بی ینال قدرت

رقابت هنرمندان نقاش بر سر سرمایه‌های چهارگانه
در ارتباط با میدان قدرت سیاسی
ایمان افسریان

منبع:مجله حرفه هنرمند، شماره 35 ، زمستان 1389

تصور غالب بر این است که نقاشی هنری انفرادی است و عملکرد گروهی تاثیر چندانی در مناسبات این حوزه ندارد. همچنین هاله مقدس هنرمندان آنان را چون پیامبران شوریده و تنهایی می نمایاند که جلوه های زندگی عادی از آنها دلبری نمی کند. اما اگر از دیدگاه بوردیو به هنرمندان بنگریم این هاله‌های تقدس محو می شوند و جای آن را رقابتی سخت بر سر سرمایه‌های چندگانه می گیرد. هر چند نگاه بوردیو نگاهی تقلیل دهنده و گاه بی رحم است، اما امکان توضیح و تفسیر بسیاری از کنش‌ها و تحولات و تغییرات را در دنیای هنر می دهد. مقاله حاضر سعی دارد با چشم پوشی از آن هاله‌ها به رقابت هنرمندان نقاش نوگرا در 50 سال گذشته بر سر سرمایه‌های نمادین، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی بنگرد و نشان دهد تحولات سیاسی و اجتماعی و کنش‌ها و دسته‌بندی‌های گروهی چگونه در رقابت میدان‌های قدرت درون حوزه نقاشی و ارتباط آن با میدان قدرت دولتی مؤثر بوده است.

در این مقاله برای تحلیل جامعه شناسانه نقاشی در ایران از نظریه میدان‌های هنری پیر بوردیو استفاده می شود. به نظر بوردیو جهان اجتماعی مدرن به فضاهای خرد بی‌شماری تجزیه می‌شود که همانا میدان‌های هستند. هر یک از این میدان‌ها شرایط بازی، موضوعات و منافع خاص خود را دارند … ساختار میدان با رابطه قدرت میان عاملان اجتماعی درگیر در مبارزه مطابقت دارد: موضوع بر سر کسب انحصاری اقتداری است که می تواند (از راه خشونت مشروع خاص فضا) قدرت تغییر یا حفظ سرمایه خاص مربوط به این فضا را فراهم آورد (از قبیل مدارک تحصیلی، معلومات، سبک زندگی، پول، تماس‌ها، موفقیت‌های حرفه‌ای، توانمندی‌های زبانی و کلامی، اصالت اجتماعی، ارائه تصویر از خود، یا هر عنصر دیگری که در میدان ارزش محسب می شود). این توزیع سرمایه که میراث منازعات پیشین است، به یک معنا ساختار میدان است. میدان‌ها ” بازارهایی برای سرمایه‌های خاص ” هستند که در آنها عاملان اجتماعی بنابر استعدادهای خاص خود به انواع سرمایه‌ها می‌اندیشند … منازعات دائمی در میدان‌ها جریان دارند، هم به خاطر رقابتی که خود به خود بین افراد درگیر در بازی صورت می گیرد، هم به خاطر خود ساختار میدان. (1) از سوی دیگر رقابت بر سر سرمایه نمادین نیازمند نوعی انکار نیاز به سرمایه اقتصادی‌ست؛ اگر منفعتی می‌خواهیم باید ابراز کنیم که منفعت نمی‌خواهیم.« اقتصاد، ثروت های نمادین متکی به پس زدن و سانسور، سود اقتصادی است، … اقتصادِ ثروت‌های نمادین یک اقتصادِ محوِ نامعین است … بر اثر این پس زدگی، راهبردها و رفتارهای متشخص اقتصاد ثروت‌های سمبولیک همواره دو پهلو، مبهم و حتی ظاهرا تناقض آمیز است. این دولایگی که هر لایه، لایه دیگر را نفی می‌کند نباید همچون یک دوگانگی ریاکارانه تلقی شود، بلکه باید به مثابه انکاری بر گرفته شود که تضمین کننده دو متضاد است.» (2) پس راهیابی به مکانیسم اقتصادی سرمایه‌های نمادین پیچیده‌تر و گنگ‌تر است و نیازمند شناخت مناسبات غیر هنری ساختارهای قدرت و ثروت، در حالی که «سرمایه فرهنگی بدون کوشش شخصی کسب نمی‌شود و به ارث برده نمی‌شود، بلکه از جانب عامل کار طولانی، مداوم و پیگیریِ یادگیری و فرهنگ‌پذیری را می‌طلبد با هدف “جزئی از خود کردن” ، … سرمایه ی فرهنگی داشتنی است که بودن شده است، ملکی ست درونی شده.» (3)

فرضیه این نوشتار می گوید، زمانی که اشتراک نظر و تفاهمی در نظریه هنر و تعریف هنر میان میدان های مختلف هنری و دولت- به عنوان حامی بزرگ هنر در ایران- وجود داشته باشد، رقابت اصلی به سمت سرمایه فرهنگی کشیده می شود و نتیجه آن خلق آثار هنری با کیفیت بالاتر است. زمانی که این انسجام نظری و اشتراک هدف در بین این دو میدان وجود نداشته باشد، رقابت بر سر سرمایه‌های دیگری کشیده می‌شود که تعارف مشخص‌تر و اشتراک نظر بیشتر بر سر آنها وجود دارد؛ مانند سرمایه‌های نمادین و اجتماعی.

دسته بندی هنرمندان:

هنرمندان تجسمی نوگرا از سال 1377 با برگزاری اولین دوسالانه هنر معاصر تهران توسط وزارت فرهنگ و هنر وقت به عنوان هنرمندان رسمی و مورد قبول حاکمیت پذیرفته شدند (پاکباز، 1379: 206). اینان حدود 10 سال برای دستیابی به چنین موقعیتی تلاش کردند و توانستند نقاشان مینیاتوریست و واقع‌نما- شاگردان کمال الملک- را از صحنه هنر رسمی حذف کنند. بررسی دو سالانه‌های نقاشی نشان می دهد که ترتیب و ترکیب قرارگیری آثار در سالن نمایش،همچنین ترتیب و ترکیب چینش آثار در کاتالوگ‌های هر کدام از دو سالانه‌ها با تحولات میدان‌های قدرت درون هنرمندان تجسمی و نیز میدان‌های قدرت خارج از این حوزه ارتباط داشته است.

هنرمندان تجسمی، همچون بسیاری از هنرمندان معاصر، خود را در قالب روشنفکران و رهبران اجتماعی برای نیل به تجدد فرض می کردند و کار هنری به نوعی وسیله تعریف موقعیت تاریخی هنرمند و جبران کننده عقب ماندگی چند صد ساله بود. با این حال اینان به طور مشخص موضع‌گیری سیاسی خاص یا نقش اپوزیسیون به خود نگرفته بودند- همگی بدون حرف و مناقشه در بی‌ینال‌ها شرکت می‌جستند. هدف هنرمندان با هدف برگزارکنندگان نمایشگاه‌ها بسیار نزدیک و همسان می‌نمود: تولید هنری مدرن، با خصوصیاتی ملی (همان: 206). اما تا آنجا که از کاتالوگ‌ها(1345- 1337) بر می‌آید تاکید بر ملی بودن، چه از طرف شرکت‌کنندگان و چه از طرف برگزار کنندگان ، به اندازه اهمیت مدرن بودن نبود. به طوری که آثار بسیاری را می توان در کاتالوگ های پیش از انقلاب دید که عناصر و نشانه‌های هنر ملی را در خود ندارند، اما آثار غیر مدرن همچون مینیاتور یا نقاشی واقع نما در این کتاب‌ها دیده نمی‌شود.

این گروه از نقاشان (نقاشان نوگرای نسل اول و دوم) به همراه وزارت فرهنگ، همسو با سیاست مدرنیزاسیون با رنگ و بوی ملی، پنج دوره پیاپی بی‌ینال نقاشی برگزار کردند. در اولین بی‌ینال تعداد شرکت کننده‌ها 54 نفر و در آخرین آن 39 نفر بود. (علت کم شدن تعداد نقاشان ایرانی در بی‌ینال آخر قبل از انقلاب اضافه شدن نقاشانی از ترکیه و پاکستان به نمایشگاه بود.) سه جایزه بی‌ینال پنجم، هر کدام به مبلغ ده هزار تومان، توسط دربار و شش جایزه دیگر، هر یک به مبلغ شش هزار و پانصد تومان، توسط وزارت فرهنگ هنر اختصاص یافته بود. (کاتالوگ اولین بی‌ینال نقاشی تهران: 1337). تا این سال‌ها متولی اصلی هنرهای تجسمی وزارت فرهنگ و هنر بود، اما اختلافات دفتر مخصوص فرح با وزیر فرهنگ باعث تعطیلی ادامه کار بی‌‌‌‌‌‌ینال‌ها شد.

دفتر مخصوص یا همان بنیاد فرح از سال 1338 تاسیس شد (سالشمار ضمیمه مجله حرفه: هنرمند، شماره 18، 1385). تاسیس کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و برگزاری جشن های هنر شیراز و در نهایت تاسیس موزه هنرهای معاصر در سال 1356 (همان) که کامران دیبا (از نزدیکان فرح) از طراحان و مشاوران اصلی آن بود از اقداماتی است که دربار (دفتر مخصوص) مسبب آن بود.

بارورترین دوران رشد نقاشان متجدد دهه 40 و 50 بود. دهه‌ای که اتفاقا مصادف بود با رشد و قدرت گرفتن تکنوکراسی و پدید آمدن لایه کوچک اما نسبتا قدرتمند طبقه متوسط جدید. مناسب‌تر است آغاز این 20 سال را 1338 (سال ازدواج شاه با فرح و تاسیس بنیاد فرح) و پایان آن را سال 1357 بدانیم. سال 1339 دانشگاه ملی تاسیس شد و سال 1341 سال انقلاب سفید بود، رفورمی که شاه با اتکاء به تکنوکرات‌ها و نیروهای خارجی علیه فئودال‌های و روحانیت انجام داد. سال 43 شرکت ملی نفت تاسیس شد و سال 47 اولین پیکان در ایران مونتاژ شد. سال 50 جشن‌های 2500 ساله برگزار شد و سال 52 سال افزایش قیمت نفت و رفاه نسبی در ایران بود. فقط در همین 20 سال بیشترین نهادهای حامی هنر بوجود آمدند: تالار رضا عباسی، کانون پرورش فکری، تالار رودکی، شورای عالی فرهنگ و هنر، مدرسه عالی سینما و تلویزیون، تئاتر شهر، فستیوال فیلم تهران، موزه رضا عباسی، موزه فرش، موزه هنرهای معاصر و بسیاری نهادهای دیگر ایجاد شدند. همچنین مجلات هنر و مردم و رودکی منتشر و جشن های 2500 ساله و جشن هنر شیراز برگزار شدند. در همین سال‌ها، کاخ کشاورزی ساخته شد که نقاشان نوگرا نقاشی‌های بسیاری بر دیوارهایش کشیدند و گروه صنعتی بهشهر اولین خریدار عمده بخش خصوصی اولین آرت اکسپوی تهران را برگزار کرد و تعداد زیادی از آثار هنرمندان نقاش را خرید. بعد از آخرین بی‌ینال در سال 45 بیشترین تبادلات فرهنگی، به خصوص در حوزه نقاشی، میان ایران و غرب به حمایت بنیاد فرح اتفاق افتاد و چندین نمایشگاه از نقاشان ایرانی در مراکز هنری آمریکا و اروپا برگزار شد که بازاری خارجی برای آنان به ارمغان آورد.

اگر چه از طرفی به دلیل قیمت بالای نفت اتفاقا خزانه دولت پر بود و از طرف دیگر فرح دیبا نیز اتفاقا اهل هنر بود و کامران دیبا و فیروز شیروانلو نیز اتفاقا درک و سلیقه قابل تقدیری در سیاستگذاری فرهنگی داشتند، اما این انفجار حمایت‌های دولتی و نیز رشد نقاشی متجدد غیر سیاسی در ایران را نباید فقط به اتفاق مربوط دانست. هنر بسیاری از نقاشان این دوره –جز تعدادی انگشت شمار- هنری مدرن، غیر سیاسی، با رنگ و بوی ملی بود. کاملا همان چیزی که حاکمیت می خواست. در این معامله هر دو سو با هم کنار آمدند و هر دو نتیجه مورد نظر خود را گرفتند. در این دوران میدان قدرت غالب، میدان قدرت دولت و دربار بود، میدان قدرت سیاسی دیگر نیروهای اپوزیسیون چپ و مذهبی بودند.

تعداد نقاشان چپ بسیار معدود بود و نقاش با گرایشات مذهبی از آن هم کمتر. این مخالفین اختلافات نظری و عملی بسیاری با هم داشتند و به همین دلیل هیچ گاه سبکی واحد را برای بیان هنر نیافتند. در شکل و فرم، آثار اینان بسیار شبیه نقاشان متجدد غیرسیاسی بود – هنری ملهم از سبک‌های آوانگارد و انتزاعی روسی، پاریسی و نیویورکی؛ چند نفری هم متاثر از نقاشان انقلابی چپ مکزیک و شوروی. تقریبا همه این نقاشان در هدف‌گیری نوعی مدرنیزاسیون هنری و بومی کردن آن با حاکمیت اتفاق نظر داشتند. حاکمیتی که تکنوکرات‌های تحصیل کرده در دوره رضا شاه ساختار مدیریتی آن را پی ریزی کرده بودند.

به دلیل اتصال نسبتا مستقیم حوزه هنرهای تجسمی (به جز گرافیک) به مرکز میدان نیروی پیش از انقلاب یعنی دربار (فرح دیبا) با سرنگونی حکومت فعالیت‌های تجسمی این نقاشان برای مدت قریب به 13 سال کاملا تعطیل شد. بسیاری از نقاشان مهاجرت کردند و جذب بازارهایی شدند که در سال‌های پایانی حکومت شاه با حمایت‌های دولتی در غرب به دست آمده بود و آنها که ماندند، در داخل، سال‌های سختی را گذراندند. اما بعد از انقلاب با تغییر ساختار حاکمیت و طبقات حاکم، ترکیب نقاشانی که وارد میدان رقابت بر سر کسب سرمایه های اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و نمادین شدند نیز تغییراتی کرد. این گروه عبارتند از: 1- نقاشان انقلاب اسلامی 2- نقاشان با گرایش چپ 3- نقاشان متجدد غیر سیاسی 4- نقاشان بازاری. در ادامه به ویژگی‌های هر یک از این گروه‌ها خواهیم پرداخت.

نقاشان انقلاب اسلامی:

این گروه از نقاشان عمدتا دانشجویانی بودند که در اوج انقلاب مشغول یادگیری هنر بودند. اولین نمایشگاه آنان در سال 1358 در حسینیه ارشاد برگزار شد. اینان دارای گرایش مذهبی بودند و بعدها تبدیل به معتمدترین گروه نقاشان برای حکومت شدند – نزدیکترین گروه به بخشی از میدان قدرت سیاسی در جمهوری اسلامی. شکل‌گیری آنها آنچنان وابسته به اتفاقات سیاسی بود که نتوانستند چندان به مباحث نظری و عملی نقاشی بپردازند. آنها بیشتر از آنکه بدانند چه می خواهند باشند یا هستند، می دانستند که اولا نه می خواهند به هنر غیر سیاسی، و از نظر آنها غربزده، متجددین غیر سیاسی نزدیک شوند و نه می خواهند مستقیما از الگوهای کمونیستی بهره بگیرند. ایدئولوژی آنها غرب ستیزی، اسلام‌گرایی، بومی‌گرایی و توده‌گرایی بود و تقریبا از همه نشانه‌های آشنای این ایده‌ها در کار خود بهره جستند. بدین ترتیب اکثرا از هنر انتزاعی دوری جستند و آثاری پدید آوردند که التقاطی بود از مینیاتور، نقاشی واقع‌نما، فضاسازی رمانتیک، سورئالیسم، هنر انقلابی روسیه و مکزیک با مضامین مذهبی و انقلابی، که بعدها موضوع جنگ را نیز پوشش داد.

این نقاشان جوان که خیلی زود به قدرت سیاسی نزدیک شدند، جذب نهاد تازه تاسیس “حوزه هنری انقلاب اسلامی” شدند. و پس از انقلاب فرهنگی با اخراج اساتید چپ که پیش از این دانشگاه تهران (دانشکده هنرهای زیبا) را در اختیار داشتند، این نهاد آموزشی را در اختیار گرفتند و از حمایت های میرحسین موسوی (نخست وزیر وقت) که هم اهل نقاشی بود (در تالار قندریز فعالیت کرده بود) و حالا هم در مرکز نظام اداری کشور قرار گرفته بود، برخوردار شدند. افرادی از همین گروه بعدها به ریاست موزه هنرهای معاصر- که تقریبا به مهمترین نهاد دولتی هنرهای تجسمی تبدیل شد – رسیده و برگزار کننده و داور بی‌ینال‌های نقاشی اول تا پنجم انقلاب شدند. به علاوه دو دانشکده سوره و شاهد را تاسیس کرده و در اختیار گرفتند.

اما در عین حال سال‌ها استادی دانشگاه و مواجهه و رقابت این نقاشان با هنرمندان متجدد آنها را به مرور از نظر سبک نقاشی و بعضی منش‌ها و رفتارها دچار استحاله کرد.

در همان سال‌های 70 ایرج اسکندری به دانشگاه هنر منتقل شد و بعد از مدتی ریاست گروه نقاشی و سپس دانشکده را به عهده گرفت. او در بی‌ینال چهارم همزمان یک کار با اسلوب نقاشان انقلاب اسلامی، در سالن اول و یک کار در سالن هنرمندان مدرنیست و با اسلوبی کاملا متفاوت (انتزاعی) ارائه کرد. به همین ترتیب شیوه یک یک این نقاشان به تدریج دچار تغییراتی اساسی شد و اینان به هنرمندانی با اسلوب‌های مدرن و انتزاعی تبدیل شدند. این تغییر اسلوب بر اعتبار هنری (سرمایه فرهنگی یا نمادین) آنها نیفزود و موجب جذب آنها در میدان نیروی هنر متجدد ایران نشد و از طرف دیگر آنها هم اتصالات و ارتباطات گروهی (سرمایه اجتماعی) خود را حفظ و در مشی کلی خود در نزدیکی به میدان قدرت سیاسی تغییری ندادند.

تا آنکه در تحولات دوم خرداد 1376 این گروه از بعضی موقعیت‌های پیشین خود دور شدند و بی ینال پنچم به کسی سپرده شد که از جنس هنرمندان متجدد غیر سیاسی بود.

با از دست دادن وزارت ارشاد و موزه هنرهای معاصر، این گروه جذب بخش تجسمی فرهنگستان هنر زیر نظر میرحسین موسوی شدند و فرهنگسرای نیاوران را در اختیار گرفتند، و با از دست دادن بی‌ینال‌های نقاشی ، بینال های جهان اسلام را بر پا کردند که از بودجه‌ای مطمئن برخوردار بود.

این گروه پس از پایان دوره هشت ساله ریاست جمهوری خاتمی، بار دیگر به وزارت ارشاد و موزه هنرهای معاصر بازگشتند. اینان بیش از سایر گروه‌ها به دلیل بهره‌گیری از قدرت سیاسی و تشکل درون گروهی از سرمایه اقتصادی مطمئنی برخوردارند. اما از سرمایه نمادین، یعنی پذیرفته شدن به عنوان استاد هنرمند روشنفکر بهره اندکی برده اند.

نقاشان با گرایش چپ:

باید قبل از هر چیز توضیح داد که نقاشان با گرایش چپ در ایران یک گروه عمل‌گرای سیاسی نبودند. سابقه آنها به قبل از انقلاب می رسد فضای حاکم در آن دوران چنان دو قطبی بود که کمتر کسی می توانست خارج از جریانات ایدئولوژیک زیست کند. در میان آنها اعضای رسمی گروه‌های سیاسی اندک بود، اما گرایشات سیاسی، آنها را به هم نزدیک می کرد. این گروه در فاصله کوتاه انقلاب تا انقلاب فرهنگی با تکیه بر قدرت و انسجام خود بر دانشکده هنرهای زیبا تسلط یافتند،اما بعد از انقلاب فرهنگی همگی اخراج شدند و از آن زمان در میدان قدرت هنرهای تجسمی نقش اپوزیسیون را به عهده گرفتند. نقاشان چپ در اسلوب‌کاری وجه اشتراک زیادی نداشتند. آثارشان بیشتر مدرن بود و چند تنی هم شیفته رئالیسم سوسیالیستی بودند. اما به مرور نوعی هنر نیمه فیگوراتیو- نیمه آبستره که مضمون شعاری خود را در قالبی فرمالیستی پنهان می‌کرد فرم هنری غالب این نقاشان شد. اینها نقد و نظراتشان را در مجله آدینه منتشر می‌کردند؛ از اولین بی‌ینال، شرکت در دو سالانه‌ها را تحریم کردند تا پس از دوم خرداد که دوباره حاضر به شرکت در بی‌ینال پنجم و ششم شدند. بعضی از این نقاشان در دهه 60 حتی اجازه نمایش آثارشان را نداشتند و کارهایشان را در نمایشگاه‌های خصوصی در منازلشان نمایش می دادند. پس از تاسیس دانشگاه آزاد عده‌ای از آنها جذب این نهاد آموزشی شدند و بخشی از کادر آموزشی آن را در اختیار گرفتند. اینان مانند نقاشان انقلاب اسلامی از نوعی انسجام نانوشته درون گروهی برخوردار بودند. همین نقاشان بودند که فکر اولیه تشکیل انجمن نقاشان را پی ریختند و با ائتلاف با نقاشان متجدد غیر سیاسی نهادی تاسیس کردند که توانست بی‌ینال ششم را برگزار کرده و رقیب جدی نقاشان انقلاب اسلامی شود. در حقیقت نقاشان چپ و نقاشان انقلاب اسلامی دو سر طیفی هستند که ما بین آنها را نقاشان غیر سیاسی متجدد پر می کنند. همچون سایر گرایشات ایدئولوژیک در دهه 70، نقاشان چپ هم تغییر کردند؛ در تعصبات ایدئولوژیک خود تجدید نظر کردند و بیشتر به نقاشان متجدد غیر سیاسی شبیه شدند. اما با این حال، پیشینه و تجربه رفتار سیاسی و روابط دوستانه بین آنها هنوز نوعی موضع انتقادی نسبت به حاکمیت، و سرمایه ای اجتماعی برای آنها فراهم کرده است که از آن بهره می برند.

نقاشان متجدد غیر سیاسی:

عده ای از نقاشان نوگرا بعد از انقلاب در کشور ماندند. اینان بیشتر در دانشگاه هنر فعالیت می کردند و به سختی سال‌های اولیه انقلاب را به توجیه انقلابیون مخالف غربزدگی برای پذیرش هنر مدرن سپری کردند. آنها دائما در تلاش بودند به نوعی با ارتباط دادن هنر فرم‌گرای مدرن با انتزاع‌گرایی هنرهای اسلامی- سنتی متولیان امر را به ادامه آموزش شیوه‌های مدرنیستی راضی کنند. در حقیقت این گروه از نقاشان دوران اوج و طلایی خود را در دهه های 40 و 50 سپری کرده بودند و سرمایه فرهنگی خود را در آن دوره اندوخته بودند. در سال‌های بعد رقابت میان آنها بر سر سرمایه نمادین اعتبار استاد هنرمند روشنفکر بود. پس از دوم خرداد این نقاشان تنها آلترناتیو قابل قبول برای دولت اصلاحات در مقابل نقاشان انقلاب اسلامی بودند. اما بی‌ینالی که با ایده‌های این نقاشان برگزار شد اقتدارگراتر از همه بی‌ینال‌های پس از انقلاب بود. دبیری بی‌ینال بسیاری از انواع نقاشان بازاری و انقلاب اسلامی را حذف کرد و حتی کاتالوگ نمایشگاه را به صورت گزینیشی به چاپ رساند. این تنگ نظری مخالفین بسیاری برانگیخت.

مدیریت موزه و مرکز هنرهای تجسمی به شکل گیری انجمن نقاشان یاری رساندند. این انجمن نخست از ائتلاف چند گروه به وجود آمد: گروهی از نقاشان چپ، چند تن از نقاشان مدرنیست غیر سیاسی دهه 40 و 50 و تعداد بیشتری از دانش آموختگان جوان و میانسال دانشگاه‌های تهران، هنر و آزاد. بعد از یک دوره مشخص شد اولا جوانترها شیخوخیت نقاشان دهه 40 را نمی پذیرند و از سوی دیگر این اساتید کهنه‌کار به یک رای خود قانع نیستند و با اتکا به سرمایه‌های نمادین، انتظار بیشتری دارند. اختلافات شخصی هم به جدایی‌ها دامن زد. دبیر بی‌ینال پنجم به فرهنگستان هنر رفت و همراه با نقاشان انقلاب اسلامی مدیریت بخش تجسمی آن را به عهده گرفت. نقاشان متجدد غیر سیاسی کهنه‌کار نیازی به عضویت یا فعالیت در انجمن نداشتند چرا که انجمن سرمایه‌ای بر سرمایه‌های آنان نمی‌افزود. این جوانترها بودند که نیازمند کسب سرمایه‌های اجتماعی برای پیشرفت در رقابت میدان نیرو بودند. این گونه شد که انجمن، نماینده همه طیف‌های هنرمندان نقاش نشده؛ هر چند که تعداد اعضای آن قابل توجه بود، اما سرمایه‌های اجتماعی، نمادین، اقتصادی و فرهنگی آن به پای تعداد اعضایش نمی‌رسید. نقاشان متجدد غیر سیاسی به دلیل غیر سیاسی بودن به راحتی جذب انواع میدان‌های قدرت سیاسی- اقتصادی می شدند: گاه در انجمن نقاشان، گاه در موزه هنرهای معاصر و گاه در فرهنگستان هنر یا فرهنگسرای شهرداری. اینان به دلیل نداشتن موقعیت مطمئن اقتصادی یا عدم برخورداری از خط کشی‌های سیاسی و ایدئولوژیک همیشه به قطب قوی‌تر میدان نیرو کشیده می‌شدند؛ چندان تفاوتی نداشت اگر نقاشان انقلاب اسلامی دو سالانه نقاشی جهان اسلام را برگزار می کردند، یا اگر انجمن نقاشان بی‌ینال نقاشی ترتیب داده بود؛ تفاوتی نداشت اگر فرهنگسرای نیاوران نمایشگاه هنر معنوی راه می‌انداخت، یا موزه امام علی – وابسته به شهرداری تهران- به مناسبتی مذهبی سمپوزیوم نقاشی برگزار کرده بود، یا حوزه هنری انقلاب اسلامی نمایشگاه پایداری ترتیب داده بود؛ نقاشان متجدد غیر سیاسی در هر حال شرکت می‌کردند، چرا که تنها میدان رقابت جدی در میان این نقاشان میدان رقابت بر سر سرمایه نمادین – اعتبار و شهرت – بود. از نیمه دوم دهه هفتاد با چرخش جو کلی جامعه از فضایی به شدت سیاسی به سمت فضایی غیر سیاسی‌تر نقاشان متجدد غیر سیاسی قدرت بیشتری هم گرفتند؛ اینان در سال‌های بعد با ورود به بازارهای هنری خارج از ایران وارد رقابت در میدان اقتصادی شدند و موفق شدند در کسب سرمایه های اقتصادی و نمادی از رقبای خود پیشی گیرند.

تضادها و تنش های میان این سه گروه از نقاشان هنوز ادامه دارد و در برگزاری هر بی‌ینال نقاشی دوباره به شکل حاد بروز می کند،نمونه ی حاد آن در بینال هفتم اتفاق افتاد که در بخش بعد توضیح داده خواهد شد.

نقاشان بازاری:

این نقاشان ماهیتا با سه گروه قبل متفاوت اند. در دوران معاصر هنرمندان متجدد عمدتا خود را در جایگاه روشنفکر دیده اند و وظیفه جبران عقب افتادگی تاریخی در حوزه هنر را بر دوش خود احساس می کرده اند. اما نقاشان بازاری، یا عامه پسند، همچون هنرمندان سنتی چنین دیدی نسبت به عمل خود نداشته اند. رقابت در میدان قدرت آنها تنها بر سر سرمایه اقتصادی صورت می گیرد (برای اطلاعات بیشتر ر.ک. افسریان، 1385 و 1386).

در ادامه مقاله با مراجعه به اطلاعات مربوط به برگزاری بی ینال های نقاشی از ابتدا تا امروز، به چگونگی منازعه قدرت میان گروه های نقاشان می پردازیم.

