بازاندیشی به معماری به عنوان گفت وگو

بازاندیشی به معماری به عنوان گفت وگو
ائوجنیو گالدیری

ترجمه از ایتالیایی به فارسی:
ترانه یلدا

به خانه ام باز میگردم

چند ماه پیش، به دعوتی که از من شد، سفر کوتاهی به ایران کردم. در این سفر فراموش نشدنی دو هفته ای، توانستم از شهرها و نقاط کوچک و بزرگ بسیاری دیدن کنم. بعضی را اول بار بود که می دیدم و برخی را از قبل می شناختم. کسی که این نوشته را میخواند شاید از سابقه ی طولانی فعالیت من در ایران، در زمینهی حفاظت آثار باستانی و مرمت میراث معماری ایران، از سال ۱۳۴۵ تا ۱۳۵۹ اطلاع داشته باشد.

بعد از این تاریخ، در فرصت هایی دیگر نیز دوباره به جایی که «وطن دوم» خود می دانمش (و این یک تعارف نیست) بازگشتم: سال ۱۳۶۱ برای شرکت در مجامع رسمی در تهران و اصفهان، سال ۱۳۶۵ برای شرکت در اولین گردهمایی بین المللی در مورد شهرهای آسیب دیده از جنگ (که در آن فرصت تا خط اول جبهه، در آن سوی شهر شهید شده ی هویزه نیز پیش رفتم)؛ بالاخره در سال ۱۳۷۷، به خاطر ماموریتی که سازمان یونسکو در خصوص بازدید از زیگورات چغازنبیل در شوش (که تنها زیگورات موجود در ایران است) و ارایه ی گزارشی از وضعیت آن به من محول کرده بود، و در آن سفر، یک روز تمام در دانشکده ی معماری دانشگاه تهران به صحبت و گفت و گو گذشت. باید بگویم که اقامت های من در ایران در بیست سال اخیر همیشه کوتاه و پر از برنامه های فشرده و با اهداف دقیق و معین بودند و از همین رو نتوانسته بودم در حال و هوای شهرها و مردم ایران فرو بروم و سیر کنم، در حالی که سفر چند ماه پیش کاملا متفاوت بود. با وجود قول و قرارها و دیدارهایی که با مسئولین مختلف محلی میراث فرهنگی داشتیم، برای من این فرصت پیش آمد که به تپش نبض ایران گوش فرا دهم (تپشی که از آن صدای امید به گوش می رسد) و به معماری هایی که دوست دارم بیاندیشم.

نتیجه ی این دیدار، برخی تاملات یا ملاحظات جدید (یا هماهنگ با فکر هایی که از گذشته در سر پروانده بودم) بود که می خواهم کمی بیشتر در اینجا به آن بپردازم و با شما در میان بگذارم.

به معماری باز میگردم

با سال های زیادی که پشت سر گذاشته ام و با تجربه ای اینک پربارتر، باید بگویم که شهرها و روستاهایی که در ایران از آنها دیدن کردم به نظرم باز هم زیباتر و پر اهمیتتر آمدند: آنها نمایشی باورنکردنی و زنده از توانایی ایرانیان در خلق معماری بودند، خلاقیتی که در عین داشتن عظمتی یادواره ای، معماری را در مقیاس انسانی ساخته بود.

امروز ایران ملتی است بدون چهل ساله ها، یعنی فاقد آن نسل بینابینی، مولد، پرانگیزه و خلاق. به رغم این واقعیت و به رغم دوره ی سخت و خونینی که ایران در سال های آخر رژیم پهلوی و اولین سال های انقلاب اسلامی و سپس سال های دراز جنگ تحمیلی از سرگذراند، اکنون ایران در حال بازسازی محیط خود است. اگر از برخی ساختمان های مدرن بگذریم که درمکان های نامناسب ساخته شده اند یا به کلی زشت و بی فایده و از نظر فرهنگی خشن و مهاجم هستند ، عشق و مواظبتی که برای شهرها، خانه ها و باغ ها دیده می شود رنگی عمیقا ایرانی دارد. همچنین به نظرم رسید و بسیار خشنود شدم که توجه مسئولین حفاظت از میراث فرهنگی بیش از پیش به هنر و معماری ۳۵۰ سال گذشته (از اواخر دوره ی صفوی تا دوره ی قاجار، زند و حتی دوره ی پهلوی اول) معطوف شده است. به دور از هر گونه جنبه ی نوستالژیک (حتا شاید با نوعی حس طنز)، بتوان گفت که این توجه و علاقه گواهی است بر حسی کاملا ایرانی که همانا حس تداوم تاریخی هنری ست که اکنون دوباره دارد نسبت به کم رویی و پس زدن های روانی، انتقام ایدئولوژیک و سیاست مسکین روزمره برتری پیدا می کند.

۱ به حس ایرانی تداوم تاریخی هنری اشاره کردم: اگراین مفهوم را صرفا به حوزه ی معماری محدود کنیم، می توانیم ببینیم که چطور چنین تداومی توانسته است همواره یک سطح خوب کیفی را تضمین کند و این خود نتیجه ای مهم به حساب می آید. هیچ فرهنگی در دنیا نیست، هر چند عمیق و ظریف، که «بالا و پایین»هایی را در زمینهی هنرها به خود ندیده باشد، و این تلاطم ها همواره با تاریخ آن کشور در ارتباط بوده اند. به نظر من، ایران یکی از معدود مللی است که در مسیر قرون، کمتر دچار این تلاطم ها شده و از آنها کمتر صدمه خورده است. در تاریخ معماری ایران تقریبا باهیچ گونه سقوط سطح کیفی معماری برخورد نمیکنیم و این حرف از دوران باستان تا نیمه ی قرن گذشته صدق می کند (و درست در این معناست که شاهد مراقبت و تجلیل از بناهای باقی مانده از عهد قاجار هستیم).

بنابراین میتوانیم از خود بپرسیم که دلیل مهم این موفقیت بسیار طولانی و دنباله دار چیست. نظر من در این باره روشن است: این موفقیت نتیجه ی رویارویی (یا به قول امروزی ها «گفت وگو»ی) مدامی است که ایران پیوسته با فرهنگ خود و در نتیجه با هنر ملل دیگر حفظ میکند. سال هاست سعی می کنم این باور خود را درباره ی توانایی ویژه ی ایرانی ها در «ایرانی کردن» اندیشه ها و فرهنگ های دیگر ملل انتشار دهم و در سطح وسیع بشناسانم. منظورم از «ایرانی کردن» نوعی پردازش و استحاله ی فرهنگ سایرین بدون درهم ریختن آن، و در جهت مقبول نمودن آن برای فرهنگ خودی (یعنی ایرانی) است. همه می دانیم که جنگ و تجارت راه های بزرگی برای انتقال تفکرها، عادت ها و شکل های هنر باز میکنند. در مورد ایران، بیش از «انتقال» باید از «توانایی گزینش» و «قدرت انتخاب» بگوییم، بدین معنا که علاوه بر توانایی های عظیمی که در خلق فرم های مستقل در معماری دارد، اغلب شاهد حضور یک عنصر خارجی (یک input، یک مد، یا یک نشانه) هستیم که هنر ایرانی به فرهنگ جهانی بازپس میدهد، درست بعد از این که آن را به میل و سلیقه ی خود ساخته و پرداخته، و «ایرانی» کرده است.

بنابراین به نظر من شایسته است به تصویری از فرهنگ ایرانی بیاندیشیم (حتا بی آن که در حوزه ی معماری محدود بمانیم)، نه تنها به عنوان «مرکز» تشعشعات، بلکه به عنوان meta(در معنای سیرک های بزرگ روم باستان) یا به عنوان boa(در معنای مسابقات دریانوردی)، که تمام فرهنگ ها باید در حول آن بچرخند، و نشان خود را، یا ذره ای از هویت خود را در آنجا باقی گذارند. این عمل بسیار فراتر از مفهوم «تاثیرگذاری»؛ یعنی مفهومی که نزد فرهنگ غرب بسیار عزیز است پیش می رود. درواقع تاثیرگذاری امری است که بر یک ماده ی از لحاظ فرهنگی غیر فعال عمل می کند، در حالی که در مورد ایران ما شاهد نوعی پردازش آگاهانه ی چیزهایی هستیم که یا از قبل مناسب و منطبق با نیازهای معنوی ایرانی هستند یا با آن نیازها قابل انطباق اند، بنابراین، شاید صحبت از گفت و گو و مقایسه بهتر باشد، و نه نفوذ. اما اینها همه در تاریخ ثبت بوده است.

۲ در تاریخی که تعیین دقیق آن ممکن نیست شاید بتوان گفت درنیمه های هزاره ی دوم قبل از میلاد در نجد وسیعی که از بین النهرین تا سرزمین رود سند، و از کرانه های پست خزر تا خلیج فارس گسترده است، مردمانی هند و اروپایی پا گذاردند که خود را آریایی نامیدند. از آن دوران کهن، گفت و گوی آنان با ملل فرات علیا، با مصریان سلسلهی هجدهم، وسپس با کاسیتهای کوه های زاگرس استمرار و عمق یافت. همین کاسیت ها بودند که برای حدود شش صد سال به بابل حکم راندند. با روی کارآمدن ایلامی ها، سرتاسر سرزمین میان دو نهر وارد قلمرو نفوذ ایرانی شد و برای اولین بار، یک معماری جدید یادواره ای (مونومانتال) در آنجا نیز پدیدار شد؛ معماری ای که مصالحش آجرهای پخته، خام یا لعاب دار بود. تشخیص این که در این معماری جدید، چقدر از هنر آشوری بابلی به کار رفته و چقدر از هنر اصیل ایرانی، کار آسانی نیست. چنین است که آن روند ثابت «پردازش» که به آن اشاره کردم آغاز میشود وابتدا به کامیابی های سیاسی و فرهنگی مادها و سپس به دوره ی پیروزمند هخامنشی راه می برد.در دوره ی هخامنشی، لازم به ذکر نیست، که گفت و گو و مقایسه به یک شور و مشورت جهانی واقعی تبدیل میشود: درواقع، به طور رسمی و عمومی نیاز برقراری هماهنگی بین ملل مختلف، در احترام متقابل به نقشهای مختلف، مطرح و قبول میگردد.

سلسله ی هخامنشی از نظر سیاسی نقطهی عطف بسیار مهمی است زیرا مفهوم قدرت (یا مفهوم «امپراتوری») در آن آنقدر بر زور پایدار نیست که بر نظم، هماهنگی و همزیستی، اگر چه زور به هر حال از لوازم قدرت یا بهتر اقتدار محسوب می گردد. در همین زمان، هخامنشی ها قوانینی را تکمیل و مقرر میکنند که طرز عمل حاکمان و زیردستان شان را تعیین می نماید. چنین مفهومی نو و انقلابی در ترکیب بی سابقه و نقشه و کلیت معماری تخت جمشید متجلی می گردد، که بهتراز شوش جلوه می کند زیرا بهتر از آن حفظ شده است.

اگر ارجاع به هنر بین النهرینی هنوز به خوبی در معماری هخامنشی، حی و حاضر است، در معماری پارت ها اشکانیان پایه ی پردازش، هنر جهان یونانی است: و اتفاقی نیست که اسطوره ی اسکندر مرجع درست خود را، در خیر و در شر، در فرهنگ ایران زمین پیدا می کند. جدیت در نظم معماری کلاسیک یادواره ای پارتی حتا اگر در خارج از متن طبیعی تاریخی جغرافیایی خود قرار گرفته باشد به حدی است که فورا می توان آن را به عنوان یک محصول پردازش ایرانی باز شناخت، چه در پامیر باشد، چه در کنگاور. تعبیر ایرانی از هنر یونانی و حتا از هنر رومی در معماری دوره ی ساسانی شکل روشن تر و بارزتری به خود میگیرد، (البته وساطت هنر پارتی در این میان مشهود است). این ویژگی خاصه در طراحی دیوارها و باروهای عظیم، مانند عمارت یا کاخ سروستان، در نمای پر عظمت طاق کسری ایوان مداین یا در تزیینات معماری و مجسمه سازی، مانند بیستون و طاق بستان دیده می شود.

با ورود ایران به حوزه ی سیاسی مذهبی اسلام، ظرفیت های بازپردازش ایرانی ها نه تنها کاهش نمی یابد، بلکه به کمیت و کیفیت فرهنگهایی که فرهنگ ایرانی میتواند خود را با آنها مقایسه کند، افزوده می گردد. بدین ترتیب، مهر و نشان ایرانی تغییر می یابد، و در عین پردازش و بازآفرینی بیان های هنری بسیار گوناگون، ویژگی های اصیل واشتباه ناپذیر خود را حفظ می کند.

تجربه ای کوتاه و مطلقا متکی به خود و بومی، چه در زمینه ی سیاسی و چه در هنر، تجربه ی آل بویه در گیلان است، که آثار معماری آن تازه چند سال است در جایگاه ارزشی شایستهی خود قرار گرفته اند. این آثار نماینده ی صدا یا حرکتی نو در ایران پایان قرن دهم به حساب می آیند و پیامدهای بسیار بارآور و پایایی در طول زمان از خود به جا گذاشته اند که یک نمونه ی آن استفاده از آجر در نما است.

نشان ایران قادر است حتی جریان های هنری تثبیت شده و مستحکم را نیز به میل خود تحلیل و ترکیب و از نو اختراع کند: مثلا چه کسی می تواند در آثار بزرگ ساخته شده توسط سلجوقیان در ایران مرکزی، رد پای ویژه ی سلجوقیان روم شرقی را بیابد؟ آنها که در زمانه ی خود حضور قوی شان در منطقه ی آناتولی از شهرت خاصی برخوردار بود. و مگر همین اتفاق در دوره ی استعمار ایلخانیان تکرار نشد؟

با روی کارآمدن صفویان، ایران موفق به پردازش نوعی معماری از آن خود شد (و البته در مورد سایر هنرها نیز ) با ویژگی هایی چنان متفاوت و متمایز، که کوله بار فرهنگی دوره های قبل ازصفوی را به کلی در پرده ی محاق فرو می برد و اصلیت های ترک آن را به دست فراموشی میسپرد، تا جایی که این الگوی جدید (شاید به علت ویژگی صحنه آرایانه ی آن) به طور گسترده و با تغییراتی بسیار اندک بین قرون هفدهم وهجدهم، به بیرون از مرزهای فیزیکی خود صادر می شد. در واقع، نشان اشتباه ناپذیر ایران را می توان در بهترین تولید معماری آسیای میانه و هند مسلمان و حتی در بنگال (بنگلادش)، که از ایران فاصله ی بسیار دارد باز شناخت. در آن دوران، فکر ها، استادان وصنعتگران ایرانی در تمام جهان پراکنده بودند تا نوآوری ها، تجربیات و هماهنگی را انتشار دهند.

۳ در قرن اخیر توانایی گفت و گو و پردازش نزد ایرانیان به نوعی انعطاف رسیده و اغلب جای خود را به نوعی التقاط دلنشین داده است؛ التقاطی که در آن بسیاری عناصر اروپایی و به هر حال «غربی» پدیدار شده اند، مثلا برخی معماری های برخاسته از الگوی روسی، و کمی بعد از آن، برگرفته از خردگرایی آلمانی. ضربه های آخر نیز مربوط به روند جهانی شدن اند، که در آن تفاوت های ملل کم رنگ میشوند، و دست آخر نیز می توان به انزوایی سیاسی و فرهنگی اشاره کرد که ایران در دهه های اخیر در زیر فشار آن به سر می برد.

اگر از یک سو ساختمان سازی جدید تنها به تولید قوطی های شهری پیش پا افتاده مشغول است، از سوی دیگر (و شاید این نشانه ی خوبی باشد)، کل جهان متوجه شده است که زمانه ی «یادواره ها» به خصوص ساختمان های پرهزینه و بی فایده ای که بار و نشان سیاسی سنگینی را به دوش میکشند دیگر برای همیشه به سر رسیده است. این گفت و گوباید ادامه یابد، و ادامه خواهد یافت، انشاءالله.

ما و جهان

امید روحانی

فصلنامه فراایران ، شماره دهم ، زمستان۸۰

کتاب تازه ی شما افسون زدگی جدید بازتاب های وسیعی در خارج از کشور و بخصوص در فرانسه داشت. گویا این بازتاب ها و محبوبیت کتاب به خاطر حوادث ۱۱ سپتامبر نیویورک تشدید هم شد.
بله. بعد از حوادث ۱۱ سپتامبر، کتاب من موقعیتی به روز و وابسته به زمان پیدا کرد. اغلب گفت و گوها و بحثهایی که با من طی چند ماه گذشته صورت گرفته کمی درباره ی کتاب و بیشتر درباره ی مسایل روز بود. اکثر صحبت ها و پرسش ها از من که به بهانه ی انتشار نسخه ی فرانسوی کتاب صورت می گرفت درباره ی این بود که اسلام بن لادن و گروه القاعده چه پدیده ای ست و از کجا آمده و منشاء تفکر آن از کجاست؟ طبعا همه از حوادث گیج بودند چرا که مجریان طرح اغلب باسواد و تحصیل کرده بودند و از خانواده های ثروتمند مصری، سعودی و دیگر کشورهای اسلامی و اغلب هم در امریکا و انگلستان و آلمان تحصیل کرده بودند. کتاب، نسبتا موفق بود چرا که خیلی زود به چاپ بعدی رسید. اما در هر حال و در نهایت من چندان راضی نبودم. البته چاپ اول نسخه ی فارسی در فروردین ماه ۱۳۸۰ در تهران خیلی زودتر از حوادث نیویورک بود.
به نظر میرسد که حوادث ۱۱ سپتامبر نیویورک بیشتر تأییدکننده ی نظرات شما در کتاب آسیا در برابر غرب است.
بیشتر به کتاب دیگر من نگاه شکسته برمی گردد که متأسفانه به فارسی هنوز منتشر نشده است. این کتاب مناسب تری برای درک این مسایل است و در واقع دنباله ی آسیا در برابر غرب است. ترجمه ی ترکی کتاب در ترکیه بسیار موفق بود و گویا حدود ۰۰۰/۱۰ نسخه فروش داشت. شنیده ام که در امارات متحده ی عربی این کتاب را به عنوان کتاب درسی میشناسند و مطالبش را تدریس می کنند. این کتاب وصف الحال است، در حالی که افسون زدگی جدید کتاب دیگری است و موضوعش هیچ ارتباطی به اسلام و پدیده های سیاسی یا اجتماعی روز ندارد.
کتاب افسون زدگی جدید درباره ی انسان در قرن ۲۱ است، اما نگاه شکسته اصلا درباره ی اسکیزوفرنی است، یعنی اسکیزوفرنی ذهنی انسان در این دوره ی کوتاه معاصر و سال های آخر قرن و اوایل قرن جدید و این که چگونه ممکن است آدمی تحصیل کرده، باسواد، آشنا به دانش فنی و تکنولوژی امروز و کارآمد در آن، با ظاهر مدرن و روحیه ای به ظاهر امروزی، در باطن چنین قشری و متعصب باشد. این دو بخش از روحیه ی انسان با هم هیچ جور هماهنگی ندارد. به نظر می رسد که شاید اگر این گونه انسان ها، به جای علوم محض، فنون جدید و دانش های علمی و یا تجربی روز، علوم انسانی می خواندند مسایل را بهتر می فهمیدند یا متوجه این تناقض میشدند اما آدم هایی که درس های فنی میخوانند و به علوم و تکنولوژی جدید مسلح و وارد میشوند متوجه این تناقض ماهوی در درونشان نمی شوند یا قدرت مقابله با ذهنیت درونی و واقعی خود را ندارند. در حالی که اکثر افرادی که حوادث ۱۱ سپتامبر را آفریدند و مجریان طرح بودند دانش آموخته های رشته های فنی بودند، مثلا بلد بودند هواپیما را در آسمان هدایت کنند، با اینترنت و پست الکترونیکی و همه ی علوم و دانش های وابسته با آن آشنا بودند، اما در عین حال در باطن آدم هایی قشری و خشک مذهبی بودند.
هر چند گفتید که از بحث درباره ی حوادث اخیر به بهانه ی انتشار کتاب خود راضی نیستید اما من هم وسوسه می شوم که شما را به همین منظر سوق بدهم. اگر از منظر روان شناسانه نگاه کنیم این نوع جهان نگری، اسکیزوفرنی فرهنگی یا حتا فلسفی است اما در سطح و نظر جامعه شناسانه و اقتصادی، رفتار و کنش و عملیات این افراد و خلق حوادث ۱۱ سپتامبر به نوعی واکنش محتوم نسبت به رابطه ی شمال و جنوب است. اینطور نیست؟ فکر نمی کنید این رفتارها نوعی آنارشیسم طبیعی نسبت به بی عدالتی و فاصله ی موجود بین شمال و جنوب اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی ست؟
البته نظر شما صحیح است و این نوعی واکنش آنارشیستی است اما چرا این واکنش فقط در بخشی از دنیای اسلام اتفاق میافتد و نه در کشورهای دیگر جنوب؟ چرا مثلا نه در کره ی شمالی، تایوان، ژاپن، کامبوج، ویتنام، و ده ها جای دیگر؟ چرا فقط در کشورهای خاورمیانه و خاورنزدیک؟ به گمانم جواب را باید در این نکته جست و جو کرد که کشورهای خاوردور تابع سنت های کنفوسیوسی و بودایی هستند. مردم خاوردور راحت تر میتوانند خود را با شرایط موجود جهانی تطبیق دهند. این تطبیق در کشورهای تابع دین اسلام دشوارتر است. همان طور که می بینیم رقابت بین اسلام و مسیحیت سابقه ای طولانی دارد. جنگ های صلیبی را در گذشته داریم که اولین رویارویی مستقیم مسیحیت و اسلام بود و از سویی دیگر فتوحات اسلامی را و نیز جنبش های اصلاح طلبی مسیحیت را. این دو دین و دو فرهنگ برآمده از آن، هم از یک نظر به یکدیگر نزدیک هستند و هم از هم دور. جالب اینجاست که هر دو، و همراه با دین یهود، یعنی در واقع هر سه از سنت ابراهیمی می آیند. هر سه دین تنه، خاستگاه جغرافیایی و سنت های مشترک دارند. انبیا و اولیاء و اساطیر مشترک دارند، اما در عین حال ادیان رقیب اند. از سوی دیگر از دیدگاه اسلام و مسلمانان، پیامبر ما خاتم الانبیاء است. ما نوعی برتری نبوی نسبت به دو دین دیگر داریم. پیامبر ما آخرین پیامبر دارنده ی وحی است و خود این به برتری متافیزیک اسلام می افزاید. اگر اینها را در نظر بگیریم دیگر متعجب نمی شویم. در کشورهای اسلامی بیش از هر جای دیگر مقاومت نسبت به تجدد و تغییر و سرعت وجود دارد. بهترین مصداق این نظریه نسبت هند و پاکستان با یکدیگر است. هر دو در واقع یک ملت بودند و به یک تعبیر هنوز یک ملت اند اما در قبال تغییرات و مسایل دنیای امروز واکنش هندی ها و پاکستانیها بسیار متفاوت است. هویت پاکستان اساسا مذهبی و اسلامی ست در حالی که در مورد هند چنین نیست.
فکر نمی کنید مساله هنوز همان پرسش قدیمی باشد، که اسلام در وجه عام و شیعه در وجه خاص، با آن سال هاست که دست به گریبان است: رابطه و ترکیب امروزینی برای سنت و تجدد؟ این مشکل سال هاست در هند و چین و کره… حل شده است و آنها توانسته اند با حفظ جوهره ی سنت به یک ترکیب در حد نیاز و توان خود برسند اما ظاهرا ما و بسیاری دیگر از کشورهای اسلامی در یافتن یک ترکیب یا راه حل معتدل میانه عاجز مانده ایم و هنوز درگیر هستیم.
بله، همان پرسش و مشکل صد ساله است. از سید جمال الدین اسدآبادی و عبده تا همین امروز مطرح بوده و هست. این یک مشکل اصلی و کلی ست اما در زیر مجموعه اش ده ها مشکل دیگر هم مطرح است که هر کدام خود اساسی و مشکل آفرین اند. مساله ی سکولاریزم، لائیسیته، مشکل جدایی دین از حکومت یا همزیستی آنها که اصلا مساله ای اساسی و اولیه است. تمام موضوع هایی که این روزها مطرح و داغ است موضوع هایی قدیمی اند که مدت هاست با همان شدت و قوت و اهمیت مطرح بوده اند.
بن لادن به عنوان مثال چه می خواهد؟ میخواهد دنیای اسلام تحت کنترل و نظارت و سلطه ی یک خلیفه باشد. این هم از آن مسایل اصلی و بنیادین است. زمانی که خلافت عثمانی فرو پاشید و آتاترک آمد، کشورهای اسلامی بسیاری از این امپراتوری جدا شدند و به وجود آمدند. این کشورهای اسلامی از دامان مادر جدا گشتند. تمام کشورهای عربی خاورمیانه و خاورنزدیک بخشهای این امپراتوری بودند: سوریه، اردن، لبنان، عراق، فلسطین و … مصر هم که خدیو داشت. این کشورها با جدایی از دامان مادر یتیم شدند.
اما مساله ی ایران فرق می کند. وضع ایران از زمان صفویه فرق می کرد، یعنی از زمانی که در این منطقه دو قدرت بزرگ رو در رو و در کنار هم بودند: ایران و امپراتوری عثمانی.
یا خلافت و امامت؟…
بله. تا زمان انقلاب اسلامی ایران، در شکل های مختلف، نوعی هماهنگی بین روحانیت و سلطنت وجود داشت اما در امپراتوری عثمانی، همه ی مناطق اسلامی تحت سلطه ی یک خلیفه بودند. با جنگ اول همه چیز فرو پاشید و همه ی مسایل به وجود آمد. سوال های اساسی باقی ماندند. یکی از مسایل دنیای اسلام مساله ی شریعت است. نقش شریعت در جامعه، قوانین مدنیت و همزیستی شریعت و مدنیت که در نهایت گاهی با هم تناقض دارند. مساله ی رویارویی حکومت الهی و زمینی در یک بستر مشترک یعنی ساختار سیاسی مطرح میشود. این سوال اساسی است که حکومت اسلامی و جمهوری چه نسبتی با هم دارند. آیا می توانند با هم سازش داشته باشند؟ آیا جمهوریت و اسلام می توانند همزیستی داشته باشند. نقش مجلس چیست؟ نقش ارگان های وابسته به شریعت چیست و چقدر است؟
برسیم به کتاب شما، افسون زدگی جدید. کتاب شما در یک منظر کلی، وضعیت موجود انسان معاصر را در کلیت تفکر معاصر تبیین و تشریح می کند، در متن کتاب، شما به طور جسته و گریخته ریشه های پیدایش وضعیت موجود را توضیح می دهید. اما یک سوال برای من خواننده بی جواب می ماند. فکر نمی کنید که پیدایش این انسان معاصر، با تفکر چهل تکه اش از پایان یا از مراحل نهایی فلسفه ی آلمان آغاز می شود؟ در اوج مدرنیسم فلسفی وقتی به هگل می رسیم در واقع به پایان یک دوره رسیده ایم، انگار فلسفه و تفکر غربی به یک بن بست میرسد. ظاهرا بعد از آن چیزی جز بازگشت و شک کردن به تاریخ فلسفه ی غرب نداریم. فکر نمی کنید آغاز این تخلیط یا ترکیب از این مرحله ی تاریخی آغاز می شود؟
در آغاز قرن بیستم بیشتر متفکران بزرگ آلمانی از «پایان» صحبت می کنند. شکل کلی ترش را در اشپنگلر داریم که از «انحطاط غرب» صحبت می کند. هایدگر از پایان متافیزیک می گوید. از پایان سنت صحبت می شود و نیز از پایان دین. اکثر متفکران می خواهند بگویند دوره ای که با ایمان و متافیزیک آغاز شد و به اوج خود رسید سرنگون شد و انسان وارد مرحله ای دیگر شده است. این مرحله ی جدید چیست؟ عده ای آن را پایان متافیزیک می دانند. برخی آن را پایان ایدئولوژیها می خوانند. گروهی مرحله ی جدید را آغاز دوره ای می دانند و به آن پست مدرنیسم می گویند.
همه ی اینها به یک مفهوم درست است ولی قطعی نیست. چرا که اساسا وارد دوره ای از شکست در قطعیت ها هم شده ایم. نتیجه ی همه ی اینها این است که اونتولوژی های سابق که متافیزیک غرب بر آنها استوار بود دیگر حاکم مطلق نیستند و فرو پاشیده اند. دیگر با حقیقت مطلق، وجود مطلق و عقل مطلق سر و کار نداریم. دیگر هیچ چیز مطلقی وجود ندارد. چیزی که جایگزین آن مطلق گرایی های سابق شده است نوعی نسبیت گرایی کلی ست که بسیار خطرناک هم هست. بین حقایق درجه بندی وجود ندارد، سلسله مراتبی نیست. این میتواند خطرناک باشد، چرا که می توانیم از این مسیر به نسبیت گرایی محض برسیم. در چنین دنیایی طبیعتا این اتفاق می افتد که تمام سطوح آگاهی در هم تداخل می کنند و در این جهان درهم آمیختگی شگفت انگیزی رخ میدهد. فرهنگ ها در هم تداخل میکنند دنیایی رنگارنگ، شهرفرنگ وار به وجود می آید و ما شاهد دو رگه سازی می شویم. این وضعی ست که ما امروز شاهدش هستیم و من در کتاب خودم این وضعیت را تشریح کرده ام.
اما یک نکته نباید فراموش شود که اینها هیچ کدام به این معنا نیست که دین و ایمان وجود ندارد. دین و ایمان برخلاف معتقدات فلسفی همیشه هست و همیشه هم در ذهن و روح و زندگی آدم حضور قدرتمند داشته و دارد. در فاصله ی بین دو جنگ جهانی اکثر متفکران غربی تحت تأثیر ایدیولوژی های چپ، دچار توهم بزرگی بودند، یعنی مارکسیسم. در همین زمینه می توانید به کتاب گذشته ی یک توهم، نوشته ی لوسی ین فوره، متفکر چپ فرانسوی نگاه کنید که اصلا درباره ی دلبستگی و سرسپردگی جمله متفکران اروپایی به ایدیولوژی چپ در فاصله ی دو جنگ و حتا بعد از آن نگاشته شده است. دوره هایی در تاریخ قرن بیستم وجود دارد که متفکران آن چنان تحت تأثیر ایدیولوژی ها بودند و آنقدر مجذوب که حقیقت تحت الشعاع قرار می گرفت. در خود فرانسه تنها کسی که جرأت کرد و توانست در مقابل این جریان سرسپردگی و جذبه ی ایدیولوژی چپ ایستادگی کند، رمون آرون بود. او یکه تاز میدان مبارزه بر علیه این جریان بود و از این بابت بسیار هم ضربه خورد.
اما امروزه، در شروع قرن بیست و یکم انسان ها دیگر مثل سابق نیستند. بسیاری از توهم ها، جذبه ها و دلسپردگی ها به فکرهای مستقر و ایدیولوژی های آرمان گرا از بین رفته است. انسان معاصر حالا همه ی آن دوران های ایدیولوژیک را در ذهن گذرانده و همه ی مفاهیم و حرف ها را شنیده و خوانده. هر انسانی چند هویت دارد. دیگر به سادگی نمی شود گفت من یک ایرانی خالصم. البته ما همه هویت ایرانی داریم و این هویت ایرانی به هیچ شکلی از بین نمی رود اما در عین حال درگیر مسایل مختلفی هم هستیم. خواه و ناخواه با جهان در ارتباطیم. عقاید دیگران در ذهن ما تأثیر می گذارند. همه چند شخصیتی شده ایم. طبعا مشکل بزرگ انسان امروز و در اکثر جاهای دنیا این است که چگونه می تواند با این سطوح مختلف آگاهی ها که در ذهن و ساختار ذهنی و فکری او در هم تداخل کرده اند و می کنند و در وجودش جمع شده اند کنار بیاید. این مساله ی اصلی کتاب و موضوع بحث من در این کتاب افسون زدگی جدید است.
اما چگونگی اتفاق به اندازه ی نتیجه اهمیت دارد. بعد از استقرار ایدیولوژی چپ و به قدرت رسیدن استالین و استالینیسم، پیدایش یورو کمونیسم، مائوئیسم و این شعبه های به تحقیق پیوستن آرمان های مارکسیستی، جنبش مه ۱۹۶۸ را داریم که عملا اولین جنبش مهم بر رد نظریه ی یوتوپیایی چپ در جهان است. پیدایش نسل فیلسوفان جوان در دهه ی ۱۹۶۰ و اساسا پاشیدگی همه ی آن تصورات و پایگاه های مستقر ایدیولوژیک و سپس شکست بسیاری از جنبش های ضداستعماری تحت تأثیر ایدیولوژی چپ صحنه ی تفکر را در میانه ی دهه ی ۱۹۷۰ دگرگون کرد. آیا در ادامه ی این دگرگونی فرهنگی و پاشیدگی در استقرارهای فکری، انسان را اکنون در این شکل چندگانگی و چهل تکه ای فرهنگی می بینیم؟
انقلابات دهه ی ۱۹۶۰ از آلمان شروع شد اما در مه ۶۸ در پاریس به اوج خود رسید. این تحولات در واقع تبلور یک حرکت ضدفرهنگی بود که از ابتدا در امریکا آغاز شد و از سال های اولیه ی دهه ی ۱۹۶۰ در دانشگاه برکلی و به عنوان جنبش counter-culture ظاهر شد. این حرکت ضد تکنولوژی، ضد جامعه ی مصرف بود و ضدارزش های بازاری که در سال های بعد از جنگ دوم استیلا یافتند و مستقر شدند، که البته هنوز هم با قدرت بیشتری حاکم هستند. حرکتی ضد ماشین تولید که هیچ کس نمی تواند آن را کنترل کند و انسان ها را اسیر و برده می کند. آنها می گفتند که در جامعه ی امریکا همه بردگان جدیدند و این وجه مشخصه ی فرهنگ امریکایی ست. در این جامعه همه با قرض و قسط زندگی و کار می کنند. همه باید تا آخر عمر قسط بپردازند و اگر روزی بیکار شوند هیچ کدام از این اموال و دارایی ها ارزش ندارد. همه چیز روی کارت اعتباری می چرخد و جامعه باید به طور دائم مصرف کند و اگر مصرف نکند اقتصاد می خوابد و چون مصرف می کند پس باید تولید کند. اگر رشد نباشد بیکاری ست، پس جامعه مجبورست دایم رشد کند و رشد کند تا بیشتر کار کند و کار بیشتر در جهت تولید بیشتر و قسط و اعتبار بیشتر و معنای همه ی اینها این است که انسان برده تر می شود. انسان ها ناگزیرند بیشتر مصرف کنند و عصاره ی حیات را بمکند و تفاله تولید کنند. از سوی دیگر هر نوع مقاومت در قبال این فرایند باعث می شود که همه چیز متوقف و راکد شود و به یک سقوط کامل منجر شود. نوعی ناگزیری باعث ادامه ی این روند است

نهضتcounter-culture ضد دینامیسم کاپیتالیسم بود. از سوی دیگر حوادث سال های دهه ی ۶۰ در امریکا و اروپای غربی همزمان با جنبش بهار پراگ بود، یعنی حرکتی که نسبت به دگماتیسم شوروی شک می کرد. در انقلاب مه ۶۸ پاریس مثلا، معترضان تصمیم گرفتند که معبد کاپیتالیسم را به آتش بکشند و این معبد چیزی جز ساختمان بورس نبود. قابل بحث است که القاعده هم به زعم خود معبد کاپیتالیسم را هدف گرفت، یعنی دو برج تجارت جهانی را.
حرکت و جنبش های سال های دهه ی ۱۹۶۰ میلادی پادزهری بود که خود فرهنگ غرب بر ضد خودش به وجود آورد. هم اکنون هر جایی که گروه ۸ جمع می شوند تا کنفرانسی برای بررسی ابعاد و چگونگی تحقق یافتن جهانی شدن تشکیل دهند، تظاهرات ضد جهانی شدن فورا به راه می افتد. این پادزهر جهانی شدن است که توسط خودش به راه می افتد. این یعنی یک فرایند دیالکتیکی که سعی می کند خودش را مداوما اصلاح کند و در عین حال به سلامت یک نهضت اشاره دارد که می کوشد جلوی زیاده روی ها را بگیرد و نگذارد که پدیده ها تک بعدی شوند و فراگیر و مانع تحقق ناسالم آن شوند

