پست مدرنیسم و وضعیت پست سوسیالیستی

آلش اریاوچ

فصلنامه ی فراایران، شماره ی یازدهم

یک

یکی از انواع بنیادین هنر قرن بیستم هنر آوانگارد بود که اگرچه لزوما پیوندی با آوانگاردهای سیاسی (و نظریه های اجتماعی، فلسفه های تاریخ و ایدیولوژی هایی که بر آنها استوار بودند) نداشت اما در معتقدات و جهت گیری های آینده ی خود با آنها اشتراک داشت.

ژان-فرانسوا لیوتار (Jean- Francois Lyotard) در ۱۹۷۹ نظریه ی پایان کار را مطرح می کند.۱ این ملاحظه همچنین در مورد همه ی ایدیولوژی های عمده ی سده ی گذشته، اعم از سیاسی و غیر آن، صادق است. توافق عمومی بر آن است که عصر پست مدرن یا پساصنعتی، یا عصر سرمایه های فراملی به زعم ارنست ماندل(Ernst Mandel) و فردریک جیمسون (Fredric Jameson)،۲ همچنین (اگرچه نه منحصرا) یک عصر تکثرگرایی است. مولفان بسیاری، از زیگمونت باومن (Zygmunt Bauman)۳ تا ولفگانگ ولش (Wolfgang Welsch)۴، در طی دهه ی ۱۹۸۰ از توان تاریخی بالقوه ی این عصر نوین، که امروز درآستانه ی آن قرار داریم، تجلیل کرده اند.

آوانگاردهای هنری تاریخی یا کلاسیک در پی تمامیتی اجتماعی بودند و خود را موظف میدیدند تا از قلمرو هنر محض، که آن را فعالیتی آکادمیک، بورژوا و به قول فوتوریست های ایتالیایی، گذشته گرا می نگریستند، فراتر روند. همین ملاحظه در مورد بخش هایی اساسی از آنچه «تجربه ی روسی در هنر» خوانده شده و به ویژه در مورد کنستروکتیویسم، سوپرماتیسم و پرودوکتیویسم نیز صادق است. میل به پل زدن بر مغاک بین هنر و «زندگی» موجب پیدایش شکل های نوین هنری شد؛ شکل هایی که امروز کمتر از شکل های اجرا شده زیر نام هدف های انقلابی، اقتدارگرا و جزم گرا به نظر نمی رسند.۵ همواره این شور انقلابی و اشتیاق انحصار بوده است که آوانگاردهای هنری تاریخی را آنچه ساخته است که بودند و ماندند: شکلی بدیع، خلاق و نامشروط هنری که غالبا دیر، اما یکسره، بخش عمده ی هنر و فرهنگ سده ی بیستم را شکل بخشید یا تحت تأثیر قرار داد. از این دیدگاه، آوانگاردهای هنری عصر جنگ اول جهانی به تمامی اصول و معیارهای روایت های کلان آن عصر تعلق و اعتقاد داشتند؛ و همچنین در ترویج افکار خود انحصارگرا، انعطاف ناپذیر و مصالحه ناپذیر بودند. حتا بعضی فعالیت های نئو آوانگارد دهه ی ۱۹۶۰ و اوایل دهه ی ۱۹۷۰ در این نوع دیدگاه می گنجند؛ مثلا نمایش های هنرمند «اکسیونیست» (actionist) اتریشی، هرمان نیچ (Hermann Nitsch)، یا نمایش های هنرمند آلمانی، گونتر بروس (Gunther Brus) ، نه تنها نهایت خشونت را که نیز شور مصالحه ناپذیر مشابهی را آشکار ساختند.

لیوتار به درستی بخشی از خیزش عظیم اجتماعی و تاریخی را از یک سو انعکاس پیدایش پست مدرنیته و پست مدرنیسم و از سوی دیگر ناشی از پایان عصر قطبیت سیاسی جهان می دانست که تجلی بارز آن فروریختن دیوار برلن در ۱۹۸۹ بود.

آیا در چنین شرایطی هنوز می شد فعالیت «تام» هنریای را به پیش برد که همان ضوابط اکید و مصالحه ناپذیر آوانگاردهای تاریخی و شاید بعضی نئوآوانگاردهای پس از جنگ دوم جهانی ترویج و اعمال می کردند؟ به عقیده ی من اگرچه چنین افکاری وجود داشت (شاید چون آوانگاردهای هنری پیشین نمایانگر آرمانی آشنا و پذیرفتنی بودند) و اگرچه نگارندگان شان آشتی ناپذیری مشابهی را تبلیغ می کردند، نه هرگز اجرا شدند و نه میتوانستند بشوند.

سخن من درباره ی هنر دوره ی انتقالی از سوسیالیسم (به ویژه واپسین مرحلهی آن) به پست سوسیالیسم در کشورهای مختلف اروپایی و جز آنها خواهد بود، یعنی کشورهایی که در گذشته کمونیست خوانده می شدند اعم از این که در اروپا، امریکا یا آسیا واقع شده باشند. از اوایل دهه ی ۱۹۷۰ به این سو هنر ویژه ای در بعضی از این کشورها پدید آمد که غالبا پیرو سنت های آوانگاردهای تاریخی بود (و غالبا آشکارا به آنها رجوع یا از آنها نقل قول می کرد) و همانند همتای «غربی» خود، به علاوه واجد اکثر پیش شرط هایی بود که مثلا زیباشناس لهستانی استفان موراوسکی (Stefan Morawski)، آنها را شاخص آوانگاردهای تاریخی (یا «کلاسیک» به قول خودش) می داند:

اول: … اصل تقلید به زیر کشیده می شود، گونه ها و انواع هنر در هم می آمیزند، گونه ی زیبایی محض طرد می شود»؛

دوم: نگرش های رسمی مورد پرسش قرار می گیرند. …؛

چهارم: هیچ آوانگاردی نیست که بازتاب خویشتنی عمدی نداشته باشد، یا فاقد تفسیرهای نظری باشد. …؛

پنجم: آوانگارد به شیوه ی گروهی عمل می کند. …؛

؛ششم: شاخص آوانگارد، شیوه ی زیستی مالامال از کفرگویی و فضیحت است که نگرش های واقعی و انگیزه های اعتراض آمیز خود را به قلمرو آداب و رفتار گسترش می دهد.۶

از بین شاخصه های ششگانه ی آوانگاردهای کلاسیک فقط یکی در هنر «آوانگارد» معاصر کم است. منظورم شاخصه ی سوم در فهرست موراوسکی است، یعنی «رد سنت هنری و غیر هنری، شیفتگی زمانه ی کنونی و گرایش به آینده.»۷ دقیقا فقدان این شاخصه است که هنر مورد بحث در اینجا را از همه ی آوانگاردهای پیشین سده ی بیستم متمایز می سازد. این هنر دیگر نه معطوف به آینده و نه مفتون زمان حال است: در عوض به گذشته می نگرد، از آن وام می گیرد، تملک می کند، نقل قول می کند و بدان اشاره می کند. درباره ی جهان اظهار نظر می کند بی آن که تأییدش کند، یا کوششی به تغییر آن نماید (ولی البته این مانع نمی شود که گهگاه در تغییر آن موثر افتد.) به علاوه، در عین حال که غالبا واجد هر پنج شاخصه ی مذکور در بالاست، «خواستار انحصار نیست و به کسب آن نمی کوشد. از آن فراتر: نفس تمایل به دست یافتن به چنین موقعیتی، چنین هنر آوانگاردی را منسوخ می سازد.»۸ در حالی که مولفان بسیاری این گونه هنر معاصر را صرفا «پست مدرن» خوانده اند، کمتر کسی به بررسی دقیق تر آن پرداخته و به تبیین مشخصات بارز این مشابه های معاصر آوانگاردهای سنتی کوشیده است. آن منتقدان هنری که به این تفاوت ها توجه کرده اند چنین هنری را «ترانس آوانگارد»۹ و «پست آوانگارد»۱۰ توصیف کرده اند، گو این که اطلاق هایی از این دست عمدتا به خصلت جسورانه ی این گونه هنر پست مدرن اشاره دارد و نه به هنری دارای صفات به شدت سیاست گرایانه ای که این هنر سوسیالیستی را از همتاهای غربی آن متمایز می سازد. به عقیده ی من این هنر اخص در فاصله ی بین سال های ۱۹۷۲ و آغاز دهه ی ۱۹۹۰ در کشورهای مختلف سوسیالیستی پدیدار شد و از این رو شکل متمایزی از پست مدرنیسم را تشکیل می دهد. من چنین هنری را پست سوسیالیستی می خوانم.۱۱

دو

میخاییل اپشتاین (Mikhail Epstein) در تحلیلی بر فرهنگ اخیر و معاصر روس چنین ابراز میکند که «آینده ی کمونیستی» به گذشته پیوسته است، در حالی که «گذشته»ی فئودال و بورژوا از سویی به سراغ مان می آید که در آن سو انتظار داشتیم با آینده ملاقات کنیم.»۱۲ چنین درکی از گذشته و حال جو فرهنگی روسیه ی سده ی بیستم را از جو فرهنگی سایر کشورهای کمونیست جدا می کند. اکثر کشورها در اروپا روشنگری را تجربه کردند و عمدتا خود را بخشی از غرب نگریستند، باور به پیشرفت تاریخی و امکان گسترش نامتناهی را که غالبا متناظر مدرنیته نگریسته می شد پذیرفتند: «در نگرش مدرنیته، فقط نقطه ی آغاز کم و بیش معین بود. بقیه، دقیقا به دلیل نامعین بودنش، میدانی برای طراحی، عمل و مبارزه می نمود.»۱۳

پست مدرنیسم، اگرچه امروز دیگر چندان باب طبع نیست اما در بحث من راجع به شکل ها و گرایش های هنر در کشورهای پست سوسیالیست واژه ای کلیدی است. تقریبا در همه ی موارد، پست مدرنیسم در کشورهای پست سوسیالیست پدیده ای مثبت تلقی شد. در کوبا با تردید مواجه شد، چون نشأت گرفته از فرهنگ ایالات متحده به شمار آمد و در چین نیز، پست مدرنیسم، به سبب روابط پیچیده اش با مدرنیسم و مدرنیته، مفهومی بالنسبه نامشخص به خود گرفت.

پست سوسیالیسم، به معنایی که من این واژه را به کار می برم، معادل «نخستین برهه ی انتقالی کمونیسم زدایی»۱۴ است. این پست سوسیالیسم بسیار یادآور مفهوم پست مدرنیته ی پیشنهادی جامعه شناس لهستانی انگلیسی، زیگمونت باومن است: «یگانه دستاورد محکم و تردید ناپذیر جدل پست مدرنیته تا اینجا، اعلام پایان مدرنیسم بوده است. … آنچه در سال های اخیر اتفاق افتاده می تواند پیدایش نظرگاهی مشرف شمرده شود که اجازه می دهد خود مدرنیته به عنوان یک موضوع مشمول، یک محصول اساسا کامل، یک فصل از تاریخ، که هم آغاز دارد و هم پایان نگریسته شود.»۱۵

آنچه در کشورهای سوسیالیست اروپا اتفاق افتاد بروز شکافی بطئ و در ابتدا نامحسوس در بافت سیاسی و اجتماعی آنها بود. در اتحاد جماهیر شوروی عظیم، پهناور و تحت حاکمیتی مرکزی، این شکاف در اوایل دهه ی ۱۹۷۰ رخ داد و در دهه ی ۱۹۸۰ در دوره ی زمامداری گورباچف ادامه یافت، و در اواخر دهه ی ۱۹۸۰، یعنی هنگامی که تحولات اجتماعی نه تنها در زندگی روزمره تجربه شدند بلکه از حیث سیاسی هم مورد تأیید قرار گرفتند، به پایان رسید. چنین فرایندی، اگرچه بسیار سریع تر، در دهه ی ۱۹۸۰ در کشورهایی چون چکسلواکی، لهستان، مجارستان و بلغارستان به وقوع پیوست، در حالی که در استثناهای انگشت شمار باقی مانده در ارتباط با گفتار حاضر (کوبا، تتمه ی یوگسلاوی و با قید احتیاط، چین) به «پشت سر نهادن سوسیالیسم بدون پشت سر نهادن واقعی آن» منجر شد.

این رویدادهای آشنا را از این رو یادآور می شوم که مشخص نمایم کشورهایی چون اتحاد جماهیر شوروی، کشورهایی اروپایی بلوک شوروی، یوگسلاوی و حتا کوبا و چین، علی رغم قرار داشتن در سه قاره ی مختلف، داشتن تاریخ ها، فرهنگ ها و روابط متفاوت (یا نداشتن رابطه در دوره ی سوسیالیسم متأخر)، معهذا دارای ویژگی هایی مشترک بودند، که یکی از آنها غالبا هنری بود که در زمان فرو ریختن نظام های سیاسی و اجتماعی پیشینیان سر بر آورد. این هنر بسیار شبیه هنر آوانگاردهای سنتی سده ی بیستم بود و اغلب به این نام هم خوانده می شد. اگر در سال های اخیر بسیاری از این کشورها دچار مسایل بسیار مشابهی چون بحران ارزش ها، از کف رفتن هویت، تجارتی شدن و اندیشه های ملی گرایانه و شاهد تجدید همدردی با نظام برافتاده ی سیاسی گذشته شان بوده اند، شاید طرح ادعای دیگری نیز موجه باشد: از آنجا که در لحظه ای تاریخی که در این کشورها نشانگر آغاز انتقال آنها به سرمایه داری است، این کشورها دارای میراث فرهنگی و اندیشواری مشابهی بودند، از آن انواع مشابهی از کوشش های هنری پسا یوتوپیایی (post – utopian) برون تراوید که به واقع گرایی سوسیالیستی، که تا آن زمان دکترین رسمی هنری بود، محدود نمی شد. در اواخر دوره ی سوسیالیستی، این گونه کوشش ها خودانگیخته و اغلب بدون ارتباط مریی با یکدیگر به وقوع پیوست. در طی این دوره ی به نسبت کوتاه، که در بعضی کشورها حداکثر یک دهه یا کمی بیشتر طول کشید و در بعضی دیگر چند سالی بیش نپایید، هنرمندان و آثارشان، کم و بیش مانند زمان انقلاب اکتبر و پاریس ۱۹۶۸ یا اواخر دهه ی ۱۹۶۰ در ایالات متحده، گاه نقش سیاسی و اجتماعی خطیر و آشکاری ایفا کردند.

البته، استثناهایی نیز وجود داشت: در آلمان شرقی، تنها هنرمندانی به هنر پست مدرن پرداختند که به آلمان غربی کوچ کردند و در آنجا جنبش «نویه ویلده» (Neue Wilde) را به وجود آوردند. در لهستان بحران سیاسی و اقتصادی دهه ی ۱۹۸۰ چنان حاد بود که پست مدرنیسم فقط یک اندیشه ی مبهم نزد فیلسوفان و نویسندگان قوی تر بود تا نزد هنرمندان بصری. در نتیجه میراث هنر مفهومی غیر سیاسی دهه ی ۱۹۶۰ تا اواخر دهه ی ۱۹۸۰ و حتا اوایل دهه ی ۱۹۹۰ دست نخورده ماند. در چکسلواکی پس از بهار پراگ ۱۹۶۸ چنان اختناقی حاکم بود که کمتر هنرمندی جرأت می کرد اندیشه ای آشکارا سیاسی در آثار خود بگنجاند. هنرمند چک میلان کنیژاک (Milan Knizak)، نزدیک به سیصد بار به زندان افتاد، در حالی که دیگر استثنای بارز چک، میلان کونچ (Milan Kunc)، از ۱۹۶۹ به این سو مقیم غرب بوده است. به جای آنان، نویسندگانی چون میلان کوندرا (Milan Kundera) و نمایش نامه نویسانی چون واسلاو هاول (Vaclav Havel) رسالت انتقاد از اندیشه های سیاسی کهنه و ترویج اندیشه های نو را بر عهده گرفتند.

«والاترین تصویری که در آشوب های سیاسی واپسین سال ها سر برآورد و منظورم از والا، به معنای دقیقا کانت(Kant)ی آن است بی گمان تصویر منحصر به فرد زمان سرنگونی خشونت بار چائوشسکو (Ceausescu) در رومانی بود: شورشیان در حال به اهتزاز در آوردن پرچم ملی بودند که ستاره ی سرخ آن، یعنی نماد کمونیسم، بریده شده بود، به طوری که به جای نماد اصلی سازمان دهنده ی حیات ملی، فقط سوراخی در میان آن بود. مشکل بتوان شاخصی بارزتر از خصلت «گشوده»ی یک وضعیت تاریخی «در حال شدن» به قول سورن کی یرکگارد (Soren Kierkegaard) را تصور کرد، از برهه ی واسطی که ارباب فرمانروای پیشین، اگرچه استیلای خود را از کف داده، هنوز جای خود را به بعدی واگذار نکرده است. … توده هایی که به خیابان های بخارست ریختند اوضاعی«گشوده» را «تجربه» کردند. … در آن لحظه ی زودگذری که سوراخ میان مظهر نمادین نظام به چشم دیده شد، در برهه ای منحصر به فرد، درگذر از یک مقوله (پیوند اجتماعی) به مقوله ای دیگر مشارکت کردند. اشتیاقی که به آنها نیرو می داد به راستی اشتیاق بر سر همان سوراخ بود که هنوز تابع استیلای هیچ طرح ایدئولوژیکی نبود؛ همه ی تملک های ایدیولوژیک (از ملی گرایانه تا لیبرال دموکراتیک) بعدا وارد صحنه شدند و کوشیدند فرایندی را که در اصل به آنها تعلق نداشت «بربایند».۱۶

این یک بخش اساسی «وضعیت پست سوسیالیستی» است: فروریختن دیوار برلن در نوامبر ۱۹۸۹، فرو ریختن متعاقب رژیم های کشورهای سوسیالیست اروپایی و احزاب کمونیست شان، خلاء سیاسی و اجتماعی دکترین یوتوپیایی سیاسی، دکترینی که از ایدیولوژی سیاسی محض فراتر می رفت، چرا که تمامی صحنه ی اجتماعی را در چنگ داشت.

هنگامی که سرانجام در سوسیالیسم «دولتی» یا «به واقع موجود» سرانجام شکافی پیدا شد، نوعی گشودگی عمدتا ناشی از بلاتصمیمی پدید آمد که بنا به تعریف اسلاووی ژیژک (Slavoj Zizek)، این گذر از نظام نمادین پیشین به بعدی، نشانگر وضع منحصر به فرد گذر از یک مقوله (پیوند اجتماعی) به یکی دیگر بود. در این برهه ی واسط، آنچه همین مولف، به تأسی از فردریک جیمسون، «میانجی زایل شونده» می خواند، گذر از یک نظام سیاسی به یک نظام سیاسی دیگر را میسر می سازد، ولی خودش در این فرایند دیالکتیکی گم و مسخ و به حاشیه رانده می شود. این سرنوشت بخش اعظم هنرمندان مورد بحث و بسیاری از آثاری بود که در طی این برهه ی واسط آفریدند: اعم از آن که از آپت آرت (Apt-Art) برهه ی ۸۴ ۱۹۸۲ در اتحاد شوروی سخن بگوییم، یا آثار گروه موسیقی اسلوونیایی لایباخ (Laibach) از ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۲، و یا آثار مفهومی و سیاست زده ی میلان کنیژاک در چکسلواکی در اوایل دهه ی ۱۹۶۰، هیچ یک هرگز نتوانست هاله ی تجلی اولیه ی خود به عنوان یک «رخداد» منحصر به فرد، به مفهوم لیوتار از این واژه را بازآفریند.

سه

ویژگی های پنجگانه ی عمده ی هنر مورد بحث عبارتند از: الف) مفهوم گرایی؛ ب) استفاده از فن ها و شیوه های پست مدرنیستی؛ پ) استفاده ی وافر از تصویرپردازی سوسیالیستی و کمونیستی؛ ت) استفاده از میراث ملی و فرهنگ مردمی، سنتی و توده ای؛ و ث) استفاده ی بسیار از آنچه من آن را برخورد هنری «دوتایی» می خوانم. این فهرست نه جامع است و نه همه ی ویژگی های هنر مورد نظر را در بر می گیرد. شایان است افزوده شود که در موارد بسیاری، مانند سازمان NSKدراسلوونی، Sots-Art در روسیه، گروه subReal در رومانی، «نسل دهه ی ۱۹۸۰» در کوبا و غیره، شاهد فعالیت های سازمان یافته ای هستیم که بی شباهت به آوانگاردهای کلاسیک نیستند.

از مثال های ذیل معلوم خواهد شد که بخش اعظم هنری که در اینجا مورد بحث قرار می گیرد به قلمرو هنرهای بصری به وسیع ترین معنای لفظ (نقاشی، چیدمان، عکاسی، طراحی و ویدیو) تعلق دارد، ولی می تواند در زمینه های دیگر نیز یافت شود: شعر، رمان نویسی و موسیقی گروه پاپ مخانیکا (Pop Mekhanika) در روسیه، موسیقی گروه لایباخ در اسلوونی، که هسته ی سازمان Neue Slowenische Kunst را تشکیل می دهد، که بخش هایی از آن در زمینه ی تئاتر و سینما نیز کار می کنند، یا موسیقی گروه BP در مجارستان. در اکثر موارد، شیوه های مختلف به هم در می آمیزند: در مورد نقاشی، تصویر اغلب با کلام همراه می شود؛ ترکیبی که موید اطلاق عنوان مفهومی به بسیاری از آثار این هنر است.

الف) از دیدگاه تاریخی، اکثر هنرمندان مورد بررسی، کار خود را به عنوان هنرمندان مفهومی آغاز کردند و بسیاری شان تا به امروز چنین مانده اند: ساندور پینچهلی (Sandor Pinczehelyi) ،متولد ۱۹۳۹، اهل پچ (Pecs) ، در مجارستان یا ملادن استیلینوویچ (Mladen Stilinovic)، متولد ۱۹۴۷، اهل زاگرب کرواسی. دیگرانی، مانند گروه اسلوونیایی اروین (Irwin) یا گروه رومانیایی subReal، آثاری عرضه داشته و نمایش هایی اجرا کرده اند که به حق می توانستند مفهومی خوانده شوند. همین امر در مورد ورود هنرمندان چین پس از ۱۹۷۹ صادق است. بخش متنابهی از هنر روسی مورد بررسی نیز اغلب مفهومی خوانده شده است، به ویژه در دهه ی ۱۹۸۰.۱۷ این هنر عملا تنها هنری است که تا کنون ازحیث نظری به طور مفصل تحلیل و تحت اطلاقی به نسبت یکدست طبقه بندی شده است.

دلیلی موجه بر مفهومی خواندن هنری که در اینجا مورد بحث قرار داده ام، که در عین حال روشنگر دلایلم برای سپردن چنین وزنی به این معنا و مشکلات فراراه تعیین محدوده ی آن است، توسط میخایل اپشتاین ابراز شده است: «مفهومی گرایان به وفور به موضوع هایی کلی مانند «کمونیست بر تردیدهای درونی خود فایق گشته، شجاعانه رفقای خود را به افزایش بهره وری تولید رهنمون می شود» می پردازند. از آنجا که هیچ نویسنده ی شوروی که احترامی برای خود قائل است نمی تواند به این گونه اظهارات کلیشه ای بسنده کند، سخت می کوشد که این فرد کمونیست و رفقای او را به صورت انسان های واقعی توصیف کند، با جزییات باورکردنی بسیار، از جمله ضعف های شخصی شان. با این وجود، این خصلت فقط محملی برای یک اندیشه یا اصل ایدیولوژیکی باقی مانده. مفهومی گرایان به طبیعت تصنعی نه تنها ادبیات شوروی که حتا خود واقعیت شوروی پی بردند و نقاب از چهره ی آن برگرفتند. آثارشان را نمی توان تنها به مفاهیم خلاصه کرد، فقط به این دلیل که عامرانه و در بنیاد از آنها استنتاج شده اند . … آنها آثاری متعالی از یک هنر بد می آفرینند که عامدانه و غالبا استادانه طیف اندیشه های شاخص شوروی را تقلید می کنند.»۱۸

آنچه نزد اکثر این گروه ها، افراد و آثار شاخص است دقیقا خصلتی است که اپشتاین در بالا توصیف کرده است: کاربرد تحت الفظی تصویرپردازی سوسیالیستی و انشاپردازی ایدیولوژیکی آن. این هنرمندان و مولفان از شیوه ی رایج «ناراضیان»، در نقد شاعرانه یا استعاری واقعیت اجتماعی و اندیشواری موجود استفاده نمی کنند، از زبان ازوپی (Aesopian) برای در لفافه بیان داشتن نظریه های شخصی، عقاید سیاسی و انتقادهای خود که نمی توانند در قلمرو سیاسی بر زبان آورده شوند بهره نمی گیرند چرا که این گونه ابرازها در آن ممنوع و شدیدا تحت مراقبت دولت هستند. مولف مفهومی گرایی که اپشتاین آثار او را توصیف می کند از یک تدبیر کاملا متفاوت هنری استفاده می کند و از این دیدگاه است که او با مولفان و هنرمندان پیشین روس، اعم از قبل و بعد از عصر شوروی تفاوت دارد. شگفتا که همین شیوه را در بسیاری کشورهای سوسیالیست متأخر، شامل مجارستان، اسلوونی و کوبا باز می یابیم، که در آنها این مولفان یا هنرمندان اغلب اطلاعات چندانی از کار بقیه ندارند.۱۹

یک مثال خوب و قدیمی از هنرمندی که از شیوه ی انشاپردازی ثانویه ی مبتنی بر انشاپردازی اولیه ی ایدیولوژیکی اما در قلمرو نقاشی استفاده می کند هنرمند مجار، ساندور پینچهلی است. (تصویر۱، ساندور پینچهلی، داس و چکش، ۱۹۷۳) در یک عکس ساده ی سیاه و سفید، «هنرمند در دستان خود اشیای واقعی، یک چکش و یک داس واقعی را نگاه داشته و این نمادهای آشنای سیاسی را تنگ در آغوش کشیده است. دست های او به دقت مانند مجسمه های مصری به روی سینه اش به شکل علامت ضرب قرار گرفته اند؛ چهره ی او در قاب داس و چکش محصور شده است. … پینچهلی با تبدیل مفهوم انتزاعی به شئ ملموس، نماد را از راه تکرار مکررات در هم می شکند. …

تکرار مکررات، فرایند زدایش محرمات را کامل می کند: داس چیزی جز یک داس معمولی و چکش نیز چیزی جز یک چکش معمولی نیست.۲۰ به دیگر سخن، آنچه این هنرمند انجام می دهد این است که «خود شئ را نشان می دهد» و مادیت بی معنای شئ را، که در دهه ی ۱۹۷۰ هنوز فقط از حیث القائات نمادین خود عملکرد داشت، آشکار می سازد. پینچهلی با این کار خود یکی از نخستین آثار پست مدرن را به وجود آورد، چون پست مدرنیسم «نه نشان دادن این که بازی در غیاب یک موضوع هم ادامه دارد، که نمایش از یک غیبت کانونی به حرکت در می آید، بل نمایش مستقیم شئ است، و اجازه دادن به آن که خصلت خنثی و اختیاری خود را مریی سازد. همان شئ می تواند یا به عنوان چیزی منفور و به دور ریختنی یا در مقام جلوه ای متعالی و شیفتگی برانگیز عمل کند: تفاوت، که صرفا جنبه ی ساختاری دارد، نه به «خواص عملی» شئ که فقط به مکان آن در نظام نمادین بستگی دارد۲۱.» دقیقا همین شیوه از آن دمیتری پریگوف (Dmitri Prigov) است، که در «قوطی امضا» خود (تصویر ۲. دمیتری پریگوف، قوطی امضا، ۷۸ ۱۹۷۷) یک قوطی فلزی پوشیده از امضاهای متعدد را به نمایش می گذارد که روی آن نوشته شده است: «یک قوطی امضا برای خلع سلاح کامل و بی قید و شرط امریکا». این یک حرکت سیاسی نیز هست که جنبه ی مادی آن آشکار می شود: یک قوطی پر از امضا به جز یک قوطی بی خطر و رقت انگیز نیست که در القای هنری خود هدف تماما ایدیولوژیکی خویش را بر ملا می کند.

پریگوف با قوطی خود فرایند مشروح در بالا را از دو راه به پیش می برد. اول این که قوطی جنبه ی نمادین چنین شئ را که از دیگر سو بالقوه معنای سیاسی دارد با نمایش جنبه ی مادی و خصلت اختیاری آن از آن بر می گیرد. از این حیث، شیوه ی هنری دقیقا عکس آن است که شش دهه پیشتر فرمالیست های روس از دیدگاه نظری اختیار کرده بودند: هدف آنان (و نیز هدف فوتوریست های روس) در آن ایام، نشان دادن طبیعت شاعرانه ی کلمات و صداها و اشیای روزمره به قصد آگاه ساختن ما از طبیعت شاعرانه ی واژگان بود. در مورد هنر پست مدرن مورد بحث، روش درست برعکس این است: بر خلاف ویکتور اشکلووسکی (Victor Shklovski) و دیگر فرمالیست های روس، هنرمندان مفهومی پست مدرن، طبیعت مادی محض اشیا بلعیده شده در نمادپردازی ایدیولوژیکی را بر ملا می کنند.

روشی بسیار مشابه روش پینچهلی را می توان در نقاشی های کارلوس رودریگز کاردناس) (Carlos Rodriguez Cardenas) متولد ۱۹۶۲) تشخیص داد، که از نسل «دوم» یا پست مدرن هنرمندان کوبایی است. در اثر او ساختن آسمان (تصویر ۳، کارلوس رودریگز کاردناس، ساختن آسمان، ۱۹۸۹) دقیقا همان چیزی را می بینیم که از عنوان آن بر می آید: دیواری از آجرهای آبی، که بلندتر از تپه های مواج سبز قد برافراشته، جمله یا شعاری ایدیولوژیکی را به تصویر می کشد. در اینجا با تجسم مادی کلمات ادا شده مواجهیم. استعاره در اینجا، همچون که در مورد داس و چکش پینچهلی، جدی به معنای تحت اللفظی گرفته شده است. چنان که خراردو موسکرا (Gerardo Mosquera) ملاحظه می کند، هنرمند بر «تصاحب شعارهایی قالبی که زندگی کوبایی مالامال از آنهاست و قراردادن آنها در محیط های متفاوت معنایی(semantic) از طریق یک فرایند تخریب استهزاء آمیز تمرکز می کند.»۲۲

یک ویژگی دیگری هنر مفهومی کشورهای سوسیالیست، شیفتگی نسبت به کلمات، عنوان ها و شعارهاست. در آثار اریک بولاتف (Erik Bulatov)، الکساندر کوسولاپف (Aleksandr Kosolapov)، ایلیا کاباکف (Ilya Kabakov) یا کومار و ملامید (Komar & Melamid)، بر طبق این شعار سیاسی که اندیشه ها نیروی مادی هستند، کلمات به اشیای راستین مبدل می شوند. از این حیث نیز، هنر پست مدرن یا پست یوتوپیایی با متقدمان مدرنیست و آوانگارد خود تفاوت دارد: «از حیث صوری، وجه شاخص هنر پست یوتوپیایی شوروی دهه ی ۱۹۷۰ قبل از هر چیز رجعت به روایت است، که بر عکس طرد کیفیت ادبی از سوی هنر آوانگارد است، و همچنان کیفیت روایی واقعی گرایی سوسیالیستی را پی می گیرد.»۲۳

در مورد بولاتف، شعارها در واقعیت ذهنی درونی که در نظر هنرمند عین واقعیت است، مداخله می کنند (تصویر ۴. اریک بولاتف، «نه برای تکیه کردن»، ۱۹۸۷) و نمایانگر واقعیت اجتناب ناپذیر ایدیولوژی سیاسی هستند که در تمامی زندگی سوسیالیستی ساری است. همچنان که لنین در مقاله ی «چه باید کرد؟» خود ادعا می کند، فضای عاری از ایدیولوژی وجود ندارد، ایدیولوژی خواه سوسیالیستی باشد و خواه بورژوا. نقاشی های کاباکف، وانگ گوانگی (Wang Guangyi) (تصویر ۵، وانگ گوانگی، «مجموعه ی توبیخ بزرگ: کوکاکولا، ۱۹۹۳) یا میلان کونچ (تصویر ۶، میلان کونچ، «مصرف گرایان جهان، متحد شوید!»، ۱۹۷۸) چنین مستتر می کردند که جهان های نمادین سرمایه داری و سوسیالیسم بر پایه ی اختصار مشابهی در نشانه ها کار می کنند.

ب) آشناترین شکل پست مدرنیسم در کشورهای سوسیالیستی متأخر عبارت بوده است از وفق و تملیک پست مدرنیسم غرب یا جهان اول. پست مدرنیسم صور محلی تر یا مشخص نیز داشته است و همان ها در اینجا مورد توجه من هستند. پس آنچه بدون شک در کشورهای سوسیالیست مشاهده می کنیم استفاده ی وافر از فنون و شیوه های پست مدرنیسم است؛ هنرمندان یا منتقدان، اغلب هنر بر آمده از این کشورها را پست مدرن نیز می خوانند.

یکی از ویژگی های شاخص پست مدرنیسم، استفاده از اشاره های بینامتنی (intertextuality) و بازسازی است. اگر چه اطلاق نخست عمدتا در داستان نویسی کاربرد دارد، در قلمرو هنرهای بصری و دیگر سبک های هنری نیز به کار می آید. در بخش اعظم هنر مورد بحث، آثار دوره های گوناگون به وفور مورد استفاده قرار می گیرند و در برخی موارد آثاری یکسره بازسازی می شوند. در مورد هنرمند اهل بلگراد، گوران جورجویچ (Goran Djordjevic)، که نه تنها آثار منفرد بل مجموعه هایی از آنها یا نمایشگاه هایی را به تمامی تقلید کرده است.

جورجویچ هنرمندی بود که بر گروه اسلوونیایی اروین و دسته ی موسیقی لایباخ، که عادت داشت نه تنها ترانه های نوازندگان دیگر که آلبوم های کامل شان را تقلید کند مثلا Let it be اثر بیتلز (Beatles) به شدت اثر نهاد.۲۴

نسخه برداری از آثار هنرمندان دیگر در بسیاری کشورها رایج بود: نه تنها گوران جورجویچ که گروه نقاشان اسلوونیایی اروین (تأسیس شده در ۱۹۸۴) از این شیوه پیروی می کردند. اروین نه تنها کارهای مارسل دوشان (Marcel Duchamp)، رنه ماگریت (Rene Magritte) یا نقاشان اسلوونیایی را کپی می کرد یا نقشمایه ی نقاشی ها یا چیدمان های خود قرار می داد که آگاهانه رابطه ی مساله آمیز بین اصل و کپی و بین هنر و مضمون یا زمینه ی گسترده تر سیاسی آن را آشکار می ساخت. گروه طراحان New Collectivism، که گروه دیگری عضو سازمان Neue Slowenische Kunst بود، تکرارهایی از پوسترهای پیشین را تولید می کرد، که مشهورترین آنها پوستر یادبود جشنواره ی جوانان در بلگراد در ۱۹۸۷ بود: در حالی که از سوی هیأت داوری فدرال به عنوان پوستر رسمی این جشن ملی سراسری برگزیده شده بود، یکی از داوران کشف کرد که اثر برگزیده تکرار یک اثر نازی، مربوط به سال ۱۹۳۷، از ریشارد کلاین (Richard Klein) است که «رایش سوم» عنوان داشت. (تصویر ۷،New Collectivism، «روز جوانان»، پوستر، ۱۹۸۷)

مجموعه ی دیگری از تکرارهای پست مدرن، چند اثر میلان کونچ مربوط به سال های ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۹ را در بر می گیرد، که او آنها را واقعی گرایی «شرم آور» یا «دردناک» می خواند و در آنها همه چیز را از استادان کهن هنر پاپ و تصویرپردازی کمونیستی به کار می گیرد.

پ) چشمگیرترین ویژگی هنر مورد بحث، استفاده ی مشتاقانه ی آن از تصویرپردازی کمونیستی و سوسیالیستی است. در عصر مدرنیسم، فرهنگ و هنر در کشورهای سوسیالیستی اروپا به بخش رسمی و بخشی که غیر رسمی، معترض، منتقد و غیره خوانده می شد تقسیم می شد. در این چهارچوب مدرنیستی، نمادها یا شعارهای ایدیولوژیکی، به عنوان مثال، یا فقط در مضمونی طنزآمیز خودنمایی می کردند، یا آن که دلیل بر تن دادن هنرمندی تلقی می شد که از آنها در آثار خود استفاده کرده بود. همچنان که نقاش بلند آوازه ی مدرنیست مجار، ایمره باک (Imre Bak) در ۱۹۹۵ به من گفت: «هنر، اگر بناست هنر بماند، هرگز نباید عملکرد سیاسی داشته باشد.»

هنری که در اینجا راجع به آن بحث می کنم از برنامه ی دیگری پیروی می کند: از شعارها و گفته های سیاسی، به همراه توصیف های بصری آنها، پیکرنماها، نمادها و شمایل رسمی بهره می گیرد و گزیده هایی از آنها را به اشکال بی شمار به هم می آمیزد. مثلا الکساندر کوسولاپف (Aleksandr Kosolapov) در اثرش به نام برگی از مالویچ (۱۹۸۶) نسخه ی مجددی از پرده ی مشهور واقعی گرانه ی سوسیالیستی استالین و وروشیلف در کرملین (۱۹۳۸)، اثر الکساندر گراسیمف (Aleksandr Gerasimov)، است که در آن کلمه ی «مالویچ» به شیوه ی آگهی سیگار مارلبورو (Marlboro) بر نقاشی سه بعدی منطبق شده است. همین تدبیر در بسیاری آثار چینی اوایل دهه ی ۱۹۹۰ به این سو، یا در کارهای گروه اروین، مثلا در محله های سرخ (۱۹۸۷)، به کار رفته است: این اثر، تکرار یکی از آثار انگشت شمار واقعی گرایی سوسیالیستی اسلوونیایی است که، اگر چه ساخته ی گروه اروین بود، بعدا به دست آفریننده ی اصلی آن، یانش کنش (Janez Knez) امضا شد. (تصویر ۸، اروین، محله های سرخ، ۱۹۸۷).

آنچه در محله های سرخ زیر سوال برده شده است، به همان اندازه رابطه با گذشته، مساله ی اصل و کپی است. در نقاشی ها و چیدمان های کوسولاپف، در بسیاری از آثار کومار و ملامید، در بعضی کارهای ساندور پینچهلی، کارهای هنرمندان کوبایی مانند فلاویو گارسیاندیا (Flavio Garciandia) یا رنه فرانسیسکو (Rene Francisco) یا در Political Pop و Cynicisim Rouge چینی، هدف بیشتر تفنن آمیز است.

Russian Sots Art که در ۱۹۷۲ توسط کومار و ملامید پایه گذاری شد و آشکارا به واقعی گرایی سوسیالیستی شوروی و پاپ آرت امریکایی وابسته بود، هدفش مفرح بودن است، نه ارتقای معنوی آگاهی مان، بدان سان که نزد اریک بولاتف، ایلیا کاباکف یا اولگ واسیلف (Vasilev Oleg)مشاهده می شود.

داس و چکش در آثار هنرمندان مختلفی که برشمردیم یافت می شود. به عبارت دقیق تر، در اکثر موارد، داس و چکش خود اثر است. موارد دیگری از این دست عبارتند از داس و چکش های لئونید سوکف (Leonid Sokov)، که در ۱۹۸۸ یک جفت پشمی آن را ساخت، میلان کونچ، که در ۱۹۷۹ نان هایی به این دو شکل پخت (و آنها را «غذای فردا» عنوان داد)، یا آندری فیلیپف (Andrei Filippov)، که در ۱۹۸۹ آنها را سر یک میز غذا به جای کارد و چنگال نشاند.

لنین ها و استالین ها و ستاره های سرخ بی شمار به کار رفته در چیدمان ها، نقاشی ها یا تندیس ها به همان نحوی مورد استفاده قرار گرفته اند که شمایل های پاپ آرت و اشیای مصرف انبوه در غرب. در کشورهای سوسیالیستی، پاپ آرت موجب پیدایش موج های خلاق عظیمی شد، چون ارایه ی نقدآمیز و در عین حال غیراقتدارگرایانه ی ایدیولوژی سیاسی را وارد صحنه کرد. وفور آثار حاوی این نقشمایه ها را می توان به اعتبار تمایلات و انتظارات تجاری توجیه کرد، گو این که این امر فقط در مورد هنر بزرگ ترین دو کشور مورد بحث صادق است: اتحاد شوروی (یا به عبارت دقیق تر، روسیه) و بعدا چین.

