باستان شناس یا عکا س

(فصلنامه فراایران، شماره نهم)

ژاک دو مورگان و عکسهای نخستین ماموریت علمی او در ایران (1891-1889)

باستان شناس یا عکا س

عطا آیتی

اخيرا مجموعه اي از عکس هايي که باستان شناس فرانسوي، ژاک دومورگان طي اولين ماموريت علمي خود در ايران تهيه کرده بود توسط عطا آيتي، از محققان ايراني مقيم فرانسه در نزد عتيقه فروشي از اهالي شارتر (Chartres) فرانسه کشف شد. اصالت و ارزش فرهنگي و علمي اين مجموعه توسط برخي صاحب نظران تاييد شد و آنگاه با ياري دکتر احسان نراقي، يکي از ايرانيان خير اروپا به نام خانم حميرا ايازي هزينه ي خريد عکسها را برعهده گرفتند. پس از خريداري، عکس ها توسط عطا آيتي فهرست بندي و در ٤ آلبوم گنجانده و به موطن اصلي خود ايران بازگردانده شد. اين آلبوم ها اينک در آلبومخانه ي کاخ گلستان نگاه داري ميشوند و ميتواند به عنوان راهنمايي گران بها پژوهشگراني را که در مورد تاريخ، جامعه و مردم ايران در پايان دوره ي ناصري تحقيق مي کنند، ياري دهد. در اين مقاله، عطا آيتي مختصري از زندگي دومورگان، چگونگي عکس هاي مورد بحث و جنبه هاي فرهنگي و علمي آنها را بررسي کرده است.

ژاک ژان ماري دومورگان (Jacques Jean Marie de Morgan) در سوم ژوئن سال١٨٥٧ ميلادي در يک خانواده ي اشرافي در شهرک اويسو سورکوسون (Huisseau-sur-Cosson) به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و دوره ي متوسطه را در همان شهرک به اتمام رساند. شوق جواني او را به سوي جمع آوري عتيقه سوق داد. براي ادامه ي تحصيل به پاريس رفت و پس از پايان تحصيلات در «مدرسه ي معدن شناسي» در سال ١٨٨٢ به کسب ديپلم اين آموزشگاه نايل آمد. در دوران تحصيل در اين مدرسه کفايت خود را در زمينه ي باستان شناسي بروز داد، به طوري که پس از اخذ ديپلم معدن شناسي بلافاصله به ماموريت هاي حفاري در شمال اروپا اعزام شد. (يادآوري مي شود که برادر بزرگ او، هانري دومورگان نيز قبل از وي پا به عرصه ي تحقيق در زمينه ي باستان شناسي آمريکا گذاشته بود.) پس از انتشار نتايج پژوهش هاي دومورگان، وزير آموزش و پرورش فرانسه او را به دو ماموريت حفاري به هند و مالزي اعزام داشت، و از همين جا، بعدها تمايل علمي او متوجه شرق گشت. دومورگان با استفاده از تخصص اصلي خود در معدن شناسي، به منظور کسب سرمايه ي کلان با هزينه ي خود به اتفاق همسر و دخترش به قفقاز رفت و به مدت سه سال به کاوش پرداخت. در طي اين اقامت توانست در زمينه هاي گوناگون علمي، از جمله در حوزه ي مردم شناسي، تحقيقات بکري صورت دهد. چاپ و انتشار اين تحقيقات موجب شد تا وزير آموزش و پرورش وقت، او را به عنوان مامور اين وزارتخانه برگزيند. با کسب اين مقام، و با استفاده از حمايت دو چهره ي سرشناس ديگر آن دوره، يعني ماسپرو(Maspero)، باستان شناس و دکتر هامي (Hamy)، انسان شناس، امکانات اولين ماموريت او به ايران توسط آن وزارتخانه فراهم شد. بدين گونه، در سال ١٨٨٩ به منظور شناسايي آثار باستاني، وضعيت جغرافيايي، و زمين شناسي ماموريت او در ايران شروع شد. به گفته ي خود دومورگان: «در ماه اوت سال ١٨٨٩ بود که زندگي واقعي علمي من با اعزام به ايران آغاز شد. تا اين زمان تلاش ها و فعاليت هاي علمي من هيچ ربط و هماهنگي با هم نداشت، هميشه طبق شرايط روز پيش مي رفت.»١

دومورگان، با ارايه ي برنامه ي ماموريت خود و تصويب هزينه ي آن که ٥٥٠ هزار فرانک بود (البته بعدا صد هزار فرانک به اين مبلغ اضافه شد)، در هفدهم سپتامبر سال ١٨٨٩ همراه با همسر اولش، نوامي دوسن مارتن mie de Saint Martin) (Noو پيش خدمتش، پير وازلن (Pierre Vaslin)،از بندر مارسي به مقصد ايران حرکت کرد.

دومورگان در سفر خود به مقصد ايران با کشتي به بندر باتوم رفت، و از آنجا راهي بادکوبه شد. قبل از ورود به خاک ايران اقامت کوتاهي در قفقاز کرد و در آنجا مترجمي را به استخدام خود درآورد. بعد به بادکوبه بازگشت و از آنجا راهي ايران شد. از رشت، منجيل و قزوين گذشت و به تهران رسيد و مورد استقبال کاردار فرانسه، پولزديوا دولاپوپ (Paulze – d’Ivoy de la Poype)، قرار گرفت. دومورگان به اتفاق کاردار فرانسه در تهران، به منظور گرفتن فرمان به حضور شاه رفت. اين دومين باري بود که او شاه را مي ديد. اولين بار، مربوط به زمان بازديد او از برادرش در انگلستان، مقارن با اولين سفر ناصرالدين شاه در ١٨٧٣ به آنجا بود. اين بازديدها خاطره ي خوبي در او نگذاشته است، تا آنجا که در نوشته هايش پادشاهان قاجار، مخصوصا ناصر الدين شاه را مورد تمسخر قرار داده است.٢

بعد از چند هفته اقامت در تهران و بازديد از آثار باستاني پايتخت به دماوند رفت و تا ٥٦٧٠ متري قله صعود کرد. از آنجا به مازندران و شهرهاي بارفروش (بابل کنوني)، ساري، اشرف (بهشهر کنوني) و استرآباد (گرگان کنوني) رفت. در هر کدام از اين شهرها به مطالعه ي آثار باستاني و موقعيت جغرافيايي آنها پرداخت. از ميان اين شهرها، به خصوص شهر اشرف توجه او را به خود جلب کرد، تا آنجا که کاخ شاه عباس و مناظر اطراف اين شهر را «ورساي ايران» ناميده است. همچنين به سواحل بحر خزر، گيلان، لنکران و آستارا رفت و مناطق رود ارس را مورد تحقيق قرار داد. ورود او به تبريز مصادف با ماه محرم بود. از مراسم عزاداري تبريزيان عکس برداري نمود. در خانه ي حسن علي خان گروسي، معروف به امير نظام گروسي ساکن شد و با لامپر(M. G. Lampre)، آموزگار فرانسوي پسر امير نظام (يحيي خان) آشنا شد. لامپر را به عنوان منشي خود در ايران برگزيد. از اين به بعد، لامپر دومورگان را در طي تمام ماموريت هايش در ايران که تا سال ١٩١٢ طول کشيد همراهي کرد.

دومورگان سپس از تبريز راهي مناطق اطراف درياچه ي اروميه شد. از آنجا به مراغه رفت. بعد به مياندوآب و سرانجام به کردستان مکري رسيد و مورد استقبال صفي الدين خان سردار، حاکم منطقه، قرار گرفت. در سردشت با يکي از دانشجويان اسبق مدرسه ي نظام سن سير پاريس به نام فرخ خان برخورد کرد. از شهرهاي بانه، سقز، سردارآباد و صحنه بازديد به عمل آورد. او شب نشيني هاي خود را در خانوادههاي کرد، در زير کرسي و سرماي ١٧ درجه زير صفر تعريف کرده است. با ديدن شهر همدان آرزوها و روياهاي جواني اش برآورده ميشود. او همچنين به شهرهاي کرمانشاه، کنگاور، تيسفون، قصرشيرين و سرپل ذهاب٣سفر کرد. با استفاده از معابر پشت کوه به شهرهاي لرستان و بروجرد، خرم آباد، دولت آباد، تويسرکان، نهاوند و اشترانکوه رسيد و اين مناطق را از لحاظ باستان شناسي و زمين شناسي مورد مطالعه قرار داد. اقامت طولاني او در آنجا و ملاقات هاي او با قبايل مختلف اين نواحي او را از جنگ هاي قبيله اي و همچنين از شيوهي شبانگردي عشاير آگاه ساخت.

در اوايل ژوئيه ي ١٨٩١ و در گرماي ٣٣ درجه از دزفول به شوش رسيد، به شهري که در ماموريت هاي بعدي، محل اصلي کاوشهاي باستان شناسي او شد. ماموريت دومورگان در ايران بعد از سه هفته اقامت در شوش و پس از ديدن شهرهاي خرمشهر و بوشهر به پايان رسيد. سپس عازم مصر شد و بالاخره در اول اکتبر ١٨٩١ به پاريس بازگشت.٤

در اين ماموريت، در ايران، او بيش از بيست هزار کيلومتر راه را در طي بيست و هفت ماه (هفتصد روز) پيمود. او در بازگشت به فرانسه جعبه ي مجموعه هاي عتيقه ي خود را، به اضافه ي سه نقشه که از مناطق بحر خزر، کردستان مکري و شوش تهيه کرده بود، به کشورش آورد. انتشار چهار جلد کتاب قطور او تحت عنوان ماموريت علمي در ايران، در سال ٥١٨٩٤ نشانگر يادداشت هايي است که او درباره ي فعاليت هاي علمي خود در ايران تهيه کرده است.عکس هاي ژاک دومورگان در نخستين ماموريتش در ايران دومورگان بعد از انجام ماموريت خود در ايران چکيده اي از خاطرات خود را به سال ١٨٩٣ در بولتن انجمن جغرافياي پاريس به چاپ رساند. او در پايان اين نوشته از ٦٢٠ عکس که در خلال سفرش در ايران تهيه کرده بود سخن به ميان آورده است.٦ يک سال بعد، در مقدمه ي جلد اول کتاب مربوط به ماموريتش، به نام مطالعه ي جغرافياي ايران، چنين مي نويسد: «من تعداد ٧٥٠ ورقه (پلاک) عکس برداري از نوع ژلاتينو برومور دآرژان latino-bromure d’argent) (gو يک دوربين عکس برداري بدون پايه را با خود به ايران بردم. تمام وسايل عکس برداري توسط عکاسي گيومينو (Guilleminot)، واقع در شماره ي٦ کوچه ي شورون (Choron)در پاريس مهيا شده بود.»٧ در سال ١٩٩٧ به مناسبت يکصدمين سال انعقاد قرارداد امتياز عتيقه جويي بين دولت هاي ايران و فرانسه نمايشگاهي در موزه ي لوور برپا شد.٨ در همين زمان خاطرات دومورگان نيز به چاپ رسيد. در بخشي از اين کتاب مي خوانيم: «خوشبختانه ماموريت من به ايران از ابتدا تا آخر به انجام رسيد. نقشه هايي مهم، تعداد ششصد و پنجاه عکس، انبوهي يادداشت و مجموعه هاي گوناگوني از عتيقه را با خود به فرانسه آوردم.»٩ طبق شماره گذاري هايي که در مجموعهي عکس هاي خريداري شده ملاحظه مي شود، آخرين عکسي که در بوشهر گرفته شده است به شماره ي ٦٢٢ ثبت شده است و با آنچه که دومورگان در چکيده ي خاطراتش درباره ي تعداد عکس هايش ميگويد همخواني دارد. ناگفته نماند که عکس هاي دومورگان ابتدا به روي مقوا به چاپ رسيده است، سپس آنها را به روي مقواي چاپي ديگري چسبانيده اند. اين شيوه از توليد عکس در عصر او رايج بود.

اهميت علمي و هنري عکس هاي دومورگان١٠

بنابراين در ميان باستان شناساني که در تحقيقات خود از عکس برداري استفاده کرده اند بايد از ژاک دومورگان نام برد. او نسبت به ديگران که اين شيوه را به کار بسته اند با نگاهي وسيع و همه جانبه به واقعيات فرهنگي توجه مبذول داشته است. او در زير بعضي از عکس هاي خود مي نويسد که در چه ارتفاعي و در چه ضلع جغرافيايي، و يا در چگونه شبي مهتابي عکس برداري کرده است. عکس هاي به يادگار مانده ي او از آثار تاريخي و مردم نواحي مختلف ايران، از ديد تاريخي، هنري و مردم شناسي بسيار سودمند و آموزنده است. بعضي از آنها به ما امکان مي دهد تا از وضعيت يک ساختمان و معماري آن در عصر خود اطلاع پيدا کرده و براين اساس از نو نقشه ي آن بنا را تهيه کنيم. همچنين عکس برداري هاي او از اهالي، و از مسکن و پوشاک آنها، و از طرز قافله بندي کاروان ، صحنه هاي شکار، مار بازي، فرش بافي، عزاداري، حمام کردن و غيره به نمايش نامه نويسان و فيلمسازان، و پژوهشگران علوم اجتماعي امکان ميدهد تا با سهولت بيشتري جنبه هايي از زندگي فرهنگي و اجتماعي گذشته را در قالب نمايش و تصوير و يا تحقيق و نوشتار منعکس نمايند. طرز لباس پوشي فرزندان مازندراني، تالشي، کرد و ترک، و پوشاک مورد استفادهي طبقات فقير و اشرافي تهران، و همچنين وضع کار و مسکن در مناطق مختلف ايران از موارد ديگري است که در تعدادي از اين عکس ها ديده مي شود. اين موارد نيز ميتواند به مطالعه ي تاريخ تحول بخشي از آداب و رسوم کشورما کمک نمايد. يکي ديگر از فوايد اين عکس ها نشان دادن بعضي از مراسم فرهنگي مانند جشن مير نوروزي١١ است که به مرور زمان منسوخ شده است. (يک عکس از مجموعهي عکس هاي دومورگان مربوط به اين جشن است). علاوه بر اين در عکس هاي دومورگان برخي از ساختمان هاي آن زمان، و تعدادي از بناهاي تاريخي مهم را که ديگر وجود ندارند مي توان ديد. و يا بناهايي که قسمت هايي از آنها نابود شده است، از قبيل آثاري در شهر اشرف، بخشي از ارگ تبريز، برج و باروهاي مراغه، باغ شاه دزفول، و تاق دروازه هاي تهران.

عکس هايي نظير آنچه که از اولين ماموريت علمي دومورگان در ايران به دست ما رسيده است به شناخت واقعيت هاي اجتماعي و جغرافيايي کشورمان در عصر او کمک شايان مي کند. همچنين اين عکس ها درواقع نشان دهنده ي نوعي پيوستگي فرهنگي ميان تعدادي از نواحي ايران، از قبيل تالش، کردستان، خرم آباد، تهران، قزوين و تبريز، و همسايگان آن مانند گرجستان است؛ نواحي انساني جغرافيايي که نمي توان آنها را با يک خط مرزي و مصنوعي از هم جدا کرد.

١ moires de Jacques de Morgan (1857-1924), Souvenirs d’un

Mface de Jean Perrot, Paris;e Jaunay, prs par Andrpubli

Archeologue,

L’Harmattan, 1997, p. 251. ٢ (roman satirique), Paris, 1923.

J. de Morgan, Le Chah du Mabhoulistan٣ در بين فوريه و مارس سال ١٨٩١، دومورگان از منطقهي سرپل ذهاب بازديد به عمل آورد، و براي اولين بار به کشف منابع نفتي نايل آمد.او گزارش مفصلي در اين باره براي مجلهي مدرسهي معدن شناسي پاريس به رشتهي تحرير درآورد، و در ابتداي آن نوشت: «اين پژوهش را فقط در جهت منافع دولت ايران انجام داده ام». نک:

sites de naphte de Kind-e Chirin”, Annales dese Morgan, “Notes sur les

J. d, Paris, 1892, p. 1.

Minesولي اين گزارش توجه مقامهاي فرانسوي را به خود جلب نکرد. تنها در سال ١٩٠١بود که ويليام دارسي به کشف و بهره برداري نفت آن منطقه پرداخت.

٤ از سال ١٨٩٢ دومورگان به مدت شش سال ماموريت مدير کلي عتيقه جويي را در مصر برعهده گرفت. سپس در سال ١٨٩٧ به عنوان نمايندهي مدير کل هيات باستان شناسي از طرف دولت فرانسه مجددا راهي ايران شد. در طي اين سفر او قرارداد ننگين مربوط به انحصار امتياز حفاري در سراسر ايران را براي مدت ٦٠ سال با مظفرالدين شاه بيمار و بي پول به امضا رسانيد.

دربارهي سرنوشت دو مورگان همانطور که در متن اشاره شد، لامپر تا سال ١٩٠٨ با دومورگان در کاوشهاي باستانشناسي در ايران همکاري داشت، ولي از همين سال به بعد با يکي ديگر از دستياران دومورگان، به نام لويي واتلن (Louis Watelin)، بر عليه دومورگان توطئه اي در وزارت آموزش و پرورش فرانسه برانگيخت. بدين معنا که شايع (يا افشا) کرد که دومورگان بخشي از هزينهي مربوط به کاوشهاي باستانشناسي در ايران را به خود اختصاص داده است. اين شايعه (يا افشاگري) در ١٩١٢ به اوج خود رسيد، و بالاخره دومورگان، بعد از پانزده سال فعاليت علمي، از مدير کلي هيات حفاري در ايران استعفا داد. کناره گيري او از اين سمت به انزواي تدريجي او از محافل علمي و تحقيقي، و فقر و بيچارگي منجر شد، تا اين که سرانجام در دوازدهم ژوئن ١٩٢٤ درگذشت (براي اطلاع بيشتر به بخش هاي ١١ تا ١٤ کتاب خاطرات او مراجعه کنيد).

٥ , Paris, 4 t., Ernest-Lerous,

J. de Morgan, Mission Scientifique en Perse

1894.٦ Perse et dans le

J. de Morgan,”Relation sommaire d’un voyage en , Paris, 1893, V, p. 27.ographique Gt

Kurdistan”, in Bulletin de la Soci٧ .face, p. XIt. I, pr ,J. de Morgan, Mission Scientifique en Perse

٨ از زمان اين حفاريها تا به امروز، سه نمايشگاه در مورد آثار باستاني

ايران در پاريس داير شده است: اولين نمايشگاه، به نام «آثار شوش»، به کوشش دومورگان به مدت دو ماه در ١٩٠٢ در «کاخ بزرگ» پاريس برگزار شد. از جمله آثار موجود در آن مجسمهي حمورابي بود که در شوش به دست آمده است. دومين نمايشگاه، به نام

«هفت هزار سال هنر ايران»، در ١٩٦٢ در همان مکان برگزار گرديد؛ و سومين

نمايشگاه، به نام «ماموريت علمي دومورگان»، در ١٩٩٧ در موزهي لوور برپا شد.

٩ … p. 331.moires de J. de Morgan

M١٠ در زمينهي مردمشناسي در ايران، اولين کسي که در کاربرد عکاسي اهتمام ورزيد نيکلا خانيکف، جغرافيدان و مردم شناس روسي مقيم پاريس بود. او از سال ١٨٤٨ به مطالعه در زمينهي مردمشناسي ايران پرداخت. در مقدمه ي کتابي که در اين مورد تاليف کرد عکسبرداري و «مولاژ» را جزو يکي از روشهاي «انسان شناسي جسمي» تلقي نمود، و خود او هم اين مورد را در مطالعهي اقوام نواحي خراسان به کاربرد. در زمينهي «انسان شناسي جسمي»، نقاشي و قالب گيري «مولاژ» چهره هاي قومهاي نواحي مختلف ايران در سال هاي ١٨٦٢ ١٨٦٠ توسط اميل دوهوسه (E. Duhousset)مردم شناس فرانسوي، کمک شاياني به شناخت فرانسويان از بخشي از فرهنگ ايراني نمود. براي اطلاع بيشتر در اين مورد نک: عطا آيتي، «ماموريت نظاميان فرانسوي در دارالفنون»، مجلهي ره آورد (آمريکا)، ١٣٧٧، شمارهي ٤٩، صص٣٠٨ ٢٩٣. در سالهاي ١٨٨٦ ١٨٨١ زوج ديولافوا توانستند هم از تعدادي از اشخاص، و هم از آثار باستاني در ايران عکس برداري کنند. در بازگشت اين دو به پاريس نقاشان از روي عکسهاي آنان «گراور»هايي تهيه کردند (ولي امروز از آن عکسها اثري در دست نيست). بعد از آنان، در سال ١٨٨٥، هانري بندر (H. Binder) از طرف وزير آموزش و پرورش فرانسه ماءمور شناخت آثار باستاني بخشي از ايران شد. او قبل از مورگان از شهرهاي تبريز، اروميه، قصرشيرين، سرپلذهاب، همدان، تهران، قزوين، گيلان و انزلي ديدن کرد و عکسهاي زيبايي از اقشار مختلف مردم و آثار باستاني تهيه نمود. او تعدادي از اين عکسهاي مربوط به کردستان، بين النهرين و ايران را در کتاب خود در سال ١٨٨٧ به چاپ رساند.

١١ محمد قزويني از قول يکي از دوستان خراساني اش درباره ي مير نوروزي چنين مينويسد: «در بهار ١٣٠٢ خورشيدي براي معالجه ي بيماري به بجنورد رفته بودم. از اول تا چهاردهم فروردين در آنجا بودم. در دهم فروردين ديدم جماعت کثيري سوار و پياده مي گذرند، که يکي از آنها با لباسهاي فاخر بر اسب رشيدي نشسته، چيزي بر سرافراشته بود. جماعتي هم سواره در جلو و عقب او روان بود… چند نفر هم چوبهاي بلند در دست داشتند که بر سر هر چوبي سر حيواني از قبيل سر گاو يا گوسفند بود… و اين رمز از آن بود که امير از جنگي فاتحانه برگشته و سرهاي دشمنان را با خود مي آورد… تحقيق کردم، گفتند که در نوروز يک نفر اميرميشود که تا سيزده عيد امير و حکمفرماي شهر است… سيزده عيد دوره امارت او به سر مي آيد، و گويا در يک خاندان اين شغل ارثي بوده است.» (قزويني، محمد، «ميرنوروزي»، مجلهي يادگار، سال١٣٢٤، شمارهي ٣، صص ١٣ ١٦.) اما دکتر حسين فاضل (مقيم پاريس) که خراساني است و زماني را در شهر بجنورد سپري ساخته است در گفت وگويي با نگارنده اين سطور نکاتي را به آنچه محمد قزويني نوشته است اضافه مي کند: «در بجنورد ايل شادلو که در اصل کرد بوده است قدرت زيادي داشت. به همين دليل رضاشاه آن ايل را به اصفهان تبعيد کرد. پس از اين واقعه، رسم بر اين شده بود که در صبح عيد نوروز تعدادي به کنار «باب امان»، که دروازه ي شهر بود مي رفتند. هنگامي که يک مسافر ناآشنا وارد شهر ميشد او را مي گرفتند و خان يا امير نوروزي مي خواندند، و يک اسب و چند پيشخدمت در اختيار او قرار مي دادند و تعداد کثيري در رکاب او حاضر مي شدند… و تا غروب روز سيزده به او اختيارات زيادي مي دادند. در اين هنگام (وقت غروب) مردم شهر امير را به کنار گودال آب گنديدهاي برده و در آن مي انداختند. اين رسم به معناي يک «تسويه حساب» تلقي ميشد، و همچنين مفهوم ضمني آن

اين بود که سرنوشت خان يا امير قدرتمند فرورفتن در يک گودال است.

نقدي بر نمايشگاه سیف الله صمدیان

فصلنامه فراایران، شماره هشتم

30 خرداد تا 9 شهریور 1380

«نگاه ايراني: ايران، يک انقلاب عکاسي» عنوان نمايشگاهي است که از ٢٩ خرداد سال جاري به همت موزه ي «الکترا»ي شهرداري پاريس، بخش فرهنگي وزارت امور خارجه فرانسه (آفا) و با همکاري موزه ي هنرهاي معاصر تهران در موزه ي «الکترا»ي شهرداري پاريس بر پا شد. من نيز به عنوان هماهنگ کننده، در اين نمايشگاه حضور داشتم. انتخاب اوليه ي عکس ها به عهده ي خانم ميشکت کريفا mishket krifa))از شخصيت هاي معروف عکاسي در فرانسه بود که همراه با اعضاي شوراي هنري موزه، پس از ديدن عکس هاي عکاسان ايراني مقيم و خارج از کشور به اين نتيجه رسيده بودند که در دو دهه ي گذشته تحولي شگرف در نگاه عکاسان ايراني ايجاد شده است. به همين دليل تصميم به برگزاري چنين نمايشگاهي گرفتند. به عنوان هماهنگ کننده ي عکاسان ايراني اين نمايشگاه پس از انتخاب شدنم، در مجله ي عکس فراخوان نمايشگاه را چاپ و اعلام کرديم. عکاسان در اين فرصت کوتاه آثارشان را در قالبCD، قطع کوچک و حتا فتوکپي براي ما فرستادند. عکس ها پس از انتخاب اوليه توسط خانم کريفا، جهت انتخاب نهايي شوراي هنري موزه ي پاريس به اين شهر فرستاده شد. معيار انتخاب عکس ها، طبق توافقي که انجام شد، صرفا مبتني بر معيارهاي زبان جهاني عکاسي بود. تلاش من اين بود تا عکس ها از ديدگاه فرهنگي و نه سياسي مورد ارزيابي و انتخاب قرار گيرند. به همين دليل، در نهايت هم عکس هاي انتخاب شده، بيشتر حاوي جنبه هاي حرفه اي هنر عکاسي و نه مسايل احساساتي پيش پاافتاده و جهت گيري هاي کليشه اي سياسي بود. نمايشگاه در سه بخش مستند اجتماعي، فتوژورناليسم و عکاسي تجسمي برگزار شد. به همين دليل در اين نمايشگاه بخشي از تاريخ عکاسي ايران را که غالبا نمي شد در جايي نشان داد، شاهد بوديم. ما اگر حتا ميليون ها دلار خرج مي کرديم، هيچ وقت نمي توانستيم، عکس هاي جنگ و يا انقلاب را از طريق موزه ي پاريس به نمايش بگذاريم. در صورتي که شهردار پاريس که به ندرت براي گشايش نمايشگاه هنري حضور پيدا مي کند، اين نمايشگاه را افتتاح کرد. در عين حال در مراسم افتتاحيه، سفير و رايزن فرهنگي ايران در فرانسه به دعوت شهردار حضور يافتند. در اين روز ساختمان چهار طبقه ي «الکترا» کاملا پر شده بود و مورد استقبال چشمگير هنرمندان و رسانه هاي گروهي قرار گرفت و بنا به گفته ي کارشناسان، هنرمندان و صاحب نظران، اين اتفاق بي نظير بود.

خوشبختانه فتوژورناليسم در ايران از سطح بالايي برخوردار است و بدون اغراق مي توان آن را جزو ده کشور برتر جهان دانست. البته در زمينه ي مستند اجتماعي، عکاسان ما با يک گرفتاري تاريخي يعني خودسانسوري از يک طرف و نيز محدوديت هاي ناشي از عدم گسترش فرهنگ تصويري در ميان مردم و مسئولان دچار هستند.

نخستين دستاورد اين نمايشگاه، به نظر من، اصولا نفس برپايي خود نمايشگاه بود. سالها ما درون مرزهاي خودمان محدود بوديم و در اجتماع عکاسي جهان ظاهر نمي شديم. بنابراين نمايشگاه مذکور نخستين حرکت است و قرار نيست در نخستين حرکت به همه ي اهدافمان برسيم. از سوي ديگر به لحاظ کيفيتي که از عکاسي ايران سراغ دارم، شايد پنجاه درصد از چيزي که مد نظر من بود، در اين نمايشگاه به نمايش گذاشته شد.

آلفرد يعقوب زاده يکي از عکاسان ايراني که در اوايل جنگ عکس مشهور بسيجي را گرفت، که با اسلحه روي گل و لاي در حال سينه خيز است. حدود هشت، نه سال است که روي مسئله ي فلسطين کار مي کند و در جنگ چچن هم زخمي شد و به گونه اي معجزه آسا نجات پيدا کرد، پس از ديدار از اين نمايشگاه به من گفت، اهالي مطبوعات و اهل فرهنگ فرانسه با تماس هايي که با من داشتند، ضمن استقبال از نمايشگاه گفتند، ما فکر مي کرديم عکاسي ايران فقط محدود به عکس هايي است که در جرايد مي بينيم. اما با اين نمايشگاه فهميديم که در عکاسي ايران چقدر تنوع نگاه وجود دارد. از سوي ديگر حرفه اي هاي اين کار فهميدند که عکاسان ايران محدود به چند عکاس شناخته شده در آن سوي مرز نيستند.

نقدي بر نمايشگاه

نگاه ايراني:

ايران، يک انقلاب عکاسي

اسماعیل عباسی

همزمان با برگزاري نمايشگاه «نگاه ايراني: ايران، يک انقلاب عکاسي» در شهر پاريس، کتاب نمايشگاه با ١٢٠ عکس از ٤٢ عکاس منتشر شد. عکاسان عبارت بودند از: فريدون آو، کوروش اديم، آرمان استپانيان آوروشان، محمد اسلامي راد، ايزابل اشراقي، جمشيد بايرامي، جواد پورصمد، صادق تيرافکن، سعيد جان بزرگي، بهمن جلالي، رعنا جوادي، اميرعلي جواديان، نادر داودي، رضا دقتي، منوچهر دقتي، محسن راستاني، محمد رازدشت، احسان رجبي، حسن سربخشيان،شروين شاهرخ، سعيد صادقي، سيف الله صمديان، محمد صياد، ياسمن عامري، عباس عطار، غزل، جاسم غضبان پور، محمد فرنود، شادي قديريان، کاوه کاظمي، محمود کلاري، عباس کيارستمي، کاوه گلستان، رومين محتشم، جواد منتظري، مهران مهاجر، بهروز مهري، ملکه ناييني، شيرين نشاط، ساعد نيک ذات، پيمان هوشمندزاده، آلفرد يعقوب زاده و…

کتاب همچنين حاوي چندين نوشتار است:

١ «يک عکس خوب، بهتر از هزاران سخن» از سيد عطاءالله مهاجراني، مشاور رييس جمهور و رييس مرکز بين المللي گفت و گوي تمدن ها و وزير سابق فرهنگ و ارشاد اسلامي.

٢ «آينه ي روح يک ملت» از داريوش شايگان

٣ «ايران، انقلاب عکاسي»، از ميشکت کريفا

٤ « باد همه را نبرده است»، از امانوئل دايده (Emmanuel Dayde)

٥ «نگاهي کوتاه به عکاسي ايران»، از رعنا جوادي

عکس هاي کتاب مانند نمايشگاه در سه بخش خلاق، مستند و فتوژورناليسم طبقه بندي شده است. در آغاز هر بخش ميشکت کريفا مقدمه اي کوتاه دارد و بعضي از عکاسان نيز در معرفي عکس هاي خود مطالبي کوتاه و گاه بلند نگاشته اند. کتاب با زندگي نامه ي عکاسان به پايان آمده است.

شکل گيري نمايشگاه به بهانه ي گفت و گوي تمدن ها بوده است. در سفر نخست ميشکت کريفا به ايران، از طرف موزه ي هنرهاي معاصر تهران، براي گردآوري عکس ها رايزني هايي صورت گرفته است. در نهايت «هماهنگي ومسئوليت گردآوري عکس ها در داخل ايران به عهده ي نشريه ي تصوير گذاشته مي شود»؛ مسئوليتي که سيف الله صمديان، پس از شنيدن اعتراضات برخي از عکاسان، آن را «امکان ديده شدن عکس هاي بيشتر از طرف من» تعريف مي کند.«گفت و گوي سيف الله صمديان با مسعود امير لويي»، مجله ي عکس، آذر ١٣٧٩، شماره ي ١٦٤، ص ٣

نمايشگاه پس از گشايش در پاريس با واکنش هاي مختلفي از طرف عکاسان ايراني رو به روشد. اين واکنش ها را مي توان به چند دسته تقسيم کرد:

الف) گروهي که به دليل ناقص بودن فراخوان از آن مطلع نشدند.

ب) گروهي که خبردار شدند اما به دلايلي از ارايه ي عکس خوداري کردند يا به دليل تنگي وقت از ارايه ي عکس باز ماندند.

ج) گروهي که خبردار شدند، عکس دادند اما عکس هايشان در گزينش رد شد.

د) گروهي که عکس دادند و عکس هايشان انتخاب شد اما از نتيجه ي کار ناراضي بودند.

ه) گروهي که عکس دادند و برگزيده شدند و از نتيجه ي کار خرسند بودند.

حال به جزييات کار و نظر اين عکاسان در هر يک از گروه بندي ها توجه کنيم:

الف) فراخوان نمايشگاه طي اطلاعيه اي که در نشريه ي عکس، شماره ي ١٦٤، صفحه ي ٣ به چاپ رسيد و ارسال نامه به تعدادي از عکاسان و نيز تلفن به آگاهي آنها رسيد. در اطلاعيه آمده بود که «نکته ي مهم و ضروري اين است که فقط آثاري پذيرفته خواهند شد که در محدوده ي کشور ايران عکاسي شده باشند.» آقاي صمديان از عکاسان با تاکيد خواسته بود که «برخلاف سنت ديرين لطفا براي اولين بار! ارسال عکس ها را به دقيقه ي ٩٠ موکول نفرماييد.»

اگرچه بسياري از عکاسان ايران جزوخوانندگان نشريه ي عکس هستند اما الزاما همه ي عکاسان خواننده ي اين نشريه نيستند، بنابراين طبيعي است که بسياري از عکاسان از برگزاري چنين نمايشگاهي خبردار نشوند. ظاهرا ارسال نامه و تماس تلفني نيز در حد مطلوب نبود. اين نوع اطلاع رساني به اعتقاد من نقص به شمار مي آيد، به ويژه که برگزار کننده زماني طولاني را به هدر داده بوده و اينک براي جبران اوقات هدر رفته از عکاسان مي خواست کار را به دقيقه ي ٩٠ موکول نکنند، در حالي که خود چنين کرده بودند. فراخوان نمايشگاه مي بايست علاوه بر نشريه ي عکس، نامه و تلفن هاي محدود به شکلي گسترده به دست عکاسان مي رسيد، که چنين نشد.

ب) گروهي که چه از طريق نشريه ي عکس، چه نامه و چه تلفن از برگزاري نمايشگاه با خبر شدند اما يا به دليل تنگي وقت فرصت کافي براي گزينش عکس هايشان نيافتند. اينجا هم برگزارکننده را بايد مورد پرسش قرار داد. افرادي از اين گروه که با وجود اطلاع، عکس ارايه نکردند در پاسخ به علت کارشان اظهار داشتند که نسبت به برگزارکننده شناخت کافي نداشتند و برخي نيز دليل آوردند که معمولا براي ورود اهل سياست و احيانا امضاي قراردادهاي اقتصادي کلان، مناسب ترين دروازه، برقراري روابط فرهنگي هنري است و در واقع اين گروه در چنين رويدادي عکاسان را خط شکن، پيش مرگ و پيش قراولاني به حساب آوردند که قرار بود (هست؟) راه را براي سياستمداران و اقتصاددانان و سرمايه گذاران خارجي هموار کنند و آنها مايل نبودند کارشان وجه المصالحه ي چنين مسائلي قرار گيرد.

ج) گروهي از عکاسان که آثارشان به نمايشگاه راه نيافت. اين امر تجربه شده و آزموده است که عده اي از اين که پذيرفته نشده اند، دست به اعتراض بزنند و نمايشگاه را پر از ايراد و اشکال ببينند. سليقه ي گزينش کننده را پايين و وجود روابط بين گزينش کننده و بعضي از عکاسان را دليل انتخاب آثار آنان بدانند. اين امر نيز تجربه و آزموده شده است که برگزار کننده يا «مسئول هماهنگي و گردآوري عکس ها در داخل ايران» نيز براي توجيه تمامي (تاکيد مي کنم تمامي) ايرادهاي کارش اين بخش از اعتراضات را عمده کند و به آن چنگ بيندازد که نمايشگاه، بي عيب و نقص بوده و معترضان فقط از آن رو که آثارشان پذيرفته نشده دست به اعتراض زده اند.

مطلق نگري در اين امر از سوي هر دو دسته مردود است. قطعا عکاساني که با ديدي همه سويه به ماجرا نمي نگرند چنين ايرادهايي را پيش ميکشند اما چنگ انداختن برگزار کننده نيز بدين امر يکسو نگري است. بسياري از عکاسان بدون توجه به اين که آثارشان به نمايشگاه راه نيافته است، اعتراض کرده اند و در اين اعتراضات محق هستند، و وجود اعتراض از طرف عکاسان گروه د، چنانچه در سطرهاي آتي بررسي خواهد شد، اين امر را به اثبات مي رساند.

د) گروهي از عکاسان که آثارشان به نمايشگاه راه يافته است اما جزو معترضان هستند. اين عده معتقدند از ميان انبوه عکس هايي که براي گزينش به دست برگزار کننده سپرده اند، عکس هايي گزينش شده است که بيان کننده ي تمامي توان آنها نيست. همچنين معتقدند برگزار کننده عکس هايي را انتخاب کرده است که چهره اي غيرواقعي از ايران به دست مي دهد. اينان نگاه برگزارکننده را نگاهي سياسي و منتقدانه نسبت به جامعه ي ايران مي دانند. من شخصا بنا به دلايلي که ارايه خواهم داد اين نظر را تاييد مي کنم. در ميان عکاسان اين گروه دو تن از عکاسان مقيم خارج از کشور، منوچهر دقتي و رضا دقتي نيز با وجود اين که عکس هايشان به نمايشگاه راه يافته است دست به اعتراض زدند. آنان به دليل مخالفت (شايد هم اقدامي تبليغاتي)، «به بهانه ي اين که نهادهاي دولتي ايران ازاين نمايشگاه حمايت کرده و بخشي از هزينه هاي برگزاري آن را پرداخته است»، در اطلاعيه اي در نشريه ي لوموند چاپ فرانسه خواستار پس گرفتن عکس هايشان از نمايشگاه پاريس شدند. خانم ميشکت کريفا نيز در همين نشريه گفتار آنان را کذب محض خواند.

ه) گروهي که عکس هايشان به نمايشگاه راه يافت و از نتيجه ي کلي کار نيز راضي هستند. اين امر بسيار طبيعي است که عکاسي که آثارش به نمايشگاه راه يافته است سليقه ي برگزارکننده را با سليقه ي خود يکي بداند و آن را تاييد کند، اما پسنديده تر آن است که تأييد نمايشگاه از طرف اين عکاسان از روي انصاف و بي طرفي صرف باشد و نه به دليل نفع شخصي. قطعا در ميان اين گروه هر دو نوع برخورد را مي توان جست و جو و ريشه يابي کرد.

برگزاري نمايشگاهي از آثار عکاسان ايران در خارج از کشور امري مغتنم و پسنديده است چرا که عکاس ايراني در طول اين بيست و سه سال پس از انقلاب گام هاي بلندي برداشته است و با وجود تنگناهاي بي حد وحصري که براي او وجود داشته، توانسته است سرفراز به پيشبرد عکاسي ايران کمک کند، بايد در صحنه هاي بين المللي شناخته شود و آثاربا ارزش او در معرض ديد جهانيان قرار گيرد. اما نه به هر دليلي و به هر قيمتي. عکاس ايراني با محدوديت رو به رو ست. از نظر اقتصادي بيشتر عکاسان ما در مضيقه هستند. عکاس ايراني هنگام عکاسي در کشور خود با عواملي رو به روست که به ديده ي شک به او مي نگرند. موزه ي هنرهاي معاصر تهران که اينک دست و دلبازانه در برگزاري نمايشگاه پاريس همکاري مي کند، نمايشگاه دوسالانه ي عکس ايران را به تعطيلي کشانده است. همين موزه از خريد عکس از عکاسان ايراني به عنوان اثر هنري خودداري مي کند. عکاس ايراني براي فروختن عکس به مطبوعات کشورش با مانع رو به روست. مطبوعات ايران حتا تصوير سخنراني رييس جمهور ايران را در ورزشگاه شهيد شيرودي، نه از عکاس ايراني که از اينترنت دريافت مي کنند، مبادا که هزينه اي ناچيز به عکاس پرداخت کنند، اما …

اما عکاس ايراني با وجود مشکلات فراوان در داخل کشور حاضر نيست در مقابل بي اعتبار کردن کشورش، که خود جزيي از اين ساختار است، به اعتباري جهاني دست يابد. اين شعار نيست. عکاس ايراني، همچون هر هنرمندي اعتقاد به اصلاح کژي ها دارد. او دشمن نيست.