اما نهضت counter-culture دهه ی ۶۰ باعث شد که خلقیات عوض شود. این لرزه به خلقیات عمومی و فرهنگ غالب اجتماعی در بسیاری از ارزش های عرفی و اجتماعی نمود پیدا کرد مثلا در رفتارهای جنسی و روابط انسانی و ساختارهای طبقاتی اجتماعی و باعث شد که مسایل جدیدی در جامعه مطرح شود، مثل فمینیسم، نهضت رعایت حقوق بشر، حمایت از اقلیتهای نژادی و مذهبی، مثلا نهضت Civil Rights که با مارتین لوترکینگ خودش را نشان داد و در امریکا به نتیجه هم رسید. غرض این که فرهنگ غربی این دینامیسم را در خود دارد و درباره ی خودش مدام شک میکند و ارزش های خودش را مورد پرسش قرار می دهد، پس از این شک یک جهش به وجود می آید و نظامی جدید استقرار می یابد اما در پس هر استقرار دوباره بحرانی هست، یعنی این یک فرهنگ بحرانی است. غرب یعنی بحران، بحران همه جانبه در اصول تفکر و اندیشه و مبانی. جالب است که در علم زبان شناسی واژه ی «بحران» crisis با کریز crise و با واژه ی critique یا «نقد» هم ریشه است. بحران به وجود می آید، نقد می شود و اصلاح متصور می شود. اگر انتقاد نباشد اصلاح نیست. بگذارید مثالی زنده بزنم. سال های دهه ی ۱۹۸۰ دوران رشد عظیم کشورهای جنوب شرقی آسیاست. این کشورها در این دهه رشد فوق العاده کردند و اغلب شان موفق بودند. در عین حال آنها به طور مرتب به ارزش های آسیایی اشاره می کردند. می گفتند ما غربی نیستیم و از ارزش های آسیایی دفاع می کنیم و این ارزش های آسیایی یعنی ارزش های تفکر کنفوسیوسی، یعنی انضباط، ریاضت، رعایت سلسله مراتب خانوادگی و احترام به آنها، این که فرد تابع جامعه و کل است و «من» وجود ندارد. تمام این نظریه ها و رفتارهای ناشی از ارزش های آسیایی بسیار کارا و موفق از کار درآمد و به رشد این جوامع منجر شد اما طبعا و همان طور که انتظار می رفت بحران به وجود آمد، بحرانی که آسیایی بود و همه چیز را متزلزل کرد. وقتی بحران شد، حالا ارزش های آسیایی فاقد آن قدرت اصلاحگری بودند، چرا که درک و شناخت بحران به روحیه ای انتقادی نیاز داشت. این روحیه ی انتقادی و اساسا ابزار نقد و انتقاد باید کار می کرد و چون خودشان این ابزار انتقادی را نداشتند نتوانستند به موقع از خود انتقاد کنند. تمام آن ارزش های آسیایی فاقد مکانیسم های مقابله با قدرت بودند. وقتی مکانیسم های ضد قدرت نباشد، کنترل نیست و قدرت بلامنازع می شود و بحران غیرقابل کنترل. طبعا این کشورها دچار بحران عظیمی شدند و خود نتوانستند بر بحران فایق بیایند. مثلا امریکایی ها به کمک آمدند و توانستند تا حدی کره را از بحران خارج کنند اما در مورد ژاپن موفق نبودند. ژاپن هنوز از بحرانش خارج نشده و درگیر بحران است، چرا که جرأت نکرد همه چیز را به هم بریزد در حالی که در خود امریکا این کار را راحت میکنند. بلافاصله زیر همه چیز می زنند و بر ملا می کنند و روزنامه ها بی رحمانه افشاگری می کنند. همه چیز به راحتی زیر چکش انتقاد می رود. در ژاپن تا مدت ها بحران را پنهان نگاه داشتند. نگفتند که بانک های ژاپنی وام های عظیمی به سوداگران اقتصادی داده بودند که صرف بورسبازی و زمین بازی شده بود. یک مرتبه سهام بورس تنزل کرد و قیمت زمین ها به صفر رسید و بانک ها ورشکسته شدند. آنها به جای این که قضیه را بگویند و مطرح کنند و خودشان را نقد کنند، به ادامه ی بحران دامن زدند، جوری که دیگر قابل اصلاح نبود. ژاپن هنوز هم درگیر همان بحران است.
این بدان معناست که دینامیسم مدرنیته مرتب در بحران است. به نظر می رسد که فرایند مدرنیته با بحران عجین است. خودش بحران زاست و دوره های رشد و رکود دارد، یعنی دایم باید خودش را نقد کند و از سر این نقد مدام باید پوست عوض کند. در واقع فرق تمدن ها با هم همین است. فرق تمدن غرب و بالاخص تمدن مدرن با دیگر تمدن ها و به ویژه تمدن شرق در همین است که آنها می توانند به طور دایم خودشان را نقد کنند و اصلاح کنند و فرایند مدرنیته تداوم منطقی خودش را داشته باشد اما ما در شرق دچار بحران های شدید می شویم و قدرت خروج از بحران را نداریم. اکنون مساله ی جهانی شدن هم دچار همین ویژگی شده است. ما پدیده ی جهانی شدن را درست درک نمی کنیم. جهانی شدن به این معنا نیست که جهانی شدن ناشی از ارایه ی قدرت خاصی ست. این پدیده ای در مسیر رشد و تحول مدرنیته است. خود انقلاب های تکنولوژی جدید این پدیده را به وجود آورده. پدیده ی انقلاب موج سوم دنیا را جهانی کرده است و ارتباطات، فن آوری جدید، تکنولوژی های پیشرفته و اساسا تحول فکری انسان در این فرایند باعث طرح و گسترش این پدیده شده است. این نیست که عده ای بخواهند و تصمیم بگیرند که باید دنیا را جهانی کنیم بلکه پدیده از کنترل خارج شده است. مثلا مساله ای که به زودی بسیار جدی تر از آن چه اکنون هست خواهد شد مساله ی همانندسازی یا cloning است، یعنی مسایلی مربوط به بیوتکنولوژی و مهندسی ژنتیک genetic engineering که این یکی از مسیرهای تحول تکنولوژی ست و نمی شود جلویش را گرفت. می شود تا حدی آن را کنترل کرد، جلوی بعضی افراط هایش را گرفت و مثلا مانع شد که فرانکشتاین دست کم به وجود نیاید اما خود پدیده به راه افتاده و می رود و قابل جلوگیری نیست.
چرا قابل جلوگیری نیست. شما در کتابتان هم مطرح می کنید که بشر به همان اندازه که به سوی این تمدن جدید می رود، از سوی دیگر ایمان مذهبی، باورهای دینی و اعتقاد به ماوراالطبیعه به اشکال گوناگون نضج گرفته است. فکر نمی کنید که دین و باورهای دینی میتواند عاملی بازدارنده در بشر باشد که جلوی زیاده روی های این فرهنگ تکنولوژیک را بگیرد؟
توضیح داده ام که هیچ کدام دیگر به عنوان بازدارنده اثر نمی کنند. یعنی تأثیر متقابل ندارند بلکه در هم ترکیب شده اند. دو حرکت متصور است: حرکت جهانی شدن و حرکت باز قبیله ای شدن. در این دو نوع حرکت، انواع و اقسام صورت ها را می بینید. مثلا در یوگسلاوی شما به بدترین شکل ممکن حرکت باز قبیله ای شدن را دیدید. ناسیونالیسم به جنگ رسید. اکنون میلوسویچ محاکمه می شود. دیدید که این جنگ به چه جایی رسید. مناظری دیدیم که نمونه هایش را فقط در جنگ جهانی دوم دیده بودیم. اردوگاه های مرگ، کشتارهای دسته جمعی، کشتارهای قومی، نسل کشی. این حرکت قبیله ای شدن را اساسا به دو صورت متفاوت و حتا متضاد می بینید: ناسیونالیسم های افراطی یا به صورت های دین افراطی و اصول گرا. اتفاقا اعتقاد دینی در انسان آن قدر قوی است که آدمی در کنه وجودش دینی، فطری و مذهبی ست. انسان گرایش به فطرت دارد. ژیل کپل، نویسنده ی فرانسوی در کتابش تلافی خدایان این روند مذهبی شدن را به خوبی بررسی کرده است.
از سوی دیگر، پدیده ی جهانی شدن در عین جذابیت فوق العاده اش، خیلی جاهای خالی از خود باقی می گذارد. پر از سوراخ است. راه حل های زندگی را به انسان نمی دهد. پاسخی برای زندگی شخصی انسان ها ندارد. در این دنیای عظیم که مثل یک کویر است که همه چیز را در خود هموار می کند، فرهنگ های قدیم مثل واحه هایی در این برهوت عظیم جلوه می کنند. هر کس سعی می کند در این کویر برهوت عظیم برای خودش پناهگاهی پیدا کند، اما کسی نیست که بتواند این حفره های خالی ناشی از جهانی شدن را پر کند. اینها چگونه باید پر شوند؟ از راه های مختلف. طبعا گروهی هم میآیند و با فرهنگ های گوناگون بازی می کنند و راه های خودشان را پیدا می کنند. خود را می آرایند. عده ای هم در این ترکیب و تخلیط فرهنگ ها، مهاجر سیار میشوند. از فرهنگی به فرهنگ دیگر می روند. سطح وسیع مهاجرت ها همین را میگوید و تأیید می کند، مهاجرت از شرق به غرب. آن عده که از یک فرهنگ به فرهنگ دیگر می روند برحسب سطح فرهنگی که دارند میدان عملشان متغیر است. عده ای احساس احیاء و بازسازی می کنند. عده ای تمایل به عقب رفتن، بازگشت به اساطیر آغازین پیدا می کنند و می خواهند دنیا را منفجر کنند. از این تلقی گاهی آنارشیسم مذهبی بیرون می زند. گاهی هم شکل ترکیب، حالت پست مدرن پیدا می کند. در واقع جنبش های القاعده و بن لادن و مشابهاتش در خود غرب، یعنی آنارشیسم شبه مذهبی، پدیده های پست مدرن اند. این نوع نگاه به جهان تمایل دارد که به نوعی بدویت آغازین بازگردد.
خود جهانی شدن در عین حال ترس هم ایجاد می کند. مردم احساس بیگانگی می کنند و طبعا سعی می کنند با چنگ و دندان چیزهایی را که دارند حفظ کنند. برای همین است که اعتقاد به پایان هزاره و این فرقه گرایی هایی جدید و مذاهب جدید فقط مال ما و شرق نیست، در مغرب زمین هم هست. مردم اعتقادهای عجیب و غریب پیدا می کنند. آنها بیش از ما احساس بیگانگی و خلاء می کنند، چون تنهایی و بیگانگی در متن زندگی آنهاست. ما در شرق، سنت درویشی داریم که کمک می کند. ما شرقی ها و به خصوص ایرانی ها هرگاه که ناراحت می شویم غزلی از حافظ می خوانیم و راحت می شویم. تفألی می زنیم. دو سه بیتی از مولوی، یک رباعی از خیام، غربی ها این موهبت را ندارند. فرهنگ های غربی سال هاست این فرصت را از دست داده اند، پس با چنگ و دندان به هر چیزی متوسل می شوند. میتوانیم فهرست بلند بالایی از این نوع فرقه ها بشماریم: ساینتولوژی، روان پرستان، شیطان پرستان و غیره، فرار از شهرها و ایجاد کلنی های مذهبی یا آیینی و … علت این که کتاب کیمیاگر پائولو کوئلیو به چاپ های متعدد می رسد و ۱۲ میلیون نسخه میفروشد چیست؟ علت اقبال بی سابقه به هری پاتر هم به همین علت است که سحر و جادو دوباره به عنوان یک عامل پناه دهنده مطرح شده است. زدوده شدن سحر از عالم باعث شده که مردم بیشتر به سحر و جادو و اعتقادات روی بیاورند. ماورالطبیعه به اشکال گوناگون، حتا اشکال خرافی شدید دوباره نضج گرفته است. تمام فکرها، اساطیر و سحری که طی نیم قرن دست کم در عالم پس زده شده بود دوباره سر برآورده و ما شاهد نوعی فراافکنی های جدید شده ایم. به همین علت من گفته ام «افسون زدگی جدید»، چرا که ما شاهد نوعی افسون زدگی جدید هستیم که خود تکنولوژی و نفوذ و گسترش آن باعث به وجودآمدنش شده است.
چندی پیش در تلویزیون گفت و گویی را که با جورج لوکاس سازنده ی فیلم جنگ ستارگان انجام شده بود تماشا می کردم. سوال کننده پرسید که شما از اساطیر جدید استفاده می کنید و لوکاس جواب داد که اساطیر همیشه بوده اند و هستند، من فقط نحوه ی طرح و حرف زدن درباره شان را عوض کرده ام. وقتی فیلم های او را می بینید متوجه می شوید که فیلم هایش پر از شخصیت ها و پرسوناژهای شبه اساطیری ست. مضمون جنگ بین شوالیه ی شجاع و شیطان صفتان است، جنگ بین خیر و شر. گذر از هفت خوانها را می بینید. همه چیز در آن هست: آیین های تشرف، رسیدن به مقامات بالا، اعتقاد به این که شما از طریق شهود به این مقام و منزلت می رسید. دنیای امروز ما بیش از حد دارد «شمنی» می شود.
جالب اینجاست که غرب برای طرح این نظام جدید، برای تصویری کردن مایه های این تخیل آزاد شده از همان وسایل تکنولوژی استفاده می کند که باید به نوعی با آن ضدیت کند اما در شرق قضیه برعکس است. گویی شرق درمانده است. در شرق ما هنوز به آن سطح از تفکر و وابستگی به تکنولوژی نرسیده ایم. ابزار تکنولوژیک برای ما هنوز در حد بازیچه ها یا وسایل snobمانده است. درماندگی انسان شرقی یا جنوب آسیایی خط رابطی می شود بین نظریه ی سابق که در کتاب آسیا در برابر غرب بود و این نظریه ی جدید. ما در واقع ایستادگی می کنیم در قبال تفکر غربی. در حالی که غربی دارد از این شمنیسم جدید استفاده میکند برای رنگارنگی زندگی و تفکرش.
در کتاب افسون زدگی جدید فصلی هست به نام «تفکر متذکر». مقصودم آن است که انسان غربی، از بعد از رنسانس دنیا و دستگاه فکری جدیدی ساخته است. دیالکتیک به وجود آورده. دوران هگلی به وجود آورده. بعد به جایی رسیده است که دیگر مثل آدمی که یک صحنه ی پانورامیک جلویش باشد، تمام تاریخ تطور و هستی و کیهان در جلویش وجود دارد. میبیند که امروزه چقدر توجه به آغاز همه چیز جلب شده است. مثلا در آستروفیزیک توجه بر Big Bang شده است. چگونه کیهان به وجود آمده. ما چهار صد سال بود که جهان شناسی نداشتیم در حالی که در قرن بیستم سرانجام به جهان شناسی رسیدیم و حالا دارای یک کیهان شناسی، یک جهان شناسی شده ایم. حالا می دانیم با انفجار اولیه، جهان چگونه به وجود آمده است، توجهی که به دایناسورها معطوف شده است. همه ی اینها هست. تاریخ اینها چگونه بود؟ چگونه به وجود آمده اند و از بین رفته اند؟ توجهی که به ادیان اولیه می شود. به تمام اساطیر، تکوین و کیهان شناسی های مختلف، توجه به اساطیر مقایسه ای. توجه به روان شناسی اعمال که اسطوره ها از کجا آمده اند و چرا انسان اساسا اسطوره می سازد؟ تاریخ تطور انسان. انسان از کجا می آید؟ ارکتوس چیست؟ هوموساپینس چیست؟ و از کجا آمده است، که چگونه از نئاندرتال آمده و با ما همدوره بوده و چگونه هوموساپینس این انسان نئاندرتال را از بین برد. تمام تفکر امروز برمی گردد و مثل یک پانوراما جلوی ماست. من اسم این را گذاشته ام «تفکر متذکر». کسی که به این مرحله برسد، همه چیز جلویش باز است و شروع می کند با این بازی کردن. منتها ما درمرحله ای مانده ایم، مرحله ای که یک جا تمدن قدیم ما به نحوی زنده است و جاذبه ای شدید دارد و اساطیر ما هنوز کاملا نمرده اند، بنابراین در این دنیای رنگارنگ خودمان را بیگانه احساس می کنیم. چون نمی توانیم در آن مشارکت کنیم جلویش میایستیم. انگار مثل مهمانی هستیم که از در پشت وارد یک ضیافت می شود، همه دارند میخندند و خوشحالند اما او نمیتواند جایی برای خود پیدا کند و گوشه ای کز می کند. از نظر او بقیه ی مهمانان عوضی هستند. این مهمان با همه ی مهمانان دیگر قهر میکند. این جنبش های رادیکال در واقع قهر می کنند. حتا در جاهایی مثل پرو و گروه راه درخشان یا مائوئیست هایی که آنجا هنوز فعالند. این جنبش ها میتوانند به شدت رادیکال و چپ و یا مذهبی بشوند، مهم رفتار آنهاست که نیهیلیستی و آنارشیستی ست و می خواهند همه چیز را منفجر کنند و جهان را برگردانند به وضع اولیه.
یک مقدار از این که آدم ها نمی توانند بپذیرند از شکست می آید، به دلیل عدم مشارکت. طبیعتا سرخوردگی هست و ناراحتی، عاصی شدن و طغیان کردن. نمی شود از آن فرار کنیم. ما در آن هستیم. اما شرکت در این ضیافت رنگارنگ هم کار آسانی نیست. مقداری آمادگی میخواهد.
مساله ی جهانی شدن به نظر می رسد یک وجه فرهنگی دارد و منادیان آن در شرق به شکل هنرمندان جلوه می کنند. پیوستن به این جهانی شدن از کنترل خارج است. در واقع کوششی باید صورت بگیرد از سوی هر دو طرف. اگر غرب دلخوش کرده است به جهانی شدن که اساسا خارج از کنترل است و وجوه اقتصادی و سیاسی اش در کوشش برای یونیفورم کردن جهان از سوی غرب صورت می گیرد، شرق برای حفظ فردیت و فردانیت و ناسیونالیته اش و دچار بیگانگی نشدن باید بکوشد که جوری آن را کنترل کند، که گویا فقط از لحاظ فرهنگی ممکن است. شرق از نظر فرهنگی چه دارد که بتواند پدیده را کنترل کند و آگاهانه وارد شود و از مضراتش فرار کند و از فوایدش بهره مند شود؟
اولین کار این است که باید قواعد بازی را قبول کرد. یک بازی شروع شده و شما چه بخواهید و چه نخواهید وسط بازی هستید پس باید قواعد بازی را پذیرفت.
قواعدش چیست؟
این یک پیک نیک است و همه بر حسب استعدادشان در این پیک نیک شرکت می کنند. هیچ کس هم از این خوان گسترده محروم نیست. هر کس بر حسب استعدادش میتواند شرکت کند. چنان که خیلی ها می کنند. شما ببینید چقدر نویسنده های هندی / انگلیسی مطرح شدهاند که دارند غوغا می کنند. آنها دارند حرف هایشان را در قالب و زبانی جهانی منتقل می کنند. غرب به آنها نیاز دارند. ما کالاهایی داریم که آنها به آن نیاز دارند و خوششان می آید. ما فقط باید بتوانیم عرضه کنیم. قواعد بازی این است که سعی نکنیم دنیا را منفجر کنیم. حالا که پدیده ی جهانی شدن از کنترل خارج است و نمیشود با آن جنگید، یعنی ماشینی وحشتناک و خودمختار، پس بهتر است مشارکت کنیم. حساسیت ها و هویت خود را که اتفاقا بسیار جذاب هم هست مطرح کنیم.
از چه طریقی؟
یکی از راه هایش هنر است. همین سینمای ایران. سینمای ایران طی ده سال گذشته حساسیت جدیدی وارد کرد که فراموش شده بود. طراوات و نگاهی معصومانه که تازه بود و با طراوت. آنها این را گرفتند و خیلی هم استقبال کردند. عکاسی ایران اکنون مطرح شده. روشن شد که ما در زمینهی هنرهای نمایشی و تجسمی حرفی برای زدن داریم. خیلی هم استقبال می کنند. جلوی ما را نمی گیرند. از طریق استعدادها میتوانیم در دنیا مشارکت کنیم و بگوییم ما هم هستیم. چنانچه بقیه هم می کنند. امریکای لاتین، هندی ها، چینی ها. حالا که دنیا شهرفرنگ شده، خب ما هم می توانیم حضور داشته باشیم.
مساله بر سر رعایت و در واقع شناختن همین «قوانین بازی» است. شما بهتر از من میدانید که قوانین بازی را ما تعیین نمی کنیم. این قوانین تعیین شده است و ما ناگزیر به تبعیت از آنها یا وفق دادن خود با آنها هستیم. چگونه می توانیم هویت خود، نقش خود و سهم خود را در مجموعه ی این قوانین حفظ کنیم؟
این قوانین خاص و پیچیده نیست. چیزهایی عام اند و نه فقط با هویت ما در تضاد نیستند بلکه حتا برعکس، نشان دهنده ی هویت و فرهنگ بالای ما هم هستند. اولین قانون این است که نافی غیر نباشیم. دیگری را بپذیریم. دیگر بودن آن دیگری را به عنوان یک واقعیت باید پذیرفت. نگوییم که ما بهتریم، که شما مادی هستید و ما معنوی، که شما جهنمی هستید و ما بهشتی. خودی و غیر خودی نکنیم. آنچه را که داریم و اصلا کم و ناچیز نیست واقعا نشان بدهیم. فکر می کنم که واقعا هم بسیاری چیزها برای عرضه کردن داریم. ایران بین دیگر کشورهای اسلامی وجهی شاخص و عظیم دارد. فرهنگ اسلامی مدیون کوشش ها و خلاقیت های ایرانیان است. فرهنگ اسلامی مدیون ماست. ما با سوری ها، عراقی ها، سعودی ها فرق عمده داریم. با همه ی کشورهای اسلامی شرق آسیا تفاوت داریم. هیچ کشوری به اندازه ی ایران برای جلال و جبروت اسلام و فرهنگ و تمدن اسلامی زحمت نکشیده است. شعر عرفانی ما در جهان اسلام یگانه است. بزرگترین دوره ی فرهنگ و تمدن اسلامی، یعنی فرهنگ و تمدن دوره ی عباسیان مدیون ایرانیان است. آن فرهنگ را ما ساختیم و اعتبار و ارزش دادیم، پس نباید عقده داشته باشیم.
ما نگران از دست دادن هویت خود هستیم. وقتی قوانین و اعتبارها را در وضعیت کنونی ما تعیین نمیکنیم به ناگزیر تابع می شویم. چون میخواهیم با زبان بین المللی و به یک مفهوم غربی حرف بزنیم مجبور می شویم حرف های خود را در قالب هایی بریزیم که آنها تعیین کرده اند و ساخته اند. نمونه اش مکتب سقاخانه در هنر که ما ناگزیر شدیم قالب آنها را بپذیریم و مظروف مان را در ظرف آنان بریزیم. ما در واقع نگران این هستیم که در این عرصه ی جهانی هویت خودمان را از دست بدهیم. می خواهیم خودمان تعیین کننده ی ارزش ها باشیم.
همین نگرانی ناشی از یک نگاه معیوب است. بگذارید مثالی بزنم. عصر نوسنگی را در نظر بگیرید. به این مساله کاری نداشته باشیم که در کجا به وجود آمد، در ایران، بین النهرین یا هر جای دیگر. تمدنی که ۰۰۰/۱۰ سال پیش به وجود آمد مال همه شد، مال همه ی جهانیان و پایه ی همه ی تمدن ها شد. بحث نابجایی ست که بگویم مال فلان کشور است و فلان تمدن. همه ی لحظات تاریخ و تمدن پس از مدتی به همه ی جهان و جهانیان تعلق می گیرد. انقلاب دوم صنعتی مال همه ی بشر است. مال ما هم هست. دیگر این بحث که شرقی یا غربی ست بحثی بیهوده است. امروز سینمای ایران در جهان اعتبار و ارزشی پیدا کرده است اما سینما را ما اختراع نکردیم بلکه لومی یرها یا ادیسون آن را اختراع کرده است ولی حالا مال همه است. همه ی ما در این جهان و با این دستاوردهای تمدن زندگی می کنیم. آنقدر نگوییم که مال آنها و مال ما. این دنیایی ست مال همه، تمدنی با دستاوردهایی عمومی برای همه ی بشر. اگر این را مد نظر قرار بدهیم دوگانگی به وجود نمی آید. هویت ما جزیی از هویت جهانی ست. دیگر مشکل شرق و غرب، دست کم در عرصه ی فرهنگ وجود ندارد. جهان خوان گسترده ای ست جذاب اما در عین حال خطرناک. این سرنوشت محتوم هر انسان است که در این جهان زندگی کند و سهم خود را از این جهان و زندگی ببرد. هویت ما در فرهنگ ایرانی اسلامی ریشه دارد و هر دم هم در حال تغییر است و نباید بترسیم که فرهنگ غرب با ابزاری که دارد آن را از ریشه جدا کند و بگیرد چرا که ریشه عمیق است.
اما ما نگران سهم خود در این معادله هستیم.
اصلا نمی دانم اطلاق واژه ی غرب در اینجا درست است یا نه، بلکه بهتر است بگوییم دنیای امروز. در کتابم این را می گویم که ما در دنیایی زندگی می کنیم که فرهنگ ها در یکدیگر تداخل کرده اند و یک فرهنگ جهانی شکل گرفته است.
از طرف دیگر من فکر می کنم که دنیا را آنهایی میسازند که تحقیقات بنیادین می کنند، چه در زمینه های علوم و چه فن آوری و چه خلاقیت های هنری و تصویری. ما ملتی بزرگ هستیم، با فرهنگ گذشته ی غنی و کاملا می توانیم جایگاه خودمان را پیدا کنیم و میتوانیم در پیشرفت دنیا مشارکت کنیم. حال و هوای خودمان را که به آن اعتقاد داریم و زیبا هم هست به عنوان فهم و نظر خودمان ارایه بدهیم و فوق العاده هم مورد توجه قرار خواهد گرفت. نباید بترسیم. مگر هندی ها و چینی ها چه می کنند؟ اما من هیچ مانعی برای خودمان قائل نیستم. اعتماد به نفس مهم است. ما باید اعتماد به نفس داشته باشیم. ایرانیان مقیم خارج از کشور اکثرا موفق اند. ایرانی های امریکا در Silicon Valley، در دانشگاه ها، در اقتصاد و تجارت و پزشکی موفق اند. ایرانی ملتی با استعداد است. ملتی بزرگ است که جایگاهی عظیم در تاریخ داشته و هنوز هم حضور دارد و میتواند اظهار وجود کند. راستش دلیل این تزلزل را نمی فهمم.
به نظر میرسد آن که به مهاجرت میرود نگران قطع ریشه های فرهنگی اش نیست اما این نگرانی به آن هنرمندان و ایرانیانی تعلق دارد که در ایران زندگی و کار می کنند و نگران حفظ هویت ایرانی شان هستند و طبعا دل نگران غوغای جهانی شدن.
می فهمم … اما ما دو راه داریم. یا باید قهر کنیم، گوشه بگیریم، درها را ببندیم و در لاک خودمان فرو برویم و رو به روی همه ی جهان بایستیم یا جرأت کنیم و وارد گود بشویم و در حوادث جهان و خلاقیت های بشری سهیم و شریک بشویم. این یک راه حل کلی ست و به نظرم می رسد که انتخاب روشن است. چرا نه؟ اگر دیگران کردند ما هم میتوانیم. در عین حال این را هم میفهمم که تلقی ما از غرب هم همراه با نوعی خودباختگی تاریخی ست و هم ضدیت خودآگاهانه. این حالت دوگانه وجود دارد اما این دوگانگی یک امتیاز مهم هم دارد که آن خودآگاهی به همین وضع است و به ما این فرصت را می دهد که با اعتماد به نفس بیشتر، نقش فعال خود را در جهان بازی کنیم. در ضمن هر وقت که نقش فعال بازی کرده ایم همیشه مورد استقبال هم واقع شد. باز مثال ها فراوان اند. مگر ما در عکاسی و سینما چه کرده ایم؟ نوعی هنر را عرضه کرده ایم که از آن استقبال فراوان شده. در واقع نوعی جا به جایی مراکز صورت گرفته. مرکز به پیرامون آمده و پیرامون در مرکز تمرکز یافته. همه ی چیزها جا به جا شده. یکی از محاسن جهانی شدن اتفاقا همین است. آن تصور و تلقی از غرب که در ذهنیت گذشته وجود داشت از بین رفته است. دوران کلنیالیسم از بین رفته است، که در آن مرکزی بود و همه تحت تشعشع و سلطه ی این مرکز بودند. فضای دو رگه سازی که میگویم یعنی همین. همه چیز در هم ادغام شده. انگاره ها و افکار به هم برخورد میکنند و دنیایی فوق العاده جذاب شکل گرفته است که تا کنون وجود نداشت. من مطمئن هستم که در این دنیای یکه ی جذاب ما هم میتوانیم نقش و مشارکت داشته باشیم، سهم خود را ادا کنیم و سهم خود را برداریم. هر وقت حرفی برای زدن داریم همه گوش می کنند.
اما این فرآیند جهانی شدن با یک یکسان شدن، یونیفورم شدن فرهنگی همراه است. امریکایی ها به این یونیفورم شدن جهانی جامه ی عمل پوشاندند، از طریق صدور عناصر مشخص فرهنگی، مثل جین و مکدونالد و همراه با آن ایجاد نوعی شمایل سازی از هنرپیشه ها، موسیقی راک و … آنها برای همه ی جهان شمایل هایی ساختند و صادر کردند و این شمایل های امریکایی باعث نابودی شمایل های فرهنگ خودی شد و میشود. این شیوه ی یونیفورم شدن فرهنگ به از بین رفتن فرهنگ خودی منجر میشود. ما در این فرایند جهانی شدن فرهنگی و هنری، اصلیت فرهنگی و شیوه های خلاقیت خود را هم از دست میدهیم. به نظر نمی رسد که این فرآیند جایی برای ابراز هویت فردی و نشانه های فرهنگ خودی باقی بگذارد.
جالب است که فرانسوی ها و اصلا کل اروپا هم همین را می گویند. آنها هم مثل شما همین مساله و مشکل را دارند. سینمای امریکا فعلا سینماهای ملی دیگر کشورها را خورد و نابود کرد. فرانسوی ها با سوبسیدهای فراوان سینمای شان را حفظ کردند…
حفظ نکردند، نتوانستند حفظ کنند
دست کم سعی اش را کردند و میکنند. ما هم همین سعی را کردیم وموفق شدیم. سینمای ما در اروپا توسط همین فرانسوی ها معرفی شد و مورد حمایت قرار گرفت…
یکی از دلایل مطرح شدن سینمای ما در فرانسه و سپس اروپا به خاطر همین است که آنها به دنبال سینمای گمشده یا در واقع از دست رفته ی خود در سال های دهه ی ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ می گردند.
بله. این درست است، اما در هر حال ما با استفاده از ابزار و رسانه ای که حالا جهانی و همگانی شده است، سلیقه، مشرب، ذوق، استعداد و خلاقیت خود را طرح کردیم و مورد استقبال واقع شد. اما ترس شما که در غوغای جهانی شدن همه ی مظاهر فرهنگی خودی را از دست خواهیم داد ترسی همگانی ست. عرب ها، هندی ها و خیلی دیگر از کهن فرهنگ ها همین ترس را دارند و حتا اروپایی ها، یعنی آن بخشی از فرهنگ غربی که به ابزار بازی مسلط است و در تعیین بسیاری از نشانه ها و عوامل ایجاد این فرهنگ جهانی سهیم هم بوده است. اما باز همان دو راه حل در پیش روی همه ی این فرهنگ هاست. یا قهر کنند یا مبارزه کنند و مبارزه کردن با این استیلای محتمل یعنی نوعی مشارکت مشروط. قهر بدتر است چون باعث انزوا می شود و منزوی شدن یعنی آسیب پذیر شدن. اما اگر قهر نکنیم و مشارکت مشروط کنیم بالاخره ممکن است سهمی درخور خودمان پیدا کنیم. نتیجه ی قهر حوادثی شبیه ۱۱ سپتامبر پیش می آورد که به هیچ وجه خوشایند نیست و منظور نظر هیچ کس هم نیست. این دامن زدن به نظریه ای ست که به شکلی خصمانه طرح شده است، مثل این که ما بخواهیم تمدن عظیم اسلام را در حد القاعده تنزل بدهیم. این جنگ تمدن اسلام با امریکا نیست.
این حادثه به یک مفهوم، واکنش به بی عدالتی در سطح جهان است. هشدار انسان جنوب است به تمامیت خواهی انسان شمال. هشداری ست به غرب و شمال که سهم شرق و جنوب را بدهد، که اگر این مهم نادیده انگاشته شود چاره ای جز شورش بر علیه این ستم و ستیز با آن نیست. اما غرب از آن برداشت دیگر کرد. در واقع این حرکت دودش به چشم خود شرقی ها رفت چرا که میخواست بگوید که در این معادله و مبادله سهم برابر نداریم اما آنها برداشت استعماری خود را کردند. علتش آن است که آنها به ابزاری مسلط هستند که ما هنوز بر استفاده از آن توانا نیستیم. مک لوهان یکی از این ابزارها را گوشزد می کند. آنها از این ابزار استفاده میکنند تا ارزش ها و هویت خود را مسلط کنند اما ما در این جهانی شدن فرهنگی، به علت زنده بودن و پویا بودن فرهنگ غرب و استفاده ی آنها از ابزار ابرازش چندان موفق به ابراز یک هویت فرهنگی نیستیم.
چرا روی واژه و مفهوم غرب تا این حد تأکید می کنیم؟ این واژه ی «هویت» هم بیشتر سوء تفاهمزاست. آنچه ما به آن هویت می گوییم اگر به بیان و زبان امروزی درآید جذاب و قابل فهم و درک و شناخت و عرضه است، یعنی به یک زبان بین المللی که تمام دنیا می فهمد. بگذارید باز از مصادیق مثال بزنم. اگر نویسندگان هندی امروز تا این حد در جهان مطرح هستند فقط به این دلیل نیست که به زبان انگلیسی می نویسند بلکه به این دلیل هم هست که مسایل شان در حد شعور و آگاهی بین المللی، مطرح می شود و به همین دلیل همگانی و جهانی می شود و مورد قبول همه واقع می شود. پس برای عرضه ی این هویت اولا باید در قالب بیان امروزی حرف بزنیم و قبل از هر چیز باید محتوا را نو کنیم و سپس قالب عمومی و حاکم و امروزی جهانی را بپذیریم. پرسش میتواند این باشد که این قالب چیست؟ این قالب یک زبان و بیان بین المللی ست، در غیر این صورت محتوا محلی و بومی میماند و قابل طرح در سطح عمومی جهانی نخواهد بود. exotic می ماند.
به این ترتیب ما در هنر و فرهنگ بین المللی دچار دو مشکل اساسی هستیم: محتوای فرسوده و کهنه و قالب ناشناخته ی بومی و محلی؟
فرسوده شاید واژه ی درستی نباشد، بلکه بهتر است بگوییم محتوایی که به صورت مساله ی امروز بشر طرح نمی شود. ما در دنیای بینابینی زندگی می کنیم که ترکیبی است از یک دنیای بومی و محلی و یک دنیای عام بین المللی. ما یک هویت محلی داریم و یک هویت بین المللی. این دنیای بینابینی بسیار هم پر بار است. هم فوق العاده جذاب است و هم بسیار پیچیده. اگر این مسایل بینابینی را به صورت یک مساله ی امروزی، با یک آگاهی دو رگه مطرح کنیم و دردهایمان را بگوییم خود به خود عام و بین المللی می شود. خیلی از دردهای ما به عنوان یک انسان در جهانی دو رگه دردهای یک امریکایی، یک فرانسوی، یک افریقایی و یک آسیایی هم هست. از این لحاظ ما همه در یک وضعیت مشترک زندگی می کنیم. اگر بتوانیم چنین کنیم فکر میکنم که بتوانیم نقب بزنیم.
و چه چیزی گیر ما می آید؟
این مقوله و داستانی دیگر است. اینجا دیگر وارد حوزه های اقتصاد و بازار و صنعت می شویم. این که چگونه میتوانیم با این پدیده یک وجه اقتصادی بسازیم مساله ای دیگر است. اولا ما داریم از مایه می خوریم. ما مثل بچه هایی هستیم که ارثی از پدر به آنها رسیده و داریم از میراث بهره می بریم.
یعنی در معادله ی اقتصادی و وجه صنعتی شانسی نداریم؟
چرا، داریم. ما باید بتوانیم این امکانات موجودمان را به یک اقتصاد تولیدی بدل کنیم. باز بگذارید مثال بزنم. اکنون مدت هاست در کنار شهر بنگلور هند، شهری به وجود آمده که به آن “Silicon Valley” هند می گویند. هندیها آنقدر در زمینه ی نرم افزاری قوی و قدرتمند شدها ند که از امریکایی ها سفارش می گیرند.مثلا پروژه ی مایکروسافت در هند. ما هم میتوانیم همین نوع کارها را انجام بدهیم. همین سینمای ایران و اساسا هنر جدید ایران این امکان را دارد که از آن بتوان یک اقتصاد و بازار ساخت. می شود خلاق بود و برای شرکت های بزرگ جهان کار کرد. این درآمد مبتنی بر نفت ما را تنبل بار آورده است.
ما سنت هایمان را خرج میکنیم و آنها را مصرف میکنیم. البته این سنت ها زایایی محدودی هم دارند. ما نمیتوانیم با سنت هایمان به شکلی پویا برخورد کنیم.
بله. سرمایه ای ست که مصرفش می کنیم، مثل نفت، حتا مثل مذهب. سرمایه ای ست عظیم که خرجش کرده ایم و می کنیم. من واقعا جوابی ندارم. فقط میتوانم مثال هایی از این سمت و آن جهت بیاورم. فقط می دانم که مسایل مان با خیلی از مسایل افراد دیگر ساکن کره ی زمین مشترک است. باید بکوشیم جایگاهی برای خودمان پیدا کنیم و مطمئن هستم که کاملا میسر است. باید به این وجه از فرهنگ مان آگاهی پیدا کنیم که ما انسان هایی چند آگاهی هستیم، چند هویتی هستیم. آگاه بشویم که ما در دنیایی متلون زندگی می کنیم و حتما حرفی هم برای گفتن داریم و البته اعتماد به نفس پیدا کنیم
با سنت ها چه می شود کرد؟ آیا می شود سنت ها را زایا کرد؟ اصلا زایایی سنت ها معنایی دارد؟ آیا میتوانیم سنت ها را غبارروبی کنیم؟ اگر این کار شدنی باشد آیا اینها هنوز سنت می مانند؟
سنت ها مرده نیستند که برایشان تشیع جنازه برگزار کنیم. باید بتوانیم باززایی کنیم. باید بتوانیم با زبان امروزی دنیا برایشان جایگاه مناسب پیدا کنیم. بگذارید مثالی پیش پا افتاده بزنم. کاری که هانری کربن با تفکر ایرانی کرد چه بود؟ او قاره ی گمشده ی فرهنگ ایران را از نو به یک زبان امروزی بیان کرد و در نتیجه برایشان یک جایگاه پیدا کرد. یعنی به نوعی خوانش جدید دست زد. اکنون بسیاری از جوان های فرانسوی سهروردی میخوانند و این بخشی از فرهنگ عمومی شده است. او بر تن این فرهنگ کهن لباس نو پوشاند. او این بنای عظیم را غبارروبی کرد. به آن جلا داد. فرهنگ ایران یکی از قله های تفکر بشری ست و در واقع بی زمان است. زبان روح و عرفان و اسطوره است. طبعا جذابیت عجیبی هم دارد. او همه ی اینها را نه به صورت اسکولاستیک که کسی نفهمد بلکه به زبان قابل فهم و درک برای انسان امروزی بیان کرد. کربن از این فرهنگ فاصله گرفت تا توانست به آن نگاه کند. ما هم مجبوریم فاصله بگیریم. این تفکر انتقادی باید در ما هم رشد و نمو کند که از فرهنگ خودی فاصله بگیریم تا بتوانیم آن را عینی کنیم. از نو به آن شکل بدهیم. باید از خودمان جدایش کنیم و در یک پرسپکتیو آن را بررسی کنیم. این همان کاری است که تجدد می کند. آگاهی دو قطبی همین کار را میکند. ذات و جوهر مدرنیته در این است. انسان دو قطبی با آگاهی دو رگه می تواند به راحتی این کار را بکند.
یعنی تنها راه رسیدن به یک حد فاصل، یا مرز مشترک بین سنت و مدرنیسم گذر از مدرنیته است؟
بله، همین است، در غیر این صورت سنت خود مدار است. بسته است خودش خودش را نمی بیند. یک روز از استاد آشتیانی پرسیدم که چرا یک تاریخ فرهنگ اسلامی تألیف نکردید و ایشان پاسخ داد که من خودم همان فرهنگم. جوابی فوق العاده هوشمندانه بود، اما بسیار وابسته به تفکر و تلقی ایرانی. برای نوشتن آن فرهنگ باید از آن خارج شد. مسلم است که این نگاه دیدی قوی میخواهد. ما چنین نگاهی نداریم. راه نوشتن چنین کتابی داشتن یک نوع نگاه انتقادی ست

آیا به crisis رسیده ایم که به critique برسیم؟ پبدا کردن ذهن نقاد رسیدن به یک crisis است

جامعه ی ایران و تفکر ایرانی از نظر من دچار crisis یا بحران است. من فکر میکنم علت پیشرفت ایرانیان نسبت به دیگر کشورهای مسلمانان هم همین است. با یک روشنفکر مصری صحبت میکردم، می گفت که شما به اوج سرمستی رسیده اید، در حالی که ما در دیگر کشورهای مسلمان هنوز به این مرحله از آگاهی و انبساط نرسیده ایم. به نظرم معنای دیگر این جمله آن است که چون جامعه ی ایران در حال بحران است، حالت و روحیه ی انتقادی به خود گرفته است. ایرانیان طی دو دهه ی گذشته به تجربهی استثنایی دست یافتند. توانستند سنت هایشان را حاکم کنند. ما به عمق سنت رفتیم. تمام ناآگاهی های جمعی مان را منفجر کردیم. آنچه در ما اندوخته بود بیرون ریختیم. هر چه داشتیم مصرف کردیم. دیگر نمی توانیم بگوییم ماهیت خود را بروز ندادیم یا متبلور نکردیم. دیگر بیش از این نمی شد. بعد از این به بحران جدیدی رسیدیم. همین رسیدن به بحران باعث شده که چه بخواهیم و چه نخواهیم تفکر انتقادی به ناگزیر در ما به وجود آمده است. انسان امروزی ایرانی واجد چنین تفکر و روحیه ی انتقادی هست. در او رشد کرده و ریشه دوانده است. در حال حاضر در تفکر ایرانی و در همه ی ارکان حیات فکری و ذهن ایرانی جا به جایی عناصر و مفاهیم دو گانه ی تفکر سنتی و مدرن لانه گزیده است. نوعی جا به جایی صورت گرفته است. تفکر ایرانی خانه تکانی کرده است. من در زمان نگارش آسیا در برابر غرب از این خانه تکانی حرف زده بودم اما واقعیت این است که این خانه تکانی صورت نپذیرفته بود. اما اکنون به مرحله ی خانه تکانی فکری و ذهنی رسیده ایم. فکر میکنم یکی از علل سقوط رژیم سابق این بود که شتاب تغییر و تجددطلبی بسیار زیاد بود. میخواستیم بدون توجه به عمق سنت ها با سرعت هر چه تمام تر متجدد شویم. چنین تصور میشد که میتوان اینها را نادیده گرفت شاید اگر ما هم کشوری در شرق دور یا با فرهنگی مشابه فرهنگ کنفسیوس یا بودایی بودیم می شد. ما ۱۰ سال زودتر از آنان دست به کارهایی زدیم که آنها تازه در سال های۱۹۸۰ میلادی شروع کردند.
پس آینده را بسیار مثبت پیش بینی می کنید؟
بسیار، کشورهای عربی دچار نوعی توهم اند. راه را گم کرده اند. علت ها متعدد است اما یکی از آنها میتواند این باشد که این کشورها به لحاظ ساختار سیاسی دچار جمهوریهای دودمانی شده اند. این اتفاق در عراق وسوریه رخ داده است و باعث ایجاد نوعی رکود و جمود سیاسی و اجتماعی شده است. جامعه شان در حال فروریزی است، یا دست کم توقف. اما ما در ایران زنده و پویا هستیم. مرتب خطر می کنیم و داخل گود می شویم. همه چیز در این جامعه در حال جا به جایی ست. دیگر انسان ایرانی میداند جایگاه سنت کجاست و مدرنیته کجاست و نسبت آنها چیست. حتا این تقابل و نیاز و رابطه ی متقابل را لمس کرده ایم و به این آگاهی فکری رسیده ایم.
اگر به گذشته ی تاریخی رجوع کنیم درمی یابیم که در دوره ی مشروطه، همه ی آنهایی که از خارج برگشتند ارمغانی با خود آوردند که ما نمی دانستیم با آن چه کنیم. مثل این است که شما یک دست مبل بخرید و بیاورید اما خانه ای نباشد که مبل را در آن بگذارید. رضاشاه سعی کرد خانه را بسازد. آرمان های مشروطه در جامعه ای مطرح شد که ساختارش قبیله ای بود. خانه ای ساخته شد تا مبل ها در آن چیده شود بی آن که این خانه در خور آن مبلمان باشد. از سوی دیگر بنیادگرایی هم ایده هایی در ذهن و در فضا بود. این ایده ها هم سرانجام عینیت پیدا کرد و متبلور شد. ما باگوشت و پوست مان آنها را حس کردیم. حالا ایرانی ها می دانند راه حل چیست. دست کم شاید راه حل را نداند اما مشکل را میفهمد و درک می کند. ما خانه تکانی کرده ایم. این خانه تکانی ها تاوان هم دارد و باید تاوانش را بپردازیم.
جالب است بدانید که پس از سال ها نامه های ایرانی منتسکیو را دوباره خواندم و شگفت زده شدم. یک متن قرن ۱۸ و این اندازه روزآمد برایم جالب بود. دو سه ایرانی به فرانسه رفته اند و متن کتاب در واقع نامه های آنها خطاب به یکدیگر است. یکی از آنها حرمسرای مفصلی در اصفهان دارد. نامه ها متشکل از نقد جامعه ی اروپا از دید یک ایرانی سنت گراست. در حالی که جذب پیشرفت فرانسه شده اند در عین حال از نظام حکومتی هم انتقاد می کنند. همین ایرانی که حرمسرا دارد از لحاظ فکری دارد مدرن می شود اما در باطن برعکس است، یعنی به خواجه های حرمسرا دستور می دهد که زن ها را تحت فشار بیشتری قرار دهند چون می شنود که زنان قصد اعتراض دارند. تمام متن روی این نکته می چرخد که یک بخش از وجود او سنت گراست و بخشی دیگر متجدد. ایده ها متجدد است اما باطن سنت گراست. میبینید که این تناقض ۲۰۰ سال پیش هم وجود داشته و هنوز هم وجود دارد. این تناقض سرانجام باید رفع شود اما تا وجود دارد ایجاد بحران میکند و بحران به طور مداوم به ایجاد روحیه ی انتقادی منجر می شود. اهمیت بحران در این است که شما به طور مدام این رو در رویی را می بینید و متوجه تناقض می شوید، یعنی به آن آگاهی پیدا می کنید. در واقع آگاه میشوید که دارای آگاهی دو رگه هستید. اهمیت بحران در این است. شما آن را می بینید. در حالت عادی اینها را نمی بینید. من مفهومی در کتاب انقلاب مذهبی چیست؟ مطرح کرده ام به عنوان «غربزدگی ناآگاه». مفهوم مورد نظر من این است که ما همه غرب زده شده ایم، همه در مرحله ای غربی شده ایم. یا غربی آگاه هستیم یا غرب زده ی ناآگاه. غربی آگاه آن است که شما میفهمید که در چه زمینه هایی قومی هستید و میدانید که این وجه غربی در کدام جهت و سمت و سو کار میکند و غرب زده ی ناآگاه وقتی ست که شما مقهور آن هستید و در قبال آن انفعال دارید. مثلا اولین بار وقتی مرحوم آل احمد از مفهوم غربزدگی صحبت می کند و فرقی بین غرب زده و غربی شده قائل نمیشود. من میگویم که غربی شدن همراه است با هشیاری غربی شدن اما غرب زده کسی ست که غربی شده بی آن که بداند مقهور است. دکتر شریعتی بهترین مصداق این توصیف است چرا که آگاه نیست. محتوای اسلامی را در قالب های رادیکالیزم غربی میریزد بی آن که خود بداند دارد چه کار می کند. بی آن که بداند اسلام را دارد مارکس زده می کند. آگاه کسی است که بداند اینها با هم متضادند و حالا یا سعی می کند جایگاه هر دو را بداند یا دست کم به تضاد آنها آگاه بشود. دکتر شریعتی به تضاد این دو تفکر آگاه نبود. من فکر می کنم که انقلاب اسلامی باعث شده که ما به مفهوم غربی شدن و غرب زده بودن پی ببریم و این اصلا دستاورد کمی نیست. این بحران به ما این آگاهی را داده است. هنوز فرموله نشده و گنگ است اما هست.
این نسل جدید دیگر مثل ما فکر نمی کنند. هویت چهل تکه را یک جوان امروزی لمس می کند اما نسل ما آن را به درستی درک نمی کند. نسل من حساس نیست به این موضوع. نسل بینابین، یعنی نسلی که اکنون بالای ۴۰ و حدود ۵۰ سال دارد هم این بحران و موقعیت را درک می کند اما نسل بالای ۶۰ سال ارتباط برقرار نمی کند. من آدمی از نسل دیروز هستم که می کوشم مشکلات نسل فردای خود را طرح کنم. این جمله از من نیست، بلکه یک روزنامه نگار در توضیح کتاب من این جمله را گفته است. جامعه ی ایران به علت بحران هایی که گذرانده و مدام با عقاید کهن خودش برخورد کرده خیلی چیزها را درک کرده. خیلی چیزها برایش روشن شده. حالا اگر این انسان امروزی ایرانی غربی هم بشود دست کم می فهمد که غربی شده است و میتواند از جنبه های خوب این غربی بودن استفاده کند. دیگر غرب زده نیست، بلکه واقعا و به معنای واقعی کلمه متجدد می شود. غرب زده یعنی جن زده، یعنی مسحور و آدم سحر شده آگاه نیست. حالا ما با آگاهی تمام مهاجر شده ایم. عناصر متشکله ی این ملغمه را در ذهن تفکیک کرده ایم و میشناسیم. مساله ی بازسازی مشکلی دیگرست. شاید نتوانیم بازسازی کنیم اما در هر حال تفکیک کرده ایم.
فهم تفکیک البته مهم هست اما باز هم بر ناهمخوانی اشارت دارد.
شاید باید ناهمخوانی را پذیرفت. این یک واقعیت است. جمله ایست که در کتاب به کار برده ام به شکل «اسکیزوفرنی رام شده». شما میدانید که اسکیزوفرن هستید اما این را پذیرفته اید و اهلی اش کرده اید. تحت کنترل است. مگر روانکاوی با بیماری اسکیزوفرنی چه می کند؟ آن را به کنترل در می آورد. ابتدا عقده ها را کشف می کند تا ماهیت و علت ایجاد اسکیزوفرنی را کشف کند اما این به معنای حل شدن و از بین رفتن آنها نیست بلکه به معنای درک و آگاهی نسبت به آنها و کنترل بیماری ست. عقده ها زیر نورافکن آگاهی می آید تا دیگر شما را در درون آزار ندهد. این نوعی روانکاوی فرهنگی ست.

موسیقی برای گوشهای نوگرای پس از جنگ

بن لوک Ben Luke

منبع: www.theartnewspaper.com

برگردان: آرش علی‌اصغری


جان کیج (چپ) و مارسل دوشام (راست) در حال اجرای “ریونیون”، ۱۹۶۸

سال پیش، یکصدمین سالگرد تولد آهنگ‌ساز مشهور “جان کیج” (John Cage) بود. او در سال ۱۹۹۲ در گذشت و بزرگداشت او نمایانگر تاثیرگذاری و تاثیرپذیری او در مقابل بزرگان هنر قرن بیستم آمریکا است.

نظر جان کیج در باره اهمیت هنرهای تجسمی در زندگی هنریش همیشه روشن بود. او سالها ایده مشهورترین اثرش را (۴’۳۳” – ۱۹۵۲) – چهار دقیقه و سی و سه ثانیه سکوت که آغاز و پایان آن به وسیله یک اجرا کننده شکل می‌گیرد – پیش از جرات یافتن از دیدن حرکتی افراطی از جانب دوست و هم‌کارش “روبرت روشنبرگ” (Robert Rauschenberg)، در سر می‌پروراند. “نقاشی‌های سفید او… زمانی که آنها را دیدم با خود گفتم، آری! مجبورم! وگرنه عقب می‌مانم، موسیقی عقب می‌ماند.”

رابرت روشنبرگ و اثری بی عنوان از سری نقاشیهای سفید، ۱۹۵۳

اگر کیج مدیون هنرهای تجسمی برای نقش آنها در خلق یکی از تاثیرگذارترین شاهکارهای پیشرو است، در عوض دین خود را به شایستگی بازپرداخته است. همان طور که او می‌گفت، این تشنه بودن برای “دیدن و خلق کردن چیزهایی که تاکنون دیده نشده‌اند”، از جمله ابعادی از زندگی و کار او است که نشان از تاثیر فرهنگی عظیم او دارند. با این‌که یکصدمین سالگرد تولد او روز ۵ سپتامبر سال پیش (۲۰۱۲) بود، ولی شعله او هنوز و روشن‌تر از همیشه در دنیای هنرهای زیبا می‌درخشد. بسیاری از گرایش‌های هنر معاصر، از تاکید آنها بر زمان به عنوان یک موضوع و ماده خام گرفته تا نقش برجسته بخت وشانس، جست و خیزی بی هدف بین رسانه‌ها و رشته‌‌ها و اعمال قدرت بر تماشاچیان، به گونه‌‌ای به وسیله کیج بنیان‌گذاری شده‌اند.

او در زمان حیاطش، سرچشمه الهام بسیاری از روشنبرگ و “جسپر جانز (Jasper Johns) گرفته تا مینیمالیست آمریکایی “السورت کلی” (Ellsworth Kelly)، گروه “فلوکسوس” (Fluxus) وهنرمندانی که در پشت پرده رویدادها، اجراها و هنرهای مفهومی قرار داشتند، بود. و از زمان مرگش تاکنون این روند همچنان ادامه پیدا کرده است. تنوع آثاری که تاکنون تاثیر مستقیمی به تنهایی از ۴’۳۳” گرفته‌اند، قابل توجه است. “فیلیپ پارنو” (Philippe Parreno)، “تاسیتا دین” (Tacita Dean) و”کیتی پترسون” (Katie Paterson) از جمله هنرمندانی اند که از تاثیر این اثر بر آثارشان سخن گفته‌اند.

در پیش‌درآمد نمایشگاه “نت‌گذاری‌ها: تاثیر امروزی جان کیج” (“Notations: the Cage Effect Today”)، که به وسیله “جواکیم پیسارو” (Joachim Pissarro) مدیر گالری و استاد رشته تاریخ هنر در کالج هانتر (Hunter College) در نیویورک برگزار می‌شد، او چیزی را که روشنبرگ به او گفته بود را به یاد می‌آورد: روشنبرگ فکر می‌کرد که کیج به او این اختیار را داده است تا کارهایی را انجام دهد که تاکنون تصور انجام دادنشان را نداشته است. به گفته پیسارو در “آرت نیوزپیپر”، جسپر جانز نیز به این موضوع معتقد بود. “هردوی آنها کیج را به عنوان پیش‌کسوت خود و کسی می‌شناختند که جرات انجام کارهایی را داشته است که آنها تاکنون انجامشان راغیرممکن می‌دانسته‌اند. کارهایی که که راه‌های نوینی را برای تفکر، خلاقیت یا رشد متقابل هموار می‌کنند. هنگامی که تلاش می‌کنید نقش جان کیج را در دنیای هنر دریابید، حداقل ۵ یا ۶ مورد را می‌توانید به او نسبت بدهید: البته که او یک آهنگساز است، ولی او یک متفکر، فیلسوف، برنامه‌ریز، پرینت میکر، سخنران و شاعر نیزبود. او نیرویی محوری برای الهام‌بخشیدن به انسانهای بسیاری بود.”

“جرمی میلار” (Jeremy Millar)، هنرمند و نمایشگاه‌گردانی که برگزارکننده نمایشگاه سال ۲۰۱۰ چاپ‌ها، آبرنگها و طراحی‌های کیج در بالتیک، گیتزهد با عنوان “هر روز، روز خوبی است” (“Every Day is a Good Day”) (این نمایشگاه پس از آن در پنج نقطه دیگر انگلستان نیز به نمایش گذاشته شد) بود، اعتقاد دارد که بیان تاثیر کیج ” بدون وارد شدن به مسایل ماورایی، کاری بسیار دشوار است.” یکی از مهم‌ترین جوانب کار کیج در این است که به گفته میلار “او در مقابل اثر هنری نمی‌ایستاد تا آن را از موضع بالاتری بیافریند.” “او به شرایط و موقعیت پاسخ می‌داد، درست همانند یک اثر هنری در هنگام خلق شدنش. انگار که او همانند یک اثر، چیزی مادی بود، و اینکه او و اثر با یکدیگر سازگاری دارند، سپس به یکدیگر عکس‌العمل نشان می‌دهند و شما، شاهد این رابطه پیچیده‌اید.”

او فیلمی را یادآوری می‌کند که در آن کیج به آفریدن نقاشیهای سری “سنگ‌های رودخانه و دود” خود مشغول است. نقاشیهایی از سنگ‌ها که با آبرنگ روی کاغذ ترسیم شده‌اند. “کیج می‌گوید: خدای من! چقدر زیبا‌است!” میلار ادامه می‌دهد: “معمولا یک هنرمند اثری را که در حال خلق کردنش است را یک آبروریزی می‌داند. ولی هنگامی که کیج این کار را می‌کند، انگار که غرق در تماشا یک غروب زیبا یا در حال گوش کردن به صدای ترافیک یا هر چیز دیگری که می‌تواند زیبا به نظر برسد، است. انگار که اوخود جزیی از فرایندی است که در آن این اثر در حال خلق شدن است، و این‌که تاکنون چنین اثری دیده نشده و چیزی از آن مهم‌تر وجود ندارد.”

جان کیج: “نقاشیهای سنگهای رودخانه و دود”، شماره ۱، ۱۹۹۰

به نظر جواکیم پیسارو، این روش، به اصرار مکرر جان کیج به هرج و مرج طلب (anarchist) بودنش بستگی دارد. هرج و مرج طلبی که “همواره و اساسا در تلاش است تا روشهای خلق هنری را تغییر دهد”.

“کریستین مارکلی” (Christian Marclay)، هنرمندی‌است که مانند کیج پلی رابط میان جهان موسیقی و دنیای هنر رسم کرده است. او پیش از آغاز کارش به عنوان یک هنرمند ویدیو-چیدمان (به خصوص اثری ویدیویی با عنوان “ساعت، ۲۰۱۰” به طول ۲۴ ساعت که از تصاویر صحنه‌های فیلمهای بی‌شماری ساخته شده بود)، به خاطر استفاده افراطی‌اش از گرامافون در سال‌های ۸۰ میلادی، توجه‌ها را به خود جلب کرده بود. مارکلی، کیج را ملاقات کرد و با “مرس کانینگهام” (Merce Cunningham)، پارتنر جان کیج، طراح رقص و رقصنده مشهور و همچنین با آهنگسازان “کریستین وولف” (Christian Wolff) و “تاکهیسا کسوگی” (Takehisa Kosugi) آغاز به همکاری نمود.

او در ماه اگوست سال گذشته اثری را برای کنسرت یکصدمین سالگرد تولد جان کیج با عنوان “بسته (چمدان)” (“Baggage”) و با شرکت ارکستر فیلارمونیک اسکاتلند در برنامه تلویزیونی BBC اجرا می‌شد، خلق کرد. مارکلی چنین می‌گوید: “من این اثر را “چمدان” نامیده‌‌ام، زیرا می‌توان جان کیج را مانند چمدانی فرهنگی تصور کرد، وزنه‌ای که بلند کردنش آسان نیست، همانطور که کیج می‌بایست در مقابل استادانش، کسانی چون آرنولد شونبرگ (Arnold Schoenberg) عصیان کند”. “این رابطه عشق و تنفر همیشه وجود دارد، البته می‌توان از آن چیزهای بسیاری آموخت، ولی باید به جلو حرکت کرد. نمی‌شود همیشه همان کار را تکرار کرد.”

ارکستر اسکاتلندی بی بی سی در حال اجرای “چمدان” اثر کریستین مارکلی، ۲۰۱۲

به گفته مارکلی، درسی که کیج به ما می‌داد، این بود که گوش کنیم. “اگر یک قطعه موسیقی کلاسیک را که قبلا شنیده‌اید را دوباره گوش کنید، خاطره تجربه قبلیتان دوباره زنده می‌شود، بنابرین گوش شما هرگز یک گوش دست اول نخواهد بود. پس می‌توانید براحتی بنشینید و با آرامش به این حالت تقریبا ناخودآگاه فرو روید. ولی هنگامی که به کیج گوش می‌کنید، باید روی لبه صندلیتان نشسته و در طول اجرا نقش یک شنونده (گوش کننده) را به عهده بگیرید. در واقع موسیقی فقط از طریق شما است که وجود دارد، از طریق شنونده.”

این یک طرز فکر اساسا کیجی است، تاکیدی بر نقش اولیه شنوندگان. مارکلی می‌گوید: “شما باید به عنوان یک شرکت کننده حضور داشته باشید و انتخاب کنید. این درسی بود که کیج از دوشام گرفته بود: این تماشاچی است که اثر هنری را ادامه می‌دهد.”
نمی‌توان وجود دوشام را نادیده گرفت. به نظر “کارلس باسوالدو” (Carlos Basualdo) که پاییز سال گذشته و به همراهی “اریکا باتل” (Erica Battle) یکی از گردانندگان نمایشگاهی با عنوان “رقص دور عروس: کیج، کانینگهام، جانز، روشنبرگ و دوشام” (“Dancing Around the Bride: Cage, Cunningham, Johns, Rauschenberg and Duchamp”) در موزه هنری فیلادلفیا بود، کیج با به رسمیت شناختن اهمیت دوشام، از سال ۱۹۳۵ تمایلات داداییستی خود را کشف کرده بود.

این دو هنرمند بزرگ در سال ۱۹۴۹ با یکدیگر ملاقات کردند و تا آخرین روزهای عمر دوشام یعنی پنج سال پیش از مرگ او در سال ۱۹۶۸، دوستی عمیقی بین آنها به وجود آمد. دوشام به کیج شطرنج می‌آموخت و این آموزش منجر به خلق اجرایی در سال ۱۹۶۸ شد که در آن حرکات مهره‌های شطرنج باعث تولید صدا و تغییر نور می‌شدند. یکی از اساسی‌ترین برگ‌های برنده جان کیج، استفاده او از رویدادهای تصادفی، به خصوص استفاده او از متن باستانی طالع بینی چینی ای-چینگ، یکی از مهمترین خصایص طرز فکر دوشام است.

