بعد از نهم

میزگردی درباره ی نهمین دوسالانه ی طراحی گرافیک معاصر ایران

برگرفته از مجله نشان شماره چهاردهم، تابستان و پاییز 1386
مدیرمسئول: ساعد مشکی

نهمین دوسالانه ی طراحی معاصر گرافیک ایران و نهمین دوسالانه ی جهانی پوستر تهران پس از ماه ها جلسه و برنامه ریزی شوران سیاستگذاری و با تأخیری چند ماهه و جابه جایی های چندباره از 27 خرداد تا 31 تیر ماه 1386 برگزار شد. آن چه این دوسالانه را از دوسالانه ی گذشته متمایز می کرد همزمانی بخش های گرافیک معاصر ایران و پوستر جهانی بود. اصرار و تأکید فرشید مثقالی از نخستین نشست های شورای سیاستگذاری، عامل اصلی اضافه شدن بخش گرافیک معاصر ایران بود. در مجموع 6146 اثر از 1396 طراح گرافیک از 44 کشور جهان در دو بخش معاصر ایران و جهانی پوستر شرکت کردند که 918 اثر به نمایشگاه راه یافتند. همچنین هفت نمایشگاه جنبی با 253 اثر به همراه 12 سخنرانی و یک میزگرد از دیگر دستاوردهای این دوسالانه ها بود. معمولا فشار کار و تنش های معمول در زمان برگزاری نمایشگاه ها و خستگی پس از آن ها مانع جمع بندی و بررسی دوسالانه ها می شود. نشریه ی نشان به منظور بررسی دوسالانه ی نهم و جمع بندی نظر و آرای دست اندرکاران این دوسالانه میزگردی تشکیل داد که متن آن را در این جا می خوانید. نشان امیدوار است تا بررسی، انتقادها و پیشنهادهای این میزدگر به یافتن راه حل های مناسب برای برگزاری هر چه بهتر دوسالانه های طراحی گرافیک در ایران منجر شود.

اطلاعات و اتفاقات این دوسالانه ها در زیر آ مده است:

رییس دوسالانه: سید محمد احصایی، دبیر دوسالانه: امراله فرهادی آردکپان، رییس شورای طرح و برنامه: حبیب الله صادقی، شورای طرح و برنامه: آیدین آغداشلو، مصطفی اسدالهی، صداقت جباری، ابراهیم حقیقی، حسین خسروجردی، قباد شیوا، رضا عابدینی، مجید عباسی، مصطفی گودرزی، فرشید مثقالی، ساعد مشکی، علیرضا مصطفی زاده ابراهیمی، مسعود نجابتی

الف. بخش طراحی گرافیک معاصر ایران شامل قسمت های متفاوتی بود:

1. نشانه و نشانه نوشته، 2. طراحی جلد، 3. صفحه آرایی، 4. طراحی صفحات وب و مالتی مدیا، 5. آگهی مطبوعاتی، 6. آگهی شهری، 7. بسته بندی، 8.پوسترهای جنبی با موضوع های ترافیک، گفت و گو، میراث فرهنگی.

گروه انتخاب آثار: فرزاد ادیبی، شهرزاد اسفرجانی، مصطفی اوجی، کوروش پارسانژاد، علی رشیدی، صداقت جباری، سیامک فیلی زاده، ایمان متقی راد، علیرضا مصطفی زاده ابراهیمی

گروه داوری: آیدین آغداشلو، شهرزاد اسفرجانی، صداقت جباری، امره سنان (ترکیه)، فرشید مثقالی، علیرضا مصطفی زاده ابراهیمی، مسعود نجابتی

ب. بخش جهانی پوستر تهران

در کنار دوسالانه ی پوستر تهران چند نمایشگاه دیگر به شکل جانبی برگزار شدند:

مرتضی ممیز، طراحی سر در سینما، بزرگداشت صادق بریرانی.

نمایشگاه آثار مروین کورلانسکی، نمایشگاه 100 پوستر فرانسوی، نمایشگاه پوسترهای آنته لنز و ونسان پروته

گروه انتخاب آثار: مصطفی اسدالهی، حسین خسروجردی، یان رایلیش (جمهوری چک)، قباد شیوا، رضا عابدینی، مجید عباسی، ساعد مشکی

گروه داوری: سید محمد احصایی، ابراهیم حقیقی، وانگ ژو (چین)، امره سنان (ترکیه)، قباد شیوا، دانیلا هاوفه (آلمان)، ورنر یکر ( سوییس)

در این دوسالانه:

. فرشید مثقالی جایزه ی ویژه ی ایکو گرادا را برای یک عمر تلاش از مروین کورلانسکی (نماینده ی ایکوگرادا در دوسالانه ی جهانی پوستر تهران) دریافت کرد.

. چهار سخنرانی و یک میزگرد با موضوع تایپوگرافی برگزار شد.

سخنرانان و شرکت کنندگان میزگرد، مسعود سپهر، قباد شیوا، رضا عابدینی و فرشید مثقالی بودند.

. هر یک از مهمانان خارجی سخنرانی همراه با نمایش آثارشان برگزار کردند.

مشکی : این نشست به نوعی آسیب شناسی دو سالانه ی نهم است و اتفاقات جانبی آن. نگاه هم بیش از آن که انتقادی باشد، ارائه ی پیشنهادهایی است تا شاید در دوسالانه های بعدی مؤثر باشد. در عین حال از کسانی که درگیر بخش های گوناگون دوسالانه بودند، خواستیم در این جلسه حضور داشته باشند. واقعیت این است که دوسالانه به یک نمایشگاه تبدیل شده است که علاقه مندان گرافیک یا طراحان گرافیک از آن دیدن می کنند. بنابراین شاید بیش تر شبیه یک محفل خودمانی است و طبعا تأثیر چندانی هم به جا نمی گذارد. بحث این است که این دوسالانه چطور می تواند نزد مثلا مسئولین صنایع و وزارت خانه ها و روابط عمومی شرکت های بزرگ که به نوعی با گرافیک سر و کار دارند از اهمیت بیش تری برخوردار شود. این سازمان ها چطور می توانند به این جریان راه پیدا کنند؟ این اتفاق، هم در ایجاد بازار کار برای طراحان گرافیک مؤثر است و هم سفارش دهنده ها با دنیای گرافیک حرفه ای بیش تر آشنا می شوند.

حقیقی : این یک بخش است، بخش دیگر این که دلیل اصلی برگزاری دوسالانه های هنری – حداقل در مورد دوسالانه ی نقاشی به این شکل است – فرصتی است برای طرح فکرهای تازه و حرف های نو. این اتفاقی است که هر چند سال یک بار برای نمایش کارهای نسل های جدید و تازه نفس یا آدم های قدیمی تر که ممکن است به مفاهیم تازه ای دست یافته باشند، رخ می دهد. اگر بخواهیم همین تعریف جهانی را در مورد دوسالانه ی خودمان هم تعمیم دهیم، باید از خودمان بپرسیم: آیا دوسالانه ی گرافیک ایران قادر است در چنین تعریفی بگنجد؟ در عمل، دوسالانه نمایشگاهی است از آثاری که بر دیوارها نصب می شوند و بعد از اتمام جمع می شوند و به کلی به پایان می رسد. در این میان گویی کسانی که انتفاعی می برند، برگزارکنندگان هستند و کارنامه ای که از کارکردشان درست می کنند. این جریان چه از نظر دولتی و چه از زاویه ی انجمن در حقیقت وظیفه ای بوده برای برگزاری دوسالانه ای دیگر و هیچ بازتابی از آن را در جامعه نمی بینیم. حتی نمی دانیم بازتاب مؤثری در میان خود طراحان گرافیک هم داشته یا نه. انگار موضوع بیش تر نمایش دادن آثار و خودنمایی یا جایزه گرفتن است و همه ی دوسالانه های ما، حتی دوسالانه ی گرافیک مان که این همه برایش زحمت کشیدیم، هم به همین سمت کشیده شده است. در جلسه ی قدردانی از دست اندرکاران برگزاری دوسالانه از حدود 250 نفر تقدیر شد. یعنی 250 نفر کار کرده اند تا یک نمایشگاه بزرگ برگزار شود. من در حقیقت به نوعی نقطه نظرات منفی خودم را بیان می کنم…

مشکی : اگر درست فهمیده باشم سؤال شما این است که آیا دوسالانه چنان که می باید چکیده گرافیک ما طی این چهار سال یا دو سال بوده است و آیا اصولا چنین وظیفه ای بر دوش دوسالانه هست یا نه؟

حقیقی : تصور من این است که وظیفه ی هر دوسالانه ای نمایش و ارائه ی حرکت های نو سال های گذشته است و این که از این طریق، راه های تازه ای بگشاید. قرار است در هر دوسالانه نسل تازه ای با حرف تازه ای بیاید و اثر این تازه نفسی در دوسانه پدیدار شود. اما هیچ گاه در این جا چنین اتفاقی نیفتاده است. جوان ها کارهایی برای خودشان انجام می دهند و نمایشگاه های شخصی برگزار می کنند که به عقیده من تأثیرگذاری چندانی ندارد. بنابر این دوسالانه تنها محلی برای نمایش می شود. به همین خاطر است که من اسم دوسالانه را می گذارم «نمایشگاه بزرگ».

مثقالی : به نظر من تعریف ابراهیم حقیقی تعریف درستی است. در هر حال دوسالانه مجالی است برای نشان دادن و به نمایش گذاشتن. اما هر واقعه ی این چنینی یک رسالت و یک تعریف دارد؛ مثلا دوسالانه ی ونیز و یا دوسالانه ی ورشو که هر کدام نمایش دهنده ی نوع خاصی از ایده ها و تفکرات بخصوصی هستند. به نظر من، رسالت دوسالانه در مملکت ما تفاوت دارد. در خارج از ایران – مثلا اروپا – همه ی هنرها با هم در ارتباط تنگاتنگ قرار دارند و همه ی هنرمندان به گونه ای بر همه ی زوایای یک محوطه، احاطه دارند. ما وضعیتی به کلی متفاوت داریم، فضای ما، فضایی بسته است. اگر اینترنت نبود، شاید ما واقعا با هیچ اتفاق زنده ای در خارج از خودمان ارتباطی نداشتیم. بنابراین اگر تصور کنیم رسالت دوسالانه در این کشور عرضه کردن آخرین پدیده های گرافیک ایران است، بخش کوچکی از آن باید به اهداف آموزشی هم بپردازد. آموزش برای این مدار بسته. به نظر من معضلی است که ما در بخشی از دوسالانه، نخبگان غربی را می آوریم و نمایش می دهیم و این تصور را ایجاد می کنیم که تعریف گرافیک همین است. در حقیقت در جاهای دیگر دنیا نمایشگاه های اصلی در خیابان ها است، در روزنامه فروشی ها، در سوپرمارکت ها، در زندگی واقعی، بسته بندی ها، آگهی های تلویزیونی… این به نوعی بخش اصلی نمایشگاه است و بخش جنبی، فعالیت های صرفا شخصی گرافیک است. به نظر من دعوت از مهمان های خارجی در هر دوره، در جهت جذب اطلاعات یا اندیشه های نوین کاری نمی کند. شاید تنها باعث تحریکاتی شود و در جوان ها تأثیراتی موقت بگذارد و این فکر را ایجاد کند که باید مثل آن ها کار کنند. من نمی گویم این نگرش درست یا نادرست است ولی معتقدم باید جوان ها را خیلی وسیع تر از این با دنیا ارتباط بدهیم. مثلا سازمان های تبلیغاتی مختلف را معرفی کنیم یا آن ها را با فضای استودیوهای طراحی آشنا کنیم که بدانند یک استودیو به طور واقعی چه کاری انجام می دهد. شما می بینید یک طراح بزرگ غربی یکی از بهترین طراحی هایش را بر اساس فرمی که مردم برای یک شرکت حمل و نقل کالا پر می کنند، انجام داده است و این از افتخاراتش محسوب می شود، اما در این جا برای یک نمایشگاه با موضوع «سر برگ» هیچ کاری دریافت نمی کنیم. خوب علت چیست؟ همین جریانات است که بقیه ی شاخه ها را بی اعتبار کرده، این جا اعتبار فقط پوستر است و آن هم فقط پوستر فرهنگی. من خطابم به انجمن و شورای برنامه ریزی دوسالانه است، چون اعتقاد دارم این دو در این جریان نقش عمده دارند و در واقع یک نوع سیاست گذاری می کنند.

وظیفه ی دوسالانه ی ما با دوسالانه ی ورشو متفاوت است. ما یک رسالت داخلی داریم. یک بده بستان در داخل باید صورت بگیرد، حتی اگر فکر کنیم فقط طراحان گرافیک به تماشای آثار دوسالانه می آیند، اما همین دسته هم باید تأثیر بگیرند. امسال بخش ملی ما بسیار ضعیف بود، باید علت را پیدا کرد. واقعیت این است که مدرسه ها و دانشکده های هنری ما به جای آموختن و ساختن، بسیاری از چیزها را خراب می کنند.

آموخته های ما در زمان خودمان از دیدن کتاب و مجله تا سفر کردن و تماشای فیلم بود و مجموعه ی این ها ما را آموزش داد. بچه های الان از این آموزش محروم اند و با این وصف اگر دو سال یک بار قرار است دری به نام دوسالانه باز شود، باید بسیار با دقت انجام شود. مهم تر از همه این که اصولا چه چیز را باید نمایش بدهیم و یا به چه چیز باید جایزه بدهیم. کمک کنیم جوان ترها کارهای شان را به محافل هنری خارج از کشور بفرستند، اما برای داخل کردن آثار خارجی ها باید کمی با ملاحظه تر رفتار کنیم.

مشکی : فکر می کنید دیدگاه نسل جوان نسبت به این حرف شما چیست؟ آن ها در دسترس داشتن وسایلی که شما در اختیار نداشتید مثل ماهواره، اینترنت و استفاده ی 24 ساعته از همه گونه وسایل ارتباطی، آیا نمی توانند امکانی که شما با خواندن کتاب یا تماشای فیلم یا سفر به دست می آورید، به دست آورند؟ برای دیدن تمام آثار یک دوسالانه از طریق اینترنت یک ساعت کافی است.

مثقالی : دوسالانه ها تمام زندگی نیستند. نسل جوان با کل گرافیک جهان معاصر خود آشنا نیست، نمی داند مثلا در مجله ی تایم چه می گذرد…

مشکی : آقای راد نظر شما که از نسل جوان هستید در این باره چیست؟

ایمان راد : به نظر من از یک دوسالانه نمی شود همه جور توقعی داشت، دوسالانه موقعیتی کوچک است برای کل جریان گرافیک در ایران یا هر جای دیگر دنیا، بنابراین نمی توانیم انتظار داشته باشیم بار همه ی مسائل را به دوش کشد.

مثقالی : نه، ولی می تواند نمونه برداری کند. من می گویم یکی از وظایف دوسالانه، نمایشگاه های جنبی است که در آن ها باید طیف وسیعی پوشش داده شود.

بچه های ما باید با طراحی جلد کتاب در خارج از ایران آشنا شوند، باید ببینند در کشورهای دیگر، طراحی کاتالوگ به چه شکلی است، بگذریم از نمایشگاه هایی که در آن هنرمندان همه جور آرتیست بازی در می آورند و درست هم هست. تعریف دوسالانه برای ما با نمونه ی غربی اش متفاوت است. ما امروز در طراحی دکوراسیون، ساختمان و همه چیزمان از روی مدل های «دُبی» «کپی برداری» می کنیم. چرا؟ چون تعداد زیادی از مردم می روند آن جا را می بینند. فراموش نکنیم ما مملکت بسته ای هستیم.

در کشورهای دیگر انواع و اقسام پوستر هست، اما تمرکز ما این جا روی پوستر فرهنگی است. وقتی نمایشگاه برگزار می کنیم باید سودمند باشد. با 250 نفر که زحمت می کشند و میلیون ها تومان سرمایه، درست نیست که فقط 400 نفر بیایند و ببینند. فضایی که بی جهت نخبه پروری بی اصول می کند. من در دانشگاه در کلاس های کارشناسی ارشد اولین سؤالی که از دانشجویان می پرسم این است که چرا می خواهی کارشناسی ارشد بگیری؟ اکثرا جوان هایی هستند که کار می کند و دل شان می خواهد از این طریق کار فرهنگی هم بکنند، در حالی که حتی طراحان گرافیک خوبی نیستند. در سرتاسر دنیا گران ترین مدیران هنری در پر تیراژترین مجله های دنیا فعال هستند. مدیر هنری تایمز گران ترین مدیر هنری در کل امریکا است و کارش این است که محافظه کارترین یا واضح ترین شکل را به وجود آورد. اگر بخواهیم برای جوانان بازار کار فراهم شود باید آن ها را متوجه روزنامه ها و نشریه ها کنیم. در ایران همان طور که گرافیک به معنای پوستر فرهنگی است، تصویرگری هم به معنای تصویرسازی کتاب کودک است. این در حالی است که در مجله ها و نشریه های معتبر دنیا باید هر روز برای مقالات سیاسی تصویرسازی صورت گیرد. یک مفهوم تصویری در سطح بالا و قابل درک. بازار انتشارات به شدت فقیر است…

رشیدی : آقای حقیقی می گویند در دوسالانه باید آخرین پدیده ها و نوگرایی ها ارائه شود و همه بروند، ببینند، تأثیر بگیرند و آموزش داده شوند، اما این که صرفا حالت نمایشگاهی پیدا کند هیچ فایده ای ندارد. صرف دیدن، تأثیر گرفتن و آموزش نیست. آقای مثقالی بحث نمایشگاه های جانبی را مطرح می کنند برای فراهم آوردن فرصتی که جوانان احاطه ی بیش تری بر همه ی جوانب داشته باشند.

من فکر می کنم باید انتظار خودمان را از دوسالانه یکدست کنیم و به یک نقطه ی مشترک برسیم. این که مثلا قرار است دوسالانه آموزش را هدف قرار دهد و یا نمایش آخرین آثار و رخدادهای هنری باشد؟ باید انتظارمان را مشخص کنیم.

مشکی : در شورای سیاست گذاری، هدف گذاری مشخصی انجام نشد و شاید اگر اصرارهای آقای مثقالی برای برگزاری بخش ملی نبود، این بخش هم به وجود نمی آمد و مثل گذشته بخش بین المللی پوستر ادامه پیدا می کرد.

حقیقی : آقای مثقالی معتقدند که با برگزار کردن دوسالانه ی داخلی به گونه ای نقیصه ی آموزشی مان را در حد امکان و بضاعت جبران کنیم…

ایمان راد : فکر می کنم ما همه جا برای خودمان رسالت آموزش در نظر می گیریم. اما آموزش امری جدا از عمل نیست و هر عمل ما ناخودآگاه آموزش است. کارهای ما دیده می شوند و باعث آموزش چیزهایی خواهند شد. این نیست که ما حتما هدف دوسالانه را آموزش دادن بگذاریم. برآیند دو سال کار نمایش داده می شود و در این بین تأثیر آموزشی هم دارد. گرافیک بدنه ای دارد که شامل بخش های مختلفی می شود مثل آموزش آکادمیک، کتاب، نمایشگاه و جشنواره که هر کدام باید کار خودشان را انجام بدهند. اگر ما در عرصه ی کتاب و ترجمه ده سال است که یک کتاب و یک اثر ماندنی و معتبر نداشته ایم مشکل از دوسالانه نیست. اگر دغدغه ی نظام آموزشی داریم و نقص هایی احساس می کنیم ضعف ها را به دوسالانه انتقال ندهیم. بگذاریم دوسالانه راهش را ادامه دهد و کارش را بکند و آموزش را به صورت زیربنایی اصلاح کنیم. اگر دغدغه ی آموزش داریم سراغ نظام آموزشی برویم.

مثقالی : به نظر من برداشت شما از کلمه ی آموزش برداشت درستی نیست. خود شما هم می گویید که هر چیزی در دوسالانه نصب شود آموزش می دهد، اما ما می گوییم چه چیزی روی دیوار برود، نمی خواهیم درس بدهیم. آیا آخرین پدیده های گرافیک جهان را بگذاریم یا چیزی که به درد همین جا بخورد و مصرف داخلی داشته باشد؟ با این همه زحمت و این همه هزینه ممکن است سی نفر تأثیر بگیرند و کار نوینی انجام دهند. اگر در یک بخش جنبی مثلا صفحات روزنامه ی گاردین را بگذاریم تا بچه ها ببینند یک روزنامه چطور بسته می شود، چطور برایش عکاسی می کنند یا تصویرسازی، خیلی مؤثرتر است.

ایمان راد : صدها کتاب در تشریح و آموزش این چیزها هست که ترجمه نشده است!

مثقالی : این دو نافی هم نیستند، کتاب و مطالعه سر جایش، ما می گوییم دوسالانه ها جای ارائه ی کارهای بیش تری هستند که مفید باشند. از آن همه پوسترهای درخشان داخلی ِ روی دیوار دوسالانه چرا در خیابان ها خبری نیست؟

حقیقی : در جریان دوسالانه جز روز اول که جمعیت بسیار زیاد بود و از فرط ازدحام اصلا نمی شد کار دید، تعداد بینندگان روزهای بعد بسیار کم بودند. روزی 10 تا 20 نفر. این است آن همه جوان مشتاق که طراح پوستر فرهنگی هستند و در همه ی سایت ها حضور دارند و می نویسند؟ اگر وظیفه ی دوسالانه از نظر دولتی و انجمن در همان روز اول تمام می شود، از نظر خود طراحان گرافیک هم همین طور است؟ ما نمایشگاهی می گذاریم از بضاعتی که داریم و متأسفانه هیچ قصد دیگری هم پشت آن نیست. شاید بتواند بخشی از هدف مان آموزش باشد و یا نمایش دادن بخش هایی که در طول سال به آن نمی پردازیم. حال باید به عنوان آدم های موظف چه در دانشگاه، چه در انجمن و چه در شورای برگزاری دوسالانه، طرحی پیدا کنیم تا حرکات بعدی را اصلاح کنیم. مثلا در این دوسالانه چون بخش ملی داشتیم شاید بد نبود اگر به جای بخش صد پوستر آماده فرانسوی چیزی می گذاشتیم که این بخش را پر رنگ تر می کرد، اما هنوز داریم پوستر نمایش می دهیم و آن را مهم ترین عنصر معرفی می کنیم و به چیزهایی مانند گرافیک تبلیغاتی، بسته بندی، طراحی روی جلد کتاب نمی پردازیم. در مورد جلد کتاب، طراحان و ناشران با هم کنار می آیند و نتوانسته ایم آن ها را بررسی کنیم. در حالی که جلد کتاب از مواردی است که طراحان ما همیشه در آن زورآزمایی و خودآزمایی کرده اند، شاید بشود آن را متحول تر کرد. چرا از این همه تعداد زیاد دانشجویان دختر که در مقایسه با پسران 90 به ده هستند، تعداد اندکی از آن ها در دوسالانه شرکت می کنند و تعداد پسرهای شرکت کننده بیش تر است؟ آیا این به نقیصه ی آموزش بر نمی گردد ظاهرا ما از بضاعت مان نمایشگاهی برگزار می کنیم و دل مان می خواهد هر چه بزرگ تر و با شکوه تر هم باشد. به کیفیت کم تر بها می دهیم اگر کمیتی هم باشد ناتوانیم از سنجش و آمارگیری…

مشکی : اما آقای حقیقی این همه مسئولیتی که شما بر دوش دوسالانه می گذارید بسیار سنگین است. فکر می کنم مشخص کنیم که آیا می خواهیم تعریف جدیدی از دوسالانه در این کشور داشته باشیم!

علی رشیدی : معتقدم در دوسالانه به هر بخش دیگری از قبیل بسته بندی، تبلیغات، هویت سازمانی و … هم که بپردازیم این نسل علاقه مند نیست که بیاید و یاد بگیرد. نمی خواهم بد بگویم اما حقیقت این است که نسل جدید نسل عجولی است. نسلی که در پی راه حل های ساده است و گرافیک ما هم جدای از این جریان نیست. از طرفی اهداف برگزارکنندگان، داوران و شرکت کنندگان دوسالانه نیز اهداف بسیار شخصی است. انجمن صنفی برگزار می کند تا قدرت نمایی کند. دوسالانه به انجمن اعتبار می دهد. چندان مهم نیست که غیر از برگزاری نمایشگاه چه اتفاقی می افتد. کسانی هم که در دوسالانه شرکت می کنند دنبال چاپ شدن کارشان در کاتالوگ هستند تا دنبال خود دوسالانه. از طرفی برای اعضای هیئت داوران در بخش ملی هم هدفی مشخص نشده بود. آن ها با هم نگاهی شخصی کارها را انتخاب می کردند. با وضعیت موجود اگر مقدار نمایشگاه های جانبی بیش تری هم جمع شود و به نمایش گذاشته شود، بازتاب آن همین خواهد بود. این نسل حوصله ندارد که به این شکل آموزش داده شود. سطح آموزش در همه جا در حال پایین آمدن است. نسل جوان می خواهد به سرعت معروف شود و جایزه ببرد. به دنبال این مسائل است و از هر محملی هم استفاده می کند.

مثقالی : ببینید در این دوسالانه گاهی گفته می شد به فلانی جایزه ندهید چون از دفعه ی بعد همه ی کارها شبیه این کار می شود، پس اثرگذاری وجود دارد، اما مسئله ارزش گذاری هم هست. این که تکیه بر پوستر باشد، تعریف گرافیک می شود پوستر و این تعریف با چیزی که در جامعه ی ما هست متناقض است. من می گویم با تکیه بر چیزهای دیگر شاید بتوان حساسیت ها را بیش تر کرد و یا حساسیت هایی به وجود آورد. اگر من فیلم انیمیشن ساختم، دلیلش این بود که در دومین فستیوال فیلم کودکان، فیلم دیدم و هیجان زده شدم! به نظر من مواردی که مورد مصرف بیش تری دارند نیاز به پرداختن دارند. شما نتوانستید ده پوستر طراحی شده برای دوسالانه را حتی پخش کنید. پوستر 100×70 را هم نمی توان درهیچ جا نصب کرد. سؤال من این است : چرا برای چیزی به این کم مصرفی، این همه وقت و هزینه می گذاریم؟ من از این زاویه نگاه می کنم که برای طراحان کار به شکل حرفه ای ایجاد شود.

ایمان راد : ما در یک کشور پر مشکل کار می کنیم، اما ریشه ی همه ی مشکلات که در دوسالانه نیست! در گرافیک تجاری و تبلیغاتی مشکل داریم اما هر جریان چرخه ای دارد. گرافیک تبلیغاتی را پول و سرمایه می چرخاند و گرافیک فرهنگی را اوضاع سیاسی و اجتماعی. در دوران پس از 15 خرداد اوضاع فرهنگی ما رشد کرد طرح روی جلد هم بسیار رشد کرد و این همه به دلیل اوضاع فرهنگی اجتماعی بود و به آموزش و دوسالانه هیچ ارتباطی نداشت. در گرافیک تجاری هم اگر اقتصاد ایران رشد کند، این نوع از گرافیک هم شکوفا می شود. دوسالانه نمی تواند پاسخگوی همه ی این ها باشد. هنوز هم فکر می کنم بهترین راه حل این است که نمایشگاه های جنبی برگزار کنیم و دوسالنه پوستر هم سر جایش باشد. مثلا در کنار نمایشگاه کتاب، نمایشگاهی از طراحی های روی جلد بگذاریم که بازدیدکنندگان اش به جز طراحان گرافیک، ناشران هم هستند یا مثلا صفحه آرایی نشریات با جشنواره ی مطبوعات برگزار شود.

رشیدی : به نظر شما هدف دوسالانه چیست؟

ایمان راد : به نظر من گزیده ی کارهای گرافیک دو سال یک کشور. من کاتالوگ این دوسالانه را با دوسالانه ی قبل مقایسه کردم. ما در دوره ی قبلی در بخش آثار ایرانی، کارهای ضعیفی داشتیم و ضمنا بیش تر پوسترها چاپ دیجیتال بودند. اما در عرض همین سه سال بخش پوستر پیشرفت بسیاری کرده بود. شاید اگر بخش های دیگر هم این قدر هدفمند بودند، همین اندازه رشد می کردند. لزوما با بها دادن ما به تبلیغات، مشکلات حل نمی شود و یا تا وقتی که کتاب منتشر نشود نیرو گذاشتن روی بخش طراحی جلد بی معنی است.

رشیدی : به هر بقالی ای که بروید تعداد زیادی بسته بندی می بینید، اما در مقابل 1100 پوستر ارسالی برای دوسالانه 100 بسته بندی هم نداشتیم، چون به پوستر اهمیت بیش تری داده بودیم هر کس خودش را ملزم دانسته بود پوستر ارسال کند. حتی من می شناختم کسانی را که پوستر نداشتند و مخصوص ارسال برای دوسالانه آن را چاپ کرده بودند. پوسترهایی که سفارش دهنده نداشتند. اما انگار چون علاقه ندارند به عنوان طراح بسته بندی معرفی شوندريال اصلا از طراحی بسته بندی خبری نبود!

مثقالی : این همه طراح گرافیک جوان در دفاتر مشغول کار گرافیک تبلیغاتی هستند ولی نباید به گونه ای باشد که زیر میزی و یواشکی کار کنند. همه تلاش می کنند تا پوستر فرهنگی کار کنند، برخی استعداد دارند ولی کسانی هم هستند که هیچ استعدادی ندارند ولی باز هم پوستر فرهنگی کار می کنند.

حقیقی : دوسالانه بهانه ای است برای این که نتیجه بگیریم و قدم های بعدی را درست برداریم. این مبحثی که مطرح شد در حقیقت به تفکر اجتماعی ما مربوط است و اندیشه ای است که از خیلی وقت پیش به آن دچاریم یعنی از همان روزی که نقاشانی که کارهایی تبلیغاتی می کردند به طعنه و طنز به «نقاشان تبلیغاتی» معروف شدند و این روند همچنان ادامه دارد. ارزش کارهای تبلیغاتی از تعرفه ی انجمن در مورد قیمت هر کاری به خوبی مشخص است و این در مورد کارهای فرهنگی بالعکس است که با قیمت کم تری هم انجام می شود. این یک نگرش است و دو گونه تقسیم بندی همچنان پابرجا است: یکی ویترین های فرهنگی مان که اجناس ذهنی مان را در آن نمایش می دهیم و خود را در آ ن به مقام و مرتبه یک هنرمند – که در این مملکت ارج و ارزش دارد – نزدیک می کند. سنجه ی ما و ملاک قضاوت ما بر اساس هنر است و وقتی به بخش تجاری می رسیم آن را بی ارزش تلقی می کنیم. نمی گویم درست است یا نادرست تنها می گویم یک تفکر جمعی حاکم در کشور ما است.

مثقالی : بله … اما من می گویم آیا به دلیل شرایط خاص خودمان، نباید دوسالانه را از این حالت صد در صد هنری خارج کنیم و کمی هم به بخش های دیگر مثلا مطبوعات بپردازیم و یا تبلیغات را تقویت کنیم … یعنی به آن چیزهایی که بیش تر ضرورت جامعه است نه صرف کار هنری… حالا من یک سؤال از ایمان راد دارم، نسل جوان چه نظری داشتند؟ راضی بودند؟

ایمان راد : کسی می گفت نسل جوان و نسل جدید گستاخ و بی سواد است. البته در واقع گستاخ هست، همه چیز را زیر سؤال می برد اما بیش تر ادعا است. چون از 500 طراحی که متعلق به این نسل است شاید 20% در دوسالانه شرکت کردند یا کار فرستادند.

مثقالی : یعنی بیش تر کارها رد شد؟

حقیقی : تعداد آثاری که در بخش ملی پذیرفته شد از 253 نفر بود، که 182 نفر مرد بودند و 71 نفر زن.

مثقالی : آقای راد شما که خودتان در هیئت انتخاب آثار بودید، آیا کارها غیرعادلانه رد شد؟

ایمان راد : نه غیرعادلانه نبود، اما فکر می کنم میانگین سنی داوران ما بالا است. من می گویم این اختلاف سنی بین داوران و میانگین سن شرکت کنندگان شاید باعث قضاوت های جهت دار یا انتخاب گرافیک خاص تری شود.

مشکی : به نظر من بحث اصلی برمی گردد به این که شورای سیاست گذاری دوسالانه هدف مشخص و واضحی حتی برای هیئت داوران، تعیین نکرده است. چیزی که بتوانیم بگوییم برآیندش مشخص و معلوم باشد. مثلا ویژگی های دوسالانه ی ورشو مشخص است؛ این که چه کارهایی به این دوسالانه راه پیدا می کنند هم معلوم است. چون نوع انتخاب و مسیر و اهداف دوسالانه یک مسیر تعیین شده و روشن است. وقتی سیاست گذاری های یک دوسالانه معلوم باشد هدف هم به راحتی به دست می آید. ما به دلیل مشکلات فراوانی که در برگزاری دوسالانه داشتیم، نتوانستیم هدف گذاری مشخصی هم داشته باشیم.

مثقالی : در هر دوره باید با یک سیاست تعیین شده به یک موضوع مانند روی جلد، تبلیغات، مطبوعات و … بپردازیم. شاید هم لازم باشد هر دوره یک بار به یک موضوع پرداخته شود چون ما در طول دو سال این همه کار در همه ی زمینه ها برای نمایش نداریم، مثلا یک بار تبلیغات، یک سال کتاب و نشریات …

مشکی : اگر اجازه می دهید جمع بندی از بحث داشته باشیم. همه معتقدند که در کنار دوسالانه ی پوستر می توانیم نمایشگاه هایی از موضوعات مورد نیاز، به خصوص برای نسل جوان داشته باشیم. همچنین همگی پیشنهاد می کنند که در فاصله ی دوسالانه ی پوستر دوسالانه های دیگری با موضوع های دیگر مانند روی جلد کتاب یا نشریه ها داشته باشیم. نکته ی مهم دیگر این که شورای سیاست گذاری هدف و مسیر مشخص تری برای دوسالانه یا دوسالانه ها تعریف کند تا این اتفاق مهم و پر هزینه، هم در میان کسانی که مستقیم یا غیرمستقیم با آن در ارتباط اند مطرح شود و هم گروه برگزارکننده و داوری هدفمندتر عمل کنند. شاید لازم باشد درباره ی ساختار گروه داوران از نظر سنی، تعداد و ترکیب آن ها هم نگاهی دوباره شود. ظاهرا اختلاف نظر درباره ی اهداف دوسالانه بیش تر است. این اختلاف در چگونگی انتخاب نمایشگاه های جانبی نمود خواهد داشت.

