باستان شناس یا عکا س

(فصلنامه فراایران، شماره نهم)

ژاک دو مورگان و عکسهای نخستین ماموریت علمی او در ایران (۱۸۹۱-۱۸۸۹)

باستان شناس یا عکا س

عطا آیتی

اخیرا مجموعه ای از عکس هایی که باستان شناس فرانسوی، ژاک دومورگان طی اولین ماموریت علمی خود در ایران تهیه کرده بود توسط عطا آیتی، از محققان ایرانی مقیم فرانسه در نزد عتیقه فروشی از اهالی شارتر (Chartres) فرانسه کشف شد. اصالت و ارزش فرهنگی و علمی این مجموعه توسط برخی صاحب نظران تایید شد و آنگاه با یاری دکتر احسان نراقی، یکی از ایرانیان خیر اروپا به نام خانم حمیرا ایازی هزینه ی خرید عکسها را برعهده گرفتند. پس از خریداری، عکس ها توسط عطا آیتی فهرست بندی و در ۴ آلبوم گنجانده و به موطن اصلی خود ایران بازگردانده شد. این آلبوم ها اینک در آلبومخانه ی کاخ گلستان نگاه داری میشوند و میتواند به عنوان راهنمایی گران بها پژوهشگرانی را که در مورد تاریخ، جامعه و مردم ایران در پایان دوره ی ناصری تحقیق می کنند، یاری دهد. در این مقاله، عطا آیتی مختصری از زندگی دومورگان، چگونگی عکس های مورد بحث و جنبه های فرهنگی و علمی آنها را بررسی کرده است.

ژاک ژان ماری دومورگان (Jacques Jean Marie de Morgan) در سوم ژوئن سال۱۸۵۷ میلادی در یک خانواده ی اشرافی در شهرک اویسو سورکوسون (Huisseau-sur-Cosson) به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و دوره ی متوسطه را در همان شهرک به اتمام رساند. شوق جوانی او را به سوی جمع آوری عتیقه سوق داد. برای ادامه ی تحصیل به پاریس رفت و پس از پایان تحصیلات در «مدرسه ی معدن شناسی» در سال ۱۸۸۲ به کسب دیپلم این آموزشگاه نایل آمد. در دوران تحصیل در این مدرسه کفایت خود را در زمینه ی باستان شناسی بروز داد، به طوری که پس از اخذ دیپلم معدن شناسی بلافاصله به ماموریت های حفاری در شمال اروپا اعزام شد. (یادآوری می شود که برادر بزرگ او، هانری دومورگان نیز قبل از وی پا به عرصه ی تحقیق در زمینه ی باستان شناسی آمریکا گذاشته بود.) پس از انتشار نتایج پژوهش های دومورگان، وزیر آموزش و پرورش فرانسه او را به دو ماموریت حفاری به هند و مالزی اعزام داشت، و از همین جا، بعدها تمایل علمی او متوجه شرق گشت. دومورگان با استفاده از تخصص اصلی خود در معدن شناسی، به منظور کسب سرمایه ی کلان با هزینه ی خود به اتفاق همسر و دخترش به قفقاز رفت و به مدت سه سال به کاوش پرداخت. در طی این اقامت توانست در زمینه های گوناگون علمی، از جمله در حوزه ی مردم شناسی، تحقیقات بکری صورت دهد. چاپ و انتشار این تحقیقات موجب شد تا وزیر آموزش و پرورش وقت، او را به عنوان مامور این وزارتخانه برگزیند. با کسب این مقام، و با استفاده از حمایت دو چهره ی سرشناس دیگر آن دوره، یعنی ماسپرو(Maspero)، باستان شناس و دکتر هامی (Hamy)، انسان شناس، امکانات اولین ماموریت او به ایران توسط آن وزارتخانه فراهم شد. بدین گونه، در سال ۱۸۸۹ به منظور شناسایی آثار باستانی، وضعیت جغرافیایی، و زمین شناسی ماموریت او در ایران شروع شد. به گفته ی خود دومورگان: «در ماه اوت سال ۱۸۸۹ بود که زندگی واقعی علمی من با اعزام به ایران آغاز شد. تا این زمان تلاش ها و فعالیت های علمی من هیچ ربط و هماهنگی با هم نداشت، همیشه طبق شرایط روز پیش می رفت.»۱

دومورگان، با ارایه ی برنامه ی ماموریت خود و تصویب هزینه ی آن که ۵۵۰ هزار فرانک بود (البته بعدا صد هزار فرانک به این مبلغ اضافه شد)، در هفدهم سپتامبر سال ۱۸۸۹ همراه با همسر اولش، نوامی دوسن مارتن mie de Saint Martin) (Noو پیش خدمتش، پیر وازلن (Pierre Vaslin)،از بندر مارسی به مقصد ایران حرکت کرد.

دومورگان در سفر خود به مقصد ایران با کشتی به بندر باتوم رفت، و از آنجا راهی بادکوبه شد. قبل از ورود به خاک ایران اقامت کوتاهی در قفقاز کرد و در آنجا مترجمی را به استخدام خود درآورد. بعد به بادکوبه بازگشت و از آنجا راهی ایران شد. از رشت، منجیل و قزوین گذشت و به تهران رسید و مورد استقبال کاردار فرانسه، پولزدیوا دولاپوپ (Paulze – d’Ivoy de la Poype)، قرار گرفت. دومورگان به اتفاق کاردار فرانسه در تهران، به منظور گرفتن فرمان به حضور شاه رفت. این دومین باری بود که او شاه را می دید. اولین بار، مربوط به زمان بازدید او از برادرش در انگلستان، مقارن با اولین سفر ناصرالدین شاه در ۱۸۷۳ به آنجا بود. این بازدیدها خاطره ی خوبی در او نگذاشته است، تا آنجا که در نوشته هایش پادشاهان قاجار، مخصوصا ناصر الدین شاه را مورد تمسخر قرار داده است.۲

بعد از چند هفته اقامت در تهران و بازدید از آثار باستانی پایتخت به دماوند رفت و تا ۵۶۷۰ متری قله صعود کرد. از آنجا به مازندران و شهرهای بارفروش (بابل کنونی)، ساری، اشرف (بهشهر کنونی) و استرآباد (گرگان کنونی) رفت. در هر کدام از این شهرها به مطالعه ی آثار باستانی و موقعیت جغرافیایی آنها پرداخت. از میان این شهرها، به خصوص شهر اشرف توجه او را به خود جلب کرد، تا آنجا که کاخ شاه عباس و مناظر اطراف این شهر را «ورسای ایران» نامیده است. همچنین به سواحل بحر خزر، گیلان، لنکران و آستارا رفت و مناطق رود ارس را مورد تحقیق قرار داد. ورود او به تبریز مصادف با ماه محرم بود. از مراسم عزاداری تبریزیان عکس برداری نمود. در خانه ی حسن علی خان گروسی، معروف به امیر نظام گروسی ساکن شد و با لامپر(M. G. Lampre)، آموزگار فرانسوی پسر امیر نظام (یحیی خان) آشنا شد. لامپر را به عنوان منشی خود در ایران برگزید. از این به بعد، لامپر دومورگان را در طی تمام ماموریت هایش در ایران که تا سال ۱۹۱۲ طول کشید همراهی کرد.

دومورگان سپس از تبریز راهی مناطق اطراف دریاچه ی ارومیه شد. از آنجا به مراغه رفت. بعد به میاندوآب و سرانجام به کردستان مکری رسید و مورد استقبال صفی الدین خان سردار، حاکم منطقه، قرار گرفت. در سردشت با یکی از دانشجویان اسبق مدرسه ی نظام سن سیر پاریس به نام فرخ خان برخورد کرد. از شهرهای بانه، سقز، سردارآباد و صحنه بازدید به عمل آورد. او شب نشینی های خود را در خانوادههای کرد، در زیر کرسی و سرمای ۱۷ درجه زیر صفر تعریف کرده است. با دیدن شهر همدان آرزوها و رویاهای جوانی اش برآورده میشود. او همچنین به شهرهای کرمانشاه، کنگاور، تیسفون، قصرشیرین و سرپل ذهاب۳سفر کرد. با استفاده از معابر پشت کوه به شهرهای لرستان و بروجرد، خرم آباد، دولت آباد، تویسرکان، نهاوند و اشترانکوه رسید و این مناطق را از لحاظ باستان شناسی و زمین شناسی مورد مطالعه قرار داد. اقامت طولانی او در آنجا و ملاقات های او با قبایل مختلف این نواحی او را از جنگ های قبیله ای و همچنین از شیوهی شبانگردی عشایر آگاه ساخت.

در اوایل ژوئیه ی ۱۸۹۱ و در گرمای ۳۳ درجه از دزفول به شوش رسید، به شهری که در ماموریت های بعدی، محل اصلی کاوشهای باستان شناسی او شد. ماموریت دومورگان در ایران بعد از سه هفته اقامت در شوش و پس از دیدن شهرهای خرمشهر و بوشهر به پایان رسید. سپس عازم مصر شد و بالاخره در اول اکتبر ۱۸۹۱ به پاریس بازگشت.۴

در این ماموریت، در ایران، او بیش از بیست هزار کیلومتر راه را در طی بیست و هفت ماه (هفتصد روز) پیمود. او در بازگشت به فرانسه جعبه ی مجموعه های عتیقه ی خود را، به اضافه ی سه نقشه که از مناطق بحر خزر، کردستان مکری و شوش تهیه کرده بود، به کشورش آورد. انتشار چهار جلد کتاب قطور او تحت عنوان ماموریت علمی در ایران، در سال ۵۱۸۹۴ نشانگر یادداشت هایی است که او درباره ی فعالیت های علمی خود در ایران تهیه کرده است.عکس های ژاک دومورگان در نخستین ماموریتش در ایران دومورگان بعد از انجام ماموریت خود در ایران چکیده ای از خاطرات خود را به سال ۱۸۹۳ در بولتن انجمن جغرافیای پاریس به چاپ رساند. او در پایان این نوشته از ۶۲۰ عکس که در خلال سفرش در ایران تهیه کرده بود سخن به میان آورده است.۶ یک سال بعد، در مقدمه ی جلد اول کتاب مربوط به ماموریتش، به نام مطالعه ی جغرافیای ایران، چنین می نویسد: «من تعداد ۷۵۰ ورقه (پلاک) عکس برداری از نوع ژلاتینو برومور دآرژان latino-bromure d’argent) (gو یک دوربین عکس برداری بدون پایه را با خود به ایران بردم. تمام وسایل عکس برداری توسط عکاسی گیومینو (Guilleminot)، واقع در شماره ی۶ کوچه ی شورون (Choron)در پاریس مهیا شده بود.»۷ در سال ۱۹۹۷ به مناسبت یکصدمین سال انعقاد قرارداد امتیاز عتیقه جویی بین دولت های ایران و فرانسه نمایشگاهی در موزه ی لوور برپا شد.۸ در همین زمان خاطرات دومورگان نیز به چاپ رسید. در بخشی از این کتاب می خوانیم: «خوشبختانه ماموریت من به ایران از ابتدا تا آخر به انجام رسید. نقشه هایی مهم، تعداد ششصد و پنجاه عکس، انبوهی یادداشت و مجموعه های گوناگونی از عتیقه را با خود به فرانسه آوردم.»۹ طبق شماره گذاری هایی که در مجموعهی عکس های خریداری شده ملاحظه می شود، آخرین عکسی که در بوشهر گرفته شده است به شماره ی ۶۲۲ ثبت شده است و با آنچه که دومورگان در چکیده ی خاطراتش درباره ی تعداد عکس هایش میگوید همخوانی دارد. ناگفته نماند که عکس های دومورگان ابتدا به روی مقوا به چاپ رسیده است، سپس آنها را به روی مقوای چاپی دیگری چسبانیده اند. این شیوه از تولید عکس در عصر او رایج بود.

اهمیت علمی و هنری عکس های دومورگان۱۰

بنابراین در میان باستان شناسانی که در تحقیقات خود از عکس برداری استفاده کرده اند باید از ژاک دومورگان نام برد. او نسبت به دیگران که این شیوه را به کار بسته اند با نگاهی وسیع و همه جانبه به واقعیات فرهنگی توجه مبذول داشته است. او در زیر بعضی از عکس های خود می نویسد که در چه ارتفاعی و در چه ضلع جغرافیایی، و یا در چگونه شبی مهتابی عکس برداری کرده است. عکس های به یادگار مانده ی او از آثار تاریخی و مردم نواحی مختلف ایران، از دید تاریخی، هنری و مردم شناسی بسیار سودمند و آموزنده است. بعضی از آنها به ما امکان می دهد تا از وضعیت یک ساختمان و معماری آن در عصر خود اطلاع پیدا کرده و براین اساس از نو نقشه ی آن بنا را تهیه کنیم. همچنین عکس برداری های او از اهالی، و از مسکن و پوشاک آنها، و از طرز قافله بندی کاروان ، صحنه های شکار، مار بازی، فرش بافی، عزاداری، حمام کردن و غیره به نمایش نامه نویسان و فیلمسازان، و پژوهشگران علوم اجتماعی امکان میدهد تا با سهولت بیشتری جنبه هایی از زندگی فرهنگی و اجتماعی گذشته را در قالب نمایش و تصویر و یا تحقیق و نوشتار منعکس نمایند. طرز لباس پوشی فرزندان مازندرانی، تالشی، کرد و ترک، و پوشاک مورد استفادهی طبقات فقیر و اشرافی تهران، و همچنین وضع کار و مسکن در مناطق مختلف ایران از موارد دیگری است که در تعدادی از این عکس ها دیده می شود. این موارد نیز میتواند به مطالعه ی تاریخ تحول بخشی از آداب و رسوم کشورما کمک نماید. یکی دیگر از فواید این عکس ها نشان دادن بعضی از مراسم فرهنگی مانند جشن میر نوروزی۱۱ است که به مرور زمان منسوخ شده است. (یک عکس از مجموعهی عکس های دومورگان مربوط به این جشن است). علاوه بر این در عکس های دومورگان برخی از ساختمان های آن زمان، و تعدادی از بناهای تاریخی مهم را که دیگر وجود ندارند می توان دید. و یا بناهایی که قسمت هایی از آنها نابود شده است، از قبیل آثاری در شهر اشرف، بخشی از ارگ تبریز، برج و باروهای مراغه، باغ شاه دزفول، و تاق دروازه های تهران.

عکس هایی نظیر آنچه که از اولین ماموریت علمی دومورگان در ایران به دست ما رسیده است به شناخت واقعیت های اجتماعی و جغرافیایی کشورمان در عصر او کمک شایان می کند. همچنین این عکس ها درواقع نشان دهنده ی نوعی پیوستگی فرهنگی میان تعدادی از نواحی ایران، از قبیل تالش، کردستان، خرم آباد، تهران، قزوین و تبریز، و همسایگان آن مانند گرجستان است؛ نواحی انسانی جغرافیایی که نمی توان آنها را با یک خط مرزی و مصنوعی از هم جدا کرد.

۱ moires de Jacques de Morgan (1857-1924), Souvenirs d’un

Mface de Jean Perrot, Paris;e Jaunay, prs par Andrpubli

Archeologue,

L’Harmattan, 1997, p. 251. ۲ (roman satirique), Paris, 1923.

J. de Morgan, Le Chah du Mabhoulistan۳ در بین فوریه و مارس سال ۱۸۹۱، دومورگان از منطقهی سرپل ذهاب بازدید به عمل آورد، و برای اولین بار به کشف منابع نفتی نایل آمد.او گزارش مفصلی در این باره برای مجلهی مدرسهی معدن شناسی پاریس به رشتهی تحریر درآورد، و در ابتدای آن نوشت: «این پژوهش را فقط در جهت منافع دولت ایران انجام داده ام». نک:

sites de naphte de Kind-e Chirin”, Annales dese Morgan, “Notes sur les

J. d, Paris, 1892, p. 1.

Minesولی این گزارش توجه مقامهای فرانسوی را به خود جلب نکرد. تنها در سال ۱۹۰۱بود که ویلیام دارسی به کشف و بهره برداری نفت آن منطقه پرداخت.

۴ از سال ۱۸۹۲ دومورگان به مدت شش سال ماموریت مدیر کلی عتیقه جویی را در مصر برعهده گرفت. سپس در سال ۱۸۹۷ به عنوان نمایندهی مدیر کل هیات باستان شناسی از طرف دولت فرانسه مجددا راهی ایران شد. در طی این سفر او قرارداد ننگین مربوط به انحصار امتیاز حفاری در سراسر ایران را برای مدت ۶۰ سال با مظفرالدین شاه بیمار و بی پول به امضا رسانید.

دربارهی سرنوشت دو مورگان همانطور که در متن اشاره شد، لامپر تا سال ۱۹۰۸ با دومورگان در کاوشهای باستانشناسی در ایران همکاری داشت، ولی از همین سال به بعد با یکی دیگر از دستیاران دومورگان، به نام لویی واتلن (Louis Watelin)، بر علیه دومورگان توطئه ای در وزارت آموزش و پرورش فرانسه برانگیخت. بدین معنا که شایع (یا افشا) کرد که دومورگان بخشی از هزینهی مربوط به کاوشهای باستانشناسی در ایران را به خود اختصاص داده است. این شایعه (یا افشاگری) در ۱۹۱۲ به اوج خود رسید، و بالاخره دومورگان، بعد از پانزده سال فعالیت علمی، از مدیر کلی هیات حفاری در ایران استعفا داد. کناره گیری او از این سمت به انزوای تدریجی او از محافل علمی و تحقیقی، و فقر و بیچارگی منجر شد، تا این که سرانجام در دوازدهم ژوئن ۱۹۲۴ درگذشت (برای اطلاع بیشتر به بخش های ۱۱ تا ۱۴ کتاب خاطرات او مراجعه کنید).

۵ , Paris, 4 t., Ernest-Lerous,

J. de Morgan, Mission Scientifique en Perse

1894.۶ Perse et dans le

J. de Morgan,”Relation sommaire d’un voyage en , Paris, 1893, V, p. 27.ographique Gt

Kurdistan”, in Bulletin de la Soci۷ .face, p. XIt. I, pr ,J. de Morgan, Mission Scientifique en Perse

۸ از زمان این حفاریها تا به امروز، سه نمایشگاه در مورد آثار باستانی

ایران در پاریس دایر شده است: اولین نمایشگاه، به نام «آثار شوش»، به کوشش دومورگان به مدت دو ماه در ۱۹۰۲ در «کاخ بزرگ» پاریس برگزار شد. از جمله آثار موجود در آن مجسمهی حمورابی بود که در شوش به دست آمده است. دومین نمایشگاه، به نام

«هفت هزار سال هنر ایران»، در ۱۹۶۲ در همان مکان برگزار گردید؛ و سومین

نمایشگاه، به نام «ماموریت علمی دومورگان»، در ۱۹۹۷ در موزهی لوور برپا شد.

۹ … p. 331.moires de J. de Morgan

M۱۰ در زمینهی مردمشناسی در ایران، اولین کسی که در کاربرد عکاسی اهتمام ورزید نیکلا خانیکف، جغرافیدان و مردم شناس روسی مقیم پاریس بود. او از سال ۱۸۴۸ به مطالعه در زمینهی مردمشناسی ایران پرداخت. در مقدمه ی کتابی که در این مورد تالیف کرد عکسبرداری و «مولاژ» را جزو یکی از روشهای «انسان شناسی جسمی» تلقی نمود، و خود او هم این مورد را در مطالعهی اقوام نواحی خراسان به کاربرد. در زمینهی «انسان شناسی جسمی»، نقاشی و قالب گیری «مولاژ» چهره های قومهای نواحی مختلف ایران در سال های ۱۸۶۲ ۱۸۶۰ توسط امیل دوهوسه (E. Duhousset)مردم شناس فرانسوی، کمک شایانی به شناخت فرانسویان از بخشی از فرهنگ ایرانی نمود. برای اطلاع بیشتر در این مورد نک: عطا آیتی، «ماموریت نظامیان فرانسوی در دارالفنون»، مجلهی ره آورد (آمریکا)، ۱۳۷۷، شمارهی ۴۹، صص۳۰۸ ۲۹۳. در سالهای ۱۸۸۶ ۱۸۸۱ زوج دیولافوا توانستند هم از تعدادی از اشخاص، و هم از آثار باستانی در ایران عکس برداری کنند. در بازگشت این دو به پاریس نقاشان از روی عکسهای آنان «گراور»هایی تهیه کردند (ولی امروز از آن عکسها اثری در دست نیست). بعد از آنان، در سال ۱۸۸۵، هانری بندر (H. Binder) از طرف وزیر آموزش و پرورش فرانسه ماءمور شناخت آثار باستانی بخشی از ایران شد. او قبل از مورگان از شهرهای تبریز، ارومیه، قصرشیرین، سرپلذهاب، همدان، تهران، قزوین، گیلان و انزلی دیدن کرد و عکسهای زیبایی از اقشار مختلف مردم و آثار باستانی تهیه نمود. او تعدادی از این عکسهای مربوط به کردستان، بین النهرین و ایران را در کتاب خود در سال ۱۸۸۷ به چاپ رساند.

۱۱ محمد قزوینی از قول یکی از دوستان خراسانی اش درباره ی میر نوروزی چنین مینویسد: «در بهار ۱۳۰۲ خورشیدی برای معالجه ی بیماری به بجنورد رفته بودم. از اول تا چهاردهم فروردین در آنجا بودم. در دهم فروردین دیدم جماعت کثیری سوار و پیاده می گذرند، که یکی از آنها با لباسهای فاخر بر اسب رشیدی نشسته، چیزی بر سرافراشته بود. جماعتی هم سواره در جلو و عقب او روان بود… چند نفر هم چوبهای بلند در دست داشتند که بر سر هر چوبی سر حیوانی از قبیل سر گاو یا گوسفند بود… و این رمز از آن بود که امیر از جنگی فاتحانه برگشته و سرهای دشمنان را با خود می آورد… تحقیق کردم، گفتند که در نوروز یک نفر امیرمیشود که تا سیزده عید امیر و حکمفرمای شهر است… سیزده عید دوره امارت او به سر می آید، و گویا در یک خاندان این شغل ارثی بوده است.» (قزوینی، محمد، «میرنوروزی»، مجلهی یادگار، سال۱۳۲۴، شمارهی ۳، صص ۱۳ ۱۶.) اما دکتر حسین فاضل (مقیم پاریس) که خراسانی است و زمانی را در شهر بجنورد سپری ساخته است در گفت وگویی با نگارنده این سطور نکاتی را به آنچه محمد قزوینی نوشته است اضافه می کند: «در بجنورد ایل شادلو که در اصل کرد بوده است قدرت زیادی داشت. به همین دلیل رضاشاه آن ایل را به اصفهان تبعید کرد. پس از این واقعه، رسم بر این شده بود که در صبح عید نوروز تعدادی به کنار «باب امان»، که دروازه ی شهر بود می رفتند. هنگامی که یک مسافر ناآشنا وارد شهر میشد او را می گرفتند و خان یا امیر نوروزی می خواندند، و یک اسب و چند پیشخدمت در اختیار او قرار می دادند و تعداد کثیری در رکاب او حاضر می شدند… و تا غروب روز سیزده به او اختیارات زیادی می دادند. در این هنگام (وقت غروب) مردم شهر امیر را به کنار گودال آب گندیدهای برده و در آن می انداختند. این رسم به معنای یک «تسویه حساب» تلقی میشد، و همچنین مفهوم ضمنی آن

این بود که سرنوشت خان یا امیر قدرتمند فرورفتن در یک گودال است.

نقدی بر نمایشگاه سیف الله صمدیان

فصلنامه فراایران، شماره هشتم

۳۰ خرداد تا ۹ شهریور ۱۳۸۰

«نگاه ایرانی: ایران، یک انقلاب عکاسی» عنوان نمایشگاهی است که از ۲۹ خرداد سال جاری به همت موزه ی «الکترا»ی شهرداری پاریس، بخش فرهنگی وزارت امور خارجه فرانسه (آفا) و با همکاری موزه ی هنرهای معاصر تهران در موزه ی «الکترا»ی شهرداری پاریس بر پا شد. من نیز به عنوان هماهنگ کننده، در این نمایشگاه حضور داشتم. انتخاب اولیه ی عکس ها به عهده ی خانم میشکت کریفا mishket krifa))از شخصیت های معروف عکاسی در فرانسه بود که همراه با اعضای شورای هنری موزه، پس از دیدن عکس های عکاسان ایرانی مقیم و خارج از کشور به این نتیجه رسیده بودند که در دو دهه ی گذشته تحولی شگرف در نگاه عکاسان ایرانی ایجاد شده است. به همین دلیل تصمیم به برگزاری چنین نمایشگاهی گرفتند. به عنوان هماهنگ کننده ی عکاسان ایرانی این نمایشگاه پس از انتخاب شدنم، در مجله ی عکس فراخوان نمایشگاه را چاپ و اعلام کردیم. عکاسان در این فرصت کوتاه آثارشان را در قالبCD، قطع کوچک و حتا فتوکپی برای ما فرستادند. عکس ها پس از انتخاب اولیه توسط خانم کریفا، جهت انتخاب نهایی شورای هنری موزه ی پاریس به این شهر فرستاده شد. معیار انتخاب عکس ها، طبق توافقی که انجام شد، صرفا مبتنی بر معیارهای زبان جهانی عکاسی بود. تلاش من این بود تا عکس ها از دیدگاه فرهنگی و نه سیاسی مورد ارزیابی و انتخاب قرار گیرند. به همین دلیل، در نهایت هم عکس های انتخاب شده، بیشتر حاوی جنبه های حرفه ای هنر عکاسی و نه مسایل احساساتی پیش پاافتاده و جهت گیری های کلیشه ای سیاسی بود. نمایشگاه در سه بخش مستند اجتماعی، فتوژورنالیسم و عکاسی تجسمی برگزار شد. به همین دلیل در این نمایشگاه بخشی از تاریخ عکاسی ایران را که غالبا نمی شد در جایی نشان داد، شاهد بودیم. ما اگر حتا میلیون ها دلار خرج می کردیم، هیچ وقت نمی توانستیم، عکس های جنگ و یا انقلاب را از طریق موزه ی پاریس به نمایش بگذاریم. در صورتی که شهردار پاریس که به ندرت برای گشایش نمایشگاه هنری حضور پیدا می کند، این نمایشگاه را افتتاح کرد. در عین حال در مراسم افتتاحیه، سفیر و رایزن فرهنگی ایران در فرانسه به دعوت شهردار حضور یافتند. در این روز ساختمان چهار طبقه ی «الکترا» کاملا پر شده بود و مورد استقبال چشمگیر هنرمندان و رسانه های گروهی قرار گرفت و بنا به گفته ی کارشناسان، هنرمندان و صاحب نظران، این اتفاق بی نظیر بود.

خوشبختانه فتوژورنالیسم در ایران از سطح بالایی برخوردار است و بدون اغراق می توان آن را جزو ده کشور برتر جهان دانست. البته در زمینه ی مستند اجتماعی، عکاسان ما با یک گرفتاری تاریخی یعنی خودسانسوری از یک طرف و نیز محدودیت های ناشی از عدم گسترش فرهنگ تصویری در میان مردم و مسئولان دچار هستند.

نخستین دستاورد این نمایشگاه، به نظر من، اصولا نفس برپایی خود نمایشگاه بود. سالها ما درون مرزهای خودمان محدود بودیم و در اجتماع عکاسی جهان ظاهر نمی شدیم. بنابراین نمایشگاه مذکور نخستین حرکت است و قرار نیست در نخستین حرکت به همه ی اهدافمان برسیم. از سوی دیگر به لحاظ کیفیتی که از عکاسی ایران سراغ دارم، شاید پنجاه درصد از چیزی که مد نظر من بود، در این نمایشگاه به نمایش گذاشته شد.

آلفرد یعقوب زاده یکی از عکاسان ایرانی که در اوایل جنگ عکس مشهور بسیجی را گرفت، که با اسلحه روی گل و لای در حال سینه خیز است. حدود هشت، نه سال است که روی مسئله ی فلسطین کار می کند و در جنگ چچن هم زخمی شد و به گونه ای معجزه آسا نجات پیدا کرد، پس از دیدار از این نمایشگاه به من گفت، اهالی مطبوعات و اهل فرهنگ فرانسه با تماس هایی که با من داشتند، ضمن استقبال از نمایشگاه گفتند، ما فکر می کردیم عکاسی ایران فقط محدود به عکس هایی است که در جراید می بینیم. اما با این نمایشگاه فهمیدیم که در عکاسی ایران چقدر تنوع نگاه وجود دارد. از سوی دیگر حرفه ای های این کار فهمیدند که عکاسان ایران محدود به چند عکاس شناخته شده در آن سوی مرز نیستند.

نقدی بر نمایشگاه

نگاه ایرانی:

ایران، یک انقلاب عکاسی

اسماعیل عباسی

همزمان با برگزاری نمایشگاه «نگاه ایرانی: ایران، یک انقلاب عکاسی» در شهر پاریس، کتاب نمایشگاه با ۱۲۰ عکس از ۴۲ عکاس منتشر شد. عکاسان عبارت بودند از: فریدون آو، کوروش ادیم، آرمان استپانیان آوروشان، محمد اسلامی راد، ایزابل اشراقی، جمشید بایرامی، جواد پورصمد، صادق تیرافکن، سعید جان بزرگی، بهمن جلالی، رعنا جوادی، امیرعلی جوادیان، نادر داودی، رضا دقتی، منوچهر دقتی، محسن راستانی، محمد رازدشت، احسان رجبی، حسن سربخشیان،شروین شاهرخ، سعید صادقی، سیف الله صمدیان، محمد صیاد، یاسمن عامری، عباس عطار، غزل، جاسم غضبان پور، محمد فرنود، شادی قدیریان، کاوه کاظمی، محمود کلاری، عباس کیارستمی، کاوه گلستان، رومین محتشم، جواد منتظری، مهران مهاجر، بهروز مهری، ملکه نایینی، شیرین نشاط، ساعد نیک ذات، پیمان هوشمندزاده، آلفرد یعقوب زاده و…

کتاب همچنین حاوی چندین نوشتار است:

۱ «یک عکس خوب، بهتر از هزاران سخن» از سید عطاءالله مهاجرانی، مشاور رییس جمهور و رییس مرکز بین المللی گفت و گوی تمدن ها و وزیر سابق فرهنگ و ارشاد اسلامی.

۲ «آینه ی روح یک ملت» از داریوش شایگان

۳ «ایران، انقلاب عکاسی»، از میشکت کریفا

۴ « باد همه را نبرده است»، از امانوئل دایده (Emmanuel Dayde)

۵ «نگاهی کوتاه به عکاسی ایران»، از رعنا جوادی

عکس های کتاب مانند نمایشگاه در سه بخش خلاق، مستند و فتوژورنالیسم طبقه بندی شده است. در آغاز هر بخش میشکت کریفا مقدمه ای کوتاه دارد و بعضی از عکاسان نیز در معرفی عکس های خود مطالبی کوتاه و گاه بلند نگاشته اند. کتاب با زندگی نامه ی عکاسان به پایان آمده است.

شکل گیری نمایشگاه به بهانه ی گفت و گوی تمدن ها بوده است. در سفر نخست میشکت کریفا به ایران، از طرف موزه ی هنرهای معاصر تهران، برای گردآوری عکس ها رایزنی هایی صورت گرفته است. در نهایت «هماهنگی ومسئولیت گردآوری عکس ها در داخل ایران به عهده ی نشریه ی تصویر گذاشته می شود»؛ مسئولیتی که سیف الله صمدیان، پس از شنیدن اعتراضات برخی از عکاسان، آن را «امکان دیده شدن عکس های بیشتر از طرف من» تعریف می کند.«گفت و گوی سیف الله صمدیان با مسعود امیر لویی»، مجله ی عکس، آذر ۱۳۷۹، شماره ی ۱۶۴، ص ۳

نمایشگاه پس از گشایش در پاریس با واکنش های مختلفی از طرف عکاسان ایرانی رو به روشد. این واکنش ها را می توان به چند دسته تقسیم کرد:

الف) گروهی که به دلیل ناقص بودن فراخوان از آن مطلع نشدند.

ب) گروهی که خبردار شدند اما به دلایلی از ارایه ی عکس خوداری کردند یا به دلیل تنگی وقت از ارایه ی عکس باز ماندند.

ج) گروهی که خبردار شدند، عکس دادند اما عکس هایشان در گزینش رد شد.

د) گروهی که عکس دادند و عکس هایشان انتخاب شد اما از نتیجه ی کار ناراضی بودند.

ه) گروهی که عکس دادند و برگزیده شدند و از نتیجه ی کار خرسند بودند.

حال به جزییات کار و نظر این عکاسان در هر یک از گروه بندی ها توجه کنیم:

الف) فراخوان نمایشگاه طی اطلاعیه ای که در نشریه ی عکس، شماره ی ۱۶۴، صفحه ی ۳ به چاپ رسید و ارسال نامه به تعدادی از عکاسان و نیز تلفن به آگاهی آنها رسید. در اطلاعیه آمده بود که «نکته ی مهم و ضروری این است که فقط آثاری پذیرفته خواهند شد که در محدوده ی کشور ایران عکاسی شده باشند.» آقای صمدیان از عکاسان با تاکید خواسته بود که «برخلاف سنت دیرین لطفا برای اولین بار! ارسال عکس ها را به دقیقه ی ۹۰ موکول نفرمایید.»

اگرچه بسیاری از عکاسان ایران جزوخوانندگان نشریه ی عکس هستند اما الزاما همه ی عکاسان خواننده ی این نشریه نیستند، بنابراین طبیعی است که بسیاری از عکاسان از برگزاری چنین نمایشگاهی خبردار نشوند. ظاهرا ارسال نامه و تماس تلفنی نیز در حد مطلوب نبود. این نوع اطلاع رسانی به اعتقاد من نقص به شمار می آید، به ویژه که برگزار کننده زمانی طولانی را به هدر داده بوده و اینک برای جبران اوقات هدر رفته از عکاسان می خواست کار را به دقیقه ی ۹۰ موکول نکنند، در حالی که خود چنین کرده بودند. فراخوان نمایشگاه می بایست علاوه بر نشریه ی عکس، نامه و تلفن های محدود به شکلی گسترده به دست عکاسان می رسید، که چنین نشد.

ب) گروهی که چه از طریق نشریه ی عکس، چه نامه و چه تلفن از برگزاری نمایشگاه با خبر شدند اما یا به دلیل تنگی وقت فرصت کافی برای گزینش عکس هایشان نیافتند. اینجا هم برگزارکننده را باید مورد پرسش قرار داد. افرادی از این گروه که با وجود اطلاع، عکس ارایه نکردند در پاسخ به علت کارشان اظهار داشتند که نسبت به برگزارکننده شناخت کافی نداشتند و برخی نیز دلیل آوردند که معمولا برای ورود اهل سیاست و احیانا امضای قراردادهای اقتصادی کلان، مناسب ترین دروازه، برقراری روابط فرهنگی هنری است و در واقع این گروه در چنین رویدادی عکاسان را خط شکن، پیش مرگ و پیش قراولانی به حساب آوردند که قرار بود (هست؟) راه را برای سیاستمداران و اقتصاددانان و سرمایه گذاران خارجی هموار کنند و آنها مایل نبودند کارشان وجه المصالحه ی چنین مسائلی قرار گیرد.

ج) گروهی از عکاسان که آثارشان به نمایشگاه راه نیافت. این امر تجربه شده و آزموده است که عده ای از این که پذیرفته نشده اند، دست به اعتراض بزنند و نمایشگاه را پر از ایراد و اشکال ببینند. سلیقه ی گزینش کننده را پایین و وجود روابط بین گزینش کننده و بعضی از عکاسان را دلیل انتخاب آثار آنان بدانند. این امر نیز تجربه و آزموده شده است که برگزار کننده یا «مسئول هماهنگی و گردآوری عکس ها در داخل ایران» نیز برای توجیه تمامی (تاکید می کنم تمامی) ایرادهای کارش این بخش از اعتراضات را عمده کند و به آن چنگ بیندازد که نمایشگاه، بی عیب و نقص بوده و معترضان فقط از آن رو که آثارشان پذیرفته نشده دست به اعتراض زده اند.

مطلق نگری در این امر از سوی هر دو دسته مردود است. قطعا عکاسانی که با دیدی همه سویه به ماجرا نمی نگرند چنین ایرادهایی را پیش میکشند اما چنگ انداختن برگزار کننده نیز بدین امر یکسو نگری است. بسیاری از عکاسان بدون توجه به این که آثارشان به نمایشگاه راه نیافته است، اعتراض کرده اند و در این اعتراضات محق هستند، و وجود اعتراض از طرف عکاسان گروه د، چنانچه در سطرهای آتی بررسی خواهد شد، این امر را به اثبات می رساند.

د) گروهی از عکاسان که آثارشان به نمایشگاه راه یافته است اما جزو معترضان هستند. این عده معتقدند از میان انبوه عکس هایی که برای گزینش به دست برگزار کننده سپرده اند، عکس هایی گزینش شده است که بیان کننده ی تمامی توان آنها نیست. همچنین معتقدند برگزار کننده عکس هایی را انتخاب کرده است که چهره ای غیرواقعی از ایران به دست می دهد. اینان نگاه برگزارکننده را نگاهی سیاسی و منتقدانه نسبت به جامعه ی ایران می دانند. من شخصا بنا به دلایلی که ارایه خواهم داد این نظر را تایید می کنم. در میان عکاسان این گروه دو تن از عکاسان مقیم خارج از کشور، منوچهر دقتی و رضا دقتی نیز با وجود این که عکس هایشان به نمایشگاه راه یافته است دست به اعتراض زدند. آنان به دلیل مخالفت (شاید هم اقدامی تبلیغاتی)، «به بهانه ی این که نهادهای دولتی ایران ازاین نمایشگاه حمایت کرده و بخشی از هزینه های برگزاری آن را پرداخته است»، در اطلاعیه ای در نشریه ی لوموند چاپ فرانسه خواستار پس گرفتن عکس هایشان از نمایشگاه پاریس شدند. خانم میشکت کریفا نیز در همین نشریه گفتار آنان را کذب محض خواند.

ه) گروهی که عکس هایشان به نمایشگاه راه یافت و از نتیجه ی کلی کار نیز راضی هستند. این امر بسیار طبیعی است که عکاسی که آثارش به نمایشگاه راه یافته است سلیقه ی برگزارکننده را با سلیقه ی خود یکی بداند و آن را تایید کند، اما پسندیده تر آن است که تأیید نمایشگاه از طرف این عکاسان از روی انصاف و بی طرفی صرف باشد و نه به دلیل نفع شخصی. قطعا در میان این گروه هر دو نوع برخورد را می توان جست و جو و ریشه یابی کرد.

برگزاری نمایشگاهی از آثار عکاسان ایران در خارج از کشور امری مغتنم و پسندیده است چرا که عکاس ایرانی در طول این بیست و سه سال پس از انقلاب گام های بلندی برداشته است و با وجود تنگناهای بی حد وحصری که برای او وجود داشته، توانسته است سرفراز به پیشبرد عکاسی ایران کمک کند، باید در صحنه های بین المللی شناخته شود و آثاربا ارزش او در معرض دید جهانیان قرار گیرد. اما نه به هر دلیلی و به هر قیمتی. عکاس ایرانی با محدودیت رو به رو ست. از نظر اقتصادی بیشتر عکاسان ما در مضیقه هستند. عکاس ایرانی هنگام عکاسی در کشور خود با عواملی رو به روست که به دیده ی شک به او می نگرند. موزه ی هنرهای معاصر تهران که اینک دست و دلبازانه در برگزاری نمایشگاه پاریس همکاری می کند، نمایشگاه دوسالانه ی عکس ایران را به تعطیلی کشانده است. همین موزه از خرید عکس از عکاسان ایرانی به عنوان اثر هنری خودداری می کند. عکاس ایرانی برای فروختن عکس به مطبوعات کشورش با مانع رو به روست. مطبوعات ایران حتا تصویر سخنرانی رییس جمهور ایران را در ورزشگاه شهید شیرودی، نه از عکاس ایرانی که از اینترنت دریافت می کنند، مبادا که هزینه ای ناچیز به عکاس پرداخت کنند، اما …

اما عکاس ایرانی با وجود مشکلات فراوان در داخل کشور حاضر نیست در مقابل بی اعتبار کردن کشورش، که خود جزیی از این ساختار است، به اعتباری جهانی دست یابد. این شعار نیست. عکاس ایرانی، همچون هر هنرمندی اعتقاد به اصلاح کژی ها دارد. او دشمن نیست.

باز میگردم به نمایشگاه و عکس های آن در کتاب. به طوری که در ابتدای کتاب نمایشگاه «نگاه ایرانی: ایران، یک انقلاب عکاسی» آمده است، نمایشگاه با حمایت و پشتیبانی لابراتورهای دوپن (Dupon) و همکاری موزه ی هنرهای معاصر تهران، شهرداری پاریس، سفیر فرانسه در ایران، سفیر ایران در فرانسه، وزارت امور خارجه ی فرانسه برگزار شد. به گفته ی سیف الله صمدیان، گزینش عکس ها با میشکت کریفا بوده است و در حدود ۴۰۰۰ عکس برای گزینش به دفتر نشریه ی تصویر تحویل شده است.

