بعد از نهم

میزگردی درباره ی نهمین دوسالانه ی طراحی گرافیک معاصر ایران

برگرفته از مجله نشان شماره چهاردهم، تابستان و پاییز ۱۳۸۶
مدیرمسئول: ساعد مشکی

نهمین دوسالانه ی طراحی معاصر گرافیک ایران و نهمین دوسالانه ی جهانی پوستر تهران پس از ماه ها جلسه و برنامه ریزی شوران سیاستگذاری و با تأخیری چند ماهه و جابه جایی های چندباره از ۲۷ خرداد تا ۳۱ تیر ماه ۱۳۸۶ برگزار شد. آن چه این دوسالانه را از دوسالانه ی گذشته متمایز می کرد همزمانی بخش های گرافیک معاصر ایران و پوستر جهانی بود. اصرار و تأکید فرشید مثقالی از نخستین نشست های شورای سیاستگذاری، عامل اصلی اضافه شدن بخش گرافیک معاصر ایران بود. در مجموع ۶۱۴۶ اثر از ۱۳۹۶ طراح گرافیک از ۴۴ کشور جهان در دو بخش معاصر ایران و جهانی پوستر شرکت کردند که ۹۱۸ اثر به نمایشگاه راه یافتند. همچنین هفت نمایشگاه جنبی با ۲۵۳ اثر به همراه ۱۲ سخنرانی و یک میزگرد از دیگر دستاوردهای این دوسالانه ها بود. معمولا فشار کار و تنش های معمول در زمان برگزاری نمایشگاه ها و خستگی پس از آن ها مانع جمع بندی و بررسی دوسالانه ها می شود. نشریه ی نشان به منظور بررسی دوسالانه ی نهم و جمع بندی نظر و آرای دست اندرکاران این دوسالانه میزگردی تشکیل داد که متن آن را در این جا می خوانید. نشان امیدوار است تا بررسی، انتقادها و پیشنهادهای این میزدگر به یافتن راه حل های مناسب برای برگزاری هر چه بهتر دوسالانه های طراحی گرافیک در ایران منجر شود.

اطلاعات و اتفاقات این دوسالانه ها در زیر آ مده است:

رییس دوسالانه: سید محمد احصایی، دبیر دوسالانه: امراله فرهادی آردکپان، رییس شورای طرح و برنامه: حبیب الله صادقی، شورای طرح و برنامه: آیدین آغداشلو، مصطفی اسدالهی، صداقت جباری، ابراهیم حقیقی، حسین خسروجردی، قباد شیوا، رضا عابدینی، مجید عباسی، مصطفی گودرزی، فرشید مثقالی، ساعد مشکی، علیرضا مصطفی زاده ابراهیمی، مسعود نجابتی

الف. بخش طراحی گرافیک معاصر ایران شامل قسمت های متفاوتی بود:

۱. نشانه و نشانه نوشته، ۲. طراحی جلد، ۳. صفحه آرایی، ۴. طراحی صفحات وب و مالتی مدیا، ۵. آگهی مطبوعاتی، ۶. آگهی شهری، ۷. بسته بندی، ۸.پوسترهای جنبی با موضوع های ترافیک، گفت و گو، میراث فرهنگی.

گروه انتخاب آثار: فرزاد ادیبی، شهرزاد اسفرجانی، مصطفی اوجی، کوروش پارسانژاد، علی رشیدی، صداقت جباری، سیامک فیلی زاده، ایمان متقی راد، علیرضا مصطفی زاده ابراهیمی

گروه داوری: آیدین آغداشلو، شهرزاد اسفرجانی، صداقت جباری، امره سنان (ترکیه)، فرشید مثقالی، علیرضا مصطفی زاده ابراهیمی، مسعود نجابتی

ب. بخش جهانی پوستر تهران

در کنار دوسالانه ی پوستر تهران چند نمایشگاه دیگر به شکل جانبی برگزار شدند:

مرتضی ممیز، طراحی سر در سینما، بزرگداشت صادق بریرانی.

نمایشگاه آثار مروین کورلانسکی، نمایشگاه ۱۰۰ پوستر فرانسوی، نمایشگاه پوسترهای آنته لنز و ونسان پروته

گروه انتخاب آثار: مصطفی اسدالهی، حسین خسروجردی، یان رایلیش (جمهوری چک)، قباد شیوا، رضا عابدینی، مجید عباسی، ساعد مشکی

گروه داوری: سید محمد احصایی، ابراهیم حقیقی، وانگ ژو (چین)، امره سنان (ترکیه)، قباد شیوا، دانیلا هاوفه (آلمان)، ورنر یکر ( سوییس)

در این دوسالانه:

. فرشید مثقالی جایزه ی ویژه ی ایکو گرادا را برای یک عمر تلاش از مروین کورلانسکی (نماینده ی ایکوگرادا در دوسالانه ی جهانی پوستر تهران) دریافت کرد.

. چهار سخنرانی و یک میزگرد با موضوع تایپوگرافی برگزار شد.

سخنرانان و شرکت کنندگان میزگرد، مسعود سپهر، قباد شیوا، رضا عابدینی و فرشید مثقالی بودند.

. هر یک از مهمانان خارجی سخنرانی همراه با نمایش آثارشان برگزار کردند.

مشکی : این نشست به نوعی آسیب شناسی دو سالانه ی نهم است و اتفاقات جانبی آن. نگاه هم بیش از آن که انتقادی باشد، ارائه ی پیشنهادهایی است تا شاید در دوسالانه های بعدی مؤثر باشد. در عین حال از کسانی که درگیر بخش های گوناگون دوسالانه بودند، خواستیم در این جلسه حضور داشته باشند. واقعیت این است که دوسالانه به یک نمایشگاه تبدیل شده است که علاقه مندان گرافیک یا طراحان گرافیک از آن دیدن می کنند. بنابراین شاید بیش تر شبیه یک محفل خودمانی است و طبعا تأثیر چندانی هم به جا نمی گذارد. بحث این است که این دوسالانه چطور می تواند نزد مثلا مسئولین صنایع و وزارت خانه ها و روابط عمومی شرکت های بزرگ که به نوعی با گرافیک سر و کار دارند از اهمیت بیش تری برخوردار شود. این سازمان ها چطور می توانند به این جریان راه پیدا کنند؟ این اتفاق، هم در ایجاد بازار کار برای طراحان گرافیک مؤثر است و هم سفارش دهنده ها با دنیای گرافیک حرفه ای بیش تر آشنا می شوند.

حقیقی : این یک بخش است، بخش دیگر این که دلیل اصلی برگزاری دوسالانه های هنری – حداقل در مورد دوسالانه ی نقاشی به این شکل است – فرصتی است برای طرح فکرهای تازه و حرف های نو. این اتفاقی است که هر چند سال یک بار برای نمایش کارهای نسل های جدید و تازه نفس یا آدم های قدیمی تر که ممکن است به مفاهیم تازه ای دست یافته باشند، رخ می دهد. اگر بخواهیم همین تعریف جهانی را در مورد دوسالانه ی خودمان هم تعمیم دهیم، باید از خودمان بپرسیم: آیا دوسالانه ی گرافیک ایران قادر است در چنین تعریفی بگنجد؟ در عمل، دوسالانه نمایشگاهی است از آثاری که بر دیوارها نصب می شوند و بعد از اتمام جمع می شوند و به کلی به پایان می رسد. در این میان گویی کسانی که انتفاعی می برند، برگزارکنندگان هستند و کارنامه ای که از کارکردشان درست می کنند. این جریان چه از نظر دولتی و چه از زاویه ی انجمن در حقیقت وظیفه ای بوده برای برگزاری دوسالانه ای دیگر و هیچ بازتابی از آن را در جامعه نمی بینیم. حتی نمی دانیم بازتاب مؤثری در میان خود طراحان گرافیک هم داشته یا نه. انگار موضوع بیش تر نمایش دادن آثار و خودنمایی یا جایزه گرفتن است و همه ی دوسالانه های ما، حتی دوسالانه ی گرافیک مان که این همه برایش زحمت کشیدیم، هم به همین سمت کشیده شده است. در جلسه ی قدردانی از دست اندرکاران برگزاری دوسالانه از حدود ۲۵۰ نفر تقدیر شد. یعنی ۲۵۰ نفر کار کرده اند تا یک نمایشگاه بزرگ برگزار شود. من در حقیقت به نوعی نقطه نظرات منفی خودم را بیان می کنم…

مشکی : اگر درست فهمیده باشم سؤال شما این است که آیا دوسالانه چنان که می باید چکیده گرافیک ما طی این چهار سال یا دو سال بوده است و آیا اصولا چنین وظیفه ای بر دوش دوسالانه هست یا نه؟

حقیقی : تصور من این است که وظیفه ی هر دوسالانه ای نمایش و ارائه ی حرکت های نو سال های گذشته است و این که از این طریق، راه های تازه ای بگشاید. قرار است در هر دوسالانه نسل تازه ای با حرف تازه ای بیاید و اثر این تازه نفسی در دوسانه پدیدار شود. اما هیچ گاه در این جا چنین اتفاقی نیفتاده است. جوان ها کارهایی برای خودشان انجام می دهند و نمایشگاه های شخصی برگزار می کنند که به عقیده من تأثیرگذاری چندانی ندارد. بنابر این دوسالانه تنها محلی برای نمایش می شود. به همین خاطر است که من اسم دوسالانه را می گذارم «نمایشگاه بزرگ».

مثقالی : به نظر من تعریف ابراهیم حقیقی تعریف درستی است. در هر حال دوسالانه مجالی است برای نشان دادن و به نمایش گذاشتن. اما هر واقعه ی این چنینی یک رسالت و یک تعریف دارد؛ مثلا دوسالانه ی ونیز و یا دوسالانه ی ورشو که هر کدام نمایش دهنده ی نوع خاصی از ایده ها و تفکرات بخصوصی هستند. به نظر من، رسالت دوسالانه در مملکت ما تفاوت دارد. در خارج از ایران – مثلا اروپا – همه ی هنرها با هم در ارتباط تنگاتنگ قرار دارند و همه ی هنرمندان به گونه ای بر همه ی زوایای یک محوطه، احاطه دارند. ما وضعیتی به کلی متفاوت داریم، فضای ما، فضایی بسته است. اگر اینترنت نبود، شاید ما واقعا با هیچ اتفاق زنده ای در خارج از خودمان ارتباطی نداشتیم. بنابراین اگر تصور کنیم رسالت دوسالانه در این کشور عرضه کردن آخرین پدیده های گرافیک ایران است، بخش کوچکی از آن باید به اهداف آموزشی هم بپردازد. آموزش برای این مدار بسته. به نظر من معضلی است که ما در بخشی از دوسالانه، نخبگان غربی را می آوریم و نمایش می دهیم و این تصور را ایجاد می کنیم که تعریف گرافیک همین است. در حقیقت در جاهای دیگر دنیا نمایشگاه های اصلی در خیابان ها است، در روزنامه فروشی ها، در سوپرمارکت ها، در زندگی واقعی، بسته بندی ها، آگهی های تلویزیونی… این به نوعی بخش اصلی نمایشگاه است و بخش جنبی، فعالیت های صرفا شخصی گرافیک است. به نظر من دعوت از مهمان های خارجی در هر دوره، در جهت جذب اطلاعات یا اندیشه های نوین کاری نمی کند. شاید تنها باعث تحریکاتی شود و در جوان ها تأثیراتی موقت بگذارد و این فکر را ایجاد کند که باید مثل آن ها کار کنند. من نمی گویم این نگرش درست یا نادرست است ولی معتقدم باید جوان ها را خیلی وسیع تر از این با دنیا ارتباط بدهیم. مثلا سازمان های تبلیغاتی مختلف را معرفی کنیم یا آن ها را با فضای استودیوهای طراحی آشنا کنیم که بدانند یک استودیو به طور واقعی چه کاری انجام می دهد. شما می بینید یک طراح بزرگ غربی یکی از بهترین طراحی هایش را بر اساس فرمی که مردم برای یک شرکت حمل و نقل کالا پر می کنند، انجام داده است و این از افتخاراتش محسوب می شود، اما در این جا برای یک نمایشگاه با موضوع «سر برگ» هیچ کاری دریافت نمی کنیم. خوب علت چیست؟ همین جریانات است که بقیه ی شاخه ها را بی اعتبار کرده، این جا اعتبار فقط پوستر است و آن هم فقط پوستر فرهنگی. من خطابم به انجمن و شورای برنامه ریزی دوسالانه است، چون اعتقاد دارم این دو در این جریان نقش عمده دارند و در واقع یک نوع سیاست گذاری می کنند.

وظیفه ی دوسالانه ی ما با دوسالانه ی ورشو متفاوت است. ما یک رسالت داخلی داریم. یک بده بستان در داخل باید صورت بگیرد، حتی اگر فکر کنیم فقط طراحان گرافیک به تماشای آثار دوسالانه می آیند، اما همین دسته هم باید تأثیر بگیرند. امسال بخش ملی ما بسیار ضعیف بود، باید علت را پیدا کرد. واقعیت این است که مدرسه ها و دانشکده های هنری ما به جای آموختن و ساختن، بسیاری از چیزها را خراب می کنند.

آموخته های ما در زمان خودمان از دیدن کتاب و مجله تا سفر کردن و تماشای فیلم بود و مجموعه ی این ها ما را آموزش داد. بچه های الان از این آموزش محروم اند و با این وصف اگر دو سال یک بار قرار است دری به نام دوسالانه باز شود، باید بسیار با دقت انجام شود. مهم تر از همه این که اصولا چه چیز را باید نمایش بدهیم و یا به چه چیز باید جایزه بدهیم. کمک کنیم جوان ترها کارهای شان را به محافل هنری خارج از کشور بفرستند، اما برای داخل کردن آثار خارجی ها باید کمی با ملاحظه تر رفتار کنیم.

مشکی : فکر می کنید دیدگاه نسل جوان نسبت به این حرف شما چیست؟ آن ها در دسترس داشتن وسایلی که شما در اختیار نداشتید مثل ماهواره، اینترنت و استفاده ی ۲۴ ساعته از همه گونه وسایل ارتباطی، آیا نمی توانند امکانی که شما با خواندن کتاب یا تماشای فیلم یا سفر به دست می آورید، به دست آورند؟ برای دیدن تمام آثار یک دوسالانه از طریق اینترنت یک ساعت کافی است.

مثقالی : دوسالانه ها تمام زندگی نیستند. نسل جوان با کل گرافیک جهان معاصر خود آشنا نیست، نمی داند مثلا در مجله ی تایم چه می گذرد…

مشکی : آقای راد نظر شما که از نسل جوان هستید در این باره چیست؟

ایمان راد : به نظر من از یک دوسالانه نمی شود همه جور توقعی داشت، دوسالانه موقعیتی کوچک است برای کل جریان گرافیک در ایران یا هر جای دیگر دنیا، بنابراین نمی توانیم انتظار داشته باشیم بار همه ی مسائل را به دوش کشد.

مثقالی : نه، ولی می تواند نمونه برداری کند. من می گویم یکی از وظایف دوسالانه، نمایشگاه های جنبی است که در آن ها باید طیف وسیعی پوشش داده شود.

بچه های ما باید با طراحی جلد کتاب در خارج از ایران آشنا شوند، باید ببینند در کشورهای دیگر، طراحی کاتالوگ به چه شکلی است، بگذریم از نمایشگاه هایی که در آن هنرمندان همه جور آرتیست بازی در می آورند و درست هم هست. تعریف دوسالانه برای ما با نمونه ی غربی اش متفاوت است. ما امروز در طراحی دکوراسیون، ساختمان و همه چیزمان از روی مدل های «دُبی» «کپی برداری» می کنیم. چرا؟ چون تعداد زیادی از مردم می روند آن جا را می بینند. فراموش نکنیم ما مملکت بسته ای هستیم.

در کشورهای دیگر انواع و اقسام پوستر هست، اما تمرکز ما این جا روی پوستر فرهنگی است. وقتی نمایشگاه برگزار می کنیم باید سودمند باشد. با ۲۵۰ نفر که زحمت می کشند و میلیون ها تومان سرمایه، درست نیست که فقط ۴۰۰ نفر بیایند و ببینند. فضایی که بی جهت نخبه پروری بی اصول می کند. من در دانشگاه در کلاس های کارشناسی ارشد اولین سؤالی که از دانشجویان می پرسم این است که چرا می خواهی کارشناسی ارشد بگیری؟ اکثرا جوان هایی هستند که کار می کند و دل شان می خواهد از این طریق کار فرهنگی هم بکنند، در حالی که حتی طراحان گرافیک خوبی نیستند. در سرتاسر دنیا گران ترین مدیران هنری در پر تیراژترین مجله های دنیا فعال هستند. مدیر هنری تایمز گران ترین مدیر هنری در کل امریکا است و کارش این است که محافظه کارترین یا واضح ترین شکل را به وجود آورد. اگر بخواهیم برای جوانان بازار کار فراهم شود باید آن ها را متوجه روزنامه ها و نشریه ها کنیم. در ایران همان طور که گرافیک به معنای پوستر فرهنگی است، تصویرگری هم به معنای تصویرسازی کتاب کودک است. این در حالی است که در مجله ها و نشریه های معتبر دنیا باید هر روز برای مقالات سیاسی تصویرسازی صورت گیرد. یک مفهوم تصویری در سطح بالا و قابل درک. بازار انتشارات به شدت فقیر است…

رشیدی : آقای حقیقی می گویند در دوسالانه باید آخرین پدیده ها و نوگرایی ها ارائه شود و همه بروند، ببینند، تأثیر بگیرند و آموزش داده شوند، اما این که صرفا حالت نمایشگاهی پیدا کند هیچ فایده ای ندارد. صرف دیدن، تأثیر گرفتن و آموزش نیست. آقای مثقالی بحث نمایشگاه های جانبی را مطرح می کنند برای فراهم آوردن فرصتی که جوانان احاطه ی بیش تری بر همه ی جوانب داشته باشند.

من فکر می کنم باید انتظار خودمان را از دوسالانه یکدست کنیم و به یک نقطه ی مشترک برسیم. این که مثلا قرار است دوسالانه آموزش را هدف قرار دهد و یا نمایش آخرین آثار و رخدادهای هنری باشد؟ باید انتظارمان را مشخص کنیم.

مشکی : در شورای سیاست گذاری، هدف گذاری مشخصی انجام نشد و شاید اگر اصرارهای آقای مثقالی برای برگزاری بخش ملی نبود، این بخش هم به وجود نمی آمد و مثل گذشته بخش بین المللی پوستر ادامه پیدا می کرد.

حقیقی : آقای مثقالی معتقدند که با برگزار کردن دوسالانه ی داخلی به گونه ای نقیصه ی آموزشی مان را در حد امکان و بضاعت جبران کنیم…

ایمان راد : فکر می کنم ما همه جا برای خودمان رسالت آموزش در نظر می گیریم. اما آموزش امری جدا از عمل نیست و هر عمل ما ناخودآگاه آموزش است. کارهای ما دیده می شوند و باعث آموزش چیزهایی خواهند شد. این نیست که ما حتما هدف دوسالانه را آموزش دادن بگذاریم. برآیند دو سال کار نمایش داده می شود و در این بین تأثیر آموزشی هم دارد. گرافیک بدنه ای دارد که شامل بخش های مختلفی می شود مثل آموزش آکادمیک، کتاب، نمایشگاه و جشنواره که هر کدام باید کار خودشان را انجام بدهند. اگر ما در عرصه ی کتاب و ترجمه ده سال است که یک کتاب و یک اثر ماندنی و معتبر نداشته ایم مشکل از دوسالانه نیست. اگر دغدغه ی نظام آموزشی داریم و نقص هایی احساس می کنیم ضعف ها را به دوسالانه انتقال ندهیم. بگذاریم دوسالانه راهش را ادامه دهد و کارش را بکند و آموزش را به صورت زیربنایی اصلاح کنیم. اگر دغدغه ی آموزش داریم سراغ نظام آموزشی برویم.

مثقالی : به نظر من برداشت شما از کلمه ی آموزش برداشت درستی نیست. خود شما هم می گویید که هر چیزی در دوسالانه نصب شود آموزش می دهد، اما ما می گوییم چه چیزی روی دیوار برود، نمی خواهیم درس بدهیم. آیا آخرین پدیده های گرافیک جهان را بگذاریم یا چیزی که به درد همین جا بخورد و مصرف داخلی داشته باشد؟ با این همه زحمت و این همه هزینه ممکن است سی نفر تأثیر بگیرند و کار نوینی انجام دهند. اگر در یک بخش جنبی مثلا صفحات روزنامه ی گاردین را بگذاریم تا بچه ها ببینند یک روزنامه چطور بسته می شود، چطور برایش عکاسی می کنند یا تصویرسازی، خیلی مؤثرتر است.

ایمان راد : صدها کتاب در تشریح و آموزش این چیزها هست که ترجمه نشده است!

مثقالی : این دو نافی هم نیستند، کتاب و مطالعه سر جایش، ما می گوییم دوسالانه ها جای ارائه ی کارهای بیش تری هستند که مفید باشند. از آن همه پوسترهای درخشان داخلی ِ روی دیوار دوسالانه چرا در خیابان ها خبری نیست؟

حقیقی : در جریان دوسالانه جز روز اول که جمعیت بسیار زیاد بود و از فرط ازدحام اصلا نمی شد کار دید، تعداد بینندگان روزهای بعد بسیار کم بودند. روزی ۱۰ تا ۲۰ نفر. این است آن همه جوان مشتاق که طراح پوستر فرهنگی هستند و در همه ی سایت ها حضور دارند و می نویسند؟ اگر وظیفه ی دوسالانه از نظر دولتی و انجمن در همان روز اول تمام می شود، از نظر خود طراحان گرافیک هم همین طور است؟ ما نمایشگاهی می گذاریم از بضاعتی که داریم و متأسفانه هیچ قصد دیگری هم پشت آن نیست. شاید بتواند بخشی از هدف مان آموزش باشد و یا نمایش دادن بخش هایی که در طول سال به آن نمی پردازیم. حال باید به عنوان آدم های موظف چه در دانشگاه، چه در انجمن و چه در شورای برگزاری دوسالانه، طرحی پیدا کنیم تا حرکات بعدی را اصلاح کنیم. مثلا در این دوسالانه چون بخش ملی داشتیم شاید بد نبود اگر به جای بخش صد پوستر آماده فرانسوی چیزی می گذاشتیم که این بخش را پر رنگ تر می کرد، اما هنوز داریم پوستر نمایش می دهیم و آن را مهم ترین عنصر معرفی می کنیم و به چیزهایی مانند گرافیک تبلیغاتی، بسته بندی، طراحی روی جلد کتاب نمی پردازیم. در مورد جلد کتاب، طراحان و ناشران با هم کنار می آیند و نتوانسته ایم آن ها را بررسی کنیم. در حالی که جلد کتاب از مواردی است که طراحان ما همیشه در آن زورآزمایی و خودآزمایی کرده اند، شاید بشود آن را متحول تر کرد. چرا از این همه تعداد زیاد دانشجویان دختر که در مقایسه با پسران ۹۰ به ده هستند، تعداد اندکی از آن ها در دوسالانه شرکت می کنند و تعداد پسرهای شرکت کننده بیش تر است؟ آیا این به نقیصه ی آموزش بر نمی گردد ظاهرا ما از بضاعت مان نمایشگاهی برگزار می کنیم و دل مان می خواهد هر چه بزرگ تر و با شکوه تر هم باشد. به کیفیت کم تر بها می دهیم اگر کمیتی هم باشد ناتوانیم از سنجش و آمارگیری…

مشکی : اما آقای حقیقی این همه مسئولیتی که شما بر دوش دوسالانه می گذارید بسیار سنگین است. فکر می کنم مشخص کنیم که آیا می خواهیم تعریف جدیدی از دوسالانه در این کشور داشته باشیم!

علی رشیدی : معتقدم در دوسالانه به هر بخش دیگری از قبیل بسته بندی، تبلیغات، هویت سازمانی و … هم که بپردازیم این نسل علاقه مند نیست که بیاید و یاد بگیرد. نمی خواهم بد بگویم اما حقیقت این است که نسل جدید نسل عجولی است. نسلی که در پی راه حل های ساده است و گرافیک ما هم جدای از این جریان نیست. از طرفی اهداف برگزارکنندگان، داوران و شرکت کنندگان دوسالانه نیز اهداف بسیار شخصی است. انجمن صنفی برگزار می کند تا قدرت نمایی کند. دوسالانه به انجمن اعتبار می دهد. چندان مهم نیست که غیر از برگزاری نمایشگاه چه اتفاقی می افتد. کسانی هم که در دوسالانه شرکت می کنند دنبال چاپ شدن کارشان در کاتالوگ هستند تا دنبال خود دوسالانه. از طرفی برای اعضای هیئت داوران در بخش ملی هم هدفی مشخص نشده بود. آن ها با هم نگاهی شخصی کارها را انتخاب می کردند. با وضعیت موجود اگر مقدار نمایشگاه های جانبی بیش تری هم جمع شود و به نمایش گذاشته شود، بازتاب آن همین خواهد بود. این نسل حوصله ندارد که به این شکل آموزش داده شود. سطح آموزش در همه جا در حال پایین آمدن است. نسل جوان می خواهد به سرعت معروف شود و جایزه ببرد. به دنبال این مسائل است و از هر محملی هم استفاده می کند.

مثقالی : ببینید در این دوسالانه گاهی گفته می شد به فلانی جایزه ندهید چون از دفعه ی بعد همه ی کارها شبیه این کار می شود، پس اثرگذاری وجود دارد، اما مسئله ارزش گذاری هم هست. این که تکیه بر پوستر باشد، تعریف گرافیک می شود پوستر و این تعریف با چیزی که در جامعه ی ما هست متناقض است. من می گویم با تکیه بر چیزهای دیگر شاید بتوان حساسیت ها را بیش تر کرد و یا حساسیت هایی به وجود آورد. اگر من فیلم انیمیشن ساختم، دلیلش این بود که در دومین فستیوال فیلم کودکان، فیلم دیدم و هیجان زده شدم! به نظر من مواردی که مورد مصرف بیش تری دارند نیاز به پرداختن دارند. شما نتوانستید ده پوستر طراحی شده برای دوسالانه را حتی پخش کنید. پوستر ۱۰۰×۷۰ را هم نمی توان درهیچ جا نصب کرد. سؤال من این است : چرا برای چیزی به این کم مصرفی، این همه وقت و هزینه می گذاریم؟ من از این زاویه نگاه می کنم که برای طراحان کار به شکل حرفه ای ایجاد شود.

ایمان راد : ما در یک کشور پر مشکل کار می کنیم، اما ریشه ی همه ی مشکلات که در دوسالانه نیست! در گرافیک تجاری و تبلیغاتی مشکل داریم اما هر جریان چرخه ای دارد. گرافیک تبلیغاتی را پول و سرمایه می چرخاند و گرافیک فرهنگی را اوضاع سیاسی و اجتماعی. در دوران پس از ۱۵ خرداد اوضاع فرهنگی ما رشد کرد طرح روی جلد هم بسیار رشد کرد و این همه به دلیل اوضاع فرهنگی اجتماعی بود و به آموزش و دوسالانه هیچ ارتباطی نداشت. در گرافیک تجاری هم اگر اقتصاد ایران رشد کند، این نوع از گرافیک هم شکوفا می شود. دوسالانه نمی تواند پاسخگوی همه ی این ها باشد. هنوز هم فکر می کنم بهترین راه حل این است که نمایشگاه های جنبی برگزار کنیم و دوسالنه پوستر هم سر جایش باشد. مثلا در کنار نمایشگاه کتاب، نمایشگاهی از طراحی های روی جلد بگذاریم که بازدیدکنندگان اش به جز طراحان گرافیک، ناشران هم هستند یا مثلا صفحه آرایی نشریات با جشنواره ی مطبوعات برگزار شود.

رشیدی : به نظر شما هدف دوسالانه چیست؟

ایمان راد : به نظر من گزیده ی کارهای گرافیک دو سال یک کشور. من کاتالوگ این دوسالانه را با دوسالانه ی قبل مقایسه کردم. ما در دوره ی قبلی در بخش آثار ایرانی، کارهای ضعیفی داشتیم و ضمنا بیش تر پوسترها چاپ دیجیتال بودند. اما در عرض همین سه سال بخش پوستر پیشرفت بسیاری کرده بود. شاید اگر بخش های دیگر هم این قدر هدفمند بودند، همین اندازه رشد می کردند. لزوما با بها دادن ما به تبلیغات، مشکلات حل نمی شود و یا تا وقتی که کتاب منتشر نشود نیرو گذاشتن روی بخش طراحی جلد بی معنی است.

رشیدی : به هر بقالی ای که بروید تعداد زیادی بسته بندی می بینید، اما در مقابل ۱۱۰۰ پوستر ارسالی برای دوسالانه ۱۰۰ بسته بندی هم نداشتیم، چون به پوستر اهمیت بیش تری داده بودیم هر کس خودش را ملزم دانسته بود پوستر ارسال کند. حتی من می شناختم کسانی را که پوستر نداشتند و مخصوص ارسال برای دوسالانه آن را چاپ کرده بودند. پوسترهایی که سفارش دهنده نداشتند. اما انگار چون علاقه ندارند به عنوان طراح بسته بندی معرفی شوندریال اصلا از طراحی بسته بندی خبری نبود!

مثقالی : این همه طراح گرافیک جوان در دفاتر مشغول کار گرافیک تبلیغاتی هستند ولی نباید به گونه ای باشد که زیر میزی و یواشکی کار کنند. همه تلاش می کنند تا پوستر فرهنگی کار کنند، برخی استعداد دارند ولی کسانی هم هستند که هیچ استعدادی ندارند ولی باز هم پوستر فرهنگی کار می کنند.

حقیقی : دوسالانه بهانه ای است برای این که نتیجه بگیریم و قدم های بعدی را درست برداریم. این مبحثی که مطرح شد در حقیقت به تفکر اجتماعی ما مربوط است و اندیشه ای است که از خیلی وقت پیش به آن دچاریم یعنی از همان روزی که نقاشانی که کارهایی تبلیغاتی می کردند به طعنه و طنز به «نقاشان تبلیغاتی» معروف شدند و این روند همچنان ادامه دارد. ارزش کارهای تبلیغاتی از تعرفه ی انجمن در مورد قیمت هر کاری به خوبی مشخص است و این در مورد کارهای فرهنگی بالعکس است که با قیمت کم تری هم انجام می شود. این یک نگرش است و دو گونه تقسیم بندی همچنان پابرجا است: یکی ویترین های فرهنگی مان که اجناس ذهنی مان را در آن نمایش می دهیم و خود را در آ ن به مقام و مرتبه یک هنرمند – که در این مملکت ارج و ارزش دارد – نزدیک می کند. سنجه ی ما و ملاک قضاوت ما بر اساس هنر است و وقتی به بخش تجاری می رسیم آن را بی ارزش تلقی می کنیم. نمی گویم درست است یا نادرست تنها می گویم یک تفکر جمعی حاکم در کشور ما است.

مثقالی : بله … اما من می گویم آیا به دلیل شرایط خاص خودمان، نباید دوسالانه را از این حالت صد در صد هنری خارج کنیم و کمی هم به بخش های دیگر مثلا مطبوعات بپردازیم و یا تبلیغات را تقویت کنیم … یعنی به آن چیزهایی که بیش تر ضرورت جامعه است نه صرف کار هنری… حالا من یک سؤال از ایمان راد دارم، نسل جوان چه نظری داشتند؟ راضی بودند؟

ایمان راد : کسی می گفت نسل جوان و نسل جدید گستاخ و بی سواد است. البته در واقع گستاخ هست، همه چیز را زیر سؤال می برد اما بیش تر ادعا است. چون از ۵۰۰ طراحی که متعلق به این نسل است شاید ۲۰% در دوسالانه شرکت کردند یا کار فرستادند.

مثقالی : یعنی بیش تر کارها رد شد؟

حقیقی : تعداد آثاری که در بخش ملی پذیرفته شد از ۲۵۳ نفر بود، که ۱۸۲ نفر مرد بودند و ۷۱ نفر زن.

مثقالی : آقای راد شما که خودتان در هیئت انتخاب آثار بودید، آیا کارها غیرعادلانه رد شد؟

ایمان راد : نه غیرعادلانه نبود، اما فکر می کنم میانگین سنی داوران ما بالا است. من می گویم این اختلاف سنی بین داوران و میانگین سن شرکت کنندگان شاید باعث قضاوت های جهت دار یا انتخاب گرافیک خاص تری شود.

مشکی : به نظر من بحث اصلی برمی گردد به این که شورای سیاست گذاری دوسالانه هدف مشخص و واضحی حتی برای هیئت داوران، تعیین نکرده است. چیزی که بتوانیم بگوییم برآیندش مشخص و معلوم باشد. مثلا ویژگی های دوسالانه ی ورشو مشخص است؛ این که چه کارهایی به این دوسالانه راه پیدا می کنند هم معلوم است. چون نوع انتخاب و مسیر و اهداف دوسالانه یک مسیر تعیین شده و روشن است. وقتی سیاست گذاری های یک دوسالانه معلوم باشد هدف هم به راحتی به دست می آید. ما به دلیل مشکلات فراوانی که در برگزاری دوسالانه داشتیم، نتوانستیم هدف گذاری مشخصی هم داشته باشیم.

مثقالی : در هر دوره باید با یک سیاست تعیین شده به یک موضوع مانند روی جلد، تبلیغات، مطبوعات و … بپردازیم. شاید هم لازم باشد هر دوره یک بار به یک موضوع پرداخته شود چون ما در طول دو سال این همه کار در همه ی زمینه ها برای نمایش نداریم، مثلا یک بار تبلیغات، یک سال کتاب و نشریات …

مشکی : اگر اجازه می دهید جمع بندی از بحث داشته باشیم. همه معتقدند که در کنار دوسالانه ی پوستر می توانیم نمایشگاه هایی از موضوعات مورد نیاز، به خصوص برای نسل جوان داشته باشیم. همچنین همگی پیشنهاد می کنند که در فاصله ی دوسالانه ی پوستر دوسالانه های دیگری با موضوع های دیگر مانند روی جلد کتاب یا نشریه ها داشته باشیم. نکته ی مهم دیگر این که شورای سیاست گذاری هدف و مسیر مشخص تری برای دوسالانه یا دوسالانه ها تعریف کند تا این اتفاق مهم و پر هزینه، هم در میان کسانی که مستقیم یا غیرمستقیم با آن در ارتباط اند مطرح شود و هم گروه برگزارکننده و داوری هدفمندتر عمل کنند. شاید لازم باشد درباره ی ساختار گروه داوران از نظر سنی، تعداد و ترکیب آن ها هم نگاهی دوباره شود. ظاهرا اختلاف نظر درباره ی اهداف دوسالانه بیش تر است. این اختلاف در چگونگی انتخاب نمایشگاه های جانبی نمود خواهد داشت.