باز ميگردم به نمايشگاه و عکس هاي آن در کتاب. به طوري که در ابتداي کتاب نمايشگاه «نگاه ايراني: ايران، يک انقلاب عکاسي» آمده است، نمايشگاه با حمايت و پشتيباني لابراتورهاي دوپن (Dupon) و همکاري موزه ي هنرهاي معاصر تهران، شهرداري پاريس، سفير فرانسه در ايران، سفير ايران در فرانسه، وزارت امور خارجه ي فرانسه برگزار شد. به گفته ي سيف الله صمديان، گزينش عکس ها با ميشکت کريفا بوده است و در حدود ٤٠٠٠ عکس براي گزينش به دفتر نشريه ي تصوير تحويل شده است.

کتاب با مقاله اي از سيد عطاءالله مهاجراني با عنوان «يک عکس خوب بهتر از هزار سخن» آغاز مي شود. مقاله ي آقاي دکتر مهاجراني نگاه و بياني کلي دارد و روشن است که آثار از جانب وي بررسي نشده است.

مقاله ي دوم با عنوان «عکس آينه ي روح يک ملت» به قلم داريوش شايگان است. مقاله ي او به نوعي کالبد شکافي جامعه ي ايران است. کنش مردان سياست و واکنش جامعه. شايگان در ارزيابي عکس هاي شادي قديريان که تمامي نقش شخصيت هاي آنها را زنان (دوستان نزديک شادي قديريان) ايفا مي کنند به خطا رفته و گرايش فمينيستي عکاس را در آنها جست و جو مي کند حال آن که نگاه شادي قديريان هرچند در مواردي فمينيستي است نگاهي کلي به تقابل و در عين حال همزيستي دو عنصر نو و کهن دارد.

مقاله سوم به قلم ميشکت کريفا، با عنوان «ايران، انقلاب عکاسي» است. او با نگرشي سياسي به بررسي عکاسي ايران مي پردازد. مقاله اش اطلاعات ارزشمندي براي خواننده ي ايراني ندارد، هر چند که ممکن است غربي ها به دليل نداشتن اطلاعات کافي از وضعيت عکاسي ايران آن را تا حدي سودمند يابند. مقاله ي کريفا نه بر اساس تحقيقات علمي که بيشتر بر شنيده هايش استوار است.

امانوئل دايده، مقاله اي با عنوان «باد همه را نبرده است» نوشته است که نسبت به مقاله ي کريفا محققانه تر است. او با شعر، ادبيات و تاريخ ايران آشناست. دايده نيز همچون کريفا نگاهي سياسي به ايران دارد. اما در بررسي عکاسي ايران موفق تر است. او که مقاله اش را با شعري از عمرخيام آغاز کرده است با شعري از مولانا پي مي گيرد. در مقاله اش به وجود ديوار و مانعي اشاره مي کند که موجب جدايي عکاسي و سينما شده بود و اينک فروريخته است و به يمن آن کيارستمي فيلم ساز اينک مي تواند عکاسي کند. همه ي ما مي دانيم که چنين حايلي هرگز وجود نداشته است و حتا بسياري از فيلم برداران و فيلم سازان ما از عکاسي به سينما نقب زده اند. نمونه ها زياد است: امير نادري، محمود کلاري، سيف الله صمديان و …

رعنا جوادي در مقاله اي با عنوان «نگاهي کوتاه به تاريخ عکاسي ايران»، عکاسي ايران را از دوره ي قاجار تا به امروز مرور مي کند. فراواني رخدادهاي عکاسي و احتمالا عجله در نگارش موجب شده است برخي از فعاليت هاي مهم عکاسي مانند جشنواره هاي متعدد و منطقه اي و کلاس هاي آموزشي انجمن سينماي جوانان ايران از قلم بيفتند.

در پي مقاله هاي ياد شده، عکس هاي نمايشگاه آمده است. عکس ها به همان شکلي که در نمايشگاه تقسيم بندي شده اند، در کتاب نيز در زير بخش خلاق، مستند و فتوژورناليسم گردآمده اند.

برخلاف نظر برخي از عکاسان که آرايش و ترتيب عکس هاي کتاب را آشفته خوانده اند، به اعتقاد من کاملا فکر شده و آگاهانه است. در فصل نخست عکس هاي ملکه ناييني، آرمان استپانيان، شادي قديريان و ياسمن عامري را مي بينيم که در تمامي آنها عنصري از روزگار کهن (چه واقعي و چه بازسازي شده) با عنصري از روزگار نو در کنار هم قرار داده شده اند. هم در عکس هاي استپانيان و هم در عکس هاي ناييني حسي نوستالژيک عامل به وجود آمدن عکس ها بوده است اما قديريان با تاکيد بر تضاد عناصر کهنه و نو از سويي به واقعي بودن اين همزيستي اشاره دارد و از سويي آن را مضحک مي داند و آن را نفي مي کند.

حضور عباس کيارستمي، کارگردان نامدار کشورمان با عکس هاي درخت هاي من يکي از موارد اعتراض گروهي از عکاسان بود. برخي با اين باور که او سينماگر است، مدعي بودند او نبايد در اين نمايشگاه عکس شرکت مي کرد، اما اين استدلال پايه هاي محکمي ندارد. هر هنرمندي حق دارد در زمينه هاي مختلف فعاليت کند، اما مي توان در مورد کيفيت کاري هر هنرمندي اقدام به ارزيابي و اظهار نظر کرد. کارهاي آقاي کيارستمي را اگر بدون در نظر گرفتن نام پرآوازه ي او به عنوان فيلم ساز ارزيابي کنيم، آن وقت مي توان با توجه به نقاط قدرت و ضعف عکس ها نسبت به حضور وي در نمايشگاه با قطعيت نظر دارد. با چنين نگرشي کارهاي کيارستمي را اگر در کنار کارهاي مشابه قرار دهيم طبعا مي توانيم به نام عکاساني برسيم که حق بيشتري داشتند تا عکس هايشان را بر ديوار نمايشگاه بياويزند. از سوي ديگر عکس هاي او تنها عکس هاي کتاب است که هويت منطقه اي (ايراني) ندارند. اين درختان ممکن است به هر منطقه اي از کره ي خاکي تعلق داشته باشند.

آقاي سيف الله صمديان در گفت و گو با عکاسان اظهار داشته است که نقشي در گزينش عکس ها نداشته است و تمامي کارها را خانم ميشکت کريفا انتخاب کرده است. او به ايران آمده است و آنچه را که دلش خواسته با خود به فرانسه برده است تا به جهانيان بگويد عکاس ايراني نگاهش چيست و توانش در چه حد است. اين گزينش مي توانست با همکاري گروهي از نخبگان عکاسي کشورمان انجام گيرد و نتايج بهتري را به دست دهد، چرا که عکاسان ما شناخت بيشتري نسبت به عکاسي کشورمان دارند تا خانم کريفا.

هر کس ميتواند روايت خود را از هر پديده اي به ديگران عرضه کند اما حق ندارد ناعادلانه اقدام به گزينشي کند که چهره اي ناقص و غير واقعي از آن پديده ترسيم کند. خانم ميشکت کريفا با انتخاب آثاري که عمدتا نگاهي منفي به ايران دارند، يا با انتخاب عکس هايي از مجموعه ي کارهاي عکاسان کشور ما که به هيچ وجه بيان کننده ي تمامي توان عکاسي آن افراد نيست، نگاه شخصي خود را به نمايشگاه تحميل کرده است. ميشکت کريفا چندين بار مدعي شده است که با عکس خوب کاري ندارد، نگاه عکاس برايش مهم تر است: نگاهي که از صافي نگاه خود وي عبور کرده است. کفه ي ترازوي کريفا پيوسته و ناعادلانه کژ مي شود. او همه چيز را سياسي مي بيند اگر چه تعدادي از عکاسان ايراني نگاهشان همين طور است. اما افراط در اين امر و ناديده گرفتن آثاري که رنگ و بوي سياسي ندارند، کل نمايشگاه را سياسي و سياست زده کرده است. نگاه يک سونگر او و نه نگاه عکاسان ايراني، در عکاسي ايران به دنبال مخالفت، عقب ماندگي، ويراني مي گردد. در عکس هاي برگزيده ي او از چهره ي جديد ايران خبري نيست اما تا دلتان بخواهد واپسگرايي، نوميدي، فضاهاي کثيف، ويراني، معلوليت، مرگ، فرار از جنگ، بسيجي گريان و نوميد، ترسي که بر سنگر حاکم است و … هست. مراجعه کنيد به عکس هاي محمود کلاري، رومين محتشم، ساعد نيک ذات، سيف الله صمديان، آلفرد يعقوب زاده، جاسم غضبان پور، بهمن جلالي، سعيد صادقي، محمد فرنود و …

من به هيچ وجه قصد آن ندارم که بگويم در کشور ما چنين پديده هايي وجود ندارد اما اين انتخاب يک سويه، از ايران چهره اي مخدوش به جهانيان عرضه کرده است. در واقع باز هم تاکيد مي کنم نگاه کريفا نگاهي عادلانه و منصف نبوده است. حضور عکس هاي ياسمن عامري به چند دليل توجيهي منطقي ندارد. عکس هاي او با عنوان خود تبعيدي ها از ايرانياني گرفته شده است که به کانادا کوچيده اند (پناهنده شده اند؟). سيف الله صمديان در فراخوان خود در نشريه ي عکس گفته بود «فقط آثاري پذيرفته خواهند شد که در محدوده ي کشور ايران عکاسي شده باشند.» حال آن که اين عکس ها در کانادا تهيه شده اند و روشن است که انتخاب کريفا صرفا با نگرشي سياسي صورت گرفته است. علاوه بر اين عکس هايي به نمايشگاه راه يافته است که به نظر مي رسد در هنگام نمايش آنها در ايران، در موزه ي هنرهاي معاصر تهران با مشکل رو به رو شود.

گفتني درباره ي اين نمايشگاه فراوان است، و يک سونگري خواهد بود اگر يکسره آن را رد کنيم. شايد شايسته تر بود گروهي از نخبگان عکاسي کشورمان دست به گزينش بزنند و کشور خود و آثار هنرمندانه ي خود را آن چنان که باور دارند به جهانيان نشان دهند. البته قصد من آن نيست که بايد چهره اي غير واقعي و تبليغاتي و توخالي از ايران ارايه کرد. نمايشگاهي آن چنان، به سرنوشت نمايشگاه فعلي دچار خواهد شد. مقابله با افراط، پيمودن راه تفريط نيست.

کاوه گلستان

نمايشگاه، با تمام نکات مثبت و منفي آن، با تمام ارزش ها و ضد ارزش هاي نهفته در آن، بيش از هر چيز منعکس کننده ي دقيق زمانه اي است که در آن زندگي مي کنيم: زمانه اي پر تلاطم و پر از تضاد، سرشار از زشتي و زيبايي، گيج از حضور همگام تعادل و نقصان، آکنده از خشم وشادي. عکس ها و عکاسان همه نتيجه ي کمي بيش از بيست سال فضا، روحيه و حوادثي هستند که براي مملکت جاري و حاکم بوده است. با تمام افتخارات و کاستي هاي آن.

همه عکاس هستيم و آينه. نگاه هايمان هم به همه سو بوده است. درون و بيرون. اعتبار و برتري يک نگاه بر نگاهي ديگر را هم کاربرد و عملکرد آن نگاه تعيين مي کند، و نه سليقه هاي شخصي.

بايد براي نگاه، حرف و عمل ديگران ارزش و احترام قايل شويم، حتا اگر برخلاف نظر، روش، روحيه و خواست ما باشد. زمانه ي ما، امروز، به بردباري نياز دارد. بايد توانست با حرکت زمان حرکت کرد.

تفاوت انسان زنده و مرده در اين است.

بيژن بني احمد و عکاسي ذهني

پیروز سیار
فصلنامه فراایران ، شماره سوم و چهارم ، بهار و تابستان 79

بيژن بني احمد در ١٣١٥ در تهران به دنيا آمد. از خردسالي نزد پدر که استاد نقاشي و طراح قالي بود، به فراگرفتن نقاشي پرداخت. پدر او در آموزش نقاشي داراي روشي بود که بر آن «نقاشي فکري» نام نهاده و کتابي نيز با همين عنوان چاپ کرده بود. اين روش بعدها در کار عکاسي بني احمد نمود يافت، خصوصا که استاد آلماني عکاسي او نيز کسي بود که مکتب «عکاسي ذهن» را پديد آورد و معتقد بود که عکس بايد بازتاب تصورات و تخيلات ذهني و مکنونات دروني عکاس باشد.
بني احمد پس از اتمام دوره دبيرستان به آلمان رفت و شش سال در رشته روانشناسي به تحصيل پرداخت. در همين دوران به تصوير متحرک علاقه مند شد و به فيلمبرداري با يک دوربين بولکس ١٦ ميليمتري پرداخت. به سبب آشنائي با آثار عکاسان بزرگ اروپا، بخصوص آلمان، و مشاهده کارهاي عکاسان مشهور خبري، از توانائيهاي بياني عکاسي شناخت عميق تري پيدا کرد. بازديد از نمايشگاه آثار اتو اشتينرت (Otto Steinert)، استاد بزرگ عکاسي آلمان، تأثيري قطعي بر وي گذاشت و او را برانگيخت که در مدرسه عکاسي فولک وانگ (Folkwang Schule) شهر اسن، که اتو اشتينرت استاد آن بود، به فراگرفتن اين هنر بپردازد. در ١٩٦٥، پس از موفقيت در آزمون ورودي مدرسه فولک وانگ، تحصيلات خود را در رشته عکاسي آغاز کرد.

مدرسه فولک وانگ يکي از مراکز مهم آموزش عکاسي اروپا بود که عکاسان بسياري از مليتهاي مختلف را در خود تربيت کرد. در اين مدرسه عکاسي به ١٤ رشته تقسيم شده بود و هر هنرآموز بايد تمامي اين رشته ها را در طول دوران تحصيل خود ميآموخت. اتو اشتينرت که استاد مشهور اين مدرسه بود، در اصل دکتر طب بود. اما تبحر او در کار عکاسي و اطلاعات وسيعي که درباره سبکها و آثار عکاسان بزرگ جهان داشت، از او استادي توانا ساخته بود. اتو اشتينرت سبکي را پايه گذاري کرد که به نام Subjektive Fotografie يا «عکاسي ذهني» معروف است. او معتقد بود که عوامل سازنده کيفيت عيني عکس بايد شناخته شوند. اين عوامل عبارتند از کادربندي عکس که برشي در تصوير دنياي بيروني ايجاد ميکند و عناصري را از آن مجزا ميسازد، ژرفانمايي (پرسپکتيو) عکس که با ژرفانمايي ديد آدمي تفاوت دارد، کيفيت خنثي رنگهاي عکس که برخلاف چشم انسان، گستره محدودي از درجات خاکستري را در بر مي گيرد، و سرانجام خصوصيت آني عکس که واقعيت در حال حرکت را در لحه اي کوتاه که کسري از ثانيه است، منجمد ميسازد. او مي گفت: «عکاسي براي نخستين بار دريافتي از ساختار اجسام به ما داده که چشم به سبب محدوديتهاي پديده تطابق، ازدرک آن ناتوان بوده است.» از نظر اتو اشتينرت، عکاسي به منزله فرايندي بود که تمامي مراحل آن بايد با انديشه و تأمل عکاس اجرا مي شد و چيزي از آن به دست اتفاق و تصادف سپرده نميشد، و در نهايت عکس بايد تجسم تصورات ذهني و تخيلات دروني عکاس مي بود.

بني احمد با چنين روشي به فراگيري عکاسي پرداخت. خود او درباره تجربه تحصيل نزد اتو اشتينرت مي گويد: «من خيلي دير و در سي سالگي شروع به تحصيل عکاسي کردم. در مدرسه عکاسي استاد ما خميره شاگردان را دگرگون مي کرد. آب روي آن مي ريخت و نرم مي کرد و دوباره شروع به شکل دادن آن مي کرد. با هر شاگردي اين کار را مي کرد. ديد و عقيده و نظر و استعداد را بتدريج پرورش مي داد، اما به طور غيرمستقيم. هيچ گاه نمي گفت اين کار را بکن يا اين کار را نکن. مي گفت برو امتحان کن. هنوز هم که مي خواهم عکس بگيرم، تنديها و تخيلات و عصبانيتهاي او در ذهن من مي آيد. هميشه مي گفت بسازيد. از تقليد و کارکردن بي فکرمتنفر بود. مي گفت فکر کنيد. من بايد ببينم و بفهمم که راجع به کار فکر شده است.»

بني احمد از نخستين سال تحصيل عکاسي، شروع به همکاري با مطبوعات آلمان کرد، چرا که روش مدرسه فولک وانگ اين گونه بود که از ابتدا شاگردان را با مطبوعات مرتبط ميکرد و آثارشان را در نشريات مختلف به چاپ مي رساند. علاوه بر اين، آثار برگزيده او در نمايشگاهي که هر سال تحت عنوان «اتو اشتينرت و شاگردان» برگزار مي شد، به معرض تماشا گذاشته شد. مطبوعات براي بازديد از اين نمايشگاه سالانه دعوت مي شدند و عکسهاي داراي کيفيت خوب را مي خريدند. از اين رو شاگردان از ابتدا درمييافتند که عکس موفق چگونه خلق ميشود و از چه طريقي به چاپ مي رسد. همکاري بني احمد با مطبوعات آلمان در زمينه تهيه عکس از رويدادهاي مختلف خبري، اعم از سياسي و هنري و ورزشي، بود. در همين دوره، مجموعه عکسي که از مسابقه هندبال بين تيمهاي آلمان و يوگسلاوي تهيه کرد، به عنوان بهترين مجموعه عکس ورزشي شناخته شد.

بني احمد در کنار همکاري با مطبوعات آلمان، مدت سه سال عکاس اپراي شهر اسن نيز بود و از برنامه هاي اجرا شده در اين اپرا منظما عکس گرفت. طي اين دوره با روشهاي عکسبرداري از اجراهاي هنري آشنا شد، چرا که در اين نوع عکاسي تنها بايد از نور محيط، که اغلب ضعيف است، استفاده کرد و ضرورت دارد که عکاس با حرکات بازيگران يا رقاصان بخوبي آشنائي داشته باشد تا بتواند بهترين حالتشان را به ثبت رساند. به عنوان مثال، يک رقاص باله در پرشهاي خود، در طول چند دهم ثانيه در هوا ساکن مي ماند و حالت خود را حفظ مي کند. عکاس اجراهاي هنري بايد اين زمان کوتاه را بشناسد و براي ثبت آن، سرعت عمل لازم را داشته باشد. بني احمد کار عکاسي از اجراهاي هنري را بعدها در ايران نيز ادامه داد و طي يک دهه از برنامه هاي تالارهاي تهران عکس گرفت و شاگردان خود را نيز با روشهاي اين رشته از عکاسي آشنا کرد.

بني احمد پس از تحصيلات خود در مدرسه فولک وانگ، مدت يک سال و نيم به کار عکاسي حرفه اي در آلمان پرداخت و با يک آژانس عکاسي خبري و تبليغاتي مشغول همکاري شد.

در همين زمان، نمايشگاهي از گزيده آثار او در گالري لندز کنشت) (Lands Knechtشهر بور (Buer) برگزار گشت. يکي از زمينههاي کاري بني احمد در اين دوره که قابليتهاي وي به خوبي در آن نمود يافت، عکاسي معماري بود. عکسهاي معماري او داراي ساخت و سازي موزون و ترکيب بندي سنجيده اي هستند، و در آنها عناصر اصلي تشکيل دهنده فضاي معمارانه با مهارت در کنار هم قرار گرفته اند و ارتباط آنها به صورتي گويا نشان داده شده است. يکي از اين عکسها مربوط به کليساي ماريا رگينا (Maria Regina)است که به سبک غير سنتي و مدرن در شهر اشتوتگارت ساخته شده و سقف آن به شکل مخروط ناقصي است که يک نورگير مستدير در سطح فوقاني آن قرار دارد. اين نورگير که بر فراز محيط کليسا قرار دارد و بر آن نور مي تاباند، مظهري از خورشيد يا به تعبيري ديني تر، نماد نور الهي است. بني احمد با استفاده از امکانات اپتيکي عکاسي، عناصر اصلي اين معماري را که عبارتند از سقف، نورگير آن، و فضاي داخلي کليسا، در کنار هم قرار داده و ارتباط آنها را بخوبي نمايانده است. شکل هندسي نورگير کليسا، به دليل استفاده از عدسي داراي زاويه باز، تغيير يافته و به صورت بيضوي درآمده است و اين خود بر جذابيت عکس و پويائي شکلهاي هندسي آن افزوده است. عکسهاي اين کليسا و شماري از ديگر عکسهاي معماري بني احمد در اين دوره، در مطبوعات آلمان به چاپ رسيد.

بني احمد در ١٣٤٩ به ايران بازگشت و در ابتدا به عنوان عکاس روزنامه رينيشر مرکور (Reinischer Merkur)به تهيه عکس از رويدادهاي خبري پرداخت. در کنار اين کار، به مناطقي از شمال و جنوب ايران سفر کرد و از محيط طبيعي و فضاي زندگي روستائيان عکس گرفت. در اين عکسهاي بني احمد حال و هوائي ساکن و خلوت چيرگي دارد و انسانها داراي حضوري کمرنگ هستند و تحت الشعاع محيط زندگي خود قرار گرفته اند.

يکي از عکسهاي گوياي اين دوره او که در روستاي زيارت در نزديکي گرگان برداشته شده است، دختري روستائي را نشان مي دهد که با وسائل ابتدائي خود، مشغول پارچه بافي است. اين عکس به دليل کثرت عناصر محيط که در فضائي تنگ، در هم فشرده شده اند و سايه هاي آنها اين فشردگي را دوچندان کرده است، نگاه را مي فريبد و در نظر اول چنين توهمي به وجود مي آورد که از پيوند چند تصوير پديد آمده است. در اين عکس، عناصر متعدد ترکيب بندي و پهنه هاي تيره و روشن، با چيره دستي آرايش يافته اند و بازي خطوط به طرز خاصي چشمگير است. خطوط خميده و مايل و راست، که به صورتي آشفته و نامنظم در گوشه و کنار عکس پراکنده شده اند، به همراه سايه هاي خود، چشم را به اين سو و آن سوي تصوير مي کشند و احساس تنش و درهم ريختگي را پديد مي آورند. در عين حال، حالت دختر پارچه باف که در پسزمينه عکس، با آرامش و بدون توجه به دوربين مشغول کار خود است، با بازي آشفته خطوط داراي تضادي آشکار است گوئي اين خطوط پرتشنج، فراغت و آرامش زندگي اين دختر را تحت الشعاع قرار داده اند و چون پيله اي حيات او را در خود احاطه کرده اند.

در١٣٥٠، مجموعه اي از عکسهاي آلمان و ايران بني احمد، در «خانه آفتاب» به معرض تماشا گذاشته شد. از آن پس بني احمد به دليل افزايش فعاليت خود در کار عکاسي خبري، موفق نشد سفرهايش را به گوشه و کنار ايران ادامه دهد. درواقع، تهيه عکسهاي خبري بيشتر وقت وي را به خود اختصاص مي داد و او براي اين کار طي زماني در حدود يک دهه، به پنج قاره جهان سفر کرد. يکي ا زفعاليتهاي مؤ ثر او در اين دوره، برگزاري کلاسهاي آموزش عکاسي خبري براي دانشجويان دانشکده علوم ارتباطات و عکاسان خبرگزاري پارس و روزنامه کيهان بود. در اين کلاسها شاگردان با شيوه هاي جديد و وسائل و مواد تازه مورد استفاده در اين رشته از عکاسي آشنا ميشدند. البته در کار عکاسي خبري، کيفيت وسائل و لوازم در درجه دوم اهميت قراردارد و مهم اين است که عکاس قادر باشد به سبب کارآزمودگي و ورزيدگي خود، وقوع رويدادي را ازقبل حس کند. بني احمد در اين باره مي گويد:«بهترين عکسهاي خبري آنهايي بوده اند که عکاس توانسته موضوع آنها را پيش بيني کند و حس کند که الآن چه اتفاقي ميتواند روي دهد، الآن چه مرحله اي است و قدم بعدي چه خواهد بود و آماده باشد که آن را ثبت کند. اين اصل است. عکاس خبري بايد حس پيش بيني داشته باشد و تجربه به دست آورد. وقتي عکاس خبري ٥ يا ١٠ سال کار کند، بهتر ميتواند لحه ها را تصور و پيش بيني کند.» نکته مهم ديگر در کار عکاسي خبري که بني احمد بدان معتقد است، رعايت امانت و بيطرفي در انعکاس رويدادها است چرا که عکاس خبري با استفاده از امکانات اپتيکي و مکانيکي دوربين و برشي که در تصوير رويداد مي دهد، مي تواند اهميت واقعه اي را به طرزي مبالغه آميز، کمتر يا بيشتر از آنچه در واقع هست بنمايد. البته در مطبوعات داراي گرايشهاي سياسي، گاه از عکاسي به عنوان حربه اي براي تحريف واقعيت و پيشبرد نيات خاص استفاده مي شود، اما عکاسي خبري اصيل آن است که در انعکاس رويدادها، هر چه بيشتر به واقعيت نزديک باشد و چهره آن را با همه زشتي و زيبائي، بدون دخل و تصرف ارائه بنماياند.

در١٣٥٢، نمايشگاه ديگري از عکسهاي بني احمد با عنوان «مردم ايران» همزمان در انستيتو گوته تهران و برلين برگزار شد. عکسهاي اين نمايشگاه نشان دهنده چهره هايي از قشرهاي مختلف اجتماعي ايران بود.

اين مقاله را با شرح کار بني احمد در زمينه عکاسي تکچهره به پايان مي بريم. بني احمد در تمام دوران کاري خود، به عکاسي تکچهره دلبستگي داشته و همواره بدان پرداخته است. شايد علت اصلي اين دلبستگي، تحصيل او در رشته روانشناسي بوده که سبب گرديده به انسانها و ضمير آنها علاقه مند شود و بکوشد تا با استفاده از توانائيهاي عکاسي، به تصوير کردن آنها بپردازد. علاوه بر اين، استاد او اتو اشتينرت که خود در عکاسي تکچهره بسيار متبحر بود، در کار آموزش عکاسي بيشترين تأکيد را بر روي اين رشته داشت. او معتقد بود که عکس تکچهره بايد به گوياترين وجه نشان دهنده خصوصيات دروني مدل باشد و از آنجا که هر انساني داراي خصوصياتي ديگر است، ضرورت دارد که روش کار عکاس براي هر کس متناسب با شخصيت او تغيير کند. تکچهره يک هنرمند به شيوه اي و تکچهره يک سياستمدار به شيوه ديگري بايد اجرا شود.

بني احمد عکاسي تکچهره از هنرمندان را از آلمان آغاز کرد. براي اين کار همواره ترجيح مي داد از هنرمند در فضاي کارگاه او عکس بگيرد و با استفاده از عناصر محيط، به تصوير او برجستگي بخشد. يکي از عکسهاي موفق اين دوره مربوط به کاپن (Kappen) مجسمه ساز آلماني است که در کنار آثار خود عکاسي شده است و تنديس مورد علاقه اش را که «معشوقه خيالي» نام دارد و کاپن حاضر به فروش آن نبود روي زانوي خود نشانده است. اين عکس نشان دهنده رابطه عاطفي است که هنرمند با اثر خود برقرار مي کند. بني احمد بعدها در ايران نيز مجموعه اي از تکچهره هاي نقاشان و مجسمه سازان و خطاطان را فراهم آورد و آنها را در ١٣٦٢ در انستيتو گوته تهران به معرض تماشا گذاشت.

بني احمد مجموعه تکچهره ديگري با عنوان «زنان انديشمند ايران» تهيه کرد. نيت او در گرد آوردن اين مجموعه آن بود که سيماي زناني را که به مراتب بالاي علمي و اجتماعي رسيده اند و هر کدام در رشته خود از زمره چهره هاي سرشناس به شمار مي آيند، به ثبت رساند. در ميان اين زنان به معمار، جراح، استاد دانشگاه، نويسنده، سياستمدار و … بر مي خوريم.

مجموعه ديگر تکچهره هاي بني احمد مربوط به فروشندگان و کارگران دوره گرد مي شود. مدلهائي که بني احمد در ميان اين افراد مي يافت، داراي چهره اي خاص و گويا بودند. بني احمد براي عکاسي از اين دوره گردان، آنها را از محيط بيرون جدا مي کرد و در برابر زمينه اي کاملا ساده از آنها عکس مي گرفت. اين روش او سبب مي شد که نگاه بيننده به تمامي بر چهره مدل متمرکز گردد و هيچ عامل محيطي توجه تماشاگر را به خود جلب نکند يا حال و هوائي ثانوي را در فضاي عکس پديد نياورد. البته اين روش را پيشتر، عکاساني چون ريچارد آودون و ديويد بيلي نيز آزموده و به نتايج موفقي دست يافته بودند.

بجز اين مجموعه ها، بني احمد تکچهره هاي بسياري از سياستمداران جهان گرفته است. درواقع او در ضمن عکاسي خبري، همواره ازشخصيتهاي سياسي تکچهره نيز ميگرفت و اين عکسها بزرگترين مجموعه تکچهره او را تشکيل مي دهند. اين تکچهره ها مورد تقاضاي مطبوعات بودند و در کنار عکسهاي خبري، در روزنامه هاي داخلي و نشريات خارجي همچون رينيشر مرکور، دي ولت (Die Welt)و بونته ايلوستريته (Bunte Illustriete)به چاپ مي رسيدند.

هنرنوازی در سده‌ی نوزدهم ايران

مهشید مدرس

برگردان رؤیا منجم

فراایران الزاماً با تمامی دیدگاههای نویسنده همرأی نیست
خلاصه:

هنرنوازی (پشتیبانی مالی و معنوی) در ایران دوران قاجار (1175- 1304) شاهد فرازونشیب‌های برجسته‌ای بود. عناصری مانند دسترسی به مواد نقاشی، مدارس هنری تازه گشوده شده‌، پشتیبانی مالی آموزش در مدرسه‌های هنری و کار برای روزنامه‌ها و ناشران همه به هنرمندان کمک کرد تا خودکفاتر شوند و در جایگاه خود در رابطه با هنرنوازان بیشتر جا بیفتند. چنین دگرگونی‌هایی شمار و گونه‌ی هنرنوازان را هم دگرگون ساخت. برای نمونه، طبقه‌ی میانحال، به خرید نگاره‌های چاپ سنگی (لیتوگرافی) و عکسهایی دست زد که به چشم همگان بسیار زیبا می‌نمود. پیامدش کشش ایرانیان به نقاشی واقع‌گرای اروپایی گشت که در آن زمان از نقاشی سنتی برتر دیده ‌می‌شد. به عکس، هنرنوازاان اروپایی به دنبال کارهای هنری سنتی و باستانی بودند. کشش آنها برخی از هنرمندان را تشویق کرد تا سبک سنتی نگارگری دست‌نوشته‌ها را از نو زنده کنند و برداشت پیکره‌ای (فیگوراتیو) اروپایی را در سبک ایرانی (که به مینیاتور ایرانی نامدار بود) جای دهند و به این ترتیب سبک تازه‌ای بیافرینند.

هنرنوازی در ایران سده‌ی نوزدهم

نیروی هنرنوازی در رهبری هنرمندان و در نتیجه در شکل بخشیدن به هنر در ایران در دوران قاجار (1175- 1304) را نمی‌توان نادیده گرفت. بهترین استادان هنر آن دوران زندگی خود را در دربارهای شاهان و با کار سفارشی می‌گذراندند تا دهه‌های پایانی سده‌ی نوزدهم که کمال‌الملک، هنرمند دربار ناصرالدین‌ شاه و مفظرالدین شاه دربار را ترک کرد و شروع به نقاشی روی بومهای سفارشی و غیرسفارشی کرد. شاید او نخستین نقاش درباری بود که دربار را ترک کرد و کارگاه نقاشی مستقلی برای خود به راه انداخت.(1) عناصری مانند دسترسی به مواد نقاشی، مدارس هنری تازه گشوده شده‌، پشتیبانی مالی آموزش در مدرسه‌های هنری و کار برای روزنامه‌ها و ناشران همه به هنرمندان کمک کرد تا خودکفاتر شوند و در جایگاه خود در رابطه با هنرنوازان بیشتر جا بیفتند. پیامد اصلی این جریان، پیدایش فردگرایی در میان هنرمندان پابه‌پای نیازهای جامعه‌ی ایرانی و علاقه‌ی هنرنوازان بود. هنرمندان سده‌ی نوزدهم برای پیش بردن تجربه‌های تازه در هنر تمامی لوازم آن را در اختیار داشتند. دگرگونی‌های اجتماعی و فرهنگی (2)، پیدایش عکاسی (3)، لیتوگرافی (4)، حضور هنرمندان اروپایی در ایران (5) و سفر هنرمندان ایرانی به اروپا و هنرنوازی در رهبری هنرهای دیدنی (بصری) به سوی سبک واقع‌گرای نقاشی اروپایی نقش پرمعنایی داشت. هنرمندان نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم این حق را یافتند تا آزادانه‌تر خود را بیان کنند و بنابراین هر چند هنرنوازان سفارش کارهای واقع‌گرا می‌دادند و انتظار داشتند همانندی با طبیعت را روی بوم ببینند، هنرمندان اندکی پیش‌تر رفتند و سبک تازه‌ای آفریدند که به واقع‌گرایی اروپایی پهلو می‌زد.

هنرمندان نیمه‌ی دوم سدهِ‌ی نوزدهم به کندوکاوهایی نماهای بیرونی طییعت ادامه دادند و کوشیدند مشخصات درونی موضوع و احساسات و اندیشه‌های خود را بیان کنند. واقع‌گرایی در کار هنرمندان ایرانی بازنمودهایی از رویدادها و موضوعات اجتماعی، ستایش شخص به عنوان فرد، جدا از طبقه، جنسیت یا قومیت را دربرمی‌گرفت. آنها خود را به عنوان هنرمندی منفرد بازشناختند که در پرتره‌هایی که از خود و قهرمانان ملی و همین‌طور مردم معمولی در زندگی روزمره یا شرکت در فعالیت‌های اجتماعی می‌کشیدند، دیدنی است. در دورانهای گذشته، بیشتر هنرمندان کارهای خود را یا امضاء نمی‌کردند و اگر هم می‌کردند معمولاً نام کوچک یا مستعار خود را می‌نوشتند و واژه‌ی کمینه، کمترین یا بنده درگاه را به آن می‌افزودند. بیشتر هنرمندان نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم شروع به امضاء بومهایشان با نام و نام فامیل یا نام افتخاری خود و تاریخ کردند. با وجود این، هنوز به نام سفارش‌دهنده و برتری او اشاره می‌کردند و گاه هنوز واژه‌ی کمترین را به کار می‌بردند. از این گذشته، کیفیت‌های آذینی و زینتی دیگر در بیشتر بومها دیده نمی‌شود. ضربه‌های قلم مو دیدنی‌تر می‌شود و تخته رنگ نقاشی بیشتر چیزها را تعریف می‌کند تا خطوط کلی و سایه‌روشن‌های نیرومند دوره‌های پیشین را. گذشته از آن، فضا و زمینه‌ی منفی برای آفریدن حال و هوا به شکل متفاوتی به کار برده می‌شود.

دگرگونیهای مهم در فرهنگ دیدنی (بصری) به افزایش شمار و گونه‌های هنرنوازان هم یاری رساند. هنرنوازان دوران قاجار را می‌توان به دو گروه کلی بخش کرد: ایرانیان و باخترزمینیان. هنرنوازان ایرانی، شاهان، درباریان قاجار، اشراف، زنان و طبقه میان‌حال بودند که خواست‌هایشان برای چیزی متفاوت در هنر این‌دنیایی و دینی آنان را برمی‌انگیخت تا کارهایی را بر شالوده‌ی نقاشی واقع‌گرای اروپایی سفارش دهند. این گونه کار در آن زمان برتر از نگاره‌ سازی ایرانی پنداشته می‌شد. به عکس، گروه دوم یعنی هنرنوازان اروپایی به دنبال کارهای هنری سنتی و باستانی بودند. علاقه‌ی آنها برخی از هنرمندان را تشویق کرد تا سبک سنتی نگار‌گری دست‌نوشته را از نو زنده کنند و آنرا با برداشت فیگورتیور اروپایی در سبک ایرانی (که به مینیاتور ایرانی نامدار بود) جای دهند و به این ترتییب هنرنوازان باختری و ایرانی هر دو را جلب کنند.

شاهان با بهره‌مندی از نفوذ و اختیار، سرمایه و هنردوستی از همان ابتدای سلسله‌ی قاجار به راستی هنرنوازان و پشتیبانان اصلی هنر زمان بودند. در واقع، برای لذت بردن و بزرگ‌داشت و به نمایش گذاشتن والاترین جایگاه اجتماعی خود ، پول زیادی برای کارهای هنری و معماری می‌پرداختند و در عین حال عشقی واقعی به هنر را هم به تماشا می‌گذاشتند. فرمانروایان قاجار نه تنها کارهای هنری را گردآوری می‌کردند؛ بلکه خود نیز به هنر می‌پرداختند و در نقاشی، عکاسی و خوش‌نویسی و گاه در شعر و ادبیات هم دستی داشتند. در واقع شاهان از دانش هنری بهره‌مند بودند و خیلی خوب می‌دانستند چه می‌خواهند و می‌توانستند کارهنری با کیفیت را تشخیص دهند. عبدالرفیع حقیقت، نویسنده‌ی کتاب تاریخ هنرهای ملی و هنرمندان ایرانی خاطره‌ی گیرایی را از جکوب ادوارد پولاک، پزشک دربار و گردشگر ایران در باره‌ی استعداد نقاشی ناصرالدین شاه روایت می‌کند. پولاک متوجه دست عالی شاه در طراحی می‌شود و اینکه چگونه نسبت به هنرمندی درباری که هنگام کشیدن پرتره شاه به اندازه کافی با سرعت کار نمی‌کرد، ناشکیبا شده و در آخر قلم مو یا قلم را از دست او می‌گیرد و خود آن پرتره را تمام می‌کند. (6) از آنجا که هنرمندان با هنرنوازان آگاه سروکار داشتند، باید کارهایی پذیرفتنی می‌کردند.( شکل 1 و 2)

شکل.1                                                                             شکل 2

شکل 1- طراحی ناصرالدین شاه با قلم فلزی و جوهر سیاه از فسری با یونیفورم اروپایی. نامش را با حروف لاتین در سمت راست طراحی نوشته است ولی تاریخی وجود ندارد. پس از مرگ ناصرالدین شاه کسی در سمت چپ طراحی نوشته: “این پرتره صاحب منصبی است که ناصرالدین شاه با جوهر کشیده است. از مطالعات قاجار، مجله انجمن بین‌المللی مطالعات قاجار، جلد 3‌ (2003)، با اجازه کپی شده است.

شکل 2- خوش‌نویسی شعری ترکی به دست ناصرالدین شاه که با نی نوشته شده است. این نمونه‌ی خوبی از نگارش زیبای شاه است. در پایان نوشته شده: در سعادت آباد، سال 1312، سال اسب.” از مطالعات قاجار، مجله انجمن بین‌المللی مطالعات قاجار، جلد 3، (2003) با اجازه کپی شده است.

سفر شاهان به اروپا عامل دیگری در سطح بالای علاقه به هنر بود. آنها در این اندیشه بودند که نه تنها با روند نوین‌شدن و فن‌آوری پیشرفته که با هنر هم که از دید آنها به اندازه‌ی علوم و تولید صنعتی حیاتی بود آشنا شوند. ناصرالدین شاه سه بار به اروپا سفر و از موزه‌ها و نمایشگاه‌ها و مکانهای نظامی و صنعتی دیدار کرد. (7) یکی از دلایل سفر نخستش در 1252 حضور در نمایشگاه بین‌المللی وین بود. (8) در سفر به لندن پس از وین شاه در کاخ باکینگهام مأوا می‌گزیند و از موزه مادام توسو دیدار می‌کند. در پاریس به کاخ ورسای، موزه لوور و کلیسای بزرگ نتردام می‌رود. در ایتالیا زمان را به مطالعه‌ی مکانهای تاریخی می‌گذراند (9). انگیزه‌ی سفر سوم ناصرالدین شاه در 1267-68 به پاریس دیدار از نمایشگاه بین‌المللی پاریس بود. (10) در همان نخستین روز ورودش به نمایشگاه می‌رود ودر مدت زمانی که آنجا می‌ماند چندین بار دیگر از این نمایشگاه دیدن می‌کند. در هلند هم زمانی را به رفتن به موزه‌ها می‌گذراند. (11) جانشینش مظفرالدین شاه هم از مکانهای تاریخی و موزه‌های اروپا از جمله موزه‌ی لوور و برج ایفل دیدار می‌کند. (12) این دیدارها به دو شاه قاجار این توانایی را می‌دهد تا از هنرهای کشورهای متفاوت باخبر شوند؛ در مقام هنرنواز، آنها با هنر در سطح بین‌المللی آشنا شدند و کارهایی را که می‌پسندیدند می‌خواستند.(شکل 3)


شکل 3- ناصرالدین شاه با کارنو رئیس جمهور فرانسه. این نگاره در سال 1873 و 1889 در لوموند ایلوستر چاپ شده است. با اجازه زنده یاد دکتر فرخ غفاری. .” از مطالعات قاجار، مجله انجمن بین‌المللی مطالعات قاجار، جلد 7، (2007) با اجازه کپی شده است.

