نقش‌ونگاری خود و مسؤلیت زیبایی‌شناسانه

نویسنده : بوریس گرویس

مترجم : رویا منجم
منبع:

http://www.e-flux.com/journal

بوریس گرویس فیلسوف، مقاله‌نویس، منتقد هنری، نظریه‌پرداز رسانه‌ها و کارشناس نامی و بین‌المللی هنر و ادبیات پست‌مدرن در روزهای آخر شوروی کمونیستی ، و یک آوانگارد روسی است. نوشته‌های دکتر گرویس سنت های بی‌اندازه متفاوت پساساختارگرایی و فلسفه ی نوین روسی را به کار می‌گیرد. درسال های ۱۹۷۰، دکتر گرویس که فلسفه و ریاضیات را در دانشگاه ملی لنین‌گراد تحصیل کرده، خود را در صحنه ی فرهنگی غیررسمی در مراکز روسی غرق می‌کند، و اصطلاح “مفهوم‌گرایی مسکو” را می‌سازد. از ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۱، در بخش زبان‌شناسی ساختاری و کاربردی دانشگاه ملی مسکو تدریس می‌کند و در ۱۹۸۱ به آلمان غربی مهاجرت و دکترای فسلفه ی خود را از دانشگاه مونستر دریافت می‌کند.
از آثار مهم او هنر مطلق استالین است که خوانندگان غیرروسی را با نویسندگان پست‌مدرن روسی آشنا می‌کند. نوشته‌های فلسفی‌اش شامل دفترچه ی خاطرات یک فیلسوف، در باره ی نو: مطالعه ی اقتصاد فرهنگی، و اختراع روسیه می‌شود. نقطه ی محوشونده و هنر چیدمان دربرگیرنده ی نوشته‌های او در باره ی نظریه ی هنر و نقد هنری است. آثار اخیرش عبارت است از: ظن و گمان: پدیده‌شناسی رسانه‌ها، الیا کاباکوف و مردی که از آپارتمانش به فضا پرواز کرد. دکتر گرویس مجموعه‌مقالاتی را به روسی و آلمانی ویرایش کرده و بیش از صدها مقاله نوشته است. از ۱۹۹۴، دکتر گرویس، علاوه بر کار موزه‌داری و سازماندهی نمایشگاه ها و کنفرانس های بین‌المللی هنری بی‌شمار، در مرکز هنری و تکنولوژی رسانه‌ای کارلسروهه آلمان زیبایی‌شناسی، و تاریخ هنر تدریس می‌کند.

این روزها به نظر می‌رسد کمابیش همگان به این عقیده رسیده‌‌اند که دورانی که هنر کوشید تا خودمختاری خود را استقرار بخشد ـ با موفقیت یا عدم موفقیت ـ سپری شده است. و با این حال، رسیدن به این تشخیص با احساسات آمیخته‌ای همراه بوده است. آدم این گرایش را دارد که آمادگی هنر معاصر را برای فراتر رفتن از کرانه‌های سنتی دستگاه هنر جشن بگیرد، به شرطی که چنین حرکتی با اراده‌ای دیکته شود که خواهان تغییر شرایط اجتماعی و سیاسی غالب و تبدیل دنیا به جای بهتری باشد ـ به کلامی دیگر در صورتی که انگیزش این حرکت اخلاقی باشد. از سوی دیگر، آدم این گرایش را دارد که اشک بریزد و افسوس خورد که به نظر می‌رسد تلاش ها برای فراتر رفتن از دستگاه هنر هرگز به آن سوی حوزه ی‌ زیبایی‌شناسی نمی‌رسد: به جای تغییر دنیا، هنر فقط باعث می‌شود جای بهتری به نظر برسد. این یأس و سرخوردگی زیادی در درون دستگاه هنر می‌آفریند، در دستگاهی که حال‌وهوای غالب آن ظاهراً مرتب به عقب و جلو، میان امید به دخالت در دنیای فراسوی هنر و سرخوردگی (و حتی نومیدی) از غیرممکن بودن دست‌یابی به چنین هدفی در نوسان است. در حالی‌که این شکست اغلب به عنوان گواه بی‌گنجایشی هنر در نفوذ به حوزه ی سیاسی تعبیر می‌شود، بحث من در عوض این است که اگر سیاسی‌کردن هنر به راستی مد نظر است و به آن عمل ‌شود، بیشتر موفق خواهد شد. هنر در واقع می‌تواند وارد حوزه ی سیاست شود و در سده ی بیستم، به راستی که بارها وارد این حوزه شده است. مشکل، بی‌گنجایشی هنر در تبدیل شدن به امری به راستی سیاسی نیست. مشکل این است که امروزه حوزه ی سیاسی دیگر زیبایی‌شناسانه شده است. وقتی هنر سیاسی می‌شود، مجبور می‌شود به این کشف ناخوشایند برسد که سیاست دیگر هنر شده است ـ که سیاست دیگر خود را در حوزه ی زیبایی‌شناسی جای داده است.

در زمانه ی ما، هر سیاستمداری، هر قهرمان ورزشی، هر تروریستی، هر ستاره ی سینمایی تصاویر زیادی تولید می‌کند، چون رسانه‌ها به طور خودکار فعالیت های آنان را پوشش می‌دهند. در گذشته، تقسیم کار میان سیاست و هنر کاملا روشن بود: سیاستمدار مسؤل سیاست بود و هنرمند آن سیاست ها را از راه روایت یا تصویر بازنمایی می‌کرد. از آن زمان، وضعیت به شدت تغییر کرده است. سیاستمدار معاصر دیگر نیازی به هنرمند ندارد تا به شهرت رسد یا نامش را در آگاهی مردمی حک کند. هر شخصیت یا حادثه ی سیاسی مهمی بی‌درنگ از جانب رسانه‌ها ثبت، بازنمایی،‌ توصیف، ترسیم، روایت و تعبیر می‌شود. ماشینِ پوشش رسانه‌ای نیازی به دخالت هنری فرد یا تصمیمی هنری برای به حرکت درآوردن آن ندارد. در واقع، رسانه‌های توده‌ای معاصر به صورت بزرگ‌ترین و قدرتمندترین ماشین تولیدکننده ی تصویرـ بسی گسترده‌تر و مؤثرتر از دستگاه معاصر هنر- پا به عرصه گذاشته است. ما پیوسته با تصاویر جنگ، دهشت و فاجعه در انواع مختلف و در سطحی از تولید و توزیع تغذیه می‌شویم که مهارت های صنعتگرانه ی artisanal هنرمند نمی‌تواند با آن رقابت کند.

اکنون، اگر هنرمندی بتواند فراسوی دستگاه هنر رود، به همان صورتی شروع به عمل می‌کند که سیاستمداران، قهرمانان ورزشی، تروریست ها، ستارگان سینما و دیگر مشاهیر خرد و کلان عمل می‌کنند: یعنی از راه رسانه‌ها. به کلامی دیگر، هنرمند، به کارهنری تبدیل می‌شود. در حالی‌که گذار از دستگاه هنر به رشته ی سیاسی امکان‌پذیر است، این گذار عمدتاً ‌در قالب این تغییر عمل می‌کند که هنرمند را رودرروی تولید تصویر قرار می‌دهد: هنرمند دیگر تولیدکننده ی تصویر نیست، بلکه خودش تصویر می‌شود. این تحول و دگرگونی با این ادعای معروف فردریش نیچه در اواخر سده ی نوزدهم ثبت شد که بهتر است کارهنری بود تا هنرمند. شکی نیست تبدیل شدن به کارهنری نه فقط لذت‌برانگیز است، بلکه این دلهره‌ را به وجود می‌آورد که فرد به شکلی ریشه‌ای زیر نگاه خیره ی دیگری قرار دارد ـ نگاه خیره ی رسانه‌ها که به صورت اَبَرهنرمند عمل می‌کند.


در اول نوامبر، ۲۰۰۸، ناتالی پورتمان هنگام ترک میهمانی‌ای در بورلی هیلز دیده شد. منبع: Just Jared

من این دلهره را به صورت دلهره ی خودنگاری توصیف می‌کنم زیرا هنرمند ـ و هر کسی را که تحت پوشش رسانه‌ای قرار می‌گیرد – وادار می‌کند تا با تصویر خودش روبه‌رو شود: این تصویر را تصحیح کند، تغییر دهد، سازگار کند یا ضدش را به تصویر کشاند. امروزه، اغلب می‌شنویم که هنر زمانه ی ما به شکلی فزاینده‌ به همان صورتی عمل می‌کند که نقش‌و نگار و این تاحدی درست است. اما مشکل نهایی نقش‌ونگار فقط به این مربوط نمی‌شود که من چگونه دنیای بیرون را به نقش و نگار می‌کشانم، بلکه مسئله این است که من چگونه خود را می‌نگارم – یا از آن مهم تر چه برخوردی با به نقش‌ونگار درآمدن خود به دست دنیا دارم. امروزه، این مشکلی کلی و ‌فراگیر است که همه ـ و نه فقط سیاستمداران، ستارگان سینما و مشاهیر ـ با آن روبه‌رو هستند. امروزه همه در معرض ارزیابی زیبایی‌شناسانه‌اند ـ از همه خواسته می‌شود که مسؤلیت زیبایی‌شناسانه ی ظاهر خود ـ خودنگاری ـ را در دنیا به عهده بگیرند. اگر زمانی، این امتیاز و بار سنگینی بر دوش تعدادی انگشت‌شمار برگزیده بود، در زمانه ی ما خودنگاری، یک عمل توده‌ای فرهنگی به تمام معناست. فضای مجازی اینترنت عمدتاً عرصه‌ای است که صورتم Myface)) و فضایم Myspace)) پیوسته و بارها به نقش‌ونگار درمی‌آید تا در YouTube)) به نمایش درآید و به عکس. اما به همین سان در دنیای واقعی ـ یا بیایید بگوییم دنیای آنالوگ ـ از آدم انتظار می‌رود که مسؤل تصویری باشد که در مقابل نگاه خیره ی دیگران به نمایش می‌گذارد. حتی می‌توان گفت خودنگاری عملی است که هنرمند و مخاطب را مثل هم، به ریشه‌ای‌ترین شکل خود یکی می‌کند: هر چند همه کارهای هنری تولید نمی‌کنند، اما همه یک اثرهنری‌اند. در عین حال، از همه انتظار می‌رود که نگارنده ی خود باشند.
اکنون، هر نوع نقش‌ونگاری ـ از جمله خودنگاری ـ بیشتر نه به صورت راهی برای آشکار ساختن چیزها، بلکه راهی برای پوشاندن آنها دیده می‌شود. زیبایی‌شناسانه‌کردن (aestheticization) سیاست نیز به همین سان راهی برای جایگزین کردن ماده با ظاهر آن، یا مسائل واقعی با تصویرسازی سطحی از آن در نظر گرفته می‌شود. در حالی‌که مسائل پیوسته تغییر می‌کنند، تصاویر باقی می‌مانند. درست به همان سان که آدم به آسانی زندانی تصویر خودش می‌شود، اعتقادات سیاسی آدم هم می‌تواند به عنوان خودنگاری‌های محض به سخره گرفته شوند.

زیبایی‌شناسانه کردن، اغلب با اغوا و تجلیل یکی گرفته می‌شود. روشن است که وقتی والتر بنیامین در پایان مقاله ی معروفش” کار هنری در عصر بازتولید مکانیکی”، سیاسی‌کردن زیبایی‌شناسی را در مقابل زیبایی‌شناسانه‌‌کردن سیاست قرار می‌دهد، همین معنای اصطلاح “زیبایی‌شناسانه کردن” را مد نظر داشته است. اما می‌توان به عکس بحث کرد که هر عمل زیبایی‌شناسانه‌کردنی همیشه ،خود ، نقد موضوعی است که زیبایی‌شناسانه شده‌ است، به این دلیل ساده که این عمل توجه را به نیاز موضوع برای افزوده‌ای جلب می‌کند تا بهتر از آنچه به واقع هست به نظر برسد. این افزوده همیشه به صورت فارماکون دریدایی Derridean Pharmacon 2عمل می‌کند: یعنی در حالی‌که نقش‌ونگار باعث می‌شود که موضوع بهتر به نظر برسد، اما در عین حال این ظن را هم به وجود می‌آورد که اگر نقش‌ونگار بیرونی‌اش زدوده شود، زشتی و زنندگی به‌خصوصی خواهد داشت.

به راستی که نقش‌ونگاری ـ از جمله خودنگاری ـ بیشتر سازوکاری برای ایجاد شک و گمان است. دنیای معاصر نقش‌ونگاری تام، اغلب به صورت دنیای اغوای تام توصیف می‌شود که ناپسندی واقعیت از آن محو شده است. اما بحث من بیشتر این است که دنیای نقش‌ونگاری تام، دنیای شک و گمان تام است، ‌دنیای خطر نهفته‌ای که در پشت سطوح نقش‌ونگاری شده کمین کرده است. بنابراین هدف اصلی خودنگاری، خنثی کردن شک و گمان هر تماشاچی ممکن، تولید اثر صادقانه‌ای است که در جان تماشاچی اعتماد برانگیزد. در دنیای امروز، تولید صداقت و اعتماد دلمشغولی همه شده است ـ که در عین حال، دلمشغولی هنر در سراسر تاریخ مدرنیته بوده و هست: (یعنی) هنرمند مدرن همیشه خود را به عنوان تنها فرد صادق در دنیای دورویی و فساد قرار داده است. بیایید به طور خلاصه به بررسی کارکرد تولید صداقت و اعتماد در دوران بپردازیم تا بتوانیم شیوه ی عمل امروز آنرا مشخص کنیم.

باربارا ویسر، نام‌زودوده، تخم مرغ ، عکس رنگی (Barbara Visser, Detitled, EGG19992811/FT/L/c, 2000, color photograph.)

می‌توان بحث کرد که تولید نوگرایانه ی (مدرنیستی) صداقت به صورت تنزل نقش‌ونگاری عمل کرده، که هدف از آن آفرینش فضایی سفید و خالی در مرکز دنیای نقش‌ونگاری شده، از بین بردن نقش‌ونگار، و تمرینِ بی‌نقش‌ونگاری (zero-design) بوده است. به این ترتیب، آوانگاردهای هنر می‌خواستند حوزه‌هایی خالی از نقش‌ونگار بیافرینند تا به صورت حوزه‌های صداقت، اخلاق والا، یک‌دلی و اعتماد درک‌ودریافت شوند. در مشاهده ی سطوح فراوان نقش‌ونگاری‌شده ی رسانه‌ها، آدم امیدوار است که فضای تاریک و پوشید ی زیر رسانه‌ها تا حدی خود را لو دهد و به نمایش بگذارد. به کلامی دیگر، ما منتظر لحظه‌ای از یک‌دلی و صداقت، آن لحظه‌ای هستیم که در آن سطح نقش‌ونگاری شده دهان باز کند و منظره‌ای از درونش را به نمایش گذارد. بی‌نقش‌ونگاری می‌کوشد تا این دهان بازکردن را به شکلی مصنوعی برای تماشاچی تولید ‌کند و به او اجازه ‌دهد تا چیزها را به همان صورتی که به راستی هستند ببیند.
اما ایمان روسویی به معادله‍ ی یک‌‌‍‍‌دلی و صداقت و بی‌نقش‌ونگاری، دیگر از زمانه ی ما نقش بربسته است. دیگر ما آماده نیستیم تا باور کنیم که نقش‌ونگاری مینیمالیستی چیزی در باره ی صداقت و یک‌دلی موضوع نقش‌ونگاری‌اش القا می‌کند. به این ترتیب برخورد آوانگارد به نقش‌ونگاری صداقت، سبکی در میان دیگر سبک های فراوان و ممکن می‌شود. تحت این شرایط، تأثیر یک‌دلی و صداقت نه با انکار این شک و گمان اولیه، بلکه با تأیید آن آفریده می‌شود. یعنی ما تنها زمانی آماده‌ایم باور کنیم که دهان بازکردن سطح نقش‌ونگاری شده صورت گرفته ـ و ما می‌توانیم چیزها را به همان صورتی که به راستی هستند ببینیم ـ که واقعیت نهفته در پس ظاهر، خود را بسی بدتر از آنچه تصور کرده بودیم به نمایش بگذارد. با روبه‌رویی با دنیای نقش‌ونگاری تام، ما تنها زمانی می‌توانیم فاجعه، حالت اضطراری، پارگی و دریدگی خشونت‌بار سطح نقش‌ونگاری شده را بپذیریم که اجازه دهد واقعیت نهفته در پس آن دیده شود. و شکی نیست که این واقعیت نیز باید خود را به صورت واقعیتی فاجعه‌آمیز به نمایش بگذارد، زیرا ظن و گمان ما این است که چیز وحشتناکی در پس نقش‌ونگار در جریان است ـ دستکاری‌‌ای طنزآمیز ، تبلیغی سیاسی، دسیسه‌هایی پنهانی، منافعی پوشیده، جنایت. به دنبال طرح فرضیه ی مرگ خدا، نظریه ی توطئه، تنها شکل بازمانده ی ماورالطبیعه سنتی گفتار در باره ی پوشیده و نامرئی شد. در جایی‌که ما زمانی طبیعت و خدا را داشتیم، اینک نظریه ی نقش‌ونگار و توطئه را داریم.

حتی اگر معمولا” به بی‌اعتمادی به رسانه‌ها گرایش داریم، اما تصادفی نیست که وقتی از بحران جهانی برایمان حرف می‌زنند یا تصاویر ۱۱ سپتامبر را به آپارتمان‌هایمان ارسال می‌کنند، بی‌درنگ آماده‌ایم آنها را باور کنیم. حتی متعهدترین نظریه‌پردازان پست‌مدرن شبیه‌سازی(simulation) ، حین تماشای تصاویر ۱۱ سپتامبر، صحبت در باره ی بازگشت واقعی را آغاز کردند. در هنر غرب سنتی وجود دارد که هنرمند را به صورت فاجعه‌ای مجسم می‌کند که راه می‌رود و ـ دست‌کم از زمان بودلر به بعد ـ هنرمندان مدرن در آفرینش تصاویر شر که در پسِ سطح کمین کرده‌اند، زبردست بوده‌اند، عملی که بی‌درنگ اعتماد همه را به خود جلب کرد. در زمانه ی ما، تصویر رمانتیک poete maudit (شاعر نفرین‌شده) با تصویر هنرمندی جایگزین شده که آشکارا بدبین ـ آزمند، سلطه‌گر، کاسب‌مآب است و فقط به دنبال سود مادی و به اجراگذاشتن هنر به عنوان ماشینی برای فریب مخاطب است. ما این راهکار نفی خود محاسبه‌شده ــــ یا آن نوع خودنگاری را که خود را نفی می‌کند ـ از نمونه‌های سالوادور دالی و اندی وارهول، جف کونز و دیمن هرست یاد گرفته‌ایم. این راهکار هر چه‌قدر هم که قدیمی باشد، به ندرت خطا می‌کند. با نگاهی به تصویر همگان از این هنرمندان مایلیم فکر کنیم: “آه چه بیم‌انگیز”، اما در عین حال‌ “آه، چه راست.” خودنگاری به صورت نفی خود، هنوز در زمانی عمل می‌کند که بی‌نقش‌ونگاری آوانگارد صادقانه شکست می‌خورد. در اینجا هنر معاصر، در واقع طرز کار کل فرهنگ شهرت را فاش می‌کند؛ از راه افشاگری‌ها و خودافشاگری های محاسبه شده. مشاهیر (از جمله سیاستمداران) خود را به صورت سطوح نقش‌ونگاری شده‌ای برای مخاطب معاصر به نمایش می‌گذارند که مردم با شک و گمان و نظریه‌های توطئه به آن پاسخ می‌دهند. بنابراین، برای آنکه کاری کنیم تا سیاستمداران به نظر قابل اعتماد بیایند، باید لحظه‌ای از افشاگری آفرید ـ فرصتی برای نگاه کردن به درون سطح تا بگوییم: “آه، این سیاستمدار به همان بدی است که من همیشه فکر می‌کردم.” با این افشاگری، اعتماد به دستگاه، از راه آیین قربانی نمادین و قربانی کردن خود احیا می‌شود و دستگاه شهرت و آوازه را با تأیید شک و گمانی که الزاماً تابع آن است، پایدار می‌کند. بنا به اقتصاد تبادل نمادین که مارسل موس و ژرژ باتای کندوکاو کرده‌اند،‌ افرادی که خود را به خصوص نامطبوع جلوه می‌دهند (مثل افرادی که اساسی‌ترین قربانی نمادین را به نمایش می‌گذارند) بیش از بقیه بازشناخته و پرآوازه می‌شوند. این واقعیت به تنهایی نشان می‌دهد که این وضعیت کمتر با بینش واقعی سروکار دارد تا با مورد خاصی از خودنگاری: امروزه، تصمیم‌گیری در مورد اینکه خود را از لحاظ اخلاقی بد به نمایش بگذاریم، تصمیم به خصوص خوبی است، از لحاظ خودنگاری (نابغه = خوک).

اما شکل ظریف‌تر و پیچیده‌تری از خودنگاری به صورت قربانی کردن خود وجود دارد: خودکشی نمادین. با پیروی از این راهکار ظریف‌تر خودنگاری، هنرمند، مرگ نگارنده را اعلام می‌کند، یعنی مرگ نمادین خودش را. در این حالت،‌ هنرمند اعلام نمی‌کند بد است، بلکه خود را مرده اعلام می‌کند. سپس کارهنری ناشی از آن را، به صورت اثری جمعی، شراکتی و دمکراتیک به نمایش می‌گذارد. گرایش به عمل جمعی، شراکتی یکی از مشخصات اصلی هنر معاصر است که قابل انکار نیست. گروه های بیشماری از هنرمندان در سراسر دنیا بر حق‌تألیف جمعی، حتی گمنام اثرشان اصرار می‌ورزند. از این گذشته، آداب جمعی از این نوع، مردم را تشویق به مشارکت و محیط اجتماعی را که این آداب در آن فاش می‌شوند، فعال می‌کند. اما این قربانی کردن خود که پیش از حق‌تالیف فردی می‌آید، در اقتصاد نمادین بازشناسی و شهرت جبران می‌شود.

وضعیت نوین امور در هنر را می‌توان به آسانی توصیف کرد: هنرمند هنر تولید می‌کند و آنرا به نمایش می‌گذارد و مردم چیزی را که به نمایش گذاشته شده، می‌بینند و ارزیابی می‌کنند. به نظر می‌رسد این آرایه عمدتاً به سود هنرمند است که خود را فردی فعال در مقابل توده مخاطب منفعل و گمنام به نمایش می‌گذارد. در حالی‌که هنرمند این قدرت را دارد که نامش را همگانی کند، هویت تماشاچیان با وجود نقش‌شان در اعتبار بخشیدنی که موفقیت هنرمند را تسهیل می‌کند، ناشناخته می‌ماند. بنابراین هنر نوین به آسانی می‌تواند به عنوان دستگاهی برای تولید شهرت هنری به بهای مردم بدفهمیده شود. با این حال، اغلب این نکته نادیده گرفته می‌شود که هنرمند همیشه به امان آرای همگانی گذاشته می‌شود ـ اگر کارهنری مورد قبول عام قرار نگیرد، در این صورت در واقع بی‌ارزش است. این کسری اصلی هنر نوین است: کار نوین هنری هیچ ارزش “درونی” که متعلق به خودش باشد ندارد، هیچ حسنی فراسوی آنچه سلیقه ی عام به آن می‌بخشد. در معابد باستانی، عدم تأیید زیبایی‌شناسانه دلیلی ناکافی برای رد کردن اثری هنری بود. تندیس های آنان به صورت تجلی مادی خدایان در نظر گرفته می‌شد: به آنها احترام گذاشته می‌شد، برای دعاخوانی در مقابلشان زانو زده می‌شد، از آنها هدایت طلبیده می‌شد، و ترس برمی‌انگیختند‌. بت های بدساخته شده و تمثال های بدنقاشی شده در واقع بخشی از این نظم مقدس بود و دورانداختن آنان کفر به حساب می‌آمد. بنابراین در چارچوب سنت دینی خاص، آثار هنری ارزش فردی “درونی” خود را دارند که مستقل از قضاوت زیبایی‌شناسانه ی مردم است. این ارزش از مشارکت هنرمند و مردم در آداب جمعی دینی گرفته می‌شود، نوعی وابستگی و خویشی مشترک که فضا را میان هنرمند و مردم نسبی می‌کند.

دبره مریم، نقاشیهای دیواری در معابد لیک تانا.

به عکس، دنیوی شدن هنر در برگیرنده ی بی‌ارزش‌شدن ریشه‌ای آن است. برای همین هگل در آغاز اثرش به نام” مقالاتی در باب زیبایی شناسی” اصرار می‌ورزد که هنر چیزی متعلق به گذشته است. هیچ هنرمند نوینی نمی‌تواند از هیچ‌کس انتظار داشته باشد که در مقابل اثرش برای دعاخواندن زانو بزند، از آن کمکی عملی بخواهد، یا برای دورکردن خطر از آن استفاده کند. بیش ترین کاری که آدم آماده است این روزها بکند این است که اثر هنری را جالب ببیند و البته بپرسد چه قیمتی دارد. قیمت و بها، اثرهنری را تا حدی از سلیقه ی عام ایمن می‌کند ـ اگر ملاحظات اقتصادی عاملی در محدود کردن ابراز بلافصل سلیقه ی عام نبود، بخش مهمی از آثار هنری که امروزه در موزه‌ها نگهداری می‌شوند، مدت ها پیش دور انداخته ‌شده بودند. مشارکت جمعی در یک عمل اقتصادی واحد، جدایی ریشه‌ای هنرمند و مخاطب را تضعیف می‌کند، نوعی همدستی می‌آفریند که در آن مردم مجبور می‌شوند به اثرهنری به خاطر قیمت بالایش احترام بگذارند، حتی وقتی خیلی هم آن اثر هنری را دوست ندارند. با این حال،‌ هنوز تفاوت پرمعنایی میان ارزش دینی اثر هنری و ارزش اقتصادی‌اش وجود دارد. هر چند قیمت یک اثرهنری نتیجه قابل‌سنجش ارزش زیبایی‌شناسانه‌ای است که با آن شناسایی می‌شود، احترامی که به اثر هنری به دلیل بهایش نشان داده می‌شود، به هیچ رو به شکلی خودکار به لزوم ستایش از اثر هنری ترجمه نمی‌شود. این ارزش الزامی هنر را تنها می‌توان در اقدامات غیرتجاری اگر نه ضدتجاری آن جست‌وجو کرد.

به همین دلیل، بسیاری از هنرمندان نوین کوشیده‌اند تا از راه فریفتن تماشاچیان به بیرون آمدن از نقش منفعل‌شان، از راه پل زدن بر فاصله ی امن زیبایی‌شناسانه‌ای که اجازه می‌دهد تماشاچیان غیردرگیر، کار هنری را بی‌طرفانه و از چشم‌انداز امن بیرونی قضاوت کنند، از نو به زمینه ی مشترکی با مخاطب خود برسند. بیش تر این تلاش ها دربرگیرنده ی نوعی درگیری سیاسی یا ایدئولوژیکی است. به این ترتیب، اجتماع دینی با جنبشی سیاسی جایگزین می‌شود که هنرمندان و مخاطبان به شکلی جمعی در آن مشارکت می‌کنند. وقتی تماشاچی از ابتدا درگیر فعالیتی هنری می‌شود، هر نقدی که به زبان می‌آورد، انتقاد از خود است. به این ترتیب، اعتقادات سیاسی مشترک، قضاوت زیبایی‌شناسانه را تا حدی یا به طور کامل نامربوط می‌کند، حالتی که در گذشته در مورد هنر مقدس صادق بود. بی‌پرده بگویم: اکنون بهتر است نگارنده‌ای مرده بود تا نگارنده‌ای بد. هر چند به نظر می‌رسد تصمیم هنرمند برای انصراف از حق‌تالیف انحصاری، بیشتر ناشی از علاقه به قدرت‌بخشیدن به تماشاچی است، اما این فداکاری هنرمند از راه آزاد کردن اثرش از چشمان سرد قضاوت تماشاچی غیردرگیر، در نهایت به او سود می‌رساند.

۱ از آنجا که کل این بحث برای بیشتر ما بسیار نو است، و به همین دلیل واژه‌ها و اصطلاحات به کار برده در آن می‌توانند چندان به گوش آشنا نباشند، بنا به توصیه ی بسیار آموزنده ی‌ آموزگار بزرگ خودشناسی و کیهان‌شناسی نوین جورج گورجیف پیشنهاد می‌شود آنرا سه بار بخوانید: بار اول انگار اخبار می‌خوانید، بار دوم انگار آنرا برای کس دیگری با صدای بلند می‌خوانید و فقط بار سوم کوشش کنید جان کلام آنرا بفهمید.

۲ واژه فارماکون واژه‌ای است که از یونانی باستان گرفته شده و مترادف واحدی در بسیاری از زبانها ندارد. دریدا رد معانی آنرا در گفت‌وگوهای افلاطون می‌گیرد: دارو، سم (یا بیماری را درمان می‌کند یا باعث آن می‌شود)، داروی مهرومحبت، داروی مخدر، دستورالعمل، سحر و طلسم و افسون، ماده، رنگ مصنوعی، رنگ نقاشی. داشتن این همه معانی متناقض برای ترجمه مشکل می‌آفریند. با انتخاب یکی از این معانی، مترجمان اغلب در باره چیزی تصمیم می‌گیرند که همانطور که دریدا در مورد متون افلاطون نشان داده غیرقابل‌تصمیم‌گیری( undecided) باقی می‌ماند. با این توضیح، نقش‌ونگاری به معنایی که در این مقاله توصیف شده فارماکون است، دارو و سم به طور همزمان.

گرافیک معاصر ایران

فرشید مثقالی

منبع : نشریه ی طراحی گرافیک ایران / نشان / شماره بیستم / تابستان ۱۳۸۸

گرافیک معاصر ایران ساختاری یکدست ندارد. در یک سمت گرافیکی وجود دارد که در خدمت اطلاع رسانی همگانی و تبلیغات و مطبوعات عام است و هیچ کس به آن اهمیتی نمی دهد; در طرف مقابل، گرافیکی رشد کرده که بسیار شخصی و نمایشگاهی است و این نوع گرافیک، مطلوب و مورد توجه همه است.
ما کدام یک از این دو جهت را بایستی بررسی کنیم؟ وقتی می خواهیم صنعت اتومبیل سازی یک کشور را بررسی کنیم، آیا فقط اتومبیل هایی را که برای مسابقات «فرمولا وان» (مسابقات اتومبیل رانی با ماشین های مخصوص) ساخته می شود، به عنوان صنعت اتومبیل سازی آن کشور مطالعه می کنیم و یا این که همه ی تولیدات آن را، از وانت، اتوبوس و کامیون تا اتومبیل های معمولی، لوکس و یا چهار دنده ها؟ من پوستر های شخصی و هنرمندانه را مثل اتومبیل ها ی مسابقه ای می بینم، که عبارت اند از نهایت استفاده از امکانات موجود در یک صنعت برای یک مورد خاص، یعنی مسابقه، و گرافیک در خدمت ارتباط جمعی را مثل کل صنعت اتومبیل سازی می بینم که همه ی مردم از آن استفاده می کنند.

«گرافیک معاصر ایران» به معنی گستره ی وسیع فعالیت های گرافیک است. از سر در یک مغازه تا بروشورهای صنعتی، آگهی های روزنامه ها، صفحه بندی ها، بیلبوردها، روی جلد مجلات و کتاب ها، وب پیج ها، و حتی گرافیک فیلم های تبلیغاتی و تیتراژ برنامه های تلویزنونی و طرح روی تی شرت ها، … و بالاخره، پوستر فرهنگی و شخصی. ولی این بخش ها به طور متوازن مورد توجه قرار نگرفته و رشد نکرده اند. عدم رشد متوازن این دو بخش گرافیک، بیش تر به دلیل چند پاره بودن ساختار فرهنگی ماست.

ما جامعه ای با یک فرهنگ یکسان نیستیم. بخشی از جامعه فرهنگ روستایی و روستایی دور دست دارد. بخشی دیگر فرهنگ روستایی تازه به شهر آمده دارد. بخشی دیگر فرهنگ شهر کوچک و بخشی دیگر فرهنگ شهر بزرگ، و این بخش ها با یکدیگر رابطه ی ارگانیک ندارند. تازه در شهرهای بزرگ، قشر روشنفکران نیز با بقیه ی اقشار رابطه ی تنگاتنگی ندارند.

گرافیک فرهنگی ما محصول یک بخش فرهیخته و روشنفکرانه ی جامعه ی ماست که ارتباطی ارگانیک با بقیه ی بخش ها ندارد. ساختار و نگاه گرافیک کلی ما که بناست در خدمت اطلاع رسانی جمعی باشد، خود حاصل مدارس گرافیک ماست که فقط برای تربیت طراحان گرافیکی با فرهنگ بسیار فرهیخته و یا به اصطلاح فرهنگی و هنری ساخته شده اند.

می توان گفت همه ی مدارس گرافیک، در خدمت تربیت دانشجویان برای این نوع گرافیک به اصطلاح فرهیخته است. در مجموعه ی مدارس ما، چیزی که مد نظر نیست، مسئله ی ارتباط تصویری و بصری به معنای واقعی است. در نتیجه، طراحان ما بیش تر نگاهی روشنفکرانه و هنرمندانه به کارها دارند تا ارتباطی و کاربری.

گرافیک همگن و متوازن در کلیه ی سطوح ناشی از رشد یکسان و متوازن یک جامعه با فرهنگی واحد در جهات مختلف است.

گرافیک در خدمت و اطلاع رسانی جمعی

گرافیک غیر فرهنگی و یا به اصطلاح تجاری و برای ارتباط با مخاطبان عام، به دلیل جو هنرمندانه ی کلی، مشکل ارتباطی دارد. سمبل ها و عوامل تصویری موجود در یک کار گرافیک به دلیل خوانایی جمعی و توان ارتباطی عمومی آن، انتخاب نمی شوند، بلکه بیش تر با تکیه به سلایق شخصی و ذهنیت بسته ی خود طراح انتخاب می شوند و به کار می روند.

اغلب، اولویت و ترتیب اطلاعات در یک آگهی روزنامه بر مبنای اهمیت ارتباطی آن ها تقسیم و مشخص نمی شوند، بلکه با آن ها سلیقه ای برخورد می شود و سلیقه ی طراح است که تصمیم می گیرد کدام جزء کار بزرگ تر یا کوچک تر باشد. زیرینه ترین لایه ی هر کار گرافیک برای مخاطب عام، تعقل و منطق است. اجزاء و سمبل ها به دلیل خوانایی جمعی انتخاب می شوند و به کار می روند. لایه های سلیقه ای و هنرمندانه که رویه ای ترین لایه کارند، خود را بر مبنای بنیاد کاربردی کار، که اصل ارتباطی آن است شکل می دهند; و این بنیاد در اکثر کارها نادیده گرفته می شود. ما کم تر سر در مغازه ای داریم که نوشته های آن بر مبنای محتوای محصولات مغازه طراحی شده باشد و اصل خوانایی برای عموم در آن رعایت شود. ما کم تر بیلبوردی داریم که بتواند در چند ثانیه با مخاطب گذری خود ارتباط برقرار کند و حس مثبتی به کالای مورد نظر در او ایجاد کند. ما کم تر مجله ای برای عام داریم که صفحه بندی منطقی، جذاب، متناسب با درک و نیاز مخاطبان و ملاحظات خوانایی و سلیقه عمومی داشته باشد. اغلب آرم ها و حتی اسم مجلات که برای ارتباط عام طراحی می شوند، خوانایی لازم را ندارد.

کارهای تبلیغاتی درصد بسیار بالا، به ارتباط با جامعه ی خود کاری ندارند. اغلب آگهی ها معلوم نیست برای که و یا کدام گروه و طبقه ساخته می شوند. ما اصلا مخاطب شناسی نداریم، تردیدی نیست اگر در همه ی انواع گرافیک ما قصد ارتباط جدی بود، به طور قطع شکل دیگری به خود می گرفت.

بنابراین، من اشکال اساسی در برخورد نادرست با گرافیک در خدمت ارتباط همگانی را متوجه مدارس گرافیک می دانم که مفهوم ارتباط بصری و طراحی گرافیک در آن تدریس و تمرین نمی شود. از طرفی، جا افتادن این معنا که «گرافیک، وسیله ای است برای بیان هنری» در ذهن عموم همکاران طراح گرافیک اجازه نمی دهد رابطه با مخاطب در وهله ی نخست قرار گیرد.

گرافیک شخصی و فرهنگی ما

گرافیک فرهنگیما که بسیار مورد توجه است، تنها نوع گرافیک مقبول عام محافل گرافیک و هدف هنرمندان گرافیک است. در این حیطه توجه اصلی به پوستر شخصی و هنرمندانه است و بعضی اوقات به جلد کتاب یا تنظیم صفحات کتاب و نشریات خاص نیز عنایتی دارد. به نظر می رسد این بخش از گرافیک ما به دلیل توجه زیاد، رشدی قابل توجه کرده است. گرافیک شخصی و نمایشگاهی و یا هنرمندانه، به کار گرافیک به منزله ی یک اثر هنری نگاه می کند نه به مثابه وسیله ای ارتباطی.

خاصیت یک اثر هنری این است که هدفی به جز بیان فردی ندارد و برای ارتباط با مخاطبی ساخته نشده و برای بیان معنایی که سفارش دهنده ای داشته باشد، چندان کاری ندارد. این نوع نگاهی است که اکنون حتی در تولید یک کار اطلاع رسانی جمعی و یا یک آگهی روزنامه هم حاکم است.

اگر گرافیک ما فقط به عالم پوستر فرهنگی منحصر بود، این برخوردی بجا و شاید درست بود، ولی ما با طیف وسیعی از تولیدات گرافیک سر و کار داریم که با بازار و مخاطب و پیام در گیرند و برای سلیقه های کاملا شخصی کم تر جایی دارند; این دید هنرمندانه قابلیت اعمال در همه ی حیطه ها را ندارد.

به نظر می رسد که گرافیک فرهنگی و شخصی ما به شدت به شاخص بودن، به مدرن بودن و به ساختارشکنی گرایش دارد. به نظر من تمایل به شاخص بودن نقش نخست را دارد و مدرن بودن و آن گاه ساختارشکن بودن در مراحل بعدی هستند. در واقع شاخص بودن، مدرنیسم و ساختارشکنی را به خدمت گرفته است. چرا شاخص بودن را گرایش اصلی گرافیک مان می دانم؟ و چرا مدرن بودن را در مرحله ی بعدی می آورم؟ چون ما به طور ذاتی جامعه ای مدرن نیستیم و بنابراین مدرنیسم نمی تواند به طور ذاتی از درون ما بیرون بیاید; از طرف دیگر، گرافیک ما ساختار و نظریه هایی منسجم ندارد که بخواهیم آن ها را بشکنیم و نظریه های تازه و وجه بیانی تصویری متفکرانه و جدیدی به جای آن ها بگذاریم و به طور واقعی ساختارشکنی کنیم. ولی آنچه مسلم است، این نوع گرافیک ما بسیار پویا است و به شدت به شاخص و مدرن بودن گرایش دارد. این دو خصلت گرافیک جذابی را در حیطه ی گرافیک شخصی نتیجه داده است. در مجموع وقتی گستره ی وسیع این همه طراح گرافیک را نگاه می کنیم و حاصل کار آن ها را می بینیم، نمی توانیم حیرت زده نشویم و نمی توانیم ستایش نکنیم این همه پویایی را.

طراحی ما را می توان از چند زاویه ی دیگر نیز نگاه کرد:

در رابطه با ارتباط

ارتباط رکن اولیه ی طراحی گرافیک است. طراحی گرافیک از چگونگی ارائه ی پیام و یا مفهوم و یا اطلاعات به مخاطب، و یا بهتر بگویم، مخاطبی خاص صحبت می کند.

طراحی گرافیک پلی ارتباطی و تصویری است بین پیام و مخاطب.

به نظر من، مجموعه کارهای گرافیک ما چه در امور تجاری و اطلاع رسانی و چه در حیطه ی به اصطلاح فرهنگی در کل، گرافیکی است که قصد ارتباط ندارد یا این که نمی تواند ارتباط برقرار کند… یا این که نمی داند که باید ارتباط برقرار کند و یا این که نمی داند اصلا ارتباط چیست؟ و با که باید ارتباط برقرار کند؟ طراحی گرافک وسیله ای ارتباطی است; در خدمت ارتباط است و امروز حتی به آن ارتباط تصویری یا بصری می گویند.

ارتباط از دو بخش درست شده است. اول این که معنا و محتوا و یا اطلاعات و یا پیامی هست و دوم این که بناست به شخص یا اشخاص و به اصطلاح به مخاطبی برسد. در اغلب کارهای گرافیک معاصر (منظورم تمامی زمینه های گرافیک است)، پیام یا کم تر دیده می شود یا گنگ است و نارسا. از طرف دیگر معلوم نیست این پیام نارسا بناست به کدام مخاطب برسد. می توانم به راحتی روی اغلب کارهای تبلیغاتی در مجلات و یا روزنامه ها و یا کارهای گرافیک فرهنگی هم که از لحاظ تصویری جذاب و مدرن اند دست بگذارم و به راحتی می بینیم اگر در کنار آن شرح جداگانه ای نباشد یا شما با ذره بین اطلاعات آن را بررسی نکنید، نمی توانید تشخیص دهید که این آگهی یا پوستر راجع به چیست و برای کیست. درک پیام و وفاداری به آن از اولین درس های طراحی گرافیک است. استفاده از ابزار گرافیک به منزله ی وسیله ای ارتباطی با مخاطبان از اجزای جدانشدنی گرافیک است. این مسئله ی بنیادی طراحی گرافیک نه در مدارس گرافیک ما مورد توجه واقع می شود و نه در آگاهی جمعی طراحان ما حضور دارد. در مدارس ما، گرافیک را هنر گرافیک می نامند، در صورتی که این ابزاری کاربردی است نه هنر خالصی مثل نقاشی.

گرافیک هنری است کاربردی مثل معماری. در معماری یک ساختمان در وهله ی نخست معنایی هست، مثل مدرسه، خانه یا بیمارستان; بعد مسائل زیباشناسانه و تجریدی به آن اضافه می شود. فرم در معماری بر مبنای محتوا شکل می گیرد،نه مستقل از معنا. در مدرن ترین آثار معماری، اصل معنا همیشه حضور دارد. اگر این ساختمان بناست آمفی تأتر بشود، در طراحی، اصل آمفی تأتر و جای نشستن تماشاچیان و صحنه و ارتباطات هرگز فراموش نمی شود، ولی پس از این که این روابط حل شد، آن گاه طراح معمار می تواند فرم هایی جدید و حتی تجریدی، با در نظر گرفتن طرح اصلی، به آن اضافه کند. نگاهی تازه به ساختار آمفی تأتر، معنای آن را مخدوش نمی کند.