باید مشخص شود که آیا هدف از دوسالانه صرفا نمایش آثار برگزیده در دو سال گذشته است یا در کنار آن قصد یا اهداف دیگری مانند آموزش و ایجاد ترک تازه در جامعه را هم داریم. انتقاد دیگری که بر دوسالانه وارد است این که به لحاظ مادی و انسانی مصرف می شود بهتر است سفارش دهنده ها هم با گرافیک روز ایران آشنا شوند و قابلیت ها و توانایی های بهتر به معرض نمایش گذاشته شود تا هم بازار کار برای طراحان گرافیک مهیا شود و هم در بالا بردن سطح و نگاه سفارش دهنده ها تغییر حاصل شود.

از طرف نشان از همه سپاسگزاریم.

“هویت”، مسأله این است

بر گرفته از مجله نشان،شماره اول،زمستان 1382
مدیر مسئول ساعد مشکی

شورای نویسندگان نشان در هر شماره موضوع خاصی را که در حرفه ی طراحی گرافیک ایران مطرح است با طراحان و صاحب نظران ایرانی و حتی خارجی در میان می گذارد. نشان، در اولین شماره موضوع “هویت” در آثار طراحان ایرانی را مطرح کرده است و سه تن – آیدین آغداشلو، نقاش، طراح گرافیک و هنرشناس؛ فرشید مثقالی، طراح گرافیک، نقاش، مجسمه ساز و کارگردان فیلم انیمیشن؛ و مهدی سحابی، نویسنده ی هنری، نقاش، مجسمه ساز و طراح گرافیک – در این باره نظر خود را ابراز داشته اند.

1. گفت و گو با آیدین آغداشلو

آقای آغداشلو، موضوع بحث ما گرافیک ایرانی یا همان هویت ایرانی در کارهای گرافیک است. به نظر شما چه قدر می توانیم به این هویت پای بند باشیم؟

به نظر می رسد که گرافیک یک هنر وارداتی باشد. اولین نمونه هایی که می توانیم کار گرافیک به آن ها اطلاق کنیم – یعنی تکثیر بخشی از آن باشد – بر می گردد به قرن سیزدهم هجری قمری. قبل از آن، ما هنر تصویرگری که با هدف تکثیر به وجود آمده باشد نداریم. خیلی پیش از ما، بعد از اختراع چاپ در جهان غرب، هنر تصویری تکثیرشونده وجود داشته، مثل حکاکی ها – چه حکاکی های روی چوب و چه حکاکی های روی مس. اما بسیار طول کشید تا چاپ به ایران برسد. اگر این طور نگاه کنیم، به عنوان یک هویت، سابقه ی خیلی طولانی نمی توانیم برایش پیدا کنیم. یعنی کل سابقه اش به حدود 200 سال هم نمی رسد. این که آیا در طول 200 سال یک عنصر هنری قادر است تبدیل به یک هویت بشود یا نه، بحثی مجزا است. اما اگر مبنای گرافیک را بر تصویرگری بگیریم و عنصر تکثیر را در آن دخالت ندهیم، آن وقت سابقه اش خیلی طولانی تر است و می تواند تبدیل به یک عنصر بسیار قوی و قابل تکیه شود. ما گرافیک بعد از قرن سیزدهم هجری قمری را به شکل های ساده و خلاصه ای می بینیم که عموما از نمونه های قبل الهام گرفته اند – از نظر کتاب آرایی، شکل حروف و لی آوت یا تنظیم. بنابراین، قدیمی ترین نمونه های چاپ شده ی ما مثل کتاب های چاپ سنگی که از اواسط قاجاریه به بعد یعنی اواسط قرن سیزدهم هجری قمری به بعد کار شده، تکیه دارند بر نمونه های بسیار قدیمی تر – کتاب آرایی با سرلوح هایی خام ولی در عین حال یادآور سرلوح های دوره ی صفویه و پیش از آن. همین طور صحنه هایی که تصویرگری می شود، همه مبتنی بر مجلس سازی هایی است که در نقاشی قاجاریه وجود دارد. اما خود این مجلس سازی ها، صحنه های نبرد، صحنه های بزم، بازمی گردد به کتاب های مصور خطی بسیار قدیمی، یعنی از جامع التواریخ مصور خواجه رشید الدین فضل الله در قرن هشتم تا اوج آن در مکتب هرات و مکتب تبریز، یعنی در نیمه ی قرن دهم هجری. بنابراین تأکید می کنم که اگر بخواهیم دنبال هویت بگردیم اول باید ببینیم سابقه ی کار ما چیست؟ ما نسبت به این سابقه چه کار کرده ایم و چه موضعی گرفته ایم؟ موج گرافیک جدید ایران از سال 1340 شکل گرفت و عمده شد. اولین کسی که گرافیک را در شکل معاصر کار کرده است مرتضی ممیز است. این موج، توجه خاصی می کند به عناصر بسیار قدیمی تر در هر دو شکل: مینیاتورهایی که صفحات کتاب های خطی را مصور می کرد، و نمونه هایی به صورت حکاکی دوره ی قاجاریه، مثل عیدی سازی ها که حکاکی روی چوب بود، و همین طور نقاشی هایی که بر روی چاپ های سنگی انجام می شد. این توجه یک توجه جدید نبود.

کسانی بودند که مستقیم از این ها برداشت کردند یا حسی از این ها را در کارشان وارد کردند و آن را به شکلی جدیدتر دگرگون کردند. مثلا حکاکی های دوره ی قاجار قرن سیزدهم حکاکی های ظریفی نیست.

بسیاری از اوقات خطوط حکاکی ها بسیار درشت و کلفت هستند. ما همین هاشورهای کلفت و درشت را در کارهای فرشید مثقالی می بینیم که به طور مستقیم و غیرمستقیم به آن رجوع می کند. یا کسانی هستند که به عناصری توجه می کنند که تا پیش از این گرافیک جدید در سال 1340، عناصر مطلوب و مرسومی نبوده، مثل توجه قباد شیوا به خط شکسته ی نستعلیق و ترکیب های جدیدی که با این خط به وجود می آورد. قباد شیوا به جنبه های تزیینی و گرافیکی و این که چه عناصر بیش تر و برتری می شود اخذ کرد توجه می کند. پس در این دوره، یعنی از سال 1340 به بعد، نوعی توجه جدید به مجموعه ی عناصر بصری که قابلیت کارهای گرافیک داشتند، پیدا شد. بعدها، یعنی در دهه ی 50 این عناصر گسترش پیدا می کنند و در این دوره به نقش مایه های قدیمی برمی خوریم.
نقش مایه هایی که یا استفاده ی رسمی گرافیکی در دوره ی قاجار داشتند، یا استفاده جدیدی بودند از نقش مایه های بسیار قدیمی تر، مثل نقش کاشی و نقش قالی و هر نقش مایه ی تزیینی که در هنر اسلامی ایران به کار برده می شد. با جمع بندی آن مجموعه می بینیم که جست و جویی است برای پیدا کردن نشانه هایی که بلافاصله بتوانند یادآوری کنند که عرصه ی عملکرد این اثر در چه منطقه ی جغرافیایی یا تاریخی قرار دارد، چون بلافاصلگی در تاریخ گرافیک یک امر اساسی است. گر چه هر دو دسته ی این نقوش در کارهای گرافیست های بعد از 1350 عمده می شود و این نقش مایه های تزیینی گاه نابه جا هم به کار برده می شود – در جاهایی که عملکرد خیلی قابل رجوعی ندارد – اما هر چه هست، یعنی موفقیت یا عدم موفقیت شان به کنار، نشان دهنده ی جست و جوی گرافیست ایرانی است در هویت فرهنگی اش، و این جست و جو، جست و جویی شریف و زیباست. ما این جست و جو را در گرافیک معاصر همه جای جهان می بینیم، چه وقتی که با حروف کار می کنند و چه وقتی که با نقش مایه ها کار می کنند. گرافیست های سوییسی جاهایی از حکاکی هایی استفاده می کنند که فقط در سوییس مرسوم بوده است: مثلا به صورت مهرهایی که روی گونی های غلات زده می شدند. در جای دیگر، گرافیک معاصر لهستان بسیار تکیه می کند روی حکاکی های قرون 18 و 19 و از این حکاکی ها استفاده ی فوق العاده ای می کنند. در بهترین وجه و در متنوع ترین شکل. این شیوه در کار هنرمندان دیگر هم هست و فکر نمی کنم که فقط اختصاص داشته باشد به گرافیست ها. این که ما به چه عناصری برمی گردیم و چه گونه از آن ها استفاده می کنیم یکی از مسائل اصلی است. موج جدیدی که در ایران شروع شد، نه تنها گرافیست ها را به این جست و جوی هویت سوق داد، بلکه نقاش ها را هم به این جست و جو کشاند. حتی شاعری مثل مهدی اخوان ثالث را به دوباره غزل گفتن سوق داد. این یک جریان عام و همگانی بود که در دهه ی 40 گسترش زیادی پیدا کرد و گرافیست ها تنها بخشی از آن بودند. اما نکته ی مهم این است که در گرافیک، و در نقاشی هم، استفاده از عناصر نشانه ای، بلافاصلگی را به یاد آدم می آورد. بلافاصلگی یعنی این که نقش مایه ای به ما می گوید که این نقش قالی است و نقش قالی کار طراحان قدیمی بزرگ ایرانی است، پس به نحوی ما را با معنای طراحان بزرگ ایرانی مجاور می کند، با دوره هایی که این هنر در اوج خودش بوده نزدیک می کند. همین قدر که این کار ممکن است پیچیده و خلاقه باشد، مثل استفاده ی گرافیست های لهستانی از حکاکی های قدیمی شان، همان قدر هم می تواند سطحی، پیش پا افتاده و تقلیدی و سهل باشد. خیلی ساده است که یک گرافیست جوان نقش مایه ای را پیدا کند و آن را به جایی بچسباند و نوشته ای رویش بگذارد و کارش ظاهر ایرانی پیدا کند. ظاهر هویت گذشته را در خودش نمایان کند. یعنی خودش را با این ظاهر آراسته کند اما باطن نداشته باشد. یکی از دلایلی که بسیاری از گرافیست های جوان دیگر آن طور عمل نمی کنند شاید به این خاطر است که آن نوع استفاده ی آسان و سطحی و فوری می توانست وسیله ی پیش پا افتاده ای بشود در دست هر کسی که تازه از گرد راه برسد. آن قدر این کار تکرار شد که بدون باطن ماند و فقط ظاهر آراسته پیدا کرد. به این ترتیب گرافیست هایی که جدی تر هستند و گرافیست هایی که می ترسند به این سطحی نگری و سطحی سازی متهم شوند با احتیاط خیلی زیاد کار می کنند و تا جایی که ممکن باشد به این حوزه ی تکراری نزدیک نمی شوند.
همان طور که می گویید یکی بحث استفاده از این نقش هاست که به هر حال یک نوع موقعیت جغرافیایی یا تاریخی را مشخص می کند. ولی بحث دیگر فضای موجود در کار است. مثلا کارهای ژاپنی را می بینیم که بعضی از آن ها خیلی مدرن هستند و هیچ عنصر ژاپنی در آن نیست اما داد می زند که من یک کار ژاپنی هستم. ظاهرا آن قدر در آن فرهنگ حل شده و سپس بیرون آمده که حتی وقتی نوشته ها هم لاتین است اما باز کار ژاپنی است. سوال من این است که به نظر شما آن نسلی که شما اسم بردید – نسل طراحان گرافیک دهه ی 40 به بعد – آیا رسیدند به یک گرافیک ایرانی؟ آیا آثارشان از سایر کشورها قابل تفکیک بود و می شد گفت این گرافیک ایرانی است. وجوه مشخصی داشتند یا نه؟

در جاهایی بله، در جاهایی هم نه. این را به خاطر رعایت احتیاط نمی گویم. این را به این خاطر می گویم که اگر خیلی فوری بخواهیم حکم صادر کنیم جوابش این است که نه. اما وقتی از گرافیک ژاپن مثال می زنیم، این نکته را هم باید در نظر بگیریم که چاپ، حکاکی روی چوب و چاپ رنگی، در ژاپن سابقه ای بسیار طولانی دارد که به قرن 15 میلادی برمی گردد و اگر قدیمی تر از چاپ و حکاکی در اروپا نباشد حداقل معاصر اروپاست. مهم ترین هنرمندان ژاپنی حتما حکاکی هم می کرده اند – مثل هنرمندان قرن بیستم که اغلب کار گرافیک هم کرده اند، یعنی کارهای شان را چاپ سنگی هم کرده اند. این یک سابقه ی طولانی، چه از نظر نقش مایه ها، چه از نظر ساده کردن نقش مایه ها یا موضوع است. در چاپ های اولیه، کارهای مسطح تر، ساده تر و بدون سایه روشن خیلی زیاد، بهتر جا می افتد. اما ما خیلی در این زمینه سابقه نداریم. شاید به نوعی دیگر باید برگردیم به کمبودهایی که در این میان داریم. از هنرهای تجسمی، مجسمه سازی که نداشتیم. نقاشی هم برای خواص بوده. نقاشی چیزی بوده که در صفحات کتاب های خطی نقاشی می شده است. این نقاشی ها را هم هر کسی نمی توانسته ببیند. کسی اجازه نداشته این کتاب ها را باز کند و احتمالا انگشت اش را روی کتاب بکشد. بنابراین نقاشی ما در شکل اصلی اش، به عنوان یک پیشینه ی تاریخی، مثل نمونه ای که در ژاپن اشاره کردم، گسترش و عمومیت نداشته. پس ما وقتی از سابقه صحبت می کنیم باید به این سابقه با احتیاط نگاه کنیم. این سابقه مثل ادبیات ما نیست که بسیار غنی و گسترده است؛ آن قدر که حتی آدم هایی که سواد ندارند شعر حافظ را از بر می خوانند و در قهوه خانه می نشینند و شاهنامه را گوش می دهند. برای گرافیک ما، آن جاهایی که هنر در دسترس عمومی قرار گرفته الگو می شود، یعنی کتاب های چاپ سنگی، نقاشی های قهوه خانه ای، نقاشی های دیواری، نقاشی های مذهبی و همه ی نقش مایه هایی که استفاده ی عام داشته. شاید به همین خاطر است که می بینیم گرافیک ما با تصویرگری شروع می شود، یعنی تصویرگری عمده ی گرافیک ماست. اما در حال حاضر ما تصویرگری چندانی نداریم. یعنی مدارس هنری ما تصویرگر نمی توانند تحویل دهند. نمی گویم این به خاطر سهولت کار با کامپیوتر است که باب شده است، نه. در همه جای دنیا کامپیوتر و همه ی امکاناتش فراهم است ولی شما می بینید که کتاب های قطوری درمی آید از هزاران هزار کار که با دست نقاشی شده اند. شاید هم چون نتوانسته ایم به دلیل دوربودن مینیاتور با آن ارتباط برقرار کنیم برگشته ایم به طراحی، به دیزاین. در ایران گرافیست هایی داریم که دیزاینرهای خیلی قابل توجهی هستند، یعنی به راحتی می توانند طرحی بدهند که هم هویت داشته باشد و هم به موضوع وفادار باشد و هم به سیاق و سبک و شیوه ی همیشگی کار آن دیزاینر نزدیک باشد و هویت او را به یاد بیاورد. حالا که صحبت هویت را می کنیم، هر هنرمند، در عین حالی که به هویت گذشته ی خودش ممکن است دلبسته باشد – بعضی ها و الزاما نه همه ی آن ها – در عین حال حق هست که به هویت شخصی خودشان هم فکر کنند. به سبک و شیوه ی شخصی خودشان هم فکر کنند، طوری کار کنند که هر کاری یادآور حضور آن گرافیست معین باشد، باید هم این طور باشد. اما گروهی که این دل مشغولی را دارند باید دقت کنند به واسطه هایی که در این میان هست. بدترین، زشت ترین و ناهنجارترین نمونه هایی که شاید بتوانیم ذکر کنیم، مینیاتورهای مزخرف و احمقانه ای است که کتاب های دیوان حافظ و خیام را معمولا با آن مصور می کنند. در دهه ی 30 و 40 این ها بدترین نمونه هایی است که میراث بر عالی ترین نمونه هاست. حالا اگر کسی به شما بگوید دیوان اشعار خیام را مصور کنید شما به عنوان یک گرافیست دچار موقعیت ناهنجاری خواهید شد. چون در عین حالی که الگوهای عالی قدیمی هست که می توانید به آن ها رجوع کنید، ولی الگوهای عمومی و بلافاصله ی واسطه هم هست که نگاه کردن به آن ها کراهت دارد. پس شما بلاتکلیف می شوید و نمی دانید به چه چیزی رجوع کنید. در صورتی که اگر به شما بگویند داستان های لئوناردو داوینچی را مصور کنید، شما می دانید به چه چیز رجوع کنید و به همان نقاشی ها و طراحی ها و همان هاشورهای با قلم مرکب قهوه ای و فلزی رجوع می کنید و ممکن است هزار جور تغییرشان هم بدهید، ولی جای رجوع تان جای مصون و درستی است. در کنار همه ی این نکات، چیزی که می توانم بگویم این است که یک گرافیست جوان به هر حال سنت گرافیک مدرن دنیا را پشت سرش دارد که فوق العاده است. در عین حال، سنت گرافیک بسیار قدیمی اش را هم دارد، و سنت گرافیست بلافاصله قبلش را. خب از این ها می تواند استفاده کند. اشاره کردید به هنرمند ژاپنی، چون شما دارید دنبال آن لبه ی تاریکی می گردید که گرافیست هم بتواند تعادل اش را حفظ کند و هم جهانی باشد. گرافیک معاصر ژاپن دقیقا همین طور است؛ نقاشی معاصر ژاپن هم این طور است، و این ها از هم دور نیستند. در نقاشی معاصر ژاپن، شما بلافاصله تقریبا تشخیص می دهید که شیوه ی شخصی این کار از کجا آمده است و در آن وجه تعادل برقرار شده است. من فکر می کنم لازمه ی توفیق اش این است که نسل جدید ما سواد کافی داشته باشد و سواد را به معنای خواندن نمی گویم، به معنای دیدن و مکاشفه می گویم. آدمی که بند نافش به جهان معاصر بند است و هیچ بدهی به هیچ گذشته ای، هویتی، ایرانیتی، اسلامیتی و به هیچ شرقیتی ندارد، تکلیف از او ساقط است و کسی از او تکلیف نمی خواهد. او که می داند نقطه ی رجوع اش کجاست، بهترین نمونه ها برایش می آید، نمایشگاه ها را می بیند، کتاب های گرافیک را می بیند، به این ترتیب یک جور تکلیفی دارد نسبت به خودش تا وضعیت شخصی خودش را با این الگو روشن کند. اما یک وقتی هم هست که قانع نمی شود. خاطرم هست یک وقتی گرافیست ها سعی می کردند خوش نویسی فارسی را طوری تنظیم کنند تا بتوانند مانند حروف لاتین در یک مستطیل جا بگیرند. اما خوش نویسی ما اصلا در محدوده ی مستطیل نمی تواند بگنجد، بیش تر رو به بالا و کم تر رو به پایین است. شما باید اول درک کنید که قاعده و قالب خوش نویسی ما چیست، بعد هر کاری که می خواهید بکنید. می توانید بر مبنای این درک، از بنیان به آن شکل دهید. در غرب هم همین کار را کرده اند. آدمی مثل ادمون دولاک در قرن نوزدهم خیام را مصور می کند. کارش فوق العاده است. به مینیاتور رجوع می کند اما مینیاتورهای کاملا متفاوتی به وجود می آورد. حتی سعی می کند حروف لاتین را به صورت خوش نویسی ما درآورد: یعنی حروفی را می کشد و یا حتی نقطه ها را مثل نقطه ی فارسی می گذارد. این وسوسه همیشه و همه جا بوده است. نگوییم که فقط در این سو است. ولی این مکاشفه که در هر وجهی ممکن است صورت بگیرد، لازمه اش خرد، شعور و تشخیص عالی است و این با کار به دست می آید. ما دیگر میراث بر سلیقه های قبلی خود نیستیم، اما ژاپنی ها میراث بر سلیقه های قبلی خودشان هستند. برای این که هیچ انقطاع وحشتناکی، مثل انقطاع در سلیقه ی قومی ما، در آن جا رخ نداده و در آن جا این سلیقه به طور مداوم عمل کرده است. ولی ما چون سلیقه ی مان در جایی شکسته، تحمل می کنیم فرش های خیلی زشت را و مینیاتورهای خیلی احمقانه را. ما تحمل می کنیم خوش نویسی ناهنجار شده را. برای ما ظاهرا اتفاقی نمی افتد. روی فرش های زشت می نشینیم و هیچ اتفاقی برای ما نمی افتد؛ در صورتی که اگر خوش سلیقه باشیم باید این فرش ها را لوله کنیم و بیرون بگذاریم تا یکی ببردشان! در نتیجه، گرافیست جوانی که این 50 سال انقطاع را پشت سرش دارد دیگر نمی تواند به سلیقه ی قومی خود رجوع کند. این سلیقه شکسته شده است و جواب نمی دهد. پس ناچار است برای جبران، خیلی کار کند. تشخیص خط خوب چیز ساده ای بوده برای باسوادهای قدیمی و بخشی از فرهنگ قطع نشده ی ما بوده و هنوز هم هست. ولی آن قدر این سلیقه صدمه دیده که الان یک گرافیست جوان باید برود همه چیز را یاد بگیرد، که کار خیلی زیادی می برد، ولی راه دیگری هم ندارد. اگر می خواهد ببیند که پیشینیانش چه کار کرده اند و چه دستاوردی داشته اند، این را باید دوباره کشف کند. باید دوباره از اول بفهمد.
که لازمه اش قطعا مطالعه ی تاریخ هم هست.

همه چیز است. یک دوره ی انقطاع فوق العاده طولانی وجود دارد. ما با یک انقطاع تعیین کننده سر و کار داشته و داریم. درک گذشته، کار اصیل، عمیق و واقعی بسیار زیادی می طلبد. یعنی حجم کار عادی یک روشنفکر و هنرمند را بسیار افزون می کند. این حجم افزون، عنصری است که با در نظر گرفتن شدت رقابت و بازار فشرده و فرصت کم، شاید این نسل دیگر مجالی نیابد که برود عمیقا همه ی نقش مایه ها، سابقه ها و هر چیز دیگری را نگاه کند. البته یادمان باشد که هویت ما همین است که هست و ما همینیم که هستیم. اما اگر بخواهیم دنبال ریشه ی قطع شده مان بگردیم و این ریشه را پیدا کنیم، آن وقت ناچاریم تمام این راه را دوباره، مثل رفوکردن یک فرش، طی کنیم. شاید شما یک فرش پوسیده و پاره را دور بیندازید ولی اگر یک معنای خاصی برای شما داشته باشد می دهید آن را تار به تار و پود به پود تعمیر کنند. برای یکپارچگی دوباره ی آن هیچ راه دیگری ندارید.
به نظر شما قابل دسترسی هست و می شود علاوه بر اطلاعات به معلومات هم رسید؟ چون همان طور که شما می فرمایید علاوه بر خواندن، نیاز به مکاشفه هم هست و نیاز به هوش بالا، خرد بالا و سلیقه ی بالاست.

همه ی این ها را لازم دارد، تازه باز هم تضمین شده نیست. شاید خرد و شعور و مکاشفه و سواد در مجموع آدم برتری را به وجود بیاورد، آدم خاصی را به وجود آورد، اما سلیقه احتیاج به عوام بیش تری دارد. سلیقه چیزی است که فقط با دانش به دست نمی آید، عوامل متعددی لازم است. محیطی که آدم در آن زندگی می کند، بصیرت عمیق تر شونده، ارتباط با بخش های متعدد فرهنگ، یعنی فرهنگ در ساحت کلی آن، چه فرهنگ بصری و تصویری گذشته، چه فرهنگ هنرهای تجسمی معاصر جهانی. ولی همه ی این ها ممکن است به دست بیاید و ممکن است به دست نیاید. اما جست و جو و مکاشفه همیشه عاقبت به خیر می شود، حتی اگر آدم توفیق پیدا نکند. شما یک تکلیفی با مثلا خوش نویسی و حروف نگاری دارید، حالا با هویت تان کار دارید یا ندارید یا هر جور آدمی هستید، بالاخره با خوش نویسی و حروف نگاری مواجه هستید. می خواهید چه کنید؟ یک وقتی ممکن است این طور به نظر بیاید که شکل خط فارسی، یعنی شکل های سنتی آن، نهایت بهره وری را داده است و دیگر نمی شود چیزی از آن اخذ کرد، در نتیجه چیز غریب و عجیبی می سازید با حروف کاملا جدید و ناشناخته و نامانوسی که کامپیوتر خلق کرده. این ها در وجهی به کار می روند که ممکن است مدرن به نظر بیایند که به نظر هم می آیند – ولی بسیاری از اوقات قابل خواندن نیستند و جنبه ی تزیینی پر قوتی هم ندارند که بگوییم به خاطر جنبه ی تزیینی از آن استفاده کرده اند. نمی خواهم داوری کنم، ولی همین نکته مشخص می کند زمینه ی جست و جو را. پیدا کردن وقتی صورت می گیرد که مکاشفه در متن و بستر درست انجام شود.
به نظر شما به نتیجه می رسد؟

اگر نیاز به مکاشفه و جست و جو شود و آرام آرام چیزهایی کشف و برکشیده شوند، بله. این امید وجود دارد و بسیار هم دلپذیر است. پیش از دهه ی 40 جست و جویی در عرصه ی گرافیک وجود ندارد. بنابراین داریم در مورد گرافیکی صحبت می کنیم که کل عمر فعال اش از 40 سال تجاوز نمی کند. توقع مان را اگر کمی پایین بیاوریم بد نیست!

2. گفت و گو با مهدی سحابی

در چند ساله ی اخیر هویت و ایرانی بودن کارها مورد بحث بسیار بوده است. آیا شما اساسا به این بحث معتقدید؟ و الزامی برای آن قائل هستید؟

مقوله ی هویت بخصوص در هنرهای تجسمی، اصولا مقوله ی غلط اندازی است. چون برخلاف آن چه در اول و در ظاهر کار به نظر می رسد خیلی از تعریف هایش روشن و مورد توافق همگان نیست، و به فرض آن که تعریف ها هم روشن باشد در مصداق ها همیشه اختلاف نظر هست. بنابراین، جواب هایی هم که من می توانم عرض کنم در نهایت شاید بیش تر طرح سؤال باشد تا واقعا جواب، یا در نهایت تأملی و تمرکزی بر این یا آن جنبه ی مسأله ی هویت. اما مقدمتا عرض کنم که بی رو در بایستی، خودِ طرح مسأله ی هویت و بحث هایی که شما می گویید درباره اش جریان دارد نشان از یک بحران نسبتا جدی دارد. ببینید، هویت باید قاعدتا از بدیهیات باشد، مثل ملیت و اصل و نسب خانوادگی و مذهب و مانند آن ها. یعنی که شما مثلا ایرانی هستید یا نیستید، مسلمان (یا زرتشتی یا مسیحی …) هستید یا نیستید. بحث چندانی ندارد، چون بدیهی است. سند ملیت تان در جیب تان است و اصل و نسب و مذهب تان هم مشخص و شناخته شده. بنابراین، وقتی هویت بحث برمی انگیزد منطقا معنی اش این است که یا به شدت مورد تهدید قرار گرفته یا از آن هم بدتر، کارش از کار گذشته است، که امیدوارم دست کم این آخری نباشد! اما بعد از این مقدمه، و با صرف نظر از شبهه هایی که عرض کردم حتی در تعریف هویت وجود دارد، خودمان را به هنرهای تجسمی و زمینه ی گرافیک محدود کنیم تا به جایی برسیم. خوب، آیا واقعا تعریف دقیقی از هویت هنرهای تجسمی مان داریم که مورد قبول همه هم باشد؟ چه اثری دقیقا ایرانی و چه اثری دقیقا غیرایرانی یا مثلا حد وسط است؟ کدام مجموعه از عناصر مشخصا یا اصالتا ایرانی را می توانیم ضابطه ی قضاوت قرار دهیم؟ و اگر چنین ضابطه ای واقعا وجود داشته باشد برای کدام دوره ی زمانی؟ چون یک نکته ی بسیار مهم که معمولا به طور کامل فراموش می شود مسأله ی زمان است. ما با امری سر و کار داریم که زمان (زمانِ حال بخصوص) یکی از محورهای بنیادی اش است. به محض این که حرف هویت را می زنیم باید بگوییم در چه زمانی؟ ما در آغاز قرن بیست و یکم میلادی در یک وضعیت پرابهام پرکشمکش قرار داریم که خیلی از تعریف ها و مصداق ها را روز به روز کرده! خیلی تعریف ها اعتبارشان چند روزه است و چه بخواهیم و چه نخواهیم این شتاب، این تزلزل و عدم قطعیت در همه چیز، حتی هویت های خیلی مشخص و مسجّل هم تأثیر می گذارد.
خلاصه ی جوابم را به این سؤال تان، گذشته از اشاره ای که به الزام کردید و من شخصا در این زمینه به هیچ الزام از پیش تعیین و حکم شده ای معتقد نیستم، می توانم دوباره به صورت سؤالی مطرح کنم که آن اندیشمند بزرگ فرانسوی مطرح می کرد: “اصلا چه طور می شود ایرانی بود؟!”
چه الزامی برای هویت قائل باشیم یا نباشیم، نمی توانیم منکر وجودش شویم. به قول خودتان از بدیهیات است. حالا که جزء لاینفک ماست چه گونه ظهور می یابد؟

البته جواب این سؤال را با همه ی سؤال های بالا داده ام. اما می توانم نکته ای را اضافه کنم که جای تأمل دارد: کلیت هویت را با برخی نشانه ها یا عوامل یا نمودهایش نباید اشتباه گرفت. توضیح بدهم. به صرف استفاده ای که در یک اثر از این یا آن موتیف ایرانی شده، نمی شود آن اثر را واقعا ایرانی تلقی کرد. عکسش هم صادق است. بته جقه یا گل و مرغ یا نیلوفر هخامنشی یا … به خودی خود و به تنهایی مصداق هویت یا از آن هم بیش تر، تسجیل هویت نیست، کما این که اغلب این موتیف ها درخیلی جاهای دیگر دنیا هم دیده می شود. به نظر من – البته اگر درباره ی تعریف های هویت و مصداق های شان توافق کرده باشیم – چنین هویتی قاعدتا باید در یک مجموعه ی پیچیده و بسیار ظریف و حتی با خیلی جنبه های پنهان و به چشم نیامدنی ظهور پیدا کند، آن چنان که مثلا در یک قالی اصیل ایرانی می بینیم.
برای هنرمند امروز چه؟ هنرمندی که از یک سو گرفتار فضا و افکار مدرن است و از سویی دلبسته ی هویت و گذشته اش، به نظرتان چه گونه این دو را پیوند دهد؟

این یکی از مهم ترین موارد، و شاید گویاترین موردی است که من می توانم درباره ی خاصیت غلط انداز و شبهه ناک هر بحثی درباره ی هویت (و نه فقط در هنرهای تجسمی و گرافیک) ذکر کنم: همه ی سؤال های شما، بدون آن که شاید خودتان خواسته باشید بر دو سه یقین ( و نه فرض!) متکی است که در عمق، هیچ اساس قطعی و مورد توافقی ندارد و همه اش شبهه و سؤال است: چرا مدرن بودن و هویت را الزاما در تضاد هم قرار می دهیم؟ چرا باید از چنین سؤالی ناگفته چنین نتیجه ی مسجّلی گرفته شود که هویت حتما غیرمدرن است؟ از این بسیار مهم تر: چرا با چنین سؤالی هویت را الزاما به گذشته پرت می کنیم؟ و چند سؤال دیگر: اصولا چرا مدرن بودن (به معنی لغوی “امروزی” بودن) را الزاما یک وضعیت مطلقا غیرخودی و بیگانه می بینیم؟ چرا، به فرض این که تعریف مدرن بودن مشخص باشد (که نیست)، این وضعیت یا کیفیت را یک قدر مطلق محتوم می دانیم که یا چیزی مدرن هست یا نیست، مگر نمی شود که مدرن بودن (امروزی بودن) هم مثل همه ی شئون انسانی و اجتماعی نسبی یا حتی تقریبی باشد؟ عیب ناک و کج و کوله اما اصیل باشد؟ ناقص اما رو به بهبود و کمال باشد؟ اول غیرخودی بوده اما در حال هضم و خودی شدن باشد؟ من شخصا مساله رابطه ی خودمان با مدرن، یا “امروز” به معنی بسیار عام را در یک چنین چشم انداز بسیار وسیع و مبهمی می بینم. در نتیجه جواب مسأله را هم ( اگر واقعا جوابی داشته باشد) در نگرشی از چندین و چند زاویه، با احتساب بسیاری تقریب ها و اماها و اگرها می بینم. خلاصه این که فکر می کنم ما درباره ی رابطه مان با مدرن و مدرن گرایی، در مرحله ی طرح سؤال های بسیار مهمی هستیم و نه در مرحله ی ارائه جواب های قاطع و ساده و ساده انگارانه ای که در عمل کاری جز این نمی کنند که اصل مسأله را به بعد، یا به هیچ وقت، موکول کنند، یعنی زمانی که واقعا کار از کار گذشته باشد. یک اشاره هم گذرا بکنم، یا اگر اجازه بدهید نیشی تند و سریع بزنم و بروم: اگر همه ی سؤال های مدرنیسم را هم فهمیده و جواب داده باشیم، فکر نمی کنم آن “پیوندی” که مورد نظر شماست، همان کاری باشد که برخی ها می کنند و بته جقه را کوبیستی، نستعلیق را دیجیتال و نقش های تخت جمشید را “کیچ” سینمایی یا کارت پستالی می کنند!
بدون شک منظور من هم از پیوند این نیست. بحث، بیش تر بر سر داشتن فضا و اتمسفر خاص در آثار هنری و بخصوص آثار گرافیک است. با توجه به همه ی ابهاماتی که می گویید وجود دارد، آیا گرافیک امروز ایران دارای خصیصه ی ایرانی بودن هست؟

سؤال تان یک جوری است که انگار در همه ی زمینه های دیگر مسأله را حل کرده بودیم و فقط زمینه ی گرافیک مانده بود! آن هم زمینه ای که اتفاقا بحث هویت و اصالت و سنت در آن از بقیه ی زمینه ها پیچیده تر است. یا شاید، اگر از دیدگاه دیگری که همان دیدگاه عملی باشد نگاه کنیم، از بقیه ی زمینه ها ساده تر و روشن تر است و من به این شقّ دوم بیش تر گرایش دارم.
بخش قابل ملاحظه ای از فعالیتِ هنر یا فن گرافیک دارای دو ویژگی خواسته ناخواسته است که بحث هویت و اصالت را کم رنگ و در نهایت ثانوی می کند. یک ویژگی خاصیت سرعت و محدودیت زمانی (بگو مصرفی) بسیاری از فرآورده های گرافیک است که چندان جایی برای تأملات عمیق و اندیشمندانه درباره ی هویت و امثال آن نمی گذارد. انگیزه ی اصلی گرافیک در این زمینه برقراری ارتباط هر چه سریع تر و روشن تر، گویایی هر چه بیش تر، در یک کلمه، رک و بی پرده فروش هر چه بیش تر و سریع تر است که تقریبا هر مسأله ی دیگری را بی اهمیت می کند. در کنار انگیزه ای با این شتاب زمانی و با این ایجاز مفهومی، بحثی از مقوله ی هویت با این همه پیچیدگی و ابهام واقعا جایی ندارد. البته با کمال تأسف. اما همین است که هست! ویژگی دوم، گرایش ذاتی و منطقی گرافیک به همه فهم کردن پیام، و به تبعش آن گرایشی است که شاید خاصیت اصلی این فن باشد: همه جایی و جهانی شدن. این گرایش را در تقریبا همه ی فرآورده های گرافیک، از صفحه آرایی تا طراحی لوگو تا تهیه ی پوستر و … می شود دید. بدیهی است که طرف دیگر سکه ی همه جایی شدن و جهانی دیدن، کنار گذاشتن ویژگی های محلی یا ذوب کردن آن ها در یک نگرش جهان شمول است. خلاصه یعنی کوتاه آمدن در مقوله ی هویت (اگر البته همه ی آن بحث های قبلی درباره ی هویت تکلیف شان روشن شده باشد). من کاری به این ندارم که این گرایش جهانی و پیوست به این زبان مشترک همه جایی خوب است یا بد. فقط می بینم که گرایش گسترده ای است و تقریبا همه جا جاافتاده است. البته ویژگی های محلی و ملی و حتی قومی را، به فرض قبول کامل آن زبان مشترک همه جایی، نباید دست کم گرفت. و نه فقط برای غنای زبان مشترک، ویژگی های مربوط به هر کشور و ملت و قومی می تواند در زبان مشترکی هم که هر کشوری به آن می پیوندد کاملا پرتاب داشته باشد، یعنی هویتی کاملا مشخص و آشکار در عین هم زبانی و اشتراک، فردیت و خصوصیتی که با کمی دقت اتفاقا اغلب به خوبی قابل تشخیص است، مثل آن چه در دیزاین ایتالیایی یا اسکاندیناوی، تبلیغات امریکایی یا طراحی مد فرانسوی می شود دید.
در این جا، هویت به عنوان مجموعه ی ظریفی از سلیقه ها و گرایش ها، حساسیت ها و شگردهای اغلب سنتی و جاافتاده عمل می کند که خیلی از عناصرش حتی در نگاه اول قابل رؤیت هم نیست. “آن”ی است که در خیلی از فرآورده های اصیل می شود دید، همان طوری که درباره ی قالی ایرانی عرض کردم. و باز همان طور که عرض کردم این ربط مستقیمی به استفاده از این یا آن موتیف سنتی یا تقلید از شیوه ها و رسم های اغلب منسوخ گذشته ندارد. عنصری که هویت این نوع فرآورده ها را نشان می دهد باید به طور طبیعی و اصیل نمود پیدا کند، به ضرب زور و تقلید و گرته برداری غیراصولی و سوداگرانه درست درنمی آید و هر کاری هم که بکنی جا نمی افتد.
با توجه به همه ی آن چه درباره ی خصوصیت های گرافیک و گرایش های آشکار و مقاومت ناپذیر (و اغلب ذاتی و منطقی اش) گفته شد گاهی فکر می کنم که شاید اصلا بشود گفت که در زمینه ای از نوع گرافیک پرداختن به این همه بحث درباره ی چنان هویت نامشخص و موهومی چه ضرورتی دارد؟ چه اصراری است؟ شاید لازم باشد که همت و فکر و نیروی مان را به زمینه های مهم تر، یا عمقی تر یا وسیع تر متمرکز کنیم، شاید کارمان به جایی رسیده باشد که ناگزیر باشیم الاهم فی الاهم کنیم. شاید هم نه، و پرداختن به همه ی جنبه های هویت در همه ی زمینه ها، و نه فقط در هنرهای تجسمی و گرافیک، ضرورت آنی داشته باشد. اما در هر حال، ناگزیرم بگویم در حالی که مهم ترین رکن هویت نگارگری کشور و ملت ما، یعنی قالی و بافته های دیگر، در حال سقوط به منجلاب بافتن از روی عکس های مجله ای و کپی برداری از سخیف ترین الگوهای تصویرسازی و تابلونویسی بازاری است، شاید پرداختن به هویت در گرافیک زیادی خوش خیالی باشد.