رقابت گروه ها در بی ینال های بعد از انقلاب:

13 سال اول انقلاب مصادف بود با بحران‌های اول انقلاب و جنگ و در نتیجه فعالیت گروه‌های هنرمندان تجسمی، به غیر از هنرمندان انقلاب اسلامی، بسیار محدود بود. اما از سال 1370- یعنی برگزاری اولین بی‌ینال نقاشی بعد از انقلاب – تغییر و تشتت طبقات حاکم، تشتت و سردرگمی تئوریک هنرمندان را در پی داشت. در نتیجه عدم شکل‌گیری یک گفتمان غالب باعث شد بازار سرمایه فرهنگی بزرگی برای رقابت هنرمندان به وجود نیاید و به همین خاطر، رقابت هنرمندان متجدد را باید بر سر سرمایه‌های اجتماعی، نمادین و اقتصادی بررسی کرد. به همین دلیل بسیاری از مسائل به ظاهر حاشیه‌ای مانند گروه‌بندی‌ها، سمت‌ها، عضویت در نهادها، شکل برگزاری نمایشگاه‌ها، شرکت کردن یا نکردن در نمایشگاه‌های عمومی و نزدیکی یا دوری از حاکمیت، همگی نشانه‌ها و عرصه‌هایی هستند که رقابت‌های پنهان گروه‌های هنری را بر سر سرمایه‌های یاد شده آشکار می کند.

بی‌ینال اول بعد از انقلاب در سال 1370 برگزار شد. دو سال بود که هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور شده بود؛ در 8 سال ریاست هاشمی، جناح چپ که در دوران موسوی دولت را در اختیار داشت به مرور به حاشیه رانده شد. جناح راست سنتی و تکنوکرات‌های جدید در اواخر این دوران 8 ساله بیشترین قدرت را در دولت به دست گرفته و نهادهای فرهنگی عمدتا در اختیار جناح راست سنتی قرار گرفتند. تنها در اواخر این دوران بود که شهرداری تهران که در اختیار تکنوکرات‌ها بود فرهنگسراهایی تاسیس کرد و در آنها به حمایت از هنر مورد تایید خود پرداخت. وزارت ارشاد مانند سایر وزارتخانه‌ها در نیمه دوم ریاست هاشمی از محمد خاتمی گرفته شد و در اختیار جناح راست قرار گرفت. در این 8 سال 4 بی‌ینال برگزار شد. در ادامه به چگونگی تاثیر گذاری تحولات سیاسی بر شکل‌گیری این نمایشگاه‌ها اشاره خواهد شد.

بی ینال اول با نقاشان متجدد غیر سیاسی:

این بی‌ینال با شرکت 264 هنرمند با 400 اثر در چهار مجموعه فرهنگی برگزار شد (آخرین بی‌ینال تهران قبل از انقلاب با حضور 39 نقاش ایرانی- به غیر از نقاشان ترک و پاکستانی تشکیل شده بود). این رشد کمی به خاطر رشد تعداد هنرمندان نبود، بلکه علت آن اجازه یافتن سه گروه از نقاشان (انقلاب اسلامی، متجدد غیر سیاسی و نقاشان بازاری) برای شرکت در بی‌ینال بود که هیئت انتخاب آن نه چندان هدفمند بود و نه سخت گیر. هنوز مدیریت جدید کاملا مستقر نشده بود و سیاستگذاری‌ها و خط کشی‌ها چندان پر رنگ و واضح نبود.

کاتالوگ بی‌ینال توسط مسئولی در موزه هنرهای معاصر تنظیم شد که او را می توان جزو نقاشان متجدد غیر سیاسی دسته‌بندی کرد. کاتالوگ بر اساس حروف الفبا تنظیم شد و در مجموع جهت‌گیری ارزشی و ایدئولوژیکی در تعداد و شکل قرارگیری آثار در کاتالوگ دیده نمی‌شد. به آثار از هر نوعی امکان حضور در بی‌ینال و کاتالوگ داده شده بود. فقط نقاشان چپ غایب بودند که آنها هم خود شرکت در این بی‌ینال را تحریم کرده و مواضع خود را در مجله آدینه اعلام نموده بودند. در میان برگزیدگان بی‌ینال اول، دو نفر از نقاشان انقلاب اسلامی به چشم می خورند (بروشور اولین دو سالانه نقاشان ایران، 1371).

بی‌ینال دوم با نقاشان انقلاب اسلامی:

در بی‌ینال دوم (کاتالوگ بی‌ینال دوم، 1372)، موضع گیری‌ها مشخص بود. نقاشان چپ کاملا حذف شده بودند. رقابت اصلی میان دو گروه نقاشان انقلاب اسلامی با مدرنیست‌های غیر سیاسی بود. برگزار کننده نمایشگاه و منتشر کننده کاتالوگ، یعنی موزه هنرهای معاصر، در اختیار نقاشان انقلابی بود. نتیجه آنکه در سالن اول موزه، آثار نقاشان انقلاب اسلامی چیده شد و به ترتیب نزدیکی به ایدئولوژی گروه حاکم، آثار از محل بهتری برای نمایش برخوردار می شدند.

ترتیب کاتالوگ هم بدین شکل بود: اول آثاری با موضوعات معنوی (معمولا با سبکی شبیه سوررئالیسم) قرار داشت، پس از آن به ترتیب این موضوعات قرار گرفته بود: مذهبی – انقلابی (درباره جنگ، شهادت و مضامین اینچنین)، بعد از آن نقاشی‌های واقع‌نما با گرایش به موضوعات بومی، روستایی، سنتی و مردمی (مناظری از روستاها و شهرستان‌های ایران و …)، پس از اینها نقاشی‌هایی با گرایش انتزاعی و مدرن آمده بود، بعد طبیعت بی جان (گل و …)، نقاشی با مضمون زنان و کودکان عمدتا روستایی و عشایری، نقاشی‌های پرتره، و در صفحات آخر آثاری با اسلوب مدرن و با گرایش بومی و نمادهای سنتی و نیز نقاشی خط چیده شده بود.

با نگاهی به این کاتالوگ چندین نتیجه حاصل می شود: اول اینکه دسته‌بندی آثار کاملا بر اساس موضوع و مضمون انجام شده است. این گرایش غالب متصدیان دولتی بود که از اثر نقاشی نخست انتظارات مضمونی داشتند و مسئله سبک و فرم در درجه بعدی اهمیت قرار می گرفت. دوم، به نظر می آید چینش کاتالوگ به ترتیبی است که وقتی آن را از راست به چپ ورق بزنیم ترتیب نقاشی‌ها بیشتر متناسب با بیننده داخلی و با مضامین مورد تایید هنر رسمی است، در حالی که وقتی از چپ به راست ورق بزنیم ترتیب نقاشی‌ها بیشتر با در نظر گرفتن علاقه بیننده خارجی تنظیم شده است. این سیاست دوگانه در ارائه تصویر ایران در مقابل چشم ناظر خارجی بعدها هم ادامه پیدا کرد. (تفاوت کانال‌های داخلی و شبکه‌های ماهواره‌ای صدا وسیما مؤید این سیاست است). سوم آنکه خط کشی‌های نسبت به بی‌ینال اول مشخص‌تر است و نسبت به بی‌ینال بعدی غیر دقیق است. در شروع کاتالوگ با آثاری از هانیبال الخاص (باگرایش چپ)، علی اکبر صادقی (نقاش نوگرای غیر سیاسی)، و زهرا رهنورد (همسر نخست وزیر سابق، و رئیس دانشگاه الزهرا) مواجه می شویم. در میانه کاتالوگ اثر حسین خسروجردی (نقاش انقلاب اسلامی) در نزدیکی اثر مهدی حسینی (نقاش مدرنیست غیر سیاسی) گذارده شده است (به نظر می رسد این دو اثر فقط به خاطر نوع استفاده از مواد و مصالح کار کنار هم آمده اند).

برندگان جوایز این بی‌ینال همگی نقاشان فیگوراتیو بودند (احتمالا به خاطر جو غالب مخالفت با نقاشان مدرنیست غیر سیاسی و اصولا هنر مدرن که تظاهری از غربزدگی محسوب می شد). جالب آنکه دو تن از این نقاشان از جمله هنرمندان انقلاب اسلامی بودند و در این میان حبیب ا… صادقی تنها کسی است که در تاریخ بی‌ینال ها دو دوره پیاپی (اول و دوم) جایزه گرفت. او که در واحد عقیدتی سیاسی سپاه پاسداران فعالیت کرده بود، بعدها در دوران ریاست محمود احمدی نژاد به مدت دو سال ریاست موزه را به عهده داشت.

بی‌ینال سوم با نقاشان انقلاب اسلامی:
تعداد هنرمندان شرکت کننده در بی‌ینال سوم 1560 نفر بود که آثار 534 نفر آنها پذیرفته شد (منتخب سومین دوسالانه نقاشی، 1374). این بار خط کشی ها واضح‌تر و مشخص‌تر بود. سالن نخست متعلق به هنرمندان انقلاب اسلامی بود. سه نفر از 12 برنده جوایز هم نقاشان انقلاب اسلامی بودند و 31 صفحه اول کاتالوگ هم متعلق به همین طیف بود. بعد از آثار این گروه، نقاشی‌های فیگوراتیوی چاپ شد که جنبه ای ملی- اسلامی داشتند؛ سپس نقاشی-خط ها آمده بود؛ بعد از آن منظره‌های روستایی و شهرهای قدیمی ایران. حدودا از صفحه 100 به بعد آثار انتزاعی شروع می‌شد که یک برنده هم از میان آنها انتخاب شده بود. از صفحه 138 به آثار فیگوراتیو مدرن بر می‌خوریم، تا صفحه 180 که نقاشان واقع‌نما (شامل بازاری یا عامه پسند و غیر بازاری) 20 صفحه را به خود اختصاص داده اند. 10 صفحه آخر مجددا به چند نقاشی مدرن اختصاص می‌یابد (شاید باز هم برای خوشامد بیننده خارجی). اثر مهدی حسینی (دبیر بی ینال پنجم) که از نقاشان مدرنیست غیر سیاسی محسوب می‌شود در همین 10 صفحه آخر است. در این نمایشگاه هم چنانکه در بالا برشمردیم همه گرایشات – از انقلابی، مدرن، واقع‌نما، تا بازاری و نقاشی – خط- اجازه شرکت یافته بودند.

کاتالوگ بی‌ینال چهارم چاپ نشد. اما چینش آثار در موزه به همان روال گذشته بود. اتفاق جالب در این بی‌ینال حضور آقای ایرج اسکندری (یکی از نقاشان انقلاب اسلامی) در دو سالن بود؛ در سالن اول در کنار نقاشان انقلابی و در سالن پایین در کنار نقاشان مدرن؛ این را می‌توان به عنوان اعلام آغاز استحاله نقاشان انقلاب اسلامی و نزدیک شدن آنها به نقاشان متجدد غیر سیاسی گرفت.

بی‌ینال پنجم با نقاشان متجدد غیر سیاسی:

تحولات دوم خرداد 1376 اتفاق افتاده بود که بی‌ینال پنجم برگزار شد (کاتالوگ پنجمین دوسالانه نقاشی معاصر ایران، 1379). مدیریت وزارت ارشاد و موزه تغییر کرده و در اختیار گروهی دیگر قرار گرفته بود. بهترین آلترناتیو برای مدیریت جدید، نقاشان متجدد غیر سیاسی بودند. نقاشانی که پیش از انقلاب هم با قدرت گرفتن تکنوکرات ها و بوروکرات ها مورد حمایت قرار گرفته بودند. مدیریت در اختیار کسانی قرار گرفت که در این سال‌ها در حاشیه بودند اما در عین حال در موضع اپوزیسیون هم نبودند. مهدی حسینی، که در دانشگاه هنر با جمعی از هنرمندان نوگرای غیر سیاسی چراغ نقاشی “مدرن با تکیه بر عناصر بومی” را روشن نگه داشته بود، دبیر بی‌ینال شد.

این نقاشان از نظر بنیان‌های نظری قوت بیشتری داشتند و اطمینان از همین قدرت نظری اجازه حذف دیگران را به آنها می داد. بی‌ینال آنها با روال گذشته متفاوت بود. در سالن اول آثار پیشکسوتان نقاشی متجدد غیرسیاسی، و در سالن‌های بعدی مابقی کارها قرار داشت. نمایشگاه فقط در موزه برگزار شد و از میان 1371 نفر تنها 120 هنرمند، یعنی حدود یک پنجم هنرمندان متقاضی، جواز شرکت در نمایشگاه را یافتند- به یاد بیاوریم که در بی‌ینال سوم به یک سوم شرکت کننده‌ها اجازه ورود داده شده بود. در بی‌ینال پنجم تنها یک دهم متقاضیان موفق به نمایش تابلوهای خود شدند. دبیر بی‌ینال به وضوح در ابتدای کاتالوگ نوشت که آثار بازاری (نگارگری، نقاشی-خط و واقع نما) در بی‌ینال جایی ندارند. هر چند کاتالوگ بر اساس حروف الفبا چیده شده بود اما پیش از برقراری ترتیب الفبایی، آثار 11 نفر از شرکت‌کننده‌ها حذف شد تا اثری که با ایدئولوژی هنرمندان متجدد غیر سیاسی مطابقت ندارد در پرونده این بی‌ینال ثبت نشود.

هیئات انتخاب متشکل از دو گروه رقیب در سال‌های قبل بود: نیمی از اعضای آن از استادان دانشگاه هنر (متجددین غیرسیاسی) و نیمی دیگر از نقاشان انقلاب اسلامی (اساتید دانشگاه تهران) بودند و هیچ نماینده‌ای از چپ‌ها یا فارغ التحصیلان بعد از انقلاب در آن حضور نداشت. اما در میان اعضای هیئت داوری، تنها یک نقاش انقلابی (حبیب ا… صادقی) حضور داشت. تعداد بیشتری از جوایز به نقاشان انتزاعی تعلق گرفت. در این بی‌ینال نقاشان چپ شرکت نکردند و تعداد زیادی از فارغ التحصیلان سال‌های پس از انقلاب که شیوه و ایده آنها با نگاه فرم گرای نسل قبلی مدرنیست‌ها موافق نبود از نمایشگاه حذف شدند. این بی‌ینال به تضادها دامن زد چرا که علی رغم تبلیغات دولت جدید برای ایجاد فضای بازتر، نسبت به بی‌ینال‌های قبلی اقتدار طلبانه‌تر هم شده بود. ریاست موزه باید در میان گروه‌های مختلف نقاشان آلترناتیو دیگری برای نزدیکی و اعطای قدرت می یافت. این بار چند نفر از نقاشان با گرایش چپ (با توجه به اینکه چپ‌ها همیشه در کار گروهی موفق عمل کرده اند) پیشنهاد تشکیل انجمن نقاشان را دادند.پیش از این کانون نویسندگان نیز با گرایش چپ توانسته بود نهاد موثری باشد. در دولت اصلاحات تصمیم بر آن بود تا نهادهای مدنی چون انجمن‌ها و N.G.O. ها میان مردم و حاکمیت واسطه شوند. نقاشان چپ و گروهی از هنرمندان متجدد غیرسیاسی قبل و بعد از انقلاب ائتلاف کردند و انجمن نقاشان شکل گرفت.

بی‌ینال ششم با نقاشان متجدد غیرسیاسی جوان و نقاشان چپ:
انجمن نقاشان نسبت به سایر نهادها دموکرات‌تر و فراگیر‌تر بود. در سال‌های بعد از انقلاب تعداد نقاشان و هنرجویان زن افزایش یافته بود. بر خلاف تمام نهادها و مدیریت‌های قبل و بعد از انقلاب، در انجمن حضور و مدیریت زنان چشمگیر بود. برای اولین بار یک زن به عنوان دبیر بی‌ینال انتخاب شد و در هیئت انتخاب نیز چهار زن حضور داشتند (ششمین دوسالانه نقاشی معاصر تهران، 1382). هیئت انتخاب از میان نقاشان متجدد بعد از انقلاب یا کسانی که تا آن زمان از میدان‌های قدرت به دور بودند برگزیده شدند. در جمع هیئت داوران هم یک فیلم ساز با اعتبار جهانی، یک معمار و چند داور خارجی ترکیب جدیدی بوجود آورده بود. انجمن مجبور شد تا 33 هنرمند صاحب نام و پیشکسوت را به عنوان “مدعو” به بی‌ینال دعوت کند. این افراد نقاشانی بودند صاحب سرمایه‌های نمادین یا اجتماعی بالا و حذف کامل آنها توسط هیئت انتخاب مشکلات زیادی را برای برگزارکنندگان در پی می آورد. در حقیقت این بی‌ینال توسط نسل جوان تر انجمن (فارغ التحصیلات بعد از انقلاب) برگزار شد. اما آنچه نسل‌های مختلف هنرمندان نوگرا بر سر آن تفاهم داشتند، حذف کامل نقاشان بازاری بود. علاوه بر آن انجمن مصمم به حذف نقاشان انقلاب اسلامی بود که در بی‌ینال ششم موفق شد – البته در بی‌ینال بعدی عواقب آن را هم دید. روشن است که انجمنی که حاصل جمع هنرمندان چپ و نوگرایان جوان بود بیشترین فاصله را با نقاشان انقلاب اسلامی داشت.

کاتالوگ نمایشگاه همه هنرمندان را پوشش داد و آثار نمایشگاه نه بر اساس پیشکسوتی- که معیار نقاشان متجدد نسل قبل بود- و نه بر اساس وابستگی به میدان قدرت سیاسی چیده شدند. به نظر می آمد هم نظری و تفاهم این گروه از نقاشان، می تواند امکان ایجاد یک میدان رقابت بر سر سرمایه فرهنگی مهیا کند. اما به دلیل ساختار از بالا به پایین قدرت، که احتمالا متناسب با ساختار اقتصادی وابسته به نفت بود، با تغییر دولت همه رشته های این گروه پنبه شد.

بی‌ینال هفتم با نقاشان انقلاب اسلامی
بی‌ینال هفتم به فاصله 4 سال از بی‌ینال ششم برگزار شد. دولت از اختیار تکنوکرات‌ها خارج شده بود و مدیریت ایدئولوژیک هیچ گروهی را غیر از نقاشان انقلاب اسلامی به خود نزدیک نمی دید. حسینی راد و حبیب ا… صادقی از جمله نقاشان انقلاب اسلامی به ریاست موزه رسیدند. آنها که خود در این سال‌ها تغییر ماهیت داده بودند، تلاش‌شان را معطوف به بازگرداندن شرایط به پیش از دوم خرداد کردند: شرایطی که همه در آن حاضر بودند اما مدیریت در دست این گروه خاص بود. انجمن نقاشان زیر بار این تغییر نرفت. این گروه هم که پیش از این توسط انجمن نادیده گرفته شده بودند، برگزاری بی‌ینال را از انجمن گرفته و خود آن را به شیوه قدیم، یعنی همه به اضافه خودشان، برگزار کردند. طبق معمول بسیاری از نقاشان متجدد غیر سیاسی در آن شرکت کردند، اما گرایش چپ انجمن آن را تحریم کرد. تا زمان نوشته شدن این مقاله هنوز کاتالوگ این بی‌ینال به چاپ نرسیده است.

نتیجه نهایی اینکه در دو دوره (یکبار، در دهه چهل و اوایل دهه پنجاه و بار دوم، دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی) نوعی اشتراک نظر میان دولت (حامی بزرگ) و هنرمندان متجدد بر سر قواعد هنری باعث اهمیت بیشتر سرمایه فرهنگی در مقایسه با سایر سرمایه ها شد. نتیجه، رشد کیفی این نوع از نقاشی در دهه 50 و همچنین سال‌های اخیر است که اتفاقا در هر دو مورد هنر ایران توانست به بازارهای جهانی هم راه یابد؛ اشتراکی در تعریف، که در نبود آن شکل رقابت‌ها به کلی تغییر می کند.

منابع:

پاکباز، رویین (1379): نقاشی ایران از دیر باز تا امروز، انتشارات نارستان 1379
مینوفر، ستاره: سالشمار ضمیمه مجله حرفه هنرمند، شماره 18، زمستان 1385
افسریان، ایمان: هنر متجدد- هنر بازاری، مجله حرفه هنرمند، شماره 14، تاریخ زمستان 1384
افسریان، ایمان: هنر متجدد- هنر بازاری، مجله حرفه هنرمند، شماره 16، تاریخ تابستان 1384
افسریان، ایمان و راودراد، اعظم: نقاشی ایران در دوران سنت و مدرن، دومین نشست تخصصی جامعه شناسی هنر، فرهنگستان هنر جمهوری اسلامی ایران: 1385
بروشور اولین دوسالانه نقاشان ایران (بعد از انقلاب) 1370، مرکز هنرهای تجسمی، چاپ اول: 1371
نقاشی معاصر ایران؛ کاتالوگ بی‌ینال دوم، انجمن هنرهای تجسمی: 1373
نقاشی معاصر ایران؛ منتخب سومین دوسالانه نقاشی، انجمن هنرهای تجسمی: 1374
طعم رویا؛ کاتالوگ پنجمین دو سالانه نقاشی معاصر ایران، نشر نظر: 1379
ششمین دو سالانه نقاشی معاصر ایران، موسسه توسعه هنرهای تجسمی: 1382
کریستی ین شویره، اولیویه فونتن: واژگان بوردیو، ترجمه مرتضی کتبی، نشر نی 1385
پی نوشت:

1- کریستی ین شویره، اولیویه فونتن- واژگان بوردیو – صفحه 138 تا 141 نشر نی- ترجمه مرتضی کتبی 1385 تهران
2- پی یر بوردیو- نظریه کنش- صفحه 284- انتشارات نقش و نگار- ترجمه مرتضی مردیها- 1381- تهران
3- کریستی ین شویره، اولیویه فونتن- واژگان بوردیو- صفحه 97- نشر نی- ترجمه مرتضی کتبی 1385 تهران

جهان تصاویر ایرانی از نگاه بیگانه

همه نظرات ارائه شده در این متن لزوما مورد تائید فراایران نیست.

جهان تصاویر ایرانی از نگاه بیگانه

شعله مصطفوی
ترجمه: مریم اطهاری

منبع : نشریه هنرهای تصویری حرفه هنرمند
شماره 33 ، تابستان 1389

شعله مصطفوی دارای مدرک دکترا در رشته ی فلسفه، بخش تاریخ هنر، باستان شناسی کشورهای خاورمیانه، و باستان شناسی اروپا از دانشگاه جان ولفگانگ گوته فرانکفورت می باشد. او بعد از 5 سال کار در بخش هنرهای اسلامی در یکی از موزه های شهر فرانکفورت، از سال 2004 در موزه ای در شهر کارلزروهه و در تنها بخش علمی موجود در آلمان به اسم “فرهنگ و هنر کشورهای غیر اروپایی” مشغول به کار گردید. او از سال 2002 هنرگردان ( Curator ) و همکار چندین نمایشگاه هنرهای معاصر کشورهای شرقی به خصوص ایران بوده و آخرین بار در سال 2009 در جشنواره ی زنان کارلزروهه به اسم Iran- 1001 هنرگردانی 4 نمایشگاه را به عهده داشته است.

پیش داوری ها و تصاویری که فرهنگ ها از یکدیگر دارند به سختی قابل تغییرند. از مشخصات دوران ما سیل تصاویر رسانه ای است که اثری تعیین کننده بر روابط اجتماعی و ارائه ی تصویری از خود و بیگانه دارد و حوزه های مجازی جدیدی را پدید می آورد که فراسوی مرزبندی های ذهنی و جغرافیایی، در آنها ماهیت هنر رسانه ای قابل لمس می شود. نظام های پویای تصویرسازی در هم می آمیزد و از کلیشه های فرهنگی بهره گرفته می شود تا به چالش شان کشیده و یا با یکدیگر قیاس شان کند. فرار از این کلیشه های فرهنگی، به دلیل بازار پر رونقی که دارند، تنها در مواردی بسیار نادر صورت می گیرد و بدینگونه، نوآوری قربانی فروش می شود.
هنر ایران از آنجا که سال ها تنها به منظور تبلیغات سیاسی مورد بهره برداری قرار می گرفت، مورد توجه غرب واقع نمی شد، لیکن پس از اصلاحات سال 1997 فرصتی یافت تا ارتباط خود را با هنر جهانی از نو برقرار سازد و آنگاه برای نخستین بار با آثار هنرمند مقیم آمریکا، شیرین نشاط، بار دیگر به حوزه ی آگاهی عمومی غرب قدم گذاشت. مجموعه عکس های زنان الله او که در سال 1994 پدید آمدند، زنان ستیزه جو و پوشیده در چادری را نشان می دهند که جوارح قابل رؤیتشان تماما با حروف فارسی منقش و پوشانیده شده اند، که نشانگر برداشت شخصی او از تغییراتی هستند که در هنگام مراجعتش به ایران با آنها روبه رو شد. از پی این عکس ها، سه گانه ی ویدئویی او به نام های بیقرار، وجد، و شور پدید آمد که دو فیلم ویدئویی اول، جایزه چهل و هشتمین بی ینال ونیز را برایش به ارمغان آوردند. (تصاویر 1 تا 7 ) از آن پس شیرین نشاط به عنوان ” یکی از مهم ترین نمایندگان هنر معاصر” شناخته شده است. هنرمند در هر دوی این ویدئوها، دو جنس زن و مرد را از یکدیگر به کمک دو پرده مقابل هم، از حیث فضا تفکیک می کند. این جداسازی زن و مرد و تفکیک نیمکره هایش که با شگردی نمایشی ترتیب داده شده است با تقلیل رنگ ها به سیاه و سفید تشدید می شود؛ هنرمند از طریق صورت بندی ای تزیینی هر یک از دو جنس را در چارچوب یک گروه، متمرکز ساخته و باز از سویی دیگر در هیئت فرد، مستحیل می سازد و در مقابل یکدیگر و در نهایت، در برابر تماشاگر قرار می دهد. در این میان اشاره به اسلام هیچ گاه، خواه در سر و وضع ظاهری هنرپیشه ها و یا در الگوهای رفتاری شان، فرو گذاشته نمی شود. شیرین نشاط با زبان استعاری تصاویرش و با انواع صداهایی مانند ” کل کشیدن” سعی دارد تا به “ترکیبی از واقعیت و خیال” دست یابد.

مشخصه ی سبک این آثار اشاره به گذشته و سنت زیباشناختی دیرپای مرتبط با هنر خوشنویسی و خوشخوانی ایرانی است، که در آنجا به جست جوی ابهامند. اما به راستی این تصاویر تمثیل گونه که اغلب پر از شعر و غنی از سحری فراگیرند در مقابل چشمان مخاطب غربی چه جلوه ای دارند؟ مخاطب غربی در مجموعه ی عکس های زنان الله اغلب عاجز از کشف و خوانش اشعار فروغ فرخزاد است، و آن نوشته ها را عموما به جای تزیینات خوشنویسی در نوشته های عربی می گیرد و پیام تصاویر را تنها با شعائر اسلامی مرتبط می کند؛ در این میان اما انگار خود عنوان این آثار و فیلم های ویدئویی نیز بر معلومات رسانه ای مخاطب غربی راجع به حکومت دینی ایران صحه می گذارند. (تصویر 8 ) مضاف بر آن : در حالی که کلمه و تصویر به زعم مخاطب غربی از درونمایه بنیادی واضحی تبعیت می کنند و به خاطر جای گیری سیاه_سفید مبالغه آمیز و حقیقتا تحمیل گرانه شان به همراه آن آوازهای مرثیه وار، وقایع و برخوانی های آیینی حوزه های فرهنگی “نخستین” (به عبارتی “بی تمدن”) را به ذهن متبادر می سازند، شیرین نشاط موفق شده است نبض مخاطب غربی را در حساس ترین نقطه اش پیدا کند.

تصاویری از این دست، که تازه بعد از وقایع یازده سپتامبر 2001 و کنجکاوی از پی آن برای کشف ” وحشی نجیب” و بیان بی پرده ی “شور سر کش” اش، برانداز می شدند بعد از چندی با برپایی بازاری برای آثار هنرمندان ایرانی مصادف شدند که این بازار رو به رشد داشت و در خارج بسیار مورد توجه قرار گرفت. نسلی از هنرمندان جوان که به بلوغ هنری می رسید موفق شد آثار پر شماری را ارائه دهد که طیفی وسیع را در بر می گرفت: از کارهایی که به وضوح، زمان-محور بودند یعنی کارهای سمعی_ بصری (مانند فیلم و انیمیشن) تا مجموعه ی (اینتراکتیو)، چیدمان های اجرایی و نقاشی و غیره. در این میان، نمایشگاه های بسیاری در خارج از ایران به نمایش اینگونه آثار تخصیص یافت. با وجودی که در برنامه ریزی چارچوب اصلی این نمایشگاه ها، کیفیت هنری و مستقل آثار از نظر دور نگه داشته نمی شد، به نظر می آمد که نه نحوی بطنی رغبتی نهفته نسبت به جهانی غیر عقلانی در آنها طنین انداز است، که تصورات رمانتیک پیشین از ایران قدیم و وحشتی که امروز نسبت به ایران و جود دارد را همزمان یا جدا از هم می شد در آن مشاهده کرد.

