شهریار عدل (۱۳۲۲-۱۳۸۴)

خورهه روستائی است در ۲۲۵ کیلومتری جنوب غرب طهران، نزدیک شاهراه قم به اصفهان و در سه فرسخی محلات. دو میل (ستون) یونانی نمای سر از خاک برآورده در آنجا توجه کنجکاوان را از گذشته به خود جلب نموده، بحثها و اظهارنظرهای بسیاری را برانگیخته است. دوست و باستانشناس گرامی، آقای مهدی رهبر، آخرین بار در سال ۱۳۷۵ در چهارچوب برنامه های علمی معاونت پژوهشی سازمان میراث فرهنگی کشور دست به کاوش در خورهه زده گزارش مبسوطی را فراهم آوردند که بزودی از طرف سازمان نامبرده تحت عنوان سومین فصل کاوشهای باستانشناسی خورهه منتشر خواهد گردید. صورت کنونی این نوشتار به دنبال شناسائی عکسهای قدیمی خورهه در آلبوم خانه کاخ گلستان و همچنین بازدید خورهه به یاری و راهنمایی آقای رهبر فراهم آمد. از آنجا که گزارش ایشان همراه با نقشه ها و تصاویر گویا در دست چاپ است، در اینجا نیازی به آوردن مطالب و یا اشارات مکرر به آن احساس نگردیده، به قرار دادن اجمالی کاوشهای قجری خورهه در سیر تحول شناسائی گذشته، خودشناسائی در آن گذشته و در ادامه آن تولد باستانشناسی و همچنین شرح مفصل عکسهای قدیمی و کم نظیر آثار خورهه بسنده شد. نویسنده از یک سو از آقای رهبر و معاونت پژوهشی سازمان میراث فرهنگی کشور که گزارش منتشر نشده خورهه را در اختیار او قرار دادند سپاسگزار است و از سوی دیگر از مسؤولان کاخ گلستان و آلبوم خانه که پیوسته در فراهم آوری تسهیلات لازم برای مطالعه آن عکسها به یاری وی شتافتهاند.
عشق به مجموعه داری وعتیقه، که در دو سه دهه گذشته در ایران به صورت عیب و جرم به آن نگریسته میشود، ریشه ای بس کهن در تاریخ دارد و همین عشق است که یکی از ارکان اصلی به وجود آمدن علم باستانشناسی نوین را تشکیل داده است. عشق به عتیقه، مجموعه داری و آثار هنری از آن لحظه به صورت یکی از پایه های آن علم و تاریخ و تشخیص هویت فردی و اجتماعی درمیآید که شیء منحصرا از جنبه ارزش مالی دیده و ارزشیابی نشود بلکه، جدا از ارزش فی النفسه هنری،در نگرش به آن بهتر شناختن خود و توجیه فکری در مد نظر قرار گیرد۱. اینکه از کی و چه دوره ای نگرش به یک اثر به عنوان شاهدی بر گذشته و یک وسیله شناخت و درک و توجیه پدیدار شده ناشناخته است ولی، هر آنچه که بوده، ریشه در سرشت انسان داشته و به مرور تحول و تکامل یافته است. به صورت ابتدائی و به نوعی، این احتیاج در جانوران هم یافت میشود زیرا بچه مادرش را برای زنده ماندن هم که شده میشناسد و در پی اوست.
الف کاوش در جستجوی خویشتن
یکی از نخستین شواهد مستند در این باره در بینالنهرین به دست آمده است: نابونید، آخرین پادشاه محلی بابل (۵۵۶ ۵۳۹ پ.م)، که جای به کورش بزرگ داد، به «زیر خاکی» به عنوان شاهدی بر گذشته نظر داشت و از آن به عنوان وسیلهای برای توجیه حال و مشروعیت بخشیدن به یک ایده ئولوژی یعنی حاکمیت و سیستم موجود در بابل سود جست.وی پس از کاوش در معبد لارسا، یادواره پیریزی بنا را در ۲۲۰۰ سال پیش از زمان خود به دست آورده در آنجا به نمایش گذاشت و به معبد به نوعی نقش موزه ای داد۲.
در دوران متأخر، بهترین مجموعههای هنری به عنوان ارزش هنری که دارای ارزش مالی نیز بود به شاهان و شاهزادگان صفوی تعلق داشت و پیش از ایشان به شاهزادگان و بزرگان واپسین تیموریان. شاه طهماسب صفوی در آغاز پادشاهی خود نقاشی میکرد اما شاید از او مهمتر، از نظر تداوم دید هنری، برادرش بهرام میرزا و ابراهیم میرزا پسر بهرام میرزا به حساب آیند. از دوران شاه عباس بزرگ به بعد، گردآوری قطعات و مرقع نزد بزرگان و صاحب مالان نیز فراگیر شد و کارگاههای تجاری، هنری بیشتری در شهرهائی چون شیراز و اصفهان برای ارضاء درخواست این طبقات به وجود آمد. متقاضیان، شاه یا دیگران، به «زیرخاکی» تمایلی نداشتند و در پی کشف هویت خویش از این راه نمیرفتند. در شیء (معماری بحثی دیگر است)، در درجه نخست از طرفی به دنبال یافتن قطعه خط بودند و از طرف دیگر در پی نقاشی. در نگارگری، بهرام میرزا، سرآمد هنردوستان، از کار ختائی (چین) در مد نظر داشت تا پرده روغنی (تابلو) ایطالیائی. در این جهانبینی، که دهها سال است جز در تقلید کورکورانه، ازشرق و ایران تقریباً رخت بربسته، او گوی سبقت را از بزرگمردان رنسانس ایطالیا هم برده بود، زیرا که اروپائیان در آن زمان افقی دورتر از رم و یونان نداشتند تا چه رسد به ایران و چین و ماچین. در دوران رنسانس، اشراف و یا ثروتمندان اروپائی در کاخهای خویش «اطاق اشیای جالب، غیرعادی و سؤالبرانگیز» (کابینه دو کوریوزیته/ cabinets de curiosités) که از جمله شامل عتیقه میشد تشکیل میدادند. این اشیاء از حفاریهای کوچکی که به منظور رفع این حوائج انجام میگرفت تغذیه میشد، ولی کاوشی در سطح وسیعتر تا سال ۱۷۱۰/۲۳-۱۱۲۲ (تقریبا پایان دوره صفوی) انجام نگرفت. در آن سال، کند وکاوهای شاهزاده البوف d’Elboeuf’s در هرکولانئوم Herculaneum به کشف تماشاخانه آن شهر انجامید، هر چند که او هم هنوز بیشتر به دنبال کشف زیرخاکی برای به نمایش گذاشتن در مجموعه خویش بود تا پاسخ دادن به سؤالات علمی. در سال ۱۷۴۸/۱۱۶۱ (پایان دوران نادری در ایران)، شهر زیر خاکستر خفته پمپئی مورد توجه قرار گرفت و کار در آنجا به فرمان پادشاه و ملکه ناپل سامان یافت و نخستین کاتالوگ در سال ۱۷۵۵/۷۰ ـ ۱۱۶۹ منتشر گردید. سال بعد، یوهان یوهاخیم وینکلمن Johann Joachim Winckelmann دانشمند آلمانیتبار که بسیاری او را پدر باستانشناسی یونانی رومی (کلاسیک) میدانند، نخستین نوشتههای خویش را درباره هرکولانئوم منتشر کرد، ولی ثبت دقیق اشیاء تا سال ۱۸۶۰/۷۸ـ۱۲۷۷ آغاز نگردید. این دفاتر توسط جیوسپه فیورللی Giuseppe Fiorelliدر پمپئی پایهگذاری شد. یکسال پیش از آن، نخستین کاوش خورهه در سال ۱۸۵۹/۱۲۷۶ به دستور ناصرالدین شاه انجام گرفته بود که از آن دفتری موجود نیست، ولی دو عکسبرداری با شرحی کوتاه به یادگار مانده است (تصاویر ۲و۳). در این زمان، کاوش بدون فردای انگلیسیها در شوش پایان یافته بود که از آن نه فهرست اصولی تهیه گردید و نه عکسی، ولی نقاشیهای زیبائی ترسیم شد که در دسترس است۳.
به این ترتیب و به وجهی، کار خورهه از نظر فنی (high-tech به قول امروزی)، بالاتر از شوش از آب درآمد. نه حفاری انگلیسیها و نه کاوشهای هیئتهای نخست فرانسوی در شوش را نمیتوان علمی به معنی امروزی دانست، زیرا که به روال غالب در آن زمان، منظور واقعی در شوش و یا در نقاط دیگر حتی بسیاری از موارد در غرب هنوز بیشتر جستن شیء قیمتی (بهویژه از طلا) و یا چشمگیر و فرستادن آن به موزه بود تا طرح و حل یک سؤال. البته این امر هنوز بیش و کم صادق است هر چند کسی جرأت به اقرار ندارد. بیشترین موزهها هم تا اندازهای مثل امروز، چه در ایران و چه خارج از کشور، به غار علی بابا و بازار سمسارها بیشتر شبیه بودند تا به مراکز پژوهشی و تربیتی راستین.

۱- خورخه دید عمومی به سوی جنوب شرق و رودخانه که در امتداد درختان جریان دارد (عکس از مهرناز عمادی ۱۳۷۷)
یکی ازکاوشهائی که میتوان آن را یک حفاری علمی راستین نامید شاید برای نخستین بار در ینگی دنیا (New World/آمریکا) صورت گرفت. در سال ۱۷۸۴/۱۲۰۰ هنگامیکه زمان در ایران به سوی تشکیل دولت قجر میرفت توماس جفرسون (Thomas Jefferson ۱۷۴۳ـ ۱۸۲۶/۴۳ـ ۱۲۴۲ـ ۱۱۵۶) سومین رئیسجمهور ایالات متحده، در یک گور تپه در املاک خویش در ویرجینیا گمانهای زد و در آن با این فرض که لایههای قشر پائین قدیمیتر از لایههای بالائی هستند به لایهنگاری پرداخت. با بهرهگیری از این فرضیه، که امروزه پیش پا افتاده است، وی ثابت کرد که در دورههای گوناگون آن تپه به عنوان گور مورد استفاده قرار گرفته بوده است، و همچون تپههای همگون خود در شرق رود میسیسیپی، همزمان در یک دوره پا به عرصه وجود نگذاشته بوده است۴. قدم بزرگ در لایهنگاری توسط یک بازرس گمرک فرانسه بهنام ژاک بوشه Jacques Boucher در سال ۱۸۴۱/۱۲۵۷ یعنی دهسال پیش از آغاز کاوشهای انگلیسی شوش و ۱۸ سال پیش از خورهه برداشته شد و ازین نظر کارهائی را که در ایران میرفت انجام گیرد میتوان عقبمانده دانست. ژاک بوشه که روی لایههای ماسههای تهنشین شده رودخانه سم Somme کار میکرد توانست آثار یافته شده را با لایههای مربوط به آنها ارتباط داده و مجموعه را به دوران ماقبل آنچه که در تورات و انجیل آورده شده نسبت دهد (در واقع آثار به دوران سنگ تعلق داشتند)۵.

2ـ خورهه دو ستون برجای مانده از ایوان، دید رو به شمال (عکس از مهرناز عمادی، زمستان ۱۳۷۷)
این برداشت با افسانههای پذیرفته شده درباره آفرینش در تضاد بود ولی در نهایت پیروز شد. انطباق فرضیه تکامل داروین (منتشرشده در سال ۱۸۵۹/۷۷ ـ ۱۲۷۶، برابر با سال یازدهم سلطنت ناصرالدین شاه و نخستین کاوش در خورهه) با باستانشناسی، پایه علم نوظهور را مستحکمتر کرد و بالاخره پژوهشهای مارکس (پیدایش اقتصادهای پیش از سرمایه داری، ۱۸۵۸/۷۶ ـ ۱۲۷۵) و سپس انگلس (منشاء خانواده، مالکیت خصوصی ودولت، ۱۸۸۴/۰۳ ۱۳۰۲) باستانشناسی را با اقتصاد و جامعهشناسی درآمیخت۶. اینکه ورود مادهگرائی (ماتریالیسم) در باستانشناسی خوب یا بد بوده ازین مقوله خارج است ولی بدون شک جنبههائی مثبت داشته، هرچند که به کارگیری آن برای توجیه قشری و استبداد حکومت به اصطلاح کارگری به اغراق و شکست انجامید. توجه غربیان به آثار ایران و یا حتی مصر، برعکس حرکت فکری ایشان به سوی چین و یا هند غیرمسلمان، زائیده یک پویائی مستقل علمی (مسائل اقتصادی دخیل در آن به کنار) برای شناسائی تمدن این خطه در تمامیت آن نبود (و نیست) بلکه از راه فرهنگهای یونان و روم از طرفی و فرهنگ مسیحی از طرف دیگر صورت گرفت. تمدن غرب همچون درختی با دو ریشه اصلی است که یکی در فرهنگ یونان و روم استوار شده باشد و دیگری در مسیحیت و در ماورای آن در یهودیت. ازین نظر و در پی خویشتنشناسی بود که اروپائیان از سوئی به یونان دل بستند و از جانب دیگر خاک فلسطین و شامات را درنوردیدند و بالاخره به آشور و بابل و شوش رسیدند. وینکلمن در استحکام بخشیدن به پایه یونانی رمی فرهنگ غربی نقش بزرگی را ایفا کرد زیرا او این اعتقاد را هم رواج داد که هنر کلاسیک یونانی فیالنفسه کمال است. هنر عتیق (کلاسیک) یونان، به نوبه خود،انسان و برداشت دید چشم او را در مواقع بسیار بالاترین حد تکامل میداند و در نتیجه واقعگرا به معنی لمسی آنست (تصویر یک خوشه انگور هنگامی زیباست که گنجشک به آن نوک بزند). از آنجا که خدایان یونانی، شکل، رفتار و احساسات انسانی دارند، پس انسانها هم به نوعی خدا هستند و میتوانند مظهر تکامل باشند. از نظر برخی از فلاسفه یونان هم دید و برداشت انسان همان حقیقت و واقعیت مطلق است. این امر در جملهای که افلاطون به پروتاگوراس Protagoras نسبت داده به صورت «انسان پیمانه / اندازه / یکان همه چیز است/ Man is the measure of all things» خلاصه شده است. تفاوت این دیدگاه با دیدگاه ایران هخامنشی در همان مقوله و در همان زمان به بارزترین وجهی نتایج خود را در معماری و تندیسسازی آشکار میسازد: معماری و مجسمه یونانی در پارتنون ودیگر جاها هنری است با مقیاس انسان به عنوان یک فرد مستقل قائم برخود، حال آنکه در ایران هخامنشی فرد (که به عنوان شخص قابل شناسائی نیست)، ذره ای است از امپراطوری که خداوند (اهورامزدا) و نه خداوندان به شاهنشاه سپرده است (رک: سنگ نبشته بیستون و دیگر نوشتههای آن دوران. بحث درباره نتایج اجتماعی و سیاسی این دو رشته تفکر وسیع است و از بحث کنونی ما خارج). در نهایت یونان بیشتر به عنوان یک فرهنگ و تمدن فردی و شهری مطرح میشود و در مقابل ایران به عنوان امپراطوری گستردهای که در آن فرد به عنوان شهروند چندان نقشی ندارد. در دلف ستون در حد و مقیاس انسان است و در تخت جمشید در حد و مقیاس شاهنشاهی. در صف بالای پارتنون اشخاص فردند حال آنکه در صفهای طولانی سربازان مادی و پارسی تختجمشید انسانهای یکسانی نقش زده شدهاند که مشخصاً فرق در کلاه و لباس ایشان گروهی را از گروه دیگر(گروه و نه فرد) متمایز میکند. در هنر غرب، شبیه کشی که مشخصات ظاهری افراد را نشان دهد به وجود آمد حال آن که ایران تقریباً هیچ وقت تا دوره صفوی روی به آن نیاورد. در اینجا نمیتوان وارد بحث المعرف epistemological و یا اخلاق morality شد و درباره واقعیت این برداشتها و یا درست بودن این پدیدهها قلمفرسائی نمود، هر چند که نویسنده را اعتقاد بیشتر بر نسبیت است و نه مطلقیت. به هر جهت، برداشت هنر یونان با گوشه چشمی به سوی میراث توراتی و انجیلی بر غرب مستولی شده و غرب با آن برداشت به سوی شرق نزدیک و ایرانشهر آمد. حمله ناپلئون بناپارت برای براندازی انگلیسیها به مصر در سال ۱۷۹۸/۱۴ ـ ۱۲۱۳، که از نظر اندیشه پایهای نیز در انقلاب کبیر فرانسه و ارزشهای انسانی آن داشت (که این ارزشها از دید انقلابیون جهانشمول Universal Values in the revolutionaries’ view بود) و نزدیک به دویست دانشمند گوناگون را با قشون در مصر همراه کرد، توانست بدنبال نتایج بسیاری که به بارآورد مصرشناسی را جدا از ارزشهای یونانی دینی و به خودی خود بقبولاند. این نتایج بهویژه به سازماندهی بخشهای مصری در موزهها و یا به خواندن رسم الخط هیروگلیف توسط شامپولیون در سال ۱۸۲۲/۳۹ ـ ۱۲۳۸و نشر کتب کم نظیری چون شرح مصر Description d’Egypte انجامید. بخت این چنین شناسائی شامل حال آثار ایران نشد و هنوز هم نیست: یک شئی ایرانی ممکن است در فرانسه در موزه گیمه در کنار آثار چین و آسیای جنوب غربی باشد، یا در موزه لوور همراه با آثار آشور یا عثمانی جای گیرد یا بالاخره در مؤسسه جهان عرب همراه با اشیای شمال آفریقا در مد نظر قرار داده شود! در دیگر کشورهای غربی یا ممالک دیگر که از ایشان تقلید میکنند وضع البته بر همین منوال است. یک نمونه گویا و عجیب دیگر مجلد تاریخ ماد و هخامنشی دانشگاه کمبریج است که با کمک مالی ایران به چاپ رسیده و در آن هفده صفحه به کورش بزرگ و در عوض هشتاد و یک صفحه (یعنی یک دهم کتاب) به اسکندر کبیر تخصیص داده شده است ( The Cambridge History of Iran, 2, The Median and Achaemenian Periods, ed. I, Gerschevitch, 1985 ) در مورد ایرانشهر هم اگر غربیان دیدی انسانی جهانی و نه توراتی یونانی پیدا میکردند باستانشناسی این سرزمین روند دیگر و بدون تردید مناسبتری مییافت و این سرزمین بهتر، یعنی درست تر، شناسائی میشد. ترسیم یک خط فرضی از گوشه جنوب شرقی دریای مازندران به حدود شیراز به روشنی نشان میدهد که به استثنای معدودی، کلیه کاوشهای غربیان و البته ایرانیان که کورکورانه از ایشان پیروی میکنند، در غرب این خط و بویژه در خوزستان و اراضی توراتی انجام گرفته و توجه چندانی به دیگر نقاط نشده است. البته غنی بودن این نواحی بدون تردید توجه به این مناطق را توجیه میکند، ولی این امر دلیل بر بیاعتنائی به دیگر نقاط نمیتواند باشد. تفکر یاد شده، بویژه جنبه توراتی انجیلی آن، حتی در مطالعه ادیان و فلسفه نیز رخنه کرده و کاستیهائی را موجب شده است. کارهای روسها، چه در شمال ارس و چه در آسیای میانه، تا اندازهای این خلأ را پر میکند ولی متأسفانه این پژوهشها نه تنها در ایران بلکه در مغرب زمین نیز چندان شناخته شده نیست. بررسیهای روسها از آنجا که برای منافع امپراطوری (یعنی روسیه و بعد شوروی سابق)، حزبی و البته علمی صورت گرفت از برداشت غربی (تورات انجیلی، رمی یونانی) تا اندازه زیادی دور ماند ولی در عوض قدری گرفتار تعصبات عقیدتی (مارکسیسم که ذکر آن رفت) و سیاسی در جهت منافع حزب حاکم در شوروی شد که مخرب بود، ولی در مجموع پژوهشها مفید افتاد. توجه مجدد و بیشتر انگلیسیها هر چند که در هنگام مرزبندی ایران و عثمانی به شوش جلب شد و ظاهراً ارتباط مستقیمی با دیدهائی که بیان شد نداشت، ولی روند حفاریها جدا از آن روند کلی حاکم بر غرب نبود و ازجمله چون زیر خاکی و جنس (یعنی عتیقه) چشمگیر از دید آن زمان تولید نکرد تعطیل شد.

