ارگ بم در خطر خروج از فهرست میراث جهانی

ارگ بم در خطر خروج از فهرست میراث جهانی/ منظر فرهنگی پاشنه آشیل بم

به گزارش خبرنگار مهر، ارگ تاریخی و دو هزار و 500 ساله بم به عنوان بزرگترین بنای خشت و گلی جهان یکی از مهمترین بناهای باستانی ایران است و نشان از اوج تمدن و توانایی ایرانیان در معماری و توسعه اجتماعی و فرهنگی دارد اما متاسفانه این بنای تاریخی پس از زمین لرزه مهیب بم و تخریب 90 درصدی مورد توجه قرار گرفت و به این ترتیب یونسکو با بررسی وضعیت این بنای تاریخی این ارگ را به همراه منظر فرهنگی شهر بم به عنوان اولین شهر ایران ثبت جهانی کرد.
این ارگ بزرگ که مجموعه کاملی از زندگی شهر نشینی در دو هزار 500 سال قبل در ایران را به تصویر می کشد پس از زمین لرزه تخریب شد و همزمان با ورود امداد گران برای نجات زلزله زدگان در روزهای ابتدایی زمین لرزه هزاران بمی و ایرانی در پای باروهای این ارگ به یاد نماد استقامت بم گریستند و با توجه به اهمیت تاریخی این بنا در همان روزها برنامه نجات بخشی ارگ بم در بازه زمانی 15 سال تدوین شد.

در زمانی کوتاه ارگ بم به کارگاهی گسترده برای کارشناسان و محققان مرمت آثار تاریخی از سراسر جهان مبدل و به کانون توجه باستانشناسان تبدیل شد.

حضور گسترده کارشناسان ژاپنی، آلمانی و ایتالیایی در کنار کارشناسان ایرانی این شهر باستانی را به بزرگترین کارگاه مرمت بین المللی تبدیل کرد و اعتبارهای بین المللی برای مرمت این بنای تاریخی اختصاص یافت و در آخرین مرحله نیز برج اصلی ارگ بم از سوی کارشناسان ایتالیایی به صورت کامل مرمت شد اما با توجه به لزوم مقاوم سازی این برج چند متر کوتاه تر از گذشته ساخته شد.

یونسکو معیارهای ثبت جهانی بم را به مسئولان اعلام کرده است/ منظر فرهنگی بم مهمترین چالش شهر باستانی

اما نکته دیگر اینکه همزمان با ارگ بم منظر تاریخی این شهر نیز ثبت جهانی شد و در فهرست آثار در معرض خطر یونسکو قرار گرفت که شامل تمام اجزای فرهنگی و تاریخی و شهر بم از جمله نخلستانها، قنوات و سایر ابنیه تاریخی این شهر می شود.

این امر برای نخستین بار در کشور صورت گرفت و نشان از اهمیت شهر بم داشت و در همین چارچوب معیارهایی نیز در راستای رعایت استانداردهای یونسکو در اختیار مسئولان قرار گرفت و قرار شد مرمت و بازسازی ارگ بم، بازسازی شهر و ساخت و سازها مطابق این معیارها انجام شود و در این راستا تا کنون چندین جلسه بازرسی از سوی بازرسان یونسکو از بم صورت گرفته است که آخرین مورد این بازرسیها طی چهار روز انتهایی هفته گذشته صورت گرفت و درنهایت بازرسان بار دیگر بر لزوم تامین شرایط و معیارهای یونسکو در این شهر تاریخی بار دیگر تاکید کردند.

کانکس نشینی و ساخت پمپ بنزین در عرصه ارگ بم

اما به نظر می رسد آنچه موجب نگرانی بازرسان یونسکو شده است برخی ساخت و سازهای غیر مجاز در اطراف ارگ بم از جمله ساخت یک پمپ بنزین در محدوده تاریخی ارگ قدیم و همچنین برخی موارد در مرمت ارگ و از همه مهمتر وجود حاشیه نشینی در قالب چادر نشینی و کانکس نشینی در شمال شرق شهر بم است که در آخرین بازدید و در جلسات به طور جدی خواستار رفع این مشکلات شدند.

فرماندار بم در این خصوص به خبرنگار مهر گفت: طی هفته گذشته به مدت چند روز میزبان بازرسان یونسکو بودیم و آنها از تمام مناطق شهر بم بازدید کردند اما اینکه نتیجه این بازدیدها چه بود باید در روزهای آینده منتظر نتایج و گزارش این بازرسی ها باشیم.

حسین شایق ادامه داد: بازرسان در این مدت از قناتهای مشهور شهر بم، اماکن تاریخی ارگ بم، خانه باغها و معابر و هر مکان دیگری که تقاضا دادند بازدید کردند و شرایط برای آنها مهیا شد.

خورهه، طليعه کاوش علمي ايرانيان

شهريار عدل (1322-1384)

خورهه روستائي است در ٢٢٥ کيلومتري جنوب غرب طهران، نزديک شاهراه قم به اصفهان و در سه فرسخي محلات. دو ميل (ستون) يوناني نماي سر از خاک برآورده در آنجا توجه کنجکاوان را از گذشته به خود جلب نموده، بحثها و اظهارنظرهاي بسياري را برانگيخته است. دوست و باستانشناس گرامي، آقاي مهدي رهبر، آخرين بار در سال ١٣٧٥ در چهارچوب برنامه هاي علمي معاونت پژوهشي سازمان ميراث فرهنگي کشور دست به کاوش در خورهه زده گزارش مبسوطي را فراهم آوردند که بزودي از طرف سازمان نامبرده تحت عنوان سومين فصل کاوشهاي باستانشناسي خورهه منتشر خواهد گرديد. صورت کنوني اين نوشتار به دنبال شناسائي عکسهاي قديمي خورهه در آلبوم خانه کاخ گلستان و همچنين بازديد خورهه به ياري و راهنمايي آقاي رهبر فراهم آمد. از آنجا که گزارش ايشان همراه با نقشه ها و تصاوير گويا در دست چاپ است، در اينجا نيازي به آوردن مطالب و يا اشارات مکرر به آن احساس نگرديده، به قرار دادن اجمالي کاوشهاي قجري خورهه در سير تحول شناسائي گذشته، خودشناسائي در آن گذشته و در ادامه آن تولد باستان‌شناسي و همچنين شرح مفصل عکس‌هاي قديمي و کم نظير آثار خورهه بسنده شد. نويسنده از يک سو از آقاي رهبر و معاونت پژوهشي سازمان ميراث فرهنگي کشور که گزارش منتشر نشده خورهه را در اختيار او قرار دادند سپاسگزار است و از سوي ديگر از مسؤولان کاخ گلستان و آلبوم خانه که پيوسته در فراهم آوري تسهيلات لازم براي مطالعه آن عکسها به ياري وي شتافته‌اند.

عشق به مجموعه داري وعتيقه، که در دو سه دهه گذشته در ايران به صورت عيب و جرم به آن نگريسته مي‌شود، ريشه اي بس کهن در تاريخ دارد و همين عشق است که يکي از ارکان اصلي به وجود آمدن علم باستان‌شناسي نوين را تشکيل داده است. عشق به عتيقه، مجموعه داري و آثار هنري از آن لحظه به صورت يکي از پايه هاي آن علم و تاريخ و تشخيص هويت فردي و اجتماعي درمي‌آيد که شيء منحصرا از جنبه ارزش مالي ديده و ارزشيابي نشود بلکه، جدا از ارزش في النفسه هنري،در نگرش به آن بهتر شناختن خود و توجيه فکري در مد نظر قرار گيرد١. اينکه از کي و چه دوره اي نگرش به يک اثر به عنوان شاهدي بر گذشته و يک وسيله شناخت و درک و توجيه پديدار شده ناشناخته است ولي، هر آنچه که بوده، ريشه در سرشت انسان داشته و به مرور تحول و تکامل يافته است. به صورت ابتدائي و به نوعي، اين احتياج در جانوران هم يافت مي‌شود زيرا بچه مادرش را براي زنده ماندن هم که شده مي‌شناسد و در پي اوست.

الف کاوش در جستجوي خويشتن

يکي از نخستين شواهد مستند در اين باره در بين‌النهرين به دست آمده است: نابونيد، آخرين پادشاه محلي بابل (٥٥٦ ٥٣٩ پ.م)، که جاي به کورش بزرگ داد، به «زير خاکي» به عنوان شاهدي بر گذشته نظر داشت و از آن به عنوان وسيله‌اي براي توجيه حال و مشروعيت بخشيدن به يک ايده ئولوژي يعني حاکميت و سيستم موجود در بابل سود جست.وي پس از کاوش در معبد لارسا، يادواره پي‌ريزي بنا را در ٢٢٠٠ سال پيش از زمان خود به دست آورده در آنجا به نمايش گذاشت و به معبد به نوعي نقش موزه اي داد٢.

در دوران متأخر، بهترين مجموعه‌هاي هنري به عنوان ارزش هنري که داراي ارزش مالي نيز بود به شاهان و شاهزادگان صفوي تعلق داشت و پيش از ايشان به شاهزادگان و بزرگان واپسين تيموریان. شاه طهماسب صفوي در آغاز پادشاهي خود نقاشي مي‌کرد اما شايد از او مهم‌تر، از نظر تداوم ديد هنري، برادرش بهرام ميرزا و ابراهيم ميرزا پسر بهرام ميرزا به حساب آيند. از دوران شاه عباس بزرگ به بعد، گردآوري قطعات و مرقع نزد بزرگان و صاحب مالان نيز فراگير شد و کارگاههاي تجاري، هنري بيشتري در شهرهائي چون شيراز و اصفهان براي ارضاء درخواست اين طبقات به وجود آمد. متقاضيان، شاه يا ديگران، به «زيرخاکي» تمايلي نداشتند و در پي کشف هويت خويش از اين راه نمي‌رفتند. در شيء (معماري بحثي ديگر است)، در درجه نخست از طرفي به دنبال يافتن قطعه خط بودند و از طرف ديگر در پي نقاشي. در نگارگري، بهرام ميرزا، سرآمد هنردوستان، از کار ختائي (چين) در مد نظر داشت تا پرده روغني (تابلو) ايطاليائي. در اين جهان‌بيني، که ده‌ها سال است جز در تقليد کورکورانه، ازشرق و ايران تقريباً رخت بربسته، او گوي سبقت را از بزرگمردان رنسانس ايطاليا هم برده بود، زيرا که اروپائيان در آن زمان افقي دورتر از رم و يونان نداشتند تا چه رسد به ايران و چين و ماچين. در دوران رنسانس، اشراف و يا ثروتمندان اروپائي در کاخ‌هاي خويش «اطاق اشيای جالب، غيرعادي و سؤال‌برانگيز» (کابينه دو کوريوزيته/ cabinets de curiosités) که از جمله شامل عتيقه مي‌شد تشکيل مي‌دادند. اين اشياء از حفاريهاي کوچکي که به منظور رفع اين حوائج انجام مي‌گرفت تغذيه مي‌شد، ولي کاوشي در سطح وسيع‌تر تا سال ١٧١٠/٢٣-١١٢٢ (تقريبا پايان دوره صفوي) انجام نگرفت. در آن سال، کند وکاوهاي شاهزاده البوف d’Elboeuf’s در هرکولانئوم Herculaneum به کشف تماشاخانه آن شهر انجاميد، هر چند که او هم هنوز بيشتر به دنبال کشف زيرخاکي براي به نمايش گذاشتن در مجموعه خويش بود تا پاسخ دادن به سؤالات علمي. در سال ١٧٤٨/١١٦١ (پايان دوران نادري در ايران)، شهر زير خاکستر خفته پمپئي مورد توجه قرار گرفت و کار در آنجا به فرمان پادشاه و ملکه ناپل سامان يافت و نخستين کاتالوگ در سال ١٧٥٥/٧٠ ـ ١١٦٩ منتشر گرديد. سال بعد، يوهان يوهاخيم وينکلمن Johann Joachim Winckelmann دانشمند آلماني‌تبار که بسياري او را پدر باستان‌شناسي يوناني رومي (کلاسيک) مي‌دانند، نخستين نوشته‌هاي خويش را درباره هرکولانئوم منتشر کرد، ولي ثبت دقيق اشياء تا سال ١٨٦٠/٧٨ـ١٢٧٧ آغاز نگرديد. اين دفاتر توسط جيوسپه فيورللي Giuseppe Fiorelliدر پمپئي پايه‌گذاري شد. يک‌سال پيش از آن، نخستين کاوش خورهه در سال ١٨٥٩/١٢٧٦ به دستور ناصرالدين شاه انجام گرفته بود که از آن دفتري موجود نيست، ولي دو عکس‌برداري با شرحي کوتاه به يادگار مانده است (تصاوير ٢و٣). در اين زمان، کاوش بدون فرداي انگليسي‌ها در شوش پايان يافته بود که از آن نه فهرست اصولي تهيه گرديد و نه عکسي، ولي نقاشي‌هاي زيبائي ترسيم شد که در دسترس است٣.
به اين ترتيب و به وجهي، کار خورهه از نظر فني (high-tech به قول امروزي)، بالاتر از شوش از آب درآمد. نه حفاري انگليسي‌ها و نه کاوش‌هاي هيئت‌هاي نخست فرانسوي در شوش را نمي‌توان علمي به معني امروزي دانست، زيرا که به روال غالب در آن زمان، منظور واقعي در شوش و يا در نقاط ديگر حتي بسياري از موارد در غرب هنوز بيشتر جستن شيء قيمتي (به‌ويژه از طلا) و يا چشم‌گير و فرستادن آن به موزه بود تا طرح و حل يک سؤال. البته اين امر هنوز بيش و کم صادق است هر چند کسي جرأت به اقرار ندارد. بيشترين موزه‌ها هم تا اندازه‌اي مثل امروز، چه در ايران و چه خارج از کشور، به غار علي بابا و بازار سمسارها بيشتر شبيه بودند تا به مراکز پژوهشي و تربيتي راستين.


1- خورخه دید عمومی به سوی جنوب شرق و رودخانه که در امتداد درختان جریان دارد (عکس از مهرناز عمادی 1377)

يکي ازکاوش‌هائي که مي‌توان آن را يک حفاري علمي راستين ناميد شايد براي نخستين بار در ينگي دنيا (New World/آمريکا) صورت گرفت. در سال ١٧٨٤/١٢٠٠ هنگامي‌که زمان در ايران به سوي تشکيل دولت قجر مي‌رفت توماس جفرسون (Thomas Jefferson ١٧٤٣ـ 1826/٤٣ـ ١٢٤٢ـ ١١٥٦) سومين رئيس‌جمهور ايالات متحده، در يک گور تپه در املاک خويش در ويرجينيا گمانه‌اي زد و در آن با اين فرض که لايه‌هاي قشر پائين قديمي‌تر از لايه‌هاي بالائي هستند به لايه‌نگاري پرداخت. با بهره‌گيري از اين فرضيه، که امروزه پيش پا افتاده است، وي ثابت کرد که در دوره‌هاي گوناگون آن تپه به عنوان گور مورد استفاده قرار گرفته بوده است، و همچون تپه‌هاي همگون خود در شرق رود ميسي‌سيپي، همزمان در يک دوره پا به عرصه وجود نگذاشته بوده است٤. قدم بزرگ در لايه‌نگاري توسط يک بازرس گمرک فرانسه به‌نام ژاک بوشه Jacques Boucher در سال ١٨٤١/١٢٥٧ يعني ده‌سال پيش از آغاز کاوش‌هاي انگليسي شوش و ١٨ سال پيش از خورهه برداشته شد و ازين نظر کارهائي را که در ايران مي‌رفت انجام گيرد مي‌توان عقب‌مانده دانست. ژاک بوشه که روي لايه‌هاي ماسه‌هاي ته‌نشين شده رودخانه سم Somme کار مي‌کرد توانست آثار يافته شده را با لايه‌هاي مربوط به آنها ارتباط داده و مجموعه را به دوران ماقبل آنچه که در تورات و انجيل آورده شده نسبت دهد (در واقع آثار به دوران سنگ تعلق داشتند)٥.


2ـ خورهه دو ستون برجای مانده از ایوان، دید رو به شمال (عکس از مهرناز عمادی، زمستان 1377)

اين برداشت با افسانه‌هاي پذيرفته شده درباره آفرينش در تضاد بود ولي در نهايت پيروز شد. انطباق فرضيه تکامل داروين (منتشرشده در سال ١٨٥٩/٧٧ ـ ١٢٧٦، برابر با سال يازدهم سلطنت ناصرالدين شاه و نخستين کاوش در خورهه) با باستانشناسي، پايه علم نوظهور را مستحکم‌‌تر کرد و بالاخره پژوهشه‌اي مارکس (پيدايش اقتصادهاي پيش از سرمايه داري، ١٨٥٨/٧٦ ـ ١٢٧٥) و سپس انگلس (منشاء خانواده، مالکيت خصوصي ودولت، ١٨٨٤/٠٣ ١٣٠٢) باستان‌شناسي را با اقتصاد و جامعه‌شناسي درآميخت٦. اينکه ورود ماده‌گرائي (ماترياليسم) در باستان‌شناسي خوب يا بد بوده ازين مقوله خارج است ولي بدون شک جنبه‌هائي مثبت داشته، هرچند که به کارگيري آن براي توجيه قشري و استبداد حکومت به اصطلاح کارگري به اغراق و شکست انجاميد. توجه غربيان به آثار ايران و يا حتي مصر، برعکس حرکت فکري ايشان به سوي چين و يا هند غيرمسلمان، زائيده يک پويائي مستقل علمي (مسائل اقتصادي دخيل در آن به کنار) براي شناسائي تمدن اين خطه در تماميت آن نبود (و نيست) بلکه از راه فرهنگ‌هاي يونان و روم از طرفي و فرهنگ مسيحي از طرف ديگر صورت گرفت. تمدن غرب همچون درختي با دو ريشه اصلي است که يکي در فرهنگ يونان و روم استوار شده باشد و ديگري در مسيحيت و در ماوراي آن در يهوديت. ازين نظر و در پي خويشتن‌شناسي بود که اروپائيان از سوئي به يونان دل بستند و از جانب ديگر خاک فلسطين و شامات را درنورديدند و بالاخره به آشور و بابل و شوش رسيدند. وينکلمن در استحکام بخشيدن به پايه يوناني رمي فرهنگ غربي نقش بزرگي را ايفا کرد زيرا او اين اعتقاد را هم رواج داد که هنر کلاسيک يوناني في‌النفسه کمال است. هنر عتيق (کلاسيک) يونان، به نوبه خود،انسان و برداشت ديد چشم او را در مواقع بسيار بالاترين حد تکامل مي‌داند و در نتيجه واقع‌گرا به معني لمسي آنست (تصوير يک خوشه انگور هنگامي زيباست که گنجشک به آن نوک بزند). از آنجا که خدايان يوناني، شکل، رفتار و احساسات انساني دارند، پس انسانها هم به نوعي خدا هستند و مي‌توانند مظهر تکامل باشند. از نظر برخي از فلاسفه يونان هم ديد و برداشت انسان همان حقيقت و واقعيت مطلق است. اين امر در جمله‌اي که افلاطون به پروتاگوراس Protagoras نسبت داده به صورت «انسان پيمانه / اندازه / يکان همه چيز است/ Man is the measure of all things» خلاصه شده است. تفاوت اين ديدگاه با ديدگاه ايران هخامنشي در همان مقوله و در همان زمان به بارزترين وجهي نتايج خود را در معماري و تنديس‌سازي آشکار مي‌سازد: معماري و مجسمه يوناني در پارتنون وديگر جاها هنري است با مقياس انسان به عنوان يک فرد مستقل قائم برخود، حال آنکه در ايران هخامنشي فرد (که به عنوان شخص قابل شناسائي نيست)، ذره اي است از امپراطوري که خداوند (اهورامزدا) و نه خداوندان به شاهنشاه سپرده است (رک: سنگ نبشته بيستون و ديگر نوشته‌هاي آن دوران. بحث درباره نتايج اجتماعي و سياسي اين دو رشته تفکر وسيع است و از بحث کنوني ما خارج). در نهايت يونان بيشتر به عنوان يک فرهنگ و تمدن فردي و شهري مطرح مي‌شود و در مقابل ايران به عنوان امپراطوري گسترده‌اي که در آن فرد به عنوان شهروند چندان نقشي ندارد. در دلف ستون در حد و مقياس انسان است و در تخت جمشيد در حد و مقياس شاهنشاهي. در صف بالاي پارتنون اشخاص فردند حال آنکه در صفهاي طولاني سربازان مادي و پارسي تخت‌جمشيد انسان‌هاي يکساني نقش زده شده‌اند که مشخصاً فرق در کلاه و لباس ايشان گروهي را از گروه ديگر(گروه و نه فرد) متمايز مي‌کند. در هنر غرب، شبيه کشي که مشخصات ظاهري افراد را نشان دهد به وجود آمد حال آن که ايران تقريباً هيچ وقت تا دوره صفوي روي به آن نياورد. در اينجا نمي‌توان وارد بحث المعرف epistemological و يا اخلاق morality شد و درباره واقعيت اين برداشت‌ها و يا درست بودن اين پديده‌ها قلم‌فرسائي نمود، هر چند که نويسنده را اعتقاد بيشتر بر نسبيت است و نه مطلقيت. به هر جهت، برداشت هنر يونان با گوشه چشمي به سوي ميراث توراتي و انجيلي بر غرب مستولي شده و غرب با آن برداشت به سوي شرق نزديک و ايرانشهر آمد. حمله ناپلئون بناپارت براي براندازي انگليسي‌ها به مصر در سال ١٧٩٨/١٤ ـ ١٢١٣، که از نظر انديشه پايه‌اي نيز در انقلاب کبير فرانسه و ارزش‌هاي انساني آن داشت (که اين ارزش‌ها از ديد انقلابيون جهانشمول Universal Values in the revolutionaries’ view بود) و نزديک به دويست دانشمند گوناگون را با قشون در مصر همراه کرد، توانست بدنبال نتايج بسياري که به بارآورد مصرشناسي را جدا از ارزش‌هاي يوناني ديني و به خودي خود بقبولاند. اين نتايج به‌ويژه به سازماندهي بخش‌هاي مصري در موزه‌ها و يا به خواندن رسم الخط هيروگليف توسط شامپوليون در سال ١٨٢٢/٣٩ ـ ١٢٣٨و نشر کتب کم نظيري چون شرح مصر Description d’Egypte انجاميد. بخت اين چنين شناسائي شامل حال آثار ايران نشد و هنوز هم نيست: يک شئي ايراني ممکن است در فرانسه در موزه گيمه در کنار آثار چين و آسياي جنوب غربي باشد، يا در موزه لوور همراه با آثار آشور يا عثماني جاي گيرد يا بالاخره در مؤسسه جهان عرب همراه با اشياي شمال آفريقا در مد نظر قرار داده شود! در ديگر کشورهاي غربي يا ممالک ديگر که از ايشان تقليد مي‌کنند وضع البته بر همين منوال است. يک نمونه گويا و عجيب ديگر مجلد تاريخ ماد و هخامنشي دانشگاه کمبريج است که با کمک مالي ايران به چاپ رسيده و در آن هفده صفحه به کورش بزرگ و در عوض هشتاد و يک صفحه (يعني يک دهم کتاب) به اسکندر کبير تخصيص داده شده است ( The Cambridge History of Iran, 2, The Median and Achaemenian Periods, ed. I, Gerschevitch, 1985 ) در مورد ايرانشهر هم اگر غربيان ديدي انساني جهاني و نه توراتي يوناني پيدا مي‌کردند باستان‌شناسي اين سرزمين روند ديگر و بدون ترديد مناسب‌تري مي‌يافت و اين سرزمين بهتر، يعني درست تر، شناسائي مي‌شد. ترسيم يک خط فرضي از گوشه جنوب شرقي درياي مازندران به حدود شيراز به روشني نشان مي‌دهد که به استثناي معدودي، کليه کاوشهاي غربيان و البته ايرانيان که کورکورانه از ايشان پيروي مي‌کنند، در غرب اين خط و بويژه در خوزستان و اراضي توراتي انجام گرفته و توجه چنداني به ديگر نقاط نشده است. البته غني بودن اين نواحي بدون ترديد توجه به اين مناطق را توجيه مي‌کند، ولي اين امر دليل بر بي‌اعتنائي به ديگر نقاط نمي‌تواند باشد. تفکر ياد شده، بويژه جنبه توراتي انجيلي آن، حتي در مطالعه اديان و فلسفه نيز رخنه کرده و کاستي‌هائي را موجب شده است. کارهاي روس‌ها، چه در شمال ارس و چه در آسياي ميانه، تا اندازه‌اي اين خلأ را پر ميکند ولي متأسفانه اين پژوهشها نه تنها در ايران بلکه در مغرب زمين نيز چندان شناخته شده نيست. بررسي‌هاي روسها از آنجا که براي منافع امپراطوري (يعني روسيه و بعد شوروي سابق)، حزبي و البته علمي صورت گرفت از برداشت غربي (تورات انجيلي، رمي يوناني) تا اندازه زيادي دور ماند ولي در عوض قدري گرفتار تعصبات عقيدتي (مارکسيسم که ذکر آن رفت) و سياسي در جهت منافع حزب حاکم در شوروي شد که مخرب بود، ولي در مجموع پژوهش‌ها مفيد افتاد. توجه مجدد و بيشتر انگليسي‌ها هر چند که در هنگام مرزبندي ايران و عثماني به شوش جلب شد و ظاهراً ارتباط مستقيمي با ديدهائي که بيان شد نداشت، ولي روند حفاريها جدا از آن روند کلي حاکم بر غرب نبود و ازجمله چون زير خاکي و جنس (يعني عتيقه) چشمگير از ديد آن زمان توليد نکرد تعطيل شد.


3. خورخه ـ دریاچه آب معدنی آن که در سالهای 1362-63 به وجود آمد (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی)

لوفتوس ( William Kenneth Loftus١٨٢٠- 1885/٣٧ ـ١٢٣٦ تا ٧٧ـ ١٢٧٦) از مه ١٨٥٠/١٨ جمادي الثاني ١٩ رجب ١٢٦٦در شوش اقامت گزيد ولي کاوش نابسامان او در ژانويه ١٨٥١/٢٧ صفر ٢٨ ربيع الاول ١٢٦٧ شروع شد. سرهنري کرسويک راولينسون Sir Henry Creswick Rawlinson که در سياست و باستان‌شناسي ؛مشهور است، به هنري لايارد Henry Layard که کمتر از او در باستان‌شناسي شناخته شده نيست و به شوش هم رفته، درباره لوفتوس (هر سه انگليسي هستند) گفت: «لوفتوس تپه شوش را سر به ته کرد بدون آنکه چندان چيزي پيدا کند.» انتظار آن بود که لوفتوس موفقيت خود در ورقه Warka را تکرار کند و مقدار زيادي عتيقه رو کند، ولي چنين نشد٧. برعکس انگليس، دولت ايران آن زمان، نظر خوبي به کاوش شوش نشان داده، نه تنها آنچه که مي‌توان آن را نخستين گزارش علمي و اداري شناخته شده باستان‌شناسي ايران دانست از عمال خود و نه انگليسي‌ها رسما دريافت نمود، بلکه بخشي از متن ميرزاسيد جعفرخان مشيرالدوله (مهندس باشي) نويسنده آن گزارش را با تصاويري از يک نمونه گويا از سکه هاي مکشوفه را بدون شک به دستور شاه منتشر کرد. ميرزا جعفرخان يکي از پنج محصلي بود که توسط عباس ميرزا وليعهد و ميرزاعيسي قائم مقام اول در سال ١٢٣٠/١٨١٥ براي آموزش به انگلستان فرستاده شدند. وي مهندسي خواند و در غره شوال ١٢٣٤/٢٤ ژوئيه ١٨١٩ به کشور بازگشته به تعليم رياضي و مهندسي و علم توپخانه پرداخت. چون به موجب ماده سوم معاهده ارزن‌الروم بايستي کميسيوني براي تحديد حدود و تعيين سرحد بين کشورهاي ايران و عثماني با حضور نمايندگان دولتين روس و انگليس تشکيل مي‌يافت، ميرزاتقي خان اميرکبير براي اين کار مشيرالدوله را انتخاب و به بغداد فرستاد. همان‌طور که ذکر شد، توجه انگليسي‌ها در چهارچوب عمليات اين هيئت مجدداً و به طور جدي به شوش جلب شد. جلسات در حدود شش سال طول کشيد و مشيرالدوله در سال ١٢٧١/٥٥ ١٨٥٤ به طهران بازگشت ٨. سابقه تحصيلي مشيرالدوله ذهن او را براي توجه به آثار آماده کرده بود و اگر روزي متن کامل نوشته او به دست آيد اوضاع بهتر ترسيم خواهد شد. تدوين آن گزارش با نگرش به باستان‌شناسي،حال آنکه طبق روال مرسوم الزامي نبود که دراين نوع اسناد جدا از مسائل سياسي و اداري به مسائل ديگري نيز پرداخته شود، انتشار فوري مطالب علمي آن نوشتار در طهران، مطالعه سکه‌ها در پايتخت و به طبع رساندن تصاويري از يک نمونه سکه تاريخ دار، همگي به روشني گوياي وجود يک جو پويا اما متأسفانه محدود به برخي طبقات بالاي ايران آن دوران است که با وجود فعال بودن دارالفنون راهي ميان اکثريت مردم (و حتي طبقه مرفه بازاري و امثالهم) باز نکرد.


4. خورهه، نمای کلی مجموعه‌ی باستانی و دریاچه جدید آب معدنی آن که در سالهای 1263-64 تشکیل شد (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)

اخبار مربوط به کاوشهاي شوش در صفحه ٢ شماره ٦٤ مورخ پنج شنبه ٢ رجب ١٢٦٨/٢٢ آوريل ١٨٥٢ روزنامه وقايع اتفاقيه Vaqãye‘-e Ettefãqiyeh يعني روزنامه رسمي دولت ايران، منتشر شد؛ به عبارت ديگر در آخرين روزهاي حفاري انگليسي‌ها در شوش و پيش از آنکه گزارش کار کاوشگران انگليسي به دست مسوولان بالاي خود ايشان برسد، تا چه رسد به آنکه منتشر گردد. توجه خواهد شد که خبر منتشره در ايران نه تنها توصيفي است بلکه تحليلي نيز هست . در آن اشاره‌اي به کاشفان انگليسي مشاهده نمي‌شود که اين خود نکته‌اي قابل تعمق است. متن روزنامه که در ميان آن مقدار نامعيني افتادگي در باسمه وجود دارد از اين قرار است:
«شکل پول قديم که در شوش پيدا کرده و بدارالخلافه طهران آورده اند: تصوير باسمه پشت و روي يک سکه با خط کوفي وبرگردان آن به خط نسخ، رک: تصوير١

از قراريکه عاليجاه مقرب‌الخاقان ميرزاجعفرخان مشيرالدوله اين دفعه در ضمن نوشتجات خود باولياي دولت عليه نوشته بود در شهر قديم شوش، واقعه در چهار فرسخي شوشتر، آثار عمارت‌هاي بسيار سنگين از زير خاک بيرون آمده است. از جمله عمارت اردشير درازدست است که مشتمل به سي و شش ستون سنگ يک‌پارچه است؛ و فاصله‌ی هرستون هفت ذرع و بلندي ستون‌ها به علت افتادن و شکسته شدن تمامي آنها معلوم نيست ولکن از زير ستون و سرستون، که اکثرش صورت گوساله و غيره دارد، معلوم مي‌شود که ستونها بسيار بلند بوده است. با وجود اينکه در صحراي عربستان خوزستان يک کره کذا و يک پارچه سنگ پيدا نمي‌شود، سي و شش زیر ستون هم در پیش روی همین عمارت رو به شمال او پیدا شده است، دلالت مي‌کند که آنجا جاي سلام بوده است. اين عمارت در طرح و وضع مثل عمارت تخت‌جمشيد است و هيچ تفاوت ندارد. بعضي ستون‌ها بخط سرياني و کلدي کلداني نوشته دارد که حوادثات …افتادگي در متن اصلي معظم را خاک نموده اند و اکثر آجرها که شصت وهشت من وزن دارد با خطوط مشتمل بر احوالات نقش است. در بالاي يک عمارت قدري پول سفيد يعني نقره بخط کوفي بيرون آمده است. معلوم مي‌شود که بعد از غلبه عرب اين پول‌ها را دفن کرده‌اند. تفصيل محل ضرب سکه‌هاي اين پول‌ها ازين قرار بوده است: بصره، دمشق، واسط، مرو، هرات، نيشابور، داربجرد، اصطخر. يکي از آنها را، که سکه واسط است، بعنوان نمونه نزد اولياي دولت عليه فرستاده‌اند که صورت آن در بالاي اين صفحه نوشته و چاپ شد. و اين صورت که کشيده شده است باندازه همين پول است يعني مقياس ١/١ که نمونه آورده‌اند. دو صورت سکه هر دو روي پول است که خط کوفي بعينها نوشته شد و دو صورت ديگر همان عبارت سکه است که بخط نسق نسخ نوشته شد تا واضح باشد. تاريخ سکه اين پول در سنه يکصد و پنج است ٢٤ ٧٢٣م که هزار و صد و شصت و سه سال قبل از اين ايام باشد و تعجب است که بعد ازين مدت چگونه تازه و مصفا مانده است.


5 – محوطه کاوش و در ماورای دریاچه آب معدنی (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)

سپهر، وقايع نگار دولتي آن زمان و از نزديکان ميرزا آقاخان نوري، نيز همان مطالب را ولي با اشاره به وجود سکه زر، نام المنتصر (خليفه در سالهاي ٤٨ـ٢٤٧/٦٢ـ ٨٦١) و نوع سنگ (رخام) خلاصه کرده در ناسخ التواريخ آورد و چون او به مطالبي اشاره کرده که در خبر روزنامه نيست. پس بايد پذيرفت که اصل نوشته مشيرالدوله مفصل‌تر بوده است. سپهر نوشت:«در اراضي شوشتر، بجائي که در روزگار باستان بنيان شهر شوش بوده، کاخي از بهمن ابن اسفنديار، که او را اردشير درازدست گويند، از نشيب خاک پديدار شد و سي و شش ستون دراز بالا از سنگ رخام داشت و چندانکه خشت پخته در آن عمارت بکار رفته بود هر يک شصت و هشت من بميزان برآمد و مبلغي زر مسکوک که نقش آن المنتصر بالله بود نيز پديدار شد»٩.
نوشته روزنامه و سپهر مربوط به آخرين حفاري لوفتوس است که از اواسط فوريه تا اواسط آوريل ١٨٥٢/٢٣ ربيع الاخر تا ٢٤ جمادي الثاني ١٢٦٨ به درازا کشيد. قضاوت راولينسون درباره لوفتوس اين فصل را هم دربرمي‌گيرد. جمله وي، که نمايانگر نظر غالب عمومي و شئي‌گراي در زمان اوست، از ديد کنوني کمي بي‌رحمانه است زيرا همانطور که در نوشته‌هاي ايراني ملاحظه گرديد کاوش لوفتوس از نظر علمي چندان هم بي‌ثمر نبود. ازسوي ديگر، درست است که نظريه راولينسون در آن زمان در جهان فراگير بود ولي معهذا کاوش لوفتوس مي‌توانست، با توجه به آنچه که در مورد پيشرفت علوم ذکر شد، از سطح علمي بالاتري برخوردار باشد و به عنوان مثال، همان‌طور که ذکر شد، از عکاسي استفاده شود که نشد. او هنري چرچيل Henry A. Churchill را، که خوشبختانه نقاشي زبردست بود، به خدمت گرفت و به طرحهاي زيباي او بسنده کرد. شايان ذکر است که ناصرالدين شاه نوزده ساله، که تازه دو سال بود به پادشاهي رسيده بود، دراين مورد ژرف‌بيني بيشتر از انگليسي‌ها نشان داد، زيرا او در نيمه نخست ١٨٥٠/١٢٦٦ يعني همزمان با سفر نخست لوفتوس فرمان عکس‌برداري از نقوش تخت جمشيد را توسط ژول ريشار فرانسوي که در استخدام دولت ايران بود صادر کرده بود. جمس موريه، سويسي تبار انگليسي شده، نويسنده نکته‌بين اما کينه‌توز حاجي بابا، پيش از آن در سال ١٨١١/١٢٢٦ به حفاري‌هائي در تخت جمشيد دست زد؛ و اين در حالي بود که رابرت گوردون Robert Gordon برادر جوانتر لرد آبردينLord Aberdeen که در سال ١٨٥٢ به نخست‌وزيري بريتانيا رسيد، پيش از آن در آوريل ١٨١١/٧ ربيع الاول تا ٦ ربيع الثاني ١٢٢٦ از شيراز عازم بازديد از شوش شده بود. موريه، گوردون و جمعي ديگر از اجزاي هيئت سياسي سفارت انگليس در ايران بودند و به دستور سفير (گور اوزلي/Sir Gore Ousely)مأمور به جمع‌آوري اطلاعات از جمله درباره آثار باستاني ١٠. موريه در دو سه روز پاياني آوريل ١٨١١/٣ تا ٦ ربيع الثاني ١٢٢٦ به تخت جمشيد رفت. او کتابهاي مسافرين پرارجي چون ژان شاردن Chardin و لوبروين Le Bruyen را خوانده و از آن راه با تخت جمشيد آشنا شده بود. وي کوشش کرد از چندوچون راهروهاي زير صفه تخت جمشيد سردربياورد ولي در اين مجراهاي تخليه آب، راه به جايي نبرد (ص٧٧). او دو روز به کاوش مشغول بود ولي ميرزا محمدعلي، حکمران مرودشت، کار او را به علت نداشتن اجازه از حکومت مرکزي ايران تعطيل کرد (ص٧٦). موريه موفق به کشف زير خاکي از قبيل سکه و جواهر نشد (ص٧٧). مي‌نويسد اشکال منقور بر سنگ که از زير خاک نمايان مي‌شدند همچون روز نخست تازه بود. خواست يک قطعه سنگ بزرگ که حاوي دو شکل انسان بود با خود ببرد. چون سنگين بود تصميم به جدا کردن آنها گرفت، در نتيجه کلاه يکي از دو شکل شکست. اين تخريب را هم موريه به گردن انحطاط ايرانيان مي‌اندازد که بلد نيستند سنگ ببرند (ص٧٥)! او از خود سؤال نمي‌کند که آيا از نظر اخلاقي و يا حقوقي آن زمان در ايران و يا حتي در انگليس نفس انتقال بي‌اجازه اثر کار خوبي بوده يا خير و متوجه نيست که اگر هم بر فرض کار خوبي بوده او دست‌کم در مديريت اشتباه کرده که کار را به ايراني که از نظر او حسن و هنري ندارد و فاسد است سپرده است. روحيه او در بخش ديگري مثلاً در مقايسه با ناصرالدين شاه عيان ميشود. شاه از اينکه نتوانسته سنگ نوشته‌اي را بخواند اظهار تأسف مي‌کند (رک: متن مربوط به زيرنويس شماره ٣٥)، اما براي موريه در درجه نخست تصاحب مطرح است و مي‌نويسد (ص٧٥): «بخشي از يک نوشته را هم که لوبروين تصوير بخش نهايي آن را کشيده پس از کاوش پيدا کردم» و اضافه مي‌کند اگر روزي اين حروف خوانده شود ما در تصاحب کل آن خواهيم بود (we should be in possession of the whole inscription). در دفاع از او حتي نمي‌توان گفت که مالکيت را به صورت جمعي (ما) براي کشورش مي‌بيند و نه براي خودش زيرا اشياي مکشوفه به توسط وي و سپس گوردون که او نيز در سفري ديگر همراه با سفير براي کاوش به تخت جمشيد رفت (١١ تا ١٣ ژوئيه ١٨١١/ ٢١ـ١٩ جمادي الثاني ١٢٦٦، موريه، ص، ١١٤) به مالکيت خصوصي ايلچي، موريه و ديگر وابستگان ايشان درآمد. اينکه خودنمائي و به‌ويژه منافع مالي باني اصلي عمليات سفير و همراهان بوده از آنجا روشن است که برخي از نقوش روي پلکان خانه اوزلي در لندن کار گذاشته شد ( اوزلي، ج ٢، ص ٥٥ ٢٥٤) و او همراهانش گوردون را متهم کردند که بازار عتيقه را در انگليس با ارائه زياد جنس “غرق” خواهد کرد و به اين جهت گوردون به ايشان قول داد اين کار را نکرده و به برادرش لرد آبردين مستقيماً پيشنهاد معامله کند که کرد (رک: متن نامه گوردون به آبردين در مقاله کرتيس در نشريه ايران، ص٤٩). همان‌طور که نوشتم، حکمران مرودشت کاوش و به عبارت درست‌تر گنج‌يابي موريه را به علت نداشتن اجازه از حکومت مرکزي ايران تعطيل کرد ولي کمي بعد در ماه ژوئيه که گوردون با شخص سفير انگليس به تخت جمشيد آمد حريف اين ديگري نشد. بدبينان خواهند گفت «حتماً پول گرفت» (!) ولي دست‌کم در مورد نخست جاي شگفتي است که با توجه به اهميتي که موريه خود براي «تصاحب» آثار قائل بوده است و در حالي که انگليس پيوسته سعي در خريد ايرانيان در جهت منافع خويش (که از نقطه نظر انگليس قابل توجيه است) داشته، پس چرا موريه نکته‌بين به حاکم «فاسد» پول نداده و يا حتي با او وارد چانه زدن نشده است؟ آيا نمي‌شود تصور کرد که ايران آن دوران آنقدرها هم بي‌نظم نبوده، کاوش در تخت جمشيد اجازه لازم داشته و حاکم هم فاسد نبوده است؟ خروج اشيا از ايران نيز بي‌شک در سايه مصونيت سياسي ايلچي و همراهان صورت گرفته است هرچند که مالکيت خصوصي بوده و نه متعلق به دولت بريتانيا.


