بازانديشي به معماري به عنوان گفت وگو

بازانديشي به معماري به عنوان گفت وگو
ائوجنيو گالديري

ترجمه از ايتاليايي به فارسي:
ترانه يلدا

به خانه ام باز ميگردم

چند ماه پيش، به دعوتي که از من شد، سفر کوتاهي به ايران کردم. در اين سفر فراموش نشدني دو هفته اي، توانستم از شهرها و نقاط کوچک و بزرگ بسياري ديدن کنم. بعضي را اول بار بود که مي ديدم و برخي را از قبل مي شناختم. کسي که اين نوشته را ميخواند شايد از سابقه ي طولاني فعاليت من در ايران، در زمينهي حفاظت آثار باستاني و مرمت ميراث معماري ايران، از سال ١٣٤٥ تا ١٣٥٩ اطلاع داشته باشد.

بعد از اين تاريخ، در فرصت هايي ديگر نيز دوباره به جايي که «وطن دوم» خود مي دانمش (و اين يک تعارف نيست) بازگشتم: سال ١٣٦١ براي شرکت در مجامع رسمي در تهران و اصفهان، سال ١٣٦٥ براي شرکت در اولين گردهمايي بين المللي در مورد شهرهاي آسيب ديده از جنگ (که در آن فرصت تا خط اول جبهه، در آن سوي شهر شهيد شده ي هويزه نيز پيش رفتم)؛ بالاخره در سال ١٣٧٧، به خاطر ماموريتي که سازمان يونسکو در خصوص بازديد از زيگورات چغازنبيل در شوش (که تنها زيگورات موجود در ايران است) و ارايه ي گزارشي از وضعيت آن به من محول کرده بود، و در آن سفر، يک روز تمام در دانشکده ي معماري دانشگاه تهران به صحبت و گفت و گو گذشت. بايد بگويم که اقامت هاي من در ايران در بيست سال اخير هميشه کوتاه و پر از برنامه هاي فشرده و با اهداف دقيق و معين بودند و از همين رو نتوانسته بودم در حال و هواي شهرها و مردم ايران فرو بروم و سير کنم، در حالي که سفر چند ماه پيش کاملا متفاوت بود. با وجود قول و قرارها و ديدارهايي که با مسئولين مختلف محلي ميراث فرهنگي داشتيم، براي من اين فرصت پيش آمد که به تپش نبض ايران گوش فرا دهم (تپشي که از آن صداي اميد به گوش مي رسد) و به معماري هايي که دوست دارم بيانديشم.

نتيجه ي اين ديدار، برخي تاملات يا ملاحظات جديد (يا هماهنگ با فکر هايي که از گذشته در سر پروانده بودم) بود که مي خواهم کمي بيشتر در اينجا به آن بپردازم و با شما در ميان بگذارم.

به معماري باز ميگردم

با سال هاي زيادي که پشت سر گذاشته ام و با تجربه اي اينک پربارتر، بايد بگويم که شهرها و روستاهايي که در ايران از آنها ديدن کردم به نظرم باز هم زيباتر و پر اهميتتر آمدند: آنها نمايشي باورنکردني و زنده از توانايي ايرانيان در خلق معماري بودند، خلاقيتي که در عين داشتن عظمتي يادواره اي، معماري را در مقياس انساني ساخته بود.

امروز ايران ملتي است بدون چهل ساله ها، يعني فاقد آن نسل بينابيني، مولد، پرانگيزه و خلاق. به رغم اين واقعيت و به رغم دوره ي سخت و خونيني که ايران در سال هاي آخر رژيم پهلوي و اولين سال هاي انقلاب اسلامي و سپس سال هاي دراز جنگ تحميلي از سرگذراند، اکنون ايران در حال بازسازي محيط خود است. اگر از برخي ساختمان هاي مدرن بگذريم که درمکان هاي نامناسب ساخته شده اند يا به کلي زشت و بي فايده و از نظر فرهنگي خشن و مهاجم هستند ، عشق و مواظبتي که براي شهرها، خانه ها و باغ ها ديده مي شود رنگي عميقا ايراني دارد. همچنين به نظرم رسيد و بسيار خشنود شدم که توجه مسئولين حفاظت از ميراث فرهنگي بيش از پيش به هنر و معماري ٣٥٠ سال گذشته (از اواخر دوره ي صفوي تا دوره ي قاجار، زند و حتي دوره ي پهلوي اول) معطوف شده است. به دور از هر گونه جنبه ي نوستالژيک (حتا شايد با نوعي حس طنز)، بتوان گفت که اين توجه و علاقه گواهي است بر حسي کاملا ايراني که همانا حس تداوم تاريخي هنري ست که اکنون دوباره دارد نسبت به کم رويي و پس زدن هاي رواني، انتقام ايدئولوژيک و سياست مسکين روزمره برتري پيدا مي کند.

١ به حس ايراني تداوم تاريخي هنري اشاره کردم: اگراين مفهوم را صرفا به حوزه ي معماري محدود کنيم، مي توانيم ببينيم که چطور چنين تداومي توانسته است همواره يک سطح خوب کيفي را تضمين کند و اين خود نتيجه اي مهم به حساب مي آيد. هيچ فرهنگي در دنيا نيست، هر چند عميق و ظريف، که «بالا و پايين»هايي را در زمينهي هنرها به خود نديده باشد، و اين تلاطم ها همواره با تاريخ آن کشور در ارتباط بوده اند. به نظر من، ايران يکي از معدود مللي است که در مسير قرون، کمتر دچار اين تلاطم ها شده و از آنها کمتر صدمه خورده است. در تاريخ معماري ايران تقريبا باهيچ گونه سقوط سطح کيفي معماري برخورد نميکنيم و اين حرف از دوران باستان تا نيمه ي قرن گذشته صدق مي کند (و درست در اين معناست که شاهد مراقبت و تجليل از بناهاي باقي مانده از عهد قاجار هستيم).

بنابراين ميتوانيم از خود بپرسيم که دليل مهم اين موفقيت بسيار طولاني و دنباله دار چيست. نظر من در اين باره روشن است: اين موفقيت نتيجه ي رويارويي (يا به قول امروزي ها «گفت وگو»ي) مدامي است که ايران پيوسته با فرهنگ خود و در نتيجه با هنر ملل ديگر حفظ ميکند. سال هاست سعي مي کنم اين باور خود را درباره ي توانايي ويژه ي ايراني ها در «ايراني کردن» انديشه ها و فرهنگ هاي ديگر ملل انتشار دهم و در سطح وسيع بشناسانم. منظورم از «ايراني کردن» نوعي پردازش و استحاله ي فرهنگ سايرين بدون درهم ريختن آن، و در جهت مقبول نمودن آن براي فرهنگ خودي (يعني ايراني) است. همه مي دانيم که جنگ و تجارت راه هاي بزرگي براي انتقال تفکرها، عادت ها و شکل هاي هنر باز ميکنند. در مورد ايران، بيش از «انتقال» بايد از «توانايي گزينش» و «قدرت انتخاب» بگوييم، بدين معنا که علاوه بر توانايي هاي عظيمي که در خلق فرم هاي مستقل در معماري دارد، اغلب شاهد حضور يک عنصر خارجي (يک input، يک مد، يا يک نشانه) هستيم که هنر ايراني به فرهنگ جهاني بازپس ميدهد، درست بعد از اين که آن را به ميل و سليقه ي خود ساخته و پرداخته، و «ايراني» کرده است.

بنابراين به نظر من شايسته است به تصويري از فرهنگ ايراني بيانديشيم (حتا بي آن که در حوزه ي معماري محدود بمانيم)، نه تنها به عنوان «مرکز» تشعشعات، بلکه به عنوان meta(در معناي سيرک هاي بزرگ روم باستان) يا به عنوان boa(در معناي مسابقات دريانوردي)، که تمام فرهنگ ها بايد در حول آن بچرخند، و نشان خود را، يا ذره اي از هويت خود را در آنجا باقي گذارند. اين عمل بسيار فراتر از مفهوم «تاثيرگذاري»؛ يعني مفهومي که نزد فرهنگ غرب بسيار عزيز است پيش مي رود. درواقع تاثيرگذاري امري است که بر يک ماده ي از لحاظ فرهنگي غير فعال عمل مي کند، در حالي که در مورد ايران ما شاهد نوعي پردازش آگاهانه ي چيزهايي هستيم که يا از قبل مناسب و منطبق با نيازهاي معنوي ايراني هستند يا با آن نيازها قابل انطباق اند، بنابراين، شايد صحبت از گفت و گو و مقايسه بهتر باشد، و نه نفوذ. اما اينها همه در تاريخ ثبت بوده است.

٢ در تاريخي که تعيين دقيق آن ممکن نيست شايد بتوان گفت درنيمه هاي هزاره ي دوم قبل از ميلاد در نجد وسيعي که از بين النهرين تا سرزمين رود سند، و از کرانه هاي پست خزر تا خليج فارس گسترده است، مردماني هند و اروپايي پا گذاردند که خود را آريايي ناميدند. از آن دوران کهن، گفت و گوي آنان با ملل فرات عليا، با مصريان سلسلهي هجدهم، وسپس با کاسيتهاي کوه هاي زاگرس استمرار و عمق يافت. همين کاسيت ها بودند که براي حدود شش صد سال به بابل حکم راندند. با روي کارآمدن ايلامي ها، سرتاسر سرزمين ميان دو نهر وارد قلمرو نفوذ ايراني شد و براي اولين بار، يک معماري جديد يادواره اي (مونومانتال) در آنجا نيز پديدار شد؛ معماري اي که مصالحش آجرهاي پخته، خام يا لعاب دار بود. تشخيص اين که در اين معماري جديد، چقدر از هنر آشوري بابلي به کار رفته و چقدر از هنر اصيل ايراني، کار آساني نيست. چنين است که آن روند ثابت «پردازش» که به آن اشاره کردم آغاز ميشود وابتدا به کاميابي هاي سياسي و فرهنگي مادها و سپس به دوره ي پيروزمند هخامنشي راه مي برد.در دوره ي هخامنشي، لازم به ذکر نيست، که گفت و گو و مقايسه به يک شور و مشورت جهاني واقعي تبديل ميشود: درواقع، به طور رسمي و عمومي نياز برقراري هماهنگي بين ملل مختلف، در احترام متقابل به نقشهاي مختلف، مطرح و قبول ميگردد.

سلسله ي هخامنشي از نظر سياسي نقطهي عطف بسيار مهمي است زيرا مفهوم قدرت (يا مفهوم «امپراتوري») در آن آنقدر بر زور پايدار نيست که بر نظم، هماهنگي و همزيستي، اگر چه زور به هر حال از لوازم قدرت يا بهتر اقتدار محسوب مي گردد. در همين زمان، هخامنشي ها قوانيني را تکميل و مقرر ميکنند که طرز عمل حاکمان و زيردستان شان را تعيين مي نمايد. چنين مفهومي نو و انقلابي در ترکيب بي سابقه و نقشه و کليت معماري تخت جمشيد متجلي مي گردد، که بهتراز شوش جلوه مي کند زيرا بهتر از آن حفظ شده است.

اگر ارجاع به هنر بين النهريني هنوز به خوبي در معماري هخامنشي، حي و حاضر است، در معماري پارت ها اشکانيان پايه ي پردازش، هنر جهان يوناني است: و اتفاقي نيست که اسطوره ي اسکندر مرجع درست خود را، در خير و در شر، در فرهنگ ايران زمين پيدا مي کند. جديت در نظم معماري کلاسيک يادواره اي پارتي حتا اگر در خارج از متن طبيعي تاريخي جغرافيايي خود قرار گرفته باشد به حدي است که فورا مي توان آن را به عنوان يک محصول پردازش ايراني باز شناخت، چه در پامير باشد، چه در کنگاور. تعبير ايراني از هنر يوناني و حتا از هنر رومي در معماري دوره ي ساساني شکل روشن تر و بارزتري به خود ميگيرد، (البته وساطت هنر پارتي در اين ميان مشهود است). اين ويژگي خاصه در طراحي ديوارها و باروهاي عظيم، مانند عمارت يا کاخ سروستان، در نماي پر عظمت طاق کسري ايوان مداين يا در تزيينات معماري و مجسمه سازي، مانند بيستون و طاق بستان ديده مي شود.

با ورود ايران به حوزه ي سياسي مذهبي اسلام، ظرفيت هاي بازپردازش ايراني ها نه تنها کاهش نمي يابد، بلکه به کميت و کيفيت فرهنگهايي که فرهنگ ايراني ميتواند خود را با آنها مقايسه کند، افزوده مي گردد. بدين ترتيب، مهر و نشان ايراني تغيير مي يابد، و در عين پردازش و بازآفريني بيان هاي هنري بسيار گوناگون، ويژگي هاي اصيل واشتباه ناپذير خود را حفظ مي کند.

تجربه اي کوتاه و مطلقا متکي به خود و بومي، چه در زمينه ي سياسي و چه در هنر، تجربه ي آل بويه در گيلان است، که آثار معماري آن تازه چند سال است در جايگاه ارزشي شايستهي خود قرار گرفته اند. اين آثار نماينده ي صدا يا حرکتي نو در ايران پايان قرن دهم به حساب مي آيند و پيامدهاي بسيار بارآور و پايايي در طول زمان از خود به جا گذاشته اند که يک نمونه ي آن استفاده از آجر در نما است.

نشان ايران قادر است حتي جريان هاي هنري تثبيت شده و مستحکم را نيز به ميل خود تحليل و ترکيب و از نو اختراع کند: مثلا چه کسي مي تواند در آثار بزرگ ساخته شده توسط سلجوقيان در ايران مرکزي، رد پاي ويژه ي سلجوقيان روم شرقي را بيابد؟ آنها که در زمانه ي خود حضور قوي شان در منطقه ي آناتولي از شهرت خاصي برخوردار بود. و مگر همين اتفاق در دوره ي استعمار ايلخانيان تکرار نشد؟

با روي کارآمدن صفويان، ايران موفق به پردازش نوعي معماري از آن خود شد (و البته در مورد ساير هنرها نيز ) با ويژگي هايي چنان متفاوت و متمايز، که کوله بار فرهنگي دوره هاي قبل ازصفوي را به کلي در پرده ي محاق فرو مي برد و اصليت هاي ترک آن را به دست فراموشي ميسپرد، تا جايي که اين الگوي جديد (شايد به علت ويژگي صحنه آرايانه ي آن) به طور گسترده و با تغييراتي بسيار اندک بين قرون هفدهم وهجدهم، به بيرون از مرزهاي فيزيکي خود صادر مي شد. در واقع، نشان اشتباه ناپذير ايران را مي توان در بهترين توليد معماري آسياي ميانه و هند مسلمان و حتي در بنگال (بنگلادش)، که از ايران فاصله ي بسيار دارد باز شناخت. در آن دوران، فکر ها، استادان وصنعتگران ايراني در تمام جهان پراکنده بودند تا نوآوري ها، تجربيات و هماهنگي را انتشار دهند.

٣ در قرن اخير توانايي گفت و گو و پردازش نزد ايرانيان به نوعي انعطاف رسيده و اغلب جاي خود را به نوعي التقاط دلنشين داده است؛ التقاطي که در آن بسياري عناصر اروپايي و به هر حال «غربي» پديدار شده اند، مثلا برخي معماري هاي برخاسته از الگوي روسي، و کمي بعد از آن، برگرفته از خردگرايي آلماني. ضربه هاي آخر نيز مربوط به روند جهاني شدن اند، که در آن تفاوت هاي ملل کم رنگ ميشوند، و دست آخر نيز مي توان به انزوايي سياسي و فرهنگي اشاره کرد که ايران در دهه هاي اخير در زير فشار آن به سر مي برد.

اگر از يک سو ساختمان سازي جديد تنها به توليد قوطي هاي شهري پيش پا افتاده مشغول است، از سوي ديگر (و شايد اين نشانه ي خوبي باشد)، کل جهان متوجه شده است که زمانه ي «يادواره ها» به خصوص ساختمان هاي پرهزينه و بي فايده اي که بار و نشان سياسي سنگيني را به دوش ميکشند ديگر براي هميشه به سر رسيده است. اين گفت و گوبايد ادامه يابد، و ادامه خواهد يافت، انشاءالله.

ما و جهان

امید روحانی

فصلنامه فراایران ، شماره دهم ، زمستان80

کتاب تازه ي شما افسون زدگي جديد بازتاب هاي وسيعي در خارج از کشور و بخصوص در فرانسه داشت. گويا اين بازتاب ها و محبوبيت کتاب به خاطر حوادث ١١ سپتامبر نيويورک تشديد هم شد.
بله. بعد از حوادث ١١ سپتامبر، کتاب من موقعيتي به روز و وابسته به زمان پيدا کرد. اغلب گفت و گوها و بحثهايي که با من طي چند ماه گذشته صورت گرفته کمي درباره ي کتاب و بيشتر درباره ي مسايل روز بود. اکثر صحبت ها و پرسش ها از من که به بهانه ي انتشار نسخه ي فرانسوي کتاب صورت مي گرفت درباره ي اين بود که اسلام بن لادن و گروه القاعده چه پديده اي ست و از کجا آمده و منشاء تفکر آن از کجاست؟ طبعا همه از حوادث گيج بودند چرا که مجريان طرح اغلب باسواد و تحصيل کرده بودند و از خانواده هاي ثروتمند مصري، سعودي و ديگر کشورهاي اسلامي و اغلب هم در امريکا و انگلستان و آلمان تحصيل کرده بودند. کتاب، نسبتا موفق بود چرا که خيلي زود به چاپ بعدي رسيد. اما در هر حال و در نهايت من چندان راضي نبودم. البته چاپ اول نسخه ي فارسي در فروردين ماه ١٣٨٠ در تهران خيلي زودتر از حوادث نيويورک بود.
به نظر ميرسد که حوادث ١١ سپتامبر نيويورک بيشتر تأييدکننده ي نظرات شما در کتاب آسيا در برابر غرب است.
بيشتر به کتاب ديگر من نگاه شکسته برمي گردد که متأسفانه به فارسي هنوز منتشر نشده است. اين کتاب مناسب تري براي درک اين مسايل است و در واقع دنباله ي آسيا در برابر غرب است. ترجمه ي ترکي کتاب در ترکيه بسيار موفق بود و گويا حدود ٠٠٠/١٠ نسخه فروش داشت. شنيده ام که در امارات متحده ي عربي اين کتاب را به عنوان کتاب درسي ميشناسند و مطالبش را تدريس مي کنند. اين کتاب وصف الحال است، در حالي که افسون زدگي جديد کتاب ديگري است و موضوعش هيچ ارتباطي به اسلام و پديده هاي سياسي يا اجتماعي روز ندارد.
کتاب افسون زدگي جديد درباره ي انسان در قرن ٢١ است، اما نگاه شکسته اصلا درباره ي اسکيزوفرني است، يعني اسکيزوفرني ذهني انسان در اين دوره ي کوتاه معاصر و سال هاي آخر قرن و اوايل قرن جديد و اين که چگونه ممکن است آدمي تحصيل کرده، باسواد، آشنا به دانش فني و تکنولوژي امروز و کارآمد در آن، با ظاهر مدرن و روحيه اي به ظاهر امروزي، در باطن چنين قشري و متعصب باشد. اين دو بخش از روحيه ي انسان با هم هيچ جور هماهنگي ندارد. به نظر مي رسد که شايد اگر اين گونه انسان ها، به جاي علوم محض، فنون جديد و دانش هاي علمي و يا تجربي روز، علوم انساني مي خواندند مسايل را بهتر مي فهميدند يا متوجه اين تناقض ميشدند اما آدم هايي که درس هاي فني ميخوانند و به علوم و تکنولوژي جديد مسلح و وارد ميشوند متوجه اين تناقض ماهوي در درونشان نمي شوند يا قدرت مقابله با ذهنيت دروني و واقعي خود را ندارند. در حالي که اکثر افرادي که حوادث ١١ سپتامبر را آفريدند و مجريان طرح بودند دانش آموخته هاي رشته هاي فني بودند، مثلا بلد بودند هواپيما را در آسمان هدايت کنند، با اينترنت و پست الکترونيکي و همه ي علوم و دانش هاي وابسته با آن آشنا بودند، اما در عين حال در باطن آدم هايي قشري و خشک مذهبي بودند.
هر چند گفتيد که از بحث درباره ي حوادث اخير به بهانه ي انتشار کتاب خود راضي نيستيد اما من هم وسوسه مي شوم که شما را به همين منظر سوق بدهم. اگر از منظر روان شناسانه نگاه کنيم اين نوع جهان نگري، اسکيزوفرني فرهنگي يا حتا فلسفي است اما در سطح و نظر جامعه شناسانه و اقتصادي، رفتار و کنش و عمليات اين افراد و خلق حوادث ١١ سپتامبر به نوعي واکنش محتوم نسبت به رابطه ي شمال و جنوب است. اينطور نيست؟ فکر نمي کنيد اين رفتارها نوعي آنارشيسم طبيعي نسبت به بي عدالتي و فاصله ي موجود بين شمال و جنوب اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي ست؟
البته نظر شما صحيح است و اين نوعي واکنش آنارشيستي است اما چرا اين واکنش فقط در بخشي از دنياي اسلام اتفاق ميافتد و نه در کشورهاي ديگر جنوب؟ چرا مثلا نه در کره ي شمالي، تايوان، ژاپن، کامبوج، ويتنام، و ده ها جاي ديگر؟ چرا فقط در کشورهاي خاورميانه و خاورنزديک؟ به گمانم جواب را بايد در اين نکته جست و جو کرد که کشورهاي خاوردور تابع سنت هاي کنفوسيوسي و بودايي هستند. مردم خاوردور راحت تر ميتوانند خود را با شرايط موجود جهاني تطبيق دهند. اين تطبيق در کشورهاي تابع دين اسلام دشوارتر است. همان طور که مي بينيم رقابت بين اسلام و مسيحيت سابقه اي طولاني دارد. جنگ هاي صليبي را در گذشته داريم که اولين رويارويي مستقيم مسيحيت و اسلام بود و از سويي ديگر فتوحات اسلامي را و نيز جنبش هاي اصلاح طلبي مسيحيت را. اين دو دين و دو فرهنگ برآمده از آن، هم از يک نظر به يکديگر نزديک هستند و هم از هم دور. جالب اينجاست که هر دو، و همراه با دين يهود، يعني در واقع هر سه از سنت ابراهيمي مي آيند. هر سه دين تنه، خاستگاه جغرافيايي و سنت هاي مشترک دارند. انبيا و اولياء و اساطير مشترک دارند، اما در عين حال اديان رقيب اند. از سوي ديگر از ديدگاه اسلام و مسلمانان، پيامبر ما خاتم الانبياء است. ما نوعي برتري نبوي نسبت به دو دين ديگر داريم. پيامبر ما آخرين پيامبر دارنده ي وحي است و خود اين به برتري متافيزيک اسلام مي افزايد. اگر اينها را در نظر بگيريم ديگر متعجب نمي شويم. در کشورهاي اسلامي بيش از هر جاي ديگر مقاومت نسبت به تجدد و تغيير و سرعت وجود دارد. بهترين مصداق اين نظريه نسبت هند و پاکستان با يکديگر است. هر دو در واقع يک ملت بودند و به يک تعبير هنوز يک ملت اند اما در قبال تغييرات و مسايل دنياي امروز واکنش هندي ها و پاکستانيها بسيار متفاوت است. هويت پاکستان اساسا مذهبي و اسلامي ست در حالي که در مورد هند چنين نيست.
فکر نمي کنيد مساله هنوز همان پرسش قديمي باشد، که اسلام در وجه عام و شيعه در وجه خاص، با آن سال هاست که دست به گريبان است: رابطه و ترکيب امروزيني براي سنت و تجدد؟ اين مشکل سال هاست در هند و چين و کره… حل شده است و آنها توانسته اند با حفظ جوهره ي سنت به يک ترکيب در حد نياز و توان خود برسند اما ظاهرا ما و بسياري ديگر از کشورهاي اسلامي در يافتن يک ترکيب يا راه حل معتدل ميانه عاجز مانده ايم و هنوز درگير هستيم.
بله، همان پرسش و مشکل صد ساله است. از سيد جمال الدين اسدآبادي و عبده تا همين امروز مطرح بوده و هست. اين يک مشکل اصلي و کلي ست اما در زير مجموعه اش ده ها مشکل ديگر هم مطرح است که هر کدام خود اساسي و مشکل آفرين اند. مساله ي سکولاريزم، لائيسيته، مشکل جدايي دين از حکومت يا همزيستي آنها که اصلا مساله اي اساسي و اوليه است. تمام موضوع هايي که اين روزها مطرح و داغ است موضوع هايي قديمي اند که مدت هاست با همان شدت و قوت و اهميت مطرح بوده اند.
بن لادن به عنوان مثال چه مي خواهد؟ ميخواهد دنياي اسلام تحت کنترل و نظارت و سلطه ي يک خليفه باشد. اين هم از آن مسايل اصلي و بنيادين است. زماني که خلافت عثماني فرو پاشيد و آتاترک آمد، کشورهاي اسلامي بسياري از اين امپراتوري جدا شدند و به وجود آمدند. اين کشورهاي اسلامي از دامان مادر جدا گشتند. تمام کشورهاي عربي خاورميانه و خاورنزديک بخشهاي اين امپراتوري بودند: سوريه، اردن، لبنان، عراق، فلسطين و … مصر هم که خديو داشت. اين کشورها با جدايي از دامان مادر يتيم شدند.
اما مساله ي ايران فرق مي کند. وضع ايران از زمان صفويه فرق مي کرد، يعني از زماني که در اين منطقه دو قدرت بزرگ رو در رو و در کنار هم بودند: ايران و امپراتوري عثماني.
يا خلافت و امامت؟…
بله. تا زمان انقلاب اسلامي ايران، در شکل هاي مختلف، نوعي هماهنگي بين روحانيت و سلطنت وجود داشت اما در امپراتوري عثماني، همه ي مناطق اسلامي تحت سلطه ي يک خليفه بودند. با جنگ اول همه چيز فرو پاشيد و همه ي مسايل به وجود آمد. سوال هاي اساسي باقي ماندند. يکي از مسايل دنياي اسلام مساله ي شريعت است. نقش شريعت در جامعه، قوانين مدنيت و همزيستي شريعت و مدنيت که در نهايت گاهي با هم تناقض دارند. مساله ي رويارويي حکومت الهي و زميني در يک بستر مشترک يعني ساختار سياسي مطرح ميشود. اين سوال اساسي است که حکومت اسلامي و جمهوري چه نسبتي با هم دارند. آيا مي توانند با هم سازش داشته باشند؟ آيا جمهوريت و اسلام مي توانند همزيستي داشته باشند. نقش مجلس چيست؟ نقش ارگان هاي وابسته به شريعت چيست و چقدر است؟
برسيم به کتاب شما، افسون زدگي جديد. کتاب شما در يک منظر کلي، وضعيت موجود انسان معاصر را در کليت تفکر معاصر تبيين و تشريح مي کند، در متن کتاب، شما به طور جسته و گريخته ريشه هاي پيدايش وضعيت موجود را توضيح مي دهيد. اما يک سوال براي من خواننده بي جواب مي ماند. فکر نمي کنيد که پيدايش اين انسان معاصر، با تفکر چهل تکه اش از پايان يا از مراحل نهايي فلسفه ي آلمان آغاز مي شود؟ در اوج مدرنيسم فلسفي وقتي به هگل مي رسيم در واقع به پايان يک دوره رسيده ايم، انگار فلسفه و تفکر غربي به يک بن بست ميرسد. ظاهرا بعد از آن چيزي جز بازگشت و شک کردن به تاريخ فلسفه ي غرب نداريم. فکر نمي کنيد آغاز اين تخليط يا ترکيب از اين مرحله ي تاريخي آغاز مي شود؟
در آغاز قرن بيستم بيشتر متفکران بزرگ آلماني از «پايان» صحبت مي کنند. شکل کلي ترش را در اشپنگلر داريم که از «انحطاط غرب» صحبت مي کند. هايدگر از پايان متافيزيک مي گويد. از پايان سنت صحبت مي شود و نيز از پايان دين. اکثر متفکران مي خواهند بگويند دوره اي که با ايمان و متافيزيک آغاز شد و به اوج خود رسيد سرنگون شد و انسان وارد مرحله اي ديگر شده است. اين مرحله ي جديد چيست؟ عده اي آن را پايان متافيزيک مي دانند. برخي آن را پايان ايدئولوژيها مي خوانند. گروهي مرحله ي جديد را آغاز دوره اي مي دانند و به آن پست مدرنيسم مي گويند.
همه ي اينها به يک مفهوم درست است ولي قطعي نيست. چرا که اساسا وارد دوره اي از شکست در قطعيت ها هم شده ايم. نتيجه ي همه ي اينها اين است که اونتولوژي هاي سابق که متافيزيک غرب بر آنها استوار بود ديگر حاکم مطلق نيستند و فرو پاشيده اند. ديگر با حقيقت مطلق، وجود مطلق و عقل مطلق سر و کار نداريم. ديگر هيچ چيز مطلقي وجود ندارد. چيزي که جايگزين آن مطلق گرايي هاي سابق شده است نوعي نسبيت گرايي کلي ست که بسيار خطرناک هم هست. بين حقايق درجه بندي وجود ندارد، سلسله مراتبي نيست. اين ميتواند خطرناک باشد، چرا که مي توانيم از اين مسير به نسبيت گرايي محض برسيم. در چنين دنيايي طبيعتا اين اتفاق مي افتد که تمام سطوح آگاهي در هم تداخل مي کنند و در اين جهان درهم آميختگي شگفت انگيزي رخ ميدهد. فرهنگ ها در هم تداخل ميکنند دنيايي رنگارنگ، شهرفرنگ وار به وجود مي آيد و ما شاهد دو رگه سازي مي شويم. اين وضعي ست که ما امروز شاهدش هستيم و من در کتاب خودم اين وضعيت را تشريح کرده ام.
اما يک نکته نبايد فراموش شود که اينها هيچ کدام به اين معنا نيست که دين و ايمان وجود ندارد. دين و ايمان برخلاف معتقدات فلسفي هميشه هست و هميشه هم در ذهن و روح و زندگي آدم حضور قدرتمند داشته و دارد. در فاصله ي بين دو جنگ جهاني اکثر متفکران غربي تحت تأثير ايديولوژي هاي چپ، دچار توهم بزرگي بودند، يعني مارکسيسم. در همين زمينه مي توانيد به کتاب گذشته ي يک توهم، نوشته ي لوسي ين فوره، متفکر چپ فرانسوي نگاه کنيد که اصلا درباره ي دلبستگي و سرسپردگي جمله متفکران اروپايي به ايديولوژي چپ در فاصله ي دو جنگ و حتا بعد از آن نگاشته شده است. دوره هايي در تاريخ قرن بيستم وجود دارد که متفکران آن چنان تحت تأثير ايديولوژي ها بودند و آنقدر مجذوب که حقيقت تحت الشعاع قرار مي گرفت. در خود فرانسه تنها کسي که جرأت کرد و توانست در مقابل اين جريان سرسپردگي و جذبه ي ايديولوژي چپ ايستادگي کند، رمون آرون بود. او يکه تاز ميدان مبارزه بر عليه اين جريان بود و از اين بابت بسيار هم ضربه خورد.
اما امروزه، در شروع قرن بيست و يکم انسان ها ديگر مثل سابق نيستند. بسياري از توهم ها، جذبه ها و دلسپردگي ها به فکرهاي مستقر و ايديولوژي هاي آرمان گرا از بين رفته است. انسان معاصر حالا همه ي آن دوران هاي ايديولوژيک را در ذهن گذرانده و همه ي مفاهيم و حرف ها را شنيده و خوانده. هر انساني چند هويت دارد. ديگر به سادگي نمي شود گفت من يک ايراني خالصم. البته ما همه هويت ايراني داريم و اين هويت ايراني به هيچ شکلي از بين نمي رود اما در عين حال درگير مسايل مختلفي هم هستيم. خواه و ناخواه با جهان در ارتباطيم. عقايد ديگران در ذهن ما تأثير مي گذارند. همه چند شخصيتي شده ايم. طبعا مشکل بزرگ انسان امروز و در اکثر جاهاي دنيا اين است که چگونه مي تواند با اين سطوح مختلف آگاهي ها که در ذهن و ساختار ذهني و فکري او در هم تداخل کرده اند و مي کنند و در وجودش جمع شده اند کنار بيايد. اين مساله ي اصلي کتاب و موضوع بحث من در اين کتاب افسون زدگي جديد است.
اما چگونگي اتفاق به اندازه ي نتيجه اهميت دارد. بعد از استقرار ايديولوژي چپ و به قدرت رسيدن استالين و استالينيسم، پيدايش يورو کمونيسم، مائوئيسم و اين شعبه هاي به تحقيق پيوستن آرمان هاي مارکسيستي، جنبش مه ١٩٦٨ را داريم که عملا اولين جنبش مهم بر رد نظريه ي يوتوپيايي چپ در جهان است. پيدايش نسل فيلسوفان جوان در دهه ي ١٩٦٠ و اساسا پاشيدگي همه ي آن تصورات و پايگاه هاي مستقر ايديولوژيک و سپس شکست بسياري از جنبش هاي ضداستعماري تحت تأثير ايديولوژي چپ صحنه ي تفکر را در ميانه ي دهه ي ١٩٧٠ دگرگون کرد. آيا در ادامه ي اين دگرگوني فرهنگي و پاشيدگي در استقرارهاي فکري، انسان را اکنون در اين شکل چندگانگي و چهل تکه اي فرهنگي مي بينيم؟
انقلابات دهه ي ١٩٦٠ از آلمان شروع شد اما در مه ٦٨ در پاريس به اوج خود رسيد. اين تحولات در واقع تبلور يک حرکت ضدفرهنگي بود که از ابتدا در امريکا آغاز شد و از سال هاي اوليه ي دهه ي ١٩٦٠ در دانشگاه برکلي و به عنوان جنبش counter-culture ظاهر شد. اين حرکت ضد تکنولوژي، ضد جامعه ي مصرف بود و ضدارزش هاي بازاري که در سال هاي بعد از جنگ دوم استيلا يافتند و مستقر شدند، که البته هنوز هم با قدرت بيشتري حاکم هستند. حرکتي ضد ماشين توليد که هيچ کس نمي تواند آن را کنترل کند و انسان ها را اسير و برده مي کند. آنها مي گفتند که در جامعه ي امريکا همه بردگان جديدند و اين وجه مشخصه ي فرهنگ امريکايي ست. در اين جامعه همه با قرض و قسط زندگي و کار مي کنند. همه بايد تا آخر عمر قسط بپردازند و اگر روزي بيکار شوند هيچ کدام از اين اموال و دارايي ها ارزش ندارد. همه چيز روي کارت اعتباري مي چرخد و جامعه بايد به طور دائم مصرف کند و اگر مصرف نکند اقتصاد مي خوابد و چون مصرف مي کند پس بايد توليد کند. اگر رشد نباشد بيکاري ست، پس جامعه مجبورست دايم رشد کند و رشد کند تا بيشتر کار کند و کار بيشتر در جهت توليد بيشتر و قسط و اعتبار بيشتر و معناي همه ي اينها اين است که انسان برده تر مي شود. انسان ها ناگزيرند بيشتر مصرف کنند و عصاره ي حيات را بمکند و تفاله توليد کنند. از سوي ديگر هر نوع مقاومت در قبال اين فرايند باعث مي شود که همه چيز متوقف و راکد شود و به يک سقوط کامل منجر شود. نوعي ناگزيري باعث ادامه ي اين روند است

نهضتcounter-culture ضد ديناميسم کاپيتاليسم بود. از سوي ديگر حوادث سال هاي دهه ي ٦٠ در امريکا و اروپاي غربي همزمان با جنبش بهار پراگ بود، يعني حرکتي که نسبت به دگماتيسم شوروي شک مي کرد. در انقلاب مه ٦٨ پاريس مثلا، معترضان تصميم گرفتند که معبد کاپيتاليسم را به آتش بکشند و اين معبد چيزي جز ساختمان بورس نبود. قابل بحث است که القاعده هم به زعم خود معبد کاپيتاليسم را هدف گرفت، يعني دو برج تجارت جهاني را.
حرکت و جنبش هاي سال هاي دهه ي ١٩٦٠ ميلادي پادزهري بود که خود فرهنگ غرب بر ضد خودش به وجود آورد. هم اکنون هر جايي که گروه ٨ جمع مي شوند تا کنفرانسي براي بررسي ابعاد و چگونگي تحقق يافتن جهاني شدن تشکيل دهند، تظاهرات ضد جهاني شدن فورا به راه مي افتد. اين پادزهر جهاني شدن است که توسط خودش به راه مي افتد. اين يعني يک فرايند ديالکتيکي که سعي مي کند خودش را مداوما اصلاح کند و در عين حال به سلامت يک نهضت اشاره دارد که مي کوشد جلوي زياده روي ها را بگيرد و نگذارد که پديده ها تک بعدي شوند و فراگير و مانع تحقق ناسالم آن شوند