3. خورخه ـ دریاچه آب معدنی آن که در سالهای ۱۳۶۲-۶۳ به وجود آمد (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی)
لوفتوس ( William Kenneth Loftus۱۸۲۰- ۱۸۸۵/۳۷ ـ۱۲۳۶ تا ۷۷ـ ۱۲۷۶) از مه ۱۸۵۰/۱۸ جمادی الثانی ۱۹ رجب ۱۲۶۶در شوش اقامت گزید ولی کاوش نابسامان او در ژانویه ۱۸۵۱/۲۷ صفر ۲۸ ربیع الاول ۱۲۶۷ شروع شد. سرهنری کرسویک راولینسون Sir Henry Creswick Rawlinson که در سیاست و باستانشناسی ؛مشهور است، به هنری لایارد Henry Layard که کمتر از او در باستانشناسی شناخته شده نیست و به شوش هم رفته، درباره لوفتوس (هر سه انگلیسی هستند) گفت: «لوفتوس تپه شوش را سر به ته کرد بدون آنکه چندان چیزی پیدا کند.» انتظار آن بود که لوفتوس موفقیت خود در ورقه Warka را تکرار کند و مقدار زیادی عتیقه رو کند، ولی چنین نشد۷. برعکس انگلیس، دولت ایران آن زمان، نظر خوبی به کاوش شوش نشان داده، نه تنها آنچه که میتوان آن را نخستین گزارش علمی و اداری شناخته شده باستانشناسی ایران دانست از عمال خود و نه انگلیسیها رسما دریافت نمود، بلکه بخشی از متن میرزاسید جعفرخان مشیرالدوله (مهندس باشی) نویسنده آن گزارش را با تصاویری از یک نمونه گویا از سکه های مکشوفه را بدون شک به دستور شاه منتشر کرد. میرزا جعفرخان یکی از پنج محصلی بود که توسط عباس میرزا ولیعهد و میرزاعیسی قائم مقام اول در سال ۱۲۳۰/۱۸۱۵ برای آموزش به انگلستان فرستاده شدند. وی مهندسی خواند و در غره شوال ۱۲۳۴/۲۴ ژوئیه ۱۸۱۹ به کشور بازگشته به تعلیم ریاضی و مهندسی و علم توپخانه پرداخت. چون به موجب ماده سوم معاهده ارزنالروم بایستی کمیسیونی برای تحدید حدود و تعیین سرحد بین کشورهای ایران و عثمانی با حضور نمایندگان دولتین روس و انگلیس تشکیل مییافت، میرزاتقی خان امیرکبیر برای این کار مشیرالدوله را انتخاب و به بغداد فرستاد. همانطور که ذکر شد، توجه انگلیسیها در چهارچوب عملیات این هیئت مجدداً و به طور جدی به شوش جلب شد. جلسات در حدود شش سال طول کشید و مشیرالدوله در سال ۱۲۷۱/۵۵ ۱۸۵۴ به طهران بازگشت ۸. سابقه تحصیلی مشیرالدوله ذهن او را برای توجه به آثار آماده کرده بود و اگر روزی متن کامل نوشته او به دست آید اوضاع بهتر ترسیم خواهد شد. تدوین آن گزارش با نگرش به باستانشناسی،حال آنکه طبق روال مرسوم الزامی نبود که دراین نوع اسناد جدا از مسائل سیاسی و اداری به مسائل دیگری نیز پرداخته شود، انتشار فوری مطالب علمی آن نوشتار در طهران، مطالعه سکهها در پایتخت و به طبع رساندن تصاویری از یک نمونه سکه تاریخ دار، همگی به روشنی گویای وجود یک جو پویا اما متأسفانه محدود به برخی طبقات بالای ایران آن دوران است که با وجود فعال بودن دارالفنون راهی میان اکثریت مردم (و حتی طبقه مرفه بازاری و امثالهم) باز نکرد.

۴. خورهه، نمای کلی مجموعهی باستانی و دریاچه جدید آب معدنی آن که در سالهای ۱۲۶۳-۶۴ تشکیل شد (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)
اخبار مربوط به کاوشهای شوش در صفحه ۲ شماره ۶۴ مورخ پنج شنبه ۲ رجب ۱۲۶۸/۲۲ آوریل ۱۸۵۲ روزنامه وقایع اتفاقیه Vaqãye‘-e Ettefãqiyeh یعنی روزنامه رسمی دولت ایران، منتشر شد؛ به عبارت دیگر در آخرین روزهای حفاری انگلیسیها در شوش و پیش از آنکه گزارش کار کاوشگران انگلیسی به دست مسوولان بالای خود ایشان برسد، تا چه رسد به آنکه منتشر گردد. توجه خواهد شد که خبر منتشره در ایران نه تنها توصیفی است بلکه تحلیلی نیز هست . در آن اشارهای به کاشفان انگلیسی مشاهده نمیشود که این خود نکتهای قابل تعمق است. متن روزنامه که در میان آن مقدار نامعینی افتادگی در باسمه وجود دارد از این قرار است:
«شکل پول قدیم که در شوش پیدا کرده و بدارالخلافه طهران آورده اند: تصویر باسمه پشت و روی یک سکه با خط کوفی وبرگردان آن به خط نسخ، رک: تصویر۱
از قراریکه عالیجاه مقربالخاقان میرزاجعفرخان مشیرالدوله این دفعه در ضمن نوشتجات خود باولیای دولت علیه نوشته بود در شهر قدیم شوش، واقعه در چهار فرسخی شوشتر، آثار عمارتهای بسیار سنگین از زیر خاک بیرون آمده است. از جمله عمارت اردشیر درازدست است که مشتمل به سی و شش ستون سنگ یکپارچه است؛ و فاصلهی هرستون هفت ذرع و بلندی ستونها به علت افتادن و شکسته شدن تمامی آنها معلوم نیست ولکن از زیر ستون و سرستون، که اکثرش صورت گوساله و غیره دارد، معلوم میشود که ستونها بسیار بلند بوده است. با وجود اینکه در صحرای عربستان خوزستان یک کره کذا و یک پارچه سنگ پیدا نمیشود، سی و شش زیر ستون هم در پیش روی همین عمارت رو به شمال او پیدا شده است، دلالت میکند که آنجا جای سلام بوده است. این عمارت در طرح و وضع مثل عمارت تختجمشید است و هیچ تفاوت ندارد. بعضی ستونها بخط سریانی و کلدی کلدانی نوشته دارد که حوادثات …افتادگی در متن اصلی معظم را خاک نموده اند و اکثر آجرها که شصت وهشت من وزن دارد با خطوط مشتمل بر احوالات نقش است. در بالای یک عمارت قدری پول سفید یعنی نقره بخط کوفی بیرون آمده است. معلوم میشود که بعد از غلبه عرب این پولها را دفن کردهاند. تفصیل محل ضرب سکههای این پولها ازین قرار بوده است: بصره، دمشق، واسط، مرو، هرات، نیشابور، داربجرد، اصطخر. یکی از آنها را، که سکه واسط است، بعنوان نمونه نزد اولیای دولت علیه فرستادهاند که صورت آن در بالای این صفحه نوشته و چاپ شد. و این صورت که کشیده شده است باندازه همین پول است یعنی مقیاس ۱/۱ که نمونه آوردهاند. دو صورت سکه هر دو روی پول است که خط کوفی بعینها نوشته شد و دو صورت دیگر همان عبارت سکه است که بخط نسق نسخ نوشته شد تا واضح باشد. تاریخ سکه این پول در سنه یکصد و پنج است ۲۴ ۷۲۳م که هزار و صد و شصت و سه سال قبل از این ایام باشد و تعجب است که بعد ازین مدت چگونه تازه و مصفا مانده است.

5 – محوطه کاوش و در ماورای دریاچه آب معدنی (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)
سپهر، وقایع نگار دولتی آن زمان و از نزدیکان میرزا آقاخان نوری، نیز همان مطالب را ولی با اشاره به وجود سکه زر، نام المنتصر (خلیفه در سالهای ۴۸ـ۲۴۷/۶۲ـ ۸۶۱) و نوع سنگ (رخام) خلاصه کرده در ناسخ التواریخ آورد و چون او به مطالبی اشاره کرده که در خبر روزنامه نیست. پس باید پذیرفت که اصل نوشته مشیرالدوله مفصلتر بوده است. سپهر نوشت:«در اراضی شوشتر، بجائی که در روزگار باستان بنیان شهر شوش بوده، کاخی از بهمن ابن اسفندیار، که او را اردشیر درازدست گویند، از نشیب خاک پدیدار شد و سی و شش ستون دراز بالا از سنگ رخام داشت و چندانکه خشت پخته در آن عمارت بکار رفته بود هر یک شصت و هشت من بمیزان برآمد و مبلغی زر مسکوک که نقش آن المنتصر بالله بود نیز پدیدار شد»۹.
نوشته روزنامه و سپهر مربوط به آخرین حفاری لوفتوس است که از اواسط فوریه تا اواسط آوریل ۱۸۵۲/۲۳ ربیع الاخر تا ۲۴ جمادی الثانی ۱۲۶۸ به درازا کشید. قضاوت راولینسون درباره لوفتوس این فصل را هم دربرمیگیرد. جمله وی، که نمایانگر نظر غالب عمومی و شئیگرای در زمان اوست، از دید کنونی کمی بیرحمانه است زیرا همانطور که در نوشتههای ایرانی ملاحظه گردید کاوش لوفتوس از نظر علمی چندان هم بیثمر نبود. ازسوی دیگر، درست است که نظریه راولینسون در آن زمان در جهان فراگیر بود ولی معهذا کاوش لوفتوس میتوانست، با توجه به آنچه که در مورد پیشرفت علوم ذکر شد، از سطح علمی بالاتری برخوردار باشد و به عنوان مثال، همانطور که ذکر شد، از عکاسی استفاده شود که نشد. او هنری چرچیل Henry A. Churchill را، که خوشبختانه نقاشی زبردست بود، به خدمت گرفت و به طرحهای زیبای او بسنده کرد. شایان ذکر است که ناصرالدین شاه نوزده ساله، که تازه دو سال بود به پادشاهی رسیده بود، دراین مورد ژرفبینی بیشتر از انگلیسیها نشان داد، زیرا او در نیمه نخست ۱۸۵۰/۱۲۶۶ یعنی همزمان با سفر نخست لوفتوس فرمان عکسبرداری از نقوش تخت جمشید را توسط ژول ریشار فرانسوی که در استخدام دولت ایران بود صادر کرده بود. جمس موریه، سویسی تبار انگلیسی شده، نویسنده نکتهبین اما کینهتوز حاجی بابا، پیش از آن در سال ۱۸۱۱/۱۲۲۶ به حفاریهائی در تخت جمشید دست زد؛ و این در حالی بود که رابرت گوردون Robert Gordon برادر جوانتر لرد آبردینLord Aberdeen که در سال ۱۸۵۲ به نخستوزیری بریتانیا رسید، پیش از آن در آوریل ۱۸۱۱/۷ ربیع الاول تا ۶ ربیع الثانی ۱۲۲۶ از شیراز عازم بازدید از شوش شده بود. موریه، گوردون و جمعی دیگر از اجزای هیئت سیاسی سفارت انگلیس در ایران بودند و به دستور سفیر (گور اوزلی/Sir Gore Ousely)مأمور به جمعآوری اطلاعات از جمله درباره آثار باستانی ۱۰. موریه در دو سه روز پایانی آوریل ۱۸۱۱/۳ تا ۶ ربیع الثانی ۱۲۲۶ به تخت جمشید رفت. او کتابهای مسافرین پرارجی چون ژان شاردن Chardin و لوبروین Le Bruyen را خوانده و از آن راه با تخت جمشید آشنا شده بود. وی کوشش کرد از چندوچون راهروهای زیر صفه تخت جمشید سردربیاورد ولی در این مجراهای تخلیه آب، راه به جایی نبرد (ص۷۷). او دو روز به کاوش مشغول بود ولی میرزا محمدعلی، حکمران مرودشت، کار او را به علت نداشتن اجازه از حکومت مرکزی ایران تعطیل کرد (ص۷۶). موریه موفق به کشف زیر خاکی از قبیل سکه و جواهر نشد (ص۷۷). مینویسد اشکال منقور بر سنگ که از زیر خاک نمایان میشدند همچون روز نخست تازه بود. خواست یک قطعه سنگ بزرگ که حاوی دو شکل انسان بود با خود ببرد. چون سنگین بود تصمیم به جدا کردن آنها گرفت، در نتیجه کلاه یکی از دو شکل شکست. این تخریب را هم موریه به گردن انحطاط ایرانیان میاندازد که بلد نیستند سنگ ببرند (ص۷۵)! او از خود سؤال نمیکند که آیا از نظر اخلاقی و یا حقوقی آن زمان در ایران و یا حتی در انگلیس نفس انتقال بیاجازه اثر کار خوبی بوده یا خیر و متوجه نیست که اگر هم بر فرض کار خوبی بوده او دستکم در مدیریت اشتباه کرده که کار را به ایرانی که از نظر او حسن و هنری ندارد و فاسد است سپرده است. روحیه او در بخش دیگری مثلاً در مقایسه با ناصرالدین شاه عیان میشود. شاه از اینکه نتوانسته سنگ نوشتهای را بخواند اظهار تأسف میکند (رک: متن مربوط به زیرنویس شماره ۳۵)، اما برای موریه در درجه نخست تصاحب مطرح است و مینویسد (ص۷۵): «بخشی از یک نوشته را هم که لوبروین تصویر بخش نهایی آن را کشیده پس از کاوش پیدا کردم» و اضافه میکند اگر روزی این حروف خوانده شود ما در تصاحب کل آن خواهیم بود (we should be in possession of the whole inscription). در دفاع از او حتی نمیتوان گفت که مالکیت را به صورت جمعی (ما) برای کشورش میبیند و نه برای خودش زیرا اشیای مکشوفه به توسط وی و سپس گوردون که او نیز در سفری دیگر همراه با سفیر برای کاوش به تخت جمشید رفت (۱۱ تا ۱۳ ژوئیه ۱۸۱۱/ ۲۱ـ۱۹ جمادی الثانی ۱۲۶۶، موریه، ص، ۱۱۴) به مالکیت خصوصی ایلچی، موریه و دیگر وابستگان ایشان درآمد. اینکه خودنمائی و بهویژه منافع مالی بانی اصلی عملیات سفیر و همراهان بوده از آنجا روشن است که برخی از نقوش روی پلکان خانه اوزلی در لندن کار گذاشته شد ( اوزلی، ج ۲، ص ۵۵ ۲۵۴) و او همراهانش گوردون را متهم کردند که بازار عتیقه را در انگلیس با ارائه زیاد جنس “غرق” خواهد کرد و به این جهت گوردون به ایشان قول داد این کار را نکرده و به برادرش لرد آبردین مستقیماً پیشنهاد معامله کند که کرد (رک: متن نامه گوردون به آبردین در مقاله کرتیس در نشریه ایران، ص۴۹). همانطور که نوشتم، حکمران مرودشت کاوش و به عبارت درستتر گنجیابی موریه را به علت نداشتن اجازه از حکومت مرکزی ایران تعطیل کرد ولی کمی بعد در ماه ژوئیه که گوردون با شخص سفیر انگلیس به تخت جمشید آمد حریف این دیگری نشد. بدبینان خواهند گفت «حتماً پول گرفت» (!) ولی دستکم در مورد نخست جای شگفتی است که با توجه به اهمیتی که موریه خود برای «تصاحب» آثار قائل بوده است و در حالی که انگلیس پیوسته سعی در خرید ایرانیان در جهت منافع خویش (که از نقطه نظر انگلیس قابل توجیه است) داشته، پس چرا موریه نکتهبین به حاکم «فاسد» پول نداده و یا حتی با او وارد چانه زدن نشده است؟ آیا نمیشود تصور کرد که ایران آن دوران آنقدرها هم بینظم نبوده، کاوش در تخت جمشید اجازه لازم داشته و حاکم هم فاسد نبوده است؟ خروج اشیا از ایران نیز بیشک در سایه مصونیت سیاسی ایلچی و همراهان صورت گرفته است هرچند که مالکیت خصوصی بوده و نه متعلق به دولت بریتانیا.