ت) در ۱۹۸۱ ساندور پینچهلی سه فلفل را (که مجارستان به خاطر آن در اروپا شهره است) به رنگ های سرخ و سفید و سبز یعنی رنگ های ملی و پرچم مجارستان نقاشی کرد. دو سال بعد، او همان کار را با سه داس انجام داد، بدین صورت که آنها را بر زمین پوشیده از کاه به نمایش گذاشت، سپس سه تخم مرغ و حتا علف و درختان را به همین منوال نقاشی کرد و این آثار را «داس هایی از مزرعه ی بزرگ RWG»، «لانه ای با تخم مرغ های RWG» و «درختان مزرعه ی بزرگ RWG » نام نهاد. سه حرف G، W،R نمایانگر (red) سرخ ، (white) سفید و (green) سبز بود و هنرمند با رنگ آمیزی همه ی این اشیا به رنگ های پرچم مجارستان نمادی از مالکیت ملی به آنها داده بود. حرکت، البته طنزآمیز بود، ولی با این وجود بیانگر این ملاحظه ی ظریف بود که مولفه های ملی جهان واقعی پیوسته اهمیت بیشتر به خود می گرفتند و رفته رفته جانشین نمادهای پیشین جهان شمول و فراملی داس و چکش می شدند که، در عکسی از پینچهلی مربوط به ۱۹۷۳، عاری از هر گونه اطلاق ملی بودند. حرکت هایی مشابه را نزد هنرمندان چینی و روسی که از الفباهای ملی خود استفاده کرده، به این شیوه ی روایی مالکیت خود را بر این نقشمایه ها ابراز نموده و ملیت چینی یا روسی خود را به نمایش گذاشته اند، باز می یابیم.

اندیشه ای مشابه اندیشه ی پینچهلی آشکارا در کارهای فلاویو گارسیاندیا به چشم می خورد، که در آنها «علامت داس و چکش، در رویکردی انسان شناسانه، به تعبیری چونان آلت رجولیت، به جز اشاره به پرسترویکا (perestroika) به عنوان تجدید حیات اتحاد شوروی، همچنین نمایانگر تملک نشانه ی کمونیستی توسط «جهان سوم» است.»۲۵ (ش ۹، فلاویو گارسیاندیا، «بدون عنوان»، ۱۹۸۹).

حرکتی مشابه، ولی جدی تر، کار اعضای گروه لایباخ بود، که در ۱۹۸۹، در یک کلیپ ویدیو برای آلبوم موسیقی شان، خود را در پیشزمینه ی برج آلیاژ (Aljaz Tower)، که یک پناهگاه فلزی بر قله ی کوه تریگلاو (Mt. Triglav)، بلندترین کوه و نماد ملی کشور اسلوونی است، نشان دادند. برج آلیاژ در پرچمی سیاه پیچیده شده بود که یک چرخ دنده و صلیب مالویچ (Malevich) علامت تجارتی گروه لایباخ در مرکز آن دیده می شد. بدین سان این گروه به طرزی نمادین نشانه ی ملی اسلوونی را از آن خود کرد.

؛ث) در بهار سال ۱۹۶۸ ژان فرانسوا لیوتار در نانتر (Nanterre) سمیناری در مقوله ی پوسترهای سیاسی برگزار کرد. در بیست و ششم ژوئن اثری را مورد بحث قرار داد که از حیث تعبیر بخشی از هنر مورد بحث در اینجا، حایز اهمیتی ویژه بود. توجه لیوتار به ویژه به یک پوستر، کار هنرمند آوانگارد روس، ال لیسیتزکی (El Lissitzky)، موسوم به پوستر خیابانی، (۲۰ ۱۹۱۹)، معطوف بود که می گفت: «سفیدها را با تبر سرخ از پا در آورید.» (تصویر ۱۰. ال لیسیتزکی، «پوستر خیابانی»، ۲۰ ۱۹۱۹) خود اثر، که به قصد تبلیغ سیاسی ساخته شده بود (بدین معنی که تبر سرخ همان ارتش سرخ بود و سفیدها ضد انقلابیون)، همچنین یکی از نخستین آثار انتزاعی لیستیزکی بود. این پوستر بهترین مثال انطباق کلام و تصویر است که در آن هر عنصری معنای انفرادی خود را گویی در یک تضاد دوتایی حفظ می کند. پوستر به تمامی، به جز آن که یک کار تبلیغ سیاسی است، عملکردی آشکارا زیبایی شناسانه را به نمایش می گذارد. لیوتار نکته بینانه ملاحظه می کند که یک تضاد تجسمی در پوستر لیسیتزکی وجود دارد، چرا که «نوشته شکل می شود و پیکر گویی به متن شکل ها تبدیل می گردد. از یک سو یک ساختار شکنی (deconstruction) از کلمات و حروف در کار است که نه تنها بر معنی (از پا در آوردن با تبر) که نیز بر گرافیسم، که در یک رابطه ی تجسمی با فضا قرار دارد، اثر می نهد: پس این یک اثر پیکرنما (figural) است.۲۶

شاید یکی از دلایل توجه لیوتار به پوسترهای سیاسی به شرایط تاریخی سمینارش مربوط می شد که شاید تا حدی نیز به این بحث مرتبط باشد، چون در همه ی این موارد پاریس ۱۹۶۸، سوسیالیسم متأخر و پست سوسیالیسم، و همچنین زمانه ی خود لیسیتزکی شکلی از آوانگارد به طور جدی در رویدادهای سیاسی و اجتماعی درگیر بود. اما از چه روست که پوستر لیسیتزکی هنوز چنین اثرگذار است؟ چرا گرافیسم ساده ی آن چنین پر معنی می نمایند؟ چرا این اثر به ما اجازه می دهد که آن را از یک سو یک بیان ایدیولوژیکی محض و از سوی دیگر، یک اثر زیبایی شناختی محض ببینیم، در حالی که این دو هرگز در فضایی واحد به هم نمی رسند، چرا که این مانع درک و دریافت هر یک از آنها می شد؟ برداشت حاصل از این پوستر به تضادهایی بصری می ماند که آنها را، با تغییردادن دیدگاه ادراکی درونی مان، به نحوی متفاوت یا به صورت شیئ دیگر می بینیم. در مورد این پوستر (و بسیاری کارهای دیگر این هنرمند یا مثلا مالویچ)، برداشت زیبایی شناختی ناشی از شکل های خالص هندسی بر تأثیر ایدیولوژیکی نوشته می افزاید، و برعکس. تصویر و روایت در دو فضای متمایز وجود دارند؛ در پوستر مورد بحث، مثلا، فقط تقاطع می کنند، به طوری که بر ادراک ما نه یک تأثیر متحد بلکه تأثیری مضاعف یا موازی می گذارد.

همین تأثیر است که بسیار با آنچه عده ی زیادی از هنرمندان سوسیالیست متأخر بدان رسیدند شباهت دارد. آیا این روش به راستی شبیه انطباق فضای سه بعدی مبتنی بر مناظر و مرایای فضای تصویر بر یک شعار سیاسی دو بعدی در آثار اریک بولاتف نیست؟ (تصویر۱۱، اریک بولاتف، شکوهمند باد اتحاد جماهیر سوسیالیستی، ۱۹۷۵)، یا این که، به وجهی قدری متفاوت، شبیه به روش مفهوم گرایی تعریف شده توسط اپشتاین نیست که نه تنها در داستان نویسی که در آثار بصری پینچهلی، گارسیاندیا یا گروه subREAL در رومانی اتخاذ شد؟ در ماه مارس ۱۹۹۰ (چند ماه پس از سقوط دیکتاتوری چائوشسکو) این گروه در بخارست پرتره هایی از رییس جمهور تازه برگزیده، ایلیسکو (Iliescu) را به نمایش گذاشت که «جدلی فضاحت بار و مرافعه ای بین آنان که از تکرار لحن مداهنه آمیز بیم داشتند و آنان که این حرکت را موهن می نگریستند به بار آورد. طبق معمول، نیت subREAL از سوی همه بد فهمیده شد، و عجب آن که خود گروه از این وضعیت راضی بود.»۲۷ با این نمایشگاه، subREAL عامدانه به استقبالی تضادآمیز دست یافت: یک طرف (طرف رسمی) این گروه را متهم می کرد که رییس جمهور ایلیسکو (جانشین بلافصل چائوشسکو) را به سخره گرفته است، و بدین سان به طور تلویحی گروه را به داشتن موضع مدرنیست نقاد یا معترض متهم می کرد، در حالی که طرف دیگر، یعنی طرف «معترض»، این حرکت را تأیید رژیم تلقی می کرد.

هر دو تعبیر، مادام که می کوشند به انحصار برسند، البته غلط هستند؛ همزمان نمی توانند از حیث مفهومی به عنوان یک کل درک شوند، چرا که با یکدیگر ناسازگارند. گروه subREAL نیز در جهت نیل به همین هدف می کوشد: دست یافتن به یک تأثیر زیبایی شناختی هنری/ سیاسی با استفاده از این روش «دوتایی». همچنان که در دیالیکتیک فیخته (Fichte)، که در آن تز و آنتی تز هرگز به سنتز نمی رسند، در اینجا نیز هر دو تعبیر در کنار یکدیگر وجود دارند: هرگز در یک تعالی مفهومی همزیستی ندارند، هرگز به وحدت نمی رسند، و از این راه شکافی ژرف میان بصری و مفهومی، یعنی یک کل غیرقابل نمایش، به وجود می آورند. «عجز تخیل از راه برهان خلف بر وجود تخیلی گواهی می دهد که می کوشد حتا تجسم ناپذیرها را مجسم کند و این تخیل بدین سان سعی دارد که موضوع خود را با موضوع خرد هماهنگ کند و این که نارسایی تصاویر، خود نشانه ای منفی از قدرت عظیم اندیشه است. این چند پارگی حواس به تنشی حاد که کانت (Kant) آن را اغتشاش می خواند منجر می شود که شاخص رنج برای نیل به تعالی است، در برابر احساس آرام زیبایی.»۲۸

شیفتگی بی وقفه ای که نزد بسیاری از هنرمندان سوسیالیست پست مدرنیست نسبت به سوپرماتیسم و کنسروکتیویسم مشاهده می کنیم، و استفاده ی همزمان آنان از شکل های مطلقا زیبایی شناختی و شکل های مطلقا نمادین یا حاوی نمادهای سیاسی، شاید از کاربرد شیوه ای مشابه ناشی شده باشد، که لیوتار آن را «نقیضه ی تجسمی» (“plastic paradox”) یا مارگاریتا توپتیسین (Margarita Tupitsyn) آن را «مریی سازی مفاهیم لفظی»۲۹ می خواند، و نخستین موارد استفاده از آن در آثار آوانگارد کلاسیک روس و سپس در هنر مفهومی پست سوسیالیست به وقوع پیوست.

پدیده هایی وابسته عبارتند از نمایش ها و ابرازهای گروه های موسیقی: در دهه ی ۱۹۸۰ گروه «پاپ مخانیکا»در سن پترزبورگ، مثلا کنسرت های خود را در لباس یک دسته ی موسیقی نظامی اجرا می کردند، و تماشاچیان اغلب باور داشتند که آنها در واقع یک گروه رسمی شوروی هستند. در اسلوونی، گروه لایباخ، که «یکی از زیرکانه ترین دستکاری های فرهنگی از زمان اسب تروا تا کنون»۳۰ خوانده شده است، با تکرار بی وقفه ی بیان های ایدیولوژیکی و باز نمایی آیین تمامیت خواهی به منتها درجه ی آن، از تأثیر ایدیولوژیکی عوام گرایی سیاسی اواخر دوره ی سوسیالیسم خود مدیریتی در یوگسلاوی پیشی گرفت. با ارایه ی خود از بدو پیدایش آن در ۱۹۸۰ به عنوان تقلید افراط آمیزی از ایدیولوژی سیاسی، نقیضه ای نظیر نقیضه ی گروه subREAL به وجود آورد. به این گفته های لایباخ توجه کنید: «هر هنری یک موضوع دستکاری سیاسی است، به جز آن که به زبان خود آن دستکاری سخن می گوید» (۱۹۸۴)؛ «سیاست والاترین و فراگیرترین هنر است و ما، که هنر اسلوونیایی معاصر را خلق می کنیم، خود را سیاستمدار می شمریم» (۱۹۸۵)؛ «آزادی ما آزادی کسانی است که یکسان می اندیشند» (۱۹۸۵)؛ «ما به خدا اعتقاد داریم، ولی برعکس امریکاییان به او اعتماد نداریم» (۱۹۸۷).

لایباخ به یکباره ایدیولوژی های سوسیالیستی، فاشیستی و ناسیونال سوسیالیستی را فرو نشاند، که نتیجه ی آن موسیقی ای بود که در انگلستان، به طور مثال، به لحاظ پیام آشکار سیاسی آن با استقبال گرم چپ سیاسی و جبهه ی ملی «ملی گرای راست» افراطی رو به رو شد.

یکی از شناخته ترین تعالیم مارکسیسم این باور بود که سرمایه داری مولد کالا پرستی (commodity fetishism) است. هد ف سوسیالیسم دقیقا عکس این بود: نفی مصرف گرایی، که گویا سرمایه داری غربی با آن کارگر را «می خرد» و قانعش می کند که اتومبیل و یخچال و ماشین رختشویی و تلویزیون همیشه نو، نسبت به انقلاب جهانی یک «ارزش بهتر» است، بهتراز ایجاد یک جامعه ی بی طبقه، فاقد از خود بیگانگی، رابطه گرایی و نا امنی اجتماعی و غیره. راهی که سوسیالیسم برای قانع کردن مردم خود به پذیرش چنین نگرشی اختیار کرده بود ایدیولوژی بود، ولی ایدیولوژی به عنوان یک آگاهی طبقاتی؛ همان مفهومی که لنین در مقاله ی «چه باید کرد؟» خود قبلا در ۱۹۰۲ مطرح کرده بود. در آن مقاله لنین بین ایدیولوژی بورژوا و ایدیولوژی سوسیالیستی تمایز قایل شده بود. به عقیده ی او، «طبقه ی کارگر خودانگیخته به سوی سوسیالیسم سیر می کند، ولی ایدیولوژی رایج تر (و پیوسته در حال تجدید به صورت های گوناگون) بورژوا اما همچنان خود انگیخته، خود را باز هم بیشتر به طبقه ی کارگر تحمیل می کند».۳۱

در دهه های پس از آن ایدیولوژی سوسیالیستی همه گیر شد. تازه در اواخر سوسیالیسم بود که تجربه کردن در کوشش هایی هنری غیر تبلیغاتی جالب شد، که به اعتبار همین گزینش، کوشش هایی سیاسی محسوب می شدند. هنر غربی ای که در را به روی نمایش این ایدیولوژی گشود پاپ آرت بود، با نیشخندهایش به مصرف گرایی امریکایی با مجموعه پرتره ها، قوطی های سوپ کمپبل (Campbell) و جعبه های بریلوی (Brillo) اندی وارهول (Andy Warhol). پاپ آرت در مرحله ی ابتدایی خود در دهه ی ۱۹۶۰ بار نقدآمیز و ضد اقتدارگرایانه داشت و به همین سبب بود که در بسیاری جاهای دنیا چنان اثرگذار جلوه گر شد. اثر آن در کارهای اولیه و متأخر بسیاری از هنرمندان مورد بحث آشکار است: در Sots Art روسیه، در آثار دهه های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ ساندور پینچهلی و در هنر پاپ شرقی (“Ost Pop”) میلان کونچ. وجود آن در «پاپ سیاسی» چینی، که در ۱۹۸۹ با مجموعه ی مائو (Mao)ی یو یوهان (Yu Youhan) آغاز شد و با «مجموعه ی توبیخ بزرگ» وانگ گوانگی (Wang Guangyi)، که او متعاقبا در ۱۹۹۰ آغاز کرد، به طور گسترده تر شناخته شد، بلافاصله باز شناخته می شود. در آن، همانند کارهای الکساندر کوسولاپف، میلان کونچ یا کومار و ملامید، تصویرپردازی سرمایه داری و کمونیستی در کنار هم، یا به عبارت صحیح تر منطبق برهم قرار دارند: علایم سیگار مارلبورو، شکلات کدبری (Cadbury’s) و دوربین کداک (Kodak) بر تصاویر تبلیغات سیاسی زمان انقلاب فرهنگی منطبق شده، فضایی دوبعدی پدید آوردند که دو واقعیت نمادین در آن تلاقی می کنند: مشرق زمین، که به صورت پیکره های منجمد و فارغ از موضوع کارگران سوسیالیست ترسیم شده به سبک واقعی گرایی انقلابی ارایه می شود، و مغرب زمین، «جایی که طعم کوکاکولا (Coca Cola) و مک دانلدز (Mc Donald’s) تقریبا ناشناخته بود و این گونه نشانه ها صرفا یک نقش ایدیولوژیکی محض به عنوان نشانه های غرب ایفا می کردند.»۳۲

توازی بین جهان ایدیولوژیکی قلمرو سوسیالیستی و جهان مصرف گرای قلمرو سرمایه داری در اتحاد شوروی به شدت رشد یافته بود: «معمولی ترین زبان در اتحاد شوروی زبان ایدیولوژیکی است. در غرب، آگهی ها و تلویزیون و سیل عظیم تصاویر هست. در این مورد نیز صحبت از یک زبان چیزهای معمولی است. این زبان اظهارات کلیشه ای غربی می تواند فضای اجتماعی را به همان خوبی زبان ایدیولوژی در اتحاد شوروی توصیف کند.»۳۳

عملا تمام هنری که در اینجا مورد بحث قرار دادم پدیده ای متعلق به گذشته است. این بدان معنا نیست که دیگر هنرمندی وجود ندارد یا این که دست از تولید هنر برداشته اند. برعکس؛ طبیعت هنری که اکنون تولید می کنند با آنچه در دهه های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ یا شاید سال های نخست دهه ی ۱۹۹۰ تولید می شد فرق بسیار دارد. اکنون بین المللی تر است یا، اگر «ملی» باقی می ماند، اغلب از گذشته ی سوسیالیستی خود بهره برداری می کند. بنا براین آنچه در اینجا ارایه کرده ام برهه ای از کار زیست بعضی هنرمندان، و یا در مواردی، تمامی کار زیست آنان است. همچنین معرفی هنر و فرهنگ بالنسبه منحصر به فرد دوره ی معینی از تاریخ اخیر است، که در محدوده ی وضع پست سوسیالیستی آفریده شده است.

راجع به هنری که مورد بحث قرار می دهم بسیار گفته و نوشته شده است، ولی تا به امروز کوشش چندانی به یافتن وجه اشتراک هنری که در اینجا به ارایه ی آن می پردازم نشده است. در مورد روسیه، به این هنر اغلب عنوان «پست یوتوپیایی» اطلاق می شد که فیلسوف روسی، بوریس گرویس (Boris Groys) آن را ابداع کرده بود. در حالی که این عنوان امتیازهای بسیاری دارد و بسیار فراگیرتر از هنری است که در این جا مورد بحث قرار دادم، چون هنری را که هم امروز در حال خیزش است در بر می گیرد.دعوی من، برعکس، این است که گونه ی اخص هنر پست مدرنی که در اینجا مورد بحث قرار گرفته است به برهه ی فروپاشی سوسیالیسم، یعنی برهه ی بین مرگ سوسیالیسم و استقرار نظام دموکراسی پارلمانی به جای آن مربوط می شود. به سخن دیگر، این هنر، مانند آوانگاردهای کلاسیک و حتا خود مدرنیسم، امروز پدیده ای متعلق به گذشته است. با افزایش فشار ایدیولوژیکی و سیاسی شکفته می شود و فقط تحت چنین شرایطی امکان دارد که چنین هنری و هنرمندانی که آن را می آفرینند به چنان موقعیت والای اجتماعی که در دوره های سوسیالیسم و پست سوسیالیسم از آن برخوردار شدند برسند.

برای توجیه این امر باید فلسفه ی سیاسی، به ویژه تحلیل کلود لوفور (Claude Lefort) در مورد جامعه ی توتالتیر (Totalitarian)۳۴، را به حساب آوریم. در اینجا به همین ملاحظه بسنده می کنم که در یک جامعه ی توتالتیر، مکان حزب سیاسی واحد در عین حال مکان تمامی قدرت در آن جامعه است. از آنجا که فرهنگ و هنر در قلمروهای اجتماعی ویژه ای نگریسته می شوند که در آنها آزادی مجاز است (کلود لوی اشتراوس vi-Strauss)(Claude L زمانی فرهنگ را یک «قرق طبیعی» خوانده بود)، در یک جامعه ی توتالتیر فرهنگ و هنر به یک قلمرو ممتاز اجتماعی مبدل می شوند که در آن اندیشه ها، که در یک جامعه ی دموکراتیک در پارلمان، رسانه ها و غیره بیان می شوند، در اینجا از طریق هنر و ادب بیان می گردد، که بدین سان اهمیت بسیار پیدا می کنند. آن گاه که یک جامعه به اصطلاح «طبیعی» می شود، هنر و فرهنگ نقش ویژه و موقعیت سیاسی ممتاز خود را از دست می دهند. پس به این دلیل است که این گونه هنر دیگر با ما نیست (حال آن که هنر پست یوتوپیایی هست)؛ چون نه در غیاب آزادی بیان وجود دارد و نه در وفور آن. در حالت نخست هنری ناچیز مگر هنر رسمی تولید می شود، و در حالت دوم به هنر معاصر نومفهومی گرای به دور از سیاست نگارخانه های بزرگ و مدیران شان می رسیم.

۱ ن. ک.: ژان فرانسوا لیوتار، وضعیت پست مدرن: گزارشی در باب آگاهی، ترجمه ی انگلیسی جی. بنینگتون و ب. ماسونی (منچستر، انتشارات دانشگاه منچستر، ۱۹۸۴.(

۲ ن. ک.: فردریک جیمسون، پست مدرنیسم یا منطق فرهنگی سرمایه داری متأخر (لندن: ورسو، ۱۹۹۱). در مورد استفاده ی جیمسون از نظریه ی ماندل، به ویژه ن. ک.: صص ۳۶ ۳۵.

۳ زیگمونت باومن، قانونگذاران و معبران، (کمبریج، انتشارات پالیتی، ۱۹۸۷(.

۴ به ویژه ن. ک.: ولفگانگ ولش، مدرن پست مدرن ما (واینهایم: UCH Acta humaniora ۱۹۸۷)؛ مقاله ی «مدرنیته و پست مدرنیته»، در Les Cahiers de Philosophie، ش ۶ (پاییز ۱۹۸۸)، صص ۳۱ ۲۱.

۵ ن. ک.: بوریس گرویس، هنر تام استالینیسم، ترجمه ی روگل (پرینستون، انتشارات دانشگاه پرینستون(، ۱۹۹۳.

۶ استفان موراوسکی، «در باب آوانگارد، نئو آوانگارد و مورد پست مدرنیسم»، در مطالعات ادبی در لهستان، ج ۲۱، (۱۹۸۹)، صص ۸۷ ۸۵.

۷ همانجا، ص ۸۵.

۸ آلش اریاوچ، «پست مدرنیسم و آوانگاردهای هنری»، مدرنیته در مقام زیبایی شناسی. دوازدهمین کنگره ی بین المللی زیبایی شناسی، (مادرید، انستیتوی زیبایی شناسی و نظریه ی هنر، ۱۹۹۳)، ص ۱۶۶.

۹ ن. ک.: آکیله بونیتو اولیوا، ترانس آوانگارد بین المللی (میلان: جانکارلو پولیتی، ۱۹۸۲.(

۱۰ «همه ی آوانگارهای گذشته بر این باور بودند که بشریت به جایی رهسپار است و شادی و وظیفه ی خود می دانستند که سرزمین نو را کشف کنند و مراقب باشند که مردم به موقع بدان گام نهند؛ پست آوانگارد بر این باور است که بشریت در آن واحد به چند جا رهسپار است.» چارلز جنکس، «پست آوانگارد»، در هنر و طراحی، پست آوانگارد؛ منظر ۴ (لندن: انتشارات آکادمی، ۱۹۸۷)، ص ۲۰.

۱۱ ن. ک.: آلش اریاوچ، «پست مدرنیسم و وضعیت پست سوسیالیست»، در معضلات فرهنگی جوامع پست کمونیست، انتشارات آلدونا یاولووسکا و ماریان کمپنی (ورشو، انتشارات IFiS، ۱۹۹۴)، صص ۱۰۴ ۱۰۱؛ «آوانگارد و رتروگارد». در مطالبی در مقوله ی فرهنگ معاصر، ش ۱ (ماستریخت، آوریل ۱۹۹۵)، صص ۲۸ ۲۱؛ «پست مدرنیسم و وضعیت پست سوسیالیست»، در M’ARS، در زیبایی شناسی و تاریخ هنر (سانتیاگو: دانشکده ی هنر، دانشگاه شیلی، ۱۹۹۹)، صص ۷۳ ۴۱؛ «پست سوسیالیسم در هنر و فرهنگ: هنرهای دیداری»، در مجموعه ی مقالات همایش سال ۱۹۹۹انجمن امریکایی زیبایی شناسی، منطقه ی اقیانوس آرام (پاسفیک گروو، کالیفرنیا: ASA، ۱۹۹۹)، صص ۹۸ ۸۵؛ پست مدرنیسم و وضعیت پست سوسیالیست، (برکلی، انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۳(.

۱۲ میخاییل ن. اپشتاین، فراتر از آینده. پارادوکس های پست مدرنیسم در فرهنگ معاصر روس، ترجمه ی انگلیسی با مقدمه ای به قلم آنسا میلر پوگاکار (امهرست، انتشارات دانشگاه ماساچوست، ۱۹۹۵)، ص ۱۱ مقدمه.

۱۳ باومن، همان، ص ۱۱۶.

۱۴ لزلی هولمز، پست کمونیسم: یک معرفی ( (کمبریج، انتشارات پالیتی، ۱۹۹۷)، ص ۶۳.

۱۵ باومن، همان، صص ۱۲۵ و ۱۱۷.

۱۶ اسلاووی ژیژک، در جازدن در منفی ها (درهام: انتشارات دیوک، ۱۹۹۳)، صص ۲ ۱.

۱۷ مولفان بسیاری این واژه را به مفاهیم قابل تعویض به کار می برند.یکی از مهم ترین نمایشگاه های هنر شوروی نیز دارای این عنوان بود. ن. ک.: مجموعه ای به همین عنوان: بین بهار و تابستان. هنر مفهومی شوروی در دوره ی کمونیسم متأخر، انتشارات دیوید آ. راس (بوستون: انتشارات MIT، ۱۹۹۰).

۱۸ اپشتاین، همان، ص ۲۰۲.

۱۹ استثنای بارز در این مورد چین است، که در آن «پاپ سیاسی» تازه در ۱۹۸۹، هنگامی که هنر مشابهی در اتحاد شوروی به خوبی شناخته شده بود پدید آمد.

۲۰ لوراند هجیی، «هنر نشان آسای ساندور پینچهلی»، در ایمره بوکتا، ساندور پینچهلی، جزا سامو، مجارستان (ونیز: چهل و سومین دوسالانه ی ونیز، ۱۹۸۸)، صحافی نشده.

۲۱ اسلاووی ژیژک، در راه خطا، یک معرفی: ژاک لاکان از خلال فرهنگ عامه (کمبریج، ماساچوست: انتشارات گسط، ۱۹۹۱)، ص ۱۴۳.

۲۲ جراردو موسکرا، در نزدیک ترین لبه ی دنیا، هنر و کوبای کنونی (بروکلاین، ماساچوست:polarities ، ۱۹۹۰(، ص ۴۴.

۲۳ گرویس، همان، ص ۹۴.

۲۴ لایباخ، Let it be (لندن: صفحات میوت، ۱۹۹۸(

۲۵ جراردو موسکرا، «چهارده پسر ویلیام تل»، در هیچ کسی جزیره نیست (پوری، فنلاند: انتشارات موزه ی هنری پوری، ۱۹۹۰)، ص ۴۷.

۲۶ ژان فرانسوا لیوتار، به بیراهه از مبدأ مارکس و فروید (پاریس: U. G. E.، ۱۹۷۳)، ص ۳۰۲.

۲۷ کالین دان، «هنر + سیاست = هیچ هنر/ هیچ سیاست»، در ملاحظات نو، ش ۹۱ (سپتامبر/ اکتبر ۱۹۹۲)، ص ۷.

۲۸ ژان فرانسوا لیوتار، «متعالی و آوانگارد»، در The Lyotard Reader، انتشارات اندر و بنجامین (آکسفورد: بازل بلک ول، ۱۹۸۹(

۲۹ مارگاریتا توپیتسین، «در باب برخی سرچشمه های مفهومی گرایی شوروی»، در هنر نامتعارف، تجربه ی شوروی ۱۹۸۶ ۱۹۵۶، انتشارات آلار زنفلد و نورتون ت. داج (لندن: Thames and Hudson، ۱۹۹۵)، ص ۳۰۴.

۳۰
Performance Magazine، نقل قول شده روی جلد صفحه ی ۳۳ دور لایباخ، Opus dei (لندن: صفحات میوت، ۱۹۸۷(
۳۱ و. ای. لنین، چه باید کرد؟ (پکن: انتشارات زبان های خارجی، ۱۹۷۳)، ص ۵۱.

۳۲ بوریس گرویس، «میلان کونچ. پست مدرنیسم شاد»، در میلان کونچ، نشر پاول لیشکا (کلن: انتشارات کانتز، ۱۹۹۲)، ص ۲۵.

۳۳ اریک بولاتف der Kunst und der Raum unseres Lebens ‘, der Raumberzeuget, da

“Ich bin tz,”ch mit Heinz Schsind. Ein Gespr umezwei verschiedene R، در Kunstforum، ج ۱۰۶، مارس آوریل ۱۹۹۰، ص ۲۵۸.