6 خورهه، نمونه سفالهای اشکانی (عکس از مهدی رهبر، سازمان میرا ث فرهنگی کشور)


7 – خورهه، نمونه‌های دیگری از سفالهای اشکانی عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)

در مورد ريشار، درست است که به دليل ضعف شديد مالي دولت، وي به علت عدم دريافت خرج سفر از نيمه راه به طهران بازگشت و کار عکاسي تخت جمشيد را به پايان نرساند١١، ولي در برابر نفس صدور فرمان، اين بي سرانجامي اهميت کمتري دارد، به‌ويژه آنکه عمليات عکس‌برداري پنج سال بعد به همت لويجي پشه Luigi Pesce افسر ايطاليائي تبار که او هم در خدمت ايران بود، انجام گرفت و آلبوم عکس‌هاي تخت جمشيد و پاسارگاد در تاريخ ١٥ رمضان ١٢٧٤/٢٩ آوريل ١٨٥٨ به شاه تقديم شد١٢.جاي تأسف است که ريشار خود اهميت جهاني فرمان ناصري را چه در چهارچوب آن زمان و چه بعد درنيافت و عکس‌ها را نگرفت. او که چندين سال را در دستگاه دولتي گذرانيده بود ميب‌ايستي نيک بداند که حواله دولتي، به‌ويژه در آن زمان که اميرکبير مشغول سروسامان دادن به وضعيت مالي کشور بود و با عشقي که شاه به تصوير داشت، دير يا زود پرداخت مي‌شد و بنابراين اگر او بعد سفارش همايوني رادريافته بود مي‌بايستي کار را حتي با قرض و يا بدون چشم‌داشتي به پايان ببرد و نام خود را جاوداني سازد. ناگفته نماند که ديد هيئت‌هاي فرانسوي شوش هم مدتي مديد چندان اختلافي با نظر انگليسي‌ها نداشت و حاکميت رسمي مطلق برتري «دانش» بر «جنس/ زيرخاکي» تا زمان آقاي فيروز باقرزاده از سوي ايرانيان و آقاي ژان پرو از طرف فرانسوي‌ها برقرار نشد (رک: ادامه متن در بند ب). هنوز هم حقيقت جهاني اين است که يک شئی از طلا به يک تيله پربار علمي رجحان دارد، هر چند که کمتر کسي جرأت ابراز اين واقعيت را دارد؛ ضمير بسياري از باستان‌شناسان هم، حتي در تضاد با عقل ايشان، بيشتر يک زيرخاکي چشمگير (تله ويزيون پسند) مي‌طلبد تا تيله‌اي که هميشه روشن نيست با آن چه بايد کرد.


8- خورخه نمای نیمرخ دو ستون بر جای مانده از ایوان بنای دوره‌ی اشکانی (حدود 150 پ.م) دید رو به شمال شرق و امامزاده شاهزاده ابوالقاسم، شاهزاده اسحق و حکیمه خاتون. نسبت به آنچه که در تصویر شماره 2 متعلق به سال 1276 دیده می‌شود. نوسازی بنا و تغییر نما و گنبد آن به روشنی دیده می‌شود. (عکس از مهرناز عمادی، زمستان 1377)

ب کاوش در خورهه
١ نخستين کاوش، نخستين عکسبرداري، قوي ئيل ١٢٧٦/نيمه دوم تابستان ١٨٥٩

نخستين عکس‌برداري از خورهه در قوي ئيل/١٢٧٦، ٣١ ژوئيه ١٨٥٩ ٢٠ مارس ١٨٦٠ (در واقع در نيمه دوم تابستان ١٨٥٩)، يک سال و نيم پس از عکس‌برداري از تخت جمشيد، هنگام سفر ناصرالدين شاه به قم، کردستان، سلطانيه و آذربايجان انجام گرفت. دست‌کم دو عکس از خورهه در اين سفر برداشته شد و همراه با يک نقاشي مدادي از دو ستون آن، که شايد خود شاه آن را کشيده بود، در آلبومي مورخ همان سال (قوي ئيل مطابق ١٢٧٦/٣١ ژوئيه ١٨٥٩ ٢١ مارس ١٨٦٠) که براي شخص وي تهيه شده بود جاي داده شد و تقديم او گرديد (تصاوير ٢ تا ٤). اين آلبوم بسيار نفيس به شماره ٦٧٩/٧٧٠٣ در آلبوم‌خانه کاخ گلستان نگهداري مي‌شود. بحث درباره اين اثر خارج ازحوصله اين نوشتار است ولي به طور خلاصه عکس‌هاي ١ تا ٥٨ وشايد ٦١ آن را من اولين کار تا کنون شناخته شده آقارضا نخستين عکاس حرفه‌اي ايراني مي‌دانم و عکس‌هاي ٦٢ تا ٩٦ راعمل استادش کارلهيان ( تلفظ: کارليان / Francis Carlhian(١٣ فرانسوي که در پايان سال ١٨٥٨/١٢٧٥ به طهران آمد و در اين سفر با مستشاران نظامي فرانسوي ارتش ايران در اردوي شاه همراه بود. کارلهيان در ايران ماند و در دارالفنون به خدمت پرداخته، در اين کشور ازجهان رفت (تولد در پاريس ٦ مه ١٨١٨/٢٩ جمادي الثاني ١٢٣٣، فوت درطهران ٦ ژانويه ١٨٧٠/٣ شوال ١٢٨٦). علت انتصاب عکس‌ها به رضا آن است که کيفيت عکس‌هاي ١ تا ٥١ و حتي تا ٦١ چندان نسبت به سري بعد (از٦٢ تا ٩٦)، که به علت نوشته‌هاي فرانسه آنها و اينکه تعداد زيادي از عکس‌هاي پاريس را شامل مي‌شود به کارليان نسبت مي‌دهم، خوب نيست و اين عدم کيفيت بالامي‌تواند به علت تازه کاربودن عکاس باشد. ديگر اينکه در اين آلبوم يک عکس به رنگ آبي ديده مي‌شود (عکس ١٤١، ورق ١٢٢: خدام در کنار تخت به اصطلاح يزيد در کاخ گلستان؛ پهنا ١١٥، بلندي ١٤٥مم). نظر به آنکه «عمل آبي» يعني سيانوتيپ cyanotype ( را کارليان به ايران آورد و از آنجا که عکس داراي کيفيت بالائي است و ديگر اينکه تاريخ تهيه آلبوم نيز حدود يک‌سال پس از ورود کارليان است پس آن عکس آبي نمي‌تواند کار کسي جز خود کارليان باشد و چون رضا نيز تقليد کار آبي کرد پس رابطه استاد شاگردي دگر باره ملاحظه مي‌گردد. آقارضا اقبال السلطنه، فرزند ميرزا اسماعيل جديدالاسلام، به سال ١٢٥٩/١٨٤٣ به دنيا آمد و در سال ١٣٠٧/١٨٩٠ فوت کرد١٤. در عکس ٣١ همين آلبوم تصوير وي که در آن وقت ١٧ ساله بوده ديده مي‌شود. فراهم‌آوري اين آلبوم يک بار ديگر عشق شاه را به عکاسي نشان مي‌دهد و بعيد نيست که در اين سفر خود او همراه با رضا دست به “اسباب عکس” (دوربين به اصطلاح غلط امروزي) برده باشد.
همان‌طور که در تصاوير ٢ و ٣ ديده مي‌شود، تهيه اين عکس‌ها با کاوش کوچکي در امتداد ستون‌ها همراه بوده است. اين حفاري بدون ترديد به فرمان ناصرالدين شاه، که به هنر و تاريخ هم عشق مي‌ورزيد، انجام گرفته است و عکس‌ها هم بي‌ترديد به دستور آن شيفته عکاسي برداشته شده است. نتيجه اين کندوکاو که به وسيله يازده کارگر انجام گرفت (رک: شرح تصوير ٣. تعداد حفاران در کاوش بعدي در سال ١٣٠٩/١٨٩٢به شانزده تن رسيد) شناخته شده نيست ولي به هر جهت رضايت شاه را جلب نکرده بوده است، زيرا وي هيئتي را ٣٢ سال بعد براي مطالعه مجدد اين آثار مأمور کرد که به آن اشاره شد وشرحش خواهد آمد. شايان توجه است که نتيجه برداشت از تاريخ ايجاد ستون‌ها براي ضبط در زيرنويس عکس‌هاي آقارضاي عکاس از نوشتار آقا يوسف عکاس در زير عکس‌هاي بعدي موفق‌تر بود، زيرا در تصاوير رضا ستون‌ها براساس شنيده‌ها به زمان دارا نسبت داده شد (رک:شرح تصوير ٣)، که اين انتساب نه چندان از واقعيت دور است و نه آنچنان در تضاد با نوشته حسن قمي در سال ٣٧٨/٨٩ ٩٨٨ که آنها را ساخته اسکندر مي‌داند ١٥؛ حال آنکه آقا يوسف،احتمالا به پيروي از گفته دکتر فوريه که جمجمه به دست آمده را ترک دانسته بود، ستون‌ها را هم به دوره سلجوقي نسبت داد (رک:دنباله متن). البته اين نتيجه گيري نادرست چندان اهميتي در چهارچوب اين نوشته ندارد زيرا از ديده عقل، مهم آن است که سؤال مطرح شود، مدام مطرح بماند وسعي در جواب دادن به آن براساس داده‌هاي علمي صورت گيرد. در خورهه سعي شد اين چنين باشد و با ادامه اين رويه برداشت‌ها در نهايت بهبود خواهد يافت. از نظر متدولوژي، راه در بررسي دوم خورهه درست بود اما داده‌هاي ناقص به طور ناخود آگاه نابجا مورد استفاده قرار گرفت و موجب نتيجه‌گيري غلط شد.


9. خورهه، نمونه‌های دیگری از سفالهای اشکانی(عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)


10 – نمونه‌ای از سفالهای لعاب‌دار دوره اسلامی (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)

دز باستان‌شناسي، اين عکس‌برداري دست‌کم سه نتيجه ارزشمند داشت. يک: نشان دادن وضع محل در ١٤٠ سال پيش و به ديد آمدن دو ستون و نه بيشتر در آن زمان هم‌چون حالا؛ دو:نشان دادن يک فضاي باز و ناساخته در جلو (جنوب شرق) ستون‌ها که همان حياط مکشوفه توسط آقاي رهبر باشد؛ سه: اثبات وجود يک تپه مسطح در پشت (شمال غرب) ستون‌ها که نشانه برپائي ساختمان معظمي بوده است. متأسفانه بخش زبرين اين تپه واقع در ميان و شرق آن در ساليان بعد، پيش از کاوش دوم ناصري در سال ١٣٠٩/١٨٩٢، از ميان رفت و در نتيجه مرحوم حاکمي (نخستين کاوشگر کلي خورهه در زمان ما) و سپس آقاي رهبر تنها بر بخشي لايه‌هاي زيرين آن دست يافتند. از بخت بد، اين عکس‌ها کمکي به توجيه نوشته‌هاي حسن قمي در تاريخ قم، که آقاي رهبر آن مطالب را نقل کرده‌اند، نمي‌کند و از جمله روشن نمي‌شود که منظورحسن قمي از چهار کوشک مورد نظرش چيست و آن چهار ساختمان، اگر آن‌طور که او در تاريخ قم آورده وجود داشته اند و اگر اندازه آنها همان بوده که در آنجا ذکر شده، پس در کجا قرار مي‌گرفته‌اند وچگونه در نقشه ارائه شده توسط آقاي رهبر (شکل ٨٢ متن ايشان ودر اينجا) جاي مي‌ا‌‌فتاده اند ١٦. ماهيت ساختمان کوشک يا پرستشگاه هم همچنان ناشناخته باقي مي‌ماند، هرچند که وجود چنين اثري در کنار چشمه‌هاي آب معدني، تخت سليمان را در بعد کوچکتري به ياد مي‌آورد و مي‌توان وجود يک مجموعه کاخ و پرستش‌گاه را در اين محل متصور شد (رک:دنباله متن).
از زمان سفراول (تابستان قوي ئيل ١٨٥٩/١٢٧٦) تا سفر بعدي ناصري به نزديکي خورهه در چهارم ذيقعده ١٣٠٩/٣١ مه ١٨٩٢ و کاوش در آنجا سي و سه سال به درازا کشيد. در اين سالها حفاري‌هاي فرانسوي در شوش آغاز گرديد، شاهزاده فرهاد ميرزا در تخت جمشيد خاک‌برداري‌هائي کرد و ديگر اطرافيان نزديک به شاه نيز دست به عملياتي زدند که دست‌کم از نظر روش به گنج‌يابي بيشتر شباهت داشت تا پژوهش در باستان‌شناسي وقابل مقايسه با عمليات ناصري در خورهه و يا تا اندازه اي با کار فرهاد ميرزا در تخت جمشيد. از آن جمله است «طلاشويي» معيرالممالک (نانوشته نماند که در آن زمان «طلاشوئي» اگر با اجازه دولت انجام مي‌گرفت امر خلافي به حساب نميآمد) در روزهاي ١٦ و ١٧ رجب ١٢٨٧/١٢ و ١٣ اکتبر ١٨٧٠در دره عباس آباد همدان در هنگام سفر عتبات شاه/ نوشته شخص ناصرالدين شاه، حتي در مورد اين کاوش که بيشترمبتني بر کنجکاوي بود و نه چندان بر علم، گرچه بر «طلا» انگشت مي‌گذارد، ولي باز شرح مختصر وي آنقدر علم‌گرا تدوين شده که بتوان از آن ره شئی مکشوفه را به دوره هخامنشي نسبت داد: «…يک انگشتر طلاي ضخيم که جاي نگين آن سر گاوي شاخدار و دو بال آن سوراخ است مثل عطردان» پيدا شد ١٧. او در طلاشوئي هم بر حق «رعيت» اصرار مي‌ورزيد که از جمله خصايص نيک وي يعني دولت است و مغاير با يک برداشت تجارتي و خصوصي. از جمله در يک يادداشت کوتاه و بي‌تاريخ اما باز در مورد همدان مي‌نويسد: “در باب طلاشوئي همدان معلوم کنند که عمل کردن به آن چه ضرري به رعيت همدان مي‌زند.”١٨


11. خورهه، نمای شمال امامزاده شاهزاده ابوالقاسم، شاهزاده اسحق و حکیمه خاتون (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)

از اين دوران شرح کاوش‌هاي قاچاق، بدون مجوز و يا تجارتي در دست نيست، ولي حدود ده سال پيش نامه هاي کمي رمزدار برادر يک عتيقه فروش پرآوازه فرانسوي به نام وينيه Vignier که در اوايل اين سده در ايران به کار زيرخاکي و خريد نسخ اشتغال داشت، در پاريس پيدا شد که بسيار خواندني است و در آينده نه چندان دور در دسترس همگان قرار خواهد گرفت. ١٩ عکس گرفته شده از زيرخاکي در يک و نيم قرن پيش نيز تاکنون پيدا نشده است، ولي عمليات وينيه ظاهرا با عکاسي توأمان بوده و گويا دست‌کم برخي از آن تصاوير موجود است که جست‌وجو براي يافتن آنها ادامه دارد. بعضي از اين تصاوير قطعاً شبيه عکسي از يک خمره و دو کوزه ظاهرا دو آتشه به رنگ مس طلائي ساخت ري و کاشان و يا ساوه هستند که آنتوان سوروگين عکاس در همان آغاز اين سده انداخته است و به تازگي به چاپ رسيده است٢٠
جدا از حفاري‌هاي مخفيانه و تأسف‌انگيز، بر ميزان علمي بودن کاوش‌هاي زوج ديولافوا و جانشينان ايشان در شوش، به ويژه دومرگان، نسبت به بالاترين سطح باستان‌شناسي در همان زمان نيز انتقادات جدي چه از نظر علمي و چه اخلاقي وارد است. دومرگان شوش را کاوش نکرد بلکه آنجا را به صورت يک معدن روباز عظيم لايه به لايه استخراج نمود. لايه‌هاي افقي پياپي با پنج متر ارتفاع که اسلوب آنها پايه در تجارب استخراج سريع و مقرون به صرفه مواد کاني داشت و نه شناسائي لايه‌ها به روش باستان‌شناسان راستين و يا زمين‌شناسان. در اينجا بايد تأکيد کرد که در نهايت، حفاري‌هاي هر چند نابجاي دومرگان که دست‌کم ازآنها اسناد و مدارک باقي مانده بدتر از خاک‌برداري‌هائي که بتوسط بسياري از ديگرباستان‌شناسان از جمله هم‌وطنان صورت گرفته است نيست زيرا از اکثر اين «کاوش‌ها» نوشته و نقشه‌اي هم بجاي نمانده و خود آثار را هم باستان‌شناسان با به اصطلاح کاوش‌هاي خود بيش و کم از ميان برده‌اند. در مورد کاستي‌هاي دومرگان دانشمندان فرانسوي از دستياران جملگي ناراضي وي تا آندره پارو André Parrot(رئيس پيشين موزه لوور ) و سپس پير آميه Pierre Amiet سرموزه دار پيشين بخش شرقي همان موزه) در زمان ما قلم فرسائي کرده‌اند و احتياجي به شرح مجدد آن روش‌هاي غلط درين مختصر نمي‌باشد. از ايرانيان آن دوران نيز گزارش‌هاي شاهزاده دکتر حيدر ميرزاي شاهرخشاهي و سپس مصطفي منشورالسلطنه و بالاخره حسين از کارگزاري اول دولت در عربستان (خوزستان) به وزارت خارجه ايران در زمان مظفرالدين شاه اخيراً به چاپ رسيده است و ازين جهت هم نيازي به تکرار نيست٢١.
در تخت جمشيد، چنين به نظر مي‌آيد که فرهاد ميرزا، پس از موريه، و گوردون سومين کاوشگر بود. وي “حسب الامر دولت عليه ايران”، که بدون شک شخص شاه مسبب آن بود، ميرزا باقر ضابط مرودشت را با تعدادي کارگر به تخت جمشيد فرستاد که آنجا را حفر نموده “اسباب پارينه” به دست آورند. خود نيز سپس براي چند روزي به آن سوي رفت (وقايع ٢٨ صفر تا ٢ ربيع الثاني١٢٩٤/١٤ مارس تا ١٦ آوريل ١٨٧٧). در کاوش‌ها “بعضي مجسمه سنگي …جاي عمارتي بزرگ … يک دهنه اسب و يک لوح آهني” که “نقش روي آن” نمايان نبود پيدا شد (٣ ربيع الثاني تا غره جمادي الاول ١٢٩٤/ ١٧ آوريل تا ١٤ مه ١٨٧٧ وروزهاي بعد) در حدود شش ماه بعد، بين ١١ شوال تا ١٢ ذيعقده ١٢٩٤/ ١٩ اکتبر تا ١٨ نوامبر ١٨٧٧، فرهاد ميرزا به فردريخ کارل آندره آس Friedrich Carl Andreas ايران شناس آلماني، اجازه داد تا در تخت جمشيد کاوش کند ولي از جانب دولت ايران، درخواست وي را مبني بر تصاحب اشيا به سود کاوشگر مذکور را رد کرد.٢٢ شاهزاده فرهاد ميرزا مردي کتاب دوست و مسلط بر علوم قديمه بود که از دانش نو نيز بهره‌اي داشت و انگليسي هم مي‌دانست (رفتار سياسي او نسبت به انگليس، که بحث‌انگيز است، از اين مقوله خارج است). البته در مجموع نه او و نه هيچ يک از بزرگان دوران محمدشاهي و آغاز سلطنت ناصري نمي‌توانستند با شاهزاده ملک قاسم ميرزا، عموي ديگر شاه، در فن و دانش نو و وسعت ديد سياسي (که وقتي به حد قانون اساسي نويسي Constitution به قول امروزيها در زمان محمدشاه مي‌رسيد مي‌توانست به خواب و خيال نزديکتر باشد) کوس برابري بزنند. ملک قاسم ميرزاي هنردوست از جمله بر علم نقشه‌برداري و عکاسي داگروتيپ مسلط بود و چندين زبان م‌يدانست؛ از طبابت هم بي‌بهره نبود و از آنچه که در اروپا مي‌گذشت نيز اطلاع داشت.٢٣ اين چنين محسناتي مي‌توانست از او باستان‌شناسي ورزيده حتي براي زمان ما بسازد، اما تاکنون دليلي به دست نيامده است که شوق او را به اين فن نشان دهد.


12 – خورهه، یک جوی قدیم آب معدنی که به دنبال رسوب مواد شکل گرفته بوده است (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)


13. خورهه، یک جوی جدید آب معدنی که به سوی دریاچه ای که در سالهای 1363-64 تشکیل شد می رود (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)

در اين دوران اهميت روزافزون باستان‌شناسي تا بدانجا رسيده بود که در کنگره‌هاي جهاني متخصصين امر گرد يکديگر آمده به ايراد نطق و تبادل نظر مي‌پرداختند. دولت روس يک چنين گردهمائي را در پائيز ١٣٠٠/١٨٨٢، يعني نزديک به يکصد و بيست سال پيش، در تفليس برپا نمود. حکومت قفقاز به جنرال قنسولگري ايران در آن شهر دعوت‌نامه‌اي براي شرکت يک نماينده از طرف دولت ايران در آن جلسات ارسال نمود و علاء‌السلطنه قنسول، ميرزا رضاخان دانش (ارفع‌الدوله و پرنس ارفع بعدي) را که در آن زمان زيردست او بود به آن سمت تعيين نمود. تصور مي‌کنم اين نخستين حضور ايران در يک کنگره بين‌المللي باستان‌شناسي بود. ارفع وقايع آن کنگره را داستان‌وار در خاطرات خود آورده و از جمله فوايد شرکت خويش در آن مجمع را در پيدا کردن يک مسجد در شهر کوتايس که داراي کتيبه‌اي از دوران بني‌اميه بود و توسط او بازخواني و شناسائي شد مي‌داند.٢٤ ارفع به عتيقه و ايران باستان مهر مي‌ورزيد ٢٥ و در خانه کاخ مانند خود که در ابتدا «دانشگاه» و سپس «ويلا اصفهان» ناميد و آن را در موناکو از سال ١٩٠٨ تا ١٩١٢ بنا کرده بود نقشي برجسته از انسان بالدار پاسارگارد (معروف به کوروش) را توسط آگلياردي Agliardi که پيکرسازي از رم بود و در زمان جنگ جهاني اول (١٨ ١٩١٤) به مونت کارلو پناه آورده بود بر سنگ تراشيده بود. متأسفانه اين سراي که مي‌توانست در دست دولت نمادي توانا از ايران در يکي از مراکز عمده جهان باشد در حدود پانزده سال پيش براي آپارتمان‌سازي ويران گرديد. اسباب‌هاي نفيس آنجا را نيز که بسياري از آنها براي فرهنگ ايران (موسيقي به عنوان مثال به جهت آهنگ‌هاي ايراني) بي‌اهميت نبود، پيش از آن در روز ٢٨ ژوئن ١٩٨٣ توسط ساتبيز به چوب حراج پراکنده کرده بودند. سه پرچم بسيار بزرگ شير و خورشيد دار ايران از آن مجموعه ساليان دراز بعد به دست نويسنده اين سطور رسيد ولي از بقيه اشيا و از جمله نقوش سنگي آنجا ديگر خبري نيست.٢٦


14- ویلا اصفهان. خانه پرنس ارفع در موناکو. این سرا در آغاز «دانشگاه» و سپس «ویلا اصفهان» نامیده شد. آبرنگ، 670*1004 مم، کار مانفرد واکاری (Manfred Vaccari)، مورخ 27 ژوئن 1915.

همانطور که دیده میشود، این نقاشی زینت بخش روی جلد کاتالوگ حراج اشیاء پرنس ارفع موجود در همین خانه در 28 ژوئن 1982 به توسط وارث وی بود. متاسفانه خود خانه نیز کمی تخریب گردیده جای آن آپارتمان سازی شد. معماری خانه از مکتب مورسک (Mauresque) الهام گرفته است. از دید غربیهائی که ممالک عثمانی، شمال آفریقا و اسپانیا را دیده و یا طرفدار مکتب شرقی (Orientalisme) در نقاشی بودند، این اسلوب ساختمان نمایانگر معماری به اصطلاح «اسلامی» بود، تا آنجا که نویسنده اطلاع دارد در ایران تنها خانه یوسف عدل (قائم مقام الملک، پدر پروفسور یحیی عدل) که به توسط نیکلای مارکوف (Nikolai Markoff، 1957- 1882 م) در سال 1312 خورشیدی (1933 میلادی) به این سبک روبروی کاخ مرمر بنا گردید. اکنون پس از مرمت به توسط مهندس مصطفی دانشور، این ساختمان به عنوان مقر شورای تشخیص مصلحت نظام مورد استفاده قرار گرفته است

٢ – دومين کاوش، دومين عکس‌برداري، تشکيل هيئت کاوش و بررسي خورهه، جوزاي لوي ئيل، ٤ ذيقعده ١٣٠٩/٣١ مه ١٨٩٢

به هنگام سفر ناصري به عراق عجم ، موکب شاه در ١٣٠٩/١٨٩٢ از نواحي خورهه گذشت و شاه بار ديگر به ياد ميل‌ها افتاد. اين بار دستور داد هيئتي جهت تحقيق چگونگي دو ميل سنگي تشکيل شود. خود در سفرنامه خويش به اختصار مي‌نويسد: “در محلات که بوديم حسين خان پيش‌خدمت پسر ابراهيم خان صديق خلوت را با يک نفر عکاس و عارف خان مترجم ترکي عثماني که همراه اعتمادالسلطنه است بخرهه فرستاديم که بروند عکس ستون‌هاي قديمي که در آنجا است بيندازند و عکس ده و باغات آنجا را نيز بردارند.”٢٧ مأموريت به خورهه نظرمحمد حسن خان اعتمادالسلطنه را نيز جلب کرد و او سه شنبه شب، ٤ ذي القعده ١٣٠٩/٣١ مه ١٨٩٢ در خاطراتش نوشت: “…ديروز افندي منظور عارف خان است را به ده خورهه فرستادم هنوز نيامده.”٢٨ البته اعزام عارف خان و عکاس و غيره به دستور شاه انجام گرفت و اعتماد السلطنه، وزير انطباعات و دارالترجمه دولتي، در واقع اطاعت امر وي را کرد. جملات شاه و اعتمادالسلطنه از سوي ديگر نشان مي‌دهد که مأموريت هيئت اعزامي جدي بوده و دست‌کم سه روز و دو شب به درازا کشيده است. طبق نوشته تصوير شماره ٦، هيئت شامل چهار نفر بود که در جوزاي لوي ئيل، در روز ٤ ذيقعده ١٣٠٩/٣١ مه ١٨٩٢ در محل حاضر شدند. اين افراد عبارت بودند از حسين خان پيش‌خدمت، عليرضاخان محلاتي از اقوام حسين خان، آقا يوسف عکاس مخصوص که خود نيز در همان تصوير شماره ٦ ظاهر شده است و عارف خان اسلامبولي مترجم. يوسف خان در عکس‌برداري از معماري از خود درايت نشان داده زيرا مردي ايستاده را به عنوان مقياس در کنار ستونهاي خورهه قرار داده است. عارف خان به يقين مأمور به نوشتن گزارش بررسي بوده و نقش مهمي را بازي مي‌کرده است. همان‌طور که نام و شغل عارف خان نشان مي‌دهد، وي با اميراطوري عثماني در ارتباط بوده و به اين جهت مي‌بايستي اسلوب ايوني ستون‌ها را تميز دهد ولي ظاهراً تشخيص نداد. شايد اظهارات دکترفوريه درباره ترک بودن يک جسد مدفون در محل همگي را به اشتباه انداخت. او هرچند که در خاطراتش به يونانيان اشاره کرد اما ظاهراً از ايشان حرفي با ايرانيان به ميان نياورد؛ اگر آورده بود، احتمالا دوره‌اي که ستون‌ها به آن نسبت داده شد تقريباً درست از آب در مي‌آمد. از تصوير ٨ چنين پيداست که شانزده کشتگر در کاوش شرکت کردند. گزارش هيئت در دسترس نيست و شاه هم به آن اشاره نمي‌کند؛٢٩ ولي، شاهزاده منوچهر ميرزا، که خود عکاس بود، وميرزا فروغي، منشي محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، که هر دو همان روز به ديدن آثار رفتند، وضعيت را براي دکتر فوريه پزشک فرانسوي ناصرالدين شاه که او هم در اين سفر همراه شاه بوده بازگو کردند. دکتر فوريه گفته‌هاي آن دو را، که ايشان نيز شايد به خواست شاه و وزير به خورهه رفته بودند، همراه با نظر خويش و اعتمادالسلطنه که خود عتيقه شناس، سکه‌باز و کمي عکاس بوده (رک: ادامه متن) در خاطراتش آورده است. مجموعه اين رفتارها، کنجکاوي‌ها، کاوش و ابراز عقايد روي قبور و نوع اسکلت‌ها به دنبال فرمان شاه و وزير مربوطه يعني دولت است که کاوش‌هاي خورهه را در يک و نيم تا يک قرن پيش به طليعه يک برخورد ايراني، علمي و حکومتي ايران تبديل مي‌کند و از ديگر کاوش‌ها تا آن دوران متمايز مي‌سازد.

خاطرات دکتر فوريه توسط مرحوم عباس اقبال به فارسي ترجمه شده است اما چون داراي دقت کافي نيست و لغزش‌هائي دارد ٣٠ در اينجا برگردان ديگري ارائه مي‌گردد. فوريه درباره روزهاي ٢٧ مه تا اول ژوئن ١٨٩٢/٢٩ شوال تا ٥ ذيقعده ١٣٠٩ مي‌نويسد که شاهزاده منوچهرميرزا و ميرزا فروغي در هنگام پنج روز اقامت در محلات براي بازديد به خورهه رفتند. روز پنجم اقامت مصادف مي‌شود با ٤ ذيقعده ١٣٠٩/٣١ مه ١٨٩٢، يعني همان تاريخ روز کاوش هيئت ناصري که در عکس‌ها آمده است؛ پس به راستي مجموع اين ديدارها و کندوکاوها همه با هم صورت گرفته و عقايد به عرض شاه و وزير (يعني دولت) رسيده است. برگردان تواريخ مسيحي به هجري قمري در ترجمه مرحوم اقبال يک روز زيادي دارد و در نتيجه تقارن بازديد با کاوش از آن برنمي‌خيزد: ٢٧ مه ١٨٩٢ را مرحوم اقبال برابر با ٣٠ شوال ١٣٠٩ گرفته، حال آن که آن روز برابر است با ٢٩ شوال؛ ٣٠ شوال، بجز در استثنا وجود ندارد زيرا اين ماه قمري داراي ٢٩ روز است.


14- خورهه، سنگ گورهای صندوقی دوره‌ی صفوی در کنار امامزاده شاهزاده ابوالقاسم و… (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)

دکتر فوريه پس از اشاره به روستاي نيم ور که کمي پس از آنجا “قطعات ستون و خرابه‌هاي ديگري شاهد بر دوراني وراي زمان خود” را ديد مي‌نويسد:٣١
“پنج روز در محلات استراحت کردم… شاهزاده منوچهرميرزا، که عکاس غيرحرفه‌اي بسيار ماهري است، از اقامت ما در محلات استفاده کرده به اتفاق ميرزا فلوغي فروغي، منشي اعتمادالسلطنه، به ديدن خرابه‌هاي خورهه رفت. ايشان از آثار ساختماني چندان اثري نيافتند، ولي پس از کاوش در فاصله خيلي نزديک به يک ستون مانند مربع، که پايه‌اش بسيار خورده شده بود، به مقداري استخوان‌هاي انسان برخورد کردند. اين استخوان‌ها گودالي را که به جهت دارا بودن لبه‌اي آجري به نظرايشان حوض بزرگي آمد پرکرده بود؛ اما، درست‌تر نيست که اين فضاي پر از استخوان را يکي از اين گورهاي صندوقي sarcophagi خشتي دانست که يونانيان براي به خاک سپردن مردگان پس از نبرد از آنها سود مي‌جستند؟ ميرزا فروغي از آنجا براي من يک جمجمه بالنسبه سالم و هشت پيکان از مفرغ و يا مس آورد که از آن استخوان‌دان ossuary از واژه استودان به عمد در ترجمه استفاده نمي‌شود جمع آوري شده بود.


15 – خورهه، گورستان اسلامی مکشوفه در حیاط واقع در جنوب شرقی ایوان بنای اشکانی (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)

دکتر فوريه پس از اشاره به روستاي نيم ور که کمي پس از آنجا “قطعات ستون و خرابه‌هاي ديگري شاهد بر دوراني وراي زمان خود” را ديد مي‌نويسد:٣١
“پنج روز در محلات استراحت کردم… شاهزاده منوچهرميرزا، که عکاس غيرحرفه‌اي بسيار ماهري است، از اقامت ما در محلات استفاده کرده به اتفاق ميرزا فلوغي فروغي، منشي اعتمادالسلطنه، به ديدن خرابه‌هاي خورهه رفت. ايشان از آثار ساختماني چندان اثري نيافتند، ولي پس از کاوش در فاصله خيلي نزديک به يک ستون مانند مربع، که پايه‌اش بسيار خورده شده بود، به مقداري استخوان‌هاي انسان برخورد کردند. اين استخوان‌ها گودالي را که به جهت دارا بودن لبه‌اي آجري به نظرايشان حوض بزرگي آمد پرکرده بود؛ اما، درست‌تر نيست که اين فضاي پر از استخوان را يکي از اين گورهاي صندوقي sarcophagi خشتي دانست که يونانيان براي به خاک سپردن مردگان پس از نبرد از آنها سود مي‌جستند؟ ميرزا فروغي از آنجا براي من يک جمجمه بالنسبه سالم و هشت پيکان از مفرغ و يا مس آورد که از آن استخوان‌دان ossuary از واژه استودان به عمد در ترجمه استفاده نمي‌شود جمع آوري شده بود.

15 – خورهه، گورستان اسلامی مکشوفه در حیاط واقع در جنوب شرقی ایوان بنای اشکانی (عکس از مهدی رهبر، سازمان میراث فرهنگی کشور)

بايد گفت که اين جمجمه به سر يک ترک کذا بيشتر از هر چيز ديگري شباهت دارد و اين عقيده اعتمادالسلطنه را توجيه مي‌کند که اين استخوان‌دان را متعلق به دوراني ميداند که ترکان کذا به زور ايرانيان را به اسلام درآوردند. ايشان از اين راه از عربستان به ايران آمدند و دقيقاً در اين نواحي نبردهائي کردند.
و اما درباره ساقه‌هاي فلزي يعني آنچه نويسنده پيشتر پيکان ناميده بود، اينها ٥ تا ٧ سانتي متر درازا دارند و نوک آنها تيز و يا به شکل نيش است که بيش و کم کند شده باشد. يکي از آنها داراي اين ويژگي است که سرش را به ضرب چکش، که اثرش ديده مي‌شود، روي خودش برگردانده‌اند. در گورستان‌هاي قديمي چنين اسلحه‌هايي که به اين صورت کژ شده يافت مي‌شود، گوئي خواست آن بوده که پس ازمرگ کس ديگري آن سلاح را به کار نبرد”.
دکتر فوريه نيز به نوبه خود عکسي از خورهه را منتشر کرده (ص ٣٢٧) اما چون وي به آنجا نرفته مي‌بايد آن عکس را به شاهزاده منوچهر ميرزا، که ذکر او رفت، نسبت داد. به نظر آقاي رهبر چنين اثري اکنون در خورهه ديده نمي‌شود و به اين جهت آنچه را در آن تصوير به ديده مي‌آيد بايد يا تخريب شده دانست و يا به جايي ديگر نسبت داد. درواقع اين اثر همان “ستون مانند مربع، که پايه‌اش بسيار خورده شده بود” است که فوريه به آن اشاره کرده اما نه آنچه که منوچهر ميرزا و ميرزا فروغي ديدند و به او گزارش کردند. درواقع دکتر فوريه شرح آن دو را يا خوب نفهميده و يا به دقت بيان نکرده است. احتمال درست نفهميدن بيشتر است زيرا او بيان مسأله ترک و عرب اعتمادالسلطنه را هم درک نکرده است. منوچهرميرزا و فروغي جمله‌اي با اين محتوا به فوريه گفته اند: پس از کاوش در نزديکي ستوني که استوانه زيرين آن خوردگي زيادي داشته و برپايه اي متوازي المستطيل استوار بوده است، گوري با بدنه خشتي (ياخشت دار؟ يا پوشانده با خشت لحد؟) مشاهده کردند… منظور از ستون البته يکي از همان دو ستون خورهه است که کنارشان کاوش شد و در عکس‌ها با خوردگي زياد ديده مي‌شود. (تصوير ٦ و ١٠).
شاهزاده منوچهرميرزا را نبايد با منوچهرخان عکاس‌باشي که هم‌زمان او است و ذکاء در تاريخ عکاسي شرح حال او را آورده است يکي دانست.٣٢ هم او در تاريخ عکاسي از شاهزاده منوچهرميرزا به عنوان عکاس نام نبرده ولي در يادداشت‌هاي منتشر نشده‌اش مي‌نويسد: “منوچهر ميرزا پسر مسرور ميرزا، پسر تيمور ميرزا، در مه ١٩٠٢/١٣٢٠ به استخدام اداره ترجمه وزارت امور خارجه در آمد و در ١٩٠٣ تا ١٩٠٥ (١٣٢١ تا ١٣٢٤) کارگزار وزارت امور خارجه در شيراز بود. وي با زبان و فرهنگ فرانسه آشنائي کامل داشت”. دکتر فوريه عکس صورت او را در صفحه ٣٣١ کتابش به چاپ رسانده است (ص٢٦٧ متن فارسي). اعتمادالسلطنه، که عکاسي هم ميکرد، با منوچهر ميرزا رفت و آمد داشت و از جمله در اين ايام نوشت که روز ١٠ محرم ١٣١٠/٤ اوت ١٨٩٢، يعني دو ماه پس از اقامت در نزديکي خورهه، ” … با منوچهرميرزا دوباره به قصبه آشتيان رفتم و عکس آن پيرمرد و قصبه آشتيان را برداشتم.”٣٣
عکس از پيرمرد آشتياني را که حتماً منوچهر ميرزا گرفته دکتر فوريه در سفرنامه خود آورده است (ص ٣٥٩ متن فرانسه و ٢٨٩ فارسي). خود شاه هم درباره آن دو در سفرخورهه مي‌نويسد: “ما به تماشاي سد نيمور نرفتيم اعتمادالسلطنه و شاهزاده منوچهر ميرزا رفته عکس سد را انداخته بحضور آوردند.”٣٤ به علت نامعلومي اعتمادالسلطنه نتوانست خود به خورهه برود وگرنه مسائل روشن‌تر بيان مي‌شد. اگر او ستون‌ها را مي‌ديد به احتمال قريب به يقين متوجه سبک يوناني آنها مي‌شد و در ثبت خاطراتش در روز يکشنبه ٢ ذي القعده ١٣٠٩ /٢٩مه ١٨٩٢(ص ٩٣٢، يعني دو روز پيش از کاوش در خورهه) بجاي يوناني دانستن مسجد محلات، خورهه را از ايشان مي‌دانست: “بمسجد جامع محلات رفتم که حالا خراب است. خيلي قديمي است. اصلا معبد بت‌پرستي يونانيان بوده در دو هزار وسيصد سال قبل، ليکن در غلبه اسلام مسجد شده، از وضع محراب و بعضي علائم پيداست که در زمان اسلام ساخته نشده است” عکس مسجد را که قطعاً منوچهر ميرزا برداشته فوريه به چاپ رسانده است (ص ٣٢٩ متن فرانسه سفرنامه و ٢٦٦ متن فارسي). بعيد نيست که او خود واژه “يوناني” را که عامه هنوز با آن آشنا نبودند و گاهي ناخودآگاه کلمه “رومي” را بجاي آن استعمال مي‌کردند جايگزين “رومي” که در محل شنيده بوده کرده باشد. غير محتمل نيست که در ضمير ناخودآگاه مردم محلي جابجائي پيش آمده بوده و آنچه که در خورهه است به محلات نسبت داده باشند.
در پايان واقعيت امر اين است که پيچيدگي مسأله خورهه اجازه نداد که بررسي‌ها به يک نتيجه‌گيري منسجم و نهائي منتهي گردد و اين امر از آن روزگار تا به امروز که پژوهش‌هاي آقاي رهبر هنوز به پايان نرسيده است ادامه دارد. در تحقيقات ناصري، ترديدها و تضادها چه در نوشته‌هاي آلبوم‌ها و چه در خاطرات دکتر فوريه هويداست و چکيده آن مسائل را مي‌توان چنين بيان کرد:
١. شايد به نحوي يکي از ستونها ولي دست‌کم يک گور و پيکانها به عقيده فوريه به دوره عتيق يونان وابسته شد و ايرانيان ستون‌ها را از آن دارا دانستند (زيرنوشته هاي تصاويرشماره ٢ تا ٤، سال ١٢٧٦/١٨٥٩) که هر دو عقيده آنقدر هم اشتباه نيست، اما:

٢ . در معاينه استخوان شناسي، دکتر فوريه جمجمه را ترک تشخيص داد که اين نتيجه‌گيري با يوناني بودن که خود به آن فکر کرده بود در تضاد است. احتمالا به همين علت ستون‌ها با ترديد در عکس‌هاي ١٣٠٩/١٨٩٢ (شماره ٥ تا ٩) سلجوقي اعلام شد که نادرست است. ستون‌ها را آقاي رهبر متعلق به سالهاي١٥٠ پيش از ميلاد مي‌داند و عقيده دارد که گورستان و تمام قبور اسلامي متعلق به سده ٨ هجري /١٤ ميلادي هستند که اين عقيده با نظر اعتمادالسلطنه و فوريه در مورد ترک بودن همگام است. در بدترين حالات متصور، معاينه دکتر فوريه از جمجمه را مي‌توان نمايشي دانست (ژست گرفتن و فيلم آمدن به قول امروزيها)، ولي طرح اين سؤال در اينجا چندان ارزشي ندارد، زيرا مهم آن است که لزوم چنين عملي در آن زمان احساس شده و انجام گرفته باشد که اينچنين نيز شد.