نقاشیهایی که بر دیوارهای کاخها دیده می‌شدند آمیزه‌ای از آثار نقاشان ایرانی، اروپایی و روسی بودند. امروزه موزه‌ی هنرهای زیبا سعدآباد در تهران منزلگاه صدها نقاشی از هنرمندان روسیه، ایتالیا، فرانسه، آلمان، انگلستان و بلژیک است. (13) این کارها یا ره‌آوردِ بیگانگان و یا از سوی شاهان قاجار خریداری شده بودند. ادورد گرنویل برآون، پژوهشگر و جهانگرد بریتانیایی که در 1266 از ایران دیدن کرده، به وجود بیش از 180 نقاشی بی‌همتا کار نقاش دربار عبدالله اشاره می‌کند که در کاخ نگارستان تهران دیده بود. (14) از این گشته بنا به عبدالرفیع حقیقت، جکوب ادوارد پولاک در خاطرات خود نوشته، مادامیکه در ایران بوده، ناصرالدین شاه دستور می‌دهد که یکی از سرسرهای کاخ را نمایشگاه نقاشی کنند تا پرتره‌های ملکه ویکتوریا و همسرش آلبرت، ناپلئون سوم و دیگران را بر دیوارهای آن به نمایش بگذارند؛ اینها ره‌آوردهایی بودند که او از خود آنان دریافت کرده بود. و چون شمار آنها برای پوشاندن تمام دیوارها کافی نبود شاه به خرید کنده‌‌کاری‌هایی رنگی گراور) با موضوعاتی مانند دختران هنگام شستشوی خود که در برلن منتشر شده بود می‌زند تا در فضاهای خالی آویزان شوند. (15) شاهان، هنرمندان روسی را دعوت می‌کردند تا در کاخهای آنان کار کنند و نقاشان اروپایی را تا از دربارهایشان دیدن کنند و چند هفته‌ای میهمان آنان باشند. (16) به این ترتیب به روند دادوستد هنری و روابط خاور و باختر ادامه می‌دادند.

شاهان قاجار به ساختن مسجد، امامزاده، تکیه، آرامگاه و کاخ هم در پایتخت تازه‌شان تهران و در دیگر شهرها علاقه داشتند. برای نمونه فتحعلی شاه (1176-1213) به یکی از بهترین معماران زمان خود، صفر علی اصفهانی سفارش ساختن مسجد شاه را در سمنان داد. (17). نمونه‌ی دیگر تکیه دولت در تهران است که به سفارش ناصرالدین شاه ساخته شد. جهان‌گردانِ باخترزمینِ آن زمان از شکوه تابناک تکیه دولت و شدت فعالیت نمایشی که در آنجا به روی صحنه می‌رفت سخن گفته‌اند. (18) این سفارشها نیازمند کاشی، دیوارنگاره‌ و نقاشی و نقش‌برجسته‌هایی بود که معمولاً برای رضایت خاطر هنرنوازان آنها به سبک واقع‌گرا کار می‌شدند. بهترین نمونه شاید کاخ گلستان است که محل سکونت خانواده قاجار در تهران بود و در زمان صفویه (۸۸۰ تا ۱۱۱۱ خورشیدی) از سوی شاه طهماسب (902ـ954ش) ساخته شده بود و چندین بار در دوران قاجاز بازسازی شد. بیشتر دیوارهای بیرون و سقفهای کاخ با منظره، پیکره‌های مردم و جانوران و نقشهای هندسی، گیاهی و اسلیمی در قالب کاشی، دیوارنگاره و گچکاری پوشیده شده‌اند (شکل 4).


شکل 4- منظره با الگوهای اسلیمی، هنرمند گمنام است و نقاشی دیواری با آیینه قاب شده است. سقف ورودی یکی از بناهای کاخ و موزه گلستان ، تهران، عکس از مهشید مدرس، آوریل 2005

ناصرالدین شاه برای دیوارهای بیرونی، دروازه‌ها و ورودی‌های کاخ گلستان، دستور ساخت کاشیهایی را داد که رویشان پیکره‌ی سربازان نقش زده شده بود تا نگهداری از سلسله قاجار در برابر دشمنان را نمادپردازی کند. نگاره‌های همانندی را می‌توان در کاخ هخامنشیان در تخت جمشید یافت. (19) گذشته از آن، روی کاشیهای دیگر نقش گروه موسیقی ارتش ایران دیده می‌شود که با نواختن سازهای موسیقی به شاه خوشآمد می‌گویند. (شکل 5).


شکل 5- کاشی، هنرمند گمنام است. دیوار بیرونی یکی از بناهای کاخ و موزه گلستان، تهران عکس از مهشید مدرس، آوریل 2005

گروه موسیقی ارتش به ابتکار ناصرالدین شاه و به احتمال زیاد با الهام از نقش‌برجسته‌های ساسانی در طاق بستان به وجود آمد.(20) تمام پیکره‌ها به یاری کاربرد پرسپکتیو، نور، سایه‌های متغاوتِ رنگها و با آناتومی دقیق به سبک واقع‌گراست. از این گذشته، ناصرالدین شاه این اجازه را به کمال‌الملک داد تا کلاس مجسمه‌سازی را هم به کلاسهای مدرسه‌ی هنری خود بیفزاید و نخستین نسل مجسمه‌سازان ایران را از زمان اسلام آموزش دهد. این گامِ چشمگیری در بهبود این رشته‌ی هنری بود. گذشته از آن شاه سفارش ساختن مجسمه‌های شیر را داد تا روی پایه‌هایی در کنار ورودی‌های کاخ گذاشته شوند. نقش شیر روی کاشیهایی کاخ هم دیده می‌شوند. این کاشیها و مجسمه‌ها اشاره‌ به تلاشهای ناصرالدین شاه برای بال و پر دادن به دودمان قاجار از راه به کاربردن نمادهایی دارد که شاهان قدرتمند ایرانی پیش از اسلام به کار می‌بردند و کاربرد برخی از عناصر هنر کشورهای اروپایی هم که در آن زمان کنترل دنیا را در دست داشتند در همین راستا بوده است.
این‌گونه سفارشها نشان می‌دهد که شاهان قاجار از موضوعات خاصی سود می‌جستند تا توانمندی و اختیارداری خود را بانگ بردارند و به قول لیلا دیبا در مقاله‌اش به نام نگاره‌های توانمندی و توانمندی نگاره‌ها، دودمان قاجار را با شاهان باستانی پیوند زنند. (21) از این گذشته، آنان مشتاق بودند تا خود را با شاهان اروپایی دوران خود تداعی کنند و بینندگان را وادارند تا توانمندی پادشاهی‌شان را بازبشناسند. در دفترچه راهنمای نمایشگاهی از نقاشیهای قاجار در گالری برونای لندن در 1378، جولین رابی پژوهشگر پرتره‌های شاهان قاجار به ویژه کارهای مهر علی و میرز بابا، نقاشان دربار فتحعلی شاه را تحلیل می‌کند و توضیح می‌دهد که چگونه این دو هنرمند و شاگردانشان به ”وام‌گیری انگاره‌ها از اروپا و عثمانیان” ادامه دادند تا ”مشروعیت دودمان” و برتری شاهان را به نمایش بگذارند. رابی بر این باور است که برخی از نمونه‌های اصلی این دوره مانند نقاشیهای مهرعلی، از نگاره‌سازی ایران باستان که پژوهشگران دیگر آنها را با آن پیوند می‌زنند گرفته نشده‌اند و مایه‌ی الهام‌ آنها بیشتر نقاشی آن روز راوپا بوده است. بهترین نمونه نقاشی مهر علی به تاریخ (1179-1180ش) به نام فتحعلی شاه ایستاده با عصایی در دست است که بر اساس چندین نسخه از ناپلئون در لباس امپراطوری است که میان سالهای 1179-1180ش نقاشی شده‌اند. (23) با وجود این، واقعیت این است که شاهان قاجار فرمانروایانی سترون و در دست انگلستان و روسیه بودند. ناصرالدین شاه گفته‌ی نامداری دارد که نشان می‌دهد تا چه اندازه سرزمین پادشاهی‌اش ایستا بوده است: ”چه رژیم نفرین‌شده‌ای! برای رفتن به شمال کشورم باید از روسها اجازه بگیرم و برای رفتن به جنوب باید اجازه‌ی انگلیسی‌ها را داشته باشم.” (23)(شکل 6)


شکل 6- مهرعلی، فتحعلی شاه ایستاده با عصا، تاریخ 1809-1810، رنگ و روغن روی بوم. از اس.ج. فالک، نقاشیهای قاجار: کاتالوگ نقاشیهای سده‌ی هجدهم و نوزدهم (تهران: منشی خصوصی فرح پهلوی، 1973) ش. 15

ناصرالدین شاه را شاید باید خواستنی‌ترین زیردست‌نواز و شخصیت کلیدی در هنرنوازی دوران قاجار پنداشت و زورمندترین فرمانروا از دیدگاه جاانداختن هنر و فراگیری آن دانست. گذشته از سفارش نقاشی و کاشی و شرکت در نمایشگاه‌های بین‌المللی و خریدن نقاشیهای اروپایی و روسی، او گامهای بسیار دیگری برداشت که در رشد و تکامل هنر در ایران تأثیر داشت. او خود به فراگیری خوش‌نویسی، عکاسی،، طراحی و نقاشی همت گماشت، عکاسی کارشناس شد و به نقاشان و عکاسان مدالهایی می‌داد که نامدارترین‌شان مدال خورشید و شیر بود. (26) در روزگار او کتاب‌های درسی مدرسه نگاره‌گری شدند و کتابها و روزنامه‌های با نگاره‌گری‌های لیتوگرافیکی چاپ می‌شد. (26) ناصرالدین شاه عاشق سفر و نوشتن سفرنامه با خوش‌‌نویسی خودش بود ؛ در این سفرها معمولاً عکاسی را با خودش می‌برد. (27) او نخستین گامها را به سوی شهرسازی استراتژیک تهران برداشت، خیابانها را گسترش داد و دروازه‌ها و دیوارهایی تازه‌ای بر اساس شهرسازی اروپایی برای آن ساخت. (28) او بود که موزه‌هایی به راه انداخت و به گردآوری اطلاعات در باره‌ی ایران علاقه داشت و چندین فرد تحصیل‌کرده را به کار گرفت تا سفر کنند و در باره‌ی استانها و مکانهای باستانی و یادوار‌ه‌ها گزارش بنویسند، آنها را طراحی و نقشه‌ تهیه کنند، که همه مایه‌ها و منابع لازم و بایسته‌ای برای تاریخ‌نگاران شدند. (29)

گروه دوم هنرنوزان شاهزادگان قاجار را دربرمی‌گرفت که جایگاههای مهمی در حکومت داشتند؛ درباریان دیگر، سیاستمداران و بازرگانان هم با هنر آشنا بودند و از هنر این‌دنیایی و دینی هر دو پشتیبانی می‌کردند. اشراف هنرمندان را به کار می‌گماردند تا خانه‌هایشان را با دیوارنگاره و کاشی با نقشهای پیکره‌ای، اسلیمی و هندسی زینت بخشند. سفارش کشیدن پرتره‌های خود وشخصیتهای دیگر را می‌دادند و همین‌طور سفارش طبیعت‌ بی‌جان‌ها و مناظری را به سبک اروپایی. برخی از آنها مانند ملک قاسم میرزا ، پسر فتحعلی شاه و فرمانروای ارومیه به گردآوری نقاشی همت گماشت و عکاسی آموخت. او دوست نزدیک اوژنن فلاندین، نقاش و جهانگرد فرانسوی شد که در 1247ش از ایران دیدن کرد. فلاندین از مجموعه‌ نقاشیهای که قاسم میرزا گردآوری کرده بود شگفت‌زده شد. (30) از این گذشته، محمد افشار نامدار به صنیع السطنه، وزیر دادگستری ناصرالدین شاه در دربار، نقاش زیردستی بود که روی بوم و شیشه هر دو نقاشی می‌کرد. شاعر، خوش‌نویس و عکاس هم بود. او خود دوربینی برای گونه‌ی خاصی از عکاسی طراحی کرد. (31) شماری از شاهزادگان هم برای دیدن یا مأموریتهای دیپماتیک به اروپا سفر کردند. مانند اصغر خان افشار که فتحعلی شاه او را در سال 1187ش به عنوان سفیر به فرانسه فرستاد. اصغر خان دستی هم در هنر داشت. در 14 مرداد از اتاقهای موزه ناپلئون دیدن می‌کند و مدیر موزه ویوان دنون به استقبالش می‌رود. در ستایش از نقاشیهای گالری زیبای آپولون، حرفهای بامزه و زیرکانه‌ای می‌زند. (32) شمار دیگری از اشراف فرزندانشان را برای فراگیری هنر به اروپا می‌فرستادند، از بازگشایی مدارس تازه و بازسازی و بهبود مدارس موجود پشتیبانی مالی می‌کردند و یا آموزشگران اروپایی را به کار می‌گرفتند. از این گذشته، در زمان جنبش مشروطه، وقتی شاه در ظاهر مدارس و فعالیت‌های هنری را رها کرد، اشراف به خاطر تحصیل فرزندان خود به پشتیبانی از آنها ادامه دادند و با ساختن امامزاده و مسجد و تکیه و سفرش دیوارنگاره‌ها، گچبری و کاشیکاری و نقش‌برجسته‌های سنگی به گسترش هنر دینی یاری رساندند.

زنان دورن قاجار هم هنرنواز بودند و به فراگیری در رشته‌های گوناگوون هنرهای دیدنی (بصری، تجسمی) مانند عکاسی علاقه نشان می‌دادند. برای نمونه، فاطمه سلطان بانو و عذرا، دو خواهری که همسر دو عکاس در دربار ناصرالدین شاه بودند، از شوهران خود عکاسی آموختند و پس از اشرف السطنه، نوه فتحلعی شاه نخستین زنان عکاس شناخته شده در ایران شدند.. (33) زنان دوران قاجار اغلب در فعالیتهای دینی شرکت داشتند و از هنر و معماری دینی پشتیبانی می‌کردند، شاید چون اجازه نداشتند که در فعالیتهای سیاسی و دیگر نهادهای اجتماعی شرکت کنند، شماری از آنان در جلوگیری از آسیب دیدن امامزاده‌ها و مسجدها جلوگیری یا گسترش بناهای موجود برای آسایش پرستشگران نقش داشتند. (34) هر چند آگاهی‌های زیادی در باره‌ی نقش زنان در مقام هنرنواز وجود ندارد، اما به احتمال زیاد آنان سفارش‌دهندگان اصلی جعبه جواهرات، جای آیینه و لوازم آرایش و قلمدانهای کار بهترین هنرمندانی بودند که از نقاشی واقع‌گرای فراگیر آن دوران پیروی می‌کردند. متأسفانه هویت زنان هنرمند کارشناس شناخته شده نیست، زیرا آنان اجازه نداشتند به مدارس تازه بازگشایی شده‌ی هنری بروند. با وجود این بر پایه‌ی خاطرات تاج السلطان دختر ناصرالدین شاه، شاهزاده‌ای که به فراگیری نقاشی علاقه داشت آموزشگران دربار به این زنان آموزش می‌دادند. (35) و هنر فرشبافی و پارچه‌بافی و گلدوزی در اصل فرآورده‌ی دست زنان هنرمند بود.

در دوران قاجار بود که طبقه‌ی میانحال پا در فعالیتهای هنری گذاشت و لازم است از هنرنوازان به شمار آید. هر چند این طبقه آگاهی زیادی در باره‌ی رشته‌های هنری نداشت، اما با خرید چاپ‌های سنگی شخصیت‌های مقدس در گسترش پرتره‌نگاری دینی نقش داشت. پرتره‌های واقع‌گرای امامان و پیامبر اسلام که به دست نسل هنرمندان صنیع الملک آفریده شدند در جامعه شیعیان ایرانی محبوبیت داشتند. بسیاری از افراد مذهبی طبقه‌ی میانحال کمتر به هنر این‌دنیایی کشیده می‌شدند و اغلب نقاشی پیامبر یا امامان را که معمولا در فروشگاههای بازارهای اصلی یافت می‌شد بر دیوار خانه‌های خود می‌زدند. هر چند در ابتدا هنرمندان دربار پرتره‌هایی از پیامبر و امامان می‌کشیدند که اشراف به آنان سفارش می‌دادند، اما رفته‌رفته این سفارشها از سوی مردم معمولی هم صورت می‌گرفت و به این ترتیب هنرمندان، کاشیکاران، فرشبافان و کارشناسان چاپ سنگی تشویق می‌شدند تا پرتره‌هایی دینی با کیفیتی پذیرفتنی و بهای پرداختنی بیافرینند. مردمان معمولی با هنرهای سنتی آشنایی داشتند، اما آشنایی آنان با نقاشی اروپایی از راه چاپ سنگی نگاره‌ها در روزنامه‌ها و کتاب‌ها و مدارس هنری بود که در زمان تعطیل بودن کلاسها به روی بازدیدکنندگان باز بود. (36) در آنجا می‌توانستند کارهای آموزگاران ایرانی و اروپایی، بومهای شاگردان، کنده‌کاریها و نسخه‌هایی را که هنرمندانی مانند صنیع‌الملک (1193-1245) و کمال‌الملک از سفرهای خود به اروپا با خود آورده بودند ببینند. گذشته از هنرنوازان ایرانی، کسانی که از باخترزمین به ایران سفر می‌کردند هم به هنر ایرانی علاقه نشان می‌دادند. هنرنوازان اروپایی برخلاف هنرنوازان ایرانی، تاکیدی بر تجربه‌های تازه‌ی واقع‌گرایانه نداشتند و انتظار داشتند چیزی بسیار متفاوت با هنر اروپایی ببینند. در سالهای پایانی سده‌ی هجدهم و سالهای آغازین سده‌ی نوزدهم، مجموعه‌داران اروپایی به هنرهای آذینی سنتی قاجار مانند قلمدان و چیزهای نو دیگر علاقه‌مند شدند، ولی علاقه‌ی زیادی به نقاشیهای نیمه‌دوم سده‌ی نوزدهم قاجاری از خود نشان نمی‌دادند. بیشتر نقاشیهای سبک قاجار که اینک بخشی از مجوعه‌های خصوصی یا موز‌ه‌هاست از سوی شاهان و سیاستمداران قاجار به مجموعه‌داران و دادوستدکنندگان هنری اروپایی فرستاده می‌شدند یا به سفارت‌خانه‌های اروپایی هدیه داده ‌شوند. نخستین نقاشیهای قاجاری که در اروپا به نمایش گذاشته شد بیشتر نقاشیهای پیکره‌ای فتحلعی شاه، دومین شاه قاجار بود که به سیاستمداران اروپایی در ایران هدیه یا به شاهان اروپایی یادگاری داده شده بود. یکی از نخستین نمونه‌های نقاشی رنگ و روغن به نام پرتره فتحعلی شاه بر اورنگ (1185) کار مهر علی هنرمند درباری است. این نقاشی که به پییر امه دو ژوبرت، سفیر ناپلئون در ایران هدیه داده شده بود در کاخ ورسای نگهداری می‌شد. (37) ناصرالدین شاه، چهارمین شاه قاجار به این سنت ادامه داد و برای نمونه در 1227 چهار بوم به هنرمند فرانسوی ژول لورن پاداش داد که او آنها را به زادگاه خود کارپنتراس در فرانسه برد و پس از مرگش به موزه‌ی دوپلسیس این شهر هدیه داده شد. (38)

یکی از مجموعه‌داران هنری که اطلاعات ارشمندی در باره‌ی هنرهای زمانه‌ی خود به جا گذاشت و موزه‌ی ساث کنزینگتون (ویکتوریا و آلبرت امروز) در لندن را با کارهای هنری ایرانی پرمایه ساخت، سر رابرت مرداک اسمیث (1835-1900) بود که در سالهای 1250 در اداره‌ی تلگراف تهران کار می‌کرد، و در عین حال نقاشیها و دیگر کارهای هنری را گردآوری می‌کرد و به موزه‌ی ساث کنزینگتون می‌فرستاد. (39) تلاشهای مرداک به به برپایی نمایشگاهی نه تنها از نقاشیهای قاجار که دیگر آثار هنری آن موزه در سال 1876 انجامید. در این نمایشگاه دست‌کم شش نقاشی رنگ و روغن و آبرنگ به نمایش گذاشته شد که یکی فتحعلی شاه در اندازه‌ی طبیعی بود که به سبک اوایل سده‌ی نوزدهم با رنگ و روغن کار شده بود. (40) در دفترچه راهنمای نمایشگاه با نام هنر ایرانی که در همان سال به چاپ رسید، مرداک اسمیث گفته: ”عرب‌ها به احتمال زیاد هرگز مردمانی اهل هنر نبودند” اما ”ایرانیان هرگز علاقه‌ی خود را به بازنمایی موضوعات طبیعی واقعی از دست ندادند. (41) این گونه اظهار نظرِ خالی از دقت و متعصبانه ارزش گفته‌های اسمیث را برای تاریخ‌نگاران هنر سده‌ی بیستم محدود می‌کند، با وجود این، از آنجا که او یکی از افرادی است که در سالهای پایانی سده‌ی نوزدهم در ایران بود و شاهد فعالیتهای هنری در این مرزوبوم بود، نوشته‌هایش برای هرگونه مطالعه‌ی نقاشی قاجار مهم است.

در سده‌ی بیستم نقاشیهای قاجاری بیشتری به موزه‌های اروپا راه یافتند ـ که مهمترین آنها موزه‌ی ویکتوریا و آلبرت در لندن، موزه‌ی هنرهای زیبا در بستون، موزه تفلیس در تفلیس امروز، پایتخت گورجستان، موزه‌ی دولتی هرمیتاژ سنت پتترزبورگ و لوور پاریس (42) ـ و همین‌طور به گالریها و مجموعه‌های خصوصی از جمله مجموعه‌ی مجموعه‌دار امریکایی هنر اسلامی دووریس دوک (1912-1993) بود که در دهه‌ی 40، 40، 70 و 80 میلادی دست به خرید نقاشی زد. یک نمونه آن نقاشی روی بوم 4/500 در 6/294 سانتی‌متری روی سقف (DDFIA 34.9) است که در 21 مه 1981 (2002) در گالری پارک برنت خریداری شده است. در این نقاشی منظره‌هایی به سبک اروپایی گرداگرد بوم نقاشی شده و با الگوهای اسلیمی قاب گشته و خورشید خانم بن‌مایه‌ی سنتی ایرانی در میانه و گوشه‌های بوم کشیده شده است. خوش‌نویسی آیه‌ای از قرآن: نصر و من‌الله و فتح قریب دو بار درسمت چپ و راست بوم نوشته شده است. این نقاشی شاید نمونه‌ی یک بوم آرمانی سده‌ی نوزدهمی است، چرا که درخواست همیشگی برای این‌گونه کارهنری را بازنمایی می‌کند که در آن سبک منظره‌کشی اروپایی، خوش‌نویسی ایرانی، الگوهای اسلیمی اسلامی سنتی و حتی به گونه‌ای عناصر پیش‌اسلامی در آن با هماهنگی گنجانیده شده‌اند.(شکل 7)


شکل 7. سقف، ایران حدود سال 1870، رنگ و روغن روی بوم، 4/500 در 294 سانتی متر، بنیاد دوریس دوک برای هنر اسلامی، کپی رایت دیوید فرنزن، با اجازه کپی شده است.

نمونه‌ی دیگر مجموعه‌ی امری است که بزرگ‌ترین مجموعه‌ی نقاشیهای قاجار را دربرمی‌گیرد. سرلشکر هارولد امری، سیاستمدار انگلیسی که در سودان و مصر خدمت می‌کرد و برادرش لئوپولد امری (1873—1955)، نویسنده و وزیر امور خارجه در هند، از سال 1900 تا 1914 شصت و سه نقاشی قاجاری خریدند. (43) در سالهای 1970 (1350)، فرح دیبا پهلوی نقاشیهای مجموعه‌ی امری را خریداری کرد. (44). بیشتر این نقاشیها در حال حاضر در موزه کاخ سعدآباد، موزه رضا عباسی و موزه کاخ گلستان در تهران نگهداری می‌شوند. گذشته از این نقاشیها، علاقه باخترزمینیان به ویژه در آن زمان که احساس خاورگرایی (اوریانتالیسم) در اروپا فراگیر بود، روی هنر باستانی و سنتی ایرانی کانونمند بود. سوداگران باخترزمینی به دنبال کتابهایی قدیمی نگاره‌گری شده‌، کاشی، آثار باستانی، خوش‌‌نویسی، فرش و بافته‌های ایرانی برای بازارهای اروپایی بودند که دو تأثیر مهم بر هنر و آموزش هنر در ایران داشت.

نخست آنکه ایران بسیاری از آثار هنری خود را از دست داد که چندین شاهنامه‌ی نگاره‌گری‌ شده، خمسه‌ی نظامی و کلیله و دمنه را دربرمی‌گیرد. (46) این دست‌نوشته‌ها به مجموعه‌های خصوصی و موزه‌هایی در اروپا، امریکا، روسیه و ترکیه انتقال یافتند. برخی مانند شاهنامه‌ی شاه عباسی به کتابخانه چستر بیتی در انگلستان، برگ‌هایی از نسخه‌ی نگاره‌گری شده‌ی میانه‌ی سده‌ی چهاردهم کلیله و دمنه به کتابخانه دانشگاه استانبول و برگ‌هایی از خسرو و شیرین خمسه نظامی که در 1289 نگاره‌گری شده بود به کتابخانه بریتانیا در لندن راه یافتند. (48) از این گذشته، بسیاری از دست‌نوشته‌ها در ایران در دربار بودند و دست هنرمندان به آنها نمی‌رسید. برای نمونه، شاهنامه بایسنقر میرزا در کتابخانه پادشاهی کاخ گلستان در تهران نگهداری می‌شد. (49) برای همین، هنرمندان ایرانی دوران قاجار نمی‌توانستند به بهترین نمونه‌های نگارگری و نگاره‌سازی سنتی کتاب دسترسی داشته باشند و یک‌راست به سراغ آنها بروند. در زمانی که هنر داشت محبوبیت بیشتری می‌یافت و مدارس هنری یکی پس از دیگری باز می‌شدند، جامعه ایرانی این فرصت را از دست داد تا به راستی با شمار بی‌اندازه زیادی از آثار هنری باستانی و سنتی خود آشنا شود.

دو‌م، جامعه ایرانی در باره‌ی بهترین نمونه‌های هنر سنتی خود از ایرانیانی می‌آموختند که به اروپا سفر کرده و از موزه‌ها، حراجی‌ها و نمایشگاههای هنری دیدار کرده بودند. از آنجا که تمامی این افراد از دانش هنری بهره‌مند نبودند، اطلاعاتی را با خود می‌آوردند که از دفترچه راهنماهای گالری‌ها و حراجی‌های هنری می‌گرفتند که بسیاری از آنها نادرست بود یا آنها را از دفترچه‌‌های راهنمای موزه‌ها،، مقاله‌ها و کتابهایی می‌گرفتند که گاه هنر ایرانی را هنر خاور دور معرفی می‌کردند. بسیاری از ایرانیان این دیدگاه سده‌ی نوزدهم باختر زمینی را می‌پذیرفتند، زیرا به باخترزمین به عنوان تمدن نوینی که از دانش بیشتری بهره‌مند بود باور داشتند. این عوامل به پس‌رفت هنر سنتی ایرانی و اوج‌گیری این باور رسید که ایران باید مسیر باخترزمین را در هنر دنبال کند تا بلندپایه شود. این نگرش تا مدت‌های دراز نگرش چیره در ایران باقی ماند.

تنها چند هنرمند و سیاستمدار دانا بودند که دریافتند چه اتفاقی دارد می‌افتد. یکی از آنان کمال‌الملک بود که کلاسهایی برای فرشبافی، نگاره‌سازی سنتی کتاب و سفال‌گری در مدرسه‌ی سبک باخترزمینی خود، صنایع مستظرفه

به راه انداخت و با تاکید بر ارزش هنرهای باستانی ایرانی، شاگردان را تشوین به گذراندن آنها کرد. (50) با این حال، تلاشهایش نتوانست از تغییری کلی در فرهنگ جلوگیری کند و این روی کار هنرمندانی که در آفرینش هنرهای سنتی دست داشتند تأثیر داشت. شماری تصمیمم گرفتند رشته‌ی خود را تغییر دهند و به فراگیری نقاشی واقع‌گرای اروپایی پرداختند. دیگران مسیر تازه‌ای آفریدند تا هنرنوازان اروپایی خود را نگاه دارند و در عین حال سفارش‌دهندگان ایرانی را هم خشنود نگاه دارند. این مسیر تازه، نگاره‌سازی سنتی دست‌نوشته را ”نقاشی مینیاتور ایرانی” نامید که رابینسون در مقاله‌اش به نام نقاشی در دوران پس از صفویه، ”هنر برتر گردش‌گران” نامیده و در آنجا توضیح می‌دهد که ”شکل مینیاتور روی کاغذ را به خود گرفته و معمولاً شخصیت واحدی از گونه‌های ایرانی را با لباس و دیگر مشخصات بومی روی پیش‌زمینه‌ای ساده نشان می‌دهد… آنها در کل بسیار خوب اجرا شده و جذابیت و نوآوری چشمگیری دارند.” (52)اندازه نقشی نداشت و بیشتر به سفارش‌دهنده وابسته بود.

اکبر تجویدی، مینیاتورکار ایرانی، زنده شدن محبوبیت این سنت سده‌ی نوزدهم را به پدرش هادی تجویدی (13271-1319) نسبت می‌دهد که یکی از شاگردان کمال‌الملک و نقاش سنتی بااستعدادی بود که در مسابقه‌ی 1290 نقاشی مینیاتور ایرانی اول شد و به آموزش در صنایع مستظرفه پرداخت. (53)
نقاشان مینیاتور گاه خوش‌نویسی را به کارهای خود می‌افزودند تا ظاهر سنتی به آنها بخشند. این دسته از هنرمندان معمولا همان تکنیک نگارگری سنتی کتاب را با آب رنگ و قلم‌موهای نازک به کار می‌بردند.حتی امروزه هم نقاشی مینیاتور در مدارس هنر به عنوان رشته‌ی اصلی آموزش داده می‌شود و هنرمندانی مانند پسران و شاگردان تجویدی و محمود فرشچیان آوازه‌ای در این سبک یافته‌اند.(54) در اروپا بسیاری از سوداگران به دلیل بازار خوب کتاب‌های نگارگری شده‌ی پرآوازه یا برگ‌های پاره‌شده‌ای از این گونه کتاب‌ها را که به دلیل بهای به مراتب کمترشان نسبت به کتاب‌ها نگارگری شده راحت‌تر فروش می‌رفت به فروش رساندند. این باعث شد که سوداگران آثار هنری نقاشهایی مینیاتور را جایگزین بی‌همتایی برای برگهای پاره‌شده‌ی کتابهای نگارگری شده‌ی سنتی بپندارند. برخی از هنرنوازان ایرانی هم دست به خرید چنین آثاری زدند.(نمونه هایی از آن را می توانید در این سایت ببینید http://www.farshchianart.com)

در دوران قاجار به ویژه نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم، هنرنوازی و پویایی میان هنرمندان و هنرنوازان به شکل پرمعنایی تغییر کرد. هنرمندان خودمختارتر شدند و هنری را برپا کردند که بازنمود رشد فردگرایی بود. سفارش کارهای هنری دیگر به خانواده‌ی شاهی و طبقه‌ی ثروتمند محدود نبود، هر چند آنان هنرنوازان اصلی باقی ماندند. شمار و گونه‌ی هنرنوازان افزایش یافت و طبقه‌ی میانحال هم سفارش چاپ پرتره‌های شخصیت‌های مقدس را می‌داد و بنابراین نقشی حیاتی در گسترش نقاشی شخصیت‌های مقدس بازی می‌کرد. از این گذشته، آشنایی هنرنوازان با هنر اروپایی و علاقه به آن هنرمندان را برمی‌انگیخت تا کارهای هنری خود را بر اساس سنت سبک واقع‌گرایی اروپایی پیش ببرند. شواهدی برای سفارش نقاشی از سوی زنان در دست نیست، ولی آنان به احتمال زیاد سفارش‌دهندگان اصلی جعبه جواهرات، جعبه لوازم آرایش و جا آیینه‌ای بودند که معمولاً با اندام مردم، گیاهان و جانوران که همه واقع‌گرا نقاشی می‌شدند. به عکس هنرنوازان اروپایی به دنبال تجربه‌های تازه در نقاشی واقع‌‌گرا نبودند، بلکه بیشتر به دنبال کارهایی می‌گشتند که به سبک سنتی ایرانی اجرا شده بودند. این دادوستد دو پیامد برای آموزش هنر در ایران داشت. نخست آنکه ایران شمار چشمگیری از کارهای هنری خود را از دست داد. بنابراین جامعه ایرانی این فرصت را از دست داد تا با بهترین نمونه‌های هنر باستانی و سنتی ایران آشنا شود. دوم، ایرانیان در باره‌ی هنر سنتی خود بیشتر از کسانی چیز یاد می‌گرفتند که به اروپا سفر می‌کردند که در آن هنر ایرانی معمولا به عنوان هنر خاوری oriental معرفی می‌شد. بسیاری از این دیدگاه باختری سده‌ی نوزدهمی را پذیرفتند و به هنرهای سنتی ایرانی به دیده تحقیر می‌نگریستند. به این ترتیب، نقاشی مینیاتور در دوران قاجار به صورت آمیزه‌ای از نقشای واقع‌گرای اروپایی و نگارگری سنتی و ایرانی کتاب رشد کرد. در این نقاشیها، اندامهای واقع‌گرا با جامه ایرانی در مناظری به نمایش گذاشته می‌شدند که تقلیدی از مناظری بود که در نگارگری سنتی کتاب دیده می‌شد. برای این‌گونه ‌‌‌‌‌نقاشیهای بیگانه‌پسند exotic درخواست بالایی وجود داشت و از دیدگاهی می‌توان آنها را به عنوان نمونه‌هایی از نگرش خاورشناسی در ایران تعریف کرد که در عین حال بخشی از جنبش واقع‌گرایی نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم را می‌ساخت.

پانوشت‌ها:

1. بنا به روئین پاکباز هنرمند دوران صفوی، رضا عباسی هم درباره شاه عباس اول را ترک کرد و شروع به نقاشی مردمان معمولی کرد که موضوع نامعمولی برای هنرمند آن زمان بود. رضا عباسی طراحی و نقاشی پیکره‌های تک را تکامل بخشید و کارهای زیادی از خود باقی گذاشت که مطالعه‌ی جدی این جریان را از سوی او به نمایش می‌گذارد. نقاشان نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم دنباله‌رو این جریان شدند. ر.ک روئین پاکباز، نقاشی ایران از دیرباز تا امروز، نشر زرین و سیمین، 1379. همچنین ر.ک شیلا کنبی، نقاشی ایرانی، موزه بریتانیا، 1379، ص.73، 99، 101

2. مهشید مدرس، بهبودهای فرهنگی در ایران دوران قاجار و باخترزمین: سالهای پایانی سده‌ی 18 میلادی تا جنبش مشروطه 1285، انجمن اتاق ایران، 1386

3. یحیی ذکاء: تاریخ عباسی و عکاسان پیشگام در ایران، نشر علمی. عکاسی در 1223 وارد ایران شد و کنجکاوی زیادی در میان درباریان و مردم عادی برانگیخت. هنرمندان هم یا عکاسی یاد می‌گرفتند و یا از عکس برای مطالعه‌ نور و آناتومی مردم (انسان) سود می‌جستند.

4. مهشید مدرسی، چاپ سنگی در ایران سده‌ی نوزدهم: هنر برای مردمان، انجمن اتاق ایران، 1387.

صنیع‌الملک (1229-1283 ه.ق) در 1847 به اروپا سفر کرد و لوازم چاپ سنگی را با خود به ایران آورد. او و دیگر هنرمندان پیشرو آن زمان از نگاره‌های چاپ سنگی شده برای روزنامه‌ها و کتاب‌ها یا نسخه‌های تک سود می‌جستند. این نگاره‌ها مایه‌ی اصلی آشنایی مردمان معمولی با سبک نقاشی اروپایی شد.

5. کمابیش تمامی هنرمندان اروپایی که به ایران سفر کردند، از سوی دولت‌هایشان و به همراهی سیاستمداران برای اهداف سیاسی و نظامی به این کشور فرستاده شدند. مأموریتشان گردآوری اطلاعات و تهیه نقشه برای یورش نظامی بوده است. قصد از این طراحی‌ها و نقاشی‌ها تهیه گزارشهای دیدنی و به عمد واقع‌گرا بوده‌‌است؛ درستی و دقت در آنها نقش حیاتی داشت. شاهان و درباریان قاجاری معمولاً میزبان هنرمند ـ جهانگردان می‌شدند یا دست‌کم آنان را می‌دیدند. برخی از آنان سفارش کشیدن پرتره خود را به آنان می‌دادند. از این گذشته، هنرمندان درباری به احتمال زیاد با هنرمندان اروپایی برخورد داشتند و با فنون آنان آشنا می‌شدند. ر.ک مهشید مدرس، هنرمندان ایرانی در ایران زمان قاجار، فصلنامه هنری گلستان، ش.8 تابستان 1386.

6 عبدالرفیع حقیقت، تاریخ هنرهای ملی و هنرمندان ایرانی، جلد 1 مجموعه آثار عبدالرفیع حقیقت، مؤلفان و مترجمان ایران، 1369، ص581

7) روزیتا میری، پادشاهان قاجار در غرب: سفر ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه به اروپا، تاریخ معاصر ایران، ش.4 زمستان 1376، ص. 211. ناصرالدین شاه در سفر نخستش در سال 1252ش که پنج ماه و نه روز به درازا کشید از روسیه، آلمان، انگلستان، فرانسه، اطریش، سوئیس و سرانجام پایتخت عثمانی، استانبول دیدن کرد. در سفر دوم خود در 1257 که چهار ماه به درازا کشید به روسیه، لهستان، اطریش، آلمان و فرانسه سفر کرد. و در سفر سوم و آخرین سفرش به اروپا در 1267ش که شش ماه و دوازده روز به درازا کشید، از مسکو، آلمان، بلژیک، فرانسه، انگلستان، هلند و اطریش دیدار کرد.