کتاب با مقاله ای از سید عطاءالله مهاجرانی با عنوان «یک عکس خوب بهتر از هزار سخن» آغاز می شود. مقاله ی آقای دکتر مهاجرانی نگاه و بیانی کلی دارد و روشن است که آثار از جانب وی بررسی نشده است.

مقاله ی دوم با عنوان «عکس آینه ی روح یک ملت» به قلم داریوش شایگان است. مقاله ی او به نوعی کالبد شکافی جامعه ی ایران است. کنش مردان سیاست و واکنش جامعه. شایگان در ارزیابی عکس های شادی قدیریان که تمامی نقش شخصیت های آنها را زنان (دوستان نزدیک شادی قدیریان) ایفا می کنند به خطا رفته و گرایش فمینیستی عکاس را در آنها جست و جو می کند حال آن که نگاه شادی قدیریان هرچند در مواردی فمینیستی است نگاهی کلی به تقابل و در عین حال همزیستی دو عنصر نو و کهن دارد.

مقاله سوم به قلم میشکت کریفا، با عنوان «ایران، انقلاب عکاسی» است. او با نگرشی سیاسی به بررسی عکاسی ایران می پردازد. مقاله اش اطلاعات ارزشمندی برای خواننده ی ایرانی ندارد، هر چند که ممکن است غربی ها به دلیل نداشتن اطلاعات کافی از وضعیت عکاسی ایران آن را تا حدی سودمند یابند. مقاله ی کریفا نه بر اساس تحقیقات علمی که بیشتر بر شنیده هایش استوار است.

امانوئل دایده، مقاله ای با عنوان «باد همه را نبرده است» نوشته است که نسبت به مقاله ی کریفا محققانه تر است. او با شعر، ادبیات و تاریخ ایران آشناست. دایده نیز همچون کریفا نگاهی سیاسی به ایران دارد. اما در بررسی عکاسی ایران موفق تر است. او که مقاله اش را با شعری از عمرخیام آغاز کرده است با شعری از مولانا پی می گیرد. در مقاله اش به وجود دیوار و مانعی اشاره می کند که موجب جدایی عکاسی و سینما شده بود و اینک فروریخته است و به یمن آن کیارستمی فیلم ساز اینک می تواند عکاسی کند. همه ی ما می دانیم که چنین حایلی هرگز وجود نداشته است و حتا بسیاری از فیلم برداران و فیلم سازان ما از عکاسی به سینما نقب زده اند. نمونه ها زیاد است: امیر نادری، محمود کلاری، سیف الله صمدیان و …

رعنا جوادی در مقاله ای با عنوان «نگاهی کوتاه به تاریخ عکاسی ایران»، عکاسی ایران را از دوره ی قاجار تا به امروز مرور می کند. فراوانی رخدادهای عکاسی و احتمالا عجله در نگارش موجب شده است برخی از فعالیت های مهم عکاسی مانند جشنواره های متعدد و منطقه ای و کلاس های آموزشی انجمن سینمای جوانان ایران از قلم بیفتند.

در پی مقاله های یاد شده، عکس های نمایشگاه آمده است. عکس ها به همان شکلی که در نمایشگاه تقسیم بندی شده اند، در کتاب نیز در زیر بخش خلاق، مستند و فتوژورنالیسم گردآمده اند.

برخلاف نظر برخی از عکاسان که آرایش و ترتیب عکس های کتاب را آشفته خوانده اند، به اعتقاد من کاملا فکر شده و آگاهانه است. در فصل نخست عکس های ملکه نایینی، آرمان استپانیان، شادی قدیریان و یاسمن عامری را می بینیم که در تمامی آنها عنصری از روزگار کهن (چه واقعی و چه بازسازی شده) با عنصری از روزگار نو در کنار هم قرار داده شده اند. هم در عکس های استپانیان و هم در عکس های نایینی حسی نوستالژیک عامل به وجود آمدن عکس ها بوده است اما قدیریان با تاکید بر تضاد عناصر کهنه و نو از سویی به واقعی بودن این همزیستی اشاره دارد و از سویی آن را مضحک می داند و آن را نفی می کند.

حضور عباس کیارستمی، کارگردان نامدار کشورمان با عکس های درخت های من یکی از موارد اعتراض گروهی از عکاسان بود. برخی با این باور که او سینماگر است، مدعی بودند او نباید در این نمایشگاه عکس شرکت می کرد، اما این استدلال پایه های محکمی ندارد. هر هنرمندی حق دارد در زمینه های مختلف فعالیت کند، اما می توان در مورد کیفیت کاری هر هنرمندی اقدام به ارزیابی و اظهار نظر کرد. کارهای آقای کیارستمی را اگر بدون در نظر گرفتن نام پرآوازه ی او به عنوان فیلم ساز ارزیابی کنیم، آن وقت می توان با توجه به نقاط قدرت و ضعف عکس ها نسبت به حضور وی در نمایشگاه با قطعیت نظر دارد. با چنین نگرشی کارهای کیارستمی را اگر در کنار کارهای مشابه قرار دهیم طبعا می توانیم به نام عکاسانی برسیم که حق بیشتری داشتند تا عکس هایشان را بر دیوار نمایشگاه بیاویزند. از سوی دیگر عکس های او تنها عکس های کتاب است که هویت منطقه ای (ایرانی) ندارند. این درختان ممکن است به هر منطقه ای از کره ی خاکی تعلق داشته باشند.

آقای سیف الله صمدیان در گفت و گو با عکاسان اظهار داشته است که نقشی در گزینش عکس ها نداشته است و تمامی کارها را خانم میشکت کریفا انتخاب کرده است. او به ایران آمده است و آنچه را که دلش خواسته با خود به فرانسه برده است تا به جهانیان بگوید عکاس ایرانی نگاهش چیست و توانش در چه حد است. این گزینش می توانست با همکاری گروهی از نخبگان عکاسی کشورمان انجام گیرد و نتایج بهتری را به دست دهد، چرا که عکاسان ما شناخت بیشتری نسبت به عکاسی کشورمان دارند تا خانم کریفا.

هر کس میتواند روایت خود را از هر پدیده ای به دیگران عرضه کند اما حق ندارد ناعادلانه اقدام به گزینشی کند که چهره ای ناقص و غیر واقعی از آن پدیده ترسیم کند. خانم میشکت کریفا با انتخاب آثاری که عمدتا نگاهی منفی به ایران دارند، یا با انتخاب عکس هایی از مجموعه ی کارهای عکاسان کشور ما که به هیچ وجه بیان کننده ی تمامی توان عکاسی آن افراد نیست، نگاه شخصی خود را به نمایشگاه تحمیل کرده است. میشکت کریفا چندین بار مدعی شده است که با عکس خوب کاری ندارد، نگاه عکاس برایش مهم تر است: نگاهی که از صافی نگاه خود وی عبور کرده است. کفه ی ترازوی کریفا پیوسته و ناعادلانه کژ می شود. او همه چیز را سیاسی می بیند اگر چه تعدادی از عکاسان ایرانی نگاهشان همین طور است. اما افراط در این امر و نادیده گرفتن آثاری که رنگ و بوی سیاسی ندارند، کل نمایشگاه را سیاسی و سیاست زده کرده است. نگاه یک سونگر او و نه نگاه عکاسان ایرانی، در عکاسی ایران به دنبال مخالفت، عقب ماندگی، ویرانی می گردد. در عکس های برگزیده ی او از چهره ی جدید ایران خبری نیست اما تا دلتان بخواهد واپسگرایی، نومیدی، فضاهای کثیف، ویرانی، معلولیت، مرگ، فرار از جنگ، بسیجی گریان و نومید، ترسی که بر سنگر حاکم است و … هست. مراجعه کنید به عکس های محمود کلاری، رومین محتشم، ساعد نیک ذات، سیف الله صمدیان، آلفرد یعقوب زاده، جاسم غضبان پور، بهمن جلالی، سعید صادقی، محمد فرنود و …

من به هیچ وجه قصد آن ندارم که بگویم در کشور ما چنین پدیده هایی وجود ندارد اما این انتخاب یک سویه، از ایران چهره ای مخدوش به جهانیان عرضه کرده است. در واقع باز هم تاکید می کنم نگاه کریفا نگاهی عادلانه و منصف نبوده است. حضور عکس های یاسمن عامری به چند دلیل توجیهی منطقی ندارد. عکس های او با عنوان خود تبعیدی ها از ایرانیانی گرفته شده است که به کانادا کوچیده اند (پناهنده شده اند؟). سیف الله صمدیان در فراخوان خود در نشریه ی عکس گفته بود «فقط آثاری پذیرفته خواهند شد که در محدوده ی کشور ایران عکاسی شده باشند.» حال آن که این عکس ها در کانادا تهیه شده اند و روشن است که انتخاب کریفا صرفا با نگرشی سیاسی صورت گرفته است. علاوه بر این عکس هایی به نمایشگاه راه یافته است که به نظر می رسد در هنگام نمایش آنها در ایران، در موزه ی هنرهای معاصر تهران با مشکل رو به رو شود.

گفتنی درباره ی این نمایشگاه فراوان است، و یک سونگری خواهد بود اگر یکسره آن را رد کنیم. شاید شایسته تر بود گروهی از نخبگان عکاسی کشورمان دست به گزینش بزنند و کشور خود و آثار هنرمندانه ی خود را آن چنان که باور دارند به جهانیان نشان دهند. البته قصد من آن نیست که باید چهره ای غیر واقعی و تبلیغاتی و توخالی از ایران ارایه کرد. نمایشگاهی آن چنان، به سرنوشت نمایشگاه فعلی دچار خواهد شد. مقابله با افراط، پیمودن راه تفریط نیست.

کاوه گلستان

نمایشگاه، با تمام نکات مثبت و منفی آن، با تمام ارزش ها و ضد ارزش های نهفته در آن، بیش از هر چیز منعکس کننده ی دقیق زمانه ای است که در آن زندگی می کنیم: زمانه ای پر تلاطم و پر از تضاد، سرشار از زشتی و زیبایی، گیج از حضور همگام تعادل و نقصان، آکنده از خشم وشادی. عکس ها و عکاسان همه نتیجه ی کمی بیش از بیست سال فضا، روحیه و حوادثی هستند که برای مملکت جاری و حاکم بوده است. با تمام افتخارات و کاستی های آن.

همه عکاس هستیم و آینه. نگاه هایمان هم به همه سو بوده است. درون و بیرون. اعتبار و برتری یک نگاه بر نگاهی دیگر را هم کاربرد و عملکرد آن نگاه تعیین می کند، و نه سلیقه های شخصی.

باید برای نگاه، حرف و عمل دیگران ارزش و احترام قایل شویم، حتا اگر برخلاف نظر، روش، روحیه و خواست ما باشد. زمانه ی ما، امروز، به بردباری نیاز دارد. باید توانست با حرکت زمان حرکت کرد.

تفاوت انسان زنده و مرده در این است.

بیژن بنی احمد و عکاسی ذهنی

پیروز سیار
فصلنامه فراایران ، شماره سوم و چهارم ، بهار و تابستان ۷۹

بیژن بنی احمد در ۱۳۱۵ در تهران به دنیا آمد. از خردسالی نزد پدر که استاد نقاشی و طراح قالی بود، به فراگرفتن نقاشی پرداخت. پدر او در آموزش نقاشی دارای روشی بود که بر آن «نقاشی فکری» نام نهاده و کتابی نیز با همین عنوان چاپ کرده بود. این روش بعدها در کار عکاسی بنی احمد نمود یافت، خصوصا که استاد آلمانی عکاسی او نیز کسی بود که مکتب «عکاسی ذهن» را پدید آورد و معتقد بود که عکس باید بازتاب تصورات و تخیلات ذهنی و مکنونات درونی عکاس باشد.
بنی احمد پس از اتمام دوره دبیرستان به آلمان رفت و شش سال در رشته روانشناسی به تحصیل پرداخت. در همین دوران به تصویر متحرک علاقه مند شد و به فیلمبرداری با یک دوربین بولکس ۱۶ میلیمتری پرداخت. به سبب آشنائی با آثار عکاسان بزرگ اروپا، بخصوص آلمان، و مشاهده کارهای عکاسان مشهور خبری، از توانائیهای بیانی عکاسی شناخت عمیق تری پیدا کرد. بازدید از نمایشگاه آثار اتو اشتینرت (Otto Steinert)، استاد بزرگ عکاسی آلمان، تأثیری قطعی بر وی گذاشت و او را برانگیخت که در مدرسه عکاسی فولک وانگ (Folkwang Schule) شهر اسن، که اتو اشتینرت استاد آن بود، به فراگرفتن این هنر بپردازد. در ۱۹۶۵، پس از موفقیت در آزمون ورودی مدرسه فولک وانگ، تحصیلات خود را در رشته عکاسی آغاز کرد.

مدرسه فولک وانگ یکی از مراکز مهم آموزش عکاسی اروپا بود که عکاسان بسیاری از ملیتهای مختلف را در خود تربیت کرد. در این مدرسه عکاسی به ۱۴ رشته تقسیم شده بود و هر هنرآموز باید تمامی این رشته ها را در طول دوران تحصیل خود میآموخت. اتو اشتینرت که استاد مشهور این مدرسه بود، در اصل دکتر طب بود. اما تبحر او در کار عکاسی و اطلاعات وسیعی که درباره سبکها و آثار عکاسان بزرگ جهان داشت، از او استادی توانا ساخته بود. اتو اشتینرت سبکی را پایه گذاری کرد که به نام Subjektive Fotografie یا «عکاسی ذهنی» معروف است. او معتقد بود که عوامل سازنده کیفیت عینی عکس باید شناخته شوند. این عوامل عبارتند از کادربندی عکس که برشی در تصویر دنیای بیرونی ایجاد میکند و عناصری را از آن مجزا میسازد، ژرفانمایی (پرسپکتیو) عکس که با ژرفانمایی دید آدمی تفاوت دارد، کیفیت خنثی رنگهای عکس که برخلاف چشم انسان، گستره محدودی از درجات خاکستری را در بر می گیرد، و سرانجام خصوصیت آنی عکس که واقعیت در حال حرکت را در لحه ای کوتاه که کسری از ثانیه است، منجمد میسازد. او می گفت: «عکاسی برای نخستین بار دریافتی از ساختار اجسام به ما داده که چشم به سبب محدودیتهای پدیده تطابق، ازدرک آن ناتوان بوده است.» از نظر اتو اشتینرت، عکاسی به منزله فرایندی بود که تمامی مراحل آن باید با اندیشه و تأمل عکاس اجرا می شد و چیزی از آن به دست اتفاق و تصادف سپرده نمیشد، و در نهایت عکس باید تجسم تصورات ذهنی و تخیلات درونی عکاس می بود.

بنی احمد با چنین روشی به فراگیری عکاسی پرداخت. خود او درباره تجربه تحصیل نزد اتو اشتینرت می گوید: «من خیلی دیر و در سی سالگی شروع به تحصیل عکاسی کردم. در مدرسه عکاسی استاد ما خمیره شاگردان را دگرگون می کرد. آب روی آن می ریخت و نرم می کرد و دوباره شروع به شکل دادن آن می کرد. با هر شاگردی این کار را می کرد. دید و عقیده و نظر و استعداد را بتدریج پرورش می داد، اما به طور غیرمستقیم. هیچ گاه نمی گفت این کار را بکن یا این کار را نکن. می گفت برو امتحان کن. هنوز هم که می خواهم عکس بگیرم، تندیها و تخیلات و عصبانیتهای او در ذهن من می آید. همیشه می گفت بسازید. از تقلید و کارکردن بی فکرمتنفر بود. می گفت فکر کنید. من باید ببینم و بفهمم که راجع به کار فکر شده است.»

بنی احمد از نخستین سال تحصیل عکاسی، شروع به همکاری با مطبوعات آلمان کرد، چرا که روش مدرسه فولک وانگ این گونه بود که از ابتدا شاگردان را با مطبوعات مرتبط میکرد و آثارشان را در نشریات مختلف به چاپ می رساند. علاوه بر این، آثار برگزیده او در نمایشگاهی که هر سال تحت عنوان «اتو اشتینرت و شاگردان» برگزار می شد، به معرض تماشا گذاشته شد. مطبوعات برای بازدید از این نمایشگاه سالانه دعوت می شدند و عکسهای دارای کیفیت خوب را می خریدند. از این رو شاگردان از ابتدا درمییافتند که عکس موفق چگونه خلق میشود و از چه طریقی به چاپ می رسد. همکاری بنی احمد با مطبوعات آلمان در زمینه تهیه عکس از رویدادهای مختلف خبری، اعم از سیاسی و هنری و ورزشی، بود. در همین دوره، مجموعه عکسی که از مسابقه هندبال بین تیمهای آلمان و یوگسلاوی تهیه کرد، به عنوان بهترین مجموعه عکس ورزشی شناخته شد.

بنی احمد در کنار همکاری با مطبوعات آلمان، مدت سه سال عکاس اپرای شهر اسن نیز بود و از برنامه های اجرا شده در این اپرا منظما عکس گرفت. طی این دوره با روشهای عکسبرداری از اجراهای هنری آشنا شد، چرا که در این نوع عکاسی تنها باید از نور محیط، که اغلب ضعیف است، استفاده کرد و ضرورت دارد که عکاس با حرکات بازیگران یا رقاصان بخوبی آشنائی داشته باشد تا بتواند بهترین حالتشان را به ثبت رساند. به عنوان مثال، یک رقاص باله در پرشهای خود، در طول چند دهم ثانیه در هوا ساکن می ماند و حالت خود را حفظ می کند. عکاس اجراهای هنری باید این زمان کوتاه را بشناسد و برای ثبت آن، سرعت عمل لازم را داشته باشد. بنی احمد کار عکاسی از اجراهای هنری را بعدها در ایران نیز ادامه داد و طی یک دهه از برنامه های تالارهای تهران عکس گرفت و شاگردان خود را نیز با روشهای این رشته از عکاسی آشنا کرد.

بنی احمد پس از تحصیلات خود در مدرسه فولک وانگ، مدت یک سال و نیم به کار عکاسی حرفه ای در آلمان پرداخت و با یک آژانس عکاسی خبری و تبلیغاتی مشغول همکاری شد.

در همین زمان، نمایشگاهی از گزیده آثار او در گالری لندز کنشت) (Lands Knechtشهر بور (Buer) برگزار گشت. یکی از زمینههای کاری بنی احمد در این دوره که قابلیتهای وی به خوبی در آن نمود یافت، عکاسی معماری بود. عکسهای معماری او دارای ساخت و سازی موزون و ترکیب بندی سنجیده ای هستند، و در آنها عناصر اصلی تشکیل دهنده فضای معمارانه با مهارت در کنار هم قرار گرفته اند و ارتباط آنها به صورتی گویا نشان داده شده است. یکی از این عکسها مربوط به کلیسای ماریا رگینا (Maria Regina)است که به سبک غیر سنتی و مدرن در شهر اشتوتگارت ساخته شده و سقف آن به شکل مخروط ناقصی است که یک نورگیر مستدیر در سطح فوقانی آن قرار دارد. این نورگیر که بر فراز محیط کلیسا قرار دارد و بر آن نور می تاباند، مظهری از خورشید یا به تعبیری دینی تر، نماد نور الهی است. بنی احمد با استفاده از امکانات اپتیکی عکاسی، عناصر اصلی این معماری را که عبارتند از سقف، نورگیر آن، و فضای داخلی کلیسا، در کنار هم قرار داده و ارتباط آنها را بخوبی نمایانده است. شکل هندسی نورگیر کلیسا، به دلیل استفاده از عدسی دارای زاویه باز، تغییر یافته و به صورت بیضوی درآمده است و این خود بر جذابیت عکس و پویائی شکلهای هندسی آن افزوده است. عکسهای این کلیسا و شماری از دیگر عکسهای معماری بنی احمد در این دوره، در مطبوعات آلمان به چاپ رسید.

بنی احمد در ۱۳۴۹ به ایران بازگشت و در ابتدا به عنوان عکاس روزنامه رینیشر مرکور (Reinischer Merkur)به تهیه عکس از رویدادهای خبری پرداخت. در کنار این کار، به مناطقی از شمال و جنوب ایران سفر کرد و از محیط طبیعی و فضای زندگی روستائیان عکس گرفت. در این عکسهای بنی احمد حال و هوائی ساکن و خلوت چیرگی دارد و انسانها دارای حضوری کمرنگ هستند و تحت الشعاع محیط زندگی خود قرار گرفته اند.

یکی از عکسهای گویای این دوره او که در روستای زیارت در نزدیکی گرگان برداشته شده است، دختری روستائی را نشان می دهد که با وسائل ابتدائی خود، مشغول پارچه بافی است. این عکس به دلیل کثرت عناصر محیط که در فضائی تنگ، در هم فشرده شده اند و سایه های آنها این فشردگی را دوچندان کرده است، نگاه را می فریبد و در نظر اول چنین توهمی به وجود می آورد که از پیوند چند تصویر پدید آمده است. در این عکس، عناصر متعدد ترکیب بندی و پهنه های تیره و روشن، با چیره دستی آرایش یافته اند و بازی خطوط به طرز خاصی چشمگیر است. خطوط خمیده و مایل و راست، که به صورتی آشفته و نامنظم در گوشه و کنار عکس پراکنده شده اند، به همراه سایه های خود، چشم را به این سو و آن سوی تصویر می کشند و احساس تنش و درهم ریختگی را پدید می آورند. در عین حال، حالت دختر پارچه باف که در پسزمینه عکس، با آرامش و بدون توجه به دوربین مشغول کار خود است، با بازی آشفته خطوط دارای تضادی آشکار است گوئی این خطوط پرتشنج، فراغت و آرامش زندگی این دختر را تحت الشعاع قرار داده اند و چون پیله ای حیات او را در خود احاطه کرده اند.

در۱۳۵۰، مجموعه ای از عکسهای آلمان و ایران بنی احمد، در «خانه آفتاب» به معرض تماشا گذاشته شد. از آن پس بنی احمد به دلیل افزایش فعالیت خود در کار عکاسی خبری، موفق نشد سفرهایش را به گوشه و کنار ایران ادامه دهد. درواقع، تهیه عکسهای خبری بیشتر وقت وی را به خود اختصاص می داد و او برای این کار طی زمانی در حدود یک دهه، به پنج قاره جهان سفر کرد. یکی ا زفعالیتهای مؤ ثر او در این دوره، برگزاری کلاسهای آموزش عکاسی خبری برای دانشجویان دانشکده علوم ارتباطات و عکاسان خبرگزاری پارس و روزنامه کیهان بود. در این کلاسها شاگردان با شیوه های جدید و وسائل و مواد تازه مورد استفاده در این رشته از عکاسی آشنا میشدند. البته در کار عکاسی خبری، کیفیت وسائل و لوازم در درجه دوم اهمیت قراردارد و مهم این است که عکاس قادر باشد به سبب کارآزمودگی و ورزیدگی خود، وقوع رویدادی را ازقبل حس کند. بنی احمد در این باره می گوید:«بهترین عکسهای خبری آنهایی بوده اند که عکاس توانسته موضوع آنها را پیش بینی کند و حس کند که الآن چه اتفاقی میتواند روی دهد، الآن چه مرحله ای است و قدم بعدی چه خواهد بود و آماده باشد که آن را ثبت کند. این اصل است. عکاس خبری باید حس پیش بینی داشته باشد و تجربه به دست آورد. وقتی عکاس خبری ۵ یا ۱۰ سال کار کند، بهتر میتواند لحه ها را تصور و پیش بینی کند.» نکته مهم دیگر در کار عکاسی خبری که بنی احمد بدان معتقد است، رعایت امانت و بیطرفی در انعکاس رویدادها است چرا که عکاس خبری با استفاده از امکانات اپتیکی و مکانیکی دوربین و برشی که در تصویر رویداد می دهد، می تواند اهمیت واقعه ای را به طرزی مبالغه آمیز، کمتر یا بیشتر از آنچه در واقع هست بنماید. البته در مطبوعات دارای گرایشهای سیاسی، گاه از عکاسی به عنوان حربه ای برای تحریف واقعیت و پیشبرد نیات خاص استفاده می شود، اما عکاسی خبری اصیل آن است که در انعکاس رویدادها، هر چه بیشتر به واقعیت نزدیک باشد و چهره آن را با همه زشتی و زیبائی، بدون دخل و تصرف ارائه بنمایاند.

در۱۳۵۲، نمایشگاه دیگری از عکسهای بنی احمد با عنوان «مردم ایران» همزمان در انستیتو گوته تهران و برلین برگزار شد. عکسهای این نمایشگاه نشان دهنده چهره هایی از قشرهای مختلف اجتماعی ایران بود.

این مقاله را با شرح کار بنی احمد در زمینه عکاسی تکچهره به پایان می بریم. بنی احمد در تمام دوران کاری خود، به عکاسی تکچهره دلبستگی داشته و همواره بدان پرداخته است. شاید علت اصلی این دلبستگی، تحصیل او در رشته روانشناسی بوده که سبب گردیده به انسانها و ضمیر آنها علاقه مند شود و بکوشد تا با استفاده از توانائیهای عکاسی، به تصویر کردن آنها بپردازد. علاوه بر این، استاد او اتو اشتینرت که خود در عکاسی تکچهره بسیار متبحر بود، در کار آموزش عکاسی بیشترین تأکید را بر روی این رشته داشت. او معتقد بود که عکس تکچهره باید به گویاترین وجه نشان دهنده خصوصیات درونی مدل باشد و از آنجا که هر انسانی دارای خصوصیاتی دیگر است، ضرورت دارد که روش کار عکاس برای هر کس متناسب با شخصیت او تغییر کند. تکچهره یک هنرمند به شیوه ای و تکچهره یک سیاستمدار به شیوه دیگری باید اجرا شود.

بنی احمد عکاسی تکچهره از هنرمندان را از آلمان آغاز کرد. برای این کار همواره ترجیح می داد از هنرمند در فضای کارگاه او عکس بگیرد و با استفاده از عناصر محیط، به تصویر او برجستگی بخشد. یکی از عکسهای موفق این دوره مربوط به کاپن (Kappen) مجسمه ساز آلمانی است که در کنار آثار خود عکاسی شده است و تندیس مورد علاقه اش را که «معشوقه خیالی» نام دارد و کاپن حاضر به فروش آن نبود روی زانوی خود نشانده است. این عکس نشان دهنده رابطه عاطفی است که هنرمند با اثر خود برقرار می کند. بنی احمد بعدها در ایران نیز مجموعه ای از تکچهره های نقاشان و مجسمه سازان و خطاطان را فراهم آورد و آنها را در ۱۳۶۲ در انستیتو گوته تهران به معرض تماشا گذاشت.

بنی احمد مجموعه تکچهره دیگری با عنوان «زنان اندیشمند ایران» تهیه کرد. نیت او در گرد آوردن این مجموعه آن بود که سیمای زنانی را که به مراتب بالای علمی و اجتماعی رسیده اند و هر کدام در رشته خود از زمره چهره های سرشناس به شمار می آیند، به ثبت رساند. در میان این زنان به معمار، جراح، استاد دانشگاه، نویسنده، سیاستمدار و … بر می خوریم.

مجموعه دیگر تکچهره های بنی احمد مربوط به فروشندگان و کارگران دوره گرد می شود. مدلهائی که بنی احمد در میان این افراد می یافت، دارای چهره ای خاص و گویا بودند. بنی احمد برای عکاسی از این دوره گردان، آنها را از محیط بیرون جدا می کرد و در برابر زمینه ای کاملا ساده از آنها عکس می گرفت. این روش او سبب می شد که نگاه بیننده به تمامی بر چهره مدل متمرکز گردد و هیچ عامل محیطی توجه تماشاگر را به خود جلب نکند یا حال و هوائی ثانوی را در فضای عکس پدید نیاورد. البته این روش را پیشتر، عکاسانی چون ریچارد آودون و دیوید بیلی نیز آزموده و به نتایج موفقی دست یافته بودند.

بجز این مجموعه ها، بنی احمد تکچهره های بسیاری از سیاستمداران جهان گرفته است. درواقع او در ضمن عکاسی خبری، همواره ازشخصیتهای سیاسی تکچهره نیز میگرفت و این عکسها بزرگترین مجموعه تکچهره او را تشکیل می دهند. این تکچهره ها مورد تقاضای مطبوعات بودند و در کنار عکسهای خبری، در روزنامه های داخلی و نشریات خارجی همچون رینیشر مرکور، دی ولت (Die Welt)و بونته ایلوستریته (Bunte Illustriete)به چاپ می رسیدند.

هنرنوازی در سده‌ی نوزدهم ایران

مهشید مدرس

برگردان رؤیا منجم

فراایران الزاماً با تمامی دیدگاههای نویسنده همرأی نیست
خلاصه:

هنرنوازی (پشتیبانی مالی و معنوی) در ایران دوران قاجار (۱۱۷۵- ۱۳۰۴) شاهد فرازونشیب‌های برجسته‌ای بود. عناصری مانند دسترسی به مواد نقاشی، مدارس هنری تازه گشوده شده‌، پشتیبانی مالی آموزش در مدرسه‌های هنری و کار برای روزنامه‌ها و ناشران همه به هنرمندان کمک کرد تا خودکفاتر شوند و در جایگاه خود در رابطه با هنرنوازان بیشتر جا بیفتند. چنین دگرگونی‌هایی شمار و گونه‌ی هنرنوازان را هم دگرگون ساخت. برای نمونه، طبقه‌ی میانحال، به خرید نگاره‌های چاپ سنگی (لیتوگرافی) و عکسهایی دست زد که به چشم همگان بسیار زیبا می‌نمود. پیامدش کشش ایرانیان به نقاشی واقع‌گرای اروپایی گشت که در آن زمان از نقاشی سنتی برتر دیده ‌می‌شد. به عکس، هنرنوازاان اروپایی به دنبال کارهای هنری سنتی و باستانی بودند. کشش آنها برخی از هنرمندان را تشویق کرد تا سبک سنتی نگارگری دست‌نوشته‌ها را از نو زنده کنند و برداشت پیکره‌ای (فیگوراتیو) اروپایی را در سبک ایرانی (که به مینیاتور ایرانی نامدار بود) جای دهند و به این ترتیب سبک تازه‌ای بیافرینند.

هنرنوازی در ایران سده‌ی نوزدهم

نیروی هنرنوازی در رهبری هنرمندان و در نتیجه در شکل بخشیدن به هنر در ایران در دوران قاجار (۱۱۷۵- ۱۳۰۴) را نمی‌توان نادیده گرفت. بهترین استادان هنر آن دوران زندگی خود را در دربارهای شاهان و با کار سفارشی می‌گذراندند تا دهه‌های پایانی سده‌ی نوزدهم که کمال‌الملک، هنرمند دربار ناصرالدین‌ شاه و مفظرالدین شاه دربار را ترک کرد و شروع به نقاشی روی بومهای سفارشی و غیرسفارشی کرد. شاید او نخستین نقاش درباری بود که دربار را ترک کرد و کارگاه نقاشی مستقلی برای خود به راه انداخت.(۱) عناصری مانند دسترسی به مواد نقاشی، مدارس هنری تازه گشوده شده‌، پشتیبانی مالی آموزش در مدرسه‌های هنری و کار برای روزنامه‌ها و ناشران همه به هنرمندان کمک کرد تا خودکفاتر شوند و در جایگاه خود در رابطه با هنرنوازان بیشتر جا بیفتند. پیامد اصلی این جریان، پیدایش فردگرایی در میان هنرمندان پابه‌پای نیازهای جامعه‌ی ایرانی و علاقه‌ی هنرنوازان بود. هنرمندان سده‌ی نوزدهم برای پیش بردن تجربه‌های تازه در هنر تمامی لوازم آن را در اختیار داشتند. دگرگونی‌های اجتماعی و فرهنگی (۲)، پیدایش عکاسی (۳)، لیتوگرافی (۴)، حضور هنرمندان اروپایی در ایران (۵) و سفر هنرمندان ایرانی به اروپا و هنرنوازی در رهبری هنرهای دیدنی (بصری) به سوی سبک واقع‌گرای نقاشی اروپایی نقش پرمعنایی داشت. هنرمندان نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم این حق را یافتند تا آزادانه‌تر خود را بیان کنند و بنابراین هر چند هنرنوازان سفارش کارهای واقع‌گرا می‌دادند و انتظار داشتند همانندی با طبیعت را روی بوم ببینند، هنرمندان اندکی پیش‌تر رفتند و سبک تازه‌ای آفریدند که به واقع‌گرایی اروپایی پهلو می‌زد.

هنرمندان نیمه‌ی دوم سدهِ‌ی نوزدهم به کندوکاوهایی نماهای بیرونی طییعت ادامه دادند و کوشیدند مشخصات درونی موضوع و احساسات و اندیشه‌های خود را بیان کنند. واقع‌گرایی در کار هنرمندان ایرانی بازنمودهایی از رویدادها و موضوعات اجتماعی، ستایش شخص به عنوان فرد، جدا از طبقه، جنسیت یا قومیت را دربرمی‌گرفت. آنها خود را به عنوان هنرمندی منفرد بازشناختند که در پرتره‌هایی که از خود و قهرمانان ملی و همین‌طور مردم معمولی در زندگی روزمره یا شرکت در فعالیت‌های اجتماعی می‌کشیدند، دیدنی است. در دورانهای گذشته، بیشتر هنرمندان کارهای خود را یا امضاء نمی‌کردند و اگر هم می‌کردند معمولاً نام کوچک یا مستعار خود را می‌نوشتند و واژه‌ی کمینه، کمترین یا بنده درگاه را به آن می‌افزودند. بیشتر هنرمندان نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم شروع به امضاء بومهایشان با نام و نام فامیل یا نام افتخاری خود و تاریخ کردند. با وجود این، هنوز به نام سفارش‌دهنده و برتری او اشاره می‌کردند و گاه هنوز واژه‌ی کمترین را به کار می‌بردند. از این گذشته، کیفیت‌های آذینی و زینتی دیگر در بیشتر بومها دیده نمی‌شود. ضربه‌های قلم مو دیدنی‌تر می‌شود و تخته رنگ نقاشی بیشتر چیزها را تعریف می‌کند تا خطوط کلی و سایه‌روشن‌های نیرومند دوره‌های پیشین را. گذشته از آن، فضا و زمینه‌ی منفی برای آفریدن حال و هوا به شکل متفاوتی به کار برده می‌شود.

دگرگونیهای مهم در فرهنگ دیدنی (بصری) به افزایش شمار و گونه‌های هنرنوازان هم یاری رساند. هنرنوازان دوران قاجار را می‌توان به دو گروه کلی بخش کرد: ایرانیان و باخترزمینیان. هنرنوازان ایرانی، شاهان، درباریان قاجار، اشراف، زنان و طبقه میان‌حال بودند که خواست‌هایشان برای چیزی متفاوت در هنر این‌دنیایی و دینی آنان را برمی‌انگیخت تا کارهایی را بر شالوده‌ی نقاشی واقع‌گرای اروپایی سفارش دهند. این گونه کار در آن زمان برتر از نگاره‌ سازی ایرانی پنداشته می‌شد. به عکس، گروه دوم یعنی هنرنوازان اروپایی به دنبال کارهای هنری سنتی و باستانی بودند. علاقه‌ی آنها برخی از هنرمندان را تشویق کرد تا سبک سنتی نگار‌گری دست‌نوشته را از نو زنده کنند و آنرا با برداشت فیگورتیور اروپایی در سبک ایرانی (که به مینیاتور ایرانی نامدار بود) جای دهند و به این ترتییب هنرنوازان باختری و ایرانی هر دو را جلب کنند.

شاهان با بهره‌مندی از نفوذ و اختیار، سرمایه و هنردوستی از همان ابتدای سلسله‌ی قاجار به راستی هنرنوازان و پشتیبانان اصلی هنر زمان بودند. در واقع، برای لذت بردن و بزرگ‌داشت و به نمایش گذاشتن والاترین جایگاه اجتماعی خود ، پول زیادی برای کارهای هنری و معماری می‌پرداختند و در عین حال عشقی واقعی به هنر را هم به تماشا می‌گذاشتند. فرمانروایان قاجار نه تنها کارهای هنری را گردآوری می‌کردند؛ بلکه خود نیز به هنر می‌پرداختند و در نقاشی، عکاسی و خوش‌نویسی و گاه در شعر و ادبیات هم دستی داشتند. در واقع شاهان از دانش هنری بهره‌مند بودند و خیلی خوب می‌دانستند چه می‌خواهند و می‌توانستند کارهنری با کیفیت را تشخیص دهند. عبدالرفیع حقیقت، نویسنده‌ی کتاب تاریخ هنرهای ملی و هنرمندان ایرانی خاطره‌ی گیرایی را از جکوب ادوارد پولاک، پزشک دربار و گردشگر ایران در باره‌ی استعداد نقاشی ناصرالدین شاه روایت می‌کند. پولاک متوجه دست عالی شاه در طراحی می‌شود و اینکه چگونه نسبت به هنرمندی درباری که هنگام کشیدن پرتره شاه به اندازه کافی با سرعت کار نمی‌کرد، ناشکیبا شده و در آخر قلم مو یا قلم را از دست او می‌گیرد و خود آن پرتره را تمام می‌کند. (۶) از آنجا که هنرمندان با هنرنوازان آگاه سروکار داشتند، باید کارهایی پذیرفتنی می‌کردند.( شکل ۱ و ۲)

شکل.۱                                                                             شکل ۲

شکل ۱- طراحی ناصرالدین شاه با قلم فلزی و جوهر سیاه از فسری با یونیفورم اروپایی. نامش را با حروف لاتین در سمت راست طراحی نوشته است ولی تاریخی وجود ندارد. پس از مرگ ناصرالدین شاه کسی در سمت چپ طراحی نوشته: “این پرتره صاحب منصبی است که ناصرالدین شاه با جوهر کشیده است. از مطالعات قاجار، مجله انجمن بین‌المللی مطالعات قاجار، جلد ۳‌ (۲۰۰۳)، با اجازه کپی شده است.

شکل ۲- خوش‌نویسی شعری ترکی به دست ناصرالدین شاه که با نی نوشته شده است. این نمونه‌ی خوبی از نگارش زیبای شاه است. در پایان نوشته شده: در سعادت آباد، سال ۱۳۱۲، سال اسب.” از مطالعات قاجار، مجله انجمن بین‌المللی مطالعات قاجار، جلد ۳، (۲۰۰۳) با اجازه کپی شده است.

سفر شاهان به اروپا عامل دیگری در سطح بالای علاقه به هنر بود. آنها در این اندیشه بودند که نه تنها با روند نوین‌شدن و فن‌آوری پیشرفته که با هنر هم که از دید آنها به اندازه‌ی علوم و تولید صنعتی حیاتی بود آشنا شوند. ناصرالدین شاه سه بار به اروپا سفر و از موزه‌ها و نمایشگاه‌ها و مکانهای نظامی و صنعتی دیدار کرد. (۷) یکی از دلایل سفر نخستش در ۱۲۵۲ حضور در نمایشگاه بین‌المللی وین بود. (۸) در سفر به لندن پس از وین شاه در کاخ باکینگهام مأوا می‌گزیند و از موزه مادام توسو دیدار می‌کند. در پاریس به کاخ ورسای، موزه لوور و کلیسای بزرگ نتردام می‌رود. در ایتالیا زمان را به مطالعه‌ی مکانهای تاریخی می‌گذراند (۹). انگیزه‌ی سفر سوم ناصرالدین شاه در ۱۲۶۷-۶۸ به پاریس دیدار از نمایشگاه بین‌المللی پاریس بود. (۱۰) در همان نخستین روز ورودش به نمایشگاه می‌رود ودر مدت زمانی که آنجا می‌ماند چندین بار دیگر از این نمایشگاه دیدن می‌کند. در هلند هم زمانی را به رفتن به موزه‌ها می‌گذراند. (۱۱) جانشینش مظفرالدین شاه هم از مکانهای تاریخی و موزه‌های اروپا از جمله موزه‌ی لوور و برج ایفل دیدار می‌کند. (۱۲) این دیدارها به دو شاه قاجار این توانایی را می‌دهد تا از هنرهای کشورهای متفاوت باخبر شوند؛ در مقام هنرنواز، آنها با هنر در سطح بین‌المللی آشنا شدند و کارهایی را که می‌پسندیدند می‌خواستند.(شکل ۳)


شکل ۳- ناصرالدین شاه با کارنو رئیس جمهور فرانسه. این نگاره در سال ۱۸۷۳ و ۱۸۸۹ در لوموند ایلوستر چاپ شده است. با اجازه زنده یاد دکتر فرخ غفاری. .” از مطالعات قاجار، مجله انجمن بین‌المللی مطالعات قاجار، جلد ۷، (۲۰۰۷) با اجازه کپی شده است.

