پست مدرنيسم و وضعيت پست سوسياليستي

آلش اریاوچ

فصلنامه ی فراایران، شماره ی یازدهم

يک

يکي از انواع بنيادين هنر قرن بيستم هنر آوانگارد بود که اگرچه لزوما پيوندي با آوانگاردهاي سياسي (و نظريه هاي اجتماعي، فلسفه هاي تاريخ و ايديولوژي هايي که بر آنها استوار بودند) نداشت اما در معتقدات و جهت گيري هاي آينده ي خود با آنها اشتراک داشت.

ژان-فرانسوا ليوتار (Jean- Francois Lyotard) در ١٩٧٩ نظريه ي پايان کار را مطرح مي کند.١ اين ملاحظه همچنين در مورد همه ي ايديولوژي هاي عمده ي سده ي گذشته، اعم از سياسي و غير آن، صادق است. توافق عمومي بر آن است که عصر پست مدرن يا پساصنعتي، يا عصر سرمايه هاي فراملي به زعم ارنست ماندل(Ernst Mandel) و فردريک جيمسون (Fredric Jameson)،٢ همچنين (اگرچه نه منحصرا) يک عصر تکثرگرايي است. مولفان بسياري، از زيگمونت باومن (Zygmunt Bauman)٣ تا ولفگانگ ولش (Wolfgang Welsch)٤، در طي دهه ي ١٩٨٠ از توان تاريخي بالقوه ي اين عصر نوين، که امروز درآستانه ي آن قرار داريم، تجليل کرده اند.

آوانگاردهاي هنري تاريخي يا کلاسيک در پي تماميتي اجتماعي بودند و خود را موظف ميديدند تا از قلمرو هنر محض، که آن را فعاليتي آکادميک، بورژوا و به قول فوتوريست هاي ايتاليايي، گذشته گرا مي نگريستند، فراتر روند. همين ملاحظه در مورد بخش هايي اساسي از آنچه «تجربه ي روسي در هنر» خوانده شده و به ويژه در مورد کنستروکتيويسم، سوپرماتيسم و پرودوکتيويسم نيز صادق است. ميل به پل زدن بر مغاک بين هنر و «زندگي» موجب پيدايش شکل هاي نوين هنري شد؛ شکل هايي که امروز کمتر از شکل هاي اجرا شده زير نام هدف هاي انقلابي، اقتدارگرا و جزم گرا به نظر نمي رسند.٥ همواره اين شور انقلابي و اشتياق انحصار بوده است که آوانگاردهاي هنري تاريخي را آنچه ساخته است که بودند و ماندند: شکلي بديع، خلاق و نامشروط هنري که غالبا دير، اما يکسره، بخش عمده ي هنر و فرهنگ سده ي بيستم را شکل بخشيد يا تحت تأثير قرار داد. از اين ديدگاه، آوانگاردهاي هنري عصر جنگ اول جهاني به تمامي اصول و معيارهاي روايت هاي کلان آن عصر تعلق و اعتقاد داشتند؛ و همچنين در ترويج افکار خود انحصارگرا، انعطاف ناپذير و مصالحه ناپذير بودند. حتا بعضي فعاليت هاي نئو آوانگارد دهه ي ١٩٦٠ و اوايل دهه ي ١٩٧٠ در اين نوع ديدگاه مي گنجند؛ مثلا نمايش هاي هنرمند «اکسيونيست» (actionist) اتريشي، هرمان نيچ (Hermann Nitsch)، يا نمايش هاي هنرمند آلماني، گونتر بروس (Gunther Brus) ، نه تنها نهايت خشونت را که نيز شور مصالحه ناپذير مشابهي را آشکار ساختند.

ليوتار به درستي بخشي از خيزش عظيم اجتماعي و تاريخي را از يک سو انعکاس پيدايش پست مدرنيته و پست مدرنيسم و از سوي ديگر ناشي از پايان عصر قطبيت سياسي جهان مي دانست که تجلي بارز آن فروريختن ديوار برلن در ١٩٨٩ بود.

آيا در چنين شرايطي هنوز مي شد فعاليت «تام» هنرياي را به پيش برد که همان ضوابط اکيد و مصالحه ناپذير آوانگاردهاي تاريخي و شايد بعضي نئوآوانگاردهاي پس از جنگ دوم جهاني ترويج و اعمال مي کردند؟ به عقيده ي من اگرچه چنين افکاري وجود داشت (شايد چون آوانگاردهاي هنري پيشين نمايانگر آرماني آشنا و پذيرفتني بودند) و اگرچه نگارندگان شان آشتي ناپذيري مشابهي را تبليغ مي کردند، نه هرگز اجرا شدند و نه ميتوانستند بشوند.

سخن من درباره ي هنر دوره ي انتقالي از سوسياليسم (به ويژه واپسين مرحلهي آن) به پست سوسياليسم در کشورهاي مختلف اروپايي و جز آنها خواهد بود، يعني کشورهايي که در گذشته کمونيست خوانده مي شدند اعم از اين که در اروپا، امريکا يا آسيا واقع شده باشند. از اوايل دهه ي ١٩٧٠ به اين سو هنر ويژه اي در بعضي از اين کشورها پديد آمد که غالبا پيرو سنت هاي آوانگاردهاي تاريخي بود (و غالبا آشکارا به آنها رجوع يا از آنها نقل قول مي کرد) و همانند همتاي «غربي» خود، به علاوه واجد اکثر پيش شرط هايي بود که مثلا زيباشناس لهستاني استفان موراوسکي (Stefan Morawski)، آنها را شاخص آوانگاردهاي تاريخي (يا «کلاسيک» به قول خودش) مي داند:

اول: … اصل تقليد به زير کشيده مي شود، گونه ها و انواع هنر در هم مي آميزند، گونه ي زيبايي محض طرد مي شود»؛

دوم: نگرش هاي رسمي مورد پرسش قرار مي گيرند. …؛

چهارم: هيچ آوانگاردي نيست که بازتاب خويشتني عمدي نداشته باشد، يا فاقد تفسيرهاي نظري باشد. …؛

پنجم: آوانگارد به شيوه ي گروهي عمل مي کند. …؛

؛ششم: شاخص آوانگارد، شيوه ي زيستي مالامال از کفرگويي و فضيحت است که نگرش هاي واقعي و انگيزه هاي اعتراض آميز خود را به قلمرو آداب و رفتار گسترش مي دهد.٦

از بين شاخصه هاي ششگانه ي آوانگاردهاي کلاسيک فقط يکي در هنر «آوانگارد» معاصر کم است. منظورم شاخصه ي سوم در فهرست موراوسکي است، يعني «رد سنت هنري و غير هنري، شيفتگي زمانه ي کنوني و گرايش به آينده.»٧ دقيقا فقدان اين شاخصه است که هنر مورد بحث در اينجا را از همه ي آوانگاردهاي پيشين سده ي بيستم متمايز مي سازد. اين هنر ديگر نه معطوف به آينده و نه مفتون زمان حال است: در عوض به گذشته مي نگرد، از آن وام مي گيرد، تملک مي کند، نقل قول مي کند و بدان اشاره مي کند. درباره ي جهان اظهار نظر مي کند بي آن که تأييدش کند، يا کوششي به تغيير آن نمايد (ولي البته اين مانع نمي شود که گهگاه در تغيير آن موثر افتد.) به علاوه، در عين حال که غالبا واجد هر پنج شاخصه ي مذکور در بالاست، «خواستار انحصار نيست و به کسب آن نمي کوشد. از آن فراتر: نفس تمايل به دست يافتن به چنين موقعيتي، چنين هنر آوانگاردي را منسوخ مي سازد.»٨ در حالي که مولفان بسياري اين گونه هنر معاصر را صرفا «پست مدرن» خوانده اند، کمتر کسي به بررسي دقيق تر آن پرداخته و به تبيين مشخصات بارز اين مشابه هاي معاصر آوانگاردهاي سنتي کوشيده است. آن منتقدان هنري که به اين تفاوت ها توجه کرده اند چنين هنري را «ترانس آوانگارد»٩ و «پست آوانگارد»١٠ توصيف کرده اند، گو اين که اطلاق هايي از اين دست عمدتا به خصلت جسورانه ي اين گونه هنر پست مدرن اشاره دارد و نه به هنري داراي صفات به شدت سياست گرايانه اي که اين هنر سوسياليستي را از همتاهاي غربي آن متمايز مي سازد. به عقيده ي من اين هنر اخص در فاصله ي بين سال هاي ١٩٧٢ و آغاز دهه ي ١٩٩٠ در کشورهاي مختلف سوسياليستي پديدار شد و از اين رو شکل متمايزي از پست مدرنيسم را تشکيل مي دهد. من چنين هنري را پست سوسياليستي مي خوانم.١١

دو

ميخاييل اپشتاين (Mikhail Epstein) در تحليلي بر فرهنگ اخير و معاصر روس چنين ابراز ميکند که «آينده ي کمونيستي» به گذشته پيوسته است، در حالي که «گذشته»ي فئودال و بورژوا از سويي به سراغ مان مي آيد که در آن سو انتظار داشتيم با آينده ملاقات کنيم.»١٢ چنين درکي از گذشته و حال جو فرهنگي روسيه ي سده ي بيستم را از جو فرهنگي ساير کشورهاي کمونيست جدا مي کند. اکثر کشورها در اروپا روشنگري را تجربه کردند و عمدتا خود را بخشي از غرب نگريستند، باور به پيشرفت تاريخي و امکان گسترش نامتناهي را که غالبا متناظر مدرنيته نگريسته مي شد پذيرفتند: «در نگرش مدرنيته، فقط نقطه ي آغاز کم و بيش معين بود. بقيه، دقيقا به دليل نامعين بودنش، ميداني براي طراحي، عمل و مبارزه مي نمود.»١٣

پست مدرنيسم، اگرچه امروز ديگر چندان باب طبع نيست اما در بحث من راجع به شکل ها و گرايش هاي هنر در کشورهاي پست سوسياليست واژه اي کليدي است. تقريبا در همه ي موارد، پست مدرنيسم در کشورهاي پست سوسياليست پديده اي مثبت تلقي شد. در کوبا با ترديد مواجه شد، چون نشأت گرفته از فرهنگ ايالات متحده به شمار آمد و در چين نيز، پست مدرنيسم، به سبب روابط پيچيده اش با مدرنيسم و مدرنيته، مفهومي بالنسبه نامشخص به خود گرفت.

پست سوسياليسم، به معنايي که من اين واژه را به کار مي برم، معادل «نخستين برهه ي انتقالي کمونيسم زدايي»١٤ است. اين پست سوسياليسم بسيار يادآور مفهوم پست مدرنيته ي پيشنهادي جامعه شناس لهستاني انگليسي، زيگمونت باومن است: «يگانه دستاورد محکم و ترديد ناپذير جدل پست مدرنيته تا اينجا، اعلام پايان مدرنيسم بوده است. … آنچه در سال هاي اخير اتفاق افتاده مي تواند پيدايش نظرگاهي مشرف شمرده شود که اجازه مي دهد خود مدرنيته به عنوان يک موضوع مشمول، يک محصول اساسا کامل، يک فصل از تاريخ، که هم آغاز دارد و هم پايان نگريسته شود.»١٥

آنچه در کشورهاي سوسياليست اروپا اتفاق افتاد بروز شکافي بطئ و در ابتدا نامحسوس در بافت سياسي و اجتماعي آنها بود. در اتحاد جماهير شوروي عظيم، پهناور و تحت حاکميتي مرکزي، اين شکاف در اوايل دهه ي ١٩٧٠ رخ داد و در دهه ي ١٩٨٠ در دوره ي زمامداري گورباچف ادامه يافت، و در اواخر دهه ي ١٩٨٠، يعني هنگامي که تحولات اجتماعي نه تنها در زندگي روزمره تجربه شدند بلکه از حيث سياسي هم مورد تأييد قرار گرفتند، به پايان رسيد. چنين فرايندي، اگرچه بسيار سريع تر، در دهه ي ١٩٨٠ در کشورهايي چون چکسلواکي، لهستان، مجارستان و بلغارستان به وقوع پيوست، در حالي که در استثناهاي انگشت شمار باقي مانده در ارتباط با گفتار حاضر (کوبا، تتمه ي يوگسلاوي و با قيد احتياط، چين) به «پشت سر نهادن سوسياليسم بدون پشت سر نهادن واقعي آن» منجر شد.

اين رويدادهاي آشنا را از اين رو يادآور مي شوم که مشخص نمايم کشورهايي چون اتحاد جماهير شوروي، کشورهايي اروپايي بلوک شوروي، يوگسلاوي و حتا کوبا و چين، علي رغم قرار داشتن در سه قاره ي مختلف، داشتن تاريخ ها، فرهنگ ها و روابط متفاوت (يا نداشتن رابطه در دوره ي سوسياليسم متأخر)، معهذا داراي ويژگي هايي مشترک بودند، که يکي از آنها غالبا هنري بود که در زمان فرو ريختن نظام هاي سياسي و اجتماعي پيشينيان سر بر آورد. اين هنر بسيار شبيه هنر آوانگاردهاي سنتي سده ي بيستم بود و اغلب به اين نام هم خوانده مي شد. اگر در سال هاي اخير بسياري از اين کشورها دچار مسايل بسيار مشابهي چون بحران ارزش ها، از کف رفتن هويت، تجارتي شدن و انديشه هاي ملي گرايانه و شاهد تجديد همدردي با نظام برافتاده ي سياسي گذشته شان بوده اند، شايد طرح ادعاي ديگري نيز موجه باشد: از آنجا که در لحظه اي تاريخي که در اين کشورها نشانگر آغاز انتقال آنها به سرمايه داري است، اين کشورها داراي ميراث فرهنگي و انديشواري مشابهي بودند، از آن انواع مشابهي از کوشش هاي هنري پسا يوتوپيايي (post – utopian) برون تراويد که به واقع گرايي سوسياليستي، که تا آن زمان دکترين رسمي هنري بود، محدود نمي شد. در اواخر دوره ي سوسياليستي، اين گونه کوشش ها خودانگيخته و اغلب بدون ارتباط مريي با يکديگر به وقوع پيوست. در طي اين دوره ي به نسبت کوتاه، که در بعضي کشورها حداکثر يک دهه يا کمي بيشتر طول کشيد و در بعضي ديگر چند سالي بيش نپاييد، هنرمندان و آثارشان، کم و بيش مانند زمان انقلاب اکتبر و پاريس ١٩٦٨ يا اواخر دهه ي ١٩٦٠ در ايالات متحده، گاه نقش سياسي و اجتماعي خطير و آشکاري ايفا کردند.

البته، استثناهايي نيز وجود داشت: در آلمان شرقي، تنها هنرمنداني به هنر پست مدرن پرداختند که به آلمان غربي کوچ کردند و در آنجا جنبش «نويه ويلده» (Neue Wilde) را به وجود آوردند. در لهستان بحران سياسي و اقتصادي دهه ي ١٩٨٠ چنان حاد بود که پست مدرنيسم فقط يک انديشه ي مبهم نزد فيلسوفان و نويسندگان قوي تر بود تا نزد هنرمندان بصري. در نتيجه ميراث هنر مفهومي غير سياسي دهه ي ١٩٦٠ تا اواخر دهه ي ١٩٨٠ و حتا اوايل دهه ي ١٩٩٠ دست نخورده ماند. در چکسلواکي پس از بهار پراگ ١٩٦٨ چنان اختناقي حاکم بود که کمتر هنرمندي جرأت مي کرد انديشه اي آشکارا سياسي در آثار خود بگنجاند. هنرمند چک ميلان کنيژاک (Milan Knizak)، نزديک به سيصد بار به زندان افتاد، در حالي که ديگر استثناي بارز چک، ميلان کونچ (Milan Kunc)، از ١٩٦٩ به اين سو مقيم غرب بوده است. به جاي آنان، نويسندگاني چون ميلان کوندرا (Milan Kundera) و نمايش نامه نويساني چون واسلاو هاول (Vaclav Havel) رسالت انتقاد از انديشه هاي سياسي کهنه و ترويج انديشه هاي نو را بر عهده گرفتند.

«والاترين تصويري که در آشوب هاي سياسي واپسين سال ها سر برآورد و منظورم از والا، به معناي دقيقا کانت(Kant)ي آن است بي گمان تصوير منحصر به فرد زمان سرنگوني خشونت بار چائوشسکو (Ceausescu) در روماني بود: شورشيان در حال به اهتزاز در آوردن پرچم ملي بودند که ستاره ي سرخ آن، يعني نماد کمونيسم، بريده شده بود، به طوري که به جاي نماد اصلي سازمان دهنده ي حيات ملي، فقط سوراخي در ميان آن بود. مشکل بتوان شاخصي بارزتر از خصلت «گشوده»ي يک وضعيت تاريخي «در حال شدن» به قول سورن کي يرکگارد (Soren Kierkegaard) را تصور کرد، از برهه ي واسطي که ارباب فرمانرواي پيشين، اگرچه استيلاي خود را از کف داده، هنوز جاي خود را به بعدي واگذار نکرده است. … توده هايي که به خيابان هاي بخارست ريختند اوضاعي«گشوده» را «تجربه» کردند. … در آن لحظه ي زودگذري که سوراخ ميان مظهر نمادين نظام به چشم ديده شد، در برهه اي منحصر به فرد، درگذر از يک مقوله (پيوند اجتماعي) به مقوله اي ديگر مشارکت کردند. اشتياقي که به آنها نيرو مي داد به راستي اشتياق بر سر همان سوراخ بود که هنوز تابع استيلاي هيچ طرح ايدئولوژيکي نبود؛ همه ي تملک هاي ايديولوژيک (از ملي گرايانه تا ليبرال دموکراتيک) بعدا وارد صحنه شدند و کوشيدند فرايندي را که در اصل به آنها تعلق نداشت «بربايند».١٦

اين يک بخش اساسي «وضعيت پست سوسياليستي» است: فروريختن ديوار برلن در نوامبر ١٩٨٩، فرو ريختن متعاقب رژيم هاي کشورهاي سوسياليست اروپايي و احزاب کمونيست شان، خلاء سياسي و اجتماعي دکترين يوتوپيايي سياسي، دکتريني که از ايديولوژي سياسي محض فراتر مي رفت، چرا که تمامي صحنه ي اجتماعي را در چنگ داشت.

هنگامي که سرانجام در سوسياليسم «دولتي» يا «به واقع موجود» سرانجام شکافي پيدا شد، نوعي گشودگي عمدتا ناشي از بلاتصميمي پديد آمد که بنا به تعريف اسلاووي ژيژک (Slavoj Zizek)، اين گذر از نظام نمادين پيشين به بعدي، نشانگر وضع منحصر به فرد گذر از يک مقوله (پيوند اجتماعي) به يکي ديگر بود. در اين برهه ي واسط، آنچه همين مولف، به تأسي از فردريک جيمسون، «ميانجي زايل شونده» مي خواند، گذر از يک نظام سياسي به يک نظام سياسي ديگر را ميسر مي سازد، ولي خودش در اين فرايند ديالکتيکي گم و مسخ و به حاشيه رانده مي شود. اين سرنوشت بخش اعظم هنرمندان مورد بحث و بسياري از آثاري بود که در طي اين برهه ي واسط آفريدند: اعم از آن که از آپت آرت (Apt-Art) برهه ي ٨٤ ١٩٨٢ در اتحاد شوروي سخن بگوييم، يا آثار گروه موسيقي اسلوونيايي لايباخ (Laibach) از ١٩٨٠ تا ١٩٨٢، و يا آثار مفهومي و سياست زده ي ميلان کنيژاک در چکسلواکي در اوايل دهه ي ١٩٦٠، هيچ يک هرگز نتوانست هاله ي تجلي اوليه ي خود به عنوان يک «رخداد» منحصر به فرد، به مفهوم ليوتار از اين واژه را بازآفريند.

سه

ويژگي هاي پنجگانه ي عمده ي هنر مورد بحث عبارتند از: الف) مفهوم گرايي؛ ب) استفاده از فن ها و شيوه هاي پست مدرنيستي؛ پ) استفاده ي وافر از تصويرپردازي سوسياليستي و کمونيستي؛ ت) استفاده از ميراث ملي و فرهنگ مردمي، سنتي و توده اي؛ و ث) استفاده ي بسيار از آنچه من آن را برخورد هنري «دوتايي» مي خوانم. اين فهرست نه جامع است و نه همه ي ويژگي هاي هنر مورد نظر را در بر مي گيرد. شايان است افزوده شود که در موارد بسياري، مانند سازمان NSKدراسلووني، Sots-Art در روسيه، گروه subReal در روماني، «نسل دهه ي ١٩٨٠» در کوبا و غيره، شاهد فعاليت هاي سازمان يافته اي هستيم که بي شباهت به آوانگاردهاي کلاسيک نيستند.

از مثال هاي ذيل معلوم خواهد شد که بخش اعظم هنري که در اينجا مورد بحث قرار مي گيرد به قلمرو هنرهاي بصري به وسيع ترين معناي لفظ (نقاشي، چيدمان، عکاسي، طراحي و ويديو) تعلق دارد، ولي مي تواند در زمينه هاي ديگر نيز يافت شود: شعر، رمان نويسي و موسيقي گروه پاپ مخانيکا (Pop Mekhanika) در روسيه، موسيقي گروه لايباخ در اسلووني، که هسته ي سازمان Neue Slowenische Kunst را تشکيل مي دهد، که بخش هايي از آن در زمينه ي تئاتر و سينما نيز کار مي کنند، يا موسيقي گروه BP در مجارستان. در اکثر موارد، شيوه هاي مختلف به هم در مي آميزند: در مورد نقاشي، تصوير اغلب با کلام همراه مي شود؛ ترکيبي که مويد اطلاق عنوان مفهومي به بسياري از آثار اين هنر است.

الف) از ديدگاه تاريخي، اکثر هنرمندان مورد بررسي، کار خود را به عنوان هنرمندان مفهومي آغاز کردند و بسياري شان تا به امروز چنين مانده اند: ساندور پينچهلي (Sandor Pinczehelyi) ،متولد ١٩٣٩، اهل پچ (Pecs) ، در مجارستان يا ملادن استيلينوويچ (Mladen Stilinovic)، متولد ١٩٤٧، اهل زاگرب کرواسي. ديگراني، مانند گروه اسلوونيايي اروين (Irwin) يا گروه رومانيايي subReal، آثاري عرضه داشته و نمايش هايي اجرا کرده اند که به حق مي توانستند مفهومي خوانده شوند. همين امر در مورد ورود هنرمندان چين پس از ١٩٧٩ صادق است. بخش متنابهي از هنر روسي مورد بررسي نيز اغلب مفهومي خوانده شده است، به ويژه در دهه ي ١٩٨٠.١٧ اين هنر عملا تنها هنري است که تا کنون ازحيث نظري به طور مفصل تحليل و تحت اطلاقي به نسبت يکدست طبقه بندي شده است.

دليلي موجه بر مفهومي خواندن هنري که در اينجا مورد بحث قرار داده ام، که در عين حال روشنگر دلايلم براي سپردن چنين وزني به اين معنا و مشکلات فراراه تعيين محدوده ي آن است، توسط ميخايل اپشتاين ابراز شده است: «مفهومي گرايان به وفور به موضوع هايي کلي مانند «کمونيست بر ترديدهاي دروني خود فايق گشته، شجاعانه رفقاي خود را به افزايش بهره وري توليد رهنمون مي شود» مي پردازند. از آنجا که هيچ نويسنده ي شوروي که احترامي براي خود قائل است نمي تواند به اين گونه اظهارات کليشه اي بسنده کند، سخت مي کوشد که اين فرد کمونيست و رفقاي او را به صورت انسان هاي واقعي توصيف کند، با جزييات باورکردني بسيار، از جمله ضعف هاي شخصي شان. با اين وجود، اين خصلت فقط محملي براي يک انديشه يا اصل ايديولوژيکي باقي مانده. مفهومي گرايان به طبيعت تصنعي نه تنها ادبيات شوروي که حتا خود واقعيت شوروي پي بردند و نقاب از چهره ي آن برگرفتند. آثارشان را نمي توان تنها به مفاهيم خلاصه کرد، فقط به اين دليل که عامرانه و در بنياد از آنها استنتاج شده اند . … آنها آثاري متعالي از يک هنر بد مي آفرينند که عامدانه و غالبا استادانه طيف انديشه هاي شاخص شوروي را تقليد مي کنند.»١٨

آنچه نزد اکثر اين گروه ها، افراد و آثار شاخص است دقيقا خصلتي است که اپشتاين در بالا توصيف کرده است: کاربرد تحت الفظي تصويرپردازي سوسياليستي و انشاپردازي ايديولوژيکي آن. اين هنرمندان و مولفان از شيوه ي رايج «ناراضيان»، در نقد شاعرانه يا استعاري واقعيت اجتماعي و انديشواري موجود استفاده نمي کنند، از زبان ازوپي (Aesopian) براي در لفافه بيان داشتن نظريه هاي شخصي، عقايد سياسي و انتقادهاي خود که نمي توانند در قلمرو سياسي بر زبان آورده شوند بهره نمي گيرند چرا که اين گونه ابرازها در آن ممنوع و شديدا تحت مراقبت دولت هستند. مولف مفهومي گرايي که اپشتاين آثار او را توصيف مي کند از يک تدبير کاملا متفاوت هنري استفاده مي کند و از اين ديدگاه است که او با مولفان و هنرمندان پيشين روس، اعم از قبل و بعد از عصر شوروي تفاوت دارد. شگفتا که همين شيوه را در بسياري کشورهاي سوسياليست متأخر، شامل مجارستان، اسلووني و کوبا باز مي يابيم، که در آنها اين مولفان يا هنرمندان اغلب اطلاعات چنداني از کار بقيه ندارند.١٩

يک مثال خوب و قديمي از هنرمندي که از شيوه ي انشاپردازي ثانويه ي مبتني بر انشاپردازي اوليه ي ايديولوژيکي اما در قلمرو نقاشي استفاده مي کند هنرمند مجار، ساندور پينچهلي است. (تصوير١، ساندور پينچهلي، داس و چکش، ١٩٧٣) در يک عکس ساده ي سياه و سفيد، «هنرمند در دستان خود اشياي واقعي، يک چکش و يک داس واقعي را نگاه داشته و اين نمادهاي آشناي سياسي را تنگ در آغوش کشيده است. دست هاي او به دقت مانند مجسمه هاي مصري به روي سينه اش به شکل علامت ضرب قرار گرفته اند؛ چهره ي او در قاب داس و چکش محصور شده است. … پينچهلي با تبديل مفهوم انتزاعي به شئ ملموس، نماد را از راه تکرار مکررات در هم مي شکند. …

تکرار مکررات، فرايند زدايش محرمات را کامل مي کند: داس چيزي جز يک داس معمولي و چکش نيز چيزي جز يک چکش معمولي نيست.٢٠ به ديگر سخن، آنچه اين هنرمند انجام مي دهد اين است که «خود شئ را نشان مي دهد» و ماديت بي معناي شئ را، که در دهه ي ١٩٧٠ هنوز فقط از حيث القائات نمادين خود عملکرد داشت، آشکار مي سازد. پينچهلي با اين کار خود يکي از نخستين آثار پست مدرن را به وجود آورد، چون پست مدرنيسم «نه نشان دادن اين که بازي در غياب يک موضوع هم ادامه دارد، که نمايش از يک غيبت کانوني به حرکت در مي آيد، بل نمايش مستقيم شئ است، و اجازه دادن به آن که خصلت خنثي و اختياري خود را مريي سازد. همان شئ مي تواند يا به عنوان چيزي منفور و به دور ريختني يا در مقام جلوه اي متعالي و شيفتگي برانگيز عمل کند: تفاوت، که صرفا جنبه ي ساختاري دارد، نه به «خواص عملي» شئ که فقط به مکان آن در نظام نمادين بستگي دارد٢١.» دقيقا همين شيوه از آن دميتري پريگوف (Dmitri Prigov) است، که در «قوطي امضا» خود (تصوير ٢. دميتري پريگوف، قوطي امضا، ٧٨ ١٩٧٧) يک قوطي فلزي پوشيده از امضاهاي متعدد را به نمايش مي گذارد که روي آن نوشته شده است: «يک قوطي امضا براي خلع سلاح کامل و بي قيد و شرط امريکا». اين يک حرکت سياسي نيز هست که جنبه ي مادي آن آشکار مي شود: يک قوطي پر از امضا به جز يک قوطي بي خطر و رقت انگيز نيست که در القاي هنري خود هدف تماما ايديولوژيکي خويش را بر ملا مي کند.

پريگوف با قوطي خود فرايند مشروح در بالا را از دو راه به پيش مي برد. اول اين که قوطي جنبه ي نمادين چنين شئ را که از ديگر سو بالقوه معناي سياسي دارد با نمايش جنبه ي مادي و خصلت اختياري آن از آن بر مي گيرد. از اين حيث، شيوه ي هنري دقيقا عکس آن است که شش دهه پيشتر فرماليست هاي روس از ديدگاه نظري اختيار کرده بودند: هدف آنان (و نيز هدف فوتوريست هاي روس) در آن ايام، نشان دادن طبيعت شاعرانه ي کلمات و صداها و اشياي روزمره به قصد آگاه ساختن ما از طبيعت شاعرانه ي واژگان بود. در مورد هنر پست مدرن مورد بحث، روش درست برعکس اين است: بر خلاف ويکتور اشکلووسکي (Victor Shklovski) و ديگر فرماليست هاي روس، هنرمندان مفهومي پست مدرن، طبيعت مادي محض اشيا بلعيده شده در نمادپردازي ايديولوژيکي را بر ملا مي کنند.

روشي بسيار مشابه روش پينچهلي را مي توان در نقاشي هاي کارلوس رودريگز کاردناس) (Carlos Rodriguez Cardenas) متولد ١٩٦٢) تشخيص داد، که از نسل «دوم» يا پست مدرن هنرمندان کوبايي است. در اثر او ساختن آسمان (تصوير ٣، کارلوس رودريگز کاردناس، ساختن آسمان، ١٩٨٩) دقيقا همان چيزي را مي بينيم که از عنوان آن بر مي آيد: ديواري از آجرهاي آبي، که بلندتر از تپه هاي مواج سبز قد برافراشته، جمله يا شعاري ايديولوژيکي را به تصوير مي کشد. در اينجا با تجسم مادي کلمات ادا شده مواجهيم. استعاره در اينجا، همچون که در مورد داس و چکش پينچهلي، جدي به معناي تحت اللفظي گرفته شده است. چنان که خراردو موسکرا (Gerardo Mosquera) ملاحظه مي کند، هنرمند بر «تصاحب شعارهايي قالبي که زندگي کوبايي مالامال از آنهاست و قراردادن آنها در محيط هاي متفاوت معنايي(semantic) از طريق يک فرايند تخريب استهزاء آميز تمرکز مي کند.»٢٢

يک ويژگي ديگري هنر مفهومي کشورهاي سوسياليست، شيفتگي نسبت به کلمات، عنوان ها و شعارهاست. در آثار اريک بولاتف (Erik Bulatov)، الکساندر کوسولاپف (Aleksandr Kosolapov)، ايليا کاباکف (Ilya Kabakov) يا کومار و ملاميد (Komar & Melamid)، بر طبق اين شعار سياسي که انديشه ها نيروي مادي هستند، کلمات به اشياي راستين مبدل مي شوند. از اين حيث نيز، هنر پست مدرن يا پست يوتوپيايي با متقدمان مدرنيست و آوانگارد خود تفاوت دارد: «از حيث صوري، وجه شاخص هنر پست يوتوپيايي شوروي دهه ي ١٩٧٠ قبل از هر چيز رجعت به روايت است، که بر عکس طرد کيفيت ادبي از سوي هنر آوانگارد است، و همچنان کيفيت روايي واقعي گرايي سوسياليستي را پي مي گيرد.»٢٣

در مورد بولاتف، شعارها در واقعيت ذهني دروني که در نظر هنرمند عين واقعيت است، مداخله مي کنند (تصوير ٤. اريک بولاتف، «نه براي تکيه کردن»، ١٩٨٧) و نمايانگر واقعيت اجتناب ناپذير ايديولوژي سياسي هستند که در تمامي زندگي سوسياليستي ساري است. همچنان که لنين در مقاله ي «چه بايد کرد؟» خود ادعا مي کند، فضاي عاري از ايديولوژي وجود ندارد، ايديولوژي خواه سوسياليستي باشد و خواه بورژوا. نقاشي هاي کاباکف، وانگ گوانگي (Wang Guangyi) (تصوير ٥، وانگ گوانگي، «مجموعه ي توبيخ بزرگ: کوکاکولا، ١٩٩٣) يا ميلان کونچ (تصوير ٦، ميلان کونچ، «مصرف گرايان جهان، متحد شويد!»، ١٩٧٨) چنين مستتر مي کردند که جهان هاي نمادين سرمايه داري و سوسياليسم بر پايه ي اختصار مشابهي در نشانه ها کار مي کنند.

ب) آشناترين شکل پست مدرنيسم در کشورهاي سوسياليستي متأخر عبارت بوده است از وفق و تمليک پست مدرنيسم غرب يا جهان اول. پست مدرنيسم صور محلي تر يا مشخص نيز داشته است و همان ها در اينجا مورد توجه من هستند. پس آنچه بدون شک در کشورهاي سوسياليست مشاهده مي کنيم استفاده ي وافر از فنون و شيوه هاي پست مدرنيسم است؛ هنرمندان يا منتقدان، اغلب هنر بر آمده از اين کشورها را پست مدرن نيز مي خوانند.

يکي از ويژگي هاي شاخص پست مدرنيسم، استفاده از اشاره هاي بينامتني (intertextuality) و بازسازي است. اگر چه اطلاق نخست عمدتا در داستان نويسي کاربرد دارد، در قلمرو هنرهاي بصري و ديگر سبک هاي هنري نيز به کار مي آيد. در بخش اعظم هنر مورد بحث، آثار دوره هاي گوناگون به وفور مورد استفاده قرار مي گيرند و در برخي موارد آثاري يکسره بازسازي مي شوند. در مورد هنرمند اهل بلگراد، گوران جورجويچ (Goran Djordjevic)، که نه تنها آثار منفرد بل مجموعه هايي از آنها يا نمايشگاه هايي را به تمامي تقليد کرده است.

جورجويچ هنرمندي بود که بر گروه اسلوونيايي اروين و دسته ي موسيقي لايباخ، که عادت داشت نه تنها ترانه هاي نوازندگان ديگر که آلبوم هاي کامل شان را تقليد کند مثلا Let it be اثر بيتلز (Beatles) به شدت اثر نهاد.٢٤

نسخه برداري از آثار هنرمندان ديگر در بسياري کشورها رايج بود: نه تنها گوران جورجويچ که گروه نقاشان اسلوونيايي اروين (تأسيس شده در ١٩٨٤) از اين شيوه پيروي مي کردند. اروين نه تنها کارهاي مارسل دوشان (Marcel Duchamp)، رنه ماگريت (Rene Magritte) يا نقاشان اسلوونيايي را کپي مي کرد يا نقشمايه ي نقاشي ها يا چيدمان هاي خود قرار مي داد که آگاهانه رابطه ي مساله آميز بين اصل و کپي و بين هنر و مضمون يا زمينه ي گسترده تر سياسي آن را آشکار مي ساخت. گروه طراحان New Collectivism، که گروه ديگري عضو سازمان Neue Slowenische Kunst بود، تکرارهايي از پوسترهاي پيشين را توليد مي کرد، که مشهورترين آنها پوستر يادبود جشنواره ي جوانان در بلگراد در ١٩٨٧ بود: در حالي که از سوي هيأت داوري فدرال به عنوان پوستر رسمي اين جشن ملي سراسري برگزيده شده بود، يکي از داوران کشف کرد که اثر برگزيده تکرار يک اثر نازي، مربوط به سال ١٩٣٧، از ريشارد کلاين (Richard Klein) است که «رايش سوم» عنوان داشت. (تصوير ٧،New Collectivism، «روز جوانان»، پوستر، ١٩٨٧)

مجموعه ي ديگري از تکرارهاي پست مدرن، چند اثر ميلان کونچ مربوط به سال هاي ١٩٧٤ تا ١٩٧٩ را در بر مي گيرد، که او آنها را واقعي گرايي «شرم آور» يا «دردناک» مي خواند و در آنها همه چيز را از استادان کهن هنر پاپ و تصويرپردازي کمونيستي به کار مي گيرد.

پ) چشمگيرترين ويژگي هنر مورد بحث، استفاده ي مشتاقانه ي آن از تصويرپردازي کمونيستي و سوسياليستي است. در عصر مدرنيسم، فرهنگ و هنر در کشورهاي سوسياليستي اروپا به بخش رسمي و بخشي که غير رسمي، معترض، منتقد و غيره خوانده مي شد تقسيم مي شد. در اين چهارچوب مدرنيستي، نمادها يا شعارهاي ايديولوژيکي، به عنوان مثال، يا فقط در مضموني طنزآميز خودنمايي مي کردند، يا آن که دليل بر تن دادن هنرمندي تلقي مي شد که از آنها در آثار خود استفاده کرده بود. همچنان که نقاش بلند آوازه ي مدرنيست مجار، ايمره باک (Imre Bak) در ١٩٩٥ به من گفت: «هنر، اگر بناست هنر بماند، هرگز نبايد عملکرد سياسي داشته باشد.»

هنري که در اينجا راجع به آن بحث مي کنم از برنامه ي ديگري پيروي مي کند: از شعارها و گفته هاي سياسي، به همراه توصيف هاي بصري آنها، پيکرنماها، نمادها و شمايل رسمي بهره مي گيرد و گزيده هايي از آنها را به اشکال بي شمار به هم مي آميزد. مثلا الکساندر کوسولاپف (Aleksandr Kosolapov) در اثرش به نام برگي از مالويچ (١٩٨٦) نسخه ي مجددي از پرده ي مشهور واقعي گرانه ي سوسياليستي استالين و وروشيلف در کرملين (١٩٣٨)، اثر الکساندر گراسيمف (Aleksandr Gerasimov)، است که در آن کلمه ي «مالويچ» به شيوه ي آگهي سيگار مارلبورو (Marlboro) بر نقاشي سه بعدي منطبق شده است. همين تدبير در بسياري آثار چيني اوايل دهه ي ١٩٩٠ به اين سو، يا در کارهاي گروه اروين، مثلا در محله هاي سرخ (١٩٨٧)، به کار رفته است: اين اثر، تکرار يکي از آثار انگشت شمار واقعي گرايي سوسياليستي اسلوونيايي است که، اگر چه ساخته ي گروه اروين بود، بعدا به دست آفريننده ي اصلي آن، يانش کنش (Janez Knez) امضا شد. (تصوير ٨، اروين، محله هاي سرخ، ١٩٨٧).

آنچه در محله هاي سرخ زير سوال برده شده است، به همان اندازه رابطه با گذشته، مساله ي اصل و کپي است. در نقاشي ها و چيدمان هاي کوسولاپف، در بسياري از آثار کومار و ملاميد، در بعضي کارهاي ساندور پينچهلي، کارهاي هنرمندان کوبايي مانند فلاويو گارسيانديا (Flavio Garciandia) يا رنه فرانسيسکو (Rene Francisco) يا در Political Pop و Cynicisim Rouge چيني، هدف بيشتر تفنن آميز است.

Russian Sots Art که در ١٩٧٢ توسط کومار و ملاميد پايه گذاري شد و آشکارا به واقعي گرايي سوسياليستي شوروي و پاپ آرت امريکايي وابسته بود، هدفش مفرح بودن است، نه ارتقاي معنوي آگاهي مان، بدان سان که نزد اريک بولاتف، ايليا کاباکف يا اولگ واسيلف (Vasilev Oleg)مشاهده مي شود.

داس و چکش در آثار هنرمندان مختلفي که برشمرديم يافت مي شود. به عبارت دقيق تر، در اکثر موارد، داس و چکش خود اثر است. موارد ديگري از اين دست عبارتند از داس و چکش هاي لئونيد سوکف (Leonid Sokov)، که در ١٩٨٨ يک جفت پشمي آن را ساخت، ميلان کونچ، که در ١٩٧٩ نان هايي به اين دو شکل پخت (و آنها را «غذاي فردا» عنوان داد)، يا آندري فيليپف (Andrei Filippov)، که در ١٩٨٩ آنها را سر يک ميز غذا به جاي کارد و چنگال نشاند.