8) نمایشگاه بین‌المللی 1252ش وین به منظور نمایش بازسازی اقتصادی اطریش و پیشرفت وین در شهرسازی برپاشد و هدف از آن پاک کردن آوازه‌اش به عنوان کشوری ناپایدار بود. این نمایشگاه در پارک پراتر در شمال خاوری وین برگزار شد و میزبان کشورهای بسیار و رشته‌های بسیاری بود. نممایشگاه به دو بخش تقسیم شده بود، سرای ماشین‌آلات و سرای هنر در بناهای اصلی نمایشگاه بود. نمایشگاه هنر که بیشتر نقاشی و چند مجسمه را دربرمی‌گرفت به سه مقوله تقسیمم شده بود: هنرهای زیبا، هنر دینی و هنر آماتور. برگزارکنندگان نمایشگاه تصمیم گرفتند که به کشورهای شرکت کننده به اندازه‌ی جایگاه اقتصادی‌شان در دنیا فضا بدهند، به گفته‌ای دیگر کشورهایی که از لحاظ اقتصادی جایگاه بهتری داشتند، فضای بیشتری دریافت می‌کردند. از این گذشته، محل نمایشگاه کشورها از خاور به باختر بود و از ژاپن و چین آغاز و با امریکا پایان می‌یافت. از آنجا که اطریش آوازه‌ای در این نمایشگاه به دست نیاورد، دیگر به برگزاری نمایشگاه دیگری همت نگماشت. نگا. لی بویی، وین 1252 و دیوید معتدل، آلمان دیگر: درک‌ودریافت‌های ناصرالدین شاه از تفاوت و جنسیت در دیدارهایش از آلمان، 1252-68، مطالعات ایرانی، جلد 44. ش.4 ژوئیه 2011،،، ص. 563-579

9) میری، همانجا، 212-213

10) همانطور که در مجله سازنده و بنا آمده است، وزیر بازرگانی فرانسه قصد داشت ”نمایشگاه واپس‌نگرانه‌ی کار صنعتی و علوم مردم‌شناسانه‌” را در کاخ هنرهای آزاد سازمان دهد. موضوعات نمایشگاه عبارت بود از علوم مردم‌شناشی و قوم‌شناسی، هنرهای آزاد، هنرها و پیشه‌ها، وسایل ترابری و هنر نظامی. دفترچه راهنمایی هم که وسایل کشورهای گوناگون را به نمایش می‌گذاشت به چاپ رسید. نگا. ”مشخصه پیشنهادی جالب برای نمایشگاه آینده پاریس”، سازندگان و بنا، کتابخانه دانشگاه کورنل، جلد 20، ش.12، دسامبر 1888، ص. 271.

11) میری، 1997، همانجا، 217-218

12) میری، 1997، همانجا،، 219-222. مظفرالدین شاه هم سه بار به اروپا سفر کرد و سفر نخستش در 1278 هفت ماه، سفر دومش در 1281 شش ماه و سفر سومش در 1284 شش ماه به درازا کشید. در سفر نخستش پیش از رفتن به آلمان، فرانسه، بلژیک، هلند، اطریش، مجارستان، بلغارستان و امپراطوری عثمانی، از چند شهر روسیه از جمله سنت پترزبورگ گذشت. سفر دومش به اطریش، ایتالیا، بلژیک و انگستان بود. و سومین بار از روسیه، لهستان، آلمان، اطریش، بلژیک و فرانسه دیدن کرد.

13) نعمت‌الله کیکاووس، گلگشت در نگارستان: گلچینی از آثار نقاشی موزه هنرهای زیبا سعدآباد، تهران، نگاه، 1371، صص. 93-243

14. ادوارد گرنویل برآون، یک سال در میان ایرانیان، برگردان مانی صالحی، انتشارات ماهریز، تهران، 1381، ص.126

15. حقیقت، 1379، ص. 581-82

16. حقیقت 1379، ص. 581. نویسنده نام هنرمندان و هیچ اطلاعاتی در باره آنها نمی‌دهد.

17. حقیقت 1379، ص. 662

19. پیتر چلووسکی، هنرهای مردمی: هنرنوازی و پارسایی در نقاشیهای درباری ایرانی: دوران قاجار (1164-1304)، ویرایش لیلا دیبا و مریم اختیار، انتشارات توریس، نیویورک، 1377. همان‌طور که چلووسکی می‌گوید: باور بر این است که ساختن تکیه دولت از آلبرت هال لندن الهام گرفته شده بود. در 1251 ناصرالدین شاه به کنسرتی در آنجا می‌رود و چنان تحت تأثیر معماری آنجا قرار می‌گیرد که در بازگشت به ایران، دستور ساختن ساختار همانندی را در مجموعه شاهی در تهران می‌دهد.. با وجود این بنا به برخی نویسندگان، تکیه دولت با آلبرت هال همانندی چندانی ندارند.”

19. شخصیتهایی که نقش‌برجسته‌ها روی پلکان و دروازه‌های تخت جمشید را می‌سازند. شاهان هخامنشی از 559 تا 330پ.م از باختر هند (رود سند) تا مصر فرمانروایی می‌کردند و با یورش اسکندر در 330پ.م سرنگون شدند.

20. رک. یوهانا دوملا مواسات، گنبد بزرگ طاق بستان: مطالعه هنر شاهی سالهای پایانی ساسانیان، نشر ادوین ملن، نیویورک، 1384، صص. 88 و 101

21. لیلا دیبا، نگاره‌های توانمندی و توانمندی نگاره‌ها در نقاشیهای درباری ایرانی، دوران قاجار، ص. 31

. 22جولین رابی، پرتره‌های قاجار، انتشارات توریس، لندن، 1378، صص. 11-18.

23. علی مدرسی، گفت‌وگو با نویسنده، 5 مه، 1384

24. یحیی ذکاء، زندگی و آثار استاد صنیع‌الملک، مرکز نشر دانشگاهی، 1382، ص. 38

25. ذکاء 1376، ص.26 و 62

26. ایرج افشار، خاطرات و اسناد ظهیرالدوله، جلد 1 مجموعه آثار ایرج افشار، انتشارات زرین، 1377. صص. 38-39. ظهیرالدوله یکی از وزیران ناصرالدین شاه و دامادش بود که در باره‌ی پسر هنرمند شاه، محمد ناصر صفا که کتابهای درسی را نگاره‌گری کرده است و این کار را به مدت چهل سال نگاه داشت، قلم زده است. محمد ناصر صفا در 1257 در تهران به دنیا آمد. مادرش توران آقا دختر ناصرالدین شاه بود. او یکی از شاگردان کمال الملک بود که بیست و پنج سال در فرانسه به مطالعه‌ی هنر پرداخت. با پیروی از سبک کمال الملک نگار‌‌هگری سنتی ایرانی را با نقاشی واقع‌گرا درآمیخت. در طراحی استاد بود و برای کار از مدل سود نمی‌جست. مصفا در 1328 در کرمان رخت از جهان بربست.

27. ذکاء 1382، ص. 33

28. جنیفر اسکرس، ایزابل برد بیشاپ (1831-1904) و سفرهایش به ایران و کردستان در 1890، مطالعات ایرانی، جلد 44، ش. 2، مارس 2011، ص. 247.

29. محمد گلبن، رساله عمران خوزستان: خورستان در دوران مظفرالدین شاه قاجار (بازسازی خوزستان: خوزستان در دوران مظفرالدین شاه) تاریخ معاصر ایران، ش.7، پائیز 1377، ص. 181. چند تن از آن افراد توجه‌برانگیزند. عبدالجعفر نجم‌الدوله اصفهانی مسؤل منطقه خوزستان بود؛ میرزا عبدالله خان قره گزلو نامدار به سعدالسلطنه مسؤل منطقه سرخس؛ او به سراسر فارس و خوزستان سفر کرد و از مکانهای مهم مانند تخت جمشید، طاق بستان و آرامگاه کوروش طراحی کرد. طراحی‌هایش واقع‌گرایانه است و تمام جزئیات ممکن را دربرمی‌گیرد. به نظر می‌رسد که کانونمندی او روی تمدن باستانی ایران بوده است. نگا. فرصت‌الدوله، آثار عجم در تاریخ و جغرافیای مشروحه بلاد و اماکن فارس، انتشارات تاریخ ایران زمین، 1362

30. ذکاء، 1376، ص. 17

31. ذکاء، 1376، صص. 225-230

32. ایرج امینی، اصغر خان افشار، سفیر فتحعلی شاه در پاریس، مجله انجمن بین‌المللی مطالعات قاجار، جلد 7، 1386، ص. 54

33. ذکاء، 1376، صص. 178-180

34. محمد تقی مصطفوی، بناهای تاریخی و مذهبی تهران قدیم و شهر کرج: بی‌بی شهربانو، مجله ماهانه اطلاعات، ش. 50، اردیبهشت 1331، صص. 8-9، 17.

35. عباس امانت، دلهره ولیعهد تاج السلطنه، انتشارات میج، 1372، صص. 107-108

36. ذکاء، 1382، ص. 51

37. ایو پورتر، هنر ایرانی و مجموعه‌های هنری ایران در فرانسه، دائره‌المعارف ایرانیکا، 1384. بنا به نویسنده موزه ورسای این بوم را به موزه لوور قرض داد.

38. همانجا. لورنس نگاره‌گر مأموریتی بود که به رهبری خاویر هومر دو هل صورت گرفت، طراحی‌هایی که این سفر را به نگاره درآورده در 1859 به چاپ رسید. نقاشیهای قاجار همراه با برخی از کمپوزیسیون‌های خودش (از جمله دو بوم به نامهای باغهای اشرف و بامهای اصفهان پس از مرگش به زادگاهش هدیه داده شد.”

39. نگا. رابرات موردوک اسمیث؛ هنر ایرانی، اسکریرنر، ولفورد و آرمسترانگ، 1877

40. همانجا، ص. 4. پژوهشگر بریتانیایی دکتر فرانسسکا وانکه دیدگاه اسمیث را در باره هنر ایران و اینکه چگونه به مجموعه هنر اسلامی در موزه و هنرنوازی در آن زمان شکل بخشید در مقاله‌ای به نام گرفتن و نسبت دادن: رابرت مرداک اسمیث و مجموعه هنر ایرانی در ساث کنزینگتون، تحلیل می‌کند؛ کالج هنری کمبرول، ش. 12

42. نگا. سی سده هنر و فرهنگ، زوله: انتشارات واندرز و هرمیتاژ امستردام، 2007. همچنین نگا. پیش‌زمینه نقاشی نوین ایران، فرهنگسرای نیاوران، 24 سپتامبر 2011

43 دوریس دیوک، دختر نانالاین هولت اینمن دیوک و جیمز بوچان دیوک که شرکت تنباکو امریکا را بنیان گذاشت مجموعه آثار هنر اسلامی خود را که دربرگیرنده‌ی آثار هنری زیادی از ایران بود در شانگری لا نگاه داشت که نام ویلایش در هونولولو بود که بر اساس معماری ایران باستان و دنیای اسلام طراحی شده بود. در 1938، آرتور اوپام پوپ، پژوهشگر نامدار هنر ایران ترتیبی داد تا دوریس دیوک به عراق، سوریه، ترکیه و ایران سفر کند. در ایران، او با رابنو، سوداگر آثار هنری میان ایران و پاریس آشنا شد و از او آتشدان پیکره‌ای خود را که صحنه‌های زندگی درباری سده نوزدهم قاجار دور آن دیده می‌شود خریداری کرد. دیرتر دیوک هشت تابلو رنگ و روغن دوران زند و قاجار و سقف بزرگی از دوران قاجار را از حراجی‌ها و گالری‌هایی که بیشتر در نیویورک بودند خرید. نگا. شارون لیتلفیلد، شانگری لا دوریس دیوک، هونولولو، فرهنگستان هنر هونولولو و بنیاد دوریس دیوک برای هنر اسلامی، 1381، ش. 13 و 14، ص. 40. همچنین نگا. نگاره‌های مجموعه امری، اس.جی. فالک، نقاشیهای قاجار: دفترچه راهنمای نقاشیهای سده‌ی هجدهم و نوزدهم، دبیرخانه خصوصی فرح دیبا، تهران 1352، ص. 6

44. بی. دبلیو. رابینسون، نقاشی ایرانی در دوران قاجار، اوجهایی از هنر ایرانی، احسان یارشاطر و ریچارد اتینگهاوسن، انتشارات بولدر وست‌ویوز، 1358، ص. 331. در دهه‌ی گذشته، بیشترین نمایشگاههای نقاشیهای قاجار در امریکا، انگلستان، ایران و آمستردام برپا شده‌اند. با حمایت مالی موزه هنر بروکلین و با سازماندهی لیلا دیبا و مریم اختیار، تور نمایشگاهی از نقاشیهای قاجار در 1998-99 در لس‌آنجلس، نیویورک و لندن برگزار شد. رویداد مهم دیگر نمایشگاهی بود که به تاریخ نگارگری کتاب در ایران اختصاص داشت و در موزه هنرهای امروز تهران در تابستان 1384 برگزار شد. یکی از کتابهای به نمایش گذاشته شده هزار و یک شب بود که صنیع‌الملک، هنرمند درباره ناصرالدین شاه آنرا نگارگری کرده بود. این نمایشگاه به پژوهشگران فرصت داد تا یکی از آخرین کتابهای با دست نقاشی شده دوران قاجار را که مشخصات اصلی نقاشی قاجار را در خود دارد مطالعه کنند. از این گذشته در اردیبهشت 1384، بنیاد آفرینشهای هنری نیاوران در تهران میزبان نمونه‌هایی از سبک خاصی به نام نقاشی قهوه‌خانه بود که در سالهای پایانی قاجار رشد کرد. تازه‌ترین نمایشگاه در موزه هرمیتاژ آمستردام در پائیز 1386 برگزار شد.

45. خاورگرایی سبکی از نقاشی است که مشخصه‌اش بیشتر تمثال‌نگاری است و به عنوان بخشی از جنبش رمانتیسیسم سده‌ی نوزدهم در اروپا چیرگی داشت. نگا. لین ثورنتون، جهانگرد خاورگرایان نقاش 1828-1908، پاریس، ا.سی.آر انترناسیونال، 1983، ص. 10. همچنین نگا. اس.اف. آیزنمان، هنر سده‌ی نوزدهم، تاریخچه‌ای انتقادی، تیمز و هودسون، لندن، 1994، ص. 51

46. کلیله و دمنه نخست با نام چانچاتانتورا و به احتمال زیاد در سده‌ی چهارم میلادی در هندوستان نوشته شد. برزویه طبیب آن را حدود سال 570 به پهلوی برگرداند. کتاب افسانه‌هایی در باره جانوران است که دو شغال و جانوران دیگر روایت می‌‌کنند و بازنمود شاهان، حکومت‌ها و مردم است. نگا. پل لونده، کلیله و دمنه، دنیای آرماکو سعودی، جلد 23، ش. 4. 1972

47. بی. دبلیو. رابینسون، طراحیهای استادن: طراحیهای ایرانی از سده 14 تا 19، انتشارات شوروود، نیویورک، 1965، ص. 30

48. شیلا بلر و جوناتان بلوم، هنر و معماری اسلام 1250-1800، انتشارات دانشگاه ییل، 1994، ص. 31 و 57.

49. شاهنامه بایسنقر میرزا به سفارش شاهزاده بایسنقر در دوران تیموری د ر هرات نگاره‌گری شد. این شاهنامه در کاخ و موزه گلستان نگاهداری می‌شود.

50. اکبر تجویدی، نقاشی ایران در سده‌ی اخیر، دانشنامه ایرانشناسی، جلد 1، ویرایش مجتبی انوری و شیرین محمدی، ص. 181

51. یکی از نخستین و مهمترین مطالعات هنر قاجار از سوی رابینسون (نگا. بالا) پیش برده شده است که از سالهای 60 تا 98 میلادی مقالات و کتابهای خود را به چاپ رساند. در مقاله‌ای به نام نقاشی در ایران در عصر قاجار، رابینسون می‌گوید که بسیاری از نقاشیهای قاجار را نمی‌توان هنر والایی پنداشت و در سطح هنر صفوی نیست. با این حال، رابینسون بر این باور است که نقاشیهای قاجار دلپسند، ساده و مناسب زمان خود بودند. می‌گوید که مجموعه‌داران و پژوهشگران باید میان آثاری که از کیفیت بالایی بهره‌مندند و نقاشیهایی که هنرمندان ستایش‌برانگیزی مانند صنیع‌الدوله کشیده‌اند تمایز بگذارند. نگا. رابینسون، نقاشی در ایران در زمان قاجار، اوجهایی از هنر ایرانی، ویرایش احسان یارشاطر و ریچارد اتینگهاوزن، 1979، صص. 331-32 و 361

52. رابینسون، نقاشی در دوران پس از صفویه، هنرهای ایران، ویرایش آر. دبلیو. فرییر، انتشارات دانشگاه ییل، 1989، ص. 228. در اروپا اصطلاح نقاشی مینیاتور ایرانی به نگارگری دست‌نوشته دوران سلجوقیه تا قاجار اشاره دارد و پرتره‌های بزرگ و مناظر را دربرنمی‌گیرد. این اصطلاح بیشتر به کارهای روی کاغذ اشاره دارد.

53. تجویدی، 1382، ص. 181

54. محمود فرشچیان استاد نقاشی مینیاتور امروز ایران پنداشته می‌شود. او در اصفهان به دنیا آمد و دانش‌آموخته‌ی فرهنگستان هنر آنجاست. سپس به اروپا سفر کرد تا هنر باخترزمین را مطالعه کند. در بازگشت استاد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد. فرشچیان اینک در نیویورک زندگی می‌کند. شاهکارهایش را می‌توان در کتابخانه ملی پاریس، کتابخانه بریتانیا، گالری فرییر، موزه متروپولیتن و دانشگاه هاروارد یافت. نگا. وب‌سایت محمود فرشچیان.

شکل 1. منظره با نقشهای اسلیمی، هنرمند گمنام، نقاشی دیواری که با آیینه قاب شده، سقف ورودی یکی از بناهای کاخ و موزه گلستان تهران، عکس از مهشید مدرس 1384

شکل 2. کاشی، هنرمند گمنام، دیوار بیرونی یکی از بناهای کاخ و موزه گلستان تهران، عکس از مهشید مدرس 1384

هویت از نوع مدرن

هویت از نوع مدرن
« بررسی فردیت و هویت شخصی خط در آثار هنرمندان مدرن »
گزیده ای از مقاله‌ی خانم زهرا برفی دریائی

مقدمه
ما در زندگی روزمره مان با جلوه های گوناگونی از خط چه در طبیعت ، چه در مصنوعات دست ساخته مان ، زندگی می کنیم . در این زمینــه می توانم مثال های متفــــــاوتی را ذکر کنم : نقـــــوش خطی روی لبــاس ها و فرش زیر پایمان ، ردیف صندلی ها در سالن امتحانات ، خطوط آجرهای چیده شده و در امتداد هم بر دیوارها ، سیم ها و تیرهای برق و تنه‌ی درختان در کنار خیابان ها ، جویبارها ، درخشش برق در آسمان ، ارتباط خطی برخی از ستارگان در صورت های فلکی و گاه خطوطی که کودکان برای بازی کردن بر زمین می کشند، خطوط نوشتاری و … تنوع این مثال ها و نمونه ها به خودی خود نشان می دهد که منظور از خط تجسمی معنایی نسبی از خط است و آن نشان دادن یک حرکت ممتد و پیوسته بر سطح یا در فضاست . در تعریف خط چنین آمده است : « بدان که اصل خط نقطه است . هرگاه دو نقطه یا سه نقطه را به هم پیوستی خط شد . بعد از آن هر کسی دخل‌ها کرد و در هــر عصری خطی وضع شد و به اسمی موسوم گشت …» (1) همچنین خط را می توان به صورتی دیگر نیز تعریف کرد و گفت : «خط ، نقطه‌ی در حال حرکت است ، زیرا برای ترسیم خط ابتدا نوک قلم را بر روی صفحه می گذاریم که به صورت نقطه است و سپس آن را به حرکت در می آوریم و اثر این حرکت به صورت ثبت شده‌ی خط ، باقی می ماند .» (2)

خط جزء جدا ناپذیر زندگی بشر از دوران پارینه سنگی تا عصـــر حاضر است و انسان از دیر باز تا کنون برای بیان افکار خویشتن از این عنصر بصری مهم بهره جسته است . اما خط در طول قرون گذشته در آثار هنرمندان هرگز نتوانست آن هویتی را بدست آورد که هنرمندان مدرن بدان بخشیده اند.

مدرن و هنر مدرن

درباره اینکه هنر مدرن دقیقا” از چه زمانی آغاز می شود و کدام اثر هنری ، سبک هنری ، جنبش هنری یا حتی گفتمان هنری را می توانیم در توالی زمانی تاریخ هنر ، نقطه‌ی شروع هنر مدرن بدانیم ، اختلاف نظر هایی میان مورخان و پژوهشگران هنـــر وجود دارد . برخی هنر مدرن را حدودا” «هنر قرن بیستم» می دانند و سال 1905.م ، یعنی نمایشگاه فُوویسم ها (3) ، در سالن پاییز در پاریس را نقطه‌ی عزیمت خود قرار می دهند و برخی دیگر معتقدند که هنر مدرن در دهه‌ی 1860 با نمایش تابلوی « ناهار در سبزه زار » اثر ادوار مانه(4) در سالن مردودهای پاریس آغاز می شود و حدودا” تا دهه‌ی 1970 .م ادامه می یابد . نوربرت لینتن (5) مولف کتاب هنر مدرن در کتابش ، دهه‌ی نخست قرن بیستم را سال‌های آغازین شکل گیری هنر مــــــدرن می داند و از کار چند هنرمند برجسته‌ی دهه های پایانی قرن نوزدهم به عنوان پیام آوران و زمینه سازان هنر مدرن یاد می کند .

خط در هنر مدرن

خط تا قبل از آغاز هنرمدرن بیشتر به منظور بازسازی عینی از طبیعت و حوادث موجود مورد استفاده قرار مـــــــی گرفت تا اینکه ونسان ونگوگ (6) چهره‌ی دیگری از خط را بر ما آشکار نمود.خط در آثار این هنرمند به گونه ای برجسته ، نمادین و پر احساس پا به عرصه می‌گذارد و دیگر به تصویر سازی‌های عینی و عکس گونه نمی پردازد و طوری با مخاطب رابطه برقرار می کند که آن التهاب درونی هنرمند را احساس می کند و به دنبال وی هنرمندان اکسپرسیونیست (7) به تجربه هایی مشابه ای چون او دست یافتند و خط را زمخت و پر احساس به نمایش گذاشتند .

بعد از اکسپرسیونیست ها ، هنرمندان سبک آبستره (8) توانستند این تغیر را تا حدودی منسجم تر بنمایند که معــــروف‌ترین آنها پیت موندریان (9) است، او از جمله هنرمندان آبســـــتره است که در ترکیب بندی هایش از تضاد میان حرکــــت های عمودی و افقی خطـــوط بسیار سود برده است .وی ابتدا هنرمندی بود که از مناظر طبیعی نقاشی می کرد ولی به تدریج فرم‌های طبیعی منظره را ساده نمود تا به ناب ترین شکل آن یعنی خطوط عمودی و افقی نزدیک بشود.

اما این نوع آفرینش خط در آثار این هنرمندان پایان کار نیست‌ زیرا با پیدایش سبک های هنری دیگر نمود هایی نوین و تکمیل یافته ای از هویت خط بر ما آشکار می شود و در این میان نام هنرمندان برجسته و نام آوری به چشم می خورد که برای بیان ذهنیات خود بیش‌ترین استفاده را از خط برده اند و در این نوع آفرینش به آن هویت فردی خط ، تمام و کمال رسیده اند بدین منظور که ذهن ، هنرمند مدرن به عوامل عینی و صوری عنایت چندانی ندارد . این ذهن اوست که می آفریند ، تغییر می دهد ، متحول می سازد و آرمان خود را جایگزین پدیده‌ی عینی آن می سازد .

از جمله این هنرمندان می توان از جین دیویس (10) یاد کرد که در یکی از معروف ترین تابلو های خود به نام «زنبور سبز» با تعدد خط های عمودی بر روی سطح افقی بوم ، ذهنیت خود را با کمک ساده ترین و در عین حال اساسی ترین عنصر بصری و طراحی ( خط ) می آفریند .

جین دیویس ، (( زنبورسبز)) بخشی از اثر

از دیگر هنرمندان مدرنی که خط را به عنوان عنصر برجسته‌ی تابلو خود برگزیده است می‌توان به کارلوس کروز – دیاز (11) اشاره کرد و از نمونه‌ی آثارش ، از تابلو « فیزیو کــــــــرومی 1012» نام برد .

کارلوس کروز – دیاز، (( فیزیو کرومی 1012))

وی در این تابلو با استفاده از خطوط عمــــودی ، که در نظم بسیار دقیــــق و حساب شده ای کنار هم قرار گرفته اند ، تابلو خود را سازمان بخشیده است و به آفرینش نظم نوینی از فضا پرداخته است . ما همین گونه عملکرد را، در اثری از اوا هس (12) به نام «جنبش بی نظم » آشکارا شاهد هستیم . با این تفاوت که اثر دیاز دو بعدی و منظم و اثر هس ، سه بعدی و همان طور که از نامش پیداست بی نظم است که در صفحات تیره رنگ عمودی که به دقت تقسیم بندی شده ، از طریق خطوط متقاطع افقی و عمودی شطرنجی گردیده و در محل تقاطع خط ها ، با مته ، حفره هایی ایجاد شده و سپس با گذراندن کابل های متعدد تحرک خطی پویایی به آن بخشیده است و یاد آور شبکه های ارتباطی ، کابل‌های تلفن شهری ، شبکه های مخابراتی یا جعبه تقسیم های الکترونیکی برج های مسکونی یا تجاری است.

اوا هس ، ((جنبش بی نظم )) ، تکنیک مختلط

به دنبال این هنرمنــــــدان می توان از بریجیت رایلی (13) نام برد که در تابلــــــویی با نام «صبح دیر وقت » شکلی دیگر از فردیت خط را می آفریند ، این بانوی هنرمند در سال 1960 با اقتباس از نمودارهایی که دانشمندان از طریق آنها ، فرایندهای ادراکی را مطالعه می کردند ابتدا تابلوهای سیاه و سفید گیرایی را نقاشی کرد و بعد از تجربه های فراوان در این حوزه رفته رفته رنگ مایه های خاکستری و سپس سایر رنگ ها را در کارش وارد کرد و در تصویر زیر نمونه ای از این مورد را شاهد هستیم .

بریجیت رایلی ، ((صبح دیر وقت))

از جمله نقاشان دیگر در این حوزه اگنس مارتین (14) ، خطوط منظم ولی غیر دقیقی را بر بوم های اغلب مربع شکل خود ترسیم می کند که بطور خفیفی بچشم می آیند . این بانوی نقاش با استفاده از رنگ های ملایم در تابلو های خویش این تصور را برای بیـــــننده می آفریند به گونه ای که به نظر بیاید بوم ها نوری از خود ساطع می کنند و بوسیله فیلترهای خطی نقاش جهت می گیرند . از نمونه آثار وی می توان از تابلو «صبح » نام برد .

اگنس مارتین ، ((صبح)) ، اکریلیک و مداد روی بوم

رابرت رایمن (15) ، نیز از جمله هنرمندان مدرن دیگری است ، که در اکثر آثارش شاهد کارکردهای متنوعی از خطوط (بیش‌تر افقی و عمودی ) بر روی زمینه‌ی سفید هستیم. برخی از هنر شناسان ، کار او را به مینیمال آرت (16) مربوط می کنند . وی در تابلـــویی با عنوان « شماره‌ی 20 » از حرکت متداوم خط افقی سود برده است که زمانی بافت دار و در لحظه ای سبک و کم انرژی و در وقتی دیگر تاریک و خشن می گردد.

رابرت رایمن ، ((شماره20)) ، اکریلیک روی بوم

الکساندر رودچنکو (17) هنرمند برجسته ای است که از خط به عنوان تنها عنصر بصری در آفرینش آثارش بهره جسته است ، وی با استفاده از خط کش و پرگار یک سلسله طراحی انتزاعی بوجود آورده که موضع اکثر آنها انواع خطوط است . از این نوع آثار می توان از تابلویی با نام « ساختار خطی » که در زیر می بینید نام برد.

الکساندر رودچنکو ، ((ساختار خطی))، پاستیل

همانطور که از نام اثر پیداست ما در این تابلو با ترکیب بندی اریبی روبرو هستیم که صرفا” از خط با ضخامت های متفاوت تشکیل یافته و کل صفحه را پر نموده به گونه ای که در عین سادگی بسیار زیبا و پر انرژی است و همین گونه کارکرد خط را می توان در اثری از کنت مارتین (18) بانام «خوش اقبالی و ردیف 2» بیابیم ، خط های اریب با ضخامت های متفاوتی که بر روی هم افتاده اند و زمینه را فرا گرفته اند .

کنت مارتین ،((خوش اقبالی و ردیف )) ، رنگ و روغن روی بوم

در این میان جا دارد از دن فلاوین (19) نقاش و مجسمه ساز آمریکایی یاد کنم که به طور کلی خط را از بوم و سه پایه به‌زیر کشاند . او در این نوع آثارش به جای ترسیم خطوط و قلم مو کاری بر سطح دو بعدی بوم از خطوط نوری استفاده کرد. وی از سال 1963 به بعد به‌صورت تخصصی به نصب چراغ های فلورسنت در ارتباط با فضاهای خاص پرداخت . فلاوین در اینگونه آثارش با خطوط نوری در ابعاد و شماره های مختلف ، با فاصله و ریتم کار می کند . نمونه ای از این نوع ساختار را می توان در تصویری با نام «بدون عنوان » دید.

دن فلاوین ، ((بدون عنوان ))

پی نوشت ها :

1. قاضی منشی احمدقمی . گلستان هنر، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران ، تهران ، 1352/ص 12

2. ازکتاب مبادی سواد بصری ، داندیس ، دونیس ا./ ترجمه مسعود سپهر/ ص 73

3. Fauvism ، (یعنی وحوش ) یکی از نخستین سبک‌های نقاشی در جنبش های پیشتاز هنر اروپا که بین سال‌های 1898 و 1908 در فرانسه پا گرفت و تا جنگ جهانی اول ادامه یافت . ویژگی این سبک استفاده از رنگ‌های خالص و تابناک است که به گونه ای مستقیم و پرخاشگرانه به کار گرفته می شود و رهبری این گروه را هانری ماتیس برعهده داشت .

4. Edouard Monet (1883- 1832) ، نقاش فرانسوی

5. Norbert Lynton ، محقق و منتقد هنر در انگلستان

6. Vincent Van Gough (1890- 1853) ، نقاش هلندی

7. Expressionism ، این اصطلاح در دلالت عام و گسترده اش ، می تواند به هر نوع آفرینش هنری اطلاق گردد که بیش‌تر بر نمایاندن احساس درونی و ذهنی تاکید ورزد تا مشاهده‌ی عینی و بیرونی.

8 . Abstract ، این اصطلاح در معنای وسیعش می تواند به هر نوع هنری اطلاق شود که اشیاء و رخدادهای قابل شناخت را بازنمایی نمی کنند. ولی عموما” به آن گونه از آفرینش های هنرمدرن اطلاق می گردد که از هرگونه تقلید طبیعت یا شبیه سازی آن ، به مفهوم مرسوم آن در هنر اروپایی ، روی می گردانند.

9. Pite Mondrian(1944 – 1872) ، نقاش و نظریه پرداز هلندی

10. Gene Davis (…- 1920) ، نقاش

11. Carlos Cruz-Diez (… – 1923) ، نقاش ونزوئلایی

12. Eva hesse (1970 – 1936) ، نقاش و مجسمه ساز آلمانی

13. Bridget Riley (… – 1931) ، نقاش انگلیسی و از مهم‌ترین نمایندگان سبک آپ آرت

14. Agnes Martin (… – 1912) ، نقاش آمریکایی

15. Robert Ryman (… -1930) ، نقاش آمریکایی

16. Minimal Art [ هنرکمینه] ، یکی از جنبش های هنری دهه 1960 .م بخصــوص در ارتباط با آثار ســـــــه بعدی که از ایالات متحده آمریکا آغاز شد.

17. Alexander Rodchenko (1956 – 1891) ، نقاش ، حجم ساز ، عکاس و طراح روسی

18. Kenneth Martin (1984 – 1905) ، حجم ساز و نقاش انگلیسی

19. Dan Flavin (… – 1933) ، نقاش و حجم ساز آمریکایی

تکه هایی ربوده شده از جهان

بررسی جایگاه اشیاء روزمره ی زندگی درهنر نقاشی ، مکتب دادائیسم

گردآوری و تدوین : زهرا برفی دریائی
ویراستار : دکتر امید روحانی

هنر سده ی بیستم را می توان هنری سنت شکن دانست که پایه هایش در اواخر قرن نوزدهم ریخته شد. دراین دوره هنرمند سعی می کرد فردیت خویشتن را بیافریند نه آنچه را که اجتماع از او توقع داشت و این سرآغازی شد برای پیدایش سبک ها و مکتب هایی که ما امروزه از آنها به عنوان هنر مدرن یاد می کنیم . در این میان نام مکتبی به چشم می خورد که هدفش نوعی آفرینش در عین ویرانگری بود، به قصد ویران ساختن آن طرز تفکر و آن آفرینش هنر و اندیشه ای که به جنگ جهانی اول منجر گشته بود: «دادا »(1) … این مکتب را جنبشی ادبی و هنری می دانند که بین سال های ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۲ .م در اکثر کشورهای اروپایی جریان یافت و درواقع نهضتی بین المللی بود و واکنشی از سوی هنرمندان و ادیبان آن دوران به فجایع ناشی از جنگ جهانی اول و در زمینه های ادبیات ( بخصوص شعر) ، هنرهای تجسمی ، تئاتر و گرافیک. پیروان این مکتب را اغلب تحت تاثیر عقاید مکتب فلسفی نیهیلیسم(2)(پوچ گرایی) می دانند زیرا که آنها پوچی را به عنوان نمادی ادبی و هنری برگزیده بودند و با تاکید بر عنصر تصادف آثاری خلق نمودند که در نوع خود بی نظیر بود. دادا با فرا تر رفتن از چارچوب هرگونه نظام مستقر فکری و هنری و به هم ریختن و ویران نمودن مرزهای موجود بین هنر ، ادبیات و حتی صنایع ، مقدمه ای شد بر همه ی تحول های مهم جهانی که در قرن بیستم در ادبیات و هنر رخ داد.

جرقه های آغازین :

رشد و شکل گیری اولیه ی دادائیسم تقریباً همزمان در سوئیس و آمریکا به وقوع پیوست ، بی آنکه این دو کشور در ارتباط مستقیم با یکدیگر باشند و سپس در بیش تر کشورهای اروپایی گسترده شد. پایه گذار و آغاز کننده ی این مکتب را هوگوبال (3) ، شاعر ، نمایشنامه نویس و نویسنده ی سیاسی چپگرایی می دانند که در سال 1914.م با آغاز جنگ جهانی اول به سوئیس ، که از حملات ارتش های نظامی در امان مانده بوده مهاجرت کرده بود . او که از دوستان پل کله(4) و واسیلی کاندینسکی(5) به شمار می آمد ، دارای گرایشاتی در هنر مدرن بود و پس از مدتی با درج فراخوانی در مطبوعات ، از نویسندگان و هنرمندان برای تشکیل گروهی هنری ، دعوت به عمل آورد و سرانجام در فوریه ی 1916.م توانست یک باشگاه شبانه با نام “ولتر”(6) برپا کند.

هوگوبال ، طی استقبال وسیع هنرمندان و نویسندگان از این فراخوان با دو رومانیایی به نام های مارسل یانکو(7) ، نقاش و تریستیان تسارا(8) ، شاعر و نیز با هانس آرپ(9) از هنرمندان اهل آلزاس آشنا گردید. اینان نیرویی محرکه بودند که چندی بعد می بایست موتور دادائیسم را به حرکت در آورند .

با تشکیل این گروه کوچک هنری و برپایی کنسرت های شبانه در کافه ولتر ، بعدها افرادی دیگر همچون مارسل اسلودکی(10) ، سوفیا توبر(11) ، والتر سرنر(12) ، هولسنبک(13) و ریشتر(14) به این جمع پیوستند و در شب های کم رفت و آمد به خواندن اشعاری از گیوم آپولینر(15) ، آندره سالمون(16) ، سندراس(17) ، ژاکوب وان هودیس(18) و دیگران پرداختند ، درباره ی هنر به بحث نشستند و به نقطه نظراتی مشترک منطبق با موازین نخستین دادا رسیدند.

اولین نشریه ی منتشره از این گروه ، نشریه ی “کافه ولتر” بود و هدف این نشریه در مقاله ای به قلم هوگوبال چنین تشریح شده بود: « یاد آوری این نکته که در ورای جنگ و وطن ها ، انسان های مستقلی وجود دارند که با آرمان های دیگری زندگی می کنند.»(19)

و متعاقب این شماره ، نشریه ی ” دادا ” منتشر شد . درباره ی چگونگی ساخته شدن این واژه نظریه های مختلفی وجود دارد ، ولی بیشتر نقل شده است که : ” دادا روز هشتم فوریه 1916.م در کافه « تراس » شهر زوریخ در سوئیس ، به کمک یک چاقوی کاغذ بری که به طور تصادفی به میان یک لاروس کوچک و یا فرهنگ فرانسه – آلمانی رفت و کلمه ای از یک صحفه را برید(20) پیدا و انتخاب شد، نام این کلمه ی تصادفی “دادا” بود . این واژه بی معنا نیست زیرا که در معنی تحت الفظی به مفهوم «بله ، بله»(21) است و در آلمانی به معنی « بلغور کودک » و در فرانسه به معنی « اسب کوچک اسباب بازی » است. (22) هر چند این معانی هیچ ربطی به این مکتب ندارند اما به گونه ای نیز گویای منطق ستیزی پیروان این نهضت است. کسانی که آن روز در مراسم تولد دادا حضور داشتند عبارت بودند از : تریستیان تسارا ، مارسل یانکو ، هوگوبال ، هولسنبک و هانس آرپ و یکی دونفر دیگر.

دادائیسم و هنرهای تجسمی ( نقاشی) :

در زمینه ی هنرهای تجسمی ، هنرمندان مختلف این مکتب ، شیوه هایی را درپیش گرفتند که مرز مشترکی با مکاتبی داشت که در بطن آن پرورانده شده بودند . ازجمله نقش برجسته های یانکو که به شدت تحت تاثیر الهامات کوبیستی او بود و آثار اتو وان ریز(23) ، والتر هلبیگ(24) ، اسکارلوتی، ماکس اوپنهایمر(25) ، اتو موراخ و آرتور سگال(26) ، هنوز در پرتو تشعشعات کوبیسم خلق می شد و ریشتر ، همچنان دلبسته ی رنگ آمیزی و رویکرد های اکسپرسیونیستی بود. اما در این میان هانس آرپ با بینشی عمیق تر نسبت به موازین این مکتب آثاری را آفرید که نشانی از درک نسبی نظریه ی دادائیست ها داشت . وی که از سال 1916.م از اکسپرسیونیسم فاصله گرفته بود شروع به کار روی فرم های انتزاعی کرد . بسیاری از آثار دادائیستی آرپ در این دوره اشکال آمیبی شکل بریده شده از چوب هستند که در رنگ های مختلف بر روی یکدیگر قرار گرفته اند و عناوینی همچون “تک چهره تریستان تسارا “،” جنگل”، “فرم های زمینی” ، “قبل از تولد من” نام هایی هستند که در کنار آثار وی دیده می شوند.

 

تک چهره تریستیان تسارا ، 1916 ، ژان آرپ

درباره ی “تک چهره ی تریستان تسارا “می توان گفت که بر خلاف یک تابلوی کوبیستی ، ما را وسوسه نمی کند که بکوشیم چهره ی شاعر را در آن پیدا کنیم . این اثر مجموعه ای است از شکل هایی انتزاعی و اگر هر گونه اشاراتی هم به شاعر داشته باشد ، اشاراتی کاملا غیر مستقیم و شاید هم به کل غیر بصری است . شکل های ساخته شده ی چوبی مانند عناصر یک کلاژ کوبیستی روی هم چسبانده شده اند ولی القاء کننده ی فرم های طبیعی ، فرم های موجودات زنده و رشد یابنده اند . وی طبیعت را ، به قول خودش ، از طریق ترکیب بندی ِ « بر طبق قوانین تصادف » در کارش دخالت می داد ؛ بدین معنا که کار بر اساس نقشه یا خواست هنرمند انجام نمی گرفت ، بلکه توالی و ترتیب آن را مجتمعی از نیروها (همچون جاذبه ، حرکت هوا و غیره ) که ما تصادف می نامیم، تعیین می کرد . این شیوه نیز از کلاژ (یا وصله چسبانی) کوبیستی مایه می گرفت ، ولی موضوع در خور توجه در آن ، نسبت نتیجه ی کار با واقعیت بصری نیست ، بلکه نقش هنرمند به عنوان مبتکر و سازنده است که اهمیت دارد . از جمله ویژگی های هنر دادائیستی این بود که هنرمند نه تنها می بایست مهارت های سنتی را وانهد بلکه حتی تا حد زیادی آفرینشگری خود را از قید ممیزی و مهار خویش آزاد سازد. با این حال ، این آثارهنوز خصوصیات هنر دادائیستی را نداشت .

