ـ یا دست کم نوید آن را می‌دهند. به جای آنکه تاریخ شخصی خود را تنها به صورتی چیزی تجربه کنیم که با آن آشتی می‌کنیم و نیاز به چیره شدن بر آن را احساس می‌کنیم (به پیوندهای خانوادگی، روستا یا حومه، مدرسه و دانشکده، کلیسا و همکاران سر کار بیندیشید)، اجتماعی به صورت چیزی دیده می‌شود که ما به آن افتخار می‌کنیم، که عاشق آن هستیم که آنرا بازنمایی و در باره‌اش خودنمایی کنیم. شبکه‌سازی اجتماعی در چارچوب بالقوه بودن واقعی تجربه می‌شود: من می‌توانم با این یا آن شخص تماس برقرار کنم (اما نمی‌کنم). از حالا به بعد مارک مورد علاقه خود را (حتی بی‌آنکه ازم سئوال شود) نشان می‌دهم. اجتماعی توانایی جمعی در به خیال‌درآوردن موضوعاتی است که به صورت اتحادی زودگذر با هم پیوند دارند. نیروی پیوند را بسیاری احساس می‌کنند و همانند‌سازی‌های اجتماعی در وب‌سایت‌ها و در نمودارها، چندان تجربه‌های دست دوم یا بازنمایی‌های چیزی واقعی نیستند؛ آنها کاونده‌های دنیای پساباسوادی است که نگاره‌ها و تصاویر بر آن فرمان می‌رانند.

گفته‌ی مارتین هایدگر “ما فرانمی‌خوانیم، فراخوانده می‌شویم” اینجا جا پیدا می‌کند. ۱۰ در اینترنت، مردم‌آهنی‌ها bots با شما به هر حال تماس می‌گیرند و به روزکردن شان و مرتبه‌ی دیگران خواه مربوط یا نامربوط، به هر حال از برابر چشمان شما می‌گذرد. شکست در فیلتر کردن واقعی است. زمانی‌که واردِ جریان شلوغ رسانه‌های اجتماعی می‌شویم، فراخوان بودن Call to Being از نرم‌افزار می‌اید و شما را به پاسخ دعوت می‌کند. این جایی است که بی‌تفاوتی پسامدرن خونسردانه و بی‌دغدغه‌ی نگرشهای خرابکارانه‌وار به پایان می‌رسد. مزاحم نشوید، بی‌معناست ـ ما به هر حال دوست نیستیم. چرا در فیس‌بوک بمانیم؟ توییتر را فراموش کن. اینها گفته‌هایی خونسردانه و با حال است، اما در حال حاضر موضوع ما نیستند. کاربر دیگر در “حالت گیجی و منگی” نیست. سکوت توده‌ها که بودریار در باره‌اش سخن می‌گفت شکسته شده. رسانه‌های اجتماعی ترفندی ذبلانه‌ای برای ناگزیر ساختن آنها به حرف زدن بوده‌اند. ما همه از نو فعال شده‌ایم. وقاحت و هرزگی آرای مشترک و روسپی‌گری روزانه‌ی جزئیات خصوصی اینک به شدت در نرم‌افزار و در میلیاردها کاربر کاشته شده است.

نمونه‌ای که بودریار به کار برد، سنجش آرا بود که به گفته‌ی او ستونهای “هستی موثق اجتماعی” را به لرزه می‌اندازد.” بودریار بینش اندوهبار توده‌ها را به صورت کلیتی از خود بیگانه‌شده با بینشی طنزآلود و شئی ـ مدار جایگزین می‌کند. حال، سی سال پس از شروع دوران رسانه‌ها، این بینش درونی‌می‌شود. در عصر فیس‌بوک، پیوسته می‌توان ـ آن هم بدون شرکت مستقیم مردمان در پرسشنامه‌ها و این و آن ـ از راه بهره‌برداری از کانِ داده‌ها دست به بررسی زد. این محاسبات الگوریتمی در پیش‌زمینه جریان دارد و هر کلیک، لمس کی‌بورد و استفاده از واژه‌ی کلیدی را می‌سنجد. از دید بودریار، این “جذب مثبت در شفافیت کامپیوتر” حتی از بیگانگی بدتر است. ۱۱ همگانpublic ، به بانک داده‌هایی پر از کاربر تبدیل شده است. “نابغه‌ی دیوسرشت اجتماعی” راه دیگری برای ابراز خود جز بازگشت به خیابانها و میدانها با راهنمایی و نظاره‌ی شمار بالایی از دیدگاه‌هایی ندارد که موبایلهای پیشرفته توییت‌کننده و دوربین‌های دیجیتالی تولید می‌کنند. به همان شکلی که بوریارد بازده سنجش آرا را به مثابه انتقام‌گیری زیرکانه‌ی مردمان کوچه و بازار در سامانه‌ی سیاسی/ رسانه‌ای به زیر سئوال برد، ما هم باید حقیقت عینی به اصطلاح داده‌های بزرگی را که از گوگل، توییتر و فیس‌بوک سرچشمه می‌گیرند به زیر سئوال بریم. بیشتر آمدوشد در رسانه‌های اجتماعی از میلیونها کامپیوتری سرچشمه می‌گیرد که دارند با هم سخن می‌گویند. شرکت فعال ده درصد از پایگاه کاربران بالاست. این کاربران از سوی ارتش مردم‌آهنی‌های وظیفه‌شناس و سختکوش نرم‌افزاری یاری می‌شوند. بقیه اکانت‌هاAccounts غیرفعال اند. این همان چیزی است که فلسفه‌ی شئی ـ مدار هنوز باید با آن کنار بیاید: نقد امکان و احتمال بی‌فایده.

همان‌طور که بودریار دهه‌ها پیش از تجربه‌ی رسانه‌ای گفته: سامانه‌ی رسانه‌های اجتماعی دیگر “ما را در حالت گیجی و منگی فرونمی‌کنند.” به جای آن، راه به نرم‌افزارها app و دیگر فرآورده‌های باحال‌تری را نشان‌مان می‌دهند که با برازندگی ما را وادار به فراموش کردن مزه‌ی روزِ دیروز می‌کنند. ما خیلی ساده کلیک و تپ می‌کنیم و می‌کشیم و سکو را تغییر می‌دهیم و چیز دیگری برای سرگرم کردن خود می‌یابیم. این نشان می‌دهد که ما چگونه با خدمات آن لاین برخورد می‌کنیم: آنها را اگر ممکن باشد بر سخت‌افزاری به حال خود رهاشده، باقی می‌گذاریم و به راه خود می‌رویم. هنوز چند هفته نگذشته آیکُن، بوک‌مارک یا پَس‌وورد را فراموش کرده‌ایم. نیاز نداریم برضد رسانه‌های عصر وب. ۲ انقلاب کنیم، با اعتراض آن را به دلیل به اصطلاح سیاست‌های دخالت‌گر در قلمرو خصوصی رها کنیم؛ بیشتر می‌توانیم آن را با اطمینان به دور افکنیم چون می‌دانیم در نهایت به شهرهای خوب قدیمی شبح‌گونه‌ی HTML سالهای هفتاد می‌‌پیوندد.

در اینجا بوردریار وضعیت را در سایه‌ی روزهای گذشته‌ی رسانه‌ها تجزیه و تحلیل می‌کند: “این سرنوشت ماست که تابع سنجش آرا، اطلاعات، تبلیغات، آمار است و پیوسته با درستی‌سنجی آماری پیش‌بینی شده‌ی رفتارمان که در این انکسار دیرپای کوچکترین حرکتهایمان جذب می‌شود رویاروی می‌گردد، ما دیگر با اراده‌ی خودمان رویاروی نمی‌شویم.” او حرکت به سوی هرزگی و وقاحت را که در نمایش دیرپای علاقه‌های شخصی‌مان ساخته می‌شود (در نمونه‌ی ما بر سکوهای رسانه‌های اجتماعی)، به گفت‌وشنود می‌گذارد. گونه‌ای “ازدیاد اجتماعی” وجود دارد، یک “نظربازی پایای گروه در رابطه با خودش: باید تمام مدت بداند چه می‌خواهد … اجتماعی به شکلی وسواسی درگیر خودش می‌شود؛ از راه این خود ـ اطلاع‌رسانی، این خود ـ سرمست کردن دیرپای.” ۱۲

تفاوت میان سالهای ۶۰ وقتی بودریار این رساله‌ها را نوشت، و سی سال دیرتر را می‌توان در این واقعیت یافت که تمامی جنبه‌های زندگی به منطق سنجش آرا آغوش گشوده‌اند. نه تنها در باره‌ی هر رویداد، انگاره یا فرآورده‌ای آرای شخصی خود را داریم، بلکه این داوریهای غیررسمی برای بانکهای داده‌ها و موتورهای جست‌وجو (Search Engines) ارزشمندند. همه شروع به حرف زدن در باره‌ی فرآورده‌ها از زبان خود می‌کنند: دیگر نیازی به انگیزش‌هایی از بیرون ندارند. وقتی توییتر می‌پرسد “چه اتفاقی دارد می‌افتد؟” از پی کل شبح زندگی می‌رود. همه چیز، حتی کم‌ترین جرقه‌ی اطلاعاتی که همگانِ آن لاین، در اختیار گذاشته می‌شود، (به شکلی بالقوه) وارد و مربوط است، آماده‌ی نشاندار شدن به عنوان ویروسی و جریان‌ساز است و سرنوشتش این است که کان‌کاوی داده‌ای شود و آماده است پس از ذخیره شدن با جزئیات دیگر درآمیزد. این تدابیر به تله انداختن به طور کامل نسبت به درونمایه‌ای که مردمان می‌گویند بی‌تفاوت است ـ کی به دنبال دیدگاه‌های شماست؟ این نسبی‌گرایی شبکه‌ است: در پایان تنها فقط داده، داده‌های آنها، آماده‌ی کان‌کاوی شدن، از نودرآمیختن و قالب شدن است. “برنده، هنوز زنده‌ای؟” ۱۳ این به شرکت، به یاد آوردن و فراموش کردن ربطی ندارد. چیزی که انتقال می‌دهیم سیگنال‌های عریانی است که نشان می‌دهد ما هنوز زنده‌ایم.
خوانش شالوده‌شکنانه‌ی رسانه‌های اجتماعی نباید دوباره دست به این کار زند که گفت‌وگوی دوستی را (“از سقراط تا فیس‌بوک”) از نو بخوانند یا خود آن لاین را از هم بدرد. مهم نیست ایستادگی در برابر این وسوسه تا چه اندازه دشوار باشد، اما نظریه‌پردازان باید از تکانه‌ی “بی‌کنشی متقابل” که درونشان گذاشته شده برای فراخواندن یک زنگ تفریح (“تعطیلات خود را آف لاین رزور کنید) دوری گزینند. این موضع کار خودش را کرده است. به جای آن ما به سیبرنتیک ۲ ـ ابتکارها و آغازگری‌هایی مانند پیگیری تا زمان کنفرانس‌های آغازین می‌سیMacy (1325-1332) ـ نیاز داریم، اما این بار با هدف پرس‌وجو در باره‌ی منطق فرهنگی درون رسانه‌های اجتماعی، درون‌گذاشت خود ـ بازاندیشی در رمزگذاری، و این پرسش که چه معماری‌های نرم‌افزاری می‌تواند تولید شود تا به شکلی ریشه‌ای تجربه‌ی اجتماعی آن لاین را دگرگون کند. ما نیازمند درون‌گذاشتی از علوم اجتماعی و مردم‌شناسی نقد‌امیز هستیم، این رشته‌ها باید گفت‌وگویی را با علوم کامپیوتری آغاز کنند. اینکه آیا آغازگری “مطالعات نرم‌افزاری” در حد این وظیفه هست؟ زمان مشخص می‌کند. دانش دیجیتالی مردم‌شناسی با تاکید یک‌سویه روی دیدنی‌کردن داده که با دانش‌پرژوهان مردم‌شناسی که هیچ ‌سوادی از کامیپوتر ندارند ، به عنوان قربانیان بیگناه کار می‌کند، تا اینجا شروع بدی از این نظر بوده است. ما نیازی به ابزار بیشتر نداریم، آنچه لازم است برنامه‌های کلان پژوهشی است که از سوی نظریه‌پردازانی پیش برده شود که از لحاظ تکنولوژیکی باسوادند تا سرانجام نظریه‌ی انتقادی را در صندلی راننده بگذارد. نگرش سربه‌راهانه در هنرها و دانش مردم‌شناسی نسبت به علوم و صنایع سخت‌افزاری باید به پایان رسد.

و چگونه فلسفه می‌تواند در این راستا کمک کند؟ دیگر لازم نیست موضوع مردی باخترزمینی که خود را در معرض نگاه می‌گذارد، تکه تکه شود و با هویت رهایی‌یافته‌ی سیبریcyper یا “آواتار” که گرداگرد دنیاهای مجازی بازی گشت می‌زند مقایسه شود. بازیگران جالب در بازی تازه‌ی رسانه‌ها را می‌توان در سراسر کره‌ی خاکی از افریقا تا برزیل، هندوستان و آسیای خاوری یافت. برای این منظور یک نظریه‌ی پسااستعماری با سوادِ تکنولوژی اطلاعات هنوز باید شکل بگیرد. ما باید درست به چشمانِ آداب اجتماعی به صورت همدلی ـ الکترونیکی بنگریم. چگونه به عواطف آن لاین خود شکل می‌بخشید و آنها را اداره می‌کنید؟ به زبان فلسفه: ما باید پرسش‌گری دریدا در باره‌ی موضوع مربوط به باخترزمین را به نیروی فعال نرم‌افزار غیر مردمی (به صورتی که از سوی برونو لاتور و پیروان نظریه‌ی شبکه بازیگر او توصیف شده) بکشانیم. تنها آن گاه می‌توانیم از سیاست فرهنگی روی‌هم‌گذاران، نقش موتورهای جست‌وجو و جنگهای ویرایشی در ویکی‌پدیا، دریافت بهتری داشته باشیم.

با تاکید روی بزرگ دادهBig Data ، می‌توانیم “نوزایی اجتماعی” را در پرتو جامعه‌شناسی به مثابه “دانش مثبت‌گرای جامعه” بخوانیم. چون هنوز مکتبی انتقادی در دید نیست که بتواند به ما کمک کند تا هاله‌ی اجتماعی شهروند به مثابه کاربر را به درستی بخوانیم. اصطلاح “اجتماعی” به شکل کارسازی در کاهش بدبینانه‌ی آن به هرزگی (پورنو)، خنثی شده است. اجتماعی، با دوباره پاگذاشتن به هستی به صورت مفهومی باحال در گفت‌وشنودهای رسانه‌ای، خود را نه به عنوان مخالف و نه خرده‌فرهنگ متجلی میسازد. اجتماعی، خودِ فرد را به صورت کلیتی تکنولوژکی ـ فرهنگی، تاثیر ویژه‌ی نرم‌افزار، سازمان می‌دهد که با مشخصات فیدبک زمان واقعی معتاد است. در زمینه‌ی اینترنت، اجتماعی نه اشاره ای به پرسش اجتماعی است و نه یادآور پنهانی سوسیالیسم به عنوان برنامه‌ای سیاسی. اجتماعی درست همان چیزی که وانمود می‌کند هست: فرصتی محاسبه شده در زمان ارتباطات به‌همریخته شده. در نهایت اجتماعی، یک نمودار از کار درمی‌آید، مجموعه‌ی کمابیش اتفاقی تماسها روی پرده‌ی شما که مرتب وراجی می‌کند تا شما دخالت کنید و بیانیه‌ی خود را در آنجا بگذارید.


تراکم ورود به فیس بوک در منهتن. میدان تایمز بازنمود بالاترین اوج در نقشه است. کپی‌رایت: آزمایشگاه طراحی اطلاعات فضایی، نیویورک

به برکت سادگی فیس‌بوک، تجربه‌ی آن لاین تجربه‌ای به شدت مردمی است: هدف یافتن دیگری است و نه اطلاعات. آرمان این است که دیگری درست هم‌اکنون آن لاین باشد. ارتباطات زمانی به بهترین شکل کار می‌کند که هفت روز هفته و بیست‌وچهار ساعت، جهانی، در حرکت، سریع و کوتاه باشد. چیزی که بیشتر از همه ستایش می‌شود، دادوستدِ آنی با کاربران “دوست‌شده” با سرعت چَتchat است. این رسانه‌های اجتماعی، در بهترین حالتشان است. از ما دعوت می‌شود که “اندیشه و پنداری را که درست هم اکنون در سر دارید ـ صرفنظر از کیفیت، صرفنظر از اینکه چگونه شما را با اندیشه‌های دیگر پیوند می‌دهد ـ آروغ بزنیم. ۱۴ حضور اجتماعی جوانان در اینجا (بنا به ادبیات دانش‌پژوهانه)، شکست در جوابگویی به وظیفه default است. ما مجسمه‌ای اجتماعی می‌سازیم و سپس آن را به حال خود رها می‌کنیم که کاری است که با بیشتر کارهای هنری مفهومی و شراکتی می‌کنیم، و اجازه می‌دهیم تا با پاک‌کننده‌های گمنام زباله شود. این همانند ایمانی است که در تمامی رسانه‌های اجتماعی درونزادی است: به صورت تجربه‌ی فردی اجتماعِ آن لاین در دهه‌ی پس از ۹ سپتامبر ۱۹۱۱ به یاد آورده می‌شود. و در حالی‌که سرگرمی بعدی حضور ماندگارمان را مصرف می‌کند، با شادمانی به فراموشی سپرده می‌شود.

گفته شده که رسانه‌های اجتماعی تندتر از اجتماعات مجازی رشد کرده‌اند (به همان صورتی که هوارد راین‌گولد در کتاب ۱۳۷۲ خود با همین نام توصیف کرده)، اما در اینجا چه کسی به عکس تاریخی بزرگتر اهمیت می‌دهد؟ بسیاری تردید دارند که فیس‌بوک و توییتر، در تجلیات کنونی خود به صورت سکوهایی برای میلیون‌ها نفر، تجربه‌های موثق آن لاین جمعی تولید کند. چیزی که مهم است موضوعات مُد روز، سکوی بعدی، آخرین نرم‌افزارها apps است. تاریخ‌نگاران سیلیکون ولیSilicon Valley روزی پیدایشِ “سایت‌های شبکه‌سازی اجتماعی” را از خاکسترهای بحران دات.کام توضیح می‌دهند، زمانی که مشتی از بازماندگانِ حاشیه‌های رونق ـ و ـ کساد تجارت الکترونیکی، مفاهیم هنوز زنده‌ی عصر وب ۱ را از نو پیکره‌بندی کردند و روی نیروبخشیدن به کاربر به مثابه تولیدکننده‌ی درونمایه تاکید کردند. راز وب ۲ که در ۲۰۰۳ بیرون داده شد درآمیختن آپ‌لودهای (رایگانِ) مواد دیجیتالی با توانایی اظهار نظر کردن در باره‌ی تلاشهای دیگران بود. فعالیت متقابل همیشه از این دو جزء ساخته می‌شود: کنش و واکنش. کریس کری رسانه‌ی اجتماعی را ” فورمَت‌های ارتباطی” تعریف می‌کند “که درنمایه‌ی تولید شده از سوی کاربر را منتشر می‌کند که اجازه‌‌ی سطحی از تعامل را به کاربر می‌دهد.” تعریفی مشکل‌ساز که می‌تواند بیشترِ فرهنگِ آغازین کامپیوتر را دربرگیرد. ۱۵. کافی نیست که رسانه‌ی اجتماعی را به آپ‌لود کردن و ارتقای خود محدود کرد. این فیدبک شخصی فرد به فرد و عناصر پراکنده‌کردن ویروسی در مقیاس کوچک است که اهمیت دارد.

همان‌طور که اندرو کین در سرگیجه‌ی دیجیتالی (۲۰۱۲) نشان می‌دهد، اجتماعی در رسانه‌ی اجتماعی نخستین و بزرگترین ظرف خالی است؛ او کلیشه‌ی تو خالی سرمشق‌گونه را شاهد می‌آورد که می‌گوید اینترنت “بافت پیوندی زندگی سده‌ی بیست و یکم می‌شود.” بنا به کین، اجتماعی موجی خیرابی می‌شود که دارد همه چیز را در مسیرش صاف می‌کند. کین هشدار می‌دهد که ما به آینده‌ای اجتماعی‌ستیز می‌رسیم که مشخصه‌اش “تنهایی مردم تک‌افتاده در جمعیتی پیوندزده” است. ۱۶ زندانی شده در قفس‌های نرم‌افزاری فیس‌بوک، گوگل و کلون‌‌های آنها، کاربران تشویق می‌شوند تا زندگی اجتماعی خود را به “درمیان گذاشتن” اطلاعات کاهش دهند. شهروند خود ـ میانجی‌کننده پیوسته حالت وجودی خود را به گوش گروهی بی‌شکل و لال از “دوستان” می‌رساند. کین جزئی از شمار فزاینده‌ی منتقدان (بیشتر) امریکایی است که به ما در باره‌ی اثرات کناری به کارگیری گسترده‌ی رسانه‌ی اجتماعی هشدار می‌دهد. از دعوای شرلی ترکل در باره‌ی تنهایی، هشدارهای نیکولاس کار در باره‌ی از میان رفتن توانمندی مغز و توانایی تمرکز، تا نقد دنیای آرمان‌شهریِ ان.جی.اّ ایوژنی موروزوف، تا دل‌نگرانی و دغدغه‌ی جارون لانییِر در باره‌ی از میان رفتن آفرینندگی و خلاقیت، چیزی که این شارحان را یکی می‌کند، دوری‌گزیدن آنها از چیزی است که اجتماعی چه چیز دیگر می‌تواند باشد، اگر با فیس‌بوک و توییتر تعریف نشوند. مشکل در اینجا سرشت برهم‌زننده‌ی اجتماعی است که به صورت انقلاب در برابر برنامه‌ی کاری ناشناخته و ناخواسته بازمی‌گردد: خشکه‌مذهبی ناروشن، مردم‌باور (پوپولیست) رادیکال که با “پندار، رفتار یا سبکی که از فردی به فرد دیگر در فرهنگ انتقال می‌یابد memes و به درد هیچ چیز نمی‌خورد برانگیخته می‌شود.

دیگری به عنوان فرصت، کانال یا بازدارنده؟ خودتان برگزینید. هرگز تا به این اندازه آسان نبود که محیط‌های شخصی کسی “به شکلی خودکار وصف شود.” ما آمار بلاگ‌مان و نام‌برده‌شده‌های توییتر را دنبال می‌کنیم، دوستانِ دوستان را در فیس‌بوک چک می‌کنیم یا برای خرید به ای‌بی e-Bay می‌رویم تا چند صد “دوست” بخریم که سپس آخرین عکسهای گذاشته شده‌ی ما را “لایک” می‌کنند و وزوزی را در باره‌ی آخرین لباس‌مان به راه می‌اندازند. گوش دهید که دیو وینر آینده‌ی اخبار را چگونه می‌بیند: “رودخانه‌ای را شروع کنید که خوراکهای بلاگ‌دارانی را که شما از همه بیشتر می‌ستایید، و دیگر منابع خبری را که آنها می‌خوانند گردآوری می‌کند. منابع را با خوانندگان خود سهیم می‌شود، می‌فهمید که کمابیش هیچ‌کس نه یک منبع تمام عیار است و نه خواننده‌ی تمام عیار. همه‌ را با هم قاطی کنید. سوپی از انگاره‌ها درست کنید و آن را مرتب بچشید. با تمام شتاب ممکن، و تا آنجا که می‌شود به شکل اتوماتیک، تمام کسانی را که برایتان مهم هستند به شکلی به هم پیوند زنید و پدال را روی فلز بگذارید و پایتان را از روی ترمز بردارید.” ۱۷ این روشی است که برنامه‌ریزان این روزها همه چیز را با رمز به شکلی شل‌وول به هم می‌چسبانند. پیوند زدن افراد را به شئی‌ داده‌ها به افراد. این اجتماعی در امروز است.