لنين ها و استالين ها و ستاره هاي سرخ بي شمار به کار رفته در چيدمان ها، نقاشي ها يا تنديس ها به همان نحوي مورد استفاده قرار گرفته اند که شمايل هاي پاپ آرت و اشياي مصرف انبوه در غرب. در کشورهاي سوسياليستي، پاپ آرت موجب پيدايش موج هاي خلاق عظيمي شد، چون ارايه ي نقدآميز و در عين حال غيراقتدارگرايانه ي ايديولوژي سياسي را وارد صحنه کرد. وفور آثار حاوي اين نقشمايه ها را مي توان به اعتبار تمايلات و انتظارات تجاري توجيه کرد، گو اين که اين امر فقط در مورد هنر بزرگ ترين دو کشور مورد بحث صادق است: اتحاد شوروي (يا به عبارت دقيق تر، روسيه) و بعدا چين.

ت) در ١٩٨١ ساندور پينچهلي سه فلفل را (که مجارستان به خاطر آن در اروپا شهره است) به رنگ هاي سرخ و سفيد و سبز يعني رنگ هاي ملي و پرچم مجارستان نقاشي کرد. دو سال بعد، او همان کار را با سه داس انجام داد، بدين صورت که آنها را بر زمين پوشيده از کاه به نمايش گذاشت، سپس سه تخم مرغ و حتا علف و درختان را به همين منوال نقاشي کرد و اين آثار را «داس هايي از مزرعه ي بزرگ RWG»، «لانه اي با تخم مرغ هاي RWG» و «درختان مزرعه ي بزرگ RWG » نام نهاد. سه حرف G، W،R نمايانگر (red) سرخ ، (white) سفيد و (green) سبز بود و هنرمند با رنگ آميزي همه ي اين اشيا به رنگ هاي پرچم مجارستان نمادي از مالکيت ملي به آنها داده بود. حرکت، البته طنزآميز بود، ولي با اين وجود بيانگر اين ملاحظه ي ظريف بود که مولفه هاي ملي جهان واقعي پيوسته اهميت بيشتر به خود مي گرفتند و رفته رفته جانشين نمادهاي پيشين جهان شمول و فراملي داس و چکش مي شدند که، در عکسي از پينچهلي مربوط به ١٩٧٣، عاري از هر گونه اطلاق ملي بودند. حرکت هايي مشابه را نزد هنرمندان چيني و روسي که از الفباهاي ملي خود استفاده کرده، به اين شيوه ي روايي مالکيت خود را بر اين نقشمايه ها ابراز نموده و مليت چيني يا روسي خود را به نمايش گذاشته اند، باز مي يابيم.

انديشه اي مشابه انديشه ي پينچهلي آشکارا در کارهاي فلاويو گارسيانديا به چشم مي خورد، که در آنها «علامت داس و چکش، در رويکردي انسان شناسانه، به تعبيري چونان آلت رجوليت، به جز اشاره به پرسترويکا (perestroika) به عنوان تجديد حيات اتحاد شوروي، همچنين نمايانگر تملک نشانه ي کمونيستي توسط «جهان سوم» است.»٢٥ (ش ٩، فلاويو گارسيانديا، «بدون عنوان»، ١٩٨٩).

حرکتي مشابه، ولي جدي تر، کار اعضاي گروه لايباخ بود، که در ١٩٨٩، در يک کليپ ويديو براي آلبوم موسيقي شان، خود را در پيشزمينه ي برج آلياژ (Aljaz Tower)، که يک پناهگاه فلزي بر قله ي کوه تريگلاو (Mt. Triglav)، بلندترين کوه و نماد ملي کشور اسلووني است، نشان دادند. برج آلياژ در پرچمي سياه پيچيده شده بود که يک چرخ دنده و صليب مالويچ (Malevich) علامت تجارتي گروه لايباخ در مرکز آن ديده مي شد. بدين سان اين گروه به طرزي نمادين نشانه ي ملي اسلووني را از آن خود کرد.

؛ث) در بهار سال ١٩٦٨ ژان فرانسوا ليوتار در نانتر (Nanterre) سميناري در مقوله ي پوسترهاي سياسي برگزار کرد. در بيست و ششم ژوئن اثري را مورد بحث قرار داد که از حيث تعبير بخشي از هنر مورد بحث در اينجا، حايز اهميتي ويژه بود. توجه ليوتار به ويژه به يک پوستر، کار هنرمند آوانگارد روس، ال ليسيتزکي (El Lissitzky)، موسوم به پوستر خياباني، (٢٠ ١٩١٩)، معطوف بود که مي گفت: «سفيدها را با تبر سرخ از پا در آوريد.» (تصوير ١٠. ال ليسيتزکي، «پوستر خياباني»، ٢٠ ١٩١٩) خود اثر، که به قصد تبليغ سياسي ساخته شده بود (بدين معني که تبر سرخ همان ارتش سرخ بود و سفيدها ضد انقلابيون)، همچنين يکي از نخستين آثار انتزاعي ليستيزکي بود. اين پوستر بهترين مثال انطباق کلام و تصوير است که در آن هر عنصري معناي انفرادي خود را گويي در يک تضاد دوتايي حفظ مي کند. پوستر به تمامي، به جز آن که يک کار تبليغ سياسي است، عملکردي آشکارا زيبايي شناسانه را به نمايش مي گذارد. ليوتار نکته بينانه ملاحظه مي کند که يک تضاد تجسمي در پوستر ليسيتزکي وجود دارد، چرا که «نوشته شکل مي شود و پيکر گويي به متن شکل ها تبديل مي گردد. از يک سو يک ساختار شکني (deconstruction) از کلمات و حروف در کار است که نه تنها بر معني (از پا در آوردن با تبر) که نيز بر گرافيسم، که در يک رابطه ي تجسمي با فضا قرار دارد، اثر مي نهد: پس اين يک اثر پيکرنما (figural) است.٢٦

شايد يکي از دلايل توجه ليوتار به پوسترهاي سياسي به شرايط تاريخي سمينارش مربوط مي شد که شايد تا حدي نيز به اين بحث مرتبط باشد، چون در همه ي اين موارد پاريس ١٩٦٨، سوسياليسم متأخر و پست سوسياليسم، و همچنين زمانه ي خود ليسيتزکي شکلي از آوانگارد به طور جدي در رويدادهاي سياسي و اجتماعي درگير بود. اما از چه روست که پوستر ليسيتزکي هنوز چنين اثرگذار است؟ چرا گرافيسم ساده ي آن چنين پر معني مي نمايند؟ چرا اين اثر به ما اجازه مي دهد که آن را از يک سو يک بيان ايديولوژيکي محض و از سوي ديگر، يک اثر زيبايي شناختي محض ببينيم، در حالي که اين دو هرگز در فضايي واحد به هم نمي رسند، چرا که اين مانع درک و دريافت هر يک از آنها مي شد؟ برداشت حاصل از اين پوستر به تضادهايي بصري مي ماند که آنها را، با تغييردادن ديدگاه ادراکي دروني مان، به نحوي متفاوت يا به صورت شيئ ديگر مي بينيم. در مورد اين پوستر (و بسياري کارهاي ديگر اين هنرمند يا مثلا مالويچ)، برداشت زيبايي شناختي ناشي از شکل هاي خالص هندسي بر تأثير ايديولوژيکي نوشته مي افزايد، و برعکس. تصوير و روايت در دو فضاي متمايز وجود دارند؛ در پوستر مورد بحث، مثلا، فقط تقاطع مي کنند، به طوري که بر ادراک ما نه يک تأثير متحد بلکه تأثيري مضاعف يا موازي مي گذارد.

همين تأثير است که بسيار با آنچه عده ي زيادي از هنرمندان سوسياليست متأخر بدان رسيدند شباهت دارد. آيا اين روش به راستي شبيه انطباق فضاي سه بعدي مبتني بر مناظر و مراياي فضاي تصوير بر يک شعار سياسي دو بعدي در آثار اريک بولاتف نيست؟ (تصوير١١، اريک بولاتف، شکوهمند باد اتحاد جماهير سوسياليستي، ١٩٧٥)، يا اين که، به وجهي قدري متفاوت، شبيه به روش مفهوم گرايي تعريف شده توسط اپشتاين نيست که نه تنها در داستان نويسي که در آثار بصري پينچهلي، گارسيانديا يا گروه subREAL در روماني اتخاذ شد؟ در ماه مارس ١٩٩٠ (چند ماه پس از سقوط ديکتاتوري چائوشسکو) اين گروه در بخارست پرتره هايي از رييس جمهور تازه برگزيده، ايليسکو (Iliescu) را به نمايش گذاشت که «جدلي فضاحت بار و مرافعه اي بين آنان که از تکرار لحن مداهنه آميز بيم داشتند و آنان که اين حرکت را موهن مي نگريستند به بار آورد. طبق معمول، نيت subREAL از سوي همه بد فهميده شد، و عجب آن که خود گروه از اين وضعيت راضي بود.»٢٧ با اين نمايشگاه، subREAL عامدانه به استقبالي تضادآميز دست يافت: يک طرف (طرف رسمي) اين گروه را متهم مي کرد که رييس جمهور ايليسکو (جانشين بلافصل چائوشسکو) را به سخره گرفته است، و بدين سان به طور تلويحي گروه را به داشتن موضع مدرنيست نقاد يا معترض متهم مي کرد، در حالي که طرف ديگر، يعني طرف «معترض»، اين حرکت را تأييد رژيم تلقي مي کرد.

هر دو تعبير، مادام که مي کوشند به انحصار برسند، البته غلط هستند؛ همزمان نمي توانند از حيث مفهومي به عنوان يک کل درک شوند، چرا که با يکديگر ناسازگارند. گروه subREAL نيز در جهت نيل به همين هدف مي کوشد: دست يافتن به يک تأثير زيبايي شناختي هنري/ سياسي با استفاده از اين روش «دوتايي». همچنان که در دياليکتيک فيخته (Fichte)، که در آن تز و آنتي تز هرگز به سنتز نمي رسند، در اينجا نيز هر دو تعبير در کنار يکديگر وجود دارند: هرگز در يک تعالي مفهومي همزيستي ندارند، هرگز به وحدت نمي رسند، و از اين راه شکافي ژرف ميان بصري و مفهومي، يعني يک کل غيرقابل نمايش، به وجود مي آورند. «عجز تخيل از راه برهان خلف بر وجود تخيلي گواهي مي دهد که مي کوشد حتا تجسم ناپذيرها را مجسم کند و اين تخيل بدين سان سعي دارد که موضوع خود را با موضوع خرد هماهنگ کند و اين که نارسايي تصاوير، خود نشانه اي منفي از قدرت عظيم انديشه است. اين چند پارگي حواس به تنشي حاد که کانت (Kant) آن را اغتشاش مي خواند منجر مي شود که شاخص رنج براي نيل به تعالي است، در برابر احساس آرام زيبايي.»٢٨

شيفتگي بي وقفه اي که نزد بسياري از هنرمندان سوسياليست پست مدرنيست نسبت به سوپرماتيسم و کنسروکتيويسم مشاهده مي کنيم، و استفاده ي همزمان آنان از شکل هاي مطلقا زيبايي شناختي و شکل هاي مطلقا نمادين يا حاوي نمادهاي سياسي، شايد از کاربرد شيوه اي مشابه ناشي شده باشد، که ليوتار آن را «نقيضه ي تجسمي» (“plastic paradox”) يا مارگاريتا توپتيسين (Margarita Tupitsyn) آن را «مريي سازي مفاهيم لفظي»٢٩ مي خواند، و نخستين موارد استفاده از آن در آثار آوانگارد کلاسيک روس و سپس در هنر مفهومي پست سوسياليست به وقوع پيوست.

پديده هايي وابسته عبارتند از نمايش ها و ابرازهاي گروه هاي موسيقي: در دهه ي ١٩٨٠ گروه «پاپ مخانيکا»در سن پترزبورگ، مثلا کنسرت هاي خود را در لباس يک دسته ي موسيقي نظامي اجرا مي کردند، و تماشاچيان اغلب باور داشتند که آنها در واقع يک گروه رسمي شوروي هستند. در اسلووني، گروه لايباخ، که «يکي از زيرکانه ترين دستکاري هاي فرهنگي از زمان اسب تروا تا کنون»٣٠ خوانده شده است، با تکرار بي وقفه ي بيان هاي ايديولوژيکي و باز نمايي آيين تماميت خواهي به منتها درجه ي آن، از تأثير ايديولوژيکي عوام گرايي سياسي اواخر دوره ي سوسياليسم خود مديريتي در يوگسلاوي پيشي گرفت. با ارايه ي خود از بدو پيدايش آن در ١٩٨٠ به عنوان تقليد افراط آميزي از ايديولوژي سياسي، نقيضه اي نظير نقيضه ي گروه subREAL به وجود آورد. به اين گفته هاي لايباخ توجه کنيد: «هر هنري يک موضوع دستکاري سياسي است، به جز آن که به زبان خود آن دستکاري سخن مي گويد» (١٩٨٤)؛ «سياست والاترين و فراگيرترين هنر است و ما، که هنر اسلوونيايي معاصر را خلق مي کنيم، خود را سياستمدار مي شمريم» (١٩٨٥)؛ «آزادي ما آزادي کساني است که يکسان مي انديشند» (١٩٨٥)؛ «ما به خدا اعتقاد داريم، ولي برعکس امريکاييان به او اعتماد نداريم» (١٩٨٧).

لايباخ به يکباره ايديولوژي هاي سوسياليستي، فاشيستي و ناسيونال سوسياليستي را فرو نشاند، که نتيجه ي آن موسيقي اي بود که در انگلستان، به طور مثال، به لحاظ پيام آشکار سياسي آن با استقبال گرم چپ سياسي و جبهه ي ملي «ملي گراي راست» افراطي رو به رو شد.

يکي از شناخته ترين تعاليم مارکسيسم اين باور بود که سرمايه داري مولد کالا پرستي (commodity fetishism) است. هد ف سوسياليسم دقيقا عکس اين بود: نفي مصرف گرايي، که گويا سرمايه داري غربي با آن کارگر را «مي خرد» و قانعش مي کند که اتومبيل و يخچال و ماشين رختشويي و تلويزيون هميشه نو، نسبت به انقلاب جهاني يک «ارزش بهتر» است، بهتراز ايجاد يک جامعه ي بي طبقه، فاقد از خود بيگانگي، رابطه گرايي و نا امني اجتماعي و غيره. راهي که سوسياليسم براي قانع کردن مردم خود به پذيرش چنين نگرشي اختيار کرده بود ايديولوژي بود، ولي ايديولوژي به عنوان يک آگاهي طبقاتي؛ همان مفهومي که لنين در مقاله ي «چه بايد کرد؟» خود قبلا در ١٩٠٢ مطرح کرده بود. در آن مقاله لنين بين ايديولوژي بورژوا و ايديولوژي سوسياليستي تمايز قايل شده بود. به عقيده ي او، «طبقه ي کارگر خودانگيخته به سوي سوسياليسم سير مي کند، ولي ايديولوژي رايج تر (و پيوسته در حال تجديد به صورت هاي گوناگون) بورژوا اما همچنان خود انگيخته، خود را باز هم بيشتر به طبقه ي کارگر تحميل مي کند».٣١

در دهه هاي پس از آن ايديولوژي سوسياليستي همه گير شد. تازه در اواخر سوسياليسم بود که تجربه کردن در کوشش هايي هنري غير تبليغاتي جالب شد، که به اعتبار همين گزينش، کوشش هايي سياسي محسوب مي شدند. هنر غربي اي که در را به روي نمايش اين ايديولوژي گشود پاپ آرت بود، با نيشخندهايش به مصرف گرايي امريکايي با مجموعه پرتره ها، قوطي هاي سوپ کمپبل (Campbell) و جعبه هاي بريلوي (Brillo) اندي وارهول (Andy Warhol). پاپ آرت در مرحله ي ابتدايي خود در دهه ي ١٩٦٠ بار نقدآميز و ضد اقتدارگرايانه داشت و به همين سبب بود که در بسياري جاهاي دنيا چنان اثرگذار جلوه گر شد. اثر آن در کارهاي اوليه و متأخر بسياري از هنرمندان مورد بحث آشکار است: در Sots Art روسيه، در آثار دهه هاي ١٩٧٠ و ١٩٨٠ ساندور پينچهلي و در هنر پاپ شرقي (“Ost Pop”) ميلان کونچ. وجود آن در «پاپ سياسي» چيني، که در ١٩٨٩ با مجموعه ي مائو (Mao)ي يو يوهان (Yu Youhan) آغاز شد و با «مجموعه ي توبيخ بزرگ» وانگ گوانگي (Wang Guangyi)، که او متعاقبا در ١٩٩٠ آغاز کرد، به طور گسترده تر شناخته شد، بلافاصله باز شناخته مي شود. در آن، همانند کارهاي الکساندر کوسولاپف، ميلان کونچ يا کومار و ملاميد، تصويرپردازي سرمايه داري و کمونيستي در کنار هم، يا به عبارت صحيح تر منطبق برهم قرار دارند: علايم سيگار مارلبورو، شکلات کدبري (Cadbury’s) و دوربين کداک (Kodak) بر تصاوير تبليغات سياسي زمان انقلاب فرهنگي منطبق شده، فضايي دوبعدي پديد آوردند که دو واقعيت نمادين در آن تلاقي مي کنند: مشرق زمين، که به صورت پيکره هاي منجمد و فارغ از موضوع کارگران سوسياليست ترسيم شده به سبک واقعي گرايي انقلابي ارايه مي شود، و مغرب زمين، «جايي که طعم کوکاکولا (Coca Cola) و مک دانلدز (Mc Donald’s) تقريبا ناشناخته بود و اين گونه نشانه ها صرفا يک نقش ايديولوژيکي محض به عنوان نشانه هاي غرب ايفا مي کردند.»٣٢

توازي بين جهان ايديولوژيکي قلمرو سوسياليستي و جهان مصرف گراي قلمرو سرمايه داري در اتحاد شوروي به شدت رشد يافته بود: «معمولي ترين زبان در اتحاد شوروي زبان ايديولوژيکي است. در غرب، آگهي ها و تلويزيون و سيل عظيم تصاوير هست. در اين مورد نيز صحبت از يک زبان چيزهاي معمولي است. اين زبان اظهارات کليشه اي غربي مي تواند فضاي اجتماعي را به همان خوبي زبان ايديولوژي در اتحاد شوروي توصيف کند.»٣٣

عملا تمام هنري که در اينجا مورد بحث قرار دادم پديده اي متعلق به گذشته است. اين بدان معنا نيست که ديگر هنرمندي وجود ندارد يا اين که دست از توليد هنر برداشته اند. برعکس؛ طبيعت هنري که اکنون توليد مي کنند با آنچه در دهه هاي ١٩٧٠ و ١٩٨٠ يا شايد سال هاي نخست دهه ي ١٩٩٠ توليد مي شد فرق بسيار دارد. اکنون بين المللي تر است يا، اگر «ملي» باقي مي ماند، اغلب از گذشته ي سوسياليستي خود بهره برداري مي کند. بنا براين آنچه در اينجا ارايه کرده ام برهه اي از کار زيست بعضي هنرمندان، و يا در مواردي، تمامي کار زيست آنان است. همچنين معرفي هنر و فرهنگ بالنسبه منحصر به فرد دوره ي معيني از تاريخ اخير است، که در محدوده ي وضع پست سوسياليستي آفريده شده است.

راجع به هنري که مورد بحث قرار مي دهم بسيار گفته و نوشته شده است، ولي تا به امروز کوشش چنداني به يافتن وجه اشتراک هنري که در اينجا به ارايه ي آن مي پردازم نشده است. در مورد روسيه، به اين هنر اغلب عنوان «پست يوتوپيايي» اطلاق مي شد که فيلسوف روسي، بوريس گرويس (Boris Groys) آن را ابداع کرده بود. در حالي که اين عنوان امتيازهاي بسياري دارد و بسيار فراگيرتر از هنري است که در اين جا مورد بحث قرار دادم، چون هنري را که هم امروز در حال خيزش است در بر مي گيرد.دعوي من، برعکس، اين است که گونه ي اخص هنر پست مدرني که در اينجا مورد بحث قرار گرفته است به برهه ي فروپاشي سوسياليسم، يعني برهه ي بين مرگ سوسياليسم و استقرار نظام دموکراسي پارلماني به جاي آن مربوط مي شود. به سخن ديگر، اين هنر، مانند آوانگاردهاي کلاسيک و حتا خود مدرنيسم، امروز پديده اي متعلق به گذشته است. با افزايش فشار ايديولوژيکي و سياسي شکفته مي شود و فقط تحت چنين شرايطي امکان دارد که چنين هنري و هنرمنداني که آن را مي آفرينند به چنان موقعيت والاي اجتماعي که در دوره هاي سوسياليسم و پست سوسياليسم از آن برخوردار شدند برسند.

براي توجيه اين امر بايد فلسفه ي سياسي، به ويژه تحليل کلود لوفور (Claude Lefort) در مورد جامعه ي توتالتير (Totalitarian)٣٤، را به حساب آوريم. در اينجا به همين ملاحظه بسنده مي کنم که در يک جامعه ي توتالتير، مکان حزب سياسي واحد در عين حال مکان تمامي قدرت در آن جامعه است. از آنجا که فرهنگ و هنر در قلمروهاي اجتماعي ويژه اي نگريسته مي شوند که در آنها آزادي مجاز است (کلود لوي اشتراوس vi-Strauss)(Claude L زماني فرهنگ را يک «قرق طبيعي» خوانده بود)، در يک جامعه ي توتالتير فرهنگ و هنر به يک قلمرو ممتاز اجتماعي مبدل مي شوند که در آن انديشه ها، که در يک جامعه ي دموکراتيک در پارلمان، رسانه ها و غيره بيان مي شوند، در اينجا از طريق هنر و ادب بيان مي گردد، که بدين سان اهميت بسيار پيدا مي کنند. آن گاه که يک جامعه به اصطلاح «طبيعي» مي شود، هنر و فرهنگ نقش ويژه و موقعيت سياسي ممتاز خود را از دست مي دهند. پس به اين دليل است که اين گونه هنر ديگر با ما نيست (حال آن که هنر پست يوتوپيايي هست)؛ چون نه در غياب آزادي بيان وجود دارد و نه در وفور آن. در حالت نخست هنري ناچيز مگر هنر رسمي توليد مي شود، و در حالت دوم به هنر معاصر نومفهومي گراي به دور از سياست نگارخانه هاي بزرگ و مديران شان مي رسيم.

١ ن. ک.: ژان فرانسوا ليوتار، وضعيت پست مدرن: گزارشي در باب آگاهي، ترجمه ي انگليسي جي. بنينگتون و ب. ماسوني (منچستر، انتشارات دانشگاه منچستر، ١٩٨٤.(

٢ ن. ک.: فردريک جيمسون، پست مدرنيسم يا منطق فرهنگي سرمايه داري متأخر (لندن: ورسو، ١٩٩١). در مورد استفاده ي جيمسون از نظريه ي ماندل، به ويژه ن. ک.: صص ٣٦ ٣٥.

٣ زيگمونت باومن، قانونگذاران و معبران، (کمبريج، انتشارات پاليتي، ١٩٨٧(.

٤ به ويژه ن. ک.: ولفگانگ ولش، مدرن پست مدرن ما (واينهايم: UCH Acta humaniora ١٩٨٧)؛ مقاله ي «مدرنيته و پست مدرنيته»، در Les Cahiers de Philosophie، ش ٦ (پاييز ١٩٨٨)، صص ٣١ ٢١.

٥ ن. ک.: بوريس گرويس، هنر تام استالينيسم، ترجمه ي روگل (پرينستون، انتشارات دانشگاه پرينستون(، ١٩٩٣.

٦ استفان موراوسکي، «در باب آوانگارد، نئو آوانگارد و مورد پست مدرنيسم»، در مطالعات ادبي در لهستان، ج ٢١، (١٩٨٩)، صص ٨٧ ٨٥.

٧ همانجا، ص ٨٥.

٨ آلش ارياوچ، «پست مدرنيسم و آوانگاردهاي هنري»، مدرنيته در مقام زيبايي شناسي. دوازدهمين کنگره ي بين المللي زيبايي شناسي، (مادريد، انستيتوي زيبايي شناسي و نظريه ي هنر، ١٩٩٣)، ص ١٦٦.

٩ ن. ک.: آکيله بونيتو اوليوا، ترانس آوانگارد بين المللي (ميلان: جانکارلو پوليتي، ١٩٨٢.(

١٠ «همه ي آوانگارهاي گذشته بر اين باور بودند که بشريت به جايي رهسپار است و شادي و وظيفه ي خود مي دانستند که سرزمين نو را کشف کنند و مراقب باشند که مردم به موقع بدان گام نهند؛ پست آوانگارد بر اين باور است که بشريت در آن واحد به چند جا رهسپار است.» چارلز جنکس، «پست آوانگارد»، در هنر و طراحي، پست آوانگارد؛ منظر ٤ (لندن: انتشارات آکادمي، ١٩٨٧)، ص ٢٠.

١١ ن. ک.: آلش ارياوچ، «پست مدرنيسم و وضعيت پست سوسياليست»، در معضلات فرهنگي جوامع پست کمونيست، انتشارات آلدونا ياولووسکا و ماريان کمپني (ورشو، انتشارات IFiS، ١٩٩٤)، صص ١٠٤ ١٠١؛ «آوانگارد و رتروگارد». در مطالبي در مقوله ي فرهنگ معاصر، ش ١ (ماستريخت، آوريل ١٩٩٥)، صص ٢٨ ٢١؛ «پست مدرنيسم و وضعيت پست سوسياليست»، در M’ARS، در زيبايي شناسي و تاريخ هنر (سانتياگو: دانشکده ي هنر، دانشگاه شيلي، ١٩٩٩)، صص ٧٣ ٤١؛ «پست سوسياليسم در هنر و فرهنگ: هنرهاي ديداري»، در مجموعه ي مقالات همايش سال ١٩٩٩انجمن امريکايي زيبايي شناسي، منطقه ي اقيانوس آرام (پاسفيک گروو، کاليفرنيا: ASA، ١٩٩٩)، صص ٩٨ ٨٥؛ پست مدرنيسم و وضعيت پست سوسياليست، (برکلي، انتشارات دانشگاه کاليفرنيا، ٢٠٠٣(.

١٢ ميخاييل ن. اپشتاين، فراتر از آينده. پارادوکس هاي پست مدرنيسم در فرهنگ معاصر روس، ترجمه ي انگليسي با مقدمه اي به قلم آنسا ميلر پوگاکار (امهرست، انتشارات دانشگاه ماساچوست، ١٩٩٥)، ص ١١ مقدمه.

١٣ باومن، همان، ص ١١٦.

١٤ لزلي هولمز، پست کمونيسم: يک معرفي ( (کمبريج، انتشارات پاليتي، ١٩٩٧)، ص ٦٣.

١٥ باومن، همان، صص ١٢٥ و ١١٧.

١٦ اسلاووي ژيژک، در جازدن در منفي ها (درهام: انتشارات ديوک، ١٩٩٣)، صص ٢ ١.

١٧ مولفان بسياري اين واژه را به مفاهيم قابل تعويض به کار مي برند.يکي از مهم ترين نمايشگاه هاي هنر شوروي نيز داراي اين عنوان بود. ن. ک.: مجموعه اي به همين عنوان: بين بهار و تابستان. هنر مفهومي شوروي در دوره ي کمونيسم متأخر، انتشارات ديويد آ. راس (بوستون: انتشارات MIT، ١٩٩٠).

١٨ اپشتاين، همان، ص ٢٠٢.

١٩ استثناي بارز در اين مورد چين است، که در آن «پاپ سياسي» تازه در ١٩٨٩، هنگامي که هنر مشابهي در اتحاد شوروي به خوبي شناخته شده بود پديد آمد.

٢٠ لوراند هجيي، «هنر نشان آساي ساندور پينچهلي»، در ايمره بوکتا، ساندور پينچهلي، جزا سامو، مجارستان (ونيز: چهل و سومين دوسالانه ي ونيز، ١٩٨٨)، صحافي نشده.

٢١ اسلاووي ژيژک، در راه خطا، يک معرفي: ژاک لاکان از خلال فرهنگ عامه (کمبريج، ماساچوست: انتشارات گسط، ١٩٩١)، ص ١٤٣.

٢٢ جراردو موسکرا، در نزديک ترين لبه ي دنيا، هنر و کوباي کنوني (بروکلاين، ماساچوست:polarities ، ١٩٩٠(، ص ٤٤.

٢٣ گرويس، همان، ص ٩٤.

٢٤ لايباخ، Let it be (لندن: صفحات ميوت، ١٩٩٨(

٢٥ جراردو موسکرا، «چهارده پسر ويليام تل»، در هيچ کسي جزيره نيست (پوري، فنلاند: انتشارات موزه ي هنري پوري، ١٩٩٠)، ص ٤٧.

٢٦ ژان فرانسوا ليوتار، به بيراهه از مبدأ مارکس و فرويد (پاريس: U. G. E.، ١٩٧٣)، ص ٣٠٢.

٢٧ کالين دان، «هنر + سياست = هيچ هنر/ هيچ سياست»، در ملاحظات نو، ش ٩١ (سپتامبر/ اکتبر ١٩٩٢)، ص ٧.

٢٨ ژان فرانسوا ليوتار، «متعالي و آوانگارد»، در The Lyotard Reader، انتشارات اندر و بنجامين (آکسفورد: بازل بلک ول، ١٩٨٩(

٢٩ مارگاريتا توپيتسين، «در باب برخي سرچشمه هاي مفهومي گرايي شوروي»، در هنر نامتعارف، تجربه ي شوروي ١٩٨٦ ١٩٥٦، انتشارات آلار زنفلد و نورتون ت. داج (لندن: Thames and Hudson، ١٩٩٥)، ص ٣٠٤.

٣٠
Performance Magazine، نقل قول شده روي جلد صفحه ي ٣٣ دور لايباخ، Opus dei (لندن: صفحات ميوت، ١٩٨٧(
٣١ و. اي. لنين، چه بايد کرد؟ (پکن: انتشارات زبان هاي خارجي، ١٩٧٣)، ص ٥١.

٣٢ بوريس گرويس، «ميلان کونچ. پست مدرنيسم شاد»، در ميلان کونچ، نشر پاول ليشکا (کلن: انتشارات کانتز، ١٩٩٢)، ص ٢٥.

٣٣ اريک بولاتف der Kunst und der Raum unseres Lebens ‘, der Raumberzeuget, da

“Ich bin tz,”ch mit Heinz Schsind. Ein Gespr umezwei verschiedene R، در Kunstforum، ج ١٠٦، مارس آوريل ١٩٩٠، ص ٢٥٨.