در طول فعالیت ” دادا” در زوریخ ، فعالیتی مشابه نیز در آمریکا صورت پذیرفت. در سال 1913، بر پایی نمایشگاه بین المللی هنر مدرن به نام Armory Show که با معرفی 1100 اثر هنری از 300 هنرمند آمریکایی و اروپایی ، برای اولین بار در تاریخ هنر آمریکا توجه همگان را به هنر مدرن جلب کرد و باعث آشنائی هنرمندان آمریکائی با سبک ها و شیوه های متدوال در اروپا گردید .در این نمایشگاه دو اثر از فرانسیس پیکابیا(27) و یکی از آثار مارسل دوشان(28) به نام « برهنه ای که از پلکان پایین می آید» مورد توجه فراوان قرار گرفت . موفقیت پیکابیا و دوشان تاثیر بسزایی بر حوادث هنری پس از این نمایشگاه گذاشت .(29) به جرات و تاکید می توان گفت دوشان نخستین نقاش این مکتب است که طبق موازین دادائیسم به قالب اثر هنری ، کمپوزیسیون کلی اثر ، هماهنگی عناصر و مواد کار با دیدی تازه نگاه کرد . آثاری که وی خلق نمود تاثیری شگرف بر هنرهای تجسمی دهه ی ۱۹۶۰و بر جنبش هایی همچون ” مینی مالیسم ” و ” کانسپچوالیسم ” و آثار هنری ” پست مدرن ” گذاشت. وی بعد از سال ها تجربه در بیش تر سبک های نقاشی به این نتیجه رسیده بود بایستی آثاری خلق کند که با زمانه اش همخوانی بیش تری داشته باشد و ویژگی های هنری مدرن و مکانیزه را به خوبی نشان دهد .

دوشان با تکیه بر عنصر تصادف که عنصر مشترک و اساسی آثار دادائیستی نو در سال 1913 م سه تکه نخ خیاطی را که هر کدام 1 متر طول داشت از ارتفاع یک متری روی یک بوم رها کرد و آنها را در همان وضعیت پیش بینی نشده و فاقد نظم که هنگام برخورد با بوم پیدا کرده بودند روی بوم ثابت کرد او نتیجه ی کار را “سه ایست معیارین” نامید .

سه ایست معیارین ، 1913 ، مارسل دوشان

در اینجا نیروهای طبیعی با واحد های اندازه گیری بر خورد می کنند و آنها را بی اثر می سازند واحدهایی که انسان صرفاً ، برای استفاده ی خودش ساخته است. مجمع قانونگذاری فرانسه در سال 1799 نظام اندازه گیری متری را بر قرار ساخت و واحد متر را برابر با یک ده میلیونیم ربع محیط کره ی زمین تعریف کرد . آیا واحدهای اندازه گیری بیهوده اند؟دوشان با دقت ایست های معیارین را روی بسترشان می چسباند و محفظه ی محکمی برای آنها درست می کند ، و از آنها با همان دقتی که در مورد نگهداری متر فلزی نمونه ی اصلی به عمل می آید.وی نگهداری می کند و بعدها در این باره نوشت : «این تجربه برای محبوس کردن و محضوظ کردن فرم هایی صورت گرفت که به صورت اتفاقی ، که خودم باعثش بودم به دست آمده بودند. در عین حال ، واحد طول – یعنی یک متر – بدون آنکه عملاً هویت خودرا به عنوان متر از دست بدهد ، از خط مستقیم به خط منحنی تغییر شکل یافت ، ضمن آنکه مفهوم خط مستقیم را به عنوان کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه مورد شک قرار داد.» (30)

وی در سال 1914 شیوه ی به هنر تبدیل کردن اشیائ موجود ( یا قبلا ساخته شده ” Ready-made” را در پیش گرفت و طبق نظریه دادئیست ها مبنی بر بهره وری از اشیاء معمولی و بی استفاده ی زندگی روزمره) آثار نوینی را خلق نمود، از آن جمله می توان به جابطری گردی اشاره کردکه از یکی از فروشگاه های پاریس خریده بود و بر اساس «بی تفاوتی های بصری» (عبارتی که خود بکار می برد) کلماتی حک کرد. در سال 1915 .م در نیویورک یک پاروی برف روب خرید و آن را پیشاپیش “بازوی شکسته” نامید .(31) وی با خلق چنین آثاری به این نتیجه رسیده بود که اگر هر شیء موجود را از محیط اصلی و مفهوم و طرز استفاده ی آن جدا کند می توان آن را به عنوان هنر ارائه نمود. او با به کارگیری این نظریه سعی کرد که نقاشی را از سه پایه به زیر بکشاند و استفاده از عناصر سنتی این هنر همچون بوم ، رنگ و قلم مو را ترک کند . تا پیش از آفرینش چنین آثاری توسط دوشان نفی هرگونه ارزش های پیشین در محدوده ی همان رنگ و بوم و قلم مو بود و تنها محتوا و طرز تلقی هنرمند در رابطه با مفهومی خاص تغییر می کرد نه ابزار نقاشی . دوشان سعی نمود هم مفهوم را در نقاشی تغییر دهد و هم ابزار را . وی با خلق اثری با نام “چشمه” در سال 1917 .م آنچنان شوکی به جامعه ی هنری وارد نمود که تا آن زمان بی سابقه بود.آنچه که وی نامش را چشمه گذاشته بود یک توالت دیواری مردانه به رنگ سفید ، با امضای ساختگی ریچارد موت(32) بود که می بایست واژگونه به نمایش در می آمد.

چشمه ، 1917، مارسل دوشان

دوشان این اثر را به Great Central Gallery که یک سالن مستقل در پاریس بود فرستاد . قصد وی از ارسال چنین چیزی آزمودن آزاد اندیشی و نحوه ی تلقی اعضای گروه از دادائیسم بود اما پذیرفته نشدن این توالت دیواری توسط کمیته ی برگزاری نمایشگاه، استعفای دوشان از این هیئت را به دنبال داشت. خلق این اثر توسط دوشان مبنی بر دگرگون ساختن کارکرد اصلی این شی ء بود، آن دگرگون سازی که حکایت از رابطه ی هنرمند/شیء هنری/ مخاطب داشت.

در این جا هنرمند به جای طراحی یک اثر هنری و یا سعی در به کارگیری خلاقیت و مهارت خود برای آفرینش یک اثر با معنایی معین، صرفا یک انتخاب به عمل می آورد که منظور همان انتخاب شیء است، که به جای آنکه آن را بسازیم، خودش ساخته شده باشد. شیء منتخب لازم نیست نو و یگانه باشد بلکه می تواند از میان اشیاء عادی و روزمره ی زندگی با تولید انبوه انتخاب گردد(همچون توالت دیواری مردانه ) که فقط به لحاظ موقعیت و تغییر معنایی که پیدا می کند می بایست نو و یگانه باشد . غرض از تغییر معنایی همان چیزی است که بر اثر جابه جایی یا امضاء هنرمند و هرگونه افزوده وی به شیء رخ می دهد. در این باره می توان به عنوان (R.MUTT) که به شیوه ی مرسوم نقاشان با قلم موبدون داشتن هر گونه وجه مشخص نوشته شده و نکته ی خاصی را در برندارد اشاره نمود و نهایتاً مخاطب با دیدن چنین اثری خود را از آن خرسندی و رضایتی که از هر اثر هنری به لحاظ زیبایی توقع دارد محروم احساس می کند و سعی می کند قبل از پذیرفتن یا رد کردن این اثر از خود سوال کند آیا شیء به نمایش در آمده واقعا یک اثر هنری است یانه ! و اگر هست چه نوع اثری است ؟ می توان گفت در عناصر موجود در آثار دوشان و حتی آثار سه بعدی که توسط او ساخته شده اند، شی مورد نظر می تواند به تنهایی به عنوان یک اثر معرفی شود .

به دنبال مارسل دوشان و فعالیت اعضای گروه هایی که درنقاط مختلف در رابطه ای تنگاتنگ با یکدیگر به کار مشغول بودند نام هنرمندی به چشم می خورد که بی ارتباط با دیگران آثاری می آفرید که به شدت بیان کننده ی هنر دادائیستی بود . کورت شوایترز(33) هنرمندی بود که از آشغال پاشغال ، هنر زیبا می ساخت ! برخی از کلاژهای وی آن چنان هیجان انگیز و تهدید کننده اند که اگر آنها را پیش از سال 1914.م می ساخت می توانستیم او راپیشتاز هنری بدانیم که دوشان آن را پایه گذاری کرده بود. شوایترز در هانور به سال 1887 .م زاده شده و تا سال 1909.م شهر خود را ترک نگفت ، تا اینکه در همین سال ، برای آموختن نقاشی به شهرهای درسدن و برلین رفت و تا سال 1914.م در آنجا باقی ماند . فعالیت او از آغاز تا سال 1918.م ، شامل فعالیت هایی در زمینه های اکسپرسیونیسم ، فوویسم و کوبیسم می شود . شوایترز در همین سال با گذراندن کالج فنی هانوور دچار تحول شدیدی گردید. او در این مرحله ، همچون مارسل دوشان با کنار گذاشتن عناصر متشکله ی نقاشی سنتی ، رو به آثار یافته شده در زباله دان ها ، فاضلاب ها و خیابان ها نهاد.کارهای وی را امروزه طنز پردازانه می دانند اما بی شک می توان بدین نکته اشاره داشت که واسطه ی بیانی او اغلب پوچگرایانه است. از نظر او” هر آنچه را که هنرمند تف میکند هنر است ” (34) و بر اساس این نظریه اش شروع به آفرینش هنری نمود که از آشغال ها ساخته می شدند . در آثار شوایترز اشیایی همچون تکه های روزنامه ، بلیط اتوبوس ، دکمه ، تکه های پارچه ، در بطری و … به وفور یافت می شود . این اشیاء بی مقدار ، در آثار او ، جایی دیگر و از نظر زیبا شناسی و کمپوزیسیون اثر ، مکانی درخور توجه می یابد. آنچه که این هنرمندرا به شهرت جهانی رساند و زبان زد عام و خاص کرد آثار وی تحت عنوان merz است ( واژه ی merz کلمه ی merde فرانسوی را به معنای مزخرف ” کثافت ، آشغال ” تداعی می کند و تصاویر موجود در آثار وی به معنی گرد آوری زباله های محیطی است) ، merz آوای schmerz ( یا درد ) را نیز به گوش می رساند . البته او این واژه را نساخته بود ، بلکه یافته بود و آن بخشی از کلمه ” kommerzbank ” (بانک تجارت) بود . (35)

 ساختمان مرتس ، کورت اشویترز

شوایترز “مرتس” را جنبش هنری، تک نفره می دانست . تصاویر مرتس که طرح آن در سال 1919 .م آغاز شده بود ، ترکیب بندی هایی به صورت کلاژ بودند که در آنها از چاپ های باطله و آشغال و لوازم یافت شده ، برای ترکیب رنگ در برابر رنگ ، فرم در برابر فرم ، و بافت در برابر بافت استفاده می شده است ، شوایترز طرح های پیچیده ، عناصر بی معنی و اتفاقی دادا را با ویژگی های قوی طراحی در آمیخت.

وی با کشف این پدیده های جدید، دامنه ی فعالیت خود را بر عرصه ی معماری و تئاتر نیز گستراند . این هنرمند در سال 1920، محیط مرتس را در خانه ی خود در هانور ایجاد کرد که به مدت 16 سال به طول انجامید . این اثر از شوایترز شامل کلیه ی فضای مسکونی او ، از زیر زمین تا سقف آخرین طبقه و فضای تمام اتاق های متعدد خانه او می شد درواقع وی در اثر هنری خود می زیست . مصالح و مواد بکار رفته در این اثر بزرگ ، همان اشیاء و عناصری بودند که در سایر آثارش بکار می رفتند .این اثر در سال 1943 . م در بمباران هوایی منهدم گردید . این اثر و کلیه ی آثار مرتس شوایترز اشعاری عملی و الفبایی جدید و عملاً سر آغاز همه ی آن بازتاب هایی است که بعدها هنر پست مدرن نامیده شدند .

آفرینندگی در عین ویرانگری :

مهم ترین ویژگی هنر دادا ئیست ها ، آن گوناگونی گسترده ای است که در آثارشان به چشم می آید . میراثی از مدرنیسم به قصد به چالش گرفتن اصول پابرجای چیستی هنر ، زیرا که هنرمندان این مکتب پیش از اینکه بخواهند چیز تازه ای را بنیاد نهند در پی به سوال گرفتن چیزهای موجودند . بنابراین می توان این امر را طبیعی دانست که آنها ، به جای ترویج و تبلیغ روش ها و سبک های نو ، می کوشیدند که به آنچه موجود است معناو مفهومی نو بدهند .

تاثیرات جنگ باعث شده بود پیروان این مکتب به ثبات و دوام هیچ امری امید نداشته باشند و چیزی را در زندگی شان پا برجا و محکم به حساب نیاورند بنابراین ، آنها به نوعی طغیان دست زدند ، طغیانی بر ضد هنر ، اخلاق و اوضاع بی سرو سامان زمانه شان . تاکیدی که دادائیست ها بر غیر منطقی و پوچ بودن هر چیز به طور اغراق آمیز داشتند باعث شد که به عنصر تصادف در خلق آثارشان اهمیت دهند. آنها اصول گذشته در هنر را ویران می نمودند و در عین حال از ویرانه ها آثاری نوین ساختند .

در شکل گیری آثار آنها سه عامل دخیل بود : نخست موسیقی و سر وصدا ، که از فوتوریست ها به عاریه گرفته بودند اما جنبش آنها بر خلاف اصول فوتوریست ها بود، آنها بر عکس فوتوریست ها قدرت و سرعت ماشین را نمی ستودند ، بالعکس به ستیز با این نگرش پرداخته بودند و حتی بیانیه هایی نیش دار درباره ی آن نوشته بودند .
عامل دوم همزمانی بود که آن را از کوبیست ها به عاریه گرفته بودند و البته همزمانی در آثار آنها بدان معنای آشنایی که ما می پنداریم نبود . معنای همزمانی در آثار آنها به تغییر در پرسپکتیو ربطی نداشت ،زیرا که دادائیست ها با انتخاب شیء و به نمایش در آوردن آن در نمایشگاه به جایگاه چندگانه ی آن شیء اشاره می نمودند. ( منظور هم به لحاظ مصرفی بودن ، هم به لحاظ زیبا شناسی و شخصیت بخشی )
و عامل سوم تصادف بود که تقریباً وجه مشترک همه ی آثار هنری شان بشمار می آمدکه توانستند با قدرت و تاکید بیشتری از آن بهره برند. اگر کمی به گذشته رجوع کنیم می بینیم هنرمندان پیشین همواره در خلق آثارشان سعی می کردند ازدخالت عنصری با نام تصادف در خلق آثارشان جلوگیری کنند. مثلاً برای رسیدن به کمپوزیسیون مناسب و چشم نواز بارها اتود می زدند و یا نمونه برداری می کردند اما هنرمند دادائیستی به ضمیر ناخودآگاهش اجازه داد تا درخلق اثرش به یاری اش بیاید. شیفتگی پیروان این مکتب به ذهن نیمه آگاه به سانی که روانشناسی زیگموند فروید باب کرده بود حضوری فعال یافت و بعدها مورد توجه سورئالیست ها واقع گشت ، و بهمین ترتیب سبک های اکسپرسیونیم انتزاعی و هنر ذهنی هم ریشه در دادا دارد .

پی نوشت ها:

Dada
Nihilism، مکتب فلسفی و فکری در آغاز سده ی بیستم
Hugo Ball (1927-1886)، نقاش و شاعر آلمانی
Paul Klee (1940-1879)، نقاش، طراح و نویسنده ی سوئیسی
Wassili Kandinsky (1944-1866)، نقاش، چاپگر، نویسنده ی روسی
Cabaret Voltaire ،نام کافه و سپس نشریه ای که توسط دادائیست ها در سال 1917 انتشار یافت
Marcel Janco (1984-1895)، نقاش، آرشیتکت، اهل رومانی
Tristian Tzara (1963-1896)، شاعر و نمایشنامه نویس رومانیایی
Hans Arp (1966-1888)، پیکره ساز، نقاش، طراح و نویسنده ی فرانسوی
Marcel Slodki (1943-1889)، نقاش رومانیایی
Sophie Tauber (1943-1889)، نقاش و مجسمه ساز سوئیسی
Walter Serner (1942-1889)
Richard Huelsenbeck (1974-1892)، شاعر و نویسنده
Hans Richter (1976-1888)، نقاش و فیلم ساز آلمانی
Guillaume Apollinaire (1918-1880)، شاعر فرانسوی
Ander Salmon (1969-1881)، شاعر، نویسنده و منتفد هنر ، اهل فرانسه
Senderouse
Jakob Van hoddis (1942-1887)
از کتاب مکتب های ادبی، جلد دوم، سید حسینی، رضا/ص753
همان، ص 752
متشکل از دو پاره ی Da و Da . دا در روسی به معنای بله است
از کتاب سبک ها و مکتب های هنری، ایان چیلوز، هارولد آزبرن و دیگران، تدوین و ترجمه ی فرهاد گشایش/ص 68
Otto Van Rees (1957-1884)، نقاش آلمانی
Walter Helbig
Max Oppenheimer (1954-1885)، نقاش و طراح اتریشی
Arthur Segal (1944-1875)، نقاش و نویسنده ی رومانیایی
Francis Picabia (1953-1879)، نقاش، طراح و شاعر فرانسوی
Marcel Dochamp (1968-1887)، نقاش، پیکره ساز و نظریه پرداز فرانسوی
هنر مدرن، لینتن، نوربرت/ ترجمه ی علی رامین/ ص 155
همان، ص 156
همان، ص 156
Richard Mutt
Kurt Schwitters (1947-1887)، طراح، نویسنده و معمار آلمانی
همان، ص 153
همان، 169

منابع :

1- لینتُن، نوربرت / هنر مدرن / ترجمه ی علی رامین / تهران؛ نشر نی / چاپ اول ،1382

2- سید حسینی ، رضا / مکتب های ادبی / موسسه ی انتشارات نگاه / چاپ دهم ،1376

3- آپیگنالی، ریچارد / پست مدرنیسم (قدم اول) / ترجمه ی فاطمه جلالی سعادت / نشروپژوهش شیرازه / 1380

4- ایان چیلوز،هارولدآزبرن و دیگران / سبک ها و مکتب های هنری / تدوین و ترجمه ی فرهاد گشایش / نشر عفاف / 1380

5- گشایش ، فرهاد / تاریخ هنر ایران و جهان / بخش وقایع نگاری تاریخ ایران؛ نفری ، بهرام / نشرعفاف/ 1378

6- توفان در امتداد جنگ “دادائیسم” / محسن ابراهیم / فصلنامه ی هنر / شماره ی 13

7- اسپور، دنیس / انگیزه ی آفرینندگی در سیر تاریخی هنرها / ترجمه ی امیرجلال الدین اعلم / تهران ؛نیلوفر-دوستان/ 1383

پست مدرنيسم و وضعيت پست سوسياليستي

آلش اریاوچ

فصلنامه ی فراایران، شماره ی یازدهم

يک

يکي از انواع بنيادين هنر قرن بيستم هنر آوانگارد بود که اگرچه لزوما پيوندي با آوانگاردهاي سياسي (و نظريه هاي اجتماعي، فلسفه هاي تاريخ و ايديولوژي هايي که بر آنها استوار بودند) نداشت اما در معتقدات و جهت گيري هاي آينده ي خود با آنها اشتراک داشت.

ژان-فرانسوا ليوتار (Jean- Francois Lyotard) در ١٩٧٩ نظريه ي پايان کار را مطرح مي کند.١ اين ملاحظه همچنين در مورد همه ي ايديولوژي هاي عمده ي سده ي گذشته، اعم از سياسي و غير آن، صادق است. توافق عمومي بر آن است که عصر پست مدرن يا پساصنعتي، يا عصر سرمايه هاي فراملي به زعم ارنست ماندل(Ernst Mandel) و فردريک جيمسون (Fredric Jameson)،٢ همچنين (اگرچه نه منحصرا) يک عصر تکثرگرايي است. مولفان بسياري، از زيگمونت باومن (Zygmunt Bauman)٣ تا ولفگانگ ولش (Wolfgang Welsch)٤، در طي دهه ي ١٩٨٠ از توان تاريخي بالقوه ي اين عصر نوين، که امروز درآستانه ي آن قرار داريم، تجليل کرده اند.

آوانگاردهاي هنري تاريخي يا کلاسيک در پي تماميتي اجتماعي بودند و خود را موظف ميديدند تا از قلمرو هنر محض، که آن را فعاليتي آکادميک، بورژوا و به قول فوتوريست هاي ايتاليايي، گذشته گرا مي نگريستند، فراتر روند. همين ملاحظه در مورد بخش هايي اساسي از آنچه «تجربه ي روسي در هنر» خوانده شده و به ويژه در مورد کنستروکتيويسم، سوپرماتيسم و پرودوکتيويسم نيز صادق است. ميل به پل زدن بر مغاک بين هنر و «زندگي» موجب پيدايش شکل هاي نوين هنري شد؛ شکل هايي که امروز کمتر از شکل هاي اجرا شده زير نام هدف هاي انقلابي، اقتدارگرا و جزم گرا به نظر نمي رسند.٥ همواره اين شور انقلابي و اشتياق انحصار بوده است که آوانگاردهاي هنري تاريخي را آنچه ساخته است که بودند و ماندند: شکلي بديع، خلاق و نامشروط هنري که غالبا دير، اما يکسره، بخش عمده ي هنر و فرهنگ سده ي بيستم را شکل بخشيد يا تحت تأثير قرار داد. از اين ديدگاه، آوانگاردهاي هنري عصر جنگ اول جهاني به تمامي اصول و معيارهاي روايت هاي کلان آن عصر تعلق و اعتقاد داشتند؛ و همچنين در ترويج افکار خود انحصارگرا، انعطاف ناپذير و مصالحه ناپذير بودند. حتا بعضي فعاليت هاي نئو آوانگارد دهه ي ١٩٦٠ و اوايل دهه ي ١٩٧٠ در اين نوع ديدگاه مي گنجند؛ مثلا نمايش هاي هنرمند «اکسيونيست» (actionist) اتريشي، هرمان نيچ (Hermann Nitsch)، يا نمايش هاي هنرمند آلماني، گونتر بروس (Gunther Brus) ، نه تنها نهايت خشونت را که نيز شور مصالحه ناپذير مشابهي را آشکار ساختند.

ليوتار به درستي بخشي از خيزش عظيم اجتماعي و تاريخي را از يک سو انعکاس پيدايش پست مدرنيته و پست مدرنيسم و از سوي ديگر ناشي از پايان عصر قطبيت سياسي جهان مي دانست که تجلي بارز آن فروريختن ديوار برلن در ١٩٨٩ بود.

آيا در چنين شرايطي هنوز مي شد فعاليت «تام» هنرياي را به پيش برد که همان ضوابط اکيد و مصالحه ناپذير آوانگاردهاي تاريخي و شايد بعضي نئوآوانگاردهاي پس از جنگ دوم جهاني ترويج و اعمال مي کردند؟ به عقيده ي من اگرچه چنين افکاري وجود داشت (شايد چون آوانگاردهاي هنري پيشين نمايانگر آرماني آشنا و پذيرفتني بودند) و اگرچه نگارندگان شان آشتي ناپذيري مشابهي را تبليغ مي کردند، نه هرگز اجرا شدند و نه ميتوانستند بشوند.

سخن من درباره ي هنر دوره ي انتقالي از سوسياليسم (به ويژه واپسين مرحلهي آن) به پست سوسياليسم در کشورهاي مختلف اروپايي و جز آنها خواهد بود، يعني کشورهايي که در گذشته کمونيست خوانده مي شدند اعم از اين که در اروپا، امريکا يا آسيا واقع شده باشند. از اوايل دهه ي ١٩٧٠ به اين سو هنر ويژه اي در بعضي از اين کشورها پديد آمد که غالبا پيرو سنت هاي آوانگاردهاي تاريخي بود (و غالبا آشکارا به آنها رجوع يا از آنها نقل قول مي کرد) و همانند همتاي «غربي» خود، به علاوه واجد اکثر پيش شرط هايي بود که مثلا زيباشناس لهستاني استفان موراوسکي (Stefan Morawski)، آنها را شاخص آوانگاردهاي تاريخي (يا «کلاسيک» به قول خودش) مي داند:

اول: … اصل تقليد به زير کشيده مي شود، گونه ها و انواع هنر در هم مي آميزند، گونه ي زيبايي محض طرد مي شود»؛

دوم: نگرش هاي رسمي مورد پرسش قرار مي گيرند. …؛

چهارم: هيچ آوانگاردي نيست که بازتاب خويشتني عمدي نداشته باشد، يا فاقد تفسيرهاي نظري باشد. …؛

پنجم: آوانگارد به شيوه ي گروهي عمل مي کند. …؛

؛ششم: شاخص آوانگارد، شيوه ي زيستي مالامال از کفرگويي و فضيحت است که نگرش هاي واقعي و انگيزه هاي اعتراض آميز خود را به قلمرو آداب و رفتار گسترش مي دهد.٦

از بين شاخصه هاي ششگانه ي آوانگاردهاي کلاسيک فقط يکي در هنر «آوانگارد» معاصر کم است. منظورم شاخصه ي سوم در فهرست موراوسکي است، يعني «رد سنت هنري و غير هنري، شيفتگي زمانه ي کنوني و گرايش به آينده.»٧ دقيقا فقدان اين شاخصه است که هنر مورد بحث در اينجا را از همه ي آوانگاردهاي پيشين سده ي بيستم متمايز مي سازد. اين هنر ديگر نه معطوف به آينده و نه مفتون زمان حال است: در عوض به گذشته مي نگرد، از آن وام مي گيرد، تملک مي کند، نقل قول مي کند و بدان اشاره مي کند. درباره ي جهان اظهار نظر مي کند بي آن که تأييدش کند، يا کوششي به تغيير آن نمايد (ولي البته اين مانع نمي شود که گهگاه در تغيير آن موثر افتد.) به علاوه، در عين حال که غالبا واجد هر پنج شاخصه ي مذکور در بالاست، «خواستار انحصار نيست و به کسب آن نمي کوشد. از آن فراتر: نفس تمايل به دست يافتن به چنين موقعيتي، چنين هنر آوانگاردي را منسوخ مي سازد.»٨ در حالي که مولفان بسياري اين گونه هنر معاصر را صرفا «پست مدرن» خوانده اند، کمتر کسي به بررسي دقيق تر آن پرداخته و به تبيين مشخصات بارز اين مشابه هاي معاصر آوانگاردهاي سنتي کوشيده است. آن منتقدان هنري که به اين تفاوت ها توجه کرده اند چنين هنري را «ترانس آوانگارد»٩ و «پست آوانگارد»١٠ توصيف کرده اند، گو اين که اطلاق هايي از اين دست عمدتا به خصلت جسورانه ي اين گونه هنر پست مدرن اشاره دارد و نه به هنري داراي صفات به شدت سياست گرايانه اي که اين هنر سوسياليستي را از همتاهاي غربي آن متمايز مي سازد. به عقيده ي من اين هنر اخص در فاصله ي بين سال هاي ١٩٧٢ و آغاز دهه ي ١٩٩٠ در کشورهاي مختلف سوسياليستي پديدار شد و از اين رو شکل متمايزي از پست مدرنيسم را تشکيل مي دهد. من چنين هنري را پست سوسياليستي مي خوانم.١١

دو

ميخاييل اپشتاين (Mikhail Epstein) در تحليلي بر فرهنگ اخير و معاصر روس چنين ابراز ميکند که «آينده ي کمونيستي» به گذشته پيوسته است، در حالي که «گذشته»ي فئودال و بورژوا از سويي به سراغ مان مي آيد که در آن سو انتظار داشتيم با آينده ملاقات کنيم.»١٢ چنين درکي از گذشته و حال جو فرهنگي روسيه ي سده ي بيستم را از جو فرهنگي ساير کشورهاي کمونيست جدا مي کند. اکثر کشورها در اروپا روشنگري را تجربه کردند و عمدتا خود را بخشي از غرب نگريستند، باور به پيشرفت تاريخي و امکان گسترش نامتناهي را که غالبا متناظر مدرنيته نگريسته مي شد پذيرفتند: «در نگرش مدرنيته، فقط نقطه ي آغاز کم و بيش معين بود. بقيه، دقيقا به دليل نامعين بودنش، ميداني براي طراحي، عمل و مبارزه مي نمود.»١٣

پست مدرنيسم، اگرچه امروز ديگر چندان باب طبع نيست اما در بحث من راجع به شکل ها و گرايش هاي هنر در کشورهاي پست سوسياليست واژه اي کليدي است. تقريبا در همه ي موارد، پست مدرنيسم در کشورهاي پست سوسياليست پديده اي مثبت تلقي شد. در کوبا با ترديد مواجه شد، چون نشأت گرفته از فرهنگ ايالات متحده به شمار آمد و در چين نيز، پست مدرنيسم، به سبب روابط پيچيده اش با مدرنيسم و مدرنيته، مفهومي بالنسبه نامشخص به خود گرفت.

پست سوسياليسم، به معنايي که من اين واژه را به کار مي برم، معادل «نخستين برهه ي انتقالي کمونيسم زدايي»١٤ است. اين پست سوسياليسم بسيار يادآور مفهوم پست مدرنيته ي پيشنهادي جامعه شناس لهستاني انگليسي، زيگمونت باومن است: «يگانه دستاورد محکم و ترديد ناپذير جدل پست مدرنيته تا اينجا، اعلام پايان مدرنيسم بوده است. … آنچه در سال هاي اخير اتفاق افتاده مي تواند پيدايش نظرگاهي مشرف شمرده شود که اجازه مي دهد خود مدرنيته به عنوان يک موضوع مشمول، يک محصول اساسا کامل، يک فصل از تاريخ، که هم آغاز دارد و هم پايان نگريسته شود.»١٥

آنچه در کشورهاي سوسياليست اروپا اتفاق افتاد بروز شکافي بطئ و در ابتدا نامحسوس در بافت سياسي و اجتماعي آنها بود. در اتحاد جماهير شوروي عظيم، پهناور و تحت حاکميتي مرکزي، اين شکاف در اوايل دهه ي ١٩٧٠ رخ داد و در دهه ي ١٩٨٠ در دوره ي زمامداري گورباچف ادامه يافت، و در اواخر دهه ي ١٩٨٠، يعني هنگامي که تحولات اجتماعي نه تنها در زندگي روزمره تجربه شدند بلکه از حيث سياسي هم مورد تأييد قرار گرفتند، به پايان رسيد. چنين فرايندي، اگرچه بسيار سريع تر، در دهه ي ١٩٨٠ در کشورهايي چون چکسلواکي، لهستان، مجارستان و بلغارستان به وقوع پيوست، در حالي که در استثناهاي انگشت شمار باقي مانده در ارتباط با گفتار حاضر (کوبا، تتمه ي يوگسلاوي و با قيد احتياط، چين) به «پشت سر نهادن سوسياليسم بدون پشت سر نهادن واقعي آن» منجر شد.

اين رويدادهاي آشنا را از اين رو يادآور مي شوم که مشخص نمايم کشورهايي چون اتحاد جماهير شوروي، کشورهايي اروپايي بلوک شوروي، يوگسلاوي و حتا کوبا و چين، علي رغم قرار داشتن در سه قاره ي مختلف، داشتن تاريخ ها، فرهنگ ها و روابط متفاوت (يا نداشتن رابطه در دوره ي سوسياليسم متأخر)، معهذا داراي ويژگي هايي مشترک بودند، که يکي از آنها غالبا هنري بود که در زمان فرو ريختن نظام هاي سياسي و اجتماعي پيشينيان سر بر آورد. اين هنر بسيار شبيه هنر آوانگاردهاي سنتي سده ي بيستم بود و اغلب به اين نام هم خوانده مي شد. اگر در سال هاي اخير بسياري از اين کشورها دچار مسايل بسيار مشابهي چون بحران ارزش ها، از کف رفتن هويت، تجارتي شدن و انديشه هاي ملي گرايانه و شاهد تجديد همدردي با نظام برافتاده ي سياسي گذشته شان بوده اند، شايد طرح ادعاي ديگري نيز موجه باشد: از آنجا که در لحظه اي تاريخي که در اين کشورها نشانگر آغاز انتقال آنها به سرمايه داري است، اين کشورها داراي ميراث فرهنگي و انديشواري مشابهي بودند، از آن انواع مشابهي از کوشش هاي هنري پسا يوتوپيايي (post – utopian) برون تراويد که به واقع گرايي سوسياليستي، که تا آن زمان دکترين رسمي هنري بود، محدود نمي شد. در اواخر دوره ي سوسياليستي، اين گونه کوشش ها خودانگيخته و اغلب بدون ارتباط مريي با يکديگر به وقوع پيوست. در طي اين دوره ي به نسبت کوتاه، که در بعضي کشورها حداکثر يک دهه يا کمي بيشتر طول کشيد و در بعضي ديگر چند سالي بيش نپاييد، هنرمندان و آثارشان، کم و بيش مانند زمان انقلاب اکتبر و پاريس ١٩٦٨ يا اواخر دهه ي ١٩٦٠ در ايالات متحده، گاه نقش سياسي و اجتماعي خطير و آشکاري ايفا کردند.

البته، استثناهايي نيز وجود داشت: در آلمان شرقي، تنها هنرمنداني به هنر پست مدرن پرداختند که به آلمان غربي کوچ کردند و در آنجا جنبش «نويه ويلده» (Neue Wilde) را به وجود آوردند. در لهستان بحران سياسي و اقتصادي دهه ي ١٩٨٠ چنان حاد بود که پست مدرنيسم فقط يک انديشه ي مبهم نزد فيلسوفان و نويسندگان قوي تر بود تا نزد هنرمندان بصري. در نتيجه ميراث هنر مفهومي غير سياسي دهه ي ١٩٦٠ تا اواخر دهه ي ١٩٨٠ و حتا اوايل دهه ي ١٩٩٠ دست نخورده ماند. در چکسلواکي پس از بهار پراگ ١٩٦٨ چنان اختناقي حاکم بود که کمتر هنرمندي جرأت مي کرد انديشه اي آشکارا سياسي در آثار خود بگنجاند. هنرمند چک ميلان کنيژاک (Milan Knizak)، نزديک به سيصد بار به زندان افتاد، در حالي که ديگر استثناي بارز چک، ميلان کونچ (Milan Kunc)، از ١٩٦٩ به اين سو مقيم غرب بوده است. به جاي آنان، نويسندگاني چون ميلان کوندرا (Milan Kundera) و نمايش نامه نويساني چون واسلاو هاول (Vaclav Havel) رسالت انتقاد از انديشه هاي سياسي کهنه و ترويج انديشه هاي نو را بر عهده گرفتند.

«والاترين تصويري که در آشوب هاي سياسي واپسين سال ها سر برآورد و منظورم از والا، به معناي دقيقا کانت(Kant)ي آن است بي گمان تصوير منحصر به فرد زمان سرنگوني خشونت بار چائوشسکو (Ceausescu) در روماني بود: شورشيان در حال به اهتزاز در آوردن پرچم ملي بودند که ستاره ي سرخ آن، يعني نماد کمونيسم، بريده شده بود، به طوري که به جاي نماد اصلي سازمان دهنده ي حيات ملي، فقط سوراخي در ميان آن بود. مشکل بتوان شاخصي بارزتر از خصلت «گشوده»ي يک وضعيت تاريخي «در حال شدن» به قول سورن کي يرکگارد (Soren Kierkegaard) را تصور کرد، از برهه ي واسطي که ارباب فرمانرواي پيشين، اگرچه استيلاي خود را از کف داده، هنوز جاي خود را به بعدي واگذار نکرده است. … توده هايي که به خيابان هاي بخارست ريختند اوضاعي«گشوده» را «تجربه» کردند. … در آن لحظه ي زودگذري که سوراخ ميان مظهر نمادين نظام به چشم ديده شد، در برهه اي منحصر به فرد، درگذر از يک مقوله (پيوند اجتماعي) به مقوله اي ديگر مشارکت کردند. اشتياقي که به آنها نيرو مي داد به راستي اشتياق بر سر همان سوراخ بود که هنوز تابع استيلاي هيچ طرح ايدئولوژيکي نبود؛ همه ي تملک هاي ايديولوژيک (از ملي گرايانه تا ليبرال دموکراتيک) بعدا وارد صحنه شدند و کوشيدند فرايندي را که در اصل به آنها تعلق نداشت «بربايند».١٦

اين يک بخش اساسي «وضعيت پست سوسياليستي» است: فروريختن ديوار برلن در نوامبر ١٩٨٩، فرو ريختن متعاقب رژيم هاي کشورهاي سوسياليست اروپايي و احزاب کمونيست شان، خلاء سياسي و اجتماعي دکترين يوتوپيايي سياسي، دکتريني که از ايديولوژي سياسي محض فراتر مي رفت، چرا که تمامي صحنه ي اجتماعي را در چنگ داشت.

هنگامي که سرانجام در سوسياليسم «دولتي» يا «به واقع موجود» سرانجام شکافي پيدا شد، نوعي گشودگي عمدتا ناشي از بلاتصميمي پديد آمد که بنا به تعريف اسلاووي ژيژک (Slavoj Zizek)، اين گذر از نظام نمادين پيشين به بعدي، نشانگر وضع منحصر به فرد گذر از يک مقوله (پيوند اجتماعي) به يکي ديگر بود. در اين برهه ي واسط، آنچه همين مولف، به تأسي از فردريک جيمسون، «ميانجي زايل شونده» مي خواند، گذر از يک نظام سياسي به يک نظام سياسي ديگر را ميسر مي سازد، ولي خودش در اين فرايند ديالکتيکي گم و مسخ و به حاشيه رانده مي شود. اين سرنوشت بخش اعظم هنرمندان مورد بحث و بسياري از آثاري بود که در طي اين برهه ي واسط آفريدند: اعم از آن که از آپت آرت (Apt-Art) برهه ي ٨٤ ١٩٨٢ در اتحاد شوروي سخن بگوييم، يا آثار گروه موسيقي اسلوونيايي لايباخ (Laibach) از ١٩٨٠ تا ١٩٨٢، و يا آثار مفهومي و سياست زده ي ميلان کنيژاک در چکسلواکي در اوايل دهه ي ١٩٦٠، هيچ يک هرگز نتوانست هاله ي تجلي اوليه ي خود به عنوان يک «رخداد» منحصر به فرد، به مفهوم ليوتار از اين واژه را بازآفريند.

سه

ويژگي هاي پنجگانه ي عمده ي هنر مورد بحث عبارتند از: الف) مفهوم گرايي؛ ب) استفاده از فن ها و شيوه هاي پست مدرنيستي؛ پ) استفاده ي وافر از تصويرپردازي سوسياليستي و کمونيستي؛ ت) استفاده از ميراث ملي و فرهنگ مردمي، سنتي و توده اي؛ و ث) استفاده ي بسيار از آنچه من آن را برخورد هنري «دوتايي» مي خوانم. اين فهرست نه جامع است و نه همه ي ويژگي هاي هنر مورد نظر را در بر مي گيرد. شايان است افزوده شود که در موارد بسياري، مانند سازمان NSKدراسلووني، Sots-Art در روسيه، گروه subReal در روماني، «نسل دهه ي ١٩٨٠» در کوبا و غيره، شاهد فعاليت هاي سازمان يافته اي هستيم که بي شباهت به آوانگاردهاي کلاسيک نيستند.

از مثال هاي ذيل معلوم خواهد شد که بخش اعظم هنري که در اينجا مورد بحث قرار مي گيرد به قلمرو هنرهاي بصري به وسيع ترين معناي لفظ (نقاشي، چيدمان، عکاسي، طراحي و ويديو) تعلق دارد، ولي مي تواند در زمينه هاي ديگر نيز يافت شود: شعر، رمان نويسي و موسيقي گروه پاپ مخانيکا (Pop Mekhanika) در روسيه، موسيقي گروه لايباخ در اسلووني، که هسته ي سازمان Neue Slowenische Kunst را تشکيل مي دهد، که بخش هايي از آن در زمينه ي تئاتر و سينما نيز کار مي کنند، يا موسيقي گروه BP در مجارستان. در اکثر موارد، شيوه هاي مختلف به هم در مي آميزند: در مورد نقاشي، تصوير اغلب با کلام همراه مي شود؛ ترکيبي که مويد اطلاق عنوان مفهومي به بسياري از آثار اين هنر است.

الف) از ديدگاه تاريخي، اکثر هنرمندان مورد بررسي، کار خود را به عنوان هنرمندان مفهومي آغاز کردند و بسياري شان تا به امروز چنين مانده اند: ساندور پينچهلي (Sandor Pinczehelyi) ،متولد ١٩٣٩، اهل پچ (Pecs) ، در مجارستان يا ملادن استيلينوويچ (Mladen Stilinovic)، متولد ١٩٤٧، اهل زاگرب کرواسي. ديگراني، مانند گروه اسلوونيايي اروين (Irwin) يا گروه رومانيايي subReal، آثاري عرضه داشته و نمايش هايي اجرا کرده اند که به حق مي توانستند مفهومي خوانده شوند. همين امر در مورد ورود هنرمندان چين پس از ١٩٧٩ صادق است. بخش متنابهي از هنر روسي مورد بررسي نيز اغلب مفهومي خوانده شده است، به ويژه در دهه ي ١٩٨٠.١٧ اين هنر عملا تنها هنري است که تا کنون ازحيث نظري به طور مفصل تحليل و تحت اطلاقي به نسبت يکدست طبقه بندي شده است.

