نقش‌ونگاری خود و مسؤلیت زیبایی‌شناسانه

نویسنده : بوریس گرویس

مترجم : رویا منجم
منبع:

http://www.e-flux.com/journal

بوریس گرویس فیلسوف، مقاله‌نویس، منتقد هنری، نظریه‌پرداز رسانه‌ها و کارشناس نامی و بین‌المللی هنر و ادبیات پست‌مدرن در روزهای آخر شوروی کمونیستی ، و یک آوانگارد روسی است. نوشته‌های دکتر گرویس سنت های بی‌اندازه متفاوت پساساختارگرایی و فلسفه ی نوین روسی را به کار می‌گیرد. درسال های 1970، دکتر گرویس که فلسفه و ریاضیات را در دانشگاه ملی لنین‌گراد تحصیل کرده، خود را در صحنه ی فرهنگی غیررسمی در مراکز روسی غرق می‌کند، و اصطلاح “مفهوم‌گرایی مسکو” را می‌سازد. از 1976 تا 1981، در بخش زبان‌شناسی ساختاری و کاربردی دانشگاه ملی مسکو تدریس می‌کند و در 1981 به آلمان غربی مهاجرت و دکترای فسلفه ی خود را از دانشگاه مونستر دریافت می‌کند.
از آثار مهم او هنر مطلق استالین است که خوانندگان غیرروسی را با نویسندگان پست‌مدرن روسی آشنا می‌کند. نوشته‌های فلسفی‌اش شامل دفترچه ی خاطرات یک فیلسوف، در باره ی نو: مطالعه ی اقتصاد فرهنگی، و اختراع روسیه می‌شود. نقطه ی محوشونده و هنر چیدمان دربرگیرنده ی نوشته‌های او در باره ی نظریه ی هنر و نقد هنری است. آثار اخیرش عبارت است از: ظن و گمان: پدیده‌شناسی رسانه‌ها، الیا کاباکوف و مردی که از آپارتمانش به فضا پرواز کرد. دکتر گرویس مجموعه‌مقالاتی را به روسی و آلمانی ویرایش کرده و بیش از صدها مقاله نوشته است. از 1994، دکتر گرویس، علاوه بر کار موزه‌داری و سازماندهی نمایشگاه ها و کنفرانس های بین‌المللی هنری بی‌شمار، در مرکز هنری و تکنولوژی رسانه‌ای کارلسروهه آلمان زیبایی‌شناسی، و تاریخ هنر تدریس می‌کند.

این روزها به نظر می‌رسد کمابیش همگان به این عقیده رسیده‌‌اند که دورانی که هنر کوشید تا خودمختاری خود را استقرار بخشد ـ با موفقیت یا عدم موفقیت ـ سپری شده است. و با این حال، رسیدن به این تشخیص با احساسات آمیخته‌ای همراه بوده است. آدم این گرایش را دارد که آمادگی هنر معاصر را برای فراتر رفتن از کرانه‌های سنتی دستگاه هنر جشن بگیرد، به شرطی که چنین حرکتی با اراده‌ای دیکته شود که خواهان تغییر شرایط اجتماعی و سیاسی غالب و تبدیل دنیا به جای بهتری باشد ـ به کلامی دیگر در صورتی که انگیزش این حرکت اخلاقی باشد. از سوی دیگر، آدم این گرایش را دارد که اشک بریزد و افسوس خورد که به نظر می‌رسد تلاش ها برای فراتر رفتن از دستگاه هنر هرگز به آن سوی حوزه ی‌ زیبایی‌شناسی نمی‌رسد: به جای تغییر دنیا، هنر فقط باعث می‌شود جای بهتری به نظر برسد. این یأس و سرخوردگی زیادی در درون دستگاه هنر می‌آفریند، در دستگاهی که حال‌وهوای غالب آن ظاهراً مرتب به عقب و جلو، میان امید به دخالت در دنیای فراسوی هنر و سرخوردگی (و حتی نومیدی) از غیرممکن بودن دست‌یابی به چنین هدفی در نوسان است. در حالی‌که این شکست اغلب به عنوان گواه بی‌گنجایشی هنر در نفوذ به حوزه ی سیاسی تعبیر می‌شود، بحث من در عوض این است که اگر سیاسی‌کردن هنر به راستی مد نظر است و به آن عمل ‌شود، بیشتر موفق خواهد شد. هنر در واقع می‌تواند وارد حوزه ی سیاست شود و در سده ی بیستم، به راستی که بارها وارد این حوزه شده است. مشکل، بی‌گنجایشی هنر در تبدیل شدن به امری به راستی سیاسی نیست. مشکل این است که امروزه حوزه ی سیاسی دیگر زیبایی‌شناسانه شده است. وقتی هنر سیاسی می‌شود، مجبور می‌شود به این کشف ناخوشایند برسد که سیاست دیگر هنر شده است ـ که سیاست دیگر خود را در حوزه ی زیبایی‌شناسی جای داده است.

در زمانه ی ما، هر سیاستمداری، هر قهرمان ورزشی، هر تروریستی، هر ستاره ی سینمایی تصاویر زیادی تولید می‌کند، چون رسانه‌ها به طور خودکار فعالیت های آنان را پوشش می‌دهند. در گذشته، تقسیم کار میان سیاست و هنر کاملا روشن بود: سیاستمدار مسؤل سیاست بود و هنرمند آن سیاست ها را از راه روایت یا تصویر بازنمایی می‌کرد. از آن زمان، وضعیت به شدت تغییر کرده است. سیاستمدار معاصر دیگر نیازی به هنرمند ندارد تا به شهرت رسد یا نامش را در آگاهی مردمی حک کند. هر شخصیت یا حادثه ی سیاسی مهمی بی‌درنگ از جانب رسانه‌ها ثبت، بازنمایی،‌ توصیف، ترسیم، روایت و تعبیر می‌شود. ماشینِ پوشش رسانه‌ای نیازی به دخالت هنری فرد یا تصمیمی هنری برای به حرکت درآوردن آن ندارد. در واقع، رسانه‌های توده‌ای معاصر به صورت بزرگ‌ترین و قدرتمندترین ماشین تولیدکننده ی تصویرـ بسی گسترده‌تر و مؤثرتر از دستگاه معاصر هنر- پا به عرصه گذاشته است. ما پیوسته با تصاویر جنگ، دهشت و فاجعه در انواع مختلف و در سطحی از تولید و توزیع تغذیه می‌شویم که مهارت های صنعتگرانه ی artisanal هنرمند نمی‌تواند با آن رقابت کند.

اکنون، اگر هنرمندی بتواند فراسوی دستگاه هنر رود، به همان صورتی شروع به عمل می‌کند که سیاستمداران، قهرمانان ورزشی، تروریست ها، ستارگان سینما و دیگر مشاهیر خرد و کلان عمل می‌کنند: یعنی از راه رسانه‌ها. به کلامی دیگر، هنرمند، به کارهنری تبدیل می‌شود. در حالی‌که گذار از دستگاه هنر به رشته ی سیاسی امکان‌پذیر است، این گذار عمدتاً ‌در قالب این تغییر عمل می‌کند که هنرمند را رودرروی تولید تصویر قرار می‌دهد: هنرمند دیگر تولیدکننده ی تصویر نیست، بلکه خودش تصویر می‌شود. این تحول و دگرگونی با این ادعای معروف فردریش نیچه در اواخر سده ی نوزدهم ثبت شد که بهتر است کارهنری بود تا هنرمند. شکی نیست تبدیل شدن به کارهنری نه فقط لذت‌برانگیز است، بلکه این دلهره‌ را به وجود می‌آورد که فرد به شکلی ریشه‌ای زیر نگاه خیره ی دیگری قرار دارد ـ نگاه خیره ی رسانه‌ها که به صورت اَبَرهنرمند عمل می‌کند.


در اول نوامبر، 2008، ناتالی پورتمان هنگام ترک میهمانی‌ای در بورلی هیلز دیده شد. منبع: Just Jared

من این دلهره را به صورت دلهره ی خودنگاری توصیف می‌کنم زیرا هنرمند ـ و هر کسی را که تحت پوشش رسانه‌ای قرار می‌گیرد – وادار می‌کند تا با تصویر خودش روبه‌رو شود: این تصویر را تصحیح کند، تغییر دهد، سازگار کند یا ضدش را به تصویر کشاند. امروزه، اغلب می‌شنویم که هنر زمانه ی ما به شکلی فزاینده‌ به همان صورتی عمل می‌کند که نقش‌و نگار و این تاحدی درست است. اما مشکل نهایی نقش‌ونگار فقط به این مربوط نمی‌شود که من چگونه دنیای بیرون را به نقش و نگار می‌کشانم، بلکه مسئله این است که من چگونه خود را می‌نگارم – یا از آن مهم تر چه برخوردی با به نقش‌ونگار درآمدن خود به دست دنیا دارم. امروزه، این مشکلی کلی و ‌فراگیر است که همه ـ و نه فقط سیاستمداران، ستارگان سینما و مشاهیر ـ با آن روبه‌رو هستند. امروزه همه در معرض ارزیابی زیبایی‌شناسانه‌اند ـ از همه خواسته می‌شود که مسؤلیت زیبایی‌شناسانه ی ظاهر خود ـ خودنگاری ـ را در دنیا به عهده بگیرند. اگر زمانی، این امتیاز و بار سنگینی بر دوش تعدادی انگشت‌شمار برگزیده بود، در زمانه ی ما خودنگاری، یک عمل توده‌ای فرهنگی به تمام معناست. فضای مجازی اینترنت عمدتاً عرصه‌ای است که صورتم Myface)) و فضایم Myspace)) پیوسته و بارها به نقش‌ونگار درمی‌آید تا در YouTube)) به نمایش درآید و به عکس. اما به همین سان در دنیای واقعی ـ یا بیایید بگوییم دنیای آنالوگ ـ از آدم انتظار می‌رود که مسؤل تصویری باشد که در مقابل نگاه خیره ی دیگران به نمایش می‌گذارد. حتی می‌توان گفت خودنگاری عملی است که هنرمند و مخاطب را مثل هم، به ریشه‌ای‌ترین شکل خود یکی می‌کند: هر چند همه کارهای هنری تولید نمی‌کنند، اما همه یک اثرهنری‌اند. در عین حال، از همه انتظار می‌رود که نگارنده ی خود باشند.
اکنون، هر نوع نقش‌ونگاری ـ از جمله خودنگاری ـ بیشتر نه به صورت راهی برای آشکار ساختن چیزها، بلکه راهی برای پوشاندن آنها دیده می‌شود. زیبایی‌شناسانه‌کردن (aestheticization) سیاست نیز به همین سان راهی برای جایگزین کردن ماده با ظاهر آن، یا مسائل واقعی با تصویرسازی سطحی از آن در نظر گرفته می‌شود. در حالی‌که مسائل پیوسته تغییر می‌کنند، تصاویر باقی می‌مانند. درست به همان سان که آدم به آسانی زندانی تصویر خودش می‌شود، اعتقادات سیاسی آدم هم می‌تواند به عنوان خودنگاری‌های محض به سخره گرفته شوند.

زیبایی‌شناسانه کردن، اغلب با اغوا و تجلیل یکی گرفته می‌شود. روشن است که وقتی والتر بنیامین در پایان مقاله ی معروفش” کار هنری در عصر بازتولید مکانیکی”، سیاسی‌کردن زیبایی‌شناسی را در مقابل زیبایی‌شناسانه‌‌کردن سیاست قرار می‌دهد، همین معنای اصطلاح “زیبایی‌شناسانه کردن” را مد نظر داشته است. اما می‌توان به عکس بحث کرد که هر عمل زیبایی‌شناسانه‌کردنی همیشه ،خود ، نقد موضوعی است که زیبایی‌شناسانه شده‌ است، به این دلیل ساده که این عمل توجه را به نیاز موضوع برای افزوده‌ای جلب می‌کند تا بهتر از آنچه به واقع هست به نظر برسد. این افزوده همیشه به صورت فارماکون دریدایی Derridean Pharmacon 2عمل می‌کند: یعنی در حالی‌که نقش‌ونگار باعث می‌شود که موضوع بهتر به نظر برسد، اما در عین حال این ظن را هم به وجود می‌آورد که اگر نقش‌ونگار بیرونی‌اش زدوده شود، زشتی و زنندگی به‌خصوصی خواهد داشت.

به راستی که نقش‌ونگاری ـ از جمله خودنگاری ـ بیشتر سازوکاری برای ایجاد شک و گمان است. دنیای معاصر نقش‌ونگاری تام، اغلب به صورت دنیای اغوای تام توصیف می‌شود که ناپسندی واقعیت از آن محو شده است. اما بحث من بیشتر این است که دنیای نقش‌ونگاری تام، دنیای شک و گمان تام است، ‌دنیای خطر نهفته‌ای که در پشت سطوح نقش‌ونگاری شده کمین کرده است. بنابراین هدف اصلی خودنگاری، خنثی کردن شک و گمان هر تماشاچی ممکن، تولید اثر صادقانه‌ای است که در جان تماشاچی اعتماد برانگیزد. در دنیای امروز، تولید صداقت و اعتماد دلمشغولی همه شده است ـ که در عین حال، دلمشغولی هنر در سراسر تاریخ مدرنیته بوده و هست: (یعنی) هنرمند مدرن همیشه خود را به عنوان تنها فرد صادق در دنیای دورویی و فساد قرار داده است. بیایید به طور خلاصه به بررسی کارکرد تولید صداقت و اعتماد در دوران بپردازیم تا بتوانیم شیوه ی عمل امروز آنرا مشخص کنیم.

باربارا ویسر، نام‌زودوده، تخم مرغ ، عکس رنگی (Barbara Visser, Detitled, EGG19992811/FT/L/c, 2000, color photograph.)

می‌توان بحث کرد که تولید نوگرایانه ی (مدرنیستی) صداقت به صورت تنزل نقش‌ونگاری عمل کرده، که هدف از آن آفرینش فضایی سفید و خالی در مرکز دنیای نقش‌ونگاری شده، از بین بردن نقش‌ونگار، و تمرینِ بی‌نقش‌ونگاری (zero-design) بوده است. به این ترتیب، آوانگاردهای هنر می‌خواستند حوزه‌هایی خالی از نقش‌ونگار بیافرینند تا به صورت حوزه‌های صداقت، اخلاق والا، یک‌دلی و اعتماد درک‌ودریافت شوند. در مشاهده ی سطوح فراوان نقش‌ونگاری‌شده ی رسانه‌ها، آدم امیدوار است که فضای تاریک و پوشید ی زیر رسانه‌ها تا حدی خود را لو دهد و به نمایش بگذارد. به کلامی دیگر، ما منتظر لحظه‌ای از یک‌دلی و صداقت، آن لحظه‌ای هستیم که در آن سطح نقش‌ونگاری شده دهان باز کند و منظره‌ای از درونش را به نمایش گذارد. بی‌نقش‌ونگاری می‌کوشد تا این دهان بازکردن را به شکلی مصنوعی برای تماشاچی تولید ‌کند و به او اجازه ‌دهد تا چیزها را به همان صورتی که به راستی هستند ببیند.
اما ایمان روسویی به معادله‍ ی یک‌‌‍‍‌دلی و صداقت و بی‌نقش‌ونگاری، دیگر از زمانه ی ما نقش بربسته است. دیگر ما آماده نیستیم تا باور کنیم که نقش‌ونگاری مینیمالیستی چیزی در باره ی صداقت و یک‌دلی موضوع نقش‌ونگاری‌اش القا می‌کند. به این ترتیب برخورد آوانگارد به نقش‌ونگاری صداقت، سبکی در میان دیگر سبک های فراوان و ممکن می‌شود. تحت این شرایط، تأثیر یک‌دلی و صداقت نه با انکار این شک و گمان اولیه، بلکه با تأیید آن آفریده می‌شود. یعنی ما تنها زمانی آماده‌ایم باور کنیم که دهان بازکردن سطح نقش‌ونگاری شده صورت گرفته ـ و ما می‌توانیم چیزها را به همان صورتی که به راستی هستند ببینیم ـ که واقعیت نهفته در پس ظاهر، خود را بسی بدتر از آنچه تصور کرده بودیم به نمایش بگذارد. با روبه‌رویی با دنیای نقش‌ونگاری تام، ما تنها زمانی می‌توانیم فاجعه، حالت اضطراری، پارگی و دریدگی خشونت‌بار سطح نقش‌ونگاری شده را بپذیریم که اجازه دهد واقعیت نهفته در پس آن دیده شود. و شکی نیست که این واقعیت نیز باید خود را به صورت واقعیتی فاجعه‌آمیز به نمایش بگذارد، زیرا ظن و گمان ما این است که چیز وحشتناکی در پس نقش‌ونگار در جریان است ـ دستکاری‌‌ای طنزآمیز ، تبلیغی سیاسی، دسیسه‌هایی پنهانی، منافعی پوشیده، جنایت. به دنبال طرح فرضیه ی مرگ خدا، نظریه ی توطئه، تنها شکل بازمانده ی ماورالطبیعه سنتی گفتار در باره ی پوشیده و نامرئی شد. در جایی‌که ما زمانی طبیعت و خدا را داشتیم، اینک نظریه ی نقش‌ونگار و توطئه را داریم.

حتی اگر معمولا” به بی‌اعتمادی به رسانه‌ها گرایش داریم، اما تصادفی نیست که وقتی از بحران جهانی برایمان حرف می‌زنند یا تصاویر 11 سپتامبر را به آپارتمان‌هایمان ارسال می‌کنند، بی‌درنگ آماده‌ایم آنها را باور کنیم. حتی متعهدترین نظریه‌پردازان پست‌مدرن شبیه‌سازی(simulation) ، حین تماشای تصاویر 11 سپتامبر، صحبت در باره ی بازگشت واقعی را آغاز کردند. در هنر غرب سنتی وجود دارد که هنرمند را به صورت فاجعه‌ای مجسم می‌کند که راه می‌رود و ـ دست‌کم از زمان بودلر به بعد ـ هنرمندان مدرن در آفرینش تصاویر شر که در پسِ سطح کمین کرده‌اند، زبردست بوده‌اند، عملی که بی‌درنگ اعتماد همه را به خود جلب کرد. در زمانه ی ما، تصویر رمانتیک poete maudit (شاعر نفرین‌شده) با تصویر هنرمندی جایگزین شده که آشکارا بدبین ـ آزمند، سلطه‌گر، کاسب‌مآب است و فقط به دنبال سود مادی و به اجراگذاشتن هنر به عنوان ماشینی برای فریب مخاطب است. ما این راهکار نفی خود محاسبه‌شده ــــ یا آن نوع خودنگاری را که خود را نفی می‌کند ـ از نمونه‌های سالوادور دالی و اندی وارهول، جف کونز و دیمن هرست یاد گرفته‌ایم. این راهکار هر چه‌قدر هم که قدیمی باشد، به ندرت خطا می‌کند. با نگاهی به تصویر همگان از این هنرمندان مایلیم فکر کنیم: “آه چه بیم‌انگیز”، اما در عین حال‌ “آه، چه راست.” خودنگاری به صورت نفی خود، هنوز در زمانی عمل می‌کند که بی‌نقش‌ونگاری آوانگارد صادقانه شکست می‌خورد. در اینجا هنر معاصر، در واقع طرز کار کل فرهنگ شهرت را فاش می‌کند؛ از راه افشاگری‌ها و خودافشاگری های محاسبه شده. مشاهیر (از جمله سیاستمداران) خود را به صورت سطوح نقش‌ونگاری شده‌ای برای مخاطب معاصر به نمایش می‌گذارند که مردم با شک و گمان و نظریه‌های توطئه به آن پاسخ می‌دهند. بنابراین، برای آنکه کاری کنیم تا سیاستمداران به نظر قابل اعتماد بیایند، باید لحظه‌ای از افشاگری آفرید ـ فرصتی برای نگاه کردن به درون سطح تا بگوییم: “آه، این سیاستمدار به همان بدی است که من همیشه فکر می‌کردم.” با این افشاگری، اعتماد به دستگاه، از راه آیین قربانی نمادین و قربانی کردن خود احیا می‌شود و دستگاه شهرت و آوازه را با تأیید شک و گمانی که الزاماً تابع آن است، پایدار می‌کند. بنا به اقتصاد تبادل نمادین که مارسل موس و ژرژ باتای کندوکاو کرده‌اند،‌ افرادی که خود را به خصوص نامطبوع جلوه می‌دهند (مثل افرادی که اساسی‌ترین قربانی نمادین را به نمایش می‌گذارند) بیش از بقیه بازشناخته و پرآوازه می‌شوند. این واقعیت به تنهایی نشان می‌دهد که این وضعیت کمتر با بینش واقعی سروکار دارد تا با مورد خاصی از خودنگاری: امروزه، تصمیم‌گیری در مورد اینکه خود را از لحاظ اخلاقی بد به نمایش بگذاریم، تصمیم به خصوص خوبی است، از لحاظ خودنگاری (نابغه = خوک).

اما شکل ظریف‌تر و پیچیده‌تری از خودنگاری به صورت قربانی کردن خود وجود دارد: خودکشی نمادین. با پیروی از این راهکار ظریف‌تر خودنگاری، هنرمند، مرگ نگارنده را اعلام می‌کند، یعنی مرگ نمادین خودش را. در این حالت،‌ هنرمند اعلام نمی‌کند بد است، بلکه خود را مرده اعلام می‌کند. سپس کارهنری ناشی از آن را، به صورت اثری جمعی، شراکتی و دمکراتیک به نمایش می‌گذارد. گرایش به عمل جمعی، شراکتی یکی از مشخصات اصلی هنر معاصر است که قابل انکار نیست. گروه های بیشماری از هنرمندان در سراسر دنیا بر حق‌تألیف جمعی، حتی گمنام اثرشان اصرار می‌ورزند. از این گذشته، آداب جمعی از این نوع، مردم را تشویق به مشارکت و محیط اجتماعی را که این آداب در آن فاش می‌شوند، فعال می‌کند. اما این قربانی کردن خود که پیش از حق‌تالیف فردی می‌آید، در اقتصاد نمادین بازشناسی و شهرت جبران می‌شود.

وضعیت نوین امور در هنر را می‌توان به آسانی توصیف کرد: هنرمند هنر تولید می‌کند و آنرا به نمایش می‌گذارد و مردم چیزی را که به نمایش گذاشته شده، می‌بینند و ارزیابی می‌کنند. به نظر می‌رسد این آرایه عمدتاً به سود هنرمند است که خود را فردی فعال در مقابل توده مخاطب منفعل و گمنام به نمایش می‌گذارد. در حالی‌که هنرمند این قدرت را دارد که نامش را همگانی کند، هویت تماشاچیان با وجود نقش‌شان در اعتبار بخشیدنی که موفقیت هنرمند را تسهیل می‌کند، ناشناخته می‌ماند. بنابراین هنر نوین به آسانی می‌تواند به عنوان دستگاهی برای تولید شهرت هنری به بهای مردم بدفهمیده شود. با این حال، اغلب این نکته نادیده گرفته می‌شود که هنرمند همیشه به امان آرای همگانی گذاشته می‌شود ـ اگر کارهنری مورد قبول عام قرار نگیرد، در این صورت در واقع بی‌ارزش است. این کسری اصلی هنر نوین است: کار نوین هنری هیچ ارزش “درونی” که متعلق به خودش باشد ندارد، هیچ حسنی فراسوی آنچه سلیقه ی عام به آن می‌بخشد. در معابد باستانی، عدم تأیید زیبایی‌شناسانه دلیلی ناکافی برای رد کردن اثری هنری بود. تندیس های آنان به صورت تجلی مادی خدایان در نظر گرفته می‌شد: به آنها احترام گذاشته می‌شد، برای دعاخوانی در مقابلشان زانو زده می‌شد، از آنها هدایت طلبیده می‌شد، و ترس برمی‌انگیختند‌. بت های بدساخته شده و تمثال های بدنقاشی شده در واقع بخشی از این نظم مقدس بود و دورانداختن آنان کفر به حساب می‌آمد. بنابراین در چارچوب سنت دینی خاص، آثار هنری ارزش فردی “درونی” خود را دارند که مستقل از قضاوت زیبایی‌شناسانه ی مردم است. این ارزش از مشارکت هنرمند و مردم در آداب جمعی دینی گرفته می‌شود، نوعی وابستگی و خویشی مشترک که فضا را میان هنرمند و مردم نسبی می‌کند.

دبره مریم، نقاشیهای دیواری در معابد لیک تانا.

به عکس، دنیوی شدن هنر در برگیرنده ی بی‌ارزش‌شدن ریشه‌ای آن است. برای همین هگل در آغاز اثرش به نام” مقالاتی در باب زیبایی شناسی” اصرار می‌ورزد که هنر چیزی متعلق به گذشته است. هیچ هنرمند نوینی نمی‌تواند از هیچ‌کس انتظار داشته باشد که در مقابل اثرش برای دعاخواندن زانو بزند، از آن کمکی عملی بخواهد، یا برای دورکردن خطر از آن استفاده کند. بیش ترین کاری که آدم آماده است این روزها بکند این است که اثر هنری را جالب ببیند و البته بپرسد چه قیمتی دارد. قیمت و بها، اثرهنری را تا حدی از سلیقه ی عام ایمن می‌کند ـ اگر ملاحظات اقتصادی عاملی در محدود کردن ابراز بلافصل سلیقه ی عام نبود، بخش مهمی از آثار هنری که امروزه در موزه‌ها نگهداری می‌شوند، مدت ها پیش دور انداخته ‌شده بودند. مشارکت جمعی در یک عمل اقتصادی واحد، جدایی ریشه‌ای هنرمند و مخاطب را تضعیف می‌کند، نوعی همدستی می‌آفریند که در آن مردم مجبور می‌شوند به اثرهنری به خاطر قیمت بالایش احترام بگذارند، حتی وقتی خیلی هم آن اثر هنری را دوست ندارند. با این حال،‌ هنوز تفاوت پرمعنایی میان ارزش دینی اثر هنری و ارزش اقتصادی‌اش وجود دارد. هر چند قیمت یک اثرهنری نتیجه قابل‌سنجش ارزش زیبایی‌شناسانه‌ای است که با آن شناسایی می‌شود، احترامی که به اثر هنری به دلیل بهایش نشان داده می‌شود، به هیچ رو به شکلی خودکار به لزوم ستایش از اثر هنری ترجمه نمی‌شود. این ارزش الزامی هنر را تنها می‌توان در اقدامات غیرتجاری اگر نه ضدتجاری آن جست‌وجو کرد.

به همین دلیل، بسیاری از هنرمندان نوین کوشیده‌اند تا از راه فریفتن تماشاچیان به بیرون آمدن از نقش منفعل‌شان، از راه پل زدن بر فاصله ی امن زیبایی‌شناسانه‌ای که اجازه می‌دهد تماشاچیان غیردرگیر، کار هنری را بی‌طرفانه و از چشم‌انداز امن بیرونی قضاوت کنند، از نو به زمینه ی مشترکی با مخاطب خود برسند. بیش تر این تلاش ها دربرگیرنده ی نوعی درگیری سیاسی یا ایدئولوژیکی است. به این ترتیب، اجتماع دینی با جنبشی سیاسی جایگزین می‌شود که هنرمندان و مخاطبان به شکلی جمعی در آن مشارکت می‌کنند. وقتی تماشاچی از ابتدا درگیر فعالیتی هنری می‌شود، هر نقدی که به زبان می‌آورد، انتقاد از خود است. به این ترتیب، اعتقادات سیاسی مشترک، قضاوت زیبایی‌شناسانه را تا حدی یا به طور کامل نامربوط می‌کند، حالتی که در گذشته در مورد هنر مقدس صادق بود. بی‌پرده بگویم: اکنون بهتر است نگارنده‌ای مرده بود تا نگارنده‌ای بد. هر چند به نظر می‌رسد تصمیم هنرمند برای انصراف از حق‌تالیف انحصاری، بیشتر ناشی از علاقه به قدرت‌بخشیدن به تماشاچی است، اما این فداکاری هنرمند از راه آزاد کردن اثرش از چشمان سرد قضاوت تماشاچی غیردرگیر، در نهایت به او سود می‌رساند.

1 از آنجا که کل این بحث برای بیشتر ما بسیار نو است، و به همین دلیل واژه‌ها و اصطلاحات به کار برده در آن می‌توانند چندان به گوش آشنا نباشند، بنا به توصیه ی بسیار آموزنده ی‌ آموزگار بزرگ خودشناسی و کیهان‌شناسی نوین جورج گورجیف پیشنهاد می‌شود آنرا سه بار بخوانید: بار اول انگار اخبار می‌خوانید، بار دوم انگار آنرا برای کس دیگری با صدای بلند می‌خوانید و فقط بار سوم کوشش کنید جان کلام آنرا بفهمید.

2 واژه فارماکون واژه‌ای است که از یونانی باستان گرفته شده و مترادف واحدی در بسیاری از زبانها ندارد. دریدا رد معانی آنرا در گفت‌وگوهای افلاطون می‌گیرد: دارو، سم (یا بیماری را درمان می‌کند یا باعث آن می‌شود)، داروی مهرومحبت، داروی مخدر، دستورالعمل، سحر و طلسم و افسون، ماده، رنگ مصنوعی، رنگ نقاشی. داشتن این همه معانی متناقض برای ترجمه مشکل می‌آفریند. با انتخاب یکی از این معانی، مترجمان اغلب در باره چیزی تصمیم می‌گیرند که همانطور که دریدا در مورد متون افلاطون نشان داده غیرقابل‌تصمیم‌گیری( undecided) باقی می‌ماند. با این توضیح، نقش‌ونگاری به معنایی که در این مقاله توصیف شده فارماکون است، دارو و سم به طور همزمان.

گرافیک معاصر ایران

فرشید مثقالی

منبع : نشریه ی طراحی گرافیک ایران / نشان / شماره بیستم / تابستان 1388

گرافیک معاصر ایران ساختاری یکدست ندارد. در یک سمت گرافیکی وجود دارد که در خدمت اطلاع رسانی همگانی و تبلیغات و مطبوعات عام است و هیچ کس به آن اهمیتی نمی دهد; در طرف مقابل، گرافیکی رشد کرده که بسیار شخصی و نمایشگاهی است و این نوع گرافیک، مطلوب و مورد توجه همه است.
ما کدام یک از این دو جهت را بایستی بررسی کنیم؟ وقتی می خواهیم صنعت اتومبیل سازی یک کشور را بررسی کنیم، آیا فقط اتومبیل هایی را که برای مسابقات «فرمولا وان» (مسابقات اتومبیل رانی با ماشین های مخصوص) ساخته می شود، به عنوان صنعت اتومبیل سازی آن کشور مطالعه می کنیم و یا این که همه ی تولیدات آن را، از وانت، اتوبوس و کامیون تا اتومبیل های معمولی، لوکس و یا چهار دنده ها؟ من پوستر های شخصی و هنرمندانه را مثل اتومبیل ها ی مسابقه ای می بینم، که عبارت اند از نهایت استفاده از امکانات موجود در یک صنعت برای یک مورد خاص، یعنی مسابقه، و گرافیک در خدمت ارتباط جمعی را مثل کل صنعت اتومبیل سازی می بینم که همه ی مردم از آن استفاده می کنند.

«گرافیک معاصر ایران» به معنی گستره ی وسیع فعالیت های گرافیک است. از سر در یک مغازه تا بروشورهای صنعتی، آگهی های روزنامه ها، صفحه بندی ها، بیلبوردها، روی جلد مجلات و کتاب ها، وب پیج ها، و حتی گرافیک فیلم های تبلیغاتی و تیتراژ برنامه های تلویزنونی و طرح روی تی شرت ها، … و بالاخره، پوستر فرهنگی و شخصی. ولی این بخش ها به طور متوازن مورد توجه قرار نگرفته و رشد نکرده اند. عدم رشد متوازن این دو بخش گرافیک، بیش تر به دلیل چند پاره بودن ساختار فرهنگی ماست.

ما جامعه ای با یک فرهنگ یکسان نیستیم. بخشی از جامعه فرهنگ روستایی و روستایی دور دست دارد. بخشی دیگر فرهنگ روستایی تازه به شهر آمده دارد. بخشی دیگر فرهنگ شهر کوچک و بخشی دیگر فرهنگ شهر بزرگ، و این بخش ها با یکدیگر رابطه ی ارگانیک ندارند. تازه در شهرهای بزرگ، قشر روشنفکران نیز با بقیه ی اقشار رابطه ی تنگاتنگی ندارند.

گرافیک فرهنگی ما محصول یک بخش فرهیخته و روشنفکرانه ی جامعه ی ماست که ارتباطی ارگانیک با بقیه ی بخش ها ندارد. ساختار و نگاه گرافیک کلی ما که بناست در خدمت اطلاع رسانی جمعی باشد، خود حاصل مدارس گرافیک ماست که فقط برای تربیت طراحان گرافیکی با فرهنگ بسیار فرهیخته و یا به اصطلاح فرهنگی و هنری ساخته شده اند.

می توان گفت همه ی مدارس گرافیک، در خدمت تربیت دانشجویان برای این نوع گرافیک به اصطلاح فرهیخته است. در مجموعه ی مدارس ما، چیزی که مد نظر نیست، مسئله ی ارتباط تصویری و بصری به معنای واقعی است. در نتیجه، طراحان ما بیش تر نگاهی روشنفکرانه و هنرمندانه به کارها دارند تا ارتباطی و کاربری.

گرافیک همگن و متوازن در کلیه ی سطوح ناشی از رشد یکسان و متوازن یک جامعه با فرهنگی واحد در جهات مختلف است.

گرافیک در خدمت و اطلاع رسانی جمعی

گرافیک غیر فرهنگی و یا به اصطلاح تجاری و برای ارتباط با مخاطبان عام، به دلیل جو هنرمندانه ی کلی، مشکل ارتباطی دارد. سمبل ها و عوامل تصویری موجود در یک کار گرافیک به دلیل خوانایی جمعی و توان ارتباطی عمومی آن، انتخاب نمی شوند، بلکه بیش تر با تکیه به سلایق شخصی و ذهنیت بسته ی خود طراح انتخاب می شوند و به کار می روند.

اغلب، اولویت و ترتیب اطلاعات در یک آگهی روزنامه بر مبنای اهمیت ارتباطی آن ها تقسیم و مشخص نمی شوند، بلکه با آن ها سلیقه ای برخورد می شود و سلیقه ی طراح است که تصمیم می گیرد کدام جزء کار بزرگ تر یا کوچک تر باشد. زیرینه ترین لایه ی هر کار گرافیک برای مخاطب عام، تعقل و منطق است. اجزاء و سمبل ها به دلیل خوانایی جمعی انتخاب می شوند و به کار می روند. لایه های سلیقه ای و هنرمندانه که رویه ای ترین لایه کارند، خود را بر مبنای بنیاد کاربردی کار، که اصل ارتباطی آن است شکل می دهند; و این بنیاد در اکثر کارها نادیده گرفته می شود. ما کم تر سر در مغازه ای داریم که نوشته های آن بر مبنای محتوای محصولات مغازه طراحی شده باشد و اصل خوانایی برای عموم در آن رعایت شود. ما کم تر بیلبوردی داریم که بتواند در چند ثانیه با مخاطب گذری خود ارتباط برقرار کند و حس مثبتی به کالای مورد نظر در او ایجاد کند. ما کم تر مجله ای برای عام داریم که صفحه بندی منطقی، جذاب، متناسب با درک و نیاز مخاطبان و ملاحظات خوانایی و سلیقه عمومی داشته باشد. اغلب آرم ها و حتی اسم مجلات که برای ارتباط عام طراحی می شوند، خوانایی لازم را ندارد.

کارهای تبلیغاتی درصد بسیار بالا، به ارتباط با جامعه ی خود کاری ندارند. اغلب آگهی ها معلوم نیست برای که و یا کدام گروه و طبقه ساخته می شوند. ما اصلا مخاطب شناسی نداریم، تردیدی نیست اگر در همه ی انواع گرافیک ما قصد ارتباط جدی بود، به طور قطع شکل دیگری به خود می گرفت.

بنابراین، من اشکال اساسی در برخورد نادرست با گرافیک در خدمت ارتباط همگانی را متوجه مدارس گرافیک می دانم که مفهوم ارتباط بصری و طراحی گرافیک در آن تدریس و تمرین نمی شود. از طرفی، جا افتادن این معنا که «گرافیک، وسیله ای است برای بیان هنری» در ذهن عموم همکاران طراح گرافیک اجازه نمی دهد رابطه با مخاطب در وهله ی نخست قرار گیرد.

گرافیک شخصی و فرهنگی ما

گرافیک فرهنگیما که بسیار مورد توجه است، تنها نوع گرافیک مقبول عام محافل گرافیک و هدف هنرمندان گرافیک است. در این حیطه توجه اصلی به پوستر شخصی و هنرمندانه است و بعضی اوقات به جلد کتاب یا تنظیم صفحات کتاب و نشریات خاص نیز عنایتی دارد. به نظر می رسد این بخش از گرافیک ما به دلیل توجه زیاد، رشدی قابل توجه کرده است. گرافیک شخصی و نمایشگاهی و یا هنرمندانه، به کار گرافیک به منزله ی یک اثر هنری نگاه می کند نه به مثابه وسیله ای ارتباطی.

خاصیت یک اثر هنری این است که هدفی به جز بیان فردی ندارد و برای ارتباط با مخاطبی ساخته نشده و برای بیان معنایی که سفارش دهنده ای داشته باشد، چندان کاری ندارد. این نوع نگاهی است که اکنون حتی در تولید یک کار اطلاع رسانی جمعی و یا یک آگهی روزنامه هم حاکم است.

اگر گرافیک ما فقط به عالم پوستر فرهنگی منحصر بود، این برخوردی بجا و شاید درست بود، ولی ما با طیف وسیعی از تولیدات گرافیک سر و کار داریم که با بازار و مخاطب و پیام در گیرند و برای سلیقه های کاملا شخصی کم تر جایی دارند; این دید هنرمندانه قابلیت اعمال در همه ی حیطه ها را ندارد.

به نظر می رسد که گرافیک فرهنگی و شخصی ما به شدت به شاخص بودن، به مدرن بودن و به ساختارشکنی گرایش دارد. به نظر من تمایل به شاخص بودن نقش نخست را دارد و مدرن بودن و آن گاه ساختارشکن بودن در مراحل بعدی هستند. در واقع شاخص بودن، مدرنیسم و ساختارشکنی را به خدمت گرفته است. چرا شاخص بودن را گرایش اصلی گرافیک مان می دانم؟ و چرا مدرن بودن را در مرحله ی بعدی می آورم؟ چون ما به طور ذاتی جامعه ای مدرن نیستیم و بنابراین مدرنیسم نمی تواند به طور ذاتی از درون ما بیرون بیاید; از طرف دیگر، گرافیک ما ساختار و نظریه هایی منسجم ندارد که بخواهیم آن ها را بشکنیم و نظریه های تازه و وجه بیانی تصویری متفکرانه و جدیدی به جای آن ها بگذاریم و به طور واقعی ساختارشکنی کنیم. ولی آنچه مسلم است، این نوع گرافیک ما بسیار پویا است و به شدت به شاخص و مدرن بودن گرایش دارد. این دو خصلت گرافیک جذابی را در حیطه ی گرافیک شخصی نتیجه داده است. در مجموع وقتی گستره ی وسیع این همه طراح گرافیک را نگاه می کنیم و حاصل کار آن ها را می بینیم، نمی توانیم حیرت زده نشویم و نمی توانیم ستایش نکنیم این همه پویایی را.

طراحی ما را می توان از چند زاویه ی دیگر نیز نگاه کرد:

در رابطه با ارتباط

ارتباط رکن اولیه ی طراحی گرافیک است. طراحی گرافیک از چگونگی ارائه ی پیام و یا مفهوم و یا اطلاعات به مخاطب، و یا بهتر بگویم، مخاطبی خاص صحبت می کند.

طراحی گرافیک پلی ارتباطی و تصویری است بین پیام و مخاطب.

به نظر من، مجموعه کارهای گرافیک ما چه در امور تجاری و اطلاع رسانی و چه در حیطه ی به اصطلاح فرهنگی در کل، گرافیکی است که قصد ارتباط ندارد یا این که نمی تواند ارتباط برقرار کند… یا این که نمی داند که باید ارتباط برقرار کند و یا این که نمی داند اصلا ارتباط چیست؟ و با که باید ارتباط برقرار کند؟ طراحی گرافک وسیله ای ارتباطی است; در خدمت ارتباط است و امروز حتی به آن ارتباط تصویری یا بصری می گویند.

ارتباط از دو بخش درست شده است. اول این که معنا و محتوا و یا اطلاعات و یا پیامی هست و دوم این که بناست به شخص یا اشخاص و به اصطلاح به مخاطبی برسد. در اغلب کارهای گرافیک معاصر (منظورم تمامی زمینه های گرافیک است)، پیام یا کم تر دیده می شود یا گنگ است و نارسا. از طرف دیگر معلوم نیست این پیام نارسا بناست به کدام مخاطب برسد. می توانم به راحتی روی اغلب کارهای تبلیغاتی در مجلات و یا روزنامه ها و یا کارهای گرافیک فرهنگی هم که از لحاظ تصویری جذاب و مدرن اند دست بگذارم و به راحتی می بینیم اگر در کنار آن شرح جداگانه ای نباشد یا شما با ذره بین اطلاعات آن را بررسی نکنید، نمی توانید تشخیص دهید که این آگهی یا پوستر راجع به چیست و برای کیست. درک پیام و وفاداری به آن از اولین درس های طراحی گرافیک است. استفاده از ابزار گرافیک به منزله ی وسیله ای ارتباطی با مخاطبان از اجزای جدانشدنی گرافیک است. این مسئله ی بنیادی طراحی گرافیک نه در مدارس گرافیک ما مورد توجه واقع می شود و نه در آگاهی جمعی طراحان ما حضور دارد. در مدارس ما، گرافیک را هنر گرافیک می نامند، در صورتی که این ابزاری کاربردی است نه هنر خالصی مثل نقاشی.

گرافیک هنری است کاربردی مثل معماری. در معماری یک ساختمان در وهله ی نخست معنایی هست، مثل مدرسه، خانه یا بیمارستان; بعد مسائل زیباشناسانه و تجریدی به آن اضافه می شود. فرم در معماری بر مبنای محتوا شکل می گیرد،نه مستقل از معنا. در مدرن ترین آثار معماری، اصل معنا همیشه حضور دارد. اگر این ساختمان بناست آمفی تأتر بشود، در طراحی، اصل آمفی تأتر و جای نشستن تماشاچیان و صحنه و ارتباطات هرگز فراموش نمی شود، ولی پس از این که این روابط حل شد، آن گاه طراح معمار می تواند فرم هایی جدید و حتی تجریدی، با در نظر گرفتن طرح اصلی، به آن اضافه کند. نگاهی تازه به ساختار آمفی تأتر، معنای آن را مخدوش نمی کند.