باید مشخص شود که آیا هدف از دوسالانه صرفا نمایش آثار برگزیده در دو سال گذشته است یا در کنار آن قصد یا اهداف دیگری مانند آموزش و ایجاد ترک تازه در جامعه را هم داریم. انتقاد دیگری که بر دوسالانه وارد است این که به لحاظ مادی و انسانی مصرف می شود بهتر است سفارش دهنده ها هم با گرافیک روز ایران آشنا شوند و قابلیت ها و توانایی های بهتر به معرض نمایش گذاشته شود تا هم بازار کار برای طراحان گرافیک مهیا شود و هم در بالا بردن سطح و نگاه سفارش دهنده ها تغییر حاصل شود.

از طرف نشان از همه سپاسگزاریم.

“هویت”، مسأله این است

بر گرفته از مجله نشان،شماره اول،زمستان ۱۳۸۲
مدیر مسئول ساعد مشکی

شورای نویسندگان نشان در هر شماره موضوع خاصی را که در حرفه ی طراحی گرافیک ایران مطرح است با طراحان و صاحب نظران ایرانی و حتی خارجی در میان می گذارد. نشان، در اولین شماره موضوع “هویت” در آثار طراحان ایرانی را مطرح کرده است و سه تن – آیدین آغداشلو، نقاش، طراح گرافیک و هنرشناس؛ فرشید مثقالی، طراح گرافیک، نقاش، مجسمه ساز و کارگردان فیلم انیمیشن؛ و مهدی سحابی، نویسنده ی هنری، نقاش، مجسمه ساز و طراح گرافیک – در این باره نظر خود را ابراز داشته اند.

۱. گفت و گو با آیدین آغداشلو

آقای آغداشلو، موضوع بحث ما گرافیک ایرانی یا همان هویت ایرانی در کارهای گرافیک است. به نظر شما چه قدر می توانیم به این هویت پای بند باشیم؟

به نظر می رسد که گرافیک یک هنر وارداتی باشد. اولین نمونه هایی که می توانیم کار گرافیک به آن ها اطلاق کنیم – یعنی تکثیر بخشی از آن باشد – بر می گردد به قرن سیزدهم هجری قمری. قبل از آن، ما هنر تصویرگری که با هدف تکثیر به وجود آمده باشد نداریم. خیلی پیش از ما، بعد از اختراع چاپ در جهان غرب، هنر تصویری تکثیرشونده وجود داشته، مثل حکاکی ها – چه حکاکی های روی چوب و چه حکاکی های روی مس. اما بسیار طول کشید تا چاپ به ایران برسد. اگر این طور نگاه کنیم، به عنوان یک هویت، سابقه ی خیلی طولانی نمی توانیم برایش پیدا کنیم. یعنی کل سابقه اش به حدود ۲۰۰ سال هم نمی رسد. این که آیا در طول ۲۰۰ سال یک عنصر هنری قادر است تبدیل به یک هویت بشود یا نه، بحثی مجزا است. اما اگر مبنای گرافیک را بر تصویرگری بگیریم و عنصر تکثیر را در آن دخالت ندهیم، آن وقت سابقه اش خیلی طولانی تر است و می تواند تبدیل به یک عنصر بسیار قوی و قابل تکیه شود. ما گرافیک بعد از قرن سیزدهم هجری قمری را به شکل های ساده و خلاصه ای می بینیم که عموما از نمونه های قبل الهام گرفته اند – از نظر کتاب آرایی، شکل حروف و لی آوت یا تنظیم. بنابراین، قدیمی ترین نمونه های چاپ شده ی ما مثل کتاب های چاپ سنگی که از اواسط قاجاریه به بعد یعنی اواسط قرن سیزدهم هجری قمری به بعد کار شده، تکیه دارند بر نمونه های بسیار قدیمی تر – کتاب آرایی با سرلوح هایی خام ولی در عین حال یادآور سرلوح های دوره ی صفویه و پیش از آن. همین طور صحنه هایی که تصویرگری می شود، همه مبتنی بر مجلس سازی هایی است که در نقاشی قاجاریه وجود دارد. اما خود این مجلس سازی ها، صحنه های نبرد، صحنه های بزم، بازمی گردد به کتاب های مصور خطی بسیار قدیمی، یعنی از جامع التواریخ مصور خواجه رشید الدین فضل الله در قرن هشتم تا اوج آن در مکتب هرات و مکتب تبریز، یعنی در نیمه ی قرن دهم هجری. بنابراین تأکید می کنم که اگر بخواهیم دنبال هویت بگردیم اول باید ببینیم سابقه ی کار ما چیست؟ ما نسبت به این سابقه چه کار کرده ایم و چه موضعی گرفته ایم؟ موج گرافیک جدید ایران از سال ۱۳۴۰ شکل گرفت و عمده شد. اولین کسی که گرافیک را در شکل معاصر کار کرده است مرتضی ممیز است. این موج، توجه خاصی می کند به عناصر بسیار قدیمی تر در هر دو شکل: مینیاتورهایی که صفحات کتاب های خطی را مصور می کرد، و نمونه هایی به صورت حکاکی دوره ی قاجاریه، مثل عیدی سازی ها که حکاکی روی چوب بود، و همین طور نقاشی هایی که بر روی چاپ های سنگی انجام می شد. این توجه یک توجه جدید نبود.

کسانی بودند که مستقیم از این ها برداشت کردند یا حسی از این ها را در کارشان وارد کردند و آن را به شکلی جدیدتر دگرگون کردند. مثلا حکاکی های دوره ی قاجار قرن سیزدهم حکاکی های ظریفی نیست.

بسیاری از اوقات خطوط حکاکی ها بسیار درشت و کلفت هستند. ما همین هاشورهای کلفت و درشت را در کارهای فرشید مثقالی می بینیم که به طور مستقیم و غیرمستقیم به آن رجوع می کند. یا کسانی هستند که به عناصری توجه می کنند که تا پیش از این گرافیک جدید در سال ۱۳۴۰، عناصر مطلوب و مرسومی نبوده، مثل توجه قباد شیوا به خط شکسته ی نستعلیق و ترکیب های جدیدی که با این خط به وجود می آورد. قباد شیوا به جنبه های تزیینی و گرافیکی و این که چه عناصر بیش تر و برتری می شود اخذ کرد توجه می کند. پس در این دوره، یعنی از سال ۱۳۴۰ به بعد، نوعی توجه جدید به مجموعه ی عناصر بصری که قابلیت کارهای گرافیک داشتند، پیدا شد. بعدها، یعنی در دهه ی ۵۰ این عناصر گسترش پیدا می کنند و در این دوره به نقش مایه های قدیمی برمی خوریم.
نقش مایه هایی که یا استفاده ی رسمی گرافیکی در دوره ی قاجار داشتند، یا استفاده جدیدی بودند از نقش مایه های بسیار قدیمی تر، مثل نقش کاشی و نقش قالی و هر نقش مایه ی تزیینی که در هنر اسلامی ایران به کار برده می شد. با جمع بندی آن مجموعه می بینیم که جست و جویی است برای پیدا کردن نشانه هایی که بلافاصله بتوانند یادآوری کنند که عرصه ی عملکرد این اثر در چه منطقه ی جغرافیایی یا تاریخی قرار دارد، چون بلافاصلگی در تاریخ گرافیک یک امر اساسی است. گر چه هر دو دسته ی این نقوش در کارهای گرافیست های بعد از ۱۳۵۰ عمده می شود و این نقش مایه های تزیینی گاه نابه جا هم به کار برده می شود – در جاهایی که عملکرد خیلی قابل رجوعی ندارد – اما هر چه هست، یعنی موفقیت یا عدم موفقیت شان به کنار، نشان دهنده ی جست و جوی گرافیست ایرانی است در هویت فرهنگی اش، و این جست و جو، جست و جویی شریف و زیباست. ما این جست و جو را در گرافیک معاصر همه جای جهان می بینیم، چه وقتی که با حروف کار می کنند و چه وقتی که با نقش مایه ها کار می کنند. گرافیست های سوییسی جاهایی از حکاکی هایی استفاده می کنند که فقط در سوییس مرسوم بوده است: مثلا به صورت مهرهایی که روی گونی های غلات زده می شدند. در جای دیگر، گرافیک معاصر لهستان بسیار تکیه می کند روی حکاکی های قرون ۱۸ و ۱۹ و از این حکاکی ها استفاده ی فوق العاده ای می کنند. در بهترین وجه و در متنوع ترین شکل. این شیوه در کار هنرمندان دیگر هم هست و فکر نمی کنم که فقط اختصاص داشته باشد به گرافیست ها. این که ما به چه عناصری برمی گردیم و چه گونه از آن ها استفاده می کنیم یکی از مسائل اصلی است. موج جدیدی که در ایران شروع شد، نه تنها گرافیست ها را به این جست و جوی هویت سوق داد، بلکه نقاش ها را هم به این جست و جو کشاند. حتی شاعری مثل مهدی اخوان ثالث را به دوباره غزل گفتن سوق داد. این یک جریان عام و همگانی بود که در دهه ی ۴۰ گسترش زیادی پیدا کرد و گرافیست ها تنها بخشی از آن بودند. اما نکته ی مهم این است که در گرافیک، و در نقاشی هم، استفاده از عناصر نشانه ای، بلافاصلگی را به یاد آدم می آورد. بلافاصلگی یعنی این که نقش مایه ای به ما می گوید که این نقش قالی است و نقش قالی کار طراحان قدیمی بزرگ ایرانی است، پس به نحوی ما را با معنای طراحان بزرگ ایرانی مجاور می کند، با دوره هایی که این هنر در اوج خودش بوده نزدیک می کند. همین قدر که این کار ممکن است پیچیده و خلاقه باشد، مثل استفاده ی گرافیست های لهستانی از حکاکی های قدیمی شان، همان قدر هم می تواند سطحی، پیش پا افتاده و تقلیدی و سهل باشد. خیلی ساده است که یک گرافیست جوان نقش مایه ای را پیدا کند و آن را به جایی بچسباند و نوشته ای رویش بگذارد و کارش ظاهر ایرانی پیدا کند. ظاهر هویت گذشته را در خودش نمایان کند. یعنی خودش را با این ظاهر آراسته کند اما باطن نداشته باشد. یکی از دلایلی که بسیاری از گرافیست های جوان دیگر آن طور عمل نمی کنند شاید به این خاطر است که آن نوع استفاده ی آسان و سطحی و فوری می توانست وسیله ی پیش پا افتاده ای بشود در دست هر کسی که تازه از گرد راه برسد. آن قدر این کار تکرار شد که بدون باطن ماند و فقط ظاهر آراسته پیدا کرد. به این ترتیب گرافیست هایی که جدی تر هستند و گرافیست هایی که می ترسند به این سطحی نگری و سطحی سازی متهم شوند با احتیاط خیلی زیاد کار می کنند و تا جایی که ممکن باشد به این حوزه ی تکراری نزدیک نمی شوند.
همان طور که می گویید یکی بحث استفاده از این نقش هاست که به هر حال یک نوع موقعیت جغرافیایی یا تاریخی را مشخص می کند. ولی بحث دیگر فضای موجود در کار است. مثلا کارهای ژاپنی را می بینیم که بعضی از آن ها خیلی مدرن هستند و هیچ عنصر ژاپنی در آن نیست اما داد می زند که من یک کار ژاپنی هستم. ظاهرا آن قدر در آن فرهنگ حل شده و سپس بیرون آمده که حتی وقتی نوشته ها هم لاتین است اما باز کار ژاپنی است. سوال من این است که به نظر شما آن نسلی که شما اسم بردید – نسل طراحان گرافیک دهه ی ۴۰ به بعد – آیا رسیدند به یک گرافیک ایرانی؟ آیا آثارشان از سایر کشورها قابل تفکیک بود و می شد گفت این گرافیک ایرانی است. وجوه مشخصی داشتند یا نه؟

در جاهایی بله، در جاهایی هم نه. این را به خاطر رعایت احتیاط نمی گویم. این را به این خاطر می گویم که اگر خیلی فوری بخواهیم حکم صادر کنیم جوابش این است که نه. اما وقتی از گرافیک ژاپن مثال می زنیم، این نکته را هم باید در نظر بگیریم که چاپ، حکاکی روی چوب و چاپ رنگی، در ژاپن سابقه ای بسیار طولانی دارد که به قرن ۱۵ میلادی برمی گردد و اگر قدیمی تر از چاپ و حکاکی در اروپا نباشد حداقل معاصر اروپاست. مهم ترین هنرمندان ژاپنی حتما حکاکی هم می کرده اند – مثل هنرمندان قرن بیستم که اغلب کار گرافیک هم کرده اند، یعنی کارهای شان را چاپ سنگی هم کرده اند. این یک سابقه ی طولانی، چه از نظر نقش مایه ها، چه از نظر ساده کردن نقش مایه ها یا موضوع است. در چاپ های اولیه، کارهای مسطح تر، ساده تر و بدون سایه روشن خیلی زیاد، بهتر جا می افتد. اما ما خیلی در این زمینه سابقه نداریم. شاید به نوعی دیگر باید برگردیم به کمبودهایی که در این میان داریم. از هنرهای تجسمی، مجسمه سازی که نداشتیم. نقاشی هم برای خواص بوده. نقاشی چیزی بوده که در صفحات کتاب های خطی نقاشی می شده است. این نقاشی ها را هم هر کسی نمی توانسته ببیند. کسی اجازه نداشته این کتاب ها را باز کند و احتمالا انگشت اش را روی کتاب بکشد. بنابراین نقاشی ما در شکل اصلی اش، به عنوان یک پیشینه ی تاریخی، مثل نمونه ای که در ژاپن اشاره کردم، گسترش و عمومیت نداشته. پس ما وقتی از سابقه صحبت می کنیم باید به این سابقه با احتیاط نگاه کنیم. این سابقه مثل ادبیات ما نیست که بسیار غنی و گسترده است؛ آن قدر که حتی آدم هایی که سواد ندارند شعر حافظ را از بر می خوانند و در قهوه خانه می نشینند و شاهنامه را گوش می دهند. برای گرافیک ما، آن جاهایی که هنر در دسترس عمومی قرار گرفته الگو می شود، یعنی کتاب های چاپ سنگی، نقاشی های قهوه خانه ای، نقاشی های دیواری، نقاشی های مذهبی و همه ی نقش مایه هایی که استفاده ی عام داشته. شاید به همین خاطر است که می بینیم گرافیک ما با تصویرگری شروع می شود، یعنی تصویرگری عمده ی گرافیک ماست. اما در حال حاضر ما تصویرگری چندانی نداریم. یعنی مدارس هنری ما تصویرگر نمی توانند تحویل دهند. نمی گویم این به خاطر سهولت کار با کامپیوتر است که باب شده است، نه. در همه جای دنیا کامپیوتر و همه ی امکاناتش فراهم است ولی شما می بینید که کتاب های قطوری درمی آید از هزاران هزار کار که با دست نقاشی شده اند. شاید هم چون نتوانسته ایم به دلیل دوربودن مینیاتور با آن ارتباط برقرار کنیم برگشته ایم به طراحی، به دیزاین. در ایران گرافیست هایی داریم که دیزاینرهای خیلی قابل توجهی هستند، یعنی به راحتی می توانند طرحی بدهند که هم هویت داشته باشد و هم به موضوع وفادار باشد و هم به سیاق و سبک و شیوه ی همیشگی کار آن دیزاینر نزدیک باشد و هویت او را به یاد بیاورد. حالا که صحبت هویت را می کنیم، هر هنرمند، در عین حالی که به هویت گذشته ی خودش ممکن است دلبسته باشد – بعضی ها و الزاما نه همه ی آن ها – در عین حال حق هست که به هویت شخصی خودشان هم فکر کنند. به سبک و شیوه ی شخصی خودشان هم فکر کنند، طوری کار کنند که هر کاری یادآور حضور آن گرافیست معین باشد، باید هم این طور باشد. اما گروهی که این دل مشغولی را دارند باید دقت کنند به واسطه هایی که در این میان هست. بدترین، زشت ترین و ناهنجارترین نمونه هایی که شاید بتوانیم ذکر کنیم، مینیاتورهای مزخرف و احمقانه ای است که کتاب های دیوان حافظ و خیام را معمولا با آن مصور می کنند. در دهه ی ۳۰ و ۴۰ این ها بدترین نمونه هایی است که میراث بر عالی ترین نمونه هاست. حالا اگر کسی به شما بگوید دیوان اشعار خیام را مصور کنید شما به عنوان یک گرافیست دچار موقعیت ناهنجاری خواهید شد. چون در عین حالی که الگوهای عالی قدیمی هست که می توانید به آن ها رجوع کنید، ولی الگوهای عمومی و بلافاصله ی واسطه هم هست که نگاه کردن به آن ها کراهت دارد. پس شما بلاتکلیف می شوید و نمی دانید به چه چیزی رجوع کنید. در صورتی که اگر به شما بگویند داستان های لئوناردو داوینچی را مصور کنید، شما می دانید به چه چیز رجوع کنید و به همان نقاشی ها و طراحی ها و همان هاشورهای با قلم مرکب قهوه ای و فلزی رجوع می کنید و ممکن است هزار جور تغییرشان هم بدهید، ولی جای رجوع تان جای مصون و درستی است. در کنار همه ی این نکات، چیزی که می توانم بگویم این است که یک گرافیست جوان به هر حال سنت گرافیک مدرن دنیا را پشت سرش دارد که فوق العاده است. در عین حال، سنت گرافیک بسیار قدیمی اش را هم دارد، و سنت گرافیست بلافاصله قبلش را. خب از این ها می تواند استفاده کند. اشاره کردید به هنرمند ژاپنی، چون شما دارید دنبال آن لبه ی تاریکی می گردید که گرافیست هم بتواند تعادل اش را حفظ کند و هم جهانی باشد. گرافیک معاصر ژاپن دقیقا همین طور است؛ نقاشی معاصر ژاپن هم این طور است، و این ها از هم دور نیستند. در نقاشی معاصر ژاپن، شما بلافاصله تقریبا تشخیص می دهید که شیوه ی شخصی این کار از کجا آمده است و در آن وجه تعادل برقرار شده است. من فکر می کنم لازمه ی توفیق اش این است که نسل جدید ما سواد کافی داشته باشد و سواد را به معنای خواندن نمی گویم، به معنای دیدن و مکاشفه می گویم. آدمی که بند نافش به جهان معاصر بند است و هیچ بدهی به هیچ گذشته ای، هویتی، ایرانیتی، اسلامیتی و به هیچ شرقیتی ندارد، تکلیف از او ساقط است و کسی از او تکلیف نمی خواهد. او که می داند نقطه ی رجوع اش کجاست، بهترین نمونه ها برایش می آید، نمایشگاه ها را می بیند، کتاب های گرافیک را می بیند، به این ترتیب یک جور تکلیفی دارد نسبت به خودش تا وضعیت شخصی خودش را با این الگو روشن کند. اما یک وقتی هم هست که قانع نمی شود. خاطرم هست یک وقتی گرافیست ها سعی می کردند خوش نویسی فارسی را طوری تنظیم کنند تا بتوانند مانند حروف لاتین در یک مستطیل جا بگیرند. اما خوش نویسی ما اصلا در محدوده ی مستطیل نمی تواند بگنجد، بیش تر رو به بالا و کم تر رو به پایین است. شما باید اول درک کنید که قاعده و قالب خوش نویسی ما چیست، بعد هر کاری که می خواهید بکنید. می توانید بر مبنای این درک، از بنیان به آن شکل دهید. در غرب هم همین کار را کرده اند. آدمی مثل ادمون دولاک در قرن نوزدهم خیام را مصور می کند. کارش فوق العاده است. به مینیاتور رجوع می کند اما مینیاتورهای کاملا متفاوتی به وجود می آورد. حتی سعی می کند حروف لاتین را به صورت خوش نویسی ما درآورد: یعنی حروفی را می کشد و یا حتی نقطه ها را مثل نقطه ی فارسی می گذارد. این وسوسه همیشه و همه جا بوده است. نگوییم که فقط در این سو است. ولی این مکاشفه که در هر وجهی ممکن است صورت بگیرد، لازمه اش خرد، شعور و تشخیص عالی است و این با کار به دست می آید. ما دیگر میراث بر سلیقه های قبلی خود نیستیم، اما ژاپنی ها میراث بر سلیقه های قبلی خودشان هستند. برای این که هیچ انقطاع وحشتناکی، مثل انقطاع در سلیقه ی قومی ما، در آن جا رخ نداده و در آن جا این سلیقه به طور مداوم عمل کرده است. ولی ما چون سلیقه ی مان در جایی شکسته، تحمل می کنیم فرش های خیلی زشت را و مینیاتورهای خیلی احمقانه را. ما تحمل می کنیم خوش نویسی ناهنجار شده را. برای ما ظاهرا اتفاقی نمی افتد. روی فرش های زشت می نشینیم و هیچ اتفاقی برای ما نمی افتد؛ در صورتی که اگر خوش سلیقه باشیم باید این فرش ها را لوله کنیم و بیرون بگذاریم تا یکی ببردشان! در نتیجه، گرافیست جوانی که این ۵۰ سال انقطاع را پشت سرش دارد دیگر نمی تواند به سلیقه ی قومی خود رجوع کند. این سلیقه شکسته شده است و جواب نمی دهد. پس ناچار است برای جبران، خیلی کار کند. تشخیص خط خوب چیز ساده ای بوده برای باسوادهای قدیمی و بخشی از فرهنگ قطع نشده ی ما بوده و هنوز هم هست. ولی آن قدر این سلیقه صدمه دیده که الان یک گرافیست جوان باید برود همه چیز را یاد بگیرد، که کار خیلی زیادی می برد، ولی راه دیگری هم ندارد. اگر می خواهد ببیند که پیشینیانش چه کار کرده اند و چه دستاوردی داشته اند، این را باید دوباره کشف کند. باید دوباره از اول بفهمد.
که لازمه اش قطعا مطالعه ی تاریخ هم هست.

همه چیز است. یک دوره ی انقطاع فوق العاده طولانی وجود دارد. ما با یک انقطاع تعیین کننده سر و کار داشته و داریم. درک گذشته، کار اصیل، عمیق و واقعی بسیار زیادی می طلبد. یعنی حجم کار عادی یک روشنفکر و هنرمند را بسیار افزون می کند. این حجم افزون، عنصری است که با در نظر گرفتن شدت رقابت و بازار فشرده و فرصت کم، شاید این نسل دیگر مجالی نیابد که برود عمیقا همه ی نقش مایه ها، سابقه ها و هر چیز دیگری را نگاه کند. البته یادمان باشد که هویت ما همین است که هست و ما همینیم که هستیم. اما اگر بخواهیم دنبال ریشه ی قطع شده مان بگردیم و این ریشه را پیدا کنیم، آن وقت ناچاریم تمام این راه را دوباره، مثل رفوکردن یک فرش، طی کنیم. شاید شما یک فرش پوسیده و پاره را دور بیندازید ولی اگر یک معنای خاصی برای شما داشته باشد می دهید آن را تار به تار و پود به پود تعمیر کنند. برای یکپارچگی دوباره ی آن هیچ راه دیگری ندارید.
به نظر شما قابل دسترسی هست و می شود علاوه بر اطلاعات به معلومات هم رسید؟ چون همان طور که شما می فرمایید علاوه بر خواندن، نیاز به مکاشفه هم هست و نیاز به هوش بالا، خرد بالا و سلیقه ی بالاست.

همه ی این ها را لازم دارد، تازه باز هم تضمین شده نیست. شاید خرد و شعور و مکاشفه و سواد در مجموع آدم برتری را به وجود بیاورد، آدم خاصی را به وجود آورد، اما سلیقه احتیاج به عوام بیش تری دارد. سلیقه چیزی است که فقط با دانش به دست نمی آید، عوامل متعددی لازم است. محیطی که آدم در آن زندگی می کند، بصیرت عمیق تر شونده، ارتباط با بخش های متعدد فرهنگ، یعنی فرهنگ در ساحت کلی آن، چه فرهنگ بصری و تصویری گذشته، چه فرهنگ هنرهای تجسمی معاصر جهانی. ولی همه ی این ها ممکن است به دست بیاید و ممکن است به دست نیاید. اما جست و جو و مکاشفه همیشه عاقبت به خیر می شود، حتی اگر آدم توفیق پیدا نکند. شما یک تکلیفی با مثلا خوش نویسی و حروف نگاری دارید، حالا با هویت تان کار دارید یا ندارید یا هر جور آدمی هستید، بالاخره با خوش نویسی و حروف نگاری مواجه هستید. می خواهید چه کنید؟ یک وقتی ممکن است این طور به نظر بیاید که شکل خط فارسی، یعنی شکل های سنتی آن، نهایت بهره وری را داده است و دیگر نمی شود چیزی از آن اخذ کرد، در نتیجه چیز غریب و عجیبی می سازید با حروف کاملا جدید و ناشناخته و نامانوسی که کامپیوتر خلق کرده. این ها در وجهی به کار می روند که ممکن است مدرن به نظر بیایند که به نظر هم می آیند – ولی بسیاری از اوقات قابل خواندن نیستند و جنبه ی تزیینی پر قوتی هم ندارند که بگوییم به خاطر جنبه ی تزیینی از آن استفاده کرده اند. نمی خواهم داوری کنم، ولی همین نکته مشخص می کند زمینه ی جست و جو را. پیدا کردن وقتی صورت می گیرد که مکاشفه در متن و بستر درست انجام شود.
به نظر شما به نتیجه می رسد؟

اگر نیاز به مکاشفه و جست و جو شود و آرام آرام چیزهایی کشف و برکشیده شوند، بله. این امید وجود دارد و بسیار هم دلپذیر است. پیش از دهه ی ۴۰ جست و جویی در عرصه ی گرافیک وجود ندارد. بنابراین داریم در مورد گرافیکی صحبت می کنیم که کل عمر فعال اش از ۴۰ سال تجاوز نمی کند. توقع مان را اگر کمی پایین بیاوریم بد نیست!

۲. گفت و گو با مهدی سحابی

در چند ساله ی اخیر هویت و ایرانی بودن کارها مورد بحث بسیار بوده است. آیا شما اساسا به این بحث معتقدید؟ و الزامی برای آن قائل هستید؟

مقوله ی هویت بخصوص در هنرهای تجسمی، اصولا مقوله ی غلط اندازی است. چون برخلاف آن چه در اول و در ظاهر کار به نظر می رسد خیلی از تعریف هایش روشن و مورد توافق همگان نیست، و به فرض آن که تعریف ها هم روشن باشد در مصداق ها همیشه اختلاف نظر هست. بنابراین، جواب هایی هم که من می توانم عرض کنم در نهایت شاید بیش تر طرح سؤال باشد تا واقعا جواب، یا در نهایت تأملی و تمرکزی بر این یا آن جنبه ی مسأله ی هویت. اما مقدمتا عرض کنم که بی رو در بایستی، خودِ طرح مسأله ی هویت و بحث هایی که شما می گویید درباره اش جریان دارد نشان از یک بحران نسبتا جدی دارد. ببینید، هویت باید قاعدتا از بدیهیات باشد، مثل ملیت و اصل و نسب خانوادگی و مذهب و مانند آن ها. یعنی که شما مثلا ایرانی هستید یا نیستید، مسلمان (یا زرتشتی یا مسیحی …) هستید یا نیستید. بحث چندانی ندارد، چون بدیهی است. سند ملیت تان در جیب تان است و اصل و نسب و مذهب تان هم مشخص و شناخته شده. بنابراین، وقتی هویت بحث برمی انگیزد منطقا معنی اش این است که یا به شدت مورد تهدید قرار گرفته یا از آن هم بدتر، کارش از کار گذشته است، که امیدوارم دست کم این آخری نباشد! اما بعد از این مقدمه، و با صرف نظر از شبهه هایی که عرض کردم حتی در تعریف هویت وجود دارد، خودمان را به هنرهای تجسمی و زمینه ی گرافیک محدود کنیم تا به جایی برسیم. خوب، آیا واقعا تعریف دقیقی از هویت هنرهای تجسمی مان داریم که مورد قبول همه هم باشد؟ چه اثری دقیقا ایرانی و چه اثری دقیقا غیرایرانی یا مثلا حد وسط است؟ کدام مجموعه از عناصر مشخصا یا اصالتا ایرانی را می توانیم ضابطه ی قضاوت قرار دهیم؟ و اگر چنین ضابطه ای واقعا وجود داشته باشد برای کدام دوره ی زمانی؟ چون یک نکته ی بسیار مهم که معمولا به طور کامل فراموش می شود مسأله ی زمان است. ما با امری سر و کار داریم که زمان (زمانِ حال بخصوص) یکی از محورهای بنیادی اش است. به محض این که حرف هویت را می زنیم باید بگوییم در چه زمانی؟ ما در آغاز قرن بیست و یکم میلادی در یک وضعیت پرابهام پرکشمکش قرار داریم که خیلی از تعریف ها و مصداق ها را روز به روز کرده! خیلی تعریف ها اعتبارشان چند روزه است و چه بخواهیم و چه نخواهیم این شتاب، این تزلزل و عدم قطعیت در همه چیز، حتی هویت های خیلی مشخص و مسجّل هم تأثیر می گذارد.
خلاصه ی جوابم را به این سؤال تان، گذشته از اشاره ای که به الزام کردید و من شخصا در این زمینه به هیچ الزام از پیش تعیین و حکم شده ای معتقد نیستم، می توانم دوباره به صورت سؤالی مطرح کنم که آن اندیشمند بزرگ فرانسوی مطرح می کرد: “اصلا چه طور می شود ایرانی بود؟!”
چه الزامی برای هویت قائل باشیم یا نباشیم، نمی توانیم منکر وجودش شویم. به قول خودتان از بدیهیات است. حالا که جزء لاینفک ماست چه گونه ظهور می یابد؟

البته جواب این سؤال را با همه ی سؤال های بالا داده ام. اما می توانم نکته ای را اضافه کنم که جای تأمل دارد: کلیت هویت را با برخی نشانه ها یا عوامل یا نمودهایش نباید اشتباه گرفت. توضیح بدهم. به صرف استفاده ای که در یک اثر از این یا آن موتیف ایرانی شده، نمی شود آن اثر را واقعا ایرانی تلقی کرد. عکسش هم صادق است. بته جقه یا گل و مرغ یا نیلوفر هخامنشی یا … به خودی خود و به تنهایی مصداق هویت یا از آن هم بیش تر، تسجیل هویت نیست، کما این که اغلب این موتیف ها درخیلی جاهای دیگر دنیا هم دیده می شود. به نظر من – البته اگر درباره ی تعریف های هویت و مصداق های شان توافق کرده باشیم – چنین هویتی قاعدتا باید در یک مجموعه ی پیچیده و بسیار ظریف و حتی با خیلی جنبه های پنهان و به چشم نیامدنی ظهور پیدا کند، آن چنان که مثلا در یک قالی اصیل ایرانی می بینیم.
برای هنرمند امروز چه؟ هنرمندی که از یک سو گرفتار فضا و افکار مدرن است و از سویی دلبسته ی هویت و گذشته اش، به نظرتان چه گونه این دو را پیوند دهد؟

این یکی از مهم ترین موارد، و شاید گویاترین موردی است که من می توانم درباره ی خاصیت غلط انداز و شبهه ناک هر بحثی درباره ی هویت (و نه فقط در هنرهای تجسمی و گرافیک) ذکر کنم: همه ی سؤال های شما، بدون آن که شاید خودتان خواسته باشید بر دو سه یقین ( و نه فرض!) متکی است که در عمق، هیچ اساس قطعی و مورد توافقی ندارد و همه اش شبهه و سؤال است: چرا مدرن بودن و هویت را الزاما در تضاد هم قرار می دهیم؟ چرا باید از چنین سؤالی ناگفته چنین نتیجه ی مسجّلی گرفته شود که هویت حتما غیرمدرن است؟ از این بسیار مهم تر: چرا با چنین سؤالی هویت را الزاما به گذشته پرت می کنیم؟ و چند سؤال دیگر: اصولا چرا مدرن بودن (به معنی لغوی “امروزی” بودن) را الزاما یک وضعیت مطلقا غیرخودی و بیگانه می بینیم؟ چرا، به فرض این که تعریف مدرن بودن مشخص باشد (که نیست)، این وضعیت یا کیفیت را یک قدر مطلق محتوم می دانیم که یا چیزی مدرن هست یا نیست، مگر نمی شود که مدرن بودن (امروزی بودن) هم مثل همه ی شئون انسانی و اجتماعی نسبی یا حتی تقریبی باشد؟ عیب ناک و کج و کوله اما اصیل باشد؟ ناقص اما رو به بهبود و کمال باشد؟ اول غیرخودی بوده اما در حال هضم و خودی شدن باشد؟ من شخصا مساله رابطه ی خودمان با مدرن، یا “امروز” به معنی بسیار عام را در یک چنین چشم انداز بسیار وسیع و مبهمی می بینم. در نتیجه جواب مسأله را هم ( اگر واقعا جوابی داشته باشد) در نگرشی از چندین و چند زاویه، با احتساب بسیاری تقریب ها و اماها و اگرها می بینم. خلاصه این که فکر می کنم ما درباره ی رابطه مان با مدرن و مدرن گرایی، در مرحله ی طرح سؤال های بسیار مهمی هستیم و نه در مرحله ی ارائه جواب های قاطع و ساده و ساده انگارانه ای که در عمل کاری جز این نمی کنند که اصل مسأله را به بعد، یا به هیچ وقت، موکول کنند، یعنی زمانی که واقعا کار از کار گذشته باشد. یک اشاره هم گذرا بکنم، یا اگر اجازه بدهید نیشی تند و سریع بزنم و بروم: اگر همه ی سؤال های مدرنیسم را هم فهمیده و جواب داده باشیم، فکر نمی کنم آن “پیوندی” که مورد نظر شماست، همان کاری باشد که برخی ها می کنند و بته جقه را کوبیستی، نستعلیق را دیجیتال و نقش های تخت جمشید را “کیچ” سینمایی یا کارت پستالی می کنند!
بدون شک منظور من هم از پیوند این نیست. بحث، بیش تر بر سر داشتن فضا و اتمسفر خاص در آثار هنری و بخصوص آثار گرافیک است. با توجه به همه ی ابهاماتی که می گویید وجود دارد، آیا گرافیک امروز ایران دارای خصیصه ی ایرانی بودن هست؟

سؤال تان یک جوری است که انگار در همه ی زمینه های دیگر مسأله را حل کرده بودیم و فقط زمینه ی گرافیک مانده بود! آن هم زمینه ای که اتفاقا بحث هویت و اصالت و سنت در آن از بقیه ی زمینه ها پیچیده تر است. یا شاید، اگر از دیدگاه دیگری که همان دیدگاه عملی باشد نگاه کنیم، از بقیه ی زمینه ها ساده تر و روشن تر است و من به این شقّ دوم بیش تر گرایش دارم.
بخش قابل ملاحظه ای از فعالیتِ هنر یا فن گرافیک دارای دو ویژگی خواسته ناخواسته است که بحث هویت و اصالت را کم رنگ و در نهایت ثانوی می کند. یک ویژگی خاصیت سرعت و محدودیت زمانی (بگو مصرفی) بسیاری از فرآورده های گرافیک است که چندان جایی برای تأملات عمیق و اندیشمندانه درباره ی هویت و امثال آن نمی گذارد. انگیزه ی اصلی گرافیک در این زمینه برقراری ارتباط هر چه سریع تر و روشن تر، گویایی هر چه بیش تر، در یک کلمه، رک و بی پرده فروش هر چه بیش تر و سریع تر است که تقریبا هر مسأله ی دیگری را بی اهمیت می کند. در کنار انگیزه ای با این شتاب زمانی و با این ایجاز مفهومی، بحثی از مقوله ی هویت با این همه پیچیدگی و ابهام واقعا جایی ندارد. البته با کمال تأسف. اما همین است که هست! ویژگی دوم، گرایش ذاتی و منطقی گرافیک به همه فهم کردن پیام، و به تبعش آن گرایشی است که شاید خاصیت اصلی این فن باشد: همه جایی و جهانی شدن. این گرایش را در تقریبا همه ی فرآورده های گرافیک، از صفحه آرایی تا طراحی لوگو تا تهیه ی پوستر و … می شود دید. بدیهی است که طرف دیگر سکه ی همه جایی شدن و جهانی دیدن، کنار گذاشتن ویژگی های محلی یا ذوب کردن آن ها در یک نگرش جهان شمول است. خلاصه یعنی کوتاه آمدن در مقوله ی هویت (اگر البته همه ی آن بحث های قبلی درباره ی هویت تکلیف شان روشن شده باشد). من کاری به این ندارم که این گرایش جهانی و پیوست به این زبان مشترک همه جایی خوب است یا بد. فقط می بینم که گرایش گسترده ای است و تقریبا همه جا جاافتاده است. البته ویژگی های محلی و ملی و حتی قومی را، به فرض قبول کامل آن زبان مشترک همه جایی، نباید دست کم گرفت. و نه فقط برای غنای زبان مشترک، ویژگی های مربوط به هر کشور و ملت و قومی می تواند در زبان مشترکی هم که هر کشوری به آن می پیوندد کاملا پرتاب داشته باشد، یعنی هویتی کاملا مشخص و آشکار در عین هم زبانی و اشتراک، فردیت و خصوصیتی که با کمی دقت اتفاقا اغلب به خوبی قابل تشخیص است، مثل آن چه در دیزاین ایتالیایی یا اسکاندیناوی، تبلیغات امریکایی یا طراحی مد فرانسوی می شود دید.
در این جا، هویت به عنوان مجموعه ی ظریفی از سلیقه ها و گرایش ها، حساسیت ها و شگردهای اغلب سنتی و جاافتاده عمل می کند که خیلی از عناصرش حتی در نگاه اول قابل رؤیت هم نیست. “آن”ی است که در خیلی از فرآورده های اصیل می شود دید، همان طوری که درباره ی قالی ایرانی عرض کردم. و باز همان طور که عرض کردم این ربط مستقیمی به استفاده از این یا آن موتیف سنتی یا تقلید از شیوه ها و رسم های اغلب منسوخ گذشته ندارد. عنصری که هویت این نوع فرآورده ها را نشان می دهد باید به طور طبیعی و اصیل نمود پیدا کند، به ضرب زور و تقلید و گرته برداری غیراصولی و سوداگرانه درست درنمی آید و هر کاری هم که بکنی جا نمی افتد.
با توجه به همه ی آن چه درباره ی خصوصیت های گرافیک و گرایش های آشکار و مقاومت ناپذیر (و اغلب ذاتی و منطقی اش) گفته شد گاهی فکر می کنم که شاید اصلا بشود گفت که در زمینه ای از نوع گرافیک پرداختن به این همه بحث درباره ی چنان هویت نامشخص و موهومی چه ضرورتی دارد؟ چه اصراری است؟ شاید لازم باشد که همت و فکر و نیروی مان را به زمینه های مهم تر، یا عمقی تر یا وسیع تر متمرکز کنیم، شاید کارمان به جایی رسیده باشد که ناگزیر باشیم الاهم فی الاهم کنیم. شاید هم نه، و پرداختن به همه ی جنبه های هویت در همه ی زمینه ها، و نه فقط در هنرهای تجسمی و گرافیک، ضرورت آنی داشته باشد. اما در هر حال، ناگزیرم بگویم در حالی که مهم ترین رکن هویت نگارگری کشور و ملت ما، یعنی قالی و بافته های دیگر، در حال سقوط به منجلاب بافتن از روی عکس های مجله ای و کپی برداری از سخیف ترین الگوهای تصویرسازی و تابلونویسی بازاری است، شاید پرداختن به هویت در گرافیک زیادی خوش خیالی باشد.