نقاشیهایی که بر دیوارهای کاخها دیده می‌شدند آمیزه‌ای از آثار نقاشان ایرانی، اروپایی و روسی بودند. امروزه موزه‌ی هنرهای زیبا سعدآباد در تهران منزلگاه صدها نقاشی از هنرمندان روسیه، ایتالیا، فرانسه، آلمان، انگلستان و بلژیک است. (۱۳) این کارها یا ره‌آوردِ بیگانگان و یا از سوی شاهان قاجار خریداری شده بودند. ادورد گرنویل برآون، پژوهشگر و جهانگرد بریتانیایی که در ۱۲۶۶ از ایران دیدن کرده، به وجود بیش از ۱۸۰ نقاشی بی‌همتا کار نقاش دربار عبدالله اشاره می‌کند که در کاخ نگارستان تهران دیده بود. (۱۴) از این گشته بنا به عبدالرفیع حقیقت، جکوب ادوارد پولاک در خاطرات خود نوشته، مادامیکه در ایران بوده، ناصرالدین شاه دستور می‌دهد که یکی از سرسرهای کاخ را نمایشگاه نقاشی کنند تا پرتره‌های ملکه ویکتوریا و همسرش آلبرت، ناپلئون سوم و دیگران را بر دیوارهای آن به نمایش بگذارند؛ اینها ره‌آوردهایی بودند که او از خود آنان دریافت کرده بود. و چون شمار آنها برای پوشاندن تمام دیوارها کافی نبود شاه به خرید کنده‌‌کاری‌هایی رنگی گراور) با موضوعاتی مانند دختران هنگام شستشوی خود که در برلن منتشر شده بود می‌زند تا در فضاهای خالی آویزان شوند. (۱۵) شاهان، هنرمندان روسی را دعوت می‌کردند تا در کاخهای آنان کار کنند و نقاشان اروپایی را تا از دربارهایشان دیدن کنند و چند هفته‌ای میهمان آنان باشند. (۱۶) به این ترتیب به روند دادوستد هنری و روابط خاور و باختر ادامه می‌دادند.

شاهان قاجار به ساختن مسجد، امامزاده، تکیه، آرامگاه و کاخ هم در پایتخت تازه‌شان تهران و در دیگر شهرها علاقه داشتند. برای نمونه فتحعلی شاه (۱۱۷۶-۱۲۱۳) به یکی از بهترین معماران زمان خود، صفر علی اصفهانی سفارش ساختن مسجد شاه را در سمنان داد. (۱۷). نمونه‌ی دیگر تکیه دولت در تهران است که به سفارش ناصرالدین شاه ساخته شد. جهان‌گردانِ باخترزمینِ آن زمان از شکوه تابناک تکیه دولت و شدت فعالیت نمایشی که در آنجا به روی صحنه می‌رفت سخن گفته‌اند. (۱۸) این سفارشها نیازمند کاشی، دیوارنگاره‌ و نقاشی و نقش‌برجسته‌هایی بود که معمولاً برای رضایت خاطر هنرنوازان آنها به سبک واقع‌گرا کار می‌شدند. بهترین نمونه شاید کاخ گلستان است که محل سکونت خانواده قاجار در تهران بود و در زمان صفویه (۸۸۰ تا ۱۱۱۱ خورشیدی) از سوی شاه طهماسب (۹۰۲ـ۹۵۴ش) ساخته شده بود و چندین بار در دوران قاجاز بازسازی شد. بیشتر دیوارهای بیرون و سقفهای کاخ با منظره، پیکره‌های مردم و جانوران و نقشهای هندسی، گیاهی و اسلیمی در قالب کاشی، دیوارنگاره و گچکاری پوشیده شده‌اند (شکل ۴).


شکل ۴- منظره با الگوهای اسلیمی، هنرمند گمنام است و نقاشی دیواری با آیینه قاب شده است. سقف ورودی یکی از بناهای کاخ و موزه گلستان ، تهران، عکس از مهشید مدرس، آوریل ۲۰۰۵

ناصرالدین شاه برای دیوارهای بیرونی، دروازه‌ها و ورودی‌های کاخ گلستان، دستور ساخت کاشیهایی را داد که رویشان پیکره‌ی سربازان نقش زده شده بود تا نگهداری از سلسله قاجار در برابر دشمنان را نمادپردازی کند. نگاره‌های همانندی را می‌توان در کاخ هخامنشیان در تخت جمشید یافت. (۱۹) گذشته از آن، روی کاشیهای دیگر نقش گروه موسیقی ارتش ایران دیده می‌شود که با نواختن سازهای موسیقی به شاه خوشآمد می‌گویند. (شکل ۵).


شکل ۵- کاشی، هنرمند گمنام است. دیوار بیرونی یکی از بناهای کاخ و موزه گلستان، تهران عکس از مهشید مدرس، آوریل ۲۰۰۵

گروه موسیقی ارتش به ابتکار ناصرالدین شاه و به احتمال زیاد با الهام از نقش‌برجسته‌های ساسانی در طاق بستان به وجود آمد.(۲۰) تمام پیکره‌ها به یاری کاربرد پرسپکتیو، نور، سایه‌های متغاوتِ رنگها و با آناتومی دقیق به سبک واقع‌گراست. از این گذشته، ناصرالدین شاه این اجازه را به کمال‌الملک داد تا کلاس مجسمه‌سازی را هم به کلاسهای مدرسه‌ی هنری خود بیفزاید و نخستین نسل مجسمه‌سازان ایران را از زمان اسلام آموزش دهد. این گامِ چشمگیری در بهبود این رشته‌ی هنری بود. گذشته از آن شاه سفارش ساختن مجسمه‌های شیر را داد تا روی پایه‌هایی در کنار ورودی‌های کاخ گذاشته شوند. نقش شیر روی کاشیهایی کاخ هم دیده می‌شوند. این کاشیها و مجسمه‌ها اشاره‌ به تلاشهای ناصرالدین شاه برای بال و پر دادن به دودمان قاجار از راه به کاربردن نمادهایی دارد که شاهان قدرتمند ایرانی پیش از اسلام به کار می‌بردند و کاربرد برخی از عناصر هنر کشورهای اروپایی هم که در آن زمان کنترل دنیا را در دست داشتند در همین راستا بوده است.
این‌گونه سفارشها نشان می‌دهد که شاهان قاجار از موضوعات خاصی سود می‌جستند تا توانمندی و اختیارداری خود را بانگ بردارند و به قول لیلا دیبا در مقاله‌اش به نام نگاره‌های توانمندی و توانمندی نگاره‌ها، دودمان قاجار را با شاهان باستانی پیوند زنند. (۲۱) از این گذشته، آنان مشتاق بودند تا خود را با شاهان اروپایی دوران خود تداعی کنند و بینندگان را وادارند تا توانمندی پادشاهی‌شان را بازبشناسند. در دفترچه راهنمای نمایشگاهی از نقاشیهای قاجار در گالری برونای لندن در ۱۳۷۸، جولین رابی پژوهشگر پرتره‌های شاهان قاجار به ویژه کارهای مهر علی و میرز بابا، نقاشان دربار فتحعلی شاه را تحلیل می‌کند و توضیح می‌دهد که چگونه این دو هنرمند و شاگردانشان به ”وام‌گیری انگاره‌ها از اروپا و عثمانیان” ادامه دادند تا ”مشروعیت دودمان” و برتری شاهان را به نمایش بگذارند. رابی بر این باور است که برخی از نمونه‌های اصلی این دوره مانند نقاشیهای مهرعلی، از نگاره‌سازی ایران باستان که پژوهشگران دیگر آنها را با آن پیوند می‌زنند گرفته نشده‌اند و مایه‌ی الهام‌ آنها بیشتر نقاشی آن روز راوپا بوده است. بهترین نمونه نقاشی مهر علی به تاریخ (۱۱۷۹-۱۱۸۰ش) به نام فتحعلی شاه ایستاده با عصایی در دست است که بر اساس چندین نسخه از ناپلئون در لباس امپراطوری است که میان سالهای ۱۱۷۹-۱۱۸۰ش نقاشی شده‌اند. (۲۳) با وجود این، واقعیت این است که شاهان قاجار فرمانروایانی سترون و در دست انگلستان و روسیه بودند. ناصرالدین شاه گفته‌ی نامداری دارد که نشان می‌دهد تا چه اندازه سرزمین پادشاهی‌اش ایستا بوده است: ”چه رژیم نفرین‌شده‌ای! برای رفتن به شمال کشورم باید از روسها اجازه بگیرم و برای رفتن به جنوب باید اجازه‌ی انگلیسی‌ها را داشته باشم.” (۲۳)(شکل ۶)


شکل ۶- مهرعلی، فتحعلی شاه ایستاده با عصا، تاریخ ۱۸۰۹-۱۸۱۰، رنگ و روغن روی بوم. از اس.ج. فالک، نقاشیهای قاجار: کاتالوگ نقاشیهای سده‌ی هجدهم و نوزدهم (تهران: منشی خصوصی فرح پهلوی، ۱۹۷۳) ش. ۱۵

ناصرالدین شاه را شاید باید خواستنی‌ترین زیردست‌نواز و شخصیت کلیدی در هنرنوازی دوران قاجار پنداشت و زورمندترین فرمانروا از دیدگاه جاانداختن هنر و فراگیری آن دانست. گذشته از سفارش نقاشی و کاشی و شرکت در نمایشگاه‌های بین‌المللی و خریدن نقاشیهای اروپایی و روسی، او گامهای بسیار دیگری برداشت که در رشد و تکامل هنر در ایران تأثیر داشت. او خود به فراگیری خوش‌نویسی، عکاسی،، طراحی و نقاشی همت گماشت، عکاسی کارشناس شد و به نقاشان و عکاسان مدالهایی می‌داد که نامدارترین‌شان مدال خورشید و شیر بود. (۲۶) در روزگار او کتاب‌های درسی مدرسه نگاره‌گری شدند و کتابها و روزنامه‌های با نگاره‌گری‌های لیتوگرافیکی چاپ می‌شد. (۲۶) ناصرالدین شاه عاشق سفر و نوشتن سفرنامه با خوش‌‌نویسی خودش بود ؛ در این سفرها معمولاً عکاسی را با خودش می‌برد. (۲۷) او نخستین گامها را به سوی شهرسازی استراتژیک تهران برداشت، خیابانها را گسترش داد و دروازه‌ها و دیوارهایی تازه‌ای بر اساس شهرسازی اروپایی برای آن ساخت. (۲۸) او بود که موزه‌هایی به راه انداخت و به گردآوری اطلاعات در باره‌ی ایران علاقه داشت و چندین فرد تحصیل‌کرده را به کار گرفت تا سفر کنند و در باره‌ی استانها و مکانهای باستانی و یادوار‌ه‌ها گزارش بنویسند، آنها را طراحی و نقشه‌ تهیه کنند، که همه مایه‌ها و منابع لازم و بایسته‌ای برای تاریخ‌نگاران شدند. (۲۹)

گروه دوم هنرنوزان شاهزادگان قاجار را دربرمی‌گرفت که جایگاههای مهمی در حکومت داشتند؛ درباریان دیگر، سیاستمداران و بازرگانان هم با هنر آشنا بودند و از هنر این‌دنیایی و دینی هر دو پشتیبانی می‌کردند. اشراف هنرمندان را به کار می‌گماردند تا خانه‌هایشان را با دیوارنگاره و کاشی با نقشهای پیکره‌ای، اسلیمی و هندسی زینت بخشند. سفارش کشیدن پرتره‌های خود وشخصیتهای دیگر را می‌دادند و همین‌طور سفارش طبیعت‌ بی‌جان‌ها و مناظری را به سبک اروپایی. برخی از آنها مانند ملک قاسم میرزا ، پسر فتحعلی شاه و فرمانروای ارومیه به گردآوری نقاشی همت گماشت و عکاسی آموخت. او دوست نزدیک اوژنن فلاندین، نقاش و جهانگرد فرانسوی شد که در ۱۲۴۷ش از ایران دیدن کرد. فلاندین از مجموعه‌ نقاشیهای که قاسم میرزا گردآوری کرده بود شگفت‌زده شد. (۳۰) از این گذشته، محمد افشار نامدار به صنیع السطنه، وزیر دادگستری ناصرالدین شاه در دربار، نقاش زیردستی بود که روی بوم و شیشه هر دو نقاشی می‌کرد. شاعر، خوش‌نویس و عکاس هم بود. او خود دوربینی برای گونه‌ی خاصی از عکاسی طراحی کرد. (۳۱) شماری از شاهزادگان هم برای دیدن یا مأموریتهای دیپماتیک به اروپا سفر کردند. مانند اصغر خان افشار که فتحعلی شاه او را در سال ۱۱۸۷ش به عنوان سفیر به فرانسه فرستاد. اصغر خان دستی هم در هنر داشت. در ۱۴ مرداد از اتاقهای موزه ناپلئون دیدن می‌کند و مدیر موزه ویوان دنون به استقبالش می‌رود. در ستایش از نقاشیهای گالری زیبای آپولون، حرفهای بامزه و زیرکانه‌ای می‌زند. (۳۲) شمار دیگری از اشراف فرزندانشان را برای فراگیری هنر به اروپا می‌فرستادند، از بازگشایی مدارس تازه و بازسازی و بهبود مدارس موجود پشتیبانی مالی می‌کردند و یا آموزشگران اروپایی را به کار می‌گرفتند. از این گذشته، در زمان جنبش مشروطه، وقتی شاه در ظاهر مدارس و فعالیت‌های هنری را رها کرد، اشراف به خاطر تحصیل فرزندان خود به پشتیبانی از آنها ادامه دادند و با ساختن امامزاده و مسجد و تکیه و سفرش دیوارنگاره‌ها، گچبری و کاشیکاری و نقش‌برجسته‌های سنگی به گسترش هنر دینی یاری رساندند.

زنان دورن قاجار هم هنرنواز بودند و به فراگیری در رشته‌های گوناگوون هنرهای دیدنی (بصری، تجسمی) مانند عکاسی علاقه نشان می‌دادند. برای نمونه، فاطمه سلطان بانو و عذرا، دو خواهری که همسر دو عکاس در دربار ناصرالدین شاه بودند، از شوهران خود عکاسی آموختند و پس از اشرف السطنه، نوه فتحلعی شاه نخستین زنان عکاس شناخته شده در ایران شدند.. (۳۳) زنان دوران قاجار اغلب در فعالیتهای دینی شرکت داشتند و از هنر و معماری دینی پشتیبانی می‌کردند، شاید چون اجازه نداشتند که در فعالیتهای سیاسی و دیگر نهادهای اجتماعی شرکت کنند، شماری از آنان در جلوگیری از آسیب دیدن امامزاده‌ها و مسجدها جلوگیری یا گسترش بناهای موجود برای آسایش پرستشگران نقش داشتند. (۳۴) هر چند آگاهی‌های زیادی در باره‌ی نقش زنان در مقام هنرنواز وجود ندارد، اما به احتمال زیاد آنان سفارش‌دهندگان اصلی جعبه جواهرات، جای آیینه و لوازم آرایش و قلمدانهای کار بهترین هنرمندانی بودند که از نقاشی واقع‌گرای فراگیر آن دوران پیروی می‌کردند. متأسفانه هویت زنان هنرمند کارشناس شناخته شده نیست، زیرا آنان اجازه نداشتند به مدارس تازه بازگشایی شده‌ی هنری بروند. با وجود این بر پایه‌ی خاطرات تاج السلطان دختر ناصرالدین شاه، شاهزاده‌ای که به فراگیری نقاشی علاقه داشت آموزشگران دربار به این زنان آموزش می‌دادند. (۳۵) و هنر فرشبافی و پارچه‌بافی و گلدوزی در اصل فرآورده‌ی دست زنان هنرمند بود.

در دوران قاجار بود که طبقه‌ی میانحال پا در فعالیتهای هنری گذاشت و لازم است از هنرنوازان به شمار آید. هر چند این طبقه آگاهی زیادی در باره‌ی رشته‌های هنری نداشت، اما با خرید چاپ‌های سنگی شخصیت‌های مقدس در گسترش پرتره‌نگاری دینی نقش داشت. پرتره‌های واقع‌گرای امامان و پیامبر اسلام که به دست نسل هنرمندان صنیع الملک آفریده شدند در جامعه شیعیان ایرانی محبوبیت داشتند. بسیاری از افراد مذهبی طبقه‌ی میانحال کمتر به هنر این‌دنیایی کشیده می‌شدند و اغلب نقاشی پیامبر یا امامان را که معمولا در فروشگاههای بازارهای اصلی یافت می‌شد بر دیوار خانه‌های خود می‌زدند. هر چند در ابتدا هنرمندان دربار پرتره‌هایی از پیامبر و امامان می‌کشیدند که اشراف به آنان سفارش می‌دادند، اما رفته‌رفته این سفارشها از سوی مردم معمولی هم صورت می‌گرفت و به این ترتیب هنرمندان، کاشیکاران، فرشبافان و کارشناسان چاپ سنگی تشویق می‌شدند تا پرتره‌هایی دینی با کیفیتی پذیرفتنی و بهای پرداختنی بیافرینند. مردمان معمولی با هنرهای سنتی آشنایی داشتند، اما آشنایی آنان با نقاشی اروپایی از راه چاپ سنگی نگاره‌ها در روزنامه‌ها و کتاب‌ها و مدارس هنری بود که در زمان تعطیل بودن کلاسها به روی بازدیدکنندگان باز بود. (۳۶) در آنجا می‌توانستند کارهای آموزگاران ایرانی و اروپایی، بومهای شاگردان، کنده‌کاریها و نسخه‌هایی را که هنرمندانی مانند صنیع‌الملک (۱۱۹۳-۱۲۴۵) و کمال‌الملک از سفرهای خود به اروپا با خود آورده بودند ببینند. گذشته از هنرنوازان ایرانی، کسانی که از باخترزمین به ایران سفر می‌کردند هم به هنر ایرانی علاقه نشان می‌دادند. هنرنوازان اروپایی برخلاف هنرنوازان ایرانی، تاکیدی بر تجربه‌های تازه‌ی واقع‌گرایانه نداشتند و انتظار داشتند چیزی بسیار متفاوت با هنر اروپایی ببینند. در سالهای پایانی سده‌ی هجدهم و سالهای آغازین سده‌ی نوزدهم، مجموعه‌داران اروپایی به هنرهای آذینی سنتی قاجار مانند قلمدان و چیزهای نو دیگر علاقه‌مند شدند، ولی علاقه‌ی زیادی به نقاشیهای نیمه‌دوم سده‌ی نوزدهم قاجاری از خود نشان نمی‌دادند. بیشتر نقاشیهای سبک قاجار که اینک بخشی از مجوعه‌های خصوصی یا موز‌ه‌هاست از سوی شاهان و سیاستمداران قاجار به مجموعه‌داران و دادوستدکنندگان هنری اروپایی فرستاده می‌شدند یا به سفارت‌خانه‌های اروپایی هدیه داده ‌شوند. نخستین نقاشیهای قاجاری که در اروپا به نمایش گذاشته شد بیشتر نقاشیهای پیکره‌ای فتحلعی شاه، دومین شاه قاجار بود که به سیاستمداران اروپایی در ایران هدیه یا به شاهان اروپایی یادگاری داده شده بود. یکی از نخستین نمونه‌های نقاشی رنگ و روغن به نام پرتره فتحعلی شاه بر اورنگ (۱۱۸۵) کار مهر علی هنرمند درباری است. این نقاشی که به پییر امه دو ژوبرت، سفیر ناپلئون در ایران هدیه داده شده بود در کاخ ورسای نگهداری می‌شد. (۳۷) ناصرالدین شاه، چهارمین شاه قاجار به این سنت ادامه داد و برای نمونه در ۱۲۲۷ چهار بوم به هنرمند فرانسوی ژول لورن پاداش داد که او آنها را به زادگاه خود کارپنتراس در فرانسه برد و پس از مرگش به موزه‌ی دوپلسیس این شهر هدیه داده شد. (۳۸)

یکی از مجموعه‌داران هنری که اطلاعات ارشمندی در باره‌ی هنرهای زمانه‌ی خود به جا گذاشت و موزه‌ی ساث کنزینگتون (ویکتوریا و آلبرت امروز) در لندن را با کارهای هنری ایرانی پرمایه ساخت، سر رابرت مرداک اسمیث (۱۸۳۵-۱۹۰۰) بود که در سالهای ۱۲۵۰ در اداره‌ی تلگراف تهران کار می‌کرد، و در عین حال نقاشیها و دیگر کارهای هنری را گردآوری می‌کرد و به موزه‌ی ساث کنزینگتون می‌فرستاد. (۳۹) تلاشهای مرداک به به برپایی نمایشگاهی نه تنها از نقاشیهای قاجار که دیگر آثار هنری آن موزه در سال ۱۸۷۶ انجامید. در این نمایشگاه دست‌کم شش نقاشی رنگ و روغن و آبرنگ به نمایش گذاشته شد که یکی فتحعلی شاه در اندازه‌ی طبیعی بود که به سبک اوایل سده‌ی نوزدهم با رنگ و روغن کار شده بود. (۴۰) در دفترچه راهنمای نمایشگاه با نام هنر ایرانی که در همان سال به چاپ رسید، مرداک اسمیث گفته: ”عرب‌ها به احتمال زیاد هرگز مردمانی اهل هنر نبودند” اما ”ایرانیان هرگز علاقه‌ی خود را به بازنمایی موضوعات طبیعی واقعی از دست ندادند. (۴۱) این گونه اظهار نظرِ خالی از دقت و متعصبانه ارزش گفته‌های اسمیث را برای تاریخ‌نگاران هنر سده‌ی بیستم محدود می‌کند، با وجود این، از آنجا که او یکی از افرادی است که در سالهای پایانی سده‌ی نوزدهم در ایران بود و شاهد فعالیتهای هنری در این مرزوبوم بود، نوشته‌هایش برای هرگونه مطالعه‌ی نقاشی قاجار مهم است.

در سده‌ی بیستم نقاشیهای قاجاری بیشتری به موزه‌های اروپا راه یافتند ـ که مهمترین آنها موزه‌ی ویکتوریا و آلبرت در لندن، موزه‌ی هنرهای زیبا در بستون، موزه تفلیس در تفلیس امروز، پایتخت گورجستان، موزه‌ی دولتی هرمیتاژ سنت پتترزبورگ و لوور پاریس (۴۲) ـ و همین‌طور به گالریها و مجموعه‌های خصوصی از جمله مجموعه‌ی مجموعه‌دار امریکایی هنر اسلامی دووریس دوک (۱۹۱۲-۱۹۹۳) بود که در دهه‌ی ۴۰، ۴۰، ۷۰ و ۸۰ میلادی دست به خرید نقاشی زد. یک نمونه آن نقاشی روی بوم ۴/۵۰۰ در ۶/۲۹۴ سانتی‌متری روی سقف (DDFIA 34.9) است که در ۲۱ مه ۱۹۸۱ (۲۰۰۲) در گالری پارک برنت خریداری شده است. در این نقاشی منظره‌هایی به سبک اروپایی گرداگرد بوم نقاشی شده و با الگوهای اسلیمی قاب گشته و خورشید خانم بن‌مایه‌ی سنتی ایرانی در میانه و گوشه‌های بوم کشیده شده است. خوش‌نویسی آیه‌ای از قرآن: نصر و من‌الله و فتح قریب دو بار درسمت چپ و راست بوم نوشته شده است. این نقاشی شاید نمونه‌ی یک بوم آرمانی سده‌ی نوزدهمی است، چرا که درخواست همیشگی برای این‌گونه کارهنری را بازنمایی می‌کند که در آن سبک منظره‌کشی اروپایی، خوش‌نویسی ایرانی، الگوهای اسلیمی اسلامی سنتی و حتی به گونه‌ای عناصر پیش‌اسلامی در آن با هماهنگی گنجانیده شده‌اند.(شکل ۷)


شکل ۷. سقف، ایران حدود سال ۱۸۷۰، رنگ و روغن روی بوم، ۴/۵۰۰ در ۲۹۴ سانتی متر، بنیاد دوریس دوک برای هنر اسلامی، کپی رایت دیوید فرنزن، با اجازه کپی شده است.

نمونه‌ی دیگر مجموعه‌ی امری است که بزرگ‌ترین مجموعه‌ی نقاشیهای قاجار را دربرمی‌گیرد. سرلشکر هارولد امری، سیاستمدار انگلیسی که در سودان و مصر خدمت می‌کرد و برادرش لئوپولد امری (۱۸۷۳—۱۹۵۵)، نویسنده و وزیر امور خارجه در هند، از سال ۱۹۰۰ تا ۱۹۱۴ شصت و سه نقاشی قاجاری خریدند. (۴۳) در سالهای ۱۹۷۰ (۱۳۵۰)، فرح دیبا پهلوی نقاشیهای مجموعه‌ی امری را خریداری کرد. (۴۴). بیشتر این نقاشیها در حال حاضر در موزه کاخ سعدآباد، موزه رضا عباسی و موزه کاخ گلستان در تهران نگهداری می‌شوند. گذشته از این نقاشیها، علاقه باخترزمینیان به ویژه در آن زمان که احساس خاورگرایی (اوریانتالیسم) در اروپا فراگیر بود، روی هنر باستانی و سنتی ایرانی کانونمند بود. سوداگران باخترزمینی به دنبال کتابهایی قدیمی نگاره‌گری شده‌، کاشی، آثار باستانی، خوش‌‌نویسی، فرش و بافته‌های ایرانی برای بازارهای اروپایی بودند که دو تأثیر مهم بر هنر و آموزش هنر در ایران داشت.

نخست آنکه ایران بسیاری از آثار هنری خود را از دست داد که چندین شاهنامه‌ی نگاره‌گری‌ شده، خمسه‌ی نظامی و کلیله و دمنه را دربرمی‌گیرد. (۴۶) این دست‌نوشته‌ها به مجموعه‌های خصوصی و موزه‌هایی در اروپا، امریکا، روسیه و ترکیه انتقال یافتند. برخی مانند شاهنامه‌ی شاه عباسی به کتابخانه چستر بیتی در انگلستان، برگ‌هایی از نسخه‌ی نگاره‌گری شده‌ی میانه‌ی سده‌ی چهاردهم کلیله و دمنه به کتابخانه دانشگاه استانبول و برگ‌هایی از خسرو و شیرین خمسه نظامی که در ۱۲۸۹ نگاره‌گری شده بود به کتابخانه بریتانیا در لندن راه یافتند. (۴۸) از این گذشته، بسیاری از دست‌نوشته‌ها در ایران در دربار بودند و دست هنرمندان به آنها نمی‌رسید. برای نمونه، شاهنامه بایسنقر میرزا در کتابخانه پادشاهی کاخ گلستان در تهران نگهداری می‌شد. (۴۹) برای همین، هنرمندان ایرانی دوران قاجار نمی‌توانستند به بهترین نمونه‌های نگارگری و نگاره‌سازی سنتی کتاب دسترسی داشته باشند و یک‌راست به سراغ آنها بروند. در زمانی که هنر داشت محبوبیت بیشتری می‌یافت و مدارس هنری یکی پس از دیگری باز می‌شدند، جامعه ایرانی این فرصت را از دست داد تا به راستی با شمار بی‌اندازه زیادی از آثار هنری باستانی و سنتی خود آشنا شود.

دو‌م، جامعه ایرانی در باره‌ی بهترین نمونه‌های هنر سنتی خود از ایرانیانی می‌آموختند که به اروپا سفر کرده و از موزه‌ها، حراجی‌ها و نمایشگاههای هنری دیدار کرده بودند. از آنجا که تمامی این افراد از دانش هنری بهره‌مند نبودند، اطلاعاتی را با خود می‌آوردند که از دفترچه راهنماهای گالری‌ها و حراجی‌های هنری می‌گرفتند که بسیاری از آنها نادرست بود یا آنها را از دفترچه‌‌های راهنمای موزه‌ها،، مقاله‌ها و کتابهایی می‌گرفتند که گاه هنر ایرانی را هنر خاور دور معرفی می‌کردند. بسیاری از ایرانیان این دیدگاه سده‌ی نوزدهم باختر زمینی را می‌پذیرفتند، زیرا به باخترزمین به عنوان تمدن نوینی که از دانش بیشتری بهره‌مند بود باور داشتند. این عوامل به پس‌رفت هنر سنتی ایرانی و اوج‌گیری این باور رسید که ایران باید مسیر باخترزمین را در هنر دنبال کند تا بلندپایه شود. این نگرش تا مدت‌های دراز نگرش چیره در ایران باقی ماند.

تنها چند هنرمند و سیاستمدار دانا بودند که دریافتند چه اتفاقی دارد می‌افتد. یکی از آنان کمال‌الملک بود که کلاسهایی برای فرشبافی، نگاره‌سازی سنتی کتاب و سفال‌گری در مدرسه‌ی سبک باخترزمینی خود، صنایع مستظرفه

به راه انداخت و با تاکید بر ارزش هنرهای باستانی ایرانی، شاگردان را تشوین به گذراندن آنها کرد. (۵۰) با این حال، تلاشهایش نتوانست از تغییری کلی در فرهنگ جلوگیری کند و این روی کار هنرمندانی که در آفرینش هنرهای سنتی دست داشتند تأثیر داشت. شماری تصمیمم گرفتند رشته‌ی خود را تغییر دهند و به فراگیری نقاشی واقع‌گرای اروپایی پرداختند. دیگران مسیر تازه‌ای آفریدند تا هنرنوازان اروپایی خود را نگاه دارند و در عین حال سفارش‌دهندگان ایرانی را هم خشنود نگاه دارند. این مسیر تازه، نگاره‌سازی سنتی دست‌نوشته را ”نقاشی مینیاتور ایرانی” نامید که رابینسون در مقاله‌اش به نام نقاشی در دوران پس از صفویه، ”هنر برتر گردش‌گران” نامیده و در آنجا توضیح می‌دهد که ”شکل مینیاتور روی کاغذ را به خود گرفته و معمولاً شخصیت واحدی از گونه‌های ایرانی را با لباس و دیگر مشخصات بومی روی پیش‌زمینه‌ای ساده نشان می‌دهد… آنها در کل بسیار خوب اجرا شده و جذابیت و نوآوری چشمگیری دارند.” (۵۲)اندازه نقشی نداشت و بیشتر به سفارش‌دهنده وابسته بود.

اکبر تجویدی، مینیاتورکار ایرانی، زنده شدن محبوبیت این سنت سده‌ی نوزدهم را به پدرش هادی تجویدی (۱۳۲۷۱-۱۳۱۹) نسبت می‌دهد که یکی از شاگردان کمال‌الملک و نقاش سنتی بااستعدادی بود که در مسابقه‌ی ۱۲۹۰ نقاشی مینیاتور ایرانی اول شد و به آموزش در صنایع مستظرفه پرداخت. (۵۳)
نقاشان مینیاتور گاه خوش‌نویسی را به کارهای خود می‌افزودند تا ظاهر سنتی به آنها بخشند. این دسته از هنرمندان معمولا همان تکنیک نگارگری سنتی کتاب را با آب رنگ و قلم‌موهای نازک به کار می‌بردند.حتی امروزه هم نقاشی مینیاتور در مدارس هنر به عنوان رشته‌ی اصلی آموزش داده می‌شود و هنرمندانی مانند پسران و شاگردان تجویدی و محمود فرشچیان آوازه‌ای در این سبک یافته‌اند.(۵۴) در اروپا بسیاری از سوداگران به دلیل بازار خوب کتاب‌های نگارگری شده‌ی پرآوازه یا برگ‌های پاره‌شده‌ای از این گونه کتاب‌ها را که به دلیل بهای به مراتب کمترشان نسبت به کتاب‌ها نگارگری شده راحت‌تر فروش می‌رفت به فروش رساندند. این باعث شد که سوداگران آثار هنری نقاشهایی مینیاتور را جایگزین بی‌همتایی برای برگهای پاره‌شده‌ی کتابهای نگارگری شده‌ی سنتی بپندارند. برخی از هنرنوازان ایرانی هم دست به خرید چنین آثاری زدند.(نمونه هایی از آن را می توانید در این سایت ببینید http://www.farshchianart.com)

در دوران قاجار به ویژه نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم، هنرنوازی و پویایی میان هنرمندان و هنرنوازان به شکل پرمعنایی تغییر کرد. هنرمندان خودمختارتر شدند و هنری را برپا کردند که بازنمود رشد فردگرایی بود. سفارش کارهای هنری دیگر به خانواده‌ی شاهی و طبقه‌ی ثروتمند محدود نبود، هر چند آنان هنرنوازان اصلی باقی ماندند. شمار و گونه‌ی هنرنوازان افزایش یافت و طبقه‌ی میانحال هم سفارش چاپ پرتره‌های شخصیت‌های مقدس را می‌داد و بنابراین نقشی حیاتی در گسترش نقاشی شخصیت‌های مقدس بازی می‌کرد. از این گذشته، آشنایی هنرنوازان با هنر اروپایی و علاقه به آن هنرمندان را برمی‌انگیخت تا کارهای هنری خود را بر اساس سنت سبک واقع‌گرایی اروپایی پیش ببرند. شواهدی برای سفارش نقاشی از سوی زنان در دست نیست، ولی آنان به احتمال زیاد سفارش‌دهندگان اصلی جعبه جواهرات، جعبه لوازم آرایش و جا آیینه‌ای بودند که معمولاً با اندام مردم، گیاهان و جانوران که همه واقع‌گرا نقاشی می‌شدند. به عکس هنرنوازان اروپایی به دنبال تجربه‌های تازه در نقاشی واقع‌‌گرا نبودند، بلکه بیشتر به دنبال کارهایی می‌گشتند که به سبک سنتی ایرانی اجرا شده بودند. این دادوستد دو پیامد برای آموزش هنر در ایران داشت. نخست آنکه ایران شمار چشمگیری از کارهای هنری خود را از دست داد. بنابراین جامعه ایرانی این فرصت را از دست داد تا با بهترین نمونه‌های هنر باستانی و سنتی ایران آشنا شود. دوم، ایرانیان در باره‌ی هنر سنتی خود بیشتر از کسانی چیز یاد می‌گرفتند که به اروپا سفر می‌کردند که در آن هنر ایرانی معمولا به عنوان هنر خاوری oriental معرفی می‌شد. بسیاری از این دیدگاه باختری سده‌ی نوزدهمی را پذیرفتند و به هنرهای سنتی ایرانی به دیده تحقیر می‌نگریستند. به این ترتیب، نقاشی مینیاتور در دوران قاجار به صورت آمیزه‌ای از نقشای واقع‌گرای اروپایی و نگارگری سنتی و ایرانی کتاب رشد کرد. در این نقاشیها، اندامهای واقع‌گرا با جامه ایرانی در مناظری به نمایش گذاشته می‌شدند که تقلیدی از مناظری بود که در نگارگری سنتی کتاب دیده می‌شد. برای این‌گونه ‌‌‌‌‌نقاشیهای بیگانه‌پسند exotic درخواست بالایی وجود داشت و از دیدگاهی می‌توان آنها را به عنوان نمونه‌هایی از نگرش خاورشناسی در ایران تعریف کرد که در عین حال بخشی از جنبش واقع‌گرایی نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم را می‌ساخت.

پانوشت‌ها:

۱. بنا به روئین پاکباز هنرمند دوران صفوی، رضا عباسی هم درباره شاه عباس اول را ترک کرد و شروع به نقاشی مردمان معمولی کرد که موضوع نامعمولی برای هنرمند آن زمان بود. رضا عباسی طراحی و نقاشی پیکره‌های تک را تکامل بخشید و کارهای زیادی از خود باقی گذاشت که مطالعه‌ی جدی این جریان را از سوی او به نمایش می‌گذارد. نقاشان نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم دنباله‌رو این جریان شدند. ر.ک روئین پاکباز، نقاشی ایران از دیرباز تا امروز، نشر زرین و سیمین، ۱۳۷۹. همچنین ر.ک شیلا کنبی، نقاشی ایرانی، موزه بریتانیا، ۱۳۷۹، ص.۷۳، ۹۹، ۱۰۱

۲. مهشید مدرس، بهبودهای فرهنگی در ایران دوران قاجار و باخترزمین: سالهای پایانی سده‌ی ۱۸ میلادی تا جنبش مشروطه ۱۲۸۵، انجمن اتاق ایران، ۱۳۸۶

۳. یحیی ذکاء: تاریخ عباسی و عکاسان پیشگام در ایران، نشر علمی. عکاسی در ۱۲۲۳ وارد ایران شد و کنجکاوی زیادی در میان درباریان و مردم عادی برانگیخت. هنرمندان هم یا عکاسی یاد می‌گرفتند و یا از عکس برای مطالعه‌ نور و آناتومی مردم (انسان) سود می‌جستند.

۴. مهشید مدرسی، چاپ سنگی در ایران سده‌ی نوزدهم: هنر برای مردمان، انجمن اتاق ایران، ۱۳۸۷.

صنیع‌الملک (۱۲۲۹-۱۲۸۳ ه.ق) در ۱۸۴۷ به اروپا سفر کرد و لوازم چاپ سنگی را با خود به ایران آورد. او و دیگر هنرمندان پیشرو آن زمان از نگاره‌های چاپ سنگی شده برای روزنامه‌ها و کتاب‌ها یا نسخه‌های تک سود می‌جستند. این نگاره‌ها مایه‌ی اصلی آشنایی مردمان معمولی با سبک نقاشی اروپایی شد.

۵. کمابیش تمامی هنرمندان اروپایی که به ایران سفر کردند، از سوی دولت‌هایشان و به همراهی سیاستمداران برای اهداف سیاسی و نظامی به این کشور فرستاده شدند. مأموریتشان گردآوری اطلاعات و تهیه نقشه برای یورش نظامی بوده است. قصد از این طراحی‌ها و نقاشی‌ها تهیه گزارشهای دیدنی و به عمد واقع‌گرا بوده‌‌است؛ درستی و دقت در آنها نقش حیاتی داشت. شاهان و درباریان قاجاری معمولاً میزبان هنرمند ـ جهانگردان می‌شدند یا دست‌کم آنان را می‌دیدند. برخی از آنان سفارش کشیدن پرتره خود را به آنان می‌دادند. از این گذشته، هنرمندان درباری به احتمال زیاد با هنرمندان اروپایی برخورد داشتند و با فنون آنان آشنا می‌شدند. ر.ک مهشید مدرس، هنرمندان ایرانی در ایران زمان قاجار، فصلنامه هنری گلستان، ش.۸ تابستان ۱۳۸۶.

۶ عبدالرفیع حقیقت، تاریخ هنرهای ملی و هنرمندان ایرانی، جلد ۱ مجموعه آثار عبدالرفیع حقیقت، مؤلفان و مترجمان ایران، ۱۳۶۹، ص۵۸۱

۷) روزیتا میری، پادشاهان قاجار در غرب: سفر ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه به اروپا، تاریخ معاصر ایران، ش.۴ زمستان ۱۳۷۶، ص. ۲۱۱. ناصرالدین شاه در سفر نخستش در سال ۱۲۵۲ش که پنج ماه و نه روز به درازا کشید از روسیه، آلمان، انگلستان، فرانسه، اطریش، سوئیس و سرانجام پایتخت عثمانی، استانبول دیدن کرد. در سفر دوم خود در ۱۲۵۷ که چهار ماه به درازا کشید به روسیه، لهستان، اطریش، آلمان و فرانسه سفر کرد. و در سفر سوم و آخرین سفرش به اروپا در ۱۲۶۷ش که شش ماه و دوازده روز به درازا کشید، از مسکو، آلمان، بلژیک، فرانسه، انگلستان، هلند و اطریش دیدار کرد.

۸) نمایشگاه بین‌المللی ۱۲۵۲ش وین به منظور نمایش بازسازی اقتصادی اطریش و پیشرفت وین در شهرسازی برپاشد و هدف از آن پاک کردن آوازه‌اش به عنوان کشوری ناپایدار بود. این نمایشگاه در پارک پراتر در شمال خاوری وین برگزار شد و میزبان کشورهای بسیار و رشته‌های بسیاری بود. نممایشگاه به دو بخش تقسیم شده بود، سرای ماشین‌آلات و سرای هنر در بناهای اصلی نمایشگاه بود. نمایشگاه هنر که بیشتر نقاشی و چند مجسمه را دربرمی‌گرفت به سه مقوله تقسیمم شده بود: هنرهای زیبا، هنر دینی و هنر آماتور. برگزارکنندگان نمایشگاه تصمیم گرفتند که به کشورهای شرکت کننده به اندازه‌ی جایگاه اقتصادی‌شان در دنیا فضا بدهند، به گفته‌ای دیگر کشورهایی که از لحاظ اقتصادی جایگاه بهتری داشتند، فضای بیشتری دریافت می‌کردند. از این گذشته، محل نمایشگاه کشورها از خاور به باختر بود و از ژاپن و چین آغاز و با امریکا پایان می‌یافت. از آنجا که اطریش آوازه‌ای در این نمایشگاه به دست نیاورد، دیگر به برگزاری نمایشگاه دیگری همت نگماشت. نگا. لی بویی، وین ۱۲۵۲ و دیوید معتدل، آلمان دیگر: درک‌ودریافت‌های ناصرالدین شاه از تفاوت و جنسیت در دیدارهایش از آلمان، ۱۲۵۲-۶۸، مطالعات ایرانی، جلد ۴۴. ش.۴ ژوئیه ۲۰۱۱،،، ص. ۵۶۳-۵۷۹

۹) میری، همانجا، ۲۱۲-۲۱۳

۱۰) همانطور که در مجله سازنده و بنا آمده است، وزیر بازرگانی فرانسه قصد داشت ”نمایشگاه واپس‌نگرانه‌ی کار صنعتی و علوم مردم‌شناسانه‌” را در کاخ هنرهای آزاد سازمان دهد. موضوعات نمایشگاه عبارت بود از علوم مردم‌شناشی و قوم‌شناسی، هنرهای آزاد، هنرها و پیشه‌ها، وسایل ترابری و هنر نظامی. دفترچه راهنمایی هم که وسایل کشورهای گوناگون را به نمایش می‌گذاشت به چاپ رسید. نگا. ”مشخصه پیشنهادی جالب برای نمایشگاه آینده پاریس”، سازندگان و بنا، کتابخانه دانشگاه کورنل، جلد ۲۰، ش.۱۲، دسامبر ۱۸۸۸، ص. ۲۷۱.