6 خورهه، نمونه سفالهای اشکانی (عکس از مهدی رهبر، سازمان میرا ث فرهنگی کشور)

7 – خورهه، نمونههای دیگری از سفالهای اشکانی عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)
در مورد ریشار، درست است که به دلیل ضعف شدید مالی دولت، وی به علت عدم دریافت خرج سفر از نیمه راه به طهران بازگشت و کار عکاسی تخت جمشید را به پایان نرساند۱۱، ولی در برابر نفس صدور فرمان، این بی سرانجامی اهمیت کمتری دارد، بهویژه آنکه عملیات عکسبرداری پنج سال بعد به همت لویجی پشه Luigi Pesce افسر ایطالیائی تبار که او هم در خدمت ایران بود، انجام گرفت و آلبوم عکسهای تخت جمشید و پاسارگاد در تاریخ ۱۵ رمضان ۱۲۷۴/۲۹ آوریل ۱۸۵۸ به شاه تقدیم شد۱۲.جای تأسف است که ریشار خود اهمیت جهانی فرمان ناصری را چه در چهارچوب آن زمان و چه بعد درنیافت و عکسها را نگرفت. او که چندین سال را در دستگاه دولتی گذرانیده بود میبایستی نیک بداند که حواله دولتی، بهویژه در آن زمان که امیرکبیر مشغول سروسامان دادن به وضعیت مالی کشور بود و با عشقی که شاه به تصویر داشت، دیر یا زود پرداخت میشد و بنابراین اگر او بعد سفارش همایونی رادریافته بود میبایستی کار را حتی با قرض و یا بدون چشمداشتی به پایان ببرد و نام خود را جاودانی سازد. ناگفته نماند که دید هیئتهای فرانسوی شوش هم مدتی مدید چندان اختلافی با نظر انگلیسیها نداشت و حاکمیت رسمی مطلق برتری «دانش» بر «جنس/ زیرخاکی» تا زمان آقای فیروز باقرزاده از سوی ایرانیان و آقای ژان پرو از طرف فرانسویها برقرار نشد (رک: ادامه متن در بند ب). هنوز هم حقیقت جهانی این است که یک شئی از طلا به یک تیله پربار علمی رجحان دارد، هر چند که کمتر کسی جرأت ابراز این واقعیت را دارد؛ ضمیر بسیاری از باستانشناسان هم، حتی در تضاد با عقل ایشان، بیشتر یک زیرخاکی چشمگیر (تله ویزیون پسند) میطلبد تا تیلهای که همیشه روشن نیست با آن چه باید کرد.

8- خورخه نمای نیمرخ دو ستون بر جای مانده از ایوان بنای دورهی اشکانی (حدود ۱۵۰ پ.م) دید رو به شمال شرق و امامزاده شاهزاده ابوالقاسم، شاهزاده اسحق و حکیمه خاتون. نسبت به آنچه که در تصویر شماره ۲ متعلق به سال ۱۲۷۶ دیده میشود. نوسازی بنا و تغییر نما و گنبد آن به روشنی دیده میشود. (عکس از مهرناز عمادی، زمستان ۱۳۷۷)
ب کاوش در خورهه
۱ نخستین کاوش، نخستین عکسبرداری، قوی ئیل ۱۲۷۶/نیمه دوم تابستان ۱۸۵۹
نخستین عکسبرداری از خورهه در قوی ئیل/۱۲۷۶، ۳۱ ژوئیه ۱۸۵۹ ۲۰ مارس ۱۸۶۰ (در واقع در نیمه دوم تابستان ۱۸۵۹)، یک سال و نیم پس از عکسبرداری از تخت جمشید، هنگام سفر ناصرالدین شاه به قم، کردستان، سلطانیه و آذربایجان انجام گرفت. دستکم دو عکس از خورهه در این سفر برداشته شد و همراه با یک نقاشی مدادی از دو ستون آن، که شاید خود شاه آن را کشیده بود، در آلبومی مورخ همان سال (قوی ئیل مطابق ۱۲۷۶/۳۱ ژوئیه ۱۸۵۹ ۲۱ مارس ۱۸۶۰) که برای شخص وی تهیه شده بود جای داده شد و تقدیم او گردید (تصاویر ۲ تا ۴). این آلبوم بسیار نفیس به شماره ۶۷۹/۷۷۰۳ در آلبومخانه کاخ گلستان نگهداری میشود. بحث درباره این اثر خارج ازحوصله این نوشتار است ولی به طور خلاصه عکسهای ۱ تا ۵۸ وشاید ۶۱ آن را من اولین کار تا کنون شناخته شده آقارضا نخستین عکاس حرفهای ایرانی میدانم و عکسهای ۶۲ تا ۹۶ راعمل استادش کارلهیان ( تلفظ: کارلیان / Francis Carlhian(۱۳ فرانسوی که در پایان سال ۱۸۵۸/۱۲۷۵ به طهران آمد و در این سفر با مستشاران نظامی فرانسوی ارتش ایران در اردوی شاه همراه بود. کارلهیان در ایران ماند و در دارالفنون به خدمت پرداخته، در این کشور ازجهان رفت (تولد در پاریس ۶ مه ۱۸۱۸/۲۹ جمادی الثانی ۱۲۳۳، فوت درطهران ۶ ژانویه ۱۸۷۰/۳ شوال ۱۲۸۶). علت انتصاب عکسها به رضا آن است که کیفیت عکسهای ۱ تا ۵۱ و حتی تا ۶۱ چندان نسبت به سری بعد (از۶۲ تا ۹۶)، که به علت نوشتههای فرانسه آنها و اینکه تعداد زیادی از عکسهای پاریس را شامل میشود به کارلیان نسبت میدهم، خوب نیست و این عدم کیفیت بالامیتواند به علت تازه کاربودن عکاس باشد. دیگر اینکه در این آلبوم یک عکس به رنگ آبی دیده میشود (عکس ۱۴۱، ورق ۱۲۲: خدام در کنار تخت به اصطلاح یزید در کاخ گلستان؛ پهنا ۱۱۵، بلندی ۱۴۵مم). نظر به آنکه «عمل آبی» یعنی سیانوتیپ cyanotype ( را کارلیان به ایران آورد و از آنجا که عکس دارای کیفیت بالائی است و دیگر اینکه تاریخ تهیه آلبوم نیز حدود یکسال پس از ورود کارلیان است پس آن عکس آبی نمیتواند کار کسی جز خود کارلیان باشد و چون رضا نیز تقلید کار آبی کرد پس رابطه استاد شاگردی دگر باره ملاحظه میگردد. آقارضا اقبال السلطنه، فرزند میرزا اسماعیل جدیدالاسلام، به سال ۱۲۵۹/۱۸۴۳ به دنیا آمد و در سال ۱۳۰۷/۱۸۹۰ فوت کرد۱۴. در عکس ۳۱ همین آلبوم تصویر وی که در آن وقت ۱۷ ساله بوده دیده میشود. فراهمآوری این آلبوم یک بار دیگر عشق شاه را به عکاسی نشان میدهد و بعید نیست که در این سفر خود او همراه با رضا دست به “اسباب عکس” (دوربین به اصطلاح غلط امروزی) برده باشد.
همانطور که در تصاویر ۲ و ۳ دیده میشود، تهیه این عکسها با کاوش کوچکی در امتداد ستونها همراه بوده است. این حفاری بدون تردید به فرمان ناصرالدین شاه، که به هنر و تاریخ هم عشق میورزید، انجام گرفته است و عکسها هم بیتردید به دستور آن شیفته عکاسی برداشته شده است. نتیجه این کندوکاو که به وسیله یازده کارگر انجام گرفت (رک: شرح تصویر ۳. تعداد حفاران در کاوش بعدی در سال ۱۳۰۹/۱۸۹۲به شانزده تن رسید) شناخته شده نیست ولی به هر جهت رضایت شاه را جلب نکرده بوده است، زیرا وی هیئتی را ۳۲ سال بعد برای مطالعه مجدد این آثار مأمور کرد که به آن اشاره شد وشرحش خواهد آمد. شایان توجه است که نتیجه برداشت از تاریخ ایجاد ستونها برای ضبط در زیرنویس عکسهای آقارضای عکاس از نوشتار آقا یوسف عکاس در زیر عکسهای بعدی موفقتر بود، زیرا در تصاویر رضا ستونها براساس شنیدهها به زمان دارا نسبت داده شد (رک:شرح تصویر ۳)، که این انتساب نه چندان از واقعیت دور است و نه آنچنان در تضاد با نوشته حسن قمی در سال ۳۷۸/۸۹ ۹۸۸ که آنها را ساخته اسکندر میداند ۱۵؛ حال آنکه آقا یوسف،احتمالا به پیروی از گفته دکتر فوریه که جمجمه به دست آمده را ترک دانسته بود، ستونها را هم به دوره سلجوقی نسبت داد (رک:دنباله متن). البته این نتیجه گیری نادرست چندان اهمیتی در چهارچوب این نوشته ندارد زیرا از دیده عقل، مهم آن است که سؤال مطرح شود، مدام مطرح بماند وسعی در جواب دادن به آن براساس دادههای علمی صورت گیرد. در خورهه سعی شد این چنین باشد و با ادامه این رویه برداشتها در نهایت بهبود خواهد یافت. از نظر متدولوژی، راه در بررسی دوم خورهه درست بود اما دادههای ناقص به طور ناخود آگاه نابجا مورد استفاده قرار گرفت و موجب نتیجهگیری غلط شد.

۹. خورهه، نمونههای دیگری از سفالهای اشکانی(عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)

10 – نمونهای از سفالهای لعابدار دوره اسلامی (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)
دز باستانشناسی، این عکسبرداری دستکم سه نتیجه ارزشمند داشت. یک: نشان دادن وضع محل در ۱۴۰ سال پیش و به دید آمدن دو ستون و نه بیشتر در آن زمان همچون حالا؛ دو:نشان دادن یک فضای باز و ناساخته در جلو (جنوب شرق) ستونها که همان حیاط مکشوفه توسط آقای رهبر باشد؛ سه: اثبات وجود یک تپه مسطح در پشت (شمال غرب) ستونها که نشانه برپائی ساختمان معظمی بوده است. متأسفانه بخش زبرین این تپه واقع در میان و شرق آن در سالیان بعد، پیش از کاوش دوم ناصری در سال ۱۳۰۹/۱۸۹۲، از میان رفت و در نتیجه مرحوم حاکمی (نخستین کاوشگر کلی خورهه در زمان ما) و سپس آقای رهبر تنها بر بخشی لایههای زیرین آن دست یافتند. از بخت بد، این عکسها کمکی به توجیه نوشتههای حسن قمی در تاریخ قم، که آقای رهبر آن مطالب را نقل کردهاند، نمیکند و از جمله روشن نمیشود که منظورحسن قمی از چهار کوشک مورد نظرش چیست و آن چهار ساختمان، اگر آنطور که او در تاریخ قم آورده وجود داشته اند و اگر اندازه آنها همان بوده که در آنجا ذکر شده، پس در کجا قرار میگرفتهاند وچگونه در نقشه ارائه شده توسط آقای رهبر (شکل ۸۲ متن ایشان ودر اینجا) جای میافتاده اند ۱۶. ماهیت ساختمان کوشک یا پرستشگاه هم همچنان ناشناخته باقی میماند، هرچند که وجود چنین اثری در کنار چشمههای آب معدنی، تخت سلیمان را در بعد کوچکتری به یاد میآورد و میتوان وجود یک مجموعه کاخ و پرستشگاه را در این محل متصور شد (رک:دنباله متن).
از زمان سفراول (تابستان قوی ئیل ۱۸۵۹/۱۲۷۶) تا سفر بعدی ناصری به نزدیکی خورهه در چهارم ذیقعده ۱۳۰۹/۳۱ مه ۱۸۹۲ و کاوش در آنجا سی و سه سال به درازا کشید. در این سالها حفاریهای فرانسوی در شوش آغاز گردید، شاهزاده فرهاد میرزا در تخت جمشید خاکبرداریهائی کرد و دیگر اطرافیان نزدیک به شاه نیز دست به عملیاتی زدند که دستکم از نظر روش به گنجیابی بیشتر شباهت داشت تا پژوهش در باستانشناسی وقابل مقایسه با عملیات ناصری در خورهه و یا تا اندازه ای با کار فرهاد میرزا در تخت جمشید. از آن جمله است «طلاشویی» معیرالممالک (نانوشته نماند که در آن زمان «طلاشوئی» اگر با اجازه دولت انجام میگرفت امر خلافی به حساب نمیآمد) در روزهای ۱۶ و ۱۷ رجب ۱۲۸۷/۱۲ و ۱۳ اکتبر ۱۸۷۰در دره عباس آباد همدان در هنگام سفر عتبات شاه/ نوشته شخص ناصرالدین شاه، حتی در مورد این کاوش که بیشترمبتنی بر کنجکاوی بود و نه چندان بر علم، گرچه بر «طلا» انگشت میگذارد، ولی باز شرح مختصر وی آنقدر علمگرا تدوین شده که بتوان از آن ره شئی مکشوفه را به دوره هخامنشی نسبت داد: «…یک انگشتر طلای ضخیم که جای نگین آن سر گاوی شاخدار و دو بال آن سوراخ است مثل عطردان» پیدا شد ۱۷. او در طلاشوئی هم بر حق «رعیت» اصرار میورزید که از جمله خصایص نیک وی یعنی دولت است و مغایر با یک برداشت تجارتی و خصوصی. از جمله در یک یادداشت کوتاه و بیتاریخ اما باز در مورد همدان مینویسد: “در باب طلاشوئی همدان معلوم کنند که عمل کردن به آن چه ضرری به رعیت همدان میزند.”۱۸