مارسل دوشام و جان کیج در حال اجرای “ریونیون”، ۱۹۶۸

به گفته بوسوالدو، “دوشام در ذهن کیج حضور داشت، ولی او به گونه‌ای دیگر و مستقل از کیج به مراحل تصادف دست می‌یافت. تصادف یا شانس برای آنها پلی میان شکاف بین زندگی و هنر به شمار می‌آمد و آنها بدین‌گونه از آن استفاده می‌کردند. به نظر من کیج واقعا به دوشام فکر نمی‌کرد، اما کمی بعد عناصری را که در آثار دوشام برایش جذابیت داشت را به رسمیت شناخته و او را به عنوان پیش‌کسوت خود پذیرفت.” این طور به نظر می‌آید که کیج کسی بود که توجه روشنبرگ و جانز را به سوی دوشام جلب کرد و بدین گونه به بازشناخته شدن پس از جنگ که به شهرت امروزی دوشام انجامید، الهام بخشید. به گفته باسوالدو، “دوشامی را که ما امروزه می‌شناسیم از طریق آثار این اشخاص شناخته‌ایم.”

محیط هنری استثنایی نیویورک، گروه برادران کیج، کانینگهام، روشنبرگ، جانز و همکارانشان، از قالب‌های شکل دهنده به هنر امروزاند. هنرمند “تاسیتا دین” (Tacita Dean)، چنین می‌گوید: “اگر فیلمهای قدیمی ماشین سواری کیج، کانینگهام و روشنبرگ را دیده باشید، هیجان انگیز بودن آنها را در می‌یابید. در اینجا انرژی نوگرایی را مشاهده می‌کنید که این روزها دیگر نمی‌توان یافت”. به تصور دین دلیل توانایی کیج به پرداختن به دیسیپلین‌های هنری، از این محیط سرچشمه گرفته بود. “اگر شما با یک رقصنده، یک مجسمه‌ساز و یک نقاش معاشرت کنید، افق‌هایتان بازتر می‌شوند. آنها تمایل بسیاری به تبادل فکری بین خودشان داشتند و این چیزی بود که به آنها این فرهنگ چند زمینه‌ای را بخشیده بود. شاید بدون این انرژی کار هر کدام از آنها به انزوا و تنهایی می‌کشید.”

دین در فیلم- چیدمان خود با عنوان “مرس کانینگهام بی‌حرکتی را اجرا می‌کند (Merce Cunningham Performs Stillness, 2007)،” که طراح رقص در آن اثری را خلق کرده‌است که برای همراهی قطعه ۴’۳۳” کیج طراحی شده بود، از این انرژی به بزرگی یاد می‌کند. دین در واقع این اثر را هنگامی آفریده بود که در جستجوی خلق لحظه‌ای سکوت در “زمان پستچی(Il Tempo del Postino) ” که شامل یک سری اجرا در جشنواره بین‌المللی منچستر در سال ۲۰۰۷ بود، به سر می‌برد. به گفته دین: “جالب اینجا است که مرس خودش تا کنون هرگز این اثر را اجرا نکرده بود، ولی از این قطعه برای رقصندگانش استفاده کرده بود. بنابرین او می‌توانست برداشت خودش از کیج را به آزادی اجرا کند.” این فیلم بسیار جالب و تاثیرگذار است، به خصوص هنگامی که کانینگهام به همکار درگذشته‌اش ادای احترام می‌کند. دین ادامه می‌دهد: “بسیار تکان‌دهنده است، زیرا درک می‌کنید که در ذهن او چه می‌گذرد، او هیچ وقت افکارش را به زبان نمی‌آورد.”

“مرس کانینگهام بی‌حرکتی را اجرا می‌کند”، بر اساس اثری از جان کیج، نیویورک، ۲۰۰۷

دین در استفاده‌اش از شانس به تاثیر کیج و کانینگهام اذعان دارد: “آنها در مقایسه با من، دید سخت‌گیرانه‌ و دقیق‌تری به شانس داشتند. آنها فرمولی برای به پیش آوردن شانس ساخته بودند. من ناشی تر از آنهایم، ولی هرگاه که شانس و بخت به سمتم بیاید، از آن استقبال می‌کنم. اگر چیزی مرا به مسیری دیگر بخواند، با آن همراه می‌شوم.”

“گرهارد ریختر” (Gerhard Richter) هنرمند دیگری است که در آثارش تصادف یا شانس نقش برجسته‌ای را ایفا می‌کند. مجموعه او با عنوان “نقاشی‌های کیج”، بزرگداشتی روایت‌گونه از این آهنگساز بزرگ است: مجموعه‌ای از آثار انتزاعی که ریختر در هنگام خلقشان به موسیقی جان کیج گوش می‌کرده است. به گفته “مارک گادفری” (Mark Godfrey) که اخیرا گرداننده نمایشگاهی از آثار ریختر در موزه “تیت مدرن” بوده‌است، ریختر در زمان خلق این آثار، آثار دیگری را با استفاده ازاین طرز فکر جان کیج می‌آفرید: نقاشی‌های چهارخانه‌ای که از مربع‌های کوچک رنگی تشکیل یافته و با الهام از پنجره کلیسای کلن که اثر او است، خلق شده‌اند. این آثار در سال ۲۰۰۸ در نمایشگاهی در گالری سرپنتین به نمایش گذاشته شدند. گادفری در این باره می‌گوید: “او برای مشخص کردن این که هر کدام از مربع‌ها باید به چه رنگ و در کدام جهت باشند، روش خاصی را در پیش گرفت: در آتلیه‌اش مقداری توپ تنیس روی میز وجود داشت که روی هر کدام از آنها شماره‌ای نوشته شده بود. او توپی را از ظرف شیشه‌ای در آورده و شماره روی آن را که مربوط به رنگی به خصوص بود را خوانده و بدین گونه شکل و حالت این نقاشیهای شطرنجی را مشخص می‌کرد. بنابرین این آثار را با روشی کاملا کیجی بر اساس تصادف و شانس خلق می‌کرد که این روش نه تنها رنگ مربعها را، بلکه جهت آنها را نیز مشخص می‌کرد. چیزی که در این میان مشخص است، تفاوت بسیار این دو سری با یکدیگر است با وجود اینکه تقریبا در یک دوره آفریده شده‌اند- “نقاشیهای کیج” که به وسیله اسکوی‌جی ترسیم شده و بقیه که با الهام از پنجره کلیسای کلن خلق شده‌اند- در هر صورت تحت تاثیر کیج به وجود آمده‌اند.

گرهارد ریختر، پنجره کلیسای کلن، ۲۰۰۷

به نظر می‌رسد که تاثیر جان کیج به این زودی‌ها از بین نرود. هنگامی که نمایشگاه “تانک‌‌ها” (Tanks) در موزه مدرن تیت در جولای سال پیش آغاز به کار کرد، هنرمندان تلاش می‌کردند تا شاخه‌های تازه شکفته هنر اجرایی، چیدمان، فیلم و ویدیو را نمایان کنند و از تکیه هنر سنتی بر اشیاء بگریزند. کیج قبلا با بدبینی درباره تمایل به ” احساس امنیت در شیئیت (thingness) یک اثر، و بنابرین نادیده گرفتن اثر، و قرار دادن موانعی در راه رسیدن به لذتی آنی” صحبت کرده بود. در نمایشگاه “تانک‌ها” هنرمندان به جستجوی این “آنی بودن” اند. جواکیم پیسارو چنین می‌گوید: ” کیج همیشه از فتیشیزم (شئ‌پرستی) و تبدیل اثر هنری به شیئی مقدس، می‌ترسید. او واقعا به این موضوع بی‌اعتنا بود و سعی می‌کرد که به عنوان یک شیء، روی شانه‌های اثر خلق شده، بار زیاد و ارزشی بیش از اندازه نگذارد”.

جرمی میلار عقیده دارد که فضاهایی چون “تانک‌‌ها” بدون کار پیش‌گامانه کیج، نمی‌توانسته‌اند وجود داشته باشند و این خود شاهدی بر اهمیت بسیار جان کیج است. میلار فرهنگ موسیقی و موسیقی‌دانان “گرو” (Grove) را یادآوری می‌کند که در آن درباره کیج چنین نوشته است: “تاثیر جان کیج بر موسیقی قرن بیستم از هر آهنگ‌ساز دیگری بیشتر است.” میلار می‌گوید: “او بدون شک بزرگ‌ترین آهنگ‌ساز نیمه دوم قرن بیستم و شاید تاثیرگزارترین هنرمند نیمه دوم آن قرن است………….. انگار که او همه چیز را تغییر داد – آن چیزی را که ما امروز به عنوان هنر می‌شناسیم- همان‌گونه که دوشام این کار را کرد.”

زهیریگ بلوچی و پیدایش یک موسیقی” کلاسیک “

فصلنامه فراایران، شماره دهم

جان دورینگ

دیباچه: موسیقیدانان حرفه ای بلوچ

در زمان های دور، بلوچ ها در شمال و مرکز ایران می زیستند. گویی از سده ی دهم میلادی، آنها کم کم به سوی جنوب ایران روانه شده و تا مرز هندوستان پیش رفتند. امروزه بیشتر بلوچ ها در سرزمینی زندگی می کنند که پاکستان باختری و ایران جنوبی را در بر می گیرد. بلوچ ها در سده ی بیستم میلادی در کرانه ی عربی خلیج فارس پخش شدند. در دوران این مهاجرت دراز مدت بلوچ ها با سایر دسته های نژادی مانند براهویی، سیندی، لاسی، جت و دیگر گروه ها برخورد کردند. در میان آنان، ایلاتی بودند که به انجام کارهای دستی مانند زرگری، آهنگری و یا خنیاگری می پرداختند. استاهای۲ کنونی بلوچ از میان این گروه ها برخاسته اند و بیشتر به ایلات رند و زنگشاهی وابسته اند. شاید این گروه ها شاخه ای از نژاد ایلات کولی و کولیانی باشند که گذشته ی تاریخی آنها به زمان های دوردست می رسد، همچنان که فردوسی طوسی نیز در شاهنامه ی خود از آنها یاد کرده است.

با توجه به نقش میراث داری موسیقیدانان بلوچ در فرهنگ زندگی بلوچی این پرسش پیش میآید که موسیقی بلوچ ها تا چه اندازه نسبت به ریشه های خود به ویژه در وادی جنوب در مکران اصیل مانده است. با بررسی این موسیقی درمی یابیم که لایهی قدیم ایرانی در برخی مقام ها مانند قبله و صلو و وزن های شش هشتم و هفت هشتم، با لایه ی دیگری از سمت خاور پوشیده شده و از آن موسیقی بلوچی به دست آمده که رنگ و بویی بین ایرانی و هندی پیدا کرده است، بدین معنا که بین مقام و راگا جای گرفته است. رنگ هندی این موسیقی بر پایه ی مرکزی بودن نت شاهد (سا در هند) در همه ی آهنگ ها و یا ساختارهای مقامی و همچنین درجه بندی اساسی نیم پردگی در مقام هایی است که درسنت های موسیقی ایرانی و عربی یافت نمیشود. هم چنین کاربرد سیم ها و احزان و همنوازی و احزان ضربی یعنی ساز تنبورگ به آن چهره ی هندی می بخشد. در این موسیقی پرده و گام و … مانند اجزای موسیقی هندی اند. درباره ی ویژگیهای وزنی این موسیقی باید بگوییم که دارای وقفه های لهجه دار، ظرافت حالت ریتمیک، آزادی در اجرا و ریتم های بینابین ضربه های ۷ و ۸ ، ۳ و ۵ و ۵ و۷ تایی است. همچنین در این موسیقی گام های شش نتی در یک اکتاو یافت می شود که شاید رد پایی از سنت محلی بوده است که به دست استاها وارد این موسیقی شده است. در هر حال، این لایه ها خیلی از هم جدا نبوده و پایه ی موسیقی سنتی مکران را می سازند. این سنت در ناحیه ی دشتی یاری و مرکز شهری کولوا، راسک و بندرهای چابهار، گوادار و پنسی در ایران و پاکستان دیده می شود. در این ناحیه است که بلوچ ها آن را محلی برای یافتن بالاترین صورت موسیقی خود یعنی شرواندی۳ می نامند. شرواند همان نوازنده ی آوازه خوان است. ما نمی توانیم اینان را خوانندگان مردمی یا همه پسند بنامیم زیرا هنر موسیقی شان بسیار گسترش یافته است و جای آن در ردیف موسیقی علمی است، ولی از سوی دیگر جایگاه آنان از دیدگاه فرهنگی مانند عاشق های بزرگ در آذربایجان و یا بخشی های ترکمن است. این موسیقی بالاتر از همه ی سبک های حرفه ای دیگر و یا سبک های سنتی مانند گروه ترانه هایی چون صوت، نازینک، غزل و یا موسیقی خلسه مانند گواتی دمالی است.

۱ زهیریگ چون یک سبک و مقام

در شرواندی آوازهای موزون با تکه های بدون وزن به نام الحان آمیخته میشوند. می توان این الحان را که با مهارت اجرا میشوند با آواز ایرانی برابر دانست. این موسیقی آوازی مانند گونه های سازی است و با سرود بلوچی که ایرانی ها آن را قیچک می نامند یا با نی دوتایی به نام دونلی و ساز بنجو نواخته میشود. در این موسیقی ست که گروه مقام های زهیریگ۴ به کار گرفته می شوند. زهیریگ دو نشانه و معنی دارد: ۱ گونه ی بدون وزن که با مهارت و چیره دستی اجرا می شود ۲ واژه ی بلوچی که برابر با مایه یا مقام عربی، ایرانی و ترکی و یا راگای هندی به کار گرفته می شود.

آوازخوان یا همان شعرگو یا شروان در شرواندی، بیشتر با ساز کمانه ای سرود همراه می شود. این همراهی با بخش الحان که بدون وزن است در یک مقام ویژه ی زهیریگ گشایش یافته و بین نیم تا پنج دقیقه گسترش می یابد. در اجرای سازی، نوازنده می تواند آزادانه زهیریگ را گسترش داده و یا این که چند تای آنها را به هم پیوند دهد. پس از نواختن یک تکه ی وزن دار یا زیمل۵، گاهی نوازنده با انگاره ی کوتاه زهیریگ در همان مایه به کار خود پایان می دهد. کم و بیش بسیاری از نوازندگان، مقدمه ی الحان را در همان مقام (زهیریگ) مانند زیمل اجرا می کنند. در اینجا باید بگوییم که پیوند زهیریگ و زیمل همانند الپ و تومری هندی است. جای شگفتی است که خوانندگان، بیشتر آوازشان را با الحانی در یک مقام آغاز کرده و آن را با زیمل در مقامی دیگر پی می گیرند و در اجرا به سازگاری مقام ها کاری ندارند.

همه ی نوازندگان حرفه ای مکران کمی بیش از دو یا سه گوشه ی بدون وزن پایه ای را می شناسند. این گوشه ها وابسته به یک زهیریگ ویژه اند، و بیشتر وقت ها اینان حتا نام این گوشه ها را نمی دانند. شاید این ناآگاهی دلیلی باشد بر این که نزد پژوهندگانی نیز که این موسیقی را بررسی میکنند، مفهوم مقامی زهیریگ درک نشده است. شاید تنها اجراکنندگان شرواندی که همه ی آنها به ده یا دوازده تن میرسند، بینشی روشن و کامل از گونه های مقامی زهیریگ داشته باشند. نکته ی مهم این است که از یک سو دانستن مقام زهیریگ به شایستگی آوازخوان یا نوازنده ای که در رتبه ی استادی است افزوده و از سوی دیگر زهیریگ، جوهر و بنیاد موسیقی بلوچ بوده و ساختار آهنگ ها، آوازها و نواهای موسیقی بلوچ را می سازد. به گفته ی استادان بلوچ، هر گونه آهنگ بلوچی از این یا آن زهیریگ جاری می شود، مانند هر گونه آهنگ کلاسیک ترکی که جایگاهی در یک مقام ویژه دارد.

هر زهیریگ را می توان خیلی زود با کمک برخی نشانه های مقامی مانند چند نت اولیه و وابستگی آنها با نت شاهد و همچنین از ویژگی ساده ی انگاره هایی که از دو یا سه نت درست شده اند و یا از گام۶ آنها شناسایی کرد. این ویژگی در موسیقی دستگاهی ایران نیز یافت می شود.

زهیریگ ها ساختار بسیار ویژه ای دارند که با شروع، پایان، مسیر (یا سیر)، جایگاه مقامی و انگاره های اساسی آن شناخته می شود. باید گفت، هر زهیریگ ساخته ای است که کم و بیش جای زیادی برای بداهه نوازی دارد.

۲ زهیریگ، نمایانگر «موسیقی کلاسیک بلوچی»

آ از ا جرا تا مفهوم های نظری

هر زهیریگ از دستورات سختی پیروی می کند. در موسیقی بلوچ هیچ گونه نظریه پردازی مانند مقام و راگا صورت نگرفته است.

پرده ها یا انگشت گذاری: استادان بلوچ اشاره به جای انگشتان روی سیم سرود می کنند. در گفت و شنود با یکی از استادان شرواندی، گفت و گو از تات به میان آمد که اساسی ترین گام مقامی ست. این جور بر می آید که برخی از استادان شرواندی میان زهیریگ اساسی و زهیریگ به دست آمده از آن، تفاوت می گذارند. در تات جای انگشتان روی سیم لا و سیم می یکسان است. به این گونه مقام ها که سیم ها آینه ی یکدیگرند، تات می گوییم. مانند زهیریگ میانگ که گام آن لا سی دو ر/ می فادیز سل لا بوده و یا زهیریگ کارآ که گام آن لا سی بمل دودیز ر/ می فا سل دیز لا است.

ب زهیریگ، سنجشی برای شایستگی نوازنده

در درجه شناسی موسیقی، زهیریگ مانند یک مقام یا سیستم راگاست و بدین رو برجسته ترین جایگاه را دارد. استاد کریم بخش می گوید که زهیریگ همپایه و هم گوهر و ذات بنیادی موسیقی بوده که داشتن دانش آن، نشانگر درجه ی استادی نوازنده است. گهگاه او با شیفتگی تمام بیان می کند که زهیریگ موسیقی کلاسیک بلوچی است. کریم بخش موسیقی را با دریای بی کران «علم» برابر می داند؛ بدین پایه که هر چه آن را بیشتر می آموزید، باز هم هیچ نمی دانید. اجرای این زهیریگ ها که وزن آنها را نمی توان شمارش کرد، سخت است و نواختن آنها به مهارت نیاز دارد به خاطر سپردن آن نیز آسان نیست. از جانب دیگر در سبک زهیریگ میزان آفرینندگی نوازنده به طور آشکار با شدت و توانایی نوازنده در اجرای آهنگ های بی وزن نمایان می شود. در حالی که در اجرای زیمل وزن دار جا برای بداهه نوازی کمتر است. کم و بیش همه ی استادان سبک های سبک تر مانند صوت، دمالی و گواتی حتی نام زهیریگ ها را نمی دانند و بسیار کم اند آنهایی که می توانند بیش از دو تا سه تکه را به صورت یک جا اجرا کنند.۷

روزی یکی از این نوازندگان، زهیریگی را نواخت ودیگری که از او بزرگتر بود، پرسید نامش چیست؟ در ابتدا به او گفت «زهیریگ پارسی»، واژگانی که هیچ معنایی ندارد. تنها این که سبک بلوچی در جنوب ایران با مکتب کراچی یکی نیست، زیرا مکتب کراچی دارای زهیریگ نیست. سپس آن بزرگتر به او خندید و گفت: «نامی دارد ولی شما نمی دانید». او رنجید و افزود که این زهیریگ ها هیچ گونه نامی ندارند، و یا این که شاید در گذشته نامی داشته اند ولی نامشان فراموش شده است. با پرسیدن نام زهیریگ، دیگری که بزرگتر بود می خواست نشان دهد که موسیقی یک دانش است، دانشی که هر نوازنده ای به آن آگاه نیست.

پ زهیریگ، نمایانگر یک مفهوم یکی کننده

واژگان «موسیقی بلوچی» تمامی گونه های موسیقی بلوچی را در ذهن ما متبادر می کند. این برداشت از زاویه ی زبان شناسی نبوده، بلکه ازدیدگاه یک پارچگی زبان موسیقایی است. هنگامی که از موسیقی بلوچی نام می بریم مقصود این نیست که این موسیقی باید حتما به زبان بلوچی باشد، بلکه باید یک میدان موسیقایی را ببینیم. زمانی که هنوز خود بلوچ ها نیز سخن از مفهوم «موسیقی بلوچی» به میان می آورند، هدف شان از این گفته این است که این واژگان تمامی گونه های موسیقی بلوچی را در دل خود دارد. برای روشن کردن پیام «موسیقی بلوچی» تنها گردآوری آهنگ های موجود کافی نیست، زیرا با وجود گستردگی و گونه گونی بی پایان آن، گردآوری همه ی اجراها کاری بس دشوار است. از سوی دیگر حتا اگر تمامی گونه های موسیقی بلوچ را نیز گردآوری کنیم، باز هم برای مفهوم دادن به واژگان «موسیقی بلوچی» کم است. برای دریافتن مفهوم موسیقی بلوچی، تنها راه این است که همه ی این آهنگ ها را در یک چهارچوب ساختاری مقامی بگنجانیم که همان زهیریگ است. افزون بر نقش مفهومی باید بدانیم که زهیریگ دارای امتیازات چشمگیری است مانند پیچیدگی آن و حالت های اساسی آن چون بیان درد و اندوه و شکل پذیری آن که به آن ویژگی جوهری می بخشد، بدان رو که می توان تمامی گونه های ممکن را از آن به دست آورد.

با این پنداشت که خیل بی شماری از آهنگ های وزن دار از چندین مقام و شکل های مقامی به دست می آید، نمی توانیم بگوییم که در بستر تاریخ یا در عمل هم بدین گونه بوده است. به بیان دیگر نمیتوانیم نشان دهیم که زهیریگ پیش از زیمل (آهنگ وزن دار) بوده است و شاید این پندار را نپذیریم که زهیریگ سرچشمه ی تمام موسیقی بلوچی باشد. از آنجایی

که نمی توانیم برهانی برای پیشینگی تاریخی و ایجادی زیمل نسبت به زهیریگ بیاوریم، بنابراین میتوانیم بگوییم که شاید خواست بلوچ ها این باشد که برای ساماندهی موسیقی خود که در سرزمینی گسترده پراکنده است، آن را تا مرتبه ای مانند راگا بالا برده اند. باید بگوییم که مانند دیگر فرهنگ های ایلی، چادرنشینی و شفاهی، این موسیقی نیز کم و بیش سازماندهی روشنی ندارد. بنابراین جای شگفتی نیست که با بیداری حس ملی بلوچ ها، تمایل به گردآوری ساختارهای مقامی در میان موسیقیدانان اهل دانش در شهرهای بزرگ مانند کراچی و زاهدان پدید آمده باشد.

ت مقام و مکان

زهیریگ بلوچی به مفهوم فضایی مدال مقام زهیریگ دارای ویژگی اندازه گیری در فضاست به همین جهت می توان آن را در ایجاد نظریه ی علمی برای موسیقی بلوچی به کار برد.

مقام های زهیریگ از راه جای انگشتان روی سیم سرود شکل گیری این نظریه را در ذهن ما ممکن می سازند.۸ افزون بر بررسی فضایی، استاد کریم بخش موسیقی بلوچی را به درختی مانند میکند که شاخه هایش زهیریگ های بنیادی اند چون سیم، میان، کارآ، وصال، قبله، بشکارد و… او می گوید که هر شاخه ی زهیریگ به نوبه ی خود دارای شاخه های دیگری است (این درخت مقام ها بسیار نزدیک به درخت مقام عربی یا نوع های عربی است) که می توانیم آنها را دو جور بررسی کنیم: یکی این که هر زهیریگ دارای نمودها و شکل هایی است که از آن به دست می آیند و دیگر این که از هر زهیریگ خیل بی شماری زهیریگ زاییده می شود که بلوچ ها به آن برآمد یا شکل می گویند و به گفته ی آنها همواره همان زهیریگ است ولی به نمودهای گوناگون اجرا می شود.

پدیده ی کلاسیک سازی که پیرامون زهیریگ شکل می گیرد، با روند جدا شدن آهنگ های محلی از سرزمین خود و جا گرفتن آنها در دایره ی هنری دوام مییابد. به بیان دیگر آهنگ هایی که در گذشته وابسته به مردم یک محل بوده اند، حال دیگر در میدان بزرگتری وارد شده و از آن همه ی بلوچ ها می شوند.

چنین روندی را می توانیم در سایر فرهنگ ها هم بیابیم، همچنان که در مقام عربی، در ردیف ایرانی و آذری و راگای هندی نیز بدین گونه بوده است. در این باره استادان بزرگ کوشش کرده اند تا جهان موسیقی را که در سرتاسر بلوچستان پراکنده شده در یک جا گردآوری کرده و با این شیوه گنجینه ی موسیقی خود را گسترش دهند.

برخی از زهیریگ ها ریشه های محلی روشنی دارند که نامشان گواه آن است. موسیقی مردم هر ناحیه بیشتر دور یک یا دو مایه یا مقام می چرخد. از دیگر سو نیز، نام بسیاری از زهیریگها برگرفته از نواحی گوناگون در بلوچستان است. استاد کریم بخش درباره ی زهیریگ کردی که اکنون نزد همه شناخته شده است، چنین می گوید: «در گذشته، تنها پیرزنی آن را می خوانده و نزد استادان شرواندی ناشناخته بوده است، ولی کم کم وارد موسیقی بلوچی شده و با اشعار پارسی خوانده می شود.» رسول بخش، نامی ترین نوازنده ی سرود که بیش تر در مکران ایران زندگی می کند، بیان می کند که پیش از او گنجینه ی زهیریگ در نزد استادان آواز شرواندی چندان پربار نبوده است، ولی او با وام گرفتن از موسیقی های گوناگون در سرتاسر بلوچستان این گنجینه را گسترش داده است. استادان بلند مرتبه مانند او همواره در حال گشت و گذار و پژوهش در جای جای بلوچستان اند و باید بیفزاییم که این کار در توان سازندگان و نوازندگان ساده ای نیست که در دایره ی فرهنگی بسته و کوچکی به سر میبرند. رسول بخش میافزاید که او گاهی با برخی نوازندگان محلی برخورد کرده است که آهنگ های کهن و زیبای محلی را می نواخته اند. او آنها را برداشت کرده و به سبک هنری و پیچیده تری اجرا کرده است. می توانیم بگوییم که این خود راهی برای ساماندهی موسیقی بلوچی است.

ث روند کلاسیک شدن

در برابر علوم، همیشه دانش عملی و ایجادی وجود دارد که به بررسی مفهوم، نام و نشان ها نمیپردازد، همچنان که کریم بخش میگوید: «جوان ها تنها به اجرای موسیقی میپردازند و به نام آهنگ ها نمی اندیشند.» او نمونه می آورد که «ببینید این نوازنده ی دهلک چه خوب می نوازد ولی کاری ندارد که وزن آهنگ ها چه نامیده می شود. این جا بلوچستان است و بلوچ ها این گونه اند.» در اینجا یادآور می شویم که علم یعنی شناختن نام ها ونشان ها و یافتن ریشه ها. یکی از نوازندگان جوان بلوچ که چندی در اروپا ساکن شد، توانست خواندن و نوشتن الفبای لاتین را فراگیرد. با این ابزار روشنفکرانه ی نوین، او نوشتن را آغاز کرد و بدین رو توانست رساله ای موسیقایی درباره ی موسیقی بلوچی بنویسد. او دفتری با پوشش زیبا برداشت و آن را به چندین بخش کرد. در آخر ده تا بیست برگ آن را برای کاوش ها و دست آوردهای آینده کنار گذاشت. این بخش ها در برگیرنده ی نام شاعران بلوچ در سنت شفاهی بلوچ، نام استادان سرود (قیچک)، نام شرواندی های بزرگ، نام سازندگان بزرگ یا استاها، نام نامه ی زهیریگ ها و نام آهنگ های قدیمی (مانند صوت، نازینک و …) و دیگر است. از آنجایی که او اندکی سولفژ هندی و اروپایی را فراگرفت، توانست گام برخی از زهیریگ ها و حتا چندتایی از مقام های اساسی ایرانی مانند شور و ماهور را نوشته و نشان دهد. در راه سفر به پاکستان او همواره این دفترچه را با خود برمیدارد تا شاید بتواند به دانش خود بیفزاید.

پس از چندی پی بردم که استاد او، کریم بخش نوری که در کراچی زندگی می کند، نیز چنین نوشته ای فراهم کرده که نه تنها نام و نشان ها را برشمرده بلکه در آن اشعاری را که خود سروده یا گردآوری کرده، داستان ها و حکایت هایی که در دیدار با نوازندگان بزرگ شنیده، کلیدها و دستوراتی درباره ی کوک کردن سرود و دیگر نکته ها را آورده است. در یکی از بخش ها او گفته ی یکی از نوازندگان را رد می کند که می گوید پدرش سیصد زهیریگ می داند و میافزاید که سخنش راست نیست، زیرا بیش از بیست و چندی زهیریگ نداریم. در یکی از بخش ها نیز از دیدار خود در سال ۱۹۹۳ با یک موسیقی شناس فرانسوی سخن به میان می آورد.

هر کس که کمی آگاهی از تاریخ موسیقی عرب، ایران یا آذری داشته باشد به چنین نوشته ای، هر چند ساده و ابتدایی ارزش می گذارد، زیرا در چنین روند روشنفکرانه و از راه همین نوشته هاست که موسیقی روستایی، ایلی و سنت های مردمی تا درجه ی موسیقی هنری و علمی بالا می رود. در اینجا می پرسیم که موسیقی عرب ها در دوره ی بنی امیه یا در اوایل حکومت عباسی چه بوده است؟ آیا بدون برخورداری از کتاب الاغانی یا رساله ی الکندی، اتنوموزیکولوگ ها آن را «موسیقی هنری» می شمردند؟ موسیقی آذربایجان در میانه ی سده ی نوزدهم چه بوده است؟ مردمی، کلاسیک و یا حرفه ای؟ با گردآوری و نوشتن است که موسیقی به درجه ی هنری می رسد. کلاسی سیسم پدیده ای است برای سازماندهی، فهرست بندی و گردآوری تمامی آنچه که در میدان فرهنگی ما پراکنده است. در روند گرد آوری به پدیده های تاریخی، حکایت ها، خاطرات و زنجیره های استاد و شاگرد و مکتب ها می پردازیم. موسیقیدانان بلوچ برای مکتب واژه ی گرانه را به کار میبرند که در هندوستان نیز به کار گرفته می شود.

۳ سرمایه دار، پشتیبان هنرمند

پس از همه ی این پژوهش ها و گفت و گو با استادان بزرگ، به این باور می رسیم که موسیقی حرفه ای بلوچ نشانه ی زنده ای از موسیقی است که چهره ای مابین موسیقی مردمی و موسیقی هنری دارد. یا به بیان دیگر بین «موسیقی کوچک» و «موسیقی بزرگ» جا دارد. بر پایه ی رای استادان بلوچ، در اینجا برخی نکته های دیگر را به میان می آوریم:

۱ مانند هر موسیقی هنری دیگر، برای رسیدن به رده ی نوازنده ی حرفه ای بیش از ده سال و برای رسیدن به درجه ی استادی شاید تا بیست و پنج سال زمان لازم باشد.

۲ شرواندی «موسیقی ادیبانه» است که به سواد شعری نوازنده بستگی دارد و در برابر آن دمالی گواتی که موسیقی درمانی و خلسه است و به خودی خود موسیقی حرفه ای دیگری است که وابسته به شاعری نیست و به توده ی مردمی وابسته است.

با این همه، برای پذیرش کلاسیک بودن موسیقی بلوچ، کمبود یکی دو مورد به چشم می آمد. نخست این که یک نظریه ی محکم از موسیقی بلوچی و دیگر این که پذیرش رسمی این موسیقی. ابتدا با خود گفتیم که میتوانیم با همکاری استادان پیر و جوان نظریه ی موسیقی بلوچی را بنویسیم. ولی به جای رفتن از مرحله ی فرهنگی و تاریخی و شفاهی به دوران کتبی، دیدیم بسیار کاراتر است که از مرحله ی کتبی بگذریم و یک راست به مرحله ی فرهنگی صوت و تصویر وارد شویم. بدین معنی که نوار تصویری از موسیقی کلاسیکی بلوچ را جهت بیان ویژگی های موسیقی بلوچ برای بلوچ ها و نه برای موزیکولوگ های غربی فراهم نماییم.

ما به همراه یک نوازنده ی بلوچ کار فیلم برداری را تا آنجا که در توان داشتیم برای این هدف آغاز کردیم. کم کم پی بردیم که آخرین گام در جهت پرورش موسیقی کلاسیکی بلوچ، یافتن سرمایه داران و پشتیبانان است. موسیقیدانان همواره گفت و گو از این می کردند که: «در گذشته خان ها و امیران از شاعران، خوانندگان و نوازندگان پشتیبانی می کردند، ولی امروزه هیچ کس این موسیقی را نمیفهمد و در شهری مانند کراچی۹ آنها ناچارند تنها در مراسم خلسه نواخته و دست مزد اندکی دریافت کنند.»

تنها در مکران باختری و در دوبی است که استادان شرواندی بلوچ می توانند زندگی خود را بچرخانند. آنها چشم داشتی به کمک دولت های ایران و پاکستان ندارند و پشتیبانی آنها را نیز باور ندارند. نوازندگان مکران جنوبی حتی نام سازمان رسمی و هنری و بزرگ مانند لوک ویرسا را هم نشنیده اند. از سوی دیگر بهترین نوازندگان شرواندی نیز اگر از سوی سازمان های ایرانی فراخوانده شوند، تمایلی به همکاری با آنها را ندارند و اینان هیچ گاه به تهران نرفته اند و میلی هم به رفتن ندارند. یکی از استادان بزرگ بلوچ در کراچی می گوید که من تنها یک خانه نیاز دارم که در آنجا بتوانم به شاگردانم موسیقی بیاموزم. (چون که در ۲ اتاق او ۱۰ نفر زندگی می کنند.) ما دریافتیم که باید یک بلوچ سرمایه دار بیابیم که ببالد که در سرای او نوازندگان گرد هم بیایند و بدین رو او استادان سنتی را زیر بال خود بگیرد. در آخر، سوداگری ثروتمند یافتیم و سه تن از استادان بلوچ را با او آشنا کردیم. ما به او دو جلد که در رادیو فرانسه چاپ شده بود هدیه دادیم. نوازندگان پیراهن زیبا پوشیدند و خود را خوب و با ادب نشان دادند و کوشش کردند که خاطر خود را از این فاصله ی طبقاتی میان خود که لولی به شمار می آیند و اشراف و ارباب زمان پاک کنند. جای شک است که همه ی این تلاش ها برای رسمی کردن موسیقی هنری بلوچی به جایی بیانجامد، ولی آنچه که پیدا و روشن است این که درتاریخ، بر موسیقی های بزرگ کم و بیش این گونه گذشته است.

۱ واژه ی کلاسیک از گفتار روزمره میان خنیاگران بلوچ برگرفته شده است.

۲ واژه ی استا در زبان بلوچی همان استاد در زبان پارسی است.

۳ شر به معنی شعر است و وان به معنی آوازخوانی است. این بررسی از سال ۱۹۹۲ تا ۱۹۹۶ بر اساس پژوهش در کراچی و گوادار در پاکستان انجام شده است و برای آگاهی بیشتر به کتاب شناسی که در متن انگلیسی آمده نگاه کنید.

۴ زهیریگ یا زهیروک خاطرات عمیق و اندوهگینی را یاد آور می شود. او می گوید من زهیروان یعنی اندوهگینم. به گفته ی خود بلوچ ها، زهیریگ همان «به یاد دانستن دوست» و یا یادکردن از دلدار است.

۵ در واژه شناسی بلوچ، آهنگ های وزن دار را زیمل نامیده و به گونه ی دیگر که بدون وزن است، الحان می گویند. این واژه ها را در نواحی خاورمیانه در آسیا از عراق تا افغانستان نمی شناسند.

۶ با نواختن نخستین نت یا انگاره ی کوتاه یک زهیریگ، نوازندگان قیچک به روشنی مقام آن را به خواننده نشان می دهند.

۷ باب ترین آنها اشرف دور، سیم (باهو) کیچی و تیکو است.

۸ مانند دستگاه در ردیف ایرانی که به معنی جای انگشتان روی دسته ی ساز است یا واژه ی دساتین در رساله های قدیم.

۹ نزدیک به دو میلیون بلوچ در کراچی زندگی می کنند.

درآمدی بر موسیقی ایرانی

هرمز فرهت

برگرفته از کاتالوگ فستیوال موسیقی شرق

دانشگاه دورهام، انگلستان

پیشینه تاریخی

تاریخ رشد و تکامل موسیقی در ایران (پارس) به دوران ماقبل تاریخی باز می گردد.”اختراع” موسیقی به شهریار بزرگ افسانه ای، جمشید، نسبت داده شده است. از اسناد و مدارک جداگانه ای که از دوره های مختلف تاریخی ایران به دست آمده چنین استنباط می شود که پارسیان دارای فرهنگ موسیقائی غنی و پیچیده ای بوده اند. علی الخصوص از دوران ساسانی (۲۲۶ تا ۶۵۱ م.) شواهد فراوانی به دست آمده که بر وجود حیات موسیقائی پویائی در سرزمین پارس دلالت دارد. از این دوره نام موسیقیدانان برجسته ای چون باربد، نکیسا و رامتین به همراه عنوان برخی از آثارشان از گزند زمان مصون مانده است.

با ظهور اسلام در سده هفتم میلادی موسیقی ایرانی، همانند دیگر خصایص فرهنگی ایران، از عناصر اصلی سازنده چیزی شد که از آن پس تا به امروز به نام “فرهنگ اسلامی” شناخته می شود. موسیقی دانان و موسیقی شناسان ایرانی مقتدرانه بر حیات موسیقائی امپراطوری شرقی اسلامی تسلط یافتند. نام هائی چون فارابی (وفات ۹۵۰ م.)، ابن سینا (وفات ۱۰۳۷ م.)، رازی (وفات ۱۲۰۹ م.)، ارموی (وفات ۱۲۹۴ م.)، شیرازی (وفات ۱۳۱۰ م.) و مراغی (وفات ۱۴۳۲ م.) تنها مشتی هستند از خروار، در میان پیشگامان موسیقی ایرانی دوره اسلامی. در قرن شانزدهم میلادی و در زمان سلطنت سلسله صفویه (۱۴۹۹ تا ۱۷۴۶ م.) “عصر طلائی” جدیدی در موسیقی ایرانی آغاز شد. با این حال از آن زمان تا دهه سوم قرن بیستم میلادی، این موسیقی به تدریج به هنری تزئینی و تفسیری صرف تنزل یافت که در آن نه مجالی برای رشد خلاق و نه میدانی برای تحقیقات علمی باقی مانده بود.

از اوایل قرن بیستم بار دیگر موسیقی ایرانی تلاش برای دستیابی به ابعادی وسیع تر را آغاز کرد. انگیزه قدرتمندی برای خلاقیت، ورای سنت های دیرین و شناخته شده، و توجه به پژوهش در عناصر ساختاری در میان فعالان این رشته ظاهر گردید. با این همه، آن چه که امروز به عنوان موسیقی ملی ایران می شناسیم ادامه سنت گذشته است که مهر برجسته ای از شیوه های اجرای قرن نوزدهم را بر پیشانی خود دارد.

این موسیقی سنتی یا به عبارتی کلاسیک، نماینده هنری بسیار آراسته و پیچیده است که قهرمانان آن، موسیقیدانان حرفه ای شهرنشین بوده اند. پیش از آغاز این قرن این هنرمندان تحت حمایت اشراف قرار داشتند. امروزه موسیقیدانان ایرانی در جامعه ای که با روندی تصاعدی به سوی مدرنیزه شدن پیش می رود، عموما درچنبره ضبط و پخش و رسانه تلویزیون گرفتار شده اند. به علاوه، این هنرمندان عمدتا به تدریس خصوصی و یا در مدارس موسیقی اشتغال دارند.

ساختارها

رپرتوار کلاسیک موسیقی ایرانی که در طول زمان با سنت سینه به سینه منتقل شده، شامل بدنه ای از قطعات قدیمی مدون است که “ردیف” موسیقی ایرانی نام دارد. این قطعات در دوازده دسته بندی قرار گرفته اند که هفت تا از آن ها ساختارهای مدال اصلی به حساب آمده و “دستگاه” (نظام یا سیستم) نامیده می شوند. این دستگاهها عبارتند از: شور، همایون، سه گاه، چهارگاه، ماهور، راست پنجگاه و نوا. پنج گروه باقی مانده را عموما به عنوان دستگاههای ثانویه یا مشتق شده از دستگاههای اصلی می شناسند. چهار گروه از آنها به عبارت ابوعطا، دشتی، بیات ترک و افشاری را مشتق از دستگاه شور و بیات اصفهان را زیر- دستگاه همایون می دانند. قطعات مفرد در هر یک از این دوازده گروه با نام عمومی “گوشه” نامیده می شود، اما هر گوشه برای خود عنوان خاصی دارد که اغلب عنوانی توصیفی است. یک گوشه را نمی توان یک اثر موسیقائی تعریف شده به حساب آورد؛ گوشه در واقع نمایانگر فرمول و قاعده ساختاری مدال، ملودیک و گاهی اوقات ریتمیک است که اجرا کننده باید بداهه نوازی خود را بر پایه آنها استوار کند. بنابراین ردیف منبعی نامتناهی از بیان موسیقائی به دست می دهد. قابلیت انعطاف مواد پایه و میزان آزادی در بداهه سازی به حدی است که قطعه ای که دوبار توسط یک نوازنده، در یک نشست، اجرا می گردد می تواند در ترکیب بندی ملودیک، فرم، مدت زمان اجرا و تاثیر احساسی متفاوت باشد.

قاعده کلی ساختمان مدهای ایرانی بر پایه مفهوم تتراکوردهای متصل و منفصل بنا شده، که با نظام یونان باستان قابل انطباق است. کروماتیسیسم مورد استفاده قرار نمی گیرد و یک اکتاو هرگز بیشتر یا کمتر از هفت نت اصلی نیست. بر خلاف نظر متداولی که وجود دارد، چیزی به عنوان کوارترتون در موسیقی ایرانی مشاهده نمی شود. با این حال، یک نوع فاصله بسیارمشخص و معین وجود دارد که فاصله دوم و خنثی است. با این که این فاصله ای است بسیار انعطاف پذیر، اما در تمامی واریاسیونهای خود به نحو قابل توجهی از دوم کوچک (half-step) بزرگتر و از دوم بزرگ (whole-step) کوچکتر است. فاصله دیگری که مختص برخی از مدهای ایرانی است از دوم بزرگ بزرگتر است اما آن قدر بزرگ نیست که دوم افزوده به شمار آید. در موسیقی اصیل ایرانی فاصله دوم افزوده غربی اصولا استفاده نمی شود.

از نقطه نظر ریتم، اکثریت گوشه ها انعطاف پذیر و آزادند و نمی توان آنها را به یک نظام ثابت متریک منسوب کرد. اما در هر دستگاهی، چند گوشه با قوانین متری وجود دارد که با هدف ایجاد تنوع مقطعی در تاثیرات وزنی، در بین قطعات با وزن آزاد نواخته می شوند. هر دو میزان دوتائی و سه تائی معمول است؛ و میزانهای لنگ هم در موسیقی فولکلوریک نواحی معینی دیده می شود، و در موسیقی کلاسیک ایرانی بسیار نادر است.

همانند بسیاری از سنن موسیقائی غیرغربی، موسیقی ایرانی هم از یک نظام هارمونیک مدون بی بهره است. رشد و نمو این موسیقی عمدتا ملودیک بوده است و بدین گونه، میزان بسیار بالاتری از پالودگی ملودیک نسبت به موسیقی غربی در موسیقی ایرانی یافت می شود.

سازها

تعداد سازهای موسیقی که در تاریخ کهن سال ایران یا پارس شناخته شده بیش از آن است که مجال ذکر نام همه آنها در اینجا باشد. سازهائی که در ذیل ذکر آنها خواهد رفت، در زمان حال در گستره وسیعی مورد استفاده اند:

تار: سازی است زهی و مضرابی با شش سیم و دامنه صدادهی دو اکتاو و یک پنجم.

سه تار: سازی است هم خانواده با تار با همان دامنه صدادهی، اما دارای چهار سیم. سه تار با ناخن انگشت سبابه دست راست نواخته می شود.

عود: نامی است عربی برای یک ساز کهن ایرانی به نام بربط. این نیز سازی زهی و مضرابی است با نه یا یازده سیم. ساز اروپائی “لوت” از عود مشتق شده است.

کمانچه: سازی است آرشه ای با چهار سیم که مشابه ویلونسل نواخته می شود، با این تفاوت که اندازه و دامنه صدائی آن را می توان با ویلن مقایسه کرد.

سنتور: نوعی “دولسیمر” که با مضرابهای ظریف چوبی نواخته می شود، و دامنه صدادهی آن فراتر از سه اکتاو است.

نی: نام عمومی برای انواع متعددی از فلوت.

تمبک: ساز کوبه ای اصلی در موسیقی کلاسیک ایرانی. شکل آن شبیه به گلدان است که در قسمت باریک باز بوده و انتهای آن با پوست کاملا کشیده بسته می شود.

دایره: تمبورین.

موسیقی فولکلوریک و پاپ

مفاهیم مدال در موسیقی فولکلوریک ایرانی مستقیما به موسیقی کلاسیک ارتباط دارند. با این حال در اینجا بداهه سازی نقش کمتری را ایفا می کند، از آنجا که نغمات فولکلور با اجزای ملودیک و ریتمیک کمابیش معینی مشخص شده اند. کارکرد هر ملودی فولکلور حالت آن را مشخص می سازد. ملزومات متفاوت زیبائی شناختی آهنگهای عروسی، لالائی ها، آهنگهای عاشقانه، آهنگهای خرمن، قطعات رقص و غیره با سادگی و شفافیت به اندازه و مناسبی پاسخ داده می شوند.

اکثریت سازهای کلاسیک برای نوازندگان فولکلور بیش از اندازه پیچیده و مشکل هستند. در عوض، عملا دهها ساز موسیقی از انواع مختلف در میان مردم غیرشهری رواج دارد. در واقع، هریک از نواحی ایران می تواند ادعا کند که سازی مخصوص به خود دارد. با این وجود، سه نوع ساز در تمامی صفحات کشور دیده می شود که عبارت است از نوعی شاوم (Shawm) به نام سرنا (یا زرنا)، انواع مختلف نی (فلوت) و دهل، نوعی طبل دوسره.

هر بحثی در باب موسیقی ایرانی الزاما باید اشاره ای نیز به موسیقی تلفیقی جدید ایرانی – غربی داشته باشد که در حوزه موسیقی پاپ – تجاری کاربرد دارد. استفاده از ریتمهای پاپ غربی، هارمونی های ابتدائی روی آن و بهره گیری از گروههای نسبتا بزرگی که عمدتا از سازهای غربی استفاده می کنند از عوامل مشخصه این نوع موسیقی به شمار می آیند. جنبه های ملودیک و مدال این آثار بیشتر برپایه عناصر ایرانی استوار است. در کل، زیر سوال بردن ارزش هنری این آمیزه موسیقائی و دست کم گرفتن آن، می تواند قضاوت سهل انگارانه ای باشد.

کشف زبانی بین المللی

فصلنامه فراایران، شماره هشتم

امید روحانی

موسیقی ایران گنجینه ای پر بار و غنی از نغمه های گوش نواز، ملودی های سحر انگیز، ترانه های پر معنا و روح پرور است، اما این هنر با همه ی گستره ی پهناورش و غنای اعجاب انگیز و همه ی وابستگی اش به عمق و جوهر فرهنگ ایرانی و ارتباط روحی و عاطفی اش با مردم این سرزمین، و تاریخی که به هزاران سال پیش میرسد، در جهان غرب به عنوان یک موسیقی بین المللی و قابل تبادل فرهنگی شناخته نشده است. موسیقی ما، در مواجهه با موسیقی علمی و آکادمیک و یا موسیقی کلاسیک غربی، هنری مهجور و دور افتاده مانده است. ما تنها توانسته ایم در کنسرت هایی آموزشی و معدود، گوشه هایی از این موسیقی پر بار و پر زمینه را به گوش مخاطبانی اندک برسانیم.

در تبادل فرهنگی بین شرق و غرب، موسیقی ما از موسیقی هند و ژاپن، از ریتم های افریقایی و موسیقی و رقص های امریکای لاتین عقب مانده است. چه چیزی باعث شده که ما نتوانیم در این حیطه ی وسیع از هنر، از موسیقی خود برای یک تبادل هنری بهره ببریم؟ این موضوع یک مناظره شد بین لوریس چکناواریان، آهنگساز، موسیقیدان و رهبر ارکستر ارمنی الاصل ایرانی و فریدون ناصری ، موسیقی شناس و رهبر ارکستر سمفونیک تهران.

آیا گنجینه ی موسیقی ایران، متشکل از موسیقی محلی و بومی، موسیقی سنتی و ردیفی این گنجایش را دارد که در سطح بین المللی و جهانی، با زبان موسیقی علمی و آکادمیک طرح و اجرا شود و فقط

به عنوان هنری شرقی و حاشیهای به آن نگاه نشود؟

لوریس چکناواریان: ما نوعی موسیقی داریم که بومی است و بین مردم و در روستاها و نقاط مختلف این سرزمین جریان دارد. این موسیقی سینه به سینه انتقال می یابد. به مراسمی خاص، چون عروسی، ختنه سوران، تولد و جشنها وابسته است و جنبه ی علمی ندارد. در تاریخ موسیقی، هنرمندانی چون بلابارتوک و کومیتاس در کشورهای خود، این نوع موسیقی را نتنویسی و ثبت کرده اند و ما تا کنون چنین نکرده ایم.