در رابطه با غرب

شاید یکی از حساس ترین بخش های بررسی گرافیک ما، ارتباط ما و گرافیک غرب است: رابطه ی عشق و نفرت. گرافیک به معنای امروزی، محصول تکاملی غرب برای ارتباطات جمعی است. وقتی پدیده ای به اسم کتاب چاپی، علامت تجاری، آگهی تجاری، بروشور یا پوستر در ایران مطرح و تولید شد، نمی توانسته است به غرب چشم ندوخته باشد. فرهنگ گرافیک ما به طور دائم از گرافیک غرب نمونه برداری کرده است. در واقع، این در همه ی زمینه های هنرهای تجسمی اتفاق افتاده است.

این فرهنگ نمونه برداری که طبیعت جامعه ای جدا از مسیر کلی است، اعمال و برخورد ما را نه به شرایط خودمان که نسبت به آنچه از دور می بینیم، تنظیم می کند. واقعیت این است که چاره ای به جز این روش نیست.

بنابرانی مسیر هنری ما با جامعه ی ما و هستی ما، رابطه ای ارگانیک و پیوسته ندارد، بلکه انعکاسی است از آنچه در غرب می گذرد. ما به میوه ی درخت کار داریم و به آن علاقه مندیم، نه به خود درخت. چگونگی آب دادن به درخت، در چه زمینی، در چه آب و هوایی، با چه کودی، با چه مقدار آب و در چه فصلی، همه ی این ها از مدار فکری ما خارج است، ما فقط میوه ی آن را می شناسیم و می خواهیم.

هنرهای تجسمی غرب انعکاس شرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی هر دوره ی آن است. می توان مسیر تاریخی غرب را در هنر ها به طور کلی و در هنرهای تجسمی به صورت مجسم دید. کلاسیک ها رمانتیسم، امپرسیونسیم، اکپرسیونیسم، کوبیسم، آبستره و کانسپچوال آرت، هر یک متجلی کننده ی یک دوره از تاریخ غرب و مربوط به فلسفه ی هر دوره است. هر یک روی پشت حرکت قبلی سوار است; یا به نوعی ادامه ی قبل است یا عکس العمی است به قبل. قبل را با خود دارد و از آن است. جوهر هر پدیده ی هنری غرب به دقت با جوهر وجودی آن دوره ی غرب یکی و عجین است. هنگامی که در قرن 19 میلادی انسان غربی صنعتی و فرد به صورتی از جمع و طایفه جدا می شود و فردیت او جدا شده از جمع رشد می کند، آن گاه بیان رمانتیسم فردی، حس های او، عقاید او به صورت نمایش حس ها در کارهای امپرسیونیست ها و سپس اکپرسیونیست ها متجلی می شود.پیکاسو تجلی انسانی است که تعادل خود را از دست داده و اولین صدای بلند ضد زیبایی است. آبستره نماینده ی انسانی است که در حال قطع کردن رابطه ی ذهنی خود با بیرون است و در درون ناخود آگاهش که فروید چندین دهه ی پیش آن را شناسایی و تعریف کرده بود، غوطه ور می شود. کانسپچوال آرتیست تجلی انسانی است که نه فقط زیباشناسی را نفی کرده است که اصولا ساختار فرم های هنری تا این لحظه را نیز نفی می کند. آیا این درست برابر زمانی نیست که نفی کامل روابط سنتی قبیله ای و خانوادگی و گسستگی از همه چیز در غرب اتفاق می افتد؟ انسانی است که از همه چیز گسسته، هیچ محکی و قیاسی برای قضاوت نمانده و فرد خود قانون گذار و قاضی و حاکم بر همه چیز است. خود را آن چنان قادر می داند که به خود اجازه می دهد هر چیزی که او تصمیم می گیرد یک شیء هنری باشد. هنگامی که مارسل دوشان تصمیم گرفت که یک آبریزگاه می تواند یک شیء هنری باشد و آن را در گالری به نمایش گذاشت، آیا نفی معنا، به طور کلی، و نفی معنای رایج هر چیز را در بطن خود نداشت؟ آیا آغاز احساس نفی همه چیز و معنی همه چیز به جز ذهنیت خودش نبود؟

گرافیک غرب هم پله به پله سیر تکاملی خود را دارد که به شدت به شرایط اجتماعی و شرایط پله ی قبلی آن وابسته بوده است. هر دوره ی گرافیک غرب عکس العملی نسبت به قبل و جوابی به نیاز جامعه ی خود در آن لحظه است. میلتون گلیزر عکس العملی دقیقا منطقی و نظری است به گرافیک معاصر خود او. اگر ما اکنون در غرب با نوعی گرافیک ساختارشکن و نوعی شورش نسبت به دنیای طراحی گرافیک روبه رو هستیم، باز این عکس العملی است که از نهضت ساختارشکنی این دوره در غرب نشئت می گیرد. افزون بر این، همه ی این جریان در ارتباط مستقیم با ساختار جوامع غربی، هنرمندان آن ها، نخبگان و فلاسفه ی آن ها و فرهنگ آن ها اتفاق می افتد. این اتفاقات چیزی جدا از ساختار کلی غرب نیست. اجزای مختلف جامعه و فرهنگ غرب با یکدیگر رابطه ی ارگانیگی دارند. هر جزء روی جزء دیگر اثر مستقیم یا غیر مستقیم دارد. همه ی اجزاء در یک رابطه ی عمل و عکس العمل نسبت به یکدیگر قرار دارند.

وقتی پوسترهای فرهنگی ایرانی را در مقابل پوسترهای فرهنگی مشابه خارجی قرار می دهیم; از لحاظ ظاهر و کیفیت کار تفاوت چندانی نمی بینیم ولی در این قیاس نکته ای بسیار اساسی نادیده گرفته می شود; پوسترهای غربی در راستای فرهنگ غرب و انعکاس غرب و ادامه ی فرهنگ غرب و بافته در فرهنگ غرب است و وقتی نگاه شان می کنی مثل این است که غرب را نگاه می کنی، ولی پوستر های ما با جامعه مان هیچ ارتباطی بر قرار نمی کنند، چون با جامعه ی ما هیچ ارتباطی ندارند، نه این که اشکال و اجزای آن ها ایرانی هست و یا نه، بلکه کارها درون لازم را ندارند، کارها اغلب عبارت اند از یک پوسته ی ساده.

گرافیک ایران انعکاسی از گرافیک غرب است ولی مکمل آن نیست و یا ادامه ی گرافیک غرب نیست. چیزی به معنای واقعی به جهان گرافیک دنیا اضافه نمی کند. حداکثر می توان گفت گرافیک ما تنوعی است در عالم جهانی گرافیک. گرافیک ما در اغلب موارد انعکاسی است از آنچه در غرب می گذرد، با کمی تفاوت. حتی ممکن است اجزای به کار رفته در یک کار گرافیک، بر گرفته از انبار سنتی فرهنگ ایران باشد، ولی نگاه به کار، غربی است. بهتر بگویم، این نگاه، هر چه هست، با چیزی یا کسی در این دیار ارتباطی ندارد; بیش تر مثل به رخ کشیدن است تا ارتباط.

طراحی گرافیک که عموما به عنوان Problem Solving «حلال مسئله» ذکر می شد، در دوره ی معاصر ما به کلی صورت فرمالیستی و بدون هدف ارتباطی و فقط مانند وسیله ابراز بیان شخصی و زیباشناسانه مطرح است. ما امروز نمونه های گرافیک شخصی و فرمالیستی در غرب را هم شاهدیم، ولی به وجود آمدن آن ها از لحاظ ریشه و منشا، با کارهای ما فاصله ی زیادی دارد. گرافیک تجریدی آن ها عکس العملی طبیعی به روند کار و تحولات اجتماعی در غرب است، ولی کارهای ما انعکاسی از کارهای آن هاست، نه یک روند طبیعی در تحولات داخلی ما.

در دهه های شصت و هفتاد میلادی در عالم هنر غرب، جوانه های عقاید پست مدرنیستی و ساختارشکنانه و ضدیت با ساختارهای پذیرفته شده به وجود آمد. بعداً در دهه های نود به بعد یکی از مباحث مورد توجه محافل طراحان جوان و پیشرو گرافیک غرب شد. در آن دوره، نظریه های بنیادی طراحی گرافیک و مسائل ارتباطی و گرافیک تبلیغاتی وجود داشت، فرم گرفته بود و قاعده ی اصلی کار بود. نظریه های ساختارشکنانه در مقابل ساختاری منسجم در غرب عصیان کرد. یکی از پیشروان ساختارشکنی می گوید: قاعده و قانون برای این ساخته شده که بتوان آن را شکست، ولی اول باید خود قاعده و قانون را خوب شناخت!

آیا ما هیچ گاه مفهوم طراحی را در مدارس مان درس داده ایم؟ آیا طراحان گرافیک ما هیچ گاه با مفهوم «طراح گرافیک یک حلال خلاق مسائل تصویری است» آشنا بوده اند که آن گاه بخواهند این نظریه ها را واپس بزنند؟

در رابطه با گذشته

یکی از مهم ترین موضوعات مطرح در عالم گرافیک ما، رابطه ی طراح با گذشته و سنت تصویری مان است; این رابطه به طور کلی در مبحث هویت گرافیک ما مطرح است. وقتی راجع به گرافیک ایرانی صحبت می شود، بیش تر صورت ظاهری آن مورد نظر است، نه جوهر و نگاه آن. و تازه این مبحثی است که فقط به محوطه ی گرافیک فرهنگی و شخصی مربوط می شود.

اغلب طراحان گرافیک ما کم و بیش با سنت های تصویری مان در گیری داشته اند. این درگیری هر چه به عقب تر بر گردیم، درگیری با مطیف ها و یا گرافیک چاپ سنگی بوده است. در سال های اخیر طراحان ما بیش تر به سمت استفاده از خط فارسی و سنت خوش نویسی و یا تایپ های چاپی فارسی گرایش پیدا کرده اند. این جا و آن جا در طول تاریخ گرافیک معاصرمان استفاده از مطیف ها، تصویر سازی های چاپ سنگی و مینیاتور و خوشنویس را ملاحظه می کنیم، بنابراین ظاهراً رابطه ی ما و گذشته به نوعی بر قرار بوده است. ولی این که ما ادامه ی گذشته هستیم یا نه، بحث دیگری است.

در اینجا مسئله ی مهمی مطرح است و آن معنای استفاده از گذشته و یا ادامه ی گذشته است. آیا استفاده از انبان تصویری گذشته، همان رابطه با و یا ادامه ی گذشته است؟

در ارتباط با مردم ما و فرهنگ ما، کارهای گرافیک قاعدتاً باید ادامه ی گذشته و یا ادامه ی تکامل یافته ی گذشته باشند. باید همان طور که در گذشته مردم ما نسبت به عوامل تصویری فرهنگ ایران زمین احساس بیگانگی نمی کردند، اکنون هم این نزدیکی قاعدتاً باید به طور طبیعی اتفاق بیفتد (مثلا اونسی که مردم ما به این همه نقش های تجریدی در فرش ما داشته اند. آیا هیچ گاه بوده که مردم نسبت به نقش های انواع قالی ها احساس بیگانگی کنند؟). اگر این نزدیکی اتفاق بیفتد، پس ما باید یک گرافیک امروزی ولی بومی داشته باشیم. در صورتی که چه کارهایی که غربی به نظر می آیند و چه کارهایی که با استفاده از عوامل تصویری گذشته و ظاهراً ایرانی، درست شده اند، هیچ کدام با مردم و فرهنگ جاری ایران که فرهنگی ناهماهنگ و پیچیده است، رابطه ای واقعی ندارند. کارهای صورت گرفته با استفاده از عوامل تصویری گذشته ما از لحاظ ارتباطی همان قدر بیگانه اند که کارهایی با ظاهر غربی. چون نگاه گرافیک ما یک نگاه غربی است.

اما اتفاق دیگری در جریان است و آن قضاوت خارج از ایران در مورد گرافیک ماست و نگاه آن ها و انتظار آن ها از گرافیک جایی به اسم ایران. نوع انتظار و قضاوت آن ها، تعریف تازه ای از ایرانی بودن در ما درست کرده است و در واقع، ما از نگاه آن ها کارهای مان را قضاوت می کنیم و محک ایرانی بودن را از آن ها وام می گیریم. در این تعریف غربی از ایران و هنرهایش، به طور کلی نگاهی فرمالیستی حاکم است. اگر عواملی تصویری که آن ها از ما می شناسند، در کار حضور داشته باشد، کار طبیعتا با کارهای رایج آن ها متفاوت و آن گاه ایرانی است.

گرافیک ما قاعدتاً باید ادامه ی فرهنگ تصویری گذشته باشد. ولی این ادامه موقعی می توانست به معنای واقعی معنا داشته باشد که همه چیز ما ادامه ی گذشته بود و همه ی اجزای آن به طور مساوی و در ارتباط با یکدیگر رشد می کردند. جهش ناگهانی ما به عصر جدید که طی یکصد سال گذشته اتفاق افتاده، یک قطع و انفصال آنی از گذشته را باعث شده است. طی این یکصد سال که ما در ارتباط جهانی قرار گرفته ایم، اغلب برخوردهای ما نسبت به دنیا تغییر کرده است; نوع خانه های ما، نوع غذا، نوع آموزش، ارتباطات ما با یکدیگر، با خانواده، با دوستان، با همسر، با فرزندان، همه و همه به دگرگونی دچار شده اند. و تازه این که چنین تغییراتی یکسان نیستند و نسبت به جا و زمان، مسیرهایی مستقل از یکدیگر طی می کنند. رابطه ی ما با گذشته نیمه قطع، و رابطه ی ما با این عصر ناپیوسته و نامطمئن است; بنابراین تردیدی نیست که نوع برخورد ما به سنت تصویری نیز برخوردی بلاتکلیف و حداکثر فرمالیستی و دارای فاصله از بقیه ی اجزای جامعه می شود. در غایت نمی تواند حامل و ادامه ی جوهر گذشته باشد. بنابراین، برخورد ما با سنت تصویری مان برخوردی فرمالیستی و منقطع از گذشته است، نه متصل و جوهری.

در این جا لازم می دانم اشاره ای به معنای هویت و نگاه بیندازم. هویت ناشی از نوع نگاه است. نگاه عبارت است از آنچه در پرسپکتیو دید یک شخص قرار دارد. تمام اجزایی که در پرسپکتیو دید ذهنی یک شخص قرار دارند و ترتیب اهمیت این اجزاء نوع نگاه شخص را تشکیل می دهند. چه چیز در پرسپکتیو ذهنی من قرار دارد؟ ترتیب اهمیت این اجزاء چگونه اند؟ وقتی به یک عمل خلاق دست می زنم، آیا می توانم جدا از اجزای متعدد آنچه در پرسپکتیو ذهنی من و جود دارد، منبع دیگری داشته باشم؟

نوع نگاه ما و ساختار این نگاه و آنچه می بیند و آنچه انتخاب می کند و صمیمیت من نسبت به این اجزا است که توانایی ایرانی بودن من را می تواند داشته باشد و این امری ساده و چندان اختیاری نیست. چه چیزی از گذشته در پرسپکتیو ناخود آگاه من باقی مانده است؟ رابطه ی من و آنچه از گذشته در پرسپکتیو ذهنی من است، چقدر نزدیک و صمیمی است؟ در وهله ی اول رابطه ی ما با گذشته مان باید روشن و صمیمی باشد تا بتوانیم عوامل آن را در کارمان صمیمانه منعکس کنیم.

البته در این جا لازم به ذکر است که گرایش فرمالیستی امروزی ما به استفاده از سنت تصویری گذشته، امکان نوآوری ها و تداخل نگاه غربی ما و بافت تصویری گذشته را در جاهایی، به صورت خیلی محدود، فراهم کرده است. من در چندتایی از طراحان گرافیک فعال امروز نمونه ای جالبی از استفاده ی صمیمی و بی غش از عوامل تصویری گذشته دیده ام و می بینم. نمونه هایی که مرا با چیزی مربوط می کند که گنگ ولی آشنا است، ولی به طور کلی انفصالی جوهری ما بین گرافیک ما و گذشته ی ما و واقعیت امروز جامعه ی ما وجود دارد.

در غایت می توانم بگویم، گرافیکی ایرانی است که بتواند با مردم و فرهنگ آن ها ارتباط برقرار کند، نه این که دست اندر کاران و علاقه مندان یا ناظران خارجی آن را گرافیک ایرانی بنامند. گرافیکی که از لحاظ جوهری از این فرهنگ برنخاسته است و با سطوحی از جامعه ارتباطی واقعی برقرار نکند، گرافیکی مجرد و بیگانه است و مهم نیست از چه عوامل تصویری استفاده کرده باشد.

رابطه با تکنولوژی

با نگاهی به طراحی گرافیک از 1330 تا کنون در می یابیم که گرافیک ما تا چه حد با امکانات فنی و تکنولوژی زمان عمیقا عجین بوده و چگونه زیر بنای نگاه گرافیک ما با تغییر امکانات فنی تغییر کرده است. در واقع، دو پارامتر اصلی در تحولات گرافیک ما تاثیر گذار پایه ای بوده اند. اول تحولات اجتماعی و تاریخی و برخورد ما با غرب، دوم تحولات فنی.

دوران قبل از کامپیوتر

مسیر گرافیک ما همیشه با فن و تکنولوژی در هر دوره عجین بوده و از امکانات تکنیکی و فنی هر عصر تاثیری بنیادی پذیرفته است.

وقتی به کارهای گرافیک تبلیغاتی و فرهنگی در پیش از دهه ی چهل شمسی نگاه می کنیم، به روشنی می بینیم که چه مقدار زیادی از انرژی طراحان فقط صرف بخش اجرایی انجام کار می شود. در هر کار گرافیک عوامل اصلی اجرایی عبارت اند از نوشته، تصویر و یا عکس. در دهه ی سی شمسی و سال های قبل از آن، چون گراور از روی عکس کیفیتی مناسب ندارد، تصویر اغلب کالاها در تبلیغات توسط طراحانی زبردست به صورت هاشوری با دست و قلم فلزی روی مقوای گلاسه کشیده می شود. نوشته ها یا توسط خوش نویس خطاطی می شوند یا طراحان آن ها را طراحی و اجرا می کنند. تمامی روی جلد کتاب ها از تصویر سازی استفاده می کنند. تمامی پوستر ها تصویر سازی می شوند. اصلا به طراح گرافیک می گویند: نقاش تبلیغاتی! کمتر اثری از فکر خلاقانه و یا چیزی به نام طراحی گرافیک دیده می شود. در صد بیش تری از انرژی و جریان تولید یک کار گرافیک به بخش اجرایی آن تخصیص داده می شود. کشیدن یک کادر نازک یک میلی متری دور یک اثر، کلی از وقت طراح یا مجری را می گیرد و اغلب به صورت تمیز هم اجرا نمی شود. مهارت دستی رکن کار گرافیک است.

در این دوره، نگاه حاکم، نگاهی اجرایی است.

در دهه چهل، جهشی در استفاده از تکنیک و فن را شاهدیم. مرتضی ممیز برای اولین بار از عکس کنتراست شده در کار گرافیک استفاده می کند. عکس کنتراست شده عبارت از ترفندی تکنیکی در گراور سازی است. می بینیم که چطور ممیز استفاده از این تکنیک را دستمایه ی اغلب کارهایش می کند و حتی تصویرسازی درخشان او که با طراحی و نوعی حکاکی روی کاغذ گلاسه انجام می شود، به یکباره به ترکیب عکس های کنتراست شده تغییر داده می شود. اغلب پوسترهای او عکس های کنتراست شده اند و یا عکس های ترامه شده که آن قدر بزرگ می شوند تا دانه های ترام به روشنی دیده شوند. این هم یک ترفند تکنیکی است. این استفاده از فن به نوعی مشابه استفاده از فن کامپیوتر در دوره ی ماست. ممیز استفاده از فن گراورسازی را جایگزین مهارت دستی می کند. می بینیم که این ترفند یکی از گرایش های مسلط گرافیک ما برای سال های متمادی می شود. در دهه ی چهل برای نوشته ها و یا به اصطلاح تایپوگرافی، چاره ای به جز استفاده از حروف بریده شده از تیترهای روزنامه ها یا خطاطی نیست. می بینیم که تایپوگرافی چگونه ناشناس و دست نخورده باقی می ماند. در واقع ما چیزی به نام تایپوگرافی آگاهانه در آن دوره نداریم.

در دهه ی پنجاه شمسی که پدیده ای به نام لتراست یا حروف از پیش آماده شده پیدا و در تیترها، نوشته روی جلد کتاب ها و پوسترها تحولی داده می شود. کار با حروف با وجود لتراست امکانات جدیدی پیدا می کند. در این دوره تایپ کم کم از خوش نویسی فاصله می گیرد و بخش عمده ای از تایپ در کارهای گرافیک با لتراست ها که حروف را در اندازه های گوناگون فراهم می کردند، انجام می شود.

هنگامی که در دهه های چهل شمسی و سال های قبل از آن، عمل چاپ با ماشین های لترپرس انجام می شود، کارها اغلب سیاه و سفیدند و کارهای رنگی به صورت تفکیکی و بیش تر به اصطلاح آن دوره تمپلات (یعنی رنگ مسطح یکدست) هستند. این روش تمپلات، شکل بخش بزرگی از گرافیک و تصویرسازی آن دوره را تعیین می کند.

با پیدا شدن چاپ افست در اواخر دهه ی چهل شمسی، امکان چاپ رنگی به کلی دگرگون می شود، گو این که هنوز لیتوگرافی به صورت تفکیک رنگ ابتدایی توسط فیلترها و دستی انجام می شود و کیفیت چندان مطلوب نیست. در این دوره شاهد زیاد شدن تصویر سازی رنگی هستیم. در تبلیغات عکس کم کم جایی برای خود باز می کند ولی کارهای گرافیک فرهنگی اغلب با استفاده از تصویر سازی و عکس انجام می شوند. امکانات حروف و بزرگ و کوچک کردن آن ها به دلایلی فنی چندان آسان و رایج نیست. در دهه های چهل و پنجاه هنوز جریان تولید یک کار گرافیک امری آسان نیست، ولی چیزی به نام ایده و یا فکر سعی می کند کمبود امکانات تکنیکی را بپوشاند. فکر و ایده در اغلب کارها به طور آشکار دیده می شود. کم تر کاری است که صرفا فرم باشد. نگاه غالب این دوره، نگاهی ایده ای است.

دهه ی هفتاد به بعد، دوران کامپیوتر

در این دهه است که نقطه ی عطفی از لحاظ تکنولوژِی اتفاق می افتد: ورود کامپیوتر شخصی رومیزی به ایران و عمومی شدن آن ها و ورود نرم افزارهایی مثل کورل درا، فری هند و فتوشاپ. این نرم افزار ها امکاناتی به حیطه ی گرافیک ارائه می کنند که برداشت کلی راجع به گرافیک را دگرگون می کند. اگر در دهه ی سی، بیش تر نیرو و انرژی دست اندرکاران گرافیک صرف انجام مکانیکی یک اثر گرافیکی می شود، این بار اجرای کار با حداقل انرژی و فقط با وارد بودن به محیط نرم افزار و کمی تجربه کفایت می کند که پیچیده ترین کارهای گرافیک از لحاظ فنی به راحتی انجام شود. این سهولت اجرا عوارض و امکانات گوناگونی را پدید می آورد. اولین امکان آن، امکان تغییرات نامحدود و سریع در یک کار گرافیک است. در یک لحظه عکس یا تصویر می تواند به هر اندازه که طراح گرافیک می خواهد، تغییر کند. نوشته ها به سرعت با فونت های مختلف تغیییر کنند، اندازه ی آن ها تغییر کند، فواصل بین حروف و یا کلمات تغییر کنند، رنگ حروف در جا به هر رنگی عوض شود، حروف سایه دار شوند; شکل ها به سادگی و به درجه ای که ما به دقت تعیین می کنیم، ترانسپارنت می شوند. انواع و اقسام افکت ها که 20 تا 30 سال قبل یک رویا بود، به سادگی توسط هر طراح گرافیک با مهارت متوسط قابل اجرا در دسترس می شود. این امکانات وسوسه انگیز اغلب طراحان گرافیک را به غرق شدن در استفاده ی تکنیکی کامپیوتر وادار کرد. می توانم بگویم این امکان مانور در اندازه و رنگ و چرخش و دفرمه کردن و روی هم انداختن حروف وشکل و رنگ و امکان تغییر کمپوزیسیون اجزا، جادویی است که کمتر کسی از وسوسه ی آن می تواند فرار کند. این سهولت اجرا و امکان تغییر سریع و بی نهایت، یک تغییر بنیادی در نگاه به کار و جهان بینی طراحان گرافیک را باعث شد. این تغییر عبارت است از کمتر شدن پروسه و جریان مقدمه کار و متمرکز شدن وقت اصلی طراح گرافیک روی انجام تقریبا همه ی جریان کار روی کامپیوتر. به نوعی نگاه طراح گرافیک، نگاهی اجرایی می شود. در این دوره مجدداً مثل دهه ی سی، اجرا نقش اول را به عهده می گیرد، ولی با توانایی هایی متفاوت. کافی است چند جزء از عوامل کار که مثلا یک نوشته یا تصویر یا عکس است در اختیار داشته باشم، دیگر همه ی بقیه ی کار در کامپیوتر تعیین و اجرا می شود. نکته ی مثبت این پدیده ی جدید، رشد حس زیباشناسی وسلیقه ی هنرمندان طراح گرافیک است. این تغییرات امکان نوآوری فرمالیستی را ایجاد می کند. کارها به نهایت تمیز و دقیق اجرایی می شوند. توانایی هنرمندان طراح گرافیک در استفاده از رنگ، تربیت دید در ایجاد کمپوزیسیون های بدیع بالا می رود، ولی این سحر امکانات تکنیکی، اغلب او را از وفاداری به پیام و اطلاعات و درستی وضعیت اجزای کار نسبت به هدف ارتباط، دور می کند. طراحی گرافیک به منزله ی یک وسیله ی ارتباطی نادیده گرفته می شود. حتی بعضی از همکاران ارتباط را نفی و آن را غیر لازم و اضافی فرض می کنند.

در جریان امکان بازی با اجزای یک کار گرافیک یکی از ساده ترین مسیرها، بازی با حروف است. با حروف به سادگی می توان بازی کرد. حروف امکان می دهند همه ی اجزای آن ها را تغییر داد، مخصوصا وقتی با خوانایی حروف کاری نداشته باشید، این میدان تغییرات وسیع تر می شوند. و الحق که در این بازی با حروف کارهای ارزشمندی نیز خلق شده اند. ولی در اکثر کارها معنا وهدف ارتباطی فدای بازی استاتیک با حروف می شود و در غایت، ما با یکنواختی در کارها روبه رو می شویم.

نتیجه

در مجموع، ما شاهد موجی از انرژی و اشتیاق و علاقه در نسل جدید طراحان گرافیک هستیم. نهال های زیادی این جا و آن جا در این آب و خاک از زمین بیرون آمده اند. به نظر من، در این موقعیت وفور و امکانات گرافیک، شاید وقت آن رسیده باشد که عواملی مثل تعمق و تفکر و بحث های نظری مطرح شوند تا بتوانند به تقویت و رشد این همه نهال کمک کنند.

ما اکنون نیاز داریم بدانیم که دقیقا چه می کنیم … و… چرا چنین می کنیم.

آنچه مسلم است گرافیک ما مشتاقانه برای شاخص بودن فعال است و شاید زمینه های یک گرافیک بومی ولی به روز و شاید قابل ارتباط نیز فراهم می شود.

به امید آن روز.

گرافیک دهه های چهل و پنجاه شمسی

در برخورد با غرب کلیه ی هنرهای ایران دگرگون می شوند. شعر نو حاصل اولین آگاهی شاعران به نوع جدیدی از شهر در بیرون از ایران است. ادبیات و داستان نویسی ما نیز با هوای تازه ای آشنا می شوند; آن گاه به هنرهای تجسمی می رسد. کمال الملک جزء اولین راهیان به غرب و ارمغان او رئالیسم در نقاشی برای ایران است. در دهه های بیست و سی تعدادی از هنرمندان عازم غرب می شوند و انواع و اقسام ایسم ها را با خود به سوغات می آورند. در دهه ی سی و چهل شمسی نهال های سوغات از غرب در هنرهای تجسمی ایران شروع به رشد و نمو می کنند. اولین دوسالانه ی هنر مدرن در تهران در همین سال ها برگزار می شود. نسل جدیدی از هنرمندان با گرایش های گوناگون از امپرسیونیسم تا کوبیسم و آبستره در ایران رشد می کنند. اکنون نوبت گرافیک است که خود را با ادبیات نوین و هنرهای تجسمی مدرن همراه سازد. مرتضی ممیز این رسالت را به عهده می گیرد و در فضای گرافیک ایران نسیم تازه ای وزیدن می گیرد. صادق بریرانی درهمان سال های شروع گرافیک مدرن ایران از پیشقراولان است. آن گاه نگارنده و قباد شیوا، بهزاد حاتم، فریدون آو، فرهاد باتمانقلیچ، ابراهیم حقیقی، حمید نوروزی و چند تن دیگر برای گسترش این گرایش جدید فعال می شویم. وزارت فرهنگ، کانون پرورش کودکان و نوجوانان، انتشارات سروش، فستیوال فیلم تهران و جشن هنر شیراز، سفارش دهنده های گرافیک جدیدی می شوند.

این سال هایی است که ما با لذت زیاد و با گوشه چشمی به غرب، انواع و اقسام جهت های گرافیک را تجربه و آزمایش می کنیم; نوعی دوران اکتشاف بر مبنای نمونه هایی از دیارهای دیگر است. در واقع، برخورد با غرب جرقه ای برای روشن شدن آتش اشتیاق به گرافیک تازه و مدرن می شود. پوستر های فرهنگی، آگهی های تبلیغاتی، آرم، تیتراژ فیلم، طراحی نمایشگاه ها، کتاب سازی، تنظیم صفحات مجله ها، روی جلد ها، میدان هایی می شوند برای این دوره ی اکتشاف و تجسس.

در این سال ها گرافیک مدرن توسعه پیدا می کند و جای ثابت و شناخته شده ای در فضای فرهنگی آن دوره می یابد.

در همین دوره، گرافیک تبلیغاتی و اطلاع رسانی جمعی نیز گسترش پیدا می کند. آژانس فاکوپا با آگهی های تبلیغاتی به معنای واقعی بازاریابی و جذب مشتری قدم های بزرگی بر می دارد. آژانس های دیگر تبلیغاتی مثل کاسپین، آوازه، و زیبا در بالا بردن فروش کالاها نقش بزرگی بازی می کنند. کامران کاتوزیان با تاسیس آژانس آوانگارد، نوع نگاه تازه ای در دنیای تبلیغات تجاری رایج می کند. می توان گفت در همه ی زمینه های گرافیک، فعالیت گسترده ای پیدا می شود. حتی مدیر هنری به معنای درست آن پیدا می شود. هرمز وحید در انتشارات و مهدی متین رزم در تبلیغات، سمت رسمی مدیر هنری با توانایی های واقعی یک مدیر هنر فعالیت دارند. در این دوره، هستند طراحانی که فقط کار گرافیک تبلیغاتی می کنند، مثل فرهاد مهربان و مجید بلوچ، عکاسی به منزله ی یکی از عوامل گرافیک رشد می کند. استودیوهای عکس برای این منظور پیدا می شوند. مسعود معصومی و رضا نوربختیار از اولین عکاسان تبلیغاتی اند. گرافیک تبلیغاتی خود رشته ای وسیع می شود. خوش نویس در ارتباط با گرافیک برای خود جایی دارد; اخوین، احصایی و مافی از نامداران خوش نویس برای تبلیغات و انتشارات و مطبوعات این دوران اند.

گرافیک بدون مرزبندی تبلیغاتی و فرهنگی در همه ی جهات گسترش پیدا می کند. حتی برای اولین بار در دانشکده ی هنرهای زیبای تهران به همت مرتضی ممیز، رشته ی تدریس گرافیک بنیاد گذاشته می شود. فعالیت مشابهی دردانشکده ی هنرهای تزیینی (دانشگاه هنر) جریان می گیرد.

خلاصه این که گرافیک به معنای امروزی دارای نام شود.

طراحی گرافیک به منزله بیان تصویری محتوایی برای مخاطبان خاص، چندان مورد توجه دست اندر کاران گرافیک دو دهه ی هفتاد و هشتاد نیست. با وجود این ، در بعضی از کارهای تبلیغاتی (به دلیل ضرورت مطلق کار) و تعدادی از کارهای گرافیک به قولی فرهنگی، شاهد نمونه های موفق «دیزاین» هستیم. آثاری که به طور موفق و روشن در آن ها پیام یا معنا دیده می شود. آثاری که توانسته اند برای معنایی سمبل های تصویری قابل فهم و مربوط به معنا پیدا کنند و این سمبل ها را با وضوح و د رتناسبات درست در ارتباط با مخاطب قرار دهند.

می توان گفت که گرافیک ایران حتی از شروع مدرنیسم در ایران، نمی توانسته گذشته ی تصویری خود را فراموش کند. گو این که گرایش به انبان گذشته به نوعی در دو دهه ی اخیر طرفداران بیش تری پیدا کرده است.

بیش ترین مواد استفاده شده، صفحه بندی و تصاویر کتب چاپ سنگی است. شاید به این دلیل است که کتب چاپ سنگی به هر حال با تکنیک چاپ سر و کار داشته اند و نکاتی که به گرافیک امروز نزدیک است، مثل صفحه بندی و یا تصویر گری، در آن ها قابل مصرف تر هستند. می توانم بگویم که استفاده از منابع تصویری گذشته از زمان چاپ سنگی عقب تر نمی رود، مگر استفاده از خوش نویسی که منابع قدیمی تری هم استفاده شده است.

کارهای گرافیک دهه ی سی شمسی و سال های قبل از آن، بیش تر توانایی های اجرایی دستی را می طلبند. در آن دوره، زمانی که صرف تولید و اجرای ی کار می شود با امروز قابل مقایسه نیست. با این همه، در بسیار جاها رد پای فکری را می توان دید. تصویر سازی یکی از ارکان گرافیک آن دوره است.

اولین نسل بعد از انقلاب

سال های اولیه ی انقلاب اسلامی بیش تر به گرافیک آرمانگرا احتیاج داشت. پوستر های این سال ها اغلب در خدمت آرمان های انقلاب اند. از لحاظ برداشت و نگاه، ادامه ی پوستر های قبل از انقلاب اند. استفاده از عکس های کنتراست شده و استفاده از تصویر سازی، کارهای گرافیک قبل از انقلاب را به یاد می آورند. استفاده از تایپ در همان حدود قبل از انقلاب است، ولی اولین آثار توجه به استفاده بیش تر از نوشته و خوش نویسی در این دوره دیده می شود. این گرایش بیش تر از نقش خط در آثار مکتوب اسلامی و توجه به شعارهایی ناشی می شود که جز خط و خوش نویسی وسیله ی دیگری برای بیان خود ندارد.

ولی اولین موج جدی گرافیک بعد از انقلاب از دهه ی هفتاد شمسی شروع می شود. شاخصه های این دوره کسانی هستند مثل عابدینی، مشکی، عباسی، ادیبی، پارسانژاد و …

شروع کار این نسل حدود زمان ورود کامپیوترهای شخصی به ایران است. در شروع کار این نسل ما رگه های زیادی از گرافیک قبل از انقلاب را می بینیم، اما به مرور آن ها هر یک برای خود گرافیک مستقل و پویایی عرضه می کنند.

نکته ی قابل توجه در کارهای این دوره تمیزی اجرا، دقت در ترکیب و ملاحظات زیباشناسانه است.

موج طراحان تایپوگرافی جدید

یکی از گسترده ترین گرایش های دو دهه ی اخیر، گرایش تایپوگرافی در ایران است. گو این که معنا و کاربرد اصلی تایپوگرافی که کار اصلی آن در مطبوعات و نشر است، نه در مدارس تدریس شده و نه تعریف و به کار رفته شده است، ولی پدیده ای است که با به وجود آمدن کامپیوتر و امکان بازی بدون مرز با حروف، جای وسیعی در میان طراحان گرافیک اخیر باز کرده است. به این دلیل، در مورد آن کمی مفصل تر شرح می دهیم.

این نوع تایپوگرافی درست در زمانی در ایران شکل می گیرد که در غرب نهضت های ساختارشکنی و شورش علیه طراحی گرافیک قانونمند شده اتفاق می افتد. گرایش به سمت فراموش کردن قوانین و آزاد کردن تایپ و تصویر از قید هدفمند بودن آن در بخشی از طراحان گرافیک جوان طرفدارانی پیدا می کند. این طراحان گرافیک به اجزاء ساختاری کار گرافیک جوان مستقل از معانی و هدفمند بودن، آن ها را به عنوان اجزای یک کمپوزیسیون فرض و آزادانه با این عوامل رفتار می کنند. نوع تایپوگرافی آزاد از معنا و استفاده از آن برای بیان هنری و نه در خدمت هدف، باب می شود. در همین دوران گرافیک ایران نیز تحت تاثیر این گرایش به نمایش هنرمندانه تایپ و نوشته فارسی در غالب کار گرافیک می پردازد. درست است که منشا این حرکت نگاهی جدی به غرب دارد، ولی در جریان این دوره کارهای بدیعی نیز تولید می شود و زمینه ی بحث در هویت ایرانی گرافیک را دامن می زند و داغ می کند.

موج جدید گرافیک دو دهه ی اخیر با استفاده از حروف فارسی با رضا عابدینی آغاز می شود. رضا عابدینی به عوامل اصلی کار گرافیک که نوشته و تصویر و رنگ و فرم است، نگاهی هنرمندانه دارد. همه ی عوامل کار برای او بهانه هایی هستند تا بتواند شخصی ترین بیان ممکن را متجلی کند. او کاری به خوانایی نوشته ندارد و نوشته را به منزله ی فرم مطلق نگاه می کند. او ایده ی ساختارشکنی در تایپو گرافی را از غرب وام می گیرد، ولی ترکیب های نوشته و عکس او به عنوان پوستر، نمونه های درخشانی از بیان هنری و شخصی درحیطه ی پوسترند. در اغلب کارهای سال های اخیر او که نمونه هایی از بلوغ یک هنرمند است، ما با یک اثر هنری بدیع روبه روییم. او به استفاده از دو عامل نوشته و اغلب عکس کنتراست شده که از شروع کارش مواد اصلی او بوده اند، وفادار باقی می ماند، ولی در ترکیب آن ها و نوع و اندازه استفاده از آن ها متنوع و استادانه و نو عمل می کند. او شاید یکی از اولین طراحان گرافیک باشد که به نهایت از کامپیوتر استفاده می کند، و آن هم استفاده ی درست.(36)

ایمان راد خود را در گرافیک اولیه ی دوران چاپ سنگی و اوایل چاپ نشریات در ایران غرق می کند. عوامل خود را از میان آن ها یا نزدیک به آن ها انتخاب می کند، ولی حتی از آن ها نیز بیش تر به سمت ابتدایی کار کردن حرکت می کند. نکته ی جذاب کار او نیز همین جاست. ایمان راد سعی دارد به طلسم ها و مطیف های اولیه ی دوران چاپ ایران نگاهی تازه بیندازد. از لحاظ ساختار، کار او مدرن است ولی از لحاظ اجرا سعی در بدوی و غیر ماهرانه کارکردن دارد. یکی از خصلت های ابتدایی کار کردن، سر و کار داشتن با بخش بدوی و کودکانه ی افراد مخاطب است و کار ایمان راد این خاصیت را دارد. بر خلاف اغلب طراحان گرافیک که فقط با تایپ کار می کنند و سعی در دقیق کارکردن دارند، ایمان راد سعی نکرده است تا آشکارا از امکانات کامپیوتر استفاده کند، بلکه به اجرای اولیه ی دستی و نقایص آن می پردازد. شاید او از معدود طراحانی است که تسلط ظاهری کامپیوتر را در کارهایش کم تر می بینیم و نکته ی قدرت او نیز در همین اجرای دستی قرار دارد. اجراهای کامپیوتری او نیز نظم مطلق کامپیوتر را ندارد.(37)

بیژن صیفوری که از پیشروان استفاده از نوشته و تایپ فارسی است، بیش تر با خود تایپ سروکار دارد و تصویر کمتر نقشی یا نقش مهمی در کارهایش بازی می کند. او نیز از ساختارشکنان مهم تایپ فارسی است. دیدی هنرمندانه و نو به تایپ و نوشته دارد. در اغلب کارهایش فقط به تایپ و بازی با آن و امکانات ترکیب بندی آزاد بدون مراعات خوانایی می پردازد; شاید مهم ترین مشخصه ی کار او بزرگ کردن حروف در حداکثر امکان کار و توجه صرف به زیباشناسی ترکیبی حروف است.(38)

ساعد مشکی گو این که از طراحان گرافیک تایپوگرافر نیست، ولی در رده ی خاصی از تایپو گرافی هنرمندانه دست دارد. مشکی حروف تایپ های دستی را به منزله ی یکی از عناصر اصلی کارش به کار می برد. او حروف را از هم جدا و دوباره سرهم می کند و در غایت، با افکت هایی مثل فتوکپی، فضای وهم آلود ولی شاعرانه ای با تایپ درست می کند. او در نوشته های دست نویس ولی نه خوش نویسی هم دستی دارد. او جزو معدود کسانی است که سعی دارد دست نوشته هایش با معنای مستتر در آن هماهنگی داشته باشد.(39)

مهدی سعیدی که جزو نسل بعد از عابدینی است، مصرف نوشته را در ابعادی جدید تجربه می کند. اگر عابدینی با نگاهی کاملا غربی به شکل و تصویر و تایپ نگاه می کند، سعیدی به خوش نویسی سنتی ایران گرایش بیش تری دارد. او بر پایه ی بیرون آوردن شکلی آشنا از ترکیب نوشته ها که در خوش نویسی ترک و ایران اتفاق می افتاده است و مثال آن مرغ هایی هستند که با نوشته شکل گرفته اند، کار می کند. مردی که دایره می نوازد، ولی شکل دایره و مرد از بافت سیال حروف ساخته شده اند. اگر عابدینی به هماهنگی فرم نوشته ها در درون تصویر کاری ندارد، سعیدی به هماهنگی مسیر حروف و کلمات و شکلی که پدیدار می شود، عنایت دارد. در مجموع، کار سعیدی به نوعی آشناتر است. سعیدی نوشته و تصویر را بر مبنای خوش نویسی و تمرین های خوش نویسی و تا حدودی تطابق مسیر نوشته ها و فرم کنار هم می گذارد و این تفاوت مشخص او با دیگر حروف کاران ماست. او از حرکت سیال قلم برای نشان دادن یک ایده هم به خوبی استفاده می کند.(40)

سفری میان فرهنگ ها

نمایشگاه جابه جایی قاره ها

دیوید گالووی

فصلنامه فراایران 7 ، بهار 1380

«هنر، راهنمايي براي تبادل زايا ميان فرهنگ هاي جهاني است.» اين شعار و مشي اصلي نمايشگاه «جا به جايي قاره ها» (سفري ميان فرهنگ ها) بود؛ نمايشگاهي که يکي از بزرگترين نمايشگاه هاي هنري آغاز هزاره بود. «جا به جايي قاره ها» کار مشترک چهار نمايشگاه لودويک فوروم شهر آخن (آلمان)، موزه ي بونفانتن شهر ماستريخت (هلند)، استادز گالري شهر هيرلين (آلمان) و موزه ي هنر مدرن شهر لي يژ (بلژيک) بود. اين نمايشگاه از ٢١ مه تا ١٠ سپتامبر ٢٠٠٠ / ٣١ خرداد تا ١٩ شهريور ١٣٧٩در منطقه ي مرزي بين اين سه کشور برگزار شد تا بازتابي باشد از تداخل و تفاوت هاي فرهنگي تاريخي و اجتماعي در مناطق مرزي؛ تجربه اي موفق و استثنايي در گسترش مشترکات فرهنگي و تقويت فرهنگ مرزي و غلبه بر آداب و رسوم حاصل از سنت هاي ملي.
در اين نمايشگاه بيش از يکصد هنرمند جوان و تازه کار که در اروپا زندگي مي کنند اما اصل و تبار کره اي، ژاپني، چيني و امريکاي لاتيني دارند، گرد آمدند. از اين هنرمندان بيش از ٣٠٠ اثر هنري در قالب شيوه هايي همچون نقاشي، مجسمه سازي، آثار چند رسانه اي، چيدمان، رقص، فيلم و موسيقي به نمايش در آمد. اين هنرها تنها به حوزه هاي خاص فرهنگي جغرافيايي محدود نبود، بلکه بازتاب هنر و فرهنگ در قاره هاي مختلف بود.