٣٤ ن. ک.: کلود لوفور، شکل هاي تاريخ (پاريس: گاليمار، ١٩٧٨

تأثير جنگ بر نقاشي معاصر ايران

هنر معاصر ايران
تأثير جنگ بر نقاشي معاصر ايران

فصلنامه فراایران ، شماره دوم ، زمبستان 78

جنگ و جانبازيهاي آن از موضوعهائي است که بارها دستمايه آثار هنرمندان قرار گرفته است. آثار بزرگ ادبي چون جنگ وصلح،سرخ و سياه، و در جبهه غرب خبري نيست و شاهکارهاي موسيقي چون سمفوني استالينگراد، و فينلانديا نمونه هاي مشهور و شناخته شده اين تأثير هستند. در نقاشي نيز از مينياتورها و پرده هاي نقاشي ايراني و مغولي که زماني نقش ثبت تاريخ را برعهده داشتند تا ولاسکوئز و گويا و دولاکروا و معروفتر از همه گورنيکاي پيکاسوشاهکارهائي هستند که متأثر ازجنگ و رويدادهاي آن پديد آمده اند. اين تأثير در طي جنگ طولاني دهه گذشته در ايران نيز تکرار شد.
هشت سال جنگ و اشغال موقت قسمتي از خاک ايران توسط نيروهاي متجاوز که با فجايعي چون بمبارانهاي شيميائي و موشک باران شهرها و آواره شدن ساکنان مناطق اشغالي همراه بود، واز سوي ديگر دفاع و فداکاريهاي جوانان ايران که به تن و ايمان و همت استوار خود به مقابله با متجاوزين برخاستند و توانستند سرفرازانه دشمن را از سرزمين خود بيرون رانند و با صدها هزار شهيد و جانباز از استقلال ميهن خود دفاع کنند، اثري ژرف و ماندگار بر روح و احساسات تمام مردم ايران نهاد، و از آن ميان هنرمندان مختلف نيز مستقيم يا غيرمستقيم و هر يک به نحوي ذهنيت خود را در قالب آثار هنري بيان کردند.
دومين بخش از سلسله مباحث «هنر معاصر ايران»به موضوع «تأثيرجنگ بر نقاشي معاصر ايران» اختصاص يافته است. اين موضوع در ميزگردي با شرکت سه تن از نقاشان معاصر آيدين آغداشلو، نصرت الله مسلميان، و حسين خسروجردي مورد بحث قرار گرفت.نظر خوانندگان را به گزيده اين مباحثات جلب مي کنيم.
تصاويري که در اين بخش از فراایران آمده است گزيده اي از مجموعه هزاران اثر نقاشي است که در جريان مقاومت فرزندان اين سرزمين و يا با خاطره از خودگذشتگي هاي آنان آفريده شده است.
منیژه میر عمادی
فراایران : در زندگي هر هنرمندي غير از حوادث شخصي که منجر به بازتاب دروني مي شود مسائلي هم هست که بيرون از فرديت و روان فردي او اتفاق مي افتد که حوادث اجتماعي از جمله آنهاست. اتفاق مهمي که در جامعه ما واقع شده و مدتي طولاني هم ادامه داشته، مسأله جنگ بود که جامعه در کل و هنرمندان به طور خاص نسبت به آن عکس العمل نشان دادند. در زمينه ادبيات رمانهايي نوشته شد که بازتاب جنگ بود، کاري نداريم که مدافع يا مخالف جنگ بودند، مهم اين است که نويسنده يا شاعر نسبت به آنچه به عنوان جنگ اتفاق افتاد عکس العمل نشان داد و قاعدتا هنرمندان نقاش ما هم نسبت به اين واقعه بي تأثير باقي نمانده اند. موضوع بحث ما در جلسه امروز اين است که جنگ در هنر نقاشي ايران چه بازتابي داشته است و جلوه و نمود آن چگونه بوده است.
آغداشلو : همانطور که شما گفتيد اينجا هم يک صحبت شخصي مطرح است و هم يک بحث کلي، من سعي مي کنم براي افتتاح سخن به هر دو جنبه اشاره مختصري بکنم. از جنبه فردي، در کارهاي من جنگ حضور خود را داشته است، و مسأله اي نبوده است که بتوانم آن را ناديده بگيرم. علي الخصوص که نقاشي هستم که جنبه اجتماعي و جنبه ادبي در کار من وجود دارد. حالا اگر هم اين تأثير غيرمستقيم است ولي درهرحال من اين تأثير را هم گرفته ام، و هم داده ام. مي توانم بگويم شايد از اولين نقاشاني بودم که تأثير جنگ را در نقاشيهايم نشان دادم و در کتابم هم آمده است: يک مينياتور رضا عباسي است که سوخته و مچاله شده و مثل هر حريقي که در آن کاغذها پراکنده مي شوند و به پروازدر مي آيند، در آسمان سرگشته ومعلق است. در پسزمينه ستونهاي دود حريقي عظيم از جنگ حکايت مي کند. اين موارد در نقاشيهاي من کم نيستند، نمونه ديگرش يکي از اين پرنده هاي گل و مرغ قديم ايراني است که در دشتي مرده و در پس زمينه ستونهاي دود به آسمان برخاسته است. اينها مستقيم ترين نوع نقاشيهاي غيرمستقيمي هستند که مي توانم اشاره کنم، اما به طور حسي و دروني شايد بد حالي و پريشاني خودم را بتوانم در نقاشي ديگري که قديمتر کار کرده بودم سراغ کنم که دريايي است که در آن آسمان رنگ گل است و خود دريا و ساحل هم گل است و از موقعيت شومي حکايت مي کند، به يک خواب بد مي ماند. اينها نقاشيهايي است که از جنگ تأثير گرفته اند و اين تأثير صوري و مستقيم نيست، بلکه حسي است که عميقا در جان من هم در آن زمان و حتي بعدها لانه کرده است و آن اندوه و افسوس نسبت به انهدام هر ارزشي است.
اما در بخش بعدي، اگر بخواهم تأثير جنگ را در هنر نقاشي معاصر ايران بررسي کنم، به نظر مي آيد خيلي کمتر از مقداري که قاعدتا بايد تأثير مي گذاشت، تأثير گذاشته است. يعني ما واقعا نقاشي جنگ به آن مفهومي که جنگ را بتوانيم در آن سراغ کنيم، چه خود جنگ را و چه پيامدهايش را نمي بينيم. جز نقاشيهايي که به صراحت و خيلي مستقيم راجع به جنگ است و جزو نقاشيهاي بعد از انقلاب است و انجام تعهد نقاشهاي انقلابي ماست، در کارهاي ديگران رد اين مسأله را بسيار کم مي بينيم. منتهي همين جا اين توضيح را بدهم که اين مسأله به نظر من خيلي غريب نمي آيد. اگر از اين حيث به نقاشي نگاه کنيم، واقعا در همه جاي دنيا نقاشي را غير متعهد به اين مسأله مي يابيم. شما نقاشيهايي که جنگ دوم يا جنگ کره و ويتنام را نشان داده و منعکس کرده باشد، کمتر مي بينيد.
شايد اين طبيعت نقاشي قرن بيستم است، برعکس ادبيات که به طور مستقيم روايت مي کند، نقاش اين وظيفه را خيلي کمتر انجام مي دهد، که به نظر من نشانه آن نيست که نقاشان ما يا نقاشان هرجاي دنيا نسبت به محيط اطراف و رويدادهاي اجتماعي که بخش عمده اي از هستيشان را شکل مي دهد بي تکليف و بي اعتنا هستند، بلکه شايد در جوهره و طبيعت نقاشي اين خصيصه کمتر است. در حالي که به ادبيات نگاه مي کنيم، آن را آينه تمام نماي حوادث اجتماعي مي بينيم، يعني شما تاريخ ايران را مي توانيد از طريق ادبيات معاصر مطالعه کنيد. تمام وقايع تاريخي ٥ دهه اخير در ادبيات معترض، در حجم وسيعي منعکس شده است. ولي اگر بخواهيم براي نمونه درباره نقاشي معترض در دوره بين سالهاي ١٣٣٢ تا ١٣٥٧ تحقيق کنيم، شايد تعدادشان از پنجاه عدد تجاوز نکند که آنها هم کار نقاشان خاصي هستند که هنرمندان انقلابي همان دوره هستند. در يک نگرش کلي شايد بهتر است بررسي شود که چگونه است که نقاشي ديرتر و غيرمستقيم تر و خيلي محوتر و مبهم تر مي تواند اين قصد را در خودش جا دهد.
مسلميان : بعد از انقلاب، جنگ واقعه بسيار مهمي بود که در کشور رخ داد و به نظر من ابعادش بسيار وسيع و تأثيرش به قدري گسترده است که تا چند نسل بعد از ما نيز درگير عواقب مخرب رواني آن خواهند بود. قطعا اين مسأله روي من هم بسيار تأثير گذاشت و من شخصا از ١٣٦٠ که هنوز اندک زماني از جنگ نگذشته بود خيلي مستقيم و به صورت موضوعي با اين مسأله درگير شدم. درواقع من از سال ٦٠ تا ٦٧ دقيقا با عنوان جنگ نقاشي کردم.
طبيعتا در اين زمينه من تنها نبودم و معتقدم اغلب هنرمندان ما چه مستقيم و چه غيرمستقيم به عنوان افرادي که در حيات اجتماعي مشارکت دارند با مسأله جنگ درگير شدند. حالا چنانچه فرصت شود و بحث اجازه دهد بعدا راجع به کارهاي خودم صحبت خواهم کرد، ولي در اينجا تأثير اجتماعي جنگ و بالاخص تأثيري که بر نقاشيها گذاشت مورد نظر من است. به نظر من، اختلافي را نسبت به ساير حوزه هاي فعاليت فرهنگي از جمله ادبيات بايد قائل شويم. ادبيات، عرصه مفاهيم است و در واقع بيان بيشتر از طريق مفاهيم و حوادثي که در زبان رخ مي دهد متجلي می شود. اما ما تجربه ی گسترده ای در زمینه ی نقاشی داریم که بیان از طریق توصیف و مفاهیم متجلی نمی شود. در واقع در تجربه ی معاصر، بیان عمدتا با تکیه بر خود عناصر بصری و خاصیت های پلاستیکی نمود پیدا می کند. واکنش نقاشانه، به اتکای جنبه های روانشناختی فردی اجتماعی هنرمند، خود را به شکل ساختار نقاشانه نشان می دهد. از این منظر می توانیم تأثیر جنگ را روی بسیاری از نقاشی ها مشاهده کنیم. چون بحث توصیف الآن بحثی فرعی شده و آن چه عمده است نحوه ی بیان است. پس ما حتی در کار آبستره ی بعضی از دوستان خودمان نیز تأثیر جنگ را به شدت می بینیم و می توانیم ارزیابی کنیم. در عین حال نقاشانی هم هستند که دقیقا ضمن این که از بحث توصیف عبور کرده اند و در واقع نقاشانه عبور کرده اند و بحث جنگ را خیلی امروزی بیان کرده اند ولی در عین حال موضوعی به جنگ پرداخته اند. تابلوهای شان به عنوان جنگ مطرح می شود هر چند دریافت هاشان از جنگ توصیفی و روایتی نیست. در آثار این ها اشارات را به تخریب و انهدام، و درگیری و تلاشی می بینیم. این اشارات، با تنوع بسیار گسترده و بر حسب تنوع شخصیتی افراد در حوزه ی نقاشی بازتاب دارد.
از این دیدگاه می توانم بگویم که نقاشی حتی جسورانه تر و وسیع تر از ادبیات به مقوله ی جنگ پرداخته است. اگر بخواهیم اینجا به افرادی که مستقیم تر به مقوله ی جنگ پرداختند اشاره ای بکنم. کورش شیشه گران، صفرزاده و نامی به نوعی، شهلاپور به نوعی دیگر، و بعد چلیپا، حبیب صادقی و ایرج اسکندری و تعدادی دیگر، حتی افرادی که آبستره به قضیه پرداخته اند، مثل فریده لاشایی در ذهنم می آید، که زمانی که دید عرفانی این ها را در کنار وقایع اجتماعی قرار دهیم به گونه ای تأثیر جنگ را در آثارشان می بینیم. از این منظر تصور من این است که این تأثیرات در حال حاضر نیز در نقاشی ما حضور دارند منتهی به شیوه ی متناسب با استحاله ی خودش از نظر زمانی و تاریخی.
خسروجردی: اگر درست در خاطرم مانده باشد، نقاشی جنگ با اشغال خرمشهر شروع شد و طبعا به دلیل فضایی که ما در آن فعالیت می کردیم که در نوع خود یک کار گروهی بود و اطلاعاتی که به ما می رسید، نسبت به سایرین به واقعیت خیلی نزدیک تر بود. حتی می توانم بگویم یکی از دلایلی که خیلی بر ما تأثیر گذاشت یک نسخه فیلم سوپر هشت بود که یکی از بچه های خرمشهر به اسم آقای راستانی که در حال حاضر یکی از عکاسان خوب ایران هستند تهیه کرده بودند. حسن این فیلم این بود که نمایشی نبود، و وقایع کاملا مستند و واقعی بود و ما بعینه گوشه ای از جنایت های عراق را در خرمشهر دیدیم و مجموع آدم هایی که مانده بودند و از سرزمین خودشان دفاع می کردند، را هم دیدیم و این مسئله غیرت ما را به جوش آورده بود و ما احساس می کردیم که در عین حالی که ادعا می کنیم که آدم های متعهد و مسئول و دردمند و دردشناس هستیم چقدر به نوعی در مقابل این آدم ها حقیر هستیم. در عین حال به دلیل نوعی کار ما نمی توانستیم خودمان را به کوران حوادث نزدیک کنیم، و مجبور بودیم صرفا بسنده کنیم به اطلاعاتی که از طریق اخبار یا رسانه های گروهی به ما منتقل می شد. به هر تقدیر ما دیدگاهی را که برای تعریف و تفسیر جنگ انتخاب کردیم یک نگاه منتقدانه نبود، چیزی بود مثل نگاه بچه هایی که در خرمشهر ایستاده بودند.
ولی یک مسئله را توضیح بدهم درباره ی آن چه که در واقع نتیجه ی کار بچه هایی بود که به قول استادم آقای آغداشلو مستقیم در ارتباط با جنگ فعالیت می کردند. این نگاه مستقیم به جنگ به هیچ وجه دلیل این نبود که کارهاي رسمي اتفاق بيفتد. درکل دلايل زيادي هم وجود داشت براي اين که ما کاملا از ديدگاه يک نقاش به مسائل نگاه کنيم، چون هيچ هدايتي از هيچ سمت و سويي وجود نداشت، فرمايشي وجود نداشت و هرچه اتفاق مي افتاد درواقع بازتاب احساسات فردي ما بود. اگر اين کارها را مقايسه بکنيد با نقاشيهايي که در رابطه با جنگ کره ترسيم شده، مي بينيم که جنبه تبليغاتي آنها پررنگتراست، معمولا اين جور کارها تلخيها و ناکاميها يا زشتيهاي جنگ را نشان نمي دهد و خيلي فانتزي و تبليغاتي به اين مقوله نگاه مي کند. ولي نوعا اگر نگاه کنيم به کارهايي که در اين زمينه در ايران انجام شد مايه اکسپرسيونيستي کارها خيلي پررنگتر ديده مي شود. البته گاهي هم به کارهاي شبه تبليغاتي نزديک شده است؛ ولي در کارهاي نقاشي اين مسأله کمتر رخ داده است. من از کارهاي خودم مثال مي زنم، چون جز يک يا دو نمونه چيز ديگري در ذهنم نيست. يکي تابلو «همسنگران قدس» من است که شبه تبليغاتي است ولي حدود قضيه به همين يکي ختم شد و در بقيه کارها کمترچنين تأثيري بود. نمونه ديگر، کار آقاي گودرزي است که يک بسيجي در مقابل حجم زيادي از تانکهاي دشمن ايستاده است و در اين اثر پسر قهرمان آن دوره شهيد فهميده را به تصوير کشيده است.
درکل نقاشي جنگ در اين دوره توسط چند گروه انجام مي شد. يک گروه که ما هستيم و کارهايي که در اين رابطه انجام داديم واجد نگاهي اکسپرسيونيسي است که خيلي هم تلخ نيست. ولي جريان ديگري هم وجود داشت که جمعي از آنها را آقاي مسلميان نام بردند. اينها تلخيها را پررنگتر ميديدند، که البته لازم بود که از اين ديدگاه هم به جنگ نگاه شود. ولي به نظر من، همانطور که آقاي آغداشلو هم اشاره کردند در مجموع کار خيلي کم و اندک انجام شده است. يک نکته ديگر آن که به نظر من نقاشي جنگ نبايد با نوعي قضاوت و داوري به مسائل جنگ نگاه مي کرد. اين نظري است که من امروز بيان مي کنم که به هر تقدير بايد به مقوله جنگ واقعگرايانه نگاه ميشد يعني خيلي رئاليستي و شسته رفته، مخصوصا در زمينه نقاشي و عکاسي. متأسفانه ما از اين زاويه کمتر به جنگ نگاه کرديم و اگر قرار باشد در آينده گروهي بيايد و به بانک اطلاعاتي وتصويري ما در زمينه نقاشي مراجعه بکند و بخواهد اطلاعاتي در مورد اين جنگ طولاني به دست آورد، اطلاعات تصويري تدوينشدهاي را نخواهد يافت.
آغداشلو : در اينجا اشارهاي شد که در زمينه هاي ديگر چه در کار ثبت و چه اين که جنگ را داوري کنند، کار زيادي انجام نشده است. البته شايد به نظر ايشان کم است ولي در عکاسي خيلي خوب کار شده است. من هزاران عکس از کارهاي محمد فرنود را ديده ام که بعضي از آنها شاهکارهاي محض هستند. يا در سينما درباره جنگ کار شده است، مي شود گفت فيلمهاي زيادي هم ساخته شده است. ولي در نقاشي، من برخلاف اعتقاد آقاي مسلميان، همچنان قانع نشده ام و سر حرف خودم هستم. آنچه نظر ايشان است، سرايت دادن جزء به کل است. يعني اين طور نگاه کنيم که نقاشان انديشه و روح حساس دارند و اين حادثه بزرگ و عظيمي بود و به طور منطقي و عقلاني نمي شود از آن برکنار ماند. بعد هم در کار خانم فريده لاشايي، مثلا، يک چيزي از جنگ پيدا بکنيم، اين کار عملي است، ولي فکر نمي کنم آن چيزي باشد که مقصود اين جمع است. من شايد به تصويرمستقيم تري فکر مي کنم که در عين حال کليشه اي نيست، شعاري نيست. من همچنان فکر مي کنم نقاشي، اين کار را نکرده است و همچنان فکر مي کنم به اين علت اين کار را نکرده است که اين وظيفه در جوهر نقاشي مدرن نيست. نقاشي مدرن مي تواند مسائل اجتماعي را در خودش جا دهد، مي تواند آرمانها را تصوير و تبليغ کند، اما نه به شکل مستقيم و برانگيزاننده. من فکر مي کنم نقاشي مدرن خيلي ملايمتر، خيلي نامعلومتر و نامحسوستر و در سطوح ديگري عمل مي کند. ولي در جاهايي که نقاشي مستقيما و بشدت درگيري ايدئولوژيک، به قول شما درگيري مفهومي، دارد آن وقت نوع خاصي از نقاشي به ميان مي آيد که نقاشي انقلابي است؛ يعني از نقاشيهاي مکزيکي گرفته تا نقاشي رئاليست سوسياليست زمان استالين و نقاشي زمان هيتلر تا مجسمه هايي که در دوران موسوليني ساخته شد. درکل اين قضيه سعي نمي کنم به نوعي نقاشي مدرن را از اين کمبود در ببرم، ولي سعي مي کنم حوزه عمل و فعاليتش را جاي ديگري جستجو کنم.
نکته اي که اينجا يادم آمد، و فکر مي کنم اتفاق خوبي است که رخ داده تصاوير شهدا است که روي ديوارها نقاشي مي کنند و به نظر من از نظر تصويري اين يک اتفاق خيلي خاص و منحصر به فردي است. ما در هيچ جا چنين چيزي را سراغ نداريم. نقاشي ديواري خيلي عظيم ديده ايم که درباره جنگ و قهرماني، و يا درباره قهرمانهاي گمنام است، اما اين که صورتهاي خيلي مشخص و با هويت معلوم در سطح بسيار بزرگ روي ديوارها کار بشود و ما که جنگ را لمس نکرده ايم در لابه لاي اينها زندگي کنيم و اينها را تماشا کنيم، نه با قصد بلکه به دليل بزرگيشان دائما نظارهشان بکنيم، فکر مي کنم اتفاق خيلي عمده اي از لحاظ تاريخ هنرهاي تجسمي در قرن بيستم است. چنين واقعه اي در جايي اتفاق نيفتاده است و اي کاش اينها را بهتر مي کشيدند و اي کاش نقاشهاي مهم ما مي توانستند سهمي در آن داشته باشند حتي نه به صورت فيگوراتيو صرف که فقط چهره ها را بکشند، بلکه حس خودشان را از جنگ بيان کنند. متأسفانه اين اتفاق نيفتاد، ولي تا همين جا هم غنيمت است. فکرمي کنم ما که در جنگ شرکت نکرديم و فقط آن را از تلويزيون و مطبوعات تعقيب کرديم، به نوعي بدهکارماندهايم، و چه خوب است با تماشاي اين چهره هاي بزرگ که نمي شود آنها را پشت چيزي مخفي کرد و ناديده گرفت بدهکاريمان يادمان بيايد. اگر اين اتفاق بيفتد، اتفاقي مهم و لازم است.
مسلميان : من فکر مي کنم آقاي آغداشلو در قسمت آخر مطالبشان مسائلي را مطرح کردند که به گونه اي نظر من را تأمين مي کند. يعني ايشان باور دارند که نقاشي به لحاظ ويژگي هاي خاص خودش قصد توصيف و بيان مفهومي جنگ را ندارد و حتي اشاره کردند که اين شايد اصلا کار نقاش نيست. به اعتباري اين همان مطلبي است که من اشاره کردم و گفتم در ادراک معاصر بيان همان توصيف نيست و نقاشي ما کوشش کرد از طريق بيان نه از طريق مفهوم گرايي يا توصيف ويژه به مقوله جنگ بپردازد. به همين دليل هم هست که من معتقدم اگر بر مبناي اين نوع نگاه که فراگيرتر و به اعتقاد من به ماهيت رسانه اي مثل نقاشي نزديکتر است به نقاشي اين دوره نگاه کنيم قطعا تأثيرات جنگ را در نقاشي بسيار وسيع مي بينيم. اما اگر از زاويه مفهومي به نقاشي معاصر نگاه کنيم و بخواهيم دنبال مواضع شخصي بگرديم يا جنبه هاي تأييد يا به اصطلاح عدم تأييد نقاشان را ببينيم مسأله فرق مي کند. درواقع مي توانيم از دو ساحت به مسأله جنگ نگاه بکنيم: يکي، از لحاظ بيان مفهومي جنگ که جزو اين بخش نقاشاني هستند که با عنوان نقاشان انقلاب روي اين قضيه کار کرده اند؛ دوم، از جنبه بيان در رابطه با ادراک معاصراست، که براي بحث در اين حيطه معتقدم بايد مقدمات بيشتري را آماده کنيم، آثار بيشتري در اختيار داشته باشيم تا بتوانيم به يک نقادي اصولي دست بزنيم. همين جا بايد اشاره کنم که بسياري از آثار مربوط به بحث ما حتي از طرف منقدان ديده و تحليل نشده است.
قياسي هم شد بين نقاشي و عکاسي و سينما که هرکدام ويژگي هاي خاص خود را دارند. مثلا درباره عکاسي در جنگ، عکاسي به دليل خاصيت خبري و تکنولوژي آن که بسيار سريع الانتقال است و استفاده کاربردي ويژه اي که دارد مي تواند بسرعت در صحنه حضور داشته باشد و بسرعت ارتباط برقرار کند. ولي ما در نقاشي چنين امکاني را نداريم. در کنار اين مسأله که در طول ٨ سال جنگ تقريبا تمام گالريها بسته بودند و نقاشها در خلوت خودشان نقاشي مي کردند، ولي عکاسي در متن صحنه بوده است، يعني ما از جهت افکار عمومي مکان يا فضاي مناسب براي ارائه نقاشي نداشتيم. به اينها اضافه کنيد، موقعيت زماني محدود نقاشي را که بايد در محيط بسته اي ارائه شود، و وقتي از جلوديد برداشته مي شود امکان تماس با مخاطب را از دست مي دهد، از اين جنبه هم بسيار فرق دارد با عکاسي که مي تواند در تيراژي وسيع حضور داشته باشد، که در کل موجب مي شود موقعيت رسانه ها و ويژگي رسانه ها با يکديگر متفاوت باشند.
آغداشلو : من از شما سؤالي دارم. شما از هنرمندان معتبر و پر کار ما هستيد، تحقيقات هم کرده ايد. شما وقتي به مقوله جنگ در آثار نقاشان معاصر ايران نگاه مي کنيد ، آيا از حاصل کارشان و نامه اعمالشان راضي هستيد؟
مسلميان : اتفاقا به نکته خوبي اشاره کرديد، يعني اين که در آن بحث تحليلي که اشاره کردم، يک وجه مهم اين است که گذشته از آن که ما تأثير پذيري را قبول کنيم يا نکنيم، درکل در ساحت نقاشي چه اتفاقي افتاده است؟ من هنوز از اين زاويه وارد بحث نشده ام و بدم هم نمي آيد از اين جنبه به بحث بپردازم. من فکر مي کنم در آثار تعداد کمي ازافراد، اتفاق خاصي رخ داده است، ولي در بيشتر نقاشان ما اين اتفاق رخ نداده است. يعني اگر از جنبه کيفي و ارزشي به قضيه نگاه کنيم، بايد بگويم که خير، از جنبه کيفي در نقاشي اتفاق ويژه اي را ملاحظه نمي کنيم. تأثير را مي بينيم ولي بيان خام است، زبان نارسا است و خلاقيت پايين است، و عوامل ديگر که مي توان اشاره کرد، ولي کلا از اين جنبه افراد خيلي کمي را مي بينيم که درواقع به دستاوردهايي رسيده اند.
آغداشلو : نکته اصلي به نظر من اين است که ما در وهله اول تفاوتي قائل شويم ميان کساني که اين تأثير بر کار آنها غيرمستقيم و دور بوده است،با آنهايي که اين حس را در خودشان تأليف کرده اند و صاحب آثاري شده اند.وبعد هم اين که اين گروه چگونه بودند و چطور کار کردند و چقدر تأثير گرفتند و آيا واقعا چيزي به وجود آوردند که لايق رنج وسعي عظيمشان بوده باشد؟ من شخصا، وقتي به عنوان يک منقد قديمي نقاشي و نه به عنوان يک نقاش، نگاه مي کنم کمتر اثر ماندگاري مي بينم؛ چه در کساني که آدمهاي مستقلي بودند و اين تأثير را در خودشان حل کردند و بيرون دادند و رد پايي از آن در اثرشان هست، و چه در کساني که خود را متعهد مي دانستند و راحت کار کردند و به قول شما در دوره اي که گالري نبود و کارهايشان را روي ديوارها عرضه کردند. من معتقدم در هيچکدام از اين دو وجه، نتيجه رضايت بخش نيست و تنها وجهي که رضايت بخش است صورتهاي شهداست که بزرگ روي ديوارهاي تهران کشيده شده است.
خسروجردي : به هر تقدير، جنگ از ديدگاه هاي مختلف در نگاه نقاشان ايران مورد دقت و توجه قرار گرفته است. با چشم پوشي از عدم توجه جمعي اندک که حتما براي خود دلايلي دارند، چه آنها که نيم نگاهي به جنگ داشته اند و چه آنها که عميقا به آن نگريسته اند در مجموع توان نقاشي ايران را در برخورد با پديده جنگ نشان مي دهد. در اين ميان غير از تقبيح جماعتي که در طول دوران جنگ «هنر جنگ» را نشانه رفته بودند، هيچ عامل بازدارنده ديگري وجود نداشته است، و آنچه باقي مانده است جدا از شعارهاي سياسي که مستقلا در قالب استراتژي جنگ در حوزه جنگ رواني معني مي يابد، نقاشي ايران با حفظ و توجه به ارزشهاي آرماني و اعتقادي مذهبي و ملي که عموما ايثار و فداکاري و ايمان ملتي را در برابر جنگي ناخواسته ارائه مي کند، نشان از تنفر از جنگ را نيز در قالبي شاعرانه به ثبت رسانده است. در اين ميان آن دسته از آثاري توجه برانگيزتر است که دور از سفارشات و تنها با تکيه بر باورهاي نقاشان خلق شده است. در هر حال هر چه هست نياز به وقتي جانانه دارد، گرچه بي دقتي و بي توجهي کساني که در طول جنگ تنها به شعارها دلخوشي داشته اند، در حفظ و نگهداري و جمع آوري اين آثار در کنار هم براي قضاوتي تاريخي بخشيده نخواهد شد. اما نقاشان ايران، خدا را شکر، که سرافکنده نخواهند بود.

فرهاد مشیری

سهراب محبی

من صندلی یا میز نیستم. مبل راحتی ام… که می تواند تختخواب هم شود[1]

در 1378 با الهام از کوزه‌های سفالینی که در شیراز دیده بود، فرهاد مشیری یک سلسله نقاشی کشید که دیرتر به نقاشیهای کوزه معروف شدند. به زودی این بومهای بزرگ ظروف سفالین که گفته‌هایی از دانایی و حکمت مردمی بر آنان نقش بسته بود، زینت‌بخش دیوارهای مجموعه‌داران آثار هنری بیشتر شناخته شده گشت. اما آنچه از زبان مردم کوچه و بازار بر این کوزه‌ها جلوه می‌کرد، جمله‌هایی همچون “گذشته، گذشته است”، یا “فقط من”، در تعبیری دیگر اشارات رندانه و ظریفی به مکتب نقاشی سقاخانه سالهای چهل و پنجاه داشتند. احضار نوگرایی (مدرنیسم) ایرانی با زبانِ در قفای مشیری در حالی‌ که اشاراتی دیداری به خوش‌نویسی و خط‌نقاشی داشت، تفسیرهای بازیگوشانه‌ای از رابطة میان دیدنی، نوشتاری و سخن‌وری بود. در حالی‌که بیشتر کارشناسان به مشیری همچون نوآموزی در حلقة خوش‌نویس- نقاشان ایرانی نگاه می‌کردند، آثارش سروصدای خیابانها، بوق کامیونهای خاور، نمود انگارة جابه‌جاشدة سقاخانه را در خود داشتند و به مرز میان شعر و ور پهلو می‌زدند… به گونه‌ای می‌توان گفت که این آثار هم به برداشت خط‌نقاشی یا مکتب سقاخانه‌ می‌پرداختند که از سبکهای مهم هنرسازی ایرانی بوده است. مشیری در آثارش (برای نمونه، در نقاشیهای کوزه) توانست وضعیتی را بیافریند که برداشت تاملات تاریخ هنری، خود در اثر تجسم می‌یابد و بیننده همزمان شاهد اثر و نقد می‌شود. این برداشت از نقد به عنوان موضع، در میان چیزهای دیگر، مثل مکان، طنز یا تضاد، آثار مشیری را از بیشتر هم‌عصرانش جدا می‌کند، هم‌عصرانی که نقد بر آثارشان استیلا دارد و کارهایشان از متجلی ساختن وضع موجود فراتر نمی‌رود.

مشیری در 1342 در شیراز به دنیا آمد و درحالی‌که هنوز به اندازة کافی بزرگ نشده بود که درگیر آثار مرس کانینگهام، اشتوکهاوزن یا ایانیس زناکیس[2] شود که در جشن‌هنر آوانگارد شیراز (1345-1356) آثار خود را به نمایش می‌گذاشتند، ولی به یاد دارد که چگونه مردم نمایش”هنر والا” در شیراز را به سخره می‌گرفتند.[3] مشیری در سال 1358 به حومة لوس‌آنجلس نقل مکان و دیرتر در کال‌ٱرتس[4] ثبت‌نام کرد، در زمانی‌که هنرمندانی مانند جان بالداساری و میشل اشر[5] در آنجا درس می‌دادند. پس از حدود دوازده سال، زمانی که فیلم‌سازان ایرانی گام زدن بر فرشهای قرمز جشنواره‌های مهم سینمایی را آغاز کردند، مشیری به این فکر افتاد که زمان بستن اسبابها و بازگشت فرارسیده است.

نقاشیهای کوزه اش را نخستین بار در گالری فریدون آو، پلاک 13 خیابان ونک، به نمایش گذاشت، فضای کوچکی که آثار بیشتر هنرمندانی را که جایگاهی در صحنة بین‌المللی هنر معاصر یافته‌اند، به نمایش گذاشته. دیرتر در 1383، مشیری نخستین گلدوزی‌هایش را در نمایشگاهی در ایتالیا به نمایش گذاشت و در 1387 اثرش به نام “عشق” که در بلورهای سوارووسکی[6] گلدوزی شده بود، رکود فروش یک حراجی را برای اثری از یک هنرمند ایرانی به ارمغان آورد.

هر چند مشیری اینک بیشتر به دلیل فروش در حراجیهای نقاشی آوازه یافته است، اما تاثیرش بر صحنة هنر ایرانی فراسوی بازارپذیری[7] هنر می‌رود. در زمانی که معدودی از هنرمندان کشور درگیر و دلمشغول سیاست هویت[8] که دیگر کهنه شده و آثار هنری بی‌مایه‌‌ای بودند که تنها به دلیل غرابت راه به بازار می‌یافتند،[9] و بسیار محافظه‌کارانه از ماده (مدیوم) هنر سود می‌جستند، تخته‌رنگ (پالت) مشیری فراسوی لوله‌های رنگ رفت…

برداشت جابه‌جایی[10] در بسیاری از آثار مشیری کانونی است؛ جابه‌جایی در برابر تضادی که منبع و مایة فرآوردهای هنری تک خطی بسیاری از هنرمندانی شده که نگار‌گران صرفِ درکنارهم‌گذاری‌های از پیش ساختة[11] زندگی معاصر ایرانی شده‌اند. این جابه‌جایی می‌تواند درون نهاد خود نقاشی باشد، مانند ظروف سفالینی که هنرمند با آنها نگاهی، برای نمونه به سقاخانه، می‌اندازد، یا می‌تواند طلایی باشد که مبل استیل، ست استریوی چیدمان شده‌ای را در فضای مکعبی سفید زراندود می‌کند ـ آثاری مانند گهوارة کامیابی.[12] هنر مشیری هم از راهکارهای بازاریابی بومی[13] سود می‌جوید و هم از نقد آنها، و با نوک‌ضربه‌ای با قلم مو، بازتاب‌پذیری طنزآمیز خود[14] را شکر و تخم‌مرغی تزئینی[15] روی شیرینی آنها می‌کند. با جای‌دادن فاصله در خودِ کار، که در جاهایی می‌تواند به کلبی‌مذهبی و بدبینی نزدیک شود، مشیری حضوری تندیس‌وار به مفهوم می‌بخشد. او می‌تواند سطوحی از فرشها بسازد، تن‌های مرده را با کیک و شیرینی طراحی کند و با مواد شوینده شعر بنویسد.

[1] Bidoun, Fluffy Farhad, Negar Azimi, Issue 20. Spring 2010

[2] Merce Cunningham, Stockhausen, Iannis Xenakis

[3] Bidoun, Fluffy Farhad, Negar Azimi, Issue 20. Spring 2010

[4] CalArts

[5] John Baldassari and Michael Asher

[6] Swarovski crystal

[7] marketability

[8] obsolete identity politics

سیاست هویت اشاره به مجادله های سیاسی دارد که بر نفع شخصی و چشم‌اندازهای اقلیتهای اجتماعی یا گروه های اجتماعی که منافع مشترکی دارند و خود آن را شناسایی می‌کنند متمرکز می‌شود. تمام اعضای هر گروه الزاما درگیر سیاست هویت نیستند. این گروههای هویت معمولا در چارچوب نژاد، قومیت، دین، جنسیت، سویمندی جنسی، پیوندهای اجتماعی‌اقتصادی یا عصب‌شناسانه تعریف می‌شوند.این اصطلاح از سالهای 1970 در گفت‌وگو‌های سیاسی و فرهنگستانی در امریکا به کار برده شد. یکی از هدفهای سیاست هویت قدرت بخشیدن به ستم‌دیده است تا ستم‌دیدگی خود را در چارچوب تجربة خود به بیان درآورد – روند بالابردن آگاهی که سیاست هویت را از ادراک لیبرالی سیاست جدا می‌کند. در دهه هشتاد میلادی سیاست هویت با جدا شدن از فمینیسم و سیاست هم‌جنس‌بازی (با نگاهی خاص) به یک رویه تولید هنری تبدیل شد و بیشتر درقالب عکاسی و ویدئو تجلی یافت. دراصل راهی برای به نمایش گذاشتن سیاست فردی (خود) از راه نمودهای بیرونی است که گاه می‌تواند بسیار ظریف و پوشیده باشد. (منبع توضیحات نویسنده و ویکیپدیا)

[9] exotica

[10] displacement

[11] Ready-made juxtapositions

[12] Cradle of Happiness

[13] Ethnic marketing

[14] Ironic self-reflexivity

[15] icing

جهاني شدن هنرهمان حديث کهنه؟

علی اصغر قره باغی

فصلنامه فراایران ، شماره هشتم

ده پانزده سالي هست که بار ديگر در غرب و برخي از کشورهاي جهان سوم، زمزمه هايي در باب «هنر جهاني»، «جهاني شدن» و يا «جهاني کردن هنر» آغاز شده است و با ورود جهان به هزاره ي سوم، گروهي اعتقاد يافته اند که اين بار انديشه ي «جهاني شدن» جاي پاي خود را استوار کرده است. در اين اواخر، پژواک اين حرف ها به سرزمين ما هم رسيده و عده اي را، بي آن که به ميزان دانستگي هاي خود از مفهوم «هنر جهاني» فکر کرده باشند، مفتون خود کرده است. همين جا و پيش از آن که سوء تفاهمي دست دهد، اين نکته را بايد خاطر نشان کرد که امروز واژه ي هنر معنايي بسيار گسترده تر از پيش دارد و اين بحث فقط ناظر بر وجه تجسمي آن است.
اين واقعيت انکار ناشدني است که غرب، تاريخ هنر را تنظيم و تدوين کرده، ادوار آن را با نشانه هاي معين مشخص ساخته و با رديف کردن مکتب ها و مشرب هاي هنري، بزرگان و نام آوران هر دوران را در جايگاه ويژه ي خود نشانده است. به همين اعتبار هم هست که غرب خود را وکيل، مفسر و صاحب هنر مي داند. شعار جهاني شدن را غرب بر سر زبان ها انداخته است و اگر حرفي در اين باب به ميان آورد، بي ترديد منظورش پيروي کردن «ديگران» از غرب و معيارها و دستاوردهاي آن است. غرب خوب مي داند که منظورش از «هنر جهاني» هنري نيست که ريشه در فرهنگ هاي گوناگون داشته باشد، از سوي هنرها و هنرمندان کشورهاي جهان شکل بگيرد و با ديد و درکي فراگير، تمامي جهان را به طور يکسان در بر بگيرد. مي داند که هنر جهاني به مفهوم بهره جويي غرب از مواهب فرهنگ هاي ديگر و تحول سبک ها و مشرب هاي غربي و تحميل آن به کشورهاي ديگر است. غرب مي داند که «هنر جهاني»، هنري است که مي بايد در بطن و بستر سيطره ي فرهنگي صورت بگيرد و يکي از راهکارهاي استعمار فرهنگي است. شايد جهان سوم به سبب ابتلاي هميشگي به ضعف حافظه ي تاريخي از ياد برده باشد، اما غرب مي داند که مقوله ي جهاني کردن هنر حرف امروز و ديروز نيست، حديث کهنه اي است که نه از ديروز آغاز شده است و نه به امروز پايان مي گيرد. هشتاد سال پيش هم همين مقوله طرح شد و چند صباحي عده اي را دلخوش کرد اما در همچنان بر همان پاشنه ي پيشين چرخيد و هنوز هم مي چرخد. در ١٩٢٢، در بيانيه ي کنگره ي هنرمندان پيشروي جهان لاف ها زده شد که: «امروز از سراسر جهان فرياد نياز به متحد شدن هنرمندان پيشرو به گوش مي رسد. امروز تبادل انديشه ميان هنرمندان جهان شکل يک ضرورت را به خود گرفته است. رشتههاي پيوندي که بر اثر رويدادهاي سياسي گسيخته شده بايد دوباره برقرار شود. ما خواستار رويکرد همگاني و بين المللي به هنر هستيم. به نشريات جهاني و همگاني و برگزاري نمايشگاه هاي دايمي هنر در تمامي جهان نياز داريم… بايد به اين انزواي ديرينه و خيال بافي ها پايان داده شود. هنر، رها از مليت، موانع سياسي، خودخواهي ها و خود محوري ها به اتحاد و يکپارچگي آفرينندگان هنر نياز دارد. شعار ما بايد اين باشد: “هنرمندان جهان متحد شويد. هنر مي بايد جهاني شود و گرنه از ميان خواهد رفت.”
اما تجربه نشان داد که اين لاف و گزافه ها چيزي به جز يک مشت شيد و شعبده و در نهايت خوش بيني و مسامحه، چيزي فراتر از احساساتيگري سطحي و بي پايه نبود. ديري نگذشت که معلوم شد کنگره، سنگ کدام اتحاد را به سينه مي زند و مرادش از «هنرمندان جهان»، فقط هنرمندان محدوده ي اروپا است. مي خواستند زير لواي اتحاد، گونه اي از تک فرهنگي و هنر پديد آورند که بتواند با هر شرايطي بسازد و استعداد پرورش يافتن در هر گوشه ي جهان را داشته باشد و مگر چنين هم نشد؟ مگر جهان سوم سال هاي سال در اين گمان نيفتاد که نقاشي جهاني يعني نقاشي غرب و مگر نپنداشت که اگر مثل غرب نقاشي کند، يکسره جهاني خواهد شد؟ چرا راه دور برويم؟ مگر همين مدرنيسم کاذب و نيم بندي که به ايران وارد شد حاصل همين مثلا اتحاد هنري غرب نبود و مگر گونه هايي از آن مانند علف هرز در گوشه و کنار کارگاه هر نقاش ايراني رشد نکرد؟ اين مدرنيسم، ارزش ها و معيارهايي را هم با خود آورد که هنوز که هنوز است در عرصه ي هنرهاي تجسمي ما حرف اول و آخر را مي زند و نقاشان ما نتوانسته اند گريبان خود را از دست آن رها کنند. امروز هم ميان شعار «هنر جهاني» و بيانيه ي هشتاد سال پيش تفاوتي در کار نيست. انديشه ي جهاني کردن هنر، در دهه هاي پاياني قرن بيستم و زماني چهره نماياند که يک دوران از تاريخ جهان پايان يافته و تاريخي تازه آغاز شده بود. در ابتداي همين تاريخ، يعني در ١٩٩٠، گروهي از دلالان فرهنگي امريکا بحث «گسترش جهاني شدن» را به شکل گفت و گوي بين المللي درباره ي «هنر جهاني» در ونيز آغاز کردند. اما از همان ابتدا آشکار بود که هدف، ترويج روحيه ي امريکايي است و سياست جهاني امريکا مطمح نظر بوده است. پيدا بود که در اين هنر به اصطلاح جهاني هنوز هم رنگ پوست و نژاد نقش اول را دارد و حتا امريکايي ها و اروپايي هايي که از نژاد و تبار غرب نبودند نيز در آن جايگاهي نداشتند. در بي ينال ونيز، حتا هنر استراليا همچنان در حاشيه ماند و راهي به مرکز پيدا نکرد و اگر به هنر هندي تباري به نام آنيش کاپور پرداخته شد براي آن بود که زير لواي انگلستان و در غرفه ي انگلستان ظاهر شده بود. در اين بي ينال به جاي آن که به چند فرهنگي و چندصدايي پر و بال داده شود، همه چيز بر محور بازي قدرت و مهار کردن فرهنگ ديگران مي گرديد و به همين سبب ها هم بود که حاصل چشمگيري بار نياورد.
ژاپن ده سالي هست که آمادگي خود را براي برگزاري نمايشگاه هاي بزرگ بين المللي اعلام کرده است. ژاپن به اين نتيجه رسيده است که هم امکانات مالي در اختيار دارد و هم با برگزاري نمايشگاه هايي از اين دست آشنايي يافته است. اما تا به حال حاصل تلاش همه به سود غرب بوده است. در سمپوزيوم ١٩٩١ که هزينه ي آن از کيسه ي ژاپن تأمين شد، هنرشناسان و نخبگان امريکايي و اروپايي اکثريت داشتند و معرکه گردان بودند. اين سمپوزيوم در واقع تکرار و ادامه ي بي ينال ونيز بود و همان نغمه اي را ساز کرد که از بي ينال پيشين هم برخاسته بود.
در سال ١٩٩٣ وقتي که کشور کره جنوبي خواست نمايشگاه بين المللي برگزار کند، قرار شد که هنر کره و ديگر کشورهاي خاور دور، در کنار آثار کره اي هايي که به تابعيت امريکا درآمده اند اول در موزه ي کويينز امريکا به نمايش گذاشته شود و سال بعد، آنها را تکراري به سئول بفرستند.
چند سالي است که موسسات و نگارخانه هاي غرب بر آثار دو گروه از نقاشان چيني انگشت گذاشته اند، کارهاي يک گروه را «پاپ سياسي» و گروه ديگر را «رئاليسم کلبي منشانه و عيب جويانه» توصيف کرده اند. اين نقاشي ها بازتاب ذهنيت انتقادآميز و عيب جويانه ي برخي از نقاشان جوان چين است که هنوز نتوانسته اند به راه حلي براي مسايل حاصل از دگرگوني هاي سياسي اجتماعي و فرهنگي جامعه ي معاصر چين دست يابند.
تنها هنري که اين نقاشان نمايانده اند، دست انداختن ايماژهاي تبليغات رسمي و دامن زدن به نشانه هاي فرهنگ عامه و رو به رشدي است که به نوعي مصرف گرايي تازه انجاميده است. زبان تجسمي اين نقاشي ها برگرفته از رئاليسم سوسياليستي چين و پاپ آرت امريکايي است. غرب مشوق اين شکل نقاشي است اما به روي خود نمي آورد که ضديت با تبليغات رسمي و حکومتي چين از سر دلسوزي براي هنر نيست بلکه در جهت ارضاي مخاطبان غربي است و در نهايت به عنوان مهر تأييدي بر سروري و سرآمدي ايديولوژي غرب به حساب خواهد آمد. نقاشان جوان چين هم که به هر حال در محيطي بسته و در دايره ي انديشگي خاص رشد کرده اند، معصومانه در اين گمان افتاده اند که آثارشان ضد تبليغاتي است حال آن که آنچه توليد مي کنند و غرب خريدار آن است، هنري صد در صد تبليغاتي است، منتها اين بار به سود غرب و مصرف گرايي آن تبليغ مي کند. هنگامي که لين ماکريتچي، در نشريه ي هنر امريکا (١٩٩٤) به گزارشي درباره ي نقاشي چين مي پردازد، در سراسر مقاله ي پنج صفحه اي خود بي آن که هيچ آگاهي يا تعبيري از آثار نقاشان چين به دست داده باشد، فقط به شرح مشکلات هنرمندان چيني در پيوند با سانسور و عدم آزادي و تأمين جاني اشاره مي کند. در اين ميان، هو هانرو، يکي از نقاشان و نويسندگان چيني بر آن است که «پاپ سياسي» و «رئاليسم کلبي منشانه» ربط و پيوندي با نقاشي چين ندارند و همين قدر مي توان گفت که شمار اندکي از نقاشان که به اين نام شهرت يافته اند، به سبب تبليغات غرب به مال و منالي دست يافته و آثارشان در غرب خريدار پيدا کرده است.
نمونه ها زياد است اما بي ترديد همين چند مورد که تفأل کنان به آن اشاره شد مويد اين واقعيت است که غرب مي خواهد در حاشيه هاي فرهنگ غربي، فرهنگ تازه اي هم سر بر آورد که هم با باورها، آرمان ها و ريشه هاي روشنفکري خود بيگانه باشد و هم انديشه هاي استعماري غرب را به فراموشي بسپارد. يک فرهنگ حاشيه اي که بيشتر از فرهنگ غرب مايه گرفته باشد و اندکي از چاشني فرهنگ جهان سوم هم به آن افزوده شده باشد به آساني مي تواند با نقش فرعي و حاشيه اي خود کنار بيايد. فرهنگي از اين دست بايد همواره در آستانه ي گرگ و ميش جهان قرار داشته باشد؛ در جهاني انباشته از وهم و خيال و سايه روشن که نه نور آن روشنايي داشته باشد و نه سايه ي آن تيرگي.
غرب خود مي داند که شعار «هنر جهاني» هم چيزي از قماش همان انديشه هاي اومانيستي است که سر و کله ي آن از آغاز مدرنيته پيدا شد و به ماموريت هاي استعمارگران و به اصطلاح ناجيان غربي براي متمدن کردن ديگران انجاميد. اين ناجيان و انسان مداران که به يک دست پرچم اومانيسم را داشتند و در دست ديگر پرچم استعمار را، مي خواستند به زور به انسان هاي غير غربي تفهيم کنند که غرب مثال واره ي تمدن است و تنها راه رستگاري، پناه آوردن به ارزش ها و معيارهاي غربي است.
نگرش غرب نسبت به فرهنگ «ديگران» هنوز در پيوند با تاريخ استعمار است و هنر جهاني هم تحفه اي فراتر از مقوله ي «دهکده ي جهاني» نيست. غرب مي خواهد با پديد آوردن اين دهکده، خود کدخدا باشد و ديگران در حاشيه ها، کاسه ي گدايي به دست، چشم به انفاق او بدوزند و به دريوزگي معيارهاي زيبايي شناختي، روي به درگاه او آورند.
مقوله ي هنر جهاني هم در راستاي همان فرهنگ کوکاکولا و مک دونالديزه کردن جهان است. هنر غرب، با تجربه هايي که از سر گذارنده از يک طرف مي داند که اين حرف ها فقط براي دلخوشي است و از طرف ديگر مطمئن است که هنرمندان بسياري از کشورهاي جهان سوم دانش و اسباب ورود به اين قلمرو را ندارند و اگر هم يکي دو تايي با هزار مصيبت خود را به عرصه ي آن برسانند، به آساني مي توان با يک دست به سر و گوش کشيدن، آنها را مال خود کرد.
به هر حال، بررسي امکان يا عدم امکان جهاني شدن هنر، به دريافت معناي واقعي اين شعار موکول است و بايد ديد که از کجا شروع مي شود و چرا. در ضمن بايد به اين نکته هم توجه داشت که گفتمان جهاني شدن هنر را هرگز نمي توان جدا از تاريخ هنر و بحران هويت امروز بررسي کرد. ناگزير بايد زير و بالا و عطا و لقاي اين شعار را سنجيد و چشم بسته فريفته ي جاذبه هاي آن نشد. براي سنجيدن هم مي بايد آگاهي ومطالعه داشت و همين جا پاي اين پرسش به ميان مي آيد که آيا متوليان هنرهاي تجسمي و هنرمندان ما توشه و توان و آگاهي لازم براي گام نهادن به اين دامگه حادثه را دارند؟ ميزان دانستگي آنان از فعاليت هاي هنري و فرهنگي امروز جهان تا چه اندازه است و آيا راه و روند هنر امروز را مي شناسند؟ تا چه اندازه با تاريخ هنر و نحل و آراء و عقايد منتقدان و سياست گذاران هنر آشنا هستند و تا به حال چه گام هايي از سوي دست اندرکاران امور هنري براي دادن اين آگاهي ها برداشته شده است؟
واقعيت آن است که در دوران نو استعماري، به ويژه از پايان جنگ جهاني دوم به اين سو، رابطه ي نابرابر غرب و جهان سوم از هر زمان ديگر پيچيده تر شده است. از يک طرف جهان غرب، به ويژه امريکا، از طريق رسانه ي فيلم، تلويزيون، تکنولوژي، مطبوعات، مد و … به صدور بي وقفه ي فرهنگ خود به کشورهاي ديگر ادامه داده است. از طرف ديگر، مهاجرت ها، پناهندگي ها، تبعيدها و سفر براي ادامه ي تحصيلات و اميد به يافتن کار و زندگي بهتر، بسياري از ساکنان جهان سوم را راهي غرب کرده است. اين گروه نيز چه در غرب و چه در بازگشت به سرزمين خود، بسان کاسه ي داغ تر از آش، يک پا مبلغ فرهنگ و هنر غرب شده اند و به چيزي غير از آن رضايت نمي دهند و اين خود کلاف درهم تنيده ي هنر جهاني را از هر زمان ديگر پيچيده تر کرده است.
در پاره اي از نوشته هاي پست مدرن، بر اين تصور و پندار که جريان انديشه ها ميان شرق و غرب به نسبت مساوي است تأکيد شده است. به شکل هاي گوناگون گفته شده است که درهم آميزي فرهنگ ها و سنت ها، از هر نحله و ملتي، پر پروازي به فرهنگ و هنر جهاني خواهد داد و سرانجام به پرباري و اعتبار فرهنگ ها خواهد انجاميد. اما بايد توجه داشت که در عمل، جريان انديشه هاي فرهنگي هم مانند جريان توليدات و کالا، از غرب به شرق بوده است. شرق بايد مواد خام آن را تهيه کند و غرب پس از ساختن و پرداختن، آنچه را مرغوب يافت بردارد و بقيه را روانه ي بازار جهان سوم کند و ديگران را همچنان مصرف کننده ي توليدات بادکرده ي غرب نگه دارد.
درهم آميزي شايد در پاره اي موارد کارآيي داشته باشد اما زيانش هم پنهان نيست. آميزش و ترکيب فرهنگ ها فقط ميان دو يا چند فرهنگ اتفاق مي افتد که از توان همسان برخوردار باشند و به شکلي همگون در جهان عرضه شده باشند. يک فرهنگ پرتوان و مسلط با يک فرهنگ وابسته و پيرو و مقلد نمي آميزد بلکه آن را به تمامي مي بلعد و گوارده ي خود مي کند. تجربه هايي تاريخي نشان داده است که هر جا دو يا چند فرهنگ، چه به نحوي مسالمت آميز و چه از سر قهر و ستيز، با هم رو در رو شوند، يک مرز پر از تجربيات تازه هم پديدار مي شود و در اين مرز آنچه تداخل فرهنگ ها و چند فرهنگي و ميان فرهنگي مي ناميم تجربه مي شود. امروز از فرهنگ ها انتظار مي رود که با انگشت نهادن بر کيفيت هاي خود، در برابر بلعيده شدن از سوي فرهنگ هاي قوي تر مقاومت کنند. تلاش غرب همه آن است که هنر ديگران را به عنوان «نماد هويت هاي جمعي» مطرح کند و هويت هاي فردي «ديگران» را ناديده بگيرد؛ همان فرديتي که هنر غرب خود را براساس آن استوار کرد و هويت يافت. مگر در قرن نوزدهم نديديم که چگونه نقاشي اروپا، نقاشي خاور دور را بلعيد؟ حاصل اين آميزش مطرح کردن هنر شرق بود يا اعتلاي هنر غرب؟ بهره جويي هاي بي حساب از نقاشي هاي اسليمي و کاشيکاري شرق و فرش ايراني، مطرح کردن هنر اسلام و ايران بود يا افزودن بر هنر ماتيس؟ مگر پيکاسو از تمام مظاهر مجسمه سازي افريقا بهره نگرفت و وقتي نظرش را درباره ي هنر سياهان پرسيدند نگفت که: «مگر سياهان هم هنر دارند؟» مسئله اينجاست که هنرمند جهان سومي هم به محض آن که پا به قلمرو غرب گذاشت و دستي به سر و گوشش کشيدند، خودش و هنرش را دو دستي در اختيار غرب مي گذارد، و در غرب گرايي و غرب مداري و تعصب از خود غربي ها هم پيشي مي گيرد.
امروز مطرح کردن گفتمان هنر جهاني ممکن است در جهان سوم به دو برداشت متفاوت بيانجامد. از يکسو ممکن است گروهي را به اين گمان اندازد که آنها هم مي بايد لزوما مانند غرب نقاشي کنند چرا که اگر قرار است به سبک و سياق خودشان نقاشي کنند که قرن هاست کرده اند و به آقابالاسر احتياج ندارند. اما از سوي ديگر، که وجه مثبت قضيه هم هست، ممکن است به بيرون آمدن از پيله هاي بسته و رهايي از سنت هاي بازدارنده تعبير شود. همين که نقاشي جهان سوم از انزواي ديرينه ي خود بيرون آيد، از قوم و قبيله بازي و شيوه هاي مفلوک و مندرس دست بردارد و در نمايشگاه هاي جهاني به تماشا گذاشته شود، خود انگيزه اي خواهد بود براي جدي گرفتن هنر. برخي از کشورهاي جهان سوم راهکارهايي را آزموده اند و به موفقيت هايي هم دست يافته اند اما در مورد خود ما، اول تکليف مان را با هنر خودمان روشن کنيم و بعد نگران هنر جهان باشيم. ما خواه ناخواه در شرايطي زندگي مي کنيم که هنر را دستکم سه وجهي کرده است. هنر ما از يک طرف در پيوند با هنرهاي بومي و اقليمي است، از طرف ديگر در پيوند با دستکارهايي است که در کل ميراث فرهنگي ناميده مي شود و از طرفي هم در پيوند با هنر وارداتي غرب و معيارها و ارزش هايي است که در جايي ديگر سکه خورده و تعيين شده است. از قضا، همين هنر وارداتي هم هست که امروز شکل هنر رسمي ما را به خود گرفته و آموزش داده مي شود. با اين همه، گهگاه براي فخرفروشي هاي فرهنگي، ناگزير از ميراث فرهنگي و هنر بومي ياد مي کنيم و هرازگاهي آن را با ساز و نقاره به نمايش مي گذاريم. اما وجه مصيبت بار قضيه آنجاست که گاه گداري براي احراز هويت، نشانه هاي دو هنر سنتي و بومي را به شکلي ناساز و تحميلي با هنر رسمي مي آميزيم. قضيه هم از آنجا مي آيد که ما مدرنيته را به درستي تجربه نکرديم و آنچه را هم تجربه کرديم، مدرنيته اي نبود که دربرگيرنده ي هنر سنتي و اقليمي ما باشد. مدرنيته اي که بخواهد هنر بومي و حاشيه اي را هم در بر بگيرد ، بايد به سطوحي از دموکراسي و توزيع ثروت و مسايل اجتماعي هم انديشيده باشد. از اين رو بومي گرايي ما در نهايت شکل بخشي از سنت گرايي را به خود گرفت و همين اندک هم با پديد آمدن دگرگوني در مالکيت زمين، کوچ ها و مهاجرت ها و اسکان هاي تحميلي، صورتي آشفته يافت و از هم گسيخت. البته مهم جايگاه فيزيکي انسان ها نبود بلکه اهميت در تغييري بود که در ذهنيت ها پديد آمد و بر نحوه و فرايند توليد هنر هم تاثير گذاشت.
هنرمند بومي ما از يکسو با سنت هاي هزار ساله پيوند داشت و از سوي ديگر با مظاهر مدرنيته و ارزش هاي غرب، بي آن که دريافت درست و روشني از هيچ کدام داشته باشد. هنرمند بومي ما دگرگوني ها را در درون خود احساس کرده بود، نياز به يک هويت تازه که جاي هويت پيشين و در حال محو شدن او را بگيرد انکارناشدني مي نمود اما چه ميتوانست کرد هنگامي که اعتبار هنر بومي را در ادامه ي آفرينش در راستاي مثال واره هاي ايديولوژيک و مسلط مي ديد. ناگزير بود که دايم سرنمون ها و ويژگي هاي سنتي و کهن خود را تکرار کند و به نمايش بگذارد، نه طبيعت واقعي و تازه ي خود را.
راست است که هنر بومي و سنتي ما از درون ملاک هويت فرهنگي بود اما از بيرون، نماد بيگانگي و مهجور بودن شمرده مي شد. از ديدگاه هنرهاي تجسمي ما، بومي بودن به معناي خلوص بود، هر دگرگوني در آن به نوعي تقلب تعبير مي شد و به همين علت، آن بخش از هنر ما که به هنر بومي محدود ماند خود را در قلمرو سکون و ايستايي غير تاريخي و جايگاهي يافت که در آن گذشته و حال و آينده تفاوت چنداني نداشت.
بنابراين، مي ماند هنر رسمي ما و دست اندرکاران آن. خودمانيم، وقتي که متوليان و پيشکسوتان هنرهاي تجسمي ما چشم ديدن دوست و همکار و همسايه ي خود را ندارند، وقتي چهار تا حرف و نقد را برنمي تابند و آن طور که نشان داده اند گرفتار فرهنگ يارگيري، حضور و عدم حضور خود در نمايشگاه ها را موکول به حضور يا عدم حضور جمعي ديگرمي دانند چه طور مي خواهند با هفت پشت غريبه که زبانش را هم نمي فهمند گفت و گو کنند؟ چشم اندازهاي «هنر جهاني»، اگر روزي تحقق يابد، با مناظر و مراياي هگلي و تاريخي تفاوت خواهد داشت. جنگلي خواهد بود که در آن فقط حقيقت هاي فردي راه گشاست. گفتمان «هنر جهاني» فقط واژه هايي دهان پر کن نيست که آن را مانند نام پراکني ها و معلومات فروشي هاي متداول، غير مسئولانه تکرار کنيم. بايد اسباب بحث را هم فراهم داشته باشيم و به محض آن که عبارت «هنر جهاني» را به ذهن و زبان آورديم، به هويت فرهنگي مرتبط به آن هم فکر کنيم، بايد با معاني نهفته در فرايند تعريف و تعبير هويت فرهنگي و متغيرهاي آن آشنا باشيم. بايد هشدار هاي فرهنگي را شنيده و به آن فکر کرده باشيم و دستکم پاسخي براي اين پرسش هاي بنيادين داشته باشيم که:
چه تعريفي براي هويت فرهنگي خود داريم و کدام هويت را هويت فرهنگي خود مي دانيم؟