نوع دوم موسیقی دستگاهی، ردیفی یا سنتی ماست که بسیار هم والاست. همان قدر والا و گسترده که موسیقی علمی غربی. استادی در آن به سال ها تمرین و ممارست نیاز دارد.

و موسیقی نوع سومی هم داریم که موسیقی مذهبی ست، مثل موسیقی تعزیه.

کمابیش میان همهی ملتها به این نوع موسیقی ها بر می خوریم. این جزیی از فرهنگ موسیقایی یک سرزمین و ملت است. اما فرهنگی دیگر هم هست که بین المللی ست و ما به آن موسیقی علمی بین المللی میگوییم که با پیدایش ارکستر آغاز شده و با ارکستر و نت نویسی و رعایت قوانین علمی اجرا و شناخته میشود. آهنگسازان بسیاری از کشورها و فرهنگهای گوناگون، از ملودی ها و قطعات موسیقی محلی، بومی و سنتی خود در ساخت آثار ارکستری استفاده کرده اند، مثل چایکوفسکی یا لیست یا هنرمندانی دیگر. به سمفونی شماره ی ۳ بتهوون گوش فرا دهید که تا چه حد از این نغمات در ساخت سمفونی استفاده کرده است. ما هم می توانیم از طریق ارکستر، یا آن چه زبان بین المللی خوانده می شود، با موسیقی ایرانی همین کار را بکنیم. آهنگساز می تواند در چهارچوب این ساختار بین المللی از ملودی ها و نغمه های ایرانی استفاده کند تا دنیا بتواند این نغمهها را گوش کند، لذت ببرد و بشناسد. با آثار آرام خاچاطوریان، دنیا نغمه ها و موسیقی ارمنی را شنید و تحسین کرد و یا با کارهای امیروف. هر آهنگسازی بسته به کنترپوان و هارمونی موسیقی خودش از نغمه ها و ملودیهای موسیقی بومی کشورش استفاده میکند. بارتوک وقتی میخواست تصنیف کند، از آن نوع هارمونی استفاده میکرد

که با موسیقی ملی کشورش هماهنگ و همخوان باشد.

کار روی استفاده از موسیقی ایرانی و جهانی کردنش با زبان بین المللی تازه آغاز شده است. علت عدم پیدایش آن هم فقط به این نکته بر می گردد که این کار به استعداد و نبوغ احتیاج دارد. نبوغی که شاید هنوز به ظهور نرسیده است.

فریدون ناصری: اگر در آلمان یا اتریش، روسیه یا ایتالیا، از قبل از دوره ی باروک تا به امروز، صدها موسیقیدان میبینند، دلایل بسیاری دارد اما مهم ترین دلیل این است که در اروپا، نوعی فرهنگ موسیقی در این راستا وجود داشته است. در ایران هرگز نمیتوان تکنوازی مثل ایتالیا، آلمان یا روسیه پیدا کرد. در اکثر این کشورهای اروپایی صدها تکنواز، در عالی ترین سطح علمی و عملی می توان دید. ارتباط ما در طی سال های اخیر با موسیقی بین المللی قطع بود. چند آهنگسازی هم که وجود داشتند، مثل خود لوریس چکناواریان، انسان هایی استثنایی بودند که از ایران به غرب رفتند و این رشته را تحصیل کردند. در نتیجه، ما از این نظر در ایران با اقلیتی اندک رو به رو هستیم در حالی که در اروپا، نه فقط موسیقی عامه، محلی یا بومی در جایگاه خود قراردارد، بلکه آن چه به عنوان فرهنگ موسیقی در آن کشورها جریان داشته در راستا و در جهت تداوم یک فرهنگ موسیقی علمی بوده است.

مرحوم مین باشیان در سال ۱۳۱۸، یک کنسرواتور با تعدادی نوازنده ی چک و ایرانی ایجاد کرد. این کار در جهان، صدهاسال قبل تر شروع شده بود. ما تنها ۶۰ سال منقطع در این زمینه کار کرده ایم در حالی که جهان، دست کم ۴۰۰ سال در این راستا، بی وقفه و مداوم کار کرده است. با این حال، حرکت ما در این زمینه، در عرض همین مدت کوتاه هم کم نبوده است. چکناواریان آهنگسازی ایرانیست که کارهایش در همهی جهان اجرا شده است. رستم و سهراب او، بر اساس شاهنامه ی فردوسی، اثری ست شناخته شده که در جهان شنیده میشود. ما در ایران احمد پژمان، علیرضا مشایخی و بسیاری نام های دیگر داریم هر چند تعداد آنها در نهایت به ۱۰ نفر هم نمیرسد، حال آن که آهنگسازان امروز ایتالیایی به ۳۰۰ نفر می رسند. به وجود آمدن آهنگسازانی با قدرت و با اعتبار و شهرت جهانی در ابتدای امر به تداوم یک فرهنگ موسیقایی علمی نیاز دارد.

اما میدانیم که همه ی هنرهای جدید به عنوان مایه های تجدد به فرهنگ ایرانی وارد شده اند. موسیقی کلاسیک غربی هم چنین موقعیتی دارد. ما در زمینه های تئاتر و سینما و نقاشی بسیار پیش رفته ایم اما در عرصه ی موسیقی علمی چندان موفق نبوده ایم. سهم ما در این زمینه بسیار اندک است. چرا؟

چکناواریان: موسیقی از همه ی هنرها دشوارتر است. مهارت و استادی در نواختن یک ساز به ۳۰ سال تمرین و ممارست نیاز دارد. یک نوازنده باید از ۵ سالگی شروع کند تا در ۳۰ سالگی بتواند آن ساز را بنوازد. در کمتر رشته ی هنری به چنین زمان طولانی نیاز هست. فیلم یا تئاتر هنری ترکیبی ست که در آن مهارت و خلاقیت گروهی مطرح است. در مدتی کوتاه می توان رموز، زبان و تکنیک های لازم برای نقاشی را آموخت، اما خلق و آفرینش هنری به استعداد هنرمندان مربوط است. موسیقی مقوله ای دیگر است. موسیقی هنری علمی و تکنیکی است. ریاضی و موسیقی با هم عجین اند. یک موسیقیدان ریاضی را با صدا و نوا تصنیف می کند. موسیقی به ریاضی در بالاترین سطح خود وابسته است و نیز به انضباط و برنامه ریزی دقیق.

یک ارکستر از صد نوازنده تشکیل شده است. همه ی آنها باید

ساز خود را در عالی ترین درجه ی مهارت بشناسند و تجربه ی کافی داشته باشند. هماهنگی و همنوایی در یک چنین مجموعه ای به تجربه و تمرین و کار هماهنگ و مشترک نیاز دارد تا این بافته ی ریاضی شکل موزون، هماهنگ و گوش نواز به خود بگیرد. اگر آهنگسازی می خواهد به یک خلق برسد باید ارکستراسیون بداند و درک هارمونی داشته باشد. هارمونی را میشود در مدرسه آموخت اما پیاده کردن آموختهها در

سطح یک ارکستر مقوله ای دیگر است. در موسیقی فرم، هارمونی، ارکستراسیون، تکنیک، رنگ آمیزی، زمان و … را داریم. همه ی اینها باید جمع شوند تا اثری خلق شود. بعد از خلق اثر است که میتوان به حیطه ی نقد رسید که آیا اساسا اثر خلق شده مهم و تازه و قابل اعتناست یا آهنگساز و مصنف کاری تازه و بدیع ارایه نکرده است، یعنی استعداد و نبوغ مقوله ای دیگر است. اگر نبوغ و استعدادی در کار نباشد، همه ی آموختهها و مهارتها و تخصصها به جایی نمی رسد. آهنگسازی کاری تولیدی نیست. با همه ی این دانش ها در کشوری چون دانمارک حتی به یک آهنگساز برجسته که نامش در تاریخ موسیقی ماندگار شده باشد برنمی خورید در حالی که دانمارک کشوری در قلب اروپا و در کنار دومهد بزرگ موسیقی جهانیست. در نروژ تنها نام ادوارد گریک را دارید و به وجود آمدن سیبلیوس در فنلاند یک استثناست.

اما به نظر میرسد که نوعی موسیقی، به عنوان یک موسیقی عام و قابل ارایه درسرتاسر جهان گسترش یافته است. موسیقی راک و پاپ و ترانه های عام پسند و موسیقی سبک به عنوان یک زبان و

فرهنگ جهانی در سراسر جهان گسترده شده است.

چکناواریان: اکنون زمان همبرگر مک دونالد و جین است. در گذشته های دور، فرهنگ و هنر در دست اشراف زادگان بود و اختلافی فاحش بین عوام وخواص وجود داشت، اما جهان به سمتی رفت که در عصر مدرنیسم امکانات فرهنگی و هنری در اختیار همه قرار گرفت و از حمایت اشراف زادگان و خواص خارج شد. مردم به سوی سادگی و سهل الوصولی رفتند. پایه ی موسیقی راک در جهان بر احساس و لذت از ریتم بنا شده است. این موسیقی پایه ی علمی درستی ندارد. ریتم ها تکرار شونده است و گاهی واریاسیونهایی محدود روی این ریتمها بنا می شود. ملودیها ساده و خطی اند. گاهی میشنویم که ملودیها یا ریتم های ایرانی را با این نوع موسیقی مخلوط می کنند. این موسیقی ایرانی را به جایی نمی رساند. مثل این است که روی همبرگر زعفران بریزند. این یک چاشنی ست اما در ماهیت همبرگر تغییری ایجاد نمیکند. موسیقی راک جذاب و شنیدنی ست اما با موسیقی کلاسیک قابل مقایسه نیست. هر کس می تواند با یک گیتار و مختصر آشنایی با ساز، ریتمی بنوازد اما حتی با چند سال کار و تمرین سخت هم نمی شود قطعات کلاسیک گیتار را اجرا کرد.

ناصری: حتی موسیقی راک هم برای خود تاریخ و سابقه ای دارد. بعد از بیتل ها، پینک فلوید به نوعی موسیقی پخته تری می رسد و میدرخشد. این درخشش بدون زمینه و بی جهت نیست. اما ما در زمینه ی موسیقی راک و پاپ هم در این مملکت روال و فرهنگ مدون و مستمری نداریم. آنها که در غرب در زمینه ی موسیقی راک کار می کنند با زبان و ابزاری سر و کار دارند که در فرهنگ غربی چهار قرن ریشه و سابقه دارد: گیتار و طبل، ساکسیفون و … آیا هنرمندی که در ایران به این زمینه می رود سازهای ایرانی و حد و ظرفیت آنها را میشناسد، یا حتی حد و ظرفیت سازهای غربی را می داند؟ البته اکنون مدتیست که چند هنرمند با ذوق، بعد از بیست و چند سال تاریخچهی محدود راک و پاپ در ایران کار خود را آغاز کرده اند و این امید به وجود آمده که در این زمینه بتوانیم به حرفی تازه یا نوعی موسیقی خاص خود برسیم.

آیا موسیقی ایرانی در همه ی کلیت موسیقایی خود، جایی در جهان موسیقی دارد؟

چکناواریان: موسیقی ملی ما در محدوده ی ملیت ما معنای خودش را دارد. موسیقی ملی یا قومی باید به زبان بین المللی برگردانده شود تا جهانی شود. این موسیقی و کلیت فرهنگ و هنر ایرانی گستره ای عظیم و قابل اعتناست اما در نهایت ملی ست. موسیقی ما در زمینه ی گفت و گوی تمدن ها باید با زبان بین المللی ارایه شود و نه در زبان ملی. یک چینی میتواند ساعت ها به موسیقی چینی گوش کند اما یک غربی ظرفیتی محدود برای این موسیقی دارد. همان گونه که همه ی مظاهر فرهنگ شرقی برای یک خارجی تنها به عنوان چیزی exotic مطرح است و زمانی محدود از فرهنگ عمومی او را پر می کند.

در مورد گفت و گوی تمدن ها، تمدن ها تنها از طریق یک زبان مشترک می توانند با هم گفت و گو کنند. در زمینهی موسیقی، این زبان مشترک همان موسیقی ارکستری است. از طریق ارکستر، آهنگسازان میتوانند فرهنگ خود را به جهان معرفی کنند. موسیقی مجار را لیست و بارتوک جهانی کردند. بالالایکای روسی را چایکوفسکی در سمفونی شماره ی چهار خود به کار برد و نغمات این ساز را جهانی کرد. موسیقی ایرانی هم کامل است اما ما نتوانستهایم آن را به زبان بین المللی برگردانیم.

اگر موسیقی ارمنستان تا حدی توانست به زبان بین المللی ترجمه شود به این دلیل است که ارامنه مسیحیاند و به فرهنگ اروپایی نزدیک ترند و اروپا مهد موسیقی کلاسیک است. ارمنستان هم نوعی موسیقی دستگاهی دارد که خاص کلیساست. این موسیقی در کلیسا ماند. اما در ارمنستان، در حدود ۱۰۰ سال پیش ربع پرده را کنار گذاشتند. این به لحاظ فنی به موسیقی ارمنستان کمک کرد تا به زبان بین المللی نزدیک شود.

اما چه گونه باید آهنگسازی ایرانی به وجود بیاید؟ اگر بخواهیم آهنگسازی در سطح بین المللی داشته باشیم باید ارکستری در سطح بین المللی وجود داشته باشد. اولین قدم این است که کار آهنگساز ایرانی باید در مملکت خودش اجرا بشود و سپس قابل تکثیر و ارایه در سطح جهان باشد. این ارکستر ایرانی باید این توانایی را داشته باشد که در سطح بین المللی مطرح باشد و کارش در این سطح ارایه شود. فرض کنیم که در ایران و در زمینهی موسیقی یک نابغه هم به وجود بیاید، او چه میتواند انجام دهد وقتی یک ارکستر نیست که بتواند کار او را اجرا کند. ما اگر موسیقی کلاسیک میخواهیم باید ارکسترهایی در تهران، تبریز، اصفهان و شهرهای دیگر داشته باشیم. گروه های کوچک تر برای اجرای دوئتها، تریوها، کوارتت ها، کوینتت ها داشته باشیم. چند ارکستر مجلسی و یک یا دو ارکستر سمفونیک که بتواند کارها را اجرا کند. موسیقی به فرهنگ و ایجاد یک محیط موسیقی احتیاج دارد. ما محیط مناسب برای فرهنگ موسیقی و تولد آهنگساز نداریم. ما موسیقیدانانی مطرح چون باغچه بان، ناصحی، استوار، مشایخی، پژمان و بسیاری دیگر داریم که کارهای قابل قبول و قابل ارایه دارند اما تنها یک ارکستر که باید بیش از حد توان خود کار کند و این ارکستر را فرسوده می کند.

اما به نظر می رسد که در زمینه ی موسیقی کلاسیک در جهان نیز مدت هاست چیز تازه ای بروز نکرده است. فرهنگ جهانی، موسیقی راک و شیوه ی زندگی یکسان در اکثر نقاط جهان باعث شده که بعد از بریتن و زناکیس دیگر آهنگساز مهم و خلاقی در زمینه ی موسیقی کلاسیک متولد نشده است.

چکناواریان: البته آهنگسازان بزرگی در جهان داریم اما زمانه عوض شده است. جوان ها دنبال موسیقی راک و ریتم اند. تلویزیون ها هم شاید به خاطر مسایل اقتصادی، نفوذ تبلیغات تجاری، گسترش فرهنگ عمومی رسانه ای و عوامل دیگر همین نوع زندگی و موسیقی یکدست و فرهنگ پاپ را ترویج میکنند.

ناصری: این نظر درست نیست، آهنگسازان بزرگ و خوبی در همه جای دنیا هست اما یک شکل اصلی به وجود آمده که در همه جای دنیا موسیقی به چیزی مصرفی بدل شده است. موسیقی در گذشته یک هنر و فرهنگ بود، اما اکنون به عنوان چیزی روزمره مصرف می شود، درست مثل همبرگر.

اما ما در ایران در حال شکل دادن یک فرهنگ موسیقی هستیم. جوانان با استعدادی داریم که تازه راه افتاده اند. اما موسیقی ایرانی جنبه های مختلف دارد که همه ی آنها قابل ارایه است. وقتی ما «حاج قربان» دو تار نواز را به جشنواره ی آوینیون بردیم، کار به جایی رسید که اغلب برنامه های دیگر تعطیل شد. شنوندگان دقایقی به پا خاستند و کف می زدند. از حاج قربان خواستند که بماند و بنوازد. حاج قربان می گفت که من زیره کاشته ام و باید یک آب دیگر به زیره ام بدهم! و گرنه کشت امسال خراب می شود. اما اگر موسیقی ما تا این حد برای غربی ها جاذبه دارد به این دلیل است که این موسیقی عمق دارد و شنونده ی خارجی با دید فرهنگی به آن نگاه می کند و نه به عنوان موسیقی تفریحی و مصرفی.

این که آقای چکناواریان می گویند در ارمنستان ربع پرده را حذف کردند بحثی است مفصل اما حقیقت این است که ما در موسیقی خود فواصلی داریم که سازهای غربی برای نواختن آنها میزان و درست نشده اند. بسیاری از این سازها قادر نیستند این فواصل را اجرا کنند. در چکسلواکی هنرمندی به نام آلویش هابا مطرح شد. دولت چکسلواکی کمک کرد و برای او ساز مخصوص ساختند. پیانو، ارگ و کلارنیت ساختند که با اندازه ها، معیارها و فواصل مورد نظر او همخوانی و همنوایی داشت که او بتواند فواصل کوچک تر، حتی ربع پرده را بنوازد. البته این موسیقی لابراتوری است و نمیتواند تداوم پیدا کند. موسیقی باید با زندگی مردم همراه باشد.

۱۰ سال است که به عنوان رهبر دایمی ارکستر سمفونیک تهران، با این ارکستر کار می کنم اما وقتی می خواستیم با همین ارکستر بعضی از آثار را اجرا کنیم به علت ضعف و نداشتن نوازندهی متخصص و با تجربه برای بعضی از سازها مجبور شدیم نوازنده هایی را از نقاط دیگر دعوت و استخدام کنیم. اگر کنسرواتور داشته باشیم و سالی مثلا ۱۰ نوازنده ی کلارنیت تربیت کنیم، تنها برای چهار نفر در ارکستر جا وجود دارد. امکان جذب ۶ نفر دیگر نیست. نوازنده محل زندگی، وضعیت شغلی، کار ثابت و دایمی می خواهد. به ارکسترهای متعدد نیاز هست که ما در حال حاضر نداریم. دولت باید پشتیبانی و حمایت کند. زمانی کاردار شوروی سابق به من می گفت که اگر دولت شوروی اراده کند میتواند برای همه ی شهرهای ایران ارکستر سمفونیک درست کند. این حرف بزرگ و سنگینی بود ولی راست میگفت. وقتی به آنجا سفر کردم دریافتم که او حقیقت را میگوید. یک هفته در ارمنستان بودم و هر شب دو کنسرت اجرا میشد.

ما در ایران همین یک ارکستر سمفونیک را داریم. آقای پژمان آهنگساز خوبی ست و کارهایی قابل اعتنا برای ارکستر می نویسد. اما اگر قرار باشد کاری از او را این ارکستر اجرا کند، چه میزان نیرو و زمان باید صرف شود تا این کار به مرحله ی اجرا برسد؟ تازه در صورت موفقیت تکلیف بقیه ی آهنگسازان چیست؟ ارکسترهای متعدد و قوی تری لازم است. کنسرواتوار ما سال ها فعالیت نداشته است. ما تنها یک تالار وحدت را داریم که مناسب اجرای این گونه برنامه هاست که تنها به اندازه ی ۸۰۰ نفر گنجایش دارد. در حالی که تهران ۸ میلیون نفرجمعیت دارد. حتی اگر یک صد هزارم این افراد هم علاقه مند به این نوع موسیقی باشند باید دست کم ۱۰ تالار شبیه این داشته باشیم. نمیشود هر شب برنامه اجرا کرد. این ارکستر را خسته میکند. نوازنده فرسوده میشود و خلاقیتش را از دست میدهد.

به خاطر همین عوامل است که ما در سطح استاندارد نیستیم. آهنگساز و هنرمند داریم اما قابلیت و توانایی ارایه ی کارهای آنها را نداریم. گفت و گوی تمدن ها به امکانات، وسیله، زبان مشترک و کار و کوشش نیاز دارد. ما تنها می توانیم برا ساس موسیقی مقامی، سنتی و ملی خود در جهان کسب اعتبار کنیم. اما توان ما و ارکستر ما برای ارتباط بین الملل ناچیز و محدود است.

تماشاگر رهایی‌یافته

اک رانسیر

مترجم : رویا منجم

منبع : مجله آرت فروم ، مارس ۲۰۰۷
ژاک رانسیر، استاد فلسفه ی دانشگاه پاریس ۸ است.
تماشاگر رهایی‌یافته اول بار به زبان انگلیسی در بازگشایی پنجمین فرهنگستان بین‌المللی تابستانی هنرها در فرانکفورت در ۲۰ اوت ۲۰۰۴ ارائه شد.


Photo by: Hedric Speck

نام این سخنرانی را من تماشاگر رهایی‌یافته گذاشته‌ام. بنا به درک من، یک عنوان همیشه یک کشاکش است. این پیش فرض را در خود دارد که بیانی منطقی است، که میان اصطلاحات جداگانه پیوندی وجود دارد، و در ضمن به این معناست که این پیوند، میان مفاهیم، پرسش‌ها و نظریه‌هایی وجود دارد که در نگاه اول به نظر می‌رسد هیچ رابطه ی مستقیمی با هم ندارند. از نظری هم این عنوان بیانگر سردرگمی من در زمانی است که مارتن اسپانگبرگ Marten Spangberg از من دعوت کرد که سخنرانی‌‌ای را ایراد کنم که باید “نت کلیدی” این فرهنگستان می بود. گفت که به دلیل تاثیری که کتاب من آموزگار نادان مدرسه (Le Maitre ignorant) (1987) روی او گذاشته بود می‌خواهد که من مجموعه ی تفکرات خود را در باره ی “تماشا‌گری” (Spectatorsphip) در آنجا مطرح کنم. از خود می‌پرسیدم چه پیوندی می‌تواند میان علت و معلول باشد. این فرهنگستانی است که کسانی را که در دنیای هنر، نمایش و اجرا فعال هستند دور هم جمع می‌کند تا موضوع تماشاگری امروزی را بررسی کنند. آموزگار نادان مدرسه تأملاتی در باره ی نظریه ی عجیب و غریب و سرنوشت غریب ژوزف ژاکوتوJoseph Jacotot ،‌ استاد فرانسوی اوایل سده ی‌ نوزدهم بود که دنیای فرهنگستانی را با این گفته به ناآرامی کشاند که شخصی نادان می‌تواند آنچه را که خودش نمی‌داند به شخص نادان دیگری بیاموزد، و از این راه، منادی برابری عقل وهوش شد و فراخوان رهایی روشنفکرانه از دریافت خردمندی از راه آموزش و پرورش طبقات پائین. نظریه ی ‌او در اواسط سده ی نوزدهم به باد فراموشی سپرده شد. احیای آن در سال های ۱۹۸۰ به نظرم لازم آمد تا بحث در باره ی آموزش و پرورش و مخاطرات سیاسی آن را بار دیگر به جریان اندازد. اما مردی که دنیای هنری‌اش را می‌توان با دموستن، راسین و پوسن نمادپردازی کرد چه فایده‌ای می‌توانست برای گفت‌وگوی معاصر هنری داشته باشد؟

با تفکر بیشتر به نظرم رسید که نفس فاصله، فقدان رابطه ی روشن میان نظریه ی ژاکوتو و موضوع امروز تماشاگری می‌تواند اتفاق خوبی باشد. می‌تواند فرصتی برای جداکردن ریشه‌ای افکار خود از آن پیش‌فرض‌های نظری و سیاسی باشد که هنوز در بیشتر بحث ها در باره ی تئاتر، اجرا و تماشاگری حتی با نقاب پست‌مدرن، بیرون می‌زند. این تاثیر را گرفتم که این امکان به واقع وجود داشت که درک و مفهومی به این رابطه ببخشد به شرطی که بکوشیم شبکه ی پیش ‌فرض هایی را کنار هم بگذاریم که در بحث در باره ی رابطه ی میان هنر و سیاست، موضوع تماشاگری را در تقاطعی استراتژیک قرار می‌دهد و طرح الگوی تفکر گسترده‌تری را بریزیم که مدت هاست چارچوب موضوعات سیاسی پیرامون تئاتر و “تماشایی”spectacle) ) شده است (و من این اصطلاحات را در اینجا به مفهوم گسترده ی آنها به کار می‌برم تا شامل رقص، اجرا، و تمامی انواع موضوعات تماشایی شود که بازیگران در مقابل جمع تماشاگران اجرا می‌کنند).

رد پای بحث ها و جدل های بی‌شماری که تئاتر را در سراسر تاریخ به زیر سؤال برده می‌توان تا رسیدن به تضادی ساده پی گرفت. بیایید آنرا پارادکس تماشاگر بنامیم، پارادکسی که می‌توان ثابت کرد که از پارادکس معروف بازیگر حیاتی‌تر است و آنرا می‌توان به ساده‌ترین شکل خلاصه کرد. هیچ تئاتری بدون تماشاگر وجود ندارد (حتی به صورت یک تماشاگر واحد پنهان مانند اجرای Le Fils naturel دیدرو (۱۷۵۷). اما تماشاگری چیز بدی است. تماشاگر بودن به معنای نگاه کردن به تماشایی است. و نگاه کردن به دو دلیل کار بدی است. اول آنکه نگاه کردن، قطبِ متضادِ دانستن گرفته می‌شود. به معنای ایستادن در مقابل نمود بدون اطلاع از شرایط تولید آن نمود یا واقعیتی که در پشت آن نهفته است. دوم، نگاه کردن، قطبِ متضادِ عمل کردن گرفته می‌شود. کسی که به تماشایی نگاه می‌کند بی‌حرکت در محل نشستن خود باقی می‌ماند، و قدرتی برای دخالت ندارد. تماشاگر بودن به معنای منفعل بودن است. تماشاگر از گنجایش دانستن درست به همان سان جدا شده که از امکانِ عمل کردن جدا شده است.

از این تشخیص می‌توان دو نتیجه ی متضاد گرفت. اول آنکه تئاتر در کل چیز بدی است، که صحنه ی توهم و انفعال است، که باید به سود چیزی که ممنوع می‌کند، یعنی دانش و معرفت و عمل، کنار گذاشته شود ـ عمل دانستن و عملی که با راهنمایی دانش و معرفت انجام می‌پذیرد. این نتیجه‌ای است که افلاطون مدتها پیش به آن رسید: تئاتر جایی است که مردمان نادان به آن دعوت می‌شود تا به تماشای انسان های رنج‌کش بنشینند. آنچه روی صحنه می‌گذرد، عاطفه‌ای رقت‌انگیز، تجلی نوعی بیماری است، بیماری آرزو و درد که چیزی جز تقسیم ذهن به دست خود به دلیلِ نداشتن دانش و معرفت نیست. “عمل” تئاتر چیزی جز انتقال آن بیماری از راه نوع دیگری از بیماری نیست، بیماری بصیرتvision تجربی که به سایه‌ها می‌نگرد. تئاتر انتقال نادانی است که از راه رسانه ی نادانی که همان توهم بینایی است، آدم ها را بیمار می‌کند. بنابراین یک اجتماع خوب، اجتماعی است که اجازه ی واسطه‌گری به تئاتر نمی‌دهد، اجتماعی است که خوبی‌ها و محاسن جمعی‌ آن مستقیماً در نگرش های زنده ی شرکت‌کنندگانِ آن جاداده شده است.

به نظر می‌رسد این نتیجه‌گیری منطقی‌تری برای مسئله است. با این حال، می‌دانیم که اغلب چنین نتیجه‌‌ای گرفته نمی‌شود. رایج‌ترین نتیجه‌گیری این است: تماشاگری اصل تئاتر است، و تماشاگری کار بدی است. بنابراین، به تئاتری جدید نیاز است، تئاتری بدون تماشاگری. به تئاتری نیاز است که رابطه ی چشمی ـ که معنای ضمنی واژه ی ” تئاترون” است ـ تابع رابطه ی دیگری می‌شود که معنای ضمنی واژه ی نمایش (درام) است. معنای نمایش عمل است. تئاتر جایی است که تن‌هایی زنده، عملی را به واقع در مقابل تن‌های زنده ی دیگری اجرا می‌کنند. گروه دوم ممکن است از قدرت های خود دست شسته باشند. اما این قدرت در اجرای گروه اول به دست آورده می‌شود، در عقل و هوشی که آنرا می‌سازد، در انرژی‌ای که انتقال می‌دهد. معنای درست تئاتر باید دلالت بر آن عمل داشته باشد. تئاتر باید به جوهر درستش بازگردانده شود که با چیزی که معمولا به صورت تئاتر شناخته می‌شود، تعارض دارد. چیزی که باید دنبال شود، تئاتری بدون تماشاگر است، تئاتری است که تماشاگران دیگر تماشاگر نیستند، جایی است که به جای آنکه محسور تصاویر شوند، چیز بیاموزند و به جای آنکه بینندگان منفعلی باشند، شرکت‌کنندگان فعالی در اجرایی جمعی ‌شوند.

این چرخش به دو صورت فهمیده شده که در اصل در تضاد با یکدیگرند، هر چند اغلب در اجرای تئاتری و در مشروعیت بخشیدن به آن با هم ترکیب شده‌اند. از سویی تماشاگر باید از انفعال اش که محسور نمودی می‌شود که در مقابل او ایستاده، آزاد شود و خود را با شخصیت های روی صحنه شناسایی کند. باید با منظره ی چیزی غریب روبه‌رو شود که به صورت چیستانی در مقابلش ایستاده و از او می‌طلبد که دلیل غرابت آنرا بررسی کند. باید به او فشار آورده شود تا نقش بیننده ی منفعل را رها کند و به جای آن نقش دانشمندی را بازی کند که به مشاهده ی پدیده‌ها می‌پردازد و علت آنها را جست‌وجو می‌کند. از سوی دیگر، تماشاگر باید از ایفای نقش مشاهده‌گر صرف بپرهیزد که در مقابل منظره‌ای دور بی‌حرکت می‌ماند و تحت تاثیر قرار نمی‌گیرد. باید از استادی و زبردستی فریبنده‌اش گسسته و به قدرت جادویی عمل نمایشی کشیده شود، به جایی که امتیاز ایفای نقش بیننده‌ای منطقی را با تجربه ی به تملک درآوردن انرژی های به راستی حیاتی تئاتر مبادله ‌کند.

ما این دو نگرش سرمشق‌گونه را که با تئاتر حماسی برشت۱ و تئاتر سنگدلی آرتو۲ نمادپردازی می‌شود به رسمیت می‌شناسیم. از سویی، تماشاگر باید فاصله ی بیشتری بگیرد و از سویی باید هر فاصله‌ای را از دست بدهد. از سویی باید روش نگریستن‌ خود را با روش بهتری عوض کند، از سوی دیگر، باید جایگاه بینننده را رها کند. پروژه ی اصلاح تناتر پیوسته میان این دو قطب پرس‌وجو با حفظ فاصله و درخودگیری حیاتی، در نوسان بوده است. معنایش این است که پیش‌فرض های پشتیبانی ‌کننده ی جست‌وجوی تئاتر جدید همان‌هایی است که از برکناری آن پشتیبانی می‌کند. اصلاح‌گران تئاتر در واقع اصطلاحات مجادلات افلاطون را حفظ کردند، و با وام‌گیری از افلاطون‌گرایی، آنها را با برداشت دیگری از تئاتر، آرایشی دوباره دادند. افلاطون میان اجتماع شاعرانه و دمکراتیک تئاتر و اجتماعی “حقیقی” تضاد قائل بود: اجتماعی رقص‌آرا choreographic)) که در آن هیچ‌کس به صورت تماشاگری بی‌حرکت باقی نمی‌ماند و همه بنا به ضرب‌آهنگ مشترکی که تناسبات ریاضی آنرا تعیین می‌کند، به جنبش درمی‌آیند.

اصلاح‌گران تئاتر، ستیز افلاطونی میان choreia (حرکات غیرارادی) و theater (نمایش) را به صورت ستیز میان جوهر به راستی زنده ی تئاتر و شبیه‌سازی “تماشایی”simulacrum of spectacle از نو به صحنه کشاندند. به دنبال آن تئاتر جایی شد که تماشاگری منفعل باید به ضدش تبدیل می‌شد ـ به کالبد زنده ی اجتماعی که اصل خود را به اجرا درمی‌آورد. در این بیانیه ی فرهنگستان از هدف و مقصود، چیزی که می‌خوانیم این است که “تئاتر تنها مکان روبه‌رویی مستقیم مخاطب با خودش به صورت جمع، باقی می‌ماند.” می‌توانیم معنای محدودکننده‌تری به این جمله بدهیم که صرفاً مخاطب جمعی تئاتر را با بینندگان منفردی که به نمایشگاه می‌روند یا جمع صرف افرادی که فیلمی را تماشا می‌کنند، مقابل هم قرار می‌دهد. اما روشن است که معنایی بسیار بیشتر دارد. به این معناست که “تئاتر” نامی برای انگاره ی اجتماع به صورت کالبدی زنده باقی می‌ماند. انگاره ی اجتماع به صورت حضور خود در ستیز با فاصله ی بازنمودrepresentation) ) را می‌رساند.

از زمان رمانتیسیسم آلمان، مفهوم تئاتر با انگاره ی اجتماعی زنده تداعی می‌شود. تئاتر به صورت شکلی از بنیه ی زیبایی‌شناسانه ـ یعنی وضعیت فیزیکی حسی – اجتماع ظاهر می‌شد؛ اجتماع به صورت شیوه ی اشغال زمان و فضا، به صورت مجموعه‌ای از حرکات اشاره‌ای و نگرش های زنده‌ای که در مقابل هر نوع شکل و نهاد سیاسی می‌ایستد؛ اجتماع به صورت کالبد اجراکننده به جای دستگاهی از قالب ها و قواعد. به این ترتیب، تئاتر با برداشت رمانتیک انقلاب زیبایی‌شناسانه تداعی می‌شد: انگاره ی انقلابی که نه تنها قوانین و نهادها را تغییر می‌دهد، بلکه قالب های حسی تجربه ی انسانی را هم دگرگون می‌کند. بنابراین، اصلاح تئاتر به معنای احیای اصالتauthenticity آن به عنوان تجمع یا آیینی از اجتماع بود. تئاتر به عنوان تجمع، جایی که مردم در آن از وضعیت خود آگاه می‌شوند و درباره ی منافع خود به بحث می‌نشینند، تعریفی است که حتماً برشت از پی اروین پیسکاتورPiscator می‌داد. آرتو هم حتماً می‌گفت تئاتر آیینی است که طی آن تملک اجتماع بر انرژی هایش به آن بازگردانده می‌شود. اگر تئاتر مترادف اجتماعی راستین در نظر گرفته شود، کالبد زنده ی اجتماع در مقابل توهم تقلیدmimesis، آن‌گاه عجیب نیست که پرده ی نظری (تئوریک) پشت صحنه ی تلاش برای احیای جوهر راستین تئاتر، نقد تماشایی را در خود داشته باشد.

جوهر تماشایی در نظریه ی گی دبورGuy Debord چیست؟ احوال ظاهری. تماشایی، سلطنت و پادشاهی بینایی است. معنای بینایی احوال ظاهری است. دراین صورت احوال ظاهری به معنای سلب مالکیت از وجود خویش است. دبور می‌گوید: “هر چه انسان بیشتر بیندیشد، کمتر وجود دارد.” به نظر گفته‌ای ضد افلاطونی است. در واقع، منبع اصلی نقد تماشایی، نقد دین فوئرباخ است. چیزی است که این نقد را حفظ می‌کند ـ از جمله انگاره ی رمانتیک حقیقت به عنوان جزیی جدایی‌ناپذیر. اما این انگاره خود همسو با بی‌اعتبارکردن افلاطونی تصویر تقلیدی است. تفکری را که دبور نفی می‌کند، تفکر تئاتری یا تقلیدی است، تفکر رنجی که ناشی از تقسیم و جدایی است. دبورد می‌نویسد: “جدایی، آلفا و امگای تماشایی است.” در این طرح، چیزی که انسان به آن خیره می‌شود، فعالیتی است که از او دزیده شده است؛ و جوهری که به زور از او جدا شده است، از او بیگانه شده، با او دشمنی یافته، تا دنیای جمعی را که واقعیتش چیزی جز سلب مالکیت انسان بر خودش نیست ، جبران کند.

از این دیدگاه، تضادی میان جست و جوی تئاتری که بتواند به جوهر راستین خود تحقق بخشد و نقد تماشایی وجود ندارد. تئاتر “خوب” به صورت تئاتری مطرح می‌شود که بساط واقعیت مجزای خود را تنها برای این پهن می‌کند تا آنرا سرکوب و قالب تئاتری را به قالب زندگی اجتماع تبدیل کند. پارادکس تماشاگر بخشی از مزاج و گرایش روشنفکرانه است که حتی در نام تئاتر، در همسویی با برکناری افلاطونی تئاتر دیده می‌شود. این چارچوب پیرامون تعدادی انگاره ی هسته‌ای ساخته شده که لازم است به زیر سؤال برده شوند. منظورم کل مجموعه ی روابطی است که بر برابری های کلیدی وتضادهای کلیدی استوار است: برابری تئاتر و اجتماع، برابری دیدن و انفعال، احوال ظاهری و جدایی، میانجی‌گری و شبیه‌سازی، تضاد جمع و فرد، تصویر و واقعیت زنده، فعالیت و انفعال، تملک خود و از خود بیگانگی.

این مجموعه ی برابری ها و تضادها، در همان جهت هنر نمایش‌نامه‌نویسی نیرنگ‌آمیز گناه و رستگاری پیش می‌رود. تئاتر محکوم می‌شود که تماشاگران را در تضاد با جوهرش منفعل می ‌کند، جوهری که گفته می‌شود از فعال بودن خود اجتماع تشکیل می‌شود. در نتیجه، این وظیفه را برای خود می‌گذارد تا اثرش را وارونه کند و با بازگرداندن خودآگاهی یا فعال بودن به تماشاگران، گناهش را جبران کند. به این ترتیب، صحنه ی‌ تئاتر و اجرای تئاتری، میانجی‌گری ناپدید شونده ی شرارت تماشایی و فضیلت تئاتر راستین می‌شود. آنها اجراهایی را برای مخاطب جمعی به نمایش می‌گذارند که قصدش این آموزش به تماشاگران است که چگونه می‌توانند دست از تماشاگر بودن بکشند و اجراکننده ی فعالیت جمعی شوند. یا بنا به سرمشق (پارادیگم) برشتی، میانجی‌گری تئاتر، مخاطب را از وضعیت اجتماعی که تئاتر خود بر آن تکیه دارد، آگاه می‌کند، و در نتیجه مخاطب را به عمل برمی‌انگیزاند. یا بنا به الگوی آرتویی، باعث می‌شود آنها وضعیت تماشاگر را رها کنند: درحالی‌ که دیگر در مقابل تماشایی ننشسته‌اند، و در عوض با اجرا محاط شده‌اند، به دایره ی عملی کشانده می‌شوند که انرژی جمعی‌ را به آنان بازمی‌گرداند. در هر دو حالت، تئاتر نوعی میانجی‌گری خودسرکوب‌کننده است.

این جایی است که توصیف‌ها و قضایای رهایی روشنفکرانه وارد تصویر می‌شود و به ما در قالب ریزی دوباره ی آن کمک می‌کند. روشن است که انگاره ی میانجی‌‌گری خودسرکوب‌‌کننده برای ما بسیار شناخته شده است. درست همان روندی است که گمان می‌رود در رابطه ی آموزشی روی می‌دهد. در روند آموزش، نقش معلم به این صورت مطرح می‌شود که فاصله ی میان دانش خود و نادانی نادان را سرکوب می‌کند. هدف درس ها و تمرین هایش کاهش مداوم شکاف میان دانش و نادانی است. متأسفانه، برای کاهش شکاف، او باید آنرا مرتب از نو برقرار کند. برای جایگزین کردن نادانی با دانش کافی، همیشه باید یک گام جلوتر از شاگردان نادانی باشد که در حال از دست دادن نادانی‌ خویش هستند. دلیلش ساده است: در الگوی آموزشی، فرد نادان نه تنها کسی است که نمی‌داند که نمی‌داند، بلکه کسی است که ندانستن چیزی را که نمی‌داند و اینکه چگونه باید آنرا را بداند، نادیده می‌گیرد. استاد فقط کسی نیست که درست همان چیزی را می‌داند که برای نادان ندانسته باقی می‌ماند، بلکه همچنین کسی است که می‌داند چگونه آنرا دانستنی کند، در چه ساعتی و در چه جایی و بنا به چه پیش‌نویسی. از سوی دیگر، آموزش و پرورش به صورت روند انتقال عینی پاره‌ای دانش به دنبال پاره‌ای دیگر، واژه‌ای به دنبال واژه‌ای دیگر، قاعده یا قضیه‌ای به دنبال قضه ای دیگر تدوین شده است. گمان بر این است که این دانش باید به شکلی مستقیم از ذهن استاد یا از صفحه ی کتابی به ذهن شاگرد انتقال یابد. اما این انتقال برابر، دلالت بر رابطه‌ای نابرابر دارد. این تنها استاد است که روش، زمان، و مکان آن انتقال “برابر” را بلد است، چون او چیزی را می‌داند که نادان هرگز نمی‌داند، مگر خود استاد شود، چیزی که مهمتر از دانشی است که انتقال می‌یابد. استاد با فاصله ی دقیق میان نادان و دانش آشنایی دارد. آن فاصله ی آموزشی میان نادانی تعیین شده‌ و دانش تعیین شده در واقع استعاره و قیاس است. استعاره‌ای برای گسست ریشه‌ای میان راه و روش شاگرد نادان و راه و روش استاد، استعاره ی گسست ریشه‌ای میان دو عقل و هوش.

استاد نمی‌تواند نادیده بگیرد که شاگرد به اصطلاح نادانی که در مقابل او می‌نشیند در واقع چیزهای زیادی می‌داند که به تنهایی آموخته، با نگاه کردن و گوش دادن به دنیای پیرامونش، با کشف کردن معنای آنچه دیده و شنیده، با تکرار آنچه به طور اتفاقی دیده و شنیده، با مقایسه ی آنچه کشف می‌کند با آنچه از پیش می‌دانسته و… استاد نمی‌تواند نادیده بگیرد که شاگرد نادان با به کارگیری همین روشها، نوعی شاگردی و کارآموزی در پیش گرفته که پیش‌شرط بقیه است: شاگردی و کارآموزی زبان مادری‌اش. اما برای استاد، این تنها دانش و معرفت نادان است، دانش و معرفت کودکی خردسال که به طور اتفاقی می‌بیند و می‌شنود، مقایسه می‌کند و بر جسب اتفاق حدس می‌زند و مرتب تکرار می‌کند، بی‌آنکه دلیل اثرات آنچه را که مشاهده و بازتولید می‌کند، بفهمد. بنابراین، نقش استاد شکستن روند در تاریکی پی چیزی گشتن و به نتیجه رسیدن و نرسیدن است. آموزش دانش کسی است که می‌داند، آن هم به روش خودش ـ به روش پیش رونده‌ای که با توضیح موضوعات به ترتیبی خاص صورت می‌گیرد، از ساده‌ترین به پیچیده‌ترین و بنا به آنچه شاگرد می‌تواند درک کند، به نسبت سن و سال یا پیش‌زمینه ی اجتماعی و انتظارات اجتماعی، که هر نوع در تاریکی به دنبال چیزی گشتن و تصادف و اتفاق را از پیش پا برمی‌دارد.

دانش و معرفت اولیه‌ای که استاد در تملک دارد “دانش و معرفت نادانی” است. پیش‌فرض گسست ریشه‌ای میان دو شکل عقل و هوش است. از این گذشته دانش و معرفت اولیه‌ای است که او به شاگرد انتقال می‌دهد: دانش و معرفتی که همه چیز آن باید برای شاگرد توضیح داده شود تا او بفهمد، دانش و معرفتی است که شاگرد خود نمی‌تواند به تنهایی درک کند. دانش و معرفتِ بی‌گنجایشی اوست. به این ترتیب، آموزش پیشرونده، اثبات و سنجش بی‌انتهای نقطه ی شروعش یعنی نابرابری است. این سنجش و اثبات بی‌انتهای نابرابری همان چیزی است که ژاکوتو روند خنگ‌کردن می‌نامد. قطب متضاد خنگ‌کردن، رهایی است. رهایی، روند سنجش و اثبات برابری عقل و هوش است. برابری عقل و هوش، برابری تمامی تجلیات عقل و هوش نیست. برابری عقل و هوش در تمامی تجلیاتش است. به این معناست که شکافی میان دو شکل عقل و هوش نیست. جانور انسانی همه چیز را همان‌طور که زبان مادری‌اش را یاد گرفته‌است، می‌آموزد، یاد گرفته است خطر کند و از جنگل چیزها و نشانه‌هایی که او را دربرگرفته، بگذرد تا جای خود را در میان هم‌جنسانش بیابد ـ با مشاهده، مقایسه ی یک چیز با دیگری، یک نشانه با واقعیتی مسلم، یک نشانه با نشانه‌ای دیگر، و تکرار تجربه‌هایی که نخست بر حسب اتفاق با آنها روبه‌رو شده است. اگر شخص “نادانی” که خواندن بلد نیست، تنها یک چیز را از حفظ بداند، حتی اگر دعایی ساده باشد، می‌تواند آن دانش را با چیزی که در باره‌اش چیزی نمی‌داند، مقایسه کند: یعنی با واژه‌های همان دعایی که روی کاغذ نوشته شده است. می‌تواند شباهت چیزی را که نمی‌داند با آنچه را که می‌داند، نشانه‌ به نشانه‌ بیاموزد. ‌این‌کار را در صورتی می‌تواند بکند که در هر گام، چیزی را که در مقابلش است مشاهده کند، بگوید چه دیده و آنچه را به او گفته شده بسنجد. از فرد نادان تا دانشمندی که فرضیه می‌سازد، همیشه عقل و هوشی یک‌سان در کار است: عقل و هوشی که شکل و مقایسه می‌سازد تا ماجراجویی‌های فکری خود را انتقال دهد و چیزی را بفهمد که عقل و هوش دیگری به نوبه ی خود سعی می‌کند به آن انتقال دهد.

این برگردان یا ترجمه ی شاعرانه، اولین شرط هر نوع شاگردی و کارآموزی است. رهایی فکری، به صورتی که ژاکوتو آنرا درک و دریافت کرده به معنای آگاهی و به عمل گذاشتن آن قدرت برابر ترجمه و ضدترجمه است. رهایی دربرگیرنده ی انگاره ی فاصله در مقابل انگاره ی خنگ‌کردن است. جانوران سخنگو، جانوران دوری هستند که می‌کوشند از راه جنگل نشانه‌ها ارتباط برقرار کنند. همین مفهوم فاصله است که “استاد نادان” ـ استادی که نابرابری را نادیده می‌گیرد ـ آموزش می‌دهد. فاصله ی شرارتی نیست که لازم است نابود شود. شرط بهنجار ارتباط است. شکافی نیست که خواهان فردی باشد که در هنر سرکوب آن کارشناس باشد. فاصله‌ای که فرد “نادان” باید آنرا پرکند، شکافِ میان نادانی‌ او و دانش و معرفت استادش نیست؛ فاصله ی میان چیزی است که می‌داند و چیزی که هنوز نمی‌داند، اما می‌تواند به یاری همان روند بیاموزد. برای کمک به شاگرد در پر کردن آن فاصله، لازم نیست “استاد نادان” نادان باشد. فقط لازم است دانش و معرفتش را از استادی‌اش جدا کند. او دانش و معرفت خود را به شاگردانش آموزش نمی‌دهد. به آنان دستور می‌دهد که خطر کنند و وارد جنگل شوند تا آنچه را می‌بینند گزارش کنند، بگویند در باره ی‌ آنچه دیده‌اند چه فکر می‌کنند، درستی و نادرستی‌اش را بسنجند و… چیزی را که او نادیده می‌گیرد، شکاف میان دو عقل و هوش است. پیوستگی دانش و معرفت آنکه می‌داند با نادانی نادان است. هر فاصله‌ای، موضوع رویدادی تصادفی است. هر عمل هوشمندانه‌ای، ریسمانی اتفاقی میان شکلی از نادانی و شکلی از دانش و معرفت می‌بافد. هیچ سلسله‌مراتب اجتماعی نمی‌تواند دلالت بر این مفهوم فاصله داشته باشد.

ارتباط این داستان با پرسش تماشاگر چیست؟ قرار نیست درام‌نویسان امروزی درباره ی حقیقت روابط اجتماعی و بهترین راهِ از میان بردن سلطه، به مخاطب خود توضیح دهند. کافی نیست توهمات خود را از دست دهیم. به عکس، از دست دادن توهمات اغلب باعث می‌شود درام‌نویس یا اجراکنندگان فشار بیشتری به تماشاگر بیاورند: اگر اجرا او را تغییر دهد، اگر او را از نگرش منفعلش دور و به شرکت‌کنندای فعال در دنیای اجتماعی تبدیل کند، آن‌وقت شاید بداند چه باید کرد. این اولین نکته‌ای است که میان اصلاح‌گران تئاتر و آموزگاران خنگ‌کننده مشترک است: انگاره ی شکاف میان دو جایگاه. حتی وقتی درام‌نویس یا اجراکننده نمی‌داند که دلش می‌خواهد تماشاگر چه‌کار کند، دست‌کم می‌داند که تماشاگر باید کاری کند تا از حالت انفعال درآید و فعال شود.