در رابطه با غرب

شاید یکی از حساس ترین بخش های بررسی گرافیک ما، ارتباط ما و گرافیک غرب است: رابطه ی عشق و نفرت. گرافیک به معنای امروزی، محصول تکاملی غرب برای ارتباطات جمعی است. وقتی پدیده ای به اسم کتاب چاپی، علامت تجاری، آگهی تجاری، بروشور یا پوستر در ایران مطرح و تولید شد، نمی توانسته است به غرب چشم ندوخته باشد. فرهنگ گرافیک ما به طور دائم از گرافیک غرب نمونه برداری کرده است. در واقع، این در همه ی زمینه های هنرهای تجسمی اتفاق افتاده است.

این فرهنگ نمونه برداری که طبیعت جامعه ای جدا از مسیر کلی است، اعمال و برخورد ما را نه به شرایط خودمان که نسبت به آنچه از دور می بینیم، تنظیم می کند. واقعیت این است که چاره ای به جز این روش نیست.

بنابرانی مسیر هنری ما با جامعه ی ما و هستی ما، رابطه ای ارگانیک و پیوسته ندارد، بلکه انعکاسی است از آنچه در غرب می گذرد. ما به میوه ی درخت کار داریم و به آن علاقه مندیم، نه به خود درخت. چگونگی آب دادن به درخت، در چه زمینی، در چه آب و هوایی، با چه کودی، با چه مقدار آب و در چه فصلی، همه ی این ها از مدار فکری ما خارج است، ما فقط میوه ی آن را می شناسیم و می خواهیم.

هنرهای تجسمی غرب انعکاس شرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی هر دوره ی آن است. می توان مسیر تاریخی غرب را در هنر ها به طور کلی و در هنرهای تجسمی به صورت مجسم دید. کلاسیک ها رمانتیسم، امپرسیونسیم، اکپرسیونیسم، کوبیسم، آبستره و کانسپچوال آرت، هر یک متجلی کننده ی یک دوره از تاریخ غرب و مربوط به فلسفه ی هر دوره است. هر یک روی پشت حرکت قبلی سوار است; یا به نوعی ادامه ی قبل است یا عکس العمی است به قبل. قبل را با خود دارد و از آن است. جوهر هر پدیده ی هنری غرب به دقت با جوهر وجودی آن دوره ی غرب یکی و عجین است. هنگامی که در قرن ۱۹ میلادی انسان غربی صنعتی و فرد به صورتی از جمع و طایفه جدا می شود و فردیت او جدا شده از جمع رشد می کند، آن گاه بیان رمانتیسم فردی، حس های او، عقاید او به صورت نمایش حس ها در کارهای امپرسیونیست ها و سپس اکپرسیونیست ها متجلی می شود.پیکاسو تجلی انسانی است که تعادل خود را از دست داده و اولین صدای بلند ضد زیبایی است. آبستره نماینده ی انسانی است که در حال قطع کردن رابطه ی ذهنی خود با بیرون است و در درون ناخود آگاهش که فروید چندین دهه ی پیش آن را شناسایی و تعریف کرده بود، غوطه ور می شود. کانسپچوال آرتیست تجلی انسانی است که نه فقط زیباشناسی را نفی کرده است که اصولا ساختار فرم های هنری تا این لحظه را نیز نفی می کند. آیا این درست برابر زمانی نیست که نفی کامل روابط سنتی قبیله ای و خانوادگی و گسستگی از همه چیز در غرب اتفاق می افتد؟ انسانی است که از همه چیز گسسته، هیچ محکی و قیاسی برای قضاوت نمانده و فرد خود قانون گذار و قاضی و حاکم بر همه چیز است. خود را آن چنان قادر می داند که به خود اجازه می دهد هر چیزی که او تصمیم می گیرد یک شیء هنری باشد. هنگامی که مارسل دوشان تصمیم گرفت که یک آبریزگاه می تواند یک شیء هنری باشد و آن را در گالری به نمایش گذاشت، آیا نفی معنا، به طور کلی، و نفی معنای رایج هر چیز را در بطن خود نداشت؟ آیا آغاز احساس نفی همه چیز و معنی همه چیز به جز ذهنیت خودش نبود؟

گرافیک غرب هم پله به پله سیر تکاملی خود را دارد که به شدت به شرایط اجتماعی و شرایط پله ی قبلی آن وابسته بوده است. هر دوره ی گرافیک غرب عکس العملی نسبت به قبل و جوابی به نیاز جامعه ی خود در آن لحظه است. میلتون گلیزر عکس العملی دقیقا منطقی و نظری است به گرافیک معاصر خود او. اگر ما اکنون در غرب با نوعی گرافیک ساختارشکن و نوعی شورش نسبت به دنیای طراحی گرافیک روبه رو هستیم، باز این عکس العملی است که از نهضت ساختارشکنی این دوره در غرب نشئت می گیرد. افزون بر این، همه ی این جریان در ارتباط مستقیم با ساختار جوامع غربی، هنرمندان آن ها، نخبگان و فلاسفه ی آن ها و فرهنگ آن ها اتفاق می افتد. این اتفاقات چیزی جدا از ساختار کلی غرب نیست. اجزای مختلف جامعه و فرهنگ غرب با یکدیگر رابطه ی ارگانیگی دارند. هر جزء روی جزء دیگر اثر مستقیم یا غیر مستقیم دارد. همه ی اجزاء در یک رابطه ی عمل و عکس العمل نسبت به یکدیگر قرار دارند.

وقتی پوسترهای فرهنگی ایرانی را در مقابل پوسترهای فرهنگی مشابه خارجی قرار می دهیم; از لحاظ ظاهر و کیفیت کار تفاوت چندانی نمی بینیم ولی در این قیاس نکته ای بسیار اساسی نادیده گرفته می شود; پوسترهای غربی در راستای فرهنگ غرب و انعکاس غرب و ادامه ی فرهنگ غرب و بافته در فرهنگ غرب است و وقتی نگاه شان می کنی مثل این است که غرب را نگاه می کنی، ولی پوستر های ما با جامعه مان هیچ ارتباطی بر قرار نمی کنند، چون با جامعه ی ما هیچ ارتباطی ندارند، نه این که اشکال و اجزای آن ها ایرانی هست و یا نه، بلکه کارها درون لازم را ندارند، کارها اغلب عبارت اند از یک پوسته ی ساده.

گرافیک ایران انعکاسی از گرافیک غرب است ولی مکمل آن نیست و یا ادامه ی گرافیک غرب نیست. چیزی به معنای واقعی به جهان گرافیک دنیا اضافه نمی کند. حداکثر می توان گفت گرافیک ما تنوعی است در عالم جهانی گرافیک. گرافیک ما در اغلب موارد انعکاسی است از آنچه در غرب می گذرد، با کمی تفاوت. حتی ممکن است اجزای به کار رفته در یک کار گرافیک، بر گرفته از انبار سنتی فرهنگ ایران باشد، ولی نگاه به کار، غربی است. بهتر بگویم، این نگاه، هر چه هست، با چیزی یا کسی در این دیار ارتباطی ندارد; بیش تر مثل به رخ کشیدن است تا ارتباط.

طراحی گرافیک که عموما به عنوان Problem Solving «حلال مسئله» ذکر می شد، در دوره ی معاصر ما به کلی صورت فرمالیستی و بدون هدف ارتباطی و فقط مانند وسیله ابراز بیان شخصی و زیباشناسانه مطرح است. ما امروز نمونه های گرافیک شخصی و فرمالیستی در غرب را هم شاهدیم، ولی به وجود آمدن آن ها از لحاظ ریشه و منشا، با کارهای ما فاصله ی زیادی دارد. گرافیک تجریدی آن ها عکس العملی طبیعی به روند کار و تحولات اجتماعی در غرب است، ولی کارهای ما انعکاسی از کارهای آن هاست، نه یک روند طبیعی در تحولات داخلی ما.

در دهه های شصت و هفتاد میلادی در عالم هنر غرب، جوانه های عقاید پست مدرنیستی و ساختارشکنانه و ضدیت با ساختارهای پذیرفته شده به وجود آمد. بعداً در دهه های نود به بعد یکی از مباحث مورد توجه محافل طراحان جوان و پیشرو گرافیک غرب شد. در آن دوره، نظریه های بنیادی طراحی گرافیک و مسائل ارتباطی و گرافیک تبلیغاتی وجود داشت، فرم گرفته بود و قاعده ی اصلی کار بود. نظریه های ساختارشکنانه در مقابل ساختاری منسجم در غرب عصیان کرد. یکی از پیشروان ساختارشکنی می گوید: قاعده و قانون برای این ساخته شده که بتوان آن را شکست، ولی اول باید خود قاعده و قانون را خوب شناخت!

آیا ما هیچ گاه مفهوم طراحی را در مدارس مان درس داده ایم؟ آیا طراحان گرافیک ما هیچ گاه با مفهوم «طراح گرافیک یک حلال خلاق مسائل تصویری است» آشنا بوده اند که آن گاه بخواهند این نظریه ها را واپس بزنند؟

در رابطه با گذشته

یکی از مهم ترین موضوعات مطرح در عالم گرافیک ما، رابطه ی طراح با گذشته و سنت تصویری مان است; این رابطه به طور کلی در مبحث هویت گرافیک ما مطرح است. وقتی راجع به گرافیک ایرانی صحبت می شود، بیش تر صورت ظاهری آن مورد نظر است، نه جوهر و نگاه آن. و تازه این مبحثی است که فقط به محوطه ی گرافیک فرهنگی و شخصی مربوط می شود.

اغلب طراحان گرافیک ما کم و بیش با سنت های تصویری مان در گیری داشته اند. این درگیری هر چه به عقب تر بر گردیم، درگیری با مطیف ها و یا گرافیک چاپ سنگی بوده است. در سال های اخیر طراحان ما بیش تر به سمت استفاده از خط فارسی و سنت خوش نویسی و یا تایپ های چاپی فارسی گرایش پیدا کرده اند. این جا و آن جا در طول تاریخ گرافیک معاصرمان استفاده از مطیف ها، تصویر سازی های چاپ سنگی و مینیاتور و خوشنویس را ملاحظه می کنیم، بنابراین ظاهراً رابطه ی ما و گذشته به نوعی بر قرار بوده است. ولی این که ما ادامه ی گذشته هستیم یا نه، بحث دیگری است.

در اینجا مسئله ی مهمی مطرح است و آن معنای استفاده از گذشته و یا ادامه ی گذشته است. آیا استفاده از انبان تصویری گذشته، همان رابطه با و یا ادامه ی گذشته است؟

در ارتباط با مردم ما و فرهنگ ما، کارهای گرافیک قاعدتاً باید ادامه ی گذشته و یا ادامه ی تکامل یافته ی گذشته باشند. باید همان طور که در گذشته مردم ما نسبت به عوامل تصویری فرهنگ ایران زمین احساس بیگانگی نمی کردند، اکنون هم این نزدیکی قاعدتاً باید به طور طبیعی اتفاق بیفتد (مثلا اونسی که مردم ما به این همه نقش های تجریدی در فرش ما داشته اند. آیا هیچ گاه بوده که مردم نسبت به نقش های انواع قالی ها احساس بیگانگی کنند؟). اگر این نزدیکی اتفاق بیفتد، پس ما باید یک گرافیک امروزی ولی بومی داشته باشیم. در صورتی که چه کارهایی که غربی به نظر می آیند و چه کارهایی که با استفاده از عوامل تصویری گذشته و ظاهراً ایرانی، درست شده اند، هیچ کدام با مردم و فرهنگ جاری ایران که فرهنگی ناهماهنگ و پیچیده است، رابطه ای واقعی ندارند. کارهای صورت گرفته با استفاده از عوامل تصویری گذشته ما از لحاظ ارتباطی همان قدر بیگانه اند که کارهایی با ظاهر غربی. چون نگاه گرافیک ما یک نگاه غربی است.

اما اتفاق دیگری در جریان است و آن قضاوت خارج از ایران در مورد گرافیک ماست و نگاه آن ها و انتظار آن ها از گرافیک جایی به اسم ایران. نوع انتظار و قضاوت آن ها، تعریف تازه ای از ایرانی بودن در ما درست کرده است و در واقع، ما از نگاه آن ها کارهای مان را قضاوت می کنیم و محک ایرانی بودن را از آن ها وام می گیریم. در این تعریف غربی از ایران و هنرهایش، به طور کلی نگاهی فرمالیستی حاکم است. اگر عواملی تصویری که آن ها از ما می شناسند، در کار حضور داشته باشد، کار طبیعتا با کارهای رایج آن ها متفاوت و آن گاه ایرانی است.

گرافیک ما قاعدتاً باید ادامه ی فرهنگ تصویری گذشته باشد. ولی این ادامه موقعی می توانست به معنای واقعی معنا داشته باشد که همه چیز ما ادامه ی گذشته بود و همه ی اجزای آن به طور مساوی و در ارتباط با یکدیگر رشد می کردند. جهش ناگهانی ما به عصر جدید که طی یکصد سال گذشته اتفاق افتاده، یک قطع و انفصال آنی از گذشته را باعث شده است. طی این یکصد سال که ما در ارتباط جهانی قرار گرفته ایم، اغلب برخوردهای ما نسبت به دنیا تغییر کرده است; نوع خانه های ما، نوع غذا، نوع آموزش، ارتباطات ما با یکدیگر، با خانواده، با دوستان، با همسر، با فرزندان، همه و همه به دگرگونی دچار شده اند. و تازه این که چنین تغییراتی یکسان نیستند و نسبت به جا و زمان، مسیرهایی مستقل از یکدیگر طی می کنند. رابطه ی ما با گذشته نیمه قطع، و رابطه ی ما با این عصر ناپیوسته و نامطمئن است; بنابراین تردیدی نیست که نوع برخورد ما به سنت تصویری نیز برخوردی بلاتکلیف و حداکثر فرمالیستی و دارای فاصله از بقیه ی اجزای جامعه می شود. در غایت نمی تواند حامل و ادامه ی جوهر گذشته باشد. بنابراین، برخورد ما با سنت تصویری مان برخوردی فرمالیستی و منقطع از گذشته است، نه متصل و جوهری.

در این جا لازم می دانم اشاره ای به معنای هویت و نگاه بیندازم. هویت ناشی از نوع نگاه است. نگاه عبارت است از آنچه در پرسپکتیو دید یک شخص قرار دارد. تمام اجزایی که در پرسپکتیو دید ذهنی یک شخص قرار دارند و ترتیب اهمیت این اجزاء نوع نگاه شخص را تشکیل می دهند. چه چیز در پرسپکتیو ذهنی من قرار دارد؟ ترتیب اهمیت این اجزاء چگونه اند؟ وقتی به یک عمل خلاق دست می زنم، آیا می توانم جدا از اجزای متعدد آنچه در پرسپکتیو ذهنی من و جود دارد، منبع دیگری داشته باشم؟

نوع نگاه ما و ساختار این نگاه و آنچه می بیند و آنچه انتخاب می کند و صمیمیت من نسبت به این اجزا است که توانایی ایرانی بودن من را می تواند داشته باشد و این امری ساده و چندان اختیاری نیست. چه چیزی از گذشته در پرسپکتیو ناخود آگاه من باقی مانده است؟ رابطه ی من و آنچه از گذشته در پرسپکتیو ذهنی من است، چقدر نزدیک و صمیمی است؟ در وهله ی اول رابطه ی ما با گذشته مان باید روشن و صمیمی باشد تا بتوانیم عوامل آن را در کارمان صمیمانه منعکس کنیم.

البته در این جا لازم به ذکر است که گرایش فرمالیستی امروزی ما به استفاده از سنت تصویری گذشته، امکان نوآوری ها و تداخل نگاه غربی ما و بافت تصویری گذشته را در جاهایی، به صورت خیلی محدود، فراهم کرده است. من در چندتایی از طراحان گرافیک فعال امروز نمونه ای جالبی از استفاده ی صمیمی و بی غش از عوامل تصویری گذشته دیده ام و می بینم. نمونه هایی که مرا با چیزی مربوط می کند که گنگ ولی آشنا است، ولی به طور کلی انفصالی جوهری ما بین گرافیک ما و گذشته ی ما و واقعیت امروز جامعه ی ما وجود دارد.

در غایت می توانم بگویم، گرافیکی ایرانی است که بتواند با مردم و فرهنگ آن ها ارتباط برقرار کند، نه این که دست اندر کاران و علاقه مندان یا ناظران خارجی آن را گرافیک ایرانی بنامند. گرافیکی که از لحاظ جوهری از این فرهنگ برنخاسته است و با سطوحی از جامعه ارتباطی واقعی برقرار نکند، گرافیکی مجرد و بیگانه است و مهم نیست از چه عوامل تصویری استفاده کرده باشد.

رابطه با تکنولوژی

با نگاهی به طراحی گرافیک از ۱۳۳۰ تا کنون در می یابیم که گرافیک ما تا چه حد با امکانات فنی و تکنولوژی زمان عمیقا عجین بوده و چگونه زیر بنای نگاه گرافیک ما با تغییر امکانات فنی تغییر کرده است. در واقع، دو پارامتر اصلی در تحولات گرافیک ما تاثیر گذار پایه ای بوده اند. اول تحولات اجتماعی و تاریخی و برخورد ما با غرب، دوم تحولات فنی.

دوران قبل از کامپیوتر

مسیر گرافیک ما همیشه با فن و تکنولوژی در هر دوره عجین بوده و از امکانات تکنیکی و فنی هر عصر تاثیری بنیادی پذیرفته است.

وقتی به کارهای گرافیک تبلیغاتی و فرهنگی در پیش از دهه ی چهل شمسی نگاه می کنیم، به روشنی می بینیم که چه مقدار زیادی از انرژی طراحان فقط صرف بخش اجرایی انجام کار می شود. در هر کار گرافیک عوامل اصلی اجرایی عبارت اند از نوشته، تصویر و یا عکس. در دهه ی سی شمسی و سال های قبل از آن، چون گراور از روی عکس کیفیتی مناسب ندارد، تصویر اغلب کالاها در تبلیغات توسط طراحانی زبردست به صورت هاشوری با دست و قلم فلزی روی مقوای گلاسه کشیده می شود. نوشته ها یا توسط خوش نویس خطاطی می شوند یا طراحان آن ها را طراحی و اجرا می کنند. تمامی روی جلد کتاب ها از تصویر سازی استفاده می کنند. تمامی پوستر ها تصویر سازی می شوند. اصلا به طراح گرافیک می گویند: نقاش تبلیغاتی! کمتر اثری از فکر خلاقانه و یا چیزی به نام طراحی گرافیک دیده می شود. در صد بیش تری از انرژی و جریان تولید یک کار گرافیک به بخش اجرایی آن تخصیص داده می شود. کشیدن یک کادر نازک یک میلی متری دور یک اثر، کلی از وقت طراح یا مجری را می گیرد و اغلب به صورت تمیز هم اجرا نمی شود. مهارت دستی رکن کار گرافیک است.

در این دوره، نگاه حاکم، نگاهی اجرایی است.

در دهه چهل، جهشی در استفاده از تکنیک و فن را شاهدیم. مرتضی ممیز برای اولین بار از عکس کنتراست شده در کار گرافیک استفاده می کند. عکس کنتراست شده عبارت از ترفندی تکنیکی در گراور سازی است. می بینیم که چطور ممیز استفاده از این تکنیک را دستمایه ی اغلب کارهایش می کند و حتی تصویرسازی درخشان او که با طراحی و نوعی حکاکی روی کاغذ گلاسه انجام می شود، به یکباره به ترکیب عکس های کنتراست شده تغییر داده می شود. اغلب پوسترهای او عکس های کنتراست شده اند و یا عکس های ترامه شده که آن قدر بزرگ می شوند تا دانه های ترام به روشنی دیده شوند. این هم یک ترفند تکنیکی است. این استفاده از فن به نوعی مشابه استفاده از فن کامپیوتر در دوره ی ماست. ممیز استفاده از فن گراورسازی را جایگزین مهارت دستی می کند. می بینیم که این ترفند یکی از گرایش های مسلط گرافیک ما برای سال های متمادی می شود. در دهه ی چهل برای نوشته ها و یا به اصطلاح تایپوگرافی، چاره ای به جز استفاده از حروف بریده شده از تیترهای روزنامه ها یا خطاطی نیست. می بینیم که تایپوگرافی چگونه ناشناس و دست نخورده باقی می ماند. در واقع ما چیزی به نام تایپوگرافی آگاهانه در آن دوره نداریم.

در دهه ی پنجاه شمسی که پدیده ای به نام لتراست یا حروف از پیش آماده شده پیدا و در تیترها، نوشته روی جلد کتاب ها و پوسترها تحولی داده می شود. کار با حروف با وجود لتراست امکانات جدیدی پیدا می کند. در این دوره تایپ کم کم از خوش نویسی فاصله می گیرد و بخش عمده ای از تایپ در کارهای گرافیک با لتراست ها که حروف را در اندازه های گوناگون فراهم می کردند، انجام می شود.

هنگامی که در دهه های چهل شمسی و سال های قبل از آن، عمل چاپ با ماشین های لترپرس انجام می شود، کارها اغلب سیاه و سفیدند و کارهای رنگی به صورت تفکیکی و بیش تر به اصطلاح آن دوره تمپلات (یعنی رنگ مسطح یکدست) هستند. این روش تمپلات، شکل بخش بزرگی از گرافیک و تصویرسازی آن دوره را تعیین می کند.

با پیدا شدن چاپ افست در اواخر دهه ی چهل شمسی، امکان چاپ رنگی به کلی دگرگون می شود، گو این که هنوز لیتوگرافی به صورت تفکیک رنگ ابتدایی توسط فیلترها و دستی انجام می شود و کیفیت چندان مطلوب نیست. در این دوره شاهد زیاد شدن تصویر سازی رنگی هستیم. در تبلیغات عکس کم کم جایی برای خود باز می کند ولی کارهای گرافیک فرهنگی اغلب با استفاده از تصویر سازی و عکس انجام می شوند. امکانات حروف و بزرگ و کوچک کردن آن ها به دلایلی فنی چندان آسان و رایج نیست. در دهه های چهل و پنجاه هنوز جریان تولید یک کار گرافیک امری آسان نیست، ولی چیزی به نام ایده و یا فکر سعی می کند کمبود امکانات تکنیکی را بپوشاند. فکر و ایده در اغلب کارها به طور آشکار دیده می شود. کم تر کاری است که صرفا فرم باشد. نگاه غالب این دوره، نگاهی ایده ای است.

دهه ی هفتاد به بعد، دوران کامپیوتر

در این دهه است که نقطه ی عطفی از لحاظ تکنولوژِی اتفاق می افتد: ورود کامپیوتر شخصی رومیزی به ایران و عمومی شدن آن ها و ورود نرم افزارهایی مثل کورل درا، فری هند و فتوشاپ. این نرم افزار ها امکاناتی به حیطه ی گرافیک ارائه می کنند که برداشت کلی راجع به گرافیک را دگرگون می کند. اگر در دهه ی سی، بیش تر نیرو و انرژی دست اندرکاران گرافیک صرف انجام مکانیکی یک اثر گرافیکی می شود، این بار اجرای کار با حداقل انرژی و فقط با وارد بودن به محیط نرم افزار و کمی تجربه کفایت می کند که پیچیده ترین کارهای گرافیک از لحاظ فنی به راحتی انجام شود. این سهولت اجرا عوارض و امکانات گوناگونی را پدید می آورد. اولین امکان آن، امکان تغییرات نامحدود و سریع در یک کار گرافیک است. در یک لحظه عکس یا تصویر می تواند به هر اندازه که طراح گرافیک می خواهد، تغییر کند. نوشته ها به سرعت با فونت های مختلف تغیییر کنند، اندازه ی آن ها تغییر کند، فواصل بین حروف و یا کلمات تغییر کنند، رنگ حروف در جا به هر رنگی عوض شود، حروف سایه دار شوند; شکل ها به سادگی و به درجه ای که ما به دقت تعیین می کنیم، ترانسپارنت می شوند. انواع و اقسام افکت ها که ۲۰ تا ۳۰ سال قبل یک رویا بود، به سادگی توسط هر طراح گرافیک با مهارت متوسط قابل اجرا در دسترس می شود. این امکانات وسوسه انگیز اغلب طراحان گرافیک را به غرق شدن در استفاده ی تکنیکی کامپیوتر وادار کرد. می توانم بگویم این امکان مانور در اندازه و رنگ و چرخش و دفرمه کردن و روی هم انداختن حروف وشکل و رنگ و امکان تغییر کمپوزیسیون اجزا، جادویی است که کمتر کسی از وسوسه ی آن می تواند فرار کند. این سهولت اجرا و امکان تغییر سریع و بی نهایت، یک تغییر بنیادی در نگاه به کار و جهان بینی طراحان گرافیک را باعث شد. این تغییر عبارت است از کمتر شدن پروسه و جریان مقدمه کار و متمرکز شدن وقت اصلی طراح گرافیک روی انجام تقریبا همه ی جریان کار روی کامپیوتر. به نوعی نگاه طراح گرافیک، نگاهی اجرایی می شود. در این دوره مجدداً مثل دهه ی سی، اجرا نقش اول را به عهده می گیرد، ولی با توانایی هایی متفاوت. کافی است چند جزء از عوامل کار که مثلا یک نوشته یا تصویر یا عکس است در اختیار داشته باشم، دیگر همه ی بقیه ی کار در کامپیوتر تعیین و اجرا می شود. نکته ی مثبت این پدیده ی جدید، رشد حس زیباشناسی وسلیقه ی هنرمندان طراح گرافیک است. این تغییرات امکان نوآوری فرمالیستی را ایجاد می کند. کارها به نهایت تمیز و دقیق اجرایی می شوند. توانایی هنرمندان طراح گرافیک در استفاده از رنگ، تربیت دید در ایجاد کمپوزیسیون های بدیع بالا می رود، ولی این سحر امکانات تکنیکی، اغلب او را از وفاداری به پیام و اطلاعات و درستی وضعیت اجزای کار نسبت به هدف ارتباط، دور می کند. طراحی گرافیک به منزله ی یک وسیله ی ارتباطی نادیده گرفته می شود. حتی بعضی از همکاران ارتباط را نفی و آن را غیر لازم و اضافی فرض می کنند.

در جریان امکان بازی با اجزای یک کار گرافیک یکی از ساده ترین مسیرها، بازی با حروف است. با حروف به سادگی می توان بازی کرد. حروف امکان می دهند همه ی اجزای آن ها را تغییر داد، مخصوصا وقتی با خوانایی حروف کاری نداشته باشید، این میدان تغییرات وسیع تر می شوند. و الحق که در این بازی با حروف کارهای ارزشمندی نیز خلق شده اند. ولی در اکثر کارها معنا وهدف ارتباطی فدای بازی استاتیک با حروف می شود و در غایت، ما با یکنواختی در کارها روبه رو می شویم.

نتیجه

در مجموع، ما شاهد موجی از انرژی و اشتیاق و علاقه در نسل جدید طراحان گرافیک هستیم. نهال های زیادی این جا و آن جا در این آب و خاک از زمین بیرون آمده اند. به نظر من، در این موقعیت وفور و امکانات گرافیک، شاید وقت آن رسیده باشد که عواملی مثل تعمق و تفکر و بحث های نظری مطرح شوند تا بتوانند به تقویت و رشد این همه نهال کمک کنند.

ما اکنون نیاز داریم بدانیم که دقیقا چه می کنیم … و… چرا چنین می کنیم.

آنچه مسلم است گرافیک ما مشتاقانه برای شاخص بودن فعال است و شاید زمینه های یک گرافیک بومی ولی به روز و شاید قابل ارتباط نیز فراهم می شود.

به امید آن روز.

گرافیک دهه های چهل و پنجاه شمسی

در برخورد با غرب کلیه ی هنرهای ایران دگرگون می شوند. شعر نو حاصل اولین آگاهی شاعران به نوع جدیدی از شهر در بیرون از ایران است. ادبیات و داستان نویسی ما نیز با هوای تازه ای آشنا می شوند; آن گاه به هنرهای تجسمی می رسد. کمال الملک جزء اولین راهیان به غرب و ارمغان او رئالیسم در نقاشی برای ایران است. در دهه های بیست و سی تعدادی از هنرمندان عازم غرب می شوند و انواع و اقسام ایسم ها را با خود به سوغات می آورند. در دهه ی سی و چهل شمسی نهال های سوغات از غرب در هنرهای تجسمی ایران شروع به رشد و نمو می کنند. اولین دوسالانه ی هنر مدرن در تهران در همین سال ها برگزار می شود. نسل جدیدی از هنرمندان با گرایش های گوناگون از امپرسیونیسم تا کوبیسم و آبستره در ایران رشد می کنند. اکنون نوبت گرافیک است که خود را با ادبیات نوین و هنرهای تجسمی مدرن همراه سازد. مرتضی ممیز این رسالت را به عهده می گیرد و در فضای گرافیک ایران نسیم تازه ای وزیدن می گیرد. صادق بریرانی درهمان سال های شروع گرافیک مدرن ایران از پیشقراولان است. آن گاه نگارنده و قباد شیوا، بهزاد حاتم، فریدون آو، فرهاد باتمانقلیچ، ابراهیم حقیقی، حمید نوروزی و چند تن دیگر برای گسترش این گرایش جدید فعال می شویم. وزارت فرهنگ، کانون پرورش کودکان و نوجوانان، انتشارات سروش، فستیوال فیلم تهران و جشن هنر شیراز، سفارش دهنده های گرافیک جدیدی می شوند.

این سال هایی است که ما با لذت زیاد و با گوشه چشمی به غرب، انواع و اقسام جهت های گرافیک را تجربه و آزمایش می کنیم; نوعی دوران اکتشاف بر مبنای نمونه هایی از دیارهای دیگر است. در واقع، برخورد با غرب جرقه ای برای روشن شدن آتش اشتیاق به گرافیک تازه و مدرن می شود. پوستر های فرهنگی، آگهی های تبلیغاتی، آرم، تیتراژ فیلم، طراحی نمایشگاه ها، کتاب سازی، تنظیم صفحات مجله ها، روی جلد ها، میدان هایی می شوند برای این دوره ی اکتشاف و تجسس.

در این سال ها گرافیک مدرن توسعه پیدا می کند و جای ثابت و شناخته شده ای در فضای فرهنگی آن دوره می یابد.

در همین دوره، گرافیک تبلیغاتی و اطلاع رسانی جمعی نیز گسترش پیدا می کند. آژانس فاکوپا با آگهی های تبلیغاتی به معنای واقعی بازاریابی و جذب مشتری قدم های بزرگی بر می دارد. آژانس های دیگر تبلیغاتی مثل کاسپین، آوازه، و زیبا در بالا بردن فروش کالاها نقش بزرگی بازی می کنند. کامران کاتوزیان با تاسیس آژانس آوانگارد، نوع نگاه تازه ای در دنیای تبلیغات تجاری رایج می کند. می توان گفت در همه ی زمینه های گرافیک، فعالیت گسترده ای پیدا می شود. حتی مدیر هنری به معنای درست آن پیدا می شود. هرمز وحید در انتشارات و مهدی متین رزم در تبلیغات، سمت رسمی مدیر هنری با توانایی های واقعی یک مدیر هنر فعالیت دارند. در این دوره، هستند طراحانی که فقط کار گرافیک تبلیغاتی می کنند، مثل فرهاد مهربان و مجید بلوچ، عکاسی به منزله ی یکی از عوامل گرافیک رشد می کند. استودیوهای عکس برای این منظور پیدا می شوند. مسعود معصومی و رضا نوربختیار از اولین عکاسان تبلیغاتی اند. گرافیک تبلیغاتی خود رشته ای وسیع می شود. خوش نویس در ارتباط با گرافیک برای خود جایی دارد; اخوین، احصایی و مافی از نامداران خوش نویس برای تبلیغات و انتشارات و مطبوعات این دوران اند.

گرافیک بدون مرزبندی تبلیغاتی و فرهنگی در همه ی جهات گسترش پیدا می کند. حتی برای اولین بار در دانشکده ی هنرهای زیبای تهران به همت مرتضی ممیز، رشته ی تدریس گرافیک بنیاد گذاشته می شود. فعالیت مشابهی دردانشکده ی هنرهای تزیینی (دانشگاه هنر) جریان می گیرد.

خلاصه این که گرافیک به معنای امروزی دارای نام شود.

طراحی گرافیک به منزله بیان تصویری محتوایی برای مخاطبان خاص، چندان مورد توجه دست اندر کاران گرافیک دو دهه ی هفتاد و هشتاد نیست. با وجود این ، در بعضی از کارهای تبلیغاتی (به دلیل ضرورت مطلق کار) و تعدادی از کارهای گرافیک به قولی فرهنگی، شاهد نمونه های موفق «دیزاین» هستیم. آثاری که به طور موفق و روشن در آن ها پیام یا معنا دیده می شود. آثاری که توانسته اند برای معنایی سمبل های تصویری قابل فهم و مربوط به معنا پیدا کنند و این سمبل ها را با وضوح و د رتناسبات درست در ارتباط با مخاطب قرار دهند.

می توان گفت که گرافیک ایران حتی از شروع مدرنیسم در ایران، نمی توانسته گذشته ی تصویری خود را فراموش کند. گو این که گرایش به انبان گذشته به نوعی در دو دهه ی اخیر طرفداران بیش تری پیدا کرده است.

بیش ترین مواد استفاده شده، صفحه بندی و تصاویر کتب چاپ سنگی است. شاید به این دلیل است که کتب چاپ سنگی به هر حال با تکنیک چاپ سر و کار داشته اند و نکاتی که به گرافیک امروز نزدیک است، مثل صفحه بندی و یا تصویر گری، در آن ها قابل مصرف تر هستند. می توانم بگویم که استفاده از منابع تصویری گذشته از زمان چاپ سنگی عقب تر نمی رود، مگر استفاده از خوش نویسی که منابع قدیمی تری هم استفاده شده است.

کارهای گرافیک دهه ی سی شمسی و سال های قبل از آن، بیش تر توانایی های اجرایی دستی را می طلبند. در آن دوره، زمانی که صرف تولید و اجرای ی کار می شود با امروز قابل مقایسه نیست. با این همه، در بسیار جاها رد پای فکری را می توان دید. تصویر سازی یکی از ارکان گرافیک آن دوره است.

اولین نسل بعد از انقلاب

سال های اولیه ی انقلاب اسلامی بیش تر به گرافیک آرمانگرا احتیاج داشت. پوستر های این سال ها اغلب در خدمت آرمان های انقلاب اند. از لحاظ برداشت و نگاه، ادامه ی پوستر های قبل از انقلاب اند. استفاده از عکس های کنتراست شده و استفاده از تصویر سازی، کارهای گرافیک قبل از انقلاب را به یاد می آورند. استفاده از تایپ در همان حدود قبل از انقلاب است، ولی اولین آثار توجه به استفاده بیش تر از نوشته و خوش نویسی در این دوره دیده می شود. این گرایش بیش تر از نقش خط در آثار مکتوب اسلامی و توجه به شعارهایی ناشی می شود که جز خط و خوش نویسی وسیله ی دیگری برای بیان خود ندارد.

ولی اولین موج جدی گرافیک بعد از انقلاب از دهه ی هفتاد شمسی شروع می شود. شاخصه های این دوره کسانی هستند مثل عابدینی، مشکی، عباسی، ادیبی، پارسانژاد و …

شروع کار این نسل حدود زمان ورود کامپیوترهای شخصی به ایران است. در شروع کار این نسل ما رگه های زیادی از گرافیک قبل از انقلاب را می بینیم، اما به مرور آن ها هر یک برای خود گرافیک مستقل و پویایی عرضه می کنند.

نکته ی قابل توجه در کارهای این دوره تمیزی اجرا، دقت در ترکیب و ملاحظات زیباشناسانه است.

موج طراحان تایپوگرافی جدید

یکی از گسترده ترین گرایش های دو دهه ی اخیر، گرایش تایپوگرافی در ایران است. گو این که معنا و کاربرد اصلی تایپوگرافی که کار اصلی آن در مطبوعات و نشر است، نه در مدارس تدریس شده و نه تعریف و به کار رفته شده است، ولی پدیده ای است که با به وجود آمدن کامپیوتر و امکان بازی بدون مرز با حروف، جای وسیعی در میان طراحان گرافیک اخیر باز کرده است. به این دلیل، در مورد آن کمی مفصل تر شرح می دهیم.

این نوع تایپوگرافی درست در زمانی در ایران شکل می گیرد که در غرب نهضت های ساختارشکنی و شورش علیه طراحی گرافیک قانونمند شده اتفاق می افتد. گرایش به سمت فراموش کردن قوانین و آزاد کردن تایپ و تصویر از قید هدفمند بودن آن در بخشی از طراحان گرافیک جوان طرفدارانی پیدا می کند. این طراحان گرافیک به اجزاء ساختاری کار گرافیک جوان مستقل از معانی و هدفمند بودن، آن ها را به عنوان اجزای یک کمپوزیسیون فرض و آزادانه با این عوامل رفتار می کنند. نوع تایپوگرافی آزاد از معنا و استفاده از آن برای بیان هنری و نه در خدمت هدف، باب می شود. در همین دوران گرافیک ایران نیز تحت تاثیر این گرایش به نمایش هنرمندانه تایپ و نوشته فارسی در غالب کار گرافیک می پردازد. درست است که منشا این حرکت نگاهی جدی به غرب دارد، ولی در جریان این دوره کارهای بدیعی نیز تولید می شود و زمینه ی بحث در هویت ایرانی گرافیک را دامن می زند و داغ می کند.

موج جدید گرافیک دو دهه ی اخیر با استفاده از حروف فارسی با رضا عابدینی آغاز می شود. رضا عابدینی به عوامل اصلی کار گرافیک که نوشته و تصویر و رنگ و فرم است، نگاهی هنرمندانه دارد. همه ی عوامل کار برای او بهانه هایی هستند تا بتواند شخصی ترین بیان ممکن را متجلی کند. او کاری به خوانایی نوشته ندارد و نوشته را به منزله ی فرم مطلق نگاه می کند. او ایده ی ساختارشکنی در تایپو گرافی را از غرب وام می گیرد، ولی ترکیب های نوشته و عکس او به عنوان پوستر، نمونه های درخشانی از بیان هنری و شخصی درحیطه ی پوسترند. در اغلب کارهای سال های اخیر او که نمونه هایی از بلوغ یک هنرمند است، ما با یک اثر هنری بدیع روبه روییم. او به استفاده از دو عامل نوشته و اغلب عکس کنتراست شده که از شروع کارش مواد اصلی او بوده اند، وفادار باقی می ماند، ولی در ترکیب آن ها و نوع و اندازه استفاده از آن ها متنوع و استادانه و نو عمل می کند. او شاید یکی از اولین طراحان گرافیک باشد که به نهایت از کامپیوتر استفاده می کند، و آن هم استفاده ی درست.(۳۶)

ایمان راد خود را در گرافیک اولیه ی دوران چاپ سنگی و اوایل چاپ نشریات در ایران غرق می کند. عوامل خود را از میان آن ها یا نزدیک به آن ها انتخاب می کند، ولی حتی از آن ها نیز بیش تر به سمت ابتدایی کار کردن حرکت می کند. نکته ی جذاب کار او نیز همین جاست. ایمان راد سعی دارد به طلسم ها و مطیف های اولیه ی دوران چاپ ایران نگاهی تازه بیندازد. از لحاظ ساختار، کار او مدرن است ولی از لحاظ اجرا سعی در بدوی و غیر ماهرانه کارکردن دارد. یکی از خصلت های ابتدایی کار کردن، سر و کار داشتن با بخش بدوی و کودکانه ی افراد مخاطب است و کار ایمان راد این خاصیت را دارد. بر خلاف اغلب طراحان گرافیک که فقط با تایپ کار می کنند و سعی در دقیق کارکردن دارند، ایمان راد سعی نکرده است تا آشکارا از امکانات کامپیوتر استفاده کند، بلکه به اجرای اولیه ی دستی و نقایص آن می پردازد. شاید او از معدود طراحانی است که تسلط ظاهری کامپیوتر را در کارهایش کم تر می بینیم و نکته ی قدرت او نیز در همین اجرای دستی قرار دارد. اجراهای کامپیوتری او نیز نظم مطلق کامپیوتر را ندارد.(۳۷)

بیژن صیفوری که از پیشروان استفاده از نوشته و تایپ فارسی است، بیش تر با خود تایپ سروکار دارد و تصویر کمتر نقشی یا نقش مهمی در کارهایش بازی می کند. او نیز از ساختارشکنان مهم تایپ فارسی است. دیدی هنرمندانه و نو به تایپ و نوشته دارد. در اغلب کارهایش فقط به تایپ و بازی با آن و امکانات ترکیب بندی آزاد بدون مراعات خوانایی می پردازد; شاید مهم ترین مشخصه ی کار او بزرگ کردن حروف در حداکثر امکان کار و توجه صرف به زیباشناسی ترکیبی حروف است.(۳۸)

ساعد مشکی گو این که از طراحان گرافیک تایپوگرافر نیست، ولی در رده ی خاصی از تایپو گرافی هنرمندانه دست دارد. مشکی حروف تایپ های دستی را به منزله ی یکی از عناصر اصلی کارش به کار می برد. او حروف را از هم جدا و دوباره سرهم می کند و در غایت، با افکت هایی مثل فتوکپی، فضای وهم آلود ولی شاعرانه ای با تایپ درست می کند. او در نوشته های دست نویس ولی نه خوش نویسی هم دستی دارد. او جزو معدود کسانی است که سعی دارد دست نوشته هایش با معنای مستتر در آن هماهنگی داشته باشد.(۳۹)

مهدی سعیدی که جزو نسل بعد از عابدینی است، مصرف نوشته را در ابعادی جدید تجربه می کند. اگر عابدینی با نگاهی کاملا غربی به شکل و تصویر و تایپ نگاه می کند، سعیدی به خوش نویسی سنتی ایران گرایش بیش تری دارد. او بر پایه ی بیرون آوردن شکلی آشنا از ترکیب نوشته ها که در خوش نویسی ترک و ایران اتفاق می افتاده است و مثال آن مرغ هایی هستند که با نوشته شکل گرفته اند، کار می کند. مردی که دایره می نوازد، ولی شکل دایره و مرد از بافت سیال حروف ساخته شده اند. اگر عابدینی به هماهنگی فرم نوشته ها در درون تصویر کاری ندارد، سعیدی به هماهنگی مسیر حروف و کلمات و شکلی که پدیدار می شود، عنایت دارد. در مجموع، کار سعیدی به نوعی آشناتر است. سعیدی نوشته و تصویر را بر مبنای خوش نویسی و تمرین های خوش نویسی و تا حدودی تطابق مسیر نوشته ها و فرم کنار هم می گذارد و این تفاوت مشخص او با دیگر حروف کاران ماست. او از حرکت سیال قلم برای نشان دادن یک ایده هم به خوبی استفاده می کند.(۴۰)

سفری میان فرهنگ ها

نمایشگاه جابه جایی قاره ها

دیوید گالووی

فصلنامه فراایران ۷ ، بهار ۱۳۸۰

«هنر، راهنمایی برای تبادل زایا میان فرهنگ های جهانی است.» این شعار و مشی اصلی نمایشگاه «جا به جایی قاره ها» (سفری میان فرهنگ ها) بود؛ نمایشگاهی که یکی از بزرگترین نمایشگاه های هنری آغاز هزاره بود. «جا به جایی قاره ها» کار مشترک چهار نمایشگاه لودویک فوروم شهر آخن (آلمان)، موزه ی بونفانتن شهر ماستریخت (هلند)، استادز گالری شهر هیرلین (آلمان) و موزه ی هنر مدرن شهر لی یژ (بلژیک) بود. این نمایشگاه از ۲۱ مه تا ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۰ / ۳۱ خرداد تا ۱۹ شهریور ۱۳۷۹در منطقه ی مرزی بین این سه کشور برگزار شد تا بازتابی باشد از تداخل و تفاوت های فرهنگی تاریخی و اجتماعی در مناطق مرزی؛ تجربه ای موفق و استثنایی در گسترش مشترکات فرهنگی و تقویت فرهنگ مرزی و غلبه بر آداب و رسوم حاصل از سنت های ملی.
در این نمایشگاه بیش از یکصد هنرمند جوان و تازه کار که در اروپا زندگی می کنند اما اصل و تبار کره ای، ژاپنی، چینی و امریکای لاتینی دارند، گرد آمدند. از این هنرمندان بیش از ۳۰۰ اثر هنری در قالب شیوه هایی همچون نقاشی، مجسمه سازی، آثار چند رسانه ای، چیدمان، رقص، فیلم و موسیقی به نمایش در آمد. این هنرها تنها به حوزه های خاص فرهنگی جغرافیایی محدود نبود، بلکه بازتاب هنر و فرهنگ در قاره های مختلف بود.