3. گفت وگو با فرشید مثقالی

آقای مثقالی موضوع بحث ما، هویت ایرانی در آثار گرافیک است. فکر می کنید گرافیک امروز ایران تا چه حد ایرانی است؟

هویت به دو معنی قابل بررسی است: یکی بر اساس تشابهات و هم سانی هایی که موجود است؛ مثلا آن چه در میان طراحان گرافیک ایران مشترک است، هویت ایرانی این طراحان است. دوم هویت فردی، یعنی وجه تمایز با دیگران، آن چیزی که یک طراح را از بقیه ی طراحان متمایز و مشخص می کند.
اغلب در گرافیست های حساس و علاقه مند به این رشته و کسانی که زیاد کار می کنند، یک شخصیت قابل شناخت را می توان تشخیص داد، شخصیتی که مشخصا معرف این گرافیست خاص است.
ولی اگر بخواهیم به عنوان یک نظاره گر خارجی گرافیک فعلی ایران را نگاه کنیم، این که هویتی مشخص و قابل تشخیص و از همه بالاتر هویتی این مکانی و ایرانی را بتوان دید… خیر. به عنوان یک نظاره گر خارجی می توان تمایل و کشش نیرومندی به طرح مدرنیسم، شکستن مرزها و نوآوری در میان گرافیست های ایرانی و نسل جوان آن دید. همه ی این کوشش ها رو به نوآوری دارند، ولی ریشه ای محکم در منشأ یا حیطه ای که از این آب و خاک بیرون آمده باشد ندارند.
گرافیک ما مثل سینمای ما نیست. سینمای ما اصلا با یک نگاه و تکنولوژی معاصر متولد شده است. ممکن است بگویید سینما به هر حال ریشه در داستان دارد و ما گذشته ی داستان سرایی داشته ایم، ولی به نظر من عکس و سینما کاملا زاییده ی این 100 سال گذشته هستند، و هر کس شروع کند در واقع از این عصر شروع کرده است.
اما گرافیک ما در پشت سر، سنت قوی کتاب سازی و تصویرگری قرن ها کار گذشتگان را دارد، و قاعدتا می بایستی به نوعی ریشه در آن ها داشته باشد… که ندارد. چرا ندارد؟ چون همه ی تاریخ کتاب سازی و مینیاتور ما بر روی معنی هایی استوار بوده که فقط در آن عصرها می توانسته وجود داشته باشند و در عصر ما ناپدید شده اند. مینیاتورهای ما و هنر کتاب سازی ما بیانگر محتوایی بوده که این محتوا در حال حاضر پنهان شده و گم شده است. ممکن است پوسته و قالب آن به صورت جسد موجود باشد، ولی این جسد روح خود را از دست داده است.
گرافیک ما موقعی می تواند هویتی داشته باشد که بتواند محتوای عصر ما را در همه ی ابعاد منعکس کند… که نتوانسته چنین کند و شاید نمی توانسته چنین کند.
ما در دوره ی بسیار خاصی از تاریخ مان زندگی می کنیم. زمانی است که با گذشته رابطه ی مشخص و روشنی نداریم، گذشته شکسته شده و زیر پای مان خالی شده، و رابطه ی درست و سرراستی هم با امروز و این عصری که در آن زندگی می کنیم نداریم. قادر به درک معنی این عصر نیستیم و چون در آن زیست می کنیم به ناچار تنها شکل ظاهری آن را می گیریم و همه چیز را با این شکل ظاهری می سازیم.
می بینید که چه موقعیت دشواری داریم: با جسد گذشته و شکل ظاهری عصر حاضر بدون این که روی چیزی ایستاده باشیم، زندگی می کنیم و کار می کنیم. و کار گرافیک می کنیم!! چه قدر سخت است!؟
ما در بحرانیم. و این بحران را در همه ی ابعاد می توان دید. به نظر من گرافیک ما مشخصه ی کامل همه چیز ماست… مغشوش، بی قانون، هر کس قانون خود را ایجاد و اعمال می کند، و بسیار آزاردهنده است. و شما این اغتشاش را در معماری ما، نقاشی ما، و گرافیک ما می توانید ببینید.
بنابراین قبل از آن که به مبحث هویت ایرانی بپردازیم بد نیست درباره ی بحران هویت و بحران گرافیک در ایران صحبت کنیم. به گمان من گرافیک ایران به حق در یک بحران هویت و اغتشاش کامل به سر می برد.
گزینش دو پوستر یا چند تصویرسازی نماینده ی گرافیک یک کشور نیست، بلکه همه ی بیل بردها، روی جلدها، نشریات و بسته بندی ها و … هم جزیی از گرافیک هستند و هم بستر اصلی ساختار هویت فرضی ما هستند. ما این کار را نمی بینیم و یکی دو پوستر و روی جلد را گلچین می کنیم و به عنوان گرافیک ایران معرفی می کنیم. همین آثار عده ای از طراحان گرافیک ایران در اشیرول فرانسه را ببینید. این ها عده ای هستند که جدای از بستر امروز گرافیک ایران کار می کنند و از کل این گرافیک جدا هستند. اگر سیمور چواست امریکایی هم در اشیرول نمایشگاه می گذارد، از بستری می آید که خیلی ها کار می کنند و خوب هم کاری می کنند ولی بعضی از آن ها خیلی خوب کار می کنند.
ما این همه نشریه داریم اما اگر سری به روزنامه فروشی ها بزنید یک وجه مشترک در تمام نشریات ما می بینید و آن اغتشاش است. هر مجله ای اجزایی دارد که باید به درستی در کنار هم چیده شوند. از عنوان و صفحه ی اول آن گرفته تا عناوین تیترها و حروف متن تا عکس و تصاویرسازی و گرافیک آن. اما از این انسجام اغلب در نشریات ما خبری نیست. از هویتی یکتا و یک دست در یک مجله کمتر خبری هست. در حالی که اگر آوان گاردترین مجله های خارجی را هم ببینید، اول خوانایی اسم مجله و متن مهم است و بر اساس یک فکر کلی، عناصر در آن جریان دارد. در صورتی که مشخصه ی تنها نشریه ی رسمی انجمن گرافیک ما این است که مطالب درست خوانده نشوند، در به در باید به دنبال بقیه ی مطالب بگردی، نه رنگ، نه اندازه ی نشریه و نه حتی فونت و ستون های مطالب و تیترها در خدمت استفاده ی من خواننده نیست!
بیل بردهای ما همین طور اغلب از ابتدایی ترین مشخصه های یک بیل برد که قرار است با بیننده در 3 ثانیه ارتباط برقرار کنند محرومند. پوسترهای هنری امروزی ما از یک مرض جدید رنج می برند، که ناخوانایی تیترها و کلمات یا خوانده نشدن آن هاست.
در طراحی روی جلدها کار بیش تری می شود ولی وجه غالب آن ها این است که تصویرسازی تسلط دارد نه دیزاین گرافیک. این است که من چیزی جز اغتشاش نمی بینم. در آگهی های تلویزیونی اغتشاش هست. در بروشورها، ببینید کجای دنیا داخل همه ی بروشورسلفون یا UV می کشند، ولی در ایران که یک کشور نسبتا فقیر است و همه ی این مواد با پول این نفت بیچاره ی تمام شدنی از خارج وارد می شوند این اتفاق به وفور می افتد، به اضافه ی مقداری جادوگری با فتوشاپ و …
گرافیک تعریف و سازمانی دارد. گرافیک یک مجموعه ی سازمانی است که این سازمان یک نتیجه دارد. ولی این تشکیلات در ایران مراعات نمی شود. مثلا در نشر. شما چند انتشاراتی را می شناسید که در هسته ی مرکزی مدیریت آن یک مدیریت خلاق و هنری وجود داشته باشد، و کادر درست گرافیک دیزاینرها و گرافیک آرتیست ها و عکاسان و صفحه بندها؟ ساختار سازمانی گرافیک دارای اجزایی فردی و فیزیکی مثل مصور، لی اوت گر و … است. علاوه بر این سازمان و عوامل فیزیکی چیزهایی هست که مشخصات گرافیک یک کشور را می سازند. مثلا در گرافیک ژاپن حروف آن ها نقش اساسی دارد. در غرب هم یکی از بارزترین مشخصه های گرافیک تنوع و گستردگی حروف است.
یک فونت کامل، خانواده دارد، از انواع مختلف، ولی دارای مشخصات یکسان فامیلی هستند. آن وقت دست طراح برای متن، تیتر و … در مجله، روزنامه و کتاب باز است.
برای حروف مجله ی تایم، از فونت تایمز استفاده شده ولی آن را اختصاصا برای این مجله دوباره سازی کرده اند، با محاسبه ی فشردگی ها و جاگیری ها. فونت سلیقه نیست، علم است و هدف دار است. ما این اجزا را هم نداریم و تعداد فونت ها برای تیتر و متن محدود به دو سه نوع است. من فکر می کنم در مقایسه ی خودمان با کشورهای غربی مثل آلمان و فرانسه، یا ژاپن، مقداری خودمان را گول می زنیم. اگر می بینیم که ژاپن صاحب یک هویت است نتیجه ی صد سال کار مداوم و زیاد است. ما از حل یک مشکل به نام فقر فونت عاجز هستیم. نتیجه ی این عجزء مدی است که وجود دارد و آن انهدام حروف است. خالی کردن معنا، محتوا. هدف، تنها پرداختن به فرم آن هاست. شما می توانید برای یک مورد خاص تنها به فرم فونت بپردازی، ولی نمی توان این را تبدیل به یک کوشش همگان گرافیست ها در همه ی موارد کرد.
این بی احترامی به مخاطب و خواننده است، ایجاد کارهایی است که جادوی استتیک گرافیک را دارد ولی بدون محتوا و معنا. اگر بخواهم این مقدمه را کوتاه کنم و خیلی خلاصه پاسخ دهم که هویت گرافیک ایران چیست، می گویم: اغتشاش.
گرافیک ما هویت مطلوب ما را ندارد. و همان طور که گفته شد داشتن هویت مطلوب و سالم در یک دوره ی بحرانی بسیار سخت است، و شاید ناممکن.
موقعیت طراحی گرافیک ما مثل یک شاخه ی گیاه بریده ای است که از جایی کنده شده و الان آن را در شیشه ی آب گذاشته ایم تا ریشه بدواند و بعدا به درون خاک برای رشد منتقل شود. الان چیزی که دیده می شود، برگ ها و ریشه های کوچک و ضعیفی هستند. هنوز معلوم نیست که این گیاه وقتی بزرگ شد، برگ هایش چه شکلی هستند، چه اندازه تنه خواهد داشت، و چه نوع گل و چه میوه ای خواهد داد؟ زمان می خواهد، صبر، کار و کوشش… و البته شرایط لازم!
سوال این است که شما به وجود و الزام هویت معتقد هستید؟

مگر می شود به هویت معتقد نبود؟ هویت جزء لایتجزای هر هستی دار است. ولی هویت می تواند سالم و منعکس از ریشه ای سالم باشد، یا هویتی که ناسالم است و ریشه ای بیمار دارد. اگر ما راجع به یک هویت سالم حرف می زنیم باید بدانیم که هویت سالم تزریقی نیست، طبیعی است.
اگر من در اصفهان متولد و بزرگ شوم به طور طبیعی دارای مشخصاتی می شوم که می گویند اصفهانی است. حالا اگر بخواهید یک تهرانی را تبدیل به یک اصفهان کنید، نمی توانید، حتی اگر او همه چیز را کپی کند.
هویت سالم، یک چیز طبیعی است که به صورت طبیعی شکل می گیرد و جلوه می کند. اگر سؤال شما این است که می توان هویت داشت، می گویم البته که می توان. شاید بهتر باشد بگویم هویت الان ما اغتشاش است. ولی می توان یک هویت درست و سالم داشت. هویت مثل ریشه است. هر شاخه ی ریشه یک خصوصیت دارد. یکی عمیق است، یکی نازک است و … ما همین که بحث هویت پیش می آید به مینیاتورها و اندوخته ی پیش از مینیاتور فکر می کنیم و به تعدادی کارهای جذاب سنگی. تصورمان این است که اگر مثل این ها باشیم با هویت هستیم. در حالی که هویت همین چیزی است که الان هستیم. هویت، مجازی و تخیلی نیست. هویت سالم، واقعی و قابل حس و لمس است. هویت سالم یک بستر سالم می خواهد. آیا ما یک بستر سالم برای رشد داریم؟ به عنوان مثال، بستر صنایع دستی، دهات و شهرهای کوچک بوده و هست – جاهایی که تغییرات در آن ها کم است و یک سری چیزهایی را به طور طبیعی حفظ می کنند. هویت اصلی صنایع دستی ما حاصل بستر آرام و تغییر یافته ی روستاها و شهرهای کوچک است. 50 سال پیش رفتار و ظاهر افراد روستاها و شهرهای کوچک از شهرهای بزرگ قابل تفکیک بود، در صورتی که الان تغییرات بسیار بنیادی اتفاق افتاده و همه ی این شرایط زیر و رو شده. دهات یک به یک دارند متروکه می شوند و روستاییان به طور روز افزونی به شهرها مهاجرت می کنند، و به طور طبیعی بستر اصلی صنایع دستی تغییر یافته و نابود شده است. در حال حاضر شما به هر دهی که سر بزنید، جوان ها لباس جین پوشیده اند، سس مایونز استفاده می کنند، آب پرتقال بسته بندی شده مصرف می کنند و تخم مرغ شهری و پنیر پگاه و کاله در همه ی بقالی های آن ها جای تخم مرغ و شیر و ماست و پنیر محلی را گرفته است. هیچ چیز محلی وجود ندارد که آن را جدا کند. حتی تخم مرغ محلی هم پیدا نمی کنید. بنابراین چه طور می تواند صنایع دستی ما به همان اصالت، دست نخوردگی و خامی زیبای گذشته باقی بماند؟ این است که اگر در حال حاضر به هر فروشگاه صنایع دستی سری بزنید، می بینید به جای آن همه اشیاء زیبا و دلپذیر، چیزهایی جایگزین شده اند که الان بر مبنای شرایط فعلی و بازار فعلی اختراع شده اند، مثل سماور طلایی و استکان شاه عباسی تقلبی زشت، یا سرامیک هایی که شبیه سرامیک های مکزیکی و سرخپوستی است. فرش را ببینید که به طرز غریبی از بین رفته است، طرح های فرش ها اگر دقت کنید می بینید دیگر اثری از آن طرح های اصیل نیست. همه چیز زیر و رو شده و هیچ چیز روی آن چه که باید ایستاده باشد نیست. بحران همه چیز است، و در ضمن، بحران گرافیک هم هست، همه چیز یک نوعی از گذشته گسسته است و هنوز جایی برای ایستادن پیدا نکرده است. هویت هم چیزی جز واقعیت وجود من و شما و دیگری نیست. ما بخشی به گذشته به طور لرزان بسته ایم و اکنون نیز در حال تغییر و جابه جایی است و جایی برای ایستادن پیدا نکرده ایم. در نتیجه بحران داریم، بحران هویت اصلی، و بحران هویت گرافیک ما هم از همین ناآرامی ما منتج می شود.
در اغلب ما گرافیست ها حس دوگانه ای وجود دارد. می خواهیم چیزی از گذشته را با چیزی از حال وصل کنیم. من خودم ضمن این که همیشه دوست داشته ام نو کار کنم همیشه این کشش هم در من بوده است که از انبان مینیاتور و موجودی تصویری خودمان هم استفاده کنم و همیشه بین این دو بوده ام، ولی آیا یک گرافیک ایرانی داشته ام؟ شاید ما داریم به طور اشتباه از چیزی حرف می زنیم که الان نمی تواند وجود داشته باشد. یا این که یک تصوری از چیزی داریم به اسم گرافیک ایرانی که خودمان هم نمی دانیم راجع به چه چیز مشخصی حرف می زنیم. مثل این است که ما می دانیم هویت ایرانی در گرافیک چه شکلی است، و همه کارهای مان را با آن تصویر مجازی که خودمان هم از شکل و محتوای آن بی خبریم مقایسه می کنیم، و می بینیم: نه این که نیست، نه آن یکی هم که نیست. ما تغییرات بنیادی خودمان را نمی بینیم و انتظار چیزی شبیه ایرانی را که در خاطرمان هست داریم… ما به کلی تغییر کرده ایم از 200 سال پیش، از 100 سال پیش، و حتی از 50 سال پیش. در واقع ما یک آینه ی مشخصی نداریم که بتوانیم شکل و شمایل مان را به روشنی ببینیم و آن وقت انتظارات خود را بر مبنای این تصویر تطبیق دهیم.
به نظرتان استفاده از منابع و تصویرهای گذشته کافی است؟

نه این که فقط از منابع به صورت ظاهری استفاده کنیم، بلکه معانی آن ها به صورت طبیعی در وجود ما جریان داشته باشند، و هنگام کار بدون زور به صورت طبیعی جلوه کنند، استفاده ی طبیعی.
ریشه، در جست و جوی آب مسیرش را تعیین می کند. هر چیزی که برای ما جذابیت دارد و ما را به خود جذب می کند، نیاز ماست. و این تغذیه به میوه ای که هویت نام دارد منتهی خواهد شد. شاید در کلاس های درس از شاگردان بخواهیم که با استفاده از مینیاتورها تصویرسازی کنند و آن ها برای انجام تکلیف این کار را بکنند ولی یک نفر آنها ممکن است جذب و علاقه مند به آن شود. ولی شک دارم معنی آن ها منتقل شود! مؤلفه هایی هستند که شخصیت ما و محصولات شخصیتی ما را می سازند. حالا من چه شخصیتی هستم، از کجا آمده ام، چه علایقی دارم، چه گونه بزرگ شده ام، چه طور این مؤلفه ها در من جریان پیدا می کند؛ این ها هویت است. در واقع عکس العمل طبیعی من نسبت به بیرون است. ما در عصری زندگی می کنیم که نمی توانیم در را به روی اتفاقات ببندیم. سال هاست گرافیک ما بدون ارتباط با جهان جریان داشته و با وجود این در حال حاضر چیزی که اوریژینال ایران باشد نداریم، آیا این همه سال با ترویج استفاده از گذشته و بدون میوه ای مشخص، نمودار این نیست که دانه ها درست کاشته نشده اند و زمین درست آبیاری نشده است؟
آن چه موجود است زمین خشک است، چون آب در آن جریان نداشته، و آفتاب به آن نتابیده است. دانه زیاد است ولی باید آب بخورد، هوا بخورد. ما تصور می کنیم که اگر از بیرون بگیریم، خودمان را از دست خواهیم داد. مثالی که من همیشه می زنم، مینیاتور ایران است. یک عده مغول می آیند ایران را می گیرند، بعدا که سر و سامان پیدا می کنند و صاحب دربار و تشریفات می شوند، جزو تجملات درباری به فکر مصور کردن داستان شاهان و اساطیر می افتند.
مینیاتورهای بیگانه را که از کشورهای آبااجدادی خود آورده بودند به هنرمندان ایران ارایه می کنند و از آن ها می خواهند که از لحاظ تکنیک آن ها را کپی کنند و حتی می خواهند تمام شخصیت ها شکل و شمایل شاهان مغول را داشته باشند. هنرمندان ایران تمام این چیزها را صددرصد از بیگانه ها می گیرند و تمام این مؤلفه ها بستری می شود برای این همه شاهکار مینیاتور که خلق می شود.
به نظر می رسد که این تبادلات با توجه به گستردگی ارتباطات در جهان امروز در حال انجام است. پدیده ای به نام گرافیک امروز هم از بیرون وارد ایران شده است. اما این جا یک بحث هست. این که بالاخره باید تلاش کرد تا به این تشخص در کار گرافیک این محدوده ی جغرافیایی به نام ایران رسید. گرافیکی که فضا و اتمسفر ایرانی داشته باشد.
مسلما نمی شود. این کار برنامه ریزی شده نیست. برنامه ریزی را فقط در آموزش می شود انجام داد. می توان در برنامه های آموزش دروسی گذاشت که از مواد گذشته استفاده کنند و یا سعی کنند استیل ایرانی را کشف کنند. ولی وقتی دارید کار می کنید نمی توانید بگویید چه کار کنم که ایرانی بشود و در ضمن به خودتان هم صادقانه رجوع کنید.
بهترین کاری که می توانید انجام دهید این است که با خودتان صمیمی باشید و با توجه به علایق، حساسیت های خود و با توجه به هدف، کار را انجام دهید. علایق شما منابعی است که شما را تغذیه می کند. باید وجود ندارد. چیزی که من به عنوان بحران هویت مطرح کردم طبیعی است. یادم می آید موقعی که در کانون کار می کردم یک کلاس مدیریت در سازمان مدیریت صنعتی برای ما گذاشتند. کسی که به ما درس می داد از پدیده ای صحبت کرد که من بعدا با انقلاب صحت آن را تجربه کردم. او می گفت: اصطلاحی است در برنامه ریزی که معنای آن این است:
1. توفان می شود و همه چیز درهم می ریزد. 2. سپس آرام آرام همه چیز از اغتشاش، شکل و فرم پیدا می کند. 3. و این فرم های جدید تبدیل به نُرم و روال طبیعی زندگی می شوند.
در آغاز توفان شده و ممکن است ما در مرحله ی آخر توفان و آغاز شکل پذیری باشیم و وقتی قاعده شد و به نرمال رسید و همه چیز بدون موج شد، در آن آرامش پدیدار خواهد شد. در حال حاضر استعدادهای فراوان وجود دارد. در زمینه ی تصویرگری من شاهد تصویرگری های درخشانی هستم. ولی زمینه های عملی مساعدی هم می خواهد.
وقتی از ژاپن حرف می زنیم حتما دوران بحران و توفان داشته اند که حالا به هویت رسیده اند. ژاپنی ها سال هاست که زیربنای صنعتی خود را چیده اند. آن ها در جنگ جهانی دوم با امریکا جنگیده اند. یعنی توپ می ساخته اند، هواپیما و کشتی و انواع اسلحه داشته اند، یعنی یک زیربنای کامل و درست صنعتی داشته اند، یعنی به عصر حاضر به صورتی درست و طبیعی قدم گذاشته بودند. سال ها قبل گرافیس به زبان ژاپنی منتشر می شد و مجله ای به نام Idea .
هویت سالم از جمله مسایلی است که زمان می خواهد. هر یک از طراحان ایرانی که کار می کنند در واقع نطفه های شخصیتی ِ گرافیک ایران را می گذراند. هویت شبیه لهجه است. غربی ها و بخصوص اروپایی ها به علت درهم شدگی ِ زیاد، زبان یکسان دارند ولی لهجه های متفاوت. مثلا از خصوصیات فرانسوی ها شیک بودن آن هاست و انگلیسی ها با منطقی بودن شان مشخص می شوند. و ژاپنی ها هم زبان غرب را کاملا گرفته اند ولی لهجه ی خودشان را حفظ کرده اند. من به این داشتن لهجه هویت می گویم.
ما هم می توانیم لهجه ی خودمان را در گرافیک پیدا کنیم ولی اول بایستی یاد بگیریم به زبان گرافیک همگان صحبت کنیم، همان زبانی که همه ی دنیای گرافیک روی اصول آن ساخته شده. این لهجه هم عمدی و ارادی به وجود نمی آید. در طی جست و جوها و کنکاش های طراحان شکل می گیرد.
از میان طراحان چند نفری بیش تر تأثیر می گذارند و این اثرگذاری به آرامی تکامی پیدا می کند و لهجه را می سازد. قبل از هر چیز باید یاد بگیریم این زبان را به درستی حرف بزنیم.
شما ببینید یک مشکل اساسی به نام فونت داریم، هیچ کس حاضر نیست به صورت گسترده روی این موضوع کار کند. تصور غالب این است که گرافیک یعنی تصویرسازی و ایلوستراسیون، چون افراد مؤثر در گرافیک ایران تصویرساز بوده اند. در حالی که گرافیک این نیست. در تمام کارهای خود من نقطه ی قوت تصویرسازی است اما حروف نه جای مناسب دارند، نه اندازه ی مناسب و نه شکل مناسب.
شما از فونت و طراحی آن بحث می کنید. اگر بخواهیم فونت های کم عیب و زیبایی داشته باشیم باید نگاهی به خوش نویسی ایرانی هم داشته باشیم که چه طور معضلات را حل کرده اند و زیبایی کار را هم از دست نداده اند. خوب این بخشی از هویت است، و تا وقتی نگاه به فونت فارسی نگاه غربی است و ملاک های زیبایی شناسی کاملا غربی است، این معضل وجود دارد.

منظور من از طراحی فونت جمع آوری این تفکرات است. شما می گویید باید با نگاه به خوش نویسی باشد، دیگری خواهد گفت باید با نگاه به غرب باشد. نظرات گوناگون است. باید روی آن کار شود. زیربنا را باید درست کرد. حتی در خوشی نویسی، آیا شما یک خوش نویس به توانمندی خوش نویسان قدیم، در حال حاضر سراغ دارید؟ چرا نیست… چون آن خوش نویسی روی معنایی ایستاده بود که الان آن معنا گم شده است. ما باید معنی عصر خودمان را درک کنیم و در نظر بگیریم. ما با آن گذشته در این عصر داریم زندگی می کنیم. آیا مگر نقطه ی قدرت ژاپنی ها در این وفاداری به سنت ها و بازکردن آغوش به عصر حاضر نیست؟
فرمایش شما درست است، ولی باید یک نکته را در نظر داشته باشیم. ما می خواهیم فونت فارسی طراحی کنیم. وقتی کمله ی فارسی را می آوریم یعنی مقید به چیزهایی می شویم.
شما یا بر این باورید که جدا هستید یا بخشی از همه هستید. ما در یک هم سانی جهانی زندگی می کنیم. لباس من و شما غربی است. مبلی که روی آن نشسته اید غربی است. ما در بافتی زندگی می کنیم که مال دنیاست و نمی توانیم آن را طرد کنیم. این ها واقعیات عملی زندگی در زمان حال هستند، یعنی این که با در نظر گرفتن مصرف عملی و واقعی فونت و استفاده از انبان غنی خطاطی خودمان که شما قید می نامید کار کرد و واقعا کار کرد.
شما از قوت تصویرسازی در گرافیک ایران صحبت کردید. مگر قوت هنر تصویری گذشته ی ما در همین تصویرسازی نیست؟ در مینیاتورهای ایران هم عمده تصویرگری است و برای لی اوت و نوشته ها بیش تر راه حل پیدا شده تا حل مشکل فونت. حالا اگر قرار باشد پوستری طراحی کنیم که معیارهای زیباشناسی غربی را داشته باشد و شعار آن از چند متری خوانده شود، این راه حل چاره ساز به نظر نمی رسد. مثل این است که فونت فارسی را در معیار زیبایی شناسی غربی می گذاریم.

چاره ای نداریم. من نمی گویم زیبایی شناسی، می گویم ضرورت گرافیک. یا این یا آن، معنی ندارد. یادگیری و در نظر گرفتن این زبان جهانی ضروری است. چون این واقعیات عملا کار می کنند و مصرف واقعی دارند و زندگی بدون در نظر گرفتن آن ها به راحتی نمی گذرد! وقتی همه ی وسایل زندگی مان غربی است نمی توانیم ضروریات گرافیک جهان را نادیده بگیریم. من یک بار دیگر مینیاتور را مثال می زنم. شاه تیموری آمده است و می گوید مرا نقاشی کن، این هم کتاب چینی، مثل این می خواهم تهاجم فرهنگی از این بیش تر! نقاش ایرانی کار را انجام داده ولی از همه ی مؤلفه هایی که به او تحمیل شده بود سر بود، و روی همه ی آن ها چیزی را ساخت که حیرت آور زیبا و ایرانی است. در واقع او معنی ایرانی را ابداع و آشکار کرد و ما وقتی می گوییم هنر ایرانی، به این هنری اشاره و استناد می کنیم که همه ی مؤلفه های آن از خارج از ایران آمد و به هنرمند ایرانی تحمیل شد (حتی نه اختیار!!). گرفتن، مغایر اصیل بودن نیست. فرش ما هم همین طور است. فرش که اختراع ما نبوده، ما از همه ی اطراف و اکناف مجاور طرح و تکنیک فرش را گرفته ایم ( در طول قرن ها) و این جا، در این سرزمین همه ی این طرح ها در هم قاطی شده اند و به صورت زیباترین فرش ها که ما آن ها را ایرانی می گوییم درآمده اند. آن همه فکر و طرح بیرونی وقتی وارد ایران می شود تبدیل می شود به این پدیده ی حیرت آور فرش ایرانی که در جهان بی نظیر است. همان طور که عرض کردم طریقه ی استفاده و نوع نگرش به استفاده از عوامل سازنده ی تصویری یک کار گرافیک، رکن اصلی را دارد، و آن ناشی از خلوصی است که طراح در کارهایش دارد. خالصانه و صادقانه کار کردن، رکن اصلی کار بوده و هست و خواهد بود.
نگاه به گذشته به عنوان منبع، یک بخش از کار است و در نظر گرفتن شرایط و امکانات و موارد استفاده و ضروریات آلان هم بخش دیگر است.
اعتقاد به هویت و لزوم آن، هویت را نمی سازد. بلکه کار ومخلصانه کارکردن، به وجود هویت کمک می کند. به نظرم اشتباه می کنیم اگر فکر کنیم هویت یعنی تنها از گذشته استفاده کردن.
به گذشته نگاه کردن…

گذشته اگر وجود دارد به طور طبیعی در ما وجود دارد، وگرنه به زور نمی شود برای آن جایی پیدا کرد. و این انکار گذشته نیست… چون گذشته انکارناپذیر است. اگر گذشته این جذابیت را داشته باشد، نگاه خواهیم کرد. اما ممکن است ما در دوره ای زندگی کنیم که نخواهیم به گذشته رجوع کنیم. نه تنها به آن علاقه مند نباشیم بلکه از آن فرار کنیم و آن را مخل جلو رفتن و حرکت بدانیم. ما مرتبا از این که از گذشته استفاده نکرده ایم احساس گناه می کنیم. ممکن است یک نفر مدت ها مثلا مدرن کار کند و بعد بخواهد به گذشته اش رجوع کند. باید بخواهد و احساس نیاز کند، آن وقت رجوع خواهد کرد. دوره ی مشروطه نمونه ی بارزی از به زیر سؤال بردن گذشته و روبه رو شدن با دنیای بیرون و غرب است، و بعد از آن دوره تمام هنرهای معاصر ما و معماری معاصر ما در همین دوره اتفاق افتاده. همه چیز با هم اتفاق می افتد.
الان هم همه چیز دارد با هم حرکت می کند. معماری، گرافیک، نقاشی و … همه چیز دارای اغتشاش است و فاقد جهت هستیم.