اما چرا همه چیز را وارونه نکنیم؟ چرا فکر نکنیم که در این حالت هم، این درست همان کوشش برای سرکوب کردن فاصله‌ای است که خود فاصله را می‌سازد؟ چرا واقعیت مسلم بی‌حرکت نشستن روی صندلی را با بی‌فعالیتی یکی بگیریم، اگر نه با این پیش‌فرضِ وجودِ شکاف ریشه‌ای میان فعالیت و بی‌فعالیتی؟ چرا “نگاه کردن” را با “انفعال” یکی بگیریم اگر نه با این پیش فرض که نگاه کردن به معنای نگریستن به تصویر یا نمود است، که به معنای جدابودن از واقعیتی است که همیشه در پس تصویر است؟ چرا شنیدن را با انفعال یکی بگیریم، اگر نه با این پیش‌فرض که عمل کردن قطب مخالف حرف زدن است و…؟ تمامی این اضداد ـ نگریستن/دانستن، نگریستن/ عمل کردن، نمود/واقعیت، فعالیت/انفعال ـ چیزی بسی بیشتر از اضداد منطقی است. آنها همان چیزی است که من جدایی معقول، توزیع جایگاه‌ها و گنجایش ها یا بی‌گنجایشی‌های متصل به آن جایگاه‌ها می‌نامم. به کلامی دیگر، همه تمثیل‌های نابرابری‌اند. برای همین است که می‌توانید ارزش هایی را که به هر جایگاه داده شده تغییر دهید، بی‌آنکه معنای خود آن اضداد تغییر کند. برای مثال، می‌توانید جایگاه برتر و پست‌تر را با هم عوض کنید. تماشاگر معمولا اعتباری ندارد، چون کاری نمی‌کند، در حالی‌که اجراکنندگان روی صحنه ـ یا کارگران بیرون ـ کاری با بدن خود می‌کنند. اما به راحتی می‌توان مسائل را بر عکس کرد و گفت معلوم است کسانی که عمل می‌کنند، کسانی که با بدنشان کار می‌کنند پست‌تر از کسانی‌اند که می‌توانند نگاه کنند ـ یعنی کسانی که می‌توانند در باره ی انگاره‌ها بیندیشند، آینده را پیش‌بینی کنند، یا دیدگاهی جهانی از دنیا داشته باشد. جایگاه‌ها را می‌توان عوض کرد، اما ساختار یکسان باقی می‌ماند. در واقع چیزی که مهم است فقط حکم تضاد میان دو مقوله است. جمعیتی است که نمی‌تواند کاری را کند که جمعیت دیگر می‌کند. در یک سو گنجایش و در سوی دیگر بی‌گنجایشی است.

رهایی، از اصلی متضاد آغاز می‌شود، از اصل برابری، از جایی آغاز می‌شود که ما تضاد میان نگاه کردن و عمل کردن را کنار بگذاریم و به این درک برسیم که توزیع قابل‌‌رؤیت، خود بخشی از پیکربندی سلطه‌جویی و سلطه‌پذیری است. رهایی زمانی آغاز می‌شود که ما دریابیم نگاه کردن هم عملی است که آن توزیع را تایید یا تعدیل می‌کند و آن “دنیای تعبیرکننده‌” راه دگرگون کردن و پیکربندی دوباره ی آن است. تماشاگر فعال است، درست مثل دانشجو یا دانشمند: مشاهده می‌کند، انتخاب می‌کند، تعبیر می‌کند. چیزی را که مشاهده می‌کند با چیزهای زیادی که در صحنه‌های دیگر، در انواع دیگری از فضاها دیده پیوند می‌زند. شعر خود را با شعری که در مقابلش اجرا می‌شود، می‌سازد. در اجرا مشارکت می‌کند اگر بتواند داستان خودش را در باره ی داستانی که در مقابلش است بگوید. یا اگر بتواند اجرا را از اجرا درآورد ـ برای مثال، انرژی تنانه(corporeal) را که قرار است اینجا اکنون را انتقال دهد انکار کند، و با پیوند زدن آن با چیزی که در کتابی خوانده یا خوابش را دیده، با چیزی که زندگی یا تجسم کرده، آنرا به تصویر صرف تبدیل کند. این‌ها بینندگان دور و تعبیرکنندگان چیزی هستند که در مقابلشان اجرا می‌شود به اجرا به میزان فاصله‌ای که با آن دارند، توجه می‌کنند.

این کلید دوم است: تماشاگران تا آنجا چیزی را می‌بینند، احساس می‌کنند و می‌فهمند که شعرهای خود را به همان صورتی می‌سازند که شاعران، بازیگران، رقصنده‌ها یا اجراکنندگان ساخته‌اند. درام‌نویس دوست دارد آنها این چیز را ببینند، آن احساس را احساس کنند، این درس را از چیزی که می‌بینند، بیاموزند و به دنبال آنچه دیده‌اند،‌احساس کرده‌اند و فهمیده‌اند، وارد آن عمل شوند. درام‌نویس از همان پیش‌فرضی شروع می‌کند که استاد خنگ‌کننده: یعنی پیش‌فرض انتقال برابر و تحریف‌نشده. استاد از قبل فرض می‌کند که آنچه دانشجو می‌آموزد همان‌ چیزی است که او درس می‌دهد. این برداشت استاد از انتقال است: چیزی در یک سو، در یک ذهن یا بدن است ـ یک دانش و معرفت، یک گنجایش، یک انرژی ـ که باید به سوی دیگر، به ذهن یا جسم دیگر انتقال یابد. پیش‌فرض این است که روند فراگیری صرفاً معلول علتش – آموزش ـ نیست، بلکه انتقال علت است: چیزی که دانشجو می‌آموزد، دانش و معرفت استاد است. یکی گرفتن علت و معلول، اصل خنگ کردن است. به عکس، اصل رهایی، جدا کردن علت و معلول است. تضاد استاد نادان در اینجا نهفته است. شاگرد استاد نادان چیزی را که استادش نمی‌داند یاد می‌گیرد، زیرا استادش به او دستور می‌دهد به دنبال چیزی بگردد و هر چیزی را که در طول راه کشف می‌کند، بازگو کند، در حالی‌که استاد مشخص می‌کند که آیا او دارد به واقع به دنبال آن می‌گردد یا نه. دانشجو چیزی را به صورت معلول استادی استادش می‌آموزد. اما دانش و معرفت استادش را نمی‌آموزد.

درام‌نویس و اجراکننده نمی‌خواهند چیزی “بیاموزند.” در واقع، این‌روزها در استفاده از صحنه به صورت راهی برای آموزش، کمی محتاط هستند. فقط می‌خواهند شکلی از هشیاری، یا نیروی احساس یا عملی را به وجود آورند. اما با این حال این فرض آنان است که چیزی که احساس یا فهمیده می‌شود همان چیزی است که آنها در نوشته یا اجرای خود گذاشته‌اند. پیش‌فرضشان برابری ـ به معنای همگنی ـ علت و معلول است. همان‌طور که می‌دانیم، این برابری بر مبنای نابرابری استوار است. بر مبنای این پیش‌فرض که دانش و معرفتی درست و آدابی درست، از لحاظ “فاصله” و راه سرکوب آن وجود دارد. حال این فاصله دو قالب به خود می‌گیرد. یکی فاصله ی میان اجراکننده و تماشاگر است. اما فاصله‌ای هم درونزادی خود اجراست، تا آنجا که “تماشایی”(spectacle) میانجی‌گرانه‌ای است که میان انگاره ی هنرمند و احساس و تعبیر تماشاگر قرار دارد. این تماشایی اصطلاح سوم است که دو اصطلاح دیگر می‌توانند به آن اشاره کنند، اما از هر نوع انتقال “برابر” یا “تحریف نشده‌ای” جلوگیری می‌کند. میانجی‌گری میان آنهاست و آن میانجی‌گری اصطلاح سوم در روند رهایی فکری حیاتی است. برای جلوگیری از خنگ‌کردن باید چیزی میان استاد و شاگرد باشد. همان چیزی که آنها را به هم پیوند می‌زند، آنها را از هم جدا می‌کند. ژاکوتو کتاب را میانجی قرار می‌دهد. کتاب چیزی مادی است، هم با استاد بیگانه است و هم با دانش‌آموز که از راهش، آنها می‌توانند بسنجند که دانش‌آموز چه دیده، چه گزارشی در باره‌اش داده، در باره ی گزارشی که داده چه فکری دارد.

این گفته بدین معناست که نمونه و سرمشق رهایی فکری به روشنی با انگاره ی دیگری از رهایی که اصلاح تئاتر اغلب بر اساس آن استوار است، در تضاد است ـ انگاره ی رهایی به عنوان تملک دوباره ی خودی که در روند جدایی گم شده است. نقد دبوری تماشایی هنوز بر اساس تفکر فوئرباخی، بازنمایی به عنوان بیگانگی از خود است: با طرح دنیای آسمانی که دنیای واقعی انسانی تابع آن شده است، انسان جوهرش را از خودش پاره کرده. به همین سان، جوهر فعالیت انسانی، به دلیل بیرونی بودن تماشایی، از ما دور و بیگانه شده است. به این ترتیب میانجی‌گری “اصطلاح سوم” به صورت نمونه ی جدایی، سلب مالکیت و خیانت ظاهر می‌شود. انگاره ی تئاتری که دلالت به آن انگاره ی تماشایی داشته باشد، بیرونی بودنِ صحنه را به صورت نوعی حالت گذرایی که باید از آن گذشته شود، درک می‌کند. سرکوب آن بیرونی بودن، به این ترتیب “هدف” telos اجرا می‌شود. چنین برنامه‌ای می‌طلبد که تماشاگران روی صحنه باشند و اجراکنندگان در تالار. می‌طلبد که تفاوت میان دو فضا از میان برداشته شود، که اجرا هر جایی به جز در تئاتر صورت بگیرد. مسلم است که بسیاری از پیشرفت های اجرای تئاتری نتیجه ی در هم شکستن توزیع سنتی مکان‌ها ( به مفهوم مکان و نقش) بوده است. اما “بازتوزیع” مکان ها یک چیز است و این مطالبه که تئاتر، به گردهم‌آیی اجتماعی جدانشده، به عنوان جوهرش دست یابد، چیزی دیگر است. اولی دربرگیرنده ی اختراع اشکال جدید ماجراجویی فکری است؛ دومی دربرگیرنده ی شکل جدیدی از واگذاری افلاطونی کالبدها به مکان مناسبشان ـ یعنی به مکان “جمعی‌شان”- است.

این پیش‌فرض که مخالف میانجی‌گری است با پیش‌فرض سومی پیوند دارد؛ با این پیش‌فرض که جوهر تئاتر، جوهر اجتماع است. فرض بر این است که تماشاگر زمانی به رهایی می‌رسد که دیگر فرد نباشد، زمانی‌که جایگاه عضوی از اجتماع را از نو به دست آورده باشد، وقتی با سیلاب انرژی جمعی کشیده شود یا به جایگاه شهروندی هدایت شود که به عنوان عضوی از جمع عمل می‌کند. هر چه درام‌نویس در باره ی آنچه تماشاگران باید در مقام جمع انجام دهند کمتر بداند، بیش تر می‌داند که آنها باید به جمع تبدیل شوند، تجمع صرف خود را به اجتماعی که در اصل هستند، تبدیل کنند. به نظرم دیگر زمان آن رسیده که انگاره ی تئاتر به مثابه ی مکانی به خصوص و اشتراکی(communitarian) به زیر سؤال بریم. دلیل آنکه تئاتر چنین مکانی فرض می‌شود این است که روی صحنه، کالبدهای واقعی زنده‌ برای مردمی دست به اجرا می‌زنند که از لحاظ فیزیکی با هم در همان مکان قرار دارند. به این ترتیب، فرض بر این است که حس منحصربه‌فردی از اجتماع به دست می‌دهد که به شکل ریشه‌ای، با وضعیتی که بیننده ای تلویزیون تماشا می‌کند یا سینماروهایی که در مقابل تصاویر فرافکنده شده بدون کالبد می‌نشینند، تفاوت دارد. هر اندازه هم که ممکن است غریب به نظر برسد، استفاده ی گسترده از تصاویر و انواع رسانه‌ها در اجراهای تئاتری، بازهم این پیش‌فرض را به زیر سؤال نبرده است. ممکن است تصاویر جای کالبدهای زنده را در اجرا بگیرند، اما تا زمانی‌که تماشاگران آنجا جمع شوند، جوهر زنده و اشتراکی تئاتر، در ظاهر حفظ می‌شود. بنابراین فرار از این پرسش به نظر غیرممکن است که: چه اتفاق خاصی میان تماشاگران تئاتر می‌افتد که در هیچ جای دیگری روی نمی‌دهد؟ آیا چیزی با تعامل بیشتر یا جمعی‌تری میان آنان اتفاق می‌افتد که برای افرادی که همان نمایش را همزمان درتلویزیون می‌بینند، روی نمی‌دهد؟

به نظر من این “چیزی” جز این پیش‌فرض نیست که تئاتر، امری اشتراکی در خود و به خودی خود است. این پیش‌فرض که معنای “تئاتر” چیست، همیشه جلوتر از اجرا مطرح می‌شود و ماقبل اثرات واقعی‌اش قرار می‌گیرد. اما در تئاتر، یا در مقابل اجرا، درست مثل موزه، مدرسه، یا خیابان، فقط افرادی وجود دارند که راهشان را از میان جنگل کلمات، اعمال و چیزهایی که در مقابل یا اطرافشان وجود دارند، چون رشته‌ای به هم می‌بافند. قدرت جمعی که میان این تماشاگران مشترک است، وضعیت اعضای کالبدی جمعی نیست. نوع خاصی از تعامل هم نیست. قدرت ترجمه کردن چیزی که می‌بینند به شیوه ی خودشان است. قدرت پیوند زدن آن با ماجراجویی فکری است که هریک از آنها را تا آنجا که مسیرش با مسیرهای دیگران متفاوت باشد، شبیه دیگران می‌کند. قدرت مشترک، قدرت برابری عقل و هوش‌هاست. این قدرت، درست تا آنجا افراد را به هم پیوند می‌زند که آنان را جدا از هم نگاه می‌دارد؛ قدرتی است که هر کدام از ما به یک‌میزان در تملک داریم تا راه خود را در دنیا برویم. آنچه از راه اجراهای ما باید به آزمون گذاشته شود ـ خواه در آموزش و خواه در عمل، سخن‌گفتن، نوشتن، هنرسازی و … ـ گنجایش گردهم‌آمدن یک جمع نیست، بلکه گنجایش گمنام‌هاست،‌ یعنی گنجایشی که هرکس را با دیگری برابر می‌کند. این گنجایش از راه فاصله‌های غیرقابل پیش‌بینی و کاهش‌ناپذیر عمل می‌کند. از راه بازی غیرقابل پیش‌بینی و کاهش‌ناپذیر پیوستگی‌ها و جدایی‌ها.

اصل “رهایی تماشاگر” که به معنای هر کدام از ما در مقام تماشاگر است، می‌تواند همین پیوستگی و جدایی باشد، به جای آنکه رسانه‌ای ممتاز باشیم که دانش و معرفت یا انرژی‌ای را انتقال می‌دهد که مردم را فعال می‌کند. تماشاگری، حالتی انفعالی نیست که باید به فعالیت تبدیل شود، وضعیت به‌هنجار ماست. در مقام تماشاگرانی که چیزی را که می‌بینند با آنچه که دیده‌، شنیده، انجام داده‌ و رؤیایش را دیده‌ پیوند می‌زند، که ما می‌آموزیم و آموزش می‌دهیم، عمل می‌کنیم و می‌دانیم. هیچ رسانه ی ممتازی وجود ندارد، درست همان‌‌طور که هیچ نقطه ی شروع ممتازی وجود ندارد. همه جا نقاط شروع و نقاط برگشتی وجود دارد که ما از آنها چیزهای تازه‌ای می‌آموزیم، به این شرط که نخست پیش‌فرض فاصله را کنار بگذاریم، دوم توزیع نقش ها و سوم مرزهای میان حیطه‌ها را. نیازی نیست تماشاگران را به بازیگران تبدیل کنیم. نیازی نیست بپذیریم که هر تماشاگری در داستان خودش بازیگر است و هر بازیگری به نوبه ی خود تماشاگر همان نوع داستان. نیازی نیست نادان را به دانا، یا صرفا از سر تمایل به واژگون کردن چیزها، دانش‌آموز یا فرد نادان را استادِ استادانش کنیم.

اجازه دهید با بازگو کردن تجربه ی سیاسی و فرهنگی خودم کمی از موضوع منحرف شویم. من به نسلی تعلق دارم که میان دو چشم‌انداز رقیب قرار داشته. بنا به اولی، کسانی که دارای عقل و هوش نظام اجتماعی بودند باید دانسته‌هایشان را به کسانی انتقال می‌دادند که در این نظام از آن محروم بودند، تا سپس آنها در براندازی آن دست به عمل زنند. بنا به دومی، افراد فرضاً دانا در واقع نادان بودند: زیرا چیزی از استثمار یا شورش نمی‌دانستند، باید دانش‌آموز کارگران به اصطلاح نادان می‌شدند. بنابراین، ابتدا من کوشیدم نظریه ی مارکسیستی را از نو بپرورانم تا اسلحه‌های نظری آنرا در دسترس جنبش انقلابی جدید بگذارم، پیش از آنکه به فراگیری معنای استثمار و شورش از کسانی بپردازم که در کارخانه‌ها کار می‌کردند. برای من، مانند بسیاری از افراد نسل‌مان، هیچ‌کدام از این کوشش ها چندان موفق نبود. برای همین است که تصمیم گرفتم نگاهی به تاریخ جنبش کارگران بیندازم تا دلایل جورنشدن مداوم کارگران و روشنفکرانی را بیابم که به دیدن کارگران می‌رفتند تا یا به آنان آموزش دهند و یا توسط آنان آموزش ببینند. از بخت خوشم بود که کشف کردم این رابطه موضوع دانش و ومعرفت از یک‌سو و نادانی از سوی دیگر نبود، از این گذشته، موضوع دانستن در مقابل عمل کردن یا فردیت در مقابل اجتماع نیز نبود. روزی از ماه مه سال های دهه ی ۱۹۷۰ بود که هنگام بازبینی نامه‌های کارگری در سال های ۱۸۳۰ به منظور تعیین شرایط و آگاهی کارگران در آن زمان، چیز بسیار متفاوتی را کشف کردم: ماجراجویی‌های دو بازدیدکننده، باز هم در ماه مه، اما صدو چهل سال پیش از آنکه من به طور اتفاقی به نامه‌های آنها در آن آرشیو برخوردم. یکی از آن دو به تازگی به اجتماع آرمان‌شهری سن سیمون معرفی شده بود و برنامه ی روزمره ی خود را برای دوستش در آن آرمان‌شهر توصیف می‌کرد: کار، تمرین، بازی، آوازخوانی و قصه‌خوانی. دوستش به نوبه ی خود در باره ی گشت‌وگذاری به خارج شهر صحبت می‌کرد که به تازگی با دو تن از دوستانش رفته بود تا از ساعات فراغت یکشنبه ی خود لذت ببرند. اما از آن نوع ساعات فراغت معمول یکشنبه کارگری نبود که برای بازسازی نیروهای فیزیکی و ذهنی‌ خود برای هفته ی بعدی کار به دنبال آن است. در واقع شکستن آن نوع و گذراندن نوع دیگری از فراغت بود ـ اوقات فراغت ورزشکارانی که از شکل ها، نورها و سایه‌های طبیعت لذت می‌برند، اوقات فراغت فیلسوفانی که وقتشان را به تبادل فرضیه‌های متافیزیکی در میهمانخانه‌ای خارج از شهر می‌گذرانند، و حواری‌ و فرستاده‌ای که به قصد انتقال ایمانش به همراهانی اتفاقی که در راه می‌بیند، رهسپار جاده‌ها می‌شود.

آن کارگرانی که باید اطلاعات در برای شرایط کار و شکل های آگاهی طبقاتی در سال های ۱۸۳۰ را در اختیار من می‌گذاشتند، در عوض چیز بسیار متفاوتی را به من نشان دادند: حس شباهت یا برابری. آنها نیز تماشاگران و بازدیدکنندگانی در میان طبقه ی خود بودند. فعالیتشان در مقام مبلغان را نمی‌توان از “انفعالشان” در مقام گردشگران و متفکران جدا کرد. گاهشمار اوقات فراغتشان دربرگیرنده ی ‌بازسازی نفس رابطه ی میان عمل کردن، دیدن و گفتن بود. با “تماشاگر” شدن، آن توزیع معقول را به دور افکندند که معتقد بود کسانی که کار می‌کنند وقتی برای گردش و تماشا برایشان باقی نمی‌ماند، که اعضای کالبدی جمعی، فرصتی برای “فرد بودن” ندارند. این معنای رهایی است: تیره و تار شدن تضاد میان کسانی که نگاه می‌کنند و کسانی که عمل می‌کنند، میان کسانی که فرد هستند و کسانی که اعضای کالبدی جمعی‌اند. آنچه آن‌روزها برای مورخان ما داشت، دانش و معرفت و انرژی برای عملی آتی نبود. پیکربندی دوباره ی hic et nunc (اینجا اکنون) توزیع زمان و فضا بود. رهایی کارگران، ربطی به دست‌یافتن به دانش و معرفت از شرایط‌شان نداشت. به پیکربندی زمان و فضایی مربوط می‌شد که توزیع قدیمی معقول را بی‌اعتبار می‌کرد، که کارگران را محکوم می‌کرد که کاری با شبهایشان نکنند، بلکه تنها به بازسازی نیروهایشان برای کار در روز بعد بپردازند.

درک مفهوم آن استراحت در دل زمان، همچنین به بازی کشاندن نوع دیگری از دانش و معرفت بود که نه به پیش‌فرض شکاف که به پیش‌فرض شباهت دلالت داشت. این مردان نیز روشنفکر بودند ـ همان‌طور که همه هستند. آنان بازدیدکننده و تماشاگری درست مانند پژوهشگری بودند که یکصد و چهل سال بعد، نامه‌های آنها را در کتابخانه‌ای می‌خواند، درست همانند کسانی که سری به نظریه ی مارکسیستی یا دروازه‌های کارخانه می‌زنند‌. هیچ شکافی میان روشنفکران و کارگران، بازیگران و تماشاگران وجود ندارد که نیاز به پلی بر آن باشد، هیچ شکافی میان دو جمعیت، دو وضعیت، دو عصر نیست. به عکس، شباهتی وجود دارد که باید به رسمیت شناخته شود و در نفس تولید دانش و معرفت به بازی گرفته شود. به بازی گرفتن به دو معناست: اول، به معنای رد و نفی مرزهای میان رشته‌های دانش. بازگویی تاریخ (قصه) روزها و شب های آن کارگران، مرا وادار کرد مرز میان رشته ی تاریخ “تجربی” و رشته ی فلسفه ی “ناب” را تیره و تار کنم. قصه‌ای که آن کارگران بازگو می‌کردند در باره ی زمان، از دست دادن و تصاحب دوباره ی زمان بود. برای نشان دادن معنایش، مجبور شدم روایت آنها را در رابطه مستقیم با گفتار نظری فیلسوفانی قرار دهم که مدت ها پیش در جمهور، همان قصه را با این توضیح روایت می‌کردند که در جامعه‌ای که به خوبی نظم داده شده، همه باید فقط یک‌کار کنند، کار خودشان را، و کارگران به هر حال، هیچ وقتی برای گذراندن در جایی جز محل کارشان نداشتند یا وقتی برای انجام دادن کاری جز کاری مناسب با (بی)‌گنجایشی که طبیعت به آنان بخشیده بود. پس فلسفه دیگر نمی‌تواند خود را به صورت حوزه تفکر ناب که از حوزه ی واقعیت های مسلم تجربی جداست، به نمایش بگذارد. از این گذشته، فلسفه تعبیر نظری آن واقعیت های مسلم نبود. نه واقعیت‌های مسلمی وجود داشت و نه تعابیری. تنها دو راه قصه‌گویی وجود داشت.

از این گذشته، تیره و تار کردن مرز میان رشته‌های فرهنگستانی (آکادمیک)، به معنای تیروتار کردن سلسله‌مراتب میان سطوح گفتار، میان روایت یک داستان و توضیح فلسفی و علمی آن یا حقیقت نهفته در پس یا در زیر آن بود. هیچ متاگفتاری۳ وجود نداشت که حقیقت سطح پائین‌تری از گفتار را توضیح دهد. کاری که باید صورت می‌گرفت، کار ترجمه بود، نشان دادن اینکه چگونه داستان های تجربی و گفتارهای فلسفی یکدیگر را ترجمه می‌کنند. تولید دانش و معرفتی جدید به معنای اختراع قالب مصطلحی (idiomatic) بود که ترجمه را ممکن می‌کرد. مجبور شدم آن اصطلاح را به کار برم تا ماجراجویی فرهنگی روشنفکرانه ی خود را بازگویم با این خطر که آن اصطلاح برای کسانی که می‌خواستند علت داستان، معنای راستین آن یا درسی را بدانند که می‌شد برای عمل از آن گرفت،‌ “ناخواندنی” باقی بماند. مجبور شدم گفتاری را تولید کنم که تنها برای کسانی خواندنی است که ترجمه ی خود را از دیدگاه ماجراجویی خود می‌کنند.

این انحراف شخصی از اصل مطلب، بار دیگر ما را به هسته ی پرسشمان بازمی‌گرداند. این موضوعات گذر از مرزها و تیروتار کردن توزیع نقش ها، معرف مشخصات تئاتر و هنر معاصر امروز است که کل گنجایشها و توانایی های هنری از رشته ی خود گمراه شده و به تبادل مکان ها و قدرت ها با تمام توانایی ها و گنجایش های دیگر می‌پردازد. ما نمایشنامه‌هایی بدون کلمه داریم و رقص هایی بدون کلمه؛‌ چیدمان‌هایی و اجراهایی به جای آثار “تجسمی”؛ نمایش‌های ویدئویی که به دورهای نقش‌برجسته تبدیل می‌شوند، عکس هایی که به تصاویر زنده یا نقاشی های تاریخ تغییرشکل می‌دهند؛ مجسمه‌هایی‌ که نمایش ابررسانه‌ای (hypermediatic) می‌شود و… اینک، سه راه درک و پیاده کردن این پریشانی سبک ها وجود دارد. زنده‌کردن دوباره ی Gesamtkunstwerk، که فرضا باید خداسازی هنر به مثابه شکلی از زندگی باشد، ولی در عوض ثابت می‌کند که خداسازی شکل نیرومند منیت هنری یا نوعی مصرف‌گرایی بی‌اندازه فعال است، اگر نه همزمان هر دو. انگاره ی “دورگه‌پروری” hybridization)) ابزار هنری که مکمل دیدگاه عصر ما در قالب فردگرایی توده‌ای است که از راه تبادل سنگدلانه ی نقش ها و هویت ها، واقعیت و مجازی‌بودن، زندگی و پروتزهای مکانیکی و غیره ابراز می‌شود. به نظر من، این تعبیر دوم در نهایت به همان‌جایی می‌رسد که اولی ـ یعنی به نوع دیگری از مصرف‌گرایی بی‌اندازه فعال، نوع دیگری از خنگ کردن، تا آنجا که عبور از مرزها و سردرگمی نقش ها را صرفاً به عنوان راه و روش افزایش قدرت اجرا بدون به زیر سؤال بردن زمینه‌هایش، عملی می‌کند.

راه سوم ـ بهترین راه از نظر من ـ تقویت اثر را هدف نمی‌گیرد، بلکه آماجش تحول خود شمای علت/ معلول، کنارگذاشتن مجموعه تضادهایی است که زمینه ی روند خنگ کردن است. از این گذشته، تضاد میان فعالیت و انفعال و همین‌طور شمای “انتقال برابر” و انگاره ی اشتراکی تئاتر را که در واقع آنرا تمثیل نابرابری می‌کند، بی‌اعتبار می‌سازد. عبور از مرزها و سردرگمی نقش ها نباید به نوعی “فوق‌تئاتر”(hypertheater) برسد که تماشاگری را با تبدیل بازنمایی به حضور، به فعالیت تبدیل می‌کند. به عکس، تئاتر باید امتیاز دادنش را به حضور زنده به زیر سؤال ببرد و صحنه را به سطح برابری با داستان‌گویی یا نوشتن و خواندن کتاب بازگرداند. باید نهاد صحنه ی جدیدی از برابری باشد، جایی که انواع متفاوت اجرا به یکدیگر ترجمه می‌شود. در واقع در تمام آن اجراها، باید موضوع پیوند زدن آنچه فرد می‌داند با آنچه نمی‌داند، باشد، باید همزمان اجراکننده‌ای بود که تواناییهای خود را به نمایش می‌گذارد و تماشاگری که نگاه می‌کند تا ببینید آن توانایی‌ها چه چیزی را می‌تواند در متنی تازه‌ در میان افرادی ناشناخته تولید کند. هنرمندان مانند پژوهشگران صحنه‌ای را می‌سازند که روی آن تجلی و اثر توانایی‌‌هایشان شک‌برانگیز می‌شود زیرا داستان ماجراجویی جدید در اصطلاحی تازه را قالب‌ می‌ریزند. اثر اصطلاح نمی‌تواند پیش‌بینی شود. خواهان تماشاگرانی است که تعبیرگرانی فعال‌اند، و ترجمه‌های خود را می‌کنند، داستان را به خود اختصاص می‌دهند و در نهایت داستان خود را از آن می‌سازند. اجتماعی رهایی‌یافته در واقع اجتماعی از قصه‌گویان و مترجمان است.

می‌دانم که این‌همه می‌تواند یک سلسله کلمات به نظر رسند، کلمات صرف. اما این‌را توهین نمی‌گیرم. بارها شنیده‌ایم که بسیاری از گویندگان کلماتشان را چیزی بیش از کلمه ، به عنوان کلمات عبوریpasswords می دانند که ما را قادر می‌سازد تا وارد زندگی تازه‌ای شویم. تماشایی‌های زیادی دیده‌ایم که افتخارشان این بوده که صرفاً تماشایی نیستند، بلکه رسم و رسوم اجتماع‌اند. حتی حالا، با وجود شک‌گرایی به اصطلاح پست‌مدرن در باره ی تغییر شیوه ی زندگی‌مان، نمایش های زیادی می‌بینیم که ادای رازورمزهای دینی را درمی‌آورند که ممکن است بعد از مدتها شنیدن اینکه کلمات فقط کلمات‌اند، چندان تکان‌دهنده نباشد. کندن از وهم و خیالات کلمه که تبدیل به گوشت شده و تماشاگری که فعال شده، دانستن اینکه کلمه‌ها فقط کلمه‌اند و تماشایی فقط تماشایی، می‌تواند به ما کمک کند تا بهتر درک کنیم که چگونه کلمه‌ها، داستان ها و اجراها می‌توانند به ما کمک کنند تا چیزی را در دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم، تغییر دهیم.

***

۱- تئاتر حماسی، جنبشی مربوط به تئاتر است که در اوایل سده ی بیستم از نظریه‌ها و عمل تعدادی از تئاترگران از جمله اروین پیسکاتور، ولادمیر مایکوسکی، وسولود میرهولد و از همه معروف‌تر برتولت برشت، ظهور کرد. هر چند بسیاری از مفاهیم و آداب تئاتر حماسی برشتی، سال ها، حتی سده‌ها در اطراف وجود داشت، اما برشت آنها را با هم یکی کرده و سبکی از آنها ساخت و به نمایش همگانی گذاشت. تئاتر حماسی دربرگیرنده شیوه‌ای از بازیگری است که چیزی را به کار می‌گیرد که برشت gestus می‌نامید. قالب حماسی توصیف‌کننده ی هم نوع نوشته‌شده ی نمایش (درام) است و هم رویکرد روش‌شناسانه به تولید نمایشنامه: صفات توصیف روشن و گزارش و استفاده آن از همسرایان و فرافکنی‌‌ها به صورت راهی برای تفسیری که نام “حماسی” به ارمغان می آورد. برشت دیرتر اصطلاح تئاتر دیالکتیکی را به آن ترجیح داد. از اهداف تئاتر حماسی یکی این است که مخاطب همیشه باید اگاه باشد که مشغول تماشای نمایشنامه‌ای است: بسیار مهم است که یکی از مشخصات اصلی تئاتر معمولی از تئاتر حماسی بیرون گذاشته شود:‌ تولید توهم. تئاتر حماسی واکنشی بر ضد قالب های عامه‌پسند تئاتر به خصوص رویکرد طبیعت‌گرایانه بود که کنستاتنین استانیسلاوسکی بنیان‌ گذاشته بود. برشت مثل استانیسلاوسکی علاقه‌ای به چیزهای تماشایی سطحی، نقشه‌های سلطه‌جویانه، عاطفه ی اوج‌گرفته ی ملودرام نداشت؛ اما در جایی‌که استانیسلاوسکی می‌کوشید در بازیگری از راه فنون شیوه ی استانیسلاوسکی رفتار واقعی انسانی را تولید کند و محاطب را کاملا در دنیای ساختگی نمایش غرق کند، برشت روش استانیسلاوسکی را این طور می‌دید که نوعی فرارگرایی تولید می‌کند. کانون مورد توجه خود برشت کانونی اجتماعی و سیاسی بود که جدا از سوررئالیسم و تئاتر سنگدلی بود که آنتوان آرتو در نوشته‌ها و نمایشنامه‌هایش پرورش داده بود و می‌خواست تاثیری غریزی، روانی، فیزیکی و غیرمنطقی روی مخاطب داشته باشد. (مترجم، ویکیپدیا)

۲- تئاتر سنگدلی مفهومی در کتاب تئاتر و همزادش The Theater and its Double: بدون عنصر سنگدلی در ریشه ی هر تماشایی‌ای، تئاتر غیرممکن است. در حالت انحطاط کنونی‌مان، از راه پوست است که متافیزیک را باید مجبور کرد که دوباره وارد ذهن‌مان شود. منظورآنتونن آرتو از سنگدلی، سادیسم یا ایجاد درد نیست، بلکه اراده‌ خشونت‌آمیز، زاهدانه و فیزیکی برای درهم‌شکستن واقعیت دروغینی است که او می‌گوید: مثل کفن روی درک‌ودریافت‌هایمان کشیده شده است. سنگدلی مورد نظر آرتو، آن نوع سنگدلی است که بازیگران باید برای برداشتن کامل نقاب هایشان به کار برند و حقیقتی را که مخاطبان نمی‌خواهند ببینند به آنان نشان دهد. به عقیده ی او متن نسبت به معنا خیانت کرده و در عوض از تئاتری دفاع می‌کرد که از زبان منحصربه‌فردی تشکیل شود که در میانه ی فکر و حرکت اشاره‌ای قرار دارد. آرتو معنوی را در چارچوب فیزیکی توصیف می‌کرد و معتقد بود که هر بیانی، بیانی فیزیکی در فضاست. (مترجم، ویکیپدیا)

۳- Metadiscourse ، پیشوند متا به معنای “درباره ی خودش” است، بنابراین متاگفتاری درباره ی گفتار است (چه کسی آنرا تولید کرده، چه زمانی و در چه قالبی).

تئاتر غربی ، تئاتر شرقی

فصلنامه فراایران، شماره نهم

بهرام بیضایی

نمایش شرقی، نمایشی روایتی است. برای بازیگر شرقی طبیعی است که دارد دیگری را بازی می کند و یا از چیزی غیر خود خبر میدهد، بنابراین به راحتی و به کمک کنایه ها و مبالغه های بازیگری، اشاره به ورای خود را، با ایجاد فاصله بین خود و نقش قابل لمس می سازد. درک و تحلیل همین جنبه ها در اروپای معاصر از یک طرف به تکوین فکر «فاصله گذاری» کمک کرد، و از طرف دیگر زیربنای «نمایش آیینی» شد. اما برخلاف هردوی اینها در غرب، در شرق «آیینی بودن» و «فاصله داشتن» هیچ کدام هدف نیست، بلکه منطق ذاتی و طبیعی نمایش است. دیگر طبیعی است که حس ها گرچه واقعی ست ولی بازی ها واقعی نباشد، و طبیعی است که بازیگران خود را با نقش یکی نکنند، زیرا نمی گویند «او» هستند، بلکه فقط از «او» خبر می دهند، یا «او» را روایت می کنند. پس دیگر طبیعی است که بازیگر ناظر بر نقش هم باشد و با تأکید بر قباحت عمل یا نیکی رفتار شخص بازی، قضاوت های موافق و مخالف تماشاگر را برانگیزد و طبیعی است که بازیگر (که همه ی مهارتش را در تجسم بخشیدن به اشیا و ابعاد غایب و ایجاد فضاهای گوناگون به کار میبرد) در فاصله ها و وقفه های بازیاش مثلا آب بخواهد تا نفسی تازه کند، یا بزکش را ترمیم کند، یا در سراسر بازی نقشش را از روی نوشته بخواند، زیرا او نمی گوید که واقعه در حال رخ دادن است، بلکه واقعه ای رخ داده را با منظور معین تعریف میکند.
«فاصله گذاری» در تعزیه و در کار برتولت برشت هر چند به نتایج مشابهی می رسد ولی مطلقا از یک جنس نیست. برشت میکوشد با فاصله گذاری تماشاگر را از حل و جذب شدن، یا مثلا تسخیر شدن توسط جادوی صحنه دور نگاه دارد تا قضاوتش بیدار بماند. در تعزیه، بازیگر و نقش اصلا و اساسا نمی توانند یکی بشوند، زیرا آنچه بازیگر انجام می دهد در واقع نوعی تذکار مذهبی و عبادتی است. او خود را کمترین ذره در مقابل امامان و دشمن در مقابل دشمنان ایشان می داند. پس چگونه می تواند خود را با آنها یکی کند؟ او حتا خیال یکی شدن با امام یا دشمن امام را هم نمی کند. در اولی شائبه ی کفر است و در دومی خوشامد دوزخ. آنچه در نمایش برشت یک قرارداد است در تعزیه امری اصلی و طبیعی است.

در این یادآوری، اکثرا به مقدمه پردازی و لفاظی زیاد برای کشف افکار قهرمانان احتیاجی نیست، زیرا آنها به محض ورود، یا در جای لازم، طی مکالمه ای مستقیم با تماشاگر، خود و افکار و نقشههای خود را بیان می کنند. اگر بازیگر، خدا یا روح نیک و شر را نشان می داد آن خدا یا روح چگونه می توانست با حرکات معمولی و پیش پا افتاده نشان داده شود؟ چگونه خدا یا روح می تواند چون مردم کوچه و بازار راه برود؟ چگونه خدا یا روح یا اسطوره ای می تواند کلمات عامیانه را با سهل انگاری عوامانه بیان کند؟ بازیگر چنین نمایش هایی میبایست با حرکاتی غیر از معمول (مثل حرکات رقص و اندیشه نگاری) و صدایی غیر از معمول (آواز یا پرخاش) خدا یا روح یا اسطوره را، آن هم با حرکات و اصواتی در حد کمال خود، نشان بدهد.

این نمایشی ست که شیوه ی روایت و تعریف را به کار میبرد، و مثل هر کار روایی دیگری، روایت بودن خود را، یعنی طبیعت خود را انکار نمیکند۱. جا به جایی دعای آخر و آغاز، مقدمه ها و پیش واقعه ها، معرفی ها و مخاطب قراردادن مستقیم تماشاگر، هم نمایش بودن و هم روایی بودن نمایش را موکد می کند، ضمن این که ارتباط با تماشاگر را هم موضوع های آشنا و مفاهیم معنوی مشترک و هم شرکت کردن حضوری و روحی تماشاگران در عمل نمایش تأمین می کند. مبالغه که جهت آن اشاره به فوق واقع است فضای تمثیل را از چهار دیوار محل نمایش فراتر می برد و دیگر طبیعی ا ست که بازیگران گاه روایتگر نقش خود باشند، و مسلم است که ابعاد دیگر نمیتواند طبیعی نشان داده شود، یا فواصل منطقی باشد. بازی بازیگر اشاره ای می شود به این ابعاد و فواصل، و اوست که با کنایه های بازی و حالت، و تحریک تخیل و شعور تماشاگر، عملا تماشاگران را هم در بازی شرکت می دهد. در تئاتر «نو»ی (Noh) ژاپن گویی طی یک جلسه ی احضار ارواح پیوند با گذشته برقرار می شود. در تئاتر «بالی» از طریق رقص های ستایش طولانی سرانجام می شود گروه خدایان و شیاطین را نیز بر زمین آورد تا کنار ستایشگران خود به پایکوبی بپردازند و به طور تمثیلی فاصله ی انسان و خدا از میان برود. در چین، هر داستان نمایشی به نحوی داستان اجداد است که تماشاگر از طریق آنها به تجدید عهد با اصول و اخلاقیات و معنویات مشترک میپردازد. در هند و ایران، نمایش چنان با جمع مردم مرتبط است که هر کس از خانه ی خود محض ثواب قطعه ای از ملزومات صحنه ای را می آورد تا در یک عمل معنوی و جمعی شرکت کند. در هند هنوز مراسمی هست که نظیر آن در ایران این سال ها کمیاب شده و آن چنین است که «داستان راما» (رامایانا) در صحنه ای که تقریبا یک استان را فرا میگیرد به نمایش درمی آید. مردم روستا پس از انجام جشن های برداشت محصول و مراسم مذهبی، بازیگر «راما» را طی تشریفاتی به ده دیگر به خواستگاری «سیتا» می برند که آنجا هم جشن های مشابهی در خوشامد به آنهاست. پس از چند روز مراسم، ناگهان اهالی روستایی دیگر طی حمله ای نمایشی «سیتا» را می ربایند و سپس «راما» و همراهانش و سپاهیانش هستند که روستا به روستا به جست و جوی او می روند. در صحنه ی نهایی، جنگ و پس گرفتن سیتا جشن عمومی روستاییان است. در سرزمین ایران، هنوز بازمانده ی مراسم مشابهی را در اجراهای میرنوروزی و قالی شویان مشهد اردهال می توان دید.

نمایش مذهبی مستقیما با ایمان تماشاگر سر و کار دارد و نمایش غیر مذهبی با منطق او. در این صورت نمایش شرقی از فاصله ی بین این دو می گذرد.

آیین های اولیه ی جادوگری مذهبی، با عظمت بخشیدن به نیروهای برتر و ناشناخته، و عوامل سهمگین فوق طبیعی، شخصیت خواب رفته و عادت کرده ی تماشاگر را منکوب می کرد، او را از عادت های روزمره جدا میکرد و به خود پیوند می داد، او را تصفیه می کرد و ارتقا می داد. نمایش شرقی، چون دنباله ی منطقی آیین های اولیه، با فراتر رفتن از روزمره به شکلی غیر عمدی و نا به خود، به پر کردن بین انسان و وجود می رسد. به همین دلیل در تماشای اجرای سنتی نمایش های شرقی حس و نیرویی هست که تماشاگر را به جمع و به کل جهان پیوند می دهد. از طریق نمایش، وحدت انسان و جهان دوباره به دست می آید. این نیروی فراموش شده از نمایش غربی، که در اجرای شرقی هست، آن را مراسمی می سازد که در آن تماشاگر و بازیگر هر دو شرکت خلاقه دارند، اگر چه طبعا این بازیگران هستند که به جای همه مراسم را اجرا میکنند.۲

اشاره به غیر خود و حالت کنایه ای بازی، به نحوی ساده سرچشمه ی نمایش یعنی تشریفات و آیین های اولیه را به یاد می آورد. این نمایش ها دورانی را تجدید می کند که در آن جامعه تقسیم نشده بود و در آن عمل جمعی در عین حال هم نمایش بود و هم آیین، هم فلسفه ی وجود و هم معالجه ی گروهی، هم تجدید قومیت و وحدت قبیله و هم نیرو گرفتن از جمع و ترساندن دشمن، هم ترغیب خدایان و نیروهای طبیعت به ازدیاد محصول و هم آرام کردن خشم نیروهای مخرب طبیعی. مراسمی که در آن فرد اضطراب خود را در جمع گم می کرد، جمع گرد می آمد و وحشت خود را در عمل جمعی منکوب و مستحیل می ساخت و با فراخواندن نیروهای طبیعت از آنها نیرو می گرفت. هدف هنر در بخش اعظم شرق (به ویژه حیطه ی تمدن هندی) همین فراخوانی و پرستش بوده است و رقص ها که هنر اصلی هند است، اصلا زبان یا وسیله ی ارتباط با طبیعت و یکی شدن با خدایان بود. هنوز هم بسیاری از حالت های مفهوم دار بازیگران شرقی نوعی از اشاره های رقصی تشریفات عهد باستان است.

از طریق نمایش است که مراسم اجرا می شود، نمایشی که سرشار از تمثیل و کنایه و رمز و اشاره است که در آن شخصیت ها بیشتر از آن که زنده و ملموس و روزمره باشند، استعاری هستند و اگر صورتک نداشته باشند، باز صورتی ساکن یا نقاشی شده دارند و با گام برداشتن شبه رقص شان گویی در معبد قدم بر می دارند، و با آمد و رفت مرموزشان به نظر می آید که سهم خود را در یک تعارض وسیع ابدی و لایتناهی انجام می دهند، و در این حال، چون راهبان یک مذهب آسمانی به نظر می رسند که به جای آن که خود را به نمایش بگذارند،صادقانه از واقعیتی برتر از خود سخن می گویند.

فکر بردن رمز و اساطیر به صحنه ی نمایش غربی، و ساختن واقعیتی فوق واقعی بر صحنه، و به کار گرفتن بازی های آداب و شعائر، به نحوی که تماشاگر را از چشم انداز عادت کرده اش جدا کند و معنویت و تعالی بخشد، از چیزهایی است که به تدریج توسط صحنه و نمایش غربی اخذ شد.
در شرق، تا پیش از آن که «نمایش صحبتی» به شیوه ی اروپایی متداول شود، از بر کردن و پس دادن متن به جمعیت را نمایش میخواندند. داشتن یک موضوع زنده کافی نبود، توقع میرفت که نمایش خود زنده باشد، حالت مراسمی نمایش امکان خلاقیت خودجوش و فی البداهه را به بازیگران میداد. این خلاقیت هم محدود بود و هم آزاد. محدود بود چون از لحاظ اصول، بازیگر بنا به سنت به راه بازیگران پیش از خود می رفت ولی آزاد بود که در مهارت و ظرافت و کمال و تعبیر نویی از طرح سنتی بازی آوردن از آنها بگذرد و فراتر رود. گرچه بر سنت عمل می شد ولی هر بازی خلاقیتی نو هم بود.۳

بسیاری از بازیگران نمایش شرقی، کار خود را بازیگری نمی دانند. گروهی با تکرار قالب و طرح و تداوم بخشیدن به سنت گذشتگان ادای دین و انجام فریضه می کنند و گروهی عملا «شبیه» و «تذکار» در می آورند تا ثوابی و اجری بخرند. در بسیاری جاها، نمایش نوعی «طریقت» است و حتا در غیر روحانی ترین نقاط شرق، هر کس نمی تواند بدون آموزش های اخلاقی و روحی و فنی بر صحنه برود. بازیگر شدن در بسیاری از نقاط شرق نوعی ریاضت است، و بازیگر با تسلط بر نفس و به کار گرفتن امکانات جسمی، به خلق فضایی فوق جسمانی و فوق روزمره نایل می شود، وصول به این فضا و رجعت از آن به روزمره، که در هر نمایش ممکن است چند بار صورت پذیرد، به نحوی مبهم پیوند زمین و آسمان را نشان می دهد، اما در عمل خود معلوم می کند که او اجرا کننده آدمی است عادی که امری فوق عادی را به ظهور در میآورد. جوهر نمایش در جنبه های کلامی نیست و کلام، هرچقدر با ارزش، بیان اصلی به شمار نمی رود.۴

از تفاوت اصولی فکر شرقی و غربی که بگذریم، نویسندگان صحنه و نمایش شرقی زاییده ی محیط نمایشی بودند و بیشتر نویسندگان غربی زاییده ی محیط ادبیات و فلسفه و کلیت جامعه. عمق و واقع نگری (عمل و اجتماعی) را که معیارهای غربی طلب می کند، در نمایش شرقی کمتر میتوان یافت، و این طبیعی هم هست، زیرا کمال مطلوب نمایش غربی شناختن انسان و موقعیت اوست اما کمال مطلوب شرقی آن است که نقش انسان را در تعارضی که در جهان هستی هست به نمایش بگذارد. بنابراین، نمایش شرقی در عالی ترین شکل خود، در عین این که داستان ساده ای را عرضه می کند به فضایی محدود نمی پردازد و انسان را بیشتر از جهت نقش او و جای او در مجموعه ی حیات مطرح می کند. به همین سبب اشخاص نمایش شرقی از لحاظ عمق و بعد روانی با اشخاص نمایش غربی برابر نیستند و به جای این دارای نیروی استعاری غنی و کاملی هستند. معیارهای شرقی نمایشنامه ای را خوب می داند که از طرفی در آن قابلیت های اجرا به کمال برسد و از طرف دیگر ایجاد فضایی را سبب شود که در آن جوهر واقعی و شگفت وجود پدیدار شود و وحدت پنهانی را که بین همه ی اجزای مفردات جهان هست آشکار سازد. تکثر ظاهر از میان برخیزد و همه ی فضا یکی شود و این از کل اجرا بیرون می تراود. پس برخلاف غرب، در شرق، نمایشنامه های اندکی از مقوله ی ادبیات حساب شده است. نمایشنامه های شرقی چندان خواندنی نیستند و بیشتر دیدنی اند. در بسیاری از نمایش های سنتی شرقی ارزش ادبی متن امری دست دوم است و یا اصلا منتفی است و آنچه مهم و اصلی است ظرفیت متن است برای ارزش های خالص اجرا.