دليلي موجه بر مفهومي خواندن هنري که در اينجا مورد بحث قرار داده ام، که در عين حال روشنگر دلايلم براي سپردن چنين وزني به اين معنا و مشکلات فراراه تعيين محدوده ي آن است، توسط ميخايل اپشتاين ابراز شده است: «مفهومي گرايان به وفور به موضوع هايي کلي مانند «کمونيست بر ترديدهاي دروني خود فايق گشته، شجاعانه رفقاي خود را به افزايش بهره وري توليد رهنمون مي شود» مي پردازند. از آنجا که هيچ نويسنده ي شوروي که احترامي براي خود قائل است نمي تواند به اين گونه اظهارات کليشه اي بسنده کند، سخت مي کوشد که اين فرد کمونيست و رفقاي او را به صورت انسان هاي واقعي توصيف کند، با جزييات باورکردني بسيار، از جمله ضعف هاي شخصي شان. با اين وجود، اين خصلت فقط محملي براي يک انديشه يا اصل ايديولوژيکي باقي مانده. مفهومي گرايان به طبيعت تصنعي نه تنها ادبيات شوروي که حتا خود واقعيت شوروي پي بردند و نقاب از چهره ي آن برگرفتند. آثارشان را نمي توان تنها به مفاهيم خلاصه کرد، فقط به اين دليل که عامرانه و در بنياد از آنها استنتاج شده اند . … آنها آثاري متعالي از يک هنر بد مي آفرينند که عامدانه و غالبا استادانه طيف انديشه هاي شاخص شوروي را تقليد مي کنند.»١٨

آنچه نزد اکثر اين گروه ها، افراد و آثار شاخص است دقيقا خصلتي است که اپشتاين در بالا توصيف کرده است: کاربرد تحت الفظي تصويرپردازي سوسياليستي و انشاپردازي ايديولوژيکي آن. اين هنرمندان و مولفان از شيوه ي رايج «ناراضيان»، در نقد شاعرانه يا استعاري واقعيت اجتماعي و انديشواري موجود استفاده نمي کنند، از زبان ازوپي (Aesopian) براي در لفافه بيان داشتن نظريه هاي شخصي، عقايد سياسي و انتقادهاي خود که نمي توانند در قلمرو سياسي بر زبان آورده شوند بهره نمي گيرند چرا که اين گونه ابرازها در آن ممنوع و شديدا تحت مراقبت دولت هستند. مولف مفهومي گرايي که اپشتاين آثار او را توصيف مي کند از يک تدبير کاملا متفاوت هنري استفاده مي کند و از اين ديدگاه است که او با مولفان و هنرمندان پيشين روس، اعم از قبل و بعد از عصر شوروي تفاوت دارد. شگفتا که همين شيوه را در بسياري کشورهاي سوسياليست متأخر، شامل مجارستان، اسلووني و کوبا باز مي يابيم، که در آنها اين مولفان يا هنرمندان اغلب اطلاعات چنداني از کار بقيه ندارند.١٩

يک مثال خوب و قديمي از هنرمندي که از شيوه ي انشاپردازي ثانويه ي مبتني بر انشاپردازي اوليه ي ايديولوژيکي اما در قلمرو نقاشي استفاده مي کند هنرمند مجار، ساندور پينچهلي است. (تصوير١، ساندور پينچهلي، داس و چکش، ١٩٧٣) در يک عکس ساده ي سياه و سفيد، «هنرمند در دستان خود اشياي واقعي، يک چکش و يک داس واقعي را نگاه داشته و اين نمادهاي آشناي سياسي را تنگ در آغوش کشيده است. دست هاي او به دقت مانند مجسمه هاي مصري به روي سينه اش به شکل علامت ضرب قرار گرفته اند؛ چهره ي او در قاب داس و چکش محصور شده است. … پينچهلي با تبديل مفهوم انتزاعي به شئ ملموس، نماد را از راه تکرار مکررات در هم مي شکند. …

تکرار مکررات، فرايند زدايش محرمات را کامل مي کند: داس چيزي جز يک داس معمولي و چکش نيز چيزي جز يک چکش معمولي نيست.٢٠ به ديگر سخن، آنچه اين هنرمند انجام مي دهد اين است که «خود شئ را نشان مي دهد» و ماديت بي معناي شئ را، که در دهه ي ١٩٧٠ هنوز فقط از حيث القائات نمادين خود عملکرد داشت، آشکار مي سازد. پينچهلي با اين کار خود يکي از نخستين آثار پست مدرن را به وجود آورد، چون پست مدرنيسم «نه نشان دادن اين که بازي در غياب يک موضوع هم ادامه دارد، که نمايش از يک غيبت کانوني به حرکت در مي آيد، بل نمايش مستقيم شئ است، و اجازه دادن به آن که خصلت خنثي و اختياري خود را مريي سازد. همان شئ مي تواند يا به عنوان چيزي منفور و به دور ريختني يا در مقام جلوه اي متعالي و شيفتگي برانگيز عمل کند: تفاوت، که صرفا جنبه ي ساختاري دارد، نه به «خواص عملي» شئ که فقط به مکان آن در نظام نمادين بستگي دارد٢١.» دقيقا همين شيوه از آن دميتري پريگوف (Dmitri Prigov) است، که در «قوطي امضا» خود (تصوير ٢. دميتري پريگوف، قوطي امضا، ٧٨ ١٩٧٧) يک قوطي فلزي پوشيده از امضاهاي متعدد را به نمايش مي گذارد که روي آن نوشته شده است: «يک قوطي امضا براي خلع سلاح کامل و بي قيد و شرط امريکا». اين يک حرکت سياسي نيز هست که جنبه ي مادي آن آشکار مي شود: يک قوطي پر از امضا به جز يک قوطي بي خطر و رقت انگيز نيست که در القاي هنري خود هدف تماما ايديولوژيکي خويش را بر ملا مي کند.

پريگوف با قوطي خود فرايند مشروح در بالا را از دو راه به پيش مي برد. اول اين که قوطي جنبه ي نمادين چنين شئ را که از ديگر سو بالقوه معناي سياسي دارد با نمايش جنبه ي مادي و خصلت اختياري آن از آن بر مي گيرد. از اين حيث، شيوه ي هنري دقيقا عکس آن است که شش دهه پيشتر فرماليست هاي روس از ديدگاه نظري اختيار کرده بودند: هدف آنان (و نيز هدف فوتوريست هاي روس) در آن ايام، نشان دادن طبيعت شاعرانه ي کلمات و صداها و اشياي روزمره به قصد آگاه ساختن ما از طبيعت شاعرانه ي واژگان بود. در مورد هنر پست مدرن مورد بحث، روش درست برعکس اين است: بر خلاف ويکتور اشکلووسکي (Victor Shklovski) و ديگر فرماليست هاي روس، هنرمندان مفهومي پست مدرن، طبيعت مادي محض اشيا بلعيده شده در نمادپردازي ايديولوژيکي را بر ملا مي کنند.

روشي بسيار مشابه روش پينچهلي را مي توان در نقاشي هاي کارلوس رودريگز کاردناس) (Carlos Rodriguez Cardenas) متولد ١٩٦٢) تشخيص داد، که از نسل «دوم» يا پست مدرن هنرمندان کوبايي است. در اثر او ساختن آسمان (تصوير ٣، کارلوس رودريگز کاردناس، ساختن آسمان، ١٩٨٩) دقيقا همان چيزي را مي بينيم که از عنوان آن بر مي آيد: ديواري از آجرهاي آبي، که بلندتر از تپه هاي مواج سبز قد برافراشته، جمله يا شعاري ايديولوژيکي را به تصوير مي کشد. در اينجا با تجسم مادي کلمات ادا شده مواجهيم. استعاره در اينجا، همچون که در مورد داس و چکش پينچهلي، جدي به معناي تحت اللفظي گرفته شده است. چنان که خراردو موسکرا (Gerardo Mosquera) ملاحظه مي کند، هنرمند بر «تصاحب شعارهايي قالبي که زندگي کوبايي مالامال از آنهاست و قراردادن آنها در محيط هاي متفاوت معنايي(semantic) از طريق يک فرايند تخريب استهزاء آميز تمرکز مي کند.»٢٢

يک ويژگي ديگري هنر مفهومي کشورهاي سوسياليست، شيفتگي نسبت به کلمات، عنوان ها و شعارهاست. در آثار اريک بولاتف (Erik Bulatov)، الکساندر کوسولاپف (Aleksandr Kosolapov)، ايليا کاباکف (Ilya Kabakov) يا کومار و ملاميد (Komar & Melamid)، بر طبق اين شعار سياسي که انديشه ها نيروي مادي هستند، کلمات به اشياي راستين مبدل مي شوند. از اين حيث نيز، هنر پست مدرن يا پست يوتوپيايي با متقدمان مدرنيست و آوانگارد خود تفاوت دارد: «از حيث صوري، وجه شاخص هنر پست يوتوپيايي شوروي دهه ي ١٩٧٠ قبل از هر چيز رجعت به روايت است، که بر عکس طرد کيفيت ادبي از سوي هنر آوانگارد است، و همچنان کيفيت روايي واقعي گرايي سوسياليستي را پي مي گيرد.»٢٣

در مورد بولاتف، شعارها در واقعيت ذهني دروني که در نظر هنرمند عين واقعيت است، مداخله مي کنند (تصوير ٤. اريک بولاتف، «نه براي تکيه کردن»، ١٩٨٧) و نمايانگر واقعيت اجتناب ناپذير ايديولوژي سياسي هستند که در تمامي زندگي سوسياليستي ساري است. همچنان که لنين در مقاله ي «چه بايد کرد؟» خود ادعا مي کند، فضاي عاري از ايديولوژي وجود ندارد، ايديولوژي خواه سوسياليستي باشد و خواه بورژوا. نقاشي هاي کاباکف، وانگ گوانگي (Wang Guangyi) (تصوير ٥، وانگ گوانگي، «مجموعه ي توبيخ بزرگ: کوکاکولا، ١٩٩٣) يا ميلان کونچ (تصوير ٦، ميلان کونچ، «مصرف گرايان جهان، متحد شويد!»، ١٩٧٨) چنين مستتر مي کردند که جهان هاي نمادين سرمايه داري و سوسياليسم بر پايه ي اختصار مشابهي در نشانه ها کار مي کنند.

ب) آشناترين شکل پست مدرنيسم در کشورهاي سوسياليستي متأخر عبارت بوده است از وفق و تمليک پست مدرنيسم غرب يا جهان اول. پست مدرنيسم صور محلي تر يا مشخص نيز داشته است و همان ها در اينجا مورد توجه من هستند. پس آنچه بدون شک در کشورهاي سوسياليست مشاهده مي کنيم استفاده ي وافر از فنون و شيوه هاي پست مدرنيسم است؛ هنرمندان يا منتقدان، اغلب هنر بر آمده از اين کشورها را پست مدرن نيز مي خوانند.

يکي از ويژگي هاي شاخص پست مدرنيسم، استفاده از اشاره هاي بينامتني (intertextuality) و بازسازي است. اگر چه اطلاق نخست عمدتا در داستان نويسي کاربرد دارد، در قلمرو هنرهاي بصري و ديگر سبک هاي هنري نيز به کار مي آيد. در بخش اعظم هنر مورد بحث، آثار دوره هاي گوناگون به وفور مورد استفاده قرار مي گيرند و در برخي موارد آثاري يکسره بازسازي مي شوند. در مورد هنرمند اهل بلگراد، گوران جورجويچ (Goran Djordjevic)، که نه تنها آثار منفرد بل مجموعه هايي از آنها يا نمايشگاه هايي را به تمامي تقليد کرده است.

جورجويچ هنرمندي بود که بر گروه اسلوونيايي اروين و دسته ي موسيقي لايباخ، که عادت داشت نه تنها ترانه هاي نوازندگان ديگر که آلبوم هاي کامل شان را تقليد کند مثلا Let it be اثر بيتلز (Beatles) به شدت اثر نهاد.٢٤

نسخه برداري از آثار هنرمندان ديگر در بسياري کشورها رايج بود: نه تنها گوران جورجويچ که گروه نقاشان اسلوونيايي اروين (تأسيس شده در ١٩٨٤) از اين شيوه پيروي مي کردند. اروين نه تنها کارهاي مارسل دوشان (Marcel Duchamp)، رنه ماگريت (Rene Magritte) يا نقاشان اسلوونيايي را کپي مي کرد يا نقشمايه ي نقاشي ها يا چيدمان هاي خود قرار مي داد که آگاهانه رابطه ي مساله آميز بين اصل و کپي و بين هنر و مضمون يا زمينه ي گسترده تر سياسي آن را آشکار مي ساخت. گروه طراحان New Collectivism، که گروه ديگري عضو سازمان Neue Slowenische Kunst بود، تکرارهايي از پوسترهاي پيشين را توليد مي کرد، که مشهورترين آنها پوستر يادبود جشنواره ي جوانان در بلگراد در ١٩٨٧ بود: در حالي که از سوي هيأت داوري فدرال به عنوان پوستر رسمي اين جشن ملي سراسري برگزيده شده بود، يکي از داوران کشف کرد که اثر برگزيده تکرار يک اثر نازي، مربوط به سال ١٩٣٧، از ريشارد کلاين (Richard Klein) است که «رايش سوم» عنوان داشت. (تصوير ٧،New Collectivism، «روز جوانان»، پوستر، ١٩٨٧)

مجموعه ي ديگري از تکرارهاي پست مدرن، چند اثر ميلان کونچ مربوط به سال هاي ١٩٧٤ تا ١٩٧٩ را در بر مي گيرد، که او آنها را واقعي گرايي «شرم آور» يا «دردناک» مي خواند و در آنها همه چيز را از استادان کهن هنر پاپ و تصويرپردازي کمونيستي به کار مي گيرد.

پ) چشمگيرترين ويژگي هنر مورد بحث، استفاده ي مشتاقانه ي آن از تصويرپردازي کمونيستي و سوسياليستي است. در عصر مدرنيسم، فرهنگ و هنر در کشورهاي سوسياليستي اروپا به بخش رسمي و بخشي که غير رسمي، معترض، منتقد و غيره خوانده مي شد تقسيم مي شد. در اين چهارچوب مدرنيستي، نمادها يا شعارهاي ايديولوژيکي، به عنوان مثال، يا فقط در مضموني طنزآميز خودنمايي مي کردند، يا آن که دليل بر تن دادن هنرمندي تلقي مي شد که از آنها در آثار خود استفاده کرده بود. همچنان که نقاش بلند آوازه ي مدرنيست مجار، ايمره باک (Imre Bak) در ١٩٩٥ به من گفت: «هنر، اگر بناست هنر بماند، هرگز نبايد عملکرد سياسي داشته باشد.»

هنري که در اينجا راجع به آن بحث مي کنم از برنامه ي ديگري پيروي مي کند: از شعارها و گفته هاي سياسي، به همراه توصيف هاي بصري آنها، پيکرنماها، نمادها و شمايل رسمي بهره مي گيرد و گزيده هايي از آنها را به اشکال بي شمار به هم مي آميزد. مثلا الکساندر کوسولاپف (Aleksandr Kosolapov) در اثرش به نام برگي از مالويچ (١٩٨٦) نسخه ي مجددي از پرده ي مشهور واقعي گرانه ي سوسياليستي استالين و وروشيلف در کرملين (١٩٣٨)، اثر الکساندر گراسيمف (Aleksandr Gerasimov)، است که در آن کلمه ي «مالويچ» به شيوه ي آگهي سيگار مارلبورو (Marlboro) بر نقاشي سه بعدي منطبق شده است. همين تدبير در بسياري آثار چيني اوايل دهه ي ١٩٩٠ به اين سو، يا در کارهاي گروه اروين، مثلا در محله هاي سرخ (١٩٨٧)، به کار رفته است: اين اثر، تکرار يکي از آثار انگشت شمار واقعي گرايي سوسياليستي اسلوونيايي است که، اگر چه ساخته ي گروه اروين بود، بعدا به دست آفريننده ي اصلي آن، يانش کنش (Janez Knez) امضا شد. (تصوير ٨، اروين، محله هاي سرخ، ١٩٨٧).

آنچه در محله هاي سرخ زير سوال برده شده است، به همان اندازه رابطه با گذشته، مساله ي اصل و کپي است. در نقاشي ها و چيدمان هاي کوسولاپف، در بسياري از آثار کومار و ملاميد، در بعضي کارهاي ساندور پينچهلي، کارهاي هنرمندان کوبايي مانند فلاويو گارسيانديا (Flavio Garciandia) يا رنه فرانسيسکو (Rene Francisco) يا در Political Pop و Cynicisim Rouge چيني، هدف بيشتر تفنن آميز است.

Russian Sots Art که در ١٩٧٢ توسط کومار و ملاميد پايه گذاري شد و آشکارا به واقعي گرايي سوسياليستي شوروي و پاپ آرت امريکايي وابسته بود، هدفش مفرح بودن است، نه ارتقاي معنوي آگاهي مان، بدان سان که نزد اريک بولاتف، ايليا کاباکف يا اولگ واسيلف (Vasilev Oleg)مشاهده مي شود.

داس و چکش در آثار هنرمندان مختلفي که برشمرديم يافت مي شود. به عبارت دقيق تر، در اکثر موارد، داس و چکش خود اثر است. موارد ديگري از اين دست عبارتند از داس و چکش هاي لئونيد سوکف (Leonid Sokov)، که در ١٩٨٨ يک جفت پشمي آن را ساخت، ميلان کونچ، که در ١٩٧٩ نان هايي به اين دو شکل پخت (و آنها را «غذاي فردا» عنوان داد)، يا آندري فيليپف (Andrei Filippov)، که در ١٩٨٩ آنها را سر يک ميز غذا به جاي کارد و چنگال نشاند.

لنين ها و استالين ها و ستاره هاي سرخ بي شمار به کار رفته در چيدمان ها، نقاشي ها يا تنديس ها به همان نحوي مورد استفاده قرار گرفته اند که شمايل هاي پاپ آرت و اشياي مصرف انبوه در غرب. در کشورهاي سوسياليستي، پاپ آرت موجب پيدايش موج هاي خلاق عظيمي شد، چون ارايه ي نقدآميز و در عين حال غيراقتدارگرايانه ي ايديولوژي سياسي را وارد صحنه کرد. وفور آثار حاوي اين نقشمايه ها را مي توان به اعتبار تمايلات و انتظارات تجاري توجيه کرد، گو اين که اين امر فقط در مورد هنر بزرگ ترين دو کشور مورد بحث صادق است: اتحاد شوروي (يا به عبارت دقيق تر، روسيه) و بعدا چين.

ت) در ١٩٨١ ساندور پينچهلي سه فلفل را (که مجارستان به خاطر آن در اروپا شهره است) به رنگ هاي سرخ و سفيد و سبز يعني رنگ هاي ملي و پرچم مجارستان نقاشي کرد. دو سال بعد، او همان کار را با سه داس انجام داد، بدين صورت که آنها را بر زمين پوشيده از کاه به نمايش گذاشت، سپس سه تخم مرغ و حتا علف و درختان را به همين منوال نقاشي کرد و اين آثار را «داس هايي از مزرعه ي بزرگ RWG»، «لانه اي با تخم مرغ هاي RWG» و «درختان مزرعه ي بزرگ RWG » نام نهاد. سه حرف G، W،R نمايانگر (red) سرخ ، (white) سفيد و (green) سبز بود و هنرمند با رنگ آميزي همه ي اين اشيا به رنگ هاي پرچم مجارستان نمادي از مالکيت ملي به آنها داده بود. حرکت، البته طنزآميز بود، ولي با اين وجود بيانگر اين ملاحظه ي ظريف بود که مولفه هاي ملي جهان واقعي پيوسته اهميت بيشتر به خود مي گرفتند و رفته رفته جانشين نمادهاي پيشين جهان شمول و فراملي داس و چکش مي شدند که، در عکسي از پينچهلي مربوط به ١٩٧٣، عاري از هر گونه اطلاق ملي بودند. حرکت هايي مشابه را نزد هنرمندان چيني و روسي که از الفباهاي ملي خود استفاده کرده، به اين شيوه ي روايي مالکيت خود را بر اين نقشمايه ها ابراز نموده و مليت چيني يا روسي خود را به نمايش گذاشته اند، باز مي يابيم.

انديشه اي مشابه انديشه ي پينچهلي آشکارا در کارهاي فلاويو گارسيانديا به چشم مي خورد، که در آنها «علامت داس و چکش، در رويکردي انسان شناسانه، به تعبيري چونان آلت رجوليت، به جز اشاره به پرسترويکا (perestroika) به عنوان تجديد حيات اتحاد شوروي، همچنين نمايانگر تملک نشانه ي کمونيستي توسط «جهان سوم» است.»٢٥ (ش ٩، فلاويو گارسيانديا، «بدون عنوان»، ١٩٨٩).

حرکتي مشابه، ولي جدي تر، کار اعضاي گروه لايباخ بود، که در ١٩٨٩، در يک کليپ ويديو براي آلبوم موسيقي شان، خود را در پيشزمينه ي برج آلياژ (Aljaz Tower)، که يک پناهگاه فلزي بر قله ي کوه تريگلاو (Mt. Triglav)، بلندترين کوه و نماد ملي کشور اسلووني است، نشان دادند. برج آلياژ در پرچمي سياه پيچيده شده بود که يک چرخ دنده و صليب مالويچ (Malevich) علامت تجارتي گروه لايباخ در مرکز آن ديده مي شد. بدين سان اين گروه به طرزي نمادين نشانه ي ملي اسلووني را از آن خود کرد.

؛ث) در بهار سال ١٩٦٨ ژان فرانسوا ليوتار در نانتر (Nanterre) سميناري در مقوله ي پوسترهاي سياسي برگزار کرد. در بيست و ششم ژوئن اثري را مورد بحث قرار داد که از حيث تعبير بخشي از هنر مورد بحث در اينجا، حايز اهميتي ويژه بود. توجه ليوتار به ويژه به يک پوستر، کار هنرمند آوانگارد روس، ال ليسيتزکي (El Lissitzky)، موسوم به پوستر خياباني، (٢٠ ١٩١٩)، معطوف بود که مي گفت: «سفيدها را با تبر سرخ از پا در آوريد.» (تصوير ١٠. ال ليسيتزکي، «پوستر خياباني»، ٢٠ ١٩١٩) خود اثر، که به قصد تبليغ سياسي ساخته شده بود (بدين معني که تبر سرخ همان ارتش سرخ بود و سفيدها ضد انقلابيون)، همچنين يکي از نخستين آثار انتزاعي ليستيزکي بود. اين پوستر بهترين مثال انطباق کلام و تصوير است که در آن هر عنصري معناي انفرادي خود را گويي در يک تضاد دوتايي حفظ مي کند. پوستر به تمامي، به جز آن که يک کار تبليغ سياسي است، عملکردي آشکارا زيبايي شناسانه را به نمايش مي گذارد. ليوتار نکته بينانه ملاحظه مي کند که يک تضاد تجسمي در پوستر ليسيتزکي وجود دارد، چرا که «نوشته شکل مي شود و پيکر گويي به متن شکل ها تبديل مي گردد. از يک سو يک ساختار شکني (deconstruction) از کلمات و حروف در کار است که نه تنها بر معني (از پا در آوردن با تبر) که نيز بر گرافيسم، که در يک رابطه ي تجسمي با فضا قرار دارد، اثر مي نهد: پس اين يک اثر پيکرنما (figural) است.٢٦

شايد يکي از دلايل توجه ليوتار به پوسترهاي سياسي به شرايط تاريخي سمينارش مربوط مي شد که شايد تا حدي نيز به اين بحث مرتبط باشد، چون در همه ي اين موارد پاريس ١٩٦٨، سوسياليسم متأخر و پست سوسياليسم، و همچنين زمانه ي خود ليسيتزکي شکلي از آوانگارد به طور جدي در رويدادهاي سياسي و اجتماعي درگير بود. اما از چه روست که پوستر ليسيتزکي هنوز چنين اثرگذار است؟ چرا گرافيسم ساده ي آن چنين پر معني مي نمايند؟ چرا اين اثر به ما اجازه مي دهد که آن را از يک سو يک بيان ايديولوژيکي محض و از سوي ديگر، يک اثر زيبايي شناختي محض ببينيم، در حالي که اين دو هرگز در فضايي واحد به هم نمي رسند، چرا که اين مانع درک و دريافت هر يک از آنها مي شد؟ برداشت حاصل از اين پوستر به تضادهايي بصري مي ماند که آنها را، با تغييردادن ديدگاه ادراکي دروني مان، به نحوي متفاوت يا به صورت شيئ ديگر مي بينيم. در مورد اين پوستر (و بسياري کارهاي ديگر اين هنرمند يا مثلا مالويچ)، برداشت زيبايي شناختي ناشي از شکل هاي خالص هندسي بر تأثير ايديولوژيکي نوشته مي افزايد، و برعکس. تصوير و روايت در دو فضاي متمايز وجود دارند؛ در پوستر مورد بحث، مثلا، فقط تقاطع مي کنند، به طوري که بر ادراک ما نه يک تأثير متحد بلکه تأثيري مضاعف يا موازي مي گذارد.

همين تأثير است که بسيار با آنچه عده ي زيادي از هنرمندان سوسياليست متأخر بدان رسيدند شباهت دارد. آيا اين روش به راستي شبيه انطباق فضاي سه بعدي مبتني بر مناظر و مراياي فضاي تصوير بر يک شعار سياسي دو بعدي در آثار اريک بولاتف نيست؟ (تصوير١١، اريک بولاتف، شکوهمند باد اتحاد جماهير سوسياليستي، ١٩٧٥)، يا اين که، به وجهي قدري متفاوت، شبيه به روش مفهوم گرايي تعريف شده توسط اپشتاين نيست که نه تنها در داستان نويسي که در آثار بصري پينچهلي، گارسيانديا يا گروه subREAL در روماني اتخاذ شد؟ در ماه مارس ١٩٩٠ (چند ماه پس از سقوط ديکتاتوري چائوشسکو) اين گروه در بخارست پرتره هايي از رييس جمهور تازه برگزيده، ايليسکو (Iliescu) را به نمايش گذاشت که «جدلي فضاحت بار و مرافعه اي بين آنان که از تکرار لحن مداهنه آميز بيم داشتند و آنان که اين حرکت را موهن مي نگريستند به بار آورد. طبق معمول، نيت subREAL از سوي همه بد فهميده شد، و عجب آن که خود گروه از اين وضعيت راضي بود.»٢٧ با اين نمايشگاه، subREAL عامدانه به استقبالي تضادآميز دست يافت: يک طرف (طرف رسمي) اين گروه را متهم مي کرد که رييس جمهور ايليسکو (جانشين بلافصل چائوشسکو) را به سخره گرفته است، و بدين سان به طور تلويحي گروه را به داشتن موضع مدرنيست نقاد يا معترض متهم مي کرد، در حالي که طرف ديگر، يعني طرف «معترض»، اين حرکت را تأييد رژيم تلقي مي کرد.

هر دو تعبير، مادام که مي کوشند به انحصار برسند، البته غلط هستند؛ همزمان نمي توانند از حيث مفهومي به عنوان يک کل درک شوند، چرا که با يکديگر ناسازگارند. گروه subREAL نيز در جهت نيل به همين هدف مي کوشد: دست يافتن به يک تأثير زيبايي شناختي هنري/ سياسي با استفاده از اين روش «دوتايي». همچنان که در دياليکتيک فيخته (Fichte)، که در آن تز و آنتي تز هرگز به سنتز نمي رسند، در اينجا نيز هر دو تعبير در کنار يکديگر وجود دارند: هرگز در يک تعالي مفهومي همزيستي ندارند، هرگز به وحدت نمي رسند، و از اين راه شکافي ژرف ميان بصري و مفهومي، يعني يک کل غيرقابل نمايش، به وجود مي آورند. «عجز تخيل از راه برهان خلف بر وجود تخيلي گواهي مي دهد که مي کوشد حتا تجسم ناپذيرها را مجسم کند و اين تخيل بدين سان سعي دارد که موضوع خود را با موضوع خرد هماهنگ کند و اين که نارسايي تصاوير، خود نشانه اي منفي از قدرت عظيم انديشه است. اين چند پارگي حواس به تنشي حاد که کانت (Kant) آن را اغتشاش مي خواند منجر مي شود که شاخص رنج براي نيل به تعالي است، در برابر احساس آرام زيبايي.»٢٨

شيفتگي بي وقفه اي که نزد بسياري از هنرمندان سوسياليست پست مدرنيست نسبت به سوپرماتيسم و کنسروکتيويسم مشاهده مي کنيم، و استفاده ي همزمان آنان از شکل هاي مطلقا زيبايي شناختي و شکل هاي مطلقا نمادين يا حاوي نمادهاي سياسي، شايد از کاربرد شيوه اي مشابه ناشي شده باشد، که ليوتار آن را «نقيضه ي تجسمي» (“plastic paradox”) يا مارگاريتا توپتيسين (Margarita Tupitsyn) آن را «مريي سازي مفاهيم لفظي»٢٩ مي خواند، و نخستين موارد استفاده از آن در آثار آوانگارد کلاسيک روس و سپس در هنر مفهومي پست سوسياليست به وقوع پيوست.

پديده هايي وابسته عبارتند از نمايش ها و ابرازهاي گروه هاي موسيقي: در دهه ي ١٩٨٠ گروه «پاپ مخانيکا»در سن پترزبورگ، مثلا کنسرت هاي خود را در لباس يک دسته ي موسيقي نظامي اجرا مي کردند، و تماشاچيان اغلب باور داشتند که آنها در واقع يک گروه رسمي شوروي هستند. در اسلووني، گروه لايباخ، که «يکي از زيرکانه ترين دستکاري هاي فرهنگي از زمان اسب تروا تا کنون»٣٠ خوانده شده است، با تکرار بي وقفه ي بيان هاي ايديولوژيکي و باز نمايي آيين تماميت خواهي به منتها درجه ي آن، از تأثير ايديولوژيکي عوام گرايي سياسي اواخر دوره ي سوسياليسم خود مديريتي در يوگسلاوي پيشي گرفت. با ارايه ي خود از بدو پيدايش آن در ١٩٨٠ به عنوان تقليد افراط آميزي از ايديولوژي سياسي، نقيضه اي نظير نقيضه ي گروه subREAL به وجود آورد. به اين گفته هاي لايباخ توجه کنيد: «هر هنري يک موضوع دستکاري سياسي است، به جز آن که به زبان خود آن دستکاري سخن مي گويد» (١٩٨٤)؛ «سياست والاترين و فراگيرترين هنر است و ما، که هنر اسلوونيايي معاصر را خلق مي کنيم، خود را سياستمدار مي شمريم» (١٩٨٥)؛ «آزادي ما آزادي کساني است که يکسان مي انديشند» (١٩٨٥)؛ «ما به خدا اعتقاد داريم، ولي برعکس امريکاييان به او اعتماد نداريم» (١٩٨٧).

لايباخ به يکباره ايديولوژي هاي سوسياليستي، فاشيستي و ناسيونال سوسياليستي را فرو نشاند، که نتيجه ي آن موسيقي اي بود که در انگلستان، به طور مثال، به لحاظ پيام آشکار سياسي آن با استقبال گرم چپ سياسي و جبهه ي ملي «ملي گراي راست» افراطي رو به رو شد.

يکي از شناخته ترين تعاليم مارکسيسم اين باور بود که سرمايه داري مولد کالا پرستي (commodity fetishism) است. هد ف سوسياليسم دقيقا عکس اين بود: نفي مصرف گرايي، که گويا سرمايه داري غربي با آن کارگر را «مي خرد» و قانعش مي کند که اتومبيل و يخچال و ماشين رختشويي و تلويزيون هميشه نو، نسبت به انقلاب جهاني يک «ارزش بهتر» است، بهتراز ايجاد يک جامعه ي بي طبقه، فاقد از خود بيگانگي، رابطه گرايي و نا امني اجتماعي و غيره. راهي که سوسياليسم براي قانع کردن مردم خود به پذيرش چنين نگرشي اختيار کرده بود ايديولوژي بود، ولي ايديولوژي به عنوان يک آگاهي طبقاتي؛ همان مفهومي که لنين در مقاله ي «چه بايد کرد؟» خود قبلا در ١٩٠٢ مطرح کرده بود. در آن مقاله لنين بين ايديولوژي بورژوا و ايديولوژي سوسياليستي تمايز قايل شده بود. به عقيده ي او، «طبقه ي کارگر خودانگيخته به سوي سوسياليسم سير مي کند، ولي ايديولوژي رايج تر (و پيوسته در حال تجديد به صورت هاي گوناگون) بورژوا اما همچنان خود انگيخته، خود را باز هم بيشتر به طبقه ي کارگر تحميل مي کند».٣١

در دهه هاي پس از آن ايديولوژي سوسياليستي همه گير شد. تازه در اواخر سوسياليسم بود که تجربه کردن در کوشش هايي هنري غير تبليغاتي جالب شد، که به اعتبار همين گزينش، کوشش هايي سياسي محسوب مي شدند. هنر غربي اي که در را به روي نمايش اين ايديولوژي گشود پاپ آرت بود، با نيشخندهايش به مصرف گرايي امريکايي با مجموعه پرتره ها، قوطي هاي سوپ کمپبل (Campbell) و جعبه هاي بريلوي (Brillo) اندي وارهول (Andy Warhol). پاپ آرت در مرحله ي ابتدايي خود در دهه ي ١٩٦٠ بار نقدآميز و ضد اقتدارگرايانه داشت و به همين سبب بود که در بسياري جاهاي دنيا چنان اثرگذار جلوه گر شد. اثر آن در کارهاي اوليه و متأخر بسياري از هنرمندان مورد بحث آشکار است: در Sots Art روسيه، در آثار دهه هاي ١٩٧٠ و ١٩٨٠ ساندور پينچهلي و در هنر پاپ شرقي (“Ost Pop”) ميلان کونچ. وجود آن در «پاپ سياسي» چيني، که در ١٩٨٩ با مجموعه ي مائو (Mao)ي يو يوهان (Yu Youhan) آغاز شد و با «مجموعه ي توبيخ بزرگ» وانگ گوانگي (Wang Guangyi)، که او متعاقبا در ١٩٩٠ آغاز کرد، به طور گسترده تر شناخته شد، بلافاصله باز شناخته مي شود. در آن، همانند کارهاي الکساندر کوسولاپف، ميلان کونچ يا کومار و ملاميد، تصويرپردازي سرمايه داري و کمونيستي در کنار هم، يا به عبارت صحيح تر منطبق برهم قرار دارند: علايم سيگار مارلبورو، شکلات کدبري (Cadbury’s) و دوربين کداک (Kodak) بر تصاوير تبليغات سياسي زمان انقلاب فرهنگي منطبق شده، فضايي دوبعدي پديد آوردند که دو واقعيت نمادين در آن تلاقي مي کنند: مشرق زمين، که به صورت پيکره هاي منجمد و فارغ از موضوع کارگران سوسياليست ترسيم شده به سبک واقعي گرايي انقلابي ارايه مي شود، و مغرب زمين، «جايي که طعم کوکاکولا (Coca Cola) و مک دانلدز (Mc Donald’s) تقريبا ناشناخته بود و اين گونه نشانه ها صرفا يک نقش ايديولوژيکي محض به عنوان نشانه هاي غرب ايفا مي کردند.»٣٢

توازي بين جهان ايديولوژيکي قلمرو سوسياليستي و جهان مصرف گراي قلمرو سرمايه داري در اتحاد شوروي به شدت رشد يافته بود: «معمولي ترين زبان در اتحاد شوروي زبان ايديولوژيکي است. در غرب، آگهي ها و تلويزيون و سيل عظيم تصاوير هست. در اين مورد نيز صحبت از يک زبان چيزهاي معمولي است. اين زبان اظهارات کليشه اي غربي مي تواند فضاي اجتماعي را به همان خوبي زبان ايديولوژي در اتحاد شوروي توصيف کند.»٣٣

عملا تمام هنري که در اينجا مورد بحث قرار دادم پديده اي متعلق به گذشته است. اين بدان معنا نيست که ديگر هنرمندي وجود ندارد يا اين که دست از توليد هنر برداشته اند. برعکس؛ طبيعت هنري که اکنون توليد مي کنند با آنچه در دهه هاي ١٩٧٠ و ١٩٨٠ يا شايد سال هاي نخست دهه ي ١٩٩٠ توليد مي شد فرق بسيار دارد. اکنون بين المللي تر است يا، اگر «ملي» باقي مي ماند، اغلب از گذشته ي سوسياليستي خود بهره برداري مي کند. بنا براين آنچه در اينجا ارايه کرده ام برهه اي از کار زيست بعضي هنرمندان، و يا در مواردي، تمامي کار زيست آنان است. همچنين معرفي هنر و فرهنگ بالنسبه منحصر به فرد دوره ي معيني از تاريخ اخير است، که در محدوده ي وضع پست سوسياليستي آفريده شده است.

راجع به هنري که مورد بحث قرار مي دهم بسيار گفته و نوشته شده است، ولي تا به امروز کوشش چنداني به يافتن وجه اشتراک هنري که در اينجا به ارايه ي آن مي پردازم نشده است. در مورد روسيه، به اين هنر اغلب عنوان «پست يوتوپيايي» اطلاق مي شد که فيلسوف روسي، بوريس گرويس (Boris Groys) آن را ابداع کرده بود. در حالي که اين عنوان امتيازهاي بسياري دارد و بسيار فراگيرتر از هنري است که در اين جا مورد بحث قرار دادم، چون هنري را که هم امروز در حال خيزش است در بر مي گيرد.دعوي من، برعکس، اين است که گونه ي اخص هنر پست مدرني که در اينجا مورد بحث قرار گرفته است به برهه ي فروپاشي سوسياليسم، يعني برهه ي بين مرگ سوسياليسم و استقرار نظام دموکراسي پارلماني به جاي آن مربوط مي شود. به سخن ديگر، اين هنر، مانند آوانگاردهاي کلاسيک و حتا خود مدرنيسم، امروز پديده اي متعلق به گذشته است. با افزايش فشار ايديولوژيکي و سياسي شکفته مي شود و فقط تحت چنين شرايطي امکان دارد که چنين هنري و هنرمنداني که آن را مي آفرينند به چنان موقعيت والاي اجتماعي که در دوره هاي سوسياليسم و پست سوسياليسم از آن برخوردار شدند برسند.

براي توجيه اين امر بايد فلسفه ي سياسي، به ويژه تحليل کلود لوفور (Claude Lefort) در مورد جامعه ي توتالتير (Totalitarian)٣٤، را به حساب آوريم. در اينجا به همين ملاحظه بسنده مي کنم که در يک جامعه ي توتالتير، مکان حزب سياسي واحد در عين حال مکان تمامي قدرت در آن جامعه است. از آنجا که فرهنگ و هنر در قلمروهاي اجتماعي ويژه اي نگريسته مي شوند که در آنها آزادي مجاز است (کلود لوي اشتراوس vi-Strauss)(Claude L زماني فرهنگ را يک «قرق طبيعي» خوانده بود)، در يک جامعه ي توتالتير فرهنگ و هنر به يک قلمرو ممتاز اجتماعي مبدل مي شوند که در آن انديشه ها، که در يک جامعه ي دموکراتيک در پارلمان، رسانه ها و غيره بيان مي شوند، در اينجا از طريق هنر و ادب بيان مي گردد، که بدين سان اهميت بسيار پيدا مي کنند. آن گاه که يک جامعه به اصطلاح «طبيعي» مي شود، هنر و فرهنگ نقش ويژه و موقعيت سياسي ممتاز خود را از دست مي دهند. پس به اين دليل است که اين گونه هنر ديگر با ما نيست (حال آن که هنر پست يوتوپيايي هست)؛ چون نه در غياب آزادي بيان وجود دارد و نه در وفور آن. در حالت نخست هنري ناچيز مگر هنر رسمي توليد مي شود، و در حالت دوم به هنر معاصر نومفهومي گراي به دور از سياست نگارخانه هاي بزرگ و مديران شان مي رسيم.