اما نهضت counter-culture دهه ي ٦٠ باعث شد که خلقيات عوض شود. اين لرزه به خلقيات عمومي و فرهنگ غالب اجتماعي در بسياري از ارزش هاي عرفي و اجتماعي نمود پيدا کرد مثلا در رفتارهاي جنسي و روابط انساني و ساختارهاي طبقاتي اجتماعي و باعث شد که مسايل جديدي در جامعه مطرح شود، مثل فمينيسم، نهضت رعايت حقوق بشر، حمايت از اقليتهاي نژادي و مذهبي، مثلا نهضت Civil Rights که با مارتين لوترکينگ خودش را نشان داد و در امريکا به نتيجه هم رسيد. غرض اين که فرهنگ غربي اين ديناميسم را در خود دارد و درباره ي خودش مدام شک ميکند و ارزش هاي خودش را مورد پرسش قرار مي دهد، پس از اين شک يک جهش به وجود مي آيد و نظامي جديد استقرار مي يابد اما در پس هر استقرار دوباره بحراني هست، يعني اين يک فرهنگ بحراني است. غرب يعني بحران، بحران همه جانبه در اصول تفکر و انديشه و مباني. جالب است که در علم زبان شناسي واژه ي «بحران» crisis با کريز crise و با واژه ي critique يا «نقد» هم ريشه است. بحران به وجود مي آيد، نقد مي شود و اصلاح متصور مي شود. اگر انتقاد نباشد اصلاح نيست. بگذاريد مثالي زنده بزنم. سال هاي دهه ي ١٩٨٠ دوران رشد عظيم کشورهاي جنوب شرقي آسياست. اين کشورها در اين دهه رشد فوق العاده کردند و اغلب شان موفق بودند. در عين حال آنها به طور مرتب به ارزش هاي آسيايي اشاره مي کردند. مي گفتند ما غربي نيستيم و از ارزش هاي آسيايي دفاع مي کنيم و اين ارزش هاي آسيايي يعني ارزش هاي تفکر کنفوسيوسي، يعني انضباط، رياضت، رعايت سلسله مراتب خانوادگي و احترام به آنها، اين که فرد تابع جامعه و کل است و «من» وجود ندارد. تمام اين نظريه ها و رفتارهاي ناشي از ارزش هاي آسيايي بسيار کارا و موفق از کار درآمد و به رشد اين جوامع منجر شد اما طبعا و همان طور که انتظار مي رفت بحران به وجود آمد، بحراني که آسيايي بود و همه چيز را متزلزل کرد. وقتي بحران شد، حالا ارزش هاي آسيايي فاقد آن قدرت اصلاحگري بودند، چرا که درک و شناخت بحران به روحيه اي انتقادي نياز داشت. اين روحيه ي انتقادي و اساسا ابزار نقد و انتقاد بايد کار مي کرد و چون خودشان اين ابزار انتقادي را نداشتند نتوانستند به موقع از خود انتقاد کنند. تمام آن ارزش هاي آسيايي فاقد مکانيسم هاي مقابله با قدرت بودند. وقتي مکانيسم هاي ضد قدرت نباشد، کنترل نيست و قدرت بلامنازع مي شود و بحران غيرقابل کنترل. طبعا اين کشورها دچار بحران عظيمي شدند و خود نتوانستند بر بحران فايق بيايند. مثلا امريکايي ها به کمک آمدند و توانستند تا حدي کره را از بحران خارج کنند اما در مورد ژاپن موفق نبودند. ژاپن هنوز از بحرانش خارج نشده و درگير بحران است، چرا که جرأت نکرد همه چيز را به هم بريزد در حالي که در خود امريکا اين کار را راحت ميکنند. بلافاصله زير همه چيز مي زنند و بر ملا مي کنند و روزنامه ها بي رحمانه افشاگري مي کنند. همه چيز به راحتي زير چکش انتقاد مي رود. در ژاپن تا مدت ها بحران را پنهان نگاه داشتند. نگفتند که بانک هاي ژاپني وام هاي عظيمي به سوداگران اقتصادي داده بودند که صرف بورسبازي و زمين بازي شده بود. يک مرتبه سهام بورس تنزل کرد و قيمت زمين ها به صفر رسيد و بانک ها ورشکسته شدند. آنها به جاي اين که قضيه را بگويند و مطرح کنند و خودشان را نقد کنند، به ادامه ي بحران دامن زدند، جوري که ديگر قابل اصلاح نبود. ژاپن هنوز هم درگير همان بحران است.
اين بدان معناست که ديناميسم مدرنيته مرتب در بحران است. به نظر مي رسد که فرايند مدرنيته با بحران عجين است. خودش بحران زاست و دوره هاي رشد و رکود دارد، يعني دايم بايد خودش را نقد کند و از سر اين نقد مدام بايد پوست عوض کند. در واقع فرق تمدن ها با هم همين است. فرق تمدن غرب و بالاخص تمدن مدرن با ديگر تمدن ها و به ويژه تمدن شرق در همين است که آنها مي توانند به طور دايم خودشان را نقد کنند و اصلاح کنند و فرايند مدرنيته تداوم منطقي خودش را داشته باشد اما ما در شرق دچار بحران هاي شديد مي شويم و قدرت خروج از بحران را نداريم. اکنون مساله ي جهاني شدن هم دچار همين ويژگي شده است. ما پديده ي جهاني شدن را درست درک نمي کنيم. جهاني شدن به اين معنا نيست که جهاني شدن ناشي از ارايه ي قدرت خاصي ست. اين پديده اي در مسير رشد و تحول مدرنيته است. خود انقلاب هاي تکنولوژي جديد اين پديده را به وجود آورده. پديده ي انقلاب موج سوم دنيا را جهاني کرده است و ارتباطات، فن آوري جديد، تکنولوژي هاي پيشرفته و اساسا تحول فکري انسان در اين فرايند باعث طرح و گسترش اين پديده شده است. اين نيست که عده اي بخواهند و تصميم بگيرند که بايد دنيا را جهاني کنيم بلکه پديده از کنترل خارج شده است. مثلا مساله اي که به زودي بسيار جدي تر از آن چه اکنون هست خواهد شد مساله ي همانندسازي يا cloning است، يعني مسايلي مربوط به بيوتکنولوژي و مهندسي ژنتيک genetic engineering که اين يکي از مسيرهاي تحول تکنولوژي ست و نمي شود جلويش را گرفت. مي شود تا حدي آن را کنترل کرد، جلوي بعضي افراط هايش را گرفت و مثلا مانع شد که فرانکشتاين دست کم به وجود نيايد اما خود پديده به راه افتاده و مي رود و قابل جلوگيري نيست.
چرا قابل جلوگيري نيست. شما در کتابتان هم مطرح مي کنيد که بشر به همان اندازه که به سوي اين تمدن جديد مي رود، از سوي ديگر ايمان مذهبي، باورهاي ديني و اعتقاد به ماوراالطبيعه به اشکال گوناگون نضج گرفته است. فکر نمي کنيد که دين و باورهاي ديني ميتواند عاملي بازدارنده در بشر باشد که جلوي زياده روي هاي اين فرهنگ تکنولوژيک را بگيرد؟
توضيح داده ام که هيچ کدام ديگر به عنوان بازدارنده اثر نمي کنند. يعني تأثير متقابل ندارند بلکه در هم ترکيب شده اند. دو حرکت متصور است: حرکت جهاني شدن و حرکت باز قبيله اي شدن. در اين دو نوع حرکت، انواع و اقسام صورت ها را مي بينيد. مثلا در يوگسلاوي شما به بدترين شکل ممکن حرکت باز قبيله اي شدن را ديديد. ناسيوناليسم به جنگ رسيد. اکنون ميلوسويچ محاکمه مي شود. ديديد که اين جنگ به چه جايي رسيد. مناظري ديديم که نمونه هايش را فقط در جنگ جهاني دوم ديده بوديم. اردوگاه هاي مرگ، کشتارهاي دسته جمعي، کشتارهاي قومي، نسل کشي. اين حرکت قبيله اي شدن را اساسا به دو صورت متفاوت و حتا متضاد مي بينيد: ناسيوناليسم هاي افراطي يا به صورت هاي دين افراطي و اصول گرا. اتفاقا اعتقاد ديني در انسان آن قدر قوي است که آدمي در کنه وجودش ديني، فطري و مذهبي ست. انسان گرايش به فطرت دارد. ژيل کپل، نويسنده ي فرانسوي در کتابش تلافي خدايان اين روند مذهبي شدن را به خوبي بررسي کرده است.
از سوي ديگر، پديده ي جهاني شدن در عين جذابيت فوق العاده اش، خيلي جاهاي خالي از خود باقي مي گذارد. پر از سوراخ است. راه حل هاي زندگي را به انسان نمي دهد. پاسخي براي زندگي شخصي انسان ها ندارد. در اين دنياي عظيم که مثل يک کوير است که همه چيز را در خود هموار مي کند، فرهنگ هاي قديم مثل واحه هايي در اين برهوت عظيم جلوه مي کنند. هر کس سعي مي کند در اين کوير برهوت عظيم براي خودش پناهگاهي پيدا کند، اما کسي نيست که بتواند اين حفره هاي خالي ناشي از جهاني شدن را پر کند. اينها چگونه بايد پر شوند؟ از راه هاي مختلف. طبعا گروهي هم ميآيند و با فرهنگ هاي گوناگون بازي مي کنند و راه هاي خودشان را پيدا مي کنند. خود را مي آرايند. عده اي هم در اين ترکيب و تخليط فرهنگ ها، مهاجر سيار ميشوند. از فرهنگي به فرهنگ ديگر مي روند. سطح وسيع مهاجرت ها همين را ميگويد و تأييد مي کند، مهاجرت از شرق به غرب. آن عده که از يک فرهنگ به فرهنگ ديگر مي روند برحسب سطح فرهنگي که دارند ميدان عملشان متغير است. عده اي احساس احياء و بازسازي مي کنند. عده اي تمايل به عقب رفتن، بازگشت به اساطير آغازين پيدا مي کنند و مي خواهند دنيا را منفجر کنند. از اين تلقي گاهي آنارشيسم مذهبي بيرون مي زند. گاهي هم شکل ترکيب، حالت پست مدرن پيدا مي کند. در واقع جنبش هاي القاعده و بن لادن و مشابهاتش در خود غرب، يعني آنارشيسم شبه مذهبي، پديده هاي پست مدرن اند. اين نوع نگاه به جهان تمايل دارد که به نوعي بدويت آغازين بازگردد.
خود جهاني شدن در عين حال ترس هم ايجاد مي کند. مردم احساس بيگانگي مي کنند و طبعا سعي مي کنند با چنگ و دندان چيزهايي را که دارند حفظ کنند. براي همين است که اعتقاد به پايان هزاره و اين فرقه گرايي هايي جديد و مذاهب جديد فقط مال ما و شرق نيست، در مغرب زمين هم هست. مردم اعتقادهاي عجيب و غريب پيدا مي کنند. آنها بيش از ما احساس بيگانگي و خلاء مي کنند، چون تنهايي و بيگانگي در متن زندگي آنهاست. ما در شرق، سنت درويشي داريم که کمک مي کند. ما شرقي ها و به خصوص ايراني ها هرگاه که ناراحت مي شويم غزلي از حافظ مي خوانيم و راحت مي شويم. تفألي مي زنيم. دو سه بيتي از مولوي، يک رباعي از خيام، غربي ها اين موهبت را ندارند. فرهنگ هاي غربي سال هاست اين فرصت را از دست داده اند، پس با چنگ و دندان به هر چيزي متوسل مي شوند. ميتوانيم فهرست بلند بالايي از اين نوع فرقه ها بشماريم: ساينتولوژي، روان پرستان، شيطان پرستان و غيره، فرار از شهرها و ايجاد کلني هاي مذهبي يا آييني و … علت اين که کتاب کيمياگر پائولو کوئليو به چاپ هاي متعدد مي رسد و ١٢ ميليون نسخه ميفروشد چيست؟ علت اقبال بي سابقه به هري پاتر هم به همين علت است که سحر و جادو دوباره به عنوان يک عامل پناه دهنده مطرح شده است. زدوده شدن سحر از عالم باعث شده که مردم بيشتر به سحر و جادو و اعتقادات روي بياورند. ماورالطبيعه به اشکال گوناگون، حتا اشکال خرافي شديد دوباره نضج گرفته است. تمام فکرها، اساطير و سحري که طي نيم قرن دست کم در عالم پس زده شده بود دوباره سر برآورده و ما شاهد نوعي فراافکني هاي جديد شده ايم. به همين علت من گفته ام «افسون زدگي جديد»، چرا که ما شاهد نوعي افسون زدگي جديد هستيم که خود تکنولوژي و نفوذ و گسترش آن باعث به وجودآمدنش شده است.
چندي پيش در تلويزيون گفت و گويي را که با جورج لوکاس سازنده ي فيلم جنگ ستارگان انجام شده بود تماشا مي کردم. سوال کننده پرسيد که شما از اساطير جديد استفاده مي کنيد و لوکاس جواب داد که اساطير هميشه بوده اند و هستند، من فقط نحوه ي طرح و حرف زدن درباره شان را عوض کرده ام. وقتي فيلم هاي او را مي بينيد متوجه مي شويد که فيلم هايش پر از شخصيت ها و پرسوناژهاي شبه اساطيري ست. مضمون جنگ بين شواليه ي شجاع و شيطان صفتان است، جنگ بين خير و شر. گذر از هفت خوانها را مي بينيد. همه چيز در آن هست: آيين هاي تشرف، رسيدن به مقامات بالا، اعتقاد به اين که شما از طريق شهود به اين مقام و منزلت مي رسيد. دنياي امروز ما بيش از حد دارد «شمني» مي شود.
جالب اينجاست که غرب براي طرح اين نظام جديد، براي تصويري کردن مايه هاي اين تخيل آزاد شده از همان وسايل تکنولوژي استفاده مي کند که بايد به نوعي با آن ضديت کند اما در شرق قضيه برعکس است. گويي شرق درمانده است. در شرق ما هنوز به آن سطح از تفکر و وابستگي به تکنولوژي نرسيده ايم. ابزار تکنولوژيک براي ما هنوز در حد بازيچه ها يا وسايل snobمانده است. درماندگي انسان شرقي يا جنوب آسيايي خط رابطي مي شود بين نظريه ي سابق که در کتاب آسيا در برابر غرب بود و اين نظريه ي جديد. ما در واقع ايستادگي مي کنيم در قبال تفکر غربي. در حالي که غربي دارد از اين شمنيسم جديد استفاده ميکند براي رنگارنگي زندگي و تفکرش.
در کتاب افسون زدگي جديد فصلي هست به نام «تفکر متذکر». مقصودم آن است که انسان غربي، از بعد از رنسانس دنيا و دستگاه فکري جديدي ساخته است. ديالکتيک به وجود آورده. دوران هگلي به وجود آورده. بعد به جايي رسيده است که ديگر مثل آدمي که يک صحنه ي پانوراميک جلويش باشد، تمام تاريخ تطور و هستي و کيهان در جلويش وجود دارد. ميبيند که امروزه چقدر توجه به آغاز همه چيز جلب شده است. مثلا در آستروفيزيک توجه بر Big Bang شده است. چگونه کيهان به وجود آمده. ما چهار صد سال بود که جهان شناسي نداشتيم در حالي که در قرن بيستم سرانجام به جهان شناسي رسيديم و حالا داراي يک کيهان شناسي، يک جهان شناسي شده ايم. حالا مي دانيم با انفجار اوليه، جهان چگونه به وجود آمده است، توجهي که به دايناسورها معطوف شده است. همه ي اينها هست. تاريخ اينها چگونه بود؟ چگونه به وجود آمده اند و از بين رفته اند؟ توجهي که به اديان اوليه مي شود. به تمام اساطير، تکوين و کيهان شناسي هاي مختلف، توجه به اساطير مقايسه اي. توجه به روان شناسي اعمال که اسطوره ها از کجا آمده اند و چرا انسان اساسا اسطوره مي سازد؟ تاريخ تطور انسان. انسان از کجا مي آيد؟ ارکتوس چيست؟ هوموساپينس چيست؟ و از کجا آمده است، که چگونه از نئاندرتال آمده و با ما همدوره بوده و چگونه هوموساپينس اين انسان نئاندرتال را از بين برد. تمام تفکر امروز برمي گردد و مثل يک پانوراما جلوي ماست. من اسم اين را گذاشته ام «تفکر متذکر». کسي که به اين مرحله برسد، همه چيز جلويش باز است و شروع مي کند با اين بازي کردن. منتها ما درمرحله اي مانده ايم، مرحله اي که يک جا تمدن قديم ما به نحوي زنده است و جاذبه اي شديد دارد و اساطير ما هنوز کاملا نمرده اند، بنابراين در اين دنياي رنگارنگ خودمان را بيگانه احساس مي کنيم. چون نمي توانيم در آن مشارکت کنيم جلويش ميايستيم. انگار مثل مهماني هستيم که از در پشت وارد يک ضيافت مي شود، همه دارند ميخندند و خوشحالند اما او نميتواند جايي براي خود پيدا کند و گوشه اي کز مي کند. از نظر او بقيه ي مهمانان عوضي هستند. اين مهمان با همه ي مهمانان ديگر قهر ميکند. اين جنبش هاي راديکال در واقع قهر مي کنند. حتا در جاهايي مثل پرو و گروه راه درخشان يا مائوئيست هايي که آنجا هنوز فعالند. اين جنبش ها ميتوانند به شدت راديکال و چپ و يا مذهبي بشوند، مهم رفتار آنهاست که نيهيليستي و آنارشيستي ست و مي خواهند همه چيز را منفجر کنند و جهان را برگردانند به وضع اوليه.
يک مقدار از اين که آدم ها نمي توانند بپذيرند از شکست مي آيد، به دليل عدم مشارکت. طبيعتا سرخوردگي هست و ناراحتي، عاصي شدن و طغيان کردن. نمي شود از آن فرار کنيم. ما در آن هستيم. اما شرکت در اين ضيافت رنگارنگ هم کار آساني نيست. مقداري آمادگي ميخواهد.
مساله ي جهاني شدن به نظر مي رسد يک وجه فرهنگي دارد و مناديان آن در شرق به شکل هنرمندان جلوه مي کنند. پيوستن به اين جهاني شدن از کنترل خارج است. در واقع کوششي بايد صورت بگيرد از سوي هر دو طرف. اگر غرب دلخوش کرده است به جهاني شدن که اساسا خارج از کنترل است و وجوه اقتصادي و سياسي اش در کوشش براي يونيفورم کردن جهان از سوي غرب صورت مي گيرد، شرق براي حفظ فرديت و فردانيت و ناسيوناليته اش و دچار بيگانگي نشدن بايد بکوشد که جوري آن را کنترل کند، که گويا فقط از لحاظ فرهنگي ممکن است. شرق از نظر فرهنگي چه دارد که بتواند پديده را کنترل کند و آگاهانه وارد شود و از مضراتش فرار کند و از فوايدش بهره مند شود؟
اولين کار اين است که بايد قواعد بازي را قبول کرد. يک بازي شروع شده و شما چه بخواهيد و چه نخواهيد وسط بازي هستيد پس بايد قواعد بازي را پذيرفت.
قواعدش چيست؟
اين يک پيک نيک است و همه بر حسب استعدادشان در اين پيک نيک شرکت مي کنند. هيچ کس هم از اين خوان گسترده محروم نيست. هر کس بر حسب استعدادش ميتواند شرکت کند. چنان که خيلي ها مي کنند. شما ببينيد چقدر نويسنده هاي هندي / انگليسي مطرح شدهاند که دارند غوغا مي کنند. آنها دارند حرف هايشان را در قالب و زباني جهاني منتقل مي کنند. غرب به آنها نياز دارند. ما کالاهايي داريم که آنها به آن نياز دارند و خوششان مي آيد. ما فقط بايد بتوانيم عرضه کنيم. قواعد بازي اين است که سعي نکنيم دنيا را منفجر کنيم. حالا که پديده ي جهاني شدن از کنترل خارج است و نميشود با آن جنگيد، يعني ماشيني وحشتناک و خودمختار، پس بهتر است مشارکت کنيم. حساسيت ها و هويت خود را که اتفاقا بسيار جذاب هم هست مطرح کنيم.
از چه طريقي؟
يکي از راه هايش هنر است. همين سينماي ايران. سينماي ايران طي ده سال گذشته حساسيت جديدي وارد کرد که فراموش شده بود. طراوات و نگاهي معصومانه که تازه بود و با طراوت. آنها اين را گرفتند و خيلي هم استقبال کردند. عکاسي ايران اکنون مطرح شده. روشن شد که ما در زمينهي هنرهاي نمايشي و تجسمي حرفي براي زدن داريم. خيلي هم استقبال مي کنند. جلوي ما را نمي گيرند. از طريق استعدادها ميتوانيم در دنيا مشارکت کنيم و بگوييم ما هم هستيم. چنانچه بقيه هم مي کنند. امريکاي لاتين، هندي ها، چيني ها. حالا که دنيا شهرفرنگ شده، خب ما هم مي توانيم حضور داشته باشيم.
مساله بر سر رعايت و در واقع شناختن همين «قوانين بازي» است. شما بهتر از من ميدانيد که قوانين بازي را ما تعيين نمي کنيم. اين قوانين تعيين شده است و ما ناگزير به تبعيت از آنها يا وفق دادن خود با آنها هستيم. چگونه مي توانيم هويت خود، نقش خود و سهم خود را در مجموعه ي اين قوانين حفظ کنيم؟
اين قوانين خاص و پيچيده نيست. چيزهايي عام اند و نه فقط با هويت ما در تضاد نيستند بلکه حتا برعکس، نشان دهنده ي هويت و فرهنگ بالاي ما هم هستند. اولين قانون اين است که نافي غير نباشيم. ديگري را بپذيريم. ديگر بودن آن ديگري را به عنوان يک واقعيت بايد پذيرفت. نگوييم که ما بهتريم، که شما مادي هستيد و ما معنوي، که شما جهنمي هستيد و ما بهشتي. خودي و غير خودي نکنيم. آنچه را که داريم و اصلا کم و ناچيز نيست واقعا نشان بدهيم. فکر مي کنم که واقعا هم بسياري چيزها براي عرضه کردن داريم. ايران بين ديگر کشورهاي اسلامي وجهي شاخص و عظيم دارد. فرهنگ اسلامي مديون کوشش ها و خلاقيت هاي ايرانيان است. فرهنگ اسلامي مديون ماست. ما با سوري ها، عراقي ها، سعودي ها فرق عمده داريم. با همه ي کشورهاي اسلامي شرق آسيا تفاوت داريم. هيچ کشوري به اندازه ي ايران براي جلال و جبروت اسلام و فرهنگ و تمدن اسلامي زحمت نکشيده است. شعر عرفاني ما در جهان اسلام يگانه است. بزرگترين دوره ي فرهنگ و تمدن اسلامي، يعني فرهنگ و تمدن دوره ي عباسيان مديون ايرانيان است. آن فرهنگ را ما ساختيم و اعتبار و ارزش داديم، پس نبايد عقده داشته باشيم.
ما نگران از دست دادن هويت خود هستيم. وقتي قوانين و اعتبارها را در وضعيت کنوني ما تعيين نميکنيم به ناگزير تابع مي شويم. چون ميخواهيم با زبان بين المللي و به يک مفهوم غربي حرف بزنيم مجبور مي شويم حرف هاي خود را در قالب هايي بريزيم که آنها تعيين کرده اند و ساخته اند. نمونه اش مکتب سقاخانه در هنر که ما ناگزير شديم قالب آنها را بپذيريم و مظروف مان را در ظرف آنان بريزيم. ما در واقع نگران اين هستيم که در اين عرصه ي جهاني هويت خودمان را از دست بدهيم. مي خواهيم خودمان تعيين کننده ي ارزش ها باشيم.
همين نگراني ناشي از يک نگاه معيوب است. بگذاريد مثالي بزنم. عصر نوسنگي را در نظر بگيريد. به اين مساله کاري نداشته باشيم که در کجا به وجود آمد، در ايران، بين النهرين يا هر جاي ديگر. تمدني که ٠٠٠/١٠ سال پيش به وجود آمد مال همه شد، مال همه ي جهانيان و پايه ي همه ي تمدن ها شد. بحث نابجايي ست که بگويم مال فلان کشور است و فلان تمدن. همه ي لحظات تاريخ و تمدن پس از مدتي به همه ي جهان و جهانيان تعلق مي گيرد. انقلاب دوم صنعتي مال همه ي بشر است. مال ما هم هست. ديگر اين بحث که شرقي يا غربي ست بحثي بيهوده است. امروز سينماي ايران در جهان اعتبار و ارزشي پيدا کرده است اما سينما را ما اختراع نکرديم بلکه لومي يرها يا اديسون آن را اختراع کرده است ولي حالا مال همه است. همه ي ما در اين جهان و با اين دستاوردهاي تمدن زندگي مي کنيم. آنقدر نگوييم که مال آنها و مال ما. اين دنيايي ست مال همه، تمدني با دستاوردهايي عمومي براي همه ي بشر. اگر اين را مد نظر قرار بدهيم دوگانگي به وجود نمي آيد. هويت ما جزيي از هويت جهاني ست. ديگر مشکل شرق و غرب، دست کم در عرصه ي فرهنگ وجود ندارد. جهان خوان گسترده اي ست جذاب اما در عين حال خطرناک. اين سرنوشت محتوم هر انسان است که در اين جهان زندگي کند و سهم خود را از اين جهان و زندگي ببرد. هويت ما در فرهنگ ايراني اسلامي ريشه دارد و هر دم هم در حال تغيير است و نبايد بترسيم که فرهنگ غرب با ابزاري که دارد آن را از ريشه جدا کند و بگيرد چرا که ريشه عميق است.
اما ما نگران سهم خود در اين معادله هستيم.
اصلا نمي دانم اطلاق واژه ي غرب در اينجا درست است يا نه، بلکه بهتر است بگوييم دنياي امروز. در کتابم اين را مي گويم که ما در دنيايي زندگي مي کنيم که فرهنگ ها در يکديگر تداخل کرده اند و يک فرهنگ جهاني شکل گرفته است.
از طرف ديگر من فکر مي کنم که دنيا را آنهايي ميسازند که تحقيقات بنيادين مي کنند، چه در زمينه هاي علوم و چه فن آوري و چه خلاقيت هاي هنري و تصويري. ما ملتي بزرگ هستيم، با فرهنگ گذشته ي غني و کاملا مي توانيم جايگاه خودمان را پيدا کنيم و ميتوانيم در پيشرفت دنيا مشارکت کنيم. حال و هواي خودمان را که به آن اعتقاد داريم و زيبا هم هست به عنوان فهم و نظر خودمان ارايه بدهيم و فوق العاده هم مورد توجه قرار خواهد گرفت. نبايد بترسيم. مگر هندي ها و چيني ها چه مي کنند؟ اما من هيچ مانعي براي خودمان قائل نيستم. اعتماد به نفس مهم است. ما بايد اعتماد به نفس داشته باشيم. ايرانيان مقيم خارج از کشور اکثرا موفق اند. ايراني هاي امريکا در Silicon Valley، در دانشگاه ها، در اقتصاد و تجارت و پزشکي موفق اند. ايراني ملتي با استعداد است. ملتي بزرگ است که جايگاهي عظيم در تاريخ داشته و هنوز هم حضور دارد و ميتواند اظهار وجود کند. راستش دليل اين تزلزل را نمي فهمم.
به نظر ميرسد آن که به مهاجرت ميرود نگران قطع ريشه هاي فرهنگي اش نيست اما اين نگراني به آن هنرمندان و ايرانياني تعلق دارد که در ايران زندگي و کار مي کنند و نگران حفظ هويت ايراني شان هستند و طبعا دل نگران غوغاي جهاني شدن.
مي فهمم … اما ما دو راه داريم. يا بايد قهر کنيم، گوشه بگيريم، درها را ببنديم و در لاک خودمان فرو برويم و رو به روي همه ي جهان بايستيم يا جرأت کنيم و وارد گود بشويم و در حوادث جهان و خلاقيت هاي بشري سهيم و شريک بشويم. اين يک راه حل کلي ست و به نظرم مي رسد که انتخاب روشن است. چرا نه؟ اگر ديگران کردند ما هم ميتوانيم. در عين حال اين را هم ميفهمم که تلقي ما از غرب هم همراه با نوعي خودباختگي تاريخي ست و هم ضديت خودآگاهانه. اين حالت دوگانه وجود دارد اما اين دوگانگي يک امتياز مهم هم دارد که آن خودآگاهي به همين وضع است و به ما اين فرصت را مي دهد که با اعتماد به نفس بيشتر، نقش فعال خود را در جهان بازي کنيم. در ضمن هر وقت که نقش فعال بازي کرده ايم هميشه مورد استقبال هم واقع شد. باز مثال ها فراوان اند. مگر ما در عکاسي و سينما چه کرده ايم؟ نوعي هنر را عرضه کرده ايم که از آن استقبال فراوان شده. در واقع نوعي جا به جايي مراکز صورت گرفته. مرکز به پيرامون آمده و پيرامون در مرکز تمرکز يافته. همه ي چيزها جا به جا شده. يکي از محاسن جهاني شدن اتفاقا همين است. آن تصور و تلقي از غرب که در ذهنيت گذشته وجود داشت از بين رفته است. دوران کلنياليسم از بين رفته است، که در آن مرکزي بود و همه تحت تشعشع و سلطه ي اين مرکز بودند. فضاي دو رگه سازي که ميگويم يعني همين. همه چيز در هم ادغام شده. انگاره ها و افکار به هم برخورد ميکنند و دنيايي فوق العاده جذاب شکل گرفته است که تا کنون وجود نداشت. من مطمئن هستم که در اين دنياي يکه ي جذاب ما هم ميتوانيم نقش و مشارکت داشته باشيم، سهم خود را ادا کنيم و سهم خود را برداريم. هر وقت حرفي براي زدن داريم همه گوش مي کنند.
اما اين فرآيند جهاني شدن با يک يکسان شدن، يونيفورم شدن فرهنگي همراه است. امريکايي ها به اين يونيفورم شدن جهاني جامه ي عمل پوشاندند، از طريق صدور عناصر مشخص فرهنگي، مثل جين و مکدونالد و همراه با آن ايجاد نوعي شمايل سازي از هنرپيشه ها، موسيقي راک و … آنها براي همه ي جهان شمايل هايي ساختند و صادر کردند و اين شمايل هاي امريکايي باعث نابودي شمايل هاي فرهنگ خودي شد و ميشود. اين شيوه ي يونيفورم شدن فرهنگ به از بين رفتن فرهنگ خودي منجر ميشود. ما در اين فرايند جهاني شدن فرهنگي و هنري، اصليت فرهنگي و شيوه هاي خلاقيت خود را هم از دست ميدهيم. به نظر نمي رسد که اين فرآيند جايي براي ابراز هويت فردي و نشانه هاي فرهنگ خودي باقي بگذارد.
جالب است که فرانسوي ها و اصلا کل اروپا هم همين را مي گويند. آنها هم مثل شما همين مساله و مشکل را دارند. سينماي امريکا فعلا سينماهاي ملي ديگر کشورها را خورد و نابود کرد. فرانسوي ها با سوبسيدهاي فراوان سينماي شان را حفظ کردند…
حفظ نکردند، نتوانستند حفظ کنند
دست کم سعي اش را کردند و ميکنند. ما هم همين سعي را کرديم وموفق شديم. سينماي ما در اروپا توسط همين فرانسوي ها معرفي شد و مورد حمايت قرار گرفت…
يکي از دلايل مطرح شدن سينماي ما در فرانسه و سپس اروپا به خاطر همين است که آنها به دنبال سينماي گمشده يا در واقع از دست رفته ي خود در سال هاي دهه ي ١٩٦٠ و ١٩٧٠ مي گردند.
بله. اين درست است، اما در هر حال ما با استفاده از ابزار و رسانه اي که حالا جهاني و همگاني شده است، سليقه، مشرب، ذوق، استعداد و خلاقيت خود را طرح کرديم و مورد استقبال واقع شد. اما ترس شما که در غوغاي جهاني شدن همه ي مظاهر فرهنگي خودي را از دست خواهيم داد ترسي همگاني ست. عرب ها، هندي ها و خيلي ديگر از کهن فرهنگ ها همين ترس را دارند و حتا اروپايي ها، يعني آن بخشي از فرهنگ غربي که به ابزار بازي مسلط است و در تعيين بسياري از نشانه ها و عوامل ايجاد اين فرهنگ جهاني سهيم هم بوده است. اما باز همان دو راه حل در پيش روي همه ي اين فرهنگ هاست. يا قهر کنند يا مبارزه کنند و مبارزه کردن با اين استيلاي محتمل يعني نوعي مشارکت مشروط. قهر بدتر است چون باعث انزوا مي شود و منزوي شدن يعني آسيب پذير شدن. اما اگر قهر نکنيم و مشارکت مشروط کنيم بالاخره ممکن است سهمي درخور خودمان پيدا کنيم. نتيجه ي قهر حوادثي شبيه ١١ سپتامبر پيش مي آورد که به هيچ وجه خوشايند نيست و منظور نظر هيچ کس هم نيست. اين دامن زدن به نظريه اي ست که به شکلي خصمانه طرح شده است، مثل اين که ما بخواهيم تمدن عظيم اسلام را در حد القاعده تنزل بدهيم. اين جنگ تمدن اسلام با امريکا نيست.
اين حادثه به يک مفهوم، واکنش به بي عدالتي در سطح جهان است. هشدار انسان جنوب است به تماميت خواهي انسان شمال. هشداري ست به غرب و شمال که سهم شرق و جنوب را بدهد، که اگر اين مهم ناديده انگاشته شود چاره اي جز شورش بر عليه اين ستم و ستيز با آن نيست. اما غرب از آن برداشت ديگر کرد. در واقع اين حرکت دودش به چشم خود شرقي ها رفت چرا که ميخواست بگويد که در اين معادله و مبادله سهم برابر نداريم اما آنها برداشت استعماري خود را کردند. علتش آن است که آنها به ابزاري مسلط هستند که ما هنوز بر استفاده از آن توانا نيستيم. مک لوهان يکي از اين ابزارها را گوشزد مي کند. آنها از اين ابزار استفاده ميکنند تا ارزش ها و هويت خود را مسلط کنند اما ما در اين جهاني شدن فرهنگي، به علت زنده بودن و پويا بودن فرهنگ غرب و استفاده ي آنها از ابزار ابرازش چندان موفق به ابراز يک هويت فرهنگي نيستيم.
چرا روي واژه و مفهوم غرب تا اين حد تأکيد مي کنيم؟ اين واژه ي «هويت» هم بيشتر سوء تفاهمزاست. آنچه ما به آن هويت مي گوييم اگر به بيان و زبان امروزي درآيد جذاب و قابل فهم و درک و شناخت و عرضه است، يعني به يک زبان بين المللي که تمام دنيا مي فهمد. بگذاريد باز از مصاديق مثال بزنم. اگر نويسندگان هندي امروز تا اين حد در جهان مطرح هستند فقط به اين دليل نيست که به زبان انگليسي مي نويسند بلکه به اين دليل هم هست که مسايل شان در حد شعور و آگاهي بين المللي، مطرح مي شود و به همين دليل همگاني و جهاني مي شود و مورد قبول همه واقع مي شود. پس براي عرضه ي اين هويت اولا بايد در قالب بيان امروزي حرف بزنيم و قبل از هر چيز بايد محتوا را نو کنيم و سپس قالب عمومي و حاکم و امروزي جهاني را بپذيريم. پرسش ميتواند اين باشد که اين قالب چيست؟ اين قالب يک زبان و بيان بين المللي ست، در غير اين صورت محتوا محلي و بومي ميماند و قابل طرح در سطح عمومي جهاني نخواهد بود. exotic مي ماند.
به اين ترتيب ما در هنر و فرهنگ بين المللي دچار دو مشکل اساسي هستيم: محتواي فرسوده و کهنه و قالب ناشناخته ي بومي و محلي؟
فرسوده شايد واژه ي درستي نباشد، بلکه بهتر است بگوييم محتوايي که به صورت مساله ي امروز بشر طرح نمي شود. ما در دنياي بينابيني زندگي مي کنيم که ترکيبي است از يک دنياي بومي و محلي و يک دنياي عام بين المللي. ما يک هويت محلي داريم و يک هويت بين المللي. اين دنياي بينابيني بسيار هم پر بار است. هم فوق العاده جذاب است و هم بسيار پيچيده. اگر اين مسايل بينابيني را به صورت يک مساله ي امروزي، با يک آگاهي دو رگه مطرح کنيم و دردهايمان را بگوييم خود به خود عام و بين المللي مي شود. خيلي از دردهاي ما به عنوان يک انسان در جهاني دو رگه دردهاي يک امريکايي، يک فرانسوي، يک افريقايي و يک آسيايي هم هست. از اين لحاظ ما همه در يک وضعيت مشترک زندگي مي کنيم. اگر بتوانيم چنين کنيم فکر ميکنم که بتوانيم نقب بزنيم.
و چه چيزي گير ما مي آيد؟
اين مقوله و داستاني ديگر است. اينجا ديگر وارد حوزه هاي اقتصاد و بازار و صنعت مي شويم. اين که چگونه ميتوانيم با اين پديده يک وجه اقتصادي بسازيم مساله اي ديگر است. اولا ما داريم از مايه مي خوريم. ما مثل بچه هايي هستيم که ارثي از پدر به آنها رسيده و داريم از ميراث بهره مي بريم.
يعني در معادله ي اقتصادي و وجه صنعتي شانسي نداريم؟
چرا، داريم. ما بايد بتوانيم اين امکانات موجودمان را به يک اقتصاد توليدي بدل کنيم. باز بگذاريد مثال بزنم. اکنون مدت هاست در کنار شهر بنگلور هند، شهري به وجود آمده که به آن “Silicon Valley” هند مي گويند. هنديها آنقدر در زمينه ي نرم افزاري قوي و قدرتمند شدها ند که از امريکايي ها سفارش مي گيرند.مثلا پروژه ي مايکروسافت در هند. ما هم ميتوانيم همين نوع کارها را انجام بدهيم. همين سينماي ايران و اساسا هنر جديد ايران اين امکان را دارد که از آن بتوان يک اقتصاد و بازار ساخت. مي شود خلاق بود و براي شرکت هاي بزرگ جهان کار کرد. اين درآمد مبتني بر نفت ما را تنبل بار آورده است.
ما سنت هايمان را خرج ميکنيم و آنها را مصرف ميکنيم. البته اين سنت ها زايايي محدودي هم دارند. ما نميتوانيم با سنت هايمان به شکلي پويا برخورد کنيم.
بله. سرمايه اي ست که مصرفش مي کنيم، مثل نفت، حتا مثل مذهب. سرمايه اي ست عظيم که خرجش کرده ايم و مي کنيم. من واقعا جوابي ندارم. فقط ميتوانم مثال هايي از اين سمت و آن جهت بياورم. فقط مي دانم که مسايل مان با خيلي از مسايل افراد ديگر ساکن کره ي زمين مشترک است. بايد بکوشيم جايگاهي براي خودمان پيدا کنيم و مطمئن هستم که کاملا ميسر است. بايد به اين وجه از فرهنگ مان آگاهي پيدا کنيم که ما انسان هايي چند آگاهي هستيم، چند هويتي هستيم. آگاه بشويم که ما در دنيايي متلون زندگي مي کنيم و حتما حرفي هم براي گفتن داريم و البته اعتماد به نفس پيدا کنيم
با سنت ها چه مي شود کرد؟ آيا مي شود سنت ها را زايا کرد؟ اصلا زايايي سنت ها معنايي دارد؟ آيا ميتوانيم سنت ها را غبارروبي کنيم؟ اگر اين کار شدني باشد آيا اينها هنوز سنت مي مانند؟
سنت ها مرده نيستند که برايشان تشيع جنازه برگزار کنيم. بايد بتوانيم باززايي کنيم. بايد بتوانيم با زبان امروزي دنيا برايشان جايگاه مناسب پيدا کنيم. بگذاريد مثالي پيش پا افتاده بزنم. کاري که هانري کربن با تفکر ايراني کرد چه بود؟ او قاره ي گمشده ي فرهنگ ايران را از نو به يک زبان امروزي بيان کرد و در نتيجه برايشان يک جايگاه پيدا کرد. يعني به نوعي خوانش جديد دست زد. اکنون بسياري از جوان هاي فرانسوي سهروردي ميخوانند و اين بخشي از فرهنگ عمومي شده است. او بر تن اين فرهنگ کهن لباس نو پوشاند. او اين بناي عظيم را غبارروبي کرد. به آن جلا داد. فرهنگ ايران يکي از قله هاي تفکر بشري ست و در واقع بي زمان است. زبان روح و عرفان و اسطوره است. طبعا جذابيت عجيبي هم دارد. او همه ي اينها را نه به صورت اسکولاستيک که کسي نفهمد بلکه به زبان قابل فهم و درک براي انسان امروزي بيان کرد. کربن از اين فرهنگ فاصله گرفت تا توانست به آن نگاه کند. ما هم مجبوريم فاصله بگيريم. اين تفکر انتقادي بايد در ما هم رشد و نمو کند که از فرهنگ خودي فاصله بگيريم تا بتوانيم آن را عيني کنيم. از نو به آن شکل بدهيم. بايد از خودمان جدايش کنيم و در يک پرسپکتيو آن را بررسي کنيم. اين همان کاري است که تجدد مي کند. آگاهي دو قطبي همين کار را ميکند. ذات و جوهر مدرنيته در اين است. انسان دو قطبي با آگاهي دو رگه مي تواند به راحتي اين کار را بکند.
يعني تنها راه رسيدن به يک حد فاصل، يا مرز مشترک بين سنت و مدرنيسم گذر از مدرنيته است؟
بله، همين است، در غير اين صورت سنت خود مدار است. بسته است خودش خودش را نمي بيند. يک روز از استاد آشتياني پرسيدم که چرا يک تاريخ فرهنگ اسلامي تأليف نکرديد و ايشان پاسخ داد که من خودم همان فرهنگم. جوابي فوق العاده هوشمندانه بود، اما بسيار وابسته به تفکر و تلقي ايراني. براي نوشتن آن فرهنگ بايد از آن خارج شد. مسلم است که اين نگاه ديدي قوي ميخواهد. ما چنين نگاهي نداريم. راه نوشتن چنين کتابي داشتن يک نوع نگاه انتقادي ست

آيا به crisis رسيده ايم که به critique برسيم؟ پبدا کردن ذهن نقاد رسيدن به يک crisis است

جامعه ي ايران و تفکر ايراني از نظر من دچار crisis يا بحران است. من فکر ميکنم علت پيشرفت ايرانيان نسبت به ديگر کشورهاي مسلمانان هم همين است. با يک روشنفکر مصري صحبت ميکردم، مي گفت که شما به اوج سرمستي رسيده ايد، در حالي که ما در ديگر کشورهاي مسلمان هنوز به اين مرحله از آگاهي و انبساط نرسيده ايم. به نظرم معناي ديگر اين جمله آن است که چون جامعه ي ايران در حال بحران است، حالت و روحيه ي انتقادي به خود گرفته است. ايرانيان طي دو دهه ي گذشته به تجربهي استثنايي دست يافتند. توانستند سنت هايشان را حاکم کنند. ما به عمق سنت رفتيم. تمام ناآگاهي هاي جمعي مان را منفجر کرديم. آنچه در ما اندوخته بود بيرون ريختيم. هر چه داشتيم مصرف کرديم. ديگر نمي توانيم بگوييم ماهيت خود را بروز نداديم يا متبلور نکرديم. ديگر بيش از اين نمي شد. بعد از اين به بحران جديدي رسيديم. همين رسيدن به بحران باعث شده که چه بخواهيم و چه نخواهيم تفکر انتقادي به ناگزير در ما به وجود آمده است. انسان امروزي ايراني واجد چنين تفکر و روحيه ي انتقادي هست. در او رشد کرده و ريشه دوانده است. در حال حاضر در تفکر ايراني و در همه ي ارکان حيات فکري و ذهن ايراني جا به جايي عناصر و مفاهيم دو گانه ي تفکر سنتي و مدرن لانه گزيده است. نوعي جا به جايي صورت گرفته است. تفکر ايراني خانه تکاني کرده است. من در زمان نگارش آسيا در برابر غرب از اين خانه تکاني حرف زده بودم اما واقعيت اين است که اين خانه تکاني صورت نپذيرفته بود. اما اکنون به مرحله ي خانه تکاني فکري و ذهني رسيده ايم. فکر ميکنم يکي از علل سقوط رژيم سابق اين بود که شتاب تغيير و تجددطلبي بسيار زياد بود. ميخواستيم بدون توجه به عمق سنت ها با سرعت هر چه تمام تر متجدد شويم. چنين تصور ميشد که ميتوان اينها را ناديده گرفت شايد اگر ما هم کشوري در شرق دور يا با فرهنگي مشابه فرهنگ کنفسيوس يا بودايي بوديم مي شد. ما ١٠ سال زودتر از آنان دست به کارهايي زديم که آنها تازه در سال هاي١٩٨٠ ميلادي شروع کردند.
پس آينده را بسيار مثبت پيش بيني مي کنيد؟
بسيار، کشورهاي عربي دچار نوعي توهم اند. راه را گم کرده اند. علت ها متعدد است اما يکي از آنها ميتواند اين باشد که اين کشورها به لحاظ ساختار سياسي دچار جمهوريهاي دودماني شده اند. اين اتفاق در عراق وسوريه رخ داده است و باعث ايجاد نوعي رکود و جمود سياسي و اجتماعي شده است. جامعه شان در حال فروريزي است، يا دست کم توقف. اما ما در ايران زنده و پويا هستيم. مرتب خطر مي کنيم و داخل گود مي شويم. همه چيز در اين جامعه در حال جا به جايي ست. ديگر انسان ايراني ميداند جايگاه سنت کجاست و مدرنيته کجاست و نسبت آنها چيست. حتا اين تقابل و نياز و رابطه ي متقابل را لمس کرده ايم و به اين آگاهي فکري رسيده ايم.
اگر به گذشته ي تاريخي رجوع کنيم درمي يابيم که در دوره ي مشروطه، همه ي آنهايي که از خارج برگشتند ارمغاني با خود آوردند که ما نمي دانستيم با آن چه کنيم. مثل اين است که شما يک دست مبل بخريد و بياوريد اما خانه اي نباشد که مبل را در آن بگذاريد. رضاشاه سعي کرد خانه را بسازد. آرمان هاي مشروطه در جامعه اي مطرح شد که ساختارش قبيله اي بود. خانه اي ساخته شد تا مبل ها در آن چيده شود بي آن که اين خانه در خور آن مبلمان باشد. از سوي ديگر بنيادگرايي هم ايده هايي در ذهن و در فضا بود. اين ايده ها هم سرانجام عينيت پيدا کرد و متبلور شد. ما باگوشت و پوست مان آنها را حس کرديم. حالا ايراني ها مي دانند راه حل چيست. دست کم شايد راه حل را نداند اما مشکل را ميفهمد و درک مي کند. ما خانه تکاني کرده ايم. اين خانه تکاني ها تاوان هم دارد و بايد تاوانش را بپردازيم.
جالب است بدانيد که پس از سال ها نامه هاي ايراني منتسکيو را دوباره خواندم و شگفت زده شدم. يک متن قرن ١٨ و اين اندازه روزآمد برايم جالب بود. دو سه ايراني به فرانسه رفته اند و متن کتاب در واقع نامه هاي آنها خطاب به يکديگر است. يکي از آنها حرمسراي مفصلي در اصفهان دارد. نامه ها متشکل از نقد جامعه ي اروپا از ديد يک ايراني سنت گراست. در حالي که جذب پيشرفت فرانسه شده اند در عين حال از نظام حکومتي هم انتقاد مي کنند. همين ايراني که حرمسرا دارد از لحاظ فکري دارد مدرن مي شود اما در باطن برعکس است، يعني به خواجه هاي حرمسرا دستور مي دهد که زن ها را تحت فشار بيشتري قرار دهند چون مي شنود که زنان قصد اعتراض دارند. تمام متن روي اين نکته مي چرخد که يک بخش از وجود او سنت گراست و بخشي ديگر متجدد. ايده ها متجدد است اما باطن سنت گراست. ميبينيد که اين تناقض ٢٠٠ سال پيش هم وجود داشته و هنوز هم وجود دارد. اين تناقض سرانجام بايد رفع شود اما تا وجود دارد ايجاد بحران ميکند و بحران به طور مداوم به ايجاد روحيه ي انتقادي منجر مي شود. اهميت بحران در اين است که شما به طور مدام اين رو در رويي را مي بينيد و متوجه تناقض مي شويد، يعني به آن آگاهي پيدا مي کنيد. در واقع آگاه ميشويد که داراي آگاهي دو رگه هستيد. اهميت بحران در اين است. شما آن را مي بينيد. در حالت عادي اينها را نمي بينيد. من مفهومي در کتاب انقلاب مذهبي چيست؟ مطرح کرده ام به عنوان «غربزدگي ناآگاه». مفهوم مورد نظر من اين است که ما همه غرب زده شده ايم، همه در مرحله اي غربي شده ايم. يا غربي آگاه هستيم يا غرب زده ي ناآگاه. غربي آگاه آن است که شما ميفهميد که در چه زمينه هايي قومي هستيد و ميدانيد که اين وجه غربي در کدام جهت و سمت و سو کار ميکند و غرب زده ي ناآگاه وقتي ست که شما مقهور آن هستيد و در قبال آن انفعال داريد. مثلا اولين بار وقتي مرحوم آل احمد از مفهوم غربزدگي صحبت مي کند و فرقي بين غرب زده و غربي شده قائل نميشود. من ميگويم که غربي شدن همراه است با هشياري غربي شدن اما غرب زده کسي ست که غربي شده بي آن که بداند مقهور است. دکتر شريعتي بهترين مصداق اين توصيف است چرا که آگاه نيست. محتواي اسلامي را در قالب هاي راديکاليزم غربي ميريزد بي آن که خود بداند دارد چه کار مي کند. بي آن که بداند اسلام را دارد مارکس زده مي کند. آگاه کسي است که بداند اينها با هم متضادند و حالا يا سعي مي کند جايگاه هر دو را بداند يا دست کم به تضاد آنها آگاه بشود. دکتر شريعتي به تضاد اين دو تفکر آگاه نبود. من فکر مي کنم که انقلاب اسلامي باعث شده که ما به مفهوم غربي شدن و غرب زده بودن پي ببريم و اين اصلا دستاورد کمي نيست. اين بحران به ما اين آگاهي را داده است. هنوز فرموله نشده و گنگ است اما هست.
اين نسل جديد ديگر مثل ما فکر نمي کنند. هويت چهل تکه را يک جوان امروزي لمس مي کند اما نسل ما آن را به درستي درک نمي کند. نسل من حساس نيست به اين موضوع. نسل بينابين، يعني نسلي که اکنون بالاي ٤٠ و حدود ٥٠ سال دارد هم اين بحران و موقعيت را درک مي کند اما نسل بالاي ٦٠ سال ارتباط برقرار نمي کند. من آدمي از نسل ديروز هستم که مي کوشم مشکلات نسل فرداي خود را طرح کنم. اين جمله از من نيست، بلکه يک روزنامه نگار در توضيح کتاب من اين جمله را گفته است. جامعه ي ايران به علت بحران هايي که گذرانده و مدام با عقايد کهن خودش برخورد کرده خيلي چيزها را درک کرده. خيلي چيزها برايش روشن شده. حالا اگر اين انسان امروزي ايراني غربي هم بشود دست کم مي فهمد که غربي شده است و ميتواند از جنبه هاي خوب اين غربي بودن استفاده کند. ديگر غرب زده نيست، بلکه واقعا و به معناي واقعي کلمه متجدد مي شود. غرب زده يعني جن زده، يعني مسحور و آدم سحر شده آگاه نيست. حالا ما با آگاهي تمام مهاجر شده ايم. عناصر متشکله ي اين ملغمه را در ذهن تفکيک کرده ايم و ميشناسيم. مساله ي بازسازي مشکلي ديگرست. شايد نتوانيم بازسازي کنيم اما در هر حال تفکيک کرده ايم.
فهم تفکيک البته مهم هست اما باز هم بر ناهمخواني اشارت دارد.
شايد بايد ناهمخواني را پذيرفت. اين يک واقعيت است. جمله ايست که در کتاب به کار برده ام به شکل «اسکيزوفرني رام شده». شما ميدانيد که اسکيزوفرن هستيد اما اين را پذيرفته ايد و اهلي اش کرده ايد. تحت کنترل است. مگر روانکاوي با بيماري اسکيزوفرني چه مي کند؟ آن را به کنترل در مي آورد. ابتدا عقده ها را کشف مي کند تا ماهيت و علت ايجاد اسکيزوفرني را کشف کند اما اين به معناي حل شدن و از بين رفتن آنها نيست بلکه به معناي درک و آگاهي نسبت به آنها و کنترل بيماري ست. عقده ها زير نورافکن آگاهي مي آيد تا ديگر شما را در درون آزار ندهد. اين نوعي روانکاوي فرهنگي ست.

موسیقی برای گوشهای نوگرای پس از جنگ

بن لوک Ben Luke

منبع: www.theartnewspaper.com

برگردان: آرش علی‌اصغری


جان کیج (چپ) و مارسل دوشام (راست) در حال اجرای “ریونیون”، 1968

سال پیش، یکصدمین سالگرد تولد آهنگ‌ساز مشهور “جان کیج” (John Cage) بود. او در سال 1992 در گذشت و بزرگداشت او نمایانگر تاثیرگذاری و تاثیرپذیری او در مقابل بزرگان هنر قرن بیستم آمریکا است.

نظر جان کیج در باره اهمیت هنرهای تجسمی در زندگی هنریش همیشه روشن بود. او سالها ایده مشهورترین اثرش را (4’33” – 1952) – چهار دقیقه و سی و سه ثانیه سکوت که آغاز و پایان آن به وسیله یک اجرا کننده شکل می‌گیرد – پیش از جرات یافتن از دیدن حرکتی افراطی از جانب دوست و هم‌کارش “روبرت روشنبرگ” (Robert Rauschenberg)، در سر می‌پروراند. “نقاشی‌های سفید او… زمانی که آنها را دیدم با خود گفتم، آری! مجبورم! وگرنه عقب می‌مانم، موسیقی عقب می‌ماند.”

رابرت روشنبرگ و اثری بی عنوان از سری نقاشیهای سفید، 1953

اگر کیج مدیون هنرهای تجسمی برای نقش آنها در خلق یکی از تاثیرگذارترین شاهکارهای پیشرو است، در عوض دین خود را به شایستگی بازپرداخته است. همان طور که او می‌گفت، این تشنه بودن برای “دیدن و خلق کردن چیزهایی که تاکنون دیده نشده‌اند”، از جمله ابعادی از زندگی و کار او است که نشان از تاثیر فرهنگی عظیم او دارند. با این‌که یکصدمین سالگرد تولد او روز 5 سپتامبر سال پیش (2012) بود، ولی شعله او هنوز و روشن‌تر از همیشه در دنیای هنرهای زیبا می‌درخشد. بسیاری از گرایش‌های هنر معاصر، از تاکید آنها بر زمان به عنوان یک موضوع و ماده خام گرفته تا نقش برجسته بخت وشانس، جست و خیزی بی هدف بین رسانه‌ها و رشته‌‌ها و اعمال قدرت بر تماشاچیان، به گونه‌‌ای به وسیله کیج بنیان‌گذاری شده‌اند.

او در زمان حیاطش، سرچشمه الهام بسیاری از روشنبرگ و “جسپر جانز (Jasper Johns) گرفته تا مینیمالیست آمریکایی “السورت کلی” (Ellsworth Kelly)، گروه “فلوکسوس” (Fluxus) وهنرمندانی که در پشت پرده رویدادها، اجراها و هنرهای مفهومی قرار داشتند، بود. و از زمان مرگش تاکنون این روند همچنان ادامه پیدا کرده است. تنوع آثاری که تاکنون تاثیر مستقیمی به تنهایی از 4’33” گرفته‌اند، قابل توجه است. “فیلیپ پارنو” (Philippe Parreno)، “تاسیتا دین” (Tacita Dean) و”کیتی پترسون” (Katie Paterson) از جمله هنرمندانی اند که از تاثیر این اثر بر آثارشان سخن گفته‌اند.

در پیش‌درآمد نمایشگاه “نت‌گذاری‌ها: تاثیر امروزی جان کیج” (“Notations: the Cage Effect Today”)، که به وسیله “جواکیم پیسارو” (Joachim Pissarro) مدیر گالری و استاد رشته تاریخ هنر در کالج هانتر (Hunter College) در نیویورک برگزار می‌شد، او چیزی را که روشنبرگ به او گفته بود را به یاد می‌آورد: روشنبرگ فکر می‌کرد که کیج به او این اختیار را داده است تا کارهایی را انجام دهد که تاکنون تصور انجام دادنشان را نداشته است. به گفته پیسارو در “آرت نیوزپیپر”، جسپر جانز نیز به این موضوع معتقد بود. “هردوی آنها کیج را به عنوان پیش‌کسوت خود و کسی می‌شناختند که جرات انجام کارهایی را داشته است که آنها تاکنون انجامشان راغیرممکن می‌دانسته‌اند. کارهایی که که راه‌های نوینی را برای تفکر، خلاقیت یا رشد متقابل هموار می‌کنند. هنگامی که تلاش می‌کنید نقش جان کیج را در دنیای هنر دریابید، حداقل 5 یا 6 مورد را می‌توانید به او نسبت بدهید: البته که او یک آهنگساز است، ولی او یک متفکر، فیلسوف، برنامه‌ریز، پرینت میکر، سخنران و شاعر نیزبود. او نیرویی محوری برای الهام‌بخشیدن به انسانهای بسیاری بود.”

“جرمی میلار” (Jeremy Millar)، هنرمند و نمایشگاه‌گردانی که برگزارکننده نمایشگاه سال 2010 چاپ‌ها، آبرنگها و طراحی‌های کیج در بالتیک، گیتزهد با عنوان “هر روز، روز خوبی است” (“Every Day is a Good Day”) (این نمایشگاه پس از آن در پنج نقطه دیگر انگلستان نیز به نمایش گذاشته شد) بود، اعتقاد دارد که بیان تاثیر کیج ” بدون وارد شدن به مسایل ماورایی، کاری بسیار دشوار است.” یکی از مهم‌ترین جوانب کار کیج در این است که به گفته میلار “او در مقابل اثر هنری نمی‌ایستاد تا آن را از موضع بالاتری بیافریند.” “او به شرایط و موقعیت پاسخ می‌داد، درست همانند یک اثر هنری در هنگام خلق شدنش. انگار که او همانند یک اثر، چیزی مادی بود، و اینکه او و اثر با یکدیگر سازگاری دارند، سپس به یکدیگر عکس‌العمل نشان می‌دهند و شما، شاهد این رابطه پیچیده‌اید.”

او فیلمی را یادآوری می‌کند که در آن کیج به آفریدن نقاشیهای سری “سنگ‌های رودخانه و دود” خود مشغول است. نقاشیهایی از سنگ‌ها که با آبرنگ روی کاغذ ترسیم شده‌اند. “کیج می‌گوید: خدای من! چقدر زیبا‌است!” میلار ادامه می‌دهد: “معمولا یک هنرمند اثری را که در حال خلق کردنش است را یک آبروریزی می‌داند. ولی هنگامی که کیج این کار را می‌کند، انگار که غرق در تماشا یک غروب زیبا یا در حال گوش کردن به صدای ترافیک یا هر چیز دیگری که می‌تواند زیبا به نظر برسد، است. انگار که اوخود جزیی از فرایندی است که در آن این اثر در حال خلق شدن است، و این‌که تاکنون چنین اثری دیده نشده و چیزی از آن مهم‌تر وجود ندارد.”

جان کیج: “نقاشیهای سنگهای رودخانه و دود”، شماره 1، 1990

به نظر جواکیم پیسارو، این روش، به اصرار مکرر جان کیج به هرج و مرج طلب (anarchist) بودنش بستگی دارد. هرج و مرج طلبی که “همواره و اساسا در تلاش است تا روشهای خلق هنری را تغییر دهد”.

“کریستین مارکلی” (Christian Marclay)، هنرمندی‌است که مانند کیج پلی رابط میان جهان موسیقی و دنیای هنر رسم کرده است. او پیش از آغاز کارش به عنوان یک هنرمند ویدیو-چیدمان (به خصوص اثری ویدیویی با عنوان “ساعت، 2010” به طول 24 ساعت که از تصاویر صحنه‌های فیلمهای بی‌شماری ساخته شده بود)، به خاطر استفاده افراطی‌اش از گرامافون در سال‌های 80 میلادی، توجه‌ها را به خود جلب کرده بود. مارکلی، کیج را ملاقات کرد و با “مرس کانینگهام” (Merce Cunningham)، پارتنر جان کیج، طراح رقص و رقصنده مشهور و همچنین با آهنگسازان “کریستین وولف” (Christian Wolff) و “تاکهیسا کسوگی” (Takehisa Kosugi) آغاز به همکاری نمود.

او در ماه اگوست سال گذشته اثری را برای کنسرت یکصدمین سالگرد تولد جان کیج با عنوان “بسته (چمدان)” (“Baggage”) و با شرکت ارکستر فیلارمونیک اسکاتلند در برنامه تلویزیونی BBC اجرا می‌شد، خلق کرد. مارکلی چنین می‌گوید: “من این اثر را “چمدان” نامیده‌‌ام، زیرا می‌توان جان کیج را مانند چمدانی فرهنگی تصور کرد، وزنه‌ای که بلند کردنش آسان نیست، همانطور که کیج می‌بایست در مقابل استادانش، کسانی چون آرنولد شونبرگ (Arnold Schoenberg) عصیان کند”. “این رابطه عشق و تنفر همیشه وجود دارد، البته می‌توان از آن چیزهای بسیاری آموخت، ولی باید به جلو حرکت کرد. نمی‌شود همیشه همان کار را تکرار کرد.”

ارکستر اسکاتلندی بی بی سی در حال اجرای “چمدان” اثر کریستین مارکلی، 2012

به گفته مارکلی، درسی که کیج به ما می‌داد، این بود که گوش کنیم. “اگر یک قطعه موسیقی کلاسیک را که قبلا شنیده‌اید را دوباره گوش کنید، خاطره تجربه قبلیتان دوباره زنده می‌شود، بنابرین گوش شما هرگز یک گوش دست اول نخواهد بود. پس می‌توانید براحتی بنشینید و با آرامش به این حالت تقریبا ناخودآگاه فرو روید. ولی هنگامی که به کیج گوش می‌کنید، باید روی لبه صندلیتان نشسته و در طول اجرا نقش یک شنونده (گوش کننده) را به عهده بگیرید. در واقع موسیقی فقط از طریق شما است که وجود دارد، از طریق شنونده.”

این یک طرز فکر اساسا کیجی است، تاکیدی بر نقش اولیه شنوندگان. مارکلی می‌گوید: “شما باید به عنوان یک شرکت کننده حضور داشته باشید و انتخاب کنید. این درسی بود که کیج از دوشام گرفته بود: این تماشاچی است که اثر هنری را ادامه می‌دهد.”
نمی‌توان وجود دوشام را نادیده گرفت. به نظر “کارلس باسوالدو” (Carlos Basualdo) که پاییز سال گذشته و به همراهی “اریکا باتل” (Erica Battle) یکی از گردانندگان نمایشگاهی با عنوان “رقص دور عروس: کیج، کانینگهام، جانز، روشنبرگ و دوشام” (“Dancing Around the Bride: Cage, Cunningham, Johns, Rauschenberg and Duchamp”) در موزه هنری فیلادلفیا بود، کیج با به رسمیت شناختن اهمیت دوشام، از سال 1935 تمایلات داداییستی خود را کشف کرده بود.