از مسايلي که در نمايشگاه «جا به جايي قاره ها» آشکار و مشخص بود، پرداختن به پرسش ها و معضلات جهان معاصر، همچون فرهنگ مهاجرت، پديده ي چند فرهنگي، جهاني شدن فرهنگ در قالب آثار مختلف بود. در اين نمايشگاه هنرمندان جلاي وطن کرده که آثارشان عميقا حاوي انديشه ي بومي و محلي است، حضوري فعال و پر رنگ داشتند. به همين دليل مخاطبان نمايشگاه با آثاري کاملا بکر که به قلمروهايي نو و اقليم هايي خيالي تعلق داشتند، مواجه شدند. در اين نمايشگاه شاهد تماس و ارتباط فرهنگ هاي مختلف بوديم. هنرمند آسيايي با کوله باري از ميراث و فرهنگ غني گذشته اش در بستري نو، آثاري بکر و غريب خلق کرده بود. مرزهاي جغرافيايي مخدوش بود. در آثار به نمايش درآمده، شاهد تاريخ و فرهنگ گذشته ي يک قوم بوديم. اين آثار ما را به گذشته هاي دور مي بردند؛ در زمان حال غرق مي کردند و چشم اندازي از آينده پيش روي مان مي گستراندند. اين آثار اگر چه داستان هايي از اجداد و نياکانشان تعريف مي کردند، اما نوع روايتشان معاصر و امروزي بود.

لودویگ فروم، آخن : هنر امریکای لاتین ، ژاپن و کره

تبادل فرهنگي اروپا و امريکاي لاتين از قدمت و پيچيدگي فراواني برخوردار است. در اين نمايشگاه آثاري از ويلفردو لم (Wilfredo Lam) و ليژيا کلارک (Lygia Clark)به نمايش درآمد. اين آثار نشان دهنده ي شباهت عميق نقاشي سوررئاليستي و ساختار گرايي اروپاي اوايل قرن و عناصر هنر آفرو کوبايي بود.

استادز گالری ، هیرلن :هنر ایران و ارمنستان

«سنت و خاص نگري جهاني» نام بخشي بود که در آن آثار شش هنرمند ايراني و ارمني به نمايش در آمد. ابزار اين هنرمندان شامل فرم هاي سنتي همچون مجسمه سازي، نقاشي و فرم هاي جديدتري چون چيدمان و ويديو آرت مي شد. در آثار آنها تلاقي فرم هاي سنتي و مدرن به وضوح ديده مي شد. اين هنرمندان از زبان بومي و قومي شان در بستري از فرم هاي غربي استفاده کرده اند به همان گونه که مثلا در آثار مجسمه ساز ايراني پرويز تناولي و رد پاي مکتب سقاخانه که در دهه ي ١٩٦٠ در ايران رواج داشت، به شيوه هاي مختلف و متنوع ديده مي شود.

موزه بونفانتن ، ماستریخت : هنر افریقا

اين بخش از «جا به جايي قاره ها» به نقاشان جوان افريقايي اختصاص داده شده بود؛ نسلي که تحت تاثير هنر غربي بوده اند و به همين دليل چشم انداز و جهان بيني بصري شان، بسيار گسترده بود. در آثارشان با دنيايي رو به رو بوديم که در آن مرزهاي فضا و زمان، در نتيجه ي فرايند دموکراسي و گسترش شبکه ي حمل و نقل و تکنولوژي هاي ارتباطي از بين رفته اند. به همين دليل آثار آنها از آگاهي دو سويه، يعني هم افريقايي و هم اروپايي برخوردار بود.

موزه ی هنر مدرن ،لی یژ : هنر چین

در اين بخش آثار ١٥ هنرمند معاصر چيني، تايواني و هنگ کنگي به نمايش درآمد. اين آثار حاصل تنش و تلاقي ميان فرهنگ و زبان اروپايي و سنت ها و ميراث هاي زادگاه هنرمندان بود.

سنت و خاص نگری جهانی :میراث ایرانی

دیوید گالووی

در فرهنگ هاي کهن که از سنت بصري زايايي برخوردارند، گرايش هايي که به اين سنت وجود دارد غالبا متضاد است؛ به همين دليل براي تبديل شدن به يک هنرمند «جدي» معاصر شايد لازم باشد که هنرمند واپسين «ايسم هاي» موجود در غرب را با اين سنت ها تلفيق کند. در ايران گرايش جديد آشتي با سنت در اوايل دهه ي١٩٦٠م. (١٣٤٠ خ.) پديدار شد، زماني که شماري از هنرمندان پس از تحصيل در خارج از کشور به وطن بازگشتند و نگاهي تازه به ريشه هاي زيباشناختي موجود در فرهنگ شان افکندند. سبک هاي محلي و پرداخته شده ي هنر ايراني کمتر مورد توجه قرار گرفت، اما زبان فرم روزمره و بومي زندگي ايراني (همچنين مذهب شيعه) به منبع تمام نشدني و عمدتا بهره برداري نشده ي الهام آنها تبديل شد.

يکي از نخستين هنرمنداني که از چنين منابعي بهره برداري کرد، پرويز تناولي مجسمه ساز بود. کسي که با مارينو ماريني(Marino Marini) در ميلان ايتاليا تحصيل کرد و پس از بازگشت به فضاي هنرمندانه ي مشترکي، مکتب نقاشي سقاخانه متولد شد .نام اين مکتب از منبع آب هايي گرفته شده است که اهميت آنها تنها به خاطر سيراب کردن تشنگان به ياد امام حسين (ع) نبود بلکه به خاطر طرح ها و آذين هاي مکتوب هاي بر روي ضريح ها بود که توجه اين هنرمندان را به خود جلب کرد. مومنان به خاطر مستجاب شدن دعاها و برآورده شدن آرزوها و نيازهايشان، قفل و زنجير و تکه هاي پارچه را به ضريح اين مکان ها دخيل مي بستند. بنابراين، اين بناهاي کوچک در محله ها و تزيينات و آذينهاي آنها مضامين، بن مايه ها و حتا مصالح لازم هنرمندان جوان را فراهم کرد، مصالحي که نه تنها توسط هنرمندان نسل قبل مورد توجه قرار نگرفته بود، بلکه در ميان هنرمندان پيرو سبک هاي غربي نيز سابقه نداشت.

مجسمه هاي برنزي پرويز تناولي، نمونه اي از آثار هنري اين گروه غير رسمي است. “earthwork”هاي مارکو گريگوريان و آثار سونيا بالاسانيان، تحت تاثير همين امواجي که مکتب سقاخانه ايجاد کرد، ساخته شده اند، اين مکتب حتا پيش از انقلاب اسلامي در سال ١٣٥٧، فراگير شده بود. اما براي نسل بعد، آثار هنرمندان اين مکتب، غالبا همچون افسانه هايي متعلق به گذشته قلمداد شد. در نسل جديد، هنرمنداني همچون شيرين نشاط تحت تاثير بسياري از جنبه هاي فرهنگ عامه که نقطه ي شروع و حرکت نسل قبلي بود قرار گرفتند. نشاط البته متعلق به نسلي است که بسياري از آنها در خارج از کشور فعاليت کرده اند. آثارش در خودنگاره هاي پيشين اش سابقه دارد و با خطاطي هاي سونيا بالاسانيان همراهي شده است. همچنين شباهت هايي با دستاوردهاي اين مکتب در آثار فريبا حاج احمدي وجود دارد که معتقد است موزه ها، در عملکرد سنتي خود، براي زنان نقش و حرکت هاي «قابل قبول» تعيين مي کنند.

براي فرخنده شاهرودي که تحصيلاتش را پيش از مهاجرت به آلمان در سال ١٩٩٠ در دانشکده ي هنر تهران تکميل کرد، مسائل زنان از اهميت اساسي برخوردار است، هر چند که او مايل است آثارش را به جاي فمينيستي، زنانه ارزيابي کنند. فاصله ي جغرافيايي با فرهنگ ايراني در هنرمنداني چون او و بسياري ديگر از معاصرانش همچون کارن خراساني، باعث توجه بيشتر به رمزگان بصري غني آثار آنها شده است. در اشارات و کنايه هاي موجود در کارهايشان، هيچ چيز کليشه اي يا نوستالژيکي وجود ندارد، آنها تنها نشانگر ژرفاي منابع تصويري و استعاره اي است که در اختيار هنرمندان است؛ هنرمنداني که سال هاي تکوين فرهنگي و هنري زندگي شان را در ارتباط نزديک با فرهنگ ايراني گذرانده اند. سنت، به زعم اين هنرمندان جوان، تنها دستاوردهاي فرهنگي متعلق به گذشته نيست، بلکه به دستاوردهاي زنده و تجربه شده ي زمان حال نيز برمي گردد که حتا منجر به کار خلاقه در تبعيد مي شود، يعني کيفيتي که شايد بتوان آن را در اصطلاح «خاص نگري جهاني» خلاصه کرد.

1- سیطره آسیا

اگر قرن بيستم تحت سيطره ي فرهنگ امريکايي بود، قرن بيست و يکم متعلق به تمدن هاي آسيايي است. زبان انگليسي، به عنوان زبان جهاني، رقيبي جدي از زبان هاي آسيايي را پيش روي خود خواهد ديد. در حد فاصل ١٩٥٤ تا ١٩٧٢ گروه ژاپني GUTAI، با برگزاري مجموعه اي از نمايشگاه ها و فعاليت هاي هنري تحولي چشمگير در هنر ملي و جهاني ايجاد کرد، که مهم ترين آن خصلت تهيگي در هنرهاي تجسمي بود که تاثير آن سر تا سر جهان هنر را درنورديد.

در نمايشگاه اخير آثار چند هنرمند ژاپني که از آن جمله مي توان به کازو کاتاسه (Kazuo Katase) با چيدمان مهمان تابستاني، مجسمه هاي يوجي تاکه اوکا (Yuji Takeoka)و عکس هاي هيروشي سوگيموتو (Hiroshi Sugimoto) اشاره کرد، حضوري تاثيرگذار و چشمگير داشتند. آنچه در کار هنرمندان ژاپني مشترک بود، رابطه ي ميان فضا و زمان و همچنين نور و هوا بود. در بخش رسانه ي جهاني آثار نام جون پايک (Nam June Paik)که او را «پدر ويديو آرت» در آلمان مي دانند و همچنين موريکو موريکايت (Moriko Moriquite) که آثارش تلفيقي از سنت هاي رازآميز موطنش و واقعيت مجازي پاپ گونه ي غربي بود، جلب توجه مي کرد. همه ي اين آثار نشان دهنده ي گسترش مرزهاي ويژگيها و سبک هاي بومي اين هنرمندان، به اقليم و جهان هاي ديگر و ترويج و سري فرهنگ هاي دورگه در جهان امروز است.

2-پیچیدگی و غنا

رابطه ي فرهنگي هنري ميان اروپا و امريکاي لاتين از پيچيدگي و غناي فراواني برخوردار است ولي در عين حال يکي از پيچيده ترين روابط است. گسترش موج هنر آزاد در امريکاي لاتين همواره در راستاي تحولات اروپا بود. از طرف ديگر، آثار هنرمندان غير اروپايي تنها زماني توانست احترام و پشتوانه کسب کند که سبک هاي کوبيسم و سوررئاليسم باعث توجه بيشتر به قالب هاي هنري غير اروپايي شد.

در ميان هنرمندان امريکاي لاتين که در نمايشگاه «جا به جايي قاره ها» حضور داشتند، ليژيا کلارک و ويلفردو لم از شهرت بيشتري برخوردارند. اين دو هنرمند نقش بسزايي در پيشبرد سبک سوررئاليسم و شالوده گرايي (کانستراکتيويسم Constructivism) دهه ي ١٩٤٠ و ١٩٥٠ داشتند. ويلفردو لم جان تازه اي به سوررئاليسم اروپايي بخشيد و با افزودن عناصر جادويي و شمايل هاي مجازي بر گرفته از زادگاهش، سبکي نوين را پي افکند. کلارک و لم تاثير زيادي در هنر امريکاي لاتين سده ي بيستم داشتند، اما بدون شک نقش تعيين کننده ي آنها در تاريخ هنر همچنان مکتوم باقي مانده است.

3- سنت های چینی

نخستين تجلي هنر نوين چيني در پاريس بود، در سال ١٩٤٨، هنگامي که زاوو کي (Zao Wou-Ki) به فرانسه آمد. در طي اين سال ها شهرتي خاص به علت سبک آبستره اش، که ريشه در هنر نقاشي و خطاطي چيني دارد، به دست آورد. در اين سال ها هنرمندان چيني نگاهي تازه به سنت هاي کهن و غني شان داشته اند، به خصوص نوع کلاسيک نقاشي چيني، يعني نقاشي مرکب. عناصر اصلي نقاشان چيني خطاطي سنتي چيني و سنت هاي تثبيت شده ي نگارگري و نقاشي بود.

کوهي از کاغذ، محصولات چاپي که شکار دستگاه خرد کننده هستند، و صداي ماشين تحريري که به گوش مي رسد؛ اين چيدماني بود به نام نقطه ي صفر ادبيات از وو مالي (Wu Mali)، هنرمندي از تايوان. نام اثر و موضوع آن برگرفته از نظريه ي رولان بارت (Roland Barthes) در نخستين تجلي هنر نوين چيني در پاريس بود، در سال ١٩٤٨، هنگامي که زاوو کي (Zao Wou-Ki) به فرانسه آمد.

در طي اين سال ها شهرتي خاص به علت سبک آبستره اش، که ريشه در هنر نقاشي و خطاطي چيني دارد، به دست آورد. در اين سال ها هنرمندان چيني نگاهي تازه به سنت هاي کهن و غني شان داشته اند، به خصوص نوع کلاسيک نقاشي چيني، يعني نقاشي مرکب. عناصر اصلي نقاشان چيني خطاطي سنتي چيني و سنت هاي تثبيت شده ي نگارگري و نقاشي بود.

کوهي از کاغذ، محصولات چاپي که شکار دستگاه خرد کننده هستند، و صداي ماشين تحريري که به گوش مي رسد؛ اين چيدماني بود به نام نقطه ي صفر ادبيات از وو مالي (Wu Mali)، هنرمندي از تايوان. نام اثر و موضوع آن برگرفته از نظريه ي رولان بارت (Roland Barthes) در مورد مرگ مولف، مرگ متن و مرگ حروف است.

چهره هاي انساني نيز در اين نمايشگاه حضور داشتند. وي سي. اچ. گزاويه (Wei C. H. Xavier)، هنرمند تايواني، مجموعه اي از تصاوير سرهاي انساني را که يادآور اواخر قرون وسطي هستند، با چشماني بسته و راز آميز، به نمايش گذاشته بود.

از طرفي ديگر چن ژن (Chen Zhen) به تکنيک هاي سنتي ذن در آثارش اشاره دارد، که بر طبق اين سنن، طرفين دعوي با «پنجاه ضربه براي هر نفر» به آرامش و رستگاري مي رسند.

١ برگرفته از مقاله ي «سيطره ي آسيا»، گرگور جنسن (Gregor Jansen)، در کاتالوگ نمايشگاه.

٢از مقاله ي «ساخته شده در امريکاي لاتين ؟ » از آنت لاگلر (Annette Lagler)، در کاتالوگ نمايشگاه.

٣ از مقاله ي «هنرمندان چيني در اروپا از زمان جنگ جهاني دوم» از يانگ ون يي (Yang Wen-i)، در کاتالوگ نمايشگاه.

پشت هیچستان ها

هیچ در آینه ی آفرینش های سپهری ̗ کیارستمی و تناولی

میر احمد میر احسان

فصلنامه فراایران ̗ شماره هشتم ̗ تابستان 1380

تلاش براي شنودن مكالمه ي شعر سهراب سپهري، سينماي عباس كيارستمي و مجسمه هاي پرويز تناولي خود به خود به اندازه ي كافي تلاشي شگفتي آور، پرسش برانگيز و ترديد بار است. وقتي كه كانون «هيچ» به اين رابطه ي سه جانبه تمركز مي دهد، حيرت ما حتا افزون تر مي شود. «هيچ» اما در اينجا هيچ نيست، بي چيزي نيست، سرشت معمايي و ريشه ي همه ي چيزهاست. هيچ است و آغاز انسان و زندگي. چرا اين سه تن را براي يك گفت و گو برگزيده ام؟ به نظر من هر سه به نحوي رهبري كنندگان يك سبك هنري منحصر به فردند كه با زندگي و ديگر هيچ و ريشه هاي ما رابطه دارد و ديگر آن كه آنان آينه هاي درخشاني از حسيت مدرن و يا حس جهان مدرن اند. وقتي كه انسان معاصر تمايل مي يابد به قولي سري به خانه ي پدري بزند، دلتنگ چيزهايي مي شود كه داشته، به كودكي و كودكانگي بر مي گردد و در همان حال درگير پرسش هيچ است. هيچي كه هيچ نيست. مطلع و برآمد نگاه انسان و جهان است. البته در عباس كيارستمي اين بازگشت به كودكي مطمئنا از انگيزه اي پسامدرنيستي برخوردار است و نه ارتجاعي. او مي كوشد با تمسك به دست نخوردگي و پاكي و سفيدي كودك، راه هاي يك خرد نو را، پرسشگري مدرن را، و رهايي از سنت و خرافه هاي نادرست را و افق هاي باز تازه را براي كودك مطرح سازد و براي بزرگترهايي كه بالغ نشده اند نكته اي را طرح كند. او از هيچ، و ارزيابي نوي همه ي چيزها و رجوع به پرسش خرد نو آغاز مي كند. در اينجا من قصد بررسي تفصيلي ويژگي هاي شعر سپهري، سينماي كيارستمي و مجسمه پردازي تناولي را ندارم، نمي خواهم خصوصيات عمومي هنرشان را نقد كنم يا به شالوده شكني آثارشان بپردازم و در همه ي وجوه، تمايز و تشابه آثارشان را مورد بحث قرار دهم. من مي خواهم حضور «هيچ» در آثار هر سه و معناي آن و تقرب و تنافر هيچ هاي هريك را از ديگري باز گويم. اين صرفا پيشنهادهايي است يادداشت وار براي انديشيدن.

كم و بيش همه ي ما شعر واحه اي در لحظه ي سهراب سپهري را خوانده ايم، يك بار ديگر، با هم بخوانيم:

به سراغ من اگر مي آييد،

پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.

پشت هيچستان رگ هاي هوا،پر قاصدهايي است

كه خبر مي آرند،از گل واشده ي دورترين بوته ي خاك.

روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح

به سر تپه ي معراج شقايق رفتند

پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،

زنگ باران به صدا مي آيد.

به سراغ من اگر مي آييد،

نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من.

***

از ياد نبريم كه آخرين كتاب سپهري، ما هيچ، ما نگاه نام داشت. هر خواننده ي شعر سپهري متوجه تاثير نگرش هاي عرفاني و اشراقي شرق دور در شعر سپهري است.

اما آنچه كمتر به آن توجه شده اين كه آن معرفت درآينه ي وجود سپهري بازتاب يافته است. شاعري امروزي كه در عين حال خواه و نا خواه با انديشه ي «هيچ» مثبت و فعال نيچه اي برخورد كرده، در فضايي مدرن زيسته، و همچون شاعري ايراني، برخوردار از تجربه ي مدرنيت، چه در سبك شعرگويي و چه در فرا روي از قواعد و نگاه شعر كهن (چه ايراني و چه ديگر اشعار صوفيانه ي شرقي) و تحت تاثير آزمون اروپايي و مدرنيته نفس كشيده، انديشيده، نقاشي كرده و شعر سروده است. با اين همه منبع نگاه عارفانه، از هيچ سپهري، هيچي ويژه ساخته است. اين «هيچ»، پوچ نيست بلكه ما با عبور از آن به معنايي نو، به بيداري، به خبر، به وحدت وجود مي رسيم. هيچستان سپهري «پشت»ي دارد، و پشت آن، جايي است كه قاصدهايي در هوايش جاري اند و دچار شهود و بيداري اند و از دورترين گل باز شده در روي خاك باخبرند. اين جا، به آن سوي هيچستان جايگاهي انتزاعي و برزخي مي دهد، شكل هست، جسميت اين سوي هيچستان به جا مانده براي همين آدم ها از شكل ها و تجربه ها عبور مي كنند، سواران به سر تپه ي معراج شقايق مي روند، و هر چيز به طبيعت ناب خود برمي گردد. چتر خواهش باز است و تا نياز آب در رگ برگي بدود، باران به آن پاسخ مي گويد و عطش را بر آورده مي كند. در اين جا انسان به «تنهايي» دست مي يابد. به تجريد و ابديت. اما اين تنهايي، تنهايي ويرانگر جهان معمولي نيست، خلوت عارفان است. براي همين شاعر مي گويد در اين ملكوت اگر به سراغ او مي رويم، آهسته برويم تا تنهايي او نشكند.

مسلما در اين تصويرگري، يك عرفان طبيعي جايي بديهي دارد و ما كشف مي كنيم اين هيچستان نه «جايي ديگر»، در آسمان ها نيست، بلكه همين جاست. وقتي شما از همه چيز عبور مي كنيد و به هيچ مي رسيد، دچار تزكيه ي روحي مي شويد، خالص مي گرديد، غبار و حجاب از شما مي افتد و با همه ي هستي وحدت مي يابيد. چشمتان باز مي شود به دورترين بوته ي خاك، به معراج شقايق، به نبوت آبي. اين بيداري و روشن شدگي در شعر سپهري حاصل دست يافتن به هيچ و عبور از آن است. اين تجربه ي هيچ بسيار شبيه تجربه ي بوداست: «بودا زير درختي كه از آن پس آن را درخت بيداري و روشنايي نام گذارده اند در جهت شرق نشست و با خود گفت تا هنگامي كه به واقعيت نرسم از اين محل تكان نخواهم خورد. سپس به تفكر و تمركز نيروي معنوي و مراقبه ي احوال درون پرداخت.» بودا بر وسوسه هاي «مارا»ي شيطاني فايق مي آيد، و سرانجام هنگام شب حقيقت، نقاب از چهره ي فروغ آگين خود بر مي دارد و وي به تدريج به مراتب بالاتر و ممتازتر آگاهي و هشياري، شاعر مي شود. فروغ بي پاياني در اعماق وجودش جريان مي يابد و با علمي شهودي به كنه اسرار جهان پي مي برد و از همه ي پليدي ها مي رهد و معرفت آزادي در او طلوع مي كند و او به وارستگي و وحدت مي رسد. «بودا براي مدت هفت هفته در ناحيه ي همان درخت بيداري سكني گزيد و از لذت آرامش و آزادي در سكوت تنهايي بهره مند شد.» اكنون معناي مشخص «هيچ» سپهري، پشت اين هيچستان، بيداري نسبت به خاك و گياه و آب و اشيا و دست يابي به لذت آرامش و آزادي و رابطه ي عطش و باران در برگ و سكوت تنهايي براي ما روشن تر شده است. اما هيچ سپهري، يك روح مدرن دارد. وارستگي او دعوت به بازگشت به خانه ي پدري، حسيت مدرن و دست يابي مجدد به حركت هاي آرامش دهنده و غوطه وري در طبيعت و روح اشيا و رهايي از غفلت ازدحام و توقف در سطوح جداكار و تنش آفرين است. سپهري با رجوع به گنجينه ي معارف اشراقي مي كوشد حيات را در دنياي تكثرگرايي كه از ماديت، تنگ نظري، عدم بصيرت، عدم لذت و عدم آرامش رنج مي برد، جلوه اي مطبوع بدهد.
انسان را به آزادي و يكپارچگي و ادراك گل و رود و پرنده و آسمان و آب و بيداري و روشنايي دعوت كند.
اين روحيه چه ارتباطي با هنر كيارستمي دارد؟

سينماي كيارستمي، اوج خردگرايي مدرن، اوج رئاليسم و محسوسيت گرايي و آينه ي مدرنيته و ابلاغ كننده ي ارزش هاي دنياي جديد شمرده مي شود. اين سينما چگونه با روحيه ي شاعرانه و اشراقي و عارفانه ي سپهري و مدرنيسم انتزاعي تناولي نزديك مي شود؟ به نظرم، اتفاقا كانون «هيچ»، علي رغم همه ي تمايزات صوري، مايه ي دست يابي به اين تقرب است.

من صحنه اي از فيلم زندگي و ديگر هيچ را به ياد مي آورم. كارگردان كه نقش كيارستمي را ايفا مي كند با فرزندش به جست و جوي احمدپورها به متن يك رويداد طبيعي، واقعي و از نظر انساني هول انگيز سفر كرده اند: صحنه ي مستند زلزله ي رودبار.

غالبا نگاه كيارستمي را در اين فيلم خشن و حتا با احساسات شديد غير انساني خوانده اند، زيرا او و دوربين او و بازيگر نقش او، نگاهي تماشاگر، ساكت و ظاهرا سرد و بدون برانگيختگي دارند. اما صحنه ي مستند زلزله، و برخورد كيارستمي با آن، و واكنش او در اعماقش، صحنه ي نمايش «هيچ» است. ما از اين هيچ عبور مي كنيم و درمي يابيم زندگي ادامه دارد. اما پس از اين معبر، زندگي ديگر قاعدتا همان نيست كه قبل از تجربه ي هولناك هيچ و ويراني هرچيز داشته ايم. حال ما از غفلت و اغتشاش و ازدحام در آمده ايم، به «بيداري» و «روشنايي» دست يافته ايم و معناي زندگي براي ما تا سر حد وديگر هيچ ارجمند و گرانبهاست. اين جاست كه در ميان ويراني هولناك، «صبا» در آستان خانه اي ويران در آن همه خاك و ديوار واشيا فروريخته بر خاك مي نشيند و ناگهان توجه او از يك قاب ويران «در»، به شكوهمندترين منظره اي كه از طبيعت، درخت، سرسبزي، حيات در روشنايي آفتاب درخشان و بيدار ديده ايم جلب مي شود. اين معراج درخت و اين حس سرشار از وحدت و زندگي انسان با طبيعت، همان است كه تجربه ي سپهري و تناولي از جهان نيز بوده است. مكالمه ي كيارستمي با سپهري البته تا اين حد باطني و نهفته در آثارش نيست. گفت و گوي او با شعر نشاني سپهري تبديل به فيلم خانه ي دوست كجاست؟ شده است. تفسير عناصر عرفاني شعر سپهري كه ملكوت را در درون همين اشياي طبيعت تفسير و تصوير مي كند، به وسيله ي كيارستمي بدل به يك تجربه ي زنده در زندگي ساده و پاك مي شود. همه ي آن بيان آسماني در خانه ي دوست كجاست؟ كيارستمي، با زباني پاك، ساده و مشحون ازشاعرانگي به حقيقتي زميني تبديل مي شود. البته كيارستمي در همين تفسير، برعكس سپهري خود را از يك خرد انتقادي عليه خرافه و ناداني رنج آور و سنت هاي بي بصيرت كهنه و نقد باطني و غيرمستقيم از عناصر واپسگرايانه ي زندگي و جامعه ي پيرامونش دور نگاه نمي دارد بلكه با اشتياق در همين تلقي عرفان طبيعي و زميني اش آن پرسش انگيزي اجتماعي را نيز همراه مي سازد. موارد مكالمه ي كيارستمي و سپهري در شعر نشاني و فيلم خانه ي دوست كجاست؟كدام است؟

نخست يك رابطه ي آشكار بينامتني در نام فيلم و متن شعر وجود دارد. نام فيلم خانه ي دوست كجاست؟ يادآور فرازي از شعر نشاني سپهري است. نشاني چنين آغاز و پايان مي گيرد:

خانه ي دوست كجاست؟ در فلق بود كه پرسيد سوار …

و در آخر شعر مي خوانيم:

… كودكي مي بيني،

رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه ي نور،

و از او مي پرسي،

خانه ي دوست كجاست؟

فيلم كيارستمي رجوع به اين كودك است تا در عمل با سادگي و كودكانگي ناب به ما بگويد خانه ي دوست كجاست و دوستي چيست.

و دوم آن كه رابطه ي بينامتني فيلم و شعر در همه ي اجزا جاري است. شعر، ما را به آسمان مي برد ولي فيلم، ما را به زمين فرامي خواند، ليكن نشانه ها و نشاني يكي است.از جاده اي بايد عبور كرد، از درختي كه نشانه اي است بايد گذشت، بايد بالا رفت. در فيلم هم از كوچه باغ مي گذريم و به حوزه ي صداقت و عشقي ساده گام مي گذاريم، بلوغ روحي را تجربه مي كنيم، به سمت تنهايي و جاده و مسير عبوري مسئولانه كه شخصا بايد سلوكش را پشت سر بگذاريم كشيده مي شويم، با احمدپور ترسي شفاف ما را فرا مي گيرد و بالاخره از اين كودك كه نور و بيداري و روشنايي است مي آموزيم خانه ي دوست كجاست. در همه ي اين مراحل يك مكالمه ي دروني بين شعر لاهوتي سپهري و فيلم زميني عباس كيارستمي برقرار است. ما متوجه علو و فراروي هستي معنوي در تجربه ي ساده ي يك كودك هستيم. ما با بازگشت به كودكي و شاعرانگي، با پشت سر نهادن همه ي بندها و تاريكي ها و علقه ها و هر چيز، با دست يابي به آن تجربه ي بيداري و روشن شدگي پشت هيچستان، مي توانيم جان خود را جلا دهيم و به ادراك دوستي نايل آييم. اما هيچ كيارستمي به مرور و با نزديك شدن به طعم گيلاس و باد ما را خواهد برد تبديل به يك هيچ بيشتر نيچه اي شد تا هيچ عرفاني. هيچي كه در طنين نيست انگاري پيامبر مدرنيته وجود داشت و قرار بود آوايش را انسان آينده بشنود. حال گويي آن طنين به وسيله ي سينماي كيارستمي با شكوه و عمق فراوان و در عين حال به نحو شهودي و غريزي و لمس شده و ساده شنوده شد. اين سينما دغدغه ي عارفانه اش را چون خود نيچه در عميق ترين لايه ي اثر نهان مي كند، همچنان كه در دجال نيچه، مسيح در عمق فيلسوف پنهان است. اما نيروي محركي كه اثر هنري را به دريدن پرده ها، دروغ ها، جهالت، و خرافه فرا مي خواند و به ارزيابي نو، پرسش نو، و انديشه ي نو دعوت مي نمايد. در باد ما را خواهد برد آن استخوان ساق مرد مرده كه به رود پرتاب مي شود، برتر از استخواني كه انسان اوليه در اديسه ي فضايي (راز كيهان) به فضا پرتاب كرده بود و بدل به سفينه شده بود، ما را به تفكردرباره ي يك «هيچ» و هستي ابدي پشت آن فرامي خواند.

*** به نظرم بارزترين و علني ترين مشغله ي «هيچ» در همين فضا، مربوط به كارهاي تناولي است. اين اوست كه با هنري مجسم پيشارو، با حجم مادي به معناگريزي يك عدم فاقد ماديت، يك هيچ به وسيله ي فرم هاي خلاق، معنا داده است. البته هم در شعرهاي سپهري و هم در سينما و عكس و شعر كيارستمي، فراتر از كاربرد كلمه ي «هيچ»، تجربه ي يك هيچ جاري، شالوده ي سوق طبيعي است. در هنر سپهري و نقاشي او بيش تر «تهيگي» ذن اساس است و طبيعت به حد متعال تجربه ي شهودي ما را در بر مي گيرد و در سينما و عكس و شعر كيارستمي، لمس زندگي و زيبايي و معرفت در طبيعت و ديگر هيچ ما را به تجربه ي يك هنر غريزي ديونوسوسي توأم با خرد انتقادي و با رگه هاي پنهان حكمت ايراني پرتاب مي نمايد. كيارستمي در شعر و عكس بيشتر به اين تجربه ي ذن نزديك مي شود، به يك لذت از زيبايي و تهيگي هستي و ديگر هيچ دست مي يابد:

كره اسبي سفيد

از مه مي آيد

و ناپديد مي شود

در مه

متاسفانه اندازه ها و معنا و نقش پيشرو و فرامدرن شعر كيارستمي در جوي از كوته بيني، تعصبات و عادت هاي كهنه ي تعريف شعر هنوز دانسته نشده است. شعر كيارستمي يك اتفاق و يك بناي نو است؛ دست شستن ناگهاني از همه ي فرم هاي تكراري و تجربه شده ي شعري، رهايي از استعاره، رفتار طبيعي با زبان و بازگشت به شعر جاري در پيرامون، شعري كه براي ما تجربه ي هايكوها را زنده مي كند. من بحث مفصلي درباره ي معناي پسامدرنيستي شعر ساده ي كيارستمي كه عميقا جسورانه و شورشگر عليه قراردادهاي مرسوم شعر كسالت بار است دارم كه اكنون فرصت آن نيست.
حال به بازتاب هيچ درهمان شعر كوتاه كره اسبي سفيد باز گرديم. در اينجا گويي همه ي جهان، و همه ي عدم و همه ي گذر وجود داشتن در لحظه اي برابر شاعر تجلي كرده و بين دو هيچ مه آلود، نوزاد اسبي را به نمايش نهاده است. اما شعر چنان است كه ما نمي توانيم مطمئن باشيم اين كره اسب سفيد خود نيز از جنس هيچ و مه است و يا واقعا «وجود» دارد. اين شعر كيارستمي عميق، و تا سر حد كامل ترين اشعار، سرشار از معناست. درست جايي كه معنا ناپذير است، معناناپذيري و هيچ را تصوير مي كند. مجموعه ي شعر همراه با باد و مجموعه ي عكس هاي كيارستمي (كه توسط نشر هنر ايران به چاپ رسيده است) و سينماي او هنري پيشرو است توأم با تجربه ي هيچ. اين تجربه ي تجسم هيچ در تناولي هم در حوزه ي مجسمه سازي به كمال مي رسد. در واقع تناولي پيشكسوت تجلي هيچ و صورت بندي حجمي آن است. براي همين شايسته است كمي مفصل تر درباره ي معناي هنر تناولي گفت و گو كنيم.
هيچ تناولي مبتني است بر يك تجربه ي شخصي از تهيگي تاريخ مجسمه سازي در ايران و بازتاب آن در ذهن مجسمه ساز و تاثير آن بر عمل او. يك جوان ايراني آوانگارد دهه ي ١٣٣٠، در برابر انباشت مرعوب كننده ي آفرينش پلاستيك در غرب، چند راه دارد: يا سر سپرده و تسليم يكسره و دنباله روي «امر اجنبي» باشد، يا با وقوف بر حيثيت و حسيت مدرن و زبان هنر نو، پيشينه اي در تجربه ي زيسته شده و تاريخ خويش بيابد. تناولي مي گويد جز فرهاد كوهكن، مجسمه سازي نيافته، و البته مجسمه ي ايزد بانوان دوران باستان و اشياي زيرخاكي نيز هست. به هر رو او با فرهاد و عناصر حجمي موجود در سابقه ي مدنيت، ضريح و قفل و طلسمات، راه خود را مي يابد. اين تهيگي مجسمه سازي، در همان جست و جوها سبب يك كشف نبوغ آميز مي شود. فرم يك هنر ايراني اسلامي يعني خوش نويسي به دادش مي رسد. او از فرم خط ايراني مجسمه مي سازد. چيزي كه پيشينه دار و ريشه دار است، و وقتي در همه ي كلمات، به جست و جو بر مي آيد، آن تجربه ي شخصي از تهيگي در قالب هيچ، رازش را با او در ميان مي گذارد. سپس بعد از اين جرقه، هاله و لايه هاي گوناگوني آفرينش او را در بر مي گيرد. شعر خيام، هيچ عارفان ايراني، و طبيعتا زمانه اي كه نيچه ترجمه مي شده، انديشه هاي مدرن در ايران نفوذ داشته. ما با هدايت، كامو، پرسش هاي اگزيستانسياليستي و نيهليستي سر و كار مي يافتيم و اينها همه به بازي او با «هيچ » غنا مي بخشيده است.

كيارستمي از يك واقع گرايي نو شروع مي كند و با تعميق اثر رئاليستي اش به رويكردگرايي، هنر ديونوسوسي، و تهيگي ذن و اشتراك با سپهري مي رسد. سپهري از روي گرداندن از تجربه ي شعر ايديولوژيك دهه ي ٣٠ ٢٠ شروع مي كند و در جست و جوي ريشه ها، به نگرش هاي اشراقي، به عرفان اسلامي و به ويژه عرفان شرقي، بوديسم و دائويسم مي رسد. تناولي با فرهاد، قفل و ضريح شروع مي كند و به هيچ، خط مجسمه و تاريخ تهي و انديشه و تفكر هيچ انگارانه مي رسد و در اينجا بين هيچ او و هيچ كيارستمي پيوندي برقرار مي شود. بر مرزي كه هيچ مدرنيت، مشغله ي ما مي گردد، و هيچ فعال و مثبت (زاينده) به آفرينش نو به نوي انساني بدل مي گردد و طنين نيچه اي هيچ، يك هنر طبيعي را تدارك مي بيند كه آينده نگر است. هيچ تناولي طبيعي ترين هيچ است زيرا پلاستيك طبيعي و عيني يك كلمه است كه بدل مي شود به انسان، به موجود در قفس، پيچيده برخود، لاشه شده، در قفس قرار گرفته، از قفس به بيرون سر زده، جفت شده، و…

دوره ي هيچ تناولي بين دوره ي مجسمه ي شاعران، پيامبران، قفل ها قرار دارد كه همه با آميزش آوانگارديسم غربي و عناصر و نشانه هاي معنادار بومي به وجود آمده و به مرور استحكام، فرم بهتر و بداعت و يكه گي پذيرفته اند. دوره ي بعد از هيچ هم دوره ي جداره ها، لوحه ها، ديوارها، است كه به كارهاي سراميك و دست در دست ختم مي شود. در مقطع هيچ، شور، ابداع و خلاقيت و تنوع فرميك فراواني ديده مي شود كه با كار بر روي ساختار يك كلمه پديدار مي شود. قدرت و حركت كلمه ي حجيم و اجراي نيرومند آن بسيار چشمگير است. هيچ بر سكو، هيچ در هم پيچيده، هيچ در هم شكسته، دو هيچ تبديل شده به دو فضاي بسته ي مكعبي در كنار هم (و ضمنا بي ارتباط)، هيچ بيرون از قفس در كنار هيچ در قفس، هيچ در قفس پيچيده، فيگور ايستاده ي هيچ، هيچ هاي تبديل شده به انسان، قفس خالي و قفس ديگري در كنارش كه هيچ از شبكه هايش سر برآورده، يا هيچ در قفس شاعر، هيچ و صندلي، و … در انبوهي از كار با حوصله و ممتد بر روي هيچ. در اين دوره است كه مكاشفه ي تناولي ابعادي نو مي گيرد. هيچ او به تاريخ، فلسفه، سياست، و زبان در مي پيچد و تاريخ مدرن مجسمه سازي ما را پر رونق مي كند.

تناولي با هيچ فضا را داخل مجسمه مي كند و جزيي از مجسمه مي سازد.
ارتباط فضاي خالي، جزء معنادار حجم هيچ اوست، بسان چشمان و بسان فضاي خالي يك پيكره ي زنده. تناولي با هيچ روزنه اي مي سازد براي ارتباط سنت (خط، خوش نويسي) و مدرنيت (مجسمه سازي انتزاعي مدرن). هيچ تناولي فعال، كار ساز، معنابخش، و مولد است. هيچ او، عبث و پيش پا افتاده و پوچ نيست. موجد ارزش هاي استتيكي و توليد كننده ي اميد به جهش از يك خلاء و عقب ماندگي و كهنه گرايي به قله ي آفرينش نوين پلاستيك است. با خود توانايي هاي تازه اي در مجسمه سازي ما به وجود مي آورد كه فرسنگ ها با تاريخ ما فاصله دارد و همدوش تجربه گري غرب، ما را وارد معركه ي آزمون هاي نوين، مثل عبور دادن فضا در درون خود و شكافتن فضا و تبديل فضا به جزيي از خود مي شود.
بدون ترديد هيچ تناولي در اوج مدرنيسم آن سال ها قرار دارد اما باز بدون ترديد ريشه ي عميق در ذهنيت كهن ايراني و مفاهيم بين الاذهاني و حتا ديدگاه هاي مطرح شده درادبيات كلاسيك و متون قديمي ما دارد. مهم تر از همه، اين هيچي كه در كار تناولي مدام مي پيچيد به نوعي با فرهنگ عامه درگير است. مناظر عاميانه را مجسم مي كند تا نسبت به آن ترديد كند. به قول دكتر ميرفندرسكي «بپرسد چرا با هيچ مپيچ.» تناولي از مدرن ترين كارهاي غربي اثر مي پذيرد اما خود با نوگرايي مضاعف به بنيه ي مدرنيسم جهاني در مجسمه سازي چيزي مي افزايد زيرا ساختار آثارش و اسطقس محكم آن و اجراي بديع و نيرومندش به عنوان فرايندهاي نوين فرمال و تجارب تازه بسيار قابل توجه و يكه است. هيچ در كار تناولي، هيچي مرده و منفعل نيست. فعالانه بدل به ذهنيت مي شود. يعني فرم وصرفا فرم براي ما و هر مخاطب جهاني، شروع به توليد ذهنيت مي كند. فرم هيچ براي ما احساس مي آفريند و ما را به انديشيدن وا مي دارد. هيچ تناولي چون تهيگي سپهري و چون حفره هاي خالي در كار كيارستمي، چند آوايانه، قطعيت ستيز و تاويلي است.