۱ Chris Chesher, “How Computer Networks Became Social,” in Chris Chesher, Kate Crawford, and Anne Dunn, Internet Transformations: Language, Technology, Media and Power (forthcoming from Palgrave Macmillan in 2014).

۲ Jean Baudrillard, “The Masses: Implosion of the Social in the Media,” New Literary History 16:3 (John Hopkins University Press, 1985), 1. See →.

۳ تمام بازگفته‌ها در این بند و بند بعدی از اعلامیه‌ی مایکل هاردت و آنتونیو نگری است (نیویورک، آرگو ـ ناویس، ۲۰۱۲)،۱۸-۲۰

۴ همانجا، ص.۳۵ (هر دو بازگفته)

۵- ر.ش به دادوستد “پرسشِ ۱۰۰ میلیاردری فیس‌بوک: آیا سرمایه‌داری از “ازدیاد ارزش” جان سالم به در می‌برد؟” که روی فهرست ای‌میل نت‌تایم در اوایل مارچ ۲۰۱۲ دیده شد. برایان هولمز در پست‌های متفاوت می‌نویسد: “چیزی که من در گفت‌وگو در باره‌ی به اصطلاح وب ۲ بسیار محدودکننده یافتم، کاربرد برداشت مارکس از استثمار به مفهوم دقیق وازه بود، جایی که نیروی کارتان در تولید کالا از شما بیگانه می‌شود و در عوض شما ارزش دادوستد می‌یابید”… “سالهاست که من با از سر باز زدن به اندیشه‌ورزی بسیار رایج سرخورده شده‌ام. بخش دلسردکننده این است که بر اساس کار بزرگترین فیلسوف سیاسی اروپا کارل مارکس استوار است. در این گفته نهفته که رسانه‌های اجتماعی شما را استثمار می‌کنند، که بازی، کار است و فیس‌بوک شرکت تازه‌ی موتور فورد است…. “دستگاه به تله انداختن” که دولوز و گوآتاری معرفی کردند و از سوی هواخواهان خودمختاری و گروه‌های توده‌ها در پاریس به اقتصاد واقعی سیاسی تکامل یافت، کاری بسیار همانند آن را می‌کند، هر چند بدون کاربرد مفهوم استثمار” … “رسانه‌های اجتماعی به صورتی شما را استثمار نمی‌کنند که یک رئیس. به شکلی موکدانه آمارهایی در باره‌ی راههای به‌کارگیری نیروها و خواست‌های مردمی‌ شما و دوستانتان و طرف‌های نامه‌نویسی‌هایتان به شرکتهای نابه‌کاری می‌فروشند که می‌کوشند توجه شما را به دست آورند، رفتار شما را شرطی کنند و شما را از پولتان جدا سازند. از این لحاظ، می‌کوشد شما را کنترل کند و شما برای آن ارزش می‌آفرینید. با اینحال این تمام اتفاقی که می‌افتد نیست. چون شما هم کاری با آن می‌کنید، کاری که مال خودتان است. نکته‌ی دلسردکننده در نظریه‌های بازی‌کار و این و آن این است که آنها از این بازشناسی سر باز می‌زنند که تمامی ما، گذشته از اینکه استثمار و کنترل می‌شویم، مایه‌های سرریزکننده‌ی انرژی بالقوه خودمختار بارور هستیم. سر باز زدن از اندیشدین در این باره ـ سر باز زدنی که متاسفانه بیشتر در چپ گردش دارد ـ آن پتانسیل خودمختار را کاووش نشده و تا حدی تحقق‌نیافته رها می‌کند.”

۶ Eva Illouz, Cold Intimacies: The Making of Emotional Capitalism, (Cambridge: Polity Press, 2007).

۷ Private email correspondence, March 5, 2012.

۸ Albert Benschop, “Virtual Communities.” See →.

۹ See Robert Pfaller, Ästhetik der Interpassivität (Hamburg: Plilo Fine Arts, 2008) (in German) and Gijs van Oenen, Nu even niet! Over de interpassieve samenleving (Amsterdam: van Gennep, 2011) (in Dutch).

۱۰ See Avital Ronell, The Telephone Book (Lincoln, Nebraska: University of Nebraska Press, 1989).

۱۱ Jean Baudrillard, “The Masses: Implosion of the Social in the Media,” New Literary History, 16:3 (John Hopkins University Press, 1985), 5.

۱۲ Ibid., 580.

۱۳ Standard phrase uttered by Professor Professor, a Bavarian character who speaks English with a heavy German accent in the BBC animated series “The Secret Show” from 2007.

۱۴ See →.

۱۵ Read more at →.

۱۶ Andrew Keen, Digital Vertigo (New York: St. Martin’s Press, 2012), 13.

۱۷ See →.

گیرت لونیک، نظریه‌پرداز و منقد هلندی استرالیایی، پروفسور دانشکده فوق‌لیسانس اروپا، پرفسور پژوهش در دانشکده هوج آمستردام و مدیر بنیان‌گذار نهاد فرهنگ‌های شبکه‌ای و استادیار مطالعات رسانه‌ای (رسانه‌های تازه) دانشگاه آمستردام است. لوینک نویسنده‌ی تار تاریک (۲۰۰۲)، نخستین کسادی من (۲۰۰۳) و اظهارنظرهای صفر (۲۰۰۷) است. به تازگی یکی از سازماندهنگان رویدادها و انتشاراتی در باره‌ی پژوهش ویکی‌پدیا، ویدئو آن لاین و فرهنگ پژوهش بوده است. کتابی که در دست نوشتن دارد در باره‌ی پیدایش “هرمنوتیک مردم‌پسندانه” در داخل وب ۲، فرهنگهای اظهارنظر در مقیاس بزرگ و جایگاه جابه‌جا شونده‌ی (مطالعات) رسانه‌های تازه در درون دانش مردم‌شناسی است.

جای دیگر خیالی

مدیا فرزین

منبع: بدون

ترجمه این مقاله برای چاپ در فراایران تنظیم و ویرایش شده است
در پسِ تلالو گالریهای جدید هنر اسلامی موزه متروپولیتن، گالری کوچکی نمایشگاهی مختصر از «هنرامروز ایرانی» را به تماشا گذاشته شده است.

هیچ شدن شاعرِ پرویز تناولی، با تمام شکوهِ نمادِ مردانگی بر دایره‌ی ستارگان تابناک نامهایی آشنا سایه افکنده است‌‌‌‌: بانوان بزرگ grand damesشیرین نشاط و منیر فرمانفرمائیان ، ستارگانی در حال طلوع چون علی بنی‌صدر و افروز عمیقی و وای.ضد. کامی، نقاشی با آوازه‌ و بی‌هیاهو. تمام کارها در دو دهه‌ی گذشته آفریده شده‌اند، و چنین می‌نماید که این تنها وجه مشترک آنهاست؛ هر اثر رسانه، مضمون و سبکی متفاوت دارد. هنرمندان نه در گفت‌وشنود‌های نسلی یکدیگر سهیم هستند و نه بر خلاف نام مجموعه «هنر اسلامی» موزه، در ایما و اشاره‌های دینی‌شان. اما نکته‌ی مشترک مهمتری که در کارهای این هنرمندانِ دیده می‌شود رابطه‌شان با سرزمینی است که تاریخ و سنت‌هایش را موضوع کار خود کرده‌اند.

تناولی، یکی از شخصیت‌های اصلی هنر ایران از دهه‌ی چهل، با فروش رکوردشکن مجسمه‌ی برنزی یادواره‌ای‌اش در حراجی ۱۳۸۷ کریستیز دوبی (با قیمت ۸/۲ میلیون دلار) آوازه‌ی جهانی یافت؛ او بیشتر دهه شصت را در ونکوور زندگی کرد. فرمانفرمائیان که نخستین بار در سالهای ۶۰ میلادی به نیویورک مهاجرت کرد، از همان زمان میان قاره‌ها در رفت‌وآمد بوده است (و در دهه‌ی گذشته، به دنبال کشف دوباره‌ی کارهایش از سوی بازارهای هنری تازه‌ی خاورمیانه حضور بین المللی‌اش بیشتر شده است). کامی، بنی‌صدر، عمیقی و نشاط همه در نیویورک زندگی و کار می‌کنند. نشاط در دهه اخیر مهمترین نماینده‌ی چیزی است که می‌توانیم جای دگر خیالی Imaginary Elsewhere بنامیم. کارهایش در نمایشگاه “بی مرز” سال ۱۳۸۵ موزه هنر مدرن نیویورک جایگاهی کانونی داشتند. این نمایشگاه گام بزرگی در جهت گردآوری تاریخ هنر امروز خاورمیانه بود. “انجمن آسیا”Asia Society ، که اکنون در حال برنامه‌ریزی نمایشگاهِ بزرگی از هنر نو و امروز ایران است، این پروژه‌ را با دو سخنرانی از تناولی و فرمانفرمائیان بازگشایی کرد.


پرویز تناولی، هیچ

نمایش‌هایی از این دست شاید اثر چندانی در تفکر انتقادی ما در باره‌ی هنر خاورمیانه نداشته باشند، واکنش‌های اصلی معمولاً از سه گونه است: مطبوعات هنری باخترزمینی که با تعریف‌های سطحی و مؤدب حضور نمایشگاه را اعلام می‌کنند، موجهایی از حسد و/یا دلزدگی در میان هنرمندانی که در آنها شرکت داده نشده‌اند، و ستایش کوته‌بینانه آنهایی که در آنها شرکت داده شده‌اند. اما این نمایشها و کاتالوگ‌های تر تمیزشان در درازمدت نگارنده‌های تاریخ هنر ما هستند. از موزه‌های تازه‌ی خلیج، مجله‌های پردل‌وجرئت، و تک‌نگاره‌های گالرهای خصوصی که بگذریم، نهادهایی مانند مت Metو موما MoMa، از امتیازهای نهادی بهره‌مند هستند ک به این زودی‌ها از دست نخواهد رفت. آنها اشرافیت دنیای هنر هستند: موقر، کهنه، محافظه‌کار و بی‌نهایت مشروع. سرمایه گذاری‌های مهم این نهادها در نمایشگاههای هنر “غیرغربی” ، تصویری به بیننده می‌دهد که آن آشفتگی طبقاتی، تحصیلی و تنگنا‌های خاصِ زندگی در دگرجایی diaspora فرهنگی از آن بیرون گذاشته شده است.

به عکس، بیایید نمایشگاه “مدرنیسم و عراق” سال ۱۳۸۸ را در نظر بگیریم . نمایشگاهی بود از نقاشی، مجسمه، و ویدئو، که از سوی دانشگاه کلمبیا به دست دو تاریخ‌دان هنر باستانی و نوین عراق به دقت گردآوری و به تماشا گذاشته شده بود. کارهای به نمایش گذاشته شده، عجیب، زنده و گاه افتضاح بودند؛ به هر حال علاقه‌ای به توضیح خود برای بیننده نداشتند. از مضامین محلی و تبارهای آموزشی سخن می‌گفتند. برخی از هنرمندان هنوز در عراق بودند، اما کمتر اثری بود که می‌توانست به آن شیوه‌ی هنرمندان در مت، نقش نماینده‌ی دگرجایی را به عهده بگیرد؛ به این دلیل ساده که کارها بی‌اندازه درونگرا بودند. با وجود قهرمانانه بودنِ “مدرنیسم و عراق”، این نمایشگاه بدون برجا گذاشتن هیچ خطی، از دید کنار رفت و از آن زمان تنها شمار کمی از هنرمندانش به گالریهای نیویورک یا مجموعه‌های موزه‌ها راه یافتند. برای آنکه هنرمندی راه خود را به موزه‌ای بگشاید، کارش باید کارکردی سفیرمآبانه داشته باشد و بازنمایی چیزهایی باشد که در جای دیگر روی می‌دهد ـ مثلا منطقه‌ای که با حروف زرین بر سر دَرِ گالری مت تعیین شده “سرزمینهای عرب، ترکیه، ایران، آسیای مرکزی و دیرتر افریقای جنوبی” (مهرانه فقط آن را اسلامی ننامید).


شیرین نشاط، زنان الله، راه درون، راه برون ۱۳۷۳

برای خواننده‌ی مجله بدون این وضعیت آشنایی است. جوهر زیادی صرف کرده‌ایم برای نقد مشکلاتِ بازنمایی تفاوت (یا… هر چیزی) در موزه. ما عاشق قر زدن در باره‌ی گودالها و بن‌بست‌های این جاده که با نیت‌های خوب صاف شده هستیم، آن را استعمارگرایی نو، بازاریابی قومی، پست‌مدرنیسم یا جهان‌گرایی یا دورگه‌گرایی، (هنر) شیک ـ قومی ـ بورژوایی، فرصت‌طلبی نامیده‌ایم. این سیستم ارزشی را به تفکر بازاری حراجی‌ها و گالری‌ها نسبت داده‌ایم. با وجود اعتراضهای مرتب، ظاهرا این توانایی را نداریم که حتی شرایط گفت‌وگو را تغییر دهیم و پویایی‌های پشت‌صحنه جز برای خواص نادیدنی مانده است.

این حقیقت نادیدنی چیزی بیش از فرصت‌طلبی نهادی یا حرفه‌ای است. برای هنرمند دگرجایی شرایط تعلق به جابی دیگر به شکل زبردستانه‌ای به اثر هنری ترجمه شده است. احساس تعلق خودآگاه و در عین حال خودزدودنی است. بر هویت تاکید می‌کند زیرا هرگز بدیهی نیست. چنین هنرمندی نه تنها باید نقطه مرجع خود را بسازد، بلکه با اجتماعی سخن ‌گوید که بی‌اندازه پراکنده است که به آسانی بازشناخته شود. هدف من تاکید بر این نکته است که کار یک هنرمند دگرجایی پیش از هر چیز شرایط دگرجایی خودش را بازنمایی می‌کند. کارش از راه لذت دیدنی (بصری) برآمده از این نماد‌های تعلق آشکار (که برای همه دریافتنی است) نه تنها بر آنچه از دست رفته که بر درد خود هم چیره می‌گردد. کارهنری دگرجایی خواست‌های ژرف بیینده را برای ریشه‌دار بودن، احساس شاعرانه، اهمیت تاریخی و سیاسی ، بیرون می‌آورد و سپس داستان را با تردستیِ شسته‌رفته‌ای گره‌گشایی می‌کند.هم مشکلش را پیش می‌کشد و مطرح می‌کند و هم راه حلش را ارائه می‌دهد، و این خودنگری مدار بسته …همان چیزی است که برای مجموعه‌داران، هنرگردان‌ها و مخاطبان موزه (و نویسندگان کتابهای تاریخ هنر) گیرا و جذاّب است.


افروز عمیقی، باغ ساکن، ۱۳۸۹

موفقیت هنرمند دگرجایی کمتر به موضوع وابسته است که به دریافتنی بودنِ کارش. کار، اگر به راستی قرار باشد دگرجایی باشد نمی‌تواند زیاد پیچیده باشد. تجربه‌ی حسّی که ایجاد می‌کند باید برای همه‌گونه بیننده‌ای دسترس‌پذیر باشد. اشاره به زندگینامه، اخبار روز یا فلسفه‌ی عرفانی همیشه خوب است. تناولی “هیچ” را تقدیس می‌کند، فرمانفرمائیان بیننده را در آیینه‌کاری درهم‌می‌شکند؛ و سایه‌های فانی و زودگذر عمیقی “آشوب زادگاهش را بازنمایی کند.” نشاط، صرفاً به ما یک نماد می‌دهد: زنی چادری و مسلح در حال نماز. عکسهای سیاه و سفیدش، پرتره‌هایی از خودش هستند، هر چند که او نه معمولاً چادر به سر دارد و نه حدسم این است که هنگام نماز تفنگی در کنارش. زنان الله نشاط کمتر نمادی از “درگیری زنان ایرانی در جنگ ایران و عراق” هستند تا بازگویی انتظارات بیننده، در قالبِ کلیشه (یا بهتر است بگوییم ضدکلیشه) جای‌دگرهایی که رازآمیزتر و پر اهمیت تر از اینجا و اکنون پیش‌پاافتاده‌ی ماست. از آن مهمتر کار، آرزوهای هنرمند دگرجایی را ، برای تعلق و اهمیت فرهنگی و سیاسی، به روی صحنه می‌برد.

هدف من به هیچ‌رو این نیست که ایرانیان «واقعی» را از «غربزدگان فرصت طلب» جدا کنم. درست است که هنرمند دگرجایی اغلب می‌خواهد از زادگاهش سخن بگوید و از سرچشمه‌ی دیده‌ها و آفرینندگی‌اش برای بیننده حکایت کند. (به عکسِ شمارِ زیادِ هنرمندان جوانی که، بیرون از سفارت‌های اروپایی در تهران، دوبی و دمشق صف کشیده‌اند و تنها زمانی به شعر زادگاهشان به راحتی بر‌می‌گردند که به امنیت دانشکده‌های هنری در فرنگ دست یافته‌اند.) هنرمند دگرجایی اغلب به این نقش نماینده فرهنگی خود به شدت اعتراض می‌کند، و حتی گاه این امتیاز را به شکل مثبتی موضوع کارش قرار می‌دهد (مانند نمونه ما از کجا می‌آییم ۲۰۰۱-۲۰۰۳ امیلی جاسیر که در آن این هنرمند فلسطینی از پاسپورت امریکایی خود برای گذشتن از مرزهایی سود می‌جوید که بدون آن به رویش بسته بودند). اما سعی این مقاله نهادن بنیان تازه‌ای برای دریافتن جیزی است که آن را کارهنری دگرجایی می‌نامم. هدف من تاکید بر جاذبه‌ی ژرف ما به لذتهایی ذهنی است که ریشه در یک احساسِ تعلق جایگزین دارند.


وای.ضد.کامی، چهره شماره ۵۳، ۱۳۷۲

البته مدت‌هاست که اصطلاحی برای این روند بیمار وجود دارد: فتیش fetish احساس تعلق و دوست داشتن وسواسی چیزها، بت‌سازی. فروید در مقاله‌ی « فتیش‌گرایی” (۱۹۲۷) خود، سازوکاری را توصیف می‌کند که به یاری آن ما خسران را از خود دور کرده و خود را از آسیب‌های آتی با چیزهایی جادویی و طلسم‌گونه محافظت می‌کنیم. فروید نوشت: “علاقه‌ی فرد در نیمه‌راه بازمی‌ایستد. مانند آن است که آخرین نقش و اثرِ پیش از تأثیر ناروال و آسیب‌بخش، در قالبِ علاقه‌ای وسواسی به چیزی بُت‌واره نگاه داشته می‌شود.” مثالی واضح برای من، زندگی‌نامه‌های متعدد زنان خاورمیانه‌ای است که از فاصله‌های سیاسی دیارشان« در تبعید » می‌نویسند. (کتاب مفتون‌کننده‌ی فرمانفرمائیان به نام باغ آیینه، یکی از بهترین نمونه‌های این‌گونه کتاب‌هاست.) اصطلاحی از روان‌شناس کودک، دونالد وینیکات، به نامِ “شئی گذرا” برداشت دیگری از کارهنری دگرجایی می‌دهد: همان توّهم رضایت و خرسندی را تولید می‌کند که مادر (یا سرزمین مادری) اینک غایب در اختیار می‌گذاشت. روان‌شناس سده‌ی نوزدهم، آلفرد بینه، یکی از نخستین کسانی که از اصطلاح “فتیش‌گرایی” در چارچوب جنسی استفاه کرده است میان “عشق به‌هنجار” و “عشق پلاستیکی” تمایز می‌گذارد، دومی بیشتر دربرگیرنده جانسپاری نسبت به شیء بود تا فرد، نسبت به بخش تا کل. “عشقِ آدمِ منحرف و گمراه یک بازی است که در آن شخصیت فرعی پا به میان صحنه می‌گذارد و جای شخصیت اصلی را می‌گیرد.” تجربه از دست دادن، در خاطر شخص به انحراف و گمراهی کشیده می‌شود تا از دست دادن آتی را از فرد دور کند و از راه آنچه فروید “رد و انکار” می‌نامید خشنودی و رضایت بخشد.

تردیدی نیست که “علاقه وسواسی و بت‌گونه به چیزها” معمولاً ناپسند دیده می‌شود. و با این حال چنین باوری یکی از قدرتمندترین نمونه‌های شئی اجتماعی است، فرصتی است برای فرد تا با ارزشهای جمعی به شکلی عمیقاً شخصی رابطه برقرار کند. ویلیام پیتز تاریخ‌نگار یک فهرست موجودی از این‌گونه چیزها به دست می‌دهد: “یک پرچم، یادواره یا نشانه؛ یک طلسم، کیسه‌ای از دارو، یا شئی مقدس؛ یک گوشواره، خالکوبی، دخیل؛ شهر، روستا، یا ملت؛ یک کفش، حلقه‌ای مو یا آلت تناسلی مردانه؛ یک مجسمه جیاکومتی یا شیشه بزرگ دوشامب.” هنرمند دگرجایی ما در رکاب خوبی است. فرآورده‌های بت‌واره‌‌ای، از رد و انکارهای شخصی به عنوان ابزاری برای آفریدن شخصیت‌هایی از تاریخ و تحولات اجتماعی، سود می‌جویند. و بیرون آمدن این حقایق شخصی از راه زبردست و خیالپردازی جمعی سنتی تاریخی برای شئی بت‌گونه است ـ معنای واژه‌ی پرتقالی fètiςio “عمل جادویی” یا “جادوگری” است.

به رسمیت شناختن اینکه جای دیگری که ما در کار هنرمند دگرجایی می‌بینیم حقیقتی کاملا شخصی است، ابعاد ظریفی را که مدتهاست نهان مانده به کارش بازمی‌گرداند. سخن از علاقه وسواسی و بت‌گونه به چیزها گفت‌وشنودهای سربسته‌ی موزه‌های گرانقدر جهانی را به کناری جارو می‌زند. پرویز تناولی به خاطر دیوارهای برنزی خود پرآوازه شد ـ مجسمه‌هایی با وقار و مؤدب از فرهنگی باشکوه و از دست رفته که برای جای‌گرفتن در سرسرای هر شرکتی می‌تواند مناسب باشد. اما تناولی جوان در سالهای آخر دهه‌ی پنجاه میلادی، هم بر ضد آموزش محافظه‌کارانه‌ی هنری خود در ایران و هم درسهای فنی در استودیوهای کارارا سر به شورش برداشت. از سفرهای خود به اروپا و امریکا بازگشت ـ نخستین رویارویی‌اش با جای دیگر و بازنمایی آن ـ ساختن زوجهای آدم‌آهنی‌واری با آهن پاره سرشار از طنز و اشار‌ه‌های جنسی که به فرهنگ عوامانه جنوب شهری نزدیک‌تر یودند تا شأن و مقام یک هنرمند فرنگ رفته. تردیدی نیست که او شایستگی مقام هنری کنونی خود را دارد‌ ـ اما نه به عنوان مجسمه‌ساز پیش‌پاافتاده‌ی برنزهای تزئینی. تناولی رابطه باورهای شخصی و جمعی را زود بازشناخت و برنزهای بزرگ‌اش را باید در رابطه با شمایل‌شکنی بزرگتری فهمید که در کل بدنه‌ی کارش دیده می‌شود.