11. خورهه، نمای شمال امامزاده شاهزاده ابوالقاسم، شاهزاده اسحق و حکیمه خاتون (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)
از این دوران شرح کاوشهای قاچاق، بدون مجوز و یا تجارتی در دست نیست، ولی حدود ده سال پیش نامه های کمی رمزدار برادر یک عتیقه فروش پرآوازه فرانسوی به نام وینیه Vignier که در اوایل این سده در ایران به کار زیرخاکی و خرید نسخ اشتغال داشت، در پاریس پیدا شد که بسیار خواندنی است و در آینده نه چندان دور در دسترس همگان قرار خواهد گرفت. ۱۹ عکس گرفته شده از زیرخاکی در یک و نیم قرن پیش نیز تاکنون پیدا نشده است، ولی عملیات وینیه ظاهرا با عکاسی توأمان بوده و گویا دستکم برخی از آن تصاویر موجود است که جستوجو برای یافتن آنها ادامه دارد. بعضی از این تصاویر قطعاً شبیه عکسی از یک خمره و دو کوزه ظاهرا دو آتشه به رنگ مس طلائی ساخت ری و کاشان و یا ساوه هستند که آنتوان سوروگین عکاس در همان آغاز این سده انداخته است و به تازگی به چاپ رسیده است۲۰
جدا از حفاریهای مخفیانه و تأسفانگیز، بر میزان علمی بودن کاوشهای زوج دیولافوا و جانشینان ایشان در شوش، به ویژه دومرگان، نسبت به بالاترین سطح باستانشناسی در همان زمان نیز انتقادات جدی چه از نظر علمی و چه اخلاقی وارد است. دومرگان شوش را کاوش نکرد بلکه آنجا را به صورت یک معدن روباز عظیم لایه به لایه استخراج نمود. لایههای افقی پیاپی با پنج متر ارتفاع که اسلوب آنها پایه در تجارب استخراج سریع و مقرون به صرفه مواد کانی داشت و نه شناسائی لایهها به روش باستانشناسان راستین و یا زمینشناسان. در اینجا باید تأکید کرد که در نهایت، حفاریهای هر چند نابجای دومرگان که دستکم ازآنها اسناد و مدارک باقی مانده بدتر از خاکبرداریهائی که بتوسط بسیاری از دیگرباستانشناسان از جمله هموطنان صورت گرفته است نیست زیرا از اکثر این «کاوشها» نوشته و نقشهای هم بجای نمانده و خود آثار را هم باستانشناسان با به اصطلاح کاوشهای خود بیش و کم از میان بردهاند. در مورد کاستیهای دومرگان دانشمندان فرانسوی از دستیاران جملگی ناراضی وی تا آندره پارو André Parrot(رئیس پیشین موزه لوور ) و سپس پیر آمیه Pierre Amiet سرموزه دار پیشین بخش شرقی همان موزه) در زمان ما قلم فرسائی کردهاند و احتیاجی به شرح مجدد آن روشهای غلط درین مختصر نمیباشد. از ایرانیان آن دوران نیز گزارشهای شاهزاده دکتر حیدر میرزای شاهرخشاهی و سپس مصطفی منشورالسلطنه و بالاخره حسین از کارگزاری اول دولت در عربستان (خوزستان) به وزارت خارجه ایران در زمان مظفرالدین شاه اخیراً به چاپ رسیده است و ازین جهت هم نیازی به تکرار نیست۲۱.
در تخت جمشید، چنین به نظر میآید که فرهاد میرزا، پس از موریه، و گوردون سومین کاوشگر بود. وی “حسب الامر دولت علیه ایران”، که بدون شک شخص شاه مسبب آن بود، میرزا باقر ضابط مرودشت را با تعدادی کارگر به تخت جمشید فرستاد که آنجا را حفر نموده “اسباب پارینه” به دست آورند. خود نیز سپس برای چند روزی به آن سوی رفت (وقایع ۲۸ صفر تا ۲ ربیع الثانی۱۲۹۴/۱۴ مارس تا ۱۶ آوریل ۱۸۷۷). در کاوشها “بعضی مجسمه سنگی …جای عمارتی بزرگ … یک دهنه اسب و یک لوح آهنی” که “نقش روی آن” نمایان نبود پیدا شد (۳ ربیع الثانی تا غره جمادی الاول ۱۲۹۴/ ۱۷ آوریل تا ۱۴ مه ۱۸۷۷ وروزهای بعد) در حدود شش ماه بعد، بین ۱۱ شوال تا ۱۲ ذیعقده ۱۲۹۴/ ۱۹ اکتبر تا ۱۸ نوامبر ۱۸۷۷، فرهاد میرزا به فردریخ کارل آندره آس Friedrich Carl Andreas ایران شناس آلمانی، اجازه داد تا در تخت جمشید کاوش کند ولی از جانب دولت ایران، درخواست وی را مبنی بر تصاحب اشیا به سود کاوشگر مذکور را رد کرد.۲۲ شاهزاده فرهاد میرزا مردی کتاب دوست و مسلط بر علوم قدیمه بود که از دانش نو نیز بهرهای داشت و انگلیسی هم میدانست (رفتار سیاسی او نسبت به انگلیس، که بحثانگیز است، از این مقوله خارج است). البته در مجموع نه او و نه هیچ یک از بزرگان دوران محمدشاهی و آغاز سلطنت ناصری نمیتوانستند با شاهزاده ملک قاسم میرزا، عموی دیگر شاه، در فن و دانش نو و وسعت دید سیاسی (که وقتی به حد قانون اساسی نویسی Constitution به قول امروزیها در زمان محمدشاه میرسید میتوانست به خواب و خیال نزدیکتر باشد) کوس برابری بزنند. ملک قاسم میرزای هنردوست از جمله بر علم نقشهبرداری و عکاسی داگروتیپ مسلط بود و چندین زبان میدانست؛ از طبابت هم بیبهره نبود و از آنچه که در اروپا میگذشت نیز اطلاع داشت.۲۳ این چنین محسناتی میتوانست از او باستانشناسی ورزیده حتی برای زمان ما بسازد، اما تاکنون دلیلی به دست نیامده است که شوق او را به این فن نشان دهد.

12 – خورهه، یک جوی قدیم آب معدنی که به دنبال رسوب مواد شکل گرفته بوده است (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)

13. خورهه، یک جوی جدید آب معدنی که به سوی دریاچه ای که در سالهای ۱۳۶۳-۶۴ تشکیل شد می رود (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)
در این دوران اهمیت روزافزون باستانشناسی تا بدانجا رسیده بود که در کنگرههای جهانی متخصصین امر گرد یکدیگر آمده به ایراد نطق و تبادل نظر میپرداختند. دولت روس یک چنین گردهمائی را در پائیز ۱۳۰۰/۱۸۸۲، یعنی نزدیک به یکصد و بیست سال پیش، در تفلیس برپا نمود. حکومت قفقاز به جنرال قنسولگری ایران در آن شهر دعوتنامهای برای شرکت یک نماینده از طرف دولت ایران در آن جلسات ارسال نمود و علاءالسلطنه قنسول، میرزا رضاخان دانش (ارفعالدوله و پرنس ارفع بعدی) را که در آن زمان زیردست او بود به آن سمت تعیین نمود. تصور میکنم این نخستین حضور ایران در یک کنگره بینالمللی باستانشناسی بود. ارفع وقایع آن کنگره را داستانوار در خاطرات خود آورده و از جمله فواید شرکت خویش در آن مجمع را در پیدا کردن یک مسجد در شهر کوتایس که دارای کتیبهای از دوران بنیامیه بود و توسط او بازخوانی و شناسائی شد میداند.۲۴ ارفع به عتیقه و ایران باستان مهر میورزید ۲۵ و در خانه کاخ مانند خود که در ابتدا «دانشگاه» و سپس «ویلا اصفهان» نامید و آن را در موناکو از سال ۱۹۰۸ تا ۱۹۱۲ بنا کرده بود نقشی برجسته از انسان بالدار پاسارگارد (معروف به کوروش) را توسط آگلیاردی Agliardi که پیکرسازی از رم بود و در زمان جنگ جهانی اول (۱۸ ۱۹۱۴) به مونت کارلو پناه آورده بود بر سنگ تراشیده بود. متأسفانه این سرای که میتوانست در دست دولت نمادی توانا از ایران در یکی از مراکز عمده جهان باشد در حدود پانزده سال پیش برای آپارتمانسازی ویران گردید. اسبابهای نفیس آنجا را نیز که بسیاری از آنها برای فرهنگ ایران (موسیقی به عنوان مثال به جهت آهنگهای ایرانی) بیاهمیت نبود، پیش از آن در روز ۲۸ ژوئن ۱۹۸۳ توسط ساتبیز به چوب حراج پراکنده کرده بودند. سه پرچم بسیار بزرگ شیر و خورشید دار ایران از آن مجموعه سالیان دراز بعد به دست نویسنده این سطور رسید ولی از بقیه اشیا و از جمله نقوش سنگی آنجا دیگر خبری نیست.۲۶

14- ویلا اصفهان. خانه پرنس ارفع در موناکو. این سرا در آغاز «دانشگاه» و سپس «ویلا اصفهان» نامیده شد. آبرنگ، ۶۷۰*۱۰۰۴ مم، کار مانفرد واکاری (Manfred Vaccari)، مورخ ۲۷ ژوئن ۱۹۱۵.
همانطور که دیده میشود، این نقاشی زینت بخش روی جلد کاتالوگ حراج اشیاء پرنس ارفع موجود در همین خانه در ۲۸ ژوئن ۱۹۸۲ به توسط وارث وی بود. متاسفانه خود خانه نیز کمی تخریب گردیده جای آن آپارتمان سازی شد. معماری خانه از مکتب مورسک (Mauresque) الهام گرفته است. از دید غربیهائی که ممالک عثمانی، شمال آفریقا و اسپانیا را دیده و یا طرفدار مکتب شرقی (Orientalisme) در نقاشی بودند، این اسلوب ساختمان نمایانگر معماری به اصطلاح «اسلامی» بود، تا آنجا که نویسنده اطلاع دارد در ایران تنها خانه یوسف عدل (قائم مقام الملک، پدر پروفسور یحیی عدل) که به توسط نیکلای مارکوف (Nikolai Markoff، ۱۹۵۷- ۱۸۸۲ م) در سال ۱۳۱۲ خورشیدی (۱۹۳۳ میلادی) به این سبک روبروی کاخ مرمر بنا گردید. اکنون پس از مرمت به توسط مهندس مصطفی دانشور، این ساختمان به عنوان مقر شورای تشخیص مصلحت نظام مورد استفاده قرار گرفته است
۲ – دومین کاوش، دومین عکسبرداری، تشکیل هیئت کاوش و بررسی خورهه، جوزای لوی ئیل، ۴ ذیقعده ۱۳۰۹/۳۱ مه ۱۸۹۲
به هنگام سفر ناصری به عراق عجم ، موکب شاه در ۱۳۰۹/۱۸۹۲ از نواحی خورهه گذشت و شاه بار دیگر به یاد میلها افتاد. این بار دستور داد هیئتی جهت تحقیق چگونگی دو میل سنگی تشکیل شود. خود در سفرنامه خویش به اختصار مینویسد: “در محلات که بودیم حسین خان پیشخدمت پسر ابراهیم خان صدیق خلوت را با یک نفر عکاس و عارف خان مترجم ترکی عثمانی که همراه اعتمادالسلطنه است بخرهه فرستادیم که بروند عکس ستونهای قدیمی که در آنجا است بیندازند و عکس ده و باغات آنجا را نیز بردارند.”۲۷ مأموریت به خورهه نظرمحمد حسن خان اعتمادالسلطنه را نیز جلب کرد و او سه شنبه شب، ۴ ذی القعده ۱۳۰۹/۳۱ مه ۱۸۹۲ در خاطراتش نوشت: “…دیروز افندی منظور عارف خان است را به ده خورهه فرستادم هنوز نیامده.”۲۸ البته اعزام عارف خان و عکاس و غیره به دستور شاه انجام گرفت و اعتماد السلطنه، وزیر انطباعات و دارالترجمه دولتی، در واقع اطاعت امر وی را کرد. جملات شاه و اعتمادالسلطنه از سوی دیگر نشان میدهد که مأموریت هیئت اعزامی جدی بوده و دستکم سه روز و دو شب به درازا کشیده است. طبق نوشته تصویر شماره ۶، هیئت شامل چهار نفر بود که در جوزای لوی ئیل، در روز ۴ ذیقعده ۱۳۰۹/۳۱ مه ۱۸۹۲ در محل حاضر شدند. این افراد عبارت بودند از حسین خان پیشخدمت، علیرضاخان محلاتی از اقوام حسین خان، آقا یوسف عکاس مخصوص که خود نیز در همان تصویر شماره ۶ ظاهر شده است و عارف خان اسلامبولی مترجم. یوسف خان در عکسبرداری از معماری از خود درایت نشان داده زیرا مردی ایستاده را به عنوان مقیاس در کنار ستونهای خورهه قرار داده است. عارف خان به یقین مأمور به نوشتن گزارش بررسی بوده و نقش مهمی را بازی میکرده است. همانطور که نام و شغل عارف خان نشان میدهد، وی با امیراطوری عثمانی در ارتباط بوده و به این جهت میبایستی اسلوب ایونی ستونها را تمیز دهد ولی ظاهراً تشخیص نداد. شاید اظهارات دکترفوریه درباره ترک بودن یک جسد مدفون در محل همگی را به اشتباه انداخت. او هرچند که در خاطراتش به یونانیان اشاره کرد اما ظاهراً از ایشان حرفی با ایرانیان به میان نیاورد؛ اگر آورده بود، احتمالا دورهای که ستونها به آن نسبت داده شد تقریباً درست از آب در میآمد. از تصویر ۸ چنین پیداست که شانزده کشتگر در کاوش شرکت کردند. گزارش هیئت در دسترس نیست و شاه هم به آن اشاره نمیکند؛۲۹ ولی، شاهزاده منوچهر میرزا، که خود عکاس بود، ومیرزا فروغی، منشی محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، که هر دو همان روز به دیدن آثار رفتند، وضعیت را برای دکتر فوریه پزشک فرانسوی ناصرالدین شاه که او هم در این سفر همراه شاه بوده بازگو کردند. دکتر فوریه گفتههای آن دو را، که ایشان نیز شاید به خواست شاه و وزیر به خورهه رفته بودند، همراه با نظر خویش و اعتمادالسلطنه که خود عتیقه شناس، سکهباز و کمی عکاس بوده (رک: ادامه متن) در خاطراتش آورده است. مجموعه این رفتارها، کنجکاویها، کاوش و ابراز عقاید روی قبور و نوع اسکلتها به دنبال فرمان شاه و وزیر مربوطه یعنی دولت است که کاوشهای خورهه را در یک و نیم تا یک قرن پیش به طلیعه یک برخورد ایرانی، علمی و حکومتی ایران تبدیل میکند و از دیگر کاوشها تا آن دوران متمایز میسازد.
خاطرات دکتر فوریه توسط مرحوم عباس اقبال به فارسی ترجمه شده است اما چون دارای دقت کافی نیست و لغزشهائی دارد ۳۰ در اینجا برگردان دیگری ارائه میگردد. فوریه درباره روزهای ۲۷ مه تا اول ژوئن ۱۸۹۲/۲۹ شوال تا ۵ ذیقعده ۱۳۰۹ مینویسد که شاهزاده منوچهرمیرزا و میرزا فروغی در هنگام پنج روز اقامت در محلات برای بازدید به خورهه رفتند. روز پنجم اقامت مصادف میشود با ۴ ذیقعده ۱۳۰۹/۳۱ مه ۱۸۹۲، یعنی همان تاریخ روز کاوش هیئت ناصری که در عکسها آمده است؛ پس به راستی مجموع این دیدارها و کندوکاوها همه با هم صورت گرفته و عقاید به عرض شاه و وزیر (یعنی دولت) رسیده است. برگردان تواریخ مسیحی به هجری قمری در ترجمه مرحوم اقبال یک روز زیادی دارد و در نتیجه تقارن بازدید با کاوش از آن برنمیخیزد: ۲۷ مه ۱۸۹۲ را مرحوم اقبال برابر با ۳۰ شوال ۱۳۰۹ گرفته، حال آن که آن روز برابر است با ۲۹ شوال؛ ۳۰ شوال، بجز در استثنا وجود ندارد زیرا این ماه قمری دارای ۲۹ روز است.

14- خورهه، سنگ گورهای صندوقی دورهی صفوی در کنار امامزاده شاهزاده ابوالقاسم و… (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)
دکتر فوریه پس از اشاره به روستای نیم ور که کمی پس از آنجا “قطعات ستون و خرابههای دیگری شاهد بر دورانی ورای زمان خود” را دید مینویسد:۳۱
“پنج روز در محلات استراحت کردم… شاهزاده منوچهرمیرزا، که عکاس غیرحرفهای بسیار ماهری است، از اقامت ما در محلات استفاده کرده به اتفاق میرزا فلوغی فروغی، منشی اعتمادالسلطنه، به دیدن خرابههای خورهه رفت. ایشان از آثار ساختمانی چندان اثری نیافتند، ولی پس از کاوش در فاصله خیلی نزدیک به یک ستون مانند مربع، که پایهاش بسیار خورده شده بود، به مقداری استخوانهای انسان برخورد کردند. این استخوانها گودالی را که به جهت دارا بودن لبهای آجری به نظرایشان حوض بزرگی آمد پرکرده بود؛ اما، درستتر نیست که این فضای پر از استخوان را یکی از این گورهای صندوقی sarcophagi خشتی دانست که یونانیان برای به خاک سپردن مردگان پس از نبرد از آنها سود میجستند؟ میرزا فروغی از آنجا برای من یک جمجمه بالنسبه سالم و هشت پیکان از مفرغ و یا مس آورد که از آن استخواندان ossuary از واژه استودان به عمد در ترجمه استفاده نمیشود جمع آوری شده بود.