این دو هنرمند بزرگ در سال 1949 با یکدیگر ملاقات کردند و تا آخرین روزهای عمر دوشام یعنی پنج سال پیش از مرگ او در سال 1968، دوستی عمیقی بین آنها به وجود آمد. دوشام به کیج شطرنج می‌آموخت و این آموزش منجر به خلق اجرایی در سال 1968 شد که در آن حرکات مهره‌های شطرنج باعث تولید صدا و تغییر نور می‌شدند. یکی از اساسی‌ترین برگ‌های برنده جان کیج، استفاده او از رویدادهای تصادفی، به خصوص استفاده او از متن باستانی طالع بینی چینی ای-چینگ، یکی از مهمترین خصایص طرز فکر دوشام است.

مارسل دوشام و جان کیج در حال اجرای “ریونیون”، 1968

به گفته بوسوالدو، “دوشام در ذهن کیج حضور داشت، ولی او به گونه‌ای دیگر و مستقل از کیج به مراحل تصادف دست می‌یافت. تصادف یا شانس برای آنها پلی میان شکاف بین زندگی و هنر به شمار می‌آمد و آنها بدین‌گونه از آن استفاده می‌کردند. به نظر من کیج واقعا به دوشام فکر نمی‌کرد، اما کمی بعد عناصری را که در آثار دوشام برایش جذابیت داشت را به رسمیت شناخته و او را به عنوان پیش‌کسوت خود پذیرفت.” این طور به نظر می‌آید که کیج کسی بود که توجه روشنبرگ و جانز را به سوی دوشام جلب کرد و بدین گونه به بازشناخته شدن پس از جنگ که به شهرت امروزی دوشام انجامید، الهام بخشید. به گفته باسوالدو، “دوشامی را که ما امروزه می‌شناسیم از طریق آثار این اشخاص شناخته‌ایم.”

محیط هنری استثنایی نیویورک، گروه برادران کیج، کانینگهام، روشنبرگ، جانز و همکارانشان، از قالب‌های شکل دهنده به هنر امروزاند. هنرمند “تاسیتا دین” (Tacita Dean)، چنین می‌گوید: “اگر فیلمهای قدیمی ماشین سواری کیج، کانینگهام و روشنبرگ را دیده باشید، هیجان انگیز بودن آنها را در می‌یابید. در اینجا انرژی نوگرایی را مشاهده می‌کنید که این روزها دیگر نمی‌توان یافت”. به تصور دین دلیل توانایی کیج به پرداختن به دیسیپلین‌های هنری، از این محیط سرچشمه گرفته بود. “اگر شما با یک رقصنده، یک مجسمه‌ساز و یک نقاش معاشرت کنید، افق‌هایتان بازتر می‌شوند. آنها تمایل بسیاری به تبادل فکری بین خودشان داشتند و این چیزی بود که به آنها این فرهنگ چند زمینه‌ای را بخشیده بود. شاید بدون این انرژی کار هر کدام از آنها به انزوا و تنهایی می‌کشید.”

دین در فیلم- چیدمان خود با عنوان “مرس کانینگهام بی‌حرکتی را اجرا می‌کند (Merce Cunningham Performs Stillness, 2007)،” که طراح رقص در آن اثری را خلق کرده‌است که برای همراهی قطعه 4’33” کیج طراحی شده بود، از این انرژی به بزرگی یاد می‌کند. دین در واقع این اثر را هنگامی آفریده بود که در جستجوی خلق لحظه‌ای سکوت در “زمان پستچی(Il Tempo del Postino) ” که شامل یک سری اجرا در جشنواره بین‌المللی منچستر در سال 2007 بود، به سر می‌برد. به گفته دین: “جالب اینجا است که مرس خودش تا کنون هرگز این اثر را اجرا نکرده بود، ولی از این قطعه برای رقصندگانش استفاده کرده بود. بنابرین او می‌توانست برداشت خودش از کیج را به آزادی اجرا کند.” این فیلم بسیار جالب و تاثیرگذار است، به خصوص هنگامی که کانینگهام به همکار درگذشته‌اش ادای احترام می‌کند. دین ادامه می‌دهد: “بسیار تکان‌دهنده است، زیرا درک می‌کنید که در ذهن او چه می‌گذرد، او هیچ وقت افکارش را به زبان نمی‌آورد.”

“مرس کانینگهام بی‌حرکتی را اجرا می‌کند”، بر اساس اثری از جان کیج، نیویورک، 2007

دین در استفاده‌اش از شانس به تاثیر کیج و کانینگهام اذعان دارد: “آنها در مقایسه با من، دید سخت‌گیرانه‌ و دقیق‌تری به شانس داشتند. آنها فرمولی برای به پیش آوردن شانس ساخته بودند. من ناشی تر از آنهایم، ولی هرگاه که شانس و بخت به سمتم بیاید، از آن استقبال می‌کنم. اگر چیزی مرا به مسیری دیگر بخواند، با آن همراه می‌شوم.”

“گرهارد ریختر” (Gerhard Richter) هنرمند دیگری است که در آثارش تصادف یا شانس نقش برجسته‌ای را ایفا می‌کند. مجموعه او با عنوان “نقاشی‌های کیج”، بزرگداشتی روایت‌گونه از این آهنگساز بزرگ است: مجموعه‌ای از آثار انتزاعی که ریختر در هنگام خلقشان به موسیقی جان کیج گوش می‌کرده است. به گفته “مارک گادفری” (Mark Godfrey) که اخیرا گرداننده نمایشگاهی از آثار ریختر در موزه “تیت مدرن” بوده‌است، ریختر در زمان خلق این آثار، آثار دیگری را با استفاده ازاین طرز فکر جان کیج می‌آفرید: نقاشی‌های چهارخانه‌ای که از مربع‌های کوچک رنگی تشکیل یافته و با الهام از پنجره کلیسای کلن که اثر او است، خلق شده‌اند. این آثار در سال 2008 در نمایشگاهی در گالری سرپنتین به نمایش گذاشته شدند. گادفری در این باره می‌گوید: “او برای مشخص کردن این که هر کدام از مربع‌ها باید به چه رنگ و در کدام جهت باشند، روش خاصی را در پیش گرفت: در آتلیه‌اش مقداری توپ تنیس روی میز وجود داشت که روی هر کدام از آنها شماره‌ای نوشته شده بود. او توپی را از ظرف شیشه‌ای در آورده و شماره روی آن را که مربوط به رنگی به خصوص بود را خوانده و بدین گونه شکل و حالت این نقاشیهای شطرنجی را مشخص می‌کرد. بنابرین این آثار را با روشی کاملا کیجی بر اساس تصادف و شانس خلق می‌کرد که این روش نه تنها رنگ مربعها را، بلکه جهت آنها را نیز مشخص می‌کرد. چیزی که در این میان مشخص است، تفاوت بسیار این دو سری با یکدیگر است با وجود اینکه تقریبا در یک دوره آفریده شده‌اند- “نقاشیهای کیج” که به وسیله اسکوی‌جی ترسیم شده و بقیه که با الهام از پنجره کلیسای کلن خلق شده‌اند- در هر صورت تحت تاثیر کیج به وجود آمده‌اند.

گرهارد ریختر، پنجره کلیسای کلن، 2007

به نظر می‌رسد که تاثیر جان کیج به این زودی‌ها از بین نرود. هنگامی که نمایشگاه “تانک‌‌ها” (Tanks) در موزه مدرن تیت در جولای سال پیش آغاز به کار کرد، هنرمندان تلاش می‌کردند تا شاخه‌های تازه شکفته هنر اجرایی، چیدمان، فیلم و ویدیو را نمایان کنند و از تکیه هنر سنتی بر اشیاء بگریزند. کیج قبلا با بدبینی درباره تمایل به ” احساس امنیت در شیئیت (thingness) یک اثر، و بنابرین نادیده گرفتن اثر، و قرار دادن موانعی در راه رسیدن به لذتی آنی” صحبت کرده بود. در نمایشگاه “تانک‌ها” هنرمندان به جستجوی این “آنی بودن” اند. جواکیم پیسارو چنین می‌گوید: ” کیج همیشه از فتیشیزم (شئ‌پرستی) و تبدیل اثر هنری به شیئی مقدس، می‌ترسید. او واقعا به این موضوع بی‌اعتنا بود و سعی می‌کرد که به عنوان یک شیء، روی شانه‌های اثر خلق شده، بار زیاد و ارزشی بیش از اندازه نگذارد”.

جرمی میلار عقیده دارد که فضاهایی چون “تانک‌‌ها” بدون کار پیش‌گامانه کیج، نمی‌توانسته‌اند وجود داشته باشند و این خود شاهدی بر اهمیت بسیار جان کیج است. میلار فرهنگ موسیقی و موسیقی‌دانان “گرو” (Grove) را یادآوری می‌کند که در آن درباره کیج چنین نوشته است: “تاثیر جان کیج بر موسیقی قرن بیستم از هر آهنگ‌ساز دیگری بیشتر است.” میلار می‌گوید: “او بدون شک بزرگ‌ترین آهنگ‌ساز نیمه دوم قرن بیستم و شاید تاثیرگزارترین هنرمند نیمه دوم آن قرن است………….. انگار که او همه چیز را تغییر داد – آن چیزی را که ما امروز به عنوان هنر می‌شناسیم- همان‌گونه که دوشام این کار را کرد.”

زهيريگ بلوچی و پیدایش یک موسیقی” کلاسیک “

فصلنامه فراایران، شماره دهم

جان دورینگ

ديباچه: موسيقيدانان حرفه اي بلوچ

در زمان هاي دور، بلوچ ها در شمال و مرکز ايران مي زيستند. گويي از سده ي دهم ميلادي، آنها کم کم به سوي جنوب ايران روانه شده و تا مرز هندوستان پيش رفتند. امروزه بيشتر بلوچ ها در سرزميني زندگي مي کنند که پاکستان باختري و ايران جنوبي را در بر مي گيرد. بلوچ ها در سده ي بيستم ميلادي در کرانه ي عربي خليج فارس پخش شدند. در دوران اين مهاجرت دراز مدت بلوچ ها با ساير دسته هاي نژادي مانند براهويي، سيندي، لاسي، جت و ديگر گروه ها برخورد کردند. در ميان آنان، ايلاتي بودند که به انجام کارهاي دستي مانند زرگري، آهنگري و يا خنياگري مي پرداختند. استاهاي٢ کنوني بلوچ از ميان اين گروه ها برخاسته اند و بيشتر به ايلات رند و زنگشاهي وابسته اند. شايد اين گروه ها شاخه اي از نژاد ايلات کولي و کولياني باشند که گذشته ي تاريخي آنها به زمان هاي دوردست مي رسد، همچنان که فردوسي طوسي نيز در شاهنامه ي خود از آنها ياد کرده است.

با توجه به نقش ميراث داري موسيقيدانان بلوچ در فرهنگ زندگي بلوچي اين پرسش پيش ميآيد که موسيقي بلوچ ها تا چه اندازه نسبت به ريشه هاي خود به ويژه در وادي جنوب در مکران اصيل مانده است. با بررسي اين موسيقي درمي يابيم که لايهي قديم ايراني در برخي مقام ها مانند قبله و صلو و وزن هاي شش هشتم و هفت هشتم، با لايه ي ديگري از سمت خاور پوشيده شده و از آن موسيقي بلوچي به دست آمده که رنگ و بويي بين ايراني و هندي پيدا کرده است، بدين معنا که بين مقام و راگا جاي گرفته است. رنگ هندي اين موسيقي بر پايه ي مرکزي بودن نت شاهد (سا در هند) در همه ي آهنگ ها و يا ساختارهاي مقامي و همچنين درجه بندي اساسي نيم پردگي در مقام هايي است که درسنت هاي موسيقي ايراني و عربي يافت نميشود. هم چنين کاربرد سيم ها و احزان و همنوازي و احزان ضربي يعني ساز تنبورگ به آن چهره ي هندي مي بخشد. در اين موسيقي پرده و گام و … مانند اجزاي موسيقي هندي اند. درباره ي ويژگيهاي وزني اين موسيقي بايد بگوييم که داراي وقفه هاي لهجه دار، ظرافت حالت ريتميک، آزادي در اجرا و ريتم هاي بينابين ضربه هاي ٧ و ٨ ، ٣ و ٥ و ٥ و٧ تايي است. همچنين در اين موسيقي گام هاي شش نتي در يک اکتاو يافت مي شود که شايد رد پايي از سنت محلي بوده است که به دست استاها وارد اين موسيقي شده است. در هر حال، اين لايه ها خيلي از هم جدا نبوده و پايه ي موسيقي سنتي مکران را مي سازند. اين سنت در ناحيه ي دشتي ياري و مرکز شهري کولوا، راسک و بندرهاي چابهار، گوادار و پنسي در ايران و پاکستان ديده مي شود. در اين ناحيه است که بلوچ ها آن را محلي براي يافتن بالاترين صورت موسيقي خود يعني شرواندي٣ مي نامند. شرواند همان نوازنده ي آوازه خوان است. ما نمي توانيم اينان را خوانندگان مردمي يا همه پسند بناميم زيرا هنر موسيقي شان بسيار گسترش يافته است و جاي آن در رديف موسيقي علمي است، ولي از سوي ديگر جايگاه آنان از ديدگاه فرهنگي مانند عاشق هاي بزرگ در آذربايجان و يا بخشي هاي ترکمن است. اين موسيقي بالاتر از همه ي سبک هاي حرفه اي ديگر و يا سبک هاي سنتي مانند گروه ترانه هايي چون صوت، نازينک، غزل و يا موسيقي خلسه مانند گواتي دمالي است.

١ زهيريگ چون يک سبک و مقام

در شرواندي آوازهاي موزون با تکه هاي بدون وزن به نام الحان آميخته ميشوند. مي توان اين الحان را که با مهارت اجرا ميشوند با آواز ايراني برابر دانست. اين موسيقي آوازي مانند گونه هاي سازي است و با سرود بلوچي که ايراني ها آن را قيچک مي نامند يا با ني دوتايي به نام دونلي و ساز بنجو نواخته ميشود. در اين موسيقي ست که گروه مقام هاي زهيريگ٤ به کار گرفته مي شوند. زهيريگ دو نشانه و معني دارد: ١ گونه ي بدون وزن که با مهارت و چيره دستي اجرا مي شود ٢ واژه ي بلوچي که برابر با مايه يا مقام عربي، ايراني و ترکي و يا راگاي هندي به کار گرفته مي شود.

آوازخوان يا همان شعرگو يا شروان در شرواندي، بيشتر با ساز کمانه اي سرود همراه مي شود. اين همراهي با بخش الحان که بدون وزن است در يک مقام ويژه ي زهيريگ گشايش يافته و بين نيم تا پنج دقيقه گسترش مي يابد. در اجراي سازي، نوازنده مي تواند آزادانه زهيريگ را گسترش داده و يا اين که چند تاي آنها را به هم پيوند دهد. پس از نواختن يک تکه ي وزن دار يا زيمل٥، گاهي نوازنده با انگاره ي کوتاه زهيريگ در همان مايه به کار خود پايان مي دهد. کم و بيش بسياري از نوازندگان، مقدمه ي الحان را در همان مقام (زهيريگ) مانند زيمل اجرا مي کنند. در اينجا بايد بگوييم که پيوند زهيريگ و زيمل همانند الپ و تومري هندي است. جاي شگفتي است که خوانندگان، بيشتر آوازشان را با الحاني در يک مقام آغاز کرده و آن را با زيمل در مقامي ديگر پي مي گيرند و در اجرا به سازگاري مقام ها کاري ندارند.

همه ي نوازندگان حرفه اي مکران کمي بيش از دو يا سه گوشه ي بدون وزن پايه اي را مي شناسند. اين گوشه ها وابسته به يک زهيريگ ويژه اند، و بيشتر وقت ها اينان حتا نام اين گوشه ها را نمي دانند. شايد اين ناآگاهي دليلي باشد بر اين که نزد پژوهندگاني نيز که اين موسيقي را بررسي ميکنند، مفهوم مقامي زهيريگ درک نشده است. شايد تنها اجراکنندگان شرواندي که همه ي آنها به ده يا دوازده تن ميرسند، بينشي روشن و کامل از گونه هاي مقامي زهيريگ داشته باشند. نکته ي مهم اين است که از يک سو دانستن مقام زهيريگ به شايستگي آوازخوان يا نوازنده اي که در رتبه ي استادي است افزوده و از سوي ديگر زهيريگ، جوهر و بنياد موسيقي بلوچ بوده و ساختار آهنگ ها، آوازها و نواهاي موسيقي بلوچ را مي سازد. به گفته ي استادان بلوچ، هر گونه آهنگ بلوچي از اين يا آن زهيريگ جاري مي شود، مانند هر گونه آهنگ کلاسيک ترکي که جايگاهي در يک مقام ويژه دارد.

هر زهيريگ را مي توان خيلي زود با کمک برخي نشانه هاي مقامي مانند چند نت اوليه و وابستگي آنها با نت شاهد و همچنين از ويژگي ساده ي انگاره هايي که از دو يا سه نت درست شده اند و يا از گام٦ آنها شناسايي کرد. اين ويژگي در موسيقي دستگاهي ايران نيز يافت مي شود.

زهيريگ ها ساختار بسيار ويژه اي دارند که با شروع، پايان، مسير (يا سير)، جايگاه مقامي و انگاره هاي اساسي آن شناخته مي شود. بايد گفت، هر زهيريگ ساخته اي است که کم و بيش جاي زيادي براي بداهه نوازي دارد.

٢ زهيريگ، نمايانگر «موسيقي کلاسيک بلوچي»

آ از ا جرا تا مفهوم هاي نظري

هر زهيريگ از دستورات سختي پيروي مي کند. در موسيقي بلوچ هيچ گونه نظريه پردازي مانند مقام و راگا صورت نگرفته است.

پرده ها يا انگشت گذاري: استادان بلوچ اشاره به جاي انگشتان روي سيم سرود مي کنند. در گفت و شنود با يکي از استادان شرواندي، گفت و گو از تات به ميان آمد که اساسي ترين گام مقامي ست. اين جور بر مي آيد که برخي از استادان شرواندي ميان زهيريگ اساسي و زهيريگ به دست آمده از آن، تفاوت مي گذارند. در تات جاي انگشتان روي سيم لا و سيم مي يکسان است. به اين گونه مقام ها که سيم ها آينه ي يکديگرند، تات مي گوييم. مانند زهيريگ ميانگ که گام آن لا سي دو ر/ مي فاديز سل لا بوده و يا زهيريگ کارآ که گام آن لا سي بمل دوديز ر/ مي فا سل ديز لا است.

ب زهيريگ، سنجشي براي شايستگي نوازنده

در درجه شناسي موسيقي، زهيريگ مانند يک مقام يا سيستم راگاست و بدين رو برجسته ترين جايگاه را دارد. استاد کريم بخش مي گويد که زهيريگ همپايه و هم گوهر و ذات بنيادي موسيقي بوده که داشتن دانش آن، نشانگر درجه ي استادي نوازنده است. گهگاه او با شيفتگي تمام بيان مي کند که زهيريگ موسيقي کلاسيک بلوچي است. کريم بخش موسيقي را با درياي بي کران «علم» برابر مي داند؛ بدين پايه که هر چه آن را بيشتر مي آموزيد، باز هم هيچ نمي دانيد. اجراي اين زهيريگ ها که وزن آنها را نمي توان شمارش کرد، سخت است و نواختن آنها به مهارت نياز دارد به خاطر سپردن آن نيز آسان نيست. از جانب ديگر در سبک زهيريگ ميزان آفرينندگي نوازنده به طور آشکار با شدت و توانايي نوازنده در اجراي آهنگ هاي بي وزن نمايان مي شود. در حالي که در اجراي زيمل وزن دار جا براي بداهه نوازي کمتر است. کم و بيش همه ي استادان سبک هاي سبک تر مانند صوت، دمالي و گواتي حتي نام زهيريگ ها را نمي دانند و بسيار کم اند آنهايي که مي توانند بيش از دو تا سه تکه را به صورت يک جا اجرا کنند.٧

روزي يکي از اين نوازندگان، زهيريگي را نواخت وديگري که از او بزرگتر بود، پرسيد نامش چيست؟ در ابتدا به او گفت «زهيريگ پارسي»، واژگاني که هيچ معنايي ندارد. تنها اين که سبک بلوچي در جنوب ايران با مکتب کراچي يکي نيست، زيرا مکتب کراچي داراي زهيريگ نيست. سپس آن بزرگتر به او خنديد و گفت: «نامي دارد ولي شما نمي دانيد». او رنجيد و افزود که اين زهيريگ ها هيچ گونه نامي ندارند، و يا اين که شايد در گذشته نامي داشته اند ولي نامشان فراموش شده است. با پرسيدن نام زهيريگ، ديگري که بزرگتر بود مي خواست نشان دهد که موسيقي يک دانش است، دانشي که هر نوازنده اي به آن آگاه نيست.

پ زهيريگ، نمايانگر يک مفهوم يکي کننده

واژگان «موسيقي بلوچي» تمامي گونه هاي موسيقي بلوچي را در ذهن ما متبادر مي کند. اين برداشت از زاويه ي زبان شناسي نبوده، بلکه ازديدگاه يک پارچگي زبان موسيقايي است. هنگامي که از موسيقي بلوچي نام مي بريم مقصود اين نيست که اين موسيقي بايد حتما به زبان بلوچي باشد، بلکه بايد يک ميدان موسيقايي را ببينيم. زماني که هنوز خود بلوچ ها نيز سخن از مفهوم «موسيقي بلوچي» به ميان مي آورند، هدف شان از اين گفته اين است که اين واژگان تمامي گونه هاي موسيقي بلوچي را در دل خود دارد. براي روشن کردن پيام «موسيقي بلوچي» تنها گردآوري آهنگ هاي موجود کافي نيست، زيرا با وجود گستردگي و گونه گوني بي پايان آن، گردآوري همه ي اجراها کاري بس دشوار است. از سوي ديگر حتا اگر تمامي گونه هاي موسيقي بلوچ را نيز گردآوري کنيم، باز هم براي مفهوم دادن به واژگان «موسيقي بلوچي» کم است. براي دريافتن مفهوم موسيقي بلوچي، تنها راه اين است که همه ي اين آهنگ ها را در يک چهارچوب ساختاري مقامي بگنجانيم که همان زهيريگ است. افزون بر نقش مفهومي بايد بدانيم که زهيريگ داراي امتيازات چشمگيري است مانند پيچيدگي آن و حالت هاي اساسي آن چون بيان درد و اندوه و شکل پذيري آن که به آن ويژگي جوهري مي بخشد، بدان رو که مي توان تمامي گونه هاي ممکن را از آن به دست آورد.

با اين پنداشت که خيل بي شماري از آهنگ هاي وزن دار از چندين مقام و شکل هاي مقامي به دست مي آيد، نمي توانيم بگوييم که در بستر تاريخ يا در عمل هم بدين گونه بوده است. به بيان ديگر نميتوانيم نشان دهيم که زهيريگ پيش از زيمل (آهنگ وزن دار) بوده است و شايد اين پندار را نپذيريم که زهيريگ سرچشمه ي تمام موسيقي بلوچي باشد. از آنجايي

که نمي توانيم برهاني براي پيشينگي تاريخي و ايجادي زيمل نسبت به زهيريگ بياوريم، بنابراين ميتوانيم بگوييم که شايد خواست بلوچ ها اين باشد که براي ساماندهي موسيقي خود که در سرزميني گسترده پراکنده است، آن را تا مرتبه اي مانند راگا بالا برده اند. بايد بگوييم که مانند ديگر فرهنگ هاي ايلي، چادرنشيني و شفاهي، اين موسيقي نيز کم و بيش سازماندهي روشني ندارد. بنابراين جاي شگفتي نيست که با بيداري حس ملي بلوچ ها، تمايل به گردآوري ساختارهاي مقامي در ميان موسيقيدانان اهل دانش در شهرهاي بزرگ مانند کراچي و زاهدان پديد آمده باشد.

ت مقام و مکان

زهيريگ بلوچي به مفهوم فضايي مدال مقام زهيريگ داراي ويژگي اندازه گيري در فضاست به همين جهت مي توان آن را در ايجاد نظريه ي علمي براي موسيقي بلوچي به کار برد.

مقام هاي زهيريگ از راه جاي انگشتان روي سيم سرود شکل گيري اين نظريه را در ذهن ما ممکن مي سازند.٨ افزون بر بررسي فضايي، استاد کريم بخش موسيقي بلوچي را به درختي مانند ميکند که شاخه هايش زهيريگ هاي بنيادي اند چون سيم، ميان، کارآ، وصال، قبله، بشکارد و… او مي گويد که هر شاخه ي زهيريگ به نوبه ي خود داراي شاخه هاي ديگري است (اين درخت مقام ها بسيار نزديک به درخت مقام عربي يا نوع هاي عربي است) که مي توانيم آنها را دو جور بررسي کنيم: يکي اين که هر زهيريگ داراي نمودها و شکل هايي است که از آن به دست مي آيند و ديگر اين که از هر زهيريگ خيل بي شماري زهيريگ زاييده مي شود که بلوچ ها به آن برآمد يا شکل مي گويند و به گفته ي آنها همواره همان زهيريگ است ولي به نمودهاي گوناگون اجرا مي شود.

پديده ي کلاسيک سازي که پيرامون زهيريگ شکل مي گيرد، با روند جدا شدن آهنگ هاي محلي از سرزمين خود و جا گرفتن آنها در دايره ي هنري دوام مييابد. به بيان ديگر آهنگ هايي که در گذشته وابسته به مردم يک محل بوده اند، حال ديگر در ميدان بزرگتري وارد شده و از آن همه ي بلوچ ها مي شوند.

چنين روندي را مي توانيم در ساير فرهنگ ها هم بيابيم، همچنان که در مقام عربي، در رديف ايراني و آذري و راگاي هندي نيز بدين گونه بوده است. در اين باره استادان بزرگ کوشش کرده اند تا جهان موسيقي را که در سرتاسر بلوچستان پراکنده شده در يک جا گردآوري کرده و با اين شيوه گنجينه ي موسيقي خود را گسترش دهند.

برخي از زهيريگ ها ريشه هاي محلي روشني دارند که نامشان گواه آن است. موسيقي مردم هر ناحيه بيشتر دور يک يا دو مايه يا مقام مي چرخد. از ديگر سو نيز، نام بسياري از زهيريگها برگرفته از نواحي گوناگون در بلوچستان است. استاد کريم بخش درباره ي زهيريگ کردي که اکنون نزد همه شناخته شده است، چنين مي گويد: «در گذشته، تنها پيرزني آن را مي خوانده و نزد استادان شرواندي ناشناخته بوده است، ولي کم کم وارد موسيقي بلوچي شده و با اشعار پارسي خوانده مي شود.» رسول بخش، نامي ترين نوازنده ي سرود که بيش تر در مکران ايران زندگي مي کند، بيان مي کند که پيش از او گنجينه ي زهيريگ در نزد استادان آواز شرواندي چندان پربار نبوده است، ولي او با وام گرفتن از موسيقي هاي گوناگون در سرتاسر بلوچستان اين گنجينه را گسترش داده است. استادان بلند مرتبه مانند او همواره در حال گشت و گذار و پژوهش در جاي جاي بلوچستان اند و بايد بيفزاييم که اين کار در توان سازندگان و نوازندگان ساده اي نيست که در دايره ي فرهنگي بسته و کوچکي به سر ميبرند. رسول بخش ميافزايد که او گاهي با برخي نوازندگان محلي برخورد کرده است که آهنگ هاي کهن و زيباي محلي را مي نواخته اند. او آنها را برداشت کرده و به سبک هنري و پيچيده تري اجرا کرده است. مي توانيم بگوييم که اين خود راهي براي ساماندهي موسيقي بلوچي است.

ث روند کلاسيک شدن

در برابر علوم، هميشه دانش عملي و ايجادي وجود دارد که به بررسي مفهوم، نام و نشان ها نميپردازد، همچنان که کريم بخش ميگويد: «جوان ها تنها به اجراي موسيقي ميپردازند و به نام آهنگ ها نمي انديشند.» او نمونه مي آورد که «ببينيد اين نوازنده ي دهلک چه خوب مي نوازد ولي کاري ندارد که وزن آهنگ ها چه ناميده مي شود. اين جا بلوچستان است و بلوچ ها اين گونه اند.» در اينجا يادآور مي شويم که علم يعني شناختن نام ها ونشان ها و يافتن ريشه ها. يکي از نوازندگان جوان بلوچ که چندي در اروپا ساکن شد، توانست خواندن و نوشتن الفباي لاتين را فراگيرد. با اين ابزار روشنفکرانه ي نوين، او نوشتن را آغاز کرد و بدين رو توانست رساله اي موسيقايي درباره ي موسيقي بلوچي بنويسد. او دفتري با پوشش زيبا برداشت و آن را به چندين بخش کرد. در آخر ده تا بيست برگ آن را براي کاوش ها و دست آوردهاي آينده کنار گذاشت. اين بخش ها در برگيرنده ي نام شاعران بلوچ در سنت شفاهي بلوچ، نام استادان سرود (قيچک)، نام شرواندي هاي بزرگ، نام سازندگان بزرگ يا استاها، نام نامه ي زهيريگ ها و نام آهنگ هاي قديمي (مانند صوت، نازينک و …) و ديگر است. از آنجايي که او اندکي سولفژ هندي و اروپايي را فراگرفت، توانست گام برخي از زهيريگ ها و حتا چندتايي از مقام هاي اساسي ايراني مانند شور و ماهور را نوشته و نشان دهد. در راه سفر به پاکستان او همواره اين دفترچه را با خود برميدارد تا شايد بتواند به دانش خود بيفزايد.

پس از چندي پي بردم که استاد او، کريم بخش نوري که در کراچي زندگي مي کند، نيز چنين نوشته اي فراهم کرده که نه تنها نام و نشان ها را برشمرده بلکه در آن اشعاري را که خود سروده يا گردآوري کرده، داستان ها و حکايت هايي که در ديدار با نوازندگان بزرگ شنيده، کليدها و دستوراتي درباره ي کوک کردن سرود و ديگر نکته ها را آورده است. در يکي از بخش ها او گفته ي يکي از نوازندگان را رد مي کند که مي گويد پدرش سيصد زهيريگ مي داند و ميافزايد که سخنش راست نيست، زيرا بيش از بيست و چندي زهيريگ نداريم. در يکي از بخش ها نيز از ديدار خود در سال ١٩٩٣ با يک موسيقي شناس فرانسوي سخن به ميان مي آورد.

هر کس که کمي آگاهي از تاريخ موسيقي عرب، ايران يا آذري داشته باشد به چنين نوشته اي، هر چند ساده و ابتدايي ارزش مي گذارد، زيرا در چنين روند روشنفکرانه و از راه همين نوشته هاست که موسيقي روستايي، ايلي و سنت هاي مردمي تا درجه ي موسيقي هنري و علمي بالا مي رود. در اينجا مي پرسيم که موسيقي عرب ها در دوره ي بني اميه يا در اوايل حکومت عباسي چه بوده است؟ آيا بدون برخورداري از کتاب الاغاني يا رساله ي الکندي، اتنوموزيکولوگ ها آن را «موسيقي هنري» مي شمردند؟ موسيقي آذربايجان در ميانه ي سده ي نوزدهم چه بوده است؟ مردمي، کلاسيک و يا حرفه اي؟ با گردآوري و نوشتن است که موسيقي به درجه ي هنري مي رسد. کلاسي سيسم پديده اي است براي سازماندهي، فهرست بندي و گردآوري تمامي آنچه که در ميدان فرهنگي ما پراکنده است. در روند گرد آوري به پديده هاي تاريخي، حکايت ها، خاطرات و زنجيره هاي استاد و شاگرد و مکتب ها مي پردازيم. موسيقيدانان بلوچ براي مکتب واژه ي گرانه را به کار ميبرند که در هندوستان نيز به کار گرفته مي شود.

٣ سرمايه دار، پشتيبان هنرمند

پس از همه ي اين پژوهش ها و گفت و گو با استادان بزرگ، به اين باور مي رسيم که موسيقي حرفه اي بلوچ نشانه ي زنده اي از موسيقي است که چهره اي مابين موسيقي مردمي و موسيقي هنري دارد. يا به بيان ديگر بين «موسيقي کوچک» و «موسيقي بزرگ» جا دارد. بر پايه ي راي استادان بلوچ، در اينجا برخي نکته هاي ديگر را به ميان مي آوريم:

١ مانند هر موسيقي هنري ديگر، براي رسيدن به رده ي نوازنده ي حرفه اي بيش از ده سال و براي رسيدن به درجه ي استادي شايد تا بيست و پنج سال زمان لازم باشد.

٢ شرواندي «موسيقي اديبانه» است که به سواد شعري نوازنده بستگي دارد و در برابر آن دمالي گواتي که موسيقي درماني و خلسه است و به خودي خود موسيقي حرفه اي ديگري است که وابسته به شاعري نيست و به توده ي مردمي وابسته است.

با اين همه، براي پذيرش کلاسيک بودن موسيقي بلوچ، کمبود يکي دو مورد به چشم مي آمد. نخست اين که يک نظريه ي محکم از موسيقي بلوچي و ديگر اين که پذيرش رسمي اين موسيقي. ابتدا با خود گفتيم که ميتوانيم با همکاري استادان پير و جوان نظريه ي موسيقي بلوچي را بنويسيم. ولي به جاي رفتن از مرحله ي فرهنگي و تاريخي و شفاهي به دوران کتبي، ديديم بسيار کاراتر است که از مرحله ي کتبي بگذريم و يک راست به مرحله ي فرهنگي صوت و تصوير وارد شويم. بدين معني که نوار تصويري از موسيقي کلاسيکي بلوچ را جهت بيان ويژگي هاي موسيقي بلوچ براي بلوچ ها و نه براي موزيکولوگ هاي غربي فراهم نماييم.

ما به همراه يک نوازنده ي بلوچ کار فيلم برداري را تا آنجا که در توان داشتيم براي اين هدف آغاز کرديم. کم کم پي برديم که آخرين گام در جهت پرورش موسيقي کلاسيکي بلوچ، يافتن سرمايه داران و پشتيبانان است. موسيقيدانان همواره گفت و گو از اين مي کردند که: «در گذشته خان ها و اميران از شاعران، خوانندگان و نوازندگان پشتيباني مي کردند، ولي امروزه هيچ کس اين موسيقي را نميفهمد و در شهري مانند کراچي٩ آنها ناچارند تنها در مراسم خلسه نواخته و دست مزد اندکي دريافت کنند.»

تنها در مکران باختري و در دوبي است که استادان شرواندي بلوچ مي توانند زندگي خود را بچرخانند. آنها چشم داشتي به کمک دولت هاي ايران و پاکستان ندارند و پشتيباني آنها را نيز باور ندارند. نوازندگان مکران جنوبي حتي نام سازمان رسمي و هنري و بزرگ مانند لوک ويرسا را هم نشنيده اند. از سوي ديگر بهترين نوازندگان شرواندي نيز اگر از سوي سازمان هاي ايراني فراخوانده شوند، تمايلي به همکاري با آنها را ندارند و اينان هيچ گاه به تهران نرفته اند و ميلي هم به رفتن ندارند. يکي از استادان بزرگ بلوچ در کراچي مي گويد که من تنها يک خانه نياز دارم که در آنجا بتوانم به شاگردانم موسيقي بياموزم. (چون که در ٢ اتاق او ١٠ نفر زندگي مي کنند.) ما دريافتيم که بايد يک بلوچ سرمايه دار بيابيم که ببالد که در سراي او نوازندگان گرد هم بيايند و بدين رو او استادان سنتي را زير بال خود بگيرد. در آخر، سوداگري ثروتمند يافتيم و سه تن از استادان بلوچ را با او آشنا کرديم. ما به او دو جلد که در راديو فرانسه چاپ شده بود هديه داديم. نوازندگان پيراهن زيبا پوشيدند و خود را خوب و با ادب نشان دادند و کوشش کردند که خاطر خود را از اين فاصله ي طبقاتي ميان خود که لولي به شمار مي آيند و اشراف و ارباب زمان پاک کنند. جاي شک است که همه ي اين تلاش ها براي رسمي کردن موسيقي هنري بلوچي به جايي بيانجامد، ولي آنچه که پيدا و روشن است اين که درتاريخ، بر موسيقي هاي بزرگ کم و بيش اين گونه گذشته است.

١ واژه ي کلاسيک از گفتار روزمره ميان خنياگران بلوچ برگرفته شده است.

٢ واژه ي استا در زبان بلوچي همان استاد در زبان پارسي است.

٣ شر به معني شعر است و وان به معني آوازخواني است. اين بررسي از سال ١٩٩٢ تا ١٩٩٦ بر اساس پژوهش در کراچي و گوادار در پاکستان انجام شده است و براي آگاهي بيشتر به کتاب شناسي که در متن انگليسي آمده نگاه کنيد.

٤ زهيريگ يا زهيروک خاطرات عميق و اندوهگيني را ياد آور مي شود. او مي گويد من زهيروان يعني اندوهگينم. به گفته ي خود بلوچ ها، زهيريگ همان «به ياد دانستن دوست» و يا يادکردن از دلدار است.

٥ در واژه شناسي بلوچ، آهنگ هاي وزن دار را زيمل ناميده و به گونه ي ديگر که بدون وزن است، الحان مي گويند. اين واژه ها را در نواحي خاورميانه در آسيا از عراق تا افغانستان نمي شناسند.

٦ با نواختن نخستين نت يا انگاره ي کوتاه يک زهيريگ، نوازندگان قيچک به روشني مقام آن را به خواننده نشان مي دهند.

٧ باب ترين آنها اشرف دور، سيم (باهو) کيچي و تيکو است.

٨ مانند دستگاه در رديف ايراني که به معني جاي انگشتان روي دسته ي ساز است يا واژه ي دساتين در رساله هاي قديم.

٩ نزديک به دو ميليون بلوچ در کراچي زندگي مي کنند.

درآمدی بر موسیقی ایرانی

هرمز فرهت

برگرفته از کاتالوگ فستیوال موسیقی شرق

دانشگاه دورهام، انگلستان

پیشینه تاریخی

تاریخ رشد و تکامل موسیقی در ایران (پارس) به دوران ماقبل تاریخی باز می گردد.”اختراع” موسیقی به شهریار بزرگ افسانه ای، جمشید، نسبت داده شده است. از اسناد و مدارک جداگانه ای که از دوره های مختلف تاریخی ایران به دست آمده چنین استنباط می شود که پارسیان دارای فرهنگ موسیقائی غنی و پیچیده ای بوده اند. علی الخصوص از دوران ساسانی (226 تا 651 م.) شواهد فراوانی به دست آمده که بر وجود حیات موسیقائی پویائی در سرزمین پارس دلالت دارد. از این دوره نام موسیقیدانان برجسته ای چون باربد، نکیسا و رامتین به همراه عنوان برخی از آثارشان از گزند زمان مصون مانده است.

با ظهور اسلام در سده هفتم میلادی موسیقی ایرانی، همانند دیگر خصایص فرهنگی ایران، از عناصر اصلی سازنده چیزی شد که از آن پس تا به امروز به نام “فرهنگ اسلامی” شناخته می شود. موسیقی دانان و موسیقی شناسان ایرانی مقتدرانه بر حیات موسیقائی امپراطوری شرقی اسلامی تسلط یافتند. نام هائی چون فارابی (وفات 950 م.)، ابن سینا (وفات 1037 م.)، رازی (وفات 1209 م.)، ارموی (وفات 1294 م.)، شیرازی (وفات 1310 م.) و مراغی (وفات 1432 م.) تنها مشتی هستند از خروار، در میان پیشگامان موسیقی ایرانی دوره اسلامی. در قرن شانزدهم میلادی و در زمان سلطنت سلسله صفویه (1499 تا 1746 م.) “عصر طلائی” جدیدی در موسیقی ایرانی آغاز شد. با این حال از آن زمان تا دهه سوم قرن بیستم میلادی، این موسیقی به تدریج به هنری تزئینی و تفسیری صرف تنزل یافت که در آن نه مجالی برای رشد خلاق و نه میدانی برای تحقیقات علمی باقی مانده بود.

از اوایل قرن بیستم بار دیگر موسیقی ایرانی تلاش برای دستیابی به ابعادی وسیع تر را آغاز کرد. انگیزه قدرتمندی برای خلاقیت، ورای سنت های دیرین و شناخته شده، و توجه به پژوهش در عناصر ساختاری در میان فعالان این رشته ظاهر گردید. با این همه، آن چه که امروز به عنوان موسیقی ملی ایران می شناسیم ادامه سنت گذشته است که مهر برجسته ای از شیوه های اجرای قرن نوزدهم را بر پیشانی خود دارد.

این موسیقی سنتی یا به عبارتی کلاسیک، نماینده هنری بسیار آراسته و پیچیده است که قهرمانان آن، موسیقیدانان حرفه ای شهرنشین بوده اند. پیش از آغاز این قرن این هنرمندان تحت حمایت اشراف قرار داشتند. امروزه موسیقیدانان ایرانی در جامعه ای که با روندی تصاعدی به سوی مدرنیزه شدن پیش می رود، عموما درچنبره ضبط و پخش و رسانه تلویزیون گرفتار شده اند. به علاوه، این هنرمندان عمدتا به تدریس خصوصی و یا در مدارس موسیقی اشتغال دارند.

ساختارها

رپرتوار کلاسیک موسیقی ایرانی که در طول زمان با سنت سینه به سینه منتقل شده، شامل بدنه ای از قطعات قدیمی مدون است که “ردیف” موسیقی ایرانی نام دارد. این قطعات در دوازده دسته بندی قرار گرفته اند که هفت تا از آن ها ساختارهای مدال اصلی به حساب آمده و “دستگاه” (نظام یا سیستم) نامیده می شوند. این دستگاهها عبارتند از: شور، همایون، سه گاه، چهارگاه، ماهور، راست پنجگاه و نوا. پنج گروه باقی مانده را عموما به عنوان دستگاههای ثانویه یا مشتق شده از دستگاههای اصلی می شناسند. چهار گروه از آنها به عبارت ابوعطا، دشتی، بیات ترک و افشاری را مشتق از دستگاه شور و بیات اصفهان را زیر- دستگاه همایون می دانند. قطعات مفرد در هر یک از این دوازده گروه با نام عمومی “گوشه” نامیده می شود، اما هر گوشه برای خود عنوان خاصی دارد که اغلب عنوانی توصیفی است. یک گوشه را نمی توان یک اثر موسیقائی تعریف شده به حساب آورد؛ گوشه در واقع نمایانگر فرمول و قاعده ساختاری مدال، ملودیک و گاهی اوقات ریتمیک است که اجرا کننده باید بداهه نوازی خود را بر پایه آنها استوار کند. بنابراین ردیف منبعی نامتناهی از بیان موسیقائی به دست می دهد. قابلیت انعطاف مواد پایه و میزان آزادی در بداهه سازی به حدی است که قطعه ای که دوبار توسط یک نوازنده، در یک نشست، اجرا می گردد می تواند در ترکیب بندی ملودیک، فرم، مدت زمان اجرا و تاثیر احساسی متفاوت باشد.

قاعده کلی ساختمان مدهای ایرانی بر پایه مفهوم تتراکوردهای متصل و منفصل بنا شده، که با نظام یونان باستان قابل انطباق است. کروماتیسیسم مورد استفاده قرار نمی گیرد و یک اکتاو هرگز بیشتر یا کمتر از هفت نت اصلی نیست. بر خلاف نظر متداولی که وجود دارد، چیزی به عنوان کوارترتون در موسیقی ایرانی مشاهده نمی شود. با این حال، یک نوع فاصله بسیارمشخص و معین وجود دارد که فاصله دوم و خنثی است. با این که این فاصله ای است بسیار انعطاف پذیر، اما در تمامی واریاسیونهای خود به نحو قابل توجهی از دوم کوچک (half-step) بزرگتر و از دوم بزرگ (whole-step) کوچکتر است. فاصله دیگری که مختص برخی از مدهای ایرانی است از دوم بزرگ بزرگتر است اما آن قدر بزرگ نیست که دوم افزوده به شمار آید. در موسیقی اصیل ایرانی فاصله دوم افزوده غربی اصولا استفاده نمی شود.

از نقطه نظر ریتم، اکثریت گوشه ها انعطاف پذیر و آزادند و نمی توان آنها را به یک نظام ثابت متریک منسوب کرد. اما در هر دستگاهی، چند گوشه با قوانین متری وجود دارد که با هدف ایجاد تنوع مقطعی در تاثیرات وزنی، در بین قطعات با وزن آزاد نواخته می شوند. هر دو میزان دوتائی و سه تائی معمول است؛ و میزانهای لنگ هم در موسیقی فولکلوریک نواحی معینی دیده می شود، و در موسیقی کلاسیک ایرانی بسیار نادر است.

همانند بسیاری از سنن موسیقائی غیرغربی، موسیقی ایرانی هم از یک نظام هارمونیک مدون بی بهره است. رشد و نمو این موسیقی عمدتا ملودیک بوده است و بدین گونه، میزان بسیار بالاتری از پالودگی ملودیک نسبت به موسیقی غربی در موسیقی ایرانی یافت می شود.

سازها

تعداد سازهای موسیقی که در تاریخ کهن سال ایران یا پارس شناخته شده بیش از آن است که مجال ذکر نام همه آنها در اینجا باشد. سازهائی که در ذیل ذکر آنها خواهد رفت، در زمان حال در گستره وسیعی مورد استفاده اند:

تار: سازی است زهی و مضرابی با شش سیم و دامنه صدادهی دو اکتاو و یک پنجم.

سه تار: سازی است هم خانواده با تار با همان دامنه صدادهی، اما دارای چهار سیم. سه تار با ناخن انگشت سبابه دست راست نواخته می شود.

عود: نامی است عربی برای یک ساز کهن ایرانی به نام بربط. این نیز سازی زهی و مضرابی است با نه یا یازده سیم. ساز اروپائی “لوت” از عود مشتق شده است.

کمانچه: سازی است آرشه ای با چهار سیم که مشابه ویلونسل نواخته می شود، با این تفاوت که اندازه و دامنه صدائی آن را می توان با ویلن مقایسه کرد.

سنتور: نوعی “دولسیمر” که با مضرابهای ظریف چوبی نواخته می شود، و دامنه صدادهی آن فراتر از سه اکتاو است.

نی: نام عمومی برای انواع متعددی از فلوت.

تمبک: ساز کوبه ای اصلی در موسیقی کلاسیک ایرانی. شکل آن شبیه به گلدان است که در قسمت باریک باز بوده و انتهای آن با پوست کاملا کشیده بسته می شود.

دایره: تمبورین.

موسیقی فولکلوریک و پاپ

مفاهیم مدال در موسیقی فولکلوریک ایرانی مستقیما به موسیقی کلاسیک ارتباط دارند. با این حال در اینجا بداهه سازی نقش کمتری را ایفا می کند، از آنجا که نغمات فولکلور با اجزای ملودیک و ریتمیک کمابیش معینی مشخص شده اند. کارکرد هر ملودی فولکلور حالت آن را مشخص می سازد. ملزومات متفاوت زیبائی شناختی آهنگهای عروسی، لالائی ها، آهنگهای عاشقانه، آهنگهای خرمن، قطعات رقص و غیره با سادگی و شفافیت به اندازه و مناسبی پاسخ داده می شوند.

اکثریت سازهای کلاسیک برای نوازندگان فولکلور بیش از اندازه پیچیده و مشکل هستند. در عوض، عملا دهها ساز موسیقی از انواع مختلف در میان مردم غیرشهری رواج دارد. در واقع، هریک از نواحی ایران می تواند ادعا کند که سازی مخصوص به خود دارد. با این وجود، سه نوع ساز در تمامی صفحات کشور دیده می شود که عبارت است از نوعی شاوم (Shawm) به نام سرنا (یا زرنا)، انواع مختلف نی (فلوت) و دهل، نوعی طبل دوسره.

هر بحثی در باب موسیقی ایرانی الزاما باید اشاره ای نیز به موسیقی تلفیقی جدید ایرانی – غربی داشته باشد که در حوزه موسیقی پاپ – تجاری کاربرد دارد. استفاده از ریتمهای پاپ غربی، هارمونی های ابتدائی روی آن و بهره گیری از گروههای نسبتا بزرگی که عمدتا از سازهای غربی استفاده می کنند از عوامل مشخصه این نوع موسیقی به شمار می آیند. جنبه های ملودیک و مدال این آثار بیشتر برپایه عناصر ایرانی استوار است. در کل، زیر سوال بردن ارزش هنری این آمیزه موسیقائی و دست کم گرفتن آن، می تواند قضاوت سهل انگارانه ای باشد.

کشف زبانی بین المللی

فصلنامه فراایران، شماره هشتم

اميد روحاني

موسيقي ايران گنجينه اي پر بار و غني از نغمه هاي گوش نواز، ملودي هاي سحر انگيز، ترانه هاي پر معنا و روح پرور است، اما اين هنر با همه ي گستره ي پهناورش و غناي اعجاب انگيز و همه ي وابستگي اش به عمق و جوهر فرهنگ ايراني و ارتباط روحي و عاطفي اش با مردم اين سرزمين، و تاريخي که به هزاران سال پيش ميرسد، در جهان غرب به عنوان يک موسيقي بين المللي و قابل تبادل فرهنگي شناخته نشده است. موسيقي ما، در مواجهه با موسيقي علمي و آکادميک و يا موسيقي کلاسيک غربي، هنري مهجور و دور افتاده مانده است. ما تنها توانسته ايم در کنسرت هايي آموزشي و معدود، گوشه هايي از اين موسيقي پر بار و پر زمينه را به گوش مخاطباني اندک برسانيم.

در تبادل فرهنگي بين شرق و غرب، موسيقي ما از موسيقي هند و ژاپن، از ريتم هاي افريقايي و موسيقي و رقص هاي امريکاي لاتين عقب مانده است. چه چيزي باعث شده که ما نتوانيم در اين حيطه ي وسيع از هنر، از موسيقي خود براي يک تبادل هنري بهره ببريم؟ اين موضوع يک مناظره شد بين لوريس چکناواريان، آهنگساز، موسيقيدان و رهبر ارکستر ارمني الاصل ايراني و فريدون ناصري ، موسيقي شناس و رهبر ارکستر سمفونيک تهران.