۳. گفت وگو با فرشید مثقالی

آقای مثقالی موضوع بحث ما، هویت ایرانی در آثار گرافیک است. فکر می کنید گرافیک امروز ایران تا چه حد ایرانی است؟

هویت به دو معنی قابل بررسی است: یکی بر اساس تشابهات و هم سانی هایی که موجود است؛ مثلا آن چه در میان طراحان گرافیک ایران مشترک است، هویت ایرانی این طراحان است. دوم هویت فردی، یعنی وجه تمایز با دیگران، آن چیزی که یک طراح را از بقیه ی طراحان متمایز و مشخص می کند.
اغلب در گرافیست های حساس و علاقه مند به این رشته و کسانی که زیاد کار می کنند، یک شخصیت قابل شناخت را می توان تشخیص داد، شخصیتی که مشخصا معرف این گرافیست خاص است.
ولی اگر بخواهیم به عنوان یک نظاره گر خارجی گرافیک فعلی ایران را نگاه کنیم، این که هویتی مشخص و قابل تشخیص و از همه بالاتر هویتی این مکانی و ایرانی را بتوان دید… خیر. به عنوان یک نظاره گر خارجی می توان تمایل و کشش نیرومندی به طرح مدرنیسم، شکستن مرزها و نوآوری در میان گرافیست های ایرانی و نسل جوان آن دید. همه ی این کوشش ها رو به نوآوری دارند، ولی ریشه ای محکم در منشأ یا حیطه ای که از این آب و خاک بیرون آمده باشد ندارند.
گرافیک ما مثل سینمای ما نیست. سینمای ما اصلا با یک نگاه و تکنولوژی معاصر متولد شده است. ممکن است بگویید سینما به هر حال ریشه در داستان دارد و ما گذشته ی داستان سرایی داشته ایم، ولی به نظر من عکس و سینما کاملا زاییده ی این ۱۰۰ سال گذشته هستند، و هر کس شروع کند در واقع از این عصر شروع کرده است.
اما گرافیک ما در پشت سر، سنت قوی کتاب سازی و تصویرگری قرن ها کار گذشتگان را دارد، و قاعدتا می بایستی به نوعی ریشه در آن ها داشته باشد… که ندارد. چرا ندارد؟ چون همه ی تاریخ کتاب سازی و مینیاتور ما بر روی معنی هایی استوار بوده که فقط در آن عصرها می توانسته وجود داشته باشند و در عصر ما ناپدید شده اند. مینیاتورهای ما و هنر کتاب سازی ما بیانگر محتوایی بوده که این محتوا در حال حاضر پنهان شده و گم شده است. ممکن است پوسته و قالب آن به صورت جسد موجود باشد، ولی این جسد روح خود را از دست داده است.
گرافیک ما موقعی می تواند هویتی داشته باشد که بتواند محتوای عصر ما را در همه ی ابعاد منعکس کند… که نتوانسته چنین کند و شاید نمی توانسته چنین کند.
ما در دوره ی بسیار خاصی از تاریخ مان زندگی می کنیم. زمانی است که با گذشته رابطه ی مشخص و روشنی نداریم، گذشته شکسته شده و زیر پای مان خالی شده، و رابطه ی درست و سرراستی هم با امروز و این عصری که در آن زندگی می کنیم نداریم. قادر به درک معنی این عصر نیستیم و چون در آن زیست می کنیم به ناچار تنها شکل ظاهری آن را می گیریم و همه چیز را با این شکل ظاهری می سازیم.
می بینید که چه موقعیت دشواری داریم: با جسد گذشته و شکل ظاهری عصر حاضر بدون این که روی چیزی ایستاده باشیم، زندگی می کنیم و کار می کنیم. و کار گرافیک می کنیم!! چه قدر سخت است!؟
ما در بحرانیم. و این بحران را در همه ی ابعاد می توان دید. به نظر من گرافیک ما مشخصه ی کامل همه چیز ماست… مغشوش، بی قانون، هر کس قانون خود را ایجاد و اعمال می کند، و بسیار آزاردهنده است. و شما این اغتشاش را در معماری ما، نقاشی ما، و گرافیک ما می توانید ببینید.
بنابراین قبل از آن که به مبحث هویت ایرانی بپردازیم بد نیست درباره ی بحران هویت و بحران گرافیک در ایران صحبت کنیم. به گمان من گرافیک ایران به حق در یک بحران هویت و اغتشاش کامل به سر می برد.
گزینش دو پوستر یا چند تصویرسازی نماینده ی گرافیک یک کشور نیست، بلکه همه ی بیل بردها، روی جلدها، نشریات و بسته بندی ها و … هم جزیی از گرافیک هستند و هم بستر اصلی ساختار هویت فرضی ما هستند. ما این کار را نمی بینیم و یکی دو پوستر و روی جلد را گلچین می کنیم و به عنوان گرافیک ایران معرفی می کنیم. همین آثار عده ای از طراحان گرافیک ایران در اشیرول فرانسه را ببینید. این ها عده ای هستند که جدای از بستر امروز گرافیک ایران کار می کنند و از کل این گرافیک جدا هستند. اگر سیمور چواست امریکایی هم در اشیرول نمایشگاه می گذارد، از بستری می آید که خیلی ها کار می کنند و خوب هم کاری می کنند ولی بعضی از آن ها خیلی خوب کار می کنند.
ما این همه نشریه داریم اما اگر سری به روزنامه فروشی ها بزنید یک وجه مشترک در تمام نشریات ما می بینید و آن اغتشاش است. هر مجله ای اجزایی دارد که باید به درستی در کنار هم چیده شوند. از عنوان و صفحه ی اول آن گرفته تا عناوین تیترها و حروف متن تا عکس و تصاویرسازی و گرافیک آن. اما از این انسجام اغلب در نشریات ما خبری نیست. از هویتی یکتا و یک دست در یک مجله کمتر خبری هست. در حالی که اگر آوان گاردترین مجله های خارجی را هم ببینید، اول خوانایی اسم مجله و متن مهم است و بر اساس یک فکر کلی، عناصر در آن جریان دارد. در صورتی که مشخصه ی تنها نشریه ی رسمی انجمن گرافیک ما این است که مطالب درست خوانده نشوند، در به در باید به دنبال بقیه ی مطالب بگردی، نه رنگ، نه اندازه ی نشریه و نه حتی فونت و ستون های مطالب و تیترها در خدمت استفاده ی من خواننده نیست!
بیل بردهای ما همین طور اغلب از ابتدایی ترین مشخصه های یک بیل برد که قرار است با بیننده در ۳ ثانیه ارتباط برقرار کنند محرومند. پوسترهای هنری امروزی ما از یک مرض جدید رنج می برند، که ناخوانایی تیترها و کلمات یا خوانده نشدن آن هاست.
در طراحی روی جلدها کار بیش تری می شود ولی وجه غالب آن ها این است که تصویرسازی تسلط دارد نه دیزاین گرافیک. این است که من چیزی جز اغتشاش نمی بینم. در آگهی های تلویزیونی اغتشاش هست. در بروشورها، ببینید کجای دنیا داخل همه ی بروشورسلفون یا UV می کشند، ولی در ایران که یک کشور نسبتا فقیر است و همه ی این مواد با پول این نفت بیچاره ی تمام شدنی از خارج وارد می شوند این اتفاق به وفور می افتد، به اضافه ی مقداری جادوگری با فتوشاپ و …
گرافیک تعریف و سازمانی دارد. گرافیک یک مجموعه ی سازمانی است که این سازمان یک نتیجه دارد. ولی این تشکیلات در ایران مراعات نمی شود. مثلا در نشر. شما چند انتشاراتی را می شناسید که در هسته ی مرکزی مدیریت آن یک مدیریت خلاق و هنری وجود داشته باشد، و کادر درست گرافیک دیزاینرها و گرافیک آرتیست ها و عکاسان و صفحه بندها؟ ساختار سازمانی گرافیک دارای اجزایی فردی و فیزیکی مثل مصور، لی اوت گر و … است. علاوه بر این سازمان و عوامل فیزیکی چیزهایی هست که مشخصات گرافیک یک کشور را می سازند. مثلا در گرافیک ژاپن حروف آن ها نقش اساسی دارد. در غرب هم یکی از بارزترین مشخصه های گرافیک تنوع و گستردگی حروف است.
یک فونت کامل، خانواده دارد، از انواع مختلف، ولی دارای مشخصات یکسان فامیلی هستند. آن وقت دست طراح برای متن، تیتر و … در مجله، روزنامه و کتاب باز است.
برای حروف مجله ی تایم، از فونت تایمز استفاده شده ولی آن را اختصاصا برای این مجله دوباره سازی کرده اند، با محاسبه ی فشردگی ها و جاگیری ها. فونت سلیقه نیست، علم است و هدف دار است. ما این اجزا را هم نداریم و تعداد فونت ها برای تیتر و متن محدود به دو سه نوع است. من فکر می کنم در مقایسه ی خودمان با کشورهای غربی مثل آلمان و فرانسه، یا ژاپن، مقداری خودمان را گول می زنیم. اگر می بینیم که ژاپن صاحب یک هویت است نتیجه ی صد سال کار مداوم و زیاد است. ما از حل یک مشکل به نام فقر فونت عاجز هستیم. نتیجه ی این عجزء مدی است که وجود دارد و آن انهدام حروف است. خالی کردن معنا، محتوا. هدف، تنها پرداختن به فرم آن هاست. شما می توانید برای یک مورد خاص تنها به فرم فونت بپردازی، ولی نمی توان این را تبدیل به یک کوشش همگان گرافیست ها در همه ی موارد کرد.
این بی احترامی به مخاطب و خواننده است، ایجاد کارهایی است که جادوی استتیک گرافیک را دارد ولی بدون محتوا و معنا. اگر بخواهم این مقدمه را کوتاه کنم و خیلی خلاصه پاسخ دهم که هویت گرافیک ایران چیست، می گویم: اغتشاش.
گرافیک ما هویت مطلوب ما را ندارد. و همان طور که گفته شد داشتن هویت مطلوب و سالم در یک دوره ی بحرانی بسیار سخت است، و شاید ناممکن.
موقعیت طراحی گرافیک ما مثل یک شاخه ی گیاه بریده ای است که از جایی کنده شده و الان آن را در شیشه ی آب گذاشته ایم تا ریشه بدواند و بعدا به درون خاک برای رشد منتقل شود. الان چیزی که دیده می شود، برگ ها و ریشه های کوچک و ضعیفی هستند. هنوز معلوم نیست که این گیاه وقتی بزرگ شد، برگ هایش چه شکلی هستند، چه اندازه تنه خواهد داشت، و چه نوع گل و چه میوه ای خواهد داد؟ زمان می خواهد، صبر، کار و کوشش… و البته شرایط لازم!
سوال این است که شما به وجود و الزام هویت معتقد هستید؟

مگر می شود به هویت معتقد نبود؟ هویت جزء لایتجزای هر هستی دار است. ولی هویت می تواند سالم و منعکس از ریشه ای سالم باشد، یا هویتی که ناسالم است و ریشه ای بیمار دارد. اگر ما راجع به یک هویت سالم حرف می زنیم باید بدانیم که هویت سالم تزریقی نیست، طبیعی است.
اگر من در اصفهان متولد و بزرگ شوم به طور طبیعی دارای مشخصاتی می شوم که می گویند اصفهانی است. حالا اگر بخواهید یک تهرانی را تبدیل به یک اصفهان کنید، نمی توانید، حتی اگر او همه چیز را کپی کند.
هویت سالم، یک چیز طبیعی است که به صورت طبیعی شکل می گیرد و جلوه می کند. اگر سؤال شما این است که می توان هویت داشت، می گویم البته که می توان. شاید بهتر باشد بگویم هویت الان ما اغتشاش است. ولی می توان یک هویت درست و سالم داشت. هویت مثل ریشه است. هر شاخه ی ریشه یک خصوصیت دارد. یکی عمیق است، یکی نازک است و … ما همین که بحث هویت پیش می آید به مینیاتورها و اندوخته ی پیش از مینیاتور فکر می کنیم و به تعدادی کارهای جذاب سنگی. تصورمان این است که اگر مثل این ها باشیم با هویت هستیم. در حالی که هویت همین چیزی است که الان هستیم. هویت، مجازی و تخیلی نیست. هویت سالم، واقعی و قابل حس و لمس است. هویت سالم یک بستر سالم می خواهد. آیا ما یک بستر سالم برای رشد داریم؟ به عنوان مثال، بستر صنایع دستی، دهات و شهرهای کوچک بوده و هست – جاهایی که تغییرات در آن ها کم است و یک سری چیزهایی را به طور طبیعی حفظ می کنند. هویت اصلی صنایع دستی ما حاصل بستر آرام و تغییر یافته ی روستاها و شهرهای کوچک است. ۵۰ سال پیش رفتار و ظاهر افراد روستاها و شهرهای کوچک از شهرهای بزرگ قابل تفکیک بود، در صورتی که الان تغییرات بسیار بنیادی اتفاق افتاده و همه ی این شرایط زیر و رو شده. دهات یک به یک دارند متروکه می شوند و روستاییان به طور روز افزونی به شهرها مهاجرت می کنند، و به طور طبیعی بستر اصلی صنایع دستی تغییر یافته و نابود شده است. در حال حاضر شما به هر دهی که سر بزنید، جوان ها لباس جین پوشیده اند، سس مایونز استفاده می کنند، آب پرتقال بسته بندی شده مصرف می کنند و تخم مرغ شهری و پنیر پگاه و کاله در همه ی بقالی های آن ها جای تخم مرغ و شیر و ماست و پنیر محلی را گرفته است. هیچ چیز محلی وجود ندارد که آن را جدا کند. حتی تخم مرغ محلی هم پیدا نمی کنید. بنابراین چه طور می تواند صنایع دستی ما به همان اصالت، دست نخوردگی و خامی زیبای گذشته باقی بماند؟ این است که اگر در حال حاضر به هر فروشگاه صنایع دستی سری بزنید، می بینید به جای آن همه اشیاء زیبا و دلپذیر، چیزهایی جایگزین شده اند که الان بر مبنای شرایط فعلی و بازار فعلی اختراع شده اند، مثل سماور طلایی و استکان شاه عباسی تقلبی زشت، یا سرامیک هایی که شبیه سرامیک های مکزیکی و سرخپوستی است. فرش را ببینید که به طرز غریبی از بین رفته است، طرح های فرش ها اگر دقت کنید می بینید دیگر اثری از آن طرح های اصیل نیست. همه چیز زیر و رو شده و هیچ چیز روی آن چه که باید ایستاده باشد نیست. بحران همه چیز است، و در ضمن، بحران گرافیک هم هست، همه چیز یک نوعی از گذشته گسسته است و هنوز جایی برای ایستادن پیدا نکرده است. هویت هم چیزی جز واقعیت وجود من و شما و دیگری نیست. ما بخشی به گذشته به طور لرزان بسته ایم و اکنون نیز در حال تغییر و جابه جایی است و جایی برای ایستادن پیدا نکرده ایم. در نتیجه بحران داریم، بحران هویت اصلی، و بحران هویت گرافیک ما هم از همین ناآرامی ما منتج می شود.
در اغلب ما گرافیست ها حس دوگانه ای وجود دارد. می خواهیم چیزی از گذشته را با چیزی از حال وصل کنیم. من خودم ضمن این که همیشه دوست داشته ام نو کار کنم همیشه این کشش هم در من بوده است که از انبان مینیاتور و موجودی تصویری خودمان هم استفاده کنم و همیشه بین این دو بوده ام، ولی آیا یک گرافیک ایرانی داشته ام؟ شاید ما داریم به طور اشتباه از چیزی حرف می زنیم که الان نمی تواند وجود داشته باشد. یا این که یک تصوری از چیزی داریم به اسم گرافیک ایرانی که خودمان هم نمی دانیم راجع به چه چیز مشخصی حرف می زنیم. مثل این است که ما می دانیم هویت ایرانی در گرافیک چه شکلی است، و همه کارهای مان را با آن تصویر مجازی که خودمان هم از شکل و محتوای آن بی خبریم مقایسه می کنیم، و می بینیم: نه این که نیست، نه آن یکی هم که نیست. ما تغییرات بنیادی خودمان را نمی بینیم و انتظار چیزی شبیه ایرانی را که در خاطرمان هست داریم… ما به کلی تغییر کرده ایم از ۲۰۰ سال پیش، از ۱۰۰ سال پیش، و حتی از ۵۰ سال پیش. در واقع ما یک آینه ی مشخصی نداریم که بتوانیم شکل و شمایل مان را به روشنی ببینیم و آن وقت انتظارات خود را بر مبنای این تصویر تطبیق دهیم.
به نظرتان استفاده از منابع و تصویرهای گذشته کافی است؟

نه این که فقط از منابع به صورت ظاهری استفاده کنیم، بلکه معانی آن ها به صورت طبیعی در وجود ما جریان داشته باشند، و هنگام کار بدون زور به صورت طبیعی جلوه کنند، استفاده ی طبیعی.
ریشه، در جست و جوی آب مسیرش را تعیین می کند. هر چیزی که برای ما جذابیت دارد و ما را به خود جذب می کند، نیاز ماست. و این تغذیه به میوه ای که هویت نام دارد منتهی خواهد شد. شاید در کلاس های درس از شاگردان بخواهیم که با استفاده از مینیاتورها تصویرسازی کنند و آن ها برای انجام تکلیف این کار را بکنند ولی یک نفر آنها ممکن است جذب و علاقه مند به آن شود. ولی شک دارم معنی آن ها منتقل شود! مؤلفه هایی هستند که شخصیت ما و محصولات شخصیتی ما را می سازند. حالا من چه شخصیتی هستم، از کجا آمده ام، چه علایقی دارم، چه گونه بزرگ شده ام، چه طور این مؤلفه ها در من جریان پیدا می کند؛ این ها هویت است. در واقع عکس العمل طبیعی من نسبت به بیرون است. ما در عصری زندگی می کنیم که نمی توانیم در را به روی اتفاقات ببندیم. سال هاست گرافیک ما بدون ارتباط با جهان جریان داشته و با وجود این در حال حاضر چیزی که اوریژینال ایران باشد نداریم، آیا این همه سال با ترویج استفاده از گذشته و بدون میوه ای مشخص، نمودار این نیست که دانه ها درست کاشته نشده اند و زمین درست آبیاری نشده است؟
آن چه موجود است زمین خشک است، چون آب در آن جریان نداشته، و آفتاب به آن نتابیده است. دانه زیاد است ولی باید آب بخورد، هوا بخورد. ما تصور می کنیم که اگر از بیرون بگیریم، خودمان را از دست خواهیم داد. مثالی که من همیشه می زنم، مینیاتور ایران است. یک عده مغول می آیند ایران را می گیرند، بعدا که سر و سامان پیدا می کنند و صاحب دربار و تشریفات می شوند، جزو تجملات درباری به فکر مصور کردن داستان شاهان و اساطیر می افتند.
مینیاتورهای بیگانه را که از کشورهای آبااجدادی خود آورده بودند به هنرمندان ایران ارایه می کنند و از آن ها می خواهند که از لحاظ تکنیک آن ها را کپی کنند و حتی می خواهند تمام شخصیت ها شکل و شمایل شاهان مغول را داشته باشند. هنرمندان ایران تمام این چیزها را صددرصد از بیگانه ها می گیرند و تمام این مؤلفه ها بستری می شود برای این همه شاهکار مینیاتور که خلق می شود.
به نظر می رسد که این تبادلات با توجه به گستردگی ارتباطات در جهان امروز در حال انجام است. پدیده ای به نام گرافیک امروز هم از بیرون وارد ایران شده است. اما این جا یک بحث هست. این که بالاخره باید تلاش کرد تا به این تشخص در کار گرافیک این محدوده ی جغرافیایی به نام ایران رسید. گرافیکی که فضا و اتمسفر ایرانی داشته باشد.
مسلما نمی شود. این کار برنامه ریزی شده نیست. برنامه ریزی را فقط در آموزش می شود انجام داد. می توان در برنامه های آموزش دروسی گذاشت که از مواد گذشته استفاده کنند و یا سعی کنند استیل ایرانی را کشف کنند. ولی وقتی دارید کار می کنید نمی توانید بگویید چه کار کنم که ایرانی بشود و در ضمن به خودتان هم صادقانه رجوع کنید.
بهترین کاری که می توانید انجام دهید این است که با خودتان صمیمی باشید و با توجه به علایق، حساسیت های خود و با توجه به هدف، کار را انجام دهید. علایق شما منابعی است که شما را تغذیه می کند. باید وجود ندارد. چیزی که من به عنوان بحران هویت مطرح کردم طبیعی است. یادم می آید موقعی که در کانون کار می کردم یک کلاس مدیریت در سازمان مدیریت صنعتی برای ما گذاشتند. کسی که به ما درس می داد از پدیده ای صحبت کرد که من بعدا با انقلاب صحت آن را تجربه کردم. او می گفت: اصطلاحی است در برنامه ریزی که معنای آن این است:
1. توفان می شود و همه چیز درهم می ریزد. ۲. سپس آرام آرام همه چیز از اغتشاش، شکل و فرم پیدا می کند. ۳. و این فرم های جدید تبدیل به نُرم و روال طبیعی زندگی می شوند.
در آغاز توفان شده و ممکن است ما در مرحله ی آخر توفان و آغاز شکل پذیری باشیم و وقتی قاعده شد و به نرمال رسید و همه چیز بدون موج شد، در آن آرامش پدیدار خواهد شد. در حال حاضر استعدادهای فراوان وجود دارد. در زمینه ی تصویرگری من شاهد تصویرگری های درخشانی هستم. ولی زمینه های عملی مساعدی هم می خواهد.
وقتی از ژاپن حرف می زنیم حتما دوران بحران و توفان داشته اند که حالا به هویت رسیده اند. ژاپنی ها سال هاست که زیربنای صنعتی خود را چیده اند. آن ها در جنگ جهانی دوم با امریکا جنگیده اند. یعنی توپ می ساخته اند، هواپیما و کشتی و انواع اسلحه داشته اند، یعنی یک زیربنای کامل و درست صنعتی داشته اند، یعنی به عصر حاضر به صورتی درست و طبیعی قدم گذاشته بودند. سال ها قبل گرافیس به زبان ژاپنی منتشر می شد و مجله ای به نام Idea .
هویت سالم از جمله مسایلی است که زمان می خواهد. هر یک از طراحان ایرانی که کار می کنند در واقع نطفه های شخصیتی ِ گرافیک ایران را می گذراند. هویت شبیه لهجه است. غربی ها و بخصوص اروپایی ها به علت درهم شدگی ِ زیاد، زبان یکسان دارند ولی لهجه های متفاوت. مثلا از خصوصیات فرانسوی ها شیک بودن آن هاست و انگلیسی ها با منطقی بودن شان مشخص می شوند. و ژاپنی ها هم زبان غرب را کاملا گرفته اند ولی لهجه ی خودشان را حفظ کرده اند. من به این داشتن لهجه هویت می گویم.
ما هم می توانیم لهجه ی خودمان را در گرافیک پیدا کنیم ولی اول بایستی یاد بگیریم به زبان گرافیک همگان صحبت کنیم، همان زبانی که همه ی دنیای گرافیک روی اصول آن ساخته شده. این لهجه هم عمدی و ارادی به وجود نمی آید. در طی جست و جوها و کنکاش های طراحان شکل می گیرد.
از میان طراحان چند نفری بیش تر تأثیر می گذارند و این اثرگذاری به آرامی تکامی پیدا می کند و لهجه را می سازد. قبل از هر چیز باید یاد بگیریم این زبان را به درستی حرف بزنیم.
شما ببینید یک مشکل اساسی به نام فونت داریم، هیچ کس حاضر نیست به صورت گسترده روی این موضوع کار کند. تصور غالب این است که گرافیک یعنی تصویرسازی و ایلوستراسیون، چون افراد مؤثر در گرافیک ایران تصویرساز بوده اند. در حالی که گرافیک این نیست. در تمام کارهای خود من نقطه ی قوت تصویرسازی است اما حروف نه جای مناسب دارند، نه اندازه ی مناسب و نه شکل مناسب.
شما از فونت و طراحی آن بحث می کنید. اگر بخواهیم فونت های کم عیب و زیبایی داشته باشیم باید نگاهی به خوش نویسی ایرانی هم داشته باشیم که چه طور معضلات را حل کرده اند و زیبایی کار را هم از دست نداده اند. خوب این بخشی از هویت است، و تا وقتی نگاه به فونت فارسی نگاه غربی است و ملاک های زیبایی شناسی کاملا غربی است، این معضل وجود دارد.

منظور من از طراحی فونت جمع آوری این تفکرات است. شما می گویید باید با نگاه به خوش نویسی باشد، دیگری خواهد گفت باید با نگاه به غرب باشد. نظرات گوناگون است. باید روی آن کار شود. زیربنا را باید درست کرد. حتی در خوشی نویسی، آیا شما یک خوش نویس به توانمندی خوش نویسان قدیم، در حال حاضر سراغ دارید؟ چرا نیست… چون آن خوش نویسی روی معنایی ایستاده بود که الان آن معنا گم شده است. ما باید معنی عصر خودمان را درک کنیم و در نظر بگیریم. ما با آن گذشته در این عصر داریم زندگی می کنیم. آیا مگر نقطه ی قدرت ژاپنی ها در این وفاداری به سنت ها و بازکردن آغوش به عصر حاضر نیست؟
فرمایش شما درست است، ولی باید یک نکته را در نظر داشته باشیم. ما می خواهیم فونت فارسی طراحی کنیم. وقتی کمله ی فارسی را می آوریم یعنی مقید به چیزهایی می شویم.
شما یا بر این باورید که جدا هستید یا بخشی از همه هستید. ما در یک هم سانی جهانی زندگی می کنیم. لباس من و شما غربی است. مبلی که روی آن نشسته اید غربی است. ما در بافتی زندگی می کنیم که مال دنیاست و نمی توانیم آن را طرد کنیم. این ها واقعیات عملی زندگی در زمان حال هستند، یعنی این که با در نظر گرفتن مصرف عملی و واقعی فونت و استفاده از انبان غنی خطاطی خودمان که شما قید می نامید کار کرد و واقعا کار کرد.
شما از قوت تصویرسازی در گرافیک ایران صحبت کردید. مگر قوت هنر تصویری گذشته ی ما در همین تصویرسازی نیست؟ در مینیاتورهای ایران هم عمده تصویرگری است و برای لی اوت و نوشته ها بیش تر راه حل پیدا شده تا حل مشکل فونت. حالا اگر قرار باشد پوستری طراحی کنیم که معیارهای زیباشناسی غربی را داشته باشد و شعار آن از چند متری خوانده شود، این راه حل چاره ساز به نظر نمی رسد. مثل این است که فونت فارسی را در معیار زیبایی شناسی غربی می گذاریم.

چاره ای نداریم. من نمی گویم زیبایی شناسی، می گویم ضرورت گرافیک. یا این یا آن، معنی ندارد. یادگیری و در نظر گرفتن این زبان جهانی ضروری است. چون این واقعیات عملا کار می کنند و مصرف واقعی دارند و زندگی بدون در نظر گرفتن آن ها به راحتی نمی گذرد! وقتی همه ی وسایل زندگی مان غربی است نمی توانیم ضروریات گرافیک جهان را نادیده بگیریم. من یک بار دیگر مینیاتور را مثال می زنم. شاه تیموری آمده است و می گوید مرا نقاشی کن، این هم کتاب چینی، مثل این می خواهم تهاجم فرهنگی از این بیش تر! نقاش ایرانی کار را انجام داده ولی از همه ی مؤلفه هایی که به او تحمیل شده بود سر بود، و روی همه ی آن ها چیزی را ساخت که حیرت آور زیبا و ایرانی است. در واقع او معنی ایرانی را ابداع و آشکار کرد و ما وقتی می گوییم هنر ایرانی، به این هنری اشاره و استناد می کنیم که همه ی مؤلفه های آن از خارج از ایران آمد و به هنرمند ایرانی تحمیل شد (حتی نه اختیار!!). گرفتن، مغایر اصیل بودن نیست. فرش ما هم همین طور است. فرش که اختراع ما نبوده، ما از همه ی اطراف و اکناف مجاور طرح و تکنیک فرش را گرفته ایم ( در طول قرن ها) و این جا، در این سرزمین همه ی این طرح ها در هم قاطی شده اند و به صورت زیباترین فرش ها که ما آن ها را ایرانی می گوییم درآمده اند. آن همه فکر و طرح بیرونی وقتی وارد ایران می شود تبدیل می شود به این پدیده ی حیرت آور فرش ایرانی که در جهان بی نظیر است. همان طور که عرض کردم طریقه ی استفاده و نوع نگرش به استفاده از عوامل سازنده ی تصویری یک کار گرافیک، رکن اصلی را دارد، و آن ناشی از خلوصی است که طراح در کارهایش دارد. خالصانه و صادقانه کار کردن، رکن اصلی کار بوده و هست و خواهد بود.
نگاه به گذشته به عنوان منبع، یک بخش از کار است و در نظر گرفتن شرایط و امکانات و موارد استفاده و ضروریات آلان هم بخش دیگر است.
اعتقاد به هویت و لزوم آن، هویت را نمی سازد. بلکه کار ومخلصانه کارکردن، به وجود هویت کمک می کند. به نظرم اشتباه می کنیم اگر فکر کنیم هویت یعنی تنها از گذشته استفاده کردن.
به گذشته نگاه کردن…

گذشته اگر وجود دارد به طور طبیعی در ما وجود دارد، وگرنه به زور نمی شود برای آن جایی پیدا کرد. و این انکار گذشته نیست… چون گذشته انکارناپذیر است. اگر گذشته این جذابیت را داشته باشد، نگاه خواهیم کرد. اما ممکن است ما در دوره ای زندگی کنیم که نخواهیم به گذشته رجوع کنیم. نه تنها به آن علاقه مند نباشیم بلکه از آن فرار کنیم و آن را مخل جلو رفتن و حرکت بدانیم. ما مرتبا از این که از گذشته استفاده نکرده ایم احساس گناه می کنیم. ممکن است یک نفر مدت ها مثلا مدرن کار کند و بعد بخواهد به گذشته اش رجوع کند. باید بخواهد و احساس نیاز کند، آن وقت رجوع خواهد کرد. دوره ی مشروطه نمونه ی بارزی از به زیر سؤال بردن گذشته و روبه رو شدن با دنیای بیرون و غرب است، و بعد از آن دوره تمام هنرهای معاصر ما و معماری معاصر ما در همین دوره اتفاق افتاده. همه چیز با هم اتفاق می افتد.
الان هم همه چیز دارد با هم حرکت می کند. معماری، گرافیک، نقاشی و … همه چیز دارای اغتشاش است و فاقد جهت هستیم.