٣. عقيده ترک بودن از اعتمادالسلطنه هم بوده است و احتمالا او داستان آمدن اعراب و سپس ورود ترک‌ها را به ايران مرکزي براي دکتر فوريه گفته است. دکتر فوريه، که به تاريخ ايران آشنا نبوده، تسلسل مطالب را به درستي درک نکرده و مسأله را به طور مغشوشي که ملاحظه گرديد در خاطراتش آورده است. طرح مسأله انسان‌شناسي و يا نژادشناسي از راه استخوان جالب است و يک نوآوري در ايران. بايد توجه کرد که نژاد در اين دوران در سطح جهاني مطرح بود. خانيکوف روسي هم که در گذشته به ايران آمده بود به اين مسائل توجه کرده و کنت دو گوبينو، نويسنده شهير و سفير فرانسه در ايران در اوايل دوران ناصري نيز که با آلمان‌ها در ارتباط بود، عقايد نژادي خويش را در سبک رومانتيسم ادبي ابراز کرده بود. نازيسم از نوشته‌هاي وي بعدها برداشتي ناروا کرد که آن مبحثي ديگر است. بررسي استخوان، البته نه در راه سياسي، يکي از مباحث عمده باستان‌شناسي امروز است.

٤. اينکه عارف خان اسلامبولي مترجم و اعتمادالسلطنه بر يوناني‌نما بودن ستون‌ها تأکيدي نکرده اند جاي تعجب دارد، زيرا هر دو زبان‌دان بودند و با اروپا آشنا؛ به علاوه اعتمادالسلطنه نخستين اشکاني‌شناس ايران نيز هست. تاريخ او در اين باره هر چند که، به نوشته خودش، در جهت بي‌پايه اثبات پارت بودن قاجار نوشته شده است و نه به انگيزه اي ديگر ولي به هر جهت آن تدوين از نظر علمي سبب خير شد. به عللي که پيش از اين درباره کشف تمدن ايران باستان بيان شد و فر و شکوهي که هر روز بيشتر به آن و آرياها به ضرر اتراک و اعراب نسبت داده مي‌شد، ناصرالدين شاه ديگر قلباً چندان از ترک‌نژاد بودن رضايت نداشت و چون روزي، به نوشته خود اعتمادالسلطنه براي خوش خدمتي، از دهان آن وزير پريد که قجرها اشکاني هستند، شاه بي‌درنگ دستور داد که در اين باره کتابي بنويسد. اعتمادالسلطنه افسوس خود را از ابراز آن جمله بعدها در مرقوماتش به نوشته درآورد، ولي ديگر دير شده بود و مجبور شد کتاب را که جز در نتيجه‌گيري نهايي براي زمان خود خوب است بنويسد.٥

همان‌طور که آورديم، عقل حکم ميکند که علت عدم توجه دکتر فوريه و اعتمادالسلطنه به ستون‌ها و ارتباط ندادن مستقيم آنها به يونان و اشکانيان در آن دانسته شود که نه اعتمادالسلطنه و نه دکتر فوريه خود ستون‌ها و يا عکس آنها را نديدند وگرنه چنين وابستگي‌هائي نمي‌توانست از چشم ايشان پنهان بماند؛ مزيد بر آن ايشان آمادگي ذهني لازم را هم تا اندازه‌اي براي درک اين امر داشتند، زيرا تقريباً يک روز پيش از کاوش در خورهه توجه شاه و اعتمادالسلطنه در نزديکي آنجا به يک سکه ساساني و يا ساساني‌نما جلب شده بود و شاه در خاطراتش نوشت: “رسيديم به مزرعه سست کندر… آب خوبي از چشمه بالا به پائين جاري کردند… عصر بالاي کوه مشرف به چشمه گردش مي‌کرديم… مغرورخان خواجه در توي دره يک سکه نقره بزرگي پيدا کرده بحضور آورد داديم به اعتمادالسلطنه خواند سکه انوشيروان بود خيلي تعجب است.” ٣٦ اينکه اعتمادالسلطنه سکه‌باز تا چه اندازه با خطوط قديمي آشنا بوده بر من روشن نيست، ولي خود ناصرالدين شاه از عدم توانائي خويش در خواندن متون کهن رنج مي‌برده است و مي‌نويسد: “بالاي اين دره در سنگ بزرگي به خط ميخي دو حلقه نوشته شده است. رفتيم ملاحظه کرديم. هيچ عيب نکرده است. اثر قلعه خرابي هم بالاي کوه مشرف به اين خطوط ديده مي‌شد و بي‌اندازه خستگي و دلتنگي داشتم که اين خطوط را نتوانستم بخوانم.٣٧

٥. درباره “حوض”، گور صندوقي و استخوان‌دان چنين به نظر م‌يرسد که کاوشگران به گوري از نوعي که در ري و يا بسطام ديده مي‌شود و با آجر به شکل صندوقي بزرگ در درون خاک ساخته مي‌شده است برخورد کرده‌اند. از اين قبور دست‌کم از دوران ساماني، زياري و آل بويه تا دوران مغول استفاده مي‌شده است. اين گورها مي‌توانسته حجم بيشتري يافته، حالت سردابه پيدا کند و به صورت گورهاي دسته‌جمعي درآيد (زوزن، تربت جام، بسطام، ري). نظر آقاي رهبر، که گورستان امامزاده و تمام قبور را به سده ٨ هجري /١٤ ميلادي نسبت مي‌دهد، با وجود گور به شکل “حوض” در تضاد نيست.

عکس‌ها اين قبور پرحجم را نشان نمي‌دهد و استخوان‌هائي که برزگر حفار در تصوير ٧ به نمايش گذاشته دال بر کشف يک گور تک نفره از نوعي است که آقاي رهبر کاوش کرده است (رک: تصاوير ٨٣،٨٤،٩٥و٩٦ متن ايشان). شايد گور مکشوفه به توسط کاوشگران نخستين لحد خشتي داشته و آن خشت‌ها لبه فضاي استخوان‌دان فرض شده است.

٦. در بحث مربوط به پيکان‌ها، فوريه بر قدمت و نوع آنها تأکيد مي‌ورزد، اما تاريخي ذکر نمي‌کند. درباره علت کج بودن نوک آنها هم اظهار نظري کرده است که به خودي خود قابل قبول به نظر مي‌رسد، ولي کاوش آقاي رهبر نشان مي‌دهد که قبور اسلامي است و بنابراين پيکان‌ها ربط مستقيمي با گوري که در آن يافت شده‌اند ندارند، به احتمال زياد پيکان‌ها در کنار قبور بوده‌اند و يا در خاکي که روي جسد ريخته شده است. در کاوش‌هاي آقاي رهبر چنين اشيائي ديده نشده است.

٧. در خورهه کاوش اصولي و هندسي روي نقشه شطرنجي مطابق با موازين امروزي انجام نگرفت، بلکه در نقاطي که تصور مي‌رفت مهم است، يعني در امتداد ستون‌ها، خاک‌برداري شد.

8. هيئت ناصري و يا اطرافيان درباره اينکه آثار به چه منظوري بنا شده ابراز عقيده نکرده‌‌اند و يا در منابع ناصري موجود ذکري از آن نرفته است. عکس‌هاي ١٨٥٩/١٢٧٦ نشان مي‌دهد که (تصوير٢) محوطه شامل يک فضاي باز و مسطح کم ارتفاع جلوي ستون‌ها (شرق کوشک /پرستشگاه) مي‌شده که روي آن را کمي خرده مصالح ساختماني فراگرفته بوده و بنابراين نبايد بناي قابل توجهي در زير آن سطح وجود مي‌داشته است؛ پس مي‌توان نتيجه گرفت که اين محيط فقط شامل فضاي باز و يا حياطي مي‌شده است. يک سطح مسطح، که حدود دو متر نسبت به محل ستون‌ها بلندي داشته، در غرب و به موازات ستون‌ها جاي داشته است (تصوير ٣) که در عکس‌هاي ١٣٠٩/١٨٩٢ (تصوير ٥) ديگر ديده نمي‌شود. اين بلندي، حاوي کوشک/پرستشگاهي بوده که در سالهاي گذشته توسط آقايان حاکمي و سپس رهبر کاوش شده است. اگر اين تپه مسطح در سالهاي ١٢٧٦/١٨٥٩تا ١٣٠٩/١٨٩٢ خاک‌برداري نشده بود، ديوارهاي بنا دست‌کم تا سقف و يا بالاتر به دست مي‌آمد (رک: تصوير ٩٨ رهبر). ماهيت ساختمان همچنان ناشناخته باقي مانده و در حال حاضر تطبيق کوشک خور بن اروند که حسن قمي شرح آن را آورده است با آنچه که کاوش‌ها نشان ميدهد کار آساني نيست. هر چند که نام او را در پيدايش نام کنوني “خورهه” مي‌توان يافت. به هر صورت، از طرفي، وجود چنين اثري در کنار چشمه‌هاي آب معدني، تخت سليمان را دربعد کوچک‌تري به ياد مي‌آورد؛ و از سوي ديگر، از آنجائي که خاصيت طبي آن آب حتي در سالهاي ٢٨٣ و يا ٢٨٨ (٨٩٦ يا ٩٠١ م) آنقدر شناخته شده بود که به نوشته حسن بن قمي، امير برون ترک، امير قم، در آنجا کاروانسرائي بسازد ٣٨، پس بايد پذيرفت که بناي اشکاني نيز قلب ساختماني از يک مجموعه در ارتباط با چشمه‌ها را تشکيل مي‌داده است که آن مجموعه مي‌بايستي شامل کاخ و پرستشگاه و آسايشگاه و يا کاروانسرا براي زوار و بيماران باشد. پرستش‌گاه هم مي‌بايد به خداوندان آب و يا طب و يا مخلوطي از آن دو در سنت ايراني يوناني دوره اشکاني تعلق مي‌داشته است.

در علم، مهم کنجکاوي است، آنکه سؤال مدام مطرح باشد وکوشش براي جواب دادن به آن براساس داده‌هاي عقلي صورت گيرد. از آنجا که يقين هم بايد زيرسؤال برود اشتباه چندان مهم نيست، زيرا راه هميشه براي نگرشي نوين باز است. در خورهه اين چنين روندي، نه به گونه مطلق، ولي به طور نسبي ولو به طور ناخودآگاه و يا حتي نمايشي جريان داشته است: نخست درحدود يک قرن و نيم پيش، در ١٨٥٩/١٢٧٦، ستون‌ها به دليل کنجکاوي و نه مالي جلب توجه کرده، در محل کاوش شد و ستون‌ها عکسبرداري گرديده( که عملي بسيار پيشرفته در آن زمان بوده) و سپس عکس‌ها آلبوم شده، در کتابخانه سلطنتي (يعني دولت در آن زمان)٣٩ جاي داده شده و به سؤالي جوابي داده شده است (انتساب به زمان دارا). ٣٣ سال بعد، هيئت کاوش و کارشناسي به اصطلاح زمان ما از طرف دولت (شاه و وزير ذي ربط) تشکيل شده است که در آن بهترين متخصصان وصاحب مقامان که در اردوي شاه بوده‌اند به طور مستقيم (هيئت چهار نفره که شامل عارف خان گزارشگر و حفار و يوسف عکاس مي‌شده) يا غيرمستقيم (دکتر فوريه، اعتمادالسلطنه، منوچهر ميرزا و ميرزا فروغي) شرکت داشته‌اند، پس روندي نو و مثبت در کار بوده است. اين عناصر همه نشان دهنده وجود يک جو پويا و مثبت، هر چند محدود، در دستگاه کشور در آن دوره است که تأسيس و عملکرد دارالفنون نيز روي ديگري از همان سکه را نشان مي‌دهد. عمليات خورهه ادامه روند فکري ناصري را که نخستين جرقه آن از نظر باستان‌شناسي در زمان عکسبرداري از تخت جمشيد شعله‌ور شد نشان مي‌دهد. هر چند که نخستين کساني که پي عکس‌برداري از تخت جمشيد رفتند از تبار فرنگي بودند، ولي ايشان در خدمت دولت ايران انجام وظيفه مي‌کردند، در ايران ماندند و در اين کشور از جهان رفتند. طرح عکس‌برداري از آثار تخت جمشيد (١٢٦٦/١٨٥٠و ١٢٧٤/١٨٥٨)، نيز يا به دستور شخص ناصرالدين شاه، و يا براي آنکه مورد توجه او قرار گيرد در قالب فرهنگي آغاز دولت ناصري به ترتيب در ١٤١ و١٥٠ سال پيش پي گرفت. کوشش‌ها براي بهره وري از علوم نوين که از زمان عباس ميرزا شروع شده و در زمان محمدشاه و حاج ميرزا آغاسي پيگيري شده بود، از آغاز دوران ناصرالدين شاه و اميرکبير انسجام يافته شتاب بيشتري يافت. اما پس از مدتي شتاب آن کند شد که بحث در آن باره ازين مقوله خارج است. در تاريخ باستان‌شناسي، مجموع آن رفتارها، کنجکاوي‌ها، کاوش و ابراز عقايد در مورد ستون‌ها، قبر و نوع اسکلت به دنبال فرمان شاه يعني دولت است که کاوش خورهه را بيش از يک قرن پيش به طليعه يک برخورد ايراني، علمي و حکومتي ايران در کشور تبديل مي‌کند و آن را از ديگر کاوش‌ها (خارجي يا ايراني) متمايز کرده و نقطه عطفي، که از نظر جهاني کم ارزش نيست، از آن سرآغاز مي‌سازد.

تصاویر:

ـ نقشه‌ی بازبینی شده‌ی کوشک (معبد؟) خورهه پس از کاوشهای سال 1375 به توسط آقای مهدی رهبر ـ سازمان میراث فرهنگی کشور. شاه‌نشین و ستون چوبی آن هنوز برپاست، ث حیاط، د درب اصلی ورودی. راهرو.


تصویر 1 ـ صفحه 1 و 2 نمره‌ی 64 مورخ 5 شنبه 2 رجب 1267 (سیچقان ئیل)/22 آوریل 1852 روزنامه وقایع اتفاقیه، روزنامه رسمی دولت ایران. خبر کاوشهای شوش در صفحه‌ی 2 با تصویر سکه مورخه سنه 105/24 ـ 723 منتشر شده است. این خبر همزمان با پایان واپسین فصل کاوش انگلیسیها در شوش باسمه شد، اما از ایشان نامی نیست.


شرح تحلیلی عکسها و تصاویر خورهه در آلبوم‌خانه‌ی کاخ گلستان

الف ـ تصاویر کاوشهای ناصری در تابستان قوی ئیل 1276 در آلبوم 679/7703، عکسها منتسب به رضا، نخستین عکاس حرفه‌ای ایران، نخستین عکسهای کاوشهای باستان‌شناسی در ایران.

از نظر فنی، عکس شماره 12 این آلبوم نشان می‌دهد که آن تصاویر دارای عکس منفی (نگاتیو) شیشه‌ای بوده‌اند و نه کاغذیی؛ این شیشه‌ها متأسفانه تاکنون کشف نشده است.


نمای عمومی خورهه که “خورره” نوشته شده است، نمره‌ی 5 در اینجا و یا شماره‌های 4 و 6 و 10 در دو عکس بعدی؛ جای این تصاویر در آلبوم اولیه‌ی سفر سلطانیه که سپس برای ساختن آۀبوم کنونی ورق‌ورق شد، نشان می‌دهد. اسباب عکس (دوربین) در حدود 20-25 متری گوشه‌ی جنوب شرقی کوشک / پرستشگاه گذاشته شده و عکس به سوی شمال/ شمال غربی برداشته شده است. در سمت راست عکس، به سوی شمال شرق، امامزاده شاهزاده ابوالقاسم دیده می‌شود که پوشش الیافی آن با شکل کانونی (ر.ک. تصاویر نو پراکنده در همین مقاله) و نیز شکل آن در سال 1309 (ر.ک. تصویر شماره 5 در اینجا، عکس 19 آلبوم 113/7134) متفاوت است. یک ساختمان اربابی نیمه مخروبه نیز میان عکس بین امامزداده و ستونها دیده می‌شود. فضای جلوی ستونها (شرق کوشک / پرستشگاه) که خرده مصالح ساختمان روی آن ریخته، در آن زمان هم همچون حال مسطح و پائین بوده است؛ بنابراین بنای قابل توجه‌ای نمی‌توانسته زیر سطح این محوطه جای گرته باشد و می‌توان آن را شامل فضای باز و یا حیاطی دانست. سطح مرتفعی که در چپ ستونها (شمال غرب) قرار داشته در اینجا ملاحظه نمی‌شود ولی در عکس بعدی به چشم می‌آید. برزگران کاوشگر در گودی و در سایه دیوار هستند و جز یکی از آنها که کنار ستون ایستاده است، مابقی خوب دیده نمی‌شوند، اما خاک به نسبت زیادی که از کنار ستونها تخلیه کرده‌اند به روشنی هویداست. استوانه‌ی زیرین ستونها که خورده شده در تصاویر بعدی بهتر معلوم است. برای درک بهتر فضا، به ویژه تغییرات بزرگی که رد سالهای بعدی در آن به وجود آمد و مقیساه آن دو به جاست بیننده این تصویر را همزمان با نمای شماره 5 (عکس 19 آلبوم 112/ 7124 سال 1309) بنگرد.

تصویر 3 ـ عکس 7 آلبوم، صورت منزل خورره از قراری که می‌گویند این دو میل از ایام دارا باقی است 4، عکس سفیده تخم‌مرغی، رنگ شیرشکلاتی، 234 در 171مم.

در اینجا عکاس دوربین را در جائی کمی دورتر و کمی در شرق مکان پیشین قرار داده و بلور (عدسی) آن را کمی بیشتر به سوی شمال متمایل به غرب برگردانده و عکس گرفته است. محدوده آثار در این زمان در مقایسه با عکسهایی که 33 سال بعد در 1309 گرفته شده (شماره 5 تا 10) بسیار کمتر صدمه خورده بوده است: به ویژه سطح مسطحی که حدود دو متر نسبت به محل ستونها بلندتر است و در سمت چپ (غرب) و در موازات آنها دیده‌ می‌شود در عکسهای 1309 دیگر به چشم نمی‌خورد و از میان رفته است. محل آن تپه را می‌توان زیرا زیر پا برزگردان کاوشگر که برای عکس‌برداری بی‌حرکت ایستاده‌اند در تصویر شماره 5 دید.

از میان رفتن بخش شرقی آن دو متر بلندی که حاوی کوشک ؟ پرستشگاهی بوده که جایگاه آن در سالهای گذشته توسط آقایان حاکمی و رهبر کاوش شده، ضایعه‌ی جبران‌نشدنی را بین سالهای 1276 تا 1309 موجب شده است. اگر این چنین نشده بود دیوارهای آن بنا دست‌کم تا طاق (ر.ک. تصویر 98 در متن رهبر) و یا شاید بالاتر در جنوب و غرب آثار به دست می‌آمد. تخریب آن فضا نمی‌باید از روی تعمد صورت گرفته باشد و می‌توان آن را به خاکب‌برداری کشاورزان برای دستیابی به خاک دست‌نخورده پرقوت برای کشت‌هایشان نسبت داد. محوطه‌ی مسطح مقابل دوربین و سمت راست ستونها (شرق) که در اینجا و در عکس پیشین دیده می‌شود، جای خود را در عکس 19 آلبوم 113/7134 (شماره 5 در اینجا) به مزرعه جو یا گندم داده است. یازده کشاورز در حال کندوکاو دیده می‌شوند. سر و وضع و پوشاک ایشان که در این عکسها هم بد نیست، در سال 1309 باز بهتر هم شده بوده که خود دلیلی است بر وضعی مناسب اقتصادی خورهه در آن زمانها.

توجه خواهد شد که این در عکسی که در اینجا دیده می‌شود نخستین تصویری است که از کارگران کاوشگر در یک مجموعه باستانی ایران گرفته شده و ایشان را گروهی (“گروپی” به قول آن زمان) نشان می‌دهد.

تصویر 4 ـ ورق 97 تصویر 106 آلبوم: نقاشی مدادی بدون شرح از دو ستون خورهه. شماره 84، در گوشه‌ی پائین ورق ذکر شده، بلندی 257، پهنا 221مم. تصویر بی‌رقم و تاریخ.

چون نقاشی نوشته ندارد، روشن نیست که مصور کیست و در جه تارخی کار کرده است؛ اما از آنجا که از طرفی هنرمند چندان ماهر نبوده و بر قوانین پرسپکتیو ایطالیایی نیز چندان تسلطی نداشته است و از طرف دیگر چون نقاشی در یک آلبوم سلطنتی جای داده شده است، پس می‌توان متصور شده که شخصی ناصرالدین شاه این کار مدادی را کشیده است، ولی الزامی بر این امر نیست. احتمال استفاده از عکس برای مدادی کردن این شکل نیز هست ولی فقدان دقت در تصویر این امکان را هم سست می‌کند. بی‌دقتی در نقاشی هر گونه استفاده علمی از این کار را سلب می‌کند ولی نفس وجود آن یک‌بار دیگر توجه ناصری را به آثار باستانی و نقاشی نشان می‌دهد.

ب ـ تصاویر کاوشهای ناصری در سال 1309، آلبوم 113/7134، آلبوم دوم از مجموعه شش آلبوم از سفر ناصری به عراق عجم، عکاس: آقا یوسف عکاس، عکاس مخصوس.

تمام عکسها روی شیشه‌ی برش ایران برداشته شده است که از آنها تعدادی در ساماندهی آلبوم‌خانه کاخ گلستان در پائیز 1377 و زمستان 1378 شناسائی گردید. دلیل ایرانی بودن برش شیشه‌ها آن است که قطع آنها به طور مطلق گونیا نیست. حد متوسط قطع شیشه‌ها 129 در 179مم می‌باشد که برابر با همان 12 در 18 سانتی‌متر متدواول در عکاسی است. اندازه‌گیری قطع شیشه عکس در آلبوم‌خانه قاعدتاً همیشه ابعاد را در سمت چپ و زیر آن نشان می‌دهد و این در هنگامی است که عکس درست دیده می‌شود، یعنی وقتی که در هنگام نگریستن به آن، لایه حساس در آن سوی شیشه قرار می‌گیرد و طرف شیشه به سمت بیننده می‌افتد.

تصویر 5 ـ عکس 19 آلبوم، دورنمای قریه خورهه و دو میلی که مشروح و مذکور شد. چهارم ذیعقده 1309. شماره شیشه 5094، 179*128مم.

نخست عکس به همان اندازه شیشه روی کاغذ به صورت کنتاکت نقل (ظاهر/ چاپ) شده است. عکس عمود بر کناره (پروفیل/ نیمرخ) ستونها به سوی امامزاده یعنی شمال شرق گرفته شده است. (ر.ک. تصویر 2). مزرعه گندم یا جو (حیاط) در سمت راست (جنوب شرق) ستونها قرار دارد و با چوبی از محوطه آنها جدا می‌شود. در سمت چپ ستونها (شمال غرب)، تپه بلند مسطحی قرار دشته (ر.ک. تصویر 2) که در اینجا توصیر آن در حالی‌که بلندی خود را به علت خاک‌برداری بین دو عکس‌برداری ناصری از دست داده است دیده می‌شود. برزگران کارگر به طور پراکنده روی آن ایستاده‌اند. قسمتی از فضای بین عکاس که در جنوب غرب ستونها با اسباب عکس (دوربین) را گذاشته و محل شخم‌خورده ولی بقیه فضا نکاشته است. سیزده برزگر کارگر در اطراف ستونها در غرب آن برای عکسبرداری دست از کار کشیده آرام ایستاده‌اند.

تصویر 6 ـ عکس 21 آلبوم، دو میل سنگی مذکور است که از نزدیک عکس افتاده و قطر آنها نموده شده است. اشخاصی‌که ایستاده‌اند بر حسب امر اقدس همایون/ بهجت تحقیق چگونگی دو میل سنگی که می‌گویند از آثار سلاطین سلاجقه است/ حاضر شدها‌ند. چهارم ذیعقده 1309/لوی ئیل/ جوزا. شماره شیشه 3058، 179*129مم. شیشه و عکس هر دو خوب مانده است. عکس شیرشکلاتی روشن که کمی به بنفش می‌زند، 178* 123مم. عکس کنتاکت به همان اندازه شیشه روی کاغذ نقل شده است.

چهار نفر در میان دو ستون خورهه ایستاد‌ه‌اند و عکس از نقطه‌ای بین درگاه ایوان کوشک / پرستشگاه و ستونها به سوی جنوب شرق، یعنی حیاط به مزرعه تبدیل شده، برداشته شده است. اسامی حضار زیر عکس از راست به چپ آورده شده است: علیرضا خان محلاتی از اقوام حسین خان، حسن خان پیش‌خدمت، آقا یوسف عکس مخصوص، عارف خان اسلامبولی مترجم، یوسف عکس به دوربین خیره شده و منتظر افتادن عکس است. عارف خان که محاسن سفید دارد کاغذی برای نوشتن گزارش بررسی در دست دارد و چنین به نظر می‌آید که او نقش اصلی را در هئیت به محل فرستاده شده بازی می‌کند؛ اما در نهایت عقاید مشاورینی چون اعتمادالسطنه و دکتر فوریه نزد شاه بیشتر به حساب می‌آمده است. علیرضا خان و حسین خان پیشخدمت که اصلیت محلاتی دارند قطعاً به عنوان بلد و آشنا و کار راه‌انداز حضور دارند (خواننده توجه داشته باشد که پیشخدمت در آن زمان معنی کنونی را ندارد و عنوانی بالاست در خدمت شاه، یعنی دولت). آنکه عکاس در شرح عکس می‌نویسد دو میل از آثار دوره‌ی سلجوقی است، احتمالاً بردشت ناقصی است از اظهارات دکتر فوریه که جمجمه‌ی مکشوفه در خورهه را بیشتر تّرک دانسته است (همچنین ر.ک تصویر 7). دور ستون سمت راست (جنوبی) به اندازه سی سانتی‌متر خاک‌برداری شده ولی به پایه‌ی مکعب آن نرسیده است. بعد خوردگی سنگ ستونها به روشنی دیده می‌شود. عکاس با مسئله‌ی مقیاس در معماری و باستان‌شناسی آشناست و می‌نویسد که عکس را از نزدیک گرفته است (که در مقایسه با افراد) قطر ستونها را نشان دهد (همچنین ر.ک. تصویر 9).

تصویر 7 عکس 22 آلبوم ـ یکی از رعایای خورهه است که پای میلهای سنگی را شکافته است بعد از / تخسس بسیار به جز استخوان که مرئی است چیزی ظاهر نشد، ذیعقده / سنه 1309/ لوی ئیل. شماره شیشه 3794، 180*120 مم. شیشه و عکس هر دو خوب مانده است. عکس شیرشکلاتی روشن که کمی به بنفش می‌زند، 164* 124مم. عکس کنتاکت به همان اندازه شیشه روی کاغذ نقل شده است.

مرد میان سالی پشت استخوانهایی که تل کرده نشسته است زیرا لزوم بررسی اولیه اسکلت به همان وضع مشکوفه در محل دقیق کاوش هنوز درک نشده بوده است. در اطراف او کسی خرده آجر روی زمین پراکنده است. تمام استخوانها، از جمله یک جمجمه کامل و دو استخوان ران و ساق پا سالم هستند و حتی دست‌کم یک استخوان ران و ساق که به وسیله مفاصل همچنان به هم دوخته هستند، دیده می‌شوند. وضع خوب استخوانها شرح دکتر فوریه را که ذکر آن آمد به یاد می‌آورد و به نظر نمی‌رسد که این بقایا قدمت چندانی داشته باشد. اسلامی بودن استخوانها را کاوش آقای رهبر مسجل می‌دارد. ایشان اسکلتهای محوطه‌ی پارتی کوشک / پرستشگاه را نیز که این استخوانها از آن جمله است به سده‌ی 1508 نسبت می‌دهد.

تصویر 8 ـ عکس 17 آلبوم: رعایای قریه خورهه که به جهت شکافتن و حفر پای دو میل سنگی حاضر شدند. دو میل سنگی است که مشتمل بر چند پارچه واقع در قریه خورهه در سه فرسخی محلات. می‌گویند از آثار سلاطین سلاجقه است. به نمایندگی حسین خان پیشخدمت از آنها عکس گرفته افتاده است. چهارم ذیعقده 1309 لوی ئیل. شیشه ندارد یا هنوز پیدا نشده، عکس شیرشکلاتی روشن، 172* 120مم. عکس کنتاکت به همان اندازه شیشه نایافته روی کاغذ باطل شده و سپس زیادی کاغذ دور عکس زده شده است.

تصویر از محل تپه خاک‌برداری شده (کوشک/پرستشگاه) به سوی شرق (خیاط که تبدیل به مزرعه شده) انداخته شده است. عکس به خواست حسین خان پیشخدمت در پایان کاوش برداشته شده است، زیرا در شمال غرب ستونها (جلوی اسباب عکس، یعنی دوربین) و به موازات آنها خاک برداشته شده دیده می‌شود، حال آنکه در تصویر شماره 6 (عکس 21 آلبوم) آن خاک به چشم نمی‌آید و نشان می‌دهد که حفاری هنوز آغاز نشده بوده است. مجم خاکی که در آورده شده جلوی پای برزگران کارگر هویداست. پانزده برزگر که همان رعایای خورهه هستند، جلوی دو ستون بنا ردیف ایستاده‌ند و دو تن از ایشان بیل به دست دارند؛ یکی هم در کنار سیزده پسربچه نشسته است. نسبت به تصویر 2 که در یده شد، در اینجا میزان پائین آمدن سطح تپه‌ی کوشک / پرستشگاه در بخش جنوب و جنوب شرقی تپه هویداست و شاید به دو متر برسد. در پشت ستونها (شرق)، مزارع گندم یا جو زمین مسطحی (حیاط) را که در جنوب شرق بنا قرار داشته و در تصویر 2 دیده می‌شود، پوشانده است. سر و وضعی کشاورزان خوب به نظر می‌آید (همچنین ر.ک. شرح مربوط به تصویر شماره 2)

تصویر 9 ـ عکس 18 آلبوم، دو میل سنگی مشتمل بر چند پارچه واقع در قریه خورهه سه فرسخی محلات که از آثار سلجوقیان است. جهارم ذیقعده 1309 لوی ئیل. شماره شیشه 3870، پهنا 18، بلندی 129 مم. عکس و شیشیه هر دو خوب مانده است. عکس شیرشکلاتی روشن پهنا 165، بلندی 120مم، عکس کنتاکت به همان اندازه شیشه نقل شده و سپس زیادی کاغذ دور آن زده شده است.

تصویر تقریباً همان نمای پیشین (8 ـ عکس 17 آلبوم) را نشان میدهد، اما ستونها بهتر دیده می‌شود و نگاه به سوی شمال شرق منحرف شده است. از یک مرد، که پیرمرد ریش سفیدی است، به عنوان مقیاس برای نشان دادن بلندی ستونها استفاده شده است (همچنین ر.ک تصویر 6)

تصویر 10 ـ عکس 20 آلبوم، دو میل سنگی مذکور و باغات و کوهای قریه خورهه چهارم ذیقعده / سنه 1309 لوی ئیل. شیشه یافته نشد. عکس شیر شکلاتی روشن، پهنا 169، بلندی125 مم. عکس کنتاکت.

نمای نزدیک ستونها به سوی شرق ـ جنوب شرقی و به طرف مزرعه‌ی گندم و جو. عکس باغها و کشتزارهای سرسبز خورهه که قابل توجه است. به دستور صریح ناصرالدین شاه گرفته شده است (ر.ک. متن). عمق خوردگی بیش از یک سوم سنگ پائین ستون به وضوح دیده می‌شود. مدارک مربوط به مرمت آن در سال 1334 شمس در ابتدای متن آقای رهبر آورده شده است. آندره گدار به اختصار می‌نویسد مدت مدیدی اعتقاد بر آن بود که این دو ستون متعلق به یک معبد سلوکی است، ولی در بررسی اداره باستان‌شناسی ایران در خورهه در سال 1335 (کذا) این فرضیه به اثبات نرسید و سکه و یا نوشته‌ای که دال بر وجود یک قرارگاه مهم در محل باشد، یافته نشد. 40

پاورقی‌ها:

1. پیشاپیش برای کمبودهایی که در زیرنویسی دیده خواهد شد، پوزش می‌خواهم ولی چون این نوشتار در شرایط گوناگون زمان و مکان فراهم آمد چاره‌ای حز تن در دادن به این کاستیها نماند. The Discovery of the Past,

2. در مورد این اثر و جای آن در سیر تحول شناخت گذشته، ر.ک. ترجمه انگلیسی کتاب A. Schnapp به نام . The Discovery of the Past لندن 1996، صص. 13-18 (ترجمه از فرانسه، چاپ پاریس 1993). در این کتاب شرح خوبی ـ هر چند مبتلا به غرب‌گرایی ناخودآگاه ـ از چگونگی دستیابی به گذشته و سیر تحول آن که منتهی به اینجا موزه و باستان‌شناسی امروز گردید آورده شده است.

3. در باره این کاوشها از نقطه نظر بریتانیاییها ر.ک.

J. E. Curtis, “William Kenneth Loftus and his Excavations at Susa”, Iranica Antica, vol. XXVIII, 1993, pp. 1-55.

4. نوشتار جفرسون اگر اشتباه نکنم نخستین بار به فرانسه منتشر شد ولی به هر جهت می‌توان آن را در چاپ زیر یافت:

T. Jefferson, Notes on the State of Virginia, New York and London, 1964.

آلن شناپ (ر.ک زیرنویس 2) نوشتار جفرسون را همراه با تصویری که کارهای او را به یاد می‌آورد، منتشر نموده است (صص 276 و 268-370)

5. از جمله ر.ک

J. Boucher de Parthes, Antiquités Celtiques et Antédiluviennes, Paris, 1847

و تصاویر منتشره توسط آلن شناپ (صص 272، 312، 313 و متنی از پوشه که در صص 271-272 همان کتاب نامبرده شده از شناپ در زیرنویس 2 آورده شده است

6. جدا از مطالعات آلن شناپ که ذکر آن در زیرنویس 2 آمد و به ویژه در باره‌ی مطالبی که در این چند خط به آن اشاره شد، ر.ک

C. Renfrew and P. Bahn, Archaeology, Theories, Methods and Practice, 2nd ed., London, 1996

موضوعات مورد بحث در اینجا در آغاز این کتاب به صورت جداول گوناگون ارائه گردیده که برای درک کلی مسائل یادشده بسیار مفید است.

7. جدا از مقاله آقای جان کرتیس در باره‌ی لوفتوس که ذکر آن رفت (زیرنویس 2) همچنین ر.ک ترجمه آن مقاله در باره‌ی لوفتوس به عنوان کسی که پیش از فرانسویان و به خصوص ژاک دومرگان در شوش به کار پرداخت.

J. E. Curtis, “Les fouilles de W. K. Loftus à Suse”, Une Mission en Perse, 1897-1912 [Jacques de Morgan], ed. N. Chevalier, Paris, 1997, pp. 36-46.

8. شرح حالی از مشیرالدوله را مهدی بامداد در تاریخ رجال ایران قرون 12، 13، 14 (شش جلد)، ج.1. صص.241-244

9. میرزا محمد تقی لسان‌المللک سپهر، ناسخ‌ التواریخ‌، به اهتمام جهانگیر قائم مقامی، سه جلد در یک مجلد تهران 1327، ج.3، ص. 182

10. James Morier, A Second Journey through Persia, Armenia and Asia Minor to Constantinople between the Years 1810-1816, London, 1818, pp. 68-69, 75, 114.

همچنین در مورد این قضایا ر.ک مقاله‌ی کوتاه ولی مهم آقای جان کورتیس در نشریه‌ی ایران.

J. Curtis, “A Chariot Scene from Persepolis”, Iran, vol. XXXVI, 1998, pp. 45-51.

دو قطعه از این نقوش در زمستان سال 1368 به توسط ساثیبیز لندن به حراج گذاشته شده

Sotheby’s Ancient Glass, Egyptian and Middle Eastern Antiques, 13th December 1990, lots, 65, 66, pp. 50-53).

شماره‌ی 56 (نقش سر دو اسب به مبلغ 319000 لیره‌ی استرلینگ و شماره‌ی 66 نیمرخ یک پارسی، به مبلغ528000 لیره (هر دو خرج در رفته) به فروش رسید. در کشاکشی که پس از آن درگرفت موزه‌ی بریتانیا نتوانست مبلغ لازم را برای بازخرید این نقوش فراهم آورد و به این جهت موزه‌ی میهو (Miho) که با سرمایه‌ی بسیار کلان که به تازگی در ژاپن بنیان یافته است موفق شد هر دو نقش را در سال 1373 از انگلیس خارج کرده و به تملک خویش درآورد.

سفرنامه‌ی اوزلی به توسط برادرش ویلیام منتشر شده است.

W. Ouseley, Travels in Various Countries of the East, more particularly Persia, 3 vols. London, 1819-23

11- دکتر خلیل ثقفی (اعلم الدوله)، مقالات گوناگون، تهران، 1328، صص 92 – 93. در شرح حال ریشار رک:

C. Adle and Y. Zoka, “Notes et Documents sur la

photographie Iranienne et son histoire, I. Les premiers daguerréotypistes, 1844-1854/1260-

1270”, Studia Iranica, vol. 12/2, pp. 249-280, in particular pp. 252-262.