آيا گنجينه ي موسيقي ايران، متشکل از موسيقي محلي و بومي، موسيقي سنتي و رديفي اين گنجايش را دارد که در سطح بين المللي و جهاني، با زبان موسيقي علمي و آکادميک طرح و اجرا شود و فقط

به عنوان هنري شرقي و حاشيهاي به آن نگاه نشود؟

لوريس چکناواريان: ما نوعي موسيقي داريم که بومي است و بين مردم و در روستاها و نقاط مختلف اين سرزمين جريان دارد. اين موسيقي سينه به سينه انتقال مي يابد. به مراسمي خاص، چون عروسي، ختنه سوران، تولد و جشنها وابسته است و جنبه ي علمي ندارد. در تاريخ موسيقي، هنرمنداني چون بلابارتوک و کوميتاس در کشورهاي خود، اين نوع موسيقي را نتنويسي و ثبت کرده اند و ما تا کنون چنين نکرده ايم.

نوع دوم موسيقي دستگاهي، رديفي يا سنتي ماست که بسيار هم والاست. همان قدر والا و گسترده که موسيقي علمي غربي. استادي در آن به سال ها تمرين و ممارست نياز دارد.

و موسيقي نوع سومي هم داريم که موسيقي مذهبي ست، مثل موسيقي تعزيه.

کمابيش ميان همهي ملتها به اين نوع موسيقي ها بر مي خوريم. اين جزيي از فرهنگ موسيقايي يک سرزمين و ملت است. اما فرهنگي ديگر هم هست که بين المللي ست و ما به آن موسيقي علمي بين المللي ميگوييم که با پيدايش ارکستر آغاز شده و با ارکستر و نت نويسي و رعايت قوانين علمي اجرا و شناخته ميشود. آهنگسازان بسياري از کشورها و فرهنگهاي گوناگون، از ملودي ها و قطعات موسيقي محلي، بومي و سنتي خود در ساخت آثار ارکستري استفاده کرده اند، مثل چايکوفسکي يا ليست يا هنرمنداني ديگر. به سمفوني شماره ي ٣ بتهوون گوش فرا دهيد که تا چه حد از اين نغمات در ساخت سمفوني استفاده کرده است. ما هم مي توانيم از طريق ارکستر، يا آن چه زبان بين المللي خوانده مي شود، با موسيقي ايراني همين کار را بکنيم. آهنگساز مي تواند در چهارچوب اين ساختار بين المللي از ملودي ها و نغمه هاي ايراني استفاده کند تا دنيا بتواند اين نغمهها را گوش کند، لذت ببرد و بشناسد. با آثار آرام خاچاطوريان، دنيا نغمه ها و موسيقي ارمني را شنيد و تحسين کرد و يا با کارهاي اميروف. هر آهنگسازي بسته به کنترپوان و هارموني موسيقي خودش از نغمه ها و ملوديهاي موسيقي بومي کشورش استفاده ميکند. بارتوک وقتي ميخواست تصنيف کند، از آن نوع هارموني استفاده ميکرد

که با موسيقي ملي کشورش هماهنگ و همخوان باشد.

کار روي استفاده از موسيقي ايراني و جهاني کردنش با زبان بين المللي تازه آغاز شده است. علت عدم پيدايش آن هم فقط به اين نکته بر مي گردد که اين کار به استعداد و نبوغ احتياج دارد. نبوغي که شايد هنوز به ظهور نرسيده است.

فريدون ناصري: اگر در آلمان يا اتريش، روسيه يا ايتاليا، از قبل از دوره ي باروک تا به امروز، صدها موسيقيدان ميبينند، دلايل بسياري دارد اما مهم ترين دليل اين است که در اروپا، نوعي فرهنگ موسيقي در اين راستا وجود داشته است. در ايران هرگز نميتوان تکنوازي مثل ايتاليا، آلمان يا روسيه پيدا کرد. در اکثر اين کشورهاي اروپايي صدها تکنواز، در عالي ترين سطح علمي و عملي مي توان ديد. ارتباط ما در طي سال هاي اخير با موسيقي بين المللي قطع بود. چند آهنگسازي هم که وجود داشتند، مثل خود لوريس چکناواريان، انسان هايي استثنايي بودند که از ايران به غرب رفتند و اين رشته را تحصيل کردند. در نتيجه، ما از اين نظر در ايران با اقليتي اندک رو به رو هستيم در حالي که در اروپا، نه فقط موسيقي عامه، محلي يا بومي در جايگاه خود قراردارد، بلکه آن چه به عنوان فرهنگ موسيقي در آن کشورها جريان داشته در راستا و در جهت تداوم يک فرهنگ موسيقي علمي بوده است.

مرحوم مين باشيان در سال ١٣١٨، يک کنسرواتور با تعدادي نوازنده ي چک و ايراني ايجاد کرد. اين کار در جهان، صدهاسال قبل تر شروع شده بود. ما تنها ٦٠ سال منقطع در اين زمينه کار کرده ايم در حالي که جهان، دست کم ٤٠٠ سال در اين راستا، بي وقفه و مداوم کار کرده است. با اين حال، حرکت ما در اين زمينه، در عرض همين مدت کوتاه هم کم نبوده است. چکناواريان آهنگسازي ايرانيست که کارهايش در همهي جهان اجرا شده است. رستم و سهراب او، بر اساس شاهنامه ي فردوسي، اثري ست شناخته شده که در جهان شنيده ميشود. ما در ايران احمد پژمان، عليرضا مشايخي و بسياري نام هاي ديگر داريم هر چند تعداد آنها در نهايت به ١٠ نفر هم نميرسد، حال آن که آهنگسازان امروز ايتاليايي به ٣٠٠ نفر مي رسند. به وجود آمدن آهنگسازاني با قدرت و با اعتبار و شهرت جهاني در ابتداي امر به تداوم يک فرهنگ موسيقايي علمي نياز دارد.

اما ميدانيم که همه ي هنرهاي جديد به عنوان مايه هاي تجدد به فرهنگ ايراني وارد شده اند. موسيقي کلاسيک غربي هم چنين موقعيتي دارد. ما در زمينه هاي تئاتر و سينما و نقاشي بسيار پيش رفته ايم اما در عرصه ي موسيقي علمي چندان موفق نبوده ايم. سهم ما در اين زمينه بسيار اندک است. چرا؟

چکناواريان: موسيقي از همه ي هنرها دشوارتر است. مهارت و استادي در نواختن يک ساز به ٣٠ سال تمرين و ممارست نياز دارد. يک نوازنده بايد از ٥ سالگي شروع کند تا در ٣٠ سالگي بتواند آن ساز را بنوازد. در کمتر رشته ي هنري به چنين زمان طولاني نياز هست. فيلم يا تئاتر هنري ترکيبي ست که در آن مهارت و خلاقيت گروهي مطرح است. در مدتي کوتاه مي توان رموز، زبان و تکنيک هاي لازم براي نقاشي را آموخت، اما خلق و آفرينش هنري به استعداد هنرمندان مربوط است. موسيقي مقوله اي ديگر است. موسيقي هنري علمي و تکنيکي است. رياضي و موسيقي با هم عجين اند. يک موسيقيدان رياضي را با صدا و نوا تصنيف مي کند. موسيقي به رياضي در بالاترين سطح خود وابسته است و نيز به انضباط و برنامه ريزي دقيق.

يک ارکستر از صد نوازنده تشکيل شده است. همه ي آنها بايد

ساز خود را در عالي ترين درجه ي مهارت بشناسند و تجربه ي کافي داشته باشند. هماهنگي و همنوايي در يک چنين مجموعه اي به تجربه و تمرين و کار هماهنگ و مشترک نياز دارد تا اين بافته ي رياضي شکل موزون، هماهنگ و گوش نواز به خود بگيرد. اگر آهنگسازي مي خواهد به يک خلق برسد بايد ارکستراسيون بداند و درک هارموني داشته باشد. هارموني را ميشود در مدرسه آموخت اما پياده کردن آموختهها در

سطح يک ارکستر مقوله اي ديگر است. در موسيقي فرم، هارموني، ارکستراسيون، تکنيک، رنگ آميزي، زمان و … را داريم. همه ي اينها بايد جمع شوند تا اثري خلق شود. بعد از خلق اثر است که ميتوان به حيطه ي نقد رسيد که آيا اساسا اثر خلق شده مهم و تازه و قابل اعتناست يا آهنگساز و مصنف کاري تازه و بديع ارايه نکرده است، يعني استعداد و نبوغ مقوله اي ديگر است. اگر نبوغ و استعدادي در کار نباشد، همه ي آموختهها و مهارتها و تخصصها به جايي نمي رسد. آهنگسازي کاري توليدي نيست. با همه ي اين دانش ها در کشوري چون دانمارک حتي به يک آهنگساز برجسته که نامش در تاريخ موسيقي ماندگار شده باشد برنمي خوريد در حالي که دانمارک کشوري در قلب اروپا و در کنار دومهد بزرگ موسيقي جهانيست. در نروژ تنها نام ادوارد گريک را داريد و به وجود آمدن سيبليوس در فنلاند يک استثناست.

اما به نظر ميرسد که نوعي موسيقي، به عنوان يک موسيقي عام و قابل ارايه درسرتاسر جهان گسترش يافته است. موسيقي راک و پاپ و ترانه هاي عام پسند و موسيقي سبک به عنوان يک زبان و

فرهنگ جهاني در سراسر جهان گسترده شده است.

چکناواريان: اکنون زمان همبرگر مک دونالد و جين است. در گذشته هاي دور، فرهنگ و هنر در دست اشراف زادگان بود و اختلافي فاحش بين عوام وخواص وجود داشت، اما جهان به سمتي رفت که در عصر مدرنيسم امکانات فرهنگي و هنري در اختيار همه قرار گرفت و از حمايت اشراف زادگان و خواص خارج شد. مردم به سوي سادگي و سهل الوصولي رفتند. پايه ي موسيقي راک در جهان بر احساس و لذت از ريتم بنا شده است. اين موسيقي پايه ي علمي درستي ندارد. ريتم ها تکرار شونده است و گاهي وارياسيونهايي محدود روي اين ريتمها بنا مي شود. ملوديها ساده و خطي اند. گاهي ميشنويم که ملوديها يا ريتم هاي ايراني را با اين نوع موسيقي مخلوط مي کنند. اين موسيقي ايراني را به جايي نمي رساند. مثل اين است که روي همبرگر زعفران بريزند. اين يک چاشني ست اما در ماهيت همبرگر تغييري ايجاد نميکند. موسيقي راک جذاب و شنيدني ست اما با موسيقي کلاسيک قابل مقايسه نيست. هر کس مي تواند با يک گيتار و مختصر آشنايي با ساز، ريتمي بنوازد اما حتي با چند سال کار و تمرين سخت هم نمي شود قطعات کلاسيک گيتار را اجرا کرد.

ناصري: حتي موسيقي راک هم براي خود تاريخ و سابقه اي دارد. بعد از بيتل ها، پينک فلويد به نوعي موسيقي پخته تري مي رسد و ميدرخشد. اين درخشش بدون زمينه و بي جهت نيست. اما ما در زمينه ي موسيقي راک و پاپ هم در اين مملکت روال و فرهنگ مدون و مستمري نداريم. آنها که در غرب در زمينه ي موسيقي راک کار مي کنند با زبان و ابزاري سر و کار دارند که در فرهنگ غربي چهار قرن ريشه و سابقه دارد: گيتار و طبل، ساکسيفون و … آيا هنرمندي که در ايران به اين زمينه مي رود سازهاي ايراني و حد و ظرفيت آنها را ميشناسد، يا حتي حد و ظرفيت سازهاي غربي را مي داند؟ البته اکنون مدتيست که چند هنرمند با ذوق، بعد از بيست و چند سال تاريخچهي محدود راک و پاپ در ايران کار خود را آغاز کرده اند و اين اميد به وجود آمده که در اين زمينه بتوانيم به حرفي تازه يا نوعي موسيقي خاص خود برسيم.

آيا موسيقي ايراني در همه ي کليت موسيقايي خود، جايي در جهان موسيقي دارد؟

چکناواريان: موسيقي ملي ما در محدوده ي مليت ما معناي خودش را دارد. موسيقي ملي يا قومي بايد به زبان بين المللي برگردانده شود تا جهاني شود. اين موسيقي و کليت فرهنگ و هنر ايراني گستره اي عظيم و قابل اعتناست اما در نهايت ملي ست. موسيقي ما در زمينه ي گفت و گوي تمدن ها بايد با زبان بين المللي ارايه شود و نه در زبان ملي. يک چيني ميتواند ساعت ها به موسيقي چيني گوش کند اما يک غربي ظرفيتي محدود براي اين موسيقي دارد. همان گونه که همه ي مظاهر فرهنگ شرقي براي يک خارجي تنها به عنوان چيزي exotic مطرح است و زماني محدود از فرهنگ عمومي او را پر مي کند.

در مورد گفت و گوي تمدن ها، تمدن ها تنها از طريق يک زبان مشترک مي توانند با هم گفت و گو کنند. در زمينهي موسيقي، اين زبان مشترک همان موسيقي ارکستري است. از طريق ارکستر، آهنگسازان ميتوانند فرهنگ خود را به جهان معرفي کنند. موسيقي مجار را ليست و بارتوک جهاني کردند. بالالايکاي روسي را چايکوفسکي در سمفوني شماره ي چهار خود به کار برد و نغمات اين ساز را جهاني کرد. موسيقي ايراني هم کامل است اما ما نتوانستهايم آن را به زبان بين المللي برگردانيم.

اگر موسيقي ارمنستان تا حدي توانست به زبان بين المللي ترجمه شود به اين دليل است که ارامنه مسيحياند و به فرهنگ اروپايي نزديک ترند و اروپا مهد موسيقي کلاسيک است. ارمنستان هم نوعي موسيقي دستگاهي دارد که خاص کليساست. اين موسيقي در کليسا ماند. اما در ارمنستان، در حدود ١٠٠ سال پيش ربع پرده را کنار گذاشتند. اين به لحاظ فني به موسيقي ارمنستان کمک کرد تا به زبان بين المللي نزديک شود.

اما چه گونه بايد آهنگسازي ايراني به وجود بيايد؟ اگر بخواهيم آهنگسازي در سطح بين المللي داشته باشيم بايد ارکستري در سطح بين المللي وجود داشته باشد. اولين قدم اين است که کار آهنگساز ايراني بايد در مملکت خودش اجرا بشود و سپس قابل تکثير و ارايه در سطح جهان باشد. اين ارکستر ايراني بايد اين توانايي را داشته باشد که در سطح بين المللي مطرح باشد و کارش در اين سطح ارايه شود. فرض کنيم که در ايران و در زمينهي موسيقي يک نابغه هم به وجود بيايد، او چه ميتواند انجام دهد وقتي يک ارکستر نيست که بتواند کار او را اجرا کند. ما اگر موسيقي کلاسيک ميخواهيم بايد ارکسترهايي در تهران، تبريز، اصفهان و شهرهاي ديگر داشته باشيم. گروه هاي کوچک تر براي اجراي دوئتها، تريوها، کوارتت ها، کوينتت ها داشته باشيم. چند ارکستر مجلسي و يک يا دو ارکستر سمفونيک که بتواند کارها را اجرا کند. موسيقي به فرهنگ و ايجاد يک محيط موسيقي احتياج دارد. ما محيط مناسب براي فرهنگ موسيقي و تولد آهنگساز نداريم. ما موسيقيداناني مطرح چون باغچه بان، ناصحي، استوار، مشايخي، پژمان و بسياري ديگر داريم که کارهاي قابل قبول و قابل ارايه دارند اما تنها يک ارکستر که بايد بيش از حد توان خود کار کند و اين ارکستر را فرسوده مي کند.

اما به نظر مي رسد که در زمينه ي موسيقي کلاسيک در جهان نيز مدت هاست چيز تازه اي بروز نکرده است. فرهنگ جهاني، موسيقي راک و شيوه ي زندگي يکسان در اکثر نقاط جهان باعث شده که بعد از بريتن و زناکيس ديگر آهنگساز مهم و خلاقي در زمينه ي موسيقي کلاسيک متولد نشده است.

چکناواريان: البته آهنگسازان بزرگي در جهان داريم اما زمانه عوض شده است. جوان ها دنبال موسيقي راک و ريتم اند. تلويزيون ها هم شايد به خاطر مسايل اقتصادي، نفوذ تبليغات تجاري، گسترش فرهنگ عمومي رسانه اي و عوامل ديگر همين نوع زندگي و موسيقي يکدست و فرهنگ پاپ را ترويج ميکنند.

ناصري: اين نظر درست نيست، آهنگسازان بزرگ و خوبي در همه جاي دنيا هست اما يک شکل اصلي به وجود آمده که در همه جاي دنيا موسيقي به چيزي مصرفي بدل شده است. موسيقي در گذشته يک هنر و فرهنگ بود، اما اکنون به عنوان چيزي روزمره مصرف مي شود، درست مثل همبرگر.

اما ما در ايران در حال شکل دادن يک فرهنگ موسيقي هستيم. جوانان با استعدادي داريم که تازه راه افتاده اند. اما موسيقي ايراني جنبه هاي مختلف دارد که همه ي آنها قابل ارايه است. وقتي ما «حاج قربان» دو تار نواز را به جشنواره ي آوينيون برديم، کار به جايي رسيد که اغلب برنامه هاي ديگر تعطيل شد. شنوندگان دقايقي به پا خاستند و کف مي زدند. از حاج قربان خواستند که بماند و بنوازد. حاج قربان مي گفت که من زيره کاشته ام و بايد يک آب ديگر به زيره ام بدهم! و گرنه کشت امسال خراب مي شود. اما اگر موسيقي ما تا اين حد براي غربي ها جاذبه دارد به اين دليل است که اين موسيقي عمق دارد و شنونده ي خارجي با ديد فرهنگي به آن نگاه مي کند و نه به عنوان موسيقي تفريحي و مصرفي.

اين که آقاي چکناواريان مي گويند در ارمنستان ربع پرده را حذف کردند بحثي است مفصل اما حقيقت اين است که ما در موسيقي خود فواصلي داريم که سازهاي غربي براي نواختن آنها ميزان و درست نشده اند. بسياري از اين سازها قادر نيستند اين فواصل را اجرا کنند. در چکسلواکي هنرمندي به نام آلويش هابا مطرح شد. دولت چکسلواکي کمک کرد و براي او ساز مخصوص ساختند. پيانو، ارگ و کلارنيت ساختند که با اندازه ها، معيارها و فواصل مورد نظر او همخواني و همنوايي داشت که او بتواند فواصل کوچک تر، حتي ربع پرده را بنوازد. البته اين موسيقي لابراتوري است و نميتواند تداوم پيدا کند. موسيقي بايد با زندگي مردم همراه باشد.

١٠ سال است که به عنوان رهبر دايمي ارکستر سمفونيک تهران، با اين ارکستر کار مي کنم اما وقتي مي خواستيم با همين ارکستر بعضي از آثار را اجرا کنيم به علت ضعف و نداشتن نوازندهي متخصص و با تجربه براي بعضي از سازها مجبور شديم نوازنده هايي را از نقاط ديگر دعوت و استخدام کنيم. اگر کنسرواتور داشته باشيم و سالي مثلا ١٠ نوازنده ي کلارنيت تربيت کنيم، تنها براي چهار نفر در ارکستر جا وجود دارد. امکان جذب ٦ نفر ديگر نيست. نوازنده محل زندگي، وضعيت شغلي، کار ثابت و دايمي مي خواهد. به ارکسترهاي متعدد نياز هست که ما در حال حاضر نداريم. دولت بايد پشتيباني و حمايت کند. زماني کاردار شوروي سابق به من مي گفت که اگر دولت شوروي اراده کند ميتواند براي همه ي شهرهاي ايران ارکستر سمفونيک درست کند. اين حرف بزرگ و سنگيني بود ولي راست ميگفت. وقتي به آنجا سفر کردم دريافتم که او حقيقت را ميگويد. يک هفته در ارمنستان بودم و هر شب دو کنسرت اجرا ميشد.

ما در ايران همين يک ارکستر سمفونيک را داريم. آقاي پژمان آهنگساز خوبي ست و کارهايي قابل اعتنا براي ارکستر مي نويسد. اما اگر قرار باشد کاري از او را اين ارکستر اجرا کند، چه ميزان نيرو و زمان بايد صرف شود تا اين کار به مرحله ي اجرا برسد؟ تازه در صورت موفقيت تکليف بقيه ي آهنگسازان چيست؟ ارکسترهاي متعدد و قوي تري لازم است. کنسرواتوار ما سال ها فعاليت نداشته است. ما تنها يک تالار وحدت را داريم که مناسب اجراي اين گونه برنامه هاست که تنها به اندازه ي ٨٠٠ نفر گنجايش دارد. در حالي که تهران ٨ ميليون نفرجمعيت دارد. حتي اگر يک صد هزارم اين افراد هم علاقه مند به اين نوع موسيقي باشند بايد دست کم ١٠ تالار شبيه اين داشته باشيم. نميشود هر شب برنامه اجرا کرد. اين ارکستر را خسته ميکند. نوازنده فرسوده ميشود و خلاقيتش را از دست ميدهد.

به خاطر همين عوامل است که ما در سطح استاندارد نيستيم. آهنگساز و هنرمند داريم اما قابليت و توانايي ارايه ي کارهاي آنها را نداريم. گفت و گوي تمدن ها به امکانات، وسيله، زبان مشترک و کار و کوشش نياز دارد. ما تنها مي توانيم برا ساس موسيقي مقامي، سنتي و ملي خود در جهان کسب اعتبار کنيم. اما توان ما و ارکستر ما براي ارتباط بين الملل ناچيز و محدود است.

تماشاگر رهایی‌یافته

اک رانسیر

مترجم : رویا منجم

منبع : مجله آرت فروم ، مارس 2007
ژاک رانسیر، استاد فلسفه ی دانشگاه پاریس 8 است.
تماشاگر رهایی‌یافته اول بار به زبان انگلیسی در بازگشایی پنجمین فرهنگستان بین‌المللی تابستانی هنرها در فرانکفورت در 20 اوت 2004 ارائه شد.


Photo by: Hedric Speck

نام این سخنرانی را من تماشاگر رهایی‌یافته گذاشته‌ام. بنا به درک من، یک عنوان همیشه یک کشاکش است. این پیش فرض را در خود دارد که بیانی منطقی است، که میان اصطلاحات جداگانه پیوندی وجود دارد، و در ضمن به این معناست که این پیوند، میان مفاهیم، پرسش‌ها و نظریه‌هایی وجود دارد که در نگاه اول به نظر می‌رسد هیچ رابطه ی مستقیمی با هم ندارند. از نظری هم این عنوان بیانگر سردرگمی من در زمانی است که مارتن اسپانگبرگ Marten Spangberg از من دعوت کرد که سخنرانی‌‌ای را ایراد کنم که باید “نت کلیدی” این فرهنگستان می بود. گفت که به دلیل تاثیری که کتاب من آموزگار نادان مدرسه (Le Maitre ignorant) (1987) روی او گذاشته بود می‌خواهد که من مجموعه ی تفکرات خود را در باره ی “تماشا‌گری” (Spectatorsphip) در آنجا مطرح کنم. از خود می‌پرسیدم چه پیوندی می‌تواند میان علت و معلول باشد. این فرهنگستانی است که کسانی را که در دنیای هنر، نمایش و اجرا فعال هستند دور هم جمع می‌کند تا موضوع تماشاگری امروزی را بررسی کنند. آموزگار نادان مدرسه تأملاتی در باره ی نظریه ی عجیب و غریب و سرنوشت غریب ژوزف ژاکوتوJoseph Jacotot ،‌ استاد فرانسوی اوایل سده ی‌ نوزدهم بود که دنیای فرهنگستانی را با این گفته به ناآرامی کشاند که شخصی نادان می‌تواند آنچه را که خودش نمی‌داند به شخص نادان دیگری بیاموزد، و از این راه، منادی برابری عقل وهوش شد و فراخوان رهایی روشنفکرانه از دریافت خردمندی از راه آموزش و پرورش طبقات پائین. نظریه ی ‌او در اواسط سده ی نوزدهم به باد فراموشی سپرده شد. احیای آن در سال های 1980 به نظرم لازم آمد تا بحث در باره ی آموزش و پرورش و مخاطرات سیاسی آن را بار دیگر به جریان اندازد. اما مردی که دنیای هنری‌اش را می‌توان با دموستن، راسین و پوسن نمادپردازی کرد چه فایده‌ای می‌توانست برای گفت‌وگوی معاصر هنری داشته باشد؟

با تفکر بیشتر به نظرم رسید که نفس فاصله، فقدان رابطه ی روشن میان نظریه ی ژاکوتو و موضوع امروز تماشاگری می‌تواند اتفاق خوبی باشد. می‌تواند فرصتی برای جداکردن ریشه‌ای افکار خود از آن پیش‌فرض‌های نظری و سیاسی باشد که هنوز در بیشتر بحث ها در باره ی تئاتر، اجرا و تماشاگری حتی با نقاب پست‌مدرن، بیرون می‌زند. این تاثیر را گرفتم که این امکان به واقع وجود داشت که درک و مفهومی به این رابطه ببخشد به شرطی که بکوشیم شبکه ی پیش ‌فرض هایی را کنار هم بگذاریم که در بحث در باره ی رابطه ی میان هنر و سیاست، موضوع تماشاگری را در تقاطعی استراتژیک قرار می‌دهد و طرح الگوی تفکر گسترده‌تری را بریزیم که مدت هاست چارچوب موضوعات سیاسی پیرامون تئاتر و “تماشایی”spectacle) ) شده است (و من این اصطلاحات را در اینجا به مفهوم گسترده ی آنها به کار می‌برم تا شامل رقص، اجرا، و تمامی انواع موضوعات تماشایی شود که بازیگران در مقابل جمع تماشاگران اجرا می‌کنند).

رد پای بحث ها و جدل های بی‌شماری که تئاتر را در سراسر تاریخ به زیر سؤال برده می‌توان تا رسیدن به تضادی ساده پی گرفت. بیایید آنرا پارادکس تماشاگر بنامیم، پارادکسی که می‌توان ثابت کرد که از پارادکس معروف بازیگر حیاتی‌تر است و آنرا می‌توان به ساده‌ترین شکل خلاصه کرد. هیچ تئاتری بدون تماشاگر وجود ندارد (حتی به صورت یک تماشاگر واحد پنهان مانند اجرای Le Fils naturel دیدرو (1757). اما تماشاگری چیز بدی است. تماشاگر بودن به معنای نگاه کردن به تماشایی است. و نگاه کردن به دو دلیل کار بدی است. اول آنکه نگاه کردن، قطبِ متضادِ دانستن گرفته می‌شود. به معنای ایستادن در مقابل نمود بدون اطلاع از شرایط تولید آن نمود یا واقعیتی که در پشت آن نهفته است. دوم، نگاه کردن، قطبِ متضادِ عمل کردن گرفته می‌شود. کسی که به تماشایی نگاه می‌کند بی‌حرکت در محل نشستن خود باقی می‌ماند، و قدرتی برای دخالت ندارد. تماشاگر بودن به معنای منفعل بودن است. تماشاگر از گنجایش دانستن درست به همان سان جدا شده که از امکانِ عمل کردن جدا شده است.

از این تشخیص می‌توان دو نتیجه ی متضاد گرفت. اول آنکه تئاتر در کل چیز بدی است، که صحنه ی توهم و انفعال است، که باید به سود چیزی که ممنوع می‌کند، یعنی دانش و معرفت و عمل، کنار گذاشته شود ـ عمل دانستن و عملی که با راهنمایی دانش و معرفت انجام می‌پذیرد. این نتیجه‌ای است که افلاطون مدتها پیش به آن رسید: تئاتر جایی است که مردمان نادان به آن دعوت می‌شود تا به تماشای انسان های رنج‌کش بنشینند. آنچه روی صحنه می‌گذرد، عاطفه‌ای رقت‌انگیز، تجلی نوعی بیماری است، بیماری آرزو و درد که چیزی جز تقسیم ذهن به دست خود به دلیلِ نداشتن دانش و معرفت نیست. “عمل” تئاتر چیزی جز انتقال آن بیماری از راه نوع دیگری از بیماری نیست، بیماری بصیرتvision تجربی که به سایه‌ها می‌نگرد. تئاتر انتقال نادانی است که از راه رسانه ی نادانی که همان توهم بینایی است، آدم ها را بیمار می‌کند. بنابراین یک اجتماع خوب، اجتماعی است که اجازه ی واسطه‌گری به تئاتر نمی‌دهد، اجتماعی است که خوبی‌ها و محاسن جمعی‌ آن مستقیماً در نگرش های زنده ی شرکت‌کنندگانِ آن جاداده شده است.

به نظر می‌رسد این نتیجه‌گیری منطقی‌تری برای مسئله است. با این حال، می‌دانیم که اغلب چنین نتیجه‌‌ای گرفته نمی‌شود. رایج‌ترین نتیجه‌گیری این است: تماشاگری اصل تئاتر است، و تماشاگری کار بدی است. بنابراین، به تئاتری جدید نیاز است، تئاتری بدون تماشاگری. به تئاتری نیاز است که رابطه ی چشمی ـ که معنای ضمنی واژه ی ” تئاترون” است ـ تابع رابطه ی دیگری می‌شود که معنای ضمنی واژه ی نمایش (درام) است. معنای نمایش عمل است. تئاتر جایی است که تن‌هایی زنده، عملی را به واقع در مقابل تن‌های زنده ی دیگری اجرا می‌کنند. گروه دوم ممکن است از قدرت های خود دست شسته باشند. اما این قدرت در اجرای گروه اول به دست آورده می‌شود، در عقل و هوشی که آنرا می‌سازد، در انرژی‌ای که انتقال می‌دهد. معنای درست تئاتر باید دلالت بر آن عمل داشته باشد. تئاتر باید به جوهر درستش بازگردانده شود که با چیزی که معمولا به صورت تئاتر شناخته می‌شود، تعارض دارد. چیزی که باید دنبال شود، تئاتری بدون تماشاگر است، تئاتری است که تماشاگران دیگر تماشاگر نیستند، جایی است که به جای آنکه محسور تصاویر شوند، چیز بیاموزند و به جای آنکه بینندگان منفعلی باشند، شرکت‌کنندگان فعالی در اجرایی جمعی ‌شوند.

این چرخش به دو صورت فهمیده شده که در اصل در تضاد با یکدیگرند، هر چند اغلب در اجرای تئاتری و در مشروعیت بخشیدن به آن با هم ترکیب شده‌اند. از سویی تماشاگر باید از انفعال اش که محسور نمودی می‌شود که در مقابل او ایستاده، آزاد شود و خود را با شخصیت های روی صحنه شناسایی کند. باید با منظره ی چیزی غریب روبه‌رو شود که به صورت چیستانی در مقابلش ایستاده و از او می‌طلبد که دلیل غرابت آنرا بررسی کند. باید به او فشار آورده شود تا نقش بیننده ی منفعل را رها کند و به جای آن نقش دانشمندی را بازی کند که به مشاهده ی پدیده‌ها می‌پردازد و علت آنها را جست‌وجو می‌کند. از سوی دیگر، تماشاگر باید از ایفای نقش مشاهده‌گر صرف بپرهیزد که در مقابل منظره‌ای دور بی‌حرکت می‌ماند و تحت تاثیر قرار نمی‌گیرد. باید از استادی و زبردستی فریبنده‌اش گسسته و به قدرت جادویی عمل نمایشی کشیده شود، به جایی که امتیاز ایفای نقش بیننده‌ای منطقی را با تجربه ی به تملک درآوردن انرژی های به راستی حیاتی تئاتر مبادله ‌کند.

ما این دو نگرش سرمشق‌گونه را که با تئاتر حماسی برشت1 و تئاتر سنگدلی آرتو2 نمادپردازی می‌شود به رسمیت می‌شناسیم. از سویی، تماشاگر باید فاصله ی بیشتری بگیرد و از سویی باید هر فاصله‌ای را از دست بدهد. از سویی باید روش نگریستن‌ خود را با روش بهتری عوض کند، از سوی دیگر، باید جایگاه بینننده را رها کند. پروژه ی اصلاح تناتر پیوسته میان این دو قطب پرس‌وجو با حفظ فاصله و درخودگیری حیاتی، در نوسان بوده است. معنایش این است که پیش‌فرض های پشتیبانی ‌کننده ی جست‌وجوی تئاتر جدید همان‌هایی است که از برکناری آن پشتیبانی می‌کند. اصلاح‌گران تئاتر در واقع اصطلاحات مجادلات افلاطون را حفظ کردند، و با وام‌گیری از افلاطون‌گرایی، آنها را با برداشت دیگری از تئاتر، آرایشی دوباره دادند. افلاطون میان اجتماع شاعرانه و دمکراتیک تئاتر و اجتماعی “حقیقی” تضاد قائل بود: اجتماعی رقص‌آرا choreographic)) که در آن هیچ‌کس به صورت تماشاگری بی‌حرکت باقی نمی‌ماند و همه بنا به ضرب‌آهنگ مشترکی که تناسبات ریاضی آنرا تعیین می‌کند، به جنبش درمی‌آیند.

اصلاح‌گران تئاتر، ستیز افلاطونی میان choreia (حرکات غیرارادی) و theater (نمایش) را به صورت ستیز میان جوهر به راستی زنده ی تئاتر و شبیه‌سازی “تماشایی”simulacrum of spectacle از نو به صحنه کشاندند. به دنبال آن تئاتر جایی شد که تماشاگری منفعل باید به ضدش تبدیل می‌شد ـ به کالبد زنده ی اجتماعی که اصل خود را به اجرا درمی‌آورد. در این بیانیه ی فرهنگستان از هدف و مقصود، چیزی که می‌خوانیم این است که “تئاتر تنها مکان روبه‌رویی مستقیم مخاطب با خودش به صورت جمع، باقی می‌ماند.” می‌توانیم معنای محدودکننده‌تری به این جمله بدهیم که صرفاً مخاطب جمعی تئاتر را با بینندگان منفردی که به نمایشگاه می‌روند یا جمع صرف افرادی که فیلمی را تماشا می‌کنند، مقابل هم قرار می‌دهد. اما روشن است که معنایی بسیار بیشتر دارد. به این معناست که “تئاتر” نامی برای انگاره ی اجتماع به صورت کالبدی زنده باقی می‌ماند. انگاره ی اجتماع به صورت حضور خود در ستیز با فاصله ی بازنمودrepresentation) ) را می‌رساند.

از زمان رمانتیسیسم آلمان، مفهوم تئاتر با انگاره ی اجتماعی زنده تداعی می‌شود. تئاتر به صورت شکلی از بنیه ی زیبایی‌شناسانه ـ یعنی وضعیت فیزیکی حسی – اجتماع ظاهر می‌شد؛ اجتماع به صورت شیوه ی اشغال زمان و فضا، به صورت مجموعه‌ای از حرکات اشاره‌ای و نگرش های زنده‌ای که در مقابل هر نوع شکل و نهاد سیاسی می‌ایستد؛ اجتماع به صورت کالبد اجراکننده به جای دستگاهی از قالب ها و قواعد. به این ترتیب، تئاتر با برداشت رمانتیک انقلاب زیبایی‌شناسانه تداعی می‌شد: انگاره ی انقلابی که نه تنها قوانین و نهادها را تغییر می‌دهد، بلکه قالب های حسی تجربه ی انسانی را هم دگرگون می‌کند. بنابراین، اصلاح تئاتر به معنای احیای اصالتauthenticity آن به عنوان تجمع یا آیینی از اجتماع بود. تئاتر به عنوان تجمع، جایی که مردم در آن از وضعیت خود آگاه می‌شوند و درباره ی منافع خود به بحث می‌نشینند، تعریفی است که حتماً برشت از پی اروین پیسکاتورPiscator می‌داد. آرتو هم حتماً می‌گفت تئاتر آیینی است که طی آن تملک اجتماع بر انرژی هایش به آن بازگردانده می‌شود. اگر تئاتر مترادف اجتماعی راستین در نظر گرفته شود، کالبد زنده ی اجتماع در مقابل توهم تقلیدmimesis، آن‌گاه عجیب نیست که پرده ی نظری (تئوریک) پشت صحنه ی تلاش برای احیای جوهر راستین تئاتر، نقد تماشایی را در خود داشته باشد.

جوهر تماشایی در نظریه ی گی دبورGuy Debord چیست؟ احوال ظاهری. تماشایی، سلطنت و پادشاهی بینایی است. معنای بینایی احوال ظاهری است. دراین صورت احوال ظاهری به معنای سلب مالکیت از وجود خویش است. دبور می‌گوید: “هر چه انسان بیشتر بیندیشد، کمتر وجود دارد.” به نظر گفته‌ای ضد افلاطونی است. در واقع، منبع اصلی نقد تماشایی، نقد دین فوئرباخ است. چیزی است که این نقد را حفظ می‌کند ـ از جمله انگاره ی رمانتیک حقیقت به عنوان جزیی جدایی‌ناپذیر. اما این انگاره خود همسو با بی‌اعتبارکردن افلاطونی تصویر تقلیدی است. تفکری را که دبور نفی می‌کند، تفکر تئاتری یا تقلیدی است، تفکر رنجی که ناشی از تقسیم و جدایی است. دبورد می‌نویسد: “جدایی، آلفا و امگای تماشایی است.” در این طرح، چیزی که انسان به آن خیره می‌شود، فعالیتی است که از او دزیده شده است؛ و جوهری که به زور از او جدا شده است، از او بیگانه شده، با او دشمنی یافته، تا دنیای جمعی را که واقعیتش چیزی جز سلب مالکیت انسان بر خودش نیست ، جبران کند.

از این دیدگاه، تضادی میان جست و جوی تئاتری که بتواند به جوهر راستین خود تحقق بخشد و نقد تماشایی وجود ندارد. تئاتر “خوب” به صورت تئاتری مطرح می‌شود که بساط واقعیت مجزای خود را تنها برای این پهن می‌کند تا آنرا سرکوب و قالب تئاتری را به قالب زندگی اجتماع تبدیل کند. پارادکس تماشاگر بخشی از مزاج و گرایش روشنفکرانه است که حتی در نام تئاتر، در همسویی با برکناری افلاطونی تئاتر دیده می‌شود. این چارچوب پیرامون تعدادی انگاره ی هسته‌ای ساخته شده که لازم است به زیر سؤال برده شوند. منظورم کل مجموعه ی روابطی است که بر برابری های کلیدی وتضادهای کلیدی استوار است: برابری تئاتر و اجتماع، برابری دیدن و انفعال، احوال ظاهری و جدایی، میانجی‌گری و شبیه‌سازی، تضاد جمع و فرد، تصویر و واقعیت زنده، فعالیت و انفعال، تملک خود و از خود بیگانگی.

این مجموعه ی برابری ها و تضادها، در همان جهت هنر نمایش‌نامه‌نویسی نیرنگ‌آمیز گناه و رستگاری پیش می‌رود. تئاتر محکوم می‌شود که تماشاگران را در تضاد با جوهرش منفعل می ‌کند، جوهری که گفته می‌شود از فعال بودن خود اجتماع تشکیل می‌شود. در نتیجه، این وظیفه را برای خود می‌گذارد تا اثرش را وارونه کند و با بازگرداندن خودآگاهی یا فعال بودن به تماشاگران، گناهش را جبران کند. به این ترتیب، صحنه ی‌ تئاتر و اجرای تئاتری، میانجی‌گری ناپدید شونده ی شرارت تماشایی و فضیلت تئاتر راستین می‌شود. آنها اجراهایی را برای مخاطب جمعی به نمایش می‌گذارند که قصدش این آموزش به تماشاگران است که چگونه می‌توانند دست از تماشاگر بودن بکشند و اجراکننده ی فعالیت جمعی شوند. یا بنا به سرمشق (پارادیگم) برشتی، میانجی‌گری تئاتر، مخاطب را از وضعیت اجتماعی که تئاتر خود بر آن تکیه دارد، آگاه می‌کند، و در نتیجه مخاطب را به عمل برمی‌انگیزاند. یا بنا به الگوی آرتویی، باعث می‌شود آنها وضعیت تماشاگر را رها کنند: درحالی‌ که دیگر در مقابل تماشایی ننشسته‌اند، و در عوض با اجرا محاط شده‌اند، به دایره ی عملی کشانده می‌شوند که انرژی جمعی‌ را به آنان بازمی‌گرداند. در هر دو حالت، تئاتر نوعی میانجی‌گری خودسرکوب‌کننده است.

این جایی است که توصیف‌ها و قضایای رهایی روشنفکرانه وارد تصویر می‌شود و به ما در قالب ریزی دوباره ی آن کمک می‌کند. روشن است که انگاره ی میانجی‌‌گری خودسرکوب‌‌کننده برای ما بسیار شناخته شده است. درست همان روندی است که گمان می‌رود در رابطه ی آموزشی روی می‌دهد. در روند آموزش، نقش معلم به این صورت مطرح می‌شود که فاصله ی میان دانش خود و نادانی نادان را سرکوب می‌کند. هدف درس ها و تمرین هایش کاهش مداوم شکاف میان دانش و نادانی است. متأسفانه، برای کاهش شکاف، او باید آنرا مرتب از نو برقرار کند. برای جایگزین کردن نادانی با دانش کافی، همیشه باید یک گام جلوتر از شاگردان نادانی باشد که در حال از دست دادن نادانی‌ خویش هستند. دلیلش ساده است: در الگوی آموزشی، فرد نادان نه تنها کسی است که نمی‌داند که نمی‌داند، بلکه کسی است که ندانستن چیزی را که نمی‌داند و اینکه چگونه باید آنرا را بداند، نادیده می‌گیرد. استاد فقط کسی نیست که درست همان چیزی را می‌داند که برای نادان ندانسته باقی می‌ماند، بلکه همچنین کسی است که می‌داند چگونه آنرا دانستنی کند، در چه ساعتی و در چه جایی و بنا به چه پیش‌نویسی. از سوی دیگر، آموزش و پرورش به صورت روند انتقال عینی پاره‌ای دانش به دنبال پاره‌ای دیگر، واژه‌ای به دنبال واژه‌ای دیگر، قاعده یا قضیه‌ای به دنبال قضه ای دیگر تدوین شده است. گمان بر این است که این دانش باید به شکلی مستقیم از ذهن استاد یا از صفحه ی کتابی به ذهن شاگرد انتقال یابد. اما این انتقال برابر، دلالت بر رابطه‌ای نابرابر دارد. این تنها استاد است که روش، زمان، و مکان آن انتقال “برابر” را بلد است، چون او چیزی را می‌داند که نادان هرگز نمی‌داند، مگر خود استاد شود، چیزی که مهمتر از دانشی است که انتقال می‌یابد. استاد با فاصله ی دقیق میان نادان و دانش آشنایی دارد. آن فاصله ی آموزشی میان نادانی تعیین شده‌ و دانش تعیین شده در واقع استعاره و قیاس است. استعاره‌ای برای گسست ریشه‌ای میان راه و روش شاگرد نادان و راه و روش استاد، استعاره ی گسست ریشه‌ای میان دو عقل و هوش.

استاد نمی‌تواند نادیده بگیرد که شاگرد به اصطلاح نادانی که در مقابل او می‌نشیند در واقع چیزهای زیادی می‌داند که به تنهایی آموخته، با نگاه کردن و گوش دادن به دنیای پیرامونش، با کشف کردن معنای آنچه دیده و شنیده، با تکرار آنچه به طور اتفاقی دیده و شنیده، با مقایسه ی آنچه کشف می‌کند با آنچه از پیش می‌دانسته و… استاد نمی‌تواند نادیده بگیرد که شاگرد نادان با به کارگیری همین روشها، نوعی شاگردی و کارآموزی در پیش گرفته که پیش‌شرط بقیه است: شاگردی و کارآموزی زبان مادری‌اش. اما برای استاد، این تنها دانش و معرفت نادان است، دانش و معرفت کودکی خردسال که به طور اتفاقی می‌بیند و می‌شنود، مقایسه می‌کند و بر جسب اتفاق حدس می‌زند و مرتب تکرار می‌کند، بی‌آنکه دلیل اثرات آنچه را که مشاهده و بازتولید می‌کند، بفهمد. بنابراین، نقش استاد شکستن روند در تاریکی پی چیزی گشتن و به نتیجه رسیدن و نرسیدن است. آموزش دانش کسی است که می‌داند، آن هم به روش خودش ـ به روش پیش رونده‌ای که با توضیح موضوعات به ترتیبی خاص صورت می‌گیرد، از ساده‌ترین به پیچیده‌ترین و بنا به آنچه شاگرد می‌تواند درک کند، به نسبت سن و سال یا پیش‌زمینه ی اجتماعی و انتظارات اجتماعی، که هر نوع در تاریکی به دنبال چیزی گشتن و تصادف و اتفاق را از پیش پا برمی‌دارد.

دانش و معرفت اولیه‌ای که استاد در تملک دارد “دانش و معرفت نادانی” است. پیش‌فرض گسست ریشه‌ای میان دو شکل عقل و هوش است. از این گذشته دانش و معرفت اولیه‌ای است که او به شاگرد انتقال می‌دهد: دانش و معرفتی که همه چیز آن باید برای شاگرد توضیح داده شود تا او بفهمد، دانش و معرفتی است که شاگرد خود نمی‌تواند به تنهایی درک کند. دانش و معرفتِ بی‌گنجایشی اوست. به این ترتیب، آموزش پیشرونده، اثبات و سنجش بی‌انتهای نقطه ی شروعش یعنی نابرابری است. این سنجش و اثبات بی‌انتهای نابرابری همان چیزی است که ژاکوتو روند خنگ‌کردن می‌نامد. قطب متضاد خنگ‌کردن، رهایی است. رهایی، روند سنجش و اثبات برابری عقل و هوش است. برابری عقل و هوش، برابری تمامی تجلیات عقل و هوش نیست. برابری عقل و هوش در تمامی تجلیاتش است. به این معناست که شکافی میان دو شکل عقل و هوش نیست. جانور انسانی همه چیز را همان‌طور که زبان مادری‌اش را یاد گرفته‌است، می‌آموزد، یاد گرفته است خطر کند و از جنگل چیزها و نشانه‌هایی که او را دربرگرفته، بگذرد تا جای خود را در میان هم‌جنسانش بیابد ـ با مشاهده، مقایسه ی یک چیز با دیگری، یک نشانه با واقعیتی مسلم، یک نشانه با نشانه‌ای دیگر، و تکرار تجربه‌هایی که نخست بر حسب اتفاق با آنها روبه‌رو شده است. اگر شخص “نادانی” که خواندن بلد نیست، تنها یک چیز را از حفظ بداند، حتی اگر دعایی ساده باشد، می‌تواند آن دانش را با چیزی که در باره‌اش چیزی نمی‌داند، مقایسه کند: یعنی با واژه‌های همان دعایی که روی کاغذ نوشته شده است. می‌تواند شباهت چیزی را که نمی‌داند با آنچه را که می‌داند، نشانه‌ به نشانه‌ بیاموزد. ‌این‌کار را در صورتی می‌تواند بکند که در هر گام، چیزی را که در مقابلش است مشاهده کند، بگوید چه دیده و آنچه را به او گفته شده بسنجد. از فرد نادان تا دانشمندی که فرضیه می‌سازد، همیشه عقل و هوشی یک‌سان در کار است: عقل و هوشی که شکل و مقایسه می‌سازد تا ماجراجویی‌های فکری خود را انتقال دهد و چیزی را بفهمد که عقل و هوش دیگری به نوبه ی خود سعی می‌کند به آن انتقال دهد.

این برگردان یا ترجمه ی شاعرانه، اولین شرط هر نوع شاگردی و کارآموزی است. رهایی فکری، به صورتی که ژاکوتو آنرا درک و دریافت کرده به معنای آگاهی و به عمل گذاشتن آن قدرت برابر ترجمه و ضدترجمه است. رهایی دربرگیرنده ی انگاره ی فاصله در مقابل انگاره ی خنگ‌کردن است. جانوران سخنگو، جانوران دوری هستند که می‌کوشند از راه جنگل نشانه‌ها ارتباط برقرار کنند. همین مفهوم فاصله است که “استاد نادان” ـ استادی که نابرابری را نادیده می‌گیرد ـ آموزش می‌دهد. فاصله ی شرارتی نیست که لازم است نابود شود. شرط بهنجار ارتباط است. شکافی نیست که خواهان فردی باشد که در هنر سرکوب آن کارشناس باشد. فاصله‌ای که فرد “نادان” باید آنرا پرکند، شکافِ میان نادانی‌ او و دانش و معرفت استادش نیست؛ فاصله ی میان چیزی است که می‌داند و چیزی که هنوز نمی‌داند، اما می‌تواند به یاری همان روند بیاموزد. برای کمک به شاگرد در پر کردن آن فاصله، لازم نیست “استاد نادان” نادان باشد. فقط لازم است دانش و معرفتش را از استادی‌اش جدا کند. او دانش و معرفت خود را به شاگردانش آموزش نمی‌دهد. به آنان دستور می‌دهد که خطر کنند و وارد جنگل شوند تا آنچه را می‌بینند گزارش کنند، بگویند در باره ی‌ آنچه دیده‌اند چه فکر می‌کنند، درستی و نادرستی‌اش را بسنجند و… چیزی را که او نادیده می‌گیرد، شکاف میان دو عقل و هوش است. پیوستگی دانش و معرفت آنکه می‌داند با نادانی نادان است. هر فاصله‌ای، موضوع رویدادی تصادفی است. هر عمل هوشمندانه‌ای، ریسمانی اتفاقی میان شکلی از نادانی و شکلی از دانش و معرفت می‌بافد. هیچ سلسله‌مراتب اجتماعی نمی‌تواند دلالت بر این مفهوم فاصله داشته باشد.

ارتباط این داستان با پرسش تماشاگر چیست؟ قرار نیست درام‌نویسان امروزی درباره ی حقیقت روابط اجتماعی و بهترین راهِ از میان بردن سلطه، به مخاطب خود توضیح دهند. کافی نیست توهمات خود را از دست دهیم. به عکس، از دست دادن توهمات اغلب باعث می‌شود درام‌نویس یا اجراکنندگان فشار بیشتری به تماشاگر بیاورند: اگر اجرا او را تغییر دهد، اگر او را از نگرش منفعلش دور و به شرکت‌کنندای فعال در دنیای اجتماعی تبدیل کند، آن‌وقت شاید بداند چه باید کرد. این اولین نکته‌ای است که میان اصلاح‌گران تئاتر و آموزگاران خنگ‌کننده مشترک است: انگاره ی شکاف میان دو جایگاه. حتی وقتی درام‌نویس یا اجراکننده نمی‌داند که دلش می‌خواهد تماشاگر چه‌کار کند، دست‌کم می‌داند که تماشاگر باید کاری کند تا از حالت انفعال درآید و فعال شود.