از مسایلی که در نمایشگاه «جا به جایی قاره ها» آشکار و مشخص بود، پرداختن به پرسش ها و معضلات جهان معاصر، همچون فرهنگ مهاجرت، پدیده ی چند فرهنگی، جهانی شدن فرهنگ در قالب آثار مختلف بود. در این نمایشگاه هنرمندان جلای وطن کرده که آثارشان عمیقا حاوی اندیشه ی بومی و محلی است، حضوری فعال و پر رنگ داشتند. به همین دلیل مخاطبان نمایشگاه با آثاری کاملا بکر که به قلمروهایی نو و اقلیم هایی خیالی تعلق داشتند، مواجه شدند. در این نمایشگاه شاهد تماس و ارتباط فرهنگ های مختلف بودیم. هنرمند آسیایی با کوله باری از میراث و فرهنگ غنی گذشته اش در بستری نو، آثاری بکر و غریب خلق کرده بود. مرزهای جغرافیایی مخدوش بود. در آثار به نمایش درآمده، شاهد تاریخ و فرهنگ گذشته ی یک قوم بودیم. این آثار ما را به گذشته های دور می بردند؛ در زمان حال غرق می کردند و چشم اندازی از آینده پیش روی مان می گستراندند. این آثار اگر چه داستان هایی از اجداد و نیاکانشان تعریف می کردند، اما نوع روایتشان معاصر و امروزی بود.

لودویگ فروم، آخن : هنر امریکای لاتین ، ژاپن و کره

تبادل فرهنگی اروپا و امریکای لاتین از قدمت و پیچیدگی فراوانی برخوردار است. در این نمایشگاه آثاری از ویلفردو لم (Wilfredo Lam) و لیژیا کلارک (Lygia Clark)به نمایش درآمد. این آثار نشان دهنده ی شباهت عمیق نقاشی سوررئالیستی و ساختار گرایی اروپای اوایل قرن و عناصر هنر آفرو کوبایی بود.

استادز گالری ، هیرلن :هنر ایران و ارمنستان

«سنت و خاص نگری جهانی» نام بخشی بود که در آن آثار شش هنرمند ایرانی و ارمنی به نمایش در آمد. ابزار این هنرمندان شامل فرم های سنتی همچون مجسمه سازی، نقاشی و فرم های جدیدتری چون چیدمان و ویدیو آرت می شد. در آثار آنها تلاقی فرم های سنتی و مدرن به وضوح دیده می شد. این هنرمندان از زبان بومی و قومی شان در بستری از فرم های غربی استفاده کرده اند به همان گونه که مثلا در آثار مجسمه ساز ایرانی پرویز تناولی و رد پای مکتب سقاخانه که در دهه ی ۱۹۶۰ در ایران رواج داشت، به شیوه های مختلف و متنوع دیده می شود.

موزه بونفانتن ، ماستریخت : هنر افریقا

این بخش از «جا به جایی قاره ها» به نقاشان جوان افریقایی اختصاص داده شده بود؛ نسلی که تحت تاثیر هنر غربی بوده اند و به همین دلیل چشم انداز و جهان بینی بصری شان، بسیار گسترده بود. در آثارشان با دنیایی رو به رو بودیم که در آن مرزهای فضا و زمان، در نتیجه ی فرایند دموکراسی و گسترش شبکه ی حمل و نقل و تکنولوژی های ارتباطی از بین رفته اند. به همین دلیل آثار آنها از آگاهی دو سویه، یعنی هم افریقایی و هم اروپایی برخوردار بود.

موزه ی هنر مدرن ،لی یژ : هنر چین

در این بخش آثار ۱۵ هنرمند معاصر چینی، تایوانی و هنگ کنگی به نمایش درآمد. این آثار حاصل تنش و تلاقی میان فرهنگ و زبان اروپایی و سنت ها و میراث های زادگاه هنرمندان بود.

سنت و خاص نگری جهانی :میراث ایرانی

دیوید گالووی

در فرهنگ های کهن که از سنت بصری زایایی برخوردارند، گرایش هایی که به این سنت وجود دارد غالبا متضاد است؛ به همین دلیل برای تبدیل شدن به یک هنرمند «جدی» معاصر شاید لازم باشد که هنرمند واپسین «ایسم های» موجود در غرب را با این سنت ها تلفیق کند. در ایران گرایش جدید آشتی با سنت در اوایل دهه ی۱۹۶۰م. (۱۳۴۰ خ.) پدیدار شد، زمانی که شماری از هنرمندان پس از تحصیل در خارج از کشور به وطن بازگشتند و نگاهی تازه به ریشه های زیباشناختی موجود در فرهنگ شان افکندند. سبک های محلی و پرداخته شده ی هنر ایرانی کمتر مورد توجه قرار گرفت، اما زبان فرم روزمره و بومی زندگی ایرانی (همچنین مذهب شیعه) به منبع تمام نشدنی و عمدتا بهره برداری نشده ی الهام آنها تبدیل شد.

یکی از نخستین هنرمندانی که از چنین منابعی بهره برداری کرد، پرویز تناولی مجسمه ساز بود. کسی که با مارینو مارینی(Marino Marini) در میلان ایتالیا تحصیل کرد و پس از بازگشت به فضای هنرمندانه ی مشترکی، مکتب نقاشی سقاخانه متولد شد .نام این مکتب از منبع آب هایی گرفته شده است که اهمیت آنها تنها به خاطر سیراب کردن تشنگان به یاد امام حسین (ع) نبود بلکه به خاطر طرح ها و آذین های مکتوب های بر روی ضریح ها بود که توجه این هنرمندان را به خود جلب کرد. مومنان به خاطر مستجاب شدن دعاها و برآورده شدن آرزوها و نیازهایشان، قفل و زنجیر و تکه های پارچه را به ضریح این مکان ها دخیل می بستند. بنابراین، این بناهای کوچک در محله ها و تزیینات و آذینهای آنها مضامین، بن مایه ها و حتا مصالح لازم هنرمندان جوان را فراهم کرد، مصالحی که نه تنها توسط هنرمندان نسل قبل مورد توجه قرار نگرفته بود، بلکه در میان هنرمندان پیرو سبک های غربی نیز سابقه نداشت.

مجسمه های برنزی پرویز تناولی، نمونه ای از آثار هنری این گروه غیر رسمی است. “earthwork”های مارکو گریگوریان و آثار سونیا بالاسانیان، تحت تاثیر همین امواجی که مکتب سقاخانه ایجاد کرد، ساخته شده اند، این مکتب حتا پیش از انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷، فراگیر شده بود. اما برای نسل بعد، آثار هنرمندان این مکتب، غالبا همچون افسانه هایی متعلق به گذشته قلمداد شد. در نسل جدید، هنرمندانی همچون شیرین نشاط تحت تاثیر بسیاری از جنبه های فرهنگ عامه که نقطه ی شروع و حرکت نسل قبلی بود قرار گرفتند. نشاط البته متعلق به نسلی است که بسیاری از آنها در خارج از کشور فعالیت کرده اند. آثارش در خودنگاره های پیشین اش سابقه دارد و با خطاطی های سونیا بالاسانیان همراهی شده است. همچنین شباهت هایی با دستاوردهای این مکتب در آثار فریبا حاج احمدی وجود دارد که معتقد است موزه ها، در عملکرد سنتی خود، برای زنان نقش و حرکت های «قابل قبول» تعیین می کنند.

برای فرخنده شاهرودی که تحصیلاتش را پیش از مهاجرت به آلمان در سال ۱۹۹۰ در دانشکده ی هنر تهران تکمیل کرد، مسائل زنان از اهمیت اساسی برخوردار است، هر چند که او مایل است آثارش را به جای فمینیستی، زنانه ارزیابی کنند. فاصله ی جغرافیایی با فرهنگ ایرانی در هنرمندانی چون او و بسیاری دیگر از معاصرانش همچون کارن خراسانی، باعث توجه بیشتر به رمزگان بصری غنی آثار آنها شده است. در اشارات و کنایه های موجود در کارهایشان، هیچ چیز کلیشه ای یا نوستالژیکی وجود ندارد، آنها تنها نشانگر ژرفای منابع تصویری و استعاره ای است که در اختیار هنرمندان است؛ هنرمندانی که سال های تکوین فرهنگی و هنری زندگی شان را در ارتباط نزدیک با فرهنگ ایرانی گذرانده اند. سنت، به زعم این هنرمندان جوان، تنها دستاوردهای فرهنگی متعلق به گذشته نیست، بلکه به دستاوردهای زنده و تجربه شده ی زمان حال نیز برمی گردد که حتا منجر به کار خلاقه در تبعید می شود، یعنی کیفیتی که شاید بتوان آن را در اصطلاح «خاص نگری جهانی» خلاصه کرد.

۱- سیطره آسیا

اگر قرن بیستم تحت سیطره ی فرهنگ امریکایی بود، قرن بیست و یکم متعلق به تمدن های آسیایی است. زبان انگلیسی، به عنوان زبان جهانی، رقیبی جدی از زبان های آسیایی را پیش روی خود خواهد دید. در حد فاصل ۱۹۵۴ تا ۱۹۷۲ گروه ژاپنی GUTAI، با برگزاری مجموعه ای از نمایشگاه ها و فعالیت های هنری تحولی چشمگیر در هنر ملی و جهانی ایجاد کرد، که مهم ترین آن خصلت تهیگی در هنرهای تجسمی بود که تاثیر آن سر تا سر جهان هنر را درنوردید.

در نمایشگاه اخیر آثار چند هنرمند ژاپنی که از آن جمله می توان به کازو کاتاسه (Kazuo Katase) با چیدمان مهمان تابستانی، مجسمه های یوجی تاکه اوکا (Yuji Takeoka)و عکس های هیروشی سوگیموتو (Hiroshi Sugimoto) اشاره کرد، حضوری تاثیرگذار و چشمگیر داشتند. آنچه در کار هنرمندان ژاپنی مشترک بود، رابطه ی میان فضا و زمان و همچنین نور و هوا بود. در بخش رسانه ی جهانی آثار نام جون پایک (Nam June Paik)که او را «پدر ویدیو آرت» در آلمان می دانند و همچنین موریکو موریکایت (Moriko Moriquite) که آثارش تلفیقی از سنت های رازآمیز موطنش و واقعیت مجازی پاپ گونه ی غربی بود، جلب توجه می کرد. همه ی این آثار نشان دهنده ی گسترش مرزهای ویژگیها و سبک های بومی این هنرمندان، به اقلیم و جهان های دیگر و ترویج و سری فرهنگ های دورگه در جهان امروز است.

۲-پیچیدگی و غنا

رابطه ی فرهنگی هنری میان اروپا و امریکای لاتین از پیچیدگی و غنای فراوانی برخوردار است ولی در عین حال یکی از پیچیده ترین روابط است. گسترش موج هنر آزاد در امریکای لاتین همواره در راستای تحولات اروپا بود. از طرف دیگر، آثار هنرمندان غیر اروپایی تنها زمانی توانست احترام و پشتوانه کسب کند که سبک های کوبیسم و سوررئالیسم باعث توجه بیشتر به قالب های هنری غیر اروپایی شد.

در میان هنرمندان امریکای لاتین که در نمایشگاه «جا به جایی قاره ها» حضور داشتند، لیژیا کلارک و ویلفردو لم از شهرت بیشتری برخوردارند. این دو هنرمند نقش بسزایی در پیشبرد سبک سوررئالیسم و شالوده گرایی (کانستراکتیویسم Constructivism) دهه ی ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ داشتند. ویلفردو لم جان تازه ای به سوررئالیسم اروپایی بخشید و با افزودن عناصر جادویی و شمایل های مجازی بر گرفته از زادگاهش، سبکی نوین را پی افکند. کلارک و لم تاثیر زیادی در هنر امریکای لاتین سده ی بیستم داشتند، اما بدون شک نقش تعیین کننده ی آنها در تاریخ هنر همچنان مکتوم باقی مانده است.

۳- سنت های چینی

نخستین تجلی هنر نوین چینی در پاریس بود، در سال ۱۹۴۸، هنگامی که زاوو کی (Zao Wou-Ki) به فرانسه آمد. در طی این سال ها شهرتی خاص به علت سبک آبستره اش، که ریشه در هنر نقاشی و خطاطی چینی دارد، به دست آورد. در این سال ها هنرمندان چینی نگاهی تازه به سنت های کهن و غنی شان داشته اند، به خصوص نوع کلاسیک نقاشی چینی، یعنی نقاشی مرکب. عناصر اصلی نقاشان چینی خطاطی سنتی چینی و سنت های تثبیت شده ی نگارگری و نقاشی بود.

کوهی از کاغذ، محصولات چاپی که شکار دستگاه خرد کننده هستند، و صدای ماشین تحریری که به گوش می رسد؛ این چیدمانی بود به نام نقطه ی صفر ادبیات از وو مالی (Wu Mali)، هنرمندی از تایوان. نام اثر و موضوع آن برگرفته از نظریه ی رولان بارت (Roland Barthes) در نخستین تجلی هنر نوین چینی در پاریس بود، در سال ۱۹۴۸، هنگامی که زاوو کی (Zao Wou-Ki) به فرانسه آمد.

در طی این سال ها شهرتی خاص به علت سبک آبستره اش، که ریشه در هنر نقاشی و خطاطی چینی دارد، به دست آورد. در این سال ها هنرمندان چینی نگاهی تازه به سنت های کهن و غنی شان داشته اند، به خصوص نوع کلاسیک نقاشی چینی، یعنی نقاشی مرکب. عناصر اصلی نقاشان چینی خطاطی سنتی چینی و سنت های تثبیت شده ی نگارگری و نقاشی بود.

کوهی از کاغذ، محصولات چاپی که شکار دستگاه خرد کننده هستند، و صدای ماشین تحریری که به گوش می رسد؛ این چیدمانی بود به نام نقطه ی صفر ادبیات از وو مالی (Wu Mali)، هنرمندی از تایوان. نام اثر و موضوع آن برگرفته از نظریه ی رولان بارت (Roland Barthes) در مورد مرگ مولف، مرگ متن و مرگ حروف است.

چهره های انسانی نیز در این نمایشگاه حضور داشتند. وی سی. اچ. گزاویه (Wei C. H. Xavier)، هنرمند تایوانی، مجموعه ای از تصاویر سرهای انسانی را که یادآور اواخر قرون وسطی هستند، با چشمانی بسته و راز آمیز، به نمایش گذاشته بود.

از طرفی دیگر چن ژن (Chen Zhen) به تکنیک های سنتی ذن در آثارش اشاره دارد، که بر طبق این سنن، طرفین دعوی با «پنجاه ضربه برای هر نفر» به آرامش و رستگاری می رسند.

۱ برگرفته از مقاله ی «سیطره ی آسیا»، گرگور جنسن (Gregor Jansen)، در کاتالوگ نمایشگاه.

۲از مقاله ی «ساخته شده در امریکای لاتین ؟ » از آنت لاگلر (Annette Lagler)، در کاتالوگ نمایشگاه.

۳ از مقاله ی «هنرمندان چینی در اروپا از زمان جنگ جهانی دوم» از یانگ ون یی (Yang Wen-i)، در کاتالوگ نمایشگاه.

پشت هیچستان ها

هیچ در آینه ی آفرینش های سپهری ̗ کیارستمی و تناولی

میر احمد میر احسان

فصلنامه فراایران ̗ شماره هشتم ̗ تابستان ۱۳۸۰

تلاش برای شنودن مکالمه ی شعر سهراب سپهری، سینمای عباس کیارستمی و مجسمه های پرویز تناولی خود به خود به اندازه ی کافی تلاشی شگفتی آور، پرسش برانگیز و تردید بار است. وقتی که کانون «هیچ» به این رابطه ی سه جانبه تمرکز می دهد، حیرت ما حتا افزون تر می شود. «هیچ» اما در اینجا هیچ نیست، بی چیزی نیست، سرشت معمایی و ریشه ی همه ی چیزهاست. هیچ است و آغاز انسان و زندگی. چرا این سه تن را برای یک گفت و گو برگزیده ام؟ به نظر من هر سه به نحوی رهبری کنندگان یک سبک هنری منحصر به فردند که با زندگی و دیگر هیچ و ریشه های ما رابطه دارد و دیگر آن که آنان آینه های درخشانی از حسیت مدرن و یا حس جهان مدرن اند. وقتی که انسان معاصر تمایل می یابد به قولی سری به خانه ی پدری بزند، دلتنگ چیزهایی می شود که داشته، به کودکی و کودکانگی بر می گردد و در همان حال درگیر پرسش هیچ است. هیچی که هیچ نیست. مطلع و برآمد نگاه انسان و جهان است. البته در عباس کیارستمی این بازگشت به کودکی مطمئنا از انگیزه ای پسامدرنیستی برخوردار است و نه ارتجاعی. او می کوشد با تمسک به دست نخوردگی و پاکی و سفیدی کودک، راه های یک خرد نو را، پرسشگری مدرن را، و رهایی از سنت و خرافه های نادرست را و افق های باز تازه را برای کودک مطرح سازد و برای بزرگترهایی که بالغ نشده اند نکته ای را طرح کند. او از هیچ، و ارزیابی نوی همه ی چیزها و رجوع به پرسش خرد نو آغاز می کند. در اینجا من قصد بررسی تفصیلی ویژگی های شعر سپهری، سینمای کیارستمی و مجسمه پردازی تناولی را ندارم، نمی خواهم خصوصیات عمومی هنرشان را نقد کنم یا به شالوده شکنی آثارشان بپردازم و در همه ی وجوه، تمایز و تشابه آثارشان را مورد بحث قرار دهم. من می خواهم حضور «هیچ» در آثار هر سه و معنای آن و تقرب و تنافر هیچ های هریک را از دیگری باز گویم. این صرفا پیشنهادهایی است یادداشت وار برای اندیشیدن.

کم و بیش همه ی ما شعر واحه ای در لحظه ی سهراب سپهری را خوانده ایم، یک بار دیگر، با هم بخوانیم:

به سراغ من اگر می آیید،

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا،پر قاصدهایی است

که خبر می آرند،از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک.

روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می آید.

به سراغ من اگر می آیید،

نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

***

از یاد نبریم که آخرین کتاب سپهری، ما هیچ، ما نگاه نام داشت. هر خواننده ی شعر سپهری متوجه تاثیر نگرش های عرفانی و اشراقی شرق دور در شعر سپهری است.

اما آنچه کمتر به آن توجه شده این که آن معرفت درآینه ی وجود سپهری بازتاب یافته است. شاعری امروزی که در عین حال خواه و نا خواه با اندیشه ی «هیچ» مثبت و فعال نیچه ای برخورد کرده، در فضایی مدرن زیسته، و همچون شاعری ایرانی، برخوردار از تجربه ی مدرنیت، چه در سبک شعرگویی و چه در فرا روی از قواعد و نگاه شعر کهن (چه ایرانی و چه دیگر اشعار صوفیانه ی شرقی) و تحت تاثیر آزمون اروپایی و مدرنیته نفس کشیده، اندیشیده، نقاشی کرده و شعر سروده است. با این همه منبع نگاه عارفانه، از هیچ سپهری، هیچی ویژه ساخته است. این «هیچ»، پوچ نیست بلکه ما با عبور از آن به معنایی نو، به بیداری، به خبر، به وحدت وجود می رسیم. هیچستان سپهری «پشت»ی دارد، و پشت آن، جایی است که قاصدهایی در هوایش جاری اند و دچار شهود و بیداری اند و از دورترین گل باز شده در روی خاک باخبرند. این جا، به آن سوی هیچستان جایگاهی انتزاعی و برزخی می دهد، شکل هست، جسمیت این سوی هیچستان به جا مانده برای همین آدم ها از شکل ها و تجربه ها عبور می کنند، سواران به سر تپه ی معراج شقایق می روند، و هر چیز به طبیعت ناب خود برمی گردد. چتر خواهش باز است و تا نیاز آب در رگ برگی بدود، باران به آن پاسخ می گوید و عطش را بر آورده می کند. در این جا انسان به «تنهایی» دست می یابد. به تجرید و ابدیت. اما این تنهایی، تنهایی ویرانگر جهان معمولی نیست، خلوت عارفان است. برای همین شاعر می گوید در این ملکوت اگر به سراغ او می رویم، آهسته برویم تا تنهایی او نشکند.

مسلما در این تصویرگری، یک عرفان طبیعی جایی بدیهی دارد و ما کشف می کنیم این هیچستان نه «جایی دیگر»، در آسمان ها نیست، بلکه همین جاست. وقتی شما از همه چیز عبور می کنید و به هیچ می رسید، دچار تزکیه ی روحی می شوید، خالص می گردید، غبار و حجاب از شما می افتد و با همه ی هستی وحدت می یابید. چشمتان باز می شود به دورترین بوته ی خاک، به معراج شقایق، به نبوت آبی. این بیداری و روشن شدگی در شعر سپهری حاصل دست یافتن به هیچ و عبور از آن است. این تجربه ی هیچ بسیار شبیه تجربه ی بوداست: «بودا زیر درختی که از آن پس آن را درخت بیداری و روشنایی نام گذارده اند در جهت شرق نشست و با خود گفت تا هنگامی که به واقعیت نرسم از این محل تکان نخواهم خورد. سپس به تفکر و تمرکز نیروی معنوی و مراقبه ی احوال درون پرداخت.» بودا بر وسوسه های «مارا»ی شیطانی فایق می آید، و سرانجام هنگام شب حقیقت، نقاب از چهره ی فروغ آگین خود بر می دارد و وی به تدریج به مراتب بالاتر و ممتازتر آگاهی و هشیاری، شاعر می شود. فروغ بی پایانی در اعماق وجودش جریان می یابد و با علمی شهودی به کنه اسرار جهان پی می برد و از همه ی پلیدی ها می رهد و معرفت آزادی در او طلوع می کند و او به وارستگی و وحدت می رسد. «بودا برای مدت هفت هفته در ناحیه ی همان درخت بیداری سکنی گزید و از لذت آرامش و آزادی در سکوت تنهایی بهره مند شد.» اکنون معنای مشخص «هیچ» سپهری، پشت این هیچستان، بیداری نسبت به خاک و گیاه و آب و اشیا و دست یابی به لذت آرامش و آزادی و رابطه ی عطش و باران در برگ و سکوت تنهایی برای ما روشن تر شده است. اما هیچ سپهری، یک روح مدرن دارد. وارستگی او دعوت به بازگشت به خانه ی پدری، حسیت مدرن و دست یابی مجدد به حرکت های آرامش دهنده و غوطه وری در طبیعت و روح اشیا و رهایی از غفلت ازدحام و توقف در سطوح جداکار و تنش آفرین است. سپهری با رجوع به گنجینه ی معارف اشراقی می کوشد حیات را در دنیای تکثرگرایی که از مادیت، تنگ نظری، عدم بصیرت، عدم لذت و عدم آرامش رنج می برد، جلوه ای مطبوع بدهد.
انسان را به آزادی و یکپارچگی و ادراک گل و رود و پرنده و آسمان و آب و بیداری و روشنایی دعوت کند.
این روحیه چه ارتباطی با هنر کیارستمی دارد؟

سینمای کیارستمی، اوج خردگرایی مدرن، اوج رئالیسم و محسوسیت گرایی و آینه ی مدرنیته و ابلاغ کننده ی ارزش های دنیای جدید شمرده می شود. این سینما چگونه با روحیه ی شاعرانه و اشراقی و عارفانه ی سپهری و مدرنیسم انتزاعی تناولی نزدیک می شود؟ به نظرم، اتفاقا کانون «هیچ»، علی رغم همه ی تمایزات صوری، مایه ی دست یابی به این تقرب است.

من صحنه ای از فیلم زندگی و دیگر هیچ را به یاد می آورم. کارگردان که نقش کیارستمی را ایفا می کند با فرزندش به جست و جوی احمدپورها به متن یک رویداد طبیعی، واقعی و از نظر انسانی هول انگیز سفر کرده اند: صحنه ی مستند زلزله ی رودبار.

غالبا نگاه کیارستمی را در این فیلم خشن و حتا با احساسات شدید غیر انسانی خوانده اند، زیرا او و دوربین او و بازیگر نقش او، نگاهی تماشاگر، ساکت و ظاهرا سرد و بدون برانگیختگی دارند. اما صحنه ی مستند زلزله، و برخورد کیارستمی با آن، و واکنش او در اعماقش، صحنه ی نمایش «هیچ» است. ما از این هیچ عبور می کنیم و درمی یابیم زندگی ادامه دارد. اما پس از این معبر، زندگی دیگر قاعدتا همان نیست که قبل از تجربه ی هولناک هیچ و ویرانی هرچیز داشته ایم. حال ما از غفلت و اغتشاش و ازدحام در آمده ایم، به «بیداری» و «روشنایی» دست یافته ایم و معنای زندگی برای ما تا سر حد ودیگر هیچ ارجمند و گرانبهاست. این جاست که در میان ویرانی هولناک، «صبا» در آستان خانه ای ویران در آن همه خاک و دیوار واشیا فروریخته بر خاک می نشیند و ناگهان توجه او از یک قاب ویران «در»، به شکوهمندترین منظره ای که از طبیعت، درخت، سرسبزی، حیات در روشنایی آفتاب درخشان و بیدار دیده ایم جلب می شود. این معراج درخت و این حس سرشار از وحدت و زندگی انسان با طبیعت، همان است که تجربه ی سپهری و تناولی از جهان نیز بوده است. مکالمه ی کیارستمی با سپهری البته تا این حد باطنی و نهفته در آثارش نیست. گفت و گوی او با شعر نشانی سپهری تبدیل به فیلم خانه ی دوست کجاست؟ شده است. تفسیر عناصر عرفانی شعر سپهری که ملکوت را در درون همین اشیای طبیعت تفسیر و تصویر می کند، به وسیله ی کیارستمی بدل به یک تجربه ی زنده در زندگی ساده و پاک می شود. همه ی آن بیان آسمانی در خانه ی دوست کجاست؟ کیارستمی، با زبانی پاک، ساده و مشحون ازشاعرانگی به حقیقتی زمینی تبدیل می شود. البته کیارستمی در همین تفسیر، برعکس سپهری خود را از یک خرد انتقادی علیه خرافه و نادانی رنج آور و سنت های بی بصیرت کهنه و نقد باطنی و غیرمستقیم از عناصر واپسگرایانه ی زندگی و جامعه ی پیرامونش دور نگاه نمی دارد بلکه با اشتیاق در همین تلقی عرفان طبیعی و زمینی اش آن پرسش انگیزی اجتماعی را نیز همراه می سازد. موارد مکالمه ی کیارستمی و سپهری در شعر نشانی و فیلم خانه ی دوست کجاست؟کدام است؟

نخست یک رابطه ی آشکار بینامتنی در نام فیلم و متن شعر وجود دارد. نام فیلم خانه ی دوست کجاست؟ یادآور فرازی از شعر نشانی سپهری است. نشانی چنین آغاز و پایان می گیرد:

خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار …

و در آخر شعر می خوانیم:

… کودکی می بینی،

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور،

و از او می پرسی،

خانه ی دوست کجاست؟

فیلم کیارستمی رجوع به این کودک است تا در عمل با سادگی و کودکانگی ناب به ما بگوید خانه ی دوست کجاست و دوستی چیست.

و دوم آن که رابطه ی بینامتنی فیلم و شعر در همه ی اجزا جاری است. شعر، ما را به آسمان می برد ولی فیلم، ما را به زمین فرامی خواند، لیکن نشانه ها و نشانی یکی است.از جاده ای باید عبور کرد، از درختی که نشانه ای است باید گذشت، باید بالا رفت. در فیلم هم از کوچه باغ می گذریم و به حوزه ی صداقت و عشقی ساده گام می گذاریم، بلوغ روحی را تجربه می کنیم، به سمت تنهایی و جاده و مسیر عبوری مسئولانه که شخصا باید سلوکش را پشت سر بگذاریم کشیده می شویم، با احمدپور ترسی شفاف ما را فرا می گیرد و بالاخره از این کودک که نور و بیداری و روشنایی است می آموزیم خانه ی دوست کجاست. در همه ی این مراحل یک مکالمه ی درونی بین شعر لاهوتی سپهری و فیلم زمینی عباس کیارستمی برقرار است. ما متوجه علو و فراروی هستی معنوی در تجربه ی ساده ی یک کودک هستیم. ما با بازگشت به کودکی و شاعرانگی، با پشت سر نهادن همه ی بندها و تاریکی ها و علقه ها و هر چیز، با دست یابی به آن تجربه ی بیداری و روشن شدگی پشت هیچستان، می توانیم جان خود را جلا دهیم و به ادراک دوستی نایل آییم. اما هیچ کیارستمی به مرور و با نزدیک شدن به طعم گیلاس و باد ما را خواهد برد تبدیل به یک هیچ بیشتر نیچه ای شد تا هیچ عرفانی. هیچی که در طنین نیست انگاری پیامبر مدرنیته وجود داشت و قرار بود آوایش را انسان آینده بشنود. حال گویی آن طنین به وسیله ی سینمای کیارستمی با شکوه و عمق فراوان و در عین حال به نحو شهودی و غریزی و لمس شده و ساده شنوده شد. این سینما دغدغه ی عارفانه اش را چون خود نیچه در عمیق ترین لایه ی اثر نهان می کند، همچنان که در دجال نیچه، مسیح در عمق فیلسوف پنهان است. اما نیروی محرکی که اثر هنری را به دریدن پرده ها، دروغ ها، جهالت، و خرافه فرا می خواند و به ارزیابی نو، پرسش نو، و اندیشه ی نو دعوت می نماید. در باد ما را خواهد برد آن استخوان ساق مرد مرده که به رود پرتاب می شود، برتر از استخوانی که انسان اولیه در ادیسه ی فضایی (راز کیهان) به فضا پرتاب کرده بود و بدل به سفینه شده بود، ما را به تفکردرباره ی یک «هیچ» و هستی ابدی پشت آن فرامی خواند.

*** به نظرم بارزترین و علنی ترین مشغله ی «هیچ» در همین فضا، مربوط به کارهای تناولی است. این اوست که با هنری مجسم پیشارو، با حجم مادی به معناگریزی یک عدم فاقد مادیت، یک هیچ به وسیله ی فرم های خلاق، معنا داده است. البته هم در شعرهای سپهری و هم در سینما و عکس و شعر کیارستمی، فراتر از کاربرد کلمه ی «هیچ»، تجربه ی یک هیچ جاری، شالوده ی سوق طبیعی است. در هنر سپهری و نقاشی او بیش تر «تهیگی» ذن اساس است و طبیعت به حد متعال تجربه ی شهودی ما را در بر می گیرد و در سینما و عکس و شعر کیارستمی، لمس زندگی و زیبایی و معرفت در طبیعت و دیگر هیچ ما را به تجربه ی یک هنر غریزی دیونوسوسی توأم با خرد انتقادی و با رگه های پنهان حکمت ایرانی پرتاب می نماید. کیارستمی در شعر و عکس بیشتر به این تجربه ی ذن نزدیک می شود، به یک لذت از زیبایی و تهیگی هستی و دیگر هیچ دست می یابد:

کره اسبی سفید

از مه می آید

و ناپدید می شود

در مه

متاسفانه اندازه ها و معنا و نقش پیشرو و فرامدرن شعر کیارستمی در جوی از کوته بینی، تعصبات و عادت های کهنه ی تعریف شعر هنوز دانسته نشده است. شعر کیارستمی یک اتفاق و یک بنای نو است؛ دست شستن ناگهانی از همه ی فرم های تکراری و تجربه شده ی شعری، رهایی از استعاره، رفتار طبیعی با زبان و بازگشت به شعر جاری در پیرامون، شعری که برای ما تجربه ی هایکوها را زنده می کند. من بحث مفصلی درباره ی معنای پسامدرنیستی شعر ساده ی کیارستمی که عمیقا جسورانه و شورشگر علیه قراردادهای مرسوم شعر کسالت بار است دارم که اکنون فرصت آن نیست.
حال به بازتاب هیچ درهمان شعر کوتاه کره اسبی سفید باز گردیم. در اینجا گویی همه ی جهان، و همه ی عدم و همه ی گذر وجود داشتن در لحظه ای برابر شاعر تجلی کرده و بین دو هیچ مه آلود، نوزاد اسبی را به نمایش نهاده است. اما شعر چنان است که ما نمی توانیم مطمئن باشیم این کره اسب سفید خود نیز از جنس هیچ و مه است و یا واقعا «وجود» دارد. این شعر کیارستمی عمیق، و تا سر حد کامل ترین اشعار، سرشار از معناست. درست جایی که معنا ناپذیر است، معناناپذیری و هیچ را تصویر می کند. مجموعه ی شعر همراه با باد و مجموعه ی عکس های کیارستمی (که توسط نشر هنر ایران به چاپ رسیده است) و سینمای او هنری پیشرو است توأم با تجربه ی هیچ. این تجربه ی تجسم هیچ در تناولی هم در حوزه ی مجسمه سازی به کمال می رسد. در واقع تناولی پیشکسوت تجلی هیچ و صورت بندی حجمی آن است. برای همین شایسته است کمی مفصل تر درباره ی معنای هنر تناولی گفت و گو کنیم.
هیچ تناولی مبتنی است بر یک تجربه ی شخصی از تهیگی تاریخ مجسمه سازی در ایران و بازتاب آن در ذهن مجسمه ساز و تاثیر آن بر عمل او. یک جوان ایرانی آوانگارد دهه ی ۱۳۳۰، در برابر انباشت مرعوب کننده ی آفرینش پلاستیک در غرب، چند راه دارد: یا سر سپرده و تسلیم یکسره و دنباله روی «امر اجنبی» باشد، یا با وقوف بر حیثیت و حسیت مدرن و زبان هنر نو، پیشینه ای در تجربه ی زیسته شده و تاریخ خویش بیابد. تناولی می گوید جز فرهاد کوهکن، مجسمه سازی نیافته، و البته مجسمه ی ایزد بانوان دوران باستان و اشیای زیرخاکی نیز هست. به هر رو او با فرهاد و عناصر حجمی موجود در سابقه ی مدنیت، ضریح و قفل و طلسمات، راه خود را می یابد. این تهیگی مجسمه سازی، در همان جست و جوها سبب یک کشف نبوغ آمیز می شود. فرم یک هنر ایرانی اسلامی یعنی خوش نویسی به دادش می رسد. او از فرم خط ایرانی مجسمه می سازد. چیزی که پیشینه دار و ریشه دار است، و وقتی در همه ی کلمات، به جست و جو بر می آید، آن تجربه ی شخصی از تهیگی در قالب هیچ، رازش را با او در میان می گذارد. سپس بعد از این جرقه، هاله و لایه های گوناگونی آفرینش او را در بر می گیرد. شعر خیام، هیچ عارفان ایرانی، و طبیعتا زمانه ای که نیچه ترجمه می شده، اندیشه های مدرن در ایران نفوذ داشته. ما با هدایت، کامو، پرسش های اگزیستانسیالیستی و نیهلیستی سر و کار می یافتیم و اینها همه به بازی او با «هیچ » غنا می بخشیده است.

کیارستمی از یک واقع گرایی نو شروع می کند و با تعمیق اثر رئالیستی اش به رویکردگرایی، هنر دیونوسوسی، و تهیگی ذن و اشتراک با سپهری می رسد. سپهری از روی گرداندن از تجربه ی شعر ایدیولوژیک دهه ی ۳۰ ۲۰ شروع می کند و در جست و جوی ریشه ها، به نگرش های اشراقی، به عرفان اسلامی و به ویژه عرفان شرقی، بودیسم و دائویسم می رسد. تناولی با فرهاد، قفل و ضریح شروع می کند و به هیچ، خط مجسمه و تاریخ تهی و اندیشه و تفکر هیچ انگارانه می رسد و در اینجا بین هیچ او و هیچ کیارستمی پیوندی برقرار می شود. بر مرزی که هیچ مدرنیت، مشغله ی ما می گردد، و هیچ فعال و مثبت (زاینده) به آفرینش نو به نوی انسانی بدل می گردد و طنین نیچه ای هیچ، یک هنر طبیعی را تدارک می بیند که آینده نگر است. هیچ تناولی طبیعی ترین هیچ است زیرا پلاستیک طبیعی و عینی یک کلمه است که بدل می شود به انسان، به موجود در قفس، پیچیده برخود، لاشه شده، در قفس قرار گرفته، از قفس به بیرون سر زده، جفت شده، و…

دوره ی هیچ تناولی بین دوره ی مجسمه ی شاعران، پیامبران، قفل ها قرار دارد که همه با آمیزش آوانگاردیسم غربی و عناصر و نشانه های معنادار بومی به وجود آمده و به مرور استحکام، فرم بهتر و بداعت و یکه گی پذیرفته اند. دوره ی بعد از هیچ هم دوره ی جداره ها، لوحه ها، دیوارها، است که به کارهای سرامیک و دست در دست ختم می شود. در مقطع هیچ، شور، ابداع و خلاقیت و تنوع فرمیک فراوانی دیده می شود که با کار بر روی ساختار یک کلمه پدیدار می شود. قدرت و حرکت کلمه ی حجیم و اجرای نیرومند آن بسیار چشمگیر است. هیچ بر سکو، هیچ در هم پیچیده، هیچ در هم شکسته، دو هیچ تبدیل شده به دو فضای بسته ی مکعبی در کنار هم (و ضمنا بی ارتباط)، هیچ بیرون از قفس در کنار هیچ در قفس، هیچ در قفس پیچیده، فیگور ایستاده ی هیچ، هیچ های تبدیل شده به انسان، قفس خالی و قفس دیگری در کنارش که هیچ از شبکه هایش سر برآورده، یا هیچ در قفس شاعر، هیچ و صندلی، و … در انبوهی از کار با حوصله و ممتد بر روی هیچ. در این دوره است که مکاشفه ی تناولی ابعادی نو می گیرد. هیچ او به تاریخ، فلسفه، سیاست، و زبان در می پیچد و تاریخ مدرن مجسمه سازی ما را پر رونق می کند.

تناولی با هیچ فضا را داخل مجسمه می کند و جزیی از مجسمه می سازد.
ارتباط فضای خالی، جزء معنادار حجم هیچ اوست، بسان چشمان و بسان فضای خالی یک پیکره ی زنده. تناولی با هیچ روزنه ای می سازد برای ارتباط سنت (خط، خوش نویسی) و مدرنیت (مجسمه سازی انتزاعی مدرن). هیچ تناولی فعال، کار ساز، معنابخش، و مولد است. هیچ او، عبث و پیش پا افتاده و پوچ نیست. موجد ارزش های استتیکی و تولید کننده ی امید به جهش از یک خلاء و عقب ماندگی و کهنه گرایی به قله ی آفرینش نوین پلاستیک است. با خود توانایی های تازه ای در مجسمه سازی ما به وجود می آورد که فرسنگ ها با تاریخ ما فاصله دارد و همدوش تجربه گری غرب، ما را وارد معرکه ی آزمون های نوین، مثل عبور دادن فضا در درون خود و شکافتن فضا و تبدیل فضا به جزیی از خود می شود.
بدون تردید هیچ تناولی در اوج مدرنیسم آن سال ها قرار دارد اما باز بدون تردید ریشه ی عمیق در ذهنیت کهن ایرانی و مفاهیم بین الاذهانی و حتا دیدگاه های مطرح شده درادبیات کلاسیک و متون قدیمی ما دارد. مهم تر از همه، این هیچی که در کار تناولی مدام می پیچید به نوعی با فرهنگ عامه درگیر است. مناظر عامیانه را مجسم می کند تا نسبت به آن تردید کند. به قول دکتر میرفندرسکی «بپرسد چرا با هیچ مپیچ.» تناولی از مدرن ترین کارهای غربی اثر می پذیرد اما خود با نوگرایی مضاعف به بنیه ی مدرنیسم جهانی در مجسمه سازی چیزی می افزاید زیرا ساختار آثارش و اسطقس محکم آن و اجرای بدیع و نیرومندش به عنوان فرایندهای نوین فرمال و تجارب تازه بسیار قابل توجه و یکه است. هیچ در کار تناولی، هیچی مرده و منفعل نیست. فعالانه بدل به ذهنیت می شود. یعنی فرم وصرفا فرم برای ما و هر مخاطب جهانی، شروع به تولید ذهنیت می کند. فرم هیچ برای ما احساس می آفریند و ما را به اندیشیدن وا می دارد. هیچ تناولی چون تهیگی سپهری و چون حفره های خالی در کار کیارستمی، چند آوایانه، قطعیت ستیز و تاویلی است.