15 – خورهه، گورستان اسلامی مکشوفه در حیاط واقع در جنوب شرقی ایوان بنای اشکانی (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)
دکتر فوریه پس از اشاره به روستای نیم ور که کمی پس از آنجا “قطعات ستون و خرابههای دیگری شاهد بر دورانی ورای زمان خود” را دید مینویسد:۳۱
“پنج روز در محلات استراحت کردم… شاهزاده منوچهرمیرزا، که عکاس غیرحرفهای بسیار ماهری است، از اقامت ما در محلات استفاده کرده به اتفاق میرزا فلوغی فروغی، منشی اعتمادالسلطنه، به دیدن خرابههای خورهه رفت. ایشان از آثار ساختمانی چندان اثری نیافتند، ولی پس از کاوش در فاصله خیلی نزدیک به یک ستون مانند مربع، که پایهاش بسیار خورده شده بود، به مقداری استخوانهای انسان برخورد کردند. این استخوانها گودالی را که به جهت دارا بودن لبهای آجری به نظرایشان حوض بزرگی آمد پرکرده بود؛ اما، درستتر نیست که این فضای پر از استخوان را یکی از این گورهای صندوقی sarcophagi خشتی دانست که یونانیان برای به خاک سپردن مردگان پس از نبرد از آنها سود میجستند؟ میرزا فروغی از آنجا برای من یک جمجمه بالنسبه سالم و هشت پیکان از مفرغ و یا مس آورد که از آن استخواندان ossuary از واژه استودان به عمد در ترجمه استفاده نمیشود جمع آوری شده بود.
۱۵ – خورهه، گورستان اسلامی مکشوفه در حیاط واقع در جنوب شرقی ایوان بنای اشکانی (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)
باید گفت که این جمجمه به سر یک ترک کذا بیشتر از هر چیز دیگری شباهت دارد و این عقیده اعتمادالسلطنه را توجیه میکند که این استخواندان را متعلق به دورانی میداند که ترکان کذا به زور ایرانیان را به اسلام درآوردند. ایشان از این راه از عربستان به ایران آمدند و دقیقاً در این نواحی نبردهائی کردند.
و اما درباره ساقههای فلزی یعنی آنچه نویسنده پیشتر پیکان نامیده بود، اینها ۵ تا ۷ سانتی متر درازا دارند و نوک آنها تیز و یا به شکل نیش است که بیش و کم کند شده باشد. یکی از آنها دارای این ویژگی است که سرش را به ضرب چکش، که اثرش دیده میشود، روی خودش برگرداندهاند. در گورستانهای قدیمی چنین اسلحههایی که به این صورت کژ شده یافت میشود، گوئی خواست آن بوده که پس ازمرگ کس دیگری آن سلاح را به کار نبرد”.
دکتر فوریه نیز به نوبه خود عکسی از خورهه را منتشر کرده (ص ۳۲۷) اما چون وی به آنجا نرفته میباید آن عکس را به شاهزاده منوچهر میرزا، که ذکر او رفت، نسبت داد. به نظر آقای رهبر چنین اثری اکنون در خورهه دیده نمیشود و به این جهت آنچه را در آن تصویر به دیده میآید باید یا تخریب شده دانست و یا به جایی دیگر نسبت داد. درواقع این اثر همان “ستون مانند مربع، که پایهاش بسیار خورده شده بود” است که فوریه به آن اشاره کرده اما نه آنچه که منوچهر میرزا و میرزا فروغی دیدند و به او گزارش کردند. درواقع دکتر فوریه شرح آن دو را یا خوب نفهمیده و یا به دقت بیان نکرده است. احتمال درست نفهمیدن بیشتر است زیرا او بیان مسأله ترک و عرب اعتمادالسلطنه را هم درک نکرده است. منوچهرمیرزا و فروغی جملهای با این محتوا به فوریه گفته اند: پس از کاوش در نزدیکی ستونی که استوانه زیرین آن خوردگی زیادی داشته و برپایه ای متوازی المستطیل استوار بوده است، گوری با بدنه خشتی (یاخشت دار؟ یا پوشانده با خشت لحد؟) مشاهده کردند… منظور از ستون البته یکی از همان دو ستون خورهه است که کنارشان کاوش شد و در عکسها با خوردگی زیاد دیده میشود. (تصویر ۶ و ۱۰).
شاهزاده منوچهرمیرزا را نباید با منوچهرخان عکاسباشی که همزمان او است و ذکاء در تاریخ عکاسی شرح حال او را آورده است یکی دانست.۳۲ هم او در تاریخ عکاسی از شاهزاده منوچهرمیرزا به عنوان عکاس نام نبرده ولی در یادداشتهای منتشر نشدهاش مینویسد: “منوچهر میرزا پسر مسرور میرزا، پسر تیمور میرزا، در مه ۱۹۰۲/۱۳۲۰ به استخدام اداره ترجمه وزارت امور خارجه در آمد و در ۱۹۰۳ تا ۱۹۰۵ (۱۳۲۱ تا ۱۳۲۴) کارگزار وزارت امور خارجه در شیراز بود. وی با زبان و فرهنگ فرانسه آشنائی کامل داشت”. دکتر فوریه عکس صورت او را در صفحه ۳۳۱ کتابش به چاپ رسانده است (ص۲۶۷ متن فارسی). اعتمادالسلطنه، که عکاسی هم میکرد، با منوچهر میرزا رفت و آمد داشت و از جمله در این ایام نوشت که روز ۱۰ محرم ۱۳۱۰/۴ اوت ۱۸۹۲، یعنی دو ماه پس از اقامت در نزدیکی خورهه، ” … با منوچهرمیرزا دوباره به قصبه آشتیان رفتم و عکس آن پیرمرد و قصبه آشتیان را برداشتم.”۳۳
عکس از پیرمرد آشتیانی را که حتماً منوچهر میرزا گرفته دکتر فوریه در سفرنامه خود آورده است (ص ۳۵۹ متن فرانسه و ۲۸۹ فارسی). خود شاه هم درباره آن دو در سفرخورهه مینویسد: “ما به تماشای سد نیمور نرفتیم اعتمادالسلطنه و شاهزاده منوچهر میرزا رفته عکس سد را انداخته بحضور آوردند.”۳۴ به علت نامعلومی اعتمادالسلطنه نتوانست خود به خورهه برود وگرنه مسائل روشنتر بیان میشد. اگر او ستونها را میدید به احتمال قریب به یقین متوجه سبک یونانی آنها میشد و در ثبت خاطراتش در روز یکشنبه ۲ ذی القعده ۱۳۰۹ /۲۹مه ۱۸۹۲(ص ۹۳۲، یعنی دو روز پیش از کاوش در خورهه) بجای یونانی دانستن مسجد محلات، خورهه را از ایشان میدانست: “بمسجد جامع محلات رفتم که حالا خراب است. خیلی قدیمی است. اصلا معبد بتپرستی یونانیان بوده در دو هزار وسیصد سال قبل، لیکن در غلبه اسلام مسجد شده، از وضع محراب و بعضی علائم پیداست که در زمان اسلام ساخته نشده است” عکس مسجد را که قطعاً منوچهر میرزا برداشته فوریه به چاپ رسانده است (ص ۳۲۹ متن فرانسه سفرنامه و ۲۶۶ متن فارسی). بعید نیست که او خود واژه “یونانی” را که عامه هنوز با آن آشنا نبودند و گاهی ناخودآگاه کلمه “رومی” را بجای آن استعمال میکردند جایگزین “رومی” که در محل شنیده بوده کرده باشد. غیر محتمل نیست که در ضمیر ناخودآگاه مردم محلی جابجائی پیش آمده بوده و آنچه که در خورهه است به محلات نسبت داده باشند.
در پایان واقعیت امر این است که پیچیدگی مسأله خورهه اجازه نداد که بررسیها به یک نتیجهگیری منسجم و نهائی منتهی گردد و این امر از آن روزگار تا به امروز که پژوهشهای آقای رهبر هنوز به پایان نرسیده است ادامه دارد. در تحقیقات ناصری، تردیدها و تضادها چه در نوشتههای آلبومها و چه در خاطرات دکتر فوریه هویداست و چکیده آن مسائل را میتوان چنین بیان کرد:
۱. شاید به نحوی یکی از ستونها ولی دستکم یک گور و پیکانها به عقیده فوریه به دوره عتیق یونان وابسته شد و ایرانیان ستونها را از آن دارا دانستند (زیرنوشته های تصاویرشماره ۲ تا ۴، سال ۱۲۷۶/۱۸۵۹) که هر دو عقیده آنقدر هم اشتباه نیست، اما:
۲ . در معاینه استخوان شناسی، دکتر فوریه جمجمه را ترک تشخیص داد که این نتیجهگیری با یونانی بودن که خود به آن فکر کرده بود در تضاد است. احتمالا به همین علت ستونها با تردید در عکسهای ۱۳۰۹/۱۸۹۲ (شماره ۵ تا ۹) سلجوقی اعلام شد که نادرست است. ستونها را آقای رهبر متعلق به سالهای۱۵۰ پیش از میلاد میداند و عقیده دارد که گورستان و تمام قبور اسلامی متعلق به سده ۸ هجری /۱۴ میلادی هستند که این عقیده با نظر اعتمادالسلطنه و فوریه در مورد ترک بودن همگام است. در بدترین حالات متصور، معاینه دکتر فوریه از جمجمه را میتوان نمایشی دانست (ژست گرفتن و فیلم آمدن به قول امروزیها)، ولی طرح این سؤال در اینجا چندان ارزشی ندارد، زیرا مهم آن است که لزوم چنین عملی در آن زمان احساس شده و انجام گرفته باشد که اینچنین نیز شد.
۳. عقیده ترک بودن از اعتمادالسلطنه هم بوده است و احتمالا او داستان آمدن اعراب و سپس ورود ترکها را به ایران مرکزی برای دکتر فوریه گفته است. دکتر فوریه، که به تاریخ ایران آشنا نبوده، تسلسل مطالب را به درستی درک نکرده و مسأله را به طور مغشوشی که ملاحظه گردید در خاطراتش آورده است. طرح مسأله انسانشناسی و یا نژادشناسی از راه استخوان جالب است و یک نوآوری در ایران. باید توجه کرد که نژاد در این دوران در سطح جهانی مطرح بود. خانیکوف روسی هم که در گذشته به ایران آمده بود به این مسائل توجه کرده و کنت دو گوبینو، نویسنده شهیر و سفیر فرانسه در ایران در اوایل دوران ناصری نیز که با آلمانها در ارتباط بود، عقاید نژادی خویش را در سبک رومانتیسم ادبی ابراز کرده بود. نازیسم از نوشتههای وی بعدها برداشتی ناروا کرد که آن مبحثی دیگر است. بررسی استخوان، البته نه در راه سیاسی، یکی از مباحث عمده باستانشناسی امروز است.
۴. اینکه عارف خان اسلامبولی مترجم و اعتمادالسلطنه بر یونانینما بودن ستونها تأکیدی نکرده اند جای تعجب دارد، زیرا هر دو زباندان بودند و با اروپا آشنا؛ به علاوه اعتمادالسلطنه نخستین اشکانیشناس ایران نیز هست. تاریخ او در این باره هر چند که، به نوشته خودش، در جهت بیپایه اثبات پارت بودن قاجار نوشته شده است و نه به انگیزه ای دیگر ولی به هر جهت آن تدوین از نظر علمی سبب خیر شد. به عللی که پیش از این درباره کشف تمدن ایران باستان بیان شد و فر و شکوهی که هر روز بیشتر به آن و آریاها به ضرر اتراک و اعراب نسبت داده میشد، ناصرالدین شاه دیگر قلباً چندان از ترکنژاد بودن رضایت نداشت و چون روزی، به نوشته خود اعتمادالسلطنه برای خوش خدمتی، از دهان آن وزیر پرید که قجرها اشکانی هستند، شاه بیدرنگ دستور داد که در این باره کتابی بنویسد. اعتمادالسلطنه افسوس خود را از ابراز آن جمله بعدها در مرقوماتش به نوشته درآورد، ولی دیگر دیر شده بود و مجبور شد کتاب را که جز در نتیجهگیری نهایی برای زمان خود خوب است بنویسد.۵
همانطور که آوردیم، عقل حکم میکند که علت عدم توجه دکتر فوریه و اعتمادالسلطنه به ستونها و ارتباط ندادن مستقیم آنها به یونان و اشکانیان در آن دانسته شود که نه اعتمادالسلطنه و نه دکتر فوریه خود ستونها و یا عکس آنها را ندیدند وگرنه چنین وابستگیهائی نمیتوانست از چشم ایشان پنهان بماند؛ مزید بر آن ایشان آمادگی ذهنی لازم را هم تا اندازهای برای درک این امر داشتند، زیرا تقریباً یک روز پیش از کاوش در خورهه توجه شاه و اعتمادالسلطنه در نزدیکی آنجا به یک سکه ساسانی و یا ساسانینما جلب شده بود و شاه در خاطراتش نوشت: “رسیدیم به مزرعه سست کندر… آب خوبی از چشمه بالا به پائین جاری کردند… عصر بالای کوه مشرف به چشمه گردش میکردیم… مغرورخان خواجه در توی دره یک سکه نقره بزرگی پیدا کرده بحضور آورد دادیم به اعتمادالسلطنه خواند سکه انوشیروان بود خیلی تعجب است.” ۳۶ اینکه اعتمادالسلطنه سکهباز تا چه اندازه با خطوط قدیمی آشنا بوده بر من روشن نیست، ولی خود ناصرالدین شاه از عدم توانائی خویش در خواندن متون کهن رنج میبرده است و مینویسد: “بالای این دره در سنگ بزرگی به خط میخی دو حلقه نوشته شده است. رفتیم ملاحظه کردیم. هیچ عیب نکرده است. اثر قلعه خرابی هم بالای کوه مشرف به این خطوط دیده میشد و بیاندازه خستگی و دلتنگی داشتم که این خطوط را نتوانستم بخوانم.۳۷
۵. درباره “حوض”، گور صندوقی و استخواندان چنین به نظر میرسد که کاوشگران به گوری از نوعی که در ری و یا بسطام دیده میشود و با آجر به شکل صندوقی بزرگ در درون خاک ساخته میشده است برخورد کردهاند. از این قبور دستکم از دوران سامانی، زیاری و آل بویه تا دوران مغول استفاده میشده است. این گورها میتوانسته حجم بیشتری یافته، حالت سردابه پیدا کند و به صورت گورهای دستهجمعی درآید (زوزن، تربت جام، بسطام، ری). نظر آقای رهبر، که گورستان امامزاده و تمام قبور را به سده ۸ هجری /۱۴ میلادی نسبت میدهد، با وجود گور به شکل “حوض” در تضاد نیست.
عکسها این قبور پرحجم را نشان نمیدهد و استخوانهائی که برزگر حفار در تصویر ۷ به نمایش گذاشته دال بر کشف یک گور تک نفره از نوعی است که آقای رهبر کاوش کرده است (رک: تصاویر ۸۳،۸۴،۹۵و۹۶ متن ایشان). شاید گور مکشوفه به توسط کاوشگران نخستین لحد خشتی داشته و آن خشتها لبه فضای استخواندان فرض شده است.
۶. در بحث مربوط به پیکانها، فوریه بر قدمت و نوع آنها تأکید میورزد، اما تاریخی ذکر نمیکند. درباره علت کج بودن نوک آنها هم اظهار نظری کرده است که به خودی خود قابل قبول به نظر میرسد، ولی کاوش آقای رهبر نشان میدهد که قبور اسلامی است و بنابراین پیکانها ربط مستقیمی با گوری که در آن یافت شدهاند ندارند، به احتمال زیاد پیکانها در کنار قبور بودهاند و یا در خاکی که روی جسد ریخته شده است. در کاوشهای آقای رهبر چنین اشیائی دیده نشده است.
۷. در خورهه کاوش اصولی و هندسی روی نقشه شطرنجی مطابق با موازین امروزی انجام نگرفت، بلکه در نقاطی که تصور میرفت مهم است، یعنی در امتداد ستونها، خاکبرداری شد.
۸. هیئت ناصری و یا اطرافیان درباره اینکه آثار به چه منظوری بنا شده ابراز عقیده نکردهاند و یا در منابع ناصری موجود ذکری از آن نرفته است. عکسهای ۱۸۵۹/۱۲۷۶ نشان میدهد که (تصویر۲) محوطه شامل یک فضای باز و مسطح کم ارتفاع جلوی ستونها (شرق کوشک /پرستشگاه) میشده که روی آن را کمی خرده مصالح ساختمانی فراگرفته بوده و بنابراین نباید بنای قابل توجهی در زیر آن سطح وجود میداشته است؛ پس میتوان نتیجه گرفت که این محیط فقط شامل فضای باز و یا حیاطی میشده است. یک سطح مسطح، که حدود دو متر نسبت به محل ستونها بلندی داشته، در غرب و به موازات ستونها جای داشته است (تصویر ۳) که در عکسهای ۱۳۰۹/۱۸۹۲ (تصویر ۵) دیگر دیده نمیشود. این بلندی، حاوی کوشک/پرستشگاهی بوده که در سالهای گذشته توسط آقایان حاکمی و سپس رهبر کاوش شده است. اگر این تپه مسطح در سالهای ۱۲۷۶/۱۸۵۹تا ۱۳۰۹/۱۸۹۲ خاکبرداری نشده بود، دیوارهای بنا دستکم تا سقف و یا بالاتر به دست میآمد (رک: تصویر ۹۸ رهبر). ماهیت ساختمان همچنان ناشناخته باقی مانده و در حال حاضر تطبیق کوشک خور بن اروند که حسن قمی شرح آن را آورده است با آنچه که کاوشها نشان میدهد کار آسانی نیست. هر چند که نام او را در پیدایش نام کنونی “خورهه” میتوان یافت. به هر صورت، از طرفی، وجود چنین اثری در کنار چشمههای آب معدنی، تخت سلیمان را دربعد کوچکتری به یاد میآورد؛ و از سوی دیگر، از آنجائی که خاصیت طبی آن آب حتی در سالهای ۲۸۳ و یا ۲۸۸ (۸۹۶ یا ۹۰۱ م) آنقدر شناخته شده بود که به نوشته حسن بن قمی، امیر برون ترک، امیر قم، در آنجا کاروانسرائی بسازد ۳۸، پس باید پذیرفت که بنای اشکانی نیز قلب ساختمانی از یک مجموعه در ارتباط با چشمهها را تشکیل میداده است که آن مجموعه میبایستی شامل کاخ و پرستشگاه و آسایشگاه و یا کاروانسرا برای زوار و بیماران باشد. پرستشگاه هم میباید به خداوندان آب و یا طب و یا مخلوطی از آن دو در سنت ایرانی یونانی دوره اشکانی تعلق میداشته است.
در علم، مهم کنجکاوی است، آنکه سؤال مدام مطرح باشد وکوشش برای جواب دادن به آن براساس دادههای عقلی صورت گیرد. از آنجا که یقین هم باید زیرسؤال برود اشتباه چندان مهم نیست، زیرا راه همیشه برای نگرشی نوین باز است. در خورهه این چنین روندی، نه به گونه مطلق، ولی به طور نسبی ولو به طور ناخودآگاه و یا حتی نمایشی جریان داشته است: نخست درحدود یک قرن و نیم پیش، در ۱۸۵۹/۱۲۷۶، ستونها به دلیل کنجکاوی و نه مالی جلب توجه کرده، در محل کاوش شد و ستونها عکسبرداری گردیده( که عملی بسیار پیشرفته در آن زمان بوده) و سپس عکسها آلبوم شده، در کتابخانه سلطنتی (یعنی دولت در آن زمان)۳۹ جای داده شده و به سؤالی جوابی داده شده است (انتساب به زمان دارا). ۳۳ سال بعد، هیئت کاوش و کارشناسی به اصطلاح زمان ما از طرف دولت (شاه و وزیر ذی ربط) تشکیل شده است که در آن بهترین متخصصان وصاحب مقامان که در اردوی شاه بودهاند به طور مستقیم (هیئت چهار نفره که شامل عارف خان گزارشگر و حفار و یوسف عکاس میشده) یا غیرمستقیم (دکتر فوریه، اعتمادالسلطنه، منوچهر میرزا و میرزا فروغی) شرکت داشتهاند، پس روندی نو و مثبت در کار بوده است. این عناصر همه نشان دهنده وجود یک جو پویا و مثبت، هر چند محدود، در دستگاه کشور در آن دوره است که تأسیس و عملکرد دارالفنون نیز روی دیگری از همان سکه را نشان میدهد. عملیات خورهه ادامه روند فکری ناصری را که نخستین جرقه آن از نظر باستانشناسی در زمان عکسبرداری از تخت جمشید شعلهور شد نشان میدهد. هر چند که نخستین کسانی که پی عکسبرداری از تخت جمشید رفتند از تبار فرنگی بودند، ولی ایشان در خدمت دولت ایران انجام وظیفه میکردند، در ایران ماندند و در این کشور از جهان رفتند. طرح عکسبرداری از آثار تخت جمشید (۱۲۶۶/۱۸۵۰و ۱۲۷۴/۱۸۵۸)، نیز یا به دستور شخص ناصرالدین شاه، و یا برای آنکه مورد توجه او قرار گیرد در قالب فرهنگی آغاز دولت ناصری به ترتیب در ۱۴۱ و۱۵۰ سال پیش پی گرفت. کوششها برای بهره وری از علوم نوین که از زمان عباس میرزا شروع شده و در زمان محمدشاه و حاج میرزا آغاسی پیگیری شده بود، از آغاز دوران ناصرالدین شاه و امیرکبیر انسجام یافته شتاب بیشتری یافت. اما پس از مدتی شتاب آن کند شد که بحث در آن باره ازین مقوله خارج است. در تاریخ باستانشناسی، مجموع آن رفتارها، کنجکاویها، کاوش و ابراز عقاید در مورد ستونها، قبر و نوع اسکلت به دنبال فرمان شاه یعنی دولت است که کاوش خورهه را بیش از یک قرن پیش به طلیعه یک برخورد ایرانی، علمی و حکومتی ایران در کشور تبدیل میکند و آن را از دیگر کاوشها (خارجی یا ایرانی) متمایز کرده و نقطه عطفی، که از نظر جهانی کم ارزش نیست، از آن سرآغاز میسازد.