١ ن. ک.: ژان فرانسوا ليوتار، وضعيت پست مدرن: گزارشي در باب آگاهي، ترجمه ي انگليسي جي. بنينگتون و ب. ماسوني (منچستر، انتشارات دانشگاه منچستر، ١٩٨٤.(

٢ ن. ک.: فردريک جيمسون، پست مدرنيسم يا منطق فرهنگي سرمايه داري متأخر (لندن: ورسو، ١٩٩١). در مورد استفاده ي جيمسون از نظريه ي ماندل، به ويژه ن. ک.: صص ٣٦ ٣٥.

٣ زيگمونت باومن، قانونگذاران و معبران، (کمبريج، انتشارات پاليتي، ١٩٨٧(.

٤ به ويژه ن. ک.: ولفگانگ ولش، مدرن پست مدرن ما (واينهايم: UCH Acta humaniora ١٩٨٧)؛ مقاله ي «مدرنيته و پست مدرنيته»، در Les Cahiers de Philosophie، ش ٦ (پاييز ١٩٨٨)، صص ٣١ ٢١.

٥ ن. ک.: بوريس گرويس، هنر تام استالينيسم، ترجمه ي روگل (پرينستون، انتشارات دانشگاه پرينستون(، ١٩٩٣.

٦ استفان موراوسکي، «در باب آوانگارد، نئو آوانگارد و مورد پست مدرنيسم»، در مطالعات ادبي در لهستان، ج ٢١، (١٩٨٩)، صص ٨٧ ٨٥.

٧ همانجا، ص ٨٥.

٨ آلش ارياوچ، «پست مدرنيسم و آوانگاردهاي هنري»، مدرنيته در مقام زيبايي شناسي. دوازدهمين کنگره ي بين المللي زيبايي شناسي، (مادريد، انستيتوي زيبايي شناسي و نظريه ي هنر، ١٩٩٣)، ص ١٦٦.

٩ ن. ک.: آکيله بونيتو اوليوا، ترانس آوانگارد بين المللي (ميلان: جانکارلو پوليتي، ١٩٨٢.(

١٠ «همه ي آوانگارهاي گذشته بر اين باور بودند که بشريت به جايي رهسپار است و شادي و وظيفه ي خود مي دانستند که سرزمين نو را کشف کنند و مراقب باشند که مردم به موقع بدان گام نهند؛ پست آوانگارد بر اين باور است که بشريت در آن واحد به چند جا رهسپار است.» چارلز جنکس، «پست آوانگارد»، در هنر و طراحي، پست آوانگارد؛ منظر ٤ (لندن: انتشارات آکادمي، ١٩٨٧)، ص ٢٠.

١١ ن. ک.: آلش ارياوچ، «پست مدرنيسم و وضعيت پست سوسياليست»، در معضلات فرهنگي جوامع پست کمونيست، انتشارات آلدونا ياولووسکا و ماريان کمپني (ورشو، انتشارات IFiS، ١٩٩٤)، صص ١٠٤ ١٠١؛ «آوانگارد و رتروگارد». در مطالبي در مقوله ي فرهنگ معاصر، ش ١ (ماستريخت، آوريل ١٩٩٥)، صص ٢٨ ٢١؛ «پست مدرنيسم و وضعيت پست سوسياليست»، در M’ARS، در زيبايي شناسي و تاريخ هنر (سانتياگو: دانشکده ي هنر، دانشگاه شيلي، ١٩٩٩)، صص ٧٣ ٤١؛ «پست سوسياليسم در هنر و فرهنگ: هنرهاي ديداري»، در مجموعه ي مقالات همايش سال ١٩٩٩انجمن امريکايي زيبايي شناسي، منطقه ي اقيانوس آرام (پاسفيک گروو، کاليفرنيا: ASA، ١٩٩٩)، صص ٩٨ ٨٥؛ پست مدرنيسم و وضعيت پست سوسياليست، (برکلي، انتشارات دانشگاه کاليفرنيا، ٢٠٠٣(.

١٢ ميخاييل ن. اپشتاين، فراتر از آينده. پارادوکس هاي پست مدرنيسم در فرهنگ معاصر روس، ترجمه ي انگليسي با مقدمه اي به قلم آنسا ميلر پوگاکار (امهرست، انتشارات دانشگاه ماساچوست، ١٩٩٥)، ص ١١ مقدمه.

١٣ باومن، همان، ص ١١٦.

١٤ لزلي هولمز، پست کمونيسم: يک معرفي ( (کمبريج، انتشارات پاليتي، ١٩٩٧)، ص ٦٣.

١٥ باومن، همان، صص ١٢٥ و ١١٧.

١٦ اسلاووي ژيژک، در جازدن در منفي ها (درهام: انتشارات ديوک، ١٩٩٣)، صص ٢ ١.

١٧ مولفان بسياري اين واژه را به مفاهيم قابل تعويض به کار مي برند.يکي از مهم ترين نمايشگاه هاي هنر شوروي نيز داراي اين عنوان بود. ن. ک.: مجموعه اي به همين عنوان: بين بهار و تابستان. هنر مفهومي شوروي در دوره ي کمونيسم متأخر، انتشارات ديويد آ. راس (بوستون: انتشارات MIT، ١٩٩٠).

١٨ اپشتاين، همان، ص ٢٠٢.

١٩ استثناي بارز در اين مورد چين است، که در آن «پاپ سياسي» تازه در ١٩٨٩، هنگامي که هنر مشابهي در اتحاد شوروي به خوبي شناخته شده بود پديد آمد.

٢٠ لوراند هجيي، «هنر نشان آساي ساندور پينچهلي»، در ايمره بوکتا، ساندور پينچهلي، جزا سامو، مجارستان (ونيز: چهل و سومين دوسالانه ي ونيز، ١٩٨٨)، صحافي نشده.

٢١ اسلاووي ژيژک، در راه خطا، يک معرفي: ژاک لاکان از خلال فرهنگ عامه (کمبريج، ماساچوست: انتشارات گسط، ١٩٩١)، ص ١٤٣.

٢٢ جراردو موسکرا، در نزديک ترين لبه ي دنيا، هنر و کوباي کنوني (بروکلاين، ماساچوست:polarities ، ١٩٩٠(، ص ٤٤.

٢٣ گرويس، همان، ص ٩٤.

٢٤ لايباخ، Let it be (لندن: صفحات ميوت، ١٩٩٨(

٢٥ جراردو موسکرا، «چهارده پسر ويليام تل»، در هيچ کسي جزيره نيست (پوري، فنلاند: انتشارات موزه ي هنري پوري، ١٩٩٠)، ص ٤٧.

٢٦ ژان فرانسوا ليوتار، به بيراهه از مبدأ مارکس و فرويد (پاريس: U. G. E.، ١٩٧٣)، ص ٣٠٢.

٢٧ کالين دان، «هنر + سياست = هيچ هنر/ هيچ سياست»، در ملاحظات نو، ش ٩١ (سپتامبر/ اکتبر ١٩٩٢)، ص ٧.

٢٨ ژان فرانسوا ليوتار، «متعالي و آوانگارد»، در The Lyotard Reader، انتشارات اندر و بنجامين (آکسفورد: بازل بلک ول، ١٩٨٩(

٢٩ مارگاريتا توپيتسين، «در باب برخي سرچشمه هاي مفهومي گرايي شوروي»، در هنر نامتعارف، تجربه ي شوروي ١٩٨٦ ١٩٥٦، انتشارات آلار زنفلد و نورتون ت. داج (لندن: Thames and Hudson، ١٩٩٥)، ص ٣٠٤.

٣٠
Performance Magazine، نقل قول شده روي جلد صفحه ي ٣٣ دور لايباخ، Opus dei (لندن: صفحات ميوت، ١٩٨٧(
٣١ و. اي. لنين، چه بايد کرد؟ (پکن: انتشارات زبان هاي خارجي، ١٩٧٣)، ص ٥١.

٣٢ بوريس گرويس، «ميلان کونچ. پست مدرنيسم شاد»، در ميلان کونچ، نشر پاول ليشکا (کلن: انتشارات کانتز، ١٩٩٢)، ص ٢٥.

٣٣ اريک بولاتف der Kunst und der Raum unseres Lebens ‘, der Raumberzeuget, da

“Ich bin tz,”ch mit Heinz Schsind. Ein Gespr umezwei verschiedene R، در Kunstforum، ج ١٠٦، مارس آوريل ١٩٩٠، ص ٢٥٨.

٣٤ ن. ک.: کلود لوفور، شکل هاي تاريخ (پاريس: گاليمار، ١٩٧٨

تأثير جنگ بر نقاشي معاصر ايران

هنر معاصر ايران
تأثير جنگ بر نقاشي معاصر ايران

فصلنامه فراایران ، شماره دوم ، زمبستان 78

جنگ و جانبازيهاي آن از موضوعهائي است که بارها دستمايه آثار هنرمندان قرار گرفته است. آثار بزرگ ادبي چون جنگ وصلح،سرخ و سياه، و در جبهه غرب خبري نيست و شاهکارهاي موسيقي چون سمفوني استالينگراد، و فينلانديا نمونه هاي مشهور و شناخته شده اين تأثير هستند. در نقاشي نيز از مينياتورها و پرده هاي نقاشي ايراني و مغولي که زماني نقش ثبت تاريخ را برعهده داشتند تا ولاسکوئز و گويا و دولاکروا و معروفتر از همه گورنيکاي پيکاسوشاهکارهائي هستند که متأثر ازجنگ و رويدادهاي آن پديد آمده اند. اين تأثير در طي جنگ طولاني دهه گذشته در ايران نيز تکرار شد.
هشت سال جنگ و اشغال موقت قسمتي از خاک ايران توسط نيروهاي متجاوز که با فجايعي چون بمبارانهاي شيميائي و موشک باران شهرها و آواره شدن ساکنان مناطق اشغالي همراه بود، واز سوي ديگر دفاع و فداکاريهاي جوانان ايران که به تن و ايمان و همت استوار خود به مقابله با متجاوزين برخاستند و توانستند سرفرازانه دشمن را از سرزمين خود بيرون رانند و با صدها هزار شهيد و جانباز از استقلال ميهن خود دفاع کنند، اثري ژرف و ماندگار بر روح و احساسات تمام مردم ايران نهاد، و از آن ميان هنرمندان مختلف نيز مستقيم يا غيرمستقيم و هر يک به نحوي ذهنيت خود را در قالب آثار هنري بيان کردند.
دومين بخش از سلسله مباحث «هنر معاصر ايران»به موضوع «تأثيرجنگ بر نقاشي معاصر ايران» اختصاص يافته است. اين موضوع در ميزگردي با شرکت سه تن از نقاشان معاصر آيدين آغداشلو، نصرت الله مسلميان، و حسين خسروجردي مورد بحث قرار گرفت.نظر خوانندگان را به گزيده اين مباحثات جلب مي کنيم.
تصاويري که در اين بخش از فراایران آمده است گزيده اي از مجموعه هزاران اثر نقاشي است که در جريان مقاومت فرزندان اين سرزمين و يا با خاطره از خودگذشتگي هاي آنان آفريده شده است.
منیژه میر عمادی
فراایران : در زندگي هر هنرمندي غير از حوادث شخصي که منجر به بازتاب دروني مي شود مسائلي هم هست که بيرون از فرديت و روان فردي او اتفاق مي افتد که حوادث اجتماعي از جمله آنهاست. اتفاق مهمي که در جامعه ما واقع شده و مدتي طولاني هم ادامه داشته، مسأله جنگ بود که جامعه در کل و هنرمندان به طور خاص نسبت به آن عکس العمل نشان دادند. در زمينه ادبيات رمانهايي نوشته شد که بازتاب جنگ بود، کاري نداريم که مدافع يا مخالف جنگ بودند، مهم اين است که نويسنده يا شاعر نسبت به آنچه به عنوان جنگ اتفاق افتاد عکس العمل نشان داد و قاعدتا هنرمندان نقاش ما هم نسبت به اين واقعه بي تأثير باقي نمانده اند. موضوع بحث ما در جلسه امروز اين است که جنگ در هنر نقاشي ايران چه بازتابي داشته است و جلوه و نمود آن چگونه بوده است.
آغداشلو : همانطور که شما گفتيد اينجا هم يک صحبت شخصي مطرح است و هم يک بحث کلي، من سعي مي کنم براي افتتاح سخن به هر دو جنبه اشاره مختصري بکنم. از جنبه فردي، در کارهاي من جنگ حضور خود را داشته است، و مسأله اي نبوده است که بتوانم آن را ناديده بگيرم. علي الخصوص که نقاشي هستم که جنبه اجتماعي و جنبه ادبي در کار من وجود دارد. حالا اگر هم اين تأثير غيرمستقيم است ولي درهرحال من اين تأثير را هم گرفته ام، و هم داده ام. مي توانم بگويم شايد از اولين نقاشاني بودم که تأثير جنگ را در نقاشيهايم نشان دادم و در کتابم هم آمده است: يک مينياتور رضا عباسي است که سوخته و مچاله شده و مثل هر حريقي که در آن کاغذها پراکنده مي شوند و به پروازدر مي آيند، در آسمان سرگشته ومعلق است. در پسزمينه ستونهاي دود حريقي عظيم از جنگ حکايت مي کند. اين موارد در نقاشيهاي من کم نيستند، نمونه ديگرش يکي از اين پرنده هاي گل و مرغ قديم ايراني است که در دشتي مرده و در پس زمينه ستونهاي دود به آسمان برخاسته است. اينها مستقيم ترين نوع نقاشيهاي غيرمستقيمي هستند که مي توانم اشاره کنم، اما به طور حسي و دروني شايد بد حالي و پريشاني خودم را بتوانم در نقاشي ديگري که قديمتر کار کرده بودم سراغ کنم که دريايي است که در آن آسمان رنگ گل است و خود دريا و ساحل هم گل است و از موقعيت شومي حکايت مي کند، به يک خواب بد مي ماند. اينها نقاشيهايي است که از جنگ تأثير گرفته اند و اين تأثير صوري و مستقيم نيست، بلکه حسي است که عميقا در جان من هم در آن زمان و حتي بعدها لانه کرده است و آن اندوه و افسوس نسبت به انهدام هر ارزشي است.
اما در بخش بعدي، اگر بخواهم تأثير جنگ را در هنر نقاشي معاصر ايران بررسي کنم، به نظر مي آيد خيلي کمتر از مقداري که قاعدتا بايد تأثير مي گذاشت، تأثير گذاشته است. يعني ما واقعا نقاشي جنگ به آن مفهومي که جنگ را بتوانيم در آن سراغ کنيم، چه خود جنگ را و چه پيامدهايش را نمي بينيم. جز نقاشيهايي که به صراحت و خيلي مستقيم راجع به جنگ است و جزو نقاشيهاي بعد از انقلاب است و انجام تعهد نقاشهاي انقلابي ماست، در کارهاي ديگران رد اين مسأله را بسيار کم مي بينيم. منتهي همين جا اين توضيح را بدهم که اين مسأله به نظر من خيلي غريب نمي آيد. اگر از اين حيث به نقاشي نگاه کنيم، واقعا در همه جاي دنيا نقاشي را غير متعهد به اين مسأله مي يابيم. شما نقاشيهايي که جنگ دوم يا جنگ کره و ويتنام را نشان داده و منعکس کرده باشد، کمتر مي بينيد.
شايد اين طبيعت نقاشي قرن بيستم است، برعکس ادبيات که به طور مستقيم روايت مي کند، نقاش اين وظيفه را خيلي کمتر انجام مي دهد، که به نظر من نشانه آن نيست که نقاشان ما يا نقاشان هرجاي دنيا نسبت به محيط اطراف و رويدادهاي اجتماعي که بخش عمده اي از هستيشان را شکل مي دهد بي تکليف و بي اعتنا هستند، بلکه شايد در جوهره و طبيعت نقاشي اين خصيصه کمتر است. در حالي که به ادبيات نگاه مي کنيم، آن را آينه تمام نماي حوادث اجتماعي مي بينيم، يعني شما تاريخ ايران را مي توانيد از طريق ادبيات معاصر مطالعه کنيد. تمام وقايع تاريخي ٥ دهه اخير در ادبيات معترض، در حجم وسيعي منعکس شده است. ولي اگر بخواهيم براي نمونه درباره نقاشي معترض در دوره بين سالهاي ١٣٣٢ تا ١٣٥٧ تحقيق کنيم، شايد تعدادشان از پنجاه عدد تجاوز نکند که آنها هم کار نقاشان خاصي هستند که هنرمندان انقلابي همان دوره هستند. در يک نگرش کلي شايد بهتر است بررسي شود که چگونه است که نقاشي ديرتر و غيرمستقيم تر و خيلي محوتر و مبهم تر مي تواند اين قصد را در خودش جا دهد.
مسلميان : بعد از انقلاب، جنگ واقعه بسيار مهمي بود که در کشور رخ داد و به نظر من ابعادش بسيار وسيع و تأثيرش به قدري گسترده است که تا چند نسل بعد از ما نيز درگير عواقب مخرب رواني آن خواهند بود. قطعا اين مسأله روي من هم بسيار تأثير گذاشت و من شخصا از ١٣٦٠ که هنوز اندک زماني از جنگ نگذشته بود خيلي مستقيم و به صورت موضوعي با اين مسأله درگير شدم. درواقع من از سال ٦٠ تا ٦٧ دقيقا با عنوان جنگ نقاشي کردم.
طبيعتا در اين زمينه من تنها نبودم و معتقدم اغلب هنرمندان ما چه مستقيم و چه غيرمستقيم به عنوان افرادي که در حيات اجتماعي مشارکت دارند با مسأله جنگ درگير شدند. حالا چنانچه فرصت شود و بحث اجازه دهد بعدا راجع به کارهاي خودم صحبت خواهم کرد، ولي در اينجا تأثير اجتماعي جنگ و بالاخص تأثيري که بر نقاشيها گذاشت مورد نظر من است. به نظر من، اختلافي را نسبت به ساير حوزه هاي فعاليت فرهنگي از جمله ادبيات بايد قائل شويم. ادبيات، عرصه مفاهيم است و در واقع بيان بيشتر از طريق مفاهيم و حوادثي که در زبان رخ مي دهد متجلي می شود. اما ما تجربه ی گسترده ای در زمینه ی نقاشی داریم که بیان از طریق توصیف و مفاهیم متجلی نمی شود. در واقع در تجربه ی معاصر، بیان عمدتا با تکیه بر خود عناصر بصری و خاصیت های پلاستیکی نمود پیدا می کند. واکنش نقاشانه، به اتکای جنبه های روانشناختی فردی اجتماعی هنرمند، خود را به شکل ساختار نقاشانه نشان می دهد. از این منظر می توانیم تأثیر جنگ را روی بسیاری از نقاشی ها مشاهده کنیم. چون بحث توصیف الآن بحثی فرعی شده و آن چه عمده است نحوه ی بیان است. پس ما حتی در کار آبستره ی بعضی از دوستان خودمان نیز تأثیر جنگ را به شدت می بینیم و می توانیم ارزیابی کنیم. در عین حال نقاشانی هم هستند که دقیقا ضمن این که از بحث توصیف عبور کرده اند و در واقع نقاشانه عبور کرده اند و بحث جنگ را خیلی امروزی بیان کرده اند ولی در عین حال موضوعی به جنگ پرداخته اند. تابلوهای شان به عنوان جنگ مطرح می شود هر چند دریافت هاشان از جنگ توصیفی و روایتی نیست. در آثار این ها اشارات را به تخریب و انهدام، و درگیری و تلاشی می بینیم. این اشارات، با تنوع بسیار گسترده و بر حسب تنوع شخصیتی افراد در حوزه ی نقاشی بازتاب دارد.
از این دیدگاه می توانم بگویم که نقاشی حتی جسورانه تر و وسیع تر از ادبیات به مقوله ی جنگ پرداخته است. اگر بخواهیم اینجا به افرادی که مستقیم تر به مقوله ی جنگ پرداختند اشاره ای بکنم. کورش شیشه گران، صفرزاده و نامی به نوعی، شهلاپور به نوعی دیگر، و بعد چلیپا، حبیب صادقی و ایرج اسکندری و تعدادی دیگر، حتی افرادی که آبستره به قضیه پرداخته اند، مثل فریده لاشایی در ذهنم می آید، که زمانی که دید عرفانی این ها را در کنار وقایع اجتماعی قرار دهیم به گونه ای تأثیر جنگ را در آثارشان می بینیم. از این منظر تصور من این است که این تأثیرات در حال حاضر نیز در نقاشی ما حضور دارند منتهی به شیوه ی متناسب با استحاله ی خودش از نظر زمانی و تاریخی.
خسروجردی: اگر درست در خاطرم مانده باشد، نقاشی جنگ با اشغال خرمشهر شروع شد و طبعا به دلیل فضایی که ما در آن فعالیت می کردیم که در نوع خود یک کار گروهی بود و اطلاعاتی که به ما می رسید، نسبت به سایرین به واقعیت خیلی نزدیک تر بود. حتی می توانم بگویم یکی از دلایلی که خیلی بر ما تأثیر گذاشت یک نسخه فیلم سوپر هشت بود که یکی از بچه های خرمشهر به اسم آقای راستانی که در حال حاضر یکی از عکاسان خوب ایران هستند تهیه کرده بودند. حسن این فیلم این بود که نمایشی نبود، و وقایع کاملا مستند و واقعی بود و ما بعینه گوشه ای از جنایت های عراق را در خرمشهر دیدیم و مجموع آدم هایی که مانده بودند و از سرزمین خودشان دفاع می کردند، را هم دیدیم و این مسئله غیرت ما را به جوش آورده بود و ما احساس می کردیم که در عین حالی که ادعا می کنیم که آدم های متعهد و مسئول و دردمند و دردشناس هستیم چقدر به نوعی در مقابل این آدم ها حقیر هستیم. در عین حال به دلیل نوعی کار ما نمی توانستیم خودمان را به کوران حوادث نزدیک کنیم، و مجبور بودیم صرفا بسنده کنیم به اطلاعاتی که از طریق اخبار یا رسانه های گروهی به ما منتقل می شد. به هر تقدیر ما دیدگاهی را که برای تعریف و تفسیر جنگ انتخاب کردیم یک نگاه منتقدانه نبود، چیزی بود مثل نگاه بچه هایی که در خرمشهر ایستاده بودند.
ولی یک مسئله را توضیح بدهم درباره ی آن چه که در واقع نتیجه ی کار بچه هایی بود که به قول استادم آقای آغداشلو مستقیم در ارتباط با جنگ فعالیت می کردند. این نگاه مستقیم به جنگ به هیچ وجه دلیل این نبود که کارهاي رسمي اتفاق بيفتد. درکل دلايل زيادي هم وجود داشت براي اين که ما کاملا از ديدگاه يک نقاش به مسائل نگاه کنيم، چون هيچ هدايتي از هيچ سمت و سويي وجود نداشت، فرمايشي وجود نداشت و هرچه اتفاق مي افتاد درواقع بازتاب احساسات فردي ما بود. اگر اين کارها را مقايسه بکنيد با نقاشيهايي که در رابطه با جنگ کره ترسيم شده، مي بينيم که جنبه تبليغاتي آنها پررنگتراست، معمولا اين جور کارها تلخيها و ناکاميها يا زشتيهاي جنگ را نشان نمي دهد و خيلي فانتزي و تبليغاتي به اين مقوله نگاه مي کند. ولي نوعا اگر نگاه کنيم به کارهايي که در اين زمينه در ايران انجام شد مايه اکسپرسيونيستي کارها خيلي پررنگتر ديده مي شود. البته گاهي هم به کارهاي شبه تبليغاتي نزديک شده است؛ ولي در کارهاي نقاشي اين مسأله کمتر رخ داده است. من از کارهاي خودم مثال مي زنم، چون جز يک يا دو نمونه چيز ديگري در ذهنم نيست. يکي تابلو «همسنگران قدس» من است که شبه تبليغاتي است ولي حدود قضيه به همين يکي ختم شد و در بقيه کارها کمترچنين تأثيري بود. نمونه ديگر، کار آقاي گودرزي است که يک بسيجي در مقابل حجم زيادي از تانکهاي دشمن ايستاده است و در اين اثر پسر قهرمان آن دوره شهيد فهميده را به تصوير کشيده است.
درکل نقاشي جنگ در اين دوره توسط چند گروه انجام مي شد. يک گروه که ما هستيم و کارهايي که در اين رابطه انجام داديم واجد نگاهي اکسپرسيونيسي است که خيلي هم تلخ نيست. ولي جريان ديگري هم وجود داشت که جمعي از آنها را آقاي مسلميان نام بردند. اينها تلخيها را پررنگتر ميديدند، که البته لازم بود که از اين ديدگاه هم به جنگ نگاه شود. ولي به نظر من، همانطور که آقاي آغداشلو هم اشاره کردند در مجموع کار خيلي کم و اندک انجام شده است. يک نکته ديگر آن که به نظر من نقاشي جنگ نبايد با نوعي قضاوت و داوري به مسائل جنگ نگاه مي کرد. اين نظري است که من امروز بيان مي کنم که به هر تقدير بايد به مقوله جنگ واقعگرايانه نگاه ميشد يعني خيلي رئاليستي و شسته رفته، مخصوصا در زمينه نقاشي و عکاسي. متأسفانه ما از اين زاويه کمتر به جنگ نگاه کرديم و اگر قرار باشد در آينده گروهي بيايد و به بانک اطلاعاتي وتصويري ما در زمينه نقاشي مراجعه بکند و بخواهد اطلاعاتي در مورد اين جنگ طولاني به دست آورد، اطلاعات تصويري تدوينشدهاي را نخواهد يافت.
آغداشلو : در اينجا اشارهاي شد که در زمينه هاي ديگر چه در کار ثبت و چه اين که جنگ را داوري کنند، کار زيادي انجام نشده است. البته شايد به نظر ايشان کم است ولي در عکاسي خيلي خوب کار شده است. من هزاران عکس از کارهاي محمد فرنود را ديده ام که بعضي از آنها شاهکارهاي محض هستند. يا در سينما درباره جنگ کار شده است، مي شود گفت فيلمهاي زيادي هم ساخته شده است. ولي در نقاشي، من برخلاف اعتقاد آقاي مسلميان، همچنان قانع نشده ام و سر حرف خودم هستم. آنچه نظر ايشان است، سرايت دادن جزء به کل است. يعني اين طور نگاه کنيم که نقاشان انديشه و روح حساس دارند و اين حادثه بزرگ و عظيمي بود و به طور منطقي و عقلاني نمي شود از آن برکنار ماند. بعد هم در کار خانم فريده لاشايي، مثلا، يک چيزي از جنگ پيدا بکنيم، اين کار عملي است، ولي فکر نمي کنم آن چيزي باشد که مقصود اين جمع است. من شايد به تصويرمستقيم تري فکر مي کنم که در عين حال کليشه اي نيست، شعاري نيست. من همچنان فکر مي کنم نقاشي، اين کار را نکرده است و همچنان فکر مي کنم به اين علت اين کار را نکرده است که اين وظيفه در جوهر نقاشي مدرن نيست. نقاشي مدرن مي تواند مسائل اجتماعي را در خودش جا دهد، مي تواند آرمانها را تصوير و تبليغ کند، اما نه به شکل مستقيم و برانگيزاننده. من فکر مي کنم نقاشي مدرن خيلي ملايمتر، خيلي نامعلومتر و نامحسوستر و در سطوح ديگري عمل مي کند. ولي در جاهايي که نقاشي مستقيما و بشدت درگيري ايدئولوژيک، به قول شما درگيري مفهومي، دارد آن وقت نوع خاصي از نقاشي به ميان مي آيد که نقاشي انقلابي است؛ يعني از نقاشيهاي مکزيکي گرفته تا نقاشي رئاليست سوسياليست زمان استالين و نقاشي زمان هيتلر تا مجسمه هايي که در دوران موسوليني ساخته شد. درکل اين قضيه سعي نمي کنم به نوعي نقاشي مدرن را از اين کمبود در ببرم، ولي سعي مي کنم حوزه عمل و فعاليتش را جاي ديگري جستجو کنم.
نکته اي که اينجا يادم آمد، و فکر مي کنم اتفاق خوبي است که رخ داده تصاوير شهدا است که روي ديوارها نقاشي مي کنند و به نظر من از نظر تصويري اين يک اتفاق خيلي خاص و منحصر به فردي است. ما در هيچ جا چنين چيزي را سراغ نداريم. نقاشي ديواري خيلي عظيم ديده ايم که درباره جنگ و قهرماني، و يا درباره قهرمانهاي گمنام است، اما اين که صورتهاي خيلي مشخص و با هويت معلوم در سطح بسيار بزرگ روي ديوارها کار بشود و ما که جنگ را لمس نکرده ايم در لابه لاي اينها زندگي کنيم و اينها را تماشا کنيم، نه با قصد بلکه به دليل بزرگيشان دائما نظارهشان بکنيم، فکر مي کنم اتفاق خيلي عمده اي از لحاظ تاريخ هنرهاي تجسمي در قرن بيستم است. چنين واقعه اي در جايي اتفاق نيفتاده است و اي کاش اينها را بهتر مي کشيدند و اي کاش نقاشهاي مهم ما مي توانستند سهمي در آن داشته باشند حتي نه به صورت فيگوراتيو صرف که فقط چهره ها را بکشند، بلکه حس خودشان را از جنگ بيان کنند. متأسفانه اين اتفاق نيفتاد، ولي تا همين جا هم غنيمت است. فکرمي کنم ما که در جنگ شرکت نکرديم و فقط آن را از تلويزيون و مطبوعات تعقيب کرديم، به نوعي بدهکارماندهايم، و چه خوب است با تماشاي اين چهره هاي بزرگ که نمي شود آنها را پشت چيزي مخفي کرد و ناديده گرفت بدهکاريمان يادمان بيايد. اگر اين اتفاق بيفتد، اتفاقي مهم و لازم است.
مسلميان : من فکر مي کنم آقاي آغداشلو در قسمت آخر مطالبشان مسائلي را مطرح کردند که به گونه اي نظر من را تأمين مي کند. يعني ايشان باور دارند که نقاشي به لحاظ ويژگي هاي خاص خودش قصد توصيف و بيان مفهومي جنگ را ندارد و حتي اشاره کردند که اين شايد اصلا کار نقاش نيست. به اعتباري اين همان مطلبي است که من اشاره کردم و گفتم در ادراک معاصر بيان همان توصيف نيست و نقاشي ما کوشش کرد از طريق بيان نه از طريق مفهوم گرايي يا توصيف ويژه به مقوله جنگ بپردازد. به همين دليل هم هست که من معتقدم اگر بر مبناي اين نوع نگاه که فراگيرتر و به اعتقاد من به ماهيت رسانه اي مثل نقاشي نزديکتر است به نقاشي اين دوره نگاه کنيم قطعا تأثيرات جنگ را در نقاشي بسيار وسيع مي بينيم. اما اگر از زاويه مفهومي به نقاشي معاصر نگاه کنيم و بخواهيم دنبال مواضع شخصي بگرديم يا جنبه هاي تأييد يا به اصطلاح عدم تأييد نقاشان را ببينيم مسأله فرق مي کند. درواقع مي توانيم از دو ساحت به مسأله جنگ نگاه بکنيم: يکي، از لحاظ بيان مفهومي جنگ که جزو اين بخش نقاشاني هستند که با عنوان نقاشان انقلاب روي اين قضيه کار کرده اند؛ دوم، از جنبه بيان در رابطه با ادراک معاصراست، که براي بحث در اين حيطه معتقدم بايد مقدمات بيشتري را آماده کنيم، آثار بيشتري در اختيار داشته باشيم تا بتوانيم به يک نقادي اصولي دست بزنيم. همين جا بايد اشاره کنم که بسياري از آثار مربوط به بحث ما حتي از طرف منقدان ديده و تحليل نشده است.
قياسي هم شد بين نقاشي و عکاسي و سينما که هرکدام ويژگي هاي خاص خود را دارند. مثلا درباره عکاسي در جنگ، عکاسي به دليل خاصيت خبري و تکنولوژي آن که بسيار سريع الانتقال است و استفاده کاربردي ويژه اي که دارد مي تواند بسرعت در صحنه حضور داشته باشد و بسرعت ارتباط برقرار کند. ولي ما در نقاشي چنين امکاني را نداريم. در کنار اين مسأله که در طول ٨ سال جنگ تقريبا تمام گالريها بسته بودند و نقاشها در خلوت خودشان نقاشي مي کردند، ولي عکاسي در متن صحنه بوده است، يعني ما از جهت افکار عمومي مکان يا فضاي مناسب براي ارائه نقاشي نداشتيم. به اينها اضافه کنيد، موقعيت زماني محدود نقاشي را که بايد در محيط بسته اي ارائه شود، و وقتي از جلوديد برداشته مي شود امکان تماس با مخاطب را از دست مي دهد، از اين جنبه هم بسيار فرق دارد با عکاسي که مي تواند در تيراژي وسيع حضور داشته باشد، که در کل موجب مي شود موقعيت رسانه ها و ويژگي رسانه ها با يکديگر متفاوت باشند.
آغداشلو : من از شما سؤالي دارم. شما از هنرمندان معتبر و پر کار ما هستيد، تحقيقات هم کرده ايد. شما وقتي به مقوله جنگ در آثار نقاشان معاصر ايران نگاه مي کنيد ، آيا از حاصل کارشان و نامه اعمالشان راضي هستيد؟
مسلميان : اتفاقا به نکته خوبي اشاره کرديد، يعني اين که در آن بحث تحليلي که اشاره کردم، يک وجه مهم اين است که گذشته از آن که ما تأثير پذيري را قبول کنيم يا نکنيم، درکل در ساحت نقاشي چه اتفاقي افتاده است؟ من هنوز از اين زاويه وارد بحث نشده ام و بدم هم نمي آيد از اين جنبه به بحث بپردازم. من فکر مي کنم در آثار تعداد کمي ازافراد، اتفاق خاصي رخ داده است، ولي در بيشتر نقاشان ما اين اتفاق رخ نداده است. يعني اگر از جنبه کيفي و ارزشي به قضيه نگاه کنيم، بايد بگويم که خير، از جنبه کيفي در نقاشي اتفاق ويژه اي را ملاحظه نمي کنيم. تأثير را مي بينيم ولي بيان خام است، زبان نارسا است و خلاقيت پايين است، و عوامل ديگر که مي توان اشاره کرد، ولي کلا از اين جنبه افراد خيلي کمي را مي بينيم که درواقع به دستاوردهايي رسيده اند.
آغداشلو : نکته اصلي به نظر من اين است که ما در وهله اول تفاوتي قائل شويم ميان کساني که اين تأثير بر کار آنها غيرمستقيم و دور بوده است،با آنهايي که اين حس را در خودشان تأليف کرده اند و صاحب آثاري شده اند.وبعد هم اين که اين گروه چگونه بودند و چطور کار کردند و چقدر تأثير گرفتند و آيا واقعا چيزي به وجود آوردند که لايق رنج وسعي عظيمشان بوده باشد؟ من شخصا، وقتي به عنوان يک منقد قديمي نقاشي و نه به عنوان يک نقاش، نگاه مي کنم کمتر اثر ماندگاري مي بينم؛ چه در کساني که آدمهاي مستقلي بودند و اين تأثير را در خودشان حل کردند و بيرون دادند و رد پايي از آن در اثرشان هست، و چه در کساني که خود را متعهد مي دانستند و راحت کار کردند و به قول شما در دوره اي که گالري نبود و کارهايشان را روي ديوارها عرضه کردند. من معتقدم در هيچکدام از اين دو وجه، نتيجه رضايت بخش نيست و تنها وجهي که رضايت بخش است صورتهاي شهداست که بزرگ روي ديوارهاي تهران کشيده شده است.
خسروجردي : به هر تقدير، جنگ از ديدگاه هاي مختلف در نگاه نقاشان ايران مورد دقت و توجه قرار گرفته است. با چشم پوشي از عدم توجه جمعي اندک که حتما براي خود دلايلي دارند، چه آنها که نيم نگاهي به جنگ داشته اند و چه آنها که عميقا به آن نگريسته اند در مجموع توان نقاشي ايران را در برخورد با پديده جنگ نشان مي دهد. در اين ميان غير از تقبيح جماعتي که در طول دوران جنگ «هنر جنگ» را نشانه رفته بودند، هيچ عامل بازدارنده ديگري وجود نداشته است، و آنچه باقي مانده است جدا از شعارهاي سياسي که مستقلا در قالب استراتژي جنگ در حوزه جنگ رواني معني مي يابد، نقاشي ايران با حفظ و توجه به ارزشهاي آرماني و اعتقادي مذهبي و ملي که عموما ايثار و فداکاري و ايمان ملتي را در برابر جنگي ناخواسته ارائه مي کند، نشان از تنفر از جنگ را نيز در قالبي شاعرانه به ثبت رسانده است. در اين ميان آن دسته از آثاري توجه برانگيزتر است که دور از سفارشات و تنها با تکيه بر باورهاي نقاشان خلق شده است. در هر حال هر چه هست نياز به وقتي جانانه دارد، گرچه بي دقتي و بي توجهي کساني که در طول جنگ تنها به شعارها دلخوشي داشته اند، در حفظ و نگهداري و جمع آوري اين آثار در کنار هم براي قضاوتي تاريخي بخشيده نخواهد شد. اما نقاشان ايران، خدا را شکر، که سرافکنده نخواهند بود.

فرهاد مشیری

سهراب محبی

من صندلی یا میز نیستم. مبل راحتی ام… که می تواند تختخواب هم شود[1]

در 1378 با الهام از کوزه‌های سفالینی که در شیراز دیده بود، فرهاد مشیری یک سلسله نقاشی کشید که دیرتر به نقاشیهای کوزه معروف شدند. به زودی این بومهای بزرگ ظروف سفالین که گفته‌هایی از دانایی و حکمت مردمی بر آنان نقش بسته بود، زینت‌بخش دیوارهای مجموعه‌داران آثار هنری بیشتر شناخته شده گشت. اما آنچه از زبان مردم کوچه و بازار بر این کوزه‌ها جلوه می‌کرد، جمله‌هایی همچون “گذشته، گذشته است”، یا “فقط من”، در تعبیری دیگر اشارات رندانه و ظریفی به مکتب نقاشی سقاخانه سالهای چهل و پنجاه داشتند. احضار نوگرایی (مدرنیسم) ایرانی با زبانِ در قفای مشیری در حالی‌ که اشاراتی دیداری به خوش‌نویسی و خط‌نقاشی داشت، تفسیرهای بازیگوشانه‌ای از رابطة میان دیدنی، نوشتاری و سخن‌وری بود. در حالی‌که بیشتر کارشناسان به مشیری همچون نوآموزی در حلقة خوش‌نویس- نقاشان ایرانی نگاه می‌کردند، آثارش سروصدای خیابانها، بوق کامیونهای خاور، نمود انگارة جابه‌جاشدة سقاخانه را در خود داشتند و به مرز میان شعر و ور پهلو می‌زدند… به گونه‌ای می‌توان گفت که این آثار هم به برداشت خط‌نقاشی یا مکتب سقاخانه‌ می‌پرداختند که از سبکهای مهم هنرسازی ایرانی بوده است. مشیری در آثارش (برای نمونه، در نقاشیهای کوزه) توانست وضعیتی را بیافریند که برداشت تاملات تاریخ هنری، خود در اثر تجسم می‌یابد و بیننده همزمان شاهد اثر و نقد می‌شود. این برداشت از نقد به عنوان موضع، در میان چیزهای دیگر، مثل مکان، طنز یا تضاد، آثار مشیری را از بیشتر هم‌عصرانش جدا می‌کند، هم‌عصرانی که نقد بر آثارشان استیلا دارد و کارهایشان از متجلی ساختن وضع موجود فراتر نمی‌رود.

مشیری در 1342 در شیراز به دنیا آمد و درحالی‌که هنوز به اندازة کافی بزرگ نشده بود که درگیر آثار مرس کانینگهام، اشتوکهاوزن یا ایانیس زناکیس[2] شود که در جشن‌هنر آوانگارد شیراز (1345-1356) آثار خود را به نمایش می‌گذاشتند، ولی به یاد دارد که چگونه مردم نمایش”هنر والا” در شیراز را به سخره می‌گرفتند.[3] مشیری در سال 1358 به حومة لوس‌آنجلس نقل مکان و دیرتر در کال‌ٱرتس[4] ثبت‌نام کرد، در زمانی‌که هنرمندانی مانند جان بالداساری و میشل اشر[5] در آنجا درس می‌دادند. پس از حدود دوازده سال، زمانی که فیلم‌سازان ایرانی گام زدن بر فرشهای قرمز جشنواره‌های مهم سینمایی را آغاز کردند، مشیری به این فکر افتاد که زمان بستن اسبابها و بازگشت فرارسیده است.