می توان هر سه این هنرمندان را، رهبری کنندگان نابغه ای دانست که حتا اگر هوش های متوسطی باشند، آثارشان در موقعیت نبوغ آمیزی قرار گرفته است. آنان با جدایی از تسلیم به تجددخواهی کور، و با پرسش گری یا «سر زدن به خانه ی پدری» و احیای عناصر سنتی در قالبی مدرن، پیشاهنگان هنر پسامدرن در ایران بوده اند و قرائت مجدد و بازخوانی موفقی ارایه داده اند و با احضار عناصر گذشته به امروز، سبب پایان دادن به افسانه ی گسست در تجددخواهی و تخاصم تجدد و سنت شده اند و در واقع به نحو چند صدایی حکمت های پویای کهن و نوترین دستامدهای مدرنیت را در اوج و قله ی آفرینش جهانی شان به هم پیوند داده اند. هیچستان تناولی نظیر هیچستان سهراب سپهری و عباس کیارستمی یک «پشت» دارد. و در آن پشت نه پوچی و مرگ، که پرسشی جهانی، منظری نو و حیاتی تازه خانه کرده است. او با هیچ تقابل کور سنت و مدرنیسم را نفی کرده و در عوض بیان وحدت آمیزی از آواهای گوناگون ارایه داده است. از این منظر هم سپهری (در مکالمه با شرق دور)، هم کیارستمی (در مکالمه با نیچه و حکمت ایرانی) و هم تناولی (در حوزه ی حکمت اسلامی ایرانی)، رهبران یک نزدیکی جهانی و پیامبران گفت و گوی جهانی ما و دیگران اند. تناولی با برنز، با ریخته گری و با نگاه به درون هیچی می آفریند که نگاه جهان را به هنر مدرن مجسمه سازی ایرانی تغییر می دهد.

هیچ تناولی احساس مدرن، پرسش مدرن و تفکر مدرن را به میان مردم می برد زیرا تماشای کلمه ای که آن را می شناسیم فرصت تماشای آفرینش مدرنی را برای همگان به وجود می آورد و این کاری است که هنر کیارستمی و هنر سپهری با مخاطبان عمومیتر انجام میدهند، تقرب به زندگی و عناصر مستند و زبان و فرهنگشان برای فرا بردن ادراک، سلیقه ی زیبایی شناسی و تاملات آنها.

سپهری با محاوره گونگی و عرفان شعرش، کیارستمی با رویکردگرایی عناصر و استناد و تناولی با اجزا و عناصر آشنای مردم، قفل ها، شبکه ی ضریح ها، و با کلمه ی هیچ به ارتقای مخاطب هنر کمک می نمایند.

و هر سهی آنان گویی در حوزه ی هنر چیزی را رهبری کرده اند که سپس در بستر زمان به حادثه ی تاریخی، عمل مردمی و امیدهای عمومی یک انقلاب همگانی بدل شد، یعنی عبور از سنت به مدرنیسم در حال مکالمه، آشتی و آمیزش، و نه در حال قهر، جدل و نفی کورانه. باید بگویم اتفاقا اهمیت کانون هیچ و تهیگی در کار هر سه، آن است که علیه قطعیت های ایدیولوژیک عمل می کند و هرگز نمی خواهد معنای واحد مادی داشته باشد. برای همین هنر هر سه هم برای گرایشات طبیعت گرایانه و هم گرایشات ماورایی و تجریدی جذاب و قابل تأویل است و ظرفیت ارتباط وسیع و چند بعدی را دارد. نگاه هر سه به سنت، پویاست. از سنت های مردمی و زندگی سود میجویند و آفرینش و سلیقه ی عمومی را ارتقا می دهند. هیچ تناولی حاوی تجربه ی ملایم خطوط اسلیمی، رقص خوش نویسی و جانبخشی مدرن است.
کار او به فرهنگ اسلامی از یک سو و تجربه ی پلاستیک و آوانگارد غربی از سوی دیگر وحدت می بخشد. هیچ تناولی در چشم یک ایمان آورده به متعال، هیچ هر چیز موجود در نتیجه ی وجودی ناب است. تناولی چون هیچ اش را به قول خودش در مرز بود و نبود بر پا کرده از همه ی مزایای چنین موقعیتی، قطعیت ستیزی، تأویل پذیری، چند آواگری و … برخوردار می شود.

پایان هنر

آلش اریاوج
فصلنامه فراایران ، شماره یاز دهم ، بهار۸۱

یک

در دهه های اخیر، مقوله ی «پایان» یا حتا «مرگ» هنر اغلب موضوع بحث های زیبایی شناسی و نقد هنری بوده است. این نظر هر چند در شکل کنونی خود عمدتا درایالات متحده نشو و نما یافته، اما بی شک ریشه های تاریخی آن به برداشت هگل از پایان هنر، به صورتی که او در دهه های اول سده ی نوزدهم مطرح کرد، باز می گردد.

در سال های هشتاد سده ی ۲۰ بود که اندیشه ی «مرگ هنر»۱ محبوبیت یافت. در ۱۹۸۴ کتابی به همین نام انتشار یافت که مهم ترین نوشته ی آن مقاله ای از آرتور دانتو (Arthur Danto) به نام «مرگ هنر» بود.۲ همان طور که دانتو خود بعد از انتشار این اثر اشاره کرد، سخن از «مرگ هنر» گزافه گویی بوده است. کمابیش در همان زمان، نویسنده ای دیگر، فیلسوف ایتالیایی جیانی واتیمو (Gianni Vattimo) به همین بحث اما با رویکردی دیگر پرداخت. قصد واتیمو این بود که نشان دهد چگونه دامنه ی نشو و نمای کیچ (Kitsch)” و رسانه های همگانی معاصر باعث «مرگ» و «انحطاط» هنر شده است. واتیمو که تحلیل های خود را بر اساس نظرات هگل و تئودور آدورنو (Theodor Adorno) استوار ساخته بود، به این نتیجه رسید که «در جهانی که چنین دستکاری شده، هنر اصیل تنها باخاموش ماندن سخن می گوید.»۳ و باز نویسنده ای دیگر به نام هانس بلتینگ (Hans Belting) در کتاب خود به نام پایان تاریخ هنر (که نسخه ی آلمانی آن را در ۱۹۸۳ و ترجمه ی انگلیسی اش در ۱۹۸۷ انتشار یافت)۴ در قالب گفته های آرتور دانتو، چنین بحث می کند که به نظر نمی رسد هنر به مفهوم عینی آن دیگر بتواند تاریخ تکاملی مترقی داشته باشد. پرسش بلتینگ در آن زمان این بود که اگر این شرایط عینی با شکست رو به روشده، پس چگونه چیزی به نام تاریخ هنر زمان حال اصلا می تواند وجود داشته باشد.۵ با این حال، در حالی که پذیرفته می شود که «مرگ هنر» از دیدگاه دانتو گزافه گویی بوده است،اما این پندار (ایده) باید در سال های میانی دهه ی ۱۹۸۰در هوا شناور بوده باشد.۶

موضوع پایان هنر، حتا پیش از سال های۱۹۸۰ هم، تنها به بحث های دانش پژوهانه یا منحصرا گفتمان روز که جزء درون زای مطالعه ی آثار هگل و شاید شارحینش است، یا به این نظر واتیمو محدود نمی شد که پایان هنر دراصل با پایان ماورالطبیعه (متافیزیک) پیوند دارد. برعکس، این اندیشه، اغلب به حوادث هنری در غرب مربوط و به یاری آنها تصریح می شد، زیرا حداقل بخشی از هنر غرب پس از هگل به شیوه ای رفتار می کرد که گویی می خواست نظرات هگل درباره ی آینده ی هنر را به اثبات برساند. بنابراین، بر اساس نظرات دانتو، واتیمو و بلتینگ به نتیجه گیری پایان هنر بر مبنای «وضعیت درونی هنر» رسیدند که به گفته ی دانتو در همان سال ۱۹۸۶ «کمابیش جدا از متغیرهای پردامنه تر تاریخی و فرهنگی در نظر گرفته می شد.»۷ از این گذشته، دانتو مقاله ی «پایان هنر» خود را دقیقا به منزله ی «پاسخی به وضعیت اسفبار دنیای هنر که من در جست و جوی توضیحی برای آن بوده و هستم» نوشت.۸

دو

همزمان با بحث درباره ی منابع فلسفی آشکار و ناآشکار نظریه های گوناگون مربوط به «پایان هنر»، یعنی فلسفه ی هگل، نمی توانم از بحث درباره ی هنرمندی اجتناب کنم که نمایانگر جایگاه تاریخی شروع هنری در نظر گرفته می شود که پس از نظریه ی «پایان هنر» ظهور کرد. این هنرمند (که در واقع آثار خود را هرگز «هنر» نمی نامید) مارسل دوشان (۱۹۶۸ ۱۸۸۷) است که «حاضر آماده» (ready-mades)هایش ، که در آغاز سده ی بیستم به نمایش گذاشته شد و سپس با مشابه هایی در هنر مفهومی و نومفهومی (neo- conceptual) دنبال شد، از دید بسیاری ثابت می کند که حکم هگل درباره ی پایان هنر، جریان حوادث در هنر سده ی بیستم را پیشگویی کرده است. بنابر این به نظر می رسد که هگل نه تنها به درستی ادعا کرده که شعر رمانتیک (که بنا به عقیده ی هگل از سده های میانی تا زمان خود او ادامه یافته) نمایانگر عالی ترین شکل «روح مطلق» به صورتی است که در هنر ظاهر می شود، بلکه از این گذشته، پیدایش هنر مفهومی را پیشگویی کرده، یعنی پیدایش هنری را که دیگر به حسیات نمی پردازد، بلکه صرفا با «پندار» (ایده) و مفاهیم سر و کار دارد. و این بدان معنا بود که هنر رمانتیک دیگر حامل نوعی ارزش درون زای معنوی نبود، بلکه به فرآورده یا حتا «ایده» (مفهوم) دگرگونی یافت و به این ترتیب، حقوق انحصاری و ربط و بست اش را از دست داد.

چرا هنر باید چنین اهمیتی داشته باشد؟ باید به یاد داشت که از زمان افلاطون عالی ترین پندارها، به حقیقت، خوبی، و زیبایی مربوط می شد. این سه آرمان در غرب، از عهد عتیق یونان تا روزگار مدرنیته (که کشف امریکا ۱۴۹۲ گاه به عنوان آستانه ی آن در نظر گرفته می شود) نه تنها به منزله ی عالی ترین آرمان ها، بلکه به عنوان مشخصه های اصلی خدای مسیحی پنداشته شده است. با ظهور انقلاب فرانسه و به ویژه پیدایش مکتب رمانتی سیسم، نقش و جایگاه خداوند در جهان انسانی نوین، از آن هنرمند گشت: اینک شاعر بود که جهان «نو» را از ذهن و روح خود «می آفرید». آفرینش هنری به عنوان نمونه ی سرمشق گونه ی آفرینش انسانی به کار گرفته شد. همین پندار به شکل نیرومندی در نظرات کارل مارکس(Karl Marx) و تعبیرش از نقش کار در جامعه دیده می شد: از نظر او، کار در جامعه ی طبقاتی، چیزی جز زحمت و تلاشی طاقت فرسا نبود، در حالی که در جامعه ی بی طبقه، کار همطراز هنر می شود، چرا که به توانمندی و ظرفیت خلاق افراد منفرد وابستگی می یابد. همین درک از هنرمند به مثابه ی انسانی خاص و از هنر به منزله ی عالی ترین شکل خلاقیت تا سده ی بیستم ادامه یافت. بنابر این، مدرنیسم سده ی بیستم، از لحاظ نظری و عملی هر دو، به صورت «ارزش گذاری مبالغه آمیز هنر»۹ و بنابر این به مثابه ی فرزند خلف رمانتی سیزم سده ی نوزدهم ظهور کرد.۱۰

مشخصه های دیگری که از این برداشت از هنرمند سرچشمه می گیرد، ادراک هنرمند به صورت انسانی است که از الهام هایی که به او می شود و از نبوغش پیروی می کند و از دنباله روی از آداب و هنجارهای معمول بورژوایی معاف است و بنابر این رفتارش می تواند رفتاری کولی وار باشد. استعاره ی دیگر برای توصیف هنرمند و برخوردش با جهان و ادراکی که از جهان دارد، « کودک وار بودن» است. از این لحاظ کودک کسی است که قادر است جهان را از دریچه ای ببیند و تشخیص دهد که بر روی افراد معمولی جامعه ی بورژوایی بسته است، و بر روی کسانی که در جست و جو های عملی و دنیوی خود، نه تنها جهان و منابع آن، که روابط انسانی و نفس زندگی را ابزاری کرده اند.

پیش شرط در نظر گرفتن هنر به مثابه ی امری خاص که به همان اندازه در مورد خالقش یعنی هنرمند نیز صادق است این است که باید آفریده ی بازی آزاد قوای انسانی باشد. در چهارچوب این افق ذهنی که کمابیش تا زمان حال ادامه یافته و حتا امروز نیز هنوز به صورت ادراک غالب از هنر در میان بسیاری از غربیان رواج دارد، نه تنها هنر امری خاص در نظر گرفته می شود، بلکه چنین پنداشته می شود که در اصل باعالم و اجتماع انسانی معینی پیوند دارد. پیامد چنین برخوردی این است که برداشت های یکسان می توانند ربط و بسط و معنا و اهمیت متفاوتی در زمینه های متفاوت داشته باشد. بنابر این برداشت «پایان هنر» می تواند ربط و معنایی متفاوت در فرهنگ های مختلف و متفاوت داشته باشد.

همین نکته را می توان در مقایسه ی برداشت هنر در سه «امپراتوری فلسفی» آلمان، فرانسه و انگلیس امریکا یافت. شکی نیست که شمار این امپراتوری ها به این سه محدود نمی شود، زیرا به آسانی می توان امپراتوری هایی دیگر نظیر امپراتوری چینی، هندی، ژاپنی و غیره یافت.

نیم قرن پیش، این امپراتوری ها شانه به شانه ی هم وجود داشتند، اما تأثیر بسیار محدودی روی یکدیگر داشتند. هر چند در دهه های اخیر به دلیل افزایش ارتباطات، پلی بر روی این شکاف زده شده است، اما هنوز این نکته به قوت خود باقی است که برخی از تفاوت هایی که در تعبیر و درک فلسفه و هنر دیده می شود، به طور کامل از میان نرفته اند، هر چند ممکن است تا حدی درهم آمیخته شده باشند و بنابر این کلیت هایی تازه و کمتر متمایز را به وجود آورده باشند، روندی که همزمان به دلیل تبادل فرهنگی و روندهایی که در چهارچوب هنر در حال وقوع است، شکل گرفته است. لذا، برداشت آلمانی از “Kunst” )هنر) دربر گیرنده ی تمامی هنرهاست، در حالی که برداشت فرانسوی از “l’art” و واژه ی انگلیسی “art” نه تنها در بخش مهمی از سده ی گذشته، بلکه امروز هم عمدتا به هنرهای بصری و برخی از اشکال هنری دیگر که البته شامل ادبیات نمی شود، اشاره دارد. دلیل تغییراتی که در درک مان از معنای هنر و فلسفه (یا حتا زیبایی شناسی) در چهارچوب های فرهنگی گوناگون دیده می شود، تنها افزایش نفوذپذیری فرهنگی نیست، بلکه همچنین بدین سبب است که امروزه میزان فزاینده ای از آفرینش های هنری تحت مقوله ی آفرینش ها یا فرآورده های بصری قرار می گیرند که به شکلی نیرومند (و گاه سرشتین) با فرهنگ (بصری) خویشی دارد. مقوله ی اخیر، در برگیرنده ی انواع بسیار متنوعی از آثار و فعالیت هایی است که در گذشته ی نه چندان دور، کاملا از برداشت هنر بیرون گذاشته می شد.

به دلیل این روانی ادراکی است که ما متوجه نیستیم که کاربرد برداشت «پایان هنر» در مورد شعر یا نثر با کاربرد آن در مورد هنرهای بصری تفاوت دارد (نکته ای که هم دانتو و هم واتیمو به آن اشاره می کنند)، با وجودی که ممکن است در این ادعا که سایر اشکال هنری نیز دیگر از آن ربط و بست تاریخی گذشته ی خود برخوردار نیستند، حقیقتی نهفته باشد، اما آنها هنوز جایگاه مهمی در فرهنگ دارند و دست کم علت آن دلهره و دلمردگی نیست که دانتو در مورد هنرهای بصری از آن سخن می گوید.

سه

بحث هنر به منزله ی موضوع کانونی فلسفه ی مدرن، اول بار در مکتب آرمان گرایی (ایده آلیسم) آلمانی به ویژه در آثار فردریش اف. جی. شلینگ (Friedrich F.J. Schelling) و هگل ظهور کرد. در کتاب پدیده شناسی ذهن (۱۸۰۷)، بحثی درباره ی مرگ هنر وجود دارد. همان طور که بندتو کروچه (Benedetto Croce) در اثر خود زیبایی شناسی(۱۹۰۲(Estetica می نویسد: «هدف هگل در اصل ضد دینی و عقل گرایانه و نیز هنر ستیزانه است. برای مردی مانند هگل که بسیار سرزنده و عاشق پرسوز هنر بود، این پیامدی غریب و دردناک و کمابیش تکرار همان گام دشواری بود که افلاطون مجبور به برداشتن آن شد. همانند فیلسوف یونانی که با پیروی از فرمان عقل شروع به ملامت تقلید و نیز شعر هومری می کند، یعنی ملامت همان چیزی که سخت دوستش می داشت، هگل نیز نمی خواست از پیامد منطقی نظام فلسفی خود بگریزد و در نتیجه منادی مرگ هنر شد. او می گوید: «اگر ما هنر را در چنین جایگاه والایی قرار داده ایم، پس دیگر نباید فراموش کنیم که هنر نه از لحاظ درونمایه و نه از لحاظ شکل، والاترین و تنها وسیله ای نیست که روح ازطریقش به آگاهی از علایق واقعی خود دست می یابد، زیرا هنر درست به دلیل شکل اش به درونمایه ی تعریف شده ی معینی محدود می شود. ساختار یک اثر هنری تنها دایره ی محدود و سطح معینی از حقیقت را می تواند نشان دهد. برای آن که چیزی درونمایه ی واقعی هنر شود، باید از پیش دربرگیرنده ی نیروی بالقوه ی ورود به قلمرو حس ها و به خود بسنده باشد، مانند نمونه ی ایزدان یونانی. اما درک عمیق تری از حقیقت نیز وجود دارد که در چهارچوب آن دیگر شباهی یا نزدیکی چندانی با قلمروی حس وجود ندارد، یعنی با قلمرویی که اجازه می دهد حققیت دریافت و ابراز شود. درک مسیحی از حقیقت نیز از همین دست است، به ویژه روح جهان معاصر یا دقیق تر بگوییم، روح دین و تعلیم و تربیت روشنفکرانه ی ما به صورت؛چیزی نمود می یابد که فراتر از آن سطحی ست که در آن هنر باید به عالی ترین نوع شناخت مطلق رسد. تولید هنری و فرآورده هایش به خودی خود عالی ترین نیازهای ما را ارضا نمی کنند… اندیشه و تعمق فراتر از هنر رفته اند.» کروچه ادامه می دهد: «برای این پژمرده شدن هنر در دنیای نو معمولا دلایل متفاوتی عرضه می شود، از جمله استیلای علایق مادی و سیاسی، اما دلیل واقعی به گفته ی هگل این است که در مقایسه با اندیشه ی ناب، هنر در سطحی پایین تر قرار دارد. از نظر ما، هنر بخشی از گذشته است و بنا به عالی ترین تعاریف آن نیز به همین صورت باقی خواهد ماند و درست به همین سبب که موضوعی سپری شده است می توان فلسفه ی آن را کامل کرد، بنابر این، زیبایی شناسی هگل در واقع نوعی آگهی ترحیم است: اشکال هنری را یکی پس از دیگری به صورت حلقه های یک زنجیر مشخص می کند، مراحل گذرایی را که آنها در خستگی درونی خود به نمایش می گذارند نشان می دهد و تمامی آنها را در گور می گذارد و سنگ قبری هم بر آن قرار می دهد که نوشته ی روی آن را فلسفه می نویسد. کروچه این بحث را با این گفته از هگل به پایان می رساند که «رمانتی سیزم و آرمان گرایی متافیزیکی، جایگاه هنر را چنان بالا برده که دیگر نمی تواند به هیچ هدفی خدمت کند.»۱۱ از آنچه گفته می شد می توان پی برد که کروچه (۱۹۵۲- ۱۸۸۶) در مقام یک دنباله روی هگل، خصلت بسیار مهمی را در زیبایی شناسی هگل بازشناخته، این که هگل هنر را در چنان بلندایی گذاشت که سپس برای اهمیت آن مجبور شد کرانه های تاریخی تعیین کند. این کرانه های تاریخی را هگل از همان زمان نگارش پدیدارشناسی ذهن (۱۸۰۷) تعیین می کند. در این اثر او هنر را در چهارچوب دین مطرح می کند و می نویسد: «روح بعدها فراتر از هنر می رود تا به تجلی عالی تر خود دست یابد، از جمله به این تجلی که صرفا ماده ای نباشد که از «خود» زاده و تولید می شود، بلکه درست همین «خود» در قالب تجلی اش به صورت عین object بروز می کند؛ روح در این سطح عالی تر دیگر در جست و جوی نمایان ساختن خود از دل برداشت خویش نیست، بلکه می خواهد برداشت خود را به صورت شکل خود نمایان کند تا برداشت و اثر هنری تولید شده بتوانند یکدیگر را به شکلی متقابل یکی و همسان بدانند.»۱۲ در فلسفه ی کل گرایانه (holistic) هگل، هر شکل و دوره ی هنری از این لحاظ حائز اهمیت است که با بخش های دیگر کل جمع شده ی (totalized) تکامل روح، یعنی تاریخ،خویشی و هم سرشتی دارد. هنر به دلیل جایگاهش در مراتب (order) پیشرفت روح حائز اهمیت می شود و به دلیل همین مراتب پیشرفت است که این اهمیت را در قالب شعر رمانتیک از دست می دهد. همان طور که لوک فری (Luc Ferry) به درستی می گوید: «بنابر این، شعر، هنری در آستانه ی خروج هنر از صحنه است.»۱۳

«در نزد هگل، مرگ هنر به چه معناست؟ معنایی بسیار ساده که به هیچ رو پوچ هم نیست: اگر هنر صرفا تجسم احساسی حقیقتی ادراکی است، در این صورت علم از آن برتر است و فلسفه نیز از آن برتر، زیرا فلسفه و علم آن حقیقت را در جایی که باید، یعنی در عنصر مفهوم، در عنصر ذهن فراچنگ می آورند. فلسفه و علم این حقیقت را می اندیشند، به جای آن که آن را به صورت ماده ای حسی به نمایش بگذارند؛ بنابر این وقتی هگل می گوید «هنر مرده است،» منظورش این است که فلسفه و علم فراسوی هنر رفته اند. این بحث قدرتمندی است: دین فراتر از هنر رفته زیرا دین خواستار بیان همان اندیشه است که هنر می خواهد بیان کند، یعنی اندیشه ی حقیقتی الهی، اما دین آن را در عنصری بیان می کند که مناسب تر است، برای نمونه، به صورت قصه ی (parable) مسیح یا در قالب یک اسطوره و اسطوره برتر است، زیرا کلمه (logos) است و برای بیان موضوع اش کاراتر. بنابر این، اگر هنر صرفا تجسم حقیقتی ادراکی در قالب ماده ای حسی است، پس هنر مرده است.»۱۴

همان طور که لوک فری به درستی ادعا می کند، دلیل آن که هگل می گوید هنر مرده است در این دیدگاه نهفته که هنر در اصل با حقیقت خویشی دارد و چون عالی ترین شکل حقیقت، حقیقت ادراکی است، در نتیجه اشکال ادراکی تجسم بخشیدن به این حقیقت فراتر از هنر می روند. یا همان طور که هگل در پدیدارشناسی ذهن می گوید: «کار هنری، بنا بر این نیازمند عنصر دیگری برای هستی خویش است… این عنصر عالی تر، زبان است گونه ای هستی که به شکلی مستقیم نوعی هستی خودآگاهانه است.»۱۵

این نظر که هنر با حقیقت خویشی دارد، اندیشه ای کهن است که همه جانبه ترین شکل بیان آن را احتمالا در نزد ارسطو می توان یافت. این دیدگاه سپس در مکتب رمانتی سیزم، رئالیسم و مدرنیسم به بلنداهای تازه ای دست می یابد. امیل زولا می گوید: «من خواستار نوشته ای ساده ام، زبانی روشن، چیزی شبیه به خانه ای شیشه ای که اجازه می دهد اندیشه های درون آن دیده شود.»۱۶ کل مدرنیسم شیفته ی حقیقت است. هر چند در مدرنیسم «حقیقت» قالبی تصویری (فیگوراتیو) ندارد، اما در همین مکتب است که در پس (و شاید «در درون») تجریدی پنهان می شود که دیگر هیچ حقیقتی را به صورت امری برابر یا معادل «ذهن یا عین» عرضه نمی کند، بلکه بیشتر آن را در قالب «ناپنهان شدگی» (unconcealedness) هایدگری بیان می کند. آثار مالویچ (Kazimir Malevich)، بارنت نیومن (Barnett Newman) و به ویژه مارک روتکو (Mark Rothko) را در نظر بگیرید. در رئالیسم با پیروی از فردریک جیمسون (Fredric Jameson) پیوند میان مرجع (referent)، معنا بخشنده (signifier) و معنا بخشیده شده (signified) هنوز وجود دارد، در حالی که در مدرنیسم، پیوند با مرجع «بیرونی» ناپدید شده است.

برای تعیین اهمیت حقیقت در سده ی بیستم کافی است به دو متفکری اشاره کنیم که از لحاظ فلسفی و گرایش های سیاسی کاملا متفاوتند: به مارتین هایدگر (Martin Heideggar) و تئودور آدورنو. در حالی که اولی مدافع شعر رینرماریا ریلکه (Rainer Maria Rilke)، فردریش هلدرلین (Friedrich Helderlin) و گئورک تراکل (Georg Trakl) است، دومی مروج آثار موسیقی آتونال (atonal) آرنولد شوئنبرگ nberg)(Arnold Sch و ایگور استراوینسکی (Igor Stravinsky) و نمایشنامه های ساموئل بکت (Samuel Beckett) است. از این گذشته آدورنو به شکلی گسترده و شدید از اندیشه های هایدگر انتقاد می کند. با وجود این، از دیدگاه سده ی بیست و یکم، نظرات آنان از بسیاری جهات به شکل شگفت آوری مشابه یکدیگر به نظر می رسند که بخش مهمی از این شباهت نیز به هنر مربوط می شود. هر دوی آنها (به دلایلی متفاوت) چیزی بسیار استثنایی در هنر می بینند. از دید هایدگر تنها هنر است که چیزی از بی واسطگی اولیه ی هستی انسانی را حفظ کرده است، در غیر این صورت، عصر مدرن چیزی نیست جز دوره ای که در آن فراموش شده که «وجود» (Being) با آنچه که آدورنو «عقل ابزاری» می نامد، جایگزین شود. «حال آن که عقل (Ratio) به دلیل ابزاری شدن کامل و بنابر این از دست دادن توانایی بازتاباندن اندیشه وار خود و بازتاباندن اندیشه وار هر آنچه که بیرون گذاشته، باید به دنبال همان معنایی بگردد که خود شعله اش را خاموش کرده است. اما در شرایطی که الزاما به مطرح شدن این پرسش می انجامد، هیچ پاسخی جز «هیچ بودگی» (nothingness)که هم اینک شکل یک پاسخ است، ممکن نیست. ناگزیری تاریخی این «پوچی» بدان اجازه می دهد که هستی شناسانه به نظر رسد، یعنی همان حجاب توهمی که نفس تاریخ تولید کرده است.»۱۷ تحت این شرایط (که با اصطلاحات گوناگون تحلیل شده) هایدگر ادعا کرد «شاید مانند کل دوره ی مدرنیته، هنوز احتمال داشته باشد که خصلت مشخص هستی یا با استفاده از عبارت هایدگر «معنای بودن» در دوره ی ما، نخست و به روشن ترین شکل در تجربه ای زیبایی شناسانه ظهور کند.»۱۸

پس می بینیم که هم برای هایدگر و هم آدورنو، هنر یکی از قلمروهای حقیقت است که هنوز در جهان سرمایه داری، جهان ابزاری شده، کالایی شده، مادی و از خود بیگانه شده ی سده ی بیستم در دسترس است. هنر، حقیقت را به شکلی یگانه و خاص خود عرضه می کند و بنابر این از این لحاظ چندان از نقشی که در فلسفه ی هگل بازی می کند دور نشده است. درست است که نه در دیدگاه هایدگر و نه آدورنو (به استثنای نقد فرهنگ مصرفی در نزد آدورنو)، هیچ اندیشه ی صریحی دال بر این که هنر ناپدید خواهد شد یا خواهد مرد یا پایان خواهد یافت وجود ندارد، اما هایدگر در این باره، پیش از ژرار ژنت (Gerard Genette)، از خود سوال کرده بود:۱۹ «از قضاوتی که هگل درباره ی این احکام مطرح می کند نمی توان گریخت اما باید به این نکته اشاره کرد که سخنرانی های هگل درباره ی زیبایی شناسی، آخرین بار در زمستان ۱۸۲۹ ۱۸۲۸ ارایه شدند، در حالی که ما شاهد بوده ایم که از آن زمان، آثار هنری و جنبش های هنری بسیاری پدیدار شده اند. هگل بی تردید قصد انکار امکان این مساله را نداشته است. در عین حال این پرسش به قوت خود باقی است که آیا هنر هنوز مسیری مهم و ضروری است که حقیقت، که برای هستی تاریخی ما سرنوشت ساز است،می تواند در راستای اش اتفاق بیافتد، یا دیگر از این خصلت برخوردار نیست؟»۲۰

در سده ی گذشته و پیش از آن، موضوع پایان هنر به صورتی که هگل مطرح می کند، مورد بحث نویسندگان بسیاری بوده است. برای نمونه، پیتر بورگر (Peter Burger) مانند بسیاری دیگر توجه کرده که «هگل به هنر و نه مفهوم هنر تاریخیت بخشیده است. هر چند مفهوم هنر ریشه در هنر یونان دارد، اما هگل اعتباری فوق تاریخی به آن می بخشد.»۲۱ بورگر همچنین در سخنرانی های هگل درباره ی زیبایی شناسی اشاره ای به هنر پست رمانتیک می یابد: «هگل با استفاده از سبک هلندی نقاشی به عنوان نمونه، می نویسد که در اینجا علاقه به موضوع، به علاقه به مهارت در ارایه تبدیل می شود. آنچه که باید ما را افسون کند، موضوع نقاشی و نزدیکی آن به زندگی نیست… هگل مشخصا ابراز می کند که مهارت فردی هنرمند و کاربرد ابزارهای تولید هنری به جایگاه موضوعی عینی در آثار هنری ارتقاء یافته است.(ج اول، ص ۵۹۹). این گفته منادی جا به جایی دیالکتیک شکل دورنمایه، به سود شکل است، تکاملی که مشخصه ی جریان بعدی هنر می شود.»۲۲

پیتر بورگر در اینجا به دو نکته ی مهم اشاره می کند. اولی بسیار شناخته شده است؛ و آن این است که برداشت (یا ادراک) هگل از هنر، از هنر یونان سرچشمه می گیرد یا به آن محدود می شود. به عبارت دیگر، در حالی که اشکال هنری در فلسفه ی هگل به صورت روندی در حال تکامل معرفی می شوند، اما سرشت هنر همانی باقی می ماند که نزد یونانیان باستان بوده است. با این حال، تشخیص بورگر در مورد هگل این است که هگل از نظریه ی زیبایی شناسی خود منحرف شده، زیرا به ادعای بورگر، هگل برخورد فرمالیستی هنر مدرنیستی سده ی بیستم را پیش بینی کرده بود.

این که آیا از پاره ی نقل شده از هگل که مورد تحلیل بورگر قرار گرفته می توان به این نتیجه رسید که سخنرانی های هگل درباره ی زیبایی شناسی اشاره به تغییر شکل هنر غربی ازرئالیسم به مدرنیسم و از آنجا به فرمالیسم دارد، پرسش برانگیز است، اما چنین امکانی را نیز نمی توان به طور کامل مردود دانست. شاید مناسب تر این است که بگوییم میان نظرات هگل و توسعه ی دیگر اشکال هنری سده ی بیستم، از جمله هنر مفهومی پیوندی وجود دارد. این بحثی بسیار گیرا است، زیرا هنر مفهومی بر اندیشه یا مفهوم استوار است و نمایانگر نمونه ای روشن از هنر است که فراسوی کرانمندی های خود می رود و از این طریق وارد قلمروی حقیقت مفهومی می شود و در عین حال حقوق انحصاری هنر رمانتیک و هنر دوره های قبل را نیز حفظ می کند. هر چند این فرضیه ای جذاب است، اما من نمی دانم که تا چه اندازه بر پایه ی واقعیت های مسلم استوار است. اجازه بدهید دلایل خود را در این زمینه مطرح کنم.

چهار

هنر مفهومی منابع بسیار دارد، اما با این حال می توان تا اندازه ای با قطعیت گفت که جایگاه تاریخی سرچشمه ی آن به سال ۱۹۱۳و «حاضر آماده»ی مارسل دوشان باز می گردد. در این سال بود که دوشان به چنین مفهومی اشاره می کند، با وجودی که نخستین بازنمایی این مفهوم سال ها بعد یعنی به نمایشگاه آرموری (Armory Show) در نیویورک (۱۹۱۷) باز می گردد که دوشان اثر خود فواره(Fountain) را در قالب اثری تحریک کننده ارایه می دهد. این اثر سپس زندگی خود را آغاز می کند و به این ادعا می انجامد که «ابداع دوشان که نوآورانه ترین سهم را در توسعه ی هنر معاصر داشته است، اثری حاضرآماده بوده است.»۲۳ آثار هنری به وجود آمده از حاضرآماده ها هنوز به صورت نمونه های اولیه ی یک رویه ی کامل هنری متعلق به سده ی پیش خدمت می کنند؛ رویه ای که از مسیر معمولی مدرنیسم جدا شده است. برای بازشناسی تفاوت میان آنها که تفاوتی سرشتین است، کافی است به واکنش منقد اصلی هنر مدرنیستی کلمنت گرینبرگ (Clement Greenberg) در مورد دوشان اشاره کنیم که به روشنی مرزهای میان مدرنیسم و هنر مفهومی را مشخص می کند که به عقیده ی من خارج از کرانمندی های مدرنیسم قرار می گیرد و نمایانگر مسیر موازی آن یا به قول گرینبرگ «یک تغییر جهش» آن است.۲۴

همان طور که کرتیس کارتر (Curtis Carter) توضیح می دهد:۲۵ « کلمنت گرینبرگ در مقاله ی خود به نام در نفی آوانگارد به افسانه ی دوشان می پردازد و با یافتن سرچشمه ی آوانگارگرایی (اصطلاح گرینبرگ) در دوشان، حمله ی خود را آغاز می کند و می گوید: «با آوانگاردگرایی، امر تکان دهنده، جنجال برانگیز، مبهوت کننده، رازآمیز و بهت آور، خود به عنوان هدف مورد استفاده قرار می گیرد و دیگر به صورت اثرات فرعی اولیه و تأسف آور امر جدید که در اثر آشناییت محو و شسته می شود در نظر گرفته نمی شود.» بنا به عقیده ی گرینبرگ، این اثرات عمدا از جانب هنرمند به کار گرفته می شدند تا تأثیر بلافصل ایجاد کنند و بیشتر براساس عادات و انتظارات فرهنگی استوار بودند تا بر اصول زیبایی شناسی یا سلیقه. گرینبرگ دوشان را متهم می کند که تقاضایش برای رهایی از هنر گذشته و از تمامی قید و بندهای فرمال در خلق هنر باعث برانگیختن هیچ واکنش محکوم کننده یا ستیزنده ای نشد؛ بلکه در مورد دوشان، نوآوری هایش ستایش و استقبال برانگیخت. و این مساله به گفته ی گرینبرگ، مخالف واکنش عمومی و انتقادآمیزی بود که نسبت به امپرسیونیسم و کمابیش به تمامی گام های رادیکال گذشته در تکامل هنرمدرن صورت گرفت. بنابر این، گرینبرگ، دوشان را تا حدی مسئول «تغییر جهشی» رادیکال در سرشت هنر می پندارد، تغییری جهشی که پس از آن هنر دیگر به صورتی که در گذشته رفتار می کرد، رفتار نمی کند. از نظر گرینبرگ، دوشان هنر را از مسیر خود منحرف کرد و تا آنجا این انحراف را پیش برد که اشکال از پیش اندیشه شده ی فرهنگستانی (آکادمیک) به اصطلاح هنر غیرقراردادی را اغلب به صورت پیشرفت های اصیل معرفی کرد. برای نمونه، گرینبرگ چنین بحث می کند که حاضرآماده های دوشان به هیچ رو جدید نبودند، به جز به این مفهوم که به صورت هنرهای زیبا عرضه شدند و این امری بیشتر فرهنگی اجتماعی است تا آن که از ارزشی زیبایی شناسانه یا هنری برخوردار باشند. این آثار بیشتر از جنبه ی درک و دریافت به هنر وابسته اند تا از جنبه ی ساختار ماهرانه و واکنش های زیبایی شناسانه ای که باید برانگیزانند. این هنر خام، خصوصی و از حالت فرمال بیرون آورده شده است و هر چیزی می تواند آن را تغذیه کند. چنین هنری از انتظارات معمول از جمله ایجاد رضایت رهایی یافته است. به طور خلاصه، گرینبرگ هنر دوشان را فاقد آن کیفیت های اساسی زیبایی شناسانه و سلیقه ای می داند که به نظر او برای تولید هنر پر معنا مورد نیاز است. برخلاف دوشان، او چنین بحث می کند که هنر برتر همواره برخاسته از سنت است که خود فرآورده ی بازی متقابل انتظار و خرسندی است. از نظر گرینبرگ، هنرمند برتر، شگفتی های تازه ای را به ارمغان می آورد که از تجاربی برخاسته که بر زمینه ی غنی سنت و آمادگی تجدید نظر در انتظارات استوار است.»۲۶

هنر مفهومی، همان طور که این اصطلاح می رساند، بر این عقیده استوار است که در واقع این مفهوم یا اندیشه است که به اثر هنری شکل هنری می بخشد. اجرا، صنعتگری یا مهارت فنی، دانش فنی، پیش نیازی سرشتین در هنر مفهومی نیست، زیرا خصوصیات بازنمایی کننده یا بیانگر را هدف نمی گیرد، یعنی خصوصیاتی را که هدف شان ارایه ی چیزی است که گرینبرگ «خرسندی»۲۷، ارسطو «لذت از تشخیص چیز آشنا»۲۸ و ارنست گومبریچ (Ernst Gombrich) «لذت از بازشناسی» می نامد.۲۹ به جای آن، این اندیشه یا مقوله ی مفهوم است که اثر را به اثری هنری تبدیل می کند اما به اثری هنری که در آن هنر معنای بسیار خاصی دارد که از معنای سنتی آن بسیار دور شده است. شیوه ای که دوشان برای توضیح حاضرآماده هایش به کار می برد حائز اهمیت است: «لازم است چیزهایی را برگزید که چنان بی تفاوت باشند که هیچ واکنش زیباشناسانه ی عاطفی برنیانگیزند. انتخاب از پیش ساخته ها براساس بی تفاوتی بصری استوار است که در عین حال باید کاملا فاقد سلیقه ی خوب و بد باشند.»

مشخصات از پیش ساخته شده ها به خوبی نمایانگر نوع آثاری است که مارسل دوشان ساخت، و این نکته هم در مورد آثار اولیه ی او و هم شیشه بزرگ صادق است (شاید به استثنای آخرین اثرش Etant donnesبا هدفvoyeuristic این اثر). می توان دو نمونه ی تازه تر از هنرمندانی را مطرح کرد که خود را هنرمند مفهومی می نامیدند (چیزی که دوشان هرگز مدعی اش نبود): سال لویت (Sol LeWit)، مفهوم گرایی را در ۱۹۶۷ به این صورت تعریف کرد: «در هنر مفهومی، اندیشه یا مفهوم مهم ترین جنبه ی کار است. هنگامی که هنرمندی از شکل مفهومی هنر استفاده می کند، بدین معناست که تمامی برنامه ریزی و تصمیم های از پیش صورت گرفته و اجرا، امری ظاهری و مکانیکی است. اندیشه، ماشینی می شود که هنر تولید می کند.» جوزف کوسوت (Joseph Kosuth) تعریف دیگری به این مضمون ارایه می دهد که: «ناب ترین تعریف هنر مفهومی این است که گونه ای کندوکاو در بنیان های مفهوم «هنر» به معنایی است که یافته است.»۳۰

قبلا اشاره کردم چون هنر مفهومی بر پایه ی مفاهیم استوار است، در نتیجه می تواند نمایانگر هنری باشد که فراسوی کرانمندی های خود می رود، و به این ترتیب، وارد قلمروی حقیقت مفهومی می شود و در عین حال حقوق انحصاری هنر را که هگل درباره شان بحث کرده، حفظ می کند؛ یا به عبارت دیگر، همان حقوقی را که پیش از مرگ مفروض اش داشته است. دلیل این را که چرا چنین پنداری مساله ساز است می توان در نظرات گرینبرگ یافت که می گوید هنر برتر از سنت برمی خیزد و همین زمینه ی تاریخی و در نتیجه گذار تاریخی سبک ها و اشکال است که ربط برخی از اشکال هنری یا آثار هنری را با موضوع مورد نظر مشخص می کند. برداشت هگلی از هنر و مرگش، بدون تاریخی شدن، معنا و اهمیت اش را از دست می دهد. بدون گذر زمان که ما آن را تاریخ می نامیم و بدون روند دیالکتیکی تاریخی که گذشته را در زمان حال حفظ می کند و سپس آن را با خود می کشد، و در سطحی عالی تر به آینده دگرگون می کند، هیچ هنر برتری نمی تواند وجود داشته باشد ، زیرا هیچ معیاری برای چنین تمایزی وجود نخواهد داشت. به عکس، آنچه نمونه وار هنر مفهومی است، سرشت بی تاریخی آن است: هنر مفهومی دیگر علاقه ای به استیلا بر گذشته ی خود یا هر شکل دیگری از گذشته ندارد، بلکه صرفا می خواهد پیوسته خود را به مثابه ی هنر نو نشان دهد و به نمایش بگذارد. بنابر این، حتا برای هنر مفهومی نمی توان ادعا کرد که بر کرانمندی هایی استیلا می یابد که هگل مشخص کرده است. هر چند نمایانگر «پایان هنر» است، اما گذاری را نیز به قلمرو شناخت مفهومی فلسفی نشان نمی دهد.