تصاویر:
ـ نقشهی بازبینی شدهی کوشک (معبد؟) خورهه پس از کاوشهای سال ۱۳۷۵ به توسط آقای مهدی رهبر ـ سازمان میراث فرهنگی کشور. شاهنشین و ستون چوبی آن هنوز برپاست، ث حیاط، د درب اصلی ورودی. راهرو.

تصویر ۱ ـ صفحه ۱ و ۲ نمرهی ۶۴ مورخ ۵ شنبه ۲ رجب ۱۲۶۷ (سیچقان ئیل)/۲۲ آوریل ۱۸۵۲ روزنامه وقایع اتفاقیه، روزنامه رسمی دولت ایران. خبر کاوشهای شوش در صفحهی ۲ با تصویر سکه مورخه سنه ۱۰۵/۲۴ ـ ۷۲۳ منتشر شده است. این خبر همزمان با پایان واپسین فصل کاوش انگلیسیها در شوش باسمه شد، اما از ایشان نامی نیست.

شرح تحلیلی عکسها و تصاویر خورهه در آلبومخانهی کاخ گلستان
الف ـ تصاویر کاوشهای ناصری در تابستان قوی ئیل ۱۲۷۶ در آلبوم ۶۷۹/۷۷۰۳، عکسها منتسب به رضا، نخستین عکاس حرفهای ایران، نخستین عکسهای کاوشهای باستانشناسی در ایران.
از نظر فنی، عکس شماره ۱۲ این آلبوم نشان میدهد که آن تصاویر دارای عکس منفی (نگاتیو) شیشهای بودهاند و نه کاغذیی؛ این شیشهها متأسفانه تاکنون کشف نشده است.

نمای عمومی خورهه که “خورره” نوشته شده است، نمرهی ۵ در اینجا و یا شمارههای ۴ و ۶ و ۱۰ در دو عکس بعدی؛ جای این تصاویر در آلبوم اولیهی سفر سلطانیه که سپس برای ساختن آۀبوم کنونی ورقورق شد، نشان میدهد. اسباب عکس (دوربین) در حدود ۲۰-۲۵ متری گوشهی جنوب شرقی کوشک / پرستشگاه گذاشته شده و عکس به سوی شمال/ شمال غربی برداشته شده است. در سمت راست عکس، به سوی شمال شرق، امامزاده شاهزاده ابوالقاسم دیده میشود که پوشش الیافی آن با شکل کانونی (ر.ک. تصاویر نو پراکنده در همین مقاله) و نیز شکل آن در سال ۱۳۰۹ (ر.ک. تصویر شماره ۵ در اینجا، عکس ۱۹ آلبوم ۱۱۳/۷۱۳۴) متفاوت است. یک ساختمان اربابی نیمه مخروبه نیز میان عکس بین امامزداده و ستونها دیده میشود. فضای جلوی ستونها (شرق کوشک / پرستشگاه) که خرده مصالح ساختمان روی آن ریخته، در آن زمان هم همچون حال مسطح و پائین بوده است؛ بنابراین بنای قابل توجهای نمیتوانسته زیر سطح این محوطه جای گرته باشد و میتوان آن را شامل فضای باز و یا حیاطی دانست. سطح مرتفعی که در چپ ستونها (شمال غرب) قرار داشته در اینجا ملاحظه نمیشود ولی در عکس بعدی به چشم میآید. برزگران کاوشگر در گودی و در سایه دیوار هستند و جز یکی از آنها که کنار ستون ایستاده است، مابقی خوب دیده نمیشوند، اما خاک به نسبت زیادی که از کنار ستونها تخلیه کردهاند به روشنی هویداست. استوانهی زیرین ستونها که خورده شده در تصاویر بعدی بهتر معلوم است. برای درک بهتر فضا، به ویژه تغییرات بزرگی که رد سالهای بعدی در آن به وجود آمد و مقیساه آن دو به جاست بیننده این تصویر را همزمان با نمای شماره ۵ (عکس ۱۹ آلبوم ۱۱۲/ ۷۱۲۴ سال ۱۳۰۹) بنگرد.
تصویر ۳ ـ عکس ۷ آلبوم، صورت منزل خورره از قراری که میگویند این دو میل از ایام دارا باقی است ۴، عکس سفیده تخممرغی، رنگ شیرشکلاتی، ۲۳۴ در ۱۷۱مم.
در اینجا عکاس دوربین را در جائی کمی دورتر و کمی در شرق مکان پیشین قرار داده و بلور (عدسی) آن را کمی بیشتر به سوی شمال متمایل به غرب برگردانده و عکس گرفته است. محدوده آثار در این زمان در مقایسه با عکسهایی که ۳۳ سال بعد در ۱۳۰۹ گرفته شده (شماره ۵ تا ۱۰) بسیار کمتر صدمه خورده بوده است: به ویژه سطح مسطحی که حدود دو متر نسبت به محل ستونها بلندتر است و در سمت چپ (غرب) و در موازات آنها دیده میشود در عکسهای ۱۳۰۹ دیگر به چشم نمیخورد و از میان رفته است. محل آن تپه را میتوان زیرا زیر پا برزگردان کاوشگر که برای عکسبرداری بیحرکت ایستادهاند در تصویر شماره ۵ دید.
از میان رفتن بخش شرقی آن دو متر بلندی که حاوی کوشک ؟ پرستشگاهی بوده که جایگاه آن در سالهای گذشته توسط آقایان حاکمی و رهبر کاوش شده، ضایعهی جبراننشدنی را بین سالهای ۱۲۷۶ تا ۱۳۰۹ موجب شده است. اگر این چنین نشده بود دیوارهای آن بنا دستکم تا طاق (ر.ک. تصویر ۹۸ در متن رهبر) و یا شاید بالاتر در جنوب و غرب آثار به دست میآمد. تخریب آن فضا نمیباید از روی تعمد صورت گرفته باشد و میتوان آن را به خاکببرداری کشاورزان برای دستیابی به خاک دستنخورده پرقوت برای کشتهایشان نسبت داد. محوطهی مسطح مقابل دوربین و سمت راست ستونها (شرق) که در اینجا و در عکس پیشین دیده میشود، جای خود را در عکس ۱۹ آلبوم ۱۱۳/۷۱۳۴ (شماره ۵ در اینجا) به مزرعه جو یا گندم داده است. یازده کشاورز در حال کندوکاو دیده میشوند. سر و وضع و پوشاک ایشان که در این عکسها هم بد نیست، در سال ۱۳۰۹ باز بهتر هم شده بوده که خود دلیلی است بر وضعی مناسب اقتصادی خورهه در آن زمانها.
توجه خواهد شد که این در عکسی که در اینجا دیده میشود نخستین تصویری است که از کارگران کاوشگر در یک مجموعه باستانی ایران گرفته شده و ایشان را گروهی (“گروپی” به قول آن زمان) نشان میدهد.
تصویر ۴ ـ ورق ۹۷ تصویر ۱۰۶ آلبوم: نقاشی مدادی بدون شرح از دو ستون خورهه. شماره ۸۴، در گوشهی پائین ورق ذکر شده، بلندی ۲۵۷، پهنا ۲۲۱مم. تصویر بیرقم و تاریخ.

چون نقاشی نوشته ندارد، روشن نیست که مصور کیست و در جه تارخی کار کرده است؛ اما از آنجا که از طرفی هنرمند چندان ماهر نبوده و بر قوانین پرسپکتیو ایطالیایی نیز چندان تسلطی نداشته است و از طرف دیگر چون نقاشی در یک آلبوم سلطنتی جای داده شده است، پس میتوان متصور شده که شخصی ناصرالدین شاه این کار مدادی را کشیده است، ولی الزامی بر این امر نیست. احتمال استفاده از عکس برای مدادی کردن این شکل نیز هست ولی فقدان دقت در تصویر این امکان را هم سست میکند. بیدقتی در نقاشی هر گونه استفاده علمی از این کار را سلب میکند ولی نفس وجود آن یکبار دیگر توجه ناصری را به آثار باستانی و نقاشی نشان میدهد.
ب ـ تصاویر کاوشهای ناصری در سال ۱۳۰۹، آلبوم ۱۱۳/۷۱۳۴، آلبوم دوم از مجموعه شش آلبوم از سفر ناصری به عراق عجم، عکاس: آقا یوسف عکاس، عکاس مخصوس.
تمام عکسها روی شیشهی برش ایران برداشته شده است که از آنها تعدادی در ساماندهی آلبومخانه کاخ گلستان در پائیز ۱۳۷۷ و زمستان ۱۳۷۸ شناسائی گردید. دلیل ایرانی بودن برش شیشهها آن است که قطع آنها به طور مطلق گونیا نیست. حد متوسط قطع شیشهها ۱۲۹ در ۱۷۹مم میباشد که برابر با همان ۱۲ در ۱۸ سانتیمتر متدواول در عکاسی است. اندازهگیری قطع شیشه عکس در آلبومخانه قاعدتاً همیشه ابعاد را در سمت چپ و زیر آن نشان میدهد و این در هنگامی است که عکس درست دیده میشود، یعنی وقتی که در هنگام نگریستن به آن، لایه حساس در آن سوی شیشه قرار میگیرد و طرف شیشه به سمت بیننده میافتد.
تصویر ۵ ـ عکس ۱۹ آلبوم، دورنمای قریه خورهه و دو میلی که مشروح و مذکور شد. چهارم ذیعقده ۱۳۰۹. شماره شیشه ۵۰۹۴، ۱۷۹*۱۲۸مم.

نخست عکس به همان اندازه شیشه روی کاغذ به صورت کنتاکت نقل (ظاهر/ چاپ) شده است. عکس عمود بر کناره (پروفیل/ نیمرخ) ستونها به سوی امامزاده یعنی شمال شرق گرفته شده است. (ر.ک. تصویر ۲). مزرعه گندم یا جو (حیاط) در سمت راست (جنوب شرق) ستونها قرار دارد و با چوبی از محوطه آنها جدا میشود. در سمت چپ ستونها (شمال غرب)، تپه بلند مسطحی قرار دشته (ر.ک. تصویر ۲) که در اینجا توصیر آن در حالیکه بلندی خود را به علت خاکبرداری بین دو عکسبرداری ناصری از دست داده است دیده میشود. برزگران کارگر به طور پراکنده روی آن ایستادهاند. قسمتی از فضای بین عکاس که در جنوب غرب ستونها با اسباب عکس (دوربین) را گذاشته و محل شخمخورده ولی بقیه فضا نکاشته است. سیزده برزگر کارگر در اطراف ستونها در غرب آن برای عکسبرداری دست از کار کشیده آرام ایستادهاند.
تصویر ۶ ـ عکس ۲۱ آلبوم، دو میل سنگی مذکور است که از نزدیک عکس افتاده و قطر آنها نموده شده است. اشخاصیکه ایستادهاند بر حسب امر اقدس همایون/ بهجت تحقیق چگونگی دو میل سنگی که میگویند از آثار سلاطین سلاجقه است/ حاضر شدهاند. چهارم ذیعقده ۱۳۰۹/لوی ئیل/ جوزا. شماره شیشه ۳۰۵۸، ۱۷۹*۱۲۹مم. شیشه و عکس هر دو خوب مانده است. عکس شیرشکلاتی روشن که کمی به بنفش میزند، ۱۷۸* ۱۲۳مم. عکس کنتاکت به همان اندازه شیشه روی کاغذ نقل شده است.

چهار نفر در میان دو ستون خورهه ایستادهاند و عکس از نقطهای بین درگاه ایوان کوشک / پرستشگاه و ستونها به سوی جنوب شرق، یعنی حیاط به مزرعه تبدیل شده، برداشته شده است. اسامی حضار زیر عکس از راست به چپ آورده شده است: علیرضا خان محلاتی از اقوام حسین خان، حسن خان پیشخدمت، آقا یوسف عکس مخصوص، عارف خان اسلامبولی مترجم، یوسف عکس به دوربین خیره شده و منتظر افتادن عکس است. عارف خان که محاسن سفید دارد کاغذی برای نوشتن گزارش بررسی در دست دارد و چنین به نظر میآید که او نقش اصلی را در هئیت به محل فرستاده شده بازی میکند؛ اما در نهایت عقاید مشاورینی چون اعتمادالسطنه و دکتر فوریه نزد شاه بیشتر به حساب میآمده است. علیرضا خان و حسین خان پیشخدمت که اصلیت محلاتی دارند قطعاً به عنوان بلد و آشنا و کار راهانداز حضور دارند (خواننده توجه داشته باشد که پیشخدمت در آن زمان معنی کنونی را ندارد و عنوانی بالاست در خدمت شاه، یعنی دولت). آنکه عکاس در شرح عکس مینویسد دو میل از آثار دورهی سلجوقی است، احتمالاً بردشت ناقصی است از اظهارات دکتر فوریه که جمجمهی مکشوفه در خورهه را بیشتر تّرک دانسته است (همچنین ر.ک تصویر ۷). دور ستون سمت راست (جنوبی) به اندازه سی سانتیمتر خاکبرداری شده ولی به پایهی مکعب آن نرسیده است. بعد خوردگی سنگ ستونها به روشنی دیده میشود. عکاس با مسئلهی مقیاس در معماری و باستانشناسی آشناست و مینویسد که عکس را از نزدیک گرفته است (که در مقایسه با افراد) قطر ستونها را نشان دهد (همچنین ر.ک. تصویر ۹).
تصویر ۷ عکس ۲۲ آلبوم ـ یکی از رعایای خورهه است که پای میلهای سنگی را شکافته است بعد از / تخسس بسیار به جز استخوان که مرئی است چیزی ظاهر نشد، ذیعقده / سنه ۱۳۰۹/ لوی ئیل. شماره شیشه ۳۷۹۴، ۱۸۰*۱۲۰ مم. شیشه و عکس هر دو خوب مانده است. عکس شیرشکلاتی روشن که کمی به بنفش میزند، ۱۶۴* ۱۲۴مم. عکس کنتاکت به همان اندازه شیشه روی کاغذ نقل شده است.