بُعد اجتماعی اثر هنرمند دگرجایی زمانی به درستی بازشناخته می‌شود که انگیزه آن نیز در نظر گرفته شود: کار هنری، پیش از هر چیز از ناسازگاری خواست‌های فرد برمی‌خیزد. هنر در اینجا باید از روزنامه‌نگاری جدا شود: جای‌دیگری که هنرمند در کارش درگیر آن می‌شود یک مکان جغرافیایی واقعی نیست؛ مکانی خیالی است. معنای سیاسی این کارها کمتر بازنمایی است تا لذتها و خطرهای داستان‌گویی. تلاش آن‌ها برای تبدیل تجربه‌های روزمره شخصی در ساختارهای رازآمیز و عارفانه‌ای است که با خواست‌های جمعی سخن می‌گویند.


منیر فرمانفرمائیان، پرواز دلفین، نمای نزدیک، ۱۳۹۰

“آنها نمی‌توانند خود را بازنمایی کنند؛ باید بازنمایی بشوند.” این نقل قولی است از پیشگفتار کتاب خاورگرایی ادوارد سعید (که خود نقل قولی است افسوس‌آور از مارکس) که پاسخ به آن در اینجا شاید مهم باشد: تنها نه از این رو که اتاق نمایشگاههای زودگذر در مت نزدیک به گالری نقاشیهای خاورگرایی است ـ مردانی با پوست تیره، صحنه‌های آشپزخانه و بازار، گاه ببری در دامان طبیعت. شبح ادوارد سعید را می‌توان به خیال درآورد که دارد این راهروها را می‌پیماید و زیاد مطمئن نیست که از رویدادها چه بسازد. چنین می‌نماید که این نمایشگاههای زودگذر تا به اندازه‌ای دارند راه به آن جابه‌جایی در پویایی قدرت را که مدتها در انتظارش بودیم هموار می‌کنند، انگار ساکنان نقاشی‌ها از قاب بیرون آمده و خود از خود حکایت می‌کنند. پس هر انتقادی از توانایی‌شان در بازنمایی واقعیت خودشان با تاریخ طولانی امپریالیسم غربی همدستی دارد، آیا زمانش نرسیده که “خودشان را بازنمایی کنند؟” این درست آن نکته‌ای است که انگیزه این مقاله شد. اگر خاور یک ساخته‌ی اروپایی بود، و موضوع نقاشیهای خاورگرا، پرده‌هایی خیالی بودند برای فرافکنی خواست‌های اروپایی، آن‌گاه نتیجه‌ی گرداندن بافته‌ها، پرتره‌هایی نه کمتر خیالی یا ساختگی به دست می‌داد. و درست این جنبه‌ی ساختگی و خیالی است که باید از سوی بیننده‌ها و نهادها و منتقدان درک و پذیرفته شود. تا راه را برای شخصیت‌هایی پیچیده‌تر و بیانیه‌های ناسازتر و ناهمگن‌تر در هنگامه‌ی سکوت موزه باز کند.

ژک رنسییِر: زیبایی‌شناسی سیاست است

سوفی بربی Sophie Berrebi

ترجمه رویا منجم

منبع: Art & Research Vol2. No.1. 2008


کلاه فرنگی آسیای مرکزی، دوسالانه ونیز، ۲۰۰۵

در دوسالانه‌ی ۲۰۰۵ ونیز، برای نخستین‌بار نمایشگاه کنجکاوی‌برانگیز و فریبنده‌‌ی مشترکی به نام “بایگانی امروزی” از کشورهای قرقیزستان، ازبکستان و قزاقستان در کلاه‌فرنگی (پاویون) آسیای مرکزی به نمایش گذاشته شد. چندین ویدئو و چیدمان این نمایشگاه با کاردوباره روی فرم‌های آوانگارد دهه‌ ۷۰ و ۸۰ میلادی ـ نور/تاریکی آبراموویچ و اولی (۱۰۷۷)، اندرونی‌‌های خانگی روسیه شوروی ناباکوف ـ احساس غریب “آشناپنداری”ای را به وجود می‌اورد که با جست‌وجوی هویت سیاسی و قومی این جمهوری‌های نوپا که پس از فروپاشی شوروی پا به هستی گذاشته‌اند، همراه بود، شیوه‌ای که این شکلهای هنری، از گذشته سفر می‌کرد تا معنایشان را در زمان حال تغییر دهد، پرسشی را پیش می‌کشید که جابه‌جایی هنر انتقادی در زمینه‌‌های تازه بود، و فراتر از آن، این نمایشگاه عاجزانه می‌پرسید آیا درک‌ودریافت هنر این کشورها به شکلی خودمختار از این زمینه‌ی خاص سیاسی شدنی است یا نه؟ اینکه شدنی است یا نه، یا خواه چنین چیزی شدنی باشد یا نه، آیا می‌توان این کارها را به هر حال سیاسی تعبیر کرد، در حالی‌که نام نمایشگاه، شکل مهارشده‌تری از بایگانی را برمی‌انگیخت؟ انگیزه‌های درهم‌تنیده‌ی سیاسی، سودجستنِ دوباره از شکلهای آوانگارد و استفاده از بایگانی، از آن‌گونه پرسشهایی است که فیلسوف فرانسوی ژک رنسییر در کتاب تازه‌اش به نام بیماری در زیبایی‌شناسی (Malaise dans l’esthetique 2004) پیش می‌کشد.

علاقه‌ی رنسییر با دنبال کردن کارش در رشته‌ی فلسفه‌ی سیاسی، در این سالها به فرهنگی دیدنی (بصری) و رابطه‌ی میان سیاست و زیبایی‌شناسی کشیده شد؛ دو رشته‌ای که بنا به دریافت رنسییر، به جای آنکه خودمختار باشند، به شکلی درونزدادی به یکدیگر تعلق دارند. در حالی‌که کتاب تازه‌اش برخی از نظریه‌هایی را بازبینی می‌کند که پیش از ان در زیبایی‌شناسی سیاست پرورانده بود، بازاندیشی‌های تازه‌اش، او را به گفت‌وشنود نمونه‌های خاصی کشانده که از نمایشگاه‌های هنری این سالها بیرون کشیده شده است. چنین می‌نماید که بیماری در زیبایی‌شناسی روشی کاری برای پی بردن به سرشت سیاسی زیبایی‌شناسی در زمینه‌ی خاص هنر امروز پیشنهاد می‌دهد که در عین حال، راززدایی تندرستی‌بخشی از “هنر انتقادی” دهه‌ی شصت و میراثش است.

برای رسیدن به این هدف، برنامه رنسییر بیشتر جاه‌طلبانه است: دربرگیرنده‌ی چیزی جز برداشت‌های تارتارشده‌ای نیست که ما معمولا خوش و خرم با آنها می‌رویم: مدرنیسم و پست‌مدرنیسم، هنر خودمختار و آوانگارد. نقطه‌ی خروج او کار دوباره روی برداشت زیبایی‌شناسی است، اصطلاحی که به گمان او در این سالها مورد یورش گفت‌وشنودهای روشنفکرانه‌ی فرانسه بوده است. از همه بیشتر به نوشته‌های چاپ‌شده‌ی آلن بادیو، ژان ماری شافر پاسخ می‌دهد و گفت‌وگوی درازمدت خود را با کار ژان فرانسوآ لیوتار در باره‌ی “پالایش‌یافته و برین” بازگو می‌کند. با بازگشت به سرچشمه‌های اصطلاح زیبایی‌شناسی در میانه‌ی سده‌ی هجدهم، رنسییر می‌گوید که برخلاف تعریفی که معمولاً از زیبایی‌شناسی می‌شود، این یک رشته نیست بلکه بیشتر یک “نظام خاص شناسایی کردن هنر” است، یعنی راهی خاص که به یاری آن هنر در زمینه‌ی تاریخی یا اجتماعی دانسته‌ای به عنوان هنر شناسایی می‌شود. بنابراین هنر هرگز به صورت انتزاع هستی ندارد، بلکه همیشه راهواره‌ای از راهی است که در دوره‌ها یا نظام‌‌های متفاوت ـ که رنسییر سه تا از آنها را شناسایی کرده ـ درک‌ودریافت می‌شود.

در نظام اخلاقی که در جمهور افلاطون نمونه‌پردازی شده، یک مجسمه بر اساس پرسش راستگویی و کپی بودن سنجیده می‌شود. در نظام بازنمایی‌کننده، مجسمه در درون نظام سلسله‌مراتب سبک و ژانر و در رابطه با کیفیت‌هایی مانند زیردستی و بسندگی در موضوع و بازنمایی آن دیده می‌شود. در این نظام بازنمایی‌کننده، هنرها جایگاه خاصی دارند که رنسییر در جایی دیگر آن‌را “توزیع و پراکندگی حس‌پذیر” sensible می‌نامد، برداشتی که می‌توان آن را به صورت تقسیم فعالیت‌ها در یک جامعه دریافت. نظام زیبایی‌شناسی از این جهت با این دو تفاوت دارد که دیگر جایگاه خاصی به هنر در جامعه نمی‌دهد، و هنر دیگر با زبردستی و آداب تعریف نمی‌شود: به همین دلیل؛ اسم مفرد هنر جایگزین اسم جمع هنرهای (زیبا) می‌گردد. (در اینجا، انگاره‌ی تییری دو دوو از هنر در کل که انگیزه‌ی ساخت ازپیش‌ساخته‌های دوشامب شد از ذهن می‌گذرد.) با برهنه شدن از هرگونه‌ طبقه‌بندی، چیزی که هنر را در نظام زیبایی‌شناسی تعریف می‌کند، تعلق داشتنِ آن به چیزی است که رنسییر “حس‌گاه” sensorium می‌نامد ـ چیزی همانند شیوه‌ای از بودن ـ که در آن به صورت هنر درک‌ودریافت می‌شود. در اینجا پارادکسی روی می‌نماید زیرا این حس‌گاه ویژه در زمینه‌ای هستی دارد که در آن هنر به جایگاه خاصی نسبت داده نمی‌شود: نظام زیبایی‌شناسی پراکندگی حس‌پذیر را رد می‌کند. در نتیجه، در نظام زیبایی‌شناسی، هنر پیوسته گرفتار این تنش است که به ویژه هنر باشد و در عین حال با شکلهای دیگر فعالیت و وجود درهم‌آمیزد.


کلاه فرنگی آسیای مرکزی، دوسالانه ونیز، ۲۰۰۵

این تنشِ میان هنر به مثابه هنر و هنر که به روی زندگی گشوده می‌شود به رنسییر این توانایی را می‌دهد تا بگوید چیزی مانند کامل شدن یا شکست پروژه‌ی مدرنیست به صورتی که رویداد پست‌مدرنیسم معنا کرده وجود ندارد، به همان سان که سخن گفتن از هنر خودمختار و هنر درگیر و متعهد به عنوان دو شکل متضاد هنر، کاری که اغلب می‌شود، ساده‌انگارانه است. و می‌گوید به جای این دو بهتر است از دو “سیاست زیبایی‌شناسی” سخن گفت: سیاست “تبدیل به زندگیِ هنر شدن” le devenir vie de l’art و سیاستِ “شکل ایستادگی‌کننده” la form resistante که همیشه با هم هستی دارند. در سیاست نخست، زیبایی‌شناسی همانند شکلهای دیگر تجربه‌هاست و در این قالب این گرایش را دارد که در شکلهای دیگر زندگی آب شود. در سیاستِ دوم زیبایی‌شناسی ـ شکل ایستادگی‌کننده ـ پتانسیل یا کارمایه‌ی سیاسی تجربه‌ی زیبایی‌شناسی از جدایی هنر از شکلهای دیگر فعالیت و ایستادگی‌اش در برابر دگرگونی به هر شکلی از زندگی سرچشمه‌ می‌گیرد.

این دو سیاست زیبایی‌شناسی هر چند متضادند، اما نمی‌توان آنها را جداگانه به خیال درآورد، بلکه آنها در تنش با یکدیگر هستی دارند. این اصل، لنگر سیاسی را در دل زیبایی‌شناسی می‌اندازد. از این گذشته، اجازه می‌دهد تا پی برده شود که نگرشهای متضاد، برای نمونه، نظریۀ آونگارد به مثابه از لحاظ سیاسی درگیر و متعهد بودنِ پیتر بورگر و حفظ خودمختاری هنرِ تئودور آدورنو ناگزیر کامل‌کننده‌ی یکدیگرند. رنسییر می‌گوید، پرسشِ نسل هنرمندی که در سالهای ۱۹۶۰ درگیر “هنر انتقادی” بود، رایزنی هنر و سیاست نبود، بلکه بیشتر یافتن شکلی بود که بتواند در میان دو زیبایی‌شناسی سیاست هستی داشته باشد. در نتیجه هنر انتقادی سالهای شصت میان مشروعیت و نامشروعیت، هرروزی بودن و “غریب بودن ریشه‌ای” نوسان دارد.


وولف وستل، کلاژ

شکلهای ناهم‌ریختی که از هانس هاکه و وولف وستل تراووش می‌شود می‌کوشند تا چیزی را پابرجا کنند که رنسییر خُردسیاست micropolitics می‌نامد.


هانس هاکه، مکعب چکالش (شروع ۱۹۶۵ پایان ۲۰۰۸)


هانس هاکه، مکعب چکالش (شروع ۱۹۶۵ پایان ۲۰۰۸)

این اصطلاح شاید بد برگزیده شده باشد، از این نظر که یادآور نمایشگاه خُردسیاست (مگاسین، گرونوبل، ۲۰۰۰) است که به سرپرستی روشنفکرانه‌ی ژیل دولوز و فلیکس گوتاری کارهایی هنری را به دید گذاشت که هوادار به وجود آوردن تاثیری بلادرنگ سیاسی بود (کندل گیرس، فیلیپ مسته). به عکس خردسیاست رنسییر اصطلاح سومی در میان دو سپاست زیبایی‌شناسی هنر؛ هنر به مثابه هنر و هنر به مثابه زندگی مشخص کرد. همین است که خواندن ساده‌شده‌ی این را که هنر سالهای شصت میلادی از لحاظ سیاسی متعهد بوده ناشدنی می‌کند و با گسترشش، آن انگاره‌ی پسامدرنیستی که ناشدنی بودن سیاسی را به رسمیت می‌شناخت پوچ می‌گرداند. با این حال، شکلهای این دو خُردسیاست که از سوی هنرمندان سالهای شصت پرورانده شد، در آداب امروزی تغییر کرده است. در حالی‌که هنر سالهای شصت که مواضع نامبهمی را بیان می‌کرد (هاکه)؛ هنر امروز با چیزهای بسیار متفاوتی کار می‌کند. رنسییر این‌ها را با نگاه کردن به یک سلسله نمایشگاههایی که در سال ۲۰۰۰ در اروپا و امریکا سازمان یافت، شناسایی می‌کند.


وانگ دو، زمانهای دنیا،۱۹۹۸

راهی بازیگوشانه وجود دارد که توصیفِ کولاژ مجسمه‌گونه‌ی وانگ دو Wang Du به نام زمانهای دنیا (Le Temps du Monde 1998) که در نمایشگاه Bruit de Fond (مرکز ملی عکاسی، پاریس، ۲۰۰۰) به نمایش گذاشته شد، معرفی می‌کند که در آن مسخره کردن و دوپهلوبودن جایگزین نکوهش آشکار و بی‌پرده‌ای می‌شود که در هنر سالهای شصت کار می‌کرد. مقوله‌ی دیگر بایگانی است: هنرمند گردآوری‌کننده و بایگانی می‌شود که با این کار، رفتارش را از روی آداب زندگی روزانه الگوبرداری می‌کند و آنها را به صورت هنر کنار هم می‌گذارد. مقوله سوم، رویارویی است، که در اصل انگاره‌ی زیبایی‌شناسی نسبت‌مندِ بوریو را بازگو می‌کند: هنر آنجاست تا آن پیوندهای اجتماعی میان مردمان را با خود بیاورد که در جامعه نوین ناپدید شده‌اند. سرانجام راز است که بنا به رنسییر به بهترین شکل در حس مونتاژ ژان لوک گودار نمایان می‌شود. رنسییر توصیف می‌کند که چگونه مونتاژ گودار عناصر ناهم‌ریخت را کنار هم می‌آورد تا بیشتر روی نزدیکی‌شان تاکید کند تا تفاوت‌هایشان و از این راه چیزی را می‌سازد که گودار “برادری استعاره‌ها” می‌نامد. این چهار مقوله به همین سان همراه با اصل ابهام کارکرد دارند: هیچ موضعی، آشکار و نمایان نمی‌شود، هر چیزی و ضدش به یک اندازه می‌تواند نیّت باشد و به یک اندازه پذیرفتنی. فراسوی این نقطه‌ی درک‌ودریافتنی، درجه‌ای از پوستگی در مقوله‌های تعریف شده وجود دارد که به اقرار خود رنسییر نموداری (شماتیک) است. یکی از مشکلات این است که آنها در اصل بر چندین نمایشگاه تکیه دارند ـ نگاره‌های جنبنده (موزه ویتنی هنر مدرن، نیویورک)، بیایید سرگرم کنیم (مرکز هنر والکر، مینی‌پولیس و مرکز پمپیدو پاریس) Voila, le Monde dans la tète (بیا، این هم دنیا در سر) (موزه هنرهای نو شهر پاریس) ـ که رنسییر مفاهیمشان را زیاد توضیح نمی‌دهد. به همین سان، بدون نگاه کردن به فردفرد هنرمندان، به شکلی شتاب‌زده به کارهایی در این نمایشگاه‌ها اشاره می‌کند که می‌تواند این را برساند که شاید این کارها سزوار آن نیستند که بیشتر در باره‌شان سخن گفته شود. اما فراسوی این کوتاهی‌ها، گفت‌وشنود در این باره که راهکارهای بازی، رویارویی، بایگانی و راز انگیزه‌های سیاسی در خود دارند کمک می‌کند تا به شکل سودمندی، رشته و راههایی را که این زیبایی‌شناسی‌های سیاسی را می‌توان در آن جای داد گسترش بخشید و روی راهی تاکید کند که در آن، زییایی‌شناسی سیاسی در نظام زیبایی‌شناسی همیشه نتیچه‌ی دادوستد میان کار هنری و تعبیرش است. در حالی‌که این شکلهای هنری با آنهایی که هنر انتقادی در سالهای شصت به خود گرفته بود تفاوت دارد، دریافت‌ آنها هم تغییر کرده است. رنسییر در نتیجه‌گیری تا حدی تحریک‌آمیز خود خاطرنشان می‌کند که این هنر که به شکل پاراداکس‌گونه‌ای عمیقاً مبهم و “بلاتکلیف” است به شکل فزاینده‌ای دعوت می‌شود تا نقشی در چارچوبی اجتماعی بازی کند که با کمبود کنشِ سیاسی مشخص می‌شود ـ در اینجا به کار گیری هنر اجتماعی در چارچوب‌های بومی سیاسی مورد نظر است. تردیدی نیست که هنر امروز با کشاکشی هم رویاروی است: آیا باید فضاهای سیاسی را از نو تصنیف کند یا تنها از آنها تقلیدی سخره‌آمیز کند؟


مسلوف، ملانکولی مقاومت

ابهام‌های کلاه‌فرهنگی آسیای مرکزی در ونیز به شکل مشخصی بازتاب این پرسش است. با به کارگیری اصطلاح بایگانی در نامش یکی از راهکارهایی را که رنسییر تعریف کرده، به کار گرفته است. بایگانی به عنوان مجموعه‌ای توافق شده تا گزیده‌ای برآمده از ابهامی که فیلسوف بر آن تاکید کرده: انباشت کارها هیچ پیام روشنی را نمی‌رساند و این در مورد بیشتر کارهای این نمایشگاه درست است: رهنمودهای پایندگی برای شهروندان اتحادجماهیر شوروی سابقِ سرگی مسلوف همزمان هم رقت‌انگیز است، هم ترحم‌انگیز؛ هم طنزآلود و هم پرخشونت. بینش خام زنان برهنه‌ای که در میان سرهای چند گوسفند کشتی می‌گیرند، به شکلی خالی از تبعیض انگاره‌ی سرشتی درهم‌شکننده‌ را رواج می‌داد (الماگل منلیبایوا، پیگرد گوسفندی وحشی، ۲۰۰۲). اما در این نظام زیبایی‌شناسی، چیزی که بیشتر به چشم می‌آید حضور کلی این کلاه فرنگی هم در جای تعریف‌شده‌ی دوسالانه‌ ونیز بود و هم در زمینه‌ی بزرگ‌تر سیاست جهانی. در پرتو رویدادهای سیاسی این سالها در منطقه، سرشت “بلاتکلیفِ” هنر معنا و اهمیتی گسترده‌تری می‌یابد. هم‌نشینی سه کشور واقعیت‌هایی متفاوتِ انقلاب لاله در قرقیزستان در مارس ۲۰۰۵ و سرکوب همزمان تظاهرات در ازبکستان را پوشیده نگاه می‌داشت. با چشم‌پوشی از این رخدادها؛ بیش از هر چیز گونه‌ای کنش‌گرایی (پراگماتیسم) از کلاه فرنگی آسیای مرکزی بیرون می‌تراوید که هنر سالهای شصت از آن خالی بود و در کنار آن خطوط توافق‌شده‌ای کارکرد دارد که رنسییر در رابطه‌ی هنر امروز با سیاست و زیبایی‌شناسی می‌یابد. بنابراین کلاه فرنگی آسیای مرکزی به پارادکسی پاسخ می‌دهد یا حتی آنرا می‌گرداند که رنسییر به عنوان جایگاه افزایش‌یافته‌ای تعریف می‌کند که به هنر “بلاتکلیف” در زمینه‌هایی داده می‌شود که با کمبود کنش سیاسی مشخص می‌شود، با ایما و اشاره‌ای کنش‌گرایانه، زمینه‌ی از لحاظ سیاسی شارژ شده‌‌ای که کلاه فرهنگی در آن به ونیز می‌رود، به کلی به سودِ ابهام سیاسی کارهایی که در آن گنجانده شده بود و نبودِ هیچ اشاره‌ای به رویدادهای امروزی، خالی گشته بود (میکولا بابک که به عنوان بخشی از چیدمان خود برای کلاه فرنگی اوکراین، زیرنویس‌های خبری انقلاب نارنجی نوامبر ـ دسامبر ۲۰۰۴ را به شکلی گنجانده بود که انگار اجرای فیلمبرداری شده بود، راهکار متفاوتی را به کار برده بود). ۳
اگر ابهام کارها در کلاه فرنگی آسیای مرکزی برای بیننده هم عطش برانگیز و هم تا حدی سرخوردگی‌آور بود، شاید از بار سنگین و تزلزل‌ناپذیر تاریخ سرچشمه می‌گرفت که هیچ بیننده‌ای نمی‌تواند آن را نادیده بگیرد. تعریف رنسییر از چرخش اخلاقی که روی زیبایی‌شناسی و سیاست تأثیر دارد، باعث بازاندیشی در باره‌ی راهی می‌شود که تاریخ در آن به صورتِ آسیبی درک‌ودریافت می‌شود که بر زیبایی‌شناسی و سیاست تاثیر می‌گذارد. رنسییر درمی‌یابد که فیلمهایی مانند Dogville (لارس فون ترییر، ۲۰۰۳) و رودخانه رازآمیز (کلینت ایست‌وود، ۲۰۰۳) با نشان دادن دنیایی که مطلق‌ها بر آن چیره است نمایانگر این چرخش اخلاقی است: در برابر دهشت بی‌نهایت و نادیدنی که جنگ بوش در ستیز با تروریسم توصیف می‌کند، باید گونه‌ای دادگری بی‌نهایت هم وجود داشته باشد. این افسانه‌های امروزی چارچوب زمینه‌ای را پیش می‌کشند که نبودِ تمایز میان خوب و بد، نبودِ هیچ متر و میزانی، و بازنمایی‌نشدنی بودن (برای نمونه دهشت) بر آن چیره است. این دو گرایش، دو شاخه در چرخش اخلاقی، تنشی است که وجودش پیش‌تر میان دو زیبایی‌شناسی سیاست توصیف شد: نامتمایز از شکلهای توافق شده‌ی هنر که به روی زندگی باز می‌شود و بازنمایی‌نشدنی که از میل و آرزوی حفظ خودمختاری هنر تا آنجا پدیدار می‌شود که بنا به باور آدورنو نوشتن شعر پس از آشوییتس بربرانه می‌شود. ۴ در حالی‌که آنها از دو شکل زیبایی‌شناسی سیاست تراوش می‌شوند، بیانگر مواضع اغراق‌آمیزی هستند که این زیبایی‌شناسی‌ها ممکن است در چرخش اخلاقی به خود بگیرند. نامتمایز و بازنمایی‌نشدنی ـ که موضوع گفت‌وشنودهای داغ پیرامون کلود لازمان Claude Lanzmann بوده ـ به هر حال ناگزیر نیستند. ۵ رنسییر به هم‌بستگی میان قیام اندیشه در باره‌ی نسل‌کشی و فروپایشی بلوک شرق در ۱۹۸۹ سخن می‌گوید و بحث می‌کند که گفت‌وگو در باره‌ی بازنمایی‌ناشدنی و نامتمایز، خواب و خیال آن خلوص و پاکی را می‌پوشاند که باید دورافکنده شود تا بازی دمکراتیک زیبایی‌شناسی سیاست بتواند حفظ شود. به گفته‌ای دیگر و در نمونه‌ی خاص کلاه فرنگی آسیای مرکزی، آن گونه کنش‌گرایی که این نمایشگاه در ابهام سیاسی خود به نمایش می‌گذاشت می‌تواند بیشتر مثبت باشد تا منفی. به جای رساندن نبودِ باوری راسخ، نمایانگر خُردسیاست چندگانگی و کثرت صداهاست که بیشتر از مطلق‌ها نشانه‌‌ی سرشتِ دمکراتیکِ زیبایی‌شناسی و سیاست است.