۳۴ ن. ک.: کلود لوفور، شکل های تاریخ (پاریس: گالیمار، ۱۹۷۸

تأثیر جنگ بر نقاشی معاصر ایران

هنر معاصر ایران
تأثیر جنگ بر نقاشی معاصر ایران

فصلنامه فراایران ، شماره دوم ، زمبستان ۷۸

جنگ و جانبازیهای آن از موضوعهائی است که بارها دستمایه آثار هنرمندان قرار گرفته است. آثار بزرگ ادبی چون جنگ وصلح،سرخ و سیاه، و در جبهه غرب خبری نیست و شاهکارهای موسیقی چون سمفونی استالینگراد، و فینلاندیا نمونه های مشهور و شناخته شده این تأثیر هستند. در نقاشی نیز از مینیاتورها و پرده های نقاشی ایرانی و مغولی که زمانی نقش ثبت تاریخ را برعهده داشتند تا ولاسکوئز و گویا و دولاکروا و معروفتر از همه گورنیکای پیکاسوشاهکارهائی هستند که متأثر ازجنگ و رویدادهای آن پدید آمده اند. این تأثیر در طی جنگ طولانی دهه گذشته در ایران نیز تکرار شد.
هشت سال جنگ و اشغال موقت قسمتی از خاک ایران توسط نیروهای متجاوز که با فجایعی چون بمبارانهای شیمیائی و موشک باران شهرها و آواره شدن ساکنان مناطق اشغالی همراه بود، واز سوی دیگر دفاع و فداکاریهای جوانان ایران که به تن و ایمان و همت استوار خود به مقابله با متجاوزین برخاستند و توانستند سرفرازانه دشمن را از سرزمین خود بیرون رانند و با صدها هزار شهید و جانباز از استقلال میهن خود دفاع کنند، اثری ژرف و ماندگار بر روح و احساسات تمام مردم ایران نهاد، و از آن میان هنرمندان مختلف نیز مستقیم یا غیرمستقیم و هر یک به نحوی ذهنیت خود را در قالب آثار هنری بیان کردند.
دومین بخش از سلسله مباحث «هنر معاصر ایران»به موضوع «تأثیرجنگ بر نقاشی معاصر ایران» اختصاص یافته است. این موضوع در میزگردی با شرکت سه تن از نقاشان معاصر آیدین آغداشلو، نصرت الله مسلمیان، و حسین خسروجردی مورد بحث قرار گرفت.نظر خوانندگان را به گزیده این مباحثات جلب می کنیم.
تصاویری که در این بخش از فراایران آمده است گزیده ای از مجموعه هزاران اثر نقاشی است که در جریان مقاومت فرزندان این سرزمین و یا با خاطره از خودگذشتگی های آنان آفریده شده است.
منیژه میر عمادی
فراایران : در زندگی هر هنرمندی غیر از حوادث شخصی که منجر به بازتاب درونی می شود مسائلی هم هست که بیرون از فردیت و روان فردی او اتفاق می افتد که حوادث اجتماعی از جمله آنهاست. اتفاق مهمی که در جامعه ما واقع شده و مدتی طولانی هم ادامه داشته، مسأله جنگ بود که جامعه در کل و هنرمندان به طور خاص نسبت به آن عکس العمل نشان دادند. در زمینه ادبیات رمانهایی نوشته شد که بازتاب جنگ بود، کاری نداریم که مدافع یا مخالف جنگ بودند، مهم این است که نویسنده یا شاعر نسبت به آنچه به عنوان جنگ اتفاق افتاد عکس العمل نشان داد و قاعدتا هنرمندان نقاش ما هم نسبت به این واقعه بی تأثیر باقی نمانده اند. موضوع بحث ما در جلسه امروز این است که جنگ در هنر نقاشی ایران چه بازتابی داشته است و جلوه و نمود آن چگونه بوده است.
آغداشلو : همانطور که شما گفتید اینجا هم یک صحبت شخصی مطرح است و هم یک بحث کلی، من سعی می کنم برای افتتاح سخن به هر دو جنبه اشاره مختصری بکنم. از جنبه فردی، در کارهای من جنگ حضور خود را داشته است، و مسأله ای نبوده است که بتوانم آن را نادیده بگیرم. علی الخصوص که نقاشی هستم که جنبه اجتماعی و جنبه ادبی در کار من وجود دارد. حالا اگر هم این تأثیر غیرمستقیم است ولی درهرحال من این تأثیر را هم گرفته ام، و هم داده ام. می توانم بگویم شاید از اولین نقاشانی بودم که تأثیر جنگ را در نقاشیهایم نشان دادم و در کتابم هم آمده است: یک مینیاتور رضا عباسی است که سوخته و مچاله شده و مثل هر حریقی که در آن کاغذها پراکنده می شوند و به پروازدر می آیند، در آسمان سرگشته ومعلق است. در پسزمینه ستونهای دود حریقی عظیم از جنگ حکایت می کند. این موارد در نقاشیهای من کم نیستند، نمونه دیگرش یکی از این پرنده های گل و مرغ قدیم ایرانی است که در دشتی مرده و در پس زمینه ستونهای دود به آسمان برخاسته است. اینها مستقیم ترین نوع نقاشیهای غیرمستقیمی هستند که می توانم اشاره کنم، اما به طور حسی و درونی شاید بد حالی و پریشانی خودم را بتوانم در نقاشی دیگری که قدیمتر کار کرده بودم سراغ کنم که دریایی است که در آن آسمان رنگ گل است و خود دریا و ساحل هم گل است و از موقعیت شومی حکایت می کند، به یک خواب بد می ماند. اینها نقاشیهایی است که از جنگ تأثیر گرفته اند و این تأثیر صوری و مستقیم نیست، بلکه حسی است که عمیقا در جان من هم در آن زمان و حتی بعدها لانه کرده است و آن اندوه و افسوس نسبت به انهدام هر ارزشی است.
اما در بخش بعدی، اگر بخواهم تأثیر جنگ را در هنر نقاشی معاصر ایران بررسی کنم، به نظر می آید خیلی کمتر از مقداری که قاعدتا باید تأثیر می گذاشت، تأثیر گذاشته است. یعنی ما واقعا نقاشی جنگ به آن مفهومی که جنگ را بتوانیم در آن سراغ کنیم، چه خود جنگ را و چه پیامدهایش را نمی بینیم. جز نقاشیهایی که به صراحت و خیلی مستقیم راجع به جنگ است و جزو نقاشیهای بعد از انقلاب است و انجام تعهد نقاشهای انقلابی ماست، در کارهای دیگران رد این مسأله را بسیار کم می بینیم. منتهی همین جا این توضیح را بدهم که این مسأله به نظر من خیلی غریب نمی آید. اگر از این حیث به نقاشی نگاه کنیم، واقعا در همه جای دنیا نقاشی را غیر متعهد به این مسأله می یابیم. شما نقاشیهایی که جنگ دوم یا جنگ کره و ویتنام را نشان داده و منعکس کرده باشد، کمتر می بینید.
شاید این طبیعت نقاشی قرن بیستم است، برعکس ادبیات که به طور مستقیم روایت می کند، نقاش این وظیفه را خیلی کمتر انجام می دهد، که به نظر من نشانه آن نیست که نقاشان ما یا نقاشان هرجای دنیا نسبت به محیط اطراف و رویدادهای اجتماعی که بخش عمده ای از هستیشان را شکل می دهد بی تکلیف و بی اعتنا هستند، بلکه شاید در جوهره و طبیعت نقاشی این خصیصه کمتر است. در حالی که به ادبیات نگاه می کنیم، آن را آینه تمام نمای حوادث اجتماعی می بینیم، یعنی شما تاریخ ایران را می توانید از طریق ادبیات معاصر مطالعه کنید. تمام وقایع تاریخی ۵ دهه اخیر در ادبیات معترض، در حجم وسیعی منعکس شده است. ولی اگر بخواهیم برای نمونه درباره نقاشی معترض در دوره بین سالهای ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷ تحقیق کنیم، شاید تعدادشان از پنجاه عدد تجاوز نکند که آنها هم کار نقاشان خاصی هستند که هنرمندان انقلابی همان دوره هستند. در یک نگرش کلی شاید بهتر است بررسی شود که چگونه است که نقاشی دیرتر و غیرمستقیم تر و خیلی محوتر و مبهم تر می تواند این قصد را در خودش جا دهد.
مسلمیان : بعد از انقلاب، جنگ واقعه بسیار مهمی بود که در کشور رخ داد و به نظر من ابعادش بسیار وسیع و تأثیرش به قدری گسترده است که تا چند نسل بعد از ما نیز درگیر عواقب مخرب روانی آن خواهند بود. قطعا این مسأله روی من هم بسیار تأثیر گذاشت و من شخصا از ۱۳۶۰ که هنوز اندک زمانی از جنگ نگذشته بود خیلی مستقیم و به صورت موضوعی با این مسأله درگیر شدم. درواقع من از سال ۶۰ تا ۶۷ دقیقا با عنوان جنگ نقاشی کردم.
طبیعتا در این زمینه من تنها نبودم و معتقدم اغلب هنرمندان ما چه مستقیم و چه غیرمستقیم به عنوان افرادی که در حیات اجتماعی مشارکت دارند با مسأله جنگ درگیر شدند. حالا چنانچه فرصت شود و بحث اجازه دهد بعدا راجع به کارهای خودم صحبت خواهم کرد، ولی در اینجا تأثیر اجتماعی جنگ و بالاخص تأثیری که بر نقاشیها گذاشت مورد نظر من است. به نظر من، اختلافی را نسبت به سایر حوزه های فعالیت فرهنگی از جمله ادبیات باید قائل شویم. ادبیات، عرصه مفاهیم است و در واقع بیان بیشتر از طریق مفاهیم و حوادثی که در زبان رخ می دهد متجلی می شود. اما ما تجربه ی گسترده ای در زمینه ی نقاشی داریم که بیان از طریق توصیف و مفاهیم متجلی نمی شود. در واقع در تجربه ی معاصر، بیان عمدتا با تکیه بر خود عناصر بصری و خاصیت های پلاستیکی نمود پیدا می کند. واکنش نقاشانه، به اتکای جنبه های روانشناختی فردی اجتماعی هنرمند، خود را به شکل ساختار نقاشانه نشان می دهد. از این منظر می توانیم تأثیر جنگ را روی بسیاری از نقاشی ها مشاهده کنیم. چون بحث توصیف الآن بحثی فرعی شده و آن چه عمده است نحوه ی بیان است. پس ما حتی در کار آبستره ی بعضی از دوستان خودمان نیز تأثیر جنگ را به شدت می بینیم و می توانیم ارزیابی کنیم. در عین حال نقاشانی هم هستند که دقیقا ضمن این که از بحث توصیف عبور کرده اند و در واقع نقاشانه عبور کرده اند و بحث جنگ را خیلی امروزی بیان کرده اند ولی در عین حال موضوعی به جنگ پرداخته اند. تابلوهای شان به عنوان جنگ مطرح می شود هر چند دریافت هاشان از جنگ توصیفی و روایتی نیست. در آثار این ها اشارات را به تخریب و انهدام، و درگیری و تلاشی می بینیم. این اشارات، با تنوع بسیار گسترده و بر حسب تنوع شخصیتی افراد در حوزه ی نقاشی بازتاب دارد.
از این دیدگاه می توانم بگویم که نقاشی حتی جسورانه تر و وسیع تر از ادبیات به مقوله ی جنگ پرداخته است. اگر بخواهیم اینجا به افرادی که مستقیم تر به مقوله ی جنگ پرداختند اشاره ای بکنم. کورش شیشه گران، صفرزاده و نامی به نوعی، شهلاپور به نوعی دیگر، و بعد چلیپا، حبیب صادقی و ایرج اسکندری و تعدادی دیگر، حتی افرادی که آبستره به قضیه پرداخته اند، مثل فریده لاشایی در ذهنم می آید، که زمانی که دید عرفانی این ها را در کنار وقایع اجتماعی قرار دهیم به گونه ای تأثیر جنگ را در آثارشان می بینیم. از این منظر تصور من این است که این تأثیرات در حال حاضر نیز در نقاشی ما حضور دارند منتهی به شیوه ی متناسب با استحاله ی خودش از نظر زمانی و تاریخی.
خسروجردی: اگر درست در خاطرم مانده باشد، نقاشی جنگ با اشغال خرمشهر شروع شد و طبعا به دلیل فضایی که ما در آن فعالیت می کردیم که در نوع خود یک کار گروهی بود و اطلاعاتی که به ما می رسید، نسبت به سایرین به واقعیت خیلی نزدیک تر بود. حتی می توانم بگویم یکی از دلایلی که خیلی بر ما تأثیر گذاشت یک نسخه فیلم سوپر هشت بود که یکی از بچه های خرمشهر به اسم آقای راستانی که در حال حاضر یکی از عکاسان خوب ایران هستند تهیه کرده بودند. حسن این فیلم این بود که نمایشی نبود، و وقایع کاملا مستند و واقعی بود و ما بعینه گوشه ای از جنایت های عراق را در خرمشهر دیدیم و مجموع آدم هایی که مانده بودند و از سرزمین خودشان دفاع می کردند، را هم دیدیم و این مسئله غیرت ما را به جوش آورده بود و ما احساس می کردیم که در عین حالی که ادعا می کنیم که آدم های متعهد و مسئول و دردمند و دردشناس هستیم چقدر به نوعی در مقابل این آدم ها حقیر هستیم. در عین حال به دلیل نوعی کار ما نمی توانستیم خودمان را به کوران حوادث نزدیک کنیم، و مجبور بودیم صرفا بسنده کنیم به اطلاعاتی که از طریق اخبار یا رسانه های گروهی به ما منتقل می شد. به هر تقدیر ما دیدگاهی را که برای تعریف و تفسیر جنگ انتخاب کردیم یک نگاه منتقدانه نبود، چیزی بود مثل نگاه بچه هایی که در خرمشهر ایستاده بودند.
ولی یک مسئله را توضیح بدهم درباره ی آن چه که در واقع نتیجه ی کار بچه هایی بود که به قول استادم آقای آغداشلو مستقیم در ارتباط با جنگ فعالیت می کردند. این نگاه مستقیم به جنگ به هیچ وجه دلیل این نبود که کارهای رسمی اتفاق بیفتد. درکل دلایل زیادی هم وجود داشت برای این که ما کاملا از دیدگاه یک نقاش به مسائل نگاه کنیم، چون هیچ هدایتی از هیچ سمت و سویی وجود نداشت، فرمایشی وجود نداشت و هرچه اتفاق می افتاد درواقع بازتاب احساسات فردی ما بود. اگر این کارها را مقایسه بکنید با نقاشیهایی که در رابطه با جنگ کره ترسیم شده، می بینیم که جنبه تبلیغاتی آنها پررنگتراست، معمولا این جور کارها تلخیها و ناکامیها یا زشتیهای جنگ را نشان نمی دهد و خیلی فانتزی و تبلیغاتی به این مقوله نگاه می کند. ولی نوعا اگر نگاه کنیم به کارهایی که در این زمینه در ایران انجام شد مایه اکسپرسیونیستی کارها خیلی پررنگتر دیده می شود. البته گاهی هم به کارهای شبه تبلیغاتی نزدیک شده است؛ ولی در کارهای نقاشی این مسأله کمتر رخ داده است. من از کارهای خودم مثال می زنم، چون جز یک یا دو نمونه چیز دیگری در ذهنم نیست. یکی تابلو «همسنگران قدس» من است که شبه تبلیغاتی است ولی حدود قضیه به همین یکی ختم شد و در بقیه کارها کمترچنین تأثیری بود. نمونه دیگر، کار آقای گودرزی است که یک بسیجی در مقابل حجم زیادی از تانکهای دشمن ایستاده است و در این اثر پسر قهرمان آن دوره شهید فهمیده را به تصویر کشیده است.
درکل نقاشی جنگ در این دوره توسط چند گروه انجام می شد. یک گروه که ما هستیم و کارهایی که در این رابطه انجام دادیم واجد نگاهی اکسپرسیونیسی است که خیلی هم تلخ نیست. ولی جریان دیگری هم وجود داشت که جمعی از آنها را آقای مسلمیان نام بردند. اینها تلخیها را پررنگتر میدیدند، که البته لازم بود که از این دیدگاه هم به جنگ نگاه شود. ولی به نظر من، همانطور که آقای آغداشلو هم اشاره کردند در مجموع کار خیلی کم و اندک انجام شده است. یک نکته دیگر آن که به نظر من نقاشی جنگ نباید با نوعی قضاوت و داوری به مسائل جنگ نگاه می کرد. این نظری است که من امروز بیان می کنم که به هر تقدیر باید به مقوله جنگ واقعگرایانه نگاه میشد یعنی خیلی رئالیستی و شسته رفته، مخصوصا در زمینه نقاشی و عکاسی. متأسفانه ما از این زاویه کمتر به جنگ نگاه کردیم و اگر قرار باشد در آینده گروهی بیاید و به بانک اطلاعاتی وتصویری ما در زمینه نقاشی مراجعه بکند و بخواهد اطلاعاتی در مورد این جنگ طولانی به دست آورد، اطلاعات تصویری تدوینشدهای را نخواهد یافت.
آغداشلو : در اینجا اشارهای شد که در زمینه های دیگر چه در کار ثبت و چه این که جنگ را داوری کنند، کار زیادی انجام نشده است. البته شاید به نظر ایشان کم است ولی در عکاسی خیلی خوب کار شده است. من هزاران عکس از کارهای محمد فرنود را دیده ام که بعضی از آنها شاهکارهای محض هستند. یا در سینما درباره جنگ کار شده است، می شود گفت فیلمهای زیادی هم ساخته شده است. ولی در نقاشی، من برخلاف اعتقاد آقای مسلمیان، همچنان قانع نشده ام و سر حرف خودم هستم. آنچه نظر ایشان است، سرایت دادن جزء به کل است. یعنی این طور نگاه کنیم که نقاشان اندیشه و روح حساس دارند و این حادثه بزرگ و عظیمی بود و به طور منطقی و عقلانی نمی شود از آن برکنار ماند. بعد هم در کار خانم فریده لاشایی، مثلا، یک چیزی از جنگ پیدا بکنیم، این کار عملی است، ولی فکر نمی کنم آن چیزی باشد که مقصود این جمع است. من شاید به تصویرمستقیم تری فکر می کنم که در عین حال کلیشه ای نیست، شعاری نیست. من همچنان فکر می کنم نقاشی، این کار را نکرده است و همچنان فکر می کنم به این علت این کار را نکرده است که این وظیفه در جوهر نقاشی مدرن نیست. نقاشی مدرن می تواند مسائل اجتماعی را در خودش جا دهد، می تواند آرمانها را تصویر و تبلیغ کند، اما نه به شکل مستقیم و برانگیزاننده. من فکر می کنم نقاشی مدرن خیلی ملایمتر، خیلی نامعلومتر و نامحسوستر و در سطوح دیگری عمل می کند. ولی در جاهایی که نقاشی مستقیما و بشدت درگیری ایدئولوژیک، به قول شما درگیری مفهومی، دارد آن وقت نوع خاصی از نقاشی به میان می آید که نقاشی انقلابی است؛ یعنی از نقاشیهای مکزیکی گرفته تا نقاشی رئالیست سوسیالیست زمان استالین و نقاشی زمان هیتلر تا مجسمه هایی که در دوران موسولینی ساخته شد. درکل این قضیه سعی نمی کنم به نوعی نقاشی مدرن را از این کمبود در ببرم، ولی سعی می کنم حوزه عمل و فعالیتش را جای دیگری جستجو کنم.
نکته ای که اینجا یادم آمد، و فکر می کنم اتفاق خوبی است که رخ داده تصاویر شهدا است که روی دیوارها نقاشی می کنند و به نظر من از نظر تصویری این یک اتفاق خیلی خاص و منحصر به فردی است. ما در هیچ جا چنین چیزی را سراغ نداریم. نقاشی دیواری خیلی عظیم دیده ایم که درباره جنگ و قهرمانی، و یا درباره قهرمانهای گمنام است، اما این که صورتهای خیلی مشخص و با هویت معلوم در سطح بسیار بزرگ روی دیوارها کار بشود و ما که جنگ را لمس نکرده ایم در لابه لای اینها زندگی کنیم و اینها را تماشا کنیم، نه با قصد بلکه به دلیل بزرگیشان دائما نظارهشان بکنیم، فکر می کنم اتفاق خیلی عمده ای از لحاظ تاریخ هنرهای تجسمی در قرن بیستم است. چنین واقعه ای در جایی اتفاق نیفتاده است و ای کاش اینها را بهتر می کشیدند و ای کاش نقاشهای مهم ما می توانستند سهمی در آن داشته باشند حتی نه به صورت فیگوراتیو صرف که فقط چهره ها را بکشند، بلکه حس خودشان را از جنگ بیان کنند. متأسفانه این اتفاق نیفتاد، ولی تا همین جا هم غنیمت است. فکرمی کنم ما که در جنگ شرکت نکردیم و فقط آن را از تلویزیون و مطبوعات تعقیب کردیم، به نوعی بدهکارماندهایم، و چه خوب است با تماشای این چهره های بزرگ که نمی شود آنها را پشت چیزی مخفی کرد و نادیده گرفت بدهکاریمان یادمان بیاید. اگر این اتفاق بیفتد، اتفاقی مهم و لازم است.
مسلمیان : من فکر می کنم آقای آغداشلو در قسمت آخر مطالبشان مسائلی را مطرح کردند که به گونه ای نظر من را تأمین می کند. یعنی ایشان باور دارند که نقاشی به لحاظ ویژگی های خاص خودش قصد توصیف و بیان مفهومی جنگ را ندارد و حتی اشاره کردند که این شاید اصلا کار نقاش نیست. به اعتباری این همان مطلبی است که من اشاره کردم و گفتم در ادراک معاصر بیان همان توصیف نیست و نقاشی ما کوشش کرد از طریق بیان نه از طریق مفهوم گرایی یا توصیف ویژه به مقوله جنگ بپردازد. به همین دلیل هم هست که من معتقدم اگر بر مبنای این نوع نگاه که فراگیرتر و به اعتقاد من به ماهیت رسانه ای مثل نقاشی نزدیکتر است به نقاشی این دوره نگاه کنیم قطعا تأثیرات جنگ را در نقاشی بسیار وسیع می بینیم. اما اگر از زاویه مفهومی به نقاشی معاصر نگاه کنیم و بخواهیم دنبال مواضع شخصی بگردیم یا جنبه های تأیید یا به اصطلاح عدم تأیید نقاشان را ببینیم مسأله فرق می کند. درواقع می توانیم از دو ساحت به مسأله جنگ نگاه بکنیم: یکی، از لحاظ بیان مفهومی جنگ که جزو این بخش نقاشانی هستند که با عنوان نقاشان انقلاب روی این قضیه کار کرده اند؛ دوم، از جنبه بیان در رابطه با ادراک معاصراست، که برای بحث در این حیطه معتقدم باید مقدمات بیشتری را آماده کنیم، آثار بیشتری در اختیار داشته باشیم تا بتوانیم به یک نقادی اصولی دست بزنیم. همین جا باید اشاره کنم که بسیاری از آثار مربوط به بحث ما حتی از طرف منقدان دیده و تحلیل نشده است.
قیاسی هم شد بین نقاشی و عکاسی و سینما که هرکدام ویژگی های خاص خود را دارند. مثلا درباره عکاسی در جنگ، عکاسی به دلیل خاصیت خبری و تکنولوژی آن که بسیار سریع الانتقال است و استفاده کاربردی ویژه ای که دارد می تواند بسرعت در صحنه حضور داشته باشد و بسرعت ارتباط برقرار کند. ولی ما در نقاشی چنین امکانی را نداریم. در کنار این مسأله که در طول ۸ سال جنگ تقریبا تمام گالریها بسته بودند و نقاشها در خلوت خودشان نقاشی می کردند، ولی عکاسی در متن صحنه بوده است، یعنی ما از جهت افکار عمومی مکان یا فضای مناسب برای ارائه نقاشی نداشتیم. به اینها اضافه کنید، موقعیت زمانی محدود نقاشی را که باید در محیط بسته ای ارائه شود، و وقتی از جلودید برداشته می شود امکان تماس با مخاطب را از دست می دهد، از این جنبه هم بسیار فرق دارد با عکاسی که می تواند در تیراژی وسیع حضور داشته باشد، که در کل موجب می شود موقعیت رسانه ها و ویژگی رسانه ها با یکدیگر متفاوت باشند.
آغداشلو : من از شما سؤالی دارم. شما از هنرمندان معتبر و پر کار ما هستید، تحقیقات هم کرده اید. شما وقتی به مقوله جنگ در آثار نقاشان معاصر ایران نگاه می کنید ، آیا از حاصل کارشان و نامه اعمالشان راضی هستید؟
مسلمیان : اتفاقا به نکته خوبی اشاره کردید، یعنی این که در آن بحث تحلیلی که اشاره کردم، یک وجه مهم این است که گذشته از آن که ما تأثیر پذیری را قبول کنیم یا نکنیم، درکل در ساحت نقاشی چه اتفاقی افتاده است؟ من هنوز از این زاویه وارد بحث نشده ام و بدم هم نمی آید از این جنبه به بحث بپردازم. من فکر می کنم در آثار تعداد کمی ازافراد، اتفاق خاصی رخ داده است، ولی در بیشتر نقاشان ما این اتفاق رخ نداده است. یعنی اگر از جنبه کیفی و ارزشی به قضیه نگاه کنیم، باید بگویم که خیر، از جنبه کیفی در نقاشی اتفاق ویژه ای را ملاحظه نمی کنیم. تأثیر را می بینیم ولی بیان خام است، زبان نارسا است و خلاقیت پایین است، و عوامل دیگر که می توان اشاره کرد، ولی کلا از این جنبه افراد خیلی کمی را می بینیم که درواقع به دستاوردهایی رسیده اند.
آغداشلو : نکته اصلی به نظر من این است که ما در وهله اول تفاوتی قائل شویم میان کسانی که این تأثیر بر کار آنها غیرمستقیم و دور بوده است،با آنهایی که این حس را در خودشان تألیف کرده اند و صاحب آثاری شده اند.وبعد هم این که این گروه چگونه بودند و چطور کار کردند و چقدر تأثیر گرفتند و آیا واقعا چیزی به وجود آوردند که لایق رنج وسعی عظیمشان بوده باشد؟ من شخصا، وقتی به عنوان یک منقد قدیمی نقاشی و نه به عنوان یک نقاش، نگاه می کنم کمتر اثر ماندگاری می بینم؛ چه در کسانی که آدمهای مستقلی بودند و این تأثیر را در خودشان حل کردند و بیرون دادند و رد پایی از آن در اثرشان هست، و چه در کسانی که خود را متعهد می دانستند و راحت کار کردند و به قول شما در دوره ای که گالری نبود و کارهایشان را روی دیوارها عرضه کردند. من معتقدم در هیچکدام از این دو وجه، نتیجه رضایت بخش نیست و تنها وجهی که رضایت بخش است صورتهای شهداست که بزرگ روی دیوارهای تهران کشیده شده است.
خسروجردی : به هر تقدیر، جنگ از دیدگاه های مختلف در نگاه نقاشان ایران مورد دقت و توجه قرار گرفته است. با چشم پوشی از عدم توجه جمعی اندک که حتما برای خود دلایلی دارند، چه آنها که نیم نگاهی به جنگ داشته اند و چه آنها که عمیقا به آن نگریسته اند در مجموع توان نقاشی ایران را در برخورد با پدیده جنگ نشان می دهد. در این میان غیر از تقبیح جماعتی که در طول دوران جنگ «هنر جنگ» را نشانه رفته بودند، هیچ عامل بازدارنده دیگری وجود نداشته است، و آنچه باقی مانده است جدا از شعارهای سیاسی که مستقلا در قالب استراتژی جنگ در حوزه جنگ روانی معنی می یابد، نقاشی ایران با حفظ و توجه به ارزشهای آرمانی و اعتقادی مذهبی و ملی که عموما ایثار و فداکاری و ایمان ملتی را در برابر جنگی ناخواسته ارائه می کند، نشان از تنفر از جنگ را نیز در قالبی شاعرانه به ثبت رسانده است. در این میان آن دسته از آثاری توجه برانگیزتر است که دور از سفارشات و تنها با تکیه بر باورهای نقاشان خلق شده است. در هر حال هر چه هست نیاز به وقتی جانانه دارد، گرچه بی دقتی و بی توجهی کسانی که در طول جنگ تنها به شعارها دلخوشی داشته اند، در حفظ و نگهداری و جمع آوری این آثار در کنار هم برای قضاوتی تاریخی بخشیده نخواهد شد. اما نقاشان ایران، خدا را شکر، که سرافکنده نخواهند بود.

فرهاد مشیری

سهراب محبی

من صندلی یا میز نیستم. مبل راحتی ام… که می تواند تختخواب هم شود[۱]

در ۱۳۷۸ با الهام از کوزه‌های سفالینی که در شیراز دیده بود، فرهاد مشیری یک سلسله نقاشی کشید که دیرتر به نقاشیهای کوزه معروف شدند. به زودی این بومهای بزرگ ظروف سفالین که گفته‌هایی از دانایی و حکمت مردمی بر آنان نقش بسته بود، زینت‌بخش دیوارهای مجموعه‌داران آثار هنری بیشتر شناخته شده گشت. اما آنچه از زبان مردم کوچه و بازار بر این کوزه‌ها جلوه می‌کرد، جمله‌هایی همچون “گذشته، گذشته است”، یا “فقط من”، در تعبیری دیگر اشارات رندانه و ظریفی به مکتب نقاشی سقاخانه سالهای چهل و پنجاه داشتند. احضار نوگرایی (مدرنیسم) ایرانی با زبانِ در قفای مشیری در حالی‌ که اشاراتی دیداری به خوش‌نویسی و خط‌نقاشی داشت، تفسیرهای بازیگوشانه‌ای از رابطه میان دیدنی، نوشتاری و سخن‌وری بود. در حالی‌که بیشتر کارشناسان به مشیری همچون نوآموزی در حلقه خوش‌نویس- نقاشان ایرانی نگاه می‌کردند، آثارش سروصدای خیابانها، بوق کامیونهای خاور، نمود انگاره جابه‌جاشده سقاخانه را در خود داشتند و به مرز میان شعر و ور پهلو می‌زدند… به گونه‌ای می‌توان گفت که این آثار هم به برداشت خط‌نقاشی یا مکتب سقاخانه‌ می‌پرداختند که از سبکهای مهم هنرسازی ایرانی بوده است. مشیری در آثارش (برای نمونه، در نقاشیهای کوزه) توانست وضعیتی را بیافریند که برداشت تاملات تاریخ هنری، خود در اثر تجسم می‌یابد و بیننده همزمان شاهد اثر و نقد می‌شود. این برداشت از نقد به عنوان موضع، در میان چیزهای دیگر، مثل مکان، طنز یا تضاد، آثار مشیری را از بیشتر هم‌عصرانش جدا می‌کند، هم‌عصرانی که نقد بر آثارشان استیلا دارد و کارهایشان از متجلی ساختن وضع موجود فراتر نمی‌رود.

مشیری در ۱۳۴۲ در شیراز به دنیا آمد و درحالی‌که هنوز به اندازه کافی بزرگ نشده بود که درگیر آثار مرس کانینگهام، اشتوکهاوزن یا ایانیس زناکیس[۲] شود که در جشن‌هنر آوانگارد شیراز (۱۳۴۵-۱۳۵۶) آثار خود را به نمایش می‌گذاشتند، ولی به یاد دارد که چگونه مردم نمایش”هنر والا” در شیراز را به سخره می‌گرفتند.[۳] مشیری در سال ۱۳۵۸ به حومه لوس‌آنجلس نقل مکان و دیرتر در کال‌ٱرتس[۴] ثبت‌نام کرد، در زمانی‌که هنرمندانی مانند جان بالداساری و میشل اشر[۵] در آنجا درس می‌دادند. پس از حدود دوازده سال، زمانی که فیلم‌سازان ایرانی گام زدن بر فرشهای قرمز جشنواره‌های مهم سینمایی را آغاز کردند، مشیری به این فکر افتاد که زمان بستن اسبابها و بازگشت فرارسیده است.

نقاشیهای کوزه اش را نخستین بار در گالری فریدون آو، پلاک ۱۳ خیابان ونک، به نمایش گذاشت، فضای کوچکی که آثار بیشتر هنرمندانی را که جایگاهی در صحنه بین‌المللی هنر معاصر یافته‌اند، به نمایش گذاشته. دیرتر در ۱۳۸۳، مشیری نخستین گلدوزی‌هایش را در نمایشگاهی در ایتالیا به نمایش گذاشت و در ۱۳۸۷ اثرش به نام “عشق” که در بلورهای سوارووسکی[۶] گلدوزی شده بود، رکود فروش یک حراجی را برای اثری از یک هنرمند ایرانی به ارمغان آورد.

هر چند مشیری اینک بیشتر به دلیل فروش در حراجیهای نقاشی آوازه یافته است، اما تاثیرش بر صحنه هنر ایرانی فراسوی بازارپذیری[۷] هنر می‌رود. در زمانی که معدودی از هنرمندان کشور درگیر و دلمشغول سیاست هویت[۸] که دیگر کهنه شده و آثار هنری بی‌مایه‌‌ای بودند که تنها به دلیل غرابت راه به بازار می‌یافتند،[۹] و بسیار محافظه‌کارانه از ماده (مدیوم) هنر سود می‌جستند، تخته‌رنگ (پالت) مشیری فراسوی لوله‌های رنگ رفت…

برداشت جابه‌جایی[۱۰] در بسیاری از آثار مشیری کانونی است؛ جابه‌جایی در برابر تضادی که منبع و مایه فرآوردهای هنری تک خطی بسیاری از هنرمندانی شده که نگار‌گران صرفِ درکنارهم‌گذاری‌های از پیش ساخته[۱۱] زندگی معاصر ایرانی شده‌اند. این جابه‌جایی می‌تواند درون نهاد خود نقاشی باشد، مانند ظروف سفالینی که هنرمند با آنها نگاهی، برای نمونه به سقاخانه، می‌اندازد، یا می‌تواند طلایی باشد که مبل استیل، ست استریوی چیدمان شده‌ای را در فضای مکعبی سفید زراندود می‌کند ـ آثاری مانند گهواره کامیابی.[۱۲] هنر مشیری هم از راهکارهای بازاریابی بومی[۱۳] سود می‌جوید و هم از نقد آنها، و با نوک‌ضربه‌ای با قلم مو، بازتاب‌پذیری طنزآمیز خود[۱۴] را شکر و تخم‌مرغی تزئینی[۱۵] روی شیرینی آنها می‌کند. با جای‌دادن فاصله در خودِ کار، که در جاهایی می‌تواند به کلبی‌مذهبی و بدبینی نزدیک شود، مشیری حضوری تندیس‌وار به مفهوم می‌بخشد. او می‌تواند سطوحی از فرشها بسازد، تن‌های مرده را با کیک و شیرینی طراحی کند و با مواد شوینده شعر بنویسد.

[۱] Bidoun, Fluffy Farhad, Negar Azimi, Issue 20. Spring 2010

[۲] Merce Cunningham, Stockhausen, Iannis Xenakis

[۳] Bidoun, Fluffy Farhad, Negar Azimi, Issue 20. Spring 2010

[۴] CalArts

[۵] John Baldassari and Michael Asher

[۶] Swarovski crystal

[۷] marketability

[۸] obsolete identity politics

سیاست هویت اشاره به مجادله های سیاسی دارد که بر نفع شخصی و چشم‌اندازهای اقلیتهای اجتماعی یا گروه های اجتماعی که منافع مشترکی دارند و خود آن را شناسایی می‌کنند متمرکز می‌شود. تمام اعضای هر گروه الزاما درگیر سیاست هویت نیستند. این گروههای هویت معمولا در چارچوب نژاد، قومیت، دین، جنسیت، سویمندی جنسی، پیوندهای اجتماعی‌اقتصادی یا عصب‌شناسانه تعریف می‌شوند.این اصطلاح از سالهای ۱۹۷۰ در گفت‌وگو‌های سیاسی و فرهنگستانی در امریکا به کار برده شد. یکی از هدفهای سیاست هویت قدرت بخشیدن به ستم‌دیده است تا ستم‌دیدگی خود را در چارچوب تجربه خود به بیان درآورد – روند بالابردن آگاهی که سیاست هویت را از ادراک لیبرالی سیاست جدا می‌کند. در دهه هشتاد میلادی سیاست هویت با جدا شدن از فمینیسم و سیاست هم‌جنس‌بازی (با نگاهی خاص) به یک رویه تولید هنری تبدیل شد و بیشتر درقالب عکاسی و ویدئو تجلی یافت. دراصل راهی برای به نمایش گذاشتن سیاست فردی (خود) از راه نمودهای بیرونی است که گاه می‌تواند بسیار ظریف و پوشیده باشد. (منبع توضیحات نویسنده و ویکیپدیا)

[۹] exotica

[۱۰] displacement

[۱۱] Ready-made juxtapositions

[۱۲] Cradle of Happiness

[۱۳] Ethnic marketing

[۱۴] Ironic self-reflexivity

[۱۵] icing

جهانی شدن هنرهمان حدیث کهنه؟

علی اصغر قره باغی

فصلنامه فراایران ، شماره هشتم

ده پانزده سالی هست که بار دیگر در غرب و برخی از کشورهای جهان سوم، زمزمه هایی در باب «هنر جهانی»، «جهانی شدن» و یا «جهانی کردن هنر» آغاز شده است و با ورود جهان به هزاره ی سوم، گروهی اعتقاد یافته اند که این بار اندیشه ی «جهانی شدن» جای پای خود را استوار کرده است. در این اواخر، پژواک این حرف ها به سرزمین ما هم رسیده و عده ای را، بی آن که به میزان دانستگی های خود از مفهوم «هنر جهانی» فکر کرده باشند، مفتون خود کرده است. همین جا و پیش از آن که سوء تفاهمی دست دهد، این نکته را باید خاطر نشان کرد که امروز واژه ی هنر معنایی بسیار گسترده تر از پیش دارد و این بحث فقط ناظر بر وجه تجسمی آن است.
این واقعیت انکار ناشدنی است که غرب، تاریخ هنر را تنظیم و تدوین کرده، ادوار آن را با نشانه های معین مشخص ساخته و با ردیف کردن مکتب ها و مشرب های هنری، بزرگان و نام آوران هر دوران را در جایگاه ویژه ی خود نشانده است. به همین اعتبار هم هست که غرب خود را وکیل، مفسر و صاحب هنر می داند. شعار جهانی شدن را غرب بر سر زبان ها انداخته است و اگر حرفی در این باب به میان آورد، بی تردید منظورش پیروی کردن «دیگران» از غرب و معیارها و دستاوردهای آن است. غرب خوب می داند که منظورش از «هنر جهانی» هنری نیست که ریشه در فرهنگ های گوناگون داشته باشد، از سوی هنرها و هنرمندان کشورهای جهان شکل بگیرد و با دید و درکی فراگیر، تمامی جهان را به طور یکسان در بر بگیرد. می داند که هنر جهانی به مفهوم بهره جویی غرب از مواهب فرهنگ های دیگر و تحول سبک ها و مشرب های غربی و تحمیل آن به کشورهای دیگر است. غرب می داند که «هنر جهانی»، هنری است که می باید در بطن و بستر سیطره ی فرهنگی صورت بگیرد و یکی از راهکارهای استعمار فرهنگی است. شاید جهان سوم به سبب ابتلای همیشگی به ضعف حافظه ی تاریخی از یاد برده باشد، اما غرب می داند که مقوله ی جهانی کردن هنر حرف امروز و دیروز نیست، حدیث کهنه ای است که نه از دیروز آغاز شده است و نه به امروز پایان می گیرد. هشتاد سال پیش هم همین مقوله طرح شد و چند صباحی عده ای را دلخوش کرد اما در همچنان بر همان پاشنه ی پیشین چرخید و هنوز هم می چرخد. در ۱۹۲۲، در بیانیه ی کنگره ی هنرمندان پیشروی جهان لاف ها زده شد که: «امروز از سراسر جهان فریاد نیاز به متحد شدن هنرمندان پیشرو به گوش می رسد. امروز تبادل اندیشه میان هنرمندان جهان شکل یک ضرورت را به خود گرفته است. رشتههای پیوندی که بر اثر رویدادهای سیاسی گسیخته شده باید دوباره برقرار شود. ما خواستار رویکرد همگانی و بین المللی به هنر هستیم. به نشریات جهانی و همگانی و برگزاری نمایشگاه های دایمی هنر در تمامی جهان نیاز داریم… باید به این انزوای دیرینه و خیال بافی ها پایان داده شود. هنر، رها از ملیت، موانع سیاسی، خودخواهی ها و خود محوری ها به اتحاد و یکپارچگی آفرینندگان هنر نیاز دارد. شعار ما باید این باشد: “هنرمندان جهان متحد شوید. هنر می باید جهانی شود و گرنه از میان خواهد رفت.”
اما تجربه نشان داد که این لاف و گزافه ها چیزی به جز یک مشت شید و شعبده و در نهایت خوش بینی و مسامحه، چیزی فراتر از احساساتیگری سطحی و بی پایه نبود. دیری نگذشت که معلوم شد کنگره، سنگ کدام اتحاد را به سینه می زند و مرادش از «هنرمندان جهان»، فقط هنرمندان محدوده ی اروپا است. می خواستند زیر لوای اتحاد، گونه ای از تک فرهنگی و هنر پدید آورند که بتواند با هر شرایطی بسازد و استعداد پرورش یافتن در هر گوشه ی جهان را داشته باشد و مگر چنین هم نشد؟ مگر جهان سوم سال های سال در این گمان نیفتاد که نقاشی جهانی یعنی نقاشی غرب و مگر نپنداشت که اگر مثل غرب نقاشی کند، یکسره جهانی خواهد شد؟ چرا راه دور برویم؟ مگر همین مدرنیسم کاذب و نیم بندی که به ایران وارد شد حاصل همین مثلا اتحاد هنری غرب نبود و مگر گونه هایی از آن مانند علف هرز در گوشه و کنار کارگاه هر نقاش ایرانی رشد نکرد؟ این مدرنیسم، ارزش ها و معیارهایی را هم با خود آورد که هنوز که هنوز است در عرصه ی هنرهای تجسمی ما حرف اول و آخر را می زند و نقاشان ما نتوانسته اند گریبان خود را از دست آن رها کنند. امروز هم میان شعار «هنر جهانی» و بیانیه ی هشتاد سال پیش تفاوتی در کار نیست. اندیشه ی جهانی کردن هنر، در دهه های پایانی قرن بیستم و زمانی چهره نمایاند که یک دوران از تاریخ جهان پایان یافته و تاریخی تازه آغاز شده بود. در ابتدای همین تاریخ، یعنی در ۱۹۹۰، گروهی از دلالان فرهنگی امریکا بحث «گسترش جهانی شدن» را به شکل گفت و گوی بین المللی درباره ی «هنر جهانی» در ونیز آغاز کردند. اما از همان ابتدا آشکار بود که هدف، ترویج روحیه ی امریکایی است و سیاست جهانی امریکا مطمح نظر بوده است. پیدا بود که در این هنر به اصطلاح جهانی هنوز هم رنگ پوست و نژاد نقش اول را دارد و حتا امریکایی ها و اروپایی هایی که از نژاد و تبار غرب نبودند نیز در آن جایگاهی نداشتند. در بی ینال ونیز، حتا هنر استرالیا همچنان در حاشیه ماند و راهی به مرکز پیدا نکرد و اگر به هنر هندی تباری به نام آنیش کاپور پرداخته شد برای آن بود که زیر لوای انگلستان و در غرفه ی انگلستان ظاهر شده بود. در این بی ینال به جای آن که به چند فرهنگی و چندصدایی پر و بال داده شود، همه چیز بر محور بازی قدرت و مهار کردن فرهنگ دیگران می گردید و به همین سبب ها هم بود که حاصل چشمگیری بار نیاورد.
ژاپن ده سالی هست که آمادگی خود را برای برگزاری نمایشگاه های بزرگ بین المللی اعلام کرده است. ژاپن به این نتیجه رسیده است که هم امکانات مالی در اختیار دارد و هم با برگزاری نمایشگاه هایی از این دست آشنایی یافته است. اما تا به حال حاصل تلاش همه به سود غرب بوده است. در سمپوزیوم ۱۹۹۱ که هزینه ی آن از کیسه ی ژاپن تأمین شد، هنرشناسان و نخبگان امریکایی و اروپایی اکثریت داشتند و معرکه گردان بودند. این سمپوزیوم در واقع تکرار و ادامه ی بی ینال ونیز بود و همان نغمه ای را ساز کرد که از بی ینال پیشین هم برخاسته بود.
در سال ۱۹۹۳ وقتی که کشور کره جنوبی خواست نمایشگاه بین المللی برگزار کند، قرار شد که هنر کره و دیگر کشورهای خاور دور، در کنار آثار کره ای هایی که به تابعیت امریکا درآمده اند اول در موزه ی کویینز امریکا به نمایش گذاشته شود و سال بعد، آنها را تکراری به سئول بفرستند.
چند سالی است که موسسات و نگارخانه های غرب بر آثار دو گروه از نقاشان چینی انگشت گذاشته اند، کارهای یک گروه را «پاپ سیاسی» و گروه دیگر را «رئالیسم کلبی منشانه و عیب جویانه» توصیف کرده اند. این نقاشی ها بازتاب ذهنیت انتقادآمیز و عیب جویانه ی برخی از نقاشان جوان چین است که هنوز نتوانسته اند به راه حلی برای مسایل حاصل از دگرگونی های سیاسی اجتماعی و فرهنگی جامعه ی معاصر چین دست یابند.
تنها هنری که این نقاشان نمایانده اند، دست انداختن ایماژهای تبلیغات رسمی و دامن زدن به نشانه های فرهنگ عامه و رو به رشدی است که به نوعی مصرف گرایی تازه انجامیده است. زبان تجسمی این نقاشی ها برگرفته از رئالیسم سوسیالیستی چین و پاپ آرت امریکایی است. غرب مشوق این شکل نقاشی است اما به روی خود نمی آورد که ضدیت با تبلیغات رسمی و حکومتی چین از سر دلسوزی برای هنر نیست بلکه در جهت ارضای مخاطبان غربی است و در نهایت به عنوان مهر تأییدی بر سروری و سرآمدی ایدیولوژی غرب به حساب خواهد آمد. نقاشان جوان چین هم که به هر حال در محیطی بسته و در دایره ی اندیشگی خاص رشد کرده اند، معصومانه در این گمان افتاده اند که آثارشان ضد تبلیغاتی است حال آن که آنچه تولید می کنند و غرب خریدار آن است، هنری صد در صد تبلیغاتی است، منتها این بار به سود غرب و مصرف گرایی آن تبلیغ می کند. هنگامی که لین ماکریتچی، در نشریه ی هنر امریکا (۱۹۹۴) به گزارشی درباره ی نقاشی چین می پردازد، در سراسر مقاله ی پنج صفحه ای خود بی آن که هیچ آگاهی یا تعبیری از آثار نقاشان چین به دست داده باشد، فقط به شرح مشکلات هنرمندان چینی در پیوند با سانسور و عدم آزادی و تأمین جانی اشاره می کند. در این میان، هو هانرو، یکی از نقاشان و نویسندگان چینی بر آن است که «پاپ سیاسی» و «رئالیسم کلبی منشانه» ربط و پیوندی با نقاشی چین ندارند و همین قدر می توان گفت که شمار اندکی از نقاشان که به این نام شهرت یافته اند، به سبب تبلیغات غرب به مال و منالی دست یافته و آثارشان در غرب خریدار پیدا کرده است.
نمونه ها زیاد است اما بی تردید همین چند مورد که تفأل کنان به آن اشاره شد موید این واقعیت است که غرب می خواهد در حاشیه های فرهنگ غربی، فرهنگ تازه ای هم سر بر آورد که هم با باورها، آرمان ها و ریشه های روشنفکری خود بیگانه باشد و هم اندیشه های استعماری غرب را به فراموشی بسپارد. یک فرهنگ حاشیه ای که بیشتر از فرهنگ غرب مایه گرفته باشد و اندکی از چاشنی فرهنگ جهان سوم هم به آن افزوده شده باشد به آسانی می تواند با نقش فرعی و حاشیه ای خود کنار بیاید. فرهنگی از این دست باید همواره در آستانه ی گرگ و میش جهان قرار داشته باشد؛ در جهانی انباشته از وهم و خیال و سایه روشن که نه نور آن روشنایی داشته باشد و نه سایه ی آن تیرگی.
غرب خود می داند که شعار «هنر جهانی» هم چیزی از قماش همان اندیشه های اومانیستی است که سر و کله ی آن از آغاز مدرنیته پیدا شد و به ماموریت های استعمارگران و به اصطلاح ناجیان غربی برای متمدن کردن دیگران انجامید. این ناجیان و انسان مداران که به یک دست پرچم اومانیسم را داشتند و در دست دیگر پرچم استعمار را، می خواستند به زور به انسان های غیر غربی تفهیم کنند که غرب مثال واره ی تمدن است و تنها راه رستگاری، پناه آوردن به ارزش ها و معیارهای غربی است.
نگرش غرب نسبت به فرهنگ «دیگران» هنوز در پیوند با تاریخ استعمار است و هنر جهانی هم تحفه ای فراتر از مقوله ی «دهکده ی جهانی» نیست. غرب می خواهد با پدید آوردن این دهکده، خود کدخدا باشد و دیگران در حاشیه ها، کاسه ی گدایی به دست، چشم به انفاق او بدوزند و به دریوزگی معیارهای زیبایی شناختی، روی به درگاه او آورند.
مقوله ی هنر جهانی هم در راستای همان فرهنگ کوکاکولا و مک دونالدیزه کردن جهان است. هنر غرب، با تجربه هایی که از سر گذارنده از یک طرف می داند که این حرف ها فقط برای دلخوشی است و از طرف دیگر مطمئن است که هنرمندان بسیاری از کشورهای جهان سوم دانش و اسباب ورود به این قلمرو را ندارند و اگر هم یکی دو تایی با هزار مصیبت خود را به عرصه ی آن برسانند، به آسانی می توان با یک دست به سر و گوش کشیدن، آنها را مال خود کرد.
به هر حال، بررسی امکان یا عدم امکان جهانی شدن هنر، به دریافت معنای واقعی این شعار موکول است و باید دید که از کجا شروع می شود و چرا. در ضمن باید به این نکته هم توجه داشت که گفتمان جهانی شدن هنر را هرگز نمی توان جدا از تاریخ هنر و بحران هویت امروز بررسی کرد. ناگزیر باید زیر و بالا و عطا و لقای این شعار را سنجید و چشم بسته فریفته ی جاذبه های آن نشد. برای سنجیدن هم می باید آگاهی ومطالعه داشت و همین جا پای این پرسش به میان می آید که آیا متولیان هنرهای تجسمی و هنرمندان ما توشه و توان و آگاهی لازم برای گام نهادن به این دامگه حادثه را دارند؟ میزان دانستگی آنان از فعالیت های هنری و فرهنگی امروز جهان تا چه اندازه است و آیا راه و روند هنر امروز را می شناسند؟ تا چه اندازه با تاریخ هنر و نحل و آراء و عقاید منتقدان و سیاست گذاران هنر آشنا هستند و تا به حال چه گام هایی از سوی دست اندرکاران امور هنری برای دادن این آگاهی ها برداشته شده است؟
واقعیت آن است که در دوران نو استعماری، به ویژه از پایان جنگ جهانی دوم به این سو، رابطه ی نابرابر غرب و جهان سوم از هر زمان دیگر پیچیده تر شده است. از یک طرف جهان غرب، به ویژه امریکا، از طریق رسانه ی فیلم، تلویزیون، تکنولوژی، مطبوعات، مد و … به صدور بی وقفه ی فرهنگ خود به کشورهای دیگر ادامه داده است. از طرف دیگر، مهاجرت ها، پناهندگی ها، تبعیدها و سفر برای ادامه ی تحصیلات و امید به یافتن کار و زندگی بهتر، بسیاری از ساکنان جهان سوم را راهی غرب کرده است. این گروه نیز چه در غرب و چه در بازگشت به سرزمین خود، بسان کاسه ی داغ تر از آش، یک پا مبلغ فرهنگ و هنر غرب شده اند و به چیزی غیر از آن رضایت نمی دهند و این خود کلاف درهم تنیده ی هنر جهانی را از هر زمان دیگر پیچیده تر کرده است.
در پاره ای از نوشته های پست مدرن، بر این تصور و پندار که جریان اندیشه ها میان شرق و غرب به نسبت مساوی است تأکید شده است. به شکل های گوناگون گفته شده است که درهم آمیزی فرهنگ ها و سنت ها، از هر نحله و ملتی، پر پروازی به فرهنگ و هنر جهانی خواهد داد و سرانجام به پرباری و اعتبار فرهنگ ها خواهد انجامید. اما باید توجه داشت که در عمل، جریان اندیشه های فرهنگی هم مانند جریان تولیدات و کالا، از غرب به شرق بوده است. شرق باید مواد خام آن را تهیه کند و غرب پس از ساختن و پرداختن، آنچه را مرغوب یافت بردارد و بقیه را روانه ی بازار جهان سوم کند و دیگران را همچنان مصرف کننده ی تولیدات بادکرده ی غرب نگه دارد.
درهم آمیزی شاید در پاره ای موارد کارآیی داشته باشد اما زیانش هم پنهان نیست. آمیزش و ترکیب فرهنگ ها فقط میان دو یا چند فرهنگ اتفاق می افتد که از توان همسان برخوردار باشند و به شکلی همگون در جهان عرضه شده باشند. یک فرهنگ پرتوان و مسلط با یک فرهنگ وابسته و پیرو و مقلد نمی آمیزد بلکه آن را به تمامی می بلعد و گوارده ی خود می کند. تجربه هایی تاریخی نشان داده است که هر جا دو یا چند فرهنگ، چه به نحوی مسالمت آمیز و چه از سر قهر و ستیز، با هم رو در رو شوند، یک مرز پر از تجربیات تازه هم پدیدار می شود و در این مرز آنچه تداخل فرهنگ ها و چند فرهنگی و میان فرهنگی می نامیم تجربه می شود. امروز از فرهنگ ها انتظار می رود که با انگشت نهادن بر کیفیت های خود، در برابر بلعیده شدن از سوی فرهنگ های قوی تر مقاومت کنند. تلاش غرب همه آن است که هنر دیگران را به عنوان «نماد هویت های جمعی» مطرح کند و هویت های فردی «دیگران» را نادیده بگیرد؛ همان فردیتی که هنر غرب خود را براساس آن استوار کرد و هویت یافت. مگر در قرن نوزدهم ندیدیم که چگونه نقاشی اروپا، نقاشی خاور دور را بلعید؟ حاصل این آمیزش مطرح کردن هنر شرق بود یا اعتلای هنر غرب؟ بهره جویی های بی حساب از نقاشی های اسلیمی و کاشیکاری شرق و فرش ایرانی، مطرح کردن هنر اسلام و ایران بود یا افزودن بر هنر ماتیس؟ مگر پیکاسو از تمام مظاهر مجسمه سازی افریقا بهره نگرفت و وقتی نظرش را درباره ی هنر سیاهان پرسیدند نگفت که: «مگر سیاهان هم هنر دارند؟» مسئله اینجاست که هنرمند جهان سومی هم به محض آن که پا به قلمرو غرب گذاشت و دستی به سر و گوشش کشیدند، خودش و هنرش را دو دستی در اختیار غرب می گذارد، و در غرب گرایی و غرب مداری و تعصب از خود غربی ها هم پیشی می گیرد.
امروز مطرح کردن گفتمان هنر جهانی ممکن است در جهان سوم به دو برداشت متفاوت بیانجامد. از یکسو ممکن است گروهی را به این گمان اندازد که آنها هم می باید لزوما مانند غرب نقاشی کنند چرا که اگر قرار است به سبک و سیاق خودشان نقاشی کنند که قرن هاست کرده اند و به آقابالاسر احتیاج ندارند. اما از سوی دیگر، که وجه مثبت قضیه هم هست، ممکن است به بیرون آمدن از پیله های بسته و رهایی از سنت های بازدارنده تعبیر شود. همین که نقاشی جهان سوم از انزوای دیرینه ی خود بیرون آید، از قوم و قبیله بازی و شیوه های مفلوک و مندرس دست بردارد و در نمایشگاه های جهانی به تماشا گذاشته شود، خود انگیزه ای خواهد بود برای جدی گرفتن هنر. برخی از کشورهای جهان سوم راهکارهایی را آزموده اند و به موفقیت هایی هم دست یافته اند اما در مورد خود ما، اول تکلیف مان را با هنر خودمان روشن کنیم و بعد نگران هنر جهان باشیم. ما خواه ناخواه در شرایطی زندگی می کنیم که هنر را دستکم سه وجهی کرده است. هنر ما از یک طرف در پیوند با هنرهای بومی و اقلیمی است، از طرف دیگر در پیوند با دستکارهایی است که در کل میراث فرهنگی نامیده می شود و از طرفی هم در پیوند با هنر وارداتی غرب و معیارها و ارزش هایی است که در جایی دیگر سکه خورده و تعیین شده است. از قضا، همین هنر وارداتی هم هست که امروز شکل هنر رسمی ما را به خود گرفته و آموزش داده می شود. با این همه، گهگاه برای فخرفروشی های فرهنگی، ناگزیر از میراث فرهنگی و هنر بومی یاد می کنیم و هرازگاهی آن را با ساز و نقاره به نمایش می گذاریم. اما وجه مصیبت بار قضیه آنجاست که گاه گداری برای احراز هویت، نشانه های دو هنر سنتی و بومی را به شکلی ناساز و تحمیلی با هنر رسمی می آمیزیم. قضیه هم از آنجا می آید که ما مدرنیته را به درستی تجربه نکردیم و آنچه را هم تجربه کردیم، مدرنیته ای نبود که دربرگیرنده ی هنر سنتی و اقلیمی ما باشد. مدرنیته ای که بخواهد هنر بومی و حاشیه ای را هم در بر بگیرد ، باید به سطوحی از دموکراسی و توزیع ثروت و مسایل اجتماعی هم اندیشیده باشد. از این رو بومی گرایی ما در نهایت شکل بخشی از سنت گرایی را به خود گرفت و همین اندک هم با پدید آمدن دگرگونی در مالکیت زمین، کوچ ها و مهاجرت ها و اسکان های تحمیلی، صورتی آشفته یافت و از هم گسیخت. البته مهم جایگاه فیزیکی انسان ها نبود بلکه اهمیت در تغییری بود که در ذهنیت ها پدید آمد و بر نحوه و فرایند تولید هنر هم تاثیر گذاشت.
هنرمند بومی ما از یکسو با سنت های هزار ساله پیوند داشت و از سوی دیگر با مظاهر مدرنیته و ارزش های غرب، بی آن که دریافت درست و روشنی از هیچ کدام داشته باشد. هنرمند بومی ما دگرگونی ها را در درون خود احساس کرده بود، نیاز به یک هویت تازه که جای هویت پیشین و در حال محو شدن او را بگیرد انکارناشدنی می نمود اما چه میتوانست کرد هنگامی که اعتبار هنر بومی را در ادامه ی آفرینش در راستای مثال واره های ایدیولوژیک و مسلط می دید. ناگزیر بود که دایم سرنمون ها و ویژگی های سنتی و کهن خود را تکرار کند و به نمایش بگذارد، نه طبیعت واقعی و تازه ی خود را.
راست است که هنر بومی و سنتی ما از درون ملاک هویت فرهنگی بود اما از بیرون، نماد بیگانگی و مهجور بودن شمرده می شد. از دیدگاه هنرهای تجسمی ما، بومی بودن به معنای خلوص بود، هر دگرگونی در آن به نوعی تقلب تعبیر می شد و به همین علت، آن بخش از هنر ما که به هنر بومی محدود ماند خود را در قلمرو سکون و ایستایی غیر تاریخی و جایگاهی یافت که در آن گذشته و حال و آینده تفاوت چندانی نداشت.
بنابراین، می ماند هنر رسمی ما و دست اندرکاران آن. خودمانیم، وقتی که متولیان و پیشکسوتان هنرهای تجسمی ما چشم دیدن دوست و همکار و همسایه ی خود را ندارند، وقتی چهار تا حرف و نقد را برنمی تابند و آن طور که نشان داده اند گرفتار فرهنگ یارگیری، حضور و عدم حضور خود در نمایشگاه ها را موکول به حضور یا عدم حضور جمعی دیگرمی دانند چه طور می خواهند با هفت پشت غریبه که زبانش را هم نمی فهمند گفت و گو کنند؟ چشم اندازهای «هنر جهانی»، اگر روزی تحقق یابد، با مناظر و مرایای هگلی و تاریخی تفاوت خواهد داشت. جنگلی خواهد بود که در آن فقط حقیقت های فردی راه گشاست. گفتمان «هنر جهانی» فقط واژه هایی دهان پر کن نیست که آن را مانند نام پراکنی ها و معلومات فروشی های متداول، غیر مسئولانه تکرار کنیم. باید اسباب بحث را هم فراهم داشته باشیم و به محض آن که عبارت «هنر جهانی» را به ذهن و زبان آوردیم، به هویت فرهنگی مرتبط به آن هم فکر کنیم، باید با معانی نهفته در فرایند تعریف و تعبیر هویت فرهنگی و متغیرهای آن آشنا باشیم. باید هشدار های فرهنگی را شنیده و به آن فکر کرده باشیم و دستکم پاسخی برای این پرسش های بنیادین داشته باشیم که:
چه تعریفی برای هویت فرهنگی خود داریم و کدام هویت را هویت فرهنگی خود می دانیم؟