نقاشیهای کوزه اش را نخستین بار در گالری فریدون آو، پلاک 13 خیابان ونک، به نمایش گذاشت، فضای کوچکی که آثار بیشتر هنرمندانی را که جایگاهی در صحنة بین‌المللی هنر معاصر یافته‌اند، به نمایش گذاشته. دیرتر در 1383، مشیری نخستین گلدوزی‌هایش را در نمایشگاهی در ایتالیا به نمایش گذاشت و در 1387 اثرش به نام “عشق” که در بلورهای سوارووسکی[6] گلدوزی شده بود، رکود فروش یک حراجی را برای اثری از یک هنرمند ایرانی به ارمغان آورد.

هر چند مشیری اینک بیشتر به دلیل فروش در حراجیهای نقاشی آوازه یافته است، اما تاثیرش بر صحنة هنر ایرانی فراسوی بازارپذیری[7] هنر می‌رود. در زمانی که معدودی از هنرمندان کشور درگیر و دلمشغول سیاست هویت[8] که دیگر کهنه شده و آثار هنری بی‌مایه‌‌ای بودند که تنها به دلیل غرابت راه به بازار می‌یافتند،[9] و بسیار محافظه‌کارانه از ماده (مدیوم) هنر سود می‌جستند، تخته‌رنگ (پالت) مشیری فراسوی لوله‌های رنگ رفت…

برداشت جابه‌جایی[10] در بسیاری از آثار مشیری کانونی است؛ جابه‌جایی در برابر تضادی که منبع و مایة فرآوردهای هنری تک خطی بسیاری از هنرمندانی شده که نگار‌گران صرفِ درکنارهم‌گذاری‌های از پیش ساختة[11] زندگی معاصر ایرانی شده‌اند. این جابه‌جایی می‌تواند درون نهاد خود نقاشی باشد، مانند ظروف سفالینی که هنرمند با آنها نگاهی، برای نمونه به سقاخانه، می‌اندازد، یا می‌تواند طلایی باشد که مبل استیل، ست استریوی چیدمان شده‌ای را در فضای مکعبی سفید زراندود می‌کند ـ آثاری مانند گهوارة کامیابی.[12] هنر مشیری هم از راهکارهای بازاریابی بومی[13] سود می‌جوید و هم از نقد آنها، و با نوک‌ضربه‌ای با قلم مو، بازتاب‌پذیری طنزآمیز خود[14] را شکر و تخم‌مرغی تزئینی[15] روی شیرینی آنها می‌کند. با جای‌دادن فاصله در خودِ کار، که در جاهایی می‌تواند به کلبی‌مذهبی و بدبینی نزدیک شود، مشیری حضوری تندیس‌وار به مفهوم می‌بخشد. او می‌تواند سطوحی از فرشها بسازد، تن‌های مرده را با کیک و شیرینی طراحی کند و با مواد شوینده شعر بنویسد.

[1] Bidoun, Fluffy Farhad, Negar Azimi, Issue 20. Spring 2010

[2] Merce Cunningham, Stockhausen, Iannis Xenakis

[3] Bidoun, Fluffy Farhad, Negar Azimi, Issue 20. Spring 2010

[4] CalArts

[5] John Baldassari and Michael Asher

[6] Swarovski crystal

[7] marketability

[8] obsolete identity politics

سیاست هویت اشاره به مجادله های سیاسی دارد که بر نفع شخصی و چشم‌اندازهای اقلیتهای اجتماعی یا گروه های اجتماعی که منافع مشترکی دارند و خود آن را شناسایی می‌کنند متمرکز می‌شود. تمام اعضای هر گروه الزاما درگیر سیاست هویت نیستند. این گروههای هویت معمولا در چارچوب نژاد، قومیت، دین، جنسیت، سویمندی جنسی، پیوندهای اجتماعی‌اقتصادی یا عصب‌شناسانه تعریف می‌شوند.این اصطلاح از سالهای 1970 در گفت‌وگو‌های سیاسی و فرهنگستانی در امریکا به کار برده شد. یکی از هدفهای سیاست هویت قدرت بخشیدن به ستم‌دیده است تا ستم‌دیدگی خود را در چارچوب تجربة خود به بیان درآورد – روند بالابردن آگاهی که سیاست هویت را از ادراک لیبرالی سیاست جدا می‌کند. در دهه هشتاد میلادی سیاست هویت با جدا شدن از فمینیسم و سیاست هم‌جنس‌بازی (با نگاهی خاص) به یک رویه تولید هنری تبدیل شد و بیشتر درقالب عکاسی و ویدئو تجلی یافت. دراصل راهی برای به نمایش گذاشتن سیاست فردی (خود) از راه نمودهای بیرونی است که گاه می‌تواند بسیار ظریف و پوشیده باشد. (منبع توضیحات نویسنده و ویکیپدیا)

[9] exotica

[10] displacement

[11] Ready-made juxtapositions

[12] Cradle of Happiness

[13] Ethnic marketing

[14] Ironic self-reflexivity

[15] icing

جهاني شدن هنرهمان حديث کهنه؟

علی اصغر قره باغی

فصلنامه فراایران ، شماره هشتم

ده پانزده سالي هست که بار ديگر در غرب و برخي از کشورهاي جهان سوم، زمزمه هايي در باب «هنر جهاني»، «جهاني شدن» و يا «جهاني کردن هنر» آغاز شده است و با ورود جهان به هزاره ي سوم، گروهي اعتقاد يافته اند که اين بار انديشه ي «جهاني شدن» جاي پاي خود را استوار کرده است. در اين اواخر، پژواک اين حرف ها به سرزمين ما هم رسيده و عده اي را، بي آن که به ميزان دانستگي هاي خود از مفهوم «هنر جهاني» فکر کرده باشند، مفتون خود کرده است. همين جا و پيش از آن که سوء تفاهمي دست دهد، اين نکته را بايد خاطر نشان کرد که امروز واژه ي هنر معنايي بسيار گسترده تر از پيش دارد و اين بحث فقط ناظر بر وجه تجسمي آن است.
اين واقعيت انکار ناشدني است که غرب، تاريخ هنر را تنظيم و تدوين کرده، ادوار آن را با نشانه هاي معين مشخص ساخته و با رديف کردن مکتب ها و مشرب هاي هنري، بزرگان و نام آوران هر دوران را در جايگاه ويژه ي خود نشانده است. به همين اعتبار هم هست که غرب خود را وکيل، مفسر و صاحب هنر مي داند. شعار جهاني شدن را غرب بر سر زبان ها انداخته است و اگر حرفي در اين باب به ميان آورد، بي ترديد منظورش پيروي کردن «ديگران» از غرب و معيارها و دستاوردهاي آن است. غرب خوب مي داند که منظورش از «هنر جهاني» هنري نيست که ريشه در فرهنگ هاي گوناگون داشته باشد، از سوي هنرها و هنرمندان کشورهاي جهان شکل بگيرد و با ديد و درکي فراگير، تمامي جهان را به طور يکسان در بر بگيرد. مي داند که هنر جهاني به مفهوم بهره جويي غرب از مواهب فرهنگ هاي ديگر و تحول سبک ها و مشرب هاي غربي و تحميل آن به کشورهاي ديگر است. غرب مي داند که «هنر جهاني»، هنري است که مي بايد در بطن و بستر سيطره ي فرهنگي صورت بگيرد و يکي از راهکارهاي استعمار فرهنگي است. شايد جهان سوم به سبب ابتلاي هميشگي به ضعف حافظه ي تاريخي از ياد برده باشد، اما غرب مي داند که مقوله ي جهاني کردن هنر حرف امروز و ديروز نيست، حديث کهنه اي است که نه از ديروز آغاز شده است و نه به امروز پايان مي گيرد. هشتاد سال پيش هم همين مقوله طرح شد و چند صباحي عده اي را دلخوش کرد اما در همچنان بر همان پاشنه ي پيشين چرخيد و هنوز هم مي چرخد. در ١٩٢٢، در بيانيه ي کنگره ي هنرمندان پيشروي جهان لاف ها زده شد که: «امروز از سراسر جهان فرياد نياز به متحد شدن هنرمندان پيشرو به گوش مي رسد. امروز تبادل انديشه ميان هنرمندان جهان شکل يک ضرورت را به خود گرفته است. رشتههاي پيوندي که بر اثر رويدادهاي سياسي گسيخته شده بايد دوباره برقرار شود. ما خواستار رويکرد همگاني و بين المللي به هنر هستيم. به نشريات جهاني و همگاني و برگزاري نمايشگاه هاي دايمي هنر در تمامي جهان نياز داريم… بايد به اين انزواي ديرينه و خيال بافي ها پايان داده شود. هنر، رها از مليت، موانع سياسي، خودخواهي ها و خود محوري ها به اتحاد و يکپارچگي آفرينندگان هنر نياز دارد. شعار ما بايد اين باشد: “هنرمندان جهان متحد شويد. هنر مي بايد جهاني شود و گرنه از ميان خواهد رفت.”
اما تجربه نشان داد که اين لاف و گزافه ها چيزي به جز يک مشت شيد و شعبده و در نهايت خوش بيني و مسامحه، چيزي فراتر از احساساتيگري سطحي و بي پايه نبود. ديري نگذشت که معلوم شد کنگره، سنگ کدام اتحاد را به سينه مي زند و مرادش از «هنرمندان جهان»، فقط هنرمندان محدوده ي اروپا است. مي خواستند زير لواي اتحاد، گونه اي از تک فرهنگي و هنر پديد آورند که بتواند با هر شرايطي بسازد و استعداد پرورش يافتن در هر گوشه ي جهان را داشته باشد و مگر چنين هم نشد؟ مگر جهان سوم سال هاي سال در اين گمان نيفتاد که نقاشي جهاني يعني نقاشي غرب و مگر نپنداشت که اگر مثل غرب نقاشي کند، يکسره جهاني خواهد شد؟ چرا راه دور برويم؟ مگر همين مدرنيسم کاذب و نيم بندي که به ايران وارد شد حاصل همين مثلا اتحاد هنري غرب نبود و مگر گونه هايي از آن مانند علف هرز در گوشه و کنار کارگاه هر نقاش ايراني رشد نکرد؟ اين مدرنيسم، ارزش ها و معيارهايي را هم با خود آورد که هنوز که هنوز است در عرصه ي هنرهاي تجسمي ما حرف اول و آخر را مي زند و نقاشان ما نتوانسته اند گريبان خود را از دست آن رها کنند. امروز هم ميان شعار «هنر جهاني» و بيانيه ي هشتاد سال پيش تفاوتي در کار نيست. انديشه ي جهاني کردن هنر، در دهه هاي پاياني قرن بيستم و زماني چهره نماياند که يک دوران از تاريخ جهان پايان يافته و تاريخي تازه آغاز شده بود. در ابتداي همين تاريخ، يعني در ١٩٩٠، گروهي از دلالان فرهنگي امريکا بحث «گسترش جهاني شدن» را به شکل گفت و گوي بين المللي درباره ي «هنر جهاني» در ونيز آغاز کردند. اما از همان ابتدا آشکار بود که هدف، ترويج روحيه ي امريکايي است و سياست جهاني امريکا مطمح نظر بوده است. پيدا بود که در اين هنر به اصطلاح جهاني هنوز هم رنگ پوست و نژاد نقش اول را دارد و حتا امريکايي ها و اروپايي هايي که از نژاد و تبار غرب نبودند نيز در آن جايگاهي نداشتند. در بي ينال ونيز، حتا هنر استراليا همچنان در حاشيه ماند و راهي به مرکز پيدا نکرد و اگر به هنر هندي تباري به نام آنيش کاپور پرداخته شد براي آن بود که زير لواي انگلستان و در غرفه ي انگلستان ظاهر شده بود. در اين بي ينال به جاي آن که به چند فرهنگي و چندصدايي پر و بال داده شود، همه چيز بر محور بازي قدرت و مهار کردن فرهنگ ديگران مي گرديد و به همين سبب ها هم بود که حاصل چشمگيري بار نياورد.
ژاپن ده سالي هست که آمادگي خود را براي برگزاري نمايشگاه هاي بزرگ بين المللي اعلام کرده است. ژاپن به اين نتيجه رسيده است که هم امکانات مالي در اختيار دارد و هم با برگزاري نمايشگاه هايي از اين دست آشنايي يافته است. اما تا به حال حاصل تلاش همه به سود غرب بوده است. در سمپوزيوم ١٩٩١ که هزينه ي آن از کيسه ي ژاپن تأمين شد، هنرشناسان و نخبگان امريکايي و اروپايي اکثريت داشتند و معرکه گردان بودند. اين سمپوزيوم در واقع تکرار و ادامه ي بي ينال ونيز بود و همان نغمه اي را ساز کرد که از بي ينال پيشين هم برخاسته بود.
در سال ١٩٩٣ وقتي که کشور کره جنوبي خواست نمايشگاه بين المللي برگزار کند، قرار شد که هنر کره و ديگر کشورهاي خاور دور، در کنار آثار کره اي هايي که به تابعيت امريکا درآمده اند اول در موزه ي کويينز امريکا به نمايش گذاشته شود و سال بعد، آنها را تکراري به سئول بفرستند.
چند سالي است که موسسات و نگارخانه هاي غرب بر آثار دو گروه از نقاشان چيني انگشت گذاشته اند، کارهاي يک گروه را «پاپ سياسي» و گروه ديگر را «رئاليسم کلبي منشانه و عيب جويانه» توصيف کرده اند. اين نقاشي ها بازتاب ذهنيت انتقادآميز و عيب جويانه ي برخي از نقاشان جوان چين است که هنوز نتوانسته اند به راه حلي براي مسايل حاصل از دگرگوني هاي سياسي اجتماعي و فرهنگي جامعه ي معاصر چين دست يابند.
تنها هنري که اين نقاشان نمايانده اند، دست انداختن ايماژهاي تبليغات رسمي و دامن زدن به نشانه هاي فرهنگ عامه و رو به رشدي است که به نوعي مصرف گرايي تازه انجاميده است. زبان تجسمي اين نقاشي ها برگرفته از رئاليسم سوسياليستي چين و پاپ آرت امريکايي است. غرب مشوق اين شکل نقاشي است اما به روي خود نمي آورد که ضديت با تبليغات رسمي و حکومتي چين از سر دلسوزي براي هنر نيست بلکه در جهت ارضاي مخاطبان غربي است و در نهايت به عنوان مهر تأييدي بر سروري و سرآمدي ايديولوژي غرب به حساب خواهد آمد. نقاشان جوان چين هم که به هر حال در محيطي بسته و در دايره ي انديشگي خاص رشد کرده اند، معصومانه در اين گمان افتاده اند که آثارشان ضد تبليغاتي است حال آن که آنچه توليد مي کنند و غرب خريدار آن است، هنري صد در صد تبليغاتي است، منتها اين بار به سود غرب و مصرف گرايي آن تبليغ مي کند. هنگامي که لين ماکريتچي، در نشريه ي هنر امريکا (١٩٩٤) به گزارشي درباره ي نقاشي چين مي پردازد، در سراسر مقاله ي پنج صفحه اي خود بي آن که هيچ آگاهي يا تعبيري از آثار نقاشان چين به دست داده باشد، فقط به شرح مشکلات هنرمندان چيني در پيوند با سانسور و عدم آزادي و تأمين جاني اشاره مي کند. در اين ميان، هو هانرو، يکي از نقاشان و نويسندگان چيني بر آن است که «پاپ سياسي» و «رئاليسم کلبي منشانه» ربط و پيوندي با نقاشي چين ندارند و همين قدر مي توان گفت که شمار اندکي از نقاشان که به اين نام شهرت يافته اند، به سبب تبليغات غرب به مال و منالي دست يافته و آثارشان در غرب خريدار پيدا کرده است.
نمونه ها زياد است اما بي ترديد همين چند مورد که تفأل کنان به آن اشاره شد مويد اين واقعيت است که غرب مي خواهد در حاشيه هاي فرهنگ غربي، فرهنگ تازه اي هم سر بر آورد که هم با باورها، آرمان ها و ريشه هاي روشنفکري خود بيگانه باشد و هم انديشه هاي استعماري غرب را به فراموشي بسپارد. يک فرهنگ حاشيه اي که بيشتر از فرهنگ غرب مايه گرفته باشد و اندکي از چاشني فرهنگ جهان سوم هم به آن افزوده شده باشد به آساني مي تواند با نقش فرعي و حاشيه اي خود کنار بيايد. فرهنگي از اين دست بايد همواره در آستانه ي گرگ و ميش جهان قرار داشته باشد؛ در جهاني انباشته از وهم و خيال و سايه روشن که نه نور آن روشنايي داشته باشد و نه سايه ي آن تيرگي.
غرب خود مي داند که شعار «هنر جهاني» هم چيزي از قماش همان انديشه هاي اومانيستي است که سر و کله ي آن از آغاز مدرنيته پيدا شد و به ماموريت هاي استعمارگران و به اصطلاح ناجيان غربي براي متمدن کردن ديگران انجاميد. اين ناجيان و انسان مداران که به يک دست پرچم اومانيسم را داشتند و در دست ديگر پرچم استعمار را، مي خواستند به زور به انسان هاي غير غربي تفهيم کنند که غرب مثال واره ي تمدن است و تنها راه رستگاري، پناه آوردن به ارزش ها و معيارهاي غربي است.
نگرش غرب نسبت به فرهنگ «ديگران» هنوز در پيوند با تاريخ استعمار است و هنر جهاني هم تحفه اي فراتر از مقوله ي «دهکده ي جهاني» نيست. غرب مي خواهد با پديد آوردن اين دهکده، خود کدخدا باشد و ديگران در حاشيه ها، کاسه ي گدايي به دست، چشم به انفاق او بدوزند و به دريوزگي معيارهاي زيبايي شناختي، روي به درگاه او آورند.
مقوله ي هنر جهاني هم در راستاي همان فرهنگ کوکاکولا و مک دونالديزه کردن جهان است. هنر غرب، با تجربه هايي که از سر گذارنده از يک طرف مي داند که اين حرف ها فقط براي دلخوشي است و از طرف ديگر مطمئن است که هنرمندان بسياري از کشورهاي جهان سوم دانش و اسباب ورود به اين قلمرو را ندارند و اگر هم يکي دو تايي با هزار مصيبت خود را به عرصه ي آن برسانند، به آساني مي توان با يک دست به سر و گوش کشيدن، آنها را مال خود کرد.
به هر حال، بررسي امکان يا عدم امکان جهاني شدن هنر، به دريافت معناي واقعي اين شعار موکول است و بايد ديد که از کجا شروع مي شود و چرا. در ضمن بايد به اين نکته هم توجه داشت که گفتمان جهاني شدن هنر را هرگز نمي توان جدا از تاريخ هنر و بحران هويت امروز بررسي کرد. ناگزير بايد زير و بالا و عطا و لقاي اين شعار را سنجيد و چشم بسته فريفته ي جاذبه هاي آن نشد. براي سنجيدن هم مي بايد آگاهي ومطالعه داشت و همين جا پاي اين پرسش به ميان مي آيد که آيا متوليان هنرهاي تجسمي و هنرمندان ما توشه و توان و آگاهي لازم براي گام نهادن به اين دامگه حادثه را دارند؟ ميزان دانستگي آنان از فعاليت هاي هنري و فرهنگي امروز جهان تا چه اندازه است و آيا راه و روند هنر امروز را مي شناسند؟ تا چه اندازه با تاريخ هنر و نحل و آراء و عقايد منتقدان و سياست گذاران هنر آشنا هستند و تا به حال چه گام هايي از سوي دست اندرکاران امور هنري براي دادن اين آگاهي ها برداشته شده است؟
واقعيت آن است که در دوران نو استعماري، به ويژه از پايان جنگ جهاني دوم به اين سو، رابطه ي نابرابر غرب و جهان سوم از هر زمان ديگر پيچيده تر شده است. از يک طرف جهان غرب، به ويژه امريکا، از طريق رسانه ي فيلم، تلويزيون، تکنولوژي، مطبوعات، مد و … به صدور بي وقفه ي فرهنگ خود به کشورهاي ديگر ادامه داده است. از طرف ديگر، مهاجرت ها، پناهندگي ها، تبعيدها و سفر براي ادامه ي تحصيلات و اميد به يافتن کار و زندگي بهتر، بسياري از ساکنان جهان سوم را راهي غرب کرده است. اين گروه نيز چه در غرب و چه در بازگشت به سرزمين خود، بسان کاسه ي داغ تر از آش، يک پا مبلغ فرهنگ و هنر غرب شده اند و به چيزي غير از آن رضايت نمي دهند و اين خود کلاف درهم تنيده ي هنر جهاني را از هر زمان ديگر پيچيده تر کرده است.
در پاره اي از نوشته هاي پست مدرن، بر اين تصور و پندار که جريان انديشه ها ميان شرق و غرب به نسبت مساوي است تأکيد شده است. به شکل هاي گوناگون گفته شده است که درهم آميزي فرهنگ ها و سنت ها، از هر نحله و ملتي، پر پروازي به فرهنگ و هنر جهاني خواهد داد و سرانجام به پرباري و اعتبار فرهنگ ها خواهد انجاميد. اما بايد توجه داشت که در عمل، جريان انديشه هاي فرهنگي هم مانند جريان توليدات و کالا، از غرب به شرق بوده است. شرق بايد مواد خام آن را تهيه کند و غرب پس از ساختن و پرداختن، آنچه را مرغوب يافت بردارد و بقيه را روانه ي بازار جهان سوم کند و ديگران را همچنان مصرف کننده ي توليدات بادکرده ي غرب نگه دارد.
درهم آميزي شايد در پاره اي موارد کارآيي داشته باشد اما زيانش هم پنهان نيست. آميزش و ترکيب فرهنگ ها فقط ميان دو يا چند فرهنگ اتفاق مي افتد که از توان همسان برخوردار باشند و به شکلي همگون در جهان عرضه شده باشند. يک فرهنگ پرتوان و مسلط با يک فرهنگ وابسته و پيرو و مقلد نمي آميزد بلکه آن را به تمامي مي بلعد و گوارده ي خود مي کند. تجربه هايي تاريخي نشان داده است که هر جا دو يا چند فرهنگ، چه به نحوي مسالمت آميز و چه از سر قهر و ستيز، با هم رو در رو شوند، يک مرز پر از تجربيات تازه هم پديدار مي شود و در اين مرز آنچه تداخل فرهنگ ها و چند فرهنگي و ميان فرهنگي مي ناميم تجربه مي شود. امروز از فرهنگ ها انتظار مي رود که با انگشت نهادن بر کيفيت هاي خود، در برابر بلعيده شدن از سوي فرهنگ هاي قوي تر مقاومت کنند. تلاش غرب همه آن است که هنر ديگران را به عنوان «نماد هويت هاي جمعي» مطرح کند و هويت هاي فردي «ديگران» را ناديده بگيرد؛ همان فرديتي که هنر غرب خود را براساس آن استوار کرد و هويت يافت. مگر در قرن نوزدهم نديديم که چگونه نقاشي اروپا، نقاشي خاور دور را بلعيد؟ حاصل اين آميزش مطرح کردن هنر شرق بود يا اعتلاي هنر غرب؟ بهره جويي هاي بي حساب از نقاشي هاي اسليمي و کاشيکاري شرق و فرش ايراني، مطرح کردن هنر اسلام و ايران بود يا افزودن بر هنر ماتيس؟ مگر پيکاسو از تمام مظاهر مجسمه سازي افريقا بهره نگرفت و وقتي نظرش را درباره ي هنر سياهان پرسيدند نگفت که: «مگر سياهان هم هنر دارند؟» مسئله اينجاست که هنرمند جهان سومي هم به محض آن که پا به قلمرو غرب گذاشت و دستي به سر و گوشش کشيدند، خودش و هنرش را دو دستي در اختيار غرب مي گذارد، و در غرب گرايي و غرب مداري و تعصب از خود غربي ها هم پيشي مي گيرد.
امروز مطرح کردن گفتمان هنر جهاني ممکن است در جهان سوم به دو برداشت متفاوت بيانجامد. از يکسو ممکن است گروهي را به اين گمان اندازد که آنها هم مي بايد لزوما مانند غرب نقاشي کنند چرا که اگر قرار است به سبک و سياق خودشان نقاشي کنند که قرن هاست کرده اند و به آقابالاسر احتياج ندارند. اما از سوي ديگر، که وجه مثبت قضيه هم هست، ممکن است به بيرون آمدن از پيله هاي بسته و رهايي از سنت هاي بازدارنده تعبير شود. همين که نقاشي جهان سوم از انزواي ديرينه ي خود بيرون آيد، از قوم و قبيله بازي و شيوه هاي مفلوک و مندرس دست بردارد و در نمايشگاه هاي جهاني به تماشا گذاشته شود، خود انگيزه اي خواهد بود براي جدي گرفتن هنر. برخي از کشورهاي جهان سوم راهکارهايي را آزموده اند و به موفقيت هايي هم دست يافته اند اما در مورد خود ما، اول تکليف مان را با هنر خودمان روشن کنيم و بعد نگران هنر جهان باشيم. ما خواه ناخواه در شرايطي زندگي مي کنيم که هنر را دستکم سه وجهي کرده است. هنر ما از يک طرف در پيوند با هنرهاي بومي و اقليمي است، از طرف ديگر در پيوند با دستکارهايي است که در کل ميراث فرهنگي ناميده مي شود و از طرفي هم در پيوند با هنر وارداتي غرب و معيارها و ارزش هايي است که در جايي ديگر سکه خورده و تعيين شده است. از قضا، همين هنر وارداتي هم هست که امروز شکل هنر رسمي ما را به خود گرفته و آموزش داده مي شود. با اين همه، گهگاه براي فخرفروشي هاي فرهنگي، ناگزير از ميراث فرهنگي و هنر بومي ياد مي کنيم و هرازگاهي آن را با ساز و نقاره به نمايش مي گذاريم. اما وجه مصيبت بار قضيه آنجاست که گاه گداري براي احراز هويت، نشانه هاي دو هنر سنتي و بومي را به شکلي ناساز و تحميلي با هنر رسمي مي آميزيم. قضيه هم از آنجا مي آيد که ما مدرنيته را به درستي تجربه نکرديم و آنچه را هم تجربه کرديم، مدرنيته اي نبود که دربرگيرنده ي هنر سنتي و اقليمي ما باشد. مدرنيته اي که بخواهد هنر بومي و حاشيه اي را هم در بر بگيرد ، بايد به سطوحي از دموکراسي و توزيع ثروت و مسايل اجتماعي هم انديشيده باشد. از اين رو بومي گرايي ما در نهايت شکل بخشي از سنت گرايي را به خود گرفت و همين اندک هم با پديد آمدن دگرگوني در مالکيت زمين، کوچ ها و مهاجرت ها و اسکان هاي تحميلي، صورتي آشفته يافت و از هم گسيخت. البته مهم جايگاه فيزيکي انسان ها نبود بلکه اهميت در تغييري بود که در ذهنيت ها پديد آمد و بر نحوه و فرايند توليد هنر هم تاثير گذاشت.
هنرمند بومي ما از يکسو با سنت هاي هزار ساله پيوند داشت و از سوي ديگر با مظاهر مدرنيته و ارزش هاي غرب، بي آن که دريافت درست و روشني از هيچ کدام داشته باشد. هنرمند بومي ما دگرگوني ها را در درون خود احساس کرده بود، نياز به يک هويت تازه که جاي هويت پيشين و در حال محو شدن او را بگيرد انکارناشدني مي نمود اما چه ميتوانست کرد هنگامي که اعتبار هنر بومي را در ادامه ي آفرينش در راستاي مثال واره هاي ايديولوژيک و مسلط مي ديد. ناگزير بود که دايم سرنمون ها و ويژگي هاي سنتي و کهن خود را تکرار کند و به نمايش بگذارد، نه طبيعت واقعي و تازه ي خود را.
راست است که هنر بومي و سنتي ما از درون ملاک هويت فرهنگي بود اما از بيرون، نماد بيگانگي و مهجور بودن شمرده مي شد. از ديدگاه هنرهاي تجسمي ما، بومي بودن به معناي خلوص بود، هر دگرگوني در آن به نوعي تقلب تعبير مي شد و به همين علت، آن بخش از هنر ما که به هنر بومي محدود ماند خود را در قلمرو سکون و ايستايي غير تاريخي و جايگاهي يافت که در آن گذشته و حال و آينده تفاوت چنداني نداشت.
بنابراين، مي ماند هنر رسمي ما و دست اندرکاران آن. خودمانيم، وقتي که متوليان و پيشکسوتان هنرهاي تجسمي ما چشم ديدن دوست و همکار و همسايه ي خود را ندارند، وقتي چهار تا حرف و نقد را برنمي تابند و آن طور که نشان داده اند گرفتار فرهنگ يارگيري، حضور و عدم حضور خود در نمايشگاه ها را موکول به حضور يا عدم حضور جمعي ديگرمي دانند چه طور مي خواهند با هفت پشت غريبه که زبانش را هم نمي فهمند گفت و گو کنند؟ چشم اندازهاي «هنر جهاني»، اگر روزي تحقق يابد، با مناظر و مراياي هگلي و تاريخي تفاوت خواهد داشت. جنگلي خواهد بود که در آن فقط حقيقت هاي فردي راه گشاست. گفتمان «هنر جهاني» فقط واژه هايي دهان پر کن نيست که آن را مانند نام پراکني ها و معلومات فروشي هاي متداول، غير مسئولانه تکرار کنيم. بايد اسباب بحث را هم فراهم داشته باشيم و به محض آن که عبارت «هنر جهاني» را به ذهن و زبان آورديم، به هويت فرهنگي مرتبط به آن هم فکر کنيم، بايد با معاني نهفته در فرايند تعريف و تعبير هويت فرهنگي و متغيرهاي آن آشنا باشيم. بايد هشدار هاي فرهنگي را شنيده و به آن فکر کرده باشيم و دستکم پاسخي براي اين پرسش هاي بنيادين داشته باشيم که:
چه تعريفي براي هويت فرهنگي خود داريم و کدام هويت را هويت فرهنگي خود مي دانيم؟

اين هويت فرهنگي تا چه اندازه با هويت ملي سازگاري دارد و به عنوان يک کيفيت بايد رو در روي کدام اکثريت يا اقليت بايستد؟

اين هويت فرهنگي بايد کدام تفاوت ها و تسميه ها را مخفي کند و بر کدام يک تأکيد ورزد؟

اين هويت بايد رو در روي کدام انديشه بايستد؟ تا چه اندازه با نحوه ي تفکري که قصد رويارويي با آن را دارد آشناست و خود را به چه ابزاري براي اين رويارويي مجهز کرده است؟

ديگران اين هويت چه کساني هستند و چه ويژگي هايي دارند؟

از اين هويت فرهنگي چه انتظاراتي داريم؟
افزون بر اين همه بايد تاب تحمل فضايي را که گفت و گوها و خودنمايي ها در آن انجام مي شود نيز داشت. بايد ابعاد و ژرفاي اين فضا را که در آن بسياري از صداها ناگزير به سکوت مبدل مي شود بشناسيم و با تجربه هاي ديگران آشنا باشيم. اين کار بدون اعتنا و امعان کافي در شرايط هنري جهان ميسر نيست. با کدام خوانده و احاطه و آگاهي مي خواهيم از اين روندها سر در آوريم؟ آيا دست اندرکاران هنر ما مي دانند که چه عواملي سبب شد تا به ناگهان در محدوده ي ١٩٨٩، گروه بندي جهان اول و جهان سوم به گفتمان چند فرهنگي مبدل شود؟ آيا مي دانند چرا در تقسيم بندي ها، محور مختصات افقي، به شکل عمودي درآمد و شرق و غرب، به شمال و جنوب مبدل شد؟ چرا هنر سينما و ادبيات داستاني سرانجام شمال را ناگزير کرد تا به جنوب نگاه کند و مگر معناي اين نگاه، به خاطر آوردن و باور کردن نيمه ي ديگر انسانيت نبود؟ چند در هزار از هنرمندان ما ميدانند که چرا در امريکاي جنوبي دهه ي ١٩٦٠ تمرکز بر پان امريکانيسم جاي خود را به لاتين امريکانيسم داد؟ علت و انگيزه ي اين رويداد بايد پس از گذشت اين همه سال براي هنرمندان ما روشن باشد و نيست. علت آن بود که زيبايي شناسي از هنر حمايت کرد و سياست از فرهنگ. آيا ما در اين همه سال يک روز را به شب رسانديم که در آن زيبايي شناسي از هنرحمايت کرده باشد و سياست از فرهنگ؟ آيا دست اندرکاران هنر ما مي دانند که چرا سرانجام به برخي از «ديگران» فرهنگي نقشي همسان خودي ها محول شد؟ اين ديگران خود به چه ابزاري مجهز کرده بودند؟ آيا فقط شعار مي دادند و از تمامي فحوا و محتواي ارتباط فرهنگي با جهان، فقط به عنوان بهانه و دستاويزي براي سفر کردن به خارج خود و عزيز بي جهت ها و دوروبري ها و گاه گداري هم نمک گير کردن و بستن دهان اين و آن بهره گرفتند؟ هنرمندان استراليايي با چه تمهيداتي سرانجام هنر بومي خود را به جهانيان عرضه کردند و هنرشناسان را ناگزير ساختند که آن را جدي بگيرند و چه جايزه هايي هم که نگرفتند؟ آيا مي دانند که نقاشي افريقا چگونه رو در روي غرب ايستاد و با چه مصيبتي به او فهماند که هنر افريقا به سفالگري و مجسمه سازي محدود شدني نيست و مي بايد در محاسبات جهاني، نقاشي آن سرزمين را هم به حساب آورد؟ آيا متوليان نقاشي ما با نظريه هاي مبارزان فرهنگي و روشنفکراني همچون ماريا کارمن راميرز و ژراردو مسکوئرا و گيلرمو گومز پنا و راهکارهايي که امريکاي لاتين براي برون رفت از زير سيطره ي غرب به آن روي آورد آشنايي دارند؟ آيا چيزي در باب جنبش فرهنگي چيکو مندز در آمازون و ريگابرتو منچو در گواتمالا مي دانند؟ آيا حرف و حديثي از تمهيدات هنري رشيد آرايين، هنرمند پاکستاني تبار و جدل هاي او با نگارخانه ها و انجمن هنر انگلستان براي به کرسي نشاندن حرف بخشي از هنر جهان سوم به گوش شان خورده است؟ آيا از هنر سه چهار عکاس زن که مدرنيسم را به زانو درآوردند آگاهي دارند و مي دانند که در دو دهه ي پاياني قرن بيستم چه غوغايي در هنر جهان به راه انداختند؟ اصلا با اين نام ها آشنا هستند؟ آيا چهارتا کلمه درباره ي اين آدم ها خوانده اند؟ آخر هنرمندان ما و در رأس آنها، چنان که رسم شده است، متوليان هنر با چه توشه اي در توبره مي خواهند به قلمرو هنر جهان گام بگذارند؟ شايد شعار دادن در محيط تنگ و بسته ي ما و آن هم در جاها و محفل هاي خاص و در يارگيري هاي موزه اي و نمايشگاهي داخلي کارآيي داشته باشد اما بي ترديد متاعي نيست که بتوان آن را به بازار جهاني برد و سر بلند بيرون آمد. راست است که در دو دهه ي اخير برخي از پست مدرنيست ها مفاهيمي همچون «دورگه سازي»، «فرهنگ دو رگه»، «تمرکز زدايي» و «جا به جايي فرهنگ ها» را بر سر زبان ها انداخته اند اما بايد توهم ها را کنار گذاشت و به اصل مطلب پرداخت. اگر هم استنباط شود که مقوله ي هنر جهاني، يک امر انتزاعي و ذهني است، از آنجا که گفته اند فرض محال، محال نيست بايد فرض را بر اين گذاشت که تصور هنر جهاني روزي به واقعيت بپيوندد و مي بايد به فکر آن روز بود. نقاش ايراني اگر بخواهد در عرصه ي جهاني هم شعار بدهد و استشعار به فرم را ملاک هنرمند بودن بگيرد، يا با نژاد پرستي تجسمي، از حرفه و تقليدگري و مکتب و مشرب نقاشي سرزمين خود دفاع کند بي برو برگرد محکوم به فناست. عرصه ي جهاني هنر جايي نيست که هنرمند جهان سوم بتواند با يارگيري و نوچه پروري، ارزش هاي من درآوردي خود را به ديگران حقنه کند؛ بايد کاري به ميان آورد که حرف و حکمتي در آن باشد. بايد حرفي به کتاب سنت نقاشي بيفزايد که تا کنون گفته نشده باشد و هنري بنماياند که هنوز در نقشه ي هنر جهان نمايش داده نشده است. مي بايد هنري ارايه دهد که غرب مناطق گوناگون آن را تقسيم بندي نکرده باشد و قوم و قبيله بازي و بوميگرايي آن را به چند دستگي و تفرق و انزوا نکشانده باشد. هنرمند بايد توانايي حرف زدن درباره ي ماهيت هنر را داشته باشد نه بيهوده گويي درباره ي نهادها و روابط زيرين و پنهاني آنها با يکديگر. اگر غير از اين باشد، هر چه گفته و نمايانده شود پيش از آن که مجال ثبت شدن در ياد و خاطره اي را پيدا کند به فراموشي سپرده خواهد شد. هنر ما بايد سرانجام تعصب ها را کنار بگذارد و اين واقعيت را بپذيرد که تمام پديده هاي فرهنگي در اصل و بنيان دو رگه يا چند رگه اند. روياي فرهنگ ناب و دست نخورده از قماش همان خوش خيالي هاي رمانتيک گونه است. حماسه ي رمانتيکي است که ريشه اي کهن دارد و اغلب به نحوي تعصب آميز از آن ياد مي شود. هنرمند ما ناگزير بايد بپذيرد که اعتبار هنر ما هم مانند ديگر جهانيان، به سبب دستاوردهاي پيشينيان است نه چهار تا نقاشي مدرن که در دنباله روي از نقاشي غرب هستي گرفته اند و مضمون هايي که نقاشان ريز و درشت ما در چند سال اخير رمق آن را کشيده اند. و تازه همين عناصري هم که آن را بخشي تفکيک ناپذير از هنر بومي خود مي انگاريم، در واقع برگرفته از دستاوردها و ايجاب ها و تکنيک هاي تازه است. مثلا در سفالگري و شيشه گري امروز ما که در جهان هم مطرح شده است، بيشتر آنچه از شهر و خواسته ي شهري تأثير گرفته است، ديده مي شود تا ميراث هاي سنتي گذشته. روي آوردن هنر بومي به کيچ و اشلاک که بي ترديد مشوق اصلي آن جهانگرد هاي خودي و غريبه بوده اند و يافتن راهکارها و تکنيک هاي تازه براي سر هم بندي کردن و برآوردن تقاضاي بازار اگر چه به هنر بومي و اقليمي ما تحميل شد اما انصاف بدهيم و بپذيريم که پاي استعداد پذيرش هم در ميان بود.
و حرف آخر اين که چرا اين موارد ساده به فکر کسي نمي رسد و اگر مي رسد پرواي آن را ندارد. ما که به فکر دوستي کردن با فيلبان افتاده ايم آيا خانه اي در خور فيل ساخته ايم؟ اگر روزي پاي داد و ستد و نمايش آثار هنري ديگران به ميان آيد، آيا ما در سراسر ايران فضايي مناسب نمايش آثار متاخر فرانک استلا يا انزلم کيفر يا جوليان اشنابل داريم؟ آيا از همه چيز گذشته به ابعاد اين نقاشي ها فکر کرده ايم؟ آيا اصلا به نقاشي هاي ديويد سالي و فرانچسکو کلمنته و عکس هاي سيندي شرمن و يک دور تسبيح هنرمندان مطرح ديگر اجازه ي نمايش داده مي شود؟ اينها خواه ناخواه هنرمندان مطرح جهانند و مگر مي توان به نقاش غربي گفت که تو با معيارهاي ما نقاشي کن تا بتوانيم کارهايت را نمايش دهيم و تقليدهاي دست سوم نقاشان ما را هم به عنوان هنر نو بپذير و بيهوده تعريف کن. لازمه ي استوار کردن يک پرسپکتيو فرهنگي براي مقابله با فرهنگ غرب و سيطره جويي هاي آن و نيز دست يافتن به راهکارهاي کارآ مدي که از ديدگاه سياسي و اجتماعي هم پذيرفتني باشد، شناخت و مطالعه و برنامه ريزي است؛ با سوء استفاده از موقعيت و دسته بندي هاي مرسوم باري به منزل نمي رسد.
امروز در فضاي فرهنگي و هنري ما کمتر کسي به مفهوم و معناي هنر فکر مي کند و اغلب بي آن که دل نگران آن باشند که چه هنر و فرهنگي را نمايندگي مي کنند، به فوايد مادي و در دسترس آن مي انديشند.