مي توان هر سه اين هنرمندان را، رهبري كنندگان نابغه اي دانست كه حتا اگر هوش هاي متوسطي باشند، آثارشان در موقعيت نبوغ آميزي قرار گرفته است. آنان با جدايي از تسليم به تجددخواهي كور، و با پرسش گري يا «سر زدن به خانه ي پدري» و احياي عناصر سنتي در قالبي مدرن، پيشاهنگان هنر پسامدرن در ايران بوده اند و قرائت مجدد و بازخواني موفقي ارايه داده اند و با احضار عناصر گذشته به امروز، سبب پايان دادن به افسانه ي گسست در تجددخواهي و تخاصم تجدد و سنت شده اند و در واقع به نحو چند صدايي حكمت هاي پوياي كهن و نوترين دستامدهاي مدرنيت را در اوج و قله ي آفرينش جهاني شان به هم پيوند داده اند. هيچستان تناولي نظير هيچستان سهراب سپهري و عباس كيارستمي يك «پشت» دارد. و در آن پشت نه پوچي و مرگ، كه پرسشي جهاني، منظري نو و حياتي تازه خانه كرده است. او با هيچ تقابل كور سنت و مدرنيسم را نفي كرده و در عوض بيان وحدت آميزي از آواهاي گوناگون ارايه داده است. از اين منظر هم سپهري (در مكالمه با شرق دور)، هم كيارستمي (در مكالمه با نيچه و حكمت ايراني) و هم تناولي (در حوزه ي حكمت اسلامي ايراني)، رهبران يك نزديكي جهاني و پيامبران گفت و گوي جهاني ما و ديگران اند. تناولي با برنز، با ريخته گري و با نگاه به درون هيچي مي آفريند كه نگاه جهان را به هنر مدرن مجسمه سازي ايراني تغيير مي دهد.

هيچ تناولي احساس مدرن، پرسش مدرن و تفكر مدرن را به ميان مردم مي برد زيرا تماشاي كلمه اي كه آن را مي شناسيم فرصت تماشاي آفرينش مدرني را براي همگان به وجود مي آورد و اين كاري است كه هنر كيارستمي و هنر سپهري با مخاطبان عموميتر انجام ميدهند، تقرب به زندگي و عناصر مستند و زبان و فرهنگشان براي فرا بردن ادراك، سليقه ي زيبايي شناسي و تاملات آنها.

سپهري با محاوره گونگي و عرفان شعرش، كيارستمي با رويكردگرايي عناصر و استناد و تناولي با اجزا و عناصر آشناي مردم، قفل ها، شبكه ي ضريح ها، و با كلمه ي هيچ به ارتقاي مخاطب هنر كمك مي نمايند.

و هر سهي آنان گويي در حوزه ي هنر چيزي را رهبري كرده اند كه سپس در بستر زمان به حادثه ي تاريخي، عمل مردمي و اميدهاي عمومي يك انقلاب همگاني بدل شد، يعني عبور از سنت به مدرنيسم در حال مكالمه، آشتي و آميزش، و نه در حال قهر، جدل و نفي كورانه. بايد بگويم اتفاقا اهميت كانون هيچ و تهيگي در كار هر سه، آن است كه عليه قطعيت هاي ايديولوژيك عمل مي كند و هرگز نمي خواهد معناي واحد مادي داشته باشد. براي همين هنر هر سه هم براي گرايشات طبيعت گرايانه و هم گرايشات ماورايي و تجريدي جذاب و قابل تأويل است و ظرفيت ارتباط وسيع و چند بعدي را دارد. نگاه هر سه به سنت، پوياست. از سنت هاي مردمي و زندگي سود ميجويند و آفرينش و سليقه ي عمومي را ارتقا مي دهند. هيچ تناولي حاوي تجربه ي ملايم خطوط اسليمي، رقص خوش نويسي و جانبخشي مدرن است.
كار او به فرهنگ اسلامي از يك سو و تجربه ي پلاستيك و آوانگارد غربي از سوي ديگر وحدت مي بخشد. هيچ تناولي در چشم يك ايمان آورده به متعال، هيچ هر چيز موجود در نتيجه ي وجودي ناب است. تناولي چون هيچ اش را به قول خودش در مرز بود و نبود بر پا كرده از همه ي مزاياي چنين موقعيتي، قطعيت ستيزي، تأويل پذيري، چند آواگري و … برخوردار مي شود.

پایان هنر

آلش اریاوج
فصلنامه فراایران ، شماره یاز دهم ، بهار81

یک

در دهه هاي اخير، مقوله ي «پايان» يا حتا «مرگ» هنر اغلب موضوع بحث هاي زيبايي شناسي و نقد هنري بوده است. اين نظر هر چند در شکل کنوني خود عمدتا درايالات متحده نشو و نما يافته، اما بي شک ريشه هاي تاريخي آن به برداشت هگل از پايان هنر، به صورتي که او در دهه هاي اول سده ي نوزدهم مطرح کرد، باز مي گردد.

در سال هاي هشتاد سده ي ٢٠ بود که انديشه ي «مرگ هنر»١ محبوبيت يافت. در ١٩٨٤ کتابي به همين نام انتشار يافت که مهم ترين نوشته ي آن مقاله اي از آرتور دانتو (Arthur Danto) به نام «مرگ هنر» بود.٢ همان طور که دانتو خود بعد از انتشار اين اثر اشاره کرد، سخن از «مرگ هنر» گزافه گويي بوده است. کمابيش در همان زمان، نويسنده اي ديگر، فيلسوف ايتاليايي جياني واتيمو (Gianni Vattimo) به همين بحث اما با رويکردي ديگر پرداخت. قصد واتيمو اين بود که نشان دهد چگونه دامنه ي نشو و نماي کيچ (Kitsch)” و رسانه هاي همگاني معاصر باعث «مرگ» و «انحطاط» هنر شده است. واتيمو که تحليل هاي خود را بر اساس نظرات هگل و تئودور آدورنو (Theodor Adorno) استوار ساخته بود، به اين نتيجه رسيد که «در جهاني که چنين دستکاري شده، هنر اصيل تنها باخاموش ماندن سخن مي گويد.»٣ و باز نويسنده اي ديگر به نام هانس بلتينگ (Hans Belting) در کتاب خود به نام پايان تاريخ هنر (که نسخه ي آلماني آن را در ١٩٨٣ و ترجمه ي انگليسي اش در ١٩٨٧ انتشار يافت)٤ در قالب گفته هاي آرتور دانتو، چنين بحث مي کند که به نظر نمي رسد هنر به مفهوم عيني آن ديگر بتواند تاريخ تکاملي مترقي داشته باشد. پرسش بلتينگ در آن زمان اين بود که اگر اين شرايط عيني با شکست رو به روشده، پس چگونه چيزي به نام تاريخ هنر زمان حال اصلا مي تواند وجود داشته باشد.٥ با اين حال، در حالي که پذيرفته مي شود که «مرگ هنر» از ديدگاه دانتو گزافه گويي بوده است،اما اين پندار (ايده) بايد در سال هاي مياني دهه ي ١٩٨٠در هوا شناور بوده باشد.٦

موضوع پايان هنر، حتا پيش از سال هاي١٩٨٠ هم، تنها به بحث هاي دانش پژوهانه يا منحصرا گفتمان روز که جزء درون زاي مطالعه ي آثار هگل و شايد شارحينش است، يا به اين نظر واتيمو محدود نمي شد که پايان هنر دراصل با پايان ماورالطبيعه (متافيزيک) پيوند دارد. برعکس، اين انديشه، اغلب به حوادث هنري در غرب مربوط و به ياري آنها تصريح مي شد، زيرا حداقل بخشي از هنر غرب پس از هگل به شيوه اي رفتار مي کرد که گويي مي خواست نظرات هگل درباره ي آينده ي هنر را به اثبات برساند. بنابراين، بر اساس نظرات دانتو، واتيمو و بلتينگ به نتيجه گيري پايان هنر بر مبناي «وضعيت دروني هنر» رسيدند که به گفته ي دانتو در همان سال ١٩٨٦ «کمابيش جدا از متغيرهاي پردامنه تر تاريخي و فرهنگي در نظر گرفته مي شد.»٧ از اين گذشته، دانتو مقاله ي «پايان هنر» خود را دقيقا به منزله ي «پاسخي به وضعيت اسفبار دنياي هنر که من در جست و جوي توضيحي براي آن بوده و هستم» نوشت.٨

دو

همزمان با بحث درباره ي منابع فلسفي آشکار و ناآشکار نظريه هاي گوناگون مربوط به «پايان هنر»، يعني فلسفه ي هگل، نمي توانم از بحث درباره ي هنرمندي اجتناب کنم که نمايانگر جايگاه تاريخي شروع هنري در نظر گرفته مي شود که پس از نظريه ي «پايان هنر» ظهور کرد. اين هنرمند (که در واقع آثار خود را هرگز «هنر» نمي ناميد) مارسل دوشان (١٩٦٨ ١٨٨٧) است که «حاضر آماده» (ready-mades)هايش ، که در آغاز سده ي بيستم به نمايش گذاشته شد و سپس با مشابه هايي در هنر مفهومي و نومفهومي (neo- conceptual) دنبال شد، از ديد بسياري ثابت مي کند که حکم هگل درباره ي پايان هنر، جريان حوادث در هنر سده ي بيستم را پيشگويي کرده است. بنابر اين به نظر مي رسد که هگل نه تنها به درستي ادعا کرده که شعر رمانتيک (که بنا به عقيده ي هگل از سده هاي مياني تا زمان خود او ادامه يافته) نمايانگر عالي ترين شکل «روح مطلق» به صورتي است که در هنر ظاهر مي شود، بلکه از اين گذشته، پيدايش هنر مفهومي را پيشگويي کرده، يعني پيدايش هنري را که ديگر به حسيات نمي پردازد، بلکه صرفا با «پندار» (ايده) و مفاهيم سر و کار دارد. و اين بدان معنا بود که هنر رمانتيک ديگر حامل نوعي ارزش درون زاي معنوي نبود، بلکه به فرآورده يا حتا «ايده» (مفهوم) دگرگوني يافت و به اين ترتيب، حقوق انحصاري و ربط و بست اش را از دست داد.

چرا هنر بايد چنين اهميتي داشته باشد؟ بايد به ياد داشت که از زمان افلاطون عالي ترين پندارها، به حقيقت، خوبي، و زيبايي مربوط مي شد. اين سه آرمان در غرب، از عهد عتيق يونان تا روزگار مدرنيته (که کشف امريکا ١٤٩٢ گاه به عنوان آستانه ي آن در نظر گرفته مي شود) نه تنها به منزله ي عالي ترين آرمان ها، بلکه به عنوان مشخصه هاي اصلي خداي مسيحي پنداشته شده است. با ظهور انقلاب فرانسه و به ويژه پيدايش مکتب رمانتي سيسم، نقش و جايگاه خداوند در جهان انساني نوين، از آن هنرمند گشت: اينک شاعر بود که جهان «نو» را از ذهن و روح خود «مي آفريد». آفرينش هنري به عنوان نمونه ي سرمشق گونه ي آفرينش انساني به کار گرفته شد. همين پندار به شکل نيرومندي در نظرات کارل مارکس(Karl Marx) و تعبيرش از نقش کار در جامعه ديده مي شد: از نظر او، کار در جامعه ي طبقاتي، چيزي جز زحمت و تلاشي طاقت فرسا نبود، در حالي که در جامعه ي بي طبقه، کار همطراز هنر مي شود، چرا که به توانمندي و ظرفيت خلاق افراد منفرد وابستگي مي يابد. همين درک از هنرمند به مثابه ي انساني خاص و از هنر به منزله ي عالي ترين شکل خلاقيت تا سده ي بيستم ادامه يافت. بنابر اين، مدرنيسم سده ي بيستم، از لحاظ نظري و عملي هر دو، به صورت «ارزش گذاري مبالغه آميز هنر»٩ و بنابر اين به مثابه ي فرزند خلف رمانتي سيزم سده ي نوزدهم ظهور کرد.١٠

مشخصه هاي ديگري که از اين برداشت از هنرمند سرچشمه مي گيرد، ادراک هنرمند به صورت انساني است که از الهام هايي که به او مي شود و از نبوغش پيروي مي کند و از دنباله روي از آداب و هنجارهاي معمول بورژوايي معاف است و بنابر اين رفتارش مي تواند رفتاري کولي وار باشد. استعاره ي ديگر براي توصيف هنرمند و برخوردش با جهان و ادراکي که از جهان دارد، « کودک وار بودن» است. از اين لحاظ کودک کسي است که قادر است جهان را از دريچه اي ببيند و تشخيص دهد که بر روي افراد معمولي جامعه ي بورژوايي بسته است، و بر روي کساني که در جست و جو هاي عملي و دنيوي خود، نه تنها جهان و منابع آن، که روابط انساني و نفس زندگي را ابزاري کرده اند.

پيش شرط در نظر گرفتن هنر به مثابه ي امري خاص که به همان اندازه در مورد خالقش يعني هنرمند نيز صادق است اين است که بايد آفريده ي بازي آزاد قواي انساني باشد. در چهارچوب اين افق ذهني که کمابيش تا زمان حال ادامه يافته و حتا امروز نيز هنوز به صورت ادراک غالب از هنر در ميان بسياري از غربيان رواج دارد، نه تنها هنر امري خاص در نظر گرفته مي شود، بلکه چنين پنداشته مي شود که در اصل باعالم و اجتماع انساني معيني پيوند دارد. پيامد چنين برخوردي اين است که برداشت هاي يکسان مي توانند ربط و بسط و معنا و اهميت متفاوتي در زمينه هاي متفاوت داشته باشد. بنابر اين برداشت «پايان هنر» مي تواند ربط و معنايي متفاوت در فرهنگ هاي مختلف و متفاوت داشته باشد.

همين نکته را مي توان در مقايسه ي برداشت هنر در سه «امپراتوري فلسفي» آلمان، فرانسه و انگليس امريکا يافت. شکي نيست که شمار اين امپراتوري ها به اين سه محدود نمي شود، زيرا به آساني مي توان امپراتوري هايي ديگر نظير امپراتوري چيني، هندي، ژاپني و غيره يافت.

نيم قرن پيش، اين امپراتوري ها شانه به شانه ي هم وجود داشتند، اما تأثير بسيار محدودي روي يکديگر داشتند. هر چند در دهه هاي اخير به دليل افزايش ارتباطات، پلي بر روي اين شکاف زده شده است، اما هنوز اين نکته به قوت خود باقي است که برخي از تفاوت هايي که در تعبير و درک فلسفه و هنر ديده مي شود، به طور کامل از ميان نرفته اند، هر چند ممکن است تا حدي درهم آميخته شده باشند و بنابر اين کليت هايي تازه و کمتر متمايز را به وجود آورده باشند، روندي که همزمان به دليل تبادل فرهنگي و روندهايي که در چهارچوب هنر در حال وقوع است، شکل گرفته است. لذا، برداشت آلماني از “Kunst” )هنر) دربر گيرنده ي تمامي هنرهاست، در حالي که برداشت فرانسوي از “l’art” و واژه ي انگليسي “art” نه تنها در بخش مهمي از سده ي گذشته، بلکه امروز هم عمدتا به هنرهاي بصري و برخي از اشکال هنري ديگر که البته شامل ادبيات نمي شود، اشاره دارد. دليل تغييراتي که در درک مان از معناي هنر و فلسفه (يا حتا زيبايي شناسي) در چهارچوب هاي فرهنگي گوناگون ديده مي شود، تنها افزايش نفوذپذيري فرهنگي نيست، بلکه همچنين بدين سبب است که امروزه ميزان فزاينده اي از آفرينش هاي هنري تحت مقوله ي آفرينش ها يا فرآورده هاي بصري قرار مي گيرند که به شکلي نيرومند (و گاه سرشتين) با فرهنگ (بصري) خويشي دارد. مقوله ي اخير، در برگيرنده ي انواع بسيار متنوعي از آثار و فعاليت هايي است که در گذشته ي نه چندان دور، کاملا از برداشت هنر بيرون گذاشته مي شد.

به دليل اين رواني ادراکي است که ما متوجه نيستيم که کاربرد برداشت «پايان هنر» در مورد شعر يا نثر با کاربرد آن در مورد هنرهاي بصري تفاوت دارد (نکته اي که هم دانتو و هم واتيمو به آن اشاره مي کنند)، با وجودي که ممکن است در اين ادعا که ساير اشکال هنري نيز ديگر از آن ربط و بست تاريخي گذشته ي خود برخوردار نيستند، حقيقتي نهفته باشد، اما آنها هنوز جايگاه مهمي در فرهنگ دارند و دست کم علت آن دلهره و دلمردگي نيست که دانتو در مورد هنرهاي بصري از آن سخن مي گويد.

سه

بحث هنر به منزله ي موضوع کانوني فلسفه ي مدرن، اول بار در مکتب آرمان گرايي (ايده آليسم) آلماني به ويژه در آثار فردريش اف. جي. شلينگ (Friedrich F.J. Schelling) و هگل ظهور کرد. در کتاب پديده شناسي ذهن (١٨٠٧)، بحثي درباره ي مرگ هنر وجود دارد. همان طور که بندتو کروچه (Benedetto Croce) در اثر خود زيبايي شناسي(١٩٠٢(Estetica مي نويسد: «هدف هگل در اصل ضد ديني و عقل گرايانه و نيز هنر ستيزانه است. براي مردي مانند هگل که بسيار سرزنده و عاشق پرسوز هنر بود، اين پيامدي غريب و دردناک و کمابيش تکرار همان گام دشواري بود که افلاطون مجبور به برداشتن آن شد. همانند فيلسوف يوناني که با پيروي از فرمان عقل شروع به ملامت تقليد و نيز شعر هومري مي کند، يعني ملامت همان چيزي که سخت دوستش مي داشت، هگل نيز نمي خواست از پيامد منطقي نظام فلسفي خود بگريزد و در نتيجه منادي مرگ هنر شد. او مي گويد: «اگر ما هنر را در چنين جايگاه والايي قرار داده ايم، پس ديگر نبايد فراموش کنيم که هنر نه از لحاظ درونمايه و نه از لحاظ شکل، والاترين و تنها وسيله اي نيست که روح ازطريقش به آگاهي از علايق واقعي خود دست مي يابد، زيرا هنر درست به دليل شکل اش به درونمايه ي تعريف شده ي معيني محدود مي شود. ساختار يک اثر هنري تنها دايره ي محدود و سطح معيني از حقيقت را مي تواند نشان دهد. براي آن که چيزي درونمايه ي واقعي هنر شود، بايد از پيش دربرگيرنده ي نيروي بالقوه ي ورود به قلمرو حس ها و به خود بسنده باشد، مانند نمونه ي ايزدان يوناني. اما درک عميق تري از حقيقت نيز وجود دارد که در چهارچوب آن ديگر شباهي يا نزديکي چنداني با قلمروي حس وجود ندارد، يعني با قلمرويي که اجازه مي دهد حققيت دريافت و ابراز شود. درک مسيحي از حقيقت نيز از همين دست است، به ويژه روح جهان معاصر يا دقيق تر بگوييم، روح دين و تعليم و تربيت روشنفکرانه ي ما به صورت؛چيزي نمود مي يابد که فراتر از آن سطحي ست که در آن هنر بايد به عالي ترين نوع شناخت مطلق رسد. توليد هنري و فرآورده هايش به خودي خود عالي ترين نيازهاي ما را ارضا نمي کنند… انديشه و تعمق فراتر از هنر رفته اند.» کروچه ادامه مي دهد: «براي اين پژمرده شدن هنر در دنياي نو معمولا دلايل متفاوتي عرضه مي شود، از جمله استيلاي علايق مادي و سياسي، اما دليل واقعي به گفته ي هگل اين است که در مقايسه با انديشه ي ناب، هنر در سطحي پايين تر قرار دارد. از نظر ما، هنر بخشي از گذشته است و بنا به عالي ترين تعاريف آن نيز به همين صورت باقي خواهد ماند و درست به همين سبب که موضوعي سپري شده است مي توان فلسفه ي آن را کامل کرد، بنابر اين، زيبايي شناسي هگل در واقع نوعي آگهي ترحيم است: اشکال هنري را يکي پس از ديگري به صورت حلقه هاي يک زنجير مشخص مي کند، مراحل گذرايي را که آنها در خستگي دروني خود به نمايش مي گذارند نشان مي دهد و تمامي آنها را در گور مي گذارد و سنگ قبري هم بر آن قرار مي دهد که نوشته ي روي آن را فلسفه مي نويسد. کروچه اين بحث را با اين گفته از هگل به پايان مي رساند که «رمانتي سيزم و آرمان گرايي متافيزيکي، جايگاه هنر را چنان بالا برده که ديگر نمي تواند به هيچ هدفي خدمت کند.»١١ از آنچه گفته مي شد مي توان پي برد که کروچه (١٩٥٢- ١٨٨٦) در مقام يک دنباله روي هگل، خصلت بسيار مهمي را در زيبايي شناسي هگل بازشناخته، اين که هگل هنر را در چنان بلندايي گذاشت که سپس براي اهميت آن مجبور شد کرانه هاي تاريخي تعيين کند. اين کرانه هاي تاريخي را هگل از همان زمان نگارش پديدارشناسي ذهن (١٨٠٧) تعيين مي کند. در اين اثر او هنر را در چهارچوب دين مطرح مي کند و مي نويسد: «روح بعدها فراتر از هنر مي رود تا به تجلي عالي تر خود دست يابد، از جمله به اين تجلي که صرفا ماده اي نباشد که از «خود» زاده و توليد مي شود، بلکه درست همين «خود» در قالب تجلي اش به صورت عين object بروز مي کند؛ روح در اين سطح عالي تر ديگر در جست و جوي نمايان ساختن خود از دل برداشت خويش نيست، بلکه مي خواهد برداشت خود را به صورت شکل خود نمايان کند تا برداشت و اثر هنري توليد شده بتوانند يکديگر را به شکلي متقابل يکي و همسان بدانند.»١٢ در فلسفه ي کل گرايانه (holistic) هگل، هر شکل و دوره ي هنري از اين لحاظ حائز اهميت است که با بخش هاي ديگر کل جمع شده ي (totalized) تکامل روح، يعني تاريخ،خويشي و هم سرشتي دارد. هنر به دليل جايگاهش در مراتب (order) پيشرفت روح حائز اهميت مي شود و به دليل همين مراتب پيشرفت است که اين اهميت را در قالب شعر رمانتيک از دست مي دهد. همان طور که لوک فري (Luc Ferry) به درستي مي گويد: «بنابر اين، شعر، هنري در آستانه ي خروج هنر از صحنه است.»١٣

«در نزد هگل، مرگ هنر به چه معناست؟ معنايي بسيار ساده که به هيچ رو پوچ هم نيست: اگر هنر صرفا تجسم احساسي حقيقتي ادراکي است، در اين صورت علم از آن برتر است و فلسفه نيز از آن برتر، زيرا فلسفه و علم آن حقيقت را در جايي که بايد، يعني در عنصر مفهوم، در عنصر ذهن فراچنگ مي آورند. فلسفه و علم اين حقيقت را مي انديشند، به جاي آن که آن را به صورت ماده اي حسي به نمايش بگذارند؛ بنابر اين وقتي هگل مي گويد «هنر مرده است،» منظورش اين است که فلسفه و علم فراسوي هنر رفته اند. اين بحث قدرتمندي است: دين فراتر از هنر رفته زيرا دين خواستار بيان همان انديشه است که هنر مي خواهد بيان کند، يعني انديشه ي حقيقتي الهي، اما دين آن را در عنصري بيان مي کند که مناسب تر است، براي نمونه، به صورت قصه ي (parable) مسيح يا در قالب يک اسطوره و اسطوره برتر است، زيرا کلمه (logos) است و براي بيان موضوع اش کاراتر. بنابر اين، اگر هنر صرفا تجسم حقيقتي ادراکي در قالب ماده اي حسي است، پس هنر مرده است.»١٤

همان طور که لوک فري به درستي ادعا مي کند، دليل آن که هگل مي گويد هنر مرده است در اين ديدگاه نهفته که هنر در اصل با حقيقت خويشي دارد و چون عالي ترين شکل حقيقت، حقيقت ادراکي است، در نتيجه اشکال ادراکي تجسم بخشيدن به اين حقيقت فراتر از هنر مي روند. يا همان طور که هگل در پديدارشناسي ذهن مي گويد: «کار هنري، بنا بر اين نيازمند عنصر ديگري براي هستي خويش است… اين عنصر عالي تر، زبان است گونه اي هستي که به شکلي مستقيم نوعي هستي خودآگاهانه است.»١٥

اين نظر که هنر با حقيقت خويشي دارد، انديشه اي کهن است که همه جانبه ترين شکل بيان آن را احتمالا در نزد ارسطو مي توان يافت. اين ديدگاه سپس در مکتب رمانتي سيزم، رئاليسم و مدرنيسم به بلنداهاي تازه اي دست مي يابد. اميل زولا مي گويد: «من خواستار نوشته اي ساده ام، زباني روشن، چيزي شبيه به خانه اي شيشه اي که اجازه مي دهد انديشه هاي درون آن ديده شود.»١٦ کل مدرنيسم شيفته ي حقيقت است. هر چند در مدرنيسم «حقيقت» قالبي تصويري (فيگوراتيو) ندارد، اما در همين مکتب است که در پس (و شايد «در درون») تجريدي پنهان مي شود که ديگر هيچ حقيقتي را به صورت امري برابر يا معادل «ذهن يا عين» عرضه نمي کند، بلکه بيشتر آن را در قالب «ناپنهان شدگي» (unconcealedness) هايدگري بيان مي کند. آثار مالويچ (Kazimir Malevich)، بارنت نيومن (Barnett Newman) و به ويژه مارک روتکو (Mark Rothko) را در نظر بگيريد. در رئاليسم با پيروي از فردريک جيمسون (Fredric Jameson) پيوند ميان مرجع (referent)، معنا بخشنده (signifier) و معنا بخشيده شده (signified) هنوز وجود دارد، در حالي که در مدرنيسم، پيوند با مرجع «بيروني» ناپديد شده است.

براي تعيين اهميت حقيقت در سده ي بيستم کافي است به دو متفکري اشاره کنيم که از لحاظ فلسفي و گرايش هاي سياسي کاملا متفاوتند: به مارتين هايدگر (Martin Heideggar) و تئودور آدورنو. در حالي که اولي مدافع شعر رينرماريا ريلکه (Rainer Maria Rilke)، فردريش هلدرلين (Friedrich Helderlin) و گئورک تراکل (Georg Trakl) است، دومي مروج آثار موسيقي آتونال (atonal) آرنولد شوئنبرگ nberg)(Arnold Sch و ايگور استراوينسکي (Igor Stravinsky) و نمايشنامه هاي ساموئل بکت (Samuel Beckett) است. از اين گذشته آدورنو به شکلي گسترده و شديد از انديشه هاي هايدگر انتقاد مي کند. با وجود اين، از ديدگاه سده ي بيست و يکم، نظرات آنان از بسياري جهات به شکل شگفت آوري مشابه يکديگر به نظر مي رسند که بخش مهمي از اين شباهت نيز به هنر مربوط مي شود. هر دوي آنها (به دلايلي متفاوت) چيزي بسيار استثنايي در هنر مي بينند. از ديد هايدگر تنها هنر است که چيزي از بي واسطگي اوليه ي هستي انساني را حفظ کرده است، در غير اين صورت، عصر مدرن چيزي نيست جز دوره اي که در آن فراموش شده که «وجود» (Being) با آنچه که آدورنو «عقل ابزاري» مي نامد، جايگزين شود. «حال آن که عقل (Ratio) به دليل ابزاري شدن کامل و بنابر اين از دست دادن توانايي بازتاباندن انديشه وار خود و بازتاباندن انديشه وار هر آنچه که بيرون گذاشته، بايد به دنبال همان معنايي بگردد که خود شعله اش را خاموش کرده است. اما در شرايطي که الزاما به مطرح شدن اين پرسش مي انجامد، هيچ پاسخي جز «هيچ بودگي» (nothingness)که هم اينک شکل يک پاسخ است، ممکن نيست. ناگزيري تاريخي اين «پوچي» بدان اجازه مي دهد که هستي شناسانه به نظر رسد، يعني همان حجاب توهمي که نفس تاريخ توليد کرده است.»١٧ تحت اين شرايط (که با اصطلاحات گوناگون تحليل شده) هايدگر ادعا کرد «شايد مانند کل دوره ي مدرنيته، هنوز احتمال داشته باشد که خصلت مشخص هستي يا با استفاده از عبارت هايدگر «معناي بودن» در دوره ي ما، نخست و به روشن ترين شکل در تجربه اي زيبايي شناسانه ظهور کند.»١٨

پس مي بينيم که هم براي هايدگر و هم آدورنو، هنر يکي از قلمروهاي حقيقت است که هنوز در جهان سرمايه داري، جهان ابزاري شده، کالايي شده، مادي و از خود بيگانه شده ي سده ي بيستم در دسترس است. هنر، حقيقت را به شکلي يگانه و خاص خود عرضه مي کند و بنابر اين از اين لحاظ چندان از نقشي که در فلسفه ي هگل بازي مي کند دور نشده است. درست است که نه در ديدگاه هايدگر و نه آدورنو (به استثناي نقد فرهنگ مصرفي در نزد آدورنو)، هيچ انديشه ي صريحي دال بر اين که هنر ناپديد خواهد شد يا خواهد مرد يا پايان خواهد يافت وجود ندارد، اما هايدگر در اين باره، پيش از ژرار ژنت (Gerard Genette)، از خود سوال کرده بود:١٩ «از قضاوتي که هگل درباره ي اين احکام مطرح مي کند نمي توان گريخت اما بايد به اين نکته اشاره کرد که سخنراني هاي هگل درباره ي زيبايي شناسي، آخرين بار در زمستان ١٨٢٩ ١٨٢٨ ارايه شدند، در حالي که ما شاهد بوده ايم که از آن زمان، آثار هنري و جنبش هاي هنري بسياري پديدار شده اند. هگل بي ترديد قصد انکار امکان اين مساله را نداشته است. در عين حال اين پرسش به قوت خود باقي است که آيا هنر هنوز مسيري مهم و ضروري است که حقيقت، که براي هستي تاريخي ما سرنوشت ساز است،مي تواند در راستاي اش اتفاق بيافتد، يا ديگر از اين خصلت برخوردار نيست؟»٢٠

در سده ي گذشته و پيش از آن، موضوع پايان هنر به صورتي که هگل مطرح مي کند، مورد بحث نويسندگان بسياري بوده است. براي نمونه، پيتر بورگر (Peter Burger) مانند بسياري ديگر توجه کرده که «هگل به هنر و نه مفهوم هنر تاريخيت بخشيده است. هر چند مفهوم هنر ريشه در هنر يونان دارد، اما هگل اعتباري فوق تاريخي به آن مي بخشد.»٢١ بورگر همچنين در سخنراني هاي هگل درباره ي زيبايي شناسي اشاره اي به هنر پست رمانتيک مي يابد: «هگل با استفاده از سبک هلندي نقاشي به عنوان نمونه، مي نويسد که در اينجا علاقه به موضوع، به علاقه به مهارت در ارايه تبديل مي شود. آنچه که بايد ما را افسون کند، موضوع نقاشي و نزديکي آن به زندگي نيست… هگل مشخصا ابراز مي کند که مهارت فردي هنرمند و کاربرد ابزارهاي توليد هنري به جايگاه موضوعي عيني در آثار هنري ارتقاء يافته است.(ج اول، ص ٥٩٩). اين گفته منادي جا به جايي ديالکتيک شکل دورنمايه، به سود شکل است، تکاملي که مشخصه ي جريان بعدي هنر مي شود.»٢٢

پيتر بورگر در اينجا به دو نکته ي مهم اشاره مي کند. اولي بسيار شناخته شده است؛ و آن اين است که برداشت (يا ادراک) هگل از هنر، از هنر يونان سرچشمه مي گيرد يا به آن محدود مي شود. به عبارت ديگر، در حالي که اشکال هنري در فلسفه ي هگل به صورت روندي در حال تکامل معرفي مي شوند، اما سرشت هنر هماني باقي مي ماند که نزد يونانيان باستان بوده است. با اين حال، تشخيص بورگر در مورد هگل اين است که هگل از نظريه ي زيبايي شناسي خود منحرف شده، زيرا به ادعاي بورگر، هگل برخورد فرماليستي هنر مدرنيستي سده ي بيستم را پيش بيني کرده بود.

اين که آيا از پاره ي نقل شده از هگل که مورد تحليل بورگر قرار گرفته مي توان به اين نتيجه رسيد که سخنراني هاي هگل درباره ي زيبايي شناسي اشاره به تغيير شکل هنر غربي ازرئاليسم به مدرنيسم و از آنجا به فرماليسم دارد، پرسش برانگيز است، اما چنين امکاني را نيز نمي توان به طور کامل مردود دانست. شايد مناسب تر اين است که بگوييم ميان نظرات هگل و توسعه ي ديگر اشکال هنري سده ي بيستم، از جمله هنر مفهومي پيوندي وجود دارد. اين بحثي بسيار گيرا است، زيرا هنر مفهومي بر انديشه يا مفهوم استوار است و نمايانگر نمونه اي روشن از هنر است که فراسوي کرانمندي هاي خود مي رود و از اين طريق وارد قلمروي حقيقت مفهومي مي شود و در عين حال حقوق انحصاري هنر رمانتيک و هنر دوره هاي قبل را نيز حفظ مي کند. هر چند اين فرضيه اي جذاب است، اما من نمي دانم که تا چه اندازه بر پايه ي واقعيت هاي مسلم استوار است. اجازه بدهيد دلايل خود را در اين زمينه مطرح کنم.

چهار

هنر مفهومي منابع بسيار دارد، اما با اين حال مي توان تا اندازه اي با قطعيت گفت که جايگاه تاريخي سرچشمه ي آن به سال ١٩١٣و «حاضر آماده»ي مارسل دوشان باز مي گردد. در اين سال بود که دوشان به چنين مفهومي اشاره مي کند، با وجودي که نخستين بازنمايي اين مفهوم سال ها بعد يعني به نمايشگاه آرموري (Armory Show) در نيويورک (١٩١٧) باز مي گردد که دوشان اثر خود فواره(Fountain) را در قالب اثري تحريک کننده ارايه مي دهد. اين اثر سپس زندگي خود را آغاز مي کند و به اين ادعا مي انجامد که «ابداع دوشان که نوآورانه ترين سهم را در توسعه ي هنر معاصر داشته است، اثري حاضرآماده بوده است.»٢٣ آثار هنري به وجود آمده از حاضرآماده ها هنوز به صورت نمونه هاي اوليه ي يک رويه ي کامل هنري متعلق به سده ي پيش خدمت مي کنند؛ رويه اي که از مسير معمولي مدرنيسم جدا شده است. براي بازشناسي تفاوت ميان آنها که تفاوتي سرشتين است، کافي است به واکنش منقد اصلي هنر مدرنيستي کلمنت گرينبرگ (Clement Greenberg) در مورد دوشان اشاره کنيم که به روشني مرزهاي ميان مدرنيسم و هنر مفهومي را مشخص مي کند که به عقيده ي من خارج از کرانمندي هاي مدرنيسم قرار مي گيرد و نمايانگر مسير موازي آن يا به قول گرينبرگ «يک تغيير جهش» آن است.٢٤

همان طور که کرتيس کارتر (Curtis Carter) توضيح مي دهد:٢٥ « کلمنت گرينبرگ در مقاله ي خود به نام در نفي آوانگارد به افسانه ي دوشان مي پردازد و با يافتن سرچشمه ي آوانگارگرايي (اصطلاح گرينبرگ) در دوشان، حمله ي خود را آغاز مي کند و مي گويد: «با آوانگاردگرايي، امر تکان دهنده، جنجال برانگيز، مبهوت کننده، رازآميز و بهت آور، خود به عنوان هدف مورد استفاده قرار مي گيرد و ديگر به صورت اثرات فرعي اوليه و تأسف آور امر جديد که در اثر آشناييت محو و شسته مي شود در نظر گرفته نمي شود.» بنا به عقيده ي گرينبرگ، اين اثرات عمدا از جانب هنرمند به کار گرفته مي شدند تا تأثير بلافصل ايجاد کنند و بيشتر براساس عادات و انتظارات فرهنگي استوار بودند تا بر اصول زيبايي شناسي يا سليقه. گرينبرگ دوشان را متهم مي کند که تقاضايش براي رهايي از هنر گذشته و از تمامي قيد و بندهاي فرمال در خلق هنر باعث برانگيختن هيچ واکنش محکوم کننده يا ستيزنده اي نشد؛ بلکه در مورد دوشان، نوآوري هايش ستايش و استقبال برانگيخت. و اين مساله به گفته ي گرينبرگ، مخالف واکنش عمومي و انتقادآميزي بود که نسبت به امپرسيونيسم و کمابيش به تمامي گام هاي راديکال گذشته در تکامل هنرمدرن صورت گرفت. بنابر اين، گرينبرگ، دوشان را تا حدي مسئول «تغيير جهشي» راديکال در سرشت هنر مي پندارد، تغييري جهشي که پس از آن هنر ديگر به صورتي که در گذشته رفتار مي کرد، رفتار نمي کند. از نظر گرينبرگ، دوشان هنر را از مسير خود منحرف کرد و تا آنجا اين انحراف را پيش برد که اشکال از پيش انديشه شده ي فرهنگستاني (آکادميک) به اصطلاح هنر غيرقراردادي را اغلب به صورت پيشرفت هاي اصيل معرفي کرد. براي نمونه، گرينبرگ چنين بحث مي کند که حاضرآماده هاي دوشان به هيچ رو جديد نبودند، به جز به اين مفهوم که به صورت هنرهاي زيبا عرضه شدند و اين امري بيشتر فرهنگي اجتماعي است تا آن که از ارزشي زيبايي شناسانه يا هنري برخوردار باشند. اين آثار بيشتر از جنبه ي درک و دريافت به هنر وابسته اند تا از جنبه ي ساختار ماهرانه و واکنش هاي زيبايي شناسانه اي که بايد برانگيزانند. اين هنر خام، خصوصي و از حالت فرمال بيرون آورده شده است و هر چيزي مي تواند آن را تغذيه کند. چنين هنري از انتظارات معمول از جمله ايجاد رضايت رهايي يافته است. به طور خلاصه، گرينبرگ هنر دوشان را فاقد آن کيفيت هاي اساسي زيبايي شناسانه و سليقه اي مي داند که به نظر او براي توليد هنر پر معنا مورد نياز است. برخلاف دوشان، او چنين بحث مي کند که هنر برتر همواره برخاسته از سنت است که خود فرآورده ي بازي متقابل انتظار و خرسندي است. از نظر گرينبرگ، هنرمند برتر، شگفتي هاي تازه اي را به ارمغان مي آورد که از تجاربي برخاسته که بر زمينه ي غني سنت و آمادگي تجديد نظر در انتظارات استوار است.»٢٦

هنر مفهومي، همان طور که اين اصطلاح مي رساند، بر اين عقيده استوار است که در واقع اين مفهوم يا انديشه است که به اثر هنري شکل هنري مي بخشد. اجرا، صنعتگري يا مهارت فني، دانش فني، پيش نيازي سرشتين در هنر مفهومي نيست، زيرا خصوصيات بازنمايي کننده يا بيانگر را هدف نمي گيرد، يعني خصوصياتي را که هدف شان ارايه ي چيزي است که گرينبرگ «خرسندي»٢٧، ارسطو «لذت از تشخيص چيز آشنا»٢٨ و ارنست گومبريچ (Ernst Gombrich) «لذت از بازشناسي» مي نامد.٢٩ به جاي آن، اين انديشه يا مقوله ي مفهوم است که اثر را به اثري هنري تبديل مي کند اما به اثري هنري که در آن هنر معناي بسيار خاصي دارد که از معناي سنتي آن بسيار دور شده است. شيوه اي که دوشان براي توضيح حاضرآماده هايش به کار مي برد حائز اهميت است: «لازم است چيزهايي را برگزيد که چنان بي تفاوت باشند که هيچ واکنش زيباشناسانه ي عاطفي برنيانگيزند. انتخاب از پيش ساخته ها براساس بي تفاوتي بصري استوار است که در عين حال بايد کاملا فاقد سليقه ي خوب و بد باشند.»

مشخصات از پيش ساخته شده ها به خوبي نمايانگر نوع آثاري است که مارسل دوشان ساخت، و اين نکته هم در مورد آثار اوليه ي او و هم شيشه بزرگ صادق است (شايد به استثناي آخرين اثرش Etant donnesبا هدفvoyeuristic اين اثر). مي توان دو نمونه ي تازه تر از هنرمنداني را مطرح کرد که خود را هنرمند مفهومي مي ناميدند (چيزي که دوشان هرگز مدعي اش نبود): سال لويت (Sol LeWit)، مفهوم گرايي را در ١٩٦٧ به اين صورت تعريف کرد: «در هنر مفهومي، انديشه يا مفهوم مهم ترين جنبه ي کار است. هنگامي که هنرمندي از شکل مفهومي هنر استفاده مي کند، بدين معناست که تمامي برنامه ريزي و تصميم هاي از پيش صورت گرفته و اجرا، امري ظاهري و مکانيکي است. انديشه، ماشيني مي شود که هنر توليد مي کند.» جوزف کوسوت (Joseph Kosuth) تعريف ديگري به اين مضمون ارايه مي دهد که: «ناب ترين تعريف هنر مفهومي اين است که گونه اي کندوکاو در بنيان هاي مفهوم «هنر» به معنايي است که يافته است.»٣٠

قبلا اشاره کردم چون هنر مفهومي بر پايه ي مفاهيم استوار است، در نتيجه مي تواند نمايانگر هنري باشد که فراسوي کرانمندي هاي خود مي رود، و به اين ترتيب، وارد قلمروي حقيقت مفهومي مي شود و در عين حال حقوق انحصاري هنر را که هگل درباره شان بحث کرده، حفظ مي کند؛ يا به عبارت ديگر، همان حقوقي را که پيش از مرگ مفروض اش داشته است. دليل اين را که چرا چنين پنداري مساله ساز است مي توان در نظرات گرينبرگ يافت که مي گويد هنر برتر از سنت برمي خيزد و همين زمينه ي تاريخي و در نتيجه گذار تاريخي سبک ها و اشکال است که ربط برخي از اشکال هنري يا آثار هنري را با موضوع مورد نظر مشخص مي کند. برداشت هگلي از هنر و مرگش، بدون تاريخي شدن، معنا و اهميت اش را از دست مي دهد. بدون گذر زمان که ما آن را تاريخ مي ناميم و بدون روند ديالکتيکي تاريخي که گذشته را در زمان حال حفظ مي کند و سپس آن را با خود مي کشد، و در سطحي عالي تر به آينده دگرگون مي کند، هيچ هنر برتري نمي تواند وجود داشته باشد ، زيرا هيچ معياري براي چنين تمايزي وجود نخواهد داشت. به عکس، آنچه نمونه وار هنر مفهومي است، سرشت بي تاريخي آن است: هنر مفهومي ديگر علاقه اي به استيلا بر گذشته ي خود يا هر شکل ديگري از گذشته ندارد، بلکه صرفا مي خواهد پيوسته خود را به مثابه ي هنر نو نشان دهد و به نمايش بگذارد. بنابر اين، حتا براي هنر مفهومي نمي توان ادعا کرد که بر کرانمندي هايي استيلا مي يابد که هگل مشخص کرده است. هر چند نمايانگر «پايان هنر» است، اما گذاري را نيز به قلمرو شناخت مفهومي فلسفي نشان نمي دهد.