اما هنر ایران، امروز در عرصه ی هنر بین الملل چه جایگاه و اعتباری دارد؟ در کجای گستره ی وسیع و در انحصار غرب “تاریخ هنر” می توان جایش داد؟ چه تعداد و چه میزان ویژگی هایی را باید دارا باشد تا در همان زمره به رسمیت شناخته شود؟ آیا هنرمندان ایرانی تباری که در خارج از ایران زندگی می کنند و در آثارشان پیش زمینه های فرهنگی خود را از دریچه ی محیطی جدید انعکاس می دهند نیز از مفاخر این هنر محسوب می شوند؟ و چه کسی می تواند این آثار را ارزیابی کند؟ آنهایی که در ایران زندگی می کنند یا آنها که از پس سال ها غیبت از دور هنر موطن دیرینه شان را قضاوت می کنند، و یا هنر گردان (Curator) های غربی که در جست جوی مصالحی جدید و به امید هجوم سیلی از بینندگان، که خود برای بقای نهادهای هنری موجود سرنوشت ساز است، در راه هایی جدید قدم گذارده اند؟ آیا تنها به این دلیل به دیدن نمایشگاه هایشان نمی رویم که آنها به مناطقی روی آورنده اند که به لحاظ سیاسی نا امن است و از هیچ تلاشی دریغ نمی کنند تا در محل به جست جوی هنر و هنرمندانی بپردازند که در تاریکی و ابهام صلاحیتی تصدیق نشده به سر می برند تا آنها از نو کشف شان کنند؟ پاسخ به این پرسش ها ارتباطی تنگاتنگ با تعریف مفهوم هویت دارد. بدیهی است که یک جامعه هیچگاه، حتی در گذشته نیز تنها یک هویت واحد و تغییر ناپذیر نداشته که باری از سیر تدریجی تغییر و تمایز جلوه هایش پدید آمده باشد. بی تردید امروزه در طول زندگی یک فرد دگرگونی های تاریخی بیشتری بر روی هم انباشته می شود، که این خود تغییراتی شخصی را در پی دارد که فرد را وا می دارد تا فراسوی مفاهیم خشک هویت، خود را دگر بار تعریف نماید. در این میان، مهاجرت به محیط فرهنگی بیگانه، آن هم در عصر شبکه ی جهانی تنها یکی از شکل های واقعی تجلی هویت در میان اشکال متعدد آن است. اما پرسشی که در اینجا مطرح می شود آن است که چه مؤلفه هایی، هویت های امروزین را شکل می دهند و اینکه یک هویت “ناب” ایرانی را با توجه به تأثیر جهانی رسانه ها چه طور می توان مصون و دست نخورده نگه داشت؟ وقتی خالق یک اثر هنری خود اهل ایران باشد و در دل تضادهای جامعه ای زندگی کند که از یک سو بر پایه ی ارزش های اسلامی بنا شده است و از سوی دیگر قادر نیست یا اصلا خواستش نیست که از مدرنیته دوری گزیند، نزد او هنر، خصوصا از نگاه یک ناظر پیگیر بیرونی، به منزله ی گواهی بر وضع موجود و نیز ابزار غور و اندیشه تلقی می شود. از اینجا قابل پیش بینی است که چرا پرداختن به سؤالاتی در رابطه با آینده، نقش هنرمند و مذهب جزئی از هنر معاصر ایران می شود. هنرمند ایرانی به عنوان یک مرز_نشین یعنی کسی که به واسطه و در متن ناگزیر است تا بی وقفه موضع خود را مشخص سازد و اصالتش را به اثبات رساند، کسی که میان سنت فرهنگی خودش و نو آوری های جهانی مدرن در آمد و شد است و خود را مدام در یک موقعیت درون اجتماعی حرکت و رکود می یابد، به ناچار باید بستگی اش به هویتی چندگانه را اقرار نماید. آرمان شهرهای برساخته از درهم تراویدگی های فرهنگی و صورت جان_ یافته هویت چندگانه دیری است که در فضای سایبر و اینترنت به ظهور رسیده اند، جایی که برای این منظور مناسب ترین میعادگاه است. در عالم هنر اما این تاثرات در نوسانی آزاد ما بین زبان های تصویری عامه پسند، انتخاب یک سوژه ی تصویری مشخص و یا خویشتن خویش را رسانه قرار دادن، متحقق می شوند. بنابراین تصادفی نیست که “دگر_باش ها” ، از جمله افرادی که تغییر جنسیت داده اند که فی نفسه در یک جامعه ی اسلامی ناگزیرند که با هویت دو گانه خویش دست و پنچه نرم کنند، به عنوان مضمون در کارها راه می یابند (نگار تحصیلی، هزار و یک شب، ویدئو 2008، آسو خان محمدی، مجموعه ی بدون عنوان عکس 2008) نمونه ی دیگر آن زنانی هستند که با حفظ پوشش مقرر اسلامی با بینی عمل شده، لنزهای آبی رنگ و موهای بلوند کرده، از ستاره های هالیوود هم پیشی می گیرند. (فرهاد مشیری/ شیرین علی آبادی، خانم ترکیبی، 2006) (تصویر 9 ) هر چه انتخاب چنین موضوع هایی صرفا از نظر ظرفیت انتقادی شان در ارزیابی مفهوم فردیت در ایران راحت تر قابل درک باشد، به همان نسبت خطری که از بیرون آن را تهدید می کند بیشتر است. چرا که در این صورت وقتی که بیننده ی غربی نگاه نسنجیده و اسیر در الگوهای فکری خودش را متوجه این کارها می کند در آنها آن لحظه “انفجاری” یک خرده-فرهنگ را بو می کشد که به هر حال به خاطر محدودیت های مسلمی که در محیط پیرامون وجود دارند جور دیگری مجال بروز نمی یافته است. اما این دور نما که ارتباط با جهان مدرن خود بتواند به آگاهی خلاقی منجر شده و به رهایی از قید ساختارهای سیاسی حاکم بیانجامد، دیری است که در تفکر غربی نفوذی نداشته است.(1)

این اولین باری نیست که دو پدیده ی متفاوت در مقابل یکدیگر قرار می گیرند: در یکی گرایش افراد و گروه های خاصی به چشم می خورد که اصل و نسب شان از خاورمیانه است و به وارسی دائمی و حصول اطمینان از هویت ملی خویش مشغولند، در حالی که آن دیگری انگار درست باید این را به تجربه آورد که زاد و بومش بی هیچ تمایزی تحت عنوان کلی و به لحاظ تاریخی و جغرافیایی، عاری از هر گونه دقت و ظرافتی، به عنوان “شرق” (اورینت) رده بندی می شود. این دومی با جریان بازگشت و هوشیاری دوباره ای نسبت به مفهوم ” شرق شناسی ” (اوریانتالیسم) و تصورات عجین با آن راجع به امر “اگزوتیک” مقارن شد، که خود اولین نمودهای تصویری اش را در حدود پایان سده ی نوزدهم و آغاز سده ی بیستم یافت و پس از آن دوباره در دهه ی هفتاد و این تبار در کار بعضی هنرمندان پست مدرن غربی ( از جمله در مجموعه ای از آثار بیل ویولا ) نمایان شد. امروزه هنرمندان کشورهایی که غرب به دلخواه با عنوان “اسلامی” یا “شرقی”، شناسایی شان می کنند خود به خدمت همان کلیشه های روز تصویر شرقی (اوریانتال) در آمده اند _ به یقین بیشتر به امید موفقیت و تحسینی که هنرشان از این رهگذر در غرب به دست می آورد. بعضی از این هنرمندان بیشتر به ساحت های دیرینه و خیالی منتسب به شرق از جمله حرم (افشان کتابچی، حرم 2005) یا حمام (شیرین نشاط، زرین، ویدئو 2005) می پردازند، عده ای دیگر در کار وارد کردن نمادهای هویت _ پرداز (به عنوان نمونه فرخنده شاهرودی، فرش ایرانی : باغ در باغ(تصویر 10 ) / مجنون ، هنر محوطه ای، 2003 _ جلال سپهری، مجموعه آب و فرش های ایرانی، عکاسی 2004) یا نمادهایی در آثارشان هستند که در حال حاضر به خدمت مفاهیم ایدئولوژیک در آمده اند از جمله چادر و موی سر (باربد گلشیری، بر ما چه رفته است باربد؟، ویدئو 2002؛ ماندانا مقدم، چهل گیس، چیدمان، ویدئو 6_2004) (تصویر 11 ) که این دست از هنرمندان به واقع نقش زن،بدن زن و مذهب (باربد گلشیری، مامی، چیدمان، ویدئویی 2008) (تصویر 12 ) و یا ساز و کار سانسور در حکومت دینی ایران (رامین حائری، تعزیه، سه لته، چاپ سی/ غزل، مجموعه ی عروسی، عکس 2002) را دستمایه و مضمون کار قرار می دهند. در این بین امیرعلی قاسمی، هنرمند و گالری دار تهران، در مجموعه ی دو سویه (اینتراکتیو) خود، زنان کافی شاپ (5-2004) (تصویر 13 ) موفق شد با مقوله ی سانسور برخوردی کاملا شیطنت آمیز نماید، به این ترتیب که او اندام به اصطلاح زننده ی مدل زن کارهایش (زننده به خاطر پوشیده نبودنشان) یعنی صورت و دست ها را با سطوحی به رنگ سفید جایگزین کرد. اگر بیننده بر روی این سطوح کلیک کند، آنها به صورت اندامی بی شکل در می آیند و همین زنان بی چهره با صوت و کلام خویش از خلال گپ و گفتشان خود را به بیننده می شناسانند. در مقابل، مردان تصاویر، ساکت و مصون از سانسور ملازمشان، گمنام باقی می مانند. نزدیکی ای که در این کارها به واسطه حس لامسه حاصل می شود بیننده ی منفعل را به یک دنباله رو و شریک جرم فعال بدل می کند که خود غفلتا در این حین، سیاست تبعیض جنسی در ایران را تصدیق کرده است. بر خلاف آن، معنی و مضمون سری عکس های پارتی، مجموعه ای که قاسمی در همین دوره ی زمانی روی آن کار کرده است، در نگاه غربی نا مکشوف می ماند. این عکس ها که به لحاظ موضوع و ابزار کار با مجموعه کافی شاپ ها مشابه هستند، با تغییر مکان افراد به تصویر آمده از کافی شاپ ها این بار به محیط های اندرونی و خانگی که دقیقا به همین خاطر چهره مردهایش هم سفید شده اند، خود را از مجموعه قبلی متمایز می سازد. چندی پیش هفته نامه آلمانی دی تسایت تفسیری به این شرح بر کارهای قاسمی نوشت: «هنرمند جوان، امیرعلی قاسمی، هم سن و سال های خوش گذرانش را در حال بزم و پایکوبی در میهمانی های مخفی نشان می دهد، با این حال برای آنکه کارها از گزند سانسور در امان بمانند همه صورت ها را سفید کرده است.» (2008/ 51، صفحه ی 74).

هنرمندان ایرانی از زمان شکل گیری جمهوری اسلامی بنا بر انگیزه هایی متفاوت به استعاره های تصویری روی آوردند. از پی مرحله ی نخست این دست آزمایی، که استعاره ها در آن به لحاظ کارکرد کلیدی و نشانه شناسانه شان در تفسیر اثر هنری حائز اهمیت بودند و برای هنرمندان فضای گردشی آزاد را برای بیان ناگفته ها فراهم می آوردند، برهه ی زمانی دیگری فرا رسید که در آن هنرمندان دچار جنون استعاره شدند. نتیجه آن بود که این نقل و بازگویی هایی که بیش از حد در کارها نمایان شده بودند همگی سکه یک پول شوند. امروز اما به خاطر شم و نگاهی که نسبت به غرب هوشیار شده است، دلیل گرایش بسیاری از هنرمندان به کاربرد استعاره آن است که به کمک هجو و تمسخر قصد دارند از صورت واقعی آنها در مقام کلیشه گرده بردارند و از طریق بی اثر کردن معنای دو وجهی شان آنها را افشا کنند و با هماهنگ سازی کلیشه های خاص فرهنگی از فریب عام تری که جهان شمول هم هست، تصویری دقیق به دست دهند. به این ترتیب زنان حرمسرایی که انگار یک راست از وسط نقاشی های قاجاری به میان عکس های افشان کتابچی پریده اند با گوش های مخملی و پرزداری که بر سر دارند خر گوشک های پلی_بوی از آب در می آیند (مجموعه ی حرم، 2005) (تصویر 14 )

وقتی این آثار پر استعاره در نمایشگاه های غرب به نمایش در می آیند گاهی مشخص نیست که آیا مخاطب غربی از واقعیت اجتماعی تغییر شکل یافته و کاریکاتور شده امور آگاهی دارد یا خیر. زمانی که مجموعه ی عکس های مانند هر روز (2002) (تصویر 15 ) شادی قدیریان با آن نیم تنه های زنان تماما پوشیده اش در آلمان معروف شد، انگار تفسیر کارها برای مخاطب روشن بود: زنان پوشیده در چادری که به جای سر و صورتشان اسباب خانه نشانده شده است، توجه را به موقعیت شناخته شده […] زنان مسلمان که در محیط خانه محصور هستند، جلب می کند. تازه بعد از مقایسه با مجموعه عکس های چاپ شده بر پارچه الکه راین هوبار بود که مجال تاملی عمیق تر بر آن آثار ممکن شد. این هنرمند آلمانی با اختیار عنوان من و خودم برای این مجموعه، از خودش به مثابه موضوع تصویر استفاده کرده و به زیر پوست هفت نقش متفاوت لغزیده و با هر یک به عنوان همزاد خود برخورد کرده است هر یک از این همزاد ها با نقشی که برایشان در نظر گرفته شده، با اسباب خانه و ظاهر در خور آن نقش خود را به تماشا گذاشته اند. آنچنانکه متن همراه یکی از عکس ها توضیح می دهد، یکی از زنان، با موهای کوتاه قرمز و براشینگ مد روز، همسری پزشک است که از خلال روابط عاشقانه نامشروع در صدد یافتن مفری از روزمرگی ملال آور زندگی اش است. اگر تاریخچه ی پیدایش هر دوی این مجموعه آثار را به کناری بگذاریم، خواهیم دید که میان زنان هر دو آنها، همذات پنداری در سطحی وحدت بخش میان غرب و شرق صورت می گیرد، به این نحو که هر دوی این آثار هر یک به نوبه ی خود، یک و تنها همان سوژه ی تصویری همسان را پیش می گذارند که حال به تناسب بستر فرهنگی شان، یا در قالب نقد و یا در قالب طنز دلالت بر پیامی واحد دارد : جایگاه و مرتبه ی زن؛ جایگاه زنان که هویتش به واسطه تقسیم نقش ها، توقعات و انتظاراتی که بر خود روا دانسته و بدانها تن در داده است و نیز تصوراتی که مقرر می سازند که او چه باشد و چه بخواهد، متاثر شده است، […] زنانی که نظام پدرسالار از آنها سلب صلاحیت کرده است […]. در آخر، از سر تسلیم این طور می توان جمع بندی کرد که اینجا نیز قضیه بر سر همان نکبت دیر آشناست که قالب های خاصی را تشویق و ترویج می کند.

مدتهاست که مفهوم شرق شناسی (اوریانتالیسم) چه در غرب و یا در شرق، به واسطه اثر مجادله برانگیز نظریه پرداز و منتقد ادبی “ادوارد سعید” (در کتابی با همین عنوان)، تعبیر و تفصیل شده و در حوزه ی مطالعات فرهنگی نیز وارد شده است. در این کتاب، تعارض با غیر به عنوان یک گرایش نهفته ی تاریخ اندشه ی غرب از قرن شانزدهم به این سو، در قالب قوم شناسی برون فکن تفسیر شده است؛ و “شرق اسرار آمیز” در تقابل با “غرب روشنگر” قرار می گیرد.

در آغاز سده ی بیستم گرایشی نو با نام ” بدوی گرایی” در هنر پدید آمد که زاییده ی فزونی یافتن عکس هایی بود که در محل گرفته شده بودند و نیز سفرنامه هایی که ماجراجویان غربی فراهم می آورند. با این جریان جدید هنری به خصوص در حوزه ی نقاشی نوعی آرمان گرایی در مورد اقوام بی تمدن و بیش از هر چیز در مورد آیین ها، اسطوره ها و نمادهایشان همراه شد، که موجودیتش به خودی خود از زمان فلسفه روشنگری با آن سحرزدایی و رمز گشایی تنظیم یافته و محقق شده اش از جهان و اسطوره، برای هنرمندان و روشنفکران جذبه ای مقاومت ناپذیر داشت. در آثار برخاسته از این دوران، نظربازی و نگاه تیز و دقیق بیننده ی “روشن نگر” بر اقوام بی تمدن اما در عین حال به شدت پر احساس و سرشار از اسطوره و جهان معطوف به معنویات شرق در مقابل جهان خودش، جزو لاینفک دریافت و فهم اثر بود. این قاعده در دوران پست مدرن نیز صدق می کند، آنجا که سبک “بدوی گرایی نو” با آثار بعضا کیچ (از این حیث که از زمینه شان منقطع شده اند) و بی محتوا شده اش اشاعه یافتند. اصل شاخص هنر غرب، که همانا تصاحب تصاویر با مختصات فرهنگی دیگر و جدا کردن آنها از بستر اصلی شان و ارائه ی آنها بی هیچ برگردان و ترجمه ای است، که به عبارتی تبدیل فرهنگ به شبه فرهنگ است، تنها چند دهه بعدتر این بار با ابزار بیان هنری جدید دیگر بار آزموده شد. غرب از نو موضع فاعل شناسای یا بهتر بگوییم قاضی را در اختیار گرفت و در مقابل، شرق ناگزیر بود تا به ایفای نقش موضوع شناسایی یا مورد قضاوت بسنده کند. سرانجام دیگر ابزار کارآمدی باقی نماند تا جامعه ای که خود را متمدن می نامید بتواند به واسطه ی آن خود را برتر و بالاتر از جوامع شرقی جای دهد.

امروز دقیقا با همین پدیده در متفاوت ترین شکل ظهورش، برای سومین بار و این بار با نظر به هنر معاصر ایران مواجه شده ایم. به محض اینکه زنان محجبه و چادری، تصاویر شهدا، چه تکی و چه به صورت ترکیبی (نیوشا توکلیان، مجموعه مادران شهدا، عکس 2006) (تصویر 16 ) و مانند آنها، نمادهای برخاسته از قرون وسطی یا مناسک و آیین ها را در عکس ها، تصاویر متحرک یا چیدمان ها منعکس کنند، دندانه های تله ای که برای شکار یک زیباشناسی پیچیده و عام باز شده است بسته می شوند، زیباشناسی ای که از کرم سفره یک بوطیفای سوررئال، فرهنگی عامیانه و بازار پسند را تغذیه می کند. این به ویژه در عکس و ویدئو ملموس می شود چرا که نزدیکی شان به واقعیت اغلب بینننده را بر سر این دو راهی قرار می دهد که آیا اینها را در دوره ی کارهای مستند یا هنری باید به شمار آورد؟ اگر بر فرض چیزی از زندگی روزمره ی ایرانی معیارهای دوگانه اجتماعی اش نیز به این عکس ها راه یابد، آنها ظرفیت انتقادی سیاسی- اجتماعی می یابند، هر چند که ضرورتا “هنر سیاسی” مد نظر خالق اثر نباشد. شگفت آن است که چگونه نوادگان کانت شیفته و مجذوب آثاری می شوند که با شیوه جدید متافوریک و به کارگیری نقش های اسلیمی خلق می شوند.

با این حال اسطوره های جمعی مدت هاست که دیگر ترجمان زنده ای از جهان تجربیات انسانی نیستند. از این رو پرداختن به آنها خصوصا در زمانه سلطه اقتصاد، بیشتر به کالایی تبدیل شان می کند که در سرتاسر جهان، در شبکه های مجازی می توان خرید و فروش شان کرد. در این شبکه ها هنرمندان به عوامل فروش حلقه رو به رشد مشتریانی تبدیل می شوند که نیاز اولیه شان به امور نفسانی و مافوق طبیعی را باید با قصه گویی و داستان پردازی و زیباشناسی ای تزیینی بر آورده سازند. “شرق” علی الخصوص ایران، در این میان با سنت یکه اش در هنرهای تزئینی در خط، کلمه و تصویر و گرایشش به راز گونگی و در ابهام پیچیدن هر شقی از امور زندگی، منبع الهام ناب و تمامی ناپذیری را پیش می نهد.

اما اگر هنرمند ایرانی بکوشد تا طرحی خلاف اوریانتالیسم را پی بریزد اوضاع از چه قرار خواهد شد، خسرو حسن زاده در توصیف پروژه اش که در قالب یک سه گانه با نام “شرق شناس، تروریست، غرب شناس” طرح ریزی نموده، در مجله – دی وی دی “ترایب زند” نسخه ی 2007 اظهارات معنی داری را عنوان می کند. پروژه ی اول شامل مجموعه ی سیلک اسکرین های در قطع بزرگی می شود که در آنها افراد مؤنث خانواده اش را در هیبت شمایل هایی دلنشین ترفیعی مبالغه آمیز داده و عنوان “تروریست” را برایشان در نظر گرفته است. (تصویر 17 ) او در حالی که پشت به تصویر مادرش (از همین مجموعه) داده، بر دامان او و میان دست هایش، در اپیزودی از این نسخه مجله، راجع به تلاش های بی ثمرش برای یافتن افراد علاقه مند و حامی برای بخش آخر پروژه اش سخن می گوید. خواست او برای آزمودن تغییر موضع در نظام قوم شناختی از دریچه ی نگاهی واقع نگر و عینی، همان طور که جز این هم انتظاری نمی رفت، با هیچ استقبالی مواجه نشد. در حالی که این کارها اتفاقا باید توجه و علاقه متزایدی را در عصر جهانی شدن بر می انگیختند چرا که مناسبات و اثر گذاری متقابل فرهنگی و پیچیده ای را پردازش کرده و پیش می گذارند که خود با تغییری خیره کننده، با واگذاری معیارها و احکام سنت هنر غربی توام است. ایجاد سردرگمی بی حد و حصر از خلال بذله گویی نکته سنجانه، عرصه ای است که در آن پرستو فروهر استادی اش را به رخ می کشد. او در چیدمان هایش با کلیشه های فرهنگی خودی و بیگانه کار می کند اما از خوانش نادرست شان به کمک دستکاری جزئی ای که در عناصر هنجار آفرینشان می کند، در می گذرد. کارهایی از قبیل نقطه ی کور (چاپ دیجیتال 2002) (تصویر 18 ) ، که در آن نحوه ی مألوف و معهود دیدن، یکسره معکوس می شود : طوق سر کچل یک مرد که زیر چادر رو گرفته است، به همان اندازه ای بیننده را می آزارد که تاثیر دو گانه ای که، دو انگشت که دزدکی از لای چادر به بیرون سرک کشیده اند و نمادی اروتیک را با زبان رمز بازگو می کنند در جمعه (سه لته، چاپ دیجیتال) (تصویر 19 ) بر مخاطب می گذارد. اگر نشان های بازنمایی تصویری امر شرقی (اوریانتال) وارونه شوند و هنرمند شرقی موضوع خود را از جایگاه نظاره شونده به نظاره گر نظاره شونده تغییر دهد، معلوم می شود که آن به اصطلاح “واقعیات” چیزهایی ساختگی بیش نبودند، به این ترتیب عادت های مرسوم و سنتی نگاه کردن چشم اندازهایی نو یافته و آثار هنری به معنای عمیق تر دست می یابند. در عین حال پرستو فروهر به کمک تحلیل تصویری عناصر تزیینی به رویکردی نو دست یافته است. او در کارهایش رد زیبایی پیچیده و ظریف تزئینات ایرانی را در تکرار مرتب موتیف های همسان می یابد، که این خود از یک سو ماحصل رمز گونگی ای است که به واسطه ی همخوانی پدید آمده، و از سوی دیگر شبکه و نظم است که الگوی قدرت ایدئولوژیک اند.

از همان ابتدا نقاشی و مجسمه سازی ایران به نسبت توجه کمتری را به خود معطوف ساختند. آیا دلیل آن این نیست که ضبط و ربط آنها پیچیده تر از آن می نمود که نابردباری متخصصین تاریخ هنر غربی، و تغییر و تحول نقاشی در ایران تاب آن را داشته باشد؟

از پی دوره ای که در اواخر قرن نوزدهم مراحل اولیه خود را طی می کرد که همانا فراگیری سطحی اسلوب نقاشی اروپایی بود (عمدتا طبیعتگرایی)، در دهه ی 1960 جنبش متقابلی که گرایش به احراز هویت ملی داشت با مکتب “سقاخانه ” آغاز شد. انتقاد به حقی که بر این شیوه به لحاظ فکری دچار جمود و به لحاظ نقاشانه تزئینی، روا بود – که در سطح دانشگاه های تازه تاسیس هنری هم فراوان به چشم می خورد – آن بود که این بار صرفا نقش مایه های ملی در سبک های مختلف نقاشی اروپایی جایگذاری می شدند. پالتی که پیش روی نقاشان بود از واقعگرایی گرفته تا امپرسیونیسم، از آن سو تا کوبیسم و سورئالیسم را در بر می گرفت – روندی که با همان پیچیدگی ها و مسائل مشکل آفرین شناخته شده در اکتساب دستاوردهای فرهنگی بیگانه تا به امروز نیز در نقاشی ایران به جا مانده است. بر خلاف تصور غربیان که می پندارند نقاشی متاثر از مذهب تشیع فاقد هر گونه صورت سازی است در ایران پس از اسلام موارد نادر و دلگرم کننده ای مشاهده می شوند. آنجا که تاثیرپذیری از فرهنگ اروپایی در کار شخصی هنرمند به طور آگاهانه منعکس شده و در متن ارتباطی چند لایه جا داده می شود، پدیده ای در خور توجه شکل می گیرد. خواه این در پرتره های الهه حیدری باشد (بدون عنوان، نقاشی 2005) (تصویر 20 ) ، که پرهیب های مؤنث آثارش، رها از قید نمادهای صریح و غرقه در عالم خویش، آگاهانه از نگاه نظربازانه دوری جسته و رخصت هیچ جور فرافکنی را نمی دهند، و خواه در قهرمانان تنها و مسخ شده نقاشی های احمد مرشدلو (تصویر 21 ) باشد که در فضاهایی تنگ و تک افتاده تپانده شده اند و در معرض نور شدید و مستقیم، رها شده به حال خود رستگاری جمعی شان را انتظار می کشند. وقتی تقلید کورکورانه از بیگانه به نفع یک زبان تصویری میان_ فرهنگی کنار گذاشته شود، فضا برای ارتباطی ناگفته باز می شود که در آن نیازی به استعاره های چشمگیر نیست. از همین دست اند پرده های طبیعت بی جان و فضاهای مسکونی متروک ایمان افسریان (بدون عنوان، نقاشی 6_2003) (تصویر 22 )، که غرق در نوری مبهم، غیاب را موضوع خود قرار داده و از این رهگذر، پلی میان علم و اجتماع، گذشته و حال می زنند. حتی وقتی ستاره های سینمای غرب همچو لیزا مینلی، مارتین داناوان و الینا لون زن از متن سینمایی شان جدا شده و در نقاشی سه لته چه فیلمی؟ (2006) سمیرا اسکندرفر کنار هم گذاشته می شوند، به واسطه ی نوشته های توضیحی ضمیمه کار، کلام جاری از زبان این سه تن منجر به ایجاد رابطه ی بین فرهنگی جدید می شود. به این ترتیب اثر هنری به انعکاس واقعی تبدیل می شود که همان اندازه که مبتذل است سرگرم کننده نیز هست و به همان اندازه که سطحی است مهیج نیز هست؛ واقعیتی سرشار از تضاد و تناقض که در آن فرهنگ هایی متفاوت در سطحی هم طراز با هم روبه رو می شوند. اینکه هنر غیر اروپایی، به شکلی اجتناب ناپذیر خود را در متن تاریخ هنری تثبیت می کند که جهانی است و رها از قید یک بیان تاریخی تک بعدی، در نهایت به این برمی گردد که هنرهای تصویری در کل خود را از مفاهیم و پنداشت های سنتی اروپایی جدا ساخته اند: جدایی متعارفشان در نقاشی و مجسمه سازی به انجام رسیده است، زیرا که اثر هنری، آن فرم و بیان نخستین ساکن و متعارف برای جاودانگی اش را از دست داده است.