اين هويت فرهنگي تا چه اندازه با هويت ملي سازگاري دارد و به عنوان يک کيفيت بايد رو در روي کدام اکثريت يا اقليت بايستد؟

اين هويت فرهنگي بايد کدام تفاوت ها و تسميه ها را مخفي کند و بر کدام يک تأکيد ورزد؟

اين هويت بايد رو در روي کدام انديشه بايستد؟ تا چه اندازه با نحوه ي تفکري که قصد رويارويي با آن را دارد آشناست و خود را به چه ابزاري براي اين رويارويي مجهز کرده است؟

ديگران اين هويت چه کساني هستند و چه ويژگي هايي دارند؟

از اين هويت فرهنگي چه انتظاراتي داريم؟
افزون بر اين همه بايد تاب تحمل فضايي را که گفت و گوها و خودنمايي ها در آن انجام مي شود نيز داشت. بايد ابعاد و ژرفاي اين فضا را که در آن بسياري از صداها ناگزير به سکوت مبدل مي شود بشناسيم و با تجربه هاي ديگران آشنا باشيم. اين کار بدون اعتنا و امعان کافي در شرايط هنري جهان ميسر نيست. با کدام خوانده و احاطه و آگاهي مي خواهيم از اين روندها سر در آوريم؟ آيا دست اندرکاران هنر ما مي دانند که چه عواملي سبب شد تا به ناگهان در محدوده ي ١٩٨٩، گروه بندي جهان اول و جهان سوم به گفتمان چند فرهنگي مبدل شود؟ آيا مي دانند چرا در تقسيم بندي ها، محور مختصات افقي، به شکل عمودي درآمد و شرق و غرب، به شمال و جنوب مبدل شد؟ چرا هنر سينما و ادبيات داستاني سرانجام شمال را ناگزير کرد تا به جنوب نگاه کند و مگر معناي اين نگاه، به خاطر آوردن و باور کردن نيمه ي ديگر انسانيت نبود؟ چند در هزار از هنرمندان ما ميدانند که چرا در امريکاي جنوبي دهه ي ١٩٦٠ تمرکز بر پان امريکانيسم جاي خود را به لاتين امريکانيسم داد؟ علت و انگيزه ي اين رويداد بايد پس از گذشت اين همه سال براي هنرمندان ما روشن باشد و نيست. علت آن بود که زيبايي شناسي از هنر حمايت کرد و سياست از فرهنگ. آيا ما در اين همه سال يک روز را به شب رسانديم که در آن زيبايي شناسي از هنرحمايت کرده باشد و سياست از فرهنگ؟ آيا دست اندرکاران هنر ما مي دانند که چرا سرانجام به برخي از «ديگران» فرهنگي نقشي همسان خودي ها محول شد؟ اين ديگران خود به چه ابزاري مجهز کرده بودند؟ آيا فقط شعار مي دادند و از تمامي فحوا و محتواي ارتباط فرهنگي با جهان، فقط به عنوان بهانه و دستاويزي براي سفر کردن به خارج خود و عزيز بي جهت ها و دوروبري ها و گاه گداري هم نمک گير کردن و بستن دهان اين و آن بهره گرفتند؟ هنرمندان استراليايي با چه تمهيداتي سرانجام هنر بومي خود را به جهانيان عرضه کردند و هنرشناسان را ناگزير ساختند که آن را جدي بگيرند و چه جايزه هايي هم که نگرفتند؟ آيا مي دانند که نقاشي افريقا چگونه رو در روي غرب ايستاد و با چه مصيبتي به او فهماند که هنر افريقا به سفالگري و مجسمه سازي محدود شدني نيست و مي بايد در محاسبات جهاني، نقاشي آن سرزمين را هم به حساب آورد؟ آيا متوليان نقاشي ما با نظريه هاي مبارزان فرهنگي و روشنفکراني همچون ماريا کارمن راميرز و ژراردو مسکوئرا و گيلرمو گومز پنا و راهکارهايي که امريکاي لاتين براي برون رفت از زير سيطره ي غرب به آن روي آورد آشنايي دارند؟ آيا چيزي در باب جنبش فرهنگي چيکو مندز در آمازون و ريگابرتو منچو در گواتمالا مي دانند؟ آيا حرف و حديثي از تمهيدات هنري رشيد آرايين، هنرمند پاکستاني تبار و جدل هاي او با نگارخانه ها و انجمن هنر انگلستان براي به کرسي نشاندن حرف بخشي از هنر جهان سوم به گوش شان خورده است؟ آيا از هنر سه چهار عکاس زن که مدرنيسم را به زانو درآوردند آگاهي دارند و مي دانند که در دو دهه ي پاياني قرن بيستم چه غوغايي در هنر جهان به راه انداختند؟ اصلا با اين نام ها آشنا هستند؟ آيا چهارتا کلمه درباره ي اين آدم ها خوانده اند؟ آخر هنرمندان ما و در رأس آنها، چنان که رسم شده است، متوليان هنر با چه توشه اي در توبره مي خواهند به قلمرو هنر جهان گام بگذارند؟ شايد شعار دادن در محيط تنگ و بسته ي ما و آن هم در جاها و محفل هاي خاص و در يارگيري هاي موزه اي و نمايشگاهي داخلي کارآيي داشته باشد اما بي ترديد متاعي نيست که بتوان آن را به بازار جهاني برد و سر بلند بيرون آمد. راست است که در دو دهه ي اخير برخي از پست مدرنيست ها مفاهيمي همچون «دورگه سازي»، «فرهنگ دو رگه»، «تمرکز زدايي» و «جا به جايي فرهنگ ها» را بر سر زبان ها انداخته اند اما بايد توهم ها را کنار گذاشت و به اصل مطلب پرداخت. اگر هم استنباط شود که مقوله ي هنر جهاني، يک امر انتزاعي و ذهني است، از آنجا که گفته اند فرض محال، محال نيست بايد فرض را بر اين گذاشت که تصور هنر جهاني روزي به واقعيت بپيوندد و مي بايد به فکر آن روز بود. نقاش ايراني اگر بخواهد در عرصه ي جهاني هم شعار بدهد و استشعار به فرم را ملاک هنرمند بودن بگيرد، يا با نژاد پرستي تجسمي، از حرفه و تقليدگري و مکتب و مشرب نقاشي سرزمين خود دفاع کند بي برو برگرد محکوم به فناست. عرصه ي جهاني هنر جايي نيست که هنرمند جهان سوم بتواند با يارگيري و نوچه پروري، ارزش هاي من درآوردي خود را به ديگران حقنه کند؛ بايد کاري به ميان آورد که حرف و حکمتي در آن باشد. بايد حرفي به کتاب سنت نقاشي بيفزايد که تا کنون گفته نشده باشد و هنري بنماياند که هنوز در نقشه ي هنر جهان نمايش داده نشده است. مي بايد هنري ارايه دهد که غرب مناطق گوناگون آن را تقسيم بندي نکرده باشد و قوم و قبيله بازي و بوميگرايي آن را به چند دستگي و تفرق و انزوا نکشانده باشد. هنرمند بايد توانايي حرف زدن درباره ي ماهيت هنر را داشته باشد نه بيهوده گويي درباره ي نهادها و روابط زيرين و پنهاني آنها با يکديگر. اگر غير از اين باشد، هر چه گفته و نمايانده شود پيش از آن که مجال ثبت شدن در ياد و خاطره اي را پيدا کند به فراموشي سپرده خواهد شد. هنر ما بايد سرانجام تعصب ها را کنار بگذارد و اين واقعيت را بپذيرد که تمام پديده هاي فرهنگي در اصل و بنيان دو رگه يا چند رگه اند. روياي فرهنگ ناب و دست نخورده از قماش همان خوش خيالي هاي رمانتيک گونه است. حماسه ي رمانتيکي است که ريشه اي کهن دارد و اغلب به نحوي تعصب آميز از آن ياد مي شود. هنرمند ما ناگزير بايد بپذيرد که اعتبار هنر ما هم مانند ديگر جهانيان، به سبب دستاوردهاي پيشينيان است نه چهار تا نقاشي مدرن که در دنباله روي از نقاشي غرب هستي گرفته اند و مضمون هايي که نقاشان ريز و درشت ما در چند سال اخير رمق آن را کشيده اند. و تازه همين عناصري هم که آن را بخشي تفکيک ناپذير از هنر بومي خود مي انگاريم، در واقع برگرفته از دستاوردها و ايجاب ها و تکنيک هاي تازه است. مثلا در سفالگري و شيشه گري امروز ما که در جهان هم مطرح شده است، بيشتر آنچه از شهر و خواسته ي شهري تأثير گرفته است، ديده مي شود تا ميراث هاي سنتي گذشته. روي آوردن هنر بومي به کيچ و اشلاک که بي ترديد مشوق اصلي آن جهانگرد هاي خودي و غريبه بوده اند و يافتن راهکارها و تکنيک هاي تازه براي سر هم بندي کردن و برآوردن تقاضاي بازار اگر چه به هنر بومي و اقليمي ما تحميل شد اما انصاف بدهيم و بپذيريم که پاي استعداد پذيرش هم در ميان بود.
و حرف آخر اين که چرا اين موارد ساده به فکر کسي نمي رسد و اگر مي رسد پرواي آن را ندارد. ما که به فکر دوستي کردن با فيلبان افتاده ايم آيا خانه اي در خور فيل ساخته ايم؟ اگر روزي پاي داد و ستد و نمايش آثار هنري ديگران به ميان آيد، آيا ما در سراسر ايران فضايي مناسب نمايش آثار متاخر فرانک استلا يا انزلم کيفر يا جوليان اشنابل داريم؟ آيا از همه چيز گذشته به ابعاد اين نقاشي ها فکر کرده ايم؟ آيا اصلا به نقاشي هاي ديويد سالي و فرانچسکو کلمنته و عکس هاي سيندي شرمن و يک دور تسبيح هنرمندان مطرح ديگر اجازه ي نمايش داده مي شود؟ اينها خواه ناخواه هنرمندان مطرح جهانند و مگر مي توان به نقاش غربي گفت که تو با معيارهاي ما نقاشي کن تا بتوانيم کارهايت را نمايش دهيم و تقليدهاي دست سوم نقاشان ما را هم به عنوان هنر نو بپذير و بيهوده تعريف کن. لازمه ي استوار کردن يک پرسپکتيو فرهنگي براي مقابله با فرهنگ غرب و سيطره جويي هاي آن و نيز دست يافتن به راهکارهاي کارآ مدي که از ديدگاه سياسي و اجتماعي هم پذيرفتني باشد، شناخت و مطالعه و برنامه ريزي است؛ با سوء استفاده از موقعيت و دسته بندي هاي مرسوم باري به منزل نمي رسد.
امروز در فضاي فرهنگي و هنري ما کمتر کسي به مفهوم و معناي هنر فکر مي کند و اغلب بي آن که دل نگران آن باشند که چه هنر و فرهنگي را نمايندگي مي کنند، به فوايد مادي و در دسترس آن مي انديشند.

بعد از نهم

میزگردی درباره ی نهمین دوسالانه ی طراحی گرافیک معاصر ایران

برگرفته از مجله نشان شماره چهاردهم، تابستان و پاییز 1386
مدیرمسئول: ساعد مشکی

نهمین دوسالانه ی طراحی معاصر گرافیک ایران و نهمین دوسالانه ی جهانی پوستر تهران پس از ماه ها جلسه و برنامه ریزی شوران سیاستگذاری و با تأخیری چند ماهه و جابه جایی های چندباره از 27 خرداد تا 31 تیر ماه 1386 برگزار شد. آن چه این دوسالانه را از دوسالانه ی گذشته متمایز می کرد همزمانی بخش های گرافیک معاصر ایران و پوستر جهانی بود. اصرار و تأکید فرشید مثقالی از نخستین نشست های شورای سیاستگذاری، عامل اصلی اضافه شدن بخش گرافیک معاصر ایران بود. در مجموع 6146 اثر از 1396 طراح گرافیک از 44 کشور جهان در دو بخش معاصر ایران و جهانی پوستر شرکت کردند که 918 اثر به نمایشگاه راه یافتند. همچنین هفت نمایشگاه جنبی با 253 اثر به همراه 12 سخنرانی و یک میزگرد از دیگر دستاوردهای این دوسالانه ها بود. معمولا فشار کار و تنش های معمول در زمان برگزاری نمایشگاه ها و خستگی پس از آن ها مانع جمع بندی و بررسی دوسالانه ها می شود. نشریه ی نشان به منظور بررسی دوسالانه ی نهم و جمع بندی نظر و آرای دست اندرکاران این دوسالانه میزگردی تشکیل داد که متن آن را در این جا می خوانید. نشان امیدوار است تا بررسی، انتقادها و پیشنهادهای این میزدگر به یافتن راه حل های مناسب برای برگزاری هر چه بهتر دوسالانه های طراحی گرافیک در ایران منجر شود.

اطلاعات و اتفاقات این دوسالانه ها در زیر آ مده است:

رییس دوسالانه: سید محمد احصایی، دبیر دوسالانه: امراله فرهادی آردکپان، رییس شورای طرح و برنامه: حبیب الله صادقی، شورای طرح و برنامه: آیدین آغداشلو، مصطفی اسدالهی، صداقت جباری، ابراهیم حقیقی، حسین خسروجردی، قباد شیوا، رضا عابدینی، مجید عباسی، مصطفی گودرزی، فرشید مثقالی، ساعد مشکی، علیرضا مصطفی زاده ابراهیمی، مسعود نجابتی

الف. بخش طراحی گرافیک معاصر ایران شامل قسمت های متفاوتی بود:

1. نشانه و نشانه نوشته، 2. طراحی جلد، 3. صفحه آرایی، 4. طراحی صفحات وب و مالتی مدیا، 5. آگهی مطبوعاتی، 6. آگهی شهری، 7. بسته بندی، 8.پوسترهای جنبی با موضوع های ترافیک، گفت و گو، میراث فرهنگی.

گروه انتخاب آثار: فرزاد ادیبی، شهرزاد اسفرجانی، مصطفی اوجی، کوروش پارسانژاد، علی رشیدی، صداقت جباری، سیامک فیلی زاده، ایمان متقی راد، علیرضا مصطفی زاده ابراهیمی

گروه داوری: آیدین آغداشلو، شهرزاد اسفرجانی، صداقت جباری، امره سنان (ترکیه)، فرشید مثقالی، علیرضا مصطفی زاده ابراهیمی، مسعود نجابتی

ب. بخش جهانی پوستر تهران

در کنار دوسالانه ی پوستر تهران چند نمایشگاه دیگر به شکل جانبی برگزار شدند:

مرتضی ممیز، طراحی سر در سینما، بزرگداشت صادق بریرانی.

نمایشگاه آثار مروین کورلانسکی، نمایشگاه 100 پوستر فرانسوی، نمایشگاه پوسترهای آنته لنز و ونسان پروته

گروه انتخاب آثار: مصطفی اسدالهی، حسین خسروجردی، یان رایلیش (جمهوری چک)، قباد شیوا، رضا عابدینی، مجید عباسی، ساعد مشکی

گروه داوری: سید محمد احصایی، ابراهیم حقیقی، وانگ ژو (چین)، امره سنان (ترکیه)، قباد شیوا، دانیلا هاوفه (آلمان)، ورنر یکر ( سوییس)

در این دوسالانه:

. فرشید مثقالی جایزه ی ویژه ی ایکو گرادا را برای یک عمر تلاش از مروین کورلانسکی (نماینده ی ایکوگرادا در دوسالانه ی جهانی پوستر تهران) دریافت کرد.

. چهار سخنرانی و یک میزگرد با موضوع تایپوگرافی برگزار شد.

سخنرانان و شرکت کنندگان میزگرد، مسعود سپهر، قباد شیوا، رضا عابدینی و فرشید مثقالی بودند.

. هر یک از مهمانان خارجی سخنرانی همراه با نمایش آثارشان برگزار کردند.

مشکی : این نشست به نوعی آسیب شناسی دو سالانه ی نهم است و اتفاقات جانبی آن. نگاه هم بیش از آن که انتقادی باشد، ارائه ی پیشنهادهایی است تا شاید در دوسالانه های بعدی مؤثر باشد. در عین حال از کسانی که درگیر بخش های گوناگون دوسالانه بودند، خواستیم در این جلسه حضور داشته باشند. واقعیت این است که دوسالانه به یک نمایشگاه تبدیل شده است که علاقه مندان گرافیک یا طراحان گرافیک از آن دیدن می کنند. بنابراین شاید بیش تر شبیه یک محفل خودمانی است و طبعا تأثیر چندانی هم به جا نمی گذارد. بحث این است که این دوسالانه چطور می تواند نزد مثلا مسئولین صنایع و وزارت خانه ها و روابط عمومی شرکت های بزرگ که به نوعی با گرافیک سر و کار دارند از اهمیت بیش تری برخوردار شود. این سازمان ها چطور می توانند به این جریان راه پیدا کنند؟ این اتفاق، هم در ایجاد بازار کار برای طراحان گرافیک مؤثر است و هم سفارش دهنده ها با دنیای گرافیک حرفه ای بیش تر آشنا می شوند.

حقیقی : این یک بخش است، بخش دیگر این که دلیل اصلی برگزاری دوسالانه های هنری – حداقل در مورد دوسالانه ی نقاشی به این شکل است – فرصتی است برای طرح فکرهای تازه و حرف های نو. این اتفاقی است که هر چند سال یک بار برای نمایش کارهای نسل های جدید و تازه نفس یا آدم های قدیمی تر که ممکن است به مفاهیم تازه ای دست یافته باشند، رخ می دهد. اگر بخواهیم همین تعریف جهانی را در مورد دوسالانه ی خودمان هم تعمیم دهیم، باید از خودمان بپرسیم: آیا دوسالانه ی گرافیک ایران قادر است در چنین تعریفی بگنجد؟ در عمل، دوسالانه نمایشگاهی است از آثاری که بر دیوارها نصب می شوند و بعد از اتمام جمع می شوند و به کلی به پایان می رسد. در این میان گویی کسانی که انتفاعی می برند، برگزارکنندگان هستند و کارنامه ای که از کارکردشان درست می کنند. این جریان چه از نظر دولتی و چه از زاویه ی انجمن در حقیقت وظیفه ای بوده برای برگزاری دوسالانه ای دیگر و هیچ بازتابی از آن را در جامعه نمی بینیم. حتی نمی دانیم بازتاب مؤثری در میان خود طراحان گرافیک هم داشته یا نه. انگار موضوع بیش تر نمایش دادن آثار و خودنمایی یا جایزه گرفتن است و همه ی دوسالانه های ما، حتی دوسالانه ی گرافیک مان که این همه برایش زحمت کشیدیم، هم به همین سمت کشیده شده است. در جلسه ی قدردانی از دست اندرکاران برگزاری دوسالانه از حدود 250 نفر تقدیر شد. یعنی 250 نفر کار کرده اند تا یک نمایشگاه بزرگ برگزار شود. من در حقیقت به نوعی نقطه نظرات منفی خودم را بیان می کنم…

مشکی : اگر درست فهمیده باشم سؤال شما این است که آیا دوسالانه چنان که می باید چکیده گرافیک ما طی این چهار سال یا دو سال بوده است و آیا اصولا چنین وظیفه ای بر دوش دوسالانه هست یا نه؟

حقیقی : تصور من این است که وظیفه ی هر دوسالانه ای نمایش و ارائه ی حرکت های نو سال های گذشته است و این که از این طریق، راه های تازه ای بگشاید. قرار است در هر دوسالانه نسل تازه ای با حرف تازه ای بیاید و اثر این تازه نفسی در دوسانه پدیدار شود. اما هیچ گاه در این جا چنین اتفاقی نیفتاده است. جوان ها کارهایی برای خودشان انجام می دهند و نمایشگاه های شخصی برگزار می کنند که به عقیده من تأثیرگذاری چندانی ندارد. بنابر این دوسالانه تنها محلی برای نمایش می شود. به همین خاطر است که من اسم دوسالانه را می گذارم «نمایشگاه بزرگ».

مثقالی : به نظر من تعریف ابراهیم حقیقی تعریف درستی است. در هر حال دوسالانه مجالی است برای نشان دادن و به نمایش گذاشتن. اما هر واقعه ی این چنینی یک رسالت و یک تعریف دارد؛ مثلا دوسالانه ی ونیز و یا دوسالانه ی ورشو که هر کدام نمایش دهنده ی نوع خاصی از ایده ها و تفکرات بخصوصی هستند. به نظر من، رسالت دوسالانه در مملکت ما تفاوت دارد. در خارج از ایران – مثلا اروپا – همه ی هنرها با هم در ارتباط تنگاتنگ قرار دارند و همه ی هنرمندان به گونه ای بر همه ی زوایای یک محوطه، احاطه دارند. ما وضعیتی به کلی متفاوت داریم، فضای ما، فضایی بسته است. اگر اینترنت نبود، شاید ما واقعا با هیچ اتفاق زنده ای در خارج از خودمان ارتباطی نداشتیم. بنابراین اگر تصور کنیم رسالت دوسالانه در این کشور عرضه کردن آخرین پدیده های گرافیک ایران است، بخش کوچکی از آن باید به اهداف آموزشی هم بپردازد. آموزش برای این مدار بسته. به نظر من معضلی است که ما در بخشی از دوسالانه، نخبگان غربی را می آوریم و نمایش می دهیم و این تصور را ایجاد می کنیم که تعریف گرافیک همین است. در حقیقت در جاهای دیگر دنیا نمایشگاه های اصلی در خیابان ها است، در روزنامه فروشی ها، در سوپرمارکت ها، در زندگی واقعی، بسته بندی ها، آگهی های تلویزیونی… این به نوعی بخش اصلی نمایشگاه است و بخش جنبی، فعالیت های صرفا شخصی گرافیک است. به نظر من دعوت از مهمان های خارجی در هر دوره، در جهت جذب اطلاعات یا اندیشه های نوین کاری نمی کند. شاید تنها باعث تحریکاتی شود و در جوان ها تأثیراتی موقت بگذارد و این فکر را ایجاد کند که باید مثل آن ها کار کنند. من نمی گویم این نگرش درست یا نادرست است ولی معتقدم باید جوان ها را خیلی وسیع تر از این با دنیا ارتباط بدهیم. مثلا سازمان های تبلیغاتی مختلف را معرفی کنیم یا آن ها را با فضای استودیوهای طراحی آشنا کنیم که بدانند یک استودیو به طور واقعی چه کاری انجام می دهد. شما می بینید یک طراح بزرگ غربی یکی از بهترین طراحی هایش را بر اساس فرمی که مردم برای یک شرکت حمل و نقل کالا پر می کنند، انجام داده است و این از افتخاراتش محسوب می شود، اما در این جا برای یک نمایشگاه با موضوع «سر برگ» هیچ کاری دریافت نمی کنیم. خوب علت چیست؟ همین جریانات است که بقیه ی شاخه ها را بی اعتبار کرده، این جا اعتبار فقط پوستر است و آن هم فقط پوستر فرهنگی. من خطابم به انجمن و شورای برنامه ریزی دوسالانه است، چون اعتقاد دارم این دو در این جریان نقش عمده دارند و در واقع یک نوع سیاست گذاری می کنند.

وظیفه ی دوسالانه ی ما با دوسالانه ی ورشو متفاوت است. ما یک رسالت داخلی داریم. یک بده بستان در داخل باید صورت بگیرد، حتی اگر فکر کنیم فقط طراحان گرافیک به تماشای آثار دوسالانه می آیند، اما همین دسته هم باید تأثیر بگیرند. امسال بخش ملی ما بسیار ضعیف بود، باید علت را پیدا کرد. واقعیت این است که مدرسه ها و دانشکده های هنری ما به جای آموختن و ساختن، بسیاری از چیزها را خراب می کنند.

آموخته های ما در زمان خودمان از دیدن کتاب و مجله تا سفر کردن و تماشای فیلم بود و مجموعه ی این ها ما را آموزش داد. بچه های الان از این آموزش محروم اند و با این وصف اگر دو سال یک بار قرار است دری به نام دوسالانه باز شود، باید بسیار با دقت انجام شود. مهم تر از همه این که اصولا چه چیز را باید نمایش بدهیم و یا به چه چیز باید جایزه بدهیم. کمک کنیم جوان ترها کارهای شان را به محافل هنری خارج از کشور بفرستند، اما برای داخل کردن آثار خارجی ها باید کمی با ملاحظه تر رفتار کنیم.

مشکی : فکر می کنید دیدگاه نسل جوان نسبت به این حرف شما چیست؟ آن ها در دسترس داشتن وسایلی که شما در اختیار نداشتید مثل ماهواره، اینترنت و استفاده ی 24 ساعته از همه گونه وسایل ارتباطی، آیا نمی توانند امکانی که شما با خواندن کتاب یا تماشای فیلم یا سفر به دست می آورید، به دست آورند؟ برای دیدن تمام آثار یک دوسالانه از طریق اینترنت یک ساعت کافی است.

مثقالی : دوسالانه ها تمام زندگی نیستند. نسل جوان با کل گرافیک جهان معاصر خود آشنا نیست، نمی داند مثلا در مجله ی تایم چه می گذرد…

مشکی : آقای راد نظر شما که از نسل جوان هستید در این باره چیست؟

ایمان راد : به نظر من از یک دوسالانه نمی شود همه جور توقعی داشت، دوسالانه موقعیتی کوچک است برای کل جریان گرافیک در ایران یا هر جای دیگر دنیا، بنابراین نمی توانیم انتظار داشته باشیم بار همه ی مسائل را به دوش کشد.

مثقالی : نه، ولی می تواند نمونه برداری کند. من می گویم یکی از وظایف دوسالانه، نمایشگاه های جنبی است که در آن ها باید طیف وسیعی پوشش داده شود.

بچه های ما باید با طراحی جلد کتاب در خارج از ایران آشنا شوند، باید ببینند در کشورهای دیگر، طراحی کاتالوگ به چه شکلی است، بگذریم از نمایشگاه هایی که در آن هنرمندان همه جور آرتیست بازی در می آورند و درست هم هست. تعریف دوسالانه برای ما با نمونه ی غربی اش متفاوت است. ما امروز در طراحی دکوراسیون، ساختمان و همه چیزمان از روی مدل های «دُبی» «کپی برداری» می کنیم. چرا؟ چون تعداد زیادی از مردم می روند آن جا را می بینند. فراموش نکنیم ما مملکت بسته ای هستیم.

در کشورهای دیگر انواع و اقسام پوستر هست، اما تمرکز ما این جا روی پوستر فرهنگی است. وقتی نمایشگاه برگزار می کنیم باید سودمند باشد. با 250 نفر که زحمت می کشند و میلیون ها تومان سرمایه، درست نیست که فقط 400 نفر بیایند و ببینند. فضایی که بی جهت نخبه پروری بی اصول می کند. من در دانشگاه در کلاس های کارشناسی ارشد اولین سؤالی که از دانشجویان می پرسم این است که چرا می خواهی کارشناسی ارشد بگیری؟ اکثرا جوان هایی هستند که کار می کند و دل شان می خواهد از این طریق کار فرهنگی هم بکنند، در حالی که حتی طراحان گرافیک خوبی نیستند. در سرتاسر دنیا گران ترین مدیران هنری در پر تیراژترین مجله های دنیا فعال هستند. مدیر هنری تایمز گران ترین مدیر هنری در کل امریکا است و کارش این است که محافظه کارترین یا واضح ترین شکل را به وجود آورد. اگر بخواهیم برای جوانان بازار کار فراهم شود باید آن ها را متوجه روزنامه ها و نشریه ها کنیم. در ایران همان طور که گرافیک به معنای پوستر فرهنگی است، تصویرگری هم به معنای تصویرسازی کتاب کودک است. این در حالی است که در مجله ها و نشریه های معتبر دنیا باید هر روز برای مقالات سیاسی تصویرسازی صورت گیرد. یک مفهوم تصویری در سطح بالا و قابل درک. بازار انتشارات به شدت فقیر است…

رشیدی : آقای حقیقی می گویند در دوسالانه باید آخرین پدیده ها و نوگرایی ها ارائه شود و همه بروند، ببینند، تأثیر بگیرند و آموزش داده شوند، اما این که صرفا حالت نمایشگاهی پیدا کند هیچ فایده ای ندارد. صرف دیدن، تأثیر گرفتن و آموزش نیست. آقای مثقالی بحث نمایشگاه های جانبی را مطرح می کنند برای فراهم آوردن فرصتی که جوانان احاطه ی بیش تری بر همه ی جوانب داشته باشند.

من فکر می کنم باید انتظار خودمان را از دوسالانه یکدست کنیم و به یک نقطه ی مشترک برسیم. این که مثلا قرار است دوسالانه آموزش را هدف قرار دهد و یا نمایش آخرین آثار و رخدادهای هنری باشد؟ باید انتظارمان را مشخص کنیم.

مشکی : در شورای سیاست گذاری، هدف گذاری مشخصی انجام نشد و شاید اگر اصرارهای آقای مثقالی برای برگزاری بخش ملی نبود، این بخش هم به وجود نمی آمد و مثل گذشته بخش بین المللی پوستر ادامه پیدا می کرد.