هنر معاصر ایران

رویین پاکباز

فصلنامه فراایران ، شماره اول ، پاییز 78

مقارن بود، و پس از وقوع آن انقلاب (1906/ 1324 این تحول آشکار شد. نقاشی و مجسمه سازی – برخلاف شعر و داستان از آرمان های این جنبش به طور مستقیم تأثیر نگرفتند، ولی بر زمینه ی تغییرات اجتماعی و فرهنگی منتج از انقلاب مجالی برای رشد یافتند. محمد غفاری [ کمال الملک] برجسته ترین شخصیت در هنر آن زمان محسوب می شود. او در مقام واپسین نقاش معتبر دربار قاجار، نخستین کسی بود که از ادامه ی سنت های بی رمق نقاشی ایرانی خودداری کرد و یکسر به روش طبیعت گرایی اروپایی روی آورد. (چنین رویکرد جامع و اصولی به نقاشی غربی را در کار ابوالحسن غفاری [صنیع الملک] ، محمودخان ملک الشعرا و دیگر نقاشان عهد ناصری نمی توان دید.)
کمال الملک، پس از سفر مطالعاتی در اروپا، مدرسه ی صنایع مستظرفه را با جلب حمایت و تأیید دولت و بر اساس بینش و مشی هنری خود در تهران بنیان گذاشت. (1911/ 1329 قمری برابر با 1289 خورشیدی) اگر این رویداد چون نقطه ی آغازی برای هنر معاصر ایران فرض شود، سیر تحولات آن را می توان به چهار دوره تقسیم کرد: دوره ی اول (1289 خ- 1320) ، دوره ی دوم (1320 خ – 1337)، دوره ی سوم (1337 خ – 1357خ)، دوره ی چهارم (1357 خ تاکنون) [لازم به تذکر است که این دوره بندی بیش تر برای سهولت بررسی تاریخی به کار می آید و لزوما نشان دهنده ی مقاطع تحول هنری در دوران معاصر نیست

دوره ی نخست: هدف کمال الملک از تأسیس مدرسه ی صنایع مستظرفه تربیت هنرجویان به روش آکادمیک غربی بود. اگرچه این مدرسه هیچ گاه صورت یک آکادمی واقعی به خود نگرفت. راه پیشرفت هنرهای بصری را در ایران گشود. با تلاش کمال الملک در مدت 15 سال سرپرستی مدرسه ی مزبور، شماری نقاش و مجسمه ساز برخوردار از توانایی های فنی پرورش یافتند. بیش تر اینان، بعدها در کار هنری و تدریس، هدف و روش استاد رادنبال کردند. در این زمان، نقاشان هنرآموخته در مدارس روسیه نیز در تبریز فعال بودند، ولی کار آموزشی و هنری شان تفاوت چندانی با کار کمال الملک نداشت. تقریبا هم زمان با کناره گیری کمال الملک از تدریس، مدرسه ی او عملا به صورت موسسه ی صنایع قدیمه درآمده بود. بعدا در اصفهان نیز هنرستانی برای احیای هنرها و صنایع سنتی برپا شد. اقدامات حمایتی دولت، ترتیب مسابقه و اهدای جوایز نگارگران را به فعالیتی تازه ترغیب کرد. آن ها غالبا با توسل به شگردهای طبیعت پردازی و گاه با پرداختن به موضوعات روزمره قصد داشتند تحولی در سنت ” منیاتور ایرانی” ایجاد کنند. چنین رویکردی به سنت، که از سیاست نوسازی فرهنگی دوره ی رضاشاه ناشی می شد، مورد تأییذ ایران شناسان خارجی قرار گرفت. این گونه التقاط در معماری و نقش برجسته سازی آن زمان هم معمول بود؛ با این تفاوت که در این مورد عناصر آشنای هنر ایران باستان به کار گرفته می شد. اما در عرصه ی صورتگری و هرجا که شبیه سازی اهمیت داشت، بهره گیری از میراث گذشته منتفی بود. بدین سان دو گرایش متمایز در هنر رسمی زمان رضاشاه پدید آمد: از یک سو پیروی از شیوه های هنر آکادمیک اروپایی و از سوی دیگر کوشش برای احیای نگارگری قدیم در قالبی باب سلیقه ی روز (گفتنی است که پس از گذشت بیش از نیم قرن هنوز هم این دو گرایش را در بخشی از هنر معاصر ایران می توان باز شناخت.) از میان نمایندگان گرایش اول باید به اسماعیل آشتیانی، حسنعلی وزیری، ابوالحسن صدیقی (مجسمه ساز)، علی اکبر یاسمی، علی محمد حیدریان و رسام ارژنگی اشاره کرد. هادی تجویدی، حسین بهزاد، حسن مصور الملکی و سوروگین نیز نام های معتبرتری در میان نگارگران وابسته به گرایش دوم به شمار می آیند. در این جا لازم است از نقاشی قهوه خانه هم نام ببریم که در این زمان، خارج از حوزه ی هنر رسمی، شکوفان شده بود

دوره ی دوم: با گسترش دامنه ی جنگ جهانی به ایران و برکناری رضا شاه، دوره ای جدید در تاریخ هنر معاصر آغاز شد. برقراری مختصر آزادی های اجتماعی و تماس مستقیم تر با مظاهر فرهنگ غربی ( به سبب حضور ارتش متفقین در ایران ) مجالی برای نوجویی هنری پدید آورد. به ویژه تحت تاثیر مدرسان خارجی دانشکده ی هنرهای زیبا افق های تازه ای از دنیای هنر اروپا به روی هنرجویان ایرانی گشوده شد. آشنایی با آثار و زندگی پیشگامان هنر مدرن، فکر رهاشدن از قیود سنتی را در جوانان ایرانی بیدار کرد. برخی از نقاشان نسل جدید با نفی قالب های هنر رسمی دوره ی قبل، الگوهای مطلوب خود را در آثار رئالیست های روسی و امپرسیونیست های فرانسوی یافتند، و پرشورترین آن ها به سزان و ونگوگ علاقه نشان دادند. حتا در کا ربعضی از پیروان کمال الملک هم موضوع ها و اسلوب های تازه تری بروز کرد. با این حال نفوذ مکتب کمال الملک هم چنان قوی بود. دیری نگذشت که چند فارغ التحصیل دانشکده ی هنرهای زیبا، پس از بازگشت از سفر هنرآموزی در اروپا، سرمشق های باز هم جدیدتری را پیش نهادند. نوگرایان که اکنون به مکتب های کوبیسم و اکسپرسیونیسم جلب شده بودند، در نخستین پایگاه های هنر نو انجمن خروس جنگی و نگارخانه ی آپادانا – گرد آمدند. از این زمان تا یک دهه ی بعد، جدل میان پیروان هنر قدیم و جدید در مجامع و مطبوعات به شدت جریان داشت. طی این سال ها، با پرورش جوانان نوجو در هنرستان ها و به سبب فعالیت هنرمندان تازه بازگشته از اروپا و امریکا و انتشار گاهنامه های مدافع شعر و نقاشی نو، جنبش نوگرایی رشد کرد و سرانجام از حمایت دولت نیز برخوردار شد

فعال ترین نقاشان این دوره را می توان به سه دسته ی نوگرا، سنت گرا و میانه رو تقسیم کرد. حسین کاظمی ، جلیل ضیاپور، هوشنگ پزشک نیا، جواد حمیدی، احمد اسفندیاری، عبدالله عامری، محمود جوادی پور، مهدی ویشکایی، صادق بریرانی، سودابه گنجه ای ، مارکو گریگوریان و سیراک ملکونیان در دسته ی نوگرا جای داشتند. علی اصغر پتگر، رضا صمیمی، جعفر پتگر ، بهزاد، ابوطالب مقیمی، علی مطیع ، محمدعلی زاویه، علی کریمی، حسین الطافی به اضافه ی وفادارترین شاگردان کمال الملک به دسته ی سنت گرا متعلق بودند. حال آن که علی اکبر صنعتی، محسن مقدم، علی رخساز، محمود اولیا ، مارکار قرابگیان، آندره گوالویچ ، میناسیان( نقاش مناظر دریایی)، سمبات( آبرنگ کار) ، حبیب محمدی، رضا فروزی و عباس کاتوزیان از جمله نقاشان میانه رو محسوب می شدند. هنر گرافیک از سال ها پیش در ارتباط با بخش های نشر و چاپ و تبلیغ مورد توجه قرار گرفته بود، ولی فعالیت جدی در این عرصه از سال های جنگ جهانی دوم شروع شد. قبلا بعضی از نقاشان آموزش دیده در مدرسه ی صنایع مستظرفه به کار تصویرگری نیز می پرداختند که از میان آن ها باید به حسین علی مویدپردازی و یحیا دولتشاهی اشاره کرد. ( مویدپردازی از زمان رضاشاه در طراحی تمبر پستی و اسناد رسمی، کاریکاتورسازی و صورتگری مشاهیر فرهنگی دست داشت. ) روش اینان در کار تصویرگرانی چون لیلی تقی پور و تیمور رشدی ادامه یافت، ولی از سوی دیگر محمد بهرامی، بیوک احمری و سیروس امامی تجربیات تازه تری را به خصوص در زمینه ی طراحی جلد کتاب آغاز کردند. در واقع، روش های جدید تصویرگری، پوسترسازی و طراحی گرافیک نخستین بار توسط شماری از فارغ التحصیلان دانشکده ی هنرهای زیبا به کار گرفته شد. البته اینان دانش تخصصی نداشتند، صرفا بنابر ذوق شخصی و یا برای امرار معاش به این عرصه روی آورده بودند. در سال های جنگ و سپس در دوران جنبش ملی کردن نفت، همراه با توسعه ی فعالیت مطبوعات، امکان کاریکاتورسازی سیاسی و اجتماعی فراهم آمد. به طور کلی هنر گرافیک این دوره در مقایسه با نقاشی هنوز مراحل مقدماتی رشد خود را طی می کرد

دوره ی سوم. زمان برپایی نخستین دوسالانه ی تهران (1337 خ) را می توان آغاز دوره ای جدید دانست؛ زیرا که این رویداد، به لحاظ نتایج و پیامدهایش، در تاریخ هنر معاصر اهمیتی خاص دارد. در واقع، با گردآوری و معرفی آثار نوپردازان در یک نمایشگاه بزرگ، جنبش نوگرایی به رسمیت شناخته شد. ظاهرا، هدف برگزارکنندگان دوسالانه ایجاد امکانات بررسی و ارزیابی آثار نوپدید ایرانی، آشنا کردن مردم با شیوه های هنر مدرن، و انتخاب چند اثر (توسط داوران ایرانی و خارجی) برای ارائه در نمایشگاه های بین المللی بود. بی شک، برگزاری دوسالانه ها (گرچه بیش از پنج بار تکرار نشد)، نقشی مؤثر در توسعه ی نقاشی و مجسمه سازی و چاپ دستی و معرفی جدیدترین آثار هنرمندان ایرانی ایفا کرد. ولی این اقدام باعث بروز حرکت های مصنوعی و موقتی در هنر معاصر نیز شد؛ بدین معنا که نوع و شیوه ی کار برندگان جوایز در هر دوسالانه دست کم تا دو سال بعد سرمشق کار هنرمندان جوان قرار گرفت و آنان را از جست وجو و تجربه ی شخصی بازداشت. چنین بود که موج های اکسپرسیونیسم، تجریدگرایی، و سنت گرایی نو یکی پس از دیگری از متن همین دوسالانه ها برخاستند. در میان برندگان این پنج دوسالانه به نام هایی چون مارکو گریگوریان، ناصر اویسی، ابوالقاسم سعیدی، سهراب سپهری، بهجت صدر، محسن وزیری مقدم، حسین زنده رودی، فرامرز پیلارام، مسعود عربشاهی (در نقاشی)؛ و پرویز تناولی و ژازه طباطبایی (در مجسمه سازی) برخورد می کنیم

از دیگر رویدادهای با اهمیت این دوره تأسیس هنرکده ی هنرهای تزیینی (1340خ) به قصد تربیت کارشناسانی در زمینه ی هنرهای کاربردی بود. این هنرکده نه فقط امکانی برای ادامه ی تحصیل فارغ التحصیلان هنرستان ها به وجود آورد، بلکه با ایجاد رشته های جدید بخشی از نیازهای آموزشی نسل جدید را پاسخ داد. ده ها نقاش و مجسمه ساز و طراح نوپرداز زیر نظر معلمان ایرانی و خارجی این هنرکده پرورش یافتند که با فعالیت شان بر تحولات بعدی هنر معاصر تأثیر گذاشتند.تعدادی از اینان به منظور هویت بخشیدن به کار خویش از هنرهای سنتی مایه گرفتند (و همان زمان با عنوان سقاخانه مشخص شدند). شماری دیگر، شتابان به جدیدترین پدیده های غربی روی آوردند تا با تحولات هنر جهانی همگام شوند. برخی از هنرآموختگان دانشکده هنرهای زیبا به این دو جریان پیوستند. به این ترتیب، حرکتی وسیع و بی سابقه در همه ی عرصه های هنر بصری آغاز شد

در دهه ی 1340 خ، به رغم آمیختگی فعالیت های جدی و تفنن آمیز، هنر نو محال شکوفایی یافت. بی شک، آفریده های نومایه ای که در عرصه های مختلف از این دوره به جای مانده اند، پشتوانه ی هنر امروز را تشکیل می دهند. یک پژوهنده ی کنجکاو در میان آثار ضیاءپور، حمیدی، سپهری، اویسی، سعیدی، بهمن محصص، تناولی، منصوره حسینی، هانیبال الخاص، وزیری مقدم، لیلی متین دفتری، منصور قندریز، مرتضی ممیز، اردشیر محصص، احمد عالی، زنده رودی، پیلارام، عربشاهی، صادق تبریزی، منوچهر صفرزاده، فرشید مثقالی، غلامحسین نامی، محمد احصایی، رحیم ناژفر و پروانه اعتمادی از این نمونه های ارزنده و ماندنی فراوان خواهد یافت

در آن سال ها، رفته رفته، نوع تازه ای از هنر رسمی شکل می گرفت. دربار و بالاترین مقامات حکومتی، بسیاری از دستگاهای دولتی، و حتی مؤسسات بخش خصوصی سیاست کلی حمایت از هنر و هنرمندان را دنبال می کردند. انجمن فرهنگی ایران و آمریکا، انستیتو گوته، انجمن فرهنگی ایران و ایتالیا، گالری سیروس [در پاریس] به نمایش آثار نقاشان، مجسمه سازان و طراحان نوپرداز ایرانی می پرداختند. چندین موزه، نگارخانه و کانون هنری در تهران و شهرهای دیگر برپا شده بود. از میان نگارخانه های فعال در تهران می توان گالری هنر جدید، بورگز،سیحون، صبا، مس، لیتو، زروان، زند، سامان و تالار قندریز را نام برد که هر یک به روش خود در جهت معرفی و اشاعه ی هنر جدید می کوشیدند. بدین سان، تعداد هنرمندان و تنوع آثارشان نیز روز به روز بیش تر می شد.
برای آن که تصویری کلی از این جنب و جوش هنری به دست آید، فقط کافی است که نام شماری دیگر از نقاشان مطرح در آن سال ها را ذکر کنیم: علی آذرگین، علی رضا اسپهبد، آیدین آغداشلو، داود امدادیان، فریدون آو، حبیب الله آیت اللهی، جمال بخش پور، بهمن بروجنی، بیژن بصیری، رویین پاکباز، محمد ابراهیم جعفری، محمد رضا جودت، قاسم حاجی زاده، مهدی حسینی، واحد خاکدان، بهمن دادخواه، ایران درودی، گارنیک درهاکوپیان، عبدالرضا دریابیگی، جعفر روحبخش، سرکیس زاکاریانس، ماری شایانس، چنگیز شهوق، منوچهر شیبانی، کورش شیشه گران، علی اکبر صفاییان، بهرام عالیوندی، کامران کاتوزیان، طلیعه کامران، پرویز کلانتری، بهروز گلزاری، رضا مافی، سیروس مالک، حسین محجوبی، اصغر محمدی، علی اصغر معصومی و مسعود یاسمی

به دلایل مختلف و موجه، مجسمه سازی هیچ گاه از رشد و گسترشی به اندازه ی نقاشی و گرافیک برخوردار نبوده است. مجسمه سازی جدید با نخستین دوسالانه تهران ظاهر شد؛ که بیش تر به صورت طبع آزمایی نقاشان نوپرداز در این عرصه بود. پیشگامانی چون طباطبایی و تناولی نیز هیچ پیوندی با پیکره سازان پیشین – از جمله صدیقی و صنعتی – نداشتند. تناولی، برپایه ی آموخته هایش در ایتالیا، سریعا خود را به سطح یک مجسمه ساز حرفه یی موفق رسانید؛ و با این کار راهی برای دیگران گشود. در سال های بعد، نقاشانی چون منیر فرمانفرماییان، وزیری مقدم، اصغر محمدی، عربشاهی، پیلارام، نامی و کاظم رضوانیان دست به تجربه های سه بعدی زدند. ولی هیچ یک از آنان نتوانستند چون بهمن محصص خود را در مقام مجسمه ساز تثبیت کنند. از دیگر مجسمه سازان فعال این دوره می توان به شهوق، اردشیر ارژنگ، ناهید سالیانی، علی قهاری، و مهین نورماه اشاره کرد. در اینجا باید نام یوآف دارش را به میان آورد که با برخورداری از ذهن منظم و وسعت دید، از همین زمان نقش مؤثری در آموزش مجسمه سازان جوان تر داشت

حتی پیش از آن که اصول و فنون گرافیک در مدارس هنری ایران تدریس شود، حرکتی تازه در این عرصه رخ نمود که بیش از همه مرهون کوشش مرتضی ممیز بود. او فعالیت هنری اش را با نقاشی آغاز کرد اما بزودی در زمینه های مختلف طراحی گرافیک و تصویرگری استعداد خلاقه ی خود را نشان داد. تأثیر سازنده ی ممیز در مقام هنرمند و معلم تا سال های بعد نیز ادامه یافت. اگر قبلا کسانی چون جوادی پور، بریرانی، پرویز مؤیدعهد، ملکونیان و هوشنگ کاظمی در زمینه های طراحی گرافیک فعالیت داشتند، اکنون قباد شیوا، کامران کاتوزیان، مثقالی، خسرو بیات، سرژ آواکیان، محمد پولادی، بهزاد گلپایگانی، آغداشلو، ابراهیم حقیقی، آراپیک باغداساریان فوزی تهرانی، محمد محلاتی، عباس کیارستمی، عباس سارنج، علی اصغر محتاج، مصطفی اوجی و بسیاری دیگر وسیعا به هنر گرافیک روی آورده بودند

تصویرگری کتاب های درسی با کار نقاشانی چون محمد زمان زمانی، کلانتری و غلامعلی مکتبی شروع شد. بعدا، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان امکان فعالیت وسیعی را در زمینه ی تصویرگری برای نقاشان و طراحان نوپرداز فراهم کرد. در این محیط مساعد بود که مثقالی، دادخواه، نیکزاد نجومی، علی اکبر صادقی و نورالدین زرین کلک با آثارشان تحولی در تصویرگری کتاب کودک پدید آوردند. زرین کلک و برخی دیگر از این تصویرگران در ساختن فیلم های نقاشی متحرک نیز به نتایج قابل ملاحظه ای دست یافتند. در این سال ها، نوعی طنزنگاری روشنفکرانه از بطن کاریکاتورسازی روزنامه یی زاده شد. بی شک، اردشیر محصص با ذهن تیز و قلم توانایش برجسته ترین آغازکننده و ادامه دهنده ی طنز سیاه در ایران به شمار می آید. در میان طراحان فعال در این زمینه می توان به نام هایی چون باغداساریان، کامبیز درم بخش و مصطفی رمضانی اشاره کرد
هنر عکاسی در ایران عمدتا به کوشش هادی شفائیه، احمد عالی، بهم

جلالی، ابراهیم هاشمی، پرویز نبوی و دیگر کسانی پاگرفت که در رشته هایی غیر از عکاسی فعالیت یا تحصیل کرده بودند. در نخستین نمایش عکس در تالار قندریز (1343 خورشیدی)، علاوه بر عکاسان حرفه یی چند معمار، سینماگر و نویسنده هم تجربیات عکاسی خود را به معرض دید گذاشته بودند. در آن اوان، توانایی ها و خصوصیات ویژه ی زبان عکاسی هنوز چندان شناخته نبود. بعضی در زمینه های خبری، مستند و تبلیغات کار می کردند و بسیاری هم دوربین را صرفا وسیله ی شکار کردن «موضوعات جالب» می دانستند. به هرحال، عکاسی هنری آن قدر اهمیت یافته بود که نمایش های مستقل و متعددی را به خود تخصیص دهد. در میان عکاسان هنری فعالی در آن سال ها، علاوه بر نامبردگان، می توان از این افراد یاد کرد: اسد بهروزان، ناصر گبای، نیکول فریدنی، سودابه قاسملو، مسعود معصومی، کامران عدل، مریم زندی
در این دوره ی پرتکاپو، محدودیت تحول پذیری نقاشی سنتی بیش از پیش آشکار شد. جواد رستم شیرازی، کلار آبکار، هوشنگ جزی زاده و بسیاری از جوان ترها همان روش های التقاطی استادان متقدم را در کار خویش تکرار می کردند. تنها نگارگرانی چون محمود فرشچیان و جلال سوسن آبادی توانستند با برخی نوآوری ها در قالب و مضمون از این دایره ی بسته پا فراتر نهند. در واقع، امواج نوجویی آن زمان این گونه نقاشی را به حاشیه رانده بود. به رغم اقدامات حمایتی از قبیل برپایی نمایشی وسیع از آثار مینیاتورسازان و تذهیب کاران در یک نگارخانه ی دولتی (1353خ) این وضع تا دهه ی بعد ادامه یافت
دوره ی چهارم: با وقوع انقلاب اسلامی (1357 خ) دوره ی دیگری در تاریخ هنر معاصر آغاز شد. در شرایط جدید با نفی موجودیت و کارکرد هنر رسمی زمان محمد رضا شاه،بسیاری از کارگزاران و شماری از هنرمندان نیز صحنه را ترک کردند. اکنون نیروی جوان و بدون تجربه به میدان آمد و با واکنشی شتاب زده و افراطی تمامی اقدامات دوره ی گذشته را مردود شمرد. تعداد زیادی از هنرمندان باسابقه یا تازه کار در گرماگرم انقلاب کوشیدند خود را با جنبش مردمی هم گام کنند. در پی حمله ی ارتش عراق به خاک ایران و در سال های جنگ دیوارنگاری، پرده نگاری و پوسترسازی در مضمون های حماسی، دینی و سیاسی رواج بیش تری یافت. ضرورت تبلیغ و تهییج و پیام رسانی فوری و گسترده باعث تولید انبوهی از آثار شعاری در سطح جامعه شد

از دیگر پی آمدهای انقلاب رشد جمعیت خواستار هنر بود. به ویژه زنان در مقیاسی وسیع به کارهای هنری روی آوردند. در پاسخ به نیاز فزاینده ی هنرجویان، چند هنرکده جدید و بی شمار کلاس خصوصی به راه افتادند. دیری نگذشت که با تجدید فعالیت یکی دو نگارخانه ی سابق و گشایش نگارخانه های جدید، بازار عرضه و فروش آثار هنری دوباره رونق گرفت. موزه ی هنرهای معاصر تهران، پس از چند سال فعالیت بدون برنامه، اقدام به برپایی منظم نمایش های دوسالانه و سه سالانه از آثار طراحان گرافیک، تصویرگران، نقاشان، عکاسان، کاریکاتورسازان، نگارگران، سفالگران و مجسمه سازان کرد. صدها اثر ریز و درشت در هر یک از این نمایش ها معرفی شدند و هزاران نفر به دیدن آن ها رفتند [گفتنی است که تعداد 264 نقاش در دوسالانه 1370 خ شرکت داشتند؛ حال آن که نقاشان شرکت کننده در دوسالانه 1337 خ فقط 45 نفر بودند]. این واقعیت ها حاکی از رشد کمی و توسعه ی فعالیت در تمامی عرصه های هنری است، با این همه به نظر نمی رسد که تحولی اساسی و آینده ساز در هنر امروز ایران پدید آمده باشد

در نقاشی این دوره گوناگونی و پراکندگی گرایش ها بیش تر شد. نقاشیخط مسیر قبلی را تا مرزهای تکرار و ابتذال پیمود. نگارگری التقاطی که دوره ی قبل به زیست حاشیه یی ادامه می داد، حال زمینه ی مناسبی برای جلوه گری پیدا کرد. صور دیگری از نقاشی تزیینی با ظاهر ایرانی و شرقی نیز امکان بروز یافتند. از میان بیشمار کسانی که در این زمینه های سنتی فعالیت داشته اند، می توان به نام هایی چون فرح اصولی، نصرالله افجه یی، محمد باقر آقامیری، محمد علی ترقی جاه، شهلا حبیبی، محمد علی رجبی، عبدالله رحیمی، رستم شیرازی،جلیل رسولی، روحبخش، فرشچیان، رضا فضایلی، اردشیر مجرد تاکستانی، مطیع و مجید مهرگان اشاره کرد. در سوی دیگر، بسیاری نقاشان از جمله ثمیلا امیرابراهیمی، پرویز ایزدپناه، مسعود بهنام، نامی پتگر، جمال الدین خرمی نژاد، مصطفی دشتی، هایده زرین بال، حجت الله شکیبا، علی اکبر صادقی، مرتضی کاتوزیان، مینا نوری، گیزلا سینایی، احمد وثوق احمدی و احمد وکیلی برای ارائه ی موضوع های عینی و یا مفاهیم ذهنی خویش از روش های بازنمایی طبیعت گرانه بهره گرفتند. نقاشان دیگری چون حسین احمدی نسب، ناصر آراسته، یعقوب امدادیان، علی رضا، نفیسه ریاحی، هادی ضیاء الدینی، علی گستانه، محمد حسین ماهر، منوچهر معتبر و احمد نصرالهی هر یک به نحوی کوشیدند از مرزهای مرسوم ناتورالیسم گامی فراتر نهند. به رغم تغییر و نوسان درکار برخی از نقاشان نوپرداز دوره پیش، جنبش نوگرایی ادامه یافت. در این رهگذر، نقاشانی چون احمد امین نظر، شهلا حسینی، مهدی حسینی، بهرام دبیری، ایرج زند، مهدی سحابی، همایون سلیمی، جلال شباهنگی، سعید شهلاپور، کورش شیشه گران، منوچهر صفرزاده، یعقوب عمامه پیچ، رعنا فرنود، فریده لاشایی، نصرت الله مسلمیان، فرشید ملکی و علی نصیر با تجربیات تازه بر تنوع گرایش های نو افزودند. همچنین، در قالب هایی نه چندان متفاوت آنچه اشاره رفت ولی با تأکیدی قوی بر موضوع های سیاسی و دینی، کار نقاشانی چون مرتضی اسدی، ایرج اسکندری، ناصر پلنگی، کاظم چلیپا، حسین خسروجردی، زهرا رهنورد، حبیب الله صادقی، حسین صدری، غلامعلی طاهری، مصطفی گودرزی و علی وزیریان مطرح شد. در چند سال اخیر نیز شمار زیادی از نقاشان جوان تر فعالیت خود را در ارتباط یا بدون ارتباط با انواع گرایش های مزبور آغاز کرده اند

در این دوره، طراحی گرافیک، هنر پوستر و تصویرگری رشد و گسترش قابل ملاحظه ای یافته اند. علاوه بر ادامه ی فعالیت وسیع طراحان با سابقه از جمله مصطفی اسداللهی، حقیقی، حلیمی، علی خسروی، سارنج شیوا، امرالله فرهادی، کامران کاتوزیان، مثقالی و ممیز، استعدادهای جوان تری چون شهرزاد اسفرجانی، بیژن جناب، علی خورشیدپور، ابوالفضل عالی، وزیریان و بسیاری از دیگر شاگردان ممیز به میدان آمدند. احمدرضا دالوند، هادی فراهانی، هون مرتضوی، توکا نیستانی و مسعود شجاعی طباطبایی توانایی های خود را در تصویرگری برای مطبوعات نشان دادند. تصویرگری کتاب کودک هم با آثار سارا ایروانی، محمدعلی بنی اسدی، نیره تقوی، محمدرضا دادگر، رضا لواسانی، فیروزه گل محمدی، کریم نصر، اکبر نیکان پور، وکیلی و ابوالفضل همتی آهویی رونقی تازه پیدا کرد. درعرصه ی گرافیک فیلم هم نظیر چنین پیشرفتی رخ نمود. نکته ی دیگر، رواج سریع تر گرافیک کامپیوتری در سال های اخیر است. چنان که امروزه تقریبا هیچ طراح یا تصویرگری خود را بی نیاز از دانش فنی جدید نمی داندعکاسان شناخته شده ای چون بهمن جلالی، یحیی دهقان پور، مریم زندی، اکبر عالمی، نصرالله کسراییان، کاوه گلستان و تورج حمیدیان کارشان را از دوره ی قبل آغاز کرده بودند؛ اما در جریان انقلاب و جنگ بود که عکاسی جایگاه مناسب خود را در کنار سایر هنرها به دست آورد (یادآور شویم که در همین زمان رشته ی مستقل عکاسی در دانشکده های هنری به راه افتاد). شرایط اجتماعی و سیاسی آن سال ها باعث رشد بی سابقه ی فتوژورنالیسم شد. اما به تدریج گونه های مختلف عکاسی هنری، بخصوص در تجربیات نسل جوان تر، مجال بروز یافتند. در اینجا، بدون توضیح درباره ی چگونگی گرایش های گوناگونی که امروزه در عکاسی پدید آمده است، فقط چند نام دیگر از میان عکاسان فعال را ذکر می کنیم: صادق تیرافکن، محسن راستانی، افشین شاهرودی، سیف الله صمدیان، جاسم غضبان پور، محمد غفوری، محمد فرنود، محمود کلاری، بهنام منادی زاده و مهران مهاجر

پیکره سازی نیز اخیرا پس از چند سال رکود با آثار فاطمه امدادیان، رضا خیاطان، بهروز دارش، حمید شانس، شهلاپور، حسین قره گزلو، محمدعلی مددی، ایرج محمدی، رضا یار احمدی و چند مجمسه ساز دیگر دوباره حرکتی را آغاز کرده است؛ و به نظر می رسد که این حرکت در آینده شتاب بیش تری گیرد. هم چنین باید از کسانی چون محمد مهدی انوشفر، عربعلی شروه، یونس فیاض، محمد مهدی قان بیگی و مهین نورماه نام برد که در رواج هنر سفالگری نقش مؤثری داشته اند.به طور کلی، از بررسی تاریخ هنر معاصر چنین نتیجه می گیریم که، به رغم کنکاش های پیگیر هنرمندان ایرانی، تاکنون دستاورد منسجم و جامعی که بتواند الگوی زیبایی شناختی ویژه ای را به دنیای هنر امروز ارائه کند، حاصل نیامده است. علت این مسأله را نه فقط در دنباله روی ها و الگوبرداری ها ناسنجیده، بلکه هم چنین در کمبودهای ناشی از نهادینه نشدن پدیده ی هنر جدید در جامعه ی ایران باید جست. به همین سبب نیز عواملی چون تغییرات سیاسی، سیاستگذاری های دولتی، نظر محافل خارجی و سلیقه ی بازار بیش از انگیزه ها و خواست های درونی بر سیر تحول هنر معاصر اثر گذاشته اند. مسلما، جامعه ی ما دچار فقر استعداد نیست، ولی آینده ی هنر ایران بدان بستگی دارد که تا چه اندازه این نیروهای بالقوه به سوی خلاقیت و ابداع هدایت شوند
در این مقاله به نام هنرمندان ایرانی مقیم کشورهای دیگر که به طور مستقیم در تحولات هنر معاصر ایران مؤثر نبوده اند، اشاره ای نشده است

از همکاری موزه ی هنرهای معاصر برای تهیه برخی از تابلوهای این مقاله تشکر می کنیم.