هنرمندان در سراسر جهان از طریق کار با ویدئو، هنرهای رسانه ای، چیدمان و هنرهای اجرایی، چالش های آینده ای فرهنگی و فنی را پیش روی خود قرار داده اند. خواست بی چون و چرای هنرمندان ایرانی برای سهیم شدن در این تحول، موجب پیدایش کارهایی شده است که نمایانگر پنداشتی انعطاف پذیر نسبت به جهان بیرون و درون، سنتی و مدرن، هنر و کیچ، و امور آشنا و بیگانه هستند. هنر رسانه ای و شبکه ای آنها نیز علاوه بر اینها از آن روی با اقبال مواجه شده است که روی هم رفته تلاش هایی در هنر جهت تصویرسازی زبان نوشتار، چیزی که تا کنون ناشناخته بود، پدید آمده است. به این ترتیب که نوشته به عنوان یک ابزار بیانی مستقل به طوری فزاینده با تصویر مجسم شده در کنشی متقابل قرار می گیرد، و معنای اثر تصویری دیگر صرفا به کارکرد سنتی آن که همانا تصویرگری است تقلیل نیافته و هنرمندان ایرانی مجالی برای ادامه ی سنت خود نیز می یابند (سیمین کرامتی، خودنگاره، ویدئو 8_2007) (تصویر 23 ). در عین حال این تصاویر به راحتی از مقایسه های همیشگی حیطه ی مطالعات فرهنگی بری می شوند. چرا که اینجا قضیه بر سر تصاویری است که مدت هاست در هم تنیدگی و شبکه ای شدن رسانه ای فضاهای فعالیت و زندگی را درونی ساخته و از این رو بی پروا با تمام اقسام هنر و سبک های هنری پیوند خورده اند. به عنوان نمونه طرح های سوررئالیستی فوق العاده ای که مفاهیم تئاتر پوچی را در جلوه ای نو بر اساس متن نمایان می سازند (فرهاد فزونی، در انتظار گودو، مستندسازی پرفرمنسی درچت روم _ 2005)، یا اطوار کمدی و پانتومیم مانند در تئاتر مجلسی (سمیرا اسکندرفر، تک گویی زیر نور سفید، ویدئو _ 2005) (تصویر 24 ) یا حتی کاریکاتور؛ این تصاویر به واقع قدرتشان را از موقتی بودن همیشگی شان، پراکندگی و تغییر دائمی دورنمای شان به دست می آورند. در این عرصه کارهای شگفت آوری که واجد زیبایی حسی و تکانه ای برای ژرف اندیشی نیز هستند به وجود می آیند. کارهای سیمین کرامتی از این دست اند، که اتفاقا نقطه ی قوتشان نه در تجلیلی تکراری از نمادها، که در تنظیمی آگاهانه از اجرای استادانه گسست ها به زبان تصویر است. چیدمان ویدئویی سکوت (2005) (تصویر 25 ) نیز به همین نحو است، که در آن مردی دانه های تسبیح را با طمانینه میان انگشتانش می لغزاند و صدای آزارنده بر خورد مهره های تسبیح، سکوت را در هم می شکند. کرامتی با این ترفند موفق می شود ساختار سلسله قدرت مذهبی و مردانه در ایران را در قالب آیینی که از قرار معلوم گریز ناپذیر و ابدی است، متمرکز سازد. در پروژه ی چهار قسمتی او، چهار عنصر (ویدئو 7-2006) (تصاویر 26 تا 31)، نیز بر فرض مثال بر جنبه ای خلاقانه از نظریه ی سنتی چهار عنصر، که بر اساس آن همه ی هستی متشکل از چهار عنصر اصلی است، تاکید نمی شود؛ بلکه به عکس در اینجا خاک، آتش، آب و باد نیروهایی ویرانگر را در برمی گیرند که با نماد قدرتی خود بسنده در مورد بودن یا نبودن حکم صادر می کنند. در این کارها و نیز دیگر آثار هنر معاصر ایران بارها و بارها مرزهای میان تخیل و واقعیت رسانه ای، آگاهانه حرکت می کند و تمایز میان نظاره گر و مورد نظاره از میان برداشته می شود (سیمین کرامتی، لبه ی بالایی چاه، ویدئو 3_2002) و یا اصلا به نفع یک تعویض نقش تنظیم شده، در هم می ریزد. وقتی آثاری نظیر کار ویدئویی بدون عنوان غزاله هدایت (2005)، بیننده را در این مخمصه می اندازد که خود را تسلیم نگاهی قضاوت گر و بی پایان که از چشمانی بی حرکت به او دوخته شده اند سازد، آنگاه ساز و کار اوریانتالیسم بی اثر می شود. زمانی که آنچه آشنا تلقی می شد بیگانه می شود و به این ترتیب آن دو پارگی خود_ بیگانه در تصویر به زیر سؤال می رود. وقتی تصاویر قصد گیج نمودن و تحریک را دارند تا از این راه بیننده را به تامل وادارند آنگاه دریافت ها و برداشت ها ناگزیر از تغییرند و بالاخره آن گفت گوی میان_فرهنگی که غرب به کرات خواهانش بوده است، دست کم در حوزه ی گفتمان فرهنگی آغاز می شوند.

(1):

این درست نیست که امروزه متفکران و هنرمندان غربی دیگر چنین استفاده ای از هنر نمی کنند. . رجوع کنید به مقاله شانتال موف, عمل گرایی هنری و فضاهای کشمکش گرا

/Articles/ArticleDetailFa.aspx?src=104&Page=1

آیینه برون ـ مدرن

آیینه برون ـ مدرن Off-Modern

اسوتلانا بویم
ترجمه‌ی رویا منجم

تاریخ ناهمگاهی

سده‌ی بیستم با آرمان‌شهرهای آینده‌نگر و رؤیاهای تکامل بی‌پایان آغاز شد و با حسرت گذشته (نوستالژی) و جست‌وجوی بازسازی به پایان رسید. سده‌ی بیست و یکم نمی‌تواند در هیچ‌کدام پناه جوید. نکته‌ی پوچ و خنده‌داری در لحظه‌ی امروز بحران اقتصادی پساصنعتی و کشمکش فرهنگی پیش‌صنعتی ما وجود دارد. من کشمکشی میان مدرن و ضدمدرن یا صرفاً “برخورد تمدن‌ها”را در آن نمی‌بینم، آنچه می‌بینم بیش‌تر برخورد مدرنیته‌های دور از مرکز است که از لحاظ زمانی و فضایی، با یکدیگر همگاه و هم‌فاز نیستند. برنامه‌های چندگانه‌ی جهانی‌شدن و ‌بومی‌جهانی شدن[1] با هم هم‌پوشی دارند، اما هم‌رویدادی ندارند. در این چارچوب چندگانگی (تکثر)های ستیزنده و درهم تنیده، پیش‌وند “پسا”( post) خود، کهنه و دیروزین می‌شود. تا پایان سده‌ی پیش، اندیشمندان بسیاری برای “پایان” تاریخ و هنر، کتاب و انسانیت ـ به شکلی که ما آنها را می‌شناختیم ـ یا اشک ریختند و یا آنرا جشن گرفتند. در حالی که “پسا‌های” گوناگون یکی پس از دیگری از راه رسیدند، بسیاری از اسطوره‌های پیش‌مدرن هم خواهان سهم خود در قلمرو روشنفکری و معنویت شدند.

به جای پیشوندهای به سرعت در حال تغییر ـ “پس، پسا”، “ضد”، “نو یا نئو”، “فرا” و “زیر” (مجموعه) – که القاکننده‌ی حرکتی سنگدلانه به پیش، “در ستیز” یا “فراروی” است و عاجزانه می‌کوشد “در دل یا درون” باشد، پیشنهاد من “برون یا بیرون” رفتن است: مانند: “برون‌سامانی”، “بیرون برادوی”، “بیرون نقشه”، یا “بیرون ‌درست (نادرست)، “برون‌آوازه”، “برون‌متعارف”، و گاه “برون‌رنگ” (به معنای نه همان رنگ و غیرعادی).[2] “برون مدرن” دوربرگردانی به توانمندی کاووش نشده‌ی پروژه‌ی مدرن است. گذشته‌های پیش‌بینی‌نشده و خطرکردن‌ها را در کوچه‌پس‌کوچه‌های کناری تاریخ مدرن، در حاشیه‌های اشتباه روایت‌های اصلی فلسفی، اقتصادی و تکنولوژیکی مدرن‌سازی و پیشرفت بازیابی می‌کند. ویکتور شکلوفسکی نویسنده و منقد، خطوط کلی حرکت مهره‌ی اسب در شطرنج را پیشنهاد می‌دهد که دنباله‌رو “جاده‌ی پررنج دلاور” است و آنرا به دیالکتیک ارباب ـ برده‌ی “پیاده‌های وظیفه‌شناس و شاه” ترجیح می‌دهد.[3] حرکت‌های اریب، قطری و زیگ‌زاگی نمایانگر بازی آزادی انسانی، در رویا‌رویی با آخرت‌جویی‌های سیاسی و ایدوئولوژی‌هایی است که دنباله‌رو قوانین ابرانسانی دست نادیدنی بازار یا قدم‌رو (مارش) پیشرفت است. در حالی‌که در بیرون مسیر لگدکوب‌شده‌ی ساخت‌وسازهای چیره‌ی تاریخ ویراژ می‌دهیم، باید از مسیرها کناری هم پیش برویم، ولی نه مو به مو، و فرصت‌های از چشم افتاده و جاده‌های ناپیموده را بازیابیم. این فرصت‌ها همانند مسیرهای ترابری همگانی در چشم‌اندازهای امریکایی که شاهراه‌ها و بزرگ‌شاهراه‌های در حال تجزیه و نابودی از آن می‌گذرند، و با کنترل‌گرهای چندکاره‌ی ترافیک بازبینی می‌شوند، در حافظه‌ی مدرن مدفون‌اند.

برون‌مدرن “ایسم” گمشده‌ای از بایگانی ویران‌شده‌ی آوانگاردیسم نیست. مارک تازه‌ای هم در بازار پرشتاب مشتق‌های فعالیت‌های هنرمندانه‌ی همروزگار نیست. برون‌مدرن یک دیدگاه امروزی است که در دهه‌ی “صفر” سده‌ی بیست‌ویکم شکل گرفته است و به ما اجازه می‌دهد تا جنبه‌های متفاوت و اغلب دور از مرکز مدرنیته‌های متقدم‌تر را بازپس بگیریم، به قول والتر بنیامین “تاریخ را در مقابل بذر کاشته شده جارو کنیم” تا به جنبه‌های پوچ و خنده‌دار زمان حال‌مان پی ببریم. به کلامی دیگر، برون‌مدرن یک “ایسم” نیست، بلکه منشور بینش و شیوه‌ی کنش و آفرینش در دنیایی است که می‌کوشد چشم‌انداز امروز را که سرشار از ویرانه‌های تماشایی گسترش دارایی‌های غیرمنقول و مکان‌های ساخت‌وساز میراث به تازگی از نو کشف‌شده‌ی ملی است، از نو ترسیم کند. پروژه‌ی برون‌مدرن هنوز برون‌آوازه است؛ نمایشی ـ در ـ حال ـ اجراست، تمرینی از شکل‌های ممکن و مکان‌های مشترک است. به این مفهوم، برون‌مدرن، هم همزمان امروزی است و هم نامأنوس، رودرروی لحظه‌ی حال است. روزنه‌ها، جداشدگی‌ها و شکاف‌ها را در زمان حال کاووش می‌کند تا در آفرینش آینده دست داشته باشد.

اسوتلانا بویم، ترک کردن سارایو (نسخه‌های خراب‌شده‌ی چاپی) 2002-2004
اسوتلانا بویم، ترک کردن سارایو (نسخه‌های خراب‌شده‌ی چاپی) 2002-2004

اصطلاح “برون” فرآورده‌ی اشتباهی زبان‌شناسانه، واج‌‌شناسی مردم‌پسند[4] و منطق فازی[5] است. تاکید و اغراق تقلیدی خنده‌دار است. پیشوند”برون” در ترکیب “برون‌مدرن” نمایانگر تعلق داشتن آن به پروژه‌ی نقادانه-ی مدرنیته و زیاده‌‌روی کناره‌ی[6] آن است.

در سده‌ی بیست‌ویکم، مدرنیته عهدعتیق ماست. ما با ویرانه‌هایش زندگی می‌کنیم و آنها را در زمان حال خود می‌گنجانیم، جای زخم‌های عمدی را به حال خود می‌گذاریم یا نشانه‌های زمانه‌مان را با خامه‌ی دلداری‌دهنده‌ی فراموشی تغییرشکل ‌دهیم. پس برون‌مدرن، مدرن‌ستیز یا ضدمدرن نیست، در واقع به روح منتقد و آزمایشی مدرنیته نزدیک‌تر از شکل‌های موجود مدرن‌کردن صنعتی و پسا‌صنعتی است. به کلامی دیگر، وارد مدرنیته “چه می‌شد اگر” می‌شود و نه فقط مدرن‌کردن به صورتی که بوده، و بسیاری از روایت‌هایی را که به آنها عادت کرده‌ایم، آشفته یا شرمنده می‌کند.

برون‌سازگاری فرهنگی[7]

چشم‌انداز برون‌مدرن از ما دعوت می‌کند که از نو به ستیز میان تکامل و حفظ بقا بیندیشیم و پیشنهاد ادراک غیرخطی تکامل فرهنگی از راه آزمون و خطا را می‌دهد.[8] هنرمند برون‌مدرن رفیق دست به سینه‌ای در علم و دانش امروز می‌یابد، به ویژه در نظریه‌ی شورشی برون‌سازگاری استفن گولد که زیست‌شناسان مدافع نظریه‌ی تکامل و مدافعان طرح هوشمند، فن‌رؤیابین‌ها[9] و پسامدرن‌گراها را آشفته و ناآرام می‌کند. برون‌سازگاری را می‌توان به صورت رستگاری بیرون از مرکز و پیش‌بینی‌نشده در تاریخ طبیعی دید، نظریه‌ای که تنها می‌توانست از سوی دانشمندی خیال‌پرداز که گاه مانند هنرمند می‌اندیشد تکامل یافته باشد.[10]

برون‌سازگاری در زیست شناسی به صورت نمونه‌ای از “سازگاری کناری” توصیف می‌شود که عبارت است از گزینش و جذب [11] یک ویژگی برای ایفای نقش کنونی‌اش از این یا آن خاستگاه دیگر. برون‌سازگاری زمانی روی می‌دهد که خصلتی ویژه تکامل می‌یابد تا به کارکردی ویژه خدمت کند، اما سپس به کارکرد دیگری خدمت می‌کند. نمونه‌ی خوب آن در زیست‌شناسی پر پرندگان است: پر که در ابتدا برای تنظیم دمای بدن به کار می‌رفته، سپس برای پرواز سازگار می‌شود. برون‌سازگاری‌ها در پرتو این گونه گزینش و جذب، ساختارهای سودمندی می‌شوند ـ این بخشِ خارج از سازگاری[12] این اصطلاح است: آنها برای آنچه هستند، برای دلایلی جز استفاده‌ی اولیه‌شان، مناسب‌اند؛ گزینش طبیعی نقش کنونی آنها را نساخته است. برون‌سازگاری ضد سازگاری نیست؛ تصادف صرف هم نیست، خطای انسانی یا نبود داده‌های علمی هم نیست که در پایان مفهوم سازگاری را پشتیبانی می‌کند. برون سازگاری نفس روند نسبت دادن معنا و کارکرد در پس‌نگری را به زیر سؤال می‌برد، روند نسبت دادن پیش‌وند “پسا” را و بنابراین دربرگیرنده‌ی پدیده‌ای پیچیده در درون شبکه آهنی تعبیرهای آشناست.[13]

برون‌سازگاری بیش‌تر از جنبه‌ی تکامل زیست‌شناسانه و فن‌آورانه مطالعه شده است. هر اندازه هم غیرعادی ممکن است به نظر رسد، اما اجاق‌های میکروویو خانگی‌ ما زندگی ماجراجویانه‌ی خود را مانند ماگنترون‌های رادار آغاز کردند. گرامافون ادیسون که به دستگاهی سینمایی (آپارات سینما) تکامل یافت، به عنوان دستگاهی برای ضبط کلام پا به دنیا گذاشت؛ اینترنت به صورت شبکه‌ی‌ تبادل نظامی و ارتباطی زاده شد. تردیدی نیست که تکامل فنی سریع‌تر از تکامل زیست شناسی پیش می‌رود و پروژه‌ها و امکانات زیادی را روی دست ما می‌گذارد. پرواز پرنده و زیبایی پیش‌بینی نشدنی پروانه هنوز ما را شگفت‌زده می‌کند؛ در حالی‌که گرامافون ادیسون و فیلم تکنی‌کالر اینک بخشی از موزه‌ی “فن‌آوری‌های ژوراسیک” سده‌ی بیستم است. (امید است که عاقبت هنر سینما به همان‌ طبقه‌ی این موزه و کنار اجاق‌های برشته‌کننده‌ی نان کشیده نشود.)

تاریخ هنر و همین‌طور بایگانی‌های بیشتر نویسندگان و هنرمندان پر از پروژه‌های اجرا نشده‌ی ماضی مستقبل[14]است. مترادف هنری بال‌های پرنده را می‌توان در بال‌های حریر خودرو پرنده‌ی ولادمیر تاتلین به نام لتاتلین یافت که یکی از پروژه‌های “شکست خورده‌ی” پرآوازه است. لتاتلین (به روسی، بازی با فعل “لِتات” ـ پرواز کردن ـ است و” لو ـ تاتلین”، امضای شبه فرانسه‌ی نگارنده)، پیوند زدن مرغ آتش اسطوره‌ای و پیش‌گونه‌ی سفینه‌ی اسپوتنیک با بال‌های حریر، شکستی فنی بود: پرواز نکرد، دست‌کم نه به مفهوم لفظی، اما باعث شد خیال‌پردازی دگراندیشان به پرواز‌های زیادی دست زند. بال‌های معیوبش دست‌وپای خیالی[15] معماری ، هنر و فن‌آوری تجربی در نیمه‌ی دوم سده‌ی بیستم شدند.

شاید بهترین چیزهای زندگی که پول نمی‌تواند بخرد ـ مانند خوشبختی، عشق، هنر و دیگر غیرکالاهای بی‌فایده‌ی شبیه این ـ نمونه‌هایی از برون‌سازگاری است. با این حال، برون‌مدرن صرفاً تکرار واضحات برای هر شکلی از دانش و شناخت زیبایی‌شناسانه‌ی اشتیاق انسانی نیست. برای نخستین بار در تاریخ، برون‌سازگاری به شکل آشکاری از نو قالب‌ریزی شده و در محل کندوکاوی نو گذاشته شده است.


اسوتلانا بویم، ترک کردن نیویورک(نسخه‌های خراب‌شده‌ی چاپی) 2003

برون‌سازگاری چشم‌اندازی هنرمندانه درباره‌ی تکامل زیست‌شناسی است که جبرگرایی علمی را آشفته و ناآرام می‌کند، در عین حال که شواهد تجربی را تحریف نمی‌کند. اندیشمندان و هنرمندان برون‌مدرن، گاه نمونه‌های الگویی[16] آزمایشی دانش مدرنیستی را که خود دانشمندان رها کرده‌اند، بازیابی می‌کنند. ولادمیر نابوکوف خوشی‌های به کار نخوردنی در مطالعه‌ی پروانه‌ها می‌یابد، اما این هنرمند درونش بود که آنها را دید و نه دیدگاه حشره‌شناسی‌اش. استراتژی زیبایی‌شناسی برون‌سازگار بیرون از مدرن به ویژه برای گردهم‌آوردن فن‌ورزی[17] هنر و دانش مناسب است و بنابراین می‌تواند شکل جایگزین رسانه‌ای تازه باشد. به قول ولادمیر ناباکوف: در بعد چهارم هنر، پارامترهای هندسی و فیزیکی جایگزینی محتمل می‌شوند و بنابراین خط‌های موازی ممکن است با هم برخورد نکنند، نه به این دلیل که نمی‌توانند، بلکه چون ممکن است کارهای دیگری بکنند.[18] برون‌مدرن کیفیتی فی‌البداهه دارد، کیفیت حدس و گمانی که واقعیت‌های مسلم را تحریف نمی‌کند، بلکه پژواک‌ها، بازمانده‌ها، کاربردهای ضمنی و سایه‌های آنها را می‌کاود. برون‌مدرن از داوری زیبایی‌شناسانه نامرسومی که دنیا را برون‌سامان می‌کند، شرمنده نمی‌شود.

خطای انسانی

بنا به ضرب‌المثلی از روم باستان، خطا، انسانی است، و هم عدم کمال انسانی را می‌بخشد و هم جشن می‌گیرد. تصادفی نیست که پروژه‌های برون‌مدرن درگیر همه‌گونه کارهای بیهوده و اشتباه و خطا می‌شود. هنرمندان می‌دانند که فاصله‌ی میان پرواز کردن و افتادن، میان شکست و هم‌آفرینی با خطاپذیری انسانی تا چه حد باریک و نزدیک است. این خطاهای انسانی، نیک‌یابی[19] ناگهانی صرف یا نمونه‌های الابختکی بودن آماری نیست. هنرمند برون‌مدرن با “خطای انسانی” بازی می‌کند، آنرا به فعالیتی شناسنده[20] شکل تازه‌ای از اندیشه‌ورزی پرشور تبدیل می‌کند. عمل به خطا رفتن، سایه بازی تکامل و دگردیسی را ردیابی می‌کند، کنش تغییر و طرح کلی غیرخطی آنرا دیدنی می‌کند. نقاشی‌های زیرکار[21]، تمرین‌های انشایی، چندنگاره‌های[22] دانش و معرفت و آداب از یادرفته را آشکار می‌نماید. خطاکاری به ما اجازه می‌دهد ـ با کیاست و کاردانی فزاینده ـ اعصاب بیرون‌آورده و افشا‌شده‌ی توانمندی فرهنگی و انسانی، و نقشه‌های تکامل‌های ممکن (حتی اگر اغلب نامحتمل) را لمس کنیم.

خطاکاری، پیوندهای نامنتظره‌ی میان شکل‌های متفاوت دانش و معرفت، هنر و فن‌آوری را فراسوی فعالیت‌های متقابلی که رسانه‌های خاص فنی تجویر می‌کنند، ردیابی می‌کند؛ نقشه‌های شناسنده‌ی انعطاف‌پذیر و نویی، بر اساس دانش و معرفت زیبایی‌شناسانه و جلوتر از محاسبات نرم‌افزاری می‌سازد. این کار را نباید با کارکرد چندتکلیفی اشتباه گرفت که بنا به پژوهش‌های تازه‌ی عصب‌شناسی می‌تواند به راستی مغز را کودن کند، و سطحی خواندن سریع را جایگزین اندیشه‌ورزی کند، تسهیلات در گرداندن بازیچه‌های کمابیش گرانقیمت را به جای انگاره‌های نوآورانه بنشاند. ساختن پیوندهای کناری نیازمند تمرکز، پرت‌اندیشی خلاق، رؤیابینی بدون بازیچه و ماندگاری طولانی‌تری است که کار چندتکلیفی اجازه می‌دهد.

تبدیل برون‌سازگاری به عملی ارادی همیشه آسان نیست ، اما آدم دست‌کم می‌تواند سعی کند که وقتی ما را درگیر دگراندیشی جزئی می‌کند، و گردنکشی ما را در دنیای قاب‌شده‌ی دستگاه‌های همه‌جا حاضر تکنولوژیک و بوروکراتیکی تشویق می‌کند که می‌تواند بسیار دلربا باشد، فرصت را هم از دست ندهد. اگر خود را زیادی خوب سازگار کنیم ـ با بازار، با دنیای الکترونیک، با دنیای هنر، با رژیم‌های سیاسی، با نهادهای ویژه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم ـ ممکن است تا جایی تکامل یابیم که ماجراجویی آزادی انسانی منسوخ شود. برون‌مدرن در تجسم آینده‌ی پساانسانی مکاشفه‌ای که خیال‌پردازی تولیدکنندگان سرخورده‌ی کانال‌های تلویزیونی را تسخیر می‌کند، شتاب نمی‌ورزد. برون‌سازگاری هنرمندانه در نهایت تمرین آزادی انسانی است.

برخلاف رسانه‌های نو که تنها بر تکنولوژی استوارند، رسانه‌های تازه‌ی برون‌مدرن در بسط و گسترش خطای انسانی مأوا می‌گزینند و با آن می‌رقصند. این رسانه‌ها با فن بیگانه‌شدن، مراقبه روی خود فن‌آوری پیش می‌روند و نه با آخرین اوج فروش بازیچه‌های فنی. و برای خرخوان‌های برون‌مدرن، همیشه وب‌سایتی خوب وجود دارد: www.gethuman.com که آموزش‌هایی خوب و شماره‌ تلفن‌های دنیای “آف‌لاین” را ارائه می‌دهد و کمک می‌کند تا منطق فازی خطای انسانی را بازیابد.

جغرافی کناره

دورنمای برون‌مدرن بر درک ما از خویشی‌جویی‌های گزینشی و همبستگی‌های جایگزینی از راه زمان و فضا تأثیر می‌گذارد. هنر برون‌مدرن هم بعد زمانی دارد و هم فضایی: پروژه‌ها از گوشه‌های متفاوت کره‌ی خاکی می‌تواند در مرکزهای آشنای فرهنگ مدرن/پسا مدرن دیراز راه رسیده یا محیطی باشد. برون‌مدرن را هنرمندانی از هند تا آرژانتین، از مجارستان تا ونزوئلا، از ترکیه تا لیتوانی، از کانادا تا آلبانی درآغوش کشیده‌اند. چند نمونه‌ی آن: گروه “رقص جمع رسانه‌ها”[23]‌ از دهلی نو ؛ گیلرمو کویتکا با خانه‌های قابل‌حمل و نقشه‌های روی تشک؛ پتر فورگاس، مستندساز مجارستانی با تاریخ‌های”چه می‌شد اگر”، فیلم‌های خانگی بازآفریده شده؛ انری سالا با “ویدئو بیرون از همگاهی”[24] خود؛ ربکا کوآیتمان هنرمند ساکن نیویورک با “حرکت‌های کناری” به سوی سنت از یاد رفته‌ی آوانگارد اروپای شرقی؛ ویلیام کنتریج هنرمند افریقای جنوبی با از نو ـ جان‌بخشیدن به اپرای بدون آهنگ (آتونال) به سبک شوروی؛ آزمایش‌هایی در بازنوآوری حوزه‌ی همگانی از راه هنر، در پروژه‌ی نمای تیرانا با ارکستراسیون خود هنرمند، مییر ادی راما؛ و اجراهای آزمایشی مردمی با استفاده از لال‌بازی‌ها و نمایش‌های خنده‌دار کمدیا دل‌آرته برای به اجرا گذاشتن شهروندی در شهرها و اجرای قانون در بُگوتا، کلمبیا با سازماندهی شهردار قبلی شهر، ریاضی‌دان، فیلسوف و کارگردان تئاتر نامرسوم آنتاناس موکوس.[25] وضعیت در ظاهر محیطی این هنرمندان و سیاستمداران، خارج از مرکز بودن مرکز را آشکار می‌کند و ناهمگاهی، پیشرفت رویه‌های فرهنگی و جنبش‌های هنری را که فرضاً باید مانند شهروندان خوش‌رفتار در صف پرداخت سریع پول، یکی بعد از دیگری بیایند به زیر سؤال می‌برد. برون‌مدرن روی چندگرایی (تکثر) بیرونی، و ارزش‌های دولت‌ها با روابط عمومی سیاسی و جاه‌طلبی‌های شاهانه‌شان، تمرکز نمی‌کند، بلکه روی چندگرایی درونی در داخل فرهنگ‌ها متمرکز می‌شود و خویشی‌جویی‌های گزینشی و نزدیکی و صمیمیت‌های آوارگی[26] آن سوی مرزهای ملی را ردیابی می‌کند.