۱ متن حاضر نسخه‌ای به روز شده از مقاله‌ای است که سفارش مجله آلمانی متروپلیس ام بوده است و در ۲۰۰۵ در آن مجله به چاپ رسید

۲ میکولا بابک Mykola Babak بچه‌های شما، اوکراین، ۲۰۰۴-۲۰۰۵، کلاه فرنگی اوکراین.

۳ تئودور آدرنو، منشورها، ۱۹۶۷، ص. ۳۴

۴ در باره بازنمایی‌ناشدنی بودن آشویتس و همچنین در باره کلود لانزمان فیلمساز که فیلمی در این زمینه ساخته، رش. کتاب مهم جورج دیدی ـ هوبرمن به نام Images Malgre Tout

در باره نو


بوریس گرویس
http://www.uoc.edu/artnodes/

برگردان رویا منجم

چیکده:

توهم فرضی که در اثر پایان نو در هنر، به وجود آمده، دست در دست سوگندی تازه در جای دادن هنر در زندگی دارد. هنرمندان و نظریه‌پردازان آرزو دارند خود را به این شکل نشان دهند که در مقایسه با ساختارهای انتزاعی و از رده خارج شدۀ تاریخی که با سیستم موزه و بازار هنر بازنمایی می‌شوند، به راستی زنده و واقعی‌اند. اما چه زمانی و در چه شرایطی چنین می‌نماید که انگار هنر زنده است و نه آنکه انگار مرده است؟ این مقاله کوششی است برای روشنگری منطق درونی مجموعه درون موزه‌ها، منطقی که هنرمندان را ناگزیر می‌کند تا خود را به “واقعیت”، به “زندگی” معرفی کنند و هنر را طوری بسازند که انگار زنده است. در عین حال، کوششی است تا توضیح دهد منظور از “زنده بودن” همان “نو بودن” است. موزه به عنوان سازندۀ بازنمایی تاریخی تنها آن نویی را می‌شناسد که واقعی است؛ حضور دارد و زنده است و بنابراین درست در درون نوست که نوآوری شدنی است، تا آنجا که اجازۀ معرفی تفاوتی تازه میان چیزها را بدهد.

در این چند دهه، گفت‌وگو در بارۀ ناشدنی بودن نو در هنر به ویژه فراگیر و تأثیرگذار شده است. جالب‌ترین مشخصۀ آن احساسی از کامیابی، هیجانی مثبت نسبت به این به اصطلاح پایان نو است ـ گونه‌ای خشنودی درونی که این گفت‌‌وگو به روشنی در محیط فرهنگی تولید می‌کند. به راستی که اندوه آغازین پس از نوگرایی (مدرنیسم) در بارۀ پایان تاریخ سپری شده است. اکنون چنین می‌نماید که ما به خاطر از دست دادن تاریخ؛ انگارۀ پیشرفت، آیندۀ آرمان‌شهری ـ تمام چیزهایی که به شکلی سنتی با پدیدۀ نو پیوند داشته ـ شادمانیم. چنین می‌نماید که رهایی از وظیفۀ نو بودن از لحاظ تاریخی پیروزی بزرگ زندگی بر روایت‌های در گذشته چیرۀ تاریخی باشد که گرایش به مهار کردن، ایدئولوژیکی کردن و شکلی قطعی بخشیدن به واقعیت داشت. ما تاریخ هنر از پیش از هر چیز به صورتی تجربه می‌کنیم که در موزه‌های ما بازنمایی می‌شود. بنابراین، هنر، رهایی از نو را که به صورت رهایی از تاریخ هنر ـ و به همین خاطر از تاریخ ـ فهمیده می‌شود، پیش از هر چیز به صورت فرصتی برای گریختن از موزه تجربه می‌کند. گریختن از موزه به معنای مردم‌پسند و زنده شدن و حضور در بیرون از دایرۀ بستۀ دنیای جاافتادۀ هنر، بیرون از دیوارهای موزه است. بنابراین به گمان من هیجان مثبت نسبت به پایان نو در هنر پیش از هر چیز با این نوید تازۀ آوردن هنر به زندگی ـ فراسوی تمامی ساخت‌وسازها و ملاحظات تاریخی، فراسوی ستیز کهنه و نو پیوند دارد.

هنرمندان و نظریه‌پردازان هنر هم از این شادند که سرانجام از بار سنگین تاریخ رها شده‌اند؛ از ضرورت برداشتن گام بعدی، و از وظیفۀ سازگاری با قوانین تاریخی و نیازهایی که از لحاظ تاریخ نو و تازه است. در عوض، این هنرمندان و نظریه‌پردازان هنر می‌خواهند از لحاظ سیاسی و فرهنگی در واقعیت اجتماعی درگیر شوند، می‌خواهند هویت فرهنگی خودشان را بازتاب دهند، خواستها و آرزوهای خودشان را بیان کنند و این و آن. اما پیش از هر چیز می‌خواهند خود را به این صورت نشان دهند که ـ در مقایسه با ساخت‌وسازهای انتزاعی و مردۀ تاریخی که با سیستم موزه و با بازار هنر بازنمایی می‌شوند ـ به راستی زنده و واقعی‌اند. تردیدی نیست که خواستۀ کاملا مشروعی است. اما برای آنکه بتوان این خواست را برآورده کرد و هنری به راستی زنده ساخت، باید به این پرسش پاسخ دهیم: چه زمانی و در چه شرایطی چنین می‌نماید که انگار هنر زنده است ـ و نه آنکه انگار مرده است؟

در مدرنیته، سنتی ریشه‌دار در تاختن بر تاریخ، تاختن بر موزه، تاختن بر کتابخانه یا به طور کلی تاختن بر آرشیو به نام زندگی واقعی وجود دارد. کتابخانه و موزه، موضوعات محبوب بیزاری شدیدِ نویسندگان و هنرمندان نوین است. روسو نابودی کتابخانۀ باستانی اسکندریه را می‌ستاید؛ فاست گوته آماده بود تا برای گریز از کتابخانه (و الزام خواندن کتابهای آن) با شیطان پیمان ببندد. در متنهای هنرمندان و نظریه‌پردازان نوین هنر، موزه‌ بارها به صورت گورستان هنر و هنرگردانان به صورت گورکن توصیف می‌شوند. بنا به این سنت، مرگ موزه ـ و تاریخِ هنرِ گنجانیده شده در آن ـ باید به عنوان رستاخیز هنر راستین و زنده، به عنوان روآوردن به واقعیت و زندگی راستین و دیگری بزرگ تعبیر شود: اگر موزه بمیرد، خود مرگ است که می‌میرد. ما ناگهان آزاد می‌شویم، انگار از گونه‌ای پایبندی مصری گریخته و آماده شده‌ایم تا به سرزمین موعود زندگی راستین سفر کنیم. تمامی اینها را می‌توان فهمید، حتی اگر چندان آشکار نباشد که چرا اسارت مصری هنر درست اکنون باید به پایان خود برسد. ۱

با این حال، پرسشی که در این لحظه برای من جالب‌تر است همان طور که گفتم پرسش دیگری است: چرا هنر می‌خواهد زنده باشد تا مرده؟ و اینکه انگار زنده است برای هنر چه معنایی دارد؟ می‌کوشم تا نشان دهم که منطق درون گردآوری کردن خود موزه است که هنرمندان را وامی‌دارد تا به سراغ واقعیت ـ به سراغ زندگی ـ بروند و هنر را طوری بسازند که به نظر انگار زنده برسد. همچنین می‌کوشم نشان دهم که “زنده بودن” در واقع به معنای چیزی بیش از نو بودن نیست.

به نظرم گفت‌وگوهای بی‌شماری در بارۀ حافظۀ تاریخی و بازنمایی آن، اغلب رابطۀ کامل‌کننده‌ای را که میان واقعیت و موزه‌ها وجود دارد نادیده می‌گیرد. موزه نسبت به تاریخ “واقعی” فرعی نیست و از این گذشته تنها بازتاب مستند کردن چیزهایی نیست که “به واقع” در بیرون از دیوارهایش بنا به قوانین خودمختار تکامل تاریخی روی می‌دهد. عکس آن درست است: “واقعیت” در رابطه با مجموعۀ موزه فرعی است. معنایش این است که تغییر در مجموعۀ موزه، تغییری در درک‌ودریافت ما از خود واقعیت به وجود می‌آورد ـ از همه چیز گذشته، از این لحاظ، واقعیت را می‌توان به صورت کل تمامی چیزهایی تعریف کرد که هنوز گردآوری نشده‌اند. بنابراین تاریخ را نمی‌توان به صورت روندی به طور کامل خودمختار فهمید که در بیرون از دیوارهای موزه روی می‌دهد. نگارۀ ما از واقعیت وابسته به شناخت و دانش ما از موزه است.

یک نمونۀ ویژه به روشنی نشان می‌دهد که رابطۀ میان واقعیت و موزه‌ها دوسویه است: نمونۀ موزۀ هنر. هنرمندان نوین که پس از پیدایش موزۀ نوین کار کرده‌اند (باوجود تمامی اعتراضها و رنجیدگی‌‌هایشان) می‌دانند که آنان دارند بیشتر برای مجموعه‌های موزه کار می‌کنند ـ دست‌کم اگر در چارچوب به اصطلاح “هنر والا” کار می‌کنند. این هنرمندان از آغاز می‌دانند که کار آنها گردآوری می‌شود ـ و در واقع خواست‌شان هم همین است. در حالی‌که دینوسورها نمی‌دانستند که در نهایت در موزه‌های تاریخ طبیعی بازنمایانده می‌شوند، هنرمندان از سوی دیگر می‌دانند که در نهایت در موزه‌های تاریخ هنر نمایانده می‌شوند. تا جایی که بازنمایی آتی دینوسورها در موزه‌های نوین تاثیری ـ دست کم به مفهومی خاص ـ در رفتار آنها نداشته، دانستن چنین امکانی بر رفتار هنرمند نوین تأثیر دارد. این دانش به شکل پرمعنایی بر رفتار هنرمندان تأثیر می‌گذارد، از این لحاظ که روشن است که موزه تنها چیزهایی را می‌پذیرد که از زندگی واقعی می‌گیرد، از بیرون مجموعه‌هایش و این توضیح می‌دهد که چرا هنرمند می‌خواهد هنرش به نظر واقعی و زنده بیاید. ۲

چیزی که در موزه بازنمایی می‌شود به شکل خودکاری چنین دیده می‌شود که به گذشته تعلق دارد، که دیگر مرده است. اگر بیرون موزه، با چیزی رویاروی شویم که باعث شود به شکلها، جایگاهها و نگرشهایی بیندیشیم که در درون موزه بازنمایی می‌شود، حاضر نیستیم این چیز را واقعی یا زنده ببینیم، بلکه آنرا بیشتر رونوشتی از گذشتۀ مرده می‌بینیم. برای همین اگر هنرمندی بگوید (همان طور که بیشتر هنرمندان می‌گویند) که می‌خواهد از موزه بگریزد، به سراغ زندگی واقعی برود، واقعی باشد، یک هنر به راستی زنده بسازد، این گفته تنها به این معناست که هنرمند می‌خواهد آثارش گردآوری شود. دلیلش این است که تنها امکانی که برای گردآوری آثار وجود دارد این است که از موزه فراتررفته شود و از این لحاظ پا به زندگی گذاشته شود که چیزی متفاوت از آنچه که دیگر گردآوری شده، ساخته شود. اینجا هم، نو را تنها می‌توان با نگاه خیرۀ آموزش‌دیدۀ موزه به عنوان واقعی، حاضر و زنده بازشناخت. اگر هنری را که گردآوری شده تکرار کنید؛ موزه آنرا کیچ ارزیابی و رد می‌کند. آن دینوسورهای ضمنی را که تنها نسخه‌های مردۀ دینوسورهای موزه‌سازند همان طور که می‌دانیم می‌توان در چارچوب ژوراسیک پارک ـ در چارچوب سرگرمی و تفریح نشان داد ـ و نه در موزه. موزه از این نظر مانند کلیساست: نخست باید گناهکار باشید که قدیس شود ـ وگرنه مردمی ساده و متین باقی می‌مانید بی‌آنکه بختی برای یک زندگی حرفه‌ای در آرشیوهای حافظۀ خداوند داشته باشید. برای همین است که به شکلی معماواری هر چه بیشتر بخواهید خود را از موزه رها کنید، بیشتر پیرو منطق گردآوری موزه به شکلی ریشه‌ای می‌شوید و به عکس.
تردیدی نیست که این تعبیر نو، واقعی و زنده با باور راسخ ریشه‌داری در ستیز است که در بسیاری از متن‌های پیشین آوانگارد یافت می‌شد ـ از جمله اینکه راه به درون زندگی تنها با نابودی موزه و با پاک کردن ریشه‌ای و وجدآمیز گذشته گشوده می‌شود که میان ما و اکنون ما می‌ایستد. این بینش نو به شکل نیرومندی برای نمونه در متن کوتاه ولی مهم سال ۱۹۱۹ کسیمیر مالویچ به نام “در بارۀ موزه”، بیان شده است. در آن زمان حکومت تازۀ شوروی می‌ترسید که موزه‌ها و مجموعه‌های هنری کهن روسی در اثر جنگ داخلی و فروپاشی کلی نهادهای دولتی و اقتصاد نابود شود، و حزب کمونیست با کوشش برای نگاهداری و نجات این مجموعه‌ها به آن پاسخ داد. مالویچ در نوشتۀ خود به این سیاست مدافع موزۀ قدرت شوروی اعتراض می‌کند و از دولت می‌خواهد که در دفاع از مجموعه‌های قدیمی هنری دخالتی نکند چون نابودی آنها می‌تواند راه را برای هنری راستین و زنده باز کند. به ویژه می‌گوید:

زندگی می‌داند چه کار دارد می‌کند، و اگر برای نابودی می‌کوشد، نباید دخالت کرد، چون با این کار، راه را به دریافت تازه‌ای از زندگی که در درون ما زاده می‌شود، می‌بندیم. در سوزاندن تنی مرده، یک گرم پودر به دست می‌آوریم، به همین سان هزاران گورستان را می‌توان روی یک طبقۀ اتاق شیمیدان جای داد. می‌توان به محافظه‌کاران با این پیشنهاد امتیاز داد که تمام دوره‌های گذشته را بسوزانند، چون آنها مرده‌اند و به جای آن یک داروخانه درست کنند.

دیرتر مالویچ نمونه‌ای واقعی از منظور خود به دست می‌دهد: هدف (از این داروخانه) همان است؛ حتی اگر کسانی پودری از روبنس و تمام هنرش را کندوکاش کنند ـ انگاره‌های فراوانی در آنها پدید می‌آید که اغلب زنده‌تر از بازنمایی واقعی است (و جای کمتری هم می‌گیرد.) ۳

نمونۀ روبنس برای مالویچ تصادفی نیست؛ او در بسیاری از منشورهای نخستین خود می‌گوید که در زمانۀ ما نقاشی کردن “باسن چاق ونوس” دیگر شدنی نیست. از این گذشته، مالویچ در نوشته‌ای پیشین در بارۀ چارگوش سیاه پرآوازۀ خود ـ که یکی از شناخته‌شده‌ترین نمادهای نو در هنر آن زمان گشت ـ گفته بود که هیچ شانسی نیست که “لبخند شیرین سایکی در چهارگوش سیاه من پدیدار شود” و ـ چهارگوش سیاه ـ “هرگز نمی‌تواند به عنوان بستر (تشک) برای عشقبازی به کار رود.” ۴


مالویچ، چهارگوش سیاه

مالویچ از مناسک یک‌نواخت عشقبازی دست‌کم به اندازۀ مجموعه‌های یک‌نواخت موزه‌ بیزار بود. اما مهمتر از همه این باور راسخی است ـ که در پس این گفتۀ او نهفته ـ که هنر نو، اصیل و نوآورانه برای مجموعه‌های موزه‌ای که با قراردادهای گذشته اداره می‌شود پذیرفتنی نیست. در واقع، این در ستیز با وضعیت زمانۀ مالویچ و در واقع با وضعیتی است که موزه به عنوان نهادی نوین در پایان سدۀ ۱۸ پدیدار شد. در دوران مدرنیته گردآوری مجموعه برای موزه با سلیقه‌ای بسیار جاافتاده مشخص، و هنجاری که سرآغازش در گذشته نهفته، اداره نمی‌شود. بلکه بیشتر این انگارۀ بازنمایی تاریخی است که سیستم موزه را وامی‌دارد تا پیش از هر چیز تمامی آن چیزهایی را که مشخصۀ دوره‌های خاص تاریخی است ـ از جمله دوران امروزـ گردآوری کند. برداشت بازنمایی تاریخی هرگز به زیر سوال نرفته است ـ نه حتی از سوی نوشته‌های تازۀ پس از مدرنیته که به نوبۀ خود آهنگ آن دارد که از لحاظ تاریخی نو، به راستی امروزی و به روز باشد. این نوشته‌ها فراتر از این پرسش نمی‌روند که چه کسی و چه چیز به اندازۀ کافی نوست تا بتواند زمانۀ ما را بازنمایی کند؟

به ویژه اگر گذشته گردآوری نشود، اگر هنر گذشته در موزه پاسداری نشود، آن‌گاه وفاداری به گذشته، به دنباله‌روی از سنتها و ایستادگی در برابر کار ویرانگر زمان، معنا دارد ـ و حتی گونه‌ای تعهد اخلاقی می‌شود. بنا به تعریف لوی اشترواس، فرهنگها بدون موزه “فرهنگهای سرد” هستند و این فرهنگها می‌کوشند هویت فرهنگی خود را با بازتولید پیوستۀ گذشته نگاه دارند. این کار را می‌کنند چون خطر فراموشی؛ از دست دادن کامل حافظۀ تاریخی را احساس می‌کنند. با این حال اگر گذشته گردآوری شود و در موزه‌ها نگهداری گردد، همتاسازی سبکها، شکلها؛ قراردادها و سنتهای قدیمی غیرضروری می‌شود. از این گذشته، تکرار کهنه و سنتی از لحاظ اجتماعی کاری ممنوع یا دست‌کم بدون پاداش می‌شود. کلی‌ترین قاعدۀ هنر نوین این نیست که “اکنون من آزادم که کاری نو کنم.” بلکه بیشتر این که تکرار کهنه دیگر شدنی نیست. همان‌طور که مالویچ می‌گوید نقاشی کردن باسن چاق ونوس دیگر شدنی نبود. اگر آثار روبنس به راستی سوزانده شده بودند، همانطور که مالویچ پیشنهاد می‌کرد، در واقع راه را برای نقاشی کردن باسن چاق ونوس دوباره باز می‌کرد. راهکار آوانگارد با روزنه‌ای به آزادی بیشتر آغاز نمی‌شود، بلکه با پیدایش تابوی تازه‌ای ـ تابوی موزه ـ باز می‌شود که تکرار کهنه را ممنوع می‌کند چون کهنه دیگر ناپدید نمی‌شود، بلکه همیشه روی صحنه است.

موزه دیکته نمی‌کند که تازه باید چگونه به نظر رسد، تنها نشان می‌دهد که چگونه به نظر نرسد، مانند دیو سقراط کار می‌کند که به سقراط می‌گفت چه کار نباید بکند، اما هرگز به او نمی‌گفت که چه کار بکند. می‌توانیم این ندا یا حضور اهریمنی را “هنرگردان درون” بنامیم.

هر هنرمند نوینی هنرگردانی درونی دارد که به هنرمند می‌گوید پیش بردنش چه چیز دیگر شدنی نیست، یعنی چه چیز دیگر گردآوری نخواهد شد. موزه تعریف بسیار روشنی از معنای واقعی و زنده بودن و حضور داشتن هنر می‌دهد ـ از جمله اینکه نمی‌تواند مانند چیزی باشد که دیگر هنر گردآوری شدۀ موزه‌ای شده است. حضور در اینجا در ستیز با غیبت تعریف نمی‌شود. برای آنکه هنر حضور داشته باشد باید حاضر بنماید. و این بدان معناست که نمی‌توانند مانند هنر قدیمی مردۀ گذشته به صورتی باشد که در موزه بازنمایی می‌شود.