آرایش خورشید

فیروز شافعی

مجله نشان،شماره دوازدهم،زمستان 1385

مدیر مسئول ساعد مشکی

ناصرالدین شاه در سومین سفر خود به فرنگ با دستگاهی برای ضبط صدا آشنا شد که “فُونوگراف” نام داشت. این دستگاه، استوانه هایی مومی داشت که کار ضبط و پخش صدا را انجام می دادند. استفاده از این دستگاه در اواخر عهد ناصرالدین شاه جنبه ای کاملا اختصاصی داشت. اما از اوایل دوره ی مظفرالدین شاه تعداد معدودی از این دستگاه وارد ایران شد. با ساخته شدن دستگاه های کاراتر و ارزان قیمت تر، خانواده های متمکن نسبت به خرید آن اقدام کردند.
مدل های بعدی دسته ی کوک و یک شیپور برنجی 36 سانتی متری برای پخش صدا داشتند و استوانه های مومی به مدت دو دقیقه صدا را ضبط و پخش می کردند.
مظفرالدین شاه در شرح سفر دوم اش به فرنگ در سال 1378ه. ش. به مشاهده و خرید این دستگاه اشاراتی کرده است. از حدود سال 1374، یعنی اوایل دوره ی سلطنت مظفرالدین شاه جسته گریخته اشاراتی به وجود دستگاه های فونوگراف در بعضی خانه ها شده است. در این دوران بعضی از درباریان که با هنرمندان همنشینی داشتند، گه گاه آثار آنان را در استوانه های فونوگراف ضبط می کردند.
طاهرزاده خواننده ی مشهور قاجار می نویسد:
در آن زمان یک نوع دستگاه به ایران آمده بود که آن را فونوگراف می نامیدند، صدا را روی لوله های آن ضبط می کردند و همان را می توانستند دوباره بشنوند، حسام السلطنه یکی از این دستگاه ها را داشت. این دستگاه بهترین معلم من بود، زیرا صدای خود را می شنیدم و هر جا نقصی به نظرم می رسید، اصلاح می کردم.
زمان اولین ضبط صفحه ی گرامافون در ایران به پیش از مشروطیت و حدود سال 1280 می رسد. اولین صفحه های موسیقی در زمان مظفرالیدن شاه، توسط شرکت گرامافون انگلستان ضبط و تکثیر شد. اولین بار در سال 1285 شعبه ی شرکت مذکور در ایران دایر شد و صفحاتی از میرزا عبدالله (استاد تار)، باقرخان (استاد کمانچه)، نایب اسدالله اصفهانی (استاد نی) و … و نیز ارکستر نظام مدرسه ی دارالفنون به رهبری مسیو لومر، کارشناس موزیک فرانسوی، ضبط شد.
بر اثر وقایع جنگ جهانی اولی و تأثیر در اوضاع داخلی ایران و درگیری ها و آشوب های ناشی از آن که کمبود وسایل و مواد اولیه را در پی داشت، ضبط صفحه که از سال 1285 تا 1294 ادامه داشت، متوقف شد. پس از فرو نشستن آتش جنگ، تصنیف ها و سرودهای ملی بین مردم رواج یافت.
در این میان با رفتن احمد شاه به اروپا و روی کار آمدن رضا خان در سال 1304 دوران جدیدی آغاز شد. در این دوران مراکزی برای آموزش موسیقی دایر شدند که از آن جمله مدرسه ی درویش به مدیریت نی داوود بود. تأسیس مدرسه ی عالی موسیقی در سال 1302 و کلوپ موزیکال به همت کلنل علی نقی وزیری، زمینه ی مساعدی برای ضبط و عرضه ی صفحه های موسیقی فراهم کرد. از آگهی های روزنامه ها چنین برمی آید که اجرای کنسرت در این زمان رواج داشته است.
شواهد موجود حاکی از آن اند که ضبط صفحه های گرامافون در ایران مجددا از سال 1305 آغاز شده است. برگزاری کنسرت های متعدد یکی از دلایل جلب شرکت های خارجی برای صرف سرمایه و اعزام نماینده برای ضبط و فروش صفحه بوده است.
دو کمپانی فعال در ایران یعنی “هیزمستروویس” و “پولیفون” که رقیب بودند، هر دو دستگاه مخصوصی برای ضبط صفحه به تهران آوردند تا تعدادی صفحه از صدای خواننده ی مشهور قمرالملوک وزیری، ضبط کنند.
با پیشرفت تکنولوژی ساخت گرامافون، امکان ضبط الکتریکی صفحه مهیا شد که خود گام بسیار مهمی در راستای ضبط بهتر صداها بود. صفحه ی اولین اثر ویولن استاد صبا جزء همین صفحه هاست. به دنبال فعالیت دو شرکت یاد شده شرکت های دیگری نیز به ضبط صفحه از موسیقی دانان ایران پرداختند.
نام کمپانی هایی که از اواخر سال 1306 تا حدود دوازده سال به ضبط و تکثیر صفحه پرداختند، به شرح زیر است:
بایدافون (آلمان)، پولیفون، پارلوفون، اودئون، هیز مستروویس، کلمبیا و سودوا (سوریه)
تا سال 1337 تمام مشخصات صفحه روی لیبل دایره شکلی در وسط صفحه ثبت می شد و خود صفحه در پاکتی سفید و ساده به دست مشتری می رسید. در سال 1337 واردکنندگان صفحه با توجه به جلد صفحه های خارجی به فکر تهیه ی جلد صفحه و طراحی برای آن افتادند. بدین ترتیب مدیران مؤسسات، طراحی برای جلد صفحه را بنا بر ذوق و سلیقه ی خود به دست گراورسازها و چاپخانه ها سپردند و تصاویری ابتدایی از خواننده ها یا مناظر، زینت بخش جلد این صفحه ها شد.
سرانجام در دهه ی چهل اولین کمپانی ایرانی به نام آهنگ روز به مدیریت چمن آرا، برای صفحه های خود که در ابتدا به صورت 33 دور و بعد 45 دور تولید می شد، به ساخت اصولی جلد صفحه پرداخت. در این زمان کمپانی ها ترجیح می دادند از تصاویر خواننده های معروف که هنوز پایشان به تلویزیون باز نشده بود و در نتیجه چهره هایی ناشناخته داشتند، برای روی جلد صفحه استفاده کنند. بدین ترتیب هم جوابگوی اشتیاق شنوندگان برای دیدن خوانندگان محبوب خود بودند و هم بازار کار خود را رونق می دادند. جلدهای این دوران هنوز طراحی گرافیک مشخص و ویژه ای نداشتند.
در اوایل دهه ی پنجاه، کمپانی آهنگ روز سفارش کلانی برای تهیه ی خرید صفحه های 32 دور به آلمان داد. این صفحه ها که از موسیقی اصیل ایرانی ضبط شده اند، لی اوت های بسیار ساده و زیبایی دارند که طراحان آن نامعلوم اند.
این طراحی از موتیف های نقاشی های قاجاری، نقش فرش ها و مناظر ایرانی و خط نستعلیق بهره برده و به ندرت از تصاویر هنرمندان استفاده کرده است.
اوایل دهه ی پنجاه بخش کوچکی از موسیقی پاپ که از توجه روشنفکران زمان برخوردار بود به روی جلد صفحه ها توجه ویژه ای کرد. طراحی روی جلد صفحه های “شبانه”، “جمعه”، و “تنگنا” بیانگر این توجه اند.
در این دوره کمپانی های صفحه پرکنی بسیاری مشغول به کار بودند از جمله: آپولون، ایران گرام، مولن روژ، المپیک، رویال، کنسرسیوم، پخش صفحه ی ایران، 4T. در این دوران روی جلد صفحه های خارجی کپی اصل آن بود و صفحه های ایرانی طراحی گرافیک قابل توجهی نداشتند. کم کم تکنولوژی دیگری کار ضبط موسیقی را در دست گرفت؛ این تکنولوژی نوارهای کارتریج بودند که خیلی زود، جای خود را به تکنولوژی راحت تر، ارزان تر و با قابلیت حمل آسان تر دادند. این تکنولوژی جدید، کاست بود که بازار همه ی انواع دیگر را کساد کرد.
در سال 1350 به همت لیلی امیر ارجمند فعالیت فرهنگی مؤثری در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پا گرفت و این مرکز به تهیه ی نوار قصه و آهنگ های کودکان پرداخت. مسئولیت این بخش به احمدرضا احمدی محول شد و او با سلیقه ی تمام شروع به برنامه ریزی برای ضبط آهنگ های محلی و ایرانی کرد.
نگاه نوین احمدرضا احمدی به موسیقی و نیز ذوق و سلیقه ی هنرمندانه ی او باعث شد که طراحان گرافیک برای تهیه ی جلد نوار و صفحه به کار دعوت شوند. در این دوران بود که برای اولین بار طراحی جلد صفحه و نوار منطق درست خود را یافت و کارهای درخشانی از فرشید مثقالی، ابراهیم حقیقی، بهرام خائف و مصطفی اوجی پدید آمد.
فرشید مثقالی با استفاده از چاپ های سنگی و نقوش فرش گلیم جلدهای زیبایی طراحی کرد که نمونه های آن عبارتند از: طراحی جلد صفحه غزلیات سعدی، آهنگ های محلی پری زنگنه، اشعار رودکی. ابراهیم حقیقی نیز با استفاده از آب مرکب برای اشعار شهریار جلد صفحه طراحی کرد. بعضی از طراحان هم با استفاده از خط نستعلیق به طراحی جلد برای صفحه پرداختند. ضمنا در این زمان طراحانی چون سودابه آگاه و محمدرضا عدنانی نیز به طراحی روی جلد صفحه مشغول شدند.
این دوران اوج طراحی جلد صفحه و نوار بود. بیرون از کانون، طراحانی مانند قباد شیوا، برای صفحه ی نمایشنامه شهر قصه، موسیقی سنتی ایرانی و صفحه ی استادان موسیقی ایرانی جلدهای زیبایی ساخت. سپس تا سال 1358 دوباره با ضعف طراحی در این زمینه روبه روییم تا این که با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، تمامی مراکز تکثیر و توزیع موسیقی تعطیل شدند و عده ای از طراحان نیز به خارج رفتند.
بعد از انقلاب، گروه های موسیقی شیدا و عارف به سرپرستی محمدرضا لطفی، به طراحی جلد نوار رونقی دوباره دادند. تأثیر جوشش انقلاب را در طراحی جلد نوارهای این دوران شاهدیم؛ در این زمان هوشنگ امیراردلان با این گروه ها همکاری کرد.
با شروع جنگ، این دوران نیز پایان یافت تا دوباره رنگ و رونقی بگیرد. در این زمان به علت برگزار نشدن نمایشگاه ها تعدادی از نقاشان و طراحان گرافیک بنام مانند: آیدین آغداشلو، ابراهیم حقیقی، هوشنگ امیراردلان و مرتضی ممیز به طراحی روی جلد کتاب و نوار روی آوردند و آثار چشمگیری خلق کردند.
با ورود سی دی به بازار، طراحی گرافیک برای تولیدات موسیقی وارد عرصه ی نوینی شد و به صورت حرفه ی جدی بعضی از طراحان درآمد. در سال های 67 و 1368 هوشنگ امیراردلان و سیما بینا به نقاشی برای جلدهای سی دی و نوار محمدرضا شجریان پرداختند. در این دوره، از خط نستعلیق برای اطلاع رسانی روی جلد استفاده می شد. در این زمان طراحانی چون سیاوش مظلومی پور و بهزاد غریب پور نیز به تصویرسازی برای روی جلد مشغول بودند. کم کم شرکت های تولید موسیقی به این فکر افتادند که برای فروش بهتر، از تصویر هنرمندان برای روی جلد استفاده کنند و بدین ترتیب عکاسان به همکاری با طراحان گرافیک پرداختند.
طراحان پُر کار و مطرح این دوره عبارت بودند از: مرتضی ممیز، بهزاد غریب پور، ضیاءالدین جاوید، محمد حمزه و علی خسروی.
جمشید حقیقت شناس با تصویرسازی و ساعد مشکی نیز با بهره گیری از ترکیبات جدیدی از خط فارسی آثار چشمگیری خلق کردند.
علی بوستان، ابوالفضل شاهی، علیرضا مافی، بهراد جوان بخت، فرح اصولی، فاطمه ملک افضلی، مژگان شجریان، علیرضا رضایی و یارتا یاران از دیگر طراحان موفق این دوره بودند.
در زمان حاضر گروهی از طراحان به ساختن جلدهای متحدالشکل برای شرکت های تولیدات موسیقی مشغول اند که این خود مرحله ی جدیدی در این عرصه محسوب می شود. این شرکت ها عبارتند از: هرمس، ماهور، چهارباغ، ماه ریز، نوای همایون، شهرام، کارگاه موسیقی، آوای خورشید، آوای باربد، سروش و …

جهان گرافیک – گرافیک جهانی

مصطفي اسدللهي

ابراهيم حقيقي مي گويد: «گرافيک محمل بسيار مناسبي براي ارتباط با جهان است؛ ارتباطي تصويري، همانند عکاسي و سينما با اين تفاوت که متکي به موسيقي و زبان و درام نيست. گاهي مواقع به واسطه ي گرافيک ارتباط بسيار سريع تر نيز حاصل مي شود (همچون نشانه ها که يک
زبان تصويري گوياي بين المللي اند و براي همه هم آشنا. مثلا علايم رانندگي). گرافيک زبان ارتباطي بسيار جامع و داراي قابليت گسترش فراواني هم هست. اکنون همه جا پر از علايم

و نشانه هاي گرافيکي است: ايستگاه ها، فرودگاه ها، ورزشگاه ها و به تازگي رايانه ها. در سايت هاي اينترنتي به نشانه هاي گرافيکي بسياري بر ميخوريم که همگي آشنايند. در واقع اکنون ما جهان را به واسطه ي يک الفباي تصويري جهاني مي شناسيم.» و ساعد مشکي: «به واسطه ي آثار گرافيک مي توان به نگرش، رفتارهاي اجتماعي، سنن، علايق و روحيات مردم جامعه به عنوان عوامل زنده ي فرهنگ و تمدن پي برد.»

جملات بالا شايد تا حدي گوياي ميزان اهميت هنر گرافيک در شکل گيري و پيشبرد گفت و گوي ما با جهان باشد. چنان که

قباد شيوا هم در توضيح اين اهميت مي گويد: «طراحان گرافيک ميتوانند «هيروگليف» هاي عصر خود را به وجود آورند، چشم ها را به ضيافت فرهنگي در سطح بين المللي دعوت کنند و مروج تفهيم و تفاهم ميان مللي با تمدن هاي متفاوت باشند.» گرافيک به عنوان هنري بي نياز از گرفت و گيرهاي کار با زبان بومي و نيز با کمترين اتصال و ارتباط با فرهنگ سنتي برآمده از قوميت ها مي تواند از جمله ي بهترين مسيرها براي ارتباط با جهان هاي ديگر متفاوت در گوشه هاي مختلف اين دايره ي خاکي در دنياي مدرن معاصر باشد.

اما جهاني شدن اين زبان چگونه ممکن است؟ مشکي معتقد است: «از آنجا که تصوير در نسبت با گفتار قابليت فهم در گستره ي افزون تري از انسان ها دارد گفت و گوي از اين طريق نيز مخاطبان بيشتري را در بر خواهد گرفت. گرافيک نمي تواند تفاهم ايجاد کند اما ميتواند به فهم بشر از تفاهم ياري رساند.» و مجيد عباسي در توضيح چگونگي برقراري اين ارتباط جهاني مي گويد: «طراح گرافيک علاوه بر آگاهي هاي لازم درباره ي حرفه ي خود، توانايي هاي فني و حرفه اي و دانش آکادميک، بايد که تسلط کافي نسبت به مسايل اجتماع و فرهنگ جامعه داشته باشد. هنر گرافيک انعکاسي بسيار واضح و روشن از مسايل حاد اجتماع است. و بنابراين بايد از توانايي هاي طراحان گرافيک براي بيان و انتقال پيام گفت و گو ميان فرهنگ ها و تمدن ها استفاده نمود. هنر گرافيک خلاق به درستي مي تواند اين پيام گفت و گو را در شکل ها و قالب هاي حرفه اي خاص خود به جهانيان منتقل کند.»

در اين ميان نظر فرشيد مثقالي در مورد راهکار برقراري اين ارتباط فرهنگي جالب توجه است: «فرهنگ ما بايد به وسيله ي گرافيک بسته بندي و به جهان عرضه شود. اما اين حرکت فردي نيست بلکه بايد شورايي تشکيل شود تا در اين مورد تصميم گيري کند. باقي افراد هم، همگي بايد تحت رهبري اين شوراي مرکزي باشند. نظريه ها اگر شخصي باشند در جمع قابليت انسجام خود را از دست مي دهند.»

اما اين پرسش پيش مي آيد که شيوه ي برخوردمان به عنوان يک سوي اين ارتباط جهاني چگونه بايد باشد؟ براي جهاني شدن خود را به آنها نزديک کنيم يا آنها را به خودمان؟ ابراهيم حقيقي پاسخ مي دهد: «ما از طريق گفت و گو مي توانيم فرهنگ را انتقال دهيم. در نمايشگاه هاي جهاني با موضوع هايي مانند صلح، آلودگي محيط زيست، حمايت از کودکان و … پوسترهايي عرضه شده اند با زباني جهاني و در عين حال با نشانه هاي خاص ملي. مثلا در غالب پوسترهاي هنرمندان ژاپني نمودهايي از فرهنگ ژاپن وجود دارد و اين مزيت آنهاست چرا که تا ملي نباشيم نمي توانيم جهاني شويم.» و مجيد عباسي ادامه مي دهد: «طراح گرافيک در اين گفت و گوي بصري بايد علاوه بر شناخت زبان بين المللي تصوير، به هويت خويش نيز اهميت دهد تا اثري موفق و تاثيرگذار خلق کند از جايگاه صحيح فرهنگي و تاريخي خود و هم منطبق با شرايط روز.»

هنر معاصر ايران در مرکز باربيکن

نمايشگاهي تحت عنوان هنر معاصر ايران، در مرکز هنري باربيکن لندن، اولين نمايشگاهي از هنر معاصر ايران بود که در انگلستان برگزار مي شد. اين نمايشگاه به قصد نشان دادن وضعيت هنرهاي تجسمي ايران و تحول و پيشرفت آن، از ٢٠ سال قبل از وقوع انقلاب اسلامي تا کنون تشکيل مي شد. نمايشگاه متشکل از بيش از ٥٠ اثر هنري از ٢٠ هنرمند ايراني بود که گروهي از آنان در ايران کار و زندگي مي کنند و تعدادي هم مقيم کشورهاي ديگرند. آثار عرضه شده مجموعه اي بود از خطاطي، کارهاي فيگوراتيو و آبستره، ويديويي، عکاسي و چيدمان از استعدادهاي جوان يا هنرمندان شناخته شده ي ايراني که از ميان مجموعه هاي خصوصي يا نگارخانه ها و مجموعه هاي عمومي از داخل يا خارج ايران برگزيده شده بودند و نيز آثاري از مجموعه ي موزه ي هنرهاي معاصر تهران که تا کنون به نمايش درنيامده بودند.
برگزاري اين نمايشگاه با همکاري خانم رز عيسي و خانم کارول براون، سرپرست اصلي گالري هاي مرکز هنري باربيکن، حمايت موزه ي هنرهاي معاصر تهران با مديريت دکتر عليرضا سميع آذر و مراکزي ديگر از جمله بنياد ميراث ايراني، دفتر امور خارجه ي کشورهاي مشترک المنافع، انجمن ايرانيان، ويزيتينگ آرتز (Visiting Arts)، استوديو دلفينا و هواپيمايي ملي ايران ميسر شد. آثار بعد از انتخاب نهايي توسط موزه ي هنرهاي معاصر تهران بسته بندي و به لندن حمل شد.

نمايشگاه در تاريخ ١٠ آوريل ٢٠٠١/ ٢٢ فروردين ١٣٨٠ افتتاح شد که در آن آثار برگزيده ي هنرمندان ايراني از ٤٠ سال اخير تاريخ هنر ايران در معرض نمايش قرار گرفت. هنرمندان حاضر در اين نمايشگاه که آثارشان نيز در آن شرکت داشت آقايان آيدين آغداشلو، عليرضا اسپهبد، محمد احصايي و خانمها غزال رادپي، شادآفرين قديريان و بيتا فياضي بودند.

در مراسم افتتاحيه وزير فرهنگ انگلستان، سفرا و بسياري شخصيت هاي فرهنگي و هنري، هنرمندان، منتقدان، مجموعه دارهاي آثار هنري و… حضور داشتند و يکي از افتتاحيه هاي پر ازدحام و پر استقبال مرکز هنري باربيکن بود. از جمله مهمانان اين نمايشگاه ايرانيان مقيم انگلستان بودند.

اين نمايشگاه به مخاطبان انگليسي اين امکان را داد تا با کيفيت و تکامل هنرهاي تجسمي در ايران امروز آشنا شوند، يعني زمينه اي از هنرهاي ايران که طي دو دهه ي اخير توجه کمي به آن شده بود. نمايشگاه با ارايه ي آثاري از هنرمندان دهه ي ١٣٤٠/١٩٦٠ آغاز مي شود، يعني زماني که تحول هاي هنر غرب در اروپاي غربي و امريکا به مايه ي الهام و تاثير در هنرمندان ايراني و ترکيب با سنت هاي فرهنگي وهنري ايران مبدل مي شود و از اين تاثير و ترکيب، هنرمنداني معتبر با سبک هاي شخصي معرفي مي شوند. اين هنرمندان مکتب سقاخانه را شکل مي دهند. اين سبک در استفاده از عناصر و موتيف هاي برگرفته ازهنرهاي سنتي و مذهبي، مثل نمادها، اعداد و علايم و طلسم ها و ترکيب آن با موتيف هاي هنر غرب و يا ترکيب آن با خطاطي در آثار نقاشاني چون حسين زنده رودي، محمد احصايي و فرامرز پيلارام نمايان مي شود. همين ترکيب در آثار مجسمه سازاني چون پرويز تناولي، با مجموعه ي تنديس هاي هيچ نيز رخ مي نمايد.

در نقاشي هاي سهراب سپهري، هنر غربي با طبيعت و فلسفه ذن در هم مي آميخت، در حالي که مسعود عربشاهي بيشتر تحت تاثير طراحي و موتيف هاي زرتشتي هنر پيش از اسلام بود. مارکو گريگوريان و پرويز کلانتري پرده هايي از خاک و کاه ساختند که از طبيعت خشک و کويري ايران نشات مي گرفت.

از ميان نسل بعد از انقلاب نمونه اي از کارهاي خسرو حسن زاده، که خود يکي از جوانان داوطلب و شرکت کننده در جنگ ايران و عراق بود، درنمايشگاه عرضه شد و يک چيدمان ازسوسک هاي سراميک بيتا فياضي و نمونه هايي از شيوه ي کار قاسم حاجي زاده و حجت الله شکيبا که آثارشان را بر اساس عکس هاي قديمي و قاجاري بنا کرده اند و نوعي نگاه مدرن به سنت هاي تصويرسازي و عکاسي قاجاري دارند.

نمونه هايي از چيدمان هاي ويديويي غزال که آميخته از طنز و تضاد روبناي زندگي مدرن و امروزي با سنت ها و عرف جامعه است نيز در نمايشگاه عرضه شد. نمونه اي از کارهاي جديد فريدون آو، بر اساس شاهنامه ي فردوسي، آخرين شيوه ي ترکيب هنر مدرن و مايه هاي سنتي هنر و فرهنگ ايران را نشان مي دهد، در نمايشگاه عرضه شده بود. جدا از بخش هنرهاي تجسمي نمايشگاه باربيکن، جشنواره اي از فيلم هاي ايراني نيز در کنار اين برنامه عرضه شد.

فيلم هاي نمايش داده شده ترکيبي از آثار بلند و کوتاه فيلم سازان مقيم ايراني و چند اثر کوتاه ويديويي از هنرمندان ايراني مقيم خارج از کشور بود. فيلم ها عبارت بودند از:

دختران خورشيد، مريم شهريار

روزي که زن شدم، مرضيه مشکيني

نرگس، روسري آبي، زير پوست شهر و بانوي ارديبهشت، رخشان بني اعتماد

باشو، غريبه ي کوچک، بهرام بيضايي

دو زن، تهمينه ميلاني

سيب، تخته سياه، سميرا مخملباف

دايره، جعفر پناهي

خانه سياه است، فروغ فرخزاد

سرو سبز، ناصر صفاريان

زينت، يک روز بخصوص، ابراهيم مختاري

گذرگاه، ضربان، شيرين نشاط

طلاق به سبک ايراني، زيبا ميرحسيني

اما تو عالي انگليسي حرف مي زني، پريسا تقي زاده و مرجان صفي نيا

در انتظار وحيد، دلفين مينويي

باران دختر مادر، شاليزه عارف پور

داشتن يا نداشتن، نيکي کريمي

مردي براي تمام دلايل، فاطمه معتمد آريا

هنرمند به منزله زلزله سنج

کامران دیبا

بعد از سال ها سکوت و انزواي هنري، مجموعه اي جامع از هنر چهل سال گذشته ي ايران در فرهنگسراي باربيکن لندن، گالري Curve به نمايش گذارده شد. در اين نمايشگاه بيش از ٢٠ هنرمند ايراني شرکت داشتند.

اين نمايشگاه که مروري است بر تاريخ هنر ايران، با آثار نقاشان معروف به «سقاخانه» شروع مي شد. اين گروه از نقاشان با آگاهي از هنر مدرن متوجه ريشه هاي سنتي و مخصوصا عاميانه ي فرهنگ ايران شدند. آنان زبان تصويري خود را بر اساس نمادهايي پايه گذاري کردند که مردم کوچه و خيابان با آن مانوس بودند، از قبيل تزيينات خطاطي و نمادهاي معمول در تعزيه، عزاداري مذهبي، رمل و اسطرلاب، جادو و دعا و شکل هايي که در سقاخانه هاي محله ها به عنوان نذر و ثواب نصب مي شدند.

کريم امامي، اولين نقدنويس هنري در ايران، اين گروه نقاشان را سقاخانه نام گذاري کرد. طبق نوشته ي وي پرويز تناولي و حسين زنده رودي از پيشاهنگان اين مکتب بودند و به زودي فرامرز پيلارام، صادق تبريزي، مسعود عربشاهي و منصور قندريز به آنان پيوستند ولي در حقيقت اين نام گذاري ها مربوط به مقطع زماني کوتاه بوده و با گذشت زمان و توسعه ي هنري، اين هنرمندان هر يک راه هاي انفرادي خود را جست و جو و انتخاب کردند. جالب اين که فعاليت نقاشان سقاخانه مقارن با فعاليت پاپ آرت عطب صشغ در امريکا بود. در آن زمان نقاشان غربي در جست و جوي تصوير به فراورده هاي عاميانه ي فرهنگ مصرفي غرب علاقه مند شدند. نتيجه ي دوران وفور اقتصادي بعد از جنگ و استفاده از فراورده هاي صنعتي در سطح توده ي مردم کشورهاي غربي را دستخوش تحول بنيادين فرهنگي کرد. نقاشان امريکايي متوجه تصاوير تبليغاتي، ستارگان سينما، حروف درشت روزنامه ها و غيره شدند و اين تصاوير عامي و غير هنري نظر آنان را جلب کرد و در حقيقت به صورت مستقيم آن را در کارهايشان منعکس کردند.

مهم نيست که آيا هنرمندان در حال اعتراض بودند يا تشويق. جالب اين است که اين هنرمندان مانند زلزله سنج، ظهور يک فرهنگ همگاني و جهاني را پيش بيني کردند که متکي به توليد تکنولوژيک، مصرف توليدات صنعتي و ارتباطات گروهي است.

پرسشي که مطرح مي شود اين است: آيا هنرمندان سقاخانه هم به نوبه ي خود با توجه به نمادها و اشکال مذهبي شيعه که مورد مصرف قشرهاي سنتي جامعه ي ايراني بود، مانند دستگاهي آينده سنج، انقلاب مذهبي و حکومت آن را پيشگويي مي کردند؟ بدون شک نقاشان ديد خود را منعکس مي کردند و در صدد آينده نگري و کف بيني فردا نبودند. هنرمندان در جست و جوي خلاقيت و ابداع، با يک ديد شخصي و معنوي، نشانه هاي اعتقادات مذهب و فرهنگ توده ي ملت را نظاره مي کردند.

هنرمندان سقاخانه توجه شان به خط نويسي معطوف شد ودستيابي به اين گنجينه ي فرهنگي را در ميان ديگر هنرمندان جوانتر رواج بخشيدند. اين بود قسمت ابتدايي نمايشگاه که شامل آثار دهه ي١٣٤٠/ ١٩٦٠ بود، البته در اين دهه و در دهه ي ١٣٥٠/١٩٧٠ هنرمندان راه هاي انفرادي خود را براي ابراز هنرشان انتخاب کردند. صحنه ي هنري ايران در اين دو دهه ي بارور، انرژي و پويايي در خور توجهي داشت.

شکاف شگفت انگيز

در نگاه اول، اين نمايشگاهي از فعاليت هاي هنري چهل سال کشورمان بود، ولي با نگاهي تحليلي و زماني به اين نمايشگاه متوجه يک شکاف شگفت انگيز هنري مي شويم و آن عدم حضور آثار هنري دهه ي ١٣٦٠/ ١٩٨٠ است. تنها نقاشي که در اين دوره ي سکوت، حضور بارزي دارد، کوروش شيشه گران است. يکي از سوالاتي که مطرح مي شود اين است که چرا در دوره هاي اول شورو هيجان انقلاب که مي تواند دوره ي باروري و توسعه ي هنر باشد صحنه ي هنري کشور تهي و خاموش مي شود؟

اگر به گروه سني نقاشان و هنرمندان اين نمايشگاه توجه کنيم، ميانگين سني آنان در زمان انقلاب سي تا چهل سال بوده است که معمولا شروع باروري و رشد کاري هنرمند است. بعد از تاسف بر فرصت هاي از دست رفته و زندگي هاي تلف شده جا دارد که با آهنگ اميدبخش اين مقاله را خاتمه داد و آن وجود و امکان پذيري چنين نمايشگاهي است. بدون ترديد برگزاري اين نمايشگاه با «گفت و گوي تمدن ها» و محيط بازتر هنري ميسر شده است. اين اقدام مديون زحمات و آينده نگري دکتر عليرضا سميع آذر، مدير موزه ي هنرهاي معاصر تهران است که نه تنها در صدد پر کردن شکاف هنري دوران قبل و بعد از انقلاب است، بلکه در صدد پيشبرد و شناساندن هنر ايران به جهانيان است. اين موزه با ارايه ي مجموعه ي هنري خود و تشويق مجموعه داران خصوصي، چنين نمايشي را در لندن امکان پذير کرده است. موزه ي هنرهاي معاصر تهران صاحب مجموعه ي بزرگي از آثار ايراني و غربي طراز اول است.

در سال هاي اخير موزه و مجموعه ي آثار غربي آن به صورت وام در اختيار نمايشگاه هاي هنري اروپا قرار گرفته است و موزه ي هنرهاي معاصر تهران اعتبار جهاني از دست رفته ي خود را در ميان موزه ها و مراکز فرهنگي و هنري جهان باز يافته است.

در فصل آخر مرور اين نمايشگاه نميتوان آثار سه هنرمند زن بعد از انقلاب را ناديده گرفت. اهميت اين هنرمندان در زن بودن آنان نيست چون در گذشته، در صف اول هنرمندان، زنان نقش موثري در آموزش و توليد آثار هنري داشته اند، از جمله بهجت صدر، ليلي متين دفتري و ايران درودي و دو سه نفر ديگر. اهميت سه زن جوان متعلق به دهه ي ١٣٧٠/١٩٩٠ در استفاده ي آنان از ابزار جديد براي ابراز افکار هنري است، از قبيل عکاسي، ويديو و چيدمان.

در آخر کار تماشاي اين نمايشگاه نمي توان از اثر فراموش نشدني «سوسک ها»ي بيتا فياضي بي تفاوت بگذريم. البته سوسک ها اثر دلنواز و دلپذيري نيست ولي بدون شک براي علاقه مندان به پيام هاي نهفته، اين يک اثر هنري، مملو از افکار فمينيستي است. در خانه داري، زن همواره رو در روي سوسک مزاحم و گاهي ترسناک قرار مي گيرد. آيا اين نمادي است از شورش زنان؟ يا بهتر است از فمينيسم گريز بزنيم و با کشيدن نفسي آزاد به موقعيت بشر نگاه کنيم که همواره مانند انبوهي سوسک سرگردان در جست و جو بوده و حتا در ترک ها و شکاف ها هم اثري از اميد مي بيند.

تجربه ای تازه

بیتا فیاضی

ورودي نمايشگاه با آثار هنرمندان پيش کسوت چون آقايان حسين زنده رودي، فرامرز پيلارام و مجسمه ي برنزي «هيچ» پرويز تناولي، نقاشي خط محمد احصايي و … شروع و به کارهاي هنرمندان متاخري چون خسرو حسن زاده، که شامل نقاشي هاي «خاطرات دوران جنگ» بود، خانم شادآفرين قديريان که در هر فريم از عکس هاي خود زنان قاجار را به نوعي در ارتباط و تماس با شئ مدرن و محصول غرب قرار داده است و تا به امروز اين دوره از کارهاي ايشان در نمايشگاه هاي مختلف خارج از کشور با موفقيت و استقبال زيادي حضور داشته اند، هنر ويديويي خانم غزال رادپي که تشکيل شده بود از چهار مانيتور در اتاقکي که درون آن کاملا تاريک بود، همچون فضاي داخلي سينما و در کنار آن مجموعه ي چيدمان (installation) سوسک هاي من ختم مي شد. بلافاصله بعد از گذشتن از در خروجي گالري مجموعه اي از عکس هاي آقاي سيف الله صمديان در کنار هم قرار گرفته بودند.

دوست دارم اين را اضافه کنم که جاي آثار بسياري ديگر از هنرمندان در اين نمايشگاه خالي بود و اين را هم مي دانم که اين شروع تازه و اولين تجربه در اين راستا بوده است و ادامه خواهد داشت. ولي طبيعتا نمي شود تمام آثار خوب را در يک نمايشگاه جاي داد و چنانچه اين رويداد ادامه داشته باشد همه ي آثاري که جايشان خالي بود در آينده به معرض نمايش قرار خواهند گرفت. تدارک چنين نمايشگاهي به هيچ وجه کار سهل و آساني نيست. خود من تا حدودي در جريان فعاليت هاي دو سال و نيم آن بودم که چه فراز و نشيب هاي زيادي را طي کرد.

با تمام سعي، سختي و وسواسي که در تدارک چنين رويدادي خرج شد، مثل هر تجربه ي تازه، حتما کم و کاستي هايي را هم همراه داشت. هميشه اولين قدم سخت ترين و غير قابل پيش بيني است. در کنار اين نمايشگاه، از تاريخ سوم ماه مي هفته ي فيلم هاي ايراني ساخته شده توسط خانم هاي ايراني نيز ترتيب داده شده بود و آن طور که شنيدم با استقبال خوبي رو به رو شد. از شرکت کنندگان مي توانم از خانم ها: رخشان بني اعتماد، فاطمه معتمد آريا، نيکي کريمي، شاليزه عارف پور، دلفين مينويي، شيرين نشاط و … نام ببرم.

کوتاه از داستان خودم بگويم. من براي چيدن و نصب سوسک ها بايد کمي زودتر از شروع نمايشگاه در آنجا مي بودم. در طول اين مدت هميشه چند نفري که خود از کارکنان باربيکن بودند بدون هيچ گله اي به من کمک مي کردند و با صبر و حوصله ي تمام ، مشکلات عدم تصميم گيري و وسواس مرا در چيدن سوسک ها با مزاح و شوخي تحمل مي کردند و بر خلاف هميشه که من قبل از نمايشگاه نگراني و ترس تمام وجودم را مي گيرد همه چيز خيلي آرام ولي به موقع و درست به انجام رسيد و مي توانم بگويم شايد بهترين چيدمان من از سوسک ها تا به امروز بوده است.

به نظر من، در وهله ي اول بايد خود اتفاق، يعني تجمعي در ارتباط با ايران به اين گستردگي براي مهمانان جالب تر از خود کارها بوده باشد. نمايشگاه تا تاريخ ٣ ژوئن ٢٠٠١/ ١٥ خرداد ١٣٨٠ ادامه داشت و بعد از آن هم کارها که تعدادي از آنها از مجموعه هاي شخصي و يا موزه به امانت گرفته شده بودند به مکان اصلي خود حمل و برگشت داده شدند.

کجایند ان تلاشهای کیمیا گرانه

درباره نمایشگاه هنر معاصر ایران در مرکز باربیکن لندن

ابراهیم گلستان


… از آن کسان و کارشان در اين نمايشگاه که اسمش هنر در ايران امروز است نشاني نيست. در آن منوچهر يکتايي نيست، هوشنگ پزشک نيا هم نيست، اسفندياري نيست، ويشکايي نيست، حسين کاظمي هم نه، ضياء پور هم نه. اينها از سال هاي ٢٠. از سال هاي بعد ناصر عصار هم نيست، آذر خسروي هم نيست، بهجت صدر هم نيست، مرتضي مميز نيست، بيژن صفاري نيست، بيژن بصيري نيست، بهمن دادخواه که هم اکنون در فرانسه يک نمايشگاه مجسمه دارد او هم نيست، يوسف زاده نيست، فريده لاشايي نيست، ويکتوريا مسعودي (اميني) نيست … و هي بگير و باز هم بشمار.