در نوشتاری که اخیرا موزه ساکلر (فریر/ اسمیتسونیان واشنگتن) درباره آنتوان سوروگین منتشر کرده است، از قول اینجانب در مقاله فرانسه یاد شده آورده اند که ریشار چون داگروتیپی را برای عکسبرداری از تخت جمشید مناسب نمیدانست ازین کار سر باز زد، حال آنکه مساله مالی بود و من در آنجنا بطور جامع تری آنچه که در این جا نوشته ام، آورده ام.

F. N. Bohrer (ed.), Sevruguin and the Persian Image, Photographs of Iran, 1870-1930, p. 20.

در کتاب مذکور لغزشهای دیگری، جون نسبت دادن شبیه احمدشاه به ملیجک (تصویر 12)، نیز هست که در اینجا فرصت پرداختن به آنها نیست.

12- آلبوم شماره 335/7356 آلبومخانه کاخ گلستان که سعی در انتشار آن در چهارچوب تاریخ آغاز عکاسی در ایران دارم، انتشارات سازمان میراث فرهنگی، کاخ گلستان.

13- مرات البلدان از محمدحسن خان صنیع الدوله / اعتماد السلطنه، ج 3، ص 20 به نقل از یحیی ذکاء. نام این عکاس را به دفعات و برای آخرین بار در ص 210 کتاب عکسهای سوروگین که ذکر آن رفت (رک: زیرنویس 11) به نادرستی Carlhiee ذکر کرده اند که غلط است و مرحوم سرهنگ قائم مقامی سرچشمه این اشتباه بوده ولی در دفاع از او باید تاکید کرد که سرهنگ برونیار (Brogniart) فرانسوی بسیار بدخط بوده و آن مرحوم سالیان دراز پیش در خواندن نامه های وی دچار لغزش شده و تقصیر متوجه پژوهشگران نو است که آن اشتباه را تکرار میکنند. در همان کتاب سوروگین یاد شده آمده که «کارلیه» و بلوکویل (Blocqueville) «عکاسان» هیئت نظامی فرانسوی بودند که به سال 1857 به ایران رسید. کارلیان و بلوکویل با هم به ایران نیامدند و به آن میسیون نظامی هم تعلق نداشتند اما کارلیان با میسیون نظامی فرانسه هم کاروان بود که در پایان سال 1858 به ایران آمد و نه در سال 1857.

14- برای شرح حال آقا رضا رک: ذکاء، تاریخ عکاسی، صص 57- 47.

15- حسن بن قمی، تاریخ قم، ترجمه حسن بن حسن عبدالملک قمی، به کوشش سیدجلال الدین طهرانی، تهران، 1361، ص 68.

16- به احتمال زیاد یکی از چهار کوشک همین کوشک و یا پرستشگاه کنونی است که دو ستون از آن برجاست و اگر بلندیهای دیگر در اطراف آن، بویژه آنکه در حدود بیست و پنج متری جنوب ستونها قرار گرفته، کاوش شود شاید کلید راز به دست آید.

17- ناصرالدین شاه، سفرنامه عتبات، به کوشش ایرج افشار، تهران، 1363، ص 45. در اصل نوشته دستنویس شخص شاه، متن وی از آنچه که در آن زمان منتشر شد و حالا تجدید چاپ شده است، کمتر ادبی است و به مسائل خصوصی نیز اشاراتی دارد که در کتاب چاپی حذف شده است، اما در این مورد چندان فرق نمیکند. شاه مینویسد: «… یک انگشتر طلای کلفت بالایش شکل گاوی شاخدار و پشتش هم دو سوراخ داشت عطردان» پیدا شد… ناصرالدین شاه، شهریار جاده ها، سفرنامه ناصرالدین شاه به عتبات، به کوشش محمدرضا عباسی و پرویز بدیعی، تهران، 1372، ص 31.

18- از اسناد وزارت امور خارجه ایران منتشره توسط خانبابا بیانی، پنجاه سال تاریخ ایران در دوره ناصری، 6 جلد، تهران، 1375، ج 4، ص 214. همچنین رک: شرح تصاویر 3 و 8 درباره سر و وضع کشاورزان.

19- داستان دراز است: نامه ها، همانطور که در پاریس پدیدار شد ناپدید شد و کسی نفهمید که چه بود و چه شد، اما من از آنها فتوکپی تهیه کردم و بعدها این اسناد را در اختیار آقای نادر نصیری مقدم قرار دادم و ایشان آنها را با دقت و وسواس مطالعه کرده بر آنها شرح نوشت. این متن به دستور آقای مهندس بهشتی، ریاست سازمان میراث فرهنگی کشور، در آینده توسط سازمان میراث فرهنگی به چاپ خواهد رسید.

20- آرمان استپانیان، «بررسی زیبایی شناختی آثار عکاسان قاجار»، ماهنامه عکس، ش 1240، آبان 1377/ نوامبر 1998، صص 21- 39، عکس 14. شرح حال آنتوان سوروگین را ذکاء در تاریخ عکاسی، صص 136- 141 نوشته است و کتابی هم درباره او منتشر شده که در زیرنویس 11 به آن اشاره شد. سوروگین ظاهرا نه تنها در عکسبرداری از اشیاء عتیقه بلکه در خرید و فروش آنها نیز دست داشته و چون تبعه روس بوده، سفارت آن دولت با سفارت فرانسه در طهران سر تصاحب عتیقه جاتی که از همدان و یا از کاشان آمده بوده است درگیر میشود (رک: سند 168، ص 215 کتاب تاراج میراث ملی که ذکر آن در زیرنویس بعدی خواهد آمد). بعید نیست که عکس مورد بحث ما در اینجا مربوط به همین اشیاء باشد.

21- مساله دو مرگان بویژه به دلایل مالی در فرانسه جنجال برانگیخته ماجرا تا مجلس آن کشور هم کشید و در نهایت به کناره گیری او انجامید. درباره دومرگان زیاد نوشته شده و درین مجمل تنها به متن آقای پیرآمیه در کتابی که موزه لوور سه سال پیش درباره وی چاپ کرد اشاره میشود:

P. Amiet, “Bilan Archéologique de la Délégation en Perse”, in Une Mission en Perse, 1897-1912, ed. N.

Chevalier, Paris, 1997, pp. 94-125.

گزارشهای دکتر حیدر میرزای شاهرخشاهی و دیگران نیز به کوشش داود کریملو تحت عنوان تاراج میراث ملی، ج1 (هیئت فرانسوی 1229- 1315 ق/ 1911- 1897م) از سوی دفتر سیاسی و بین المللی وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی ایران در سال 1378 در تهران منتشر گردیده است. توجه خواهد شد که گلچینی از عکسهایی که شاهزاده دکتر حیدر میرزا درباره آنها درین اسناد مینویسد که به فرمان مظفرالدین شاه تهیه کرده بوده است (سند 22، صص 52، 53 و 63 همان کتاب)، براستی در سال 1317/ 1899 تقدیم شاه شده است. این آلبوم هم اکنون در آلبوم خانه کاخ گلستان موجود بوده تحت شماره 117/2512 ثبت است. برعکس تصور نویسنده این سطور در گذشته و نوشته آقای ذکاء در تاریخ عکاسی (ص 144)، سند یاد شده از دکتر حیدر میرزا مسجل میدارد که شخص وی عکس برنمیداشته و از عکاسی اصفهانی که نام او را نمیبرد برای تهیه آلبوم ذکر شده کمک گرفته است. حیدر میرزا در زیر عکس ورق 8ر آن آلبوم که شاه خواسته بوده باز به دومرگان تاخته مینویسد: «مسیو دومرگان از دادن عکس هر چه بخط میخی است تحاشی دارد و این عکس بر حسب اتفاق جزو عکسهای چاکر واقع شده …». عملیات باستانشناسی فرانسویان در ایران موضوع رساله خواندنی دکترای آقای نادر نصیری مقدم را در پاریس تشکیل میدهد که در آینده نزدیکی به پایان رسیده منتشر خواهد شد.

22- وقایع اتفاقیه، مجموع گزارشهای خفیه نویسان انگلیس در ولایات جنوبی ایران از سال 1291 تا 1322 قمری، به کوشش سعیدی سیرجانی، تهران، 1362،صص 68و 70 و همچنین 78 و 79. برعکس عارف خان، میرزا باقر را نیمتوان یک کاوشگر حرفه ای به حساب آورد (رک: زیرنویس 28).

23- در شرح حال ملک قاسم میرزا رک: صص 262-275 مقاله من به فرانسه که در زیرنویس شماره 11 این نوشته نام برده شده است. اشاره به قانون اساسی در آن مقاله نیامده و از یافته های نو آقای نادر نصیری میباشد که ذکر ایشان رفت. ذکاء و کریم امامی از ملک قاسم میرزا در تاریخ عکاسی به تفصیل یاد کرده اند اما در واقع ملک قاسم میرزا مرکز پایش را به اروپا نگذاشت و عکسهای آلبوم تقدیمی وی به نام ناصرالدین شاه نیز کار او نبوده، عکسها همزمان با تقدیم آن آلبوم به شاه برداشته نشده بوده و به بیشتر از ده سال بعد یعنی به حدود سال 1280/64-1863 قمری تعلق دارند.

24- رضا ارفع، خاطرات پرنس ارفع، به کوشش علی دهباشی، تهران، 1378، صص 75-77.

25- خاطرات پرنس ارفع، صص 79، 219، 395، 210، 525. از جمله درباره «جوهری گرانقیمت مکشوفه در همدان» مینویسد که در خور توجه است.

26- درباره سرنوشت متاخر این سرا همچمنین رک: پرویز عدل، من …سید اولاد پیغمبر، نواده …وزیر جنگ آمریکا، چاپ شرکت کتاب، لوس آنجلس، 1379/1999، صص 25 و 26. درباره حراج اشیاء «دانشگاه» یا «ویلا اصفهان» و فهرست اجناس رک:

Sotheby Parke Bernet Monaco S.A., Collection de la Villa Ispahan, Monte-Carlo 28 Juin 1983.

پرچمهای بزرگ سه رنگ مزین به شیر و خورشید در آن زمان زیر شماره 1734 حراج شد و ژان سوستیل، عتیقه فروش پاریسی، آنها را خرید. پس از قوت وی در تابستان 1999، پرچمها مجددا توسط وراث وی حراج شده و اینبار خریداری حتی میان هیچ یک از ایرانیان پیدا نکردند! نویسنده پس ازین اتفاق ننگ آور به دنبال آنها رفت و خرید که آن داستانی دیگر است

(Drouot- Richelieu, Collection Jean Soustiel, 6 December 1999, lot 456).

قضیه سیلندرهای موسیقی ایرانی مهم است و جالب که در فرصت دیگری به شرح آن خواهم پرداخت. نواها به صدسال پیش تعلق داشتند.

27- ناصرالدین شاه، سفر عراق، باسمه، دارالطباعه خاصه دولتی، طهران، 1311 ه –ق، ص 42.

28- محمد حسن خان اعتمادالسلطنه، روزنامه خاطرات، به کوشش ایرج افشار، تهران، 1345، ص 932. عارف خان استانبولی، یا عارف خان افندی و یا به اختصار «افندی» در 24 رجب 1310/10 فوریه 1893 فوت کرد (اعتماد السلطنه، روزنامه خاطرات، ص 975). از آنجا که عارف خان در دستگاه وزارتی اعتمادالسلطنه بود (یعنی وزیر انطباعات و دارالترجمه دولتی)، پس میتوان او را نخستین حفار حرفه ای دولتی ایران دانست و باستانشناسی را در حوزه اختیارات وزارت انطباعات و دارالترجمه دولتی قرار داده آن وزارتخانه را با وزارت علوم آن زمان، که دارالفنون را در اختیار داشت، هر کدام به نوعی وزارت فرهنگ و هنر وقت دانست. عارف خان نه تنها در خورهه، بلکه دو ماه بعد در رودآور تویسرکان، به قول امروزی رئیس هیئت بود: یعنی سرکاوشگری که خود شخصا در محل کاوش حضور داشته و دستور شاه یا وزیر (یعنی دولت) را اجرا میکرده است. برعکس خوره، بنیان کار او در رودآور چندان علمی و دولتی به نظر نیماید و به دید اعتماد السلطنه، که به احتمال قریب به یقین منتظر کشفت سکه و جنس بوده، تعریفی نداشته است (اعتمادالسلطنه، روزنامه خاطرات، روزهای 27 ذی الحجه 1309 و 1 محرم 1310 برابر با 23 و 26 ژوئیه 1892، صص 944 – 943). عارف خان گزارشی جغرافیائی هم در توصیف روستای امامه (عمامه) در شمال شرق طهران نوشته است که در نسخه خطی کراسه المعی متعلق به کتابخانه مجلس شورای ملی آمده است و حسین کریمان آن را در کتاب قصران (کوهساران)، تهران، صص 434- 436 نقل نموده است. درباره عارف خان همچنین رک: حواشی محیط طباطبائی در مقاله صادق ملک شهمیرزادی، «اشاره ای مختصر بر تحول باستانشناسی ایران»، اثر، ش 12- 14، اسفند 1365، ص 156.

29- تقریر گزارش را هم نباید بنابر برداشتهای همیشگی، مفروض، از پیش ساخته و مرسوم درباره دوره قاجار یک هوس دانست، نظیر آنچه که برخی از نویسندگان کنونی تاریخ اخیر ایران و از جمله «تابلوئیدیها» و غیره و همچنین کارگردانان سینمای امروزی کشور (در این مورد متاسفانه از بهترین ایشان) به قلم و تصویر میاورند. در موقعیت دیگری و طی سفر عتبات به سال 1287/71-1870، ناصرالدین شاه به حکیمباشی طولوزان دستور داد تفصیل سیاحت خود در بابل در آن کتاب باسمه شد (ناصرالدین شاه، سفرنامه عتبات، صص 141، 207 تا 216، در متن منتشره توسط محمدرضا عباسی و پرویز بدیعی این بخش نیامده است). ناصرالدین شاه دارای قوه درک و نقد محیط باستانی بود و به عنوان مثال در شرح آثار و بناهای تپه قصر شیرین نوشت که میتوان «اسلوب» آنها را شناخت (همان کتاب، افشار، ص 165؛ متن عباسی و بدیعی فاقد واژه «اسلوب» است، ولی شه مینویسد «درست نگاه کردم»، ص 181) و یا در توصیف طاق کسری که امر کرد اندازه گیری شود آورد: «طرز عمارت را میسنجیدم» (همان کتاب، افشار، ص 144؛ متن عباسی و بدیعی، به علت شرح سیلی زدن طولوزان به عکاسباشی که در متن چاپ قدیم شاه حذف شده بوده است تفاوت بسیار دارد، صص 53-152)؛ همچنین رک: همینجا، زیرنویس 36 و خاطرات پرنس ارفع، ص 159 دوباره مساحی دقیق با پرگار. بر خلاف پژوهشگران کنونی، که اکثریت قریب به اتفاق ایشان نگاهی حتی به ایران برون مرزی هم نمیاندازند، اوامر او درباره بابل نشان میدهد که وی جهان بین بود. دستور در مورد بابل هم یک حرکت منفرد نبود، زیرا در همین سفر او آلبوم بزرگی از عکسهای اسکندریه، سوئز و دیگر نقاط مصر را که یک عکاس فرنگی برداشته بود ملاحظه نمود (همان کتاب، متن افشار، صص 47 – 146؛ متن عباسی و بدیعی، ص 156 که متاسفانه «سوئز» را «سویس» خوانده اند) و حدود هفت سال پیش از آن کنت دو گوبینو، سفیر فرانسه در ایران، به دولت خویش اطلاع داده بود که ناصرالدین شاه مایل به دریافت «توصیف مصر با لوحهای مصور آن است» (اسناد وزارت امورخارجه فرانسه، ایران، سال 1863). منظور یا همان کتاب شرح مصر است که در بند الف ذکر شد و یا کتاب معروف عکسهای مصر که ماکسیم دو کامپ برداشته بود. باز برخلاف دید غرب زده غالب بر باستانشناسی و تاریخ ایران که ذکر آن پیشتر رفت، افق ناصری به بین النهرین و ماورای آن محدود نمیشد بلکه شرق و دستکم هند را نیز در برمیگرفت؛ او، در عین غضب، فراموش نکرد که از حاج سیاح بخواهد که در هند «از محلهای تاریخی آنجا عکسبرداری کند» ( یادداشتهای خطی هدایت الله رشتی، ص 96، به نقل از اسماعیل رائین، فراموشخانه و فراماسونری در ایران، جلد 1، تهران، 1357، ص 625). بدون تردید میتوان با جمع آوری مدارک درباره برخورد ناصری با موضوعهایی که در این نوشته کوتاه به آنها اشاره شد کتاب آموزنده ای نوشت. مظفرالدین شاه، که سعی داشت در راه پدر قدم نهد، نیز دیدی باز داشت، شاه کمی عکاس، که آورنده اتومبیل و بویژه سینما به ایران است (یک صدمین سال اولین فیلم را در تابستان سال آینده 1379/2000 جشن خواهیم گرفت)، در بازدیدی در معیت وزیر هنرهای زیبای فرانسه از موزه لوور پس از اظهار رضایت از نحوه نمایش آثار ایرانی اظهار کرد: «هنگامی که من موزه ام را در طهران بنیاد بگذارم یک طالار [آثار] فرانسوی در آن به وجود خواهم آورد». البته منظور وی موزه ای جدید و جدا از طالار موزه ناصری کاخ گلستان بوده است. بازدید از طالار ایرانی لوور بر خلاف میل وزیر صورت گرفت و او مجبور شد سر شاه را آنقدر گرم کند تا کارمندان موزه فرصت یافته زیر خاکیهای چشمگیر را پنهان کنند. خاطرات رئیس محافظین شاه که از طرف وزارت داخله فرانسه مامور امنیت وی بود در این مورد خواندنی است:

Xavier Paoli, Leurs Majestestes, Paris, 1912, pp. 107-180.

30- دکتر فوریه ، سه سال در دربار ایران، از 1306 تا 1309، ترجمه عباس اقبال، طهران، 1326، صص 262- 264. مثلا روز مورد نظر در کاوش برابر با 29 شوال است نه 30، لبه حوض آجردار است نه بی آجر، چند پیکان پیدا نشده بلکه دقیقا 8 عدد بودهف استخوان سر ترک مانند بوده نه مال یک عرب و غیره.

31. Docteur Jean Baptiste Feuvrier, Trois ans à la Cour de Perse , pub. Imprimerie

Nationale, Paris, 1896, pp. 325-7.

32- ذکاء، تاریخ عکاسی، صص 196- 193.

33- محمد حسن خان اعتماد السلطنه، روزنامه خاطرات، ص 496 و همچنین ص 1192 درباره خرید اسباب عکس سفری (دوربین سبک).

34- ناصرالدین شاه، سفر عراق، ص 38. دکتر فوریه عکس سد را که یقینا منوچهر میرزا گرفته در خاطرات خود چاپ کرده است، ص 325 متن فرانسه و 263 متن فارسی.

35- محمد حسن خان اعتمادالسلطنه (صنیع الدوله)، درر النیجان فی الحوال لنی الاشکال، باسمه، طهران، متاسفانه دیگر دسترسی به یادداشتم درباره تاسف اعتمادالسلطنه ندارم، ولی تصور میکنم این مضمون در یکی از کتابها، نوشته ها و یا انتشارات ایرج افشار مندرج بود.

36- ناصرالدین شاه، سفر عراق، ص 37. اعتمادالسلطنه (روزنامه خاطرات، ص 934) نیز چند روز بعد به مطالعه این سکه اشاره میکند و مینویسد مال خسرو پرویز است. توجه ناصری به مسکوکات ساسانی نیز یک هوس نبود، زیرا وی در حدود سالهای 80-1875 به میرزا رضا خان ریشار دستور داد که کتاب سکه شناسی ساسانی نوشته سرتیپ بارتولومائی را که در پطرزبورگ منتشر شده بو به فارسی برگرداند. این کتاب در آلبوم خانه کاخ گلستان موجود است. (شماره 896). درباره سکه جمع کردن اعتمادالسلطنه رک: روزناه خاطرات، ص 461 و 467 و در مورد نوشته روی سکه خواندن با عارف خان، همان متن ص 467.

37- ناصرالدین شاه، سفرنامه عتبات، ص 44. این بازدید از دره عباس آباد همدان در روز چهارشنبه 16 رجب 1287/12 اکتبر 1870 صورت گرفت.

38- حسن بن قمی، تاریخ قم، ص 68. نام خورهه از ابتدای دوره اشکانی با ایشان گره خورده است رک: زیر Xurrah در F. Justi, Iranishes Namenbuch, Hildesheim, 1895, p. 1780

39- اگر گزارشی میبود و عکسها هم به دارالفنون فرستاده میشد در آن صورت به جای واژه «طلیعه»، کلمات «نخستین کاوش علمی ایرانیان» را در عنوان این نوشتار میگذاشتم.

40- A. Godard, L’Art de l’Iran, Paris, 1962, pl. 88, p. 169. . ظاهرا این جملات نتیجه گیری نهایی گدار است، زیرا او در دیگر صفحات متن کتاب بنا را بیشتر یک معبد سلوکی میداند. پس از عملیات اداره باستانشناسی، که وسعت آن از نوشته او روشن نمیشود، وی دیگر نه به معبد بودن بنا اعتقادی راسخ داشت و نه به تعلق آن به دوره سلوکی.

کاخ گلستان

یحیی ذکاء
فصلنامه فراایران ، شماره های پنجم و ششم ، پاییز و زمستان 79

مجموعه کاخ گلستان، يادگاري به جاي مانده از ارگ تاريخي تهران محل اقامت شاهان سلسله قاجار، و از زيباترين و کهنترين بناهاي پايتخت دويست ساله ايران مي باشد. ١

سابقه تاريخي ارگ سلطنتي که محدوده مکاني تاريخي آن را در شمال خيابان و ميدان امام خميني (سپه)، در سمت غرب خيابان خيام، در شرق خيابان ناصرخسرو و در جنوب خيابان پانزده خرداد و ميدان ارگ تشکيل مي دهد، به روزگار صفويه باز مي گردد. شاه تهماسب اول صفوي (٩٣٠ ٩٨٤) نخستين پادشاهي بود که در سفرهاي خود به قصد زيارت مقبره حضرت عبدالعظيم دستور داد بارويي به طول يک فرسخ به دور قصبه تهران احداث شود. پس از او شاه عباس صفوي در قسمت شمالي حصار تهماسبي چهارباغ و چنارستاني احداث نمود که بعدها ديوار بلندي گرد آن بنا کرده و عمارات مقر سلطنتي را در داخل آن ساخته «ارگ» ناميدند.
در اواخر عهد صفوي تهران گاهي مقر موقت دربار شاهان صفوي قرار مي گرفت و حتي شاه سليمان (١٠٧٧ ١١٠٥) کاخي در اين شهر براي خود بنا نهاد، ولي امروز اثري ازبناهاي دوره صفويه باقي نمانده است.

کهنترين بناهاي موجود در مجموعه گلستان، ايوان تخت مرمر و خلوت کريمخاني متعلق به دوران کريمخان زند است. وي در نبردهاي خود بر ضد محمد حسن خان قاجار در سال ١١٧٢ تهران را مرکز اردوکشي خود قرار داد و پس از پيروزي در اين جنگ در ديوانخانه قديم تهران که در زمان شاه سليمان ساخته شده بود بارعام داد و با عنوان «وکيل الرعايا» حکومت ايران را در دست گرفت. به فرمان او در تابستان همان سال حصار ارگ مجددا احيا شد و يک دست حرمخانه و خلوتخانه و عمارت دارالحکومه در داخل آن بنا گرديدو در تابستان سال بعد (١١٧٣ه) که اردوي خود را به چمن سلطانيه (زنجان) منتقل نمود، دستور داد يک دست عمارت خاصه و ديوانخانه بزرگ به سبک ساساني و باغي در جنب آن بنا نمايند.
پس از مرگ کريمخان زند در ١١٩٣ ه ، آقامحمدخان قاجار در ١٢٠٠ه تهران را به پايتختي برگزيد، ولي به دليل لشگرکشيهاي دائمي کمتر در مقر حکومت خود به سر مي برد، و براي عمارت و آباداني چندان فرصت نداشت، تا آنکه فتحعلي شاه در ١٢١١ ه بر تخت سلطنت ايران جلوس کرد، از آن زمان به بعد با گسترش دستگاه اداري و تشريفات سلطنتي بناهاي متعددي در داخل ارگ تهران عمدتا در زمان فتحعلي شاه و ناصرالدين شاه قاجار احداث شد.
در دوران رضاشاه، بخشهاي بزرگي از ارگ تهران، از جمله حصار دور آن، سردر باب عالي، ساختمان دفتر استيفا، تلگرافخانه، تکيه دولت، نارنجستان، باغ گلشن و ساختمانهاي اندروني تخريب شد، محل سکونت شاه به سعدآباد و سپس در دوران محمد رضا شاه به نياوران منتقل، و مجموعه گلستان به محل پذيرايي از ميهمانان خارجي تبديل گرديد. پس از انقلاب مجموعه گلستان همچون اغلب عمارات سلطنتي ديگر به صورت موزه در آمد تا همگان بتوانند از آن ديدن کرده و از تماشاي زيباييهاي حاصل فکر و دست صنعتگران و هنرمندان ايراني بهره برند.
بخشهاي مختلف اين مجموعه در حال حاضر عبارت است از:
1 ايوان تخت مرمر، ٢ خلوت کريمخاني، ٣ اتاق موزه ( تالارسلام) و حوضخانه آن، ٤ تالار آينه (تالار گلستان جديد)، ٥ تالار عاج يا سفره خانه،٦ تالار برليان يا تالار تشريفات، ٧ عمارت خوابگاه (کاخ اليزابت) که در سال ١٣٣٩ به جاي نارنجستان بنا شد، ٨ قصر شمس العماره،٩ عمارت بادگير و حوضخانه وسيع آن، ١٠ تالار الماس، ١١ کاخ ابيض، ١٢ چادرخانه.
همان طور که پيشتر گفتيم تاريخ بناي ايوان تخت مرمر و خلوت کريمخاني به دوران وکيل الرعايا باز مي گردد. خلوت کريمخاني در شمال غرب محوطه چسبيده به تالار سلام قرار دارد، تاريخ بناي آن سال ١١٧٣، ولي بخش اعظم آن در تغيير و تحولاتي که در دوران ناصرالدين شاه انجام شد، تخريب گشته و آنچه اکنون از آن باقي مانده، بنايي سرپوشيده و ستوندار به صورت ايوان سه دهنه اي است که در وسط آن حوض جوشي قرار دارد که آب قنات شاه از ميان آن بيرون مي جهد. در همين مکان بود که آقامحمدخان قاجار پس از نبش قبر کريمخان زند، باقيمانده استخوانهاي او را دفن کرد.
ايوان تخت مرمر
ايوان تخت مرمر که پيش از اين «ديوانخانه» و «ايوان دارالاماره» ناميده مي شد، نيز در سال ١١٧٣ بنا گرديد، در دوران سلطنت سلسله قاجار، شاهان در اين مکان به سلام مي نشستند و در ايام نوروز و عيدهاي ديگر به طبقات مختلف مردم بار عام مي دادند. ساختمان آن دو بار دستخوش تغييرات وسيع شده است. بار اول در سال ١٢٠٦ که آقامحمدخان به شيراز لشگر کشيد و در آنجا قصر وکيل را ويران کرد و سپس دستور داد پردههاي نقاشي و آينه هاي قدي و مرمرها و ستونهاي بلند و درهاي خاتمکاري آن را به تهران منتقل و در ايوان ديوانخانه نصب کنند، و به همين لحاظ ساختمان دچار دستکاري شد، سقف آن را بلندتر کردند تا ستونهاي مرمر را در آن کار گذارند و بعضي طاقچه ها و طاقنماها را پر کردند. تغييرات وسيع تر در حدود سال ١٣٠٠ ه در دوران سلطنت ناصرالدين شاه و در پي بروز خرابيهايي در ساختمان ايوان انجام شد.
تزئينات ايوان از گچبري، سنگتراشي، خاتمکاري، آينه کاري و منبت و مشبک بسيار زيبا و دل انگيز مي باشد، در آن شش پرده بزرگ نقاشي از فتحعليشاه و جنگ نادرشاه با يکن پاشا سردار عثماني، ميدان جنگ غوريان، شکارگاه شاه اسماعيل صفوي، و پيکار امير تيمور با ايلدرم بايزيد سلطان عثماني نصب، همچنين در طاقنماهاي زير سقف چندين تابلو کوچک رنگ و روغن از صورت زنان و مردان فرنگي در پشت شيشه نصب گرديده بود، که برخي از پردهها هنوز در اين ايوان قرار دارد.
يکي از زيباترين متعلقات ايوان ، که نام بنا نيز از آن مأخوذ است، تخت مرمر يا تخت سليماني است. اين تخت در حدود سال ١٢٢٠ ه به دستورفتحعلي شاه از سنگ مرمر زرد معادن يزد، توسط سنگتراشان اصفهاني ساخته شد. طراحي آن را ميرزا باباي شيرازي نقاشباشي و سرپرستي حجاري آن را استاد محمد ابراهيم اصفهاني حجارباشي دربار انجام دادند. تخت مرمر به شکل سکوي بلند ديواره داري بر روي دوش سه ديو و شش فرشته و يازده ستون مارپيچي که بعضي از آنها بر پشت شير قرار دارند، در وسط ايوان مستقر شده است، و در سطحه عمودي پلهها و تارميها و دستاندازهاي دورادور آن اشکال و اشعاري بر روي سنگ کنده کاري شده است. از ديگر تزئينات اين بنا دو در خاتم بسيار اعلا در دو طرف شاه نشين و ارسي پنج دري بسيار نفيسي در ديوار پشتي شاه نشين مي باشد.
تالار آينه

بناهاي ضلع شمالي مجموعه گلستان به ترتيب از غرب به شرق عبارتند از: تالار سلام (تالار موزه) و تالار آينه، تالارعاج يا سفره خانه، تالار برليان و عمارت خوابگاه، که همه از بناهاي دوره ناصري است. معروفترين اين بناها تالار آينه و سپس تالار سلام مي باشند. تالار آينه يا تالار گلستان جديد همزمان با تالار سلام بين سالهاي ١٢٩١ تا ١٢٩٤ ه ساخته شد، ولي تزئينات و آينه کاريها و گچبريهاي آن تا سال ١٢٩٩ ه ادامه داشت.
طرح و معماري تالار سلام و تالار آينه و سرسراها و حوضخانه هاي مربوط به آن به وسيله حاجي ابوالحسن معمارباشي عهد ناصرالدين شاه ملقب به «صنيع الملک» انجام گرفت و مباشرت بنايي آن به عهده ميرزا يحيي خان معتمدالملک (برادر ميرزا حسين خان سپهسالار باني ساختمان مجلس شورا و مدرسه و مجلس سپهسالار؛ ميرزا يحيي خان بعدها با لقب مشيرالدوله به وزارت خارجه رسيد) بود.
اين تالار گرچه کوچک، ولي به علت موقعيت و زيبايي آينه کاريهاي سقف و ديوارهاي آن، و نيز تابلو نقاشي رنگ و روغني که مرحوم کمالالملک از آن تهيه کرده است، معروفيت بسيار دارد. در سمت غرب تالار آينه، تالار سلام (تالار موزه) احداث شده است.
فکر ايجاد موزه پس از نخستين سفر ناصرالدين شاه به اروپا (١٢٩٠ه) در ذهن او شکل گرفت. بدين منظور پس از بازگشت به ايران دستور تخريب عمارت خروجي را صادر کرد و بجاي آن ساختمان گلستان جديد، شامل تالار آينه و اتاق موزه ساخته شد.
در اوايل تأسيس اتاق موزه علاوه بر نمايش آثار هنري ايران و اروپا و هدايائي که سلاطين کشورهاي خارج براي شاهان ايران فرستاده بودند، و اسلحه و زره شاهان سابق و آثار تاريخي و تابلوها و گلدانها و چلچراغها و ساعتها و مجسمه ها و غيره، قسمت اعظم جواهرات پياده و اشياء و وصله هاي جواهر نشان نيز در اين تالار به معرض تماشا گذاشته شده بود، ولي پس از سرقتي که در سال ١٣٠٩ه از جواهرات تخت فراایران به عمل آمد و نيز واقعه تحريم تنباکو که در جريان آن مردم براي دادخواهي به داخل ارگ ريختند، ناصرالدين شاه بيمناک شد وسرداب محکمي را در زير عمارت خوابگاه بنا کرد و جواهرات را بدانجا منتقل ساخت. پس از انتقال تخت فراایران و تخت نادري و نيز صندلي مرصع محمد شاه از تالار آينه به اتاق موزه، مراسم سلامهاي خاص و رسمي در اين تالار برگزار مي شد و بدين جهت بتدريج نام تالار سلام به خود گرفت.
در سال ١٣٤٥ به سبب برگزاري مراسم تاجگذاري در اين تالار ساختمان آن تعمير و موزه آرايي آن به طور کلي دگرگون شد و به شکل امروزي درآمد. از اشياء گرانبهائي که در حال حاضردر اين تالار نگهداري مي شود بايد به تخت فراایران و صندلي مرصع محمدشاه اشاره کرد. در طبقه زيرين تالار سلام، حوضخانه وسيعي قرار دارد که امروزه به دو بخش تقسيم شده است. بخش شرقي به نام تالار مخصوص به نمايش هنرهاي ظريفه ايران در دوره قاجار، و بخش غربي آن با نام نگارخانه براي ارائه آثار نقاشي هنرمندان ايران در دوره قاجار اختصاص يافته است.
در سمت شرق تالار آينه، تالار عاج يا سفره خانه و سپس عمارت برليان قرار دارد که پيش از انقلاب محل پذيرائي از مهمانان خارجي و برگزاري ميهمانيهاي رسمي بود، و در حال حاضر به نمايش اشياء و ظروف و گلدانها و غيره اختصاص يافته است. در حوضخانه زير عمارت سفره خانه نيز تابلوهاي نقاشي به نمايش گذارده شده است. آخرين بنا در ضلع شمالي عمارت خوابگاه جديد است که در سال ١٣٣٩ بجاي نارنجستاني که در اوائل حکومت رضا شاه تخريب شده بود، احداث گرديد، و پيش ازانقلاب محل اقامت سران کشورهاي خارجي بود.
شمس العماره

شمس العماره يکي از بناهاي مرتفع و مشخص تهران قديم است که به دستور ناصرالدين شاه بين سالهاي ١٢٨٢ تا ١٢٨٤ ه در ضلع شرقي محوطه گلستان احداث گرديد. طرح و نقشه اين بنا از دوستعلي خان معيرالممالک و معماري آن برعهده استاد علي محمد کاشي بود. شمس العماره هم از نظر نقشه و شکل ظاهري و هم از نظر آرايش داخلي يکي از بناهاي تاريخي و زيباي تهران و آينه کاريها و نقاشيها و گچبريهاي آن از حيث نمايش شيوه هاي مختلف و متنوع تزئينات داخلي بناها در ايران بينظير است، و در حال حاضرطبقه پايين آن محل نمايش کتابها مي باشد.
بناهاي ضلع جنوبي محوطه گلستان به ترتيب عبارتند از: عمارت بادگير، چادرخانه، و تالار الماس.
عمارت بادگير از بناهاي دوره فتحعلي شاه است، که در دوره ناصرالدين شاه دچار تغييرات و تصرفات عمده اي گرديد. اين عمارت داراي تالار بزرگي است که ارسيها و ستونها و ديوارها وسقف آن با نقاشي و زرنگاري و آينه کاري و گچبري و منبت کاري و مرمر پوشيده شده است و يکي از تالارهاي پرکار و زيبا و جالب به شمار مي رود.در زير تالار مزبور حوضخانه وسيعي قرار دارد که در ٤ گوشه آن ٤ بادگير بلند با کاشيهايمعرق آبي و زرد و سياه با قبه هاي زرين قرار گرفته وهواي حوضخانه و تالار و اتاقها را بخوبي خنک مي کند.

تالار الماس نيز از بناهاي دوره فتحعلي شاه است که در دوران ناصرالدين شاه در تزئينات آن تغييراتي داده شد. اين بنا را به دليل آينه کاريهاي داخلي آن به نام الماس خوانده اند و شامل تالاري بزرگ و اتاقهاي گوشواره و دهليزها و بالاخانه ها و پستوهاي متعدد است. در سه طرف تالار بالاتر از رفها به سبک بناهاي عهد فتحعلي شاه سه ايوانچه آينه کاري مقرنس و تاقنماهاي باريک و کشيده ساخته شده و سمت شمالي تالار با ارسيهاي بزرگ که شيشه هاي رنگين زيبايي دارند پوشيده شده است.
در ضلع جنوب غربي مجموعه گلستان، کاخ ابيض قرار دارد. تاريخ بناي اين کاخ حدود سال ١٣٠٨ مي باشد، که در آن زمان براي جادادن اثاثيه اهدائي سلطان عبدالحميد عثماني بنا گرديد. اين کاخ به شيوه بناهاي قرن هجدهم اروپا گچبري و نماسازي شده است و به علت سفيدي رنگ نماي ساختمان و پلها و ازاره هاي سرسراي کاخ که از مرمر سفيد رگهدار ساخته شده بود کاخ ابيض ناميده شد. پس از اتمام بنا به دستور ناصرالدين شاه تالار بزرگ کاخ را با هدايايسلطان عثماني آراستند، همچنين تعدادي از تابلوهاي رنگ و روغن بزرگ از صورت شاهان و ملکه هاي کشورهاي مختلف اروپا را که در سفرهاي اروپائي به ناصرالدين شاه اهدا شده و يا بعدا فرستاده شده بود، در آن نصب کردند و تالار باشکوهي را به وجود آوردند که تالار عبدالحميد ناميده مي شد.
کاخ ابيض از ابتداي بناي خود به محل اشتغال صدراعظم وقت اختصاص يافت و تا سال ١٣٣٣ ش جلسات هيأت دولت در تالار بزرگ آن تشکيل مي شد. در سال ١٣٤٤در نماي ضلع غربي و نيز اتاقهاي طبقه پائين ساختمان تغييراتي داده شد و اين بنا از سال ١٣٤٧ به موزه مردم شناسي اختصاص يافت. اين مجموعه در سالهاي اخير دستخوش تعميرات اساسي بوده است که گزارش آن در شماره هاي بعدي فراایران درج خواهد شد.

١درباره تاريخچه ارگ تهران رجوع کنيد به تحقيق ارزشمند يحيي ذکاء با مشخصات زير: يحيي ذکاء، تاريخچه ساختمانهاي ارگ سلطنتي تهران و راهنماي کاخ گلستان، انتشارات انجمن آثار ملي، تهران، ١٣٤٩.

فرشهای پوست پلنگی و پوست ببری

پرویز تناولی

فصلنامه فراایران – 4&3 – بهار و تابستان79

يکي از نقشه هاي مهم فرش ايران، فرشهايي است که به فرشهاي پوست پلنگي يا پوست ببري معروف شده است. با اينکه بيشترين کاربرد اين فرشها در بين دراويش است، نبايد آنها را مختص دراويش دانست، زيرا چنان که خواهيم ديد گروههاي ديگري از مردم از جمله عشاير و چادرنشينان هم به اين نقشه و اين فرشها رغبت زيادي نشان مي دهند. در آن دوران، پوست حيوانات نقش دار،(چون پلنگ و ببر)، بر پوست حيوانات بي نقش (چون شير و آهو) برتري داشت. شايد وقتي بشر، بافتن را فراگرفت، يکي از نقشه هايي که به آن تمايل پيدا کرد، نقشه پوست پلنگ و ببر بود. شواهدي باقي نمانده که بتوان بر آنها صحه گذاشت، اما به نکته اي مي توان تکيه نمود و آن شوق ويژه اي است که دراويش و چادرنشينان به طبيعت و حيوان و خاک دارند. بخش عمده مايملک مختصر اين مردم را طبيعت در اختيار آنها قرار داده است. کشکول دراويش که ظرف آب و غذاي آنهاست، چيزي جز يک نارگيل دريائي به نام coco de mer نيست. چوبدستي و وسيله دفاعي شان چوبي خاردار است به نام منتشاء mantasha .کشکول فلزي يا تبرزين فولادي، ابزار پيشرفته و جديدتري هستند که به الهام از کشکول و منتشاء گياهي ساخته شده اند. در مورد تن پوش و زيرانداز و روانداز نيز بايد گفت دراويش به حداقل قانع بوده اند و از تکه پوست حيواني و يا در صورت عدم دسترسي به آن، از پلاس پاره اي براي پوشاندن خود و به عنوان زيراندازشان به هنگام نشستن و خواب استفاده کرده اند. با اين وجود و به رغم اين همه فقر و قناعت، دراويش خود را کمتر از سلاطين نمي دانند و اگر شاهان مالک و حاکم ملک وثروت اند، دراويش خود را پادشاهان ملک فقر مي شمرند و طاقيه يا کلاه درويشي شان را تاج شاهي، و پوستي را که بر آن مي نشينند «تخت شاهي» مي دانند و اغلب نام خود را با لقب شاه عجين مي کنند. شاه نعمت الله و يا نورعليشاه و مشتاق عليشاه نمونه هائي از اين القاب هستند.
رابطه ابزار شاهي و درويشي با يکديگر بحث مفصلي است که اميدوارم روزي در همين مجله به آن بپردازم. اما در اين مقاله به يکي از اين ابزار(يعني پوست پلنگ و پوست ببر) بسنده مي کنم.