اجازه دهید بار دیگر به حاضر آماده های دوشان به مثابه ی سرچشمه ی هنر مفهومی بازگردم که با چرخ دوچرخه (Bicycle Wheel)، نخستین از پیش ساخته ای که در سال ۱۹۱۳ آفریده شد، پا به منصه ی ظهور گذاشت. شاید بتوان گفت که کولاژهای کوبیست (که کمابیش در همان زمان ظهور کردند) گامی در همان جهت بود، اما این تنها تا اندازه ای درست است: کولاژها، علی رغم آن که از تکه های «واقعی» روزنامه ها و مانند آن ساخته شده بودند، در کل هنوز به منزله ی بازنمایی عمل می کردند. در مورد حاضر آماده ها مساله فرق می کرد: چرخ دوچرخه چیزی جز چرخ دوچرخه نیست و همین امر درباره ی جای شیشه، پارو که سرانجام پیش از بازوی شکسته (In Advance of the Broken Arm) ۱۹۱۵ نامگذاری شد و مانند آن هم صادق است. دوشان با این عمل بند نافی را که هنوز هنر مدرنیستی و آوانگارد را به هنر سنتی گره می زد، برید. از سوی دیگر، هنر سنتی در آثار هنرمندانی مانند مالوویچ یا کاندینسکی (valsily Kandinsky) ادامه یافت. با وجودی که این آثار آبستره بودند، اما از درونمایه ای نمادین یا متافیزیکی یا گونه ای توانمندی ناب زیبایی شناسانه (پلاستیک) برخوردار بودند روندی که در دهه های بعد از ۱۹۰۸ بیشتر توسعه یافت، یعنی از زمانی که کاندینسکی به قول هربرت رید (Herbert Read) «تجربه ای آخرالزمانی» را از سر گذرانید و آثاری را آفرید که فاقد موضوع بودند. هیچ شئی قابل شناسایی را نشان نمی دادند و به طور کامل از تکه هایی از رنگ های روشن تشکیل می شدند.»۳۱ در سوپرماتیسم، اکسپرسیونیسم، سوررئالیسم و آبستره اکسپرسیونیسم با وجودی که پیوند میان مرجع و معنا بخشنده بریده شده بود، اما نشانه هنوز تا اندازه ای هستی داشت .در حاضر آماده های دوشان و در آثار بعدی که به شکلی آگاهانه، مفهومی نامیده می شدند، وضعیت تغییر کرد، این آثار نمایانگر چیزی جز خودشان نبودند و نه نماد یا علامت بودند و نه بازنمایی. هنر سنتی و مدرنیستی بر پایه ی اصل نسخه برداری و خصلت بازنمایی کننده اش استوار بود. از همان سده ی نهم میلادی، یوحنای دمشقی آموزه ای را درباره ی تصاویر مطرح کرد که تا امروز معتبر باقی مانده است: تصویر «از خصلتی مشابه پیش گونه اش برخوردار است، هر چند تفاوت های معینی نیز با آن دارد. از هر لحاظ مانند نمونه ی کهن یا نخستین نمونه (archetype) نیست.»۳۲ اما این آموزه تنها تا آنجایی معتبر است که تصاویر یا ساخته های مشابه، چیزی را بازنمایی کنند. آنچه که پیش گونه و تصاویر را از هم متمایز می کند درست همین تفاوت بسیار جزیی میان نسخه ی اصلی و بدل است: اگر بدل همان نسخه ی اصلی باشد، هیچ اثر هنری حاصل نمی شود. آنچه که هنر مفهومی مدعی آن است، درست همین نکته است: این که می تواند به مثابه ی هنر عمل کند، حتا اگر به هیچ رو نسخه ی بدل نباشد و فقط همان نسخه ی اصلی باشد.

اجازه دهید به هگل بازگردم. باید تأکید کرد که قضاوت هگل درباره ی پایان هنر به ویژه در سایه ی پیشرفت های هنر از زمان پایان نیمه ی اول سده ی بیستم وزنه ای می یابد. از آن زمان به بعد بود که برداشت «پایان هنر» به واقع مصداق یافت و به دلایلی اتفاق افتاد که شاید ارتباط مستقیمی با بحث هایی که هگل در فلسفه ی هنرش مطرح می کرد، نداشت: پایان هنر به این سبب روی نمی دهد که هنر به کرانه های خود رسیده و باید به هنر مفهومی دگرگون شود، بلکه علتش این است که به دلایلی که واتیمو ارایه داده و به این دلیل که تضادهای اجتماعی در غرب به صورتی که در گذشته وجود داشته، کاهش یافته، هنر جایگاه مربوطه اش را از دست داده است (حداقل تا انداره ای که هنوز در مدرنیسم دارای آن بود) و بازتاب آینه ای این وضعیت را می توان به شکل فزاینده ای در هنری که در این بخش از جهان آفریده می شود، مشاهده کرد. برای ارزیابی چنین گفته ای کافی است نقش هنر را در بخش های کمتر توسعه یافته ی جهان مانند امریکای لاتین، مشاهده کرد، یعنی در جاهایی که هنر هنوز وزنه ای دارد: شاید نه به مفهوم مدرنیستی، بلکه به مفهوم درگیری اجتماعی که هم در هنرهای بصری دیده می شود، هم در تئاتر و هم در موسیقی.

پنج

چه چیز خاصی در آثاردوشان وجود دارد؟ به یک خصلت مشخص آن، یعنی این نکته که خالی از لذت بازشناسی است، قبلا اشاره شد: اثراز پیش ساخته شده چیزی نیست جز همانی که به نمایش می گذارد و به این ترتیب هیچ معنا و اهمیت افزوده ای با خود حمل نمی کند و اگر هم بکند بسیار ناچیز است. آثار دوشان بازنمایی کننده نیستند. هر چند گاه می توان آنها را غیر عینی (non-objective) نامید، اما به سختی می توان نام آبستره یا غیر تصویری (non-figurative) به آنها داد. یک اثر آبستره می تواند درونمایه ای نمادین داشته باشد یا ممکن است در جست و جوی امکانات خواص تصویری یا امکاناتی باشد که آثار پلاستیک ارایه می دهند و به این ترتیب به شیوه ی دگرگون شده ای نوعی «لذت» هنری به دست می دهند، چرا که از آنچه که اثر هنری و لذت هنری پنداشته می شود، سرچشمه می گیرد. با وجود این، آثار دوشان را در بسیاری موارد نمی توان به این صورت نامگذاری کرد، زیرا قصد آنها اغلب به روشنی قصدی غیر تصویری است و نه تنها در مقابل هنر گذشته قرار می گیرند، بلکه آنها را از نظر می اندازند.

یک پاسخ به این پرسش را که سرشت خاص آثار دوشان چیست، می توان از مشاهده ی آثار هنرمند دیگری از سده ی بیستم، یعنی اندی وارهل به دست آورد. (و شاید اتفاقی نیست که بخش مهمی از نوشته های دانتو به این دو هنرمند اختصاص یافته است.)

شکی نیست که آثار وارهل بیش از آثار دوشان لذت زیبایی شناسی می بخشند، زیرا با وجودی که تکراری و سری وار هستند، با این حال، امکان بازشناسی نیز وجود دارد، هر چند شدت آن متفاوت است و در مقایسه با آثار شبه سنتی نظیر یک جفت پوتین، اثر معروف ونسان ون گوگ که به طور کامل و الگووار توسط مارتین هایدگر در مقاله ای با عنوان تبارشناسی اثر هنری (۱۹۳۵) تحلیل شده است، نمایانگر اختلافی مهم هستند. همان طور که فردریک جیمسون (Fredric Jameson) در مورد ون گوگ ادعا می کند: «این اثر در شکل خنثی و شئی وار خود به منزله ی راهبرد یا نشانه ی واقعیتی گسترده تر است که آن را به عنوان حقیقت نهایی جایگزین می کند، در حالی که کفش های خاک الماسی اندی وارهل دیگر به آن بی واسطگی با ما سخن نمی گوید که کفش های ون گوگ؛ در واقع، من وسوسه می شوم که بگویم اصلا سخنی نمی گوید.۳۳ به عبارت دیگر، یک نقاشی سنتی چیزی از آن چهارچوب وسیع تر اجتماعی و تاریخی و شاید حتا وجودی آن که به اثر معنا بخشیده «به ما می گوید»، یا بدان اشاره می کند یا وجودش را معلق می سازد. در چنین آثاری، این چهارچوب بخشی از هستی اکتسابی و مشترک انسانی ماست، چیزی که با پیروی از جیمسون در مورد اثر یاد شده ی وارهل صدق نمی کند. در این مورد با هیچ چهارچوب و هیچ توانمندی یا بنیانی برای رشته ی مرجعی خیالی رو به رو نیستیم و اگر هم باشیم نیز بسیار اندک و ناچیز است و همین مساله در مورد بیشتر آثار دوشان نیز صادق است.

آرتور دانتو با مقاله اش به نام «جهان هنر» (۱۹۶۴) به شروع شکل گیری نظریه ی نهادین هنر یاری رساند. دانتو در این مقاله نوشت:«اشتباه گرفتن یک اثر هنری با شئی واقعی اصلا عجیب نیست. وقتی اثر هنری، شئی واقعی است، چنین اشتباهی صورت می گیرد.»۳۴ آنچه دانتو را درگیر خود کرده بود، نمایشگاه آثار اندی وارهل در گالری استیبل (Stable) نیویورک بود که جعبه های مشهور بریلو (BrilloBoxes) در آن به نمایش گذاشته شده بودند. مادیت این اشیا از بسیاری جهات به حاضرآماده های دوشان شباهت داشت (هر چند به واقع از جنس حاضرآماده های دوشانی نبودند، بلکه مشابه های تقلیدی آنها بودند، چرا که از چوب ساخته شده بودند) و همین دانتو را مجبور کرد که به تحلیل تازه ترین وضعیت هنر بپردازد و بکوشد تا توضیح دهد چرا این نوع آثار.

آرتور دانتو با مقاله اش به نام «جهان هنر» (۱۹۶۴) به شروع شکل گیری نظریه ی نهادین هنر یاری رساند. دانتو در این مقاله نوشت:«اشتباه گرفتن یک اثر هنری با شئی واقعی اصلا عجیب نیست. وقتی اثر هنری، شئی واقعی است، چنین اشتباهی صورت می گیرد.»۳۴ آنچه دانتو را درگیر خود کرده بود، نمایشگاه آثار اندی وارهل در گالری استیبل (Stable) نیویورک بود که جعبه های مشهور بریلو (BrilloBoxes) در آن به نمایش گذاشته شده بودند. مادیت این اشیا از بسیاری جهات به حاضرآماده های دوشان شباهت داشت (هر چند به واقع از جنس حاضرآماده های دوشانی نبودند، بلکه مشابه های تقلیدی آنها بودند، چرا که از چوب ساخته شده بودند) و همین دانتو را مجبور کرد که به تحلیل تازه ترین وضعیت هنر بپردازد و بکوشد تا توضیح دهد چرا این نوع آثار به دلایلی آشکار و به خاطر اهدافی عملی، هنر بودند. دانتو نتیجه گرفت: «در نهایت، تفاوت یک جعبه ی بریلو و اثر هنری که از جعبه ی بریلو ساخته شده، به نوعی نظریه ی هنری باز می گردد. این نظریه است که آن را به جهان هنر می برد و از افتادن آن به دامان شئی واقعی، یعنی همان چیزی که هست، جلوگیری می کند. شکی نیست که بدون نظریه، احتمال دیدن آن به صورت هنر بسیار ناچیز است و برای آن که آن را به صورت بخشی از جهان هنری بنگریم، باید احاطه ی خوبی بر نظریه ی هنر و همچنین بر بخش قابل ملاحظه ای از تاریخ اخیر نقاشی نیویورک داشت.»۳۵ بنابر این، دانتو ادعا می کند که این در واقع مضمون است که یک اثر را به اثری هنری تبدیل می کند. این مضمون می تواند نظری (تئوریک) باشد دانتو آن را «نوعی نظریه ی هنر» می نامد یا می تواند تاریخی باشد نظیر «احاطه بر بخش قابل ملاحظه ای از تاریخ اخیر نقاشی نیویورک» اما در هر دو مورد شناخت نظری است با استفاده از اصطلاح اتی ین سوریو (Etienne Souriau) که یک اثر هنری بر اساسش استوار می شود. باز هم این مشاهدات را می توان درباره ی دوشان به کار برد، جز آن که در نمونه ی او سرشت هنری اثر، عمدتا در قالب تحریک کنندگی هستی اثر هنری شکل گرفته، اما تحریکی که در عین حال حاشیه های بی ثبات آنچه را که هنر است و هنر نیست می سازد. همان طور که گرینبرگ مشاهده کرده، تحریک ها با دوشان واکنشی متفاوت با حرکات هنری گذشته برانگیخت. فرضیه ی من این است که شاید علت آن مضمون فرهنگی متفاوت بوده است، زیرا اینک این مضمون امریکایی بود که آن آثار و رویه های آوانگارد خود را در مضمون فرهنگ توده ای و رسانه های توده ای آن می یافتند و دیگر به صورت تحریک های هنری در نظر گرفته نمی شدند، بلکه حرکتی بازاریابانه پنداشته می شدند که زیر نقاب هنر آوانگارد ظهور می کردند. بنابر این، شاید نمایش آرموری سال ۱۹۱۷ که نمایانگر تقسیم بندی نمادین میان سنت آوانگارد مدرنیسم و زمینه ی فرهنگ توده ای مصرفی ایالات متحده است، که با پیروی از گفته ی جیمسون، زادگاه منطق پست مدرنیسم و کالایی شدن کامل آن است.

از این گذشته، تحریک کننده های دوشان (به صورتی که در امریکا و اروپا ادراک شد) دارای خواص کلامی و ضدچشمی بود که آثار و تأثیرات شان را به قلمرو فعالی کشانید که تا آن زمان برای اقدامات اجتماعی دیگر نظیر علوم حفظ شده بود. آیا نمی توان ادعا کرد که این نیز گویای سرشت بسیار متفاوت آثار دوشان در مقایسه با آثار هنری سنتی (و همچنین مدرنیستی) است؟ ادعای مشابهی را می توان در فصل پایانی کتاب تاریخ فشرده ی نقاشی مدرن،اثر هربرت رید یافت که در آن کارولین تیسدال (Caroline Tisdall) و ویلیام فیور (William Feaver) چنین مطرح می کنند که دوشان روند «پنداشت (ایده) هنر به مثابه ی استراتژی» را آغاز کرد که «به شکلی نسبتا ناگزیر» ادامه یافت و «در ظاهر» چنین به نظر می رسد که «سرشت هنر را تغییر داده است، اما از دور می توان آن را به صورت مرحله ی ناگزیری در تکامل تاریخ هنر دید.»۳۶

خصلت دیگر هنر مفهومی، در همان نمایش عمومی قابل توجه هنر مفهومی یعنی در نمایشگاه ۱۹۶۶ مل بوشنر Bochner) (Mel مطرح شده بود. در این نمایشگاه «بیننده به خواننده ی اثر بدل شد، به شرکت کننده ای فعال، چرا که دیگر هیچ هنری که بی درنگ قابل رویت باشد، وجود نداشت. خوانندگان آثار باید خود تجربه ی هنری را برای خود استنتاج می کردند یا می آفریدند. همچنین تردیدهایی وجود داشت که آیا آنها تمامی آثار بوشنر بوده یا نه؟ تمایز میان هنرمند و متصدی یک مرکز هنری مشخص نبود»۳۷ همین خصلت هنر مفهومی بود که یکی از مشخصات متمایز کننده ی هنر نومفهومی معاصر گشت.

دانتو در همان مقاله ی «جهان هنر» و در موارد بی شمار دیگر چنین بحث می کند که اثر هنری چیزی است که جهان هنر آن را به آن صورت می پذیرد و بدان شکل می بخشد و بر همین اساس است که زیگمونت بومن Bauman) (Zigmuntدر ۱۹۸۴ می گوید که فیلسوفان دیگر قانونگذار نیستند، بلکه مفسر شده اند:۳۸ فیلسوفان (یا زیبایی شناسان) دیگر قواعد و هنجارها را معین نمی کنند، بلکه فقط آنها را تعبیر می کنند. به همین ترتیب، نظریه پردازان دیگر هنر را تحریم و نهی نمی کنند، بلکه توضیح می دهند که چرا اثری به مثابه ی اثر هنری عمل می کند و از جانب عموم مورد پذیرش قرار می گیرد، یعنی آن را توصیف می کنند.۳۹ گام بعدی در این جهت را دانتو برداشت و در ۱۹۵۵ موضوع ارزش ها را در کل به دور افکند: «به نظر من، این پرسش که هنر به راستی و به لحاظ جوهری چیست در مقابل آنچه که در ظاهر یا به شکلی غیر جوهری هنر است شکل نادرستی بود که پرسشی فلسفی به خود گرفت. دیدگاه هایی را که من در مقالات گوناگون درباره ی پایان هنر مطرح کردم، در پی یافتن آن است که شکل واقعی این پرسش چه می تواند باشد. به صورتی که من آن را دیدم، شکل پرسش این است: چه چیز باعث می شود که اثر هنری و آن چیزی که اثر هنری نیست با یکدیگر تفاوت داشته باشند، وقتی که هیچ تفاوت درک و دریافتی جالبی میان آنها نیست؟ … تا سده ی بیستم این عقیده به روشنی جریان داشت که آثار هنری همواره به صورت آثار هنری قابل تشخیص اند. اکنون مساله ی فلسفی این است که توضیح دهد چرا آنها آثار هنری اند.»۴۰ پاسخ به این سوال را کمی پیشتر ارایه می دهد: «به گمان من کشف راستین فلسفی این است که هیچ هنری به راستی «حقیقی تر» از دیگری نیست و هیچ راهی برای حقیقی بودن هنر وجود ندارد. تمامی اشکال و انواع هنر به یک اندازه و بی هیچ تفاوتی، هنر هستند.»۴۱ دانتو در اینجا براساس منطق هنر ادراکی عمل و تأکید می کند که «هنر= هنر است» و بنابر این به نتیجه ی منطقی نظریه ی قبلی خود می رسد: دیگر تمایزی میان انواع مختلف آنچه که هنر نامیده می شود، نیست. چنین برداشت گسترده ای از هنر نیاز به هنر را در کل و در درازمدت از میان می برد. روندی که در آغاز سده ی بیستم با دوشان آغاز شد، در عبارت «هنر مساوی با هنر است» به اوج خود می رسد، زیرا دیگر نقش ماورایی، فراسویی، یا وجودی بازی نمی کند. ظاهرا هنر دیگر حائز اهمیت نیست، یا همان طور که بروس نومن (Bruce Naumwn) در دهه ی شصت مطرح کرد، «اگر خود را به صورت هنرمند ببینید و در کارگاهی کار کنید… روی یک صندلی می نشینید یا دور اتاق می گردید. و سپس باز به این پرسش باز می گردید که هنر چیست؟ و هنر همانی است که هنرمند می کند، نشستن در این سو و آن سوی کارگاه خود.»۴۲

آن استراتژی که با دوشان آغاز شد و تکامل یافت به هیچ رو به نوع آثاری که او تولید کرد محدود نمی شود، بلکه نمونه های بسیاری از آن را می توان به ویژه در هنر مفهومی یافت. جان کیج (John Cage)، موسیقیدان مفهومی در دهه ی پنجاه موضوعی را پیش کشید که دانتو را نیز به فکر و زحمت انداخت، موضوع بنیان های هنجارساز (normative) هنر اخیر. واکنش کیج این بود: «چرا وقت خود و مرا صرف کوشش در یافتن داوری های ارزشی می کنید؟ نمی بینید که وقتی به یک داوری ارزشی دست می یابید، این تنها چیزی است که خواهید داشت؟ آنها برای اصل کارتان که کنجکاوی و هشیاری است مخرب اند.»۴۳ تناقض اینجاست که همین گفته نیز در بر گیرنده ی قضاوتی ارزشی است، زیرا ارتقابخشنده ی چیزی است که من آن را «ارزش های شبه وجودی» می نامم، نظیر کنجکاوی و هشیاری، و شاهد می شویم که موضوع ارزش، درون زای هنر باقی می ماند. حتا اگر بنیان ضد بصری هنر مفهومی باعث شد که جوزف کوسوت و گروه «هنر و زبان» و عده ای دیگر هنر را کمتر «موضوع تغییر بدانند و آن را بیشتر کانون کندوکاو درباره ی نفس پدیده ی هنر بیانگارند،»۴۴ جایگاه غیرمستقیم هنر در چهارچوب چنین مضمونی شاهد ربط و بست داوری های ارزشی است،حتا اگر تنها از راه نفی صورت بگیرند.

بحث های تازه تر دانتو درباره ی جایگاه هنر، تنها توصیفی اند: هیچ تمایزی در دسترس نیست، فیلسوف نه تنها از کوشش برای تعیین هنجارهای آنچه هنر است و سپس تحمیل این هنجارها دست کشیده، بلکه واقعیت جهان های هنری معاصر او را مجبور ساخته تا هر تمایزی را در چهارچوب چند سطحی و چند وجهی چیزی که «هنر» نامیده می شود، از میان بردارد.

بحث های تازه تر دانتو درباره ی جایگاه هنر، تنها توصیفی اند: هیچ تمایزی در دسترس نیست، فیلسوف نه تنها از کوشش برای تعیین هنجارهای آنچه هنر است و سپس تحمیل این هنجارها دست کشیده، بلکه واقعیت جهان های هنری معاصر او را مجبور ساخته تا هر تمایزی را در چهارچوب چند سطحی و چند وجهی چیزی که «هنر» نامیده می شود، از میان بردارد.

به نظر من، آثار هنری به شکلی مشروط آفریده می شوند و بیشتر به همین صورت نیز مصرف می شوند، در حالی که این دو، دو روند متمایزند، هر چند اغلب با یکدیگر اشتباه گرفته می شوند یا به هم آمیخته می شوند. روند نخست،یعنی عمل یا روند آفرینش، به نیاز آدمی به ابراز خود پاسخ می گوید، (و با پیروی از نظریه ی رنه پاسرون( Passeron (Ren، همان قلمروی شاعری و شعر و la poetique است)، در حالی که روند دوم به عمل یا روند مصرف اثر مربوط می شود که در چهارچوب میدان از پیش به اندیشه درنیامده ی اجتماعی روی می دهد و مقوله ای اجتماعی باز به پیروی از پاسرون زیبایی شناسانه است.۴۵ اثر در تنش پویای میان دو قلمرو هستی دارد، هر دو این قلمروها اگر از دورنمای تاریخی دیده شوند همزمان و به شکل تقسیم ناپذیری به صورت یک واقعیت مسلم اجتماعی و فردی وجود دارد.

شش

هنر مانند فرهنگ نیازهای ما را در حیطه ی تخیل برآورده می کند و از این گذشته، این نیازها را به صورت خاصی برآورده می کند، زیرا هنر با نیازهای وجودی ما نیز خویشی دارد. این نیازها می توانند در مراحل مختلف تاریخ متفاوت باشند، ممکن است اشکال پدیداری متفاوتی یابند، اما با این حال عامل ثابتی است که ما را قادر می سازد تا جهان، دیگران و خود را بفهمیم و خوش باشیم. منظور من از مطرح کردن چنین ادعایی این نیست که فقط هنری که در طول تاریخ تکامل یافته و در مدرنیسم رخ نموده می تواند چنین کارکردی داشته باشد، زیرا این نیازها می توانند به یاری اعمال انسانی دیگری نیز برآورده شوند. با وجود این، هنر چیزی ویژه است، حتا اگر الزاما خاص نباشد یا تنها در دوسده ی گذشته و شاید حتا پیش از آن، برای نمونه، در عهد عتیق و رنسانس، خاص شده باشد. در حالی که در شروع، از زمان مثلا فواره ی دوشان در ۱۹۱۷، یا جعبه های بریلو وارهل در ۱۹۶۴، عمل تعیین جایگاه، هنوز می توانست واکنشی را برانگیزد که چنین آثار یا حرکاتی را به عنوان هنر نهادینه می کرد، اما تداوم معاصر آنها که به شکلی تورمی همه جا حاضر است، درست اثری متضاد ایجاد می کند، هنوز اغلب چیزی از نقش هنر کاسته نمی شود. برای نمونه، پروژه ی نومفهومی مجموعه ی ده شخصیت (Ten Characters) از ۱۹۸۸ ۱۹۸۵، اثر هنرمند مفهومی روس، ایلیا کاباکوف (Ilya Kabakov) را در نظر بگیرید.۴۶ این مجموعه دربرگیرنده ی نمونه ی عناصر مفهومی است که شامل اشیای از پیش ساخته شده اند که عمدا در محیط های مختلف گذاشته شده اند. کاری مشابه آثار هنرمندان مفهومی دیگر، اما درعین حال به شدت متفاوت با آنها، زیرا در اصل به شناخت قبلی از داستان، واقعیت و تاریخ شوروی متکی است. پدیده های وجودی را به روشنی و به شکلی ابراز و آشکار می کند که تفاوتی با هنر گذشته ندارد و از راه بازنگری اثبات می کند که گونه ای هنر که به شکل مشروطی تولید شده، پیوسته در حال پیدایش مجدد است، زیرا شرایط انسانی پیوسته در حال پیدایش مجدد است، هر چند در اینجا نیز شکل آن مشروط است.

آیا این نوع مشروط بودن می تواند بدین معنا باشد که هر چیزی می تواند هنر باشد؟ پاسخ مسلما مثبت است. اما توده ی اختیاری پدیده های اجتماعی به سختی می توانند چنین نقش برابری بیابند. از این گذشته، هنر برداشتی تقریبی است، یعنی برداشتی است که از یک شاهکار تا فرهنگ توده ای و فراسوی آن گسترش می یابد، یعنی ثابت بودن عبارت کلامی نباید هشیاری ما را نسبت به این مساله سد کند که در واقع نمایانگر پدیده ای پویاست.

موضوع پایان هنر به درک آن در جامعه ی معاصر باز می گردد. یک پیش شرط لازم برای آن که هنر دارای ربط و بست باشد در اصل این است که کارکردی وجودی به این مفهوم داشته باشد که فراروی انسان و شکلی از درگیری و بنا براین از تجربه را مجاز سازد. هنرمندان و نظریه پردازانی که از نظر متضاد دفاع می کنند، می خواهند تجربه ای را که از راه اثر هنری، خالق و اثر را با مردم پیوند می دهد، از میان بردارند. از این موضع است که دیدگاه منتقد و نظریه پردار و آموزگار اتریشی هنر، پیتر وایبل (Peter Weibel) از آن برخاسته. وایبل چنین بحث می کند که «هر شکلی از هستی شناسی هنر آخرین پیروزی عمل محافظه کارانه بر ضد تقسیم تن وپیام و بر ضد پیدایش نظریه به بهای تجربه است.»۴۷ اگر هدف نظریه جلوگیری از تجربه است که با هنر گذشته و محافظ کارانه یکی گرفته می شود آن گاه پرسش این است که خط میان نظریه و هنر را در کجا باید کشید، زیرا در این صورت هنر به نظریه انتقال می یابد، یعنی این نظریه است که باید بحث هایی را فراهم آورد که خط میان هنر و غیر هنر را مشخص کند. در این صورت، اگر هنر اغواگر نباشد، گناه آن بر گردن نظریه است.

نتیجه گیری کنم: در نزد هگل، مرگ هنر با توضیح او درباره ی مسیر روح که یکی از عناصر یا مراحل سازنده و جوهری آن، هنر بوده است، پیوند دارد. از آنجا که عالی ترین اشکال روح یعنی اندیشه ی مفهومی پس از هنر شکل گرفته، بنا براین، هنر به مثابه ی شکل غالب این روح، موضوعی متعلق به گذشته می شود. هر چند پیتر بورگر نشان داده که ما هنوز در نزد هگل اندیشه هایی درباره ی تکامل بعدی هنر درجهت مدرنیسم فرمالیستی می یابیم، اما این مساله تغییری در این مشاهده به وجود نمی آورد که پایان (یا به حاشیه رانده شدن) هنر در عمل در کشورهایی روی داده که از لحاظ اقتصادی پیشرفته ترین اند، یعنی در کشورهایی که هنر وسیعا بخشی از محیط زیبا شده، جزیی از برداشت وسیع تر فرهنگ است یا شاید هم بیشتر تداوم منزوی شده ی هنر از گذشته ی مدرنیستی آن باشد. پندار (ایده) هگل درباره ی پایان هنر، همچنین در مورد شکل در اصل متفاوتی از هنر سده ی بیستم، از جمله مفهوم گرایی به کار برده شده که در بسیاری از کشورها و فرهنگ های غربی، شکل غالب هنر شده است. به نظر من این عمل نادرستی است، زیرا هنر مفهومی در واقع به مفهوم فلسفه ی هگلی، مفهومی نیست. درست است که این هنر بر اساس ایده ها قرار دارد، اما شکاف میان ایده ها و مفاهیم به مفهوم هگلی بسیار عظیم است. برداشت «پایان هنر» هر چند توصیف نقش کاهش یافته ی هنر سودمند است، اما به نظر می رسد که نیروی بالقوه ی محدودی دارد البته اگر بخواهیم آن را به مفهوم کاملا هگلی آن بفهمیم. در این صورت، هنر مفهومی نمی تواند جای معرفت مفهومی به مفهوم هگلی را بگیرد، بلکه تنها باید به صورت قابل رویت ترین جنبه ی وضعیت «پایان هنر» در نظر گرفته شود.

در همین چهارچوب است که آرتور دانتو به تازگی آن را چنین تعبیر کرده است: «نظر من نه تنها این نبود که دیگر هنری وجود نخواهد داشت، هر چند که «مرگ» چنین چیزی را می رساند، بلکه هر هنری که می توانست وجود داشته باشد، بدون بهره گیری از روایتی اطمینان بخش به وجود می آمد که به مثابه ی مرحله ی مناسب بعدی در داستان دیده می شد.

چیزی که به پایان رسید، روایت بود، اما نه موضوع روایت.»۴۸ به کلامی دیگر، زمانی که هنر نقش تاریخی و جایگاه خود را در تکامل تاریخی کل گرایانه از دست داد، زمانی که «معنای» تاریخ دیگر هستی ندارد (مترادف غیر هگلی آن «روایت اصلی» (master narrative) ژان فرانسوا لیوتار)(Jean Fran ois Lyotard است، زمانی که تمامیت تاریخ به تاریخ بپیوندد، بخش های سازنده ی آن، وقتی که به مثابه ی گام ها یا عناصر مترقی کلی تمامیت یافته در نظر گرفته شوند، اساسا بی معنا می شوند. از چنین دورنمایی، هنر سرنوشت تاریخ تمامیت بخشنده یا تمامیت یافته را می یابد. با این حال، این گفته همچنین بدان معناست که چنین قضاوتی به درک وجودی هنر که به شکلی تاریخی و به همان مفهوم کل گرایانه، تعیین نمی شود، کاری ندارد، یا که باید به ارزیابی دوباره ی تخیل مربوط شود که سال ها پیش از جانب کایا سیلورمان (Kaja Silverman) پیشنهاد شد.۴۹ از آنجا که این درک اخیر کاری با پایان هنر ندارد، بلکه فقط با تنزل فعلی آن سر و کار دارد، بحث درباره ی آن در این گفتار نمی گنجد.

“این متن سخنرانی آلش اریاوچ (Ales Erjavec)، از انستیتوی فلسفه ی اسلوونی (Institute of Philosophy. ZRC SAZU) در ایران است.

1- The Death of Art, ed. by Berel Lang, Haven Publishers, New York, 1984.

۲- Art Arthur C. Danto, ThePhilosophical Disenfranchisement of Art, Columbia University Press, New York, 1986, p. 81

۳- Gianni Vattimo, La Fin de la Modernite, Seuil, Paris, 1987, p. 60

۴- Jans Belting, Das Einde der Kunstgeschichte? Deutscher Kustverlag, Munich, 1983, The End of History of Art, University of Chicago Press, Chicago 1987.

۵- Arthur C. Danto, After the End of Art, Contemporary Art and the Pale of History, Princeton University Press, Princeton 1997, p. 62.

۶- Ibid. p. 17.

۷- Ibid. p. 18.
8- Danto, The Philosophical Disenfranchisement of Art, p. 81

۹- Gerard Genette, L’ouvre de l’art, La relation esthetique, Paris, Seuil, 1997, 11.

۱۰ نقد مفصل برداشت هنر و هنرمند و کوشش برای جایگزینی آنها را با برداشت تولید کننده و تولید می توانید در مجله ی Tel Quel، شماره های دهه ی شصت و اوایل هفتاد آن بیابید که نویسندگانی نظیر فیلیپ سولار، جولیا کریستوا، ژان لویی بودری و غیره در آن قلم زده اند و برداشت هنری خلاقیت در جامعه ی بورژوازی را با برداشت الهی مقایسه کرده اند که هدف اصلی از آن نشان دادن سرنوشت ایدیولوژیکی تولید هنری است. از این منبع است که برداشت «عمل معنابخش» signifying practice سرچشمه گرفت.
11- Benedetto Croce, Estetika , (Swrbo-Croatian edition), Zagreb, Globus, 1991,262,
نقل قول هگل از, Leipzig 1829, p. 191Vorlesunge uber Athetik I است.

۱۲ هگل، پدیدارشناسی ذهن، هارپر، نیویورک، ۱۹۶۷، ص ۷۱۱.

۱۳- Luc Ferry, Homo Aestheticus, Paris, Grasset, 1990, p. 200.

۱۴- Luc Ferry, Le Sense du Beau, Cercle d’Art, Paris, 1990, p. 200

۱۵ هگل، همان جا، ص ۷۱۶.

۱۶- Emil Zola, Les romsnciers naturalists, quoted in Philippe Hamou, Un discourse constraint, Litterature et realite, Seuil, Paris, 1982, p. 168.

۱۷- Theodor W. Adorno, Trying to Understand Endgame, in Brian O’Conner, ed.The Adorono Reader, Blackwell, Oxford, 2002, p. 348.

۱۸- Gianni Vattimo, The Transparent Society, Cambridge, Polity Press, 1992, p. 45.

۱۹- Genette, p. 11.

۲۰- Matin Heideggar, The Orignin of the Artwork, Philosophies of Art and Beauty. University of Chicago Press, Chicago 1964, pp. 701-702, quoted in Danto, After the end of Art.

۲۱- Peter Burger, The Theory of the Avant-Garde, Minneapolis, University of Minnesots Press, 1992, p. 26.

۲۲ همان جا، ص ۹۳.

۲۳- Juan Antonino Ramirez, Duchamp, Love and Death. London, Reaktion Books, 1998, p. 26.

۲۴- Clement Greenberg, Counter-Avant-Garde, Art International, May 20, 1971, p. 16-19.

۲۵- Curtis Carter, Marcel Duchamp, and the Americans, an unpublished paper presented at the colloquium, Marcel Duchamp, Aesthetics, Even, Ljubljana. October 2001, organized by the Sloveninan Society of Carter, Ibid.

۲۶ Curtis Carter, “Marcel Duchamp and the Americans,” an unpublished paper presented at the colloquium “Marcel Duchamp. Aesthetics, even,” Ljubljana,October 2001, organized by the Slovenian Society of Aesthetics.
۲۷ نقل قول از رامیرز، همان جا، ص ۲۷.

۲۸- Aristotle, Poetics, 1448b.
29- Ernst H. Gombrich, The Image and the Eye, Oxford, Phaidon, 1982, p. 1. See also Ales Erjavec, “Das fallt ins Auge…, Medien-Welten- Wirklichkeiten , eds.
۳۰ هر دو نقل قول ها از هنر مفهومی اثر تونی گادفری است:

Tony Godfrey, Conceptual Art, London, Phaidon, 1998, pp. 12-13.

Gianni Vattimo and Wolfgang Welcsch, Munich, Fink, 1997, pp. 39-58.
31- Herbert Read, A Concise History of Modern Painting, Thames&Hudson, London, 1974, p. 190.

۳۲- John Damascus, On The Divine Image: Three Apologies against Those Who Attack the Divine Images. Crestwood, N.Y. 1980, p. 19.

۳۳- Fredric Jameson, Postmodernism or The Cultural Logic of Late Capitalism, London, Verso, 1991, p.5.

۳۴- Arthur Danto, “The Artworld” in Pop Art: A Critical History, Berkeley, University of California Press, 1997, p. 272.

۳۵- Danto, p.276.

۳۶- Read, p. 319.

۳۷- Godfrey, p. 116.

۳۸- Zygmunt Bauman, Legislators and Interpreters, Cambridge, Polity Pres. 1989.

۳۹ نقد این موضوع را می توانید در اثر زیر بخوانید:

Ales Erjavec, L’estetica e le filosofie, Un nuovo corso per l’estetical nel dibattio internazionale, ed. Grazia marchiann, Torino, Trauben 1998, pp. 73-88.
۴۰ دانتو، پس از پایان هنر، ص ۳۵.

۴۱ دانتو، ص ۳۴.

۴۲ نقل از گادفری، ص ۱۲۷.

۴۳ نقل از گادفری، ص ۶۳.

۴۴- Robert C. Morgan, Art Into Ideas, Essays an Conceptual Art, Cambridge, University Press 1996, p. 34.

۴۵- RenePasseron, “La Poetique”, Recherches Poetique vol. I, Paris, Klinchsieck, 1975.
۴۶ برای نمونه به اثر زیر مراجعه کنید:

Boris Groys, “The Movable Cave ” or “Kabkov’s Self-memorials”, Italy Kabbkov,London, Phaidon, 1998. pp. 54-63

۴۷- Peter Weible, “Experience and Sapce” (interview), Lier en Boog, vol, 14, 1999, p. 162.
۴۸ دانتو، «مدرن پست مدرن، معاصر» در پس از پایان هنر، ص ۴.

۴۹ Kaja Silverman, The Threshold of the Visible World, Routledge, New York, 1996, See also Ales Erjavec, “Visual Culture,” Symbolic Imprints, es. Lars Keil Bertelsen et al., Aarhus University Press.1996.
*کیچ (Kitsch)، اصطلاحی از زبان آلمانی مترادف کار بازاری که اصطلاحی رایج از اوایل سده بیستم است که به اشیای هنری تقلید یا تکثیر شده و مورد مصرف مردم تازه به دوران رسیده اطلاق می شود به نقل از دایره المعارف هنر، تدوین رویین پاکباز، فرهنگ معاصر، ۱۳۷۸

پست مدرنیسم و وضعیت پست سوسیالیستی

آلش اریاوچ
فصلنامه ی فراایران، شماره ی یازدهم

یک

یکی از انواع بنیادین هنر قرن بیستم هنر آوانگارد بود که اگرچه لزوما پیوندی با آوانگاردهای سیاسی (و نظریه های اجتماعی، فلسفه های تاریخ و ایدیولوژی هایی که بر آنها استوار بودند) نداشت اما در معتقدات و جهت گیری های آینده ی خود با آنها اشتراک داشت.

ژان-فرانسوا لیوتار (Jean- Francois Lyotard) در ۱۹۷۹ نظریه ی پایان کار را مطرح می کند.۱ این ملاحظه همچنین در مورد همه ی ایدیولوژی های عمده ی سده ی گذشته، اعم از سیاسی و غیر آن، صادق است. توافق عمومی بر آن است که عصر پست مدرن یا پساصنعتی، یا عصر سرمایه های فراملی به زعم ارنست ماندل(Ernst Mandel) و فردریک جیمسون (Fredric Jameson)،۲ همچنین (اگرچه نه منحصرا) یک عصر تکثرگرایی است. مولفان بسیاری، از زیگمونت باومن (Zygmunt Bauman)۳ تا ولفگانگ ولش (Wolfgang Welsch)۴، در طی دهه ی ۱۹۸۰ از توان تاریخی بالقوه ی این عصر نوین، که امروز درآستانه ی آن قرار داریم، تجلیل کرده اند.

آوانگاردهای هنری تاریخی یا کلاسیک در پی تمامیتی اجتماعی بودند و خود را موظف میدیدند تا از قلمرو هنر محض، که آن را فعالیتی آکادمیک، بورژوا و به قول فوتوریست های ایتالیایی، گذشته گرا می نگریستند، فراتر روند. همین ملاحظه در مورد بخش هایی اساسی از آنچه «تجربه ی روسی در هنر» خوانده شده و به ویژه در مورد کنستروکتیویسم، سوپرماتیسم و پرودوکتیویسم نیز صادق است. میل به پل زدن بر مغاک بین هنر و «زندگی» موجب پیدایش شکل های نوین هنری شد؛ شکل هایی که امروز کمتر از شکل های اجرا شده زیر نام هدف های انقلابی، اقتدارگرا و جزم گرا به نظر نمی رسند.۵ همواره این شور انقلابی و اشتیاق انحصار بوده است که آوانگاردهای هنری تاریخی را آنچه ساخته است که بودند و ماندند: شکلی بدیع، خلاق و نامشروط هنری که غالبا دیر، اما یکسره، بخش عمده ی هنر و فرهنگ سده ی بیستم را شکل بخشید یا تحت تأثیر قرار داد. از این دیدگاه، آوانگاردهای هنری عصر جنگ اول جهانی به تمامی اصول و معیارهای روایت های کلان آن عصر تعلق و اعتقاد داشتند؛ و همچنین در ترویج افکار خود انحصارگرا، انعطاف ناپذیر و مصالحه ناپذیر بودند. حتا بعضی فعالیت های نئو آوانگارد دهه ی ۱۹۶۰ و اوایل دهه ی ۱۹۷۰ در این نوع دیدگاه می گنجند؛ مثلا نمایش های هنرمند «اکسیونیست» (actionist) اتریشی، هرمان نیچ (Hermann Nitsch)، یا نمایش های هنرمند آلمانی، گونتر بروس (Gunther Brus) ، نه تنها نهایت خشونت را که نیز شور مصالحه ناپذیر مشابهی را آشکار ساختند.

لیوتار به درستی بخشی از خیزش عظیم اجتماعی و تاریخی را از یک سو انعکاس پیدایش پست مدرنیته و پست مدرنیسم و از سوی دیگر ناشی از پایان عصر قطبیت سیاسی جهان می دانست که تجلی بارز آن فروریختن دیوار برلن در ۱۹۸۹ بود.

آیا در چنین شرایطی هنوز می شد فعالیت «تام» هنریای را به پیش برد که همان ضوابط اکید و مصالحه ناپذیر آوانگاردهای تاریخی و شاید بعضی نئوآوانگاردهای پس از جنگ دوم جهانی ترویج و اعمال می کردند؟ به عقیده ی من اگرچه چنین افکاری وجود داشت (شاید چون آوانگاردهای هنری پیشین نمایانگر آرمانی آشنا و پذیرفتنی بودند) و اگرچه نگارندگان شان آشتی ناپذیری مشابهی را تبلیغ می کردند، نه هرگز اجرا شدند و نه میتوانستند بشوند.