در روزگاري که فکر و عقيده آزاد است هر چند در حد بيان آنها چندان چنين هم نيست خواستي اگر نمايشي بگذاري يا نشريه اي دربياوري، بگذار و در بياور با هر چه که ذوق سليم يا خراب يا زشت يا زيبايت اقتضا دارد. مختاري. اين در حد کار شخصي و فردي معرف ميزان فکر و ذوق تو خواهد بود. اما به برگزاري کاري که وابسته مي شود به دستگاهي بزرگ تر از فردي، خواه موزه اي باشد يا هياتي وسيع تر از حد شخصي و خصوصي يک دکان، و بالاتر از تمام، مربوط مي شود به يک ملت، به يک تمدن، به يک تاريخ، به يک مردم، آن هم در جايي غريبه که قدر تو را به حدود ذخاير زيرزميني و تاريخ عهد بوق تو مي دانند، آن گاه اقتضاي شعور و شرف طلب مي کند توجهي دقيق تر، فهم وسيع تر، و خود نگهداري سنجيده اي فراوان تر. چگونه مي شود به سرسري به اسم نمايش هنر در ايران معاصر چيزي به راه انداخت بي عرضه داشتن درخوري از کارهاي بسياري از آن پيشگامان و پايه گذاران ولي با آوردن آثار بي بخار، پراکنده، پايين تر از سطح واقع موجود، دور ازتنوع مراحل فردي، تنها با پوشاندن ديوار از تکرار.

جز در يک کار کوچک کجاست بهمن محصص که کارهايش در هر چه کرده است، از نقاشي و مجسمه و همچنين تئاتر، سرشار است از توان حس و ارج انديشه…

… يا ابوالقاسم سعيدي قانع به کار، حريص به حس کردن. کجاست آن شبه شکوفه هاي شخصي اش که در تلالو بهار پندارند، آن پرده هاي ده دوازده متري دراز با رنگ و شکل هايي ازاصل و بذر و گوهر حيات در هياتي که از حس بي غش شفاف است، از انديشه است، در انديشه است، و تقليدي از طبيعت نيست بلکه خلقتي است تازه در طبيعت، و خورشيدش درخشندگي از هنرمند مي گيرد… کارهاي او نقطه ي تلاقي توان فردي خلاقه ي امروز است با تقطير معني هنرهاي سنت ايراني… همين نکته بود که آندره مالرو را مفتون کارهاي سعيدي کرد. در اين کار، سعيدي کاري به کار سنت در شکل ندارد. معنا و روح سنت است که در شکل هايش مي آيد. او شکل تازه اي براي چنين سنت آورده است که سنت را با آن غني کرده است. آيا اين تنها يکي که به ديوار باربيکن ميخ کرده اند جوابگوي اين جنبه از هنر نقش و رنگ معاصر ايران است؟

يا حسين زنده رودي، معصوم ترين جست و جو کننده ي غريزي سنت هاي نقش و رنگ ايراني، کجاست شمايل هايش؟ کجاست حلقه ي ياسين هايش؟ کجاست صحراي کربلاهايش؟ کجا هستند بازي هاي ساحرانه اش، طلسم آسا با شکلهاي الفبايي؟ او حرف هاي الفبا را به بازي خلاقه ي خودش گرفته است همراه با صبر و صرف وقت که انگار دم گرفتن است و ورد در باز کردن گره و گير و پيچيدگي هاي حسي و عصبي. برخلاف کساني که فکر کرده اند از راهي که او رفته است بايد رفت منتها با خط نگاري «بهتر»، او کاري به کار خطاطي نداشته است اصلا. الفبا در شبه کلمههاي آوا نگار يک جسم در گستره ي طبيعت اند که بايد هر جور که مي خواهي به کارشان بکشي، مانند شکل يک درخت، يک پرنده، يک ميوه، يک سنگ، يک آدم. چه لازم است که يک کلمه داشته باشي؟ معني در پيش کار حسين زنده رودي از کلمه اي نمي آيد، کلمه آنجا نيست.

حرف ها را هر جور مي خواهي به هم ببند که معنا از حس، از خلق تو است که مي آيد. اين اصل برجسته در کار زنده رودي است که هر وقت هم حواسش رفت و از حدود آن بيرون رفت انگار رفته باشد به بي راهه، انگار گم شده است، بيهوده. کجاست يک نمونه از اين خصوصيت اصلي در نمايشگاه پرت باربيکن؟ حسين زنده رودي درست فهميده بود که برگزارکنندگان اين بساط چقدر از راه بيرون اند که کاري نداد به آنها براي نمايش. يا سپهري. تشخص سهراب در جست و جويش بود. اصل در کار او جست و جو براي چه چيز را چه جور گفتن بود. هم در شعر هم درنقاشي. از شک و از سوال راه مي افتاد. کارش همان سفر به جست و جوي پاسخ بود. همين هم بود که تعويذي و طلسم از ميان ساده بودن شعريش سر مي زد. اينجا به شعر کلمه دار او کار نداريم، شعر شکل و رنگ را در نظر داريم. در هر حال او جست و جو ميکرد. از اين تلاش مي رسيد به تقطير، مانند کيمياگرها. و از اين گونه تقطيرها مي پنداشت مي رسد به آنچه مي جويد. همين مانع شلختگي در کار او مي شد. همين انضباط بهش مي داد. هم به کار، هم به زندگاني و رفتار. اين جست وجو خودش هدف مي شد. مي شد کار، مي شد نتيجه ي ناچار کار، درست مانند کيمياگري اگر چه در ابتدا غرض طلا باشد. در انتهاي چنين راه مارپيچ هدف در خيال و آرزوست زيرا انتهايي وجود ندارد. اما از تکرار اين رفتار ورزيدگي به دست مي آيد. انضباط و دقت به دست مي آيد و او فقط به همين مي رسيد. در تمام بيست و دو سالي که تا پايان زندگي اش از نزديک مي شناختمش او جوياگر با انضباط خستگي ناپذير نااميدي بود که هيچ شلخته نمي شد، نبود. اين کوشنده بودن در تقطير مي شد تضمين تنوع کارش. سهراب اين تنوع بود. کجاست اين تنوع در اين نمايشگاه؟ جا داشته اند براي تکرار عکس هاي «بامزه ي» کشتي گيرها که چسبانده اندشان روي بستري از گل و جاشان داده اند به روي ديوار و روي جلد کاتالوگ نمايشگاه به عنوان نمونه هنر امروز اين ايران لگد خور سر در گم، اما براي جست و جو و تنوع کار کسي که جست و جو و تنوع بود جايي پيدا نکرده اند.

جل الخالق! از سپهري، از لاله هايش، از نقش هاي تند انتزاعي و از چهارگوش هاي هندسي، و از بادگيرها و از بيابان هايش، از ديوارهاي کومه و ده ها. از کنده هاي کج، از دسته هاي گل يا از درخت هاي منفرد لاي کوهپايه ي متروک، از فضانوردهاي شناور در جو تا آن طرح يک رنگ يک زن که ميرود به سوي اندرون سياه اتاق خاکي بي در که حفره ي رازست. و اينها تمام، شايد به غير آن فضانوردهاي معلق، تمام نقاشي، کجا هستند يک نمونه از اين تنوع ها؟ کجا هستند جا پاهاي اين تلاش کيمياگرانهي آن حسي که سرگردان و آواره است در جست و جوي آرامش؟…

خلاصه شده از يک مقاله ي بلند

ژازه طباطبايي

ژازه طباطبايي يکي از هنرمندان سخت کوش و پرتوان عرصه ي هنرهاي تجسمي است که با حضور مستمر و موثرش در چهار دهه ي نقاشي و تنديسگري معاصر، در شکوفايي و غناي هنر امروز ايران سهم ارزنده اي داشته است. اوبا رويکرد به موضوع هايي چون نقش هاي سنتي، جلوه هاي ديداري فرهنگ مردم، افسانه و شعر و مظاهر زندگي شهرنشينان، به بازنگري هوشمندانهي حيات اجتماعي معاصر پرداخته و به درستي، از عهده ي خلق مجدد آن در عرصه ي تصوير و تجسم، برآمده است. علاقه ي شورانگيزش به هنر، شوق تجربه اندوزي و نيروي خلاقه اش، ژازه را به ساختن تابلوها و تنديس هاي بديعي رهنمون مي شود که گنجينه اي گرانقدر از اسناد فرهنگ معاصر را تشکيل مي دهد.
منيژه میرعمادی

دکتر جواد مجابي درباره ي اين هنرمند و آثار او چنين مي نويسد:

ژازه طباطبايي، به سال ١٣٠٩ در تهران زاده شده است ودر خانواده اي که بيش تر آنها اهل هنر، خاصه موسيقي و نقاشي بوده اند. پدربزرگ او «مفتح رنگ» اعتمادي نگارگر بوده است و طراح و بافنده ي قالي، و ژازه نخستين الهام ها و درس ها را از او يافته است. پدر نظامي او بيش تر مايل بود پسرش شغل سياسي و اداري اختيار کند، اما ژازه از اوان نوجواني با کششي بي اختيار به نويسندگي، نگارگري و تنديسگري روي آورد.

اولين داستاناش را در ١٢ سالگي مي نويسد، به نام شن وني. بعدها به نگارش نمايشنامه هايي مي پردازد چون شکوفه هاي پژمرده، لرد چي چي يانوف، جاي پا و آقا موچول که آنها را در «کانون پيشاهنگ» کارگرداني مي کند و به صحنه مي آورد. سال ٢٥ داستان پسر کوچک را چاپ مي کند.

در اوان نوجواني، نخستين اثرش بارليف اي به شيوه ي کلاژ را پنهان از چشم پدر به نيمه هاي شب ساخته است. زمان جنگ جهاني دوم است، وحشت از کشتار جمعي و نفرتش از خشونت، او را به واکنشي عاطفي وامي دارد، شب ها تخت چوبي را که بر آن مي خوابد برمي گرداند و سطح زيرين آن، به نيروي خيالي معصوم، پهنه ي نبرد مي شود که بر آن ماشين هاي جنگي چهره ي سياره ي زمين را شيار مي کنند، تخته هاي تخت با شره هاي رنگ سياه و قرمز و صليب هاي سرخ و سفيد پوشيده است، در گوشه اي سر و دست و پاي عروسک هاي پلاستيکي درهم شکسته غرق خون است، در سوي ديگر جيپ ها و کاميون هاي لهيده، هواپيماي از کارافتاده اي سوخته و نبردافزارهاي درهم شکسته ديده مي شود، در سمت راست اثر، جمجمه ي خرد نشانه ي حضور مريخ جنگ آزماي است. کابوس جنگ که خبرهاي آن از راديوي تازه به کار افتاده شنيده مي شود، شب ها نوجوان را وانمي نهد و صبح تخت به حالت عادي درمي آيد و روزمره گي ادامه مي يابد.

در همين اوان، نقاش نوجوان در منزل پدربزگاش، با اثري روبه رو مي شود که الهام بخش دوره ي تازه اي از کارهاي او مي شود. مفتح رنگ،خنچه ي عقد دخترش را همچون تابلويي زينتي بر ديوار منزل آويخته بوده است. نان سنگکي خشخاش دار با چسب سريشم ماهي بر سيني چوبي چسبانده شده بود و دانه هاي اسفند و کندر و گل هاي الوان کاغذي اطراف آن را زينت مي داد. اشياي نصب شده بر خنچه بر اثر گذشت زمان، رنگ و شکل اصلي را از دست داده وهياتي خاص يافته بود. عنصر کهنگي، وحدتي ناخواسته و زيبايي نامنتظري بدان اشياي ناهمگون بخشيده بود.

نقاش با ديدن اين اثر متوجه مي شود که اشياي روزمره چون خنچه هاي عقد و ابزارهاي خانگي، مي تواند کارکردي ديگر داشته باشد و با ترکيبي تازه در خدمت هدف هايي متفاوت از فايده ي معمول آنها قرارگيرد.

او ديپلم هاي متعدد مي گيرد تا در کلاس هاي گوناگون شرکت کند. از هنرستان موسيقي مي رود به هنرستان هنرپيشگي. سال٢٩ از هنرستان هنرپيشگي ديپلم مي گيرد، «لوکس فيلم» را با اجازه ي رسمي در لاله زار نو باز مي کند. نخستين نمايشگاه نقاشي خود را که به شيوه ي «مينياتور نو» ساخته است ارايه مي کند. در همين سال پايان نامه ي خود را از «هنرستان بالت» مي گيرد. همزمان از دبيرستان دارايي فارغ التحصيل مي شود. با ديپلم دارايي مي رود دانشکده ي حقوق که آن را نيمه کاره رها مي کند.

در سال ٣٠ داستان دندان سوسمار را منتشر مي کند، سال ٣٣ در رشته ي کارگرداني و مباني تئاتر در دانشکده ي ادبيات شاگرد اول مي شود و نمايشنامه ي پيراهن ملواني را به روي صحنه مي آورد. با ديپلم هنرستان هنرپيشگي مي رود به دانشکده ي هنرهاي زيبا تا مجسمه سازي بياموزد. سال ٣٩ دوره ي دانشکده ي هنرهاي زيبا را به پايان مي رساند و کتاب شطرنج زندگي را منتشر مي کند. پيش از اين به سال ٣٤ «گالري هنر جديد» را، در فضايي که هنوز گالري هنري در تهران کارکردي مطلوب ندارد، به راه انداخته است. اگرچه گالري آپادانا در ١٣٢٨ و گالري استتيک در ١٣٣٣ تشکيل شده، اما هنوز نگارخانه به عنوان يک نهاد فرهنگي جايگاه خود را تثبيت نکرده است. گالري هنر جديد نخست در خيابان «بهار» سپس در خانه ي فعلي اش در کوچه ي «پاييز» شکل مي گيرد. اين گالري مرکز گردهمايي نقاشان، مجسمه سازان، شاعران، موسيقي دانان و هنرمنداني است که هريک سوداي نوآوري دارند. در جوار نمايشگاه هاي هنري، نخستين شب هاي شعر نو در تالار اين گالري تشکيل مي شود.

نقاشي ژازه گونه هايي متفاوت دارد با يک فصل مشترک، که همان «فرهنگ مردم» يا به تعبيري دقيق تر در مورد او «آيين و آداب عاميانه» است. درواقع او به شاخه اي از نقاشان ايران تعلق دارد که به نقاشان «نوآور سنت گرا» موسوم شده اند و وجه مشخص شان اين است که فرهنگ بومي را چون سکوي پرشي براي انتقال حس و ادراک خود از جهان پيرامون برگزيده اند. اين نگرش آنان را از گروه نقاشان «نوآور آزاد» متمايز مي کند که فارغ از ويژگي هاي بومي به دنبال بياني جهاني با زباني همه جا گيرند که باور آنها از کارکرد ذاتي هنرهاي تجسمي نشات مي گيرد.

نقاش در دهه ي سي به کوشش هاي متنوعي براي رسيدن به يک بيان شخصي دست زده است. اگر از کارهايي چون: مردي از شهر ما ١٣٣٥ و مادر، بچه، لاله ١٣٣٦ که به اتودهاي رايج دانشکده اي شباهت دارد بگذريم به کارهايي مي رسيم که تلاش هاي اوليه ي ژازه را براي نقب زدن به دنياي ذهني اش آشکار مي سازد. در آثاري چون: طرح هاي رنگي معشوق و غزال تنهاو عاشق و غزال ها و سرچشمه، به ياد تو بودم و تابلوي وصله و غرغر و طرح رنگي با ابرها سفر مي کنم و تابلوهاي اي سرو به من بگو، شرم سرخ و گلي آغا که در سال ١٣٣٥ ساخته شده اند و دود و دم، خسته و گرما و راه گم کرده و پانته آ در آتش ساخته در ١٣٣٦ کوشش نقاش براي استيليزه کردن اجسام و اشيا در ترکيب هاي منحني جلب توجه مي کند. اين تلاش در تابلوي «پانته در آتش» به شيوه اي اغراق آميز ديده مي شود. تاثيرپذيري هنرمند از ميراث نگارگري ايراني در اين تابلوها نمايان است. او مي کوشد با تامل در عناصر و ترکيب بندي مينياتور و دست کارهاي صنعت بومي و بازشناسي هنرهاي عاميانه به درک تازه اي از بينش زيباشناختي ايراني برسد. تعليمات سنت گراي دانشکده پشتوانه ي اين تلاش است.

ژازه ديوهاي متعددي در دوره هاي مختلف ساخته اما بيش تر آنها در فاصله ي سال هاي ٣٤ تا ٣٦ ساخته شده است. ساخت و پرداخت پرده هاي ديو نشان او، بيشتر زير تاثير نقاشي هاي عاميانه است: از نقاشي هاي چاپ سنگي گرفته تا نقوش پرده قلمکار و پرده هاي قهوه خانه. هر چند تاثير نقاشي کودکان را در اين پرده ها نمي توان نديده گرفت.

ژازه مي گويد: ” انار براي من نمادي از دنياست، که در درون خود پرده هاي متعدد در بسته اي دارد و در هر پرده دانه هاي فراواني هست که مي توانند آدم ها باشند يا سياره هايي در يک کهکشان. اين دنيا در بسته است و معمايي، در بيش تر تابلوهايم اين انار نشکافته و گازنزده تصوير شده است جز در يک تابلو که ورزايي آن را به دندان شکافته و مکافات آن را مرگي خونين يافته است.”

موجودي که ژازه آن را «مرغ نه آدم نه» مي نامد در همين دهه ي سي خلق مي شود اگرچه بعدها همچون «غزالان»، عنصر غالب پرده هاي دهه ي چهل و پنجاه او مي شود. در پرده ي «بازبان»، در ترکيبي عروسک وار، انگار دختري کوچک، چون باز بر سر دست شاهزاده اي قرار دارد. اما مشخصات اصلي اين مخلوق در اوايل دهه ي چهل کامل مي شود. در پرده ي «گنجشکک اشي مشي» به تاريخ ١٣٤٠ موجودي را باز مي يابيم که پيش از آن نظيرش را در نقوش عاميانه به خصوص در بشقاب هاي «بدل چيني» يا مجسمه ي مرغ هاي مفرغي که بر «علامت»هاي عزا نصب مي شود شاهد بوده ايم. ژازه به تدريج اين مخلوق سنتي را تغيير شکل داده و آن را به «مرغ فرشته ساني» بدل مي کند که جزو عناصر اسطوره اي آثار او درمي آيد.

در نگاهي گذرا به کارهاي دهه ي سي درمي يابيم که او عموما سعي مي کند طرح شتابزده ي جهان خيالش را با کم ترين مقدار خط و رنگ عرضه کند. بعدها اين شيوه در «کلاف»هايش به اوج مي رسد. اين کلاف ها که شماره هاي «پانصد» آن در دفتري چاپ شده، ساختاري ساده دارد و واکنشي عصياني در برابر نقاشي هاي فيگوراتيواوست. بدين معنا که پس زمينه در اينجا با متن اصلي تابلو و حجم هاي مرکزي کمپوزيسيون، به هماهنگي کامل مي رسد. دوم اين که نقاش با عدول از پرداختن به فيگور انساني و جانوري، با بي پروايي و آزادي بيش تري به ثبت احساس خود توفيق مي يابد. سوم اين که از قيود سنتي قرينه سازي و شباهت پذيري با گذشته و پرداختن به موضوعات اجتماعي خلاصي مي يابد و سعي مي کند با توسل به روش خلق خود به خودي به جريان سيال خيال متکي شود و عنان دست و ذهن را به ناخودآگاه بسپرد تا آنچه «هنگام آفرينش» و «شور خلاقيت» اقتضا دارد بر پرده بيايد.

دهه ي چهل نه فقط براي ژازه بلکه براي بسياري از هنرمندان و ادبا، دهه اي شکوفا بوده است، چرا که در اين مقطع: شکوفايي انفجاري اقتصادي ايران، بدل شدن تهران به کلان شهر، تسهيل ارتباطات جهاني و به تبع آن گسترش پذيري فرهنگ و شکوفايي هنرها خاصه شعر و نقاشي وسينما اتفاق مي افتد. وجود دوسالانه هاي پنج گانه و به رسميت شناختن نقاشي مدرن از سوي سياست گذاران فرهنگي و جدي تلقي شدن هنرهاي تجسمي از سوي وسايل ارتباط جمعي، منتقدين و مخاطبان هنر و پديد آمدن بازار براي نقاشي و مجسمه و حضور مجموعه داران خصوصي و عمومي همزمان با رونق گالري ها و موزه ها مايه ي رونق بازار نقاشي شده بود و هنرمندان نگارگر و تنديسگر مجالي يافته بودند از اين بازار به ظاهر پررونق براي ارايه ي آثار خود بيشترين بهره را ببرند.

در دوره ي چهل به بعد چند تغيير و تفاوت عمده در کارهاي ژازه ديده مي شود: نخست اين که ژازه در زمينه ي نقاشي، بيان خاص و زبان هنري اش را که پيش از اين نا به خود و قريحي ابداع کرده بود، باز مي شناسد، آن را مي پالايد و در رشد هماهنگ آن مي کوشد. عناصر پراکنده اي را که گهگاه در بعضي کارهاي او ديده مي شد آگاهانه به کار مي گيرد و با تکنيک هاي مناسب و نو يافته، با تکيه بر درک رو به رشدش در عرصه ي معرفت و زيباشناسي هنري، به تلفيق متوازن و هنرمندانه ي آنها مي کوشد. بدين گونه تابلوهاي ژازه از چندگونگي ظاهري چون کلاژها و کلاف هاي آبستره و نومينياتورها و خنچه ها و بارليف ها که همگي سياه مشقي براي رسيدن به بيان ويژه ي هنري او بود برگذشته و به فضاي هماهنگي نزديک مي شود که با حفظ تنوع، مسير رو به رشدي را به سوي همگوني در سبک، طي مي کند. وحدت شيوه اش در نقاشي کردن، به تابلوهاي او تشخصي مي بخشد که به ازاء کمپوزيسيون هاي ويژه، نوع کاربرد رنگ و خط، بيان موجز و مشخص و مضامين خاص، بي درنگ از کار ديگران ممتاز مي شود.

با اين که ژازه تنوع و گونه گوني اش را دوست دارد، اعتراف مي کند که شرايط و امکانات او را به کار در عرصه هاي مختلف کشانده است. چون در زمستان ها شرايط براي نوشتن و طرح زدن و نقاشي مناسب تر است او بيشتر شعر مي گويد، يادداشت هاي خود را در زمينه ي کار هنرمندان و قصه هايش پي مي گيرد، تابلوهاي خود را در قطع هاي کوچک مي سازد و در دوره ي چهل به بعد چند تغيير و تفاوت عمده در کارهاي ژازه ديده مي شود: نخست اين که ژازه در زمينه ي نقاشي، بيان خاص و زبان هنري اش را که پيش از اين نا به خود و قريحي ابداع کرده بود، باز مي شناسد، آن را مي پالايد و در رشد هماهنگ آن مي کوشد. عناصر پراکنده اي را که گهگاه در بعضي کارهاي او ديده مي شد آگاهانه به کار مي گيرد و با تکنيک هاي مناسب و نو يافته، با تکيه بر درک رو به رشدش در عرصه ي معرفت و زيباشناسي هنري، به تلفيق متوازن و هنرمندانه ي آنها مي کوشد. بدين گونه تابلوهاي ژازه از چندگونگي اهري چون کلاژها و کلاف هاي آبستره و نومينياتورها و خنچه ها و بارليف ها که همگي سياه مشقي براي رسيدن به بيان ويژه ي هنري او بود برگذشته و به فضاي هماهنگي نزديک مي شود که با حف تنوع، مسير رو به رشدي را به سوي همگوني در سبک، طي مي کند. وحدت شيوه اش در نقاشي کردن، به تابلوهاي او تشخصي مي بخشد که به ازاء کمپوزيسيون هاي ويژه، نوع کاربرد رنگ و خط، بيان موجز و مشخص و مضامين خاص، بي درنگ از کار ديگران ممتاز مي شود.

با اين که ژازه تنوع و گونه گوني اش را دوست دارد، اعتراف مي کند که شرايط و امکانات او را به کار در عرصه هاي مختلف کشانده است. چون در زمستان ها شرايط براي نوشتن و طرح زدن و نقاشي مناسب تر است او بيشتر شعر مي گويد، يادداشت هاي خود را در زمينه ي کار هنرمندان و قصه هايش پي مي گيرد، تابلوهاي خود را در قطع هاي کوچک مي سازد و در دوره ي چهل به بعد چند تغيير و تفاوت عمده در کارهاي ژازه ديده مي شود: نخست اين که ژازه در زمينه ي نقاشي، بيان خاص و زبان هنري اش را که پيش از اين نا به خود و قريحي ابداع کرده بود، باز مي شناسد، آن را مي پالايد و در رشد هماهنگ آن مي کوشد. عناصر پراکنده اي را که گهگاه در بعضي کارهاي او ديده مي شد آگاهانه به کار مي گيرد و با تکنيک هاي مناسب و نو يافته، با تکيه بر درک رو به رشدش در عرصه ي معرفت و زيباشناسي هنري، به تلفيق متوازن و هنرمندانه ي آنها مي کوشد. بدين گونه تابلوهاي ژازه از چندگونگي اهري چون کلاژها و کلاف هاي آبستره و نومينياتورها و خنچه ها و بارليف ها که همگي سياه مشقي براي رسيدن به بيان ويژه ي هنري او بود برگذشته و به فضاي هماهنگي نزديک مي شود که با حف تنوع، مسير رو به رشدي را به سوي همگوني در سبک، طي مي کند. وحدت شيوه اش در نقاشي کردن، به تابلوهاي او تشخصي مي بخشد که به ازاء کمپوزيسيون هاي ويژه، نوع کاربرد رنگ و خط، بيان موجز و مشخص و مضامين خاص، بي درنگ از کار ديگران ممتاز مي شود.

با اين که ژازه تنوع و گونه گوني اش را دوست دارد، اعتراف مي کند که شرايط و امکانات او را به کار در عرصه هاي مختلف کشانده است. چون در زمستان ها شرايط براي نوشتن و طرح زدن و نقاشي مناسب تر است او بيشتر شعر مي گويد، يادداشت هاي خود را در زمينه ي کار هنرمندان و قصه هايش پي مي گيرد، تابلوهاي خود را در قطع هاي کوچک مي سازد ودر دوره ي چهل به بعد چند تغيير و تفاوت عمده در کارهاي ژازه ديده مي شود: نخست اين که ژازه در زمينه ي نقاشي، بيان خاص و زبان هنري اش را که پيش از اين نا به خود و قريحي ابداع کرده بود، باز مي شناسد، آن را مي پالايد و در رشد هماهنگ آن مي کوشد. عناصر پراکنده اي را که گهگاه در بعضي کارهاي او ديده مي شد آگاهانه به کار مي گيرد و با تکنيک هاي مناسب و نو يافته، با تکيه بر درک رو به رشدش در عرصه ي معرفت و زيباشناسي هنري، به تلفيق متوازن و هنرمندانه ي آنها مي کوشد. بدين گونه تابلوهاي ژازه از چندگونگي اهري چون کلاژها و کلاف هاي آبستره و نومينياتورها و خنچه ها و بارليف ها که همگي سياه مشقي براي رسيدن به بيان ويژه ي هنري او بود برگذشته و به فضاي هماهنگي نزديک مي شود که با حف تنوع، مسير رو به رشدي را به سوي همگوني در سبک، طي مي کند. وحدت شيوه اش در نقاشي کردن، به تابلوهاي او تشخصي مي بخشد که به ازاء کمپوزيسيون هاي ويژه، نوع کاربرد رنگ و خط، بيان موجز و مشخص و مضامين خاص، بي درنگ از کار ديگران ممتاز مي شود.

با اين که ژازه تنوع و گونه گوني اش را دوست دارد، اعتراف مي کند که شرايط و امکانات او را به کار در عرصه هاي مختلف کشانده است. چون در زمستان ها شرايط براي نوشتن و طرح زدن و نقاشي مناسب تر است او بيشتر شعر مي گويد، يادداشت هاي خود را در زمينه ي کار هنرمندان و قصه هايش پي مي گيرد، تابلوهاي خود را در قطع هاي کوچک مي سازد ودر فصل هاي مساعد سال که هوا معتدل است بيش تر به ساختن پرده هاي بزرگ تر و مجسمه هايش مي پردازد. هرچند اين روش ظاهرا معقول بر اثر طغيان هاي روحي اش چندان استثنا مي پذيرد که از صورت قاعده درمي آيد.

چند ديدگاه درباره ي ژازه طباطبايي

در پرده هاي «ژازه» خطوط آزاد و سرکش که گاه در چشم بيننده ي عادي، «خام» مي آيند و رنگ هاي تند و رقصان که به پاکي و جوشندگي خون کودک اند، جلوه مي فروشند و فضاي احساسي او را با تار و پود رنگين خيال مي آرايند و از فروغ واقعيت، تابش و جلا مي بخشند. … سه طرح «روستايي»، «گوزن» و «طوطي» که از آهن ساخته شده، معرف چنين استحکامي است. روشني و رواني اين طرح ها هرگز از استواري و دلپذيري آنها نکاسته است.

(بخشي از نوشته ي نادر نادرپور درباره ي طباطبايي، ارديبهشت ١٣٤٠)

]ژازه[ پايه گذار نخستين گالري هنري ايران است. شاگردان برجسته ي بسيار پرورده است. اما خود را آموزگار شاگردانش نمي داند. باور دارد که معلم راستين شناخته هاي خود را به شاگرد نمي آموزد، بلکه همراه با او براي شناخت ناشناخته ها تلاش مي کند، به هماموزي مي پردازد تا هم شخصيت شاگرد گسترش يابد و هم شخصيت خودش از گسترش بازنماند. ژازه نزد اکثر هنرمندان بنام ما گرامي است و پيکرنگاراني چون اويسي، سپهري، واسپور، قندريز و وارگا سينايي از سر حق شناسي، نگاره هايي ماندگار از او کشيده اند، و برخي از پارک ها، موزه هاي داخلي و خارجي با آثار او آذين يافته اند.

(بخشي از نوشته ي اميرحسين آريان پوردرباره ي طباطبايي)

… شکل پذيري دوباره در نقاشي هاي ژازه طباطبايي براي ما مي تواند يک ريشه ي ديگر داشته باشد. يک ريشه ي ژرف، دور و غيرقابل انتقال. بگذاريد بحث را با اشاره کردن به اين مساله باز کنم که در ايران مسلمان، در آغاز نقاشان ايراني مجبور به تغيير شکل دادن دنياي واقعي بودند و اين مساله باعث گرديد تا هنرمندان زباني پلاستيکي براي بيان حقيقت جستجو کنند… . در حقيقت اين وظيفه، از نر رواني، يک پديده ي ذهني است… بگذاريد به خاطر آوريم که از نر افلاطون، هنرمند چه شاعر، چه نقاش ، بايد به دنياي انگاره ها و ذات موجود، چسبيده و دنياي احساس را رها کند. دنياي موجود و انگاره ها نيز عمري هزاران ساله دارند. … يک تمايز اساسي بين ژازه و مکتب فوويسم اروپا وجود دارد. مکتب فوويسم روي رنگ نسبت به تصوير و شکل بيشتر تاکيد مي کند. در حالي که ژازه برعکس رنگ را در مقابل فرم و شکل به کارگرفته است و از رنگ براي روشن کردن شکل و فرم استفاده مي کند. او از رنگ به سادگي براي مشخص کردن و محو کردن استفاده مي کند. اين کاري ست که مينياتوريست هاي ايراني در گذشته انجام مي دادند.

(بخشي از نوشته ي دانشمند اسپانيايي، لوسيانو دل ريو)

گرچه او يک آدم قرن بيستمي است، شايد هم بيست و يکمي، و ماده اي که به کار رفته است آهن نرم شده ي اين قرن، اما در ساخته هايش، در شيري که شمشير به دست دارد يا آدمي که شمع آجين شده، ديوهاي خوب يک شاخ شليته به پا، خنچه هاي عروس هاي گردن کج، مرغ هايي که نه زن هستند نه آدم، حتي بانوي اسپانيايي بادبزن در دست خون ايراني زمان هاي باستان را در جريان مي بيني.

(سيروس طاهباز، اسفند ١٣٧١)

مادر در بستر بيماري بود.

پس از غذا برايش ميوه بردم.

يک دانه سيب را که در بشقاب گذاشته بودم نخورد

به دستم داد و گفت:

اين را برايم نقاشي کن، تا

يادگار بماند.

نقاشي کردم. گفت: قشنگ است، ولي، دلم مي خواست

سيبي باشد، مثل وجودم

آن طور که من هستم. (يکي از اشعار ژازه طباطبايي)

نگاهي نو به طبيعت

موزه هنرهاي معاصر تهران در تابستان ٧٨، مجموعه اي از آثار نقاشان معاصر ايران را با عنوان «نگاهي نو به طبيعت» به نمايش گذاشت. در اين مجموعه، طيفي وسيع از نگرشهاي مختلف به طبيعت (مناظر، نباتات و اشياء) ديده مي شد که دامنه آن از واقعگرائي تا رمزپردازي و انتزاع گسترش يافته بود. آنچه تجربه هاي گوناگون را به هم پيوند مي داد ادراکي جديد از جهان طبيعي در فراسوي قلمرو هنر تقليدي بود. اين دگرگوني در «ديدن» طبيعت چگونه پديد آمده است و نسبت آن با زيبائي شناسي مدرن چيست.

نقاش زمان ما تاريخي طولاني از سنتهاي بازنمائي صور طبيعت را پشت سر گذاشته است. در گذشته هاي دور، گهگاه، شکلهاي ساده شده و نمادين کوهها، رودها يا درختان در پسزمينه نقاشيهاي اساطيري، مذهبي، يادبودي و غيره رخ مينمودند. ظاهرا، آفرينندگان اين گونه تصاوير حضور انسان در محيط طبيعي اش را بديهي مي دانسته اند. اما قرنها ميبايست بگذرد تا ارتباط ميان اشيا و موقعيت آنها در فضا و نسبت به نور مورد توجه قرار گيرد و نقاشي منظره يا طبيعت بيجان پديد آيد. تاريخ هنر نشان ميدهد که در اين برخورد خاص با جهان طبيعي نيز تقليد از ظواهر خارجي امري محتوم نبوده است.