اما در شرق که نمایش بیشتر غیر ادبی است چگونه باید ازکیفیت اجرا خبر یافت؟ اجرای هنری غیرقابل ثبت است و وابسته ی لحظه و ترکیب های خاص گذرا و هیچ کوششی نمی تواند از عهده ی ثبت یک اجرای خالص و کامل برآید. از همین جاست که میفهمیم چرا اجراهای شرقی سینه به سینه و نسل به نسل به شکل سنتی حفظ می شد و می شود. مراسم و آیین های باستانی هم از طریق عمل به هدف میرسید. حرکت (در قالب رقص، لال بازی، حالت های کنایی و اندیشه نگاری و جا به جا شدن در فضای نمایشی) وسیله ی اصلی اجرا بود. به این بیان اصلی باید عنصر صدایی غیر کلامی را هم افزود (مثل آواز، دم گرفتن های آوازی، صداسازی های گوناگون، زمزمه ها و غیره). عنصر کلام در قالب شعر، شعر روایی، مکالمه و متن نمایش یک پدیده ی متأخر بود که گرچه سرانجام طرح ریزی عمل را به عهده گرفت ولی کماکان هدف اجرا نبود. در مرحله ی تکوین نمایش در شرق و غرب، میزان غلبه ی این عامل همچون اختلافی که محرک های اصلی در فرهنگ هاست مختلف بود: سازندگان نمایش یونان فلاسفه بودند، اما نمایش هند را خدایان پایه گذار شدند، در طول تاریخ نمایش های برآمده از دو تمدن هر یک به راه خود رفت. نمایش غربی به القای فکر پرداخت و نمایش شرقی به ارضای ذوق.

القای فکر از نکته ای دیگر هم خبر میدهد و آن ترجیح متن است. به عبارت دیگر، القای فکر یعنی حضور نویسنده فیلسوف و تفکراتش. به همین دلیل هم هست که برای فهم نمایش غربی تا حدود زیادی باید نویسنده را شناخت و با زندگی و محیط و شرایط او آشنا بود (حتا منتقد و نمایش شناس برای ایجاد تفاهم بین فکر نویسنده و ذهن تماشاگر به وجود می آید). نمایش متنی است که در آن فکر و تحلیل به قالب کلمات ریخته میشود. وظیفه ی اجرا هنوز هم آن است که متنی را با تمام عمق فکر «پس بدهد» و یا یک فکر فلسفی و اجتماعی را حمل کند. ولی متن شرقی پیچیده نیست و حتا اگر جنبه ی عرفانی هم داشته باشد، مقوله ای است روحی و نه استدلالی، که بیشتر متکی بر فضای پشت متن است و نه بر کلام و طرحی ست که یک مفهوم معنوی مشترک را تذکار میدهد. متن شرقی از نظر فنی صرفا حسب احتیاج نوع اجرا و بازی خاص شرقی تنظیم می شود. طرحی برای چنان اجرا و عمل که حتا در ادبی ترین قالب خود، باز مراسمی بود برای تذکار آنچه که همه قلبا هم از قبل میدانند. آشنایی با نمایش شرق آغاز یک رشته کوشش هایی را در غرب باعث شد که برای بازیافتن معنای اصیل نمایش به عمل می آید، کوشش برای یافتن نمایش مستقل از متن، نمایش غیر ادبی، و نمایشی که بتوان گوهر طبیعی نمایش یعنی عمل را به جای کلام ادبی غالب نشاند، و نیاز و خلاقیت فیالبداهه و خود به خود بازیگر را به جای بازخوانی متن ادبی قرار داد.

آشنایی با نمایش سنتی شرق۵، توجه نمایشگران غربی را در جست و جوی راه های غیر ارسطویی نمایش و یافتن سوابقش در خود غرب به فعالیت انداخت، ضمن این که شیوه های روایی تجربه شده ی شرقی هم جذب شد که بعدها با زبان آوری های علمی و عناوین به خود شرق بازگشت.

در قرن اخیر، نمایش در همه جای شرق سرنوشت مشابهی داشته است. برخورد ناگهانی با تمدن غرب، به عنوان واقعیتی غالب و قاهر، مسایل جدیدی را در حیات اجتماعی و فرهنگی پیش آورد. ارکان حقیقت مطلق شرقی به لرزه افتاد، و به جای آن شناختن واقعیت های جاری (که قرن ها بیاعتبار بود) موضوع مهم و حیاتی زمان تلقی شد. اصالت و ارزش که در قدم برداشتن بر ردپای گذشتگان بود در واکنش نشان دادن علیه سنت آنها تغییر مفهوم داد. کوشش بزرگ این قرن، کوشش برای نایل شدن به دید عینی و واقع نگری غربی بود. همین تمایل البته سبب پیدایش شعبه ی جدید و نسل جدیدی در نمایش نیز شد.

از طرفی چندی بود که غربی ها، پس از زمان درازی تسلط نظامی و سیاسی و اقتصادی بر شرق، و مدت ها مطالعه و تشریح، و گذشتن از حیرت و رسیدن به آگاهی، به اخذ برخی ارزش های شرقی پرداخته بودند ولی با پرداخت دقیق، یعنی با اندیشه ی ارزیابی و تحلیل، و با تصفیه و انتخاب. این طور بود که ارزش های شرقی را در قالب های خود ریختند و با دست یافتن به جوهر آن، از آن عنصری کاملا غربی و گاه حتا شخصی بیرون کشیدند. به عکس، شرق به پیش نرفته که فرهنگ غرب را جز به ظاهر نمی شناخت، در راه جذب عجولانه ی آن (یعنی جذب چیزی که هنوز بر جوهر آن شعور و آگاهی نداشت) برای زمانی دراز به دوره ای وارد شد که سرگردانی و نومیدی و حقارت مشخصه ی عمومی آن است. و از آن هنگام دو مرحله را کم و بیش طی کرده است: اول مرحله ی انکار ارزش های گذشته ی خود و انکار قابلیت قالب های موجود خودی برای بیان مسایل نو، و متقابلا پرداختن به نسخه برداری های شتابزده و سطحی و ضعیفی از نمونه های غربی. نتیجه آثاری بود محکوم به شکست. زیرا اگر چه شیوه و ظاهر غربی داشت، ولی از عمق و دقت و تفکر غربی خالی بود و این طبیعی است، زیرا برای انتقال از نحوه ی تفکری که قرن ها در جامعه ای ریشه دوانده، و رسیدن به نحوه ی دیگر فرصت و شرایط بسیار لازم است، و شناختن کنه یک تمدن مسلط، کار یک نسل نیست. و تازه در صورت توفیق، این آثار چه بود جز المثنای بی شناسنامه ای از سبک های غرب؟

مرحله ی دوم، که مرحله ای جدا نیست، بلکه به موازات مرحله ی پیشین آغاز شد، به خود آمدن های محدود بود؛ جمعی درمییابند که ارزش های خود را به سرعت از دست می دهند بدون آن که هنوز چیز اساسی و مهمی به دست آورده باشند. پس به نقد و کشف مجدد سنت ها میکوشند و قالب های فرهنگ خود را آغاز می کنند، و از طرف دیگر میکوشند به جای تقلید از فرهنگ غربی به «شناختن» آن بپردازند و در همین جا با وضعی دشوار و غریب رو به رو می شوند؛ زیرا درست هنگامی که افکار پیشرو جوامع شرقی میخواهند ارزش های یافته و زنده و نو شده ی خود را اعلام کنند، توده ی مردم تا پایین ترین سطوح، تقلید را آموخته است، و جز آثار تقلیدی چیزی نمی خواهد و از طرفی در همین حال که تفکر غربی راهی نو می نمود، خود در غرب به بن بست رسیده بود. در این دایره های بسته البته کوشش هایی آغاز شده، که حسب نیاز زمان ظرفیتی گسترده، و اصالت و استحکامی تمام داشته باشد، ولی آیا می تواند مستقل باشد و نسخه ی بی رنگی از قالب های غربی هم نباشد؟ تجربه ها و کوشش هایی در گوشه و کنار هر سرزمین شرقی آغاز شده. از میان این ویرانه ها چه بر خواهد خواست؟ فردای نمایش و فرهنگ شرق بستگی به میزان قدرت این تجربه ها دارد.

۱ این شیوه در قرن گذشته در اروپا جذب شد و توسعه یافت، و با نام «تئاتر حماسی» به شرق بازگشت. به کار بردن کلمه ی «حماسی» در این ترکیب سوء تفاهم برانگیز است، زیرا چنان که معلوم شد از آن نمایش «قهرمانی» فهم می شود، حال آن که منظور شیوه ی «روایت» است. ارسطو در «فن شاعری» فن حماسه سرایی را در برابر فن تراژدی سرایی قرار داده بود، که اولی «روایتی» است و دومی «نمایش» و تئاتر روایی از فن «روایت» برای ساختن «نمایش» استفاده می کند.

۲ اینهاست که مورد توجه شگفت زده ی آنتونن آرتو قرار گرفت. رک تئاتر و شبه آن (نسخه ی انگلیسی، نیویورک، انتشارات اورگرین، ۱۹۵۸)

۳ کم و بیش مثل قالب های شعری یا دستگاه های موسیقی ایرانی که طرح و محدودیت مشخص دارند، با این همه جا برای خلاقیت و نوآوری در آنها باز است، و اصولا ارزش شخص هر شاعر یا نوازنده در آن است که در عین تبعیت از قالب و طرح چه می آورد که از قالب و طرح فراتر رود.

۴ «نمایش بالی» اندیشه ای جسمانی و غیر کلامی را در مورد نمایش بر ما آشکار ساخت که بنا بر آن نمایش هر آن چیزی را که بتواند مستقل از متن در صحنه واقع شود شامل است. حال آن که نمایشی که ما در غرب می شناسیم وحدت خود را از طریق متن به دست می آورد و به وسیله ی همان هم محدود می شود. برای غربی کلمه چیز است. بدون آن امکان هیچ بیانی نیست. نمایش شاخه ای از ادبیات است، نوعی از انواع صوتی زبان، و حتا اگر ما تفاوتی میان متنی که بر صحنه گفته می شود و متنی که به چشم میخوانیم قایل شویم، یا اگر نمایش را به آنچه که در فاصله ی مکالمه ها می گذرد منحصر کنیم، باز ترتیب جدا کردن آن را از فکر «متن جدا شده» نداده ایم. (آرتو، همان کتاب، فصل نمایش شرق و غرب)

۵ آشنایی با نمایش شرقی مدت ها قبل از آن که ولتر نمایشنامه ی چینی یتیم خاندان چائو را اقتباس کند (حوالی۱۷۷۰) آغاز شده بود. بعد در ۱۷۸۹ نخستین ترجمه ی شکونتلا (نمایش هندی قرن چهارم) به زبان های اروپایی در آمد و طی بیست سال ترجمه های دیگر، و گوته بود که ضمن تحسین شکونتلای کالیداس پیش در آمد آن (مکالمه بین صحنه گردان و بازیگر زن) را به کار گرفت. به سرعت، کوهی از متون شرقی برگردانده شد. بیش از همه شاهکارهای ژاپنی و چینی و بعد آثار بزرگ سنسکریت، و حدود پنجاهتایی هم تعزیه ی ایرانی. در آن زمان هرگز یک شرقی این مقدار از متون سرزمین خود را در اختیار نداشت.

سوق طبیعی در سینمای قرن بیست و یکمی

سینمای آینده؛آمیزه حکمت شرقی و خرد غربی

میر احمد میر احسان
فصلنامه فراایران ، شماره دهم ، زمستان ۸۰

سینمای قرن آینده به چه صورت درخواهد آمد؟ این سوالی است هم در بر گیرنده ی وجوه تکنولوژیک، هم هستی شناسیک و هم ساختاری. پرسشی است درباره ی خود فیلم، ظهور فنی، نحوه ی نمایش آن و حتی درباره ی چیزهایی نظیر ساختمان سینما، پرده ی نمایش، نحوه ی قرارگرفتن تماشاگر برابر واقعیت تصویر و… اما آن چه پرسش این متن است، کنجکاوی درباره ی ماهیت سینمای نخبه ی قرن بیست و یکمی، افق های نو پدید معنوی و گرایش غالب سبکی در سینمای اندیشگون جهان است. هرگز به سینمای سوداگر افسون زای جلوه های ویژه و تفنن مبتنی بر توهم چشم ندارم، هر چند خیال های ماجراجویانه و افسانه پردازی های کودکانه ی امروز، چه بسا چشم انداز واقعیت تکنولوژیک زندگی روزمره ی فرداست. با این همه و ولو با این منظر، باز آن سینما و آن زندگی، گویای سطح رویدادهای بازیگوشانه ی بازی بشری است. اما پرسش این متن ناظر به آن فرایند تعالی طلبی است که عمق آرمان هنر پیشرو را همواره تعریف کرده و به پیش برده است. آن خاصیت یکه ی خلاقیت و خرد ویژه که بعدها مسیر زندگی همگانی را شکل خواهد داد.۱
برای من، اجازه دهید اعتراف کنم، آینده آن چیزی نیست که «پدیدار خواهد شد» بلکه تا حدودی، زندگی هایی است که «پدیدار خواهیم کرد» و «خواهیم ساخت»، پس حدس زدن درباره ی سینمای قرن بیست و یکمی خود تلاشی است اندکی شیطنت آمیز تا سینمای قرن بیست و یکمی نزدیک به گمان ما زاده شود. این خود انرژی یک بازی و نیرویی است برای زایش، و نه تماشایی جدا از عمل و جدا از ما، چرا که در حال رخ دادن است. اما برای اندیشه های دنباله رو و جبرگرا و تک خطی، سینمای آینده ادامه ی قطعی همه ی آن چیزی است که جهان سوداگر و انحصارا سینمای هالیوود، با سکس و خشونت و افسانه و تکنولوژی فریبنده بنا نهاده است. مهم نیست که در آینده ژانر فیلم های علمی تخیلی، گنگستری، سینمای وحشت، یا روایت ملودراماتیک رواج یابد.

پس حال: اندیشیدن به سینمای قرن بیست و یکمی، آمیزه ای است از یک فرایند منضبط فکری به علاوه یا منهای خیال پردازی که برای فراهم آوردن هر مدل پیشروی حدسی و نو در حوزه ی مکاشفات علمی و تئوریک ضروری است، به علاوه یا منهای ذائقه ی شخصی خود فرد اندیشنده که هم حاوی سلیقه ی زیباشناختی اوست و هم حالت روحش را «برابر زمان» و «در زمان» در بر دارد و نیز واکنش او را برابر هستی «هم اکنون» و «هم اینجا»ی جهان تعریف می کند. از هم اکنون روش ها و آواهای گوناگونی را تصور کنیم که شامل بازخوانی سینمای آینده می شود، سینمایی در ملتقای دو قرن، دو هزاره.

زمانی که به سینمای قرن بیست و یکمی می اندیشیم، در هر یک از ما آوایی ویژه طنین می افکند. افق انتظار ما از متن سینمای آینده، سبب قرائتی خاص و از منظری ویژه خواهد شد. پاره ای بنا به پیش آگاهی و سلیقه، به دنبال سینمای سرگرم کننده ی امروزین هالیوود، مثلا ترمیناتور ۲، یک سینمای image film و مبتنی بر جلوه های ویژه (special effect)را تا سرحد استفاده از محیرالعقول ترین تکنیک های کامپیوتری، ویژگی سینمای آینده می دانند و عده ای اساسا مرگ سینما را پیش بینی می کنند و پاره ای نیز به آرمان سینمای اندیشگون و یا ناب می گروند. گروهی نیز تداوم همه ی انواع سینما را پیش بینی می کنند. اما این متن حدس آینده را مبتنی می کند بر پایه ی همه ی فرایندهای آرمان زیباشناختی انسان که گام به گام پیش رفته است و همه ی تحولاتی که تاکنون هنر تصویری پذیرفته و همه ی تاثیراتی که رشد تکنولوژی بر ساختار هنر مدرن و به ویژه سینما باقی نهاده است. این متن به آرمان انسانی ارتقای خرد و زیباشناختی باور دارد و رویداد سینمای نو را در مسیر پشت سر نهادن افسون زایی های وهم آفرین فهم می کند و غلبه بر سوداگری زشت و فریب مبتنی بر سکس و خشونت و نفی توهم و نااندیشگی و هیجانات عاطفی و احساساتی گری سطحی و ماجراها و داستان پردازی های بی پایه را ویژگی سینمای درست فردا می داند. به این خاطر رویدادهای سینمای قرن بیست و یکمی را نتیجه و دنباله ی یک نگاه و یک تجربه می خواند که نه از دیروز بلکه از قرن پیش و حتا پیشتر شروع شده است. ماجرای مدرنیت و به دنبالش نقد مدرنیته در خود نطفه های رویش هنر جدیدی را نهفته دارد که همان سینما و سرنوشت آینده ی آن است. همه ی سینما و سینمای قرن بیستمی، سینمایی که سپری شده، گویی چیزی نبود جز عصاره ی آن نگاه و اندیشه و زندگی و دستامدهایی که محصول مدرنیت بود. همه ی تجربه ی فن آورانه، همه ی نظام جدید تولید و همه ی تفسیر نوی زندگی از آرمان های مدرنیته (لائیسیته، لیبرالیته و یونیورسالیته…) تا تحولات تکنولوژیک که شالوده ی زندگی مدرن بود، گرد آمدند و سینما را پدیدار کردند: هنری ویژه ی جهان مدرن که قرین بود با اندیشه های پیشروترین متفکران و…

اما سینمای قرن گذشته در عمل، از ذات خود که تماشای واقعیت و زندگی بر متن واقعیت تصویر بود جدا شده و بر متن مناسبات سرمایه داری پیریزی شد. واقعیت تصویر امکان خیانت به تصویر واقعیت را در مسیر معکوس زیباشناختی و خرد پیشرو فراهم کرد و سینمای سوداگر پدیدار شد. سینمایی که با آرمان آن متفکران فاصله داشت.
اما امروز در سینمای قرن بیست و یکمی از همین آغاز طنین نو به گوش می رسد. آیا اتفاق تازه ای در حال روی دادن است؟ پیش از آن که پاسخ قاطعی به چنگ آوریم، در اعماق این طنین صدایی بس قدیمی تر از تاریخ سینما می شنویم، آوایی که از نیچه نشات گرفته و با یک تعویق و تاخیر زمانی و معنایی به ما رسیده است. خود تاریخ سینما هم که کمی بعد مرورش خواهیم کرد حاوی یک تاخیر یک قرنی برای شنودن سینمایی است که گویی با زادنش به نظرم یک رویکردگرایی جدید در سینمای قرن بیست و یکمی است و حاوی رشد وزن زندگی است و تجربه ی استناد به جزییات زیسته شده چونان متن اصلی روایت سینمایی. ضروری است قبلا به اندازه ی کافی به آن آوای نیچه ای دقت کنیم و پیش گویی نبوغ آمیزش و پیام «طبیعی باشید» او را و نیز تاثیر شگرفش را بر والتربنیامین(Walter Benjamin) و آرای او درباره ی هنر تکنولوژیک و تاثیر تکثیر بر ساختار هنر در نظر بگیریم. تنها با این توجه است که رویدادهای تاریخ قرن بیستمی سینما ما را هدایت می کند به سرشت زیبایی شناسانه ی نوی سینما در شرایطی که تکنولوژی کاربرد دوربین دستی رشد یافته است و تکثیر تکنولوژیک هنر تصویری با این همه عمومیتش به تغییر نوی ساختار سینما و هستی آینده اش منجر می شود. تغییری که از هم اکنون در پیشروترین آثار، نشانه هایش آغاز شده و طلیعه اش به چشم می خورد. پس مهم نیست که در آینده انواع سینما ادامه می یابد یا نه. مهم آن است که دریابیم سرشت زندگی قرن و تکامل فردا با چه هنری سازگار است.

حال اجازه دهید بگویم سینمای قرن بیست و یکمی، سینمای آرمان نیچه ای و اوج درخواست های انسان مدرن از هنر، یعنی یک هنر تصویری شهادت دهنده ی جزییات تکان دهنده و نهان مانده ی هستی انسانی از یک سو و نیز از دیگر سو یک سینمای شهودی که سلوک فیلم را نظیر سلوک عارفان به امکان عریان کردن روح بشر و تماشای شجاعانه ی تصویرهای در تاریکی مانده در زندگی روزمره بدل می کند. آیا این ناسازه فهم پذیر است؟ نیچه و عرفان؟ سوق و سمت طبیعی انسان و هنر مهم ترین پیام نیچه است. زمانی که این طبیعی بودن در واقعیت تصویر توام می شود با امکان یک سلوک برای پیرایش و تزکیه، در افق آینده ی سینما، ما به نحو متناقض نما طبیعی بودن و عارفانه بودن را با هم تماشا می کنیم. سلوک فیلم در قرن آینده چگونه در این مسیر تحقق می یابد؟ بهتر است اندکی سیر فیلم را تا امروز و معنای این سیر را به یاد آوریم.

مایلم نخست دوران اولیه ی فیلم سازی را تحلیل کنم تا ببینیم قبل از جنگ جهانی اول چه گرایش هایی در سینما پدیدار شد. در پایان قرن نوزدهم در گراند کافه ی پاریس چند فیلم از برادران لومی یر در ازای دریافت پول برای تماشاگران به نمایش درآمد. ۲۸ دسامبر ۱۸۹۵ به عنوان آغاز تاریخ سینما به رسمیت شناخته شده است. تصویر ورود قطار به ایستگاه، تصویر خروج کارگران از کارخانه، و مجموعه ی فیلم های لومی یر، فاش کننده ی طبیعت هنر تکنولوژیک مدرن و قرن بیستمی است، هنری که با ماهیت تکثیرگرا و عمومی اش چشمانی است برای تماشای تصویر زندگی و رویکرد به زندگی در تصویر. به ما امکان تامل و تماشای مجدد آن چیزی را می دهد که ذاتا تکرار ناپذیر و زمان پذیر و گذرا بوده است. اما سینما از هنری با سوق طبیعی به سرعت تحت تاثیر نظام سرمایه داری و سوداگری، به هنر سرگرم کننده و سودآور و توهم افزا و خیال پرور تبدیل شد. ژرژ ملی یس (Georg Mlies) رهبر سینمایی است که تخیل را در کانون خود داشت. یکی از نخستین فیلم های او سفر به ماه (۱۹۰۲)، اثری شانزده دقیقه ای بر پایه ی داستانی از ژول ورن است که با کمک دستامدهای جدید آن روز به یک فانتزی و خیال بافی تبدیل شده است. موشک به چشم سیاره ی ماه می رود و مسافران به جنگ خطرناک با ساکنان حشره گونه می پردازند و سالم باز می گردند. این راه تازه ای بود که با آثار بعدی چهار صد ضربه ی شیطان (۱۹۰۶)، سفر به ناممکن (۱۹۰۹)، فتح قطب (۱۹۱۲) مسیر سینمای جهان جدید سرمایه داری را نشان داد. اما از همین زمان چالش رویکرد به زندگی وجود داشت. لویی فویاد (Louis Feuillade)با بیانیه ی مشهورش، آرمان انتقال واقعیت بر پرده ی سینما را مطرح کرده بود: «صحنه های این فیلم، آن طور که هست، قرار است برش هایی باشند از زندگی و به کلی عاری از تخیل.»*
اما آرمان فویاد تحت تاثیر خواست سرمایه تغییر چهره داد. موسسه ی گومون (Gaumont) او را واداشت که به درام های عشقی سطحی و آثار جنایی روی آورد. به هرحال چالش سینما همچون زندگی با سینمایی درگیر منش سوداگرانه و تجاری پایان نیافت. گرچه سینما-اندیشه همواره مغلوب ماند، تا آستانه ی قرن بیست و یکم. مثلا فیلم گمشده در تاریکی (۱۹۱۴) که ریشه ی سینمای نئورئالیستی است به وسیله ی نینو مارتولیو (Nino Martoglio) ساخته شد. فیلم آسونتا اسپینا (۱۹۱۵)، اثر گوستاوو سرنا (Gustavo Serena) هم نگاهی واقع گرا به حوادث روزمره داشت، اما این آثار پخش کننده نیافتند. در عوض سینما به سوی سیسیل ب. دومیل (Cecil B. de Mille) ، سینمای سکس و تجارت و خشونت رهسپار شد. حتا دستامدهای بزرگ د. و. گریفیث(D.W.Griffith) در خدمت یک دراماتولوژی سوداگرانه تغییر مسیر داد و بافت دراماتیک، قوت داستانی و عناصر روایی ادبی در سینمای هالیوود در خدمت توهم افزایی و سودآوری قرار گرفت.

در تولد یک ملت (۱۹۱۵) و تعصب (۱۹۱۶) آن چه بر پرده ی واقعی نموده شده، در ذات خود تحریف واقعیت است. سینما از گریفیث درس بزرگ واقع نمایی به سود تحریف واقعیت و بسط فرهنگ دلخواه و فریفتاری بیننده را آموخت و آن را به قانون تخطی ناپذیر خود بدل کرد. کشف نیروی این واقعیت تصویر است که به متروپلیس (۱۹۲۶) فریتز لانگ (Fritz Lang) ختم شد، تا اراده ی مسلط و نجات بخش پیشوا به وسیله ی شئ شدگی جهان به تماشا گذاشته شود. «مشکل متروپلیس و آثار دیگر لانگ فقط آن نیست که به پرده پوشی تضادهای اجتماعی می پردازد و آزادی زحمتکشان را مترادف تسلیم در برابر اراده ی سلطه جوی پیشوا معرفی می کند بلکه همچنین دیدگاه زندگی ستیز فیلم اکسپرسیونیستی لانگ در تخیل بی ضابطه ای است که می کوشد به مکان به وسیله ی توهمات نوری با دقیق ترین شگردها شکل دهد اما حتا لحظه ای به عناصر واقعی و جزییات زندگی آدمی توجهی ندارد.»

در تمام قرن بیستم، تجربه های آوانگارد و زیباشناختی پیشروی سینمای جهان را بسیار به پیش برد اما همواره از منظر زندگی روز به روز این سینما بیشتر تحت تاثیر جادوی تصویر گریز ازجزییات لمس شده و زیسته شده قرار گرفت. حتا در سینمای امپرسیونیستی و در آثاری چون آثار آبل گانس (Abel Gance) مادر دلوروسا (۱۹۱۷) ، جنون دکتر توبه (۱۹۱۶) و غیره. پیروزی با خیال پردازی بود و با بازی نور و سایه. هدف این سینما هم دستیابی به فیلم به مثابه عصاره ی زندگی نبود بلکه رسیدن به نوعی امپرسیونیسم ظریف در برش و عکاسی بود. نمونه اش خانم بوده ی خندان (۱۹۲۳)، ساخته ی ژرمن دولاک (Germaine Dulac) است که می کوشد با قطع های فراوان و نورپردازی به داستان معنایی ذهنی بخشد. البته سینمای هنری حتا در خیال پردازانه ترین شکلش، برخوردار از حسی شاعرانه و سرشار از زندگی بود. قلب وفادار (۱۹۲۳)، ساخته ی ژان اپستاین (Jean Epstein) مثال زدنی است.

تجربه ی فرمیک دهه ی سوم سینما هم رها از دغدغه ی زندگی است. فرنان لژه در باله ی مکانیکی (۱۹۲۴) ، تنها شیفته ی فرم کاسه ها، ماهی تابه ها و ریتم نفس نفس زدن پیرزن است در حالی که از پله ی واحدی بالا می رود. رنه کلر (Rene Clair) هم در آن سال ها با آنتراکت (۱۹۲۴) ، نشان داد هدفش نابود کردن همه ی منطق ها و روابط عادی در تماشاست. او می خواست به نحوی نشاط انگیز به تایید آزادی بی حد وحصر سینما بپردازد. لوییس بونوئل (Luis Bunuel) و سالوادور دالی (Salvador Dali) هم در سگ اندلسی (۱۹۲۸) شیفته ی منظر سوررئالیستی تصویرگری هستند، با این همه مخالفت بونوئل با تروکاژها و تخیلات فنی به نحوی آرمان مقارنه با واقعیت را در سینمای مدرن زنده نگاه می دارد. خون شاعر (۱۹۳۰) اثر ژان کوکتو (Jean Cocteau) هم در این دهه تجربه ای برای تصویر هر رویداد مخالف منطق و رویاهای سینمایی است، البته فوتوریسم و سینما-چشم ژیگا ورتوف (Dziga Vertov) نقش بزرگی در ایجاد یک آلترناتیو عینیت گرا برابر سوبژکتیویسم داشت اما ورتوف از راهی دیگر از زندگی دور شد، از راه در غلطیدن به دامچال نگاه ایدیولوژیک و تبلیغ تصویری برای خیالی باطل و دور از منطق زندگی. در این سال ها این رابرت فلاهرتی (Robert Flaherty) است که سینمایی عمیقا سرشار از زندگی را می آفریند، هر چند سلطه ی آرمان بر همه ی جوانب چند سویه ی زندگی در آثار او به چشم می خورد. اشتروهایم (Erich von Stroheim) هم برای آن که در تنظیم صحنه ها کمال واقع گرایی را تجربه کند تلاش کرد به زندگی نزدیک شود اما تکیه ی او بر کلیشه ی عشق های اروتیک سه جانبه او را به سنت هالیوود نزدیک نمود. در این میانه چارلی چاپلین نشان بی بدیل آرمان زندگی در سینمای هالیوود باقی ماند.

در ایتالیا، مرکز تجربی سینماتوگرافی که در سال ۱۹۳۵ تاسیس شد هرگز تحت فرمان روح فاشیستی دوران قرار نگرفت، برعکس محرک اصلی پیدایش نئورئالیسم شد. رم شهر بی دفاع (۱۹۴۵) روبرتو روسلینی (Roberto Rossellini)به عنوان یک اثر نئورئالیستی کامیابی فراوانی به دست آورد. هینتر هویزر (Hinter Huizer) از واقع گرایی نوین سینمای ایتالیا به عنوان خطرناک ترین بیان جنبش اجتماعی نام می برد. شاید اتفاقا همین ویژگی سبب مخدوش شدن رابطه ی آثار نئورئالیستی با زندگی است. هر چند تاکنون همگان این آثار را اوج رویکرد به زندگی پنداشته اند، اما در وهله ی نخست، نئورئالیسم از طریق ذهنیتی به واقعیت روی می کرد که پذیرفته بود معنای واقعیت روشن، قابل تجربه ی واحد و همواره همان است که ایدئولوژی چپ داوری می کند، برای همین در اینجا سر و سامان دراماتیک به زیان و ضرر لمس زندگی و تماشای عینیت با همه ی وجوه آن وارد عمل می شود. پوزیتیویسم، چون حایلی بین زندگی و آثار نئورئالیستی بر رویکرد سینما به سوی واقعیت زیسته شده زیان وارد می کند. با این همه، این سینمای داستان پرداز از ورای تخیل واقع نما به زیستن و مسایل آدمی نظر دوخت. آنتونیو پیتر آنجلی Antonio Pietrangeli در سال ۱۹۴۲ در مجله ی سپید و سیاه نوشت : سرنوشت قطعی و ریشه ی طبیعی سینما را تنها باید در عرصه ی واقعیات و از آن میان ملموس ترین و نافذترین قلمرو آن یعنی «قلمرو حقیقت» جست. در «تاریخ سینمای هنری»، بیانیه ی سال۱۹۴۳این مجله ی سینمایی آمده که می توان آن را بیانیه ی نئورئالیسم دانست.

– ۱ مرگ بر آیین های بدوی و ساختگی که بر بیشترین بخش تولید سینمایی ما فرمانرواست.

2- مرگ بر آثار تخیلی و پوچ گرا که انسان و مسایل انسانی در آنها مطرح نیست.

3- مرگ بر هر بازسازی واقعیت تاریخی یا فیلم ساخته شده از رمان که بر اساس ضرورت سیاسی به وجود نیامده باشد.

4- مرگ بر هر سخنوری که بگوید همه ی مردم ایتالیا از یک خمیر انسانی هستند و از یک احساس ناب شعله ور می شوند و همگی به یک اندازه بر مسایل زندگی اشراف دارند.

باید توجه داشت آثاری چون چهار قدم در ابرها (۱۹۴۳) اثر آلساندرو بلازتی (Alessandro Blasetti) یا وسوسه (۱۹۴۶)، ساخته ی لوکینو ویسکونتی (Luchino Visconti) و آثار روسلینی چون پاییزا (۱۹۴۶) و آلمان سال صفر (۱۹۴۷) و واکسی (۱۹۴۶) و دزد دوچرخه (۱۹۴۸) اثر ویتوریو دسیکا…(Vittorio De Sica) همگی بیانگر یک حس صمیمی نسبت به زندگی و استناد به واقعیت هستند. وابستگی انسان به محیط اجتماعی، و تلاش برای آن که سینما آینه ی تمام نمای واقعیت باشد هرگز سبب نشد که خطای بزرگ تری در آثار نئورئالیستی سبب دوری و جدایی اش از زندگی نشود. به آن مرگ برها، به آن شیوه ی سخن فاشیستی و ایدئولوژیک و به آن دستورالعمل بسته به بیانیه از یک سو و به جهان تک بعدی آثار اجتماعی این دوران اگر دقت شود معلوم می گردد که آثار نئورئالیستی چون هر فیلم دیگر در داستان پردازی، دارای یک جهان دیدگاهی، تفسیر شده و ذهنی است که آن را به نام عینیت عمومی عرضه می کند. واقعیت تصویر در آثار نئورئالیستی چون همه ی تصاویر تنها مبین جهان ویژه ای است که محصول بازتاب واقعیت در ذهن و ذهنی شدن زندگی بر پرده ی سینماست. اما به هر رو این سینما، نشان می داد که هنر مدرن تصویری در جست و جوی راهی جدی برای تماس با زندگی است، هر چند این تماس گاه تحت تاثیر یک دیدگاه ایدیولوژیک قرار می گیرد.

تلاش برای رویکرد به سطح زندگی و کنش های تحت تاثیر عمل انسان در زندگی، بالاخره منتج به یک سبک عمیق شد و توسط یک رهبر به نام روبر برسون در قلمرو زیبایی شناسی تصویر به موفقیتی بزرگ دست یافت. آثار این هنرمند گویای این مکاشفه و پیروزی بی بدیلی است، که بالاخره تا سر حد یک تئوری سینماتوگرافیک در سینمایی که رویکرد به زندگی عطش تسکین ناپذیرش بود ارتقا یافت.

البته بدون تردید سینمای برسون نیز سینمایی داستان پرداز است اما با دور شدن از گروگان گیری عاطفی و احساساتی کردن تماشاگر می کوشد خود را از قید هیجانات ساختگی آثار قصه گو و خیال پرور برهاند. طبیعی بودن، داشتن یک نقاب سرد که صورت بازیگر را از تظاهرات نمایشی و تئاتری محفوظ نگاه می دارد و بازی سازی ویژه ی برسون عناصری است که در فهم واقع گرایی رویکردگرای آتی بسیار مهم است. تلاش ژان گره میون (Jean Grmillon) گرچه در آثاری چون پوزه ی عشق (۱۹۳۷) و آقای ویکتور غریبه (۱۹۳۸) به حوزه ی «فیلم نوار» تعلق دارد اما نظیر سحرگاه ششم ژوئن (۱۹۴۵) که فیلمی است مستند، دارای گوهری واقع گراست.

متاسفانه هنوز رویکرد به زندگی در سینمای حرفه ای غرب جریانی مغلوب نبود. سانسور نیمی از سحرگاه ششم ژوئن بیانگر این واقعیت و دوری سینمای قرن بیستمی از درک اهمیت لمس جزییات زیسته شده و سلطه ی قوانین سوداگرانه به جهان فیلم و ریشه داری قصه پردازی افسونگراست. سینمای لویی داکن (Louis Daquin) و گرایش او به تصویر زندگی در آثاری چون آغاز روز (۱۹۴۹) سبب شد تا به گفته ی اولریش گرگور (Ulrich Gregor) و اتو پاتالاس (Uto Patalas)، سال های طولانی در فرانسه موفق به گرفتن کار نشود تا بالاخره وادار شد به بالزاک و موپاسان روی آورد. آثار مستند رنه کلمان (Ren Clement) چون نبرد راه آهن (۱۹۴۵) نیز به یک سینمای قصه گوی دهه ی شصت تنزل یافت. در فرانسه آثاری چون امید (۱۹۴۵) از آندره مالرو (Andre Malraux) و فاربیک (۱۹۴۷) اثر ژرژ روکیه (Georges Rouquier) به سرمشق های فراموش ناپذیری برای سینمای رویکردگرای آینده بدل نشدند همچنان که فیلم های مایکل پاول (MichaelPowell) که در راستای سنت های مردی از آران (۱۹۳۴) فلاهرتی پدیدار شد، از تخیلی بودن به سوی مستند بودن میل می کرد. با همه ی اینها در همان سال های ۱۹۴۴ سینمای انگلیس نقش خود را در انحراف افکار مردم از مسایل ملموس زندگی و مشکلات روزمره آغاز کرد و با فیلم های داستان پرداز و تجملی و هیجان انگیز، پرده ای بین زندگی واقعی و سینما پدید آورد.

کارول رید (Carol Reed)، با آثاری چون قطار شبانه ی مونیخ (۱۹۴۰)، مخالف خوان (۱۹۴۷) و مرد سوم (۱۹۴۹) از نقش خود در ستاره ها به زیر نگاه می کنند (۱۹۳۹) فاصله گرفت و به هیجان باب روز رو نمود و با کودکی دو پشیز (۱۹۵۵) و کلید (۱۹۵۸) به اعماق دره ی ناواقع گرایی سقوط کرد. دیوید لین (David Lean) هم با جنون تابستانی (۱۹۵۸) و پلی بر رودخانه ی کوای (۱۹۵۷)، به سینمایی پیوست که از لمس جزییات واقعی دور و به هیجانات سینمای ماجرایی نزدیک می شد.

سینمای برگمان (Ingmar Bergman)، یکی از اوج های سینمای هنری است. سینمایی شگفتی آور و مسحور کننده که البته همچنان مبتنی است بر یک منش ژرف روان شناسانه که تا فانی و الکساندر (۱۹۸۳) ادامه یافته است. سینما-چشم ورتوف هم در شوروی بالاخره به سینمای استالینی چگونه فولاد آبدیده شد دانسکوی )(Danskoi) ۱۹۴۲ (و دبیر کمیته ی محلی (۱۹۴۲)، پی ریف (۱۹۴۲) و به نام میهن (۱۹۴۳) پودوفکین (Podovkin) بدل شد، با همه ی نیروی مخرب ایدئولوژی جزمی که بر زندگی و لحظه های ناب لمس شده ی آن می توانست پرده درکشد. دستامدهای آیزنشتاینی در تکنیک، قربانی پیام های خیراندیشانه و متعصبانه ی حزبی شده بود و در ادامه ی یک سینمای بی بهای رسمی به نام رئالیسم سوسیالیستی، هولناک ترین خیانت را به «واقعیت» انجام داد. ایوان مخوف (۱۹۴۴) به دفاع از تزاریتسین (۱۹۴۲) از گئورگی واسیلی یف (Georgi Vassiliev) و بالاخره به آثار گریگوری چوخرای(Grigori Khockrai) تنزل یافت .

نکته ی مهم آن که، پیام بازگشت به واقعیت در سینمای امریکا شکفت. از نظر سبک، بازی سازی و داستان، این سینمای قصه پرداز خود را نماینده ی گرایش ناب به زندگی معرفی کرده و بیشترین موفقیت را به دست آورده است. آیا چنین است؟ به نظر من سینمای هالیوود در پس صورتک واقعیت گرایی، بیشترین ضربه را به حس زنده ی زندگی و سادگی تجربه ی زیستن می زند و با احساسیگری شدید، خرد واقع نگر را که معطوف به جزییات کوچک اما راستین تجربه ی انسانی است مورد حمله قرار می دهد.

بدون تردید سینمای داستانگوی امریکا از همان ممفیس بل (۱۹۴۴) ویلیام وایلر (William Wyler)، به ایجاد گرما در تماشاگران و جذابیت روایت بها می داد اما جز احساسات چه چیز در این سینما حتا در نبرد سان پی یترو ( ۱۹۴۵) ساخته ی جان هیوستن (John Huston) قابل اعتناست؟ کدام شعور، ژرف تر و فراتر از شعارهای پر تبختر امریکایی و کدام نقد اجتماعی، ژرف تر از موفقیت ملموس انسانی و کدام پرسش در این سینما عمیق تر طرح می شود؟ « در سال های پس از جنگ رابرت فلاهرتی تقریبا تنها کسی بود که توانست برای فیلم داستان لوئیزیانا (۱۹۴۸)، یک سرمایه گذار خصوصی پیدا کند.»** جنبش فیلم های مستندگرا در امریکا به سرعت از رمق افتاد و در عوض، مسیر رشد دیدگاه های ذهنی، با نقاب واقع نمایی و آثار سرشار از شورآفرینی و عاطفه انگیزی امریکایی هموار شد. در این سینما شگردهای تصویر و انواع هنرهای روایی روز به روز رشد کرد تا جایی که به سینمای امروزی بدل شد. رسانه ای بی رقیب که مدام در حال پراکندن انبوه آثار بی ارزش، هیجان آور، افسون زا و احساساتی یا پر از خشونت و سکس است. غریزه ی اصلی (۱۹۹۲) یا ماسک (۱۹۹۴)، قاتلان بالفطره (۱۹۹۴) یا جنگ ستارگان (۱۹۷۷)، آرماگدون (۱۹۹۸) یا اسلحه ی مرگبار (۱۹۸۹)، رمبو (۱۹۸۵) یا تهدید شبح (۱۹۹۸) و … در یک عنصر مشترک اند: واقع گریزی شدید و بیگانگی با هر آنچه که مربوط به تجربه ی انسانی از زیستن در جهان واقعی است.

درست در متن این سینمای خشونت و سکس است که یک گرایش نو در سینمای جهان ظهور می کند. چیزی که ما را وامی دارد باور کنیم اتفاقی در پایان قرن بیستم رخ داد که سبب شد در سینمای قرن بیست و یکمی از همین آغازطنینی نو به گوش برسد. ما حق داریم از خود بپرسیم آیا اتفاق تازه ای در حال روی دادن است؟ این آوا چیست؟ آوایی که تجربه ی مستندگرایی رایج سینمای قرن بیستمی را تبدیل به یک اتفاق نو می کند. اتفاق رویش روایت بر متن استناد، بازگشت به طبیعی بودن، اندیشه ورز بودن و شاعرانگی و صمیمت سینمای اولیه که یک قرن مغلوب جریانات واقع گریز شد.

می خواهم بگویم خانه ی دوست کجاست؟ و سپس کل سینمای نوین و رویکردگرای ایران طنینی در جهان افکند که بسی فراتر از نئورئالیسم و هر تجربه ی مستندگرایی، سینمای آینده را به تقدیری نو فراخواند، تقدیری که ذاتا قرار بود سینما بپذیرد: سرنوشت گره خورده با زندگی و همهی آن بهشت و دوزخ، فاجعه و مسرت، اندوه و شادمانی هایی که در واقعیت تصویر از تصویر واقعیت چند سویه میتواند جاری شود. سینمای ایران، سینمای جهان را به لمس دوباره ی زندگی و طبیعی بودن و تماشای عظمت رویداد مصور زیستن که فاجعه بارتر، پرسش انگیزتر و شادمانی آورتر از هر «داستان» و «رمان» ساخته شده ای است فراخواند. سبک رویکردگرایی سینمای ایران بر سینمای تارانتینو (Quentin Tarantino)، سینمای دگما ۵ (Dogma 5)، سینمای چین و سینمای مستقل امریکا تاثیر نهاد. پرسش استناد حتی در اثری چون زیبایی امریکایی (۱۹۹۹) با آن دوربین دستی خود را نهان کرده است و حتی در ماجرای بلرویچ (۱۹۹۹) و … موضوع چیست؟

اجازه بدهید بگویم اتفاقی در جهان افتاده است که سینما را با زندگی درآمیخته است. بر متن این اتفاق عینی است که دلیل اهمیت سینمای ساده، شاعرانه، طبیعی گون و رویکردگرای ایران روشنی می گیرد. آن اتفاق، رشد تکنولوژیک و در نتیجه تکامل تکنولوژی تولید فیلم و در واقع ساده شدن و در دسترس قرار گرفتن و عمومی شدن دوربین است. هزاران خانواده امروز از دوربین استفاده می کند. تلویزیون فرهنگ تصویری را به سرعت فرابرده و وسایل فنی تولید فیلم را ساده کرده اند. بالارفتن سطح دانش و مهارت به بسیاری از خانواده ها امکان فیلم سازی می دهد. درست در این جهان است که آرمان سینمای درآمیخته با زندگی تحقق می یابد، سینمایی که از متن زندگی می روید، سینمایی که رویدادهای زیستن را تصویر می کند و بیش از هر زمان امروز امکان ظهور پیدا کرده، نه تنها به وسیله ی فیلم سازان بزرگ بلکه به وسیله ی مردمی که از خود فیلم میگیرند و از درونشان فیلم سازانی بزرگتر از هر زمان سر بر خواهد آورد که سینمایشان بیش از هر زمان آرمان سینما چشم و سینما حقیقت را محقق خواهد ساخت. شاهکارهایی در اوج واقع گرایی و در اوج شاعرانگی به وسیله ی ذوق هایی یکه پدیدار خواهد شد. و در واقع این جنبش عمومی فیلم سازی قرن آینده ساختار هنری و تعریف سینمای نخبه را تا حدود زیادی تغییر خواهد داد. این است حدس من.

اما در کانون این سینما شجاعت برهنگی و عریانگی روح و جزییات ناگفته ی زندگی، شجاعت پرده برافکنی و رازگویی صمیمانه، شجاعت سلوک علیه تاریکی های واقعی و پنهان نگاهداشته شده سر بر خواهد آورد. به نظرم این همان ستیهندگی علیه عادت، پنهان کاری و فریبی است که عین القضات همدانی و عارفان شرق پیشتاز آن بوده اند و امروز مدرن ترین هنر انسانی یعنی سینما، در حال گرویدن به آن نقطه و پاسخگویی به آن است. رویدادی که به دورویی هزاران ساله ی هنر به پرسونا و پرسوناژ، به ماسک و پنهان شدن هنرمند در پس پشت نقش پایان می دهد. از این به بعد سوفوکل، شکسپیر، فلوبر و داوینچی های جدید از پشت ادیپ، هملت، مادام بوواری، مونالیزا به در می آیند و ما را بی واسطه با اسرارالربوبیه حلاج وار و عین القضات وار آشنا می سازند.آنان تصویر خود را باز می آفرینند، چیزی که آرمان جویس (James Joyce) بود و به نام رمانش بدل شد؛ چهره ی هنرمند در جوانی.

سینما در ملتقای دو قرن، دو هزاره

تمهیدات و سلوک فیلم در آستان سده ی بیست و یکم

آخرین و اولین جمله ی این نوشته یک عبارت به فارسی است که در خود تمثیل سینمای آینده را در قلمرو محور همنشینی زبان نهفته دارد: «سینما در ملتقای دو قرن، دو هزاره». این نامی است که در آن و با آن، زبان به واقعیت جهانی تبدیل می شود که سینما در آن، آینه ی آگاهی نویی است. آینه ی واقعیت گفت و گوی تمدن انسانی که همنشینی تمدن های مهم و محل دیدار و گردآمدن آنها را ممکن می کند. در واقع در متن ما، خانه ای از زبان فارسی، به گونه ای آفرینش گرانه و بدیع با فراورده های زبان های دیگر بارور شده است. یک بار دیگر نام را تکرار کنیم: سینما/ملتقا/هزاره. سه سیمای زبانی این واقعیت همنشین هستند که در ساختار زبان و فرهنگ امروزی ایرانی، در آینه ی متن، با نحوه و نحو بیان فارسی، معنادار گشته اند. چنین رازی در عناوین دیگر هم نهفته است، آنجا که «تمهیدات»، «سلوک»، «فیلم» و «سده ی بیست و یکم» به یک همنشینی مرزشکن و جهانی دست یافته اند، کلماتی از متن زبان عرفان اسلامی، عصاره ی مدرنیته و یک علامت کاملا باستانی ایرانی که به یک جشن، جشن سده ها ارجاع می یابد. پس همه ی آن چه درباره ی هسته ی متن و نوشته ی حاضر می خواهم بگویم در همین تمثیل آغازین فشرده شده: جایی که یک تمدن کهن، تمدن ایرانی در نوزایی اش، حرفی تازه برای جهان به ارمغان می آورد. جایی که زبان، زبان فارسی، با در کنار هم قرار دادن نشانه های تمدن های متنوع بشری و همجواری معنادارشان، آزادی از بند توهم جداسری انسانی را ممکن و به بارور کردن جان خلاق با جهانی ازآفرینش های جاندار یاری می رساند، جایی که سه لایه ی زبانی و فرهنگی زبان فارسی و عربی و انگلیسی با سه ساحت روح هنری وشعری، عرفانی و شهودی، استدلالی و عقلی مکالمه ای بزرگ را ممکن می سازد، و به مقدمه و مجالی برای اندیشیدن به زیبایی و حقیقت آینده و آفرینش و آزادی بدل می شود. آیا در هزاره ی سوم میلادی و قرن نو، هنر ایرانی در سینما حرفی تازه برای معماری و آفرینش معنا دارد؟ دعوت سینمای ما چیست که می تواند بر خطوط سینمای قرن بیست و یکمی تاثیر بگذارد؟ ظاهرا سراپای موضوع ادعا، شوخی و خیال پردازی نامناسبی به نظر می رسد که از بازی جشنواره و «تفنن ادواری» سرچشمه گرفته است. ظاهرا چند جایزه، نگارنده را به وهم دچار کرده است: توهم تاثیر این سینمای جهان سومی بر سینمای جهان فرا مدرن. اتفاقا به سبب فرامدرنیت، سینمای ایران حرفی جهانی برای قرن بیست و یکم دارد. حرفی که تنها می توانست در ایران شکل ببندد. با گردآمدن شرایط عینی و ذهنی غیر مترقبه، یعنی وضعیت یک انقلاب که سازمان سینمای جعلی و کاریکاتور دنباله روی از هالیوود را ویران کرد و خلاء، که امکان پر شدن فضای سینمای ایران از هوای تازه، تجربه ی تازه و آشنازدایی و عادت ستیزی را فراهم آورد و افق معنوی تمدنی ریشه دار که انتظارات شجاعانه را پرورد، و شرایط نو که در آن علی رغم انواع موانع کهنه اندیشی، نیروی خلاق عطش خود را برای آزادی، برای لمس زندگی به سینمای متفکر سرایت داد، سبک سینمای ما به معنایی فراموش شده که از زمان نیچه تا لومی یر آرمان هنر مدرن موعودی بود که می بایست زاده شود، دست یافت. معنایی که با ظهور سینما و لومی یر مدتی کوتاه سر بر آورده بود و به سرعت غیب شده بود و طعمه ی سوداگری و افسانه پردازی هالیوود گشته بود. معنای حسیت جهان مدرن در سینمای آینده.