سخن من درباره ی هنر دوره ی انتقالی از سوسیالیسم (به ویژه واپسین مرحلهی آن) به پست سوسیالیسم در کشورهای مختلف اروپایی و جز آنها خواهد بود، یعنی کشورهایی که در گذشته کمونیست خوانده می شدند اعم از این که در اروپا، امریکا یا آسیا واقع شده باشند. از اوایل دهه ی ۱۹۷۰ به این سو هنر ویژه ای در بعضی از این کشورها پدید آمد که غالبا پیرو سنت های آوانگاردهای تاریخی بود (و غالبا آشکارا به آنها رجوع یا از آنها نقل قول می کرد) و همانند همتای «غربی» خود، به علاوه واجد اکثر پیش شرط هایی بود که مثلا زیباشناس لهستانی استفان موراوسکی (Stefan Morawski)، آنها را شاخص آوانگاردهای تاریخی (یا «کلاسیک» به قول خودش) می داند:

اول: … اصل تقلید به زیر کشیده می شود، گونه ها و انواع هنر در هم می آمیزند، گونه ی زیبایی محض طرد می شود»؛

دوم: نگرش های رسمی مورد پرسش قرار می گیرند. …؛

چهارم: هیچ آوانگاردی نیست که بازتاب خویشتنی عمدی نداشته باشد، یا فاقد تفسیرهای نظری باشد. …؛

پنجم: آوانگارد به شیوه ی گروهی عمل می کند. …؛

؛ششم: شاخص آوانگارد، شیوه ی زیستی مالامال از کفرگویی و فضیحت است که نگرش های واقعی و انگیزه های اعتراض آمیز خود را به قلمرو آداب و رفتار گسترش می دهد.۶

از بین شاخصه های ششگانه ی آوانگاردهای کلاسیک فقط یکی در هنر «آوانگارد» معاصر کم است. منظورم شاخصه ی سوم در فهرست موراوسکی است، یعنی «رد سنت هنری و غیر هنری، شیفتگی زمانه ی کنونی و گرایش به آینده.»۷ دقیقا فقدان این شاخصه است که هنر مورد بحث در اینجا را از همه ی آوانگاردهای پیشین سده ی بیستم متمایز می سازد. این هنر دیگر نه معطوف به آینده و نه مفتون زمان حال است: در عوض به گذشته می نگرد، از آن وام می گیرد، تملک می کند، نقل قول می کند و بدان اشاره می کند. درباره ی جهان اظهار نظر می کند بی آن که تأییدش کند، یا کوششی به تغییر آن نماید (ولی البته این مانع نمی شود که گهگاه در تغییر آن موثر افتد.) به علاوه، در عین حال که غالبا واجد هر پنج شاخصه ی مذکور در بالاست، «خواستار انحصار نیست و به کسب آن نمی کوشد. از آن فراتر: نفس تمایل به دست یافتن به چنین موقعیتی، چنین هنر آوانگاردی را منسوخ می سازد.»۸ در حالی که مولفان بسیاری این گونه هنر معاصر را صرفا «پست مدرن» خوانده اند، کمتر کسی به بررسی دقیق تر آن پرداخته و به تبیین مشخصات بارز این مشابه های معاصر آوانگاردهای سنتی کوشیده است. آن منتقدان هنری که به این تفاوت ها توجه کرده اند چنین هنری را «ترانس آوانگارد»۹ و «پست آوانگارد»۱۰ توصیف کرده اند، گو این که اطلاق هایی از این دست عمدتا به خصلت جسورانه ی این گونه هنر پست مدرن اشاره دارد و نه به هنری دارای صفات به شدت سیاست گرایانه ای که این هنر سوسیالیستی را از همتاهای غربی آن متمایز می سازد. به عقیده ی من این هنر اخص در فاصله ی بین سال های ۱۹۷۲ و آغاز دهه ی ۱۹۹۰ در کشورهای مختلف سوسیالیستی پدیدار شد و از این رو شکل متمایزی از پست مدرنیسم را تشکیل می دهد. من چنین هنری را پست سوسیالیستی می خوانم.۱۱

دو

میخاییل اپشتاین (Mikhail Epstein) در تحلیلی بر فرهنگ اخیر و معاصر روس چنین ابراز میکند که «آینده ی کمونیستی» به گذشته پیوسته است، در حالی که «گذشته»ی فئودال و بورژوا از سویی به سراغ مان می آید که در آن سو انتظار داشتیم با آینده ملاقات کنیم.»۱۲ چنین درکی از گذشته و حال جو فرهنگی روسیه ی سده ی بیستم را از جو فرهنگی سایر کشورهای کمونیست جدا می کند. اکثر کشورها در اروپا روشنگری را تجربه کردند و عمدتا خود را بخشی از غرب نگریستند، باور به پیشرفت تاریخی و امکان گسترش نامتناهی را که غالبا متناظر مدرنیته نگریسته می شد پذیرفتند: «در نگرش مدرنیته، فقط نقطه ی آغاز کم و بیش معین بود. بقیه، دقیقا به دلیل نامعین بودنش، میدانی برای طراحی، عمل و مبارزه می نمود.»۱۳

پست مدرنیسم، اگرچه امروز دیگر چندان باب طبع نیست اما در بحث من راجع به شکل ها و گرایش های هنر در کشورهای پست سوسیالیست واژه ای کلیدی است. تقریبا در همه ی موارد، پست مدرنیسم در کشورهای پست سوسیالیست پدیده ای مثبت تلقی شد. در کوبا با تردید مواجه شد، چون نشأت گرفته از فرهنگ ایالات متحده به شمار آمد و در چین نیز، پست مدرنیسم، به سبب روابط پیچیده اش با مدرنیسم و مدرنیته، مفهومی بالنسبه نامشخص به خود گرفت.

پست سوسیالیسم، به معنایی که من این واژه را به کار می برم، معادل «نخستین برهه ی انتقالی کمونیسم زدایی»۱۴ است. این پست سوسیالیسم بسیار یادآور مفهوم پست مدرنیته ی پیشنهادی جامعه شناس لهستانی انگلیسی، زیگمونت باومن است: «یگانه دستاورد محکم و تردید ناپذیر جدل پست مدرنیته تا اینجا، اعلام پایان مدرنیسم بوده است. … آنچه در سال های اخیر اتفاق افتاده می تواند پیدایش نظرگاهی مشرف شمرده شود که اجازه می دهد خود مدرنیته به عنوان یک موضوع مشمول، یک محصول اساسا کامل، یک فصل از تاریخ، که هم آغاز دارد و هم پایان نگریسته شود.»۱۵

آنچه در کشورهای سوسیالیست اروپا اتفاق افتاد بروز شکافی بطئ و در ابتدا نامحسوس در بافت سیاسی و اجتماعی آنها بود. در اتحاد جماهیر شوروی عظیم، پهناور و تحت حاکمیتی مرکزی، این شکاف در اوایل دهه ی ۱۹۷۰ رخ داد و در دهه ی ۱۹۸۰ در دوره ی زمامداری گورباچف ادامه یافت، و در اواخر دهه ی ۱۹۸۰، یعنی هنگامی که تحولات اجتماعی نه تنها در زندگی روزمره تجربه شدند بلکه از حیث سیاسی هم مورد تأیید قرار گرفتند، به پایان رسید. چنین فرایندی، اگرچه بسیار سریع تر، در دهه ی ۱۹۸۰ در کشورهایی چون چکسلواکی، لهستان، مجارستان و بلغارستان به وقوع پیوست، در حالی که در استثناهای انگشت شمار باقی مانده در ارتباط با گفتار حاضر (کوبا، تتمه ی یوگسلاوی و با قید احتیاط، چین) به «پشت سر نهادن سوسیالیسم بدون پشت سر نهادن واقعی آن» منجر شد.

این رویدادهای آشنا را از این رو یادآور می شوم که مشخص نمایم کشورهایی چون اتحاد جماهیر شوروی، کشورهایی اروپایی بلوک شوروی، یوگسلاوی و حتا کوبا و چین، علی رغم قرار داشتن در سه قاره ی مختلف، داشتن تاریخ ها، فرهنگ ها و روابط متفاوت (یا نداشتن رابطه در دوره ی سوسیالیسم متأخر)، معهذا دارای ویژگی هایی مشترک بودند، که یکی از آنها غالبا هنری بود که در زمان فرو ریختن نظام های سیاسی و اجتماعی پیشینیان سر بر آورد. این هنر بسیار شبیه هنر آوانگاردهای سنتی سده ی بیستم بود و اغلب به این نام هم خوانده می شد. اگر در سال های اخیر بسیاری از این کشورها دچار مسایل بسیار مشابهی چون بحران ارزش ها، از کف رفتن هویت، تجارتی شدن و اندیشه های ملی گرایانه و شاهد تجدید همدردی با نظام برافتاده ی سیاسی گذشته شان بوده اند، شاید طرح ادعای دیگری نیز موجه باشد: از آنجا که در لحظه ای تاریخی که در این کشورها نشانگر آغاز انتقال آنها به سرمایه داری است، این کشورها دارای میراث فرهنگی و اندیشواری مشابهی بودند، از آن انواع مشابهی از کوشش های هنری پسا یوتوپیایی (post – utopian) برون تراوید که به واقع گرایی سوسیالیستی، که تا آن زمان دکترین رسمی هنری بود، محدود نمی شد. در اواخر دوره ی سوسیالیستی، این گونه کوشش ها خودانگیخته و اغلب بدون ارتباط مریی با یکدیگر به وقوع پیوست. در طی این دوره ی به نسبت کوتاه، که در بعضی کشورها حداکثر یک دهه یا کمی بیشتر طول کشید و در بعضی دیگر چند سالی بیش نپایید، هنرمندان و آثارشان، کم و بیش مانند زمان انقلاب اکتبر و پاریس ۱۹۶۸ یا اواخر دهه ی ۱۹۶۰ در ایالات متحده، گاه نقش سیاسی و اجتماعی خطیر و آشکاری ایفا کردند.

البته، استثناهایی نیز وجود داشت: در آلمان شرقی، تنها هنرمندانی به هنر پست مدرن پرداختند که به آلمان غربی کوچ کردند و در آنجا جنبش «نویه ویلده» (Neue Wilde) را به وجود آوردند. در لهستان بحران سیاسی و اقتصادی دهه ی ۱۹۸۰ چنان حاد بود که پست مدرنیسم فقط یک اندیشه ی مبهم نزد فیلسوفان و نویسندگان قوی تر بود تا نزد هنرمندان بصری. در نتیجه میراث هنر مفهومی غیر سیاسی دهه ی ۱۹۶۰ تا اواخر دهه ی ۱۹۸۰ و حتا اوایل دهه ی ۱۹۹۰ دست نخورده ماند. در چکسلواکی پس از بهار پراگ ۱۹۶۸ چنان اختناقی حاکم بود که کمتر هنرمندی جرأت می کرد اندیشه ای آشکارا سیاسی در آثار خود بگنجاند. هنرمند چک میلان کنیژاک (Milan Knizak)، نزدیک به سیصد بار به زندان افتاد، در حالی که دیگر استثنای بارز چک، میلان کونچ (Milan Kunc)، از ۱۹۶۹ به این سو مقیم غرب بوده است. به جای آنان، نویسندگانی چون میلان کوندرا (Milan Kundera) و نمایش نامه نویسانی چون واسلاو هاول (Vaclav Havel) رسالت انتقاد از اندیشه های سیاسی کهنه و ترویج اندیشه های نو را بر عهده گرفتند.

«والاترین تصویری که در آشوب های سیاسی واپسین سال ها سر برآورد و منظورم از والا، به معنای دقیقا کانت(Kant)ی آن است بی گمان تصویر منحصر به فرد زمان سرنگونی خشونت بار چائوشسکو (Ceausescu) در رومانی بود: شورشیان در حال به اهتزاز در آوردن پرچم ملی بودند که ستاره ی سرخ آن، یعنی نماد کمونیسم، بریده شده بود، به طوری که به جای نماد اصلی سازمان دهنده ی حیات ملی، فقط سوراخی در میان آن بود. مشکل بتوان شاخصی بارزتر از خصلت «گشوده»ی یک وضعیت تاریخی «در حال شدن» به قول سورن کی یرکگارد (Soren Kierkegaard) را تصور کرد، از برهه ی واسطی که ارباب فرمانروای پیشین، اگرچه استیلای خود را از کف داده، هنوز جای خود را به بعدی واگذار نکرده است. … توده هایی که به خیابان های بخارست ریختند اوضاعی«گشوده» را «تجربه» کردند. … در آن لحظه ی زودگذری که سوراخ میان مظهر نمادین نظام به چشم دیده شد، در برهه ای منحصر به فرد، درگذر از یک مقوله (پیوند اجتماعی) به مقوله ای دیگر مشارکت کردند. اشتیاقی که به آنها نیرو می داد به راستی اشتیاق بر سر همان سوراخ بود که هنوز تابع استیلای هیچ طرح ایدئولوژیکی نبود؛ همه ی تملک های ایدیولوژیک (از ملی گرایانه تا لیبرال دموکراتیک) بعدا وارد صحنه شدند و کوشیدند فرایندی را که در اصل به آنها تعلق نداشت «بربایند».۱۶

این یک بخش اساسی «وضعیت پست سوسیالیستی» است: فروریختن دیوار برلن در نوامبر ۱۹۸۹، فرو ریختن متعاقب رژیم های کشورهای سوسیالیست اروپایی و احزاب کمونیست شان، خلاء سیاسی و اجتماعی دکترین یوتوپیایی سیاسی، دکترینی که از ایدیولوژی سیاسی محض فراتر می رفت، چرا که تمامی صحنه ی اجتماعی را در چنگ داشت.

هنگامی که سرانجام در سوسیالیسم «دولتی» یا «به واقع موجود» سرانجام شکافی پیدا شد، نوعی گشودگی عمدتا ناشی از بلاتصمیمی پدید آمد که بنا به تعریف اسلاووی ژیژک (Slavoj Zizek)، این گذر از نظام نمادین پیشین به بعدی، نشانگر وضع منحصر به فرد گذر از یک مقوله (پیوند اجتماعی) به یکی دیگر بود. در این برهه ی واسط، آنچه همین مولف، به تأسی از فردریک جیمسون، «میانجی زایل شونده» می خواند، گذر از یک نظام سیاسی به یک نظام سیاسی دیگر را میسر می سازد، ولی خودش در این فرایند دیالکتیکی گم و مسخ و به حاشیه رانده می شود. این سرنوشت بخش اعظم هنرمندان مورد بحث و بسیاری از آثاری بود که در طی این برهه ی واسط آفریدند: اعم از آن که از آپت آرت (Apt-Art) برهه ی ۸۴ ۱۹۸۲ در اتحاد شوروی سخن بگوییم، یا آثار گروه موسیقی اسلوونیایی لایباخ (Laibach) از ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۲، و یا آثار مفهومی و سیاست زده ی میلان کنیژاک در چکسلواکی در اوایل دهه ی ۱۹۶۰، هیچ یک هرگز نتوانست هاله ی تجلی اولیه ی خود به عنوان یک «رخداد» منحصر به فرد، به مفهوم لیوتار از این واژه را بازآفریند.

سه

ویژگی های پنجگانه ی عمده ی هنر مورد بحث عبارتند از: الف) مفهوم گرایی؛ ب) استفاده از فن ها و شیوه های پست مدرنیستی؛ پ) استفاده ی وافر از تصویرپردازی سوسیالیستی و کمونیستی؛ ت) استفاده از میراث ملی و فرهنگ مردمی، سنتی و توده ای؛ و ث) استفاده ی بسیار از آنچه من آن را برخورد هنری «دوتایی» می خوانم. این فهرست نه جامع است و نه همه ی ویژگی های هنر مورد نظر را در بر می گیرد. شایان است افزوده شود که در موارد بسیاری، مانند سازمان NSKدراسلوونی، Sots-Art در روسیه، گروه subReal در رومانی، «نسل دهه ی ۱۹۸۰» در کوبا و غیره، شاهد فعالیت های سازمان یافته ای هستیم که بی شباهت به آوانگاردهای کلاسیک نیستند.

از مثال های ذیل معلوم خواهد شد که بخش اعظم هنری که در اینجا مورد بحث قرار می گیرد به قلمرو هنرهای بصری به وسیع ترین معنای لفظ (نقاشی، چیدمان، عکاسی، طراحی و ویدیو) تعلق دارد، ولی می تواند در زمینه های دیگر نیز یافت شود: شعر، رمان نویسی و موسیقی گروه پاپ مخانیکا (Pop Mekhanika) در روسیه، موسیقی گروه لایباخ در اسلوونی، که هسته ی سازمان Neue Slowenische Kunst را تشکیل می دهد، که بخش هایی از آن در زمینه ی تئاتر و سینما نیز کار می کنند، یا موسیقی گروه BP در مجارستان. در اکثر موارد، شیوه های مختلف به هم در می آمیزند: در مورد نقاشی، تصویر اغلب با کلام همراه می شود؛ ترکیبی که موید اطلاق عنوان مفهومی به بسیاری از آثار این هنر است.

الف) از دیدگاه تاریخی، اکثر هنرمندان مورد بررسی، کار خود را به عنوان هنرمندان مفهومی آغاز کردند و بسیاری شان تا به امروز چنین مانده اند: ساندور پینچهلی (Sandor Pinczehelyi) ،متولد ۱۹۳۹، اهل پچ (Pecs) ، در مجارستان یا ملادن استیلینوویچ (Mladen Stilinovic)، متولد ۱۹۴۷، اهل زاگرب کرواسی. دیگرانی، مانند گروه اسلوونیایی اروین (Irwin) یا گروه رومانیایی subReal، آثاری عرضه داشته و نمایش هایی اجرا کرده اند که به حق می توانستند مفهومی خوانده شوند. همین امر در مورد ورود هنرمندان چین پس از ۱۹۷۹ صادق است. بخش متنابهی از هنر روسی مورد بررسی نیز اغلب مفهومی خوانده شده است، به ویژه در دهه ی ۱۹۸۰.۱۷ این هنر عملا تنها هنری است که تا کنون ازحیث نظری به طور مفصل تحلیل و تحت اطلاقی به نسبت یکدست طبقه بندی شده است.

دلیلی موجه بر مفهومی خواندن هنری که در اینجا مورد بحث قرار داده ام، که در عین حال روشنگر دلایلم برای سپردن چنین وزنی به این معنا و مشکلات فراراه تعیین محدوده ی آن است، توسط میخایل اپشتاین ابراز شده است: «مفهومی گرایان به وفور به موضوع هایی کلی مانند «کمونیست بر تردیدهای درونی خود فایق گشته، شجاعانه رفقای خود را به افزایش بهره وری تولید رهنمون می شود» می پردازند. از آنجا که هیچ نویسنده ی شوروی که احترامی برای خود قائل است نمی تواند به این گونه اظهارات کلیشه ای بسنده کند، سخت می کوشد که این فرد کمونیست و رفقای او را به صورت انسان های واقعی توصیف کند، با جزییات باورکردنی بسیار، از جمله ضعف های شخصی شان. با این وجود، این خصلت فقط محملی برای یک اندیشه یا اصل ایدیولوژیکی باقی مانده. مفهومی گرایان به طبیعت تصنعی نه تنها ادبیات شوروی که حتا خود واقعیت شوروی پی بردند و نقاب از چهره ی آن برگرفتند. آثارشان را نمی توان تنها به مفاهیم خلاصه کرد، فقط به این دلیل که عامرانه و در بنیاد از آنها استنتاج شده اند . … آنها آثاری متعالی از یک هنر بد می آفرینند که عامدانه و غالبا استادانه طیف اندیشه های شاخص شوروی را تقلید می کنند.»۱۸

آنچه نزد اکثر این گروه ها، افراد و آثار شاخص است دقیقا خصلتی است که اپشتاین در بالا توصیف کرده است: کاربرد تحت الفظی تصویرپردازی سوسیالیستی و انشاپردازی ایدیولوژیکی آن. این هنرمندان و مولفان از شیوه ی رایج «ناراضیان»، در نقد شاعرانه یا استعاری واقعیت اجتماعی و اندیشواری موجود استفاده نمی کنند، از زبان ازوپی (Aesopian) برای در لفافه بیان داشتن نظریه های شخصی، عقاید سیاسی و انتقادهای خود که نمی توانند در قلمرو سیاسی بر زبان آورده شوند بهره نمی گیرند چرا که این گونه ابرازها در آن ممنوع و شدیدا تحت مراقبت دولت هستند. مولف مفهومی گرایی که اپشتاین آثار او را توصیف می کند از یک تدبیر کاملا متفاوت هنری استفاده می کند و از این دیدگاه است که او با مولفان و هنرمندان پیشین روس، اعم از قبل و بعد از عصر شوروی تفاوت دارد. شگفتا که همین شیوه را در بسیاری کشورهای سوسیالیست متأخر، شامل مجارستان، اسلوونی و کوبا باز می یابیم، که در آنها این مولفان یا هنرمندان اغلب اطلاعات چندانی از کار بقیه ندارند.۱۹

یک مثال خوب و قدیمی از هنرمندی که از شیوه ی انشاپردازی ثانویه ی مبتنی بر انشاپردازی اولیه ی ایدیولوژیکی اما در قلمرو نقاشی استفاده می کند هنرمند مجار، ساندور پینچهلی است. (تصویر۱، ساندور پینچهلی، داس و چکش، ۱۹۷۳) در یک عکس ساده ی سیاه و سفید، «هنرمند در دستان خود اشیای واقعی، یک چکش و یک داس واقعی را نگاه داشته و این نمادهای آشنای سیاسی را تنگ در آغوش کشیده است. دست های او به دقت مانند مجسمه های مصری به روی سینه اش به شکل علامت ضرب قرار گرفته اند؛ چهره ی او در قاب داس و چکش محصور شده است. … پینچهلی با تبدیل مفهوم انتزاعی به شئ ملموس، نماد را از راه تکرار مکررات در هم می شکند. …

تکرار مکررات، فرایند زدایش محرمات را کامل می کند: داس چیزی جز یک داس معمولی و چکش نیز چیزی جز یک چکش معمولی نیست.۲۰ به دیگر سخن، آنچه این هنرمند انجام می دهد این است که «خود شئ را نشان می دهد» و مادیت بی معنای شئ را، که در دهه ی ۱۹۷۰ هنوز فقط از حیث القائات نمادین خود عملکرد داشت، آشکار می سازد. پینچهلی با این کار خود یکی از نخستین آثار پست مدرن را به وجود آورد، چون پست مدرنیسم «نه نشان دادن این که بازی در غیاب یک موضوع هم ادامه دارد، که نمایش از یک غیبت کانونی به حرکت در می آید، بل نمایش مستقیم شئ است، و اجازه دادن به آن که خصلت خنثی و اختیاری خود را مریی سازد. همان شئ می تواند یا به عنوان چیزی منفور و به دور ریختنی یا در مقام جلوه ای متعالی و شیفتگی برانگیز عمل کند: تفاوت، که صرفا جنبه ی ساختاری دارد، نه به «خواص عملی» شئ که فقط به مکان آن در نظام نمادین بستگی دارد۲۱.» دقیقا همین شیوه از آن دمیتری پریگوف (Dmitri Prigov) است، که در «قوطی امضا» خود (تصویر ۲. دمیتری پریگوف، قوطی امضا، ۷۸ ۱۹۷۷) یک قوطی فلزی پوشیده از امضاهای متعدد را به نمایش می گذارد که روی آن نوشته شده است: «یک قوطی امضا برای خلع سلاح کامل و بی قید و شرط امریکا». این یک حرکت سیاسی نیز هست که جنبه ی مادی آن آشکار می شود: یک قوطی پر از امضا به جز یک قوطی بی خطر و رقت انگیز نیست که در القای هنری خود هدف تماما ایدیولوژیکی خویش را بر ملا می کند.

پریگوف با قوطی خود فرایند مشروح در بالا را از دو راه به پیش می برد. اول این که قوطی جنبه ی نمادین چنین شئ را که از دیگر سو بالقوه معنای سیاسی دارد با نمایش جنبه ی مادی و خصلت اختیاری آن از آن بر می گیرد. از این حیث، شیوه ی هنری دقیقا عکس آن است که شش دهه پیشتر فرمالیست های روس از دیدگاه نظری اختیار کرده بودند: هدف آنان (و نیز هدف فوتوریست های روس) در آن ایام، نشان دادن طبیعت شاعرانه ی کلمات و صداها و اشیای روزمره به قصد آگاه ساختن ما از طبیعت شاعرانه ی واژگان بود. در مورد هنر پست مدرن مورد بحث، روش درست برعکس این است: بر خلاف ویکتور اشکلووسکی (Victor Shklovski) و دیگر فرمالیست های روس، هنرمندان مفهومی پست مدرن، طبیعت مادی محض اشیا بلعیده شده در نمادپردازی ایدیولوژیکی را بر ملا می کنند.

روشی بسیار مشابه روش پینچهلی را می توان در نقاشی های کارلوس رودریگز کاردناس) (Carlos Rodriguez Cardenas) متولد ۱۹۶۲) تشخیص داد، که از نسل «دوم» یا پست مدرن هنرمندان کوبایی است. در اثر او ساختن آسمان (تصویر ۳، کارلوس رودریگز کاردناس، ساختن آسمان، ۱۹۸۹) دقیقا همان چیزی را می بینیم که از عنوان آن بر می آید: دیواری از آجرهای آبی، که بلندتر از تپه های مواج سبز قد برافراشته، جمله یا شعاری ایدیولوژیکی را به تصویر می کشد. در اینجا با تجسم مادی کلمات ادا شده مواجهیم. استعاره در اینجا، همچون که در مورد داس و چکش پینچهلی، جدی به معنای تحت اللفظی گرفته شده است. چنان که خراردو موسکرا (Gerardo Mosquera) ملاحظه می کند، هنرمند بر «تصاحب شعارهایی قالبی که زندگی کوبایی مالامال از آنهاست و قراردادن آنها در محیط های متفاوت معنایی(semantic) از طریق یک فرایند تخریب استهزاء آمیز تمرکز می کند.»۲۲

یک ویژگی دیگری هنر مفهومی کشورهای سوسیالیست، شیفتگی نسبت به کلمات، عنوان ها و شعارهاست. در آثار اریک بولاتف (Erik Bulatov)، الکساندر کوسولاپف (Aleksandr Kosolapov)، ایلیا کاباکف (Ilya Kabakov) یا کومار و ملامید (Komar & Melamid)، بر طبق این شعار سیاسی که اندیشه ها نیروی مادی هستند، کلمات به اشیای راستین مبدل می شوند. از این حیث نیز، هنر پست مدرن یا پست یوتوپیایی با متقدمان مدرنیست و آوانگارد خود تفاوت دارد: «از حیث صوری، وجه شاخص هنر پست یوتوپیایی شوروی دهه ی ۱۹۷۰ قبل از هر چیز رجعت به روایت است، که بر عکس طرد کیفیت ادبی از سوی هنر آوانگارد است، و همچنان کیفیت روایی واقعی گرایی سوسیالیستی را پی می گیرد.»۲۳

در مورد بولاتف، شعارها در واقعیت ذهنی درونی که در نظر هنرمند عین واقعیت است، مداخله می کنند (تصویر ۴. اریک بولاتف، «نه برای تکیه کردن»، ۱۹۸۷) و نمایانگر واقعیت اجتناب ناپذیر ایدیولوژی سیاسی هستند که در تمامی زندگی سوسیالیستی ساری است. همچنان که لنین در مقاله ی «چه باید کرد؟» خود ادعا می کند، فضای عاری از ایدیولوژی وجود ندارد، ایدیولوژی خواه سوسیالیستی باشد و خواه بورژوا. نقاشی های کاباکف، وانگ گوانگی (Wang Guangyi) (تصویر ۵، وانگ گوانگی، «مجموعه ی توبیخ بزرگ: کوکاکولا، ۱۹۹۳) یا میلان کونچ (تصویر ۶، میلان کونچ، «مصرف گرایان جهان، متحد شوید!»، ۱۹۷۸) چنین مستتر می کردند که جهان های نمادین سرمایه داری و سوسیالیسم بر پایه ی اختصار مشابهی در نشانه ها کار می کنند.

ب) آشناترین شکل پست مدرنیسم در کشورهای سوسیالیستی متأخر عبارت بوده است از وفق و تملیک پست مدرنیسم غرب یا جهان اول. پست مدرنیسم صور محلی تر یا مشخص نیز داشته است و همان ها در اینجا مورد توجه من هستند. پس آنچه بدون شک در کشورهای سوسیالیست مشاهده می کنیم استفاده ی وافر از فنون و شیوه های پست مدرنیسم است؛ هنرمندان یا منتقدان، اغلب هنر بر آمده از این کشورها را پست مدرن نیز می خوانند.

یکی از ویژگی های شاخص پست مدرنیسم، استفاده از اشاره های بینامتنی (intertextuality) و بازسازی است. اگر چه اطلاق نخست عمدتا در داستان نویسی کاربرد دارد، در قلمرو هنرهای بصری و دیگر سبک های هنری نیز به کار می آید. در بخش اعظم هنر مورد بحث، آثار دوره های گوناگون به وفور مورد استفاده قرار می گیرند و در برخی موارد آثاری یکسره بازسازی می شوند. در مورد هنرمند اهل بلگراد، گوران جورجویچ (Goran Djordjevic)، که نه تنها آثار منفرد بل مجموعه هایی از آنها یا نمایشگاه هایی را به تمامی تقلید کرده است.

جورجویچ هنرمندی بود که بر گروه اسلوونیایی اروین و دسته ی موسیقی لایباخ، که عادت داشت نه تنها ترانه های نوازندگان دیگر که آلبوم های کامل شان را تقلید کند مثلا Let it be اثر بیتلز (Beatles) به شدت اثر نهاد.۲۴

نسخه برداری از آثار هنرمندان دیگر در بسیاری کشورها رایج بود: نه تنها گوران جورجویچ که گروه نقاشان اسلوونیایی اروین (تأسیس شده در ۱۹۸۴) از این شیوه پیروی می کردند. اروین نه تنها کارهای مارسل دوشان (Marcel Duchamp)، رنه ماگریت (Rene Magritte) یا نقاشان اسلوونیایی را کپی می کرد یا نقشمایه ی نقاشی ها یا چیدمان های خود قرار می داد که آگاهانه رابطه ی مساله آمیز بین اصل و کپی و بین هنر و مضمون یا زمینه ی گسترده تر سیاسی آن را آشکار می ساخت. گروه طراحان New Collectivism، که گروه دیگری عضو سازمان Neue Slowenische Kunst بود، تکرارهایی از پوسترهای پیشین را تولید می کرد، که مشهورترین آنها پوستر یادبود جشنواره ی جوانان در بلگراد در ۱۹۸۷ بود: در حالی که از سوی هیأت داوری فدرال به عنوان پوستر رسمی این جشن ملی سراسری برگزیده شده بود، یکی از داوران کشف کرد که اثر برگزیده تکرار یک اثر نازی، مربوط به سال ۱۹۳۷، از ریشارد کلاین (Richard Klein) است که «رایش سوم» عنوان داشت. (تصویر ۷،New Collectivism، «روز جوانان»، پوستر، ۱۹۸۷)

مجموعه ی دیگری از تکرارهای پست مدرن، چند اثر میلان کونچ مربوط به سال های ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۹ را در بر می گیرد، که او آنها را واقعی گرایی «شرم آور» یا «دردناک» می خواند و در آنها همه چیز را از استادان کهن هنر پاپ و تصویرپردازی کمونیستی به کار می گیرد.

پ) چشمگیرترین ویژگی هنر مورد بحث، استفاده ی مشتاقانه ی آن از تصویرپردازی کمونیستی و سوسیالیستی است. در عصر مدرنیسم، فرهنگ و هنر در کشورهای سوسیالیستی اروپا به بخش رسمی و بخشی که غیر رسمی، معترض، منتقد و غیره خوانده می شد تقسیم می شد. در این چهارچوب مدرنیستی، نمادها یا شعارهای ایدیولوژیکی، به عنوان مثال، یا فقط در مضمونی طنزآمیز خودنمایی می کردند، یا آن که دلیل بر تن دادن هنرمندی تلقی می شد که از آنها در آثار خود استفاده کرده بود. همچنان که نقاش بلند آوازه ی مدرنیست مجار، ایمره باک (Imre Bak) در ۱۹۹۵ به من گفت: «هنر، اگر بناست هنر بماند، هرگز نباید عملکرد سیاسی داشته باشد.»

هنری که در اینجا راجع به آن بحث می کنم از برنامه ی دیگری پیروی می کند: از شعارها و گفته های سیاسی، به همراه توصیف های بصری آنها، پیکرنماها، نمادها و شمایل رسمی بهره می گیرد و گزیده هایی از آنها را به اشکال بی شمار به هم می آمیزد. مثلا الکساندر کوسولاپف (Aleksandr Kosolapov) در اثرش به نام برگی از مالویچ (۱۹۸۶) نسخه ی مجددی از پرده ی مشهور واقعی گرانه ی سوسیالیستی استالین و وروشیلف در کرملین (۱۹۳۸)، اثر الکساندر گراسیمف (Aleksandr Gerasimov)، است که در آن کلمه ی «مالویچ» به شیوه ی آگهی سیگار مارلبورو (Marlboro) بر نقاشی سه بعدی منطبق شده است. همین تدبیر در بسیاری آثار چینی اوایل دهه ی ۱۹۹۰ به این سو، یا در کارهای گروه اروین، مثلا در محله های سرخ (۱۹۸۷)، به کار رفته است: این اثر، تکرار یکی از آثار انگشت شمار واقعی گرایی سوسیالیستی اسلوونیایی است که، اگر چه ساخته ی گروه اروین بود، بعدا به دست آفریننده ی اصلی آن، یانش کنش (Janez Knez) امضا شد. (تصویر ۸، اروین، محله های سرخ، ۱۹۸۷).

آنچه در محله های سرخ زیر سوال برده شده است، به همان اندازه رابطه با گذشته، مساله ی اصل و کپی است. در نقاشی ها و چیدمان های کوسولاپف، در بسیاری از آثار کومار و ملامید، در بعضی کارهای ساندور پینچهلی، کارهای هنرمندان کوبایی مانند فلاویو گارسیاندیا (Flavio Garciandia) یا رنه فرانسیسکو (Rene Francisco) یا در Political Pop و Cynicisim Rouge چینی، هدف بیشتر تفنن آمیز است.

Russian Sots Art که در ۱۹۷۲ توسط کومار و ملامید پایه گذاری شد و آشکارا به واقعی گرایی سوسیالیستی شوروی و پاپ آرت امریکایی وابسته بود، هدفش مفرح بودن است، نه ارتقای معنوی آگاهی مان، بدان سان که نزد اریک بولاتف، ایلیا کاباکف یا اولگ واسیلف (Vasilev Oleg)مشاهده می شود.

داس و چکش در آثار هنرمندان مختلفی که برشمردیم یافت می شود. به عبارت دقیق تر، در اکثر موارد، داس و چکش خود اثر است. موارد دیگری از این دست عبارتند از داس و چکش های لئونید سوکف (Leonid Sokov)، که در ۱۹۸۸ یک جفت پشمی آن را ساخت، میلان کونچ، که در ۱۹۷۹ نان هایی به این دو شکل پخت (و آنها را «غذای فردا» عنوان داد)، یا آندری فیلیپف (Andrei Filippov)، که در ۱۹۸۹ آنها را سر یک میز غذا به جای کارد و چنگال نشاند.

لنین ها و استالین ها و ستاره های سرخ بی شمار به کار رفته در چیدمان ها، نقاشی ها یا تندیس ها به همان نحوی مورد استفاده قرار گرفته اند که شمایل های پاپ آرت و اشیای مصرف انبوه در غرب. در کشورهای سوسیالیستی، پاپ آرت موجب پیدایش موج های خلاق عظیمی شد، چون ارایه ی نقدآمیز و در عین حال غیراقتدارگرایانه ی ایدیولوژی سیاسی را وارد صحنه کرد. وفور آثار حاوی این نقشمایه ها را می توان به اعتبار تمایلات و انتظارات تجاری توجیه کرد، گو این که این امر فقط در مورد هنر بزرگ ترین دو کشور مورد بحث صادق است: اتحاد شوروی (یا به عبارت دقیق تر، روسیه) و بعدا چین.

ت) در ۱۹۸۱ ساندور پینچهلی سه فلفل را (که مجارستان به خاطر آن در اروپا شهره است) به رنگ های سرخ و سفید و سبز یعنی رنگ های ملی و پرچم مجارستان نقاشی کرد. دو سال بعد، او همان کار را با سه داس انجام داد، بدین صورت که آنها را بر زمین پوشیده از کاه به نمایش گذاشت، سپس سه تخم مرغ و حتا علف و درختان را به همین منوال نقاشی کرد و این آثار را «داس هایی از مزرعه ی بزرگ RWG»، «لانه ای با تخم مرغ های RWG» و «درختان مزرعه ی بزرگ RWG » نام نهاد. سه حرف G، W،R نمایانگر (red) سرخ ، (white) سفید و (green) سبز بود و هنرمند با رنگ آمیزی همه ی این اشیا به رنگ های پرچم مجارستان نمادی از مالکیت ملی به آنها داده بود. حرکت، البته طنزآمیز بود، ولی با این وجود بیانگر این ملاحظه ی ظریف بود که مولفه های ملی جهان واقعی پیوسته اهمیت بیشتر به خود می گرفتند و رفته رفته جانشین نمادهای پیشین جهان شمول و فراملی داس و چکش می شدند که، در عکسی از پینچهلی مربوط به ۱۹۷۳، عاری از هر گونه اطلاق ملی بودند. حرکت هایی مشابه را نزد هنرمندان چینی و روسی که از الفباهای ملی خود استفاده کرده، به این شیوه ی روایی مالکیت خود را بر این نقشمایه ها ابراز نموده و ملیت چینی یا روسی خود را به نمایش گذاشته اند، باز می یابیم.

اندیشه ای مشابه اندیشه ی پینچهلی آشکارا در کارهای فلاویو گارسیاندیا به چشم می خورد، که در آنها «علامت داس و چکش، در رویکردی انسان شناسانه، به تعبیری چونان آلت رجولیت، به جز اشاره به پرسترویکا (perestroika) به عنوان تجدید حیات اتحاد شوروی، همچنین نمایانگر تملک نشانه ی کمونیستی توسط «جهان سوم» است.»۲۵ (ش ۹، فلاویو گارسیاندیا، «بدون عنوان»، ۱۹۸۹).

حرکتی مشابه، ولی جدی تر، کار اعضای گروه لایباخ بود، که در ۱۹۸۹، در یک کلیپ ویدیو برای آلبوم موسیقی شان، خود را در پیشزمینه ی برج آلیاژ (Aljaz Tower)، که یک پناهگاه فلزی بر قله ی کوه تریگلاو (Mt. Triglav)، بلندترین کوه و نماد ملی کشور اسلوونی است، نشان دادند. برج آلیاژ در پرچمی سیاه پیچیده شده بود که یک چرخ دنده و صلیب مالویچ (Malevich) علامت تجارتی گروه لایباخ در مرکز آن دیده می شد. بدین سان این گروه به طرزی نمادین نشانه ی ملی اسلوونی را از آن خود کرد.

؛ث) در بهار سال ۱۹۶۸ ژان فرانسوا لیوتار در نانتر (Nanterre) سمیناری در مقوله ی پوسترهای سیاسی برگزار کرد. در بیست و ششم ژوئن اثری را مورد بحث قرار داد که از حیث تعبیر بخشی از هنر مورد بحث در اینجا، حایز اهمیتی ویژه بود. توجه لیوتار به ویژه به یک پوستر، کار هنرمند آوانگارد روس، ال لیسیتزکی (El Lissitzky)، موسوم به پوستر خیابانی، (۲۰ ۱۹۱۹)، معطوف بود که می گفت: «سفیدها را با تبر سرخ از پا در آورید.» (تصویر ۱۰. ال لیسیتزکی، «پوستر خیابانی»، ۲۰ ۱۹۱۹) خود اثر، که به قصد تبلیغ سیاسی ساخته شده بود (بدین معنی که تبر سرخ همان ارتش سرخ بود و سفیدها ضد انقلابیون)، همچنین یکی از نخستین آثار انتزاعی لیستیزکی بود. این پوستر بهترین مثال انطباق کلام و تصویر است که در آن هر عنصری معنای انفرادی خود را گویی در یک تضاد دوتایی حفظ می کند. پوستر به تمامی، به جز آن که یک کار تبلیغ سیاسی است، عملکردی آشکارا زیبایی شناسانه را به نمایش می گذارد. لیوتار نکته بینانه ملاحظه می کند که یک تضاد تجسمی در پوستر لیسیتزکی وجود دارد، چرا که «نوشته شکل می شود و پیکر گویی به متن شکل ها تبدیل می گردد. از یک سو یک ساختار شکنی (deconstruction) از کلمات و حروف در کار است که نه تنها بر معنی (از پا در آوردن با تبر) که نیز بر گرافیسم، که در یک رابطه ی تجسمی با فضا قرار دارد، اثر می نهد: پس این یک اثر پیکرنما (figural) است.۲۶

شاید یکی از دلایل توجه لیوتار به پوسترهای سیاسی به شرایط تاریخی سمینارش مربوط می شد که شاید تا حدی نیز به این بحث مرتبط باشد، چون در همه ی این موارد پاریس ۱۹۶۸، سوسیالیسم متأخر و پست سوسیالیسم، و همچنین زمانه ی خود لیسیتزکی شکلی از آوانگارد به طور جدی در رویدادهای سیاسی و اجتماعی درگیر بود. اما از چه روست که پوستر لیسیتزکی هنوز چنین اثرگذار است؟ چرا گرافیسم ساده ی آن چنین پر معنی می نمایند؟ چرا این اثر به ما اجازه می دهد که آن را از یک سو یک بیان ایدیولوژیکی محض و از سوی دیگر، یک اثر زیبایی شناختی محض ببینیم، در حالی که این دو هرگز در فضایی واحد به هم نمی رسند، چرا که این مانع درک و دریافت هر یک از آنها می شد؟ برداشت حاصل از این پوستر به تضادهایی بصری می ماند که آنها را، با تغییردادن دیدگاه ادراکی درونی مان، به نحوی متفاوت یا به صورت شیئ دیگر می بینیم. در مورد این پوستر (و بسیاری کارهای دیگر این هنرمند یا مثلا مالویچ)، برداشت زیبایی شناختی ناشی از شکل های خالص هندسی بر تأثیر ایدیولوژیکی نوشته می افزاید، و برعکس. تصویر و روایت در دو فضای متمایز وجود دارند؛ در پوستر مورد بحث، مثلا، فقط تقاطع می کنند، به طوری که بر ادراک ما نه یک تأثیر متحد بلکه تأثیری مضاعف یا موازی می گذارد.