اجازه دهيد بار ديگر به حاضر آماده هاي دوشان به مثابه ي سرچشمه ي هنر مفهومي بازگردم که با چرخ دوچرخه (Bicycle Wheel)، نخستين از پيش ساخته اي که در سال ١٩١٣ آفريده شد، پا به منصه ي ظهور گذاشت. شايد بتوان گفت که کولاژهاي کوبيست (که کمابيش در همان زمان ظهور کردند) گامي در همان جهت بود، اما اين تنها تا اندازه اي درست است: کولاژها، علي رغم آن که از تکه هاي «واقعي» روزنامه ها و مانند آن ساخته شده بودند، در کل هنوز به منزله ي بازنمايي عمل مي کردند. در مورد حاضر آماده ها مساله فرق مي کرد: چرخ دوچرخه چيزي جز چرخ دوچرخه نيست و همين امر درباره ي جاي شيشه، پارو که سرانجام پيش از بازوي شکسته (In Advance of the Broken Arm) ١٩١٥ نامگذاري شد و مانند آن هم صادق است. دوشان با اين عمل بند نافي را که هنوز هنر مدرنيستي و آوانگارد را به هنر سنتي گره مي زد، بريد. از سوي ديگر، هنر سنتي در آثار هنرمنداني مانند مالوويچ يا کاندينسکي (valsily Kandinsky) ادامه يافت. با وجودي که اين آثار آبستره بودند، اما از درونمايه اي نمادين يا متافيزيکي يا گونه اي توانمندي ناب زيبايي شناسانه (پلاستيک) برخوردار بودند روندي که در دهه هاي بعد از ١٩٠٨ بيشتر توسعه يافت، يعني از زماني که کاندينسکي به قول هربرت ريد (Herbert Read) «تجربه اي آخرالزماني» را از سر گذرانيد و آثاري را آفريد که فاقد موضوع بودند. هيچ شئي قابل شناسايي را نشان نمي دادند و به طور کامل از تکه هايي از رنگ هاي روشن تشکيل مي شدند.»٣١ در سوپرماتيسم، اکسپرسيونيسم، سوررئاليسم و آبستره اکسپرسيونيسم با وجودي که پيوند ميان مرجع و معنا بخشنده بريده شده بود، اما نشانه هنوز تا اندازه اي هستي داشت .در حاضر آماده هاي دوشان و در آثار بعدي که به شکلي آگاهانه، مفهومي ناميده مي شدند، وضعيت تغيير کرد، اين آثار نمايانگر چيزي جز خودشان نبودند و نه نماد يا علامت بودند و نه بازنمايي. هنر سنتي و مدرنيستي بر پايه ي اصل نسخه برداري و خصلت بازنمايي کننده اش استوار بود. از همان سده ي نهم ميلادي، يوحناي دمشقي آموزه اي را درباره ي تصاوير مطرح کرد که تا امروز معتبر باقي مانده است: تصوير «از خصلتي مشابه پيش گونه اش برخوردار است، هر چند تفاوت هاي معيني نيز با آن دارد. از هر لحاظ مانند نمونه ي کهن يا نخستين نمونه (archetype) نيست.»٣٢ اما اين آموزه تنها تا آنجايي معتبر است که تصاوير يا ساخته هاي مشابه، چيزي را بازنمايي کنند. آنچه که پيش گونه و تصاوير را از هم متمايز مي کند درست همين تفاوت بسيار جزيي ميان نسخه ي اصلي و بدل است: اگر بدل همان نسخه ي اصلي باشد، هيچ اثر هنري حاصل نمي شود. آنچه که هنر مفهومي مدعي آن است، درست همين نکته است: اين که مي تواند به مثابه ي هنر عمل کند، حتا اگر به هيچ رو نسخه ي بدل نباشد و فقط همان نسخه ي اصلي باشد.

اجازه دهيد به هگل بازگردم. بايد تأکيد کرد که قضاوت هگل درباره ي پايان هنر به ويژه در سايه ي پيشرفت هاي هنر از زمان پايان نيمه ي اول سده ي بيستم وزنه اي مي يابد. از آن زمان به بعد بود که برداشت «پايان هنر» به واقع مصداق يافت و به دلايلي اتفاق افتاد که شايد ارتباط مستقيمي با بحث هايي که هگل در فلسفه ي هنرش مطرح مي کرد، نداشت: پايان هنر به اين سبب روي نمي دهد که هنر به کرانه هاي خود رسيده و بايد به هنر مفهومي دگرگون شود، بلکه علتش اين است که به دلايلي که واتيمو ارايه داده و به اين دليل که تضادهاي اجتماعي در غرب به صورتي که در گذشته وجود داشته، کاهش يافته، هنر جايگاه مربوطه اش را از دست داده است (حداقل تا انداره اي که هنوز در مدرنيسم داراي آن بود) و بازتاب آينه اي اين وضعيت را مي توان به شکل فزاينده اي در هنري که در اين بخش از جهان آفريده مي شود، مشاهده کرد. براي ارزيابي چنين گفته اي کافي است نقش هنر را در بخش هاي کمتر توسعه يافته ي جهان مانند امريکاي لاتين، مشاهده کرد، يعني در جاهايي که هنر هنوز وزنه اي دارد: شايد نه به مفهوم مدرنيستي، بلکه به مفهوم درگيري اجتماعي که هم در هنرهاي بصري ديده مي شود، هم در تئاتر و هم در موسيقي.

پنج

چه چيز خاصي در آثاردوشان وجود دارد؟ به يک خصلت مشخص آن، يعني اين نکته که خالي از لذت بازشناسي است، قبلا اشاره شد: اثراز پيش ساخته شده چيزي نيست جز هماني که به نمايش مي گذارد و به اين ترتيب هيچ معنا و اهميت افزوده اي با خود حمل نمي کند و اگر هم بکند بسيار ناچيز است. آثار دوشان بازنمايي کننده نيستند. هر چند گاه مي توان آنها را غير عيني (non-objective) ناميد، اما به سختي مي توان نام آبستره يا غير تصويري (non-figurative) به آنها داد. يک اثر آبستره مي تواند درونمايه اي نمادين داشته باشد يا ممکن است در جست و جوي امکانات خواص تصويري يا امکاناتي باشد که آثار پلاستيک ارايه مي دهند و به اين ترتيب به شيوه ي دگرگون شده اي نوعي «لذت» هنري به دست مي دهند، چرا که از آنچه که اثر هنري و لذت هنري پنداشته مي شود، سرچشمه مي گيرد. با وجود اين، آثار دوشان را در بسياري موارد نمي توان به اين صورت نامگذاري کرد، زيرا قصد آنها اغلب به روشني قصدي غير تصويري است و نه تنها در مقابل هنر گذشته قرار مي گيرند، بلکه آنها را از نظر مي اندازند.

يک پاسخ به اين پرسش را که سرشت خاص آثار دوشان چيست، مي توان از مشاهده ي آثار هنرمند ديگري از سده ي بيستم، يعني اندي وارهل به دست آورد. (و شايد اتفاقي نيست که بخش مهمي از نوشته هاي دانتو به اين دو هنرمند اختصاص يافته است.)

شکي نيست که آثار وارهل بيش از آثار دوشان لذت زيبايي شناسي مي بخشند، زيرا با وجودي که تکراري و سري وار هستند، با اين حال، امکان بازشناسي نيز وجود دارد، هر چند شدت آن متفاوت است و در مقايسه با آثار شبه سنتي نظير يک جفت پوتين، اثر معروف ونسان ون گوگ که به طور کامل و الگووار توسط مارتين هايدگر در مقاله اي با عنوان تبارشناسي اثر هنري (١٩٣٥) تحليل شده است، نمايانگر اختلافي مهم هستند. همان طور که فردريک جيمسون (Fredric Jameson) در مورد ون گوگ ادعا مي کند: «اين اثر در شکل خنثي و شئي وار خود به منزله ي راهبرد يا نشانه ي واقعيتي گسترده تر است که آن را به عنوان حقيقت نهايي جايگزين مي کند، در حالي که کفش هاي خاک الماسي اندي وارهل ديگر به آن بي واسطگي با ما سخن نمي گويد که کفش هاي ون گوگ؛ در واقع، من وسوسه مي شوم که بگويم اصلا سخني نمي گويد.٣٣ به عبارت ديگر، يک نقاشي سنتي چيزي از آن چهارچوب وسيع تر اجتماعي و تاريخي و شايد حتا وجودي آن که به اثر معنا بخشيده «به ما مي گويد»، يا بدان اشاره مي کند يا وجودش را معلق مي سازد. در چنين آثاري، اين چهارچوب بخشي از هستي اکتسابي و مشترک انساني ماست، چيزي که با پيروي از جيمسون در مورد اثر ياد شده ي وارهل صدق نمي کند. در اين مورد با هيچ چهارچوب و هيچ توانمندي يا بنياني براي رشته ي مرجعي خيالي رو به رو نيستيم و اگر هم باشيم نيز بسيار اندک و ناچيز است و همين مساله در مورد بيشتر آثار دوشان نيز صادق است.

آرتور دانتو با مقاله اش به نام «جهان هنر» (١٩٦٤) به شروع شکل گيري نظريه ي نهادين هنر ياري رساند. دانتو در اين مقاله نوشت:«اشتباه گرفتن يک اثر هنري با شئي واقعي اصلا عجيب نيست. وقتي اثر هنري، شئي واقعي است، چنين اشتباهي صورت مي گيرد.»٣٤ آنچه دانتو را درگير خود کرده بود، نمايشگاه آثار اندي وارهل در گالري استيبل (Stable) نيويورک بود که جعبه هاي مشهور بريلو (BrilloBoxes) در آن به نمايش گذاشته شده بودند. ماديت اين اشيا از بسياري جهات به حاضرآماده هاي دوشان شباهت داشت (هر چند به واقع از جنس حاضرآماده هاي دوشاني نبودند، بلکه مشابه هاي تقليدي آنها بودند، چرا که از چوب ساخته شده بودند) و همين دانتو را مجبور کرد که به تحليل تازه ترين وضعيت هنر بپردازد و بکوشد تا توضيح دهد چرا اين نوع آثار.

آرتور دانتو با مقاله اش به نام «جهان هنر» (١٩٦٤) به شروع شکل گيري نظريه ي نهادين هنر ياري رساند. دانتو در اين مقاله نوشت:«اشتباه گرفتن يک اثر هنري با شئي واقعي اصلا عجيب نيست. وقتي اثر هنري، شئي واقعي است، چنين اشتباهي صورت مي گيرد.»٣٤ آنچه دانتو را درگير خود کرده بود، نمايشگاه آثار اندي وارهل در گالري استيبل (Stable) نيويورک بود که جعبه هاي مشهور بريلو (BrilloBoxes) در آن به نمايش گذاشته شده بودند. ماديت اين اشيا از بسياري جهات به حاضرآماده هاي دوشان شباهت داشت (هر چند به واقع از جنس حاضرآماده هاي دوشاني نبودند، بلکه مشابه هاي تقليدي آنها بودند، چرا که از چوب ساخته شده بودند) و همين دانتو را مجبور کرد که به تحليل تازه ترين وضعيت هنر بپردازد و بکوشد تا توضيح دهد چرا اين نوع آثار به دلايلي آشکار و به خاطر اهدافي عملي، هنر بودند. دانتو نتيجه گرفت: «در نهايت، تفاوت يک جعبه ي بريلو و اثر هنري که از جعبه ي بريلو ساخته شده، به نوعي نظريه ي هنري باز مي گردد. اين نظريه است که آن را به جهان هنر مي برد و از افتادن آن به دامان شئي واقعي، يعني همان چيزي که هست، جلوگيري مي کند. شکي نيست که بدون نظريه، احتمال ديدن آن به صورت هنر بسيار ناچيز است و براي آن که آن را به صورت بخشي از جهان هنري بنگريم، بايد احاطه ي خوبي بر نظريه ي هنر و همچنين بر بخش قابل ملاحظه اي از تاريخ اخير نقاشي نيويورک داشت.»٣٥ بنابر اين، دانتو ادعا مي کند که اين در واقع مضمون است که يک اثر را به اثري هنري تبديل مي کند. اين مضمون مي تواند نظري (تئوريک) باشد دانتو آن را «نوعي نظريه ي هنر» مي نامد يا مي تواند تاريخي باشد نظير «احاطه بر بخش قابل ملاحظه اي از تاريخ اخير نقاشي نيويورک» اما در هر دو مورد شناخت نظري است با استفاده از اصطلاح اتي ين سوريو (Etienne Souriau) که يک اثر هنري بر اساسش استوار مي شود. باز هم اين مشاهدات را مي توان درباره ي دوشان به کار برد، جز آن که در نمونه ي او سرشت هنري اثر، عمدتا در قالب تحريک کنندگي هستي اثر هنري شکل گرفته، اما تحريکي که در عين حال حاشيه هاي بي ثبات آنچه را که هنر است و هنر نيست مي سازد. همان طور که گرينبرگ مشاهده کرده، تحريک ها با دوشان واکنشي متفاوت با حرکات هنري گذشته برانگيخت. فرضيه ي من اين است که شايد علت آن مضمون فرهنگي متفاوت بوده است، زيرا اينک اين مضمون امريکايي بود که آن آثار و رويه هاي آوانگارد خود را در مضمون فرهنگ توده اي و رسانه هاي توده اي آن مي يافتند و ديگر به صورت تحريک هاي هنري در نظر گرفته نمي شدند، بلکه حرکتي بازاريابانه پنداشته مي شدند که زير نقاب هنر آوانگارد ظهور مي کردند. بنابر اين، شايد نمايش آرموري سال ١٩١٧ که نمايانگر تقسيم بندي نمادين ميان سنت آوانگارد مدرنيسم و زمينه ي فرهنگ توده اي مصرفي ايالات متحده است، که با پيروي از گفته ي جيمسون، زادگاه منطق پست مدرنيسم و کالايي شدن کامل آن است.

از اين گذشته، تحريک کننده هاي دوشان (به صورتي که در امريکا و اروپا ادراک شد) داراي خواص کلامي و ضدچشمي بود که آثار و تأثيرات شان را به قلمرو فعالي کشانيد که تا آن زمان براي اقدامات اجتماعي ديگر نظير علوم حفظ شده بود. آيا نمي توان ادعا کرد که اين نيز گوياي سرشت بسيار متفاوت آثار دوشان در مقايسه با آثار هنري سنتي (و همچنين مدرنيستي) است؟ ادعاي مشابهي را مي توان در فصل پاياني کتاب تاريخ فشرده ي نقاشي مدرن،اثر هربرت ريد يافت که در آن کارولين تيسدال (Caroline Tisdall) و ويليام فيور (William Feaver) چنين مطرح مي کنند که دوشان روند «پنداشت (ايده) هنر به مثابه ي استراتژي» را آغاز کرد که «به شکلي نسبتا ناگزير» ادامه يافت و «در ظاهر» چنين به نظر مي رسد که «سرشت هنر را تغيير داده است، اما از دور مي توان آن را به صورت مرحله ي ناگزيري در تکامل تاريخ هنر ديد.»٣٦

خصلت ديگر هنر مفهومي، در همان نمايش عمومي قابل توجه هنر مفهومي يعني در نمايشگاه ١٩٦٦ مل بوشنر Bochner) (Mel مطرح شده بود. در اين نمايشگاه «بيننده به خواننده ي اثر بدل شد، به شرکت کننده اي فعال، چرا که ديگر هيچ هنري که بي درنگ قابل رويت باشد، وجود نداشت. خوانندگان آثار بايد خود تجربه ي هنري را براي خود استنتاج مي کردند يا مي آفريدند. همچنين ترديدهايي وجود داشت که آيا آنها تمامي آثار بوشنر بوده يا نه؟ تمايز ميان هنرمند و متصدي يک مرکز هنري مشخص نبود»٣٧ همين خصلت هنر مفهومي بود که يکي از مشخصات متمايز کننده ي هنر نومفهومي معاصر گشت.

دانتو در همان مقاله ي «جهان هنر» و در موارد بي شمار ديگر چنين بحث مي کند که اثر هنري چيزي است که جهان هنر آن را به آن صورت مي پذيرد و بدان شکل مي بخشد و بر همين اساس است که زيگمونت بومن Bauman) (Zigmuntدر ١٩٨٤ مي گويد که فيلسوفان ديگر قانونگذار نيستند، بلکه مفسر شده اند:٣٨ فيلسوفان (يا زيبايي شناسان) ديگر قواعد و هنجارها را معين نمي کنند، بلکه فقط آنها را تعبير مي کنند. به همين ترتيب، نظريه پردازان ديگر هنر را تحريم و نهي نمي کنند، بلکه توضيح مي دهند که چرا اثري به مثابه ي اثر هنري عمل مي کند و از جانب عموم مورد پذيرش قرار مي گيرد، يعني آن را توصيف مي کنند.٣٩ گام بعدي در اين جهت را دانتو برداشت و در ١٩٥٥ موضوع ارزش ها را در کل به دور افکند: «به نظر من، اين پرسش که هنر به راستي و به لحاظ جوهري چيست در مقابل آنچه که در ظاهر يا به شکلي غير جوهري هنر است شکل نادرستي بود که پرسشي فلسفي به خود گرفت. ديدگاه هايي را که من در مقالات گوناگون درباره ي پايان هنر مطرح کردم، در پي يافتن آن است که شکل واقعي اين پرسش چه مي تواند باشد. به صورتي که من آن را ديدم، شکل پرسش اين است: چه چيز باعث مي شود که اثر هنري و آن چيزي که اثر هنري نيست با يکديگر تفاوت داشته باشند، وقتي که هيچ تفاوت درک و دريافتي جالبي ميان آنها نيست؟ … تا سده ي بيستم اين عقيده به روشني جريان داشت که آثار هنري همواره به صورت آثار هنري قابل تشخيص اند. اکنون مساله ي فلسفي اين است که توضيح دهد چرا آنها آثار هنري اند.»٤٠ پاسخ به اين سوال را کمي پيشتر ارايه مي دهد: «به گمان من کشف راستين فلسفي اين است که هيچ هنري به راستي «حقيقي تر» از ديگري نيست و هيچ راهي براي حقيقي بودن هنر وجود ندارد. تمامي اشکال و انواع هنر به يک اندازه و بي هيچ تفاوتي، هنر هستند.»٤١ دانتو در اينجا براساس منطق هنر ادراکي عمل و تأکيد مي کند که «هنر= هنر است» و بنابر اين به نتيجه ي منطقي نظريه ي قبلي خود مي رسد: ديگر تمايزي ميان انواع مختلف آنچه که هنر ناميده مي شود، نيست. چنين برداشت گسترده اي از هنر نياز به هنر را در کل و در درازمدت از ميان مي برد. روندي که در آغاز سده ي بيستم با دوشان آغاز شد، در عبارت «هنر مساوي با هنر است» به اوج خود مي رسد، زيرا ديگر نقش ماورايي، فراسويي، يا وجودي بازي نمي کند. ظاهرا هنر ديگر حائز اهميت نيست، يا همان طور که بروس نومن (Bruce Naumwn) در دهه ي شصت مطرح کرد، «اگر خود را به صورت هنرمند ببينيد و در کارگاهي کار کنيد… روي يک صندلي مي نشينيد يا دور اتاق مي گرديد. و سپس باز به اين پرسش باز مي گرديد که هنر چيست؟ و هنر هماني است که هنرمند مي کند، نشستن در اين سو و آن سوي کارگاه خود.»٤٢

آن استراتژي که با دوشان آغاز شد و تکامل يافت به هيچ رو به نوع آثاري که او توليد کرد محدود نمي شود، بلکه نمونه هاي بسياري از آن را مي توان به ويژه در هنر مفهومي يافت. جان کيج (John Cage)، موسيقيدان مفهومي در دهه ي پنجاه موضوعي را پيش کشيد که دانتو را نيز به فکر و زحمت انداخت، موضوع بنيان هاي هنجارساز (normative) هنر اخير. واکنش کيج اين بود: «چرا وقت خود و مرا صرف کوشش در يافتن داوري هاي ارزشي مي کنيد؟ نمي بينيد که وقتي به يک داوري ارزشي دست مي يابيد، اين تنها چيزي است که خواهيد داشت؟ آنها براي اصل کارتان که کنجکاوي و هشياري است مخرب اند.»٤٣ تناقض اينجاست که همين گفته نيز در بر گيرنده ي قضاوتي ارزشي است، زيرا ارتقابخشنده ي چيزي است که من آن را «ارزش هاي شبه وجودي» مي نامم، نظير کنجکاوي و هشياري، و شاهد مي شويم که موضوع ارزش، درون زاي هنر باقي مي ماند. حتا اگر بنيان ضد بصري هنر مفهومي باعث شد که جوزف کوسوت و گروه «هنر و زبان» و عده اي ديگر هنر را کمتر «موضوع تغيير بدانند و آن را بيشتر کانون کندوکاو درباره ي نفس پديده ي هنر بيانگارند،»٤٤ جايگاه غيرمستقيم هنر در چهارچوب چنين مضموني شاهد ربط و بست داوري هاي ارزشي است،حتا اگر تنها از راه نفي صورت بگيرند.

بحث هاي تازه تر دانتو درباره ي جايگاه هنر، تنها توصيفي اند: هيچ تمايزي در دسترس نيست، فيلسوف نه تنها از کوشش براي تعيين هنجارهاي آنچه هنر است و سپس تحميل اين هنجارها دست کشيده، بلکه واقعيت جهان هاي هنري معاصر او را مجبور ساخته تا هر تمايزي را در چهارچوب چند سطحي و چند وجهي چيزي که «هنر» ناميده مي شود، از ميان بردارد.

بحث هاي تازه تر دانتو درباره ي جايگاه هنر، تنها توصيفي اند: هيچ تمايزي در دسترس نيست، فيلسوف نه تنها از کوشش براي تعيين هنجارهاي آنچه هنر است و سپس تحميل اين هنجارها دست کشيده، بلکه واقعيت جهان هاي هنري معاصر او را مجبور ساخته تا هر تمايزي را در چهارچوب چند سطحي و چند وجهي چيزي که «هنر» ناميده مي شود، از ميان بردارد.

به نظر من، آثار هنري به شکلي مشروط آفريده مي شوند و بيشتر به همين صورت نيز مصرف مي شوند، در حالي که اين دو، دو روند متمايزند، هر چند اغلب با يکديگر اشتباه گرفته مي شوند يا به هم آميخته مي شوند. روند نخست،يعني عمل يا روند آفرينش، به نياز آدمي به ابراز خود پاسخ مي گويد، (و با پيروي از نظريه ي رنه پاسرون( Passeron (Ren، همان قلمروي شاعري و شعر و la poetique است)، در حالي که روند دوم به عمل يا روند مصرف اثر مربوط مي شود که در چهارچوب ميدان از پيش به انديشه درنيامده ي اجتماعي روي مي دهد و مقوله اي اجتماعي باز به پيروي از پاسرون زيبايي شناسانه است.٤٥ اثر در تنش پوياي ميان دو قلمرو هستي دارد، هر دو اين قلمروها اگر از دورنماي تاريخي ديده شوند همزمان و به شکل تقسيم ناپذيري به صورت يک واقعيت مسلم اجتماعي و فردي وجود دارد.

شش

هنر مانند فرهنگ نيازهاي ما را در حيطه ي تخيل برآورده مي کند و از اين گذشته، اين نيازها را به صورت خاصي برآورده مي کند، زيرا هنر با نيازهاي وجودي ما نيز خويشي دارد. اين نيازها مي توانند در مراحل مختلف تاريخ متفاوت باشند، ممکن است اشکال پديداري متفاوتي يابند، اما با اين حال عامل ثابتي است که ما را قادر مي سازد تا جهان، ديگران و خود را بفهميم و خوش باشيم. منظور من از مطرح کردن چنين ادعايي اين نيست که فقط هنري که در طول تاريخ تکامل يافته و در مدرنيسم رخ نموده مي تواند چنين کارکردي داشته باشد، زيرا اين نيازها مي توانند به ياري اعمال انساني ديگري نيز برآورده شوند. با وجود اين، هنر چيزي ويژه است، حتا اگر الزاما خاص نباشد يا تنها در دوسده ي گذشته و شايد حتا پيش از آن، براي نمونه، در عهد عتيق و رنسانس، خاص شده باشد. در حالي که در شروع، از زمان مثلا فواره ي دوشان در ١٩١٧، يا جعبه هاي بريلو وارهل در ١٩٦٤، عمل تعيين جايگاه، هنوز مي توانست واکنشي را برانگيزد که چنين آثار يا حرکاتي را به عنوان هنر نهادينه مي کرد، اما تداوم معاصر آنها که به شکلي تورمي همه جا حاضر است، درست اثري متضاد ايجاد مي کند، هنوز اغلب چيزي از نقش هنر کاسته نمي شود. براي نمونه، پروژه ي نومفهومي مجموعه ي ده شخصيت (Ten Characters) از ١٩٨٨ ١٩٨٥، اثر هنرمند مفهومي روس، ايليا کاباکوف (Ilya Kabakov) را در نظر بگيريد.٤٦ اين مجموعه دربرگيرنده ي نمونه ي عناصر مفهومي است که شامل اشياي از پيش ساخته شده اند که عمدا در محيط هاي مختلف گذاشته شده اند. کاري مشابه آثار هنرمندان مفهومي ديگر، اما درعين حال به شدت متفاوت با آنها، زيرا در اصل به شناخت قبلي از داستان، واقعيت و تاريخ شوروي متکي است. پديده هاي وجودي را به روشني و به شکلي ابراز و آشکار مي کند که تفاوتي با هنر گذشته ندارد و از راه بازنگري اثبات مي کند که گونه اي هنر که به شکل مشروطي توليد شده، پيوسته در حال پيدايش مجدد است، زيرا شرايط انساني پيوسته در حال پيدايش مجدد است، هر چند در اينجا نيز شکل آن مشروط است.

آيا اين نوع مشروط بودن مي تواند بدين معنا باشد که هر چيزي مي تواند هنر باشد؟ پاسخ مسلما مثبت است. اما توده ي اختياري پديده هاي اجتماعي به سختي مي توانند چنين نقش برابري بيابند. از اين گذشته، هنر برداشتي تقريبي است، يعني برداشتي است که از يک شاهکار تا فرهنگ توده اي و فراسوي آن گسترش مي يابد، يعني ثابت بودن عبارت کلامي نبايد هشياري ما را نسبت به اين مساله سد کند که در واقع نمايانگر پديده اي پوياست.

موضوع پايان هنر به درک آن در جامعه ي معاصر باز مي گردد. يک پيش شرط لازم براي آن که هنر داراي ربط و بست باشد در اصل اين است که کارکردي وجودي به اين مفهوم داشته باشد که فراروي انسان و شکلي از درگيري و بنا براين از تجربه را مجاز سازد. هنرمندان و نظريه پردازاني که از نظر متضاد دفاع مي کنند، مي خواهند تجربه اي را که از راه اثر هنري، خالق و اثر را با مردم پيوند مي دهد، از ميان بردارند. از اين موضع است که ديدگاه منتقد و نظريه پردار و آموزگار اتريشي هنر، پيتر وايبل (Peter Weibel) از آن برخاسته. وايبل چنين بحث مي کند که «هر شکلي از هستي شناسي هنر آخرين پيروزي عمل محافظه کارانه بر ضد تقسيم تن وپيام و بر ضد پيدايش نظريه به بهاي تجربه است.»٤٧ اگر هدف نظريه جلوگيري از تجربه است که با هنر گذشته و محافظ کارانه يکي گرفته مي شود آن گاه پرسش اين است که خط ميان نظريه و هنر را در کجا بايد کشيد، زيرا در اين صورت هنر به نظريه انتقال مي يابد، يعني اين نظريه است که بايد بحث هايي را فراهم آورد که خط ميان هنر و غير هنر را مشخص کند. در اين صورت، اگر هنر اغواگر نباشد، گناه آن بر گردن نظريه است.

نتيجه گيري کنم: در نزد هگل، مرگ هنر با توضيح او درباره ي مسير روح که يکي از عناصر يا مراحل سازنده و جوهري آن، هنر بوده است، پيوند دارد. از آنجا که عالي ترين اشکال روح يعني انديشه ي مفهومي پس از هنر شکل گرفته، بنا براين، هنر به مثابه ي شکل غالب اين روح، موضوعي متعلق به گذشته مي شود. هر چند پيتر بورگر نشان داده که ما هنوز در نزد هگل انديشه هايي درباره ي تکامل بعدي هنر درجهت مدرنيسم فرماليستي مي يابيم، اما اين مساله تغييري در اين مشاهده به وجود نمي آورد که پايان (يا به حاشيه رانده شدن) هنر در عمل در کشورهايي روي داده که از لحاظ اقتصادي پيشرفته ترين اند، يعني در کشورهايي که هنر وسيعا بخشي از محيط زيبا شده، جزيي از برداشت وسيع تر فرهنگ است يا شايد هم بيشتر تداوم منزوي شده ي هنر از گذشته ي مدرنيستي آن باشد. پندار (ايده) هگل درباره ي پايان هنر، همچنين در مورد شکل در اصل متفاوتي از هنر سده ي بيستم، از جمله مفهوم گرايي به کار برده شده که در بسياري از کشورها و فرهنگ هاي غربي، شکل غالب هنر شده است. به نظر من اين عمل نادرستي است، زيرا هنر مفهومي در واقع به مفهوم فلسفه ي هگلي، مفهومي نيست. درست است که اين هنر بر اساس ايده ها قرار دارد، اما شکاف ميان ايده ها و مفاهيم به مفهوم هگلي بسيار عظيم است. برداشت «پايان هنر» هر چند توصيف نقش کاهش يافته ي هنر سودمند است، اما به نظر مي رسد که نيروي بالقوه ي محدودي دارد البته اگر بخواهيم آن را به مفهوم کاملا هگلي آن بفهميم. در اين صورت، هنر مفهومي نمي تواند جاي معرفت مفهومي به مفهوم هگلي را بگيرد، بلکه تنها بايد به صورت قابل رويت ترين جنبه ي وضعيت «پايان هنر» در نظر گرفته شود.

در همين چهارچوب است که آرتور دانتو به تازگي آن را چنين تعبير کرده است: «نظر من نه تنها اين نبود که ديگر هنري وجود نخواهد داشت، هر چند که «مرگ» چنين چيزي را مي رساند، بلکه هر هنري که مي توانست وجود داشته باشد، بدون بهره گيري از روايتي اطمينان بخش به وجود مي آمد که به مثابه ي مرحله ي مناسب بعدي در داستان ديده مي شد.

چيزي که به پايان رسيد، روايت بود، اما نه موضوع روايت.»٤٨ به کلامي ديگر، زماني که هنر نقش تاريخي و جايگاه خود را در تکامل تاريخي کل گرايانه از دست داد، زماني که «معناي» تاريخ ديگر هستي ندارد (مترادف غير هگلي آن «روايت اصلي» (master narrative) ژان فرانسوا ليوتار)(Jean Fran ois Lyotard است، زماني که تماميت تاريخ به تاريخ بپيوندد، بخش هاي سازنده ي آن، وقتي که به مثابه ي گام ها يا عناصر مترقي کلي تماميت يافته در نظر گرفته شوند، اساسا بي معنا مي شوند. از چنين دورنمايي، هنر سرنوشت تاريخ تماميت بخشنده يا تماميت يافته را مي يابد. با اين حال، اين گفته همچنين بدان معناست که چنين قضاوتي به درک وجودي هنر که به شکلي تاريخي و به همان مفهوم کل گرايانه، تعيين نمي شود، کاري ندارد، يا که بايد به ارزيابي دوباره ي تخيل مربوط شود که سال ها پيش از جانب کايا سيلورمان (Kaja Silverman) پيشنهاد شد.٤٩ از آنجا که اين درک اخير کاري با پايان هنر ندارد، بلکه فقط با تنزل فعلي آن سر و کار دارد، بحث درباره ي آن در اين گفتار نمي گنجد.

“اين متن سخنراني آلش ارياوچ (Ales Erjavec)، از انستيتوي فلسفه ي اسلووني (Institute of Philosophy. ZRC SAZU) در ايران است.

1- The Death of Art, ed. by Berel Lang, Haven Publishers, New York, 1984.

2- Art Arthur C. Danto, ThePhilosophical Disenfranchisement of Art, Columbia University Press, New York, 1986, p. 81

3- Gianni Vattimo, La Fin de la Modernite, Seuil, Paris, 1987, p. 60

4- Jans Belting, Das Einde der Kunstgeschichte? Deutscher Kustverlag, Munich, 1983, The End of History of Art, University of Chicago Press, Chicago 1987.

5- Arthur C. Danto, After the End of Art, Contemporary Art and the Pale of History, Princeton University Press, Princeton 1997, p. 62.

6- Ibid. p. 17.

7- Ibid. p. 18.
8- Danto, The Philosophical Disenfranchisement of Art, p. 81

9- Gerard Genette, L’ouvre de l’art, La relation esthetique, Paris, Seuil, 1997, 11.

١٠ نقد مفصل برداشت هنر و هنرمند و کوشش براي جايگزيني آنها را با برداشت توليد کننده و توليد مي توانيد در مجله ي Tel Quel، شماره هاي دهه ي شصت و اوايل هفتاد آن بيابيد که نويسندگاني نظير فيليپ سولار، جوليا کريستوا، ژان لويي بودري و غيره در آن قلم زده اند و برداشت هنري خلاقيت در جامعه ي بورژوازي را با برداشت الهي مقايسه کرده اند که هدف اصلي از آن نشان دادن سرنوشت ايديولوژيکي توليد هنري است. از اين منبع است که برداشت «عمل معنابخش» signifying practice سرچشمه گرفت.
11- Benedetto Croce, Estetika , (Swrbo-Croatian edition), Zagreb, Globus, 1991,262,
نقل قول هگل از, Leipzig 1829, p. 191Vorlesunge uber Athetik I است.

١٢ هگل، پديدارشناسي ذهن، هارپر، نيويورک، ١٩٦٧، ص ٧١١.

13- Luc Ferry, Homo Aestheticus, Paris, Grasset, 1990, p. 200.

14- Luc Ferry, Le Sense du Beau, Cercle d’Art, Paris, 1990, p. 200

١٥ هگل، همان جا، ص ٧١٦.

16- Emil Zola, Les romsnciers naturalists, quoted in Philippe Hamou, Un discourse constraint, Litterature et realite, Seuil, Paris, 1982, p. 168.

17- Theodor W. Adorno, Trying to Understand Endgame, in Brian O’Conner, ed.The Adorono Reader, Blackwell, Oxford, 2002, p. 348.

18- Gianni Vattimo, The Transparent Society, Cambridge, Polity Press, 1992, p. 45.

19- Genette, p. 11.

20- Matin Heideggar, The Orignin of the Artwork, Philosophies of Art and Beauty. University of Chicago Press, Chicago 1964, pp. 701-702, quoted in Danto, After the end of Art.

21- Peter Burger, The Theory of the Avant-Garde, Minneapolis, University of Minnesots Press, 1992, p. 26.

٢٢ همان جا، ص ٩٣.

23- Juan Antonino Ramirez, Duchamp, Love and Death. London, Reaktion Books, 1998, p. 26.

24- Clement Greenberg, Counter-Avant-Garde, Art International, May 20, 1971, p. 16-19.

25- Curtis Carter, Marcel Duchamp, and the Americans, an unpublished paper presented at the colloquium, Marcel Duchamp, Aesthetics, Even, Ljubljana. October 2001, organized by the Sloveninan Society of Carter, Ibid.

26 Curtis Carter, “Marcel Duchamp and the Americans,” an unpublished paper presented at the colloquium “Marcel Duchamp. Aesthetics, even,” Ljubljana,October 2001, organized by the Slovenian Society of Aesthetics.
٢٧ نقل قول از راميرز، همان جا، ص ٢٧.

28- Aristotle, Poetics, 1448b.
29- Ernst H. Gombrich, The Image and the Eye, Oxford, Phaidon, 1982, p. 1. See also Ales Erjavec, “Das fallt ins Auge…, Medien-Welten- Wirklichkeiten , eds.
٣٠ هر دو نقل قول ها از هنر مفهومي اثر توني گادفري است:

Tony Godfrey, Conceptual Art, London, Phaidon, 1998, pp. 12-13.

Gianni Vattimo and Wolfgang Welcsch, Munich, Fink, 1997, pp. 39-58.
31- Herbert Read, A Concise History of Modern Painting, Thames&Hudson, London, 1974, p. 190.

32- John Damascus, On The Divine Image: Three Apologies against Those Who Attack the Divine Images. Crestwood, N.Y. 1980, p. 19.

33- Fredric Jameson, Postmodernism or The Cultural Logic of Late Capitalism, London, Verso, 1991, p.5.

34- Arthur Danto, “The Artworld” in Pop Art: A Critical History, Berkeley, University of California Press, 1997, p. 272.

35- Danto, p.276.

36- Read, p. 319.

37- Godfrey, p. 116.

38- Zygmunt Bauman, Legislators and Interpreters, Cambridge, Polity Pres. 1989.

٣٩ نقد اين موضوع را مي توانيد در اثر زير بخوانيد:

Ales Erjavec, L’estetica e le filosofie, Un nuovo corso per l’estetical nel dibattio internazionale, ed. Grazia marchiann, Torino, Trauben 1998, pp. 73-88.
٤٠ دانتو، پس از پايان هنر، ص ٣٥.

٤١ دانتو، ص ٣٤.

٤٢ نقل از گادفري، ص ١٢٧.

٤٣ نقل از گادفري، ص ٦٣.

44- Robert C. Morgan, Art Into Ideas, Essays an Conceptual Art, Cambridge, University Press 1996, p. 34.

45- RenePasseron, “La Poetique”, Recherches Poetique vol. I, Paris, Klinchsieck, 1975.
٤٦ براي نمونه به اثر زير مراجعه کنيد:

Boris Groys, “The Movable Cave ” or “Kabkov’s Self-memorials”, Italy Kabbkov,London, Phaidon, 1998. pp. 54-63

47- Peter Weible, “Experience and Sapce” (interview), Lier en Boog, vol, 14, 1999, p. 162.
٤٨ دانتو، «مدرن پست مدرن، معاصر» در پس از پايان هنر، ص ٤.

49 Kaja Silverman, The Threshold of the Visible World, Routledge, New York, 1996, See also Ales Erjavec, “Visual Culture,” Symbolic Imprints, es. Lars Keil Bertelsen et al., Aarhus University Press.1996.
*کيچ (Kitsch)، اصطلاحي از زبان آلماني مترادف کار بازاري که اصطلاحي رايج از اوايل سده بيستم است که به اشياي هنري تقليد يا تکثير شده و مورد مصرف مردم تازه به دوران رسيده اطلاق مي شود به نقل از دايره المعارف هنر، تدوين رويين پاکباز، فرهنگ معاصر، ١٣٧٨

پست مدرنيسم و وضعيت پست سوسياليستي

آلش اریاوچ
فصلنامه ی فراایران، شماره ی یازدهم

يک

يکي از انواع بنيادين هنر قرن بيستم هنر آوانگارد بود که اگرچه لزوما پيوندي با آوانگاردهاي سياسي (و نظريه هاي اجتماعي، فلسفه هاي تاريخ و ايديولوژي هايي که بر آنها استوار بودند) نداشت اما در معتقدات و جهت گيري هاي آينده ي خود با آنها اشتراک داشت.

ژان-فرانسوا ليوتار (Jean- Francois Lyotard) در ١٩٧٩ نظريه ي پايان کار را مطرح مي کند.١ اين ملاحظه همچنين در مورد همه ي ايديولوژي هاي عمده ي سده ي گذشته، اعم از سياسي و غير آن، صادق است. توافق عمومي بر آن است که عصر پست مدرن يا پساصنعتي، يا عصر سرمايه هاي فراملي به زعم ارنست ماندل(Ernst Mandel) و فردريک جيمسون (Fredric Jameson)،٢ همچنين (اگرچه نه منحصرا) يک عصر تکثرگرايي است. مولفان بسياري، از زيگمونت باومن (Zygmunt Bauman)٣ تا ولفگانگ ولش (Wolfgang Welsch)٤، در طي دهه ي ١٩٨٠ از توان تاريخي بالقوه ي اين عصر نوين، که امروز درآستانه ي آن قرار داريم، تجليل کرده اند.

آوانگاردهاي هنري تاريخي يا کلاسيک در پي تماميتي اجتماعي بودند و خود را موظف ميديدند تا از قلمرو هنر محض، که آن را فعاليتي آکادميک، بورژوا و به قول فوتوريست هاي ايتاليايي، گذشته گرا مي نگريستند، فراتر روند. همين ملاحظه در مورد بخش هايي اساسي از آنچه «تجربه ي روسي در هنر» خوانده شده و به ويژه در مورد کنستروکتيويسم، سوپرماتيسم و پرودوکتيويسم نيز صادق است. ميل به پل زدن بر مغاک بين هنر و «زندگي» موجب پيدايش شکل هاي نوين هنري شد؛ شکل هايي که امروز کمتر از شکل هاي اجرا شده زير نام هدف هاي انقلابي، اقتدارگرا و جزم گرا به نظر نمي رسند.٥ همواره اين شور انقلابي و اشتياق انحصار بوده است که آوانگاردهاي هنري تاريخي را آنچه ساخته است که بودند و ماندند: شکلي بديع، خلاق و نامشروط هنري که غالبا دير، اما يکسره، بخش عمده ي هنر و فرهنگ سده ي بيستم را شکل بخشيد يا تحت تأثير قرار داد. از اين ديدگاه، آوانگاردهاي هنري عصر جنگ اول جهاني به تمامي اصول و معيارهاي روايت هاي کلان آن عصر تعلق و اعتقاد داشتند؛ و همچنين در ترويج افکار خود انحصارگرا، انعطاف ناپذير و مصالحه ناپذير بودند. حتا بعضي فعاليت هاي نئو آوانگارد دهه ي ١٩٦٠ و اوايل دهه ي ١٩٧٠ در اين نوع ديدگاه مي گنجند؛ مثلا نمايش هاي هنرمند «اکسيونيست» (actionist) اتريشي، هرمان نيچ (Hermann Nitsch)، يا نمايش هاي هنرمند آلماني، گونتر بروس (Gunther Brus) ، نه تنها نهايت خشونت را که نيز شور مصالحه ناپذير مشابهي را آشکار ساختند.

ليوتار به درستي بخشي از خيزش عظيم اجتماعي و تاريخي را از يک سو انعکاس پيدايش پست مدرنيته و پست مدرنيسم و از سوي ديگر ناشي از پايان عصر قطبيت سياسي جهان مي دانست که تجلي بارز آن فروريختن ديوار برلن در ١٩٨٩ بود.