حتی می‌توانیم بگوییم که در شرایط موزۀ نوین، نوبودن هنری که به تازگی تولید شده، واقعیت مسلم دیرتر جاافتاده ـ به صورت نتیجۀ مقایسه با هنر گذشته ـ نیست. مقایسه بیشتر پیش از پیدایش کارهنری تازه صورت می‌گیرد ـ و در اصل تولیدکنندۀ این کارهنری تازه است. کار هنری نوین پیش از تولیدش گردآوری می‌شود. هنر آوانگارد؛ هنر اقلیتی نخبه‌گراـاندیش است نه به این دلیل که گویای گونه‌ای سلیقۀ بورژوایی است (آن طور که برای نمونه، بوردیو می‌گوید) چون هنر آوانگارد به گونه‌ای اصلا گویای سلیقه‌ای نیست ـ نه سلیقۀ همگانی؛ نه سلیقۀ فردی، نه حتی سلیقۀ خود هنرمندان. هنر آوانگارد تنها به این دلیل نخبه‌گراست چون تحت فشاری به وجود می‌آید که مردمان معمولی تابع آن نیستند. برای مردمان معمولی همه چیز ـ یا دست‌کم بیشتر چیزها ـ می‌تواند نو باشد، چون ناشناخته‌اند، حتی اگر دیگر در مجموعه‌های موزه‌ها باشند. این مشاهده راه را برای تمایزگذاری کانونی لازم برای رسیدن به درک بهتری از پدیدۀ نو ـ میان نو و دیگری، یا میان نو و متفاوت ـ می‌گشاید.
در واقع نو بودن اغلب به صورت آمیزه‌ای از متفاوت بودن و به تازگی تولید شدن دریافته می‌شود. ما ماشینی را ماشین نو می‌نامیم که با بقیۀ ماشینها تفاوت داشته باشد و در عین حال آخرین و تازه‌ترین مدلی باشد که صنعت ماشین‌سازی تولید کرده است. اما همان‌طور که سورن کرکه‌گارد ـ به ویژه در پاره‌های فلسفی Philosophische Brocken خود ـ اشاره کرده، نو بودن به هیچ رو به معنای متفاوت بودن نیست. ۵ کرکه‌گارد حتی با تمام نیرو با برداشت نو در برابر برداشت متفاوت می‌جنگد، نکتۀ اصلی او این است که گونه‌ای خاص از تفاوت به این شکل بازشناخته می‌شود چون ما دیگر توانایی بازشناسی و شناسایی کردن این تفاوت را به صورت تفاوت دارا هستیم. بازشناسی همیشه به معنای به یاد آوردن است. اما روشن است که تفاوتی بازشناخته شده و به یاد آورده شده، تفاوتی نو نیست. دلیلش این است که بنا به کرکه‌گارد، چیزی به عنوان ماشین نو وجود ندارد. حتی اگر ماشینی خیلی هم تازه باشد، تفاوت میان این ماشین و ماشینهایی که پیشتر تولید شده، “نو” نیست چون تماشاگر این تفاوت را بازمی‌شناسد. این می‌تواند دریافتنی کند که چرا برداشت نو به شکلی از سوی گفت‌وگوی نظری در بارۀ هنر در دهه‌های بعد سرکوب شد، هر چند خود این برداشت مربوط بودنش را برای کار هنری نگاه داشت. چنین سرکوبی اثر دلمشغولی با تفاوت و دیگری بودن در چارچوب شیوه‌های ساختارگرایانه و پساساختارگرایانۀ اندیشمندی است که بر نظریۀ تازۀ فرهنگی چیره شده است. اما برای کرکه‌گارد نو تفاوتی بدون تفاوت، یا تفاوتی فراسوی تفاوت است ـ تفاوتی که ما نمی‌توانیم بازشناسیم چون به هیچ رمز ساختاری از پیش داده‌شده‌ای مربوط نمی‌شود.

کرکه‌گارد به عنوان نمونه برای چنین تفاوتی از شخصیت عیسی مسیح سود می‌جوید. می‌گوید که شخصیت مسیح نخست همانند هر مردم معمولی دیگری در آن زمان تاریخی بود. به گفته‌ای دیگر، یک تماشاگر عینی در آن زمان که با شخصیت مسیح رویاروی می‌شد، نمی‌توانست هیچ تفاوت دیده‌شدنی، واقعی میان مسیح و هر مردم معمولی دیگری ببیند ـ تفاوتی دیده‌شدنی که بتواند چنین برساند که مسیح تنها یک مرد نبود، بلکه خدا هم بود. بنابراین از دید کرکه‌گارد مسیحیت بر اساس ناشدنی بودن بازشناسی مسیح به عنوان خدا ـ ناشدنی بودن بازشناسی مسیح به عنوان متفاوت ـ بنیاد گذاشته شده است. از این گذشته؛ این چنین می‌رساند که مسیح به واقع نو و نه صرفا متفاوت بود ـ و مسیحیت تجلی تفاوت میان تفاوت، یا تفاوت فراسوی تفاوت است. بنابراین برای کر‌که‌گارد، تنها رسانۀ پیدایش ممکن نو، معمولی؛ “نامتفاوت”، و همسان است ـ نه دیگری، بلکه همان. با وجود این، پرسشی که حال به وجود می‌آید این است که چگونه با این تفاوت فراسوی تفاوت باید برخورد نمود. نو چگونه می‌تواند خود را متجلی کند؟

خوب اگر به شخصیت مسیح به صورتی که کرکه‌گارد توصیف کرده ژرف‌تر بنگریم، چیزی که چشمگیر می‌شود این است که با آنچه ما اکنون “پیش‌ساخته‌” می‌نمامیم شباهت زیادی دارد. برای کرکه‌گارد تفاوت میان خدا و مردم تفاوتی نیست که بتوان به شکلی عینی مشخص یا بنا به معیارهای دیدنی توصیف کرد. ما شخصیت مسیح را در چارچوب الهی می‌گذاریم بی‌انکه آن را به عنوان الهی بازشناسیم ـ و این تازه است. اما همین را می‌توان در بارۀ پیش‌ساخته‌های دوشامب گفت. در اینجا هم ما با تفاوتی فراسوی تفاوت سروکار داریم ـ که اکنون به صورت تفاوت میان کارهنری و چیزی معمولی و این‌دنیایی دریافته می‌شود. به همین سان، می‌توانیم بگوییم فواره‌ی دوشامب از جمله گونه‌ای مسیح است، و هنر پیش‌ساخته گونه‌ای مسیحیت در هنر. مسیحیت شخصیت یک مردم را می‌گیرد و آن را بدون هیچ تغییری در چارچوب دین؛ در پانتئون ایزدان سنتی می‌گذارد. موزه ـ فضای هنری یا کل سیستم هنری ـ هم به صورت جایی کارکرد دارد که تفاوت فراسوی تفاوت، تفاوت کارهنری و شئی صرف می‌تواند تولید یا به صحنه برده شود.


مارسل دوشامب، فواره

همانطور که اشاره کردم، کارهنری نو نباید شکلهای هنر کهن، سنتی و دیگر موزه‌ای شده را تکرار کند. اما امروزه برای آنکه کارهنری به راستی نو باشد نباید تفاوتهای کهن میان موضوعات هنری و چیزهای معمولی را تکرار کند. با تکرار این تفاوتها، تنها می‌توان کارهنری متفاوتی آفرید و نه کارهنری نویی را. یک کارهنری نو تنها زمانی به راستی نو و زنده است که به مفهومی همانند هر چیز معمولی دیگر این دنیایی یا هر فرآوردۀ معمولی دیگر فرهنگ مردم‌پسند باشد. تنها در چنین حالتی کارهنری نو می‌تواند برای دنیای بیرون دیوارهای موزه به عنوان معنابخش کارکرد داشته باشد. نو را تنها اگر اثر بی‌نهایت را تولید کند می‌توان این چنین تجربه کرد ـ اگر دیدگاه بی‌نهایتی نسبت به واقعیت بیرون موزه بگشاید. و این اثر بی‌نهایت را می‌توان تنها درون موزه تولید یا به صحنه برد: در چارچوب خود واقعیت ما تنها واقعی را به صورت کرانمند تجربه می‌کنیم چون ما خود کرانمندیم. فضای کوچک کنترل‌شدنی موزه به تماشاگر اجازه می‌دهد تا دنیای بیرون دیوارهای موزه را باشکوه، بی‌کران و وجدآمیز به خیال درآورد. این درواقع کارکرد نخست موزه است: اینکه به ما اجازه دهد چیزی را که بیرون موزه است به صورت بی‌کرانه به خیال درآوریم. کارهای هنری نو در موزه به صورت پنجره‌های نمادینی کارکرد دارد که چشم را به بیرون بی‌کران باز می‌کند. اما تردیدی نیست که کارهای هنری نو می‌توانند این کارکرد را تنها برای مدت زمان به نسبت کوتاهی برآورده کنند، پیش از آنکه دیگر نو بلکه تنها متفاوت شوند، فاصله‌شان با چیزهای معمولی با گذشت زمان بی‌اندازه آشکار می‌شود. بنابراین این نیاز پدید می‌اید که نو قدیمی را با نو تازه جایگزین کرد تا احساس رمانتیک واقعی بیکران را بازیافت.

موزه از این لحاظ چندان فضایی برای بازنمایی تاریخ هنر به صورتی نیست که امروز ماشینی هنر نو را تولید و به صحنه می‌برد ـ به گفته‌ای دیگر “امروز” به آن معنا را تولید می‌کند. به این مفهوم، موزه برای نخستین بار، اثر حضور زنده به نظر رسیدن را تولید می‌کند. زندگی تنها در صورتی به نظر واقعی می‌رسد که ما آن را از چشم‌انداز موزه ببینیم زیرا همانطور که گفتم، تنها در موزه می‌تواینم تفاوتهای نو تولید کنیم ـ تفاوتهایی فراسوی تفاوتها ـ تفاوتهایی که اینجا و اکنون پدید می‌آیند. این امکان تولید تفاوتهای نو در خود واقعیت هستی ندارد زیرا در واقعیت ما تنها با تفاوتهای قدیمی رویاروی می‌شویم ـ تفاوتهایی که بازمی‌شناسیم. برای تولید تفاوتهای تازه نیاز به فضایی داریم که به لحاظ فرهنگی به عنوان “غیرواقعیت” بازشناخته و رمزدار شده است. تفاوت میان زندگی و مرگ در واقع از همان مقیاسی که تفاوت خدا و مردم معمولی یا کارهنر و چیز صرف ـ تفاوتی فراسوی تفاوت است که چنانکه گفتم تنها می‌تواند در موزه یا آرشیو به صورت فضایی تجربه شود که از لحاظ اجتماعی “غیرواقعی” بازشناخته شده است. و زندگی امروز تنها زمانی زنده به نظر می‌رسد که از چشم‌انداز آرشیو؛ موزه و کتابخانه به آن نگریسته شود. در خود واقعیت ما تنها با تفاوتهای مرده رویاروی می‌شویم ـ مانند تفاوت یک ماشین نو و کهنه.
دیری نگذشت که به شکل گسترده‌ای انتظار می‌رفت تکنیک پیش‌ساخته همراه با پیدایش هنر عکاسی و ویدئو به فرسایش و مرگ نهایی موزه به صورتی بیانجامد که خود را در مدرنیته جاانداخته بود. به نظر می‌رسید که انگار فضای بستۀ مجموعه موزه با خطر نزدیک هجوم تولید سریالی پیش‌ساخته‌ها، عکسها و نگاره‌های رسانه‌هایی رویاروی شود که به از میان رفتن نهایی‌اش بینجامد. تردیدی نیست که این پیش‌بینی شدنی بودن خود را مدیون برداشت خاصی از موزه بود ـ اینکه مجموعه‌های موزه از جایگاهی استثنایی و از لحاظ اجتماعی ممتاز بهره‌مند است چون چنین پنداشته می‌شد که دربرگیرندۀ چیزهای بسیار ویژه‌ای هستند، یعنی کارهای هنری که با چیزهای به‌هنچار این دنیایی زندگی فرق دارند. اگر موزه‌ها برای گنجانیدن و درخود داشتن چنین چیزهای ویژه و بی‌همتایی آفریده شدند، در این صورت به راستی شدنی است که موزه‌ها با گونه‌ای مرگ رویاروی شوند اگر ثابت شود که ادعایشان گول‌زننده بوده است. و درست آداب پیش‌ساخته‌ها، عکاسی و هنر ویدئویی است که گفته می‌شود گواه روشنی در اختیار می‌گذارد که ادعاهای سنتی موزه‌ای کردن و تاریخ هنر، خیالی بوده زیرا روشن می‌کند که تولید نگاره‌ها هیچ روند رازآمیزی نیست که نیازمند هنرمندی نابغه باشد.

این چیزی است که دوگلاس کریمپ در مقاله‌ی نامدارش به نام ویرانه‌های موزه‌ با اشاره به والتر بنجامین ادعا کرد: “از راه فن‌آوری بارآور، هنر پس از مدرن هاله را به دور می‌افکند. دروغ آفریدن موضوع جایش را به مصادره، بازگویی، فشرده کردن، انباشتن و تکرار نگاره‌های دیگر موجود می‌دهد. برداشت‌های نوآوری، اصلاحات و حضور که برای گفت‌وگوی منظم موزه ناگزیر است زیرپاگذاشته می‌شود.” ۶ فنون نو تولید هنری چارچوبهای ادراکی موزه را ـ که بر دروغ آفرینندگی ذهنی فردی ساخته شده ـ از میان می‌برد و آنها را از راه آداب بارور برهم‌می‌ریزد و در نهایت به ویرانگی موزه می‌انجامد. و به درستی می‌توان افزود، چون چارچوبهای ادراکی موزه خیالی است: آنها القاگر بازنمایی تاریخی است که به صورت تجلی زودگذر ذهنیت آفریننده دریافته می‌شود، در جایی که به قول کریمپ با اشاره به فوکو، در واقع چیزی بیش از پشته‌ای ناهمگون از چیزهای ساختگی وجود ندارد. بنابراین کریمپ مانند بسیاری از نویسندگان دیگر نسل خود هرگونه نقد ادراک موکد هنر را به عنوان نقد هنر به مثابه‌ی نهاد در نظر می‌گیرد، از جمله نهاد موزه که مدعی مشروعیت بخشیدن به خود بیشتر بر اساس این ادارک گزافه‌گویانه و در عین حال منسوخ هنر بود.
اینکه سخن‌سرایی در بارۀ یگانه بودن ـ و تفاوت ـ که به هنر با ستایش شاهکارهای شناخته شده مشروعیت می‌بخشد مدتهاست که گفت‌گوی سنتی تاریخ هنر را تعیین کرده بحث ندارد. با وجود این، پرسش این است که آیا این گفت‌وگو در واقع گونه‌ای مشروعیت بخشیدن تعیین‌کننده برای موزه‌ای کردن هنر در اختیار می‌گذارد تا تحلیل نقدآمیز آن بتواند در عین حال به صورت نقد موزه به مثابۀ نهاد باشد یا نه. و اگر چارچوبی منفرد می‌تواند خود را از تمامی چیزهای دیگر به دلیل کیفیت هنری خود جدا کند یا به گفته‌ای دیگر، به صورت تجلی نبوغ آفریننده‌ی نگارنده‌اش، آن‌گاه آیا موزه به کلی زیادی می‌شود؟ ما یک نقاشی شاهکار را می‌توانیم بازشناسیم و به حق ستایش کنیم، اگر در واقع چنین چیزی وجود داشته باشد، حتی در فضایی سراسر این‌دنیایی ـ و با کارآیی بیشتر.
با این حال، رشد شتاب‌یافته‌ای که ما در دهه‌های تازه‌ی نهاد موزه دیده‌ایم، و از همه بیشتر در موزه‌ی هنر امروز، با پاک شدن شتاب‌یافته‌ی تفاوتهای دیدنی میان کارهنری و چیزی دنیوی همراه بوده است ـ زُدایشی که به شکلی سیستماتیک از سوی آوانگاردهای این سده و به ویژه از سالهای ۶۰ میلادی پیش برده شده است. هر چه کاری هنری تفاوت دیدنی کمتری با چیزی این‌دنیایی داشته باشد، بیشتر لازم است که تمایزی روشن میان زمینه‌ی هنر و زمینه‌ی این‌دنیایی، روزمره و غیرموزه‌ای رویدادش کشید. زمانی که کاری هنری به یک “چیز معمولی” بماند است که نیاز به مفهوم‌سازی و پاسداری موزه دارد. تردیدی نیست که کارکرد پاسداری موزه برای هنر سنتی هم که در محیط روزانه جدا می‌ایستد مهم است، زیرا چنین هنری را از نابودی فیزیکی با گذشت زمان پاسداری می‌کند.

با این حال، از لحاظ پذیرش این هنر، موزه اگر زیانبار نباشد؛ زیادی است: تفاوت میان کاری منفرد و محیط روزانه‌ی این‌دنیایی آن ـ تفاوتی که از راه آن کار هنری به خودش تعلق می‌یابد ـ در موزه به میزان زیادی از دست می‌رود. به عکس، کارهنری که به اندازه‌ی کافی تمایزی دیدنی با محیطش ندارد، به راستی تنها در موزه دریافتنی است. راهکارهای آوانگار هنری، که به صورت نابودی تفاوت دیدنی کارهنری و چیزی این‌دنیایی دریافته می‌شود بنابراین یک‌راست به ساختن موزه‌ها می‌انجامد که به شکلی نهادی این تفاوت را نگاه می‌دارد.

بنابراین، به جای زیرپاگذاشتن و نامشروع کردن موزه به عنوان یک نهاد، نقد مصرانۀ ادراک هنر، بنیان نظری واقعی برای نهادینه کردن و موزه‌ای کردن هنر امروز را در اختیار می‌گذارد. در موزه نوید تفاوتی به چیزهای معمولی داده می‌شود که در واقع آن را ندارند ـ تفاوتی فراسوی تفاوت. هر چه این چیزها کمتر “سزاوار” این نوید باشند، یعنی هر چه کمتر تماشایی و بی‌همتا باشند، بیشتر این نوید معتبر و باورکردنی می‌شود. موزه‌ی نوین انجیل خود را نه برای کارهای استثنایی و هاله‌دار برآمده از نبوغ که بیشتر برای چیزهای بی‌اهمیت، پیش‌پاافتاده و روزمره بانگ برمی‌دارد که در غیر این صورت در واقعیتِ بیرون دیوارهای موزه گم می‌شوند. اگر موزه قرار باشد از هم بپاشد، آن‌گاه، فرصت هنر برای نمایش به‌هنجار، روزمره، پیش‌پاافتاده به عنوان نو و به راستی زنده از دست می‌رود. هنر، برای آنکه خودش را با موفقیت “در زندگی” اعلام کند باید متفاوت ـ غیرعادی، شگفت‌انگیز، استثنایی ـ باشد و تاریخ نشان می‌دهد که هنر این کار را تنها با پیوند با سنتهای کلاسیک، رازآمیز و دینی و گسستن پیوند خود با روزمرگی تجربه‌ی هرروزی پیش می‌برد. تولید پیروزمندانه توده‌ای فرهنگی نگاره در دوران ما خود را درگیر هجومهای بیگانگان، اسطوره‌های آخرالزمانی و رستگاری، قهرمانانی با توانمندی‌های ابرمردمی و این و آن کرده است. این همه بی‌تردید خیال‌انگیز و آموزنده است. هر از گاه ولی، آدم بدش نمی‌آید که بتواند ژرف‌اندیشی کند و از چیزی به هنجار، جیزی معمولی، چیزی روزمره هم لذت برد. در فرهنگ ما، این خواست تنها در موزه برآورده می‌شود. از سوی دیگر، در زندگی ، تنها بی‌همتا به صورت موضوعی ممکن برای جلب ستایش‌مان به ما نشان داده می‌شود.
اما این همچنین به این معناست که نو هنوز شدنی است، چون موزه، حتی پس از به اصطلاح پایان تاریخ هنر، موضوع (سوژه) و این و آن هنوز آنجاست. رابطه‌ی میان موزه و فضای بیرونش عمدتاً زودگذر نیست، بلکه وابسته به فضاست. و به راستی که نوآوری در زمان روی نمی‌دهد، بلکه در فضا صورت می‌گیرد: در مرزهای میان مجموعه‌ی موزه و دنیای بیرونی. ما هرلحظه می‌توانیم از این مرزها بگذریم که معنایش از این گذشته این است که می‌توانیم ـ و در واقع باید ـ مفهوم نو را از مفهوم تاریخ، و نوآوری اصطلاحات را از رابطه‌اش با خطی بودن زمان تاریخی جدا کنیم. نقد پس از مدرنیستم برداشت پیشرفت یا آرمان‌شهرهای مدرنیته زمانی نامربوط می‌شود که به نوآوری هنری دیگر در چارچوب خطی‌بودن زودگذر اندیشیده نشود، بلکه به صورت رابطه‌ی فضایی میان فضای موزه و بیرونش به اندیشه درآید. نو در زندگی تاریخی از سرچشمه‌ای نهانی پدید نمی‌آید و به صورت نوید پایان و مقصودی telos تاریخی رو نمی‌نماید. تولید نو تنها یک جابه‌جایی مرزها میان چیزهای گردآوری شده و اشیای این‌دنیایی بیرون مجموعه است که بیشتر یک فعالیت فیزیکی مادی است: برخی چیزها به سیستم موزه آورده می‌شود، در حالی‌که چیزهای دیگر بیرون ریخته می‌شوند، برای مثال در سطل زباله. ۷ این‌گونه جابه‌جایی بارها و بارها تأثیر نوبودن، بازبودن؛ بیکرانگی دارد، با به کارگیری معنابخشهایی که از لحاظ گذشته‌ی موزه‌ای شده متفاوت به نظر می‌رسند و با چیزهای صرف، نگاره‌های فرهنگی مردم‌پسند که در فضای بیرون در گردش است همسان است. به این معنا، می‌توانیم مفهوم نو را، همانطور که اشاره کردم، بسیار فراتر از به اصطلاح پایان روایت تاریخی هنر از راه تولید نگاه داریم، و مفهوم تفاوتهای تازه را فراسوی تمامی تفاوتهای از لحاظ تاریخی بازشناختنی نگاه داریم.

مادی بودن موزه تضمینی است که تولید نو در هنر می‌تواند فراسوی تمامی نهایت‌های تاریخی برود، درست به این دلیل که نمایانگر این است که آرمان نوین فضای جهانی و شفاف (که نمایانگر تاریخ هنر جهانی است) ناشناختی و به طور کامل ایدئولوژیکی است. هنر مدرنیته با انگاره‌ی سامان‌بخش موزه‌ی جهانی رشد یافته که نمایانگر کل تاریخ هنر است و فضایی جهانی و یک‌شکل می‌آفریند که اجازه می‌دهد تمامی کارهای هنری ممکن با هم مقایسه شود و تفاوت دیده‌شدنی‌شان تعیین گردد. این بینش جهان‌گرایانه به خوبی از سوی آندره مالرو در نوشته‌ی نامدارش موزه‌ی خیالی‌ توصیف شده است. چنین بینشی از موزه‌ای جهانی از لحاظ سرچشمه‌ی نظری هگلی است، زیرا برداشتی از خودآگاهی تاریخی را دربرمی‌گیرد که می‌تواند تمامی تفاوتهای از لحاظ تاریخی تعیین شده را بازشناسد. و منطق رابطه‌ی میان هنر و موزه‌ی جهانی از منطق روح مطلق هگلی پیروی می‌کند: موضوع شناخت و دانش و حافظه در سراسر کل تاریخ تکامل دیالکتیکی آن با خواست دیگری، خواست متفاوت، خواست نو برانگیخته می‌شود ـ اما در پایان این تاریخ، باید پی برده و پذیرفته شود که دیگری بودن به آن معنا با حرکت خود خواست تولید می‌شود. و در این نقطه‌ی پایانی تاریخ، موضوع، نگاره‌ی خود را در دیگری بازمی‌شناسد. بنابراین ما می‌توانیم بگوییم که در لحظه‌ای که موزه‌ی تاریخی به صورت سرچشمه‌ی واقعی دیگری دریافته می‌شود، چون دیگری موزه به لحاظ تعریفِ موضوع، خواسته‌ی گردآوردنده‌ی مجموعه یا هنرگردان است، موزه، موزه‌ی مطلق می‌شود و به پایان تاریخ ممکن خود می‌رسد. از این گذشته، می‌توان رویه‌ی ازپیش‌ساخته‌ی دوشامب را با واژگان هگلی به صورت کار بازاندیشی خود موزه‌ی جهانی تعبیر کرد که به رشد بیشتر تاریخی خود پایان می‌نهد.