این هویت فرهنگی تا چه اندازه با هویت ملی سازگاری دارد و به عنوان یک کیفیت باید رو در روی کدام اکثریت یا اقلیت بایستد؟

این هویت فرهنگی باید کدام تفاوت ها و تسمیه ها را مخفی کند و بر کدام یک تأکید ورزد؟

این هویت باید رو در روی کدام اندیشه بایستد؟ تا چه اندازه با نحوه ی تفکری که قصد رویارویی با آن را دارد آشناست و خود را به چه ابزاری برای این رویارویی مجهز کرده است؟

دیگران این هویت چه کسانی هستند و چه ویژگی هایی دارند؟

از این هویت فرهنگی چه انتظاراتی داریم؟
افزون بر این همه باید تاب تحمل فضایی را که گفت و گوها و خودنمایی ها در آن انجام می شود نیز داشت. باید ابعاد و ژرفای این فضا را که در آن بسیاری از صداها ناگزیر به سکوت مبدل می شود بشناسیم و با تجربه های دیگران آشنا باشیم. این کار بدون اعتنا و امعان کافی در شرایط هنری جهان میسر نیست. با کدام خوانده و احاطه و آگاهی می خواهیم از این روندها سر در آوریم؟ آیا دست اندرکاران هنر ما می دانند که چه عواملی سبب شد تا به ناگهان در محدوده ی ۱۹۸۹، گروه بندی جهان اول و جهان سوم به گفتمان چند فرهنگی مبدل شود؟ آیا می دانند چرا در تقسیم بندی ها، محور مختصات افقی، به شکل عمودی درآمد و شرق و غرب، به شمال و جنوب مبدل شد؟ چرا هنر سینما و ادبیات داستانی سرانجام شمال را ناگزیر کرد تا به جنوب نگاه کند و مگر معنای این نگاه، به خاطر آوردن و باور کردن نیمه ی دیگر انسانیت نبود؟ چند در هزار از هنرمندان ما میدانند که چرا در امریکای جنوبی دهه ی ۱۹۶۰ تمرکز بر پان امریکانیسم جای خود را به لاتین امریکانیسم داد؟ علت و انگیزه ی این رویداد باید پس از گذشت این همه سال برای هنرمندان ما روشن باشد و نیست. علت آن بود که زیبایی شناسی از هنر حمایت کرد و سیاست از فرهنگ. آیا ما در این همه سال یک روز را به شب رساندیم که در آن زیبایی شناسی از هنرحمایت کرده باشد و سیاست از فرهنگ؟ آیا دست اندرکاران هنر ما می دانند که چرا سرانجام به برخی از «دیگران» فرهنگی نقشی همسان خودی ها محول شد؟ این دیگران خود به چه ابزاری مجهز کرده بودند؟ آیا فقط شعار می دادند و از تمامی فحوا و محتوای ارتباط فرهنگی با جهان، فقط به عنوان بهانه و دستاویزی برای سفر کردن به خارج خود و عزیز بی جهت ها و دوروبری ها و گاه گداری هم نمک گیر کردن و بستن دهان این و آن بهره گرفتند؟ هنرمندان استرالیایی با چه تمهیداتی سرانجام هنر بومی خود را به جهانیان عرضه کردند و هنرشناسان را ناگزیر ساختند که آن را جدی بگیرند و چه جایزه هایی هم که نگرفتند؟ آیا می دانند که نقاشی افریقا چگونه رو در روی غرب ایستاد و با چه مصیبتی به او فهماند که هنر افریقا به سفالگری و مجسمه سازی محدود شدنی نیست و می باید در محاسبات جهانی، نقاشی آن سرزمین را هم به حساب آورد؟ آیا متولیان نقاشی ما با نظریه های مبارزان فرهنگی و روشنفکرانی همچون ماریا کارمن رامیرز و ژراردو مسکوئرا و گیلرمو گومز پنا و راهکارهایی که امریکای لاتین برای برون رفت از زیر سیطره ی غرب به آن روی آورد آشنایی دارند؟ آیا چیزی در باب جنبش فرهنگی چیکو مندز در آمازون و ریگابرتو منچو در گواتمالا می دانند؟ آیا حرف و حدیثی از تمهیدات هنری رشید آرایین، هنرمند پاکستانی تبار و جدل های او با نگارخانه ها و انجمن هنر انگلستان برای به کرسی نشاندن حرف بخشی از هنر جهان سوم به گوش شان خورده است؟ آیا از هنر سه چهار عکاس زن که مدرنیسم را به زانو درآوردند آگاهی دارند و می دانند که در دو دهه ی پایانی قرن بیستم چه غوغایی در هنر جهان به راه انداختند؟ اصلا با این نام ها آشنا هستند؟ آیا چهارتا کلمه درباره ی این آدم ها خوانده اند؟ آخر هنرمندان ما و در رأس آنها، چنان که رسم شده است، متولیان هنر با چه توشه ای در توبره می خواهند به قلمرو هنر جهان گام بگذارند؟ شاید شعار دادن در محیط تنگ و بسته ی ما و آن هم در جاها و محفل های خاص و در یارگیری های موزه ای و نمایشگاهی داخلی کارآیی داشته باشد اما بی تردید متاعی نیست که بتوان آن را به بازار جهانی برد و سر بلند بیرون آمد. راست است که در دو دهه ی اخیر برخی از پست مدرنیست ها مفاهیمی همچون «دورگه سازی»، «فرهنگ دو رگه»، «تمرکز زدایی» و «جا به جایی فرهنگ ها» را بر سر زبان ها انداخته اند اما باید توهم ها را کنار گذاشت و به اصل مطلب پرداخت. اگر هم استنباط شود که مقوله ی هنر جهانی، یک امر انتزاعی و ذهنی است، از آنجا که گفته اند فرض محال، محال نیست باید فرض را بر این گذاشت که تصور هنر جهانی روزی به واقعیت بپیوندد و می باید به فکر آن روز بود. نقاش ایرانی اگر بخواهد در عرصه ی جهانی هم شعار بدهد و استشعار به فرم را ملاک هنرمند بودن بگیرد، یا با نژاد پرستی تجسمی، از حرفه و تقلیدگری و مکتب و مشرب نقاشی سرزمین خود دفاع کند بی برو برگرد محکوم به فناست. عرصه ی جهانی هنر جایی نیست که هنرمند جهان سوم بتواند با یارگیری و نوچه پروری، ارزش های من درآوردی خود را به دیگران حقنه کند؛ باید کاری به میان آورد که حرف و حکمتی در آن باشد. باید حرفی به کتاب سنت نقاشی بیفزاید که تا کنون گفته نشده باشد و هنری بنمایاند که هنوز در نقشه ی هنر جهان نمایش داده نشده است. می باید هنری ارایه دهد که غرب مناطق گوناگون آن را تقسیم بندی نکرده باشد و قوم و قبیله بازی و بومیگرایی آن را به چند دستگی و تفرق و انزوا نکشانده باشد. هنرمند باید توانایی حرف زدن درباره ی ماهیت هنر را داشته باشد نه بیهوده گویی درباره ی نهادها و روابط زیرین و پنهانی آنها با یکدیگر. اگر غیر از این باشد، هر چه گفته و نمایانده شود پیش از آن که مجال ثبت شدن در یاد و خاطره ای را پیدا کند به فراموشی سپرده خواهد شد. هنر ما باید سرانجام تعصب ها را کنار بگذارد و این واقعیت را بپذیرد که تمام پدیده های فرهنگی در اصل و بنیان دو رگه یا چند رگه اند. رویای فرهنگ ناب و دست نخورده از قماش همان خوش خیالی های رمانتیک گونه است. حماسه ی رمانتیکی است که ریشه ای کهن دارد و اغلب به نحوی تعصب آمیز از آن یاد می شود. هنرمند ما ناگزیر باید بپذیرد که اعتبار هنر ما هم مانند دیگر جهانیان، به سبب دستاوردهای پیشینیان است نه چهار تا نقاشی مدرن که در دنباله روی از نقاشی غرب هستی گرفته اند و مضمون هایی که نقاشان ریز و درشت ما در چند سال اخیر رمق آن را کشیده اند. و تازه همین عناصری هم که آن را بخشی تفکیک ناپذیر از هنر بومی خود می انگاریم، در واقع برگرفته از دستاوردها و ایجاب ها و تکنیک های تازه است. مثلا در سفالگری و شیشه گری امروز ما که در جهان هم مطرح شده است، بیشتر آنچه از شهر و خواسته ی شهری تأثیر گرفته است، دیده می شود تا میراث های سنتی گذشته. روی آوردن هنر بومی به کیچ و اشلاک که بی تردید مشوق اصلی آن جهانگرد های خودی و غریبه بوده اند و یافتن راهکارها و تکنیک های تازه برای سر هم بندی کردن و برآوردن تقاضای بازار اگر چه به هنر بومی و اقلیمی ما تحمیل شد اما انصاف بدهیم و بپذیریم که پای استعداد پذیرش هم در میان بود.
و حرف آخر این که چرا این موارد ساده به فکر کسی نمی رسد و اگر می رسد پروای آن را ندارد. ما که به فکر دوستی کردن با فیلبان افتاده ایم آیا خانه ای در خور فیل ساخته ایم؟ اگر روزی پای داد و ستد و نمایش آثار هنری دیگران به میان آید، آیا ما در سراسر ایران فضایی مناسب نمایش آثار متاخر فرانک استلا یا انزلم کیفر یا جولیان اشنابل داریم؟ آیا از همه چیز گذشته به ابعاد این نقاشی ها فکر کرده ایم؟ آیا اصلا به نقاشی های دیوید سالی و فرانچسکو کلمنته و عکس های سیندی شرمن و یک دور تسبیح هنرمندان مطرح دیگر اجازه ی نمایش داده می شود؟ اینها خواه ناخواه هنرمندان مطرح جهانند و مگر می توان به نقاش غربی گفت که تو با معیارهای ما نقاشی کن تا بتوانیم کارهایت را نمایش دهیم و تقلیدهای دست سوم نقاشان ما را هم به عنوان هنر نو بپذیر و بیهوده تعریف کن. لازمه ی استوار کردن یک پرسپکتیو فرهنگی برای مقابله با فرهنگ غرب و سیطره جویی های آن و نیز دست یافتن به راهکارهای کارآ مدی که از دیدگاه سیاسی و اجتماعی هم پذیرفتنی باشد، شناخت و مطالعه و برنامه ریزی است؛ با سوء استفاده از موقعیت و دسته بندی های مرسوم باری به منزل نمی رسد.
امروز در فضای فرهنگی و هنری ما کمتر کسی به مفهوم و معنای هنر فکر می کند و اغلب بی آن که دل نگران آن باشند که چه هنر و فرهنگی را نمایندگی می کنند، به فواید مادی و در دسترس آن می اندیشند.

بعد از نهم

میزگردی درباره ی نهمین دوسالانه ی طراحی گرافیک معاصر ایران

برگرفته از مجله نشان شماره چهاردهم، تابستان و پاییز ۱۳۸۶
مدیرمسئول: ساعد مشکی

نهمین دوسالانه ی طراحی معاصر گرافیک ایران و نهمین دوسالانه ی جهانی پوستر تهران پس از ماه ها جلسه و برنامه ریزی شوران سیاستگذاری و با تأخیری چند ماهه و جابه جایی های چندباره از ۲۷ خرداد تا ۳۱ تیر ماه ۱۳۸۶ برگزار شد. آن چه این دوسالانه را از دوسالانه ی گذشته متمایز می کرد همزمانی بخش های گرافیک معاصر ایران و پوستر جهانی بود. اصرار و تأکید فرشید مثقالی از نخستین نشست های شورای سیاستگذاری، عامل اصلی اضافه شدن بخش گرافیک معاصر ایران بود. در مجموع ۶۱۴۶ اثر از ۱۳۹۶ طراح گرافیک از ۴۴ کشور جهان در دو بخش معاصر ایران و جهانی پوستر شرکت کردند که ۹۱۸ اثر به نمایشگاه راه یافتند. همچنین هفت نمایشگاه جنبی با ۲۵۳ اثر به همراه ۱۲ سخنرانی و یک میزگرد از دیگر دستاوردهای این دوسالانه ها بود. معمولا فشار کار و تنش های معمول در زمان برگزاری نمایشگاه ها و خستگی پس از آن ها مانع جمع بندی و بررسی دوسالانه ها می شود. نشریه ی نشان به منظور بررسی دوسالانه ی نهم و جمع بندی نظر و آرای دست اندرکاران این دوسالانه میزگردی تشکیل داد که متن آن را در این جا می خوانید. نشان امیدوار است تا بررسی، انتقادها و پیشنهادهای این میزدگر به یافتن راه حل های مناسب برای برگزاری هر چه بهتر دوسالانه های طراحی گرافیک در ایران منجر شود.

اطلاعات و اتفاقات این دوسالانه ها در زیر آ مده است:

رییس دوسالانه: سید محمد احصایی، دبیر دوسالانه: امراله فرهادی آردکپان، رییس شورای طرح و برنامه: حبیب الله صادقی، شورای طرح و برنامه: آیدین آغداشلو، مصطفی اسدالهی، صداقت جباری، ابراهیم حقیقی، حسین خسروجردی، قباد شیوا، رضا عابدینی، مجید عباسی، مصطفی گودرزی، فرشید مثقالی، ساعد مشکی، علیرضا مصطفی زاده ابراهیمی، مسعود نجابتی

الف. بخش طراحی گرافیک معاصر ایران شامل قسمت های متفاوتی بود:

۱. نشانه و نشانه نوشته، ۲. طراحی جلد، ۳. صفحه آرایی، ۴. طراحی صفحات وب و مالتی مدیا، ۵. آگهی مطبوعاتی، ۶. آگهی شهری، ۷. بسته بندی، ۸.پوسترهای جنبی با موضوع های ترافیک، گفت و گو، میراث فرهنگی.

گروه انتخاب آثار: فرزاد ادیبی، شهرزاد اسفرجانی، مصطفی اوجی، کوروش پارسانژاد، علی رشیدی، صداقت جباری، سیامک فیلی زاده، ایمان متقی راد، علیرضا مصطفی زاده ابراهیمی

گروه داوری: آیدین آغداشلو، شهرزاد اسفرجانی، صداقت جباری، امره سنان (ترکیه)، فرشید مثقالی، علیرضا مصطفی زاده ابراهیمی، مسعود نجابتی

ب. بخش جهانی پوستر تهران

در کنار دوسالانه ی پوستر تهران چند نمایشگاه دیگر به شکل جانبی برگزار شدند:

مرتضی ممیز، طراحی سر در سینما، بزرگداشت صادق بریرانی.

نمایشگاه آثار مروین کورلانسکی، نمایشگاه ۱۰۰ پوستر فرانسوی، نمایشگاه پوسترهای آنته لنز و ونسان پروته

گروه انتخاب آثار: مصطفی اسدالهی، حسین خسروجردی، یان رایلیش (جمهوری چک)، قباد شیوا، رضا عابدینی، مجید عباسی، ساعد مشکی

گروه داوری: سید محمد احصایی، ابراهیم حقیقی، وانگ ژو (چین)، امره سنان (ترکیه)، قباد شیوا، دانیلا هاوفه (آلمان)، ورنر یکر ( سوییس)

در این دوسالانه:

. فرشید مثقالی جایزه ی ویژه ی ایکو گرادا را برای یک عمر تلاش از مروین کورلانسکی (نماینده ی ایکوگرادا در دوسالانه ی جهانی پوستر تهران) دریافت کرد.

. چهار سخنرانی و یک میزگرد با موضوع تایپوگرافی برگزار شد.

سخنرانان و شرکت کنندگان میزگرد، مسعود سپهر، قباد شیوا، رضا عابدینی و فرشید مثقالی بودند.

. هر یک از مهمانان خارجی سخنرانی همراه با نمایش آثارشان برگزار کردند.

مشکی : این نشست به نوعی آسیب شناسی دو سالانه ی نهم است و اتفاقات جانبی آن. نگاه هم بیش از آن که انتقادی باشد، ارائه ی پیشنهادهایی است تا شاید در دوسالانه های بعدی مؤثر باشد. در عین حال از کسانی که درگیر بخش های گوناگون دوسالانه بودند، خواستیم در این جلسه حضور داشته باشند. واقعیت این است که دوسالانه به یک نمایشگاه تبدیل شده است که علاقه مندان گرافیک یا طراحان گرافیک از آن دیدن می کنند. بنابراین شاید بیش تر شبیه یک محفل خودمانی است و طبعا تأثیر چندانی هم به جا نمی گذارد. بحث این است که این دوسالانه چطور می تواند نزد مثلا مسئولین صنایع و وزارت خانه ها و روابط عمومی شرکت های بزرگ که به نوعی با گرافیک سر و کار دارند از اهمیت بیش تری برخوردار شود. این سازمان ها چطور می توانند به این جریان راه پیدا کنند؟ این اتفاق، هم در ایجاد بازار کار برای طراحان گرافیک مؤثر است و هم سفارش دهنده ها با دنیای گرافیک حرفه ای بیش تر آشنا می شوند.

حقیقی : این یک بخش است، بخش دیگر این که دلیل اصلی برگزاری دوسالانه های هنری – حداقل در مورد دوسالانه ی نقاشی به این شکل است – فرصتی است برای طرح فکرهای تازه و حرف های نو. این اتفاقی است که هر چند سال یک بار برای نمایش کارهای نسل های جدید و تازه نفس یا آدم های قدیمی تر که ممکن است به مفاهیم تازه ای دست یافته باشند، رخ می دهد. اگر بخواهیم همین تعریف جهانی را در مورد دوسالانه ی خودمان هم تعمیم دهیم، باید از خودمان بپرسیم: آیا دوسالانه ی گرافیک ایران قادر است در چنین تعریفی بگنجد؟ در عمل، دوسالانه نمایشگاهی است از آثاری که بر دیوارها نصب می شوند و بعد از اتمام جمع می شوند و به کلی به پایان می رسد. در این میان گویی کسانی که انتفاعی می برند، برگزارکنندگان هستند و کارنامه ای که از کارکردشان درست می کنند. این جریان چه از نظر دولتی و چه از زاویه ی انجمن در حقیقت وظیفه ای بوده برای برگزاری دوسالانه ای دیگر و هیچ بازتابی از آن را در جامعه نمی بینیم. حتی نمی دانیم بازتاب مؤثری در میان خود طراحان گرافیک هم داشته یا نه. انگار موضوع بیش تر نمایش دادن آثار و خودنمایی یا جایزه گرفتن است و همه ی دوسالانه های ما، حتی دوسالانه ی گرافیک مان که این همه برایش زحمت کشیدیم، هم به همین سمت کشیده شده است. در جلسه ی قدردانی از دست اندرکاران برگزاری دوسالانه از حدود ۲۵۰ نفر تقدیر شد. یعنی ۲۵۰ نفر کار کرده اند تا یک نمایشگاه بزرگ برگزار شود. من در حقیقت به نوعی نقطه نظرات منفی خودم را بیان می کنم…

مشکی : اگر درست فهمیده باشم سؤال شما این است که آیا دوسالانه چنان که می باید چکیده گرافیک ما طی این چهار سال یا دو سال بوده است و آیا اصولا چنین وظیفه ای بر دوش دوسالانه هست یا نه؟

حقیقی : تصور من این است که وظیفه ی هر دوسالانه ای نمایش و ارائه ی حرکت های نو سال های گذشته است و این که از این طریق، راه های تازه ای بگشاید. قرار است در هر دوسالانه نسل تازه ای با حرف تازه ای بیاید و اثر این تازه نفسی در دوسانه پدیدار شود. اما هیچ گاه در این جا چنین اتفاقی نیفتاده است. جوان ها کارهایی برای خودشان انجام می دهند و نمایشگاه های شخصی برگزار می کنند که به عقیده من تأثیرگذاری چندانی ندارد. بنابر این دوسالانه تنها محلی برای نمایش می شود. به همین خاطر است که من اسم دوسالانه را می گذارم «نمایشگاه بزرگ».

مثقالی : به نظر من تعریف ابراهیم حقیقی تعریف درستی است. در هر حال دوسالانه مجالی است برای نشان دادن و به نمایش گذاشتن. اما هر واقعه ی این چنینی یک رسالت و یک تعریف دارد؛ مثلا دوسالانه ی ونیز و یا دوسالانه ی ورشو که هر کدام نمایش دهنده ی نوع خاصی از ایده ها و تفکرات بخصوصی هستند. به نظر من، رسالت دوسالانه در مملکت ما تفاوت دارد. در خارج از ایران – مثلا اروپا – همه ی هنرها با هم در ارتباط تنگاتنگ قرار دارند و همه ی هنرمندان به گونه ای بر همه ی زوایای یک محوطه، احاطه دارند. ما وضعیتی به کلی متفاوت داریم، فضای ما، فضایی بسته است. اگر اینترنت نبود، شاید ما واقعا با هیچ اتفاق زنده ای در خارج از خودمان ارتباطی نداشتیم. بنابراین اگر تصور کنیم رسالت دوسالانه در این کشور عرضه کردن آخرین پدیده های گرافیک ایران است، بخش کوچکی از آن باید به اهداف آموزشی هم بپردازد. آموزش برای این مدار بسته. به نظر من معضلی است که ما در بخشی از دوسالانه، نخبگان غربی را می آوریم و نمایش می دهیم و این تصور را ایجاد می کنیم که تعریف گرافیک همین است. در حقیقت در جاهای دیگر دنیا نمایشگاه های اصلی در خیابان ها است، در روزنامه فروشی ها، در سوپرمارکت ها، در زندگی واقعی، بسته بندی ها، آگهی های تلویزیونی… این به نوعی بخش اصلی نمایشگاه است و بخش جنبی، فعالیت های صرفا شخصی گرافیک است. به نظر من دعوت از مهمان های خارجی در هر دوره، در جهت جذب اطلاعات یا اندیشه های نوین کاری نمی کند. شاید تنها باعث تحریکاتی شود و در جوان ها تأثیراتی موقت بگذارد و این فکر را ایجاد کند که باید مثل آن ها کار کنند. من نمی گویم این نگرش درست یا نادرست است ولی معتقدم باید جوان ها را خیلی وسیع تر از این با دنیا ارتباط بدهیم. مثلا سازمان های تبلیغاتی مختلف را معرفی کنیم یا آن ها را با فضای استودیوهای طراحی آشنا کنیم که بدانند یک استودیو به طور واقعی چه کاری انجام می دهد. شما می بینید یک طراح بزرگ غربی یکی از بهترین طراحی هایش را بر اساس فرمی که مردم برای یک شرکت حمل و نقل کالا پر می کنند، انجام داده است و این از افتخاراتش محسوب می شود، اما در این جا برای یک نمایشگاه با موضوع «سر برگ» هیچ کاری دریافت نمی کنیم. خوب علت چیست؟ همین جریانات است که بقیه ی شاخه ها را بی اعتبار کرده، این جا اعتبار فقط پوستر است و آن هم فقط پوستر فرهنگی. من خطابم به انجمن و شورای برنامه ریزی دوسالانه است، چون اعتقاد دارم این دو در این جریان نقش عمده دارند و در واقع یک نوع سیاست گذاری می کنند.

وظیفه ی دوسالانه ی ما با دوسالانه ی ورشو متفاوت است. ما یک رسالت داخلی داریم. یک بده بستان در داخل باید صورت بگیرد، حتی اگر فکر کنیم فقط طراحان گرافیک به تماشای آثار دوسالانه می آیند، اما همین دسته هم باید تأثیر بگیرند. امسال بخش ملی ما بسیار ضعیف بود، باید علت را پیدا کرد. واقعیت این است که مدرسه ها و دانشکده های هنری ما به جای آموختن و ساختن، بسیاری از چیزها را خراب می کنند.

آموخته های ما در زمان خودمان از دیدن کتاب و مجله تا سفر کردن و تماشای فیلم بود و مجموعه ی این ها ما را آموزش داد. بچه های الان از این آموزش محروم اند و با این وصف اگر دو سال یک بار قرار است دری به نام دوسالانه باز شود، باید بسیار با دقت انجام شود. مهم تر از همه این که اصولا چه چیز را باید نمایش بدهیم و یا به چه چیز باید جایزه بدهیم. کمک کنیم جوان ترها کارهای شان را به محافل هنری خارج از کشور بفرستند، اما برای داخل کردن آثار خارجی ها باید کمی با ملاحظه تر رفتار کنیم.

مشکی : فکر می کنید دیدگاه نسل جوان نسبت به این حرف شما چیست؟ آن ها در دسترس داشتن وسایلی که شما در اختیار نداشتید مثل ماهواره، اینترنت و استفاده ی ۲۴ ساعته از همه گونه وسایل ارتباطی، آیا نمی توانند امکانی که شما با خواندن کتاب یا تماشای فیلم یا سفر به دست می آورید، به دست آورند؟ برای دیدن تمام آثار یک دوسالانه از طریق اینترنت یک ساعت کافی است.

مثقالی : دوسالانه ها تمام زندگی نیستند. نسل جوان با کل گرافیک جهان معاصر خود آشنا نیست، نمی داند مثلا در مجله ی تایم چه می گذرد…

مشکی : آقای راد نظر شما که از نسل جوان هستید در این باره چیست؟

ایمان راد : به نظر من از یک دوسالانه نمی شود همه جور توقعی داشت، دوسالانه موقعیتی کوچک است برای کل جریان گرافیک در ایران یا هر جای دیگر دنیا، بنابراین نمی توانیم انتظار داشته باشیم بار همه ی مسائل را به دوش کشد.

مثقالی : نه، ولی می تواند نمونه برداری کند. من می گویم یکی از وظایف دوسالانه، نمایشگاه های جنبی است که در آن ها باید طیف وسیعی پوشش داده شود.

بچه های ما باید با طراحی جلد کتاب در خارج از ایران آشنا شوند، باید ببینند در کشورهای دیگر، طراحی کاتالوگ به چه شکلی است، بگذریم از نمایشگاه هایی که در آن هنرمندان همه جور آرتیست بازی در می آورند و درست هم هست. تعریف دوسالانه برای ما با نمونه ی غربی اش متفاوت است. ما امروز در طراحی دکوراسیون، ساختمان و همه چیزمان از روی مدل های «دُبی» «کپی برداری» می کنیم. چرا؟ چون تعداد زیادی از مردم می روند آن جا را می بینند. فراموش نکنیم ما مملکت بسته ای هستیم.

در کشورهای دیگر انواع و اقسام پوستر هست، اما تمرکز ما این جا روی پوستر فرهنگی است. وقتی نمایشگاه برگزار می کنیم باید سودمند باشد. با ۲۵۰ نفر که زحمت می کشند و میلیون ها تومان سرمایه، درست نیست که فقط ۴۰۰ نفر بیایند و ببینند. فضایی که بی جهت نخبه پروری بی اصول می کند. من در دانشگاه در کلاس های کارشناسی ارشد اولین سؤالی که از دانشجویان می پرسم این است که چرا می خواهی کارشناسی ارشد بگیری؟ اکثرا جوان هایی هستند که کار می کند و دل شان می خواهد از این طریق کار فرهنگی هم بکنند، در حالی که حتی طراحان گرافیک خوبی نیستند. در سرتاسر دنیا گران ترین مدیران هنری در پر تیراژترین مجله های دنیا فعال هستند. مدیر هنری تایمز گران ترین مدیر هنری در کل امریکا است و کارش این است که محافظه کارترین یا واضح ترین شکل را به وجود آورد. اگر بخواهیم برای جوانان بازار کار فراهم شود باید آن ها را متوجه روزنامه ها و نشریه ها کنیم. در ایران همان طور که گرافیک به معنای پوستر فرهنگی است، تصویرگری هم به معنای تصویرسازی کتاب کودک است. این در حالی است که در مجله ها و نشریه های معتبر دنیا باید هر روز برای مقالات سیاسی تصویرسازی صورت گیرد. یک مفهوم تصویری در سطح بالا و قابل درک. بازار انتشارات به شدت فقیر است…

رشیدی : آقای حقیقی می گویند در دوسالانه باید آخرین پدیده ها و نوگرایی ها ارائه شود و همه بروند، ببینند، تأثیر بگیرند و آموزش داده شوند، اما این که صرفا حالت نمایشگاهی پیدا کند هیچ فایده ای ندارد. صرف دیدن، تأثیر گرفتن و آموزش نیست. آقای مثقالی بحث نمایشگاه های جانبی را مطرح می کنند برای فراهم آوردن فرصتی که جوانان احاطه ی بیش تری بر همه ی جوانب داشته باشند.

من فکر می کنم باید انتظار خودمان را از دوسالانه یکدست کنیم و به یک نقطه ی مشترک برسیم. این که مثلا قرار است دوسالانه آموزش را هدف قرار دهد و یا نمایش آخرین آثار و رخدادهای هنری باشد؟ باید انتظارمان را مشخص کنیم.

مشکی : در شورای سیاست گذاری، هدف گذاری مشخصی انجام نشد و شاید اگر اصرارهای آقای مثقالی برای برگزاری بخش ملی نبود، این بخش هم به وجود نمی آمد و مثل گذشته بخش بین المللی پوستر ادامه پیدا می کرد.

حقیقی : آقای مثقالی معتقدند که با برگزار کردن دوسالانه ی داخلی به گونه ای نقیصه ی آموزشی مان را در حد امکان و بضاعت جبران کنیم…

ایمان راد : فکر می کنم ما همه جا برای خودمان رسالت آموزش در نظر می گیریم. اما آموزش امری جدا از عمل نیست و هر عمل ما ناخودآگاه آموزش است. کارهای ما دیده می شوند و باعث آموزش چیزهایی خواهند شد. این نیست که ما حتما هدف دوسالانه را آموزش دادن بگذاریم. برآیند دو سال کار نمایش داده می شود و در این بین تأثیر آموزشی هم دارد. گرافیک بدنه ای دارد که شامل بخش های مختلفی می شود مثل آموزش آکادمیک، کتاب، نمایشگاه و جشنواره که هر کدام باید کار خودشان را انجام بدهند. اگر ما در عرصه ی کتاب و ترجمه ده سال است که یک کتاب و یک اثر ماندنی و معتبر نداشته ایم مشکل از دوسالانه نیست. اگر دغدغه ی نظام آموزشی داریم و نقص هایی احساس می کنیم ضعف ها را به دوسالانه انتقال ندهیم. بگذاریم دوسالانه راهش را ادامه دهد و کارش را بکند و آموزش را به صورت زیربنایی اصلاح کنیم. اگر دغدغه ی آموزش داریم سراغ نظام آموزشی برویم.