آيا در چنين شرايطي هنوز مي شد فعاليت «تام» هنرياي را به پيش برد که همان ضوابط اکيد و مصالحه ناپذير آوانگاردهاي تاريخي و شايد بعضي نئوآوانگاردهاي پس از جنگ دوم جهاني ترويج و اعمال مي کردند؟ به عقيده ي من اگرچه چنين افکاري وجود داشت (شايد چون آوانگاردهاي هنري پيشين نمايانگر آرماني آشنا و پذيرفتني بودند) و اگرچه نگارندگان شان آشتي ناپذيري مشابهي را تبليغ مي کردند، نه هرگز اجرا شدند و نه ميتوانستند بشوند.

سخن من درباره ي هنر دوره ي انتقالي از سوسياليسم (به ويژه واپسين مرحلهي آن) به پست سوسياليسم در کشورهاي مختلف اروپايي و جز آنها خواهد بود، يعني کشورهايي که در گذشته کمونيست خوانده مي شدند اعم از اين که در اروپا، امريکا يا آسيا واقع شده باشند. از اوايل دهه ي ١٩٧٠ به اين سو هنر ويژه اي در بعضي از اين کشورها پديد آمد که غالبا پيرو سنت هاي آوانگاردهاي تاريخي بود (و غالبا آشکارا به آنها رجوع يا از آنها نقل قول مي کرد) و همانند همتاي «غربي» خود، به علاوه واجد اکثر پيش شرط هايي بود که مثلا زيباشناس لهستاني استفان موراوسکي (Stefan Morawski)، آنها را شاخص آوانگاردهاي تاريخي (يا «کلاسيک» به قول خودش) مي داند:

اول: … اصل تقليد به زير کشيده مي شود، گونه ها و انواع هنر در هم مي آميزند، گونه ي زيبايي محض طرد مي شود»؛

دوم: نگرش هاي رسمي مورد پرسش قرار مي گيرند. …؛

چهارم: هيچ آوانگاردي نيست که بازتاب خويشتني عمدي نداشته باشد، يا فاقد تفسيرهاي نظري باشد. …؛

پنجم: آوانگارد به شيوه ي گروهي عمل مي کند. …؛

؛ششم: شاخص آوانگارد، شيوه ي زيستي مالامال از کفرگويي و فضيحت است که نگرش هاي واقعي و انگيزه هاي اعتراض آميز خود را به قلمرو آداب و رفتار گسترش مي دهد.٦

از بين شاخصه هاي ششگانه ي آوانگاردهاي کلاسيک فقط يکي در هنر «آوانگارد» معاصر کم است. منظورم شاخصه ي سوم در فهرست موراوسکي است، يعني «رد سنت هنري و غير هنري، شيفتگي زمانه ي کنوني و گرايش به آينده.»٧ دقيقا فقدان اين شاخصه است که هنر مورد بحث در اينجا را از همه ي آوانگاردهاي پيشين سده ي بيستم متمايز مي سازد. اين هنر ديگر نه معطوف به آينده و نه مفتون زمان حال است: در عوض به گذشته مي نگرد، از آن وام مي گيرد، تملک مي کند، نقل قول مي کند و بدان اشاره مي کند. درباره ي جهان اظهار نظر مي کند بي آن که تأييدش کند، يا کوششي به تغيير آن نمايد (ولي البته اين مانع نمي شود که گهگاه در تغيير آن موثر افتد.) به علاوه، در عين حال که غالبا واجد هر پنج شاخصه ي مذکور در بالاست، «خواستار انحصار نيست و به کسب آن نمي کوشد. از آن فراتر: نفس تمايل به دست يافتن به چنين موقعيتي، چنين هنر آوانگاردي را منسوخ مي سازد.»٨ در حالي که مولفان بسياري اين گونه هنر معاصر را صرفا «پست مدرن» خوانده اند، کمتر کسي به بررسي دقيق تر آن پرداخته و به تبيين مشخصات بارز اين مشابه هاي معاصر آوانگاردهاي سنتي کوشيده است. آن منتقدان هنري که به اين تفاوت ها توجه کرده اند چنين هنري را «ترانس آوانگارد»٩ و «پست آوانگارد»١٠ توصيف کرده اند، گو اين که اطلاق هايي از اين دست عمدتا به خصلت جسورانه ي اين گونه هنر پست مدرن اشاره دارد و نه به هنري داراي صفات به شدت سياست گرايانه اي که اين هنر سوسياليستي را از همتاهاي غربي آن متمايز مي سازد. به عقيده ي من اين هنر اخص در فاصله ي بين سال هاي ١٩٧٢ و آغاز دهه ي ١٩٩٠ در کشورهاي مختلف سوسياليستي پديدار شد و از اين رو شکل متمايزي از پست مدرنيسم را تشکيل مي دهد. من چنين هنري را پست سوسياليستي مي خوانم.١١

دو

ميخاييل اپشتاين (Mikhail Epstein) در تحليلي بر فرهنگ اخير و معاصر روس چنين ابراز ميکند که «آينده ي کمونيستي» به گذشته پيوسته است، در حالي که «گذشته»ي فئودال و بورژوا از سويي به سراغ مان مي آيد که در آن سو انتظار داشتيم با آينده ملاقات کنيم.»١٢ چنين درکي از گذشته و حال جو فرهنگي روسيه ي سده ي بيستم را از جو فرهنگي ساير کشورهاي کمونيست جدا مي کند. اکثر کشورها در اروپا روشنگري را تجربه کردند و عمدتا خود را بخشي از غرب نگريستند، باور به پيشرفت تاريخي و امکان گسترش نامتناهي را که غالبا متناظر مدرنيته نگريسته مي شد پذيرفتند: «در نگرش مدرنيته، فقط نقطه ي آغاز کم و بيش معين بود. بقيه، دقيقا به دليل نامعين بودنش، ميداني براي طراحي، عمل و مبارزه مي نمود.»١٣

پست مدرنيسم، اگرچه امروز ديگر چندان باب طبع نيست اما در بحث من راجع به شکل ها و گرايش هاي هنر در کشورهاي پست سوسياليست واژه اي کليدي است. تقريبا در همه ي موارد، پست مدرنيسم در کشورهاي پست سوسياليست پديده اي مثبت تلقي شد. در کوبا با ترديد مواجه شد، چون نشأت گرفته از فرهنگ ايالات متحده به شمار آمد و در چين نيز، پست مدرنيسم، به سبب روابط پيچيده اش با مدرنيسم و مدرنيته، مفهومي بالنسبه نامشخص به خود گرفت.

پست سوسياليسم، به معنايي که من اين واژه را به کار مي برم، معادل «نخستين برهه ي انتقالي کمونيسم زدايي»١٤ است. اين پست سوسياليسم بسيار يادآور مفهوم پست مدرنيته ي پيشنهادي جامعه شناس لهستاني انگليسي، زيگمونت باومن است: «يگانه دستاورد محکم و ترديد ناپذير جدل پست مدرنيته تا اينجا، اعلام پايان مدرنيسم بوده است. … آنچه در سال هاي اخير اتفاق افتاده مي تواند پيدايش نظرگاهي مشرف شمرده شود که اجازه مي دهد خود مدرنيته به عنوان يک موضوع مشمول، يک محصول اساسا کامل، يک فصل از تاريخ، که هم آغاز دارد و هم پايان نگريسته شود.»١٥

آنچه در کشورهاي سوسياليست اروپا اتفاق افتاد بروز شکافي بطئ و در ابتدا نامحسوس در بافت سياسي و اجتماعي آنها بود. در اتحاد جماهير شوروي عظيم، پهناور و تحت حاکميتي مرکزي، اين شکاف در اوايل دهه ي ١٩٧٠ رخ داد و در دهه ي ١٩٨٠ در دوره ي زمامداري گورباچف ادامه يافت، و در اواخر دهه ي ١٩٨٠، يعني هنگامي که تحولات اجتماعي نه تنها در زندگي روزمره تجربه شدند بلکه از حيث سياسي هم مورد تأييد قرار گرفتند، به پايان رسيد. چنين فرايندي، اگرچه بسيار سريع تر، در دهه ي ١٩٨٠ در کشورهايي چون چکسلواکي، لهستان، مجارستان و بلغارستان به وقوع پيوست، در حالي که در استثناهاي انگشت شمار باقي مانده در ارتباط با گفتار حاضر (کوبا، تتمه ي يوگسلاوي و با قيد احتياط، چين) به «پشت سر نهادن سوسياليسم بدون پشت سر نهادن واقعي آن» منجر شد.

اين رويدادهاي آشنا را از اين رو يادآور مي شوم که مشخص نمايم کشورهايي چون اتحاد جماهير شوروي، کشورهايي اروپايي بلوک شوروي، يوگسلاوي و حتا کوبا و چين، علي رغم قرار داشتن در سه قاره ي مختلف، داشتن تاريخ ها، فرهنگ ها و روابط متفاوت (يا نداشتن رابطه در دوره ي سوسياليسم متأخر)، معهذا داراي ويژگي هايي مشترک بودند، که يکي از آنها غالبا هنري بود که در زمان فرو ريختن نظام هاي سياسي و اجتماعي پيشينيان سر بر آورد. اين هنر بسيار شبيه هنر آوانگاردهاي سنتي سده ي بيستم بود و اغلب به اين نام هم خوانده مي شد. اگر در سال هاي اخير بسياري از اين کشورها دچار مسايل بسيار مشابهي چون بحران ارزش ها، از کف رفتن هويت، تجارتي شدن و انديشه هاي ملي گرايانه و شاهد تجديد همدردي با نظام برافتاده ي سياسي گذشته شان بوده اند، شايد طرح ادعاي ديگري نيز موجه باشد: از آنجا که در لحظه اي تاريخي که در اين کشورها نشانگر آغاز انتقال آنها به سرمايه داري است، اين کشورها داراي ميراث فرهنگي و انديشواري مشابهي بودند، از آن انواع مشابهي از کوشش هاي هنري پسا يوتوپيايي (post – utopian) برون تراويد که به واقع گرايي سوسياليستي، که تا آن زمان دکترين رسمي هنري بود، محدود نمي شد. در اواخر دوره ي سوسياليستي، اين گونه کوشش ها خودانگيخته و اغلب بدون ارتباط مريي با يکديگر به وقوع پيوست. در طي اين دوره ي به نسبت کوتاه، که در بعضي کشورها حداکثر يک دهه يا کمي بيشتر طول کشيد و در بعضي ديگر چند سالي بيش نپاييد، هنرمندان و آثارشان، کم و بيش مانند زمان انقلاب اکتبر و پاريس ١٩٦٨ يا اواخر دهه ي ١٩٦٠ در ايالات متحده، گاه نقش سياسي و اجتماعي خطير و آشکاري ايفا کردند.

البته، استثناهايي نيز وجود داشت: در آلمان شرقي، تنها هنرمنداني به هنر پست مدرن پرداختند که به آلمان غربي کوچ کردند و در آنجا جنبش «نويه ويلده» (Neue Wilde) را به وجود آوردند. در لهستان بحران سياسي و اقتصادي دهه ي ١٩٨٠ چنان حاد بود که پست مدرنيسم فقط يک انديشه ي مبهم نزد فيلسوفان و نويسندگان قوي تر بود تا نزد هنرمندان بصري. در نتيجه ميراث هنر مفهومي غير سياسي دهه ي ١٩٦٠ تا اواخر دهه ي ١٩٨٠ و حتا اوايل دهه ي ١٩٩٠ دست نخورده ماند. در چکسلواکي پس از بهار پراگ ١٩٦٨ چنان اختناقي حاکم بود که کمتر هنرمندي جرأت مي کرد انديشه اي آشکارا سياسي در آثار خود بگنجاند. هنرمند چک ميلان کنيژاک (Milan Knizak)، نزديک به سيصد بار به زندان افتاد، در حالي که ديگر استثناي بارز چک، ميلان کونچ (Milan Kunc)، از ١٩٦٩ به اين سو مقيم غرب بوده است. به جاي آنان، نويسندگاني چون ميلان کوندرا (Milan Kundera) و نمايش نامه نويساني چون واسلاو هاول (Vaclav Havel) رسالت انتقاد از انديشه هاي سياسي کهنه و ترويج انديشه هاي نو را بر عهده گرفتند.

«والاترين تصويري که در آشوب هاي سياسي واپسين سال ها سر برآورد و منظورم از والا، به معناي دقيقا کانت(Kant)ي آن است بي گمان تصوير منحصر به فرد زمان سرنگوني خشونت بار چائوشسکو (Ceausescu) در روماني بود: شورشيان در حال به اهتزاز در آوردن پرچم ملي بودند که ستاره ي سرخ آن، يعني نماد کمونيسم، بريده شده بود، به طوري که به جاي نماد اصلي سازمان دهنده ي حيات ملي، فقط سوراخي در ميان آن بود. مشکل بتوان شاخصي بارزتر از خصلت «گشوده»ي يک وضعيت تاريخي «در حال شدن» به قول سورن کي يرکگارد (Soren Kierkegaard) را تصور کرد، از برهه ي واسطي که ارباب فرمانرواي پيشين، اگرچه استيلاي خود را از کف داده، هنوز جاي خود را به بعدي واگذار نکرده است. … توده هايي که به خيابان هاي بخارست ريختند اوضاعي«گشوده» را «تجربه» کردند. … در آن لحظه ي زودگذري که سوراخ ميان مظهر نمادين نظام به چشم ديده شد، در برهه اي منحصر به فرد، درگذر از يک مقوله (پيوند اجتماعي) به مقوله اي ديگر مشارکت کردند. اشتياقي که به آنها نيرو مي داد به راستي اشتياق بر سر همان سوراخ بود که هنوز تابع استيلاي هيچ طرح ايدئولوژيکي نبود؛ همه ي تملک هاي ايديولوژيک (از ملي گرايانه تا ليبرال دموکراتيک) بعدا وارد صحنه شدند و کوشيدند فرايندي را که در اصل به آنها تعلق نداشت «بربايند».١٦

اين يک بخش اساسي «وضعيت پست سوسياليستي» است: فروريختن ديوار برلن در نوامبر ١٩٨٩، فرو ريختن متعاقب رژيم هاي کشورهاي سوسياليست اروپايي و احزاب کمونيست شان، خلاء سياسي و اجتماعي دکترين يوتوپيايي سياسي، دکتريني که از ايديولوژي سياسي محض فراتر مي رفت، چرا که تمامي صحنه ي اجتماعي را در چنگ داشت.

هنگامي که سرانجام در سوسياليسم «دولتي» يا «به واقع موجود» سرانجام شکافي پيدا شد، نوعي گشودگي عمدتا ناشي از بلاتصميمي پديد آمد که بنا به تعريف اسلاووي ژيژک (Slavoj Zizek)، اين گذر از نظام نمادين پيشين به بعدي، نشانگر وضع منحصر به فرد گذر از يک مقوله (پيوند اجتماعي) به يکي ديگر بود. در اين برهه ي واسط، آنچه همين مولف، به تأسي از فردريک جيمسون، «ميانجي زايل شونده» مي خواند، گذر از يک نظام سياسي به يک نظام سياسي ديگر را ميسر مي سازد، ولي خودش در اين فرايند ديالکتيکي گم و مسخ و به حاشيه رانده مي شود. اين سرنوشت بخش اعظم هنرمندان مورد بحث و بسياري از آثاري بود که در طي اين برهه ي واسط آفريدند: اعم از آن که از آپت آرت (Apt-Art) برهه ي ٨٤ ١٩٨٢ در اتحاد شوروي سخن بگوييم، يا آثار گروه موسيقي اسلوونيايي لايباخ (Laibach) از ١٩٨٠ تا ١٩٨٢، و يا آثار مفهومي و سياست زده ي ميلان کنيژاک در چکسلواکي در اوايل دهه ي ١٩٦٠، هيچ يک هرگز نتوانست هاله ي تجلي اوليه ي خود به عنوان يک «رخداد» منحصر به فرد، به مفهوم ليوتار از اين واژه را بازآفريند.

سه

ويژگي هاي پنجگانه ي عمده ي هنر مورد بحث عبارتند از: الف) مفهوم گرايي؛ ب) استفاده از فن ها و شيوه هاي پست مدرنيستي؛ پ) استفاده ي وافر از تصويرپردازي سوسياليستي و کمونيستي؛ ت) استفاده از ميراث ملي و فرهنگ مردمي، سنتي و توده اي؛ و ث) استفاده ي بسيار از آنچه من آن را برخورد هنري «دوتايي» مي خوانم. اين فهرست نه جامع است و نه همه ي ويژگي هاي هنر مورد نظر را در بر مي گيرد. شايان است افزوده شود که در موارد بسياري، مانند سازمان NSKدراسلووني، Sots-Art در روسيه، گروه subReal در روماني، «نسل دهه ي ١٩٨٠» در کوبا و غيره، شاهد فعاليت هاي سازمان يافته اي هستيم که بي شباهت به آوانگاردهاي کلاسيک نيستند.

از مثال هاي ذيل معلوم خواهد شد که بخش اعظم هنري که در اينجا مورد بحث قرار مي گيرد به قلمرو هنرهاي بصري به وسيع ترين معناي لفظ (نقاشي، چيدمان، عکاسي، طراحي و ويديو) تعلق دارد، ولي مي تواند در زمينه هاي ديگر نيز يافت شود: شعر، رمان نويسي و موسيقي گروه پاپ مخانيکا (Pop Mekhanika) در روسيه، موسيقي گروه لايباخ در اسلووني، که هسته ي سازمان Neue Slowenische Kunst را تشکيل مي دهد، که بخش هايي از آن در زمينه ي تئاتر و سينما نيز کار مي کنند، يا موسيقي گروه BP در مجارستان. در اکثر موارد، شيوه هاي مختلف به هم در مي آميزند: در مورد نقاشي، تصوير اغلب با کلام همراه مي شود؛ ترکيبي که مويد اطلاق عنوان مفهومي به بسياري از آثار اين هنر است.

الف) از ديدگاه تاريخي، اکثر هنرمندان مورد بررسي، کار خود را به عنوان هنرمندان مفهومي آغاز کردند و بسياري شان تا به امروز چنين مانده اند: ساندور پينچهلي (Sandor Pinczehelyi) ،متولد ١٩٣٩، اهل پچ (Pecs) ، در مجارستان يا ملادن استيلينوويچ (Mladen Stilinovic)، متولد ١٩٤٧، اهل زاگرب کرواسي. ديگراني، مانند گروه اسلوونيايي اروين (Irwin) يا گروه رومانيايي subReal، آثاري عرضه داشته و نمايش هايي اجرا کرده اند که به حق مي توانستند مفهومي خوانده شوند. همين امر در مورد ورود هنرمندان چين پس از ١٩٧٩ صادق است. بخش متنابهي از هنر روسي مورد بررسي نيز اغلب مفهومي خوانده شده است، به ويژه در دهه ي ١٩٨٠.١٧ اين هنر عملا تنها هنري است که تا کنون ازحيث نظري به طور مفصل تحليل و تحت اطلاقي به نسبت يکدست طبقه بندي شده است.

دليلي موجه بر مفهومي خواندن هنري که در اينجا مورد بحث قرار داده ام، که در عين حال روشنگر دلايلم براي سپردن چنين وزني به اين معنا و مشکلات فراراه تعيين محدوده ي آن است، توسط ميخايل اپشتاين ابراز شده است: «مفهومي گرايان به وفور به موضوع هايي کلي مانند «کمونيست بر ترديدهاي دروني خود فايق گشته، شجاعانه رفقاي خود را به افزايش بهره وري توليد رهنمون مي شود» مي پردازند. از آنجا که هيچ نويسنده ي شوروي که احترامي براي خود قائل است نمي تواند به اين گونه اظهارات کليشه اي بسنده کند، سخت مي کوشد که اين فرد کمونيست و رفقاي او را به صورت انسان هاي واقعي توصيف کند، با جزييات باورکردني بسيار، از جمله ضعف هاي شخصي شان. با اين وجود، اين خصلت فقط محملي براي يک انديشه يا اصل ايديولوژيکي باقي مانده. مفهومي گرايان به طبيعت تصنعي نه تنها ادبيات شوروي که حتا خود واقعيت شوروي پي بردند و نقاب از چهره ي آن برگرفتند. آثارشان را نمي توان تنها به مفاهيم خلاصه کرد، فقط به اين دليل که عامرانه و در بنياد از آنها استنتاج شده اند . … آنها آثاري متعالي از يک هنر بد مي آفرينند که عامدانه و غالبا استادانه طيف انديشه هاي شاخص شوروي را تقليد مي کنند.»١٨

آنچه نزد اکثر اين گروه ها، افراد و آثار شاخص است دقيقا خصلتي است که اپشتاين در بالا توصيف کرده است: کاربرد تحت الفظي تصويرپردازي سوسياليستي و انشاپردازي ايديولوژيکي آن. اين هنرمندان و مولفان از شيوه ي رايج «ناراضيان»، در نقد شاعرانه يا استعاري واقعيت اجتماعي و انديشواري موجود استفاده نمي کنند، از زبان ازوپي (Aesopian) براي در لفافه بيان داشتن نظريه هاي شخصي، عقايد سياسي و انتقادهاي خود که نمي توانند در قلمرو سياسي بر زبان آورده شوند بهره نمي گيرند چرا که اين گونه ابرازها در آن ممنوع و شديدا تحت مراقبت دولت هستند. مولف مفهومي گرايي که اپشتاين آثار او را توصيف مي کند از يک تدبير کاملا متفاوت هنري استفاده مي کند و از اين ديدگاه است که او با مولفان و هنرمندان پيشين روس، اعم از قبل و بعد از عصر شوروي تفاوت دارد. شگفتا که همين شيوه را در بسياري کشورهاي سوسياليست متأخر، شامل مجارستان، اسلووني و کوبا باز مي يابيم، که در آنها اين مولفان يا هنرمندان اغلب اطلاعات چنداني از کار بقيه ندارند.١٩

يک مثال خوب و قديمي از هنرمندي که از شيوه ي انشاپردازي ثانويه ي مبتني بر انشاپردازي اوليه ي ايديولوژيکي اما در قلمرو نقاشي استفاده مي کند هنرمند مجار، ساندور پينچهلي است. (تصوير١، ساندور پينچهلي، داس و چکش، ١٩٧٣) در يک عکس ساده ي سياه و سفيد، «هنرمند در دستان خود اشياي واقعي، يک چکش و يک داس واقعي را نگاه داشته و اين نمادهاي آشناي سياسي را تنگ در آغوش کشيده است. دست هاي او به دقت مانند مجسمه هاي مصري به روي سينه اش به شکل علامت ضرب قرار گرفته اند؛ چهره ي او در قاب داس و چکش محصور شده است. … پينچهلي با تبديل مفهوم انتزاعي به شئ ملموس، نماد را از راه تکرار مکررات در هم مي شکند. …

تکرار مکررات، فرايند زدايش محرمات را کامل مي کند: داس چيزي جز يک داس معمولي و چکش نيز چيزي جز يک چکش معمولي نيست.٢٠ به ديگر سخن، آنچه اين هنرمند انجام مي دهد اين است که «خود شئ را نشان مي دهد» و ماديت بي معناي شئ را، که در دهه ي ١٩٧٠ هنوز فقط از حيث القائات نمادين خود عملکرد داشت، آشکار مي سازد. پينچهلي با اين کار خود يکي از نخستين آثار پست مدرن را به وجود آورد، چون پست مدرنيسم «نه نشان دادن اين که بازي در غياب يک موضوع هم ادامه دارد، که نمايش از يک غيبت کانوني به حرکت در مي آيد، بل نمايش مستقيم شئ است، و اجازه دادن به آن که خصلت خنثي و اختياري خود را مريي سازد. همان شئ مي تواند يا به عنوان چيزي منفور و به دور ريختني يا در مقام جلوه اي متعالي و شيفتگي برانگيز عمل کند: تفاوت، که صرفا جنبه ي ساختاري دارد، نه به «خواص عملي» شئ که فقط به مکان آن در نظام نمادين بستگي دارد٢١.» دقيقا همين شيوه از آن دميتري پريگوف (Dmitri Prigov) است، که در «قوطي امضا» خود (تصوير ٢. دميتري پريگوف، قوطي امضا، ٧٨ ١٩٧٧) يک قوطي فلزي پوشيده از امضاهاي متعدد را به نمايش مي گذارد که روي آن نوشته شده است: «يک قوطي امضا براي خلع سلاح کامل و بي قيد و شرط امريکا». اين يک حرکت سياسي نيز هست که جنبه ي مادي آن آشکار مي شود: يک قوطي پر از امضا به جز يک قوطي بي خطر و رقت انگيز نيست که در القاي هنري خود هدف تماما ايديولوژيکي خويش را بر ملا مي کند.

پريگوف با قوطي خود فرايند مشروح در بالا را از دو راه به پيش مي برد. اول اين که قوطي جنبه ي نمادين چنين شئ را که از ديگر سو بالقوه معناي سياسي دارد با نمايش جنبه ي مادي و خصلت اختياري آن از آن بر مي گيرد. از اين حيث، شيوه ي هنري دقيقا عکس آن است که شش دهه پيشتر فرماليست هاي روس از ديدگاه نظري اختيار کرده بودند: هدف آنان (و نيز هدف فوتوريست هاي روس) در آن ايام، نشان دادن طبيعت شاعرانه ي کلمات و صداها و اشياي روزمره به قصد آگاه ساختن ما از طبيعت شاعرانه ي واژگان بود. در مورد هنر پست مدرن مورد بحث، روش درست برعکس اين است: بر خلاف ويکتور اشکلووسکي (Victor Shklovski) و ديگر فرماليست هاي روس، هنرمندان مفهومي پست مدرن، طبيعت مادي محض اشيا بلعيده شده در نمادپردازي ايديولوژيکي را بر ملا مي کنند.

روشي بسيار مشابه روش پينچهلي را مي توان در نقاشي هاي کارلوس رودريگز کاردناس) (Carlos Rodriguez Cardenas) متولد ١٩٦٢) تشخيص داد، که از نسل «دوم» يا پست مدرن هنرمندان کوبايي است. در اثر او ساختن آسمان (تصوير ٣، کارلوس رودريگز کاردناس، ساختن آسمان، ١٩٨٩) دقيقا همان چيزي را مي بينيم که از عنوان آن بر مي آيد: ديواري از آجرهاي آبي، که بلندتر از تپه هاي مواج سبز قد برافراشته، جمله يا شعاري ايديولوژيکي را به تصوير مي کشد. در اينجا با تجسم مادي کلمات ادا شده مواجهيم. استعاره در اينجا، همچون که در مورد داس و چکش پينچهلي، جدي به معناي تحت اللفظي گرفته شده است. چنان که خراردو موسکرا (Gerardo Mosquera) ملاحظه مي کند، هنرمند بر «تصاحب شعارهايي قالبي که زندگي کوبايي مالامال از آنهاست و قراردادن آنها در محيط هاي متفاوت معنايي(semantic) از طريق يک فرايند تخريب استهزاء آميز تمرکز مي کند.»٢٢

يک ويژگي ديگري هنر مفهومي کشورهاي سوسياليست، شيفتگي نسبت به کلمات، عنوان ها و شعارهاست. در آثار اريک بولاتف (Erik Bulatov)، الکساندر کوسولاپف (Aleksandr Kosolapov)، ايليا کاباکف (Ilya Kabakov) يا کومار و ملاميد (Komar & Melamid)، بر طبق اين شعار سياسي که انديشه ها نيروي مادي هستند، کلمات به اشياي راستين مبدل مي شوند. از اين حيث نيز، هنر پست مدرن يا پست يوتوپيايي با متقدمان مدرنيست و آوانگارد خود تفاوت دارد: «از حيث صوري، وجه شاخص هنر پست يوتوپيايي شوروي دهه ي ١٩٧٠ قبل از هر چيز رجعت به روايت است، که بر عکس طرد کيفيت ادبي از سوي هنر آوانگارد است، و همچنان کيفيت روايي واقعي گرايي سوسياليستي را پي مي گيرد.»٢٣

در مورد بولاتف، شعارها در واقعيت ذهني دروني که در نظر هنرمند عين واقعيت است، مداخله مي کنند (تصوير ٤. اريک بولاتف، «نه براي تکيه کردن»، ١٩٨٧) و نمايانگر واقعيت اجتناب ناپذير ايديولوژي سياسي هستند که در تمامي زندگي سوسياليستي ساري است. همچنان که لنين در مقاله ي «چه بايد کرد؟» خود ادعا مي کند، فضاي عاري از ايديولوژي وجود ندارد، ايديولوژي خواه سوسياليستي باشد و خواه بورژوا. نقاشي هاي کاباکف، وانگ گوانگي (Wang Guangyi) (تصوير ٥، وانگ گوانگي، «مجموعه ي توبيخ بزرگ: کوکاکولا، ١٩٩٣) يا ميلان کونچ (تصوير ٦، ميلان کونچ، «مصرف گرايان جهان، متحد شويد!»، ١٩٧٨) چنين مستتر مي کردند که جهان هاي نمادين سرمايه داري و سوسياليسم بر پايه ي اختصار مشابهي در نشانه ها کار مي کنند.

ب) آشناترين شکل پست مدرنيسم در کشورهاي سوسياليستي متأخر عبارت بوده است از وفق و تمليک پست مدرنيسم غرب يا جهان اول. پست مدرنيسم صور محلي تر يا مشخص نيز داشته است و همان ها در اينجا مورد توجه من هستند. پس آنچه بدون شک در کشورهاي سوسياليست مشاهده مي کنيم استفاده ي وافر از فنون و شيوه هاي پست مدرنيسم است؛ هنرمندان يا منتقدان، اغلب هنر بر آمده از اين کشورها را پست مدرن نيز مي خوانند.

يکي از ويژگي هاي شاخص پست مدرنيسم، استفاده از اشاره هاي بينامتني (intertextuality) و بازسازي است. اگر چه اطلاق نخست عمدتا در داستان نويسي کاربرد دارد، در قلمرو هنرهاي بصري و ديگر سبک هاي هنري نيز به کار مي آيد. در بخش اعظم هنر مورد بحث، آثار دوره هاي گوناگون به وفور مورد استفاده قرار مي گيرند و در برخي موارد آثاري يکسره بازسازي مي شوند. در مورد هنرمند اهل بلگراد، گوران جورجويچ (Goran Djordjevic)، که نه تنها آثار منفرد بل مجموعه هايي از آنها يا نمايشگاه هايي را به تمامي تقليد کرده است.

جورجويچ هنرمندي بود که بر گروه اسلوونيايي اروين و دسته ي موسيقي لايباخ، که عادت داشت نه تنها ترانه هاي نوازندگان ديگر که آلبوم هاي کامل شان را تقليد کند مثلا Let it be اثر بيتلز (Beatles) به شدت اثر نهاد.٢٤

نسخه برداري از آثار هنرمندان ديگر در بسياري کشورها رايج بود: نه تنها گوران جورجويچ که گروه نقاشان اسلوونيايي اروين (تأسيس شده در ١٩٨٤) از اين شيوه پيروي مي کردند. اروين نه تنها کارهاي مارسل دوشان (Marcel Duchamp)، رنه ماگريت (Rene Magritte) يا نقاشان اسلوونيايي را کپي مي کرد يا نقشمايه ي نقاشي ها يا چيدمان هاي خود قرار مي داد که آگاهانه رابطه ي مساله آميز بين اصل و کپي و بين هنر و مضمون يا زمينه ي گسترده تر سياسي آن را آشکار مي ساخت. گروه طراحان New Collectivism، که گروه ديگري عضو سازمان Neue Slowenische Kunst بود، تکرارهايي از پوسترهاي پيشين را توليد مي کرد، که مشهورترين آنها پوستر يادبود جشنواره ي جوانان در بلگراد در ١٩٨٧ بود: در حالي که از سوي هيأت داوري فدرال به عنوان پوستر رسمي اين جشن ملي سراسري برگزيده شده بود، يکي از داوران کشف کرد که اثر برگزيده تکرار يک اثر نازي، مربوط به سال ١٩٣٧، از ريشارد کلاين (Richard Klein) است که «رايش سوم» عنوان داشت. (تصوير ٧،New Collectivism، «روز جوانان»، پوستر، ١٩٨٧)

مجموعه ي ديگري از تکرارهاي پست مدرن، چند اثر ميلان کونچ مربوط به سال هاي ١٩٧٤ تا ١٩٧٩ را در بر مي گيرد، که او آنها را واقعي گرايي «شرم آور» يا «دردناک» مي خواند و در آنها همه چيز را از استادان کهن هنر پاپ و تصويرپردازي کمونيستي به کار مي گيرد.

پ) چشمگيرترين ويژگي هنر مورد بحث، استفاده ي مشتاقانه ي آن از تصويرپردازي کمونيستي و سوسياليستي است. در عصر مدرنيسم، فرهنگ و هنر در کشورهاي سوسياليستي اروپا به بخش رسمي و بخشي که غير رسمي، معترض، منتقد و غيره خوانده مي شد تقسيم مي شد. در اين چهارچوب مدرنيستي، نمادها يا شعارهاي ايديولوژيکي، به عنوان مثال، يا فقط در مضموني طنزآميز خودنمايي مي کردند، يا آن که دليل بر تن دادن هنرمندي تلقي مي شد که از آنها در آثار خود استفاده کرده بود. همچنان که نقاش بلند آوازه ي مدرنيست مجار، ايمره باک (Imre Bak) در ١٩٩٥ به من گفت: «هنر، اگر بناست هنر بماند، هرگز نبايد عملکرد سياسي داشته باشد.»

هنري که در اينجا راجع به آن بحث مي کنم از برنامه ي ديگري پيروي مي کند: از شعارها و گفته هاي سياسي، به همراه توصيف هاي بصري آنها، پيکرنماها، نمادها و شمايل رسمي بهره مي گيرد و گزيده هايي از آنها را به اشکال بي شمار به هم مي آميزد. مثلا الکساندر کوسولاپف (Aleksandr Kosolapov) در اثرش به نام برگي از مالويچ (١٩٨٦) نسخه ي مجددي از پرده ي مشهور واقعي گرانه ي سوسياليستي استالين و وروشيلف در کرملين (١٩٣٨)، اثر الکساندر گراسيمف (Aleksandr Gerasimov)، است که در آن کلمه ي «مالويچ» به شيوه ي آگهي سيگار مارلبورو (Marlboro) بر نقاشي سه بعدي منطبق شده است. همين تدبير در بسياري آثار چيني اوايل دهه ي ١٩٩٠ به اين سو، يا در کارهاي گروه اروين، مثلا در محله هاي سرخ (١٩٨٧)، به کار رفته است: اين اثر، تکرار يکي از آثار انگشت شمار واقعي گرايي سوسياليستي اسلوونيايي است که، اگر چه ساخته ي گروه اروين بود، بعدا به دست آفريننده ي اصلي آن، يانش کنش (Janez Knez) امضا شد. (تصوير ٨، اروين، محله هاي سرخ، ١٩٨٧).

آنچه در محله هاي سرخ زير سوال برده شده است، به همان اندازه رابطه با گذشته، مساله ي اصل و کپي است. در نقاشي ها و چيدمان هاي کوسولاپف، در بسياري از آثار کومار و ملاميد، در بعضي کارهاي ساندور پينچهلي، کارهاي هنرمندان کوبايي مانند فلاويو گارسيانديا (Flavio Garciandia) يا رنه فرانسيسکو (Rene Francisco) يا در Political Pop و Cynicisim Rouge چيني، هدف بيشتر تفنن آميز است.

Russian Sots Art که در ١٩٧٢ توسط کومار و ملاميد پايه گذاري شد و آشکارا به واقعي گرايي سوسياليستي شوروي و پاپ آرت امريکايي وابسته بود، هدفش مفرح بودن است، نه ارتقاي معنوي آگاهي مان، بدان سان که نزد اريک بولاتف، ايليا کاباکف يا اولگ واسيلف (Vasilev Oleg)مشاهده مي شود.

داس و چکش در آثار هنرمندان مختلفي که برشمرديم يافت مي شود. به عبارت دقيق تر، در اکثر موارد، داس و چکش خود اثر است. موارد ديگري از اين دست عبارتند از داس و چکش هاي لئونيد سوکف (Leonid Sokov)، که در ١٩٨٨ يک جفت پشمي آن را ساخت، ميلان کونچ، که در ١٩٧٩ نان هايي به اين دو شکل پخت (و آنها را «غذاي فردا» عنوان داد)، يا آندري فيليپف (Andrei Filippov)، که در ١٩٨٩ آنها را سر يک ميز غذا به جاي کارد و چنگال نشاند.

لنين ها و استالين ها و ستاره هاي سرخ بي شمار به کار رفته در چيدمان ها، نقاشي ها يا تنديس ها به همان نحوي مورد استفاده قرار گرفته اند که شمايل هاي پاپ آرت و اشياي مصرف انبوه در غرب. در کشورهاي سوسياليستي، پاپ آرت موجب پيدايش موج هاي خلاق عظيمي شد، چون ارايه ي نقدآميز و در عين حال غيراقتدارگرايانه ي ايديولوژي سياسي را وارد صحنه کرد. وفور آثار حاوي اين نقشمايه ها را مي توان به اعتبار تمايلات و انتظارات تجاري توجيه کرد، گو اين که اين امر فقط در مورد هنر بزرگ ترين دو کشور مورد بحث صادق است: اتحاد شوروي (يا به عبارت دقيق تر، روسيه) و بعدا چين.

ت) در ١٩٨١ ساندور پينچهلي سه فلفل را (که مجارستان به خاطر آن در اروپا شهره است) به رنگ هاي سرخ و سفيد و سبز يعني رنگ هاي ملي و پرچم مجارستان نقاشي کرد. دو سال بعد، او همان کار را با سه داس انجام داد، بدين صورت که آنها را بر زمين پوشيده از کاه به نمايش گذاشت، سپس سه تخم مرغ و حتا علف و درختان را به همين منوال نقاشي کرد و اين آثار را «داس هايي از مزرعه ي بزرگ RWG»، «لانه اي با تخم مرغ هاي RWG» و «درختان مزرعه ي بزرگ RWG » نام نهاد. سه حرف G، W،R نمايانگر (red) سرخ ، (white) سفيد و (green) سبز بود و هنرمند با رنگ آميزي همه ي اين اشيا به رنگ هاي پرچم مجارستان نمادي از مالکيت ملي به آنها داده بود. حرکت، البته طنزآميز بود، ولي با اين وجود بيانگر اين ملاحظه ي ظريف بود که مولفه هاي ملي جهان واقعي پيوسته اهميت بيشتر به خود مي گرفتند و رفته رفته جانشين نمادهاي پيشين جهان شمول و فراملي داس و چکش مي شدند که، در عکسي از پينچهلي مربوط به ١٩٧٣، عاري از هر گونه اطلاق ملي بودند. حرکت هايي مشابه را نزد هنرمندان چيني و روسي که از الفباهاي ملي خود استفاده کرده، به اين شيوه ي روايي مالکيت خود را بر اين نقشمايه ها ابراز نموده و مليت چيني يا روسي خود را به نمايش گذاشته اند، باز مي يابيم.

انديشه اي مشابه انديشه ي پينچهلي آشکارا در کارهاي فلاويو گارسيانديا به چشم مي خورد، که در آنها «علامت داس و چکش، در رويکردي انسان شناسانه، به تعبيري چونان آلت رجوليت، به جز اشاره به پرسترويکا (perestroika) به عنوان تجديد حيات اتحاد شوروي، همچنين نمايانگر تملک نشانه ي کمونيستي توسط «جهان سوم» است.»٢٥ (ش ٩، فلاويو گارسيانديا، «بدون عنوان»، ١٩٨٩).

حرکتي مشابه، ولي جدي تر، کار اعضاي گروه لايباخ بود، که در ١٩٨٩، در يک کليپ ويديو براي آلبوم موسيقي شان، خود را در پيشزمينه ي برج آلياژ (Aljaz Tower)، که يک پناهگاه فلزي بر قله ي کوه تريگلاو (Mt. Triglav)، بلندترين کوه و نماد ملي کشور اسلووني است، نشان دادند. برج آلياژ در پرچمي سياه پيچيده شده بود که يک چرخ دنده و صليب مالويچ (Malevich) علامت تجارتي گروه لايباخ در مرکز آن ديده مي شد. بدين سان اين گروه به طرزي نمادين نشانه ي ملي اسلووني را از آن خود کرد.

؛ث) در بهار سال ١٩٦٨ ژان فرانسوا ليوتار در نانتر (Nanterre) سميناري در مقوله ي پوسترهاي سياسي برگزار کرد. در بيست و ششم ژوئن اثري را مورد بحث قرار داد که از حيث تعبير بخشي از هنر مورد بحث در اينجا، حايز اهميتي ويژه بود. توجه ليوتار به ويژه به يک پوستر، کار هنرمند آوانگارد روس، ال ليسيتزکي (El Lissitzky)، موسوم به پوستر خياباني، (٢٠ ١٩١٩)، معطوف بود که مي گفت: «سفيدها را با تبر سرخ از پا در آوريد.» (تصوير ١٠. ال ليسيتزکي، «پوستر خياباني»، ٢٠ ١٩١٩) خود اثر، که به قصد تبليغ سياسي ساخته شده بود (بدين معني که تبر سرخ همان ارتش سرخ بود و سفيدها ضد انقلابيون)، همچنين يکي از نخستين آثار انتزاعي ليستيزکي بود. اين پوستر بهترين مثال انطباق کلام و تصوير است که در آن هر عنصري معناي انفرادي خود را گويي در يک تضاد دوتايي حفظ مي کند. پوستر به تمامي، به جز آن که يک کار تبليغ سياسي است، عملکردي آشکارا زيبايي شناسانه را به نمايش مي گذارد. ليوتار نکته بينانه ملاحظه مي کند که يک تضاد تجسمي در پوستر ليسيتزکي وجود دارد، چرا که «نوشته شکل مي شود و پيکر گويي به متن شکل ها تبديل مي گردد. از يک سو يک ساختار شکني (deconstruction) از کلمات و حروف در کار است که نه تنها بر معني (از پا در آوردن با تبر) که نيز بر گرافيسم، که در يک رابطه ي تجسمي با فضا قرار دارد، اثر مي نهد: پس اين يک اثر پيکرنما (figural) است.٢٦

شايد يکي از دلايل توجه ليوتار به پوسترهاي سياسي به شرايط تاريخي سمينارش مربوط مي شد که شايد تا حدي نيز به اين بحث مرتبط باشد، چون در همه ي اين موارد پاريس ١٩٦٨، سوسياليسم متأخر و پست سوسياليسم، و همچنين زمانه ي خود ليسيتزکي شکلي از آوانگارد به طور جدي در رويدادهاي سياسي و اجتماعي درگير بود. اما از چه روست که پوستر ليسيتزکي هنوز چنين اثرگذار است؟ چرا گرافيسم ساده ي آن چنين پر معني مي نمايند؟ چرا اين اثر به ما اجازه مي دهد که آن را از يک سو يک بيان ايديولوژيکي محض و از سوي ديگر، يک اثر زيبايي شناختي محض ببينيم، در حالي که اين دو هرگز در فضايي واحد به هم نمي رسند، چرا که اين مانع درک و دريافت هر يک از آنها مي شد؟ برداشت حاصل از اين پوستر به تضادهايي بصري مي ماند که آنها را، با تغييردادن ديدگاه ادراکي دروني مان، به نحوي متفاوت يا به صورت شيئ ديگر مي بينيم. در مورد اين پوستر (و بسياري کارهاي ديگر اين هنرمند يا مثلا مالويچ)، برداشت زيبايي شناختي ناشي از شکل هاي خالص هندسي بر تأثير ايديولوژيکي نوشته مي افزايد، و برعکس. تصوير و روايت در دو فضاي متمايز وجود دارند؛ در پوستر مورد بحث، مثلا، فقط تقاطع مي کنند، به طوري که بر ادراک ما نه يک تأثير متحد بلکه تأثيري مضاعف يا موازي مي گذارد.