پيوند پوست پلنگ و ببر با شاهان و پهلوانان در اساطير ايران مبحثي طولاني است. فردوسي در توصيف رستم از تن پوش «ببر بيان» وي نام مي برد. در نقاشيهايي که از قرن هشتم هجري به بعد باقي مانده است، برخي از شاهان و پهلوانان تن پوشي از اين دو حيوان دارند. يکي از قديمي ترين اين نقاشيها که قدمت آن به اوايل قرن هشتم هجري مي رسد و اکنون در freer gallery واشنگتن است، کيومرث اولين پادشاه اساطيري ايران را با تن پوشي از پوست پلنگ و زيراندازي از پوست ببر نشان ميدهد. صحنه اي ديگر که از کيومرث قابل ذکر است، نقاشي منتسب به سلطان محمد است. اين نقاشي که بي شک يکي از شاهکارهاي نقاشي اوايل عصرصفوي است، کيومرث و ديگر درباريان را با قباي پوست پلنگي و يکي از آنها را هم را با قباي پوست ببري تصوير کرده است.

وجوه مشترک شاهان و دراويش زياد است. علت اصلي اين مسأله، ظواهر و ابزار مشترک اين دو قوم است. هر دو دسته به بي نيازي رسيده اند يکي در ثروت و ديگري در فقر و هر دو دسته حاکم ملک خويش اند. شاهان حاکم بر سرزميني محدود به مرز و دروازه اند، اما ملک دراويش را در و دروازه اي نيست. در مورد پلنگ و ببر و همچنين شير بايد گفت که شاهان، قدرت خود را در صحنه هايي که از جنگ با اين حيوانات که به نوبه خود سلطان جنگل و بيشه اند با پيروزي بر آنها و مصور کردن اين صحنه ها بر صخره و کوه و کتاب به رخ ديگران مي کشند و با زبان بي زباني به مردمان مي گويند: «شاهي که بر شما فرمان مي راند، مافوق همه قدرتهاست». دراويش هم که پهنه زمين را ملک طلق خود مي دانند، با بر تن کردن پوست حيوانات و يا نشستن بر آنها، وابستگي خود را به زمين و تسلط خود را بر عوامل آن به نمايش مي گذارند.

سبک زندگي چادرنشينان و عشاير هم از دروايش و شاهان چندان دورنيست. راه ورود به دشتها، کوهها و دره ها به روي عشاير باز است. اينان هر کجا که عزم کنند چادر خود را بنا مي نهند و چندي بر آن منطقه حکم ميرانند. و محيط زيست خود را از آن خود مي دانند. ارتباط اين قوم با زمين و طبيعت و حيوانات همان ارتباط تنگاتنگي است که دراويش دارند. به علاوه، اين قوم صاحب گوسفند و ابزار بافندگي و مسلط به فنون آنند. پس اگر زنان عشاير نقشه پوست پلنگ و ببر را بر فرشهاي خود ببافند، کار عجيبي نکرده اند.

فرشهاي پوست پلنگي و ببري (همچنين شيري) علاوه بر اينها، نمادي از شجاعت و شهامت براي عشاير نيز هست. زن عشايري با بافتن اين فرشها و انداختن آنها برکف چادر، افسانه هائي از شکار اين حيوانات نيرومند و خطرناک را به دست اجداد خود براي فرزندانش بازمي گويد و با زبان بي زباني شوهر و پسرانش را به پيروي از گذشتگان در شهامت و بي باکي ترغيب مي کند.

پوست پلنگ و پوست ببري که زنان عشايري مي بافند، تقليد موبه مو از پوست ببر و پلنگ نيست. اين زنان که هم تبحر زيادي در بافتن انواعطرحها دارند و هم صاحب انديشه خلاق و نامحدودي هستند، از طرح پلنگ و ببر بس فراتر مي روند و اين طرحها را به قالبهاي مختلف درمي آورند. گاه تمام سطح يک فرش را از نقشه پوست پلنگ و ببر مي پوشانند و گاه با اضافه کردن چند رنگ، اين نقشهها را از حالت دورنگ به چندرنگ درمي آورند و گاهي چنان پيش مي روند که بيننده اي را که به ريشه اين نقشه ها آشنائي ندارد، سردرگم مي کنند و آثار مدرن و امروزي را به ياد مي آورند. اگر فرشهاي پوست پلنگي را ويژه ايران و ريشه هاي آنها را برآمده از ايران بدانيم، براي فرشهاي پوست ببري بايد سرزمين بس گسترده تري در نظر بگيريم. يک طرف اين سرزمين، چين و ماچين و جهت ديگرش هند است. تبت، بيشترين فرشهاي پوست ببري را بافته است. در آسياي غربي، ايران و ترکيه بيشترين سهم را در اين زمينه داشته اند. سهم ترکيه بيشتر در منسوجات و سهم ايران هم در منسوجات و هم در فرش است.

براي اطلاعات بيشتر رجوع کنيد به :

پرويز تناولي، قاليچه هاي تصويري ايران، تهران، ١٣٦٨

تاريخچه موزه ایران باستان

هومن صدر

فصلنامه فراایران ، شماره هفتم

موزه ي ملي ايران که عمليات ساخت آن در سال ١٣١٣ خ. آغاز و در سال ١٣١٦ در دو قسمت مجزا به بهره برداري رسيد، نه تنها بزرگترين موزه ي باستان شناسي و تاريخ ايران است، بلکه از نظر حجم، کيفيت و تنوع آثار يکي از چند موزه ي بزرگ جهان و به عنوان موزه ي مادر محسوب مي شود. موزه ي ملي از دو بخش و ساختمان مجزا تشکيل شده است: موزه ي ايران باستان که تاريخ تاسيس آن همان ١٣١٦ است و موزه ي دوره ي اسلامي که در سال ١٣٧٥ رسما افتتاح شد.

در سال ١٣٠٨ خورشيدي، به دنبال تصويب قانون حفظ آثار ملي، انجمن آثار ملي تشکيل شد و به منظور حفظ آثار تاريخي ايران، تهيه ي نقشه ي بناي موزه ي ايران باستان، با الهام از بناي طاق کسري (تيسفون) توسط معمار فرانسوي، آندره گدار آغاز گرديد که در آن تاريخ مدير باستان شناسي ايران هم بود. رنگ آجرهاي ساختمان موزه قرمز انتخاب شد تا يادآور معماري عصر ساساني باشد. بناي موزه حدود ١١٠٠٠ مترمربع و ساختمان اصلي آن سه طبقه است.

در حال حاضر موزه ي ملي ايران با دو موزه ي ايران باستان و دوره ي اسلامي زير بناي بيش از بيست هزار متر مربع در زميني به مساحت ١٨٠٠٠متر مربع و با حدود ٠٠٠/٣٠٠ هزار شئ تاريخي از زمان هاي مختلف تاريخي ايران، بهترين موزه در جهان درارتباط با فرهنگ، هنر و تاريخ ايران است. قديمي ترين اثري که نشانگر حضور انسان در فلات ايران است، مربوط به ششصد هزار سال پيش است که در اين موزه نگهداري مي شود. اشياي مختلفي که در طي ساليان گذشته به صورت علمي و غير علمي کشف شده اند در قسمت زيرزمين موزه ي ايران باستان قراردارند که پس از کارشناسي و تحقيقات علمي به تالارهاي اصلي نمايش آثار منتقل مي شوند.

بخش پيش ازتاريخ

گنجينه ي ملي ايران، آثار فرهنگي هنري خود را که ازابزارهاي سنگي دوران حجر شروع و به اشيا و وسايل مورد استفاده ي انسان هاي عصر آهن ختم مي شود در بخش پيش از تاريخ موزه متمرکز کرده است. اشياي موجود در اين بخش که از مواد مختلفي چون سفال فلز، سنگ عاج، قير و … ساخته شده اند از طريق کاوش هاي علمي باستان شناسي يا به طور اتفاقي از محوطه هاي پيش از تاريخ ايران کشف شده اند. قديمي ترين آثار به نمايش درآمده در موزه، تيغه هاي سنگي کشف رود است که در بررسي هاي باستان شناسانه ي سال ٥٤ ١٣٥٣ در ناحيه ي خراسان و در کنار رودخانه ي کشف رود به دست آمدند. در ارتباط با قدمت اين اشيا نظريات مختلفي ارايه شده است. از جمله اين که بررسي هاي کلود تيبو نشان مي دهد که قدمت اين اشيا بين هشتصد هزار تا يک ميليون سال است و برخي ديگر نيز قدمت آنها را بين ششصد تا هفتصد هزار سال مي دانند. بر اساس نظريه ي تيبو اين دوره کهن ترين دوران شناخته شده از پيدايش انسان در ايران است.

نمونه ي ديگر از اين ابزارهاي سنگي، دست افزاري است که در بررسي منطقه ي حوضه ي مسيله در ٥٠ کيلومتري جنوب ورامين توسط آقاي دکتر صادق ملک شهميرزادي به دست آمده است. اين گروه از آثار مربوط به ٤٥ هزار تا ٦٠ هزارسال قبل است.

قديمي ترين آثاري که در آن تفکرات مذهبي و معنوي انسان پيش از تاريخ جلوه گر است، پيکرک هاي انساني و حيواني کشف شده از تپه ي سراب در شرق کرمانشاه در سال ١٣٣٩ است. يکي از اين مجسمه هاي گلي زني است به نام ونوس که ٥/٦ سانتي متر ارتفاع دارد. ظروف سفالي قرمز به دست آمده از چشمه علي و اسماعيل آباد نيز جزو اولين و قديمي ترين آثاري است که بازديدکنندگان در موزه ي ايران باستان با آن مواجه مي شوند و قدمت آن متعلق به هزاره ي پنجم پيش از ميلاد است. در اين ظرف تصوير چهار انسان ديده مي شود که رو به روي يکديگر قرار گرفته اند و دست هاي خود را به طرف بالا برده و در حال نمايش رقص هاي آييني و نيايشي هستند.

از آثار کشف شده در منطقه ي استان فارس مي توان به بشقاب سفالي پايه داري مربوط به هزاره ي چهارم پيش از ميلاد اشاره کرد که نمايشگر رقص هاي آييني است. ديگري کاسه اي است سفالي و مخروطي شکل مربوط به تل باکون در فارس که در پشت ظرف، شاخ هاي بز کوهي کاملا بزرگ نمايي شده و به نشانه ي يک بز کوهي که مورد احترام و علاقه ي مردمان پيش از تاريخ بوده، نقش بسته است.

از آثار مربوط به استان خوزستان که از تنوع چشمگيري برخوردارند مي توان به مجموعه ي گاو سفالي معبد چغازنبيل اشاره کرد. اين گاو به دستور پادشاه ايلام از گل پخته ي لعاب دار ساخته شده و به عنوان نگهبان بر دروازه ي معبد چغازنبيل نصب شده است. ارتفاع اين گاو ١٠٦ و طول بدنه ي آن ١٠٨ سانتي متر است.

از منطقه ي کاشان نيز ظروف سفالي تپه ي سيلک در موزه نگهداري مي شود. اين ظروف گوياي تفکري عميق از عشق به هنر و مذهب و معنويت است. مشربه هاي سفالي تپه ي سيلک در نوع خود کم نظيرند و نقوش تلفيقي سماوي، هندسي، حيواني و انساني روي آنها نشانه اي از جهان بيني وسيع هنرمندان سفالگر و نگارگر سيلکي است. مشربه هايي که مايع درون آن شفابخش بيماران و نيرو بخش جنگجويان است. نمونه ي آن مشربه اي است از سفال نخودي با نقوش قرمز اخرايي.

حفاري درمنطقه ي ده مارليک در استان گيلان از پاييز ١٣٤٠ شروع شد و مشخص شد که اين تپه محل يک قبرستان مهم قديمي است و اشياي به دست آمده در آن معرف چگونگي هويت و حرفه ي صاحب آرامگاه است. مهم ترين شئ اين منطقه جام طلاي مارليک با نقش گاوهاي بال دار است. جام مارليک ٥/١٧ سانتي متر ارتفاع و ١٤ سانتي متر قطر دارد. نقوش برآمده و برجسته ي جام با تزيينات ظريف، قلم زني شده است.

موزه ي ايران باستان اشياي قابل توجهي از ساير محوطه هاي پيش ازتاريخ ايران همچون شهر سوخته، تپه يحيي، تل ابليس و تپه سنگ چخماق را نيز در خود دارد.

دوره ي تاريخي

آثار اين دوره نيز اکثرا حاصل حفاري هاي علمي بوده و در کنار اشياي مکشوفه از استان به نمايش گذارده شده اند. دوران تاريخي را اشياي هخامنشي، سلوکي، اشکاني و ساساني تشکيل مي دهند و يکي از منحصر به فردترين نمونه هاي موجود دوره ي اشکاني، بقاياي نيم تنه ي مردي است که در سال ١٣٧٢ به طور اتفاقي به همراه چند قطعه استخوان، يک لنگه چکمه به همراه ساق پاي درون آن، يک سنگ ساب، چند سفال، يک چاقوي آهني، يک سنجاق نقره، يک شلوارک پشمي، چند قطعه پارچه و يک عدد گردو وجود داشت. اين نيم تنه پس از کشف به مرد نمکي معروف گرديد.

در طبقه ي دوم موزه ي ايران باستان، گنجينه ي نفايس دوران پيش از تاريخ قرار دارد که در بر گيرنده ي آثار منحصر به فردي چون جام طلاي مارليک، جام طلاي حسنلو، جام خشايار شاه، ريتون طلاي همدان، الواح زرين و سيمين از کاخ آپاداناي تخت جمشيد، زيور آلات مکشوفه از زيويه ي کردستان و … است. در حال حاضر ساير قسمت هاي طبقه ي دوم پس از انتقال گنجينه ي دوران اسلامي به موزه ي جديد، در حال مرمت کامل بوده و پس از بازسازي داخل بناي ايران باستان به اشياي پيش از تاريخ اختصاص داده خواهد شد.

گنجينه ي دوران اسلامي

گنجينه ي دوران اسلامي که در دوم آبان ١٣٧٥ افتتاح گرديد، مشتمل بر آثار متنوع از قرون اوليه ي اسلام تا قرن چهاردهم هجري قمري است. اين آثار به لحاظ تنوع موضوعي و دوره اي در دو طبقه، به طور جداگانه به نمايش درآمده است.

در طبقه ي اول گنجينه، نسخ خطي قرآن کريم در مرکز هنرهاي اسلامي در فضايي که نشانگر تقدس است، به همراه عناصري در اين زمينه، مانند محراب ها و کتيبه اي خطي به نمايش درآمده اند. در فضاي اطراف اين قسمت کتب خطي با موضوعات علمي، ادبي و تاريخي ارايه گرديده است. کتب ادبي شامل آثاري از نخبگان عرصه ي ادب ايران از دوران تيموري تا پايان عصر صفوي است. برخي از مهم ترين آنها عبارتند از شاهنامه ي فردوسي، کليات سعدي، خمسه ي نظامي، ديوان حافظ، ديوان امير عليشير نوايي و …

اکثر اين نسخ به خط نستعليق و به قلم مشاهير هنر خوش نويسي و مينياتور سازان و تذهيب گران عصر تيموري و صفوي است. نسخ علمي نيز در محدوده ي وسيعي از علوم مانند طب، نجوم، جغرافيا و فلسفه را در بر مي گيرد. قديمي ترين نسخه ي مجموعه، «دستور اللغه» است که مربوط به قرن پنجم هجري است. نقاشي هاي مينياتور و قطعات خط در چهار ضلع بخش مرکزي شامل سبک هاي شيراز، هرات، هند، مغول و اصفهان است. مکتب بغداد شاخص هنر نقاشي عهد سلجوقي است که توسط امير تيمور در اين دوره به اوج مي رسد و هنرمندان مشهوري چون ميرعلي تبريزي خوش نويس و استاد عبدالحي نقاش در پايتخت اين حکومت، يعني سمرقند گرد هم آمدند و بدين ترتيب سنت هاي هنر ايران به دربار تيموري انتقال يافت. تيموريان به هنر نقاشي و کتاب آرايي علاقه ي خاص داشته و سبک هاي شيراز و هرات در آنها مشهود است. چهار گوشه ي اصلي اين طبقه به موضوعات علمي از جمله وسايل روشنايي، آثار علم نجوم، آثار شيشه اي و اشياي لاکي و ابزار کتاب اختصاص دارد. علاوه بر فضاي مرکزي، سه تالار اصلي نيز موضوعاتي همچون فرش، پارچه، سفال و فلز را در خود جاي داده است. در بخش پارچه و فرش، قديمي ترين پارچه هاي دوران اسلامي، مکشوفه از شهر ري قرار دارند که يکي از مهم ترين مراکز توليد پارچه در قرون اوليه ي اسلامي است. اوج هنر بافندگي ايران در عصر صفوي است که داراي ويژگي هاي خاصي از نظر شيوه ي ساخت، نوع و نحوه ي تزيين است. هنر بافندگي دوره ي صفوي با تاثير از دوران تيموري به دليل تمرکز و وجود کانون هاي هنري در شهرهاي سمرقند و هرات، در تلفيق با هنر نقاشي شکوفايي خاصي پيدا کرد. قالي هاي به نمايش درآمده در اين بخش مجموعه ي بسيار ارزشمندي است که با طرح هاي لچک و ترنج، محرابي و گلداني تزيين شده اند. در بخش سفال، آثار به نمايش در آمده، از قرون اوليه ي اسلام تا پايان دوره ي قاجار هستند که شامل شيوه هاي مختلف ساخت مانند قالب زده، نقاشي زير لعاب، زرين فام و مينايي هستند. در عهد سلجوقي هنر سفالگري از لحاظ شيوه هاي متنوع ساخت به اوج خود رسيد. بهترين آثار در اين دوره در شهرهاي ري، کاشان و گرگان توليد شد. در دوره ي ايلخاني و تيموري اين هنر در مشهد، تبريز و نيشابور تداوم داشت. بخش آثار فلزي در اين مجموعه، نمايانگر سبک هاي قلمزني، قلم سياه، مشبک، نقره کوب و طلا کوب است که اساسا روند هنر و صنعت فلزکاري را در دوران مختلف اسلامي معرفي مي نمايد.

در آثار قرن چهارم هجري، خط کوفي به عنوان يک عامل شاخص در هنر اسلامي مشهود است و به طور کلي سير تحول وتکامل رشته هاي گوناگون مانند سفالگري، شيشه گري و فلزکاري در قرون ششم و هفتم و همچنين شکوه تزيينات معماري دوران ايلخاني و تيموري، به همراه شاهکارهاي هنر نقاشي عهد تيموري و صفوي در کنار هنرهاي تزييني دوره ي قاجار نظير ميناکاري، طلاکوبي، خاتم و منبت ارايه مي شود.

مجموعه ي آثار موجود در موزه ي ملي ايران، مختص به فرهنگ و تمدن ايران بوده و کهن ترين اشياي مربوط به حضور انسان در فلات ايران را از ابتداي تاريخ تا پايان دوره ي قاجار در خود جاي داده است.

ايران به عنوان سرزمين کهن با پيشينه ي غني از قرن نهم هجري (پانزدهم ميلادي) در سفرنامه هاي سياحان و پژوهشگران معرفي شده است. موزه ي ملي ايران با توجه به تحقيقات متنوعي که در اين زمينه انجام مي دهد همواره ارتباط پژوهشي و علمي با ساير مراکز فرهنگي و باستان شناسي جهان دارد.

باربارو ايتاليايي يکي از نخستين کساني بود که در ٨٧٧ هجري (١٣٧٢ م.) از تخت جمشيد، جايي که چهل منار ناميده مي شد، بازديد کرد. سپس دلاواله در ١٠٣٢هجري (١٦٢٢ م.) نوشته هاي کتيبه هاي آنجا را رونويسي کرده و به اروپا برد (دانشنامه ي جهان اسلام، تهران ١٣٧٣).

در زمينه ي باستان شناسي، موسسه ي ايزمئو در طول سال هاي ١٣٣٠ تا ١٣٥٧ خ. در چندين برنامه ي کاوش و بررسي در استان هاي سيستان و بلوچستان و کرمان شرکت داشته است که اين فعاليت ها زير نظر مرکز باستان شناسي ايران انجام شده است. اين مناطق شامل شهر سوخته ي زابل، دهانه ي غلامان، بمپور و تپه ي اسماعيل آباد قزوين بوده اند. اين سازمان در زمينه ي مرمت در اصفهان و گنبد سلطانيه ي زنجان نيز همکاري داشته است.

سکه

موزه ي ملي ايران، همانند ساير موزه هاي معتبر دنيا، داراي قسمت جداگانه اي به منظور حفظ و نگهداري و نمايش سکه هاي ارزشمند ايران است. در دوران پيدايش فلزات، بشر از فلزات مختلف مانند مس، برنز، طلا و نقره اشيايي به اشکال گوناگون چون حلقه و ميله ي چهارگوش و يا تبر و کارد تهيه کرد که وسيله ي معاملات قرار مي گرفتند. در سال ١٨٨٩ م. در طي کاوش هاي ژاک دو مرگان Jacques de Morgan در ارمنستان تعدادي از اين حلقه ها به دست آمد. در حفاري هاي موهنجو دارو Mohenjo-Daro در پاکستان ميله هايي از جنس مس کشف شد که متعلق به ٣٠٠٠ سال قبل از ميلاد مسيح اند. اين اشياي کشف شده را مي توان قديمي ترين وسيله ي تبادل تا پيش از اختراع سکه دانست. در خرابه هاي شهرهاي آشور، شمش هاي طلا و نقره اي متعلق به ٢٥٠٠ تا ١٢٠٠ ق. م. کشف شده که علامات بر روي آنها نشان دهنده ي اولين قدم انسان در جهت ابداع و ساخت سکه است. اگر اين موارد را نخستين کوشش هاي انسان براي به وجود آوردن سکه بگيريم، مي توان بر اساس اين مبدأ، تحولات و تغييرات روي داده در شکل و قالب سکه ها در طول تاريخ را بررسي کرد؛ از سکه هاي سلاطين هخامنشي و سلوکيان تا سکه هاي ضرب شده توسط سلسله ي ساساني تا شکل گيري سکه هاي با نقش اسلامي، و از سکه هاي بني اميه، عباسيان، طاهريان و صفاريان تا سامانيان، سلجوقيان و صفويان تا زنديان و قاجاريان و تا امروز، از تمامي اين دوران ها، نمونه ي سکه هايي در موزه ي ملي ايران گرد آمده که به نمايش گذاشته شده است.

مهر

پيش از اختراع خط در عصر پيش از تاريخ، انسان به منظور مشخص کردن و ثبت مالکيت خود بر اشيا، مهر را ساخت و براي ساختن آن از مواد مختلفي چون سنگ، مرمر، عاج، طلا، نقره، مس و غيره استفاده کرد. نقوش حک شده بر سطح مهرها، علاوه بر جنبه هاي هنري، مدارک مهمي دال بر وجود صنايع و حرفه ها و فعاليت هاي مختلف دوران باستان است. قديمي ترين مهرها باقي مانده از هزاره هاي چهارم ق. م. از جنس گل پخته، سنگ گچ، سنگ مرمر، سنگ صابون و سنگ آهن ساخته شده اند. در مجموعه ي موزه ي ملي ايران، مهرهاي بسيار زيبا و ارزشمندي متعلق به گستره ي زماني هزاره ي چهارم ق. م. تا اواخر دوران قاجار موجود است، گوياي نحوه ي زندگي و اعتقادات مذهبي مردمان هر يک از زمان ها، و پس از منظري ديگر بازتابي از تاريخ سياسي و اجتماعي و اقتصادي جوامع انساني در روزگاران گذشته تالار کتيبه ها.

تالار کتيبه هاي موزه ي ملي ايران با هدف گردآوري، حفظ و مرمت، شناسنامه دادن و سرانجام نسخه برداري و خواندن متن هاي خوانده نشده ي موجود در موزه تأسيس شده است. بسياري از آجر نبشته ها و گل نبشته هاي يافت شده در ايران (همچون آثار به دست آمده از شوش يا تخت جمشيد) به اين تالار منتقل شده اند و کارشناسان اين مرکز سرگرم کار بر روي اين متون هستند.

بخش مرمت

در سال ١٣٦٣ هسته ي اوليه ي واحدي تحت عنوان بخش مرمت، در کنار ساير بخش هاي چهارگانه ي اصلي اين موزه ايجاد گرديد. از روزهاي نخستين شکل گيري اين بخش، با نگرشي که آميزه اي از علم و هنر در امر مرمت آثار بوده است، بسياري از آثار سفالين و شيشه اي بخش هاي مختلف موزه مرمت شده اند که اکنون تعداد بسياري از آنها در ويترين نمايش آثار در موزه ي دوران اسلامي و همچنين موزه ي ايران باستان جا دارند.

کتابخانه

همزمان با اجراي طرح ساختمان موزه، مکاني به عنوان کتابخانه ي باستان شناسي نيز منظور شد. پس از اتمام بناي موزه در سال ١٣١٦ کتابخانه ي آن نيز آماده گرديد که به اين ترتيب کار خود را با هدف تامين نيازهاي پژوهشي کادر موزه و ادارهي باستان شناسي با فراهم کردن يک هزار جلد کتاب فارسي و لاتين که از کتابخانه ي معارف به عاريت گرفته بود، آغاز نمود. سرپرستي اين کتابخانه را آندره گدار، طراح و معمار موزه به عهده گرفت. در حال حاضر مجموعه ي اين کتابخانه بالغ بر ١٨ هزار جلد کتاب و نشريه به زبان هاي گوناگون و مهم ترين کتابخانه ي تخصصي کشور از نظر تاريخ هنر و باستان شناسي در ايران و کشورهاي همجوار است.

واحد عکاسي

واحد عکاسي موزه ي ملي ايران نيز مانند ساير بخش ها از ابتداي شکل گيري موزه فعاليت خود را آغاز نموده و مسئوليت ثبت تصويري اشيا را به عهده داشته است. همانند تمام موزه هاي معتبر جهان، تهيه ي شناسنامه ي تصويري براي اشياي يک موزه اهميت خاصي داشته و اين امر به صورت تدريجي و مدون با روند تکميل موزه همگام است. از ديگر فعاليت هاي مهم بخش عکاسي، معرفي تاريخ و فرهنگ ايران به صورت تصوير است.

باهمکاري معاونت پژوهشي موزه

تصاوير: هومن صدر

‌گزارش یک پروژه‌ی ملی

مصاحبه با مسئولان بازسازی مجلس

فصلنامه فراایران ، شماره اول ، پاییز 78

باغ و عمارت بهارستان را ، که ساختمان مجلس شورای ملی در آن واقع است ، به حق میتوان خاطره انگیزترین بنای تاریخ معاصر ایران دانست. این مجموعه همراه با میدانی که درغرب آن قرار دارد ، یادآور حوادثی مهم از مبارزات ملت و نمایندگان آن علیه استبداد قاجار و پهلوی است.
نطق‌های آتشین نمایندگان دوره اول و ترور ‌اتابک ، حمله‌ی توپخانه‌ی کلنل لیاخوف روسی و دستگیری و اعدام آزادیخواهان ، رشادت‌های مجاهدان صدر مشروطیت در سرنگونی استبداد محمد علی شاه ، مهاجرت نمایندگان مجلس و تشکیل دولت قم در جریان حمله‌ی قوای روس در جنگ جهانی اول ، اولتیماتوم روس برای اخراج شوستر و مقاومت مجلس وتظاهرات زنان در 1328 ق و چند سال بعد وقوع کودتای 1299 ش و مخالفت‌های نمایندگانی چون سید حسن مدرس و محمد تقی بهار با استبداد رضاخان و انتقال سلطنت به خانواده‌ی پهلوی. و آن‌گاه پس از سقوط رضا خان ، میدان بهارستان به میعادگاه تظاهرات‌کنندگان از گروه‌های مختلف سیاسی و اجتماعی تبدیل شد. و باز سال‌های نهضت ملی‌شدن نفت و دیگربار سخنرانی‌های آکنده از احساسات وطن‌خواهی نمایندگان جبهه‌ی ملت علیه استعمار انگلیس و دربار پهلوی و صدارت دکتر محمد مصدق و قیام مردم در 30 تیر 1331 و لایحه‌ی ملی شدن نفت و سپس تظاهرات خونین فرهنگیان در پاییز 1340 و قتل دکتر فاطمی و ترور منصور در بهمن 1343 ، همه خاطراتی هستند که با شنیدن نام بهارستان در ذهن شنونده تداعی می‌شود و این مجموعه را محبوب قلوب ملت ساخته است ، تا با علاقه به آن نگریسته و جزئیات وقایعی را که آن باغ و بنا پشت سر نهاده در ذهن‌ها و کتاب‌ها ثبت کند.

قدیمی‌‌ترین اطلاعی که از تاریخ این مکان ثبت شده مربوط به دوره‌ی فتحعلیشاه است که مراسم شترقربانی در آن منطقه انجام می‌شد. در آن‌زمان سه باغ بزرگ نگارستان ، بهارستان و نظامیه در حوالی مکانی قرار داشت که بعدها میدان بهارستان در آن‌جا ساخته شد. باغ بهارستان در ابتدا به محمد حسن خان قاجار تعلق داشت که آن‌را به علی خان حاجب‌الدوله مراغه‌ای ( قاتل امیرکبیر ) فروخت. صاحب جدید آن ، زمین‌ها را نزد پاشا خان امین‌الملک به گرو گذاشت و چون در پرداخت دیون خود کوتاهی کرد ، امین‌الملک آن‌را به میرزا حسین خان سپهسالار صدراعظم ناصرالدین شاه ( 1241 – 1298 ) ، فروخت. سپهسالار نیز طراحی مدرسه ، مسجد و نیز بنای مسکونی را به سبک مجلس عثمانی به میرزا مهدی خان شقاقی ممتحن‌الدوله که معماری را در مدرسه‌ی L’ecole Normal Suprieur de Paris در فرانسه آموخته و طراح امارات دیگری چون پارک اتابک و قصر فیروزه بود ، واگذاشت. احداث بنا توسط استاد حسن معمار قمی سه سال به‌طول انجامید و دو سال قبل از مرگ سپهسالار در 1296 ق به اتمام رسید. ولی اتمام ساختمان مدرسه و مسجد در زمان حیات وی ممکن نشد و این دو عمارت پس از مرگ سپهسالار در دوره‌ی تولیت برادر سپهسالار ، یحیی خان معتمد‌الملک ( که بعدها لقب مشیر‌الدوله گرفت ) تکمیل شد. حسین خان سپهسالار در زندگی صاحب فرزندی نبود و پس از مرگ وی ناصرالدین شاه اموال او را تصرف کرده و از آن میان نگهداری مجموعه‌ی بهارستان را به یحیی خان مشیر‌الدوله واگذار کرد. در این دوران ، اندرونی بنای بهارستان در اختیار بیوه‌ی سپهسالار ، قمرالسلطنه ماه تابان خانم ، دختر فتحعلیشاه قرار داشت و از عمارت بهارستان برای پذیرایی از مهمانان برجسته‌ی خارجی و یا مظفرالدین میرزا ولیعهد در سفر به تهران استفاده می‌شد. ضمن این‌که در ضلع شمال غربی بنا ، وزارت عدلیه زیر نظر یحیی خان مشیرالدوله مستقر و مشغول به کار بود. پس از مرگ قمرالسطنه (1308 ) ، ناصرالدین شاه عمارت اندرونی بهارستان را در اختیار غلامعلی خان عزیزالسطان ، ملیجک دوم قرار داد . وی نخستین کسی بود که در ساختمان تغییراتی ایجاد کرد و اضافاتی بی‌قواره در آن پدید آورد.

پس از استقرار مشروطیت ، جلسات مجلس که ابتدا در عمارت طاقنمای دربار و سپس در مدرسه‌ی نظام تشکیل می‌شد ، به سبب تنگی جا در 29 شعبان 1324 به بهارستان منتقل شد. دو سال بعد در 23 جمادی‌الاول 1326 ، نیروهای قزاق به فرماندهی لیاخوف روسی ساختمان مجلس را هدف گلوله‌های توپ قرار دادند. در جریان این حمله ، بیشتر ساختمان‌های غربی مجلس آسیب دید. تمامی اوراق و اسباب و اثاثیه و سنگهای مرمر ساختمان به غارت رفت و حوضخانه‌ی بهارستان به آخور اسبان تبدیل شد. با شکست استبداد صغیر و فتح تهران بدست نیروهای مجاهد ، عمارت بهارستان به مقر شورای انقلاب تبدیل شد و بار دیگر هدف گلوله‌ی توپهایی قرار گرفت که از قصر قاجار به سوی آن شلیک می‌شد. پس از فرار محمد علیشاه ، ترمیم ساختمان مجلس به سرعت و با کمک مردم انجام شد. هم در این دوران با پیشنهاد سید حسن مدرس ، وکلا از محل کسر حقوق غیبت‌ها و تاخیرهای خود ساختمان را از بازماندگان سپهسالار خریدند. و از آن پس عمارت و باغ آن به تملک مجلس شورای ملی درآمد.

در دوران پهلوی ، دو بار تغییراتی گسترده در ساختمان مجلس انجام شد. اولین تغییرات در پی آتش‌سوزی وسیع 1310 بود که تالار آینه و سرسرای مجلس و اتاق بزرگ تنفس را در کام خود کشید. در جریان این بازسازی ، در ضلع جنوبی عمارت به سبک معماری اروپایی ستون‌هایی اضافه شد ، نمای آجری قاجاری با سنگ و تزئینات گچی پوشیده شد ، و چهره‌ی ساختمان کاملا دگرگون گردید. نیز در سال 1315 نمای شمالی بهارستان با طراحی حسن طاهرزاده و با وام گرفتن عناصری از معماری هخامنشی و ستون‌هایی به تقلید از کاخ آپادانا و بدون هماهنگی با سایر عناصر ساختمان دچار دگرگونی شد.

دومین دوره‌ی تغییرات در دهه‌ی چهل انجام شد که بعلت ثبت نشدن و فقدان مدارک کتبی بررسی دقیق آن امکان‌پذیر نیست. از جمله‌ی این تغییرات تخریب یکی از قدیمی‌ترین ساختمان‌های مجموعه که بنایی خشتی بین عمارت مجلس و ساختمان کتابخانه بود برای ایجاد سایت هلی‌کوپتر ، مسدود کردن برخی فضاها و الحاق فضاهای جدید از جمله بانک در ضلع غربی بهارستان ، تغییرات در فضای داخلی به سبب افزایش تعداد نمایندگان ، پوشاندن آجرکاری‌های نفیس ضلع غربی و شرقی و نقاشی‌های درهای چوبی را که شاهکاری از کار منبت ، معرق و ملیله‌کاری بود باید برشمرد.

در سال 1356 ، مجموعه‌ی بهارستان در فهرست بناهای ملی و تاریخی کشور ثبت شد. ولی به فاصله‌ی کمی پس از این تاریخ و پس از پیروزی انقلاب ، این بنا مورد بی‌توجهی قرار گرفت. این بی‌توجهی همراه با اتفاقاتی نظیر اصابت موشک در نزدیکی بهارستان در سال 1367 ، که بر اثر آن بخشی از سقف ساختمان فرو ریخت ، ساختمان مجلس را مستهلک کرد. آتش‌سوزی آذر 73 ، موجب شد که بار دیگر توجه عموم به این میراث پرارزش سیاسی و اجتماعی کشور جلب شود و از فروپاشی کامل آن جلوگیری شود. در پی این حادثه ، گروهی از مهندسان وزارت مسکن و شهرسازی مامور مرمت و بازسازی بنای مجلس شورای ملی شدند. در نتیجه‌ی زحمات پرارزش این گروه ، مجموعه‌ی بهارستان احیا شده و در حال حاضر با اضافه شدن بنایی جدید ، جلسات مجلس شورای اسلامی در این مجموعه برگزار می‌شود.

گستردگی و اهمیت و تخصص بکارگرفته شده در این طرح به اندازه‌ای است که براستی باید آن‌را طرحی ملی نامید. به همین دلیل فراایران خود را ملزم دانست تا با انجام مصاحبه‌ای با دست‌اندرکاران این طرح ملی ، آقای مهندس صادقی و آقای مهندس بهمنی گزارشی از بازسازی بنای مجلس به خوانندگان خود ارایه دهد. این مصاحبه توسط منیژه‌ی میرعمادی و علی دهباشی انجام شده است.

· آقای مهندس صادقی ، ما چندین بار مدارکی را که شما داده بودید ، بررسی کردیم و هربار بیشتر به اهمیت کار شما پی بردیم. واقعا اگر بخواهیم طبق معمول با صفاتی از کار بزرگ شما یاد کنیم ، شاید این کار کوچک بنظر برسد. بدین دلیل فکر کردیم که اگر شما خود از شرایط کاری که داشته‌اید ‌، سخن بگویید ، آن صفات هم خود به خود پدیدار خواهد شد. البته توضیح کل کار نیازمند کتابی 500- 600 صفحه‌ای است. و در این مصاحبه امکان بررسی رئوس اصلی کار وجود دارد. بهرحال قبل از ورود به بحث اصلی ، بهتر است درباره‌ی آتش‌سوزی توضیح بدهید تا کسانی که این بحث را دنبال می‌کنند ،‌ اول با خود آتش‌سوزی آشنا شوند ، چون شما هم در واقع در مرحله‌ی بعد وارد می‌شوید. مقدمه‌ای بفرمایید که آتش‌سوزی در چه تاریخی و چگونه اتفاق افتاد و شما از کجای قضیه وارد آن شدید ؟

– این آتش‌سوزی هم شبیه اکثر آتش‌سوزی‌ها سهوا اتفاق افتاده است. آتش ظاهرا حدود ساعت 4 و 5 صبح شعله‌ور شده و کمی بعد از آتش‌نشانی کمک خواسته شده. آتش‌نشانی هم آمده ولی تا موفق شود آتش را خاموش کند ، تا نصفه‌های ساختمان طعمه‌ی حریق شده بوده است.

· این حادثه در چه زمانی بود و شما از چه زمانی در این‌جا مامور شدید ؟

· آتش‌سوزی در 15 آذرماه 73 بود و حدودا 10 روز پس از آتش‌سوزی ما به ساختمان احضار شدیم برای امر مرمت و بازسازی. حالا روز دقیقش را حضور ذهن ندارم.

· از طرف چه سازمانی شما برای مرمت مامور شدید ؟

· از جانب وزارت مسکن و شهرسازی ، بنده و در حقیقت تشکیلات اینجا عمدتا کارمندهای وزارت مسکن و شهرسازی هستیم.

· چگونه شما از آتش‌سوزی باخبر شدید ؟

· در این فاصله‌ی 10 روز من هم از رسانه‌ها شنیدم و باخبر شدم که مجلس سوخته و خیلی ناراحت شدم. غافل از آنکه خود من برای مرمت آن احضار خواهم شد.

· در آن موقع شما کجا بودید و آیا هیچ تصور می‌کردید که این وظیفه به شما محول شود ؟

· طی آن چند روز اصلا چنین تصوری نداشتم. من در آنزمان مسئول بازسازی یک سری بیمارستان جنگی در آبادان و خرمشهر و آن منطقه بودم. ما را از خوزستان برای مرمت این ساختمان احضار کردند. در این فاصله من هم شنیده بودم که مجلسمان سوخته و خیلی هم ناراحت بودم. ولی وارد اینجا که شدم تاسفم بیشتر شد. برای اینکه میزان تخریب آتش‌سوزی را به هیچ عنوان ، به این اندازه حدس نمی‌زدم.