مرد میان سالی پشت استخوانهایی که تل کرده نشسته است زیرا لزوم بررسی اولیه اسکلت به همان وضع مشکوفه در محل دقیق کاوش هنوز درک نشده بوده است. در اطراف او کسی خرده آجر روی زمین پراکنده است. تمام استخوانها، از جمله یک جمجمه کامل و دو استخوان ران و ساق پا سالم هستند و حتی دستکم یک استخوان ران و ساق که به وسیله مفاصل همچنان به هم دوخته هستند، دیده میشوند. وضع خوب استخوانها شرح دکتر فوریه را که ذکر آن آمد به یاد میآورد و به نظر نمیرسد که این بقایا قدمت چندانی داشته باشد. اسلامی بودن استخوانها را کاوش آقای رهبر مسجل میدارد. ایشان اسکلتهای محوطهی پارتی کوشک / پرستشگاه را نیز که این استخوانها از آن جمله است به سدهی ۱۵۰۸ نسبت میدهد.
تصویر ۸ ـ عکس ۱۷ آلبوم: رعایای قریه خورهه که به جهت شکافتن و حفر پای دو میل سنگی حاضر شدند. دو میل سنگی است که مشتمل بر چند پارچه واقع در قریه خورهه در سه فرسخی محلات. میگویند از آثار سلاطین سلاجقه است. به نمایندگی حسین خان پیشخدمت از آنها عکس گرفته افتاده است. چهارم ذیعقده ۱۳۰۹ لوی ئیل. شیشه ندارد یا هنوز پیدا نشده، عکس شیرشکلاتی روشن، ۱۷۲* ۱۲۰مم. عکس کنتاکت به همان اندازه شیشه نایافته روی کاغذ باطل شده و سپس زیادی کاغذ دور عکس زده شده است.

تصویر از محل تپه خاکبرداری شده (کوشک/پرستشگاه) به سوی شرق (خیاط که تبدیل به مزرعه شده) انداخته شده است. عکس به خواست حسین خان پیشخدمت در پایان کاوش برداشته شده است، زیرا در شمال غرب ستونها (جلوی اسباب عکس، یعنی دوربین) و به موازات آنها خاک برداشته شده دیده میشود، حال آنکه در تصویر شماره ۶ (عکس ۲۱ آلبوم) آن خاک به چشم نمیآید و نشان میدهد که حفاری هنوز آغاز نشده بوده است. مجم خاکی که در آورده شده جلوی پای برزگران کارگر هویداست. پانزده برزگر که همان رعایای خورهه هستند، جلوی دو ستون بنا ردیف ایستادهند و دو تن از ایشان بیل به دست دارند؛ یکی هم در کنار سیزده پسربچه نشسته است. نسبت به تصویر ۲ که در یده شد، در اینجا میزان پائین آمدن سطح تپهی کوشک / پرستشگاه در بخش جنوب و جنوب شرقی تپه هویداست و شاید به دو متر برسد. در پشت ستونها (شرق)، مزارع گندم یا جو زمین مسطحی (حیاط) را که در جنوب شرق بنا قرار داشته و در تصویر ۲ دیده میشود، پوشانده است. سر و وضعی کشاورزان خوب به نظر میآید (همچنین ر.ک. شرح مربوط به تصویر شماره ۲)
تصویر ۹ ـ عکس ۱۸ آلبوم، دو میل سنگی مشتمل بر چند پارچه واقع در قریه خورهه سه فرسخی محلات که از آثار سلجوقیان است. جهارم ذیقعده ۱۳۰۹ لوی ئیل. شماره شیشه ۳۸۷۰، پهنا ۱۸، بلندی ۱۲۹ مم. عکس و شیشیه هر دو خوب مانده است. عکس شیرشکلاتی روشن پهنا ۱۶۵، بلندی ۱۲۰مم، عکس کنتاکت به همان اندازه شیشه نقل شده و سپس زیادی کاغذ دور آن زده شده است.

تصویر تقریباً همان نمای پیشین (۸ ـ عکس ۱۷ آلبوم) را نشان میدهد، اما ستونها بهتر دیده میشود و نگاه به سوی شمال شرق منحرف شده است. از یک مرد، که پیرمرد ریش سفیدی است، به عنوان مقیاس برای نشان دادن بلندی ستونها استفاده شده است (همچنین ر.ک تصویر ۶)
تصویر ۱۰ ـ عکس ۲۰ آلبوم، دو میل سنگی مذکور و باغات و کوهای قریه خورهه چهارم ذیقعده / سنه ۱۳۰۹ لوی ئیل. شیشه یافته نشد. عکس شیر شکلاتی روشن، پهنا ۱۶۹، بلندی۱۲۵ مم. عکس کنتاکت.