مثقالی : به نظر من برداشت شما از کلمه ی آموزش برداشت درستی نیست. خود شما هم می گویید که هر چیزی در دوسالانه نصب شود آموزش می دهد، اما ما می گوییم چه چیزی روی دیوار برود، نمی خواهیم درس بدهیم. آیا آخرین پدیده های گرافیک جهان را بگذاریم یا چیزی که به درد همین جا بخورد و مصرف داخلی داشته باشد؟ با این همه زحمت و این همه هزینه ممکن است سی نفر تأثیر بگیرند و کار نوینی انجام دهند. اگر در یک بخش جنبی مثلا صفحات روزنامه ی گاردین را بگذاریم تا بچه ها ببینند یک روزنامه چطور بسته می شود، چطور برایش عکاسی می کنند یا تصویرسازی، خیلی مؤثرتر است.

ایمان راد : صدها کتاب در تشریح و آموزش این چیزها هست که ترجمه نشده است!

مثقالی : این دو نافی هم نیستند، کتاب و مطالعه سر جایش، ما می گوییم دوسالانه ها جای ارائه ی کارهای بیش تری هستند که مفید باشند. از آن همه پوسترهای درخشان داخلی ِ روی دیوار دوسالانه چرا در خیابان ها خبری نیست؟

حقیقی : در جریان دوسالانه جز روز اول که جمعیت بسیار زیاد بود و از فرط ازدحام اصلا نمی شد کار دید، تعداد بینندگان روزهای بعد بسیار کم بودند. روزی ۱۰ تا ۲۰ نفر. این است آن همه جوان مشتاق که طراح پوستر فرهنگی هستند و در همه ی سایت ها حضور دارند و می نویسند؟ اگر وظیفه ی دوسالانه از نظر دولتی و انجمن در همان روز اول تمام می شود، از نظر خود طراحان گرافیک هم همین طور است؟ ما نمایشگاهی می گذاریم از بضاعتی که داریم و متأسفانه هیچ قصد دیگری هم پشت آن نیست. شاید بتواند بخشی از هدف مان آموزش باشد و یا نمایش دادن بخش هایی که در طول سال به آن نمی پردازیم. حال باید به عنوان آدم های موظف چه در دانشگاه، چه در انجمن و چه در شورای برگزاری دوسالانه، طرحی پیدا کنیم تا حرکات بعدی را اصلاح کنیم. مثلا در این دوسالانه چون بخش ملی داشتیم شاید بد نبود اگر به جای بخش صد پوستر آماده فرانسوی چیزی می گذاشتیم که این بخش را پر رنگ تر می کرد، اما هنوز داریم پوستر نمایش می دهیم و آن را مهم ترین عنصر معرفی می کنیم و به چیزهایی مانند گرافیک تبلیغاتی، بسته بندی، طراحی روی جلد کتاب نمی پردازیم. در مورد جلد کتاب، طراحان و ناشران با هم کنار می آیند و نتوانسته ایم آن ها را بررسی کنیم. در حالی که جلد کتاب از مواردی است که طراحان ما همیشه در آن زورآزمایی و خودآزمایی کرده اند، شاید بشود آن را متحول تر کرد. چرا از این همه تعداد زیاد دانشجویان دختر که در مقایسه با پسران ۹۰ به ده هستند، تعداد اندکی از آن ها در دوسالانه شرکت می کنند و تعداد پسرهای شرکت کننده بیش تر است؟ آیا این به نقیصه ی آموزش بر نمی گردد ظاهرا ما از بضاعت مان نمایشگاهی برگزار می کنیم و دل مان می خواهد هر چه بزرگ تر و با شکوه تر هم باشد. به کیفیت کم تر بها می دهیم اگر کمیتی هم باشد ناتوانیم از سنجش و آمارگیری…

مشکی : اما آقای حقیقی این همه مسئولیتی که شما بر دوش دوسالانه می گذارید بسیار سنگین است. فکر می کنم مشخص کنیم که آیا می خواهیم تعریف جدیدی از دوسالانه در این کشور داشته باشیم!

علی رشیدی : معتقدم در دوسالانه به هر بخش دیگری از قبیل بسته بندی، تبلیغات، هویت سازمانی و … هم که بپردازیم این نسل علاقه مند نیست که بیاید و یاد بگیرد. نمی خواهم بد بگویم اما حقیقت این است که نسل جدید نسل عجولی است. نسلی که در پی راه حل های ساده است و گرافیک ما هم جدای از این جریان نیست. از طرفی اهداف برگزارکنندگان، داوران و شرکت کنندگان دوسالانه نیز اهداف بسیار شخصی است. انجمن صنفی برگزار می کند تا قدرت نمایی کند. دوسالانه به انجمن اعتبار می دهد. چندان مهم نیست که غیر از برگزاری نمایشگاه چه اتفاقی می افتد. کسانی هم که در دوسالانه شرکت می کنند دنبال چاپ شدن کارشان در کاتالوگ هستند تا دنبال خود دوسالانه. از طرفی برای اعضای هیئت داوران در بخش ملی هم هدفی مشخص نشده بود. آن ها با هم نگاهی شخصی کارها را انتخاب می کردند. با وضعیت موجود اگر مقدار نمایشگاه های جانبی بیش تری هم جمع شود و به نمایش گذاشته شود، بازتاب آن همین خواهد بود. این نسل حوصله ندارد که به این شکل آموزش داده شود. سطح آموزش در همه جا در حال پایین آمدن است. نسل جوان می خواهد به سرعت معروف شود و جایزه ببرد. به دنبال این مسائل است و از هر محملی هم استفاده می کند.

مثقالی : ببینید در این دوسالانه گاهی گفته می شد به فلانی جایزه ندهید چون از دفعه ی بعد همه ی کارها شبیه این کار می شود، پس اثرگذاری وجود دارد، اما مسئله ارزش گذاری هم هست. این که تکیه بر پوستر باشد، تعریف گرافیک می شود پوستر و این تعریف با چیزی که در جامعه ی ما هست متناقض است. من می گویم با تکیه بر چیزهای دیگر شاید بتوان حساسیت ها را بیش تر کرد و یا حساسیت هایی به وجود آورد. اگر من فیلم انیمیشن ساختم، دلیلش این بود که در دومین فستیوال فیلم کودکان، فیلم دیدم و هیجان زده شدم! به نظر من مواردی که مورد مصرف بیش تری دارند نیاز به پرداختن دارند. شما نتوانستید ده پوستر طراحی شده برای دوسالانه را حتی پخش کنید. پوستر ۱۰۰×۷۰ را هم نمی توان درهیچ جا نصب کرد. سؤال من این است : چرا برای چیزی به این کم مصرفی، این همه وقت و هزینه می گذاریم؟ من از این زاویه نگاه می کنم که برای طراحان کار به شکل حرفه ای ایجاد شود.

ایمان راد : ما در یک کشور پر مشکل کار می کنیم، اما ریشه ی همه ی مشکلات که در دوسالانه نیست! در گرافیک تجاری و تبلیغاتی مشکل داریم اما هر جریان چرخه ای دارد. گرافیک تبلیغاتی را پول و سرمایه می چرخاند و گرافیک فرهنگی را اوضاع سیاسی و اجتماعی. در دوران پس از ۱۵ خرداد اوضاع فرهنگی ما رشد کرد طرح روی جلد هم بسیار رشد کرد و این همه به دلیل اوضاع فرهنگی اجتماعی بود و به آموزش و دوسالانه هیچ ارتباطی نداشت. در گرافیک تجاری هم اگر اقتصاد ایران رشد کند، این نوع از گرافیک هم شکوفا می شود. دوسالانه نمی تواند پاسخگوی همه ی این ها باشد. هنوز هم فکر می کنم بهترین راه حل این است که نمایشگاه های جنبی برگزار کنیم و دوسالنه پوستر هم سر جایش باشد. مثلا در کنار نمایشگاه کتاب، نمایشگاهی از طراحی های روی جلد بگذاریم که بازدیدکنندگان اش به جز طراحان گرافیک، ناشران هم هستند یا مثلا صفحه آرایی نشریات با جشنواره ی مطبوعات برگزار شود.

رشیدی : به نظر شما هدف دوسالانه چیست؟

ایمان راد : به نظر من گزیده ی کارهای گرافیک دو سال یک کشور. من کاتالوگ این دوسالانه را با دوسالانه ی قبل مقایسه کردم. ما در دوره ی قبلی در بخش آثار ایرانی، کارهای ضعیفی داشتیم و ضمنا بیش تر پوسترها چاپ دیجیتال بودند. اما در عرض همین سه سال بخش پوستر پیشرفت بسیاری کرده بود. شاید اگر بخش های دیگر هم این قدر هدفمند بودند، همین اندازه رشد می کردند. لزوما با بها دادن ما به تبلیغات، مشکلات حل نمی شود و یا تا وقتی که کتاب منتشر نشود نیرو گذاشتن روی بخش طراحی جلد بی معنی است.

رشیدی : به هر بقالی ای که بروید تعداد زیادی بسته بندی می بینید، اما در مقابل ۱۱۰۰ پوستر ارسالی برای دوسالانه ۱۰۰ بسته بندی هم نداشتیم، چون به پوستر اهمیت بیش تری داده بودیم هر کس خودش را ملزم دانسته بود پوستر ارسال کند. حتی من می شناختم کسانی را که پوستر نداشتند و مخصوص ارسال برای دوسالانه آن را چاپ کرده بودند. پوسترهایی که سفارش دهنده نداشتند. اما انگار چون علاقه ندارند به عنوان طراح بسته بندی معرفی شوندریال اصلا از طراحی بسته بندی خبری نبود!

مثقالی : این همه طراح گرافیک جوان در دفاتر مشغول کار گرافیک تبلیغاتی هستند ولی نباید به گونه ای باشد که زیر میزی و یواشکی کار کنند. همه تلاش می کنند تا پوستر فرهنگی کار کنند، برخی استعداد دارند ولی کسانی هم هستند که هیچ استعدادی ندارند ولی باز هم پوستر فرهنگی کار می کنند.

حقیقی : دوسالانه بهانه ای است برای این که نتیجه بگیریم و قدم های بعدی را درست برداریم. این مبحثی که مطرح شد در حقیقت به تفکر اجتماعی ما مربوط است و اندیشه ای است که از خیلی وقت پیش به آن دچاریم یعنی از همان روزی که نقاشانی که کارهایی تبلیغاتی می کردند به طعنه و طنز به «نقاشان تبلیغاتی» معروف شدند و این روند همچنان ادامه دارد. ارزش کارهای تبلیغاتی از تعرفه ی انجمن در مورد قیمت هر کاری به خوبی مشخص است و این در مورد کارهای فرهنگی بالعکس است که با قیمت کم تری هم انجام می شود. این یک نگرش است و دو گونه تقسیم بندی همچنان پابرجا است: یکی ویترین های فرهنگی مان که اجناس ذهنی مان را در آن نمایش می دهیم و خود را در آ ن به مقام و مرتبه یک هنرمند – که در این مملکت ارج و ارزش دارد – نزدیک می کند. سنجه ی ما و ملاک قضاوت ما بر اساس هنر است و وقتی به بخش تجاری می رسیم آن را بی ارزش تلقی می کنیم. نمی گویم درست است یا نادرست تنها می گویم یک تفکر جمعی حاکم در کشور ما است.

مثقالی : بله … اما من می گویم آیا به دلیل شرایط خاص خودمان، نباید دوسالانه را از این حالت صد در صد هنری خارج کنیم و کمی هم به بخش های دیگر مثلا مطبوعات بپردازیم و یا تبلیغات را تقویت کنیم … یعنی به آن چیزهایی که بیش تر ضرورت جامعه است نه صرف کار هنری… حالا من یک سؤال از ایمان راد دارم، نسل جوان چه نظری داشتند؟ راضی بودند؟

ایمان راد : کسی می گفت نسل جوان و نسل جدید گستاخ و بی سواد است. البته در واقع گستاخ هست، همه چیز را زیر سؤال می برد اما بیش تر ادعا است. چون از ۵۰۰ طراحی که متعلق به این نسل است شاید ۲۰% در دوسالانه شرکت کردند یا کار فرستادند.

مثقالی : یعنی بیش تر کارها رد شد؟

حقیقی : تعداد آثاری که در بخش ملی پذیرفته شد از ۲۵۳ نفر بود، که ۱۸۲ نفر مرد بودند و ۷۱ نفر زن.

مثقالی : آقای راد شما که خودتان در هیئت انتخاب آثار بودید، آیا کارها غیرعادلانه رد شد؟

ایمان راد : نه غیرعادلانه نبود، اما فکر می کنم میانگین سنی داوران ما بالا است. من می گویم این اختلاف سنی بین داوران و میانگین سن شرکت کنندگان شاید باعث قضاوت های جهت دار یا انتخاب گرافیک خاص تری شود.

مشکی : به نظر من بحث اصلی برمی گردد به این که شورای سیاست گذاری دوسالانه هدف مشخص و واضحی حتی برای هیئت داوران، تعیین نکرده است. چیزی که بتوانیم بگوییم برآیندش مشخص و معلوم باشد. مثلا ویژگی های دوسالانه ی ورشو مشخص است؛ این که چه کارهایی به این دوسالانه راه پیدا می کنند هم معلوم است. چون نوع انتخاب و مسیر و اهداف دوسالانه یک مسیر تعیین شده و روشن است. وقتی سیاست گذاری های یک دوسالانه معلوم باشد هدف هم به راحتی به دست می آید. ما به دلیل مشکلات فراوانی که در برگزاری دوسالانه داشتیم، نتوانستیم هدف گذاری مشخصی هم داشته باشیم.

مثقالی : در هر دوره باید با یک سیاست تعیین شده به یک موضوع مانند روی جلد، تبلیغات، مطبوعات و … بپردازیم. شاید هم لازم باشد هر دوره یک بار به یک موضوع پرداخته شود چون ما در طول دو سال این همه کار در همه ی زمینه ها برای نمایش نداریم، مثلا یک بار تبلیغات، یک سال کتاب و نشریات …

مشکی : اگر اجازه می دهید جمع بندی از بحث داشته باشیم. همه معتقدند که در کنار دوسالانه ی پوستر می توانیم نمایشگاه هایی از موضوعات مورد نیاز، به خصوص برای نسل جوان داشته باشیم. همچنین همگی پیشنهاد می کنند که در فاصله ی دوسالانه ی پوستر دوسالانه های دیگری با موضوع های دیگر مانند روی جلد کتاب یا نشریه ها داشته باشیم. نکته ی مهم دیگر این که شورای سیاست گذاری هدف و مسیر مشخص تری برای دوسالانه یا دوسالانه ها تعریف کند تا این اتفاق مهم و پر هزینه، هم در میان کسانی که مستقیم یا غیرمستقیم با آن در ارتباط اند مطرح شود و هم گروه برگزارکننده و داوری هدفمندتر عمل کنند. شاید لازم باشد درباره ی ساختار گروه داوران از نظر سنی، تعداد و ترکیب آن ها هم نگاهی دوباره شود. ظاهرا اختلاف نظر درباره ی اهداف دوسالانه بیش تر است. این اختلاف در چگونگی انتخاب نمایشگاه های جانبی نمود خواهد داشت.

باید مشخص شود که آیا هدف از دوسالانه صرفا نمایش آثار برگزیده در دو سال گذشته است یا در کنار آن قصد یا اهداف دیگری مانند آموزش و ایجاد ترک تازه در جامعه را هم داریم. انتقاد دیگری که بر دوسالانه وارد است این که به لحاظ مادی و انسانی مصرف می شود بهتر است سفارش دهنده ها هم با گرافیک روز ایران آشنا شوند و قابلیت ها و توانایی های بهتر به معرض نمایش گذاشته شود تا هم بازار کار برای طراحان گرافیک مهیا شود و هم در بالا بردن سطح و نگاه سفارش دهنده ها تغییر حاصل شود.

از طرف نشان از همه سپاسگزاریم.

“هویت”، مسأله این است

بر گرفته از مجله نشان،شماره اول،زمستان ۱۳۸۲
مدیر مسئول ساعد مشکی

شورای نویسندگان نشان در هر شماره موضوع خاصی را که در حرفه ی طراحی گرافیک ایران مطرح است با طراحان و صاحب نظران ایرانی و حتی خارجی در میان می گذارد. نشان، در اولین شماره موضوع “هویت” در آثار طراحان ایرانی را مطرح کرده است و سه تن – آیدین آغداشلو، نقاش، طراح گرافیک و هنرشناس؛ فرشید مثقالی، طراح گرافیک، نقاش، مجسمه ساز و کارگردان فیلم انیمیشن؛ و مهدی سحابی، نویسنده ی هنری، نقاش، مجسمه ساز و طراح گرافیک – در این باره نظر خود را ابراز داشته اند.

۱. گفت و گو با آیدین آغداشلو

آقای آغداشلو، موضوع بحث ما گرافیک ایرانی یا همان هویت ایرانی در کارهای گرافیک است. به نظر شما چه قدر می توانیم به این هویت پای بند باشیم؟

به نظر می رسد که گرافیک یک هنر وارداتی باشد. اولین نمونه هایی که می توانیم کار گرافیک به آن ها اطلاق کنیم – یعنی تکثیر بخشی از آن باشد – بر می گردد به قرن سیزدهم هجری قمری. قبل از آن، ما هنر تصویرگری که با هدف تکثیر به وجود آمده باشد نداریم. خیلی پیش از ما، بعد از اختراع چاپ در جهان غرب، هنر تصویری تکثیرشونده وجود داشته، مثل حکاکی ها – چه حکاکی های روی چوب و چه حکاکی های روی مس. اما بسیار طول کشید تا چاپ به ایران برسد. اگر این طور نگاه کنیم، به عنوان یک هویت، سابقه ی خیلی طولانی نمی توانیم برایش پیدا کنیم. یعنی کل سابقه اش به حدود ۲۰۰ سال هم نمی رسد. این که آیا در طول ۲۰۰ سال یک عنصر هنری قادر است تبدیل به یک هویت بشود یا نه، بحثی مجزا است. اما اگر مبنای گرافیک را بر تصویرگری بگیریم و عنصر تکثیر را در آن دخالت ندهیم، آن وقت سابقه اش خیلی طولانی تر است و می تواند تبدیل به یک عنصر بسیار قوی و قابل تکیه شود. ما گرافیک بعد از قرن سیزدهم هجری قمری را به شکل های ساده و خلاصه ای می بینیم که عموما از نمونه های قبل الهام گرفته اند – از نظر کتاب آرایی، شکل حروف و لی آوت یا تنظیم. بنابراین، قدیمی ترین نمونه های چاپ شده ی ما مثل کتاب های چاپ سنگی که از اواسط قاجاریه به بعد یعنی اواسط قرن سیزدهم هجری قمری به بعد کار شده، تکیه دارند بر نمونه های بسیار قدیمی تر – کتاب آرایی با سرلوح هایی خام ولی در عین حال یادآور سرلوح های دوره ی صفویه و پیش از آن. همین طور صحنه هایی که تصویرگری می شود، همه مبتنی بر مجلس سازی هایی است که در نقاشی قاجاریه وجود دارد. اما خود این مجلس سازی ها، صحنه های نبرد، صحنه های بزم، بازمی گردد به کتاب های مصور خطی بسیار قدیمی، یعنی از جامع التواریخ مصور خواجه رشید الدین فضل الله در قرن هشتم تا اوج آن در مکتب هرات و مکتب تبریز، یعنی در نیمه ی قرن دهم هجری. بنابراین تأکید می کنم که اگر بخواهیم دنبال هویت بگردیم اول باید ببینیم سابقه ی کار ما چیست؟ ما نسبت به این سابقه چه کار کرده ایم و چه موضعی گرفته ایم؟ موج گرافیک جدید ایران از سال ۱۳۴۰ شکل گرفت و عمده شد. اولین کسی که گرافیک را در شکل معاصر کار کرده است مرتضی ممیز است. این موج، توجه خاصی می کند به عناصر بسیار قدیمی تر در هر دو شکل: مینیاتورهایی که صفحات کتاب های خطی را مصور می کرد، و نمونه هایی به صورت حکاکی دوره ی قاجاریه، مثل عیدی سازی ها که حکاکی روی چوب بود، و همین طور نقاشی هایی که بر روی چاپ های سنگی انجام می شد. این توجه یک توجه جدید نبود.

کسانی بودند که مستقیم از این ها برداشت کردند یا حسی از این ها را در کارشان وارد کردند و آن را به شکلی جدیدتر دگرگون کردند. مثلا حکاکی های دوره ی قاجار قرن سیزدهم حکاکی های ظریفی نیست.

بسیاری از اوقات خطوط حکاکی ها بسیار درشت و کلفت هستند. ما همین هاشورهای کلفت و درشت را در کارهای فرشید مثقالی می بینیم که به طور مستقیم و غیرمستقیم به آن رجوع می کند. یا کسانی هستند که به عناصری توجه می کنند که تا پیش از این گرافیک جدید در سال ۱۳۴۰، عناصر مطلوب و مرسومی نبوده، مثل توجه قباد شیوا به خط شکسته ی نستعلیق و ترکیب های جدیدی که با این خط به وجود می آورد. قباد شیوا به جنبه های تزیینی و گرافیکی و این که چه عناصر بیش تر و برتری می شود اخذ کرد توجه می کند. پس در این دوره، یعنی از سال ۱۳۴۰ به بعد، نوعی توجه جدید به مجموعه ی عناصر بصری که قابلیت کارهای گرافیک داشتند، پیدا شد. بعدها، یعنی در دهه ی ۵۰ این عناصر گسترش پیدا می کنند و در این دوره به نقش مایه های قدیمی برمی خوریم.
نقش مایه هایی که یا استفاده ی رسمی گرافیکی در دوره ی قاجار داشتند، یا استفاده جدیدی بودند از نقش مایه های بسیار قدیمی تر، مثل نقش کاشی و نقش قالی و هر نقش مایه ی تزیینی که در هنر اسلامی ایران به کار برده می شد. با جمع بندی آن مجموعه می بینیم که جست و جویی است برای پیدا کردن نشانه هایی که بلافاصله بتوانند یادآوری کنند که عرصه ی عملکرد این اثر در چه منطقه ی جغرافیایی یا تاریخی قرار دارد، چون بلافاصلگی در تاریخ گرافیک یک امر اساسی است. گر چه هر دو دسته ی این نقوش در کارهای گرافیست های بعد از ۱۳۵۰ عمده می شود و این نقش مایه های تزیینی گاه نابه جا هم به کار برده می شود – در جاهایی که عملکرد خیلی قابل رجوعی ندارد – اما هر چه هست، یعنی موفقیت یا عدم موفقیت شان به کنار، نشان دهنده ی جست و جوی گرافیست ایرانی است در هویت فرهنگی اش، و این جست و جو، جست و جویی شریف و زیباست. ما این جست و جو را در گرافیک معاصر همه جای جهان می بینیم، چه وقتی که با حروف کار می کنند و چه وقتی که با نقش مایه ها کار می کنند. گرافیست های سوییسی جاهایی از حکاکی هایی استفاده می کنند که فقط در سوییس مرسوم بوده است: مثلا به صورت مهرهایی که روی گونی های غلات زده می شدند. در جای دیگر، گرافیک معاصر لهستان بسیار تکیه می کند روی حکاکی های قرون ۱۸ و ۱۹ و از این حکاکی ها استفاده ی فوق العاده ای می کنند. در بهترین وجه و در متنوع ترین شکل. این شیوه در کار هنرمندان دیگر هم هست و فکر نمی کنم که فقط اختصاص داشته باشد به گرافیست ها. این که ما به چه عناصری برمی گردیم و چه گونه از آن ها استفاده می کنیم یکی از مسائل اصلی است. موج جدیدی که در ایران شروع شد، نه تنها گرافیست ها را به این جست و جوی هویت سوق داد، بلکه نقاش ها را هم به این جست و جو کشاند. حتی شاعری مثل مهدی اخوان ثالث را به دوباره غزل گفتن سوق داد. این یک جریان عام و همگانی بود که در دهه ی ۴۰ گسترش زیادی پیدا کرد و گرافیست ها تنها بخشی از آن بودند. اما نکته ی مهم این است که در گرافیک، و در نقاشی هم، استفاده از عناصر نشانه ای، بلافاصلگی را به یاد آدم می آورد. بلافاصلگی یعنی این که نقش مایه ای به ما می گوید که این نقش قالی است و نقش قالی کار طراحان قدیمی بزرگ ایرانی است، پس به نحوی ما را با معنای طراحان بزرگ ایرانی مجاور می کند، با دوره هایی که این هنر در اوج خودش بوده نزدیک می کند. همین قدر که این کار ممکن است پیچیده و خلاقه باشد، مثل استفاده ی گرافیست های لهستانی از حکاکی های قدیمی شان، همان قدر هم می تواند سطحی، پیش پا افتاده و تقلیدی و سهل باشد. خیلی ساده است که یک گرافیست جوان نقش مایه ای را پیدا کند و آن را به جایی بچسباند و نوشته ای رویش بگذارد و کارش ظاهر ایرانی پیدا کند. ظاهر هویت گذشته را در خودش نمایان کند. یعنی خودش را با این ظاهر آراسته کند اما باطن نداشته باشد. یکی از دلایلی که بسیاری از گرافیست های جوان دیگر آن طور عمل نمی کنند شاید به این خاطر است که آن نوع استفاده ی آسان و سطحی و فوری می توانست وسیله ی پیش پا افتاده ای بشود در دست هر کسی که تازه از گرد راه برسد. آن قدر این کار تکرار شد که بدون باطن ماند و فقط ظاهر آراسته پیدا کرد. به این ترتیب گرافیست هایی که جدی تر هستند و گرافیست هایی که می ترسند به این سطحی نگری و سطحی سازی متهم شوند با احتیاط خیلی زیاد کار می کنند و تا جایی که ممکن باشد به این حوزه ی تکراری نزدیک نمی شوند.
همان طور که می گویید یکی بحث استفاده از این نقش هاست که به هر حال یک نوع موقعیت جغرافیایی یا تاریخی را مشخص می کند. ولی بحث دیگر فضای موجود در کار است. مثلا کارهای ژاپنی را می بینیم که بعضی از آن ها خیلی مدرن هستند و هیچ عنصر ژاپنی در آن نیست اما داد می زند که من یک کار ژاپنی هستم. ظاهرا آن قدر در آن فرهنگ حل شده و سپس بیرون آمده که حتی وقتی نوشته ها هم لاتین است اما باز کار ژاپنی است. سوال من این است که به نظر شما آن نسلی که شما اسم بردید – نسل طراحان گرافیک دهه ی ۴۰ به بعد – آیا رسیدند به یک گرافیک ایرانی؟ آیا آثارشان از سایر کشورها قابل تفکیک بود و می شد گفت این گرافیک ایرانی است. وجوه مشخصی داشتند یا نه؟

در جاهایی بله، در جاهایی هم نه. این را به خاطر رعایت احتیاط نمی گویم. این را به این خاطر می گویم که اگر خیلی فوری بخواهیم حکم صادر کنیم جوابش این است که نه. اما وقتی از گرافیک ژاپن مثال می زنیم، این نکته را هم باید در نظر بگیریم که چاپ، حکاکی روی چوب و چاپ رنگی، در ژاپن سابقه ای بسیار طولانی دارد که به قرن ۱۵ میلادی برمی گردد و اگر قدیمی تر از چاپ و حکاکی در اروپا نباشد حداقل معاصر اروپاست. مهم ترین هنرمندان ژاپنی حتما حکاکی هم می کرده اند – مثل هنرمندان قرن بیستم که اغلب کار گرافیک هم کرده اند، یعنی کارهای شان را چاپ سنگی هم کرده اند. این یک سابقه ی طولانی، چه از نظر نقش مایه ها، چه از نظر ساده کردن نقش مایه ها یا موضوع است. در چاپ های اولیه، کارهای مسطح تر، ساده تر و بدون سایه روشن خیلی زیاد، بهتر جا می افتد. اما ما خیلی در این زمینه سابقه نداریم. شاید به نوعی دیگر باید برگردیم به کمبودهایی که در این میان داریم. از هنرهای تجسمی، مجسمه سازی که نداشتیم. نقاشی هم برای خواص بوده. نقاشی چیزی بوده که در صفحات کتاب های خطی نقاشی می شده است. این نقاشی ها را هم هر کسی نمی توانسته ببیند. کسی اجازه نداشته این کتاب ها را باز کند و احتمالا انگشت اش را روی کتاب بکشد. بنابراین نقاشی ما در شکل اصلی اش، به عنوان یک پیشینه ی تاریخی، مثل نمونه ای که در ژاپن اشاره کردم، گسترش و عمومیت نداشته. پس ما وقتی از سابقه صحبت می کنیم باید به این سابقه با احتیاط نگاه کنیم. این سابقه مثل ادبیات ما نیست که بسیار غنی و گسترده است؛ آن قدر که حتی آدم هایی که سواد ندارند شعر حافظ را از بر می خوانند و در قهوه خانه می نشینند و شاهنامه را گوش می دهند. برای گرافیک ما، آن جاهایی که هنر در دسترس عمومی قرار گرفته الگو می شود، یعنی کتاب های چاپ سنگی، نقاشی های قهوه خانه ای، نقاشی های دیواری، نقاشی های مذهبی و همه ی نقش مایه هایی که استفاده ی عام داشته. شاید به همین خاطر است که می بینیم گرافیک ما با تصویرگری شروع می شود، یعنی تصویرگری عمده ی گرافیک ماست. اما در حال حاضر ما تصویرگری چندانی نداریم. یعنی مدارس هنری ما تصویرگر نمی توانند تحویل دهند. نمی گویم این به خاطر سهولت کار با کامپیوتر است که باب شده است، نه. در همه جای دنیا کامپیوتر و همه ی امکاناتش فراهم است ولی شما می بینید که کتاب های قطوری درمی آید از هزاران هزار کار که با دست نقاشی شده اند. شاید هم چون نتوانسته ایم به دلیل دوربودن مینیاتور با آن ارتباط برقرار کنیم برگشته ایم به طراحی، به دیزاین. در ایران گرافیست هایی داریم که دیزاینرهای خیلی قابل توجهی هستند، یعنی به راحتی می توانند طرحی بدهند که هم هویت داشته باشد و هم به موضوع وفادار باشد و هم به سیاق و سبک و شیوه ی همیشگی کار آن دیزاینر نزدیک باشد و هویت او را به یاد بیاورد. حالا که صحبت هویت را می کنیم، هر هنرمند، در عین حالی که به هویت گذشته ی خودش ممکن است دلبسته باشد – بعضی ها و الزاما نه همه ی آن ها – در عین حال حق هست که به هویت شخصی خودشان هم فکر کنند. به سبک و شیوه ی شخصی خودشان هم فکر کنند، طوری کار کنند که هر کاری یادآور حضور آن گرافیست معین باشد، باید هم این طور باشد. اما گروهی که این دل مشغولی را دارند باید دقت کنند به واسطه هایی که در این میان هست. بدترین، زشت ترین و ناهنجارترین نمونه هایی که شاید بتوانیم ذکر کنیم، مینیاتورهای مزخرف و احمقانه ای است که کتاب های دیوان حافظ و خیام را معمولا با آن مصور می کنند. در دهه ی ۳۰ و ۴۰ این ها بدترین نمونه هایی است که میراث بر عالی ترین نمونه هاست. حالا اگر کسی به شما بگوید دیوان اشعار خیام را مصور کنید شما به عنوان یک گرافیست دچار موقعیت ناهنجاری خواهید شد. چون در عین حالی که الگوهای عالی قدیمی هست که می توانید به آن ها رجوع کنید، ولی الگوهای عمومی و بلافاصله ی واسطه هم هست که نگاه کردن به آن ها کراهت دارد. پس شما بلاتکلیف می شوید و نمی دانید به چه چیزی رجوع کنید. در صورتی که اگر به شما بگویند داستان های لئوناردو داوینچی را مصور کنید، شما می دانید به چه چیز رجوع کنید و به همان نقاشی ها و طراحی ها و همان هاشورهای با قلم مرکب قهوه ای و فلزی رجوع می کنید و ممکن است هزار جور تغییرشان هم بدهید، ولی جای رجوع تان جای مصون و درستی است. در کنار همه ی این نکات، چیزی که می توانم بگویم این است که یک گرافیست جوان به هر حال سنت گرافیک مدرن دنیا را پشت سرش دارد که فوق العاده است. در عین حال، سنت گرافیک بسیار قدیمی اش را هم دارد، و سنت گرافیست بلافاصله قبلش را. خب از این ها می تواند استفاده کند. اشاره کردید به هنرمند ژاپنی، چون شما دارید دنبال آن لبه ی تاریکی می گردید که گرافیست هم بتواند تعادل اش را حفظ کند و هم جهانی باشد. گرافیک معاصر ژاپن دقیقا همین طور است؛ نقاشی معاصر ژاپن هم این طور است، و این ها از هم دور نیستند. در نقاشی معاصر ژاپن، شما بلافاصله تقریبا تشخیص می دهید که شیوه ی شخصی این کار از کجا آمده است و در آن وجه تعادل برقرار شده است. من فکر می کنم لازمه ی توفیق اش این است که نسل جدید ما سواد کافی داشته باشد و سواد را به معنای خواندن نمی گویم، به معنای دیدن و مکاشفه می گویم. آدمی که بند نافش به جهان معاصر بند است و هیچ بدهی به هیچ گذشته ای، هویتی، ایرانیتی، اسلامیتی و به هیچ شرقیتی ندارد، تکلیف از او ساقط است و کسی از او تکلیف نمی خواهد. او که می داند نقطه ی رجوع اش کجاست، بهترین نمونه ها برایش می آید، نمایشگاه ها را می بیند، کتاب های گرافیک را می بیند، به این ترتیب یک جور تکلیفی دارد نسبت به خودش تا وضعیت شخصی خودش را با این الگو روشن کند. اما یک وقتی هم هست که قانع نمی شود. خاطرم هست یک وقتی گرافیست ها سعی می کردند خوش نویسی فارسی را طوری تنظیم کنند تا بتوانند مانند حروف لاتین در یک مستطیل جا بگیرند. اما خوش نویسی ما اصلا در محدوده ی مستطیل نمی تواند بگنجد، بیش تر رو به بالا و کم تر رو به پایین است. شما باید اول درک کنید که قاعده و قالب خوش نویسی ما چیست، بعد هر کاری که می خواهید بکنید. می توانید بر مبنای این درک، از بنیان به آن شکل دهید. در غرب هم همین کار را کرده اند. آدمی مثل ادمون دولاک در قرن نوزدهم خیام را مصور می کند. کارش فوق العاده است. به مینیاتور رجوع می کند اما مینیاتورهای کاملا متفاوتی به وجود می آورد. حتی سعی می کند حروف لاتین را به صورت خوش نویسی ما درآورد: یعنی حروفی را می کشد و یا حتی نقطه ها را مثل نقطه ی فارسی می گذارد. این وسوسه همیشه و همه جا بوده است. نگوییم که فقط در این سو است. ولی این مکاشفه که در هر وجهی ممکن است صورت بگیرد، لازمه اش خرد، شعور و تشخیص عالی است و این با کار به دست می آید. ما دیگر میراث بر سلیقه های قبلی خود نیستیم، اما ژاپنی ها میراث بر سلیقه های قبلی خودشان هستند. برای این که هیچ انقطاع وحشتناکی، مثل انقطاع در سلیقه ی قومی ما، در آن جا رخ نداده و در آن جا این سلیقه به طور مداوم عمل کرده است. ولی ما چون سلیقه ی مان در جایی شکسته، تحمل می کنیم فرش های خیلی زشت را و مینیاتورهای خیلی احمقانه را. ما تحمل می کنیم خوش نویسی ناهنجار شده را. برای ما ظاهرا اتفاقی نمی افتد. روی فرش های زشت می نشینیم و هیچ اتفاقی برای ما نمی افتد؛ در صورتی که اگر خوش سلیقه باشیم باید این فرش ها را لوله کنیم و بیرون بگذاریم تا یکی ببردشان! در نتیجه، گرافیست جوانی که این ۵۰ سال انقطاع را پشت سرش دارد دیگر نمی تواند به سلیقه ی قومی خود رجوع کند. این سلیقه شکسته شده است و جواب نمی دهد. پس ناچار است برای جبران، خیلی کار کند. تشخیص خط خوب چیز ساده ای بوده برای باسوادهای قدیمی و بخشی از فرهنگ قطع نشده ی ما بوده و هنوز هم هست. ولی آن قدر این سلیقه صدمه دیده که الان یک گرافیست جوان باید برود همه چیز را یاد بگیرد، که کار خیلی زیادی می برد، ولی راه دیگری هم ندارد. اگر می خواهد ببیند که پیشینیانش چه کار کرده اند و چه دستاوردی داشته اند، این را باید دوباره کشف کند. باید دوباره از اول بفهمد.
که لازمه اش قطعا مطالعه ی تاریخ هم هست.

همه چیز است. یک دوره ی انقطاع فوق العاده طولانی وجود دارد. ما با یک انقطاع تعیین کننده سر و کار داشته و داریم. درک گذشته، کار اصیل، عمیق و واقعی بسیار زیادی می طلبد. یعنی حجم کار عادی یک روشنفکر و هنرمند را بسیار افزون می کند. این حجم افزون، عنصری است که با در نظر گرفتن شدت رقابت و بازار فشرده و فرصت کم، شاید این نسل دیگر مجالی نیابد که برود عمیقا همه ی نقش مایه ها، سابقه ها و هر چیز دیگری را نگاه کند. البته یادمان باشد که هویت ما همین است که هست و ما همینیم که هستیم. اما اگر بخواهیم دنبال ریشه ی قطع شده مان بگردیم و این ریشه را پیدا کنیم، آن وقت ناچاریم تمام این راه را دوباره، مثل رفوکردن یک فرش، طی کنیم. شاید شما یک فرش پوسیده و پاره را دور بیندازید ولی اگر یک معنای خاصی برای شما داشته باشد می دهید آن را تار به تار و پود به پود تعمیر کنند. برای یکپارچگی دوباره ی آن هیچ راه دیگری ندارید.
به نظر شما قابل دسترسی هست و می شود علاوه بر اطلاعات به معلومات هم رسید؟ چون همان طور که شما می فرمایید علاوه بر خواندن، نیاز به مکاشفه هم هست و نیاز به هوش بالا، خرد بالا و سلیقه ی بالاست.

همه ی این ها را لازم دارد، تازه باز هم تضمین شده نیست. شاید خرد و شعور و مکاشفه و سواد در مجموع آدم برتری را به وجود بیاورد، آدم خاصی را به وجود آورد، اما سلیقه احتیاج به عوام بیش تری دارد. سلیقه چیزی است که فقط با دانش به دست نمی آید، عوامل متعددی لازم است. محیطی که آدم در آن زندگی می کند، بصیرت عمیق تر شونده، ارتباط با بخش های متعدد فرهنگ، یعنی فرهنگ در ساحت کلی آن، چه فرهنگ بصری و تصویری گذشته، چه فرهنگ هنرهای تجسمی معاصر جهانی. ولی همه ی این ها ممکن است به دست بیاید و ممکن است به دست نیاید. اما جست و جو و مکاشفه همیشه عاقبت به خیر می شود، حتی اگر آدم توفیق پیدا نکند. شما یک تکلیفی با مثلا خوش نویسی و حروف نگاری دارید، حالا با هویت تان کار دارید یا ندارید یا هر جور آدمی هستید، بالاخره با خوش نویسی و حروف نگاری مواجه هستید. می خواهید چه کنید؟ یک وقتی ممکن است این طور به نظر بیاید که شکل خط فارسی، یعنی شکل های سنتی آن، نهایت بهره وری را داده است و دیگر نمی شود چیزی از آن اخذ کرد، در نتیجه چیز غریب و عجیبی می سازید با حروف کاملا جدید و ناشناخته و نامانوسی که کامپیوتر خلق کرده. این ها در وجهی به کار می روند که ممکن است مدرن به نظر بیایند که به نظر هم می آیند – ولی بسیاری از اوقات قابل خواندن نیستند و جنبه ی تزیینی پر قوتی هم ندارند که بگوییم به خاطر جنبه ی تزیینی از آن استفاده کرده اند. نمی خواهم داوری کنم، ولی همین نکته مشخص می کند زمینه ی جست و جو را. پیدا کردن وقتی صورت می گیرد که مکاشفه در متن و بستر درست انجام شود.
به نظر شما به نتیجه می رسد؟

اگر نیاز به مکاشفه و جست و جو شود و آرام آرام چیزهایی کشف و برکشیده شوند، بله. این امید وجود دارد و بسیار هم دلپذیر است. پیش از دهه ی ۴۰ جست و جویی در عرصه ی گرافیک وجود ندارد. بنابراین داریم در مورد گرافیکی صحبت می کنیم که کل عمر فعال اش از ۴۰ سال تجاوز نمی کند. توقع مان را اگر کمی پایین بیاوریم بد نیست!