همين تأثير است که بسيار با آنچه عده ي زيادي از هنرمندان سوسياليست متأخر بدان رسيدند شباهت دارد. آيا اين روش به راستي شبيه انطباق فضاي سه بعدي مبتني بر مناظر و مراياي فضاي تصوير بر يک شعار سياسي دو بعدي در آثار اريک بولاتف نيست؟ (تصوير١١، اريک بولاتف، شکوهمند باد اتحاد جماهير سوسياليستي، ١٩٧٥)، يا اين که، به وجهي قدري متفاوت، شبيه به روش مفهوم گرايي تعريف شده توسط اپشتاين نيست که نه تنها در داستان نويسي که در آثار بصري پينچهلي، گارسيانديا يا گروه subREAL در روماني اتخاذ شد؟ در ماه مارس ١٩٩٠ (چند ماه پس از سقوط ديکتاتوري چائوشسکو) اين گروه در بخارست پرتره هايي از رييس جمهور تازه برگزيده، ايليسکو (Iliescu) را به نمايش گذاشت که «جدلي فضاحت بار و مرافعه اي بين آنان که از تکرار لحن مداهنه آميز بيم داشتند و آنان که اين حرکت را موهن مي نگريستند به بار آورد. طبق معمول، نيت subREAL از سوي همه بد فهميده شد، و عجب آن که خود گروه از اين وضعيت راضي بود.»٢٧ با اين نمايشگاه، subREAL عامدانه به استقبالي تضادآميز دست يافت: يک طرف (طرف رسمي) اين گروه را متهم مي کرد که رييس جمهور ايليسکو (جانشين بلافصل چائوشسکو) را به سخره گرفته است، و بدين سان به طور تلويحي گروه را به داشتن موضع مدرنيست نقاد يا معترض متهم مي کرد، در حالي که طرف ديگر، يعني طرف «معترض»، اين حرکت را تأييد رژيم تلقي مي کرد.

هر دو تعبير، مادام که مي کوشند به انحصار برسند، البته غلط هستند؛ همزمان نمي توانند از حيث مفهومي به عنوان يک کل درک شوند، چرا که با يکديگر ناسازگارند. گروه subREAL نيز در جهت نيل به همين هدف مي کوشد: دست يافتن به يک تأثير زيبايي شناختي هنري/ سياسي با استفاده از اين روش «دوتايي». همچنان که در دياليکتيک فيخته (Fichte)، که در آن تز و آنتي تز هرگز به سنتز نمي رسند، در اينجا نيز هر دو تعبير در کنار يکديگر وجود دارند: هرگز در يک تعالي مفهومي همزيستي ندارند، هرگز به وحدت نمي رسند، و از اين راه شکافي ژرف ميان بصري و مفهومي، يعني يک کل غيرقابل نمايش، به وجود مي آورند. «عجز تخيل از راه برهان خلف بر وجود تخيلي گواهي مي دهد که مي کوشد حتا تجسم ناپذيرها را مجسم کند و اين تخيل بدين سان سعي دارد که موضوع خود را با موضوع خرد هماهنگ کند و اين که نارسايي تصاوير، خود نشانه اي منفي از قدرت عظيم انديشه است. اين چند پارگي حواس به تنشي حاد که کانت (Kant) آن را اغتشاش مي خواند منجر مي شود که شاخص رنج براي نيل به تعالي است، در برابر احساس آرام زيبايي.»٢٨

شيفتگي بي وقفه اي که نزد بسياري از هنرمندان سوسياليست پست مدرنيست نسبت به سوپرماتيسم و کنسروکتيويسم مشاهده مي کنيم، و استفاده ي همزمان آنان از شکل هاي مطلقا زيبايي شناختي و شکل هاي مطلقا نمادين يا حاوي نمادهاي سياسي، شايد از کاربرد شيوه اي مشابه ناشي شده باشد، که ليوتار آن را «نقيضه ي تجسمي» (“plastic paradox”) يا مارگاريتا توپتيسين (Margarita Tupitsyn) آن را «مريي سازي مفاهيم لفظي»٢٩ مي خواند، و نخستين موارد استفاده از آن در آثار آوانگارد کلاسيک روس و سپس در هنر مفهومي پست سوسياليست به وقوع پيوست.

پديده هايي وابسته عبارتند از نمايش ها و ابرازهاي گروه هاي موسيقي: در دهه ي ١٩٨٠ گروه «پاپ مخانيکا»در سن پترزبورگ، مثلا کنسرت هاي خود را در لباس يک دسته ي موسيقي نظامي اجرا مي کردند، و تماشاچيان اغلب باور داشتند که آنها در واقع يک گروه رسمي شوروي هستند. در اسلووني، گروه لايباخ، که «يکي از زيرکانه ترين دستکاري هاي فرهنگي از زمان اسب تروا تا کنون»٣٠ خوانده شده است، با تکرار بي وقفه ي بيان هاي ايديولوژيکي و باز نمايي آيين تماميت خواهي به منتها درجه ي آن، از تأثير ايديولوژيکي عوام گرايي سياسي اواخر دوره ي سوسياليسم خود مديريتي در يوگسلاوي پيشي گرفت. با ارايه ي خود از بدو پيدايش آن در ١٩٨٠ به عنوان تقليد افراط آميزي از ايديولوژي سياسي، نقيضه اي نظير نقيضه ي گروه subREAL به وجود آورد. به اين گفته هاي لايباخ توجه کنيد: «هر هنري يک موضوع دستکاري سياسي است، به جز آن که به زبان خود آن دستکاري سخن مي گويد» (١٩٨٤)؛ «سياست والاترين و فراگيرترين هنر است و ما، که هنر اسلوونيايي معاصر را خلق مي کنيم، خود را سياستمدار مي شمريم» (١٩٨٥)؛ «آزادي ما آزادي کساني است که يکسان مي انديشند» (١٩٨٥)؛ «ما به خدا اعتقاد داريم، ولي برعکس امريکاييان به او اعتماد نداريم» (١٩٨٧).

لايباخ به يکباره ايديولوژي هاي سوسياليستي، فاشيستي و ناسيونال سوسياليستي را فرو نشاند، که نتيجه ي آن موسيقي اي بود که در انگلستان، به طور مثال، به لحاظ پيام آشکار سياسي آن با استقبال گرم چپ سياسي و جبهه ي ملي «ملي گراي راست» افراطي رو به رو شد.

يکي از شناخته ترين تعاليم مارکسيسم اين باور بود که سرمايه داري مولد کالا پرستي (commodity fetishism) است. هد ف سوسياليسم دقيقا عکس اين بود: نفي مصرف گرايي، که گويا سرمايه داري غربي با آن کارگر را «مي خرد» و قانعش مي کند که اتومبيل و يخچال و ماشين رختشويي و تلويزيون هميشه نو، نسبت به انقلاب جهاني يک «ارزش بهتر» است، بهتراز ايجاد يک جامعه ي بي طبقه، فاقد از خود بيگانگي، رابطه گرايي و نا امني اجتماعي و غيره. راهي که سوسياليسم براي قانع کردن مردم خود به پذيرش چنين نگرشي اختيار کرده بود ايديولوژي بود، ولي ايديولوژي به عنوان يک آگاهي طبقاتي؛ همان مفهومي که لنين در مقاله ي «چه بايد کرد؟» خود قبلا در ١٩٠٢ مطرح کرده بود. در آن مقاله لنين بين ايديولوژي بورژوا و ايديولوژي سوسياليستي تمايز قايل شده بود. به عقيده ي او، «طبقه ي کارگر خودانگيخته به سوي سوسياليسم سير مي کند، ولي ايديولوژي رايج تر (و پيوسته در حال تجديد به صورت هاي گوناگون) بورژوا اما همچنان خود انگيخته، خود را باز هم بيشتر به طبقه ي کارگر تحميل مي کند».٣١

در دهه هاي پس از آن ايديولوژي سوسياليستي همه گير شد. تازه در اواخر سوسياليسم بود که تجربه کردن در کوشش هايي هنري غير تبليغاتي جالب شد، که به اعتبار همين گزينش، کوشش هايي سياسي محسوب مي شدند. هنر غربي اي که در را به روي نمايش اين ايديولوژي گشود پاپ آرت بود، با نيشخندهايش به مصرف گرايي امريکايي با مجموعه پرتره ها، قوطي هاي سوپ کمپبل (Campbell) و جعبه هاي بريلوي (Brillo) اندي وارهول (Andy Warhol). پاپ آرت در مرحله ي ابتدايي خود در دهه ي ١٩٦٠ بار نقدآميز و ضد اقتدارگرايانه داشت و به همين سبب بود که در بسياري جاهاي دنيا چنان اثرگذار جلوه گر شد. اثر آن در کارهاي اوليه و متأخر بسياري از هنرمندان مورد بحث آشکار است: در Sots Art روسيه، در آثار دهه هاي ١٩٧٠ و ١٩٨٠ ساندور پينچهلي و در هنر پاپ شرقي (“Ost Pop”) ميلان کونچ. وجود آن در «پاپ سياسي» چيني، که در ١٩٨٩ با مجموعه ي مائو (Mao)ي يو يوهان (Yu Youhan) آغاز شد و با «مجموعه ي توبيخ بزرگ» وانگ گوانگي (Wang Guangyi)، که او متعاقبا در ١٩٩٠ آغاز کرد، به طور گسترده تر شناخته شد، بلافاصله باز شناخته مي شود. در آن، همانند کارهاي الکساندر کوسولاپف، ميلان کونچ يا کومار و ملاميد، تصويرپردازي سرمايه داري و کمونيستي در کنار هم، يا به عبارت صحيح تر منطبق برهم قرار دارند: علايم سيگار مارلبورو، شکلات کدبري (Cadbury’s) و دوربين کداک (Kodak) بر تصاوير تبليغات سياسي زمان انقلاب فرهنگي منطبق شده، فضايي دوبعدي پديد آوردند که دو واقعيت نمادين در آن تلاقي مي کنند: مشرق زمين، که به صورت پيکره هاي منجمد و فارغ از موضوع کارگران سوسياليست ترسيم شده به سبک واقعي گرايي انقلابي ارايه مي شود، و مغرب زمين، «جايي که طعم کوکاکولا (Coca Cola) و مک دانلدز (Mc Donald’s) تقريبا ناشناخته بود و اين گونه نشانه ها صرفا يک نقش ايديولوژيکي محض به عنوان نشانه هاي غرب ايفا مي کردند.»٣٢

توازي بين جهان ايديولوژيکي قلمرو سوسياليستي و جهان مصرف گراي قلمرو سرمايه داري در اتحاد شوروي به شدت رشد يافته بود: «معمولي ترين زبان در اتحاد شوروي زبان ايديولوژيکي است. در غرب، آگهي ها و تلويزيون و سيل عظيم تصاوير هست. در اين مورد نيز صحبت از يک زبان چيزهاي معمولي است. اين زبان اظهارات کليشه اي غربي مي تواند فضاي اجتماعي را به همان خوبي زبان ايديولوژي در اتحاد شوروي توصيف کند.»٣٣

عملا تمام هنري که در اينجا مورد بحث قرار دادم پديده اي متعلق به گذشته است. اين بدان معنا نيست که ديگر هنرمندي وجود ندارد يا اين که دست از توليد هنر برداشته اند. برعکس؛ طبيعت هنري که اکنون توليد مي کنند با آنچه در دهه هاي ١٩٧٠ و ١٩٨٠ يا شايد سال هاي نخست دهه ي ١٩٩٠ توليد مي شد فرق بسيار دارد. اکنون بين المللي تر است يا، اگر «ملي» باقي مي ماند، اغلب از گذشته ي سوسياليستي خود بهره برداري مي کند. بنا براين آنچه در اينجا ارايه کرده ام برهه اي از کار زيست بعضي هنرمندان، و يا در مواردي، تمامي کار زيست آنان است. همچنين معرفي هنر و فرهنگ بالنسبه منحصر به فرد دوره ي معيني از تاريخ اخير است، که در محدوده ي وضع پست سوسياليستي آفريده شده است.

راجع به هنري که مورد بحث قرار مي دهم بسيار گفته و نوشته شده است، ولي تا به امروز کوشش چنداني به يافتن وجه اشتراک هنري که در اينجا به ارايه ي آن مي پردازم نشده است. در مورد روسيه، به اين هنر اغلب عنوان «پست يوتوپيايي» اطلاق مي شد که فيلسوف روسي، بوريس گرويس (Boris Groys) آن را ابداع کرده بود. در حالي که اين عنوان امتيازهاي بسياري دارد و بسيار فراگيرتر از هنري است که در اين جا مورد بحث قرار دادم، چون هنري را که هم امروز در حال خيزش است در بر مي گيرد.دعوي من، برعکس، اين است که گونه ي اخص هنر پست مدرني که در اينجا مورد بحث قرار گرفته است به برهه ي فروپاشي سوسياليسم، يعني برهه ي بين مرگ سوسياليسم و استقرار نظام دموکراسي پارلماني به جاي آن مربوط مي شود. به سخن ديگر، اين هنر، مانند آوانگاردهاي کلاسيک و حتا خود مدرنيسم، امروز پديده اي متعلق به گذشته است. با افزايش فشار ايديولوژيکي و سياسي شکفته مي شود و فقط تحت چنين شرايطي امکان دارد که چنين هنري و هنرمنداني که آن را مي آفرينند به چنان موقعيت والاي اجتماعي که در دوره هاي سوسياليسم و پست سوسياليسم از آن برخوردار شدند برسند.

براي توجيه اين امر بايد فلسفه ي سياسي، به ويژه تحليل کلود لوفور (Claude Lefort) در مورد جامعه ي توتالتير (Totalitarian)٣٤، را به حساب آوريم. در اينجا به همين ملاحظه بسنده مي کنم که در يک جامعه ي توتالتير، مکان حزب سياسي واحد در عين حال مکان تمامي قدرت در آن جامعه است. از آنجا که فرهنگ و هنر در قلمروهاي اجتماعي ويژه اي نگريسته مي شوند که در آنها آزادي مجاز است (کلود لوي اشتراوس vi-Strauss)(Claude L زماني فرهنگ را يک «قرق طبيعي» خوانده بود)، در يک جامعه ي توتالتير فرهنگ و هنر به يک قلمرو ممتاز اجتماعي مبدل مي شوند که در آن انديشه ها، که در يک جامعه ي دموکراتيک در پارلمان، رسانه ها و غيره بيان مي شوند، در اينجا از طريق هنر و ادب بيان مي گردد، که بدين سان اهميت بسيار پيدا مي کنند. آن گاه که يک جامعه به اصطلاح «طبيعي» مي شود، هنر و فرهنگ نقش ويژه و موقعيت سياسي ممتاز خود را از دست مي دهند. پس به اين دليل است که اين گونه هنر ديگر با ما نيست (حال آن که هنر پست يوتوپيايي هست)؛ چون نه در غياب آزادي بيان وجود دارد و نه در وفور آن. در حالت نخست هنري ناچيز مگر هنر رسمي توليد مي شود، و در حالت دوم به هنر معاصر نومفهومي گراي به دور از سياست نگارخانه هاي بزرگ و مديران شان مي رسيم.

١ ن. ک.: ژان فرانسوا ليوتار، وضعيت پست مدرن: گزارشي در باب آگاهي، ترجمه ي انگليسي جي. بنينگتون و ب. ماسوني (منچستر، انتشارات دانشگاه منچستر، ١٩٨٤.(

٢ ن. ک.: فردريک جيمسون، پست مدرنيسم يا منطق فرهنگي سرمايه داري متأخر (لندن: ورسو، ١٩٩١). در مورد استفاده ي جيمسون از نظريه ي ماندل، به ويژه ن. ک.: صص ٣٦ ٣٥.

٣ زيگمونت باومن، قانونگذاران و معبران، (کمبريج، انتشارات پاليتي، ١٩٨٧(.

٤ به ويژه ن. ک.: ولفگانگ ولش، مدرن پست مدرن ما (واينهايم: UCH Acta humaniora ١٩٨٧)؛ مقاله ي «مدرنيته و پست مدرنيته»، در Les Cahiers de Philosophie، ش ٦ (پاييز ١٩٨٨)، صص ٣١ ٢١.

٥ ن. ک.: بوريس گرويس، هنر تام استالينيسم، ترجمه ي روگل (پرينستون، انتشارات دانشگاه پرينستون(، ١٩٩٣.

٦ استفان موراوسکي، «در باب آوانگارد، نئو آوانگارد و مورد پست مدرنيسم»، در مطالعات ادبي در لهستان، ج ٢١، (١٩٨٩)، صص ٨٧ ٨٥.

٧ همانجا، ص ٨٥.

٨ آلش ارياوچ، «پست مدرنيسم و آوانگاردهاي هنري»، مدرنيته در مقام زيبايي شناسي. دوازدهمين کنگره ي بين المللي زيبايي شناسي، (مادريد، انستيتوي زيبايي شناسي و نظريه ي هنر، ١٩٩٣)، ص ١٦٦.

٩ ن. ک.: آکيله بونيتو اوليوا، ترانس آوانگارد بين المللي (ميلان: جانکارلو پوليتي، ١٩٨٢.(

١٠ «همه ي آوانگارهاي گذشته بر اين باور بودند که بشريت به جايي رهسپار است و شادي و وظيفه ي خود مي دانستند که سرزمين نو را کشف کنند و مراقب باشند که مردم به موقع بدان گام نهند؛ پست آوانگارد بر اين باور است که بشريت در آن واحد به چند جا رهسپار است.» چارلز جنکس، «پست آوانگارد»، در هنر و طراحي، پست آوانگارد؛ منظر ٤ (لندن: انتشارات آکادمي، ١٩٨٧)، ص ٢٠.

١١ ن. ک.: آلش ارياوچ، «پست مدرنيسم و وضعيت پست سوسياليست»، در معضلات فرهنگي جوامع پست کمونيست، انتشارات آلدونا ياولووسکا و ماريان کمپني (ورشو، انتشارات IFiS، ١٩٩٤)، صص ١٠٤ ١٠١؛ «آوانگارد و رتروگارد». در مطالبي در مقوله ي فرهنگ معاصر، ش ١ (ماستريخت، آوريل ١٩٩٥)، صص ٢٨ ٢١؛ «پست مدرنيسم و وضعيت پست سوسياليست»، در M’ARS، در زيبايي شناسي و تاريخ هنر (سانتياگو: دانشکده ي هنر، دانشگاه شيلي، ١٩٩٩)، صص ٧٣ ٤١؛ «پست سوسياليسم در هنر و فرهنگ: هنرهاي ديداري»، در مجموعه ي مقالات همايش سال ١٩٩٩انجمن امريکايي زيبايي شناسي، منطقه ي اقيانوس آرام (پاسفيک گروو، کاليفرنيا: ASA، ١٩٩٩)، صص ٩٨ ٨٥؛ پست مدرنيسم و وضعيت پست سوسياليست، (برکلي، انتشارات دانشگاه کاليفرنيا، ٢٠٠٣(.

١٢ ميخاييل ن. اپشتاين، فراتر از آينده. پارادوکس هاي پست مدرنيسم در فرهنگ معاصر روس، ترجمه ي انگليسي با مقدمه اي به قلم آنسا ميلر پوگاکار (امهرست، انتشارات دانشگاه ماساچوست، ١٩٩٥)، ص ١١ مقدمه.

١٣ باومن، همان، ص ١١٦.

١٤ لزلي هولمز، پست کمونيسم: يک معرفي ( (کمبريج، انتشارات پاليتي، ١٩٩٧)، ص ٦٣.

١٥ باومن، همان، صص ١٢٥ و ١١٧.

١٦ اسلاووي ژيژک، در جازدن در منفي ها (درهام: انتشارات ديوک، ١٩٩٣)، صص ٢ ١.

١٧ مولفان بسياري اين واژه را به مفاهيم قابل تعويض به کار مي برند.يکي از مهم ترين نمايشگاه هاي هنر شوروي نيز داراي اين عنوان بود. ن. ک.: مجموعه اي به همين عنوان: بين بهار و تابستان. هنر مفهومي شوروي در دوره ي کمونيسم متأخر، انتشارات ديويد آ. راس (بوستون: انتشارات MIT، ١٩٩٠).

١٨ اپشتاين، همان، ص ٢٠٢.

١٩ استثناي بارز در اين مورد چين است، که در آن «پاپ سياسي» تازه در ١٩٨٩، هنگامي که هنر مشابهي در اتحاد شوروي به خوبي شناخته شده بود پديد آمد.

٢٠ لوراند هجيي، «هنر نشان آساي ساندور پينچهلي»، در ايمره بوکتا، ساندور پينچهلي، جزا سامو، مجارستان (ونيز: چهل و سومين دوسالانه ي ونيز، ١٩٨٨)، صحافي نشده.

٢١ اسلاووي ژيژک، در راه خطا، يک معرفي: ژاک لاکان از خلال فرهنگ عامه (کمبريج، ماساچوست: انتشارات گسط، ١٩٩١)، ص ١٤٣.

٢٢ جراردو موسکرا، در نزديک ترين لبه ي دنيا، هنر و کوباي کنوني (بروکلاين، ماساچوست:polarities ، ١٩٩٠(، ص ٤٤.

٢٣ گرويس، همان، ص ٩٤.

٢٤ لايباخ، Let it be (لندن: صفحات ميوت، ١٩٩٨(

٢٥ جراردو موسکرا، «چهارده پسر ويليام تل»، در هيچ کسي جزيره نيست (پوري، فنلاند: انتشارات موزه ي هنري پوري، ١٩٩٠)، ص ٤٧.

٢٦ ژان فرانسوا ليوتار، به بيراهه از مبدأ مارکس و فرويد (پاريس: U. G. E.، ١٩٧٣)، ص ٣٠٢.

٢٧ کالين دان، «هنر + سياست = هيچ هنر/ هيچ سياست»، در ملاحظات نو، ش ٩١ (سپتامبر/ اکتبر ١٩٩٢)، ص ٧.

٢٨ ژان فرانسوا ليوتار، «متعالي و آوانگارد»، در The Lyotard Reader، انتشارات اندر و بنجامين (آکسفورد: بازل بلک ول، ١٩٨٩(

٢٩ مارگاريتا توپيتسين، «در باب برخي سرچشمه هاي مفهومي گرايي شوروي»، در هنر نامتعارف، تجربه ي شوروي ١٩٨٦ ١٩٥٦، انتشارات آلار زنفلد و نورتون ت. داج (لندن: Thames and Hudson، ١٩٩٥)، ص ٣٠٤.

٣٠
Performance Magazine، نقل قول شده روي جلد صفحه ي ٣٣ دور لايباخ، Opus dei (لندن: صفحات ميوت، ١٩٨٧(
٣١ و. اي. لنين، چه بايد کرد؟ (پکن: انتشارات زبان هاي خارجي، ١٩٧٣)، ص ٥١.

٣٢ بوريس گرويس، «ميلان کونچ. پست مدرنيسم شاد»، در ميلان کونچ، نشر پاول ليشکا (کلن: انتشارات کانتز، ١٩٩٢)، ص ٢٥.

٣٣ اريک بولاتف der Kunst und der Raum unseres Lebens ‘, der Raumberzeuget, da

“Ich bin tz,”ch mit Heinz Schsind. Ein Gespr umezwei verschiedene R، در Kunstforum، ج ١٠٦، مارس آوريل ١٩٩٠، ص ٢٥٨.

٣٤ ن. ک.: کلود لوفور، شکل هاي تاريخ (پاريس: گاليمار، ١٩٧٨(

نگرشی نو به نگاره‌های تخت جمشید

بر پایه‌ی باورهای مذهبی، آیینی و تأثیر شرایط زیست محیطی

خوبچهر کشاورزی

چکیده:
در سرزمین ایران و شمال خاوری خلیج فارس منطقه‌ای است که امروزه فارس و در قدیم پارسه خوانده می‌شده، در این منطقه‌ی کوهستانی کوهی با نام قدیمی مهر و نام امروزی رحمت وجود دارد که در دامنه‌ی آن ویرانه‌ی کاخی به جا مانده که پشینه‌ی آن به 2500 سال پیش می‌رسد. این کاخ در زمان سلسله‌ی هخامنشیان ساخته شده است که از سال 330 تا 550 پیش از میلاد بر ایران فرمانروایی می‌کردند. باوجود پژوهشهای بسیار در بارۀ دین شاهان این سلسله، ایران‌شناسان هنوز به هیچ نظر قطعی در این مورد نرسیده‌اند، یا اگر رسیده‌اند بر اساس شواهد و تعابیری است که هنوز قابل بحث است. در این مقاله بر اساس سنگ‌نوشته‌ها و سنگ‌نگاره‌های این بنا نشان داده می‌شود که شاهان این سلسله بی‌تردید پیرو دین زردشت بوده‌اند که 6 یا 7 سده پیش از میلاد دین خود را به دنیا آورد و تمامی نمادهایی که در این کاخ بی‌همتا به کار رفته ایرانی است و به اشتباه به باورهای مردمان و تمدنهای دیگر نسبت داده شده است.

کلید واژه‌ها:
تخت جمشید ،هخامنشیان، هفت امشاسپند ، باورهای دینی زرتشتیان ، زرتشت ، نیلوفر آبی یا گل تالاب‌ها (لوتوس)، زنبق ، بَرسَم ، نسترن.
پیش‌گفتار

کشور ایران فلاتی از خاورمیانه است که در منطقه ی معتدل شمالی و بین عرض های 20 تا 40 درجه ی شمالی و طولهای 44 تا 64 شرقی قرار گرفته است. این کشور محدود است از شمال به ترکمنستان، دریای خزر ، آذربایجان و ارمنستان، از جنوب به خلیج فارس و دریای عمان، از خاور به پاکستان، افغانستان، از باختر به عراق و ترکیه.

نام ایران در نهایت، کوتاه شده‌ی “ایریانوخشَترَ” (Irianokhashatra) است، بدین معنی که آریاییان که از قبیله‌های بزرگی تشکیل یافته بودند، نام سرزمین خود را ” ایریو دَئینکهونام” (Irioda’eenk-honam) یعنی زیستگاه آریاییان گذاشته بودند و وقتی که دارای دولت و پادشاهی شدند میهن‌شان را “ایریانوخشَترَ” یعنی پادشاهی ایرانیان خواندند. این نام بعدها به “اِئَران شَترَ” (E’aranshatra) و “ایرانشهر” (Iranshahr) تغییر شکل داد و ایران کوتاه شده‌ی همین نام است. در جنوب فلات ایران سرزمینی است که ایرانیان از روزگار قدیم بدان پارس و یونانیان پرسیس می‌گفتند و ما امروز آن را فارس می‌نامیم که از لحاظ جغرافیایی منطقه‌ای کوهستانی است و در شمال خلیج فارس واقع شده و حوزه‌ی مرتفعی را که شیراز- مرکزکنونی فارس- در آن قرار گرفته در بر می‌گیرد.

در سرزمین پارسه آثار به جا مانده‌ای از کاخ پادشاهان دوره‌ی هخامنشی وجود دارد که به مجموعه تخت جمشید معروف بوده و در دل استان فارس امروز و در ارتفاع 1626 متری از سطح دریا بنا شده است و از نظر جغرافیایی در 29 درجه و 56 دقیقه و 68/4 ثانیه ی شمالی و 53 درجه و 53 دقیقه و 1/30 ثانیه ی شرقی قرار دارد (نگاره 1 – الف و ب). ). تخت جمشید پایتخت امپراطوری هخامنشیان از زمان داریوش بزرگ 522 پ.م تا زمان تا فروپاشی این سلسه به دست اسکندر مقدونی در 331 پ.م بود. این کاخ مرکز قدرت شاهی، مکان برگزاری آیین‌های دینی، و بنا به شادروان اصغر داده‌به نخستین دانشگاه مردم (انسان) سازی بوده است.

این آثار به طور خلاصه عبارتند از: پلکان‌های ورودی، دروازه ملل، حیاط و کاخ آپادانا، کاخ اختصاصی داریوش (معروف به تَچَر)‌، کاخ اختصاصی خشایارشا (معروف به هَدیش)، اندرون، کاخ سه دری یا کاخ و تالار اصلی، خزانه، آرامگاه‌های شاهی ، دروازه‌ی نیمه تمام و خزانه‌ی نوشته‌ها(نگاره 2)

نگاره‌ی 1- (الف) نگاره‌ی ماهواره ای کوه رحمت (کوه مهر) و موقعیت مجموعه تخت جمشید نسبت به آن. جهات اصلی مجموعه با پیکان مشخص شده است؛ ب) نقشه توپوگرافی کوه مهر (کوه رحمت) و مجموعه تخت جمشید، بر گرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران (سازمان جغرافیایی کشور).


نگاره‌ی 2- راست- نمای جنوبی تصویر سه بعدی باز‌سازی شده‌ی تخت‌جمشید و موقعیت بناهای اصلی بازسازی شده توسط افهمی و گامبکه 2003 (persepolis3d.com)، استفاده شده با کسب اجازه‌ی کتبی. چپ) پلان تخت جمشید و موقعیت بناهای اصلی نسبت به شمال جغرافیایی، بر گرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران (سازمان جغرافیایی کشور).

بنای کاخ تخت جمشید بر روی صخره‌ای در دامنه‌ی کوهی که اکنون آن را کوه “رحمت” می‌خوانند بنا شده و به فاصله ی 57 کیلومتری شمال شرقی شیراز کنونی قرار گرفته است. این مجموعه بنا در باختر بلندی‌های کوه قرار گرفته و آرامگاه‌های شاهی روبه‌روی صدستون و در ارتفاع 40 متری در دل سنگ کنده شده‌اند ( نگاره 2).

بنا به ” لنتز” داریوش بزرگ جایگاه و جهات کوشک تخت جمشید را بنا به محاسبات نجومی ساخته و محور تابش خورشید به هنگام دمیدن در روزهای معینی از سال با محورهای عرضی و طولی تخت جمشید رابطه می‌یابد. ارتباط بین محورهای اصلی بنا و جهت تابش خورشید تنها منحصر به مجموعه تخت جمشید نبوده و در بناهایی چون آتشکده آذرگشسب (واقع در شیز آذربایجان) نیز دیده می‌شود. مقایسه نگاره‌های ماهواره‌ای، همسویی محورهای اصلی آتشکده آذرگشسب را با کوشک تخت جمشید به خوبی نشان می‌دهد (نگاره‌های 1 و 3).


نگاره‌ی 3- تصویر ماهواره‌ای آتشکده آذرگشسب واقع در شیز آذربایجان، جهات اصلی مجموعه با پیکان مشخص شده است.

داریوش بزرگ در حدود سال 518 پیش از میلاد دامنه‌ی کوه رحمت را برای ساخت تخت جمشید برگزید؛ این کوه تا حدود 200 سال پیش به اسم ” کوه شاهی” و گویا پیش از آن هم به نام ” کوه مهر” خوانده می‌شد. بیشتر ساختارهای تخت جمشید در زمان داریوش بزرگ و پسرش خشایارشا بنا گردید. کهن‌ترین منبعی که این محل را تخت جمشید خوانده ” عجایب نامه” است که حدود 590 هجری قمری مطابق با 1384 میلادی توسط “محمد بن محمود همدانی” نوشته شده است. نخستین اروپایی که آثار تخت جمشید را دیده “جُزفا باربارو” ونیزی است (1474 میلادی) . ولی از میان اروپاییان ” سر توماس هربرت”جهان‌گرد و تاریخ‌نگار انگلیسی که در سال 1627 میلادی به ایران سفر کرده و نام تخت جمشید را از زبان مردم شنیده، آن را در یادداشت‌های خود ثبت کرده است و پس از آن پژوهشگران دیگری از جمله “پوپ” ، “گیرشمن”، ” هرتزفلد ” از این محل بازدید و در باره‌ی تمامی اجزای این بنا از جمله نگاره‌های آن اظهار نظر کرده‌اند که در نوشته پیش رو از آنها سخن گفته خواهد شد. پیش از هر چیز یادآور می‌شود که مطالب مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته در این نوشتار برای رمز گشایی نگاره‌هایی است که بیانگر به نگاره درآوردن خردورزی دینی پادشاهان هخامنشی و سیر و سلوک معنوی آنها است، باورهایی که که شالوده‌ی خردمندانه‌ی بنای تخت جمشید بر آن استوار بوده است.

هخامنشیان از قبیله‌ی اصیل زاده پاسارگاده بودند و به کشاورزی اشتغال داشته‌اند. نیای دوردست کوروش یعنی هخامنش با شخصیت و چهره‌ای اسطوره‌ای (چون توسط عقابی پرورش یافته) خاستگاه دودمان هخامنشی پنداشته می‌شود. مدارک و شواهد گوناگونی در دست است که نشان می‌دهد هخامنشیان (به خصوص داریوش کبیر و خشایارشا) زرتشتی بوده‌اند و داریوش پیرو اصلاحات زرتشتی بوده است. برای نمونه:

در کتاب “شاهکارهای هنر ایران” تألیف “پوپ” (اقتباس دکتر “ناتل خانلری”) آمده است: “شاهنشاهی هخامنشی (دولت آزادگان) به دقیق‌ترین معنی این کلمه بود، بزرگواری، صفای باطن، راستی، حسن انتظام، احساس مسئولیت و لطف در روابط اجتماعی با دینی شریف، صفات برجسته‌ی دوران هخامنشی بود و همه‌ی آنها در هنر این دوره تجلی کرده است. صفات خاص این دوره با قدرت سیاسی و شور مذهبی آن در معماری شهر بزرگ تخت جمشید که شاید دل انگیزترین ویرانه‌ی دنیا باشد تجسم یافته. این بنا به فرمان داریوش کبیر آغاز شد و پس از 150 سال نیز ساختمان آن به پایان نرسید. تخت جمشید هیچگاه مقر سلطنتی دائم نبوده و غرض اصلی از این ساختمان آن بوده که مرکز معنوی و سیاسی کشور و کاخ عظیم و با شکوهی برای مراسم نوروز باشد … در زمان کوروش و داریوش ایران دین زرتشت را پذیرفت و نخستین شاهنشاهی جهان تأسیس شد.”

در کتاب فرهنگ فارسی معین درباره‌ی زرتشت و جهانبینی او چنین آمده: “زرتشت پیامبر ایران باستان از خانواده ی سِپِیتَمَه (sepeytamah)، زمان او را غالب خاورشناسان قرن های 7و6 قبل از میلاد می دانند، وی معاصر گشتاسب بود و آن شهریار دین او را پذیرفت. بعضی سرودها (گات‌ها) که در دست است از خود اوست. دینی که زرتشت موجد آن است را زرتشتی گویند. در این آیین اهورامزدا (ahouramazda) خدای بزرگ است. هفت امشاسپند (amshaaspand) و گروه بسیاری از ایزدان (فرشتگان) مجری اراده‌ی اویند. اهریمن (ahriman) روان خبیث است و کُماریکان (komarikan) و گروهی از دیوان یار اهریمن‌اند. سه رکن مهم دین زرتشت پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک است. اعتقاد به جهان دیگر و پل چینود یا سراط و میزان داوری و بهشت و دوزخ در این آیین آشکار است و انسان باید در راه پیروزی نیکی بر بدی بکوشد.”

همانگونه که در بالا اشاره شده امشاسپندان مهین‌فرشتگانی هستند که کارگذار اراده‌ی خدای بزرگ” اهورامزدا” بوده و در این جهان علاوه بر تجلی صفات اهورایی، نگاهبانی از عناصر گرانبهای هستی را به عهده دارند. نام و ویژگی این امشاسپندان به شرح زیر است:

امشاسپند اردیبهشت: نماینده‌ی پاکی و سپنتایی (تقدس) و قانون ایزدی اهورامزداست و در جهان خاکی نگهبانی آتش به او سپرده شده است. دومین ماه سال و سومین روز از هر ماه به نام این امشاسپند خوانده می‌شود. در اوستا به صورت ” اَشَوَهیشتَه Ashavahishta” به معنی بهترین راستی و نظام قانونمندِ کیهانی است. دیو مقابل او اَندر رقیب این ایزد است.

امشاسپند بهمن: در جهان مینوی نماینده‌ی منش نیک اهورامزداست و در جهان خاکی چهارپایان سودمند سپرده به اوست. دومین روز از هر ماه و نیز یازدهمین ماه از سال به نام این امشاسپند است .دیو مخالف او اکومِن می‌باشد.

امشاسپند شهریور: به معنی کشور برگزیده یا پادشاهی برگزیده ( کشور آسمانی اهورامزدا) است. شهریور نماینده‌ی پادشاهی و توانایی مینوی آفریدگار است و در این گیتی نگهبانی فلزات با این امشاسپند است. چهارمین روز از هر ماه و ششمین ماه از سال بدین نام خوانده می‌شود. دیو مخالف او ساوول رقیب این ایزد است.

امشاسپند سپندارمذ (اسفند) (Sepandaarmaz): نماینده‌ی بردباری‌، شکیبایی و سازش اهورامزداست و در این جهان نگهبانی زمین به او سپرده شده. پنجمین روز هر ماه و دوازدهمین ماه از سال سپندارمذ نام دارد. دیو مخالف او ناگهیس یا تَرومَد(ش) و رقیب این ایزد است.

امشاسپند خرداد: که غالبا با امشاسپند امرداد یکجا در اوستا آمده، نماینده‌ی رسایی و کمال اهورامزداست و در این گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است. ششمین روز از هر ماه خرداد نام دارد و سومین ماه سال هم به همین نام خوانده می‌شود. دیو مخالف و رقیب او تَریز است.

امشاسپند امرداد: نماینده‌ی بی‌مرگی و جاودانگی یا مظهر ذات زوال ناپذیر اهورامزداست. در جهان خاکی نگهبانی گیاهان و رستنی‌ها به او سپرده شده است. نام هفتمین روز از هر ماه و پنجمین ماه از دوازده ماه سال نیز امرداد است. نام دیوِ رقیب او زَریر است. (نگا. بندهش، مهرداد بهار)
اهورامزدا در رأس شش امشاسپند یاد شده قرار دارد که همگی با هم هفت امشاسپند را می‌سازند. امشاسپندان حضور خداوند در ارواح راستکاران را تضمین می‌کنند.

دیگر عناصر سازنده‌ی دین زردشت که آثاری از آنها را در تخت‌جمشید می‌توان یافت عبارتند از:

فَرَه‌وَشی (Farah vashi) (در زبان اوستایی) یا فرَوَهر(Fravahr) (در زبان پهلوی): نیرویی نهانی است که پس از درگذشت آدمی با روان و دین (وجدان) از تن جدا گشته به سوی جهان مینوی می‌گراید. در اوستا آمده فره‌وشی نیرویی است که اهورامزدا از برای نگهداری آفریدگان نیک ایزدی از آسمان فرو فرستاده و نیرویی است که سراسر آفرینش نیک از پرتو آن پایدار است. بازگشت فره‌وشی به سوی اهورامزدا، کانون روشنایی بی‌پایان است.

سروش: در وصف ایزد سروش در اوستا آمده است که او نخستین آفریده‌ی اهورامزداست که او را می‌ستاید و گات‌ها را بر می‌خواند و شاخه‌ی َبرسَم (barsam) می‌گستراند و نیایش را پیشکش اهورامزدا می‌کند. او از همراهان ایزد بهمن است. منظور از سروش شنیدن فرمانهای خداوند یا فرمانبرداری از اهورامزداست.

بَرسَم: نمودار تمام درختان و نباتات و رستنی‌ها می‌باشد که خدا آفریده است. َبرسَم شاخه‌ی کوچک درخت است که معمولا از انار و مورد بریده می‌شود و با شستشو و خواندن دعا با کارد مخصوص که آن را َبرسَم چین گویند بریده می‌شود. در هنگام به جا آوردن مراسم دعای َبرسَم با بندی که از برگ خرما بافته می‌شود َبرسَم‌ها را به هم می‌بندند. در اوستا این واژه به صورت بَرَسمَن آمده است.

در بُندَهِش bon-dahesh (به معنای آفرینش آغازین) داستان آفرینش و آفریده‌های عالم که به زبان پهلوی نوشته شده، به هر امشاسپندی گلی منسوب شده و به نظر نگارنده گلهایی که در سنگ‌نگاره‌های تخت جمشید دیده می‌شود آنها را نمادپردازی می‌کنند.

امشاسپند اهورامزدا با گل مورد، بهمن با گل یاسمن سپید، اردیبهشت با مرزنگوش، شهریور با ریحان، سپندارمذ با فَرَنجمُشک (بادرنجبویه)، خرداد با سوسن، امرداد با زنبق و رشن (همکار امرداد) با نسترن.

گلها و گیاهانی که در سنگ‌نگاره‌های تخت‌جمشید دیده می‌شوند، همان‌طور که خواهیم دید همگی نمادپردازی امشاسپندان و دیگر عناصر تعیین‌کننده‌ی دین زردشت است. این نکته‌ بسیار مهمی است که از سوی تمامی ایران‌شناسان نادیده گرفته شده است و به اشتباه از آنها به عنوان گیاه دیگری یاد می‌شود که در زیر آمده است:

از َبرسَم دست شاه ( داریوش) به عنوان لوتوس (نیلوفر آبی) یاد شده است.

گل‌های اطراف فره‌وشی ( فروهر) درخت نخل معرفی شده است.

تزئینات گردن گاو را غنچه ی لوتوس و گل دوازده پر نامیده‌اند.

استناد به محبوبیت آناهیتا ایزد بانوی آب و اهمیت او، سبب معرفی لوتوس و حضورش در هنر و معماری ایران شده و به عنوان نماد این ایزد در نگاره‌های تخت جمشید آمده است.

گل‌هایی که شاه و ولیعهد به دست گرفته‌اند، به دلیل شکوفه‌ای که میان دو غنچه قرار گرفته، و آرایش ساقه‌ی آنها مصری پنداشته شده‌اند.