حقیقی : آقای مثقالی معتقدند که با برگزار کردن دوسالانه ی داخلی به گونه ای نقیصه ی آموزشی مان را در حد امکان و بضاعت جبران کنیم…

ایمان راد : فکر می کنم ما همه جا برای خودمان رسالت آموزش در نظر می گیریم. اما آموزش امری جدا از عمل نیست و هر عمل ما ناخودآگاه آموزش است. کارهای ما دیده می شوند و باعث آموزش چیزهایی خواهند شد. این نیست که ما حتما هدف دوسالانه را آموزش دادن بگذاریم. برآیند دو سال کار نمایش داده می شود و در این بین تأثیر آموزشی هم دارد. گرافیک بدنه ای دارد که شامل بخش های مختلفی می شود مثل آموزش آکادمیک، کتاب، نمایشگاه و جشنواره که هر کدام باید کار خودشان را انجام بدهند. اگر ما در عرصه ی کتاب و ترجمه ده سال است که یک کتاب و یک اثر ماندنی و معتبر نداشته ایم مشکل از دوسالانه نیست. اگر دغدغه ی نظام آموزشی داریم و نقص هایی احساس می کنیم ضعف ها را به دوسالانه انتقال ندهیم. بگذاریم دوسالانه راهش را ادامه دهد و کارش را بکند و آموزش را به صورت زیربنایی اصلاح کنیم. اگر دغدغه ی آموزش داریم سراغ نظام آموزشی برویم.

مثقالی : به نظر من برداشت شما از کلمه ی آموزش برداشت درستی نیست. خود شما هم می گویید که هر چیزی در دوسالانه نصب شود آموزش می دهد، اما ما می گوییم چه چیزی روی دیوار برود، نمی خواهیم درس بدهیم. آیا آخرین پدیده های گرافیک جهان را بگذاریم یا چیزی که به درد همین جا بخورد و مصرف داخلی داشته باشد؟ با این همه زحمت و این همه هزینه ممکن است سی نفر تأثیر بگیرند و کار نوینی انجام دهند. اگر در یک بخش جنبی مثلا صفحات روزنامه ی گاردین را بگذاریم تا بچه ها ببینند یک روزنامه چطور بسته می شود، چطور برایش عکاسی می کنند یا تصویرسازی، خیلی مؤثرتر است.

ایمان راد : صدها کتاب در تشریح و آموزش این چیزها هست که ترجمه نشده است!

مثقالی : این دو نافی هم نیستند، کتاب و مطالعه سر جایش، ما می گوییم دوسالانه ها جای ارائه ی کارهای بیش تری هستند که مفید باشند. از آن همه پوسترهای درخشان داخلی ِ روی دیوار دوسالانه چرا در خیابان ها خبری نیست؟

حقیقی : در جریان دوسالانه جز روز اول که جمعیت بسیار زیاد بود و از فرط ازدحام اصلا نمی شد کار دید، تعداد بینندگان روزهای بعد بسیار کم بودند. روزی 10 تا 20 نفر. این است آن همه جوان مشتاق که طراح پوستر فرهنگی هستند و در همه ی سایت ها حضور دارند و می نویسند؟ اگر وظیفه ی دوسالانه از نظر دولتی و انجمن در همان روز اول تمام می شود، از نظر خود طراحان گرافیک هم همین طور است؟ ما نمایشگاهی می گذاریم از بضاعتی که داریم و متأسفانه هیچ قصد دیگری هم پشت آن نیست. شاید بتواند بخشی از هدف مان آموزش باشد و یا نمایش دادن بخش هایی که در طول سال به آن نمی پردازیم. حال باید به عنوان آدم های موظف چه در دانشگاه، چه در انجمن و چه در شورای برگزاری دوسالانه، طرحی پیدا کنیم تا حرکات بعدی را اصلاح کنیم. مثلا در این دوسالانه چون بخش ملی داشتیم شاید بد نبود اگر به جای بخش صد پوستر آماده فرانسوی چیزی می گذاشتیم که این بخش را پر رنگ تر می کرد، اما هنوز داریم پوستر نمایش می دهیم و آن را مهم ترین عنصر معرفی می کنیم و به چیزهایی مانند گرافیک تبلیغاتی، بسته بندی، طراحی روی جلد کتاب نمی پردازیم. در مورد جلد کتاب، طراحان و ناشران با هم کنار می آیند و نتوانسته ایم آن ها را بررسی کنیم. در حالی که جلد کتاب از مواردی است که طراحان ما همیشه در آن زورآزمایی و خودآزمایی کرده اند، شاید بشود آن را متحول تر کرد. چرا از این همه تعداد زیاد دانشجویان دختر که در مقایسه با پسران 90 به ده هستند، تعداد اندکی از آن ها در دوسالانه شرکت می کنند و تعداد پسرهای شرکت کننده بیش تر است؟ آیا این به نقیصه ی آموزش بر نمی گردد ظاهرا ما از بضاعت مان نمایشگاهی برگزار می کنیم و دل مان می خواهد هر چه بزرگ تر و با شکوه تر هم باشد. به کیفیت کم تر بها می دهیم اگر کمیتی هم باشد ناتوانیم از سنجش و آمارگیری…

مشکی : اما آقای حقیقی این همه مسئولیتی که شما بر دوش دوسالانه می گذارید بسیار سنگین است. فکر می کنم مشخص کنیم که آیا می خواهیم تعریف جدیدی از دوسالانه در این کشور داشته باشیم!

علی رشیدی : معتقدم در دوسالانه به هر بخش دیگری از قبیل بسته بندی، تبلیغات، هویت سازمانی و … هم که بپردازیم این نسل علاقه مند نیست که بیاید و یاد بگیرد. نمی خواهم بد بگویم اما حقیقت این است که نسل جدید نسل عجولی است. نسلی که در پی راه حل های ساده است و گرافیک ما هم جدای از این جریان نیست. از طرفی اهداف برگزارکنندگان، داوران و شرکت کنندگان دوسالانه نیز اهداف بسیار شخصی است. انجمن صنفی برگزار می کند تا قدرت نمایی کند. دوسالانه به انجمن اعتبار می دهد. چندان مهم نیست که غیر از برگزاری نمایشگاه چه اتفاقی می افتد. کسانی هم که در دوسالانه شرکت می کنند دنبال چاپ شدن کارشان در کاتالوگ هستند تا دنبال خود دوسالانه. از طرفی برای اعضای هیئت داوران در بخش ملی هم هدفی مشخص نشده بود. آن ها با هم نگاهی شخصی کارها را انتخاب می کردند. با وضعیت موجود اگر مقدار نمایشگاه های جانبی بیش تری هم جمع شود و به نمایش گذاشته شود، بازتاب آن همین خواهد بود. این نسل حوصله ندارد که به این شکل آموزش داده شود. سطح آموزش در همه جا در حال پایین آمدن است. نسل جوان می خواهد به سرعت معروف شود و جایزه ببرد. به دنبال این مسائل است و از هر محملی هم استفاده می کند.

مثقالی : ببینید در این دوسالانه گاهی گفته می شد به فلانی جایزه ندهید چون از دفعه ی بعد همه ی کارها شبیه این کار می شود، پس اثرگذاری وجود دارد، اما مسئله ارزش گذاری هم هست. این که تکیه بر پوستر باشد، تعریف گرافیک می شود پوستر و این تعریف با چیزی که در جامعه ی ما هست متناقض است. من می گویم با تکیه بر چیزهای دیگر شاید بتوان حساسیت ها را بیش تر کرد و یا حساسیت هایی به وجود آورد. اگر من فیلم انیمیشن ساختم، دلیلش این بود که در دومین فستیوال فیلم کودکان، فیلم دیدم و هیجان زده شدم! به نظر من مواردی که مورد مصرف بیش تری دارند نیاز به پرداختن دارند. شما نتوانستید ده پوستر طراحی شده برای دوسالانه را حتی پخش کنید. پوستر 100×70 را هم نمی توان درهیچ جا نصب کرد. سؤال من این است : چرا برای چیزی به این کم مصرفی، این همه وقت و هزینه می گذاریم؟ من از این زاویه نگاه می کنم که برای طراحان کار به شکل حرفه ای ایجاد شود.

ایمان راد : ما در یک کشور پر مشکل کار می کنیم، اما ریشه ی همه ی مشکلات که در دوسالانه نیست! در گرافیک تجاری و تبلیغاتی مشکل داریم اما هر جریان چرخه ای دارد. گرافیک تبلیغاتی را پول و سرمایه می چرخاند و گرافیک فرهنگی را اوضاع سیاسی و اجتماعی. در دوران پس از 15 خرداد اوضاع فرهنگی ما رشد کرد طرح روی جلد هم بسیار رشد کرد و این همه به دلیل اوضاع فرهنگی اجتماعی بود و به آموزش و دوسالانه هیچ ارتباطی نداشت. در گرافیک تجاری هم اگر اقتصاد ایران رشد کند، این نوع از گرافیک هم شکوفا می شود. دوسالانه نمی تواند پاسخگوی همه ی این ها باشد. هنوز هم فکر می کنم بهترین راه حل این است که نمایشگاه های جنبی برگزار کنیم و دوسالنه پوستر هم سر جایش باشد. مثلا در کنار نمایشگاه کتاب، نمایشگاهی از طراحی های روی جلد بگذاریم که بازدیدکنندگان اش به جز طراحان گرافیک، ناشران هم هستند یا مثلا صفحه آرایی نشریات با جشنواره ی مطبوعات برگزار شود.

رشیدی : به نظر شما هدف دوسالانه چیست؟

ایمان راد : به نظر من گزیده ی کارهای گرافیک دو سال یک کشور. من کاتالوگ این دوسالانه را با دوسالانه ی قبل مقایسه کردم. ما در دوره ی قبلی در بخش آثار ایرانی، کارهای ضعیفی داشتیم و ضمنا بیش تر پوسترها چاپ دیجیتال بودند. اما در عرض همین سه سال بخش پوستر پیشرفت بسیاری کرده بود. شاید اگر بخش های دیگر هم این قدر هدفمند بودند، همین اندازه رشد می کردند. لزوما با بها دادن ما به تبلیغات، مشکلات حل نمی شود و یا تا وقتی که کتاب منتشر نشود نیرو گذاشتن روی بخش طراحی جلد بی معنی است.

رشیدی : به هر بقالی ای که بروید تعداد زیادی بسته بندی می بینید، اما در مقابل 1100 پوستر ارسالی برای دوسالانه 100 بسته بندی هم نداشتیم، چون به پوستر اهمیت بیش تری داده بودیم هر کس خودش را ملزم دانسته بود پوستر ارسال کند. حتی من می شناختم کسانی را که پوستر نداشتند و مخصوص ارسال برای دوسالانه آن را چاپ کرده بودند. پوسترهایی که سفارش دهنده نداشتند. اما انگار چون علاقه ندارند به عنوان طراح بسته بندی معرفی شوندريال اصلا از طراحی بسته بندی خبری نبود!

مثقالی : این همه طراح گرافیک جوان در دفاتر مشغول کار گرافیک تبلیغاتی هستند ولی نباید به گونه ای باشد که زیر میزی و یواشکی کار کنند. همه تلاش می کنند تا پوستر فرهنگی کار کنند، برخی استعداد دارند ولی کسانی هم هستند که هیچ استعدادی ندارند ولی باز هم پوستر فرهنگی کار می کنند.

حقیقی : دوسالانه بهانه ای است برای این که نتیجه بگیریم و قدم های بعدی را درست برداریم. این مبحثی که مطرح شد در حقیقت به تفکر اجتماعی ما مربوط است و اندیشه ای است که از خیلی وقت پیش به آن دچاریم یعنی از همان روزی که نقاشانی که کارهایی تبلیغاتی می کردند به طعنه و طنز به «نقاشان تبلیغاتی» معروف شدند و این روند همچنان ادامه دارد. ارزش کارهای تبلیغاتی از تعرفه ی انجمن در مورد قیمت هر کاری به خوبی مشخص است و این در مورد کارهای فرهنگی بالعکس است که با قیمت کم تری هم انجام می شود. این یک نگرش است و دو گونه تقسیم بندی همچنان پابرجا است: یکی ویترین های فرهنگی مان که اجناس ذهنی مان را در آن نمایش می دهیم و خود را در آ ن به مقام و مرتبه یک هنرمند – که در این مملکت ارج و ارزش دارد – نزدیک می کند. سنجه ی ما و ملاک قضاوت ما بر اساس هنر است و وقتی به بخش تجاری می رسیم آن را بی ارزش تلقی می کنیم. نمی گویم درست است یا نادرست تنها می گویم یک تفکر جمعی حاکم در کشور ما است.

مثقالی : بله … اما من می گویم آیا به دلیل شرایط خاص خودمان، نباید دوسالانه را از این حالت صد در صد هنری خارج کنیم و کمی هم به بخش های دیگر مثلا مطبوعات بپردازیم و یا تبلیغات را تقویت کنیم … یعنی به آن چیزهایی که بیش تر ضرورت جامعه است نه صرف کار هنری… حالا من یک سؤال از ایمان راد دارم، نسل جوان چه نظری داشتند؟ راضی بودند؟

ایمان راد : کسی می گفت نسل جوان و نسل جدید گستاخ و بی سواد است. البته در واقع گستاخ هست، همه چیز را زیر سؤال می برد اما بیش تر ادعا است. چون از 500 طراحی که متعلق به این نسل است شاید 20% در دوسالانه شرکت کردند یا کار فرستادند.

مثقالی : یعنی بیش تر کارها رد شد؟

حقیقی : تعداد آثاری که در بخش ملی پذیرفته شد از 253 نفر بود، که 182 نفر مرد بودند و 71 نفر زن.

مثقالی : آقای راد شما که خودتان در هیئت انتخاب آثار بودید، آیا کارها غیرعادلانه رد شد؟

ایمان راد : نه غیرعادلانه نبود، اما فکر می کنم میانگین سنی داوران ما بالا است. من می گویم این اختلاف سنی بین داوران و میانگین سن شرکت کنندگان شاید باعث قضاوت های جهت دار یا انتخاب گرافیک خاص تری شود.

مشکی : به نظر من بحث اصلی برمی گردد به این که شورای سیاست گذاری دوسالانه هدف مشخص و واضحی حتی برای هیئت داوران، تعیین نکرده است. چیزی که بتوانیم بگوییم برآیندش مشخص و معلوم باشد. مثلا ویژگی های دوسالانه ی ورشو مشخص است؛ این که چه کارهایی به این دوسالانه راه پیدا می کنند هم معلوم است. چون نوع انتخاب و مسیر و اهداف دوسالانه یک مسیر تعیین شده و روشن است. وقتی سیاست گذاری های یک دوسالانه معلوم باشد هدف هم به راحتی به دست می آید. ما به دلیل مشکلات فراوانی که در برگزاری دوسالانه داشتیم، نتوانستیم هدف گذاری مشخصی هم داشته باشیم.

مثقالی : در هر دوره باید با یک سیاست تعیین شده به یک موضوع مانند روی جلد، تبلیغات، مطبوعات و … بپردازیم. شاید هم لازم باشد هر دوره یک بار به یک موضوع پرداخته شود چون ما در طول دو سال این همه کار در همه ی زمینه ها برای نمایش نداریم، مثلا یک بار تبلیغات، یک سال کتاب و نشریات …

مشکی : اگر اجازه می دهید جمع بندی از بحث داشته باشیم. همه معتقدند که در کنار دوسالانه ی پوستر می توانیم نمایشگاه هایی از موضوعات مورد نیاز، به خصوص برای نسل جوان داشته باشیم. همچنین همگی پیشنهاد می کنند که در فاصله ی دوسالانه ی پوستر دوسالانه های دیگری با موضوع های دیگر مانند روی جلد کتاب یا نشریه ها داشته باشیم. نکته ی مهم دیگر این که شورای سیاست گذاری هدف و مسیر مشخص تری برای دوسالانه یا دوسالانه ها تعریف کند تا این اتفاق مهم و پر هزینه، هم در میان کسانی که مستقیم یا غیرمستقیم با آن در ارتباط اند مطرح شود و هم گروه برگزارکننده و داوری هدفمندتر عمل کنند. شاید لازم باشد درباره ی ساختار گروه داوران از نظر سنی، تعداد و ترکیب آن ها هم نگاهی دوباره شود. ظاهرا اختلاف نظر درباره ی اهداف دوسالانه بیش تر است. این اختلاف در چگونگی انتخاب نمایشگاه های جانبی نمود خواهد داشت.

باید مشخص شود که آیا هدف از دوسالانه صرفا نمایش آثار برگزیده در دو سال گذشته است یا در کنار آن قصد یا اهداف دیگری مانند آموزش و ایجاد ترک تازه در جامعه را هم داریم. انتقاد دیگری که بر دوسالانه وارد است این که به لحاظ مادی و انسانی مصرف می شود بهتر است سفارش دهنده ها هم با گرافیک روز ایران آشنا شوند و قابلیت ها و توانایی های بهتر به معرض نمایش گذاشته شود تا هم بازار کار برای طراحان گرافیک مهیا شود و هم در بالا بردن سطح و نگاه سفارش دهنده ها تغییر حاصل شود.

از طرف نشان از همه سپاسگزاریم.

“هویت”، مسأله این است

بر گرفته از مجله نشان،شماره اول،زمستان 1382
مدیر مسئول ساعد مشکی

شورای نویسندگان نشان در هر شماره موضوع خاصی را که در حرفه ی طراحی گرافیک ایران مطرح است با طراحان و صاحب نظران ایرانی و حتی خارجی در میان می گذارد. نشان، در اولین شماره موضوع “هویت” در آثار طراحان ایرانی را مطرح کرده است و سه تن – آیدین آغداشلو، نقاش، طراح گرافیک و هنرشناس؛ فرشید مثقالی، طراح گرافیک، نقاش، مجسمه ساز و کارگردان فیلم انیمیشن؛ و مهدی سحابی، نویسنده ی هنری، نقاش، مجسمه ساز و طراح گرافیک – در این باره نظر خود را ابراز داشته اند.

1. گفت و گو با آیدین آغداشلو

آقای آغداشلو، موضوع بحث ما گرافیک ایرانی یا همان هویت ایرانی در کارهای گرافیک است. به نظر شما چه قدر می توانیم به این هویت پای بند باشیم؟

به نظر می رسد که گرافیک یک هنر وارداتی باشد. اولین نمونه هایی که می توانیم کار گرافیک به آن ها اطلاق کنیم – یعنی تکثیر بخشی از آن باشد – بر می گردد به قرن سیزدهم هجری قمری. قبل از آن، ما هنر تصویرگری که با هدف تکثیر به وجود آمده باشد نداریم. خیلی پیش از ما، بعد از اختراع چاپ در جهان غرب، هنر تصویری تکثیرشونده وجود داشته، مثل حکاکی ها – چه حکاکی های روی چوب و چه حکاکی های روی مس. اما بسیار طول کشید تا چاپ به ایران برسد. اگر این طور نگاه کنیم، به عنوان یک هویت، سابقه ی خیلی طولانی نمی توانیم برایش پیدا کنیم. یعنی کل سابقه اش به حدود 200 سال هم نمی رسد. این که آیا در طول 200 سال یک عنصر هنری قادر است تبدیل به یک هویت بشود یا نه، بحثی مجزا است. اما اگر مبنای گرافیک را بر تصویرگری بگیریم و عنصر تکثیر را در آن دخالت ندهیم، آن وقت سابقه اش خیلی طولانی تر است و می تواند تبدیل به یک عنصر بسیار قوی و قابل تکیه شود. ما گرافیک بعد از قرن سیزدهم هجری قمری را به شکل های ساده و خلاصه ای می بینیم که عموما از نمونه های قبل الهام گرفته اند – از نظر کتاب آرایی، شکل حروف و لی آوت یا تنظیم. بنابراین، قدیمی ترین نمونه های چاپ شده ی ما مثل کتاب های چاپ سنگی که از اواسط قاجاریه به بعد یعنی اواسط قرن سیزدهم هجری قمری به بعد کار شده، تکیه دارند بر نمونه های بسیار قدیمی تر – کتاب آرایی با سرلوح هایی خام ولی در عین حال یادآور سرلوح های دوره ی صفویه و پیش از آن. همین طور صحنه هایی که تصویرگری می شود، همه مبتنی بر مجلس سازی هایی است که در نقاشی قاجاریه وجود دارد. اما خود این مجلس سازی ها، صحنه های نبرد، صحنه های بزم، بازمی گردد به کتاب های مصور خطی بسیار قدیمی، یعنی از جامع التواریخ مصور خواجه رشید الدین فضل الله در قرن هشتم تا اوج آن در مکتب هرات و مکتب تبریز، یعنی در نیمه ی قرن دهم هجری. بنابراین تأکید می کنم که اگر بخواهیم دنبال هویت بگردیم اول باید ببینیم سابقه ی کار ما چیست؟ ما نسبت به این سابقه چه کار کرده ایم و چه موضعی گرفته ایم؟ موج گرافیک جدید ایران از سال 1340 شکل گرفت و عمده شد. اولین کسی که گرافیک را در شکل معاصر کار کرده است مرتضی ممیز است. این موج، توجه خاصی می کند به عناصر بسیار قدیمی تر در هر دو شکل: مینیاتورهایی که صفحات کتاب های خطی را مصور می کرد، و نمونه هایی به صورت حکاکی دوره ی قاجاریه، مثل عیدی سازی ها که حکاکی روی چوب بود، و همین طور نقاشی هایی که بر روی چاپ های سنگی انجام می شد. این توجه یک توجه جدید نبود.

کسانی بودند که مستقیم از این ها برداشت کردند یا حسی از این ها را در کارشان وارد کردند و آن را به شکلی جدیدتر دگرگون کردند. مثلا حکاکی های دوره ی قاجار قرن سیزدهم حکاکی های ظریفی نیست.

بسیاری از اوقات خطوط حکاکی ها بسیار درشت و کلفت هستند. ما همین هاشورهای کلفت و درشت را در کارهای فرشید مثقالی می بینیم که به طور مستقیم و غیرمستقیم به آن رجوع می کند. یا کسانی هستند که به عناصری توجه می کنند که تا پیش از این گرافیک جدید در سال 1340، عناصر مطلوب و مرسومی نبوده، مثل توجه قباد شیوا به خط شکسته ی نستعلیق و ترکیب های جدیدی که با این خط به وجود می آورد. قباد شیوا به جنبه های تزیینی و گرافیکی و این که چه عناصر بیش تر و برتری می شود اخذ کرد توجه می کند. پس در این دوره، یعنی از سال 1340 به بعد، نوعی توجه جدید به مجموعه ی عناصر بصری که قابلیت کارهای گرافیک داشتند، پیدا شد. بعدها، یعنی در دهه ی 50 این عناصر گسترش پیدا می کنند و در این دوره به نقش مایه های قدیمی برمی خوریم.
نقش مایه هایی که یا استفاده ی رسمی گرافیکی در دوره ی قاجار داشتند، یا استفاده جدیدی بودند از نقش مایه های بسیار قدیمی تر، مثل نقش کاشی و نقش قالی و هر نقش مایه ی تزیینی که در هنر اسلامی ایران به کار برده می شد. با جمع بندی آن مجموعه می بینیم که جست و جویی است برای پیدا کردن نشانه هایی که بلافاصله بتوانند یادآوری کنند که عرصه ی عملکرد این اثر در چه منطقه ی جغرافیایی یا تاریخی قرار دارد، چون بلافاصلگی در تاریخ گرافیک یک امر اساسی است. گر چه هر دو دسته ی این نقوش در کارهای گرافیست های بعد از 1350 عمده می شود و این نقش مایه های تزیینی گاه نابه جا هم به کار برده می شود – در جاهایی که عملکرد خیلی قابل رجوعی ندارد – اما هر چه هست، یعنی موفقیت یا عدم موفقیت شان به کنار، نشان دهنده ی جست و جوی گرافیست ایرانی است در هویت فرهنگی اش، و این جست و جو، جست و جویی شریف و زیباست. ما این جست و جو را در گرافیک معاصر همه جای جهان می بینیم، چه وقتی که با حروف کار می کنند و چه وقتی که با نقش مایه ها کار می کنند. گرافیست های سوییسی جاهایی از حکاکی هایی استفاده می کنند که فقط در سوییس مرسوم بوده است: مثلا به صورت مهرهایی که روی گونی های غلات زده می شدند. در جای دیگر، گرافیک معاصر لهستان بسیار تکیه می کند روی حکاکی های قرون 18 و 19 و از این حکاکی ها استفاده ی فوق العاده ای می کنند. در بهترین وجه و در متنوع ترین شکل. این شیوه در کار هنرمندان دیگر هم هست و فکر نمی کنم که فقط اختصاص داشته باشد به گرافیست ها. این که ما به چه عناصری برمی گردیم و چه گونه از آن ها استفاده می کنیم یکی از مسائل اصلی است. موج جدیدی که در ایران شروع شد، نه تنها گرافیست ها را به این جست و جوی هویت سوق داد، بلکه نقاش ها را هم به این جست و جو کشاند. حتی شاعری مثل مهدی اخوان ثالث را به دوباره غزل گفتن سوق داد. این یک جریان عام و همگانی بود که در دهه ی 40 گسترش زیادی پیدا کرد و گرافیست ها تنها بخشی از آن بودند. اما نکته ی مهم این است که در گرافیک، و در نقاشی هم، استفاده از عناصر نشانه ای، بلافاصلگی را به یاد آدم می آورد. بلافاصلگی یعنی این که نقش مایه ای به ما می گوید که این نقش قالی است و نقش قالی کار طراحان قدیمی بزرگ ایرانی است، پس به نحوی ما را با معنای طراحان بزرگ ایرانی مجاور می کند، با دوره هایی که این هنر در اوج خودش بوده نزدیک می کند. همین قدر که این کار ممکن است پیچیده و خلاقه باشد، مثل استفاده ی گرافیست های لهستانی از حکاکی های قدیمی شان، همان قدر هم می تواند سطحی، پیش پا افتاده و تقلیدی و سهل باشد. خیلی ساده است که یک گرافیست جوان نقش مایه ای را پیدا کند و آن را به جایی بچسباند و نوشته ای رویش بگذارد و کارش ظاهر ایرانی پیدا کند. ظاهر هویت گذشته را در خودش نمایان کند. یعنی خودش را با این ظاهر آراسته کند اما باطن نداشته باشد. یکی از دلایلی که بسیاری از گرافیست های جوان دیگر آن طور عمل نمی کنند شاید به این خاطر است که آن نوع استفاده ی آسان و سطحی و فوری می توانست وسیله ی پیش پا افتاده ای بشود در دست هر کسی که تازه از گرد راه برسد. آن قدر این کار تکرار شد که بدون باطن ماند و فقط ظاهر آراسته پیدا کرد. به این ترتیب گرافیست هایی که جدی تر هستند و گرافیست هایی که می ترسند به این سطحی نگری و سطحی سازی متهم شوند با احتیاط خیلی زیاد کار می کنند و تا جایی که ممکن باشد به این حوزه ی تکراری نزدیک نمی شوند.
همان طور که می گویید یکی بحث استفاده از این نقش هاست که به هر حال یک نوع موقعیت جغرافیایی یا تاریخی را مشخص می کند. ولی بحث دیگر فضای موجود در کار است. مثلا کارهای ژاپنی را می بینیم که بعضی از آن ها خیلی مدرن هستند و هیچ عنصر ژاپنی در آن نیست اما داد می زند که من یک کار ژاپنی هستم. ظاهرا آن قدر در آن فرهنگ حل شده و سپس بیرون آمده که حتی وقتی نوشته ها هم لاتین است اما باز کار ژاپنی است. سوال من این است که به نظر شما آن نسلی که شما اسم بردید – نسل طراحان گرافیک دهه ی 40 به بعد – آیا رسیدند به یک گرافیک ایرانی؟ آیا آثارشان از سایر کشورها قابل تفکیک بود و می شد گفت این گرافیک ایرانی است. وجوه مشخصی داشتند یا نه؟

در جاهایی بله، در جاهایی هم نه. این را به خاطر رعایت احتیاط نمی گویم. این را به این خاطر می گویم که اگر خیلی فوری بخواهیم حکم صادر کنیم جوابش این است که نه. اما وقتی از گرافیک ژاپن مثال می زنیم، این نکته را هم باید در نظر بگیریم که چاپ، حکاکی روی چوب و چاپ رنگی، در ژاپن سابقه ای بسیار طولانی دارد که به قرن 15 میلادی برمی گردد و اگر قدیمی تر از چاپ و حکاکی در اروپا نباشد حداقل معاصر اروپاست. مهم ترین هنرمندان ژاپنی حتما حکاکی هم می کرده اند – مثل هنرمندان قرن بیستم که اغلب کار گرافیک هم کرده اند، یعنی کارهای شان را چاپ سنگی هم کرده اند. این یک سابقه ی طولانی، چه از نظر نقش مایه ها، چه از نظر ساده کردن نقش مایه ها یا موضوع است. در چاپ های اولیه، کارهای مسطح تر، ساده تر و بدون سایه روشن خیلی زیاد، بهتر جا می افتد. اما ما خیلی در این زمینه سابقه نداریم. شاید به نوعی دیگر باید برگردیم به کمبودهایی که در این میان داریم. از هنرهای تجسمی، مجسمه سازی که نداشتیم. نقاشی هم برای خواص بوده. نقاشی چیزی بوده که در صفحات کتاب های خطی نقاشی می شده است. این نقاشی ها را هم هر کسی نمی توانسته ببیند. کسی اجازه نداشته این کتاب ها را باز کند و احتمالا انگشت اش را روی کتاب بکشد. بنابراین نقاشی ما در شکل اصلی اش، به عنوان یک پیشینه ی تاریخی، مثل نمونه ای که در ژاپن اشاره کردم، گسترش و عمومیت نداشته. پس ما وقتی از سابقه صحبت می کنیم باید به این سابقه با احتیاط نگاه کنیم. این سابقه مثل ادبیات ما نیست که بسیار غنی و گسترده است؛ آن قدر که حتی آدم هایی که سواد ندارند شعر حافظ را از بر می خوانند و در قهوه خانه می نشینند و شاهنامه را گوش می دهند. برای گرافیک ما، آن جاهایی که هنر در دسترس عمومی قرار گرفته الگو می شود، یعنی کتاب های چاپ سنگی، نقاشی های قهوه خانه ای، نقاشی های دیواری، نقاشی های مذهبی و همه ی نقش مایه هایی که استفاده ی عام داشته. شاید به همین خاطر است که می بینیم گرافیک ما با تصویرگری شروع می شود، یعنی تصویرگری عمده ی گرافیک ماست. اما در حال حاضر ما تصویرگری چندانی نداریم. یعنی مدارس هنری ما تصویرگر نمی توانند تحویل دهند. نمی گویم این به خاطر سهولت کار با کامپیوتر است که باب شده است، نه. در همه جای دنیا کامپیوتر و همه ی امکاناتش فراهم است ولی شما می بینید که کتاب های قطوری درمی آید از هزاران هزار کار که با دست نقاشی شده اند. شاید هم چون نتوانسته ایم به دلیل دوربودن مینیاتور با آن ارتباط برقرار کنیم برگشته ایم به طراحی، به دیزاین. در ایران گرافیست هایی داریم که دیزاینرهای خیلی قابل توجهی هستند، یعنی به راحتی می توانند طرحی بدهند که هم هویت داشته باشد و هم به موضوع وفادار باشد و هم به سیاق و سبک و شیوه ی همیشگی کار آن دیزاینر نزدیک باشد و هویت او را به یاد بیاورد. حالا که صحبت هویت را می کنیم، هر هنرمند، در عین حالی که به هویت گذشته ی خودش ممکن است دلبسته باشد – بعضی ها و الزاما نه همه ی آن ها – در عین حال حق هست که به هویت شخصی خودشان هم فکر کنند. به سبک و شیوه ی شخصی خودشان هم فکر کنند، طوری کار کنند که هر کاری یادآور حضور آن گرافیست معین باشد، باید هم این طور باشد. اما گروهی که این دل مشغولی را دارند باید دقت کنند به واسطه هایی که در این میان هست. بدترین، زشت ترین و ناهنجارترین نمونه هایی که شاید بتوانیم ذکر کنیم، مینیاتورهای مزخرف و احمقانه ای است که کتاب های دیوان حافظ و خیام را معمولا با آن مصور می کنند. در دهه ی 30 و 40 این ها بدترین نمونه هایی است که میراث بر عالی ترین نمونه هاست. حالا اگر کسی به شما بگوید دیوان اشعار خیام را مصور کنید شما به عنوان یک گرافیست دچار موقعیت ناهنجاری خواهید شد. چون در عین حالی که الگوهای عالی قدیمی هست که می توانید به آن ها رجوع کنید، ولی الگوهای عمومی و بلافاصله ی واسطه هم هست که نگاه کردن به آن ها کراهت دارد. پس شما بلاتکلیف می شوید و نمی دانید به چه چیزی رجوع کنید. در صورتی که اگر به شما بگویند داستان های لئوناردو داوینچی را مصور کنید، شما می دانید به چه چیز رجوع کنید و به همان نقاشی ها و طراحی ها و همان هاشورهای با قلم مرکب قهوه ای و فلزی رجوع می کنید و ممکن است هزار جور تغییرشان هم بدهید، ولی جای رجوع تان جای مصون و درستی است. در کنار همه ی این نکات، چیزی که می توانم بگویم این است که یک گرافیست جوان به هر حال سنت گرافیک مدرن دنیا را پشت سرش دارد که فوق العاده است. در عین حال، سنت گرافیک بسیار قدیمی اش را هم دارد، و سنت گرافیست بلافاصله قبلش را. خب از این ها می تواند استفاده کند. اشاره کردید به هنرمند ژاپنی، چون شما دارید دنبال آن لبه ی تاریکی می گردید که گرافیست هم بتواند تعادل اش را حفظ کند و هم جهانی باشد. گرافیک معاصر ژاپن دقیقا همین طور است؛ نقاشی معاصر ژاپن هم این طور است، و این ها از هم دور نیستند. در نقاشی معاصر ژاپن، شما بلافاصله تقریبا تشخیص می دهید که شیوه ی شخصی این کار از کجا آمده است و در آن وجه تعادل برقرار شده است. من فکر می کنم لازمه ی توفیق اش این است که نسل جدید ما سواد کافی داشته باشد و سواد را به معنای خواندن نمی گویم، به معنای دیدن و مکاشفه می گویم. آدمی که بند نافش به جهان معاصر بند است و هیچ بدهی به هیچ گذشته ای، هویتی، ایرانیتی، اسلامیتی و به هیچ شرقیتی ندارد، تکلیف از او ساقط است و کسی از او تکلیف نمی خواهد. او که می داند نقطه ی رجوع اش کجاست، بهترین نمونه ها برایش می آید، نمایشگاه ها را می بیند، کتاب های گرافیک را می بیند، به این ترتیب یک جور تکلیفی دارد نسبت به خودش تا وضعیت شخصی خودش را با این الگو روشن کند. اما یک وقتی هم هست که قانع نمی شود. خاطرم هست یک وقتی گرافیست ها سعی می کردند خوش نویسی فارسی را طوری تنظیم کنند تا بتوانند مانند حروف لاتین در یک مستطیل جا بگیرند. اما خوش نویسی ما اصلا در محدوده ی مستطیل نمی تواند بگنجد، بیش تر رو به بالا و کم تر رو به پایین است. شما باید اول درک کنید که قاعده و قالب خوش نویسی ما چیست، بعد هر کاری که می خواهید بکنید. می توانید بر مبنای این درک، از بنیان به آن شکل دهید. در غرب هم همین کار را کرده اند. آدمی مثل ادمون دولاک در قرن نوزدهم خیام را مصور می کند. کارش فوق العاده است. به مینیاتور رجوع می کند اما مینیاتورهای کاملا متفاوتی به وجود می آورد. حتی سعی می کند حروف لاتین را به صورت خوش نویسی ما درآورد: یعنی حروفی را می کشد و یا حتی نقطه ها را مثل نقطه ی فارسی می گذارد. این وسوسه همیشه و همه جا بوده است. نگوییم که فقط در این سو است. ولی این مکاشفه که در هر وجهی ممکن است صورت بگیرد، لازمه اش خرد، شعور و تشخیص عالی است و این با کار به دست می آید. ما دیگر میراث بر سلیقه های قبلی خود نیستیم، اما ژاپنی ها میراث بر سلیقه های قبلی خودشان هستند. برای این که هیچ انقطاع وحشتناکی، مثل انقطاع در سلیقه ی قومی ما، در آن جا رخ نداده و در آن جا این سلیقه به طور مداوم عمل کرده است. ولی ما چون سلیقه ی مان در جایی شکسته، تحمل می کنیم فرش های خیلی زشت را و مینیاتورهای خیلی احمقانه را. ما تحمل می کنیم خوش نویسی ناهنجار شده را. برای ما ظاهرا اتفاقی نمی افتد. روی فرش های زشت می نشینیم و هیچ اتفاقی برای ما نمی افتد؛ در صورتی که اگر خوش سلیقه باشیم باید این فرش ها را لوله کنیم و بیرون بگذاریم تا یکی ببردشان! در نتیجه، گرافیست جوانی که این 50 سال انقطاع را پشت سرش دارد دیگر نمی تواند به سلیقه ی قومی خود رجوع کند. این سلیقه شکسته شده است و جواب نمی دهد. پس ناچار است برای جبران، خیلی کار کند. تشخیص خط خوب چیز ساده ای بوده برای باسوادهای قدیمی و بخشی از فرهنگ قطع نشده ی ما بوده و هنوز هم هست. ولی آن قدر این سلیقه صدمه دیده که الان یک گرافیست جوان باید برود همه چیز را یاد بگیرد، که کار خیلی زیادی می برد، ولی راه دیگری هم ندارد. اگر می خواهد ببیند که پیشینیانش چه کار کرده اند و چه دستاوردی داشته اند، این را باید دوباره کشف کند. باید دوباره از اول بفهمد.
که لازمه اش قطعا مطالعه ی تاریخ هم هست.

همه چیز است. یک دوره ی انقطاع فوق العاده طولانی وجود دارد. ما با یک انقطاع تعیین کننده سر و کار داشته و داریم. درک گذشته، کار اصیل، عمیق و واقعی بسیار زیادی می طلبد. یعنی حجم کار عادی یک روشنفکر و هنرمند را بسیار افزون می کند. این حجم افزون، عنصری است که با در نظر گرفتن شدت رقابت و بازار فشرده و فرصت کم، شاید این نسل دیگر مجالی نیابد که برود عمیقا همه ی نقش مایه ها، سابقه ها و هر چیز دیگری را نگاه کند. البته یادمان باشد که هویت ما همین است که هست و ما همینیم که هستیم. اما اگر بخواهیم دنبال ریشه ی قطع شده مان بگردیم و این ریشه را پیدا کنیم، آن وقت ناچاریم تمام این راه را دوباره، مثل رفوکردن یک فرش، طی کنیم. شاید شما یک فرش پوسیده و پاره را دور بیندازید ولی اگر یک معنای خاصی برای شما داشته باشد می دهید آن را تار به تار و پود به پود تعمیر کنند. برای یکپارچگی دوباره ی آن هیچ راه دیگری ندارید.
به نظر شما قابل دسترسی هست و می شود علاوه بر اطلاعات به معلومات هم رسید؟ چون همان طور که شما می فرمایید علاوه بر خواندن، نیاز به مکاشفه هم هست و نیاز به هوش بالا، خرد بالا و سلیقه ی بالاست.

همه ی این ها را لازم دارد، تازه باز هم تضمین شده نیست. شاید خرد و شعور و مکاشفه و سواد در مجموع آدم برتری را به وجود بیاورد، آدم خاصی را به وجود آورد، اما سلیقه احتیاج به عوام بیش تری دارد. سلیقه چیزی است که فقط با دانش به دست نمی آید، عوامل متعددی لازم است. محیطی که آدم در آن زندگی می کند، بصیرت عمیق تر شونده، ارتباط با بخش های متعدد فرهنگ، یعنی فرهنگ در ساحت کلی آن، چه فرهنگ بصری و تصویری گذشته، چه فرهنگ هنرهای تجسمی معاصر جهانی. ولی همه ی این ها ممکن است به دست بیاید و ممکن است به دست نیاید. اما جست و جو و مکاشفه همیشه عاقبت به خیر می شود، حتی اگر آدم توفیق پیدا نکند. شما یک تکلیفی با مثلا خوش نویسی و حروف نگاری دارید، حالا با هویت تان کار دارید یا ندارید یا هر جور آدمی هستید، بالاخره با خوش نویسی و حروف نگاری مواجه هستید. می خواهید چه کنید؟ یک وقتی ممکن است این طور به نظر بیاید که شکل خط فارسی، یعنی شکل های سنتی آن، نهایت بهره وری را داده است و دیگر نمی شود چیزی از آن اخذ کرد، در نتیجه چیز غریب و عجیبی می سازید با حروف کاملا جدید و ناشناخته و نامانوسی که کامپیوتر خلق کرده. این ها در وجهی به کار می روند که ممکن است مدرن به نظر بیایند که به نظر هم می آیند – ولی بسیاری از اوقات قابل خواندن نیستند و جنبه ی تزیینی پر قوتی هم ندارند که بگوییم به خاطر جنبه ی تزیینی از آن استفاده کرده اند. نمی خواهم داوری کنم، ولی همین نکته مشخص می کند زمینه ی جست و جو را. پیدا کردن وقتی صورت می گیرد که مکاشفه در متن و بستر درست انجام شود.
به نظر شما به نتیجه می رسد؟

اگر نیاز به مکاشفه و جست و جو شود و آرام آرام چیزهایی کشف و برکشیده شوند، بله. این امید وجود دارد و بسیار هم دلپذیر است. پیش از دهه ی 40 جست و جویی در عرصه ی گرافیک وجود ندارد. بنابراین داریم در مورد گرافیکی صحبت می کنیم که کل عمر فعال اش از 40 سال تجاوز نمی کند. توقع مان را اگر کمی پایین بیاوریم بد نیست!