شاید ما در حاشیه‌ی عصری زندگی می‌کنیم که اسطوره‌های فرهنگی پذیرفته شده‌ی سرمایه‌داری مرده و پیشرفت فنی یا دیجیتالی دیگر برایمان بی‌اثر شده است. ما بر لبه‌ی جابه‌جایی نمونه‌ی الگویی هستیم و برای پیش‌بینی آن لازم است میدان دید خود را گسترش دهیم. منطق در کناره بودن در ستیز با منطق تصاحب یکپارچه‌ی فرهنگ مردمی یا همگاهی حافظه‌ی کامپیوتری است. این منطقی است که زخم‌ها، بریدگی‌ها، جای زخم‌ها، ویرانه‌ها و پس‌تصویرپی‌آمدهای لمس را آشکار می‌کند. کناره بودن آن در برابر گنجاندن مقاومت می‌کند و جایی برای رمانس بی‌دردسری و آسودگی باقی نمی‌گذارد. مخلص کلام این‌ که: برون‌مدرن‌ها کناره‌ای‌اند و نه حاشیه‌ای. در دلسوزی برای خود یا رنجش، که با حاشیه‌ای‌بودن می‌آید غوطه‌ور نمی‌شوند، حتی اگر مقادیری از آن هم قابل توجیه باشد.

بنابراین کناره‌ی برون‌مدرن خطی در شن نیست، بلکه فضاست.هنری دیوید تورو (ادیب و نویسنده) یک بار نوشت، آدم باید “حاشیه‌های پهن” برای زندگی خود داشته باشد. کناره‌های برون‌مدرن مکان‌های حاشیه‌ای نیستند، بلکه آن حاشیه‌های پرپهنایی‌اند که می‌توان کوشید تا به شکلی ارادی در آن زندگی کرد، با وجود همه دشواری‌ها، در دوران آب‌رفتن فضا و منابع و آهنگ‌های پیوسته شتاب‌گیرنده. پس کناره‌ای بودن می‌تواند پرهیز از منطق لبه تیز هم معنا دهد، حتی اگر وسوسه‌ی پرهیز نکردن بالا باشد. اگر درست بیرون منطق لبه‌ی تیز چاقوی قصاب باشید، عاقبت پیش از آنکه معاینه شوید، بلعیده شده‌اید. منطق لبه‌ی تیز شما را بخشی از فیلم‌های اکشن پر از خون و خونریزی می‌کند که در فرهنگ مردمی امروز که اشک‌ها و عاطفه‌ها، تنها با کامپیوتر تولید می‌شوند بسیار معمول است. کناره بودن نیازمند ماندگاری بیشتری است. تنها با ریسکِ قدیمی بودن می‌توان با مخالف ـ زودگذر (امروزی)[27] همراه ماند.

تکنولوژی‌های نوستالژیک

اصطلاح “برون‌مدرن” بر حسب تصادف به تور من خورد، زمانی که داشتم با چاپگر کامپیوترم دوئل می‌کردم، آن‌را روشن و خاموش و رهنمودهایش را به این امید زیرپامی‌گذاشتم که دست به یک حرکت غیرقابل‌پیش‌بینی یک پهلوان، در نبرد با به اصطلاح هوش مصنوعی بزنم. کارتریجی نو برای جوهر سیاه نداشتم و می‌خواستم ببینم چاپگر ارزان‌قیمتم چه‌قدر می‌تواند از پس وضعیت کمبود فنی برآید. دستگاه به کار خود ادامه و اجازه داد شره‌های ناخودآگاه روان‌گردانش بیرن ریزد و چند پرینت عکاسی شده‌ای را که تکرارناپذیر و پیش‌بینی‌ناپذیر بود به دست دهد. تصاویر بدون رنگ سیاه (بدون مالیخولیا؟) به پروژه‌ای در باره‌ی تکنولوژی‌های نوستالژیک انجامید که دربرگیرنده‌ی حتی نبردهای بیشتر با چاپگر بود. در یک سلسله از “چاپ‌های خراب‌‌شده” که مناظر در حال تجزیه‌ی مدرن ما را نشان می‌داد، پیش از موقع کاغذ را از چاپگر بیرون کشیدم، و خطوط بیرون کشیدن سریع کاغذ از چاپگر بر آنها باقی ماند. این خطا هر پرینت را تکرار ناپذیر و به شکل منحصربه‌فردی معیوب می‌کرد. این یک روند لودیتی (ضد تکنولوژی تازه) نبود، بلکه لودیک (بازیگوشانه) بود، نابودگرانه نبود، تجربی بود. خطا، هاله‌ دارد.

خطاکاری، اروتیک هم بود؛ سر به سر من‌برتر تکنولوژیکی دستگاه دیجیتال می‌گذاشت، در عین حال که ماشین را از پای درمی‌آورد، تسلیم آن می‌شد. از همه گذشته فن‌ورزی زمانی به هنرها، پیشه‌ها و فنون اشاره داشت. هم هنر و هم فن‌آوری به صورت شکل‌های جایگزین‌های انسانی، دست‌وپاهای از دست داده شده،[28] گستره‌های خیالی یا فیزیکی فضای انسانی متصور می‌شدند.

بسیاری از نوآوری‌های فنی از جمله فیلم و موشک‌های فضایی، در ابتدا در گونه‌ی علمی تخیلی تجسم می‌یافتند؛ هنرمندان و نویسندگان آنها را مجسم کردند و نه دانشمندان. اصطلاح “واقعیت مجازی” در واقع ساخته‌ی هانری برگسون است و نه بیل گیتز. در اصل به واقعیت‌های مجازی خیال‌پردازی و آگاهی انسان اشاره داشت که با تکنولوژی نمی‌شد از آنها تقلید کرد. در اوایل سده‌ی بیستم مرز میان هنر و فن‌آوری به ویژه بارور بود. هنرمندان و منقدان آوانگارد از واژه‌ی “فن” به معنای دستگاه بیگانه‌کننده‌ای استفاده می‌کردند که رسانه‌ی هنری را برهنه می‌سازد وما را ناگزیر می‌کند که از نو به دنیا بنگریم. دیرتر، فرهنگ تبلیغ‌گر، آوانگارد را به عنوان یکی از سبک‌های بسیار به تصاحب درآورد، به صورت نگاه هیجان‌انگیز باب سلیقه‌ی بازار و به عنوان آرمانشهر پیشرفت که بیشتر اهلی می‌کند تا بیگانه،. سینمای تازه‌ی هالیوود از پیشرفته‌ترین تکنولوژی استفاده می‌کند تا جلوه‌های ویژه بیافریند؛ اگر فن و تکنیک هنری سازوکار آگاهی را فاش می‌کرد، اثر خاص تکنولوژیکی توهمات و دستکاری‌ها را اهلی می‌کند.

برون‌مدرن در کناره‌ی نقادانه‌ی آداب هنری به نزدم آمد، یا در حاشیه‌ی نظریه. در میان‌رویه‌ی بین دیجیتال و مادی، استعاری و فیزیکی. به صورت بازی آغاز شد تا دوستان دور و دیگر هنرمندان شروع به باور آن کردند. برون‌مدرن، وضع و حال شد ـ حالت گفت‌وگو با هم.


اسوتلانا بویم، پرینت چند باره با ابرها، 2008

اگر در دهه‌ی هشتاد میلادی هنرمندان خواب این را می‌دیدند که موزه‌گردان خود شوند و از نظریه‌پردازان وام می‌گرفتند، اکنون نظریه‌پردازان رؤیای هنرمند شدن را در سر می‌پرورانند. سرخورده از نهادینه‌شدن پرانضباط خودشان، به قلمرو یکدیگر مهاجرت می‌کنند: بازهم حرکتی کناری. نه روبه‌پس، نه‌روبه‌پیش، بلکه رو‌به‌کنار. آماتور بنا به درک رولان بارت کسی بود که پیوسته بازی‌های وابسته به نهادها را که فراگرفته بود از یاد می‌برد، فراگرفته را از یاد می‌برد و مهرمی‌ورزد نه تصاحب‌گرانه که با لطف و نرمی، با ناپایداری، عاجزانه. آماتور که سپاسگزار هر بینش و ادراک ناگهانی زودگذری است، آزمند نیست.
آیینه‌های سیاه

چه می‌شود اگر از دستگاه‌های دیجیتال درست استفاده نکنیم و رویه‌های پیکسلی‌شان را به سطوح بازتاب‌گر و “آیینه‌های سیاه” تبدیل کنیم؟

آیینه‌ی سیاه – بازیچه‌ای باستانی که هنرمندان، جادوگران و دانشمندان از مکزیک تا هند از آن استفاده می‌کردند ـ بینشی از تاریخچه‌ی دیگری از فن‌ورزی که با هنر، دانش و جادو پیوند دارد به دست می‌دهد و فن‌آوری مسحورکننده‌ی اعجاب را تولید می‌کند. نقاشان اروپایی از آیینه‌ی سیاه برای تمرکز روی کمپوزیسیون، دورنما و درک‌ودریافت استفاده می‌کردند. وقتی سطحی دیجیتال “آیینه‌ی سیاه” می‌شود، به شکل‌های برخوردکننده‌ی تجربه‌ی مدرن و پسامدرن می‌تابد که در فرهنگ امروز همزیستی دارند. در پروژه‌ی آیینه‌ی سیاه خود به سبک‌های تصویری و عکاسی گذشته برای مستند کردن رویاروییِ میان ویرانه‌های مدرن صنعتی و آرمان‌شهرهای مجازی پرداختم. با قطار از میان مناظر صنعتی امریکا سفر کردم، روی اسکرین‌های دیجیتال خود با ابرها‌، چندتکلیفی[29] کار کردم. از سطح دیجیتال به عنوان “آیینه‌ی سیاه” سود جستم که به سوی طبیعت و دلهره‌های امروزی در زمین و هوا نگاه داشته شده بود. سطح لپ‌تاپ پاوربوک[30] شکسته‌ام به راه شیری می‌مانست که با ستاره‌های فراموش شده، خال‌خال شده بود.


اسوتلانا بویم، جریان‌ها (آیینه‌ی سیاه)، 2009

این پروژه تکنو ـ اروتیک است ـ بیش‌تر خطاآمیز تا اروتیک، درگیر پادویی و مسیرهای انحرافی است تا تبلیغ از روی ایمان از راه تکنولوژی تازه ( تکنواونجلیسم)[31] را به زیر سؤال برد.

***

آیینه‌ی سیاه موضوع شیفتگی میان فرهنگی، تجارت، کشورگشایی و گاه دستبرد و حیف و میل بود. آزتک‌ها از آیینه‌های سیاهی که از شیشه‌ی سنگی آتشفشانی (اوبسدین) می‌ساختند برای پیشگویی و شفابخشی استفاده می‌کردند. برای نمونه، اگر کودکی، به “از دست دادن روح” مبتلا می‌شد، شفابخش به بازتاب تصویر کودک در آیینه نگاه می‌کرد و سایه‌هایش را می‌کاوید. پس از یافتن “دنیای نو”، اروپایی‌ها اوبسدین را برای تالارهای آناتومی، و آداب نهان‌گرایی (علوم غریبه) به تصاحب درآوردند، کالبدهای مرده را تشریح می‌کردند تا روح‌ها را به زندگی بازگردانند. از زمان رنسانس، نقاشان و معماران اروپایی ـ از جمله لئوناردو داوینچی و کلود لورن ـ از آیینه‌ی سیاه برای تمرکز روی کمپوزیسیون و دورنما در مناظر و استراحت از رنگ سود جسته‌اند. گاه هنرمندان به آیینه‌ی سیاه خیره می‌شدند تا استراحتی کنند ـ یا نفسی بکشند ـ و نگاه خیره را از زیادی دانسته‌های این‌دنیایی پاک سازند. آیینه‌ی سیاه به آنها اجازه می‌داد که بینش را به حالت تعلیق درآورند و نو کنند.

در سده‌ی نوزدهم میلادی، آیینه‌ها‌ی سیاه از بوته‌ی فراموشی نجات داده شدند و جای خود را در فرهنگ مردمی و تازه‌ی‌خوش‌منظره[32] یافتند. مسافران انگلیسی، آیینه‌ی سیاه کوچکی ـ همانند عینک اپرا ـ را که پاره‌های مناظر را قاب‌بندی‌ و پرستیدنی می‌کند[33] با خود حمل می‌کردند. چشم‌چران منظره یاب که در امکان به تسخیردرآوردن زیبایی‌های دنیا در کف دست جذب می‌شد، دنیا را پشت سر خود می‌گذاشت. پاسکال بورلی رندولف، پزشک و معنویت‌گرای امریکایی فراسوی این منظره یابی رفت. با باور به سرزندگی عرفانی آیینه‌ی سیاه، او از تریاک و “مایع‌های جنسی” ـ به زبان عصر ویکتوریایی ـ خودش و همسرش و (معشوقه‌اش) استفاده می‌کرد تا سطح آنرا جلا دهد.

در آغاز سده‌ی بیستم، هنرمندان مدرن از مانه تا ماتیس به آیینه‌ی سیاه روآوردند، نه برای بازتاباندن تصویر، بلکه بازتاباندن خود حس، در بالاوپائین‌های خلسه و مالیخولیا، یا ضرب و مکث‌های آفرینش مدرن. هر چند آیینه‌ی سیاه، رنگ‌ها را تار و کدر می‌کند، دورنما را هم تیز می‌کند، توهمات واقع‌گرا را به قاب نمی‌کشد، بلکه خود درک‌ودریافت را بیگانه می‌کند. آیینه‌ی سیاه گونه‌ی متفاوتی از تقلید و بازنمایی[34] و شکلی رازآمیز و ضدخودشیفتگی[35] از بازتاب خود را ارائه می‌دهد که در آن ما به جاسوسی شبح‌های خودمان در این فیلم سیاه[36] تار و کدر درونی می‌پردازیم.


اسوتلانا بویم، اشباح (آیینه‌ی سیاه)، 2009

ما دیگر در پایان تاریخ زندگی نمی‌کنیم، و نه در زمان قدم‌رو (مارش) رو به پیش تکنولوژی یا رشد بی‌پایان. لحظه‌ی ما لحظه‌ی برون‌مدرن است، لحظه‌ی برخورد مدرنیته‌های صنعتی و دیجیتال. ما به آهنگ‌های شتاب‌یافته و مطالبات ارتباط اضطراری فوری، اما نه صمیمانه عادت کرده‌ایم. در میانه‌ی اسکرین‌های زودباور، به سختی لحظه‌ای آرام برای تفکر می‌یابیم. قلمرو تار سایه‌روشن[37] شخصی، راه را برای درخشش پیکسلی هوم‌پیج[38] باز کرده که با Hit‌ها بمباران می‌شود و از در معرض نور قرار گرفتن کامل خود شرمنده نمی‌شود. این شکل تازه‌ی دیدنی بودن به دلیل در معرض نور قرارگرفتن افراطی[39] هنوز به طور مناسبی مستند نشده است. وقتی با دوربین گرفته می‌شود، مبهم و پریشانی‌آفرین به نظر می‌رسد و به سختی خواندنی است.

من سعی می‌کنم ناآگاهانه عکس بازیچه‌های دیجیتالی را بگیرم، آنها را با استفاده از کیمیاگری منظورهای متضاد رویاروی هم قرار دهم، شکل‌های متفاوت مدرن و پسا مدرن، تجربه‌ی تکنولوژیکی، هستی‌شناسانه و هنری را در برابر هم بگذارم. روزی روزگاری قطارها سر وقت حرکت می‌کردند. این روزها به ندرت این طور است، اما اکنون ما این فرصت را داریم که در این باره متن‌نویسی کنیم. قطار من از میان ویرانه‌ها و مکان‌های ساخت‌وساز مدرنیته‌ی صنعتی، کارخانه‌ها، گورستان‌های ماشین‌های اسقاطی و دوچرخه‌های تکه‌تکه شده، بناهای خدماتی می‌گذرد که دیگر با چندنگاره‌های دیوارنوشته‌ (گرافیتی) [40] بر دیوارهایشان هیچ هدفی را برآورده نمی‌کنند. این منظره یا چشم‌انداز بحران پر از منظره است.

اسکرین مارک بلک‌بری من قرار است پنجره‌ای به دنیای دیجیتال پرسرعت باشد، نه بازتاب “دنیای حلزون” قطاری که تا ابد پشت سر من در حرکت است. با خاموش کردن آن نفسی از زندگی رنگارنگ مجازی می‌کشم. با پرت کردن حواسم از “دوست‌یابی”[41] یا کار کردن، در حالت چرت توأم با تفکر باقی می‌مانم. می‌دانم که این حسرت گذشته (نوستالژی) پاسخی به زمان حال شتاب‌یافته نیست، این زمانی بازگشت‌ناپذیر است و سایه‌ها دیگر هرگز دوباره از همین راه تبانی نمی‌کنند. بلک‌بری‌ام که دیگر میوه‌ی دیجتالی اغواگری نیست، زندگی دوم خود را به صورت آیینه‌ی سیاه مالیخولیایی آشکار می‌کند که دنیای در حال تجزیه‌ی مجازی را که از کنار ما می‌گذرد به شدت واضح می‌کند.

اسوتلانا بویم، نویسنده، نظریه‌پرداز و هنرمند رسانه‌ای، بنیان‌گذار جنبش برون‌مدرن، نویسنده‌ی آینده‌ی حسرت گذشته (2001) و معماری برون‌مدرن (2008). او دوست دارد در زندگی و هنر حرکت‌های پهلوانی کند. کتاب تازه‌اش گونه دیگری از آزادی (2010) از تراژدی یونان تا هیاهوهای جنجالی هنر امروز را در برمی‌گیرد و فضاهای هم‌آفرینش مردمی و ماجراجویی در زمینه‌ای میان فرهنگی را کاووش می‌کند. پروژه‌های بویم، فن‌آوری‌های نوستالژیک، فانوس‌های جادو و اسلیم‌های سیمی است

[1] Globalization and localization

[2] “off kilter,” “off Broadway,” “off the map,” or “way off,” “off-brand,” “off the wall,” “off-color

[3] ویکتور شکلوفسکی، حرکت پهلوان، “هنر به مثابه فن” در چهار مقاله‌ی فرمالیستی، برای بحث مفصل، رک “شعرشناسی و سیاست بیگانگی” ویکتور شکلوفسکی و هانا آرنت، “شعرشناسی امروز، 26، ش. 4 (زمستان 2005): 581-611

[4] Popular etymology

[5] منطق فازی که در سال 1965 از سوی لطفی‌زاده بنیان گذاشته شد، شکلی از منطق چندارزشی است که از نظریه‌ی مجموعه فازی برای برخورد با استدلال بنیان گذاشته شد که بیشتر تقریبی است تا دقیق. بر خلاف “منطق خشک” که در آن مجموعه‌های دوتایی از منطق دوتایی برخوردارند، متغیرهای منطق فازی می‌توانند ارزش حقیقی از صفر تا یک داشته باشد و تحت فشار دو حقیقت منطق گزاره‌ای نیست. از این گذشته وقتی متغیرهای زبان‌شناسانه به کار می‌رود این درجات با کارکردهای خاص اداره می‌شوند.

[6] edgy

[7] Cultural Exaptation

[8] شکلوفسکی مشاهده کرد که هنرمندان اغلب ویژگی‌های عمو دایی‌ها و عمه خاله‌های خود را به وام می‌گیرند و از نو به کار می‌برند و نه فقط مادرپدربزرگ‌های بزرگشان را. نوآوری به معنای اختراع یک بازیچه‌ی نو یا حتی زبانی نو نیست، بلکه اغلب حرکت‌های اریب تقلید و وانمود را دنبال می‌کند و بهره‌گیری مجدد ویژگی‌هایی که از لحاظ فرهنگی نامربوط، پس‌مانده، غیرهنرمندانه یا قدیمی درنظر گرفته می‌شدند و آنها را در پیکربندی‌های دیگری گذاشته می‌شدند و بنابراین افق‌های تعبیر را تغییر می‌دادند.

[9] Techno-visionaries

[10] برون‌سازگاری خیال‌پردازی خارج از مرکز را به نوآوری نزدیک‌تر از کشاکش خشونت‌آمیز برای بقای سازگارترینی قرار می‌دهد که از نظریه‌ی تکامل داروین به بازار سرمایه‌داری امروز کشانده می‌شود. (از این گذشته تسلی ملایمی برای برخی از ماست که در مسابقه‌ی سازگارترین پیروز نمی‌شویم؛ اما می‌توانیم به برکت خیال‌پردازی گمراه‌مان به زندگی ادامه دهیم.

[11] Cooption گزینشی است که در آن اعضای یک کمیته (یا گروهی همانند) رأی می‌دهند تا جایی خالی را در آن کمیته یا گروه پرکنند. در جایی که یک کمیته در ابتدا با استفاده از روش نمایندگی متناسب برگزیده می‌شد، این‌گونه گزینش و جذب می‌تواند نامناسب به نظر رسد زیرا عضوی که به تازگی برگزیده شده، الزاماً منافع گروهی را که جای خالی نمایندگی مِی‌کرده، نمایندگی نمی‌کند. این‌گونه گزینش و جذب می‌تواند اشاره‌ای به راهکار خنثی کردن یا چیره شدن بر اقلیت با جذب آنها در گروه یا فرهنگ جاافتاده باشد.

[12] Ex-apt، Exaptation (برون‌سازگاری) cooption (گزینش و جذب) ، و پیش‌سازگاریpreadaptation، اصطلاحاتی مربوط به هم اند که به جابه‌جایی در کارکرد یک خصلت در جریان تکامل اشاره دارد و نمونه روشن آن همان پر پرندگان است که در متن آمده است.

[13] در واقع واژه‌ی “تکامل” خود فرآورده‌ی برون‌سازگاری زبان‌شناسانه و خطاهای انتقال است. در اصل به معنای آشکار کردن دست‌نوشته، باز شدن نسبت به توانمندی‌هاست؛ این واژه در اصل، واژه‌ی مورد علاقه‌ی پدر نظریه‌ی تکامل بود که آنرا در پایان اثرش چندین بار به کار برد و از سوی پیروان داروین اقتباس شد.

[14] Future anterior

[15] Phantom paing

در ضمن ولادیمیر تاتلین نقاش و معمار روسی دهه‌های اول سده‌ی بیستم و یکی از پیشروان جنبش ساختارگرایی در معماری است.

[16] paradigm

[17] techne

[18] ولادیمیر نابوکوف، نیکولای گوگول.

[19] serendipities

[20] cognitive

[21] Pentimenti که جمع Pentimento است، به معنای تغییری است که نقاش در نقاشی اولیه به وجود می‌آورد و گواهش آثار به جا مانده از کار قبلی است که نشان می‌دهد نقاش در روند نقاشی عقیده‌اش را تغییر داده است. این اصطلاح از واژه‌ای ایتالیایی گرفته شده که به معنای توبه است.

[22] palimpsets

[23] Media Collective Raqs

[24] Out-of-synch video

[25] برای پژوهش بیشتر خوانندگان نام‌های هنرمندان شمرده شده، به ترتیب در اینجا آورده شده است:

Raqs Media Collective; Guillermo Kuitca; Péter Forgács; Anri Sala; Rebecca Quaytman William Kentridge; Mayor Edi Rama; Antanas Mockus.

[26] diasporic

[27] Con-temporary

[28] Phantom limb

[29] multitasking

[30] PowerBook

[31] Techno-Evangelism

[32] Picturesque

[33] fetishizing

[34][34] mimesis

[35] Anti-narcissistic

[36] Film noir اصطلاحی سینمایی است که نینو فرانک منتقد فرانسوی در 1946 برای توصیف فیلم‌های سبک درام‌های جنایی هالیوودی ساخت به ویژه فیلم‌هایی که تاکیدشان روی نگرش‌های بدبینانه و آمیخته به طنز سیاه و انگیزه‌های جنسی بود.

[37] chiaroscuro

[38] HomePage

[39] Overexposed visuality

[40] Graffiti نامی برای تصاویر یا نوشته‌هایی است که با ناخن کنده می‌شود، یا گونه‌ای خط‌خطی یا نقاشی کردن بر دیوارها و دارایی‌های همگانی است که از زمان باستان وجود داشته است و از دید عده‌ای تباهی‌گری و آُسیب‌رسانی به بناهاست و از دید عده‌ای دیگر شکلی از هنر است که می‌تواند پیام‌های اجتماعی و سیاسی هم داشته باشد.

[41] Friending

عمل‌گرایی هنری و فضاهای کشمکش‌گرا

نوشته  ی: شانتال موف

ترجمه ی : رؤیا منجم

منبع: هنر و پژوهش هنری، مجله ی انگاره‌ها 2

یادداشت مترجم : یک توضیح لازم

علت انتخاب این مقالات برای ترجمه، باخبر شدن از بحث هایی است که در حال حاضر در آن سوی دنیا مطرح است. هر کدام از آنها شاید خلاصه ی ده‌ها کتاب است که ما نخوانده‌ایم و تا وقتی که ترجمه شوند و مجوز بگیرند و به چاپ رسند، بی‌شک دیگر این بحثها بحث روز نخواهند بود. نویسندگان آنها بسیار قابل ستایش‌اند از این جهت که توانسته‌اند برای رساندن دیدگاه خودشان چنین خلاصه‌هایی ارائه دهند. در نتیجه اگر به راستی بخواهیم این مقالات را درک کنیم، باید چند بار و با دقت بیشتر آنها را بخوانیم، زیرا نه تنها متن‌های به نسبت دشواری‌‌اند، بلکه سرشار از اصطلاحات جدیدی‌اند که وقتی به فارسی برگردانده می‌شوند، درخیلی موارد بی‌شک به گوش ناآشنا و عجیب می‌رسند. عده‌ای عقیده دارند که ما حتماً در متون خود جایگزین هایی برای آنان داریم و این شاید بی‌سوادی مترجمان است که آنها را نمی‌یابند. سال هاست به این گفته فکر می‌کنم و جست‌وجو می‌کنم و گاه می‌یابم و گاه نمی‌یابم. آنجا نمی‌یابم که هر علمی از زمان پیدایش همواره پیشرفت های خود را داشته و با هر کشفی مجبور شده واژه‌ها و اصطلاحات تازه‌ای برای خود بسازد. بیشتر اوقات این “اختراعات” با استفاده از واژه‌های موجود صورت می‌گیرد، پیش‌وند و پس‌وندی به آن اضافه می‌شود، صفت به صورت اسم به کار برده می‌شود (مثل سیاسی و اجتماعی در این مقاله)، به معانی‌شان افزوده می‌شود و … در نبود فرهنگستانی که ترجمه ی لغات را به عهده بگیرد، این کار به دوش مترجم می‌افتد. مثال بیاوریم: ایسم انگلیسی در ابتدا اصالت ترجمه شد (کاری هم به درست و غلط و دقیق و نادقیق بودن آن هم نداریم) و برای مثال مکتب اگزیستانسیالیسم شد، مکتب اصالت وجود و بقیه واژه‌های ایسم‌‌دار آن زمان هم به همین صورت ترجمه شدند. گوش ها به آن عادت کرد، و در عین حال تعداد این واژه های ایسم‌داربه شکلی روزافزون زیاد شد. پس‌وند “گرا” هم براساس استدلالی به جا، شروع به ظهور کرد که هم ساده‌تر است و هم دقیق‌تر. اما گوش و عادت چی؟ با دیدن واژه‌ای مثل کشمکش‌گرا، میان‌ذهنی و… طبیعی است که نوعی عقب‌کشیدن از راه برسد. از این لحاظ فرقی میان مترجم و خواننده نیست. چه باید کرد؟ ترجمه ی چنین متونی را در نبود نوابغ فراموش کرد؟ یا کوشید و هزارجور دست و پنجه نرم کرد، آن هم با این دقت که تعبیری هم صورت نگیرد. ترجمه با تعبیر، تفسیر با نقد فرق دارد. بله همه اینها را می‌دانند، ولی متاسفانه به آن توجه نمی‌کنند. ممکن است در ادبیات تعبیر و تفسیر تاثیر تعیین‌کننده ی چندانی نداشته باشد و بتوان تا حدی امانت‌داری را زیر پا گذاشت، اما در فلسفه و جامعه‌شناسی و روان‌شناسی و علم، پرهیز از تعبیر و تفسیر، به عبارتی امانت‌داری کامل حرف اول را می‌زند. و البته که خواننده از این نکات ظریف و کشمکش مترجم با خبر نیست و در مورد اصطلاحات شاید حتی نداند که خوانندگان آنها در زبان اصلی هم با درک آنها می‌توانند همان‌قدر مشکل داشته باشند. اول بار که این مقاله و مقاله ی قبلی (خودنگاری و مسؤلیت زیبایی‌شناسانه) را خواندم، اولین چیزی که از ذهنم گذشت این بود که چرا نمی فهمم؟ ترجمه ی آن به منظور درک بهتر آن صورت گرفت، زبان مادری چیزی دیگر است. کمک های ناخودآگاه زیادی از راه علم تداعی می‌کند به شرطی که ذهن قضاوت‌گر فوری دست‌به‌کار نشود و با چند کلمه ی به گوش ناآشنا کاسه و کوزه را فقط بر سر مترجم نشکند. البته این در صورتی است که مترجم دست‌کم بتواند انگیزه ی فراگیری، فهمیدن و دانستن را برانگیزد.