بدینسان «هسته ی انتظار» متن را از سینمای سده ی تازه لو می دهم: می خواهم تاکید کنم، «سوق طبیعی» نیروی اصلی سینمای قرن بیست و یکمی است. در حالی که این طبیعی بودن عمیقا با ناتورالیسم مغایر است و در ذات خود آمیخته شده است با آرمان بزرگ معرفت وحدت وجودی عارفان و پالایش و پیرایش انسان، به مثابه آینه، که آفریننده ی آینه ی سینماست، همچون فشرده ی تمدن مدرن. این رویکرد شجاعانه ی هنر است به طبیعی بودن زندگی. پس سینمای آینده به چشم نوشته، سینمایی است عمیقا مغایر جهان نااندیشنده و متصنع و وهم پرور سینمای داستان باف ماجراجو و سوداگر هالیوود. این سینمایی ست رویکردگرا و به نظرم منطبق با رویش روایت بر متن استناد. سینمایی که به انسان واقعی جرأت عریان کردن روح خود را می دهد. یک برهنگی مستند با همه ی بهشت و دوزخ واقعی آن.

در عنوان مقاله، کلمه ی سینما نشانه ای است بر همه ی آن چه محصول تمدن مدرن است، زیرا سینما آینه ی مدرنیته است. برابر ما قرار گرفته و جادوی تماشای تصویر خود، کار خود را کرده است. اما ما برابر آینه ی تصویرسازی منفعل و بهت زده نماندیم، خود تصویر خود را، نحوی که شایستهی انسانی فرهنگ مند بود پرداختیم. ما فرهنگ مند بوده ایم. می توانستیم به سینما، این هدیهی تمدن جدید، چیزی کهن و نه کهنه، چیزی کهنگی ناپذیر و جاودان، توان شهودی و غیب اندیشی و ادراک اهمیت غیاب در زیبا شناسی را هدیه کنیم. سینما فشرده ی عقلانیت و حسیت مدرن بود که می خواست با چشمان تماشاگر دوربین به طبیعت و امر واقع، انسان نو را به افقی نو و نیچه ای هدایت کند و پیام «طبیعی باشید، طبیعی ببینید» بدهد و ما را وادار کند شجاعت تماشای واقعیت بیرون و درون خود را کسب کنیم و به قول هولدرلین تن به این خطرناکترین حرفه ها، با روح شعر بدهیم. اما درست پس از لومی یر، سرمایه داری و رهبر جهانی آن، با سینمای هالیوود، راه سوداگری را پیمود و برای صد سال بر این دستامد ماهوی هنر مدرن سلطه گری نمود و پرده افکند و لااقل آن را به سینمایی حاشیه ای بدل نمود. تجربه ی ایرانی سینما پس از انقلاب به سرعت راه یادآوری پیام «طبیعی باشید» را هموار کرد اما به نحو غریبی از مسیری تصورناپذیر، یعنی از طریق تاثیرات معرفت و حکمت کهن ما. کلمه ی «تمهیدات» یادآور این ساحت معنوی است، ساحت عادت ستیزی و رهایی از سینمای عادت شده ی گذشته عین القضات همدانی، عارفی عادت ستیز بود و کتاب «تمهیدات» او از سه منظر برای ما اهمیت دارد: ۱- پیام «طبیعی باشید» ۲- پیام ستیز با عادت پرستی و مهم تر از همه ۳- پیام آینگی و برهنگی و شجاعت پیرایش و تماشای بهشت و دوزخ واقعی خود. شجاعت بدیع بودن و آشنایی زدایی مدام، یعنی شجاعت پرده افکنی از راز و رازگویی با انسان و دیگران. عین القضات در زمانی بسی دور از ما می زیست، اما او به نحو غریبی پی به اهمیت تصویر و واقعیت تصویر در تاثیر بر کمال معنوی انسان و سلوک او برده بود. او از اسماالله به اسم «مصور» التفات یکه داشت و با تماشا، می شورید و اسرار الربوبیه را فاش می کرد.

پس نوشته تا اینجا می خواهد بگوید که سینمای پیشروی نخبه ی قرن بیست و یکمی گامی بلند در راه آرمان تصویر و روایت زندگی بر متن استناد خواهد برداشت، شجاعت طبیعی بودن و تماشای افسون زدایانه ی خود و جهان را خواهد یافت و با دریدن نقاب، سینما را از پرسونا و پرسوناژ به سوی تبلور تماشای ساده ی جزییات زیسته شده ی انسانی و تراژدی پنهان در آمد و شد روزمره اش سوق می دهد. بدین گونه سینما به امکان یک سلوک، سلوکی که عارفان با ریاضت های طولانی در پی آن بودند بدل خواهد شد. سلوکی که برای انسان تجربه ی شهودی و شعور شاعرانگی به بارمی آورد. چگونه؟

عین القضات از عارفان فاش کننده ی سر است. عریان گر، و با خاصیت آینه و خود تماشا کننده و عادت ستیز. او ما را فرامی خواند: «اگر خواهی که جمال این اسرار بر تو جلوه کند، از عادت پرستی دست بردار که عادت پرستی، بت پرستی باشد. هر چه شنوده ای از مخلوقات فراموش کن، هر شنوده ای ناشنوده گیر و هر چه بر تو مشکل گردد جز به زبان دل سوال مکن».

پس امروز هم عین القضات و عرفان ستیهنده ی اجتماعیاش، انسان و انسان ایرانی و سینمای جهانی را به خاصیت آینگی فرامی خواند. خاصیت آینگی تعبیری از خود این عارف بزرگ است. تعبیری که هم بر وجوه عرفانی او اشتمال دارد و هم ستیهندگی های اجتماعی سیاسی اش را در بر می گیرد. به قول نجیب مایل هروی، از اینها بگذریم به راستی که عین القضات به آینه مانندگی داشته است. چون آینه زیسته است. آینه ی غماز: /آینه ات دانی چرا غماز نیست/ زان که زنگار از رخش ممتاز نیست. مگر نه این است که او در سرتا سر عمر فرهنگی اش به طول سی و سه سال زمانی اش در مقابل ابتذال دسته جمعی ایستاد و زشتی همه بل بیشترینه ی آنها را نشان داد. در عین حال اصالت ها و ارزش های آینه ی فردی خود را حفظ کرد، هر چند همین ابتذال دسته جمعی سرانجام او را آینه را نابود کرد اما آیا آینگی را و خاصیت های آینه را هم نابود کرد؟

در این تمثیل آینه عارف ایرانی/آینه متن آفریننده/راهی برای من باز می شود تا/آینه سینما/ی قرن آینده ادامه یابد. در اینجا هم سینما آینه ی خلاق و زنده و اندیشه سازی است که سلطه ی ابتذال دسته جمعی دورانی سوداگر و سلطه ی سینماهای مبتذل و زشت می کوشد خاصیت آینگی اش را نابود کند. اما خاصیت آینگی سینما که صد سال به صورت مغلوب دوام یافت، در آغاز قرن بیست و یکم پرسشی نو بر می انگیزد. آیا جهان زشت و نااندیشگون و جهالت بار آثاری با جلوه های ویژه و فریبنده ی سکس و خشونت و وهم، آینه ی لومی یر را که رویکرد به زندگی داشت نابود کرد یا سینمای رویکردگرای نوین ایران با رهبری کیارستمی سبک تماشای برهنه و طبیعی را با روح پروردگی آغاز نمود. تا روح سینما در آستان سده ی نو پر شود از شجاعت روایت و استناد، یعنی میل دست یابی به آنچه که ویژگی تصویرهای عین القضات بوده از انسان و جهان یعنی: «صدق و خلوص و راستی و راست کاری و راست بازی و راست باوری و راست نمایی».

اجمالا بگویم هنر مدرن تکنولوژیک و تصویری، از آغاز هستی خود ذاتا این توان را داشت که امکانات انسان مدرن را برای دریدن حجاب ها متحول کند و به او در مسیر کسب شجاعت سلوک تصویری جهت مکاشفه ی واقعیت های پنهان مانده ی زندگی، زندگی خود و جهان، و فائق آمدن بر موانع بیداری و پرورش روح و سخن بی پرده از جزییات زیسته شده و… یاری رساند. تعویق یک صد ساله ی فرورفتن در سوداگری، کاربرد تکنولوژی سینما، برای افسانه پردازی و افسون زایی و سرگرمی تنها بیانگر یک بحران گذرا بود. در همین زمان صد ساله، دوربین فیلم برداری، یعنی ابزار ثبت جزییات واقعی و زندگی فردی تکمیل و همگانی شد. رویکرد انبوه مردم به دوربین و کاربرد آن همچون وسیله ی بیان جزییات زیسته شده و شگفت زندگی، برای اولین بار بیان تصویری چیزهای تکان دهنده ای از هستی انسانی را فراهم آورد که با همهی سادگی صوری رویداد تا دیروز ناممکن بود آدمی بدان دست یابد. درست در همین نقطه است که شاهدیم تکنولوژی فراصنعتی دوربین های فیلم برداری خانگی، چیزی را آرام آرام و در مقیاس اجتماعی، با رشد فرهنگ تصویری، و عمومی شدن تصویر، تحقق می بخشد که شاید تجربهی عظیم عرفانی هم با ریاضت های شدید خود در پی آن بود، یعنی امکان تماشای تاریکی «خود» خویشتن، شجاعت رو به رو شدن با نفس خود و جزییات ظلمانی زیسته شده ی آن، دریدن حجاب خویشتن با اعتراف به همه ی آن چه با چشم درون نگر تماشا می شود و تزکیه ی خود و دست یافتن به رهایی و کشف و رسیدن به بهجت و عشق و سرمستی و کسب بصیرت و بیداری نو که محصول شجاعت تماشای شب درون بود. سلوک عارف کهن و سالک شجاع و جوینده ی سینمای نوین، هر دو به خاصیت آینگی دست می یابند و همراه آن سرشار از وحدت وجود و هماهنگی با درخت و پرنده و ستاره و نور می شوند و به امکان شهود و دیدار راستین می رسند، با پیرایش و پاک شدگی. وسعت تجربه ی دوربین که ثبت کننده ی جزییات زندگی است و فرهنگ تصویری، آن ترسی را فرو می ریزد که به فلوبر اجازه نمی داد فلوبر باشد و او با پرسونای مادام بوواری به «تخلیه»ی خود می پرداخت و یا داوینچی را وادار می کرد نقاب ژوکوند را بپوشد و یا صد سال سینماگر آوانگارد را ناگزیر می کرد با ماسک قهرمان دراماتیک و سیماچه ی وهم آمیز ساختگی اشخاص بر پرده، از خود بگوید. پنهان کاری و افسانه بافی خصیصه ی سینمای داستان پرداز و عادت شده ی قرن گذشته است. بدینسان دوربین دیجیتالی، امکان سلوک و تماشا و قیام علیه نقاب و پرسونا و پرسوناژ و عادت پرستی، و امکان تماشای بازی زندگی و رویکرد به استناد را در مقیاس فراوان در سینمای قرن بیست و یکم به بار می آورد. از درون این سینما چه فراوان آثار سرشار از شعر و تجربه ی هولناک و یکه فراخواهد رویید، تجربه ای که هیچ درام ساخته شده ای به پای تاثیر تکان دهنده اش نمی رسد. این تاثیر البته تنها محصول آن خاصیت آینگی و راستی نیست، ضمنا محصول به میدان آمدن هزاران هزار استعداد نو به طور عمومی در هر گوشه و کنار جهان و پیدایش نوابغ فراوان در مسیر این رستاخیز عام تصویربرداری خواهد بود. کسانی که خود را تصویر می کنند. چیزی که هرگز در قرن بیستم امکان آن فراهم نشد و تنها در پایان آن داستان قرن نو به واقعیت پیوست، آن هم با رهبری سینمای مخاطب گرای ایران که شروع کرد خاصیت آینه را در رویکرد به زندگی و آزادی گرایی ذاتی و عریانی را در تجربه ای فرمال تاسیس کند. بدینسان سینمای قرن بیست و یکم سینمای مکالمهی عالیترین محصولات تمدن بشری، و سینمای پارادوکسیکال آگاهی های مدرن و معرفت های کهن عارفان است، سینمایی مبتنی به فرم حذف و سازماندهی صفحه های سپید تا تصویر رازهای ناگفتهی واقعیت را از سوی تماشاگر معماری کند. سینمایی که همنشینی کیارستمی و عین القضات همدانی در آن به هنری عریان گر، عادت ستیز، راست کار، رازگشا، متهور، شاعرانه، ستیهنده با ابتذال دستهجمعی، شادمانه، تراژیک، دارای سندیت، فاش کننده، آینه وار، آزادی گرا، بداعت آمیز، بی نقاب، طبیعی و… ختم میشود. سینمایی که در آن انسان شهامت نمایش بازی خود را در زندگی خواهد یافت. و دارای خاصیت دوستی و عشق است و سرشار از بداهت و شجاعت از خود گفتن. سینمایی که گویی میراث دار قاضی القضات همدانی است ، زمانی که می سوخت و خود راز می گشود و عریان می گشت و فریاد بر می آورد: «در بند بوده اند و زهره و یارای آن نداشته اند که از این اسرار گویند».

سینمای ایران در پایان قرن بیستم آغازگر سینمای آینده ای بود که زهره ی طبیعی بودن ستیهندگی در فرم و اندیشه سرای آزادی و ضمنا شاعرانگی و رازگشایی و رویکرد به زندگی و تبدیل نمایش ؛افسون زا به افسون زدا را یافت. هژمونی سینمای آینده را این جریان احراز کرده است.

به نظر من سینمای ایران با هژمونی سینمای کیارستمی به سبب رویکرد به متن زندگی، پیشتاز سینمای قرن بیست و یکمی و اتفاق تکان دهنده ی نیچه ای آن است. پلی که خرد غرب و شهود شرق را به هم پیوند می زند، و عصاره ی صد سال چالش بین رویکرد به زندگی و گریز از زندگی را در سینمای غرب برای اولین بار به سود غلبه ی سینمای زنده ی منبعث از تجربه ی زیستن جهت می دهد.

* اطلاعات مربوط به فیلم ها از Geshicht است

** تاریخ سینمای هنری، نوشتهی اولریش گرگور و اتوپاتالاس به ترجمه ی زنده یاد دکتر هوشنگ طاهری

صدمین سالگرد سینمای ایران

فصلنامه فراایران ، شماره های پنجم و ششم ، پاییز و زمستان ۷۹

اکنون سینمای ایران به عنوان مظهری از تمدن، فرهنگ و هنر ایران، پیشتاز گفت و گوی تمدن ها و فرهنگ ها و نشانه ای از ذهنیت خلاق هنرمند ایرانی ست. کمتر جشنواره ی جهانی ست که با فیلمی از فیمسازان برجسته ی این سرزمین افتتاح نشود. فیلم های ایرانی در اکثر جشنواره ها، با ربودن جوایز اصلی پرچمدار اندیشه و احساس و هنر در صحنه ی سینمای بین الملل شده اند. مطبوعات عمومی و تخصصی سینما در جهان اغلب بخشی از محتوای شماره های خود را به تحلیل و شناخت این سینما اختصاص داده اند. ایران یکی از چند کشور معدود جهان است که در عصر استیلای بی چون و چرای هالیوود و سینمای آمریکا، به تولیدی ملی و خودکفا دست یافته است و اکنون برای فتح بازارهای جهانی سینما با دیگر کشورهای اروپایی و آسیایی رقابت می کند و سهمی از این بازار را به خود اختصاص داده است، که هر چند اندک، اما با رشد و شکوفایی سینما در ایران، هر دم رو به فزونی ست. از سوی دیگر، تولید ملی،با گسترش تولیدات خود و تنوع روزافزون آن، بازار داخلی، تماشاگران علاقه مند و تشنه را به سوی خود جلب می کند.

در آخرین روزهای تابستان و آغاز پاییز ۱۳۷۹، این سینما یکصدمین سال تولید خود را در مراسمی با شکوه جشن گرفت و این فرصتی بود برای نگاهی همه جانبه و تازه به صد سال فعالیت خلاق، مستمر و با اهمیت سینماگران و دست اندرکاران این سینما در رسیدن به جایگاه رفیعی که اکنون در آستانه ی شروع سده ی دوم فعالیت اش به آن دست یافته است و با امید به آینده ای تابناک تر، به پیش می تازد.

مجموعه ای که پیش رو دارید، از اولین روزهای آشنایی ایرانیان با سینما و دوربین، اولین فیلم ها، سال های زمینه چینی و رسیدن به این تعالی را در بر می گیرد و سپس به تحولات سینما در سده ی دوم فعالیت اش، به تعریف های تازه و نگاه های نوتر به افق های گسترده تر در سطح جهان می پردازد.

منیژه میرعمادی

مقدمی ای بر تاریخ تحلیلی سینمای ایران(۱۳۵۷- ۱۳۰۸ )

از ریشه ها به کلیشه ها

امید روحانی

یک

براساس تعریف ها و ویژگی هایی که «سینما» (و همه ی واژه های مترادف آن) طی صد سال تاریخ خود پیدا کرده است، تولید فیلم در ایران صد ساله نیست، حتا اگر جشن صد سالگی آن را برگزار کنیم. اسناد و مدارک و تاریخ های مستند می گویند که اولین فیلم سینمایی تولید شده در ایران، آبی و رابی (۱۳۰۹)، ساخته ی اوانس اوگانیانس، فیلمساز ارمنی تبار است، هر چند جز چند عکس رنگ و رو رفته و محو و چند سطر نوشته به عنوان گزارش و خبر درباره ی نمایش آن در سینماهای تهران آن سال ها، هیچ چیز از آن باقی نمانده است.۱ اولین فیلم موجود سینمای ایران را باید حاجی آقا، اکتر سینما (۱۳۱۲) دانست که بازساخته ی اوانس اوگانیانس است. از این فیلم نسخه ای کامل، همراه با توضیحاتی نسبتا کامل از شرایط ساخت و تولید، گزارش هایی درباره ی نمایش فیلم و دو سه نقدواره در مطبوعات آن زمان تهران در دست است.۲ نمایش این فیلم، به طور تصادفی همزمان میشود با نمایش اولین فیلم ناطق سینمای ایران، دختر لر (۱۳۱۲)، ساخته ی اردشیر ایرانی/عبدالحسین سپنتا. این فیلم که در استودیوهای امپریال بمبئی هندوستان تولید شد، تولیدی هندی ست که سپنتا در آن نقش فیلم نامه نویس و بازیگر و ترانه سرا را دارد، هر چند همیشه آن را فیلمی ایرانی و حاصل کوشش و زحمت سپنتا می دانند و تا مدت ها، کارگردانی آن را هم به سپنتا نسبت می دادند.۳

این دو فیلم را باید آغاز سینما در ایران بدانیم، اما هر دو مسیر به بن بست و در نهایت به قطع کامل می رسند. اوگانیانس پس از شکست حاجی آقا، اکتر سینما، دیگر نمی تواند مسیر فیلمسازی را ادامه دهد۴ و سپنتا، پس از ساخت دو سه فیلم دیگر در هند براساس قصه های کهن ایرانی۵ که از آنها هم نسخه ای باقی نمانده است از ادامه ی کار باز می ماند و تولید فیلم ایرانی در هند متوقف می شود.

تولید فیلم بلند سینمایی در ایران در همان سال ۱۳۱۲ و تولید فیلم ایرانی در هند، در سال ۱۳۱۶ متوقف میشود و سینماهای تهران (و شهرستان ها)، دوباره به طور کامل در اختیار فیلم های وارداتی خارجی قرار میگیرد. دیگر خبری نیست. سینمای ایران به محاق و فراموشی می رود.

دو

طی همه ی این سال ها، از ۱۲۷۹، یعنی تاریخی که دوربین گومون خریداری شده توسط شاه قاجار وارد ایران می شود و در راهرویی از کاخ سلطنتی نصب می شود، تا ۱۳۱۶، یعنی تاریخ نمایش آخرین فیلم تولید شده توسط سپنتا در هند را، با همه ی اما و اگرها، باید دوره ی اول بدانیم، دوره ای که چه از لحاظ کمی چه از نظر کیفی چندان پربار نیست. مدارک و اسناد می گویند، که جدا از فیلم های تولید شده در هند، درفاصله ی سال های ۱۳۰۸ تا ۱۳۱۲ تنها چند فیلم ساخته و به نمایش درآمده اند که اغلب آنها هم در جذب مخاطبان ناموفق بوده اند. دلایل این عدم موفقیت پیچیده است و موضوع این بحث نیست، هر چند برای درک شرایط و شناخت فضای فرهنگی آن سال های اوایل قرن خورشیدی لازم اند و نیز برای فهم این نکته که چگونه سینمای ایران، دوباره و سال ها بعد، در ایران شکل گرفت و این بار به موفقیتی در جذب مخاطبانش رسید.

وقتی اوگانیانس در سال ۱۳۰۸ با تجربه ای اندک از آموزش سینما۶ و دریایی از علاقه و آرمان و امید به ایران باز می گردد تا «سینمای ملی»۷ را در ایران شروع کند، درمی یابد که باید سینما را در ایران نهادینه کند. اولین کوشش او حتی پیش از ساختن فیلم، تاسیس مدرسه ی آرتیستی سینما یا هنرستانی برای آموزش بازیگری و دیگر هنرهای وابسته به سینماست. در واقع شروع فیلمسازی او بیش تر در جهت به کار گرفتن عملی آموخته های نظری اوست و تشویق هنرجویانش به جدی گرفتن آموزش. اوگانیانس کوشش خود را معطوف ساختن فیلمی صامت میکند بی آن که بداند (یا شاید می دانست) که فیلمی ناطق در راه است. می توان دریافت که وقتی داشت آخرین روتوش های فیلم صامت اش حاجی آقا، اکتر سینما را انجام می داد تا آن را برای نمایش در بهمن ۱۳۱۲ آماده کند، در حالی که اولین فیلم ناطق این سینما یا دستکم اولین فیلم ناطق فارسی زبان سینما در ایران یعنی دختر لر سه ماه بود که بر پرده ی سینماها رفته بود، در چه حال و روزی بوده است. شاید شکست را هنوز باور نمیکرد، یا چاره ای جز پایان دادن به فیلم اش و نمایش آن نداشت. شاید دریافتن راهی برای ناطق کردن فیلمش که صامت تولید شده بود درماند. به ناچار با قبول شکست و تنها به امید پیروزی و درک فیلم اش (و تلاشاش) از سوی مخاطبانی که چندان به زبان سینما آشنایی نداشتند و هنوز (و حتی هرگز) به فرهنگ تصویر مجهز نبودند تن به نمایش فیلم اش داد.

سه

توقف تولید فیلم در ایران نزدیک به ۱۵ سال به طول انجامید. این ۱۵ سال با یکی از بحرانیترین و پرتلاطم ترین سال های تاریخ سیاسی/اجتماعی ایران همزمان است، یعنی شروع سقوط رضاشاه پهلوی، آغاز جنگ دوم جهانی و اشغال ایران از جنوب و شمال، گرسنگی و سختی زندگی، افشای فساد و تباهی دستگاه حاکم، مخالفت مردم با استبداد زمان رضاشاه… اما در عین حال با استقرار و استحکام تجدد طلبی که از زمان شروع دوره ی سلطنت رضاشاه جای پای خود را در فرهنگ و اجتماع سنتی ایران باز کرده بود.

پس به طور طبیعی، شروع تولید فیلم در ایران در سال ۱۳۰۸ نشانه ای بود از نظم و تمایل طبیعی ایرانیان برای «خودی» کردن سینما به عنوان مظهر دیگری از تجدد و تجدد طلبی و شکست آن، باز به طور طبیعی، نشانه ای از عدم پذیرش این مایه ی تجدد از سوی جامعه ای که هنوز رابطه ی قدیمی و مستحکم اش را با سنت قطع یا در اصل روشن نکرده بود. سینما برخلاف بسیاری دیگر از مظاهر تجدد، وسیله ای بسیط و ساده نبود که تنها با تمایل چند غرب زده یا روشنفکر بشود آن را «خودی» کرد.

اما سینما، میان همه ی مظاهر تجدد و تجدد طلبی اساسا پیشینه ای ۴۰ ساله داشت. دوربین فیلم برداری، به عنوان یکی از همین وسایل و مظاهر تجدد در سال ۱۲۷۹ خورشیدی وارد ایران شد. تأسیس سینماها و نمایش فیلم های خارجی به عنوان یک داد و ستد به ظاهر سودبخش خیلی زود آغاز شد و به علت ماهیت جذاب و مردم پسندش خیلی زود پاگرفت. به علت اختلاف فرهنگی موجود در شرایط ایران، سینما رفتن در کنار تئاتر دیدن به یکی از تفریحات قشر مرفه و طبقه ی بالای اجتماع بدل شد. در طی ۴۰ سال، با همه ی پیشینه ی عکاسی در ایران و علاقه ی ایرانیان به عکاسی، یا علاقه ی طبیعی و توجیه پذیر دربار و درباریان به عکاسی، همه ی غرب زدگی موجود در این ۴۰ سال، سینما همچنان یکی از مظاهر تجدد میان روشنفکران و نخبگان و طبقات بالای اجتماعی باقی ماند. جالب این جاست که حتی عکاسان ایرانی تمایلی به استفاده از دوربین فیلم برداری برای ثبت و ضبط یعنی سینمای مستند در ایران نشان ندادند و آنچه طی این ۴۰ سال به عنوان فیلم خبری، گزارشی یا مستند باقی مانده است از نظر کمی نیز چندان قابل توجه نیست.

پس طبیعیست که تولید سینما در ایران به شکست بیانجامد، چرا که حاجی آقا، اکتر سینما اساسا فیلمی تالیفیست. اوگانیانس در این فیلم، در واقع، فیلمی را تالیف کرده است، همان طور که در آبی و رابی بیش تر نمونه های کمدی خاص سال های سینمای صامت کمدی گرته بردای کرده است و دختر لر، به عنوان تنها فیلم ناطقی که می خواهد سلیقه ای را در مخاطبان اش ایجاد کند و از این طریق به نشانه ها و علایم، و حتی کلیشه هایی برسد، در ایجاد یک فرهنگ تصویری ساختگی یا اکتسابی نیز ناموفق می ماند، چرا که تکرار هم نمی شود.کار سپنتا بیش تر شبیه تولید جنسی ایرانی در خارج از کشور برای صدور به ایران است و کار اوگانیانس در نگاه مخاطبان ایرانی زمان خودش تولید جنسی ایرانی برای صدور به خارج از کشور. هیچ کدام از آنها، این فرصت را نمی یابند که مخاطبان خود را به این فرهنگ و زبان آموخته کنند. ۱۵ سال طول می کشد تا شرایط اجتماعی و فرهنگی ایران این اجازه را بدهد که این بار سینمایی با ویژگیهایی آشناتر برای مخاطبی آموختهتر به سینما آغاز گردد. استقرار گرایش های چپ سیاسی در ایران، تمایل نسل جوان به تحصیلات عالی، در بستری از تجدد و تجدد طلبی و با نگاهی نوستالژیک به سنت، به عرصه ی این جاست که حتی عکاسان ایرانی تمایلی به استفاده از دوربین فیلم برداری برای ثبت و ضبط یعنی سینمای مستند در ایران نشان ندادند و آنچه طی این ۴۰ سال به عنوان فیلم خبری، گزارشی یا مستند باقی مانده است از نظر کمی نیز چندان قابل توجه نیست.

پس طبیعیست که تولید سینما در ایران به شکست بیانجامد، چرا که حاجی آقا، اکتر سینما اساسا فیلمی تالیفیست. اوگانیانس در این فیلم، در واقع، فیلمی را تالیف کرده است، همان طور که در آبی و رابی بیش تر نمونه های کمدی خاص سال های سینمای صامت کمدی گرته بردای کرده است و دختر لر، به عنوان تنها فیلم ناطقی که می خواهد سلیقه ای را در مخاطبان اش ایجاد کند و از این طریق به نشانه ها و علایم، و حتی کلیشه هایی برسد، در ایجاد یک فرهنگ تصویری ساختگی یا اکتسابی نیز ناموفق می ماند، چرا که تکرار هم نمی شود.کار سپنتا بیش تر شبیه تولید جنسی ایرانی در خارج از کشور برای صدور به ایران است و کار اوگانیانس در نگاه مخاطبان ایرانی زمان خودش تولید جنسی ایرانی برای صدور به خارج از کشور. هیچ کدام از آنها، این فرصت را نمی یابند که مخاطبان خود را به این فرهنگ و زبان آموخته کنند. ۱۵ سال طول می کشد تا شرایط اجتماعی و فرهنگی ایران این اجازه را بدهد که این بار سینمایی با ویژگیهایی آشناتر برای مخاطبی آموختهتر به سینما آغاز گردد. استقرار گرایش های چپ سیاسی در ایران، تمایل نسل جوان به تحصیلات عالی، در بستری از تجدد و تجدد طلبی و با نگاهی نوستالژیک به سنت، به عرصه ی رخ میدهد. یک ایرانی تحصیل کرده در غرب یا یک ماجراجوی جوان و پر از امید و آرمان، به هنگام بازگشت به وطن، وسایل فیلم برداری و مختصر آشنایی اش را با فن وارد ایران می کند. اسماعیل کوشان، اقتصادان و تحصیل کردهی آلمان، یکی از آغازگران فن دوبله ی فیلم های خارجی به زبان فارسی با همراهی دریابیگی و تأسیس« میترا فیلم»، توفان زندگی (۱۳۲۷) را می سازند.۸ میترا فیلم می پاشد اما کوشان از یک سو و دریابیگی از سویی دیگر ادامه می دهند و هر کدام به مسیر خود می روند. دو مسیر چندان تفاوتی با هم ندارند، نگرش یکی ست و شیوهی فنی بسیار ابتدایی. توجه آنها و همه ی دیگرانی که خیلی زود جلب و جذب این صنعت/فن جدید می شوند معطوف به راه انداختن و پیش بردن این صنعت ملی ست.

اما در نهایت این کوشش ها بار می دهد و سینما در ایران «خودی» می شود.

پنج

سی سال (۱۳۵۷ ۱۳۲۷) سینمای ایران، عملا مهم ترین و پربارترین دوره ی سینمای ایران به یک تعبیر و پر سوء تفاهم ترین دوره ی این سینما به تعبیری دیگر است. این دوره از سوی منتقدان و تحلیل گران سینما در ایران همیشه با اندکی بی مهری رو به رو بوده است. از این سی سال اغلب با واژه ی «فیلمفارسی» یاد می کنند، واژه ای که زمانی دکتر هوشنگ کاووسی، منتقد و مورخ سینما به این دوره سینما لقب داده است، واژه ای که مثل بختک به جان این سینما افتاده و عملا مانع نگاه دقیق، همه جانبه و تحلیلی به این سینما شده است، در حالی که عملا چه بخواهیم و چه نخواهیم همه ی درون مایه ها، سبک ها، دیدگاه و نگرش و تلقی مخاطبان این سینما را، همیشه و هنوز، شکل داده است و به عنوان متر و محکی تعریف نشده و به ابزاری برای نقد و بررسی فیلم های سینمای ایران در تمام طول ۵۰ سال تولیدش (۱۳۷۹ ۱۳۲۷) بدل شده است.

نقدها، بررسی های کلی و اجمالی، و اظهار نظرهای عمومی درباره ی سینمای ایران که همه ناخودآگاه تحت تاثیر این واژه قرار داشته اند، فیلم های سینمای ایران را در فاصله ی ۳۰ سال دوم (۱۳۵۷ ۱۳۲۷) واجد خصوصیاتی مشترک، روان شناسی عام سطحی نگر مشترک و ساختاری سردستی و سهل انگار می دانند. توجه عام این سینما به سلیقه ی مخاطبان را ناشی از نوعی بها دادن به فرهنگ سطحی نگر، سخیف و نازلی برمی شمرند که بر سطح نازل کیفی این سینما تاثیر گذاشته است.

اما این نوع نگاه خود نگاهی ساده نگر است. زمانی که سینمای ایران در دوره ی دوم حیات خود در سال ۱۳۲۷ آغاز می کند هیچ نوع برداشت یا تحلیلی از سلیقه و نگاه مخاطبانش ندارد. تجربیات دوره ی اول، یعنی چند فیلم ساخته شده در فاصله ی سال های ۱۳۰۸ تا ۱۳۱۵ در ایران و هند نه فقط فراموش شده اند بلکه عملا گرهی از کار این نسل جدیدی که می خواهد دوباره سینما را در دوره ای جدید آغاز کند نمی گشاید. جامعه ی ایران در سال های بین ۳۰ ۱۳۲۵، از نظر تغییرات اجتماعی سیاسی فرهنگی قابل مقایسه با سال های ۱۵ ۱۳۰۸ نبود. سینمای جدید باید بر آزمون و خطایی بنا می شد و رابطه ای جدید بین اثر و مخاطب را شکل می داد و تجربه می کرد تا به مضامین مورد توجه، قالب های آشنا و رابطه ای تازه برسد.

شش

در نگاهی کلی و اجمالی، سینمای بین سال های ۱۳۲۷ تا ۱۳۵۷(سال وقوع انقلاب اسلامی)، یعنی دوره ی دوم را می توان به سه دوره ی مشخص تقسیم کرد.

دوره ی اول:

این دوره از سال ۱۳۲۷ آغاز می شود. در این دوره نیز کوشش اولیه برای نهادینه کردن این فعالیت جدید است. استقرار یک نظام استودیویی که از تشکیل «میترا فیلم» و سپس با «پارس فیلم» توسط خود دکتر کوشان آغاز می شود از سال های شروع دهه ی ۱۳۳۰ جنبه ی جدی به خود می گیرد. نظام استودیویی در ایران مثل هر نظام استودیویی دیگر می کوشد تا براساس مخاطبان، جواب گیشه، نقدها و واکنش های نخبگان،به استقرار کلیشه هایی ثابت مضامینی تکراری وسپس تازه، قالب یا ساختاری مناسب برای این مضامین نسبت به واکنش های مخاطبان اش دست یابد. این اتفاق در سینمای ایران کمی دیر رخ می دهد. در دوره ی اول که کمابیش تا سال های اول دهه ی۱۳۴۰ طول میکشد، سینمای ایران در حال آزمون و خطاهای مکررست. بعضی از کلیشه ها و مضامین به دست آمده و گونههای ایجاد شده عملا در دوره ی دوم جواب میدهند.

سینمای دوره ی اول در ابتدای راه خود متکی به چند عامل است. یکی از این عامل ها، تئاتر علمی آکادمیک در ایران است.

از سال های اوایل دههی ۱۳۲۰ تئاتر در تهران (و بعضی از شهرستان ها) قوام و استقرار مییابد. این تئاتر از سال های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲به غنا و اهیمتی بسیار میرسد. ریشه ی این تئاتر پیش از آن که بر کوشش های نمایش نامه نویسان ایرانی اواخر دوره ی قاجار و اوایل دوره ی پهلوی متکی باشد، بر کوشش های کارگردانان ارمنی تباری استوار است که از آغاز قرن در رشت، تبریز و تهران و سپس در باشگاه ارامنه کوشیدند تا با ترجمه و اجرای نمایش نامه های غربی اساس تئاتر علمی و آکادمیک و غربی را بنا نهند. این کوشش ها در سال های اوایل قرن خورشیدی با کارهای رضا کمال شهرزاد و سپس میرسیف الدین کرمانشاهی و تربیت بازیگران و سپس تاسیس هنرستان هنرپیشگی در تئاترهای خیابان لاله زار مستقر می شود. بازیگرانی ورزیده و کار آزموده، کارگردانانی اهل خطر و نویسندگانی در جست و جوی رسیدن به تئاتری غربی اما با دست مایه های ایرانی به نوعی سرگرمی/هنر دست می یابند که تمام سال های دهه ی ۱۳۲۰ را در برگرفته است. تئاتر تهران، تئاتر فرهنگ وسپس تئاتر فردوسی توسط عبدالحسین نوشین نقاط اوج این دوره ی پربار تئاتری ست. در سال های اواخر دهه، با پاشیده شدن تئاتر فردوسی وتاسیس تئاتر سعدی توسط هنرآموختگان نوشین و سپس بسته شدن تئاتر سعدی، دوره ی طلایی تئاتر لاله زار پایان می یابد. این دوره تقریبا همزمان است با پایان عصر طلایی اول تئاتر اصفهان. اکثر کسانی که در تئاتر ایران فعالیت داشتند به این وسیله ی بیان جدید، یعنی سینما جذب می شوند: پرویز خطیبی، مجید محسنی، تفکری، تقدسی، حالتی، فکری، حمید قنبری و … دیگران به سوی سینما، استودیوهای جدید و ایجاد رابطه ی جدید با مخاطبانی جدید می آیند. اگر مخاطبان تئاتر لاله زار را نخبگان و باسوادان و طبقه ی متوسط مرفه شهر نشین تشکیل می دادند، مخاطبان سینما، به ویژه از میانه ی سال های دهه ی ۳۰ به سوی مردم عادی کوچه و بازار و خیل مخاطبانی بی شکل می رود. نوعی کمدی در این سینما شکل می گیرد که ابتدا ریشه در تئاتر کمدی لاله زار دارد. تفکری،علی تابش و سپس نصرت الله وحدت در همان سال های نخستین دههی ۳۰ کار خود را آغاز می کنند. وحدت در فیلم های اولیه اش میکوشد تا با نوشتن و اجرای نوعی شوخی ایرانی به یک کمدی ایرانی برسد. نوع کمدی این سال ها چیزی خاص و منحصر است چرا که در قالب های رایج کمدی درجهان نمی گنجد. ترکیبی ست از کمدی موقعیت و کمدی کلامی که به ویژه گهگاه در ترکیب شوخی با تفاوت لهجه ها و گویش ها در ایران و استفاده از نوعی کمدی بزن بکوب موقعیتی ویژ ه یافته است.

عامل اتکای دوم که به ویژه در سینمای درام ایرانی سال های دهه ی ۳۰ نمود می یابد، تکیه بر مسلسل نویسی و داستان های عوام پسند و مطبوعاتی نشریات هفتگی ایرانی ست. قصه های حسینقلی مستعان، جواد فاضل و مسلسل های مطبوعاتی، نوعی درام های عاطفی و سوزناک را شکل میدهند. اساس این قصه ها بر روان شناسی سیاه و سفید، آدم بدها و آدم خوب ها، ساده کردن روابط پیچیده ی انسانی، تکیه بر عنصر تصادف در مسیر روایت، سادگی در اجرا و قالب و ساختارست. ساختار این فیلم ها به شدت ساده اند. دوربین در این فیلم ها ساکن و نظاره گر است و کوچک ترین دخالتی در تعریف روایت ندارد. این نگاه ایستا هم از تئاتر می آید. نوعی سینمای جعبه ای که سال ها قبل در تئاتر جعبه ای به مخاطبان اش جواب داده است و این بار هم جواب می دهد. اما این سینما و نوع روان شناسی، شخصیت پردازی و حتی نوع قالب و ساختار آن هم اصلا بی ریشه نیست، بلکه در قصه ها و مضامین فرهنگ ایرانی، نوع قصه پردازی عامیانه در ایران، قصه ی نارنج و ترنج متکی ست. قالب روایتی اش را ازشکل اجرایی این نوع قصه پردازی (و نقالی به عنوان پایه) می گیرد و قالب ساختاری اش را به ویژه در نوع کمدی از شیوه های نمایشی کمدی در ایران، یعنی تخته حوضی می گیرد اما آن را با توجه به مختصات رسانه ی سینما تغییر شکل می دهد و در قالب درام، بر نوعی نگاه و لحن سانتی مانتال، به شدت عاطفی و پرسوز و گدازی بنا می نهد که ذات و جوهره ی قصه پردازی ایرانی ست.

جان مایه ی اصلی فیلم های این دوره، تقابل سنت و تجدد است، تقابل زندگی و تلقی روستایی با جامعه ای شهری که در حال شکل گیری و استقرار است. فیلم های اولیه ی مجید محسنی تماما با این مضمون و این درون مایه سر وکار دارد. دو سه فیلم اول وحدت این رویکرد و همه ی تبعات بعدی آن را در خود به طور فشرده دارد: روستایی ساده، بی پیرایه و ساده اندیشی که در تار و پود روابط متفاوت شهری و شهرنشینی به دام می افتد، یا در مواجهه با مظاهر و مصادیق تجدد، دست به اعمالی می زند که چارچوب بندی همان کمدی ایرانی را شکل می دهد.

مهم ترین ویژگی های این سینما را می توان در چند عامل اصلی بازشمرد.

سینمای دوره ی اول، سینمایی ست بسیار شریف و مظلوم. با تجهیزات فنی بسیار ابتدایی و اندک، روش هایی قدیمی و فرسوده، دانش غیر سینمایی، اما متکی بر بخش خصوصی ست. هیچ نوع کمکی از دولت نمی گیرد و تنها بر واکنش مخاطبان اش متکی ست. بنابراین ناگزیرست روی پای خود بایستد و تنها به خود و جواب مخاطبان اش متکی باشد، آن هم در رقابت با فیلم های روز خارجی. در عین حال سینمایی ست با رویکرد اجتماعی و اغلب انتقادی نسبت به اجتماع، شرایط اجتماعی، تجدد خام و مهاجم غربی به جامعه ای در اصل و ریشهی سنتی، تبعات شهری شدن سریع جامعه و از بین رفتن ارزش های خودی، اما مسایل اصلی تلقی ایرانی را طرح می کند.

از سوی دیگر به علت اقتضایات سینما، ملی بودن و اتکای آن بر سرمایه ی بخش خصوصی وبازگشت سرمایه از سوی مخاطبان ناگزیرست از طریق یافتن کلیشه هایی جذاب برای مخاطبان به وجه اقتصادی سینما اهمیت بدهد و شاید همین اهمیت که همیشه و در همه ی کشورهای صاحب سینمای خصوصی نیز وجود دارد آغاز آلودگی های تازه ای در آن میشود که به ویژه در دوره ی دوم آن را به بلاهای ناخواسته مبتلا میکند.

دوره ی دوم:

در سال های اوایل دهه ی ۴۰، با تغییرات خود جامعه، رشد اقتصادی ناشی از افزایش بهای نفت، رشد شهرنشینی ناشی از مهاجرت بی رویه ی روستاییان به شهرها، تغییر الگوی مصرف، تماس روزافزون ایرانیان شهرنشین با خارج از کشور، طبعا تبعات ناخواسته ی این تغییرات یعنی فاصله ی طبقاتی، غرب زدگی و تهاجم فرهنگی مظاهر تمدن غربی، و کم رنگ شدن ارزش های سنتی که به آنها جنبه ی نوستالژیک می بخشید و تغییراتی که کل جامعه را در برمیگیرد، سینمای ایران نیز تغییر شکل می دهد. کم رنگ شدن ارزش های سنتی و ایجاد دفاتر نمایندگی کمپانی های سینمایی اروپایی و آمریکایی وسهولت واردات فیلم به ایران و تغییری که در سلیقه ی عمومی رخ می دهد، کلیشه های سینمای کمدی و اجتماعی ایران را نیز تحت تاثیر قرار می دهد. در فیلم گنج قارون (۱۳۴۳) که به یک فیلم نمایندهی دوران بدل شده است با نمونه هایی از این تغییر شکل رو به رو می شویم. سینمای جدید اکنون از مرحله ی آزمون و خطا گذشته و کلیشه های مردم پسند خود را یافته است اما ناگزیرست برای حفظ و ادامه ی بقای خود تغییر شکل دهد و میزان رویکرد خود را به کلیشه های آسان پسند بیش تر کند. قصه ها ساده تر و سهلتر میشوند.

پیچش های درامی آنقدر سهل الوصول می شوند که حتی در نگاه یک تماشاگر اندکی دقیق و کودکانه جلوه می کنند. البته درون مایه ی اصلی همچنان مقابله ی سنت و تجدد است اما قالب این قصه ها و نوع مضامین تغییر شکل می یابند.سینمای این سال ها می کوشد تا به کمبودهای جامعه جواب دهد، پس اگر مهم ترین مشکل جامعه ی در حال تحول ایران، فاصله ی طبقاتی بین فقیر و غنی ست، این سینما با رویکردی رویاپردازانه می کوشد تا این فاصله را با نوعی آشتی ساختگی و دروغین پر کند. البته درون مایه ی اصلی بسیاری از فیلم های سال های اول دهه ی ۴۰ (و حتی فیلم های آخر دهه) همچنان تقابل سنت و تجدد در قالب قصه های جدید است. اگر در خود جامعه، فاصله ی طبقاتی مردم رو به افزایش است، در این فیلم ها این فاصله به نوعی آشتی می رسد. اگر در واقعیت جامعه، ارزش ها و سنت ها زیر تهاجم و فشار تجدد به عقب رانده میشوند، در فیلم ها برعکس این پدیده را می بینیم: چه بسیار زنان شهری که در آشنایی و نزدیکی با مردان سنت گرا و اصول گرای شهرنشین، به تطهیر می رسند، در آغوش دین و اصول پناه می گیرند و رستگار میشوند، چه بسیار مردانی که به خونخواهی زنان مورد عنف واقع شده ازسوی شهرنشینان ارزش وانهاده طغیان می کنند تا ارزش های از دست رفته را باز ستانند، چه بسا زنانی آبرو باخته که در اثر ستم و فشار مردان و در اثر تلاش و کوشش خود بازگشته اند تا از تمامیت و فردیت لطمه خورده ی خود دفاع کنند.

همه ی این مایه ها و مضامین از فیلم های سال های آخر دهه ی ۳۰ در سینمای ایران رخ نمودند اما در سال های دهه ی ۴۰ به مضامین اصلی بدل شدند. خونخواهی، انتقام، آشتی طبقاتی، و بیش از همه ی اینها، استیلای سرنوشت، قسمت و روحیه ی باورهای مذهبی مهم ترین عناصر حاکم بر قصه ها و مضامین و درون مایه ی اکثر این فیلم هاست. همین حاکمیت سرنوشت رقم خورده بر زندگی تک تک پرسوناژها، شوریدن بر ظلم، مظلومیت و مظلوم پرستی بر تمامی این فیلم ها (و نیز اکثر فیلم های دوره ی اول و نیز سال های بعد این سینما) سایه افکنده است. اینها آن چنان ایران /اسلامی اند که در کمتر هنر یا کمتر دوره ای از تاریخ هنر ایران چنین قاطع و برجسته سابقه داشته است.

به وجودآمدن و ظهور صحنه های رقص، آواز و کاباره در این فیلم ها بیش تر در جواب به نیازهای مخاطبانی ست که اکثرا از طبقه ی متوسط و پایین اند و به تماشای این فیلم ها آمده اند تا جواب نیازهای خود را در رویاپردازی های این سینما ببینند. در عین حال، همه ی این صحنه ها به تدریج و طی سال ها به کلیشههای لازم این سرگرمی طبقهی پایین بدل شده اند. اساسا سینمای ایران به دلیل پذیرش این مسئولیت که وسیله ی سرگرمی و رسانه ی طبقه ی متوسط و پایین باشد، مدام می کوشد تا زبان، ساختار، روان شناسی، شخصیت پردازی و دیدگاه و تلقی خود را تا سطح درک و فهم این طبقه یا دستکم فهم و درکی که سازندگان این نوع فیلم ها آن را به این طبقه منتسب می دانند کاهش دهد.

سینمای دهه ی ۴۰ که در واقع تا اوایل دهه ی ۵۰ ادامه می یابد، از الگوی جامعه شناسانه اش پیروی می کند و می توان همه ی تحولات اجتماعی و فرهنگی جامعه را به وضوح در این فیلم ها رد یابی کرد: انواع و اقسام شکل های آشتی طبقاتی، نزدیکی فقیر و غنی، و در حقیقت آشتی بین تجدد و سنت که در بیرون به این سهولت به دست نمی آید در فیلم های این دوره استیلا دارند. اهمیت این دو دوره ی سینمای ایران بیش تر در این است که از مشکلات جامعه ی ایرانی حرف میزنند و در بطن شان، روحیه ی نقد اجتماعی نهفته است. بنابراین سینمای ایران در هر دو دوره ی ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ سینمای اجتماعی است.

برعکس آنچه اغلب گفته می شود این سینما همیشه هم سینمای سخیف و مبتذل نیست. مثل هر سینمایی، از میان مثلا ۵۰ فیلم تولید شده در سال، تنها یکی دو اثر برجسته تر یا قابل اعتماد دارد و بقیه ی فیلم ها در واقع آثار متعارف اند که تنه یا بدنه ی اصلی این سرگرمی/فن/صنعت را تشکیل می دهند.

در نگاهی کلی و از دور، سینمای دهه ی ۳۰ ایران سینمایی مظلوم، به شدت اخلاقی و انسان دوستانه وپر از مضامین حاد اجتماعی ست و سینمای دهه ی ۴۰، سینمایی ست که می کوشد به یک صنعت/ سرگرمی بدل شود. سینمایی که وجه صنعتی و اقتصادی آشکاری دارد، به خود و سرمایه ی خصوصی متکی ست اما در عین حال به طور مداوم شاهد کوشش هایی برای تعالی و رشد زبانی هم هست.