۲. گفت و گو با مهدی سحابی

در چند ساله ی اخیر هویت و ایرانی بودن کارها مورد بحث بسیار بوده است. آیا شما اساسا به این بحث معتقدید؟ و الزامی برای آن قائل هستید؟

مقوله ی هویت بخصوص در هنرهای تجسمی، اصولا مقوله ی غلط اندازی است. چون برخلاف آن چه در اول و در ظاهر کار به نظر می رسد خیلی از تعریف هایش روشن و مورد توافق همگان نیست، و به فرض آن که تعریف ها هم روشن باشد در مصداق ها همیشه اختلاف نظر هست. بنابراین، جواب هایی هم که من می توانم عرض کنم در نهایت شاید بیش تر طرح سؤال باشد تا واقعا جواب، یا در نهایت تأملی و تمرکزی بر این یا آن جنبه ی مسأله ی هویت. اما مقدمتا عرض کنم که بی رو در بایستی، خودِ طرح مسأله ی هویت و بحث هایی که شما می گویید درباره اش جریان دارد نشان از یک بحران نسبتا جدی دارد. ببینید، هویت باید قاعدتا از بدیهیات باشد، مثل ملیت و اصل و نسب خانوادگی و مذهب و مانند آن ها. یعنی که شما مثلا ایرانی هستید یا نیستید، مسلمان (یا زرتشتی یا مسیحی …) هستید یا نیستید. بحث چندانی ندارد، چون بدیهی است. سند ملیت تان در جیب تان است و اصل و نسب و مذهب تان هم مشخص و شناخته شده. بنابراین، وقتی هویت بحث برمی انگیزد منطقا معنی اش این است که یا به شدت مورد تهدید قرار گرفته یا از آن هم بدتر، کارش از کار گذشته است، که امیدوارم دست کم این آخری نباشد! اما بعد از این مقدمه، و با صرف نظر از شبهه هایی که عرض کردم حتی در تعریف هویت وجود دارد، خودمان را به هنرهای تجسمی و زمینه ی گرافیک محدود کنیم تا به جایی برسیم. خوب، آیا واقعا تعریف دقیقی از هویت هنرهای تجسمی مان داریم که مورد قبول همه هم باشد؟ چه اثری دقیقا ایرانی و چه اثری دقیقا غیرایرانی یا مثلا حد وسط است؟ کدام مجموعه از عناصر مشخصا یا اصالتا ایرانی را می توانیم ضابطه ی قضاوت قرار دهیم؟ و اگر چنین ضابطه ای واقعا وجود داشته باشد برای کدام دوره ی زمانی؟ چون یک نکته ی بسیار مهم که معمولا به طور کامل فراموش می شود مسأله ی زمان است. ما با امری سر و کار داریم که زمان (زمانِ حال بخصوص) یکی از محورهای بنیادی اش است. به محض این که حرف هویت را می زنیم باید بگوییم در چه زمانی؟ ما در آغاز قرن بیست و یکم میلادی در یک وضعیت پرابهام پرکشمکش قرار داریم که خیلی از تعریف ها و مصداق ها را روز به روز کرده! خیلی تعریف ها اعتبارشان چند روزه است و چه بخواهیم و چه نخواهیم این شتاب، این تزلزل و عدم قطعیت در همه چیز، حتی هویت های خیلی مشخص و مسجّل هم تأثیر می گذارد.
خلاصه ی جوابم را به این سؤال تان، گذشته از اشاره ای که به الزام کردید و من شخصا در این زمینه به هیچ الزام از پیش تعیین و حکم شده ای معتقد نیستم، می توانم دوباره به صورت سؤالی مطرح کنم که آن اندیشمند بزرگ فرانسوی مطرح می کرد: “اصلا چه طور می شود ایرانی بود؟!”
چه الزامی برای هویت قائل باشیم یا نباشیم، نمی توانیم منکر وجودش شویم. به قول خودتان از بدیهیات است. حالا که جزء لاینفک ماست چه گونه ظهور می یابد؟

البته جواب این سؤال را با همه ی سؤال های بالا داده ام. اما می توانم نکته ای را اضافه کنم که جای تأمل دارد: کلیت هویت را با برخی نشانه ها یا عوامل یا نمودهایش نباید اشتباه گرفت. توضیح بدهم. به صرف استفاده ای که در یک اثر از این یا آن موتیف ایرانی شده، نمی شود آن اثر را واقعا ایرانی تلقی کرد. عکسش هم صادق است. بته جقه یا گل و مرغ یا نیلوفر هخامنشی یا … به خودی خود و به تنهایی مصداق هویت یا از آن هم بیش تر، تسجیل هویت نیست، کما این که اغلب این موتیف ها درخیلی جاهای دیگر دنیا هم دیده می شود. به نظر من – البته اگر درباره ی تعریف های هویت و مصداق های شان توافق کرده باشیم – چنین هویتی قاعدتا باید در یک مجموعه ی پیچیده و بسیار ظریف و حتی با خیلی جنبه های پنهان و به چشم نیامدنی ظهور پیدا کند، آن چنان که مثلا در یک قالی اصیل ایرانی می بینیم.
برای هنرمند امروز چه؟ هنرمندی که از یک سو گرفتار فضا و افکار مدرن است و از سویی دلبسته ی هویت و گذشته اش، به نظرتان چه گونه این دو را پیوند دهد؟

این یکی از مهم ترین موارد، و شاید گویاترین موردی است که من می توانم درباره ی خاصیت غلط انداز و شبهه ناک هر بحثی درباره ی هویت (و نه فقط در هنرهای تجسمی و گرافیک) ذکر کنم: همه ی سؤال های شما، بدون آن که شاید خودتان خواسته باشید بر دو سه یقین ( و نه فرض!) متکی است که در عمق، هیچ اساس قطعی و مورد توافقی ندارد و همه اش شبهه و سؤال است: چرا مدرن بودن و هویت را الزاما در تضاد هم قرار می دهیم؟ چرا باید از چنین سؤالی ناگفته چنین نتیجه ی مسجّلی گرفته شود که هویت حتما غیرمدرن است؟ از این بسیار مهم تر: چرا با چنین سؤالی هویت را الزاما به گذشته پرت می کنیم؟ و چند سؤال دیگر: اصولا چرا مدرن بودن (به معنی لغوی “امروزی” بودن) را الزاما یک وضعیت مطلقا غیرخودی و بیگانه می بینیم؟ چرا، به فرض این که تعریف مدرن بودن مشخص باشد (که نیست)، این وضعیت یا کیفیت را یک قدر مطلق محتوم می دانیم که یا چیزی مدرن هست یا نیست، مگر نمی شود که مدرن بودن (امروزی بودن) هم مثل همه ی شئون انسانی و اجتماعی نسبی یا حتی تقریبی باشد؟ عیب ناک و کج و کوله اما اصیل باشد؟ ناقص اما رو به بهبود و کمال باشد؟ اول غیرخودی بوده اما در حال هضم و خودی شدن باشد؟ من شخصا مساله رابطه ی خودمان با مدرن، یا “امروز” به معنی بسیار عام را در یک چنین چشم انداز بسیار وسیع و مبهمی می بینم. در نتیجه جواب مسأله را هم ( اگر واقعا جوابی داشته باشد) در نگرشی از چندین و چند زاویه، با احتساب بسیاری تقریب ها و اماها و اگرها می بینم. خلاصه این که فکر می کنم ما درباره ی رابطه مان با مدرن و مدرن گرایی، در مرحله ی طرح سؤال های بسیار مهمی هستیم و نه در مرحله ی ارائه جواب های قاطع و ساده و ساده انگارانه ای که در عمل کاری جز این نمی کنند که اصل مسأله را به بعد، یا به هیچ وقت، موکول کنند، یعنی زمانی که واقعا کار از کار گذشته باشد. یک اشاره هم گذرا بکنم، یا اگر اجازه بدهید نیشی تند و سریع بزنم و بروم: اگر همه ی سؤال های مدرنیسم را هم فهمیده و جواب داده باشیم، فکر نمی کنم آن “پیوندی” که مورد نظر شماست، همان کاری باشد که برخی ها می کنند و بته جقه را کوبیستی، نستعلیق را دیجیتال و نقش های تخت جمشید را “کیچ” سینمایی یا کارت پستالی می کنند!
بدون شک منظور من هم از پیوند این نیست. بحث، بیش تر بر سر داشتن فضا و اتمسفر خاص در آثار هنری و بخصوص آثار گرافیک است. با توجه به همه ی ابهاماتی که می گویید وجود دارد، آیا گرافیک امروز ایران دارای خصیصه ی ایرانی بودن هست؟

سؤال تان یک جوری است که انگار در همه ی زمینه های دیگر مسأله را حل کرده بودیم و فقط زمینه ی گرافیک مانده بود! آن هم زمینه ای که اتفاقا بحث هویت و اصالت و سنت در آن از بقیه ی زمینه ها پیچیده تر است. یا شاید، اگر از دیدگاه دیگری که همان دیدگاه عملی باشد نگاه کنیم، از بقیه ی زمینه ها ساده تر و روشن تر است و من به این شقّ دوم بیش تر گرایش دارم.
بخش قابل ملاحظه ای از فعالیتِ هنر یا فن گرافیک دارای دو ویژگی خواسته ناخواسته است که بحث هویت و اصالت را کم رنگ و در نهایت ثانوی می کند. یک ویژگی خاصیت سرعت و محدودیت زمانی (بگو مصرفی) بسیاری از فرآورده های گرافیک است که چندان جایی برای تأملات عمیق و اندیشمندانه درباره ی هویت و امثال آن نمی گذارد. انگیزه ی اصلی گرافیک در این زمینه برقراری ارتباط هر چه سریع تر و روشن تر، گویایی هر چه بیش تر، در یک کلمه، رک و بی پرده فروش هر چه بیش تر و سریع تر است که تقریبا هر مسأله ی دیگری را بی اهمیت می کند. در کنار انگیزه ای با این شتاب زمانی و با این ایجاز مفهومی، بحثی از مقوله ی هویت با این همه پیچیدگی و ابهام واقعا جایی ندارد. البته با کمال تأسف. اما همین است که هست! ویژگی دوم، گرایش ذاتی و منطقی گرافیک به همه فهم کردن پیام، و به تبعش آن گرایشی است که شاید خاصیت اصلی این فن باشد: همه جایی و جهانی شدن. این گرایش را در تقریبا همه ی فرآورده های گرافیک، از صفحه آرایی تا طراحی لوگو تا تهیه ی پوستر و … می شود دید. بدیهی است که طرف دیگر سکه ی همه جایی شدن و جهانی دیدن، کنار گذاشتن ویژگی های محلی یا ذوب کردن آن ها در یک نگرش جهان شمول است. خلاصه یعنی کوتاه آمدن در مقوله ی هویت (اگر البته همه ی آن بحث های قبلی درباره ی هویت تکلیف شان روشن شده باشد). من کاری به این ندارم که این گرایش جهانی و پیوست به این زبان مشترک همه جایی خوب است یا بد. فقط می بینم که گرایش گسترده ای است و تقریبا همه جا جاافتاده است. البته ویژگی های محلی و ملی و حتی قومی را، به فرض قبول کامل آن زبان مشترک همه جایی، نباید دست کم گرفت. و نه فقط برای غنای زبان مشترک، ویژگی های مربوط به هر کشور و ملت و قومی می تواند در زبان مشترکی هم که هر کشوری به آن می پیوندد کاملا پرتاب داشته باشد، یعنی هویتی کاملا مشخص و آشکار در عین هم زبانی و اشتراک، فردیت و خصوصیتی که با کمی دقت اتفاقا اغلب به خوبی قابل تشخیص است، مثل آن چه در دیزاین ایتالیایی یا اسکاندیناوی، تبلیغات امریکایی یا طراحی مد فرانسوی می شود دید.
در این جا، هویت به عنوان مجموعه ی ظریفی از سلیقه ها و گرایش ها، حساسیت ها و شگردهای اغلب سنتی و جاافتاده عمل می کند که خیلی از عناصرش حتی در نگاه اول قابل رؤیت هم نیست. “آن”ی است که در خیلی از فرآورده های اصیل می شود دید، همان طوری که درباره ی قالی ایرانی عرض کردم. و باز همان طور که عرض کردم این ربط مستقیمی به استفاده از این یا آن موتیف سنتی یا تقلید از شیوه ها و رسم های اغلب منسوخ گذشته ندارد. عنصری که هویت این نوع فرآورده ها را نشان می دهد باید به طور طبیعی و اصیل نمود پیدا کند، به ضرب زور و تقلید و گرته برداری غیراصولی و سوداگرانه درست درنمی آید و هر کاری هم که بکنی جا نمی افتد.
با توجه به همه ی آن چه درباره ی خصوصیت های گرافیک و گرایش های آشکار و مقاومت ناپذیر (و اغلب ذاتی و منطقی اش) گفته شد گاهی فکر می کنم که شاید اصلا بشود گفت که در زمینه ای از نوع گرافیک پرداختن به این همه بحث درباره ی چنان هویت نامشخص و موهومی چه ضرورتی دارد؟ چه اصراری است؟ شاید لازم باشد که همت و فکر و نیروی مان را به زمینه های مهم تر، یا عمقی تر یا وسیع تر متمرکز کنیم، شاید کارمان به جایی رسیده باشد که ناگزیر باشیم الاهم فی الاهم کنیم. شاید هم نه، و پرداختن به همه ی جنبه های هویت در همه ی زمینه ها، و نه فقط در هنرهای تجسمی و گرافیک، ضرورت آنی داشته باشد. اما در هر حال، ناگزیرم بگویم در حالی که مهم ترین رکن هویت نگارگری کشور و ملت ما، یعنی قالی و بافته های دیگر، در حال سقوط به منجلاب بافتن از روی عکس های مجله ای و کپی برداری از سخیف ترین الگوهای تصویرسازی و تابلونویسی بازاری است، شاید پرداختن به هویت در گرافیک زیادی خوش خیالی باشد.

۳. گفت وگو با فرشید مثقالی

آقای مثقالی موضوع بحث ما، هویت ایرانی در آثار گرافیک است. فکر می کنید گرافیک امروز ایران تا چه حد ایرانی است؟

هویت به دو معنی قابل بررسی است: یکی بر اساس تشابهات و هم سانی هایی که موجود است؛ مثلا آن چه در میان طراحان گرافیک ایران مشترک است، هویت ایرانی این طراحان است. دوم هویت فردی، یعنی وجه تمایز با دیگران، آن چیزی که یک طراح را از بقیه ی طراحان متمایز و مشخص می کند.
اغلب در گرافیست های حساس و علاقه مند به این رشته و کسانی که زیاد کار می کنند، یک شخصیت قابل شناخت را می توان تشخیص داد، شخصیتی که مشخصا معرف این گرافیست خاص است.
ولی اگر بخواهیم به عنوان یک نظاره گر خارجی گرافیک فعلی ایران را نگاه کنیم، این که هویتی مشخص و قابل تشخیص و از همه بالاتر هویتی این مکانی و ایرانی را بتوان دید… خیر. به عنوان یک نظاره گر خارجی می توان تمایل و کشش نیرومندی به طرح مدرنیسم، شکستن مرزها و نوآوری در میان گرافیست های ایرانی و نسل جوان آن دید. همه ی این کوشش ها رو به نوآوری دارند، ولی ریشه ای محکم در منشأ یا حیطه ای که از این آب و خاک بیرون آمده باشد ندارند.
گرافیک ما مثل سینمای ما نیست. سینمای ما اصلا با یک نگاه و تکنولوژی معاصر متولد شده است. ممکن است بگویید سینما به هر حال ریشه در داستان دارد و ما گذشته ی داستان سرایی داشته ایم، ولی به نظر من عکس و سینما کاملا زاییده ی این ۱۰۰ سال گذشته هستند، و هر کس شروع کند در واقع از این عصر شروع کرده است.
اما گرافیک ما در پشت سر، سنت قوی کتاب سازی و تصویرگری قرن ها کار گذشتگان را دارد، و قاعدتا می بایستی به نوعی ریشه در آن ها داشته باشد… که ندارد. چرا ندارد؟ چون همه ی تاریخ کتاب سازی و مینیاتور ما بر روی معنی هایی استوار بوده که فقط در آن عصرها می توانسته وجود داشته باشند و در عصر ما ناپدید شده اند. مینیاتورهای ما و هنر کتاب سازی ما بیانگر محتوایی بوده که این محتوا در حال حاضر پنهان شده و گم شده است. ممکن است پوسته و قالب آن به صورت جسد موجود باشد، ولی این جسد روح خود را از دست داده است.
گرافیک ما موقعی می تواند هویتی داشته باشد که بتواند محتوای عصر ما را در همه ی ابعاد منعکس کند… که نتوانسته چنین کند و شاید نمی توانسته چنین کند.
ما در دوره ی بسیار خاصی از تاریخ مان زندگی می کنیم. زمانی است که با گذشته رابطه ی مشخص و روشنی نداریم، گذشته شکسته شده و زیر پای مان خالی شده، و رابطه ی درست و سرراستی هم با امروز و این عصری که در آن زندگی می کنیم نداریم. قادر به درک معنی این عصر نیستیم و چون در آن زیست می کنیم به ناچار تنها شکل ظاهری آن را می گیریم و همه چیز را با این شکل ظاهری می سازیم.
می بینید که چه موقعیت دشواری داریم: با جسد گذشته و شکل ظاهری عصر حاضر بدون این که روی چیزی ایستاده باشیم، زندگی می کنیم و کار می کنیم. و کار گرافیک می کنیم!! چه قدر سخت است!؟
ما در بحرانیم. و این بحران را در همه ی ابعاد می توان دید. به نظر من گرافیک ما مشخصه ی کامل همه چیز ماست… مغشوش، بی قانون، هر کس قانون خود را ایجاد و اعمال می کند، و بسیار آزاردهنده است. و شما این اغتشاش را در معماری ما، نقاشی ما، و گرافیک ما می توانید ببینید.
بنابراین قبل از آن که به مبحث هویت ایرانی بپردازیم بد نیست درباره ی بحران هویت و بحران گرافیک در ایران صحبت کنیم. به گمان من گرافیک ایران به حق در یک بحران هویت و اغتشاش کامل به سر می برد.
گزینش دو پوستر یا چند تصویرسازی نماینده ی گرافیک یک کشور نیست، بلکه همه ی بیل بردها، روی جلدها، نشریات و بسته بندی ها و … هم جزیی از گرافیک هستند و هم بستر اصلی ساختار هویت فرضی ما هستند. ما این کار را نمی بینیم و یکی دو پوستر و روی جلد را گلچین می کنیم و به عنوان گرافیک ایران معرفی می کنیم. همین آثار عده ای از طراحان گرافیک ایران در اشیرول فرانسه را ببینید. این ها عده ای هستند که جدای از بستر امروز گرافیک ایران کار می کنند و از کل این گرافیک جدا هستند. اگر سیمور چواست امریکایی هم در اشیرول نمایشگاه می گذارد، از بستری می آید که خیلی ها کار می کنند و خوب هم کاری می کنند ولی بعضی از آن ها خیلی خوب کار می کنند.
ما این همه نشریه داریم اما اگر سری به روزنامه فروشی ها بزنید یک وجه مشترک در تمام نشریات ما می بینید و آن اغتشاش است. هر مجله ای اجزایی دارد که باید به درستی در کنار هم چیده شوند. از عنوان و صفحه ی اول آن گرفته تا عناوین تیترها و حروف متن تا عکس و تصاویرسازی و گرافیک آن. اما از این انسجام اغلب در نشریات ما خبری نیست. از هویتی یکتا و یک دست در یک مجله کمتر خبری هست. در حالی که اگر آوان گاردترین مجله های خارجی را هم ببینید، اول خوانایی اسم مجله و متن مهم است و بر اساس یک فکر کلی، عناصر در آن جریان دارد. در صورتی که مشخصه ی تنها نشریه ی رسمی انجمن گرافیک ما این است که مطالب درست خوانده نشوند، در به در باید به دنبال بقیه ی مطالب بگردی، نه رنگ، نه اندازه ی نشریه و نه حتی فونت و ستون های مطالب و تیترها در خدمت استفاده ی من خواننده نیست!
بیل بردهای ما همین طور اغلب از ابتدایی ترین مشخصه های یک بیل برد که قرار است با بیننده در ۳ ثانیه ارتباط برقرار کنند محرومند. پوسترهای هنری امروزی ما از یک مرض جدید رنج می برند، که ناخوانایی تیترها و کلمات یا خوانده نشدن آن هاست.
در طراحی روی جلدها کار بیش تری می شود ولی وجه غالب آن ها این است که تصویرسازی تسلط دارد نه دیزاین گرافیک. این است که من چیزی جز اغتشاش نمی بینم. در آگهی های تلویزیونی اغتشاش هست. در بروشورها، ببینید کجای دنیا داخل همه ی بروشورسلفون یا UV می کشند، ولی در ایران که یک کشور نسبتا فقیر است و همه ی این مواد با پول این نفت بیچاره ی تمام شدنی از خارج وارد می شوند این اتفاق به وفور می افتد، به اضافه ی مقداری جادوگری با فتوشاپ و …
گرافیک تعریف و سازمانی دارد. گرافیک یک مجموعه ی سازمانی است که این سازمان یک نتیجه دارد. ولی این تشکیلات در ایران مراعات نمی شود. مثلا در نشر. شما چند انتشاراتی را می شناسید که در هسته ی مرکزی مدیریت آن یک مدیریت خلاق و هنری وجود داشته باشد، و کادر درست گرافیک دیزاینرها و گرافیک آرتیست ها و عکاسان و صفحه بندها؟ ساختار سازمانی گرافیک دارای اجزایی فردی و فیزیکی مثل مصور، لی اوت گر و … است. علاوه بر این سازمان و عوامل فیزیکی چیزهایی هست که مشخصات گرافیک یک کشور را می سازند. مثلا در گرافیک ژاپن حروف آن ها نقش اساسی دارد. در غرب هم یکی از بارزترین مشخصه های گرافیک تنوع و گستردگی حروف است.
یک فونت کامل، خانواده دارد، از انواع مختلف، ولی دارای مشخصات یکسان فامیلی هستند. آن وقت دست طراح برای متن، تیتر و … در مجله، روزنامه و کتاب باز است.
برای حروف مجله ی تایم، از فونت تایمز استفاده شده ولی آن را اختصاصا برای این مجله دوباره سازی کرده اند، با محاسبه ی فشردگی ها و جاگیری ها. فونت سلیقه نیست، علم است و هدف دار است. ما این اجزا را هم نداریم و تعداد فونت ها برای تیتر و متن محدود به دو سه نوع است. من فکر می کنم در مقایسه ی خودمان با کشورهای غربی مثل آلمان و فرانسه، یا ژاپن، مقداری خودمان را گول می زنیم. اگر می بینیم که ژاپن صاحب یک هویت است نتیجه ی صد سال کار مداوم و زیاد است. ما از حل یک مشکل به نام فقر فونت عاجز هستیم. نتیجه ی این عجزء مدی است که وجود دارد و آن انهدام حروف است. خالی کردن معنا، محتوا. هدف، تنها پرداختن به فرم آن هاست. شما می توانید برای یک مورد خاص تنها به فرم فونت بپردازی، ولی نمی توان این را تبدیل به یک کوشش همگان گرافیست ها در همه ی موارد کرد.
این بی احترامی به مخاطب و خواننده است، ایجاد کارهایی است که جادوی استتیک گرافیک را دارد ولی بدون محتوا و معنا. اگر بخواهم این مقدمه را کوتاه کنم و خیلی خلاصه پاسخ دهم که هویت گرافیک ایران چیست، می گویم: اغتشاش.
گرافیک ما هویت مطلوب ما را ندارد. و همان طور که گفته شد داشتن هویت مطلوب و سالم در یک دوره ی بحرانی بسیار سخت است، و شاید ناممکن.
موقعیت طراحی گرافیک ما مثل یک شاخه ی گیاه بریده ای است که از جایی کنده شده و الان آن را در شیشه ی آب گذاشته ایم تا ریشه بدواند و بعدا به درون خاک برای رشد منتقل شود. الان چیزی که دیده می شود، برگ ها و ریشه های کوچک و ضعیفی هستند. هنوز معلوم نیست که این گیاه وقتی بزرگ شد، برگ هایش چه شکلی هستند، چه اندازه تنه خواهد داشت، و چه نوع گل و چه میوه ای خواهد داد؟ زمان می خواهد، صبر، کار و کوشش… و البته شرایط لازم!
سوال این است که شما به وجود و الزام هویت معتقد هستید؟

مگر می شود به هویت معتقد نبود؟ هویت جزء لایتجزای هر هستی دار است. ولی هویت می تواند سالم و منعکس از ریشه ای سالم باشد، یا هویتی که ناسالم است و ریشه ای بیمار دارد. اگر ما راجع به یک هویت سالم حرف می زنیم باید بدانیم که هویت سالم تزریقی نیست، طبیعی است.
اگر من در اصفهان متولد و بزرگ شوم به طور طبیعی دارای مشخصاتی می شوم که می گویند اصفهانی است. حالا اگر بخواهید یک تهرانی را تبدیل به یک اصفهان کنید، نمی توانید، حتی اگر او همه چیز را کپی کند.
هویت سالم، یک چیز طبیعی است که به صورت طبیعی شکل می گیرد و جلوه می کند. اگر سؤال شما این است که می توان هویت داشت، می گویم البته که می توان. شاید بهتر باشد بگویم هویت الان ما اغتشاش است. ولی می توان یک هویت درست و سالم داشت. هویت مثل ریشه است. هر شاخه ی ریشه یک خصوصیت دارد. یکی عمیق است، یکی نازک است و … ما همین که بحث هویت پیش می آید به مینیاتورها و اندوخته ی پیش از مینیاتور فکر می کنیم و به تعدادی کارهای جذاب سنگی. تصورمان این است که اگر مثل این ها باشیم با هویت هستیم. در حالی که هویت همین چیزی است که الان هستیم. هویت، مجازی و تخیلی نیست. هویت سالم، واقعی و قابل حس و لمس است. هویت سالم یک بستر سالم می خواهد. آیا ما یک بستر سالم برای رشد داریم؟ به عنوان مثال، بستر صنایع دستی، دهات و شهرهای کوچک بوده و هست – جاهایی که تغییرات در آن ها کم است و یک سری چیزهایی را به طور طبیعی حفظ می کنند. هویت اصلی صنایع دستی ما حاصل بستر آرام و تغییر یافته ی روستاها و شهرهای کوچک است. ۵۰ سال پیش رفتار و ظاهر افراد روستاها و شهرهای کوچک از شهرهای بزرگ قابل تفکیک بود، در صورتی که الان تغییرات بسیار بنیادی اتفاق افتاده و همه ی این شرایط زیر و رو شده. دهات یک به یک دارند متروکه می شوند و روستاییان به طور روز افزونی به شهرها مهاجرت می کنند، و به طور طبیعی بستر اصلی صنایع دستی تغییر یافته و نابود شده است. در حال حاضر شما به هر دهی که سر بزنید، جوان ها لباس جین پوشیده اند، سس مایونز استفاده می کنند، آب پرتقال بسته بندی شده مصرف می کنند و تخم مرغ شهری و پنیر پگاه و کاله در همه ی بقالی های آن ها جای تخم مرغ و شیر و ماست و پنیر محلی را گرفته است. هیچ چیز محلی وجود ندارد که آن را جدا کند. حتی تخم مرغ محلی هم پیدا نمی کنید. بنابراین چه طور می تواند صنایع دستی ما به همان اصالت، دست نخوردگی و خامی زیبای گذشته باقی بماند؟ این است که اگر در حال حاضر به هر فروشگاه صنایع دستی سری بزنید، می بینید به جای آن همه اشیاء زیبا و دلپذیر، چیزهایی جایگزین شده اند که الان بر مبنای شرایط فعلی و بازار فعلی اختراع شده اند، مثل سماور طلایی و استکان شاه عباسی تقلبی زشت، یا سرامیک هایی که شبیه سرامیک های مکزیکی و سرخپوستی است. فرش را ببینید که به طرز غریبی از بین رفته است، طرح های فرش ها اگر دقت کنید می بینید دیگر اثری از آن طرح های اصیل نیست. همه چیز زیر و رو شده و هیچ چیز روی آن چه که باید ایستاده باشد نیست. بحران همه چیز است، و در ضمن، بحران گرافیک هم هست، همه چیز یک نوعی از گذشته گسسته است و هنوز جایی برای ایستادن پیدا نکرده است. هویت هم چیزی جز واقعیت وجود من و شما و دیگری نیست. ما بخشی به گذشته به طور لرزان بسته ایم و اکنون نیز در حال تغییر و جابه جایی است و جایی برای ایستادن پیدا نکرده ایم. در نتیجه بحران داریم، بحران هویت اصلی، و بحران هویت گرافیک ما هم از همین ناآرامی ما منتج می شود.
در اغلب ما گرافیست ها حس دوگانه ای وجود دارد. می خواهیم چیزی از گذشته را با چیزی از حال وصل کنیم. من خودم ضمن این که همیشه دوست داشته ام نو کار کنم همیشه این کشش هم در من بوده است که از انبان مینیاتور و موجودی تصویری خودمان هم استفاده کنم و همیشه بین این دو بوده ام، ولی آیا یک گرافیک ایرانی داشته ام؟ شاید ما داریم به طور اشتباه از چیزی حرف می زنیم که الان نمی تواند وجود داشته باشد. یا این که یک تصوری از چیزی داریم به اسم گرافیک ایرانی که خودمان هم نمی دانیم راجع به چه چیز مشخصی حرف می زنیم. مثل این است که ما می دانیم هویت ایرانی در گرافیک چه شکلی است، و همه کارهای مان را با آن تصویر مجازی که خودمان هم از شکل و محتوای آن بی خبریم مقایسه می کنیم، و می بینیم: نه این که نیست، نه آن یکی هم که نیست. ما تغییرات بنیادی خودمان را نمی بینیم و انتظار چیزی شبیه ایرانی را که در خاطرمان هست داریم… ما به کلی تغییر کرده ایم از ۲۰۰ سال پیش، از ۱۰۰ سال پیش، و حتی از ۵۰ سال پیش. در واقع ما یک آینه ی مشخصی نداریم که بتوانیم شکل و شمایل مان را به روشنی ببینیم و آن وقت انتظارات خود را بر مبنای این تصویر تطبیق دهیم.
به نظرتان استفاده از منابع و تصویرهای گذشته کافی است؟

نه این که فقط از منابع به صورت ظاهری استفاده کنیم، بلکه معانی آن ها به صورت طبیعی در وجود ما جریان داشته باشند، و هنگام کار بدون زور به صورت طبیعی جلوه کنند، استفاده ی طبیعی.
ریشه، در جست و جوی آب مسیرش را تعیین می کند. هر چیزی که برای ما جذابیت دارد و ما را به خود جذب می کند، نیاز ماست. و این تغذیه به میوه ای که هویت نام دارد منتهی خواهد شد. شاید در کلاس های درس از شاگردان بخواهیم که با استفاده از مینیاتورها تصویرسازی کنند و آن ها برای انجام تکلیف این کار را بکنند ولی یک نفر آنها ممکن است جذب و علاقه مند به آن شود. ولی شک دارم معنی آن ها منتقل شود! مؤلفه هایی هستند که شخصیت ما و محصولات شخصیتی ما را می سازند. حالا من چه شخصیتی هستم، از کجا آمده ام، چه علایقی دارم، چه گونه بزرگ شده ام، چه طور این مؤلفه ها در من جریان پیدا می کند؛ این ها هویت است. در واقع عکس العمل طبیعی من نسبت به بیرون است. ما در عصری زندگی می کنیم که نمی توانیم در را به روی اتفاقات ببندیم. سال هاست گرافیک ما بدون ارتباط با جهان جریان داشته و با وجود این در حال حاضر چیزی که اوریژینال ایران باشد نداریم، آیا این همه سال با ترویج استفاده از گذشته و بدون میوه ای مشخص، نمودار این نیست که دانه ها درست کاشته نشده اند و زمین درست آبیاری نشده است؟
آن چه موجود است زمین خشک است، چون آب در آن جریان نداشته، و آفتاب به آن نتابیده است. دانه زیاد است ولی باید آب بخورد، هوا بخورد. ما تصور می کنیم که اگر از بیرون بگیریم، خودمان را از دست خواهیم داد. مثالی که من همیشه می زنم، مینیاتور ایران است. یک عده مغول می آیند ایران را می گیرند، بعدا که سر و سامان پیدا می کنند و صاحب دربار و تشریفات می شوند، جزو تجملات درباری به فکر مصور کردن داستان شاهان و اساطیر می افتند.
مینیاتورهای بیگانه را که از کشورهای آبااجدادی خود آورده بودند به هنرمندان ایران ارایه می کنند و از آن ها می خواهند که از لحاظ تکنیک آن ها را کپی کنند و حتی می خواهند تمام شخصیت ها شکل و شمایل شاهان مغول را داشته باشند. هنرمندان ایران تمام این چیزها را صددرصد از بیگانه ها می گیرند و تمام این مؤلفه ها بستری می شود برای این همه شاهکار مینیاتور که خلق می شود.
به نظر می رسد که این تبادلات با توجه به گستردگی ارتباطات در جهان امروز در حال انجام است. پدیده ای به نام گرافیک امروز هم از بیرون وارد ایران شده است. اما این جا یک بحث هست. این که بالاخره باید تلاش کرد تا به این تشخص در کار گرافیک این محدوده ی جغرافیایی به نام ایران رسید. گرافیکی که فضا و اتمسفر ایرانی داشته باشد.
مسلما نمی شود. این کار برنامه ریزی شده نیست. برنامه ریزی را فقط در آموزش می شود انجام داد. می توان در برنامه های آموزش دروسی گذاشت که از مواد گذشته استفاده کنند و یا سعی کنند استیل ایرانی را کشف کنند. ولی وقتی دارید کار می کنید نمی توانید بگویید چه کار کنم که ایرانی بشود و در ضمن به خودتان هم صادقانه رجوع کنید.
بهترین کاری که می توانید انجام دهید این است که با خودتان صمیمی باشید و با توجه به علایق، حساسیت های خود و با توجه به هدف، کار را انجام دهید. علایق شما منابعی است که شما را تغذیه می کند. باید وجود ندارد. چیزی که من به عنوان بحران هویت مطرح کردم طبیعی است. یادم می آید موقعی که در کانون کار می کردم یک کلاس مدیریت در سازمان مدیریت صنعتی برای ما گذاشتند. کسی که به ما درس می داد از پدیده ای صحبت کرد که من بعدا با انقلاب صحت آن را تجربه کردم. او می گفت: اصطلاحی است در برنامه ریزی که معنای آن این است:
1. توفان می شود و همه چیز درهم می ریزد. ۲. سپس آرام آرام همه چیز از اغتشاش، شکل و فرم پیدا می کند. ۳. و این فرم های جدید تبدیل به نُرم و روال طبیعی زندگی می شوند.
در آغاز توفان شده و ممکن است ما در مرحله ی آخر توفان و آغاز شکل پذیری باشیم و وقتی قاعده شد و به نرمال رسید و همه چیز بدون موج شد، در آن آرامش پدیدار خواهد شد. در حال حاضر استعدادهای فراوان وجود دارد. در زمینه ی تصویرگری من شاهد تصویرگری های درخشانی هستم. ولی زمینه های عملی مساعدی هم می خواهد.
وقتی از ژاپن حرف می زنیم حتما دوران بحران و توفان داشته اند که حالا به هویت رسیده اند. ژاپنی ها سال هاست که زیربنای صنعتی خود را چیده اند. آن ها در جنگ جهانی دوم با امریکا جنگیده اند. یعنی توپ می ساخته اند، هواپیما و کشتی و انواع اسلحه داشته اند، یعنی یک زیربنای کامل و درست صنعتی داشته اند، یعنی به عصر حاضر به صورتی درست و طبیعی قدم گذاشته بودند. سال ها قبل گرافیس به زبان ژاپنی منتشر می شد و مجله ای به نام Idea .
هویت سالم از جمله مسایلی است که زمان می خواهد. هر یک از طراحان ایرانی که کار می کنند در واقع نطفه های شخصیتی ِ گرافیک ایران را می گذراند. هویت شبیه لهجه است. غربی ها و بخصوص اروپایی ها به علت درهم شدگی ِ زیاد، زبان یکسان دارند ولی لهجه های متفاوت. مثلا از خصوصیات فرانسوی ها شیک بودن آن هاست و انگلیسی ها با منطقی بودن شان مشخص می شوند. و ژاپنی ها هم زبان غرب را کاملا گرفته اند ولی لهجه ی خودشان را حفظ کرده اند. من به این داشتن لهجه هویت می گویم.
ما هم می توانیم لهجه ی خودمان را در گرافیک پیدا کنیم ولی اول بایستی یاد بگیریم به زبان گرافیک همگان صحبت کنیم، همان زبانی که همه ی دنیای گرافیک روی اصول آن ساخته شده. این لهجه هم عمدی و ارادی به وجود نمی آید. در طی جست و جوها و کنکاش های طراحان شکل می گیرد.
از میان طراحان چند نفری بیش تر تأثیر می گذارند و این اثرگذاری به آرامی تکامی پیدا می کند و لهجه را می سازد. قبل از هر چیز باید یاد بگیریم این زبان را به درستی حرف بزنیم.
شما ببینید یک مشکل اساسی به نام فونت داریم، هیچ کس حاضر نیست به صورت گسترده روی این موضوع کار کند. تصور غالب این است که گرافیک یعنی تصویرسازی و ایلوستراسیون، چون افراد مؤثر در گرافیک ایران تصویرساز بوده اند. در حالی که گرافیک این نیست. در تمام کارهای خود من نقطه ی قوت تصویرسازی است اما حروف نه جای مناسب دارند، نه اندازه ی مناسب و نه شکل مناسب.
شما از فونت و طراحی آن بحث می کنید. اگر بخواهیم فونت های کم عیب و زیبایی داشته باشیم باید نگاهی به خوش نویسی ایرانی هم داشته باشیم که چه طور معضلات را حل کرده اند و زیبایی کار را هم از دست نداده اند. خوب این بخشی از هویت است، و تا وقتی نگاه به فونت فارسی نگاه غربی است و ملاک های زیبایی شناسی کاملا غربی است، این معضل وجود دارد.

منظور من از طراحی فونت جمع آوری این تفکرات است. شما می گویید باید با نگاه به خوش نویسی باشد، دیگری خواهد گفت باید با نگاه به غرب باشد. نظرات گوناگون است. باید روی آن کار شود. زیربنا را باید درست کرد. حتی در خوشی نویسی، آیا شما یک خوش نویس به توانمندی خوش نویسان قدیم، در حال حاضر سراغ دارید؟ چرا نیست… چون آن خوش نویسی روی معنایی ایستاده بود که الان آن معنا گم شده است. ما باید معنی عصر خودمان را درک کنیم و در نظر بگیریم. ما با آن گذشته در این عصر داریم زندگی می کنیم. آیا مگر نقطه ی قدرت ژاپنی ها در این وفاداری به سنت ها و بازکردن آغوش به عصر حاضر نیست؟
فرمایش شما درست است، ولی باید یک نکته را در نظر داشته باشیم. ما می خواهیم فونت فارسی طراحی کنیم. وقتی کمله ی فارسی را می آوریم یعنی مقید به چیزهایی می شویم.
شما یا بر این باورید که جدا هستید یا بخشی از همه هستید. ما در یک هم سانی جهانی زندگی می کنیم. لباس من و شما غربی است. مبلی که روی آن نشسته اید غربی است. ما در بافتی زندگی می کنیم که مال دنیاست و نمی توانیم آن را طرد کنیم. این ها واقعیات عملی زندگی در زمان حال هستند، یعنی این که با در نظر گرفتن مصرف عملی و واقعی فونت و استفاده از انبان غنی خطاطی خودمان که شما قید می نامید کار کرد و واقعا کار کرد.
شما از قوت تصویرسازی در گرافیک ایران صحبت کردید. مگر قوت هنر تصویری گذشته ی ما در همین تصویرسازی نیست؟ در مینیاتورهای ایران هم عمده تصویرگری است و برای لی اوت و نوشته ها بیش تر راه حل پیدا شده تا حل مشکل فونت. حالا اگر قرار باشد پوستری طراحی کنیم که معیارهای زیباشناسی غربی را داشته باشد و شعار آن از چند متری خوانده شود، این راه حل چاره ساز به نظر نمی رسد. مثل این است که فونت فارسی را در معیار زیبایی شناسی غربی می گذاریم.