۱۱) میری، ۱۹۹۷، همانجا، ۲۱۷-۲۱۸

۱۲) میری، ۱۹۹۷، همانجا،، ۲۱۹-۲۲۲. مظفرالدین شاه هم سه بار به اروپا سفر کرد و سفر نخستش در ۱۲۷۸ هفت ماه، سفر دومش در ۱۲۸۱ شش ماه و سفر سومش در ۱۲۸۴ شش ماه به درازا کشید. در سفر نخستش پیش از رفتن به آلمان، فرانسه، بلژیک، هلند، اطریش، مجارستان، بلغارستان و امپراطوری عثمانی، از چند شهر روسیه از جمله سنت پترزبورگ گذشت. سفر دومش به اطریش، ایتالیا، بلژیک و انگستان بود. و سومین بار از روسیه، لهستان، آلمان، اطریش، بلژیک و فرانسه دیدن کرد.

۱۳) نعمت‌الله کیکاووس، گلگشت در نگارستان: گلچینی از آثار نقاشی موزه هنرهای زیبا سعدآباد، تهران، نگاه، ۱۳۷۱، صص. ۹۳-۲۴۳

۱۴. ادوارد گرنویل برآون، یک سال در میان ایرانیان، برگردان مانی صالحی، انتشارات ماهریز، تهران، ۱۳۸۱، ص.۱۲۶

۱۵. حقیقت، ۱۳۷۹، ص. ۵۸۱-۸۲

۱۶. حقیقت ۱۳۷۹، ص. ۵۸۱. نویسنده نام هنرمندان و هیچ اطلاعاتی در باره آنها نمی‌دهد.

۱۷. حقیقت ۱۳۷۹، ص. ۶۶۲

۱۹. پیتر چلووسکی، هنرهای مردمی: هنرنوازی و پارسایی در نقاشیهای درباری ایرانی: دوران قاجار (۱۱۶۴-۱۳۰۴)، ویرایش لیلا دیبا و مریم اختیار، انتشارات توریس، نیویورک، ۱۳۷۷. همان‌طور که چلووسکی می‌گوید: باور بر این است که ساختن تکیه دولت از آلبرت هال لندن الهام گرفته شده بود. در ۱۲۵۱ ناصرالدین شاه به کنسرتی در آنجا می‌رود و چنان تحت تأثیر معماری آنجا قرار می‌گیرد که در بازگشت به ایران، دستور ساختن ساختار همانندی را در مجموعه شاهی در تهران می‌دهد.. با وجود این بنا به برخی نویسندگان، تکیه دولت با آلبرت هال همانندی چندانی ندارند.”

۱۹. شخصیتهایی که نقش‌برجسته‌ها روی پلکان و دروازه‌های تخت جمشید را می‌سازند. شاهان هخامنشی از ۵۵۹ تا ۳۳۰پ.م از باختر هند (رود سند) تا مصر فرمانروایی می‌کردند و با یورش اسکندر در ۳۳۰پ.م سرنگون شدند.

۲۰. رک. یوهانا دوملا مواسات، گنبد بزرگ طاق بستان: مطالعه هنر شاهی سالهای پایانی ساسانیان، نشر ادوین ملن، نیویورک، ۱۳۸۴، صص. ۸۸ و ۱۰۱

۲۱. لیلا دیبا، نگاره‌های توانمندی و توانمندی نگاره‌ها در نقاشیهای درباری ایرانی، دوران قاجار، ص. ۳۱

. ۲۲جولین رابی، پرتره‌های قاجار، انتشارات توریس، لندن، ۱۳۷۸، صص. ۱۱-۱۸.

۲۳. علی مدرسی، گفت‌وگو با نویسنده، ۵ مه، ۱۳۸۴

۲۴. یحیی ذکاء، زندگی و آثار استاد صنیع‌الملک، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۸۲، ص. ۳۸

۲۵. ذکاء ۱۳۷۶، ص.۲۶ و ۶۲

۲۶. ایرج افشار، خاطرات و اسناد ظهیرالدوله، جلد ۱ مجموعه آثار ایرج افشار، انتشارات زرین، ۱۳۷۷. صص. ۳۸-۳۹. ظهیرالدوله یکی از وزیران ناصرالدین شاه و دامادش بود که در باره‌ی پسر هنرمند شاه، محمد ناصر صفا که کتابهای درسی را نگاره‌گری کرده است و این کار را به مدت چهل سال نگاه داشت، قلم زده است. محمد ناصر صفا در ۱۲۵۷ در تهران به دنیا آمد. مادرش توران آقا دختر ناصرالدین شاه بود. او یکی از شاگردان کمال الملک بود که بیست و پنج سال در فرانسه به مطالعه‌ی هنر پرداخت. با پیروی از سبک کمال الملک نگار‌‌هگری سنتی ایرانی را با نقاشی واقع‌گرا درآمیخت. در طراحی استاد بود و برای کار از مدل سود نمی‌جست. مصفا در ۱۳۲۸ در کرمان رخت از جهان بربست.

۲۷. ذکاء ۱۳۸۲، ص. ۳۳

۲۸. جنیفر اسکرس، ایزابل برد بیشاپ (۱۸۳۱-۱۹۰۴) و سفرهایش به ایران و کردستان در ۱۸۹۰، مطالعات ایرانی، جلد ۴۴، ش. ۲، مارس ۲۰۱۱، ص. ۲۴۷.

۲۹. محمد گلبن، رساله عمران خوزستان: خورستان در دوران مظفرالدین شاه قاجار (بازسازی خوزستان: خوزستان در دوران مظفرالدین شاه) تاریخ معاصر ایران، ش.۷، پائیز ۱۳۷۷، ص. ۱۸۱. چند تن از آن افراد توجه‌برانگیزند. عبدالجعفر نجم‌الدوله اصفهانی مسؤل منطقه خوزستان بود؛ میرزا عبدالله خان قره گزلو نامدار به سعدالسلطنه مسؤل منطقه سرخس؛ او به سراسر فارس و خوزستان سفر کرد و از مکانهای مهم مانند تخت جمشید، طاق بستان و آرامگاه کوروش طراحی کرد. طراحی‌هایش واقع‌گرایانه است و تمام جزئیات ممکن را دربرمی‌گیرد. به نظر می‌رسد که کانونمندی او روی تمدن باستانی ایران بوده است. نگا. فرصت‌الدوله، آثار عجم در تاریخ و جغرافیای مشروحه بلاد و اماکن فارس، انتشارات تاریخ ایران زمین، ۱۳۶۲

۳۰. ذکاء، ۱۳۷۶، ص. ۱۷

۳۱. ذکاء، ۱۳۷۶، صص. ۲۲۵-۲۳۰

۳۲. ایرج امینی، اصغر خان افشار، سفیر فتحعلی شاه در پاریس، مجله انجمن بین‌المللی مطالعات قاجار، جلد ۷، ۱۳۸۶، ص. ۵۴

۳۳. ذکاء، ۱۳۷۶، صص. ۱۷۸-۱۸۰

۳۴. محمد تقی مصطفوی، بناهای تاریخی و مذهبی تهران قدیم و شهر کرج: بی‌بی شهربانو، مجله ماهانه اطلاعات، ش. ۵۰، اردیبهشت ۱۳۳۱، صص. ۸-۹، ۱۷.

۳۵. عباس امانت، دلهره ولیعهد تاج السلطنه، انتشارات میج، ۱۳۷۲، صص. ۱۰۷-۱۰۸

۳۶. ذکاء، ۱۳۸۲، ص. ۵۱

۳۷. ایو پورتر، هنر ایرانی و مجموعه‌های هنری ایران در فرانسه، دائره‌المعارف ایرانیکا، ۱۳۸۴. بنا به نویسنده موزه ورسای این بوم را به موزه لوور قرض داد.

۳۸. همانجا. لورنس نگاره‌گر مأموریتی بود که به رهبری خاویر هومر دو هل صورت گرفت، طراحی‌هایی که این سفر را به نگاره درآورده در ۱۸۵۹ به چاپ رسید. نقاشیهای قاجار همراه با برخی از کمپوزیسیون‌های خودش (از جمله دو بوم به نامهای باغهای اشرف و بامهای اصفهان پس از مرگش به زادگاهش هدیه داده شد.”

۳۹. نگا. رابرات موردوک اسمیث؛ هنر ایرانی، اسکریرنر، ولفورد و آرمسترانگ، ۱۸۷۷

۴۰. همانجا، ص. ۴. پژوهشگر بریتانیایی دکتر فرانسسکا وانکه دیدگاه اسمیث را در باره هنر ایران و اینکه چگونه به مجموعه هنر اسلامی در موزه و هنرنوازی در آن زمان شکل بخشید در مقاله‌ای به نام گرفتن و نسبت دادن: رابرت مرداک اسمیث و مجموعه هنر ایرانی در ساث کنزینگتون، تحلیل می‌کند؛ کالج هنری کمبرول، ش. ۱۲

۴۲. نگا. سی سده هنر و فرهنگ، زوله: انتشارات واندرز و هرمیتاژ امستردام، ۲۰۰۷. همچنین نگا. پیش‌زمینه نقاشی نوین ایران، فرهنگسرای نیاوران، ۲۴ سپتامبر ۲۰۱۱

۴۳ دوریس دیوک، دختر نانالاین هولت اینمن دیوک و جیمز بوچان دیوک که شرکت تنباکو امریکا را بنیان گذاشت مجموعه آثار هنر اسلامی خود را که دربرگیرنده‌ی آثار هنری زیادی از ایران بود در شانگری لا نگاه داشت که نام ویلایش در هونولولو بود که بر اساس معماری ایران باستان و دنیای اسلام طراحی شده بود. در ۱۹۳۸، آرتور اوپام پوپ، پژوهشگر نامدار هنر ایران ترتیبی داد تا دوریس دیوک به عراق، سوریه، ترکیه و ایران سفر کند. در ایران، او با رابنو، سوداگر آثار هنری میان ایران و پاریس آشنا شد و از او آتشدان پیکره‌ای خود را که صحنه‌های زندگی درباری سده نوزدهم قاجار دور آن دیده می‌شود خریداری کرد. دیرتر دیوک هشت تابلو رنگ و روغن دوران زند و قاجار و سقف بزرگی از دوران قاجار را از حراجی‌ها و گالری‌هایی که بیشتر در نیویورک بودند خرید. نگا. شارون لیتلفیلد، شانگری لا دوریس دیوک، هونولولو، فرهنگستان هنر هونولولو و بنیاد دوریس دیوک برای هنر اسلامی، ۱۳۸۱، ش. ۱۳ و ۱۴، ص. ۴۰. همچنین نگا. نگاره‌های مجموعه امری، اس.جی. فالک، نقاشیهای قاجار: دفترچه راهنمای نقاشیهای سده‌ی هجدهم و نوزدهم، دبیرخانه خصوصی فرح دیبا، تهران ۱۳۵۲، ص. ۶

۴۴. بی. دبلیو. رابینسون، نقاشی ایرانی در دوران قاجار، اوجهایی از هنر ایرانی، احسان یارشاطر و ریچارد اتینگهاوسن، انتشارات بولدر وست‌ویوز، ۱۳۵۸، ص. ۳۳۱. در دهه‌ی گذشته، بیشترین نمایشگاههای نقاشیهای قاجار در امریکا، انگلستان، ایران و آمستردام برپا شده‌اند. با حمایت مالی موزه هنر بروکلین و با سازماندهی لیلا دیبا و مریم اختیار، تور نمایشگاهی از نقاشیهای قاجار در ۱۹۹۸-۹۹ در لس‌آنجلس، نیویورک و لندن برگزار شد. رویداد مهم دیگر نمایشگاهی بود که به تاریخ نگارگری کتاب در ایران اختصاص داشت و در موزه هنرهای امروز تهران در تابستان ۱۳۸۴ برگزار شد. یکی از کتابهای به نمایش گذاشته شده هزار و یک شب بود که صنیع‌الملک، هنرمند درباره ناصرالدین شاه آنرا نگارگری کرده بود. این نمایشگاه به پژوهشگران فرصت داد تا یکی از آخرین کتابهای با دست نقاشی شده دوران قاجار را که مشخصات اصلی نقاشی قاجار را در خود دارد مطالعه کنند. از این گذشته در اردیبهشت ۱۳۸۴، بنیاد آفرینشهای هنری نیاوران در تهران میزبان نمونه‌هایی از سبک خاصی به نام نقاشی قهوه‌خانه بود که در سالهای پایانی قاجار رشد کرد. تازه‌ترین نمایشگاه در موزه هرمیتاژ آمستردام در پائیز ۱۳۸۶ برگزار شد.

۴۵. خاورگرایی سبکی از نقاشی است که مشخصه‌اش بیشتر تمثال‌نگاری است و به عنوان بخشی از جنبش رمانتیسیسم سده‌ی نوزدهم در اروپا چیرگی داشت. نگا. لین ثورنتون، جهانگرد خاورگرایان نقاش ۱۸۲۸-۱۹۰۸، پاریس، ا.سی.آر انترناسیونال، ۱۹۸۳، ص. ۱۰. همچنین نگا. اس.اف. آیزنمان، هنر سده‌ی نوزدهم، تاریخچه‌ای انتقادی، تیمز و هودسون، لندن، ۱۹۹۴، ص. ۵۱

۴۶. کلیله و دمنه نخست با نام چانچاتانتورا و به احتمال زیاد در سده‌ی چهارم میلادی در هندوستان نوشته شد. برزویه طبیب آن را حدود سال ۵۷۰ به پهلوی برگرداند. کتاب افسانه‌هایی در باره جانوران است که دو شغال و جانوران دیگر روایت می‌‌کنند و بازنمود شاهان، حکومت‌ها و مردم است. نگا. پل لونده، کلیله و دمنه، دنیای آرماکو سعودی، جلد ۲۳، ش. ۴. ۱۹۷۲

۴۷. بی. دبلیو. رابینسون، طراحیهای استادن: طراحیهای ایرانی از سده ۱۴ تا ۱۹، انتشارات شوروود، نیویورک، ۱۹۶۵، ص. ۳۰

۴۸. شیلا بلر و جوناتان بلوم، هنر و معماری اسلام ۱۲۵۰-۱۸۰۰، انتشارات دانشگاه ییل، ۱۹۹۴، ص. ۳۱ و ۵۷.

۴۹. شاهنامه بایسنقر میرزا به سفارش شاهزاده بایسنقر در دوران تیموری د ر هرات نگاره‌گری شد. این شاهنامه در کاخ و موزه گلستان نگاهداری می‌شود.

۵۰. اکبر تجویدی، نقاشی ایران در سده‌ی اخیر، دانشنامه ایرانشناسی، جلد ۱، ویرایش مجتبی انوری و شیرین محمدی، ص. ۱۸۱

۵۱. یکی از نخستین و مهمترین مطالعات هنر قاجار از سوی رابینسون (نگا. بالا) پیش برده شده است که از سالهای ۶۰ تا ۹۸ میلادی مقالات و کتابهای خود را به چاپ رساند. در مقاله‌ای به نام نقاشی در ایران در عصر قاجار، رابینسون می‌گوید که بسیاری از نقاشیهای قاجار را نمی‌توان هنر والایی پنداشت و در سطح هنر صفوی نیست. با این حال، رابینسون بر این باور است که نقاشیهای قاجار دلپسند، ساده و مناسب زمان خود بودند. می‌گوید که مجموعه‌داران و پژوهشگران باید میان آثاری که از کیفیت بالایی بهره‌مندند و نقاشیهایی که هنرمندان ستایش‌برانگیزی مانند صنیع‌الدوله کشیده‌اند تمایز بگذارند. نگا. رابینسون، نقاشی در ایران در زمان قاجار، اوجهایی از هنر ایرانی، ویرایش احسان یارشاطر و ریچارد اتینگهاوزن، ۱۹۷۹، صص. ۳۳۱-۳۲ و ۳۶۱

۵۲. رابینسون، نقاشی در دوران پس از صفویه، هنرهای ایران، ویرایش آر. دبلیو. فرییر، انتشارات دانشگاه ییل، ۱۹۸۹، ص. ۲۲۸. در اروپا اصطلاح نقاشی مینیاتور ایرانی به نگارگری دست‌نوشته دوران سلجوقیه تا قاجار اشاره دارد و پرتره‌های بزرگ و مناظر را دربرنمی‌گیرد. این اصطلاح بیشتر به کارهای روی کاغذ اشاره دارد.

۵۳. تجویدی، ۱۳۸۲، ص. ۱۸۱

۵۴. محمود فرشچیان استاد نقاشی مینیاتور امروز ایران پنداشته می‌شود. او در اصفهان به دنیا آمد و دانش‌آموخته‌ی فرهنگستان هنر آنجاست. سپس به اروپا سفر کرد تا هنر باخترزمین را مطالعه کند. در بازگشت استاد دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران شد. فرشچیان اینک در نیویورک زندگی می‌کند. شاهکارهایش را می‌توان در کتابخانه ملی پاریس، کتابخانه بریتانیا، گالری فرییر، موزه متروپولیتن و دانشگاه هاروارد یافت. نگا. وب‌سایت محمود فرشچیان.

شکل ۱. منظره با نقشهای اسلیمی، هنرمند گمنام، نقاشی دیواری که با آیینه قاب شده، سقف ورودی یکی از بناهای کاخ و موزه گلستان تهران، عکس از مهشید مدرس ۱۳۸۴

شکل ۲. کاشی، هنرمند گمنام، دیوار بیرونی یکی از بناهای کاخ و موزه گلستان تهران، عکس از مهشید مدرس ۱۳۸۴

هویت از نوع مدرن

هویت از نوع مدرن
« بررسی فردیت و هویت شخصی خط در آثار هنرمندان مدرن »
گزیده ای از مقاله‌ی خانم زهرا برفی دریائی

مقدمه
ما در زندگی روزمره مان با جلوه های گوناگونی از خط چه در طبیعت ، چه در مصنوعات دست ساخته مان ، زندگی می کنیم . در این زمینــه می توانم مثال های متفــــــاوتی را ذکر کنم : نقـــــوش خطی روی لبــاس ها و فرش زیر پایمان ، ردیف صندلی ها در سالن امتحانات ، خطوط آجرهای چیده شده و در امتداد هم بر دیوارها ، سیم ها و تیرهای برق و تنه‌ی درختان در کنار خیابان ها ، جویبارها ، درخشش برق در آسمان ، ارتباط خطی برخی از ستارگان در صورت های فلکی و گاه خطوطی که کودکان برای بازی کردن بر زمین می کشند، خطوط نوشتاری و … تنوع این مثال ها و نمونه ها به خودی خود نشان می دهد که منظور از خط تجسمی معنایی نسبی از خط است و آن نشان دادن یک حرکت ممتد و پیوسته بر سطح یا در فضاست . در تعریف خط چنین آمده است : « بدان که اصل خط نقطه است . هرگاه دو نقطه یا سه نقطه را به هم پیوستی خط شد . بعد از آن هر کسی دخل‌ها کرد و در هــر عصری خطی وضع شد و به اسمی موسوم گشت …» (۱) همچنین خط را می توان به صورتی دیگر نیز تعریف کرد و گفت : «خط ، نقطه‌ی در حال حرکت است ، زیرا برای ترسیم خط ابتدا نوک قلم را بر روی صفحه می گذاریم که به صورت نقطه است و سپس آن را به حرکت در می آوریم و اثر این حرکت به صورت ثبت شده‌ی خط ، باقی می ماند .» (۲)

خط جزء جدا ناپذیر زندگی بشر از دوران پارینه سنگی تا عصـــر حاضر است و انسان از دیر باز تا کنون برای بیان افکار خویشتن از این عنصر بصری مهم بهره جسته است . اما خط در طول قرون گذشته در آثار هنرمندان هرگز نتوانست آن هویتی را بدست آورد که هنرمندان مدرن بدان بخشیده اند.

مدرن و هنر مدرن

درباره اینکه هنر مدرن دقیقا” از چه زمانی آغاز می شود و کدام اثر هنری ، سبک هنری ، جنبش هنری یا حتی گفتمان هنری را می توانیم در توالی زمانی تاریخ هنر ، نقطه‌ی شروع هنر مدرن بدانیم ، اختلاف نظر هایی میان مورخان و پژوهشگران هنـــر وجود دارد . برخی هنر مدرن را حدودا” «هنر قرن بیستم» می دانند و سال ۱۹۰۵.م ، یعنی نمایشگاه فُوویسم ها (۳) ، در سالن پاییز در پاریس را نقطه‌ی عزیمت خود قرار می دهند و برخی دیگر معتقدند که هنر مدرن در دهه‌ی ۱۸۶۰ با نمایش تابلوی « ناهار در سبزه زار » اثر ادوار مانه(۴) در سالن مردودهای پاریس آغاز می شود و حدودا” تا دهه‌ی ۱۹۷۰ .م ادامه می یابد . نوربرت لینتن (۵) مولف کتاب هنر مدرن در کتابش ، دهه‌ی نخست قرن بیستم را سال‌های آغازین شکل گیری هنر مــــــدرن می داند و از کار چند هنرمند برجسته‌ی دهه های پایانی قرن نوزدهم به عنوان پیام آوران و زمینه سازان هنر مدرن یاد می کند .

خط در هنر مدرن

خط تا قبل از آغاز هنرمدرن بیشتر به منظور بازسازی عینی از طبیعت و حوادث موجود مورد استفاده قرار مـــــــی گرفت تا اینکه ونسان ونگوگ (۶) چهره‌ی دیگری از خط را بر ما آشکار نمود.خط در آثار این هنرمند به گونه ای برجسته ، نمادین و پر احساس پا به عرصه می‌گذارد و دیگر به تصویر سازی‌های عینی و عکس گونه نمی پردازد و طوری با مخاطب رابطه برقرار می کند که آن التهاب درونی هنرمند را احساس می کند و به دنبال وی هنرمندان اکسپرسیونیست (۷) به تجربه هایی مشابه ای چون او دست یافتند و خط را زمخت و پر احساس به نمایش گذاشتند .

بعد از اکسپرسیونیست ها ، هنرمندان سبک آبستره (۸) توانستند این تغیر را تا حدودی منسجم تر بنمایند که معــــروف‌ترین آنها پیت موندریان (۹) است، او از جمله هنرمندان آبســـــتره است که در ترکیب بندی هایش از تضاد میان حرکــــت های عمودی و افقی خطـــوط بسیار سود برده است .وی ابتدا هنرمندی بود که از مناظر طبیعی نقاشی می کرد ولی به تدریج فرم‌های طبیعی منظره را ساده نمود تا به ناب ترین شکل آن یعنی خطوط عمودی و افقی نزدیک بشود.

اما این نوع آفرینش خط در آثار این هنرمندان پایان کار نیست‌ زیرا با پیدایش سبک های هنری دیگر نمود هایی نوین و تکمیل یافته ای از هویت خط بر ما آشکار می شود و در این میان نام هنرمندان برجسته و نام آوری به چشم می خورد که برای بیان ذهنیات خود بیش‌ترین استفاده را از خط برده اند و در این نوع آفرینش به آن هویت فردی خط ، تمام و کمال رسیده اند بدین منظور که ذهن ، هنرمند مدرن به عوامل عینی و صوری عنایت چندانی ندارد . این ذهن اوست که می آفریند ، تغییر می دهد ، متحول می سازد و آرمان خود را جایگزین پدیده‌ی عینی آن می سازد .

از جمله این هنرمندان می توان از جین دیویس (۱۰) یاد کرد که در یکی از معروف ترین تابلو های خود به نام «زنبور سبز» با تعدد خط های عمودی بر روی سطح افقی بوم ، ذهنیت خود را با کمک ساده ترین و در عین حال اساسی ترین عنصر بصری و طراحی ( خط ) می آفریند .

جین دیویس ، (( زنبورسبز)) بخشی از اثر

از دیگر هنرمندان مدرنی که خط را به عنوان عنصر برجسته‌ی تابلو خود برگزیده است می‌توان به کارلوس کروز – دیاز (۱۱) اشاره کرد و از نمونه‌ی آثارش ، از تابلو « فیزیو کــــــــرومی ۱۰۱۲» نام برد .

کارلوس کروز – دیاز، (( فیزیو کرومی ۱۰۱۲))

وی در این تابلو با استفاده از خطوط عمــــودی ، که در نظم بسیار دقیــــق و حساب شده ای کنار هم قرار گرفته اند ، تابلو خود را سازمان بخشیده است و به آفرینش نظم نوینی از فضا پرداخته است . ما همین گونه عملکرد را، در اثری از اوا هس (۱۲) به نام «جنبش بی نظم » آشکارا شاهد هستیم . با این تفاوت که اثر دیاز دو بعدی و منظم و اثر هس ، سه بعدی و همان طور که از نامش پیداست بی نظم است که در صفحات تیره رنگ عمودی که به دقت تقسیم بندی شده ، از طریق خطوط متقاطع افقی و عمودی شطرنجی گردیده و در محل تقاطع خط ها ، با مته ، حفره هایی ایجاد شده و سپس با گذراندن کابل های متعدد تحرک خطی پویایی به آن بخشیده است و یاد آور شبکه های ارتباطی ، کابل‌های تلفن شهری ، شبکه های مخابراتی یا جعبه تقسیم های الکترونیکی برج های مسکونی یا تجاری است.

اوا هس ، ((جنبش بی نظم )) ، تکنیک مختلط

به دنبال این هنرمنــــــدان می توان از بریجیت رایلی (۱۳) نام برد که در تابلــــــویی با نام «صبح دیر وقت » شکلی دیگر از فردیت خط را می آفریند ، این بانوی هنرمند در سال ۱۹۶۰ با اقتباس از نمودارهایی که دانشمندان از طریق آنها ، فرایندهای ادراکی را مطالعه می کردند ابتدا تابلوهای سیاه و سفید گیرایی را نقاشی کرد و بعد از تجربه های فراوان در این حوزه رفته رفته رنگ مایه های خاکستری و سپس سایر رنگ ها را در کارش وارد کرد و در تصویر زیر نمونه ای از این مورد را شاهد هستیم .

بریجیت رایلی ، ((صبح دیر وقت))

از جمله نقاشان دیگر در این حوزه اگنس مارتین (۱۴) ، خطوط منظم ولی غیر دقیقی را بر بوم های اغلب مربع شکل خود ترسیم می کند که بطور خفیفی بچشم می آیند . این بانوی نقاش با استفاده از رنگ های ملایم در تابلو های خویش این تصور را برای بیـــــننده می آفریند به گونه ای که به نظر بیاید بوم ها نوری از خود ساطع می کنند و بوسیله فیلترهای خطی نقاش جهت می گیرند . از نمونه آثار وی می توان از تابلو «صبح » نام برد .

اگنس مارتین ، ((صبح)) ، اکریلیک و مداد روی بوم

رابرت رایمن (۱۵) ، نیز از جمله هنرمندان مدرن دیگری است ، که در اکثر آثارش شاهد کارکردهای متنوعی از خطوط (بیش‌تر افقی و عمودی ) بر روی زمینه‌ی سفید هستیم. برخی از هنر شناسان ، کار او را به مینیمال آرت (۱۶) مربوط می کنند . وی در تابلـــویی با عنوان « شماره‌ی ۲۰ » از حرکت متداوم خط افقی سود برده است که زمانی بافت دار و در لحظه ای سبک و کم انرژی و در وقتی دیگر تاریک و خشن می گردد.

رابرت رایمن ، ((شماره۲۰)) ، اکریلیک روی بوم

الکساندر رودچنکو (۱۷) هنرمند برجسته ای است که از خط به عنوان تنها عنصر بصری در آفرینش آثارش بهره جسته است ، وی با استفاده از خط کش و پرگار یک سلسله طراحی انتزاعی بوجود آورده که موضع اکثر آنها انواع خطوط است . از این نوع آثار می توان از تابلویی با نام « ساختار خطی » که در زیر می بینید نام برد.

الکساندر رودچنکو ، ((ساختار خطی))، پاستیل

همانطور که از نام اثر پیداست ما در این تابلو با ترکیب بندی اریبی روبرو هستیم که صرفا” از خط با ضخامت های متفاوت تشکیل یافته و کل صفحه را پر نموده به گونه ای که در عین سادگی بسیار زیبا و پر انرژی است و همین گونه کارکرد خط را می توان در اثری از کنت مارتین (۱۸) بانام «خوش اقبالی و ردیف ۲» بیابیم ، خط های اریب با ضخامت های متفاوتی که بر روی هم افتاده اند و زمینه را فرا گرفته اند .

کنت مارتین ،((خوش اقبالی و ردیف )) ، رنگ و روغن روی بوم

در این میان جا دارد از دن فلاوین (۱۹) نقاش و مجسمه ساز آمریکایی یاد کنم که به طور کلی خط را از بوم و سه پایه به‌زیر کشاند . او در این نوع آثارش به جای ترسیم خطوط و قلم مو کاری بر سطح دو بعدی بوم از خطوط نوری استفاده کرد. وی از سال ۱۹۶۳ به بعد به‌صورت تخصصی به نصب چراغ های فلورسنت در ارتباط با فضاهای خاص پرداخت . فلاوین در اینگونه آثارش با خطوط نوری در ابعاد و شماره های مختلف ، با فاصله و ریتم کار می کند . نمونه ای از این نوع ساختار را می توان در تصویری با نام «بدون عنوان » دید.

دن فلاوین ، ((بدون عنوان ))

پی نوشت ها :

۱. قاضی منشی احمدقمی . گلستان هنر، انتشارات بنیاد فرهنگ ایران ، تهران ، ۱۳۵۲/ص ۱۲

۲. ازکتاب مبادی سواد بصری ، داندیس ، دونیس ا./ ترجمه مسعود سپهر/ ص ۷۳

۳. Fauvism ، (یعنی وحوش ) یکی از نخستین سبک‌های نقاشی در جنبش های پیشتاز هنر اروپا که بین سال‌های ۱۸۹۸ و ۱۹۰۸ در فرانسه پا گرفت و تا جنگ جهانی اول ادامه یافت . ویژگی این سبک استفاده از رنگ‌های خالص و تابناک است که به گونه ای مستقیم و پرخاشگرانه به کار گرفته می شود و رهبری این گروه را هانری ماتیس برعهده داشت .

۴. Edouard Monet (1883- 1832) ، نقاش فرانسوی

۵. Norbert Lynton ، محقق و منتقد هنر در انگلستان

۶. Vincent Van Gough (1890- 1853) ، نقاش هلندی

۷. Expressionism ، این اصطلاح در دلالت عام و گسترده اش ، می تواند به هر نوع آفرینش هنری اطلاق گردد که بیش‌تر بر نمایاندن احساس درونی و ذهنی تاکید ورزد تا مشاهده‌ی عینی و بیرونی.

۸ . Abstract ، این اصطلاح در معنای وسیعش می تواند به هر نوع هنری اطلاق شود که اشیاء و رخدادهای قابل شناخت را بازنمایی نمی کنند. ولی عموما” به آن گونه از آفرینش های هنرمدرن اطلاق می گردد که از هرگونه تقلید طبیعت یا شبیه سازی آن ، به مفهوم مرسوم آن در هنر اروپایی ، روی می گردانند.

۹. Pite Mondrian(1944 – ۱۸۷۲) ، نقاش و نظریه پرداز هلندی

۱۰. Gene Davis (…- 1920) ، نقاش

۱۱. Carlos Cruz-Diez (… – ۱۹۲۳) ، نقاش ونزوئلایی

۱۲. Eva hesse (1970 – ۱۹۳۶) ، نقاش و مجسمه ساز آلمانی

۱۳. Bridget Riley (… – ۱۹۳۱) ، نقاش انگلیسی و از مهم‌ترین نمایندگان سبک آپ آرت

۱۴. Agnes Martin (… – 1912) ، نقاش آمریکایی

۱۵. Robert Ryman (… -1930) ، نقاش آمریکایی

۱۶. Minimal Art [ هنرکمینه] ، یکی از جنبش های هنری دهه ۱۹۶۰ .م بخصــوص در ارتباط با آثار ســـــــه بعدی که از ایالات متحده آمریکا آغاز شد.

۱۷. Alexander Rodchenko (1956 – ۱۸۹۱) ، نقاش ، حجم ساز ، عکاس و طراح روسی

۱۸. Kenneth Martin (1984 – ۱۹۰۵) ، حجم ساز و نقاش انگلیسی

۱۹. Dan Flavin (… – ۱۹۳۳) ، نقاش و حجم ساز آمریکایی

تکه هایی ربوده شده از جهان

بررسی جایگاه اشیاء روزمره ی زندگی درهنر نقاشی ، مکتب دادائیسم

گردآوری و تدوین : زهرا برفی دریائی
ویراستار : دکتر امید روحانی

هنر سده ی بیستم را می توان هنری سنت شکن دانست که پایه هایش در اواخر قرن نوزدهم ریخته شد. دراین دوره هنرمند سعی می کرد فردیت خویشتن را بیافریند نه آنچه را که اجتماع از او توقع داشت و این سرآغازی شد برای پیدایش سبک ها و مکتب هایی که ما امروزه از آنها به عنوان هنر مدرن یاد می کنیم . در این میان نام مکتبی به چشم می خورد که هدفش نوعی آفرینش در عین ویرانگری بود، به قصد ویران ساختن آن طرز تفکر و آن آفرینش هنر و اندیشه ای که به جنگ جهانی اول منجر گشته بود: «دادا »(۱) … این مکتب را جنبشی ادبی و هنری می دانند که بین سال های ۱۹۱۶ تا ۱۹۲۲ .م در اکثر کشورهای اروپایی جریان یافت و درواقع نهضتی بین المللی بود و واکنشی از سوی هنرمندان و ادیبان آن دوران به فجایع ناشی از جنگ جهانی اول و در زمینه های ادبیات ( بخصوص شعر) ، هنرهای تجسمی ، تئاتر و گرافیک. پیروان این مکتب را اغلب تحت تاثیر عقاید مکتب فلسفی نیهیلیسم(۲)(پوچ گرایی) می دانند زیرا که آنها پوچی را به عنوان نمادی ادبی و هنری برگزیده بودند و با تاکید بر عنصر تصادف آثاری خلق نمودند که در نوع خود بی نظیر بود. دادا با فرا تر رفتن از چارچوب هرگونه نظام مستقر فکری و هنری و به هم ریختن و ویران نمودن مرزهای موجود بین هنر ، ادبیات و حتی صنایع ، مقدمه ای شد بر همه ی تحول های مهم جهانی که در قرن بیستم در ادبیات و هنر رخ داد.

جرقه های آغازین :

رشد و شکل گیری اولیه ی دادائیسم تقریباً همزمان در سوئیس و آمریکا به وقوع پیوست ، بی آنکه این دو کشور در ارتباط مستقیم با یکدیگر باشند و سپس در بیش تر کشورهای اروپایی گسترده شد. پایه گذار و آغاز کننده ی این مکتب را هوگوبال (۳) ، شاعر ، نمایشنامه نویس و نویسنده ی سیاسی چپگرایی می دانند که در سال ۱۹۱۴.م با آغاز جنگ جهانی اول به سوئیس ، که از حملات ارتش های نظامی در امان مانده بوده مهاجرت کرده بود . او که از دوستان پل کله(۴) و واسیلی کاندینسکی(۵) به شمار می آمد ، دارای گرایشاتی در هنر مدرن بود و پس از مدتی با درج فراخوانی در مطبوعات ، از نویسندگان و هنرمندان برای تشکیل گروهی هنری ، دعوت به عمل آورد و سرانجام در فوریه ی ۱۹۱۶.م توانست یک باشگاه شبانه با نام “ولتر”(۶) برپا کند.

هوگوبال ، طی استقبال وسیع هنرمندان و نویسندگان از این فراخوان با دو رومانیایی به نام های مارسل یانکو(۷) ، نقاش و تریستیان تسارا(۸) ، شاعر و نیز با هانس آرپ(۹) از هنرمندان اهل آلزاس آشنا گردید. اینان نیرویی محرکه بودند که چندی بعد می بایست موتور دادائیسم را به حرکت در آورند .

با تشکیل این گروه کوچک هنری و برپایی کنسرت های شبانه در کافه ولتر ، بعدها افرادی دیگر همچون مارسل اسلودکی(۱۰) ، سوفیا توبر(۱۱) ، والتر سرنر(۱۲) ، هولسنبک(۱۳) و ریشتر(۱۴) به این جمع پیوستند و در شب های کم رفت و آمد به خواندن اشعاری از گیوم آپولینر(۱۵) ، آندره سالمون(۱۶) ، سندراس(۱۷) ، ژاکوب وان هودیس(۱۸) و دیگران پرداختند ، درباره ی هنر به بحث نشستند و به نقطه نظراتی مشترک منطبق با موازین نخستین دادا رسیدند.

اولین نشریه ی منتشره از این گروه ، نشریه ی “کافه ولتر” بود و هدف این نشریه در مقاله ای به قلم هوگوبال چنین تشریح شده بود: « یاد آوری این نکته که در ورای جنگ و وطن ها ، انسان های مستقلی وجود دارند که با آرمان های دیگری زندگی می کنند.»(۱۹)

و متعاقب این شماره ، نشریه ی ” دادا ” منتشر شد . درباره ی چگونگی ساخته شدن این واژه نظریه های مختلفی وجود دارد ، ولی بیشتر نقل شده است که : ” دادا روز هشتم فوریه ۱۹۱۶.م در کافه « تراس » شهر زوریخ در سوئیس ، به کمک یک چاقوی کاغذ بری که به طور تصادفی به میان یک لاروس کوچک و یا فرهنگ فرانسه – آلمانی رفت و کلمه ای از یک صحفه را برید(۲۰) پیدا و انتخاب شد، نام این کلمه ی تصادفی “دادا” بود . این واژه بی معنا نیست زیرا که در معنی تحت الفظی به مفهوم «بله ، بله»(۲۱) است و در آلمانی به معنی « بلغور کودک » و در فرانسه به معنی « اسب کوچک اسباب بازی » است. (۲۲) هر چند این معانی هیچ ربطی به این مکتب ندارند اما به گونه ای نیز گویای منطق ستیزی پیروان این نهضت است. کسانی که آن روز در مراسم تولد دادا حضور داشتند عبارت بودند از : تریستیان تسارا ، مارسل یانکو ، هوگوبال ، هولسنبک و هانس آرپ و یکی دونفر دیگر.

دادائیسم و هنرهای تجسمی ( نقاشی) :

در زمینه ی هنرهای تجسمی ، هنرمندان مختلف این مکتب ، شیوه هایی را درپیش گرفتند که مرز مشترکی با مکاتبی داشت که در بطن آن پرورانده شده بودند . ازجمله نقش برجسته های یانکو که به شدت تحت تاثیر الهامات کوبیستی او بود و آثار اتو وان ریز(۲۳) ، والتر هلبیگ(۲۴) ، اسکارلوتی، ماکس اوپنهایمر(۲۵) ، اتو موراخ و آرتور سگال(۲۶) ، هنوز در پرتو تشعشعات کوبیسم خلق می شد و ریشتر ، همچنان دلبسته ی رنگ آمیزی و رویکرد های اکسپرسیونیستی بود. اما در این میان هانس آرپ با بینشی عمیق تر نسبت به موازین این مکتب آثاری را آفرید که نشانی از درک نسبی نظریه ی دادائیست ها داشت . وی که از سال ۱۹۱۶.م از اکسپرسیونیسم فاصله گرفته بود شروع به کار روی فرم های انتزاعی کرد . بسیاری از آثار دادائیستی آرپ در این دوره اشکال آمیبی شکل بریده شده از چوب هستند که در رنگ های مختلف بر روی یکدیگر قرار گرفته اند و عناوینی همچون “تک چهره تریستان تسارا “،” جنگل”، “فرم های زمینی” ، “قبل از تولد من” نام هایی هستند که در کنار آثار وی دیده می شوند.