آنچه به عنوان سینمای نوین ایران از آن یاد می شود در اصل از دل همین سینمای مستقر و رو به مخاطب عام به وجود می آید. این سینما می کوشد تا با همان قصه ها مضامین و همان کلیشه ها نشان دهنده ی رویکردی تازه، قالب شکنی، و گسترش زبان سینما باشد. جالب این جاست که اغلب این آثار دستکم در شروع این موج همچنان نه فقط با همه ی چیزهای آشنای سینمای مستقر رو به مخاطب عام کار می کنند، بلکه حتی در نگاه، محتوا و در درون مایه ی اصلی هم با فیلم های بدنه ی سینمای ایران اشتراک و همنوایی دارند. همه چیز از دل همان کلیشه ها می آید. زمانی که مسعود کیمیایی، قیصر(۱۳۴۸) را می سازد، فیلم از دل همان کلیشه ها و همان مضامین معمول سینمای زمانه اش بیرون می آید، اما تغییرات آن براساس نگاه تماشاگری است که در تحول خود جامعه، نیازها و خواسته ها و سلیقهاش عوض شده است. در واقع سینمای دهه ی ۴۰ ایران تمام ویژگی های فرهنگی/ اجتماعی زمانه اش را بازتاب می دهد: علاقه و پایه ی اعتقادی اش به قضا و قدر و سرنوشت که نقشی از نگرش مذهبی و ایمانی این سینما و سینماگرش است، حضور اخلاقیات عمیق (و نه سطحی) فردی و اجتماعی، رعایت محدوده ای از ارزش های سنتی و بومی جامعه و بیش از همه، توجه اش به چالش اصلی موجود در جامعه ی در حال تغییر و تحول ایران یعنی تقابل سنت و تجدد. این سینمایی ست که به نیازهای جامعه اش جواب می دهد. این جواب در بسیاری از موارد ناموفق است و گاه به نسبت موفق. در صد موفقیت و عدم موفقیت این سینما، کمابیش شبیه هر سینمای ملی دیگری در هر کجای دنیاست.

دوره ی سوم:

سینمای دهه ی ۵۰ ایران، درواقع دوره ای مشخص، با شروع و پایانی قابل تعقیب نیست. شاید بشود آتش گرفتن سینما رکس آبادان، در مرداد ۱۳۵۷ را به عنوان نقطه ی پایانی نمادین برای این سینما ذکر کرد اما شروع آن به مسایل فرهنگی و اجتماعی و نیز سینمایی برمی گردد.

با تولد موج جدید سینمای ایران که در سال ۱۳۴۸ رخ می دهد تولید مستقل و ملی سینما در ایران عملا به دو شاخه ی مجزا بدل می شود: سینمای بدنه که با احساس موفقیت یکه تازی می کند و نسل جوانی که از راه رسیده اند و به دنبال سینمایی تالیفی هستند. سینمای جدید خود از دو آبشخور تغذیه میکند. نسلی از جوانانی که می خواهند از میان سینمای بدنه و مردمی و رو به مخاطب عام مستقر موجود به سینمایی تازه و با طراوت، همچنان عام پسند اما با کیفیت و نیز مستعد برای تبدیل به یک رسانه ی هنری برسند و نسلی از جوانانی که عمدتا پس از تحصیل سینما و هنر در خارج از کشور به وطن بازگشته اند. در سینمای مستند تجربه اندوخته اند ودر فضای فرهنگی ایجاد شده در دهه ی ۴۰ به سمت سینما می آیند تا از آن وسیله ای بیانی و شخصی همچون شعر و نقاشی بسازند. این مسیر دوم نه فقط به سینمایی روشنفکرانه و شخصی و رو به مخاطب خاص می رسد بلکه عملا از طریق مطرح شدن در جشنواره ها و تحسین شدن توسط قشر روشنفکر و دانشجویان هر دم فزاینده ی آن سالها موجودیت بدنهی سینمای ایران را به خطر میانیدازد.

خود سینمای رو به مخاطب عام و بدنه با بحران های خودش رو به روست. در اواخر سال های دهه ی ۴۰ تولید فیلم در ایران گران می شود. هزینه های تولیدی رو به افزایش می گذارد. نظام ستاره سالاری که نتیجه ی طبیعی آن نوع سینماست، منابع تولیدی را می بلعد و در عین حال تنوع مختصر همان سینما را هم از آن می گیرد. ورود فیلم خارجی از کنترل خارج و بسیار ارزان می شود. پول فراوان نفت که ایران راه هزینه کردنش را بلد نیست، رفاهی نسبی و سطحی به جامعه می دهد. جامعه ی شهرنشینی را طبقه ای متوسط و نیمه مرفه اشغال می کند که در تماس با جهان خارج، تغییر الگوی مصرف، خواست ها و نیازهای جدیدی را میطلبد. همه ی این رشد ظاهری اجتماعی و رشد فرهنگی واقعی و قابل ملاحظه ای که در سال های ۴۰ به وجود آمده به فاصله ی بیش تر بین روشنفکران و بقیه ی افراد جامعه دامن می زند. مردم عادی و متوسط جامعه دیگر آنچه را که در فیلم هاشان می بینند کافی نمی دانند. سینماها پراز فیلم های نازل خارجی می شود. سکس و خشونت به ناگزیر در سینمای بدنه ی ایران از تعادل خارج می شود چرا که دیگر این سینما در آستانه ی دهه ی ۵۰ تنها به فکر بقا و حفظ خویش است. همین حفظ موقعیت، رقابت ناخواسته و نامتعادل با فیلم های خارجی، حفظ کلیشه ها و افزایش بی رویه ی عوامل عام پسند تا سخیف ترین وضع این سینما را به قهقهرا می برد. فقدان آینده نگری، عدم درک جامعه و مردم یعنی مخاطبان این سینما، سینمای ایران را (و نه فقط سینمای رو به مخاطب عام، بلکه سینمای مخاطب خاص و روشنفکران ایران را نیز)، حتی قبل از آتش گرفتن سینما رکس به سقوط می برد. سال های ۵۳ و ۵۴ سال های بحران کیفی وکمی در سینمای ایران است. سینمای بدنه می میرد و سینمای رو به مخاطب خاص میکوشد تا جای آن سینما را بگیرد، اما نمی تواند از دل بحران کلی جامعه سالم بیرون بیاید. مرگ سینمای ایران نقطه ی شروع پایان یک عصر است.

***

سینمای ایران در تمام طول تاریخ ۵۰ ساله اش، در عمق و در سطح ماهیت و جوهر دینی دارد. سینمای ایران همیشه بر چند منش ایران تکیه داشته است. از نظر روان شناسی بر شخصیت ها، روابط آدم ها، شکل روایت ها و درون مایه ها اساسا دیدگاهی مذهبی و ایمانی حکمفرما بوده و این عنصر مشترک و در واقع زنجیر مشترک و واحد اتصالی آنها بوده است. تمام آن زنانی که به توبه پناه می برند و رستگار می شوند، تمام مردان لوطی مسلک که به خونخواهی ناموس شان برمی خیزند از ذات فرهنگ سنتی و دینی ایرانی می آید. اما مهم ترین مایه ی این سینما، کارکرد و طرح مداوم مساله ی سنت و تجددست که طی یک صد و چند سال از تاریخ این سرزمین موضوع اصل و همیشگی فرهنگ این مملکت و مردم آن بوده است: چگونه بین سنت ها و فرهنگ بومی و مذهبی و دینی خودش با مظاهر تجدد پل بزند، چگونه سرنوشت و قدر را بپذیرید، به آن گردن نهد و تنها آرزو کند که از پس رعایت و احترام به صفات انسانی و شعایر نیکو و خصال پاک رستگار شود و لحظه ای از رستگاری باز می ماند که از همین درونیات آشنای این مردم مخاطبان واقعی خود دوری می گزیند و مظاهر تجدد، درونیات سنتی را پس می زند.

از این فیلم و فیلم های دوره ی اول نگاتیو موجود نیست. این فیلم ها با فیلم زبظطجفجط فیلم برداری و چاپ

می شدند و تنها یک نسخه از آن تهیه می شد. نسخه ی فیلم آبی و رابی ظاهرا در آتش سوزی سوخت. برای مجموعه ی اطلاعات ر. ک. به کتاب «تاریخ سینمای ایران»، نوشته ی جمال امید، نشر روزنه.

۲ اما درباره ی حاجی آقا اکتر سینما اطلاعات بیش تری در دست است. نسخه ی نسبتا کاملی هم از فیلم در فیلمخانه ی ملی ایران موجود است. برای اطلاعات و گزارش های مطبوعاتی و نقدها ر. ک. به پانوشت ۱.

۳ در منابع قدیمی تر و فیلم شناخت ها و فرهنگ های اولیه ی سینمای ایران، اغلب نام سپنتا را به عنوان کارگردان یا مولف فیلم ذکر می کردند. در عنوان بندی فیلم، نام اردشیر ایرانی به عنوان کارگردان ذکر شده است.

۴ داستان حوادثی که بر اوگانیانس گذشت خود قصه ای خواندنی ست. برای اطلاع از حوادث زندگی او ر. ک. به پانوشت ۱.

۵ سپنتا به ایران آمد و در مراسم هزاره ی فردوسی شرکت کرد.سپس فیلم هائی درباره ی زندگی فردوسی، لیلی و مجنون، شیرین و فرهاد و چشم های سیاه ساخت. هیچ نسخه ای ازاین فیلم ها، دستکم در ایران موجود نیست. تحقیقات درباره ی امکان وجود نسخه هایی از این فیلم ها در بمبئی هندوستان تاکنون بی نتیجه مانده است. برای اطلاعات بیش تر ر. ک. به پانوشت ۱.

۶ در یکی دومنبعی که به زندگی نامه ی اوگانیانس اشاره دارند او را فارغ التحصیل رشته ی سینما از مسکو می دانند، هر چند در این مورد تردید وجود دارد.

۷ کوشش اوگانیانس ایجاد تولید ملی و فیلم ایرانی بر اساس خلق و خو و فرهنگ ایرانی، استفاده از مسایل و دغدغه های فرهنگی ایران بود. ازاین رو می توان او را ایجاد کننده ی سینمای ملی ایران نامید، هر چند در این کار شکست خورد.

۸ برای نوع همکاری و آشنایی علی دریابیگی و اسماعیل کوشان و شروع فعالیت مشترک آنها و تشکیل میترا فیلم ر. ک. به پانوشت ۱.

سینما در سده ی دوم

تنوع بازیافت و جستجوی فردیت گمشده

رخشان بنی اعتماد

سینمای آینده، سینمای سده ی دوم به کدام سمت می رود نمی دانم.

شاید سینما در سده ی دوم بیش تر به فردیت انسان ها نزدیک شود، به آن فردیتی که در هجوم تکنولوژی در مرز از دست رفتن است. هجوم تکنولوژی ما را حتا از خواندن دست نوشته های مان هم دور کرده است. انسان معاصر به پست الکترونیکی و ارتباطات تصویری تکنولوژیک عادت کرده است. فردیت ها در این نوع ارتباط ها گم می شود. نوعی همسان کردن انسان ها در حال شکل گیری ست. کم رنگ شدن مرزهای جغرافیایی، اقتصادی و تداخل در اثر هم نشینی و نزدیکی فرهنگ ها و تمدن ها، ویژگی های انحصاری فرهنگ ها را تحت کنترل درآورده است. جداسازی ها رنگ می بازند. اینها عواقب و عوارض مدرنیزه شدن و تکنولوژیزه شدن جوامع مختلف انسانی ست که کمابیش در سراسر جهان در حال استیلاست. شاید سینما در سده ی دوم حیات اش به سوی جبران این نقیصه برود. این جریانی اجتناب ناپذیرست و گریزی از آن نیست. شاید سینما بخواهد در سده ی دوم به آن چیزی برسد که انسان های همرنگ شده ی معاصر از دست داده اند. انسان بخواهد که همه ی ویژگی های از دست رفته اش را دوباره ببیند، و فردیت گمشده اش را در آن جست و جو کند. شاید سینما به آن سمتی برود که طی این سال های اخیر، در ازدحام و شلوغی دنیای معاصر به قطع پیوند انسان با رگه های حیات فردی و دلمشغولی هایش منجر شده است. دنیای معاصر، دنیای سرگشتگی انسان معاصر در هجوم تکنولوژی و همسانی ست. فیلم هایی که در هجوم تکنولوژی و فیلم های تکنولوژیک، ویژگی های ساختاری خود را حفظ کرده اند هنوز ماندگارند، یعنی سینمایی که به اصالت فرد ارزش و بهایی بیش تر می دهد.

می بینیم که یک دوربین هندی کم (handycam) خانگی، به وسیله ای ساده برای تراوش بی واسطه ی ذهنیتی خلاق بدل شده است. شاید این سینمای رها و آزاد، در آمیزش با تکنیک و ذهنیتی در گریز از سینمای پرتاب شده در تکنیک، مفهومی تازه از سینمایی نو را شکل دهد. شاید در سده ی دوم روشن شود که این هم در مقوله ی سینما می گنجد، شاید این هم به نوعی از سینما بدل شود. شنیده ام که کسانی در گوشه و کنار جهان،سایت های شخصی خود را در شبکه های اینترنت می گشایند، دوربینی را باز می گذارند و برای ۲۴ ساعت، در تصویری ثابت و قابی غیرمتحرک، یک زندگی را به تصویر می کشند. گاهی کسانی از جلوی دوربین رد می شوند، زندگی می کنند، صداهای شان شنیده می شود بی آن که دیده شوند.در این نوع نگاه ، هیچ حرکت و یا انتخابی نبست.تنها یک نمای اولیه وجود دارد و تصویری از ۲۴ ساعت زندگی ادم های معمولی .شاید در سده دوم این به نوعی سینما بدل شود.شاید در گریز از هجوم سرسام آور تکنیک در سینما، رابطه ای خلاق بین این نوع سینماگر آزاد و رها از تعریف ها و مخاطب که مدت هاست در این هجوم قطع شده، در چنین شکل ساده و بلا واسطه ای دوباره برقرار شود.

سینما تا جایی در همین اواخر برای خود نعریف و تاریخی داشت. تجهیزاتی بود.می شد فهرست مشخص و اشنایی از لوازم و مختصات و اقتضاهایش تهیه کرد: وسایل و تجهیزات،صدا ، دوربین ، نور، بازیگر ، قصه و…اما این تعریف دگرگون شده است. هم اکنون تنوع شگرف در سینما می بینیم.خود این تنوع هتفاق جدیدی است.دیگر سینما قالب زدن ساختار و تصویر واحد نیست.سینمای امروز عین سرگشتگی انسان امروز است.سینما در دوران بازیافت خویش است.

هشتمین جشنواره ی دوسالانه ی فیلم دفاع مقدس

۱۲-۷ مهر ۱۳۷۹

صبوری و جسارت

شهاب یوسفی

هشتمین جشنواره ی دوسالانه ی فیلم دفاع مقدس، از هفتم تا دوازدهم مهر ۱۳۷۹ با شکوه و جدیت بیشتر و بسیار وسیع تر از دوره های گذشته اش برگزار شد.این جشنواره که از زمان پایان جنگ تحمیلی برای بزرگداشت سینمای جنگ و به یاد هشت سال دفاع در مقابل تجاوز دشمن برگزار می شود اغلب به نمایش فیلم های مربوط به جنگ و دفاع مقدس سینمای ایران اختصاص داشت اما امسال جشنواره عمت و اهمیت دیگری هم داشت که به ماهیت و وضعیت کنونی این سینما در ارتباط با مخاطبانش نیز می پرداخت.

درواقع، مدت ها بود که عدم استقبال تماشاگران سینما از فیلم های دفاع مقدس، شاید به دلیل تکراری بودن مضامین و قصه ها، لحن و روحیه ی ایدئولوژیک حاکم بر فیلم ها و شاید تغییر شکل خود جامعه و دورشدن از سال های دفاع مقدس بحث مطبوعات سینمایی و صاحب نران و دست اندرکاران سینمای جنگ و دیگرانی بود که به اعتلای سینمای ایران فکر می کردند. از همین رو، مهم ترین ویژگی جشنواره ی امسال برگزاری جلسات بحث و گفت و گو درباره ی این نوع سینما بود. از سوی دیگر این جشنواره امسال فقط در تهران برگزار می شد. به همین دلیل جلسات گفت و گو و بحث های کارشناسی با استقبالی بسیار از سوی مردم و صاحب نظران رو به رو شد. البته سینمای نمایش دهنده ی فیلم های جشنواره همچنان خلوت و کم مخاطب بود، به رغم این که فیلم ها به طور رایگان به نمایش در می آمد. فیلم ها اغلب تکراری و همان مجموعه فیلم هایی بود که بارها از تلویزیون نمایش داده شده بودند. اما از سوی دیگر جلسات نمایش فیلم های جنگی خارجی سال های اخیر که در خانه ی سینما و با زیرنویس فارسی نمایش داده شد بسیار پر بیننده بود. فیلم ها شامل: غلاف تمام فلزی (استنلی کوبریک)، هفت سال در تبت (ژان ژاک آنو)، نجات سرباز رایان (استیون اسپیلبرگ)، کشتزارهای مرگ (رولاند جافی) و جوخه (اولیور استون) بودند. اما بی شک مهم ترین بخش این جشنواره بحث های کارشناسی، طرح مسایلی درباره ی سینمای دفاع مقدس از سوی سازندگان و دست اندرکاران این سینما بود که نوعی انتقاد از خود محسوب می شد، به ویژه که همه ی شرکت کنندگان، بدون تعارف های معمول، در نهایت صبوری و حتی جسارت مسایل این سینما را طرح کردند.

نخستین نشست تخصصی با عنوان «مخاطب شناسی و راه کارهای جذب مخاطبان» با حضور دو فیلم ساز سینمای دفاع مقدس، مجتبی راعی و حبیب الله بهمنی برگزار شد. راعی گفت: «سینمای جنگ در ایران سینمایی زنده نیست. فیلم های جنگی ما از نر فیلم سازی ضعیف اند. فیلمی که خوب نیست، حتی اگر به ارزش های ما نیز بپردازد، به لحا ساخت ضعیف اش به نوعی ضد ارزش بدل می شود.»

دومین نشست تخصصی با عنوان «سینما هنر است یا صنعت» با حضور سیف الله داد، معاونت امور سینمایی وزارت ارشاد (که خود از اولین فیلم سازان دفاع مقدس محسوب می شود)، بهروز افخمی نماینده ی مجلس، منوچهر محمدی، تهیه کننده ی سینما و مجتبی راعی برگزار شد. داد در سخنرانی اش گفت: «سینما هم هنر است هم صنعت.» افخمی معتقد بود: «سینمایک صنعت است و نه یک هنر.» محمدی یادآور شد که: «با توجه به تولید بسیار اندک ۵۰ فیلم در سال در ایران، به سینمای ایران نمی توان واژه ی صنعت را اطلاق کرد.» و راعی گفت: «که سینما، در هر شکل اش، رگه ای از هنر دارد. حتی یک فیلم هنری هم به لحاظ تولیدی صنعتی ست.»

رسول ملاقلی پور، اکبر نبوی، مرتضی سرهنگی سخنرانان سومین نشست بودند که «واقعیت در سینمای دفاع مقدس» عنوان داشت. ملاقلی پوربا انتقادهایی تند از تاریخ این سینما عدم وجود واقع گرایی در این سینما را عاملی برای عدم استقبال مردم ذکر کرد و گفت: «تلاش کرده ایم که فقط آنچه را که مصلحت ایجاب می کند نشان دهیم.» و سرهنگی گفت: «نباید از بیان و نشان دادن ناملایمات بترسیم.» دیگران مشکلات تولید فیلم های جنگی در ایران حرف زدند.

چهارمین نشست با عنوان «شخصیت پردازی در سینمای دفاع مقدس» با حضور دو فیلم نامه نویس، یعنی انسیه شاه حسینی، قاسمعلی فراست و رسول ملاقلی پور کارگردان و فرشته طائرپور تهیه کننده برگزار شد. دو نویسنده در نطق های خود از فقدان شخصیت پردازی در سینمای جنگ حرف زدند. شاه حسینی گفت: «نمی گذاشتند ما به چیزهایی که هر جنگی با خود دارد بپردازیم.»

جشنواره سرانجام با اهدای جوایزی به کار خود پایان داد، در حالی که اغلب دست اندرکاران و شرکت کنندگان امیدوار بودند که با توجه به برگزاری جشنواره ی امسال، راهکارهایی جدید برای تداوم این سینما، نزدیک شدن به ارزش های دفاع مقدس پیدا شود.

جوایز:

بهترین فیلم: دفتری از آسمان، پرویز شیخ طادی

نیمه ی گمشده، محمد علی آهنگر

هیوا، رسول ملاقلی پور

بهترین جلوه های ویژه: نیمه ی گمشده، مرتضی اکبری

بهترین بازیگر زن: دفتری از آسمان، رویا تیموریان

بهترین فیلم برداری: نیمه ی گمشده، ناصر محمودیه

جایزه ی ویژه ی هیات داوران به چهار فیلم ساز دفاع مقدس، رسول ملاقلی پور، ابراهیم حاتمی کیا، کمال تبریزی، عزیز الله حمید نژاد اهدا شد.

هیات داوارن جشنواره را مجید مجیدی، رخشان بنی اعتماد، مجتبی راعی، محمدمهدی عسگرپور و مسعود فراستی تشکیل می دادند.

پانزدهمین جشنواره ی بین المللی فیلمهای کودکان و نوجوانان

اصفهان ۲۹-۲۳ مهر ۱۳۷۹

خشک مثل زاینده رود

مهدی عبدالله زاده

امسال نیز، چون سال های گذشته، جشنواره ی فیلم های کودکان و نوجوانان در اصفهان برگزار شد. مراسم افتتاحیه، عصر روز ۲۳ مهر ماه در محل باغ نور اصفهان افتتاح شد، هر چند نمایش فیلم های بخش های مختلف جشنواره عملا از صبح همان روز آغاز شده بود. جز یکی دو دوره ی این جشنواره که در کرمان و تهران برگزار شده است، اغلب دوره ها در شهر اصفهان برگزار شده است.

جشنواره ی امسال هم، چون سال های گذشته، از بخش هایی مختلف تشکیل شده بود. بخش مسابقه ی بین المللی به عرضه ی آثاری از کشورهای سراسر جهان اختصاص داشت که اغلب محصولات سینمایی سال های اخیر مخصوص کودکان و نوجوانان در آن به رقابت می پرداختند. بخش مسابقه بین المللی بخش مهم و پر بار جشنواره بود که در آن آثاری چون Hope beyond the crimson sky، محصول ۲۰۰۰ ژاپن

Ollie Alexander، محصول کشور اسلوواک، بادکنک طلایی، از فرانسه star sisters، محصول سال ۱۹۹۹ سوئد، on our own، محصول ۱۹۹۸ مشترک دانمارک و سوئد دنیای سوفی، از نروژ و دنیای مارتی، محصول فرانسه دوچرخه ی زردقناری، محصول ۱۹۹۹ یونان Dubeshi محصول ۱۹۹۹ هندوستان Saroja ، محصول ۱۹۹۹سریلانکا صعود، از فرانسه مروارید جادویی، محصول ۲۰۰۰ هندوستان و لارنس در سرزمین دروغ گوها، محصول آلمان شرکت داشتند. سه فیلم ایرانی زمانی برای مستی اسب ها، از بهمن قبادی تحسین شده در جهان و برنده ی جایزه ی دوربین طلایی جشنواره ی کن ۲۰۰۰، صنم، از رفیع پیتز و نجوا، ساخته ی پرویز شهبازی نیز فیلم های شرکت کننده ی ایرانی در بخش مسابقه ی بین المللی بودند.

بخش جالب توجه و مورد استقبال جشنواره، بخش فیلم های کودک و نوجوان ایرانی بود. در این بخش علاوه بر بر مرور آثار سال های گذشته ی سینمای کودک و نوجوان ایرانی ، چند فیلم عرضه شده در سال اخیر نیز به نمایش درآمد، از آن جمله فیلم یکی بود، یکی نبود، ساخته ی ایرج طهماسب، سکوت، ساخته ی محسن مخملباف.

بخش ستایش از فیلم ساز برجسته و مشهور بین المللی سینمای ایران، ابوالفضل جلیلی نیز از بخش های مهم و پرطرفدار جشنواره بود. جلیلی که اغلب فیلم هایش طی سال های گذشته به دلیل ممیزی امکان نمایش عمومی نداشتند، در سطح بین المللی فیلم سازی برجسته و صاحب نام است و اغلب آثارش در جشنواره های بین المللی جوایزی بی شمار را به خود اختصاص داده اند. در این بخش همه ی فیلم های این فیلم ساز به نمایش درآمدند: گال، رقص خاک، دت مثل دختر، یک داستان واقعی، دان و فیلم های کوتاه و اولیه ی او.

بخش دیگری برای تجلیل از فیلم هایی که محمدرضا علیقلی، آهنگساز پرآوازه ی سینمای ایران برای آنها موسیقی ساخته است اختصاص داشت.

هم چون بسیاری از جشنواره ها (به خصوص که این جشنواره در آغاز سال تحصیلی برگزار می شد)، در اولین روزهای برگزاری، استقبال از فیلم ها چندان مطلوب به نظر نمی رسید، اما با گذشتن یکی دو روز و نمایش فیلم های بیشتر حال و هوای جشنواره گرم تر شد. در این دوره نیز، چون سال های پیشین، کودکان دبستانی و نوجوانان مقاطع تحصیلی راهنمایی، طبق هماهنگی های انجام شده در برخی از ساعت های نمایش صبح یا بعدازهر در تالارهای نمایش حضور می یافتند و فیلم های جشنواره را تماشا می کردند. استقبال کودکان از چند فیلم جشنواره استثنایی وقابل توجه بود. از نکات جذاب و قابل اشاره ی دیگر، استقبال تماشاگران بزرگسال اصفهانی از فیلم ها بود. صف های طویل در جلوی سینماهای نمایش دهنده نشان از این علاقه و توجه بود.

یکی دیگر از بخش های جنبی و ثابت جشنواره، طی سال های برگزاری آن در اصفهان، بحث های کارشناسی پیرامون سینمای کودک است. این بحث ها در ساعات آخر شب، در محل هتل عباسی اصفهان برگزار شد. در این دوره نیز بحث ها اغلب به جنجال و مناظره های بسیار بحث انگیز رسید، از آن جمله حرف های یکی از منتقدان سینمایی بود که اعلام کرد: «سینمای کودک در ایران، مثل زاینده رود خشکیده است» اشاره ی او به شرایط تاسف انگیز رودخانه ی زاینده رود بود که در اثر خشک سالی امسال ایران، حتی یک قطره آب هم نداشت. این جمله با اعتراض بسیاری از کارگردانان سینمای ایران رو به رو شد.

یک گروه داوران بین المللی قضاوت درباره ی فیلم ها را به عهده داشتند: شون مک کارتی، مدیر اجرایی جشنواره ی بین المللی جوانان (سینه ماجیک) از ایرلند وینود گاناتوا، مستندساز هندی ژان ژاک میتران، مدیر و برنامه ریز سینمای هنر و تجربه از فرانسه و از فعالان توسعه و گسترش سینمای کودک در جهان دکتر سمیر نصر، مدرس و فیلم ساز و منتقد کانادایی مصری الاصل. مجید مجیدی، کارگردان ایرانی ریاست هیات داوران را به عهده داشت. در انتها جوایز جشنواره به این شکل اعلام شد:

بخش مسابقه ی بین الملل

دیپلم افتخار: کلانوس هارو، برای فیلم کوتاه به درون شب

(Into the night)، از فنلاند

دیپلم افتخار: مظفر شیدایی برای انیمیشن سیبapple) (،از ایران

دیپلم افتخار: سومارانته دیسانایاکه برای فیلم بلند ساروجا (saroja)، از سریلانکا

پروانه ی زرین: انیمیشن شنگول و منگول و فیلم کوتاه مادر هر دو از ایران

پروانه ی زرین بهترین کارگردانی: دنیس با رویائو برای فیلم دنیای مارتی، از فرانسه

پروانه ی زرین بهترین فیلم: دوچرخه زرد قناری، از یونان

جایزه ی ویژه ی هیات داوران: زمانی برای مستی اسب ها، از ایران

مسابقه ی سینمای ایران

پروانه ی زرین بهترین فیلم کوتاه: خانه سفید است، طیبه فلکیان

پروانه ی زرین بهترین فیلم بلند: زمانی برای مستی اسب ها، بهمن قبادی

جایزه ی ویژه هیات داوران: مادر، لیلا میرهادی با تقدیر از فیلم ترکش های صلح، علی شاه حاتمی

دیپلم افتخار فیلم کوتاه: شنگول و منگول، فرخنده ترابی و مرتضی احدی رویای سبز، حسین محجوب

دیپلم افتخار فیلم بلند: یکی بود، یکی نبود، ایرج طهماسب و ترکش های صلح

مسابقه ی آثار ویدئویی بین الملل

پروانه ی زرین: خرس، هیلاری اودوس از انگلستان

دیپلم افتخار: رضایت دادن، محمد شیروانی ازایران با تقدیر از کارگردان جوان فیلم آبی آبی، مانی تارخ

مسابقه ی آثار ویدیویی ایران

بهترین فیلم: رضایت دادن

بهترین کارگردانی: بچه های دریا، محسن شاه محمدی

برگزیده ی داوران سیفژ

دوچرخه زرد قناری، دیمیتریس استاوراکاس از یونان

برگزیده ی صد داور کودک و نوجوان

با تقدیر از فیلم بهادر، عبدالله علیمراد دیپلم افتخار به فیلم مادر، لیلا میرهادی

در اولین روزهای برگزاری، استقبال از فیلم ها چندان مطلوب به نظر نمی رسید، اما با گذشتن یکی دو روز و نمایش فیلم های بیشتر حال و هوای جشنواره گرم تر شد.

استقبال کودکان از چند فیلم جشنواره استثنایی وقابل توجه بود. از نکات جذاب و قابل اشاره ی دیگر، استقبال تماشاگران بزرگسال اصفهانی از فیلم ها بود. صف های طویل در جلوی سینماهای نمایش دهنده نشان از این علاقه و توجه بود.

سینمای «نیم ساخته»

عباس کیارستمی

خیال می کردم سالن سینما را برای این تاریک می کنند که تصویر روی پرده بهتر دیده شود. وقتی توی این تاریکی به فرو رفتن تک تک آدم ها در صندلی هایشان خیره شدم، فهمیدم این تاریکی دلیل مهم تری دارد. این تاریکی برای جداکردن آنهاست. برای خلوتشان. برای اینکه هرکس توی صندلی خودش و توی خودش برود. کنار هم باشند اما کاملا جدا از هم و هر کس به هنگام تماشای فیلم دنیای خاص خودش را بسازد. از این شهر، از آن مزرعه، از این آدم و یا آن شیی که بر پرده ی سینما ظاهر می شود، فضاها و آدم های خودش را بسازد. هر کس از دنیای ویژه ی خود، فیلم ویژه ای بسازد که شبیه دیگری نیست.

سینما نه از یک جهان که از جهانی متفاوت، نه از یک واقعیت که از واقعیت های بی شمار، نه از داستانی واحد که از روایت هایی گوناگون خبر می آورد.

برای سینماگر، درست همچون تماشاگر، حقیقت، چیزی بیرون از نظام قراردادهای سینمایی نیست، ولی به آسانی می توان دید که این نظام، دگرگون شدنی است. واقعیت زندگی روزمره و رویدادهای آن نیز چیزی خارجی و ابژکتیو نیست، چیزی است که ما خود می سازیم و به آن زندگی می بخشیم. جهان هر اثر، دنیای هر فیلم، برای هر یک از ما از حقیقتی تازه سخن می گوید. در تاریکی و خلوت هر سالن سینما و روی هر صندلی، در لحظه ی تنهایی، دنیای ویژه و یکه ی خود را می آفریند، به هر کس امکان می دهد تا به آرزوها و اشتیاق های درونی خود دست یابد و آنها را آزادانه برای خود بیان و تکرار کند. اگر هنر، دگرگونی بسازد یا طرحی نو دراندازد، نمی تواند آن را جز از راه آفرینش در ارتباط با آزادی مخاطب فراهم آورد. میان دنیای خودساخته و دلخواه هنرمند و دنیای آفریده ی مخاطب، دنیای ذهنی و آزاداندیش او رابطه ای محکم، ناگسستنی و همیشگی وجود دارد. هنر به انسان اجازه می دهد تا حقیقت را چنان که می خواهد و چنان که به گمانش درست می آید یا آرزومی کند، بیافریند و زیر بار حقیقت های تحمیلی نرود. سینما امکان می دهد تا هر سینماگر و هر مخاطب از درد و رنجی که آدم های ساده در زندگی روزمره خود تحمل می کنند، حقیقت نهانی رنج انسانی را دریابد و تصویر کند و آن همه را از آن خود بداند. اگر برای سینماگر، تعهدی در جهت دگرگونی زندگی هر روزه منظور کنیم، این تعهد جز در تحقق آزادی آفرینش معناها از سوی تماشاگران یافتنی نیست، زمانی که می توانیم جهان فیلم را چنان بسازیم که دنیایی سرشار از تضادها و تناقض ها جلوه کند، امکان دگرگونی تماشاگر را فراهم کرده ایم. دنیایی هست که ما آن را واقعی می پنداریم اما عادلانه اش نمی خوانیم. این دنیا ساخته و پرداخته ی ذهن ما نیست. مورد قبول ما هم نیست. ما با ابزار سینما دنیایی می سازیم که بارها واقعی تر و عادلانه تر و زیباتر از دنیای پیرامون ماست. نه چون تصویری دروغین از جهان می سازد، بلکه چون بیشتر از تضادها خبر می آورد. از تضاد دنیای آرمانی و دنیای واقعی ما. در این دنیا از آرزوها، اندوه ها، حسرت ها، داشتن ها، نداشتن ها،خوشی ها، رنج ها، موفقیت ها و شکست ها بیشتر می توان نشان یافت. دنیایی به غایت زیبا که در آن زشتی ها و پلشتی ها بیشتر رخ می نماید. تجربه های فردی در این مورد سهمی اساسی دارند.

وقتی دنیای فیلم را پیش چشم تماشاگران بگسترانیم، هر یک از آنان از راه تجربه های خود می آموزند تا جهان ویژه ی خویش را بسازند. آنها به آنچه هست، رضا نمی دهند و به دنبال چیزی خواهند بود که می باید باشد. رابطه ای هست میان حقیقتی که می سازیم و جهانی که ساخته شده که مورد پسند ما نیست.

اینجا می خواهم به حرف گدار اشاره کنم که گفت: «واقعیت فیلمی است که بد ساخته شده است.» و همچنین از شکسپیر نقل کنم که گفت: «ما از جنس رویاهایمان ساخته شده ایم.» یعنی ما به رویاهایمان شبیه تریم تا زندگی واقعی مان. سینما پنجره ای است که به رویاهامان باز می شود. رویاهایی که به کمک آن خود را بازمی شناسیم و با آگاهی و شوری که از همین رویاها به دست می آوریم زندگی را به نفع رویاهامان تغییر می دهیم.

در صندلی سینما خلوت می کنیم و به درون خود می رویم و خود را از طریق رویاهامان باز می شناسیم. شاید در هیچ نقطه ای به اندازه ی سینما این همه کنار هم و جدا از هم نباشیم، این معجزه ی سینما ست. صندلی سینما بیش از صندلی روانکاو می تواند به تماشاگر کمک کند تا خود و نیازهای خود را بازشناسد. و به کمک فیلم نیم ساخته ی ما، فیلم خودش را بسازد. صدها تماشاگر در یک لحظه، فیلمی می سازند که فقط متعلق به خود آنهاست و متناسب با دنیای مجرد درونی خودشان.

می خواهم باز هم به گدار اشاره کنم که گفت: «آنچه زنده است، چیزی نیست که روی پرده است، بلکه چیزی است که میان تماشاگران و پرده است.» خیال می کنم در این تعبیر سینماگر و تماشاگر سهمی برابر دارند، نه به این دلیل که سینماگر مجذوب می کند و تماشاگر مجذوب می شود. این برابری نیست. تماشاگر خلاق است و سهمی برابر با خلاقیت خود می خواهد. گاهی تماشاگران فیلم ها را بهتر از آنچه ما ساخته ایم تصور می کنند و به عبارت بهتر می سازند، و این نشان می دهد خلاقیتی بیش از آن که ما داشته ایم دارند.

من همیشه به سینمایی فکر می کنم که فرصت بیشتری برای تماشاگر فراهم آورد، سینمایی «نیم ساخته»، سینمایی ناتمام که با ذهن تماشاگر خلاق ساخته و تمام شود و حاصل کار، صدها فیلم بشود حاصل ذهن خلاق صدها تماشاگر. این واقعیتی ست که فیلم بدون داستان در بین غالب تماشاگران توفیقی نخواهد داشت. اما این داستان باید جای خالی داشته باشد، مثل جدول کلمات متقاطع، تماشاگر خودش آن را پر کند. مثل نقش یک کارآگاه در یک ماجرای پلیسی. این را باید تماشاگر کشف کند. مثل «پازل». باید فکر کند با اتصال هایی که فقط مربوط به خود اوست، داستان خودش را آن طور که می خواهد، بسازد. باید خودش کشف کند تا داستان مال خودش شود.

به نظرم این دخالت خلاقانه ی تماشاگری است که انتظار داریم فیلم روی پرده را زندگی ببخشد. در غیر این صورت تماشاگر و فیلم هر دو می میرند.

قالبهای کامل داستانی و منسجم، آن چنان محکم که به اصطلاح مو، لای درزشان نرود یک حسن بزرگ دارند و یک عیب بزرگ، این که نه مو، لای درزشان می رود و نه ذهنیتی به درونشان. به همین دلیل همه ی تماشاگران با بضاعت های فکری و فرهنگی متفاوت، به فیلم واحدی می رسند و این همه گوناگونی تماشاگر مقابل اثر ما یکسان می شود و از بین می رود. در سده ی دوم سینما احترام به تماشاگر و قبول تماشاگر به عنوان موجودی فهیم و سازنده در جریان فیلمی که می سازیم امری اجتناب ناپذیر است. برای رسیدن به این امر مهم شاید لازم است از قله ی رفیع «خدای صحنه» بودن پایین آمد و تماشاگر فیلم خود شد، در صندلی کارگردانی (کدام صندلی در ایران) نیز همانند صندلی سینما در تاریکی به خود فرو رفت و تماشاگر چیزی شد که جلوی دوربین اتفاق می افتد، به هنگام ساخت فیلم نیز همواره تماشاگر بود. نقش اتفاق و تصادف را در امر ساخت باور کرد و جدی گرفت. باور کرد که همیشه همه چیز آن طور که در ذهن ما شکل گرفته است قابل اجرا نیست. این فقط در سینمای انیمیشن امکان پذیر است. در فیلم زنده و در کنار موجودات زنده (بازیگر یا نابازیگر) در جلوی دوربین، نقش اتفاق و تصادف را در امر ساخت باور کرد وجدی گرفت. هیچ شکل مختص و از پیش ساخته شده ای وجود ندارد. همه چیز مربوط می شود به کنش متقابل بین عناصر زنده و سازنده ی یک فیلم. باید در لحظه ی ساخت تماشاگرفیلم خود بود و همراه چیزی رفت که زنده، پر انرژی و مستقل است. مسقل از ما.

صد سال سینما در قلمرو فیلم سازان بود. به سده ی دوم امیدوار باشیم.

اگر هنر، دگرگونی بسازد یا طرحی نو دراندازد، نمی تواند آن را جز از راه آفرینش در ارتباط با آزادی مخاطب فراهم آورد.

هنر به انسان اجازه می دهد تا حقیقت را چنان که می خواهد و چنان که به گمانش درست می آید یا آرزومی کند، بیافریند و زیر بار حقیقت های تحمیلی نرود.

ما با ابزار سینما دنیایی می سازیم که بارها واقعی تر و عادلانه تر و زیباتر از دنیای پیرامون ماست

گاهی تماشاگران فیلم ها را بهتر از آنچه ما ساخته ایم تصور می کنند و به عبارت بهتر می سازند، و این نشان می دهد خلاقیتی بیش از آن که ما داشته ایم دارند.

هفدهمین جشنواره ی ملی و پنجمین جشنواره بین المللی فیلم کوتاه سینمای جوان،۱۰-۵ ابان ۷۹ تهران

حضور محدود و موثر

جمشید رهسپار

هفدهمین جشنواره ی ملی فیلم کوتاه امسال پنجمین دوره ی برگزاری بین المللی آن هم بود. دوازده دوره ی این جشنواره در سال های گذشته در سطح ملی برگزار شد اما از ۵ سال قبل تصمیم گرفته شد که این جشنواره بعدی بین المللی هم به خود بگیرد.

این جشنواره که با فیلم کوتاه ۱۳ دقیقه ای لحظه های ماندگار، ساخته ی حسین ستاره آغاز شد بعد از ۶ روز نمایش فیلم با نمایش واهمه های حضور، ساخته ی محمد زرقانی به کار خود پایان داد. مدیرعامل انجمن سینمای جوان ایران و دبیر جشنواره هم بود، در نطق افتتاحیه ی خود اعلام کرد که: «تاریخ سینمای جهان با فیلم کوتاه آغاز می شود و سینمای ایران نیز از همان آغاز با این تاریخ همراه می شود. گرچه فیلم کوتاه حضوری وسیع و مستمر در تاریخ سینمای ایران ندارد، ولی اکنون در یک صدمین سال سینمای ایران، موقعیت ویژه ای یافته است.»

جشنواره ی امسال دو ویژگی مهم داشت. ویژگی اول به حجم برنامه ها مربوط بود. جشنواره ی امسال شامل بخش های زیر بود:

بخش مسابقه ی ایران، قسمت الف که شامل فیلم هایی که به طریقه ی ۳۵ میلی متری و یا بتا کم ساخته شده بودند. این بخش بالغ بر ۱۰۵ فیلم بود.

بخش مسابقه ی ایران، قسمت ب، به فیلم هایی اختصاص داشت که با دوربین های ویدیویی غیر حرفه ای، VHS و SVHS تهیه شده بودند. در این بخش نیز بیش از ۸۰ فیلم به نمایش درآمدند.

فیلم های بخش اول را سعید حاجی میری، علی محمد قاسمی، زاون قوکاسیان، کیانوش عیاری و ناصر تقوایی داوری کردند و بخش دوم را احمد ضابطی جهرمی، مسعود امامی، مجتبی راعی، علی شیدفر و رضا سبحانی قضاوت کردند.

از بخش های جنبی جشنواره، بخش فیلم های کودک و نوجوان جشنواره شامل نمایش ۱۶ فیلم کوتاه و بلند ایرانی و خارجی و بخش نمایش های ویژه به نمایش ۳ فیلم اختصاص داشت. دو فیلم از این سه فیلم، به مجموعه ی حیات وحش ایران، ساخته ی تلویزیون بی بی سی اختصاص داشت و نمایش فیلم زمانی برای مستی اسب ها (بهمن قبادی) این بخش را کامل می کرد.

یک مرور بر آثار شهید مرتضی آوینی، مروری بر فیلم های انیمیشن مرکز ملی فیلم کانادا، مروری بر فیلم های کوتاه سینمای هلند، مروری بر فیلم های کوتاه فرانسه، از دیگر بخش های جالب و پر بار جشنواره به شمار می رفت.

یک بخش جدید به نام گفت و گوی تمدن ها، شامل نمایش ۸ فیلم ایرانی و خارجی بود که موضوع آنها به مساله ی ارتباط و گفت و گوی تمدن ها و فرهنگ ها اختصاص داشت.

دو بخش مهم دیگر جشنواره، یکی به مروری بر آثار وحید موساییان، فیلم ساز جوان سینمای کوتاه اختصاص داشت. در این بخش ۱۳ فیلم کوتاه او به نمایش درآمد و بخش اصلی جشنواره، مسابقه ی بین المللی بود که شامل نمایش ۵۳ فیلم بلند و کوتاه از سینمای ایران و جهان بود. این بخش هیات داورانی خاص خود داشت. زیتا کاروالخوسا (Zita Caruahosa) ، سرپرست سینمای گنجینه ی سیما واوا و موسس و مدیر جشنواره ی بین المللی فیلم کوتاه سائوپائولو، الاسعد الجموسی (Lassaad Jamoussi)، مدیر جشنواره ی بین المللی اس فکس و کلرمون فرانسه، آساکو فوجیوکا (Asako Fujioka) فیلمساز ژاپنی و مسئول تولید رشته فیلم های مستند NHK و بخش نگاه نو در سینمای آسیا در جشنواره ی بین المللی فیلم مستند یاماکاتا، روژه گونن (Roger Gonin)مدیر جشنواره ی معتبر فیلم کوتاه کلرمون فرانسه و دکتر احمد الستی و مدرس سینما در ایران این بخش را داوری کردند.

جوایز جشنواره به شرح زیر اهدا شد:

جایزه ی نقدی بهترین فیلم داستانی به فیلم چارشو، ساخته ی مهوش شیخ الاسلامی

جایزه ی بهترین فیلم تجربی به فیلم قطعه ی موسیقی برای چهار پلکان و یک شخص از اولاف گیور، از آلمان

جایزه ی بهترین انیمیشن به فیلم مرد ماه نشین، ساخته ی کریس استیزو آروید ویپل از آلمان

جایزه ی بهترین فیلم مستند به روزگیران، ساخته ی مهرداد اسکویی و ابراهیم سعیدی از ایران

علاوه بر این جوایز نقدی، جوایز دیگر و چند دیپلم افتخار در رشته های مختلف نیز اهدا شد.

جایزه ی بزرگ جشنواره به مبلغ ۲۹۰۰ دلار به فیلم یموت، یک خانه، یک ایل، ساخته ی فرشاد فدائیان اهدا شد.

سی امین جشنواره ی بین المللی فیلم رشد ۲۰ ۱۴ آبان ۷۹

قدیمی، جدی، عبوس اما منم

شهاب یوسفی

این قدیمی ترین جشنواره ی سینمایی در ایران، که اساسا جشنواره ی فیلم های آموزشی و تربیتی ست، امسال نیز چون سال های گذشته، طی دوره ی برگزاری اش در تهران و ۲۴ شهرستان دیگر، نزدیک به ۲۹۰ فیلم بلند و کوتاه را به نمایش گذاشت. نکته ی بدیهی در این است که برگزاری جشنواره ای با این ابعاد، این تعداد فیلم، در سراسر مملکت تا چه حد به برنامه ریزی دقیق، منظم و سازمان یافته ای نیاز دارد. جشنواره ی امسال نیز با نظم و ترتیب همیشگی خود برگزار شد.

از میان ۲۹۰ فیلم نمایش داده شده، ۱۰۸ فیلم ایرانی و ۲۳ فیلم خارجی تنها در بخش اصلی این جشنواره، یعنی بخش مسابقه ی بین المللی به نمایش درآمدند و ۱۶۰ فیلم دیگر، در بخش های دیگر جشنواره، یعنی بخش خارج از مسابقه، مرورها و نمایش های ویژه.

امسال ۵۲۲ فیلم به دفتر جشنواره ارسال شده بود که علاوه بر فیلم های بخش مسابقه، ۱۹ فیلم بلند در بخش خانواده و ۲۶ فیلم در بخش فیلم های خانوادگی ایرانی و ۱۵ فیلم در بخش جشنواره ی جشنواره ها به نمایش درآمد. فیلم ها در ۸ سینمای تهران به نمایش درآمدند. جلسات نمایش صبح ها مخصوص دانش آموزان مدارس بود که طبق برنامه ی منظم پیش بینی شده ای برگزار شد. جلسات بحث و بررسی و گفت و گو های مطبوعاتی در سینما قیام تهران انجام شد. بحث ها اکثرا حول و حوش مسایل مربوط به ساخت فیلم های آموزشی و استفاده از تلویزیون برای رشد و توسعه ی سینمای تربیتی و آموزشی بود.

از دیگر بحث های کارشناسی جشنواره، گفت و گو درباره ی موقعیت و نقش سینمای مستند آموزشی وفیلم های داستانی برای توسعه و گسترش فرهنگ آموزش با توجه به عصر اطلاعات و ارتباطات معاصر بود.

جلسات نمایش فیلم ها اکثرا کم بیننده بودند، شاید به دلیل پیری این جشنواره، اجرا و برگزاری آن به یک عادت بدل شده است و به همین علت نه فقط میان مردم، بلکه میان دست اندرکاران آموزش و تربیت نیز چندان جذابیتی برنمی انگیزد.

در انتهای جشنواره و در مراسم اختتامیه جوایز جشنواره اعلام شد:

کتاب زرین جشنواره در بخش فیلم های بلند خانوادگی به فیلم کودک و سرباز، رضا کریمی از ایران

کتاب زرین جشنواره در زمینه ی فیلم های علمی به اسرار اهرام ، کوک مارتین گاست از فرانسه

کتاب زرین فیلم های آموزشی به بعد سوم، صادق میانجی از ایران

کتاب زرین جشنواره در زمینه ی فیلم های کوتاه تربیتی به فیلم رویای سبز ، حسین محجوب اهدا شد.

از فیلم های صنم، رفیع پیتز، عربی سال اول راهنمایی، بهروز حسن بگلو، خشت اول، علی وفایی، یاد و یادگار، مصطفی رزاق کریمی و فرهاد ورهرام و مجموعه ی فیلم های کوتاه و مستند کودکان سرزمین ایران تجلیل و تقدیر شد.

جایزه ی ویژه ی هیات داوران به فیلم ایران سرای من است، پرویز کیمیاوی و چریکه ی هورام، فرهاد مهرانفر اهدا شد.

شاید به دلیل پیری این جشنواره، اجرا و برگزاری آن به یک عادت بدل شده است و به همین علت نه فقط میان مردم، بلکه میان دست اندرکاران آموزش و تربیت نیز چندان جذابیتی برنمی انگیزد.