اما چرا همه چیز را وارونه نکنیم؟ چرا فکر نکنیم که در این حالت هم، این درست همان کوشش برای سرکوب کردن فاصله‌ای است که خود فاصله را می‌سازد؟ چرا واقعیت مسلم بی‌حرکت نشستن روی صندلی را با بی‌فعالیتی یکی بگیریم، اگر نه با این پیش‌فرضِ وجودِ شکاف ریشه‌ای میان فعالیت و بی‌فعالیتی؟ چرا “نگاه کردن” را با “انفعال” یکی بگیریم اگر نه با این پیش فرض که نگاه کردن به معنای نگریستن به تصویر یا نمود است، که به معنای جدابودن از واقعیتی است که همیشه در پس تصویر است؟ چرا شنیدن را با انفعال یکی بگیریم، اگر نه با این پیش‌فرض که عمل کردن قطب مخالف حرف زدن است و…؟ تمامی این اضداد ـ نگریستن/دانستن، نگریستن/ عمل کردن، نمود/واقعیت، فعالیت/انفعال ـ چیزی بسی بیشتر از اضداد منطقی است. آنها همان چیزی است که من جدایی معقول، توزیع جایگاه‌ها و گنجایش ها یا بی‌گنجایشی‌های متصل به آن جایگاه‌ها می‌نامم. به کلامی دیگر، همه تمثیل‌های نابرابری‌اند. برای همین است که می‌توانید ارزش هایی را که به هر جایگاه داده شده تغییر دهید، بی‌آنکه معنای خود آن اضداد تغییر کند. برای مثال، می‌توانید جایگاه برتر و پست‌تر را با هم عوض کنید. تماشاگر معمولا اعتباری ندارد، چون کاری نمی‌کند، در حالی‌که اجراکنندگان روی صحنه ـ یا کارگران بیرون ـ کاری با بدن خود می‌کنند. اما به راحتی می‌توان مسائل را بر عکس کرد و گفت معلوم است کسانی که عمل می‌کنند، کسانی که با بدنشان کار می‌کنند پست‌تر از کسانی‌اند که می‌توانند نگاه کنند ـ یعنی کسانی که می‌توانند در باره ی انگاره‌ها بیندیشند، آینده را پیش‌بینی کنند، یا دیدگاهی جهانی از دنیا داشته باشد. جایگاه‌ها را می‌توان عوض کرد، اما ساختار یکسان باقی می‌ماند. در واقع چیزی که مهم است فقط حکم تضاد میان دو مقوله است. جمعیتی است که نمی‌تواند کاری را کند که جمعیت دیگر می‌کند. در یک سو گنجایش و در سوی دیگر بی‌گنجایشی است.

رهایی، از اصلی متضاد آغاز می‌شود، از اصل برابری، از جایی آغاز می‌شود که ما تضاد میان نگاه کردن و عمل کردن را کنار بگذاریم و به این درک برسیم که توزیع قابل‌‌رؤیت، خود بخشی از پیکربندی سلطه‌جویی و سلطه‌پذیری است. رهایی زمانی آغاز می‌شود که ما دریابیم نگاه کردن هم عملی است که آن توزیع را تایید یا تعدیل می‌کند و آن “دنیای تعبیرکننده‌” راه دگرگون کردن و پیکربندی دوباره ی آن است. تماشاگر فعال است، درست مثل دانشجو یا دانشمند: مشاهده می‌کند، انتخاب می‌کند، تعبیر می‌کند. چیزی را که مشاهده می‌کند با چیزهای زیادی که در صحنه‌های دیگر، در انواع دیگری از فضاها دیده پیوند می‌زند. شعر خود را با شعری که در مقابلش اجرا می‌شود، می‌سازد. در اجرا مشارکت می‌کند اگر بتواند داستان خودش را در باره ی داستانی که در مقابلش است بگوید. یا اگر بتواند اجرا را از اجرا درآورد ـ برای مثال، انرژی تنانه(corporeal) را که قرار است اینجا اکنون را انتقال دهد انکار کند، و با پیوند زدن آن با چیزی که در کتابی خوانده یا خوابش را دیده، با چیزی که زندگی یا تجسم کرده، آنرا به تصویر صرف تبدیل کند. این‌ها بینندگان دور و تعبیرکنندگان چیزی هستند که در مقابلشان اجرا می‌شود به اجرا به میزان فاصله‌ای که با آن دارند، توجه می‌کنند.

این کلید دوم است: تماشاگران تا آنجا چیزی را می‌بینند، احساس می‌کنند و می‌فهمند که شعرهای خود را به همان صورتی می‌سازند که شاعران، بازیگران، رقصنده‌ها یا اجراکنندگان ساخته‌اند. درام‌نویس دوست دارد آنها این چیز را ببینند، آن احساس را احساس کنند، این درس را از چیزی که می‌بینند، بیاموزند و به دنبال آنچه دیده‌اند،‌احساس کرده‌اند و فهمیده‌اند، وارد آن عمل شوند. درام‌نویس از همان پیش‌فرضی شروع می‌کند که استاد خنگ‌کننده: یعنی پیش‌فرض انتقال برابر و تحریف‌نشده. استاد از قبل فرض می‌کند که آنچه دانشجو می‌آموزد همان‌ چیزی است که او درس می‌دهد. این برداشت استاد از انتقال است: چیزی در یک سو، در یک ذهن یا بدن است ـ یک دانش و معرفت، یک گنجایش، یک انرژی ـ که باید به سوی دیگر، به ذهن یا جسم دیگر انتقال یابد. پیش‌فرض این است که روند فراگیری صرفاً معلول علتش – آموزش ـ نیست، بلکه انتقال علت است: چیزی که دانشجو می‌آموزد، دانش و معرفت استاد است. یکی گرفتن علت و معلول، اصل خنگ کردن است. به عکس، اصل رهایی، جدا کردن علت و معلول است. تضاد استاد نادان در اینجا نهفته است. شاگرد استاد نادان چیزی را که استادش نمی‌داند یاد می‌گیرد، زیرا استادش به او دستور می‌دهد به دنبال چیزی بگردد و هر چیزی را که در طول راه کشف می‌کند، بازگو کند، در حالی‌که استاد مشخص می‌کند که آیا او دارد به واقع به دنبال آن می‌گردد یا نه. دانشجو چیزی را به صورت معلول استادی استادش می‌آموزد. اما دانش و معرفت استادش را نمی‌آموزد.

درام‌نویس و اجراکننده نمی‌خواهند چیزی “بیاموزند.” در واقع، این‌روزها در استفاده از صحنه به صورت راهی برای آموزش، کمی محتاط هستند. فقط می‌خواهند شکلی از هشیاری، یا نیروی احساس یا عملی را به وجود آورند. اما با این حال این فرض آنان است که چیزی که احساس یا فهمیده می‌شود همان چیزی است که آنها در نوشته یا اجرای خود گذاشته‌اند. پیش‌فرضشان برابری ـ به معنای همگنی ـ علت و معلول است. همان‌طور که می‌دانیم، این برابری بر مبنای نابرابری استوار است. بر مبنای این پیش‌فرض که دانش و معرفتی درست و آدابی درست، از لحاظ “فاصله” و راه سرکوب آن وجود دارد. حال این فاصله دو قالب به خود می‌گیرد. یکی فاصله ی میان اجراکننده و تماشاگر است. اما فاصله‌ای هم درونزادی خود اجراست، تا آنجا که “تماشایی”(spectacle) میانجی‌گرانه‌ای است که میان انگاره ی هنرمند و احساس و تعبیر تماشاگر قرار دارد. این تماشایی اصطلاح سوم است که دو اصطلاح دیگر می‌توانند به آن اشاره کنند، اما از هر نوع انتقال “برابر” یا “تحریف نشده‌ای” جلوگیری می‌کند. میانجی‌گری میان آنهاست و آن میانجی‌گری اصطلاح سوم در روند رهایی فکری حیاتی است. برای جلوگیری از خنگ‌کردن باید چیزی میان استاد و شاگرد باشد. همان چیزی که آنها را به هم پیوند می‌زند، آنها را از هم جدا می‌کند. ژاکوتو کتاب را میانجی قرار می‌دهد. کتاب چیزی مادی است، هم با استاد بیگانه است و هم با دانش‌آموز که از راهش، آنها می‌توانند بسنجند که دانش‌آموز چه دیده، چه گزارشی در باره‌اش داده، در باره ی گزارشی که داده چه فکری دارد.

این گفته بدین معناست که نمونه و سرمشق رهایی فکری به روشنی با انگاره ی دیگری از رهایی که اصلاح تئاتر اغلب بر اساس آن استوار است، در تضاد است ـ انگاره ی رهایی به عنوان تملک دوباره ی خودی که در روند جدایی گم شده است. نقد دبوری تماشایی هنوز بر اساس تفکر فوئرباخی، بازنمایی به عنوان بیگانگی از خود است: با طرح دنیای آسمانی که دنیای واقعی انسانی تابع آن شده است، انسان جوهرش را از خودش پاره کرده. به همین سان، جوهر فعالیت انسانی، به دلیل بیرونی بودن تماشایی، از ما دور و بیگانه شده است. به این ترتیب میانجی‌گری “اصطلاح سوم” به صورت نمونه ی جدایی، سلب مالکیت و خیانت ظاهر می‌شود. انگاره ی تئاتری که دلالت به آن انگاره ی تماشایی داشته باشد، بیرونی بودنِ صحنه را به صورت نوعی حالت گذرایی که باید از آن گذشته شود، درک می‌کند. سرکوب آن بیرونی بودن، به این ترتیب “هدف” telos اجرا می‌شود. چنین برنامه‌ای می‌طلبد که تماشاگران روی صحنه باشند و اجراکنندگان در تالار. می‌طلبد که تفاوت میان دو فضا از میان برداشته شود، که اجرا هر جایی به جز در تئاتر صورت بگیرد. مسلم است که بسیاری از پیشرفت های اجرای تئاتری نتیجه ی در هم شکستن توزیع سنتی مکان‌ها ( به مفهوم مکان و نقش) بوده است. اما “بازتوزیع” مکان ها یک چیز است و این مطالبه که تئاتر، به گردهم‌آیی اجتماعی جدانشده، به عنوان جوهرش دست یابد، چیزی دیگر است. اولی دربرگیرنده ی اختراع اشکال جدید ماجراجویی فکری است؛ دومی دربرگیرنده ی شکل جدیدی از واگذاری افلاطونی کالبدها به مکان مناسبشان ـ یعنی به مکان “جمعی‌شان”- است.

این پیش‌فرض که مخالف میانجی‌گری است با پیش‌فرض سومی پیوند دارد؛ با این پیش‌فرض که جوهر تئاتر، جوهر اجتماع است. فرض بر این است که تماشاگر زمانی به رهایی می‌رسد که دیگر فرد نباشد، زمانی‌که جایگاه عضوی از اجتماع را از نو به دست آورده باشد، وقتی با سیلاب انرژی جمعی کشیده شود یا به جایگاه شهروندی هدایت شود که به عنوان عضوی از جمع عمل می‌کند. هر چه درام‌نویس در باره ی آنچه تماشاگران باید در مقام جمع انجام دهند کمتر بداند، بیش تر می‌داند که آنها باید به جمع تبدیل شوند، تجمع صرف خود را به اجتماعی که در اصل هستند، تبدیل کنند. به نظرم دیگر زمان آن رسیده که انگاره ی تئاتر به مثابه ی مکانی به خصوص و اشتراکی(communitarian) به زیر سؤال بریم. دلیل آنکه تئاتر چنین مکانی فرض می‌شود این است که روی صحنه، کالبدهای واقعی زنده‌ برای مردمی دست به اجرا می‌زنند که از لحاظ فیزیکی با هم در همان مکان قرار دارند. به این ترتیب، فرض بر این است که حس منحصربه‌فردی از اجتماع به دست می‌دهد که به شکل ریشه‌ای، با وضعیتی که بیننده ای تلویزیون تماشا می‌کند یا سینماروهایی که در مقابل تصاویر فرافکنده شده بدون کالبد می‌نشینند، تفاوت دارد. هر اندازه هم که ممکن است غریب به نظر برسد، استفاده ی گسترده از تصاویر و انواع رسانه‌ها در اجراهای تئاتری، بازهم این پیش‌فرض را به زیر سؤال نبرده است. ممکن است تصاویر جای کالبدهای زنده را در اجرا بگیرند، اما تا زمانی‌که تماشاگران آنجا جمع شوند، جوهر زنده و اشتراکی تئاتر، در ظاهر حفظ می‌شود. بنابراین فرار از این پرسش به نظر غیرممکن است که: چه اتفاق خاصی میان تماشاگران تئاتر می‌افتد که در هیچ جای دیگری روی نمی‌دهد؟ آیا چیزی با تعامل بیشتر یا جمعی‌تری میان آنان اتفاق می‌افتد که برای افرادی که همان نمایش را همزمان درتلویزیون می‌بینند، روی نمی‌دهد؟

به نظر من این “چیزی” جز این پیش‌فرض نیست که تئاتر، امری اشتراکی در خود و به خودی خود است. این پیش‌فرض که معنای “تئاتر” چیست، همیشه جلوتر از اجرا مطرح می‌شود و ماقبل اثرات واقعی‌اش قرار می‌گیرد. اما در تئاتر، یا در مقابل اجرا، درست مثل موزه، مدرسه، یا خیابان، فقط افرادی وجود دارند که راهشان را از میان جنگل کلمات، اعمال و چیزهایی که در مقابل یا اطرافشان وجود دارند، چون رشته‌ای به هم می‌بافند. قدرت جمعی که میان این تماشاگران مشترک است، وضعیت اعضای کالبدی جمعی نیست. نوع خاصی از تعامل هم نیست. قدرت ترجمه کردن چیزی که می‌بینند به شیوه ی خودشان است. قدرت پیوند زدن آن با ماجراجویی فکری است که هریک از آنها را تا آنجا که مسیرش با مسیرهای دیگران متفاوت باشد، شبیه دیگران می‌کند. قدرت مشترک، قدرت برابری عقل و هوش‌هاست. این قدرت، درست تا آنجا افراد را به هم پیوند می‌زند که آنان را جدا از هم نگاه می‌دارد؛ قدرتی است که هر کدام از ما به یک‌میزان در تملک داریم تا راه خود را در دنیا برویم. آنچه از راه اجراهای ما باید به آزمون گذاشته شود ـ خواه در آموزش و خواه در عمل، سخن‌گفتن، نوشتن، هنرسازی و … ـ گنجایش گردهم‌آمدن یک جمع نیست، بلکه گنجایش گمنام‌هاست،‌ یعنی گنجایشی که هرکس را با دیگری برابر می‌کند. این گنجایش از راه فاصله‌های غیرقابل پیش‌بینی و کاهش‌ناپذیر عمل می‌کند. از راه بازی غیرقابل پیش‌بینی و کاهش‌ناپذیر پیوستگی‌ها و جدایی‌ها.

اصل “رهایی تماشاگر” که به معنای هر کدام از ما در مقام تماشاگر است، می‌تواند همین پیوستگی و جدایی باشد، به جای آنکه رسانه‌ای ممتاز باشیم که دانش و معرفت یا انرژی‌ای را انتقال می‌دهد که مردم را فعال می‌کند. تماشاگری، حالتی انفعالی نیست که باید به فعالیت تبدیل شود، وضعیت به‌هنجار ماست. در مقام تماشاگرانی که چیزی را که می‌بینند با آنچه که دیده‌، شنیده، انجام داده‌ و رؤیایش را دیده‌ پیوند می‌زند، که ما می‌آموزیم و آموزش مي‌دهیم، عمل می‌کنیم و می‌دانیم. هیچ رسانه ی ممتازی وجود ندارد، درست همان‌‌طور که هیچ نقطه ی شروع ممتازی وجود ندارد. همه جا نقاط شروع و نقاط برگشتی وجود دارد که ما از آنها چیزهای تازه‌ای می‌آموزیم، به این شرط که نخست پیش‌فرض فاصله را کنار بگذاریم، دوم توزیع نقش ها و سوم مرزهای میان حیطه‌ها را. نیازی نیست تماشاگران را به بازیگران تبدیل کنیم. نیازی نیست بپذیریم که هر تماشاگری در داستان خودش بازیگر است و هر بازیگری به نوبه ی خود تماشاگر همان نوع داستان. نیازی نیست نادان را به دانا، یا صرفا از سر تمایل به واژگون کردن چیزها، دانش‌آموز یا فرد نادان را استادِ استادانش کنیم.

اجازه دهید با بازگو کردن تجربه ی سیاسی و فرهنگی خودم کمی از موضوع منحرف شویم. من به نسلی تعلق دارم که میان دو چشم‌انداز رقیب قرار داشته. بنا به اولی، کسانی که دارای عقل و هوش نظام اجتماعی بودند باید دانسته‌هایشان را به کسانی انتقال می‌دادند که در این نظام از آن محروم بودند، تا سپس آنها در براندازی آن دست به عمل زنند. بنا به دومی، افراد فرضاً دانا در واقع نادان بودند: زیرا چیزی از استثمار یا شورش نمی‌دانستند، باید دانش‌آموز کارگران به اصطلاح نادان می‌شدند. بنابراین، ابتدا من کوشیدم نظریه ی مارکسیستی را از نو بپرورانم تا اسلحه‌های نظری آنرا در دسترس جنبش انقلابی جدید بگذارم، پیش از آنکه به فراگیری معنای استثمار و شورش از کسانی بپردازم که در کارخانه‌ها کار می‌کردند. برای من، مانند بسیاری از افراد نسل‌مان، هیچ‌کدام از این کوشش ها چندان موفق نبود. برای همین است که تصمیم گرفتم نگاهی به تاریخ جنبش کارگران بیندازم تا دلایل جورنشدن مداوم کارگران و روشنفکرانی را بیابم که به دیدن کارگران می‌رفتند تا یا به آنان آموزش دهند و یا توسط آنان آموزش ببینند. از بخت خوشم بود که کشف کردم این رابطه موضوع دانش و ومعرفت از یک‌سو و نادانی از سوی دیگر نبود، از این گذشته، موضوع دانستن در مقابل عمل کردن یا فردیت در مقابل اجتماع نیز نبود. روزی از ماه مه سال های دهه ی 1970 بود که هنگام بازبینی نامه‌های کارگری در سال های 1830 به منظور تعیین شرایط و آگاهی کارگران در آن زمان، چیز بسیار متفاوتی را کشف کردم: ماجراجویي‌های دو بازدیدکننده، باز هم در ماه مه، اما صدو چهل سال پیش از آنکه من به طور اتفاقی به نامه‌های آنها در آن آرشیو برخوردم. یکی از آن دو به تازگی به اجتماع آرمان‌شهری سن سیمون معرفی شده بود و برنامه ی روزمره ی خود را برای دوستش در آن آرمان‌شهر توصیف می‌کرد: کار، تمرین، بازی، آوازخوانی و قصه‌خوانی. دوستش به نوبه ی خود در باره ی گشت‌وگذاری به خارج شهر صحبت می‌کرد که به تازگی با دو تن از دوستانش رفته بود تا از ساعات فراغت یکشنبه ی خود لذت ببرند. اما از آن نوع ساعات فراغت معمول یکشنبة کارگری نبود که برای بازسازی نیروهای فیزیکی و ذهنی‌ خود برای هفته ی بعدی کار به دنبال آن است. در واقع شکستن آن نوع و گذراندن نوع دیگری از فراغت بود ـ اوقات فراغت ورزشکارانی که از شکل ها، نورها و سایه‌های طبیعت لذت می‌برند، اوقات فراغت فیلسوفانی که وقتشان را به تبادل فرضیه‌های متافیزیکی در میهمانخانه‌ای خارج از شهر می‌گذرانند، و حواری‌ و فرستاده‌ای که به قصد انتقال ایمانش به همراهانی اتفاقی که در راه می‌بیند، رهسپار جاده‌ها می‌شود.

آن کارگرانی که باید اطلاعات در برای شرایط کار و شکل های آگاهی طبقاتی در سال های 1830 را در اختیار من می‌گذاشتند، در عوض چیز بسیار متفاوتی را به من نشان دادند: حس شباهت یا برابری. آنها نیز تماشاگران و بازدیدکنندگانی در میان طبقه ی خود بودند. فعالیتشان در مقام مبلغان را نمی‌توان از “انفعالشان” در مقام گردشگران و متفکران جدا کرد. گاهشمار اوقات فراغتشان دربرگیرنده ی ‌بازسازی نفس رابطه ی میان عمل کردن، دیدن و گفتن بود. با “تماشاگر” شدن، آن توزیع معقول را به دور افکندند که معتقد بود کسانی که کار می‌کنند وقتی برای گردش و تماشا برایشان باقی نمی‌ماند، که اعضای کالبدی جمعی، فرصتی برای “فرد بودن” ندارند. این معنای رهایی است: تیره و تار شدن تضاد میان کسانی که نگاه می‌کنند و کسانی که عمل می‌کنند، میان کسانی که فرد هستند و کسانی که اعضای کالبدی جمعی‌اند. آنچه آن‌روزها برای مورخان ما داشت، دانش و معرفت و انرژی برای عملی آتی نبود. پیکربندی دوباره ی hic et nunc (اینجا اکنون) توزیع زمان و فضا بود. رهایی کارگران، ربطی به دست‌یافتن به دانش و معرفت از شرایط‌شان نداشت. به پیکربندی زمان و فضایی مربوط می‌شد که توزیع قدیمی معقول را بی‌اعتبار می‌کرد، که کارگران را محکوم می‌کرد که کاری با شبهایشان نکنند، بلکه تنها به بازسازی نیروهایشان برای کار در روز بعد بپردازند.

درک مفهوم آن استراحت در دل زمان، همچنین به بازی کشاندن نوع دیگری از دانش و معرفت بود که نه به پیش‌فرض شکاف که به پیش‌فرض شباهت دلالت داشت. این مردان نیز روشنفکر بودند ـ همان‌طور که همه هستند. آنان بازدیدکننده و تماشاگری درست مانند پژوهشگری بودند که یکصد و چهل سال بعد، نامه‌های آنها را در کتابخانه‌ای می‌خواند، درست همانند کسانی که سری به نظریه ی مارکسیستی یا دروازه‌های کارخانه می‌زنند‌. هیچ شکافی میان روشنفکران و کارگران، بازیگران و تماشاگران وجود ندارد که نیاز به پلی بر آن باشد، هیچ شکافی میان دو جمعیت، دو وضعیت، دو عصر نیست. به عکس، شباهتی وجود دارد که باید به رسمیت شناخته شود و در نفس تولید دانش و معرفت به بازی گرفته شود. به بازی گرفتن به دو معناست: اول، به معنای رد و نفی مرزهای میان رشته‌های دانش. بازگویی تاریخ (قصه) روزها و شب های آن کارگران، مرا وادار کرد مرز میان رشته ی تاریخ “تجربی” و رشته ی فلسفه ی “ناب” را تیره و تار کنم. قصه‌ای که آن کارگران بازگو می‌کردند در باره ی زمان، از دست دادن و تصاحب دوباره ی زمان بود. برای نشان دادن معنایش، مجبور شدم روایت آنها را در رابطة مستقیم با گفتار نظری فیلسوفانی قرار دهم که مدت ها پیش در جمهور، همان قصه را با این توضیح روایت می‌کردند که در جامعه‌ای که به خوبی نظم داده شده، همه باید فقط یک‌کار کنند، کار خودشان را، و کارگران به هر حال، هیچ وقتی برای گذراندن در جایی جز محل کارشان نداشتند یا وقتی برای انجام دادن کاری جز کاری مناسب با (بی)‌گنجایشی که طبیعت به آنان بخشیده بود. پس فلسفه دیگر نمی‌تواند خود را به صورت حوزة تفکر ناب که از حوزه ی واقعیت های مسلم تجربی جداست، به نمایش بگذارد. از این گذشته، فلسفه تعبیر نظری آن واقعیت های مسلم نبود. نه واقعیت‌های مسلمی وجود داشت و نه تعابیری. تنها دو راه قصه‌گویی وجود داشت.

از این گذشته، تیره و تار کردن مرز میان رشته‌های فرهنگستانی (آکادمیک)، به معنای تیروتار کردن سلسله‌مراتب میان سطوح گفتار، میان روایت یک داستان و توضیح فلسفی و علمی آن یا حقیقت نهفته در پس یا در زیر آن بود. هیچ متاگفتاری3 وجود نداشت که حقیقت سطح پائین‌تری از گفتار را توضیح دهد. کاری که باید صورت می‌گرفت، کار ترجمه بود، نشان دادن اینکه چگونه داستان های تجربی و گفتارهای فلسفی یکدیگر را ترجمه می‌کنند. تولید دانش و معرفتی جدید به معنای اختراع قالب مصطلحی (idiomatic) بود که ترجمه را ممکن می‌کرد. مجبور شدم آن اصطلاح را به کار برم تا ماجراجویی فرهنگی روشنفکرانه ی خود را بازگویم با این خطر که آن اصطلاح برای کسانی که می‌خواستند علت داستان، معنای راستین آن یا درسی را بدانند که می‌شد برای عمل از آن گرفت،‌ “ناخواندنی” باقی بماند. مجبور شدم گفتاری را تولید کنم که تنها برای کسانی خواندنی است که ترجمه ی خود را از دیدگاه ماجراجویی خود می‌کنند.

این انحراف شخصی از اصل مطلب، بار دیگر ما را به هسته ی پرسشمان بازمی‌گرداند. این موضوعات گذر از مرزها و تیروتار کردن توزیع نقش ها، معرف مشخصات تئاتر و هنر معاصر امروز است که کل گنجایشها و توانایی های هنری از رشته ی خود گمراه شده و به تبادل مکان ها و قدرت ها با تمام توانایی ها و گنجایش های دیگر می‌پردازد. ما نمایشنامه‌هایی بدون کلمه داریم و رقص هایی بدون کلمه؛‌ چیدمان‌هایی و اجراهایی به جای آثار “تجسمی”؛ نمایش‌های ویدئویی که به دورهای نقش‌برجسته تبدیل می‌شوند، عکس هایی که به تصاویر زنده یا نقاشی های تاریخ تغییرشکل می‌دهند؛ مجسمه‌هایی‌ که نمایش ابررسانه‌ای (hypermediatic) می‌شود و… اینک، سه راه درک و پیاده کردن این پریشانی سبک ها وجود دارد. زنده‌کردن دوباره ی Gesamtkunstwerk، که فرضا باید خداسازی هنر به مثابه شکلی از زندگی باشد، ولی در عوض ثابت می‌کند که خداسازی شکل نیرومند منیت هنری یا نوعی مصرف‌گرایی بی‌اندازه فعال است، اگر نه همزمان هر دو. انگاره ی “دورگه‌پروری” hybridization)) ابزار هنری که مکمل دیدگاه عصر ما در قالب فردگرایی توده‌ای است که از راه تبادل سنگدلانه ی نقش ها و هویت ها، واقعیت و مجازی‌بودن، زندگی و پروتزهای مکانیکی و غیره ابراز می‌شود. به نظر من، این تعبیر دوم در نهایت به همان‌جایی می‌رسد که اولی ـ یعنی به نوع دیگری از مصرف‌گرایی بی‌اندازه فعال، نوع دیگری از خنگ کردن، تا آنجا که عبور از مرزها و سردرگمی نقش ها را صرفاً به عنوان راه و روش افزایش قدرت اجرا بدون به زیر سؤال بردن زمینه‌هایش، عملی می‌کند.

راه سوم ـ بهترین راه از نظر من ـ تقویت اثر را هدف نمی‌گیرد، بلکه آماجش تحول خود شمای علت/ معلول، کنارگذاشتن مجموعه تضادهایی است که زمینه ی روند خنگ کردن است. از این گذشته، تضاد میان فعالیت و انفعال و همین‌طور شمای “انتقال برابر” و انگاره ی اشتراکی تئاتر را که در واقع آنرا تمثیل نابرابری می‌کند، بی‌اعتبار می‌سازد. عبور از مرزها و سردرگمی نقش ها نباید به نوعی “فوق‌تئاتر”(hypertheater) برسد که تماشاگری را با تبدیل بازنمایی به حضور، به فعالیت تبدیل می‌کند. به عکس، تئاتر باید امتیاز دادنش را به حضور زنده به زیر سؤال ببرد و صحنه را به سطح برابری با داستان‌گویی یا نوشتن و خواندن کتاب بازگرداند. باید نهاد صحنه ی جدیدی از برابری باشد، جایی که انواع متفاوت اجرا به یکدیگر ترجمه می‌شود. در واقع در تمام آن اجراها، باید موضوع پیوند زدن آنچه فرد می‌داند با آنچه نمی‌داند، باشد، باید همزمان اجراکننده‌ای بود که تواناییهای خود را به نمایش می‌گذارد و تماشاگری که نگاه می‌کند تا ببینید آن توانایی‌ها چه چیزی را می‌تواند در متنی تازه‌ در میان افرادی ناشناخته تولید کند. هنرمندان مانند پژوهشگران صحنه‌ای را می‌سازند که روی آن تجلی و اثر توانایی‌‌هایشان شک‌برانگیز مي‌شود زیرا داستان ماجراجویی جدید در اصطلاحی تازه را قالب‌ می‌ریزند. اثر اصطلاح نمی‌تواند پیش‌بینی شود. خواهان تماشاگرانی است که تعبیرگرانی فعال‌اند، و ترجمه‌های خود را می‌کنند، داستان را به خود اختصاص می‌دهند و در نهایت داستان خود را از آن مي‌سازند. اجتماعی رهایی‌یافته در واقع اجتماعی از قصه‌گویان و مترجمان است.

می‌دانم که این‌همه می‌تواند یک سلسله کلمات به نظر رسند، کلمات صرف. اما این‌را توهین نمی‌گیرم. بارها شنیده‌ایم که بسیاری از گویندگان کلماتشان را چیزی بیش از کلمه ، به عنوان کلمات عبوریpasswords می دانند که ما را قادر می‌سازد تا وارد زندگی تازه‌ای شویم. تماشایی‌های زیادی دیده‌ایم که افتخارشان این بوده که صرفاً تماشایی نیستند، بلکه رسم و رسوم اجتماع‌اند. حتی حالا، با وجود شک‌گرایی به اصطلاح پست‌مدرن در باره ی تغییر شیوه ی زندگی‌مان، نمایش های زیادی می‌بینیم که ادای رازورمزهای دینی را درمی‌آورند که ممکن است بعد از مدتها شنیدن اینکه کلمات فقط کلمات‌اند، چندان تکان‌دهنده نباشد. کندن از وهم و خیالات کلمه که تبدیل به گوشت شده و تماشاگری که فعال شده، دانستن اینکه کلمه‌ها فقط کلمه‌اند و تماشایی فقط تماشایی، می‌تواند به ما کمک کند تا بهتر درک کنیم که چگونه کلمه‌ها، داستان ها و اجراها می‌توانند به ما کمک کنند تا چیزی را در دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم، تغییر دهیم.

***

1- تئاتر حماسی، جنبشی مربوط به تئاتر است که در اوایل سده ی بیستم از نظریه‌ها و عمل تعدادی از تئاترگران از جمله اروین پیسکاتور، ولادمیر مایکوسکی، وسولود میرهولد و از همه معروف‌تر برتولت برشت، ظهور کرد. هر چند بسیاری از مفاهیم و آداب تئاتر حماسی برشتی، سال ها، حتی سده‌ها در اطراف وجود داشت، اما برشت آنها را با هم یکی کرده و سبکی از آنها ساخت و به نمایش همگانی گذاشت. تئاتر حماسی دربرگیرندة شیوه‌ای از بازیگری است که چیزی را به کار می‌گیرد که برشت gestus می‌نامید. قالب حماسی توصیف‌کننده ی هم نوع نوشته‌شده ی نمایش (درام) است و هم رویکرد روش‌شناسانه به تولید نمایشنامه: صفات توصیف روشن و گزارش و استفادة آن از همسرایان و فرافکنی‌‌ها به صورت راهی برای تفسیری که نام “حماسی” به ارمغان می آورد. برشت دیرتر اصطلاح تئاتر دیالکتیکی را به آن ترجیح داد. از اهداف تئاتر حماسی یکی این است که مخاطب همیشه باید اگاه باشد که مشغول تماشای نمایشنامه‌ای است: بسیار مهم است که یکی از مشخصات اصلی تئاتر معمولی از تئاتر حماسی بیرون گذاشته شود:‌ تولید توهم. تئاتر حماسی واکنشی بر ضد قالب های عامه‌پسند تئاتر به خصوص رویکرد طبیعت‌گرایانه بود که کنستاتنین استانیسلاوسکی بنیان‌ گذاشته بود. برشت مثل استانیسلاوسکی علاقه‌ای به چیزهای تماشایی سطحی، نقشه‌های سلطه‌جویانه، عاطفه ی اوج‌گرفته ی ملودرام نداشت؛ اما در جایی‌که استانیسلاوسکی می‌کوشید در بازیگری از راه فنون شیوه ی استانیسلاوسکی رفتار واقعی انسانی را تولید کند و محاطب را کاملا در دنیای ساختگی نمایش غرق کند، برشت روش استانیسلاوسکی را این طور می‌دید که نوعی فرارگرایی تولید می‌کند. کانون مورد توجه خود برشت کانونی اجتماعی و سیاسی بود که جدا از سوررئالیسم و تئاتر سنگدلی بود که آنتوان آرتو در نوشته‌ها و نمایشنامه‌هایش پرورش داده بود و می‌خواست تاثیری غریزی، روانی، فیزیکی و غیرمنطقی روی مخاطب داشته باشد. (مترجم، ویکیپدیا)

2- تئاتر سنگدلی مفهومی در کتاب تئاتر و همزادش The Theater and its Double: بدون عنصر سنگدلی در ریشه ی هر تماشایی‌ای، تئاتر غیرممکن است. در حالت انحطاط کنونی‌مان، از راه پوست است که متافیزیک را باید مجبور کرد که دوباره وارد ذهن‌مان شود. منظورآنتونن آرتو از سنگدلی، سادیسم یا ایجاد درد نیست، بلکه ارادة‌ خشونت‌آمیز، زاهدانه و فیزیکی برای درهم‌شکستن واقعیت دروغینی است که او می‌گوید: مثل کفن روی درک‌ودریافت‌هایمان کشیده شده است. سنگدلی مورد نظر آرتو، آن نوع سنگدلی است که بازیگران باید برای برداشتن کامل نقاب هایشان به کار برند و حقیقتی را که مخاطبان نمی‌خواهند ببینند به آنان نشان دهد. به عقیده ی او متن نسبت به معنا خیانت کرده و در عوض از تئاتری دفاع می‌کرد که از زبان منحصربه‌فردی تشکیل شود که در میانه ی فکر و حرکت اشاره‌ای قرار دارد. آرتو معنوی را در چارچوب فیزیکی توصیف می‌کرد و معتقد بود که هر بیانی، بیانی فیزیکی در فضاست. (مترجم، ویکیپدیا)

3- Metadiscourse ، پیشوند متا به معنای “درباره ی خودش” است، بنابراین متاگفتاری درباره ی گفتار است (چه کسی آنرا تولید کرده، چه زمانی و در چه قالبی).

تئاتر غربی ، تئاتر شرقی

فصلنامه فراایران، شماره نهم

بهرام بيضايي

نمايش شرقي، نمايشي روايتي است. براي بازيگر شرقي طبيعي است که دارد ديگري را بازي مي کند و يا از چيزي غير خود خبر ميدهد، بنابراين به راحتي و به کمک کنايه ها و مبالغه هاي بازيگري، اشاره به وراي خود را، با ايجاد فاصله بين خود و نقش قابل لمس مي سازد. درک و تحليل همين جنبه ها در اروپاي معاصر از يک طرف به تکوين فکر «فاصله گذاري» کمک کرد، و از طرف ديگر زيربناي «نمايش آييني» شد. اما برخلاف هردوي اينها در غرب، در شرق «آييني بودن» و «فاصله داشتن» هيچ کدام هدف نيست، بلکه منطق ذاتي و طبيعي نمايش است. ديگر طبيعي است که حس ها گرچه واقعي ست ولي بازي ها واقعي نباشد، و طبيعي است که بازيگران خود را با نقش يکي نکنند، زيرا نمي گويند «او» هستند، بلکه فقط از «او» خبر مي دهند، يا «او» را روايت مي کنند. پس ديگر طبيعي است که بازيگر ناظر بر نقش هم باشد و با تأکيد بر قباحت عمل يا نيکي رفتار شخص بازي، قضاوت هاي موافق و مخالف تماشاگر را برانگيزد و طبيعي است که بازيگر (که همه ي مهارتش را در تجسم بخشيدن به اشيا و ابعاد غايب و ايجاد فضاهاي گوناگون به کار ميبرد) در فاصله ها و وقفه هاي بازياش مثلا آب بخواهد تا نفسي تازه کند، يا بزکش را ترميم کند، يا در سراسر بازي نقشش را از روي نوشته بخواند، زيرا او نمي گويد که واقعه در حال رخ دادن است، بلکه واقعه اي رخ داده را با منظور معين تعريف ميکند.
«فاصله گذاري» در تعزيه و در کار برتولت برشت هر چند به نتايج مشابهي مي رسد ولي مطلقا از يک جنس نيست. برشت ميکوشد با فاصله گذاري تماشاگر را از حل و جذب شدن، يا مثلا تسخير شدن توسط جادوي صحنه دور نگاه دارد تا قضاوتش بيدار بماند. در تعزيه، بازيگر و نقش اصلا و اساسا نمي توانند يکي بشوند، زيرا آنچه بازيگر انجام مي دهد در واقع نوعي تذکار مذهبي و عبادتي است. او خود را کمترين ذره در مقابل امامان و دشمن در مقابل دشمنان ايشان مي داند. پس چگونه مي تواند خود را با آنها يکي کند؟ او حتا خيال يکي شدن با امام يا دشمن امام را هم نمي کند. در اولي شائبه ي کفر است و در دومي خوشامد دوزخ. آنچه در نمايش برشت يک قرارداد است در تعزيه امري اصلي و طبيعي است.

در اين يادآوري، اکثرا به مقدمه پردازي و لفاظي زياد براي کشف افکار قهرمانان احتياجي نيست، زيرا آنها به محض ورود، يا در جاي لازم، طي مکالمه اي مستقيم با تماشاگر، خود و افکار و نقشههاي خود را بيان مي کنند. اگر بازيگر، خدا يا روح نيک و شر را نشان مي داد آن خدا يا روح چگونه مي توانست با حرکات معمولي و پيش پا افتاده نشان داده شود؟ چگونه خدا يا روح مي تواند چون مردم کوچه و بازار راه برود؟ چگونه خدا يا روح يا اسطوره اي مي تواند کلمات عاميانه را با سهل انگاري عوامانه بيان کند؟ بازيگر چنين نمايش هايي ميبايست با حرکاتي غير از معمول (مثل حرکات رقص و انديشه نگاري) و صدايي غير از معمول (آواز يا پرخاش) خدا يا روح يا اسطوره را، آن هم با حرکات و اصواتي در حد کمال خود، نشان بدهد.

اين نمايشي ست که شيوه ي روايت و تعريف را به کار ميبرد، و مثل هر کار روايي ديگري، روايت بودن خود را، يعني طبيعت خود را انکار نميکند١. جا به جايي دعاي آخر و آغاز، مقدمه ها و پيش واقعه ها، معرفي ها و مخاطب قراردادن مستقيم تماشاگر، هم نمايش بودن و هم روايي بودن نمايش را موکد مي کند، ضمن اين که ارتباط با تماشاگر را هم موضوع هاي آشنا و مفاهيم معنوي مشترک و هم شرکت کردن حضوري و روحي تماشاگران در عمل نمايش تأمين مي کند. مبالغه که جهت آن اشاره به فوق واقع است فضاي تمثيل را از چهار ديوار محل نمايش فراتر مي برد و ديگر طبيعي ا ست که بازيگران گاه روايتگر نقش خود باشند، و مسلم است که ابعاد ديگر نميتواند طبيعي نشان داده شود، يا فواصل منطقي باشد. بازي بازيگر اشاره اي مي شود به اين ابعاد و فواصل، و اوست که با کنايه هاي بازي و حالت، و تحريک تخيل و شعور تماشاگر، عملا تماشاگران را هم در بازي شرکت مي دهد. در تئاتر «نو»ي (Noh) ژاپن گويي طي يک جلسه ي احضار ارواح پيوند با گذشته برقرار مي شود. در تئاتر «بالي» از طريق رقص هاي ستايش طولاني سرانجام مي شود گروه خدايان و شياطين را نيز بر زمين آورد تا کنار ستايشگران خود به پايکوبي بپردازند و به طور تمثيلي فاصله ي انسان و خدا از ميان برود. در چين، هر داستان نمايشي به نحوي داستان اجداد است که تماشاگر از طريق آنها به تجديد عهد با اصول و اخلاقيات و معنويات مشترک ميپردازد. در هند و ايران، نمايش چنان با جمع مردم مرتبط است که هر کس از خانه ي خود محض ثواب قطعه اي از ملزومات صحنه اي را مي آورد تا در يک عمل معنوي و جمعي شرکت کند. در هند هنوز مراسمي هست که نظير آن در ايران اين سال ها کمياب شده و آن چنين است که «داستان راما» (رامايانا) در صحنه اي که تقريبا يک استان را فرا ميگيرد به نمايش درمي آيد. مردم روستا پس از انجام جشن هاي برداشت محصول و مراسم مذهبي، بازيگر «راما» را طي تشريفاتي به ده ديگر به خواستگاري «سيتا» مي برند که آنجا هم جشن هاي مشابهي در خوشامد به آنهاست. پس از چند روز مراسم، ناگهان اهالي روستايي ديگر طي حمله اي نمايشي «سيتا» را مي ربايند و سپس «راما» و همراهانش و سپاهيانش هستند که روستا به روستا به جست و جوي او مي روند. در صحنه ي نهايي، جنگ و پس گرفتن سيتا جشن عمومي روستاييان است. در سرزمين ايران، هنوز بازمانده ي مراسم مشابهي را در اجراهاي ميرنوروزي و قالي شويان مشهد اردهال مي توان ديد.

نمايش مذهبي مستقيما با ايمان تماشاگر سر و کار دارد و نمايش غير مذهبي با منطق او. در اين صورت نمايش شرقي از فاصله ي بين اين دو مي گذرد.

آيين هاي اوليه ي جادوگري مذهبي، با عظمت بخشيدن به نيروهاي برتر و ناشناخته، و عوامل سهمگين فوق طبيعي، شخصيت خواب رفته و عادت کرده ي تماشاگر را منکوب مي کرد، او را از عادت هاي روزمره جدا ميکرد و به خود پيوند مي داد، او را تصفيه مي کرد و ارتقا مي داد. نمايش شرقي، چون دنباله ي منطقي آيين هاي اوليه، با فراتر رفتن از روزمره به شکلي غير عمدي و نا به خود، به پر کردن بين انسان و وجود مي رسد. به همين دليل در تماشاي اجراي سنتي نمايش هاي شرقي حس و نيرويي هست که تماشاگر را به جمع و به کل جهان پيوند مي دهد. از طريق نمايش، وحدت انسان و جهان دوباره به دست مي آيد. اين نيروي فراموش شده از نمايش غربي، که در اجراي شرقي هست، آن را مراسمي مي سازد که در آن تماشاگر و بازيگر هر دو شرکت خلاقه دارند، اگر چه طبعا اين بازيگران هستند که به جاي همه مراسم را اجرا ميکنند.٢

اشاره به غير خود و حالت کنايه اي بازي، به نحوي ساده سرچشمه ي نمايش يعني تشريفات و آيين هاي اوليه را به ياد مي آورد. اين نمايش ها دوراني را تجديد مي کند که در آن جامعه تقسيم نشده بود و در آن عمل جمعي در عين حال هم نمايش بود و هم آيين، هم فلسفه ي وجود و هم معالجه ي گروهي، هم تجديد قوميت و وحدت قبيله و هم نيرو گرفتن از جمع و ترساندن دشمن، هم ترغيب خدايان و نيروهاي طبيعت به ازدياد محصول و هم آرام کردن خشم نيروهاي مخرب طبيعي. مراسمي که در آن فرد اضطراب خود را در جمع گم مي کرد، جمع گرد مي آمد و وحشت خود را در عمل جمعي منکوب و مستحيل مي ساخت و با فراخواندن نيروهاي طبيعت از آنها نيرو مي گرفت. هدف هنر در بخش اعظم شرق (به ويژه حيطه ي تمدن هندي) همين فراخواني و پرستش بوده است و رقص ها که هنر اصلي هند است، اصلا زبان يا وسيله ي ارتباط با طبيعت و يکي شدن با خدايان بود. هنوز هم بسياري از حالت هاي مفهوم دار بازيگران شرقي نوعي از اشاره هاي رقصي تشريفات عهد باستان است.

از طريق نمايش است که مراسم اجرا مي شود، نمايشي که سرشار از تمثيل و کنايه و رمز و اشاره است که در آن شخصيت ها بيشتر از آن که زنده و ملموس و روزمره باشند، استعاري هستند و اگر صورتک نداشته باشند، باز صورتي ساکن يا نقاشي شده دارند و با گام برداشتن شبه رقص شان گويي در معبد قدم بر مي دارند، و با آمد و رفت مرموزشان به نظر مي آيد که سهم خود را در يک تعارض وسيع ابدي و لايتناهي انجام مي دهند، و در اين حال، چون راهبان يک مذهب آسماني به نظر مي رسند که به جاي آن که خود را به نمايش بگذارند،صادقانه از واقعيتي برتر از خود سخن مي گويند.

فکر بردن رمز و اساطير به صحنه ي نمايش غربي، و ساختن واقعيتي فوق واقعي بر صحنه، و به کار گرفتن بازي هاي آداب و شعائر، به نحوي که تماشاگر را از چشم انداز عادت کرده اش جدا کند و معنويت و تعالي بخشد، از چيزهايي است که به تدريج توسط صحنه و نمايش غربي اخذ شد.
در شرق، تا پيش از آن که «نمايش صحبتي» به شيوه ي اروپايي متداول شود، از بر کردن و پس دادن متن به جمعيت را نمايش ميخواندند. داشتن يک موضوع زنده کافي نبود، توقع ميرفت که نمايش خود زنده باشد، حالت مراسمي نمايش امکان خلاقيت خودجوش و في البداهه را به بازيگران ميداد. اين خلاقيت هم محدود بود و هم آزاد. محدود بود چون از لحاظ اصول، بازيگر بنا به سنت به راه بازيگران پيش از خود مي رفت ولي آزاد بود که در مهارت و ظرافت و کمال و تعبير نويي از طرح سنتي بازي آوردن از آنها بگذرد و فراتر رود. گرچه بر سنت عمل مي شد ولي هر بازي خلاقيتي نو هم بود.٣

بسياري از بازيگران نمايش شرقي، کار خود را بازيگري نمي دانند. گروهي با تکرار قالب و طرح و تداوم بخشيدن به سنت گذشتگان اداي دين و انجام فريضه مي کنند و گروهي عملا «شبيه» و «تذکار» در مي آورند تا ثوابي و اجري بخرند. در بسياري جاها، نمايش نوعي «طريقت» است و حتا در غير روحاني ترين نقاط شرق، هر کس نمي تواند بدون آموزش هاي اخلاقي و روحي و فني بر صحنه برود. بازيگر شدن در بسياري از نقاط شرق نوعي رياضت است، و بازيگر با تسلط بر نفس و به کار گرفتن امکانات جسمي، به خلق فضايي فوق جسماني و فوق روزمره نايل مي شود، وصول به اين فضا و رجعت از آن به روزمره، که در هر نمايش ممکن است چند بار صورت پذيرد، به نحوي مبهم پيوند زمين و آسمان را نشان مي دهد، اما در عمل خود معلوم مي کند که او اجرا کننده آدمي است عادي که امري فوق عادي را به ظهور در ميآورد. جوهر نمايش در جنبه هاي کلامي نيست و کلام، هرچقدر با ارزش، بيان اصلي به شمار نمي رود.٤

از تفاوت اصولي فکر شرقي و غربي که بگذريم، نويسندگان صحنه و نمايش شرقي زاييده ي محيط نمايشي بودند و بيشتر نويسندگان غربي زاييده ي محيط ادبيات و فلسفه و کليت جامعه. عمق و واقع نگري (عمل و اجتماعي) را که معيارهاي غربي طلب مي کند، در نمايش شرقي کمتر ميتوان يافت، و اين طبيعي هم هست، زيرا کمال مطلوب نمايش غربي شناختن انسان و موقعيت اوست اما کمال مطلوب شرقي آن است که نقش انسان را در تعارضي که در جهان هستي هست به نمايش بگذارد. بنابراين، نمايش شرقي در عالي ترين شکل خود، در عين اين که داستان ساده اي را عرضه مي کند به فضايي محدود نمي پردازد و انسان را بيشتر از جهت نقش او و جاي او در مجموعه ي حيات مطرح مي کند. به همين سبب اشخاص نمايش شرقي از لحاظ عمق و بعد رواني با اشخاص نمايش غربي برابر نيستند و به جاي اين داراي نيروي استعاري غني و کاملي هستند. معيارهاي شرقي نمايشنامه اي را خوب مي داند که از طرفي در آن قابليت هاي اجرا به کمال برسد و از طرف ديگر ايجاد فضايي را سبب شود که در آن جوهر واقعي و شگفت وجود پديدار شود و وحدت پنهاني را که بين همه ي اجزاي مفردات جهان هست آشکار سازد. تکثر ظاهر از ميان برخيزد و همه ي فضا يکي شود و اين از کل اجرا بيرون مي تراود. پس برخلاف غرب، در شرق، نمايشنامه هاي اندکي از مقوله ي ادبيات حساب شده است. نمايشنامه هاي شرقي چندان خواندني نيستند و بيشتر ديدني اند. در بسياري از نمايش هاي سنتي شرقي ارزش ادبي متن امري دست دوم است و يا اصلا منتفي است و آنچه مهم و اصلي است ظرفيت متن است براي ارزش هاي خالص اجرا.