چاره ای نداریم. من نمی گویم زیبایی شناسی، می گویم ضرورت گرافیک. یا این یا آن، معنی ندارد. یادگیری و در نظر گرفتن این زبان جهانی ضروری است. چون این واقعیات عملا کار می کنند و مصرف واقعی دارند و زندگی بدون در نظر گرفتن آن ها به راحتی نمی گذرد! وقتی همه ی وسایل زندگی مان غربی است نمی توانیم ضروریات گرافیک جهان را نادیده بگیریم. من یک بار دیگر مینیاتور را مثال می زنم. شاه تیموری آمده است و می گوید مرا نقاشی کن، این هم کتاب چینی، مثل این می خواهم تهاجم فرهنگی از این بیش تر! نقاش ایرانی کار را انجام داده ولی از همه ی مؤلفه هایی که به او تحمیل شده بود سر بود، و روی همه ی آن ها چیزی را ساخت که حیرت آور زیبا و ایرانی است. در واقع او معنی ایرانی را ابداع و آشکار کرد و ما وقتی می گوییم هنر ایرانی، به این هنری اشاره و استناد می کنیم که همه ی مؤلفه های آن از خارج از ایران آمد و به هنرمند ایرانی تحمیل شد (حتی نه اختیار!!). گرفتن، مغایر اصیل بودن نیست. فرش ما هم همین طور است. فرش که اختراع ما نبوده، ما از همه ی اطراف و اکناف مجاور طرح و تکنیک فرش را گرفته ایم ( در طول قرن ها) و این جا، در این سرزمین همه ی این طرح ها در هم قاطی شده اند و به صورت زیباترین فرش ها که ما آن ها را ایرانی می گوییم درآمده اند. آن همه فکر و طرح بیرونی وقتی وارد ایران می شود تبدیل می شود به این پدیده ی حیرت آور فرش ایرانی که در جهان بی نظیر است. همان طور که عرض کردم طریقه ی استفاده و نوع نگرش به استفاده از عوامل سازنده ی تصویری یک کار گرافیک، رکن اصلی را دارد، و آن ناشی از خلوصی است که طراح در کارهایش دارد. خالصانه و صادقانه کار کردن، رکن اصلی کار بوده و هست و خواهد بود.
نگاه به گذشته به عنوان منبع، یک بخش از کار است و در نظر گرفتن شرایط و امکانات و موارد استفاده و ضروریات آلان هم بخش دیگر است.
اعتقاد به هویت و لزوم آن، هویت را نمی سازد. بلکه کار ومخلصانه کارکردن، به وجود هویت کمک می کند. به نظرم اشتباه می کنیم اگر فکر کنیم هویت یعنی تنها از گذشته استفاده کردن.
به گذشته نگاه کردن…

گذشته اگر وجود دارد به طور طبیعی در ما وجود دارد، وگرنه به زور نمی شود برای آن جایی پیدا کرد. و این انکار گذشته نیست… چون گذشته انکارناپذیر است. اگر گذشته این جذابیت را داشته باشد، نگاه خواهیم کرد. اما ممکن است ما در دوره ای زندگی کنیم که نخواهیم به گذشته رجوع کنیم. نه تنها به آن علاقه مند نباشیم بلکه از آن فرار کنیم و آن را مخل جلو رفتن و حرکت بدانیم. ما مرتبا از این که از گذشته استفاده نکرده ایم احساس گناه می کنیم. ممکن است یک نفر مدت ها مثلا مدرن کار کند و بعد بخواهد به گذشته اش رجوع کند. باید بخواهد و احساس نیاز کند، آن وقت رجوع خواهد کرد. دوره ی مشروطه نمونه ی بارزی از به زیر سؤال بردن گذشته و روبه رو شدن با دنیای بیرون و غرب است، و بعد از آن دوره تمام هنرهای معاصر ما و معماری معاصر ما در همین دوره اتفاق افتاده. همه چیز با هم اتفاق می افتد.
الان هم همه چیز دارد با هم حرکت می کند. معماری، گرافیک، نقاشی و … همه چیز دارای اغتشاش است و فاقد جهت هستیم.

هنر معاصر ایران

رویین پاکباز

فصلنامه فراایران ، شماره اول ، پاییز ۷۸

مقارن بود، و پس از وقوع آن انقلاب (۱۹۰۶/ ۱۳۲۴ این تحول آشکار شد. نقاشی و مجسمه سازی – برخلاف شعر و داستان از آرمان های این جنبش به طور مستقیم تأثیر نگرفتند، ولی بر زمینه ی تغییرات اجتماعی و فرهنگی منتج از انقلاب مجالی برای رشد یافتند. محمد غفاری [ کمال الملک] برجسته ترین شخصیت در هنر آن زمان محسوب می شود. او در مقام واپسین نقاش معتبر دربار قاجار، نخستین کسی بود که از ادامه ی سنت های بی رمق نقاشی ایرانی خودداری کرد و یکسر به روش طبیعت گرایی اروپایی روی آورد. (چنین رویکرد جامع و اصولی به نقاشی غربی را در کار ابوالحسن غفاری [صنیع الملک] ، محمودخان ملک الشعرا و دیگر نقاشان عهد ناصری نمی توان دید.)
کمال الملک، پس از سفر مطالعاتی در اروپا، مدرسه ی صنایع مستظرفه را با جلب حمایت و تأیید دولت و بر اساس بینش و مشی هنری خود در تهران بنیان گذاشت. (۱۹۱۱/ ۱۳۲۹ قمری برابر با ۱۲۸۹ خورشیدی) اگر این رویداد چون نقطه ی آغازی برای هنر معاصر ایران فرض شود، سیر تحولات آن را می توان به چهار دوره تقسیم کرد: دوره ی اول (۱۲۸۹ خ- ۱۳۲۰) ، دوره ی دوم (۱۳۲۰ خ – ۱۳۳۷)، دوره ی سوم (۱۳۳۷ خ – ۱۳۵۷خ)، دوره ی چهارم (۱۳۵۷ خ تاکنون) [لازم به تذکر است که این دوره بندی بیش تر برای سهولت بررسی تاریخی به کار می آید و لزوما نشان دهنده ی مقاطع تحول هنری در دوران معاصر نیست

دوره ی نخست: هدف کمال الملک از تأسیس مدرسه ی صنایع مستظرفه تربیت هنرجویان به روش آکادمیک غربی بود. اگرچه این مدرسه هیچ گاه صورت یک آکادمی واقعی به خود نگرفت. راه پیشرفت هنرهای بصری را در ایران گشود. با تلاش کمال الملک در مدت ۱۵ سال سرپرستی مدرسه ی مزبور، شماری نقاش و مجسمه ساز برخوردار از توانایی های فنی پرورش یافتند. بیش تر اینان، بعدها در کار هنری و تدریس، هدف و روش استاد رادنبال کردند. در این زمان، نقاشان هنرآموخته در مدارس روسیه نیز در تبریز فعال بودند، ولی کار آموزشی و هنری شان تفاوت چندانی با کار کمال الملک نداشت. تقریبا هم زمان با کناره گیری کمال الملک از تدریس، مدرسه ی او عملا به صورت موسسه ی صنایع قدیمه درآمده بود. بعدا در اصفهان نیز هنرستانی برای احیای هنرها و صنایع سنتی برپا شد. اقدامات حمایتی دولت، ترتیب مسابقه و اهدای جوایز نگارگران را به فعالیتی تازه ترغیب کرد. آن ها غالبا با توسل به شگردهای طبیعت پردازی و گاه با پرداختن به موضوعات روزمره قصد داشتند تحولی در سنت ” منیاتور ایرانی” ایجاد کنند. چنین رویکردی به سنت، که از سیاست نوسازی فرهنگی دوره ی رضاشاه ناشی می شد، مورد تأییذ ایران شناسان خارجی قرار گرفت. این گونه التقاط در معماری و نقش برجسته سازی آن زمان هم معمول بود؛ با این تفاوت که در این مورد عناصر آشنای هنر ایران باستان به کار گرفته می شد. اما در عرصه ی صورتگری و هرجا که شبیه سازی اهمیت داشت، بهره گیری از میراث گذشته منتفی بود. بدین سان دو گرایش متمایز در هنر رسمی زمان رضاشاه پدید آمد: از یک سو پیروی از شیوه های هنر آکادمیک اروپایی و از سوی دیگر کوشش برای احیای نگارگری قدیم در قالبی باب سلیقه ی روز (گفتنی است که پس از گذشت بیش از نیم قرن هنوز هم این دو گرایش را در بخشی از هنر معاصر ایران می توان باز شناخت.) از میان نمایندگان گرایش اول باید به اسماعیل آشتیانی، حسنعلی وزیری، ابوالحسن صدیقی (مجسمه ساز)، علی اکبر یاسمی، علی محمد حیدریان و رسام ارژنگی اشاره کرد. هادی تجویدی، حسین بهزاد، حسن مصور الملکی و سوروگین نیز نام های معتبرتری در میان نگارگران وابسته به گرایش دوم به شمار می آیند. در این جا لازم است از نقاشی قهوه خانه هم نام ببریم که در این زمان، خارج از حوزه ی هنر رسمی، شکوفان شده بود

دوره ی دوم: با گسترش دامنه ی جنگ جهانی به ایران و برکناری رضا شاه، دوره ای جدید در تاریخ هنر معاصر آغاز شد. برقراری مختصر آزادی های اجتماعی و تماس مستقیم تر با مظاهر فرهنگ غربی ( به سبب حضور ارتش متفقین در ایران ) مجالی برای نوجویی هنری پدید آورد. به ویژه تحت تاثیر مدرسان خارجی دانشکده ی هنرهای زیبا افق های تازه ای از دنیای هنر اروپا به روی هنرجویان ایرانی گشوده شد. آشنایی با آثار و زندگی پیشگامان هنر مدرن، فکر رهاشدن از قیود سنتی را در جوانان ایرانی بیدار کرد. برخی از نقاشان نسل جدید با نفی قالب های هنر رسمی دوره ی قبل، الگوهای مطلوب خود را در آثار رئالیست های روسی و امپرسیونیست های فرانسوی یافتند، و پرشورترین آن ها به سزان و ونگوگ علاقه نشان دادند. حتا در کا ربعضی از پیروان کمال الملک هم موضوع ها و اسلوب های تازه تری بروز کرد. با این حال نفوذ مکتب کمال الملک هم چنان قوی بود. دیری نگذشت که چند فارغ التحصیل دانشکده ی هنرهای زیبا، پس از بازگشت از سفر هنرآموزی در اروپا، سرمشق های باز هم جدیدتری را پیش نهادند. نوگرایان که اکنون به مکتب های کوبیسم و اکسپرسیونیسم جلب شده بودند، در نخستین پایگاه های هنر نو انجمن خروس جنگی و نگارخانه ی آپادانا – گرد آمدند. از این زمان تا یک دهه ی بعد، جدل میان پیروان هنر قدیم و جدید در مجامع و مطبوعات به شدت جریان داشت. طی این سال ها، با پرورش جوانان نوجو در هنرستان ها و به سبب فعالیت هنرمندان تازه بازگشته از اروپا و امریکا و انتشار گاهنامه های مدافع شعر و نقاشی نو، جنبش نوگرایی رشد کرد و سرانجام از حمایت دولت نیز برخوردار شد

فعال ترین نقاشان این دوره را می توان به سه دسته ی نوگرا، سنت گرا و میانه رو تقسیم کرد. حسین کاظمی ، جلیل ضیاپور، هوشنگ پزشک نیا، جواد حمیدی، احمد اسفندیاری، عبدالله عامری، محمود جوادی پور، مهدی ویشکایی، صادق بریرانی، سودابه گنجه ای ، مارکو گریگوریان و سیراک ملکونیان در دسته ی نوگرا جای داشتند. علی اصغر پتگر، رضا صمیمی، جعفر پتگر ، بهزاد، ابوطالب مقیمی، علی مطیع ، محمدعلی زاویه، علی کریمی، حسین الطافی به اضافه ی وفادارترین شاگردان کمال الملک به دسته ی سنت گرا متعلق بودند. حال آن که علی اکبر صنعتی، محسن مقدم، علی رخساز، محمود اولیا ، مارکار قرابگیان، آندره گوالویچ ، میناسیان( نقاش مناظر دریایی)، سمبات( آبرنگ کار) ، حبیب محمدی، رضا فروزی و عباس کاتوزیان از جمله نقاشان میانه رو محسوب می شدند. هنر گرافیک از سال ها پیش در ارتباط با بخش های نشر و چاپ و تبلیغ مورد توجه قرار گرفته بود، ولی فعالیت جدی در این عرصه از سال های جنگ جهانی دوم شروع شد. قبلا بعضی از نقاشان آموزش دیده در مدرسه ی صنایع مستظرفه به کار تصویرگری نیز می پرداختند که از میان آن ها باید به حسین علی مویدپردازی و یحیا دولتشاهی اشاره کرد. ( مویدپردازی از زمان رضاشاه در طراحی تمبر پستی و اسناد رسمی، کاریکاتورسازی و صورتگری مشاهیر فرهنگی دست داشت. ) روش اینان در کار تصویرگرانی چون لیلی تقی پور و تیمور رشدی ادامه یافت، ولی از سوی دیگر محمد بهرامی، بیوک احمری و سیروس امامی تجربیات تازه تری را به خصوص در زمینه ی طراحی جلد کتاب آغاز کردند. در واقع، روش های جدید تصویرگری، پوسترسازی و طراحی گرافیک نخستین بار توسط شماری از فارغ التحصیلان دانشکده ی هنرهای زیبا به کار گرفته شد. البته اینان دانش تخصصی نداشتند، صرفا بنابر ذوق شخصی و یا برای امرار معاش به این عرصه روی آورده بودند. در سال های جنگ و سپس در دوران جنبش ملی کردن نفت، همراه با توسعه ی فعالیت مطبوعات، امکان کاریکاتورسازی سیاسی و اجتماعی فراهم آمد. به طور کلی هنر گرافیک این دوره در مقایسه با نقاشی هنوز مراحل مقدماتی رشد خود را طی می کرد

دوره ی سوم. زمان برپایی نخستین دوسالانه ی تهران (۱۳۳۷ خ) را می توان آغاز دوره ای جدید دانست؛ زیرا که این رویداد، به لحاظ نتایج و پیامدهایش، در تاریخ هنر معاصر اهمیتی خاص دارد. در واقع، با گردآوری و معرفی آثار نوپردازان در یک نمایشگاه بزرگ، جنبش نوگرایی به رسمیت شناخته شد. ظاهرا، هدف برگزارکنندگان دوسالانه ایجاد امکانات بررسی و ارزیابی آثار نوپدید ایرانی، آشنا کردن مردم با شیوه های هنر مدرن، و انتخاب چند اثر (توسط داوران ایرانی و خارجی) برای ارائه در نمایشگاه های بین المللی بود. بی شک، برگزاری دوسالانه ها (گرچه بیش از پنج بار تکرار نشد)، نقشی مؤثر در توسعه ی نقاشی و مجسمه سازی و چاپ دستی و معرفی جدیدترین آثار هنرمندان ایرانی ایفا کرد. ولی این اقدام باعث بروز حرکت های مصنوعی و موقتی در هنر معاصر نیز شد؛ بدین معنا که نوع و شیوه ی کار برندگان جوایز در هر دوسالانه دست کم تا دو سال بعد سرمشق کار هنرمندان جوان قرار گرفت و آنان را از جست وجو و تجربه ی شخصی بازداشت. چنین بود که موج های اکسپرسیونیسم، تجریدگرایی، و سنت گرایی نو یکی پس از دیگری از متن همین دوسالانه ها برخاستند. در میان برندگان این پنج دوسالانه به نام هایی چون مارکو گریگوریان، ناصر اویسی، ابوالقاسم سعیدی، سهراب سپهری، بهجت صدر، محسن وزیری مقدم، حسین زنده رودی، فرامرز پیلارام، مسعود عربشاهی (در نقاشی)؛ و پرویز تناولی و ژازه طباطبایی (در مجسمه سازی) برخورد می کنیم

از دیگر رویدادهای با اهمیت این دوره تأسیس هنرکده ی هنرهای تزیینی (۱۳۴۰خ) به قصد تربیت کارشناسانی در زمینه ی هنرهای کاربردی بود. این هنرکده نه فقط امکانی برای ادامه ی تحصیل فارغ التحصیلان هنرستان ها به وجود آورد، بلکه با ایجاد رشته های جدید بخشی از نیازهای آموزشی نسل جدید را پاسخ داد. ده ها نقاش و مجسمه ساز و طراح نوپرداز زیر نظر معلمان ایرانی و خارجی این هنرکده پرورش یافتند که با فعالیت شان بر تحولات بعدی هنر معاصر تأثیر گذاشتند.تعدادی از اینان به منظور هویت بخشیدن به کار خویش از هنرهای سنتی مایه گرفتند (و همان زمان با عنوان سقاخانه مشخص شدند). شماری دیگر، شتابان به جدیدترین پدیده های غربی روی آوردند تا با تحولات هنر جهانی همگام شوند. برخی از هنرآموختگان دانشکده هنرهای زیبا به این دو جریان پیوستند. به این ترتیب، حرکتی وسیع و بی سابقه در همه ی عرصه های هنر بصری آغاز شد

در دهه ی ۱۳۴۰ خ، به رغم آمیختگی فعالیت های جدی و تفنن آمیز، هنر نو محال شکوفایی یافت. بی شک، آفریده های نومایه ای که در عرصه های مختلف از این دوره به جای مانده اند، پشتوانه ی هنر امروز را تشکیل می دهند. یک پژوهنده ی کنجکاو در میان آثار ضیاءپور، حمیدی، سپهری، اویسی، سعیدی، بهمن محصص، تناولی، منصوره حسینی، هانیبال الخاص، وزیری مقدم، لیلی متین دفتری، منصور قندریز، مرتضی ممیز، اردشیر محصص، احمد عالی، زنده رودی، پیلارام، عربشاهی، صادق تبریزی، منوچهر صفرزاده، فرشید مثقالی، غلامحسین نامی، محمد احصایی، رحیم ناژفر و پروانه اعتمادی از این نمونه های ارزنده و ماندنی فراوان خواهد یافت

در آن سال ها، رفته رفته، نوع تازه ای از هنر رسمی شکل می گرفت. دربار و بالاترین مقامات حکومتی، بسیاری از دستگاهای دولتی، و حتی مؤسسات بخش خصوصی سیاست کلی حمایت از هنر و هنرمندان را دنبال می کردند. انجمن فرهنگی ایران و آمریکا، انستیتو گوته، انجمن فرهنگی ایران و ایتالیا، گالری سیروس [در پاریس] به نمایش آثار نقاشان، مجسمه سازان و طراحان نوپرداز ایرانی می پرداختند. چندین موزه، نگارخانه و کانون هنری در تهران و شهرهای دیگر برپا شده بود. از میان نگارخانه های فعال در تهران می توان گالری هنر جدید، بورگز،سیحون، صبا، مس، لیتو، زروان، زند، سامان و تالار قندریز را نام برد که هر یک به روش خود در جهت معرفی و اشاعه ی هنر جدید می کوشیدند. بدین سان، تعداد هنرمندان و تنوع آثارشان نیز روز به روز بیش تر می شد.
برای آن که تصویری کلی از این جنب و جوش هنری به دست آید، فقط کافی است که نام شماری دیگر از نقاشان مطرح در آن سال ها را ذکر کنیم: علی آذرگین، علی رضا اسپهبد، آیدین آغداشلو، داود امدادیان، فریدون آو، حبیب الله آیت اللهی، جمال بخش پور، بهمن بروجنی، بیژن بصیری، رویین پاکباز، محمد ابراهیم جعفری، محمد رضا جودت، قاسم حاجی زاده، مهدی حسینی، واحد خاکدان، بهمن دادخواه، ایران درودی، گارنیک درهاکوپیان، عبدالرضا دریابیگی، جعفر روحبخش، سرکیس زاکاریانس، ماری شایانس، چنگیز شهوق، منوچهر شیبانی، کورش شیشه گران، علی اکبر صفاییان، بهرام عالیوندی، کامران کاتوزیان، طلیعه کامران، پرویز کلانتری، بهروز گلزاری، رضا مافی، سیروس مالک، حسین محجوبی، اصغر محمدی، علی اصغر معصومی و مسعود یاسمی

به دلایل مختلف و موجه، مجسمه سازی هیچ گاه از رشد و گسترشی به اندازه ی نقاشی و گرافیک برخوردار نبوده است. مجسمه سازی جدید با نخستین دوسالانه تهران ظاهر شد؛ که بیش تر به صورت طبع آزمایی نقاشان نوپرداز در این عرصه بود. پیشگامانی چون طباطبایی و تناولی نیز هیچ پیوندی با پیکره سازان پیشین – از جمله صدیقی و صنعتی – نداشتند. تناولی، برپایه ی آموخته هایش در ایتالیا، سریعا خود را به سطح یک مجسمه ساز حرفه یی موفق رسانید؛ و با این کار راهی برای دیگران گشود. در سال های بعد، نقاشانی چون منیر فرمانفرماییان، وزیری مقدم، اصغر محمدی، عربشاهی، پیلارام، نامی و کاظم رضوانیان دست به تجربه های سه بعدی زدند. ولی هیچ یک از آنان نتوانستند چون بهمن محصص خود را در مقام مجسمه ساز تثبیت کنند. از دیگر مجسمه سازان فعال این دوره می توان به شهوق، اردشیر ارژنگ، ناهید سالیانی، علی قهاری، و مهین نورماه اشاره کرد. در اینجا باید نام یوآف دارش را به میان آورد که با برخورداری از ذهن منظم و وسعت دید، از همین زمان نقش مؤثری در آموزش مجسمه سازان جوان تر داشت

حتی پیش از آن که اصول و فنون گرافیک در مدارس هنری ایران تدریس شود، حرکتی تازه در این عرصه رخ نمود که بیش از همه مرهون کوشش مرتضی ممیز بود. او فعالیت هنری اش را با نقاشی آغاز کرد اما بزودی در زمینه های مختلف طراحی گرافیک و تصویرگری استعداد خلاقه ی خود را نشان داد. تأثیر سازنده ی ممیز در مقام هنرمند و معلم تا سال های بعد نیز ادامه یافت. اگر قبلا کسانی چون جوادی پور، بریرانی، پرویز مؤیدعهد، ملکونیان و هوشنگ کاظمی در زمینه های طراحی گرافیک فعالیت داشتند، اکنون قباد شیوا، کامران کاتوزیان، مثقالی، خسرو بیات، سرژ آواکیان، محمد پولادی، بهزاد گلپایگانی، آغداشلو، ابراهیم حقیقی، آراپیک باغداساریان فوزی تهرانی، محمد محلاتی، عباس کیارستمی، عباس سارنج، علی اصغر محتاج، مصطفی اوجی و بسیاری دیگر وسیعا به هنر گرافیک روی آورده بودند

تصویرگری کتاب های درسی با کار نقاشانی چون محمد زمان زمانی، کلانتری و غلامعلی مکتبی شروع شد. بعدا، کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان امکان فعالیت وسیعی را در زمینه ی تصویرگری برای نقاشان و طراحان نوپرداز فراهم کرد. در این محیط مساعد بود که مثقالی، دادخواه، نیکزاد نجومی، علی اکبر صادقی و نورالدین زرین کلک با آثارشان تحولی در تصویرگری کتاب کودک پدید آوردند. زرین کلک و برخی دیگر از این تصویرگران در ساختن فیلم های نقاشی متحرک نیز به نتایج قابل ملاحظه ای دست یافتند. در این سال ها، نوعی طنزنگاری روشنفکرانه از بطن کاریکاتورسازی روزنامه یی زاده شد. بی شک، اردشیر محصص با ذهن تیز و قلم توانایش برجسته ترین آغازکننده و ادامه دهنده ی طنز سیاه در ایران به شمار می آید. در میان طراحان فعال در این زمینه می توان به نام هایی چون باغداساریان، کامبیز درم بخش و مصطفی رمضانی اشاره کرد
هنر عکاسی در ایران عمدتا به کوشش هادی شفائیه، احمد عالی، بهم

جلالی، ابراهیم هاشمی، پرویز نبوی و دیگر کسانی پاگرفت که در رشته هایی غیر از عکاسی فعالیت یا تحصیل کرده بودند. در نخستین نمایش عکس در تالار قندریز (۱۳۴۳ خورشیدی)، علاوه بر عکاسان حرفه یی چند معمار، سینماگر و نویسنده هم تجربیات عکاسی خود را به معرض دید گذاشته بودند. در آن اوان، توانایی ها و خصوصیات ویژه ی زبان عکاسی هنوز چندان شناخته نبود. بعضی در زمینه های خبری، مستند و تبلیغات کار می کردند و بسیاری هم دوربین را صرفا وسیله ی شکار کردن «موضوعات جالب» می دانستند. به هرحال، عکاسی هنری آن قدر اهمیت یافته بود که نمایش های مستقل و متعددی را به خود تخصیص دهد. در میان عکاسان هنری فعالی در آن سال ها، علاوه بر نامبردگان، می توان از این افراد یاد کرد: اسد بهروزان، ناصر گبای، نیکول فریدنی، سودابه قاسملو، مسعود معصومی، کامران عدل، مریم زندی
در این دوره ی پرتکاپو، محدودیت تحول پذیری نقاشی سنتی بیش از پیش آشکار شد. جواد رستم شیرازی، کلار آبکار، هوشنگ جزی زاده و بسیاری از جوان ترها همان روش های التقاطی استادان متقدم را در کار خویش تکرار می کردند. تنها نگارگرانی چون محمود فرشچیان و جلال سوسن آبادی توانستند با برخی نوآوری ها در قالب و مضمون از این دایره ی بسته پا فراتر نهند. در واقع، امواج نوجویی آن زمان این گونه نقاشی را به حاشیه رانده بود. به رغم اقدامات حمایتی از قبیل برپایی نمایشی وسیع از آثار مینیاتورسازان و تذهیب کاران در یک نگارخانه ی دولتی (۱۳۵۳خ) این وضع تا دهه ی بعد ادامه یافت
دوره ی چهارم: با وقوع انقلاب اسلامی (۱۳۵۷ خ) دوره ی دیگری در تاریخ هنر معاصر آغاز شد. در شرایط جدید با نفی موجودیت و کارکرد هنر رسمی زمان محمد رضا شاه،بسیاری از کارگزاران و شماری از هنرمندان نیز صحنه را ترک کردند. اکنون نیروی جوان و بدون تجربه به میدان آمد و با واکنشی شتاب زده و افراطی تمامی اقدامات دوره ی گذشته را مردود شمرد. تعداد زیادی از هنرمندان باسابقه یا تازه کار در گرماگرم انقلاب کوشیدند خود را با جنبش مردمی هم گام کنند. در پی حمله ی ارتش عراق به خاک ایران و در سال های جنگ دیوارنگاری، پرده نگاری و پوسترسازی در مضمون های حماسی، دینی و سیاسی رواج بیش تری یافت. ضرورت تبلیغ و تهییج و پیام رسانی فوری و گسترده باعث تولید انبوهی از آثار شعاری در سطح جامعه شد

از دیگر پی آمدهای انقلاب رشد جمعیت خواستار هنر بود. به ویژه زنان در مقیاسی وسیع به کارهای هنری روی آوردند. در پاسخ به نیاز فزاینده ی هنرجویان، چند هنرکده جدید و بی شمار کلاس خصوصی به راه افتادند. دیری نگذشت که با تجدید فعالیت یکی دو نگارخانه ی سابق و گشایش نگارخانه های جدید، بازار عرضه و فروش آثار هنری دوباره رونق گرفت. موزه ی هنرهای معاصر تهران، پس از چند سال فعالیت بدون برنامه، اقدام به برپایی منظم نمایش های دوسالانه و سه سالانه از آثار طراحان گرافیک، تصویرگران، نقاشان، عکاسان، کاریکاتورسازان، نگارگران، سفالگران و مجسمه سازان کرد. صدها اثر ریز و درشت در هر یک از این نمایش ها معرفی شدند و هزاران نفر به دیدن آن ها رفتند [گفتنی است که تعداد ۲۶۴ نقاش در دوسالانه ۱۳۷۰ خ شرکت داشتند؛ حال آن که نقاشان شرکت کننده در دوسالانه ۱۳۳۷ خ فقط ۴۵ نفر بودند]. این واقعیت ها حاکی از رشد کمی و توسعه ی فعالیت در تمامی عرصه های هنری است، با این همه به نظر نمی رسد که تحولی اساسی و آینده ساز در هنر امروز ایران پدید آمده باشد

در نقاشی این دوره گوناگونی و پراکندگی گرایش ها بیش تر شد. نقاشیخط مسیر قبلی را تا مرزهای تکرار و ابتذال پیمود. نگارگری التقاطی که دوره ی قبل به زیست حاشیه یی ادامه می داد، حال زمینه ی مناسبی برای جلوه گری پیدا کرد. صور دیگری از نقاشی تزیینی با ظاهر ایرانی و شرقی نیز امکان بروز یافتند. از میان بیشمار کسانی که در این زمینه های سنتی فعالیت داشته اند، می توان به نام هایی چون فرح اصولی، نصرالله افجه یی، محمد باقر آقامیری، محمد علی ترقی جاه، شهلا حبیبی، محمد علی رجبی، عبدالله رحیمی، رستم شیرازی،جلیل رسولی، روحبخش، فرشچیان، رضا فضایلی، اردشیر مجرد تاکستانی، مطیع و مجید مهرگان اشاره کرد. در سوی دیگر، بسیاری نقاشان از جمله ثمیلا امیرابراهیمی، پرویز ایزدپناه، مسعود بهنام، نامی پتگر، جمال الدین خرمی نژاد، مصطفی دشتی، هایده زرین بال، حجت الله شکیبا، علی اکبر صادقی، مرتضی کاتوزیان، مینا نوری، گیزلا سینایی، احمد وثوق احمدی و احمد وکیلی برای ارائه ی موضوع های عینی و یا مفاهیم ذهنی خویش از روش های بازنمایی طبیعت گرانه بهره گرفتند. نقاشان دیگری چون حسین احمدی نسب، ناصر آراسته، یعقوب امدادیان، علی رضا، نفیسه ریاحی، هادی ضیاء الدینی، علی گستانه، محمد حسین ماهر، منوچهر معتبر و احمد نصرالهی هر یک به نحوی کوشیدند از مرزهای مرسوم ناتورالیسم گامی فراتر نهند. به رغم تغییر و نوسان درکار برخی از نقاشان نوپرداز دوره پیش، جنبش نوگرایی ادامه یافت. در این رهگذر، نقاشانی چون احمد امین نظر، شهلا حسینی، مهدی حسینی، بهرام دبیری، ایرج زند، مهدی سحابی، همایون سلیمی، جلال شباهنگی، سعید شهلاپور، کورش شیشه گران، منوچهر صفرزاده، یعقوب عمامه پیچ، رعنا فرنود، فریده لاشایی، نصرت الله مسلمیان، فرشید ملکی و علی نصیر با تجربیات تازه بر تنوع گرایش های نو افزودند. همچنین، در قالب هایی نه چندان متفاوت آنچه اشاره رفت ولی با تأکیدی قوی بر موضوع های سیاسی و دینی، کار نقاشانی چون مرتضی اسدی، ایرج اسکندری، ناصر پلنگی، کاظم چلیپا، حسین خسروجردی، زهرا رهنورد، حبیب الله صادقی، حسین صدری، غلامعلی طاهری، مصطفی گودرزی و علی وزیریان مطرح شد. در چند سال اخیر نیز شمار زیادی از نقاشان جوان تر فعالیت خود را در ارتباط یا بدون ارتباط با انواع گرایش های مزبور آغاز کرده اند

در این دوره، طراحی گرافیک، هنر پوستر و تصویرگری رشد و گسترش قابل ملاحظه ای یافته اند. علاوه بر ادامه ی فعالیت وسیع طراحان با سابقه از جمله مصطفی اسداللهی، حقیقی، حلیمی، علی خسروی، سارنج شیوا، امرالله فرهادی، کامران کاتوزیان، مثقالی و ممیز، استعدادهای جوان تری چون شهرزاد اسفرجانی، بیژن جناب، علی خورشیدپور، ابوالفضل عالی، وزیریان و بسیاری از دیگر شاگردان ممیز به میدان آمدند. احمدرضا دالوند، هادی فراهانی، هون مرتضوی، توکا نیستانی و مسعود شجاعی طباطبایی توانایی های خود را در تصویرگری برای مطبوعات نشان دادند. تصویرگری کتاب کودک هم با آثار سارا ایروانی، محمدعلی بنی اسدی، نیره تقوی، محمدرضا دادگر، رضا لواسانی، فیروزه گل محمدی، کریم نصر، اکبر نیکان پور، وکیلی و ابوالفضل همتی آهویی رونقی تازه پیدا کرد. درعرصه ی گرافیک فیلم هم نظیر چنین پیشرفتی رخ نمود. نکته ی دیگر، رواج سریع تر گرافیک کامپیوتری در سال های اخیر است. چنان که امروزه تقریبا هیچ طراح یا تصویرگری خود را بی نیاز از دانش فنی جدید نمی داندعکاسان شناخته شده ای چون بهمن جلالی، یحیی دهقان پور، مریم زندی، اکبر عالمی، نصرالله کسراییان، کاوه گلستان و تورج حمیدیان کارشان را از دوره ی قبل آغاز کرده بودند؛ اما در جریان انقلاب و جنگ بود که عکاسی جایگاه مناسب خود را در کنار سایر هنرها به دست آورد (یادآور شویم که در همین زمان رشته ی مستقل عکاسی در دانشکده های هنری به راه افتاد). شرایط اجتماعی و سیاسی آن سال ها باعث رشد بی سابقه ی فتوژورنالیسم شد. اما به تدریج گونه های مختلف عکاسی هنری، بخصوص در تجربیات نسل جوان تر، مجال بروز یافتند. در اینجا، بدون توضیح درباره ی چگونگی گرایش های گوناگونی که امروزه در عکاسی پدید آمده است، فقط چند نام دیگر از میان عکاسان فعال را ذکر می کنیم: صادق تیرافکن، محسن راستانی، افشین شاهرودی، سیف الله صمدیان، جاسم غضبان پور، محمد غفوری، محمد فرنود، محمود کلاری، بهنام منادی زاده و مهران مهاجر

پیکره سازی نیز اخیرا پس از چند سال رکود با آثار فاطمه امدادیان، رضا خیاطان، بهروز دارش، حمید شانس، شهلاپور، حسین قره گزلو، محمدعلی مددی، ایرج محمدی، رضا یار احمدی و چند مجمسه ساز دیگر دوباره حرکتی را آغاز کرده است؛ و به نظر می رسد که این حرکت در آینده شتاب بیش تری گیرد. هم چنین باید از کسانی چون محمد مهدی انوشفر، عربعلی شروه، یونس فیاض، محمد مهدی قان بیگی و مهین نورماه نام برد که در رواج هنر سفالگری نقش مؤثری داشته اند.به طور کلی، از بررسی تاریخ هنر معاصر چنین نتیجه می گیریم که، به رغم کنکاش های پیگیر هنرمندان ایرانی، تاکنون دستاورد منسجم و جامعی که بتواند الگوی زیبایی شناختی ویژه ای را به دنیای هنر امروز ارائه کند، حاصل نیامده است. علت این مسأله را نه فقط در دنباله روی ها و الگوبرداری ها ناسنجیده، بلکه هم چنین در کمبودهای ناشی از نهادینه نشدن پدیده ی هنر جدید در جامعه ی ایران باید جست. به همین سبب نیز عواملی چون تغییرات سیاسی، سیاستگذاری های دولتی، نظر محافل خارجی و سلیقه ی بازار بیش از انگیزه ها و خواست های درونی بر سیر تحول هنر معاصر اثر گذاشته اند. مسلما، جامعه ی ما دچار فقر استعداد نیست، ولی آینده ی هنر ایران بدان بستگی دارد که تا چه اندازه این نیروهای بالقوه به سوی خلاقیت و ابداع هدایت شوند
در این مقاله به نام هنرمندان ایرانی مقیم کشورهای دیگر که به طور مستقیم در تحولات هنر معاصر ایران مؤثر نبوده اند، اشاره ای نشده است

از همکاری موزه ی هنرهای معاصر برای تهیه برخی از تابلوهای این مقاله تشکر می کنیم.