همین تأثیر است که بسیار با آنچه عده ی زیادی از هنرمندان سوسیالیست متأخر بدان رسیدند شباهت دارد. آیا این روش به راستی شبیه انطباق فضای سه بعدی مبتنی بر مناظر و مرایای فضای تصویر بر یک شعار سیاسی دو بعدی در آثار اریک بولاتف نیست؟ (تصویر۱۱، اریک بولاتف، شکوهمند باد اتحاد جماهیر سوسیالیستی، ۱۹۷۵)، یا این که، به وجهی قدری متفاوت، شبیه به روش مفهوم گرایی تعریف شده توسط اپشتاین نیست که نه تنها در داستان نویسی که در آثار بصری پینچهلی، گارسیاندیا یا گروه subREAL در رومانی اتخاذ شد؟ در ماه مارس ۱۹۹۰ (چند ماه پس از سقوط دیکتاتوری چائوشسکو) این گروه در بخارست پرتره هایی از رییس جمهور تازه برگزیده، ایلیسکو (Iliescu) را به نمایش گذاشت که «جدلی فضاحت بار و مرافعه ای بین آنان که از تکرار لحن مداهنه آمیز بیم داشتند و آنان که این حرکت را موهن می نگریستند به بار آورد. طبق معمول، نیت subREAL از سوی همه بد فهمیده شد، و عجب آن که خود گروه از این وضعیت راضی بود.»۲۷ با این نمایشگاه، subREAL عامدانه به استقبالی تضادآمیز دست یافت: یک طرف (طرف رسمی) این گروه را متهم می کرد که رییس جمهور ایلیسکو (جانشین بلافصل چائوشسکو) را به سخره گرفته است، و بدین سان به طور تلویحی گروه را به داشتن موضع مدرنیست نقاد یا معترض متهم می کرد، در حالی که طرف دیگر، یعنی طرف «معترض»، این حرکت را تأیید رژیم تلقی می کرد.

هر دو تعبیر، مادام که می کوشند به انحصار برسند، البته غلط هستند؛ همزمان نمی توانند از حیث مفهومی به عنوان یک کل درک شوند، چرا که با یکدیگر ناسازگارند. گروه subREAL نیز در جهت نیل به همین هدف می کوشد: دست یافتن به یک تأثیر زیبایی شناختی هنری/ سیاسی با استفاده از این روش «دوتایی». همچنان که در دیالیکتیک فیخته (Fichte)، که در آن تز و آنتی تز هرگز به سنتز نمی رسند، در اینجا نیز هر دو تعبیر در کنار یکدیگر وجود دارند: هرگز در یک تعالی مفهومی همزیستی ندارند، هرگز به وحدت نمی رسند، و از این راه شکافی ژرف میان بصری و مفهومی، یعنی یک کل غیرقابل نمایش، به وجود می آورند. «عجز تخیل از راه برهان خلف بر وجود تخیلی گواهی می دهد که می کوشد حتا تجسم ناپذیرها را مجسم کند و این تخیل بدین سان سعی دارد که موضوع خود را با موضوع خرد هماهنگ کند و این که نارسایی تصاویر، خود نشانه ای منفی از قدرت عظیم اندیشه است. این چند پارگی حواس به تنشی حاد که کانت (Kant) آن را اغتشاش می خواند منجر می شود که شاخص رنج برای نیل به تعالی است، در برابر احساس آرام زیبایی.»۲۸

شیفتگی بی وقفه ای که نزد بسیاری از هنرمندان سوسیالیست پست مدرنیست نسبت به سوپرماتیسم و کنسروکتیویسم مشاهده می کنیم، و استفاده ی همزمان آنان از شکل های مطلقا زیبایی شناختی و شکل های مطلقا نمادین یا حاوی نمادهای سیاسی، شاید از کاربرد شیوه ای مشابه ناشی شده باشد، که لیوتار آن را «نقیضه ی تجسمی» (“plastic paradox”) یا مارگاریتا توپتیسین (Margarita Tupitsyn) آن را «مریی سازی مفاهیم لفظی»۲۹ می خواند، و نخستین موارد استفاده از آن در آثار آوانگارد کلاسیک روس و سپس در هنر مفهومی پست سوسیالیست به وقوع پیوست.

پدیده هایی وابسته عبارتند از نمایش ها و ابرازهای گروه های موسیقی: در دهه ی ۱۹۸۰ گروه «پاپ مخانیکا»در سن پترزبورگ، مثلا کنسرت های خود را در لباس یک دسته ی موسیقی نظامی اجرا می کردند، و تماشاچیان اغلب باور داشتند که آنها در واقع یک گروه رسمی شوروی هستند. در اسلوونی، گروه لایباخ، که «یکی از زیرکانه ترین دستکاری های فرهنگی از زمان اسب تروا تا کنون»۳۰ خوانده شده است، با تکرار بی وقفه ی بیان های ایدیولوژیکی و باز نمایی آیین تمامیت خواهی به منتها درجه ی آن، از تأثیر ایدیولوژیکی عوام گرایی سیاسی اواخر دوره ی سوسیالیسم خود مدیریتی در یوگسلاوی پیشی گرفت. با ارایه ی خود از بدو پیدایش آن در ۱۹۸۰ به عنوان تقلید افراط آمیزی از ایدیولوژی سیاسی، نقیضه ای نظیر نقیضه ی گروه subREAL به وجود آورد. به این گفته های لایباخ توجه کنید: «هر هنری یک موضوع دستکاری سیاسی است، به جز آن که به زبان خود آن دستکاری سخن می گوید» (۱۹۸۴)؛ «سیاست والاترین و فراگیرترین هنر است و ما، که هنر اسلوونیایی معاصر را خلق می کنیم، خود را سیاستمدار می شمریم» (۱۹۸۵)؛ «آزادی ما آزادی کسانی است که یکسان می اندیشند» (۱۹۸۵)؛ «ما به خدا اعتقاد داریم، ولی برعکس امریکاییان به او اعتماد نداریم» (۱۹۸۷).

لایباخ به یکباره ایدیولوژی های سوسیالیستی، فاشیستی و ناسیونال سوسیالیستی را فرو نشاند، که نتیجه ی آن موسیقی ای بود که در انگلستان، به طور مثال، به لحاظ پیام آشکار سیاسی آن با استقبال گرم چپ سیاسی و جبهه ی ملی «ملی گرای راست» افراطی رو به رو شد.

یکی از شناخته ترین تعالیم مارکسیسم این باور بود که سرمایه داری مولد کالا پرستی (commodity fetishism) است. هد ف سوسیالیسم دقیقا عکس این بود: نفی مصرف گرایی، که گویا سرمایه داری غربی با آن کارگر را «می خرد» و قانعش می کند که اتومبیل و یخچال و ماشین رختشویی و تلویزیون همیشه نو، نسبت به انقلاب جهانی یک «ارزش بهتر» است، بهتراز ایجاد یک جامعه ی بی طبقه، فاقد از خود بیگانگی، رابطه گرایی و نا امنی اجتماعی و غیره. راهی که سوسیالیسم برای قانع کردن مردم خود به پذیرش چنین نگرشی اختیار کرده بود ایدیولوژی بود، ولی ایدیولوژی به عنوان یک آگاهی طبقاتی؛ همان مفهومی که لنین در مقاله ی «چه باید کرد؟» خود قبلا در ۱۹۰۲ مطرح کرده بود. در آن مقاله لنین بین ایدیولوژی بورژوا و ایدیولوژی سوسیالیستی تمایز قایل شده بود. به عقیده ی او، «طبقه ی کارگر خودانگیخته به سوی سوسیالیسم سیر می کند، ولی ایدیولوژی رایج تر (و پیوسته در حال تجدید به صورت های گوناگون) بورژوا اما همچنان خود انگیخته، خود را باز هم بیشتر به طبقه ی کارگر تحمیل می کند».۳۱

در دهه های پس از آن ایدیولوژی سوسیالیستی همه گیر شد. تازه در اواخر سوسیالیسم بود که تجربه کردن در کوشش هایی هنری غیر تبلیغاتی جالب شد، که به اعتبار همین گزینش، کوشش هایی سیاسی محسوب می شدند. هنر غربی ای که در را به روی نمایش این ایدیولوژی گشود پاپ آرت بود، با نیشخندهایش به مصرف گرایی امریکایی با مجموعه پرتره ها، قوطی های سوپ کمپبل (Campbell) و جعبه های بریلوی (Brillo) اندی وارهول (Andy Warhol). پاپ آرت در مرحله ی ابتدایی خود در دهه ی ۱۹۶۰ بار نقدآمیز و ضد اقتدارگرایانه داشت و به همین سبب بود که در بسیاری جاهای دنیا چنان اثرگذار جلوه گر شد. اثر آن در کارهای اولیه و متأخر بسیاری از هنرمندان مورد بحث آشکار است: در Sots Art روسیه، در آثار دهه های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ ساندور پینچهلی و در هنر پاپ شرقی (“Ost Pop”) میلان کونچ. وجود آن در «پاپ سیاسی» چینی، که در ۱۹۸۹ با مجموعه ی مائو (Mao)ی یو یوهان (Yu Youhan) آغاز شد و با «مجموعه ی توبیخ بزرگ» وانگ گوانگی (Wang Guangyi)، که او متعاقبا در ۱۹۹۰ آغاز کرد، به طور گسترده تر شناخته شد، بلافاصله باز شناخته می شود. در آن، همانند کارهای الکساندر کوسولاپف، میلان کونچ یا کومار و ملامید، تصویرپردازی سرمایه داری و کمونیستی در کنار هم، یا به عبارت صحیح تر منطبق برهم قرار دارند: علایم سیگار مارلبورو، شکلات کدبری (Cadbury’s) و دوربین کداک (Kodak) بر تصاویر تبلیغات سیاسی زمان انقلاب فرهنگی منطبق شده، فضایی دوبعدی پدید آوردند که دو واقعیت نمادین در آن تلاقی می کنند: مشرق زمین، که به صورت پیکره های منجمد و فارغ از موضوع کارگران سوسیالیست ترسیم شده به سبک واقعی گرایی انقلابی ارایه می شود، و مغرب زمین، «جایی که طعم کوکاکولا (Coca Cola) و مک دانلدز (Mc Donald’s) تقریبا ناشناخته بود و این گونه نشانه ها صرفا یک نقش ایدیولوژیکی محض به عنوان نشانه های غرب ایفا می کردند.»۳۲

توازی بین جهان ایدیولوژیکی قلمرو سوسیالیستی و جهان مصرف گرای قلمرو سرمایه داری در اتحاد شوروی به شدت رشد یافته بود: «معمولی ترین زبان در اتحاد شوروی زبان ایدیولوژیکی است. در غرب، آگهی ها و تلویزیون و سیل عظیم تصاویر هست. در این مورد نیز صحبت از یک زبان چیزهای معمولی است. این زبان اظهارات کلیشه ای غربی می تواند فضای اجتماعی را به همان خوبی زبان ایدیولوژی در اتحاد شوروی توصیف کند.»۳۳

عملا تمام هنری که در اینجا مورد بحث قرار دادم پدیده ای متعلق به گذشته است. این بدان معنا نیست که دیگر هنرمندی وجود ندارد یا این که دست از تولید هنر برداشته اند. برعکس؛ طبیعت هنری که اکنون تولید می کنند با آنچه در دهه های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ یا شاید سال های نخست دهه ی ۱۹۹۰ تولید می شد فرق بسیار دارد. اکنون بین المللی تر است یا، اگر «ملی» باقی می ماند، اغلب از گذشته ی سوسیالیستی خود بهره برداری می کند. بنا براین آنچه در اینجا ارایه کرده ام برهه ای از کار زیست بعضی هنرمندان، و یا در مواردی، تمامی کار زیست آنان است. همچنین معرفی هنر و فرهنگ بالنسبه منحصر به فرد دوره ی معینی از تاریخ اخیر است، که در محدوده ی وضع پست سوسیالیستی آفریده شده است.

راجع به هنری که مورد بحث قرار می دهم بسیار گفته و نوشته شده است، ولی تا به امروز کوشش چندانی به یافتن وجه اشتراک هنری که در اینجا به ارایه ی آن می پردازم نشده است. در مورد روسیه، به این هنر اغلب عنوان «پست یوتوپیایی» اطلاق می شد که فیلسوف روسی، بوریس گرویس (Boris Groys) آن را ابداع کرده بود. در حالی که این عنوان امتیازهای بسیاری دارد و بسیار فراگیرتر از هنری است که در این جا مورد بحث قرار دادم، چون هنری را که هم امروز در حال خیزش است در بر می گیرد.دعوی من، برعکس، این است که گونه ی اخص هنر پست مدرنی که در اینجا مورد بحث قرار گرفته است به برهه ی فروپاشی سوسیالیسم، یعنی برهه ی بین مرگ سوسیالیسم و استقرار نظام دموکراسی پارلمانی به جای آن مربوط می شود. به سخن دیگر، این هنر، مانند آوانگاردهای کلاسیک و حتا خود مدرنیسم، امروز پدیده ای متعلق به گذشته است. با افزایش فشار ایدیولوژیکی و سیاسی شکفته می شود و فقط تحت چنین شرایطی امکان دارد که چنین هنری و هنرمندانی که آن را می آفرینند به چنان موقعیت والای اجتماعی که در دوره های سوسیالیسم و پست سوسیالیسم از آن برخوردار شدند برسند.

برای توجیه این امر باید فلسفه ی سیاسی، به ویژه تحلیل کلود لوفور (Claude Lefort) در مورد جامعه ی توتالتیر (Totalitarian)۳۴، را به حساب آوریم. در اینجا به همین ملاحظه بسنده می کنم که در یک جامعه ی توتالتیر، مکان حزب سیاسی واحد در عین حال مکان تمامی قدرت در آن جامعه است. از آنجا که فرهنگ و هنر در قلمروهای اجتماعی ویژه ای نگریسته می شوند که در آنها آزادی مجاز است (کلود لوی اشتراوس vi-Strauss)(Claude L زمانی فرهنگ را یک «قرق طبیعی» خوانده بود)، در یک جامعه ی توتالتیر فرهنگ و هنر به یک قلمرو ممتاز اجتماعی مبدل می شوند که در آن اندیشه ها، که در یک جامعه ی دموکراتیک در پارلمان، رسانه ها و غیره بیان می شوند، در اینجا از طریق هنر و ادب بیان می گردد، که بدین سان اهمیت بسیار پیدا می کنند. آن گاه که یک جامعه به اصطلاح «طبیعی» می شود، هنر و فرهنگ نقش ویژه و موقعیت سیاسی ممتاز خود را از دست می دهند. پس به این دلیل است که این گونه هنر دیگر با ما نیست (حال آن که هنر پست یوتوپیایی هست)؛ چون نه در غیاب آزادی بیان وجود دارد و نه در وفور آن. در حالت نخست هنری ناچیز مگر هنر رسمی تولید می شود، و در حالت دوم به هنر معاصر نومفهومی گرای به دور از سیاست نگارخانه های بزرگ و مدیران شان می رسیم.

۱ ن. ک.: ژان فرانسوا لیوتار، وضعیت پست مدرن: گزارشی در باب آگاهی، ترجمه ی انگلیسی جی. بنینگتون و ب. ماسونی (منچستر، انتشارات دانشگاه منچستر، ۱۹۸۴.(

۲ ن. ک.: فردریک جیمسون، پست مدرنیسم یا منطق فرهنگی سرمایه داری متأخر (لندن: ورسو، ۱۹۹۱). در مورد استفاده ی جیمسون از نظریه ی ماندل، به ویژه ن. ک.: صص ۳۶ ۳۵.

۳ زیگمونت باومن، قانونگذاران و معبران، (کمبریج، انتشارات پالیتی، ۱۹۸۷(.

۴ به ویژه ن. ک.: ولفگانگ ولش، مدرن پست مدرن ما (واینهایم: UCH Acta humaniora ۱۹۸۷)؛ مقاله ی «مدرنیته و پست مدرنیته»، در Les Cahiers de Philosophie، ش ۶ (پاییز ۱۹۸۸)، صص ۳۱ ۲۱.

۵ ن. ک.: بوریس گرویس، هنر تام استالینیسم، ترجمه ی روگل (پرینستون، انتشارات دانشگاه پرینستون(، ۱۹۹۳.

۶ استفان موراوسکی، «در باب آوانگارد، نئو آوانگارد و مورد پست مدرنیسم»، در مطالعات ادبی در لهستان، ج ۲۱، (۱۹۸۹)، صص ۸۷ ۸۵.

۷ همانجا، ص ۸۵.

۸ آلش اریاوچ، «پست مدرنیسم و آوانگاردهای هنری»، مدرنیته در مقام زیبایی شناسی. دوازدهمین کنگره ی بین المللی زیبایی شناسی، (مادرید، انستیتوی زیبایی شناسی و نظریه ی هنر، ۱۹۹۳)، ص ۱۶۶.

۹ ن. ک.: آکیله بونیتو اولیوا، ترانس آوانگارد بین المللی (میلان: جانکارلو پولیتی، ۱۹۸۲.(

۱۰ «همه ی آوانگارهای گذشته بر این باور بودند که بشریت به جایی رهسپار است و شادی و وظیفه ی خود می دانستند که سرزمین نو را کشف کنند و مراقب باشند که مردم به موقع بدان گام نهند؛ پست آوانگارد بر این باور است که بشریت در آن واحد به چند جا رهسپار است.» چارلز جنکس، «پست آوانگارد»، در هنر و طراحی، پست آوانگارد؛ منظر ۴ (لندن: انتشارات آکادمی، ۱۹۸۷)، ص ۲۰.

۱۱ ن. ک.: آلش اریاوچ، «پست مدرنیسم و وضعیت پست سوسیالیست»، در معضلات فرهنگی جوامع پست کمونیست، انتشارات آلدونا یاولووسکا و ماریان کمپنی (ورشو، انتشارات IFiS، ۱۹۹۴)، صص ۱۰۴ ۱۰۱؛ «آوانگارد و رتروگارد». در مطالبی در مقوله ی فرهنگ معاصر، ش ۱ (ماستریخت، آوریل ۱۹۹۵)، صص ۲۸ ۲۱؛ «پست مدرنیسم و وضعیت پست سوسیالیست»، در M’ARS، در زیبایی شناسی و تاریخ هنر (سانتیاگو: دانشکده ی هنر، دانشگاه شیلی، ۱۹۹۹)، صص ۷۳ ۴۱؛ «پست سوسیالیسم در هنر و فرهنگ: هنرهای دیداری»، در مجموعه ی مقالات همایش سال ۱۹۹۹انجمن امریکایی زیبایی شناسی، منطقه ی اقیانوس آرام (پاسفیک گروو، کالیفرنیا: ASA، ۱۹۹۹)، صص ۹۸ ۸۵؛ پست مدرنیسم و وضعیت پست سوسیالیست، (برکلی، انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۳(.

۱۲ میخاییل ن. اپشتاین، فراتر از آینده. پارادوکس های پست مدرنیسم در فرهنگ معاصر روس، ترجمه ی انگلیسی با مقدمه ای به قلم آنسا میلر پوگاکار (امهرست، انتشارات دانشگاه ماساچوست، ۱۹۹۵)، ص ۱۱ مقدمه.

۱۳ باومن، همان، ص ۱۱۶.

۱۴ لزلی هولمز، پست کمونیسم: یک معرفی ( (کمبریج، انتشارات پالیتی، ۱۹۹۷)، ص ۶۳.

۱۵ باومن، همان، صص ۱۲۵ و ۱۱۷.

۱۶ اسلاووی ژیژک، در جازدن در منفی ها (درهام: انتشارات دیوک، ۱۹۹۳)، صص ۲ ۱.

۱۷ مولفان بسیاری این واژه را به مفاهیم قابل تعویض به کار می برند.یکی از مهم ترین نمایشگاه های هنر شوروی نیز دارای این عنوان بود. ن. ک.: مجموعه ای به همین عنوان: بین بهار و تابستان. هنر مفهومی شوروی در دوره ی کمونیسم متأخر، انتشارات دیوید آ. راس (بوستون: انتشارات MIT، ۱۹۹۰).

۱۸ اپشتاین، همان، ص ۲۰۲.

۱۹ استثنای بارز در این مورد چین است، که در آن «پاپ سیاسی» تازه در ۱۹۸۹، هنگامی که هنر مشابهی در اتحاد شوروی به خوبی شناخته شده بود پدید آمد.

۲۰ لوراند هجیی، «هنر نشان آسای ساندور پینچهلی»، در ایمره بوکتا، ساندور پینچهلی، جزا سامو، مجارستان (ونیز: چهل و سومین دوسالانه ی ونیز، ۱۹۸۸)، صحافی نشده.

۲۱ اسلاووی ژیژک، در راه خطا، یک معرفی: ژاک لاکان از خلال فرهنگ عامه (کمبریج، ماساچوست: انتشارات گسط، ۱۹۹۱)، ص ۱۴۳.

۲۲ جراردو موسکرا، در نزدیک ترین لبه ی دنیا، هنر و کوبای کنونی (بروکلاین، ماساچوست:polarities ، ۱۹۹۰(، ص ۴۴.

۲۳ گرویس، همان، ص ۹۴.

۲۴ لایباخ، Let it be (لندن: صفحات میوت، ۱۹۹۸(

۲۵ جراردو موسکرا، «چهارده پسر ویلیام تل»، در هیچ کسی جزیره نیست (پوری، فنلاند: انتشارات موزه ی هنری پوری، ۱۹۹۰)، ص ۴۷.

۲۶ ژان فرانسوا لیوتار، به بیراهه از مبدأ مارکس و فروید (پاریس: U. G. E.، ۱۹۷۳)، ص ۳۰۲.

۲۷ کالین دان، «هنر + سیاست = هیچ هنر/ هیچ سیاست»، در ملاحظات نو، ش ۹۱ (سپتامبر/ اکتبر ۱۹۹۲)، ص ۷.

۲۸ ژان فرانسوا لیوتار، «متعالی و آوانگارد»، در The Lyotard Reader، انتشارات اندر و بنجامین (آکسفورد: بازل بلک ول، ۱۹۸۹(

۲۹ مارگاریتا توپیتسین، «در باب برخی سرچشمه های مفهومی گرایی شوروی»، در هنر نامتعارف، تجربه ی شوروی ۱۹۸۶ ۱۹۵۶، انتشارات آلار زنفلد و نورتون ت. داج (لندن: Thames and Hudson، ۱۹۹۵)، ص ۳۰۴.

۳۰
Performance Magazine، نقل قول شده روی جلد صفحه ی ۳۳ دور لایباخ، Opus dei (لندن: صفحات میوت، ۱۹۸۷(
۳۱ و. ای. لنین، چه باید کرد؟ (پکن: انتشارات زبان های خارجی، ۱۹۷۳)، ص ۵۱.

۳۲ بوریس گرویس، «میلان کونچ. پست مدرنیسم شاد»، در میلان کونچ، نشر پاول لیشکا (کلن: انتشارات کانتز، ۱۹۹۲)، ص ۲۵.

۳۳ اریک بولاتف der Kunst und der Raum unseres Lebens ‘, der Raumberzeuget, da

“Ich bin tz,”ch mit Heinz Schsind. Ein Gespr umezwei verschiedene R، در Kunstforum، ج ۱۰۶، مارس آوریل ۱۹۹۰، ص ۲۵۸.

۳۴ ن. ک.: کلود لوفور، شکل های تاریخ (پاریس: گالیمار، ۱۹۷۸(

نگرشی نو به نگاره‌های تخت جمشید

بر پایه‌ی باورهای مذهبی، آیینی و تأثیر شرایط زیست محیطی

خوبچهر کشاورزی

چکیده:
در سرزمین ایران و شمال خاوری خلیج فارس منطقه‌ای است که امروزه فارس و در قدیم پارسه خوانده می‌شده، در این منطقه‌ی کوهستانی کوهی با نام قدیمی مهر و نام امروزی رحمت وجود دارد که در دامنه‌ی آن ویرانه‌ی کاخی به جا مانده که پشینه‌ی آن به ۲۵۰۰ سال پیش می‌رسد. این کاخ در زمان سلسله‌ی هخامنشیان ساخته شده است که از سال ۳۳۰ تا ۵۵۰ پیش از میلاد بر ایران فرمانروایی می‌کردند. باوجود پژوهشهای بسیار در بارۀ دین شاهان این سلسله، ایران‌شناسان هنوز به هیچ نظر قطعی در این مورد نرسیده‌اند، یا اگر رسیده‌اند بر اساس شواهد و تعابیری است که هنوز قابل بحث است. در این مقاله بر اساس سنگ‌نوشته‌ها و سنگ‌نگاره‌های این بنا نشان داده می‌شود که شاهان این سلسله بی‌تردید پیرو دین زردشت بوده‌اند که ۶ یا ۷ سده پیش از میلاد دین خود را به دنیا آورد و تمامی نمادهایی که در این کاخ بی‌همتا به کار رفته ایرانی است و به اشتباه به باورهای مردمان و تمدنهای دیگر نسبت داده شده است.

کلید واژه‌ها:
تخت جمشید ،هخامنشیان، هفت امشاسپند ، باورهای دینی زرتشتیان ، زرتشت ، نیلوفر آبی یا گل تالاب‌ها (لوتوس)، زنبق ، بَرسَم ، نسترن.
پیش‌گفتار

کشور ایران فلاتی از خاورمیانه است که در منطقه ی معتدل شمالی و بین عرض های ۲۰ تا ۴۰ درجه ی شمالی و طولهای ۴۴ تا ۶۴ شرقی قرار گرفته است. این کشور محدود است از شمال به ترکمنستان، دریای خزر ، آذربایجان و ارمنستان، از جنوب به خلیج فارس و دریای عمان، از خاور به پاکستان، افغانستان، از باختر به عراق و ترکیه.

نام ایران در نهایت، کوتاه شده‌ی “ایریانوخشَترَ” (Irianokhashatra) است، بدین معنی که آریاییان که از قبیله‌های بزرگی تشکیل یافته بودند، نام سرزمین خود را ” ایریو دَئینکهونام” (Irioda’eenk-honam) یعنی زیستگاه آریاییان گذاشته بودند و وقتی که دارای دولت و پادشاهی شدند میهن‌شان را “ایریانوخشَترَ” یعنی پادشاهی ایرانیان خواندند. این نام بعدها به “اِئَران شَترَ” (E’aranshatra) و “ایرانشهر” (Iranshahr) تغییر شکل داد و ایران کوتاه شده‌ی همین نام است. در جنوب فلات ایران سرزمینی است که ایرانیان از روزگار قدیم بدان پارس و یونانیان پرسیس می‌گفتند و ما امروز آن را فارس می‌نامیم که از لحاظ جغرافیایی منطقه‌ای کوهستانی است و در شمال خلیج فارس واقع شده و حوزه‌ی مرتفعی را که شیراز- مرکزکنونی فارس- در آن قرار گرفته در بر می‌گیرد.

در سرزمین پارسه آثار به جا مانده‌ای از کاخ پادشاهان دوره‌ی هخامنشی وجود دارد که به مجموعه تخت جمشید معروف بوده و در دل استان فارس امروز و در ارتفاع ۱۶۲۶ متری از سطح دریا بنا شده است و از نظر جغرافیایی در ۲۹ درجه و ۵۶ دقیقه و ۶۸/۴ ثانیه ی شمالی و ۵۳ درجه و ۵۳ دقیقه و ۱/۳۰ ثانیه ی شرقی قرار دارد (نگاره ۱ – الف و ب). ). تخت جمشید پایتخت امپراطوری هخامنشیان از زمان داریوش بزرگ ۵۲۲ پ.م تا زمان تا فروپاشی این سلسه به دست اسکندر مقدونی در ۳۳۱ پ.م بود. این کاخ مرکز قدرت شاهی، مکان برگزاری آیین‌های دینی، و بنا به شادروان اصغر داده‌به نخستین دانشگاه مردم (انسان) سازی بوده است.

این آثار به طور خلاصه عبارتند از: پلکان‌های ورودی، دروازه ملل، حیاط و کاخ آپادانا، کاخ اختصاصی داریوش (معروف به تَچَر)‌، کاخ اختصاصی خشایارشا (معروف به هَدیش)، اندرون، کاخ سه دری یا کاخ و تالار اصلی، خزانه، آرامگاه‌های شاهی ، دروازه‌ی نیمه تمام و خزانه‌ی نوشته‌ها(نگاره ۲)

نگاره‌ی ۱- (الف) نگاره‌ی ماهواره ای کوه رحمت (کوه مهر) و موقعیت مجموعه تخت جمشید نسبت به آن. جهات اصلی مجموعه با پیکان مشخص شده است؛ ب) نقشه توپوگرافی کوه مهر (کوه رحمت) و مجموعه تخت جمشید، بر گرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران (سازمان جغرافیایی کشور).


نگاره‌ی ۲- راست- نمای جنوبی تصویر سه بعدی باز‌سازی شده‌ی تخت‌جمشید و موقعیت بناهای اصلی بازسازی شده توسط افهمی و گامبکه ۲۰۰۳ (persepolis3d.com)، استفاده شده با کسب اجازه‌ی کتبی. چپ) پلان تخت جمشید و موقعیت بناهای اصلی نسبت به شمال جغرافیایی، بر گرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران (سازمان جغرافیایی کشور).

بنای کاخ تخت جمشید بر روی صخره‌ای در دامنه‌ی کوهی که اکنون آن را کوه “رحمت” می‌خوانند بنا شده و به فاصله ی ۵۷ کیلومتری شمال شرقی شیراز کنونی قرار گرفته است. این مجموعه بنا در باختر بلندی‌های کوه قرار گرفته و آرامگاه‌های شاهی روبه‌روی صدستون و در ارتفاع ۴۰ متری در دل سنگ کنده شده‌اند ( نگاره ۲).

بنا به ” لنتز” داریوش بزرگ جایگاه و جهات کوشک تخت جمشید را بنا به محاسبات نجومی ساخته و محور تابش خورشید به هنگام دمیدن در روزهای معینی از سال با محورهای عرضی و طولی تخت جمشید رابطه می‌یابد. ارتباط بین محورهای اصلی بنا و جهت تابش خورشید تنها منحصر به مجموعه تخت جمشید نبوده و در بناهایی چون آتشکده آذرگشسب (واقع در شیز آذربایجان) نیز دیده می‌شود. مقایسه نگاره‌های ماهواره‌ای، همسویی محورهای اصلی آتشکده آذرگشسب را با کوشک تخت جمشید به خوبی نشان می‌دهد (نگاره‌های ۱ و ۳).


نگاره‌ی ۳- تصویر ماهواره‌ای آتشکده آذرگشسب واقع در شیز آذربایجان، جهات اصلی مجموعه با پیکان مشخص شده است.

داریوش بزرگ در حدود سال ۵۱۸ پیش از میلاد دامنه‌ی کوه رحمت را برای ساخت تخت جمشید برگزید؛ این کوه تا حدود ۲۰۰ سال پیش به اسم ” کوه شاهی” و گویا پیش از آن هم به نام ” کوه مهر” خوانده می‌شد. بیشتر ساختارهای تخت جمشید در زمان داریوش بزرگ و پسرش خشایارشا بنا گردید. کهن‌ترین منبعی که این محل را تخت جمشید خوانده ” عجایب نامه” است که حدود ۵۹۰ هجری قمری مطابق با ۱۳۸۴ میلادی توسط “محمد بن محمود همدانی” نوشته شده است. نخستین اروپایی که آثار تخت جمشید را دیده “جُزفا باربارو” ونیزی است (۱۴۷۴ میلادی) . ولی از میان اروپاییان ” سر توماس هربرت”جهان‌گرد و تاریخ‌نگار انگلیسی که در سال ۱۶۲۷ میلادی به ایران سفر کرده و نام تخت جمشید را از زبان مردم شنیده، آن را در یادداشت‌های خود ثبت کرده است و پس از آن پژوهشگران دیگری از جمله “پوپ” ، “گیرشمن”، ” هرتزفلد ” از این محل بازدید و در باره‌ی تمامی اجزای این بنا از جمله نگاره‌های آن اظهار نظر کرده‌اند که در نوشته پیش رو از آنها سخن گفته خواهد شد. پیش از هر چیز یادآور می‌شود که مطالب مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته در این نوشتار برای رمز گشایی نگاره‌هایی است که بیانگر به نگاره درآوردن خردورزی دینی پادشاهان هخامنشی و سیر و سلوک معنوی آنها است، باورهایی که که شالوده‌ی خردمندانه‌ی بنای تخت جمشید بر آن استوار بوده است.

هخامنشیان از قبیله‌ی اصیل زاده پاسارگاده بودند و به کشاورزی اشتغال داشته‌اند. نیای دوردست کوروش یعنی هخامنش با شخصیت و چهره‌ای اسطوره‌ای (چون توسط عقابی پرورش یافته) خاستگاه دودمان هخامنشی پنداشته می‌شود. مدارک و شواهد گوناگونی در دست است که نشان می‌دهد هخامنشیان (به خصوص داریوش کبیر و خشایارشا) زرتشتی بوده‌اند و داریوش پیرو اصلاحات زرتشتی بوده است. برای نمونه:

در کتاب “شاهکارهای هنر ایران” تألیف “پوپ” (اقتباس دکتر “ناتل خانلری”) آمده است: “شاهنشاهی هخامنشی (دولت آزادگان) به دقیق‌ترین معنی این کلمه بود، بزرگواری، صفای باطن، راستی، حسن انتظام، احساس مسئولیت و لطف در روابط اجتماعی با دینی شریف، صفات برجسته‌ی دوران هخامنشی بود و همه‌ی آنها در هنر این دوره تجلی کرده است. صفات خاص این دوره با قدرت سیاسی و شور مذهبی آن در معماری شهر بزرگ تخت جمشید که شاید دل انگیزترین ویرانه‌ی دنیا باشد تجسم یافته. این بنا به فرمان داریوش کبیر آغاز شد و پس از ۱۵۰ سال نیز ساختمان آن به پایان نرسید. تخت جمشید هیچگاه مقر سلطنتی دائم نبوده و غرض اصلی از این ساختمان آن بوده که مرکز معنوی و سیاسی کشور و کاخ عظیم و با شکوهی برای مراسم نوروز باشد … در زمان کوروش و داریوش ایران دین زرتشت را پذیرفت و نخستین شاهنشاهی جهان تأسیس شد.”

در کتاب فرهنگ فارسی معین درباره‌ی زرتشت و جهانبینی او چنین آمده: “زرتشت پیامبر ایران باستان از خانواده ی سِپِیتَمَه (sepeytamah)، زمان او را غالب خاورشناسان قرن های ۷و۶ قبل از میلاد می دانند، وی معاصر گشتاسب بود و آن شهریار دین او را پذیرفت. بعضی سرودها (گات‌ها) که در دست است از خود اوست. دینی که زرتشت موجد آن است را زرتشتی گویند. در این آیین اهورامزدا (ahouramazda) خدای بزرگ است. هفت امشاسپند (amshaaspand) و گروه بسیاری از ایزدان (فرشتگان) مجری اراده‌ی اویند. اهریمن (ahriman) روان خبیث است و کُماریکان (komarikan) و گروهی از دیوان یار اهریمن‌اند. سه رکن مهم دین زرتشت پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک است. اعتقاد به جهان دیگر و پل چینود یا سراط و میزان داوری و بهشت و دوزخ در این آیین آشکار است و انسان باید در راه پیروزی نیکی بر بدی بکوشد.”

همانگونه که در بالا اشاره شده امشاسپندان مهین‌فرشتگانی هستند که کارگذار اراده‌ی خدای بزرگ” اهورامزدا” بوده و در این جهان علاوه بر تجلی صفات اهورایی، نگاهبانی از عناصر گرانبهای هستی را به عهده دارند. نام و ویژگی این امشاسپندان به شرح زیر است:

امشاسپند اردیبهشت: نماینده‌ی پاکی و سپنتایی (تقدس) و قانون ایزدی اهورامزداست و در جهان خاکی نگهبانی آتش به او سپرده شده است. دومین ماه سال و سومین روز از هر ماه به نام این امشاسپند خوانده می‌شود. در اوستا به صورت ” اَشَوَهیشتَه Ashavahishta” به معنی بهترین راستی و نظام قانونمندِ کیهانی است. دیو مقابل او اَندر رقیب این ایزد است.

امشاسپند بهمن: در جهان مینوی نماینده‌ی منش نیک اهورامزداست و در جهان خاکی چهارپایان سودمند سپرده به اوست. دومین روز از هر ماه و نیز یازدهمین ماه از سال به نام این امشاسپند است .دیو مخالف او اکومِن می‌باشد.

امشاسپند شهریور: به معنی کشور برگزیده یا پادشاهی برگزیده ( کشور آسمانی اهورامزدا) است. شهریور نماینده‌ی پادشاهی و توانایی مینوی آفریدگار است و در این گیتی نگهبانی فلزات با این امشاسپند است. چهارمین روز از هر ماه و ششمین ماه از سال بدین نام خوانده می‌شود. دیو مخالف او ساوول رقیب این ایزد است.

امشاسپند سپندارمذ (اسفند) (Sepandaarmaz): نماینده‌ی بردباری‌، شکیبایی و سازش اهورامزداست و در این جهان نگهبانی زمین به او سپرده شده. پنجمین روز هر ماه و دوازدهمین ماه از سال سپندارمذ نام دارد. دیو مخالف او ناگهیس یا تَرومَد(ش) و رقیب این ایزد است.

امشاسپند خرداد: که غالبا با امشاسپند امرداد یکجا در اوستا آمده، نماینده‌ی رسایی و کمال اهورامزداست و در این گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است. ششمین روز از هر ماه خرداد نام دارد و سومین ماه سال هم به همین نام خوانده می‌شود. دیو مخالف و رقیب او تَریز است.

امشاسپند امرداد: نماینده‌ی بی‌مرگی و جاودانگی یا مظهر ذات زوال ناپذیر اهورامزداست. در جهان خاکی نگهبانی گیاهان و رستنی‌ها به او سپرده شده است. نام هفتمین روز از هر ماه و پنجمین ماه از دوازده ماه سال نیز امرداد است. نام دیوِ رقیب او زَریر است. (نگا. بندهش، مهرداد بهار)
اهورامزدا در رأس شش امشاسپند یاد شده قرار دارد که همگی با هم هفت امشاسپند را می‌سازند. امشاسپندان حضور خداوند در ارواح راستکاران را تضمین می‌کنند.

دیگر عناصر سازنده‌ی دین زردشت که آثاری از آنها را در تخت‌جمشید می‌توان یافت عبارتند از:

فَرَه‌وَشی (Farah vashi) (در زبان اوستایی) یا فرَوَهر(Fravahr) (در زبان پهلوی): نیرویی نهانی است که پس از درگذشت آدمی با روان و دین (وجدان) از تن جدا گشته به سوی جهان مینوی می‌گراید. در اوستا آمده فره‌وشی نیرویی است که اهورامزدا از برای نگهداری آفریدگان نیک ایزدی از آسمان فرو فرستاده و نیرویی است که سراسر آفرینش نیک از پرتو آن پایدار است. بازگشت فره‌وشی به سوی اهورامزدا، کانون روشنایی بی‌پایان است.

سروش: در وصف ایزد سروش در اوستا آمده است که او نخستین آفریده‌ی اهورامزداست که او را می‌ستاید و گات‌ها را بر می‌خواند و شاخه‌ی َبرسَم (barsam) می‌گستراند و نیایش را پیشکش اهورامزدا می‌کند. او از همراهان ایزد بهمن است. منظور از سروش شنیدن فرمانهای خداوند یا فرمانبرداری از اهورامزداست.

بَرسَم: نمودار تمام درختان و نباتات و رستنی‌ها می‌باشد که خدا آفریده است. َبرسَم شاخه‌ی کوچک درخت است که معمولا از انار و مورد بریده می‌شود و با شستشو و خواندن دعا با کارد مخصوص که آن را َبرسَم چین گویند بریده می‌شود. در هنگام به جا آوردن مراسم دعای َبرسَم با بندی که از برگ خرما بافته می‌شود َبرسَم‌ها را به هم می‌بندند. در اوستا این واژه به صورت بَرَسمَن آمده است.

در بُندَهِش bon-dahesh (به معنای آفرینش آغازین) داستان آفرینش و آفریده‌های عالم که به زبان پهلوی نوشته شده، به هر امشاسپندی گلی منسوب شده و به نظر نگارنده گلهایی که در سنگ‌نگاره‌های تخت جمشید دیده می‌شود آنها را نمادپردازی می‌کنند.

امشاسپند اهورامزدا با گل مورد، بهمن با گل یاسمن سپید، اردیبهشت با مرزنگوش، شهریور با ریحان، سپندارمذ با فَرَنجمُشک (بادرنجبویه)، خرداد با سوسن، امرداد با زنبق و رشن (همکار امرداد) با نسترن.

گلها و گیاهانی که در سنگ‌نگاره‌های تخت‌جمشید دیده می‌شوند، همان‌طور که خواهیم دید همگی نمادپردازی امشاسپندان و دیگر عناصر تعیین‌کننده‌ی دین زردشت است. این نکته‌ بسیار مهمی است که از سوی تمامی ایران‌شناسان نادیده گرفته شده است و به اشتباه از آنها به عنوان گیاه دیگری یاد می‌شود که در زیر آمده است:

از َبرسَم دست شاه ( داریوش) به عنوان لوتوس (نیلوفر آبی) یاد شده است.

گل‌های اطراف فره‌وشی ( فروهر) درخت نخل معرفی شده است.

تزئینات گردن گاو را غنچه ی لوتوس و گل دوازده پر نامیده‌اند.

استناد به محبوبیت آناهیتا ایزد بانوی آب و اهمیت او، سبب معرفی لوتوس و حضورش در هنر و معماری ایران شده و به عنوان نماد این ایزد در نگاره‌های تخت جمشید آمده است.

گل‌هایی که شاه و ولیعهد به دست گرفته‌اند، به دلیل شکوفه‌ای که میان دو غنچه قرار گرفته، و آرایش ساقه‌ی آنها مصری پنداشته شده‌اند.

همان طور که در بالا آمد، مدار آموزش‌های زرتشت در گات‌ها ، باور به خداوندی “مزدا اهورَه” (اهورامزدا) آفریدگار یگانه و وجود دو “مِینوی” همزاد یا دو “مِینوی” آغاز آفرینش یعنی “سپند مِینو” (Sepand meynoo) ( مِینوی وَرجاوَند آفرینش) و “اِنگرَه مِینو” (Engrah meynoo) ( مِینوی ستیهنده و دشمن) در برابر یکدیگر است . فروزه‌های هفت گانه‌ی “مزدا اهورَه”(اهورامزدا) یعنی امشاسپندان رهنمون آفریدگان به رستگاری و بهروزی‌اند و همان‌‌طور که آنها حضور اهورامزدا (نیروی خوبی و خیر) را در ارواح راستکاران تضمین می‌کنند، دیوان و رقیبان آنها حضور اهریمن (نیروی دیوسرشت و بدی) در مردمان را نمادپردازی می‌کند و بر مردم درستکار است که آنها را به بند کشند. سنگ‌نگاره‌هایی که تن‌به‌تن شدن شاهان و قهرمانان را به نمایش می‌گذارند در واقع همین به بند کشیدن دیوان نمادپردازی می‌کنند که باز به اشتباه از سوی ایران‌شناسان تعبیر شده‌اند، از جمله:

از نقش لُغازها یا گوشوارهای دیوارهای تالار اصلی که به اتاق‌های آن منتهی می‌شود به عنوان یک قهرمان سلطنتی سرگرم نبرد با شیر، گاو و شیردال غول مانند یاد شده است.