برای همین به هیچ‌رو تصادفی نیست که گفت‌وگوهای تازه که بانگ پایان هنر را برمی‌دارند به رویداد از‌پیش‌ساخته به عنوان نقطه‌ی پایانی تاریخ هنر اشاره دارند. نمونه‌ی محبوب آرتور دانتو، هنگام بیان این نکته که هنر مدتها پیش به پایان خود رسید، جعبه‌های بریلوی وارهول است. ۸

                                                         

اندی وارهول، جعبه بریلو                                                                            اندی وارهول، جعبه های بریلو

و تیری دو دوو در باره‌ی “کانت پس از دوشامب” سخن می‌گوید، یعنی بازگشت سلیقه‌ی فردی پس از پایان تاریخ هنر که با از‌پیش‌ساخته روی داد. ۹ در واقع، برای خود هگل، پایان هنر، به صورتی که او در سخنرانی‌های خود در باره‌ی زیبایی‌شناسی گفت‌وشنود می‌کند، خیلی زودتر روی می‌دهد ـ با پیدایش دولت نوین نو همزمان است که شکل خود، قانون خود را به زندگی شهروندانش می‌بخشد و هنر کارکرد واقعی شکل‌بخشنده‌ی خود را از دست می‌دهد. ۱۰ دولت نوین هگلی تمامی تفاوتهای دیده‌شدنی و آزمایشی را رمزگذاری می‌کند ـ آنها را بازمی‌شناسد، می‌پذیرید و جایگاه مناسب خودشان را در یک سیستم کلی قانون، به آنها می‌دهد. پس از این‌گونه بازشناسی سیاسی و قانونی دیگری از سوی قانون نوین، به نظر می‌رسد که هنر کارکرد تاریخی خود را برای متجلی کردن دیگری بودن دیگری، شکل بخشیدن به آن و نقش زدن آن در یک سیستم بازنمایی تاریخی از دست می‌دهد. در لحظه‌ای که قانون پیروز می‌شود، هنر ناشدنی می‌گردد: قانون دیگر نمایانگر تمامی تفاوتهای موجود است و این‌گونه بازنمایی از راه هنر را زیادی می‌کند. تردیدی نیست که می‌توان این گفت‌وشنود را به راه انداخت که برخی تفاوت‌ها همیشه از سوی قانون بازنمایی نشده باقی می‌مانند یا دست‌کم درست بازنمایی نمی‌شوند، بنابراین هنر دست‌کم میزانی از این کارکرد بازنمایی کردن دیگری رمزدار نشده را نگاه می‌دارد. اما در این حالت، هنر تنها نقش دست‌دوم خدمت به قانون را برآورده می‌کند: برای هگل نقش واقعی هنر که روش کاری است که به یاری آن تفاوتها در اصل خود را متجلی می‌کنند و شکلهایی می‌آفرینند، به هر حال در دست قانون نوین قرار می‌گیرد. اما همانطور که گفتم، کرکه‌گارد توانست نشان دهد که چگونه نهادی که مآموریتش بازنمایی تفاوتهاست می‌تواند خود تفاوتهایی هم ـ فراسوی تمامی تفاوتهای از پیش موجود ـ بیافریند. خوب حال می‌توان دقیق‌تر قالبریزی کرد که این تفاوت تازه ـ تفاوتی فراسوی تفاوت ـ که من پیشتر از آن سخن گفتم، از چه گونه‌ است. تفاوتی است نه در شکل، بلکه در زمان ـ یعنی تفاوتی در میانگین زندگی چیزهای منفرد و در جایگاهی است که به لحاظ تاریخی به آنها داده شده است. برای یادآوری “تفاوت تازه” به صورتی که کرکه‌گارد توصیف کرده باید گفت: برای او تفاوت میان مسیح و مردی معمولی در زمان خودش تفاوت در شکل نبود که بتوان با هنر و قانون آن را بازنمایی کرد، بلکه تفاوتی دریافت‌نشدنی میان زندگی کوتاه مردم معمولی و ابدیت هستی الهی بود.اگر چیزی معمولی را به عنوان ازپیش‌ساخته از فضایی بیرون موزه به فضای داخلی آن ببرم، شکل آن چیز را عوض نمی‌کنم، اما میانگین زندگیش را تغییر می‌دهم و تاریخ تاریخی به این شئی می‌بخشم. کارهنری در موزه بیشتر زندگی می‌کند و شکل آغازین خود را برای مدت بیشتری از یک شئی معمولی در “واقعیت”، نگاه می‌دارد. برای همین یک چیز معمولی “زنده”تر و “واقعی‌”تر در موزه‌ به نظر می‌رسد تا در خود واقعیت. اگر چیزی معمولی را در واقعیت ببینم؛ بی‌درنگ مرگ آن را پیش‌بینی می‌کنم ـ مانند آنکه چه زمانی شکسته می‌شود و به زباله‌دان انداخته می‌شود. میانگین کوتاه عمر در واقع تعریف زندگی معمولی است. بنابراین اگر من میانگین عمر چیزی معمولی را تغییر دهم، به شکلی همه چیز را بدون آنکه چیزی را تغییر دهم، تغییر می‌دهم.

این تفاوت درنیافتنی در میانگین عمر یک شئی موزه و “چیزی واقعی” خیال‌پردازی ما را از نگاره‌های بیرونی چیزها به سازوکارهای نگهداری، بازسازی و در کل پشتیبانی مادی ـ به هسته‌ی درونی موزه ـ می‌کشاند. از این گذشته، موضوع میانگین نسبی زندگی توجه ما را به شرایط سیاسی و اجتماعی می‌کشاند که این اشیا در آن راه خود را به موزه می‌یابند و زندگی طولانی‌تری را برای خود تضمین می‌کنند. با وجود این، در عین حال سیستم قوانین رفتاری و تابوهای موزه پشتیبانی و پاسداری از اشیا را نادیدنی و تجربه‌ناشدنی می‌کند. این نادیدنی بودن کاهش‌پذیر نیست. همان طور که به خوبی می‌دانیم هنر نوین از هر راهی کوشیده تا سوی درونی مادی کار را شفاف کند. اما هنوز تنها سطح کارهنری است که ما در مقام تماشاگران موزه می‌توانیم ببینیم: در پس این سطح، در شرایط دیدار از موزه ـ چیزی برای همیشه پنهان می‌ماند. در مقام تماشاگری در موزه، همیشه لازم است تسلیم کرانمندی و محدویت‌هایی شد که به شکلی بنیادین کار می‌کنند تا بتوان ماده‌ی مادی کارهای هنری را دسترس‌ناپذیر و سالم نگاه داشت تا شاید بتوان آنها را “برای همیشه” به نمایش گذاشت. پشتیبانی مادی از کاری هنری “در موزه” است؛ ولی در عین حال دیدنی شدنی نشده ـ و به خیال درآمدنی ـ نشده است. پشتیبانی مادی، یا حامل رسانه، و کل سیستم نگاهداری موزه باید از تماشاگر موزه پوشیده، نادیدنی و پنهان بماند. به مفهومی در درون دیوارهای موزه ما با بیکرانگی حتی بسیار دسترس‌ناپذیرتری از دنیای بیکرانه‌ی بیرون دیوارهای موزه رویاروی هستیم.

اما اگر شفاف کردن پشتیبانی مادی کارهنری موزه‌ای شده شدنی نباشد، با وجود این می‌توان آنرا به شکل روشنی به عنوان پوشیده، پنهان و دیده‌ناشدنی، مضمون‌سازی کرد. به عنوان یک نمونه از اینکه چگونه چنین راهکاری در زمینه‌ی هنر امروز کارکرد دارد، می‌توانیم به سراغ دو هنرمند سوئیسی پیتر فیشلی و دیوید وایس برویم. برای هدف کنونی توصیفی کوتاه کافی است: فیشلی و وایس اشیایی را به نمایش می‌گذارند که همانندی زیادی با ازپیش‌ساخته‌ها دارند ـ چیزهایی معمولی که همه جا می‌توانید آنها را ببینید. ۱۱ در واقع این اشیا ازپیش‌ساخته‌های “واقعی” نیستند، بلکه همانندسازی‌ آنها هستند: در ماده‌ی پلی‌یوریتین ـ گونه‌ای پلاستیک سبک ـ کنده شده‌اند؛ اما به چنان دقتی (دقت به راستی سوئیس) که اگر آنها را در موزه، در چارچوب یک نمایشگاه ببینید، بسیار برایتان دشوار است که اشیایی را که فیشلی و وایس ساخته‌اند ازپیش‌ساخته‌های واقعی تشیخص دهید. اگر این اشیا را در برای نمونه کارگاه فیشلی و وایس می‌دیدید، می‌توانستید آنها را با دست بلند و سبک و سنگین کنید ـ تجربه‌ای که در موزه‌ شدنی نیست چون دست زدن به اشیا در آنجا ممنوع است. اگر این کار را کنید بی‌درنگ سیستم زنگ خطر به صدا درمی‌آید و پرسنل گوش به زنگ می‌شود و سپس پلیس از راه می‌رسد. به این مفهوم می‌توان گفت که پلیس است که در لحظه‌ی آخر ستیز میان هنر و غیر هنر را تضمین می‌کند ـ پلیسی که هنوز از پایان تاریخ هنر آگاه نیست!

                                                                 

فیشلی و وایس، ازپیش‌ساخته                                                                         فیشلی و وایس، ازپیش‌ساخته

فیشلی و وایس نشان می‌دهند که ازپیش‌ساخته‌ها، در حالی که شکل خود را در فضای موزه به نمایش می‌گذارند، در عین حال مادی بودن خود را می‌پوشانند یا پنهان می‌کنند. با این حال، این پوشیدگی ـ دیدنی نبودن پشتیبانی مادی به آن معنا ـ با کار فیشلی و وایس از راه احضار آشکار تفاوت دیده‌ناشدنی میان “واقعی” و “همانندسازی‌شده” به نمایش گذاشته می‌شود. تماشاگر موزه به کمک نوشته‌‌ای در کنار کار می‌فهمد که اشیایی به نمایش درآمده از سوی فیشلی و وایس، واقعی نیستند؛ بلکه ازپیش‌ساخته‌‌هایی “همانندسازی شده‌”اند. اما در عین حال تماشاگر موزه نمی‌تواند این اطلاعات را بیازماید چون به هسته‌ی درونی پنهان، یعنی پشتیبانی مادی اشیای به نمایش درآمده ـ مربوط می‌شود و نه به شکل دیده‌شدنی آنها. معنایش این است که تفاوت به تازگی معرفی شده‌ی میان “واقعی” و “همانندسازی شده” نمایانگر هیچ تفاوت دیدنی جاافتاده میان چیزها در سطح شکل آنها نیست. پشتیبانی مادی را نمی‌توان در یک کار هنری آشکار کرد ـ حتی اگر بسیاری از هنرمندان و نظریه‌پردازان آوانگارد تاریخ بخواهند که آشکار شود. این تفاوت را بیشتر می‌توان به صورت پوشیده و بازنمایی‌نشدنی، در موزه مضمون سازی کرد. با همانندسازی تکنیک ازپیش‌ساخته، فیشلی و وایس توجه ما را به پشتیبانی مادی می‌کشانند، بی‌آنکه آن را آشکار کنند، بی‌انکه آن را دیدنی کنند، بی‌آنکه آن را ازنو حضور بخشند. تفاوت میان “واقعی” و “همانندسازی شده” را نمی‌توان “بازشناخت”، تنها می‌توان تولید کرد زیرا هر چیزی در دنیا را می‌توان در عین حال به صورت “واقعی” و “همانندسازی شده” دید. ما تفاوت میان واقعی و همانندسازی شده را با ایجاد شک در باره‌ی “واقعی نبودن” چیزی یا نگاره‌ای، و “همانندسازی شده” بودن آن تولید می‌کنیم. و گذاشتن چیزی معمولی در زمینه‌ی موزه درست به این معناست که حامل رسانه، پشتیبانی مادی، شرایط مادی هستی این چیز را برای همیشه در تردید بگذاریم. کار فیشلی و وایس نشان می‌دهد که بی‌نهایتی پنهان در خود موزه است ـ تردید بی‌نهایت، ظن بی‌نهایت نسبت به این که تمامی چیزهای به نمایش گذاشته شده همانندسازی شده‌اند، ساختگی اند هسته‌ی مادی آنها چیزی جز آنی است شکل بیرونی‌شان می‌رساند. و از این گذشته به این معناست که انتقال “کل واقعیت دیده‌شدنی” به موزه ـ حتی در خیال ـ شدنی نیست. این امکان هم وجود ندارد که رویای قدیمی نیچه‌ای زیبایی‌شناسانه کردن دنیا در کلیتش را برآورده کنیم تا به همسانی میان واقعیت و موزه دست یابیم. موزه پوشیدگی‌ها، دیده‌نشدنی‌ها و تفاوتهای خود را تولید می‌کند؛ بیرون پوشیده شده‌ی خود را روی درون تولید می‌کند. و موزه تنها می‌تواند فضای شک، عدم قطعیت و دلهره نسبت به پشتیبانی پنهانی کارهای هنری نمایش داده شده را بیافیریند، در عین حال که میانگین عمر طولانی‌تری را تضمین می‌کند، در عین حال اصالت آنها را به خطر می‌اندازد.

                                                                 
فیشلی و وایس، ازپیش‌ساخته                                                                              فیشلی و وایس، ازپیش‌ساخته

میانگین عمر طولانی‌تر ساختگی که برای چیزهایی تضمین می‌شود که در موزه گذاشته شده، همیشه یک همانندسازی است: این میانگین عمر را تنها می‌توان با دستکاری فنی هسته‌ی مادی پنهان چیزهای به نمایش گذاشته شده برای تضمین ماندگاری‌شان به دست آورد: هر نگاه داشتنی دستکاری فنی است که به معنای همانندسازی هم هست. با این حال، این‌گونه میانگین عمر ساختی کارهنری تنها می‌تواند نسبی باشد. زمانی می‌رسد که کار هنری می‌میرد، درهم‌شکسته، حل، شالوده‌شکنی می‌شود ـ نه به لحاظ نظری، بلکه در سطح مادی. بینش هگلی موزه‌ی جهانی بینشی است که در آن ابدیت تنانه با ابدیت جان در حافظه‌ی پروردگار جایگزین می‌شود. اما این گونه ابدیت تنانه البته یک خیال است. خود موزه چیزی زودگذر است ـ حتی اگر کارهای هنری که در موزه گردآوری می‌شوند از خطرات هستی روزمره و دادوستد کلی با هدف نگاه داشتن آنها پاسداری شوند. این نگهداری نمی‌تواند پیروز شود، یا تنها می‌تواند به شکلی زودگذر پیروز شود. اشیای هنری به شکلی منظم به دست جنگها، بلاهای طبیعی، تصادفها و زمان نابود می‌شوند. این سرنوشت مادی، این زودگذری کاهش‌ناپذیر اشیای هنری به عنوان چیزهای مادی، کرانه‌ای برای هر تاریخ هنر ممکنی می‌گذارد ـ اما کرانه‌ای که در عین حال در ستیز با پایان تاریخ کارکرد دارد. در سطح مادی ناب، چارچوب هنر به شکل ماندگاری از راهی تغییر می‌کند که ما نمی‌توانیم به طور کامل کنترل، بازاندیشی یا پیش‌بینی کنیم، برای همین این تغییر مادی همیشه غافلگیرمان می‌کند. بازتاباندن خود تاریخی همیشه به مادی بودن نهان و بازتاب‌نیافتنی اشیای موزه وابسته است. و درست از این رو که سرنوشت مادی هنر کاهش‌ناپذیر و بازتاب‌نیافتنی است، تاریخ هنر همیشه باید بازبینی، بازاندیشی و بازنویسی شود.
حتی اگر هستی مادی کاری هنری برای مدتی از زمان تضمین شود، جایگاه این کارهنری به عنوان کارهنری همیشه به زمینه‌ی نمایش آن به عنوان بخشی از مجموعه‌ی موزه وابسته است. اما پایدارکردن این زمینه برای مدت زمانی طولانی، بی‌اندازه دشوار ـ در واقع ناشدنی است. این شاید پارادکس اصلی موزه است: مجموعه‌ی موزه به پاسداری از کارها کمک می‌کند، اما خود مجموعه همیشه بی‌اندازه ناپایدار، پیوسته در حال تغییر و در جریان است. گردآوری رویدادی در زمان به تمام معناست ـ حتی اگر کوششی برای گریز از زمان باشد. نمایشگاه موزه همواره در جریان است: نه تنها رشد یا پیشرفت می‌کند، بلکه به شیوه‌های گوناگونی خود را تغییر می‌دهد. در نتیجه، چارچوب تمایزگذاری میان کهنه و نو و بخشیدن جایگاه به چیزها به عنوان کارهنری تمام مدت تغییر می‌کند. هنرمندانی مانند مایک بیدلو یا شرلی لوین برای نمونه، ـ از راه تکنیک از آن خود کردن ـ امکان جابه‌جایی تکلیف تاریخی شکلهای هنری داده شده را با تغییر پشتیبانی مادی‌شان به نمایش می‌گذارند. نسخه‌برداری یا تکرار کارهای هنری شناخته شده کل نظم حافظه‌ی تاریخی را به هم می‌ریزد. برای یک تماشاگر میانحال امکان ندارد میان برای نمونه کاری از پیکاسو که مال خود او باشد یا کاری که مایک بیدلو آن را از آن خود کرده است، تمایز بگذارد. بنابراین در اینجا، مانند نمونه‌ی ازپیش‌ساخته‌ی دوشامب؛ یا ازپیش‌ساخته‌های فیشلی و وایس، ما با تفاوتی غیردیده‌شدنی و به این مفهوم، با تفاوتی به تازگی تولید شده، رویاروی هستیم، تفاوت میان کار پیکاسو و کپی این کار که بیدلو تولید کرده است. این تفاوت را هم می‌توان تنها در موزه به صحنه برد ـ در درون نظمی از بازنمایی تاریخی.

                                                 

مایک بیدلو، چیدمان                                                                              مایک بیدلو، این بریلو وارهول نیست

میانگین عمر طولانی‌تر ساختگی که برای چیزهایی تضمین می‌شود که در موزه گذاشته شده، همیشه یک همانندسازی است: این میانگین عمر را تنها می‌توان با دستکاری فنی هسته‌ی مادی پنهان چیزهای به نمایش گذاشته شده برای تضمین ماندگاری‌شان به دست آورد: هر نگاه داشتنی دستکاری فنی است که به معنای همانندسازی هم هست. با این حال، این‌گونه میانگین عمر ساختی کارهنری تنها می‌تواند نسبی باشد. زمانی می‌رسد که کار هنری می‌میرد، درهم‌شکسته، حل، شالوده‌شکنی می‌شود ـ نه به لحاظ نظری، بلکه در سطح مادی. بینش هگلی موزه‌ی جهانی بینشی است که در آن ابدیت تنانه با ابدیت جان در حافظه‌ی پروردگار جایگزین می‌شود. اما این گونه ابدیت تنانه البته یک خیال است. خود موزه چیزی زودگذر است ـ حتی اگر کارهای هنری که در موزه گردآوری می‌شوند از خطرات هستی روزمره و دادوستد کلی با هدف نگاه داشتن آنها پاسداری شوند. این نگهداری نمی‌تواند پیروز شود، یا تنها می‌تواند به شکلی زودگذر پیروز شود. اشیای هنری به شکلی منظم به دست جنگها، بلاهای طبیعی، تصادفها و زمان نابود می‌شوند. این سرنوشت مادی، این زودگذری کاهش‌ناپذیر اشیای هنری به عنوان چیزهای مادی، کرانه‌ای برای هر تاریخ هنر ممکنی می‌گذارد ـ اما کرانه‌ای که در عین حال در ستیز با پایان تاریخ کارکرد دارد. در سطح مادی ناب، چارچوب هنر به شکل ماندگاری از راهی تغییر می‌کند که ما نمی‌توانیم به طور کامل کنترل، بازاندیشی یا پیش‌بینی کنیم، برای همین این تغییر مادی همیشه غافلگیرمان می‌کند. بازتاباندن خود تاریخی همیشه به مادی بودن نهان و بازتاب‌نیافتنی اشیای موزه وابسته است. و درست از این رو که سرنوشت مادی هنر کاهش‌ناپذیر و بازتاب‌نیافتنی است، تاریخ هنر همیشه باید بازبینی، بازاندیشی و بازنویسی شود.
حتی اگر هستی مادی کاری هنری برای مدتی از زمان تضمین شود، جایگاه این کارهنری به عنوان کارهنری همیشه به زمینه‌ی نمایش آن به عنوان بخشی از مجموعه‌ی موزه وابسته است. اما پایدارکردن این زمینه برای مدت زمانی طولانی، بی‌اندازه دشوار ـ در واقع ناشدنی است. این شاید پارادکس اصلی موزه است: مجموعه‌ی موزه به پاسداری از کارها کمک می‌کند، اما خود مجموعه همیشه بی‌اندازه ناپایدار، پیوسته در حال تغییر و در جریان است. گردآوری رویدادی در زمان به تمام معناست ـ حتی اگر کوششی برای گریز از زمان باشد. نمایشگاه موزه همواره در جریان است: نه تنها رشد یا پیشرفت می‌کند، بلکه به شیوه‌های گوناگونی خود را تغییر می‌دهد. در نتیجه، چارچوب تمایزگذاری میان کهنه و نو و بخشیدن جایگاه به چیزها به عنوان کارهنری تمام مدت تغییر می‌کند. هنرمندانی مانند مایک بیدلو یا شرلی لوین برای نمونه، ـ از راه تکنیک از آن خود کردن ـ امکان جابه‌جایی تکلیف تاریخی شکلهای هنری داده شده را با تغییر پشتیبانی مادی‌شان به نمایش می‌گذارند. نسخه‌برداری یا تکرار کارهای هنری شناخته شده کل نظم حافظه‌ی تاریخی را به هم می‌ریزد. برای یک تماشاگر میانحال امکان ندارد میان برای نمونه کاری از پیکاسو که مال خود او باشد یا کاری که مایک بیدلو آن را از آن خود کرده است، تمایز بگذارد. بنابراین در اینجا، مانند نمونه‌ی ازپیش‌ساخته‌ی دوشامب؛ یا ازپیش‌ساخته‌های فیشلی و وایس، ما با تفاوتی غیردیده‌شدنی و به این مفهوم، با تفاوتی به تازگی تولید شده، رویاروی هستیم، تفاوت میان کار پیکاسو و کپی این کار که بیدلو تولید کرده است. این تفاوت را هم می‌توان تنها در موزه به صحنه برد ـ در درون نظمی از بازنمایی تاریخی.