آرایش خورشید

فیروز شافعی

مجله نشان،شماره دوازدهم،زمستان ۱۳۸۵

مدیر مسئول ساعد مشکی

ناصرالدین شاه در سومین سفر خود به فرنگ با دستگاهی برای ضبط صدا آشنا شد که “فُونوگراف” نام داشت. این دستگاه، استوانه هایی مومی داشت که کار ضبط و پخش صدا را انجام می دادند. استفاده از این دستگاه در اواخر عهد ناصرالدین شاه جنبه ای کاملا اختصاصی داشت. اما از اوایل دوره ی مظفرالدین شاه تعداد معدودی از این دستگاه وارد ایران شد. با ساخته شدن دستگاه های کاراتر و ارزان قیمت تر، خانواده های متمکن نسبت به خرید آن اقدام کردند.
مدل های بعدی دسته ی کوک و یک شیپور برنجی ۳۶ سانتی متری برای پخش صدا داشتند و استوانه های مومی به مدت دو دقیقه صدا را ضبط و پخش می کردند.
مظفرالدین شاه در شرح سفر دوم اش به فرنگ در سال ۱۳۷۸ه. ش. به مشاهده و خرید این دستگاه اشاراتی کرده است. از حدود سال ۱۳۷۴، یعنی اوایل دوره ی سلطنت مظفرالدین شاه جسته گریخته اشاراتی به وجود دستگاه های فونوگراف در بعضی خانه ها شده است. در این دوران بعضی از درباریان که با هنرمندان همنشینی داشتند، گه گاه آثار آنان را در استوانه های فونوگراف ضبط می کردند.
طاهرزاده خواننده ی مشهور قاجار می نویسد:
در آن زمان یک نوع دستگاه به ایران آمده بود که آن را فونوگراف می نامیدند، صدا را روی لوله های آن ضبط می کردند و همان را می توانستند دوباره بشنوند، حسام السلطنه یکی از این دستگاه ها را داشت. این دستگاه بهترین معلم من بود، زیرا صدای خود را می شنیدم و هر جا نقصی به نظرم می رسید، اصلاح می کردم.
زمان اولین ضبط صفحه ی گرامافون در ایران به پیش از مشروطیت و حدود سال ۱۲۸۰ می رسد. اولین صفحه های موسیقی در زمان مظفرالیدن شاه، توسط شرکت گرامافون انگلستان ضبط و تکثیر شد. اولین بار در سال ۱۲۸۵ شعبه ی شرکت مذکور در ایران دایر شد و صفحاتی از میرزا عبدالله (استاد تار)، باقرخان (استاد کمانچه)، نایب اسدالله اصفهانی (استاد نی) و … و نیز ارکستر نظام مدرسه ی دارالفنون به رهبری مسیو لومر، کارشناس موزیک فرانسوی، ضبط شد.
بر اثر وقایع جنگ جهانی اولی و تأثیر در اوضاع داخلی ایران و درگیری ها و آشوب های ناشی از آن که کمبود وسایل و مواد اولیه را در پی داشت، ضبط صفحه که از سال ۱۲۸۵ تا ۱۲۹۴ ادامه داشت، متوقف شد. پس از فرو نشستن آتش جنگ، تصنیف ها و سرودهای ملی بین مردم رواج یافت.
در این میان با رفتن احمد شاه به اروپا و روی کار آمدن رضا خان در سال ۱۳۰۴ دوران جدیدی آغاز شد. در این دوران مراکزی برای آموزش موسیقی دایر شدند که از آن جمله مدرسه ی درویش به مدیریت نی داوود بود. تأسیس مدرسه ی عالی موسیقی در سال ۱۳۰۲ و کلوپ موزیکال به همت کلنل علی نقی وزیری، زمینه ی مساعدی برای ضبط و عرضه ی صفحه های موسیقی فراهم کرد. از آگهی های روزنامه ها چنین برمی آید که اجرای کنسرت در این زمان رواج داشته است.
شواهد موجود حاکی از آن اند که ضبط صفحه های گرامافون در ایران مجددا از سال ۱۳۰۵ آغاز شده است. برگزاری کنسرت های متعدد یکی از دلایل جلب شرکت های خارجی برای صرف سرمایه و اعزام نماینده برای ضبط و فروش صفحه بوده است.
دو کمپانی فعال در ایران یعنی “هیزمستروویس” و “پولیفون” که رقیب بودند، هر دو دستگاه مخصوصی برای ضبط صفحه به تهران آوردند تا تعدادی صفحه از صدای خواننده ی مشهور قمرالملوک وزیری، ضبط کنند.
با پیشرفت تکنولوژی ساخت گرامافون، امکان ضبط الکتریکی صفحه مهیا شد که خود گام بسیار مهمی در راستای ضبط بهتر صداها بود. صفحه ی اولین اثر ویولن استاد صبا جزء همین صفحه هاست. به دنبال فعالیت دو شرکت یاد شده شرکت های دیگری نیز به ضبط صفحه از موسیقی دانان ایران پرداختند.
نام کمپانی هایی که از اواخر سال ۱۳۰۶ تا حدود دوازده سال به ضبط و تکثیر صفحه پرداختند، به شرح زیر است:
بایدافون (آلمان)، پولیفون، پارلوفون، اودئون، هیز مستروویس، کلمبیا و سودوا (سوریه)
تا سال ۱۳۳۷ تمام مشخصات صفحه روی لیبل دایره شکلی در وسط صفحه ثبت می شد و خود صفحه در پاکتی سفید و ساده به دست مشتری می رسید. در سال ۱۳۳۷ واردکنندگان صفحه با توجه به جلد صفحه های خارجی به فکر تهیه ی جلد صفحه و طراحی برای آن افتادند. بدین ترتیب مدیران مؤسسات، طراحی برای جلد صفحه را بنا بر ذوق و سلیقه ی خود به دست گراورسازها و چاپخانه ها سپردند و تصاویری ابتدایی از خواننده ها یا مناظر، زینت بخش جلد این صفحه ها شد.
سرانجام در دهه ی چهل اولین کمپانی ایرانی به نام آهنگ روز به مدیریت چمن آرا، برای صفحه های خود که در ابتدا به صورت ۳۳ دور و بعد ۴۵ دور تولید می شد، به ساخت اصولی جلد صفحه پرداخت. در این زمان کمپانی ها ترجیح می دادند از تصاویر خواننده های معروف که هنوز پایشان به تلویزیون باز نشده بود و در نتیجه چهره هایی ناشناخته داشتند، برای روی جلد صفحه استفاده کنند. بدین ترتیب هم جوابگوی اشتیاق شنوندگان برای دیدن خوانندگان محبوب خود بودند و هم بازار کار خود را رونق می دادند. جلدهای این دوران هنوز طراحی گرافیک مشخص و ویژه ای نداشتند.
در اوایل دهه ی پنجاه، کمپانی آهنگ روز سفارش کلانی برای تهیه ی خرید صفحه های ۳۲ دور به آلمان داد. این صفحه ها که از موسیقی اصیل ایرانی ضبط شده اند، لی اوت های بسیار ساده و زیبایی دارند که طراحان آن نامعلوم اند.
این طراحی از موتیف های نقاشی های قاجاری، نقش فرش ها و مناظر ایرانی و خط نستعلیق بهره برده و به ندرت از تصاویر هنرمندان استفاده کرده است.
اوایل دهه ی پنجاه بخش کوچکی از موسیقی پاپ که از توجه روشنفکران زمان برخوردار بود به روی جلد صفحه ها توجه ویژه ای کرد. طراحی روی جلد صفحه های “شبانه”، “جمعه”، و “تنگنا” بیانگر این توجه اند.
در این دوره کمپانی های صفحه پرکنی بسیاری مشغول به کار بودند از جمله: آپولون، ایران گرام، مولن روژ، المپیک، رویال، کنسرسیوم، پخش صفحه ی ایران، 4T. در این دوران روی جلد صفحه های خارجی کپی اصل آن بود و صفحه های ایرانی طراحی گرافیک قابل توجهی نداشتند. کم کم تکنولوژی دیگری کار ضبط موسیقی را در دست گرفت؛ این تکنولوژی نوارهای کارتریج بودند که خیلی زود، جای خود را به تکنولوژی راحت تر، ارزان تر و با قابلیت حمل آسان تر دادند. این تکنولوژی جدید، کاست بود که بازار همه ی انواع دیگر را کساد کرد.
در سال ۱۳۵۰ به همت لیلی امیر ارجمند فعالیت فرهنگی مؤثری در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان پا گرفت و این مرکز به تهیه ی نوار قصه و آهنگ های کودکان پرداخت. مسئولیت این بخش به احمدرضا احمدی محول شد و او با سلیقه ی تمام شروع به برنامه ریزی برای ضبط آهنگ های محلی و ایرانی کرد.
نگاه نوین احمدرضا احمدی به موسیقی و نیز ذوق و سلیقه ی هنرمندانه ی او باعث شد که طراحان گرافیک برای تهیه ی جلد نوار و صفحه به کار دعوت شوند. در این دوران بود که برای اولین بار طراحی جلد صفحه و نوار منطق درست خود را یافت و کارهای درخشانی از فرشید مثقالی، ابراهیم حقیقی، بهرام خائف و مصطفی اوجی پدید آمد.
فرشید مثقالی با استفاده از چاپ های سنگی و نقوش فرش گلیم جلدهای زیبایی طراحی کرد که نمونه های آن عبارتند از: طراحی جلد صفحه غزلیات سعدی، آهنگ های محلی پری زنگنه، اشعار رودکی. ابراهیم حقیقی نیز با استفاده از آب مرکب برای اشعار شهریار جلد صفحه طراحی کرد. بعضی از طراحان هم با استفاده از خط نستعلیق به طراحی جلد برای صفحه پرداختند. ضمنا در این زمان طراحانی چون سودابه آگاه و محمدرضا عدنانی نیز به طراحی روی جلد صفحه مشغول شدند.
این دوران اوج طراحی جلد صفحه و نوار بود. بیرون از کانون، طراحانی مانند قباد شیوا، برای صفحه ی نمایشنامه شهر قصه، موسیقی سنتی ایرانی و صفحه ی استادان موسیقی ایرانی جلدهای زیبایی ساخت. سپس تا سال ۱۳۵۸ دوباره با ضعف طراحی در این زمینه روبه روییم تا این که با پیروزی انقلاب اسلامی ایران، تمامی مراکز تکثیر و توزیع موسیقی تعطیل شدند و عده ای از طراحان نیز به خارج رفتند.
بعد از انقلاب، گروه های موسیقی شیدا و عارف به سرپرستی محمدرضا لطفی، به طراحی جلد نوار رونقی دوباره دادند. تأثیر جوشش انقلاب را در طراحی جلد نوارهای این دوران شاهدیم؛ در این زمان هوشنگ امیراردلان با این گروه ها همکاری کرد.
با شروع جنگ، این دوران نیز پایان یافت تا دوباره رنگ و رونقی بگیرد. در این زمان به علت برگزار نشدن نمایشگاه ها تعدادی از نقاشان و طراحان گرافیک بنام مانند: آیدین آغداشلو، ابراهیم حقیقی، هوشنگ امیراردلان و مرتضی ممیز به طراحی روی جلد کتاب و نوار روی آوردند و آثار چشمگیری خلق کردند.
با ورود سی دی به بازار، طراحی گرافیک برای تولیدات موسیقی وارد عرصه ی نوینی شد و به صورت حرفه ی جدی بعضی از طراحان درآمد. در سال های ۶۷ و ۱۳۶۸ هوشنگ امیراردلان و سیما بینا به نقاشی برای جلدهای سی دی و نوار محمدرضا شجریان پرداختند. در این دوره، از خط نستعلیق برای اطلاع رسانی روی جلد استفاده می شد. در این زمان طراحانی چون سیاوش مظلومی پور و بهزاد غریب پور نیز به تصویرسازی برای روی جلد مشغول بودند. کم کم شرکت های تولید موسیقی به این فکر افتادند که برای فروش بهتر، از تصویر هنرمندان برای روی جلد استفاده کنند و بدین ترتیب عکاسان به همکاری با طراحان گرافیک پرداختند.
طراحان پُر کار و مطرح این دوره عبارت بودند از: مرتضی ممیز، بهزاد غریب پور، ضیاءالدین جاوید، محمد حمزه و علی خسروی.
جمشید حقیقت شناس با تصویرسازی و ساعد مشکی نیز با بهره گیری از ترکیبات جدیدی از خط فارسی آثار چشمگیری خلق کردند.
علی بوستان، ابوالفضل شاهی، علیرضا مافی، بهراد جوان بخت، فرح اصولی، فاطمه ملک افضلی، مژگان شجریان، علیرضا رضایی و یارتا یاران از دیگر طراحان موفق این دوره بودند.
در زمان حاضر گروهی از طراحان به ساختن جلدهای متحدالشکل برای شرکت های تولیدات موسیقی مشغول اند که این خود مرحله ی جدیدی در این عرصه محسوب می شود. این شرکت ها عبارتند از: هرمس، ماهور، چهارباغ، ماه ریز، نوای همایون، شهرام، کارگاه موسیقی، آوای خورشید، آوای باربد، سروش و …

جهان گرافیک – گرافیک جهانی

مصطفی اسدللهی

ابراهیم حقیقی می گوید: «گرافیک محمل بسیار مناسبی برای ارتباط با جهان است؛ ارتباطی تصویری، همانند عکاسی و سینما با این تفاوت که متکی به موسیقی و زبان و درام نیست. گاهی مواقع به واسطه ی گرافیک ارتباط بسیار سریع تر نیز حاصل می شود (همچون نشانه ها که یک
زبان تصویری گویای بین المللی اند و برای همه هم آشنا. مثلا علایم رانندگی). گرافیک زبان ارتباطی بسیار جامع و دارای قابلیت گسترش فراوانی هم هست. اکنون همه جا پر از علایم

و نشانه های گرافیکی است: ایستگاه ها، فرودگاه ها، ورزشگاه ها و به تازگی رایانه ها. در سایت های اینترنتی به نشانه های گرافیکی بسیاری بر میخوریم که همگی آشنایند. در واقع اکنون ما جهان را به واسطه ی یک الفبای تصویری جهانی می شناسیم.» و ساعد مشکی: «به واسطه ی آثار گرافیک می توان به نگرش، رفتارهای اجتماعی، سنن، علایق و روحیات مردم جامعه به عنوان عوامل زنده ی فرهنگ و تمدن پی برد.»

جملات بالا شاید تا حدی گویای میزان اهمیت هنر گرافیک در شکل گیری و پیشبرد گفت و گوی ما با جهان باشد. چنان که

قباد شیوا هم در توضیح این اهمیت می گوید: «طراحان گرافیک میتوانند «هیروگلیف» های عصر خود را به وجود آورند، چشم ها را به ضیافت فرهنگی در سطح بین المللی دعوت کنند و مروج تفهیم و تفاهم میان مللی با تمدن های متفاوت باشند.» گرافیک به عنوان هنری بی نیاز از گرفت و گیرهای کار با زبان بومی و نیز با کمترین اتصال و ارتباط با فرهنگ سنتی برآمده از قومیت ها می تواند از جمله ی بهترین مسیرها برای ارتباط با جهان های دیگر متفاوت در گوشه های مختلف این دایره ی خاکی در دنیای مدرن معاصر باشد.

اما جهانی شدن این زبان چگونه ممکن است؟ مشکی معتقد است: «از آنجا که تصویر در نسبت با گفتار قابلیت فهم در گستره ی افزون تری از انسان ها دارد گفت و گوی از این طریق نیز مخاطبان بیشتری را در بر خواهد گرفت. گرافیک نمی تواند تفاهم ایجاد کند اما میتواند به فهم بشر از تفاهم یاری رساند.» و مجید عباسی در توضیح چگونگی برقراری این ارتباط جهانی می گوید: «طراح گرافیک علاوه بر آگاهی های لازم درباره ی حرفه ی خود، توانایی های فنی و حرفه ای و دانش آکادمیک، باید که تسلط کافی نسبت به مسایل اجتماع و فرهنگ جامعه داشته باشد. هنر گرافیک انعکاسی بسیار واضح و روشن از مسایل حاد اجتماع است. و بنابراین باید از توانایی های طراحان گرافیک برای بیان و انتقال پیام گفت و گو میان فرهنگ ها و تمدن ها استفاده نمود. هنر گرافیک خلاق به درستی می تواند این پیام گفت و گو را در شکل ها و قالب های حرفه ای خاص خود به جهانیان منتقل کند.»

در این میان نظر فرشید مثقالی در مورد راهکار برقراری این ارتباط فرهنگی جالب توجه است: «فرهنگ ما باید به وسیله ی گرافیک بسته بندی و به جهان عرضه شود. اما این حرکت فردی نیست بلکه باید شورایی تشکیل شود تا در این مورد تصمیم گیری کند. باقی افراد هم، همگی باید تحت رهبری این شورای مرکزی باشند. نظریه ها اگر شخصی باشند در جمع قابلیت انسجام خود را از دست می دهند.»

اما این پرسش پیش می آید که شیوه ی برخوردمان به عنوان یک سوی این ارتباط جهانی چگونه باید باشد؟ برای جهانی شدن خود را به آنها نزدیک کنیم یا آنها را به خودمان؟ ابراهیم حقیقی پاسخ می دهد: «ما از طریق گفت و گو می توانیم فرهنگ را انتقال دهیم. در نمایشگاه های جهانی با موضوع هایی مانند صلح، آلودگی محیط زیست، حمایت از کودکان و … پوسترهایی عرضه شده اند با زبانی جهانی و در عین حال با نشانه های خاص ملی. مثلا در غالب پوسترهای هنرمندان ژاپنی نمودهایی از فرهنگ ژاپن وجود دارد و این مزیت آنهاست چرا که تا ملی نباشیم نمی توانیم جهانی شویم.» و مجید عباسی ادامه می دهد: «طراح گرافیک در این گفت و گوی بصری باید علاوه بر شناخت زبان بین المللی تصویر، به هویت خویش نیز اهمیت دهد تا اثری موفق و تاثیرگذار خلق کند از جایگاه صحیح فرهنگی و تاریخی خود و هم منطبق با شرایط روز.»

هنر معاصر ایران در مرکز باربیکن

نمایشگاهی تحت عنوان هنر معاصر ایران، در مرکز هنری باربیکن لندن، اولین نمایشگاهی از هنر معاصر ایران بود که در انگلستان برگزار می شد. این نمایشگاه به قصد نشان دادن وضعیت هنرهای تجسمی ایران و تحول و پیشرفت آن، از ۲۰ سال قبل از وقوع انقلاب اسلامی تا کنون تشکیل می شد. نمایشگاه متشکل از بیش از ۵۰ اثر هنری از ۲۰ هنرمند ایرانی بود که گروهی از آنان در ایران کار و زندگی می کنند و تعدادی هم مقیم کشورهای دیگرند. آثار عرضه شده مجموعه ای بود از خطاطی، کارهای فیگوراتیو و آبستره، ویدیویی، عکاسی و چیدمان از استعدادهای جوان یا هنرمندان شناخته شده ی ایرانی که از میان مجموعه های خصوصی یا نگارخانه ها و مجموعه های عمومی از داخل یا خارج ایران برگزیده شده بودند و نیز آثاری از مجموعه ی موزه ی هنرهای معاصر تهران که تا کنون به نمایش درنیامده بودند.
برگزاری این نمایشگاه با همکاری خانم رز عیسی و خانم کارول براون، سرپرست اصلی گالری های مرکز هنری باربیکن، حمایت موزه ی هنرهای معاصر تهران با مدیریت دکتر علیرضا سمیع آذر و مراکزی دیگر از جمله بنیاد میراث ایرانی، دفتر امور خارجه ی کشورهای مشترک المنافع، انجمن ایرانیان، ویزیتینگ آرتز (Visiting Arts)، استودیو دلفینا و هواپیمایی ملی ایران میسر شد. آثار بعد از انتخاب نهایی توسط موزه ی هنرهای معاصر تهران بسته بندی و به لندن حمل شد.

نمایشگاه در تاریخ ۱۰ آوریل ۲۰۰۱/ ۲۲ فروردین ۱۳۸۰ افتتاح شد که در آن آثار برگزیده ی هنرمندان ایرانی از ۴۰ سال اخیر تاریخ هنر ایران در معرض نمایش قرار گرفت. هنرمندان حاضر در این نمایشگاه که آثارشان نیز در آن شرکت داشت آقایان آیدین آغداشلو، علیرضا اسپهبد، محمد احصایی و خانمها غزال رادپی، شادآفرین قدیریان و بیتا فیاضی بودند.

در مراسم افتتاحیه وزیر فرهنگ انگلستان، سفرا و بسیاری شخصیت های فرهنگی و هنری، هنرمندان، منتقدان، مجموعه دارهای آثار هنری و… حضور داشتند و یکی از افتتاحیه های پر ازدحام و پر استقبال مرکز هنری باربیکن بود. از جمله مهمانان این نمایشگاه ایرانیان مقیم انگلستان بودند.

این نمایشگاه به مخاطبان انگلیسی این امکان را داد تا با کیفیت و تکامل هنرهای تجسمی در ایران امروز آشنا شوند، یعنی زمینه ای از هنرهای ایران که طی دو دهه ی اخیر توجه کمی به آن شده بود. نمایشگاه با ارایه ی آثاری از هنرمندان دهه ی ۱۳۴۰/۱۹۶۰ آغاز می شود، یعنی زمانی که تحول های هنر غرب در اروپای غربی و امریکا به مایه ی الهام و تاثیر در هنرمندان ایرانی و ترکیب با سنت های فرهنگی وهنری ایران مبدل می شود و از این تاثیر و ترکیب، هنرمندانی معتبر با سبک های شخصی معرفی می شوند. این هنرمندان مکتب سقاخانه را شکل می دهند. این سبک در استفاده از عناصر و موتیف های برگرفته ازهنرهای سنتی و مذهبی، مثل نمادها، اعداد و علایم و طلسم ها و ترکیب آن با موتیف های هنر غرب و یا ترکیب آن با خطاطی در آثار نقاشانی چون حسین زنده رودی، محمد احصایی و فرامرز پیلارام نمایان می شود. همین ترکیب در آثار مجسمه سازانی چون پرویز تناولی، با مجموعه ی تندیس های هیچ نیز رخ می نماید.

در نقاشی های سهراب سپهری، هنر غربی با طبیعت و فلسفه ذن در هم می آمیخت، در حالی که مسعود عربشاهی بیشتر تحت تاثیر طراحی و موتیف های زرتشتی هنر پیش از اسلام بود. مارکو گریگوریان و پرویز کلانتری پرده هایی از خاک و کاه ساختند که از طبیعت خشک و کویری ایران نشات می گرفت.

از میان نسل بعد از انقلاب نمونه ای از کارهای خسرو حسن زاده، که خود یکی از جوانان داوطلب و شرکت کننده در جنگ ایران و عراق بود، درنمایشگاه عرضه شد و یک چیدمان ازسوسک های سرامیک بیتا فیاضی و نمونه هایی از شیوه ی کار قاسم حاجی زاده و حجت الله شکیبا که آثارشان را بر اساس عکس های قدیمی و قاجاری بنا کرده اند و نوعی نگاه مدرن به سنت های تصویرسازی و عکاسی قاجاری دارند.

نمونه هایی از چیدمان های ویدیویی غزال که آمیخته از طنز و تضاد روبنای زندگی مدرن و امروزی با سنت ها و عرف جامعه است نیز در نمایشگاه عرضه شد. نمونه ای از کارهای جدید فریدون آو، بر اساس شاهنامه ی فردوسی، آخرین شیوه ی ترکیب هنر مدرن و مایه های سنتی هنر و فرهنگ ایران را نشان می دهد، در نمایشگاه عرضه شده بود. جدا از بخش هنرهای تجسمی نمایشگاه باربیکن، جشنواره ای از فیلم های ایرانی نیز در کنار این برنامه عرضه شد.

فیلم های نمایش داده شده ترکیبی از آثار بلند و کوتاه فیلم سازان مقیم ایرانی و چند اثر کوتاه ویدیویی از هنرمندان ایرانی مقیم خارج از کشور بود. فیلم ها عبارت بودند از:

دختران خورشید، مریم شهریار

روزی که زن شدم، مرضیه مشکینی

نرگس، روسری آبی، زیر پوست شهر و بانوی اردیبهشت، رخشان بنی اعتماد

باشو، غریبه ی کوچک، بهرام بیضایی

دو زن، تهمینه میلانی

سیب، تخته سیاه، سمیرا مخملباف

دایره، جعفر پناهی

خانه سیاه است، فروغ فرخزاد

سرو سبز، ناصر صفاریان

زینت، یک روز بخصوص، ابراهیم مختاری

گذرگاه، ضربان، شیرین نشاط

طلاق به سبک ایرانی، زیبا میرحسینی

اما تو عالی انگلیسی حرف می زنی، پریسا تقی زاده و مرجان صفی نیا

در انتظار وحید، دلفین مینویی

باران دختر مادر، شالیزه عارف پور

داشتن یا نداشتن، نیکی کریمی

مردی برای تمام دلایل، فاطمه معتمد آریا

هنرمند به منزله زلزله سنج

کامران دیبا

بعد از سال ها سکوت و انزوای هنری، مجموعه ای جامع از هنر چهل سال گذشته ی ایران در فرهنگسرای باربیکن لندن، گالری Curve به نمایش گذارده شد. در این نمایشگاه بیش از ۲۰ هنرمند ایرانی شرکت داشتند.

این نمایشگاه که مروری است بر تاریخ هنر ایران، با آثار نقاشان معروف به «سقاخانه» شروع می شد. این گروه از نقاشان با آگاهی از هنر مدرن متوجه ریشه های سنتی و مخصوصا عامیانه ی فرهنگ ایران شدند. آنان زبان تصویری خود را بر اساس نمادهایی پایه گذاری کردند که مردم کوچه و خیابان با آن مانوس بودند، از قبیل تزیینات خطاطی و نمادهای معمول در تعزیه، عزاداری مذهبی، رمل و اسطرلاب، جادو و دعا و شکل هایی که در سقاخانه های محله ها به عنوان نذر و ثواب نصب می شدند.

کریم امامی، اولین نقدنویس هنری در ایران، این گروه نقاشان را سقاخانه نام گذاری کرد. طبق نوشته ی وی پرویز تناولی و حسین زنده رودی از پیشاهنگان این مکتب بودند و به زودی فرامرز پیلارام، صادق تبریزی، مسعود عربشاهی و منصور قندریز به آنان پیوستند ولی در حقیقت این نام گذاری ها مربوط به مقطع زمانی کوتاه بوده و با گذشت زمان و توسعه ی هنری، این هنرمندان هر یک راه های انفرادی خود را جست و جو و انتخاب کردند. جالب این که فعالیت نقاشان سقاخانه مقارن با فعالیت پاپ آرت عطب صشغ در امریکا بود. در آن زمان نقاشان غربی در جست و جوی تصویر به فراورده های عامیانه ی فرهنگ مصرفی غرب علاقه مند شدند. نتیجه ی دوران وفور اقتصادی بعد از جنگ و استفاده از فراورده های صنعتی در سطح توده ی مردم کشورهای غربی را دستخوش تحول بنیادین فرهنگی کرد. نقاشان امریکایی متوجه تصاویر تبلیغاتی، ستارگان سینما، حروف درشت روزنامه ها و غیره شدند و این تصاویر عامی و غیر هنری نظر آنان را جلب کرد و در حقیقت به صورت مستقیم آن را در کارهایشان منعکس کردند.

مهم نیست که آیا هنرمندان در حال اعتراض بودند یا تشویق. جالب این است که این هنرمندان مانند زلزله سنج، ظهور یک فرهنگ همگانی و جهانی را پیش بینی کردند که متکی به تولید تکنولوژیک، مصرف تولیدات صنعتی و ارتباطات گروهی است.

پرسشی که مطرح می شود این است: آیا هنرمندان سقاخانه هم به نوبه ی خود با توجه به نمادها و اشکال مذهبی شیعه که مورد مصرف قشرهای سنتی جامعه ی ایرانی بود، مانند دستگاهی آینده سنج، انقلاب مذهبی و حکومت آن را پیشگویی می کردند؟ بدون شک نقاشان دید خود را منعکس می کردند و در صدد آینده نگری و کف بینی فردا نبودند. هنرمندان در جست و جوی خلاقیت و ابداع، با یک دید شخصی و معنوی، نشانه های اعتقادات مذهب و فرهنگ توده ی ملت را نظاره می کردند.

هنرمندان سقاخانه توجه شان به خط نویسی معطوف شد ودستیابی به این گنجینه ی فرهنگی را در میان دیگر هنرمندان جوانتر رواج بخشیدند. این بود قسمت ابتدایی نمایشگاه که شامل آثار دهه ی۱۳۴۰/ ۱۹۶۰ بود، البته در این دهه و در دهه ی ۱۳۵۰/۱۹۷۰ هنرمندان راه های انفرادی خود را برای ابراز هنرشان انتخاب کردند. صحنه ی هنری ایران در این دو دهه ی بارور، انرژی و پویایی در خور توجهی داشت.

شکاف شگفت انگیز

در نگاه اول، این نمایشگاهی از فعالیت های هنری چهل سال کشورمان بود، ولی با نگاهی تحلیلی و زمانی به این نمایشگاه متوجه یک شکاف شگفت انگیز هنری می شویم و آن عدم حضور آثار هنری دهه ی ۱۳۶۰/ ۱۹۸۰ است. تنها نقاشی که در این دوره ی سکوت، حضور بارزی دارد، کوروش شیشه گران است. یکی از سوالاتی که مطرح می شود این است که چرا در دوره های اول شورو هیجان انقلاب که می تواند دوره ی باروری و توسعه ی هنر باشد صحنه ی هنری کشور تهی و خاموش می شود؟

اگر به گروه سنی نقاشان و هنرمندان این نمایشگاه توجه کنیم، میانگین سنی آنان در زمان انقلاب سی تا چهل سال بوده است که معمولا شروع باروری و رشد کاری هنرمند است. بعد از تاسف بر فرصت های از دست رفته و زندگی های تلف شده جا دارد که با آهنگ امیدبخش این مقاله را خاتمه داد و آن وجود و امکان پذیری چنین نمایشگاهی است. بدون تردید برگزاری این نمایشگاه با «گفت و گوی تمدن ها» و محیط بازتر هنری میسر شده است. این اقدام مدیون زحمات و آینده نگری دکتر علیرضا سمیع آذر، مدیر موزه ی هنرهای معاصر تهران است که نه تنها در صدد پر کردن شکاف هنری دوران قبل و بعد از انقلاب است، بلکه در صدد پیشبرد و شناساندن هنر ایران به جهانیان است. این موزه با ارایه ی مجموعه ی هنری خود و تشویق مجموعه داران خصوصی، چنین نمایشی را در لندن امکان پذیر کرده است. موزه ی هنرهای معاصر تهران صاحب مجموعه ی بزرگی از آثار ایرانی و غربی طراز اول است.

در سال های اخیر موزه و مجموعه ی آثار غربی آن به صورت وام در اختیار نمایشگاه های هنری اروپا قرار گرفته است و موزه ی هنرهای معاصر تهران اعتبار جهانی از دست رفته ی خود را در میان موزه ها و مراکز فرهنگی و هنری جهان باز یافته است.

در فصل آخر مرور این نمایشگاه نمیتوان آثار سه هنرمند زن بعد از انقلاب را نادیده گرفت. اهمیت این هنرمندان در زن بودن آنان نیست چون در گذشته، در صف اول هنرمندان، زنان نقش موثری در آموزش و تولید آثار هنری داشته اند، از جمله بهجت صدر، لیلی متین دفتری و ایران درودی و دو سه نفر دیگر. اهمیت سه زن جوان متعلق به دهه ی ۱۳۷۰/۱۹۹۰ در استفاده ی آنان از ابزار جدید برای ابراز افکار هنری است، از قبیل عکاسی، ویدیو و چیدمان.

در آخر کار تماشای این نمایشگاه نمی توان از اثر فراموش نشدنی «سوسک ها»ی بیتا فیاضی بی تفاوت بگذریم. البته سوسک ها اثر دلنواز و دلپذیری نیست ولی بدون شک برای علاقه مندان به پیام های نهفته، این یک اثر هنری، مملو از افکار فمینیستی است. در خانه داری، زن همواره رو در روی سوسک مزاحم و گاهی ترسناک قرار می گیرد. آیا این نمادی است از شورش زنان؟ یا بهتر است از فمینیسم گریز بزنیم و با کشیدن نفسی آزاد به موقعیت بشر نگاه کنیم که همواره مانند انبوهی سوسک سرگردان در جست و جو بوده و حتا در ترک ها و شکاف ها هم اثری از امید می بیند.

تجربه ای تازه

بیتا فیاضی

ورودی نمایشگاه با آثار هنرمندان پیش کسوت چون آقایان حسین زنده رودی، فرامرز پیلارام و مجسمه ی برنزی «هیچ» پرویز تناولی، نقاشی خط محمد احصایی و … شروع و به کارهای هنرمندان متاخری چون خسرو حسن زاده، که شامل نقاشی های «خاطرات دوران جنگ» بود، خانم شادآفرین قدیریان که در هر فریم از عکس های خود زنان قاجار را به نوعی در ارتباط و تماس با شئ مدرن و محصول غرب قرار داده است و تا به امروز این دوره از کارهای ایشان در نمایشگاه های مختلف خارج از کشور با موفقیت و استقبال زیادی حضور داشته اند، هنر ویدیویی خانم غزال رادپی که تشکیل شده بود از چهار مانیتور در اتاقکی که درون آن کاملا تاریک بود، همچون فضای داخلی سینما و در کنار آن مجموعه ی چیدمان (installation) سوسک های من ختم می شد. بلافاصله بعد از گذشتن از در خروجی گالری مجموعه ای از عکس های آقای سیف الله صمدیان در کنار هم قرار گرفته بودند.

دوست دارم این را اضافه کنم که جای آثار بسیاری دیگر از هنرمندان در این نمایشگاه خالی بود و این را هم می دانم که این شروع تازه و اولین تجربه در این راستا بوده است و ادامه خواهد داشت. ولی طبیعتا نمی شود تمام آثار خوب را در یک نمایشگاه جای داد و چنانچه این رویداد ادامه داشته باشد همه ی آثاری که جایشان خالی بود در آینده به معرض نمایش قرار خواهند گرفت. تدارک چنین نمایشگاهی به هیچ وجه کار سهل و آسانی نیست. خود من تا حدودی در جریان فعالیت های دو سال و نیم آن بودم که چه فراز و نشیب های زیادی را طی کرد.

با تمام سعی، سختی و وسواسی که در تدارک چنین رویدادی خرج شد، مثل هر تجربه ی تازه، حتما کم و کاستی هایی را هم همراه داشت. همیشه اولین قدم سخت ترین و غیر قابل پیش بینی است. در کنار این نمایشگاه، از تاریخ سوم ماه می هفته ی فیلم های ایرانی ساخته شده توسط خانم های ایرانی نیز ترتیب داده شده بود و آن طور که شنیدم با استقبال خوبی رو به رو شد. از شرکت کنندگان می توانم از خانم ها: رخشان بنی اعتماد، فاطمه معتمد آریا، نیکی کریمی، شالیزه عارف پور، دلفین مینویی، شیرین نشاط و … نام ببرم.

کوتاه از داستان خودم بگویم. من برای چیدن و نصب سوسک ها باید کمی زودتر از شروع نمایشگاه در آنجا می بودم. در طول این مدت همیشه چند نفری که خود از کارکنان باربیکن بودند بدون هیچ گله ای به من کمک می کردند و با صبر و حوصله ی تمام ، مشکلات عدم تصمیم گیری و وسواس مرا در چیدن سوسک ها با مزاح و شوخی تحمل می کردند و بر خلاف همیشه که من قبل از نمایشگاه نگرانی و ترس تمام وجودم را می گیرد همه چیز خیلی آرام ولی به موقع و درست به انجام رسید و می توانم بگویم شاید بهترین چیدمان من از سوسک ها تا به امروز بوده است.

به نظر من، در وهله ی اول باید خود اتفاق، یعنی تجمعی در ارتباط با ایران به این گستردگی برای مهمانان جالب تر از خود کارها بوده باشد. نمایشگاه تا تاریخ ۳ ژوئن ۲۰۰۱/ ۱۵ خرداد ۱۳۸۰ ادامه داشت و بعد از آن هم کارها که تعدادی از آنها از مجموعه های شخصی و یا موزه به امانت گرفته شده بودند به مکان اصلی خود حمل و برگشت داده شدند.

کجایند ان تلاشهای کیمیا گرانه

درباره نمایشگاه هنر معاصر ایران در مرکز باربیکن لندن

ابراهیم گلستان


… از آن کسان و کارشان در این نمایشگاه که اسمش هنر در ایران امروز است نشانی نیست. در آن منوچهر یکتایی نیست، هوشنگ پزشک نیا هم نیست، اسفندیاری نیست، ویشکایی نیست، حسین کاظمی هم نه، ضیاء پور هم نه. اینها از سال های ۲۰. از سال های بعد ناصر عصار هم نیست، آذر خسروی هم نیست، بهجت صدر هم نیست، مرتضی ممیز نیست، بیژن صفاری نیست، بیژن بصیری نیست، بهمن دادخواه که هم اکنون در فرانسه یک نمایشگاه مجسمه دارد او هم نیست، یوسف زاده نیست، فریده لاشایی نیست، ویکتوریا مسعودی (امینی) نیست … و هی بگیر و باز هم بشمار.

در روزگاری که فکر و عقیده آزاد است هر چند در حد بیان آنها چندان چنین هم نیست خواستی اگر نمایشی بگذاری یا نشریه ای دربیاوری، بگذار و در بیاور با هر چه که ذوق سلیم یا خراب یا زشت یا زیبایت اقتضا دارد. مختاری. این در حد کار شخصی و فردی معرف میزان فکر و ذوق تو خواهد بود. اما به برگزاری کاری که وابسته می شود به دستگاهی بزرگ تر از فردی، خواه موزه ای باشد یا هیاتی وسیع تر از حد شخصی و خصوصی یک دکان، و بالاتر از تمام، مربوط می شود به یک ملت، به یک تمدن، به یک تاریخ، به یک مردم، آن هم در جایی غریبه که قدر تو را به حدود ذخایر زیرزمینی و تاریخ عهد بوق تو می دانند، آن گاه اقتضای شعور و شرف طلب می کند توجهی دقیق تر، فهم وسیع تر، و خود نگهداری سنجیده ای فراوان تر. چگونه می شود به سرسری به اسم نمایش هنر در ایران معاصر چیزی به راه انداخت بی عرضه داشتن درخوری از کارهای بسیاری از آن پیشگامان و پایه گذاران ولی با آوردن آثار بی بخار، پراکنده، پایین تر از سطح واقع موجود، دور ازتنوع مراحل فردی، تنها با پوشاندن دیوار از تکرار.

جز در یک کار کوچک کجاست بهمن محصص که کارهایش در هر چه کرده است، از نقاشی و مجسمه و همچنین تئاتر، سرشار است از توان حس و ارج اندیشه…

… یا ابوالقاسم سعیدی قانع به کار، حریص به حس کردن. کجاست آن شبه شکوفه های شخصی اش که در تلالو بهار پندارند، آن پرده های ده دوازده متری دراز با رنگ و شکل هایی ازاصل و بذر و گوهر حیات در هیاتی که از حس بی غش شفاف است، از اندیشه است، در اندیشه است، و تقلیدی از طبیعت نیست بلکه خلقتی است تازه در طبیعت، و خورشیدش درخشندگی از هنرمند می گیرد… کارهای او نقطه ی تلاقی توان فردی خلاقه ی امروز است با تقطیر معنی هنرهای سنت ایرانی… همین نکته بود که آندره مالرو را مفتون کارهای سعیدی کرد. در این کار، سعیدی کاری به کار سنت در شکل ندارد. معنا و روح سنت است که در شکل هایش می آید. او شکل تازه ای برای چنین سنت آورده است که سنت را با آن غنی کرده است. آیا این تنها یکی که به دیوار باربیکن میخ کرده اند جوابگوی این جنبه از هنر نقش و رنگ معاصر ایران است؟

یا حسین زنده رودی، معصوم ترین جست و جو کننده ی غریزی سنت های نقش و رنگ ایرانی، کجاست شمایل هایش؟ کجاست حلقه ی یاسین هایش؟ کجاست صحرای کربلاهایش؟ کجا هستند بازی های ساحرانه اش، طلسم آسا با شکلهای الفبایی؟ او حرف های الفبا را به بازی خلاقه ی خودش گرفته است همراه با صبر و صرف وقت که انگار دم گرفتن است و ورد در باز کردن گره و گیر و پیچیدگی های حسی و عصبی. برخلاف کسانی که فکر کرده اند از راهی که او رفته است باید رفت منتها با خط نگاری «بهتر»، او کاری به کار خطاطی نداشته است اصلا. الفبا در شبه کلمههای آوا نگار یک جسم در گستره ی طبیعت اند که باید هر جور که می خواهی به کارشان بکشی، مانند شکل یک درخت، یک پرنده، یک میوه، یک سنگ، یک آدم. چه لازم است که یک کلمه داشته باشی؟ معنی در پیش کار حسین زنده رودی از کلمه ای نمی آید، کلمه آنجا نیست.

حرف ها را هر جور می خواهی به هم ببند که معنا از حس، از خلق تو است که می آید. این اصل برجسته در کار زنده رودی است که هر وقت هم حواسش رفت و از حدود آن بیرون رفت انگار رفته باشد به بی راهه، انگار گم شده است، بیهوده. کجاست یک نمونه از این خصوصیت اصلی در نمایشگاه پرت باربیکن؟ حسین زنده رودی درست فهمیده بود که برگزارکنندگان این بساط چقدر از راه بیرون اند که کاری نداد به آنها برای نمایش. یا سپهری. تشخص سهراب در جست و جویش بود. اصل در کار او جست و جو برای چه چیز را چه جور گفتن بود. هم در شعر هم درنقاشی. از شک و از سوال راه می افتاد. کارش همان سفر به جست و جوی پاسخ بود. همین هم بود که تعویذی و طلسم از میان ساده بودن شعریش سر می زد. اینجا به شعر کلمه دار او کار نداریم، شعر شکل و رنگ را در نظر داریم. در هر حال او جست و جو میکرد. از این تلاش می رسید به تقطیر، مانند کیمیاگرها. و از این گونه تقطیرها می پنداشت می رسد به آنچه می جوید. همین مانع شلختگی در کار او می شد. همین انضباط بهش می داد. هم به کار، هم به زندگانی و رفتار. این جست وجو خودش هدف می شد. می شد کار، می شد نتیجه ی ناچار کار، درست مانند کیمیاگری اگر چه در ابتدا غرض طلا باشد. در انتهای چنین راه مارپیچ هدف در خیال و آرزوست زیرا انتهایی وجود ندارد. اما از تکرار این رفتار ورزیدگی به دست می آید. انضباط و دقت به دست می آید و او فقط به همین می رسید. در تمام بیست و دو سالی که تا پایان زندگی اش از نزدیک می شناختمش او جویاگر با انضباط خستگی ناپذیر ناامیدی بود که هیچ شلخته نمی شد، نبود. این کوشنده بودن در تقطیر می شد تضمین تنوع کارش. سهراب این تنوع بود. کجاست این تنوع در این نمایشگاه؟ جا داشته اند برای تکرار عکس های «بامزه ی» کشتی گیرها که چسبانده اندشان روی بستری از گل و جاشان داده اند به روی دیوار و روی جلد کاتالوگ نمایشگاه به عنوان نمونه هنر امروز این ایران لگد خور سر در گم، اما برای جست و جو و تنوع کار کسی که جست و جو و تنوع بود جایی پیدا نکرده اند.

جل الخالق! از سپهری، از لاله هایش، از نقش های تند انتزاعی و از چهارگوش های هندسی، و از بادگیرها و از بیابان هایش، از دیوارهای کومه و ده ها. از کنده های کج، از دسته های گل یا از درخت های منفرد لای کوهپایه ی متروک، از فضانوردهای شناور در جو تا آن طرح یک رنگ یک زن که میرود به سوی اندرون سیاه اتاق خاکی بی در که حفره ی رازست. و اینها تمام، شاید به غیر آن فضانوردهای معلق، تمام نقاشی، کجا هستند یک نمونه از این تنوع ها؟ کجا هستند جا پاهای این تلاش کیمیاگرانهی آن حسی که سرگردان و آواره است در جست و جوی آرامش؟…

خلاصه شده از یک مقاله ی بلند