اما در شرق که نمايش بيشتر غير ادبي است چگونه بايد ازکيفيت اجرا خبر يافت؟ اجراي هنري غيرقابل ثبت است و وابسته ي لحظه و ترکيب هاي خاص گذرا و هيچ کوششي نمي تواند از عهده ي ثبت يک اجراي خالص و کامل برآيد. از همين جاست که ميفهميم چرا اجراهاي شرقي سينه به سينه و نسل به نسل به شکل سنتي حفظ مي شد و مي شود. مراسم و آيين هاي باستاني هم از طريق عمل به هدف ميرسيد. حرکت (در قالب رقص، لال بازي، حالت هاي کنايي و انديشه نگاري و جا به جا شدن در فضاي نمايشي) وسيله ي اصلي اجرا بود. به اين بيان اصلي بايد عنصر صدايي غير کلامي را هم افزود (مثل آواز، دم گرفتن هاي آوازي، صداسازي هاي گوناگون، زمزمه ها و غيره). عنصر کلام در قالب شعر، شعر روايي، مکالمه و متن نمايش يک پديده ي متأخر بود که گرچه سرانجام طرح ريزي عمل را به عهده گرفت ولي کماکان هدف اجرا نبود. در مرحله ي تکوين نمايش در شرق و غرب، ميزان غلبه ي اين عامل همچون اختلافي که محرک هاي اصلي در فرهنگ هاست مختلف بود: سازندگان نمايش يونان فلاسفه بودند، اما نمايش هند را خدايان پايه گذار شدند، در طول تاريخ نمايش هاي برآمده از دو تمدن هر يک به راه خود رفت. نمايش غربي به القاي فکر پرداخت و نمايش شرقي به ارضاي ذوق.

القاي فکر از نکته اي ديگر هم خبر ميدهد و آن ترجيح متن است. به عبارت ديگر، القاي فکر يعني حضور نويسنده فيلسوف و تفکراتش. به همين دليل هم هست که براي فهم نمايش غربي تا حدود زيادي بايد نويسنده را شناخت و با زندگي و محيط و شرايط او آشنا بود (حتا منتقد و نمايش شناس براي ايجاد تفاهم بين فکر نويسنده و ذهن تماشاگر به وجود مي آيد). نمايش متني است که در آن فکر و تحليل به قالب کلمات ريخته ميشود. وظيفه ي اجرا هنوز هم آن است که متني را با تمام عمق فکر «پس بدهد» و يا يک فکر فلسفي و اجتماعي را حمل کند. ولي متن شرقي پيچيده نيست و حتا اگر جنبه ي عرفاني هم داشته باشد، مقوله اي است روحي و نه استدلالي، که بيشتر متکي بر فضاي پشت متن است و نه بر کلام و طرحي ست که يک مفهوم معنوي مشترک را تذکار ميدهد. متن شرقي از نظر فني صرفا حسب احتياج نوع اجرا و بازي خاص شرقي تنظيم مي شود. طرحي براي چنان اجرا و عمل که حتا در ادبي ترين قالب خود، باز مراسمي بود براي تذکار آنچه که همه قلبا هم از قبل ميدانند. آشنايي با نمايش شرق آغاز يک رشته کوشش هايي را در غرب باعث شد که براي بازيافتن معناي اصيل نمايش به عمل مي آيد، کوشش براي يافتن نمايش مستقل از متن، نمايش غير ادبي، و نمايشي که بتوان گوهر طبيعي نمايش يعني عمل را به جاي کلام ادبي غالب نشاند، و نياز و خلاقيت فيالبداهه و خود به خود بازيگر را به جاي بازخواني متن ادبي قرار داد.

آشنايي با نمايش سنتي شرق٥، توجه نمايشگران غربي را در جست و جوي راه هاي غير ارسطويي نمايش و يافتن سوابقش در خود غرب به فعاليت انداخت، ضمن اين که شيوه هاي روايي تجربه شده ي شرقي هم جذب شد که بعدها با زبان آوري هاي علمي و عناوين به خود شرق بازگشت.

در قرن اخير، نمايش در همه جاي شرق سرنوشت مشابهي داشته است. برخورد ناگهاني با تمدن غرب، به عنوان واقعيتي غالب و قاهر، مسايل جديدي را در حيات اجتماعي و فرهنگي پيش آورد. ارکان حقيقت مطلق شرقي به لرزه افتاد، و به جاي آن شناختن واقعيت هاي جاري (که قرن ها بياعتبار بود) موضوع مهم و حياتي زمان تلقي شد. اصالت و ارزش که در قدم برداشتن بر ردپاي گذشتگان بود در واکنش نشان دادن عليه سنت آنها تغيير مفهوم داد. کوشش بزرگ اين قرن، کوشش براي نايل شدن به ديد عيني و واقع نگري غربي بود. همين تمايل البته سبب پيدايش شعبه ي جديد و نسل جديدي در نمايش نيز شد.

از طرفي چندي بود که غربي ها، پس از زمان درازي تسلط نظامي و سياسي و اقتصادي بر شرق، و مدت ها مطالعه و تشريح، و گذشتن از حيرت و رسيدن به آگاهي، به اخذ برخي ارزش هاي شرقي پرداخته بودند ولي با پرداخت دقيق، يعني با انديشه ي ارزيابي و تحليل، و با تصفيه و انتخاب. اين طور بود که ارزش هاي شرقي را در قالب هاي خود ريختند و با دست يافتن به جوهر آن، از آن عنصري کاملا غربي و گاه حتا شخصي بيرون کشيدند. به عکس، شرق به پيش نرفته که فرهنگ غرب را جز به ظاهر نمي شناخت، در راه جذب عجولانه ي آن (يعني جذب چيزي که هنوز بر جوهر آن شعور و آگاهي نداشت) براي زماني دراز به دوره اي وارد شد که سرگرداني و نوميدي و حقارت مشخصه ي عمومي آن است. و از آن هنگام دو مرحله را کم و بيش طي کرده است: اول مرحله ي انکار ارزش هاي گذشته ي خود و انکار قابليت قالب هاي موجود خودي براي بيان مسايل نو، و متقابلا پرداختن به نسخه برداري هاي شتابزده و سطحي و ضعيفي از نمونه هاي غربي. نتيجه آثاري بود محکوم به شکست. زيرا اگر چه شيوه و ظاهر غربي داشت، ولي از عمق و دقت و تفکر غربي خالي بود و اين طبيعي است، زيرا براي انتقال از نحوه ي تفکري که قرن ها در جامعه اي ريشه دوانده، و رسيدن به نحوه ي ديگر فرصت و شرايط بسيار لازم است، و شناختن کنه يک تمدن مسلط، کار يک نسل نيست. و تازه در صورت توفيق، اين آثار چه بود جز المثناي بي شناسنامه اي از سبک هاي غرب؟

مرحله ي دوم، که مرحله اي جدا نيست، بلکه به موازات مرحله ي پيشين آغاز شد، به خود آمدن هاي محدود بود؛ جمعي درمييابند که ارزش هاي خود را به سرعت از دست مي دهند بدون آن که هنوز چيز اساسي و مهمي به دست آورده باشند. پس به نقد و کشف مجدد سنت ها ميکوشند و قالب هاي فرهنگ خود را آغاز مي کنند، و از طرف ديگر ميکوشند به جاي تقليد از فرهنگ غربي به «شناختن» آن بپردازند و در همين جا با وضعي دشوار و غريب رو به رو مي شوند؛ زيرا درست هنگامي که افکار پيشرو جوامع شرقي ميخواهند ارزش هاي يافته و زنده و نو شده ي خود را اعلام کنند، توده ي مردم تا پايين ترين سطوح، تقليد را آموخته است، و جز آثار تقليدي چيزي نمي خواهد و از طرفي در همين حال که تفکر غربي راهي نو مي نمود، خود در غرب به بن بست رسيده بود. در اين دايره هاي بسته البته کوشش هايي آغاز شده، که حسب نياز زمان ظرفيتي گسترده، و اصالت و استحکامي تمام داشته باشد، ولي آيا مي تواند مستقل باشد و نسخه ي بي رنگي از قالب هاي غربي هم نباشد؟ تجربه ها و کوشش هايي در گوشه و کنار هر سرزمين شرقي آغاز شده. از ميان اين ويرانه ها چه بر خواهد خواست؟ فرداي نمايش و فرهنگ شرق بستگي به ميزان قدرت اين تجربه ها دارد.

١ اين شيوه در قرن گذشته در اروپا جذب شد و توسعه يافت، و با نام «تئاتر حماسي» به شرق بازگشت. به کار بردن کلمه ي «حماسي» در اين ترکيب سوء تفاهم برانگيز است، زيرا چنان که معلوم شد از آن نمايش «قهرماني» فهم مي شود، حال آن که منظور شيوه ي «روايت» است. ارسطو در «فن شاعري» فن حماسه سرايي را در برابر فن تراژدي سرايي قرار داده بود، که اولي «روايتي» است و دومي «نمايش» و تئاتر روايي از فن «روايت» براي ساختن «نمايش» استفاده مي کند.

٢ اينهاست که مورد توجه شگفت زده ي آنتونن آرتو قرار گرفت. رک تئاتر و شبه آن (نسخه ي انگليسي، نيويورک، انتشارات اورگرين، ١٩٥٨)

٣ کم و بيش مثل قالب هاي شعري يا دستگاه هاي موسيقي ايراني که طرح و محدوديت مشخص دارند، با اين همه جا براي خلاقيت و نوآوري در آنها باز است، و اصولا ارزش شخص هر شاعر يا نوازنده در آن است که در عين تبعيت از قالب و طرح چه مي آورد که از قالب و طرح فراتر رود.

٤ «نمايش بالي» انديشه اي جسماني و غير کلامي را در مورد نمايش بر ما آشکار ساخت که بنا بر آن نمايش هر آن چيزي را که بتواند مستقل از متن در صحنه واقع شود شامل است. حال آن که نمايشي که ما در غرب مي شناسيم وحدت خود را از طريق متن به دست مي آورد و به وسيله ي همان هم محدود مي شود. براي غربي کلمه چيز است. بدون آن امکان هيچ بياني نيست. نمايش شاخه اي از ادبيات است، نوعي از انواع صوتي زبان، و حتا اگر ما تفاوتي ميان متني که بر صحنه گفته مي شود و متني که به چشم ميخوانيم قايل شويم، يا اگر نمايش را به آنچه که در فاصله ي مکالمه ها مي گذرد منحصر کنيم، باز ترتيب جدا کردن آن را از فکر «متن جدا شده» نداده ايم. (آرتو، همان کتاب، فصل نمايش شرق و غرب)

٥ آشنايي با نمايش شرقي مدت ها قبل از آن که ولتر نمايشنامه ي چيني يتيم خاندان چائو را اقتباس کند (حوالي١٧٧٠) آغاز شده بود. بعد در ١٧٨٩ نخستين ترجمه ي شکونتلا (نمايش هندي قرن چهارم) به زبان هاي اروپايي در آمد و طي بيست سال ترجمه هاي ديگر، و گوته بود که ضمن تحسين شکونتلاي کاليداس پيش در آمد آن (مکالمه بين صحنه گردان و بازيگر زن) را به کار گرفت. به سرعت، کوهي از متون شرقي برگردانده شد. بيش از همه شاهکارهاي ژاپني و چيني و بعد آثار بزرگ سنسکريت، و حدود پنجاهتايي هم تعزيه ي ايراني. در آن زمان هرگز يک شرقي اين مقدار از متون سرزمين خود را در اختيار نداشت.

سوق طبیعی در سینمای قرن بیست و یکمی

سینمای آینده؛آمیزه حکمت شرقی و خرد غربی

میر احمد میر احسان
فصلنامه فراایران ، شماره دهم ، زمستان 80

سينماي قرن آينده به چه صورت درخواهد آمد؟ اين سوالي است هم در بر گيرنده ي وجوه تکنولوژيک، هم هستي شناسيک و هم ساختاري. پرسشي است درباره ي خود فيلم، ظهور فني، نحوه ي نمايش آن و حتي درباره ي چيزهايي نظير ساختمان سينما، پرده ي نمايش، نحوه ي قرارگرفتن تماشاگر برابر واقعيت تصوير و… اما آن چه پرسش اين متن است، کنجکاوي درباره ي ماهيت سينماي نخبه ي قرن بيست و يکمي، افق هاي نو پديد معنوي و گرايش غالب سبکي در سينماي انديشگون جهان است. هرگز به سينماي سوداگر افسون زاي جلوه هاي ويژه و تفنن مبتني بر توهم چشم ندارم، هر چند خيال هاي ماجراجويانه و افسانه پردازي هاي کودکانه ي امروز، چه بسا چشم انداز واقعيت تکنولوژيک زندگي روزمره ي فرداست. با اين همه و ولو با اين منظر، باز آن سينما و آن زندگي، گوياي سطح رويدادهاي بازيگوشانه ي بازي بشري است. اما پرسش اين متن ناظر به آن فرايند تعالي طلبي است که عمق آرمان هنر پيشرو را همواره تعريف کرده و به پيش برده است. آن خاصيت يکه ي خلاقيت و خرد ويژه که بعدها مسير زندگي همگاني را شکل خواهد داد.1
براي من، اجازه دهيد اعتراف کنم، آينده آن چيزي نيست که «پديدار خواهد شد» بلکه تا حدودي، زندگي هايي است که «پديدار خواهيم کرد» و «خواهيم ساخت»، پس حدس زدن درباره ي سينماي قرن بيست و يکمي خود تلاشي است اندکي شيطنت آميز تا سينماي قرن بيست و يکمي نزديک به گمان ما زاده شود. اين خود انرژي يک بازي و نيرويي است براي زايش، و نه تماشايي جدا از عمل و جدا از ما، چرا که در حال رخ دادن است. اما براي انديشه هاي دنباله رو و جبرگرا و تک خطي، سينماي آينده ادامه ي قطعي همه ي آن چيزي است که جهان سوداگر و انحصارا سينماي هاليوود، با سکس و خشونت و افسانه و تکنولوژي فريبنده بنا نهاده است. مهم نيست که در آينده ژانر فيلم هاي علمي تخيلي، گنگستري، سينماي وحشت، يا روايت ملودراماتيک رواج يابد.

پس حال: انديشيدن به سينماي قرن بيست و يکمي، آميزه اي است از يک فرايند منضبط فکري به علاوه يا منهاي خيال پردازي که براي فراهم آوردن هر مدل پيشروي حدسي و نو در حوزه ي مکاشفات علمي و تئوريک ضروري است، به علاوه يا منهاي ذائقه ي شخصي خود فرد انديشنده که هم حاوي سليقه ي زيباشناختي اوست و هم حالت روحش را «برابر زمان» و «در زمان» در بر دارد و نيز واکنش او را برابر هستي «هم اکنون» و «هم اينجا»ي جهان تعريف مي کند. از هم اکنون روش ها و آواهاي گوناگوني را تصور کنيم که شامل بازخواني سينماي آينده مي شود، سينمايي در ملتقاي دو قرن، دو هزاره.

زماني که به سينماي قرن بيست و يکمي مي انديشيم، در هر يک از ما آوايي ويژه طنين مي افکند. افق انتظار ما از متن سينماي آينده، سبب قرائتي خاص و از منظري ويژه خواهد شد. پاره اي بنا به پيش آگاهي و سليقه، به دنبال سينماي سرگرم کننده ي امروزين هاليوود، مثلا ترميناتور ٢، يک سينماي image film و مبتني بر جلوه هاي ويژه (special effect)را تا سرحد استفاده از محيرالعقول ترين تکنيک هاي کامپيوتري، ويژگي سينماي آينده مي دانند و عده اي اساسا مرگ سينما را پيش بيني مي کنند و پاره اي نيز به آرمان سينماي انديشگون و يا ناب مي گروند. گروهي نيز تداوم همه ي انواع سينما را پيش بيني مي کنند. اما اين متن حدس آينده را مبتني مي کند بر پايه ي همه ي فرايندهاي آرمان زيباشناختي انسان که گام به گام پيش رفته است و همه ي تحولاتي که تاکنون هنر تصويري پذيرفته و همه ي تاثيراتي که رشد تکنولوژي بر ساختار هنر مدرن و به ويژه سينما باقي نهاده است. اين متن به آرمان انساني ارتقاي خرد و زيباشناختي باور دارد و رويداد سينماي نو را در مسير پشت سر نهادن افسون زايي هاي وهم آفرين فهم مي کند و غلبه بر سوداگري زشت و فريب مبتني بر سکس و خشونت و نفي توهم و ناانديشگي و هيجانات عاطفي و احساساتي گري سطحي و ماجراها و داستان پردازي هاي بي پايه را ويژگي سينماي درست فردا مي داند. به اين خاطر رويدادهاي سينماي قرن بيست و يکمي را نتيجه و دنباله ي يک نگاه و يک تجربه مي خواند که نه از ديروز بلکه از قرن پيش و حتا پيشتر شروع شده است. ماجراي مدرنيت و به دنبالش نقد مدرنيته در خود نطفه هاي رويش هنر جديدي را نهفته دارد که همان سينما و سرنوشت آينده ي آن است. همه ي سينما و سينماي قرن بيستمي، سينمايي که سپري شده، گويي چيزي نبود جز عصاره ي آن نگاه و انديشه و زندگي و دستامدهايي که محصول مدرنيت بود. همه ي تجربه ي فن آورانه، همه ي نظام جديد توليد و همه ي تفسير نوي زندگي از آرمان هاي مدرنيته (لائيسيته، ليبراليته و يونيورساليته…) تا تحولات تکنولوژيک که شالوده ي زندگي مدرن بود، گرد آمدند و سينما را پديدار کردند: هنري ويژه ي جهان مدرن که قرين بود با انديشه هاي پيشروترين متفکران و…

اما سينماي قرن گذشته در عمل، از ذات خود که تماشاي واقعيت و زندگي بر متن واقعيت تصوير بود جدا شده و بر متن مناسبات سرمايه داري پيريزي شد. واقعيت تصوير امکان خيانت به تصوير واقعيت را در مسير معکوس زيباشناختي و خرد پيشرو فراهم کرد و سينماي سوداگر پديدار شد. سينمايي که با آرمان آن متفکران فاصله داشت.
اما امروز در سينماي قرن بيست و يکمي از همين آغاز طنين نو به گوش مي رسد. آيا اتفاق تازه اي در حال روي دادن است؟ پيش از آن که پاسخ قاطعي به چنگ آوريم، در اعماق اين طنين صدايي بس قديمي تر از تاريخ سينما مي شنويم، آوايي که از نيچه نشات گرفته و با يک تعويق و تاخير زماني و معنايي به ما رسيده است. خود تاريخ سينما هم که کمي بعد مرورش خواهيم کرد حاوي يک تاخير يک قرني براي شنودن سينمايي است که گويي با زادنش به نظرم يک رويکردگرايي جديد در سينماي قرن بيست و يکمي است و حاوي رشد وزن زندگي است و تجربه ي استناد به جزييات زيسته شده چونان متن اصلي روايت سينمايي. ضروري است قبلا به اندازه ي کافي به آن آواي نيچه اي دقت کنيم و پيش گويي نبوغ آميزش و پيام «طبيعي باشيد» او را و نيز تاثير شگرفش را بر والتربنيامين(Walter Benjamin) و آراي او درباره ي هنر تکنولوژيک و تاثير تکثير بر ساختار هنر در نظر بگيريم. تنها با اين توجه است که رويدادهاي تاريخ قرن بيستمي سينما ما را هدايت مي کند به سرشت زيبايي شناسانه ي نوي سينما در شرايطي که تکنولوژي کاربرد دوربين دستي رشد يافته است و تکثير تکنولوژيک هنر تصويري با اين همه عموميتش به تغيير نوي ساختار سينما و هستي آينده اش منجر مي شود. تغييري که از هم اکنون در پيشروترين آثار، نشانه هايش آغاز شده و طليعه اش به چشم مي خورد. پس مهم نيست که در آينده انواع سينما ادامه مي يابد يا نه. مهم آن است که دريابيم سرشت زندگي قرن و تکامل فردا با چه هنري سازگار است.

حال اجازه دهيد بگويم سينماي قرن بيست و يکمي، سينماي آرمان نيچه اي و اوج درخواست هاي انسان مدرن از هنر، يعني يک هنر تصويري شهادت دهنده ي جزييات تکان دهنده و نهان مانده ي هستي انساني از يک سو و نيز از ديگر سو يک سينماي شهودي که سلوک فيلم را نظير سلوک عارفان به امکان عريان کردن روح بشر و تماشاي شجاعانه ي تصويرهاي در تاريکي مانده در زندگي روزمره بدل مي کند. آيا اين ناسازه فهم پذير است؟ نيچه و عرفان؟ سوق و سمت طبيعي انسان و هنر مهم ترين پيام نيچه است. زماني که اين طبيعي بودن در واقعيت تصوير توام مي شود با امکان يک سلوک براي پيرايش و تزکيه، در افق آينده ي سينما، ما به نحو متناقض نما طبيعي بودن و عارفانه بودن را با هم تماشا مي کنيم. سلوک فيلم در قرن آينده چگونه در اين مسير تحقق مي يابد؟ بهتر است اندکي سير فيلم را تا امروز و معناي اين سير را به ياد آوريم.

مايلم نخست دوران اوليه ي فيلم سازي را تحليل کنم تا ببينيم قبل از جنگ جهاني اول چه گرايش هايي در سينما پديدار شد. در پايان قرن نوزدهم در گراند کافه ي پاريس چند فيلم از برادران لومي ير در ازاي دريافت پول براي تماشاگران به نمايش درآمد. ٢٨ دسامبر ١٨٩٥ به عنوان آغاز تاريخ سينما به رسميت شناخته شده است. تصوير ورود قطار به ايستگاه، تصوير خروج کارگران از کارخانه، و مجموعه ي فيلم هاي لومي ير، فاش کننده ي طبيعت هنر تکنولوژيک مدرن و قرن بيستمي است، هنري که با ماهيت تکثيرگرا و عمومي اش چشماني است براي تماشاي تصوير زندگي و رويکرد به زندگي در تصوير. به ما امکان تامل و تماشاي مجدد آن چيزي را مي دهد که ذاتا تکرار ناپذير و زمان پذير و گذرا بوده است. اما سينما از هنري با سوق طبيعي به سرعت تحت تاثير نظام سرمايه داري و سوداگري، به هنر سرگرم کننده و سودآور و توهم افزا و خيال پرور تبديل شد. ژرژ ملي يس (Georg Mlies) رهبر سينمايي است که تخيل را در کانون خود داشت. يکي از نخستين فيلم هاي او سفر به ماه (١٩٠٢)، اثري شانزده دقيقه اي بر پايه ي داستاني از ژول ورن است که با کمک دستامدهاي جديد آن روز به يک فانتزي و خيال بافي تبديل شده است. موشک به چشم سياره ي ماه مي رود و مسافران به جنگ خطرناک با ساکنان حشره گونه مي پردازند و سالم باز مي گردند. اين راه تازه اي بود که با آثار بعدي چهار صد ضربه ي شيطان (١٩٠٦)، سفر به ناممکن (١٩٠٩)، فتح قطب (١٩١٢) مسير سينماي جهان جديد سرمايه داري را نشان داد. اما از همين زمان چالش رويکرد به زندگي وجود داشت. لويي فوياد (Louis Feuillade)با بيانيه ي مشهورش، آرمان انتقال واقعيت بر پرده ي سينما را مطرح کرده بود: «صحنه هاي اين فيلم، آن طور که هست، قرار است برش هايي باشند از زندگي و به کلي عاري از تخيل.»*
اما آرمان فوياد تحت تاثير خواست سرمايه تغيير چهره داد. موسسه ي گومون (Gaumont) او را واداشت که به درام هاي عشقي سطحي و آثار جنايي روي آورد. به هرحال چالش سينما همچون زندگي با سينمايي درگير منش سوداگرانه و تجاري پايان نيافت. گرچه سينما-انديشه همواره مغلوب ماند، تا آستانه ي قرن بيست و يکم. مثلا فيلم گمشده در تاريکي (١٩١٤) که ريشه ي سينماي نئورئاليستي است به وسيله ي نينو مارتوليو (Nino Martoglio) ساخته شد. فيلم آسونتا اسپينا (١٩١٥)، اثر گوستاوو سرنا (Gustavo Serena) هم نگاهي واقع گرا به حوادث روزمره داشت، اما اين آثار پخش کننده نيافتند. در عوض سينما به سوي سيسيل ب. دوميل (Cecil B. de Mille) ، سينماي سکس و تجارت و خشونت رهسپار شد. حتا دستامدهاي بزرگ د. و. گريفيث(D.W.Griffith) در خدمت يک دراماتولوژي سوداگرانه تغيير مسير داد و بافت دراماتيک، قوت داستاني و عناصر روايي ادبي در سينماي هاليوود در خدمت توهم افزايي و سودآوري قرار گرفت.

در تولد يک ملت (١٩١٥) و تعصب (١٩١٦) آن چه بر پرده ي واقعي نموده شده، در ذات خود تحريف واقعيت است. سينما از گريفيث درس بزرگ واقع نمايي به سود تحريف واقعيت و بسط فرهنگ دلخواه و فريفتاري بيننده را آموخت و آن را به قانون تخطي ناپذير خود بدل کرد. کشف نيروي اين واقعيت تصوير است که به متروپليس (١٩٢٦) فريتز لانگ (Fritz Lang) ختم شد، تا اراده ي مسلط و نجات بخش پيشوا به وسيله ي شئ شدگي جهان به تماشا گذاشته شود. «مشکل متروپليس و آثار ديگر لانگ فقط آن نيست که به پرده پوشي تضادهاي اجتماعي مي پردازد و آزادي زحمتکشان را مترادف تسليم در برابر اراده ي سلطه جوي پيشوا معرفي مي کند بلکه همچنين ديدگاه زندگي ستيز فيلم اکسپرسيونيستي لانگ در تخيل بي ضابطه اي است که مي کوشد به مکان به وسيله ي توهمات نوري با دقيق ترين شگردها شکل دهد اما حتا لحظه اي به عناصر واقعي و جزييات زندگي آدمي توجهي ندارد.»

در تمام قرن بيستم، تجربه هاي آوانگارد و زيباشناختي پيشروي سينماي جهان را بسيار به پيش برد اما همواره از منظر زندگي روز به روز اين سينما بيشتر تحت تاثير جادوي تصوير گريز ازجزييات لمس شده و زيسته شده قرار گرفت. حتا در سينماي امپرسيونيستي و در آثاري چون آثار آبل گانس (Abel Gance) مادر دلوروسا (١٩١٧) ، جنون دکتر توبه (١٩١٦) و غيره. پيروزي با خيال پردازي بود و با بازي نور و سايه. هدف اين سينما هم دستيابي به فيلم به مثابه عصاره ي زندگي نبود بلکه رسيدن به نوعي امپرسيونيسم ظريف در برش و عکاسي بود. نمونه اش خانم بوده ي خندان (١٩٢٣)، ساخته ي ژرمن دولاک (Germaine Dulac) است که مي کوشد با قطع هاي فراوان و نورپردازي به داستان معنايي ذهني بخشد. البته سينماي هنري حتا در خيال پردازانه ترين شکلش، برخوردار از حسي شاعرانه و سرشار از زندگي بود. قلب وفادار (١٩٢٣)، ساخته ي ژان اپستاين (Jean Epstein) مثال زدني است.

تجربه ي فرميک دهه ي سوم سينما هم رها از دغدغه ي زندگي است. فرنان لژه در باله ي مکانيکي (١٩٢٤) ، تنها شيفته ي فرم کاسه ها، ماهي تابه ها و ريتم نفس نفس زدن پيرزن است در حالي که از پله ي واحدي بالا مي رود. رنه کلر (Rene Clair) هم در آن سال ها با آنتراکت (١٩٢٤) ، نشان داد هدفش نابود کردن همه ي منطق ها و روابط عادي در تماشاست. او مي خواست به نحوي نشاط انگيز به تاييد آزادي بي حد وحصر سينما بپردازد. لوييس بونوئل (Luis Bunuel) و سالوادور دالي (Salvador Dali) هم در سگ اندلسي (١٩٢٨) شيفته ي منظر سوررئاليستي تصويرگري هستند، با اين همه مخالفت بونوئل با تروکاژها و تخيلات فني به نحوي آرمان مقارنه با واقعيت را در سينماي مدرن زنده نگاه مي دارد. خون شاعر (١٩٣٠) اثر ژان کوکتو (Jean Cocteau) هم در اين دهه تجربه اي براي تصوير هر رويداد مخالف منطق و روياهاي سينمايي است، البته فوتوريسم و سينما-چشم ژيگا ورتوف (Dziga Vertov) نقش بزرگي در ايجاد يک آلترناتيو عينيت گرا برابر سوبژکتيويسم داشت اما ورتوف از راهي ديگر از زندگي دور شد، از راه در غلطيدن به دامچال نگاه ايديولوژيک و تبليغ تصويري براي خيالي باطل و دور از منطق زندگي. در اين سال ها اين رابرت فلاهرتي (Robert Flaherty) است که سينمايي عميقا سرشار از زندگي را مي آفريند، هر چند سلطه ي آرمان بر همه ي جوانب چند سويه ي زندگي در آثار او به چشم مي خورد. اشتروهايم (Erich von Stroheim) هم براي آن که در تنظيم صحنه ها کمال واقع گرايي را تجربه کند تلاش کرد به زندگي نزديک شود اما تکيه ي او بر کليشه ي عشق هاي اروتيک سه جانبه او را به سنت هاليوود نزديک نمود. در اين ميانه چارلي چاپلين نشان بي بديل آرمان زندگي در سينماي هاليوود باقي ماند.

در ايتاليا، مرکز تجربي سينماتوگرافي که در سال ١٩٣٥ تاسيس شد هرگز تحت فرمان روح فاشيستي دوران قرار نگرفت، برعکس محرک اصلي پيدايش نئورئاليسم شد. رم شهر بي دفاع (١٩٤٥) روبرتو روسليني (Roberto Rossellini)به عنوان يک اثر نئورئاليستي کاميابي فراواني به دست آورد. هينتر هويزر (Hinter Huizer) از واقع گرايي نوين سينماي ايتاليا به عنوان خطرناک ترين بيان جنبش اجتماعي نام مي برد. شايد اتفاقا همين ويژگي سبب مخدوش شدن رابطه ي آثار نئورئاليستي با زندگي است. هر چند تاکنون همگان اين آثار را اوج رويکرد به زندگي پنداشته اند، اما در وهله ي نخست، نئورئاليسم از طريق ذهنيتي به واقعيت روي مي کرد که پذيرفته بود معناي واقعيت روشن، قابل تجربه ي واحد و همواره همان است که ايدئولوژي چپ داوري مي کند، براي همين در اينجا سر و سامان دراماتيک به زيان و ضرر لمس زندگي و تماشاي عينيت با همه ي وجوه آن وارد عمل مي شود. پوزيتيويسم، چون حايلي بين زندگي و آثار نئورئاليستي بر رويکرد سينما به سوي واقعيت زيسته شده زيان وارد مي کند. با اين همه، اين سينماي داستان پرداز از وراي تخيل واقع نما به زيستن و مسايل آدمي نظر دوخت. آنتونيو پيتر آنجلي Antonio Pietrangeli در سال ١٩٤٢ در مجله ي سپيد و سياه نوشت : سرنوشت قطعي و ريشه ي طبيعي سينما را تنها بايد در عرصه ي واقعيات و از آن ميان ملموس ترين و نافذترين قلمرو آن يعني «قلمرو حقيقت» جست. در «تاريخ سينماي هنري»، بيانيه ي سال١٩٤٣اين مجله ي سينمايي آمده که مي توان آن را بيانيه ي نئورئاليسم دانست.

– 1 مرگ بر آيين هاي بدوي و ساختگي که بر بيشترين بخش توليد سينمايي ما فرمانرواست.

2- مرگ بر آثار تخيلي و پوچ گرا که انسان و مسايل انساني در آنها مطرح نيست.

3- مرگ بر هر بازسازي واقعيت تاريخي يا فيلم ساخته شده از رمان که بر اساس ضرورت سياسي به وجود نيامده باشد.

4- مرگ بر هر سخنوري که بگويد همه ي مردم ايتاليا از يک خمير انساني هستند و از يک احساس ناب شعله ور مي شوند و همگي به يک اندازه بر مسايل زندگي اشراف دارند.

بايد توجه داشت آثاري چون چهار قدم در ابرها (١٩٤٣) اثر آلساندرو بلازتي (Alessandro Blasetti) يا وسوسه (١٩٤٦)، ساخته ي لوکينو ويسکونتي (Luchino Visconti) و آثار روسليني چون پاييزا (١٩٤٦) و آلمان سال صفر (١٩٤٧) و واکسي (١٩٤٦) و دزد دوچرخه (١٩٤٨) اثر ويتوريو دسيکا…(Vittorio De Sica) همگي بيانگر يک حس صميمي نسبت به زندگي و استناد به واقعيت هستند. وابستگي انسان به محيط اجتماعي، و تلاش براي آن که سينما آينه ي تمام نماي واقعيت باشد هرگز سبب نشد که خطاي بزرگ تري در آثار نئورئاليستي سبب دوري و جدايي اش از زندگي نشود. به آن مرگ برها، به آن شيوه ي سخن فاشيستي و ايدئولوژيک و به آن دستورالعمل بسته به بيانيه از يک سو و به جهان تک بعدي آثار اجتماعي اين دوران اگر دقت شود معلوم مي گردد که آثار نئورئاليستي چون هر فيلم ديگر در داستان پردازي، داراي يک جهان ديدگاهي، تفسير شده و ذهني است که آن را به نام عينيت عمومي عرضه مي کند. واقعيت تصوير در آثار نئورئاليستي چون همه ي تصاوير تنها مبين جهان ويژه اي است که محصول بازتاب واقعيت در ذهن و ذهني شدن زندگي بر پرده ي سينماست. اما به هر رو اين سينما، نشان مي داد که هنر مدرن تصويري در جست و جوي راهي جدي براي تماس با زندگي است، هر چند اين تماس گاه تحت تاثير يک ديدگاه ايديولوژيک قرار مي گيرد.

تلاش براي رويکرد به سطح زندگي و کنش هاي تحت تاثير عمل انسان در زندگي، بالاخره منتج به يک سبک عميق شد و توسط يک رهبر به نام روبر برسون در قلمرو زيبايي شناسي تصوير به موفقيتي بزرگ دست يافت. آثار اين هنرمند گوياي اين مکاشفه و پيروزي بي بديلي است، که بالاخره تا سر حد يک تئوري سينماتوگرافيک در سينمايي که رويکرد به زندگي عطش تسکين ناپذيرش بود ارتقا يافت.

البته بدون ترديد سينماي برسون نيز سينمايي داستان پرداز است اما با دور شدن از گروگان گيري عاطفي و احساساتي کردن تماشاگر مي کوشد خود را از قيد هيجانات ساختگي آثار قصه گو و خيال پرور برهاند. طبيعي بودن، داشتن يک نقاب سرد که صورت بازيگر را از تظاهرات نمايشي و تئاتري محفوظ نگاه مي دارد و بازي سازي ويژه ي برسون عناصري است که در فهم واقع گرايي رويکردگراي آتي بسيار مهم است. تلاش ژان گره ميون (Jean Grmillon) گرچه در آثاري چون پوزه ي عشق (١٩٣٧) و آقاي ويکتور غريبه (١٩٣٨) به حوزه ي «فيلم نوار» تعلق دارد اما نظير سحرگاه ششم ژوئن (١٩٤٥) که فيلمي است مستند، داراي گوهري واقع گراست.

متاسفانه هنوز رويکرد به زندگي در سينماي حرفه اي غرب جرياني مغلوب نبود. سانسور نيمي از سحرگاه ششم ژوئن بيانگر اين واقعيت و دوري سينماي قرن بيستمي از درک اهميت لمس جزييات زيسته شده و سلطه ي قوانين سوداگرانه به جهان فيلم و ريشه داري قصه پردازي افسونگراست. سينماي لويي داکن (Louis Daquin) و گرايش او به تصوير زندگي در آثاري چون آغاز روز (١٩٤٩) سبب شد تا به گفته ي اولريش گرگور (Ulrich Gregor) و اتو پاتالاس (Uto Patalas)، سال هاي طولاني در فرانسه موفق به گرفتن کار نشود تا بالاخره وادار شد به بالزاک و موپاسان روي آورد. آثار مستند رنه کلمان (Ren Clement) چون نبرد راه آهن (١٩٤٥) نيز به يک سينماي قصه گوي دهه ي شصت تنزل يافت. در فرانسه آثاري چون اميد (١٩٤٥) از آندره مالرو (Andre Malraux) و فاربيک (١٩٤٧) اثر ژرژ روکيه (Georges Rouquier) به سرمشق هاي فراموش ناپذيري براي سينماي رويکردگراي آينده بدل نشدند همچنان که فيلم هاي مايکل پاول (MichaelPowell) که در راستاي سنت هاي مردي از آران (١٩٣٤) فلاهرتي پديدار شد، از تخيلي بودن به سوي مستند بودن ميل مي کرد. با همه ي اينها در همان سال هاي ١٩٤٤ سينماي انگليس نقش خود را در انحراف افکار مردم از مسايل ملموس زندگي و مشکلات روزمره آغاز کرد و با فيلم هاي داستان پرداز و تجملي و هيجان انگيز، پرده اي بين زندگي واقعي و سينما پديد آورد.

کارول ريد (Carol Reed)، با آثاري چون قطار شبانه ي مونيخ (١٩٤٠)، مخالف خوان (١٩٤٧) و مرد سوم (١٩٤٩) از نقش خود در ستاره ها به زير نگاه مي کنند (١٩٣٩) فاصله گرفت و به هيجان باب روز رو نمود و با کودکي دو پشيز (١٩٥٥) و کليد (١٩٥٨) به اعماق دره ي ناواقع گرايي سقوط کرد. ديويد لين (David Lean) هم با جنون تابستاني (١٩٥٨) و پلي بر رودخانه ي کواي (١٩٥٧)، به سينمايي پيوست که از لمس جزييات واقعي دور و به هيجانات سينماي ماجرايي نزديک مي شد.

سينماي برگمان (Ingmar Bergman)، يکي از اوج هاي سينماي هنري است. سينمايي شگفتي آور و مسحور کننده که البته همچنان مبتني است بر يک منش ژرف روان شناسانه که تا فاني و الکساندر (١٩٨٣) ادامه يافته است. سينما-چشم ورتوف هم در شوروي بالاخره به سينماي استاليني چگونه فولاد آبديده شد دانسکوي )(Danskoi) ١٩٤٢ (و دبير کميته ي محلي (١٩٤٢)، پي ريف (١٩٤٢) و به نام ميهن (١٩٤٣) پودوفکين (Podovkin) بدل شد، با همه ي نيروي مخرب ايدئولوژي جزمي که بر زندگي و لحظه هاي ناب لمس شده ي آن مي توانست پرده درکشد. دستامدهاي آيزنشتايني در تکنيک، قرباني پيام هاي خيرانديشانه و متعصبانه ي حزبي شده بود و در ادامه ي يک سينماي بي بهاي رسمي به نام رئاليسم سوسياليستي، هولناک ترين خيانت را به «واقعيت» انجام داد. ايوان مخوف (١٩٤٤) به دفاع از تزاريتسين (١٩٤٢) از گئورگي واسيلي يف (Georgi Vassiliev) و بالاخره به آثار گريگوري چوخراي(Grigori Khockrai) تنزل يافت .

نکته ي مهم آن که، پيام بازگشت به واقعيت در سينماي امريکا شکفت. از نظر سبک، بازي سازي و داستان، اين سينماي قصه پرداز خود را نماينده ي گرايش ناب به زندگي معرفي کرده و بيشترين موفقيت را به دست آورده است. آيا چنين است؟ به نظر من سينماي هاليوود در پس صورتک واقعيت گرايي، بيشترين ضربه را به حس زنده ي زندگي و سادگي تجربه ي زيستن مي زند و با احساسيگري شديد، خرد واقع نگر را که معطوف به جزييات کوچک اما راستين تجربه ي انساني است مورد حمله قرار مي دهد.

بدون ترديد سينماي داستانگوي امريکا از همان ممفيس بل (١٩٤٤) ويليام وايلر (William Wyler)، به ايجاد گرما در تماشاگران و جذابيت روايت بها مي داد اما جز احساسات چه چيز در اين سينما حتا در نبرد سان پي يترو ( ١٩٤٥) ساخته ي جان هيوستن (John Huston) قابل اعتناست؟ کدام شعور، ژرف تر و فراتر از شعارهاي پر تبختر امريکايي و کدام نقد اجتماعي، ژرف تر از موفقيت ملموس انساني و کدام پرسش در اين سينما عميق تر طرح مي شود؟ « در سال هاي پس از جنگ رابرت فلاهرتي تقريبا تنها کسي بود که توانست براي فيلم داستان لوئيزيانا (١٩٤٨)، يک سرمايه گذار خصوصي پيدا کند.»** جنبش فيلم هاي مستندگرا در امريکا به سرعت از رمق افتاد و در عوض، مسير رشد ديدگاه هاي ذهني، با نقاب واقع نمايي و آثار سرشار از شورآفريني و عاطفه انگيزي امريکايي هموار شد. در اين سينما شگردهاي تصوير و انواع هنرهاي روايي روز به روز رشد کرد تا جايي که به سينماي امروزي بدل شد. رسانه اي بي رقيب که مدام در حال پراکندن انبوه آثار بي ارزش، هيجان آور، افسون زا و احساساتي يا پر از خشونت و سکس است. غريزه ي اصلي (١٩٩٢) يا ماسک (١٩٩٤)، قاتلان بالفطره (١٩٩٤) يا جنگ ستارگان (١٩٧٧)، آرماگدون (١٩٩٨) يا اسلحه ي مرگبار (١٩٨٩)، رمبو (١٩٨٥) يا تهديد شبح (١٩٩٨) و … در يک عنصر مشترک اند: واقع گريزي شديد و بيگانگي با هر آنچه که مربوط به تجربه ي انساني از زيستن در جهان واقعي است.

درست در متن اين سينماي خشونت و سکس است که يک گرايش نو در سينماي جهان ظهور مي کند. چيزي که ما را وامي دارد باور کنيم اتفاقي در پايان قرن بيستم رخ داد که سبب شد در سينماي قرن بيست و يکمي از همين آغازطنيني نو به گوش برسد. ما حق داريم از خود بپرسيم آيا اتفاق تازه اي در حال روي دادن است؟ اين آوا چيست؟ آوايي که تجربه ي مستندگرايي رايج سينماي قرن بيستمي را تبديل به يک اتفاق نو مي کند. اتفاق رويش روايت بر متن استناد، بازگشت به طبيعي بودن، انديشه ورز بودن و شاعرانگي و صميمت سينماي اوليه که يک قرن مغلوب جريانات واقع گريز شد.

مي خواهم بگويم خانه ي دوست کجاست؟ و سپس کل سينماي نوين و رويکردگراي ايران طنيني در جهان افکند که بسي فراتر از نئورئاليسم و هر تجربه ي مستندگرايي، سينماي آينده را به تقديري نو فراخواند، تقديري که ذاتا قرار بود سينما بپذيرد: سرنوشت گره خورده با زندگي و همهي آن بهشت و دوزخ، فاجعه و مسرت، اندوه و شادماني هايي که در واقعيت تصوير از تصوير واقعيت چند سويه ميتواند جاري شود. سينماي ايران، سينماي جهان را به لمس دوباره ي زندگي و طبيعي بودن و تماشاي عظمت رويداد مصور زيستن که فاجعه بارتر، پرسش انگيزتر و شادماني آورتر از هر «داستان» و «رمان» ساخته شده اي است فراخواند. سبک رويکردگرايي سينماي ايران بر سينماي تارانتينو (Quentin Tarantino)، سينماي دگما 5 (Dogma 5)، سينماي چين و سينماي مستقل امريکا تاثير نهاد. پرسش استناد حتي در اثري چون زيبايي امريکايي (١٩٩٩) با آن دوربين دستي خود را نهان کرده است و حتي در ماجراي بلرويچ (١٩٩٩) و … موضوع چيست؟

اجازه بدهيد بگويم اتفاقي در جهان افتاده است که سينما را با زندگي درآميخته است. بر متن اين اتفاق عيني است که دليل اهميت سينماي ساده، شاعرانه، طبيعي گون و رويکردگراي ايران روشني مي گيرد. آن اتفاق، رشد تکنولوژيک و در نتيجه تکامل تکنولوژي توليد فيلم و در واقع ساده شدن و در دسترس قرار گرفتن و عمومي شدن دوربين است. هزاران خانواده امروز از دوربين استفاده مي کند. تلويزيون فرهنگ تصويري را به سرعت فرابرده و وسايل فني توليد فيلم را ساده کرده اند. بالارفتن سطح دانش و مهارت به بسياري از خانواده ها امکان فيلم سازي مي دهد. درست در اين جهان است که آرمان سينماي درآميخته با زندگي تحقق مي يابد، سينمايي که از متن زندگي مي رويد، سينمايي که رويدادهاي زيستن را تصوير مي کند و بيش از هر زمان امروز امکان ظهور پيدا کرده، نه تنها به وسيله ي فيلم سازان بزرگ بلکه به وسيله ي مردمي که از خود فيلم ميگيرند و از درونشان فيلم سازاني بزرگتر از هر زمان سر بر خواهد آورد که سينمايشان بيش از هر زمان آرمان سينما چشم و سينما حقيقت را محقق خواهد ساخت. شاهکارهايي در اوج واقع گرايي و در اوج شاعرانگي به وسيله ي ذوق هايي يکه پديدار خواهد شد. و در واقع اين جنبش عمومي فيلم سازي قرن آينده ساختار هنري و تعريف سينماي نخبه را تا حدود زيادي تغيير خواهد داد. اين است حدس من.

اما در کانون اين سينما شجاعت برهنگي و عريانگي روح و جزييات ناگفته ي زندگي، شجاعت پرده برافکني و رازگويي صميمانه، شجاعت سلوک عليه تاريکي هاي واقعي و پنهان نگاهداشته شده سر بر خواهد آورد. به نظرم اين همان ستيهندگي عليه عادت، پنهان کاري و فريبي است که عين القضات همداني و عارفان شرق پيشتاز آن بوده اند و امروز مدرن ترين هنر انساني يعني سينما، در حال گرويدن به آن نقطه و پاسخگويي به آن است. رويدادي که به دورويي هزاران ساله ي هنر به پرسونا و پرسوناژ، به ماسک و پنهان شدن هنرمند در پس پشت نقش پايان مي دهد. از اين به بعد سوفوکل، شکسپير، فلوبر و داوينچي هاي جديد از پشت اديپ، هملت، مادام بوواري، موناليزا به در مي آيند و ما را بي واسطه با اسرارالربوبيه حلاج وار و عين القضات وار آشنا مي سازند.آنان تصوير خود را باز مي آفرينند، چيزي که آرمان جويس (James Joyce) بود و به نام رمانش بدل شد؛ چهره ي هنرمند در جواني.

سینما در ملتقای دو قرن، دو هزاره

تمهیدات و سلوک فیلم در آستان سده ی بیست و یکم

آخرين و اولين جمله ي اين نوشته يک عبارت به فارسي است که در خود تمثيل سينماي آينده را در قلمرو محور همنشيني زبان نهفته دارد: «سينما در ملتقاي دو قرن، دو هزاره». اين نامي است که در آن و با آن، زبان به واقعيت جهاني تبديل مي شود که سينما در آن، آينه ي آگاهي نويي است. آينه ي واقعيت گفت و گوي تمدن انساني که همنشيني تمدن هاي مهم و محل ديدار و گردآمدن آنها را ممکن مي کند. در واقع در متن ما، خانه اي از زبان فارسي، به گونه اي آفرينش گرانه و بديع با فراورده هاي زبان هاي ديگر بارور شده است. يک بار ديگر نام را تکرار کنيم: سينما/ملتقا/هزاره. سه سيماي زباني اين واقعيت همنشين هستند که در ساختار زبان و فرهنگ امروزي ايراني، در آينه ي متن، با نحوه و نحو بيان فارسي، معنادار گشته اند. چنين رازي در عناوين ديگر هم نهفته است، آنجا که «تمهيدات»، «سلوک»، «فيلم» و «سده ي بيست و يکم» به يک همنشيني مرزشکن و جهاني دست يافته اند، کلماتي از متن زبان عرفان اسلامي، عصاره ي مدرنيته و يک علامت کاملا باستاني ايراني که به يک جشن، جشن سده ها ارجاع مي يابد. پس همه ي آن چه درباره ي هسته ي متن و نوشته ي حاضر مي خواهم بگويم در همين تمثيل آغازين فشرده شده: جايي که يک تمدن کهن، تمدن ايراني در نوزايي اش، حرفي تازه براي جهان به ارمغان مي آورد. جايي که زبان، زبان فارسي، با در کنار هم قرار دادن نشانه هاي تمدن هاي متنوع بشري و همجواري معنادارشان، آزادي از بند توهم جداسري انساني را ممکن و به بارور کردن جان خلاق با جهاني ازآفرينش هاي جاندار ياري مي رساند، جايي که سه لايه ي زباني و فرهنگي زبان فارسي و عربي و انگليسي با سه ساحت روح هنري وشعري، عرفاني و شهودي، استدلالي و عقلي مکالمه اي بزرگ را ممکن مي سازد، و به مقدمه و مجالي براي انديشيدن به زيبايي و حقيقت آينده و آفرينش و آزادي بدل مي شود. آيا در هزاره ي سوم ميلادي و قرن نو، هنر ايراني در سينما حرفي تازه براي معماري و آفرينش معنا دارد؟ دعوت سينماي ما چيست که مي تواند بر خطوط سينماي قرن بيست و يکمي تاثير بگذارد؟ ظاهرا سراپاي موضوع ادعا، شوخي و خيال پردازي نامناسبي به نظر مي رسد که از بازي جشنواره و «تفنن ادواري» سرچشمه گرفته است. ظاهرا چند جايزه، نگارنده را به وهم دچار کرده است: توهم تاثير اين سينماي جهان سومي بر سينماي جهان فرا مدرن. اتفاقا به سبب فرامدرنيت، سينماي ايران حرفي جهاني براي قرن بيست و يکم دارد. حرفي که تنها مي توانست در ايران شکل ببندد. با گردآمدن شرايط عيني و ذهني غير مترقبه، يعني وضعيت يک انقلاب که سازمان سينماي جعلي و کاريکاتور دنباله روي از هاليوود را ويران کرد و خلاء، که امکان پر شدن فضاي سينماي ايران از هواي تازه، تجربه ي تازه و آشنازدايي و عادت ستيزي را فراهم آورد و افق معنوي تمدني ريشه دار که انتظارات شجاعانه را پرورد، و شرايط نو که در آن علي رغم انواع موانع کهنه انديشي، نيروي خلاق عطش خود را براي آزادي، براي لمس زندگي به سينماي متفکر سرايت داد، سبک سينماي ما به معنايي فراموش شده که از زمان نيچه تا لومي ير آرمان هنر مدرن موعودي بود که مي بايست زاده شود، دست يافت. معنايي که با ظهور سينما و لومي ير مدتي کوتاه سر بر آورده بود و به سرعت غيب شده بود و طعمه ي سوداگري و افسانه پردازي هاليوود گشته بود. معناي حسيت جهان مدرن در سينماي آينده.