همان طور که در بالا آمد، مدار آموزش‌های زرتشت در گات‌ها ، باور به خداوندی “مزدا اهورَه” (اهورامزدا) آفریدگار یگانه و وجود دو “مِینوی” همزاد یا دو “مِینوی” آغاز آفرینش یعنی “سپند مِینو” (Sepand meynoo) ( مِینوی وَرجاوَند آفرینش) و “اِنگرَه مِینو” (Engrah meynoo) ( مِینوی ستیهنده و دشمن) در برابر یکدیگر است . فروزه‌های هفت گانه‌ی “مزدا اهورَه”(اهورامزدا) یعنی امشاسپندان رهنمون آفریدگان به رستگاری و بهروزی‌اند و همان‌‌طور که آنها حضور اهورامزدا (نیروی خوبی و خیر) را در ارواح راستکاران تضمین می‌کنند، دیوان و رقیبان آنها حضور اهریمن (نیروی دیوسرشت و بدی) در مردمان را نمادپردازی می‌کند و بر مردم درستکار است که آنها را به بند کشند. سنگ‌نگاره‌هایی که تن‌به‌تن شدن شاهان و قهرمانان را به نمایش می‌گذارند در واقع همین به بند کشیدن دیوان نمادپردازی می‌کنند که باز به اشتباه از سوی ایران‌شناسان تعبیر شده‌اند، از جمله:

از نقش لُغازها یا گوشوارهای دیوارهای تالار اصلی که به اتاق‌های آن منتهی می‌شود به عنوان یک قهرمان سلطنتی سرگرم نبرد با شیر، گاو و شیردال غول مانند یاد شده است.

برای نمونه، وارنر مضمون تصاویر قهرمان شاهی که بر غول یا جانور خطرناکی پیروز می‌شود را نمادی تفسیر کرده که از شمایل‌نگاری آشوری به ارث رسیده است. “شاه آشور فقط با شیرهایی مبارزه می‌کرد که مانند انسان بر روی دو پای خود ایستاده بودند حال آنکه قهرمان سلطنتی ایران با غول‌های فوق طبیعی نبرد می‌کرد.”

جهان‌بینی بنیادی زرتشت بر ناسازگاری این مِینوان دوگانه و خویشکاری فروزه‌های هفتگانه استوار است و کشمکشِ‌ گران مِینوان ِ ناسازگار و همکاری همه‌ی آفریدگان نیک. در این میان نقش ” اَشَه ” (ashah) (به معنای دادگری، درستکاری) از همه نمایان‌تر است و ” اَشَه ونان ” (ashah vanaan) (رهروان راه “اَشَه”) در ناسازگاری و ستیزه‌ای همیشگی با ” دُروِندان” (dorvendaan) (پیروان ” دوروج” (dorouj) ) قرار دارند. کمتر بندی از گات‌هاست که در آن سخنی از ” اَشَه” به میان نیامده باشد:

در یسنه – هات 29 – بند 2 – اهنوَد گات آمده :

” آنگاه آفریدگار جهان از اَشَه پرسید چه کسی را به سالاری جهان خواستاری که هواخواهان (( دوروج و خشم )) را در هم بشکند و از کار باز دارد.”

و همچنین در بند 3 می‌خوانیم که: “اَشَه بدو پاسخ داد چنین سرداری به جهان و مردمان بیداد نمی‌ورزد، او مهربان و بی‌آزار است. او باید در میان مردمان نیرومندتر از همه باشد تا هرگاه مرا خواند، به یاریش بشتابم.”

در یسنه – هات 31 – بند 18 – اهنودگات نیز اینچنین آمده است که :

“پس هیچ یک از شما به گفتار و آموزش دُروَند (دیو) که خانمان و روستا و سرزمین را به ویرانی و تباهی می‌کشاند گوش فرا مدهید و با رزم افزار در برابر آنان بایستید.”

اکنون بنا بر شرحی که در بالا داده شد می‌پردازیم به چهار نگاره‌ای که در تالار اصلی مشاهده می‌شود. همانگونه که در نگاره‌ی شماره‌ی 4 دیده می‌شود دو خادم، عضوی از خاندان سلطنتی را همراهی می‌کنند. نکته قابل توجه در این نگاره قامت بلندتر و آرایش متفاوت ریش فرد بلندمرتبه (سلطنتی) است که در سایرکنده‌کاری هم با همان آرایش تکرار می‌شود (نگاره‌ی شماره‌ی 5). نگاره‌های 6 تا 9 چهار نگاره‌ی تالار اصلی را نشان می‌دهند که در آن نبرد درونی و معنوی شاه به عنوان پیروِ اصول اندیشمندی زرتشت و در اثبات آن با چهار دیو مخالف و رقیب چهار امشاسپند به نگاره درآورده شده است (چهره‌ی مردم (انسان) در هر چهار نگاره واحد – با آرایش ریش سلطنتی است، ولی دیوان متفاوت‌اند) و حضور معنوی امشاسپند در قامت شاه و کشتن دیو (یسنه – هات 31 – بند 18 – اهنودگات) را متجلی می‌سازد .


نگاره‌ی 4- تالار شورا( کاخ سه دروازه) – شاهنشاه و دو نفر از خدمتکاران شاهی، برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران (سازمان جغرافیایی کشور).


نگاره‌ی 5- شاهنشاه و ولیعهد در یکی از مراسم مذهبی. همانگونه که دیده می‌شود آرایش ریش خاندان سلطنتی با سایر همراهان تفاوت دارد. این تفاوت در تصویر شماره ی 4 نیز قابل مشاهده است. برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران (سازمان جغرافیایی کشور).


نگاره‌ی 6- تالار اصلی تخت جمشید– الف) نبرد شاه با دیوی به شکل گاو و کشتن دیو؛ ب) دیو دربند شده در قالب سرستون، برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران(سازمان جغرافیایی کشور)؛ ج) نمونه اصلی سرستون به شکل گاو.

استفاده از رزم افزار (در هر چهار نگاره خنجر) بنا بر مشروح “یسنه- هات 31 – بند 18 – اهنودگات” که در بالا گفته شد و شباهت کامل سر دیوها در زیر سقف‌ها با سر دیوهای تمام قد تالار اصلی برای تأکید پیروزی نیکی شاهان هخامنشی بر بدی می‌باشد (نگاره‌های 6 الی 9). همانگونه که در این نگاره‌ها مشاهده می‌شود، هر چهار دیوی که در گوشوار دیوارهای تالار اصلی به نگاره درآمده‌اند مغلوب نیکی شده‌اند.از این رو، از سر دیوان شکست‌خورده در زیر سقف‌ها و به عنوان سرستون استفاده شده تا اشاره‌ای باشد به اسارت و دربند کردن دیوان (نگاره‌های 6 الی 9). (رستگاری زمانی است که دیوان در بند شوند)


نگاره‌ی 7- تالار اصلی تخت جمشید– الف) نبرد شاه با دیوی به شکل شیر شاخدار و کشتن دیو؛ ب) دیو دربند شده در قالب سرستون، برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران (سازمان جغرافیایی کشور)؛ ج) نمونه اصلی سرستون به شکل شیر.


تصویر شماره ی 8- تالار اصلی تخت جمشید– الف) نبرد شاه با دیوی به شکل پرنده و کشتن دیو برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران(سازمان جغرافیایی کشور)؛ ب) و ج) دیوان دربند شده در قالب سرستون، نمونه اصلی سرستون در محوطه تخت جمشید.


تصویر شماره ی 9- تالار اصلی تخت جمشید– الف) نبرد شاه با دیوی به شکل شیر شاخدار (شیردال)؛ ب) دیو دربند شده در قالب سرستون، برگرفته از کتاب مجموعه آثار معماری سنتی ایران(سازمان جغرافیایی کشور)؛ ج) و د) نمونه اصلی سرستون در محوطه تخت جمشید.

توجه و جستجو در متن سنگ‌نوشته‌ها و مقایسه‌ی نوشتاری و تصویری سنگ‌نگاره‌ها حکایت از آن دارد که نگاره‌ها نسخه‌ی کامل همان سنگ‌نوشته‌هاست که به تصویر درآمده یعنی یک مطلب را با دو نوع نگارش (تصویری و نوشتاری) یادآوری کرده‌اند. این روش دقیق و وسواسی بازنمایی به صورت نوشتاری و تصویری را می‌توان در به نگاره‌درآوردن ظاهر و حالات اقوامی هم دید که در سنگ‌نوشته‌ها از آنها یاد شده‌اند، برای نمونه، طوق گردن نشانۀ پارسی‌ها، و دستبند نشانۀ مردمان…. گلدان طلا نمایانگر مردمان …. که تمامی اینها در کاووشهای تخت‌جمشید پیدا شده و اکنون در موزه‌های دنیا نگهداری می‌شود.

بر اساس آموزه‌ی زرتشت، رستگاری مردمی به ترتیب از راه “دانش – اردیبهشت” ، ” مهرورزی – بهمن” و”خدمت‌گزاری – شهریور” و “بردباری و شکیبایی-اسفند” به “رسایی -خورداد” و ” جاودانگی- امرداد” می رسد. در گوشوارهای تالار اصلی تخت جمشید می‌بینیم گذار از چهار امشاسپند- گذارهای اول تا چهارم – با به نمایش درآوردن نگاره‌های کشتن دیوان و سپس استفاده از سر آنها برای سر ستون‌ها گزارش تصویری شده است.

برای پیوستن به اهورامزدا و دریافت کامل او باید دانش ِاندوخته‌ی آدمی با مهر و شور زندگی درآمیزد و به گونه‌ی خدمت‌گزاری به بشریت به بار آید. تنها در این حالت است که رهرو این راه به ایمان استوار “سپندارمذ” و کمال “خرداد” و جاودانگی ” امرداد” می‌پیوندد. فرایند گذار از شش امشاسپند که نزدیک‌ترین ایزدان به اهورا مزدا هستند و دایره‌ی کمال را تشکیل می‌دهند نشانه‌ی یک زرتشتی رستگار است که داریوش و خشایارشا خود را درخور آن می‌بینند. اینچنین است که در سنگ‌نوشته‌های داریوش و خشایارشا عبارات ” همه را به تأیید اهورا مزدا ساختیم” ، ” اهورامزدا مرا بپایاد”، ” کشور مرا و آنچه را که کرده‌ام و آنچه را که پدر من کرده است همه را اهورامزدا بپایاد”، ” این قوم را بپای، اگر این قوم پاییده شود اهورا برکت جاودانی بر این دودمان ارزانی خواهد داشت” دیده می شود.

حال برای گذار پنجم و ششم که رسیدن به کمال “خرداد” و سپس جاودانگی ” امرداد” که دایره‌ی کمال را با مرکزیت اهورامزدا به خیال درمی‌آورد، داریوش و خشایارشا در آرزوهایشان حضور این دو امشاسپند را می‌طلبند که در سنگ‌نوشته‌هایشان دیده می‌شود. در گات‌ها هم مانند اوستا معمولا این دو امشاسپند با هم می‌آیند (یسنه – هات 33 – بند 9 – اهنودگات ؛ یسنه – هات 34 – بند 11 – اهنودگات ؛ یسنه – هات 44 – بند 17 و 18 – اُشتَوَد گات ؛ یسنه – هات 45 – بند 5 ؛ یسنه – هات 47 – بند1 – سپنتمد گات ؛ یسنه – هات 51 – بند 7 – اُشتود گات).

خرداد به معنی کمال و رسایی و امرداد به معنی جاودانگی و پایداری نماینده‌ی آرمانهای نیرومندی و سرچشمه‌ی زندگی، آبادانی، زایش و رویش‌اند؛ آدمی برای پیوستن به اهورامزدا و دریافت کامل او باید رهرو گذار مینوی باشد تا به کمال (خرداد) و جاودانگی (امرداد ) بپیوندد. در اینجا در نگاره‌ها می‌بینیم که حضور این دو امشاسپند به شکل استادانه، ظریف و شاعرانه‌ای با گل نمادپردازی شده، به ویژه در نگاره‌هایی که مفهوم سپنتایی (تقدس) و نگاره‌ی فره‌وشی (فروهر) در آنها نقش بسته و گیاه زنبق به عنوان نماد دو امشاسپند خرداد و امرداد به نقش درآمده است (به بخش ساقه‌های پیوسته‌ی نگاره‌های 10 و 11 رجوع کنید).


گاره‌ی 10- ساقه‌های گل زنبق : الف- (سمت راست) نگاره‌هـای تخت جمشید، ب- (سمت چپ) گل زنبق پایه بلند (Iris Aphylla).


نگاره‌ی 11- الف) نمونه‌ی طبیعی ساقه‌های زیر زمینی گیاه زنبق و اتصال آنها به یکدیگر ؛ ب) رشد ردیفی گیاه زنبق ؛ج) نمونه‌ی سنگ‌نگاره‌ها با ساقه‌های زیر زمینی؛ د) نگاره‌ی کلی سنگ‌نگاره‌ی تخت جمشید. به شباهت ریشه گیاه زنبق در دو تصویر الف و ب توجه کنید.

حضور فره‌وشی (فروهر)- نگاره‌ی 12- که خود نماد سیر و سلوک در دایره ی تکامل ( گذار از شش امشاسپند) و رسیدن به اَشویی و جاودانگی می‌باشد (پیوستن به خاوراَفَخشیا = نورالانوار) در کنار گیاه زنبق، کلیت هفت امشاسپند را که مهمترین بخش خردورزی عروج یک زرتشتی است در تخت جمشید به صورت نگاره درآورده شده است.


نگاره‌ی 12- حضور فره‌وشی (فروهر) به عنوان نماد تکامل (گذار از شش امشاسپند) و رسیدن به اَشویی و جاودانگی در کنار گیاه زنبق.

از سوی دیگر، ایزد رشن (Rashn) در اوستا یکی از همکاران امشاسپند امرداد می‌باشد و گل منسوب به آن چنان که گفته شد گل نسترن است؛ تکرار گل‌هایی که در قاب‌های حاشیه‌ی نگاره‌ها دیده می‌شوند اشاره به داربست‌های گیاه نسترن دارد که گلی با عطری خوش و آرامش‌بخش است و در میانِ ردیف سروها کاشته شده و به‌عنوان سایه‌بان ِمهمانان ِدر حال انتظار از آن سود جسته می‌شده است (نگاره‌ی 13). ادامه‌ی حضور گیاه نسترن به صورت یک باور (برای پاسداری و ماندگاری باغ) را در کتاب ” ارشاد الزراعه” قرن دهم هجری قمری نیز می‌توان دید.


تصویر شماره ی 13- تکرار گل در حاشیه قاب‌های مربوط به تالار کوروش به صورت نمادی از داربست‌های نسترن به عنوان سایه‌بان مهمانان در حال انتظار که اشاره دارد به حضور ایزد رشن در این نگاره‌ها. برگرفته از تصاویر قالب‌های نقوش برجسته ایران، چاپ موزه بریتانیا، 1932.

همانگونه که پیشتر هم اشاره شد برخی پژوهشگران حضور گل نیلوفر آبی (لوتوس) را در نگاره‌های تخت‌جمشید، چه به عنوان َبرسَم (نماد تمامی درختان، گیاهان و رستنی‌ها) دست داریوش و چه به عنوان آرایه‌های پیرامون گردن حیوانات بسیار پررنگ کرده‌اند. این در حالی است که گل لوتوس گذشته از شرایط کشت ویژه و مشکلی که از نظر زیست بومی در سرزمین پارسه داشته (محیطی کم باران و خشک) در برابر تغییرات نور و رطوبت بسیار حساس بوده و واکنش نشان می‌دهد. نیلوفر آبی گلی است که در تالاب‌ها می‌روید ، با پایین رفتن سطح تراز آب ایستایی خود را از دست می‌دهد و با کمرنگ شدن نور آفتاب بسته می‌شود از این رو تشبیه آنچه که در دست شاه است چه از چهره (برای نمونه، نوک تیز بودن غنچه‌ها و انحنای رو به داخل گلبرگ‌ها) و چه از ماهیت با این گل آسیب‌پذیر و ناماندگار کمی سهل‌انگارانه می‌نمایاند. از سویی دیگر زمان طولانی مراسم (از زمان دعا خواندن به َبرسَم تا آخر مراسم جشن) گل پر دوامی را می‌خواسته که با ویژگی‌های نیلوفر آبی هم‌خوانی ندارد، نگاره ی 14.


نگاره‌ی 14- گل نیلوفر (لوتوس) و شرایط زیست محیطی طبیعی آن (آبزی).

نگاره‌ی 15 شباهت بسیار زیاد ِگیاهی را که به عنوان َبرسَم در دست داریوش است با گل انار نشان می‌دهد. گل انار گذشته از سپنتایی (تقدس) و زیبایی با شرایط اقلیمی منطقه سازگار بوده و از لحاظ ساختاری ( فیزیولوژیک) دارای مقاومت بیشتری در مقایسه با گل‌های آب‌دوست می‌باشد و گذشت زمان در تشریفات جشن آیینی روی آن تأثیری ندارد.


نگاره‌ی 15- همانندی َبرسَم دست داریوش (راست) با گل انار (چپ).

در اوستا آمده: ” َبرَسم را می گویند ایزد “سروش” می‌گستراند سه تا، پنج تا، هفت تا، نه تا و نیایش را پیشکش اهورامزدا می‌کند”.

و در یسنه – هات 43 – بند 12 – اهنودگات نیز چنین آمده:

” بدان هنگام که مرا فرمان دادی (( به سوی اَشَه روی آور و آن را فرا شناس)) سخنی هرگز ناشنیده به من گفتی : بکوش تا سروش در اندرون تو راه یابد و پرتو دهش ایزدی را دریابی که به هر دو گروه پاداش و پادافره می‌بخشد.”

سروش از ایزدانی است که در مبارزه و پیکار بر ضد دیوان وظائفی خاص به عهده دارد. در بندهش آمده: سروش نگهبانی کردن را از اورمزد دارد، همان گونه که اورمزد به مینو و جهان سردار است، سروش به جهان سردار است و چنین گویند اورمزد مینویی است روان‌پناه و سروش گیتی‌پناه، زیرا چون آفریدگان آفریده شدند، برای نگهبانی آفریدگان خوش نخفته است. به گفته‌ی ابوریحان، سروش ایزدی است که از شب مراقبت می‌کند و برخی گفتند او جبرئیل است. روان درگذشتگان در پناه سروش به پل چینود رسد. سروش پارسای دلیر، تن به فرمان شگفت زین خدای را می‌ستایم: او را دلیری اینکه چون گرز را به خراسان (خاور) بزند، بیم و هراس فرونشیند، تا آنکه آن را به باختران باز زند. او را تن فرمان اینکه: تن به فرمان یزدان دارد. و او را شگفتی زینکه: دیوان از زنش (ضربت) او راهیی یابند. او را خدایی اینکه: به ارزه (= کشور خاور) و سوه (=کشور باختر) فرمانرواست. (زند آکاسیه 220، اساطیر و فرهنگ ایران در نوشته‌های پهلوی، دکتر رحیم عفیقی)

ازاین رو وجود َبرسَم در دستان شاه و هر کس دیگر به عنوان یک فرد زرتشتی نشانه‌ی توجه دائم به حضور ایزد سروش است.

نتیجه گیری:

همانگونه که در بخشهای پیشین اشاره شد باورهای دینی و آیینی زرتشتی آنگونه با زندگی روزانه ایرانیان باستان درآمیخته بوده است که ردپای آنرا می‌توان در همه ارکان زندگی از جمله معماری آن زمان پیگیری کرد. به تصویر کشیدن نبرد نیکی و بدی و حضور معنوی امشاسپند در قامت شاه در نگاره‌های تخت جمشید و همچنین نمایش نمادین در بند کردن دیوان به صورت قراردادن آنها به عنوان سرستون ها همگی نشان از این آمیختگی دارد. از سویی دیگر می‌دانیم که یکی از کاربردهای بنای تخت جمشید اجرای مراسم آیینی دینی هخامنشیان بوده است و این امر به گونه‌ای صورت گرفته تا رمزهای آن در درجه اول به صورت نمادهای اساطیری ایزدان نشان داده شود، عمل بخردانه و زیرکانه‌ی هخامنشیان در به نمایش درآوردن باورهای بنیادین مذهبی خود در برابر اقوام مختلف با باورهای مذهبی گوناگون تحت حکومت امپراطوری بزرگ ایران، که در مراسم مختلف در کاخ حضور می یافته‌اند نمایشی از التزام تلقی این شاهان با آزادی رفتارهای دینی و فرهنگی اقوام در کل امپراطوری بوده است.در تمام نگاره‌هایی که نشان از تقدس دارند ایزدان “خرداد” و “امرداد” به صورت گل زنبق حضور بسیار پررنگی دارند. همچنین انتساب گلی ویژه به هر امشاسپند بیانگر ارتباط تنگاتنگ باورهای آیینی هخامنشیان با محیط طبیعی و شرایط اقلیمی منطقه می‌باشد که در این ارتباط گل لوتوس فاقد جایگاهی منطقی و عقلانی است.

تجزیه و تحلیل فوق ، کوششی بوده در ارتباط با ایرانی بودن نگاره‌های تخت جمشید با توجه به باورهای دینی آن زمان و ردّ انتساب تشابه نگاره‌ها با تمدن‌های غیر ایرانی. تنگاتنگی باورهای مذهبی و تجلی آن در نگاره‌های تخت جمشید دیدگاهی نوین است که رمزگشایی آن بررسی‌های گسترده ای را طلب می‌کند. امید است که در آینده با انجام پژوهش‌های بیشتر قادر به رمز گشایی گوشه‌ای از این اسرار باشیم.

بنای تخت جمشید بنا بر شواهد و اظهار نظر باستان شناسان، “تجسم باور مذهبی هخامنشیان” می‌باشد، بنابراین با نگرشی نو در سنگ نگاره‌ها می‌توان پیروی از آموزه‌ی زردشت را به صورت تصویری مشاهده نمود و این خود کمک بسیار بزرگی در رمزگشایی جزییات سنگ نگاره‌ها می‌کند، بنابراین با تأکید دوباره بر نگاره‌های یادشده، همانندی دیوها در سنگ‌نگاره‌ها و نقش‌برجسته‌های ستیز شاه و مجسمه‌ی نیم تنه‌ی سر دیوان در استفاده برای سرستون‌ها همانگونه که قبلا توضیح داده شده نشانگر تصویری ستیز معنوی شاه و به بند کشیدن آنها برای رستگاری می‌باشد.

خوبچهر کشاورزی پژوهشگر، آرشیتکت و از خانواده‌ای زردشتی است.

منابع:

علیرضا شاپورشهبازی، ” راهنمای مستند تخت جمشید” ، (بنیاد پژوهشی پارسه – پاسارگاد، تهران فروردین 1389)

“اطلس جامع گیتاشناسی”، ص: 10

رکس وارنر، ترجمه :ابوالقاسم اسماعیل پور، ” دانشنامه‌ی اساطیر جهان” ،(اسطوره ، چاپ دوم ، تهران 1387 ).

ایلیا گرشویچ، ترجمه‌ی مرتضی ثاقب فر، “از مجموعه تاریخ کمبریج – تاریخ ایران – دوره‌ی هخامنشیان” ، 1387 ، دفتر دوم از جلد دوم.

کاروانسرای خان تاريخ زنده در دل تهران

منبع: مشرق به نقل از شرق و موسسه هنری فرهنگی اردهالی

از تاريخ دقيق ساخت كاروانسراي خانات اطلاعي در دست نيست. در اولين نقشه تهران كه به دستور ناصرالدين شاه در سال 1302 هجري قمري ترسيم شده بود، محل كنوني كاروانسرا به‌نام سراي روغني مشخص شده است كه در آن روزگار در خارج از حصار صفوي و در كنار دروازه حضرت عبدالعظيم قرار داشت.
چهارراه مولوي، خيابان صاحب‌جمع، ميدان امين‌السلطان. اينجا جايي است كه مجموعه‌اي تاريخي و فرهنگي را بنام كاروانسراي خانات در دل خود جاي داده است. كاروانسراي خانات با قدمتي بيش از يك قرن، از نخستين كاروانسراهاي درون‌شهري تهران بود كه به بدون هيچ‌گونه تخريب و ويراني با مرمت و بازسازي مالكان شخصي همچنان به حيات خود ادامه مي‌دهد. اين كاروانسرا با مساحت 10هزار مترمربع با الهام از معماري باغ‌هاي ايراني شكل گرفته كه 52 حجره را در محوطه خود جاي داده است، بدین‌گونه كه در هر ضلع كاروانسرا، 13 حجره وجود دارد كه امروزه در اجاره عمده‌فروشان خشكبار است.

صحن كاروانسرا همچنين داراي دو ايوان است كه يكي از آنها در شرق به ورودي بزرگي راه مي‌يابد و ديگري در غرب محوطه به ورودي دوم كاروانسرا مي‌رسد. در دو سوي ورودي اصلي نيز حجره‌هاي بزرگي قرار دارند كه به بازار و ميدان سابق امين‌السلطان كه امروزه چيزي از آن باقي نمانده منتهي مي‌شوند.
در فرهنگ دهخدا خانات و خان به معنای خانه و همچینن کاروانسراست. محمد اردهالي يكي از مالكان خصوصي كاروانسرا كه مديريت آن مكان را بر عهده دارد در مورد وجه تسميه كاروانسرا به اسم خانات مي‌گويد: «من دقيقا علت گذاشتن اين اسم را نمي‌دانم، خان به معناي حجره است و خانات نيز به معني حجرات، شايد بتوان گفت وجه تسميه آن به دليل وجود حجره‌هاي زياد كاروانسرا باشد.»

محمد اردهالي در مورد تاريخچه كاروانسرا توضيح مي‌دهد: «ويژگي‌هاي معماري كاروانسرا نشان مي‌دهد كه در اواخر دوره ناصري ساخته شده است كه در ابتدا در اختيار موسي‌خان امين‌الملك بود كه وي در سال 1329 هجري قمري مصادف با سال 1285 خورشيدي به حاج علي اردهالي (جد محمد اردهالي) واگذار مي‌شود و از آن تاريخ تاكنون اين كاروانسرا در مالكيت خانواده اردهالي باقي ماند.» وي به وجود قولنامه‌اي در باب خريد كاروانسرا اشاره مي‌كند و ادامه مي‌دهد: «در آن دوران القاب و اسامي اشخاص با احترام فراواني در قولنامه ذكر مي‌شد و اينكه حتما بايد يكي از روحانيون امين، قولنامه را مورد تاييد قرار مي‌داد كه در مورد قولنامه خانات، آيت‌الله قمي اين كار را كرده است.» اين كاروانسرا به دليل مجاورتش در مسير جاده ابريشم در گذشته محل اطراق مسافران با بارهايشان بود كه با احداث نخستين ميدان تره‌بار-امين‌السلطان- مبدل به تجارتخانه بزرگي مي‌شود كه تاجران با شترهاي خود بارهايي از ميوه، تره‌بار، خشكبار و حبوبات را از سراسر ايران براي فروش و ارايه اجناس خود به ميدان مي‌آوردند و براي استراحت به خانات مي‌رفتند. اين كاروانسرا با حجره‌ها و حياط وسيع خود مناسب‌ترين محل براي استراحت تجار و شتربانان بود و به همين دليل تاجران حجره‌ها را فصل به فصل اجاره مي‌كردند. اين مكان همچنين چرخ يابوهاي معروفي داشت كه هر كسي كه مي‌خواست چرخ كرايه كند به آنجا مي‌رفت و چرخ يابو‌ها را كرايه مي‌كرد.

با ورود اتومبيل به پايتخت و از بين رفتن حيات امين‌السلطان، كاروانسرا نيز از حيات تجاري خود فاصله مي‌گيرد و بيشتر به صورت انبار كالا مورد استفاده قرار مي‌گيرد.
اردهالي با اشاره به مركز حياط از وجود آب انباري در گذشته خبر مي‌دهد: «در وسط حياط خانات آب انبار بزرگي قرار داشت كه اطراف آن پر از حجره بود كه افراد ساكن در حجره‌ها مشغول دباغي بودند البته اين فضا در فاصله سال‌هاي 1340-1335 تخريب شد و امروزه محدوده آب انبار و حجره‌هاي دباغي را به وسيله سنگ‌هايي با حاشيه قرمز مشخص كرده‌ايم.»
از اتفاقات مهمي كه در اين كاروانسرا رخ داد آتش‌سوزي در سال 1356 بود كه اردهالي علت اين آتش‌سوزي را وجود مواد شيميايي در حجره‌ها مي‌داند و ادامه مي‌دهد: «در سال 56 برخي از حجره‌ها در اختيار تاجران مواد و اقلام شيميايي بود كه متاسفانه اين مساله باعث آتش‌سوزي شد اما صدمات زيادي را به كاروانسرا وارد نكرد، فقط مواد شيميايي سقف برخي از حجره‌ها را تخريب كرد.»

مرمت و بازسازي كاروانسرا

در مهرماه سال 1382، كاروانسراي خانات به عنوان بخشي از تاريخ پايتخت كه يادآور دوران پرشكوه رونق بازرگاني بود به پيشنهاد سازمان ميراث فرهنگي در آثار ملي به ثبت رسيد و مرمت و بازسازي كاروانسرا با پيشنهاد خانواده اردهالي و اعتبار شخصي تحت حمايت شهرداري منطقه 12 و سازمان ميراث فرهنگي در اواخر خرداد 1382 آغاز و در اسفند 1387 به انجام رسيد.

اردهالي در زمينه مرمت و بازسازي بنا با هزينه شخصي خانواده‌شان توضيح مي‌دهد: «هيچ‌گاه من و ساير مالكان به فكر فروش يا تخريب كاروانسرا نبوديم در صورتي كه مي‌توانستيم با تخريب اينجا، پاساژ پنج طبقه بسازيم، اما به دليل علاقه‌اي كه به هويت شهري تهران داشتيم و داريم از منافع و سود مالي گذشتيم چراكه همه چيز، پول نيست و ما با هزينه شخصي خودمان اين كاروانسرا را مورد بازسازي قرار داديم.» وي در پاسخ به اينكه بعد از بازسازي كاروانسرا، آيا اين مكان گردشگر و بازديدكننده دارد گفت: «بعد از ثبت جهاني نوروز در سال 1388 با همكاري سازمان ميراث فرهنگي و شهرداري منطقه 12، براي نخستين بار جشن ملي عيد نوروز به مدت دو سال (سال‌هاي 89 و 90) در اين كاروانسرا برپا شد.

شهرداري به كاروانسرا خانات خيلي لطف داشته و تورهاي گردشگري را براي بازديد به اين مكان مي‌آورند.» اردهالي همچنين از بازگشايي سفره‌خانه‌اي به شكل و شمايل سنتي و قديمي در يكي از سالن‌هاي كاروانسراي خانات خبر داد و گفت: «بعد از بازسازي كاروانسرا، تصميم گرفتيم كه سفره‌خانه‌اي به سبك و سياق قديم در اين مكان برپا كنيم. قصدمان اين است كه در سفره‌خانه، برنامه‌هاي قصه‌گويي و نقالي داشته باشيم و فرهنگ و هويت‌مان را زنده نگه‌داريم. براي گچبري‌ها و تزيينات سقف، گچكار از اصفهان آورديم تا حال و هواي گذشته زنده شود و هدف‌مان اين است كه هر ايراني كه وارد فضاي سفره‌خانه مي‌شود احساس غرور ملي كند.
»اين سفره‌خانه كه مراحل آخر بهره‌برداري خود را سپري مي‌كند در عيد فطر افتتاح مي‌شود.

مشكل اصلي خانات: ورودي كاروانسرا
اردهالي ورودي آشفته و به هم ريخته كاروانسراي خانات در ميدان امين‌السلطان را از مشكلات اصلي اين مجموعه تاريخي مي‌داند: «ضعف خانات ورودي نابه‌سامان آن است كه بازديد‌كننده ناگهان از يك فضاي آشفته وارد يك مكان نوستالژيك و آرام مي‌شود. اگر بتوان سطح زمين ورودي را سنگفرش كرد و از هياهوي ميدان كاسته شود، فكر نمي‌كنم كاروانسرا مشكل ديگري داشته باشد.»ا

و در مورد درب ورودي كاروانسرا مي‌گويد: «از ويژگي‌هاي منحصربه‌فرد اين مكان در چوبي آن به ارتفاع 5/5 متر است كه از چوب چنار ساخته شده و در به اين بزرگي فقط روي چهل گل ميخ باز و بسته مي‌شود و هيچ لولايي در آن به‌كار نرفته است كه نشان‌دهنده هنر معماري اسلامي است.»

در حاشيه اين در عظيم، كاشيكاري‌هاي زيبايي از رهنمودهاي حضرت علي(ع) در مورد آداب خريد و فروش به چشم مي‌خورد كه اردهالي در باب فلسفه اين نوع كاشيكاري پاسخ مي‌دهد: «در دوران‌هاي قديم در چهار سوي بزرگ و كوچك، روحانيوني بودند كه به سوالات تاجران در زمينه كسب و كار بر طبق آيه‌هاي قرآن پاسخ مي‌دادند و من با الهام از اين قضيه، فرمايشات حضرت علي(ع) را در رابطه با مكاسب روي كاشي‌ها به نقش در آوردم.»

عکسها از سوی موسسه فرهنگی هنری اردهالی در اختیار گذاشته شده است.

ارزشمنـدترین خانـه جـهان در تـهران

هیاهوی خیابان امام خمینی تهران و میدان حسن آباد آنقدر زیاد است که کمتر کسی درب یک موزه نبش خیابان شیخ هادی را پیدا می کند. به گزارش مهر، “موزه مقدم” درست در میان های و هوی بازار خرید و رفت و آمد مردم به بانک مجاورش قرار دارد. همین که از ورودی هشتی خانه وارد شوی، زندگی ماشینی را پشت سر می گذاری.

دیوارهای این خانه اجازه ورود این همه هیاهو را به حریم خانه که ارزشمندترین خانه جهان نام دارد، نمی دهد.


ارزشمندترین خانه جهان به واسطه داشتن اشیای تاریخی و گرانبها به گرانترین خانه جهان در سالهای دهه 30 و 40 توسط پروفسور پوپ مورخ آمریکایی که مقاله ای با عنوان بررسی هنرهای ایران در مجله “سپید و سیاه” نوشته بود، معروف شد و هنوز هم جزو یکی از منحصر به فردترین خانه های ایران و جهان است.
این خانه متعلق به محسن مقدم پسر کوچکتر احتساب الملک شهردار دوره ناصر الدین شاه قاجار است.


محسن از کودکی به نقاشی علاقه زیادی نشان می داد. در مکتب کمال الملک نقاشی یاد گرفت حتی در تابلوی معروف کمال الملک از کلاس درسش نیز محسن مقدم به تصویر کشیده شده است محسن برای تحصیل نقاشی به همراه برادرش حسن، به سوئیس رفت و در زمان جنگ جهانی دوم برگشت اما دومین بار برای یادگیری باستان شناسی و تاریخ سفر کرد.
این بار با دست پر همراه گروه های باستان شناسی در برخی از محوطه های تاریخی مانند دیلمان و شوش به کاوش و نظارت و بازرسی پرداخت.

او جزو اولین باستان شناسان ایرانی بود که به همراه اساتید باستان شناسی در محوطه های تاریخی فعالیت می کرد.


محسن مقدم از شاگردان استاد کمال الملک، باستان شناس و مؤسس دانشگاه هنرهای زیبا و استاد دانشگاه تهران بود که با همسر فرانسوی زبانش تصمیم گرفتند همه هم و غم خود را برای برپا کردن یک موزه از اشیای گرانبهایی که در حال از بین رفتن است بگذارند.

زوج باسواد عمارت مقدم از همان سالهای ابتدایی ازدواجشان تصمیم میگیرند که هیچ وقت ازدواج نکنند آنها نگهداری از اشیای تاریخی موجود در خانه شان را فرزندان خود می پنداشتند که باید برای نسلهای بعد نگهداری شوند.

خانه ای که اکنون به عنوان موزه مقدم از آن یاد می شود از خانه های مجلل دوره قاجار و دارای بخش های اندرونی و بیرونی است اما در کنار تمام اجزای این عمارت مجلل، کاشی های زرین فام و گرانبهایی را می توان یافت که مقدم برای پاسداری از آنها، جایی مناسب را در دیوار برای آنها در نظر گرفته بود تا از آسیب در امان بمانند برخی از این کاشی ها در دنیا منحصر به فرد هستند.


اما کلکسیون پارچه استاد مقدم نیز جزو یکی از کلکسیون های پارچه در دنیاست این پارچه های قیمتی اکنون به صورت فریز شده در داخل مجموعه نگهداری می شود امکان بازدید عموم از آنها وجود ندارد جز یکی از پارچه ها که آن هم درون قاب شیشه ای نگهداری می شود.

در کنار تمام در و دیوارهای کاشی کاری شده و زیبای عمارت مقدم، اتاق کوچکی راه ورودی به زیرزمین خانه است که تمام در و دیوار آن با سنگ های قیمتی و نیمه قیمتی و صدف و مرجان های زیبا نقش داده شده است.

مقدم در دفترچه خاطراتش نحوه بدست آوردن بسیاری از اشیای تاریخی موجود در این خانه را شرح داده و گفته که یا آنها را از دستفروش های بازار و یا از مالکانی که قصد تخریب خانه های تاریخی خود را با تمام ملحقاتش داشتند خریده است.

برخی دیگر از این اشیا درحال خروج از کشور بودند و یا در حراجی های کشورهای بیگانه دست به دست می شدند که مقدم با ثروت خانوادگی اش آنها را خریده و به ایران برگردانده است. اما بسیاری دیگر از این اشیای تاریخی از سوی سفیران و فرهنگیانی که میهمان مقدم بودند به این خانواده هدیه داده شده است مانند اشیایی که حدس زده می شود از بیت المقدس به او هدیه شده است.


اما در میان تمام این آثار برخی مانند سفال قرمز رنگ چشمه علی که متعلق به هزاره پنجم قبل از میلاد است، قدمت زیادی دارد که هیچ کس نمی داند چطور سر از این خانه در آورده است، به همین دلیل اداره کل موزه های دانشگاه تهران که اکنون مدیریت این موزه را بر عهده دارد می خواهد به بررسی مبدا این اشیا بپردازد.


مقدم در سال 1351 خانه پدری خود را با تمام آثار ارزشمندش وقف دانشگاه تهران کرد و در سال 1366 دار فانی را وداع گفت.

پس از مرگش نیز همسرش در سال 69 تولیت موزه را در اختیار مستقیم دانشگاه تهران قرار داد و سرانجام پس از چند سال عملیات مرمت، در مرداد ماه سال 88 در این خانه به روی بازدیدکنندگان گشوده شد.

جست‌وجوی معبد لائودیسه در نهاوند

مهدی رهبر و سجاد علی بیگی

منبع: http://www.antiquity.ac.uk
دست‌نوشته يوناني و ديگر اکتشافات دوره سلجوقي:

در سال 1943 کشف اتفاقي يک دست‌نوشته در نهاوند‍ این گمان را به وجود آورد که شاید زمانی محل معبدی يوناني بوده است.
بنا به ترجمه دستنوشته يوناني معبد در دوران آنتيوکوس سوم (187-223 ‍پيش از ميلاد مسيح)(روبر 1949) در جایی که در آن زمان لائودیسیا نامیده می‌شد بنا گردیده بود.
در سال 1949 پنج مجسمه کوچک برنزي نيز به طور اتفاقي در همان منطقه کشف شد .(رهبر 1976) و کمي بعد
گريشمن در ديدارش از منطقه توانست يک قربانگاه سنگي دوران سلجوقي را شناسايي کند (گريشمن ..19- 1963)
و درسال 1978 ق. معصومي در حال نقشه‌برداري و عمق‌سنجي موفق به کشف يک ستون سنگي در همان جا شد.(معصومي 1978)


شکل 1 : دست‌نوشته يوناني که در سال 1943


شکل 2 : مجسمه برنزي کشف شده يک خداي يوناني در کشفي اتفاقي در سال 1949

پژوهشهای تازه:


شکل 3 : ناحيه نهاوند در غرب ايران.

در سال 2005 نويسندگان اين مقاله از این مکان بازدید کردند. در جریان کندوکاو سطحی در حياط خانه‌اي متعلق به دوران سلجوقي (رهبر 2005) يک پايه ستون و يک سر ستون ايونيايي و همچنين يک تنه ستون ساده بدون آذين‌پردازي را یافتند که احتمالا متعلق به دوران ساساني است.

بوميان منطقه نيز از وجود چند قبر نبش شده، يک استوانه ستون و پايه ستونهايي خبر دادند که در پي ديوارها يا به عنوان پله از نو به کار رفته بود. با اين که کاووشها محدود به اين منطقه ساختمان دار بود يازده گودال آزمايشي هم کنده شد که در آنها تکه‌هاي سفال – قطعات ساختماني- قبور- تکه‌هاي ستون و اشياء سنگي ديگری هم کشف شد (رهبر و علي بيگي در مطبوعات ). تمام این اشياء قبل ازاکتشاف در شرايط نامناسبي به سر مي‌برده‌اند.

. در برخی از بررسی‌ها، حفاریها تا عمق 450 سانتی متری ادامه داده شد، اما تمامی لایه ها به دلیل فعالیتهای اخیر آسیب دیده و به هم ریخته بودند. . سفالينه ها شامل نمونه‌هايي از دوره‌هاي سلجوقي (شکل 4) پارتي (شکل 5) ساساني و اسلامي بودند.
مهمترين کشف يک سرستون سنگي ايونيايي بود که اکنون در اختيار موزه نهاوند قرار دارد. قطر آن 73.5 سانتيمتر و ارتفاعش 26.5 سانتيمتر است و دو طرف آن با طرحي پيچدار (طوماري) زينت شده است. سر ستوني مشابه که در ايران کشف گرديده که متعلق به يک سايت پارتي در خورهه است(هرتزفلد 1941:285 شکل 384- حاکمي 1990: شکل 17 – رهبر 2003: 68 شکل 16 ) و همچنين سرستوني ديگر در مرز کنوني ايران که متعلق به معبد اوکسوس در تاجيکستان امروزي است ليتوينسکي و پيچيکيان 1998 : اشکال 6-4 )


شکل 4: خرده سفالهاي سلجوقي نقاشي شده.


شکل 5:کوزه سفالي کوچکي پيدا شده در گودال شماره يک که از راه کاوش گودالهاي مختلف کشف گرديده است.

از اشياء مهم پايه ستوني بود که سالها به جاي هاون استفاده شده وسپس در گوشه حياط خانه اي رها گشته بود. قاعده آن دایره‌ای به قطر 60 سانتيمتر و ارتفاع آن 33 سانتيمتر (شکل 7) است که با دو نواره برجسته تزئين شده است و شباهت زيادي به پايه ستون ايونيائي بيستون دارد.( لوشي 1996: 57- تافل. 7-2 )


شکل 6: طراحي و تصوير سر ستون ايونيائي که طي بررسي در دوخواهران کشف شده


شکل 7: پايه ستون ايونيائي که طي بررسي در حياط يک خانه دوران سلجوقي کشف شده

نتیجه‌گیری:
تمامي کشفيات ذوران سلجوقي در نهاوند ازقبيل دست‌نوشته يوناني- قربانگاه سنگي- مجسمه ‌اي برنزي خدايان يوناني- پايه ستونها- سر ستونها و خرده سفالها در يک جا واقع در دو خواهران به دست آمده‌اند که به احتمال زياد نشانگر مکان معبد يوناني در لائوديسئاي ایرانی است.

سپاس‌گذاري:
بدين وسيله از مرحوم دکتر م. آذرنوش- ا. ترابي- ا. فرزانه- س. نيکروز و تمام اعضاي تيم کاوشگري سپاسگذاري مي‌نمايم.