هنر معاصر ایران

رویین پاکباز

فصلنامه فراایران ، شماره اول ، پاییز ۷۸

مقارن بود، و پس از وقوع آن انقلاب (۱۹۰۶/ ۱۳۲۴ این تحول آشکار شد. نقاشی و مجسمه سازی – برخلاف شعر و داستان از آرمان های این جنبش به طور مستقیم تأثیر نگرفتند، ولی بر زمینه ی تغییرات اجتماعی و فرهنگی منتج از انقلاب مجالی برای رشد یافتند. محمد غفاری [ کمال الملک] برجسته ترین شخصیت در هنر آن زمان محسوب می شود. او در مقام واپسین نقاش معتبر دربار قاجار، نخستین کسی بود که از ادامه ی سنت های بی رمق نقاشی ایرانی خودداری کرد و یکسر به روش طبیعت گرایی اروپایی روی آورد. (چنین رویکرد جامع و اصولی به نقاشی غربی را در کار ابوالحسن غفاری [صنیع الملک] ، محمودخان ملک الشعرا و دیگر نقاشان عهد ناصری نمی توان دید.)
کمال الملک، پس از سفر مطالعاتی در اروپا، مدرسه ی صنایع مستظرفه را با جلب حمایت و تأیید دولت و بر اساس بینش و مشی هنری خود در تهران بنیان گذاشت. (۱۹۱۱/ ۱۳۲۹ قمری برابر با ۱۲۸۹ خورشیدی) اگر این رویداد چون نقطه ی آغازی برای هنر معاصر ایران فرض شود، سیر تحولات آن را می توان به چهار دوره تقسیم کرد: دوره ی اول (۱۲۸۹ خ- ۱۳۲۰) ، دوره ی دوم (۱۳۲۰ خ – ۱۳۳۷)، دوره ی سوم (۱۳۳۷ خ – ۱۳۵۷خ)، دوره ی چهارم (۱۳۵۷ خ تاکنون) [لازم به تذکر است که این دوره بندی بیش تر برای سهولت بررسی تاریخی به کار می آید و لزوما نشان دهنده ی مقاطع تحول هنری در دوران معاصر نیست

دوره ی نخست: هدف کمال الملک از تأسیس مدرسه ی صنایع مستظرفه تربیت هنرجویان به روش آکادمیک غربی بود. اگرچه این مدرسه هیچ گاه صورت یک آکادمی واقعی به خود نگرفت. راه پیشرفت هنرهای بصری را در ایران گشود. با تلاش کمال الملک در مدت ۱۵ سال سرپرستی مدرسه ی مزبور، شماری نقاش و مجسمه ساز برخوردار از توانایی های فنی پرورش یافتند. بیش تر اینان، بعدها در کار هنری و تدریس، هدف و روش استاد رادنبال کردند. در این زمان، نقاشان هنرآموخته در مدارس روسیه نیز در تبریز فعال بودند، ولی کار آموزشی و هنری شان تفاوت چندانی با کار کمال الملک نداشت. تقریبا هم زمان با کناره گیری کمال الملک از تدریس، مدرسه ی او عملا به صورت موسسه ی صنایع قدیمه درآمده بود. بعدا در اصفهان نیز هنرستانی برای احیای هنرها و صنایع سنتی برپا شد. اقدامات حمایتی دولت، ترتیب مسابقه و اهدای جوایز نگارگران را به فعالیتی تازه ترغیب کرد. آن ها غالبا با توسل به شگردهای طبیعت پردازی و گاه با پرداختن به موضوعات روزمره قصد داشتند تحولی در سنت ” منیاتور ایرانی” ایجاد کنند. چنین رویکردی به سنت، که از سیاست نوسازی فرهنگی دوره ی رضاشاه ناشی می شد، مورد تأییذ ایران شناسان خارجی قرار گرفت. این گونه التقاط در معماری و نقش برجسته سازی آن زمان هم معمول بود؛ با این تفاوت که در این مورد عناصر آشنای هنر ایران باستان به کار گرفته می شد. اما در عرصه ی صورتگری و هرجا که شبیه سازی اهمیت داشت، بهره گیری از میراث گذشته منتفی بود. بدین سان دو گرایش متمایز در هنر رسمی زمان رضاشاه پدید آمد: از یک سو پیروی از شیوه های هنر آکادمیک اروپایی و از سوی دیگر کوشش برای احیای نگارگری قدیم در قالبی باب سلیقه ی روز (گفتنی است که پس از گذشت بیش از نیم قرن هنوز هم این دو گرایش را در بخشی از هنر معاصر ایران می توان باز شناخت.) از میان نمایندگان گرایش اول باید به اسماعیل آشتیانی، حسنعلی وزیری، ابوالحسن صدیقی (مجسمه ساز)، علی اکبر یاسمی، علی محمد حیدریان و رسام ارژنگی اشاره کرد. هادی تجویدی، حسین بهزاد، حسن مصور الملکی و سوروگین نیز نام های معتبرتری در میان نگارگران وابسته به گرایش دوم به شمار می آیند. در این جا لازم است از نقاشی قهوه خانه هم نام ببریم که در این زمان، خارج از حوزه ی هنر رسمی، شکوفان شده بود

دوره ی دوم: با گسترش دامنه ی جنگ جهانی به ایران و برکناری رضا شاه، دوره ای جدید در تاریخ هنر معاصر آغاز شد. برقراری مختصر آزادی های اجتماعی و تماس مستقیم تر با مظاهر فرهنگ غربی ( به سبب حضور ارتش متفقین در ایران ) مجالی برای نوجویی هنری پدید آورد. به ویژه تحت تاثیر مدرسان خارجی دانشکده ی هنرهای زیبا افق های تازه ای از دنیای هنر اروپا به روی هنرجویان ایرانی گشوده شد. آشنایی با آثار و زندگی پیشگامان هنر مدرن، فکر رهاشدن از قیود سنتی را در جوانان ایرانی بیدار کرد. برخی از نقاشان نسل جدید با نفی قالب های هنر رسمی دوره ی قبل، الگوهای مطلوب خود را در آثار رئالیست های روسی و امپرسیونیست های فرانسوی یافتند، و پرشورترین آن ها به سزان و ونگوگ علاقه نشان دادند. حتا در کا ربعضی از پیروان کمال الملک هم موضوع ها و اسلوب های تازه تری بروز کرد. با این حال نفوذ مکتب کمال الملک هم چنان قوی بود. دیری نگذشت که چند فارغ التحصیل دانشکده ی هنرهای زیبا، پس از بازگشت از سفر هنرآموزی در اروپا، سرمشق های باز هم جدیدتری را پیش نهادند. نوگرایان که اکنون به مکتب های کوبیسم و اکسپرسیونیسم جلب شده بودند، در نخستین پایگاه های هنر نو انجمن خروس جنگی و نگارخانه ی آپادانا – گرد آمدند. از این زمان تا یک دهه ی بعد، جدل میان پیروان هنر قدیم و جدید در مجامع و مطبوعات به شدت جریان داشت. طی این سال ها، با پرورش جوانان نوجو در هنرستان ها و به سبب فعالیت هنرمندان تازه بازگشته از اروپا و امریکا و انتشار گاهنامه های مدافع شعر و نقاشی نو، جنبش نوگرایی رشد کرد و سرانجام از حمایت دولت نیز برخوردار شد

فعال ترین نقاشان این دوره را می توان به سه دسته ی نوگرا، سنت گرا و میانه رو تقسیم کرد. حسین کاظمی ، جلیل ضیاپور، هوشنگ پزشک نیا، جواد حمیدی، احمد اسفندیاری، عبدالله عامری، محمود جوادی پور، مهدی ویشکایی، صادق بریرانی، سودابه گنجه ای ، مارکو گریگوریان و سیراک ملکونیان در دسته ی نوگرا جای داشتند. علی اصغر پتگر، رضا صمیمی، جعفر پتگر ، بهزاد، ابوطالب مقیمی، علی مطیع ، محمدعلی زاویه، علی کریمی، حسین الطافی به اضافه ی وفادارترین شاگردان کمال الملک به دسته ی سنت گرا متعلق بودند. حال آن که علی اکبر صنعتی، محسن مقدم، علی رخساز، محمود اولیا ، مارکار قرابگیان، آندره گوالویچ ، میناسیان( نقاش مناظر دریایی)، سمبات( آبرنگ کار) ، حبیب محمدی، رضا فروزی و عباس کاتوزیان از جمله نقاشان میانه رو محسوب می شدند. هنر گرافیک از سال ها پیش در ارتباط با بخش های نشر و چاپ و تبلیغ مورد توجه قرار گرفته بود، ولی فعالیت جدی در این عرصه از سال های جنگ جهانی دوم شروع شد. قبلا بعضی از نقاشان آموزش دیده در مدرسه ی صنایع مستظرفه به کار تصویرگری نیز می پرداختند که از میان آن ها باید به حسین علی مویدپردازی و یحیا دولتشاهی اشاره کرد. ( مویدپردازی از زمان رضاشاه در طراحی تمبر پستی و اسناد رسمی، کاریکاتورسازی و صورتگری مشاهیر فرهنگی دست داشت. ) روش اینان در کار تصویرگرانی چون لیلی تقی پور و تیمور رشدی ادامه یافت، ولی از سوی دیگر محمد بهرامی، بیوک احمری و سیروس امامی تجربیات تازه تری را به خصوص در زمینه ی طراحی جلد کتاب آغاز کردند. در واقع، روش های جدید تصویرگری، پوسترسازی و طراحی گرافیک نخستین بار توسط شماری از فارغ التحصیلان دانشکده ی هنرهای زیبا به کار گرفته شد. البته اینان دانش تخصصی نداشتند، صرفا بنابر ذوق شخصی و یا برای امرار معاش به این عرصه روی آورده بودند. در سال های جنگ و سپس در دوران جنبش ملی کردن نفت، همراه با توسعه ی فعالیت مطبوعات، امکان کاریکاتورسازی سیاسی و اجتماعی فراهم آمد. به طور کلی هنر گرافیک این دوره در مقایسه با نقاشی هنوز مراحل مقدماتی رشد خود را طی می کرد

دوره ی سوم. زمان برپایی نخستین دوسالانه ی تهران (۱۳۳۷ خ) را می توان آغاز دوره ای جدید دانست؛ زیرا که این رویداد، به لحاظ نتایج و پیامدهایش، در تاریخ هنر معاصر اهمیتی خاص دارد. در واقع، با گردآوری و معرفی آثار نوپردازان در یک نمایشگاه بزرگ، جنبش نوگرایی به رسمیت شناخته شد. ظاهرا، هدف برگزارکنندگان دوسالانه ایجاد امکانات بررسی و ارزیابی آثار نوپدید ایرانی، آشنا کردن مردم با شیوه های هنر مدرن، و انتخاب چند اثر (توسط داوران ایرانی و خارجی) برای ارائه در نمایشگاه های بین المللی بود. بی شک، برگزاری دوسالانه ها (گرچه بیش از پنج بار تکرار نشد)، نقشی مؤثر در توسعه ی نقاشی و مجسمه سازی و چاپ دستی و معرفی جدیدترین آثار هنرمندان ایرانی ایفا کرد. ولی این اقدام باعث بروز حرکت های مصنوعی و موقتی در هنر معاصر نیز شد؛ بدین معنا که نوع و شیوه ی کار برندگان جوایز در هر دوسالانه دست کم تا دو سال بعد سرمشق کار هنرمندان جوان قرار گرفت و آنان را از جست وجو و تجربه ی شخصی بازداشت. چنین بود که موج های اکسپرسیونیسم، تجریدگرایی، و سنت گرایی نو یکی پس از دیگری از متن همین دوسالانه ها برخاستند. در میان برندگان این پنج دوسالانه به نام هایی چون مارکو گریگوریان، ناصر اویسی، ابوالقاسم سعیدی، سهراب سپهری، بهجت صدر، محسن وزیری مقدم، حسین زنده رودی، فرامرز پیلارام، مسعود عربشاهی (در نقاشی)؛ و پرویز تناولی و ژازه طباطبایی (در مجسمه سازی) برخورد می کنیم

از دیگر رویدادهای با اهمیت این دوره تأسیس هنرکده ی هنرهای تزیینی (۱۳۴۰خ) به قصد تربیت کارشناسانی در زمینه ی هنرهای کاربردی بود. این هنرکده نه فقط امکانی برای ادامه ی تحصیل فارغ التحصیلان هنرستان ها به وجود آورد، بلکه با ایجاد رشته های جدید بخشی از نیازهای آموزشی نسل جدید را پاسخ داد. ده ها نقاش و مجسمه ساز و طراح نوپرداز زیر نظر معلمان ایرانی و خارجی این هنرکده پرورش یافتند که با فعالیت شان بر تحولات بعدی هنر معاصر تأثیر گذاشتند.تعدادی از اینان به منظور هویت بخشیدن به کار خویش از هنرهای سنتی مایه گرفتند (و همان زمان با عنوان سقاخانه مشخص شدند). شماری دیگر، شتابان به جدیدترین پدیده های غربی روی آوردند تا با تحولات هنر جهانی همگام شوند. برخی از هنرآموختگان دانشکده هنرهای زیبا به این دو جریان پیوستند. به این ترتیب، حرکتی وسیع و بی سابقه در همه ی عرصه های هنر بصری آغاز شد

در دهه ی ۱۳۴۰ خ، به رغم آمیختگی فعالیت های جدی و تفنن آمیز، هنر نو محال شکوفایی یافت. بی شک، آفریده های نومایه ای که در عرصه های مختلف از این دوره به جای مانده اند، پشتوانه ی هنر امروز را تشکیل می دهند. یک پژوهنده ی کنجکاو در میان آثار ضیاءپور، حمیدی، سپهری، اویسی، سعیدی، بهمن محصص، تناولی، منصوره حسینی، هانیبال الخاص، وزیری مقدم، لیلی متین دفتری، منصور قندریز، مرتضی ممیز، اردشیر محصص، احمد عالی، زنده رودی، پیلارام، عربشاهی، صادق تبریزی، منوچهر صفرزاده، فرشید مثقالی، غلامحسین نامی، محمد احصایی، رحیم ناژفر و پروانه اعتمادی از این نمونه های ارزنده و ماندنی فراوان خواهد یافت

در آن سال ها، رفته رفته، نوع تازه ای از هنر رسمی شکل می گرفت. دربار و بالاترین مقامات حکومتی، بسیاری از دستگاهای دولتی، و حتی مؤسسات بخش خصوصی سیاست کلی حمایت از هنر و هنرمندان را دنبال می کردند. انجمن فرهنگی ایران و آمریکا، انستیتو گوته، انجمن فرهنگی ایران و ایتالیا، گالری سیروس [در پاریس] به نمایش آثار نقاشان، مجسمه سازان و طراحان نوپرداز ایرانی می پرداختند. چندین موزه، نگارخانه و کانون هنری در تهران و شهرهای دیگر برپا شده بود. از میان نگارخانه های فعال در تهران می توان گالری هنر جدید، بورگز،سیحون، صبا، مس، لیتو، زروان، زند، سامان و تالار قندریز را نام برد که هر یک به روش خود در جهت معرفی و اشاعه ی هنر جدید می کوشیدند. بدین سان، تعداد هنرمندان و تنوع آثارشان نیز روز به روز بیش تر می شد.
برای آن که تصویری کلی از این جنب و جوش هنری به دست آید، فقط کافی است که نام شماری دیگر از نقاشان مطرح در آن سال ها را ذکر کنیم: علی آذرگین، علی رضا اسپهبد، آیدین آغداشلو، داود امدادیان، فریدون آو، حبیب الله آیت اللهی، جمال بخش پور، بهمن بروجنی، بیژن بصیری، رویین پاکباز، محمد ابراهیم جعفری، محمد رضا جودت، قاسم حاجی زاده، مهدی حسینی، واحد خاکدان، بهمن دادخواه، ایران درودی، گارنیک درهاکوپیان، عبدالرضا دریابیگی، جعفر روحبخش، سرکیس زاکاریانس، ماری شایانس، چنگیز شهوق، منوچهر شیبانی، کورش شیشه گران، علی اکبر صفاییان، بهرام عالیوندی، کامران کاتوزیان، طلیعه کامران، پرویز کلانتری، بهروز گلزاری، رضا مافی، سیروس مالک، حسین محجوبی، اصغر محمدی، علی اصغر معصومی و مسعود یاسمی

به دلایل مختلف و موجه، مجسمه سازی هیچ گاه از رشد و گسترشی به اندازه ی نقاشی و گرافیک برخوردار نبوده است. مجسمه سازی جدید با نخستین دوسالانه تهران ظاهر شد؛ که بیش تر به صورت طبع آزمایی نقاشان نوپرداز در این عرصه بود. پیشگامانی چون طباطبایی و تناولی نیز هیچ پیوندی با پیکره سازان پیشین – از جمله صدیقی و صنعتی – نداشتند. تناولی، برپایه ی آموخته هایش در ایتالیا، سریعا خود را به سطح یک مجسمه ساز حرفه یی موفق رسانید؛ و با این کار راهی برای دیگران گشود. در سال های بعد، نقاشانی چون منیر فرمانفرماییان، وزیری مقدم، اصغر محمدی، عربشاهی، پیلارام، نامی و کاظم رضوانیان دست به تجربه های سه بعدی زدند. ولی هیچ یک از آنان نتوانستند چون بهمن محصص خود را در مقام مجسمه ساز تثبیت کنند. از دیگر مجسمه سازان فعال این دوره می توان به شهوق، اردشیر ارژنگ، ناهید سالیانی، علی قهاری، و مهین نورماه اشاره کرد. در اینجا باید نام یوآف دارش را به میان آورد که با برخورداری از ذهن منظم و وسعت دید، از همین زمان نقش مؤثری در آموزش مجسمه سازان جوان تر داشت

حتی پیش از آن که اصول و فنون گرافیک در مدارس هنری ایران تدریس شود، حرکتی تازه در این عرصه رخ نمود که بیش از همه مرهون کوشش مرتضی ممیز بود. او فعالیت هنری اش را با نقاشی آغاز کرد اما بزودی در زمینه های مختلف طراحی گرافیک و تصویرگری استعداد خلاقه ی خود را نشان داد. تأثیر سازنده ی ممیز در مقام هنرمند و معلم تا سال های بعد نیز ادامه یافت. اگر قبلا کسانی چون جوادی پور، بریرانی، پرویز مؤیدعهد، ملکونیان و هوشنگ کاظمی در زمینه های طراحی گرافیک فعالیت داشتند، اکنون قباد شیوا، کامران کاتوزیان، مثقالی، خسرو بیات، سرژ آواکیان، محمد پولادی، بهزاد گلپایگانی، آغداشلو، ابراهیم حقیقی، آراپیک باغداساریان فوزی تهرانی، محمد محلاتی، عباس کیارستمی، عباس سارنج، علی اصغر محتاج، مصطفی اوجی و بسیاری دیگر وسیعا به هنر گرافیک روی آورده بودند

تصویرگری کتاب های درسی با کار نقاشانی چون محمد زمان زمانی، کلانتری و غلامعلی مکتبی شروع شد. بعدا، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان امکان فعالیت وسیعی را در زمینه ی تصویرگری برای نقاشان و طراحان نوپرداز فراهم کرد. در این محیط مساعد بود که مثقالی، دادخواه، نیکزاد نجومی، علی اکبر صادقی و نورالدین زرین کلک با آثارشان تحولی در تصویرگری کتاب کودک پدید آوردند. زرین کلک و برخی دیگر از این تصویرگران در ساختن فیلم های نقاشی متحرک نیز به نتایج قابل ملاحظه ای دست یافتند. در این سال ها، نوعی طنزنگاری روشنفکرانه از بطن کاریکاتورسازی روزنامه یی زاده شد. بی شک، اردشیر محصص با ذهن تیز و قلم توانایش برجسته ترین آغازکننده و ادامه دهنده ی طنز سیاه در ایران به شمار می آید. در میان طراحان فعال در این زمینه می توان به نام هایی چون باغداساریان، کامبیز درم بخش و مصطفی رمضانی اشاره کرد
هنر عکاسی در ایران عمدتا به کوشش هادی شفائیه، احمد عالی، بهم

جلالی، ابراهیم هاشمی، پرویز نبوی و دیگر کسانی پاگرفت که در رشته هایی غیر از عکاسی فعالیت یا تحصیل کرده بودند. در نخستین نمایش عکس در تالار قندریز (۱۳۴۳ خورشیدی)، علاوه بر عکاسان حرفه یی چند معمار، سینماگر و نویسنده هم تجربیات عکاسی خود را به معرض دید گذاشته بودند. در آن اوان، توانایی ها و خصوصیات ویژه ی زبان عکاسی هنوز چندان شناخته نبود. بعضی در زمینه های خبری، مستند و تبلیغات کار می کردند و بسیاری هم دوربین را صرفا وسیله ی شکار کردن «موضوعات جالب» می دانستند. به هرحال، عکاسی هنری آن قدر اهمیت یافته بود که نمایش های مستقل و متعددی را به خود تخصیص دهد. در میان عکاسان هنری فعالی در آن سال ها، علاوه بر نامبردگان، می توان از این افراد یاد کرد: اسد بهروزان، ناصر گبای، نیکول فریدنی، سودابه قاسملو، مسعود معصومی، کامران عدل، مریم زندی
در این دوره ی پرتکاپو، محدودیت تحول پذیری نقاشی سنتی بیش از پیش آشکار شد. جواد رستم شیرازی، کلار آبکار، هوشنگ جزی زاده و بسیاری از جوان ترها همان روش های التقاطی استادان متقدم را در کار خویش تکرار می کردند. تنها نگارگرانی چون محمود فرشچیان و جلال سوسن آبادی توانستند با برخی نوآوری ها در قالب و مضمون از این دایره ی بسته پا فراتر نهند. در واقع، امواج نوجویی آن زمان این گونه نقاشی را به حاشیه رانده بود. به رغم اقدامات حمایتی از قبیل برپایی نمایشی وسیع از آثار مینیاتورسازان و تذهیب کاران در یک نگارخانه ی دولتی (۱۳۵۳خ) این وضع تا دهه ی بعد ادامه یافت
دوره ی چهارم: با وقوع انقلاب اسلامی (۱۳۵۷ خ) دوره ی دیگری در تاریخ هنر معاصر آغاز شد. در شرایط جدید با نفی موجودیت و کارکرد هنر رسمی زمان محمد رضا شاه،بسیاری از کارگزاران و شماری از هنرمندان نیز صحنه را ترک کردند. اکنون نیروی جوان و بدون تجربه به میدان آمد و با واکنشی شتاب زده و افراطی تمامی اقدامات دوره ی گذشته را مردود شمرد. تعداد زیادی از هنرمندان باسابقه یا تازه کار در گرماگرم انقلاب کوشیدند خود را با جنبش مردمی هم گام کنند. در پی حمله ی ارتش عراق به خاک ایران و در سال های جنگ دیوارنگاری، پرده نگاری و پوسترسازی در مضمون های حماسی، دینی و سیاسی رواج بیش تری یافت. ضرورت تبلیغ و تهییج و پیام رسانی فوری و گسترده باعث تولید انبوهی از آثار شعاری در سطح جامعه شد

از دیگر پی آمدهای انقلاب رشد جمعیت خواستار هنر بود. به ویژه زنان در مقیاسی وسیع به کارهای هنری روی آوردند. در پاسخ به نیاز فزاینده ی هنرجویان، چند هنرکده جدید و بی شمار کلاس خصوصی به راه افتادند. دیری نگذشت که با تجدید فعالیت یکی دو نگارخانه ی سابق و گشایش نگارخانه های جدید، بازار عرضه و فروش آثار هنری دوباره رونق گرفت. موزه ی هنرهای معاصر تهران، پس از چند سال فعالیت بدون برنامه، اقدام به برپایی منظم نمایش های دوسالانه و سه سالانه از آثار طراحان گرافیک، تصویرگران، نقاشان، عکاسان، کاریکاتورسازان، نگارگران، سفالگران و مجسمه سازان کرد. صدها اثر ریز و درشت در هر یک از این نمایش ها معرفی شدند و هزاران نفر به دیدن آن ها رفتند [گفتنی است که تعداد ۲۶۴ نقاش در دوسالانه ۱۳۷۰ خ شرکت داشتند؛ حال آن که نقاشان شرکت کننده در دوسالانه ۱۳۳۷ خ فقط ۴۵ نفر بودند]. این واقعیت ها حاکی از رشد کمی و توسعه ی فعالیت در تمامی عرصه های هنری است، با این همه به نظر نمی رسد که تحولی اساسی و آینده ساز در هنر امروز ایران پدید آمده باشد

در نقاشی این دوره گوناگونی و پراکندگی گرایش ها بیش تر شد. نقاشیخط مسیر قبلی را تا مرزهای تکرار و ابتذال پیمود. نگارگری التقاطی که دوره ی قبل به زیست حاشیه یی ادامه می داد، حال زمینه ی مناسبی برای جلوه گری پیدا کرد. صور دیگری از نقاشی تزیینی با ظاهر ایرانی و شرقی نیز امکان بروز یافتند. از میان بیشمار کسانی که در این زمینه های سنتی فعالیت داشته اند، می توان به نام هایی چون فرح اصولی، نصرالله افجه یی، محمد باقر آقامیری، محمد علی ترقی جاه، شهلا حبیبی، محمد علی رجبی، عبدالله رحیمی، رستم شیرازی،جلیل رسولی، روحبخش، فرشچیان، رضا فضایلی، اردشیر مجرد تاکستانی، مطیع و مجید مهرگان اشاره کرد. در سوی دیگر، بسیاری نقاشان از جمله ثمیلا امیرابراهیمی، پرویز ایزدپناه، مسعود بهنام، نامی پتگر، جمال الدین خرمی نژاد، مصطفی دشتی، هایده زرین بال، حجت الله شکیبا، علی اکبر صادقی، مرتضی کاتوزیان، مینا نوری، گیزلا سینایی، احمد وثوق احمدی و احمد وکیلی برای ارائه ی موضوع های عینی و یا مفاهیم ذهنی خویش از روش های بازنمایی طبیعت گرانه بهره گرفتند. نقاشان دیگری چون حسین احمدی نسب، ناصر آراسته، یعقوب امدادیان، علی رضا، نفیسه ریاحی، هادی ضیاء الدینی، علی گستانه، محمد حسین ماهر، منوچهر معتبر و احمد نصرالهی هر یک به نحوی کوشیدند از مرزهای مرسوم ناتورالیسم گامی فراتر نهند. به رغم تغییر و نوسان درکار برخی از نقاشان نوپرداز دوره پیش، جنبش نوگرایی ادامه یافت. در این رهگذر، نقاشانی چون احمد امین نظر، شهلا حسینی، مهدی حسینی، بهرام دبیری، ایرج زند، مهدی سحابی، همایون سلیمی، جلال شباهنگی، سعید شهلاپور، کورش شیشه گران، منوچهر صفرزاده، یعقوب عمامه پیچ، رعنا فرنود، فریده لاشایی، نصرت الله مسلمیان، فرشید ملکی و علی نصیر با تجربیات تازه بر تنوع گرایش های نو افزودند. همچنین، در قالب هایی نه چندان متفاوت آنچه اشاره رفت ولی با تأکیدی قوی بر موضوع های سیاسی و دینی، کار نقاشانی چون مرتضی اسدی، ایرج اسکندری، ناصر پلنگی، کاظم چلیپا، حسین خسروجردی، زهرا رهنورد، حبیب الله صادقی، حسین صدری، غلامعلی طاهری، مصطفی گودرزی و علی وزیریان مطرح شد. در چند سال اخیر نیز شمار زیادی از نقاشان جوان تر فعالیت خود را در ارتباط یا بدون ارتباط با انواع گرایش های مزبور آغاز کرده اند

در این دوره، طراحی گرافیک، هنر پوستر و تصویرگری رشد و گسترش قابل ملاحظه ای یافته اند. علاوه بر ادامه ی فعالیت وسیع طراحان با سابقه از جمله مصطفی اسداللهی، حقیقی، حلیمی، علی خسروی، سارنج شیوا، امرالله فرهادی، کامران کاتوزیان، مثقالی و ممیز، استعدادهای جوان تری چون شهرزاد اسفرجانی، بیژن جناب، علی خورشیدپور، ابوالفضل عالی، وزیریان و بسیاری از دیگر شاگردان ممیز به میدان آمدند. احمدرضا دالوند، هادی فراهانی، هون مرتضوی، توکا نیستانی و مسعود شجاعی طباطبایی توانایی های خود را در تصویرگری برای مطبوعات نشان دادند. تصویرگری کتاب کودک هم با آثار سارا ایروانی، محمدعلی بنی اسدی، نیره تقوی، محمدرضا دادگر، رضا لواسانی، فیروزه گل محمدی، کریم نصر، اکبر نیکان پور، وکیلی و ابوالفضل همتی آهویی رونقی تازه پیدا کرد. درعرصه ی گرافیک فیلم هم نظیر چنین پیشرفتی رخ نمود. نکته ی دیگر، رواج سریع تر گرافیک کامپیوتری در سال های اخیر است. چنان که امروزه تقریبا هیچ طراح یا تصویرگری خود را بی نیاز از دانش فنی جدید نمی داندعکاسان شناخته شده ای چون بهمن جلالی، یحیی دهقان پور، مریم زندی، اکبر عالمی، نصرالله کسراییان، کاوه گلستان و تورج حمیدیان کارشان را از دوره ی قبل آغاز کرده بودند؛ اما در جریان انقلاب و جنگ بود که عکاسی جایگاه مناسب خود را در کنار سایر هنرها به دست آورد (یادآور شویم که در همین زمان رشته ی مستقل عکاسی در دانشکده های هنری به راه افتاد). شرایط اجتماعی و سیاسی آن سال ها باعث رشد بی سابقه ی فتوژورنالیسم شد. اما به تدریج گونه های مختلف عکاسی هنری، بخصوص در تجربیات نسل جوان تر، مجال بروز یافتند. در اینجا، بدون توضیح درباره ی چگونگی گرایش های گوناگونی که امروزه در عکاسی پدید آمده است، فقط چند نام دیگر از میان عکاسان فعال را ذکر می کنیم: صادق تیرافکن، محسن راستانی، افشین شاهرودی، سیف الله صمدیان، جاسم غضبان پور، محمد غفوری، محمد فرنود، محمود کلاری، بهنام منادی زاده و مهران مهاجر

پیکره سازی نیز اخیرا پس از چند سال رکود با آثار فاطمه امدادیان، رضا خیاطان، بهروز دارش، حمید شانس، شهلاپور، حسین قره گزلو، محمدعلی مددی، ایرج محمدی، رضا یار احمدی و چند مجمسه ساز دیگر دوباره حرکتی را آغاز کرده است؛ و به نظر می رسد که این حرکت در آینده شتاب بیش تری گیرد. هم چنین باید از کسانی چون محمد مهدی انوشفر، عربعلی شروه، یونس فیاض، محمد مهدی قان بیگی و مهین نورماه نام برد که در رواج هنر سفالگری نقش مؤثری داشته اند.به طور کلی، از بررسی تاریخ هنر معاصر چنین نتیجه می گیریم که، به رغم کنکاش های پیگیر هنرمندان ایرانی، تاکنون دستاورد منسجم و جامعی که بتواند الگوی زیبایی شناختی ویژه ای را به دنیای هنر امروز ارائه کند، حاصل نیامده است. علت این مسأله را نه فقط در دنباله روی ها و الگوبرداری ها ناسنجیده، بلکه هم چنین در کمبودهای ناشی از نهادینه نشدن پدیده ی هنر جدید در جامعه ی ایران باید جست. به همین سبب نیز عواملی چون تغییرات سیاسی، سیاستگذاری های دولتی، نظر محافل خارجی و سلیقه ی بازار بیش از انگیزه ها و خواست های درونی بر سیر تحول هنر معاصر اثر گذاشته اند. مسلما، جامعه ی ما دچار فقر استعداد نیست، ولی آینده ی هنر ایران بدان بستگی دارد که تا چه اندازه این نیروهای بالقوه به سوی خلاقیت و ابداع هدایت شوند
در این مقاله به نام هنرمندان ایرانی مقیم کشورهای دیگر که به طور مستقیم در تحولات هنر معاصر ایران مؤثر نبوده اند، اشاره ای نشده است

از همکاری موزه ی هنرهای معاصر برای تهیه برخی از تابلوهای این مقاله تشکر می کنیم.