بدينسان «هسته ي انتظار» متن را از سينماي سده ي تازه لو مي دهم: مي خواهم تاکيد کنم، «سوق طبيعي» نيروي اصلي سينماي قرن بيست و يکمي است. در حالي که اين طبيعي بودن عميقا با ناتوراليسم مغاير است و در ذات خود آميخته شده است با آرمان بزرگ معرفت وحدت وجودي عارفان و پالايش و پيرايش انسان، به مثابه آينه، که آفريننده ي آينه ي سينماست، همچون فشرده ي تمدن مدرن. اين رويکرد شجاعانه ي هنر است به طبيعي بودن زندگي. پس سينماي آينده به چشم نوشته، سينمايي است عميقا مغاير جهان ناانديشنده و متصنع و وهم پرور سينماي داستان باف ماجراجو و سوداگر هاليوود. اين سينمايي ست رويکردگرا و به نظرم منطبق با رويش روايت بر متن استناد. سينمايي که به انسان واقعي جرأت عريان کردن روح خود را مي دهد. يک برهنگي مستند با همه ي بهشت و دوزخ واقعي آن.

در عنوان مقاله، کلمه ي سينما نشانه اي است بر همه ي آن چه محصول تمدن مدرن است، زيرا سينما آينه ي مدرنيته است. برابر ما قرار گرفته و جادوي تماشاي تصوير خود، کار خود را کرده است. اما ما برابر آينه ي تصويرسازي منفعل و بهت زده نمانديم، خود تصوير خود را، نحوي که شايستهي انساني فرهنگ مند بود پرداختيم. ما فرهنگ مند بوده ايم. مي توانستيم به سينما، اين هديهي تمدن جديد، چيزي کهن و نه کهنه، چيزي کهنگي ناپذير و جاودان، توان شهودي و غيب انديشي و ادراک اهميت غياب در زيبا شناسي را هديه کنيم. سينما فشرده ي عقلانيت و حسيت مدرن بود که مي خواست با چشمان تماشاگر دوربين به طبيعت و امر واقع، انسان نو را به افقي نو و نيچه اي هدايت کند و پيام «طبيعي باشيد، طبيعي ببينيد» بدهد و ما را وادار کند شجاعت تماشاي واقعيت بيرون و درون خود را کسب کنيم و به قول هولدرلين تن به اين خطرناکترين حرفه ها، با روح شعر بدهيم. اما درست پس از لومي ير، سرمايه داري و رهبر جهاني آن، با سينماي هاليوود، راه سوداگري را پيمود و براي صد سال بر اين دستامد ماهوي هنر مدرن سلطه گري نمود و پرده افکند و لااقل آن را به سينمايي حاشيه اي بدل نمود. تجربه ي ايراني سينما پس از انقلاب به سرعت راه يادآوري پيام «طبيعي باشيد» را هموار کرد اما به نحو غريبي از مسيري تصورناپذير، يعني از طريق تاثيرات معرفت و حکمت کهن ما. کلمه ي «تمهيدات» يادآور اين ساحت معنوي است، ساحت عادت ستيزي و رهايي از سينماي عادت شده ي گذشته عين القضات همداني، عارفي عادت ستيز بود و کتاب «تمهيدات» او از سه منظر براي ما اهميت دارد: ١- پيام «طبيعي باشيد» ٢- پيام ستيز با عادت پرستي و مهم تر از همه ٣- پيام آينگي و برهنگي و شجاعت پيرايش و تماشاي بهشت و دوزخ واقعي خود. شجاعت بديع بودن و آشنايي زدايي مدام، يعني شجاعت پرده افکني از راز و رازگويي با انسان و ديگران. عين القضات در زماني بسي دور از ما مي زيست، اما او به نحو غريبي پي به اهميت تصوير و واقعيت تصوير در تاثير بر کمال معنوي انسان و سلوک او برده بود. او از اسماالله به اسم «مصور» التفات يکه داشت و با تماشا، مي شوريد و اسرار الربوبيه را فاش مي کرد.

پس نوشته تا اينجا مي خواهد بگويد که سينماي پيشروي نخبه ي قرن بيست و يکمي گامي بلند در راه آرمان تصوير و روايت زندگي بر متن استناد خواهد برداشت، شجاعت طبيعي بودن و تماشاي افسون زدايانه ي خود و جهان را خواهد يافت و با دريدن نقاب، سينما را از پرسونا و پرسوناژ به سوي تبلور تماشاي ساده ي جزييات زيسته شده ي انساني و تراژدي پنهان در آمد و شد روزمره اش سوق مي دهد. بدين گونه سينما به امکان يک سلوک، سلوکي که عارفان با رياضت هاي طولاني در پي آن بودند بدل خواهد شد. سلوکي که براي انسان تجربه ي شهودي و شعور شاعرانگي به بارمي آورد. چگونه؟

عين القضات از عارفان فاش کننده ي سر است. عريان گر، و با خاصيت آينه و خود تماشا کننده و عادت ستيز. او ما را فرامي خواند: «اگر خواهي که جمال اين اسرار بر تو جلوه کند، از عادت پرستي دست بردار که عادت پرستي، بت پرستي باشد. هر چه شنوده اي از مخلوقات فراموش کن، هر شنوده اي ناشنوده گير و هر چه بر تو مشکل گردد جز به زبان دل سوال مکن».

پس امروز هم عين القضات و عرفان ستيهنده ي اجتماعياش، انسان و انسان ايراني و سينماي جهاني را به خاصيت آينگي فرامي خواند. خاصيت آينگي تعبيري از خود اين عارف بزرگ است. تعبيري که هم بر وجوه عرفاني او اشتمال دارد و هم ستيهندگي هاي اجتماعي سياسي اش را در بر مي گيرد. به قول نجيب مايل هروي، از اينها بگذريم به راستي که عين القضات به آينه مانندگي داشته است. چون آينه زيسته است. آينه ي غماز: /آينه ات داني چرا غماز نيست/ زان که زنگار از رخش ممتاز نيست. مگر نه اين است که او در سرتا سر عمر فرهنگي اش به طول سي و سه سال زماني اش در مقابل ابتذال دسته جمعي ايستاد و زشتي همه بل بيشترينه ي آنها را نشان داد. در عين حال اصالت ها و ارزش هاي آينه ي فردي خود را حفظ کرد، هر چند همين ابتذال دسته جمعي سرانجام او را آينه را نابود کرد اما آيا آينگي را و خاصيت هاي آينه را هم نابود کرد؟

در اين تمثيل آينه عارف ايراني/آينه متن آفريننده/راهي براي من باز مي شود تا/آينه سينما/ي قرن آينده ادامه يابد. در اينجا هم سينما آينه ي خلاق و زنده و انديشه سازي است که سلطه ي ابتذال دسته جمعي دوراني سوداگر و سلطه ي سينماهاي مبتذل و زشت مي کوشد خاصيت آينگي اش را نابود کند. اما خاصيت آينگي سينما که صد سال به صورت مغلوب دوام يافت، در آغاز قرن بيست و يکم پرسشي نو بر مي انگيزد. آيا جهان زشت و ناانديشگون و جهالت بار آثاري با جلوه هاي ويژه و فريبنده ي سکس و خشونت و وهم، آينه ي لومي ير را که رويکرد به زندگي داشت نابود کرد يا سينماي رويکردگراي نوين ايران با رهبري کيارستمي سبک تماشاي برهنه و طبيعي را با روح پروردگي آغاز نمود. تا روح سينما در آستان سده ي نو پر شود از شجاعت روايت و استناد، يعني ميل دست يابي به آنچه که ويژگي تصويرهاي عين القضات بوده از انسان و جهان يعني: «صدق و خلوص و راستي و راست کاري و راست بازي و راست باوري و راست نمايي».

اجمالا بگويم هنر مدرن تکنولوژيک و تصويري، از آغاز هستي خود ذاتا اين توان را داشت که امکانات انسان مدرن را براي دريدن حجاب ها متحول کند و به او در مسير کسب شجاعت سلوک تصويري جهت مکاشفه ي واقعيت هاي پنهان مانده ي زندگي، زندگي خود و جهان، و فائق آمدن بر موانع بيداري و پرورش روح و سخن بي پرده از جزييات زيسته شده و… ياري رساند. تعويق يک صد ساله ي فرورفتن در سوداگري، کاربرد تکنولوژي سينما، براي افسانه پردازي و افسون زايي و سرگرمي تنها بيانگر يک بحران گذرا بود. در همين زمان صد ساله، دوربين فيلم برداري، يعني ابزار ثبت جزييات واقعي و زندگي فردي تکميل و همگاني شد. رويکرد انبوه مردم به دوربين و کاربرد آن همچون وسيله ي بيان جزييات زيسته شده و شگفت زندگي، براي اولين بار بيان تصويري چيزهاي تکان دهنده اي از هستي انساني را فراهم آورد که با همهي سادگي صوري رويداد تا ديروز ناممکن بود آدمي بدان دست يابد. درست در همين نقطه است که شاهديم تکنولوژي فراصنعتي دوربين هاي فيلم برداري خانگي، چيزي را آرام آرام و در مقياس اجتماعي، با رشد فرهنگ تصويري، و عمومي شدن تصوير، تحقق مي بخشد که شايد تجربهي عظيم عرفاني هم با رياضت هاي شديد خود در پي آن بود، يعني امکان تماشاي تاريکي «خود» خويشتن، شجاعت رو به رو شدن با نفس خود و جزييات ظلماني زيسته شده ي آن، دريدن حجاب خويشتن با اعتراف به همه ي آن چه با چشم درون نگر تماشا مي شود و تزکيه ي خود و دست يافتن به رهايي و کشف و رسيدن به بهجت و عشق و سرمستي و کسب بصيرت و بيداري نو که محصول شجاعت تماشاي شب درون بود. سلوک عارف کهن و سالک شجاع و جوينده ي سينماي نوين، هر دو به خاصيت آينگي دست مي يابند و همراه آن سرشار از وحدت وجود و هماهنگي با درخت و پرنده و ستاره و نور مي شوند و به امکان شهود و ديدار راستين مي رسند، با پيرايش و پاک شدگي. وسعت تجربه ي دوربين که ثبت کننده ي جزييات زندگي است و فرهنگ تصويري، آن ترسي را فرو مي ريزد که به فلوبر اجازه نمي داد فلوبر باشد و او با پرسوناي مادام بوواري به «تخليه»ي خود مي پرداخت و يا داوينچي را وادار مي کرد نقاب ژوکوند را بپوشد و يا صد سال سينماگر آوانگارد را ناگزير مي کرد با ماسک قهرمان دراماتيک و سيماچه ي وهم آميز ساختگي اشخاص بر پرده، از خود بگويد. پنهان کاري و افسانه بافي خصيصه ي سينماي داستان پرداز و عادت شده ي قرن گذشته است. بدينسان دوربين ديجيتالي، امکان سلوک و تماشا و قيام عليه نقاب و پرسونا و پرسوناژ و عادت پرستي، و امکان تماشاي بازي زندگي و رويکرد به استناد را در مقياس فراوان در سينماي قرن بيست و يکم به بار مي آورد. از درون اين سينما چه فراوان آثار سرشار از شعر و تجربه ي هولناک و يکه فراخواهد روييد، تجربه اي که هيچ درام ساخته شده اي به پاي تاثير تکان دهنده اش نمي رسد. اين تاثير البته تنها محصول آن خاصيت آينگي و راستي نيست، ضمنا محصول به ميدان آمدن هزاران هزار استعداد نو به طور عمومي در هر گوشه و کنار جهان و پيدايش نوابغ فراوان در مسير اين رستاخيز عام تصويربرداري خواهد بود. کساني که خود را تصوير مي کنند. چيزي که هرگز در قرن بيستم امکان آن فراهم نشد و تنها در پايان آن داستان قرن نو به واقعيت پيوست، آن هم با رهبري سينماي مخاطب گراي ايران که شروع کرد خاصيت آينه را در رويکرد به زندگي و آزادي گرايي ذاتي و عرياني را در تجربه اي فرمال تاسيس کند. بدينسان سينماي قرن بيست و يکم سينماي مکالمهي عاليترين محصولات تمدن بشري، و سينماي پارادوکسيکال آگاهي هاي مدرن و معرفت هاي کهن عارفان است، سينمايي مبتني به فرم حذف و سازماندهي صفحه هاي سپيد تا تصوير رازهاي ناگفتهي واقعيت را از سوي تماشاگر معماري کند. سينمايي که همنشيني کيارستمي و عين القضات همداني در آن به هنري عريان گر، عادت ستيز، راست کار، رازگشا، متهور، شاعرانه، ستيهنده با ابتذال دستهجمعي، شادمانه، تراژيک، داراي سنديت، فاش کننده، آينه وار، آزادي گرا، بداعت آميز، بي نقاب، طبيعي و… ختم ميشود. سينمايي که در آن انسان شهامت نمايش بازي خود را در زندگي خواهد يافت. و داراي خاصيت دوستي و عشق است و سرشار از بداهت و شجاعت از خود گفتن. سينمايي که گويي ميراث دار قاضي القضات همداني است ، زماني که مي سوخت و خود راز مي گشود و عريان مي گشت و فرياد بر مي آورد: «در بند بوده اند و زهره و ياراي آن نداشته اند که از اين اسرار گويند».

سينماي ايران در پايان قرن بيستم آغازگر سينماي آينده اي بود که زهره ي طبيعي بودن ستيهندگي در فرم و انديشه سراي آزادي و ضمنا شاعرانگي و رازگشايي و رويکرد به زندگي و تبديل نمايش ؛افسون زا به افسون زدا را يافت. هژموني سينماي آينده را اين جريان احراز کرده است.

به نظر من سينماي ايران با هژموني سينماي کيارستمي به سبب رويکرد به متن زندگي، پيشتاز سينماي قرن بيست و يکمي و اتفاق تکان دهنده ي نيچه اي آن است. پلي که خرد غرب و شهود شرق را به هم پيوند مي زند، و عصاره ي صد سال چالش بين رويکرد به زندگي و گريز از زندگي را در سينماي غرب براي اولين بار به سود غلبه ي سينماي زنده ي منبعث از تجربه ي زيستن جهت مي دهد.

* اطلاعات مربوط به فيلم ها از Geshicht است

** تاريخ سينماي هنري، نوشتهي اولريش گرگور و اتوپاتالاس به ترجمه ي زنده ياد دکتر هوشنگ طاهري

صدمین سالگرد سینمای ایران

فصلنامه فراایران ، شماره های پنجم و ششم ، پاییز و زمستان 79

اکنون سينماي ايران به عنوان مظهري از تمدن، فرهنگ و هنر ايران، پيشتاز گفت و گوي تمدن ها و فرهنگ ها و نشانه اي از ذهنيت خلاق هنرمند ايراني ست. کمتر جشنواره ي جهاني ست که با فيلمي از فيمسازان برجسته ي اين سرزمين افتتاح نشود. فيلم هاي ايراني در اکثر جشنواره ها، با ربودن جوايز اصلي پرچمدار انديشه و احساس و هنر در صحنه ي سينماي بين الملل شده اند. مطبوعات عمومي و تخصصي سينما در جهان اغلب بخشي از محتواي شماره هاي خود را به تحليل و شناخت اين سينما اختصاص داده اند. ايران يکي از چند کشور معدود جهان است که در عصر استيلاي بي چون و چراي هاليوود و سينماي آمريکا، به توليدي ملي و خودکفا دست يافته است و اکنون براي فتح بازارهاي جهاني سينما با ديگر کشورهاي اروپايي و آسيايي رقابت مي کند و سهمي از اين بازار را به خود اختصاص داده است، که هر چند اندک، اما با رشد و شکوفايي سينما در ايران، هر دم رو به فزوني ست. از سوي ديگر، توليد ملي،با گسترش توليدات خود و تنوع روزافزون آن، بازار داخلي، تماشاگران علاقه مند و تشنه را به سوي خود جلب مي کند.

در آخرين روزهاي تابستان و آغاز پاييز ١٣٧٩، اين سينما يکصدمين سال توليد خود را در مراسمي با شکوه جشن گرفت و اين فرصتي بود براي نگاهي همه جانبه و تازه به صد سال فعاليت خلاق، مستمر و با اهميت سينماگران و دست اندرکاران اين سينما در رسيدن به جايگاه رفيعي که اکنون در آستانه ي شروع سده ي دوم فعاليت اش به آن دست يافته است و با اميد به آينده اي تابناک تر، به پيش مي تازد.

مجموعه اي که پيش رو داريد، از اولين روزهاي آشنايي ايرانيان با سينما و دوربين، اولين فيلم ها، سال هاي زمينه چيني و رسيدن به اين تعالي را در بر مي گيرد و سپس به تحولات سينما در سده ي دوم فعاليت اش، به تعريف هاي تازه و نگاه هاي نوتر به افق هاي گسترده تر در سطح جهان مي پردازد.

منیژه میرعمادی

مقدمی ای بر تاریخ تحلیلی سینمای ایران(1357- 1308 )

از ریشه ها به کلیشه ها

امید روحانی

يک

براساس تعريف ها و ويژگي هايي که «سينما» (و همه ي واژه هاي مترادف آن) طي صد سال تاريخ خود پيدا کرده است، توليد فيلم در ايران صد ساله نيست، حتا اگر جشن صد سالگي آن را برگزار کنيم. اسناد و مدارک و تاريخ هاي مستند مي گويند که اولين فيلم سينمايي توليد شده در ايران، آبي و رابي (١٣٠٩)، ساخته ي اوانس اوگانيانس، فيلمساز ارمني تبار است، هر چند جز چند عکس رنگ و رو رفته و محو و چند سطر نوشته به عنوان گزارش و خبر درباره ي نمايش آن در سينماهاي تهران آن سال ها، هيچ چيز از آن باقي نمانده است.١ اولين فيلم موجود سينماي ايران را بايد حاجي آقا، اکتر سينما (١٣١٢) دانست که بازساخته ي اوانس اوگانيانس است. از اين فيلم نسخه اي کامل، همراه با توضيحاتي نسبتا کامل از شرايط ساخت و توليد، گزارش هايي درباره ي نمايش فيلم و دو سه نقدواره در مطبوعات آن زمان تهران در دست است.٢ نمايش اين فيلم، به طور تصادفي همزمان ميشود با نمايش اولين فيلم ناطق سينماي ايران، دختر لر (١٣١٢)، ساخته ي اردشير ايراني/عبدالحسين سپنتا. اين فيلم که در استوديوهاي امپريال بمبئي هندوستان توليد شد، توليدي هندي ست که سپنتا در آن نقش فيلم نامه نويس و بازيگر و ترانه سرا را دارد، هر چند هميشه آن را فيلمي ايراني و حاصل کوشش و زحمت سپنتا مي دانند و تا مدت ها، کارگرداني آن را هم به سپنتا نسبت مي دادند.٣

اين دو فيلم را بايد آغاز سينما در ايران بدانيم، اما هر دو مسير به بن بست و در نهايت به قطع کامل مي رسند. اوگانيانس پس از شکست حاجي آقا، اکتر سينما، ديگر نمي تواند مسير فيلمسازي را ادامه دهد٤ و سپنتا، پس از ساخت دو سه فيلم ديگر در هند براساس قصه هاي کهن ايراني٥ که از آنها هم نسخه اي باقي نمانده است از ادامه ي کار باز مي ماند و توليد فيلم ايراني در هند متوقف مي شود.

توليد فيلم بلند سينمايي در ايران در همان سال ١٣١٢ و توليد فيلم ايراني در هند، در سال ١٣١٦ متوقف ميشود و سينماهاي تهران (و شهرستان ها)، دوباره به طور کامل در اختيار فيلم هاي وارداتي خارجي قرار ميگيرد. ديگر خبري نيست. سينماي ايران به محاق و فراموشي مي رود.

دو

طي همه ي اين سال ها، از ١٢٧٩، يعني تاريخي که دوربين گومون خريداري شده توسط شاه قاجار وارد ايران مي شود و در راهرويي از کاخ سلطنتي نصب مي شود، تا ١٣١٦، يعني تاريخ نمايش آخرين فيلم توليد شده توسط سپنتا در هند را، با همه ي اما و اگرها، بايد دوره ي اول بدانيم، دوره اي که چه از لحاظ کمي چه از نظر کيفي چندان پربار نيست. مدارک و اسناد مي گويند، که جدا از فيلم هاي توليد شده در هند، درفاصله ي سال هاي ١٣٠٨ تا ١٣١٢ تنها چند فيلم ساخته و به نمايش درآمده اند که اغلب آنها هم در جذب مخاطبان ناموفق بوده اند. دلايل اين عدم موفقيت پيچيده است و موضوع اين بحث نيست، هر چند براي درک شرايط و شناخت فضاي فرهنگي آن سال هاي اوايل قرن خورشيدي لازم اند و نيز براي فهم اين نکته که چگونه سينماي ايران، دوباره و سال ها بعد، در ايران شکل گرفت و اين بار به موفقيتي در جذب مخاطبانش رسيد.

وقتي اوگانيانس در سال ١٣٠٨ با تجربه اي اندک از آموزش سينما٦ و دريايي از علاقه و آرمان و اميد به ايران باز مي گردد تا «سينماي ملي»٧ را در ايران شروع کند، درمي يابد که بايد سينما را در ايران نهادينه کند. اولين کوشش او حتي پيش از ساختن فيلم، تاسيس مدرسه ي آرتيستي سينما يا هنرستاني براي آموزش بازيگري و ديگر هنرهاي وابسته به سينماست. در واقع شروع فيلمسازي او بيش تر در جهت به کار گرفتن عملي آموخته هاي نظري اوست و تشويق هنرجويانش به جدي گرفتن آموزش. اوگانيانس کوشش خود را معطوف ساختن فيلمي صامت ميکند بي آن که بداند (يا شايد مي دانست) که فيلمي ناطق در راه است. مي توان دريافت که وقتي داشت آخرين روتوش هاي فيلم صامت اش حاجي آقا، اکتر سينما را انجام مي داد تا آن را براي نمايش در بهمن ١٣١٢ آماده کند، در حالي که اولين فيلم ناطق اين سينما يا دستکم اولين فيلم ناطق فارسي زبان سينما در ايران يعني دختر لر سه ماه بود که بر پرده ي سينماها رفته بود، در چه حال و روزي بوده است. شايد شکست را هنوز باور نميکرد، يا چاره اي جز پايان دادن به فيلم اش و نمايش آن نداشت. شايد دريافتن راهي براي ناطق کردن فيلمش که صامت توليد شده بود درماند. به ناچار با قبول شکست و تنها به اميد پيروزي و درک فيلم اش (و تلاشاش) از سوي مخاطباني که چندان به زبان سينما آشنايي نداشتند و هنوز (و حتي هرگز) به فرهنگ تصوير مجهز نبودند تن به نمايش فيلم اش داد.

سه

توقف توليد فيلم در ايران نزديک به ١٥ سال به طول انجاميد. اين ١٥ سال با يکي از بحرانيترين و پرتلاطم ترين سال هاي تاريخ سياسي/اجتماعي ايران همزمان است، يعني شروع سقوط رضاشاه پهلوي، آغاز جنگ دوم جهاني و اشغال ايران از جنوب و شمال، گرسنگي و سختي زندگي، افشاي فساد و تباهي دستگاه حاکم، مخالفت مردم با استبداد زمان رضاشاه… اما در عين حال با استقرار و استحکام تجدد طلبي که از زمان شروع دوره ي سلطنت رضاشاه جاي پاي خود را در فرهنگ و اجتماع سنتي ايران باز کرده بود.

پس به طور طبيعي، شروع توليد فيلم در ايران در سال ١٣٠٨ نشانه اي بود از نظم و تمايل طبيعي ايرانيان براي «خودي» کردن سينما به عنوان مظهر ديگري از تجدد و تجدد طلبي و شکست آن، باز به طور طبيعي، نشانه اي از عدم پذيرش اين مايه ي تجدد از سوي جامعه اي که هنوز رابطه ي قديمي و مستحکم اش را با سنت قطع يا در اصل روشن نکرده بود. سينما برخلاف بسياري ديگر از مظاهر تجدد، وسيله اي بسيط و ساده نبود که تنها با تمايل چند غرب زده يا روشنفکر بشود آن را «خودي» کرد.

اما سينما، ميان همه ي مظاهر تجدد و تجدد طلبي اساسا پيشينه اي ٤٠ ساله داشت. دوربين فيلم برداري، به عنوان يکي از همين وسايل و مظاهر تجدد در سال ١٢٧٩ خورشيدي وارد ايران شد. تأسيس سينماها و نمايش فيلم هاي خارجي به عنوان يک داد و ستد به ظاهر سودبخش خيلي زود آغاز شد و به علت ماهيت جذاب و مردم پسندش خيلي زود پاگرفت. به علت اختلاف فرهنگي موجود در شرايط ايران، سينما رفتن در کنار تئاتر ديدن به يکي از تفريحات قشر مرفه و طبقه ي بالاي اجتماع بدل شد. در طي ٤٠ سال، با همه ي پيشينه ي عکاسي در ايران و علاقه ي ايرانيان به عکاسي، يا علاقه ي طبيعي و توجيه پذير دربار و درباريان به عکاسي، همه ي غرب زدگي موجود در اين ٤٠ سال، سينما همچنان يکي از مظاهر تجدد ميان روشنفکران و نخبگان و طبقات بالاي اجتماعي باقي ماند. جالب اين جاست که حتي عکاسان ايراني تمايلي به استفاده از دوربين فيلم برداري براي ثبت و ضبط يعني سينماي مستند در ايران نشان ندادند و آنچه طي اين ٤٠ سال به عنوان فيلم خبري، گزارشي يا مستند باقي مانده است از نظر کمي نيز چندان قابل توجه نيست.

پس طبيعيست که توليد سينما در ايران به شکست بيانجامد، چرا که حاجي آقا، اکتر سينما اساسا فيلمي تاليفيست. اوگانيانس در اين فيلم، در واقع، فيلمي را تاليف کرده است، همان طور که در آبي و رابي بيش تر نمونه هاي کمدي خاص سال هاي سينماي صامت کمدي گرته برداي کرده است و دختر لر، به عنوان تنها فيلم ناطقي که مي خواهد سليقه اي را در مخاطبان اش ايجاد کند و از اين طريق به نشانه ها و علايم، و حتي کليشه هايي برسد، در ايجاد يک فرهنگ تصويري ساختگي يا اکتسابي نيز ناموفق مي ماند، چرا که تکرار هم نمي شود.کار سپنتا بيش تر شبيه توليد جنسي ايراني در خارج از کشور براي صدور به ايران است و کار اوگانيانس در نگاه مخاطبان ايراني زمان خودش توليد جنسي ايراني براي صدور به خارج از کشور. هيچ کدام از آنها، اين فرصت را نمي يابند که مخاطبان خود را به اين فرهنگ و زبان آموخته کنند. ١٥ سال طول مي کشد تا شرايط اجتماعي و فرهنگي ايران اين اجازه را بدهد که اين بار سينمايي با ويژگيهايي آشناتر براي مخاطبي آموختهتر به سينما آغاز گردد. استقرار گرايش هاي چپ سياسي در ايران، تمايل نسل جوان به تحصيلات عالي، در بستري از تجدد و تجدد طلبي و با نگاهي نوستالژيک به سنت، به عرصه ي اين جاست که حتي عکاسان ايراني تمايلي به استفاده از دوربين فيلم برداري براي ثبت و ضبط يعني سينماي مستند در ايران نشان ندادند و آنچه طي اين ٤٠ سال به عنوان فيلم خبري، گزارشي يا مستند باقي مانده است از نظر کمي نيز چندان قابل توجه نيست.

پس طبيعيست که توليد سينما در ايران به شکست بيانجامد، چرا که حاجي آقا، اکتر سينما اساسا فيلمي تاليفيست. اوگانيانس در اين فيلم، در واقع، فيلمي را تاليف کرده است، همان طور که در آبي و رابي بيش تر نمونه هاي کمدي خاص سال هاي سينماي صامت کمدي گرته برداي کرده است و دختر لر، به عنوان تنها فيلم ناطقي که مي خواهد سليقه اي را در مخاطبان اش ايجاد کند و از اين طريق به نشانه ها و علايم، و حتي کليشه هايي برسد، در ايجاد يک فرهنگ تصويري ساختگي يا اکتسابي نيز ناموفق مي ماند، چرا که تکرار هم نمي شود.کار سپنتا بيش تر شبيه توليد جنسي ايراني در خارج از کشور براي صدور به ايران است و کار اوگانيانس در نگاه مخاطبان ايراني زمان خودش توليد جنسي ايراني براي صدور به خارج از کشور. هيچ کدام از آنها، اين فرصت را نمي يابند که مخاطبان خود را به اين فرهنگ و زبان آموخته کنند. ١٥ سال طول مي کشد تا شرايط اجتماعي و فرهنگي ايران اين اجازه را بدهد که اين بار سينمايي با ويژگيهايي آشناتر براي مخاطبي آموختهتر به سينما آغاز گردد. استقرار گرايش هاي چپ سياسي در ايران، تمايل نسل جوان به تحصيلات عالي، در بستري از تجدد و تجدد طلبي و با نگاهي نوستالژيک به سنت، به عرصه ي رخ ميدهد. يک ايراني تحصيل کرده در غرب يا يک ماجراجوي جوان و پر از اميد و آرمان، به هنگام بازگشت به وطن، وسايل فيلم برداري و مختصر آشنايي اش را با فن وارد ايران مي کند. اسماعيل کوشان، اقتصادان و تحصيل کردهي آلمان، يکي از آغازگران فن دوبله ي فيلم هاي خارجي به زبان فارسي با همراهي دريابيگي و تأسيس« ميترا فيلم»، توفان زندگي (١٣٢٧) را مي سازند.٨ ميترا فيلم مي پاشد اما کوشان از يک سو و دريابيگي از سويي ديگر ادامه مي دهند و هر کدام به مسير خود مي روند. دو مسير چندان تفاوتي با هم ندارند، نگرش يکي ست و شيوهي فني بسيار ابتدايي. توجه آنها و همه ي ديگراني که خيلي زود جلب و جذب اين صنعت/فن جديد مي شوند معطوف به راه انداختن و پيش بردن اين صنعت ملي ست.

اما در نهايت اين کوشش ها بار مي دهد و سينما در ايران «خودي» مي شود.

پنج

سي سال (١٣٥٧ ١٣٢٧) سينماي ايران، عملا مهم ترين و پربارترين دوره ي سينماي ايران به يک تعبير و پر سوء تفاهم ترين دوره ي اين سينما به تعبيري ديگر است. اين دوره از سوي منتقدان و تحليل گران سينما در ايران هميشه با اندکي بي مهري رو به رو بوده است. از اين سي سال اغلب با واژه ي «فيلمفارسي» ياد مي کنند، واژه اي که زماني دکتر هوشنگ کاووسي، منتقد و مورخ سينما به اين دوره سينما لقب داده است، واژه اي که مثل بختک به جان اين سينما افتاده و عملا مانع نگاه دقيق، همه جانبه و تحليلي به اين سينما شده است، در حالي که عملا چه بخواهيم و چه نخواهيم همه ي درون مايه ها، سبک ها، ديدگاه و نگرش و تلقي مخاطبان اين سينما را، هميشه و هنوز، شکل داده است و به عنوان متر و محکي تعريف نشده و به ابزاري براي نقد و بررسي فيلم هاي سينماي ايران در تمام طول ٥٠ سال توليدش (١٣٧٩ ١٣٢٧) بدل شده است.

نقدها، بررسي هاي کلي و اجمالي، و اظهار نظرهاي عمومي درباره ي سينماي ايران که همه ناخودآگاه تحت تاثير اين واژه قرار داشته اند، فيلم هاي سينماي ايران را در فاصله ي ٣٠ سال دوم (١٣٥٧ ١٣٢٧) واجد خصوصياتي مشترک، روان شناسي عام سطحي نگر مشترک و ساختاري سردستي و سهل انگار مي دانند. توجه عام اين سينما به سليقه ي مخاطبان را ناشي از نوعي بها دادن به فرهنگ سطحي نگر، سخيف و نازلي برمي شمرند که بر سطح نازل کيفي اين سينما تاثير گذاشته است.

اما اين نوع نگاه خود نگاهي ساده نگر است. زماني که سينماي ايران در دوره ي دوم حيات خود در سال ١٣٢٧ آغاز مي کند هيچ نوع برداشت يا تحليلي از سليقه و نگاه مخاطبانش ندارد. تجربيات دوره ي اول، يعني چند فيلم ساخته شده در فاصله ي سال هاي ١٣٠٨ تا ١٣١٥ در ايران و هند نه فقط فراموش شده اند بلکه عملا گرهي از کار اين نسل جديدي که مي خواهد دوباره سينما را در دوره اي جديد آغاز کند نمي گشايد. جامعه ي ايران در سال هاي بين ٣٠ ١٣٢٥، از نظر تغييرات اجتماعي سياسي فرهنگي قابل مقايسه با سال هاي ١٥ ١٣٠٨ نبود. سينماي جديد بايد بر آزمون و خطايي بنا مي شد و رابطه اي جديد بين اثر و مخاطب را شکل مي داد و تجربه مي کرد تا به مضامين مورد توجه، قالب هاي آشنا و رابطه اي تازه برسد.

شش

در نگاهي کلي و اجمالي، سينماي بين سال هاي ١٣٢٧ تا ١٣٥٧(سال وقوع انقلاب اسلامي)، يعني دوره ي دوم را مي توان به سه دوره ي مشخص تقسيم کرد.

دوره ي اول:

اين دوره از سال ١٣٢٧ آغاز مي شود. در اين دوره نيز کوشش اوليه براي نهادينه کردن اين فعاليت جديد است. استقرار يک نظام استوديويي که از تشکيل «ميترا فيلم» و سپس با «پارس فيلم» توسط خود دکتر کوشان آغاز مي شود از سال هاي شروع دهه ي ١٣٣٠ جنبه ي جدي به خود مي گيرد. نظام استوديويي در ايران مثل هر نظام استوديويي ديگر مي کوشد تا براساس مخاطبان، جواب گيشه، نقدها و واکنش هاي نخبگان،به استقرار کليشه هايي ثابت مضاميني تکراري وسپس تازه، قالب يا ساختاري مناسب براي اين مضامين نسبت به واکنش هاي مخاطبان اش دست يابد. اين اتفاق در سينماي ايران کمي دير رخ مي دهد. در دوره ي اول که کمابيش تا سال هاي اول دهه ي١٣٤٠ طول ميکشد، سينماي ايران در حال آزمون و خطاهاي مکررست. بعضي از کليشه ها و مضامين به دست آمده و گونههاي ايجاد شده عملا در دوره ي دوم جواب ميدهند.

سينماي دوره ي اول در ابتداي راه خود متکي به چند عامل است. يکي از اين عامل ها، تئاتر علمي آکادميک در ايران است.

از سال هاي اوايل دههي ١٣٢٠ تئاتر در تهران (و بعضي از شهرستان ها) قوام و استقرار مييابد. اين تئاتر از سال هاي ١٣٢٠ تا ١٣٣٢به غنا و اهيمتي بسيار ميرسد. ريشه ي اين تئاتر پيش از آن که بر کوشش هاي نمايش نامه نويسان ايراني اواخر دوره ي قاجار و اوايل دوره ي پهلوي متکي باشد، بر کوشش هاي کارگردانان ارمني تباري استوار است که از آغاز قرن در رشت، تبريز و تهران و سپس در باشگاه ارامنه کوشيدند تا با ترجمه و اجراي نمايش نامه هاي غربي اساس تئاتر علمي و آکادميک و غربي را بنا نهند. اين کوشش ها در سال هاي اوايل قرن خورشيدي با کارهاي رضا کمال شهرزاد و سپس ميرسيف الدين کرمانشاهي و تربيت بازيگران و سپس تاسيس هنرستان هنرپيشگي در تئاترهاي خيابان لاله زار مستقر مي شود. بازيگراني ورزيده و کار آزموده، کارگرداناني اهل خطر و نويسندگاني در جست و جوي رسيدن به تئاتري غربي اما با دست مايه هاي ايراني به نوعي سرگرمي/هنر دست مي يابند که تمام سال هاي دهه ي ١٣٢٠ را در برگرفته است. تئاتر تهران، تئاتر فرهنگ وسپس تئاتر فردوسي توسط عبدالحسين نوشين نقاط اوج اين دوره ي پربار تئاتري ست. در سال هاي اواخر دهه، با پاشيده شدن تئاتر فردوسي وتاسيس تئاتر سعدي توسط هنرآموختگان نوشين و سپس بسته شدن تئاتر سعدي، دوره ي طلايي تئاتر لاله زار پايان مي يابد. اين دوره تقريبا همزمان است با پايان عصر طلايي اول تئاتر اصفهان. اکثر کساني که در تئاتر ايران فعاليت داشتند به اين وسيله ي بيان جديد، يعني سينما جذب مي شوند: پرويز خطيبي، مجيد محسني، تفکري، تقدسي، حالتي، فکري، حميد قنبري و … ديگران به سوي سينما، استوديوهاي جديد و ايجاد رابطه ي جديد با مخاطباني جديد مي آيند. اگر مخاطبان تئاتر لاله زار را نخبگان و باسوادان و طبقه ي متوسط مرفه شهر نشين تشکيل مي دادند، مخاطبان سينما، به ويژه از ميانه ي سال هاي دهه ي ٣٠ به سوي مردم عادي کوچه و بازار و خيل مخاطباني بي شکل مي رود. نوعي کمدي در اين سينما شکل مي گيرد که ابتدا ريشه در تئاتر کمدي لاله زار دارد. تفکري،علي تابش و سپس نصرت الله وحدت در همان سال هاي نخستين دههي ٣٠ کار خود را آغاز مي کنند. وحدت در فيلم هاي اوليه اش ميکوشد تا با نوشتن و اجراي نوعي شوخي ايراني به يک کمدي ايراني برسد. نوع کمدي اين سال ها چيزي خاص و منحصر است چرا که در قالب هاي رايج کمدي درجهان نمي گنجد. ترکيبي ست از کمدي موقعيت و کمدي کلامي که به ويژه گهگاه در ترکيب شوخي با تفاوت لهجه ها و گويش ها در ايران و استفاده از نوعي کمدي بزن بکوب موقعيتي ويژ ه يافته است.

عامل اتکاي دوم که به ويژه در سينماي درام ايراني سال هاي دهه ي ٣٠ نمود مي يابد، تکيه بر مسلسل نويسي و داستان هاي عوام پسند و مطبوعاتي نشريات هفتگي ايراني ست. قصه هاي حسينقلي مستعان، جواد فاضل و مسلسل هاي مطبوعاتي، نوعي درام هاي عاطفي و سوزناک را شکل ميدهند. اساس اين قصه ها بر روان شناسي سياه و سفيد، آدم بدها و آدم خوب ها، ساده کردن روابط پيچيده ي انساني، تکيه بر عنصر تصادف در مسير روايت، سادگي در اجرا و قالب و ساختارست. ساختار اين فيلم ها به شدت ساده اند. دوربين در اين فيلم ها ساکن و نظاره گر است و کوچک ترين دخالتي در تعريف روايت ندارد. اين نگاه ايستا هم از تئاتر مي آيد. نوعي سينماي جعبه اي که سال ها قبل در تئاتر جعبه اي به مخاطبان اش جواب داده است و اين بار هم جواب مي دهد. اما اين سينما و نوع روان شناسي، شخصيت پردازي و حتي نوع قالب و ساختار آن هم اصلا بي ريشه نيست، بلکه در قصه ها و مضامين فرهنگ ايراني، نوع قصه پردازي عاميانه در ايران، قصه ي نارنج و ترنج متکي ست. قالب روايتي اش را ازشکل اجرايي اين نوع قصه پردازي (و نقالي به عنوان پايه) مي گيرد و قالب ساختاري اش را به ويژه در نوع کمدي از شيوه هاي نمايشي کمدي در ايران، يعني تخته حوضي مي گيرد اما آن را با توجه به مختصات رسانه ي سينما تغيير شکل مي دهد و در قالب درام، بر نوعي نگاه و لحن سانتي مانتال، به شدت عاطفي و پرسوز و گدازي بنا مي نهد که ذات و جوهره ي قصه پردازي ايراني ست.

جان مايه ي اصلي فيلم هاي اين دوره، تقابل سنت و تجدد است، تقابل زندگي و تلقي روستايي با جامعه اي شهري که در حال شکل گيري و استقرار است. فيلم هاي اوليه ي مجيد محسني تماما با اين مضمون و اين درون مايه سر وکار دارد. دو سه فيلم اول وحدت اين رويکرد و همه ي تبعات بعدي آن را در خود به طور فشرده دارد: روستايي ساده، بي پيرايه و ساده انديشي که در تار و پود روابط متفاوت شهري و شهرنشيني به دام مي افتد، يا در مواجهه با مظاهر و مصاديق تجدد، دست به اعمالي مي زند که چارچوب بندي همان کمدي ايراني را شکل مي دهد.

مهم ترين ويژگي هاي اين سينما را مي توان در چند عامل اصلي بازشمرد.

سينماي دوره ي اول، سينمايي ست بسيار شريف و مظلوم. با تجهيزات فني بسيار ابتدايي و اندک، روش هايي قديمي و فرسوده، دانش غير سينمايي، اما متکي بر بخش خصوصي ست. هيچ نوع کمکي از دولت نمي گيرد و تنها بر واکنش مخاطبان اش متکي ست. بنابراين ناگزيرست روي پاي خود بايستد و تنها به خود و جواب مخاطبان اش متکي باشد، آن هم در رقابت با فيلم هاي روز خارجي. در عين حال سينمايي ست با رويکرد اجتماعي و اغلب انتقادي نسبت به اجتماع، شرايط اجتماعي، تجدد خام و مهاجم غربي به جامعه اي در اصل و ريشهي سنتي، تبعات شهري شدن سريع جامعه و از بين رفتن ارزش هاي خودي، اما مسايل اصلي تلقي ايراني را طرح مي کند.

از سوي ديگر به علت اقتضايات سينما، ملي بودن و اتکاي آن بر سرمايه ي بخش خصوصي وبازگشت سرمايه از سوي مخاطبان ناگزيرست از طريق يافتن کليشه هايي جذاب براي مخاطبان به وجه اقتصادي سينما اهميت بدهد و شايد همين اهميت که هميشه و در همه ي کشورهاي صاحب سينماي خصوصي نيز وجود دارد آغاز آلودگي هاي تازه اي در آن ميشود که به ويژه در دوره ي دوم آن را به بلاهاي ناخواسته مبتلا ميکند.

دوره ي دوم:

در سال هاي اوايل دهه ي ٤٠، با تغييرات خود جامعه، رشد اقتصادي ناشي از افزايش بهاي نفت، رشد شهرنشيني ناشي از مهاجرت بي رويه ي روستاييان به شهرها، تغيير الگوي مصرف، تماس روزافزون ايرانيان شهرنشين با خارج از کشور، طبعا تبعات ناخواسته ي اين تغييرات يعني فاصله ي طبقاتي، غرب زدگي و تهاجم فرهنگي مظاهر تمدن غربي، و کم رنگ شدن ارزش هاي سنتي که به آنها جنبه ي نوستالژيک مي بخشيد و تغييراتي که کل جامعه را در برميگيرد، سينماي ايران نيز تغيير شکل مي دهد. کم رنگ شدن ارزش هاي سنتي و ايجاد دفاتر نمايندگي کمپاني هاي سينمايي اروپايي و آمريکايي وسهولت واردات فيلم به ايران و تغييري که در سليقه ي عمومي رخ مي دهد، کليشه هاي سينماي کمدي و اجتماعي ايران را نيز تحت تاثير قرار مي دهد. در فيلم گنج قارون (١٣٤٣) که به يک فيلم نمايندهي دوران بدل شده است با نمونه هايي از اين تغيير شکل رو به رو مي شويم. سينماي جديد اکنون از مرحله ي آزمون و خطا گذشته و کليشه هاي مردم پسند خود را يافته است اما ناگزيرست براي حفظ و ادامه ي بقاي خود تغيير شکل دهد و ميزان رويکرد خود را به کليشه هاي آسان پسند بيش تر کند. قصه ها ساده تر و سهلتر ميشوند.

پيچش هاي درامي آنقدر سهل الوصول مي شوند که حتي در نگاه يک تماشاگر اندکي دقيق و کودکانه جلوه مي کنند. البته درون مايه ي اصلي همچنان مقابله ي سنت و تجدد است اما قالب اين قصه ها و نوع مضامين تغيير شکل مي يابند.سينماي اين سال ها مي کوشد تا به کمبودهاي جامعه جواب دهد، پس اگر مهم ترين مشکل جامعه ي در حال تحول ايران، فاصله ي طبقاتي بين فقير و غني ست، اين سينما با رويکردي روياپردازانه مي کوشد تا اين فاصله را با نوعي آشتي ساختگي و دروغين پر کند. البته درون مايه ي اصلي بسياري از فيلم هاي سال هاي اول دهه ي ٤٠ (و حتي فيلم هاي آخر دهه) همچنان تقابل سنت و تجدد در قالب قصه هاي جديد است. اگر در خود جامعه، فاصله ي طبقاتي مردم رو به افزايش است، در اين فيلم ها اين فاصله به نوعي آشتي مي رسد. اگر در واقعيت جامعه، ارزش ها و سنت ها زير تهاجم و فشار تجدد به عقب رانده ميشوند، در فيلم ها برعکس اين پديده را مي بينيم: چه بسيار زنان شهري که در آشنايي و نزديکي با مردان سنت گرا و اصول گراي شهرنشين، به تطهير مي رسند، در آغوش دين و اصول پناه مي گيرند و رستگار ميشوند، چه بسيار مرداني که به خونخواهي زنان مورد عنف واقع شده ازسوي شهرنشينان ارزش وانهاده طغيان مي کنند تا ارزش هاي از دست رفته را باز ستانند، چه بسا زناني آبرو باخته که در اثر ستم و فشار مردان و در اثر تلاش و کوشش خود بازگشته اند تا از تماميت و فرديت لطمه خورده ي خود دفاع کنند.

همه ي اين مايه ها و مضامين از فيلم هاي سال هاي آخر دهه ي ٣٠ در سينماي ايران رخ نمودند اما در سال هاي دهه ي ٤٠ به مضامين اصلي بدل شدند. خونخواهي، انتقام، آشتي طبقاتي، و بيش از همه ي اينها، استيلاي سرنوشت، قسمت و روحيه ي باورهاي مذهبي مهم ترين عناصر حاکم بر قصه ها و مضامين و درون مايه ي اکثر اين فيلم هاست. همين حاکميت سرنوشت رقم خورده بر زندگي تک تک پرسوناژها، شوريدن بر ظلم، مظلوميت و مظلوم پرستي بر تمامي اين فيلم ها (و نيز اکثر فيلم هاي دوره ي اول و نيز سال هاي بعد اين سينما) سايه افکنده است. اينها آن چنان ايران /اسلامي اند که در کمتر هنر يا کمتر دوره اي از تاريخ هنر ايران چنين قاطع و برجسته سابقه داشته است.

به وجودآمدن و ظهور صحنه هاي رقص، آواز و کاباره در اين فيلم ها بيش تر در جواب به نيازهاي مخاطباني ست که اکثرا از طبقه ي متوسط و پايين اند و به تماشاي اين فيلم ها آمده اند تا جواب نيازهاي خود را در روياپردازي هاي اين سينما ببينند. در عين حال، همه ي اين صحنه ها به تدريج و طي سال ها به کليشههاي لازم اين سرگرمي طبقهي پايين بدل شده اند. اساسا سينماي ايران به دليل پذيرش اين مسئوليت که وسيله ي سرگرمي و رسانه ي طبقه ي متوسط و پايين باشد، مدام مي کوشد تا زبان، ساختار، روان شناسي، شخصيت پردازي و ديدگاه و تلقي خود را تا سطح درک و فهم اين طبقه يا دستکم فهم و درکي که سازندگان اين نوع فيلم ها آن را به اين طبقه منتسب مي دانند کاهش دهد.

سينماي دهه ي ٤٠ که در واقع تا اوايل دهه ي ٥٠ ادامه مي يابد، از الگوي جامعه شناسانه اش پيروي مي کند و مي توان همه ي تحولات اجتماعي و فرهنگي جامعه را به وضوح در اين فيلم ها رد يابي کرد: انواع و اقسام شکل هاي آشتي طبقاتي، نزديکي فقير و غني، و در حقيقت آشتي بين تجدد و سنت که در بيرون به اين سهولت به دست نمي آيد در فيلم هاي اين دوره استيلا دارند. اهميت اين دو دوره ي سينماي ايران بيش تر در اين است که از مشکلات جامعه ي ايراني حرف ميزنند و در بطن شان، روحيه ي نقد اجتماعي نهفته است. بنابراين سينماي ايران در هر دو دوره ي ١٣٣٠ و ١٣٤٠ سينماي اجتماعي است.

برعکس آنچه اغلب گفته مي شود اين سينما هميشه هم سينماي سخيف و مبتذل نيست. مثل هر سينمايي، از ميان مثلا ٥٠ فيلم توليد شده در سال، تنها يکي دو اثر برجسته تر يا قابل اعتماد دارد و بقيه ي فيلم ها در واقع آثار متعارف اند که تنه يا بدنه ي اصلي اين سرگرمي/فن/صنعت را تشکيل مي دهند.

در نگاهي کلي و از دور، سينماي دهه ي ٣٠ ايران سينمايي مظلوم، به شدت اخلاقي و انسان دوستانه وپر از مضامين حاد اجتماعي ست و سينماي دهه ي ٤٠، سينمايي ست که مي کوشد به يک صنعت/ سرگرمي بدل شود. سينمايي که وجه صنعتي و اقتصادي آشکاري دارد، به خود و سرمايه ي خصوصي متکي ست اما در عين حال به طور مداوم شاهد کوشش هايي براي تعالي و رشد زباني هم هست.