نمای نزدیک ستونها به سوی شرق ـ جنوب شرقی و به طرف مزرعهی گندم و جو. عکس باغها و کشتزارهای سرسبز خورهه که قابل توجه است. به دستور صریح ناصرالدین شاه گرفته شده است (ر.ک. متن). عمق خوردگی بیش از یک سوم سنگ پائین ستون به وضوح دیده میشود. مدارک مربوط به مرمت آن در سال ۱۳۳۴ شمس در ابتدای متن آقای رهبر آورده شده است. آندره گدار به اختصار مینویسد مدت مدیدی اعتقاد بر آن بود که این دو ستون متعلق به یک معبد سلوکی است، ولی در بررسی اداره باستانشناسی ایران در خورهه در سال ۱۳۳۵ (کذا) این فرضیه به اثبات نرسید و سکه و یا نوشتهای که دال بر وجود یک قرارگاه مهم در محل باشد، یافته نشد. ۴۰
پاورقیها:
۱. پیشاپیش برای کمبودهایی که در زیرنویسی دیده خواهد شد، پوزش میخواهم ولی چون این نوشتار در شرایط گوناگون زمان و مکان فراهم آمد چارهای حز تن در دادن به این کاستیها نماند. The Discovery of the Past,
۲. در مورد این اثر و جای آن در سیر تحول شناخت گذشته، ر.ک. ترجمه انگلیسی کتاب A. Schnapp به نام . The Discovery of the Past لندن ۱۹۹۶، صص. ۱۳-۱۸ (ترجمه از فرانسه، چاپ پاریس ۱۹۹۳). در این کتاب شرح خوبی ـ هر چند مبتلا به غربگرایی ناخودآگاه ـ از چگونگی دستیابی به گذشته و سیر تحول آن که منتهی به اینجا موزه و باستانشناسی امروز گردید آورده شده است.
۳. در باره این کاوشها از نقطه نظر بریتانیاییها ر.ک.
J. E. Curtis, “William Kenneth Loftus and his Excavations at Susa”, Iranica Antica, vol. XXVIII, 1993, pp. 1-55.
۴. نوشتار جفرسون اگر اشتباه نکنم نخستین بار به فرانسه منتشر شد ولی به هر جهت میتوان آن را در چاپ زیر یافت:
T. Jefferson, Notes on the State of Virginia, New York and London, 1964.
آلن شناپ (ر.ک زیرنویس ۲) نوشتار جفرسون را همراه با تصویری که کارهای او را به یاد میآورد، منتشر نموده است (صص ۲۷۶ و ۲۶۸-۳۷۰)
۵. از جمله ر.ک
J. Boucher de Parthes, Antiquités Celtiques et Antédiluviennes, Paris, 1847
و تصاویر منتشره توسط آلن شناپ (صص ۲۷۲، ۳۱۲، ۳۱۳ و متنی از پوشه که در صص ۲۷۱-۲۷۲ همان کتاب نامبرده شده از شناپ در زیرنویس ۲ آورده شده است
۶. جدا از مطالعات آلن شناپ که ذکر آن در زیرنویس ۲ آمد و به ویژه در بارهی مطالبی که در این چند خط به آن اشاره شد، ر.ک
C. Renfrew and P. Bahn, Archaeology, Theories, Methods and Practice, 2nd ed., London, 1996
موضوعات مورد بحث در اینجا در آغاز این کتاب به صورت جداول گوناگون ارائه گردیده که برای درک کلی مسائل یادشده بسیار مفید است.
۷. جدا از مقاله آقای جان کرتیس در بارهی لوفتوس که ذکر آن رفت (زیرنویس ۲) همچنین ر.ک ترجمه آن مقاله در بارهی لوفتوس به عنوان کسی که پیش از فرانسویان و به خصوص ژاک دومرگان در شوش به کار پرداخت.
J. E. Curtis, “Les fouilles de W. K. Loftus à Suse”, Une Mission en Perse, 1897-1912 [Jacques de Morgan], ed. N. Chevalier, Paris, 1997, pp. 36-46.
۸. شرح حالی از مشیرالدوله را مهدی بامداد در تاریخ رجال ایران قرون ۱۲، ۱۳، ۱۴ (شش جلد)، ج.۱. صص.۲۴۱-۲۴۴
۹. میرزا محمد تقی لسانالمللک سپهر، ناسخ التواریخ، به اهتمام جهانگیر قائم مقامی، سه جلد در یک مجلد تهران ۱۳۲۷، ج.۳، ص. ۱۸۲
۱۰. James Morier, A Second Journey through Persia, Armenia and Asia Minor to Constantinople between the Years 1810-1816, London, 1818, pp. 68-69, 75, 114.
همچنین در مورد این قضایا ر.ک مقالهی کوتاه ولی مهم آقای جان کورتیس در نشریهی ایران.
J. Curtis, “A Chariot Scene from Persepolis”, Iran, vol. XXXVI, 1998, pp. 45-51.
دو قطعه از این نقوش در زمستان سال ۱۳۶۸ به توسط ساثیبیز لندن به حراج گذاشته شده
Sotheby’s Ancient Glass, Egyptian and Middle Eastern Antiques, 13th December 1990, lots, 65, 66, pp. 50-53).
شمارهی ۵۶ (نقش سر دو اسب به مبلغ ۳۱۹۰۰۰ لیرهی استرلینگ و شمارهی ۶۶ نیمرخ یک پارسی، به مبلغ۵۲۸۰۰۰ لیره (هر دو خرج در رفته) به فروش رسید. در کشاکشی که پس از آن درگرفت موزهی بریتانیا نتوانست مبلغ لازم را برای بازخرید این نقوش فراهم آورد و به این جهت موزهی میهو (Miho) که با سرمایهی بسیار کلان که به تازگی در ژاپن بنیان یافته است موفق شد هر دو نقش را در سال ۱۳۷۳ از انگلیس خارج کرده و به تملک خویش درآورد.
سفرنامهی اوزلی به توسط برادرش ویلیام منتشر شده است.
W. Ouseley, Travels in Various Countries of the East, more particularly Persia, 3 vols. London, 1819-23
۱۱- دکتر خلیل ثقفی (اعلم الدوله)، مقالات گوناگون، تهران، ۱۳۲۸، صص ۹۲ – ۹۳. در شرح حال ریشار رک:
C. Adle and Y. Zoka, “Notes et Documents sur la
photographie Iranienne et son histoire, I. Les premiers daguerréotypistes, 1844-1854/1260-
۱۲۷۰”, Studia Iranica, vol. 12/2, pp. 249-280, in particular pp. 252-262.
در نوشتاری که اخیرا موزه ساکلر (فریر/ اسمیتسونیان واشنگتن) درباره آنتوان سوروگین منتشر کرده است، از قول اینجانب در مقاله فرانسه یاد شده آورده اند که ریشار چون داگروتیپی را برای عکسبرداری از تخت جمشید مناسب نمیدانست ازین کار سر باز زد، حال آنکه مساله مالی بود و من در آنجنا بطور جامع تری آنچه که در این جا نوشته ام، آورده ام.
F. N. Bohrer (ed.), Sevruguin and the Persian Image, Photographs of Iran, 1870-1930, p. 20.
در کتاب مذکور لغزشهای دیگری، جون نسبت دادن شبیه احمدشاه به ملیجک (تصویر ۱۲)، نیز هست که در اینجا فرصت پرداختن به آنها نیست.
12- آلبوم شماره ۳۳۵/۷۳۵۶ آلبومخانه کاخ گلستان که سعی در انتشار آن در چهارچوب تاریخ آغاز عکاسی در ایران دارم، انتشارات سازمان میراث فرهنگی، کاخ گلستان.
13- مرات البلدان از محمدحسن خان صنیع الدوله / اعتماد السلطنه، ج ۳، ص ۲۰ به نقل از یحیی ذکاء. نام این عکاس را به دفعات و برای آخرین بار در ص ۲۱۰ کتاب عکسهای سوروگین که ذکر آن رفت (رک: زیرنویس ۱۱) به نادرستی Carlhiee ذکر کرده اند که غلط است و مرحوم سرهنگ قائم مقامی سرچشمه این اشتباه بوده ولی در دفاع از او باید تاکید کرد که سرهنگ برونیار (Brogniart) فرانسوی بسیار بدخط بوده و آن مرحوم سالیان دراز پیش در خواندن نامه های وی دچار لغزش شده و تقصیر متوجه پژوهشگران نو است که آن اشتباه را تکرار میکنند. در همان کتاب سوروگین یاد شده آمده که «کارلیه» و بلوکویل (Blocqueville) «عکاسان» هیئت نظامی فرانسوی بودند که به سال ۱۸۵۷ به ایران رسید. کارلیان و بلوکویل با هم به ایران نیامدند و به آن میسیون نظامی هم تعلق نداشتند اما کارلیان با میسیون نظامی فرانسه هم کاروان بود که در پایان سال ۱۸۵۸ به ایران آمد و نه در سال ۱۸۵۷.
۱۴- برای شرح حال آقا رضا رک: ذکاء، تاریخ عکاسی، صص ۵۷- ۴۷.
15- حسن بن قمی، تاریخ قم، ترجمه حسن بن حسن عبدالملک قمی، به کوشش سیدجلال الدین طهرانی، تهران، ۱۳۶۱، ص ۶۸.
16- به احتمال زیاد یکی از چهار کوشک همین کوشک و یا پرستشگاه کنونی است که دو ستون از آن برجاست و اگر بلندیهای دیگر در اطراف آن، بویژه آنکه در حدود بیست و پنج متری جنوب ستونها قرار گرفته، کاوش شود شاید کلید راز به دست آید.
17- ناصرالدین شاه، سفرنامه عتبات، به کوشش ایرج افشار، تهران، ۱۳۶۳، ص ۴۵. در اصل نوشته دستنویس شخص شاه، متن وی از آنچه که در آن زمان منتشر شد و حالا تجدید چاپ شده است، کمتر ادبی است و به مسائل خصوصی نیز اشاراتی دارد که در کتاب چاپی حذف شده است، اما در این مورد چندان فرق نمیکند. شاه مینویسد: «… یک انگشتر طلای کلفت بالایش شکل گاوی شاخدار و پشتش هم دو سوراخ داشت عطردان» پیدا شد… ناصرالدین شاه، شهریار جاده ها، سفرنامه ناصرالدین شاه به عتبات، به کوشش محمدرضا عباسی و پرویز بدیعی، تهران، ۱۳۷۲، ص ۳۱.
18- از اسناد وزارت امور خارجه ایران منتشره توسط خانبابا بیانی، پنجاه سال تاریخ ایران در دوره ناصری، ۶ جلد، تهران، ۱۳۷۵، ج ۴، ص ۲۱۴. همچنین رک: شرح تصاویر ۳ و ۸ درباره سر و وضع کشاورزان.
۱۹- داستان دراز است: نامه ها، همانطور که در پاریس پدیدار شد ناپدید شد و کسی نفهمید که چه بود و چه شد، اما من از آنها فتوکپی تهیه کردم و بعدها این اسناد را در اختیار آقای نادر نصیری مقدم قرار دادم و ایشان آنها را با دقت و وسواس مطالعه کرده بر آنها شرح نوشت. این متن به دستور آقای مهندس بهشتی، ریاست سازمان میراث فرهنگی کشور، در آینده توسط سازمان میراث فرهنگی به چاپ خواهد رسید.
20- آرمان استپانیان، «بررسی زیبایی شناختی آثار عکاسان قاجار»، ماهنامه عکس، ش ۱۲۴۰، آبان ۱۳۷۷/ نوامبر ۱۹۹۸، صص ۲۱- ۳۹، عکس ۱۴. شرح حال آنتوان سوروگین را ذکاء در تاریخ عکاسی، صص ۱۳۶- ۱۴۱ نوشته است و کتابی هم درباره او منتشر شده که در زیرنویس ۱۱ به آن اشاره شد. سوروگین ظاهرا نه تنها در عکسبرداری از اشیاء عتیقه بلکه در خرید و فروش آنها نیز دست داشته و چون تبعه روس بوده، سفارت آن دولت با سفارت فرانسه در طهران سر تصاحب عتیقه جاتی که از همدان و یا از کاشان آمده بوده است درگیر میشود (رک: سند ۱۶۸، ص ۲۱۵ کتاب تاراج میراث ملی که ذکر آن در زیرنویس بعدی خواهد آمد). بعید نیست که عکس مورد بحث ما در اینجا مربوط به همین اشیاء باشد.
21- مساله دو مرگان بویژه به دلایل مالی در فرانسه جنجال برانگیخته ماجرا تا مجلس آن کشور هم کشید و در نهایت به کناره گیری او انجامید. درباره دومرگان زیاد نوشته شده و درین مجمل تنها به متن آقای پیرآمیه در کتابی که موزه لوور سه سال پیش درباره وی چاپ کرد اشاره میشود:
P. Amiet, “Bilan Archéologique de la Délégation en Perse”, in Une Mission en Perse, 1897-1912, ed. N.
Chevalier, Paris, 1997, pp. 94-125.
گزارشهای دکتر حیدر میرزای شاهرخشاهی و دیگران نیز به کوشش داود کریملو تحت عنوان تاراج میراث ملی، ج۱ (هیئت فرانسوی ۱۲۲۹- ۱۳۱۵ ق/ ۱۹۱۱- ۱۸۹۷م) از سوی دفتر سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران در سال ۱۳۷۸ در تهران منتشر گردیده است. توجه خواهد شد که گلچینی از عکسهایی که شاهزاده دکتر حیدر میرزا درباره آنها درین اسناد مینویسد که به فرمان مظفرالدین شاه تهیه کرده بوده است (سند ۲۲، صص ۵۲، ۵۳ و ۶۳ همان کتاب)، براستی در سال ۱۳۱۷/ ۱۸۹۹ تقدیم شاه شده است. این آلبوم هم اکنون در آلبوم خانه کاخ گلستان موجود بوده تحت شماره ۱۱۷/۲۵۱۲ ثبت است. برعکس تصور نویسنده این سطور در گذشته و نوشته آقای ذکاء در تاریخ عکاسی (ص ۱۴۴)، سند یاد شده از دکتر حیدر میرزا مسجل میدارد که شخص وی عکس برنمیداشته و از عکاسی اصفهانی که نام او را نمیبرد برای تهیه آلبوم ذکر شده کمک گرفته است. حیدر میرزا در زیر عکس ورق ۸ر آن آلبوم که شاه خواسته بوده باز به دومرگان تاخته مینویسد: «مسیو دومرگان از دادن عکس هر چه بخط میخی است تحاشی دارد و این عکس بر حسب اتفاق جزو عکسهای چاکر واقع شده …». عملیات باستانشناسی فرانسویان در ایران موضوع رساله خواندنی دکترای آقای نادر نصیری مقدم را در پاریس تشکیل میدهد که در آینده نزدیکی به پایان رسیده منتشر خواهد شد.
22- وقایع اتفاقیه، مجموع گزارشهای خفیه نویسان انگلیس در ولایات جنوبی ایران از سال ۱۲۹۱ تا ۱۳۲۲ قمری، به کوشش سعیدی سیرجانی، تهران، ۱۳۶۲،صص ۶۸و ۷۰ و همچنین ۷۸ و ۷۹. برعکس عارف خان، میرزا باقر را نیمتوان یک کاوشگر حرفه ای به حساب آورد (رک: زیرنویس ۲۸).
23- در شرح حال ملک قاسم میرزا رک: صص ۲۶۲-۲۷۵ مقاله من به فرانسه که در زیرنویس شماره ۱۱ این نوشته نام برده شده است. اشاره به قانون اساسی در آن مقاله نیامده و از یافته های نو آقای نادر نصیری میباشد که ذکر ایشان رفت. ذکاء و کریم امامی از ملک قاسم میرزا در تاریخ عکاسی به تفصیل یاد کرده اند اما در واقع ملک قاسم میرزا مرکز پایش را به اروپا نگذاشت و عکسهای آلبوم تقدیمی وی به نام ناصرالدین شاه نیز کار او نبوده، عکسها همزمان با تقدیم آن آلبوم به شاه برداشته نشده بوده و به بیشتر از ده سال بعد یعنی به حدود سال ۱۲۸۰/۶۴-۱۸۶۳ قمری تعلق دارند.
24- رضا ارفع، خاطرات پرنس ارفع، به کوشش علی دهباشی، تهران، ۱۳۷۸، صص ۷۵-۷۷.
25- خاطرات پرنس ارفع، صص ۷۹، ۲۱۹، ۳۹۵، ۲۱۰، ۵۲۵. از جمله درباره «جوهری گرانقیمت مکشوفه در همدان» مینویسد که در خور توجه است.
26- درباره سرنوشت متاخر این سرا همچمنین رک: پرویز عدل، من …سید اولاد پیغمبر، نواده …وزیر جنگ آمریکا، چاپ شرکت کتاب، لوس آنجلس، ۱۳۷۹/۱۹۹۹، صص ۲۵ و ۲۶. درباره حراج اشیاء «دانشگاه» یا «ویلا اصفهان» و فهرست اجناس رک:
Sotheby Parke Bernet Monaco S.A., Collection de la Villa Ispahan, Monte-Carlo 28 Juin 1983.
پرچمهای بزرگ سه رنگ مزین به شیر و خورشید در آن زمان زیر شماره ۱۷۳۴ حراج شد و ژان سوستیل، عتیقه فروش پاریسی، آنها را خرید. پس از قوت وی در تابستان ۱۹۹۹، پرچمها مجددا توسط وراث وی حراج شده و اینبار خریداری حتی میان هیچ یک از ایرانیان پیدا نکردند! نویسنده پس ازین اتفاق ننگ آور به دنبال آنها رفت و خرید که آن داستانی دیگر است
(Drouot- Richelieu, Collection Jean Soustiel, 6 December 1999, lot 456).
قضیه سیلندرهای موسیقی ایرانی مهم است و جالب که در فرصت دیگری به شرح آن خواهم پرداخت. نواها به صدسال پیش تعلق داشتند.
27- ناصرالدین شاه، سفر عراق، باسمه، دارالطباعه خاصه دولتی، طهران، ۱۳۱۱ ه –ق، ص ۴۲.
28- محمد حسن خان اعتمادالسلطنه، روزنامه خاطرات، به کوشش ایرج افشار، تهران، ۱۳۴۵، ص ۹۳۲. عارف خان استانبولی، یا عارف خان افندی و یا به اختصار «افندی» در ۲۴ رجب ۱۳۱۰/۱۰ فوریه ۱۸۹۳ فوت کرد (اعتماد السلطنه، روزنامه خاطرات، ص ۹۷۵). از آنجا که عارف خان در دستگاه وزارتی اعتمادالسلطنه بود (یعنی وزیر انطباعات و دارالترجمه دولتی)، پس میتوان او را نخستین حفار حرفه ای دولتی ایران دانست و باستانشناسی را در حوزه اختیارات وزارت انطباعات و دارالترجمه دولتی قرار داده آن وزارتخانه را با وزارت علوم آن زمان، که دارالفنون را در اختیار داشت، هر کدام به نوعی وزارت فرهنگ و هنر وقت دانست. عارف خان نه تنها در خورهه، بلکه دو ماه بعد در رودآور تویسرکان، به قول امروزی رئیس هیئت بود: یعنی سرکاوشگری که خود شخصا در محل کاوش حضور داشته و دستور شاه یا وزیر (یعنی دولت) را اجرا میکرده است. برعکس خوره، بنیان کار او در رودآور چندان علمی و دولتی به نظر نیماید و به دید اعتماد السلطنه، که به احتمال قریب به یقین منتظر کشفت سکه و جنس بوده، تعریفی نداشته است (اعتمادالسلطنه، روزنامه خاطرات، روزهای ۲۷ ذی الحجه ۱۳۰۹ و ۱ محرم ۱۳۱۰ برابر با ۲۳ و ۲۶ ژوئیه ۱۸۹۲، صص ۹۴۴ – ۹۴۳). عارف خان گزارشی جغرافیائی هم در توصیف روستای امامه (عمامه) در شمال شرق طهران نوشته است که در نسخه خطی کراسه المعی متعلق به کتابخانه مجلس شورای ملی آمده است و حسین کریمان آن را در کتاب قصران (کوهساران)، تهران، صص ۴۳۴- ۴۳۶ نقل نموده است. درباره عارف خان همچنین رک: حواشی محیط طباطبائی در مقاله صادق ملک شهمیرزادی، «اشاره ای مختصر بر تحول باستانشناسی ایران»، اثر، ش ۱۲- ۱۴، اسفند ۱۳۶۵، ص ۱۵۶.
29- تقریر گزارش را هم نباید بنابر برداشتهای همیشگی، مفروض، از پیش ساخته و مرسوم درباره دوره قاجار یک هوس دانست، نظیر آنچه که برخی از نویسندگان کنونی تاریخ اخیر ایران و از جمله «تابلوئیدیها» و غیره و همچنین کارگردانان سینمای امروزی کشور (در این مورد متاسفانه از بهترین ایشان) به قلم و تصویر میاورند. در موقعیت دیگری و طی سفر عتبات به سال ۱۲۸۷/۷۱-۱۸۷۰، ناصرالدین شاه به حکیمباشی طولوزان دستور داد تفصیل سیاحت خود در بابل در آن کتاب باسمه شد (ناصرالدین شاه، سفرنامه عتبات، صص ۱۴۱، ۲۰۷ تا ۲۱۶، در متن منتشره توسط محمدرضا عباسی و پرویز بدیعی این بخش نیامده است). ناصرالدین شاه دارای قوه درک و نقد محیط باستانی بود و به عنوان مثال در شرح آثار و بناهای تپه قصر شیرین نوشت که میتوان «اسلوب» آنها را شناخت (همان کتاب، افشار، ص ۱۶۵؛ متن عباسی و بدیعی فاقد واژه «اسلوب» است، ولی شه مینویسد «درست نگاه کردم»، ص ۱۸۱) و یا در توصیف طاق کسری که امر کرد اندازه گیری شود آورد: «طرز عمارت را میسنجیدم» (همان کتاب، افشار، ص ۱۴۴؛ متن عباسی و بدیعی، به علت شرح سیلی زدن طولوزان به عکاسباشی که در متن چاپ قدیم شاه حذف شده بوده است تفاوت بسیار دارد، صص ۵۳-۱۵۲)؛ همچنین رک: همینجا، زیرنویس ۳۶ و خاطرات پرنس ارفع، ص ۱۵۹ دوباره مساحی دقیق با پرگار. بر خلاف پژوهشگران کنونی، که اکثریت قریب به اتفاق ایشان نگاهی حتی به ایران برون مرزی هم نمیاندازند، اوامر او درباره بابل نشان میدهد که وی جهان بین بود. دستور در مورد بابل هم یک حرکت منفرد نبود، زیرا در همین سفر او آلبوم بزرگی از عکسهای اسکندریه، سوئز و دیگر نقاط مصر را که یک عکاس فرنگی برداشته بود ملاحظه نمود (همان کتاب، متن افشار، صص ۴۷ – ۱۴۶؛ متن عباسی و بدیعی، ص ۱۵۶ که متاسفانه «سوئز» را «سویس» خوانده اند) و حدود هفت سال پیش از آن کنت دو گوبینو، سفیر فرانسه در ایران، به دولت خویش اطلاع داده بود که ناصرالدین شاه مایل به دریافت «توصیف مصر با لوحهای مصور آن است» (اسناد وزارت امورخارجه فرانسه، ایران، سال ۱۸۶۳). منظور یا همان کتاب شرح مصر است که در بند الف ذکر شد و یا کتاب معروف عکسهای مصر که ماکسیم دو کامپ برداشته بود. باز برخلاف دید غرب زده غالب بر باستانشناسی و تاریخ ایران که ذکر آن پیشتر رفت، افق ناصری به بین النهرین و ماورای آن محدود نمیشد بلکه شرق و دستکم هند را نیز در برمیگرفت؛ او، در عین غضب، فراموش نکرد که از حاج سیاح بخواهد که در هند «از محلهای تاریخی آنجا عکسبرداری کند» ( یادداشتهای خطی هدایت الله رشتی، ص ۹۶، به نقل از اسماعیل رائین، فراموشخانه و فراماسونری در ایران، جلد ۱، تهران، ۱۳۵۷، ص ۶۲۵). بدون تردید میتوان با جمع آوری مدارک درباره برخورد ناصری با موضوعهایی که در این نوشته کوتاه به آنها اشاره شد کتاب آموزنده ای نوشت. مظفرالدین شاه، که سعی داشت در راه پدر قدم نهد، نیز دیدی باز داشت، شاه کمی عکاس، که آورنده اتومبیل و بویژه سینما به ایران است (یک صدمین سال اولین فیلم را در تابستان سال آینده ۱۳۷۹/۲۰۰۰ جشن خواهیم گرفت)، در بازدیدی در معیت وزیر هنرهای زیبای فرانسه از موزه لوور پس از اظهار رضایت از نحوه نمایش آثار ایرانی اظهار کرد: «هنگامی که من موزه ام را در طهران بنیاد بگذارم یک طالار [آثار] فرانسوی در آن به وجود خواهم آورد». البته منظور وی موزه ای جدید و جدا از طالار موزه ناصری کاخ گلستان بوده است. بازدید از طالار ایرانی لوور بر خلاف میل وزیر صورت گرفت و او مجبور شد سر شاه را آنقدر گرم کند تا کارمندان موزه فرصت یافته زیر خاکیهای چشمگیر را پنهان کنند. خاطرات رئیس محافظین شاه که از طرف وزارت داخله فرانسه مامور امنیت وی بود در این مورد خواندنی است:
Xavier Paoli, Leurs Majestestes, Paris, 1912, pp. 107-180.
۳۰- دکتر فوریه ، سه سال در دربار ایران، از ۱۳۰۶ تا ۱۳۰۹، ترجمه عباس اقبال، طهران، ۱۳۲۶، صص ۲۶۲- ۲۶۴. مثلا روز مورد نظر در کاوش برابر با ۲۹ شوال است نه ۳۰، لبه حوض آجردار است نه بی آجر، چند پیکان پیدا نشده بلکه دقیقا ۸ عدد بودهف استخوان سر ترک مانند بوده نه مال یک عرب و غیره.
۳۱. Docteur Jean Baptiste Feuvrier, Trois ans à la Cour de Perse , pub. Imprimerie
Nationale, Paris, 1896, pp. 325-7.
۳۲- ذکاء، تاریخ عکاسی، صص ۱۹۶- ۱۹۳.
33- محمد حسن خان اعتماد السلطنه، روزنامه خاطرات، ص ۴۹۶ و همچنین ص ۱۱۹۲ درباره خرید اسباب عکس سفری (دوربین سبک).
۳۴- ناصرالدین شاه، سفر عراق، ص ۳۸. دکتر فوریه عکس سد را که یقینا منوچهر میرزا گرفته در خاطرات خود چاپ کرده است، ص ۳۲۵ متن فرانسه و ۲۶۳ متن فارسی.
35- محمد حسن خان اعتمادالسلطنه (صنیع الدوله)، درر النیجان فی الحوال لنی الاشکال، باسمه، طهران، متاسفانه دیگر دسترسی به یادداشتم درباره تاسف اعتمادالسلطنه ندارم، ولی تصور میکنم این مضمون در یکی از کتابها، نوشته ها و یا انتشارات ایرج افشار مندرج بود.
36- ناصرالدین شاه، سفر عراق، ص ۳۷. اعتمادالسلطنه (روزنامه خاطرات، ص ۹۳۴) نیز چند روز بعد به مطالعه این سکه اشاره میکند و مینویسد مال خسرو پرویز است. توجه ناصری به مسکوکات ساسانی نیز یک هوس نبود، زیرا وی در حدود سالهای ۸۰-۱۸۷۵ به میرزا رضا خان ریشار دستور داد که کتاب سکه شناسی ساسانی نوشته سرتیپ بارتولومائی را که در پطرزبورگ منتشر شده بو به فارسی برگرداند. این کتاب در آلبوم خانه کاخ گلستان موجود است. (شماره ۸۹۶). درباره سکه جمع کردن اعتمادالسلطنه رک: روزناه خاطرات، ص ۴۶۱ و ۴۶۷ و در مورد نوشته روی سکه خواندن با عارف خان، همان متن ص ۴۶۷.
۳۷- ناصرالدین شاه، سفرنامه عتبات، ص ۴۴. این بازدید از دره عباس آباد همدان در روز چهارشنبه ۱۶ رجب ۱۲۸۷/۱۲ اکتبر ۱۸۷۰ صورت گرفت.
38- حسن بن قمی، تاریخ قم، ص ۶۸. نام خورهه از ابتدای دوره اشکانی با ایشان گره خورده است رک: زیر Xurrah در F. Justi, Iranishes Namenbuch, Hildesheim, 1895, p. 1780
39- اگر گزارشی میبود و عکسها هم به دارالفنون فرستاده میشد در آن صورت به جای واژه «طلیعه»، کلمات «نخستین کاوش علمی ایرانیان» را در عنوان این نوشتار میگذاشتم.
40- A. Godard, L’Art de l’Iran, Paris, 1962, pl. 88, p. 169. . ظاهرا این جملات نتیجه گیری نهایی گدار است، زیرا او در دیگر صفحات متن کتاب بنا را بیشتر یک معبد سلوکی میداند. پس از عملیات اداره باستانشناسی، که وسعت آن از نوشته او روشن نمیشود، وی دیگر نه به معبد بودن بنا اعتقادی راسخ داشت و نه به تعلق آن به دوره سلوکی.