مقاله ی حاضر همچون مقاله ی قبلی خودنگاری و مسؤلیت زیبایی‌شناسانه، برای همه ی ما که مطالعه ی لازم را نداشته‌ایم، متونی بسیار دشوارند چرا که کمابیش هر جمله ی آن شاید خلاصه ی کتاب یا دیدگاهی باشد که به آنها دسترسی نداشته‌ایم. در مورد واژه‌های ناآشنا به گوش و نامأنوس کمی بیشتر تامل کنید و از واژه‌های خارجی به کار رفته، جا نخورید، همه ی آنها به خوبی توسط نویسنده تعریف شده‌اند. این نشان‌دهنده ی دقتی است که به خصوص بعد از ویتنگشتاین به واژه‌ها می‌شود. حتی در زبان های اروپایی که ظاهرا چهل درصد واژه‌هایشان یکی است، بعضی وقتها نمی‌توان جایگزینی دقیق برای بعضی واژه‌ها بدون فدا کردن دقت یافت، به زبان ما که با نبود فرهنگستان و دیگر اجزا و نهادهای لازم بر این نوع پژوهشگری جای خود دارد. نظرات شما در این زمینه یاری‌بخش خواهید بود تا بشود فهمید که به این نوع ترجمه‌ها ادامه داده شود یا نه. با تشکر از خانم منیژه میرعمادی که به راستی برای زنده نگاه داشتن بحث هنرهای بصری و اطلاع‌رسانی در باره ی هنرمندان ایرانی در سراسر دنیا بدون هیچ چشم‌داشتی زحمت طاقت‌فرسایی کشیده‌اند و می‌کشند و با تشکر از آقای امید روحانی برای ویرایش این مقالات.

درباره ی نویسنده

شانتال موف (متولد 1943) نظریه‌پرداز سیاسی بلژیکی است که در دانشگاه وستمینستر انگلستان تدریس می‌کند. آوازه‌اش بیشتر به دلیل کتاب برتری‌طلبی و راهکار سوسیالیستی است که با ارنستو لاکلو به نگارش درآورده است. اندیشه‌های آنها را معمولا پست‌مارکسیستی توصیف می‌کنند چون هر دو در جنبش های اجتماعی و دانشجویی سال های 1960 و بنابراین در جنبش طبقه ی کارگر و جنبش های اجتماعی نو (موج دوم فمینیسم) فعال بوده‌اند. آنان جبرگرایی اقتصادی مارکسیستی و این نظر را که مبارزه ی طبقاتی تنها شکل ستیزگرایی (آنتاگونیسم) حیاتی در جامعه است نفی می‌کنند. در عوض مشوق شدید دمکراسی رادیکال چندگرایی کشمکش‌گرا هستند که تمام ستیزها می‌توانند در آن ابراز شوند. به عقیده ی آنان “… جامعه ی بدون ستیز ناممکن است”، به راستی که بدون نیروهایی که تصویر و بینشی از جامعه به دست دهند، جامعه نمی‌تواند وجود داشته باشد. (ویکیپدیا)

آیا آداب هنری هنوز می‌تواند در جامعه‌ای که تفاوت میان هنر و تبلیغات در آن تیره و تار شده و هنرمندان و کارگران فرهنگی بخش لازم تولید سرمایه‌داری شده‌اند، نقشی حیاتی بازی کند؟ با موشکافی در کتاب “روح نو سرمایه‌داری”، لوک بولتانسکی و ایو چیاپلو3 نشان داده‌اند که چگونه مطالبات خودمختاری جنبش های تازه ی سال های دهه ی شصت میلادی، در تکامل اقتصاد شبکه‌ای بعد از فوردگرایی،4 مهار شده و به اشکال تازه‌ای از کنترل تغییرشکل داده‌اند. راهکارهای زیبایی‌شناسانه ی فرهنگ‌ستیز: ]یعنی[ جست‌وجوی اصالت،مدیریت مطلوب خود، اضطراردرستیز با سلسله‌مراتب‌، اینک مورد استفاده قرار می‌گیرند تا شرایطی را ارتقاء دهند که مورد نیاز شیوه ی فعلی تنظیم سرمایه‌داری است و چارچوب انضباطی را که مشخصه ی دوره ی فوردگرایی می شود. این روزها تولید هنری و فرهنگی نقشی کانونی در روند تعیین ارزش سرمایه ایفا می‌کند و نقد هنری از راه “مدیریت نو”، عنصر مهمی در باروری سرمایه‌داری شده است.

این باعث شده کسانی ادعا کنند که هنر قدرت نقادی خود را از دست داده است، چون سرمایه‌داری هر نقدی را به شکلی خودکار جبران و خنثی می‌کند. با این حال، دیگران دیدگاه متفاوتی را ارائه می‌دهند و وضعیت جدید را به صورت راهگشای راهکارهای متفاوت مخالفت (اپوزیسیون) می‌بینند. در حمایت از این دیدگاه می‌توان از بینش های آندره گورتز یاد کرد که به نظرش “وقتی استثمار خود در روند تعیین ارزش، نقشی کانونی‌ می‌یابد،‌ تولید ذهنیت، حیطه ی تعارضی کانونی می‌شود… روابط اجتماعی که از فراچنگ ارزش، فردگرایی رقابت‌آمیز و تبادل بازاری می‌گریزند،‌ باعث می‌شوند که اینها در تقابل با بُعد سیاسی‌شان، به صورت امتدادهای قدرت سرمایه به نظر ‌رسند. به این ترتیب، این امکان به وجود می‌آید که جبهه‌ای از مقاومت کامل نسبت به این قدرت شکل بگیرد که ناگزیر از حیطه ی تولید دانش و معرفت به سوی آداب5 تازه ی زندگی، مصرف و تملک فضاهای مشترک و فرهنگ روزمره سرریز می‌کند6

شکی نیست که لازم است از انگاره ی نوگرا (مدرنیستی) آوانگارد دست کشیده شود، ولی این گفته به این معنا نیست که هر شکلی از نقد غیرممکن شده است. آنچه نیاز است پردامنه کردن رشته ی مداخله ی هنری، با دخالت مستقیم در کثرتی از فضاهای اجتماعی است تا با برنامه ی بسیج اجتماعی سرمایه‌داری مقابله شود. هدف باید از زیر خراب کردن محیط خیالیِ لازم برای بازتولید آن باشد. به قول بریان هولمز: “هنر می‌تواند فرصتی به جامعه دهد تا به شکلی جمعی در باره ی شخصیت‌های خیالی‌ای بیندیشد که برای پیوستگی و درک خود به آنها وابسته است.7”

من موافقم که آداب هنری می‌تواند سهمی در مبارزه برضد تسلط سرمایه‌داری داشته باشد، اما این نیازمند درک درست پویایی سیاست دمکراتیک است؛ درکی که تنها با به رسمیت شناختن پویایی سیاسی8 در بُعد ستیزنده‌ (آنتاگونیستی‌)اش و سرشت مشروط هر نوع نظم اجتماعی، به دست آید. تنها در چارچوب چنین چشم‌اندازی است که می‌توان مبارزه ی برتری‌طلبانه‌ای را که مشخصه ی سیاست دمکراتیک است درک کرد، مبارزه‌ای که آداب هنری می‌توانند نقشی حیاتی در آن بازی کنند.

سیاسی به مثابه ی ستیزگرایی (آنتاگونیسم)

نقطه ی شروع تفکرات نظری که من در این نوشته پیشنهاد می‌کنم، دشواری فعلی ما در مجسم کردن مشکلاتی است که در مقابل جوامع ما به شکلی سیاسی وجود دارد. برخلاف آنچه ایدئولوگ های نولیبرال مایلند ما باور کنیم، مشکلات سیاسی پرسش‌هایی صرفاً تکنیکی نیستند که کارشناسان باید حل کنند. پرسش‌های درست سیاسی همیشه دربرگیرنده ی تصمیماتی است که از ما می‌طلبد تا از میان آلترناتیوهای نا‌سازگار دست به انتخاب بزنیم. دلیل این بی‌گنجایشی در اندیشیدن به شیوه ی سیاسی تا حد زیادی ناشی از برتری‌طلبی بی‌چون‌وچرای لیبرالیسم است. “لیبرالیسم” در قالبی که من این اصطلاح را در متن حاضر به کار می‌برم، به انواع فراوان گفتارهای فلسفی اشاره دارد که نه با جوهری مشترک، که با کثرتی از آنچه که ویتگنشتاین “شباهت‌های خانوادگی” می‌نامد، یکی می‌شوند. شکی نیست که لیبرالیسم‌ انواع زیادی دارد، تعدادی پیشروتر از بقیه‌اند، اما به جز چند استثنا، مشخصه ی گرایش غالب در تفکر لیبرالی ، نگرش عقل‌گرایانه و فردگرایانه‌ای است که نمی‌تواند به قدر کافی سرشت کثرت‌گرایانه ی دنیای اجتماعی را با ناسازگاری‌هایی درک کند که کثرت‌گرایی دربرمی‌گیرد؛ ناسازگاری هایی که هیچ راه‌حلی عقلانی هرگز نمی‌تواند برایشان وجود داشته باشد، و بُعد ستیزگرایی که مشخصه ی جوامع انسانی است از آن ناشی می‌شود. نمونه ی بسیار رایج درک لیبرالی کثرت‌گرایی این است که ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که به راستی چشم‌اندازها و ارزش های بسیاری در آن وجود دارد که ما به دلیل محدودیت‌های تجربی، هرگز نمی‌توانیم تمام آنها را اتخاذ کنیم، ولی وقتی آنها در کنار هم گذاشته می‌شوند، مجموعه ای هماهنگ را می‌سازند. به همین دلیل است که این نوع لیبرالیسم باید “سیاسی” را در بُعد ستیزنده‌اش نفی کند. به واقع، یکی از اصول اصلی این لیبرالیسم، باور عقل‌گرایانه به در دسترس‌بودن همرأیی همه‌شمول بر پایه ی عقل است. جای تعجب ندارد که سیاسی، نقطه ی کور آنرا می‌سازد. لیبرالیسم باید با مطرح کردن لحظه ی گریزناپذیر تصمیم‌گیری – به مفهوم نیرومند الزام به تصمیم‌گیری در حیطه‌ای غیرقابل تصمیم‌‌گیری 9undecideable ـ‌ ستیزگرایی را نفی کند، چون ستیزگرایی نمایانگر کرانه ی هم‌رأیی عقلانی است.

سیاست به مثابه ی برتری‌طلبی

در نگرش من، در کنار ستیزگرایی، مفهوم برتری‌طلبی، کلید دیگری است که به پرسش “سیاسی” می‌پردازد.

برای به رسمیت‌شناختن بُعد < (بزرگتر از ) سیاسی = (یعنی) امکان همیشه حاضر ستیزگرایی، لازم است با فقدان حیطه‌ای نهایی و غیرقابل‌تصمیم‌گیری‌ که هر نظمی را فرامی‌گیرد، به سازش رسید. به کلامی دیگری نیازمند بازشناسی سرشت برتری‌طلبانه ی هر نوع نظم اجتماعی و این واقعیت مسلم است که هر جامعه‌ای فرآورده‌ی یک سلسله آدابی است که می‌کوشند نظم را در متن تصادف و احتمال برقرار کنند. سیاسی با اَعمال نهاد برتری‌طلبانه پیوند دارد. از این لحاظ لازم است اجتماعی را از سیاسی10 تفکیک کرد. اجتماعی، قلمرو آداب رسوب کرده‌است، یعنی آدابی که اعمال اولیه ی نهادی سیاسی‌ را که بر حسب تصادف وابسته به آن بوده نهان می‌کند و طوری بدیهی گرفته می‌شوند که انگار خود از زمین روئیده‌اند. فعالیت‌های رسوب‌کرده ی اجتماعی، بخش سازنده ی هر جامعه ی ممکنی است؛ تمام پیوندهای اجتماعی همزمان به زیر سؤال برده نمی‌شوند. به این ترتیب، اجتماعی و سیاسی، وضعیتی است که هایدگر،آن را تمام چیزهای وابسته به هستی (existential) می‌نامد، یعنی ابعاد لازم هر زندگی وابسته به جامعه. اگر سیاسی، وقتی به مفهوم برتری‌طلبانه ی آن درک شود ، دربرگیرنده ی قابل دیدن بودن اعمال نهاد اجتماعی باشد، آن‌وقت غیرممکن است که بتوان آنچه را که اجتماعی است و آنچه را که سیاسی است بدون ارجاع به قرائن از پیش تعیین کرد. جامعه را نمی‌توان به صورت آشکار شدن منطقی بیرون خود دید، مهم نیست منبع این منطق چه باشد: نیروهای تولید، تکامل روح، قوانین تاریخ و…. هر نظمی،‌ ابراز(articulation) موقتی و متزلزل آدابی مشروط است. مرز میان اجتماعی و سیاسی در اصل ناپایدار است و نیازمند جابه‌جایی‌ها و چانه‌زنی‌های تازه میان عوامل اجتماعی است. چیزها همیشه می‌توانند طور دیگری باشند و بنابراین هر نظمی بر اساس بیرون گذاشتن سایر امکانات پیش‌بینی می‌شود. از این نظر است که می‌توان آنرا “سیاسی” نامید، چون تجلی ساختار خاصی از روابط قدرت است. قدرت جزءسازنده ی اجتماعی است، زیرا اجتماعی نمی‌تواند بدون روابط قدرتی که به آن شکل بخشیده هستی داشته باشد. چیزی که در لحظه‌ای به صورت نظمی “طبیعی” در نظر گرفته می‌شود ـ در کنار “عقل سلیمی” که آنرا همراهی می‌کند ـ نتیجه ی آداب برتری‌طلبانه ی رسوب‌کرده است؛ هیچ وقت تجلی عینیتی ژرف‌تر بیرون از آدابی نیست که آنرا به وجود آورده است.

بنابراین هر نظمی، سیاسی است و بر اساس شکلی از بیرون‌گذاری استوار است. همیشه امکانات دیگری وجود دارد که سرکوب شده‌اند و می‌توانند از نو فعال شوند. آداب ابراز که از راه آن نظم معینی برقرار می‌شود و معنای نهادهای اجتماعی را تثبیت می‌کند، “آدابی برتری‌طلبانه” است. هر نظم برتری‌طلبانه‌ای در معرض به چالش‌ کشیده شدن از جانب آداب ضدبرتری‌طلبانه است، یعنی آدابی که می‌کوشند نظم موجود را از ابراز بازدارند و شکل دیگری از برتری‌طلبی را بچینند.

در چیزی که من مبارزه ی “کشمکش گرا” agonistic)) می‌نامم11 و آنرا در هسته ی یک دمکراسی زنده می‌بینم، آنچه در معرض خطر است همین پیکربندی روابط قدرت است که پیرامونش جامعه ی مورد نظر ساختاریافته است. مبارزه‌ای است میان پروژه‌های برتری‌طلبانه ی ستیزنده ای که هرگز نمی‌توانند به شکلی معقول به سازش رسند. ادراک کشمکش‌گرای دمکراسی، خصلت مشروط ابراز‌های سیاسی ـ اقتصادی برتری‌طلبانه‌ای را به رسمیت می‌شناسد که پیکربندی خاص جامعه را در لحظه‌ای معین تعیین می‌کنند. آنها ساختارهایی پرخطر و عمل‌گرایانه‌ (پراگماتیکی) است که می‌توانند در نتیجه ی مبارزه ی پرکشمکش میان ستیزنده‌ها از هم بپاشند و دگرگون شوند. بر خلاف مدل های لیبرالی، رویکرد کشمکش‌گرایی که من از آن دفاع می‌کنم بر این اصل استوار است که جامعه همیشه از لحاظ سیاسی نهادینه شده و هرگز فراموش نمی‌کند که میدانی که تداخل‌های برتری‌طلبانه بر آن صورت می‌گیرد همیشه پیامد آداب برتری‌جویانه ی قبلی است و هیچ‌وقت خنثی نیست. به همین دلیل است که امکان سیاست دمکراتیک خالی از دشمنی را نفی می‌کند و از کسانی که بعد “سیاسی” را نادیده می‌گیرند و سیاست را به‌ مجموعه‌‌ای از حرکت های فرضاً تکنیکی و رویه‌های خنثی کاهش می‌دهند، انتقاد می‌کند.

فضای همگانی

پیامدهای مدل کشمکش‌گرای سیاست دمکراتیکی که در بالا تشریح کردم برای تجسم فضای همگانی چیست؟ مهم‌ترین پیامدش این است که ادراک گسترده‌ای را به کشاکش می‌کشاند که اگر چه از راه های متفاوت، اما آگاهی بخش بیش تر بینش هایی درباره ی فضای همگانی است که به صورت حیطه‌ای ادارک می‌شود که همرأیی می‌تواند در آن ظهور کند. به عکس، از دید مدل کشمکش‌گرا، فضای همگانی رزمگاهی است که با پروژه‌های متفاوت برتری‌طلبانه مقابله می‌کند بی‌آنکه امکانی برای سازش و آشتی نهایی وجود داشته باشد. تا اینجا من از فضای همگانی سخن گفته‌ام، اما لازم است بلافاصله مشخص کنم که در اینجا ما با فضای واحدی مواجه نیستیم. بنا به نگرش کشمکش‌گرایانه، فضاهای همگانی همیشه متکثر است و مقابله ی کشمکش‌گرایانه در کثرتی از سطوح پراکنده و برهانی (discursive) صورت می‌گیرد. در اینجا بر نکته ی مهم دیگری نیز پافشاری دارم. در حالی‌که هیچ اصل اساسی برای وحدت و هیچ مرکز از پیش‌تعیین‌شده‌ای برای این فضاهای گوناگون وجود ندارد ، اما همیشه اشکال متفاوتی از ابراز میان آنها وجود دارد و ما با آن نوع پراکندگی که تعدادی از متفکران پست‌مدرنیست، متصور می‌کنند، روبه‌رو نیستیم. از این گذشته ، با آن نوع فضای “نرمی” هم که در میان ژیل دولوز و پیروانش دیده می‌شود، سروکار نداریم. فضاهای همگانی همیشه ساختار برتری‌طلبانه ی شیارداری دارند. هر برتری‌طلبی معینی از ابرازی خاص از فضاهای گوناگون سرچشمه می‌گیرد، به این معنا که مبارزه ی برتری‌طلبانه دربرگیرنده ی کوششی برای آفریدن شکل متفاوتی از ابراز در میان فضاهای همگانی است.

بنابراین، برخورد من به روشنی با برخوردی که یورگن هابرماس از آن دفاع می‌کند، تفاوت دارد. وقتی هابرماس فضای همگانی سیاسی را (که او “قلمرو همگانی” می‌نامد) به تصویر می‌کشاند، آنرا به صورت جایی نشان می‌دهد که تاملاتی با هدف همرأیی عقلانی در آن صورت گرفته است. شکی نیست که هابرماس اکنون می‌پذیرد که با در نظر گرفتن محدویت های زندگی اجتماعی، رسیدن به این نوع همرأیی به شکلی کارا، ناممکن است و از همین رو حال وضعیت آرمانی ارتباط را به صورت “انگاره ی تنظیم‌کننده” می‌بیند.

با این حال، بنا به چشم‌اندازی که من از آن دفاع می‌کنم، موانع وضعیت آرمانیِ گفتار هابرماسی، تجربی نیست، بلکه هستی‌شناسانه است و آن همرأیی عقلانی که او به صورت انگاره ی تنظیم‌کننده مطرح می‌کند، در واقع یک امر غیرممکن مفهومی است و به واقع نیازمند دسترس‌پذیر بودن همرأیی بدون بیرون‌گذاشتنی است که برخورد کشمکش‌گرا ، ناممکن بودن آنرا آشکار می‌کند. از این گذشته، می‌خواهم نشان دهم که باوجود استفاده از اصطلاحات مشابه، ادارک من از فضای همگانی کشمکش‌گرا با ادراک هانا آرنت هم که به تازگی بسیار محبوب شده است، تفاوت دارد. به نظر من مشکل اصلی درک آرنتی از “کشمکش‌گرایی”، به طور بسیار خلاصه “کشمکش‌گرایی بدون ستیزگرایی” است. منظورم این است در حالی‌که آرنت تأکید زیادی بر چندگانگی انسانی دارد و اصرار می‌ورزد که سیاست با اجتماع و عمل متقابل انسان هایی سروکار دارد که با یکدیگر فرق دارند، اما هیچ‌جا اقرار نمی‌کند که این چندگانگی در سرچشمه ی تعارضات ستیزنده قرار دارد. بنا به نظر آرنت، فکر کردن به شکلی سیاسی، تکامل بخشیدن به دیدن چیزها از چشم‌اندازهای بسیار است. از آنجا که اشاره‌اش به کانت و انگاره ی “اندیشه ی بزرگ‌شده ی” اوست، مشخص می‌شود که کثرت‌گرایی‌اش تفاوت چندانی با کثرت‌گرایی لیبرالی ندارد، زیرا در افق توافق میان‌ذهنی (intersubjective) حک شده است.12 در واقع چیزی که او در آموزه ی داوری زیبایی‌شناسانه کانت به دنبالش می‌گردد، رویه‌ای برای مشخص کردن توافق میان‌ذهنی در فضای همگانی است.

با وجود تفاوت های میان برخورد آنها، آرنت، مثل هابرماس ، فضای همگانی را در نهایت به صورت هم‌رأیی مجسم می‌کند. شکی نیست که به قول لیندا زریلی13 در مورد آرنت همرأیی از تبادل صداها و آرا (به مفهوم یونانی دوکساdoxa )14 ناشی می‌شود و نه مثل هابرماس از “گفتار Diskurs” معقول. در حالی‌که برای هابرماس، همرأیی از راه چیزی ظهور مي‌کند که کانت disputieren می‌نامد، یعنی تبادل مجادلاتی که تحت فشار قواعد منطق است، برای آرنت مسئلة steriten است که توافقی است که از راه اغوا صورت می‌گیرد و نه شواهد غیرقابل‌انکار.

با این حال، هیچ‌کدام از آنان نمی‌توانند سرشت برتری‌طلبانه ی هر شکلی از همرأیی و ریشه‌کن‌نشدنی بودن ستیز، لحظه ی Wiederstreit را که لیوتار15 the differend می‌نامد، به رسمیت بشناسند. این امری رایج است که با وجود الهام‌گرفتن از جنبه‌های متفاوت فلسفه ی کانت، هم آرنت و هم هابرماس برای جنبه ی زیبا در زیبایی‌شناسی کانت مزیت قائل می‌شوند، اما تعمقش را در باره ی برین و والا نادیده می‌گیرند. شکی نیست که این با پرهیز آنها از the differend ارتباط دارد.

آداب نقد هنری و برتری‌طلبی

چه پیوندی می‌توان میان این بحث نظری و رشته ی آداب هنری برقرار کرد؟ پیش از پرداختن به این پرسش می‌خواهم تأکید کنم که من رابطه ی میان هنر و سیاست را به این صورت نمی‌بینم که آنها دو رشته با اجزایی جداگانه‌، یعنی هنر در یک سو و سیاست در سوی دیگر است که باید رابطه‌ای میانشان برقرار کرد. در سیاسی بُعدی زیبایی‌شناسانه وجود دارد و در هنر بُعدی سیاسی. برای همین است که فکر نمی‌کنم تمایز گذاشتن میان هنر سیاسی و هنر غیرسیاسی، مفید باشد. از دیگاه نظریه ی برتری‌طلبی، آداب هنری نقشی در ساختار طبیعی و ابقای هر نظم معین نمادین با به چالش کشیدن آن، بازی می‌کند و برای همین است که الزاماً دارای بُعدی سیاسی است. سیاسی به نوبه ی خود با نظم‌بخشیدن نمادین به روابط اجتماعی سروکار دارد، یعنی با چیزی که کلود لفور16 آنرا mise en scene (صحنه‌آرایی) می‌نامد، یعنی mise en forme (شکل‌آرایی) همزیستی انسانی، که همان جایی است که بُعد زیبایی‌شناسانه‌اش در آن نهفته است.


Reclaim the Streets

مسئله ی واقعی به شکل های ممکن و راه های متفاوتی از هنر منتقد مربوط می‌شود که آداب هنری می‌تواند سهمی در به زیرسؤال بردن برتری‌طلبی غالب داشته باشد. زمانی که بپذیریم هویت ها هرگز از پیش داده شده نیستند،‌ بلکه همیشه نتیجه ی روندهای شناسایی کردن‌اند، و از روی استدلال ساخته می‌شوند، پرسشی که مطرح می‌شود نوع هویتی است که آداب هنری منتقد باید تقویت آنها را هدف بگیرد. روشن است کسانی که مدافع آفرینش فضاهای همگانی کشمکش‌گرا هستند، جایی‌که که هدف کشف حجاب از تمامی چیزهایی است که با همرأیی غالب سرکوب شده، به تجسم رابطه ی میان آداب هنری و مردم به شکلی بسیار متفاوت با کسانی می‌پردازند که هدفشان آفرینش همرأیی، حتی در زمانی است که این همرأیی به صورت همرأیی منقدانه دیده می‌شود. بنا به برخورد کشمکش‌گرایانه، هنر منتقد هنری است که ناهمرأیی را به غلیان می‌اندازد، و چیزی را که همرأیی غالب می‌خواهد بپوشاند و حذف کند،‌ دیدنی می‌کند. این برخورد ، دربرگیرنده ی آداب هنری گوناگونی است که هدفش صدا بخشیدن به تمام کسانی است که در چارچوب برتری‌طلبی موجود به سکوت واداشته شده‌اند.


Tute_bianche

به نظر من، این برخورد کشمکش‌گرا، به خصوص برای درک سرشت شکل‌های جدید آداب هنری که به تازگی ظهور کرده و به چالش کشیدن همرأیی موجود را از راه های بسیار متفاوتی هدف گرفته، مناسب است. این آداب هنری عمل‌‌گرایانهartistico-activist practices) ) انواع بسیار متفاوتی دارد، از انواع مبارزات تازه ی شهری مثل Reclaim the Streets (بازپس‌گیری خیابان ها)17 در انگلستان یا Tute Bianche (روپوش سفیدها)18در ایتالیا گرفته تا مبارزات Stop advertising (تبلیغ بس) در فرانسه و Nike Ground-Rethinking Space (فضای بازاندیشی با پا روی زمین نایک)19 در اطریش.

نمونه ی دیگر را می‌توانیم در راهکار تصحیح هویت Yes Men (بله قربانها)20 بیابیم که با ظاهر شدن با هویت های متفاوت – برای نمونه به صورت نمایندگان سازمان تجارت جهانی، به شکل موثری ایدئولوژی نولیبرال را به طنز کشیدند.21 آماج‌شان، هدف گرفتن نهادهایی است که به بهای رفاه مردم به تقویت لیبرالیسم نو می‌پردازند و هویت های آنان را می‌گیرند تا راه های اصلاح در اختیار بگذارند. برای مثال متن زیر که در 1999 ظهور کرد تقلید سخره‌آمیز وب‌سایت سازمان تجارت جهانی است:

سازمان تجارت جهانی یک بوروکراسی عظیم بین‌المللی است که هدفش کمک به کسب‌وکارها با تحمیل “تجارت آزاد” است: نوعی آزادی فراملی برای انجام کسب‌وکار به هر صورتی که مناسب بدانند. سازمان تجارت جهانی این آزادی را فراتر از تمامی آزادی ها می‌گذارد، یعنی فراتر از آزادی غذا خوردن، آب خوردن، نخوردن بعضی چیزها، درمان بیمار، محافظت از محیط زیست، کشت‌وکار محصولات خود، سازماندهی اتحادیه‌های صنفی، ابقای خدمات اجتماعی، حکمروایی و داشتن سیاست خارجی. تمام این آزادی‌ها مورد حمله ی شرکت‌های بزرگی‌اند که تحت پوشش “تجارت آزاد” کار می‌کنند، آن حق مرموزی که به همه ی ما گفته می‌شود که باید پا روی تمامی حقوق دیگر بگذارد.22


The-Yes-Men-Fix-the-World-poster_thumb

عده‌ای این وب‌سایت دروغین را به جای وب‌سایت واقعی اشتباه گرفتند و Yes Men (بله قربان‌ها) حتی توانستند در مقام نمایندگان سازمان تجارت جهانی در چند کنفرانس بین‌المللی ظاهر شوند که یکی از دخالت‌های طنرآ‌میزشان برای مثال این بود که پیشنهاد کردند که یک دستگاه نظارت بر کارگر تله‌ماتیک (اطلاع‌رسانی از راه دور) به شکل آلت مردانه ای زرین و یک یاردی (9144/. متری) ساخته شود.
من گردن می‌نهم که برای درک خصلت سیاسی این انواع عمل‌‌گرایی هنری لازم است آنها را به صورت مداخله‌های ضدبرتری‌طلبانه‌ای ببینیم که هدفشان اشغال فضای همگانی برای به هم ریختن تصویر نرمی است که سرمایه‌داری شرکت سهامی23 سعی به انتشار آن دارد و آشکار کردن خصلت سرکوب‌گرانه ی آن است. فرض به رسمیت شناختن بُعد سیاسی این نوع مداخله‌ها، رها کردن این انگاره‌ است که سیاسی بودن نیازمند بریدن کامل از وضعیت فعلی امور برای آفریدن چیزی مطلقاً تازه‌ است. امروزه هنرمندان دیگر نمی‌توانند وانمود کنند که هنر آوانگاردی را می‌سازند که نقدی ریشه‌ای را مطرح می‌کند، ولی این دلیل نمی‌شود که بگوییم نقش سیاسی آنان پایان یافته است. آنها هنوز می‌توانند با تخریب و به پائین کشیدن برتری‌طلبی غالب و مشارکت در ساختن ذهنیت‌های تازه، نقشی مهم در مبارزه ی برتری‌طلبانه ایفا کنند. در واقع، این همیشه نقش آنان بوده و تنها توهم نوگرایانه ی موضع ممتاز هنرمند است که باعث شده ما طور دیگری باور کنیم. زمانی که از این توهم همراه با ادارک انقلابی متضمن آن دست کشیده ‌شود، آن‌وقت می‌توانیم ببینیم آداب نقد هنری نمایانگر بُعدی مهم از سیاست های دمکراتیک است. با این وجود، برخلاف اعتقاد عده‌ای معنایش این نیست که آنان به تنهایی می‌توانند باعث تحقق تغییر و تحولاتی شوند که برای استقرار برتری‌طلبی تازه‌ای لازم است. همان‌طور که در برتری‌طلبی و راهکار سوسیالیستی24 بحث کردیم، سیاست‌های دمکراتیک ریشه‌ای خواهان ابراز سطوح متفاوت مبارزه‌هاست تا زنجیره‌ای از تبادل ظرفیت ها میان آنها بیافریند.