2. گفت و گو با مهدی سحابی

در چند ساله ی اخیر هویت و ایرانی بودن کارها مورد بحث بسیار بوده است. آیا شما اساسا به این بحث معتقدید؟ و الزامی برای آن قائل هستید؟

مقوله ی هویت بخصوص در هنرهای تجسمی، اصولا مقوله ی غلط اندازی است. چون برخلاف آن چه در اول و در ظاهر کار به نظر می رسد خیلی از تعریف هایش روشن و مورد توافق همگان نیست، و به فرض آن که تعریف ها هم روشن باشد در مصداق ها همیشه اختلاف نظر هست. بنابراین، جواب هایی هم که من می توانم عرض کنم در نهایت شاید بیش تر طرح سؤال باشد تا واقعا جواب، یا در نهایت تأملی و تمرکزی بر این یا آن جنبه ی مسأله ی هویت. اما مقدمتا عرض کنم که بی رو در بایستی، خودِ طرح مسأله ی هویت و بحث هایی که شما می گویید درباره اش جریان دارد نشان از یک بحران نسبتا جدی دارد. ببینید، هویت باید قاعدتا از بدیهیات باشد، مثل ملیت و اصل و نسب خانوادگی و مذهب و مانند آن ها. یعنی که شما مثلا ایرانی هستید یا نیستید، مسلمان (یا زرتشتی یا مسیحی …) هستید یا نیستید. بحث چندانی ندارد، چون بدیهی است. سند ملیت تان در جیب تان است و اصل و نسب و مذهب تان هم مشخص و شناخته شده. بنابراین، وقتی هویت بحث برمی انگیزد منطقا معنی اش این است که یا به شدت مورد تهدید قرار گرفته یا از آن هم بدتر، کارش از کار گذشته است، که امیدوارم دست کم این آخری نباشد! اما بعد از این مقدمه، و با صرف نظر از شبهه هایی که عرض کردم حتی در تعریف هویت وجود دارد، خودمان را به هنرهای تجسمی و زمینه ی گرافیک محدود کنیم تا به جایی برسیم. خوب، آیا واقعا تعریف دقیقی از هویت هنرهای تجسمی مان داریم که مورد قبول همه هم باشد؟ چه اثری دقیقا ایرانی و چه اثری دقیقا غیرایرانی یا مثلا حد وسط است؟ کدام مجموعه از عناصر مشخصا یا اصالتا ایرانی را می توانیم ضابطه ی قضاوت قرار دهیم؟ و اگر چنین ضابطه ای واقعا وجود داشته باشد برای کدام دوره ی زمانی؟ چون یک نکته ی بسیار مهم که معمولا به طور کامل فراموش می شود مسأله ی زمان است. ما با امری سر و کار داریم که زمان (زمانِ حال بخصوص) یکی از محورهای بنیادی اش است. به محض این که حرف هویت را می زنیم باید بگوییم در چه زمانی؟ ما در آغاز قرن بیست و یکم میلادی در یک وضعیت پرابهام پرکشمکش قرار داریم که خیلی از تعریف ها و مصداق ها را روز به روز کرده! خیلی تعریف ها اعتبارشان چند روزه است و چه بخواهیم و چه نخواهیم این شتاب، این تزلزل و عدم قطعیت در همه چیز، حتی هویت های خیلی مشخص و مسجّل هم تأثیر می گذارد.
خلاصه ی جوابم را به این سؤال تان، گذشته از اشاره ای که به الزام کردید و من شخصا در این زمینه به هیچ الزام از پیش تعیین و حکم شده ای معتقد نیستم، می توانم دوباره به صورت سؤالی مطرح کنم که آن اندیشمند بزرگ فرانسوی مطرح می کرد: “اصلا چه طور می شود ایرانی بود؟!”
چه الزامی برای هویت قائل باشیم یا نباشیم، نمی توانیم منکر وجودش شویم. به قول خودتان از بدیهیات است. حالا که جزء لاینفک ماست چه گونه ظهور می یابد؟

البته جواب این سؤال را با همه ی سؤال های بالا داده ام. اما می توانم نکته ای را اضافه کنم که جای تأمل دارد: کلیت هویت را با برخی نشانه ها یا عوامل یا نمودهایش نباید اشتباه گرفت. توضیح بدهم. به صرف استفاده ای که در یک اثر از این یا آن موتیف ایرانی شده، نمی شود آن اثر را واقعا ایرانی تلقی کرد. عکسش هم صادق است. بته جقه یا گل و مرغ یا نیلوفر هخامنشی یا … به خودی خود و به تنهایی مصداق هویت یا از آن هم بیش تر، تسجیل هویت نیست، کما این که اغلب این موتیف ها درخیلی جاهای دیگر دنیا هم دیده می شود. به نظر من – البته اگر درباره ی تعریف های هویت و مصداق های شان توافق کرده باشیم – چنین هویتی قاعدتا باید در یک مجموعه ی پیچیده و بسیار ظریف و حتی با خیلی جنبه های پنهان و به چشم نیامدنی ظهور پیدا کند، آن چنان که مثلا در یک قالی اصیل ایرانی می بینیم.
برای هنرمند امروز چه؟ هنرمندی که از یک سو گرفتار فضا و افکار مدرن است و از سویی دلبسته ی هویت و گذشته اش، به نظرتان چه گونه این دو را پیوند دهد؟

این یکی از مهم ترین موارد، و شاید گویاترین موردی است که من می توانم درباره ی خاصیت غلط انداز و شبهه ناک هر بحثی درباره ی هویت (و نه فقط در هنرهای تجسمی و گرافیک) ذکر کنم: همه ی سؤال های شما، بدون آن که شاید خودتان خواسته باشید بر دو سه یقین ( و نه فرض!) متکی است که در عمق، هیچ اساس قطعی و مورد توافقی ندارد و همه اش شبهه و سؤال است: چرا مدرن بودن و هویت را الزاما در تضاد هم قرار می دهیم؟ چرا باید از چنین سؤالی ناگفته چنین نتیجه ی مسجّلی گرفته شود که هویت حتما غیرمدرن است؟ از این بسیار مهم تر: چرا با چنین سؤالی هویت را الزاما به گذشته پرت می کنیم؟ و چند سؤال دیگر: اصولا چرا مدرن بودن (به معنی لغوی “امروزی” بودن) را الزاما یک وضعیت مطلقا غیرخودی و بیگانه می بینیم؟ چرا، به فرض این که تعریف مدرن بودن مشخص باشد (که نیست)، این وضعیت یا کیفیت را یک قدر مطلق محتوم می دانیم که یا چیزی مدرن هست یا نیست، مگر نمی شود که مدرن بودن (امروزی بودن) هم مثل همه ی شئون انسانی و اجتماعی نسبی یا حتی تقریبی باشد؟ عیب ناک و کج و کوله اما اصیل باشد؟ ناقص اما رو به بهبود و کمال باشد؟ اول غیرخودی بوده اما در حال هضم و خودی شدن باشد؟ من شخصا مساله رابطه ی خودمان با مدرن، یا “امروز” به معنی بسیار عام را در یک چنین چشم انداز بسیار وسیع و مبهمی می بینم. در نتیجه جواب مسأله را هم ( اگر واقعا جوابی داشته باشد) در نگرشی از چندین و چند زاویه، با احتساب بسیاری تقریب ها و اماها و اگرها می بینم. خلاصه این که فکر می کنم ما درباره ی رابطه مان با مدرن و مدرن گرایی، در مرحله ی طرح سؤال های بسیار مهمی هستیم و نه در مرحله ی ارائه جواب های قاطع و ساده و ساده انگارانه ای که در عمل کاری جز این نمی کنند که اصل مسأله را به بعد، یا به هیچ وقت، موکول کنند، یعنی زمانی که واقعا کار از کار گذشته باشد. یک اشاره هم گذرا بکنم، یا اگر اجازه بدهید نیشی تند و سریع بزنم و بروم: اگر همه ی سؤال های مدرنیسم را هم فهمیده و جواب داده باشیم، فکر نمی کنم آن “پیوندی” که مورد نظر شماست، همان کاری باشد که برخی ها می کنند و بته جقه را کوبیستی، نستعلیق را دیجیتال و نقش های تخت جمشید را “کیچ” سینمایی یا کارت پستالی می کنند!
بدون شک منظور من هم از پیوند این نیست. بحث، بیش تر بر سر داشتن فضا و اتمسفر خاص در آثار هنری و بخصوص آثار گرافیک است. با توجه به همه ی ابهاماتی که می گویید وجود دارد، آیا گرافیک امروز ایران دارای خصیصه ی ایرانی بودن هست؟

سؤال تان یک جوری است که انگار در همه ی زمینه های دیگر مسأله را حل کرده بودیم و فقط زمینه ی گرافیک مانده بود! آن هم زمینه ای که اتفاقا بحث هویت و اصالت و سنت در آن از بقیه ی زمینه ها پیچیده تر است. یا شاید، اگر از دیدگاه دیگری که همان دیدگاه عملی باشد نگاه کنیم، از بقیه ی زمینه ها ساده تر و روشن تر است و من به این شقّ دوم بیش تر گرایش دارم.
بخش قابل ملاحظه ای از فعالیتِ هنر یا فن گرافیک دارای دو ویژگی خواسته ناخواسته است که بحث هویت و اصالت را کم رنگ و در نهایت ثانوی می کند. یک ویژگی خاصیت سرعت و محدودیت زمانی (بگو مصرفی) بسیاری از فرآورده های گرافیک است که چندان جایی برای تأملات عمیق و اندیشمندانه درباره ی هویت و امثال آن نمی گذارد. انگیزه ی اصلی گرافیک در این زمینه برقراری ارتباط هر چه سریع تر و روشن تر، گویایی هر چه بیش تر، در یک کلمه، رک و بی پرده فروش هر چه بیش تر و سریع تر است که تقریبا هر مسأله ی دیگری را بی اهمیت می کند. در کنار انگیزه ای با این شتاب زمانی و با این ایجاز مفهومی، بحثی از مقوله ی هویت با این همه پیچیدگی و ابهام واقعا جایی ندارد. البته با کمال تأسف. اما همین است که هست! ویژگی دوم، گرایش ذاتی و منطقی گرافیک به همه فهم کردن پیام، و به تبعش آن گرایشی است که شاید خاصیت اصلی این فن باشد: همه جایی و جهانی شدن. این گرایش را در تقریبا همه ی فرآورده های گرافیک، از صفحه آرایی تا طراحی لوگو تا تهیه ی پوستر و … می شود دید. بدیهی است که طرف دیگر سکه ی همه جایی شدن و جهانی دیدن، کنار گذاشتن ویژگی های محلی یا ذوب کردن آن ها در یک نگرش جهان شمول است. خلاصه یعنی کوتاه آمدن در مقوله ی هویت (اگر البته همه ی آن بحث های قبلی درباره ی هویت تکلیف شان روشن شده باشد). من کاری به این ندارم که این گرایش جهانی و پیوست به این زبان مشترک همه جایی خوب است یا بد. فقط می بینم که گرایش گسترده ای است و تقریبا همه جا جاافتاده است. البته ویژگی های محلی و ملی و حتی قومی را، به فرض قبول کامل آن زبان مشترک همه جایی، نباید دست کم گرفت. و نه فقط برای غنای زبان مشترک، ویژگی های مربوط به هر کشور و ملت و قومی می تواند در زبان مشترکی هم که هر کشوری به آن می پیوندد کاملا پرتاب داشته باشد، یعنی هویتی کاملا مشخص و آشکار در عین هم زبانی و اشتراک، فردیت و خصوصیتی که با کمی دقت اتفاقا اغلب به خوبی قابل تشخیص است، مثل آن چه در دیزاین ایتالیایی یا اسکاندیناوی، تبلیغات امریکایی یا طراحی مد فرانسوی می شود دید.
در این جا، هویت به عنوان مجموعه ی ظریفی از سلیقه ها و گرایش ها، حساسیت ها و شگردهای اغلب سنتی و جاافتاده عمل می کند که خیلی از عناصرش حتی در نگاه اول قابل رؤیت هم نیست. “آن”ی است که در خیلی از فرآورده های اصیل می شود دید، همان طوری که درباره ی قالی ایرانی عرض کردم. و باز همان طور که عرض کردم این ربط مستقیمی به استفاده از این یا آن موتیف سنتی یا تقلید از شیوه ها و رسم های اغلب منسوخ گذشته ندارد. عنصری که هویت این نوع فرآورده ها را نشان می دهد باید به طور طبیعی و اصیل نمود پیدا کند، به ضرب زور و تقلید و گرته برداری غیراصولی و سوداگرانه درست درنمی آید و هر کاری هم که بکنی جا نمی افتد.
با توجه به همه ی آن چه درباره ی خصوصیت های گرافیک و گرایش های آشکار و مقاومت ناپذیر (و اغلب ذاتی و منطقی اش) گفته شد گاهی فکر می کنم که شاید اصلا بشود گفت که در زمینه ای از نوع گرافیک پرداختن به این همه بحث درباره ی چنان هویت نامشخص و موهومی چه ضرورتی دارد؟ چه اصراری است؟ شاید لازم باشد که همت و فکر و نیروی مان را به زمینه های مهم تر، یا عمقی تر یا وسیع تر متمرکز کنیم، شاید کارمان به جایی رسیده باشد که ناگزیر باشیم الاهم فی الاهم کنیم. شاید هم نه، و پرداختن به همه ی جنبه های هویت در همه ی زمینه ها، و نه فقط در هنرهای تجسمی و گرافیک، ضرورت آنی داشته باشد. اما در هر حال، ناگزیرم بگویم در حالی که مهم ترین رکن هویت نگارگری کشور و ملت ما، یعنی قالی و بافته های دیگر، در حال سقوط به منجلاب بافتن از روی عکس های مجله ای و کپی برداری از سخیف ترین الگوهای تصویرسازی و تابلونویسی بازاری است، شاید پرداختن به هویت در گرافیک زیادی خوش خیالی باشد.

3. گفت وگو با فرشید مثقالی

آقای مثقالی موضوع بحث ما، هویت ایرانی در آثار گرافیک است. فکر می کنید گرافیک امروز ایران تا چه حد ایرانی است؟

هویت به دو معنی قابل بررسی است: یکی بر اساس تشابهات و هم سانی هایی که موجود است؛ مثلا آن چه در میان طراحان گرافیک ایران مشترک است، هویت ایرانی این طراحان است. دوم هویت فردی، یعنی وجه تمایز با دیگران، آن چیزی که یک طراح را از بقیه ی طراحان متمایز و مشخص می کند.
اغلب در گرافیست های حساس و علاقه مند به این رشته و کسانی که زیاد کار می کنند، یک شخصیت قابل شناخت را می توان تشخیص داد، شخصیتی که مشخصا معرف این گرافیست خاص است.
ولی اگر بخواهیم به عنوان یک نظاره گر خارجی گرافیک فعلی ایران را نگاه کنیم، این که هویتی مشخص و قابل تشخیص و از همه بالاتر هویتی این مکانی و ایرانی را بتوان دید… خیر. به عنوان یک نظاره گر خارجی می توان تمایل و کشش نیرومندی به طرح مدرنیسم، شکستن مرزها و نوآوری در میان گرافیست های ایرانی و نسل جوان آن دید. همه ی این کوشش ها رو به نوآوری دارند، ولی ریشه ای محکم در منشأ یا حیطه ای که از این آب و خاک بیرون آمده باشد ندارند.
گرافیک ما مثل سینمای ما نیست. سینمای ما اصلا با یک نگاه و تکنولوژی معاصر متولد شده است. ممکن است بگویید سینما به هر حال ریشه در داستان دارد و ما گذشته ی داستان سرایی داشته ایم، ولی به نظر من عکس و سینما کاملا زاییده ی این 100 سال گذشته هستند، و هر کس شروع کند در واقع از این عصر شروع کرده است.
اما گرافیک ما در پشت سر، سنت قوی کتاب سازی و تصویرگری قرن ها کار گذشتگان را دارد، و قاعدتا می بایستی به نوعی ریشه در آن ها داشته باشد… که ندارد. چرا ندارد؟ چون همه ی تاریخ کتاب سازی و مینیاتور ما بر روی معنی هایی استوار بوده که فقط در آن عصرها می توانسته وجود داشته باشند و در عصر ما ناپدید شده اند. مینیاتورهای ما و هنر کتاب سازی ما بیانگر محتوایی بوده که این محتوا در حال حاضر پنهان شده و گم شده است. ممکن است پوسته و قالب آن به صورت جسد موجود باشد، ولی این جسد روح خود را از دست داده است.
گرافیک ما موقعی می تواند هویتی داشته باشد که بتواند محتوای عصر ما را در همه ی ابعاد منعکس کند… که نتوانسته چنین کند و شاید نمی توانسته چنین کند.
ما در دوره ی بسیار خاصی از تاریخ مان زندگی می کنیم. زمانی است که با گذشته رابطه ی مشخص و روشنی نداریم، گذشته شکسته شده و زیر پای مان خالی شده، و رابطه ی درست و سرراستی هم با امروز و این عصری که در آن زندگی می کنیم نداریم. قادر به درک معنی این عصر نیستیم و چون در آن زیست می کنیم به ناچار تنها شکل ظاهری آن را می گیریم و همه چیز را با این شکل ظاهری می سازیم.
می بینید که چه موقعیت دشواری داریم: با جسد گذشته و شکل ظاهری عصر حاضر بدون این که روی چیزی ایستاده باشیم، زندگی می کنیم و کار می کنیم. و کار گرافیک می کنیم!! چه قدر سخت است!؟
ما در بحرانیم. و این بحران را در همه ی ابعاد می توان دید. به نظر من گرافیک ما مشخصه ی کامل همه چیز ماست… مغشوش، بی قانون، هر کس قانون خود را ایجاد و اعمال می کند، و بسیار آزاردهنده است. و شما این اغتشاش را در معماری ما، نقاشی ما، و گرافیک ما می توانید ببینید.
بنابراین قبل از آن که به مبحث هویت ایرانی بپردازیم بد نیست درباره ی بحران هویت و بحران گرافیک در ایران صحبت کنیم. به گمان من گرافیک ایران به حق در یک بحران هویت و اغتشاش کامل به سر می برد.
گزینش دو پوستر یا چند تصویرسازی نماینده ی گرافیک یک کشور نیست، بلکه همه ی بیل بردها، روی جلدها، نشریات و بسته بندی ها و … هم جزیی از گرافیک هستند و هم بستر اصلی ساختار هویت فرضی ما هستند. ما این کار را نمی بینیم و یکی دو پوستر و روی جلد را گلچین می کنیم و به عنوان گرافیک ایران معرفی می کنیم. همین آثار عده ای از طراحان گرافیک ایران در اشیرول فرانسه را ببینید. این ها عده ای هستند که جدای از بستر امروز گرافیک ایران کار می کنند و از کل این گرافیک جدا هستند. اگر سیمور چواست امریکایی هم در اشیرول نمایشگاه می گذارد، از بستری می آید که خیلی ها کار می کنند و خوب هم کاری می کنند ولی بعضی از آن ها خیلی خوب کار می کنند.
ما این همه نشریه داریم اما اگر سری به روزنامه فروشی ها بزنید یک وجه مشترک در تمام نشریات ما می بینید و آن اغتشاش است. هر مجله ای اجزایی دارد که باید به درستی در کنار هم چیده شوند. از عنوان و صفحه ی اول آن گرفته تا عناوین تیترها و حروف متن تا عکس و تصاویرسازی و گرافیک آن. اما از این انسجام اغلب در نشریات ما خبری نیست. از هویتی یکتا و یک دست در یک مجله کمتر خبری هست. در حالی که اگر آوان گاردترین مجله های خارجی را هم ببینید، اول خوانایی اسم مجله و متن مهم است و بر اساس یک فکر کلی، عناصر در آن جریان دارد. در صورتی که مشخصه ی تنها نشریه ی رسمی انجمن گرافیک ما این است که مطالب درست خوانده نشوند، در به در باید به دنبال بقیه ی مطالب بگردی، نه رنگ، نه اندازه ی نشریه و نه حتی فونت و ستون های مطالب و تیترها در خدمت استفاده ی من خواننده نیست!
بیل بردهای ما همین طور اغلب از ابتدایی ترین مشخصه های یک بیل برد که قرار است با بیننده در 3 ثانیه ارتباط برقرار کنند محرومند. پوسترهای هنری امروزی ما از یک مرض جدید رنج می برند، که ناخوانایی تیترها و کلمات یا خوانده نشدن آن هاست.
در طراحی روی جلدها کار بیش تری می شود ولی وجه غالب آن ها این است که تصویرسازی تسلط دارد نه دیزاین گرافیک. این است که من چیزی جز اغتشاش نمی بینم. در آگهی های تلویزیونی اغتشاش هست. در بروشورها، ببینید کجای دنیا داخل همه ی بروشورسلفون یا UV می کشند، ولی در ایران که یک کشور نسبتا فقیر است و همه ی این مواد با پول این نفت بیچاره ی تمام شدنی از خارج وارد می شوند این اتفاق به وفور می افتد، به اضافه ی مقداری جادوگری با فتوشاپ و …
گرافیک تعریف و سازمانی دارد. گرافیک یک مجموعه ی سازمانی است که این سازمان یک نتیجه دارد. ولی این تشکیلات در ایران مراعات نمی شود. مثلا در نشر. شما چند انتشاراتی را می شناسید که در هسته ی مرکزی مدیریت آن یک مدیریت خلاق و هنری وجود داشته باشد، و کادر درست گرافیک دیزاینرها و گرافیک آرتیست ها و عکاسان و صفحه بندها؟ ساختار سازمانی گرافیک دارای اجزایی فردی و فیزیکی مثل مصور، لی اوت گر و … است. علاوه بر این سازمان و عوامل فیزیکی چیزهایی هست که مشخصات گرافیک یک کشور را می سازند. مثلا در گرافیک ژاپن حروف آن ها نقش اساسی دارد. در غرب هم یکی از بارزترین مشخصه های گرافیک تنوع و گستردگی حروف است.
یک فونت کامل، خانواده دارد، از انواع مختلف، ولی دارای مشخصات یکسان فامیلی هستند. آن وقت دست طراح برای متن، تیتر و … در مجله، روزنامه و کتاب باز است.
برای حروف مجله ی تایم، از فونت تایمز استفاده شده ولی آن را اختصاصا برای این مجله دوباره سازی کرده اند، با محاسبه ی فشردگی ها و جاگیری ها. فونت سلیقه نیست، علم است و هدف دار است. ما این اجزا را هم نداریم و تعداد فونت ها برای تیتر و متن محدود به دو سه نوع است. من فکر می کنم در مقایسه ی خودمان با کشورهای غربی مثل آلمان و فرانسه، یا ژاپن، مقداری خودمان را گول می زنیم. اگر می بینیم که ژاپن صاحب یک هویت است نتیجه ی صد سال کار مداوم و زیاد است. ما از حل یک مشکل به نام فقر فونت عاجز هستیم. نتیجه ی این عجزء مدی است که وجود دارد و آن انهدام حروف است. خالی کردن معنا، محتوا. هدف، تنها پرداختن به فرم آن هاست. شما می توانید برای یک مورد خاص تنها به فرم فونت بپردازی، ولی نمی توان این را تبدیل به یک کوشش همگان گرافیست ها در همه ی موارد کرد.
این بی احترامی به مخاطب و خواننده است، ایجاد کارهایی است که جادوی استتیک گرافیک را دارد ولی بدون محتوا و معنا. اگر بخواهم این مقدمه را کوتاه کنم و خیلی خلاصه پاسخ دهم که هویت گرافیک ایران چیست، می گویم: اغتشاش.
گرافیک ما هویت مطلوب ما را ندارد. و همان طور که گفته شد داشتن هویت مطلوب و سالم در یک دوره ی بحرانی بسیار سخت است، و شاید ناممکن.
موقعیت طراحی گرافیک ما مثل یک شاخه ی گیاه بریده ای است که از جایی کنده شده و الان آن را در شیشه ی آب گذاشته ایم تا ریشه بدواند و بعدا به درون خاک برای رشد منتقل شود. الان چیزی که دیده می شود، برگ ها و ریشه های کوچک و ضعیفی هستند. هنوز معلوم نیست که این گیاه وقتی بزرگ شد، برگ هایش چه شکلی هستند، چه اندازه تنه خواهد داشت، و چه نوع گل و چه میوه ای خواهد داد؟ زمان می خواهد، صبر، کار و کوشش… و البته شرایط لازم!
سوال این است که شما به وجود و الزام هویت معتقد هستید؟

مگر می شود به هویت معتقد نبود؟ هویت جزء لایتجزای هر هستی دار است. ولی هویت می تواند سالم و منعکس از ریشه ای سالم باشد، یا هویتی که ناسالم است و ریشه ای بیمار دارد. اگر ما راجع به یک هویت سالم حرف می زنیم باید بدانیم که هویت سالم تزریقی نیست، طبیعی است.
اگر من در اصفهان متولد و بزرگ شوم به طور طبیعی دارای مشخصاتی می شوم که می گویند اصفهانی است. حالا اگر بخواهید یک تهرانی را تبدیل به یک اصفهان کنید، نمی توانید، حتی اگر او همه چیز را کپی کند.
هویت سالم، یک چیز طبیعی است که به صورت طبیعی شکل می گیرد و جلوه می کند. اگر سؤال شما این است که می توان هویت داشت، می گویم البته که می توان. شاید بهتر باشد بگویم هویت الان ما اغتشاش است. ولی می توان یک هویت درست و سالم داشت. هویت مثل ریشه است. هر شاخه ی ریشه یک خصوصیت دارد. یکی عمیق است، یکی نازک است و … ما همین که بحث هویت پیش می آید به مینیاتورها و اندوخته ی پیش از مینیاتور فکر می کنیم و به تعدادی کارهای جذاب سنگی. تصورمان این است که اگر مثل این ها باشیم با هویت هستیم. در حالی که هویت همین چیزی است که الان هستیم. هویت، مجازی و تخیلی نیست. هویت سالم، واقعی و قابل حس و لمس است. هویت سالم یک بستر سالم می خواهد. آیا ما یک بستر سالم برای رشد داریم؟ به عنوان مثال، بستر صنایع دستی، دهات و شهرهای کوچک بوده و هست – جاهایی که تغییرات در آن ها کم است و یک سری چیزهایی را به طور طبیعی حفظ می کنند. هویت اصلی صنایع دستی ما حاصل بستر آرام و تغییر یافته ی روستاها و شهرهای کوچک است. 50 سال پیش رفتار و ظاهر افراد روستاها و شهرهای کوچک از شهرهای بزرگ قابل تفکیک بود، در صورتی که الان تغییرات بسیار بنیادی اتفاق افتاده و همه ی این شرایط زیر و رو شده. دهات یک به یک دارند متروکه می شوند و روستاییان به طور روز افزونی به شهرها مهاجرت می کنند، و به طور طبیعی بستر اصلی صنایع دستی تغییر یافته و نابود شده است. در حال حاضر شما به هر دهی که سر بزنید، جوان ها لباس جین پوشیده اند، سس مایونز استفاده می کنند، آب پرتقال بسته بندی شده مصرف می کنند و تخم مرغ شهری و پنیر پگاه و کاله در همه ی بقالی های آن ها جای تخم مرغ و شیر و ماست و پنیر محلی را گرفته است. هیچ چیز محلی وجود ندارد که آن را جدا کند. حتی تخم مرغ محلی هم پیدا نمی کنید. بنابراین چه طور می تواند صنایع دستی ما به همان اصالت، دست نخوردگی و خامی زیبای گذشته باقی بماند؟ این است که اگر در حال حاضر به هر فروشگاه صنایع دستی سری بزنید، می بینید به جای آن همه اشیاء زیبا و دلپذیر، چیزهایی جایگزین شده اند که الان بر مبنای شرایط فعلی و بازار فعلی اختراع شده اند، مثل سماور طلایی و استکان شاه عباسی تقلبی زشت، یا سرامیک هایی که شبیه سرامیک های مکزیکی و سرخپوستی است. فرش را ببینید که به طرز غریبی از بین رفته است، طرح های فرش ها اگر دقت کنید می بینید دیگر اثری از آن طرح های اصیل نیست. همه چیز زیر و رو شده و هیچ چیز روی آن چه که باید ایستاده باشد نیست. بحران همه چیز است، و در ضمن، بحران گرافیک هم هست، همه چیز یک نوعی از گذشته گسسته است و هنوز جایی برای ایستادن پیدا نکرده است. هویت هم چیزی جز واقعیت وجود من و شما و دیگری نیست. ما بخشی به گذشته به طور لرزان بسته ایم و اکنون نیز در حال تغییر و جابه جایی است و جایی برای ایستادن پیدا نکرده ایم. در نتیجه بحران داریم، بحران هویت اصلی، و بحران هویت گرافیک ما هم از همین ناآرامی ما منتج می شود.
در اغلب ما گرافیست ها حس دوگانه ای وجود دارد. می خواهیم چیزی از گذشته را با چیزی از حال وصل کنیم. من خودم ضمن این که همیشه دوست داشته ام نو کار کنم همیشه این کشش هم در من بوده است که از انبان مینیاتور و موجودی تصویری خودمان هم استفاده کنم و همیشه بین این دو بوده ام، ولی آیا یک گرافیک ایرانی داشته ام؟ شاید ما داریم به طور اشتباه از چیزی حرف می زنیم که الان نمی تواند وجود داشته باشد. یا این که یک تصوری از چیزی داریم به اسم گرافیک ایرانی که خودمان هم نمی دانیم راجع به چه چیز مشخصی حرف می زنیم. مثل این است که ما می دانیم هویت ایرانی در گرافیک چه شکلی است، و همه کارهای مان را با آن تصویر مجازی که خودمان هم از شکل و محتوای آن بی خبریم مقایسه می کنیم، و می بینیم: نه این که نیست، نه آن یکی هم که نیست. ما تغییرات بنیادی خودمان را نمی بینیم و انتظار چیزی شبیه ایرانی را که در خاطرمان هست داریم… ما به کلی تغییر کرده ایم از 200 سال پیش، از 100 سال پیش، و حتی از 50 سال پیش. در واقع ما یک آینه ی مشخصی نداریم که بتوانیم شکل و شمایل مان را به روشنی ببینیم و آن وقت انتظارات خود را بر مبنای این تصویر تطبیق دهیم.
به نظرتان استفاده از منابع و تصویرهای گذشته کافی است؟

نه این که فقط از منابع به صورت ظاهری استفاده کنیم، بلکه معانی آن ها به صورت طبیعی در وجود ما جریان داشته باشند، و هنگام کار بدون زور به صورت طبیعی جلوه کنند، استفاده ی طبیعی.
ریشه، در جست و جوی آب مسیرش را تعیین می کند. هر چیزی که برای ما جذابیت دارد و ما را به خود جذب می کند، نیاز ماست. و این تغذیه به میوه ای که هویت نام دارد منتهی خواهد شد. شاید در کلاس های درس از شاگردان بخواهیم که با استفاده از مینیاتورها تصویرسازی کنند و آن ها برای انجام تکلیف این کار را بکنند ولی یک نفر آنها ممکن است جذب و علاقه مند به آن شود. ولی شک دارم معنی آن ها منتقل شود! مؤلفه هایی هستند که شخصیت ما و محصولات شخصیتی ما را می سازند. حالا من چه شخصیتی هستم، از کجا آمده ام، چه علایقی دارم، چه گونه بزرگ شده ام، چه طور این مؤلفه ها در من جریان پیدا می کند؛ این ها هویت است. در واقع عکس العمل طبیعی من نسبت به بیرون است. ما در عصری زندگی می کنیم که نمی توانیم در را به روی اتفاقات ببندیم. سال هاست گرافیک ما بدون ارتباط با جهان جریان داشته و با وجود این در حال حاضر چیزی که اوریژینال ایران باشد نداریم، آیا این همه سال با ترویج استفاده از گذشته و بدون میوه ای مشخص، نمودار این نیست که دانه ها درست کاشته نشده اند و زمین درست آبیاری نشده است؟
آن چه موجود است زمین خشک است، چون آب در آن جریان نداشته، و آفتاب به آن نتابیده است. دانه زیاد است ولی باید آب بخورد، هوا بخورد. ما تصور می کنیم که اگر از بیرون بگیریم، خودمان را از دست خواهیم داد. مثالی که من همیشه می زنم، مینیاتور ایران است. یک عده مغول می آیند ایران را می گیرند، بعدا که سر و سامان پیدا می کنند و صاحب دربار و تشریفات می شوند، جزو تجملات درباری به فکر مصور کردن داستان شاهان و اساطیر می افتند.
مینیاتورهای بیگانه را که از کشورهای آبااجدادی خود آورده بودند به هنرمندان ایران ارایه می کنند و از آن ها می خواهند که از لحاظ تکنیک آن ها را کپی کنند و حتی می خواهند تمام شخصیت ها شکل و شمایل شاهان مغول را داشته باشند. هنرمندان ایران تمام این چیزها را صددرصد از بیگانه ها می گیرند و تمام این مؤلفه ها بستری می شود برای این همه شاهکار مینیاتور که خلق می شود.
به نظر می رسد که این تبادلات با توجه به گستردگی ارتباطات در جهان امروز در حال انجام است. پدیده ای به نام گرافیک امروز هم از بیرون وارد ایران شده است. اما این جا یک بحث هست. این که بالاخره باید تلاش کرد تا به این تشخص در کار گرافیک این محدوده ی جغرافیایی به نام ایران رسید. گرافیکی که فضا و اتمسفر ایرانی داشته باشد.
مسلما نمی شود. این کار برنامه ریزی شده نیست. برنامه ریزی را فقط در آموزش می شود انجام داد. می توان در برنامه های آموزش دروسی گذاشت که از مواد گذشته استفاده کنند و یا سعی کنند استیل ایرانی را کشف کنند. ولی وقتی دارید کار می کنید نمی توانید بگویید چه کار کنم که ایرانی بشود و در ضمن به خودتان هم صادقانه رجوع کنید.
بهترین کاری که می توانید انجام دهید این است که با خودتان صمیمی باشید و با توجه به علایق، حساسیت های خود و با توجه به هدف، کار را انجام دهید. علایق شما منابعی است که شما را تغذیه می کند. باید وجود ندارد. چیزی که من به عنوان بحران هویت مطرح کردم طبیعی است. یادم می آید موقعی که در کانون کار می کردم یک کلاس مدیریت در سازمان مدیریت صنعتی برای ما گذاشتند. کسی که به ما درس می داد از پدیده ای صحبت کرد که من بعدا با انقلاب صحت آن را تجربه کردم. او می گفت: اصطلاحی است در برنامه ریزی که معنای آن این است:
1. توفان می شود و همه چیز درهم می ریزد. 2. سپس آرام آرام همه چیز از اغتشاش، شکل و فرم پیدا می کند. 3. و این فرم های جدید تبدیل به نُرم و روال طبیعی زندگی می شوند.
در آغاز توفان شده و ممکن است ما در مرحله ی آخر توفان و آغاز شکل پذیری باشیم و وقتی قاعده شد و به نرمال رسید و همه چیز بدون موج شد، در آن آرامش پدیدار خواهد شد. در حال حاضر استعدادهای فراوان وجود دارد. در زمینه ی تصویرگری من شاهد تصویرگری های درخشانی هستم. ولی زمینه های عملی مساعدی هم می خواهد.
وقتی از ژاپن حرف می زنیم حتما دوران بحران و توفان داشته اند که حالا به هویت رسیده اند. ژاپنی ها سال هاست که زیربنای صنعتی خود را چیده اند. آن ها در جنگ جهانی دوم با امریکا جنگیده اند. یعنی توپ می ساخته اند، هواپیما و کشتی و انواع اسلحه داشته اند، یعنی یک زیربنای کامل و درست صنعتی داشته اند، یعنی به عصر حاضر به صورتی درست و طبیعی قدم گذاشته بودند. سال ها قبل گرافیس به زبان ژاپنی منتشر می شد و مجله ای به نام Idea .
هویت سالم از جمله مسایلی است که زمان می خواهد. هر یک از طراحان ایرانی که کار می کنند در واقع نطفه های شخصیتی ِ گرافیک ایران را می گذراند. هویت شبیه لهجه است. غربی ها و بخصوص اروپایی ها به علت درهم شدگی ِ زیاد، زبان یکسان دارند ولی لهجه های متفاوت. مثلا از خصوصیات فرانسوی ها شیک بودن آن هاست و انگلیسی ها با منطقی بودن شان مشخص می شوند. و ژاپنی ها هم زبان غرب را کاملا گرفته اند ولی لهجه ی خودشان را حفظ کرده اند. من به این داشتن لهجه هویت می گویم.
ما هم می توانیم لهجه ی خودمان را در گرافیک پیدا کنیم ولی اول بایستی یاد بگیریم به زبان گرافیک همگان صحبت کنیم، همان زبانی که همه ی دنیای گرافیک روی اصول آن ساخته شده. این لهجه هم عمدی و ارادی به وجود نمی آید. در طی جست و جوها و کنکاش های طراحان شکل می گیرد.
از میان طراحان چند نفری بیش تر تأثیر می گذارند و این اثرگذاری به آرامی تکامی پیدا می کند و لهجه را می سازد. قبل از هر چیز باید یاد بگیریم این زبان را به درستی حرف بزنیم.
شما ببینید یک مشکل اساسی به نام فونت داریم، هیچ کس حاضر نیست به صورت گسترده روی این موضوع کار کند. تصور غالب این است که گرافیک یعنی تصویرسازی و ایلوستراسیون، چون افراد مؤثر در گرافیک ایران تصویرساز بوده اند. در حالی که گرافیک این نیست. در تمام کارهای خود من نقطه ی قوت تصویرسازی است اما حروف نه جای مناسب دارند، نه اندازه ی مناسب و نه شکل مناسب.
شما از فونت و طراحی آن بحث می کنید. اگر بخواهیم فونت های کم عیب و زیبایی داشته باشیم باید نگاهی به خوش نویسی ایرانی هم داشته باشیم که چه طور معضلات را حل کرده اند و زیبایی کار را هم از دست نداده اند. خوب این بخشی از هویت است، و تا وقتی نگاه به فونت فارسی نگاه غربی است و ملاک های زیبایی شناسی کاملا غربی است، این معضل وجود دارد.

منظور من از طراحی فونت جمع آوری این تفکرات است. شما می گویید باید با نگاه به خوش نویسی باشد، دیگری خواهد گفت باید با نگاه به غرب باشد. نظرات گوناگون است. باید روی آن کار شود. زیربنا را باید درست کرد. حتی در خوشی نویسی، آیا شما یک خوش نویس به توانمندی خوش نویسان قدیم، در حال حاضر سراغ دارید؟ چرا نیست… چون آن خوش نویسی روی معنایی ایستاده بود که الان آن معنا گم شده است. ما باید معنی عصر خودمان را درک کنیم و در نظر بگیریم. ما با آن گذشته در این عصر داریم زندگی می کنیم. آیا مگر نقطه ی قدرت ژاپنی ها در این وفاداری به سنت ها و بازکردن آغوش به عصر حاضر نیست؟
فرمایش شما درست است، ولی باید یک نکته را در نظر داشته باشیم. ما می خواهیم فونت فارسی طراحی کنیم. وقتی کمله ی فارسی را می آوریم یعنی مقید به چیزهایی می شویم.
شما یا بر این باورید که جدا هستید یا بخشی از همه هستید. ما در یک هم سانی جهانی زندگی می کنیم. لباس من و شما غربی است. مبلی که روی آن نشسته اید غربی است. ما در بافتی زندگی می کنیم که مال دنیاست و نمی توانیم آن را طرد کنیم. این ها واقعیات عملی زندگی در زمان حال هستند، یعنی این که با در نظر گرفتن مصرف عملی و واقعی فونت و استفاده از انبان غنی خطاطی خودمان که شما قید می نامید کار کرد و واقعا کار کرد.
شما از قوت تصویرسازی در گرافیک ایران صحبت کردید. مگر قوت هنر تصویری گذشته ی ما در همین تصویرسازی نیست؟ در مینیاتورهای ایران هم عمده تصویرگری است و برای لی اوت و نوشته ها بیش تر راه حل پیدا شده تا حل مشکل فونت. حالا اگر قرار باشد پوستری طراحی کنیم که معیارهای زیباشناسی غربی را داشته باشد و شعار آن از چند متری خوانده شود، این راه حل چاره ساز به نظر نمی رسد. مثل این است که فونت فارسی را در معیار زیبایی شناسی غربی می گذاریم.