برای نمونه، وارنر مضمون تصاویر قهرمان شاهی که بر غول یا جانور خطرناکی پیروز می‌شود را نمادی تفسیر کرده که از شمایل‌نگاری آشوری به ارث رسیده است. “شاه آشور فقط با شیرهایی مبارزه می‌کرد که مانند انسان بر روی دو پای خود ایستاده بودند حال آنکه قهرمان سلطنتی ایران با غول‌های فوق طبیعی نبرد می‌کرد.”

جهان‌بینی بنیادی زرتشت بر ناسازگاری این مِینوان دوگانه و خویشکاری فروزه‌های هفتگانه استوار است و کشمکشِ‌ گران مِینوان ِ ناسازگار و همکاری همه‌ی آفریدگان نیک. در این میان نقش ” اَشَه ” (ashah) (به معنای دادگری، درستکاری) از همه نمایان‌تر است و ” اَشَه ونان ” (ashah vanaan) (رهروان راه “اَشَه”) در ناسازگاری و ستیزه‌ای همیشگی با ” دُروِندان” (dorvendaan) (پیروان ” دوروج” (dorouj) ) قرار دارند. کمتر بندی از گات‌هاست که در آن سخنی از ” اَشَه” به میان نیامده باشد:

در یسنه – هات ۲۹ – بند ۲ – اهنوَد گات آمده :

” آنگاه آفریدگار جهان از اَشَه پرسید چه کسی را به سالاری جهان خواستاری که هواخواهان (( دوروج و خشم )) را در هم بشکند و از کار باز دارد.”

و همچنین در بند ۳ می‌خوانیم که: “اَشَه بدو پاسخ داد چنین سرداری به جهان و مردمان بیداد نمی‌ورزد، او مهربان و بی‌آزار است. او باید در میان مردمان نیرومندتر از همه باشد تا هرگاه مرا خواند، به یاریش بشتابم.”

در یسنه – هات ۳۱ – بند ۱۸ – اهنودگات نیز اینچنین آمده است که :

“پس هیچ یک از شما به گفتار و آموزش دُروَند (دیو) که خانمان و روستا و سرزمین را به ویرانی و تباهی می‌کشاند گوش فرا مدهید و با رزم افزار در برابر آنان بایستید.”

اکنون بنا بر شرحی که در بالا داده شد می‌پردازیم به چهار نگاره‌ای که در تالار اصلی مشاهده می‌شود. همانگونه که در نگاره‌ی شماره‌ی ۴ دیده می‌شود دو خادم، عضوی از خاندان سلطنتی را همراهی می‌کنند. نکته قابل توجه در این نگاره قامت بلندتر و آرایش متفاوت ریش فرد بلندمرتبه (سلطنتی) است که در سایرکنده‌کاری هم با همان آرایش تکرار می‌شود (نگاره‌ی شماره‌ی ۵). نگاره‌های ۶ تا ۹ چهار نگاره‌ی تالار اصلی را نشان می‌دهند که در آن نبرد درونی و معنوی شاه به عنوان پیروِ اصول اندیشمندی زرتشت و در اثبات آن با چهار دیو مخالف و رقیب چهار امشاسپند به نگاره درآورده شده است (چهره‌ی مردم (انسان) در هر چهار نگاره واحد – با آرایش ریش سلطنتی است، ولی دیوان متفاوت‌اند) و حضور معنوی امشاسپند در قامت شاه و کشتن دیو (یسنه – هات ۳۱ – بند ۱۸ – اهنودگات) را متجلی می‌سازد .


نگاره‌ی ۴- تالار شورا( کاخ سه دروازه) – شاهنشاه و دو نفر از خدمتکاران شاهی، برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران (سازمان جغرافیایی کشور).


نگاره‌ی ۵- شاهنشاه و ولیعهد در یکی از مراسم مذهبی. همانگونه که دیده می‌شود آرایش ریش خاندان سلطنتی با سایر همراهان تفاوت دارد. این تفاوت در تصویر شماره ی ۴ نیز قابل مشاهده است. برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران (سازمان جغرافیایی کشور).


نگاره‌ی ۶- تالار اصلی تخت جمشید– الف) نبرد شاه با دیوی به شکل گاو و کشتن دیو؛ ب) دیو دربند شده در قالب سرستون، برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران(سازمان جغرافیایی کشور)؛ ج) نمونه اصلی سرستون به شکل گاو.

استفاده از رزم افزار (در هر چهار نگاره خنجر) بنا بر مشروح “یسنه- هات ۳۱ – بند ۱۸ – اهنودگات” که در بالا گفته شد و شباهت کامل سر دیوها در زیر سقف‌ها با سر دیوهای تمام قد تالار اصلی برای تأکید پیروزی نیکی شاهان هخامنشی بر بدی می‌باشد (نگاره‌های ۶ الی ۹). همانگونه که در این نگاره‌ها مشاهده می‌شود، هر چهار دیوی که در گوشوار دیوارهای تالار اصلی به نگاره درآمده‌اند مغلوب نیکی شده‌اند.از این رو، از سر دیوان شکست‌خورده در زیر سقف‌ها و به عنوان سرستون استفاده شده تا اشاره‌ای باشد به اسارت و دربند کردن دیوان (نگاره‌های ۶ الی ۹). (رستگاری زمانی است که دیوان در بند شوند)


نگاره‌ی ۷- تالار اصلی تخت جمشید– الف) نبرد شاه با دیوی به شکل شیر شاخدار و کشتن دیو؛ ب) دیو دربند شده در قالب سرستون، برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران (سازمان جغرافیایی کشور)؛ ج) نمونه اصلی سرستون به شکل شیر.


تصویر شماره ی ۸- تالار اصلی تخت جمشید– الف) نبرد شاه با دیوی به شکل پرنده و کشتن دیو برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران(سازمان جغرافیایی کشور)؛ ب) و ج) دیوان دربند شده در قالب سرستون، نمونه اصلی سرستون در محوطه تخت جمشید.


تصویر شماره ی ۹- تالار اصلی تخت جمشید– الف) نبرد شاه با دیوی به شکل شیر شاخدار (شیردال)؛ ب) دیو دربند شده در قالب سرستون، برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران(سازمان جغرافیایی کشور)؛ ج) و د) نمونه اصلی سرستون در محوطه تخت جمشید.

توجه و جستجو در متن سنگ‌نوشته‌ها و مقایسه‌ی نوشتاری و تصویری سنگ‌نگاره‌ها حکایت از آن دارد که نگاره‌ها نسخه‌ی کامل همان سنگ‌نوشته‌هاست که به تصویر درآمده یعنی یک مطلب را با دو نوع نگارش (تصویری و نوشتاری) یادآوری کرده‌اند. این روش دقیق و وسواسی بازنمایی به صورت نوشتاری و تصویری را می‌توان در به نگاره‌درآوردن ظاهر و حالات اقوامی هم دید که در سنگ‌نوشته‌ها از آنها یاد شده‌اند، برای نمونه، طوق گردن نشانۀ پارسی‌ها، و دستبند نشانۀ مردمان…. گلدان طلا نمایانگر مردمان …. که تمامی اینها در کاووشهای تخت‌جمشید پیدا شده و اکنون در موزه‌های دنیا نگهداری می‌شود.

بر اساس آموزه‌ی زرتشت، رستگاری مردمی به ترتیب از راه “دانش – اردیبهشت” ، ” مهرورزی – بهمن” و”خدمت‌گزاری – شهریور” و “بردباری و شکیبایی-اسفند” به “رسایی -خورداد” و ” جاودانگی- امرداد” می رسد. در گوشوارهای تالار اصلی تخت جمشید می‌بینیم گذار از چهار امشاسپند- گذارهای اول تا چهارم – با به نمایش درآوردن نگاره‌های کشتن دیوان و سپس استفاده از سر آنها برای سر ستون‌ها گزارش تصویری شده است.

برای پیوستن به اهورامزدا و دریافت کامل او باید دانش ِاندوخته‌ی آدمی با مهر و شور زندگی درآمیزد و به گونه‌ی خدمت‌گزاری به بشریت به بار آید. تنها در این حالت است که رهرو این راه به ایمان استوار “سپندارمذ” و کمال “خرداد” و جاودانگی ” امرداد” می‌پیوندد. فرایند گذار از شش امشاسپند که نزدیک‌ترین ایزدان به اهورا مزدا هستند و دایره‌ی کمال را تشکیل می‌دهند نشانه‌ی یک زرتشتی رستگار است که داریوش و خشایارشا خود را درخور آن می‌بینند. اینچنین است که در سنگ‌نوشته‌های داریوش و خشایارشا عبارات ” همه را به تأیید اهورا مزدا ساختیم” ، ” اهورامزدا مرا بپایاد”، ” کشور مرا و آنچه را که کرده‌ام و آنچه را که پدر من کرده است همه را اهورامزدا بپایاد”، ” این قوم را بپای، اگر این قوم پاییده شود اهورا برکت جاودانی بر این دودمان ارزانی خواهد داشت” دیده می شود.

حال برای گذار پنجم و ششم که رسیدن به کمال “خرداد” و سپس جاودانگی ” امرداد” که دایره‌ی کمال را با مرکزیت اهورامزدا به خیال درمی‌آورد، داریوش و خشایارشا در آرزوهایشان حضور این دو امشاسپند را می‌طلبند که در سنگ‌نوشته‌هایشان دیده می‌شود. در گات‌ها هم مانند اوستا معمولا این دو امشاسپند با هم می‌آیند (یسنه – هات ۳۳ – بند ۹ – اهنودگات ؛ یسنه – هات ۳۴ – بند ۱۱ – اهنودگات ؛ یسنه – هات ۴۴ – بند ۱۷ و ۱۸ – اُشتَوَد گات ؛ یسنه – هات ۴۵ – بند ۵ ؛ یسنه – هات ۴۷ – بند۱ – سپنتمد گات ؛ یسنه – هات ۵۱ – بند ۷ – اُشتود گات).

خرداد به معنی کمال و رسایی و امرداد به معنی جاودانگی و پایداری نماینده‌ی آرمانهای نیرومندی و سرچشمه‌ی زندگی، آبادانی، زایش و رویش‌اند؛ آدمی برای پیوستن به اهورامزدا و دریافت کامل او باید رهرو گذار مینوی باشد تا به کمال (خرداد) و جاودانگی (امرداد ) بپیوندد. در اینجا در نگاره‌ها می‌بینیم که حضور این دو امشاسپند به شکل استادانه، ظریف و شاعرانه‌ای با گل نمادپردازی شده، به ویژه در نگاره‌هایی که مفهوم سپنتایی (تقدس) و نگاره‌ی فره‌وشی (فروهر) در آنها نقش بسته و گیاه زنبق به عنوان نماد دو امشاسپند خرداد و امرداد به نقش درآمده است (به بخش ساقه‌های پیوسته‌ی نگاره‌های ۱۰ و ۱۱ رجوع کنید).


گاره‌ی ۱۰- ساقه‌های گل زنبق : الف- (سمت راست) نگاره‌هـای تخت جمشید، ب- (سمت چپ) گل زنبق پایه بلند (Iris Aphylla).


نگاره‌ی ۱۱- الف) نمونه‌ی طبیعی ساقه‌های زیر زمینی گیاه زنبق و اتصال آنها به یکدیگر ؛ ب) رشد ردیفی گیاه زنبق ؛ج) نمونه‌ی سنگ‌نگاره‌ها با ساقه‌های زیر زمینی؛ د) نگاره‌ی کلی سنگ‌نگاره‌ی تخت جمشید. به شباهت ریشه گیاه زنبق در دو تصویر الف و ب توجه کنید.

حضور فره‌وشی (فروهر)- نگاره‌ی ۱۲- که خود نماد سیر و سلوک در دایره ی تکامل ( گذار از شش امشاسپند) و رسیدن به اَشویی و جاودانگی می‌باشد (پیوستن به خاوراَفَخشیا = نورالانوار) در کنار گیاه زنبق، کلیت هفت امشاسپند را که مهمترین بخش خردورزی عروج یک زرتشتی است در تخت جمشید به صورت نگاره درآورده شده است.


نگاره‌ی ۱۲- حضور فره‌وشی (فروهر) به عنوان نماد تکامل (گذار از شش امشاسپند) و رسیدن به اَشویی و جاودانگی در کنار گیاه زنبق.

از سوی دیگر، ایزد رشن (Rashn) در اوستا یکی از همکاران امشاسپند امرداد می‌باشد و گل منسوب به آن چنان که گفته شد گل نسترن است؛ تکرار گل‌هایی که در قاب‌های حاشیه‌ی نگاره‌ها دیده می‌شوند اشاره به داربست‌های گیاه نسترن دارد که گلی با عطری خوش و آرامش‌بخش است و در میانِ ردیف سروها کاشته شده و به‌عنوان سایه‌بان ِمهمانان ِدر حال انتظار از آن سود جسته می‌شده است (نگاره‌ی ۱۳). ادامه‌ی حضور گیاه نسترن به صورت یک باور (برای پاسداری و ماندگاری باغ) را در کتاب ” ارشاد الزراعه” قرن دهم هجری قمری نیز می‌توان دید.


تصویر شماره ی ۱۳- تکرار گل در حاشیه قاب‌های مربوط به تالار کوروش به صورت نمادی از داربست‌های نسترن به عنوان سایه‌بان مهمانان در حال انتظار که اشاره دارد به حضور ایزد رشن در این نگاره‌ها. برگرفته از تصاویر قالب‌های نقوش برجسته ایران، چاپ موزه بریتانیا، ۱۹۳۲.

همانگونه که پیشتر هم اشاره شد برخی پژوهشگران حضور گل نیلوفر آبی (لوتوس) را در نگاره‌های تخت‌جمشید، چه به عنوان َبرسَم (نماد تمامی درختان، گیاهان و رستنی‌ها) دست داریوش و چه به عنوان آرایه‌های پیرامون گردن حیوانات بسیار پررنگ کرده‌اند. این در حالی است که گل لوتوس گذشته از شرایط کشت ویژه و مشکلی که از نظر زیست بومی در سرزمین پارسه داشته (محیطی کم باران و خشک) در برابر تغییرات نور و رطوبت بسیار حساس بوده و واکنش نشان می‌دهد. نیلوفر آبی گلی است که در تالاب‌ها می‌روید ، با پایین رفتن سطح تراز آب ایستایی خود را از دست می‌دهد و با کمرنگ شدن نور آفتاب بسته می‌شود از این رو تشبیه آنچه که در دست شاه است چه از چهره (برای نمونه، نوک تیز بودن غنچه‌ها و انحنای رو به داخل گلبرگ‌ها) و چه از ماهیت با این گل آسیب‌پذیر و ناماندگار کمی سهل‌انگارانه می‌نمایاند. از سویی دیگر زمان طولانی مراسم (از زمان دعا خواندن به َبرسَم تا آخر مراسم جشن) گل پر دوامی را می‌خواسته که با ویژگی‌های نیلوفر آبی هم‌خوانی ندارد، نگاره ی ۱۴.


نگاره‌ی ۱۴- گل نیلوفر (لوتوس) و شرایط زیست محیطی طبیعی آن (آبزی).

نگاره‌ی ۱۵ شباهت بسیار زیاد ِگیاهی را که به عنوان َبرسَم در دست داریوش است با گل انار نشان می‌دهد. گل انار گذشته از سپنتایی (تقدس) و زیبایی با شرایط اقلیمی منطقه سازگار بوده و از لحاظ ساختاری ( فیزیولوژیک) دارای مقاومت بیشتری در مقایسه با گل‌های آب‌دوست می‌باشد و گذشت زمان در تشریفات جشن آیینی روی آن تأثیری ندارد.


نگاره‌ی ۱۵- همانندی َبرسَم دست داریوش (راست) با گل انار (چپ).

در اوستا آمده: ” َبرَسم را می گویند ایزد “سروش” می‌گستراند سه تا، پنج تا، هفت تا، نه تا و نیایش را پیشکش اهورامزدا می‌کند”.

و در یسنه – هات ۴۳ – بند ۱۲ – اهنودگات نیز چنین آمده:

” بدان هنگام که مرا فرمان دادی (( به سوی اَشَه روی آور و آن را فرا شناس)) سخنی هرگز ناشنیده به من گفتی : بکوش تا سروش در اندرون تو راه یابد و پرتو دهش ایزدی را دریابی که به هر دو گروه پاداش و پادافره می‌بخشد.”

سروش از ایزدانی است که در مبارزه و پیکار بر ضد دیوان وظائفی خاص به عهده دارد. در بندهش آمده: سروش نگهبانی کردن را از اورمزد دارد، همان گونه که اورمزد به مینو و جهان سردار است، سروش به جهان سردار است و چنین گویند اورمزد مینویی است روان‌پناه و سروش گیتی‌پناه، زیرا چون آفریدگان آفریده شدند، برای نگهبانی آفریدگان خوش نخفته است. به گفته‌ی ابوریحان، سروش ایزدی است که از شب مراقبت می‌کند و برخی گفتند او جبرئیل است. روان درگذشتگان در پناه سروش به پل چینود رسد. سروش پارسای دلیر، تن به فرمان شگفت زین خدای را می‌ستایم: او را دلیری اینکه چون گرز را به خراسان (خاور) بزند، بیم و هراس فرونشیند، تا آنکه آن را به باختران باز زند. او را تن فرمان اینکه: تن به فرمان یزدان دارد. و او را شگفتی زینکه: دیوان از زنش (ضربت) او راهیی یابند. او را خدایی اینکه: به ارزه (= کشور خاور) و سوه (=کشور باختر) فرمانرواست. (زند آکاسیه ۲۲۰، اساطیر و فرهنگ ایران در نوشته‌های پهلوی، دکتر رحیم عفیقی)

ازاین رو وجود َبرسَم در دستان شاه و هر کس دیگر به عنوان یک فرد زرتشتی نشانه‌ی توجه دائم به حضور ایزد سروش است.

نتیجه گیری:

همانگونه که در بخشهای پیشین اشاره شد باورهای دینی و آیینی زرتشتی آنگونه با زندگی روزانه ایرانیان باستان درآمیخته بوده است که ردپای آنرا می‌توان در همه ارکان زندگی از جمله معماری آن زمان پیگیری کرد. به تصویر کشیدن نبرد نیکی و بدی و حضور معنوی امشاسپند در قامت شاه در نگاره‌های تخت جمشید و همچنین نمایش نمادین در بند کردن دیوان به صورت قراردادن آنها به عنوان سرستون ها همگی نشان از این آمیختگی دارد. از سویی دیگر می‌دانیم که یکی از کاربردهای بنای تخت جمشید اجرای مراسم آیینی دینی هخامنشیان بوده است و این امر به گونه‌ای صورت گرفته تا رمزهای آن در درجه اول به صورت نمادهای اساطیری ایزدان نشان داده شود، عمل بخردانه و زیرکانه‌ی هخامنشیان در به نمایش درآوردن باورهای بنیادین مذهبی خود در برابر اقوام مختلف با باورهای مذهبی گوناگون تحت حکومت امپراطوری بزرگ ایران، که در مراسم مختلف در کاخ حضور می یافته‌اند نمایشی از التزام تلقی این شاهان با آزادی رفتارهای دینی و فرهنگی اقوام در کل امپراطوری بوده است.در تمام نگاره‌هایی که نشان از تقدس دارند ایزدان “خرداد” و “امرداد” به صورت گل زنبق حضور بسیار پررنگی دارند. همچنین انتساب گلی ویژه به هر امشاسپند بیانگر ارتباط تنگاتنگ باورهای آیینی هخامنشیان با محیط طبیعی و شرایط اقلیمی منطقه می‌باشد که در این ارتباط گل لوتوس فاقد جایگاهی منطقی و عقلانی است.

تجزیه و تحلیل فوق ، کوششی بوده در ارتباط با ایرانی بودن نگاره‌های تخت جمشید با توجه به باورهای دینی آن زمان و ردّ انتساب تشابه نگاره‌ها با تمدن‌های غیر ایرانی. تنگاتنگی باورهای مذهبی و تجلی آن در نگاره‌های تخت جمشید دیدگاهی نوین است که رمزگشایی آن بررسی‌های گسترده ای را طلب می‌کند. امید است که در آینده با انجام پژوهش‌های بیشتر قادر به رمز گشایی گوشه‌ای از این اسرار باشیم.

بنای تخت جمشید بنا بر شواهد و اظهار نظر باستان شناسان، “تجسم باور مذهبی هخامنشیان” می‌باشد، بنابراین با نگرشی نو در سنگ نگاره‌ها می‌توان پیروی از آموزه‌ی زردشت را به صورت تصویری مشاهده نمود و این خود کمک بسیار بزرگی در رمزگشایی جزییات سنگ نگاره‌ها می‌کند، بنابراین با تأکید دوباره بر نگاره‌های یادشده، همانندی دیوها در سنگ‌نگاره‌ها و نقش‌برجسته‌های ستیز شاه و مجسمه‌ی نیم تنه‌ی سر دیوان در استفاده برای سرستون‌ها همانگونه که قبلا توضیح داده شده نشانگر تصویری ستیز معنوی شاه و به بند کشیدن آنها برای رستگاری می‌باشد.

خوبچهر کشاورزی پژوهشگر، آرشیتکت و از خانواده‌ای زردشتی است.

منابع:

علیرضا شاپورشهبازی، ” راهنمای مستند تخت جمشید” ، (بنیاد پژوهشی پارسه – پاسارگاد، تهران فروردین ۱۳۸۹)

“اطلس جامع گیتاشناسی”، ص: ۱۰

رکس وارنر، ترجمه :ابوالقاسم اسماعیل پور، ” دانشنامه‌ی اساطیر جهان” ،(اسطوره ، چاپ دوم ، تهران ۱۳۸۷ ).

ایلیا گرشویچ، ترجمه‌ی مرتضی ثاقب فر، “از مجموعه تاریخ کمبریج – تاریخ ایران – دوره‌ی هخامنشیان” ، ۱۳۸۷ ، دفتر دوم از جلد دوم.

کاروانسرای خان تاریخ زنده در دل تهران

منبع: مشرق به نقل از شرق و موسسه هنری فرهنگی اردهالی

از تاریخ دقیق ساخت کاروانسرای خانات اطلاعی در دست نیست. در اولین نقشه تهران که به دستور ناصرالدین شاه در سال ۱۳۰۲ هجری قمری ترسیم شده بود، محل کنونی کاروانسرا به‌نام سرای روغنی مشخص شده است که در آن روزگار در خارج از حصار صفوی و در کنار دروازه حضرت عبدالعظیم قرار داشت.
چهارراه مولوی، خیابان صاحب‌جمع، میدان امین‌السلطان. اینجا جایی است که مجموعه‌ای تاریخی و فرهنگی را بنام کاروانسرای خانات در دل خود جای داده است. کاروانسرای خانات با قدمتی بیش از یک قرن، از نخستین کاروانسراهای درون‌شهری تهران بود که به بدون هیچ‌گونه تخریب و ویرانی با مرمت و بازسازی مالکان شخصی همچنان به حیات خود ادامه می‌دهد. این کاروانسرا با مساحت ۱۰هزار مترمربع با الهام از معماری باغ‌های ایرانی شکل گرفته که ۵۲ حجره را در محوطه خود جای داده است، بدین‌گونه که در هر ضلع کاروانسرا، ۱۳ حجره وجود دارد که امروزه در اجاره عمده‌فروشان خشکبار است.

صحن کاروانسرا همچنین دارای دو ایوان است که یکی از آنها در شرق به ورودی بزرگی راه می‌یابد و دیگری در غرب محوطه به ورودی دوم کاروانسرا می‌رسد. در دو سوی ورودی اصلی نیز حجره‌های بزرگی قرار دارند که به بازار و میدان سابق امین‌السلطان که امروزه چیزی از آن باقی نمانده منتهی می‌شوند.
در فرهنگ دهخدا خانات و خان به معنای خانه و همچینن کاروانسراست. محمد اردهالی یکی از مالکان خصوصی کاروانسرا که مدیریت آن مکان را بر عهده دارد در مورد وجه تسمیه کاروانسرا به اسم خانات می‌گوید: «من دقیقا علت گذاشتن این اسم را نمی‌دانم، خان به معنای حجره است و خانات نیز به معنی حجرات، شاید بتوان گفت وجه تسمیه آن به دلیل وجود حجره‌های زیاد کاروانسرا باشد.»

محمد اردهالی در مورد تاریخچه کاروانسرا توضیح می‌دهد: «ویژگی‌های معماری کاروانسرا نشان می‌دهد که در اواخر دوره ناصری ساخته شده است که در ابتدا در اختیار موسی‌خان امین‌الملک بود که وی در سال ۱۳۲۹ هجری قمری مصادف با سال ۱۲۸۵ خورشیدی به حاج علی اردهالی (جد محمد اردهالی) واگذار می‌شود و از آن تاریخ تاکنون این کاروانسرا در مالکیت خانواده اردهالی باقی ماند.» وی به وجود قولنامه‌ای در باب خرید کاروانسرا اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد: «در آن دوران القاب و اسامی اشخاص با احترام فراوانی در قولنامه ذکر می‌شد و اینکه حتما باید یکی از روحانیون امین، قولنامه را مورد تایید قرار می‌داد که در مورد قولنامه خانات، آیت‌الله قمی این کار را کرده است.» این کاروانسرا به دلیل مجاورتش در مسیر جاده ابریشم در گذشته محل اطراق مسافران با بارهایشان بود که با احداث نخستین میدان تره‌بار-امین‌السلطان- مبدل به تجارتخانه بزرگی می‌شود که تاجران با شترهای خود بارهایی از میوه، تره‌بار، خشکبار و حبوبات را از سراسر ایران برای فروش و ارایه اجناس خود به میدان می‌آوردند و برای استراحت به خانات می‌رفتند. این کاروانسرا با حجره‌ها و حیاط وسیع خود مناسب‌ترین محل برای استراحت تجار و شتربانان بود و به همین دلیل تاجران حجره‌ها را فصل به فصل اجاره می‌کردند. این مکان همچنین چرخ یابوهای معروفی داشت که هر کسی که می‌خواست چرخ کرایه کند به آنجا می‌رفت و چرخ یابو‌ها را کرایه می‌کرد.

با ورود اتومبیل به پایتخت و از بین رفتن حیات امین‌السلطان، کاروانسرا نیز از حیات تجاری خود فاصله می‌گیرد و بیشتر به صورت انبار کالا مورد استفاده قرار می‌گیرد.
اردهالی با اشاره به مرکز حیاط از وجود آب انباری در گذشته خبر می‌دهد: «در وسط حیاط خانات آب انبار بزرگی قرار داشت که اطراف آن پر از حجره بود که افراد ساکن در حجره‌ها مشغول دباغی بودند البته این فضا در فاصله سال‌های ۱۳۴۰-۱۳۳۵ تخریب شد و امروزه محدوده آب انبار و حجره‌های دباغی را به وسیله سنگ‌هایی با حاشیه قرمز مشخص کرده‌ایم.»
از اتفاقات مهمی که در این کاروانسرا رخ داد آتش‌سوزی در سال ۱۳۵۶ بود که اردهالی علت این آتش‌سوزی را وجود مواد شیمیایی در حجره‌ها می‌داند و ادامه می‌دهد: «در سال ۵۶ برخی از حجره‌ها در اختیار تاجران مواد و اقلام شیمیایی بود که متاسفانه این مساله باعث آتش‌سوزی شد اما صدمات زیادی را به کاروانسرا وارد نکرد، فقط مواد شیمیایی سقف برخی از حجره‌ها را تخریب کرد.»

مرمت و بازسازی کاروانسرا

در مهرماه سال ۱۳۸۲، کاروانسرای خانات به عنوان بخشی از تاریخ پایتخت که یادآور دوران پرشکوه رونق بازرگانی بود به پیشنهاد سازمان میراث فرهنگی در آثار ملی به ثبت رسید و مرمت و بازسازی کاروانسرا با پیشنهاد خانواده اردهالی و اعتبار شخصی تحت حمایت شهرداری منطقه ۱۲ و سازمان میراث فرهنگی در اواخر خرداد ۱۳۸۲ آغاز و در اسفند ۱۳۸۷ به انجام رسید.

اردهالی در زمینه مرمت و بازسازی بنا با هزینه شخصی خانواده‌شان توضیح می‌دهد: «هیچ‌گاه من و سایر مالکان به فکر فروش یا تخریب کاروانسرا نبودیم در صورتی که می‌توانستیم با تخریب اینجا، پاساژ پنج طبقه بسازیم، اما به دلیل علاقه‌ای که به هویت شهری تهران داشتیم و داریم از منافع و سود مالی گذشتیم چراکه همه چیز، پول نیست و ما با هزینه شخصی خودمان این کاروانسرا را مورد بازسازی قرار دادیم.» وی در پاسخ به اینکه بعد از بازسازی کاروانسرا، آیا این مکان گردشگر و بازدیدکننده دارد گفت: «بعد از ثبت جهانی نوروز در سال ۱۳۸۸ با همکاری سازمان میراث فرهنگی و شهرداری منطقه ۱۲، برای نخستین بار جشن ملی عید نوروز به مدت دو سال (سال‌های ۸۹ و ۹۰) در این کاروانسرا برپا شد.

شهرداری به کاروانسرا خانات خیلی لطف داشته و تورهای گردشگری را برای بازدید به این مکان می‌آورند.» اردهالی همچنین از بازگشایی سفره‌خانه‌ای به شکل و شمایل سنتی و قدیمی در یکی از سالن‌های کاروانسرای خانات خبر داد و گفت: «بعد از بازسازی کاروانسرا، تصمیم گرفتیم که سفره‌خانه‌ای به سبک و سیاق قدیم در این مکان برپا کنیم. قصدمان این است که در سفره‌خانه، برنامه‌های قصه‌گویی و نقالی داشته باشیم و فرهنگ و هویت‌مان را زنده نگه‌داریم. برای گچبری‌ها و تزیینات سقف، گچکار از اصفهان آوردیم تا حال و هوای گذشته زنده شود و هدف‌مان این است که هر ایرانی که وارد فضای سفره‌خانه می‌شود احساس غرور ملی کند.
»این سفره‌خانه که مراحل آخر بهره‌برداری خود را سپری می‌کند در عید فطر افتتاح می‌شود.

مشکل اصلی خانات: ورودی کاروانسرا
اردهالی ورودی آشفته و به هم ریخته کاروانسرای خانات در میدان امین‌السلطان را از مشکلات اصلی این مجموعه تاریخی می‌داند: «ضعف خانات ورودی نابه‌سامان آن است که بازدید‌کننده ناگهان از یک فضای آشفته وارد یک مکان نوستالژیک و آرام می‌شود. اگر بتوان سطح زمین ورودی را سنگفرش کرد و از هیاهوی میدان کاسته شود، فکر نمی‌کنم کاروانسرا مشکل دیگری داشته باشد.»ا

و در مورد درب ورودی کاروانسرا می‌گوید: «از ویژگی‌های منحصربه‌فرد این مکان در چوبی آن به ارتفاع ۵/۵ متر است که از چوب چنار ساخته شده و در به این بزرگی فقط روی چهل گل میخ باز و بسته می‌شود و هیچ لولایی در آن به‌کار نرفته است که نشان‌دهنده هنر معماری اسلامی است.»

در حاشیه این در عظیم، کاشیکاری‌های زیبایی از رهنمودهای حضرت علی(ع) در مورد آداب خرید و فروش به چشم می‌خورد که اردهالی در باب فلسفه این نوع کاشیکاری پاسخ می‌دهد: «در دوران‌های قدیم در چهار سوی بزرگ و کوچک، روحانیونی بودند که به سوالات تاجران در زمینه کسب و کار بر طبق آیه‌های قرآن پاسخ می‌دادند و من با الهام از این قضیه، فرمایشات حضرت علی(ع) را در رابطه با مکاسب روی کاشی‌ها به نقش در آوردم.»

عکسها از سوی موسسه فرهنگی هنری اردهالی در اختیار گذاشته شده است.

ارزشمنـدترین خانـه جـهان در تـهران

هیاهوی خیابان امام خمینی تهران و میدان حسن آباد آنقدر زیاد است که کمتر کسی درب یک موزه نبش خیابان شیخ هادی را پیدا می کند. به گزارش مهر، “موزه مقدم” درست در میان های و هوی بازار خرید و رفت و آمد مردم به بانک مجاورش قرار دارد. همین که از ورودی هشتی خانه وارد شوی، زندگی ماشینی را پشت سر می گذاری.

دیوارهای این خانه اجازه ورود این همه هیاهو را به حریم خانه که ارزشمندترین خانه جهان نام دارد، نمی دهد.


ارزشمندترین خانه جهان به واسطه داشتن اشیای تاریخی و گرانبها به گرانترین خانه جهان در سالهای دهه ۳۰ و ۴۰ توسط پروفسور پوپ مورخ آمریکایی که مقاله ای با عنوان بررسی هنرهای ایران در مجله “سپید و سیاه” نوشته بود، معروف شد و هنوز هم جزو یکی از منحصر به فردترین خانه های ایران و جهان است.
این خانه متعلق به محسن مقدم پسر کوچکتر احتساب الملک شهردار دوره ناصر الدین شاه قاجار است.


محسن از کودکی به نقاشی علاقه زیادی نشان می داد. در مکتب کمال الملک نقاشی یاد گرفت حتی در تابلوی معروف کمال الملک از کلاس درسش نیز محسن مقدم به تصویر کشیده شده است محسن برای تحصیل نقاشی به همراه برادرش حسن، به سوئیس رفت و در زمان جنگ جهانی دوم برگشت اما دومین بار برای یادگیری باستان شناسی و تاریخ سفر کرد.
این بار با دست پر همراه گروه های باستان شناسی در برخی از محوطه های تاریخی مانند دیلمان و شوش به کاوش و نظارت و بازرسی پرداخت.

او جزو اولین باستان شناسان ایرانی بود که به همراه اساتید باستان شناسی در محوطه های تاریخی فعالیت می کرد.


محسن مقدم از شاگردان استاد کمال الملک، باستان شناس و مؤسس دانشگاه هنرهای زیبا و استاد دانشگاه تهران بود که با همسر فرانسوی زبانش تصمیم گرفتند همه هم و غم خود را برای برپا کردن یک موزه از اشیای گرانبهایی که در حال از بین رفتن است بگذارند.

زوج باسواد عمارت مقدم از همان سالهای ابتدایی ازدواجشان تصمیم میگیرند که هیچ وقت ازدواج نکنند آنها نگهداری از اشیای تاریخی موجود در خانه شان را فرزندان خود می پنداشتند که باید برای نسلهای بعد نگهداری شوند.

خانه ای که اکنون به عنوان موزه مقدم از آن یاد می شود از خانه های مجلل دوره قاجار و دارای بخش های اندرونی و بیرونی است اما در کنار تمام اجزای این عمارت مجلل، کاشی های زرین فام و گرانبهایی را می توان یافت که مقدم برای پاسداری از آنها، جایی مناسب را در دیوار برای آنها در نظر گرفته بود تا از آسیب در امان بمانند برخی از این کاشی ها در دنیا منحصر به فرد هستند.


اما کلکسیون پارچه استاد مقدم نیز جزو یکی از کلکسیون های پارچه در دنیاست این پارچه های قیمتی اکنون به صورت فریز شده در داخل مجموعه نگهداری می شود امکان بازدید عموم از آنها وجود ندارد جز یکی از پارچه ها که آن هم درون قاب شیشه ای نگهداری می شود.

در کنار تمام در و دیوارهای کاشی کاری شده و زیبای عمارت مقدم، اتاق کوچکی راه ورودی به زیرزمین خانه است که تمام در و دیوار آن با سنگ های قیمتی و نیمه قیمتی و صدف و مرجان های زیبا نقش داده شده است.

مقدم در دفترچه خاطراتش نحوه بدست آوردن بسیاری از اشیای تاریخی موجود در این خانه را شرح داده و گفته که یا آنها را از دستفروش های بازار و یا از مالکانی که قصد تخریب خانه های تاریخی خود را با تمام ملحقاتش داشتند خریده است.

برخی دیگر از این اشیا درحال خروج از کشور بودند و یا در حراجی های کشورهای بیگانه دست به دست می شدند که مقدم با ثروت خانوادگی اش آنها را خریده و به ایران برگردانده است. اما بسیاری دیگر از این اشیای تاریخی از سوی سفیران و فرهنگیانی که میهمان مقدم بودند به این خانواده هدیه داده شده است مانند اشیایی که حدس زده می شود از بیت المقدس به او هدیه شده است.


اما در میان تمام این آثار برخی مانند سفال قرمز رنگ چشمه علی که متعلق به هزاره پنجم قبل از میلاد است، قدمت زیادی دارد که هیچ کس نمی داند چطور سر از این خانه در آورده است، به همین دلیل اداره کل موزه های دانشگاه تهران که اکنون مدیریت این موزه را بر عهده دارد می خواهد به بررسی مبدا این اشیا بپردازد.


مقدم در سال ۱۳۵۱ خانه پدری خود را با تمام آثار ارزشمندش وقف دانشگاه تهران کرد و در سال ۱۳۶۶ دار فانی را وداع گفت.

پس از مرگش نیز همسرش در سال ۶۹ تولیت موزه را در اختیار مستقیم دانشگاه تهران قرار داد و سرانجام پس از چند سال عملیات مرمت، در مرداد ماه سال ۸۸ در این خانه به روی بازدیدکنندگان گشوده شد.

جست‌وجوی معبد لائودیسه در نهاوند

مهدی رهبر و سجاد علی بیگی

منبع: http://www.antiquity.ac.uk
دست‌نوشته یونانی و دیگر اکتشافات دوره سلجوقی:

در سال ۱۹۴۳ کشف اتفاقی یک دست‌نوشته در نهاوند‍ این گمان را به وجود آورد که شاید زمانی محل معبدی یونانی بوده است.
بنا به ترجمه دستنوشته یونانی معبد در دوران آنتیوکوس سوم (۱۸۷-۲۲۳ ‍پیش از میلاد مسیح)(روبر ۱۹۴۹) در جایی که در آن زمان لائودیسیا نامیده می‌شد بنا گردیده بود.
در سال ۱۹۴۹ پنج مجسمه کوچک برنزی نیز به طور اتفاقی در همان منطقه کشف شد .(رهبر ۱۹۷۶) و کمی بعد
گریشمن در دیدارش از منطقه توانست یک قربانگاه سنگی دوران سلجوقی را شناسایی کند (گریشمن ..۱۹- ۱۹۶۳)
و درسال ۱۹۷۸ ق. معصومی در حال نقشه‌برداری و عمق‌سنجی موفق به کشف یک ستون سنگی در همان جا شد.(معصومی ۱۹۷۸)


شکل ۱ : دست‌نوشته یونانی که در سال ۱۹۴۳


شکل ۲ : مجسمه برنزی کشف شده یک خدای یونانی در کشفی اتفاقی در سال ۱۹۴۹

پژوهشهای تازه:


شکل ۳ : ناحیه نهاوند در غرب ایران.

در سال ۲۰۰۵ نویسندگان این مقاله از این مکان بازدید کردند. در جریان کندوکاو سطحی در حیاط خانه‌ای متعلق به دوران سلجوقی (رهبر ۲۰۰۵) یک پایه ستون و یک سر ستون ایونیایی و همچنین یک تنه ستون ساده بدون آذین‌پردازی را یافتند که احتمالا متعلق به دوران ساسانی است.

بومیان منطقه نیز از وجود چند قبر نبش شده، یک استوانه ستون و پایه ستونهایی خبر دادند که در پی دیوارها یا به عنوان پله از نو به کار رفته بود. با این که کاووشها محدود به این منطقه ساختمان دار بود یازده گودال آزمایشی هم کنده شد که در آنها تکه‌های سفال – قطعات ساختمانی- قبور- تکه‌های ستون و اشیاء سنگی دیگری هم کشف شد (رهبر و علی بیگی در مطبوعات ). تمام این اشیاء قبل ازاکتشاف در شرایط نامناسبی به سر می‌برده‌اند.

. در برخی از بررسی‌ها، حفاریها تا عمق ۴۵۰ سانتی متری ادامه داده شد، اما تمامی لایه ها به دلیل فعالیتهای اخیر آسیب دیده و به هم ریخته بودند. . سفالینه ها شامل نمونه‌هایی از دوره‌های سلجوقی (شکل ۴) پارتی (شکل ۵) ساسانی و اسلامی بودند.
مهمترین کشف یک سرستون سنگی ایونیایی بود که اکنون در اختیار موزه نهاوند قرار دارد. قطر آن ۷۳.۵ سانتیمتر و ارتفاعش ۲۶.۵ سانتیمتر است و دو طرف آن با طرحی پیچدار (طوماری) زینت شده است. سر ستونی مشابه که در ایران کشف گردیده که متعلق به یک سایت پارتی در خورهه است(هرتزفلد ۱۹۴۱:۲۸۵ شکل ۳۸۴- حاکمی ۱۹۹۰: شکل ۱۷ – رهبر ۲۰۰۳: ۶۸ شکل ۱۶ ) و همچنین سرستونی دیگر در مرز کنونی ایران که متعلق به معبد اوکسوس در تاجیکستان امروزی است لیتوینسکی و پیچیکیان ۱۹۹۸ : اشکال ۶-۴ )


شکل ۴: خرده سفالهای سلجوقی نقاشی شده.


شکل ۵:کوزه سفالی کوچکی پیدا شده در گودال شماره یک که از راه کاوش گودالهای مختلف کشف گردیده است.

از اشیاء مهم پایه ستونی بود که سالها به جای هاون استفاده شده وسپس در گوشه حیاط خانه ای رها گشته بود. قاعده آن دایره‌ای به قطر ۶۰ سانتیمتر و ارتفاع آن ۳۳ سانتیمتر (شکل ۷) است که با دو نواره برجسته تزئین شده است و شباهت زیادی به پایه ستون ایونیائی بیستون دارد.( لوشی ۱۹۹۶: ۵۷- تافل. ۷-۲ )


شکل ۶: طراحی و تصویر سر ستون ایونیائی که طی بررسی در دوخواهران کشف شده


شکل ۷: پایه ستون ایونیائی که طی بررسی در حیاط یک خانه دوران سلجوقی کشف شده

نتیجه‌گیری:
تمامی کشفیات ذوران سلجوقی در نهاوند ازقبیل دست‌نوشته یونانی- قربانگاه سنگی- مجسمه ‌ای برنزی خدایان یونانی- پایه ستونها- سر ستونها و خرده سفالها در یک جا واقع در دو خواهران به دست آمده‌اند که به احتمال زیاد نشانگر مکان معبد یونانی در لائودیسئای ایرانی است.

سپاس‌گذاری:
بدین وسیله از مرحوم دکتر م. آذرنوش- ا. ترابی- ا. فرزانه- س. نیکروز و تمام اعضای تیم کاوشگری سپاسگذاری می‌نمایم.