برای موفق شدنِ در “جنگ موضع”، نمی‌توان از اتصال به شکل های سنتی مداخله ی سیاسی مثل احزاب و اتحادیه‌ها اجتناب کرد. این اشتباه بزرگی است که باور کنیم عمل‌گرایی هنری به تنهایی می‌تواند به برتری‌طلبی نولیبرالی پایان نهد.

1 عمل‌گرایی به مفهوم عام، عملی عمدی برای به وجود آوردن تغییری اجتماعی، تغییری سیاسی، عدالت اقتصادی، یا نیک‌بود محیطی است. (مترجم، ویکیپدیا)

2 ART&RESEARCH: A Journal of Ideas, Contexts and Methods. Volume 1. No. 2. Summer 2007

Chantal Mouffe: Artistic Activism and Agonistic Spaces

http://www.artandresearch.org.uk/v1n2/mouffe.html

3 Luc Boltanski and Eve Chiapello, The New Spirit of Capitalism, (London: Verso, 2005).

4 فوردیسم که از نام هنری فورد، صاحب کارخانه ی اتومبیل‌سازی امریکا گرفته شده به نظریه‌های جامعه‌شناسی مختلفی در باره ی تولید و پدیده‌های اجتماعی اقتصادی مربوط به آن اشاره دارد. در حوزه‌های مختلف و میان پژوهشگران مارکسیست و غیرمارکسیستی نیز معانی متفاوتی دارد که در عین حال به هم مربوط هستند. (مترجم: ویکیپدیا)

5 بعد از سال ها تفکر و تعمق در باره ی بهترین مترادف برای practices تصور می‌کنم که آداب رساترین باشد، زیرا معانی آن به صورت اسم بنا به Thesaurus عبارت است از رسم، سنت، راه، سیستم، رویه‌، آیین، عادت، تا از اعمال و فعالیت ها هم متمایز شود. عمل و فعالیت را زمانی می‌توان برای آن به کار برد که به صورت فعل به کار برده شود و نه اسم. (مترجم)

6 Interview with André Gorz, Multitudes, No. 15, 2004, p. 209.

7 Brian Holmes, ‘Artistic Autonomy’, www.u-tangente.org

8 در این مقاله واژه ی سیاسی political که صفت است، به صورت اسم به کار رفته است. معمولا رسم است که در این موارد ما یک “امر” به آن می‌افزاییم، یعنی می‌نویسیم امر سیاسی، یا امر اجتماعی. در این مقاله از این رسم پیروی نشده است، همان‌طور که در زبان انگلیسی دیگر این قانون رعایت نمی‌شود.

9 Undecidablity در منطق ریاضی وقتی نتوان برای مسئله‌ای الگورتیم واحدی یافت که همیشه به پاسخ آری ـ یا ـ نه برسد، به آن مسئله، غیرقابل‌تصمیم‌گیری گفته می‌شود.

10 نگاه کنید به زیرنویس 8.

11 برای اطلاعات بیشتر در مورد تکامل این رویکرد کشمکش‌گرا، ر.ک به پارادکس دمکراتیکی، شانتال موف، فصل چهار، (لندن، ورسو، 2000)

12 در نگاه اول “میان‌ذهنی” می‌تواند ترجمه‌ای لفظی به نظر رسد، شاید بیشتر از این جهت است که به گوش ما آشنا نیست، به همان اندازه که که به گوش مردم انگلیسی زبانی که مطالعه‌ای در مثلا علم روانکاوی که این اصطلاح در آن باب است ندارند. این اصطلاحات بنا به ضرورت اختراع می‌شوند تا با دو کلمه مفهومی رسانده شود که در غیر این صورت باید یک عبارت برای آن به کار برد، عبارتی که در حوزه‌های متفاوت، متفاوت می‌شود. برای مثال، همین اصطلاح، بنا به ویکیپدیا، “به سه صورت به کار برده می‌شود. به سطحی‌ترین مفهوم اشاره به “توافق” دارد. گفته می شود وقتی “میان‌ذهنیتی” در میان مردم وجود دارد که آنها در مورد مجموعه ی معینی از معانی یا تعاریف وضعیت با هم همرای باشند. دوم اشاره به عقل سلیم دارد، یعنی معانی مشترکی که مردم در تعامل خود با یکدیگر می‌سازند و به صورت منبع روزمره برای تعبیر معنای عناصر زندگی اجتماعی و فرهنگی به کار می‌برند. اگر عقل سلیم در ما مشترک باشد به این معناست که تعریف مشترکی از وضعیت داریم. سوم اشاره به واگرایی‌های (دورشدن) مشترک (یا تا حدی مشترک) معنا دارد. ابراز خود، دروغگویی، بذله‌گویی‌های عملی و عواطف اجتماعی برای مثال همه دربرگیرنده ی تعریفی از وضعیت است که مشترک نیست، بلکه واگرایی‌های تا حدی مشترک معنا را دربرمی‌گیرد. کسی که دروغ می‌گوید، درگیر عملی میان‌ذهنی است، زیرا او و شنونده با دو تعریف متفاوت از وضعیت کار می‌کنند. بنابراین دروغگویی در اصل به این مفهوم میان‌ذهنی است که حیطه ی عملش در میان دو تعریف ذهنی از واقعیت است. تاکید میان‌ذهنیتی بر این است که شناخت و همرایی مشترک برای در میان گذاشتن عقاید و روابط‌مان ضروری است. زبان بیشتر به صورت امری وابسته به اجتماع در نظر گرفته می‌شود تا امری خصوصی. امرزه این اصطلاح مفهومی مهم در مکاتب نوین روانکاوی است که در مورد نظریه ی رابطه ی متقابل میان روانکاو و روانکاوی‌شونده کاربرد دارد.” با این تفاصیل حال دیده می‌شود که به کاربردن حالات مشترک ذهنی، برای رساندن آن کافی نیست. میان‌ذهنی اصطلاحی می‌شود که تمام لایه‌های معنایی بالا را در خود می‌تواند حمل کند، ذهنیت مشترک، همرایی، توافق های خودآگاه و ناخودآگاه که به صورت ناخودآگاه عقل سلیم را در خود دارد و… در یک کلام میان‌ذهنی مشخص می‌کند که در اینجا ما با اصطلاح معینی روبه‌رو هستیم در حالی که ذهنیت مشترک الزاماً این‌را نمی‌رساند.

13 لیندا زریلی، فمینیسم و مغاک آزادی، فصل چهار،

Linda Zerilli, Feminism and the Abyss of Freedom (Chicago: University of Chicago Press, 2005).

14 دوکسا واژه‌ای یونانی به معنای باور و عقیده‌ای همگانی است که از اصطلاحات نو ارتدکسی (راست‌دینی) و هترودوکسی (ارتداد) از آن گرفته شده است. سخنرانان یونانی از دوکسا به صورت ابزاری برای شکل بخشیدن به مجادله با استفاده از آرای همگانی سود می‌جستند، در حالی‌که سفسطه‌گران با دستکاری دوکسا برای ترغیب مردم از آن استفاده می‌کردند و این باعث شد که افلاطون دمکراسی آتنی را محکوم کند. (مترجم: ویکیپدیا)

15 مجادله یا تعارضی که نمی‌توان از راه قضاوت ثابت کرد کدام طرف درست می‌گوید و کدام غلط. (ویکیپدیا) لیوتار در کتاب خود به نام The Differend عباراتی در مباحثه (1979) چنین بحث می‌کند که در شرایط پست‌مدرن، دیگر هیچ قصه ی باشکوهی برای بازگویی وجود ندارد، شکلی از مباحثه که بر فراز تمام اشکال دیگر بایستد؛ شکلی از دانش و معرفت که ممتاز باشد و به صورت زمینه‌ای برای اشکال دیگر عمل کند. بلکه فقط کثرتی از بازی های زبانی وجود دارد و می‌گوید انکار تفاوت ها، احضار شرایط مطلق مباحثه، نهادینه کردن شکلی خاصی از تفکر و صحبت فاشیستی است و اساس اخراج خشونت‌آمیز و نابودی دیگری را می‌سازد. به طور خلاصه کانون بحث لیوتار مشکل قضاوت میان متفاوت‌ها (دیفراندها) یا تعارضاتی است که “به دلیل فقدان قاعده ی قضاوتی که در مورد هر دو طرف بحث کاربرد داشته باشد، غیرقابل حل و فصل است.” (مترجم، مقاله ی رابرت اس. لِوِنتال در باره ی The Differend: عباراتی در مجادله ی ژان فرانسوآ لیوتار، منیپولیس، انتشارات دانشگاه مینسوتا)

16 Claude Lefort

17 بازپس‌گیری خیابان ها انجمنی است با آرمان مشترک مالکیت اجتماعی فضاهای همگانی. در واقع جنبشی است که هدفش مقاومت در مقابل استیلای نیروهای شرکت‌‌‌های سهامی‌، جهانی‌شدن و ماشین به عنوان شیوه ی غالب ترابری است. جنبشی خالی از خشونت که فعالانش دست به تسخیر جاده‌ها، شاهراها و اتوبان ها می‌زنند. این عمل با وجودی که تردد را برای کسانی که در این فضاهای همگانی از ماشین استفاده می‌کنند غیرممکن می‌کند، اما بنا به فلسفة این انجمن که معتقد است ترافیک را ماشین ها به وجود می‌آورند و نه پیاده‌ها، با اشغال فضاهای همگانی نامبرده در واقع سعی به باز کردن فضایی همگانی دارند. از این گذشته، بازپس‌گیری خیابان ها اصطلاحی است که نمایانگر این نوع عمل سیاسی بدون در نظر گرفتن رابطه ی آن با این جنبش است.

18 جنبش اجتماعی ستیزگر ایتالیایی که از 1994 تا 2001 فعال بود. فعالان این جنبش بدن هایشان را با بالشتک هایی می پوشاندند تا در مقابل پلیس آسیب نبینند، راه خود را از میان صفهای آنها باز کنند و با هم در گروههای عظیم راه بروند تا از یکدیگر هنگام تظاهرات مراقبت کنند. این اصطلاح که به معنای “روپوشهای سفید” است از تظاهرات یک گروه فعالان ایتالیایی مخالف با جهانی‌شدن به نام یا باستا گرفته شده که می‌خواستند به صورت شبح دیده شوند، و سپس در تظاهرات ضد جهانی شدن در پراگ مورد استفاده قرار گرفت:‌ اگر هدف مبارزه دیده شدن است، رنگ این نبرد سفید است و لباس سفید تمام بدن را می‌پوشاند.

19 تصور کنید صبح از خواب بیدار شوید و ببینید قدیمی‌ترین میدان تاریخی شهرتان نامش نایک شده و لوگوی آن به ابعادی عظیم در وسط آن جای داده شده است! این کاری بود که گروه هنری 0100101110101101.ORG با اجازه ی مقامات شهر وین به قصد مبارزه با سرمایه‌داری شرکت‌سهامی و جهانی‌شدن انجام دادند و به این ترتیب نفرت و خشم مردم را نسبت به نایک برانگیختند. قضیه به دادگاه رسید و دادگاه به نفع گروه هنری رأی داد. سخنگوی گروه می‌گوید: نایک موضوعی عالی برای کار هنری است. لوگوی آن شاید شناخته‌شده‌ترین در زمین باشد، معروف‌تر از هر نماد سیاسی یا دینی. اینک این غول ها در حال از دست دادن علامت تجاری خود هستند که در دستان فرهنگ پاپ در حال تبدیل شدن به بومرنگ است.

20 یس من‌، فعالان هستند که پارازیت های فرهنگی‌ می‌فرستند و دست به کارهایی می‌زنند که خود “تصیح هویت” می‌نامند. از فعالیت های رایج‌شان این است که وانمود می‌کنند افرادی قدرتمند و سخنگویان سازمان های برجسته‌اند. وب‌سایت های دروغینی مشابه آنهایی می‌آفرینند که قصد دست انداختن آنها را دارند و بعد دعوت‌نامه‌هایی را که از راه این وب‌سایت‌ها دریافت می‌کنند می‌پذیرند و در کنفرانس ها، سمپوزیم‌ها و نمایشهای تلویزیونی شرکت می‌کنند. آنان معتقدند شرکت‌های سهامی و سازمان های دولتی رفتاری اغلب غیرانسانی با مردم دارند.

21 See for instance their book The Yes Men. The True Story of the End of the World Trade Organization published by

The Disinformation Company Ltd, 2004

22 The Yes Men Group website, http://www.theyesmen.org

23 Incorporate capitalism اصطلاحی در علم جامعه‌شناسی و اقتصاد است که برای توصیف آن نوع بازار سرمایه‌داری به کار می‌رود که مشخصه‌اش سازمان های بوروکراتیک و مبتنی بر سلسله‌مراتب است که از لحاظ قانونی باید به دنبال سود باشند. تمام یا بیشتر ابزار تولید در مالکیت شرکت سهامی یا کمپانی است. (مترجم، ویکیپدیا)

24 Ernesto Laclau and Chantal Mouffe, Hegemony and Socialist Strategy. Towards a Radical Democratic Politics (London: Verso, 1985, second edition 2001).

نقش‌ونگاری خود و مسؤلیت زیبایی‌شناسانه

نویسنده : بوریس گرویس

مترجم : رویا منجم
منبع:

http://www.e-flux.com/journal

بوریس گرویس فیلسوف، مقاله‌نویس، منتقد هنری، نظریه‌پرداز رسانه‌ها و کارشناس نامی و بین‌المللی هنر و ادبیات پست‌مدرن در روزهای آخر شوروی کمونیستی ، و یک آوانگارد روسی است. نوشته‌های دکتر گرویس سنت های بی‌اندازه متفاوت پساساختارگرایی و فلسفه ی نوین روسی را به کار می‌گیرد. درسال های 1970، دکتر گرویس که فلسفه و ریاضیات را در دانشگاه ملی لنین‌گراد تحصیل کرده، خود را در صحنه ی فرهنگی غیررسمی در مراکز روسی غرق می‌کند، و اصطلاح “مفهوم‌گرایی مسکو” را می‌سازد. از 1976 تا 1981، در بخش زبان‌شناسی ساختاری و کاربردی دانشگاه ملی مسکو تدریس می‌کند و در 1981 به آلمان غربی مهاجرت و دکترای فسلفه ی خود را از دانشگاه مونستر دریافت می‌کند.
از آثار مهم او هنر مطلق استالین است که خوانندگان غیرروسی را با نویسندگان پست‌مدرن روسی آشنا می‌کند. نوشته‌های فلسفی‌اش شامل دفترچه ی خاطرات یک فیلسوف، در باره ی نو: مطالعه ی اقتصاد فرهنگی، و اختراع روسیه می‌شود. نقطه ی محوشونده و هنر چیدمان دربرگیرنده ی نوشته‌های او در باره ی نظریه ی هنر و نقد هنری است. آثار اخیرش عبارت است از: ظن و گمان: پدیده‌شناسی رسانه‌ها، الیا کاباکوف و مردی که از آپارتمانش به فضا پرواز کرد. دکتر گرویس مجموعه‌مقالاتی را به روسی و آلمانی ویرایش کرده و بیش از صدها مقاله نوشته است. از 1994، دکتر گرویس، علاوه بر کار موزه‌داری و سازماندهی نمایشگاه ها و کنفرانس های بین‌المللی هنری بی‌شمار، در مرکز هنری و تکنولوژی رسانه‌ای کارلسروهه آلمان زیبایی‌شناسی، و تاریخ هنر تدریس می‌کند.

این روزها به نظر می‌رسد کمابیش همگان به این عقیده رسیده‌‌اند که دورانی که هنر کوشید تا خودمختاری خود را استقرار بخشد ـ با موفقیت یا عدم موفقیت ـ سپری شده است. و با این حال، رسیدن به این تشخیص با احساسات آمیخته‌ای همراه بوده است. آدم این گرایش را دارد که آمادگی هنر معاصر را برای فراتر رفتن از کرانه‌های سنتی دستگاه هنر جشن بگیرد، به شرطی که چنین حرکتی با اراده‌ای دیکته شود که خواهان تغییر شرایط اجتماعی و سیاسی غالب و تبدیل دنیا به جای بهتری باشد ـ به کلامی دیگر در صورتی که انگیزش این حرکت اخلاقی باشد. از سوی دیگر، آدم این گرایش را دارد که اشک بریزد و افسوس خورد که به نظر می‌رسد تلاش ها برای فراتر رفتن از دستگاه هنر هرگز به آن سوی حوزه ی‌ زیبایی‌شناسی نمی‌رسد: به جای تغییر دنیا، هنر فقط باعث می‌شود جای بهتری به نظر برسد. این یأس و سرخوردگی زیادی در درون دستگاه هنر می‌آفریند، در دستگاهی که حال‌وهوای غالب آن ظاهراً مرتب به عقب و جلو، میان امید به دخالت در دنیای فراسوی هنر و سرخوردگی (و حتی نومیدی) از غیرممکن بودن دست‌یابی به چنین هدفی در نوسان است. در حالی‌که این شکست اغلب به عنوان گواه بی‌گنجایشی هنر در نفوذ به حوزه ی سیاسی تعبیر می‌شود، بحث من در عوض این است که اگر سیاسی‌کردن هنر به راستی مد نظر است و به آن عمل ‌شود، بیشتر موفق خواهد شد. هنر در واقع می‌تواند وارد حوزه ی سیاست شود و در سده ی بیستم، به راستی که بارها وارد این حوزه شده است. مشکل، بی‌گنجایشی هنر در تبدیل شدن به امری به راستی سیاسی نیست. مشکل این است که امروزه حوزه ی سیاسی دیگر زیبایی‌شناسانه شده است. وقتی هنر سیاسی می‌شود، مجبور می‌شود به این کشف ناخوشایند برسد که سیاست دیگر هنر شده است ـ که سیاست دیگر خود را در حوزه ی زیبایی‌شناسی جای داده است.

در زمانه ی ما، هر سیاستمداری، هر قهرمان ورزشی، هر تروریستی، هر ستاره ی سینمایی تصاویر زیادی تولید می‌کند، چون رسانه‌ها به طور خودکار فعالیت های آنان را پوشش می‌دهند. در گذشته، تقسیم کار میان سیاست و هنر کاملا روشن بود: سیاستمدار مسؤل سیاست بود و هنرمند آن سیاست ها را از راه روایت یا تصویر بازنمایی می‌کرد. از آن زمان، وضعیت به شدت تغییر کرده است. سیاستمدار معاصر دیگر نیازی به هنرمند ندارد تا به شهرت رسد یا نامش را در آگاهی مردمی حک کند. هر شخصیت یا حادثه ی سیاسی مهمی بی‌درنگ از جانب رسانه‌ها ثبت، بازنمایی،‌ توصیف، ترسیم، روایت و تعبیر می‌شود. ماشینِ پوشش رسانه‌ای نیازی به دخالت هنری فرد یا تصمیمی هنری برای به حرکت درآوردن آن ندارد. در واقع، رسانه‌های توده‌ای معاصر به صورت بزرگ‌ترین و قدرتمندترین ماشین تولیدکننده ی تصویرـ بسی گسترده‌تر و مؤثرتر از دستگاه معاصر هنر- پا به عرصه گذاشته است. ما پیوسته با تصاویر جنگ، دهشت و فاجعه در انواع مختلف و در سطحی از تولید و توزیع تغذیه می‌شویم که مهارت های صنعتگرانه ی artisanal هنرمند نمی‌تواند با آن رقابت کند.

اکنون، اگر هنرمندی بتواند فراسوی دستگاه هنر رود، به همان صورتی شروع به عمل می‌کند که سیاستمداران، قهرمانان ورزشی، تروریست ها، ستارگان سینما و دیگر مشاهیر خرد و کلان عمل می‌کنند: یعنی از راه رسانه‌ها. به کلامی دیگر، هنرمند، به کارهنری تبدیل می‌شود. در حالی‌که گذار از دستگاه هنر به رشته ی سیاسی امکان‌پذیر است، این گذار عمدتاً ‌در قالب این تغییر عمل می‌کند که هنرمند را رودرروی تولید تصویر قرار می‌دهد: هنرمند دیگر تولیدکننده ی تصویر نیست، بلکه خودش تصویر می‌شود. این تحول و دگرگونی با این ادعای معروف فردریش نیچه در اواخر سده ی نوزدهم ثبت شد که بهتر است کارهنری بود تا هنرمند. شکی نیست تبدیل شدن به کارهنری نه فقط لذت‌برانگیز است، بلکه این دلهره‌ را به وجود می‌آورد که فرد به شکلی ریشه‌ای زیر نگاه خیره ی دیگری قرار دارد ـ نگاه خیره ی رسانه‌ها که به صورت اَبَرهنرمند عمل می‌کند.


در اول نوامبر، 2008، ناتالی پورتمان هنگام ترک میهمانی‌ای در بورلی هیلز دیده شد. منبع: Just Jared

من این دلهره را به صورت دلهره ی خودنگاری توصیف می‌کنم زیرا هنرمند ـ و هر کسی را که تحت پوشش رسانه‌ای قرار می‌گیرد – وادار می‌کند تا با تصویر خودش روبه‌رو شود: این تصویر را تصحیح کند، تغییر دهد، سازگار کند یا ضدش را به تصویر کشاند. امروزه، اغلب می‌شنویم که هنر زمانه ی ما به شکلی فزاینده‌ به همان صورتی عمل می‌کند که نقش‌و نگار و این تاحدی درست است. اما مشکل نهایی نقش‌ونگار فقط به این مربوط نمی‌شود که من چگونه دنیای بیرون را به نقش و نگار می‌کشانم، بلکه مسئله این است که من چگونه خود را می‌نگارم – یا از آن مهم تر چه برخوردی با به نقش‌ونگار درآمدن خود به دست دنیا دارم. امروزه، این مشکلی کلی و ‌فراگیر است که همه ـ و نه فقط سیاستمداران، ستارگان سینما و مشاهیر ـ با آن روبه‌رو هستند. امروزه همه در معرض ارزیابی زیبایی‌شناسانه‌اند ـ از همه خواسته می‌شود که مسؤلیت زیبایی‌شناسانه ی ظاهر خود ـ خودنگاری ـ را در دنیا به عهده بگیرند. اگر زمانی، این امتیاز و بار سنگینی بر دوش تعدادی انگشت‌شمار برگزیده بود، در زمانه ی ما خودنگاری، یک عمل توده‌ای فرهنگی به تمام معناست. فضای مجازی اینترنت عمدتاً عرصه‌ای است که صورتم Myface)) و فضایم Myspace)) پیوسته و بارها به نقش‌ونگار درمی‌آید تا در YouTube)) به نمایش درآید و به عکس. اما به همین سان در دنیای واقعی ـ یا بیایید بگوییم دنیای آنالوگ ـ از آدم انتظار می‌رود که مسؤل تصویری باشد که در مقابل نگاه خیره ی دیگران به نمایش می‌گذارد. حتی می‌توان گفت خودنگاری عملی است که هنرمند و مخاطب را مثل هم، به ریشه‌ای‌ترین شکل خود یکی می‌کند: هر چند همه کارهای هنری تولید نمی‌کنند، اما همه یک اثرهنری‌اند. در عین حال، از همه انتظار می‌رود که نگارنده ی خود باشند.
اکنون، هر نوع نقش‌ونگاری ـ از جمله خودنگاری ـ بیشتر نه به صورت راهی برای آشکار ساختن چیزها، بلکه راهی برای پوشاندن آنها دیده می‌شود. زیبایی‌شناسانه‌کردن (aestheticization) سیاست نیز به همین سان راهی برای جایگزین کردن ماده با ظاهر آن، یا مسائل واقعی با تصویرسازی سطحی از آن در نظر گرفته می‌شود. در حالی‌که مسائل پیوسته تغییر می‌کنند، تصاویر باقی می‌مانند. درست به همان سان که آدم به آسانی زندانی تصویر خودش می‌شود، اعتقادات سیاسی آدم هم می‌تواند به عنوان خودنگاری‌های محض به سخره گرفته شوند.

زیبایی‌شناسانه کردن، اغلب با اغوا و تجلیل یکی گرفته می‌شود. روشن است که وقتی والتر بنیامین در پایان مقاله ی معروفش” کار هنری در عصر بازتولید مکانیکی”، سیاسی‌کردن زیبایی‌شناسی را در مقابل زیبایی‌شناسانه‌‌کردن سیاست قرار می‌دهد، همین معنای اصطلاح “زیبایی‌شناسانه کردن” را مد نظر داشته است. اما می‌توان به عکس بحث کرد که هر عمل زیبایی‌شناسانه‌کردنی همیشه ،خود ، نقد موضوعی است که زیبایی‌شناسانه شده‌ است، به این دلیل ساده که این عمل توجه را به نیاز موضوع برای افزوده‌ای جلب می‌کند تا بهتر از آنچه به واقع هست به نظر برسد. این افزوده همیشه به صورت فارماکون دریدایی Derridean Pharmacon 2عمل می‌کند: یعنی در حالی‌که نقش‌ونگار باعث می‌شود که موضوع بهتر به نظر برسد، اما در عین حال این ظن را هم به وجود می‌آورد که اگر نقش‌ونگار بیرونی‌اش زدوده شود، زشتی و زنندگی به‌خصوصی خواهد داشت.

به راستی که نقش‌ونگاری ـ از جمله خودنگاری ـ بیشتر سازوکاری برای ایجاد شک و گمان است. دنیای معاصر نقش‌ونگاری تام، اغلب به صورت دنیای اغوای تام توصیف می‌شود که ناپسندی واقعیت از آن محو شده است. اما بحث من بیشتر این است که دنیای نقش‌ونگاری تام، دنیای شک و گمان تام است، ‌دنیای خطر نهفته‌ای که در پشت سطوح نقش‌ونگاری شده کمین کرده است. بنابراین هدف اصلی خودنگاری، خنثی کردن شک و گمان هر تماشاچی ممکن، تولید اثر صادقانه‌ای است که در جان تماشاچی اعتماد برانگیزد. در دنیای امروز، تولید صداقت و اعتماد دلمشغولی همه شده است ـ که در عین حال، دلمشغولی هنر در سراسر تاریخ مدرنیته بوده و هست: (یعنی) هنرمند مدرن همیشه خود را به عنوان تنها فرد صادق در دنیای دورویی و فساد قرار داده است. بیایید به طور خلاصه به بررسی کارکرد تولید صداقت و اعتماد در دوران بپردازیم تا بتوانیم شیوه ی عمل امروز آنرا مشخص کنیم.

باربارا ویسر، نام‌زودوده، تخم مرغ ، عکس رنگی (Barbara Visser, Detitled, EGG19992811/FT/L/c, 2000, color photograph.)