 

تک چهره تریستیان تسارا ، ۱۹۱۶ ، ژان آرپ

درباره ی “تک چهره ی تریستان تسارا “می توان گفت که بر خلاف یک تابلوی کوبیستی ، ما را وسوسه نمی کند که بکوشیم چهره ی شاعر را در آن پیدا کنیم . این اثر مجموعه ای است از شکل هایی انتزاعی و اگر هر گونه اشاراتی هم به شاعر داشته باشد ، اشاراتی کاملا غیر مستقیم و شاید هم به کل غیر بصری است . شکل های ساخته شده ی چوبی مانند عناصر یک کلاژ کوبیستی روی هم چسبانده شده اند ولی القاء کننده ی فرم های طبیعی ، فرم های موجودات زنده و رشد یابنده اند . وی طبیعت را ، به قول خودش ، از طریق ترکیب بندی ِ « بر طبق قوانین تصادف » در کارش دخالت می داد ؛ بدین معنا که کار بر اساس نقشه یا خواست هنرمند انجام نمی گرفت ، بلکه توالی و ترتیب آن را مجتمعی از نیروها (همچون جاذبه ، حرکت هوا و غیره ) که ما تصادف می نامیم، تعیین می کرد . این شیوه نیز از کلاژ (یا وصله چسبانی) کوبیستی مایه می گرفت ، ولی موضوع در خور توجه در آن ، نسبت نتیجه ی کار با واقعیت بصری نیست ، بلکه نقش هنرمند به عنوان مبتکر و سازنده است که اهمیت دارد . از جمله ویژگی های هنر دادائیستی این بود که هنرمند نه تنها می بایست مهارت های سنتی را وانهد بلکه حتی تا حد زیادی آفرینشگری خود را از قید ممیزی و مهار خویش آزاد سازد. با این حال ، این آثارهنوز خصوصیات هنر دادائیستی را نداشت .

در طول فعالیت ” دادا” در زوریخ ، فعالیتی مشابه نیز در آمریکا صورت پذیرفت. در سال ۱۹۱۳، بر پایی نمایشگاه بین المللی هنر مدرن به نام Armory Show که با معرفی ۱۱۰۰ اثر هنری از ۳۰۰ هنرمند آمریکایی و اروپایی ، برای اولین بار در تاریخ هنر آمریکا توجه همگان را به هنر مدرن جلب کرد و باعث آشنائی هنرمندان آمریکائی با سبک ها و شیوه های متدوال در اروپا گردید .در این نمایشگاه دو اثر از فرانسیس پیکابیا(۲۷) و یکی از آثار مارسل دوشان(۲۸) به نام « برهنه ای که از پلکان پایین می آید» مورد توجه فراوان قرار گرفت . موفقیت پیکابیا و دوشان تاثیر بسزایی بر حوادث هنری پس از این نمایشگاه گذاشت .(۲۹) به جرات و تاکید می توان گفت دوشان نخستین نقاش این مکتب است که طبق موازین دادائیسم به قالب اثر هنری ، کمپوزیسیون کلی اثر ، هماهنگی عناصر و مواد کار با دیدی تازه نگاه کرد . آثاری که وی خلق نمود تاثیری شگرف بر هنرهای تجسمی دهه ی ۱۹۶۰و بر جنبش هایی همچون ” مینی مالیسم ” و ” کانسپچوالیسم ” و آثار هنری ” پست مدرن ” گذاشت. وی بعد از سال ها تجربه در بیش تر سبک های نقاشی به این نتیجه رسیده بود بایستی آثاری خلق کند که با زمانه اش همخوانی بیش تری داشته باشد و ویژگی های هنری مدرن و مکانیزه را به خوبی نشان دهد .

دوشان با تکیه بر عنصر تصادف که عنصر مشترک و اساسی آثار دادائیستی نو در سال ۱۹۱۳ م سه تکه نخ خیاطی را که هر کدام ۱ متر طول داشت از ارتفاع یک متری روی یک بوم رها کرد و آنها را در همان وضعیت پیش بینی نشده و فاقد نظم که هنگام برخورد با بوم پیدا کرده بودند روی بوم ثابت کرد او نتیجه ی کار را “سه ایست معیارین” نامید .

سه ایست معیارین ، ۱۹۱۳ ، مارسل دوشان

در اینجا نیروهای طبیعی با واحد های اندازه گیری بر خورد می کنند و آنها را بی اثر می سازند واحدهایی که انسان صرفاً ، برای استفاده ی خودش ساخته است. مجمع قانونگذاری فرانسه در سال ۱۷۹۹ نظام اندازه گیری متری را بر قرار ساخت و واحد متر را برابر با یک ده میلیونیم ربع محیط کره ی زمین تعریف کرد . آیا واحدهای اندازه گیری بیهوده اند؟دوشان با دقت ایست های معیارین را روی بسترشان می چسباند و محفظه ی محکمی برای آنها درست می کند ، و از آنها با همان دقتی که در مورد نگهداری متر فلزی نمونه ی اصلی به عمل می آید.وی نگهداری می کند و بعدها در این باره نوشت : «این تجربه برای محبوس کردن و محضوظ کردن فرم هایی صورت گرفت که به صورت اتفاقی ، که خودم باعثش بودم به دست آمده بودند. در عین حال ، واحد طول – یعنی یک متر – بدون آنکه عملاً هویت خودرا به عنوان متر از دست بدهد ، از خط مستقیم به خط منحنی تغییر شکل یافت ، ضمن آنکه مفهوم خط مستقیم را به عنوان کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه مورد شک قرار داد.» (۳۰)

وی در سال ۱۹۱۴ شیوه ی به هنر تبدیل کردن اشیائ موجود ( یا قبلا ساخته شده ” Ready-made” را در پیش گرفت و طبق نظریه دادئیست ها مبنی بر بهره وری از اشیاء معمولی و بی استفاده ی زندگی روزمره) آثار نوینی را خلق نمود، از آن جمله می توان به جابطری گردی اشاره کردکه از یکی از فروشگاه های پاریس خریده بود و بر اساس «بی تفاوتی های بصری» (عبارتی که خود بکار می برد) کلماتی حک کرد. در سال ۱۹۱۵ .م در نیویورک یک پاروی برف روب خرید و آن را پیشاپیش “بازوی شکسته” نامید .(۳۱) وی با خلق چنین آثاری به این نتیجه رسیده بود که اگر هر شیء موجود را از محیط اصلی و مفهوم و طرز استفاده ی آن جدا کند می توان آن را به عنوان هنر ارائه نمود. او با به کارگیری این نظریه سعی کرد که نقاشی را از سه پایه به زیر بکشاند و استفاده از عناصر سنتی این هنر همچون بوم ، رنگ و قلم مو را ترک کند . تا پیش از آفرینش چنین آثاری توسط دوشان نفی هرگونه ارزش های پیشین در محدوده ی همان رنگ و بوم و قلم مو بود و تنها محتوا و طرز تلقی هنرمند در رابطه با مفهومی خاص تغییر می کرد نه ابزار نقاشی . دوشان سعی نمود هم مفهوم را در نقاشی تغییر دهد و هم ابزار را . وی با خلق اثری با نام “چشمه” در سال ۱۹۱۷ .م آنچنان شوکی به جامعه ی هنری وارد نمود که تا آن زمان بی سابقه بود.آنچه که وی نامش را چشمه گذاشته بود یک توالت دیواری مردانه به رنگ سفید ، با امضای ساختگی ریچارد موت(۳۲) بود که می بایست واژگونه به نمایش در می آمد.

چشمه ، ۱۹۱۷، مارسل دوشان

دوشان این اثر را به Great Central Gallery که یک سالن مستقل در پاریس بود فرستاد . قصد وی از ارسال چنین چیزی آزمودن آزاد اندیشی و نحوه ی تلقی اعضای گروه از دادائیسم بود اما پذیرفته نشدن این توالت دیواری توسط کمیته ی برگزاری نمایشگاه، استعفای دوشان از این هیئت را به دنبال داشت. خلق این اثر توسط دوشان مبنی بر دگرگون ساختن کارکرد اصلی این شی ء بود، آن دگرگون سازی که حکایت از رابطه ی هنرمند/شیء هنری/ مخاطب داشت.

در این جا هنرمند به جای طراحی یک اثر هنری و یا سعی در به کارگیری خلاقیت و مهارت خود برای آفرینش یک اثر با معنایی معین، صرفا یک انتخاب به عمل می آورد که منظور همان انتخاب شیء است، که به جای آنکه آن را بسازیم، خودش ساخته شده باشد. شیء منتخب لازم نیست نو و یگانه باشد بلکه می تواند از میان اشیاء عادی و روزمره ی زندگی با تولید انبوه انتخاب گردد(همچون توالت دیواری مردانه ) که فقط به لحاظ موقعیت و تغییر معنایی که پیدا می کند می بایست نو و یگانه باشد . غرض از تغییر معنایی همان چیزی است که بر اثر جابه جایی یا امضاء هنرمند و هرگونه افزوده وی به شیء رخ می دهد. در این باره می توان به عنوان (R.MUTT) که به شیوه ی مرسوم نقاشان با قلم موبدون داشتن هر گونه وجه مشخص نوشته شده و نکته ی خاصی را در برندارد اشاره نمود و نهایتاً مخاطب با دیدن چنین اثری خود را از آن خرسندی و رضایتی که از هر اثر هنری به لحاظ زیبایی توقع دارد محروم احساس می کند و سعی می کند قبل از پذیرفتن یا رد کردن این اثر از خود سوال کند آیا شیء به نمایش در آمده واقعا یک اثر هنری است یانه ! و اگر هست چه نوع اثری است ؟ می توان گفت در عناصر موجود در آثار دوشان و حتی آثار سه بعدی که توسط او ساخته شده اند، شی مورد نظر می تواند به تنهایی به عنوان یک اثر معرفی شود .

به دنبال مارسل دوشان و فعالیت اعضای گروه هایی که درنقاط مختلف در رابطه ای تنگاتنگ با یکدیگر به کار مشغول بودند نام هنرمندی به چشم می خورد که بی ارتباط با دیگران آثاری می آفرید که به شدت بیان کننده ی هنر دادائیستی بود . کورت شوایترز(۳۳) هنرمندی بود که از آشغال پاشغال ، هنر زیبا می ساخت ! برخی از کلاژهای وی آن چنان هیجان انگیز و تهدید کننده اند که اگر آنها را پیش از سال ۱۹۱۴.م می ساخت می توانستیم او راپیشتاز هنری بدانیم که دوشان آن را پایه گذاری کرده بود. شوایترز در هانور به سال ۱۸۸۷ .م زاده شده و تا سال ۱۹۰۹.م شهر خود را ترک نگفت ، تا اینکه در همین سال ، برای آموختن نقاشی به شهرهای درسدن و برلین رفت و تا سال ۱۹۱۴.م در آنجا باقی ماند . فعالیت او از آغاز تا سال ۱۹۱۸.م ، شامل فعالیت هایی در زمینه های اکسپرسیونیسم ، فوویسم و کوبیسم می شود . شوایترز در همین سال با گذراندن کالج فنی هانوور دچار تحول شدیدی گردید. او در این مرحله ، همچون مارسل دوشان با کنار گذاشتن عناصر متشکله ی نقاشی سنتی ، رو به آثار یافته شده در زباله دان ها ، فاضلاب ها و خیابان ها نهاد.کارهای وی را امروزه طنز پردازانه می دانند اما بی شک می توان بدین نکته اشاره داشت که واسطه ی بیانی او اغلب پوچگرایانه است. از نظر او” هر آنچه را که هنرمند تف میکند هنر است ” (۳۴) و بر اساس این نظریه اش شروع به آفرینش هنری نمود که از آشغال ها ساخته می شدند . در آثار شوایترز اشیایی همچون تکه های روزنامه ، بلیط اتوبوس ، دکمه ، تکه های پارچه ، در بطری و … به وفور یافت می شود . این اشیاء بی مقدار ، در آثار او ، جایی دیگر و از نظر زیبا شناسی و کمپوزیسیون اثر ، مکانی درخور توجه می یابد. آنچه که این هنرمندرا به شهرت جهانی رساند و زبان زد عام و خاص کرد آثار وی تحت عنوان merz است ( واژه ی merz کلمه ی merde فرانسوی را به معنای مزخرف ” کثافت ، آشغال ” تداعی می کند و تصاویر موجود در آثار وی به معنی گرد آوری زباله های محیطی است) ، merz آوای schmerz ( یا درد ) را نیز به گوش می رساند . البته او این واژه را نساخته بود ، بلکه یافته بود و آن بخشی از کلمه ” kommerzbank ” (بانک تجارت) بود . (۳۵)

 ساختمان مرتس ، کورت اشویترز

شوایترز “مرتس” را جنبش هنری، تک نفره می دانست . تصاویر مرتس که طرح آن در سال ۱۹۱۹ .م آغاز شده بود ، ترکیب بندی هایی به صورت کلاژ بودند که در آنها از چاپ های باطله و آشغال و لوازم یافت شده ، برای ترکیب رنگ در برابر رنگ ، فرم در برابر فرم ، و بافت در برابر بافت استفاده می شده است ، شوایترز طرح های پیچیده ، عناصر بی معنی و اتفاقی دادا را با ویژگی های قوی طراحی در آمیخت.

وی با کشف این پدیده های جدید، دامنه ی فعالیت خود را بر عرصه ی معماری و تئاتر نیز گستراند . این هنرمند در سال ۱۹۲۰، محیط مرتس را در خانه ی خود در هانور ایجاد کرد که به مدت ۱۶ سال به طول انجامید . این اثر از شوایترز شامل کلیه ی فضای مسکونی او ، از زیر زمین تا سقف آخرین طبقه و فضای تمام اتاق های متعدد خانه او می شد درواقع وی در اثر هنری خود می زیست . مصالح و مواد بکار رفته در این اثر بزرگ ، همان اشیاء و عناصری بودند که در سایر آثارش بکار می رفتند .این اثر در سال ۱۹۴۳ . م در بمباران هوایی منهدم گردید . این اثر و کلیه ی آثار مرتس شوایترز اشعاری عملی و الفبایی جدید و عملاً سر آغاز همه ی آن بازتاب هایی است که بعدها هنر پست مدرن نامیده شدند .

آفرینندگی در عین ویرانگری :

مهم ترین ویژگی هنر دادا ئیست ها ، آن گوناگونی گسترده ای است که در آثارشان به چشم می آید . میراثی از مدرنیسم به قصد به چالش گرفتن اصول پابرجای چیستی هنر ، زیرا که هنرمندان این مکتب پیش از اینکه بخواهند چیز تازه ای را بنیاد نهند در پی به سوال گرفتن چیزهای موجودند . بنابراین می توان این امر را طبیعی دانست که آنها ، به جای ترویج و تبلیغ روش ها و سبک های نو ، می کوشیدند که به آنچه موجود است معناو مفهومی نو بدهند .

تاثیرات جنگ باعث شده بود پیروان این مکتب به ثبات و دوام هیچ امری امید نداشته باشند و چیزی را در زندگی شان پا برجا و محکم به حساب نیاورند بنابراین ، آنها به نوعی طغیان دست زدند ، طغیانی بر ضد هنر ، اخلاق و اوضاع بی سرو سامان زمانه شان . تاکیدی که دادائیست ها بر غیر منطقی و پوچ بودن هر چیز به طور اغراق آمیز داشتند باعث شد که به عنصر تصادف در خلق آثارشان اهمیت دهند. آنها اصول گذشته در هنر را ویران می نمودند و در عین حال از ویرانه ها آثاری نوین ساختند .

در شکل گیری آثار آنها سه عامل دخیل بود : نخست موسیقی و سر وصدا ، که از فوتوریست ها به عاریه گرفته بودند اما جنبش آنها بر خلاف اصول فوتوریست ها بود، آنها بر عکس فوتوریست ها قدرت و سرعت ماشین را نمی ستودند ، بالعکس به ستیز با این نگرش پرداخته بودند و حتی بیانیه هایی نیش دار درباره ی آن نوشته بودند .
عامل دوم همزمانی بود که آن را از کوبیست ها به عاریه گرفته بودند و البته همزمانی در آثار آنها بدان معنای آشنایی که ما می پنداریم نبود . معنای همزمانی در آثار آنها به تغییر در پرسپکتیو ربطی نداشت ،زیرا که دادائیست ها با انتخاب شیء و به نمایش در آوردن آن در نمایشگاه به جایگاه چندگانه ی آن شیء اشاره می نمودند. ( منظور هم به لحاظ مصرفی بودن ، هم به لحاظ زیبا شناسی و شخصیت بخشی )
و عامل سوم تصادف بود که تقریباً وجه مشترک همه ی آثار هنری شان بشمار می آمدکه توانستند با قدرت و تاکید بیشتری از آن بهره برند. اگر کمی به گذشته رجوع کنیم می بینیم هنرمندان پیشین همواره در خلق آثارشان سعی می کردند ازدخالت عنصری با نام تصادف در خلق آثارشان جلوگیری کنند. مثلاً برای رسیدن به کمپوزیسیون مناسب و چشم نواز بارها اتود می زدند و یا نمونه برداری می کردند اما هنرمند دادائیستی به ضمیر ناخودآگاهش اجازه داد تا درخلق اثرش به یاری اش بیاید. شیفتگی پیروان این مکتب به ذهن نیمه آگاه به سانی که روانشناسی زیگموند فروید باب کرده بود حضوری فعال یافت و بعدها مورد توجه سورئالیست ها واقع گشت ، و بهمین ترتیب سبک های اکسپرسیونیم انتزاعی و هنر ذهنی هم ریشه در دادا دارد .

پی نوشت ها:

Dada
Nihilism، مکتب فلسفی و فکری در آغاز سده ی بیستم
Hugo Ball (1927-1886)، نقاش و شاعر آلمانی
Paul Klee (1940-1879)، نقاش، طراح و نویسنده ی سوئیسی
Wassili Kandinsky (1944-1866)، نقاش، چاپگر، نویسنده ی روسی
Cabaret Voltaire ،نام کافه و سپس نشریه ای که توسط دادائیست ها در سال ۱۹۱۷ انتشار یافت
Marcel Janco (1984-1895)، نقاش، آرشیتکت، اهل رومانی
Tristian Tzara (1963-1896)، شاعر و نمایشنامه نویس رومانیایی
Hans Arp (1966-1888)، پیکره ساز، نقاش، طراح و نویسنده ی فرانسوی
Marcel Slodki (1943-1889)، نقاش رومانیایی
Sophie Tauber (1943-1889)، نقاش و مجسمه ساز سوئیسی
Walter Serner (1942-1889)
Richard Huelsenbeck (1974-1892)، شاعر و نویسنده
Hans Richter (1976-1888)، نقاش و فیلم ساز آلمانی
Guillaume Apollinaire (1918-1880)، شاعر فرانسوی
Ander Salmon (1969-1881)، شاعر، نویسنده و منتفد هنر ، اهل فرانسه
Senderouse
Jakob Van hoddis (1942-1887)
از کتاب مکتب های ادبی، جلد دوم، سید حسینی، رضا/ص۷۵۳
همان، ص ۷۵۲
متشکل از دو پاره ی Da و Da . دا در روسی به معنای بله است
از کتاب سبک ها و مکتب های هنری، ایان چیلوز، هارولد آزبرن و دیگران، تدوین و ترجمه ی فرهاد گشایش/ص ۶۸
Otto Van Rees (1957-1884)، نقاش آلمانی
Walter Helbig
Max Oppenheimer (1954-1885)، نقاش و طراح اتریشی
Arthur Segal (1944-1875)، نقاش و نویسنده ی رومانیایی
Francis Picabia (1953-1879)، نقاش، طراح و شاعر فرانسوی
Marcel Dochamp (1968-1887)، نقاش، پیکره ساز و نظریه پرداز فرانسوی
هنر مدرن، لینتن، نوربرت/ ترجمه ی علی رامین/ ص ۱۵۵
همان، ص ۱۵۶
همان، ص ۱۵۶
Richard Mutt
Kurt Schwitters (1947-1887)، طراح، نویسنده و معمار آلمانی
همان، ص ۱۵۳
همان، ۱۶۹

منابع :

۱- لینتُن، نوربرت / هنر مدرن / ترجمه ی علی رامین / تهران؛ نشر نی / چاپ اول ،۱۳۸۲

۲- سید حسینی ، رضا / مکتب های ادبی / موسسه ی انتشارات نگاه / چاپ دهم ،۱۳۷۶

۳- آپیگنالی، ریچارد / پست مدرنیسم (قدم اول) / ترجمه ی فاطمه جلالی سعادت / نشروپژوهش شیرازه / ۱۳۸۰

۴- ایان چیلوز،هارولدآزبرن و دیگران / سبک ها و مکتب های هنری / تدوین و ترجمه ی فرهاد گشایش / نشر عفاف / ۱۳۸۰

۵- گشایش ، فرهاد / تاریخ هنر ایران و جهان / بخش وقایع نگاری تاریخ ایران؛ نفری ، بهرام / نشرعفاف/ ۱۳۷۸

۶- توفان در امتداد جنگ “دادائیسم” / محسن ابراهیم / فصلنامه ی هنر / شماره ی ۱۳

۷- اسپور، دنیس / انگیزه ی آفرینندگی در سیر تاریخی هنرها / ترجمه ی امیرجلال الدین اعلم / تهران ؛نیلوفر-دوستان/ ۱۳۸۳

پست مدرنیسم و وضعیت پست سوسیالیستی

آلش اریاوچ

فصلنامه ی فراایران، شماره ی یازدهم

یک

یکی از انواع بنیادین هنر قرن بیستم هنر آوانگارد بود که اگرچه لزوما پیوندی با آوانگاردهای سیاسی (و نظریه های اجتماعی، فلسفه های تاریخ و ایدیولوژی هایی که بر آنها استوار بودند) نداشت اما در معتقدات و جهت گیری های آینده ی خود با آنها اشتراک داشت.

ژان-فرانسوا لیوتار (Jean- Francois Lyotard) در ۱۹۷۹ نظریه ی پایان کار را مطرح می کند.۱ این ملاحظه همچنین در مورد همه ی ایدیولوژی های عمده ی سده ی گذشته، اعم از سیاسی و غیر آن، صادق است. توافق عمومی بر آن است که عصر پست مدرن یا پساصنعتی، یا عصر سرمایه های فراملی به زعم ارنست ماندل(Ernst Mandel) و فردریک جیمسون (Fredric Jameson)،۲ همچنین (اگرچه نه منحصرا) یک عصر تکثرگرایی است. مولفان بسیاری، از زیگمونت باومن (Zygmunt Bauman)۳ تا ولفگانگ ولش (Wolfgang Welsch)۴، در طی دهه ی ۱۹۸۰ از توان تاریخی بالقوه ی این عصر نوین، که امروز درآستانه ی آن قرار داریم، تجلیل کرده اند.

آوانگاردهای هنری تاریخی یا کلاسیک در پی تمامیتی اجتماعی بودند و خود را موظف میدیدند تا از قلمرو هنر محض، که آن را فعالیتی آکادمیک، بورژوا و به قول فوتوریست های ایتالیایی، گذشته گرا می نگریستند، فراتر روند. همین ملاحظه در مورد بخش هایی اساسی از آنچه «تجربه ی روسی در هنر» خوانده شده و به ویژه در مورد کنستروکتیویسم، سوپرماتیسم و پرودوکتیویسم نیز صادق است. میل به پل زدن بر مغاک بین هنر و «زندگی» موجب پیدایش شکل های نوین هنری شد؛ شکل هایی که امروز کمتر از شکل های اجرا شده زیر نام هدف های انقلابی، اقتدارگرا و جزم گرا به نظر نمی رسند.۵ همواره این شور انقلابی و اشتیاق انحصار بوده است که آوانگاردهای هنری تاریخی را آنچه ساخته است که بودند و ماندند: شکلی بدیع، خلاق و نامشروط هنری که غالبا دیر، اما یکسره، بخش عمده ی هنر و فرهنگ سده ی بیستم را شکل بخشید یا تحت تأثیر قرار داد. از این دیدگاه، آوانگاردهای هنری عصر جنگ اول جهانی به تمامی اصول و معیارهای روایت های کلان آن عصر تعلق و اعتقاد داشتند؛ و همچنین در ترویج افکار خود انحصارگرا، انعطاف ناپذیر و مصالحه ناپذیر بودند. حتا بعضی فعالیت های نئو آوانگارد دهه ی ۱۹۶۰ و اوایل دهه ی ۱۹۷۰ در این نوع دیدگاه می گنجند؛ مثلا نمایش های هنرمند «اکسیونیست» (actionist) اتریشی، هرمان نیچ (Hermann Nitsch)، یا نمایش های هنرمند آلمانی، گونتر بروس (Gunther Brus) ، نه تنها نهایت خشونت را که نیز شور مصالحه ناپذیر مشابهی را آشکار ساختند.

لیوتار به درستی بخشی از خیزش عظیم اجتماعی و تاریخی را از یک سو انعکاس پیدایش پست مدرنیته و پست مدرنیسم و از سوی دیگر ناشی از پایان عصر قطبیت سیاسی جهان می دانست که تجلی بارز آن فروریختن دیوار برلن در ۱۹۸۹ بود.

آیا در چنین شرایطی هنوز می شد فعالیت «تام» هنریای را به پیش برد که همان ضوابط اکید و مصالحه ناپذیر آوانگاردهای تاریخی و شاید بعضی نئوآوانگاردهای پس از جنگ دوم جهانی ترویج و اعمال می کردند؟ به عقیده ی من اگرچه چنین افکاری وجود داشت (شاید چون آوانگاردهای هنری پیشین نمایانگر آرمانی آشنا و پذیرفتنی بودند) و اگرچه نگارندگان شان آشتی ناپذیری مشابهی را تبلیغ می کردند، نه هرگز اجرا شدند و نه میتوانستند بشوند.

سخن من درباره ی هنر دوره ی انتقالی از سوسیالیسم (به ویژه واپسین مرحلهی آن) به پست سوسیالیسم در کشورهای مختلف اروپایی و جز آنها خواهد بود، یعنی کشورهایی که در گذشته کمونیست خوانده می شدند اعم از این که در اروپا، امریکا یا آسیا واقع شده باشند. از اوایل دهه ی ۱۹۷۰ به این سو هنر ویژه ای در بعضی از این کشورها پدید آمد که غالبا پیرو سنت های آوانگاردهای تاریخی بود (و غالبا آشکارا به آنها رجوع یا از آنها نقل قول می کرد) و همانند همتای «غربی» خود، به علاوه واجد اکثر پیش شرط هایی بود که مثلا زیباشناس لهستانی استفان موراوسکی (Stefan Morawski)، آنها را شاخص آوانگاردهای تاریخی (یا «کلاسیک» به قول خودش) می داند:

اول: … اصل تقلید به زیر کشیده می شود، گونه ها و انواع هنر در هم می آمیزند، گونه ی زیبایی محض طرد می شود»؛

دوم: نگرش های رسمی مورد پرسش قرار می گیرند. …؛

چهارم: هیچ آوانگاردی نیست که بازتاب خویشتنی عمدی نداشته باشد، یا فاقد تفسیرهای نظری باشد. …؛

پنجم: آوانگارد به شیوه ی گروهی عمل می کند. …؛

؛ششم: شاخص آوانگارد، شیوه ی زیستی مالامال از کفرگویی و فضیحت است که نگرش های واقعی و انگیزه های اعتراض آمیز خود را به قلمرو آداب و رفتار گسترش می دهد.۶

از بین شاخصه های ششگانه ی آوانگاردهای کلاسیک فقط یکی در هنر «آوانگارد» معاصر کم است. منظورم شاخصه ی سوم در فهرست موراوسکی است، یعنی «رد سنت هنری و غیر هنری، شیفتگی زمانه ی کنونی و گرایش به آینده.»۷ دقیقا فقدان این شاخصه است که هنر مورد بحث در اینجا را از همه ی آوانگاردهای پیشین سده ی بیستم متمایز می سازد. این هنر دیگر نه معطوف به آینده و نه مفتون زمان حال است: در عوض به گذشته می نگرد، از آن وام می گیرد، تملک می کند، نقل قول می کند و بدان اشاره می کند. درباره ی جهان اظهار نظر می کند بی آن که تأییدش کند، یا کوششی به تغییر آن نماید (ولی البته این مانع نمی شود که گهگاه در تغییر آن موثر افتد.) به علاوه، در عین حال که غالبا واجد هر پنج شاخصه ی مذکور در بالاست، «خواستار انحصار نیست و به کسب آن نمی کوشد. از آن فراتر: نفس تمایل به دست یافتن به چنین موقعیتی، چنین هنر آوانگاردی را منسوخ می سازد.»۸ در حالی که مولفان بسیاری این گونه هنر معاصر را صرفا «پست مدرن» خوانده اند، کمتر کسی به بررسی دقیق تر آن پرداخته و به تبیین مشخصات بارز این مشابه های معاصر آوانگاردهای سنتی کوشیده است. آن منتقدان هنری که به این تفاوت ها توجه کرده اند چنین هنری را «ترانس آوانگارد»۹ و «پست آوانگارد»۱۰ توصیف کرده اند، گو این که اطلاق هایی از این دست عمدتا به خصلت جسورانه ی این گونه هنر پست مدرن اشاره دارد و نه به هنری دارای صفات به شدت سیاست گرایانه ای که این هنر سوسیالیستی را از همتاهای غربی آن متمایز می سازد. به عقیده ی من این هنر اخص در فاصله ی بین سال های ۱۹۷۲ و آغاز دهه ی ۱۹۹۰ در کشورهای مختلف سوسیالیستی پدیدار شد و از این رو شکل متمایزی از پست مدرنیسم را تشکیل می دهد. من چنین هنری را پست سوسیالیستی می خوانم.۱۱

دو

میخاییل اپشتاین (Mikhail Epstein) در تحلیلی بر فرهنگ اخیر و معاصر روس چنین ابراز میکند که «آینده ی کمونیستی» به گذشته پیوسته است، در حالی که «گذشته»ی فئودال و بورژوا از سویی به سراغ مان می آید که در آن سو انتظار داشتیم با آینده ملاقات کنیم.»۱۲ چنین درکی از گذشته و حال جو فرهنگی روسیه ی سده ی بیستم را از جو فرهنگی سایر کشورهای کمونیست جدا می کند. اکثر کشورها در اروپا روشنگری را تجربه کردند و عمدتا خود را بخشی از غرب نگریستند، باور به پیشرفت تاریخی و امکان گسترش نامتناهی را که غالبا متناظر مدرنیته نگریسته می شد پذیرفتند: «در نگرش مدرنیته، فقط نقطه ی آغاز کم و بیش معین بود. بقیه، دقیقا به دلیل نامعین بودنش، میدانی برای طراحی، عمل و مبارزه می نمود.»۱۳

پست مدرنیسم، اگرچه امروز دیگر چندان باب طبع نیست اما در بحث من راجع به شکل ها و گرایش های هنر در کشورهای پست سوسیالیست واژه ای کلیدی است. تقریبا در همه ی موارد، پست مدرنیسم در کشورهای پست سوسیالیست پدیده ای مثبت تلقی شد. در کوبا با تردید مواجه شد، چون نشأت گرفته از فرهنگ ایالات متحده به شمار آمد و در چین نیز، پست مدرنیسم، به سبب روابط پیچیده اش با مدرنیسم و مدرنیته، مفهومی بالنسبه نامشخص به خود گرفت.

پست سوسیالیسم، به معنایی که من این واژه را به کار می برم، معادل «نخستین برهه ی انتقالی کمونیسم زدایی»۱۴ است. این پست سوسیالیسم بسیار یادآور مفهوم پست مدرنیته ی پیشنهادی جامعه شناس لهستانی انگلیسی، زیگمونت باومن است: «یگانه دستاورد محکم و تردید ناپذیر جدل پست مدرنیته تا اینجا، اعلام پایان مدرنیسم بوده است. … آنچه در سال های اخیر اتفاق افتاده می تواند پیدایش نظرگاهی مشرف شمرده شود که اجازه می دهد خود مدرنیته به عنوان یک موضوع مشمول، یک محصول اساسا کامل، یک فصل از تاریخ، که هم آغاز دارد و هم پایان نگریسته شود.»۱۵

آنچه در کشورهای سوسیالیست اروپا اتفاق افتاد بروز شکافی بطئ و در ابتدا نامحسوس در بافت سیاسی و اجتماعی آنها بود. در اتحاد جماهیر شوروی عظیم، پهناور و تحت حاکمیتی مرکزی، این شکاف در اوایل دهه ی ۱۹۷۰ رخ داد و در دهه ی ۱۹۸۰ در دوره ی زمامداری گورباچف ادامه یافت، و در اواخر دهه ی ۱۹۸۰، یعنی هنگامی که تحولات اجتماعی نه تنها در زندگی روزمره تجربه شدند بلکه از حیث سیاسی هم مورد تأیید قرار گرفتند، به پایان رسید. چنین فرایندی، اگرچه بسیار سریع تر، در دهه ی ۱۹۸۰ در کشورهایی چون چکسلواکی، لهستان، مجارستان و بلغارستان به وقوع پیوست، در حالی که در استثناهای انگشت شمار باقی مانده در ارتباط با گفتار حاضر (کوبا، تتمه ی یوگسلاوی و با قید احتیاط، چین) به «پشت سر نهادن سوسیالیسم بدون پشت سر نهادن واقعی آن» منجر شد.

این رویدادهای آشنا را از این رو یادآور می شوم که مشخص نمایم کشورهایی چون اتحاد جماهیر شوروی، کشورهایی اروپایی بلوک شوروی، یوگسلاوی و حتا کوبا و چین، علی رغم قرار داشتن در سه قاره ی مختلف، داشتن تاریخ ها، فرهنگ ها و روابط متفاوت (یا نداشتن رابطه در دوره ی سوسیالیسم متأخر)، معهذا دارای ویژگی هایی مشترک بودند، که یکی از آنها غالبا هنری بود که در زمان فرو ریختن نظام های سیاسی و اجتماعی پیشینیان سر بر آورد. این هنر بسیار شبیه هنر آوانگاردهای سنتی سده ی بیستم بود و اغلب به این نام هم خوانده می شد. اگر در سال های اخیر بسیاری از این کشورها دچار مسایل بسیار مشابهی چون بحران ارزش ها، از کف رفتن هویت، تجارتی شدن و اندیشه های ملی گرایانه و شاهد تجدید همدردی با نظام برافتاده ی سیاسی گذشته شان بوده اند، شاید طرح ادعای دیگری نیز موجه باشد: از آنجا که در لحظه ای تاریخی که در این کشورها نشانگر آغاز انتقال آنها به سرمایه داری است، این کشورها دارای میراث فرهنگی و اندیشواری مشابهی بودند، از آن انواع مشابهی از کوشش های هنری پسا یوتوپیایی (post – utopian) برون تراوید که به واقع گرایی سوسیالیستی، که تا آن زمان دکترین رسمی هنری بود، محدود نمی شد. در اواخر دوره ی سوسیالیستی، این گونه کوشش ها خودانگیخته و اغلب بدون ارتباط مریی با یکدیگر به وقوع پیوست. در طی این دوره ی به نسبت کوتاه، که در بعضی کشورها حداکثر یک دهه یا کمی بیشتر طول کشید و در بعضی دیگر چند سالی بیش نپایید، هنرمندان و آثارشان، کم و بیش مانند زمان انقلاب اکتبر و پاریس ۱۹۶۸ یا اواخر دهه ی ۱۹۶۰ در ایالات متحده، گاه نقش سیاسی و اجتماعی خطیر و آشکاری ایفا کردند.

البته، استثناهایی نیز وجود داشت: در آلمان شرقی، تنها هنرمندانی به هنر پست مدرن پرداختند که به آلمان غربی کوچ کردند و در آنجا جنبش «نویه ویلده» (Neue Wilde) را به وجود آوردند. در لهستان بحران سیاسی و اقتصادی دهه ی ۱۹۸۰ چنان حاد بود که پست مدرنیسم فقط یک اندیشه ی مبهم نزد فیلسوفان و نویسندگان قوی تر بود تا نزد هنرمندان بصری. در نتیجه میراث هنر مفهومی غیر سیاسی دهه ی ۱۹۶۰ تا اواخر دهه ی ۱۹۸۰ و حتا اوایل دهه ی ۱۹۹۰ دست نخورده ماند. در چکسلواکی پس از بهار پراگ ۱۹۶۸ چنان اختناقی حاکم بود که کمتر هنرمندی جرأت می کرد اندیشه ای آشکارا سیاسی در آثار خود بگنجاند. هنرمند چک میلان کنیژاک (Milan Knizak)، نزدیک به سیصد بار به زندان افتاد، در حالی که دیگر استثنای بارز چک، میلان کونچ (Milan Kunc)، از ۱۹۶۹ به این سو مقیم غرب بوده است. به جای آنان، نویسندگانی چون میلان کوندرا (Milan Kundera) و نمایش نامه نویسانی چون واسلاو هاول (Vaclav Havel) رسالت انتقاد از اندیشه های سیاسی کهنه و ترویج اندیشه های نو را بر عهده گرفتند.

«والاترین تصویری که در آشوب های سیاسی واپسین سال ها سر برآورد و منظورم از والا، به معنای دقیقا کانت(Kant)ی آن است بی گمان تصویر منحصر به فرد زمان سرنگونی خشونت بار چائوشسکو (Ceausescu) در رومانی بود: شورشیان در حال به اهتزاز در آوردن پرچم ملی بودند که ستاره ی سرخ آن، یعنی نماد کمونیسم، بریده شده بود، به طوری که به جای نماد اصلی سازمان دهنده ی حیات ملی، فقط سوراخی در میان آن بود. مشکل بتوان شاخصی بارزتر از خصلت «گشوده»ی یک وضعیت تاریخی «در حال شدن» به قول سورن کی یرکگارد (Soren Kierkegaard) را تصور کرد، از برهه ی واسطی که ارباب فرمانروای پیشین، اگرچه استیلای خود را از کف داده، هنوز جای خود را به بعدی واگذار نکرده است. … توده هایی که به خیابان های بخارست ریختند اوضاعی«گشوده» را «تجربه» کردند. … در آن لحظه ی زودگذری که سوراخ میان مظهر نمادین نظام به چشم دیده شد، در برهه ای منحصر به فرد، درگذر از یک مقوله (پیوند اجتماعی) به مقوله ای دیگر مشارکت کردند. اشتیاقی که به آنها نیرو می داد به راستی اشتیاق بر سر همان سوراخ بود که هنوز تابع استیلای هیچ طرح ایدئولوژیکی نبود؛ همه ی تملک های ایدیولوژیک (از ملی گرایانه تا لیبرال دموکراتیک) بعدا وارد صحنه شدند و کوشیدند فرایندی را که در اصل به آنها تعلق نداشت «بربایند».۱۶

این یک بخش اساسی «وضعیت پست سوسیالیستی» است: فروریختن دیوار برلن در نوامبر ۱۹۸۹، فرو ریختن متعاقب رژیم های کشورهای سوسیالیست اروپایی و احزاب کمونیست شان، خلاء سیاسی و اجتماعی دکترین یوتوپیایی سیاسی، دکترینی که از ایدیولوژی سیاسی محض فراتر می رفت، چرا که تمامی صحنه ی اجتماعی را در چنگ داشت.

هنگامی که سرانجام در سوسیالیسم «دولتی» یا «به واقع موجود» سرانجام شکافی پیدا شد، نوعی گشودگی عمدتا ناشی از بلاتصمیمی پدید آمد که بنا به تعریف اسلاووی ژیژک (Slavoj Zizek)، این گذر از نظام نمادین پیشین به بعدی، نشانگر وضع منحصر به فرد گذر از یک مقوله (پیوند اجتماعی) به یکی دیگر بود. در این برهه ی واسط، آنچه همین مولف، به تأسی از فردریک جیمسون، «میانجی زایل شونده» می خواند، گذر از یک نظام سیاسی به یک نظام سیاسی دیگر را میسر می سازد، ولی خودش در این فرایند دیالکتیکی گم و مسخ و به حاشیه رانده می شود. این سرنوشت بخش اعظم هنرمندان مورد بحث و بسیاری از آثاری بود که در طی این برهه ی واسط آفریدند: اعم از آن که از آپت آرت (Apt-Art) برهه ی ۸۴ ۱۹۸۲ در اتحاد شوروی سخن بگوییم، یا آثار گروه موسیقی اسلوونیایی لایباخ (Laibach) از ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۲، و یا آثار مفهومی و سیاست زده ی میلان کنیژاک در چکسلواکی در اوایل دهه ی ۱۹۶۰، هیچ یک هرگز نتوانست هاله ی تجلی اولیه ی خود به عنوان یک «رخداد» منحصر به فرد، به مفهوم لیوتار از این واژه را بازآفریند.