آرایش خورشید

فیروز شافعی

مجله نشان،شماره دوازدهم،زمستان ۱۳۸۵

مدیر مسئول ساعد مشکی

ناصرالدین شاه در سومین سفر خود به فرنگ با دستگاهی برای ضبط صدا آشنا شد که “فُونوگراف” نام داشت. این دستگاه، استوانه هایی مومی داشت که کار ضبط و پخش صدا را انجام می دادند. استفاده از این دستگاه در اواخر عهد ناصرالدین شاه جنبه ای کاملا اختصاصی داشت. اما از اوایل دوره ی مظفرالدین شاه تعداد معدودی از این دستگاه وارد ایران شد. با ساخته شدن دستگاه های کاراتر و ارزان قیمت تر، خانواده های متمکن نسبت به خرید آن اقدام کردند.
مدل های بعدی دسته ی کوک و یک شیپور برنجی ۳۶ سانتی متری برای پخش صدا داشتند و استوانه های مومی به مدت دو دقیقه صدا را ضبط و پخش می کردند.
مظفرالدین شاه در شرح سفر دوم اش به فرنگ در سال ۱۳۷۸ه. ش. به مشاهده و خرید این دستگاه اشاراتی کرده است. از حدود سال ۱۳۷۴، یعنی اوایل دوره ی سلطنت مظفرالدین شاه جسته گریخته اشاراتی به وجود دستگاه های فونوگراف در بعضی خانه ها شده است. در این دوران بعضی از درباریان که با هنرمندان همنشینی داشتند، گه گاه آثار آنان را در استوانه های فونوگراف ضبط می کردند.
طاهرزاده خواننده ی مشهور قاجار می نویسد:
در آن زمان یک نوع دستگاه به ایران آمده بود که آن را فونوگراف می نامیدند، صدا را روی لوله های آن ضبط می کردند و همان را می توانستند دوباره بشنوند، حسام السلطنه یکی از این دستگاه ها را داشت. این دستگاه بهترین معلم من بود، زیرا صدای خود را می شنیدم و هر جا نقصی به نظرم می رسید، اصلاح می کردم.
زمان اولین ضبط صفحه ی گرامافون در ایران به پیش از مشروطیت و حدود سال ۱۲۸۰ می رسد. اولین صفحه های موسیقی در زمان مظفرالیدن شاه، توسط شرکت گرامافون انگلستان ضبط و تکثیر شد. اولین بار در سال ۱۲۸۵ شعبه ی شرکت مذکور در ایران دایر شد و صفحاتی از میرزا عبدالله (استاد تار)، باقرخان (استاد کمانچه)، نایب اسدالله اصفهانی (استاد نی) و … و نیز ارکستر نظام مدرسه ی دارالفنون به رهبری مسیو لومر، کارشناس موزیک فرانسوی، ضبط شد.
بر اثر وقایع جنگ جهانی اولی و تأثیر در اوضاع داخلی ایران و درگیری ها و آشوب های ناشی از آن که کمبود وسایل و مواد اولیه را در پی داشت، ضبط صفحه که از سال ۱۲۸۵ تا ۱۲۹۴ ادامه داشت، متوقف شد. پس از فرو نشستن آتش جنگ، تصنیف ها و سرودهای ملی بین مردم رواج یافت.
در این میان با رفتن احمد شاه به اروپا و روی کار آمدن رضا خان در سال ۱۳۰۴ دوران جدیدی آغاز شد. در این دوران مراکزی برای آموزش موسیقی دایر شدند که از آن جمله مدرسه ی درویش به مدیریت نی داوود بود. تأسیس مدرسه ی عالی موسیقی در سال ۱۳۰۲ و کلوپ موزیکال به همت کلنل علی نقی وزیری، زمینه ی مساعدی برای ضبط و عرضه ی صفحه های موسیقی فراهم کرد. از آگهی های روزنامه ها چنین برمی آید که اجرای کنسرت در این زمان رواج داشته است.
شواهد موجود حاکی از آن اند که ضبط صفحه های گرامافون در ایران مجددا از سال ۱۳۰۵ آغاز شده است. برگزاری کنسرت های متعدد یکی از دلایل جلب شرکت های خارجی برای صرف سرمایه و اعزام نماینده برای ضبط و فروش صفحه بوده است.
دو کمپانی فعال در ایران یعنی “هیزمستروویس” و “پولیفون” که رقیب بودند، هر دو دستگاه مخصوصی برای ضبط صفحه به تهران آوردند تا تعدادی صفحه از صدای خواننده ی مشهور قمرالملوک وزیری، ضبط کنند.
با پیشرفت تکنولوژی ساخت گرامافون، امکان ضبط الکتریکی صفحه مهیا شد که خود گام بسیار مهمی در راستای ضبط بهتر صداها بود. صفحه ی اولین اثر ویولن استاد صبا جزء همین صفحه هاست. به دنبال فعالیت دو شرکت یاد شده شرکت های دیگری نیز به ضبط صفحه از موسیقی دانان ایران پرداختند.
نام کمپانی هایی که از اواخر سال ۱۳۰۶ تا حدود دوازده سال به ضبط و تکثیر صفحه پرداختند، به شرح زیر است:
بایدافون (آلمان)، پولیفون، پارلوفون، اودئون، هیز مستروویس، کلمبیا و سودوا (سوریه)
تا سال ۱۳۳۷ تمام مشخصات صفحه روی لیبل دایره شکلی در وسط صفحه ثبت می شد و خود صفحه در پاکتی سفید و ساده به دست مشتری می رسید. در سال ۱۳۳۷ واردکنندگان صفحه با توجه به جلد صفحه های خارجی به فکر تهیه ی جلد صفحه و طراحی برای آن افتادند. بدین ترتیب مدیران مؤسسات، طراحی برای جلد صفحه را بنا بر ذوق و سلیقه ی خود به دست گراورسازها و چاپخانه ها سپردند و تصاویری ابتدایی از خواننده ها یا مناظر، زینت بخش جلد این صفحه ها شد.
سرانجام در دهه ی چهل اولین کمپانی ایرانی به نام آهنگ روز به مدیریت چمن آرا، برای صفحه های خود که در ابتدا به صورت ۳۳ دور و بعد ۴۵ دور تولید می شد، به ساخت اصولی جلد صفحه پرداخت. در این زمان کمپانی ها ترجیح می دادند از تصاویر خواننده های معروف که هنوز پایشان به تلویزیون باز نشده بود و در نتیجه چهره هایی ناشناخته داشتند، برای روی جلد صفحه استفاده کنند. بدین ترتیب هم جوابگوی اشتیاق شنوندگان برای دیدن خوانندگان محبوب خود بودند و هم بازار کار خود را رونق می دادند. جلدهای این دوران هنوز طراحی گرافیک مشخص و ویژه ای نداشتند.
در اوایل دهه ی پنجاه، کمپانی آهنگ روز سفارش کلانی برای تهیه ی خرید صفحه های ۳۲ دور به آلمان داد. این صفحه ها که از موسیقی اصیل ایرانی ضبط شده اند، لی اوت های بسیار ساده و زیبایی دارند که طراحان آن نامعلوم اند.
این طراحی از موتیف های نقاشی های قاجاری، نقش فرش ها و مناظر ایرانی و خط نستعلیق بهره برده و به ندرت از تصاویر هنرمندان استفاده کرده است.
اوایل دهه ی پنجاه بخش کوچکی از موسیقی پاپ که از توجه روشنفکران زمان برخوردار بود به روی جلد صفحه ها توجه ویژه ای کرد. طراحی روی جلد صفحه های “شبانه”، “جمعه”، و “تنگنا” بیانگر این توجه اند.
در این دوره کمپانی های صفحه پرکنی بسیاری مشغول به کار بودند از جمله: آپولون، ایران گرام، مولن روژ، المپیک، رویال، کنسرسیوم، پخش صفحه ی ایران، 4T. در این دوران روی جلد صفحه های خارجی کپی اصل آن بود و صفحه های ایرانی طراحی گرافیک قابل توجهی نداشتند. کم کم تکنولوژی دیگری کار ضبط موسیقی را در دست گرفت؛ این تکنولوژی نوارهای کارتریج بودند که خیلی زود، جای خود را به تکنولوژی راحت تر، ارزان تر و با قابلیت حمل آسان تر دادند. این تکنولوژی جدید، کاست بود که بازار همه ی انواع دیگر را کساد کرد.
در سال ۱۳۵۰ به همت لیلی امیر ارجمند فعالیت فرهنگی مؤثری در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پا گرفت و این مرکز به تهیه ی نوار قصه و آهنگ های کودکان پرداخت. مسئولیت این بخش به احمدرضا احمدی محول شد و او با سلیقه ی تمام شروع به برنامه ریزی برای ضبط آهنگ های محلی و ایرانی کرد.
نگاه نوین احمدرضا احمدی به موسیقی و نیز ذوق و سلیقه ی هنرمندانه ی او باعث شد که طراحان گرافیک برای تهیه ی جلد نوار و صفحه به کار دعوت شوند. در این دوران بود که برای اولین بار طراحی جلد صفحه و نوار منطق درست خود را یافت و کارهای درخشانی از فرشید مثقالی، ابراهیم حقیقی، بهرام خائف و مصطفی اوجی پدید آمد.
فرشید مثقالی با استفاده از چاپ های سنگی و نقوش فرش گلیم جلدهای زیبایی طراحی کرد که نمونه های آن عبارتند از: طراحی جلد صفحه غزلیات سعدی، آهنگ های محلی پری زنگنه، اشعار رودکی. ابراهیم حقیقی نیز با استفاده از آب مرکب برای اشعار شهریار جلد صفحه طراحی کرد. بعضی از طراحان هم با استفاده از خط نستعلیق به طراحی جلد برای صفحه پرداختند. ضمنا در این زمان طراحانی چون سودابه آگاه و محمدرضا عدنانی نیز به طراحی روی جلد صفحه مشغول شدند.
این دوران اوج طراحی جلد صفحه و نوار بود. بیرون از کانون، طراحانی مانند قباد شیوا، برای صفحه ی نمایشنامه شهر قصه، موسیقی سنتی ایرانی و صفحه ی استادان موسیقی ایرانی جلدهای زیبایی ساخت. سپس تا سال ۱۳۵۸ دوباره با ضعف طراحی در این زمینه روبه روییم تا این که با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، تمامی مراکز تکثیر و توزیع موسیقی تعطیل شدند و عده ای از طراحان نیز به خارج رفتند.
بعد از انقلاب، گروه های موسیقی شیدا و عارف به سرپرستی محمدرضا لطفی، به طراحی جلد نوار رونقی دوباره دادند. تأثیر جوشش انقلاب را در طراحی جلد نوارهای این دوران شاهدیم؛ در این زمان هوشنگ امیراردلان با این گروه ها همکاری کرد.
با شروع جنگ، این دوران نیز پایان یافت تا دوباره رنگ و رونقی بگیرد. در این زمان به علت برگزار نشدن نمایشگاه ها تعدادی از نقاشان و طراحان گرافیک بنام مانند: آیدین آغداشلو، ابراهیم حقیقی، هوشنگ امیراردلان و مرتضی ممیز به طراحی روی جلد کتاب و نوار روی آوردند و آثار چشمگیری خلق کردند.
با ورود سی دی به بازار، طراحی گرافیک برای تولیدات موسیقی وارد عرصه ی نوینی شد و به صورت حرفه ی جدی بعضی از طراحان درآمد. در سال های ۶۷ و ۱۳۶۸ هوشنگ امیراردلان و سیما بینا به نقاشی برای جلدهای سی دی و نوار محمدرضا شجریان پرداختند. در این دوره، از خط نستعلیق برای اطلاع رسانی روی جلد استفاده می شد. در این زمان طراحانی چون سیاوش مظلومی پور و بهزاد غریب پور نیز به تصویرسازی برای روی جلد مشغول بودند. کم کم شرکت های تولید موسیقی به این فکر افتادند که برای فروش بهتر، از تصویر هنرمندان برای روی جلد استفاده کنند و بدین ترتیب عکاسان به همکاری با طراحان گرافیک پرداختند.
طراحان پُر کار و مطرح این دوره عبارت بودند از: مرتضی ممیز، بهزاد غریب پور، ضیاءالدین جاوید، محمد حمزه و علی خسروی.
جمشید حقیقت شناس با تصویرسازی و ساعد مشکی نیز با بهره گیری از ترکیبات جدیدی از خط فارسی آثار چشمگیری خلق کردند.
علی بوستان، ابوالفضل شاهی، علیرضا مافی، بهراد جوان بخت، فرح اصولی، فاطمه ملک افضلی، مژگان شجریان، علیرضا رضایی و یارتا یاران از دیگر طراحان موفق این دوره بودند.
در زمان حاضر گروهی از طراحان به ساختن جلدهای متحدالشکل برای شرکت های تولیدات موسیقی مشغول اند که این خود مرحله ی جدیدی در این عرصه محسوب می شود. این شرکت ها عبارتند از: هرمس، ماهور، چهارباغ، ماه ریز، نوای همایون، شهرام، کارگاه موسیقی، آوای خورشید، آوای باربد، سروش و …

جهان گرافیک – گرافیک جهانی

مصطفی اسدللهی

ابراهیم حقیقی می گوید: «گرافیک محمل بسیار مناسبی برای ارتباط با جهان است؛ ارتباطی تصویری، همانند عکاسی و سینما با این تفاوت که متکی به موسیقی و زبان و درام نیست. گاهی مواقع به واسطه ی گرافیک ارتباط بسیار سریع تر نیز حاصل می شود (همچون نشانه ها که یک
زبان تصویری گویای بین المللی اند و برای همه هم آشنا. مثلا علایم رانندگی). گرافیک زبان ارتباطی بسیار جامع و دارای قابلیت گسترش فراوانی هم هست. اکنون همه جا پر از علایم

و نشانه های گرافیکی است: ایستگاه ها، فرودگاه ها، ورزشگاه ها و به تازگی رایانه ها. در سایت های اینترنتی به نشانه های گرافیکی بسیاری بر میخوریم که همگی آشنایند. در واقع اکنون ما جهان را به واسطه ی یک الفبای تصویری جهانی می شناسیم.» و ساعد مشکی: «به واسطه ی آثار گرافیک می توان به نگرش، رفتارهای اجتماعی، سنن، علایق و روحیات مردم جامعه به عنوان عوامل زنده ی فرهنگ و تمدن پی برد.»

جملات بالا شاید تا حدی گویای میزان اهمیت هنر گرافیک در شکل گیری و پیشبرد گفت و گوی ما با جهان باشد. چنان که

قباد شیوا هم در توضیح این اهمیت می گوید: «طراحان گرافیک میتوانند «هیروگلیف» های عصر خود را به وجود آورند، چشم ها را به ضیافت فرهنگی در سطح بین المللی دعوت کنند و مروج تفهیم و تفاهم میان مللی با تمدن های متفاوت باشند.» گرافیک به عنوان هنری بی نیاز از گرفت و گیرهای کار با زبان بومی و نیز با کمترین اتصال و ارتباط با فرهنگ سنتی برآمده از قومیت ها می تواند از جمله ی بهترین مسیرها برای ارتباط با جهان های دیگر متفاوت در گوشه های مختلف این دایره ی خاکی در دنیای مدرن معاصر باشد.

اما جهانی شدن این زبان چگونه ممکن است؟ مشکی معتقد است: «از آنجا که تصویر در نسبت با گفتار قابلیت فهم در گستره ی افزون تری از انسان ها دارد گفت و گوی از این طریق نیز مخاطبان بیشتری را در بر خواهد گرفت. گرافیک نمی تواند تفاهم ایجاد کند اما میتواند به فهم بشر از تفاهم یاری رساند.» و مجید عباسی در توضیح چگونگی برقراری این ارتباط جهانی می گوید: «طراح گرافیک علاوه بر آگاهی های لازم درباره ی حرفه ی خود، توانایی های فنی و حرفه ای و دانش آکادمیک، باید که تسلط کافی نسبت به مسایل اجتماع و فرهنگ جامعه داشته باشد. هنر گرافیک انعکاسی بسیار واضح و روشن از مسایل حاد اجتماع است. و بنابراین باید از توانایی های طراحان گرافیک برای بیان و انتقال پیام گفت و گو میان فرهنگ ها و تمدن ها استفاده نمود. هنر گرافیک خلاق به درستی می تواند این پیام گفت و گو را در شکل ها و قالب های حرفه ای خاص خود به جهانیان منتقل کند.»

در این میان نظر فرشید مثقالی در مورد راهکار برقراری این ارتباط فرهنگی جالب توجه است: «فرهنگ ما باید به وسیله ی گرافیک بسته بندی و به جهان عرضه شود. اما این حرکت فردی نیست بلکه باید شورایی تشکیل شود تا در این مورد تصمیم گیری کند. باقی افراد هم، همگی باید تحت رهبری این شورای مرکزی باشند. نظریه ها اگر شخصی باشند در جمع قابلیت انسجام خود را از دست می دهند.»

اما این پرسش پیش می آید که شیوه ی برخوردمان به عنوان یک سوی این ارتباط جهانی چگونه باید باشد؟ برای جهانی شدن خود را به آنها نزدیک کنیم یا آنها را به خودمان؟ ابراهیم حقیقی پاسخ می دهد: «ما از طریق گفت و گو می توانیم فرهنگ را انتقال دهیم. در نمایشگاه های جهانی با موضوع هایی مانند صلح، آلودگی محیط زیست، حمایت از کودکان و … پوسترهایی عرضه شده اند با زبانی جهانی و در عین حال با نشانه های خاص ملی. مثلا در غالب پوسترهای هنرمندان ژاپنی نمودهایی از فرهنگ ژاپن وجود دارد و این مزیت آنهاست چرا که تا ملی نباشیم نمی توانیم جهانی شویم.» و مجید عباسی ادامه می دهد: «طراح گرافیک در این گفت و گوی بصری باید علاوه بر شناخت زبان بین المللی تصویر، به هویت خویش نیز اهمیت دهد تا اثری موفق و تاثیرگذار خلق کند از جایگاه صحیح فرهنگی و تاریخی خود و هم منطبق با شرایط روز.»

هنر معاصر ایران در مرکز باربیکن

نمایشگاهی تحت عنوان هنر معاصر ایران، در مرکز هنری باربیکن لندن، اولین نمایشگاهی از هنر معاصر ایران بود که در انگلستان برگزار می شد. این نمایشگاه به قصد نشان دادن وضعیت هنرهای تجسمی ایران و تحول و پیشرفت آن، از ۲۰ سال قبل از وقوع انقلاب اسلامی تا کنون تشکیل می شد. نمایشگاه متشکل از بیش از ۵۰ اثر هنری از ۲۰ هنرمند ایرانی بود که گروهی از آنان در ایران کار و زندگی می کنند و تعدادی هم مقیم کشورهای دیگرند. آثار عرضه شده مجموعه ای بود از خطاطی، کارهای فیگوراتیو و آبستره، ویدیویی، عکاسی و چیدمان از استعدادهای جوان یا هنرمندان شناخته شده ی ایرانی که از میان مجموعه های خصوصی یا نگارخانه ها و مجموعه های عمومی از داخل یا خارج ایران برگزیده شده بودند و نیز آثاری از مجموعه ی موزه ی هنرهای معاصر تهران که تا کنون به نمایش درنیامده بودند.
برگزاری این نمایشگاه با همکاری خانم رز عیسی و خانم کارول براون، سرپرست اصلی گالری های مرکز هنری باربیکن، حمایت موزه ی هنرهای معاصر تهران با مدیریت دکتر علیرضا سمیع آذر و مراکزی دیگر از جمله بنیاد میراث ایرانی، دفتر امور خارجه ی کشورهای مشترک المنافع، انجمن ایرانیان، ویزیتینگ آرتز (Visiting Arts)، استودیو دلفینا و هواپیمایی ملی ایران میسر شد. آثار بعد از انتخاب نهایی توسط موزه ی هنرهای معاصر تهران بسته بندی و به لندن حمل شد.

نمایشگاه در تاریخ ۱۰ آوریل ۲۰۰۱/ ۲۲ فروردین ۱۳۸۰ افتتاح شد که در آن آثار برگزیده ی هنرمندان ایرانی از ۴۰ سال اخیر تاریخ هنر ایران در معرض نمایش قرار گرفت. هنرمندان حاضر در این نمایشگاه که آثارشان نیز در آن شرکت داشت آقایان آیدین آغداشلو، علیرضا اسپهبد، محمد احصایی و خانمها غزال رادپی، شادآفرین قدیریان و بیتا فیاضی بودند.

در مراسم افتتاحیه وزیر فرهنگ انگلستان، سفرا و بسیاری شخصیت های فرهنگی و هنری، هنرمندان، منتقدان، مجموعه دارهای آثار هنری و… حضور داشتند و یکی از افتتاحیه های پر ازدحام و پر استقبال مرکز هنری باربیکن بود. از جمله مهمانان این نمایشگاه ایرانیان مقیم انگلستان بودند.

این نمایشگاه به مخاطبان انگلیسی این امکان را داد تا با کیفیت و تکامل هنرهای تجسمی در ایران امروز آشنا شوند، یعنی زمینه ای از هنرهای ایران که طی دو دهه ی اخیر توجه کمی به آن شده بود. نمایشگاه با ارایه ی آثاری از هنرمندان دهه ی ۱۳۴۰/۱۹۶۰ آغاز می شود، یعنی زمانی که تحول های هنر غرب در اروپای غربی و امریکا به مایه ی الهام و تاثیر در هنرمندان ایرانی و ترکیب با سنت های فرهنگی وهنری ایران مبدل می شود و از این تاثیر و ترکیب، هنرمندانی معتبر با سبک های شخصی معرفی می شوند. این هنرمندان مکتب سقاخانه را شکل می دهند. این سبک در استفاده از عناصر و موتیف های برگرفته ازهنرهای سنتی و مذهبی، مثل نمادها، اعداد و علایم و طلسم ها و ترکیب آن با موتیف های هنر غرب و یا ترکیب آن با خطاطی در آثار نقاشانی چون حسین زنده رودی، محمد احصایی و فرامرز پیلارام نمایان می شود. همین ترکیب در آثار مجسمه سازانی چون پرویز تناولی، با مجموعه ی تندیس های هیچ نیز رخ می نماید.

در نقاشی های سهراب سپهری، هنر غربی با طبیعت و فلسفه ذن در هم می آمیخت، در حالی که مسعود عربشاهی بیشتر تحت تاثیر طراحی و موتیف های زرتشتی هنر پیش از اسلام بود. مارکو گریگوریان و پرویز کلانتری پرده هایی از خاک و کاه ساختند که از طبیعت خشک و کویری ایران نشات می گرفت.

از میان نسل بعد از انقلاب نمونه ای از کارهای خسرو حسن زاده، که خود یکی از جوانان داوطلب و شرکت کننده در جنگ ایران و عراق بود، درنمایشگاه عرضه شد و یک چیدمان ازسوسک های سرامیک بیتا فیاضی و نمونه هایی از شیوه ی کار قاسم حاجی زاده و حجت الله شکیبا که آثارشان را بر اساس عکس های قدیمی و قاجاری بنا کرده اند و نوعی نگاه مدرن به سنت های تصویرسازی و عکاسی قاجاری دارند.

نمونه هایی از چیدمان های ویدیویی غزال که آمیخته از طنز و تضاد روبنای زندگی مدرن و امروزی با سنت ها و عرف جامعه است نیز در نمایشگاه عرضه شد. نمونه ای از کارهای جدید فریدون آو، بر اساس شاهنامه ی فردوسی، آخرین شیوه ی ترکیب هنر مدرن و مایه های سنتی هنر و فرهنگ ایران را نشان می دهد، در نمایشگاه عرضه شده بود. جدا از بخش هنرهای تجسمی نمایشگاه باربیکن، جشنواره ای از فیلم های ایرانی نیز در کنار این برنامه عرضه شد.

فیلم های نمایش داده شده ترکیبی از آثار بلند و کوتاه فیلم سازان مقیم ایرانی و چند اثر کوتاه ویدیویی از هنرمندان ایرانی مقیم خارج از کشور بود. فیلم ها عبارت بودند از:

دختران خورشید، مریم شهریار

روزی که زن شدم، مرضیه مشکینی

نرگس، روسری آبی، زیر پوست شهر و بانوی اردیبهشت، رخشان بنی اعتماد

باشو، غریبه ی کوچک، بهرام بیضایی

دو زن، تهمینه میلانی

سیب، تخته سیاه، سمیرا مخملباف

دایره، جعفر پناهی

خانه سیاه است، فروغ فرخزاد

سرو سبز، ناصر صفاریان

زینت، یک روز بخصوص، ابراهیم مختاری

گذرگاه، ضربان، شیرین نشاط

طلاق به سبک ایرانی، زیبا میرحسینی

اما تو عالی انگلیسی حرف می زنی، پریسا تقی زاده و مرجان صفی نیا

در انتظار وحید، دلفین مینویی

باران دختر مادر، شالیزه عارف پور

داشتن یا نداشتن، نیکی کریمی

مردی برای تمام دلایل، فاطمه معتمد آریا

هنرمند به منزله زلزله سنج

کامران دیبا

بعد از سال ها سکوت و انزوای هنری، مجموعه ای جامع از هنر چهل سال گذشته ی ایران در فرهنگسرای باربیکن لندن، گالری Curve به نمایش گذارده شد. در این نمایشگاه بیش از ۲۰ هنرمند ایرانی شرکت داشتند.

این نمایشگاه که مروری است بر تاریخ هنر ایران، با آثار نقاشان معروف به «سقاخانه» شروع می شد. این گروه از نقاشان با آگاهی از هنر مدرن متوجه ریشه های سنتی و مخصوصا عامیانه ی فرهنگ ایران شدند. آنان زبان تصویری خود را بر اساس نمادهایی پایه گذاری کردند که مردم کوچه و خیابان با آن مانوس بودند، از قبیل تزیینات خطاطی و نمادهای معمول در تعزیه، عزاداری مذهبی، رمل و اسطرلاب، جادو و دعا و شکل هایی که در سقاخانه های محله ها به عنوان نذر و ثواب نصب می شدند.

کریم امامی، اولین نقدنویس هنری در ایران، این گروه نقاشان را سقاخانه نام گذاری کرد. طبق نوشته ی وی پرویز تناولی و حسین زنده رودی از پیشاهنگان این مکتب بودند و به زودی فرامرز پیلارام، صادق تبریزی، مسعود عربشاهی و منصور قندریز به آنان پیوستند ولی در حقیقت این نام گذاری ها مربوط به مقطع زمانی کوتاه بوده و با گذشت زمان و توسعه ی هنری، این هنرمندان هر یک راه های انفرادی خود را جست و جو و انتخاب کردند. جالب این که فعالیت نقاشان سقاخانه مقارن با فعالیت پاپ آرت عطب صشغ در امریکا بود. در آن زمان نقاشان غربی در جست و جوی تصویر به فراورده های عامیانه ی فرهنگ مصرفی غرب علاقه مند شدند. نتیجه ی دوران وفور اقتصادی بعد از جنگ و استفاده از فراورده های صنعتی در سطح توده ی مردم کشورهای غربی را دستخوش تحول بنیادین فرهنگی کرد. نقاشان امریکایی متوجه تصاویر تبلیغاتی، ستارگان سینما، حروف درشت روزنامه ها و غیره شدند و این تصاویر عامی و غیر هنری نظر آنان را جلب کرد و در حقیقت به صورت مستقیم آن را در کارهایشان منعکس کردند.

مهم نیست که آیا هنرمندان در حال اعتراض بودند یا تشویق. جالب این است که این هنرمندان مانند زلزله سنج، ظهور یک فرهنگ همگانی و جهانی را پیش بینی کردند که متکی به تولید تکنولوژیک، مصرف تولیدات صنعتی و ارتباطات گروهی است.

پرسشی که مطرح می شود این است: آیا هنرمندان سقاخانه هم به نوبه ی خود با توجه به نمادها و اشکال مذهبی شیعه که مورد مصرف قشرهای سنتی جامعه ی ایرانی بود، مانند دستگاهی آینده سنج، انقلاب مذهبی و حکومت آن را پیشگویی می کردند؟ بدون شک نقاشان دید خود را منعکس می کردند و در صدد آینده نگری و کف بینی فردا نبودند. هنرمندان در جست و جوی خلاقیت و ابداع، با یک دید شخصی و معنوی، نشانه های اعتقادات مذهب و فرهنگ توده ی ملت را نظاره می کردند.

هنرمندان سقاخانه توجه شان به خط نویسی معطوف شد ودستیابی به این گنجینه ی فرهنگی را در میان دیگر هنرمندان جوانتر رواج بخشیدند. این بود قسمت ابتدایی نمایشگاه که شامل آثار دهه ی۱۳۴۰/ ۱۹۶۰ بود، البته در این دهه و در دهه ی ۱۳۵۰/۱۹۷۰ هنرمندان راه های انفرادی خود را برای ابراز هنرشان انتخاب کردند. صحنه ی هنری ایران در این دو دهه ی بارور، انرژی و پویایی در خور توجهی داشت.

شکاف شگفت انگیز

در نگاه اول، این نمایشگاهی از فعالیت های هنری چهل سال کشورمان بود، ولی با نگاهی تحلیلی و زمانی به این نمایشگاه متوجه یک شکاف شگفت انگیز هنری می شویم و آن عدم حضور آثار هنری دهه ی ۱۳۶۰/ ۱۹۸۰ است. تنها نقاشی که در این دوره ی سکوت، حضور بارزی دارد، کوروش شیشه گران است. یکی از سوالاتی که مطرح می شود این است که چرا در دوره های اول شورو هیجان انقلاب که می تواند دوره ی باروری و توسعه ی هنر باشد صحنه ی هنری کشور تهی و خاموش می شود؟

اگر به گروه سنی نقاشان و هنرمندان این نمایشگاه توجه کنیم، میانگین سنی آنان در زمان انقلاب سی تا چهل سال بوده است که معمولا شروع باروری و رشد کاری هنرمند است. بعد از تاسف بر فرصت های از دست رفته و زندگی های تلف شده جا دارد که با آهنگ امیدبخش این مقاله را خاتمه داد و آن وجود و امکان پذیری چنین نمایشگاهی است. بدون تردید برگزاری این نمایشگاه با «گفت و گوی تمدن ها» و محیط بازتر هنری میسر شده است. این اقدام مدیون زحمات و آینده نگری دکتر علیرضا سمیع آذر، مدیر موزه ی هنرهای معاصر تهران است که نه تنها در صدد پر کردن شکاف هنری دوران قبل و بعد از انقلاب است، بلکه در صدد پیشبرد و شناساندن هنر ایران به جهانیان است. این موزه با ارایه ی مجموعه ی هنری خود و تشویق مجموعه داران خصوصی، چنین نمایشی را در لندن امکان پذیر کرده است. موزه ی هنرهای معاصر تهران صاحب مجموعه ی بزرگی از آثار ایرانی و غربی طراز اول است.

در سال های اخیر موزه و مجموعه ی آثار غربی آن به صورت وام در اختیار نمایشگاه های هنری اروپا قرار گرفته است و موزه ی هنرهای معاصر تهران اعتبار جهانی از دست رفته ی خود را در میان موزه ها و مراکز فرهنگی و هنری جهان باز یافته است.

در فصل آخر مرور این نمایشگاه نمیتوان آثار سه هنرمند زن بعد از انقلاب را نادیده گرفت. اهمیت این هنرمندان در زن بودن آنان نیست چون در گذشته، در صف اول هنرمندان، زنان نقش موثری در آموزش و تولید آثار هنری داشته اند، از جمله بهجت صدر، لیلی متین دفتری و ایران درودی و دو سه نفر دیگر. اهمیت سه زن جوان متعلق به دهه ی ۱۳۷۰/۱۹۹۰ در استفاده ی آنان از ابزار جدید برای ابراز افکار هنری است، از قبیل عکاسی، ویدیو و چیدمان.

در آخر کار تماشای این نمایشگاه نمی توان از اثر فراموش نشدنی «سوسک ها»ی بیتا فیاضی بی تفاوت بگذریم. البته سوسک ها اثر دلنواز و دلپذیری نیست ولی بدون شک برای علاقه مندان به پیام های نهفته، این یک اثر هنری، مملو از افکار فمینیستی است. در خانه داری، زن همواره رو در روی سوسک مزاحم و گاهی ترسناک قرار می گیرد. آیا این نمادی است از شورش زنان؟ یا بهتر است از فمینیسم گریز بزنیم و با کشیدن نفسی آزاد به موقعیت بشر نگاه کنیم که همواره مانند انبوهی سوسک سرگردان در جست و جو بوده و حتا در ترک ها و شکاف ها هم اثری از امید می بیند.

تجربه ای تازه

بیتا فیاضی

ورودی نمایشگاه با آثار هنرمندان پیش کسوت چون آقایان حسین زنده رودی، فرامرز پیلارام و مجسمه ی برنزی «هیچ» پرویز تناولی، نقاشی خط محمد احصایی و … شروع و به کارهای هنرمندان متاخری چون خسرو حسن زاده، که شامل نقاشی های «خاطرات دوران جنگ» بود، خانم شادآفرین قدیریان که در هر فریم از عکس های خود زنان قاجار را به نوعی در ارتباط و تماس با شئ مدرن و محصول غرب قرار داده است و تا به امروز این دوره از کارهای ایشان در نمایشگاه های مختلف خارج از کشور با موفقیت و استقبال زیادی حضور داشته اند، هنر ویدیویی خانم غزال رادپی که تشکیل شده بود از چهار مانیتور در اتاقکی که درون آن کاملا تاریک بود، همچون فضای داخلی سینما و در کنار آن مجموعه ی چیدمان (installation) سوسک های من ختم می شد. بلافاصله بعد از گذشتن از در خروجی گالری مجموعه ای از عکس های آقای سیف الله صمدیان در کنار هم قرار گرفته بودند.

دوست دارم این را اضافه کنم که جای آثار بسیاری دیگر از هنرمندان در این نمایشگاه خالی بود و این را هم می دانم که این شروع تازه و اولین تجربه در این راستا بوده است و ادامه خواهد داشت. ولی طبیعتا نمی شود تمام آثار خوب را در یک نمایشگاه جای داد و چنانچه این رویداد ادامه داشته باشد همه ی آثاری که جایشان خالی بود در آینده به معرض نمایش قرار خواهند گرفت. تدارک چنین نمایشگاهی به هیچ وجه کار سهل و آسانی نیست. خود من تا حدودی در جریان فعالیت های دو سال و نیم آن بودم که چه فراز و نشیب های زیادی را طی کرد.

با تمام سعی، سختی و وسواسی که در تدارک چنین رویدادی خرج شد، مثل هر تجربه ی تازه، حتما کم و کاستی هایی را هم همراه داشت. همیشه اولین قدم سخت ترین و غیر قابل پیش بینی است. در کنار این نمایشگاه، از تاریخ سوم ماه می هفته ی فیلم های ایرانی ساخته شده توسط خانم های ایرانی نیز ترتیب داده شده بود و آن طور که شنیدم با استقبال خوبی رو به رو شد. از شرکت کنندگان می توانم از خانم ها: رخشان بنی اعتماد، فاطمه معتمد آریا، نیکی کریمی، شالیزه عارف پور، دلفین مینویی، شیرین نشاط و … نام ببرم.

کوتاه از داستان خودم بگویم. من برای چیدن و نصب سوسک ها باید کمی زودتر از شروع نمایشگاه در آنجا می بودم. در طول این مدت همیشه چند نفری که خود از کارکنان باربیکن بودند بدون هیچ گله ای به من کمک می کردند و با صبر و حوصله ی تمام ، مشکلات عدم تصمیم گیری و وسواس مرا در چیدن سوسک ها با مزاح و شوخی تحمل می کردند و بر خلاف همیشه که من قبل از نمایشگاه نگرانی و ترس تمام وجودم را می گیرد همه چیز خیلی آرام ولی به موقع و درست به انجام رسید و می توانم بگویم شاید بهترین چیدمان من از سوسک ها تا به امروز بوده است.