· در کل خرابی چند درصد بود ؟

· تا جایی که آتش پیش رفته بود ، من فکر می‌کنم هفتاد – هشتاد درصد ساختمان تخریب شده بود. در عکسها هم ملاحظه می‌کنید فقط یک سری دیوارها و جرزها مانده بود که آنها هم به جهت اینکه ملات دیوارها از خاک و آهک بود خیس و فاسد شده و عمدتا ترک خورده بود. تمام تزئینات روی دیوارها ، نقاشیها ، گچبری‌ها ، کارهای چوبی و آینه و شیشه همه ریخته بود. عمدتا هم به این جهت که روی دیوارها اول به رسم آنزمان ، کاهگل کشیده بودند و بعدا گچ‌کاری و تزئینات شده بود. و در جریان خاموش کردن آتش ، کاهگل خیس شده بود و از پشت باد می‌کرد. حتی تا مدتها بعد آن قسمتها هم که نریخته بود مرتب می‌ریخت. البته جدای از آتش ، ساختمان به علت کهولت دچار آسیبهای جدی شده بود که اگر آتش هم نمی‌گرفت باید مرمت و بازسازی اساسی می‌شد. این موارد در حقیقت آسیبهای مخفی بود که در طول زمان به ساختمان وارد می‌شد. و هیچکس هم متوجه آن نبود.

· اشاره‌ای کردید به آسیبهای مخفی که به ساختمان وارد شده بود. این آسیبها چه عواملی داشت ؟ فرسایش عادی ساختمان و عوامل طبیعی دیگر بود یا اینکه عامل انسانی هم حالا به نوعی مثل نرسیدن به ساختمان یا اتفاقاتی که در طول زمان رخ داده در آن دخیل بوده است ؟

· درباره‌ی آسیبهای ساختمان یا به عبارت دیگر بیماریهایی که ساختمان دچار شده بود کلا چهار ، پنج تیپ آسیب به ساختمان وارد شده بود. یکی از بزرگترین مشکلات رطوبت بود. بعضی جاها تا ارتفاع 2 تا 3 متر رطوبت بالا کشیده بود. ترک در ساختمان خیلی زیاد بود. بدلایل مختلف مثلا به توپ بستن مجلس در دوره‌ی مشروطیت و موشکباران زمان جنگ و مسایلی از این قبیل و همچنین نشستهای طبیعی ساختمان که مرطوب بودن پی و زیربنا هم به آن اضافه می‌شد ، ترک‌های زیادی ایجاد شده بود. که به اینها باید ترکهای سطحی که روی پوست و چوب و رنگ بود را اضافه کنیم. مشکل دیگر هجوم موریانه بود. در جاهایی که موریانه زیاد است مث خوزستان تاثیراتش را حتما خوب می‌دانید که در جاهایی مثل ماهشهر و اهواز ، آسیب‌های خیلی زیادی به ساختمان می‌زند. متاسفانه این ساختمان هم بیش از 30 – 40 درصد مصالحش چوب بود و چوب هم یک غذای لذید برای موریانه است مخصوصا اگر خیس خورده باشد که خوش‌خوراک‌ترین غذا برای موریانه است. چوب‌های پی و یا جاهای مختلف ساختمان که در آنها رطوبت از زیر بالا کشیده بود ، همه مورد هجوم قرار گرفته بود. در کنار همه عوامل فوق اتفاقات و آتش‌سوزیهایی بود که در طول تاریخ برای ساختمان پیش آمده که یکی از آنها همین آتش‌سوزی اخیر بود. اطلاع دارید که در سال 1310 هم تقریبا به همین میزان آتش‌سوزی‌ای در تالار آیینه اتفاق افتاده بود. آن‌زمان 2 سال طول کشید تا ساختمان را مرمت کنند. اتفاق دیگر به توپ بستن مجلس بود که بخشی از اینجا آسیب دیده بود. البته عمده‌ی آسیب به چاپخانه مجلس وارد شده بود ولی اینجا هم در حقیقت آسیبهایی دیده بود. در زمان موشک‌باران تهران موشکی به نزدیکی سازمان برنامه و بودجه اصابت کرده بود و ارتعاش آن باعث شده بود تا بخشی از سقف غلام گردش بریزد که در آن‌زمان تا حدودی مرمت شده و سقف سرجایش گذاشته شده بود.

· نکته‌ای ذهن من را مشغول کرده درباره مرمتها و بازسازی‌هایی که در سابق در این ساختمان انجام شده است. آیا این مرمتهایی که در پی این اتفاقات در ساختمان انجام شده ، با توجه به اصول این حرفه بوده است یا نه ‌، یا اضافات و تغییراتی که در سال 45 در ساختمان ایجاد شده ، آیا اینها واقعا ساختمان را دچار انحطاط نکرده است و اهمیت تاریخی و هنری آن را از بین نبرده است ؟

· البته اگر کلا از جنبه معماری صحبت کنیم شاید این حرف درست باشد. دلیلش هم این است که اول در زمان سپهسالار ساختمان باارزشی ساخته می‌شود با نمای آجری بسیار نفیس. ولی در طول سالها خیلی دچار دستکاری شده است. مثلا اضافه کردن ستونها در نمای شمالی و جنوبی در زمان پهلوی اول ، تخریب بخشی از قسمت شرقی ، پوشاندن کامل نمای آجری که با گچ‌کاری و بعد هم با مدل رومی پوشش داده شده است. عمدتا اینها موجب شده بود که ساختمان خیلی بکر نبوده و از نظر معماری شاید خیلی ارزشمند نباشد. ولی از طرف دیگر ، اینجا مجلس مملکت بود و از نظر اجتماعی ، سیاسی و تاریخی ساختمان بسیار باارزشی است. تمام آن اتفاقاتی که در زمان مشروطیت و بعد از مشروطیت در آن رخ داده آن کسانی را که در خودش دیده و علاقه‌ای که مردم به ساختمان دارند ایجاب می‌کند که ما خیلی با اهمیت به ساختمان نگاه کنیم.

· دلیل این تغییرات و دستکاریها چه بوده است ؟ فقط سلیقه و ذائقه‌ی دوره بوده یا عوامل دیگر هم دخالت داشته است ؟

· کاربری‌های مختلفی که ساختمان در دوره‌های مختلف پیدا کرده خیلی موثر بوده است. اینجا اول به عنوان خانه‌ی شخصی سپهسالار ساخته می‌شود و بعد از مدتی به کاخ ولیعهد و کاخ تشریفات خارجی قاجار و بعد به مجلس تبدیل می‌شود. هرکدام این‌ها در واقع مراحل خودش را می‌گذراند به اضافه اینکه خود تخریب‌هایی که در اثر عوامل بیرونی مثل به توپ بستن مجلس یا آتش‌سوزی 1310 یا تغییراتی که در دوره‌ی ریاست آقای ریاضی صورت می‌گیرد تا دوره‌ی موشکباران و آخرین آنها هم همین آتش‌سوزی اخیر اینها همه باعث می‌شود که در بازسازی‌ها در واقع سلیقه شرایط حاضر ، یعنی زمان انجام کار مهر خودش را بزند.

· ولی در واقع فاقد آن وجه علمی و مهندسی بوده است.

· تقریبا می‌شود گفت حرف شما دقیق است. یعنی چون مرمت اساسی و یا اگر بخواهیم اسمش را علمی بگذاریم اگر می‌خواست انجام بگیرد باید در واقع همان معماری قاجاری در اینجا احیا می‌شد. بازسازی و تعمیر و مرمت می‌شد. ولی هرکدام از این الحاقات و هرکدام از این تعمیرات و مرمت‌هایی که شده ، عناصر جدیدی را برای خودش اضافه کرده است که اوج آن بعد از آتش‌سوزی 1310 رخ داده که در همین ضلع جنوبی ، کامل روی آن تزئینات پرکار آجری ، گچ کشیده می‌شود ، ستون اضافه می‌شود و این کار هم خود با مشکلاتی انجام می‌شود. چون در واقع تلفیق دو نوع معماری قاجار و پهلوی است که اگر دقیقا در خود ساختمان دقت بشود پوسته‌ای که مرز بین معماری داخل و معماری بیرون نمای ساختمان است دو چیز مختلف است که مسایل آن حل نشده است. اکثر درها توی آکس نیست یا از بیرون توی آکس است یا از داخل توی آکس است. و اینها با هم نمی‌خوانند . یا مثلا مشکلاتی که مواجه بودند در هنگامی که ستونها را اضافه کردند یک جاهایی با هم برخورد کردند. مثلا جلوی تالار خود پارلمان اصلی یک ستون را در واقع مانده بودند که با این طرف نما بیایند یا طرف دیگر. و آخر هم یک ستون که نیمه‌اش با این طرف می‌خواند ونیمه‌اش با طرف دیگر درست کردند که ما آنرا اصلاح کردیم. یا آن نمای شمالی که اصلا نمای تخت جمشیدی است و خودش یک ساز دیگری را می زند. که آنهم در همان سالهای 1310 تا 1315 در واقع در دوره پهلوی اول اضافه شده است. در نهایت حالا شاید ساختمان زشتی نیست ولی معماری ایرانی نیست. معماری فرانسوی در جنوب و معماری تخت جمشید در شمال.

· در هر حال برخی از این موارد دستکاریها بسیار تاسف‌انگیز است. نمونه آن درهای ساختمان که چقدر زیبایی در آنها وجود دارد و با چنین ظرافتی آنها را زیر بتونه و رنگ پنهان کرده بودند. این مساله در چه دوره‌ای اتفاق افتاده و دلیل آن چه بوده است ؟

· ‌من فکر می‌کنم اواخر پهلوی اول یا اوایل پهلوی دوم باید باشد. ولی اینکه دلایل آن چه بوده است ، فکر می‌کنم یک سلیقه کاذب مدرن که در دوره‌ای مسلط شده بود ، البته مدرنیسم کاذب بوده چون کارهای مدرن خیلی زیبا و باارزشی هم وجود دارد. ولی در چنین ساختمانی یا چنین تزئیناتی ، درهایی را که این مقدار ملیله‌کاری ، منبت کاری ، معرق کاری داشته و اینچنین ظریف روی چوب کار شده بود زیر پوشش رنگ برده باشد. به نظر من این سلیقه باید خیلی کاذب و در واقع خودباخته باشد. ولی جدای بحث سلیقه و در واقع سبک تزئیناتی من فکر می‌کنم مشکلاتی هم در تعمیر این درها وجود داشته است. چون خود ما هم در تعمیر آنها خیلی با مشکل مواجه شدیم. یعنی در واقع تعمیر آنها آنقدر مشکل و سخت بود که اگر می‌خواستند مرتب این کار را در تمام این سالیان دراز انجام بدهند باید یک اکیپ خیلی متخصص در اختیار داشتند و یا اصلا یک بخش مرمتی می‌داشتند و اینها در واقع خودشان را راحت کرده بودند. آمده بودند آن خوردگیها و ریختگیها را با بتونه پر کرده و رنگ سفید زده بودند. و خوب همیشه هم نو بود. سالی یکبار هم طبیعتا مجلس رنگ می‌خورد و این باعث شده بود که لایه‌ای به قطر چهار پنچ میلی متر از رنگ روی تمام کارهای منبت و ملیله و معرق تشکیل شده باشد. ما هم تصادفا به این مساله پی بردیم. یکی از درها یک گوشه‌اش رفته بود و مشخص شد که زیر آن طرحی هست. شروع کردم به برداشتن رنگ آن و بعد درهای دیگر.

· مورد دیگری هم هست که مثلا بعلت مشکلات نگهداری آنرا پوشانده باشند؟

· بله ستونهایی که الان نمای قاشقی و شیاری دارند آنها را هم به دلایلی نامشخص و یا بدلیل اینکه آنها را نمی‌پسندیدند یا اینکه زیاد ترک می‌خورده و نگهداریش دشوار بوده توری کشیده و سیمان کاری کرده بودند و اینها تبدیل به ستونهای گردی شده بود و چونکه ضخامتش بیشتر شده بود وقتی به سرستون می رسید سیمان کاری خود را نمایان می‌کرد. این سیمان‌کاریها هم برداشته شد و الان قاشقی ها نمایان است.

· برگردیم به بحث اصلی در مورد بازسازی . شما که قبلا در زمینه مرمت ساختمانهای قدیمی به این شکل تجربه‌ای نداشتید. البته تجربه بازسازی بیمارستانهای جنگی بود. ولی خب ماهیت آنجور کار بسیار متفاوت است و هیچکدام از ظرایفی که در این ساختمان مطرح است در آنجا وجود ندارد. آیا برای قبول مدیریت این پروژه دچار تردید نشدید و اصولا کار را از کجا شروع کردید ؟

· اولا من گریزی بزنم به موضوع مدیریت. امروز در دنیا شخصی را مدیر می‌ خوانند که اداره کار را به عهده بگیرد. به این معنا که اگر این مدیر را شما امروز کنار بگذارید در یک کارخانه تلویزیون سازی ، فردا بگذارید در یک کارخانه جوجه کشی و پس فردا یک تیم فوتبال ، باید بتواند آنها را اداره کند. تعریف مدیریت در دنیا امروز یک چنین چیزی است. در اینجا هم ما باید یک بدنه ای از تخصصهای مختلف طراحی می کردیم. تخصصهایی را که ساختمان نیاز داشت می آوردیم و یک بدنه ای درست می کردیم که آخرش منجر به مرمت و بازسازی اینجا بشود. این تخصصها هم به چند گروه تقسیم می شود. اولین مساله این بود که ما یک مشاور برای خودمان بگیریم که امری رایج است در کارهای ساختمانی. مهندسین مشاور هم فراوان است. ولی متاسفانه در زمینه کارهای مرمت آثار تاریخی ما مشاور ثبت شده نداریم. به میراث فرهنگی مراجعه کردیم که در آنزمان آقای مهندس کازرونی رئیس میراث فرهنگی بودند و خیلی به ما محبت کردند و ما را راهنمایی کردند. دو شرکت مشاور را که استعداد این کار را داشتند به ما معرفی کردند ولی باز هم این دو مشاور در این زمینه تخصص و تجربه نداشتند.

· یعنی فقط به طور ذهنی به این نوع کار علاقه داشتند

· بله تفکراتشان به این سو تمایل داشت یا اینکه به بافتهای تاریخی علاقه داشتند. شاید هم فعالیتهایی در این زمینه داشتند. ازبین اینها ما مهندسین مشاور باوند را انتخاب کردیم که مدیرانشان به کارهای تاریخی خیلی علاقه داشتند. و به طور منفرد نیزدر این زمینه کارهایی انجام داده بودند. برای بررسی و کنترل کلیه کارها و طرحهای مشاور یک هیات ژوری تعریف کردیم که تمام کارهای مشاورمان در آن بررسی شود.

· اعضای این هیات چه ویژگیهایی داشتند ؟

· این افراد عمدتا در زمینه کارهای مرمت متخصص بودند . اگر من اسامی و مشاغلشان را بگویم این نکته مشخص می شود. آقای دکتر فلامکی هستند که تنها استاد کرسی مرمت در کشور هستند که از جانب دانشگاه معرفی شدند. آقای مهندس سعیدی یکی از اساتید مرمت و یکی از اساتید میراث فرهنگی هستند . آنزمان آقای مهندس کازرونی ایشان را معرفی کردند و به نظر من شاید مرمت را کمتر کسی در کشور به اندازه ایشان بداند. آقای مهندس سپهری هم از وزارتخانه خودمان یعنی وزارت مسکن انتخاب شدند. ایشان هم مسوول بافت قدیم وزارتخانه بودند. درحقیقت ما از سه ارگانی که صاحبنظر بودند یعنی از وزارت مسکن که بالاخره به نوعی متولی ساخت و ساز در مملکت است بخش بافت قدیمی اش را از دانشگاه استاد کرسی مرمتش را و از میراث فرهنگی یکی از بهترین اساتیدش را برای هیات ژوری مان انتخاب کردیم. هر کاری که مشاور یا گروه اجرایی انجام می داد حتی در این حد که چهار تا آجر از بالای جرز برداریم یا برنداریم یا اینکه این دیوار مثلا الحاق بوده و اینکه آیا درها را برداریم یا برنداریم یا درجای خودش و مرمت بکنیم ، هرکاری که انجام دادیم اول میرفتیم هیات آنجا بررسی می شد و بعد از اینکه تایید هیات را می گرفتیم انجام می دادیم.

· برای تصمیم گیری آیا نقشه ای از ساختمان در دست داشتید ؟

· جواب سوال شما منفی است. خود ما هم تعجب کردیم که از ساختمانی با این اهمیت هیچ نقشه ای وجود نداشت و خیلی کار مشکلی بود. از نو آمدند رولووه کردند. البته فقط یک نقشه ای بود که کار گروهی دانشجویی بود که برای کار درسی تهیه کرده بودند و خیلی هم دقیق نبود. ولی بالاخره وجود آن خیلی مهم و از هیچ بهتر بود و در واقع توانست کمک ما باشد. این هم تجربه ای شد که ساختمانی به این اهمیت حداقل باید نقشه ای داشته باشد. که در میراث فرهنگی و یا جایی دیگر آرشیو باشد که اگراتفاقی افتاد مثلا زلزله ای شد ، آتش سوز ای شد بشود راحت بازسازی کرد. حالا هم که امکانات کامپیوتری هست که راحت می شود از آن کمک گرفت.

· به جز آن نقشه از چه منابع دیگری استفاده کردید ؟ قاعدتا خیلی از ریزه کاریها حتی در نقشه هم نیامده است مثل تزئینات و گچ بریها و اینجور نکات ؟

· در این موراد در خیلی از فضاها عکس بدست آوردیم از قدیمی ترین ارگانهایی که در کشور عکس در اختیار داشند یکی خود مجلس بود دیگر روزنامه اطلاعات بود که قدیمی ترین روزنامه کشور است و خبرگزاری جمهوری اسلامی ، سازمان صدا و سیما که از مراسمی که در قبل از انقلاب آنجا برگزار می شد و برگزاری مجلس فیلم داشتند. متاسفانه سازمان صدا و سیما خیلی همکاری نکرد علیرغم اینکه دستور از مقامات بالا بود ولی وقتی که ما به ستون پایین رسیدیم آخرش هیچ چیز دستگیرمان نشد. چندین بار من خودم شخصا حضورا رفتم آنجا و آرشیوها را گشتیم و آخرش به چیزی دسترسی پیدا نکردیم. روزنامه اطلاعات با علاقه فراوان به ما کمک کرد. هر چیز در آرشیو به فکر خودشان می‌رسید به ما تحویل دادند و از ما خواستند که برویم در تاریخ بگردیم که مثلا چه روزی یا چه تاریخی واقعه‌ای تاریخی در اینجا رخ داده ، به حوالی تاریخ آن زمان اشاره بکنیم و آنها در آرشیوها بگردند و پیدا کنند. یک بخش هم ما به این صورت توانستیم عکس گیر بیاوریم. روزنامه کیهان یک سری عکس به ما داد و از مجلس هم مقدار خیلی زیادی عکس گرفتیم. خود ما هم دعوت کردیم از کسانی که در مجلس کار کرده بودند یا قبل از انقلاب نماینده بودند مثل آقای حسین مکی که دو جلسه اینجا آمدند و خیلی جالب است که ایشان در این سن و سال چقدر حافظه‌ی قوی دارند. دقیقا تزئینات کنج به کنج ، تابلویی که در جایی آویزان بوده ، فرشی که در گوشه‌ای بوده ، مبلمانی که بوده مثلا به خاطرشان بود و علیرغم اینکه خیلی دشوار راه می‌رفتند ولی خیلی علاقه‌مند بودند. ما هم کل ساختمان را با هم گشتیم و خیلی استفاده کردیم. آقای دکتری بود که پدربزرگشان رئیس مجلس بود ، حالا اسم ایشان خاطرم نیست. ایشان آمدند راجع به تزئینات خیلی کمک کردند. بازنشستگان سابق مجلس همه می‌آمدند. با آنها مصاحبه می‌کردیم و نتیجه‌گیری می‌کردیم که کجا چطور می‌توانست باشد. با معمار لرزاده صحبت کردیم. ایشان چون شرایطی که اینجا بیایند ، نداشتند ما رفتیم و با ایشان مصاحبه کردیم. ایشان هم در سال 1310 یا 1312 اینجا را مرمت کرده و در این ساختمان کار کرده بودند. عملا هم حافظه‌ی خیلی قوی داشتند و خیلی چیزها یادشان می‌آمد. بعدها هم سریال مرغ حق را که ساخته‌ی مرحوم علی حاتمی است گیرآوردیم. سالن داخل مجلس ، صحن مجلس را در سه چهار صحنه نشان داده است. از آن هم استفاده کردیم. با استفاده از مجموع اینها به اضافه آنچه که بقایای تزئینات و غیره به صورت آویزان و نیم‌ریخته روی در و دیوار بود نقشه‌هایی تهیه کردیم. من فکر می‌کنم در جایی مثل پارلمان که تصویر زیاد بود ما دقیقا عین قبل ساخته‌ایم و در فضاهایی که خیلی تصویر نبود و ما از بقایای تزئینات و مصاحبه با افرادی که در ساختمان رفت و آمد داشتند استفاده کردیم فکر می‌کنم عین خودش ساخته‌ایم. موضوع خیلی جالبی که در اینجا باید بدان اشاره بکنم این است که چقدر علاقه‌مند به این ساختمان وجود داشت. یعنی از زمانی که ما قدم به ساختمان گذاشتیم از حرفه‌های مختلف ، از مشاغل مختلف از افرادی که اصلا هیچ ارتباطی به آنها نداشت ، به ما مراجعه می‌کردند و به نوعی به ما پیشنهاد می‌کردند که ما را در این زمینه کمک کنند.

· این کمک‌ها در چه مواردی بود ؟

· در مسائل مختلف. مثلا در جمع‌آوری مستندات مربوط به ساختمان ، ما خیلی از این افراد کمک گرفتیم بعضی از هنرمندان و برخی از استادکاران را به ما معرفی کردند. افرادی که در ساختمان سالها کار کرده و حالا بازنشسته مجلس بودند ، یا قبل از انقلاب یا بعد از انقلاب داوطلبانه جلو آمدند و به ما کمک کردند و ما توانستیم اطلاعات خیلی وسیعی از آنها بگیریم. این نشان می‌دهد که جایی که واقعا مهم باشد مردم ما چقدر به میراث فرهنگی‌شان علاقه‌مند هستند.

· با توجه به این مساله که این ساختمان در طول تاریخ چند بار دستکاری شده ، بخش‌هایی خراب شده یا بخشهایی به آن اضافه شده ، آیا در این موارد هیات ژوری دچار مشکل نمی‌شد که کدام شکل را انتخاب کند و چگونه تصمیم‌گیری خود را انجام می‌داد ؟

· بر اساس اصول مرمت وقتی ساختمان را بازسازی می‌کنیم باید آنرا به اصل اولیه‌اش یعنی هرچه که اول بوده است ، برگردانیم. در اینجا ما دچار تناقضی بودیم. این که اصل اولیه این ساختمان ، آن نمای آجری پرکار و نفیس دوران قاجاریه بوده که در زمان پهلوی اول نمای شمال و جنوب به آن اضافه شده بود. بر اساس اصول مرمت ما باید تمام ستونهای شمال و جنوب را حذف می‌کردیم و می‌رسیدیم به همان دیوارهای آجری و آنها را احیا می‌کردیم. ولی از طرف دیگر مردم در طول پنجاه – شصت سال گذشته مجلس را به این چهره و به آن صورتی که هست می‌شناسند. نمای شمال و جنوب و بالاخره غرب را به همین صورت با این ستونها می‌شناسند. چون مردم در حقیقت این ساختمان و این معماری را می‌شناختند و تاریخ در اینجا اتفاق افتاده بود ، به این صورت اتفاق افتاده بود ، هیات ژوری تصمیم گرفت که ما آخرین چهره مجلس را حفظ کنیم. اینجا شاید ما به نوعی اصل مرمت را نقض کردیم و ساختمان را به اصل اولیه‌اش برنگرداندیم. البته در داخل هرچه الحاقات بی‌خود و بی‌جهت واضافی بود همه را برداشتیم و در آن جاها اصول مرمت را به طور کامل رعایت کردیم.

· بعد از مشخص شدن این دقایق که در حقیقت به نوعی جنبه نظری کار را تشکیل می‌دهد ، حتما اجرای این مطالب هم روش خاصی را طلب می‌کند. با توجه به اینکه واقعا بنظر می‌رسد این مورد فرد باشد که ساختمانی تخریب بشود در این وسعت و یک گروه ایرانی آنرا کاملا بازسازی کند. مطمئنا روشهای اجرایی شما برای مردم و بخصوص برای کسانی که دست‌اندرکارند ، جالب توجه است. کار را از کجا شروع کردید و چگونه پیش رفت ؟

· در حقیقت بیشتر این شیوه‌ها را شورایی که داشتیم به ما تکلیف می‌کردند و رهنمود نشان می‌دادند. اولین مرحله آواربرداری بود و کار در حقیقت از آواربرداری و ایمن‌‌سازی ساختمان شروع شد. آواربرداری در ساختمانی که تاریخی بحساب می‌آید و ثبت شده خودش یک اصول و در حقیقت یک روش خاصی دارد. لایه به لایه باید آوار برداشته شود و شما متوجه شوید که سقفی که کاملا ریخته و در کف قرا رگرفته این سقف از چه اجزایی تشکیل شده و چه لایه‌هایی را تشکیل داده بود. برای مثال سقف کاذب چوبی داشته ، یک سری لوستر ازش آویزان بوده یا آیینه کاری و گچبری داشته و یا مثلا خرپای فلزی بوده یا خرپا چوبی بوده ، بالاتر از آن شیروانی بوده یا غیر شیروانی و غیره. ما هم برای اینکه مواردی نباشد که ندانسته اجزاء این اثر تاریخی را از بین ببریم لایه‌برداری کردیم یا اینکه روی دیوارها با همان دقت گشتیم تا آثار تزئینات را بدست آوریم ، آثار خطوط تزئینات را بدست آوریم ، مثلا اگر دیوار کشوزنی داشته مثل آنرا یک جایی گیر بیاوریم ببینیم این کشوزنی چه بوده و بقیه را خط بگیریم و به نتیجه برسیم که شکل و تزئینات به چه صورت بوده است. به این جهت آن بخش آواربرداری خیلی مهم بود و ما خیلی دقت و وسواس داشتیم.

· قاعدتا تامین منابع و مصالح هم به نوعی که دوگانگی در کار پیش نیاید ، از مشکلات این نوع کار است. به خصوص که تزئینات خیلی نفیسی مثل همین آینه کاریها در ساختمان وجود دارد

· حالا شاید آینه کاریها بخش ساده کار ما بود. معضلی داشتیم در دیوار شرقی که من نمی‌دانم به چه دلیل در دوره‌ی ریاست آقای ریاضی دیوار را برداشته بودند ، یا اینکه روی همان دیوار موجود یک دیوار 35 سانتی‌متری با آجر بهمنی روکش کرده بودند بدون اینکه ترکیب پنجره‌ها و معماری حفظ شود. حالا دلیلش چه بوده من نمی‌دانم. این دیوار از بالا شکم داده بود و حدود 5 – 6 سانتی متر از دیوار قبلی جدا شده و در حال ریزش بود. ما وقتی این دیوار را برداشتیم دیدیم که زیر آن یک دیوار خیلی نفیس قاجاریه هست ولی متاسفانه آجرها بطورکامل پوسیده و یا شکسته بود و از بین رفته بود. آجری که برای این دیوارها استفاده کنیم در بازار امروز نیست. اصلا این تیپ آجرها را نمی‌سازند. این آجرها با خشت و گل و به شیوه‌ی آنزمان پخت می‌شد. هرکاری کردیم که آجر را مطابقت بدهیم نشد. در قم ، کاشان ، اصفهان ، تبریز و تهران به اغلب آجرپزیها مراجعه کردیم ، ولی هیچ کدام به تیپ آجر ما نمی‌خورد. تحقیق کردیم و متوجه شدیم که در آنزمان ظاهرا اغلب آجرپزیهای تهران در طرفهای دروازه غار بود. کاملا تصادفی متوجه شدیم که در طرف های دروازه غار زمینی را گودبرداری می‌کنند. خاک آن زمین را خریدیم و به کارخانه آجر پزی بردیم و خواستیم از آن خاک برای ما آجر با ابعاد و اندازه و مقیاس آن زمان بسازند که کاملا مطابقت کند. در زمینه مصالح دیگر هم همینطور عمل کردیم. مثلا در دیوارهای اینجا از ملاک گل و آهک طبق سنت آنزمان استفاده شده که برای اینکه دوگانگی بین آن بخش از دیوار که مربوط به قبل از بازسازی بود و آن بخش که بازسازی شده بود ایجاد نشود همه را از مصالح آنزمان به نحوی بدست آورده و استفاده کردیم. آینه از مشکلات ما نبود برای اینکه شاید الان به آینه‌های بهتری دسترسی داریم. ولی در مورد چوب این مشکل را داشتیم. باید از چوبی استفاده می‌کردیم که با بقایای آن درها همرنگ و همجنس می‌شد. پی بردیم که اینها چوب چنار اصفهان است که در آنزمان استفاده شده است. سپس چنارستانی را در اصفهان نزدیک نطنز پیدا کردیم و کل چنارستان را خریدیم. آن چنارها را بریدیم و دادیم خشک کردند و برای اینجا استفاده کردیم. از این طریق یک مشکل دیگر ما هم حل شد ، اینکه ارتفاع درهای اینجا عمدتا سه یا چهار متر است ولی در بازار چوبهایی که سه چهار متر باشد نیست. عمدتا 2.5 تا 2.80 سانت و به سایز تراورس است. ولی با خرید چنارستان این مساله هم حل شد.

· مورد دیگری که اشاره کردید ، ایمن‌سازی ساختمان بود. برای استحکام ساختمان و از بین بردن آسیبهایی که بر اثر عوامل طبیعی و یا فرسایش و یا عوامل دیگر در طول زمان به این مکان وارد شده ، چه اقداماتی انجام شده است ؟

· ما در باطن اسکلت ساختمان را با تکنولوژی امروزی تقویت کرده‌ایم. خب ، امروز دسترسی به تکنولوژی‌ای داریم که در آنزمان وجود نداشت. در زمینه‌ی زلزله ساختمان را مقاوم‌تر کرده‌ایم. خیلی جاها ساختمان پی نداشت. بدلایلی که واقعا معلوم نیست ، خیلی جاها ساختمان را روی خاک ساخته بودند. آن جاها را پی زدیم و تبدیل کردیم به ساختمانی که سازه‌اش با اصول فنی ساخته شده است. خیلی از کارهای اسکلت چوبی ساختمان را در جاهایی که مخفی است و نمایان نیست به اسکلت فلزی تبدیل کردیم. امکان آتش‌سوزی را در ساختمان از بین برده‌ایم. موضوعی که از ما انرژی خیلی زیادی برد این بود که ظاهرا بنا به سنت آنزمان در پی ساختمان یک ذره بالاتر از پی ساختمان در طراز کرسی چینی یک ردیف چوب گرد تبریزی می‌گذاشتند. حالا دقیقا نمی‌دانم چرا ، شاید برای از بین بردن ارتعاشات زلزله بوده که مقداری بستر نرم و ارتجاعی زیر ساختمان ایجاد کند. در هر حال ما کاملا برحسب تصادف پی بردیم که در تراز زیر ساختمان یک سری چوب گرد زیر جرزهای باربر گذاشته شده که به مرور زمان موریانه آنها را خورده و این چوبها را از بین برده بود. یعنی کل ساختمان روی طاقچه‌ها و طاقهایی که لابلای آن خالی شده بود قرار داشت. ما بعد از این که به این موضوع پی بردیم در کل ساختمان زیر دیوارها را گشتیم و هرکجا که این وضعیت بود داخلش مواد تزریق کردیم یا اینکه اینها را برداشتیم و دیوارها را پی بندی کردیم و پی ساختمان را محکم کردیم. این مورد خیلی انرژی از ما گرفت.

مورد دیگر باید به موریانه اشاره کنم. اینجا با دعوت از متخصصان با شیوه‌ی علمی تعیین کردیم که چند کلنی موریانه وجود داشت که 11 کلنی بود. بعد با شیوه‌های خیلی فنی و علمی شناسایی کردیم که ملکه‌شان کجاست . به ملکه رسیدیم و توانستیم ملکه را از بین ببریم. بقیه هم ظاهرا وقتی ملکه ندارند با تزریق سم زود از بین می‌روند. ما فکر می‌کنیم موریانه را به طور کامل از بین برده‌ایم ولی افزون بر آن در حقیقت پرده‌ای از سم در زیر ساختمان ایجاد کرده‌ایم که موریانه نزدیک نشود. البته این بدان معنی نیست که ما موریانه را در کل تهران از بین برده‌ایم. این بدان معنی است که ما ساختمان خودمان را در برابر موریانه ایمن کرده‌ایم. امیدواریم که همسایه‌ی ما هم اینکار را بکند و همینطور همسایه بعدی و الی آخر و بالاخره این موضوع ریشه‌کن شود.

· طبق مدارک تعداد موریانه‌ها بالغ بر 8 میلیون برآورد شده است. مبارزه با این لشکر عظیم چقدر طول کشید ؟

· ما از همان روزهای اول مبارزه با موریانه را شروع کردیم و تا همین اواخر ادامه داشت. شاید حدود دو سال نزدیک به سه سال طول کشید. وجب به وجب یعنی واقعا نیم‌‌متر به نیم متر، بعضی جاها سی سانت به سی سانت ساختمان. در ارتفاع نیم متری زمین و دیوارها به قطر 5 سانت و به عمق شصت سانت دریل شده و در داخل آنها سم موریانه تزریق شده است. واقعا کار عظیمی انجام شده است و ما اطمینان می‌دهیم که تا پنجاه سال آینده این ساختمان موریانه نخواهد داشت.

· آیا همه‌ی مواردی را که در اسکلت از چوب استفاده شده بود از بین بردید یا تبدیل کردید ؟

· البته چوبها را در خیلی از جاها از بین برده‌ایم. ولی بازهم چوب هست. شما نمی‌توانید ساختمان را کامل بیرون بریزید و هر چوبی پیدا کردید از بین ببرید. در جاهایی چوب هست که ما آگاهانه به آن دست نزده‌ایم. بالاخره جاهایی بود که چوبی بود و باید هم باشد.

· در سایر موارد همچون مبارزه با رطوبت و آتش ، یا تاسیسات ساختمان و … چه اقداماتی انجام شده است ؟

· در زمینه رطوبت اولا دور تا دور ساختمان زه کشی شده و یک کانال زه کشی به عمق 2.5 متر ایجاد شده است. هرچیزی که به آب و لوله و این جور چیزها مربوط می شد از ساختمان حذف کردیم. یعنی قبلا سیستم تهویه مطبوع برای ساختمان پیش بینی کردیم که از طریق کانالها و مجاری حساب شده به ساختمان وارد شود. برای اینکار ما موتورخانه ای را در زیر حوض یا آبنمایی که در قسمت شمالی ساختمان است طراحی کردیم. آن حوض و آبنما را بطور کامل برداشتیم و در زیر آن به عمق هفت – هشت متر موتورخانه عظیمی ایجاد کردیم. شامل دیگ بخار و چیلر و در کنارش هواساز ایجاد کردیم که در موتورخانه آب گرم یا سرد شده و به هواسازها می‌رود. در داخل هواساز آن آب گرم و سرد به هوای گرم و سرد تبدیل می شود و از طریق کانالهایی بدرون ساختمان می آید. دیگر در داخل ساختمان شما لوله شوفاژ یا کمی مدرن تر از آن فنکوئل نمی‌بینید که زمانی بترکد یا نشت کند و ایجاد رطوبت کند. دستشویی و توالت را بطور کامل از ساختمان خارج کردیم و در محوطه دستشویی های زیرزمینی که به معماری مکان هم لطمه نزند ایجاد کردیم که آبی در ساختمان جاری نباشد و رطوبت مشکل ایجاد نکند. فقط در دو جا که مربوط به تشریفات می شود ناگزیر یک دستشویی و یک توالت باید می گذاشتیم که آنجا هم از لوله های مسی استفاده کرده ایم که عمر پنجاه تا صدساله دارند. در زمینه برق هم ساختمان خیلی اوضاع بلبشویی داشت. در دوره های مختلف چیزهایی اضافه کرده بودند لامپی کلیدی پریزی تزئیناتی یا کارهای دکوراتیو و طبیعی است که سیستم حساب شده ای نمی توانست داشته باشد. اینها را کاملا خواه در قسمت سوخته که کاملا منهدم شده بود و از بین رفته بود خواه در قسمت سوخته نشده ، همه را برچیدیم و با اصول و تکنولوژی جدید کار برق را انجام دادیم. سیستم اعلام حریق خیلی هشیار برای ساختمان طراحی کردیم که اگر خدای ناکرده ساختمان زمانی دچار آتش‌سوزی بشود در زمان خیلی کوتاهی مثلا یکی دو دقیقه اعلام حریق بشود. در یک جاهای خیلی خاص هم سیستم اطفای حریق گذاشتیم ولی در بقیه ساختمان با سیستمهای مرسوم باید اطفای حریق بشود. کار دیگری هم که انجام دادیم و گفتنی است که این ساختمان هیچ گونه مدرکی ، تصویری عکس یا نقشه‌ای کارآمد که ما را هدایت کند ، نداشت و انصافا در این زمینه خیلی سختی کشیدیم. خیلی مشقت کشیدیم. ولی الان هر کاری که انجام داده ایم یا از مراحل کار کردن عکس گرفته ایم یا نقشه تهیه کرده ایم و نقشه ها را روی cd برده ایم و پخش کرده ایم در جاهای مختلف که بالاخره اگر خدای ناکرده یکی از آنها از بین برود در جاهای دیگر وجود داشته باشد. از مراحل کار فیلمبرداری کردیم و تصمیم داریم انشاالله در انتهای کار کتابی و فیلمی تهیه شود. خدا نیاورد آن روز را ولی اگر این ساختمان دچار حادثه‌ای شود ، زلزله‌ای یا آتش سوزی رخ دهد مجری طرحش یا رئیس کارگاهش در شرایطی که من و مهندس بهمنی بودیم نباشد. حداقل چند تا عکس دستش باشد.

· تا الان چه مدت این پروژه طول کشیده است و فکر می‌کنید برای اتمام آن چه مدت لازم است ؟

· ما از اول پیش بینی کردیم که این کار سه سال طول خواهد کشید علیرغم اینکه مسوولان خیلی عجله داشتند که ما اینکار را سریعتر تمام کنیم شاید بدین علت که دوباره به مردم اطمینان بدهند که مجلس ساخته شده و این نگرانی را از مردم بگیرند. پیش بینی اولیه ما این بود که این کار سه سال طول بکشد ولی خیلی جاها مسائلی پیش آمد که از روز اول برای ما غیر قابل پیش‌بینی بود و تا حالا چهار سال طول کشیده است. یک جاهایی بدلیل مسائل مالی و تنگناهای مالی توقف هایی داشته ایم . حدود ده ماه بدین دلیل دچار تاخیر شدیم که آنها را اگر کنیم ما در حدود سه سال بطور کامل کار کرده ایم. احتمالا پنج شش ماه دیگر هم طول می کشد تا ساختمان بطور کامل تمام شود

· همزمان با این پروژه شما مسئولیت احداث ساختمان اجلاس سران اسلامی هم را به عهده داشته اید. آیا ساختمان اجلاس به کار شما در مجلس تاثیر نگذاشت و به آن لطمه نزد ؟

· نه آنجا به این کار لطمه نزد. این ساختمان در حقیقت بیشتر از آنکه یک پروژه ساختمانی باشد شاید یک علاقه و عشق باشد به مملکت و بازسازی آنچه در تاریخ مملکت است و هیچ وقت اینجا تحت تاثیر پروژه های دیگرما قرار نگرفت. عرض کردم مدتی به مشکلات مالی برخوردیم و بعد به برخی مشکلات پیش بینی نشده دیگر برخوردیم که در ذات خود این پروژه است.