سه

ویژگی های پنجگانه ی عمده ی هنر مورد بحث عبارتند از: الف) مفهوم گرایی؛ ب) استفاده از فن ها و شیوه های پست مدرنیستی؛ پ) استفاده ی وافر از تصویرپردازی سوسیالیستی و کمونیستی؛ ت) استفاده از میراث ملی و فرهنگ مردمی، سنتی و توده ای؛ و ث) استفاده ی بسیار از آنچه من آن را برخورد هنری «دوتایی» می خوانم. این فهرست نه جامع است و نه همه ی ویژگی های هنر مورد نظر را در بر می گیرد. شایان است افزوده شود که در موارد بسیاری، مانند سازمان NSKدراسلوونی، Sots-Art در روسیه، گروه subReal در رومانی، «نسل دهه ی ۱۹۸۰» در کوبا و غیره، شاهد فعالیت های سازمان یافته ای هستیم که بی شباهت به آوانگاردهای کلاسیک نیستند.

از مثال های ذیل معلوم خواهد شد که بخش اعظم هنری که در اینجا مورد بحث قرار می گیرد به قلمرو هنرهای بصری به وسیع ترین معنای لفظ (نقاشی، چیدمان، عکاسی، طراحی و ویدیو) تعلق دارد، ولی می تواند در زمینه های دیگر نیز یافت شود: شعر، رمان نویسی و موسیقی گروه پاپ مخانیکا (Pop Mekhanika) در روسیه، موسیقی گروه لایباخ در اسلوونی، که هسته ی سازمان Neue Slowenische Kunst را تشکیل می دهد، که بخش هایی از آن در زمینه ی تئاتر و سینما نیز کار می کنند، یا موسیقی گروه BP در مجارستان. در اکثر موارد، شیوه های مختلف به هم در می آمیزند: در مورد نقاشی، تصویر اغلب با کلام همراه می شود؛ ترکیبی که موید اطلاق عنوان مفهومی به بسیاری از آثار این هنر است.

الف) از دیدگاه تاریخی، اکثر هنرمندان مورد بررسی، کار خود را به عنوان هنرمندان مفهومی آغاز کردند و بسیاری شان تا به امروز چنین مانده اند: ساندور پینچهلی (Sandor Pinczehelyi) ،متولد ۱۹۳۹، اهل پچ (Pecs) ، در مجارستان یا ملادن استیلینوویچ (Mladen Stilinovic)، متولد ۱۹۴۷، اهل زاگرب کرواسی. دیگرانی، مانند گروه اسلوونیایی اروین (Irwin) یا گروه رومانیایی subReal، آثاری عرضه داشته و نمایش هایی اجرا کرده اند که به حق می توانستند مفهومی خوانده شوند. همین امر در مورد ورود هنرمندان چین پس از ۱۹۷۹ صادق است. بخش متنابهی از هنر روسی مورد بررسی نیز اغلب مفهومی خوانده شده است، به ویژه در دهه ی ۱۹۸۰.۱۷ این هنر عملا تنها هنری است که تا کنون ازحیث نظری به طور مفصل تحلیل و تحت اطلاقی به نسبت یکدست طبقه بندی شده است.

دلیلی موجه بر مفهومی خواندن هنری که در اینجا مورد بحث قرار داده ام، که در عین حال روشنگر دلایلم برای سپردن چنین وزنی به این معنا و مشکلات فراراه تعیین محدوده ی آن است، توسط میخایل اپشتاین ابراز شده است: «مفهومی گرایان به وفور به موضوع هایی کلی مانند «کمونیست بر تردیدهای درونی خود فایق گشته، شجاعانه رفقای خود را به افزایش بهره وری تولید رهنمون می شود» می پردازند. از آنجا که هیچ نویسنده ی شوروی که احترامی برای خود قائل است نمی تواند به این گونه اظهارات کلیشه ای بسنده کند، سخت می کوشد که این فرد کمونیست و رفقای او را به صورت انسان های واقعی توصیف کند، با جزییات باورکردنی بسیار، از جمله ضعف های شخصی شان. با این وجود، این خصلت فقط محملی برای یک اندیشه یا اصل ایدیولوژیکی باقی مانده. مفهومی گرایان به طبیعت تصنعی نه تنها ادبیات شوروی که حتا خود واقعیت شوروی پی بردند و نقاب از چهره ی آن برگرفتند. آثارشان را نمی توان تنها به مفاهیم خلاصه کرد، فقط به این دلیل که عامرانه و در بنیاد از آنها استنتاج شده اند . … آنها آثاری متعالی از یک هنر بد می آفرینند که عامدانه و غالبا استادانه طیف اندیشه های شاخص شوروی را تقلید می کنند.»۱۸

آنچه نزد اکثر این گروه ها، افراد و آثار شاخص است دقیقا خصلتی است که اپشتاین در بالا توصیف کرده است: کاربرد تحت الفظی تصویرپردازی سوسیالیستی و انشاپردازی ایدیولوژیکی آن. این هنرمندان و مولفان از شیوه ی رایج «ناراضیان»، در نقد شاعرانه یا استعاری واقعیت اجتماعی و اندیشواری موجود استفاده نمی کنند، از زبان ازوپی (Aesopian) برای در لفافه بیان داشتن نظریه های شخصی، عقاید سیاسی و انتقادهای خود که نمی توانند در قلمرو سیاسی بر زبان آورده شوند بهره نمی گیرند چرا که این گونه ابرازها در آن ممنوع و شدیدا تحت مراقبت دولت هستند. مولف مفهومی گرایی که اپشتاین آثار او را توصیف می کند از یک تدبیر کاملا متفاوت هنری استفاده می کند و از این دیدگاه است که او با مولفان و هنرمندان پیشین روس، اعم از قبل و بعد از عصر شوروی تفاوت دارد. شگفتا که همین شیوه را در بسیاری کشورهای سوسیالیست متأخر، شامل مجارستان، اسلوونی و کوبا باز می یابیم، که در آنها این مولفان یا هنرمندان اغلب اطلاعات چندانی از کار بقیه ندارند.۱۹

یک مثال خوب و قدیمی از هنرمندی که از شیوه ی انشاپردازی ثانویه ی مبتنی بر انشاپردازی اولیه ی ایدیولوژیکی اما در قلمرو نقاشی استفاده می کند هنرمند مجار، ساندور پینچهلی است. (تصویر۱، ساندور پینچهلی، داس و چکش، ۱۹۷۳) در یک عکس ساده ی سیاه و سفید، «هنرمند در دستان خود اشیای واقعی، یک چکش و یک داس واقعی را نگاه داشته و این نمادهای آشنای سیاسی را تنگ در آغوش کشیده است. دست های او به دقت مانند مجسمه های مصری به روی سینه اش به شکل علامت ضرب قرار گرفته اند؛ چهره ی او در قاب داس و چکش محصور شده است. … پینچهلی با تبدیل مفهوم انتزاعی به شئ ملموس، نماد را از راه تکرار مکررات در هم می شکند. …

تکرار مکررات، فرایند زدایش محرمات را کامل می کند: داس چیزی جز یک داس معمولی و چکش نیز چیزی جز یک چکش معمولی نیست.۲۰ به دیگر سخن، آنچه این هنرمند انجام می دهد این است که «خود شئ را نشان می دهد» و مادیت بی معنای شئ را، که در دهه ی ۱۹۷۰ هنوز فقط از حیث القائات نمادین خود عملکرد داشت، آشکار می سازد. پینچهلی با این کار خود یکی از نخستین آثار پست مدرن را به وجود آورد، چون پست مدرنیسم «نه نشان دادن این که بازی در غیاب یک موضوع هم ادامه دارد، که نمایش از یک غیبت کانونی به حرکت در می آید، بل نمایش مستقیم شئ است، و اجازه دادن به آن که خصلت خنثی و اختیاری خود را مریی سازد. همان شئ می تواند یا به عنوان چیزی منفور و به دور ریختنی یا در مقام جلوه ای متعالی و شیفتگی برانگیز عمل کند: تفاوت، که صرفا جنبه ی ساختاری دارد، نه به «خواص عملی» شئ که فقط به مکان آن در نظام نمادین بستگی دارد۲۱.» دقیقا همین شیوه از آن دمیتری پریگوف (Dmitri Prigov) است، که در «قوطی امضا» خود (تصویر ۲. دمیتری پریگوف، قوطی امضا، ۷۸ ۱۹۷۷) یک قوطی فلزی پوشیده از امضاهای متعدد را به نمایش می گذارد که روی آن نوشته شده است: «یک قوطی امضا برای خلع سلاح کامل و بی قید و شرط امریکا». این یک حرکت سیاسی نیز هست که جنبه ی مادی آن آشکار می شود: یک قوطی پر از امضا به جز یک قوطی بی خطر و رقت انگیز نیست که در القای هنری خود هدف تماما ایدیولوژیکی خویش را بر ملا می کند.

پریگوف با قوطی خود فرایند مشروح در بالا را از دو راه به پیش می برد. اول این که قوطی جنبه ی نمادین چنین شئ را که از دیگر سو بالقوه معنای سیاسی دارد با نمایش جنبه ی مادی و خصلت اختیاری آن از آن بر می گیرد. از این حیث، شیوه ی هنری دقیقا عکس آن است که شش دهه پیشتر فرمالیست های روس از دیدگاه نظری اختیار کرده بودند: هدف آنان (و نیز هدف فوتوریست های روس) در آن ایام، نشان دادن طبیعت شاعرانه ی کلمات و صداها و اشیای روزمره به قصد آگاه ساختن ما از طبیعت شاعرانه ی واژگان بود. در مورد هنر پست مدرن مورد بحث، روش درست برعکس این است: بر خلاف ویکتور اشکلووسکی (Victor Shklovski) و دیگر فرمالیست های روس، هنرمندان مفهومی پست مدرن، طبیعت مادی محض اشیا بلعیده شده در نمادپردازی ایدیولوژیکی را بر ملا می کنند.

روشی بسیار مشابه روش پینچهلی را می توان در نقاشی های کارلوس رودریگز کاردناس) (Carlos Rodriguez Cardenas) متولد ۱۹۶۲) تشخیص داد، که از نسل «دوم» یا پست مدرن هنرمندان کوبایی است. در اثر او ساختن آسمان (تصویر ۳، کارلوس رودریگز کاردناس، ساختن آسمان، ۱۹۸۹) دقیقا همان چیزی را می بینیم که از عنوان آن بر می آید: دیواری از آجرهای آبی، که بلندتر از تپه های مواج سبز قد برافراشته، جمله یا شعاری ایدیولوژیکی را به تصویر می کشد. در اینجا با تجسم مادی کلمات ادا شده مواجهیم. استعاره در اینجا، همچون که در مورد داس و چکش پینچهلی، جدی به معنای تحت اللفظی گرفته شده است. چنان که خراردو موسکرا (Gerardo Mosquera) ملاحظه می کند، هنرمند بر «تصاحب شعارهایی قالبی که زندگی کوبایی مالامال از آنهاست و قراردادن آنها در محیط های متفاوت معنایی(semantic) از طریق یک فرایند تخریب استهزاء آمیز تمرکز می کند.»۲۲

یک ویژگی دیگری هنر مفهومی کشورهای سوسیالیست، شیفتگی نسبت به کلمات، عنوان ها و شعارهاست. در آثار اریک بولاتف (Erik Bulatov)، الکساندر کوسولاپف (Aleksandr Kosolapov)، ایلیا کاباکف (Ilya Kabakov) یا کومار و ملامید (Komar & Melamid)، بر طبق این شعار سیاسی که اندیشه ها نیروی مادی هستند، کلمات به اشیای راستین مبدل می شوند. از این حیث نیز، هنر پست مدرن یا پست یوتوپیایی با متقدمان مدرنیست و آوانگارد خود تفاوت دارد: «از حیث صوری، وجه شاخص هنر پست یوتوپیایی شوروی دهه ی ۱۹۷۰ قبل از هر چیز رجعت به روایت است، که بر عکس طرد کیفیت ادبی از سوی هنر آوانگارد است، و همچنان کیفیت روایی واقعی گرایی سوسیالیستی را پی می گیرد.»۲۳

در مورد بولاتف، شعارها در واقعیت ذهنی درونی که در نظر هنرمند عین واقعیت است، مداخله می کنند (تصویر ۴. اریک بولاتف، «نه برای تکیه کردن»، ۱۹۸۷) و نمایانگر واقعیت اجتناب ناپذیر ایدیولوژی سیاسی هستند که در تمامی زندگی سوسیالیستی ساری است. همچنان که لنین در مقاله ی «چه باید کرد؟» خود ادعا می کند، فضای عاری از ایدیولوژی وجود ندارد، ایدیولوژی خواه سوسیالیستی باشد و خواه بورژوا. نقاشی های کاباکف، وانگ گوانگی (Wang Guangyi) (تصویر ۵، وانگ گوانگی، «مجموعه ی توبیخ بزرگ: کوکاکولا، ۱۹۹۳) یا میلان کونچ (تصویر ۶، میلان کونچ، «مصرف گرایان جهان، متحد شوید!»، ۱۹۷۸) چنین مستتر می کردند که جهان های نمادین سرمایه داری و سوسیالیسم بر پایه ی اختصار مشابهی در نشانه ها کار می کنند.

ب) آشناترین شکل پست مدرنیسم در کشورهای سوسیالیستی متأخر عبارت بوده است از وفق و تملیک پست مدرنیسم غرب یا جهان اول. پست مدرنیسم صور محلی تر یا مشخص نیز داشته است و همان ها در اینجا مورد توجه من هستند. پس آنچه بدون شک در کشورهای سوسیالیست مشاهده می کنیم استفاده ی وافر از فنون و شیوه های پست مدرنیسم است؛ هنرمندان یا منتقدان، اغلب هنر بر آمده از این کشورها را پست مدرن نیز می خوانند.

یکی از ویژگی های شاخص پست مدرنیسم، استفاده از اشاره های بینامتنی (intertextuality) و بازسازی است. اگر چه اطلاق نخست عمدتا در داستان نویسی کاربرد دارد، در قلمرو هنرهای بصری و دیگر سبک های هنری نیز به کار می آید. در بخش اعظم هنر مورد بحث، آثار دوره های گوناگون به وفور مورد استفاده قرار می گیرند و در برخی موارد آثاری یکسره بازسازی می شوند. در مورد هنرمند اهل بلگراد، گوران جورجویچ (Goran Djordjevic)، که نه تنها آثار منفرد بل مجموعه هایی از آنها یا نمایشگاه هایی را به تمامی تقلید کرده است.

جورجویچ هنرمندی بود که بر گروه اسلوونیایی اروین و دسته ی موسیقی لایباخ، که عادت داشت نه تنها ترانه های نوازندگان دیگر که آلبوم های کامل شان را تقلید کند مثلا Let it be اثر بیتلز (Beatles) به شدت اثر نهاد.۲۴

نسخه برداری از آثار هنرمندان دیگر در بسیاری کشورها رایج بود: نه تنها گوران جورجویچ که گروه نقاشان اسلوونیایی اروین (تأسیس شده در ۱۹۸۴) از این شیوه پیروی می کردند. اروین نه تنها کارهای مارسل دوشان (Marcel Duchamp)، رنه ماگریت (Rene Magritte) یا نقاشان اسلوونیایی را کپی می کرد یا نقشمایه ی نقاشی ها یا چیدمان های خود قرار می داد که آگاهانه رابطه ی مساله آمیز بین اصل و کپی و بین هنر و مضمون یا زمینه ی گسترده تر سیاسی آن را آشکار می ساخت. گروه طراحان New Collectivism، که گروه دیگری عضو سازمان Neue Slowenische Kunst بود، تکرارهایی از پوسترهای پیشین را تولید می کرد، که مشهورترین آنها پوستر یادبود جشنواره ی جوانان در بلگراد در ۱۹۸۷ بود: در حالی که از سوی هیأت داوری فدرال به عنوان پوستر رسمی این جشن ملی سراسری برگزیده شده بود، یکی از داوران کشف کرد که اثر برگزیده تکرار یک اثر نازی، مربوط به سال ۱۹۳۷، از ریشارد کلاین (Richard Klein) است که «رایش سوم» عنوان داشت. (تصویر ۷،New Collectivism، «روز جوانان»، پوستر، ۱۹۸۷)

مجموعه ی دیگری از تکرارهای پست مدرن، چند اثر میلان کونچ مربوط به سال های ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۹ را در بر می گیرد، که او آنها را واقعی گرایی «شرم آور» یا «دردناک» می خواند و در آنها همه چیز را از استادان کهن هنر پاپ و تصویرپردازی کمونیستی به کار می گیرد.

پ) چشمگیرترین ویژگی هنر مورد بحث، استفاده ی مشتاقانه ی آن از تصویرپردازی کمونیستی و سوسیالیستی است. در عصر مدرنیسم، فرهنگ و هنر در کشورهای سوسیالیستی اروپا به بخش رسمی و بخشی که غیر رسمی، معترض، منتقد و غیره خوانده می شد تقسیم می شد. در این چهارچوب مدرنیستی، نمادها یا شعارهای ایدیولوژیکی، به عنوان مثال، یا فقط در مضمونی طنزآمیز خودنمایی می کردند، یا آن که دلیل بر تن دادن هنرمندی تلقی می شد که از آنها در آثار خود استفاده کرده بود. همچنان که نقاش بلند آوازه ی مدرنیست مجار، ایمره باک (Imre Bak) در ۱۹۹۵ به من گفت: «هنر، اگر بناست هنر بماند، هرگز نباید عملکرد سیاسی داشته باشد.»

هنری که در اینجا راجع به آن بحث می کنم از برنامه ی دیگری پیروی می کند: از شعارها و گفته های سیاسی، به همراه توصیف های بصری آنها، پیکرنماها، نمادها و شمایل رسمی بهره می گیرد و گزیده هایی از آنها را به اشکال بی شمار به هم می آمیزد. مثلا الکساندر کوسولاپف (Aleksandr Kosolapov) در اثرش به نام برگی از مالویچ (۱۹۸۶) نسخه ی مجددی از پرده ی مشهور واقعی گرانه ی سوسیالیستی استالین و وروشیلف در کرملین (۱۹۳۸)، اثر الکساندر گراسیمف (Aleksandr Gerasimov)، است که در آن کلمه ی «مالویچ» به شیوه ی آگهی سیگار مارلبورو (Marlboro) بر نقاشی سه بعدی منطبق شده است. همین تدبیر در بسیاری آثار چینی اوایل دهه ی ۱۹۹۰ به این سو، یا در کارهای گروه اروین، مثلا در محله های سرخ (۱۹۸۷)، به کار رفته است: این اثر، تکرار یکی از آثار انگشت شمار واقعی گرایی سوسیالیستی اسلوونیایی است که، اگر چه ساخته ی گروه اروین بود، بعدا به دست آفریننده ی اصلی آن، یانش کنش (Janez Knez) امضا شد. (تصویر ۸، اروین، محله های سرخ، ۱۹۸۷).

آنچه در محله های سرخ زیر سوال برده شده است، به همان اندازه رابطه با گذشته، مساله ی اصل و کپی است. در نقاشی ها و چیدمان های کوسولاپف، در بسیاری از آثار کومار و ملامید، در بعضی کارهای ساندور پینچهلی، کارهای هنرمندان کوبایی مانند فلاویو گارسیاندیا (Flavio Garciandia) یا رنه فرانسیسکو (Rene Francisco) یا در Political Pop و Cynicisim Rouge چینی، هدف بیشتر تفنن آمیز است.

Russian Sots Art که در ۱۹۷۲ توسط کومار و ملامید پایه گذاری شد و آشکارا به واقعی گرایی سوسیالیستی شوروی و پاپ آرت امریکایی وابسته بود، هدفش مفرح بودن است، نه ارتقای معنوی آگاهی مان، بدان سان که نزد اریک بولاتف، ایلیا کاباکف یا اولگ واسیلف (Vasilev Oleg)مشاهده می شود.

داس و چکش در آثار هنرمندان مختلفی که برشمردیم یافت می شود. به عبارت دقیق تر، در اکثر موارد، داس و چکش خود اثر است. موارد دیگری از این دست عبارتند از داس و چکش های لئونید سوکف (Leonid Sokov)، که در ۱۹۸۸ یک جفت پشمی آن را ساخت، میلان کونچ، که در ۱۹۷۹ نان هایی به این دو شکل پخت (و آنها را «غذای فردا» عنوان داد)، یا آندری فیلیپف (Andrei Filippov)، که در ۱۹۸۹ آنها را سر یک میز غذا به جای کارد و چنگال نشاند.

لنین ها و استالین ها و ستاره های سرخ بی شمار به کار رفته در چیدمان ها، نقاشی ها یا تندیس ها به همان نحوی مورد استفاده قرار گرفته اند که شمایل های پاپ آرت و اشیای مصرف انبوه در غرب. در کشورهای سوسیالیستی، پاپ آرت موجب پیدایش موج های خلاق عظیمی شد، چون ارایه ی نقدآمیز و در عین حال غیراقتدارگرایانه ی ایدیولوژی سیاسی را وارد صحنه کرد. وفور آثار حاوی این نقشمایه ها را می توان به اعتبار تمایلات و انتظارات تجاری توجیه کرد، گو این که این امر فقط در مورد هنر بزرگ ترین دو کشور مورد بحث صادق است: اتحاد شوروی (یا به عبارت دقیق تر، روسیه) و بعدا چین.

ت) در ۱۹۸۱ ساندور پینچهلی سه فلفل را (که مجارستان به خاطر آن در اروپا شهره است) به رنگ های سرخ و سفید و سبز یعنی رنگ های ملی و پرچم مجارستان نقاشی کرد. دو سال بعد، او همان کار را با سه داس انجام داد، بدین صورت که آنها را بر زمین پوشیده از کاه به نمایش گذاشت، سپس سه تخم مرغ و حتا علف و درختان را به همین منوال نقاشی کرد و این آثار را «داس هایی از مزرعه ی بزرگ RWG»، «لانه ای با تخم مرغ های RWG» و «درختان مزرعه ی بزرگ RWG » نام نهاد. سه حرف G، W،R نمایانگر (red) سرخ ، (white) سفید و (green) سبز بود و هنرمند با رنگ آمیزی همه ی این اشیا به رنگ های پرچم مجارستان نمادی از مالکیت ملی به آنها داده بود. حرکت، البته طنزآمیز بود، ولی با این وجود بیانگر این ملاحظه ی ظریف بود که مولفه های ملی جهان واقعی پیوسته اهمیت بیشتر به خود می گرفتند و رفته رفته جانشین نمادهای پیشین جهان شمول و فراملی داس و چکش می شدند که، در عکسی از پینچهلی مربوط به ۱۹۷۳، عاری از هر گونه اطلاق ملی بودند. حرکت هایی مشابه را نزد هنرمندان چینی و روسی که از الفباهای ملی خود استفاده کرده، به این شیوه ی روایی مالکیت خود را بر این نقشمایه ها ابراز نموده و ملیت چینی یا روسی خود را به نمایش گذاشته اند، باز می یابیم.

اندیشه ای مشابه اندیشه ی پینچهلی آشکارا در کارهای فلاویو گارسیاندیا به چشم می خورد، که در آنها «علامت داس و چکش، در رویکردی انسان شناسانه، به تعبیری چونان آلت رجولیت، به جز اشاره به پرسترویکا (perestroika) به عنوان تجدید حیات اتحاد شوروی، همچنین نمایانگر تملک نشانه ی کمونیستی توسط «جهان سوم» است.»۲۵ (ش ۹، فلاویو گارسیاندیا، «بدون عنوان»، ۱۹۸۹).

حرکتی مشابه، ولی جدی تر، کار اعضای گروه لایباخ بود، که در ۱۹۸۹، در یک کلیپ ویدیو برای آلبوم موسیقی شان، خود را در پیشزمینه ی برج آلیاژ (Aljaz Tower)، که یک پناهگاه فلزی بر قله ی کوه تریگلاو (Mt. Triglav)، بلندترین کوه و نماد ملی کشور اسلوونی است، نشان دادند. برج آلیاژ در پرچمی سیاه پیچیده شده بود که یک چرخ دنده و صلیب مالویچ (Malevich) علامت تجارتی گروه لایباخ در مرکز آن دیده می شد. بدین سان این گروه به طرزی نمادین نشانه ی ملی اسلوونی را از آن خود کرد.

؛ث) در بهار سال ۱۹۶۸ ژان فرانسوا لیوتار در نانتر (Nanterre) سمیناری در مقوله ی پوسترهای سیاسی برگزار کرد. در بیست و ششم ژوئن اثری را مورد بحث قرار داد که از حیث تعبیر بخشی از هنر مورد بحث در اینجا، حایز اهمیتی ویژه بود. توجه لیوتار به ویژه به یک پوستر، کار هنرمند آوانگارد روس، ال لیسیتزکی (El Lissitzky)، موسوم به پوستر خیابانی، (۲۰ ۱۹۱۹)، معطوف بود که می گفت: «سفیدها را با تبر سرخ از پا در آورید.» (تصویر ۱۰. ال لیسیتزکی، «پوستر خیابانی»، ۲۰ ۱۹۱۹) خود اثر، که به قصد تبلیغ سیاسی ساخته شده بود (بدین معنی که تبر سرخ همان ارتش سرخ بود و سفیدها ضد انقلابیون)، همچنین یکی از نخستین آثار انتزاعی لیستیزکی بود. این پوستر بهترین مثال انطباق کلام و تصویر است که در آن هر عنصری معنای انفرادی خود را گویی در یک تضاد دوتایی حفظ می کند. پوستر به تمامی، به جز آن که یک کار تبلیغ سیاسی است، عملکردی آشکارا زیبایی شناسانه را به نمایش می گذارد. لیوتار نکته بینانه ملاحظه می کند که یک تضاد تجسمی در پوستر لیسیتزکی وجود دارد، چرا که «نوشته شکل می شود و پیکر گویی به متن شکل ها تبدیل می گردد. از یک سو یک ساختار شکنی (deconstruction) از کلمات و حروف در کار است که نه تنها بر معنی (از پا در آوردن با تبر) که نیز بر گرافیسم، که در یک رابطه ی تجسمی با فضا قرار دارد، اثر می نهد: پس این یک اثر پیکرنما (figural) است.۲۶

شاید یکی از دلایل توجه لیوتار به پوسترهای سیاسی به شرایط تاریخی سمینارش مربوط می شد که شاید تا حدی نیز به این بحث مرتبط باشد، چون در همه ی این موارد پاریس ۱۹۶۸، سوسیالیسم متأخر و پست سوسیالیسم، و همچنین زمانه ی خود لیسیتزکی شکلی از آوانگارد به طور جدی در رویدادهای سیاسی و اجتماعی درگیر بود. اما از چه روست که پوستر لیسیتزکی هنوز چنین اثرگذار است؟ چرا گرافیسم ساده ی آن چنین پر معنی می نمایند؟ چرا این اثر به ما اجازه می دهد که آن را از یک سو یک بیان ایدیولوژیکی محض و از سوی دیگر، یک اثر زیبایی شناختی محض ببینیم، در حالی که این دو هرگز در فضایی واحد به هم نمی رسند، چرا که این مانع درک و دریافت هر یک از آنها می شد؟ برداشت حاصل از این پوستر به تضادهایی بصری می ماند که آنها را، با تغییردادن دیدگاه ادراکی درونی مان، به نحوی متفاوت یا به صورت شیئ دیگر می بینیم. در مورد این پوستر (و بسیاری کارهای دیگر این هنرمند یا مثلا مالویچ)، برداشت زیبایی شناختی ناشی از شکل های خالص هندسی بر تأثیر ایدیولوژیکی نوشته می افزاید، و برعکس. تصویر و روایت در دو فضای متمایز وجود دارند؛ در پوستر مورد بحث، مثلا، فقط تقاطع می کنند، به طوری که بر ادراک ما نه یک تأثیر متحد بلکه تأثیری مضاعف یا موازی می گذارد.

همین تأثیر است که بسیار با آنچه عده ی زیادی از هنرمندان سوسیالیست متأخر بدان رسیدند شباهت دارد. آیا این روش به راستی شبیه انطباق فضای سه بعدی مبتنی بر مناظر و مرایای فضای تصویر بر یک شعار سیاسی دو بعدی در آثار اریک بولاتف نیست؟ (تصویر۱۱، اریک بولاتف، شکوهمند باد اتحاد جماهیر سوسیالیستی، ۱۹۷۵)، یا این که، به وجهی قدری متفاوت، شبیه به روش مفهوم گرایی تعریف شده توسط اپشتاین نیست که نه تنها در داستان نویسی که در آثار بصری پینچهلی، گارسیاندیا یا گروه subREAL در رومانی اتخاذ شد؟ در ماه مارس ۱۹۹۰ (چند ماه پس از سقوط دیکتاتوری چائوشسکو) این گروه در بخارست پرتره هایی از رییس جمهور تازه برگزیده، ایلیسکو (Iliescu) را به نمایش گذاشت که «جدلی فضاحت بار و مرافعه ای بین آنان که از تکرار لحن مداهنه آمیز بیم داشتند و آنان که این حرکت را موهن می نگریستند به بار آورد. طبق معمول، نیت subREAL از سوی همه بد فهمیده شد، و عجب آن که خود گروه از این وضعیت راضی بود.»۲۷ با این نمایشگاه، subREAL عامدانه به استقبالی تضادآمیز دست یافت: یک طرف (طرف رسمی) این گروه را متهم می کرد که رییس جمهور ایلیسکو (جانشین بلافصل چائوشسکو) را به سخره گرفته است، و بدین سان به طور تلویحی گروه را به داشتن موضع مدرنیست نقاد یا معترض متهم می کرد، در حالی که طرف دیگر، یعنی طرف «معترض»، این حرکت را تأیید رژیم تلقی می کرد.

هر دو تعبیر، مادام که می کوشند به انحصار برسند، البته غلط هستند؛ همزمان نمی توانند از حیث مفهومی به عنوان یک کل درک شوند، چرا که با یکدیگر ناسازگارند. گروه subREAL نیز در جهت نیل به همین هدف می کوشد: دست یافتن به یک تأثیر زیبایی شناختی هنری/ سیاسی با استفاده از این روش «دوتایی». همچنان که در دیالیکتیک فیخته (Fichte)، که در آن تز و آنتی تز هرگز به سنتز نمی رسند، در اینجا نیز هر دو تعبیر در کنار یکدیگر وجود دارند: هرگز در یک تعالی مفهومی همزیستی ندارند، هرگز به وحدت نمی رسند، و از این راه شکافی ژرف میان بصری و مفهومی، یعنی یک کل غیرقابل نمایش، به وجود می آورند. «عجز تخیل از راه برهان خلف بر وجود تخیلی گواهی می دهد که می کوشد حتا تجسم ناپذیرها را مجسم کند و این تخیل بدین سان سعی دارد که موضوع خود را با موضوع خرد هماهنگ کند و این که نارسایی تصاویر، خود نشانه ای منفی از قدرت عظیم اندیشه است. این چند پارگی حواس به تنشی حاد که کانت (Kant) آن را اغتشاش می خواند منجر می شود که شاخص رنج برای نیل به تعالی است، در برابر احساس آرام زیبایی.»۲۸

شیفتگی بی وقفه ای که نزد بسیاری از هنرمندان سوسیالیست پست مدرنیست نسبت به سوپرماتیسم و کنسروکتیویسم مشاهده می کنیم، و استفاده ی همزمان آنان از شکل های مطلقا زیبایی شناختی و شکل های مطلقا نمادین یا حاوی نمادهای سیاسی، شاید از کاربرد شیوه ای مشابه ناشی شده باشد، که لیوتار آن را «نقیضه ی تجسمی» (“plastic paradox”) یا مارگاریتا توپتیسین (Margarita Tupitsyn) آن را «مریی سازی مفاهیم لفظی»۲۹ می خواند، و نخستین موارد استفاده از آن در آثار آوانگارد کلاسیک روس و سپس در هنر مفهومی پست سوسیالیست به وقوع پیوست.

پدیده هایی وابسته عبارتند از نمایش ها و ابرازهای گروه های موسیقی: در دهه ی ۱۹۸۰ گروه «پاپ مخانیکا»در سن پترزبورگ، مثلا کنسرت های خود را در لباس یک دسته ی موسیقی نظامی اجرا می کردند، و تماشاچیان اغلب باور داشتند که آنها در واقع یک گروه رسمی شوروی هستند. در اسلوونی، گروه لایباخ، که «یکی از زیرکانه ترین دستکاری های فرهنگی از زمان اسب تروا تا کنون»۳۰ خوانده شده است، با تکرار بی وقفه ی بیان های ایدیولوژیکی و باز نمایی آیین تمامیت خواهی به منتها درجه ی آن، از تأثیر ایدیولوژیکی عوام گرایی سیاسی اواخر دوره ی سوسیالیسم خود مدیریتی در یوگسلاوی پیشی گرفت. با ارایه ی خود از بدو پیدایش آن در ۱۹۸۰ به عنوان تقلید افراط آمیزی از ایدیولوژی سیاسی، نقیضه ای نظیر نقیضه ی گروه subREAL به وجود آورد. به این گفته های لایباخ توجه کنید: «هر هنری یک موضوع دستکاری سیاسی است، به جز آن که به زبان خود آن دستکاری سخن می گوید» (۱۹۸۴)؛ «سیاست والاترین و فراگیرترین هنر است و ما، که هنر اسلوونیایی معاصر را خلق می کنیم، خود را سیاستمدار می شمریم» (۱۹۸۵)؛ «آزادی ما آزادی کسانی است که یکسان می اندیشند» (۱۹۸۵)؛ «ما به خدا اعتقاد داریم، ولی برعکس امریکاییان به او اعتماد نداریم» (۱۹۸۷).

لایباخ به یکباره ایدیولوژی های سوسیالیستی، فاشیستی و ناسیونال سوسیالیستی را فرو نشاند، که نتیجه ی آن موسیقی ای بود که در انگلستان، به طور مثال، به لحاظ پیام آشکار سیاسی آن با استقبال گرم چپ سیاسی و جبهه ی ملی «ملی گرای راست» افراطی رو به رو شد.

یکی از شناخته ترین تعالیم مارکسیسم این باور بود که سرمایه داری مولد کالا پرستی (commodity fetishism) است. هد ف سوسیالیسم دقیقا عکس این بود: نفی مصرف گرایی، که گویا سرمایه داری غربی با آن کارگر را «می خرد» و قانعش می کند که اتومبیل و یخچال و ماشین رختشویی و تلویزیون همیشه نو، نسبت به انقلاب جهانی یک «ارزش بهتر» است، بهتراز ایجاد یک جامعه ی بی طبقه، فاقد از خود بیگانگی، رابطه گرایی و نا امنی اجتماعی و غیره. راهی که سوسیالیسم برای قانع کردن مردم خود به پذیرش چنین نگرشی اختیار کرده بود ایدیولوژی بود، ولی ایدیولوژی به عنوان یک آگاهی طبقاتی؛ همان مفهومی که لنین در مقاله ی «چه باید کرد؟» خود قبلا در ۱۹۰۲ مطرح کرده بود. در آن مقاله لنین بین ایدیولوژی بورژوا و ایدیولوژی سوسیالیستی تمایز قایل شده بود. به عقیده ی او، «طبقه ی کارگر خودانگیخته به سوی سوسیالیسم سیر می کند، ولی ایدیولوژی رایج تر (و پیوسته در حال تجدید به صورت های گوناگون) بورژوا اما همچنان خود انگیخته، خود را باز هم بیشتر به طبقه ی کارگر تحمیل می کند».۳۱

در دهه های پس از آن ایدیولوژی سوسیالیستی همه گیر شد. تازه در اواخر سوسیالیسم بود که تجربه کردن در کوشش هایی هنری غیر تبلیغاتی جالب شد، که به اعتبار همین گزینش، کوشش هایی سیاسی محسوب می شدند. هنر غربی ای که در را به روی نمایش این ایدیولوژی گشود پاپ آرت بود، با نیشخندهایش به مصرف گرایی امریکایی با مجموعه پرتره ها، قوطی های سوپ کمپبل (Campbell) و جعبه های بریلوی (Brillo) اندی وارهول (Andy Warhol). پاپ آرت در مرحله ی ابتدایی خود در دهه ی ۱۹۶۰ بار نقدآمیز و ضد اقتدارگرایانه داشت و به همین سبب بود که در بسیاری جاهای دنیا چنان اثرگذار جلوه گر شد. اثر آن در کارهای اولیه و متأخر بسیاری از هنرمندان مورد بحث آشکار است: در Sots Art روسیه، در آثار دهه های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ ساندور پینچهلی و در هنر پاپ شرقی (“Ost Pop”) میلان کونچ. وجود آن در «پاپ سیاسی» چینی، که در ۱۹۸۹ با مجموعه ی مائو (Mao)ی یو یوهان (Yu Youhan) آغاز شد و با «مجموعه ی توبیخ بزرگ» وانگ گوانگی (Wang Guangyi)، که او متعاقبا در ۱۹۹۰ آغاز کرد، به طور گسترده تر شناخته شد، بلافاصله باز شناخته می شود. در آن، همانند کارهای الکساندر کوسولاپف، میلان کونچ یا کومار و ملامید، تصویرپردازی سرمایه داری و کمونیستی در کنار هم، یا به عبارت صحیح تر منطبق برهم قرار دارند: علایم سیگار مارلبورو، شکلات کدبری (Cadbury’s) و دوربین کداک (Kodak) بر تصاویر تبلیغات سیاسی زمان انقلاب فرهنگی منطبق شده، فضایی دوبعدی پدید آوردند که دو واقعیت نمادین در آن تلاقی می کنند: مشرق زمین، که به صورت پیکره های منجمد و فارغ از موضوع کارگران سوسیالیست ترسیم شده به سبک واقعی گرایی انقلابی ارایه می شود، و مغرب زمین، «جایی که طعم کوکاکولا (Coca Cola) و مک دانلدز (Mc Donald’s) تقریبا ناشناخته بود و این گونه نشانه ها صرفا یک نقش ایدیولوژیکی محض به عنوان نشانه های غرب ایفا می کردند.»۳۲

توازی بین جهان ایدیولوژیکی قلمرو سوسیالیستی و جهان مصرف گرای قلمرو سرمایه داری در اتحاد شوروی به شدت رشد یافته بود: «معمولی ترین زبان در اتحاد شوروی زبان ایدیولوژیکی است. در غرب، آگهی ها و تلویزیون و سیل عظیم تصاویر هست. در این مورد نیز صحبت از یک زبان چیزهای معمولی است. این زبان اظهارات کلیشه ای غربی می تواند فضای اجتماعی را به همان خوبی زبان ایدیولوژی در اتحاد شوروی توصیف کند.»۳۳

عملا تمام هنری که در اینجا مورد بحث قرار دادم پدیده ای متعلق به گذشته است. این بدان معنا نیست که دیگر هنرمندی وجود ندارد یا این که دست از تولید هنر برداشته اند. برعکس؛ طبیعت هنری که اکنون تولید می کنند با آنچه در دهه های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ یا شاید سال های نخست دهه ی ۱۹۹۰ تولید می شد فرق بسیار دارد. اکنون بین المللی تر است یا، اگر «ملی» باقی می ماند، اغلب از گذشته ی سوسیالیستی خود بهره برداری می کند. بنا براین آنچه در اینجا ارایه کرده ام برهه ای از کار زیست بعضی هنرمندان، و یا در مواردی، تمامی کار زیست آنان است. همچنین معرفی هنر و فرهنگ بالنسبه منحصر به فرد دوره ی معینی از تاریخ اخیر است، که در محدوده ی وضع پست سوسیالیستی آفریده شده است.

راجع به هنری که مورد بحث قرار می دهم بسیار گفته و نوشته شده است، ولی تا به امروز کوشش چندانی به یافتن وجه اشتراک هنری که در اینجا به ارایه ی آن می پردازم نشده است. در مورد روسیه، به این هنر اغلب عنوان «پست یوتوپیایی» اطلاق می شد که فیلسوف روسی، بوریس گرویس (Boris Groys) آن را ابداع کرده بود. در حالی که این عنوان امتیازهای بسیاری دارد و بسیار فراگیرتر از هنری است که در این جا مورد بحث قرار دادم، چون هنری را که هم امروز در حال خیزش است در بر می گیرد.دعوی من، برعکس، این است که گونه ی اخص هنر پست مدرنی که در اینجا مورد بحث قرار گرفته است به برهه ی فروپاشی سوسیالیسم، یعنی برهه ی بین مرگ سوسیالیسم و استقرار نظام دموکراسی پارلمانی به جای آن مربوط می شود. به سخن دیگر، این هنر، مانند آوانگاردهای کلاسیک و حتا خود مدرنیسم، امروز پدیده ای متعلق به گذشته است. با افزایش فشار ایدیولوژیکی و سیاسی شکفته می شود و فقط تحت چنین شرایطی امکان دارد که چنین هنری و هنرمندانی که آن را می آفرینند به چنان موقعیت والای اجتماعی که در دوره های سوسیالیسم و پست سوسیالیسم از آن برخوردار شدند برسند.