به نظر من، در وهله ی اول باید خود اتفاق، یعنی تجمعی در ارتباط با ایران به این گستردگی برای مهمانان جالب تر از خود کارها بوده باشد. نمایشگاه تا تاریخ ۳ ژوئن ۲۰۰۱/ ۱۵ خرداد ۱۳۸۰ ادامه داشت و بعد از آن هم کارها که تعدادی از آنها از مجموعه های شخصی و یا موزه به امانت گرفته شده بودند به مکان اصلی خود حمل و برگشت داده شدند.

کجایند ان تلاشهای کیمیا گرانه

درباره نمایشگاه هنر معاصر ایران در مرکز باربیکن لندن

ابراهیم گلستان


… از آن کسان و کارشان در این نمایشگاه که اسمش هنر در ایران امروز است نشانی نیست. در آن منوچهر یکتایی نیست، هوشنگ پزشک نیا هم نیست، اسفندیاری نیست، ویشکایی نیست، حسین کاظمی هم نه، ضیاء پور هم نه. اینها از سال های ۲۰. از سال های بعد ناصر عصار هم نیست، آذر خسروی هم نیست، بهجت صدر هم نیست، مرتضی ممیز نیست، بیژن صفاری نیست، بیژن بصیری نیست، بهمن دادخواه که هم اکنون در فرانسه یک نمایشگاه مجسمه دارد او هم نیست، یوسف زاده نیست، فریده لاشایی نیست، ویکتوریا مسعودی (امینی) نیست … و هی بگیر و باز هم بشمار.

در روزگاری که فکر و عقیده آزاد است هر چند در حد بیان آنها چندان چنین هم نیست خواستی اگر نمایشی بگذاری یا نشریه ای دربیاوری، بگذار و در بیاور با هر چه که ذوق سلیم یا خراب یا زشت یا زیبایت اقتضا دارد. مختاری. این در حد کار شخصی و فردی معرف میزان فکر و ذوق تو خواهد بود. اما به برگزاری کاری که وابسته می شود به دستگاهی بزرگ تر از فردی، خواه موزه ای باشد یا هیاتی وسیع تر از حد شخصی و خصوصی یک دکان، و بالاتر از تمام، مربوط می شود به یک ملت، به یک تمدن، به یک تاریخ، به یک مردم، آن هم در جایی غریبه که قدر تو را به حدود ذخایر زیرزمینی و تاریخ عهد بوق تو می دانند، آن گاه اقتضای شعور و شرف طلب می کند توجهی دقیق تر، فهم وسیع تر، و خود نگهداری سنجیده ای فراوان تر. چگونه می شود به سرسری به اسم نمایش هنر در ایران معاصر چیزی به راه انداخت بی عرضه داشتن درخوری از کارهای بسیاری از آن پیشگامان و پایه گذاران ولی با آوردن آثار بی بخار، پراکنده، پایین تر از سطح واقع موجود، دور ازتنوع مراحل فردی، تنها با پوشاندن دیوار از تکرار.

جز در یک کار کوچک کجاست بهمن محصص که کارهایش در هر چه کرده است، از نقاشی و مجسمه و همچنین تئاتر، سرشار است از توان حس و ارج اندیشه…

… یا ابوالقاسم سعیدی قانع به کار، حریص به حس کردن. کجاست آن شبه شکوفه های شخصی اش که در تلالو بهار پندارند، آن پرده های ده دوازده متری دراز با رنگ و شکل هایی ازاصل و بذر و گوهر حیات در هیاتی که از حس بی غش شفاف است، از اندیشه است، در اندیشه است، و تقلیدی از طبیعت نیست بلکه خلقتی است تازه در طبیعت، و خورشیدش درخشندگی از هنرمند می گیرد… کارهای او نقطه ی تلاقی توان فردی خلاقه ی امروز است با تقطیر معنی هنرهای سنت ایرانی… همین نکته بود که آندره مالرو را مفتون کارهای سعیدی کرد. در این کار، سعیدی کاری به کار سنت در شکل ندارد. معنا و روح سنت است که در شکل هایش می آید. او شکل تازه ای برای چنین سنت آورده است که سنت را با آن غنی کرده است. آیا این تنها یکی که به دیوار باربیکن میخ کرده اند جوابگوی این جنبه از هنر نقش و رنگ معاصر ایران است؟

یا حسین زنده رودی، معصوم ترین جست و جو کننده ی غریزی سنت های نقش و رنگ ایرانی، کجاست شمایل هایش؟ کجاست حلقه ی یاسین هایش؟ کجاست صحرای کربلاهایش؟ کجا هستند بازی های ساحرانه اش، طلسم آسا با شکلهای الفبایی؟ او حرف های الفبا را به بازی خلاقه ی خودش گرفته است همراه با صبر و صرف وقت که انگار دم گرفتن است و ورد در باز کردن گره و گیر و پیچیدگی های حسی و عصبی. برخلاف کسانی که فکر کرده اند از راهی که او رفته است باید رفت منتها با خط نگاری «بهتر»، او کاری به کار خطاطی نداشته است اصلا. الفبا در شبه کلمههای آوا نگار یک جسم در گستره ی طبیعت اند که باید هر جور که می خواهی به کارشان بکشی، مانند شکل یک درخت، یک پرنده، یک میوه، یک سنگ، یک آدم. چه لازم است که یک کلمه داشته باشی؟ معنی در پیش کار حسین زنده رودی از کلمه ای نمی آید، کلمه آنجا نیست.

حرف ها را هر جور می خواهی به هم ببند که معنا از حس، از خلق تو است که می آید. این اصل برجسته در کار زنده رودی است که هر وقت هم حواسش رفت و از حدود آن بیرون رفت انگار رفته باشد به بی راهه، انگار گم شده است، بیهوده. کجاست یک نمونه از این خصوصیت اصلی در نمایشگاه پرت باربیکن؟ حسین زنده رودی درست فهمیده بود که برگزارکنندگان این بساط چقدر از راه بیرون اند که کاری نداد به آنها برای نمایش. یا سپهری. تشخص سهراب در جست و جویش بود. اصل در کار او جست و جو برای چه چیز را چه جور گفتن بود. هم در شعر هم درنقاشی. از شک و از سوال راه می افتاد. کارش همان سفر به جست و جوی پاسخ بود. همین هم بود که تعویذی و طلسم از میان ساده بودن شعریش سر می زد. اینجا به شعر کلمه دار او کار نداریم، شعر شکل و رنگ را در نظر داریم. در هر حال او جست و جو میکرد. از این تلاش می رسید به تقطیر، مانند کیمیاگرها. و از این گونه تقطیرها می پنداشت می رسد به آنچه می جوید. همین مانع شلختگی در کار او می شد. همین انضباط بهش می داد. هم به کار، هم به زندگانی و رفتار. این جست وجو خودش هدف می شد. می شد کار، می شد نتیجه ی ناچار کار، درست مانند کیمیاگری اگر چه در ابتدا غرض طلا باشد. در انتهای چنین راه مارپیچ هدف در خیال و آرزوست زیرا انتهایی وجود ندارد. اما از تکرار این رفتار ورزیدگی به دست می آید. انضباط و دقت به دست می آید و او فقط به همین می رسید. در تمام بیست و دو سالی که تا پایان زندگی اش از نزدیک می شناختمش او جویاگر با انضباط خستگی ناپذیر ناامیدی بود که هیچ شلخته نمی شد، نبود. این کوشنده بودن در تقطیر می شد تضمین تنوع کارش. سهراب این تنوع بود. کجاست این تنوع در این نمایشگاه؟ جا داشته اند برای تکرار عکس های «بامزه ی» کشتی گیرها که چسبانده اندشان روی بستری از گل و جاشان داده اند به روی دیوار و روی جلد کاتالوگ نمایشگاه به عنوان نمونه هنر امروز این ایران لگد خور سر در گم، اما برای جست و جو و تنوع کار کسی که جست و جو و تنوع بود جایی پیدا نکرده اند.

جل الخالق! از سپهری، از لاله هایش، از نقش های تند انتزاعی و از چهارگوش های هندسی، و از بادگیرها و از بیابان هایش، از دیوارهای کومه و ده ها. از کنده های کج، از دسته های گل یا از درخت های منفرد لای کوهپایه ی متروک، از فضانوردهای شناور در جو تا آن طرح یک رنگ یک زن که میرود به سوی اندرون سیاه اتاق خاکی بی در که حفره ی رازست. و اینها تمام، شاید به غیر آن فضانوردهای معلق، تمام نقاشی، کجا هستند یک نمونه از این تنوع ها؟ کجا هستند جا پاهای این تلاش کیمیاگرانهی آن حسی که سرگردان و آواره است در جست و جوی آرامش؟…

خلاصه شده از یک مقاله ی بلند

ژازه طباطبایی

ژازه طباطبایی یکی از هنرمندان سخت کوش و پرتوان عرصه ی هنرهای تجسمی است که با حضور مستمر و موثرش در چهار دهه ی نقاشی و تندیسگری معاصر، در شکوفایی و غنای هنر امروز ایران سهم ارزنده ای داشته است. اوبا رویکرد به موضوع هایی چون نقش های سنتی، جلوه های دیداری فرهنگ مردم، افسانه و شعر و مظاهر زندگی شهرنشینان، به بازنگری هوشمندانهی حیات اجتماعی معاصر پرداخته و به درستی، از عهده ی خلق مجدد آن در عرصه ی تصویر و تجسم، برآمده است. علاقه ی شورانگیزش به هنر، شوق تجربه اندوزی و نیروی خلاقه اش، ژازه را به ساختن تابلوها و تندیس های بدیعی رهنمون می شود که گنجینه ای گرانقدر از اسناد فرهنگ معاصر را تشکیل می دهد.
منیژه میرعمادی

دکتر جواد مجابی درباره ی این هنرمند و آثار او چنین می نویسد:

ژازه طباطبایی، به سال ۱۳۰۹ در تهران زاده شده است ودر خانواده ای که بیش تر آنها اهل هنر، خاصه موسیقی و نقاشی بوده اند. پدربزرگ او «مفتح رنگ» اعتمادی نگارگر بوده است و طراح و بافنده ی قالی، و ژازه نخستین الهام ها و درس ها را از او یافته است. پدر نظامی او بیش تر مایل بود پسرش شغل سیاسی و اداری اختیار کند، اما ژازه از اوان نوجوانی با کششی بی اختیار به نویسندگی، نگارگری و تندیسگری روی آورد.

اولین داستاناش را در ۱۲ سالگی می نویسد، به نام شن ونی. بعدها به نگارش نمایشنامه هایی می پردازد چون شکوفه های پژمرده، لرد چی چی یانوف، جای پا و آقا موچول که آنها را در «کانون پیشاهنگ» کارگردانی می کند و به صحنه می آورد. سال ۲۵ داستان پسر کوچک را چاپ می کند.

در اوان نوجوانی، نخستین اثرش بارلیف ای به شیوه ی کلاژ را پنهان از چشم پدر به نیمه های شب ساخته است. زمان جنگ جهانی دوم است، وحشت از کشتار جمعی و نفرتش از خشونت، او را به واکنشی عاطفی وامی دارد، شب ها تخت چوبی را که بر آن می خوابد برمی گرداند و سطح زیرین آن، به نیروی خیالی معصوم، پهنه ی نبرد می شود که بر آن ماشین های جنگی چهره ی سیاره ی زمین را شیار می کنند، تخته های تخت با شره های رنگ سیاه و قرمز و صلیب های سرخ و سفید پوشیده است، در گوشه ای سر و دست و پای عروسک های پلاستیکی درهم شکسته غرق خون است، در سوی دیگر جیپ ها و کامیون های لهیده، هواپیمای از کارافتاده ای سوخته و نبردافزارهای درهم شکسته دیده می شود، در سمت راست اثر، جمجمه ی خرد نشانه ی حضور مریخ جنگ آزمای است. کابوس جنگ که خبرهای آن از رادیوی تازه به کار افتاده شنیده می شود، شب ها نوجوان را وانمی نهد و صبح تخت به حالت عادی درمی آید و روزمره گی ادامه می یابد.

در همین اوان، نقاش نوجوان در منزل پدربزگاش، با اثری روبه رو می شود که الهام بخش دوره ی تازه ای از کارهای او می شود. مفتح رنگ،خنچه ی عقد دخترش را همچون تابلویی زینتی بر دیوار منزل آویخته بوده است. نان سنگکی خشخاش دار با چسب سریشم ماهی بر سینی چوبی چسبانده شده بود و دانه های اسفند و کندر و گل های الوان کاغذی اطراف آن را زینت می داد. اشیای نصب شده بر خنچه بر اثر گذشت زمان، رنگ و شکل اصلی را از دست داده وهیاتی خاص یافته بود. عنصر کهنگی، وحدتی ناخواسته و زیبایی نامنتظری بدان اشیای ناهمگون بخشیده بود.

نقاش با دیدن این اثر متوجه می شود که اشیای روزمره چون خنچه های عقد و ابزارهای خانگی، می تواند کارکردی دیگر داشته باشد و با ترکیبی تازه در خدمت هدف هایی متفاوت از فایده ی معمول آنها قرارگیرد.

او دیپلم های متعدد می گیرد تا در کلاس های گوناگون شرکت کند. از هنرستان موسیقی می رود به هنرستان هنرپیشگی. سال۲۹ از هنرستان هنرپیشگی دیپلم می گیرد، «لوکس فیلم» را با اجازه ی رسمی در لاله زار نو باز می کند. نخستین نمایشگاه نقاشی خود را که به شیوه ی «مینیاتور نو» ساخته است ارایه می کند. در همین سال پایان نامه ی خود را از «هنرستان بالت» می گیرد. همزمان از دبیرستان دارایی فارغ التحصیل می شود. با دیپلم دارایی می رود دانشکده ی حقوق که آن را نیمه کاره رها می کند.

در سال ۳۰ داستان دندان سوسمار را منتشر می کند، سال ۳۳ در رشته ی کارگردانی و مبانی تئاتر در دانشکده ی ادبیات شاگرد اول می شود و نمایشنامه ی پیراهن ملوانی را به روی صحنه می آورد. با دیپلم هنرستان هنرپیشگی می رود به دانشکده ی هنرهای زیبا تا مجسمه سازی بیاموزد. سال ۳۹ دوره ی دانشکده ی هنرهای زیبا را به پایان می رساند و کتاب شطرنج زندگی را منتشر می کند. پیش از این به سال ۳۴ «گالری هنر جدید» را، در فضایی که هنوز گالری هنری در تهران کارکردی مطلوب ندارد، به راه انداخته است. اگرچه گالری آپادانا در ۱۳۲۸ و گالری استتیک در ۱۳۳۳ تشکیل شده، اما هنوز نگارخانه به عنوان یک نهاد فرهنگی جایگاه خود را تثبیت نکرده است. گالری هنر جدید نخست در خیابان «بهار» سپس در خانه ی فعلی اش در کوچه ی «پاییز» شکل می گیرد. این گالری مرکز گردهمایی نقاشان، مجسمه سازان، شاعران، موسیقی دانان و هنرمندانی است که هریک سودای نوآوری دارند. در جوار نمایشگاه های هنری، نخستین شب های شعر نو در تالار این گالری تشکیل می شود.

نقاشی ژازه گونه هایی متفاوت دارد با یک فصل مشترک، که همان «فرهنگ مردم» یا به تعبیری دقیق تر در مورد او «آیین و آداب عامیانه» است. درواقع او به شاخه ای از نقاشان ایران تعلق دارد که به نقاشان «نوآور سنت گرا» موسوم شده اند و وجه مشخص شان این است که فرهنگ بومی را چون سکوی پرشی برای انتقال حس و ادراک خود از جهان پیرامون برگزیده اند. این نگرش آنان را از گروه نقاشان «نوآور آزاد» متمایز می کند که فارغ از ویژگی های بومی به دنبال بیانی جهانی با زبانی همه جا گیرند که باور آنها از کارکرد ذاتی هنرهای تجسمی نشات می گیرد.

نقاش در دهه ی سی به کوشش های متنوعی برای رسیدن به یک بیان شخصی دست زده است. اگر از کارهایی چون: مردی از شهر ما ۱۳۳۵ و مادر، بچه، لاله ۱۳۳۶ که به اتودهای رایج دانشکده ای شباهت دارد بگذریم به کارهایی می رسیم که تلاش های اولیه ی ژازه را برای نقب زدن به دنیای ذهنی اش آشکار می سازد. در آثاری چون: طرح های رنگی معشوق و غزال تنهاو عاشق و غزال ها و سرچشمه، به یاد تو بودم و تابلوی وصله و غرغر و طرح رنگی با ابرها سفر می کنم و تابلوهای ای سرو به من بگو، شرم سرخ و گلی آغا که در سال ۱۳۳۵ ساخته شده اند و دود و دم، خسته و گرما و راه گم کرده و پانته آ در آتش ساخته در ۱۳۳۶ کوشش نقاش برای استیلیزه کردن اجسام و اشیا در ترکیب های منحنی جلب توجه می کند. این تلاش در تابلوی «پانته در آتش» به شیوه ای اغراق آمیز دیده می شود. تاثیرپذیری هنرمند از میراث نگارگری ایرانی در این تابلوها نمایان است. او می کوشد با تامل در عناصر و ترکیب بندی مینیاتور و دست کارهای صنعت بومی و بازشناسی هنرهای عامیانه به درک تازه ای از بینش زیباشناختی ایرانی برسد. تعلیمات سنت گرای دانشکده پشتوانه ی این تلاش است.

ژازه دیوهای متعددی در دوره های مختلف ساخته اما بیش تر آنها در فاصله ی سال های ۳۴ تا ۳۶ ساخته شده است. ساخت و پرداخت پرده های دیو نشان او، بیشتر زیر تاثیر نقاشی های عامیانه است: از نقاشی های چاپ سنگی گرفته تا نقوش پرده قلمکار و پرده های قهوه خانه. هر چند تاثیر نقاشی کودکان را در این پرده ها نمی توان ندیده گرفت.

ژازه می گوید: ” انار برای من نمادی از دنیاست، که در درون خود پرده های متعدد در بسته ای دارد و در هر پرده دانه های فراوانی هست که می توانند آدم ها باشند یا سیاره هایی در یک کهکشان. این دنیا در بسته است و معمایی، در بیش تر تابلوهایم این انار نشکافته و گازنزده تصویر شده است جز در یک تابلو که ورزایی آن را به دندان شکافته و مکافات آن را مرگی خونین یافته است.”

موجودی که ژازه آن را «مرغ نه آدم نه» می نامد در همین دهه ی سی خلق می شود اگرچه بعدها همچون «غزالان»، عنصر غالب پرده های دهه ی چهل و پنجاه او می شود. در پرده ی «بازبان»، در ترکیبی عروسک وار، انگار دختری کوچک، چون باز بر سر دست شاهزاده ای قرار دارد. اما مشخصات اصلی این مخلوق در اوایل دهه ی چهل کامل می شود. در پرده ی «گنجشکک اشی مشی» به تاریخ ۱۳۴۰ موجودی را باز می یابیم که پیش از آن نظیرش را در نقوش عامیانه به خصوص در بشقاب های «بدل چینی» یا مجسمه ی مرغ های مفرغی که بر «علامت»های عزا نصب می شود شاهد بوده ایم. ژازه به تدریج این مخلوق سنتی را تغییر شکل داده و آن را به «مرغ فرشته سانی» بدل می کند که جزو عناصر اسطوره ای آثار او درمی آید.

در نگاهی گذرا به کارهای دهه ی سی درمی یابیم که او عموما سعی می کند طرح شتابزده ی جهان خیالش را با کم ترین مقدار خط و رنگ عرضه کند. بعدها این شیوه در «کلاف»هایش به اوج می رسد. این کلاف ها که شماره های «پانصد» آن در دفتری چاپ شده، ساختاری ساده دارد و واکنشی عصیانی در برابر نقاشی های فیگوراتیواوست. بدین معنا که پس زمینه در اینجا با متن اصلی تابلو و حجم های مرکزی کمپوزیسیون، به هماهنگی کامل می رسد. دوم این که نقاش با عدول از پرداختن به فیگور انسانی و جانوری، با بی پروایی و آزادی بیش تری به ثبت احساس خود توفیق می یابد. سوم این که از قیود سنتی قرینه سازی و شباهت پذیری با گذشته و پرداختن به موضوعات اجتماعی خلاصی می یابد و سعی می کند با توسل به روش خلق خود به خودی به جریان سیال خیال متکی شود و عنان دست و ذهن را به ناخودآگاه بسپرد تا آنچه «هنگام آفرینش» و «شور خلاقیت» اقتضا دارد بر پرده بیاید.

دهه ی چهل نه فقط برای ژازه بلکه برای بسیاری از هنرمندان و ادبا، دهه ای شکوفا بوده است، چرا که در این مقطع: شکوفایی انفجاری اقتصادی ایران، بدل شدن تهران به کلان شهر، تسهیل ارتباطات جهانی و به تبع آن گسترش پذیری فرهنگ و شکوفایی هنرها خاصه شعر و نقاشی وسینما اتفاق می افتد. وجود دوسالانه های پنج گانه و به رسمیت شناختن نقاشی مدرن از سوی سیاست گذاران فرهنگی و جدی تلقی شدن هنرهای تجسمی از سوی وسایل ارتباط جمعی، منتقدین و مخاطبان هنر و پدید آمدن بازار برای نقاشی و مجسمه و حضور مجموعه داران خصوصی و عمومی همزمان با رونق گالری ها و موزه ها مایه ی رونق بازار نقاشی شده بود و هنرمندان نگارگر و تندیسگر مجالی یافته بودند از این بازار به ظاهر پررونق برای ارایه ی آثار خود بیشترین بهره را ببرند.

در دوره ی چهل به بعد چند تغییر و تفاوت عمده در کارهای ژازه دیده می شود: نخست این که ژازه در زمینه ی نقاشی، بیان خاص و زبان هنری اش را که پیش از این نا به خود و قریحی ابداع کرده بود، باز می شناسد، آن را می پالاید و در رشد هماهنگ آن می کوشد. عناصر پراکنده ای را که گهگاه در بعضی کارهای او دیده می شد آگاهانه به کار می گیرد و با تکنیک های مناسب و نو یافته، با تکیه بر درک رو به رشدش در عرصه ی معرفت و زیباشناسی هنری، به تلفیق متوازن و هنرمندانه ی آنها می کوشد. بدین گونه تابلوهای ژازه از چندگونگی ظاهری چون کلاژها و کلاف های آبستره و نومینیاتورها و خنچه ها و بارلیف ها که همگی سیاه مشقی برای رسیدن به بیان ویژه ی هنری او بود برگذشته و به فضای هماهنگی نزدیک می شود که با حفظ تنوع، مسیر رو به رشدی را به سوی همگونی در سبک، طی می کند. وحدت شیوه اش در نقاشی کردن، به تابلوهای او تشخصی می بخشد که به ازاء کمپوزیسیون های ویژه، نوع کاربرد رنگ و خط، بیان موجز و مشخص و مضامین خاص، بی درنگ از کار دیگران ممتاز می شود.

با این که ژازه تنوع و گونه گونی اش را دوست دارد، اعتراف می کند که شرایط و امکانات او را به کار در عرصه های مختلف کشانده است. چون در زمستان ها شرایط برای نوشتن و طرح زدن و نقاشی مناسب تر است او بیشتر شعر می گوید، یادداشت های خود را در زمینه ی کار هنرمندان و قصه هایش پی می گیرد، تابلوهای خود را در قطع های کوچک می سازد و در دوره ی چهل به بعد چند تغییر و تفاوت عمده در کارهای ژازه دیده می شود: نخست این که ژازه در زمینه ی نقاشی، بیان خاص و زبان هنری اش را که پیش از این نا به خود و قریحی ابداع کرده بود، باز می شناسد، آن را می پالاید و در رشد هماهنگ آن می کوشد. عناصر پراکنده ای را که گهگاه در بعضی کارهای او دیده می شد آگاهانه به کار می گیرد و با تکنیک های مناسب و نو یافته، با تکیه بر درک رو به رشدش در عرصه ی معرفت و زیباشناسی هنری، به تلفیق متوازن و هنرمندانه ی آنها می کوشد. بدین گونه تابلوهای ژازه از چندگونگی اهری چون کلاژها و کلاف های آبستره و نومینیاتورها و خنچه ها و بارلیف ها که همگی سیاه مشقی برای رسیدن به بیان ویژه ی هنری او بود برگذشته و به فضای هماهنگی نزدیک می شود که با حف تنوع، مسیر رو به رشدی را به سوی همگونی در سبک، طی می کند. وحدت شیوه اش در نقاشی کردن، به تابلوهای او تشخصی می بخشد که به ازاء کمپوزیسیون های ویژه، نوع کاربرد رنگ و خط، بیان موجز و مشخص و مضامین خاص، بی درنگ از کار دیگران ممتاز می شود.

با این که ژازه تنوع و گونه گونی اش را دوست دارد، اعتراف می کند که شرایط و امکانات او را به کار در عرصه های مختلف کشانده است. چون در زمستان ها شرایط برای نوشتن و طرح زدن و نقاشی مناسب تر است او بیشتر شعر می گوید، یادداشت های خود را در زمینه ی کار هنرمندان و قصه هایش پی می گیرد، تابلوهای خود را در قطع های کوچک می سازد و در دوره ی چهل به بعد چند تغییر و تفاوت عمده در کارهای ژازه دیده می شود: نخست این که ژازه در زمینه ی نقاشی، بیان خاص و زبان هنری اش را که پیش از این نا به خود و قریحی ابداع کرده بود، باز می شناسد، آن را می پالاید و در رشد هماهنگ آن می کوشد. عناصر پراکنده ای را که گهگاه در بعضی کارهای او دیده می شد آگاهانه به کار می گیرد و با تکنیک های مناسب و نو یافته، با تکیه بر درک رو به رشدش در عرصه ی معرفت و زیباشناسی هنری، به تلفیق متوازن و هنرمندانه ی آنها می کوشد. بدین گونه تابلوهای ژازه از چندگونگی اهری چون کلاژها و کلاف های آبستره و نومینیاتورها و خنچه ها و بارلیف ها که همگی سیاه مشقی برای رسیدن به بیان ویژه ی هنری او بود برگذشته و به فضای هماهنگی نزدیک می شود که با حف تنوع، مسیر رو به رشدی را به سوی همگونی در سبک، طی می کند. وحدت شیوه اش در نقاشی کردن، به تابلوهای او تشخصی می بخشد که به ازاء کمپوزیسیون های ویژه، نوع کاربرد رنگ و خط، بیان موجز و مشخص و مضامین خاص، بی درنگ از کار دیگران ممتاز می شود.

با این که ژازه تنوع و گونه گونی اش را دوست دارد، اعتراف می کند که شرایط و امکانات او را به کار در عرصه های مختلف کشانده است. چون در زمستان ها شرایط برای نوشتن و طرح زدن و نقاشی مناسب تر است او بیشتر شعر می گوید، یادداشت های خود را در زمینه ی کار هنرمندان و قصه هایش پی می گیرد، تابلوهای خود را در قطع های کوچک می سازد ودر دوره ی چهل به بعد چند تغییر و تفاوت عمده در کارهای ژازه دیده می شود: نخست این که ژازه در زمینه ی نقاشی، بیان خاص و زبان هنری اش را که پیش از این نا به خود و قریحی ابداع کرده بود، باز می شناسد، آن را می پالاید و در رشد هماهنگ آن می کوشد. عناصر پراکنده ای را که گهگاه در بعضی کارهای او دیده می شد آگاهانه به کار می گیرد و با تکنیک های مناسب و نو یافته، با تکیه بر درک رو به رشدش در عرصه ی معرفت و زیباشناسی هنری، به تلفیق متوازن و هنرمندانه ی آنها می کوشد. بدین گونه تابلوهای ژازه از چندگونگی اهری چون کلاژها و کلاف های آبستره و نومینیاتورها و خنچه ها و بارلیف ها که همگی سیاه مشقی برای رسیدن به بیان ویژه ی هنری او بود برگذشته و به فضای هماهنگی نزدیک می شود که با حف تنوع، مسیر رو به رشدی را به سوی همگونی در سبک، طی می کند. وحدت شیوه اش در نقاشی کردن، به تابلوهای او تشخصی می بخشد که به ازاء کمپوزیسیون های ویژه، نوع کاربرد رنگ و خط، بیان موجز و مشخص و مضامین خاص، بی درنگ از کار دیگران ممتاز می شود.

با این که ژازه تنوع و گونه گونی اش را دوست دارد، اعتراف می کند که شرایط و امکانات او را به کار در عرصه های مختلف کشانده است. چون در زمستان ها شرایط برای نوشتن و طرح زدن و نقاشی مناسب تر است او بیشتر شعر می گوید، یادداشت های خود را در زمینه ی کار هنرمندان و قصه هایش پی می گیرد، تابلوهای خود را در قطع های کوچک می سازد ودر فصل های مساعد سال که هوا معتدل است بیش تر به ساختن پرده های بزرگ تر و مجسمه هایش می پردازد. هرچند این روش ظاهرا معقول بر اثر طغیان های روحی اش چندان استثنا می پذیرد که از صورت قاعده درمی آید.

چند دیدگاه درباره ی ژازه طباطبایی

در پرده های «ژازه» خطوط آزاد و سرکش که گاه در چشم بیننده ی عادی، «خام» می آیند و رنگ های تند و رقصان که به پاکی و جوشندگی خون کودک اند، جلوه می فروشند و فضای احساسی او را با تار و پود رنگین خیال می آرایند و از فروغ واقعیت، تابش و جلا می بخشند. … سه طرح «روستایی»، «گوزن» و «طوطی» که از آهن ساخته شده، معرف چنین استحکامی است. روشنی و روانی این طرح ها هرگز از استواری و دلپذیری آنها نکاسته است.

(بخشی از نوشته ی نادر نادرپور درباره ی طباطبایی، اردیبهشت ۱۳۴۰)

]ژازه[ پایه گذار نخستین گالری هنری ایران است. شاگردان برجسته ی بسیار پرورده است. اما خود را آموزگار شاگردانش نمی داند. باور دارد که معلم راستین شناخته های خود را به شاگرد نمی آموزد، بلکه همراه با او برای شناخت ناشناخته ها تلاش می کند، به هماموزی می پردازد تا هم شخصیت شاگرد گسترش یابد و هم شخصیت خودش از گسترش بازنماند. ژازه نزد اکثر هنرمندان بنام ما گرامی است و پیکرنگارانی چون اویسی، سپهری، واسپور، قندریز و وارگا سینایی از سر حق شناسی، نگاره هایی ماندگار از او کشیده اند، و برخی از پارک ها، موزه های داخلی و خارجی با آثار او آذین یافته اند.

(بخشی از نوشته ی امیرحسین آریان پوردرباره ی طباطبایی)

… شکل پذیری دوباره در نقاشی های ژازه طباطبایی برای ما می تواند یک ریشه ی دیگر داشته باشد. یک ریشه ی ژرف، دور و غیرقابل انتقال. بگذارید بحث را با اشاره کردن به این مساله باز کنم که در ایران مسلمان، در آغاز نقاشان ایرانی مجبور به تغییر شکل دادن دنیای واقعی بودند و این مساله باعث گردید تا هنرمندان زبانی پلاستیکی برای بیان حقیقت جستجو کنند… . در حقیقت این وظیفه، از نر روانی، یک پدیده ی ذهنی است… بگذارید به خاطر آوریم که از نر افلاطون، هنرمند چه شاعر، چه نقاش ، باید به دنیای انگاره ها و ذات موجود، چسبیده و دنیای احساس را رها کند. دنیای موجود و انگاره ها نیز عمری هزاران ساله دارند. … یک تمایز اساسی بین ژازه و مکتب فوویسم اروپا وجود دارد. مکتب فوویسم روی رنگ نسبت به تصویر و شکل بیشتر تاکید می کند. در حالی که ژازه برعکس رنگ را در مقابل فرم و شکل به کارگرفته است و از رنگ برای روشن کردن شکل و فرم استفاده می کند. او از رنگ به سادگی برای مشخص کردن و محو کردن استفاده می کند. این کاری ست که مینیاتوریست های ایرانی در گذشته انجام می دادند.

(بخشی از نوشته ی دانشمند اسپانیایی، لوسیانو دل ریو)

گرچه او یک آدم قرن بیستمی است، شاید هم بیست و یکمی، و ماده ای که به کار رفته است آهن نرم شده ی این قرن، اما در ساخته هایش، در شیری که شمشیر به دست دارد یا آدمی که شمع آجین شده، دیوهای خوب یک شاخ شلیته به پا، خنچه های عروس های گردن کج، مرغ هایی که نه زن هستند نه آدم، حتی بانوی اسپانیایی بادبزن در دست خون ایرانی زمان های باستان را در جریان می بینی.

(سیروس طاهباز، اسفند ۱۳۷۱)

مادر در بستر بیماری بود.

پس از غذا برایش میوه بردم.

یک دانه سیب را که در بشقاب گذاشته بودم نخورد

به دستم داد و گفت:

این را برایم نقاشی کن، تا

یادگار بماند.

نقاشی کردم. گفت: قشنگ است، ولی، دلم می خواست

سیبی باشد، مثل وجودم

آن طور که من هستم. (یکی از اشعار ژازه طباطبایی)

نگاهی نو به طبیعت

موزه هنرهای معاصر تهران در تابستان ۷۸، مجموعه ای از آثار نقاشان معاصر ایران را با عنوان «نگاهی نو به طبیعت» به نمایش گذاشت. در این مجموعه، طیفی وسیع از نگرشهای مختلف به طبیعت (مناظر، نباتات و اشیاء) دیده می شد که دامنه آن از واقعگرائی تا رمزپردازی و انتزاع گسترش یافته بود. آنچه تجربه های گوناگون را به هم پیوند می داد ادراکی جدید از جهان طبیعی در فراسوی قلمرو هنر تقلیدی بود. این دگرگونی در «دیدن» طبیعت چگونه پدید آمده است و نسبت آن با زیبائی شناسی مدرن چیست.

نقاش زمان ما تاریخی طولانی از سنتهای بازنمائی صور طبیعت را پشت سر گذاشته است. در گذشته های دور، گهگاه، شکلهای ساده شده و نمادین کوهها، رودها یا درختان در پسزمینه نقاشیهای اساطیری، مذهبی، یادبودی و غیره رخ مینمودند. ظاهرا، آفرینندگان این گونه تصاویر حضور انسان در محیط طبیعی اش را بدیهی می دانسته اند. اما قرنها میبایست بگذرد تا ارتباط میان اشیا و موقعیت آنها در فضا و نسبت به نور مورد توجه قرار گیرد و نقاشی منظره یا طبیعت بیجان پدید آید. تاریخ هنر نشان میدهد که در این برخورد خاص با جهان طبیعی نیز تقلید از ظواهر خارجی امری محتوم نبوده است.