· چه مواردی پیش آمد که شما انتظار آن را نداشتید ؟

· یک مورد همین درها بود. به هیچ عنوان ما و نه هیچ کس دیگر نمی‌دانستیم که این درها می تواند اینهمه از ما انرژی ببرد و این قدر نفیس باشد. شاید آنهایی که خیلی قدیم مثلا سی چهل سال پیش در این ساختمان حضورداشتند و قبل از رنگ شدن این درها را دیده بودند اطلاع داشتند ولی ما نمی دانستیم. کاملا بر اثر تصادف متوجه شدیم که گوشه یکی از این درها رنگش ریخته شروع کردیم به تراشیدن تک تک درها و همین الان در ساختمان مرمت آثار خطی دری هست که در ظاهر شما یک در معمولی می بینید ولی یک گوشه اش کنده شده و با سوابق این نوع درها متوجه شدیم که آنهم در نفیسی است و باید رنگ برداری و مرمت بشود. مورد دیگر همان چوبهایی که در پی گذاشته بودند و موریانه خورده بود و تصادفی پی بردیم و آنهم خیلی وقت برد.

· آیا می توانیم ادعا کنیم که این ساختمان همچون روز اول آن و یا حتی بهتر از آن شد ؟

· بله. واقعا باید بگویم که شاید از روز اول آنهم بهتر شد. من عرض کردم بالاخره زمانی که این ساختمان را می ‌ساختند به تکنولوژی آنزمان می‌ساختند و خیلی از کارهایی که با توجه به تکنولوزی امروز قادر به انجام آن هستیم آنها قادر نبودند و الان به ساختمان اضافه کردیم. و واقعا مردم می توانند اطمینان داشته باشند که این ساختمان آن چیزی که بوده به همان تبدیل شده است و من اطمینان می دهم که وجب به وجب اینجا آنچه که در ظاهر بود دقیقا به همان تبدیل شده و در زمینه کارهای تزئینات و سایر موارد ظاهر کار رعایت شده است.

· حتی در مورد تزئینات ساختمان هم این نظر را دارید ؟

· بله. برای مثال باید به مورد آتش سوزی 1310 اشاره کنم که منبع آتش از تالار آینه بوده است و آن موقع مثل حالا نبود که مجلس در یک ساختمان دیگر برگزار شود و این ساختمان بلااستفاده باشد و چند سال برای مرمت وقت داشته باشند. آن زمان مجلس دایر و جاری بوده و عجله داشتند که زود به اینجا برگردند. و خیلی کارها از جمله آینه کاری ها سرهم بندی شده بود. که ما آنرا درست کردیم و به روز اول بازگرداندیم.

· بسیار به جا به این نکته اشاره کردید . خود ما هم کنجکاو بودیم بدانیم که سقف تالار و همچنین حوضخانه که آینه کاری آن تقریبا نابود شده بود آیا واقعا به وضعیت اولیه بازگشته است. چگونه قادر به بازسازی آن شدید ؟

· بله . حالا ممکن است که اثر دست دو استاد کار تفاوتهایی داشته باشد یکی شگردهایی دارد که دیگری ندارد . مهارتهایی که این استاد کار دارد آن یکی ندارد. اگر تغییراتی باشد در این مایه هاست . در مورد منابع هم اولا تعدادی عکس داشتیم و بعد بخش مختصری از حاشیه دور آینه کاریها مانده بود. البته چون آتش نشانی آنها را آب بسته بود همه از زیر پوسیده بود. و باید پایین می آمد ولی در هر حال راهنمای کار ماشد. واقعا هم یک حسن هندسه ایرانی این است که اصولش مشخص است و چون پایه‌های این مقرنس ها مانده بود از روی همین ها ادامه اش را به کمک آن عکسها درآوردیم .

· در هر حال بعد از چندین سال بی توجهی ساختمان دوباره سرپا و زنده شد.

· بله این مطلب هم صحیح است که کاربری ای که الان به ساختمان داده شده باعث می شود که ساختمان همیشه پویا و زنده و در حال استفاده باشد. شاید بخش عمده ای از بی توجهی گذشته به جهت این بوده که اینجا مدتی متروکه و غیرقابل استفاده بوده است. حالا بی توجهی هایی که در زمان آقای ریاضی یا مداخله های بی جایی که به ساختمان شده آن بحث را کنار بگذاریم. ولی الان برای ساختمان کاربری ای تعیین شده است. بخشی از آن به موزه دوران مشروطیت و نمایشگاه کارهای مجلس و هدایای رئیس مجلس تبدیل خواهد شد. ملاقات های عمومی رئیس مجلس با مردم در تالار اصلی انجام می شود. بخشی هم به تشریفات مجلس بدل می شود. و رئیس مجلس از مهمانان عالی‌رتبه داخلی و خارجی در آنجا پذیرایی خواهد کرد و حق ساختمان ادا خواهد شد.

· واقعا امروز خیلی خوشحال شدیم از اینکه دیدیم این بنا که اینهمه برای همه مردم خاطره انگیز است احیا شده و دوباره مجلس به اینجا منتقل خواهد شد. و هم از این بابت که این مرمت بدست مهندسین خود ما انجام شده است ، اینهم خیلی موجب مسرت است.

· کاری که انجام شد کاری بود که قبلا گروه های ایتالیایی یا فرانسوی انجام می دادند کارهای بزرگ مرمت که در ایران انجام شده است به غیر از استثناهایی که حجم کار کم بوده یا مثلا تکه های کوچکی از یک ساختمان بزرگ یا قدیمی مرمت شده است همه عمدتا به دست گروه هایی بود که ازخارج می‌آمدند. ساختمانهای بزرگ اصفهان را نگاه کنید. عالی‌قاپو ، مسجد جامع یا حتی تخت جمشید یا جاهای دیگر عمده‌ی کار را گروه های ایتالیایی و فرانسوی انجام می دادند. و در واقع ایرانی ها دستیارهای آنها بودند که کار می کردند. این شاید از معدود پروژه هایی است که در واقع همه آن با نیروی داخلی چه در سطح مدیریت و چه در سطح هنرمندانی که اینجا کار کردند و زحمت کشیدند انجام شد. این مطلب را هم به صورت جمله معترضه در اینجا بگویم که واقعا می گویند عدو شود سبب خیر ، یکی این مورد است که بیش از صد صد و پنجاه استاد کار اینجا تربیت شدند. واقعا زمانی اینجا آتش گرفت ما مشکلات فراوانی در یافتن یک یا دو نفر استاد کار گچبری خوب داشتیم. البته هستند کسانی که گچبری می کنند ولی مهارت آنها در حد و اندازه ای نیست که اینجا بکار گرفته شود. ما به زحمت چند استادکار پیدا کردیم و آنها را آوردیم و اینها چون کار ایجاد شده بود و بازار بود رفتند جوانهای خودشان را آوردند. یک سری جوانهای مستعد و خیلی امروزی ومدرن علاقه مند شدند و آمدند. الان افراد تحصیلکرده در حد دیپلمه و لیسانسیه اینجا روی داربستها هستند و گچ بری می کنند و خیلی خوشحال هستیم که واقعا این حرفه آیینه کاری و گچ بری احیا و یا تقویت شد. از مواهب سوختن ساختمان شاید تنها موردش این باشد. در هر حال این تجربه خیلی خوبی بود که نشان داد که نیروهای داخلی چقدر توانایی دارند. علیرغم اینکه ممکن است سن آنها کم باشد. من سعادت و خوش اقبالی خود می دانم که توانستم در این پروژه این تجربه را کسب کنم. خب حالا به تصادف به ما خورد و خوشبختانه موفق شدیم. واقعا این را یک سعادت برای خودم می دانم.

· آقای مهندس صادقی و آقای مهندس بهمنی ، خیلی متشکریم از شما که این مصاحبه را قبول کردید و وقت خود را به ما و خوانندگان فراایران اختصاص دادید.

کارگاه میان‌شهرِ تهران، هنر، محیط زیست و شهر

سارا کمالوند

برگردان: رویا منجم
منبع: universes-in-universe.org


تهران بزرگترین شهر میان استانبول و بمبئی است؛ شهری با 13 میلیون جمعیت در کویر. مانند تمامی شهرهای دیگر ایران، به شکل استراتژیکی در دامنه‌ی کوه قرار دارد تا آب آن تأمین شود. اما امروزه این همه فراموش شده و گسترش بی‌رویه شهری خاطره‌ی این شبکه‌ی آبرسانی زیرزمینی قنات را پاک کرده است. شگفت‌آور نیست که در دهه‌ی چهل زمانی که الگوهای باخترزمینی نوین‌سازی برای رشد پایتخت آسیای مرکزی به روی میز گذاشته شد، این زیرساخت ارگانیک آب نادیده گرفته شد. اما امروزه شمار آنها تکان‌دهنده است: از بیش از شش‌صد قنات رهاشده، دو میلیون لیتر آب هر ساله هدر می‌رود.

آب‌شهر، آزمایشگاه پزوهشی بین‌المللی در تقاطع هنر، محیط زست و شهر به تازگی کارگاهی را در باره‌ی قناتهای تهران در دانشکده‌ی معماری دانشگاه تهران برگزار کرده است. آب‌شهر ، قراردادی برای طرحهای دوراندیشانه برای کشاکشهای زمان واقعی پیشنهاد کرده است. کارگاه با همکاری دانشکده‌ی تخصصی معماری پاریس با پروژه‌ی رشد پایدار برای برنامه‌ی شهرها که کار کریس یونس فیلسوف است، برگزار شد. پرسش این نبود که چگونه قناتهای تهران در شکل سنتی‌شان بازیابی شوند، بلکه جایگاهی که این زیرساخت می‌تواند در چارچوب و زمینه‌ی امروزی بازی کند، به خیال درآورده شود.

ایران یک بیابان است، اما بیابانی کوهستان‌دار، شرایطی که به تمدن ایران اجازه داده تا قنات را نوآوری کند که یک زیرساخت آب‌رسانی زیرزمینی کهن است که به نوآوری باغ و با گسترش آن با نوآوری شهر انجامید. قناب آب را از آبخیزهای زیرزمینی هدایت می‌کند که در دامنه‌ی کوه با برف آب شده شکل می‌گیرند. با تقلید از حرکت آب روی خاک، قناتها با چاهی با فاصله‌ی بیست متری از هم در بستر سنگی کنده می‌شوند. برای همین قنات در اصل خطی نادیدنی است که با نقاطی قطع شده است. با تکیه به نیروی گرانش زمین، سراشیب‌های طبیعی زمین برای پراکندن و توزیع آب تازه به منابع پائین‌تر به کار برده می‌شود. زمانی که آب به سطح می‌رسد، از راه شبکه‌ای از نهرهای روباز در شهر پراکنده می‌شود. در واقع، در تهران، شهری تاریخی درست در جایی آغاز می‌شود که پایان قنات است و آب به سطح می‌آید.

کارگاه فرصتی بدیع برای گروه چندرشته‌ای و بین‌المللی معماران و هنرمندان بود تا با هم در باره‌ی آینده‌ی این شبکه‌ی رهاشده‌ی اب کار کنند. جایگاه ویژه‌ای به هنرمندان داده شده و از آنان دعوت شد تا در کنار طراحان به بعد غیرمادی شهر، جمعیت و سبک زندگی، بازاندیشی کنند. هر هنرمندی با معماران و گروهی هشت نفره از دانشجویان کار می‌کرد. چهار گروه روی محله‌های خاصی کار می‌کردند که به دلیل رابطه‌ی استراتژیکی که با ساختار شبکه‌ی قنات داشتند، برگزیده شده بودند. محور از بالا به پائین این محله‌ها جریان از بالا به پائین آب را به نمایش می‌گذاشت.

حضور ندا رضوی‌پور، شهاب فتوحی، امیرحسین بیانی و پژمان شفیعی‌زاده به این منظور بود که گفت‌وگو رسمی باقی نماند. این دعوت این پنداشت را در خود داشت که هنر می‌تواند نقش به خیال درآوردنده‌ی الگوهای کاروکنش برای تغییر جامعه را بازی کند. مفاهیمی که می‌تواند باعث شود قناتها یک بار دیگر یادواره شوند چیستند؟ زمان، هویت و نگاره‌پردازی محوری شد. درگیری ذهنی اصلی هنرمندان فراموشی جمعیت نسبت به این نیروی زندگی زیرزمینی بود. امیرحسین بیانی می‌نویسد: “ساده‌ترین دیدگاه قنات روایت زندگی و حرکت در زیرزمین است. به این معنا که آب مایع زندگی است که پیوسته در زیر زمین جریان دارد و این همه به دور از چشمان شهروندان روی سطح زمین روی می‌دهد. بنابراین حقیقت الزاماً این نیست که چه چیز در برابر ما نهفته است.”

راهکارها برای جلب آگاهی اجتماعی دربرگیرنده‌ی چیدمان‌های هنری بود که شبکه‌ی نادیدنی را به نمایش می‌گذاشت. این طرحها کار گروه ندا رضوی‌پور و شهاب فتوحی بودند که در گذشته با هم روی چیدمان‌های محیطی مانند پروژه‌ی سرشماری Census Project کار کرده بود. گذاشتن نور در چاه‌ها یا رنگی کردن نقاط پیرامونشان راهی برای آفریدن سیگنال و نشانه‌ای شد که از اعلام هستی‌شان فراتر می‌رفت. شهاب فتوحی روی حال‌وهوای ایستای شرایط امروزی تاکید داشت. از راه فرافکنده شدن پیوسته به آینده، با زندگی در دنیایی سطحی که در آن همه چیز مانند نگاره بی‌روح شده، نقاط آبی او روی زمین رویدادی نامنتظره می‌آفرید که بیینده را به زمان حال می‌آورد.

چیدمان هنری دیگری که کار گروه ندا رضوی‌پور بود، یادواره‌ای برای باغ در حال مرگ درکه آفریده بود. تهران شهر باغهای میوه به ویژه توت بوده است. در مطالعه‌ی موردی رضوی‌پور، باغی تاریخی در حال مرگ است زیرا پروژه‌ی ساخت و ساز یک برج به تازگی شبکه‌ی قناتی را که آب درختان را تأمین می‌کرد مسدود کرده است.

یکی از طرحهای دیگر “قنات وارونه” بود که به حجم بالای فاضلابی را که زیر شهر تاریخی خاک شده پاسخ می‌داد. این دریاچه‌ی مردم‌ساخته‌ی زیرزمینی، منبع ارزشمندی است که این پتانسیل را دارد که پالایش یابد و از نو برای سبز کردن شهر به کار برده شود. این شبکه آب را پس از گذراندن آن از استوانه‌های فعالی که لوله‌ای درونی از ماسه و قلوه سنگ، فیلتر می‌کند وارد شبکه‌‌ی روباز جوبها می‌کند. گیاهان اکسیژن‌ساز کنار جوی‌ها روند پالایش را ادامه می‌دهند و راه سبز کردن شهر و آفریدن مناظر تازه برای خیابانها می‌شوند. این طرح راهی برای تمییزکردن شهر تاریخی و ارتقاء گونه‌ای نوزایی پائین شهر است. با در نظر گرفتن تهران از زیرزمین به بالا، بهره‌وری از این لایه‌ی نادیدنی به عنوان نیروی زندگی در به خیال درآوردن نیروی بالقوه‌ای برای آینده‌ی آن بدیهی می‌نماید. ذخیره‌ی آب زیرزمین، پالایش زیرزمینی آب، بازیافت آب خاکستری، و پالایش گیاهی آدابی روبه‌رشد است که برای طراحی با پارامترهای آب‌وهوایی، زمین‌سازی و زیست‌شناسی به کار برده می‌شوند. درگیری ذهنی اصلی جای‌دادن دور (سیکل‌)های دگرگونی و تغییرشکل در معماری و فضای همگانی است.

در کل 18 طرح ارائه شد. سه تا از آنها به این امید که پیاده شوند، به دست مقامات مسئول شهری سپرده شد. یکی از آنها دربرگیرنده‌ی برگزاری روزی ملی به نام قنات است که پیشنهاد شهاب فتوحی بود که آگاهی اجتماعی و مسئولیت شهروندی برایش مشکل‌سازترین جنبه‌ی موضوع است. نمایشگاهی می‌تواند در این روز ملی برگزار شود تا دانسته‌ها در باره‌ی تاریخچه، ساختار و شرایط کنونی قنات را به نمایش بگذارد.

کارگاه میان‌شهر نخستین باری بود که مردم تهران به میراث از دست رفته‌ی خود نگاه می‌کردند. ما امیدواریم که کارگاهها و پروژه‌های دیگر این گام آغازین را ادامه دهند. ثابت شد که کار با هنرمندان به دلیل کیفیت ناهمگن‌ طرحها بسیار موفقیت‌آمیز است. هنر مسئولیتی اجتماعی دارد و می‌تواند در به خیال‌درآوردن راهکارهای تغییری که شهر امروز در جست‌وجویش است نقش بازی کند. شهر یک آمیزه است و دیگر بدون دورگه‌کردن شناخت و دانش نمی‌توان در باره‌اش اندیشید، نقشه کشید یا طراحی کرد. آفریدن سکوهایی برای دادوستد چندرشته‌ای در دست‌یافتن به راه‌حل‌های نوآوران برای هویت شهری و واقعیت‌های دشوار ساخت‌وساز اجتماع بسیار حیاتی است.

سارا کمالوند: معماری ایرانی کانادایی از دانشکده‌ی تخصصی معماری پاریس و مدیر آب‌شهر، آزمایشگاه پژوهشی بین‌المللی در باره‌ی شهرها، آب و شهرسازی است.

http://universes-in-universe.org/eng/nafas/articles/2012/mesocity_tehran/img

ماجراجویی‌های خشت برتر

نادر خلیلی، معمار شهودی، بنیانگذار انستیتوی هنر و معماری خاک کالیفرنیا

بریان اکلی

منبع: مجله‌ی بدون (هنر و فرهنگ خاورمیانه)، زمستان سال 1390
با سپاس از مجله‌ی بدون که این مقاله را برای فراایران فرستادند
منبع تصاویر : http://calearth.org/

مترجم : رویا منجم

این کتاب با روحیه‌ی پشتیبانی، به هدف سال بین‌المللی سرپناه برای بی‌خانمان‌های سازمان ملل 1987 تقدیم می‌شود ـ اینکه تمامی تنگدستان و محرومان دنیا بتوانند تا سال 2000 خانه‌ای برای خود داشته باشند.

* نادر خلیلی، خانه‌های سفالین و معماری خاک

در پایان 1981 (1360) بود که پی بردم فضای تکنولوژی ترابری سال 2000 می‌تواند به شکلی منظم چیزهایی به ماه ببرد… یک پایگاه ماندگار روی ماه کاربردهای گسترده‌ای برای سیاست ملی، روابط بین‌المللی و فن‌آوری امریکایی دارد.

* دکتر وندل مندلDr. Wendell Mendell ، پایگاه‌های روی ماه و فعالیت‌های فضایی سده‌ی بیست و یکم میلادی

آب کم جو، تشنگی آور به دست

*مولانا، در کتاب نادر خلیلی به نام پیاده‌روهای روی ماه


نادر خلیلی

در 2004، جایزه‌ی معماری آقا خان ـ جایزه‌‌ای برای بازشناسی پروژه‌هایی که “دریافت و ستایش فرهنگ اسلامی را بهبود می‌بخشد” ـ به خوشه‌ای از چهارده بنای فروتنانه در بنینجار ایران تعلق گرفت. این خانه‌ها ده سال پیش‌تر برای جا دادن پناهندگان عراقی در نخستین جنگ خلیج با تشویق و سرپرستی برنامه‌ی رشد و توسعه‌ی سازمان ملل و کمیسیون عالی پناهندگان سازمان ملل ساخته شده بود. این جایزه نه تنها این خانه‌های خاص را، که همچنین نیروی بالقوه‌ی آنها را به عنوان پیش‌گونه‌ای برای گونه‌ی نوـ کهنه‌ی خانه‌سازی ناپایا و معمار مسئول آنها را بازشناخت که در غیر این صورت در پرده‌ی ابهام باقی مانده بود.

جست‌وجوی سی ساله‌ی نادر خلیلی برای گونه‌ای معماری که بتواند سرپناهی برای تنگدستان دنیا شود ـ سفری عرفانی به سبک فردی که او را از جاده‌های خاکی ایران به اتاق‌های همایش سازمان هوانوردی ملی و مدیریت فضای امریکا تا صحرای موجاوی کشانید ـ در انگاره‌ای به اوج رسید که خود او خشت برترsuper adobe نامید. خانه‌سازی با خشت برتر مانند واحدهای بنینجار، با پر کردن کیسه‌های بافته شده‌ی پلی‌استر با ماسه، خاک و گِل ـ هر چیزی از این گونه که در دسترس باشد ـ ساخته می‌شوند. این کیسه ماسه‌ها سپس به صورت حلقه‌هایی چیده می‌شوند تا دیوارهای بارکش را بیافرینند که تا چهارونیم متر از زمین بالا می‌روند و سپس به شکلی مارپیچ به داخل می‌آیند تا بامی گنبدی بسازند. رشته‌هایی از سیم خاردار کیسه‌ها را نخ می‌کنند تا لایه‌ها را به هم ببندد و دیوارها را پایدار سازند ـ جایگزینی ارزان برای شفته که به مهارتی هم نیاز ندارد. پنجره‌ها و درها از راه طاقی‌های ساده که با کیسه‌ها ساخته می‌شوند، شکل می‌گیرند.

این انگاره‌ای بسیار توانمند بود و هست. کمابیش قیمتی ندارد ـ خاک ارزان ـ و تنها چند کارگر ساده که لازم نیست مهارتی داشته باشند.، چهار نفر می‌توانند یک سرپناه خشت برتر را در یک روز بسازند و چگونگی ساختن آن می‌تواند از سوی کسانی که خود به تازگی آن را فراگرفته‌اند انتقال داده شود. زمانی که بذر و دانه‌ی دانش کاشته می‌شود، اجتماع می‌تواند به ساختن ساختارهای خشت برتر خود تا مدتها پس از آنکه ان.جی.او ها NGOs به راه خود می‌روند، ادامه دهد.

به عنوان ابزاری برای سرپناه‌های اضطراری یا جادادن پناهندگان، چنین می‌نماید که این انگاره فقط امتیاز دارد. در نمونه‌ی رایج‌تر سرپناه‌های اضطراری ـ چادر، کرباس‌های قیراندود (تارپولین)، گاه حتی فلز موج‌دار روی چارچوب‌های چوب ـ نیاز به موادی است که باید خریداری و به ناحیه‌هایی فرستاه شوند که که فاجعه در آن روی داده و به همین دلیل دسترسی به آنها به ندرت آسان است. این راه‌حل‌های جانشین زودگذر Stopgap اغلب به سرعت کیفیت خود را از دست می‌دهند. از سوی دیگر خشت برتر تنها به یک طاقه کوچک پارچه و طاقه‌ای سیم خاردار نیاز دارد. در پرتو خاصیت دما نگهدارنده‌ی خاک، سیستم در تابستان خنک می‌ماند و در زمستان گرم. و با به کاربردن لایه‌ای از گچ و سیمان، ساختار بی‌منفذ می‌شود و سرپناه را ماندگار می‌کند. حتی بهتر کردن آنها با لوله‌کشی و سیم‌کشی برق با رد کردن لوله‌ها و کابل‌ها از میان کیسه‌ها می‌تواند به آسانی پیش برده شود.

از چشم‌انداز معماری، خشت برتر گیرایی انکارناپذیری دارد. به شکل غریبی زیبا و کل‌گراست، آداب قراردادی بناسازی را کنار می‌گذارد، مجرایی برای معماری بومی پیش‌‌مدرن می‌شود، اما این کار را به دور از بت‌سازی از فن باستانی یا تقلید از سبکی شناختنی می‌کند. مغز کودک‌وار خلیلی با پایکوبی، در میان پوشش‌های معماری بدون معمار، کاتالوگ بدوی 1964 (1343) برنارد رودلفسکی جای می‌گیرد که بر اساس نمایشگاه مومای MoMA اوست که گردآوری تصاویری از بناسازی بومی از سراسر دنیا بود. (رودلفسکی کلبه‌های آجری، خانه‌های سنگی و دیگر زیستگاه‌های چشمگیر برای سازگاری شکلی آنها با محیط را مستند کرده بود.) خلیلی از به کارگیری مواد قراردادی مانند فولاد و بلوک سیمانی، حتی چوب و آجر دوری می‌گزیند، در حالی‌که زبان ساختاری کلاسیک طاقی‌ها، گنبدها و سردابه‌ها را از نو زنده می‌کند. با این حال، خلیلی دچار نوستالژی نیست؛ در طرح‌هایش از مواد صنعتی بهره می‌برد ـ کیسه‌های پلی‌استری و سیم خاردار ـ زیرا دم دست و به دردخور است. خشت برتر، خانه‌سازی با خاک است که از ساده‌ترین راه‌ها ساخته می‌شود.

و با این حال، چنین می‌نماید که نوید خشت برتر فهمیده نشده است. محافل مردم‌دوستانه این انگاره را کندوکاو نکرده‌اند. برنامه‌ی توسعه‌ی سازمان ملل برای ساختن 60000 واحد در ایران در آغاز جنگ 2001 افغانستان با سرنگونی طالبان، به روی طاقچه رفت. خلیلی ”بوروکراسی“ و ”جابه‌جایی پیوسته‌ی مقام‌ها“ را برای سد شدن این و دیگر تلاش‌های کمک سرزنش کرد. خلیلی در 2008، در سن 71 سالگی از این دنیا رخت بربست، اما در سال‌های آخرش در انستیتوی معماری کالیفرنیای جنوبی (SCI-Arc) و در ”انستیتوی هنر و معماری خاک“ خودش در کالیفرنیا کَل ـ ارث (Cal-Earth) به آموزش ادامه داد. آنها می‌گویند ”در این سال‌ها به هزاران دانشجو در کل ـ ارث آموزش داده‌اند، و از بسیاری که پس از تماشای دی.وی.دی های ما و خواندن کتاب‌های‌مان در گرداگرد دنیا خانه‌سازی کرده‌اند، نامه‌ها و خبرهایی دریافت کرده‌اند.“ با این حال نادر خلیلی و انگاره‌ی بی‌همتایش هنوز بیرون از کناره‌های گفت‌وگوی معمارانه است و تنها برای مشتی از مشتاقان معماری خاک یا خوانندگان انتشارات معماری برای مردمیت، طوری طراحی کن که انگار مهم است، شناخته شده است. با وجود امتیازات انکارناپذیر آن، نوید بنیادین خشت برتر ـ خانه‌سازی کلان برای تنگدستان ـ هنوز بینشی مشترک در میان تنها تنی چند در جایگاهی است که می‌خواهند کاری در باره‌ی آن کنند.

در 1984 (1363) نادر خلیلی در برابر دانشمندان و مهندسان پرتابه ناسا ایستاد و گفت: ”تمامی اجسام آسمانی مانند تن‌های مردمی است، شگفتی‌های آفرینش در عالی‌ترین شکل‌های فن‌آوری، که با این حال سرشار از شعر و معنویت است. هر چیزی که ما نیاز داریم بسازیم در ماست، در جای خودش. نه تنها لازم است با فضاپیماهایی بدون کمترین کاستی و کمبود به کیهان‌ها برانیم، بلکه با آنهایی که با الهام پر شده‌اند، نه تنها آنهایی که یک بانک اطلاعاتی با خود می‌برند، که آنهایی که از این گذشته حامل آن حس یگانگی‌اند که ما را با گذشته و الهام‌های آتی یک‌پارچه می‌کند.“ و سخنانش را با این اشاره‌ی زیبا به پایان می‌برد: ”خوب است به یاد بیاوریم که آنچه در نهایت ممکن است در فضا به آن برسیم، شاید فضای درون باشد.” پیامی دو قطبی‌کننده بود ـ شنیدن این گونه شوروشوق عریان یا باعث می‌شود که شنونده ابروهایش را گره بزند و در جایش به خود بپیچد یا بالا بپرد و شادی کند. خوشبختانه، برای خلیلی شنوندگان از گونه‌ی شادی‌کننده‌ها بودند.

اگر بخواهیم حقیقت را بگوییم، معمارانی که سخنان خلیلی را در باره‌ی زندگی و کارش شنیدند به احتمال بیشتر از گونه‌ای بودند که در جایشان به خودشان می‌پیچند. نیت او برای روایت سخت مشتاقانه‌ی زندگینامه‌اش، گونه‌ای جست‌وجو برای روشن‌گری معمارانه بود و مقالاتی که در باره‌ی او نوشته شده این گرایش را دارند که که سرنخ عرفان‌نگارانه‌ی او را دنبال کنند. خلیلی که در 1936 (1315) در ایران به دنیا آمد، در ترکیه درس خواند و در سی و پنج سالگی دیگر معمار موفقی در تهران و لس‌آنجلس شده بود. از راه وارد کردن فن‌آوری و سبک معماری باخترزمین برج‌های سر به فلک کشیده‌ای در ایران ساخت. اما در 1975 (1354)، دفترش را بست و زائروار با یک موتورسیکلت به گشتن در سراسر ایران پرداخت و به دنبال حقیقت معمارانه از روستاهای کوچک دیدار کرد ـ سفری پنج‌ساله که موضوع نخستین خاطراتش به نام ‌ مسابقه‌ای تنها (1983)Racing Alone است که با مکاشفه‌ی رؤیای خلیلی آغاز می‌شود: ”یک خانه‌ی ساده که از مواد ساده‌ی این دنیا با دست مردم (انسان) ساخته می‌شود، عناصرش ـ خاک، آب، هوا و آتش.“ او هم‌جوشی معماری و کیمیاگری را Archemy نامید. نوشته‌هایش به دومین کتاب خاطراتش پیاده‌روهای روی ماه (1994) و دو کتاب راهنما در باره‌ی سفال، خانه‌سازی و سرپناه‌های کیسه‌ماسه‌ای خلاصه می‌شود. خلیلی دو جلد از ترجمه‌ی خودش از شعرهای عارف و صوفی ایرانی مولانا جلال‌الدین رومی را منتشر کرده و او را مردی تعریف می‌کند که کمابیش به عنصر پنجم می‌ماند.

برداشت عناصر گوهری از خود مولانا برخاسته. خلیلی زمین و آب را گِل تعبیر می‌کند که با هوا خشک می‌شود و این مواد را با خانه‌هایی که در روستاهای ایران دیده پیوند می‌زند. اما این ساختارها ناکامل بودند ـ آسیب‌پذیر در برابر سیل و زمین‌لرزه، با آمادگی فروپاشیدن در باران یا برفی سنگین. نخستین خدانمود مهم خلیلی ـ بینشی خیال‌پردازانه برای معماری سفال ـ کامل کردن کل مجموعه با آتش زدن گِل بود، انگار که قطعه‌ی سفالینی غول‌پیکر و خود کوره با هم است. با بستن تمامی منافذ به جز یکی در بام در حالی‌که کوره‌ی سوزان را پیوسته به مدت بیست و چهار ساعت با نفت شعله‌ور نگاه ‌داشته می‌شد، دیوارهای گلی درحال خردشدن مانند نان خشک، به صدفی محکم و آجری دگرگون می‌گشت.

همین برداشت بود که باعث شد خلیلی، به همت یک رؤیابین وسواسی دیگری به نام دکتر وندل مندل اول بار به ناسا دعوت شود. تا 1984 (1363)، پروژه‌ی آپولو که بیست و چهار امریکایی را روی ماه گذاشته بود، دیگر یک دهه بود که از دور خارج شده، در عوض برنامه‌ی فضا و بودجه چند میلیارد دلاری آن، روی ترابر (شاتل) فضایی و آفریدن ایستگاه فضایی مداردار کانونمند گشته بود. مندل بدون پشتیبانی از سوی هیچ نهادی بر آن شد که برداشت برپاکردن یک پایگاه ماندگار روی ماه را از نو زنده کند. آن سال، او و دو همکارش، همایشی به نام ”پایگاه‌های روی ماه و فعالیت‌های سده‌ی بیست و یکم“ را سازمان دادند. تا سال 2000، دیگر به این اندیشه رسیده شده بود که ترابرهای فضایی می‌توانند مرتب میان ایستگاه فضایی و ماه سفر کنند، آن‌گاه آیا نباید ایستگاهی در ماه داشت؟ و آیا این دربرگیرنده‌ی یک مهاجرنشین ماندگار روی ماه نیست؟ همایش آنها نیازهای پایگاه روی ماه را کندوکاو می‌کرد، فراخوان به دانشگاه‌های سراسر کشور فرستاده شد.

تا زمانی‌که خلیلی به این فراخوان مقاله برخورد، دیگر برایش روشن شده بود که انگاره‌ی خانه‌ی سفالی، هراندازه‌ هم که از لحاظ نمادین طنین‌دار است، اما تحقق بخشیدن به آن در مقیاس بزرگ دشوار است؛ در حالی‌که این برداشت به اندازه‌ی کافی ساده بود، تعهد برای ساختن آن آهسته، گران و خطرناک بود. اما انگاره‌ی معماری ماه به او ـ که دیگر در رشته‌ی برگزیده‌اش معماری بیگانه به حساب می‌آمد ـ الهام بخشید و بیگانه‌ی سهم‌داری در علوم اختری هم گشت . در خانه‌سازی سفالین خود نوشت: ”مواد بی‌زمان (خاک، آب، هوا و آتش) و شکل‌های بی‌زمان در معماری (طاقی‌ها، گنبدها، برآمدگی‌ها، سردابه‌ها) این بُعد را به آنها می‌داد که هم روی زمین و هم دیگر سیاره‌ها به کار برده شوند. متأسفانه ماه سه عنصر از این چهار عنصر را نداشت (احتمالاً هر چهارتا را زیرا به زبانی تکنیکی خاک تنها روی زمین یافت می‌شود). با این حال، پیشنهاده‌اش با اینکه ذرات ماه می‌تواند بنیادی برای ساختارهای سفالین ماندگار باشد توجه‌برانگیز بود. حتی پیشنهاد ”یک سکوی مرکزگرای گردان ـ یک چرخ سفال‌سازی غول‌پیکر“ را داد که می‌توانست بخش‌های آن را در اندازه‌ی کامل با در نظر گرفتن نیروی جاذبه‌ی پائین ماه بسازد و بیرون دهد.

مندل که جست‌وجویش برای بازگشت به ماه تا به امروز ادامه یافته است ـ او دستیار مدیر کندوکاو در بخش پژوهش مواد ستاره‌ای و علم کاوش ناساست ـ سخنرانی خلیلی را به یاد می‌آورد. ”مقاله‌ی نادر تأثیر ژرفی بر من گذاشت. حتی یک نسخه از کتابش خانه‌سازی سفالین را دارم.“ او تأیید کرد که اگر ذرات ماه با انرژی مایکروویو حرارت داده شود، آهن میکروسکوپی آن با هم جوش می‌خورند. درست همانی به نظر نمی‌رسد که خلیلی در ذهن داشت، اما مندل خوش‌بین بود و می‌گفت: ”اگر کلوخه‌ی به دست آمده به اندازه‌ی کافی کشش‌پذیر باشد یا نیروی متراکم‌کننده‌ی کافی داشته باشد، این روند می‌تواند به بنیاد ساختار خلیلی شکل بخشد.“

تأثیر خلیلی بر رشته‌ی معماری فضا ناچیز است ـ انگاره‌ای کناری در رشته‌ی به کنار رانده شده‌ای در درون یک آژانس فضایی امریکایی که چنین می‌نماید که دارد از نفس می‌افتد. اما تمرین برگرداندن برداشت‌های سفالینش به ماه برای خلیلی دگرگون‌کننده بود. با بازشناسی این که مهارکردن مایه‌ی انرژی برای آب کردن ذرات ماه ـ یعنی خورشید ـ دشوار و گران است، فی‌البداهه روش متفاوتی برای ساخت‌وساز روی ماه پیدا کرد. انگاره این بود که به عنوان آجرهای سازنده، کیسه‌ها با ذرات ماه پر شود و با بهره‌وری از ماده‌ی احترام‌برانگیز عصر فضا، ولکروVelcro به هم بسته شوند تا سرپناهی ساخته شود. خلیلی ولکرو را به جای سیم‌ خاردار به کار برد و با این کار خشت برتر پا به هستی گذاشت. آشکار شد که یک میل پیاده‌روی روی ماه با پوتین ویژه‌ی ماه درست همان چیزی بود که خلیلی به آن نیاز داشت.

یکی از دشواری‌هایی که معماری مردم‌دوستانه اغلب با آن رویاروی می‌شود این است که نگرانی برای رنج مردمیت در کل به طراحی راه‌حل‌هایی می‌رسد که ـ با تکیه به مواد و مهارت‌هایی که رسیدن به آنها در میانه‌ی تنگدستی، تعارض و بلاهای طبیعی دشوار است ـ خدمت چندانی به نیازهای مردمان رنجکش نمی‌کند. خشت برتر ـ یک مفهوم ساده‌‌ی طراحی که نفس را در سینه حبس می‌کند و به پیچیده‌ترین شیوه‌ی ممکن به آن رسیده شده ـ به کلبه‌ای می‌ماند که ساخته نمی‌شود. این تیره‌روزی است، اما پیش‌بینی‌ناپذیر نبود، چرا که پروژه‌ی خلیلی همیشه در توضیح طولانی و در کاربرد کوتاه بود ـ و در فن سخن‌وری ترغیب‌کننده، حتی از آن کوتاه‌تر. همان‌طور که وب سایت کل ـ ارث به ما می‌گوید، خشت برتر برای این آنجاست که برای این کار برده شود. ”این فن‌آوری پروانه‌دار با نشانه‌ی تجارتی (US patent #5,934, 027, #3, 195, 445) به نیازمندان دنیا به رایگان داده می‌شود و بهره‌وری تجاری از آن مجاز است.“ اما کار خاطرجمع و متقاعدکردن مردمان و سازمان‌ها با قدرتی که نویدهایش را برآورده کند، هنوز پیش برده نشده است.

هر چند برای خلیلی، کشاکش برای آفریدن خانه برای توده‌های تنگدستان دنیا خود هدف بود. همان‌طور که مولانای عزیزش در یکی از شعرهای مورد علاقه‌ی معمار گفته: آنچه مهم است نفس جست‌وجوست که کلید رسیدن به تمامی خواست‌هاست.

* عکسهای صفحه 2 و 3 و 4 گنبد رومی (مولانا) ساختۀ خود معمار را نشان می دهد.

بحر معلق: حکايت معماری امروز ايران

بحر معلق

حکایت معماری امروز ایران

حمید ناصر خاکی. لیلا مصباحی

معماری پدیده ای است که از صراحت در تعریف می گریزد. هر کوششی برای توصیف این پدیده و یا تفسیر و تأویل آن در عرصه نظر ناکام مانده، و تنها نقاط روشن و شفاف در معرفت شناسی معماری اشاراتی مستقیم به مصادیق آن، یعنی آثار حاصل از معماری اند: فضای معماری.
اما ناگزیر هر گونه رویکرد معرفت شناسانه به معماری، نیازمند تبیین چارچوبی مفهومی و صورت بندی مستدلی از این پدیدار است.
معماری فرآیندی است پیچیده همراه با کنش های متداخل و متواتر که نتیجه نهایی آن خلق یک فضاست. این فضا از سویی خالقی دارد و از سوی دیگر مخاطبی. هر دوسویه این بردار، انسانی است که فضای معماری بدون حضورش، شکل نخواهد گرفت. خود فضا نیز چه از حیث فیزیکی و چه از لحاظ متافیزیکی ابعاد مختلف و رویکردهای متفاوتی دارد. از سوی پدیده ای زمانی. مکانی است. در مکان قرار می گیرد و در زمان تحول می یابد. فضای معماری از لحاظ چارچوب مفهومی نیز شامل بخش های معنا، عملکرد و شکل است. همچنان که دیده می شود بردارهای متعددی رو به سوی فضا داشته یا از آن خارج می شوند. حضور انسان هم به عنوان خالق فضا و هم به عنوان مخاطب در شاکله مفهومی فضای معماری، توجیه کننده وجه فرهنگی آن است. این گونه، معماری مظهر فرهنگ یک قوم نامیده می شود و از استحضار به استظهار می رسد.