مایک بیدلو، چیدمان مایک بیدلو، این بریلو وارهول نیست

به این ترتیب، با گذاشتن کارهای هنری موجود در زمینه‌های تازه، تغییراتی در نمایش کار هنری می‌تواند تفاوتی در دریافت آن به وجود آورد، بی‌آنکه تغییری در شکل دیدنی کارهنری به وجود آمده باشد. در این سالها؛ جایگاه موزه به عنوان مکان مجموعه‌های همیشگی به آهستگی دارد به موزه به عنوان تئاتری برای نمایشگاههای بزرگ در گردش که از سوی هنرگردان‌های بین‌الملی سازمان یافته و چیدمان‌هایی به مقیاس بزرگ که به دست هنرمندان منفرد آفریده شده، تغییر می‌کند. حتی نمایشگاه یا چیدمان بزرگی از این دست با این نیت ساخته می‌شود که نظم تازه‌ای برای خاطرات تاریخی طراحی کند، معیارهای تازه‌ای برای گردآوری از راه بازسازی تاریخ. این نمایشگاهها و چیدمانهای در گردش موزه‌هایی گذرا هستند که به روشنی زودگذری خود را به نمایش می‌گذراند. برای همین توصیف تفاوت میان راهکارهای هنری سنتی، مدرنیستی و امروزی به نسبت آسان است. در سنت مدرنیستی، زمینه‌ی هنری پایدار پنداشته می‌شد ـ که زمینه‌ی آرمانی‌شده‌ی موزه‌ی جهانی بود. نوآوری گذاشتن شکلی تازه، چیزی نو در این زمینه‌ی پایدار بود. در زمانه‌ی ما، زمینه به عنوان چیزی متغیر و ناپایدار دیده می‌شود. برای همین راهکار هنر امروزی دربرگیرنده‌ی آفرینش زمینه‌ی خاصی است که بتواند شکل یا چیزی را چیزی دیگر، تازه و گیرا بنماید ـ حتی اگر این شکل در گذشته گردآوری شده باشد. هنر سنتی در سطح شکل کار می‌کرد. هنر امروز در سطح زمینه، چارچوب، چشم‌انداز کار می‌کند. اما هدف همان است: آفرینش تفاوتی میان شکل و زمینه‌ی تاریخی، اینکه کاری شود تا متفاوت و تازه بنماید. فیشلی و وایس اینک ازپیش‌ساخته‌هایی را می‌توانند به نمایش بگذارند که برای بیننده‌ی امروزی کاملا آشنا بنمایند. تفاوت میان آنها و ازپیش‌ساخته‌های ایستاری، همانطور که گفتم دیدنی نیست، زیرا مادی بودن درونی کارها را نمی‌توان دید. آن را تنها می‌توان توصیف کرد: باید به داستانی گوش کنیم، به تاریخ ساختن این شب ازپیش‌ساخته‌مآب‌‌ها تا تفاوت آنها را دریابیم، یا بیشتر به خیال درآوریم. در واقع حتی برای کارهای فیشلی و وایس لازم نیست که به راستی “ساخته شده باشند”، کافی است داستانی را بگویند که این توانایی را به ما بدهد تا به “مدل‌های” این کارها به شیوه‌ی متفاوتی بنگریم. نمایش‌های پیوسته در حال تغییر موزه‌ها ما را وامی‌دارد تا جریان هرکولی‌ای را به خیال درآوریم که تمامی هویت‌ها را شالوده‌شکنی می‌کند و تمامی نظمها و نام‌گذاریهای تاریخی را زیرپا می‌گذارد و در نهایت تمامی آرشیو‌ها را از درون نابود می‌کند. اما این گونه بینش هرکولی تنها در درون موزه؛ درون بایگانی‌ها شدنی است، چون تنها در آنجاست که نظمها، هویتها و نام‌گذاریهای بایگانی‌شده‌ای که تا اندازه‌ای جاافتاده‌اند، وجود دارد که به ما اجازه می‌دهند نابودی آنها را به عنوان چیزی والا و برین به خیال درآوریم.

این گونه بینش والا در زمینه‌ی خود “واقعیت” که تفاوتهای درک‌ودریافتی را در اختیار ما می‌گذارد و نه تفاوتهای نظم تاریخی را، ممکن نیست. موزه از راه تغییر نمایشگاههایش می‌تواند مادی بودن پنهان و پوشیده‌اش را به نمایش بگذارد، بی‌آنکه آنرا آشکار کند.

تصادفی نیست که ما اکنون می‌توانیم پیروزی فزاینده‌ی شکلهای هنری روایت‌گری مانند چیدمان‌های ویدئویی و سینمایی را در زمینه‌ی موزه به تماشا نشینیم. چیدمان‌های ویدئویی شبی بزرگ را به موزه می‌آورند ـ شاید مهمترین کارکرد آنها است. فضای موزه نور “نهادی” خود را که از لحاظ سنتی به عنوان دارایی نمادین بیینده، مجموعه‌دار، هنرگردان کارکرد داشت، از دست می‌دهد. موزه پوشیده، تاریک و وابسته به نوری می‌شود که از نگاره‌ی ویدئو بیرون می‌اید، برای نمونه از هسته‌ی پنهان کار هنری، از تکنولوژی الکتریکی و کامپیوتری که در پس شکل آن پنهان شده است. این شئی هنری نیست که در موزه با این “شب واقعیت بیرونی”، که خود باید از سوی موزه روشنگری، کندوکاو و داوری شود، نور بر آن تابیده می‌شود، چنانکه در گذشته روی می‌داد؛ بلکه نگاره‌‌ی تولید شده‌ی تکنولوژیکی است که نورش را به تاریکی فضای موزه می‌آورد ـ و تنها برای مدت زمانی محدود. از این گذشته، جالب است توجه شود که اگر تماشاگر بکوشد، به زور وارد هسته‌ی درونی مادی چیدمان ویدئویی در زمانی شود که چیدمان “در حال کار” است، برق او را می‌گیرد که حتی کارسازتر از دخالت پلیس است. به همان سان که گمان می‌رفت اگر کسی به زور راهش را به فضای ممنوعه درونی معبدی یونانی باز می‌کرد، با آذرخش زئوس به زمین کوبیده می‌شد.

و از آن بیشتر، نه تنها کنترل نور، بلکه همچنین کنترل زمان ژرف‌اندیشی از بیننده به کارهنری انتقال می‌یابد. در موزه‌ی کلاسیک، بیننده کمابیش کنترل کامل روی زمان ژرف‌اندیشی دارد. او می‌تواند ژرف‌اندیشی را در هر زمانی قطع کند، بازگردد و دوباره برود. نگاره جایی که بود می‌ماند، هیچ کوششی برای گریز از نگاه خیره‌ی بیینده نمی‌کند. با نگاره‌های متحرک دیگر چنین نیست ـ آنها از کنترل بیینده می‌گریزند. وقتی ما روی از ویدئو می‌گردانیم، می‌توانیم چیزی را از دست بدهیم. اکنون موزه ـ که در گذشته مکان دیدنی بودنی کامل بود ـ مکانی می‌شود که نمی‌توانیم از دست دادن فرصتی برای ژرف‌اندیشی را جبران کنیم ـ جایی که نمی‌توانیم به همان جا برگردیم تا همان چیزی را که پیش‌تر دیدیم ببینیم. و حتی بیشتر از به اصططلاح “زندگی واقعی”، زیرا در شرایط ایستاری دیدار از یک نمایشگاه، تماشاگر در بیشتر موارد از لحاظ فیزیکی نمی‌تواند تمام ویدئوهایی را که به نمایش گذاشته می‌شوند ببینید، مدت زمان تماشای تمامی آنها از مدت زمان باز بودن موزه بیشتر می‌شود. به این ترتیب، چیدمان ویدئویی و سینمایی در موزه محدودبودن زمان و فاصله‌ با منبع نور را که در شرایط به‌هنجار گردش ویدئو و فیلم در فرهنگ مردم‌پسند امروزی پنهان می‌ماند به نمایش می‌گذارد. یا فیلم به دلیل جایش در موزه، برای تماشاگر نامعلوم، نادیدنی و پوشیده می‌شود ـ مدت زمان فیلم به عنوان یک قاعده طولانی‌تر از زمان میانگین باز بودن موزه است. در اینجا هم تفاوتی نو در دریافت فیلم در نتیجه‌ی تبدیل موزه با یک سینمای معمولی پدید می‌آید.

نکته‌ای را کوشیده‌ام بیان کنم فشرده می‌‌کنم: موزه امروزی می‌تواند تفاوت تازه‌ای را میان چیزها معرفی کند. این تفاوت تازه است زیرا بازنمایی تفاوتهای دیگر موجود دیدنی نیست. گزینش اشیا برای موزه‌ای کردن تنها در صورتی برای ما جالب و مربوط است که تنها تفاوتهای موجود را بازنشناسد و از نو بیان نکند؛ بلکه خود را به صورت اثبات ناشده، توضیح ناشدنی نامشروع به نمایش گذارد. برای تماشاگر چنین گزینشی دیدگاهی را به روی بیکرانگی دنیا می‌گشاید. و از آن بیشتر: با معرفی این‌گونه تفاوت؛ موزه توجه تماشاگر را از شکل دیدنی چیزها به پشتیبانی مادی نهان‌شان و به میانگین عمرشان می‌کشاند. نو در اینجا نه به مثابه‌ی بازنمایی دیگری یا گام بعدی در جهت روشن کردن پیشرونده‌ی پوشیده، بلکه بیشتر به صورت یادآوری تازه‌ای است که پوشیده، پوشیده می‌ماند، که میانگین طولانی‌تر عمر چیزها همیشه در خطر است، که تفاوت میان واقعی و همانندسازی شده مبهم می‌ماند، که تردید بی‌پایان در باره‌ی سرشت درونی چیزها گذرناکردنی است، یا به گفته‌ای دیگر؛ موزه این امکان را به ما می‌دهد تا والا و برین را به معمولی و پیش‌پاافتاده معرفی کنیم. در انجیل گفته‌ی نامداری را می‌یابیم که هیچ چیز تازه‌ای زیر نور خورشید نیست. این البته که درست است. اما هیچ خورشیدی درون موزه وجود ندارد. شاید این دلیل آن است که چرا موزه همیشه ـ و هنوز هم ـ تنها مکان برای نوآوری است.

ASSMANN, J. (1992). Das kulturelle Gedächtnis. Schrift, Erinnerung und politische Identität in frühen Hochkulturen. München: C.H. Beck Verlag. P. 167 ff

۲. مالویچ (۱۹۷۱) “نامه‌ای از مالویچ به بنوآ” در مقاله‌هایی در باره‌ی هنر؛ نیویورک، جلد ۱، ص.۴۸

۳. دوو، (۱۹۹۸) کانت پس از دوشامب، کمبریج، انتشارات ام.آی.تی. ص. ۴۸

HEGEL, G.W.F. (1970). “In allen diesen Beziehungen ist und bleibt die Kunst nach der Seite ihrer höchsten Bestimmung für uns ein Vergangenes”. In: Vorlesungen über die Ästhetik. Frankfurt: Suhrkamp Verlag, vol. 1, p. 25.

انقلاب هنری بعدی شبیه به چه خواهد بود؟

زدنکا بادوویناک

برگردان رویا منجم

منبع: مجله ای – فلاکس
اغلب وقتی می‌کوشیم مشکلات زمان حال را حل کنیم، به گذشته می‌نگریم. شکی نیست که یکی از فصول ناتمام گذشته، پروژه جنبش هنری کمونیسم است. انقلاب فرهنگی چه وجوه مشترکی با راه‌حل‌های بالقوه بحران مالی کنونی دارد؟ امروزه معتبرترین اقتصاددانان و جامعه‌شناسان می‌گویند کلید حل بحران اقتصادی، یک وسیله مکانیکی تازه‌ نیست، بلکه آفرینندگی شمار هر چه بیشتر افراد و تکامل انگاره‌های نوست. (۱) انگاره انقلاب فرهنگی سوسیالیستی در واقع بر اساس آموزش و پرورش ارادی توده‌هاست: آموزش دانش و معرفت و زیردستی‌هایی که آنان برای مشارکت کامل خود در امور همگانی اجتماع به آن نیاز دارند.

شمار زیادی از هنرمندان اروپای خاوری (و دیگران) به تازگی به این برداشت می‌اندیشند که کمونیسم و جنبش هنری آن پروژه هنوز نیمه تمامی است؛ از نظر آنان این انگاره بخشی از سنت فرهنگی آنان است. در حالی‌که نباید تمام آنهایی را که امروزه در اروپای خاوری به نحوی می‌کوشند تا خاطره‌ی کمونیسم و همراه با آن جنبش مقاومت پارتیزانی را زنده کنند ـ از هنرمندان جدی گرفته تا مجریان برنامه‌های سرگرم‌کننده‌ی پاپ – در یک گروه بگذاریم، اما شاید بتوانیم در پس این تشدید علاقه به گذشته، تعدادی انگیزه‌های مشترک در رویدادهای کنونی بیابیم، از جمله وضعیت رو به وخامت کارگران، ظهور ملی‌گرایی و تلاش راستیها برای معادل گرفتن کمونیسم و فاشیسم. پاسخ به تمام آنها بسیار متنوع است و دامنه‌ای از بازپس‌نگری نوستالژیک تا ژرف‌اندیشی جدی در باره‌ی آینده‌ی انگاره‌ی‌ کمونیسم را دربرمی‌گیرد. در اینجا من عمدتاً به هنرمندانی علاقه‌مندم که نگاهشان به این سنت به شیوه‌ای است که برای طراحی آلترناتیوهایی برای شکلهای چیره‌ی جهانی‌شدن globalism، نیروی‌ بالقوه زیادی در اختیار می‌گذارد. این هنرمندان، به سنت بومی خود رو آورده‌اند و دلیلشان برای این‌کار، ایستادگی در برابر به قدرت یک‌ریخت‌ و همگن‌‌کننده‌ی جهان‌گرایی نیست، بلکه درست عکس آن است: دلیلشان این است که می‌خواهند تا آنجا که ممکن باشد توجه را به نیروی بالقوه و همه‌شمول گذشته‌ی ناتمام جلب کنند.

با وحود واقعیت سنگدلانه‌ی زندگی در اروپای خاوری ـ یا در واقع به دلیل آن ـ مردم این کشورها پیوسته در باره‌ی آینده، در باره‌ی کمونیستم به عنوان جامعه‌ی آرمانی که به دنبال دوره “سوسیالیسم” واقعی خواهد آمد، صحبت می‌کنند. بوریس گرویس می‌گوید در نتیجه حضور نیرومند این بعد آتی، نظریه فرهنگی دوران بعد از استعمارpost-colonial، استفاده‌ی چندانی برای مطالعه‌ی هنر اروپای خاوری ندارد:

هرچند موضوع دوران بعد از کمونیسم که مورد بحث گرویس است همان مسیری را از بستگی به بازی طی می‌کند که مترادف دوران بعد از استعمار او، اما در این مسیر، او در جهت کاملا مخالف ـ در جهت عکس جریان زمان ـ‌ حرکت می‌کند. در حالی‌که موضوع دوران بعد از استعمار از گذشته به حال حرکت می‌کند، موضوع دوران بعد از کمونیسم، از آینده وارد زمان حال می‌شود… در نهایت، کمونیسم چیزی بیش از افراطی‌ترین و رادیکال‌ترین تجلی مدرنیسم ستیزگر، باور به پیشرفت و ترقی و رؤیای آوانگارد به اشراق رسیده نیست که با هم‌صدایی تام و تعهد مطلق به آینده عمل می‌کند. (۲)

اینکه آرنسInke Arns در باره‌ی تفاوت دو نوع هنر در اروپای خاوری قلم می‌زند که هر دو از طریق راهکار تکرار و تملک، به گفتار آوانگارد و واقع‌گرایی سوسیالیستی چنگ می‌زنند. با استفاده از نمونه‌هایی از آرمان‌شهر‌گرایی دوران بعد از شوروی (ایلیا کالاکوف و ویکتور پلوین) و عقب‌ آوانگارد retro-avant-garde پوگوسلاو (neue Slowenische Kunst،NSK ملادین استلینویچ و کازیمیر مالویچ از بلگراد) که هر دو به سالهای ۱۹۸۰ تعلق دارند، ارنس میان نگرش پس از این دوران در جهت گذشته‌ی آرمان‌شهرگرایانه‌ای شکست خورده که اکنون دیگر سپری شده و برخورد عفب‌آوانگارد گذشته‌ای ناتمام که هنوز نسبت به ناسازگاری‌ها باز است، تمایز می‌گذارد.(۳)

بازگشت و تکرار

امروزه چندین نویسنده که همه از راههای مختلف با اروپای خاوری پیوند دارند خود را به پای پرسش تکرار گذاشته‌‌اند و با این نگرش به سنتهای فلسفی (دولوز و کرکه‌گارد) و روان‌کاوی (فروید و لاکان) تکیه می‌کنند. ملادن دولار مانند آرنس، تکرار را در برابر به یاد آوردن قرار می‌دهد. دولار و آرنس هر دو این اندیشه‌ی کرکه‌گارد را بازگو می‌کنند که: تکرار و به یاد آوردن، حرکتی همانند، ولی در جهت عکس است؛ زیرا چیزی که به یاد آورده می‌شود در جهت رو به عقب تکرار می‌شود، در حالی‌که چیزی که تکرار می‌شود در جهت رو به جلو به یاد آورده می‌شود.(۴). دولار در “خودکاری تکرار: ارسطو، کرکه‌گارد، لاکان” در باره‌ی چندین اندیشمند بحث می‌کند که تکرار را از راه پارادکس توضیح می‌دهند: چیزی را که تکرار می‌شود نمی‌توان به این‌همانیidentity نسبت داد (دولوز)، چیزی که تکرار می‌شود، درماندگی و ناتوانی تکرار است (کرکه‌گارد). وقتی چیزی تکرار می‌شود، آن‌وقت ما با واقعیت کنونی رویاروی می‌شویم که موضع‌گیری فعالی را از ما می‌طلبد. در بحتش در باره‌ی برخورد لاکان با تکرار، دولار درست بر همین برخورد با واقعی تاکید دارد.

روانکاوی با به یاد آوردن گذشته، گنجانیدن خاطرات ممنوعه و فصلهای سانسور شده سروکار ندارد، بلکه بیشتر به گنجایش تغییر گذشته و ارجاع آن به شدن مربوط می‌شود. مدافع پارادکسی است که کرکه‌گارد سعی در ارتقا آن داشت: اینکه راه تغییر و راه رسیدن به آزادی، )این واژه‌ی بی‌اندازه پربار و سنگین)، از میان تکرار می‌گذرد. (۵)

گرویس هم وقتی در باره‌ی نو در هنر سخن می‌گوید، به کرکه‌گارد اشاره دارد:

اما برای کرکه‌گارد، نو تفاوتی بدون تفاوت یا تفاوتی فراسوی تفاوت است ـ تفاوتی که ما قادر به بازشناسی‌ آن نیستیم زیرا به هیچ رمز (کد) ساختاری از قبل داده شده مربوط نمی‌شود. به عنوان نمونه‌ای از این نوع تفاوت، کرکه‌گارد از شخصیت عیسی مسیح سود می‌جوید. در واقع، کرکه‌گارد می‌گوید که شخصیت مسیح ابتدا همانند تمام مردمان معمولی آن زمان تاریخی بود. (۶)


والتر بنیامین، موندریان، “۶۳-۹۶” سخنرانی در کانکارژو دُم، گالری SKUC، لژوبلژیانا، ۱۹۸۶، عکس لاسزلو موهولی ـ ناگی

بخش بزرگی از (پُست) نو آوانگارد یوگوسلاو در سی‌سال گذشته نو را به صورت تکرار چیزی که از لحاظ دیدنی (بصری) وجود دارد، دریافته است. “آخرین نمایشگاه فوتوریست‌های” بلگراد مالویچ (بلگراد و لژوبلژانا، ۱۹۸۶) و “نمایش زرادخانه” (لژوبلژانا، ۱۹۸۶) با کپی‌هایش از موندریان، این پرسش را پیش آورد که تفاوتهای میان نسخه اصلی و تکرارش چیست.(۷) همین حالت در مورد اولین سخنرانی والتر بنیامین (لچوبلژانا، ۱۹۸۶) صدق می‌کند (۷) در این سخنرانی با عنوان “موندریان ۶۷-۹۶” بنیامین در باره‌ی دو نسخه‌ی منسوب به یکی از نقاشیهای موندریان (با امضای موندریان، اما با تاریخ ۱۹۸۳) و تفاوت آنها با اصل سخن می‌گوید:

حتی آن به اصطلاح پاسخهایی که ما در این سخنرانی به آن رسیده‌ایم، پاسخهایی صرفاً‌ مشروط است. آنها بر اساس فرضیه استوارند و نه واقعیتهای مسلم. تنها واقعیتهای مسلم، درست همین نقاشیها هستند که در برابر ما قرار دارند. چه نقاشیهای ساده‌ و چه پاسخهای پیچیده‌ای. ما هنوز نمی‌دانیم که نگارنده‌ی این نقاشیها کیست، چه زمانی پا به هستی گذاشتند و معنایشان چیست. آنها نه به مختصات زمان تکیه می‌کنند و نه به مختصات هویت و نه مختصات معنا. تنها مانند شبح شناورند و تنها معنای دریافتنی هستی‌شان را که ما می‌توانیم با اطمینان بپذیریم همین پرسشهاست. (۸)

این گفته چندان از گفته دیوید هیومز که دولوز نقل می‌کند دور نیست: “تکرار چیزی را در موضوعی که تکرار شده تغییر نمی‌دهد، بلکه چیزی را در ذهنی که به آن می‌اندیشد تغییر می‌دهد.” (۹) هنر اروپای خاوری سنت تکرار خود را دارد و اگر ما این سنت را در نظر نگیریم، به سختی می‌توانیم آداب هنری کنونی و مورد بحث را درک کنیم. برای مثال، عقب‌آونگارد یوگوسلاو، از همان آغاز همیشه اشاره‌ی روشنی به آوانگارد روسی و زمینه‌ی آرمان‌شهرگرایانه‌ی انقلابی آن داشته است.

چیزی که من به خصوص در اینجا مایلم روی آن تاکید کنم عناصر جهان‌شمول در هنر انقلاب است که خود خصلتی بین‌المللی دارد (و متاسفانه در مقایسه، در انزوا پایان یافت). انتزاع به خودی خود پیامی دیدنی در باره‌ی این سرشت جهان‌شمول هنر و شکلهای مشخص آن است ـ برای نمونه، چهارگوش‌ و صلیب سیاه مالویچ ــ هم از سوی آرمان‌شهرگرایانه‌‌های دوران بعدی و هم عقب‌آوانگاردها بی‌نهایت تکرار شده ‌است. می‌توان این نوع شکلهای کاملا هندسی را به این صورت دریافت که به آسانی تکرارپذیرند و این پراکنده کردن آنها را آسان‌تر می‌کند. بدون در نظر گرفتن این مسئله که آوانگارد روسی با چه شکست سختی رویاروی شد، همیشه لازم است به یاد داشته باشیم که قصد از این شکلهای تکرارپذیر، نیروبخشیدن به دمکراتیک کردن بیشتر هنر از راه در اختیار گذاشتن یک زبان شکلی (فورمال) جهانی و دسترس‌پذیر بوده است.


لایباخ، مصاحبه، ژوئن ۱۹۸۳

پس سنت هنر از لحاظ اجتماعی منقد، دربرگیرنده هم شکلهای غیرشخصی است و هم روندهایی که از زندگی واقعی به وام گرفته می‌شود. شکی نیست که در اینجا لازم است تاکید شود واقعیتی که ‌دسترس‌پذیر‌ترین برای توده‌هاست، رسانه‌های جمعی است. یکی از تحریک‌آمیزترین کارهای عقب‌آوانگارد که به رسانه‌ها می‌پرداخت در ۱۹۸۳ روی داد، وقتی که اعضای گروه لایباخ (بخشی از NSK) با تلویزیون اسلوانی گفت‌وگو کردند. به جای پاسخ به گزارشگر به شیوه معمول، با ایفای نقش انواع خاص خودکامگان و بازگویی پاسخ آنان به شیوه‌ای غیرشخصی و از خود بیگانه‌ به پرسشها پاسخ دادند، به طوری که باعث بهت و حیرت همگان شدند و جاروجنجال بزرگی به راه انداختند. در آن زمان اقدام تحریک‌آمیز و آگاهی از خود بیگانه شده لایباخ، بسیار مخاطره‌آمیزتر از برای نمونه، توزیع درونمایه‌ی دیگری از راه نسخه‌های تقلبی این نوع رسانه‌ها مثل نیویورک تایمز بود که گروه چپ‌گرای یس‌من‌ها سال گذشته در امریکا به آن دست زدند. این عمل به تازگی مورد تقلید گروه ضدجهانی‌کردن آلمانی اتاک قرار گرفت که نسخه تقلبی هفته‌نامه معتبر Die Zeit را با درونمایه‌ای منتشر کردند که به توصیف نتایج مثبت راه‌حلهای بحران مالی، گرسنگی و مشکلات محیطی جهان می‌پرداخت. مشخصه تمام این کارها با وجود تفاوتهایشان تکراری است که به طور کامل کنترل‌پذیر نیست و بخش جدایی‌ناپذیری از پاسخ واقعی را دربرمی‌گیرد.