به نظر مي رسد که چينيان تجربه منظره نگاري را زودتر از اروپائيان آغاز کردند. در چين قديم، حتي پيش از شکل گيري فرقه چان (ذن)، موضوع «کوه و آب» توسط اديبان هنرشناس طرح شده بود. سنت ادبي نيرومندي که براساس پيوند دائوييسم با طبيعت به وجود آمد و سپس با اعتقادات بودائي آميخته شد، پيروان را به گوشه گزيني و مکاشفه در جنگلها، رودها و کوهستانها فرامي خواند. اين ژرف انديشي در طبيعت شالوده منظره نگاري چيني را استحکام بخشيد. نقاشي آبمرکب دوران سونگ درخشان ترين جلوه تفکر عارفانه هنرمند چيني بود. هنرمند با حداقل وسائل تصويري و در سنجيده ترين ضربه هاي قلم مو، جوهر واقعيتي را که در پيرامونش مي ديد، بيان مي کرد. مفهوم مورد نظر او در يک شاخه خيزران يا چند شکوفه گوجه يعني در جزئي ترين جلوه هاي حيات اسرار آميز گسترده در سراسر طبيعت گنجانيده مي شد. او انسان را جزئي خرد از عالم پهناور، و طبيعت را در حالتهاي متنوع چون جهاني بي انتها، پرشکوه و باابهت تصوير مي کرد. ناگفتهها و نانگاشته ها و فضاهاي خالي همان قدر در ترکيب بندي اهميت داشتند که بخشهاي نقاشي شده. بدين سان، هنرمندان سونگ تعريفي خاص از فضاي تصويري به دست دادند، که از آن پس به يکي از اصول اساسي و پايدار نقاشي چيني بدل شد.

سنت منظره نگاري چيني به ژاپن راه يافت و از اين طريق بعدها بر هنر اروپائي تأثيري عميق گذاشت. شماري از نقاشان ايراني از جمله ناصر عصار و پري يوش گنجي نيز به زيبائي شناسي نقاشي ذن جلب شدند. اما فقط سپهري شاعر طبيعت بود که توانست عميق ترين مشخصه هاي آن را دريابد و در سبک شخصي خود حل کند.

اگر کمال مطلوب هنرمند خاور دور يکي شدن با طبيعت بود، هنرمند غربي از ديرباز مي کوشيد ابعاد فيزيکي طبيعت را بشناسد و بازنمايد. در حقيقت، هنر غرب در حدود پنج قرن از فلسفه دنيوي سنت يوناني رومي ملهم شد. هدف رونگاري از جهان طبيعي ابداع فنون تصويري (پرسپکتيو، برجسته نمائي و غيره) را ايجاب مي کرد، که سابقه آن نيز به عهد باستان برمي گردد. چنانکه قديم ترين نمونه هاي نقاشي منظره و طبيعت بيجان بازمانده از روم باستان بر مهارت قابل ملاحظه اي در بازنمائي فضاي سه بعدي، حجم اشيا، نور و جو، گواهي مي دهند.

اروپاي قرون وسطي که به انديشه و ارزشهاي فوق طبيعي روي آورده بود، سنت طبيعت گرائي يوناني رومي را تقريبا به فراموشي سپرد. ولي ايتالياي سده پانزدهم سنت مزبور را از نو زنده کرد و اصول زيبائي شناختي آن را بسط داد. در اروپاي پس از رنسانس شوق بازنمائي صور طبيعت چنان قوت گرفت که سرانجام منظره و طبيعت بيجان در مقام گونه هاي مستقل نقاشي تثبيت شدند. اکنون، نقاش مجال بيشتري براي کشف و توصيف زيبائيهاي طبيعت يافته بود، ولي غالبا يک عنصر حکايتي را نيز در تصوير بيشه، مرغزار و يا دريا مي گنجانيد تا آن را «پرمعنا» سازد. حتي اگر با نگرشي مذهبي، تاريخي و يا شاعرانه به موضوع مي پرداخت، هدفش آن بود که صحنه ها و اشياء را به نحوي بازآفريني کند که واقعي به نر آيند. در جريان کوشش پيگيرانه براي واقع نمائي، نام کاملي از مهارتهاي نقاشانه به وجود آمد. اما نقاش اروپائي در اوج رضايت از تواناييهاي فني خود، ناگهان با هماوردي به نام دوربين عکاسي که چشمي به مراتب تيزبين تر از او داشت روبرو شد. در سنت نقاشي ايراني به ندرت نشاني از نگرش طبيعت گرايانه مي توان يافت. نگارگر قديم، اگر به موضوع طبيعت مي پرداخت، در پي آن بود که اصل و جوهر صور طبيعت و طرح متجلي در باطن خويش را به تصوير درآورد. بدين سان، در نگاره او نه زمان و مکان معيني مجسم مي شود، نه نمودي از کميتهاي فيزيکي بروز مي کند، ونه قوانين رؤيت جهان واقعي کاربرد دارند. کوه و درخت و جويبار او نيز بيشتر صور مثالي هستند تا شکلهاي تقليد شده از طبيعت. بنابراين، هنر تقليدي که نقاش زمان ما آن را منسوخ و بي اعتبار يافته است در فرهنگ کهن ايراني ريشه نداشت. اين ارمغاني بود که از سوي غرب به ايران آمد.

از نخستين آشنايي هاي نقاش ايراني با هنر اروپائي بيش از سه قرن مي گذرد ولي تجربه در گونه هاي خاصي چون منظره و طبيعت بيجان به زمان نزديکتري مربوط مي شود. شايد بتوان گفت که نقاش ايراني اين تجربه را هنگامي آغاز کرد که از رويکرد سنتي به طبيعت مثالي آنچه جوهر زيبائي شناختي نگارگري ايراني را مي ساخت کاملا دست کشيده بود. سکه اين سنت شکني به نام محمد غفاري (کمال الملک) ضرب شده است و هم اوست که اصول و قواعد طبيعت گرائي اروپائي را از طريق پيروانش در ايران رواج داد. اکنون نقاش برخلاف اسلاف خود ويفه مشاهده دقيق و بازنمائي بي کم و کاست صور طبيعت را برعهده گرفت و مي بايست تمامي مهارتش را در اين جهت به کار بندد. بهترين مناظر و طبيعت بيجان هاي حسنعلي وزيري، علي اکبر ياسمي، علي محمد حيدريان و ديگر شاگردان کمال الملک اوج توانائي آنان در تقليد از ظواهر خارجي را نشان مي دهند ولي در آنها چيزي از دنياي ذهن نقاش نمي توان يافت.
تصوير عکاسي نه فقط غايت تقليد از ظواهر، بلکه امکان ضبط لحظه هاي برگزيده از جهان مرئي را نشان داد. دوربين عکاسي با ارائه «تصويري از آنيت جادوئي»، اشتياقي را برانگيخت که امپرسيونيست هاي فرانسوي، تمامي سعي خود را صرف پاسخ دادن به آن کردند. آنان همه جنبه هاي «غير تصويري» نقاشي پيشين را کنار گذاشتند و خود را يکسر به دريافتهاي بصري از واقعيت طبيعي سپردند. اکنون تصوير آسمان و آب و درخت و گل به يک رشته احساسهاي رنگ ديده شده از ميان جو تقليل يافت. در اين واقعگرائي ديدماني ناپايدار، دنياي درخشان رنگها کشف شد. اما وقتي که کل تصوير به هماهنگي رنگ و جلوه هاي ويژه نور بدل شود، ساختار مستحکم و قالب خطي اجسام از ميان مي رود و در نتيجه از خصيصه ملموس و مشخص اشياء و از هستي مستقل آنها چيز اندکي باقي مي ماند. از ارزش انداختن جهان اشياء، نخستين نشانه بي اعتبار شدن بازنمائي جهان مرئي به روش سنتي است و همچنين نخستين گام به سوي آفرينش فرم هاي جديد است.

هنرمنداني که پست امپرسيونيست نام گرفتند نه فقط تصور امپرسيونيستي از واقعيت، بلکه کل سنت طبيعت گرائي را پشت سر گذاشتند. علت اساسي قطع رابطه آنها با گذشته را در بحران ارزشها و يقينها در اروپاي آن زمان مي توان يافت. در حقيقت، اين هنرمندان پرورش يافته در دامان امپرسيونيسم، ديگر علاقه و اعتماد به واقعيت عيني را از دست داده بودند و اگر به نقاشي منظره يا طبيعت بيجان مي پرداختند، هدفشان کشف معنائي نهفته در زير پوسته قابل رؤيت اشياء بود. آنان بر روي سطحي که فراسوي ظواهر قرار داشت سطحي که لزوما منعکس کننده شکلها و نماها نبود واقعيتي ديگر را مي جستند. سرانجام به اين نتيجه رسيدند که: جهان بروني و قابل رؤيت تنها نسبت به انسان و جهان دروني او قابل تعريف است. استادان پست امپرسيونيست با کندوکاو در مسائل ساختار صوري و بهره گيري از امکانات تزييني طرح دوبعدي و معناي رنگ، زمینه را برای ازمونهای نسل بعدی هموار ساختند.

پژواک اين دستاوردها تقريبا نيم قرن بعد به ايران مي رسد. جامعه اي که در راه تجدد گام برمي دارد غالبا در بهره گيري از الگوهاي نو چندان درنگ نمي کند. چنين است که الگوبرداري از سبکها و اسلوبهاي جديد غربي ابتدا در کار برخي از شاگردان کمال الملک ظاهر مي شود. به عنوان مثال، منظره هائي که ابوالحسن صديقي به هنگام نخستين سفرش به ايتاليا نقاشي کرد، رنگهاي تابناک و روش قلمزني امپرسيونيست ها را به ياد مي آورند. اما در سالهاي جنگ جهاني دوم بود که هنر مدرن، خواستاران جدي در ايران پيدا کرد. در آن سالها، تقليد از کارهاي نوآوران اروپائي نوعي راهگشائي براي هنرجوياني بود که شور رهائي از محدوديتهاي هنر آکادميک را در دل داشتند. نقاشاني چون عبدالله عامري، احمد اسفندياري، محمود جوادي پور، آندره گوالويچ، حبيب محمدي و غلامحسين صابر از امپرسيونيست ها آموختند که بايد از کارگاهها بيرون رفت و با لحظه هاي طبيعت و زندگي روبرو شد. آنها در ييلاقها و روستاها و در زير نور آفتاب به نقاشي از صحنه هائي پرداختند که از نظر نسل پيشين دور مانده بود: درختان سرسبز، گندمزارهاي طلائي، کوههاي بنفش و آسمان آبي روشن. البته منظار «هواي باز» اين نوپردازان جوان از لحاظ سبک و اسلوب، غالبا با آثار نقاشان مکتب باربيزن قرابت داشت. به همين گونه نيز کساني که به پست امپرسيونيست ها روي آوردند، دستاوردهاي اين استادان را به درستي نشناختند. درواقع، آنچه از اين تلاشهاي اوليه حاصل شد تنوع موضوعهاي نقاشي و نوعي آزادي در رنگ آميزي بود.

جواناني که زير لواي امپرسيونيسم يا پست امپرسيونيسم عليه قراردادهاي هنر مرسوم برمي خيزند، هنوز چون استادانشان مقيد به واقعيت برونياند. اما به زودي کوشش نوجويانه در تجربه هاي ديد دروني متمرکز ميشود و پيگيرترين نقاشان در طبيعت بسيار متنوع ايران انگيزه هائي براي کاوشهاي ذهني مي يابند. چنين است که تنه هاي سپهري، شاخه هاي سعيدي، گلهاي منصوره حسيني و برگهاي پروانه اعتمادي همچون انگاره هاي شکل گرفته در درون، رخ مي نمايند و يا کوه و دره حسين کامي به نمادي از دوگانگي هستي بدل مي شوند.

مقولات منظره و طبيعت بيجان در بينش زيبائي شناختي مدرن يکسره دگرگون شده اند. تمايل مشترک فووها، اکسپرسيونيست ها و بسياري از ديگر نقاشان سده بيستم اين بوده است که موضوعهاي طبيعي را همچون ماده خام براي آفرينش ساختهاي رنگ و فرم به کار گيرند. گرايش به انتزاع نتيجه منطقي آزادسازي وسائل تصويري از کارکرد بازنمائي صرف بود. از سوي ديگر، سوررئاليست ها در جستجوي صور جديد، به جهان رؤ يا روي آوردند. در هر حال، نقاش مدرن نشان داد که نه فقط هيچ علاقه اي به توصيف زيبائيهاي طبيعت مألوف ندارد، بلکه ايمان به نظم طبيعي را نيز از دست داده است. در نقاشي اکسپرسيونيستي، آدمها و درختها بر اثر دهشتي فلج کننده به يکسان خميده اند و يا با حالت جذبه به آسمان سر برمي کشند فضا، گاه چنان تنگ مي نمايد که نفس را بند مي آورد و گاه چنان تا دوردستها ميرود که محدود شدنش در چارچوب تصوير شگفتي برميانگيزد. در مناظر رؤ يائي سوررئاليستي نيز اشياي غريب و مرموز حضور ابهام آميزشان را اعلام مي دارند. به راستي، در اين آينه هاي کژنما چه چيزي جز بازتاب جهان از هم گسيخته و آکنده از کشمکشها را مي توان ديد؟

در ميان نقاشان معاصر ايران، کم نيستند کساني که روح ناآرام هنرمند مدرن را در برداشتهاي خود از طبيعت منعکس کرده اند. منوچهر يکتائي با رنگماده غليظ، بر پهنه، سپيد بوم يورش مي آورد و نشانه هائي از درخت، گل و يا ميوه را در اينجا و آنجا مي پراکند. فريده لاشائي با خطوط و لکه هاي آشفته مشتي خاک و خاشاک را به يک حادثه بصري بدل ميکند. در منظره هاي يعقوب عمامه پيچ، صخره ها با هم کلنجار مي روند، درختان به حرکت درمي آيند، و کوه و رود به گفتگومي نشينند. نظير چنين درام تصويري را در منظره هاي نيمه انتزاعي مصطفي دشتي و مژگان مصلحي نيز مي توان يافت. انتزاع گراياني چون سيراک ملکونيان، کامران کاتوزيان و غلامحسين نامي با دگرگون کردن ابعاد فضاي مأنوس، حسي دوگانه از کرانمندي و بيکرانگي، دوري و نزديکي، و حرکت و سکون را القا مي کنند. حتي حسين محجوبي اخت شده با بيشه هاي آرام گيلان، گهگاه دلهره هايش را در پيچ و تاب درختان بروز مي دهد. آيا در سايه درختان غول آساي داود امداديان اين «آسمانخراشهاي طبيعي» مي توان دمي آسود؟

تغزلهاي سپهري گواه بر آنند که هنرمند عصر «معراج پولاد» همچنان ميتواند به طبيعت ساده، آرام و زيبا دلبسته باشد. تپه هاي کويري، بيدهاي رديف شده در دوردست، قلوه سنگهاي پراکنده در ديدرس، گلها و بوته هاي روئيده در کنار جوي، و گاه فقط چند سيب، انگيزه هائي هستند براي يک لحظه همدلي با طبيعت. سپهري طبيعت را از برون نمي بيند، آن را در درون خويش ميانديشد. او در جزئي ترين اشيائي که به تصوير مي کشد کليتي را باز مي تاباند که از راه شهود بر آن آگاهي يافته است. و مي دانيم که اين بينش در عرفان ايران و زيبائي شناسي خاور دور ريشه دارد.

بازگشت به باغ فردوس گونه اي که زماني جلوه روح خلاق ايراني بود، قابل تصور نيست، ولي نقاشي چون ابوالقاسم سعيدي با درختان بهارياش ميتواند خاطره گوشه هاي آن بهشت زميني را براي ما زنده کند. او طي سالها فقط درختان پرشاخ و برگ و گل را با خطوط منحني در هم بافته و لکه هاي مدور رنگي، نقش مي زد. بعدا به طبيعت بيجان و يا تلفيق گل و ميوه و درخت روي آورد. در همه حال، طنيني از گذشته ها و گاه آميخته با حسرتي مطبوع در نقاشيهايش باز شناختني است.

باري، تجربه هاي طبيعت در نقاشي معاصر ايران بسيار متنوع تر از نمونه هائي است که در اينجا ذکر شد. جواد حميدي، عبدالرضا دريابيگي، جلال شباهنگي، علي گلستانه، يعقوب امداديان، علي رضا، احمد وثوق احمدي، نامي پتگر، مصطفي گودرزي، منيژه ميرعمادي، کريم نصر، رضا هدايت و … هر يک جاي خاصي در اين عرصه وسيع دارند. در زمان ما، طبيعت را بس گوناگون مي توان ديد هرآينه با چشم دل.

قوميت در مقام نمايش

اين مقاله به بررسي سير تحول هنرهاي بصري معاصر ايران، به ويژه نقاشي، در ارتباط با تطور مضمون هاي گوناگون در آنها مي پردازد. تحليلي نقدآميز ازسبک هاي مختلف هنرهاي بصري ايران، فرايند تکاملي آن را از آثار تزييني به سوي مضمون هاي فکري و مفهوم پرداز روشن مي سازد. کانون توجه اين تحليل به آفرينش قوميت براي تماشاگران اين آثار از طريق مضمون سازي معطوف است و چگونگي بازآفريني قوميت را در رسانه هاي همگاني و فرهنگ مردمي در داخل و خارج ايران بررسي مي کند. در اين تحليل مشاهده مي شود که چگونه نيروي آشکار سازي غير مستقيم نقاشي، آن چه را که بايد بر ملا، پنهان، ستوده، و در صورت لزوم آفريده شود به نمايش ميگذارد. به ويژه محو شدن منظر فرهنگ ايراني از خلال هنرهاي بصري مورد بحث قرار ميگيرد.
نوگرايان ايراني و قوميت

از دهه ي ١٣٤٠ به اين سو، هنر مدرن ايران به تدريج پاسخگوي بازار همگاني خود شده، از آن در سرگرمي، تجارت، تبليغات و غالبا جهانگردي استفاده شده است. در چنين شرايطي، فرهنگي از ذهنيت معطوف به نمايش، محمل و حمايت کننده ي نوعي هنر بوده است که بيش تر يک “رخداد هنري “است. مسئله آميزترين معما هنگامي پديد مي آيد که محتواي هنر بصري اهميت خود را از دست مي دهد و توجه بر آثار وجودي آن به عنوان رسانه استوار ميشود. در خارج از ايران، در چهارچوب حمايت از هنر غير سفيد، هنر جهان سوم يا « هنرهاي ديگر» از يک سو و دلايل اجتماعي سياسي منحصر به وضع ايران از سوي ديگر، رسانه هاي غربي را واداشت تا در شناساندن هنرهاي ايراني نقشي موثر ايفا کنند. پيش از آن که به کيفيت هنرهاي بصري امروز ايران و به نحوه ي برخورد آن با قوميت بپردازيم، لازم است که «نوگرايي» را در ارتباط با ايران بررسي کنيم.

تا دهه ي ١٣٥٠، بسياري از هنرمندان، معماران و دانشگاهيان ايران روايتي از آن خود را به عنوان ايديولوژي (انديش واري) زيبايي شناختي از مدرنيسم (نوگرايي) به وجود آورده بودند. ضمن آن که همگي از خصوصيات يکسان پيروي نمي کردند، برخي عناصر نزد همه ي آنان مشترک بود. آنان نسبت به نگرش احساساتي و تاريخي گرايي متاثر از سبک هاي کهن پرداخت طبيعت در هنر اروپايي واکنش نشان ميدادند و سبک سنتي تر مينياتور پردازي و هنر قاجاري را رد مي کردند. نوگرايان ايراني به تکنولوژي و نيازهاي آن براي سرآغازي جديد و به سبک هاي نو روي آوردند. بسياري از آنان طرفدار اصل پيروي شکل ازعملکرد بودند ودر آثار خود از مصالح نو استفاده مي کردند؛ که اين خود به بيش تر گسستن از گذشته منجر مي شد. نوآوري، تجربه کردن و اصالت از سوي مدرسان و دانشجويان هنرهاي کاربردي مورد تجليل قرارگرفت. بدين سان هنرمندان بسياري تزيين را به عنوان عناصري سطحي و نشانه هايي از جامعه ي نامتفکر گذشته مردود مي شمردند. هنرمنداني چون حسين کاظمي، فريده لاشايي، جلال شباهنگي، محمد احصايي و غلامحسين نامي، سادگي، وضوح، خلوص و نظم را در آثار خود ميستودند. ديگراني چون جليل ضياء پور، محمود جوادي پور، جعفر روح بخش، احمد اسفندياري و منوچهر يکتايي در جست و جوي خلوص صوري به دنبال هنري بدوي، غريب و ساده نگرانه بودند١، ليکن نوع قوميت و هنر ساده گرايانه اي که برگزيده بودند تا حد زيادي در امتداد شيوه ي کار پست امپرسيونيستهايي چون سزان، گوگن و ون گوگ بود.

موضوع ها و شکل هاي پست امپرسيونيستها عموما از منابع غير غربي به عاريت گرفته شده بودند تا جانشين هاي هيجاني و بيانگري براي سنت وهم گرايانه ي حاکم تا آن زمان ارايه کنند. هنرمندان مکتب سقاخانه، از جمله نخستين هنرمندان نوگرايي بودند که قوميت را به عنوان موضوع کار خود برگزيدند. پيش از آنها، مارکو گريگوريان يکي از نخستين هنرمنداني بود که به «هنر خاک» علاقه مند شد. به منظور القاي اصالت و برانگيختن احساسات قومي، گريگوريان به شکل ها و شيوه هاي متعدد روي آورد، تا جايي که خوراکيهايي چون نان سنگک وديزي آبگوشت را در آثار خود گنجاند و در عين حال به تجربه با گل به عنوان مصالحي اصيل پرداخت.٢

استفاده ي تناولي از شکلهاي ساده، کودکانه و خالص و کاربرد نامتعارف او از صنايع قومي به عنوان آثار هنري از جمله نخستين کوشش هاي ايرانيان نوگرا به محو نمودن حد فاصل بين هنر و صنعت بود.٣ گريگوريان بعدها يک سلسله قاليچه آفريد که اين خط فاصل را باز هم محو تر کرد.

منير فرمانفرماييان يکي از نخستين زنان هنرمند ايراني بود که در نقاشيهاي روي آينه و شيشه ي خود از نقش مايه هاي اسلامي ايراني استفاده کرد. فرمانفرماييان بعدا اين نقش مايه ها را در جعبه ها و ساختارهاي چند مصالح خود نيز به کار برد.٤

مرزهاي جغرافيايي اشاره نداشت. بدين سان، برون از مضمون هاي پست امپرسيونيستي اي که به نيت خدمت به ارزش هاي زيبايي شناختي سنتي از قوميت ايراني تجليل مي کردند، بررسي نقدآميز يا تلقي آن به عنوان يک موضوع غير تزييني در بسياري از هنرها رواج نداشت.

پرداختن به قوميت به هنرمندان به اصطلاح سنت گرا واگذاشته شد. به رغم تحول سريع جنبش ها و سبک هاي هنري، «مدرنيسم» همچنان سبک شاخص ايران پيش از انقلاب باقي ماند. نتيجه ي اين وضعيت، آفرينش بسياري آثار داراي ارزش موزه اي بود. ليکن در مغرب زمين، مدرنيسم در اواخر دهه ي ١٩٧٠ موقعيت خود را به عنوان يگانه سبک راستين عصر نوين از کف داد و صرفا به يکي از چند سبکي که هنرمندان مي توانستند يکي از آنها را برگزينند بدل شد. در اثنايي که در ايران، انقلاب سال ١٣٥٧ به وقوع مي پيوست، در ايالات متحده و جهان غرب، اصطلاح پست مدرنيسم رفته رفته جا مي افتاد و مفاهيم کثرت گرايي در هنر، پراکنده گزيني و اختلاط سبک ها عموميت مي يافت. در همان اوان در ايران، هنرمندان و انديشمندان بسياري توجه خود را به بازتاباندن واقعيات اجتماعي سياسي انقلاب اسلامي معطوف مي کردند.٥ تبيين نگراني هاي اجتماعي سياسي جامعه از خلال هنر اهميت بسيار يافت. صحنه هاي زندگي روزمره ي مردم، مناظرروستايي و صحنه هاي آييني که به طور عمده به منظورالتذاذ زيبايي شناختي به تصوير کشيده ميشدند جاي خود را به آثار مذهبي وشعاري سپردند. تصويرهاي سنتي فقر و ظلمي که پيش از انقلاب ترسيم ميشدند، و اکثرا غير سياسي و داراي سبک واقع گرايانه بودند، هدف ها و آمال انقلاب را منعکس نمي ساختند. حتا نقاشي هاي قهوه خانه اي اوايل سده ي بيستم، که در اصل به منظور بيان باورهاي ديني و سنتي مردم عادي ساخته شده بودند، تصوير راستيني از واقعيات روزمره ي يک فرهنگ انقلابي به دست نمي دادند.٦

تمايز طلبي و مباهات به معرفي آثار اصيل از پيشنيازهاي اين دوره بود. از اين حيث، کوشش نوگرايان ستون فقرات هنر امروزي ايران را تشکيل مي داد. زبان بين المللي شان داراي بردي جهاني شمرده مي شد و به اهميت «ايديولوژي و ايمان» در هنر اين دوره جانشين فن و سبک به عنوان عنصرهاي شاخص آن گرديد، ولي اين تحول به ناگاه رخ نداد.

هنر جدي

در دهه ي ١٩٧٠، علايمي از فعاليت اجتماعي در هنر ايران پديدار مي شد Social Activity) ( برخي هنرمندان و روشنفکران اکنون به مفهوم هنر در خدمت هدف معين سياسي روي مي آوردند. از ديدگاه آنها، هنر مي بايست «جدي» باشد. از ديدگاه آنها، هنر فقط در مضمون انعکاس مسايل اجتماعي توده هاي «ستمديده» مي توانست جدي باشد. در اروپا، فلاسفه و منتقدان هنري مکتب فرانکفورت هنر را پيشتر به «جدي» و «سبک» تقسيم کرده بودند. اين نظريه پردازان مارکسيست دههي ١٩٣٠ همچنين فرهنگ را به نازل و والا تقسيم مي کردند. از نظر آنها، «هرگاه که هنر بورژوا تضادهاي اجتماعي را بارز مي نمود، يک عملکرد خطير به وقوع مي پيوست.»

مثلا آدورنو) (Adorno اثري را موفق مي نگريست که «با در برگرفتن تضادهاي محض و مصالحه ناپذير در ساختار دروني خود به طور منفي بيانگر انديشه ي هماهنگي» بود.٧

نظريه پردازان نو مارکسيست وابسته به مکتب فرانکفورت، از جمله آدورنو، هربرت مارکوزه و والتر بنيامين، معتقد بودند که هنر مي بايد نمايانگر تضادهاي اجتماعي باشد و بر طبيعت نمايش تصويري اثر نهد. التذاذ نامتفکرانه ي زيبايي شناختي، به اعتقاد منتقدان سوسياليست هنر، نيازمند آن است که با اطلاعات مربوط به محتواي اثر تکميل شود. نکاتي چون اهميت آثار براي مردم در زماني که توليد مي شود و چهارچوب تاريخي و اجتماعي اي که در آن به وجود مي آيد ارتقا داده شوند تا درک نقدآميزي از هنري که آفريده مي شود فراهم آيد.

از نظر منتقدان نو مارکسيست هنر آنچه مي بايست بررسي شود نه جنبه هاي صوري توليد هنري و محتواي آشکار آن، که شرايط منتج به توليد آن بود.٨ بنيامين معتقد بود که «سندي از تمدن نيست که در عين حال سندي از بربريت نباشد.»٩

اگر چه نوشته هاي مکتب فرانکفورت در زمينه ي هنر ما را به چشم ناقدي براي نگريستن به هنر و توليد هنري مجهز مي سازند، ارزش آنها فقط از حيث تعميق درک نظري ماست، که هدف بسياري از نگارندگان تاريخ اجتماعي هنر بوده است. ليکن در چهارچوب هنر سياسي ايران، آنچه مي بايد بررسي شود خود آثار هنرمندان متاثر از آثار استاد مکزيکي، ديه گو ريورا، و ديگر هنرمندان فعال سياسي است، تا بتوان فرايند تکاملي فعاليت هنري آنان را تعقيب نمود.

در ايران، از بين هنرمندان معاصري که پيش از انقلاب به کشمکش هاي فرهنگي توجه داشتند، آثار هانيبال الخاص را مي توان به عنوان هنر مبارز نگريست. متعاقبا، هنرمندان انقلاب اسلامي، با تعهد به جست و جويي معنوي و نمايش خداوند به عنوان زيبايي شکلي و صوري، که در ميدان هاي جنگ به تصوير در مي آمد و در روح مومنان حک مي شد، هنر غربي را به خاطر فقدان پيام «ايمان» در شکل و محتواي هنر خود رد کردند. اگر چه هنر مي بايست متعلق به مردم باشد، قرار نبود که «آنها را تخدير کند و در ناداني نگاه دارد.»١٠

پسا مدرنيسم و قوميت

در اواخر دهه ي ١٣٥٠، در غرب گرايش به شيوه ي سبک هاي گذشته نگر و اعاده ي سبک هاي گذشته،استفاده از ارجاعات، تعدد سبک ها، تاريخ، سنت و قوميت در محافل هنري مغرب زمين تحت عنوان «پسا مدرنيسم» از نو به عنوان ويژگي هاي هنر سر برآوردند. آرايش و پيرايش ديگر بار باب شد و پيچيدگي، تضاد و ابهام جانشين سادگي، خلوص و عقلانيت گرديد. اختلاط هنر نازل و والا، اختلاط سبکهاي هنري ظريف و تجارتي، و سبکهاي چند منظوره و متعدد قادر به جلب رضايت توده ي مخاطبان با نظر مساعد نهادهاي آموزشي و بازار هنر گرديدند. مفاهيم لذت از زيبايي و هنر، شوخ طبعي و کودکانه نگريستن و هنر زنده و بشاش در مقابل هنر جدي، ناب و اصيل، مجددا رواج يافتند و مورد تجليل قرار گرفتند. انديشه ي «آميزش متون» intertextuality) (اصطلاحاتي که عمدتا توسط اديبان در توصيف نقل قول از متون ديگر يا اشاره به آنها به کار مي رود در آثار هنرمندان پسا مدرنيست تشديد شد.١١

پس از انقلاب، بسياري از هنرمندان ايراني دريافتند که کنار نهادن چيزهاي کهنه ي سنتي و آغاز مجدد از ابتداي راه هموار ميسر نيست. جريان اطلاعات هنري درباره ي تحولات سبکي مغرب زمين ناچيز بود. هنرمندان ايراني مقيم خارج از کشور متوجه شدند که خاطرات و تواريخ نسل هاي گذشته ي آنان هنوز بسيار زنده و همراه شان هست. در واقع، ترکيب مفاهيم کهن و سنت هاي جدي تر موجب غناي تصويرپردازي بسياري از اين هنرمندان شد. حساسيت هاي بسياري از هنرمندان ايراني در اثر تجربياتشان در سرزمين هاي ديگر افزايش يافت. آنان عميقا توسط جريان هاي درون ايران برانگيخته مي شدند و شکل مي پذيرفتند، ولي همچنين از جريان هاي خارج از کشور، اعم از بصري و ادبي، غناي افزون مييافتند. بسياري از آنان در يافتند که واژه ي «مدرن» بسيار ساده انگارانه است، بدين معني که مفهوم هنرمند از «اکنون»، «گذشته» را هم دربر مي گيرد.

اين تفکرات، که از ديدگاه سبک و انديش واري با پسا مدرنيسم مطابقت داشتند، به بهترين وجه در آثار هنرمندان ايراني خارج از کشور خودنمايي مي کردند. از سوي ديگر، تنوع و پيچيدگي فرهنگ معاصرايران و طبيعت چند رسانه اي جهان امروزي، به يکسان در داخل و خارج کشور در راستاي اين سبک عمل مي کردند. يکي از شعارهاي بنيادي هنر پسا مدرن، رد کردن انديشه ي هنر براي نخبگان و روشنفکران بود.١٢چنين استدلال مي شود که هر کسي قادر است با تصويرهايي از مردمان ديگر ارتباط برقرار کند و نيازي به دانش تخصصي در زمينه ي تاريخ هنر ندارد.١٣ بسياري از آثار توليد شده بعد از انقلاب اين حساسيت را منعکس مي ساختند و در چهارچوب فرهنگ عامه ي ايرانيان با استقبال چشمگير رو به رو مي شدند. بدون دريافت آگاهانه ي پس زمينه هاي نظري پسامدرنيسم، اين آثار به طور عمده ديوارنگاره ها و طرح پوسترهايي حاوي مضمون هاي منعکس کننده ي فرهنگ عامه، مينياتور يا روايت هاي مبتني بر شعارها و تصويرهاي انقلابي بودند و بسياري نيز به مساله ي هويت مي پرداختند.

درست هنگامي که در هنر غربي، بارور سازي متقابل و امتزاج سبک ها از نو جلب توجه مي کرد و آزادي گزينش هنري بر يکدستي و عدم انتخاب ترجيح داده مي شد، صحنه ي هنر ايران دوران دشواري را مي گذراند. تاکيد مفرط بر مينياتور پردازي، تذهيب و نمايش طبيعت به شيوه ي سنتي موجب تداوم کاربرد تزيين و خوش نويسي در نقاشي مي شد.١٤ در موارد بسياري رجعت به سبک هاي کهن تزيين مشاهده مي شد. اين نگرش همچنين به پيدايش يک هنر قومي جديد در داخل و خارج کشور منجر گرديد.

پژوهشگران بسياري به اين نتيجه رسيده اند که هنر امروزي ايران فاقد يک الگوي مشخص زيبايي شناختي است. آنان چنين استدلال مي کنند که اين فقدان سبک از نبود اصالت، خلاقيت و نوآوري نزد بسياري از هنرمندان ايراني و طرد هنر مدرن از سوي جامعه ي ايراني نشأت گرفته است و تحولات سياست و بازار نيز از جمله ي اين علت ها شمرده مي شوند.١٥ آنچه مي بايد مورد توجه قرار گيرد اين است که، بنا به تعريف، مطرح نمودن کلاسيسيسم، نهايت ظرافت، نهايت پريميتيويسم Primitivism (بدوي گرايي)، نهايت اسطوره پردازي و نقاشي روايي، همه ي نشانه ها و ويژگيهاي گرايش هاي پسا مدرنيسم هستند. واقعيت اين است که، از ديدگاه سبک، همچنان که آثار متعالي پسا مدرن توليد مي شوند، اقتضاي طبيعت هنر پسا مدرن اين است که همچنين به توليد بسياري آثار نازل نيز منجر مي شود. طبيعي است که اختلاط سبک هاي مختلف به از کف رفتن ايستارها و سبک هاي هنري بيانجامد. نيز همچنان که در مورد شيفتگي صحنه ي هنر غربي نسبت به موضوع هاي سياسي يا مذهبي ديده مي شود، يا از توجه مفرط به موضوع هاي کهنه و سنتي در صحنه هاي آييني بر مي آيد، نقاشي هاي نمايشگر طبيعت و تصويرهاي قبيله اي مي توانند بسيار ساده گرايانه شوند و در نهايت به توليد آثار هنري نامتفکرانه و بيش از اندازه خوش بينانه نيز بيانجامد.