نمازخانه موزه فرش ایران/ کامران دیبا

معماری ایران
معماری ایران از لحاظ نوع حرکت و کیفیت رویکرد در طول تاریخ به دو قسمت قابل تقسیم است؛ اولین بخش تا شروع دوره قاجاریه و بخش دوم از قاجاریه تا امروز. برشی که در اوایل دوره قاجاریه در معماری ایران ایجاد شد، در نگاه اول خاستگاهی سیاسی داشت که با تأثیر در مسایل اجتماعی، اقتصادی و سپس فرهنگی، تبدیل به تیغ برنده ای برای معماری این سرزمین گشت. هر چند این برش به تدریج و به نحوی نامحسوس بوجود آمد، اما فضای خالی حاصل از خود را آنقدر وسعت بخشید که پاره دوم این برش همواره در احساسی نوستالژیک نسبت به پاره اول ماند.


مسجد الغدیر/ حهانگیر مظلوم

به هر حال معماری ایران مجموعه ای از این دو تکه و فضای خالی میان آنهاست، چه این فضای خالی را ناشی از منطق تقابل گرایانه بدانیم و یا آن را حاصل گذر از گذشته به آینده بشناسیم.
در پاره اول این معماری خلق فضا حاصل خلاقیت خالقی است که خود از درون مخاطب فضا برمی خیزد. معمار فضا، انسانی است که از درون جامعه آمده است. وجود اشتراک در خاستگاه های دو سوی انسانی فضا، در این دوره، امتیازات بسیاری برای آن به ارمغان آورده است. معنا و عملکرد و شکل این فضا در سطوح و لایه های مختلف، آن چنان پیوندی با یکدیگر دارند که کلیت حاصله را غیرقابل تجزیه ساخته است.

پدیده های مؤثر بسیاری نیز از طریق یکی از سه وجه فوق به درون معماری راه یافته اند، اقلیم از راه شکل، سازگاری از باب عملکرد و هویت از مسیر معنا، ساختار ترکیبی معماری ایران در این دوره درخشان و کم نظیر است. معماری ایران در این دوره از لحاظ شکل محلی و منطقه ای و از حیث معنا؛ جهان شمول (و یا به تعبیر امروزی بین المللی) است. خالق فضا در این دوره دانش خویش را از دو راه به دست آورده است؛ تجربی و شهودی. ساختن برای او منبع الهام داشته و برای برپا داشتن تجربه اندوخته است و فضایی را بر پا داشته که مخاطبش آن را از خود می داند. معماری این دوره در ایران، یک تمامیت است.

در پاره دوم، بروز اتفاقات سیاسی که به کرات به آنها اشاره شده است، ایران را در مسیری از تغییر نگرش ها و بینش ها قرار می دهد. تحولات اجتماعی، اقتصادی و به تبع آن فرهنگی جامعه ایران، معماری را به عنوان عضوی مهم از خویش تحت تأثیر قرار می دهد. اولین اتفاق در عرصه معماری با سفر مخاطب فضا به دنیای اطراف شکل می گیرد. پادشاهان و درباریان با سفرهای خود به دیگر سرزمین ها، حجم وسیعی از خواسته های جدید را مطرح می کنند، که شکل ها و عملکردهای جدید از مهم ترین خواستارها بوده و دورنمای نسبتا دقیقی را از معماری طلب می کنند.
برای خلق موضوعات جدید و ارائه شکل های متفاوت، یا می بایستی خالق فضا از آن سو به اینجا می آمد و یا خالق فضا از این سو به آنجا می رفت تا بیاموزد و آموخته ها را بکار بندد، که البته هر دو سفر انجام پذیرفت. بناها و فضاهای متعددی توسط معماران خارجی در ایران ساخته شدند و اولین گروه از دانشجویان ایرانی برای آموختن معماری به اروپا رفتند. این سفرهای سه گانه، آگاهانه و یا ناآگاهانه به ترتیب زمینه های ایجاد برش یاد شده در معماری ایران را ایجاد کردند.

سفر مخاطب فضا، به خواستاری عملکرد و شکل منجر شد و سفر خالق فضا برای یافتن راه های رسیدن به آن عملکردها و شکل ها بود. با تأسیس مدارس معماری به شیوه اروپایی در ایران، دیگر نیازی به سفر فیزیکی نبود، حالا دیگر سفر از درون به درون صورت می گرفت. مهم ترین دستاورد این حرکت، آموزش دانش معماری از راه سوم بود. آموزشی که دیگر نه شهود را لازم می دانست و نه تجربه را کافی، بلکه به ترکیب می اندیشید. به مرور خالق فضا که تا دیروز برای دستیابی به عملکردها و شکل های جدید تلاش می کرد، به چیز تازه ای می اندیشید.

معماری ایرانی

خالقین فضای معماری در ایران، چه دانش آموختگان مدارس معماری اروپا و چه دانش آموختگان مدارس معماری ایران، در اثر برخورد با معماری غرب و حضور در عرصه های نظری دانش معماری به تدریج به سمت و سوی معنا در فضا رفتند. حاصل این حرکت حضور نظریه پردازی در معماران ایران و یا تولد معماران نظریه پرداز بود. نظریه پردازی معماران از درون دانشگاه ها و مدارس معماری آغاز شده و به تدریج به فضای حرفه ای معماری وارد شد. نظریه پردازی اولیه که در حوزه نقد معماری حرکت می کرد، پس از ورود به عرصه حرفه معماری به ابزاری جدید تبدیل شد. معماران برای یافتن شکل ها و عملکردهای جدید، از این طریق نقطه مناسبی را نشانه رفتند: معنای جدید. اما معمار نظریه پرداز ایرانی بر اساس چه نوع دانشی می خواست به سراغ معنای جدید برود؟ مسلما به دلیل بنیادهای ناموزون و نامتعادل در ساختار عرصه نظری، دانش معماری توانایی برخورد با این پدیده جدید را نداشت. اکثر معماران ایرانی به دلیل تحصیل در شرایط آکادمیک غربی (به ویژه در خصوص روش های آموزش) توانمندی حرکتی منطبق با فرهنگ ایران در این عرصه را نداشته و معدودی هم که این قابلیت را دارا بودند، بواسطه محدودیت ها و موانع، صرفا فعالیت هایی پراکنده داشتند. در دوره های پهلوی اول و دوم نمودهای فرهنگی جامعه نیز به این عدم توانایی صحه می گذاشت. پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز به واسطه جریان های سیاسی و مسایل ناشی از جنگ، در دهه ابتدایی، معماری دچار رکود بسیار در نبود موضوعات شده و در پس آن نگاه به معنا در عرصه نظریه پردازی معماری، بسیار کم سو بود.

در این دوره معماران هر چند موضوعی برای خلق نداشتند و بستری برای بیان نظریه ها، اما تحصیل معماری ادامه داشت و نظریه ها در حال ساخت بودند. در دانشکده های معماری، دانشجویان در کنار معماران نسل گذشته در حال فراگیری بودند. نسلی که تنها کنش موجود در حرفه خویش را در آموزش و پژوهش جستجو می کرد، که نتیجه طبیعی این کنش چیزی جز ساخت نظریه ها در دوره ای نسبتا طولانی در معماری ایران نبود. این نظریه ها جایی برای آزمودن نداشته و از درون متن ها و روایت های شفاهی به ادبیات نظریه پردازانه معماری ایران افزوده می شدند. معمار. استاد، معمار. محقق و معمار. مشاور، واژه هایی مناسب برای شاغلین حرفه معماری در این دوره است. در ده هفتاد شمسی به یکباره با فوران موضوعات جدید و توانایی مالی دولتی و خصوصی برای ایجاد فضاهای جدید، معماران به عرصه های عمل و نظر وارد شدند. گویی در تمامی این سال ها به دنبال فرصتی برای بیان تمام نظریه های ساخته شده در سال های گذشته ( چه خام و چه شکل یافته) بودند. مسابقات معماری، مجلات معماری، میزگردها و سمینارها، همگی جایگاه مناسبی برای تولد ادبیات نظریه پردازانه معماری ایرانی بودند. معماران، به تعریف معماری پرداختند، پروژه های خویش را توضیح دادند و به نقد و بررسی پروژه های دیگران پرداختند، گویی معماران ایرانی بیش تر از آن که بخواهند بسازند، به دنبال بیان کردن بودند.

مسابقه فرهنگستان جمهوری اسلامی ایران، سرآغازی برای این حرکت بود. نقطه عطفی که رویکردی جدید برای معماران ایرانی تعریف کرد. طرح برنده مسابقه عصاره همه اتفاقات ذکر شده بود. حال دیگر معنای سراغ گرفته در گذشته، به دورن آثار معماری راه یافته بود. گویی اگر معمار، اثرش را بدون ایده ها و انگاره ها ارائه می کرد، کاری ناقص انجام داده بود. در فرآیند طراحی معماری در این سرزمین مرحله ای جدید وارد شد: معنا

از لحاظ نوع برخورد با معنا در فضای معماری، معماران معاصر ایرانی به دو دسته تقسیم شدند؛ آنهایی که به دنبال کشف معنای جدید رفتند و دیگرانی که برای خلق معنای جدید تلاش کردند. گروه اول با اعتقاد به این که همواره معنای ثابتی وجود داشته که جلوه های متعددی دارد، برای کشف این جلوه ها خود به دو گروه تقسیم شدند:

معماران سنت گرا؛ که با نگاه متعصبانه به گذشته، حال را تداوم مکرر آن می دانند. از منظر این گروه معنای جدید و به تبع آن شکل های جدید همواره در ضوابط و قواعدی آزمون شده و مستحکم و تغییرناپذیر به دست می آید. این گروه در عرصه عمل، آثاری بسیار اندک خلق کردند. نقصان کمی آثار این دسته بیش تر از آن که حاصل کیفیت نظریه پردازیشان باشد، ناشی از عدم پذیرش اجتماعی بود، که آن نیز محصول عدم کارکرد این گونه فضاها در عرصه های زندگی امروزی بود. در ضمن رویه ظاهری آثار این گروه، جذابیت های دنیای امروز را نداشته و عامه مردم و دانشجویان معماری علاقه ای به آن نشان ندادند. این گروه پس از دریافت این موضوع با تغییر هوشمندانه روش، به سمت آموزش معماری رفتند تا شاید با اصلاح نگاه نسل جدید، آینده معماری را آنچنان که اعتقاد دارند، بسازند.

معماران نوگرا؛ این گروه با نگاهی محترمانه به گذشته، امروز را تداوم دیروز می بینند. آنان به دنبال کشف معانی جدید و ساخت شکل های مناسب در عرصه مکان و زمان برای آن می باشند. این گروه با شناخت عناصر اصلی معماری ایران و اتکا به آن ها، به دنبال خلق آثاری متفاوت از گذشته ولی در تداوم آن بودند. خاستگاه اصلی حرکت این گروه در سال های قبل از انقلاب اسلامی نیز از طریق فعالیت های پراکنده و معدود چند معمار دیده می شود. در ابتدای دهه هفتاد شمسی این گروه با کاربندی اندیشه هایشان، جریان غالب معماری ایران بودند.

اما دسته دوم راه رسیدن به معماری جدید را خلق معانی جدید و جدایی از معانی گذشته می پندارند که خود به دو گروه تقسیم می شود.

معماران تقلیدگرا؛ معمارانی که تقلید صرف از معماری غرب را چه در عرصه معنا و چه در عرصه شکل تنها راه ایجاد فضاهای جدید می دانند. از نظر این گروه در واقع معنا خلق نمی شود بلکه معنای جدیدی تقلید و تزریق می گردد. این گروه با نگاهی اقتصادی و کاسبکارانه به معماری که آن را همچون تجارتی پیچیده می پنداشت، در سطح عمومی معماری ایران نفوذ کردند.

ساختمان های بسیاری با این نوع نگاه ساخته شدند که شاید هیچیک از آن ها را نتوان به عنوان اثر معماری پذیرفت، اما به هر حال در حافظه معماری این سرزمین می مانند. گرایش عامه مردم به سمت این جریان، توانمندی اقتصادی این گروه را افزایش داد. این جریان فارغ از معرفت شناسی ناب معماری ایران و به دور از دغدغه های معماران واقعی، به کار خویش ادامه می دهد.

معماران تجدد گرا؛ این گروه به ساخت ترکیبی از معانی متعدد دیروزی و امروزی، اینجایی و آنجایی می پردازند و در واقع معنا را درست مانند معماریشان می سازند و از آن سو به انگاره هایی برای عملکردها و شکل های خود دست می یابند. آثار خلق شده در این طیف عمدتا با معانی پیچیده همراه است. این پیچیدگی به شکل معماری راه یافته و آثارشان را متمایز ساخته است. تمایزی که راهی برای خودنمایی است. بیان عجیب و غریب معماران این گروه در حوزه معنا، عجیب تر و غریب تر از آثارشان است. این جریان با فاصله عامدانه ای که از سطح جامعه می گیرد، تلاش می کند تا به تشخص خود بیافزاید. فاصله ای که امروز همه مختصات وجودی این گروه را دربر گرفته است.

معماری امروز ایران؛ مخلوط معلق

اما معماری امروز ایران، حاصل کار کدامیک از گروه های ذکر شده است؟ مسلما کلیه معماران و نگرش ها در حال تولید معماری اند. اما معماری غالب امروز ایران را به دلایلی، گروه تجددگرایان راهبری می کنند. سنت گرایان به دلیل حضور صرف در عرصه نظر و نبود محصول عملی معماری، و تقلیدکنندگان نیز به دلیل فاصله عظیم از هویت زمانی، مکانی ایران، عملا جایگاه مهمی در راهبرد معماری امروز ایران ندارند.

از سوی دیگر، درگیری جدی میان نوگرایان و تجددگرایان است. این دو گروه به واسطه اشتراکات ظریف در ساختار ادبیات نظریه پردازانه شان، جریانی سیال میان خویش برقرار ساخته اند. اما تجددگرایان به واسطه جذابیت های ظاهری و فریفتگی (به ویژه در مدارس معماری) سمت و سوی جریان را به طرف خویش سوق داده اند. نگاهی به پروژه های انجام گرفته در سال های اخیر، چه پروژه های حرفه ای و چه کارهای دانشجویی تأکیدی بر قوت جریان تجددگرایی در معماری ایران است.

معماران امروز ایران در پس تجددگرایی خویش، عناصری مفهومی از غرب را به اتکا به دانش نظری خود تجزیه می کنند و از طریق ترکیب آن ها با مفاهیم اینجایی، سعی می کنند محلولی جذاب و نیکو بیافرینند، اما این که چقدر از این عناصر قابل حل در مفاهیم ذکر شده اند، فقط از راه عبور زمان مسیر است. باید به انتظار نشست.


شهر کتاب بیهقی/ فرهاد احمدی

معماری معاصر ایران، گرایش ها و چالش ها

معماری معاصر ایران، گرایش ها و چالش ها

غلامرضا طللیسچی، حمیدرضا انصاری

چالش بین سنت و تجدد، حدیث تمام نشدنی روزگار ماست. در آن جایی که نیل به آرمان های مدرنیته به طرحی شکست خورده تشبیه شده است، بسیاری برآنند که مدرنیته، طرح ناتمامی است. ما در این عرصه، در حاشیه ی تلاطمات عظیم مدرنیته و مهجور از ساخت میراث گرانقدر فرهنگی خویش، دل مشغول کدامین سرمشق هستیم؟ تاریخ معماری معاصر ما، داستان حیرانی در میانه چنین چالشی است.

از پس بحران های معنوی انسان معاصر، به ویژه پس از جنگ جهانی دوم، اعتبار ارزش های مدرنیته و صور فرهنگی گوناگون آن به سختی مورد تردید قرار گرفت. در عرصه ی معماری نیز، تجدیدنظر طلبی شاگردان مکتب معماری مدرن نسبت به آموزه های استادان خود، به هواخواهی از تاریخ گرایی و صور معماری بومی انجامید. و چنین تقابلی نسبت به معماری مدرن، دغدغه اساسی تمایلات هویت طلبانه معماری جوامعی گردید که در حاشیه ی تمدن غربی می زیستند و طعم تلخ استعمار را مستقیم و غیرمستقیم چشیده بودند. شروع این دوران، با آخرین سال های دهه 1340 در ایران مقارن می باشد.
اواخر دهه 1960 میلادی، زمانی پرتلاطم در تاریخ معماری معاصر جهان محسوب می شود. در این دوره معماری مدرن مورد انتقادات جدی واقع شده و بحران های بزرگ اجتماعی سراسر جهان غرب را فرا می گیرد. بحران هایی که منجر به جنبش های دانشجویی در اعتراض به کاپیتالیسم و امپریالیسم اقتصادی، نظامی گری، مصرف زدگی و بی هویتی، با پیروی از ایده آل های رادیکال و چپ گرایانه سیاسی می گردد. این جنبش ها به شورش های دانشجویی در اعتراض به سنت های رایج آموزشی منجر می شود که به آتش کشیده شدن مدرسه ی معماری ییل (Yale) در آمریکا را می توان یکی از نشانه های آن شورش ها به شمار آورد. این اتفاقات با نگاهی خاص – که معماری را منبعث از بستر اجتماعی و فرهنگی خود می دانست – در نهایت به تغییراتی در سرمشق مسلط بوزاری آموزش معماری در بسیاری از مدارس معماری جهان و از جمله مدارس معماری ایران انجامید. در این دوره است که در ایران، هوشنگ سیحون از ریاست دانشکده ی هنرهای زیبا برکنار شده و چهره های تازه ای پا به عرصه ی معماری می گذارند که رویکردی دیگر را جست وجو می کنند و همسوی با خواست هویت طلبانه روشنفکری ایرانی، نظر به فرهنگ و سنن معماری ایران دارند.

در همین سال ها، برگزاری دو کنگره ی بین المللی معماران در ایران به فاصله چند سال از یکدیگر، به مباحثات نظری معماری و استقبال از حرکت های نوین معماری جهان در مواجهه با معماری مدرن سرعت بخشید. کنگره ی اول که در سال 1349 در اصفهان با حضور معماران سرشناسی چون لویی کان برگزار گردید عنوان «امکان پیوند معماری سنتی با شیوه های نوین ساختمان» را دربرداشت. و کنگره ی دوم در سال 1353 در شیراز و با حضور گسترده ی معماران خارجی برگزار شد که استمرار کنگره ی اول محسوب می گردید. در حاشیه ی این گردهمایی ها، عده ای از معماران صاحب نام جهان، عهده دار طراحی بناهای مهمی گردیدند.

یکی از شاخص ترین چهره های معماری این دوره را می توان نادر اردلان دانست. وی فارغ التحصیل دانشگاه هاروارد بود و با همکاری همسرش، لاله بختیار کتابی با عنوان «حس وحدت» در تبیین مبانی سنت عرفانی معماری ایران نگاشت که مبتنی بر مبانی حکمی و فلسفی اندیشه ی عرفانی ایرانی – ا سلامی بود و به راهنمایی سید حسین نصر صورت پذیرفته بود. چنین تبینی از معماری ایرانی، پشتوانه ی نظری آثار وی نظیر مرکز مطالعات عالی مدیریت هاروارد – دانشگاه امام صادق (ع) – و دانشگاه بوعلی سینا گردید که از ارزشمندترین آثار معماری چند دهه ی اخیر محسوب می گردند.

معمار دیگری که هم زمان با نادر اردلان، از پیشقدمان رویکرد به مفاهیم و صور سنتی معماری ایران بود، کامران دیبا می باشد. وی موزه ی هنرهای معاصر تهران را با بهره گیری استعاری از عناصر معماری سنتی ایران، ولی با ترکیبی نوین از فرم ها و مصالح طرح ریزی کرد. تداوم چنین روندی در آثار وی، در تلاش او برای القای تعابیر و مفاهیمی از معماری سنتی در قالبی امروزین، در طرح مسجد دانشگاه جندی شاپور و نمازخانه موزه ی فرش مشاهده می شود. در همین دوره او مجموعه شوشتر نو را با نگاهی منطقه گرایانه به طراحی شهری و با اتکای به نظریه های فرهنگ گرا در شهرسازی و نیز با عنایت به رفتارها و سنن زیست مردم در قالب رفتارها و مسایل اجتماعی، طراحی کرد و مورد توجه و تشویق بنیاد آقاخان برای توسعه ی معماری اسلامی واقع گردید. علیرغم تلاش وی در جهت احیای روحیه ی معماری بومی و ایرانی هنوز می توان تأثیراتی را از معماری غربی در آثار وی مشاهده نمود.

گرایش های معماری آن دوره را می توان در دو قالب کلی دسته بندی کرد. اول گرایشی که سنت را به عنوان حکمتی سرمدی و اصولی جاویدان، متسری در تمامی حیات ازلی و ابدی انسان می داند و غفلت از آن را کجراهه و گمگشتگی می شمارد و معرفت بر آن را حکمی و فلسفی می پندارد. این گرایش سعی دارد بدون اقتباس ظاهری از معماری گذشته، صور ذهنی آن را که حامل مفاهیم بنیادی سنت می باشد، در قالبی نوین و متکی بر نیازها و روش های امروزین تحقق بخشد. گرایش دیگر سنت را صورتی تکوین یافته در بستر تاریخ و جغرافیای سرزمینی خاص شمرده و آن را عصاره ی پاسخ هایی می داند که انسان در طول تمدن به مسایل حیاتی ویژه ی خود داده است و لذا صوری که از این سنن برمی آیند از منظری انسان شناسانه، جامعه شناسانه و با رویکردی علمی (علوم انسانی) قابل تبیین هستند. در این گرایش سعی بر این است که با استمرار این صور در پاسخ به نیازهای امروزین، در شکلی استعاری و در انطباق با مفاهیم نوین معماری و شهرسازی فرهنگ گرا بتوان توازن از دست رفته معماری و شهر را احیاء نمود.

با وقوع انقلاب اسلامی، معماری معاصر ایران با نقطه عطفی در حرکت تاریخی خود روبه رو گردید. در این مقطع از تاریخ کشور، خواست هویت طلبانه مردم ایران با مطالبات حق خواهانه ای نظیر استقلال ملی، آزادی و حاکمیت بر سرنوشت سیاسی و اجتماعی خویش، همراه گردید. فروپاشی دستگاه حاکمه و تغییرات ناشی از انقلاب موجب توقف ساخت و سازهای کلان و طرح های تهیه شده گردید و به بیکاری معماران و مهاجرت برخی از ایشان به خارج از کشور منجر شد. در پی این اتفاقات، رویداد انقلاب فرهنگی با هدف ایجاد اصلاحات در نظام آموزش عالی کشور به تعطیلی دانشگاه ها برای مدت سه سال انجامید. در این مدت، فقدان تحرک قابل ملاحظه در انجام کارهای نظری و پژوهشی و نیز بستری آکادمیک برای شکل گیری نظریات معماری محسوس بود.

پس از انقلاب اسلامی، در روند نوین آبادانی، با شکل گیری نهادهایی نظیر جهاد سازندگی و بنیاد مسکن انقلاب اسلامی در راستای تحقق شعارهای عدالت طلبانه انقلاب، وجهه همت مصروف توسعه و آبادانی روستاها و نیز پاسخگویی به نیازهای اقشار محروم گردید. علیرغم این امر پدیده مهاجرت گسترده ی روستاییان به شهرها، که پس از اصلاحات ارضی دهه ی قبل و با افزایش درآمدهای نفتی شروع و سرعت گرفته بود همچنان استمرار یافت و موجب افزایش جمعیت شهرها شد و در درون خود آبستن تهیه ی حجم گسترده ای از طرح های آماده سازی گردید که به ساخت و ساز گسترده ی مسکونی در شهرها بدون تبعیت از الگویی مناسب انجامید. در همین هنگام جنگ تحمیلی به همراه تحریم اقتصادی شرایط نامناسب اقتصادی را برای کشور پدید آورد که امکان تداوم جریان معماری را به معنای قبل سلب می نمود.

در این دوره عطف توجه به مفاهیم معماری و شهر اسلامی و نیز چگونگی بازگشت به هویت معماری خودی مسئله ای است که ذهن صاحبنظران را به خود مشغول می دارد و محور گفتمان مسلط معماری و شهرسازی می گردد. غایت مورد انتظار این امر، هدایت معماری ایران به سوی یک معماری با هویت مستقل و متکی بر میراث معماری گذشته ی خود بود. معماریی که با اتکا به فرهنگ ظهور کرده، به گذشته احترام گذاشته و از سنت های آن درس می گیرد و در پی یافتن مفاهیمی از فرهنگ ایرانی و بیان آن در قالب کالبد معماری است. این رویکرد بدون این که از پیوستگی مناسبی با کوشش های پیشین برخوردار شود و به نتایج متقنی دست یابد در غوغای گرایش های دوره ی بعد کم رنگ می گردد.

از سوی دیگر این دوره با استیلای جریان جهانی پست مدرنیسم (post-modernism) برمعماری غرب هم زمان می شود. مبانی پست مدرنیسم توجه به سابقه ی تاریخی معماری سرزمین ها را اصل فراموش شده و رها گردیده در معماری مدرن پنداشته، و توجه به بستر تاریخی و جغرافیایی را اصل لاینفک معماری برمی شمارد. در این دوره دسته ای از معماران راه گریزناپذیر معماری ایران را، همگامی با معماری معاصر جهان، نقد معماری مدرن و توجه به تاریخ گرایی پست مدرنیستی می پنداشتند و خواسته و ناخواسته به نوعی التقاط در استفاده از عناصر کلاسیک معماری غربی و معماری دوره ی قاجار درافتادند که تجربه ای بی سرانجام گردید، هم چنان که در عرصه ی جهانی نیز ستاره ی اقبال پست مدرنیسم به سرعت از فروغ افتاد. و دسته ی دیگری که مبانی این رویکرد انتقادی نسبت به تقلیل گرایی معماری مدرن را موازی و هم گام با خواست های هویت طلبانه ی فرهنگ خودی و احیای ارزش های از دست رفته ی معماری ایرانی می دانستند و سعی در یافتن ِ تعاملی بین اندیشه های نوین در نقد معماری و شهرسازی مدرن و مبانی نظری معماری خودی می نمودند، و سعی داشتند که با استمرار آفرینش صور نوینی از معماری ایرانی، سرآغاز تجدید حیات معماری ایران پس از گسست تاریخی ناشی از تهاجمات مدرنیته را رقم زنند.

به طور کلی در یک نگاه، این دوره در تاریخ معماری معاصر ایران، که فاقد تعداد آثار شاخص بوده و گفتمان نظری معماری نیز از دایره ی محافل نیمه رسمی حرفه ای و دانشگاهی فراتر نمی رود را می توان «دوره سکوت» نامید. چرا که به دلیل عدم ثبات و آرامشی که لازمه ی تحقق جریانات پایدار در قالب شکل گیری آثار معماری می باشد و نیز بحران اقتصادی کشور در این دوران، نمی توانیم شاهد پیدایش آثار شاخصی در حوزه ی معماری باشیم. این در حالیست که این دوره می توانست با دارا بودن قابلیت ایجاد تحول در تمام شئونات اجتماع به جهشی ناگهانی و نتایجی چشمگیر در معماری دست یابد.

با پایان جنگ تحمیلی و آغاز دوران بازسازی پس از آن، جبران صدمات وارده از سوی جنگ و توسعه ی اقتصادی و اجتماعی، اصلی ترین وظیفه ی دولت محسوب شده و شرایط نوینی مهیا گردید که رونق فعالیت حرفه ای معماری را می توان یکی از ویژگی های آن به شمار آورد. نیاز به توسعه توانایی های کمی و کیفی نهادهای حرفه ای و مهندسین مشاور برای پاسخ به نیاز فوری کشور جهت تهیه ی طرح و اجرای پروژه های عمرانی، تبدیل به بستری مناسب برای تکوین و رشد سازمان های صنفی و حرفه ای، گسترش آموزش عالی و رونق گفتمان معماری می شود. وزارت مسکن و شهرسازی، با برگزاری جلساتی ماهانه، فضای گفتمان رسمی در مورد معماری و شهرسازی را می گشاید ولی این مباحثات از چارچوب داعیه های طراحان نسبت به مشی خویش فراتر نمی رود. در همین زمان، با انتشار نشریه ی آبادی این مباحث به ارگانی راه می یابد که مروج مباحث معماری روز می گردد. گسترش چشمگیر دانشکده های معماری بالاخص در نهادهای غیردولتی از دیگر پدیده های این دوره محسوب می شود.

جریان فوق با برگزاری مسابقه ی طراحی فرهنگستان های جمهوری اسلامی ایران تحویل دیگری می یابد. این مسابقه باعث گشایش فضای نوینی می گردد که در آن فضا، اندیشه ها و گرایش های معماری ایران که تا به حال به صورتی نهفته و ناگفته حضور داشتند به آشکارگی در رویاروی یکدیگر قرار می گیرند. تعداد آراء طراحان و گرایش ها در این مسابقه بیانگر تنوع اندیشه ها و عدم توافق بر گرایشی خاص در معماری ایران است، که آن ها را می توان در طیفی از گرایش های سنت گرایانه ی ملهم از صور خاص معماری سنتی، مفهوم گرایانه با استمرار مفاهیم فضایی معماری ایرانی در قالبی نوین، تا آرکائیسم (archaism) نمادگرایانه و صورت پردازی پست – مدرنیستی، طبقه بندی نمود. این مسابقه برای اولین بار پس از انقلاب اسلامی طرحی در مقیاس بزرگ و ملی را مطرح می نماید، مقیاسی که شاید برای برانگیختن نزاع نظری بین معماران لازم می نمود و امکان بروز توانایی ها و تفکرات نهفته در جامعه معماری را فراهم می آورد و آنان را به محک ِ طرحی ملی می آموزد.

شرایط پس از مسابقه، با استمرار روند برگزاری مسابقات دیگری ادامه می یابد اما این امر برخلاف اهداف غایی برگزاری مسابقات معماری، موجب اعتلای مباحث نظری و شکوفایی استعدادهای معماری ایران نمی گردد. که از دلایل آن می توان به عدم ابتنای روشن بر بنیادهای نظری اصیل معماری و به دایره محدود شرکت کنندگان در رقابت ها اشاره کرد. توجه به این پدیده بسیار مهم است زیرا در همین زمان، با توسعه رشته ی معماری در دانشگاه های کشور و ارتقاء توان جامعه ی حرفه ای معماری انتظار می رود که با زایش و پرورش اندیشه های معماری روبه رو گردیم اما این امر محقق نمی شود. بررسی علل عدم توفیق در دست یابی به مواضعی مستحکم و پرورش فضایی مولد که پاسخگوی مسائل معماری ایران بوده و توانایی عرضه ی دستاوردهای خود را به جهان داشته باشد، نیازمند بررسی تحلیلی تمایلات معماری و معماران ایرانی است.

گرایش های معماری معاصر ایران

گرایش های معماری امروز ایران را می توان با عنایت به رویکرد معماران به بستر تاریخی و جغرافیایی فرهنگ معماری ایرانی و اصول و مبادی آن، و یا تبعیت از سرمشق های دیگر به دو دسته اصول گرا و تجددگرا تقسیم بندی کرد. چنین تقسیم بندی از نگاه انتقادی جامع دوران ما در چالش با سرمشق های مدرنیته و تقلیل گرایی مدرنیسم سربرمی آورد. نگاهی که طرح تقلیل گرایانه مدرنیسم را ناقض و محدودکننده ی شرایط انسانی می داند. در نگاه اندیشمندان امروز جهان غرب، آینده جهان با تقلیل شرایط پیچیده انسانی به سرمشق های یکسان و نادیده گرفتن حیات دیرپا و متنوع انسانی، راه به آینده وحشت آور تکنولوژیکی می برد که مصداقی از دغدغه ی آن، در آثار سینمایی نظیر «متریکس (Matrix)» و «هوش مصنوعی (AI)» قابل مشاهده است. حیات انسانی و معماری ِ منبعث از آن و در انطباق با آن، در تکوین تاریخی خویش همواره شاهدی از تحقق وحدت شکل معماری و زمینه ی طبیعی و فرهنگی خاص خود بوده است؛ وحدتی که از اصول جاویدان حیات انسانی و تکوین صور معماری شمرده می شود. و بر این اساس است که دسته بندی مذکور، گونه ای را که به بستر و زمینه ی طبیعی و فرهنگی انسان توجه و عنایت داشته و بر پایه ی معارف جهانشمول انسانی و بالتبع مبانی نظری عام معماری، شرایط خاص انسانی و معماری را قابل تبیین می داند، اصول گرا می نامد و گونه ی متقابل به آن را که از امر مذکور غفلت می ورزد و با پیروی از آرمان مدرنیته، اکنون و حال را امر اساسی شمرده و به سنن زیست انسانی، تنوع فرهنگی و حیات همبسته انسان با تاریخ و جغرافیای خود بی اعتناست را تجددگرا می شمارد. این دو رویکرد بر اساس بسترهای شناخت شناسانه طراحان در تبیین مبادی و مبانی نظری طرح خویش، به گونه های احکامی، حکمی و فلسفی، علمی و تجربی، و یا عدم اتکای به بستر شناختی مشخصی قابل تمیز هستند.

گونه ی اصول گرا قابل تمیز به گرایش هایی است که در یک سوی طیف آن، تبعیت از احکام و نصوص ِبرآمده از منابع شناخت شناسانه سنت و مبانی اصول معماری شمرده می شود؛ و در سوی دیگر طیف، گرایش هایی را می توان شاهد بود که متکی بر دریافت های حکمی، فلسفی و یا علمی هستند. در این میانه، گرایشی که متکی بر بسترهای معرفت شناسانه حکمی و فلسفی است و از آزاداندیشی بیش تری نسبت به پیروی صرف از معیارهای صوری برخوردار است، گرایشی دامنه دارتر محسوب شود. در تمامی گستره ی این گونه، رویکرد آشکاری به معماری ایرانی و خواست هویت طلبی مشاهده می گردد که شاید بتوان آن را از منظری دیگر به تمایلات مذهبی، ملی و قومی منتسب کرد. در هر حال، معمارانی در این گونه قابل رده بندی هستند و آثار برآمده از ایشان، بر مبنای بستری نظری شکل می گیرد که اصول مشخص و مرتبطی را با زمینه ی تاریخی و جغرافیایی خود جست وجو می کند، هر چند به لحاظ صوری تفاوت های چشمگیری در آثار ایشان دیده می شود. دل بستگی به معماری ایرانی که تا حد تبعیت گریزناپذیر از صور معماری سنتی پیش می رود، از یک سوی، و اشتیاق به احیاء مفاهیم جاویدان این معماری همراه با نوآوری، از دیگر سوی، کرانه های این گرایش را به طرزی دیگر ترسیم می نمایند. در این میان می توان به طیف آثار کامبیز حاجی قاسمی/ کامبیز نوایی (احترام به الگوی فرهنگی) و داراب دیبا (نوآوری بیانی ساختاری) در مسابقه ی فرهنگستان ها و یا طرح های ابوذری شریف تهرانی و مهندسین مشاور ارگ بم در مسابقه ی طرح توسعه ی حرم حضرت معصومه (ع) اشاره نمود.

گونه ی تجددگرا با تمایلات تجددخواهانه ای که از دوره ی قاجار تا به اکنون در معماری ایران رویت شده است، همراهی می کند. این گونه سعی دارد تا خود را با تحولات جهان معاصر همراه دارد به طوری که مرزهای جغرافیایی و پیشینه ی تاریخی را کم اهمیت تر از موضوعات و مسائل روز معماری جهان تلقی کرده و همگام با تطور صور معماری جهان معاصر به پیش می رود. یک سوی گرایش تجددگرا بر بستر معرفت شناسانه فلسفی و علمی اتکا دارد و سوی دیگر با نوعی غفلت از مبادی اندیشه های به عاریت گرفته شده از گفتمان معماری پیشرو و آوانگارد (avant-grade) غرب همراه است. سطحی ترین نگرش این حد از طیف، طراحی معماری را تا حد پیروی از مد و سلایق روز (fashion) تنزل می دهد که بدون رعایت هیچ گونه قیدی اقدام به عاریت گرفتن بی مجوز فرم های آثار معماران سرشناس غربی نموده و در نوبه خود موجب ترویج سرمشقی در آموزش معماری می گردد که مبتنی بر اقتباس طابق نعل به نعل از جدیدترین آثار معماری معاصر می باشد، و بسیاری از شرایط مکانی (اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و …) طرح را نادیده می انگارد. این سوی از گرایش تجددگرا با عنایت به ضعیف بودن بستر کنکاش های بصیرت مند در تحقیق معماری ایران از سهولت جذب و پذیرش برخوردار شده است و شیوع گسترده ای در حرفه ی معماری دارد که به همین ترتیب به مجامع دانشگاهی نفوذ کرده و منجر به ظهور پدیده ای به نام تب نوگرایی گردیده است. تبی که هذیان توجیهات سطحی و بیزارکننده ای را به همراه دارد که هر ناظر فرهیخته ای را حیران می کند که نکند ذهن اش از شعور ادراک اثر مذکور تهی است و اگر بخواهد موضوع مطروحه را مورد سئوال قرار دهد و یا در مقام نفی و انکار، حجتی بیاورد به عقب ماندگی و سفاهت متهم می گردد.

تلون ریخت شناسانه ی آثار معماریی که در دو دهه ی گذشته و به ویژه در سال های اخیر گفتمان انتقادی معماری روز را به خود اختصاص داده اند و از عظمت گرایی آرکائیک تا مفهوم پردازی شبه فلسفی فرامدرن (متأثر از اندیشه های پسا ساختارگرایی و ساختار شکنی) در معماری را شامل می شوند، موجب گردیده است که تأمل و غور در تدوین مبانی نظری طراحی در نسبت به اثر به تنظیم بیانیه و یا ادعانامه ای سطحی در توجیه طرح برای مخاطب غیرمتخصص تبدیل گردد. در چنین شرایطی نیاز توجه جدی به حوزه ی نظری معماری در نقد و آموزش معماری محسوس است. متأسفانه تبعیت کورکورانه از گونه ای از مظاهر فریبنده معماری معاصر جهان اَفت معماری امروز ایران شده است؛ به طوری که مباحثی مجرد و کاملا بی ربط با انسان و ویژگی های اساسی حیات وی، که پای را از دایره ی تجربیات رایانه ای فراتر نمی گذارند جایگزین مباحث اصیل و حقیقی معماری گردیده اند.

نقد تطبیقی گرایشات معماری معاصر ایران به این نکته کلیدی راهبر می شود که گسترش آموزش معماری از نظر کیفی و وسعت دامنه ی عمل صاحبنظران و نظریه پردازان اصیل در نقد جدی معماری روز می تواند فضای معماری ایران را از رخوت و سستی آسان خواهی و ساده انگاری آوانگاردیسم و فقدان رابطه معنادار بین مواضع ادعا شده طراحان و ویژگی های طرح ایشان نجات بخشد. به عبارت دیگر، ضرورت تبیین مبانی نقد در راستای دستیابی به شیوه های ارزیابی علمی آثار معماری و تدوین روش های آموزش آن و تجهیز نمودن منتقدان به نگرش متین و استوار در نقد آثار معماری بدون جانبداری از مواضع اراده شده قبلی، می تواند فضای با نشاط و مطمئنی را برای چالش منصفانه نظریه های معماری ایجاد نموده و هرچه را که غیر استوار است از دایره تاکید و توجه خارج نماید.

منابع:

رحمان اقبالی؛ هویت معماری معاصر ایران، بررسی تطبیقی نظریه ها و تجربه ها، پایان نامه دکتری معماری؛ دانشگاه تهران؛ 1378

نشریه ی آبادی؛ شماره های 12، 13و 17؛ سال های 73 و 1374

نشریه ی معمار؛ شماره های 2،3،4،5 و 8؛ سال های 77،78 و 1379

نشریه ی معماری و شهرسازی؛ شماره های 51-50، 55-54؛ سال های 78، 1379

داراب دیبا، امیرهوشنگ اردلان؛ نگاهی به مهندسی ساختمان و معماری معاصر ایران؛ وزارت مسکن و شهرسازی؛ 1377

غلامرضا طلیسچی: معمار؛ کارشناس ارشد معماری از دانشگاه تهران؛ پژوهشگر و محقق دوره ی دکتری معماری دانشگاه تهران؛ عضو هیات علمی دانشگاه بوعلی سینا؛ زمینه تحقیقاتی در حوزه ی تحلیل و تدوین فضاهای بنیادی معماری ایران.

حمیدرضا انصاری: معمار؛ کارشناس ارشد معماری از دانشگاه تهران؛ پژوهشگر و محقق دوره ی دکتری معماری دانشگاه تهران؛ همکار مدعو هیات علمی دانشگاه تهران؛ زمینه تحقیقاتی در حوزه ی فرآیند طراحی و تبیین جایگاه خلاقیت در معماری.