آنچه به عنوان سينماي نوين ايران از آن ياد مي شود در اصل از دل همين سينماي مستقر و رو به مخاطب عام به وجود مي آيد. اين سينما مي کوشد تا با همان قصه ها مضامين و همان کليشه ها نشان دهنده ي رويکردي تازه، قالب شکني، و گسترش زبان سينما باشد. جالب اين جاست که اغلب اين آثار دستکم در شروع اين موج همچنان نه فقط با همه ي چيزهاي آشناي سينماي مستقر رو به مخاطب عام کار مي کنند، بلکه حتي در نگاه، محتوا و در درون مايه ي اصلي هم با فيلم هاي بدنه ي سينماي ايران اشتراک و همنوايي دارند. همه چيز از دل همان کليشه ها مي آيد. زماني که مسعود کيميايي، قيصر(١٣٤٨) را مي سازد، فيلم از دل همان کليشه ها و همان مضامين معمول سينماي زمانه اش بيرون مي آيد، اما تغييرات آن براساس نگاه تماشاگري است که در تحول خود جامعه، نيازها و خواسته ها و سليقهاش عوض شده است. در واقع سينماي دهه ي ٤٠ ايران تمام ويژگي هاي فرهنگي/ اجتماعي زمانه اش را بازتاب مي دهد: علاقه و پايه ي اعتقادي اش به قضا و قدر و سرنوشت که نقشي از نگرش مذهبي و ايماني اين سينما و سينماگرش است، حضور اخلاقيات عميق (و نه سطحي) فردي و اجتماعي، رعايت محدوده اي از ارزش هاي سنتي و بومي جامعه و بيش از همه، توجه اش به چالش اصلي موجود در جامعه ي در حال تغيير و تحول ايران يعني تقابل سنت و تجدد. اين سينمايي ست که به نيازهاي جامعه اش جواب مي دهد. اين جواب در بسياري از موارد ناموفق است و گاه به نسبت موفق. در صد موفقيت و عدم موفقيت اين سينما، کمابيش شبيه هر سينماي ملي ديگري در هر کجاي دنياست.

دوره ي سوم:

سينماي دهه ي ٥٠ ايران، درواقع دوره اي مشخص، با شروع و پاياني قابل تعقيب نيست. شايد بشود آتش گرفتن سينما رکس آبادان، در مرداد ١٣٥٧ را به عنوان نقطه ي پاياني نمادين براي اين سينما ذکر کرد اما شروع آن به مسايل فرهنگي و اجتماعي و نيز سينمايي برمي گردد.

با تولد موج جديد سينماي ايران که در سال ١٣٤٨ رخ مي دهد توليد مستقل و ملي سينما در ايران عملا به دو شاخه ي مجزا بدل مي شود: سينماي بدنه که با احساس موفقيت يکه تازي مي کند و نسل جواني که از راه رسيده اند و به دنبال سينمايي تاليفي هستند. سينماي جديد خود از دو آبشخور تغذيه ميکند. نسلي از جواناني که مي خواهند از ميان سينماي بدنه و مردمي و رو به مخاطب عام مستقر موجود به سينمايي تازه و با طراوت، همچنان عام پسند اما با کيفيت و نيز مستعد براي تبديل به يک رسانه ي هنري برسند و نسلي از جواناني که عمدتا پس از تحصيل سينما و هنر در خارج از کشور به وطن بازگشته اند. در سينماي مستند تجربه اندوخته اند ودر فضاي فرهنگي ايجاد شده در دهه ي ٤٠ به سمت سينما مي آيند تا از آن وسيله اي بياني و شخصي همچون شعر و نقاشي بسازند. اين مسير دوم نه فقط به سينمايي روشنفکرانه و شخصي و رو به مخاطب خاص مي رسد بلکه عملا از طريق مطرح شدن در جشنواره ها و تحسين شدن توسط قشر روشنفکر و دانشجويان هر دم فزاينده ي آن سالها موجوديت بدنهي سينماي ايران را به خطر ميانيدازد.

خود سينماي رو به مخاطب عام و بدنه با بحران هاي خودش رو به روست. در اواخر سال هاي دهه ي ٤٠ توليد فيلم در ايران گران مي شود. هزينه هاي توليدي رو به افزايش مي گذارد. نظام ستاره سالاري که نتيجه ي طبيعي آن نوع سينماست، منابع توليدي را مي بلعد و در عين حال تنوع مختصر همان سينما را هم از آن مي گيرد. ورود فيلم خارجي از کنترل خارج و بسيار ارزان مي شود. پول فراوان نفت که ايران راه هزينه کردنش را بلد نيست، رفاهي نسبي و سطحي به جامعه مي دهد. جامعه ي شهرنشيني را طبقه اي متوسط و نيمه مرفه اشغال مي کند که در تماس با جهان خارج، تغيير الگوي مصرف، خواست ها و نيازهاي جديدي را ميطلبد. همه ي اين رشد ظاهري اجتماعي و رشد فرهنگي واقعي و قابل ملاحظه اي که در سال هاي ٤٠ به وجود آمده به فاصله ي بيش تر بين روشنفکران و بقيه ي افراد جامعه دامن مي زند. مردم عادي و متوسط جامعه ديگر آنچه را که در فيلم هاشان مي بينند کافي نمي دانند. سينماها پراز فيلم هاي نازل خارجي مي شود. سکس و خشونت به ناگزير در سينماي بدنه ي ايران از تعادل خارج مي شود چرا که ديگر اين سينما در آستانه ي دهه ي ٥٠ تنها به فکر بقا و حفظ خويش است. همين حفظ موقعيت، رقابت ناخواسته و نامتعادل با فيلم هاي خارجي، حفظ کليشه ها و افزايش بي رويه ي عوامل عام پسند تا سخيف ترين وضع اين سينما را به قهقهرا مي برد. فقدان آينده نگري، عدم درک جامعه و مردم يعني مخاطبان اين سينما، سينماي ايران را (و نه فقط سينماي رو به مخاطب عام، بلکه سينماي مخاطب خاص و روشنفکران ايران را نيز)، حتي قبل از آتش گرفتن سينما رکس به سقوط مي برد. سال هاي ٥٣ و ٥٤ سال هاي بحران کيفي وکمي در سينماي ايران است. سينماي بدنه مي ميرد و سينماي رو به مخاطب خاص ميکوشد تا جاي آن سينما را بگيرد، اما نمي تواند از دل بحران کلي جامعه سالم بيرون بيايد. مرگ سينماي ايران نقطه ي شروع پايان يک عصر است.

***

سينماي ايران در تمام طول تاريخ ٥٠ ساله اش، در عمق و در سطح ماهيت و جوهر ديني دارد. سينماي ايران هميشه بر چند منش ايران تکيه داشته است. از نظر روان شناسي بر شخصيت ها، روابط آدم ها، شکل روايت ها و درون مايه ها اساسا ديدگاهي مذهبي و ايماني حکمفرما بوده و اين عنصر مشترک و در واقع زنجير مشترک و واحد اتصالي آنها بوده است. تمام آن زناني که به توبه پناه مي برند و رستگار مي شوند، تمام مردان لوطي مسلک که به خونخواهي ناموس شان برمي خيزند از ذات فرهنگ سنتي و ديني ايراني مي آيد. اما مهم ترين مايه ي اين سينما، کارکرد و طرح مداوم مساله ي سنت و تجددست که طي يک صد و چند سال از تاريخ اين سرزمين موضوع اصل و هميشگي فرهنگ اين مملکت و مردم آن بوده است: چگونه بين سنت ها و فرهنگ بومي و مذهبي و ديني خودش با مظاهر تجدد پل بزند، چگونه سرنوشت و قدر را بپذيريد، به آن گردن نهد و تنها آرزو کند که از پس رعايت و احترام به صفات انساني و شعاير نيکو و خصال پاک رستگار شود و لحظه اي از رستگاري باز مي ماند که از همين درونيات آشناي اين مردم مخاطبان واقعي خود دوري مي گزيند و مظاهر تجدد، درونيات سنتي را پس مي زند.

از اين فيلم و فيلم هاي دوره ي اول نگاتيو موجود نيست. اين فيلم ها با فيلم زبظطجفجط فيلم برداري و چاپ

مي شدند و تنها يک نسخه از آن تهيه مي شد. نسخه ي فيلم آبي و رابي ظاهرا در آتش سوزي سوخت. براي مجموعه ي اطلاعات ر. ک. به کتاب «تاريخ سينماي ايران»، نوشته ي جمال اميد، نشر روزنه.

٢ اما درباره ي حاجي آقا اکتر سينما اطلاعات بيش تري در دست است. نسخه ي نسبتا کاملي هم از فيلم در فيلمخانه ي ملي ايران موجود است. براي اطلاعات و گزارش هاي مطبوعاتي و نقدها ر. ک. به پانوشت ١.

٣ در منابع قديمي تر و فيلم شناخت ها و فرهنگ هاي اوليه ي سينماي ايران، اغلب نام سپنتا را به عنوان کارگردان يا مولف فيلم ذکر مي کردند. در عنوان بندي فيلم، نام اردشير ايراني به عنوان کارگردان ذکر شده است.

٤ داستان حوادثي که بر اوگانيانس گذشت خود قصه اي خواندني ست. براي اطلاع از حوادث زندگي او ر. ک. به پانوشت ١.

٥ سپنتا به ايران آمد و در مراسم هزاره ي فردوسي شرکت کرد.سپس فيلم هائي درباره ي زندگي فردوسي، ليلي و مجنون، شيرين و فرهاد و چشم هاي سياه ساخت. هيچ نسخه اي ازاين فيلم ها، دستکم در ايران موجود نيست. تحقيقات درباره ي امکان وجود نسخه هايي از اين فيلم ها در بمبئي هندوستان تاکنون بي نتيجه مانده است. براي اطلاعات بيش تر ر. ک. به پانوشت ١.

٦ در يکي دومنبعي که به زندگي نامه ي اوگانيانس اشاره دارند او را فارغ التحصيل رشته ي سينما از مسکو مي دانند، هر چند در اين مورد ترديد وجود دارد.

٧ کوشش اوگانيانس ايجاد توليد ملي و فيلم ايراني بر اساس خلق و خو و فرهنگ ايراني، استفاده از مسايل و دغدغه هاي فرهنگي ايران بود. ازاين رو مي توان او را ايجاد کننده ي سينماي ملي ايران ناميد، هر چند در اين کار شکست خورد.

٨ براي نوع همکاري و آشنايي علي دريابيگي و اسماعيل کوشان و شروع فعاليت مشترک آنها و تشکيل ميترا فيلم ر. ک. به پانوشت ١.

سينما در سده ي دوم

تنوع بازیافت و جستجوی فردیت گمشده

رخشان بنی اعتماد

سينماي آينده، سينماي سده ي دوم به کدام سمت مي رود نمي دانم.

شايد سينما در سده ي دوم بيش تر به فرديت انسان ها نزديک شود، به آن فرديتي که در هجوم تکنولوژي در مرز از دست رفتن است. هجوم تکنولوژي ما را حتا از خواندن دست نوشته هاي مان هم دور کرده است. انسان معاصر به پست الکترونيکي و ارتباطات تصويري تکنولوژيک عادت کرده است. فرديت ها در اين نوع ارتباط ها گم مي شود. نوعي همسان کردن انسان ها در حال شکل گيري ست. کم رنگ شدن مرزهاي جغرافيايي، اقتصادي و تداخل در اثر هم نشيني و نزديکي فرهنگ ها و تمدن ها، ويژگي هاي انحصاري فرهنگ ها را تحت کنترل درآورده است. جداسازي ها رنگ مي بازند. اينها عواقب و عوارض مدرنيزه شدن و تکنولوژيزه شدن جوامع مختلف انساني ست که کمابيش در سراسر جهان در حال استيلاست. شايد سينما در سده ي دوم حيات اش به سوي جبران اين نقيصه برود. اين جرياني اجتناب ناپذيرست و گريزي از آن نيست. شايد سينما بخواهد در سده ي دوم به آن چيزي برسد که انسان هاي همرنگ شده ي معاصر از دست داده اند. انسان بخواهد که همه ي ويژگي هاي از دست رفته اش را دوباره ببيند، و فرديت گمشده اش را در آن جست و جو کند. شايد سينما به آن سمتي برود که طي اين سال هاي اخير، در ازدحام و شلوغي دنياي معاصر به قطع پيوند انسان با رگه هاي حيات فردي و دلمشغولي هايش منجر شده است. دنياي معاصر، دنياي سرگشتگي انسان معاصر در هجوم تکنولوژي و همساني ست. فيلم هايي که در هجوم تکنولوژي و فيلم هاي تکنولوژيک، ويژگي هاي ساختاري خود را حفظ کرده اند هنوز ماندگارند، يعني سينمايي که به اصالت فرد ارزش و بهايي بيش تر مي دهد.

مي بينيم که يک دوربين هندي کم (handycam) خانگي، به وسيله اي ساده براي تراوش بي واسطه ي ذهنيتي خلاق بدل شده است. شايد اين سينماي رها و آزاد، در آميزش با تکنيک و ذهنيتي در گريز از سينماي پرتاب شده در تکنيک، مفهومي تازه از سينمايي نو را شکل دهد. شايد در سده ي دوم روشن شود که اين هم در مقوله ي سينما مي گنجد، شايد اين هم به نوعي از سينما بدل شود. شنيده ام که کساني در گوشه و کنار جهان،سايت هاي شخصي خود را در شبکه هاي اينترنت مي گشايند، دوربيني را باز مي گذارند و براي ٢٤ ساعت، در تصويري ثابت و قابي غيرمتحرک، يک زندگي را به تصوير مي کشند. گاهي کساني از جلوي دوربين رد مي شوند، زندگي مي کنند، صداهاي شان شنيده مي شود بي آن که دیده شوند.در این نوع نگاه ، هیچ حرکت و یا انتخابی نبست.تنها یک نمای اولیه وجود دارد و تصویری از 24 ساعت زندگی ادم های معمولی .شاید در سده دوم این به نوعی سینما بدل شود.شايد در گريز از هجوم سرسام آور تکنيک در سينما، رابطه اي خلاق بين اين نوع سينماگر آزاد و رها از تعريف ها و مخاطب که مدت هاست در اين هجوم قطع شده، در چنين شکل ساده و بلا واسطه اي دوباره برقرار شود.

سینما تا جایی در همین اواخر برای خود نعریف و تاریخی داشت. تجهیزاتی بود.می شد فهرست مشخص و اشنایی از لوازم و مختصات و اقتضاهایش تهیه کرد: وسایل و تجهیزات،صدا ، دوربین ، نور، بازیگر ، قصه و…اما این تعریف دگرگون شده است. هم اکنون تنوع شگرف در سینما می بینیم.خود این تنوع هتفاق جدیدی است.دیگر سینما قالب زدن ساختار و تصویر واحد نیست.سینمای امروز عین سرگشتگی انسان امروز است.سینما در دوران بازیافت خویش است.

هشتمین جشنواره ی دوسالانه ی فیلم دفاع مقدس

12-7 مهر 1379

صبوری و جسارت

شهاب یوسفی

هشتمين جشنواره ي دوسالانه ي فيلم دفاع مقدس، از هفتم تا دوازدهم مهر ١٣٧٩ با شکوه و جديت بيشتر و بسيار وسيع تر از دوره هاي گذشته اش برگزار شد.اين جشنواره که از زمان پايان جنگ تحميلي براي بزرگداشت سينماي جنگ و به ياد هشت سال دفاع در مقابل تجاوز دشمن برگزار مي شود اغلب به نمايش فيلم هاي مربوط به جنگ و دفاع مقدس سينماي ايران اختصاص داشت اما امسال جشنواره عمت و اهميت ديگري هم داشت که به ماهيت و وضعيت کنوني اين سينما در ارتباط با مخاطبانش نيز مي پرداخت.

درواقع، مدت ها بود که عدم استقبال تماشاگران سينما از فيلم هاي دفاع مقدس، شايد به دليل تکراري بودن مضامين و قصه ها، لحن و روحيه ي ايدئولوژيک حاکم بر فيلم ها و شايد تغيير شکل خود جامعه و دورشدن از سال هاي دفاع مقدس بحث مطبوعات سينمايي و صاحب نران و دست اندرکاران سينماي جنگ و ديگراني بود که به اعتلاي سينماي ايران فکر مي کردند. از همين رو، مهم ترين ويژگي جشنواره ي امسال برگزاري جلسات بحث و گفت و گو درباره ي اين نوع سينما بود. از سوي ديگر اين جشنواره امسال فقط در تهران برگزار مي شد. به همين دليل جلسات گفت و گو و بحث هاي کارشناسي با استقبالي بسيار از سوي مردم و صاحب نظران رو به رو شد. البته سينماي نمايش دهنده ي فيلم هاي جشنواره همچنان خلوت و کم مخاطب بود، به رغم اين که فيلم ها به طور رايگان به نمايش در مي آمد. فيلم ها اغلب تکراري و همان مجموعه فيلم هايي بود که بارها از تلويزيون نمايش داده شده بودند. اما از سوي ديگر جلسات نمايش فيلم هاي جنگي خارجي سال هاي اخير که در خانه ي سينما و با زيرنويس فارسي نمايش داده شد بسيار پر بيننده بود. فيلم ها شامل: غلاف تمام فلزي (استنلي کوبريک)، هفت سال در تبت (ژان ژاک آنو)، نجات سرباز رايان (استيون اسپيلبرگ)، کشتزارهاي مرگ (رولاند جافي) و جوخه (اوليور استون) بودند. اما بي شک مهم ترين بخش اين جشنواره بحث هاي کارشناسي، طرح مسايلي درباره ي سينماي دفاع مقدس از سوي سازندگان و دست اندرکاران اين سينما بود که نوعي انتقاد از خود محسوب مي شد، به ويژه که همه ي شرکت کنندگان، بدون تعارف هاي معمول، در نهايت صبوري و حتي جسارت مسايل اين سينما را طرح کردند.

نخستين نشست تخصصي با عنوان «مخاطب شناسي و راه کارهاي جذب مخاطبان» با حضور دو فيلم ساز سينماي دفاع مقدس، مجتبي راعي و حبيب الله بهمني برگزار شد. راعي گفت: «سينماي جنگ در ايران سينمايي زنده نيست. فيلم هاي جنگي ما از نر فيلم سازي ضعيف اند. فيلمي که خوب نيست، حتي اگر به ارزش هاي ما نيز بپردازد، به لحا ساخت ضعيف اش به نوعي ضد ارزش بدل مي شود.»

دومين نشست تخصصي با عنوان «سينما هنر است يا صنعت» با حضور سيف الله داد، معاونت امور سينمايي وزارت ارشاد (که خود از اولين فيلم سازان دفاع مقدس محسوب مي شود)، بهروز افخمي نماينده ي مجلس، منوچهر محمدي، تهيه کننده ي سينما و مجتبي راعي برگزار شد. داد در سخنراني اش گفت: «سينما هم هنر است هم صنعت.» افخمي معتقد بود: «سينمايک صنعت است و نه يک هنر.» محمدي يادآور شد که: «با توجه به توليد بسيار اندک ٥٠ فيلم در سال در ايران، به سينماي ايران نمي توان واژه ي صنعت را اطلاق کرد.» و راعي گفت: «که سينما، در هر شکل اش، رگه اي از هنر دارد. حتي يک فيلم هنري هم به لحاظ توليدي صنعتي ست.»

رسول ملاقلي پور، اکبر نبوي، مرتضي سرهنگي سخنرانان سومين نشست بودند که «واقعيت در سينماي دفاع مقدس» عنوان داشت. ملاقلي پوربا انتقادهايي تند از تاريخ اين سينما عدم وجود واقع گرايي در اين سينما را عاملي براي عدم استقبال مردم ذکر کرد و گفت: «تلاش کرده ايم که فقط آنچه را که مصلحت ايجاب مي کند نشان دهيم.» و سرهنگي گفت: «نبايد از بيان و نشان دادن ناملايمات بترسيم.» ديگران مشکلات توليد فيلم هاي جنگي در ايران حرف زدند.

چهارمين نشست با عنوان «شخصيت پردازي در سينماي دفاع مقدس» با حضور دو فيلم نامه نويس، يعني انسيه شاه حسيني، قاسمعلي فراست و رسول ملاقلي پور کارگردان و فرشته طائرپور تهيه کننده برگزار شد. دو نويسنده در نطق هاي خود از فقدان شخصيت پردازي در سينماي جنگ حرف زدند. شاه حسيني گفت: «نمي گذاشتند ما به چيزهايي که هر جنگي با خود دارد بپردازيم.»

جشنواره سرانجام با اهداي جوايزي به کار خود پايان داد، در حالي که اغلب دست اندرکاران و شرکت کنندگان اميدوار بودند که با توجه به برگزاري جشنواره ي امسال، راهکارهايي جديد براي تداوم اين سينما، نزديک شدن به ارزش هاي دفاع مقدس پيدا شود.

جوايز:

بهترين فيلم: دفتري از آسمان، پرويز شيخ طادي

نيمه ي گمشده، محمد علي آهنگر

هيوا، رسول ملاقلي پور

بهترين جلوه هاي ويژه: نيمه ي گمشده، مرتضي اکبري

بهترين بازيگر زن: دفتري از آسمان، رويا تيموريان

بهترين فيلم برداري: نيمه ي گمشده، ناصر محموديه

جايزه ي ويژه ي هيات داوران به چهار فيلم ساز دفاع مقدس، رسول ملاقلي پور، ابراهيم حاتمي کيا، کمال تبريزي، عزيز الله حميد نژاد اهدا شد.

هيات داوارن جشنواره را مجيد مجيدي، رخشان بني اعتماد، مجتبي راعي، محمدمهدي عسگرپور و مسعود فراستي تشکيل مي دادند.

پانزدهمین جشنواره ی بین المللی فیلمهای کودکان و نوجوانان

اصفهان 29-23 مهر 1379

خشک مثل زاینده رود

مهدی عبدالله زاده

امسال نيز، چون سال هاي گذشته، جشنواره ي فيلم هاي کودکان و نوجوانان در اصفهان برگزار شد. مراسم افتتاحيه، عصر روز ٢٣ مهر ماه در محل باغ نور اصفهان افتتاح شد، هر چند نمايش فيلم هاي بخش هاي مختلف جشنواره عملا از صبح همان روز آغاز شده بود. جز يکي دو دوره ي اين جشنواره که در کرمان و تهران برگزار شده است، اغلب دوره ها در شهر اصفهان برگزار شده است.

جشنواره ي امسال هم، چون سال هاي گذشته، از بخش هايي مختلف تشکيل شده بود. بخش مسابقه ي بين المللي به عرضه ي آثاري از کشورهاي سراسر جهان اختصاص داشت که اغلب محصولات سينمايي سال هاي اخير مخصوص کودکان و نوجوانان در آن به رقابت مي پرداختند. بخش مسابقه بين المللي بخش مهم و پر بار جشنواره بود که در آن آثاري چون Hope beyond the crimson sky، محصول ٢٠٠٠ ژاپن

Ollie Alexander، محصول کشور اسلوواک، بادکنک طلايي، از فرانسه star sisters، محصول سال ١٩٩٩ سوئد، on our own، محصول ١٩٩٨ مشترک دانمارک و سوئد دنياي سوفي، از نروژ و دنياي مارتي، محصول فرانسه دوچرخه ي زردقناري، محصول ١٩٩٩ يونان Dubeshi محصول ١٩٩٩ هندوستان Saroja ، محصول ١٩٩٩سريلانکا صعود، از فرانسه مرواريد جادويي، محصول ٢٠٠٠ هندوستان و لارنس در سرزمين دروغ گوها، محصول آلمان شرکت داشتند. سه فيلم ايراني زماني براي مستي اسب ها، از بهمن قبادي تحسين شده در جهان و برنده ي جايزه ي دوربين طلايي جشنواره ي کن ٢٠٠٠، صنم، از رفيع پيتز و نجوا، ساخته ي پرويز شهبازي نيز فيلم هاي شرکت کننده ي ايراني در بخش مسابقه ي بين المللي بودند.

بخش جالب توجه و مورد استقبال جشنواره، بخش فيلم هاي کودک و نوجوان ايراني بود. در اين بخش علاوه بر بر مرور آثار سال هاي گذشته ي سينماي کودک و نوجوان ايراني ، چند فيلم عرضه شده در سال اخير نيز به نمايش درآمد، از آن جمله فيلم يکي بود، يکي نبود، ساخته ي ايرج طهماسب، سکوت، ساخته ي محسن مخملباف.

بخش ستايش از فيلم ساز برجسته و مشهور بين المللي سينماي ايران، ابوالفضل جليلي نيز از بخش هاي مهم و پرطرفدار جشنواره بود. جليلي که اغلب فيلم هايش طي سال هاي گذشته به دليل مميزي امکان نمايش عمومي نداشتند، در سطح بين المللي فيلم سازي برجسته و صاحب نام است و اغلب آثارش در جشنواره هاي بين المللي جوايزي بي شمار را به خود اختصاص داده اند. در اين بخش همه ي فيلم هاي اين فيلم ساز به نمايش درآمدند: گال، رقص خاک، دت مثل دختر، يک داستان واقعي، دان و فيلم هاي کوتاه و اوليه ي او.

بخش ديگري براي تجليل از فيلم هايي که محمدرضا عليقلي، آهنگساز پرآوازه ي سينماي ايران براي آنها موسيقي ساخته است اختصاص داشت.

هم چون بسياري از جشنواره ها (به خصوص که اين جشنواره در آغاز سال تحصيلي برگزار مي شد)، در اولين روزهاي برگزاري، استقبال از فيلم ها چندان مطلوب به نظر نمي رسيد، اما با گذشتن يکي دو روز و نمايش فيلم هاي بيشتر حال و هواي جشنواره گرم تر شد. در اين دوره نيز، چون سال هاي پيشين، کودکان دبستاني و نوجوانان مقاطع تحصيلي راهنمايي، طبق هماهنگي هاي انجام شده در برخي از ساعت هاي نمايش صبح يا بعدازهر در تالارهاي نمايش حضور مي يافتند و فيلم هاي جشنواره را تماشا مي کردند. استقبال کودکان از چند فيلم جشنواره استثنايي وقابل توجه بود. از نکات جذاب و قابل اشاره ي ديگر، استقبال تماشاگران بزرگسال اصفهاني از فيلم ها بود. صف هاي طويل در جلوي سينماهاي نمايش دهنده نشان از اين علاقه و توجه بود.

يکي ديگر از بخش هاي جنبي و ثابت جشنواره، طي سال هاي برگزاري آن در اصفهان، بحث هاي کارشناسي پيرامون سينماي کودک است. اين بحث ها در ساعات آخر شب، در محل هتل عباسي اصفهان برگزار شد. در اين دوره نيز بحث ها اغلب به جنجال و مناظره هاي بسيار بحث انگيز رسيد، از آن جمله حرف هاي يکي از منتقدان سينمايي بود که اعلام کرد: «سينماي کودک در ايران، مثل زاينده رود خشکيده است» اشاره ي او به شرايط تاسف انگيز رودخانه ي زاينده رود بود که در اثر خشک سالي امسال ايران، حتي يک قطره آب هم نداشت. اين جمله با اعتراض بسياري از کارگردانان سينماي ايران رو به رو شد.

يک گروه داوران بين المللي قضاوت درباره ي فيلم ها را به عهده داشتند: شون مک کارتي، مدير اجرايي جشنواره ي بين المللي جوانان (سينه ماجيک) از ايرلند وينود گاناتوا، مستندساز هندي ژان ژاک ميتران، مدير و برنامه ريز سينماي هنر و تجربه از فرانسه و از فعالان توسعه و گسترش سينماي کودک در جهان دکتر سمير نصر، مدرس و فيلم ساز و منتقد کانادايي مصري الاصل. مجيد مجيدي، کارگردان ايراني رياست هيات داوران را به عهده داشت. در انتها جوايز جشنواره به اين شکل اعلام شد:

بخش مسابقه ي بين الملل

ديپلم افتخار: کلانوس هارو، براي فيلم کوتاه به درون شب

(Into the night)، از فنلاند

ديپلم افتخار: مظفر شيدايي براي انيميشن سيبapple) (،از ايران

ديپلم افتخار: سومارانته ديساناياکه براي فيلم بلند ساروجا (saroja)، از سريلانکا

پروانه ي زرين: انيميشن شنگول و منگول و فيلم کوتاه مادر هر دو از ايران

پروانه ي زرين بهترين کارگرداني: دنيس با رويائو براي فيلم دنياي مارتي، از فرانسه

پروانه ي زرين بهترين فيلم: دوچرخه زرد قناري، از يونان

جايزه ي ويژه ي هيات داوران: زماني براي مستي اسب ها، از ايران

مسابقه ي سينماي ايران

پروانه ي زرين بهترين فيلم کوتاه: خانه سفيد است، طيبه فلکيان

پروانه ي زرين بهترين فيلم بلند: زماني براي مستي اسب ها، بهمن قبادي

جايزه ي ويژه هيات داوران: مادر، ليلا ميرهادي با تقدير از فيلم ترکش هاي صلح، علي شاه حاتمي

ديپلم افتخار فيلم کوتاه: شنگول و منگول، فرخنده ترابي و مرتضي احدي روياي سبز، حسين محجوب

ديپلم افتخار فيلم بلند: يکي بود، يکي نبود، ايرج طهماسب و ترکش هاي صلح

مسابقه ي آثار ويدئويي بين الملل

پروانه ي زرين: خرس، هيلاري اودوس از انگلستان

ديپلم افتخار: رضايت دادن، محمد شيرواني ازايران با تقدير از کارگردان جوان فيلم آبي آبي، ماني تارخ

مسابقه ي آثار ويديويي ايران

بهترين فيلم: رضايت دادن

بهترين کارگرداني: بچه هاي دريا، محسن شاه محمدي

برگزيده ي داوران سيفژ

دوچرخه زرد قناري، ديميتريس استاوراکاس از يونان

برگزيده ي صد داور کودک و نوجوان

با تقدير از فيلم بهادر، عبدالله عليمراد ديپلم افتخار به فيلم مادر، ليلا ميرهادي

در اولين روزهاي برگزاري، استقبال از فيلم ها چندان مطلوب به نظر نمي رسيد، اما با گذشتن يکي دو روز و نمايش فيلم هاي بيشتر حال و هواي جشنواره گرم تر شد.

استقبال کودکان از چند فيلم جشنواره استثنايي وقابل توجه بود. از نکات جذاب و قابل اشاره ي ديگر، استقبال تماشاگران بزرگسال اصفهاني از فيلم ها بود. صف هاي طويل در جلوي سينماهاي نمايش دهنده نشان از اين علاقه و توجه بود.

سينماي «نيم ساخته»

عباس کيارستمي

خيال مي کردم سالن سينما را براي اين تاريک مي کنند که تصوير روي پرده بهتر ديده شود. وقتي توي اين تاريکي به فرو رفتن تک تک آدم ها در صندلي هايشان خيره شدم، فهميدم اين تاريکي دليل مهم تري دارد. اين تاريکي براي جداکردن آنهاست. براي خلوتشان. براي اينکه هرکس توي صندلي خودش و توي خودش برود. کنار هم باشند اما کاملا جدا از هم و هر کس به هنگام تماشاي فيلم دنياي خاص خودش را بسازد. از اين شهر، از آن مزرعه، از اين آدم و يا آن شيي که بر پرده ي سينما ظاهر مي شود، فضاها و آدم هاي خودش را بسازد. هر کس از دنياي ويژه ي خود، فيلم ويژه اي بسازد که شبيه ديگري نيست.

سينما نه از يک جهان که از جهاني متفاوت، نه از يک واقعيت که از واقعيت هاي بي شمار، نه از داستاني واحد که از روايت هايي گوناگون خبر مي آورد.

براي سينماگر، درست همچون تماشاگر، حقيقت، چيزي بيرون از نظام قراردادهاي سينمايي نيست، ولي به آساني مي توان ديد که اين نظام، دگرگون شدني است. واقعيت زندگي روزمره و رويدادهاي آن نيز چيزي خارجي و ابژکتيو نيست، چيزي است که ما خود مي سازيم و به آن زندگي مي بخشيم. جهان هر اثر، دنياي هر فيلم، براي هر يک از ما از حقيقتي تازه سخن مي گويد. در تاريکي و خلوت هر سالن سينما و روي هر صندلي، در لحظه ي تنهايي، دنياي ويژه و يکه ي خود را مي آفريند، به هر کس امکان مي دهد تا به آرزوها و اشتياق هاي دروني خود دست يابد و آنها را آزادانه براي خود بيان و تکرار کند. اگر هنر، دگرگوني بسازد يا طرحي نو دراندازد، نمي تواند آن را جز از راه آفرينش در ارتباط با آزادي مخاطب فراهم آورد. ميان دنياي خودساخته و دلخواه هنرمند و دنياي آفريده ي مخاطب، دنياي ذهني و آزادانديش او رابطه اي محکم، ناگسستني و هميشگي وجود دارد. هنر به انسان اجازه مي دهد تا حقيقت را چنان که مي خواهد و چنان که به گمانش درست مي آيد يا آرزومي کند، بيافريند و زير بار حقيقت هاي تحميلي نرود. سينما امکان مي دهد تا هر سينماگر و هر مخاطب از درد و رنجي که آدم هاي ساده در زندگي روزمره خود تحمل مي کنند، حقيقت نهاني رنج انساني را دريابد و تصوير کند و آن همه را از آن خود بداند. اگر براي سينماگر، تعهدي در جهت دگرگوني زندگي هر روزه منظور کنيم، اين تعهد جز در تحقق آزادي آفرينش معناها از سوي تماشاگران يافتني نيست، زماني که مي توانيم جهان فيلم را چنان بسازيم که دنيايي سرشار از تضادها و تناقض ها جلوه کند، امکان دگرگوني تماشاگر را فراهم کرده ايم. دنيايي هست که ما آن را واقعي مي پنداريم اما عادلانه اش نمي خوانيم. اين دنيا ساخته و پرداخته ي ذهن ما نيست. مورد قبول ما هم نيست. ما با ابزار سينما دنيايي مي سازيم که بارها واقعي تر و عادلانه تر و زيباتر از دنياي پيرامون ماست. نه چون تصويري دروغين از جهان مي سازد، بلکه چون بيشتر از تضادها خبر مي آورد. از تضاد دنياي آرماني و دنياي واقعي ما. در اين دنيا از آرزوها، اندوه ها، حسرت ها، داشتن ها، نداشتن ها،خوشي ها، رنج ها، موفقيت ها و شکست ها بيشتر مي توان نشان يافت. دنيايي به غايت زيبا که در آن زشتي ها و پلشتي ها بيشتر رخ مي نمايد. تجربه هاي فردي در اين مورد سهمي اساسي دارند.

وقتي دنياي فيلم را پيش چشم تماشاگران بگسترانيم، هر يک از آنان از راه تجربه هاي خود مي آموزند تا جهان ويژه ي خويش را بسازند. آنها به آنچه هست، رضا نمي دهند و به دنبال چيزي خواهند بود که مي بايد باشد. رابطه اي هست ميان حقيقتي که مي سازيم و جهاني که ساخته شده که مورد پسند ما نيست.

اينجا مي خواهم به حرف گدار اشاره کنم که گفت: «واقعيت فيلمي است که بد ساخته شده است.» و همچنين از شکسپير نقل کنم که گفت: «ما از جنس روياهايمان ساخته شده ايم.» يعني ما به روياهايمان شبيه تريم تا زندگي واقعي مان. سينما پنجره اي است که به روياهامان باز مي شود. روياهايي که به کمک آن خود را بازمي شناسيم و با آگاهي و شوري که از همين روياها به دست مي آوريم زندگي را به نفع روياهامان تغيير مي دهيم.

در صندلي سينما خلوت مي کنيم و به درون خود مي رويم و خود را از طريق روياهامان باز مي شناسيم. شايد در هيچ نقطه اي به اندازه ي سينما اين همه کنار هم و جدا از هم نباشيم، اين معجزه ي سينما ست. صندلي سينما بيش از صندلي روانکاو مي تواند به تماشاگر کمک کند تا خود و نيازهاي خود را بازشناسد. و به کمک فيلم نيم ساخته ي ما، فيلم خودش را بسازد. صدها تماشاگر در يک لحظه، فيلمي مي سازند که فقط متعلق به خود آنهاست و متناسب با دنياي مجرد دروني خودشان.

مي خواهم باز هم به گدار اشاره کنم که گفت: «آنچه زنده است، چيزي نيست که روي پرده است، بلکه چيزي است که ميان تماشاگران و پرده است.» خيال مي کنم در اين تعبير سينماگر و تماشاگر سهمي برابر دارند، نه به اين دليل که سينماگر مجذوب مي کند و تماشاگر مجذوب مي شود. اين برابري نيست. تماشاگر خلاق است و سهمي برابر با خلاقيت خود مي خواهد. گاهي تماشاگران فيلم ها را بهتر از آنچه ما ساخته ايم تصور مي کنند و به عبارت بهتر مي سازند، و اين نشان مي دهد خلاقيتي بيش از آن که ما داشته ايم دارند.

من هميشه به سينمايي فکر مي کنم که فرصت بيشتري براي تماشاگر فراهم آورد، سينمايي «نيم ساخته»، سينمايي ناتمام که با ذهن تماشاگر خلاق ساخته و تمام شود و حاصل کار، صدها فيلم بشود حاصل ذهن خلاق صدها تماشاگر. اين واقعيتي ست که فيلم بدون داستان در بين غالب تماشاگران توفيقي نخواهد داشت. اما اين داستان بايد جاي خالي داشته باشد، مثل جدول کلمات متقاطع، تماشاگر خودش آن را پر کند. مثل نقش يک کارآگاه در يک ماجراي پليسي. اين را بايد تماشاگر کشف کند. مثل «پازل». بايد فکر کند با اتصال هايي که فقط مربوط به خود اوست، داستان خودش را آن طور که مي خواهد، بسازد. بايد خودش کشف کند تا داستان مال خودش شود.

به نظرم اين دخالت خلاقانه ي تماشاگري است که انتظار داريم فيلم روي پرده را زندگي ببخشد. در غير اين صورت تماشاگر و فيلم هر دو مي ميرند.

قالبهاي کامل داستاني و منسجم، آن چنان محکم که به اصطلاح مو، لاي درزشان نرود يک حسن بزرگ دارند و يک عيب بزرگ، اين که نه مو، لاي درزشان مي رود و نه ذهنيتي به درونشان. به همين دليل همه ي تماشاگران با بضاعت هاي فکري و فرهنگي متفاوت، به فيلم واحدي مي رسند و اين همه گوناگوني تماشاگر مقابل اثر ما يکسان مي شود و از بين مي رود. در سده ي دوم سينما احترام به تماشاگر و قبول تماشاگر به عنوان موجودي فهيم و سازنده در جريان فيلمي که مي سازيم امري اجتناب ناپذير است. براي رسيدن به اين امر مهم شايد لازم است از قله ي رفيع «خداي صحنه» بودن پايين آمد و تماشاگر فيلم خود شد، در صندلي کارگرداني (کدام صندلي در ايران) نيز همانند صندلي سينما در تاريکي به خود فرو رفت و تماشاگر چيزي شد که جلوي دوربين اتفاق مي افتد، به هنگام ساخت فيلم نيز همواره تماشاگر بود. نقش اتفاق و تصادف را در امر ساخت باور کرد و جدي گرفت. باور کرد که هميشه همه چيز آن طور که در ذهن ما شکل گرفته است قابل اجرا نيست. اين فقط در سينماي انيميشن امکان پذير است. در فيلم زنده و در کنار موجودات زنده (بازيگر يا نابازيگر) در جلوي دوربين، نقش اتفاق و تصادف را در امر ساخت باور کرد وجدي گرفت. هيچ شکل مختص و از پيش ساخته شده اي وجود ندارد. همه چيز مربوط مي شود به کنش متقابل بين عناصر زنده و سازنده ي يک فيلم. بايد در لحظه ي ساخت تماشاگرفيلم خود بود و همراه چيزي رفت که زنده، پر انرژي و مستقل است. مسقل از ما.

صد سال سينما در قلمرو فيلم سازان بود. به سده ي دوم اميدوار باشيم.

اگر هنر، دگرگوني بسازد يا طرحي نو دراندازد، نمي تواند آن را جز از راه آفرينش در ارتباط با آزادي مخاطب فراهم آورد.

هنر به انسان اجازه مي دهد تا حقيقت را چنان که مي خواهد و چنان که به گمانش درست مي آيد يا آرزومي کند، بيافريند و زير بار حقيقت هاي تحميلي نرود.

ما با ابزار سينما دنيايي مي سازيم که بارها واقعي تر و عادلانه تر و زيباتر از دنياي پيرامون ماست

گاهي تماشاگران فيلم ها را بهتر از آنچه ما ساخته ايم تصور مي کنند و به عبارت بهتر مي سازند، و اين نشان مي دهد خلاقيتي بيش از آن که ما داشته ايم دارند.

هفدهمين جشنواره ي ملي و پنجمین جشنواره بین المللی فیلم کوتاه سینمای جوان،10-5 ابان 79 تهران

حضور محدود و موثر

جمشید رهسپار

هفدهمين جشنواره ي ملي فيلم کوتاه امسال پنجمين دوره ي برگزاري بين المللي آن هم بود. دوازده دوره ي اين جشنواره در سال هاي گذشته در سطح ملي برگزار شد اما از ٥ سال قبل تصميم گرفته شد که اين جشنواره بعدي بين المللي هم به خود بگيرد.

اين جشنواره که با فيلم کوتاه ١٣ دقيقه اي لحظه هاي ماندگار، ساخته ي حسين ستاره آغاز شد بعد از ٦ روز نمايش فيلم با نمايش واهمه هاي حضور، ساخته ي محمد زرقاني به کار خود پايان داد. مديرعامل انجمن سينماي جوان ايران و دبير جشنواره هم بود، در نطق افتتاحيه ي خود اعلام کرد که: «تاريخ سينماي جهان با فيلم کوتاه آغاز مي شود و سينماي ايران نيز از همان آغاز با اين تاريخ همراه مي شود. گرچه فيلم کوتاه حضوري وسيع و مستمر در تاريخ سينماي ايران ندارد، ولي اکنون در يک صدمين سال سينماي ايران، موقعيت ويژه اي يافته است.»

جشنواره ي امسال دو ويژگي مهم داشت. ويژگي اول به حجم برنامه ها مربوط بود. جشنواره ي امسال شامل بخش هاي زير بود:

بخش مسابقه ي ايران، قسمت الف که شامل فيلم هايي که به طريقه ي ٣٥ ميلي متري و يا بتا کم ساخته شده بودند. اين بخش بالغ بر ١٠٥ فيلم بود.

بخش مسابقه ي ايران، قسمت ب، به فيلم هايي اختصاص داشت که با دوربين هاي ويديويي غير حرفه اي، VHS و SVHS تهيه شده بودند. در اين بخش نيز بيش از ٨٠ فيلم به نمايش درآمدند.

فيلم هاي بخش اول را سعيد حاجي ميري، علي محمد قاسمي، زاون قوکاسيان، کيانوش عياري و ناصر تقوايي داوري کردند و بخش دوم را احمد ضابطي جهرمي، مسعود امامي، مجتبي راعي، علي شيدفر و رضا سبحاني قضاوت کردند.

از بخش هاي جنبي جشنواره، بخش فيلم هاي کودک و نوجوان جشنواره شامل نمايش ١٦ فيلم کوتاه و بلند ايراني و خارجي و بخش نمايش هاي ويژه به نمايش ٣ فيلم اختصاص داشت. دو فيلم از اين سه فيلم، به مجموعه ي حيات وحش ايران، ساخته ي تلويزيون بي بي سي اختصاص داشت و نمايش فيلم زماني براي مستي اسب ها (بهمن قبادي) اين بخش را کامل مي کرد.

يک مرور بر آثار شهيد مرتضي آويني، مروري بر فيلم هاي انيميشن مرکز ملي فيلم کانادا، مروري بر فيلم هاي کوتاه سينماي هلند، مروري بر فيلم هاي کوتاه فرانسه، از ديگر بخش هاي جالب و پر بار جشنواره به شمار مي رفت.

يک بخش جديد به نام گفت و گوي تمدن ها، شامل نمايش ٨ فيلم ايراني و خارجي بود که موضوع آنها به مساله ي ارتباط و گفت و گوي تمدن ها و فرهنگ ها اختصاص داشت.

دو بخش مهم ديگر جشنواره، يکي به مروري بر آثار وحيد موساييان، فيلم ساز جوان سينماي کوتاه اختصاص داشت. در اين بخش ١٣ فيلم کوتاه او به نمايش درآمد و بخش اصلي جشنواره، مسابقه ي بين المللي بود که شامل نمايش ٥٣ فيلم بلند و کوتاه از سينماي ايران و جهان بود. اين بخش هيات داوراني خاص خود داشت. زيتا کاروالخوسا (Zita Caruahosa) ، سرپرست سينماي گنجينه ي سيما واوا و موسس و مدير جشنواره ي بين المللي فيلم کوتاه سائوپائولو، الاسعد الجموسي (Lassaad Jamoussi)، مدير جشنواره ي بين المللي اس فکس و کلرمون فرانسه، آساکو فوجيوکا (Asako Fujioka) فيلمساز ژاپني و مسئول توليد رشته فيلم هاي مستند NHK و بخش نگاه نو در سينماي آسيا در جشنواره ي بين المللي فيلم مستند ياماکاتا، روژه گونن (Roger Gonin)مدير جشنواره ي معتبر فيلم کوتاه کلرمون فرانسه و دکتر احمد الستي و مدرس سينما در ايران اين بخش را داوري کردند.

جوايز جشنواره به شرح زير اهدا شد:

جايزه ي نقدي بهترين فيلم داستاني به فيلم چارشو، ساخته ي مهوش شيخ الاسلامي

جايزه ي بهترين فيلم تجربي به فيلم قطعه ي موسيقي براي چهار پلکان و يک شخص از اولاف گيور، از آلمان

جايزه ي بهترين انيميشن به فيلم مرد ماه نشين، ساخته ي کريس استيزو آرويد ويپل از آلمان

جايزه ي بهترين فيلم مستند به روزگيران، ساخته ي مهرداد اسکويي و ابراهيم سعيدي از ايران

علاوه بر اين جوايز نقدي، جوايز ديگر و چند ديپلم افتخار در رشته هاي مختلف نيز اهدا شد.

جايزه ي بزرگ جشنواره به مبلغ ٢٩٠٠ دلار به فيلم يموت، يک خانه، يک ايل، ساخته ي فرشاد فدائيان اهدا شد.

سي امين جشنواره ي بين المللي فيلم رشد ٢٠ ١٤ آبان ٧٩

قديمي، جدي، عبوس اما منم

شهاب يوسفي

اين قديمي ترين جشنواره ي سينمايي در ايران، که اساسا جشنواره ي فيلم هاي آموزشي و تربيتي ست، امسال نيز چون سال هاي گذشته، طي دوره ي برگزاري اش در تهران و ٢٤ شهرستان ديگر، نزديک به ٢٩٠ فيلم بلند و کوتاه را به نمايش گذاشت. نکته ي بديهي در اين است که برگزاري جشنواره اي با اين ابعاد، اين تعداد فيلم، در سراسر مملکت تا چه حد به برنامه ريزي دقيق، منظم و سازمان يافته اي نياز دارد. جشنواره ي امسال نيز با نظم و ترتيب هميشگي خود برگزار شد.

از ميان ٢٩٠ فيلم نمايش داده شده، ١٠٨ فيلم ايراني و ٢٣ فيلم خارجي تنها در بخش اصلي اين جشنواره، يعني بخش مسابقه ي بين المللي به نمايش درآمدند و ١٦٠ فيلم ديگر، در بخش هاي ديگر جشنواره، يعني بخش خارج از مسابقه، مرورها و نمايش هاي ويژه.

امسال ٥٢٢ فيلم به دفتر جشنواره ارسال شده بود که علاوه بر فيلم هاي بخش مسابقه، ١٩ فيلم بلند در بخش خانواده و ٢٦ فيلم در بخش فيلم هاي خانوادگي ايراني و ١٥ فيلم در بخش جشنواره ي جشنواره ها به نمايش درآمد. فيلم ها در ٨ سينماي تهران به نمايش درآمدند. جلسات نمايش صبح ها مخصوص دانش آموزان مدارس بود که طبق برنامه ي منظم پيش بيني شده اي برگزار شد. جلسات بحث و بررسي و گفت و گو هاي مطبوعاتي در سينما قيام تهران انجام شد. بحث ها اکثرا حول و حوش مسايل مربوط به ساخت فيلم هاي آموزشي و استفاده از تلويزيون براي رشد و توسعه ي سينماي تربيتي و آموزشي بود.

از ديگر بحث هاي کارشناسي جشنواره، گفت و گو درباره ي موقعيت و نقش سينماي مستند آموزشي وفيلم هاي داستاني براي توسعه و گسترش فرهنگ آموزش با توجه به عصر اطلاعات و ارتباطات معاصر بود.

جلسات نمايش فيلم ها اکثرا کم بيننده بودند، شايد به دليل پيري اين جشنواره، اجرا و برگزاري آن به يک عادت بدل شده است و به همين علت نه فقط ميان مردم، بلکه ميان دست اندرکاران آموزش و تربيت نيز چندان جذابيتي برنمي انگيزد.

در انتهاي جشنواره و در مراسم اختتاميه جوايز جشنواره اعلام شد:

کتاب زرين جشنواره در بخش فيلم هاي بلند خانوادگي به فيلم کودک و سرباز، رضا کريمي از ايران

کتاب زرين جشنواره در زمينه ي فيلم هاي علمي به اسرار اهرام ، کوک مارتين گاست از فرانسه

کتاب زرين فيلم هاي آموزشي به بعد سوم، صادق ميانجي از ايران

کتاب زرين جشنواره در زمينه ي فيلم هاي کوتاه تربيتي به فيلم روياي سبز ، حسين محجوب اهدا شد.

از فيلم هاي صنم، رفيع پيتز، عربي سال اول راهنمايي، بهروز حسن بگلو، خشت اول، علي وفايي، ياد و يادگار، مصطفي رزاق کريمي و فرهاد ورهرام و مجموعه ي فيلم هاي کوتاه و مستند کودکان سرزمين ايران تجليل و تقدير شد.

جايزه ي ويژه ي هيات داوران به فيلم ايران سراي من است، پرويز کيمياوي و چريکه ي هورام، فرهاد مهرانفر اهدا شد.

شايد به دليل پيري اين جشنواره، اجرا و برگزاري آن به يک عادت بدل شده است و به همين علت نه فقط ميان مردم، بلکه ميان دست اندرکاران آموزش و تربيت نيز چندان جذابيتي برنمي انگيزد.