ليکن چالش انگيزترين موضوع، به تصوير کشيدن قوميت است. هنر پسا مدرن، برخلاف زبان بين المللي و جهاني هنرمندان مدرن، به تصوير کردن قوميت و فرهنگ هاي محلي معطوف بوده است. در مغرب زمين، «جهاني انديشيدن و محلي عمل کردن» هدف بوده است. هنرمندان دهه ي ١٣٧٠ تشويق مي شدند که موضوع هايي محلي پيدا کنند. براي بسياري از هنرمندان ايراني مقيم خارج، که اين پيشنياز را در ذهن داشتند، قوميت به «روايات محلي» مبدل شد. «صداي همه ي حذف شدگان و به حاشيه رانده شدگان»١٦، آثار نشان دهنده ي زنان سياه چشم ايراني مورد تبعيض و عاجز در يک جامعه ي مرد سالار، صحنه هاي عيد و هفت سين در برگيرنده ي قطعه هاي تذهيب شده ي خوش نويسي و نشان دهنده ي آيين هاي قومي، همه ايراني، غير بيگانه و معرف واقعيت هاي فرهنگ سنتي نگريسته شدند. اخلاقيات و زيبايي شناسي ايراني در چهارچوب قوميت ايراني، لازم است به موضوع هايي مربوط به روابط بين اخلاقيات سنتي و زيبايي شناسي ايراني بپردازيم. طبيعت اين روابط چيست؟ البته اين مقوله را مي توان از راه هاي گوناگون بررسي کرد. يکي از پيش نيازهاي اين بحث، تاييد واقعيت به عنوان يک عامل ذهني است. نوشته هاي ژان بودريار( Baudrillard) که در دهه ي ١٩٨٠، اصطلاح «ابر واقعيت» را باب کرد، به مرحله هاي مختلف در تصوير پردازي اشاره دارند.١٧

از ديدگاه او، ما ديگر نمي توانيم واقعيت را از تصوير آن تميز دهيم. يک تصوير، بازتابي از يک واقعيت بنيادي، يا نقابي از يک واقعيت بنيادي، يا نقابي از عدم يک واقعيت بنيادي است و در نهايت يک تصوير، نفس واقعيت آن است، بي هيچ رابطه اي با هر گونه واقعيت. بودريار اظهار مي دارد که تصويرها، جايگزين آنچه زماني توصيف مي کردند شده اند و اصالت اساسا بي معني است. ١٨

با توجه به اين مفاهيم، به نظر مي رسد که در يک فرهنگ منسجم تر و به وحدت رسيده، رابطه ي بين زيبايي شناسي يک تصوير و اخلاق بسيار تعيين کننده بوده است. بدين سان، به تصوير کشيدن قوميت ايراني، واقعيات فرهنگ را باز مي تاباند و نيازي به ارايه ي صحنه اي ندارد، حال آن که در حساسيت مختلط تر و چندپاره ي جامعه ي امروزي ايران، که به تدريج به اقتصاد جهاني و عصرالکترونيک متصل مي شود، اين رابطه ي بين اخلاقيات و زيبايي شناسي به يک رابطه ي تضادآميز مبدل مي شود. صحنه هاي طبيعت بي جان، کاسه هاي انار و ديگر ميوه هاي نهاده شده بر ترمه ي مزين به بته جقه به همراه ديگر اشياي تجملي، اگرچه از حيث ظرافت و کمال اجرا ازارزش فني برخوردارند، نمايانگر منظرهايي آرماني هستند که يک فرهنگ غريب را توصيف مي کنند.

در بررسي شان ازديدگاه زيبايي شناسي کلاسيک، آنها را مي توان از زاويه ي پرداخت و ظرافت کاري از نظر گذراند. مساله اين است که آيا در مضمون، گفت و گويي دو سويه بين هنرمند و بيننده واقع شده است يا خير؟ بسياري از اين آثار، نمونه ها و تجربه هايي از نقاشي واقع گرايانه ي سنتي هستند.١٩

گرچه حتا «واقع گرايانه ترين» پيکرنماي رستم يا ميرزا کوچک خان، و يا «واقع گرايانه ترين» دورنماي ابيانه (که امروز به يک جذبه ي گردشگري تبديل گرديده)، چشم ناقد را قهرا متوجه عناصر نمايشي مي سازد، بسياري از اين آثار، در مضموني نمادين، غالبا به عنوان استعاره به کار گرفته شده اند. به تصوير کشيدن رستم يا ميرزا کوچک خان، که درباره ي آنها مجلدات متعدد به رشته ي تحرير درآمده است، در لباس رسمي و حالت هاي جدي نبايد صرفا از ديدگاه هنري سنتي بررسي شوند. در اين موارد، نمادپردازي و گزينش موضوع تحت الشعاع جنبه هاي زيبايي شناسي قرار گرفته اند. اهميت مفهومي موضوع در کيفيت نمايشي آن نقش اساسي دارد. پيکرنماي يک چهره ي محلي و قومي، ديگر نه به خاطر کيفيت هنري آن که در قلمرو جنبه ي ابزاري آن ديده مي شود.

بنابراين، آثاري که سادگي و نيکويي زندگي روستايي ايراني يا جنبه هاي کلي زيبايي و فضيلت اخلاقي را ارايه مي کنند، بيرون از مقوله ي زيبايي شناسي، به چالشي براي بسياري از هنرمندان و منتقدان مبدل مي شوند، و اين معما فقط براي آن عده از هنرمندان که هنر را يک فرايند ترجمه و نه آفرينش مي نگرند تا حدودي حل شده است. براي بسياري ازاين هنرمندان، جنبه هاي اخلاقي، مساله ي قرض گيري و بازآفريني هنري ( theatricality) ، و مسايل تبليغي و نمايشي به موضوع هاي معتبر کار تبديل مي شوند. نگاهي دقيق تر، فرايندي تکاملي را آشکار مي سازد که متعاقبا به بسياري از آثار پسا مدرن و چند جنبه اي هنرمنداني که تلفيق کنندگاني چيره دست و مسلط بر سبک هاي گوناگون هستند مي انجامد. هنرمنداني که آثارشان برخي بي عدالتي ها را به نقد مي کشند، مانند سوسياليستها، فمينيستها، اکولوژيست ها، مردم نگاران و فعالان سياسي، که نياز به راه حل هاي جايگزين را مي بينند، هنر خود را ايديولوژيک و سياسي مي نگرند که مي تواند بيننده را تحت تاثير قرار دهد و متقاعد کند. در نظر آنان، هنر به منظور التذاذ، به دلايل زيبايي شناختي و يا به خاطر نفس هنر آفريده نمي شود. به اعتقاد ايشان، مسايل فرهنگي بايد جدي گرفته شوند. بسياري از آثار هنري در اصل بر پايهي اين انديشه آفريده شده اند. ليکن توليد آثار هنري داراي حال و هواي قومي مي تواند بس چالش انگيز باشد. يکي از مخاطرات آفرينش هنر قومي، توليد آثاري تزييني و نامتفکرانه بدون تحليل نقد آميز درباره ي هويت است. در خارج از کشور، دشواري دسترسي به اطلاعات دست اول، اين مشکل را دو چندان مي سازد.

آفرينش قوميت نمايشي

چالش ها آن گاه پديدار مي شوند که هنرمند به آفرينش قوميت نمايشي، يا قوميتي که به خاطر هنرسازي توليد مي شود مي پردازد. هنرمندان ما، که به سوي اين تملک قوميت کشيده شده اند، در هنر خود غالبا برخوردي روزنامه نگارانه اتخاذ مي کنند. در بازار امروزي هنر، تقاضاي مصرانه اي براي نمايش هويت اصيل قومي وجود دارد. ليکن، فرهنگ اصيل سنتي فقط در تخيل ما جا دارد و امروز ديگر به آن خلوصي که در ذهن ما هست وجود ندارد. از اين رو، براي ارايه ي تصويري راستين، هنرمند، که دريافته است فرهنگ قومي (موضوع) فراهم يا به آساني در دسترس نيست، آن را باز مي آفريند و به نمايش مي گذارد. قوميت جلب توجه مي کند و خود را ظاهر مي سازد. مي تواند بسيار جذاب باشد و بيننده را تکان دهد. پس هنرمند، هويتي را به منظور نمايش مي آفريند و آن را به قصد ارايه، باز آفريني وباز سازي مي کند. اين بعد کار بر اين انديشه استوار است که هنرمند به راستي مي تواند يک فرهنگ را بر صحنه بياورد و از آن يک نمايش بسازد؛ و از آنجا که وي هنرمند است، لابد کسي کار او را مورد پرسش قرار نمي دهد. بسياري از اين آثار هنري در عين حال داراي ارزشي تقريبا روزنامه نگارانه و قوميتي نمايشي هستند. تعدادي از آنها داراي ارزش هاي تئاتري هستند و بسياري نيز در بسته بندي هاي ياد آور روزگاران گذشته ارايه مي شوند تا هيجان افزون برانگيزند. اين شيوه هاي ارايه، نقد هنري را حتا جالب تر و چالش انگيز تر مي سازند، سنت يا مسايل اجتماعي سياسي فرهنگي مان به زبان هنر، فرهنگ هاي تازه اي به ميان کشيده مي شوند که غالبا تصوير همگني در تضاد با واقعيت هاي يک فرهنگ ترکيبي را باز مي تابانند.

در زندگي امروزي ايران، خاستگاه ها، سرچشمه ها و بخش هاي نامتجانس بسيار وجود دارد. از يک سو، فرهنگ غربي پاپ آمريکايي، زندگي روزمره ي اکثريت جمعيت جوان تهران و ديگر شهرهاي کشور را پر کرده است. در حالي که همزمان با آن، آداب و سنن کهن و صنايع دستي ايراني در سراسر آن يافت مي شوند. چندگانگي فرهنگ ما واقعيتي انکار ناپذير است، ولي هنگامي که هنرمندان ما آگاهي يکپارچه اي از خود وکشورشان، يا از خود و جمعيت «تبعيدي» را به عنوان واحد يا عنصري همبسته به نمايش مي گذارند، اين عمل مي تواند بسياري از عناصر فرهنگ ايراني را محو کند.

تعميم و الگوسازي در ارايه ي بصري، تصوير يکپارچه ي پذيرفته شده اي را به نمايش مي گذارد که با ديد تضاد آميز بيانگر واقعيت زندگي در ايران تناقض دارد. در نظر نگرفتن وجود طبقات مختلف مردم، ناديده گرفتن فرهنگ جواناني که تي شرت و بلو جين و کفش هاي ورزشي مي پوشند، و به حساب نياوردن فرهنگ تغذيه ي سرپايي با همبرگر و پيتزا و هات داگ، به همراه تلويزيون، ويدئو، رايانه، اينترنت و ديگر عناصر بي شمار تفنني که حتا در شهرهاي کوچک جزيي از زندگي عادي روزمره شده اند، و ارايه ي تصوير زندگي بيغش و خوشبخت خانوادگي، با ارزش هاي بي آلايشي، تندرستي و رفاقتي که همچنان در سطح روستاها بر قرار است و قرار دادن اينها در برابر زندگي شهري، تصويرهايي هستند که مي توانند هيجان برانگيزند و منبع غرور ملي باشند. اما امروز، آرمان هاي ايراني خوشبختي و زيبايي و يکدستياي که در بسياري از مينياتورها يا تصويرهاي مراسم نوروزي به تصوير کشيده مي شود، صحنه هاي طبيعت مازندران و درياي خزر، تصويرهايي از زنان ايلات کردستان و لرستان، با اسب هاي زيبا و پوشاک رنگارنگ، سرودخوانان و پاي کوبان در کشتزارها و در حالي که براي تبليغ جهانگردي عالي است، مي تواند در نظر ناقد بسياري از بينندگان آزار دهنده باشد.

نتيجه گيري

رنگ و بوي قومي اگر آگاهانه، شوخ طبعانه و با نگرشي نو به کار گرفته شود به راستي مي تواند آثار متعالي به وجود آورد. آثاري که با انديشه ي تلفيق آفريده مي شوند مي توانند به سطحي ژرف تر از سطح فيزيکي راه يابند و با بيننده در سطح همگاني و با هنرمند در سطح شخصي ارتباط برقرار کنند. بسته بندي هنر در جلوههاي قومي و غريب نيز به گزينش شخص مربوط ميشود. گزينشي است بين امور محلي، گذرا، آميخته به دلتنگي براي گذشته ها و از نوع اجتماعي سياسي، و امور ديرپا، بين المللي و مبتني بر يک زبان جهاني. همه ي ما هنرمندان، جريان هاي گوناگوني را در ذهن خود انبار ميکنيم، که آنها در دراز مدت، اگر نه مستقيم، که غير مسقيم و در سطوح مختلف، در آثارمان خودنمايي مي کنند. پس يک راه بهره بردن از جنبه ي دوگانه ي فرهنگ مان اين است که به گفت و گويي بي پرده با خودمان بنشينيم. همچنين، کاوش در هنرهايي که به مضمون هاي گسترده ي جهاني مي پردازند شادي بخش است. اگر بخواهيم برخورد فراگيرتري با هنر معاصرمان داشته باشيم، بايد به همه ي جنبه ها با چشم نقد آميز و بدون نفي جنبه هاي اصيل هنري و زيبايي شناختي آن توجه کنيم. در نتيجه، فرايندها و تجربه هاي هنري ما خواهند توانست در چهارچوب خودشان نگريسته شوند. فقط آنگاه است که مي توانيم ارزيابي بي کم و کاستي از آنچه توليد مي شود به عمل آوريم.

آفرينش قوميت نمايشي از يک سو خوشايند بازار است و موجب اشتغال مي شود و به فروش کالا کمک ميکند. باعث رونق گردشگري و بازرگاني مي شود، و از سوي ديگر به ساده انگاري امور فرهنگي مي انجامد. مي تواند بر فرايند هنري و خلاقمان اثر منفي گذارد، مگر آن که با درايت و در چهارچوبي پسا مدرن و مفهومي صورت گيرد. در توليد هنرهاي معاصر، توجه ويژه به مطرح کردن گفت و شنودهاي سنجش گرانه و پرداختن به امور فرهنگي مبذول مي شود. آفرينش قوميت در هنرهاي معاصر نمي تواند بدون بحث صريح و بخردانه درباره ي هويت، خويشتن و بيننده انجام شود. از همه مهم تر، آفرينش قوميت از طريق هنر ميتواند، با محونمودن تمايزها و ناديده گرفتن مسايل چندگانگي، باعث ارايه ي تصويرهاي ساختگي از فرهنگ مان گردد. زدودن و از قلم انداختن ظرايف بافت فرهنگي مان مي تواند تصويرهاي اغراق آميزي از فرهنگي که به آساني در دسترس قياس هاي فراتر اصولي نيست به وجود آورد.

١ پيشگامان نقاشي معاصر ايران؛ نسل اول، جواد مجابي، ناشر: منيژه ميرعمادي، نشر هنر ايران، ١٣٧٧.

٢ Earth Works ، آثار گلين، مارکو گريگوريان، منتشر شده در ايالات متحده توسط گالري گورکي، ١٩٨٩.

٣ ، The Picture Is the Window, the Window Is the Picture; An Autobiographical Journey ابي ويد گري، انتشارات دانشگاه نيويورک، تمامي بخش مربوط به ايران، ١٩٨٣.
٤ مقالات مربوط به منير فرمانفرماييان:

,New York Times ٤ مه ١٩٧٧؛

NY Times ، هيلتون کريمر، ٢٨ نوامبر ١٩٧٧؛

International Herald Tribune ، آوريل ١٩٧٧؛

Art News ، ملکيان، ١٩٧٨؛

Art International ، جلد ٢٢، ١٩٧٨؛

Art In America ، اکتبر ١٩٨١؛

New York Times ،٢٠ آوريل ١٩٨٦.

٥ ده سال با نقاشان انقلاب اسلامي، مصطفي گودرزي، مرکز هنري سازمان تبليغات اسلامي، ١٣٦٨.

٦ نقاشي قهوه خانه اي، هادي سيف، سازمان ميراث فرهنگي کشور، ١٣٦٩.

٧ Prism ، ت. و. آدورنو، نويل اسپيرمن، لندن ١٩٦٧؛

نقل قول از ت. و. آدورنو در“The Aesthetic Theory of the Frankfurt School, Working Papers in Cultural Studies” “،(٦)، ١٩٧٤.
The Affirmative Character of Culture, Negations ، ه. مارکوزه، هارموندزورث: کتاب هاي پنگوئن، ١٩٧٢؛ The Aesthetic Dimensions: Toward a Critique of Marxist Aesthetics ، مک ميلان، ١٩٧٩.

Thesis on the Philosophy of History, Illuminations ، و. بنجامين، فونتانا/ کالينز، گلاسکو، ١٩٧٣.

١٠ ده سال با نقاشان انقلاب اسلامي، مصطفي گودرزي، مرکز هنري سازمان تبليغات اسلامي، ١٣٦٨.

١١ 11 The Language of Post-Modern Architecture ، چارلز جنکز، انتشارات آکادمي لندن، ١٩٧٧.

١٢ 12 Post-Modernism, The New Classicism Art and Architecture ، چارلز جنکز، ١٩٧٨.

١٣ 13 The Avant-garde and Popular Culture in Art and Politics ، ج. استزاکر، ١٩٧٧.

١٤ نگاره ها: آثار برگزيده ي دومين نمايشگاه دوسالانه ي نقاشي جمهوري اسلامي ايران، تهران، موزه ي هنرهاي معاصر، ١٣٧٥.

١٥ ر. پاکباز، فصلنامه ي فراایران، شماره ي يک، پاييز ١٣٧٨.

١٦ Digital Highways, Local Narratives ، پيتر دان، هنرمند انگليسي، و Journal of Art and Art Education ، شماره ي ٢٧، ١٩٩٢.Simulations ، ژان بودريار، نيويورک، ١٩٨٣؛ Jean Baudrillard: Selected Writings ، م. پوستر، انتشارات دانشگاه کمبريج و پالو آلتو، ١٩٨٨.

١٨ Jean Baudrillard: From Marxism to Postmodernism and Beyond ، د.کلنس، انتشارات پاليتي، کمبريج، ١٩٨٩؛ Jean Baudrillard: The Disappearance of Art & Politics ، و. چالوپکا، مک ميلان، ١٩٩٢.

١٩ مرتضي کاتوزيان: کتاب نقاشي ها، انتشارات نگار.

هنر مفهومی؛ هنر دوره معاصر

عبدالمجید حسینی راد(دبیر نمایشگاه)
برگرفته از کاتالوگ نمایشگاه هنر مفهومی، موزه هنرهای معاصر تهران،1380

«هنر مفهومی» Conceptual Artنحوه ای از ارایه اثر هنری معاصر است که در آن اندیشه و مفهوم خاصی – که معمولا” فردی، پیچیده و کلی است به صورت انتزاعی و غیرقاعده مند و بر اساس نفی زیبایی شناسی شکل بوجود می آید. هنر مفهومی با «مفهوم» به عنوان محتوای آثار هنری متفاوت است اما می توان آن را شکل انتزاعی از اندیشه ای دانست که در ذهن هنرمند از معنا و اثر هنری بوجود می آید و سرانجام در ساختاری پیشنهادی و به صورت های بسیار متنوع به نمایش گذاشته می شود. به این ترتیب اثر هنر مفهومی متناسب با عملکرد کلی و روابط میان اجزایش خصوصیتی تغییرناپذیر دارد. به همین دلیل نیز در نزد هنرمندان این جنبش معنای هنر، اثر هنری و روابط آن با انسان، طبیعت و زیبایی شناختی از منظری غیر از مدرنیسم مجددا” مورد پرسش و تردید قرار می گیرد.
در اصل هنرمندان هنر مفهومی به شیوه های مختلف ؛ انستالیشن، مینی مالیسم، پرفرمانس و . . . سعی کرده اند آنچه را هنرمندان «پاپ آرت» بدون نظریه پردازی هنری به صورت آشفته ای مطرح کردند، با زیبایی شناسی متناسبی معنی کنند. آنها در واقع چیستی و طبیعت هنر را به روشی صریح و با توسل به ارایه مفاهیم اشیاء به شکل های مختلف و معرفی لغوی و توضیحات نوشتاری مورد پرسش قرار می دهند بدون این که به شکل ذهنی و صورت خیالی اثر اهمیت داده شود.
در آثار هنر مفهومی رابطه هنرمند، اثر هنری و مخاطب دیگرگون می شود. به این ترتیب اثر مفهومی محاکات طبیعت و صورت های گوناگون آن نیست، بلکه هنرمند با اتکا به منطق فردی خویش از امکانات زبان و بیان مستقیم در طبیعت و در زندگی بهره می گیرد و در بسیاری از موارد علاوه بر چیستی اشیاء ، واقعیت های سیاسی، اجتماعی و تکنولوژیک موضوع کار او را تشکیل می دهد. در این رابطه مخاطب و گاه خود هنرمند بخشی از کلیت و شکل اثر هنری و مفهوم آن به شمار می آید. قاعدتا” این نوع بیان در اثر هنری حاصل جامعه ای است که سیطره مدرنیسم بر آن همه اشکال تجربی و صورت های هنر مدرن را درنوردیده است و در عین حال نشانگر افول شیوه ها و تجاربی است که مدرنیسم بنیان آن ها را در هنر گذارده است. به همین دلیل بدون درک تجارب، خصوصیت جستجوگرانه و تحولات هنر مدرن، «هنر مفهومی» و تظاهرات مختلف آن تنها صورت مسخ شده ای از هنر را به نمایش می گذارند. اما واقعیت این است که تحولات هنر غیرقابل پیش بینی است و به نظر می رسد که در جامعه پسامدرنیسم ذائقه مدپرستانه بر تحولات هنری غلبه یافته است.
شکل گیری مدرنیسم بر اساس تنوع، تجدد، فردپرستی و نفی سنت های ماقبل خود منجر به ظهور شیوه ها و مکتب های گوناگونی در هنر غرب شد که یکی پس از دیگری قوام و کمال هنر مدرن را رقم زدند. موضوع و شکل آثار هنر مدرن اگر چه حاصل تحولات تاریخی هنر غرب، به ویژه پس از دوره رنسانس محسوب می شود، اما مدرنیسم به طور اجتناب ناپذیری نافی معنی و شکل هنر پیش از خود نیز می باشد. زیرا هر تجربه جدیدی می توانست دارای اصالت باشد و شکل کامل تری از هنر نوین را به نمایش بگذارد.
به نظر می رسد آنچه به عنوان خصلت پژوهشگرانه و نوجویانه هنر مدرن و پیشگامان آن به شمار می آمد در نیمه اول سده بیستم به انتها رسید و سرانجام مدرنیسم که با انکار موزه ها و ارزش های موزه ای شکل گرفته بود به نوبه خود موزه های دیگری را بوجود آورد. در گرما گرم جنگ دوم با مهاجرت بسیاری از هنرمندان اروپایی کانون هنر غرب به امریکا انتقال یافت و تحولاتی را در آنجا بوجود آورد. این تحولات اگر چه بر اساس آموزه ها و تجارب اساتید هنر مدرن شکل گرفت و حاصل اوج مدرنیسم به شمار می آید اما دگرگونی و فروپاشی مدرنیسم کلاسیک را هم به دنبال داشت. نسل هنرمندان پس از جنگ عمدتا” با جسارتی جنون آمیز آثاری خلق کردند که علاوه بر ظاهر ساختن سیر منطقی تحولات هنر مدرن، اضمحلال و بن بست آن را نیز نشان داد.
پس از فروکش کردن مصائب جنگ دوم و پشت سرگذاردن بحران های اجتماعی و اقتصادی و فراهم آمدن زمینه های رونق و توسعه مجدد اقتصادی، الگوی هنر و هنرمندان نسل پس از جنگ دیگر نمی توانست در اشکال و مفاهیمی که از مدرنیسم مایه می گرفت محصور بماند. همچنان که با گسترش لذت پرستی های فردی و اجتماعی، بی بندو باری، تابوی مصرف و مسخ رفتارهای انسانی ذیل نام دمکراسی، هنر مدرن دیگر نمی توانست آینه سرگشتگی و بی سرانجامی و مصائب درونی و پنهان جامعه پسامدرن باشد. آخرین تحولات هنری ناشی از مدرنیستم به شکلی بسیار متنوع و در عین حال به صورتی بسیار پریشان و اشفته از نظر زیبایی شناختی و مضمون هنری در آثار هنرمندان پاپ آرت ظهور کرد.
در واقع پس از این مرحله و در کنار تجارب هنرمندان پاپ آرت بود که به تدریج گرایشان مختلفی در هنر تجسمی ظاهر شد و خبر از سپری شدن دوران «ایسم» های گوناگون عصر مدرنیسم داد.
با ظهور جنبش های جدید هنری پس از دهه 1960، شکل و مضمون اثر هنری و رابطه اش با انسان و طبیعت مجددا” مورد پرسش قرار گرفت. هنرمندان از آخرین دستاوردهای تکنولوژیک برای بیان مفاهیم و موضوعات هنر خود بهره گرفتند. امکانات ضبط مغناطیسی تصویر صدا و پخش آن روی تعداد زیادی مونیتور، Art Video را وارد نمایشگاه های هنر تجسمی کرد. در 1965 مینی مالیستها با الهام از نقاشی های آبستره هندسی، شکل و حجم را در نهایت سادگی به کار گرفتند و با استفاده از ساختار صنعتی تلاش کردند که با کوچک ترین تغییرات در فرم بیش ترین تأثیر را به روی مخاطبین آثار خود داشته باشند. هنر چیدمان – Instalaition که از اوایل قرن بیستم پیدا شده بود و یکی از نتایج اصلی مدرنیسم برای گریز از سنت نقاشی سه پایه ای و نقاشی به روی سطح به شمار می آمد،در این زمان برای گسترش فضای کار هنرمندان تجسمی رونق یافت و آثاری در ابعاد بزرگ و متناسب با فضا و عملکرد آن شکل گرفت

در سال 1968 گروه هنرمندان انگلیسی موسوم به «هنر و زبان» Art and Language حول پرسش از رابطه میان نظر و عمل در خلاقیت هنری شکل گرفت.
این گروه هنری با نفی هنر برای هنر و شیوه های بازمانده از هنر مدرن سرچشمه مفهوم در هنرهای تجسمی و بصری را زبان می دانستند و به همین دلیل در آثار خود از کلمات و توصیف نوشتاری بهره گرفتند. در کنار همین هنرمندان بود که جوزف کاسو Joseph Kosuth متولد1945 با استفاده از نوشتار، بسیاری از آثار خود را به روی سطوح مختلف به وجود آورد: از جمله در «یک و سه صندلی» با کنار هم به نمایش گذاردن یک صندلی و تصویر آن در اندازه واقعی و معنی آن که عینا” از فرهنگ لغت استخراج کرده بود، واقعیت مضمون شی و اثر هنری را مورد پرسش قرار داد.
در همین سال ها تعدادی از هنرمندان در امریکا و اروپا کارگاه های خود را واگذاشته و برای استفاده از فضاهای بزرگ و کار مستقیم در طبیعت به دریا، مزارع، بیابان ها و مکان های دور از دسترس روی آوردند. این عده که کارهایشان تحت عنوان Land Art دسته بندی شده است آثاری در ابعاد بسیار بزرگ و در پهنای طبیعت بوجود آوردند که به مرور زمان و بر اثر تغییرات طبیعی از بین می رفت. اجرای آثار ناپایدار و میرا که نشانگر شور دو جانبه میان انسان و طبیعت بود و در عین حال نقش مشترک آن ها را در عالم هنر به نمایش می گذاشت، بازگشت به خاطرات افسانه ای و اسطوره های زندگی انسان در روزگاران بسیار دور را تداعی می کرد.
از سوی دیگر کسانی قابلیت های اندام انسان و حالات آن را بیش از هر ابزار دیگری برای ایجاد ارتباط با مخاطبین آثار هنری مناسب دانستند. آن ها گاه با تلفیق ویژگی های هنر تجسمی و حرکات اندام و توانایی های بازیگری و گاه با ایجاد خشونت و رفتارهای انزجارآمیز با جسم انسان – که معمولا” خود هنرمند آن را به نحوی انجام می داد که به صورتی تکان دهنده مؤثر باشد، مفاهیم مورد نظر خود را اجرا می کردند. آثار این عده از هنرمندان ذیل عناوین Bady Art، Happening و Performance نامیده شده است.
به این ترتیب «هنر مفهومی» به عنوان جنبشی در کنار سایر جنبش های هنری دهه شصت که به قصد ارحج شمردن مفهوم مورد نظر هنرمند بر چگونگی ارایه آن نمایان شده بود، با معنایی گسترده تر سایر جریان های هنری هم عرض خود را دربر گرفت و بر بسیاری از جنبش های هنری پس از خود و نحوه ارایه آثار هنرمندان به شدت تأثیر گذارد. به طوری که اگر چه هر کدام به نوبه خود دارای ویژگی ها و حتی نام خاصی است، اما در مجموع از نظر زیبایی شناسی بر اساس نگرش هایی که در هنر مفهومی ظاهر شد، شکل گرفتند.
نخستین نمایشگاه هنر مفهومی ایران نیز اثار بسیار متنوعی را به نمایش گذاشت که بیش از هر چیز بر اساس ارجحیت مفهوم مورد توجه هنرمند بوجود آمده بودند و به شیوه های مختلف از «چیدمان» گرفته تا «پرفرمانس» و به شکل چندرسانه ای اجرا شدند.
در طی سال های اخیر تعدادی از هنرمندان جوان کشورمان تلا ش کرده اند تا از امکانات هنر چند رسانه ای و اجرای آثار به شیوه های بسیار متنوع برای به نمایش گذاردن خلاقیت و توانایی های هنری خود بهره بگیرند. آن ها چند نمایشگاه فردی و جمعی را نیز برگزار کردند، اما برخی از آثار عرضه شده سال های اخیر به علت عدم توجه به پیوستگی با جریان هنر معاصر ایرانی و مخاطبین آن و دست زدن به شیوه های تقلیدی علاوه بر این که نتوانستند خودشان موفقیتی داشته باشند، در ایجاد زمینه مناسب برای شکوفایی خلاقیت هنری معاصر نیز خلل ایجاد کردند. لیکن آثار جدی تری نیز بوجود آمدند که عمدتا” در ارتباط با مضامین اجتماعی بوده و اگر چه نسبت به سایر فعالیت های هنر تجسمی سال های اخیر بسیار مختصر به نظر می رسند، اما نشانه های بارزی از رویکرد خاص نسل دیگری از هنرمندان معاصر ایرانی را به نمایش گذاردند که علاوه بر دارا بودن ویژگی های «هنر معاصر» در پی ارایه مفاهیمی هنری با ساختار و عناصر ملی و بومی بوده اند. البته در سال های دهه 1350 نیز نمونه هایی از آثاری که می توانست تحت عنوان هنر مفهومی دسته بندی شود، توسط برخی از هنرمندان پیشرو آن سال ها اجرا شده بود، اما آن حرکت نتوانست در عرصه هنر تجسمی معاصر ایران پایدار بماند و به علت تحولات اجتماعی و فرهنگی پس از انقلاب نیز نتوانست در جامعه هنری اقبالی داشته باشد.
نمایشگاه حاضر که عمدتا” آثار خلاقیت جونان هنرمند معاصر ایرانی را ارایه می کند، تلاش دارد تا علاوه بر فراهم آوردن شرایط مناسب برای عرضه فعالیت هنرمندان و بخصوص ایجاد زمینه های شناخت هنر معاصر و تظاهرات مختلف آن، هنر تجسمی امروز ایران را در سطحی متناسب با توانایی های هنرمندان ایرانی و در جهت هماهنگی با هنر ملی به نمایش بگذارد.
به دنبال برنامه ریزی های اخیر موزه هنرهای معاصر تهران برای ارایه آثاری متناسب با نقشی که موزه در جامعه هنری ایران دارد، موقعیتی فراهم آمد تا آثار هنرمندانی که جوان هستند و آثارشان ارتباط زنده تری با رخدادها و تظاهرات هنر معاصر جهان دارد مورد توجه قرار گیرد. به هیمن دلیل در دی ماه سال 1379 فراخوانی تنظیم و ارایه شد. طبق فراخوان که عمدتا” در مجامعه هنرمندان جوان و دانشجویان رشته های هنری مورد توجه بسیار قرار گرفت، هنرمندان می توانستند نمونه اثر، ماکت، اسلاید، عکس ویدئو و یا توصیف نوشتاری کار خود را با ذکر ابعاد، مواد و سایر خصوصیات به همراه توضیحات و پیش طرح های توصیفی روشنگر به هیئت بررسی و مشاوره نمایشگاه مرکب از دکتر احمد نادعلیان، دکتر اصغر کفشچیان مقدم و عبدالمجید حسینی راد ارایه نمایند. هیئت مذکور پس از بررسی طرح های رسیده تعدادی را انتخاب و طی جلسات مشاوره ای که با هنرمندان طرح ها به عمل آمد، سرانجام 45 طرح از 80 هنرمند را جهت نمایشگاه برگزید و با توجه به برآوردهای به عمل آمده، موزه هنرهای معاصر تهران پنجاه درصد از هزینه اجرای آثار را به عهده گرفت

این نمایشگاه که به عنوان اولین گام جدی و رسمی برای نمایش آثار Conceptual Art مورد توجه بسیاری از محافل هنری و نشریات قرار گرفت، درصدد بود به منظور تشویق هنرمندان در عرصه های جدید خلاقیت هنری آثار ساخته شده با بدیع ترین عناصر، مواد و ابزار بیان مفهومی و تجسم زنده هنری را به نمایش بگذارد.
اگرچه برخی از آثار نتوانسته بودند هویت بومی و تأثیرات هنر ایرانی را نشان دهند لیکن تعدادی از آثار نیز نتوانسته بودند به خوبی از موضوعات و خصوصیات عناصر هنر ملی و موضوعات هنر بومی بهره بگیرند. به همین دلیل نیز این نمایشگاه که عمدتا” آثار هنرمندان جوان را ارایه می داد، توانست یکی از پرمخاطب ترین نمایشگاه های موزه هنرهای معاصر تهران از زمان افتتاح آن لقب بگیرد و توجه مردم بسیاری از همه اقشار اجتماع را به خود جلب کند.
شاید بتوان همین توجه عام و ارتباط گسترده با عموم مردم را یکی از جنبه های قابل توجه و موفق نخستین نمایشگاه هنر مفهومی ایران برشمرد. چرا که با وجود سال ها فعالیت و برگزاری نمایشگاه های متعدد از هنر نوگرایی ایران، همواره خلایی بزرگ میان آثار هنر جدید و مردم وجود داشته است.