چاره ای نداریم. من نمی گویم زیبایی شناسی، می گویم ضرورت گرافیک. یا این یا آن، معنی ندارد. یادگیری و در نظر گرفتن این زبان جهانی ضروری است. چون این واقعیات عملا کار می کنند و مصرف واقعی دارند و زندگی بدون در نظر گرفتن آن ها به راحتی نمی گذرد! وقتی همه ی وسایل زندگی مان غربی است نمی توانیم ضروریات گرافیک جهان را نادیده بگیریم. من یک بار دیگر مینیاتور را مثال می زنم. شاه تیموری آمده است و می گوید مرا نقاشی کن، این هم کتاب چینی، مثل این می خواهم تهاجم فرهنگی از این بیش تر! نقاش ایرانی کار را انجام داده ولی از همه ی مؤلفه هایی که به او تحمیل شده بود سر بود، و روی همه ی آن ها چیزی را ساخت که حیرت آور زیبا و ایرانی است. در واقع او معنی ایرانی را ابداع و آشکار کرد و ما وقتی می گوییم هنر ایرانی، به این هنری اشاره و استناد می کنیم که همه ی مؤلفه های آن از خارج از ایران آمد و به هنرمند ایرانی تحمیل شد (حتی نه اختیار!!). گرفتن، مغایر اصیل بودن نیست. فرش ما هم همین طور است. فرش که اختراع ما نبوده، ما از همه ی اطراف و اکناف مجاور طرح و تکنیک فرش را گرفته ایم ( در طول قرن ها) و این جا، در این سرزمین همه ی این طرح ها در هم قاطی شده اند و به صورت زیباترین فرش ها که ما آن ها را ایرانی می گوییم درآمده اند. آن همه فکر و طرح بیرونی وقتی وارد ایران می شود تبدیل می شود به این پدیده ی حیرت آور فرش ایرانی که در جهان بی نظیر است. همان طور که عرض کردم طریقه ی استفاده و نوع نگرش به استفاده از عوامل سازنده ی تصویری یک کار گرافیک، رکن اصلی را دارد، و آن ناشی از خلوصی است که طراح در کارهایش دارد. خالصانه و صادقانه کار کردن، رکن اصلی کار بوده و هست و خواهد بود.
نگاه به گذشته به عنوان منبع، یک بخش از کار است و در نظر گرفتن شرایط و امکانات و موارد استفاده و ضروریات آلان هم بخش دیگر است.
اعتقاد به هویت و لزوم آن، هویت را نمی سازد. بلکه کار ومخلصانه کارکردن، به وجود هویت کمک می کند. به نظرم اشتباه می کنیم اگر فکر کنیم هویت یعنی تنها از گذشته استفاده کردن.
به گذشته نگاه کردن…

گذشته اگر وجود دارد به طور طبیعی در ما وجود دارد، وگرنه به زور نمی شود برای آن جایی پیدا کرد. و این انکار گذشته نیست… چون گذشته انکارناپذیر است. اگر گذشته این جذابیت را داشته باشد، نگاه خواهیم کرد. اما ممکن است ما در دوره ای زندگی کنیم که نخواهیم به گذشته رجوع کنیم. نه تنها به آن علاقه مند نباشیم بلکه از آن فرار کنیم و آن را مخل جلو رفتن و حرکت بدانیم. ما مرتبا از این که از گذشته استفاده نکرده ایم احساس گناه می کنیم. ممکن است یک نفر مدت ها مثلا مدرن کار کند و بعد بخواهد به گذشته اش رجوع کند. باید بخواهد و احساس نیاز کند، آن وقت رجوع خواهد کرد. دوره ی مشروطه نمونه ی بارزی از به زیر سؤال بردن گذشته و روبه رو شدن با دنیای بیرون و غرب است، و بعد از آن دوره تمام هنرهای معاصر ما و معماری معاصر ما در همین دوره اتفاق افتاده. همه چیز با هم اتفاق می افتد.
الان هم همه چیز دارد با هم حرکت می کند. معماری، گرافیک، نقاشی و … همه چیز دارای اغتشاش است و فاقد جهت هستیم.

هنر معاصر ایران

رویین پاکباز

فصلنامه فراایران ، شماره اول ، پاییز 78

مقارن بود، و پس از وقوع آن انقلاب (1906/ 1324 این تحول آشکار شد. نقاشی و مجسمه سازی – برخلاف شعر و داستان از آرمان های این جنبش به طور مستقیم تأثیر نگرفتند، ولی بر زمینه ی تغییرات اجتماعی و فرهنگی منتج از انقلاب مجالی برای رشد یافتند. محمد غفاری [ کمال الملک] برجسته ترین شخصیت در هنر آن زمان محسوب می شود. او در مقام واپسین نقاش معتبر دربار قاجار، نخستین کسی بود که از ادامه ی سنت های بی رمق نقاشی ایرانی خودداری کرد و یکسر به روش طبیعت گرایی اروپایی روی آورد. (چنین رویکرد جامع و اصولی به نقاشی غربی را در کار ابوالحسن غفاری [صنیع الملک] ، محمودخان ملک الشعرا و دیگر نقاشان عهد ناصری نمی توان دید.)
کمال الملک، پس از سفر مطالعاتی در اروپا، مدرسه ی صنایع مستظرفه را با جلب حمایت و تأیید دولت و بر اساس بینش و مشی هنری خود در تهران بنیان گذاشت. (1911/ 1329 قمری برابر با 1289 خورشیدی) اگر این رویداد چون نقطه ی آغازی برای هنر معاصر ایران فرض شود، سیر تحولات آن را می توان به چهار دوره تقسیم کرد: دوره ی اول (1289 خ- 1320) ، دوره ی دوم (1320 خ – 1337)، دوره ی سوم (1337 خ – 1357خ)، دوره ی چهارم (1357 خ تاکنون) [لازم به تذکر است که این دوره بندی بیش تر برای سهولت بررسی تاریخی به کار می آید و لزوما نشان دهنده ی مقاطع تحول هنری در دوران معاصر نیست

دوره ی نخست: هدف کمال الملک از تأسیس مدرسه ی صنایع مستظرفه تربیت هنرجویان به روش آکادمیک غربی بود. اگرچه این مدرسه هیچ گاه صورت یک آکادمی واقعی به خود نگرفت. راه پیشرفت هنرهای بصری را در ایران گشود. با تلاش کمال الملک در مدت 15 سال سرپرستی مدرسه ی مزبور، شماری نقاش و مجسمه ساز برخوردار از توانایی های فنی پرورش یافتند. بیش تر اینان، بعدها در کار هنری و تدریس، هدف و روش استاد رادنبال کردند. در این زمان، نقاشان هنرآموخته در مدارس روسیه نیز در تبریز فعال بودند، ولی کار آموزشی و هنری شان تفاوت چندانی با کار کمال الملک نداشت. تقریبا هم زمان با کناره گیری کمال الملک از تدریس، مدرسه ی او عملا به صورت موسسه ی صنایع قدیمه درآمده بود. بعدا در اصفهان نیز هنرستانی برای احیای هنرها و صنایع سنتی برپا شد. اقدامات حمایتی دولت، ترتیب مسابقه و اهدای جوایز نگارگران را به فعالیتی تازه ترغیب کرد. آن ها غالبا با توسل به شگردهای طبیعت پردازی و گاه با پرداختن به موضوعات روزمره قصد داشتند تحولی در سنت ” منیاتور ایرانی” ایجاد کنند. چنین رویکردی به سنت، که از سیاست نوسازی فرهنگی دوره ی رضاشاه ناشی می شد، مورد تأییذ ایران شناسان خارجی قرار گرفت. این گونه التقاط در معماری و نقش برجسته سازی آن زمان هم معمول بود؛ با این تفاوت که در این مورد عناصر آشنای هنر ایران باستان به کار گرفته می شد. اما در عرصه ی صورتگری و هرجا که شبیه سازی اهمیت داشت، بهره گیری از میراث گذشته منتفی بود. بدین سان دو گرایش متمایز در هنر رسمی زمان رضاشاه پدید آمد: از یک سو پیروی از شیوه های هنر آکادمیک اروپایی و از سوی دیگر کوشش برای احیای نگارگری قدیم در قالبی باب سلیقه ی روز (گفتنی است که پس از گذشت بیش از نیم قرن هنوز هم این دو گرایش را در بخشی از هنر معاصر ایران می توان باز شناخت.) از میان نمایندگان گرایش اول باید به اسماعیل آشتیانی، حسنعلی وزیری، ابوالحسن صدیقی (مجسمه ساز)، علی اکبر یاسمی، علی محمد حیدریان و رسام ارژنگی اشاره کرد. هادی تجویدی، حسین بهزاد، حسن مصور الملکی و سوروگین نیز نام های معتبرتری در میان نگارگران وابسته به گرایش دوم به شمار می آیند. در این جا لازم است از نقاشی قهوه خانه هم نام ببریم که در این زمان، خارج از حوزه ی هنر رسمی، شکوفان شده بود

دوره ی دوم: با گسترش دامنه ی جنگ جهانی به ایران و برکناری رضا شاه، دوره ای جدید در تاریخ هنر معاصر آغاز شد. برقراری مختصر آزادی های اجتماعی و تماس مستقیم تر با مظاهر فرهنگ غربی ( به سبب حضور ارتش متفقین در ایران ) مجالی برای نوجویی هنری پدید آورد. به ویژه تحت تاثیر مدرسان خارجی دانشکده ی هنرهای زیبا افق های تازه ای از دنیای هنر اروپا به روی هنرجویان ایرانی گشوده شد. آشنایی با آثار و زندگی پیشگامان هنر مدرن، فکر رهاشدن از قیود سنتی را در جوانان ایرانی بیدار کرد. برخی از نقاشان نسل جدید با نفی قالب های هنر رسمی دوره ی قبل، الگوهای مطلوب خود را در آثار رئالیست های روسی و امپرسیونیست های فرانسوی یافتند، و پرشورترین آن ها به سزان و ونگوگ علاقه نشان دادند. حتا در کا ربعضی از پیروان کمال الملک هم موضوع ها و اسلوب های تازه تری بروز کرد. با این حال نفوذ مکتب کمال الملک هم چنان قوی بود. دیری نگذشت که چند فارغ التحصیل دانشکده ی هنرهای زیبا، پس از بازگشت از سفر هنرآموزی در اروپا، سرمشق های باز هم جدیدتری را پیش نهادند. نوگرایان که اکنون به مکتب های کوبیسم و اکسپرسیونیسم جلب شده بودند، در نخستین پایگاه های هنر نو انجمن خروس جنگی و نگارخانه ی آپادانا – گرد آمدند. از این زمان تا یک دهه ی بعد، جدل میان پیروان هنر قدیم و جدید در مجامع و مطبوعات به شدت جریان داشت. طی این سال ها، با پرورش جوانان نوجو در هنرستان ها و به سبب فعالیت هنرمندان تازه بازگشته از اروپا و امریکا و انتشار گاهنامه های مدافع شعر و نقاشی نو، جنبش نوگرایی رشد کرد و سرانجام از حمایت دولت نیز برخوردار شد

فعال ترین نقاشان این دوره را می توان به سه دسته ی نوگرا، سنت گرا و میانه رو تقسیم کرد. حسین کاظمی ، جلیل ضیاپور، هوشنگ پزشک نیا، جواد حمیدی، احمد اسفندیاری، عبدالله عامری، محمود جوادی پور، مهدی ویشکایی، صادق بریرانی، سودابه گنجه ای ، مارکو گریگوریان و سیراک ملکونیان در دسته ی نوگرا جای داشتند. علی اصغر پتگر، رضا صمیمی، جعفر پتگر ، بهزاد، ابوطالب مقیمی، علی مطیع ، محمدعلی زاویه، علی کریمی، حسین الطافی به اضافه ی وفادارترین شاگردان کمال الملک به دسته ی سنت گرا متعلق بودند. حال آن که علی اکبر صنعتی، محسن مقدم، علی رخساز، محمود اولیا ، مارکار قرابگیان، آندره گوالویچ ، میناسیان( نقاش مناظر دریایی)، سمبات( آبرنگ کار) ، حبیب محمدی، رضا فروزی و عباس کاتوزیان از جمله نقاشان میانه رو محسوب می شدند. هنر گرافیک از سال ها پیش در ارتباط با بخش های نشر و چاپ و تبلیغ مورد توجه قرار گرفته بود، ولی فعالیت جدی در این عرصه از سال های جنگ جهانی دوم شروع شد. قبلا بعضی از نقاشان آموزش دیده در مدرسه ی صنایع مستظرفه به کار تصویرگری نیز می پرداختند که از میان آن ها باید به حسین علی مویدپردازی و یحیا دولتشاهی اشاره کرد. ( مویدپردازی از زمان رضاشاه در طراحی تمبر پستی و اسناد رسمی، کاریکاتورسازی و صورتگری مشاهیر فرهنگی دست داشت. ) روش اینان در کار تصویرگرانی چون لیلی تقی پور و تیمور رشدی ادامه یافت، ولی از سوی دیگر محمد بهرامی، بیوک احمری و سیروس امامی تجربیات تازه تری را به خصوص در زمینه ی طراحی جلد کتاب آغاز کردند. در واقع، روش های جدید تصویرگری، پوسترسازی و طراحی گرافیک نخستین بار توسط شماری از فارغ التحصیلان دانشکده ی هنرهای زیبا به کار گرفته شد. البته اینان دانش تخصصی نداشتند، صرفا بنابر ذوق شخصی و یا برای امرار معاش به این عرصه روی آورده بودند. در سال های جنگ و سپس در دوران جنبش ملی کردن نفت، همراه با توسعه ی فعالیت مطبوعات، امکان کاریکاتورسازی سیاسی و اجتماعی فراهم آمد. به طور کلی هنر گرافیک این دوره در مقایسه با نقاشی هنوز مراحل مقدماتی رشد خود را طی می کرد

دوره ی سوم. زمان برپایی نخستین دوسالانه ی تهران (1337 خ) را می توان آغاز دوره ای جدید دانست؛ زیرا که این رویداد، به لحاظ نتایج و پیامدهایش، در تاریخ هنر معاصر اهمیتی خاص دارد. در واقع، با گردآوری و معرفی آثار نوپردازان در یک نمایشگاه بزرگ، جنبش نوگرایی به رسمیت شناخته شد. ظاهرا، هدف برگزارکنندگان دوسالانه ایجاد امکانات بررسی و ارزیابی آثار نوپدید ایرانی، آشنا کردن مردم با شیوه های هنر مدرن، و انتخاب چند اثر (توسط داوران ایرانی و خارجی) برای ارائه در نمایشگاه های بین المللی بود. بی شک، برگزاری دوسالانه ها (گرچه بیش از پنج بار تکرار نشد)، نقشی مؤثر در توسعه ی نقاشی و مجسمه سازی و چاپ دستی و معرفی جدیدترین آثار هنرمندان ایرانی ایفا کرد. ولی این اقدام باعث بروز حرکت های مصنوعی و موقتی در هنر معاصر نیز شد؛ بدین معنا که نوع و شیوه ی کار برندگان جوایز در هر دوسالانه دست کم تا دو سال بعد سرمشق کار هنرمندان جوان قرار گرفت و آنان را از جست وجو و تجربه ی شخصی بازداشت. چنین بود که موج های اکسپرسیونیسم، تجریدگرایی، و سنت گرایی نو یکی پس از دیگری از متن همین دوسالانه ها برخاستند. در میان برندگان این پنج دوسالانه به نام هایی چون مارکو گریگوریان، ناصر اویسی، ابوالقاسم سعیدی، سهراب سپهری، بهجت صدر، محسن وزیری مقدم، حسین زنده رودی، فرامرز پیلارام، مسعود عربشاهی (در نقاشی)؛ و پرویز تناولی و ژازه طباطبایی (در مجسمه سازی) برخورد می کنیم

از دیگر رویدادهای با اهمیت این دوره تأسیس هنرکده ی هنرهای تزیینی (1340خ) به قصد تربیت کارشناسانی در زمینه ی هنرهای کاربردی بود. این هنرکده نه فقط امکانی برای ادامه ی تحصیل فارغ التحصیلان هنرستان ها به وجود آورد، بلکه با ایجاد رشته های جدید بخشی از نیازهای آموزشی نسل جدید را پاسخ داد. ده ها نقاش و مجسمه ساز و طراح نوپرداز زیر نظر معلمان ایرانی و خارجی این هنرکده پرورش یافتند که با فعالیت شان بر تحولات بعدی هنر معاصر تأثیر گذاشتند.تعدادی از اینان به منظور هویت بخشیدن به کار خویش از هنرهای سنتی مایه گرفتند (و همان زمان با عنوان سقاخانه مشخص شدند). شماری دیگر، شتابان به جدیدترین پدیده های غربی روی آوردند تا با تحولات هنر جهانی همگام شوند. برخی از هنرآموختگان دانشکده هنرهای زیبا به این دو جریان پیوستند. به این ترتیب، حرکتی وسیع و بی سابقه در همه ی عرصه های هنر بصری آغاز شد

در دهه ی 1340 خ، به رغم آمیختگی فعالیت های جدی و تفنن آمیز، هنر نو محال شکوفایی یافت. بی شک، آفریده های نومایه ای که در عرصه های مختلف از این دوره به جای مانده اند، پشتوانه ی هنر امروز را تشکیل می دهند. یک پژوهنده ی کنجکاو در میان آثار ضیاءپور، حمیدی، سپهری، اویسی، سعیدی، بهمن محصص، تناولی، منصوره حسینی، هانیبال الخاص، وزیری مقدم، لیلی متین دفتری، منصور قندریز، مرتضی ممیز، اردشیر محصص، احمد عالی، زنده رودی، پیلارام، عربشاهی، صادق تبریزی، منوچهر صفرزاده، فرشید مثقالی، غلامحسین نامی، محمد احصایی، رحیم ناژفر و پروانه اعتمادی از این نمونه های ارزنده و ماندنی فراوان خواهد یافت

در آن سال ها، رفته رفته، نوع تازه ای از هنر رسمی شکل می گرفت. دربار و بالاترین مقامات حکومتی، بسیاری از دستگاهای دولتی، و حتی مؤسسات بخش خصوصی سیاست کلی حمایت از هنر و هنرمندان را دنبال می کردند. انجمن فرهنگی ایران و آمریکا، انستیتو گوته، انجمن فرهنگی ایران و ایتالیا، گالری سیروس [در پاریس] به نمایش آثار نقاشان، مجسمه سازان و طراحان نوپرداز ایرانی می پرداختند. چندین موزه، نگارخانه و کانون هنری در تهران و شهرهای دیگر برپا شده بود. از میان نگارخانه های فعال در تهران می توان گالری هنر جدید، بورگز،سیحون، صبا، مس، لیتو، زروان، زند، سامان و تالار قندریز را نام برد که هر یک به روش خود در جهت معرفی و اشاعه ی هنر جدید می کوشیدند. بدین سان، تعداد هنرمندان و تنوع آثارشان نیز روز به روز بیش تر می شد.
برای آن که تصویری کلی از این جنب و جوش هنری به دست آید، فقط کافی است که نام شماری دیگر از نقاشان مطرح در آن سال ها را ذکر کنیم: علی آذرگین، علی رضا اسپهبد، آیدین آغداشلو، داود امدادیان، فریدون آو، حبیب الله آیت اللهی، جمال بخش پور، بهمن بروجنی، بیژن بصیری، رویین پاکباز، محمد ابراهیم جعفری، محمد رضا جودت، قاسم حاجی زاده، مهدی حسینی، واحد خاکدان، بهمن دادخواه، ایران درودی، گارنیک درهاکوپیان، عبدالرضا دریابیگی، جعفر روحبخش، سرکیس زاکاریانس، ماری شایانس، چنگیز شهوق، منوچهر شیبانی، کورش شیشه گران، علی اکبر صفاییان، بهرام عالیوندی، کامران کاتوزیان، طلیعه کامران، پرویز کلانتری، بهروز گلزاری، رضا مافی، سیروس مالک، حسین محجوبی، اصغر محمدی، علی اصغر معصومی و مسعود یاسمی

به دلایل مختلف و موجه، مجسمه سازی هیچ گاه از رشد و گسترشی به اندازه ی نقاشی و گرافیک برخوردار نبوده است. مجسمه سازی جدید با نخستین دوسالانه تهران ظاهر شد؛ که بیش تر به صورت طبع آزمایی نقاشان نوپرداز در این عرصه بود. پیشگامانی چون طباطبایی و تناولی نیز هیچ پیوندی با پیکره سازان پیشین – از جمله صدیقی و صنعتی – نداشتند. تناولی، برپایه ی آموخته هایش در ایتالیا، سریعا خود را به سطح یک مجسمه ساز حرفه یی موفق رسانید؛ و با این کار راهی برای دیگران گشود. در سال های بعد، نقاشانی چون منیر فرمانفرماییان، وزیری مقدم، اصغر محمدی، عربشاهی، پیلارام، نامی و کاظم رضوانیان دست به تجربه های سه بعدی زدند. ولی هیچ یک از آنان نتوانستند چون بهمن محصص خود را در مقام مجسمه ساز تثبیت کنند. از دیگر مجسمه سازان فعال این دوره می توان به شهوق، اردشیر ارژنگ، ناهید سالیانی، علی قهاری، و مهین نورماه اشاره کرد. در اینجا باید نام یوآف دارش را به میان آورد که با برخورداری از ذهن منظم و وسعت دید، از همین زمان نقش مؤثری در آموزش مجسمه سازان جوان تر داشت

حتی پیش از آن که اصول و فنون گرافیک در مدارس هنری ایران تدریس شود، حرکتی تازه در این عرصه رخ نمود که بیش از همه مرهون کوشش مرتضی ممیز بود. او فعالیت هنری اش را با نقاشی آغاز کرد اما بزودی در زمینه های مختلف طراحی گرافیک و تصویرگری استعداد خلاقه ی خود را نشان داد. تأثیر سازنده ی ممیز در مقام هنرمند و معلم تا سال های بعد نیز ادامه یافت. اگر قبلا کسانی چون جوادی پور، بریرانی، پرویز مؤیدعهد، ملکونیان و هوشنگ کاظمی در زمینه های طراحی گرافیک فعالیت داشتند، اکنون قباد شیوا، کامران کاتوزیان، مثقالی، خسرو بیات، سرژ آواکیان، محمد پولادی، بهزاد گلپایگانی، آغداشلو، ابراهیم حقیقی، آراپیک باغداساریان فوزی تهرانی، محمد محلاتی، عباس کیارستمی، عباس سارنج، علی اصغر محتاج، مصطفی اوجی و بسیاری دیگر وسیعا به هنر گرافیک روی آورده بودند

تصویرگری کتاب های درسی با کار نقاشانی چون محمد زمان زمانی، کلانتری و غلامعلی مکتبی شروع شد. بعدا، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان امکان فعالیت وسیعی را در زمینه ی تصویرگری برای نقاشان و طراحان نوپرداز فراهم کرد. در این محیط مساعد بود که مثقالی، دادخواه، نیکزاد نجومی، علی اکبر صادقی و نورالدین زرین کلک با آثارشان تحولی در تصویرگری کتاب کودک پدید آوردند. زرین کلک و برخی دیگر از این تصویرگران در ساختن فیلم های نقاشی متحرک نیز به نتایج قابل ملاحظه ای دست یافتند. در این سال ها، نوعی طنزنگاری روشنفکرانه از بطن کاریکاتورسازی روزنامه یی زاده شد. بی شک، اردشیر محصص با ذهن تیز و قلم توانایش برجسته ترین آغازکننده و ادامه دهنده ی طنز سیاه در ایران به شمار می آید. در میان طراحان فعال در این زمینه می توان به نام هایی چون باغداساریان، کامبیز درم بخش و مصطفی رمضانی اشاره کرد
هنر عکاسی در ایران عمدتا به کوشش هادی شفائیه، احمد عالی، بهم

جلالی، ابراهیم هاشمی، پرویز نبوی و دیگر کسانی پاگرفت که در رشته هایی غیر از عکاسی فعالیت یا تحصیل کرده بودند. در نخستین نمایش عکس در تالار قندریز (1343 خورشیدی)، علاوه بر عکاسان حرفه یی چند معمار، سینماگر و نویسنده هم تجربیات عکاسی خود را به معرض دید گذاشته بودند. در آن اوان، توانایی ها و خصوصیات ویژه ی زبان عکاسی هنوز چندان شناخته نبود. بعضی در زمینه های خبری، مستند و تبلیغات کار می کردند و بسیاری هم دوربین را صرفا وسیله ی شکار کردن «موضوعات جالب» می دانستند. به هرحال، عکاسی هنری آن قدر اهمیت یافته بود که نمایش های مستقل و متعددی را به خود تخصیص دهد. در میان عکاسان هنری فعالی در آن سال ها، علاوه بر نامبردگان، می توان از این افراد یاد کرد: اسد بهروزان، ناصر گبای، نیکول فریدنی، سودابه قاسملو، مسعود معصومی، کامران عدل، مریم زندی
در این دوره ی پرتکاپو، محدودیت تحول پذیری نقاشی سنتی بیش از پیش آشکار شد. جواد رستم شیرازی، کلار آبکار، هوشنگ جزی زاده و بسیاری از جوان ترها همان روش های التقاطی استادان متقدم را در کار خویش تکرار می کردند. تنها نگارگرانی چون محمود فرشچیان و جلال سوسن آبادی توانستند با برخی نوآوری ها در قالب و مضمون از این دایره ی بسته پا فراتر نهند. در واقع، امواج نوجویی آن زمان این گونه نقاشی را به حاشیه رانده بود. به رغم اقدامات حمایتی از قبیل برپایی نمایشی وسیع از آثار مینیاتورسازان و تذهیب کاران در یک نگارخانه ی دولتی (1353خ) این وضع تا دهه ی بعد ادامه یافت
دوره ی چهارم: با وقوع انقلاب اسلامی (1357 خ) دوره ی دیگری در تاریخ هنر معاصر آغاز شد. در شرایط جدید با نفی موجودیت و کارکرد هنر رسمی زمان محمد رضا شاه،بسیاری از کارگزاران و شماری از هنرمندان نیز صحنه را ترک کردند. اکنون نیروی جوان و بدون تجربه به میدان آمد و با واکنشی شتاب زده و افراطی تمامی اقدامات دوره ی گذشته را مردود شمرد. تعداد زیادی از هنرمندان باسابقه یا تازه کار در گرماگرم انقلاب کوشیدند خود را با جنبش مردمی هم گام کنند. در پی حمله ی ارتش عراق به خاک ایران و در سال های جنگ دیوارنگاری، پرده نگاری و پوسترسازی در مضمون های حماسی، دینی و سیاسی رواج بیش تری یافت. ضرورت تبلیغ و تهییج و پیام رسانی فوری و گسترده باعث تولید انبوهی از آثار شعاری در سطح جامعه شد

از دیگر پی آمدهای انقلاب رشد جمعیت خواستار هنر بود. به ویژه زنان در مقیاسی وسیع به کارهای هنری روی آوردند. در پاسخ به نیاز فزاینده ی هنرجویان، چند هنرکده جدید و بی شمار کلاس خصوصی به راه افتادند. دیری نگذشت که با تجدید فعالیت یکی دو نگارخانه ی سابق و گشایش نگارخانه های جدید، بازار عرضه و فروش آثار هنری دوباره رونق گرفت. موزه ی هنرهای معاصر تهران، پس از چند سال فعالیت بدون برنامه، اقدام به برپایی منظم نمایش های دوسالانه و سه سالانه از آثار طراحان گرافیک، تصویرگران، نقاشان، عکاسان، کاریکاتورسازان، نگارگران، سفالگران و مجسمه سازان کرد. صدها اثر ریز و درشت در هر یک از این نمایش ها معرفی شدند و هزاران نفر به دیدن آن ها رفتند [گفتنی است که تعداد 264 نقاش در دوسالانه 1370 خ شرکت داشتند؛ حال آن که نقاشان شرکت کننده در دوسالانه 1337 خ فقط 45 نفر بودند]. این واقعیت ها حاکی از رشد کمی و توسعه ی فعالیت در تمامی عرصه های هنری است، با این همه به نظر نمی رسد که تحولی اساسی و آینده ساز در هنر امروز ایران پدید آمده باشد

در نقاشی این دوره گوناگونی و پراکندگی گرایش ها بیش تر شد. نقاشیخط مسیر قبلی را تا مرزهای تکرار و ابتذال پیمود. نگارگری التقاطی که دوره ی قبل به زیست حاشیه یی ادامه می داد، حال زمینه ی مناسبی برای جلوه گری پیدا کرد. صور دیگری از نقاشی تزیینی با ظاهر ایرانی و شرقی نیز امکان بروز یافتند. از میان بیشمار کسانی که در این زمینه های سنتی فعالیت داشته اند، می توان به نام هایی چون فرح اصولی، نصرالله افجه یی، محمد باقر آقامیری، محمد علی ترقی جاه، شهلا حبیبی، محمد علی رجبی، عبدالله رحیمی، رستم شیرازی،جلیل رسولی، روحبخش، فرشچیان، رضا فضایلی، اردشیر مجرد تاکستانی، مطیع و مجید مهرگان اشاره کرد. در سوی دیگر، بسیاری نقاشان از جمله ثمیلا امیرابراهیمی، پرویز ایزدپناه، مسعود بهنام، نامی پتگر، جمال الدین خرمی نژاد، مصطفی دشتی، هایده زرین بال، حجت الله شکیبا، علی اکبر صادقی، مرتضی کاتوزیان، مینا نوری، گیزلا سینایی، احمد وثوق احمدی و احمد وکیلی برای ارائه ی موضوع های عینی و یا مفاهیم ذهنی خویش از روش های بازنمایی طبیعت گرانه بهره گرفتند. نقاشان دیگری چون حسین احمدی نسب، ناصر آراسته، یعقوب امدادیان، علی رضا، نفیسه ریاحی، هادی ضیاء الدینی، علی گستانه، محمد حسین ماهر، منوچهر معتبر و احمد نصرالهی هر یک به نحوی کوشیدند از مرزهای مرسوم ناتورالیسم گامی فراتر نهند. به رغم تغییر و نوسان درکار برخی از نقاشان نوپرداز دوره پیش، جنبش نوگرایی ادامه یافت. در این رهگذر، نقاشانی چون احمد امین نظر، شهلا حسینی، مهدی حسینی، بهرام دبیری، ایرج زند، مهدی سحابی، همایون سلیمی، جلال شباهنگی، سعید شهلاپور، کورش شیشه گران، منوچهر صفرزاده، یعقوب عمامه پیچ، رعنا فرنود، فریده لاشایی، نصرت الله مسلمیان، فرشید ملکی و علی نصیر با تجربیات تازه بر تنوع گرایش های نو افزودند. همچنین، در قالب هایی نه چندان متفاوت آنچه اشاره رفت ولی با تأکیدی قوی بر موضوع های سیاسی و دینی، کار نقاشانی چون مرتضی اسدی، ایرج اسکندری، ناصر پلنگی، کاظم چلیپا، حسین خسروجردی، زهرا رهنورد، حبیب الله صادقی، حسین صدری، غلامعلی طاهری، مصطفی گودرزی و علی وزیریان مطرح شد. در چند سال اخیر نیز شمار زیادی از نقاشان جوان تر فعالیت خود را در ارتباط یا بدون ارتباط با انواع گرایش های مزبور آغاز کرده اند

در این دوره، طراحی گرافیک، هنر پوستر و تصویرگری رشد و گسترش قابل ملاحظه ای یافته اند. علاوه بر ادامه ی فعالیت وسیع طراحان با سابقه از جمله مصطفی اسداللهی، حقیقی، حلیمی، علی خسروی، سارنج شیوا، امرالله فرهادی، کامران کاتوزیان، مثقالی و ممیز، استعدادهای جوان تری چون شهرزاد اسفرجانی، بیژن جناب، علی خورشیدپور، ابوالفضل عالی، وزیریان و بسیاری از دیگر شاگردان ممیز به میدان آمدند. احمدرضا دالوند، هادی فراهانی، هون مرتضوی، توکا نیستانی و مسعود شجاعی طباطبایی توانایی های خود را در تصویرگری برای مطبوعات نشان دادند. تصویرگری کتاب کودک هم با آثار سارا ایروانی، محمدعلی بنی اسدی، نیره تقوی، محمدرضا دادگر، رضا لواسانی، فیروزه گل محمدی، کریم نصر، اکبر نیکان پور، وکیلی و ابوالفضل همتی آهویی رونقی تازه پیدا کرد. درعرصه ی گرافیک فیلم هم نظیر چنین پیشرفتی رخ نمود. نکته ی دیگر، رواج سریع تر گرافیک کامپیوتری در سال های اخیر است. چنان که امروزه تقریبا هیچ طراح یا تصویرگری خود را بی نیاز از دانش فنی جدید نمی داندعکاسان شناخته شده ای چون بهمن جلالی، یحیی دهقان پور، مریم زندی، اکبر عالمی، نصرالله کسراییان، کاوه گلستان و تورج حمیدیان کارشان را از دوره ی قبل آغاز کرده بودند؛ اما در جریان انقلاب و جنگ بود که عکاسی جایگاه مناسب خود را در کنار سایر هنرها به دست آورد (یادآور شویم که در همین زمان رشته ی مستقل عکاسی در دانشکده های هنری به راه افتاد). شرایط اجتماعی و سیاسی آن سال ها باعث رشد بی سابقه ی فتوژورنالیسم شد. اما به تدریج گونه های مختلف عکاسی هنری، بخصوص در تجربیات نسل جوان تر، مجال بروز یافتند. در اینجا، بدون توضیح درباره ی چگونگی گرایش های گوناگونی که امروزه در عکاسی پدید آمده است، فقط چند نام دیگر از میان عکاسان فعال را ذکر می کنیم: صادق تیرافکن، محسن راستانی، افشین شاهرودی، سیف الله صمدیان، جاسم غضبان پور، محمد غفوری، محمد فرنود، محمود کلاری، بهنام منادی زاده و مهران مهاجر

پیکره سازی نیز اخیرا پس از چند سال رکود با آثار فاطمه امدادیان، رضا خیاطان، بهروز دارش، حمید شانس، شهلاپور، حسین قره گزلو، محمدعلی مددی، ایرج محمدی، رضا یار احمدی و چند مجمسه ساز دیگر دوباره حرکتی را آغاز کرده است؛ و به نظر می رسد که این حرکت در آینده شتاب بیش تری گیرد. هم چنین باید از کسانی چون محمد مهدی انوشفر، عربعلی شروه، یونس فیاض، محمد مهدی قان بیگی و مهین نورماه نام برد که در رواج هنر سفالگری نقش مؤثری داشته اند.به طور کلی، از بررسی تاریخ هنر معاصر چنین نتیجه می گیریم که، به رغم کنکاش های پیگیر هنرمندان ایرانی، تاکنون دستاورد منسجم و جامعی که بتواند الگوی زیبایی شناختی ویژه ای را به دنیای هنر امروز ارائه کند، حاصل نیامده است. علت این مسأله را نه فقط در دنباله روی ها و الگوبرداری ها ناسنجیده، بلکه هم چنین در کمبودهای ناشی از نهادینه نشدن پدیده ی هنر جدید در جامعه ی ایران باید جست. به همین سبب نیز عواملی چون تغییرات سیاسی، سیاستگذاری های دولتی، نظر محافل خارجی و سلیقه ی بازار بیش از انگیزه ها و خواست های درونی بر سیر تحول هنر معاصر اثر گذاشته اند. مسلما، جامعه ی ما دچار فقر استعداد نیست، ولی آینده ی هنر ایران بدان بستگی دارد که تا چه اندازه این نیروهای بالقوه به سوی خلاقیت و ابداع هدایت شوند
در این مقاله به نام هنرمندان ایرانی مقیم کشورهای دیگر که به طور مستقیم در تحولات هنر معاصر ایران مؤثر نبوده اند، اشاره ای نشده است

از همکاری موزه ی هنرهای معاصر برای تهیه برخی از تابلوهای این مقاله تشکر می کنیم.