به نظر می رسد که چینیان تجربه منظره نگاری را زودتر از اروپائیان آغاز کردند. در چین قدیم، حتی پیش از شکل گیری فرقه چان (ذن)، موضوع «کوه و آب» توسط ادیبان هنرشناس طرح شده بود. سنت ادبی نیرومندی که براساس پیوند دائوییسم با طبیعت به وجود آمد و سپس با اعتقادات بودائی آمیخته شد، پیروان را به گوشه گزینی و مکاشفه در جنگلها، رودها و کوهستانها فرامی خواند. این ژرف اندیشی در طبیعت شالوده منظره نگاری چینی را استحکام بخشید. نقاشی آبمرکب دوران سونگ درخشان ترین جلوه تفکر عارفانه هنرمند چینی بود. هنرمند با حداقل وسائل تصویری و در سنجیده ترین ضربه های قلم مو، جوهر واقعیتی را که در پیرامونش می دید، بیان می کرد. مفهوم مورد نظر او در یک شاخه خیزران یا چند شکوفه گوجه یعنی در جزئی ترین جلوه های حیات اسرار آمیز گسترده در سراسر طبیعت گنجانیده می شد. او انسان را جزئی خرد از عالم پهناور، و طبیعت را در حالتهای متنوع چون جهانی بی انتها، پرشکوه و باابهت تصویر می کرد. ناگفتهها و نانگاشته ها و فضاهای خالی همان قدر در ترکیب بندی اهمیت داشتند که بخشهای نقاشی شده. بدین سان، هنرمندان سونگ تعریفی خاص از فضای تصویری به دست دادند، که از آن پس به یکی از اصول اساسی و پایدار نقاشی چینی بدل شد.

سنت منظره نگاری چینی به ژاپن راه یافت و از این طریق بعدها بر هنر اروپائی تأثیری عمیق گذاشت. شماری از نقاشان ایرانی از جمله ناصر عصار و پری یوش گنجی نیز به زیبائی شناسی نقاشی ذن جلب شدند. اما فقط سپهری شاعر طبیعت بود که توانست عمیق ترین مشخصه های آن را دریابد و در سبک شخصی خود حل کند.

اگر کمال مطلوب هنرمند خاور دور یکی شدن با طبیعت بود، هنرمند غربی از دیرباز می کوشید ابعاد فیزیکی طبیعت را بشناسد و بازنماید. در حقیقت، هنر غرب در حدود پنج قرن از فلسفه دنیوی سنت یونانی رومی ملهم شد. هدف رونگاری از جهان طبیعی ابداع فنون تصویری (پرسپکتیو، برجسته نمائی و غیره) را ایجاب می کرد، که سابقه آن نیز به عهد باستان برمی گردد. چنانکه قدیم ترین نمونه های نقاشی منظره و طبیعت بیجان بازمانده از روم باستان بر مهارت قابل ملاحظه ای در بازنمائی فضای سه بعدی، حجم اشیا، نور و جو، گواهی می دهند.

اروپای قرون وسطی که به اندیشه و ارزشهای فوق طبیعی روی آورده بود، سنت طبیعت گرائی یونانی رومی را تقریبا به فراموشی سپرد. ولی ایتالیای سده پانزدهم سنت مزبور را از نو زنده کرد و اصول زیبائی شناختی آن را بسط داد. در اروپای پس از رنسانس شوق بازنمائی صور طبیعت چنان قوت گرفت که سرانجام منظره و طبیعت بیجان در مقام گونه های مستقل نقاشی تثبیت شدند. اکنون، نقاش مجال بیشتری برای کشف و توصیف زیبائیهای طبیعت یافته بود، ولی غالبا یک عنصر حکایتی را نیز در تصویر بیشه، مرغزار و یا دریا می گنجانید تا آن را «پرمعنا» سازد. حتی اگر با نگرشی مذهبی، تاریخی و یا شاعرانه به موضوع می پرداخت، هدفش آن بود که صحنه ها و اشیاء را به نحوی بازآفرینی کند که واقعی به نر آیند. در جریان کوشش پیگیرانه برای واقع نمائی، نام کاملی از مهارتهای نقاشانه به وجود آمد. اما نقاش اروپائی در اوج رضایت از تواناییهای فنی خود، ناگهان با هماوردی به نام دوربین عکاسی که چشمی به مراتب تیزبین تر از او داشت روبرو شد. در سنت نقاشی ایرانی به ندرت نشانی از نگرش طبیعت گرایانه می توان یافت. نگارگر قدیم، اگر به موضوع طبیعت می پرداخت، در پی آن بود که اصل و جوهر صور طبیعت و طرح متجلی در باطن خویش را به تصویر درآورد. بدین سان، در نگاره او نه زمان و مکان معینی مجسم می شود، نه نمودی از کمیتهای فیزیکی بروز می کند، ونه قوانین رؤیت جهان واقعی کاربرد دارند. کوه و درخت و جویبار او نیز بیشتر صور مثالی هستند تا شکلهای تقلید شده از طبیعت. بنابراین، هنر تقلیدی که نقاش زمان ما آن را منسوخ و بی اعتبار یافته است در فرهنگ کهن ایرانی ریشه نداشت. این ارمغانی بود که از سوی غرب به ایران آمد.

از نخستین آشنایی های نقاش ایرانی با هنر اروپائی بیش از سه قرن می گذرد ولی تجربه در گونه های خاصی چون منظره و طبیعت بیجان به زمان نزدیکتری مربوط می شود. شاید بتوان گفت که نقاش ایرانی این تجربه را هنگامی آغاز کرد که از رویکرد سنتی به طبیعت مثالی آنچه جوهر زیبائی شناختی نگارگری ایرانی را می ساخت کاملا دست کشیده بود. سکه این سنت شکنی به نام محمد غفاری (کمال الملک) ضرب شده است و هم اوست که اصول و قواعد طبیعت گرائی اروپائی را از طریق پیروانش در ایران رواج داد. اکنون نقاش برخلاف اسلاف خود ویفه مشاهده دقیق و بازنمائی بی کم و کاست صور طبیعت را برعهده گرفت و می بایست تمامی مهارتش را در این جهت به کار بندد. بهترین مناظر و طبیعت بیجان های حسنعلی وزیری، علی اکبر یاسمی، علی محمد حیدریان و دیگر شاگردان کمال الملک اوج توانائی آنان در تقلید از ظواهر خارجی را نشان می دهند ولی در آنها چیزی از دنیای ذهن نقاش نمی توان یافت.
تصویر عکاسی نه فقط غایت تقلید از ظواهر، بلکه امکان ضبط لحظه های برگزیده از جهان مرئی را نشان داد. دوربین عکاسی با ارائه «تصویری از آنیت جادوئی»، اشتیاقی را برانگیخت که امپرسیونیست های فرانسوی، تمامی سعی خود را صرف پاسخ دادن به آن کردند. آنان همه جنبه های «غیر تصویری» نقاشی پیشین را کنار گذاشتند و خود را یکسر به دریافتهای بصری از واقعیت طبیعی سپردند. اکنون تصویر آسمان و آب و درخت و گل به یک رشته احساسهای رنگ دیده شده از میان جو تقلیل یافت. در این واقعگرائی دیدمانی ناپایدار، دنیای درخشان رنگها کشف شد. اما وقتی که کل تصویر به هماهنگی رنگ و جلوه های ویژه نور بدل شود، ساختار مستحکم و قالب خطی اجسام از میان می رود و در نتیجه از خصیصه ملموس و مشخص اشیاء و از هستی مستقل آنها چیز اندکی باقی می ماند. از ارزش انداختن جهان اشیاء، نخستین نشانه بی اعتبار شدن بازنمائی جهان مرئی به روش سنتی است و همچنین نخستین گام به سوی آفرینش فرم های جدید است.

هنرمندانی که پست امپرسیونیست نام گرفتند نه فقط تصور امپرسیونیستی از واقعیت، بلکه کل سنت طبیعت گرائی را پشت سر گذاشتند. علت اساسی قطع رابطه آنها با گذشته را در بحران ارزشها و یقینها در اروپای آن زمان می توان یافت. در حقیقت، این هنرمندان پرورش یافته در دامان امپرسیونیسم، دیگر علاقه و اعتماد به واقعیت عینی را از دست داده بودند و اگر به نقاشی منظره یا طبیعت بیجان می پرداختند، هدفشان کشف معنائی نهفته در زیر پوسته قابل رؤیت اشیاء بود. آنان بر روی سطحی که فراسوی ظواهر قرار داشت سطحی که لزوما منعکس کننده شکلها و نماها نبود واقعیتی دیگر را می جستند. سرانجام به این نتیجه رسیدند که: جهان برونی و قابل رؤیت تنها نسبت به انسان و جهان درونی او قابل تعریف است. استادان پست امپرسیونیست با کندوکاو در مسائل ساختار صوری و بهره گیری از امکانات تزیینی طرح دوبعدی و معنای رنگ، زمینه را برای ازمونهای نسل بعدی هموار ساختند.

پژواک این دستاوردها تقریبا نیم قرن بعد به ایران می رسد. جامعه ای که در راه تجدد گام برمی دارد غالبا در بهره گیری از الگوهای نو چندان درنگ نمی کند. چنین است که الگوبرداری از سبکها و اسلوبهای جدید غربی ابتدا در کار برخی از شاگردان کمال الملک ظاهر می شود. به عنوان مثال، منظره هائی که ابوالحسن صدیقی به هنگام نخستین سفرش به ایتالیا نقاشی کرد، رنگهای تابناک و روش قلمزنی امپرسیونیست ها را به یاد می آورند. اما در سالهای جنگ جهانی دوم بود که هنر مدرن، خواستاران جدی در ایران پیدا کرد. در آن سالها، تقلید از کارهای نوآوران اروپائی نوعی راهگشائی برای هنرجویانی بود که شور رهائی از محدودیتهای هنر آکادمیک را در دل داشتند. نقاشانی چون عبدالله عامری، احمد اسفندیاری، محمود جوادی پور، آندره گوالویچ، حبیب محمدی و غلامحسین صابر از امپرسیونیست ها آموختند که باید از کارگاهها بیرون رفت و با لحظه های طبیعت و زندگی روبرو شد. آنها در ییلاقها و روستاها و در زیر نور آفتاب به نقاشی از صحنه هائی پرداختند که از نظر نسل پیشین دور مانده بود: درختان سرسبز، گندمزارهای طلائی، کوههای بنفش و آسمان آبی روشن. البته منظار «هوای باز» این نوپردازان جوان از لحاظ سبک و اسلوب، غالبا با آثار نقاشان مکتب باربیزن قرابت داشت. به همین گونه نیز کسانی که به پست امپرسیونیست ها روی آوردند، دستاوردهای این استادان را به درستی نشناختند. درواقع، آنچه از این تلاشهای اولیه حاصل شد تنوع موضوعهای نقاشی و نوعی آزادی در رنگ آمیزی بود.

جوانانی که زیر لوای امپرسیونیسم یا پست امپرسیونیسم علیه قراردادهای هنر مرسوم برمی خیزند، هنوز چون استادانشان مقید به واقعیت برونیاند. اما به زودی کوشش نوجویانه در تجربه های دید درونی متمرکز میشود و پیگیرترین نقاشان در طبیعت بسیار متنوع ایران انگیزه هائی برای کاوشهای ذهنی می یابند. چنین است که تنه های سپهری، شاخه های سعیدی، گلهای منصوره حسینی و برگهای پروانه اعتمادی همچون انگاره های شکل گرفته در درون، رخ می نمایند و یا کوه و دره حسین کامی به نمادی از دوگانگی هستی بدل می شوند.

مقولات منظره و طبیعت بیجان در بینش زیبائی شناختی مدرن یکسره دگرگون شده اند. تمایل مشترک فووها، اکسپرسیونیست ها و بسیاری از دیگر نقاشان سده بیستم این بوده است که موضوعهای طبیعی را همچون ماده خام برای آفرینش ساختهای رنگ و فرم به کار گیرند. گرایش به انتزاع نتیجه منطقی آزادسازی وسائل تصویری از کارکرد بازنمائی صرف بود. از سوی دیگر، سوررئالیست ها در جستجوی صور جدید، به جهان رؤ یا روی آوردند. در هر حال، نقاش مدرن نشان داد که نه فقط هیچ علاقه ای به توصیف زیبائیهای طبیعت مألوف ندارد، بلکه ایمان به نظم طبیعی را نیز از دست داده است. در نقاشی اکسپرسیونیستی، آدمها و درختها بر اثر دهشتی فلج کننده به یکسان خمیده اند و یا با حالت جذبه به آسمان سر برمی کشند فضا، گاه چنان تنگ می نماید که نفس را بند می آورد و گاه چنان تا دوردستها میرود که محدود شدنش در چارچوب تصویر شگفتی برمیانگیزد. در مناظر رؤ یائی سوررئالیستی نیز اشیای غریب و مرموز حضور ابهام آمیزشان را اعلام می دارند. به راستی، در این آینه های کژنما چه چیزی جز بازتاب جهان از هم گسیخته و آکنده از کشمکشها را می توان دید؟

در میان نقاشان معاصر ایران، کم نیستند کسانی که روح ناآرام هنرمند مدرن را در برداشتهای خود از طبیعت منعکس کرده اند. منوچهر یکتائی با رنگماده غلیظ، بر پهنه، سپید بوم یورش می آورد و نشانه هائی از درخت، گل و یا میوه را در اینجا و آنجا می پراکند. فریده لاشائی با خطوط و لکه های آشفته مشتی خاک و خاشاک را به یک حادثه بصری بدل میکند. در منظره های یعقوب عمامه پیچ، صخره ها با هم کلنجار می روند، درختان به حرکت درمی آیند، و کوه و رود به گفتگومی نشینند. نظیر چنین درام تصویری را در منظره های نیمه انتزاعی مصطفی دشتی و مژگان مصلحی نیز می توان یافت. انتزاع گرایانی چون سیراک ملکونیان، کامران کاتوزیان و غلامحسین نامی با دگرگون کردن ابعاد فضای مأنوس، حسی دوگانه از کرانمندی و بیکرانگی، دوری و نزدیکی، و حرکت و سکون را القا می کنند. حتی حسین محجوبی اخت شده با بیشه های آرام گیلان، گهگاه دلهره هایش را در پیچ و تاب درختان بروز می دهد. آیا در سایه درختان غول آسای داود امدادیان این «آسمانخراشهای طبیعی» می توان دمی آسود؟

تغزلهای سپهری گواه بر آنند که هنرمند عصر «معراج پولاد» همچنان میتواند به طبیعت ساده، آرام و زیبا دلبسته باشد. تپه های کویری، بیدهای ردیف شده در دوردست، قلوه سنگهای پراکنده در دیدرس، گلها و بوته های روئیده در کنار جوی، و گاه فقط چند سیب، انگیزه هائی هستند برای یک لحظه همدلی با طبیعت. سپهری طبیعت را از برون نمی بیند، آن را در درون خویش میاندیشد. او در جزئی ترین اشیائی که به تصویر می کشد کلیتی را باز می تاباند که از راه شهود بر آن آگاهی یافته است. و می دانیم که این بینش در عرفان ایران و زیبائی شناسی خاور دور ریشه دارد.

بازگشت به باغ فردوس گونه ای که زمانی جلوه روح خلاق ایرانی بود، قابل تصور نیست، ولی نقاشی چون ابوالقاسم سعیدی با درختان بهاریاش میتواند خاطره گوشه های آن بهشت زمینی را برای ما زنده کند. او طی سالها فقط درختان پرشاخ و برگ و گل را با خطوط منحنی در هم بافته و لکه های مدور رنگی، نقش می زد. بعدا به طبیعت بیجان و یا تلفیق گل و میوه و درخت روی آورد. در همه حال، طنینی از گذشته ها و گاه آمیخته با حسرتی مطبوع در نقاشیهایش باز شناختنی است.

باری، تجربه های طبیعت در نقاشی معاصر ایران بسیار متنوع تر از نمونه هائی است که در اینجا ذکر شد. جواد حمیدی، عبدالرضا دریابیگی، جلال شباهنگی، علی گلستانه، یعقوب امدادیان، علی رضا، احمد وثوق احمدی، نامی پتگر، مصطفی گودرزی، منیژه میرعمادی، کریم نصر، رضا هدایت و … هر یک جای خاصی در این عرصه وسیع دارند. در زمان ما، طبیعت را بس گوناگون می توان دید هرآینه با چشم دل.

قومیت در مقام نمایش

این مقاله به بررسی سیر تحول هنرهای بصری معاصر ایران، به ویژه نقاشی، در ارتباط با تطور مضمون های گوناگون در آنها می پردازد. تحلیلی نقدآمیز ازسبک های مختلف هنرهای بصری ایران، فرایند تکاملی آن را از آثار تزیینی به سوی مضمون های فکری و مفهوم پرداز روشن می سازد. کانون توجه این تحلیل به آفرینش قومیت برای تماشاگران این آثار از طریق مضمون سازی معطوف است و چگونگی بازآفرینی قومیت را در رسانه های همگانی و فرهنگ مردمی در داخل و خارج ایران بررسی می کند. در این تحلیل مشاهده می شود که چگونه نیروی آشکار سازی غیر مستقیم نقاشی، آن چه را که باید بر ملا، پنهان، ستوده، و در صورت لزوم آفریده شود به نمایش میگذارد. به ویژه محو شدن منظر فرهنگ ایرانی از خلال هنرهای بصری مورد بحث قرار میگیرد.
نوگرایان ایرانی و قومیت

از دهه ی ۱۳۴۰ به این سو، هنر مدرن ایران به تدریج پاسخگوی بازار همگانی خود شده، از آن در سرگرمی، تجارت، تبلیغات و غالبا جهانگردی استفاده شده است. در چنین شرایطی، فرهنگی از ذهنیت معطوف به نمایش، محمل و حمایت کننده ی نوعی هنر بوده است که بیش تر یک “رخداد هنری “است. مسئله آمیزترین معما هنگامی پدید می آید که محتوای هنر بصری اهمیت خود را از دست می دهد و توجه بر آثار وجودی آن به عنوان رسانه استوار میشود. در خارج از ایران، در چهارچوب حمایت از هنر غیر سفید، هنر جهان سوم یا « هنرهای دیگر» از یک سو و دلایل اجتماعی سیاسی منحصر به وضع ایران از سوی دیگر، رسانه های غربی را واداشت تا در شناساندن هنرهای ایرانی نقشی موثر ایفا کنند. پیش از آن که به کیفیت هنرهای بصری امروز ایران و به نحوه ی برخورد آن با قومیت بپردازیم، لازم است که «نوگرایی» را در ارتباط با ایران بررسی کنیم.

تا دهه ی ۱۳۵۰، بسیاری از هنرمندان، معماران و دانشگاهیان ایران روایتی از آن خود را به عنوان ایدیولوژی (اندیش واری) زیبایی شناختی از مدرنیسم (نوگرایی) به وجود آورده بودند. ضمن آن که همگی از خصوصیات یکسان پیروی نمی کردند، برخی عناصر نزد همه ی آنان مشترک بود. آنان نسبت به نگرش احساساتی و تاریخی گرایی متاثر از سبک های کهن پرداخت طبیعت در هنر اروپایی واکنش نشان میدادند و سبک سنتی تر مینیاتور پردازی و هنر قاجاری را رد می کردند. نوگرایان ایرانی به تکنولوژی و نیازهای آن برای سرآغازی جدید و به سبک های نو روی آوردند. بسیاری از آنان طرفدار اصل پیروی شکل ازعملکرد بودند ودر آثار خود از مصالح نو استفاده می کردند؛ که این خود به بیش تر گسستن از گذشته منجر می شد. نوآوری، تجربه کردن و اصالت از سوی مدرسان و دانشجویان هنرهای کاربردی مورد تجلیل قرارگرفت. بدین سان هنرمندان بسیاری تزیین را به عنوان عناصری سطحی و نشانه هایی از جامعه ی نامتفکر گذشته مردود می شمردند. هنرمندانی چون حسین کاظمی، فریده لاشایی، جلال شباهنگی، محمد احصایی و غلامحسین نامی، سادگی، وضوح، خلوص و نظم را در آثار خود میستودند. دیگرانی چون جلیل ضیاء پور، محمود جوادی پور، جعفر روح بخش، احمد اسفندیاری و منوچهر یکتایی در جست و جوی خلوص صوری به دنبال هنری بدوی، غریب و ساده نگرانه بودند۱، لیکن نوع قومیت و هنر ساده گرایانه ای که برگزیده بودند تا حد زیادی در امتداد شیوه ی کار پست امپرسیونیستهایی چون سزان، گوگن و ون گوگ بود.

موضوع ها و شکل های پست امپرسیونیستها عموما از منابع غیر غربی به عاریت گرفته شده بودند تا جانشین های هیجانی و بیانگری برای سنت وهم گرایانه ی حاکم تا آن زمان ارایه کنند. هنرمندان مکتب سقاخانه، از جمله نخستین هنرمندان نوگرایی بودند که قومیت را به عنوان موضوع کار خود برگزیدند. پیش از آنها، مارکو گریگوریان یکی از نخستین هنرمندانی بود که به «هنر خاک» علاقه مند شد. به منظور القای اصالت و برانگیختن احساسات قومی، گریگوریان به شکل ها و شیوه های متعدد روی آورد، تا جایی که خوراکیهایی چون نان سنگک ودیزی آبگوشت را در آثار خود گنجاند و در عین حال به تجربه با گل به عنوان مصالحی اصیل پرداخت.۲

استفاده ی تناولی از شکلهای ساده، کودکانه و خالص و کاربرد نامتعارف او از صنایع قومی به عنوان آثار هنری از جمله نخستین کوشش های ایرانیان نوگرا به محو نمودن حد فاصل بین هنر و صنعت بود.۳ گریگوریان بعدها یک سلسله قالیچه آفرید که این خط فاصل را باز هم محو تر کرد.

منیر فرمانفرماییان یکی از نخستین زنان هنرمند ایرانی بود که در نقاشیهای روی آینه و شیشه ی خود از نقش مایه های اسلامی ایرانی استفاده کرد. فرمانفرماییان بعدا این نقش مایه ها را در جعبه ها و ساختارهای چند مصالح خود نیز به کار برد.۴

مرزهای جغرافیایی اشاره نداشت. بدین سان، برون از مضمون های پست امپرسیونیستی ای که به نیت خدمت به ارزش های زیبایی شناختی سنتی از قومیت ایرانی تجلیل می کردند، بررسی نقدآمیز یا تلقی آن به عنوان یک موضوع غیر تزیینی در بسیاری از هنرها رواج نداشت.

پرداختن به قومیت به هنرمندان به اصطلاح سنت گرا واگذاشته شد. به رغم تحول سریع جنبش ها و سبک های هنری، «مدرنیسم» همچنان سبک شاخص ایران پیش از انقلاب باقی ماند. نتیجه ی این وضعیت، آفرینش بسیاری آثار دارای ارزش موزه ای بود. لیکن در مغرب زمین، مدرنیسم در اواخر دهه ی ۱۹۷۰ موقعیت خود را به عنوان یگانه سبک راستین عصر نوین از کف داد و صرفا به یکی از چند سبکی که هنرمندان می توانستند یکی از آنها را برگزینند بدل شد. در اثنایی که در ایران، انقلاب سال ۱۳۵۷ به وقوع می پیوست، در ایالات متحده و جهان غرب، اصطلاح پست مدرنیسم رفته رفته جا می افتاد و مفاهیم کثرت گرایی در هنر، پراکنده گزینی و اختلاط سبک ها عمومیت می یافت. در همان اوان در ایران، هنرمندان و اندیشمندان بسیاری توجه خود را به بازتاباندن واقعیات اجتماعی سیاسی انقلاب اسلامی معطوف می کردند.۵ تبیین نگرانی های اجتماعی سیاسی جامعه از خلال هنر اهمیت بسیار یافت. صحنه های زندگی روزمره ی مردم، مناظرروستایی و صحنه های آیینی که به طور عمده به منظورالتذاذ زیبایی شناختی به تصویر کشیده میشدند جای خود را به آثار مذهبی وشعاری سپردند. تصویرهای سنتی فقر و ظلمی که پیش از انقلاب ترسیم میشدند، و اکثرا غیر سیاسی و دارای سبک واقع گرایانه بودند، هدف ها و آمال انقلاب را منعکس نمی ساختند. حتا نقاشی های قهوه خانه ای اوایل سده ی بیستم، که در اصل به منظور بیان باورهای دینی و سنتی مردم عادی ساخته شده بودند، تصویر راستینی از واقعیات روزمره ی یک فرهنگ انقلابی به دست نمی دادند.۶

تمایز طلبی و مباهات به معرفی آثار اصیل از پیشنیازهای این دوره بود. از این حیث، کوشش نوگرایان ستون فقرات هنر امروزی ایران را تشکیل می داد. زبان بین المللی شان دارای بردی جهانی شمرده می شد و به اهمیت «ایدیولوژی و ایمان» در هنر این دوره جانشین فن و سبک به عنوان عنصرهای شاخص آن گردید، ولی این تحول به ناگاه رخ نداد.

هنر جدی

در دهه ی ۱۹۷۰، علایمی از فعالیت اجتماعی در هنر ایران پدیدار می شد Social Activity) ( برخی هنرمندان و روشنفکران اکنون به مفهوم هنر در خدمت هدف معین سیاسی روی می آوردند. از دیدگاه آنها، هنر می بایست «جدی» باشد. از دیدگاه آنها، هنر فقط در مضمون انعکاس مسایل اجتماعی توده های «ستمدیده» می توانست جدی باشد. در اروپا، فلاسفه و منتقدان هنری مکتب فرانکفورت هنر را پیشتر به «جدی» و «سبک» تقسیم کرده بودند. این نظریه پردازان مارکسیست دههی ۱۹۳۰ همچنین فرهنگ را به نازل و والا تقسیم می کردند. از نظر آنها، «هرگاه که هنر بورژوا تضادهای اجتماعی را بارز می نمود، یک عملکرد خطیر به وقوع می پیوست.»

مثلا آدورنو) (Adorno اثری را موفق می نگریست که «با در برگرفتن تضادهای محض و مصالحه ناپذیر در ساختار درونی خود به طور منفی بیانگر اندیشه ی هماهنگی» بود.۷

نظریه پردازان نو مارکسیست وابسته به مکتب فرانکفورت، از جمله آدورنو، هربرت مارکوزه و والتر بنیامین، معتقد بودند که هنر می باید نمایانگر تضادهای اجتماعی باشد و بر طبیعت نمایش تصویری اثر نهد. التذاذ نامتفکرانه ی زیبایی شناختی، به اعتقاد منتقدان سوسیالیست هنر، نیازمند آن است که با اطلاعات مربوط به محتوای اثر تکمیل شود. نکاتی چون اهمیت آثار برای مردم در زمانی که تولید می شود و چهارچوب تاریخی و اجتماعی ای که در آن به وجود می آید ارتقا داده شوند تا درک نقدآمیزی از هنری که آفریده می شود فراهم آید.

از نظر منتقدان نو مارکسیست هنر آنچه می بایست بررسی شود نه جنبه های صوری تولید هنری و محتوای آشکار آن، که شرایط منتج به تولید آن بود.۸ بنیامین معتقد بود که «سندی از تمدن نیست که در عین حال سندی از بربریت نباشد.»۹

اگر چه نوشته های مکتب فرانکفورت در زمینه ی هنر ما را به چشم ناقدی برای نگریستن به هنر و تولید هنری مجهز می سازند، ارزش آنها فقط از حیث تعمیق درک نظری ماست، که هدف بسیاری از نگارندگان تاریخ اجتماعی هنر بوده است. لیکن در چهارچوب هنر سیاسی ایران، آنچه می باید بررسی شود خود آثار هنرمندان متاثر از آثار استاد مکزیکی، دیه گو ریورا، و دیگر هنرمندان فعال سیاسی است، تا بتوان فرایند تکاملی فعالیت هنری آنان را تعقیب نمود.

در ایران، از بین هنرمندان معاصری که پیش از انقلاب به کشمکش های فرهنگی توجه داشتند، آثار هانیبال الخاص را می توان به عنوان هنر مبارز نگریست. متعاقبا، هنرمندان انقلاب اسلامی، با تعهد به جست و جویی معنوی و نمایش خداوند به عنوان زیبایی شکلی و صوری، که در میدان های جنگ به تصویر در می آمد و در روح مومنان حک می شد، هنر غربی را به خاطر فقدان پیام «ایمان» در شکل و محتوای هنر خود رد کردند. اگر چه هنر می بایست متعلق به مردم باشد، قرار نبود که «آنها را تخدیر کند و در نادانی نگاه دارد.»۱۰

پسا مدرنیسم و قومیت

در اواخر دهه ی ۱۳۵۰، در غرب گرایش به شیوه ی سبک های گذشته نگر و اعاده ی سبک های گذشته،استفاده از ارجاعات، تعدد سبک ها، تاریخ، سنت و قومیت در محافل هنری مغرب زمین تحت عنوان «پسا مدرنیسم» از نو به عنوان ویژگی های هنر سر برآوردند. آرایش و پیرایش دیگر بار باب شد و پیچیدگی، تضاد و ابهام جانشین سادگی، خلوص و عقلانیت گردید. اختلاط هنر نازل و والا، اختلاط سبکهای هنری ظریف و تجارتی، و سبکهای چند منظوره و متعدد قادر به جلب رضایت توده ی مخاطبان با نظر مساعد نهادهای آموزشی و بازار هنر گردیدند. مفاهیم لذت از زیبایی و هنر، شوخ طبعی و کودکانه نگریستن و هنر زنده و بشاش در مقابل هنر جدی، ناب و اصیل، مجددا رواج یافتند و مورد تجلیل قرار گرفتند. اندیشه ی «آمیزش متون» intertextuality) (اصطلاحاتی که عمدتا توسط ادیبان در توصیف نقل قول از متون دیگر یا اشاره به آنها به کار می رود در آثار هنرمندان پسا مدرنیست تشدید شد.۱۱

پس از انقلاب، بسیاری از هنرمندان ایرانی دریافتند که کنار نهادن چیزهای کهنه ی سنتی و آغاز مجدد از ابتدای راه هموار میسر نیست. جریان اطلاعات هنری درباره ی تحولات سبکی مغرب زمین ناچیز بود. هنرمندان ایرانی مقیم خارج از کشور متوجه شدند که خاطرات و تواریخ نسل های گذشته ی آنان هنوز بسیار زنده و همراه شان هست. در واقع، ترکیب مفاهیم کهن و سنت های جدی تر موجب غنای تصویرپردازی بسیاری از این هنرمندان شد. حساسیت های بسیاری از هنرمندان ایرانی در اثر تجربیاتشان در سرزمین های دیگر افزایش یافت. آنان عمیقا توسط جریان های درون ایران برانگیخته می شدند و شکل می پذیرفتند، ولی همچنین از جریان های خارج از کشور، اعم از بصری و ادبی، غنای افزون مییافتند. بسیاری از آنان در یافتند که واژه ی «مدرن» بسیار ساده انگارانه است، بدین معنی که مفهوم هنرمند از «اکنون»، «گذشته» را هم دربر می گیرد.

این تفکرات، که از دیدگاه سبک و اندیش واری با پسا مدرنیسم مطابقت داشتند، به بهترین وجه در آثار هنرمندان ایرانی خارج از کشور خودنمایی می کردند. از سوی دیگر، تنوع و پیچیدگی فرهنگ معاصرایران و طبیعت چند رسانه ای جهان امروزی، به یکسان در داخل و خارج کشور در راستای این سبک عمل می کردند. یکی از شعارهای بنیادی هنر پسا مدرن، رد کردن اندیشه ی هنر برای نخبگان و روشنفکران بود.۱۲چنین استدلال می شود که هر کسی قادر است با تصویرهایی از مردمان دیگر ارتباط برقرار کند و نیازی به دانش تخصصی در زمینه ی تاریخ هنر ندارد.۱۳ بسیاری از آثار تولید شده بعد از انقلاب این حساسیت را منعکس می ساختند و در چهارچوب فرهنگ عامه ی ایرانیان با استقبال چشمگیر رو به رو می شدند. بدون دریافت آگاهانه ی پس زمینه های نظری پسامدرنیسم، این آثار به طور عمده دیوارنگاره ها و طرح پوسترهایی حاوی مضمون های منعکس کننده ی فرهنگ عامه، مینیاتور یا روایت های مبتنی بر شعارها و تصویرهای انقلابی بودند و بسیاری نیز به مساله ی هویت می پرداختند.

درست هنگامی که در هنر غربی، بارور سازی متقابل و امتزاج سبک ها از نو جلب توجه می کرد و آزادی گزینش هنری بر یکدستی و عدم انتخاب ترجیح داده می شد، صحنه ی هنر ایران دوران دشواری را می گذراند. تاکید مفرط بر مینیاتور پردازی، تذهیب و نمایش طبیعت به شیوه ی سنتی موجب تداوم کاربرد تزیین و خوش نویسی در نقاشی می شد.۱۴ در موارد بسیاری رجعت به سبک های کهن تزیین مشاهده می شد. این نگرش همچنین به پیدایش یک هنر قومی جدید در داخل و خارج کشور منجر گردید.

پژوهشگران بسیاری به این نتیجه رسیده اند که هنر امروزی ایران فاقد یک الگوی مشخص زیبایی شناختی است. آنان چنین استدلال می کنند که این فقدان سبک از نبود اصالت، خلاقیت و نوآوری نزد بسیاری از هنرمندان ایرانی و طرد هنر مدرن از سوی جامعه ی ایرانی نشأت گرفته است و تحولات سیاست و بازار نیز از جمله ی این علت ها شمرده می شوند.۱۵ آنچه می باید مورد توجه قرار گیرد این است که، بنا به تعریف، مطرح نمودن کلاسیسیسم، نهایت ظرافت، نهایت پریمیتیویسم Primitivism (بدوی گرایی)، نهایت اسطوره پردازی و نقاشی روایی، همه ی نشانه ها و ویژگیهای گرایش های پسا مدرنیسم هستند. واقعیت این است که، از دیدگاه سبک، همچنان که آثار متعالی پسا مدرن تولید می شوند، اقتضای طبیعت هنر پسا مدرن این است که همچنین به تولید بسیاری آثار نازل نیز منجر می شود. طبیعی است که اختلاط سبک های مختلف به از کف رفتن ایستارها و سبک های هنری بیانجامد. نیز همچنان که در مورد شیفتگی صحنه ی هنر غربی نسبت به موضوع های سیاسی یا مذهبی دیده می شود، یا از توجه مفرط به موضوع های کهنه و سنتی در صحنه های آیینی بر می آید، نقاشی های نمایشگر طبیعت و تصویرهای قبیله ای می توانند بسیار ساده گرایانه شوند و در نهایت به تولید آثار هنری نامتفکرانه و بیش از اندازه خوش بینانه نیز بیانجامد.