پاسپورتNSK . عکس هاریس هاراریس

برخورد همانندی با واقعیت و پیش‌بینی‌ناپذیری، مشخصه چندین اقدام تازه‌ی هنرمندان اروپای خاوری است. این هنرمندان به همان اندازه به تکرار دانسته‌ها در باره‌ی حرکات فرهنگ محلی یا بزرگداشت آنها علاقمندند که به از نو فعال کردن ناسازگاری‌های گذشته و آزمایش سرزندگی‌شان در لحظه حال. در اوایل سالهای ۹۰ میلادی، دولت NSK در زمان، بنیان گذاشته شد و به زودی شروع به صادر کردن پاسپورتهایش کرد که به شکل چشمگیری به پاسپورتهای واقعی شباهت داشت. از آن زمان، این پاسپورتها متقاضیان زیادی – البته بیشتر از میان نمایندگان دنیای هنر – داشته است که با عضویت در دولت NSK در عین حال شرکت‌کنندگان داوطلب در نمایشنامه هنر شدند. همزمان با شروع صدور پاسپورت، NSK، دولتهای تازه زیادی در اروپا پدید آمدند و جنگ در بالکان بیداد می‌کرد ـ شرایطی که به افزایش علاقه به این نسخه‌های هنری اسناد رسمی انجامید، که گاه از انگیزشهای کاملا عملی سرچشمه می‌گرفت. بیشتر پاسپورتها در سارایوو و بیشتر برای اعضای دنیای هنر صادر شدند که از آنها به عنوان کارت شناسایی اضافی استفاده می‌کردند؛ بیشتر افراد حتی این خطر را از سر ضرورت به جان خریدند که از پاسپورت NSK خود به عنوان جایگزین پاسپورت واقعی استفاده کنند. چند سال پیش، نشانی اینترنتی NSK شروع به دریافت تقاضا برای پاسپورت از سوی کسانی در نیجریه کرد که تنها دلیل علاقه‌شان به آن به صورت سندی بود که بتوانند در زمان بحران از آن استفاده کنند. آیروین، یکی از گروههای سازنده NSK، تمام این قصه‌ها را مستند کرد و به این ترتیب آنها را به حوزه‌ی هنر بازگرداند. همان‌طور که اعضای آیروین خاطرنشان می‌کنند، امروزه تمام این دنیاهای متفاوت به دلیل فن‌آوریهای معاصر، بسیار به هم نزدیک‌تر شده‌اند، به خصوص اینترنت که دسترسی به اطلاعات را حتی در نواحی‌ای که تا همین چندی پیش بسیارجداافتاده بودند، امکان‌پذیر ساخته است.
بر خلاف NSK که پاسپورتهای خودش را صادر می‌کرد، سه هنرمندی که نام خود را به تقلید از نخست وزیر حکومت دست راستی گذشته اسلوانی “جانز جانشا” گذاشتند، تمام اسناد شخصی از جمله کارت بانکی خود را رها کرده و آنها را به مدت یک ماه در یک گالری به نمایش گذاشتند و با این کار در واقع این را آزمایش کردند که زندگی بدون اسناد رسمی چگونه است. آنان نشان دادند شکلهایی که تکرارپذیری تعریف می‌کنند شرط جوهری زندگی و کار ماست و چیزی که به شکلی فزاینده‌ای اهمیت می‌یابد، تفاوت فراسوی تفاوت است: شکهای نو شهروندی که فراسوی هویت سیاسی و رسمی می‌رود.


آیروین، دارندگان پاسپورت NSK، ۲۰۰۷-۲۰۰۸، عکس هاریس هاراریس

فراگیری از برشت

هنرمندان اروپای خاوری به حرکاتی علاقمندند که به آن وضعیتهای تاریخی مربوط می‌شود که خواصی دارند که ما امروز به تکرار می‌بینیم. بحران مالی کنونی از بسیاری جهات قابل مقایسه با بحران مالی سالهای ۳۰ میلادی است که هم باعث پیدایش جنبش فاشیست شد و هم رادیکال‌شدن مواضع چپ‌گراها. گروه هنرگردانی کرواسی: چی، چگونه و برای چه کسی WHW که دوسالانه‌ امسال استانبول را هنرگردانی می‌کند، مفهوم دوسالانه را با متن اجتماعی و سیاسی دوره‌ی پیش از جنگ جهانی دوم، به صورتی که برتول برشت در نمایشنامه‌هایش به آن پراخته، پیوند می‌زند؛ همان‌طور که WHW اشاره می‌کند، این دوره شباهت نیرومندی با دوره‌ی حاضر شبه‌اخلاقی، تنگدستی به سرعت رو به رشد و سرکوب دارد. عنوان دوسالانه‌ی امسال از آواز “چه چیز انسان را زنده نگاه می‌دارد؟” اپرای انقلابی سه پنی (۱۹۲۸) به وام گرفته شده است. در بیان مفهوم خود WHW بر این واقعیت تاکید می‌ورزد که نمایشنامه‌ی برشت خود تکرار یا اقتباسی از اپرای گدا نوشته‌ی جان گری است که در سده هجدهم نوشته شده، یعنی در دوران اولیه سرمایه‌داری صنعتی که از بسیاری جهات با دوران اپرای برشت شباهت داشت (همان‌طور که خود برشت اشاره کرده: درست مانند دویست سال پیش ما همان نظمی را داریم که در آن کمابیش تمام سطوح، هر چند از راههای بیشتر و گوناگون‌تری به اصول اخلاقی احترام می‌گذارند، نه از راه در پیش گرفتن یک زندگی اخلاقی، بلکه از راه زندگی بیرون از اخلاق.) (۱۰)

این نمایشنامه‌ای بود که برشت مفهوم تئاتر “حماسی” را که دیرتر “آموزشی” نامید، در آن مشخص می‌کند ـ تئاتری بدون توهم که بازیگر خود را در آن با نقش شناسایی نمی‌کند، بلکه بیشتر آنرا به نمایش می‌گذارد در حالی‌که تماشاگر رویداد نمایشی را با ذهنی انتقادی دنبال می‌کند. یکی از اصول اصلی تئاتر برشت “اثر بیگانه‌کردن” (Verfremdungseffekt) است که اجراکنندگان از راه آواز‌ها، تفسیرها، اضافاتی در لحن و به کارگیری زبان عامیانه و نشانه‌هایی که عبارات، اشارات و برچسبهایی بر آن نقش زده شده، آن را تولید می‌کنند. همان‌طور که گروه WHW خاطرنشان می‌کند، برشت اثر بیگانه‌کننده را به صورت راهی برای افشا و شالوده‌شکنی طرزکار دستگاه نمایشی به کار برد، به همین سان نیز آنها با تکرار اپرای گدا در استانبول به دنبال راهی برای پرهیز از دامهای “دستگاه معاصر هنر” هستند.


ماتیج بور، سباستین هوروات: کهنه‌پوشان (Raztrganci)/ شاگران و آموزگاران، تهیه شده در مرکز ای.پی.آی، ام.جی پتوجی در کنکارژو دوم، ۲۰۰۷، عکس مارکانریا

برشت با در پیش‌گرفتن فاصله‌ای انتقادی، طنز و گفت‌وشنود برهانی ، با شعارهای برجسته ایدئولوژیک نجنگید، بلکه از این شعارها در قالبی حتی رادیکال‌تر سود جست ـ در اصل با تکرار آنها ـ و به این ترتیب، به افشای بی‌معنا بودن آنها دست زد. هنرمندان مورد بحث من، رابطه‌ی همانندی با تکرار دارند، خواه با نوعی حرکت ایدئولژیک یا مدلهایی از گذشته: آنها را از آنِ خود می‌کنند تا مشخص شود چه کسی از راه آنها سخن می‌گوید و چه پیامی را به چه کسانی انتقال می‌دهد.
سال گذشته، حکومت دست راستی اسلوانی پایان یافت؛ در ارزیابی دوباره‌ی خود از تاریخ، این حکومت همدستی با دشمن را همطراز جنبش مقاومت، و کمونیسم را همطراز فاشیسم قلمداد می‌کرد. با رعایت انصاف باید گفت که این پدیده در سراسر اروپای خاوری حضور دارد و ما بازگشت کنونی به تاریخ هنر انقلابی را باید در این چارچوب دریابیم. کارگردان اسلوانیایی تئاتر سباستین هوروات در سالهای اخیر تعدادی کار به صحنه برده که اشاره مستقیمی به تئاتر رادیکال برشت دارد.کاری که بیشترین توجه را به خود جلب کرد کهنه‌پوشان، نمایشنامه‌ای افسانه‌ای بود که ماتج بور در ۱۹۴۳ در هنگامه نبردهایی نوشت که به عنوان عضوی از ارتش پارتیزانی اسلوانی در آنها شرکت داشت. هوروات عنوان فرعی برشتی شاگردان و آموزگاران را به این نمایشنامه داد و به این ترتیب بر نیاز امروزه به تئاتر آموزشی و اهمیت ارتباط با تماشاچی تاکید ورزید. در پایان اجرا، در کمال شگفتی همه، اعضای همسرایان پارتیزانی از میان مخاطبان بلند شدند و شروع به خواندن آوازهای معروف پارتیزانی کردند که ماشه واکنش عاطفی نیرومندی را در تئاتردوستانی کشید که نشان دادند نه تنها با جنبش پارتیزانی، که به گفته‌ی یکی از منتقدان با قدرت و ایدئولوژی تئاتر امروز هم رابطه‌ی نیرومندی دارند. (۱۱) با تکرار نه تنها متن، بلکه قالب نمایشی پارتیزانی با مضمون اخلاقی و ایدئولوژیکی، هوروات (طبیعتاً با مدرن‌کردن‌ها، سبک‌سازیها و تاکیدهای به خصوصی) تئاتردوستان و امکان تئاتری را که از لحاظ سیاسی براندازنده باشد، در روزگار کُنش‌‌گرایی کاپیتالیستی و سیاسی به بوته‌ی آزمایش گذاشت.


Chto delat? / چه باید کرد؟ مردم ساندویچی خشمگین یا در ستایش دیالکتیک، ۲۰۰۵، منظره چیدمان نمایشگاه “Prekinjene zgodovine/ تاریخهای قطع‌شده، گالری مدرن، لژوبلژانا، ۲۰۰۶. عکس: دژان هبیچت

در ۱۳۸۳، اعضای گروه با نام مهیج Chto Delat (به روسی چه باید کرد؟) در محله‌ی کارگری شهری معاصر در سنت پترزبورگ که کانون شورش کارگری ۱۹۰۵ بود، به پژوهشی گسترده دست می‌زند. هدف پژوهش آنان، ‌تحلیل شکلهای ممکن ایستادگی در برابر سیستمهای تازه‌ی استثمار و بیگانگی بود. یکی از نتایج، عمل مردمان ساندویچی خشمگین یا در ستایش دیالکتیک بود که به یادبود صدسالگی انقلاب روسیه اختصاص داده شده بود. عملی که آنان با همکاری گروههای محلی عمل‌گرا اجرا کردند، به قول خود هنرمندان، قالب تئاتری را یافت که در فضای شهری روی می‌داد. (۱۲)

شرکت‌کنندگان پروژه به دنبال تجسم بخشیدن به قدرتمندترین شعرهای برشت بودند. ابیات “در ستایش دیالکتیک” روی صفحاتی نوشته شده بود که اعتراض‌کنندگان را مانند ساندویچ دربرمی‌گرفت. این صفحات ساندویچی را بر تن کودکان، کُنش‌‌گرایان و بازنشستگانی می‌کردند که به صورت یک گروه، مرتب جای خود را عوض می‌کردند و به این ترتیب آرایش علائم را آن‌قدر تغییر می‌دادند تا به قول خودشان، جنبش‌پذیری خاموش نیروی بالقوه سیاسی در قالب گفتاری قاطع و شاعرانه منفجر می‌شد ـ در پایان “معترضان” به شیوه‌ای “شوروی‌یایی” شعر برشت را طوری دکلمه می‌کردند که با عواطف رقت‌انگیز گذشته انقلابی طنین داشت. تکرار آن زبان، این امکان را به وجود می‌آورد تا نشان داده شود که حرکات اشاره‌ای انقلابی شکست‌خورده، تمام معنای خود را از دست داده و نیروی بالقوه و واقعی سیاسی، اینک در آگاهی این واقعیت مسلم، ماوا داشت.

برشت تعدادی اثر کوتاه به نام “قطعه‌های آموزشی” (Lerhstücke) هم نوشت که بیشترً درسهایی برای اجرا بودند. برای آنکه بازیگران بیشترین فاصله‌ی ممکن را با موادی بگیرند که با آن سروکار داشتند، باید از قواعد برشت برای اجرای این “قطعه‌های آموزشی” پیروی می‌کردند. به جای آنکه بازیگران خود را با نقشهایشان شناسایی کنند، چیزی که برشت از جمله از آنها می‌طلبید، تکرار مکانیکی حرکات اشاره‌ای خاص بود. به منظور وسعت بخشیدن به انگاره‌ای مشترک، هویت فرد قربانی می‌شد. می‌توان گفت که امروزه هنرمندان اروپای خاوری یک‌بار دیگر انگاره‌ی هنر به مثابه‌ی “قطعه‌ای آموزشی” را ـ برای هرمندان و شرکت‌کنندگان هر دو ـ پیش می‌کشند. اگر ما شروع به نشخوار این اندیشه کنیم که چرا انگاره‌ی کمونیستی در اروپای خاوری مورد استقبال زیاد قرار گرفت و چرا جمع‌گرایی با چنین نیرویی در آثار هنرمندان اروپای خاوری احساس می‌شود، احتمالا دست به گمانه‌زنی خطرناکی می‌زنیم. در اینجا کافیست واقعیتهای مسلم معینی را مشخص کنیم که برای اندیشیدن در باره‌ی تکرار لازم است. گرایشی که ما در هنرمندان گوناگون اروپای خاوری نسبت به درونمایه‌ی آرمان‌شهری شکلهای انتزاعی و سرشت آیینی تکرار می‌بینیم، نمونه‌ی مشخصاتی است که هویت منحصراً اروپای خاوری آنان را می‌پوشاند و در اینجاست که آنان جهانی می‌شوند.


ماتج بور، سباستیان هوروات: کهنه‌پوشان (Raztrganci)/ شاگردان و آموزگاران، تهیه‌شده در مرکز ای.پی.آی، ام.جی پتوج در کنجارژو دوم، ۲۰۰۷

امروزه به سختی می‌توان به خیال درآورد که چیزی مانند انقلاب اکتبر روسیه که رژیم تزاری را به کلی در ۱۹۱۷ نابود کرد، تکرار شود. اما ایفای نقش در اعتراضاتی که از سوی بلاگ‌ها، سایت‌های شبکه‌ای اجتماعی گوناگون و این و آن آغاز می‌شوند، برایمان آسان و آسان‌تر می‌شود. صرف‌نظر از اینکه درونمایه آنها تا چه اندازه می‌تواند پیش پا افتاده باشد، در نهایت احساس می‌کنیم که کاری کرده‌ایم و حتی تفاوتی به وجود آورده‌ایم. این‌همه از راه همان اینترتی ممکن می‌شود که از راه بهبود بخشیدن به پراکنده کردن درونمایه و سهیم شدن دانش و معرفت، در حال تکامل بخشیدن به اقتصاد جدید فرهنگی است. در اینجا نیز می‌توانیم چیزی از برشت بیاموزیم: راززدایی راههای معاصر ارتباط، بازشناسی قدرت سرکوب‌گرانه توهمات و دورریختن آنها به منظور آشکار کردن دانش و معرفت ـ ابزار انقلاب فرهنگی. اگر انقلابی پیش روی ما باشد، انقلابی فرهنگی است که با هر انقلابی که در گذشته روی داده تفاوت دارد، زیرا از کل قدرت آموزشی و اطلاع‌رسانی فن‌آوری تازه و ناآرامی اجتماعی تمام قربانیان نخستین بحران جهانی مالی به طور کامل سود می‌جوید.

هر چند بسیاری از مردمان برشت را به دلیل توهمات راززدایی شده و روشهای فورمال ناهمگنش، پدر تئاتر پست‌مدرن می‌نامند، اما در اینجا لازم است بر تفاوت جوهری برشت و پست‌مدرنیسم تاکید شود، تفاوتی که دلایل ممکن برای تجدید ارتباط او با موضوعات مورد بحث را نیز القا می‌کند. در جایی‌که پست‌مدرنیسم حقیقت را نسبی، مرزهای میان مجازی و واقعی را تیره و تار می‌کند، و به مواضع روشن و واکنشهای ثابت و پایدار نسبت به واقعیت اجتماعی، شک تزریق می‌کند، تکرار مکانیکی برشت، راهی برای برخورد مداوم به واقعیت بود. به جای برون‌ریزی عاطفی catharsis معروف ارسطو، برشت اثر بیگانگی را در کارهایش به کار می‌گیرد، به جای لذت بردن از توهم، موضع اندیشمندی انتقادی مداوم را در پیش می‌گیرد. تنها به این ترتیب تماس با واقعی ممکن می‌شود؛ تنها به این ترتیب تکرار به مثابه بازشناسی پیش‌بینی‌ناشدنی ممکن می‌گردد؛ تنها پیش‌بینی‌ناپذیر به آفرینندگی و آزادی ما توان می‌بخشد. یا به قول ملادن دولار: تکرار “با هسته وجود ما سروکار دارد، چیزی است که ما را به بردگی می‌کشاند و شکاف بسیار کوچکی برای آزادی برده به وجود می‌آورد.” (۱۳) و تنها از راه تماس مداوم با واقعی است که ما می‌توانیم خود را از شر دودلی رها، موضع مستحکمی اختبار کنیم و به آینده بازگردیم.

زدنکا بادوویناک (Zdenka Badovinac)

مدیر موزه هنرهای امروز لژوبژانا از سال ۱۹۹۳ است و نمایشگاههای بسیاری را برای هنرمندان اسلوانی و بین‌المللی هنرگردانی کرده است. بادوویناک آغازگر گردآوری نخستین مجموعه هنر اروپای خاوری به نام +۲۰۰۰ + آرت‌ایست بوده است. زدنکا بادوویناک پیوسته در حال برخورد با روندهای تعریف دوباره تاریخ و پرسشهایی در باره سنتهای متفاوت آوانگارد هنر امروز بوده است که با نمایشگاه “تن و خاورزمین ـ از سالهای ۱۹۶۰ تا به امروز” (موزه هنرهای امروز لژوبژانا، ۱۹۹۸: هنر خروج؛ نیویورک ۲۰۰۱) آغاز شد. در سال ۲۰۰۰ این کار را با نخستین نمایش همگانی مجموعه‌ی +۲۰۰۰ + آرت‌ایست ، “هنر اروپای خاوری در گفت‌وگو با باختر” (موزه هنرهای امروز لژوبژانا، ۲۰۰۰) و سپس با سلسله‌ی نمایشگاههای آرت‌ایست، بیشتر با “از خاص” (۲۰۰۳) در موزه هنرهای امروز لژوبژانا ادامه می‌دهد و پس از آن با “هفت گناه: ‌ موزه هنرهای امروز لژوبژانا، “تاریخهای گسسته” (۲۰۰۶)، “زنان شنگن” (۲۰۰۸). پروژه‌های مهم دیگر او “ناکرانمند.۳، ۲۰۰۰، آمتسردام)، وین ۲۰۰۲، دمکراسیها/دو سالانه‌ی تیرانا (۲۰۰۵) و… است. او سرپرست دوسالانۀ ونیز (۱۹۹۳-۱۹۹۷، ۲۰۰۵) از اسلوانی و سرپرست دوسالانه سائوپائولو از اطریش بوده است.

۱) در این باره نظریه‌های ناسازگاری چندی در گردش است. جامعه‌شناس شهری امریکایی فلوریدا در باره‌ی یک طبقه‌ی تازه‌ی آفریننده” قلم می‌زند که آینده‌ی دانش و شاخت و اقتصاد آفریننده بر دوشش خواهد بود. از سوی دیگر نویسنده‌ی اسلوانیایی لنارت کوچیک به چیزی که خود به آن نظارت فرعی از سوی فلوریدا می‌گوید اشاره دارد؛ به این معنا که اکثریت کارگران آفریننده در شرایطی زندگی می‌کنند که ایستارهایش از سبک زندگی طبقه‌ی فرهیخته بسی پائین‌تر است. در اینجا کوچیک به جامعه‌شناسان و پژوهشگران منتقدی مانند ریچار سنت، اولریچ بک و نائومی کلاین اشاره دارد. هنرمندان و پروژه‌هایی که من در نوشته‌ام به آن اشاره می‌کنم گونه‌ای فاصله‌ی انتقادی و آگاهی اجتماعی را حزئی آفرینندگی می‌بیند.

۲) بوریس گرویس “بازگشت از آینده” در آرت‌ایست ۲۰۰۰: هنر اروپای خاوری برای مجموعه‌های بین‌المللی و ملی گالری نو لجوبلجانا، فولیو ورلاگ، ۲۰۰۱

۳) اینکه آرنس، آوانگارد در آیینه‌ی پشتی، تغییر الگوهای پذیرش آوانگارد در یوگوسلاوی و روسیه‌ی سابق از سالهای ۸۰ تا امروز، ص.۱۰۲

۴) سورن کرکه‌گارد، تکرار، در خواننده‌ی کرکه‌گارد، انتشارات بلکول، ۲۰۰۱

۵) ملادین دولار، خودکاری تکرار، ارسطو، کرکه‌گارد، لاکان، دستنوشته‌ی چاپ نشده

۶) بوریس گرویس، در باره‌ی نو، ص.۳۵

۷) والتر بنجامین فیلسوف و نظریه‌پرداز شناخته شده‌ی تاریخ هنر و نوآوری و بازتولید است. سالها پس مرگ فاجعه‌بارش، دوباره در ۱۹۸۶ با یک سخنرانی در باره‌ی موندران که مرکز مارکسیستی و گالری اس.کی.یو.سی در نمایشگاه تی.وی گالری در بلگراد سازمان داده بود از نو پدیدار شد. او سپس رساله‌های در باره‌ی کپی، و این چیزی نیست که به نظر می‌رسد باشد، منتشر کرد و با همکاری اینکه آرنس، نمایشگاه هنر نو چیست را در ۲۰۰۶ در برلن را برگزار نمود

۸) والتر بنجامین، در باره‌ی موندریان.

۹) ژیل دولوز، تفاوت و تکرار، ترجمه‌ی پل پتون؛ لندن ۲۰۰۴

۱۰) برتول برشت، در باره‌ی اپرای سه پنی که دبلیو.اچ. دبلیو در بیانیه‌ی مفهومی خود چه چیز مردم را زنده نگاه می‌دارد، بازگو شده است.

۱۱) Ignacija J. Fridl, “Raztrgani svet in premikanje pogledov,” Dnevnik, October 18, 2007,Pop/Kultura,http://www.dnevnik.si/debate/komentarji/275577.

۱۲) David Riff and Dimitry Vilensky,”Prekinjene zgodovine /Interrupted Histories,” Arteast Razstava / Arteast Exhibition, Moderna galerija / Museum of Moderna Art, Ljubljana, 2006.

۱۳ Dolar, Automatism of Repetition