برای توجیه این امر باید فلسفه ی سیاسی، به ویژه تحلیل کلود لوفور (Claude Lefort) در مورد جامعه ی توتالتیر (Totalitarian)۳۴، را به حساب آوریم. در اینجا به همین ملاحظه بسنده می کنم که در یک جامعه ی توتالتیر، مکان حزب سیاسی واحد در عین حال مکان تمامی قدرت در آن جامعه است. از آنجا که فرهنگ و هنر در قلمروهای اجتماعی ویژه ای نگریسته می شوند که در آنها آزادی مجاز است (کلود لوی اشتراوس vi-Strauss)(Claude L زمانی فرهنگ را یک «قرق طبیعی» خوانده بود)، در یک جامعه ی توتالتیر فرهنگ و هنر به یک قلمرو ممتاز اجتماعی مبدل می شوند که در آن اندیشه ها، که در یک جامعه ی دموکراتیک در پارلمان، رسانه ها و غیره بیان می شوند، در اینجا از طریق هنر و ادب بیان می گردد، که بدین سان اهمیت بسیار پیدا می کنند. آن گاه که یک جامعه به اصطلاح «طبیعی» می شود، هنر و فرهنگ نقش ویژه و موقعیت سیاسی ممتاز خود را از دست می دهند. پس به این دلیل است که این گونه هنر دیگر با ما نیست (حال آن که هنر پست یوتوپیایی هست)؛ چون نه در غیاب آزادی بیان وجود دارد و نه در وفور آن. در حالت نخست هنری ناچیز مگر هنر رسمی تولید می شود، و در حالت دوم به هنر معاصر نومفهومی گرای به دور از سیاست نگارخانه های بزرگ و مدیران شان می رسیم.

۱ ن. ک.: ژان فرانسوا لیوتار، وضعیت پست مدرن: گزارشی در باب آگاهی، ترجمه ی انگلیسی جی. بنینگتون و ب. ماسونی (منچستر، انتشارات دانشگاه منچستر، ۱۹۸۴.(

۲ ن. ک.: فردریک جیمسون، پست مدرنیسم یا منطق فرهنگی سرمایه داری متأخر (لندن: ورسو، ۱۹۹۱). در مورد استفاده ی جیمسون از نظریه ی ماندل، به ویژه ن. ک.: صص ۳۶ ۳۵.

۳ زیگمونت باومن، قانونگذاران و معبران، (کمبریج، انتشارات پالیتی، ۱۹۸۷(.

۴ به ویژه ن. ک.: ولفگانگ ولش، مدرن پست مدرن ما (واینهایم: UCH Acta humaniora ۱۹۸۷)؛ مقاله ی «مدرنیته و پست مدرنیته»، در Les Cahiers de Philosophie، ش ۶ (پاییز ۱۹۸۸)، صص ۳۱ ۲۱.

۵ ن. ک.: بوریس گرویس، هنر تام استالینیسم، ترجمه ی روگل (پرینستون، انتشارات دانشگاه پرینستون(، ۱۹۹۳.

۶ استفان موراوسکی، «در باب آوانگارد، نئو آوانگارد و مورد پست مدرنیسم»، در مطالعات ادبی در لهستان، ج ۲۱، (۱۹۸۹)، صص ۸۷ ۸۵.

۷ همانجا، ص ۸۵.

۸ آلش اریاوچ، «پست مدرنیسم و آوانگاردهای هنری»، مدرنیته در مقام زیبایی شناسی. دوازدهمین کنگره ی بین المللی زیبایی شناسی، (مادرید، انستیتوی زیبایی شناسی و نظریه ی هنر، ۱۹۹۳)، ص ۱۶۶.

۹ ن. ک.: آکیله بونیتو اولیوا، ترانس آوانگارد بین المللی (میلان: جانکارلو پولیتی، ۱۹۸۲.(

۱۰ «همه ی آوانگارهای گذشته بر این باور بودند که بشریت به جایی رهسپار است و شادی و وظیفه ی خود می دانستند که سرزمین نو را کشف کنند و مراقب باشند که مردم به موقع بدان گام نهند؛ پست آوانگارد بر این باور است که بشریت در آن واحد به چند جا رهسپار است.» چارلز جنکس، «پست آوانگارد»، در هنر و طراحی، پست آوانگارد؛ منظر ۴ (لندن: انتشارات آکادمی، ۱۹۸۷)، ص ۲۰.

۱۱ ن. ک.: آلش اریاوچ، «پست مدرنیسم و وضعیت پست سوسیالیست»، در معضلات فرهنگی جوامع پست کمونیست، انتشارات آلدونا یاولووسکا و ماریان کمپنی (ورشو، انتشارات IFiS، ۱۹۹۴)، صص ۱۰۴ ۱۰۱؛ «آوانگارد و رتروگارد». در مطالبی در مقوله ی فرهنگ معاصر، ش ۱ (ماستریخت، آوریل ۱۹۹۵)، صص ۲۸ ۲۱؛ «پست مدرنیسم و وضعیت پست سوسیالیست»، در M’ARS، در زیبایی شناسی و تاریخ هنر (سانتیاگو: دانشکده ی هنر، دانشگاه شیلی، ۱۹۹۹)، صص ۷۳ ۴۱؛ «پست سوسیالیسم در هنر و فرهنگ: هنرهای دیداری»، در مجموعه ی مقالات همایش سال ۱۹۹۹انجمن امریکایی زیبایی شناسی، منطقه ی اقیانوس آرام (پاسفیک گروو، کالیفرنیا: ASA، ۱۹۹۹)، صص ۹۸ ۸۵؛ پست مدرنیسم و وضعیت پست سوسیالیست، (برکلی، انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۳(.

۱۲ میخاییل ن. اپشتاین، فراتر از آینده. پارادوکس های پست مدرنیسم در فرهنگ معاصر روس، ترجمه ی انگلیسی با مقدمه ای به قلم آنسا میلر پوگاکار (امهرست، انتشارات دانشگاه ماساچوست، ۱۹۹۵)، ص ۱۱ مقدمه.

۱۳ باومن، همان، ص ۱۱۶.

۱۴ لزلی هولمز، پست کمونیسم: یک معرفی ( (کمبریج، انتشارات پالیتی، ۱۹۹۷)، ص ۶۳.

۱۵ باومن، همان، صص ۱۲۵ و ۱۱۷.

۱۶ اسلاووی ژیژک، در جازدن در منفی ها (درهام: انتشارات دیوک، ۱۹۹۳)، صص ۲ ۱.

۱۷ مولفان بسیاری این واژه را به مفاهیم قابل تعویض به کار می برند.یکی از مهم ترین نمایشگاه های هنر شوروی نیز دارای این عنوان بود. ن. ک.: مجموعه ای به همین عنوان: بین بهار و تابستان. هنر مفهومی شوروی در دوره ی کمونیسم متأخر، انتشارات دیوید آ. راس (بوستون: انتشارات MIT، ۱۹۹۰).

۱۸ اپشتاین، همان، ص ۲۰۲.

۱۹ استثنای بارز در این مورد چین است، که در آن «پاپ سیاسی» تازه در ۱۹۸۹، هنگامی که هنر مشابهی در اتحاد شوروی به خوبی شناخته شده بود پدید آمد.

۲۰ لوراند هجیی، «هنر نشان آسای ساندور پینچهلی»، در ایمره بوکتا، ساندور پینچهلی، جزا سامو، مجارستان (ونیز: چهل و سومین دوسالانه ی ونیز، ۱۹۸۸)، صحافی نشده.

۲۱ اسلاووی ژیژک، در راه خطا، یک معرفی: ژاک لاکان از خلال فرهنگ عامه (کمبریج، ماساچوست: انتشارات گسط، ۱۹۹۱)، ص ۱۴۳.

۲۲ جراردو موسکرا، در نزدیک ترین لبه ی دنیا، هنر و کوبای کنونی (بروکلاین، ماساچوست:polarities ، ۱۹۹۰(، ص ۴۴.

۲۳ گرویس، همان، ص ۹۴.

۲۴ لایباخ، Let it be (لندن: صفحات میوت، ۱۹۹۸(

۲۵ جراردو موسکرا، «چهارده پسر ویلیام تل»، در هیچ کسی جزیره نیست (پوری، فنلاند: انتشارات موزه ی هنری پوری، ۱۹۹۰)، ص ۴۷.

۲۶ ژان فرانسوا لیوتار، به بیراهه از مبدأ مارکس و فروید (پاریس: U. G. E.، ۱۹۷۳)، ص ۳۰۲.

۲۷ کالین دان، «هنر + سیاست = هیچ هنر/ هیچ سیاست»، در ملاحظات نو، ش ۹۱ (سپتامبر/ اکتبر ۱۹۹۲)، ص ۷.

۲۸ ژان فرانسوا لیوتار، «متعالی و آوانگارد»، در The Lyotard Reader، انتشارات اندر و بنجامین (آکسفورد: بازل بلک ول، ۱۹۸۹(

۲۹ مارگاریتا توپیتسین، «در باب برخی سرچشمه های مفهومی گرایی شوروی»، در هنر نامتعارف، تجربه ی شوروی ۱۹۸۶ ۱۹۵۶، انتشارات آلار زنفلد و نورتون ت. داج (لندن: Thames and Hudson، ۱۹۹۵)، ص ۳۰۴.

۳۰
Performance Magazine، نقل قول شده روی جلد صفحه ی ۳۳ دور لایباخ، Opus dei (لندن: صفحات میوت، ۱۹۸۷(
۳۱ و. ای. لنین، چه باید کرد؟ (پکن: انتشارات زبان های خارجی، ۱۹۷۳)، ص ۵۱.

۳۲ بوریس گرویس، «میلان کونچ. پست مدرنیسم شاد»، در میلان کونچ، نشر پاول لیشکا (کلن: انتشارات کانتز، ۱۹۹۲)، ص ۲۵.

۳۳ اریک بولاتف der Kunst und der Raum unseres Lebens ‘, der Raumberzeuget, da

“Ich bin tz,”ch mit Heinz Schsind. Ein Gespr umezwei verschiedene R، در Kunstforum، ج ۱۰۶، مارس آوریل ۱۹۹۰، ص ۲۵۸.

۳۴ ن. ک.: کلود لوفور، شکل های تاریخ (پاریس: گالیمار، ۱۹۷۸

تأثیر جنگ بر نقاشی معاصر ایران

هنر معاصر ایران
تأثیر جنگ بر نقاشی معاصر ایران

فصلنامه فراایران ، شماره دوم ، زمبستان ۷۸

جنگ و جانبازیهای آن از موضوعهائی است که بارها دستمایه آثار هنرمندان قرار گرفته است. آثار بزرگ ادبی چون جنگ وصلح،سرخ و سیاه، و در جبهه غرب خبری نیست و شاهکارهای موسیقی چون سمفونی استالینگراد، و فینلاندیا نمونه های مشهور و شناخته شده این تأثیر هستند. در نقاشی نیز از مینیاتورها و پرده های نقاشی ایرانی و مغولی که زمانی نقش ثبت تاریخ را برعهده داشتند تا ولاسکوئز و گویا و دولاکروا و معروفتر از همه گورنیکای پیکاسوشاهکارهائی هستند که متأثر ازجنگ و رویدادهای آن پدید آمده اند. این تأثیر در طی جنگ طولانی دهه گذشته در ایران نیز تکرار شد.
هشت سال جنگ و اشغال موقت قسمتی از خاک ایران توسط نیروهای متجاوز که با فجایعی چون بمبارانهای شیمیائی و موشک باران شهرها و آواره شدن ساکنان مناطق اشغالی همراه بود، واز سوی دیگر دفاع و فداکاریهای جوانان ایران که به تن و ایمان و همت استوار خود به مقابله با متجاوزین برخاستند و توانستند سرفرازانه دشمن را از سرزمین خود بیرون رانند و با صدها هزار شهید و جانباز از استقلال میهن خود دفاع کنند، اثری ژرف و ماندگار بر روح و احساسات تمام مردم ایران نهاد، و از آن میان هنرمندان مختلف نیز مستقیم یا غیرمستقیم و هر یک به نحوی ذهنیت خود را در قالب آثار هنری بیان کردند.
دومین بخش از سلسله مباحث «هنر معاصر ایران»به موضوع «تأثیرجنگ بر نقاشی معاصر ایران» اختصاص یافته است. این موضوع در میزگردی با شرکت سه تن از نقاشان معاصر آیدین آغداشلو، نصرت الله مسلمیان، و حسین خسروجردی مورد بحث قرار گرفت.نظر خوانندگان را به گزیده این مباحثات جلب می کنیم.
تصاویری که در این بخش از فراایران آمده است گزیده ای از مجموعه هزاران اثر نقاشی است که در جریان مقاومت فرزندان این سرزمین و یا با خاطره از خودگذشتگی های آنان آفریده شده است.
منیژه میر عمادی
فراایران : در زندگی هر هنرمندی غیر از حوادث شخصی که منجر به بازتاب درونی می شود مسائلی هم هست که بیرون از فردیت و روان فردی او اتفاق می افتد که حوادث اجتماعی از جمله آنهاست. اتفاق مهمی که در جامعه ما واقع شده و مدتی طولانی هم ادامه داشته، مسأله جنگ بود که جامعه در کل و هنرمندان به طور خاص نسبت به آن عکس العمل نشان دادند. در زمینه ادبیات رمانهایی نوشته شد که بازتاب جنگ بود، کاری نداریم که مدافع یا مخالف جنگ بودند، مهم این است که نویسنده یا شاعر نسبت به آنچه به عنوان جنگ اتفاق افتاد عکس العمل نشان داد و قاعدتا هنرمندان نقاش ما هم نسبت به این واقعه بی تأثیر باقی نمانده اند. موضوع بحث ما در جلسه امروز این است که جنگ در هنر نقاشی ایران چه بازتابی داشته است و جلوه و نمود آن چگونه بوده است.
آغداشلو : همانطور که شما گفتید اینجا هم یک صحبت شخصی مطرح است و هم یک بحث کلی، من سعی می کنم برای افتتاح سخن به هر دو جنبه اشاره مختصری بکنم. از جنبه فردی، در کارهای من جنگ حضور خود را داشته است، و مسأله ای نبوده است که بتوانم آن را نادیده بگیرم. علی الخصوص که نقاشی هستم که جنبه اجتماعی و جنبه ادبی در کار من وجود دارد. حالا اگر هم این تأثیر غیرمستقیم است ولی درهرحال من این تأثیر را هم گرفته ام، و هم داده ام. می توانم بگویم شاید از اولین نقاشانی بودم که تأثیر جنگ را در نقاشیهایم نشان دادم و در کتابم هم آمده است: یک مینیاتور رضا عباسی است که سوخته و مچاله شده و مثل هر حریقی که در آن کاغذها پراکنده می شوند و به پروازدر می آیند، در آسمان سرگشته ومعلق است. در پسزمینه ستونهای دود حریقی عظیم از جنگ حکایت می کند. این موارد در نقاشیهای من کم نیستند، نمونه دیگرش یکی از این پرنده های گل و مرغ قدیم ایرانی است که در دشتی مرده و در پس زمینه ستونهای دود به آسمان برخاسته است. اینها مستقیم ترین نوع نقاشیهای غیرمستقیمی هستند که می توانم اشاره کنم، اما به طور حسی و درونی شاید بد حالی و پریشانی خودم را بتوانم در نقاشی دیگری که قدیمتر کار کرده بودم سراغ کنم که دریایی است که در آن آسمان رنگ گل است و خود دریا و ساحل هم گل است و از موقعیت شومی حکایت می کند، به یک خواب بد می ماند. اینها نقاشیهایی است که از جنگ تأثیر گرفته اند و این تأثیر صوری و مستقیم نیست، بلکه حسی است که عمیقا در جان من هم در آن زمان و حتی بعدها لانه کرده است و آن اندوه و افسوس نسبت به انهدام هر ارزشی است.
اما در بخش بعدی، اگر بخواهم تأثیر جنگ را در هنر نقاشی معاصر ایران بررسی کنم، به نظر می آید خیلی کمتر از مقداری که قاعدتا باید تأثیر می گذاشت، تأثیر گذاشته است. یعنی ما واقعا نقاشی جنگ به آن مفهومی که جنگ را بتوانیم در آن سراغ کنیم، چه خود جنگ را و چه پیامدهایش را نمی بینیم. جز نقاشیهایی که به صراحت و خیلی مستقیم راجع به جنگ است و جزو نقاشیهای بعد از انقلاب است و انجام تعهد نقاشهای انقلابی ماست، در کارهای دیگران رد این مسأله را بسیار کم می بینیم. منتهی همین جا این توضیح را بدهم که این مسأله به نظر من خیلی غریب نمی آید. اگر از این حیث به نقاشی نگاه کنیم، واقعا در همه جای دنیا نقاشی را غیر متعهد به این مسأله می یابیم. شما نقاشیهایی که جنگ دوم یا جنگ کره و ویتنام را نشان داده و منعکس کرده باشد، کمتر می بینید.
شاید این طبیعت نقاشی قرن بیستم است، برعکس ادبیات که به طور مستقیم روایت می کند، نقاش این وظیفه را خیلی کمتر انجام می دهد، که به نظر من نشانه آن نیست که نقاشان ما یا نقاشان هرجای دنیا نسبت به محیط اطراف و رویدادهای اجتماعی که بخش عمده ای از هستیشان را شکل می دهد بی تکلیف و بی اعتنا هستند، بلکه شاید در جوهره و طبیعت نقاشی این خصیصه کمتر است. در حالی که به ادبیات نگاه می کنیم، آن را آینه تمام نمای حوادث اجتماعی می بینیم، یعنی شما تاریخ ایران را می توانید از طریق ادبیات معاصر مطالعه کنید. تمام وقایع تاریخی ۵ دهه اخیر در ادبیات معترض، در حجم وسیعی منعکس شده است. ولی اگر بخواهیم برای نمونه درباره نقاشی معترض در دوره بین سالهای ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ تحقیق کنیم، شاید تعدادشان از پنجاه عدد تجاوز نکند که آنها هم کار نقاشان خاصی هستند که هنرمندان انقلابی همان دوره هستند. در یک نگرش کلی شاید بهتر است بررسی شود که چگونه است که نقاشی دیرتر و غیرمستقیم تر و خیلی محوتر و مبهم تر می تواند این قصد را در خودش جا دهد.
مسلمیان : بعد از انقلاب، جنگ واقعه بسیار مهمی بود که در کشور رخ داد و به نظر من ابعادش بسیار وسیع و تأثیرش به قدری گسترده است که تا چند نسل بعد از ما نیز درگیر عواقب مخرب روانی آن خواهند بود. قطعا این مسأله روی من هم بسیار تأثیر گذاشت و من شخصا از ۱۳۶۰ که هنوز اندک زمانی از جنگ نگذشته بود خیلی مستقیم و به صورت موضوعی با این مسأله درگیر شدم. درواقع من از سال ۶۰ تا ۶۷ دقیقا با عنوان جنگ نقاشی کردم.
طبیعتا در این زمینه من تنها نبودم و معتقدم اغلب هنرمندان ما چه مستقیم و چه غیرمستقیم به عنوان افرادی که در حیات اجتماعی مشارکت دارند با مسأله جنگ درگیر شدند. حالا چنانچه فرصت شود و بحث اجازه دهد بعدا راجع به کارهای خودم صحبت خواهم کرد، ولی در اینجا تأثیر اجتماعی جنگ و بالاخص تأثیری که بر نقاشیها گذاشت مورد نظر من است. به نظر من، اختلافی را نسبت به سایر حوزه های فعالیت فرهنگی از جمله ادبیات باید قائل شویم. ادبیات، عرصه مفاهیم است و در واقع بیان بیشتر از طریق مفاهیم و حوادثی که در زبان رخ می دهد متجلی می شود. اما ما تجربه ی گسترده ای در زمینه ی نقاشی داریم که بیان از طریق توصیف و مفاهیم متجلی نمی شود. در واقع در تجربه ی معاصر، بیان عمدتا با تکیه بر خود عناصر بصری و خاصیت های پلاستیکی نمود پیدا می کند. واکنش نقاشانه، به اتکای جنبه های روانشناختی فردی اجتماعی هنرمند، خود را به شکل ساختار نقاشانه نشان می دهد. از این منظر می توانیم تأثیر جنگ را روی بسیاری از نقاشی ها مشاهده کنیم. چون بحث توصیف الآن بحثی فرعی شده و آن چه عمده است نحوه ی بیان است. پس ما حتی در کار آبستره ی بعضی از دوستان خودمان نیز تأثیر جنگ را به شدت می بینیم و می توانیم ارزیابی کنیم. در عین حال نقاشانی هم هستند که دقیقا ضمن این که از بحث توصیف عبور کرده اند و در واقع نقاشانه عبور کرده اند و بحث جنگ را خیلی امروزی بیان کرده اند ولی در عین حال موضوعی به جنگ پرداخته اند. تابلوهای شان به عنوان جنگ مطرح می شود هر چند دریافت هاشان از جنگ توصیفی و روایتی نیست. در آثار این ها اشارات را به تخریب و انهدام، و درگیری و تلاشی می بینیم. این اشارات، با تنوع بسیار گسترده و بر حسب تنوع شخصیتی افراد در حوزه ی نقاشی بازتاب دارد.
از این دیدگاه می توانم بگویم که نقاشی حتی جسورانه تر و وسیع تر از ادبیات به مقوله ی جنگ پرداخته است. اگر بخواهیم اینجا به افرادی که مستقیم تر به مقوله ی جنگ پرداختند اشاره ای بکنم. کورش شیشه گران، صفرزاده و نامی به نوعی، شهلاپور به نوعی دیگر، و بعد چلیپا، حبیب صادقی و ایرج اسکندری و تعدادی دیگر، حتی افرادی که آبستره به قضیه پرداخته اند، مثل فریده لاشایی در ذهنم می آید، که زمانی که دید عرفانی این ها را در کنار وقایع اجتماعی قرار دهیم به گونه ای تأثیر جنگ را در آثارشان می بینیم. از این منظر تصور من این است که این تأثیرات در حال حاضر نیز در نقاشی ما حضور دارند منتهی به شیوه ی متناسب با استحاله ی خودش از نظر زمانی و تاریخی.
خسروجردی: اگر درست در خاطرم مانده باشد، نقاشی جنگ با اشغال خرمشهر شروع شد و طبعا به دلیل فضایی که ما در آن فعالیت می کردیم که در نوع خود یک کار گروهی بود و اطلاعاتی که به ما می رسید، نسبت به سایرین به واقعیت خیلی نزدیک تر بود. حتی می توانم بگویم یکی از دلایلی که خیلی بر ما تأثیر گذاشت یک نسخه فیلم سوپر هشت بود که یکی از بچه های خرمشهر به اسم آقای راستانی که در حال حاضر یکی از عکاسان خوب ایران هستند تهیه کرده بودند. حسن این فیلم این بود که نمایشی نبود، و وقایع کاملا مستند و واقعی بود و ما بعینه گوشه ای از جنایت های عراق را در خرمشهر دیدیم و مجموع آدم هایی که مانده بودند و از سرزمین خودشان دفاع می کردند، را هم دیدیم و این مسئله غیرت ما را به جوش آورده بود و ما احساس می کردیم که در عین حالی که ادعا می کنیم که آدم های متعهد و مسئول و دردمند و دردشناس هستیم چقدر به نوعی در مقابل این آدم ها حقیر هستیم. در عین حال به دلیل نوعی کار ما نمی توانستیم خودمان را به کوران حوادث نزدیک کنیم، و مجبور بودیم صرفا بسنده کنیم به اطلاعاتی که از طریق اخبار یا رسانه های گروهی به ما منتقل می شد. به هر تقدیر ما دیدگاهی را که برای تعریف و تفسیر جنگ انتخاب کردیم یک نگاه منتقدانه نبود، چیزی بود مثل نگاه بچه هایی که در خرمشهر ایستاده بودند.
ولی یک مسئله را توضیح بدهم درباره ی آن چه که در واقع نتیجه ی کار بچه هایی بود که به قول استادم آقای آغداشلو مستقیم در ارتباط با جنگ فعالیت می کردند. این نگاه مستقیم به جنگ به هیچ وجه دلیل این نبود که کارهای رسمی اتفاق بیفتد. درکل دلایل زیادی هم وجود داشت برای این که ما کاملا از دیدگاه یک نقاش به مسائل نگاه کنیم، چون هیچ هدایتی از هیچ سمت و سویی وجود نداشت، فرمایشی وجود نداشت و هرچه اتفاق می افتاد درواقع بازتاب احساسات فردی ما بود. اگر این کارها را مقایسه بکنید با نقاشیهایی که در رابطه با جنگ کره ترسیم شده، می بینیم که جنبه تبلیغاتی آنها پررنگتراست، معمولا این جور کارها تلخیها و ناکامیها یا زشتیهای جنگ را نشان نمی دهد و خیلی فانتزی و تبلیغاتی به این مقوله نگاه می کند. ولی نوعا اگر نگاه کنیم به کارهایی که در این زمینه در ایران انجام شد مایه اکسپرسیونیستی کارها خیلی پررنگتر دیده می شود. البته گاهی هم به کارهای شبه تبلیغاتی نزدیک شده است؛ ولی در کارهای نقاشی این مسأله کمتر رخ داده است. من از کارهای خودم مثال می زنم، چون جز یک یا دو نمونه چیز دیگری در ذهنم نیست. یکی تابلو «همسنگران قدس» من است که شبه تبلیغاتی است ولی حدود قضیه به همین یکی ختم شد و در بقیه کارها کمترچنین تأثیری بود. نمونه دیگر، کار آقای گودرزی است که یک بسیجی در مقابل حجم زیادی از تانکهای دشمن ایستاده است و در این اثر پسر قهرمان آن دوره شهید فهمیده را به تصویر کشیده است.
درکل نقاشی جنگ در این دوره توسط چند گروه انجام می شد. یک گروه که ما هستیم و کارهایی که در این رابطه انجام دادیم واجد نگاهی اکسپرسیونیسی است که خیلی هم تلخ نیست. ولی جریان دیگری هم وجود داشت که جمعی از آنها را آقای مسلمیان نام بردند. اینها تلخیها را پررنگتر میدیدند، که البته لازم بود که از این دیدگاه هم به جنگ نگاه شود. ولی به نظر من، همانطور که آقای آغداشلو هم اشاره کردند در مجموع کار خیلی کم و اندک انجام شده است. یک نکته دیگر آن که به نظر من نقاشی جنگ نباید با نوعی قضاوت و داوری به مسائل جنگ نگاه می کرد. این نظری است که من امروز بیان می کنم که به هر تقدیر باید به مقوله جنگ واقعگرایانه نگاه میشد یعنی خیلی رئالیستی و شسته رفته، مخصوصا در زمینه نقاشی و عکاسی. متأسفانه ما از این زاویه کمتر به جنگ نگاه کردیم و اگر قرار باشد در آینده گروهی بیاید و به بانک اطلاعاتی وتصویری ما در زمینه نقاشی مراجعه بکند و بخواهد اطلاعاتی در مورد این جنگ طولانی به دست آورد، اطلاعات تصویری تدوینشدهای را نخواهد یافت.
آغداشلو : در اینجا اشارهای شد که در زمینه های دیگر چه در کار ثبت و چه این که جنگ را داوری کنند، کار زیادی انجام نشده است. البته شاید به نظر ایشان کم است ولی در عکاسی خیلی خوب کار شده است. من هزاران عکس از کارهای محمد فرنود را دیده ام که بعضی از آنها شاهکارهای محض هستند. یا در سینما درباره جنگ کار شده است، می شود گفت فیلمهای زیادی هم ساخته شده است. ولی در نقاشی، من برخلاف اعتقاد آقای مسلمیان، همچنان قانع نشده ام و سر حرف خودم هستم. آنچه نظر ایشان است، سرایت دادن جزء به کل است. یعنی این طور نگاه کنیم که نقاشان اندیشه و روح حساس دارند و این حادثه بزرگ و عظیمی بود و به طور منطقی و عقلانی نمی شود از آن برکنار ماند. بعد هم در کار خانم فریده لاشایی، مثلا، یک چیزی از جنگ پیدا بکنیم، این کار عملی است، ولی فکر نمی کنم آن چیزی باشد که مقصود این جمع است. من شاید به تصویرمستقیم تری فکر می کنم که در عین حال کلیشه ای نیست، شعاری نیست. من همچنان فکر می کنم نقاشی، این کار را نکرده است و همچنان فکر می کنم به این علت این کار را نکرده است که این وظیفه در جوهر نقاشی مدرن نیست. نقاشی مدرن می تواند مسائل اجتماعی را در خودش جا دهد، می تواند آرمانها را تصویر و تبلیغ کند، اما نه به شکل مستقیم و برانگیزاننده. من فکر می کنم نقاشی مدرن خیلی ملایمتر، خیلی نامعلومتر و نامحسوستر و در سطوح دیگری عمل می کند. ولی در جاهایی که نقاشی مستقیما و بشدت درگیری ایدئولوژیک، به قول شما درگیری مفهومی، دارد آن وقت نوع خاصی از نقاشی به میان می آید که نقاشی انقلابی است؛ یعنی از نقاشیهای مکزیکی گرفته تا نقاشی رئالیست سوسیالیست زمان استالین و نقاشی زمان هیتلر تا مجسمه هایی که در دوران موسولینی ساخته شد. درکل این قضیه سعی نمی کنم به نوعی نقاشی مدرن را از این کمبود در ببرم، ولی سعی می کنم حوزه عمل و فعالیتش را جای دیگری جستجو کنم.
نکته ای که اینجا یادم آمد، و فکر می کنم اتفاق خوبی است که رخ داده تصاویر شهدا است که روی دیوارها نقاشی می کنند و به نظر من از نظر تصویری این یک اتفاق خیلی خاص و منحصر به فردی است. ما در هیچ جا چنین چیزی را سراغ نداریم. نقاشی دیواری خیلی عظیم دیده ایم که درباره جنگ و قهرمانی، و یا درباره قهرمانهای گمنام است، اما این که صورتهای خیلی مشخص و با هویت معلوم در سطح بسیار بزرگ روی دیوارها کار بشود و ما که جنگ را لمس نکرده ایم در لابه لای اینها زندگی کنیم و اینها را تماشا کنیم، نه با قصد بلکه به دلیل بزرگیشان دائما نظارهشان بکنیم، فکر می کنم اتفاق خیلی عمده ای از لحاظ تاریخ هنرهای تجسمی در قرن بیستم است. چنین واقعه ای در جایی اتفاق نیفتاده است و ای کاش اینها را بهتر می کشیدند و ای کاش نقاشهای مهم ما می توانستند سهمی در آن داشته باشند حتی نه به صورت فیگوراتیو صرف که فقط چهره ها را بکشند، بلکه حس خودشان را از جنگ بیان کنند. متأسفانه این اتفاق نیفتاد، ولی تا همین جا هم غنیمت است. فکرمی کنم ما که در جنگ شرکت نکردیم و فقط آن را از تلویزیون و مطبوعات تعقیب کردیم، به نوعی بدهکارماندهایم، و چه خوب است با تماشای این چهره های بزرگ که نمی شود آنها را پشت چیزی مخفی کرد و نادیده گرفت بدهکاریمان یادمان بیاید. اگر این اتفاق بیفتد، اتفاقی مهم و لازم است.
مسلمیان : من فکر می کنم آقای آغداشلو در قسمت آخر مطالبشان مسائلی را مطرح کردند که به گونه ای نظر من را تأمین می کند. یعنی ایشان باور دارند که نقاشی به لحاظ ویژگی های خاص خودش قصد توصیف و بیان مفهومی جنگ را ندارد و حتی اشاره کردند که این شاید اصلا کار نقاش نیست. به اعتباری این همان مطلبی است که من اشاره کردم و گفتم در ادراک معاصر بیان همان توصیف نیست و نقاشی ما کوشش کرد از طریق بیان نه از طریق مفهوم گرایی یا توصیف ویژه به مقوله جنگ بپردازد. به همین دلیل هم هست که من معتقدم اگر بر مبنای این نوع نگاه که فراگیرتر و به اعتقاد من به ماهیت رسانه ای مثل نقاشی نزدیکتر است به نقاشی این دوره نگاه کنیم قطعا تأثیرات جنگ را در نقاشی بسیار وسیع می بینیم. اما اگر از زاویه مفهومی به نقاشی معاصر نگاه کنیم و بخواهیم دنبال مواضع شخصی بگردیم یا جنبه های تأیید یا به اصطلاح عدم تأیید نقاشان را ببینیم مسأله فرق می کند. درواقع می توانیم از دو ساحت به مسأله جنگ نگاه بکنیم: یکی، از لحاظ بیان مفهومی جنگ که جزو این بخش نقاشانی هستند که با عنوان نقاشان انقلاب روی این قضیه کار کرده اند؛ دوم، از جنبه بیان در رابطه با ادراک معاصراست، که برای بحث در این حیطه معتقدم باید مقدمات بیشتری را آماده کنیم، آثار بیشتری در اختیار داشته باشیم تا بتوانیم به یک نقادی اصولی دست بزنیم. همین جا باید اشاره کنم که بسیاری از آثار مربوط به بحث ما حتی از طرف منقدان دیده و تحلیل نشده است.
قیاسی هم شد بین نقاشی و عکاسی و سینما که هرکدام ویژگی های خاص خود را دارند. مثلا درباره عکاسی در جنگ، عکاسی به دلیل خاصیت خبری و تکنولوژی آن که بسیار سریع الانتقال است و استفاده کاربردی ویژه ای که دارد می تواند بسرعت در صحنه حضور داشته باشد و بسرعت ارتباط برقرار کند. ولی ما در نقاشی چنین امکانی را نداریم. در کنار این مسأله که در طول ۸ سال جنگ تقریبا تمام گالریها بسته بودند و نقاشها در خلوت خودشان نقاشی می کردند، ولی عکاسی در متن صحنه بوده است، یعنی ما از جهت افکار عمومی مکان یا فضای مناسب برای ارائه نقاشی نداشتیم. به اینها اضافه کنید، موقعیت زمانی محدود نقاشی را که باید در محیط بسته ای ارائه شود، و وقتی از جلودید برداشته می شود امکان تماس با مخاطب را از دست می دهد، از این جنبه هم بسیار فرق دارد با عکاسی که می تواند در تیراژی وسیع حضور داشته باشد، که در کل موجب می شود موقعیت رسانه ها و ویژگی رسانه ها با یکدیگر متفاوت باشند.
آغداشلو : من از شما سؤالی دارم. شما از هنرمندان معتبر و پر کار ما هستید، تحقیقات هم کرده اید. شما وقتی به مقوله جنگ در آثار نقاشان معاصر ایران نگاه می کنید ، آیا از حاصل کارشان و نامه اعمالشان راضی هستید؟
مسلمیان : اتفاقا به نکته خوبی اشاره کردید، یعنی این که در آن بحث تحلیلی که اشاره کردم، یک وجه مهم این است که گذشته از آن که ما تأثیر پذیری را قبول کنیم یا نکنیم، درکل در ساحت نقاشی چه اتفاقی افتاده است؟ من هنوز از این زاویه وارد بحث نشده ام و بدم هم نمی آید از این جنبه به بحث بپردازم. من فکر می کنم در آثار تعداد کمی ازافراد، اتفاق خاصی رخ داده است، ولی در بیشتر نقاشان ما این اتفاق رخ نداده است. یعنی اگر از جنبه کیفی و ارزشی به قضیه نگاه کنیم، باید بگویم که خیر، از جنبه کیفی در نقاشی اتفاق ویژه ای را ملاحظه نمی کنیم. تأثیر را می بینیم ولی بیان خام است، زبان نارسا است و خلاقیت پایین است، و عوامل دیگر که می توان اشاره کرد، ولی کلا از این جنبه افراد خیلی کمی را می بینیم که درواقع به دستاوردهایی رسیده اند.
آغداشلو : نکته اصلی به نظر من این است که ما در وهله اول تفاوتی قائل شویم میان کسانی که این تأثیر بر کار آنها غیرمستقیم و دور بوده است،با آنهایی که این حس را در خودشان تألیف کرده اند و صاحب آثاری شده اند.وبعد هم این که این گروه چگونه بودند و چطور کار کردند و چقدر تأثیر گرفتند و آیا واقعا چیزی به وجود آوردند که لایق رنج وسعی عظیمشان بوده باشد؟ من شخصا، وقتی به عنوان یک منقد قدیمی نقاشی و نه به عنوان یک نقاش، نگاه می کنم کمتر اثر ماندگاری می بینم؛ چه در کسانی که آدمهای مستقلی بودند و این تأثیر را در خودشان حل کردند و بیرون دادند و رد پایی از آن در اثرشان هست، و چه در کسانی که خود را متعهد می دانستند و راحت کار کردند و به قول شما در دوره ای که گالری نبود و کارهایشان را روی دیوارها عرضه کردند. من معتقدم در هیچکدام از این دو وجه، نتیجه رضایت بخش نیست و تنها وجهی که رضایت بخش است صورتهای شهداست که بزرگ روی دیوارهای تهران کشیده شده است.
خسروجردی : به هر تقدیر، جنگ از دیدگاه های مختلف در نگاه نقاشان ایران مورد دقت و توجه قرار گرفته است. با چشم پوشی از عدم توجه جمعی اندک که حتما برای خود دلایلی دارند، چه آنها که نیم نگاهی به جنگ داشته اند و چه آنها که عمیقا به آن نگریسته اند در مجموع توان نقاشی ایران را در برخورد با پدیده جنگ نشان می دهد. در این میان غیر از تقبیح جماعتی که در طول دوران جنگ «هنر جنگ» را نشانه رفته بودند، هیچ عامل بازدارنده دیگری وجود نداشته است، و آنچه باقی مانده است جدا از شعارهای سیاسی که مستقلا در قالب استراتژی جنگ در حوزه جنگ روانی معنی می یابد، نقاشی ایران با حفظ و توجه به ارزشهای آرمانی و اعتقادی مذهبی و ملی که عموما ایثار و فداکاری و ایمان ملتی را در برابر جنگی ناخواسته ارائه می کند، نشان از تنفر از جنگ را نیز در قالبی شاعرانه به ثبت رسانده است. در این میان آن دسته از آثاری توجه برانگیزتر است که دور از سفارشات و تنها با تکیه بر باورهای نقاشان خلق شده است. در هر حال هر چه هست نیاز به وقتی جانانه دارد، گرچه بی دقتی و بی توجهی کسانی که در طول جنگ تنها به شعارها دلخوشی داشته اند، در حفظ و نگهداری و جمع آوری این آثار در کنار هم برای قضاوتی تاریخی بخشیده نخواهد شد. اما نقاشان ایران، خدا را شکر، که سرافکنده نخواهند بود.

فرهاد مشیری

سهراب محبی

من صندلی یا میز نیستم. مبل راحتی ام… که می تواند تختخواب هم شود[۱]

در ۱۳۷۸ با الهام از کوزه‌های سفالینی که در شیراز دیده بود، فرهاد مشیری یک سلسله نقاشی کشید که دیرتر به نقاشیهای کوزه معروف شدند. به زودی این بومهای بزرگ ظروف سفالین که گفته‌هایی از دانایی و حکمت مردمی بر آنان نقش بسته بود، زینت‌بخش دیوارهای مجموعه‌داران آثار هنری بیشتر شناخته شده گشت. اما آنچه از زبان مردم کوچه و بازار بر این کوزه‌ها جلوه می‌کرد، جمله‌هایی همچون “گذشته، گذشته است”، یا “فقط من”، در تعبیری دیگر اشارات رندانه و ظریفی به مکتب نقاشی سقاخانه سالهای چهل و پنجاه داشتند. احضار نوگرایی (مدرنیسم) ایرانی با زبانِ در قفای مشیری در حالی‌ که اشاراتی دیداری به خوش‌نویسی و خط‌نقاشی داشت، تفسیرهای بازیگوشانه‌ای از رابطه میان دیدنی، نوشتاری و سخن‌وری بود. در حالی‌که بیشتر کارشناسان به مشیری همچون نوآموزی در حلقه خوش‌نویس- نقاشان ایرانی نگاه می‌کردند، آثارش سروصدای خیابانها، بوق کامیونهای خاور، نمود انگاره جابه‌جاشده سقاخانه را در خود داشتند و به مرز میان شعر و ور پهلو می‌زدند… به گونه‌ای می‌توان گفت که این آثار هم به برداشت خط‌نقاشی یا مکتب سقاخانه‌ می‌پرداختند که از سبکهای مهم هنرسازی ایرانی بوده است. مشیری در آثارش (برای نمونه، در نقاشیهای کوزه) توانست وضعیتی را بیافریند که برداشت تاملات تاریخ هنری، خود در اثر تجسم می‌یابد و بیننده همزمان شاهد اثر و نقد می‌شود. این برداشت از نقد به عنوان موضع، در میان چیزهای دیگر، مثل مکان، طنز یا تضاد، آثار مشیری را از بیشتر هم‌عصرانش جدا می‌کند، هم‌عصرانی که نقد بر آثارشان استیلا دارد و کارهایشان از متجلی ساختن وضع موجود فراتر نمی‌رود.