آرایش خورشید

فیروز شافعی

مجله نشان،شماره دوازدهم،زمستان 1385

مدیر مسئول ساعد مشکی

ناصرالدین شاه در سومین سفر خود به فرنگ با دستگاهی برای ضبط صدا آشنا شد که “فُونوگراف” نام داشت. این دستگاه، استوانه هایی مومی داشت که کار ضبط و پخش صدا را انجام می دادند. استفاده از این دستگاه در اواخر عهد ناصرالدین شاه جنبه ای کاملا اختصاصی داشت. اما از اوایل دوره ی مظفرالدین شاه تعداد معدودی از این دستگاه وارد ایران شد. با ساخته شدن دستگاه های کاراتر و ارزان قیمت تر، خانواده های متمکن نسبت به خرید آن اقدام کردند.
مدل های بعدی دسته ی کوک و یک شیپور برنجی 36 سانتی متری برای پخش صدا داشتند و استوانه های مومی به مدت دو دقیقه صدا را ضبط و پخش می کردند.
مظفرالدین شاه در شرح سفر دوم اش به فرنگ در سال 1378ه. ش. به مشاهده و خرید این دستگاه اشاراتی کرده است. از حدود سال 1374، یعنی اوایل دوره ی سلطنت مظفرالدین شاه جسته گریخته اشاراتی به وجود دستگاه های فونوگراف در بعضی خانه ها شده است. در این دوران بعضی از درباریان که با هنرمندان همنشینی داشتند، گه گاه آثار آنان را در استوانه های فونوگراف ضبط می کردند.
طاهرزاده خواننده ی مشهور قاجار می نویسد:
در آن زمان یک نوع دستگاه به ایران آمده بود که آن را فونوگراف می نامیدند، صدا را روی لوله های آن ضبط می کردند و همان را می توانستند دوباره بشنوند، حسام السلطنه یکی از این دستگاه ها را داشت. این دستگاه بهترین معلم من بود، زیرا صدای خود را می شنیدم و هر جا نقصی به نظرم می رسید، اصلاح می کردم.
زمان اولین ضبط صفحه ی گرامافون در ایران به پیش از مشروطیت و حدود سال 1280 می رسد. اولین صفحه های موسیقی در زمان مظفرالیدن شاه، توسط شرکت گرامافون انگلستان ضبط و تکثیر شد. اولین بار در سال 1285 شعبه ی شرکت مذکور در ایران دایر شد و صفحاتی از میرزا عبدالله (استاد تار)، باقرخان (استاد کمانچه)، نایب اسدالله اصفهانی (استاد نی) و … و نیز ارکستر نظام مدرسه ی دارالفنون به رهبری مسیو لومر، کارشناس موزیک فرانسوی، ضبط شد.
بر اثر وقایع جنگ جهانی اولی و تأثیر در اوضاع داخلی ایران و درگیری ها و آشوب های ناشی از آن که کمبود وسایل و مواد اولیه را در پی داشت، ضبط صفحه که از سال 1285 تا 1294 ادامه داشت، متوقف شد. پس از فرو نشستن آتش جنگ، تصنیف ها و سرودهای ملی بین مردم رواج یافت.
در این میان با رفتن احمد شاه به اروپا و روی کار آمدن رضا خان در سال 1304 دوران جدیدی آغاز شد. در این دوران مراکزی برای آموزش موسیقی دایر شدند که از آن جمله مدرسه ی درویش به مدیریت نی داوود بود. تأسیس مدرسه ی عالی موسیقی در سال 1302 و کلوپ موزیکال به همت کلنل علی نقی وزیری، زمینه ی مساعدی برای ضبط و عرضه ی صفحه های موسیقی فراهم کرد. از آگهی های روزنامه ها چنین برمی آید که اجرای کنسرت در این زمان رواج داشته است.
شواهد موجود حاکی از آن اند که ضبط صفحه های گرامافون در ایران مجددا از سال 1305 آغاز شده است. برگزاری کنسرت های متعدد یکی از دلایل جلب شرکت های خارجی برای صرف سرمایه و اعزام نماینده برای ضبط و فروش صفحه بوده است.
دو کمپانی فعال در ایران یعنی “هیزمستروویس” و “پولیفون” که رقیب بودند، هر دو دستگاه مخصوصی برای ضبط صفحه به تهران آوردند تا تعدادی صفحه از صدای خواننده ی مشهور قمرالملوک وزیری، ضبط کنند.
با پیشرفت تکنولوژی ساخت گرامافون، امکان ضبط الکتریکی صفحه مهیا شد که خود گام بسیار مهمی در راستای ضبط بهتر صداها بود. صفحه ی اولین اثر ویولن استاد صبا جزء همین صفحه هاست. به دنبال فعالیت دو شرکت یاد شده شرکت های دیگری نیز به ضبط صفحه از موسیقی دانان ایران پرداختند.
نام کمپانی هایی که از اواخر سال 1306 تا حدود دوازده سال به ضبط و تکثیر صفحه پرداختند، به شرح زیر است:
بایدافون (آلمان)، پولیفون، پارلوفون، اودئون، هیز مستروویس، کلمبیا و سودوا (سوریه)
تا سال 1337 تمام مشخصات صفحه روی لیبل دایره شکلی در وسط صفحه ثبت می شد و خود صفحه در پاکتی سفید و ساده به دست مشتری می رسید. در سال 1337 واردکنندگان صفحه با توجه به جلد صفحه های خارجی به فکر تهیه ی جلد صفحه و طراحی برای آن افتادند. بدین ترتیب مدیران مؤسسات، طراحی برای جلد صفحه را بنا بر ذوق و سلیقه ی خود به دست گراورسازها و چاپخانه ها سپردند و تصاویری ابتدایی از خواننده ها یا مناظر، زینت بخش جلد این صفحه ها شد.
سرانجام در دهه ی چهل اولین کمپانی ایرانی به نام آهنگ روز به مدیریت چمن آرا، برای صفحه های خود که در ابتدا به صورت 33 دور و بعد 45 دور تولید می شد، به ساخت اصولی جلد صفحه پرداخت. در این زمان کمپانی ها ترجیح می دادند از تصاویر خواننده های معروف که هنوز پایشان به تلویزیون باز نشده بود و در نتیجه چهره هایی ناشناخته داشتند، برای روی جلد صفحه استفاده کنند. بدین ترتیب هم جوابگوی اشتیاق شنوندگان برای دیدن خوانندگان محبوب خود بودند و هم بازار کار خود را رونق می دادند. جلدهای این دوران هنوز طراحی گرافیک مشخص و ویژه ای نداشتند.
در اوایل دهه ی پنجاه، کمپانی آهنگ روز سفارش کلانی برای تهیه ی خرید صفحه های 32 دور به آلمان داد. این صفحه ها که از موسیقی اصیل ایرانی ضبط شده اند، لی اوت های بسیار ساده و زیبایی دارند که طراحان آن نامعلوم اند.
این طراحی از موتیف های نقاشی های قاجاری، نقش فرش ها و مناظر ایرانی و خط نستعلیق بهره برده و به ندرت از تصاویر هنرمندان استفاده کرده است.
اوایل دهه ی پنجاه بخش کوچکی از موسیقی پاپ که از توجه روشنفکران زمان برخوردار بود به روی جلد صفحه ها توجه ویژه ای کرد. طراحی روی جلد صفحه های “شبانه”، “جمعه”، و “تنگنا” بیانگر این توجه اند.
در این دوره کمپانی های صفحه پرکنی بسیاری مشغول به کار بودند از جمله: آپولون، ایران گرام، مولن روژ، المپیک، رویال، کنسرسیوم، پخش صفحه ی ایران، 4T. در این دوران روی جلد صفحه های خارجی کپی اصل آن بود و صفحه های ایرانی طراحی گرافیک قابل توجهی نداشتند. کم کم تکنولوژی دیگری کار ضبط موسیقی را در دست گرفت؛ این تکنولوژی نوارهای کارتریج بودند که خیلی زود، جای خود را به تکنولوژی راحت تر، ارزان تر و با قابلیت حمل آسان تر دادند. این تکنولوژی جدید، کاست بود که بازار همه ی انواع دیگر را کساد کرد.
در سال 1350 به همت لیلی امیر ارجمند فعالیت فرهنگی مؤثری در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پا گرفت و این مرکز به تهیه ی نوار قصه و آهنگ های کودکان پرداخت. مسئولیت این بخش به احمدرضا احمدی محول شد و او با سلیقه ی تمام شروع به برنامه ریزی برای ضبط آهنگ های محلی و ایرانی کرد.
نگاه نوین احمدرضا احمدی به موسیقی و نیز ذوق و سلیقه ی هنرمندانه ی او باعث شد که طراحان گرافیک برای تهیه ی جلد نوار و صفحه به کار دعوت شوند. در این دوران بود که برای اولین بار طراحی جلد صفحه و نوار منطق درست خود را یافت و کارهای درخشانی از فرشید مثقالی، ابراهیم حقیقی، بهرام خائف و مصطفی اوجی پدید آمد.
فرشید مثقالی با استفاده از چاپ های سنگی و نقوش فرش گلیم جلدهای زیبایی طراحی کرد که نمونه های آن عبارتند از: طراحی جلد صفحه غزلیات سعدی، آهنگ های محلی پری زنگنه، اشعار رودکی. ابراهیم حقیقی نیز با استفاده از آب مرکب برای اشعار شهریار جلد صفحه طراحی کرد. بعضی از طراحان هم با استفاده از خط نستعلیق به طراحی جلد برای صفحه پرداختند. ضمنا در این زمان طراحانی چون سودابه آگاه و محمدرضا عدنانی نیز به طراحی روی جلد صفحه مشغول شدند.
این دوران اوج طراحی جلد صفحه و نوار بود. بیرون از کانون، طراحانی مانند قباد شیوا، برای صفحه ی نمایشنامه شهر قصه، موسیقی سنتی ایرانی و صفحه ی استادان موسیقی ایرانی جلدهای زیبایی ساخت. سپس تا سال 1358 دوباره با ضعف طراحی در این زمینه روبه روییم تا این که با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، تمامی مراکز تکثیر و توزیع موسیقی تعطیل شدند و عده ای از طراحان نیز به خارج رفتند.
بعد از انقلاب، گروه های موسیقی شیدا و عارف به سرپرستی محمدرضا لطفی، به طراحی جلد نوار رونقی دوباره دادند. تأثیر جوشش انقلاب را در طراحی جلد نوارهای این دوران شاهدیم؛ در این زمان هوشنگ امیراردلان با این گروه ها همکاری کرد.
با شروع جنگ، این دوران نیز پایان یافت تا دوباره رنگ و رونقی بگیرد. در این زمان به علت برگزار نشدن نمایشگاه ها تعدادی از نقاشان و طراحان گرافیک بنام مانند: آیدین آغداشلو، ابراهیم حقیقی، هوشنگ امیراردلان و مرتضی ممیز به طراحی روی جلد کتاب و نوار روی آوردند و آثار چشمگیری خلق کردند.
با ورود سی دی به بازار، طراحی گرافیک برای تولیدات موسیقی وارد عرصه ی نوینی شد و به صورت حرفه ی جدی بعضی از طراحان درآمد. در سال های 67 و 1368 هوشنگ امیراردلان و سیما بینا به نقاشی برای جلدهای سی دی و نوار محمدرضا شجریان پرداختند. در این دوره، از خط نستعلیق برای اطلاع رسانی روی جلد استفاده می شد. در این زمان طراحانی چون سیاوش مظلومی پور و بهزاد غریب پور نیز به تصویرسازی برای روی جلد مشغول بودند. کم کم شرکت های تولید موسیقی به این فکر افتادند که برای فروش بهتر، از تصویر هنرمندان برای روی جلد استفاده کنند و بدین ترتیب عکاسان به همکاری با طراحان گرافیک پرداختند.
طراحان پُر کار و مطرح این دوره عبارت بودند از: مرتضی ممیز، بهزاد غریب پور، ضیاءالدین جاوید، محمد حمزه و علی خسروی.
جمشید حقیقت شناس با تصویرسازی و ساعد مشکی نیز با بهره گیری از ترکیبات جدیدی از خط فارسی آثار چشمگیری خلق کردند.
علی بوستان، ابوالفضل شاهی، علیرضا مافی، بهراد جوان بخت، فرح اصولی، فاطمه ملک افضلی، مژگان شجریان، علیرضا رضایی و یارتا یاران از دیگر طراحان موفق این دوره بودند.
در زمان حاضر گروهی از طراحان به ساختن جلدهای متحدالشکل برای شرکت های تولیدات موسیقی مشغول اند که این خود مرحله ی جدیدی در این عرصه محسوب می شود. این شرکت ها عبارتند از: هرمس، ماهور، چهارباغ، ماه ریز، نوای همایون، شهرام، کارگاه موسیقی، آوای خورشید، آوای باربد، سروش و …

جهان گرافیک – گرافیک جهانی

مصطفي اسدللهي

ابراهيم حقيقي مي گويد: «گرافيک محمل بسيار مناسبي براي ارتباط با جهان است؛ ارتباطي تصويري، همانند عکاسي و سينما با اين تفاوت که متکي به موسيقي و زبان و درام نيست. گاهي مواقع به واسطه ي گرافيک ارتباط بسيار سريع تر نيز حاصل مي شود (همچون نشانه ها که يک
زبان تصويري گوياي بين المللي اند و براي همه هم آشنا. مثلا علايم رانندگي). گرافيک زبان ارتباطي بسيار جامع و داراي قابليت گسترش فراواني هم هست. اکنون همه جا پر از علايم

و نشانه هاي گرافيکي است: ايستگاه ها، فرودگاه ها، ورزشگاه ها و به تازگي رايانه ها. در سايت هاي اينترنتي به نشانه هاي گرافيکي بسياري بر ميخوريم که همگي آشنايند. در واقع اکنون ما جهان را به واسطه ي يک الفباي تصويري جهاني مي شناسيم.» و ساعد مشکي: «به واسطه ي آثار گرافيک مي توان به نگرش، رفتارهاي اجتماعي، سنن، علايق و روحيات مردم جامعه به عنوان عوامل زنده ي فرهنگ و تمدن پي برد.»

جملات بالا شايد تا حدي گوياي ميزان اهميت هنر گرافيک در شکل گيري و پيشبرد گفت و گوي ما با جهان باشد. چنان که

قباد شيوا هم در توضيح اين اهميت مي گويد: «طراحان گرافيک ميتوانند «هيروگليف» هاي عصر خود را به وجود آورند، چشم ها را به ضيافت فرهنگي در سطح بين المللي دعوت کنند و مروج تفهيم و تفاهم ميان مللي با تمدن هاي متفاوت باشند.» گرافيک به عنوان هنري بي نياز از گرفت و گيرهاي کار با زبان بومي و نيز با کمترين اتصال و ارتباط با فرهنگ سنتي برآمده از قوميت ها مي تواند از جمله ي بهترين مسيرها براي ارتباط با جهان هاي ديگر متفاوت در گوشه هاي مختلف اين دايره ي خاکي در دنياي مدرن معاصر باشد.

اما جهاني شدن اين زبان چگونه ممکن است؟ مشکي معتقد است: «از آنجا که تصوير در نسبت با گفتار قابليت فهم در گستره ي افزون تري از انسان ها دارد گفت و گوي از اين طريق نيز مخاطبان بيشتري را در بر خواهد گرفت. گرافيک نمي تواند تفاهم ايجاد کند اما ميتواند به فهم بشر از تفاهم ياري رساند.» و مجيد عباسي در توضيح چگونگي برقراري اين ارتباط جهاني مي گويد: «طراح گرافيک علاوه بر آگاهي هاي لازم درباره ي حرفه ي خود، توانايي هاي فني و حرفه اي و دانش آکادميک، بايد که تسلط کافي نسبت به مسايل اجتماع و فرهنگ جامعه داشته باشد. هنر گرافيک انعکاسي بسيار واضح و روشن از مسايل حاد اجتماع است. و بنابراين بايد از توانايي هاي طراحان گرافيک براي بيان و انتقال پيام گفت و گو ميان فرهنگ ها و تمدن ها استفاده نمود. هنر گرافيک خلاق به درستي مي تواند اين پيام گفت و گو را در شکل ها و قالب هاي حرفه اي خاص خود به جهانيان منتقل کند.»

در اين ميان نظر فرشيد مثقالي در مورد راهکار برقراري اين ارتباط فرهنگي جالب توجه است: «فرهنگ ما بايد به وسيله ي گرافيک بسته بندي و به جهان عرضه شود. اما اين حرکت فردي نيست بلکه بايد شورايي تشکيل شود تا در اين مورد تصميم گيري کند. باقي افراد هم، همگي بايد تحت رهبري اين شوراي مرکزي باشند. نظريه ها اگر شخصي باشند در جمع قابليت انسجام خود را از دست مي دهند.»

اما اين پرسش پيش مي آيد که شيوه ي برخوردمان به عنوان يک سوي اين ارتباط جهاني چگونه بايد باشد؟ براي جهاني شدن خود را به آنها نزديک کنيم يا آنها را به خودمان؟ ابراهيم حقيقي پاسخ مي دهد: «ما از طريق گفت و گو مي توانيم فرهنگ را انتقال دهيم. در نمايشگاه هاي جهاني با موضوع هايي مانند صلح، آلودگي محيط زيست، حمايت از کودکان و … پوسترهايي عرضه شده اند با زباني جهاني و در عين حال با نشانه هاي خاص ملي. مثلا در غالب پوسترهاي هنرمندان ژاپني نمودهايي از فرهنگ ژاپن وجود دارد و اين مزيت آنهاست چرا که تا ملي نباشيم نمي توانيم جهاني شويم.» و مجيد عباسي ادامه مي دهد: «طراح گرافيک در اين گفت و گوي بصري بايد علاوه بر شناخت زبان بين المللي تصوير، به هويت خويش نيز اهميت دهد تا اثري موفق و تاثيرگذار خلق کند از جايگاه صحيح فرهنگي و تاريخي خود و هم منطبق با شرايط روز.»

هنر معاصر ايران در مرکز باربيکن

نمايشگاهي تحت عنوان هنر معاصر ايران، در مرکز هنري باربيکن لندن، اولين نمايشگاهي از هنر معاصر ايران بود که در انگلستان برگزار مي شد. اين نمايشگاه به قصد نشان دادن وضعيت هنرهاي تجسمي ايران و تحول و پيشرفت آن، از ٢٠ سال قبل از وقوع انقلاب اسلامي تا کنون تشکيل مي شد. نمايشگاه متشکل از بيش از ٥٠ اثر هنري از ٢٠ هنرمند ايراني بود که گروهي از آنان در ايران کار و زندگي مي کنند و تعدادي هم مقيم کشورهاي ديگرند. آثار عرضه شده مجموعه اي بود از خطاطي، کارهاي فيگوراتيو و آبستره، ويديويي، عکاسي و چيدمان از استعدادهاي جوان يا هنرمندان شناخته شده ي ايراني که از ميان مجموعه هاي خصوصي يا نگارخانه ها و مجموعه هاي عمومي از داخل يا خارج ايران برگزيده شده بودند و نيز آثاري از مجموعه ي موزه ي هنرهاي معاصر تهران که تا کنون به نمايش درنيامده بودند.
برگزاري اين نمايشگاه با همکاري خانم رز عيسي و خانم کارول براون، سرپرست اصلي گالري هاي مرکز هنري باربيکن، حمايت موزه ي هنرهاي معاصر تهران با مديريت دکتر عليرضا سميع آذر و مراکزي ديگر از جمله بنياد ميراث ايراني، دفتر امور خارجه ي کشورهاي مشترک المنافع، انجمن ايرانيان، ويزيتينگ آرتز (Visiting Arts)، استوديو دلفينا و هواپيمايي ملي ايران ميسر شد. آثار بعد از انتخاب نهايي توسط موزه ي هنرهاي معاصر تهران بسته بندي و به لندن حمل شد.

نمايشگاه در تاريخ ١٠ آوريل ٢٠٠١/ ٢٢ فروردين ١٣٨٠ افتتاح شد که در آن آثار برگزيده ي هنرمندان ايراني از ٤٠ سال اخير تاريخ هنر ايران در معرض نمايش قرار گرفت. هنرمندان حاضر در اين نمايشگاه که آثارشان نيز در آن شرکت داشت آقايان آيدين آغداشلو، عليرضا اسپهبد، محمد احصايي و خانمها غزال رادپي، شادآفرين قديريان و بيتا فياضي بودند.

در مراسم افتتاحيه وزير فرهنگ انگلستان، سفرا و بسياري شخصيت هاي فرهنگي و هنري، هنرمندان، منتقدان، مجموعه دارهاي آثار هنري و… حضور داشتند و يکي از افتتاحيه هاي پر ازدحام و پر استقبال مرکز هنري باربيکن بود. از جمله مهمانان اين نمايشگاه ايرانيان مقيم انگلستان بودند.

اين نمايشگاه به مخاطبان انگليسي اين امکان را داد تا با کيفيت و تکامل هنرهاي تجسمي در ايران امروز آشنا شوند، يعني زمينه اي از هنرهاي ايران که طي دو دهه ي اخير توجه کمي به آن شده بود. نمايشگاه با ارايه ي آثاري از هنرمندان دهه ي ١٣٤٠/١٩٦٠ آغاز مي شود، يعني زماني که تحول هاي هنر غرب در اروپاي غربي و امريکا به مايه ي الهام و تاثير در هنرمندان ايراني و ترکيب با سنت هاي فرهنگي وهنري ايران مبدل مي شود و از اين تاثير و ترکيب، هنرمنداني معتبر با سبک هاي شخصي معرفي مي شوند. اين هنرمندان مکتب سقاخانه را شکل مي دهند. اين سبک در استفاده از عناصر و موتيف هاي برگرفته ازهنرهاي سنتي و مذهبي، مثل نمادها، اعداد و علايم و طلسم ها و ترکيب آن با موتيف هاي هنر غرب و يا ترکيب آن با خطاطي در آثار نقاشاني چون حسين زنده رودي، محمد احصايي و فرامرز پيلارام نمايان مي شود. همين ترکيب در آثار مجسمه سازاني چون پرويز تناولي، با مجموعه ي تنديس هاي هيچ نيز رخ مي نمايد.

در نقاشي هاي سهراب سپهري، هنر غربي با طبيعت و فلسفه ذن در هم مي آميخت، در حالي که مسعود عربشاهي بيشتر تحت تاثير طراحي و موتيف هاي زرتشتي هنر پيش از اسلام بود. مارکو گريگوريان و پرويز کلانتري پرده هايي از خاک و کاه ساختند که از طبيعت خشک و کويري ايران نشات مي گرفت.

از ميان نسل بعد از انقلاب نمونه اي از کارهاي خسرو حسن زاده، که خود يکي از جوانان داوطلب و شرکت کننده در جنگ ايران و عراق بود، درنمايشگاه عرضه شد و يک چيدمان ازسوسک هاي سراميک بيتا فياضي و نمونه هايي از شيوه ي کار قاسم حاجي زاده و حجت الله شکيبا که آثارشان را بر اساس عکس هاي قديمي و قاجاري بنا کرده اند و نوعي نگاه مدرن به سنت هاي تصويرسازي و عکاسي قاجاري دارند.

نمونه هايي از چيدمان هاي ويديويي غزال که آميخته از طنز و تضاد روبناي زندگي مدرن و امروزي با سنت ها و عرف جامعه است نيز در نمايشگاه عرضه شد. نمونه اي از کارهاي جديد فريدون آو، بر اساس شاهنامه ي فردوسي، آخرين شيوه ي ترکيب هنر مدرن و مايه هاي سنتي هنر و فرهنگ ايران را نشان مي دهد، در نمايشگاه عرضه شده بود. جدا از بخش هنرهاي تجسمي نمايشگاه باربيکن، جشنواره اي از فيلم هاي ايراني نيز در کنار اين برنامه عرضه شد.

فيلم هاي نمايش داده شده ترکيبي از آثار بلند و کوتاه فيلم سازان مقيم ايراني و چند اثر کوتاه ويديويي از هنرمندان ايراني مقيم خارج از کشور بود. فيلم ها عبارت بودند از:

دختران خورشيد، مريم شهريار

روزي که زن شدم، مرضيه مشکيني

نرگس، روسري آبي، زير پوست شهر و بانوي ارديبهشت، رخشان بني اعتماد

باشو، غريبه ي کوچک، بهرام بيضايي

دو زن، تهمينه ميلاني

سيب، تخته سياه، سميرا مخملباف

دايره، جعفر پناهي

خانه سياه است، فروغ فرخزاد

سرو سبز، ناصر صفاريان

زينت، يک روز بخصوص، ابراهيم مختاري

گذرگاه، ضربان، شيرين نشاط

طلاق به سبک ايراني، زيبا ميرحسيني

اما تو عالي انگليسي حرف مي زني، پريسا تقي زاده و مرجان صفي نيا

در انتظار وحيد، دلفين مينويي

باران دختر مادر، شاليزه عارف پور

داشتن يا نداشتن، نيکي کريمي

مردي براي تمام دلايل، فاطمه معتمد آريا

هنرمند به منزله زلزله سنج

کامران دیبا

بعد از سال ها سکوت و انزواي هنري، مجموعه اي جامع از هنر چهل سال گذشته ي ايران در فرهنگسراي باربيکن لندن، گالري Curve به نمايش گذارده شد. در اين نمايشگاه بيش از ٢٠ هنرمند ايراني شرکت داشتند.

اين نمايشگاه که مروري است بر تاريخ هنر ايران، با آثار نقاشان معروف به «سقاخانه» شروع مي شد. اين گروه از نقاشان با آگاهي از هنر مدرن متوجه ريشه هاي سنتي و مخصوصا عاميانه ي فرهنگ ايران شدند. آنان زبان تصويري خود را بر اساس نمادهايي پايه گذاري کردند که مردم کوچه و خيابان با آن مانوس بودند، از قبيل تزيينات خطاطي و نمادهاي معمول در تعزيه، عزاداري مذهبي، رمل و اسطرلاب، جادو و دعا و شکل هايي که در سقاخانه هاي محله ها به عنوان نذر و ثواب نصب مي شدند.

کريم امامي، اولين نقدنويس هنري در ايران، اين گروه نقاشان را سقاخانه نام گذاري کرد. طبق نوشته ي وي پرويز تناولي و حسين زنده رودي از پيشاهنگان اين مکتب بودند و به زودي فرامرز پيلارام، صادق تبريزي، مسعود عربشاهي و منصور قندريز به آنان پيوستند ولي در حقيقت اين نام گذاري ها مربوط به مقطع زماني کوتاه بوده و با گذشت زمان و توسعه ي هنري، اين هنرمندان هر يک راه هاي انفرادي خود را جست و جو و انتخاب کردند. جالب اين که فعاليت نقاشان سقاخانه مقارن با فعاليت پاپ آرت عطب صشغ در امريکا بود. در آن زمان نقاشان غربي در جست و جوي تصوير به فراورده هاي عاميانه ي فرهنگ مصرفي غرب علاقه مند شدند. نتيجه ي دوران وفور اقتصادي بعد از جنگ و استفاده از فراورده هاي صنعتي در سطح توده ي مردم کشورهاي غربي را دستخوش تحول بنيادين فرهنگي کرد. نقاشان امريکايي متوجه تصاوير تبليغاتي، ستارگان سينما، حروف درشت روزنامه ها و غيره شدند و اين تصاوير عامي و غير هنري نظر آنان را جلب کرد و در حقيقت به صورت مستقيم آن را در کارهايشان منعکس کردند.

مهم نيست که آيا هنرمندان در حال اعتراض بودند يا تشويق. جالب اين است که اين هنرمندان مانند زلزله سنج، ظهور يک فرهنگ همگاني و جهاني را پيش بيني کردند که متکي به توليد تکنولوژيک، مصرف توليدات صنعتي و ارتباطات گروهي است.

پرسشي که مطرح مي شود اين است: آيا هنرمندان سقاخانه هم به نوبه ي خود با توجه به نمادها و اشکال مذهبي شيعه که مورد مصرف قشرهاي سنتي جامعه ي ايراني بود، مانند دستگاهي آينده سنج، انقلاب مذهبي و حکومت آن را پيشگويي مي کردند؟ بدون شک نقاشان ديد خود را منعکس مي کردند و در صدد آينده نگري و کف بيني فردا نبودند. هنرمندان در جست و جوي خلاقيت و ابداع، با يک ديد شخصي و معنوي، نشانه هاي اعتقادات مذهب و فرهنگ توده ي ملت را نظاره مي کردند.

هنرمندان سقاخانه توجه شان به خط نويسي معطوف شد ودستيابي به اين گنجينه ي فرهنگي را در ميان ديگر هنرمندان جوانتر رواج بخشيدند. اين بود قسمت ابتدايي نمايشگاه که شامل آثار دهه ي١٣٤٠/ ١٩٦٠ بود، البته در اين دهه و در دهه ي ١٣٥٠/١٩٧٠ هنرمندان راه هاي انفرادي خود را براي ابراز هنرشان انتخاب کردند. صحنه ي هنري ايران در اين دو دهه ي بارور، انرژي و پويايي در خور توجهي داشت.

شکاف شگفت انگيز

در نگاه اول، اين نمايشگاهي از فعاليت هاي هنري چهل سال کشورمان بود، ولي با نگاهي تحليلي و زماني به اين نمايشگاه متوجه يک شکاف شگفت انگيز هنري مي شويم و آن عدم حضور آثار هنري دهه ي ١٣٦٠/ ١٩٨٠ است. تنها نقاشي که در اين دوره ي سکوت، حضور بارزي دارد، کوروش شيشه گران است. يکي از سوالاتي که مطرح مي شود اين است که چرا در دوره هاي اول شورو هيجان انقلاب که مي تواند دوره ي باروري و توسعه ي هنر باشد صحنه ي هنري کشور تهي و خاموش مي شود؟

اگر به گروه سني نقاشان و هنرمندان اين نمايشگاه توجه کنيم، ميانگين سني آنان در زمان انقلاب سي تا چهل سال بوده است که معمولا شروع باروري و رشد کاري هنرمند است. بعد از تاسف بر فرصت هاي از دست رفته و زندگي هاي تلف شده جا دارد که با آهنگ اميدبخش اين مقاله را خاتمه داد و آن وجود و امکان پذيري چنين نمايشگاهي است. بدون ترديد برگزاري اين نمايشگاه با «گفت و گوي تمدن ها» و محيط بازتر هنري ميسر شده است. اين اقدام مديون زحمات و آينده نگري دکتر عليرضا سميع آذر، مدير موزه ي هنرهاي معاصر تهران است که نه تنها در صدد پر کردن شکاف هنري دوران قبل و بعد از انقلاب است، بلکه در صدد پيشبرد و شناساندن هنر ايران به جهانيان است. اين موزه با ارايه ي مجموعه ي هنري خود و تشويق مجموعه داران خصوصي، چنين نمايشي را در لندن امکان پذير کرده است. موزه ي هنرهاي معاصر تهران صاحب مجموعه ي بزرگي از آثار ايراني و غربي طراز اول است.

در سال هاي اخير موزه و مجموعه ي آثار غربي آن به صورت وام در اختيار نمايشگاه هاي هنري اروپا قرار گرفته است و موزه ي هنرهاي معاصر تهران اعتبار جهاني از دست رفته ي خود را در ميان موزه ها و مراکز فرهنگي و هنري جهان باز يافته است.

در فصل آخر مرور اين نمايشگاه نميتوان آثار سه هنرمند زن بعد از انقلاب را ناديده گرفت. اهميت اين هنرمندان در زن بودن آنان نيست چون در گذشته، در صف اول هنرمندان، زنان نقش موثري در آموزش و توليد آثار هنري داشته اند، از جمله بهجت صدر، ليلي متين دفتري و ايران درودي و دو سه نفر ديگر. اهميت سه زن جوان متعلق به دهه ي ١٣٧٠/١٩٩٠ در استفاده ي آنان از ابزار جديد براي ابراز افکار هنري است، از قبيل عکاسي، ويديو و چيدمان.

در آخر کار تماشاي اين نمايشگاه نمي توان از اثر فراموش نشدني «سوسک ها»ي بيتا فياضي بي تفاوت بگذريم. البته سوسک ها اثر دلنواز و دلپذيري نيست ولي بدون شک براي علاقه مندان به پيام هاي نهفته، اين يک اثر هنري، مملو از افکار فمينيستي است. در خانه داري، زن همواره رو در روي سوسک مزاحم و گاهي ترسناک قرار مي گيرد. آيا اين نمادي است از شورش زنان؟ يا بهتر است از فمينيسم گريز بزنيم و با کشيدن نفسي آزاد به موقعيت بشر نگاه کنيم که همواره مانند انبوهي سوسک سرگردان در جست و جو بوده و حتا در ترک ها و شکاف ها هم اثري از اميد مي بيند.

تجربه ای تازه

بیتا فیاضی

ورودي نمايشگاه با آثار هنرمندان پيش کسوت چون آقايان حسين زنده رودي، فرامرز پيلارام و مجسمه ي برنزي «هيچ» پرويز تناولي، نقاشي خط محمد احصايي و … شروع و به کارهاي هنرمندان متاخري چون خسرو حسن زاده، که شامل نقاشي هاي «خاطرات دوران جنگ» بود، خانم شادآفرين قديريان که در هر فريم از عکس هاي خود زنان قاجار را به نوعي در ارتباط و تماس با شئ مدرن و محصول غرب قرار داده است و تا به امروز اين دوره از کارهاي ايشان در نمايشگاه هاي مختلف خارج از کشور با موفقيت و استقبال زيادي حضور داشته اند، هنر ويديويي خانم غزال رادپي که تشکيل شده بود از چهار مانيتور در اتاقکي که درون آن کاملا تاريک بود، همچون فضاي داخلي سينما و در کنار آن مجموعه ي چيدمان (installation) سوسک هاي من ختم مي شد. بلافاصله بعد از گذشتن از در خروجي گالري مجموعه اي از عکس هاي آقاي سيف الله صمديان در کنار هم قرار گرفته بودند.

دوست دارم اين را اضافه کنم که جاي آثار بسياري ديگر از هنرمندان در اين نمايشگاه خالي بود و اين را هم مي دانم که اين شروع تازه و اولين تجربه در اين راستا بوده است و ادامه خواهد داشت. ولي طبيعتا نمي شود تمام آثار خوب را در يک نمايشگاه جاي داد و چنانچه اين رويداد ادامه داشته باشد همه ي آثاري که جايشان خالي بود در آينده به معرض نمايش قرار خواهند گرفت. تدارک چنين نمايشگاهي به هيچ وجه کار سهل و آساني نيست. خود من تا حدودي در جريان فعاليت هاي دو سال و نيم آن بودم که چه فراز و نشيب هاي زيادي را طي کرد.

با تمام سعي، سختي و وسواسي که در تدارک چنين رويدادي خرج شد، مثل هر تجربه ي تازه، حتما کم و کاستي هايي را هم همراه داشت. هميشه اولين قدم سخت ترين و غير قابل پيش بيني است. در کنار اين نمايشگاه، از تاريخ سوم ماه مي هفته ي فيلم هاي ايراني ساخته شده توسط خانم هاي ايراني نيز ترتيب داده شده بود و آن طور که شنيدم با استقبال خوبي رو به رو شد. از شرکت کنندگان مي توانم از خانم ها: رخشان بني اعتماد، فاطمه معتمد آريا، نيکي کريمي، شاليزه عارف پور، دلفين مينويي، شيرين نشاط و … نام ببرم.

کوتاه از داستان خودم بگويم. من براي چيدن و نصب سوسک ها بايد کمي زودتر از شروع نمايشگاه در آنجا مي بودم. در طول اين مدت هميشه چند نفري که خود از کارکنان باربيکن بودند بدون هيچ گله اي به من کمک مي کردند و با صبر و حوصله ي تمام ، مشکلات عدم تصميم گيري و وسواس مرا در چيدن سوسک ها با مزاح و شوخي تحمل مي کردند و بر خلاف هميشه که من قبل از نمايشگاه نگراني و ترس تمام وجودم را مي گيرد همه چيز خيلي آرام ولي به موقع و درست به انجام رسيد و مي توانم بگويم شايد بهترين چيدمان من از سوسک ها تا به امروز بوده است.

به نظر من، در وهله ي اول بايد خود اتفاق، يعني تجمعي در ارتباط با ايران به اين گستردگي براي مهمانان جالب تر از خود کارها بوده باشد. نمايشگاه تا تاريخ ٣ ژوئن ٢٠٠١/ ١٥ خرداد ١٣٨٠ ادامه داشت و بعد از آن هم کارها که تعدادي از آنها از مجموعه هاي شخصي و يا موزه به امانت گرفته شده بودند به مکان اصلي خود حمل و برگشت داده شدند.

کجایند ان تلاشهای کیمیا گرانه

درباره نمایشگاه هنر معاصر ایران در مرکز باربیکن لندن

ابراهیم گلستان


… از آن کسان و کارشان در اين نمايشگاه که اسمش هنر در ايران امروز است نشاني نيست. در آن منوچهر يکتايي نيست، هوشنگ پزشک نيا هم نيست، اسفندياري نيست، ويشکايي نيست، حسين کاظمي هم نه، ضياء پور هم نه. اينها از سال هاي ٢٠. از سال هاي بعد ناصر عصار هم نيست، آذر خسروي هم نيست، بهجت صدر هم نيست، مرتضي مميز نيست، بيژن صفاري نيست، بيژن بصيري نيست، بهمن دادخواه که هم اکنون در فرانسه يک نمايشگاه مجسمه دارد او هم نيست، يوسف زاده نيست، فريده لاشايي نيست، ويکتوريا مسعودي (اميني) نيست … و هي بگير و باز هم بشمار.

در روزگاري که فکر و عقيده آزاد است هر چند در حد بيان آنها چندان چنين هم نيست خواستي اگر نمايشي بگذاري يا نشريه اي دربياوري، بگذار و در بياور با هر چه که ذوق سليم يا خراب يا زشت يا زيبايت اقتضا دارد. مختاري. اين در حد کار شخصي و فردي معرف ميزان فکر و ذوق تو خواهد بود. اما به برگزاري کاري که وابسته مي شود به دستگاهي بزرگ تر از فردي، خواه موزه اي باشد يا هياتي وسيع تر از حد شخصي و خصوصي يک دکان، و بالاتر از تمام، مربوط مي شود به يک ملت، به يک تمدن، به يک تاريخ، به يک مردم، آن هم در جايي غريبه که قدر تو را به حدود ذخاير زيرزميني و تاريخ عهد بوق تو مي دانند، آن گاه اقتضاي شعور و شرف طلب مي کند توجهي دقيق تر، فهم وسيع تر، و خود نگهداري سنجيده اي فراوان تر. چگونه مي شود به سرسري به اسم نمايش هنر در ايران معاصر چيزي به راه انداخت بي عرضه داشتن درخوري از کارهاي بسياري از آن پيشگامان و پايه گذاران ولي با آوردن آثار بي بخار، پراکنده، پايين تر از سطح واقع موجود، دور ازتنوع مراحل فردي، تنها با پوشاندن ديوار از تکرار.

جز در يک کار کوچک کجاست بهمن محصص که کارهايش در هر چه کرده است، از نقاشي و مجسمه و همچنين تئاتر، سرشار است از توان حس و ارج انديشه…

… يا ابوالقاسم سعيدي قانع به کار، حريص به حس کردن. کجاست آن شبه شکوفه هاي شخصي اش که در تلالو بهار پندارند، آن پرده هاي ده دوازده متري دراز با رنگ و شکل هايي ازاصل و بذر و گوهر حيات در هياتي که از حس بي غش شفاف است، از انديشه است، در انديشه است، و تقليدي از طبيعت نيست بلکه خلقتي است تازه در طبيعت، و خورشيدش درخشندگي از هنرمند مي گيرد… کارهاي او نقطه ي تلاقي توان فردي خلاقه ي امروز است با تقطير معني هنرهاي سنت ايراني… همين نکته بود که آندره مالرو را مفتون کارهاي سعيدي کرد. در اين کار، سعيدي کاري به کار سنت در شکل ندارد. معنا و روح سنت است که در شکل هايش مي آيد. او شکل تازه اي براي چنين سنت آورده است که سنت را با آن غني کرده است. آيا اين تنها يکي که به ديوار باربيکن ميخ کرده اند جوابگوي اين جنبه از هنر نقش و رنگ معاصر ايران است؟

يا حسين زنده رودي، معصوم ترين جست و جو کننده ي غريزي سنت هاي نقش و رنگ ايراني، کجاست شمايل هايش؟ کجاست حلقه ي ياسين هايش؟ کجاست صحراي کربلاهايش؟ کجا هستند بازي هاي ساحرانه اش، طلسم آسا با شکلهاي الفبايي؟ او حرف هاي الفبا را به بازي خلاقه ي خودش گرفته است همراه با صبر و صرف وقت که انگار دم گرفتن است و ورد در باز کردن گره و گير و پيچيدگي هاي حسي و عصبي. برخلاف کساني که فکر کرده اند از راهي که او رفته است بايد رفت منتها با خط نگاري «بهتر»، او کاري به کار خطاطي نداشته است اصلا. الفبا در شبه کلمههاي آوا نگار يک جسم در گستره ي طبيعت اند که بايد هر جور که مي خواهي به کارشان بکشي، مانند شکل يک درخت، يک پرنده، يک ميوه، يک سنگ، يک آدم. چه لازم است که يک کلمه داشته باشي؟ معني در پيش کار حسين زنده رودي از کلمه اي نمي آيد، کلمه آنجا نيست.

حرف ها را هر جور مي خواهي به هم ببند که معنا از حس، از خلق تو است که مي آيد. اين اصل برجسته در کار زنده رودي است که هر وقت هم حواسش رفت و از حدود آن بيرون رفت انگار رفته باشد به بي راهه، انگار گم شده است، بيهوده. کجاست يک نمونه از اين خصوصيت اصلي در نمايشگاه پرت باربيکن؟ حسين زنده رودي درست فهميده بود که برگزارکنندگان اين بساط چقدر از راه بيرون اند که کاري نداد به آنها براي نمايش. يا سپهري. تشخص سهراب در جست و جويش بود. اصل در کار او جست و جو براي چه چيز را چه جور گفتن بود. هم در شعر هم درنقاشي. از شک و از سوال راه مي افتاد. کارش همان سفر به جست و جوي پاسخ بود. همين هم بود که تعويذي و طلسم از ميان ساده بودن شعريش سر مي زد. اينجا به شعر کلمه دار او کار نداريم، شعر شکل و رنگ را در نظر داريم. در هر حال او جست و جو ميکرد. از اين تلاش مي رسيد به تقطير، مانند کيمياگرها. و از اين گونه تقطيرها مي پنداشت مي رسد به آنچه مي جويد. همين مانع شلختگي در کار او مي شد. همين انضباط بهش مي داد. هم به کار، هم به زندگاني و رفتار. اين جست وجو خودش هدف مي شد. مي شد کار، مي شد نتيجه ي ناچار کار، درست مانند کيمياگري اگر چه در ابتدا غرض طلا باشد. در انتهاي چنين راه مارپيچ هدف در خيال و آرزوست زيرا انتهايي وجود ندارد. اما از تکرار اين رفتار ورزيدگي به دست مي آيد. انضباط و دقت به دست مي آيد و او فقط به همين مي رسيد. در تمام بيست و دو سالي که تا پايان زندگي اش از نزديک مي شناختمش او جوياگر با انضباط خستگي ناپذير نااميدي بود که هيچ شلخته نمي شد، نبود. اين کوشنده بودن در تقطير مي شد تضمين تنوع کارش. سهراب اين تنوع بود. کجاست اين تنوع در اين نمايشگاه؟ جا داشته اند براي تکرار عکس هاي «بامزه ي» کشتي گيرها که چسبانده اندشان روي بستري از گل و جاشان داده اند به روي ديوار و روي جلد کاتالوگ نمايشگاه به عنوان نمونه هنر امروز اين ايران لگد خور سر در گم، اما براي جست و جو و تنوع کار کسي که جست و جو و تنوع بود جايي پيدا نکرده اند.

جل الخالق! از سپهري، از لاله هايش، از نقش هاي تند انتزاعي و از چهارگوش هاي هندسي، و از بادگيرها و از بيابان هايش، از ديوارهاي کومه و ده ها. از کنده هاي کج، از دسته هاي گل يا از درخت هاي منفرد لاي کوهپايه ي متروک، از فضانوردهاي شناور در جو تا آن طرح يک رنگ يک زن که ميرود به سوي اندرون سياه اتاق خاکي بي در که حفره ي رازست. و اينها تمام، شايد به غير آن فضانوردهاي معلق، تمام نقاشي، کجا هستند يک نمونه از اين تنوع ها؟ کجا هستند جا پاهاي اين تلاش کيمياگرانهي آن حسي که سرگردان و آواره است در جست و جوي آرامش؟…

خلاصه شده از يک مقاله ي بلند