لیکن چالش انگیزترین موضوع، به تصویر کشیدن قومیت است. هنر پسا مدرن، برخلاف زبان بین المللی و جهانی هنرمندان مدرن، به تصویر کردن قومیت و فرهنگ های محلی معطوف بوده است. در مغرب زمین، «جهانی اندیشیدن و محلی عمل کردن» هدف بوده است. هنرمندان دهه ی ۱۳۷۰ تشویق می شدند که موضوع هایی محلی پیدا کنند. برای بسیاری از هنرمندان ایرانی مقیم خارج، که این پیشنیاز را در ذهن داشتند، قومیت به «روایات محلی» مبدل شد. «صدای همه ی حذف شدگان و به حاشیه رانده شدگان»۱۶، آثار نشان دهنده ی زنان سیاه چشم ایرانی مورد تبعیض و عاجز در یک جامعه ی مرد سالار، صحنه های عید و هفت سین در برگیرنده ی قطعه های تذهیب شده ی خوش نویسی و نشان دهنده ی آیین های قومی، همه ایرانی، غیر بیگانه و معرف واقعیت های فرهنگ سنتی نگریسته شدند. اخلاقیات و زیبایی شناسی ایرانی در چهارچوب قومیت ایرانی، لازم است به موضوع هایی مربوط به روابط بین اخلاقیات سنتی و زیبایی شناسی ایرانی بپردازیم. طبیعت این روابط چیست؟ البته این مقوله را می توان از راه های گوناگون بررسی کرد. یکی از پیش نیازهای این بحث، تایید واقعیت به عنوان یک عامل ذهنی است. نوشته های ژان بودریار( Baudrillard) که در دهه ی ۱۹۸۰، اصطلاح «ابر واقعیت» را باب کرد، به مرحله های مختلف در تصویر پردازی اشاره دارند.۱۷

از دیدگاه او، ما دیگر نمی توانیم واقعیت را از تصویر آن تمیز دهیم. یک تصویر، بازتابی از یک واقعیت بنیادی، یا نقابی از یک واقعیت بنیادی، یا نقابی از عدم یک واقعیت بنیادی است و در نهایت یک تصویر، نفس واقعیت آن است، بی هیچ رابطه ای با هر گونه واقعیت. بودریار اظهار می دارد که تصویرها، جایگزین آنچه زمانی توصیف می کردند شده اند و اصالت اساسا بی معنی است. ۱۸

با توجه به این مفاهیم، به نظر می رسد که در یک فرهنگ منسجم تر و به وحدت رسیده، رابطه ی بین زیبایی شناسی یک تصویر و اخلاق بسیار تعیین کننده بوده است. بدین سان، به تصویر کشیدن قومیت ایرانی، واقعیات فرهنگ را باز می تاباند و نیازی به ارایه ی صحنه ای ندارد، حال آن که در حساسیت مختلط تر و چندپاره ی جامعه ی امروزی ایران، که به تدریج به اقتصاد جهانی و عصرالکترونیک متصل می شود، این رابطه ی بین اخلاقیات و زیبایی شناسی به یک رابطه ی تضادآمیز مبدل می شود. صحنه های طبیعت بی جان، کاسه های انار و دیگر میوه های نهاده شده بر ترمه ی مزین به بته جقه به همراه دیگر اشیای تجملی، اگرچه از حیث ظرافت و کمال اجرا ازارزش فنی برخوردارند، نمایانگر منظرهایی آرمانی هستند که یک فرهنگ غریب را توصیف می کنند.

در بررسی شان ازدیدگاه زیبایی شناسی کلاسیک، آنها را می توان از زاویه ی پرداخت و ظرافت کاری از نظر گذراند. مساله این است که آیا در مضمون، گفت و گویی دو سویه بین هنرمند و بیننده واقع شده است یا خیر؟ بسیاری از این آثار، نمونه ها و تجربه هایی از نقاشی واقع گرایانه ی سنتی هستند.۱۹

گرچه حتا «واقع گرایانه ترین» پیکرنمای رستم یا میرزا کوچک خان، و یا «واقع گرایانه ترین» دورنمای ابیانه (که امروز به یک جذبه ی گردشگری تبدیل گردیده)، چشم ناقد را قهرا متوجه عناصر نمایشی می سازد، بسیاری از این آثار، در مضمونی نمادین، غالبا به عنوان استعاره به کار گرفته شده اند. به تصویر کشیدن رستم یا میرزا کوچک خان، که درباره ی آنها مجلدات متعدد به رشته ی تحریر درآمده است، در لباس رسمی و حالت های جدی نباید صرفا از دیدگاه هنری سنتی بررسی شوند. در این موارد، نمادپردازی و گزینش موضوع تحت الشعاع جنبه های زیبایی شناسی قرار گرفته اند. اهمیت مفهومی موضوع در کیفیت نمایشی آن نقش اساسی دارد. پیکرنمای یک چهره ی محلی و قومی، دیگر نه به خاطر کیفیت هنری آن که در قلمرو جنبه ی ابزاری آن دیده می شود.

بنابراین، آثاری که سادگی و نیکویی زندگی روستایی ایرانی یا جنبه های کلی زیبایی و فضیلت اخلاقی را ارایه می کنند، بیرون از مقوله ی زیبایی شناسی، به چالشی برای بسیاری از هنرمندان و منتقدان مبدل می شوند، و این معما فقط برای آن عده از هنرمندان که هنر را یک فرایند ترجمه و نه آفرینش می نگرند تا حدودی حل شده است. برای بسیاری ازاین هنرمندان، جنبه های اخلاقی، مساله ی قرض گیری و بازآفرینی هنری ( theatricality) ، و مسایل تبلیغی و نمایشی به موضوع های معتبر کار تبدیل می شوند. نگاهی دقیق تر، فرایندی تکاملی را آشکار می سازد که متعاقبا به بسیاری از آثار پسا مدرن و چند جنبه ای هنرمندانی که تلفیق کنندگانی چیره دست و مسلط بر سبک های گوناگون هستند می انجامد. هنرمندانی که آثارشان برخی بی عدالتی ها را به نقد می کشند، مانند سوسیالیستها، فمینیستها، اکولوژیست ها، مردم نگاران و فعالان سیاسی، که نیاز به راه حل های جایگزین را می بینند، هنر خود را ایدیولوژیک و سیاسی می نگرند که می تواند بیننده را تحت تاثیر قرار دهد و متقاعد کند. در نظر آنان، هنر به منظور التذاذ، به دلایل زیبایی شناختی و یا به خاطر نفس هنر آفریده نمی شود. به اعتقاد ایشان، مسایل فرهنگی باید جدی گرفته شوند. بسیاری از آثار هنری در اصل بر پایهی این اندیشه آفریده شده اند. لیکن تولید آثار هنری دارای حال و هوای قومی می تواند بس چالش انگیز باشد. یکی از مخاطرات آفرینش هنر قومی، تولید آثاری تزیینی و نامتفکرانه بدون تحلیل نقد آمیز درباره ی هویت است. در خارج از کشور، دشواری دسترسی به اطلاعات دست اول، این مشکل را دو چندان می سازد.

آفرینش قومیت نمایشی

چالش ها آن گاه پدیدار می شوند که هنرمند به آفرینش قومیت نمایشی، یا قومیتی که به خاطر هنرسازی تولید می شود می پردازد. هنرمندان ما، که به سوی این تملک قومیت کشیده شده اند، در هنر خود غالبا برخوردی روزنامه نگارانه اتخاذ می کنند. در بازار امروزی هنر، تقاضای مصرانه ای برای نمایش هویت اصیل قومی وجود دارد. لیکن، فرهنگ اصیل سنتی فقط در تخیل ما جا دارد و امروز دیگر به آن خلوصی که در ذهن ما هست وجود ندارد. از این رو، برای ارایه ی تصویری راستین، هنرمند، که دریافته است فرهنگ قومی (موضوع) فراهم یا به آسانی در دسترس نیست، آن را باز می آفریند و به نمایش می گذارد. قومیت جلب توجه می کند و خود را ظاهر می سازد. می تواند بسیار جذاب باشد و بیننده را تکان دهد. پس هنرمند، هویتی را به منظور نمایش می آفریند و آن را به قصد ارایه، باز آفرینی وباز سازی می کند. این بعد کار بر این اندیشه استوار است که هنرمند به راستی می تواند یک فرهنگ را بر صحنه بیاورد و از آن یک نمایش بسازد؛ و از آنجا که وی هنرمند است، لابد کسی کار او را مورد پرسش قرار نمی دهد. بسیاری از این آثار هنری در عین حال دارای ارزشی تقریبا روزنامه نگارانه و قومیتی نمایشی هستند. تعدادی از آنها دارای ارزش های تئاتری هستند و بسیاری نیز در بسته بندی های یاد آور روزگاران گذشته ارایه می شوند تا هیجان افزون برانگیزند. این شیوه های ارایه، نقد هنری را حتا جالب تر و چالش انگیز تر می سازند، سنت یا مسایل اجتماعی سیاسی فرهنگی مان به زبان هنر، فرهنگ های تازه ای به میان کشیده می شوند که غالبا تصویر همگنی در تضاد با واقعیت های یک فرهنگ ترکیبی را باز می تابانند.

در زندگی امروزی ایران، خاستگاه ها، سرچشمه ها و بخش های نامتجانس بسیار وجود دارد. از یک سو، فرهنگ غربی پاپ آمریکایی، زندگی روزمره ی اکثریت جمعیت جوان تهران و دیگر شهرهای کشور را پر کرده است. در حالی که همزمان با آن، آداب و سنن کهن و صنایع دستی ایرانی در سراسر آن یافت می شوند. چندگانگی فرهنگ ما واقعیتی انکار ناپذیر است، ولی هنگامی که هنرمندان ما آگاهی یکپارچه ای از خود وکشورشان، یا از خود و جمعیت «تبعیدی» را به عنوان واحد یا عنصری همبسته به نمایش می گذارند، این عمل می تواند بسیاری از عناصر فرهنگ ایرانی را محو کند.

تعمیم و الگوسازی در ارایه ی بصری، تصویر یکپارچه ی پذیرفته شده ای را به نمایش می گذارد که با دید تضاد آمیز بیانگر واقعیت زندگی در ایران تناقض دارد. در نظر نگرفتن وجود طبقات مختلف مردم، نادیده گرفتن فرهنگ جوانانی که تی شرت و بلو جین و کفش های ورزشی می پوشند، و به حساب نیاوردن فرهنگ تغذیه ی سرپایی با همبرگر و پیتزا و هات داگ، به همراه تلویزیون، ویدئو، رایانه، اینترنت و دیگر عناصر بی شمار تفننی که حتا در شهرهای کوچک جزیی از زندگی عادی روزمره شده اند، و ارایه ی تصویر زندگی بیغش و خوشبخت خانوادگی، با ارزش های بی آلایشی، تندرستی و رفاقتی که همچنان در سطح روستاها بر قرار است و قرار دادن اینها در برابر زندگی شهری، تصویرهایی هستند که می توانند هیجان برانگیزند و منبع غرور ملی باشند. اما امروز، آرمان های ایرانی خوشبختی و زیبایی و یکدستیای که در بسیاری از مینیاتورها یا تصویرهای مراسم نوروزی به تصویر کشیده می شود، صحنه های طبیعت مازندران و دریای خزر، تصویرهایی از زنان ایلات کردستان و لرستان، با اسب های زیبا و پوشاک رنگارنگ، سرودخوانان و پای کوبان در کشتزارها و در حالی که برای تبلیغ جهانگردی عالی است، می تواند در نظر ناقد بسیاری از بینندگان آزار دهنده باشد.

نتیجه گیری

رنگ و بوی قومی اگر آگاهانه، شوخ طبعانه و با نگرشی نو به کار گرفته شود به راستی می تواند آثار متعالی به وجود آورد. آثاری که با اندیشه ی تلفیق آفریده می شوند می توانند به سطحی ژرف تر از سطح فیزیکی راه یابند و با بیننده در سطح همگانی و با هنرمند در سطح شخصی ارتباط برقرار کنند. بسته بندی هنر در جلوههای قومی و غریب نیز به گزینش شخص مربوط میشود. گزینشی است بین امور محلی، گذرا، آمیخته به دلتنگی برای گذشته ها و از نوع اجتماعی سیاسی، و امور دیرپا، بین المللی و مبتنی بر یک زبان جهانی. همه ی ما هنرمندان، جریان های گوناگونی را در ذهن خود انبار میکنیم، که آنها در دراز مدت، اگر نه مستقیم، که غیر مسقیم و در سطوح مختلف، در آثارمان خودنمایی می کنند. پس یک راه بهره بردن از جنبه ی دوگانه ی فرهنگ مان این است که به گفت و گویی بی پرده با خودمان بنشینیم. همچنین، کاوش در هنرهایی که به مضمون های گسترده ی جهانی می پردازند شادی بخش است. اگر بخواهیم برخورد فراگیرتری با هنر معاصرمان داشته باشیم، باید به همه ی جنبه ها با چشم نقد آمیز و بدون نفی جنبه های اصیل هنری و زیبایی شناختی آن توجه کنیم. در نتیجه، فرایندها و تجربه های هنری ما خواهند توانست در چهارچوب خودشان نگریسته شوند. فقط آنگاه است که می توانیم ارزیابی بی کم و کاستی از آنچه تولید می شود به عمل آوریم.

آفرینش قومیت نمایشی از یک سو خوشایند بازار است و موجب اشتغال می شود و به فروش کالا کمک میکند. باعث رونق گردشگری و بازرگانی می شود، و از سوی دیگر به ساده انگاری امور فرهنگی می انجامد. می تواند بر فرایند هنری و خلاقمان اثر منفی گذارد، مگر آن که با درایت و در چهارچوبی پسا مدرن و مفهومی صورت گیرد. در تولید هنرهای معاصر، توجه ویژه به مطرح کردن گفت و شنودهای سنجش گرانه و پرداختن به امور فرهنگی مبذول می شود. آفرینش قومیت در هنرهای معاصر نمی تواند بدون بحث صریح و بخردانه درباره ی هویت، خویشتن و بیننده انجام شود. از همه مهم تر، آفرینش قومیت از طریق هنر میتواند، با محونمودن تمایزها و نادیده گرفتن مسایل چندگانگی، باعث ارایه ی تصویرهای ساختگی از فرهنگ مان گردد. زدودن و از قلم انداختن ظرایف بافت فرهنگی مان می تواند تصویرهای اغراق آمیزی از فرهنگی که به آسانی در دسترس قیاس های فراتر اصولی نیست به وجود آورد.

۱ پیشگامان نقاشی معاصر ایران؛ نسل اول، جواد مجابی، ناشر: منیژه میرعمادی، نشر هنر ایران، ۱۳۷۷.

۲ Earth Works ، آثار گلین، مارکو گریگوریان، منتشر شده در ایالات متحده توسط گالری گورکی، ۱۹۸۹.

۳ ، The Picture Is the Window, the Window Is the Picture; An Autobiographical Journey ابی وید گری، انتشارات دانشگاه نیویورک، تمامی بخش مربوط به ایران، ۱۹۸۳.
۴ مقالات مربوط به منیر فرمانفرماییان:

,New York Times ۴ مه ۱۹۷۷؛

NY Times ، هیلتون کریمر، ۲۸ نوامبر ۱۹۷۷؛

International Herald Tribune ، آوریل ۱۹۷۷؛

Art News ، ملکیان، ۱۹۷۸؛

Art International ، جلد ۲۲، ۱۹۷۸؛

Art In America ، اکتبر ۱۹۸۱؛

New York Times ،۲۰ آوریل ۱۹۸۶.

۵ ده سال با نقاشان انقلاب اسلامی، مصطفی گودرزی، مرکز هنری سازمان تبلیغات اسلامی، ۱۳۶۸.

۶ نقاشی قهوه خانه ای، هادی سیف، سازمان میراث فرهنگی کشور، ۱۳۶۹.

۷ Prism ، ت. و. آدورنو، نویل اسپیرمن، لندن ۱۹۶۷؛

نقل قول از ت. و. آدورنو در“The Aesthetic Theory of the Frankfurt School, Working Papers in Cultural Studies” “،(۶)، ۱۹۷۴.
The Affirmative Character of Culture, Negations ، ه. مارکوزه، هارموندزورث: کتاب های پنگوئن، ۱۹۷۲؛ The Aesthetic Dimensions: Toward a Critique of Marxist Aesthetics ، مک میلان، ۱۹۷۹.

Thesis on the Philosophy of History, Illuminations ، و. بنجامین، فونتانا/ کالینز، گلاسکو، ۱۹۷۳.

۱۰ ده سال با نقاشان انقلاب اسلامی، مصطفی گودرزی، مرکز هنری سازمان تبلیغات اسلامی، ۱۳۶۸.

۱۱ ۱۱ The Language of Post-Modern Architecture ، چارلز جنکز، انتشارات آکادمی لندن، ۱۹۷۷.

۱۲ ۱۲ Post-Modernism, The New Classicism Art and Architecture ، چارلز جنکز، ۱۹۷۸.

۱۳ ۱۳ The Avant-garde and Popular Culture in Art and Politics ، ج. استزاکر، ۱۹۷۷.

۱۴ نگاره ها: آثار برگزیده ی دومین نمایشگاه دوسالانه ی نقاشی جمهوری اسلامی ایران، تهران، موزه ی هنرهای معاصر، ۱۳۷۵.

۱۵ ر. پاکباز، فصلنامه ی فراایران، شماره ی یک، پاییز ۱۳۷۸.

۱۶ Digital Highways, Local Narratives ، پیتر دان، هنرمند انگلیسی، و Journal of Art and Art Education ، شماره ی ۲۷، ۱۹۹۲.Simulations ، ژان بودریار، نیویورک، ۱۹۸۳؛ Jean Baudrillard: Selected Writings ، م. پوستر، انتشارات دانشگاه کمبریج و پالو آلتو، ۱۹۸۸.

۱۸ Jean Baudrillard: From Marxism to Postmodernism and Beyond ، د.کلنس، انتشارات پالیتی، کمبریج، ۱۹۸۹؛ Jean Baudrillard: The Disappearance of Art & Politics ، و. چالوپکا، مک میلان، ۱۹۹۲.

۱۹ مرتضی کاتوزیان: کتاب نقاشی ها، انتشارات نگار.

هنر مفهومی؛ هنر دوره معاصر

عبدالمجید حسینی راد(دبیر نمایشگاه)
برگرفته از کاتالوگ نمایشگاه هنر مفهومی، موزه هنرهای معاصر تهران،۱۳۸۰

«هنر مفهومی» Conceptual Artنحوه ای از ارایه اثر هنری معاصر است که در آن اندیشه و مفهوم خاصی – که معمولا” فردی، پیچیده و کلی است به صورت انتزاعی و غیرقاعده مند و بر اساس نفی زیبایی شناسی شکل بوجود می آید. هنر مفهومی با «مفهوم» به عنوان محتوای آثار هنری متفاوت است اما می توان آن را شکل انتزاعی از اندیشه ای دانست که در ذهن هنرمند از معنا و اثر هنری بوجود می آید و سرانجام در ساختاری پیشنهادی و به صورت های بسیار متنوع به نمایش گذاشته می شود. به این ترتیب اثر هنر مفهومی متناسب با عملکرد کلی و روابط میان اجزایش خصوصیتی تغییرناپذیر دارد. به همین دلیل نیز در نزد هنرمندان این جنبش معنای هنر، اثر هنری و روابط آن با انسان، طبیعت و زیبایی شناختی از منظری غیر از مدرنیسم مجددا” مورد پرسش و تردید قرار می گیرد.
در اصل هنرمندان هنر مفهومی به شیوه های مختلف ؛ انستالیشن، مینی مالیسم، پرفرمانس و . . . سعی کرده اند آنچه را هنرمندان «پاپ آرت» بدون نظریه پردازی هنری به صورت آشفته ای مطرح کردند، با زیبایی شناسی متناسبی معنی کنند. آنها در واقع چیستی و طبیعت هنر را به روشی صریح و با توسل به ارایه مفاهیم اشیاء به شکل های مختلف و معرفی لغوی و توضیحات نوشتاری مورد پرسش قرار می دهند بدون این که به شکل ذهنی و صورت خیالی اثر اهمیت داده شود.
در آثار هنر مفهومی رابطه هنرمند، اثر هنری و مخاطب دیگرگون می شود. به این ترتیب اثر مفهومی محاکات طبیعت و صورت های گوناگون آن نیست، بلکه هنرمند با اتکا به منطق فردی خویش از امکانات زبان و بیان مستقیم در طبیعت و در زندگی بهره می گیرد و در بسیاری از موارد علاوه بر چیستی اشیاء ، واقعیت های سیاسی، اجتماعی و تکنولوژیک موضوع کار او را تشکیل می دهد. در این رابطه مخاطب و گاه خود هنرمند بخشی از کلیت و شکل اثر هنری و مفهوم آن به شمار می آید. قاعدتا” این نوع بیان در اثر هنری حاصل جامعه ای است که سیطره مدرنیسم بر آن همه اشکال تجربی و صورت های هنر مدرن را درنوردیده است و در عین حال نشانگر افول شیوه ها و تجاربی است که مدرنیسم بنیان آن ها را در هنر گذارده است. به همین دلیل بدون درک تجارب، خصوصیت جستجوگرانه و تحولات هنر مدرن، «هنر مفهومی» و تظاهرات مختلف آن تنها صورت مسخ شده ای از هنر را به نمایش می گذارند. اما واقعیت این است که تحولات هنر غیرقابل پیش بینی است و به نظر می رسد که در جامعه پسامدرنیسم ذائقه مدپرستانه بر تحولات هنری غلبه یافته است.
شکل گیری مدرنیسم بر اساس تنوع، تجدد، فردپرستی و نفی سنت های ماقبل خود منجر به ظهور شیوه ها و مکتب های گوناگونی در هنر غرب شد که یکی پس از دیگری قوام و کمال هنر مدرن را رقم زدند. موضوع و شکل آثار هنر مدرن اگر چه حاصل تحولات تاریخی هنر غرب، به ویژه پس از دوره رنسانس محسوب می شود، اما مدرنیسم به طور اجتناب ناپذیری نافی معنی و شکل هنر پیش از خود نیز می باشد. زیرا هر تجربه جدیدی می توانست دارای اصالت باشد و شکل کامل تری از هنر نوین را به نمایش بگذارد.
به نظر می رسد آنچه به عنوان خصلت پژوهشگرانه و نوجویانه هنر مدرن و پیشگامان آن به شمار می آمد در نیمه اول سده بیستم به انتها رسید و سرانجام مدرنیسم که با انکار موزه ها و ارزش های موزه ای شکل گرفته بود به نوبه خود موزه های دیگری را بوجود آورد. در گرما گرم جنگ دوم با مهاجرت بسیاری از هنرمندان اروپایی کانون هنر غرب به امریکا انتقال یافت و تحولاتی را در آنجا بوجود آورد. این تحولات اگر چه بر اساس آموزه ها و تجارب اساتید هنر مدرن شکل گرفت و حاصل اوج مدرنیسم به شمار می آید اما دگرگونی و فروپاشی مدرنیسم کلاسیک را هم به دنبال داشت. نسل هنرمندان پس از جنگ عمدتا” با جسارتی جنون آمیز آثاری خلق کردند که علاوه بر ظاهر ساختن سیر منطقی تحولات هنر مدرن، اضمحلال و بن بست آن را نیز نشان داد.
پس از فروکش کردن مصائب جنگ دوم و پشت سرگذاردن بحران های اجتماعی و اقتصادی و فراهم آمدن زمینه های رونق و توسعه مجدد اقتصادی، الگوی هنر و هنرمندان نسل پس از جنگ دیگر نمی توانست در اشکال و مفاهیمی که از مدرنیسم مایه می گرفت محصور بماند. همچنان که با گسترش لذت پرستی های فردی و اجتماعی، بی بندو باری، تابوی مصرف و مسخ رفتارهای انسانی ذیل نام دمکراسی، هنر مدرن دیگر نمی توانست آینه سرگشتگی و بی سرانجامی و مصائب درونی و پنهان جامعه پسامدرن باشد. آخرین تحولات هنری ناشی از مدرنیستم به شکلی بسیار متنوع و در عین حال به صورتی بسیار پریشان و اشفته از نظر زیبایی شناختی و مضمون هنری در آثار هنرمندان پاپ آرت ظهور کرد.
در واقع پس از این مرحله و در کنار تجارب هنرمندان پاپ آرت بود که به تدریج گرایشان مختلفی در هنر تجسمی ظاهر شد و خبر از سپری شدن دوران «ایسم» های گوناگون عصر مدرنیسم داد.
با ظهور جنبش های جدید هنری پس از دهه ۱۹۶۰، شکل و مضمون اثر هنری و رابطه اش با انسان و طبیعت مجددا” مورد پرسش قرار گرفت. هنرمندان از آخرین دستاوردهای تکنولوژیک برای بیان مفاهیم و موضوعات هنر خود بهره گرفتند. امکانات ضبط مغناطیسی تصویر صدا و پخش آن روی تعداد زیادی مونیتور، Art Video را وارد نمایشگاه های هنر تجسمی کرد. در ۱۹۶۵ مینی مالیستها با الهام از نقاشی های آبستره هندسی، شکل و حجم را در نهایت سادگی به کار گرفتند و با استفاده از ساختار صنعتی تلاش کردند که با کوچک ترین تغییرات در فرم بیش ترین تأثیر را به روی مخاطبین آثار خود داشته باشند. هنر چیدمان – Instalaition که از اوایل قرن بیستم پیدا شده بود و یکی از نتایج اصلی مدرنیسم برای گریز از سنت نقاشی سه پایه ای و نقاشی به روی سطح به شمار می آمد،در این زمان برای گسترش فضای کار هنرمندان تجسمی رونق یافت و آثاری در ابعاد بزرگ و متناسب با فضا و عملکرد آن شکل گرفت

در سال ۱۹۶۸ گروه هنرمندان انگلیسی موسوم به «هنر و زبان» Art and Language حول پرسش از رابطه میان نظر و عمل در خلاقیت هنری شکل گرفت.
این گروه هنری با نفی هنر برای هنر و شیوه های بازمانده از هنر مدرن سرچشمه مفهوم در هنرهای تجسمی و بصری را زبان می دانستند و به همین دلیل در آثار خود از کلمات و توصیف نوشتاری بهره گرفتند. در کنار همین هنرمندان بود که جوزف کاسو Joseph Kosuth متولد۱۹۴۵ با استفاده از نوشتار، بسیاری از آثار خود را به روی سطوح مختلف به وجود آورد: از جمله در «یک و سه صندلی» با کنار هم به نمایش گذاردن یک صندلی و تصویر آن در اندازه واقعی و معنی آن که عینا” از فرهنگ لغت استخراج کرده بود، واقعیت مضمون شی و اثر هنری را مورد پرسش قرار داد.
در همین سال ها تعدادی از هنرمندان در امریکا و اروپا کارگاه های خود را واگذاشته و برای استفاده از فضاهای بزرگ و کار مستقیم در طبیعت به دریا، مزارع، بیابان ها و مکان های دور از دسترس روی آوردند. این عده که کارهایشان تحت عنوان Land Art دسته بندی شده است آثاری در ابعاد بسیار بزرگ و در پهنای طبیعت بوجود آوردند که به مرور زمان و بر اثر تغییرات طبیعی از بین می رفت. اجرای آثار ناپایدار و میرا که نشانگر شور دو جانبه میان انسان و طبیعت بود و در عین حال نقش مشترک آن ها را در عالم هنر به نمایش می گذاشت، بازگشت به خاطرات افسانه ای و اسطوره های زندگی انسان در روزگاران بسیار دور را تداعی می کرد.
از سوی دیگر کسانی قابلیت های اندام انسان و حالات آن را بیش از هر ابزار دیگری برای ایجاد ارتباط با مخاطبین آثار هنری مناسب دانستند. آن ها گاه با تلفیق ویژگی های هنر تجسمی و حرکات اندام و توانایی های بازیگری و گاه با ایجاد خشونت و رفتارهای انزجارآمیز با جسم انسان – که معمولا” خود هنرمند آن را به نحوی انجام می داد که به صورتی تکان دهنده مؤثر باشد، مفاهیم مورد نظر خود را اجرا می کردند. آثار این عده از هنرمندان ذیل عناوین Bady Art، Happening و Performance نامیده شده است.
به این ترتیب «هنر مفهومی» به عنوان جنبشی در کنار سایر جنبش های هنری دهه شصت که به قصد ارحج شمردن مفهوم مورد نظر هنرمند بر چگونگی ارایه آن نمایان شده بود، با معنایی گسترده تر سایر جریان های هنری هم عرض خود را دربر گرفت و بر بسیاری از جنبش های هنری پس از خود و نحوه ارایه آثار هنرمندان به شدت تأثیر گذارد. به طوری که اگر چه هر کدام به نوبه خود دارای ویژگی ها و حتی نام خاصی است، اما در مجموع از نظر زیبایی شناسی بر اساس نگرش هایی که در هنر مفهومی ظاهر شد، شکل گرفتند.
نخستین نمایشگاه هنر مفهومی ایران نیز اثار بسیار متنوعی را به نمایش گذاشت که بیش از هر چیز بر اساس ارجحیت مفهوم مورد توجه هنرمند بوجود آمده بودند و به شیوه های مختلف از «چیدمان» گرفته تا «پرفرمانس» و به شکل چندرسانه ای اجرا شدند.
در طی سال های اخیر تعدادی از هنرمندان جوان کشورمان تلا ش کرده اند تا از امکانات هنر چند رسانه ای و اجرای آثار به شیوه های بسیار متنوع برای به نمایش گذاردن خلاقیت و توانایی های هنری خود بهره بگیرند. آن ها چند نمایشگاه فردی و جمعی را نیز برگزار کردند، اما برخی از آثار عرضه شده سال های اخیر به علت عدم توجه به پیوستگی با جریان هنر معاصر ایرانی و مخاطبین آن و دست زدن به شیوه های تقلیدی علاوه بر این که نتوانستند خودشان موفقیتی داشته باشند، در ایجاد زمینه مناسب برای شکوفایی خلاقیت هنری معاصر نیز خلل ایجاد کردند. لیکن آثار جدی تری نیز بوجود آمدند که عمدتا” در ارتباط با مضامین اجتماعی بوده و اگر چه نسبت به سایر فعالیت های هنر تجسمی سال های اخیر بسیار مختصر به نظر می رسند، اما نشانه های بارزی از رویکرد خاص نسل دیگری از هنرمندان معاصر ایرانی را به نمایش گذاردند که علاوه بر دارا بودن ویژگی های «هنر معاصر» در پی ارایه مفاهیمی هنری با ساختار و عناصر ملی و بومی بوده اند. البته در سال های دهه ۱۳۵۰ نیز نمونه هایی از آثاری که می توانست تحت عنوان هنر مفهومی دسته بندی شود، توسط برخی از هنرمندان پیشرو آن سال ها اجرا شده بود، اما آن حرکت نتوانست در عرصه هنر تجسمی معاصر ایران پایدار بماند و به علت تحولات اجتماعی و فرهنگی پس از انقلاب نیز نتوانست در جامعه هنری اقبالی داشته باشد.
نمایشگاه حاضر که عمدتا” آثار خلاقیت جونان هنرمند معاصر ایرانی را ارایه می کند، تلاش دارد تا علاوه بر فراهم آوردن شرایط مناسب برای عرضه فعالیت هنرمندان و بخصوص ایجاد زمینه های شناخت هنر معاصر و تظاهرات مختلف آن، هنر تجسمی امروز ایران را در سطحی متناسب با توانایی های هنرمندان ایرانی و در جهت هماهنگی با هنر ملی به نمایش بگذارد.
به دنبال برنامه ریزی های اخیر موزه هنرهای معاصر تهران برای ارایه آثاری متناسب با نقشی که موزه در جامعه هنری ایران دارد، موقعیتی فراهم آمد تا آثار هنرمندانی که جوان هستند و آثارشان ارتباط زنده تری با رخدادها و تظاهرات هنر معاصر جهان دارد مورد توجه قرار گیرد. به هیمن دلیل در دی ماه سال ۱۳۷۹ فراخوانی تنظیم و ارایه شد. طبق فراخوان که عمدتا” در مجامعه هنرمندان جوان و دانشجویان رشته های هنری مورد توجه بسیار قرار گرفت، هنرمندان می توانستند نمونه اثر، ماکت، اسلاید، عکس ویدئو و یا توصیف نوشتاری کار خود را با ذکر ابعاد، مواد و سایر خصوصیات به همراه توضیحات و پیش طرح های توصیفی روشنگر به هیئت بررسی و مشاوره نمایشگاه مرکب از دکتر احمد نادعلیان، دکتر اصغر کفشچیان مقدم و عبدالمجید حسینی راد ارایه نمایند. هیئت مذکور پس از بررسی طرح های رسیده تعدادی را انتخاب و طی جلسات مشاوره ای که با هنرمندان طرح ها به عمل آمد، سرانجام ۴۵ طرح از ۸۰ هنرمند را جهت نمایشگاه برگزید و با توجه به برآوردهای به عمل آمده، موزه هنرهای معاصر تهران پنجاه درصد از هزینه اجرای آثار را به عهده گرفت

این نمایشگاه که به عنوان اولین گام جدی و رسمی برای نمایش آثار Conceptual Art مورد توجه بسیاری از محافل هنری و نشریات قرار گرفت، درصدد بود به منظور تشویق هنرمندان در عرصه های جدید خلاقیت هنری آثار ساخته شده با بدیع ترین عناصر، مواد و ابزار بیان مفهومی و تجسم زنده هنری را به نمایش بگذارد.
اگرچه برخی از آثار نتوانسته بودند هویت بومی و تأثیرات هنر ایرانی را نشان دهند لیکن تعدادی از آثار نیز نتوانسته بودند به خوبی از موضوعات و خصوصیات عناصر هنر ملی و موضوعات هنر بومی بهره بگیرند. به همین دلیل نیز این نمایشگاه که عمدتا” آثار هنرمندان جوان را ارایه می داد، توانست یکی از پرمخاطب ترین نمایشگاه های موزه هنرهای معاصر تهران از زمان افتتاح آن لقب بگیرد و توجه مردم بسیاری از همه اقشار اجتماع را به خود جلب کند.
شاید بتوان همین توجه عام و ارتباط گسترده با عموم مردم را یکی از جنبه های قابل توجه و موفق نخستین نمایشگاه هنر مفهومی ایران برشمرد. چرا که با وجود سال ها فعالیت و برگزاری نمایشگاه های متعدد از هنر نوگرایی ایران، همواره خلایی بزرگ میان آثار هنر جدید و مردم وجود داشته است.