مشیری در ۱۳۴۲ در شیراز به دنیا آمد و درحالی‌که هنوز به اندازه کافی بزرگ نشده بود که درگیر آثار مرس کانینگهام، اشتوکهاوزن یا ایانیس زناکیس[۲] شود که در جشن‌هنر آوانگارد شیراز (۱۳۴۵-۱۳۵۶) آثار خود را به نمایش می‌گذاشتند، ولی به یاد دارد که چگونه مردم نمایش”هنر والا” در شیراز را به سخره می‌گرفتند.[۳] مشیری در سال ۱۳۵۸ به حومه لوس‌آنجلس نقل مکان و دیرتر در کال‌ٱرتس[۴] ثبت‌نام کرد، در زمانی‌که هنرمندانی مانند جان بالداساری و میشل اشر[۵] در آنجا درس می‌دادند. پس از حدود دوازده سال، زمانی که فیلم‌سازان ایرانی گام زدن بر فرشهای قرمز جشنواره‌های مهم سینمایی را آغاز کردند، مشیری به این فکر افتاد که زمان بستن اسبابها و بازگشت فرارسیده است.

نقاشیهای کوزه اش را نخستین بار در گالری فریدون آو، پلاک ۱۳ خیابان ونک، به نمایش گذاشت، فضای کوچکی که آثار بیشتر هنرمندانی را که جایگاهی در صحنه بین‌المللی هنر معاصر یافته‌اند، به نمایش گذاشته. دیرتر در ۱۳۸۳، مشیری نخستین گلدوزی‌هایش را در نمایشگاهی در ایتالیا به نمایش گذاشت و در ۱۳۸۷ اثرش به نام “عشق” که در بلورهای سوارووسکی[۶] گلدوزی شده بود، رکود فروش یک حراجی را برای اثری از یک هنرمند ایرانی به ارمغان آورد.

هر چند مشیری اینک بیشتر به دلیل فروش در حراجیهای نقاشی آوازه یافته است، اما تاثیرش بر صحنه هنر ایرانی فراسوی بازارپذیری[۷] هنر می‌رود. در زمانی که معدودی از هنرمندان کشور درگیر و دلمشغول سیاست هویت[۸] که دیگر کهنه شده و آثار هنری بی‌مایه‌‌ای بودند که تنها به دلیل غرابت راه به بازار می‌یافتند،[۹] و بسیار محافظه‌کارانه از ماده (مدیوم) هنر سود می‌جستند، تخته‌رنگ (پالت) مشیری فراسوی لوله‌های رنگ رفت…

برداشت جابه‌جایی[۱۰] در بسیاری از آثار مشیری کانونی است؛ جابه‌جایی در برابر تضادی که منبع و مایه فرآوردهای هنری تک خطی بسیاری از هنرمندانی شده که نگار‌گران صرفِ درکنارهم‌گذاری‌های از پیش ساخته[۱۱] زندگی معاصر ایرانی شده‌اند. این جابه‌جایی می‌تواند درون نهاد خود نقاشی باشد، مانند ظروف سفالینی که هنرمند با آنها نگاهی، برای نمونه به سقاخانه، می‌اندازد، یا می‌تواند طلایی باشد که مبل استیل، ست استریوی چیدمان شده‌ای را در فضای مکعبی سفید زراندود می‌کند ـ آثاری مانند گهواره کامیابی.[۱۲] هنر مشیری هم از راهکارهای بازاریابی بومی[۱۳] سود می‌جوید و هم از نقد آنها، و با نوک‌ضربه‌ای با قلم مو، بازتاب‌پذیری طنزآمیز خود[۱۴] را شکر و تخم‌مرغی تزئینی[۱۵] روی شیرینی آنها می‌کند. با جای‌دادن فاصله در خودِ کار، که در جاهایی می‌تواند به کلبی‌مذهبی و بدبینی نزدیک شود، مشیری حضوری تندیس‌وار به مفهوم می‌بخشد. او می‌تواند سطوحی از فرشها بسازد، تن‌های مرده را با کیک و شیرینی طراحی کند و با مواد شوینده شعر بنویسد.

[۱] Bidoun, Fluffy Farhad, Negar Azimi, Issue 20. Spring 2010

[۲] Merce Cunningham, Stockhausen, Iannis Xenakis

[۳] Bidoun, Fluffy Farhad, Negar Azimi, Issue 20. Spring 2010

[۴] CalArts

[۵] John Baldassari and Michael Asher

[۶] Swarovski crystal

[۷] marketability

[۸] obsolete identity politics

سیاست هویت اشاره به مجادله های سیاسی دارد که بر نفع شخصی و چشم‌اندازهای اقلیتهای اجتماعی یا گروه های اجتماعی که منافع مشترکی دارند و خود آن را شناسایی می‌کنند متمرکز می‌شود. تمام اعضای هر گروه الزاما درگیر سیاست هویت نیستند. این گروههای هویت معمولا در چارچوب نژاد، قومیت، دین، جنسیت، سویمندی جنسی، پیوندهای اجتماعی‌اقتصادی یا عصب‌شناسانه تعریف می‌شوند.این اصطلاح از سالهای ۱۹۷۰ در گفت‌وگو‌های سیاسی و فرهنگستانی در امریکا به کار برده شد. یکی از هدفهای سیاست هویت قدرت بخشیدن به ستم‌دیده است تا ستم‌دیدگی خود را در چارچوب تجربه خود به بیان درآورد – روند بالابردن آگاهی که سیاست هویت را از ادراک لیبرالی سیاست جدا می‌کند. در دهه هشتاد میلادی سیاست هویت با جدا شدن از فمینیسم و سیاست هم‌جنس‌بازی (با نگاهی خاص) به یک رویه تولید هنری تبدیل شد و بیشتر درقالب عکاسی و ویدئو تجلی یافت. دراصل راهی برای به نمایش گذاشتن سیاست فردی (خود) از راه نمودهای بیرونی است که گاه می‌تواند بسیار ظریف و پوشیده باشد. (منبع توضیحات نویسنده و ویکیپدیا)

[۹] exotica

[۱۰] displacement

[۱۱] Ready-made juxtapositions

[۱۲] Cradle of Happiness

[۱۳] Ethnic marketing

[۱۴] Ironic self-reflexivity

[۱۵] icing

جهانی شدن هنرهمان حدیث کهنه؟

علی اصغر قره باغی

فصلنامه فراایران ، شماره هشتم

ده پانزده سالی هست که بار دیگر در غرب و برخی از کشورهای جهان سوم، زمزمه هایی در باب «هنر جهانی»، «جهانی شدن» و یا «جهانی کردن هنر» آغاز شده است و با ورود جهان به هزاره ی سوم، گروهی اعتقاد یافته اند که این بار اندیشه ی «جهانی شدن» جای پای خود را استوار کرده است. در این اواخر، پژواک این حرف ها به سرزمین ما هم رسیده و عده ای را، بی آن که به میزان دانستگی های خود از مفهوم «هنر جهانی» فکر کرده باشند، مفتون خود کرده است. همین جا و پیش از آن که سوء تفاهمی دست دهد، این نکته را باید خاطر نشان کرد که امروز واژه ی هنر معنایی بسیار گسترده تر از پیش دارد و این بحث فقط ناظر بر وجه تجسمی آن است.
این واقعیت انکار ناشدنی است که غرب، تاریخ هنر را تنظیم و تدوین کرده، ادوار آن را با نشانه های معین مشخص ساخته و با ردیف کردن مکتب ها و مشرب های هنری، بزرگان و نام آوران هر دوران را در جایگاه ویژه ی خود نشانده است. به همین اعتبار هم هست که غرب خود را وکیل، مفسر و صاحب هنر می داند. شعار جهانی شدن را غرب بر سر زبان ها انداخته است و اگر حرفی در این باب به میان آورد، بی تردید منظورش پیروی کردن «دیگران» از غرب و معیارها و دستاوردهای آن است. غرب خوب می داند که منظورش از «هنر جهانی» هنری نیست که ریشه در فرهنگ های گوناگون داشته باشد، از سوی هنرها و هنرمندان کشورهای جهان شکل بگیرد و با دید و درکی فراگیر، تمامی جهان را به طور یکسان در بر بگیرد. می داند که هنر جهانی به مفهوم بهره جویی غرب از مواهب فرهنگ های دیگر و تحول سبک ها و مشرب های غربی و تحمیل آن به کشورهای دیگر است. غرب می داند که «هنر جهانی»، هنری است که می باید در بطن و بستر سیطره ی فرهنگی صورت بگیرد و یکی از راهکارهای استعمار فرهنگی است. شاید جهان سوم به سبب ابتلای همیشگی به ضعف حافظه ی تاریخی از یاد برده باشد، اما غرب می داند که مقوله ی جهانی کردن هنر حرف امروز و دیروز نیست، حدیث کهنه ای است که نه از دیروز آغاز شده است و نه به امروز پایان می گیرد. هشتاد سال پیش هم همین مقوله طرح شد و چند صباحی عده ای را دلخوش کرد اما در همچنان بر همان پاشنه ی پیشین چرخید و هنوز هم می چرخد. در ۱۹۲۲، در بیانیه ی کنگره ی هنرمندان پیشروی جهان لاف ها زده شد که: «امروز از سراسر جهان فریاد نیاز به متحد شدن هنرمندان پیشرو به گوش می رسد. امروز تبادل اندیشه میان هنرمندان جهان شکل یک ضرورت را به خود گرفته است. رشتههای پیوندی که بر اثر رویدادهای سیاسی گسیخته شده باید دوباره برقرار شود. ما خواستار رویکرد همگانی و بین المللی به هنر هستیم. به نشریات جهانی و همگانی و برگزاری نمایشگاه های دایمی هنر در تمامی جهان نیاز داریم… باید به این انزوای دیرینه و خیال بافی ها پایان داده شود. هنر، رها از ملیت، موانع سیاسی، خودخواهی ها و خود محوری ها به اتحاد و یکپارچگی آفرینندگان هنر نیاز دارد. شعار ما باید این باشد: “هنرمندان جهان متحد شوید. هنر می باید جهانی شود و گرنه از میان خواهد رفت.”
اما تجربه نشان داد که این لاف و گزافه ها چیزی به جز یک مشت شید و شعبده و در نهایت خوش بینی و مسامحه، چیزی فراتر از احساساتیگری سطحی و بی پایه نبود. دیری نگذشت که معلوم شد کنگره، سنگ کدام اتحاد را به سینه می زند و مرادش از «هنرمندان جهان»، فقط هنرمندان محدوده ی اروپا است. می خواستند زیر لوای اتحاد، گونه ای از تک فرهنگی و هنر پدید آورند که بتواند با هر شرایطی بسازد و استعداد پرورش یافتن در هر گوشه ی جهان را داشته باشد و مگر چنین هم نشد؟ مگر جهان سوم سال های سال در این گمان نیفتاد که نقاشی جهانی یعنی نقاشی غرب و مگر نپنداشت که اگر مثل غرب نقاشی کند، یکسره جهانی خواهد شد؟ چرا راه دور برویم؟ مگر همین مدرنیسم کاذب و نیم بندی که به ایران وارد شد حاصل همین مثلا اتحاد هنری غرب نبود و مگر گونه هایی از آن مانند علف هرز در گوشه و کنار کارگاه هر نقاش ایرانی رشد نکرد؟ این مدرنیسم، ارزش ها و معیارهایی را هم با خود آورد که هنوز که هنوز است در عرصه ی هنرهای تجسمی ما حرف اول و آخر را می زند و نقاشان ما نتوانسته اند گریبان خود را از دست آن رها کنند. امروز هم میان شعار «هنر جهانی» و بیانیه ی هشتاد سال پیش تفاوتی در کار نیست. اندیشه ی جهانی کردن هنر، در دهه های پایانی قرن بیستم و زمانی چهره نمایاند که یک دوران از تاریخ جهان پایان یافته و تاریخی تازه آغاز شده بود. در ابتدای همین تاریخ، یعنی در ۱۹۹۰، گروهی از دلالان فرهنگی امریکا بحث «گسترش جهانی شدن» را به شکل گفت و گوی بین المللی درباره ی «هنر جهانی» در ونیز آغاز کردند. اما از همان ابتدا آشکار بود که هدف، ترویج روحیه ی امریکایی است و سیاست جهانی امریکا مطمح نظر بوده است. پیدا بود که در این هنر به اصطلاح جهانی هنوز هم رنگ پوست و نژاد نقش اول را دارد و حتا امریکایی ها و اروپایی هایی که از نژاد و تبار غرب نبودند نیز در آن جایگاهی نداشتند. در بی ینال ونیز، حتا هنر استرالیا همچنان در حاشیه ماند و راهی به مرکز پیدا نکرد و اگر به هنر هندی تباری به نام آنیش کاپور پرداخته شد برای آن بود که زیر لوای انگلستان و در غرفه ی انگلستان ظاهر شده بود. در این بی ینال به جای آن که به چند فرهنگی و چندصدایی پر و بال داده شود، همه چیز بر محور بازی قدرت و مهار کردن فرهنگ دیگران می گردید و به همین سبب ها هم بود که حاصل چشمگیری بار نیاورد.
ژاپن ده سالی هست که آمادگی خود را برای برگزاری نمایشگاه های بزرگ بین المللی اعلام کرده است. ژاپن به این نتیجه رسیده است که هم امکانات مالی در اختیار دارد و هم با برگزاری نمایشگاه هایی از این دست آشنایی یافته است. اما تا به حال حاصل تلاش همه به سود غرب بوده است. در سمپوزیوم ۱۹۹۱ که هزینه ی آن از کیسه ی ژاپن تأمین شد، هنرشناسان و نخبگان امریکایی و اروپایی اکثریت داشتند و معرکه گردان بودند. این سمپوزیوم در واقع تکرار و ادامه ی بی ینال ونیز بود و همان نغمه ای را ساز کرد که از بی ینال پیشین هم برخاسته بود.
در سال ۱۹۹۳ وقتی که کشور کره جنوبی خواست نمایشگاه بین المللی برگزار کند، قرار شد که هنر کره و دیگر کشورهای خاور دور، در کنار آثار کره ای هایی که به تابعیت امریکا درآمده اند اول در موزه ی کویینز امریکا به نمایش گذاشته شود و سال بعد، آنها را تکراری به سئول بفرستند.
چند سالی است که موسسات و نگارخانه های غرب بر آثار دو گروه از نقاشان چینی انگشت گذاشته اند، کارهای یک گروه را «پاپ سیاسی» و گروه دیگر را «رئالیسم کلبی منشانه و عیب جویانه» توصیف کرده اند. این نقاشی ها بازتاب ذهنیت انتقادآمیز و عیب جویانه ی برخی از نقاشان جوان چین است که هنوز نتوانسته اند به راه حلی برای مسایل حاصل از دگرگونی های سیاسی اجتماعی و فرهنگی جامعه ی معاصر چین دست یابند.
تنها هنری که این نقاشان نمایانده اند، دست انداختن ایماژهای تبلیغات رسمی و دامن زدن به نشانه های فرهنگ عامه و رو به رشدی است که به نوعی مصرف گرایی تازه انجامیده است. زبان تجسمی این نقاشی ها برگرفته از رئالیسم سوسیالیستی چین و پاپ آرت امریکایی است. غرب مشوق این شکل نقاشی است اما به روی خود نمی آورد که ضدیت با تبلیغات رسمی و حکومتی چین از سر دلسوزی برای هنر نیست بلکه در جهت ارضای مخاطبان غربی است و در نهایت به عنوان مهر تأییدی بر سروری و سرآمدی ایدیولوژی غرب به حساب خواهد آمد. نقاشان جوان چین هم که به هر حال در محیطی بسته و در دایره ی اندیشگی خاص رشد کرده اند، معصومانه در این گمان افتاده اند که آثارشان ضد تبلیغاتی است حال آن که آنچه تولید می کنند و غرب خریدار آن است، هنری صد در صد تبلیغاتی است، منتها این بار به سود غرب و مصرف گرایی آن تبلیغ می کند. هنگامی که لین ماکریتچی، در نشریه ی هنر امریکا (۱۹۹۴) به گزارشی درباره ی نقاشی چین می پردازد، در سراسر مقاله ی پنج صفحه ای خود بی آن که هیچ آگاهی یا تعبیری از آثار نقاشان چین به دست داده باشد، فقط به شرح مشکلات هنرمندان چینی در پیوند با سانسور و عدم آزادی و تأمین جانی اشاره می کند. در این میان، هو هانرو، یکی از نقاشان و نویسندگان چینی بر آن است که «پاپ سیاسی» و «رئالیسم کلبی منشانه» ربط و پیوندی با نقاشی چین ندارند و همین قدر می توان گفت که شمار اندکی از نقاشان که به این نام شهرت یافته اند، به سبب تبلیغات غرب به مال و منالی دست یافته و آثارشان در غرب خریدار پیدا کرده است.
نمونه ها زیاد است اما بی تردید همین چند مورد که تفأل کنان به آن اشاره شد موید این واقعیت است که غرب می خواهد در حاشیه های فرهنگ غربی، فرهنگ تازه ای هم سر بر آورد که هم با باورها، آرمان ها و ریشه های روشنفکری خود بیگانه باشد و هم اندیشه های استعماری غرب را به فراموشی بسپارد. یک فرهنگ حاشیه ای که بیشتر از فرهنگ غرب مایه گرفته باشد و اندکی از چاشنی فرهنگ جهان سوم هم به آن افزوده شده باشد به آسانی می تواند با نقش فرعی و حاشیه ای خود کنار بیاید. فرهنگی از این دست باید همواره در آستانه ی گرگ و میش جهان قرار داشته باشد؛ در جهانی انباشته از وهم و خیال و سایه روشن که نه نور آن روشنایی داشته باشد و نه سایه ی آن تیرگی.
غرب خود می داند که شعار «هنر جهانی» هم چیزی از قماش همان اندیشه های اومانیستی است که سر و کله ی آن از آغاز مدرنیته پیدا شد و به ماموریت های استعمارگران و به اصطلاح ناجیان غربی برای متمدن کردن دیگران انجامید. این ناجیان و انسان مداران که به یک دست پرچم اومانیسم را داشتند و در دست دیگر پرچم استعمار را، می خواستند به زور به انسان های غیر غربی تفهیم کنند که غرب مثال واره ی تمدن است و تنها راه رستگاری، پناه آوردن به ارزش ها و معیارهای غربی است.
نگرش غرب نسبت به فرهنگ «دیگران» هنوز در پیوند با تاریخ استعمار است و هنر جهانی هم تحفه ای فراتر از مقوله ی «دهکده ی جهانی» نیست. غرب می خواهد با پدید آوردن این دهکده، خود کدخدا باشد و دیگران در حاشیه ها، کاسه ی گدایی به دست، چشم به انفاق او بدوزند و به دریوزگی معیارهای زیبایی شناختی، روی به درگاه او آورند.
مقوله ی هنر جهانی هم در راستای همان فرهنگ کوکاکولا و مک دونالدیزه کردن جهان است. هنر غرب، با تجربه هایی که از سر گذارنده از یک طرف می داند که این حرف ها فقط برای دلخوشی است و از طرف دیگر مطمئن است که هنرمندان بسیاری از کشورهای جهان سوم دانش و اسباب ورود به این قلمرو را ندارند و اگر هم یکی دو تایی با هزار مصیبت خود را به عرصه ی آن برسانند، به آسانی می توان با یک دست به سر و گوش کشیدن، آنها را مال خود کرد.
به هر حال، بررسی امکان یا عدم امکان جهانی شدن هنر، به دریافت معنای واقعی این شعار موکول است و باید دید که از کجا شروع می شود و چرا. در ضمن باید به این نکته هم توجه داشت که گفتمان جهانی شدن هنر را هرگز نمی توان جدا از تاریخ هنر و بحران هویت امروز بررسی کرد. ناگزیر باید زیر و بالا و عطا و لقای این شعار را سنجید و چشم بسته فریفته ی جاذبه های آن نشد. برای سنجیدن هم می باید آگاهی ومطالعه داشت و همین جا پای این پرسش به میان می آید که آیا متولیان هنرهای تجسمی و هنرمندان ما توشه و توان و آگاهی لازم برای گام نهادن به این دامگه حادثه را دارند؟ میزان دانستگی آنان از فعالیت های هنری و فرهنگی امروز جهان تا چه اندازه است و آیا راه و روند هنر امروز را می شناسند؟ تا چه اندازه با تاریخ هنر و نحل و آراء و عقاید منتقدان و سیاست گذاران هنر آشنا هستند و تا به حال چه گام هایی از سوی دست اندرکاران امور هنری برای دادن این آگاهی ها برداشته شده است؟
واقعیت آن است که در دوران نو استعماری، به ویژه از پایان جنگ جهانی دوم به این سو، رابطه ی نابرابر غرب و جهان سوم از هر زمان دیگر پیچیده تر شده است. از یک طرف جهان غرب، به ویژه امریکا، از طریق رسانه ی فیلم، تلویزیون، تکنولوژی، مطبوعات، مد و … به صدور بی وقفه ی فرهنگ خود به کشورهای دیگر ادامه داده است. از طرف دیگر، مهاجرت ها، پناهندگی ها، تبعیدها و سفر برای ادامه ی تحصیلات و امید به یافتن کار و زندگی بهتر، بسیاری از ساکنان جهان سوم را راهی غرب کرده است. این گروه نیز چه در غرب و چه در بازگشت به سرزمین خود، بسان کاسه ی داغ تر از آش، یک پا مبلغ فرهنگ و هنر غرب شده اند و به چیزی غیر از آن رضایت نمی دهند و این خود کلاف درهم تنیده ی هنر جهانی را از هر زمان دیگر پیچیده تر کرده است.
در پاره ای از نوشته های پست مدرن، بر این تصور و پندار که جریان اندیشه ها میان شرق و غرب به نسبت مساوی است تأکید شده است. به شکل های گوناگون گفته شده است که درهم آمیزی فرهنگ ها و سنت ها، از هر نحله و ملتی، پر پروازی به فرهنگ و هنر جهانی خواهد داد و سرانجام به پرباری و اعتبار فرهنگ ها خواهد انجامید. اما باید توجه داشت که در عمل، جریان اندیشه های فرهنگی هم مانند جریان تولیدات و کالا، از غرب به شرق بوده است. شرق باید مواد خام آن را تهیه کند و غرب پس از ساختن و پرداختن، آنچه را مرغوب یافت بردارد و بقیه را روانه ی بازار جهان سوم کند و دیگران را همچنان مصرف کننده ی تولیدات بادکرده ی غرب نگه دارد.
درهم آمیزی شاید در پاره ای موارد کارآیی داشته باشد اما زیانش هم پنهان نیست. آمیزش و ترکیب فرهنگ ها فقط میان دو یا چند فرهنگ اتفاق می افتد که از توان همسان برخوردار باشند و به شکلی همگون در جهان عرضه شده باشند. یک فرهنگ پرتوان و مسلط با یک فرهنگ وابسته و پیرو و مقلد نمی آمیزد بلکه آن را به تمامی می بلعد و گوارده ی خود می کند. تجربه هایی تاریخی نشان داده است که هر جا دو یا چند فرهنگ، چه به نحوی مسالمت آمیز و چه از سر قهر و ستیز، با هم رو در رو شوند، یک مرز پر از تجربیات تازه هم پدیدار می شود و در این مرز آنچه تداخل فرهنگ ها و چند فرهنگی و میان فرهنگی می نامیم تجربه می شود. امروز از فرهنگ ها انتظار می رود که با انگشت نهادن بر کیفیت های خود، در برابر بلعیده شدن از سوی فرهنگ های قوی تر مقاومت کنند. تلاش غرب همه آن است که هنر دیگران را به عنوان «نماد هویت های جمعی» مطرح کند و هویت های فردی «دیگران» را نادیده بگیرد؛ همان فردیتی که هنر غرب خود را براساس آن استوار کرد و هویت یافت. مگر در قرن نوزدهم ندیدیم که چگونه نقاشی اروپا، نقاشی خاور دور را بلعید؟ حاصل این آمیزش مطرح کردن هنر شرق بود یا اعتلای هنر غرب؟ بهره جویی های بی حساب از نقاشی های اسلیمی و کاشیکاری شرق و فرش ایرانی، مطرح کردن هنر اسلام و ایران بود یا افزودن بر هنر ماتیس؟ مگر پیکاسو از تمام مظاهر مجسمه سازی افریقا بهره نگرفت و وقتی نظرش را درباره ی هنر سیاهان پرسیدند نگفت که: «مگر سیاهان هم هنر دارند؟» مسئله اینجاست که هنرمند جهان سومی هم به محض آن که پا به قلمرو غرب گذاشت و دستی به سر و گوشش کشیدند، خودش و هنرش را دو دستی در اختیار غرب می گذارد، و در غرب گرایی و غرب مداری و تعصب از خود غربی ها هم پیشی می گیرد.
امروز مطرح کردن گفتمان هنر جهانی ممکن است در جهان سوم به دو برداشت متفاوت بیانجامد. از یکسو ممکن است گروهی را به این گمان اندازد که آنها هم می باید لزوما مانند غرب نقاشی کنند چرا که اگر قرار است به سبک و سیاق خودشان نقاشی کنند که قرن هاست کرده اند و به آقابالاسر احتیاج ندارند. اما از سوی دیگر، که وجه مثبت قضیه هم هست، ممکن است به بیرون آمدن از پیله های بسته و رهایی از سنت های بازدارنده تعبیر شود. همین که نقاشی جهان سوم از انزوای دیرینه ی خود بیرون آید، از قوم و قبیله بازی و شیوه های مفلوک و مندرس دست بردارد و در نمایشگاه های جهانی به تماشا گذاشته شود، خود انگیزه ای خواهد بود برای جدی گرفتن هنر. برخی از کشورهای جهان سوم راهکارهایی را آزموده اند و به موفقیت هایی هم دست یافته اند اما در مورد خود ما، اول تکلیف مان را با هنر خودمان روشن کنیم و بعد نگران هنر جهان باشیم. ما خواه ناخواه در شرایطی زندگی می کنیم که هنر را دستکم سه وجهی کرده است. هنر ما از یک طرف در پیوند با هنرهای بومی و اقلیمی است، از طرف دیگر در پیوند با دستکارهایی است که در کل میراث فرهنگی نامیده می شود و از طرفی هم در پیوند با هنر وارداتی غرب و معیارها و ارزش هایی است که در جایی دیگر سکه خورده و تعیین شده است. از قضا، همین هنر وارداتی هم هست که امروز شکل هنر رسمی ما را به خود گرفته و آموزش داده می شود. با این همه، گهگاه برای فخرفروشی های فرهنگی، ناگزیر از میراث فرهنگی و هنر بومی یاد می کنیم و هرازگاهی آن را با ساز و نقاره به نمایش می گذاریم. اما وجه مصیبت بار قضیه آنجاست که گاه گداری برای احراز هویت، نشانه های دو هنر سنتی و بومی را به شکلی ناساز و تحمیلی با هنر رسمی می آمیزیم. قضیه هم از آنجا می آید که ما مدرنیته را به درستی تجربه نکردیم و آنچه را هم تجربه کردیم، مدرنیته ای نبود که دربرگیرنده ی هنر سنتی و اقلیمی ما باشد. مدرنیته ای که بخواهد هنر بومی و حاشیه ای را هم در بر بگیرد ، باید به سطوحی از دموکراسی و توزیع ثروت و مسایل اجتماعی هم اندیشیده باشد. از این رو بومی گرایی ما در نهایت شکل بخشی از سنت گرایی را به خود گرفت و همین اندک هم با پدید آمدن دگرگونی در مالکیت زمین، کوچ ها و مهاجرت ها و اسکان های تحمیلی، صورتی آشفته یافت و از هم گسیخت. البته مهم جایگاه فیزیکی انسان ها نبود بلکه اهمیت در تغییری بود که در ذهنیت ها پدید آمد و بر نحوه و فرایند تولید هنر هم تاثیر گذاشت.
هنرمند بومی ما از یکسو با سنت های هزار ساله پیوند داشت و از سوی دیگر با مظاهر مدرنیته و ارزش های غرب، بی آن که دریافت درست و روشنی از هیچ کدام داشته باشد. هنرمند بومی ما دگرگونی ها را در درون خود احساس کرده بود، نیاز به یک هویت تازه که جای هویت پیشین و در حال محو شدن او را بگیرد انکارناشدنی می نمود اما چه میتوانست کرد هنگامی که اعتبار هنر بومی را در ادامه ی آفرینش در راستای مثال واره های ایدیولوژیک و مسلط می دید. ناگزیر بود که دایم سرنمون ها و ویژگی های سنتی و کهن خود را تکرار کند و به نمایش بگذارد، نه طبیعت واقعی و تازه ی خود را.
راست است که هنر بومی و سنتی ما از درون ملاک هویت فرهنگی بود اما از بیرون، نماد بیگانگی و مهجور بودن شمرده می شد. از دیدگاه هنرهای تجسمی ما، بومی بودن به معنای خلوص بود، هر دگرگونی در آن به نوعی تقلب تعبیر می شد و به همین علت، آن بخش از هنر ما که به هنر بومی محدود ماند خود را در قلمرو سکون و ایستایی غیر تاریخی و جایگاهی یافت که در آن گذشته و حال و آینده تفاوت چندانی نداشت.
بنابراین، می ماند هنر رسمی ما و دست اندرکاران آن. خودمانیم، وقتی که متولیان و پیشکسوتان هنرهای تجسمی ما چشم دیدن دوست و همکار و همسایه ی خود را ندارند، وقتی چهار تا حرف و نقد را برنمی تابند و آن طور که نشان داده اند گرفتار فرهنگ یارگیری، حضور و عدم حضور خود در نمایشگاه ها را موکول به حضور یا عدم حضور جمعی دیگرمی دانند چه طور می خواهند با هفت پشت غریبه که زبانش را هم نمی فهمند گفت و گو کنند؟ چشم اندازهای «هنر جهانی»، اگر روزی تحقق یابد، با مناظر و مرایای هگلی و تاریخی تفاوت خواهد داشت. جنگلی خواهد بود که در آن فقط حقیقت های فردی راه گشاست. گفتمان «هنر جهانی» فقط واژه هایی دهان پر کن نیست که آن را مانند نام پراکنی ها و معلومات فروشی های متداول، غیر مسئولانه تکرار کنیم. باید اسباب بحث را هم فراهم داشته باشیم و به محض آن که عبارت «هنر جهانی» را به ذهن و زبان آوردیم، به هویت فرهنگی مرتبط به آن هم فکر کنیم، باید با معانی نهفته در فرایند تعریف و تعبیر هویت فرهنگی و متغیرهای آن آشنا باشیم. باید هشدار های فرهنگی را شنیده و به آن فکر کرده باشیم و دستکم پاسخی برای این پرسش های بنیادین داشته باشیم که:
چه تعریفی برای هویت فرهنگی خود داریم و کدام هویت را هویت فرهنگی خود می دانیم؟

این هویت فرهنگی تا چه اندازه با هویت ملی سازگاری دارد و به عنوان یک کیفیت باید رو در روی کدام اکثریت یا اقلیت بایستد؟

این هویت فرهنگی باید کدام تفاوت ها و تسمیه ها را مخفی کند و بر کدام یک تأکید ورزد؟

این هویت باید رو در روی کدام اندیشه بایستد؟ تا چه اندازه با نحوه ی تفکری که قصد رویارویی با آن را دارد آشناست و خود را به چه ابزاری برای این رویارویی مجهز کرده است؟

دیگران این هویت چه کسانی هستند و چه ویژگی هایی دارند؟

از این هویت فرهنگی چه انتظاراتی داریم؟
افزون بر این همه باید تاب تحمل فضایی را که گفت و گوها و خودنمایی ها در آن انجام می شود نیز داشت. باید ابعاد و ژرفای این فضا را که در آن بسیاری از صداها ناگزیر به سکوت مبدل می شود بشناسیم و با تجربه های دیگران آشنا باشیم. این کار بدون اعتنا و امعان کافی در شرایط هنری جهان میسر نیست. با کدام خوانده و احاطه و آگاهی می خواهیم از این روندها سر در آوریم؟ آیا دست اندرکاران هنر ما می دانند که چه عواملی سبب شد تا به ناگهان در محدوده ی ۱۹۸۹، گروه بندی جهان اول و جهان سوم به گفتمان چند فرهنگی مبدل شود؟ آیا می دانند چرا در تقسیم بندی ها، محور مختصات افقی، به شکل عمودی درآمد و شرق و غرب، به شمال و جنوب مبدل شد؟ چرا هنر سینما و ادبیات داستانی سرانجام شمال را ناگزیر کرد تا به جنوب نگاه کند و مگر معنای این نگاه، به خاطر آوردن و باور کردن نیمه ی دیگر انسانیت نبود؟ چند در هزار از هنرمندان ما میدانند که چرا در امریکای جنوبی دهه ی ۱۹۶۰ تمرکز بر پان امریکانیسم جای خود را به لاتین امریکانیسم داد؟ علت و انگیزه ی این رویداد باید پس از گذشت این همه سال برای هنرمندان ما روشن باشد و نیست. علت آن بود که زیبایی شناسی از هنر حمایت کرد و سیاست از فرهنگ. آیا ما در این همه سال یک روز را به شب رساندیم که در آن زیبایی شناسی از هنرحمایت کرده باشد و سیاست از فرهنگ؟ آیا دست اندرکاران هنر ما می دانند که چرا سرانجام به برخی از «دیگران» فرهنگی نقشی همسان خودی ها محول شد؟ این دیگران خود به چه ابزاری مجهز کرده بودند؟ آیا فقط شعار می دادند و از تمامی فحوا و محتوای ارتباط فرهنگی با جهان، فقط به عنوان بهانه و دستاویزی برای سفر کردن به خارج خود و عزیز بی جهت ها و دوروبری ها و گاه گداری هم نمک گیر کردن و بستن دهان این و آن بهره گرفتند؟ هنرمندان استرالیایی با چه تمهیداتی سرانجام هنر بومی خود را به جهانیان عرضه کردند و هنرشناسان را ناگزیر ساختند که آن را جدی بگیرند و چه جایزه هایی هم که نگرفتند؟ آیا می دانند که نقاشی افریقا چگونه رو در روی غرب ایستاد و با چه مصیبتی به او فهماند که هنر افریقا به سفالگری و مجسمه سازی محدود شدنی نیست و می باید در محاسبات جهانی، نقاشی آن سرزمین را هم به حساب آورد؟ آیا متولیان نقاشی ما با نظریه های مبارزان فرهنگی و روشنفکرانی همچون ماریا کارمن رامیرز و ژراردو مسکوئرا و گیلرمو گومز پنا و راهکارهایی که امریکای لاتین برای برون رفت از زیر سیطره ی غرب به آن روی آورد آشنایی دارند؟ آیا چیزی در باب جنبش فرهنگی چیکو مندز در آمازون و ریگابرتو منچو در گواتمالا می دانند؟ آیا حرف و حدیثی از تمهیدات هنری رشید آرایین، هنرمند پاکستانی تبار و جدل های او با نگارخانه ها و انجمن هنر انگلستان برای به کرسی نشاندن حرف بخشی از هنر جهان سوم به گوش شان خورده است؟ آیا از هنر سه چهار عکاس زن که مدرنیسم را به زانو درآوردند آگاهی دارند و می دانند که در دو دهه ی پایانی قرن بیستم چه غوغایی در هنر جهان به راه انداختند؟ اصلا با این نام ها آشنا هستند؟ آیا چهارتا کلمه درباره ی این آدم ها خوانده اند؟ آخر هنرمندان ما و در رأس آنها، چنان که رسم شده است، متولیان هنر با چه توشه ای در توبره می خواهند به قلمرو هنر جهان گام بگذارند؟ شاید شعار دادن در محیط تنگ و بسته ی ما و آن هم در جاها و محفل های خاص و در یارگیری های موزه ای و نمایشگاهی داخلی کارآیی داشته باشد اما بی تردید متاعی نیست که بتوان آن را به بازار جهانی برد و سر بلند بیرون آمد. راست است که در دو دهه ی اخیر برخی از پست مدرنیست ها مفاهیمی همچون «دورگه سازی»، «فرهنگ دو رگه»، «تمرکز زدایی» و «جا به جایی فرهنگ ها» را بر سر زبان ها انداخته اند اما باید توهم ها را کنار گذاشت و به اصل مطلب پرداخت. اگر هم استنباط شود که مقوله ی هنر جهانی، یک امر انتزاعی و ذهنی است، از آنجا که گفته اند فرض محال، محال نیست باید فرض را بر این گذاشت که تصور هنر جهانی روزی به واقعیت بپیوندد و می باید به فکر آن روز بود. نقاش ایرانی اگر بخواهد در عرصه ی جهانی هم شعار بدهد و استشعار به فرم را ملاک هنرمند بودن بگیرد، یا با نژاد پرستی تجسمی، از حرفه و تقلیدگری و مکتب و مشرب نقاشی سرزمین خود دفاع کند بی برو برگرد محکوم به فناست. عرصه ی جهانی هنر جایی نیست که هنرمند جهان سوم بتواند با یارگیری و نوچه پروری، ارزش های من درآوردی خود را به دیگران حقنه کند؛ باید کاری به میان آورد که حرف و حکمتی در آن باشد. باید حرفی به کتاب سنت نقاشی بیفزاید که تا کنون گفته نشده باشد و هنری بنمایاند که هنوز در نقشه ی هنر جهان نمایش داده نشده است. می باید هنری ارایه دهد که غرب مناطق گوناگون آن را تقسیم بندی نکرده باشد و قوم و قبیله بازی و بومیگرایی آن را به چند دستگی و تفرق و انزوا نکشانده باشد. هنرمند باید توانایی حرف زدن درباره ی ماهیت هنر را داشته باشد نه بیهوده گویی درباره ی نهادها و روابط زیرین و پنهانی آنها با یکدیگر. اگر غیر از این باشد، هر چه گفته و نمایانده شود پیش از آن که مجال ثبت شدن در یاد و خاطره ای را پیدا کند به فراموشی سپرده خواهد شد. هنر ما باید سرانجام تعصب ها را کنار بگذارد و این واقعیت را بپذیرد که تمام پدیده های فرهنگی در اصل و بنیان دو رگه یا چند رگه اند. رویای فرهنگ ناب و دست نخورده از قماش همان خوش خیالی های رمانتیک گونه است. حماسه ی رمانتیکی است که ریشه ای کهن دارد و اغلب به نحوی تعصب آمیز از آن یاد می شود. هنرمند ما ناگزیر باید بپذیرد که اعتبار هنر ما هم مانند دیگر جهانیان، به سبب دستاوردهای پیشینیان است نه چهار تا نقاشی مدرن که در دنباله روی از نقاشی غرب هستی گرفته اند و مضمون هایی که نقاشان ریز و درشت ما در چند سال اخیر رمق آن را کشیده اند. و تازه همین عناصری هم که آن را بخشی تفکیک ناپذیر از هنر بومی خود می انگاریم، در واقع برگرفته از دستاوردها و ایجاب ها و تکنیک های تازه است. مثلا در سفالگری و شیشه گری امروز ما که در جهان هم مطرح شده است، بیشتر آنچه از شهر و خواسته ی شهری تأثیر گرفته است، دیده می شود تا میراث های سنتی گذشته. روی آوردن هنر بومی به کیچ و اشلاک که بی تردید مشوق اصلی آن جهانگرد های خودی و غریبه بوده اند و یافتن راهکارها و تکنیک های تازه برای سر هم بندی کردن و برآوردن تقاضای بازار اگر چه به هنر بومی و اقلیمی ما تحمیل شد اما انصاف بدهیم و بپذیریم که پای استعداد پذیرش هم در میان بود.
و حرف آخر این که چرا این موارد ساده به فکر کسی نمی رسد و اگر می رسد پروای آن را ندارد. ما که به فکر دوستی کردن با فیلبان افتاده ایم آیا خانه ای در خور فیل ساخته ایم؟ اگر روزی پای داد و ستد و نمایش آثار هنری دیگران به میان آید، آیا ما در سراسر ایران فضایی مناسب نمایش آثار متاخر فرانک استلا یا انزلم کیفر یا جولیان اشنابل داریم؟ آیا از همه چیز گذشته به ابعاد این نقاشی ها فکر کرده ایم؟ آیا اصلا به نقاشی های دیوید سالی و فرانچسکو کلمنته و عکس های سیندی شرمن و یک دور تسبیح هنرمندان مطرح دیگر اجازه ی نمایش داده می شود؟ اینها خواه ناخواه هنرمندان مطرح جهانند و مگر می توان به نقاش غربی گفت که تو با معیارهای ما نقاشی کن تا بتوانیم کارهایت را نمایش دهیم و تقلیدهای دست سوم نقاشان ما را هم به عنوان هنر نو بپذیر و بیهوده تعریف کن. لازمه ی استوار کردن یک پرسپکتیو فرهنگی برای مقابله با فرهنگ غرب و سیطره جویی های آن و نیز دست یافتن به راهکارهای کارآ مدی که از دیدگاه سیاسی و اجتماعی هم پذیرفتنی باشد، شناخت و مطالعه و برنامه ریزی است؛ با سوء استفاده از موقعیت و دسته بندی های مرسوم باری به منزل نمی رسد.
امروز در فضای فرهنگی و هنری ما کمتر کسی به مفهوم و معنای هنر فکر می کند و اغلب بی آن که دل نگران آن باشند که چه هنر و فرهنگی را نمایندگی می کنند، به فواید مادی و در دسترس آن می اندیشند.