می‌توان بحث کرد که تولید نوگرایانه ی (مدرنیستی) صداقت به صورت تنزل نقش‌ونگاری عمل کرده، که هدف از آن آفرینش فضایی سفید و خالی در مرکز دنیای نقش‌ونگاری شده، از بین بردن نقش‌ونگار، و تمرینِ بی‌نقش‌ونگاری (zero-design) بوده است. به این ترتیب، آوانگاردهای هنر می‌خواستند حوزه‌هایی خالی از نقش‌ونگار بیافرینند تا به صورت حوزه‌های صداقت، اخلاق والا، یک‌دلی و اعتماد درک‌ودریافت شوند. در مشاهده ی سطوح فراوان نقش‌ونگاری‌شده ی رسانه‌ها، آدم امیدوار است که فضای تاریک و پوشید ی زیر رسانه‌ها تا حدی خود را لو دهد و به نمایش بگذارد. به کلامی دیگر، ما منتظر لحظه‌ای از یک‌دلی و صداقت، آن لحظه‌ای هستیم که در آن سطح نقش‌ونگاری شده دهان باز کند و منظره‌ای از درونش را به نمایش گذارد. بی‌نقش‌ونگاری می‌کوشد تا این دهان بازکردن را به شکلی مصنوعی برای تماشاچی تولید ‌کند و به او اجازه ‌دهد تا چیزها را به همان صورتی که به راستی هستند ببیند.
اما ایمان روسویی به معادله‍ ی یک‌‌‍‍‌دلی و صداقت و بی‌نقش‌ونگاری، دیگر از زمانه ی ما نقش بربسته است. دیگر ما آماده نیستیم تا باور کنیم که نقش‌ونگاری مینیمالیستی چیزی در باره ی صداقت و یک‌دلی موضوع نقش‌ونگاری‌اش القا می‌کند. به این ترتیب برخورد آوانگارد به نقش‌ونگاری صداقت، سبکی در میان دیگر سبک های فراوان و ممکن می‌شود. تحت این شرایط، تأثیر یک‌دلی و صداقت نه با انکار این شک و گمان اولیه، بلکه با تأیید آن آفریده می‌شود. یعنی ما تنها زمانی آماده‌ایم باور کنیم که دهان بازکردن سطح نقش‌ونگاری شده صورت گرفته ـ و ما می‌توانیم چیزها را به همان صورتی که به راستی هستند ببینیم ـ که واقعیت نهفته در پس ظاهر، خود را بسی بدتر از آنچه تصور کرده بودیم به نمایش بگذارد. با روبه‌رویی با دنیای نقش‌ونگاری تام، ما تنها زمانی می‌توانیم فاجعه، حالت اضطراری، پارگی و دریدگی خشونت‌بار سطح نقش‌ونگاری شده را بپذیریم که اجازه دهد واقعیت نهفته در پس آن دیده شود. و شکی نیست که این واقعیت نیز باید خود را به صورت واقعیتی فاجعه‌آمیز به نمایش بگذارد، زیرا ظن و گمان ما این است که چیز وحشتناکی در پس نقش‌ونگار در جریان است ـ دستکاری‌‌ای طنزآمیز ، تبلیغی سیاسی، دسیسه‌هایی پنهانی، منافعی پوشیده، جنایت. به دنبال طرح فرضیه ی مرگ خدا، نظریه ی توطئه، تنها شکل بازمانده ی ماورالطبیعه سنتی گفتار در باره ی پوشیده و نامرئی شد. در جایی‌که ما زمانی طبیعت و خدا را داشتیم، اینک نظریه ی نقش‌ونگار و توطئه را داریم.

حتی اگر معمولا” به بی‌اعتمادی به رسانه‌ها گرایش داریم، اما تصادفی نیست که وقتی از بحران جهانی برایمان حرف می‌زنند یا تصاویر 11 سپتامبر را به آپارتمان‌هایمان ارسال می‌کنند، بی‌درنگ آماده‌ایم آنها را باور کنیم. حتی متعهدترین نظریه‌پردازان پست‌مدرن شبیه‌سازی(simulation) ، حین تماشای تصاویر 11 سپتامبر، صحبت در باره ی بازگشت واقعی را آغاز کردند. در هنر غرب سنتی وجود دارد که هنرمند را به صورت فاجعه‌ای مجسم می‌کند که راه می‌رود و ـ دست‌کم از زمان بودلر به بعد ـ هنرمندان مدرن در آفرینش تصاویر شر که در پسِ سطح کمین کرده‌اند، زبردست بوده‌اند، عملی که بی‌درنگ اعتماد همه را به خود جلب کرد. در زمانه ی ما، تصویر رمانتیک poete maudit (شاعر نفرین‌شده) با تصویر هنرمندی جایگزین شده که آشکارا بدبین ـ آزمند، سلطه‌گر، کاسب‌مآب است و فقط به دنبال سود مادی و به اجراگذاشتن هنر به عنوان ماشینی برای فریب مخاطب است. ما این راهکار نفی خود محاسبه‌شده ــــ یا آن نوع خودنگاری را که خود را نفی می‌کند ـ از نمونه‌های سالوادور دالی و اندی وارهول، جف کونز و دیمن هرست یاد گرفته‌ایم. این راهکار هر چه‌قدر هم که قدیمی باشد، به ندرت خطا می‌کند. با نگاهی به تصویر همگان از این هنرمندان مایلیم فکر کنیم: “آه چه بیم‌انگیز”، اما در عین حال‌ “آه، چه راست.” خودنگاری به صورت نفی خود، هنوز در زمانی عمل می‌کند که بی‌نقش‌ونگاری آوانگارد صادقانه شکست می‌خورد. در اینجا هنر معاصر، در واقع طرز کار کل فرهنگ شهرت را فاش می‌کند؛ از راه افشاگری‌ها و خودافشاگری های محاسبه شده. مشاهیر (از جمله سیاستمداران) خود را به صورت سطوح نقش‌ونگاری شده‌ای برای مخاطب معاصر به نمایش می‌گذارند که مردم با شک و گمان و نظریه‌های توطئه به آن پاسخ می‌دهند. بنابراین، برای آنکه کاری کنیم تا سیاستمداران به نظر قابل اعتماد بیایند، باید لحظه‌ای از افشاگری آفرید ـ فرصتی برای نگاه کردن به درون سطح تا بگوییم: “آه، این سیاستمدار به همان بدی است که من همیشه فکر می‌کردم.” با این افشاگری، اعتماد به دستگاه، از راه آیین قربانی نمادین و قربانی کردن خود احیا می‌شود و دستگاه شهرت و آوازه را با تأیید شک و گمانی که الزاماً تابع آن است، پایدار می‌کند. بنا به اقتصاد تبادل نمادین که مارسل موس و ژرژ باتای کندوکاو کرده‌اند،‌ افرادی که خود را به خصوص نامطبوع جلوه می‌دهند (مثل افرادی که اساسی‌ترین قربانی نمادین را به نمایش می‌گذارند) بیش از بقیه بازشناخته و پرآوازه می‌شوند. این واقعیت به تنهایی نشان می‌دهد که این وضعیت کمتر با بینش واقعی سروکار دارد تا با مورد خاصی از خودنگاری: امروزه، تصمیم‌گیری در مورد اینکه خود را از لحاظ اخلاقی بد به نمایش بگذاریم، تصمیم به خصوص خوبی است، از لحاظ خودنگاری (نابغه = خوک).

اما شکل ظریف‌تر و پیچیده‌تری از خودنگاری به صورت قربانی کردن خود وجود دارد: خودکشی نمادین. با پیروی از این راهکار ظریف‌تر خودنگاری، هنرمند، مرگ نگارنده را اعلام می‌کند، یعنی مرگ نمادین خودش را. در این حالت،‌ هنرمند اعلام نمی‌کند بد است، بلکه خود را مرده اعلام می‌کند. سپس کارهنری ناشی از آن را، به صورت اثری جمعی، شراکتی و دمکراتیک به نمایش می‌گذارد. گرایش به عمل جمعی، شراکتی یکی از مشخصات اصلی هنر معاصر است که قابل انکار نیست. گروه های بیشماری از هنرمندان در سراسر دنیا بر حق‌تألیف جمعی، حتی گمنام اثرشان اصرار می‌ورزند. از این گذشته، آداب جمعی از این نوع، مردم را تشویق به مشارکت و محیط اجتماعی را که این آداب در آن فاش می‌شوند، فعال می‌کند. اما این قربانی کردن خود که پیش از حق‌تالیف فردی می‌آید، در اقتصاد نمادین بازشناسی و شهرت جبران می‌شود.

وضعیت نوین امور در هنر را می‌توان به آسانی توصیف کرد: هنرمند هنر تولید می‌کند و آنرا به نمایش می‌گذارد و مردم چیزی را که به نمایش گذاشته شده، می‌بینند و ارزیابی می‌کنند. به نظر می‌رسد این آرایه عمدتاً به سود هنرمند است که خود را فردی فعال در مقابل توده مخاطب منفعل و گمنام به نمایش می‌گذارد. در حالی‌که هنرمند این قدرت را دارد که نامش را همگانی کند، هویت تماشاچیان با وجود نقش‌شان در اعتبار بخشیدنی که موفقیت هنرمند را تسهیل می‌کند، ناشناخته می‌ماند. بنابراین هنر نوین به آسانی می‌تواند به عنوان دستگاهی برای تولید شهرت هنری به بهای مردم بدفهمیده شود. با این حال، اغلب این نکته نادیده گرفته می‌شود که هنرمند همیشه به امان آرای همگانی گذاشته می‌شود ـ اگر کارهنری مورد قبول عام قرار نگیرد، در این صورت در واقع بی‌ارزش است. این کسری اصلی هنر نوین است: کار نوین هنری هیچ ارزش “درونی” که متعلق به خودش باشد ندارد، هیچ حسنی فراسوی آنچه سلیقه ی عام به آن می‌بخشد. در معابد باستانی، عدم تأیید زیبایی‌شناسانه دلیلی ناکافی برای رد کردن اثری هنری بود. تندیس های آنان به صورت تجلی مادی خدایان در نظر گرفته می‌شد: به آنها احترام گذاشته می‌شد، برای دعاخوانی در مقابلشان زانو زده می‌شد، از آنها هدایت طلبیده می‌شد، و ترس برمی‌انگیختند‌. بت های بدساخته شده و تمثال های بدنقاشی شده در واقع بخشی از این نظم مقدس بود و دورانداختن آنان کفر به حساب می‌آمد. بنابراین در چارچوب سنت دینی خاص، آثار هنری ارزش فردی “درونی” خود را دارند که مستقل از قضاوت زیبایی‌شناسانه ی مردم است. این ارزش از مشارکت هنرمند و مردم در آداب جمعی دینی گرفته می‌شود، نوعی وابستگی و خویشی مشترک که فضا را میان هنرمند و مردم نسبی می‌کند.

دبره مریم، نقاشیهای دیواری در معابد لیک تانا.

به عکس، دنیوی شدن هنر در برگیرنده ی بی‌ارزش‌شدن ریشه‌ای آن است. برای همین هگل در آغاز اثرش به نام” مقالاتی در باب زیبایی شناسی” اصرار می‌ورزد که هنر چیزی متعلق به گذشته است. هیچ هنرمند نوینی نمی‌تواند از هیچ‌کس انتظار داشته باشد که در مقابل اثرش برای دعاخواندن زانو بزند، از آن کمکی عملی بخواهد، یا برای دورکردن خطر از آن استفاده کند. بیش ترین کاری که آدم آماده است این روزها بکند این است که اثر هنری را جالب ببیند و البته بپرسد چه قیمتی دارد. قیمت و بها، اثرهنری را تا حدی از سلیقه ی عام ایمن می‌کند ـ اگر ملاحظات اقتصادی عاملی در محدود کردن ابراز بلافصل سلیقه ی عام نبود، بخش مهمی از آثار هنری که امروزه در موزه‌ها نگهداری می‌شوند، مدت ها پیش دور انداخته ‌شده بودند. مشارکت جمعی در یک عمل اقتصادی واحد، جدایی ریشه‌ای هنرمند و مخاطب را تضعیف می‌کند، نوعی همدستی می‌آفریند که در آن مردم مجبور می‌شوند به اثرهنری به خاطر قیمت بالایش احترام بگذارند، حتی وقتی خیلی هم آن اثر هنری را دوست ندارند. با این حال،‌ هنوز تفاوت پرمعنایی میان ارزش دینی اثر هنری و ارزش اقتصادی‌اش وجود دارد. هر چند قیمت یک اثرهنری نتیجه قابل‌سنجش ارزش زیبایی‌شناسانه‌ای است که با آن شناسایی می‌شود، احترامی که به اثر هنری به دلیل بهایش نشان داده می‌شود، به هیچ رو به شکلی خودکار به لزوم ستایش از اثر هنری ترجمه نمی‌شود. این ارزش الزامی هنر را تنها می‌توان در اقدامات غیرتجاری اگر نه ضدتجاری آن جست‌وجو کرد.

به همین دلیل، بسیاری از هنرمندان نوین کوشیده‌اند تا از راه فریفتن تماشاچیان به بیرون آمدن از نقش منفعل‌شان، از راه پل زدن بر فاصله ی امن زیبایی‌شناسانه‌ای که اجازه می‌دهد تماشاچیان غیردرگیر، کار هنری را بی‌طرفانه و از چشم‌انداز امن بیرونی قضاوت کنند، از نو به زمینه ی مشترکی با مخاطب خود برسند. بیش تر این تلاش ها دربرگیرنده ی نوعی درگیری سیاسی یا ایدئولوژیکی است. به این ترتیب، اجتماع دینی با جنبشی سیاسی جایگزین می‌شود که هنرمندان و مخاطبان به شکلی جمعی در آن مشارکت می‌کنند. وقتی تماشاچی از ابتدا درگیر فعالیتی هنری می‌شود، هر نقدی که به زبان می‌آورد، انتقاد از خود است. به این ترتیب، اعتقادات سیاسی مشترک، قضاوت زیبایی‌شناسانه را تا حدی یا به طور کامل نامربوط می‌کند، حالتی که در گذشته در مورد هنر مقدس صادق بود. بی‌پرده بگویم: اکنون بهتر است نگارنده‌ای مرده بود تا نگارنده‌ای بد. هر چند به نظر می‌رسد تصمیم هنرمند برای انصراف از حق‌تالیف انحصاری، بیشتر ناشی از علاقه به قدرت‌بخشیدن به تماشاچی است، اما این فداکاری هنرمند از راه آزاد کردن اثرش از چشمان سرد قضاوت تماشاچی غیردرگیر، در نهایت به او سود می‌رساند.

1 از آنجا که کل این بحث برای بیشتر ما بسیار نو است، و به همین دلیل واژه‌ها و اصطلاحات به کار برده در آن می‌توانند چندان به گوش آشنا نباشند، بنا به توصیه ی بسیار آموزنده ی‌ آموزگار بزرگ خودشناسی و کیهان‌شناسی نوین جورج گورجیف پیشنهاد می‌شود آنرا سه بار بخوانید: بار اول انگار اخبار می‌خوانید، بار دوم انگار آنرا برای کس دیگری با صدای بلند می‌خوانید و فقط بار سوم کوشش کنید جان کلام آنرا بفهمید.

2 واژه فارماکون واژه‌ای است که از یونانی باستان گرفته شده و مترادف واحدی در بسیاری از زبانها ندارد. دریدا رد معانی آنرا در گفت‌وگوهای افلاطون می‌گیرد: دارو، سم (یا بیماری را درمان می‌کند یا باعث آن می‌شود)، داروی مهرومحبت، داروی مخدر، دستورالعمل، سحر و طلسم و افسون، ماده، رنگ مصنوعی، رنگ نقاشی. داشتن این همه معانی متناقض برای ترجمه مشکل می‌آفریند. با انتخاب یکی از این معانی، مترجمان اغلب در باره چیزی تصمیم می‌گیرند که همانطور که دریدا در مورد متون افلاطون نشان داده غیرقابل‌تصمیم‌گیری( undecided) باقی می‌ماند. با این توضیح، نقش‌ونگاری به معنایی که در این مقاله توصیف شده فارماکون است، دارو و سم به طور همزمان.

گرافیک معاصر ایران

فرشید مثقالی

منبع : نشریه ی طراحی گرافیک ایران / نشان / شماره بیستم / تابستان 1388

گرافیک معاصر ایران ساختاری یکدست ندارد. در یک سمت گرافیکی وجود دارد که در خدمت اطلاع رسانی همگانی و تبلیغات و مطبوعات عام است و هیچ کس به آن اهمیتی نمی دهد; در طرف مقابل، گرافیکی رشد کرده که بسیار شخصی و نمایشگاهی است و این نوع گرافیک، مطلوب و مورد توجه همه است.
ما کدام یک از این دو جهت را بایستی بررسی کنیم؟ وقتی می خواهیم صنعت اتومبیل سازی یک کشور را بررسی کنیم، آیا فقط اتومبیل هایی را که برای مسابقات «فرمولا وان» (مسابقات اتومبیل رانی با ماشین های مخصوص) ساخته می شود، به عنوان صنعت اتومبیل سازی آن کشور مطالعه می کنیم و یا این که همه ی تولیدات آن را، از وانت، اتوبوس و کامیون تا اتومبیل های معمولی، لوکس و یا چهار دنده ها؟ من پوستر های شخصی و هنرمندانه را مثل اتومبیل ها ی مسابقه ای می بینم، که عبارت اند از نهایت استفاده از امکانات موجود در یک صنعت برای یک مورد خاص، یعنی مسابقه، و گرافیک در خدمت ارتباط جمعی را مثل کل صنعت اتومبیل سازی می بینم که همه ی مردم از آن استفاده می کنند.

«گرافیک معاصر ایران» به معنی گستره ی وسیع فعالیت های گرافیک است. از سر در یک مغازه تا بروشورهای صنعتی، آگهی های روزنامه ها، صفحه بندی ها، بیلبوردها، روی جلد مجلات و کتاب ها، وب پیج ها، و حتی گرافیک فیلم های تبلیغاتی و تیتراژ برنامه های تلویزنونی و طرح روی تی شرت ها، … و بالاخره، پوستر فرهنگی و شخصی. ولی این بخش ها به طور متوازن مورد توجه قرار نگرفته و رشد نکرده اند. عدم رشد متوازن این دو بخش گرافیک، بیش تر به دلیل چند پاره بودن ساختار فرهنگی ماست.

ما جامعه ای با یک فرهنگ یکسان نیستیم. بخشی از جامعه فرهنگ روستایی و روستایی دور دست دارد. بخشی دیگر فرهنگ روستایی تازه به شهر آمده دارد. بخشی دیگر فرهنگ شهر کوچک و بخشی دیگر فرهنگ شهر بزرگ، و این بخش ها با یکدیگر رابطه ی ارگانیک ندارند. تازه در شهرهای بزرگ، قشر روشنفکران نیز با بقیه ی اقشار رابطه ی تنگاتنگی ندارند.

گرافیک فرهنگی ما محصول یک بخش فرهیخته و روشنفکرانه ی جامعه ی ماست که ارتباطی ارگانیک با بقیه ی بخش ها ندارد. ساختار و نگاه گرافیک کلی ما که بناست در خدمت اطلاع رسانی جمعی باشد، خود حاصل مدارس گرافیک ماست که فقط برای تربیت طراحان گرافیکی با فرهنگ بسیار فرهیخته و یا به اصطلاح فرهنگی و هنری ساخته شده اند.

می توان گفت همه ی مدارس گرافیک، در خدمت تربیت دانشجویان برای این نوع گرافیک به اصطلاح فرهیخته است. در مجموعه ی مدارس ما، چیزی که مد نظر نیست، مسئله ی ارتباط تصویری و بصری به معنای واقعی است. در نتیجه، طراحان ما بیش تر نگاهی روشنفکرانه و هنرمندانه به کارها دارند تا ارتباطی و کاربری.

گرافیک همگن و متوازن در کلیه ی سطوح ناشی از رشد یکسان و متوازن یک جامعه با فرهنگی واحد در جهات مختلف است.

گرافیک در خدمت و اطلاع رسانی جمعی

گرافیک غیر فرهنگی و یا به اصطلاح تجاری و برای ارتباط با مخاطبان عام، به دلیل جو هنرمندانه ی کلی، مشکل ارتباطی دارد. سمبل ها و عوامل تصویری موجود در یک کار گرافیک به دلیل خوانایی جمعی و توان ارتباطی عمومی آن، انتخاب نمی شوند، بلکه بیش تر با تکیه به سلایق شخصی و ذهنیت بسته ی خود طراح انتخاب می شوند و به کار می روند.

اغلب، اولویت و ترتیب اطلاعات در یک آگهی روزنامه بر مبنای اهمیت ارتباطی آن ها تقسیم و مشخص نمی شوند، بلکه با آن ها سلیقه ای برخورد می شود و سلیقه ی طراح است که تصمیم می گیرد کدام جزء کار بزرگ تر یا کوچک تر باشد. زیرینه ترین لایه ی هر کار گرافیک برای مخاطب عام، تعقل و منطق است. اجزاء و سمبل ها به دلیل خوانایی جمعی انتخاب می شوند و به کار می روند. لایه های سلیقه ای و هنرمندانه که رویه ای ترین لایه کارند، خود را بر مبنای بنیاد کاربردی کار، که اصل ارتباطی آن است شکل می دهند; و این بنیاد در اکثر کارها نادیده گرفته می شود. ما کم تر سر در مغازه ای داریم که نوشته های آن بر مبنای محتوای محصولات مغازه طراحی شده باشد و اصل خوانایی برای عموم در آن رعایت شود. ما کم تر بیلبوردی داریم که بتواند در چند ثانیه با مخاطب گذری خود ارتباط برقرار کند و حس مثبتی به کالای مورد نظر در او ایجاد کند. ما کم تر مجله ای برای عام داریم که صفحه بندی منطقی، جذاب، متناسب با درک و نیاز مخاطبان و ملاحظات خوانایی و سلیقه عمومی داشته باشد. اغلب آرم ها و حتی اسم مجلات که برای ارتباط عام طراحی می شوند، خوانایی لازم را ندارد.

کارهای تبلیغاتی درصد بسیار بالا، به ارتباط با جامعه ی خود کاری ندارند. اغلب آگهی ها معلوم نیست برای که و یا کدام گروه و طبقه ساخته می شوند. ما اصلا مخاطب شناسی نداریم، تردیدی نیست اگر در همه ی انواع گرافیک ما قصد ارتباط جدی بود، به طور قطع شکل دیگری به خود می گرفت.

بنابراین، من اشکال اساسی در برخورد نادرست با گرافیک در خدمت ارتباط همگانی را متوجه مدارس گرافیک می دانم که مفهوم ارتباط بصری و طراحی گرافیک در آن تدریس و تمرین نمی شود. از طرفی، جا افتادن این معنا که «گرافیک، وسیله ای است برای بیان هنری» در ذهن عموم همکاران طراح گرافیک اجازه نمی دهد رابطه با مخاطب در وهله ی نخست قرار گیرد.

گرافیک شخصی و فرهنگی ما

گرافیک فرهنگیما که بسیار مورد توجه است، تنها نوع گرافیک مقبول عام محافل گرافیک و هدف هنرمندان گرافیک است. در این حیطه توجه اصلی به پوستر شخصی و هنرمندانه است و بعضی اوقات به جلد کتاب یا تنظیم صفحات کتاب و نشریات خاص نیز عنایتی دارد. به نظر می رسد این بخش از گرافیک ما به دلیل توجه زیاد، رشدی قابل توجه کرده است. گرافیک شخصی و نمایشگاهی و یا هنرمندانه، به کار گرافیک به منزله ی یک اثر هنری نگاه می کند نه به مثابه وسیله ای ارتباطی.

خاصیت یک اثر هنری این است که هدفی به جز بیان فردی ندارد و برای ارتباط با مخاطبی ساخته نشده و برای بیان معنایی که سفارش دهنده ای داشته باشد، چندان کاری ندارد. این نوع نگاهی است که اکنون حتی در تولید یک کار اطلاع رسانی جمعی و یا یک آگهی روزنامه هم حاکم است.

اگر گرافیک ما فقط به عالم پوستر فرهنگی منحصر بود، این برخوردی بجا و شاید درست بود، ولی ما با طیف وسیعی از تولیدات گرافیک سر و کار داریم که با بازار و مخاطب و پیام در گیرند و برای سلیقه های کاملا شخصی کم تر جایی دارند; این دید هنرمندانه قابلیت اعمال در همه ی حیطه ها را ندارد.

به نظر می رسد که گرافیک فرهنگی و شخصی ما به شدت به شاخص بودن، به مدرن بودن و به ساختارشکنی گرایش دارد. به نظر من تمایل به شاخص بودن نقش نخست را دارد و مدرن بودن و آن گاه ساختارشکن بودن در مراحل بعدی هستند. در واقع شاخص بودن، مدرنیسم و ساختارشکنی را به خدمت گرفته است. چرا شاخص بودن را گرایش اصلی گرافیک مان می دانم؟ و چرا مدرن بودن را در مرحله ی بعدی می آورم؟ چون ما به طور ذاتی جامعه ای مدرن نیستیم و بنابراین مدرنیسم نمی تواند به طور ذاتی از درون ما بیرون بیاید; از طرف دیگر، گرافیک ما ساختار و نظریه هایی منسجم ندارد که بخواهیم آن ها را بشکنیم و نظریه های تازه و وجه بیانی تصویری متفکرانه و جدیدی به جای آن ها بگذاریم و به طور واقعی ساختارشکنی کنیم. ولی آنچه مسلم است، این نوع گرافیک ما بسیار پویا است و به شدت به شاخص و مدرن بودن گرایش دارد. این دو خصلت گرافیک جذابی را در حیطه ی گرافیک شخصی نتیجه داده است. در مجموع وقتی گستره ی وسیع این همه طراح گرافیک را نگاه می کنیم و حاصل کار آن ها را می بینیم، نمی توانیم حیرت زده نشویم و نمی توانیم ستایش نکنیم این همه پویایی را.

طراحی ما را می توان از چند زاویه ی دیگر نیز نگاه کرد:

در رابطه با ارتباط

ارتباط رکن اولیه ی طراحی گرافیک است. طراحی گرافیک از چگونگی ارائه ی پیام و یا مفهوم و یا اطلاعات به مخاطب، و یا بهتر بگویم، مخاطبی خاص صحبت می کند.

طراحی گرافیک پلی ارتباطی و تصویری است بین پیام و مخاطب.

به نظر من، مجموعه کارهای گرافیک ما چه در امور تجاری و اطلاع رسانی و چه در حیطه ی به اصطلاح فرهنگی در کل، گرافیکی است که قصد ارتباط ندارد یا این که نمی تواند ارتباط برقرار کند… یا این که نمی داند که باید ارتباط برقرار کند و یا این که نمی داند اصلا ارتباط چیست؟ و با که باید ارتباط برقرار کند؟ طراحی گرافک وسیله ای ارتباطی است; در خدمت ارتباط است و امروز حتی به آن ارتباط تصویری یا بصری می گویند.

ارتباط از دو بخش درست شده است. اول این که معنا و محتوا و یا اطلاعات و یا پیامی هست و دوم این که بناست به شخص یا اشخاص و به اصطلاح به مخاطبی برسد. در اغلب کارهای گرافیک معاصر (منظورم تمامی زمینه های گرافیک است)، پیام یا کم تر دیده می شود یا گنگ است و نارسا. از طرف دیگر معلوم نیست این پیام نارسا بناست به کدام مخاطب برسد. می توانم به راحتی روی اغلب کارهای تبلیغاتی در مجلات و یا روزنامه ها و یا کارهای گرافیک فرهنگی هم که از لحاظ تصویری جذاب و مدرن اند دست بگذارم و به راحتی می بینیم اگر در کنار آن شرح جداگانه ای نباشد یا شما با ذره بین اطلاعات آن را بررسی نکنید، نمی توانید تشخیص دهید که این آگهی یا پوستر راجع به چیست و برای کیست. درک پیام و وفاداری به آن از اولین درس های طراحی گرافیک است. استفاده از ابزار گرافیک به منزله ی وسیله ای ارتباطی با مخاطبان از اجزای جدانشدنی گرافیک است. این مسئله ی بنیادی طراحی گرافیک نه در مدارس گرافیک ما مورد توجه واقع می شود و نه در آگاهی جمعی طراحان ما حضور دارد. در مدارس ما، گرافیک را هنر گرافیک می نامند، در صورتی که این ابزاری کاربردی است نه هنر خالصی مثل نقاشی.

گرافیک هنری است کاربردی مثل معماری. در معماری یک ساختمان در وهله ی نخست معنایی هست، مثل مدرسه، خانه یا بیمارستان; بعد مسائل زیباشناسانه و تجریدی به آن اضافه می شود. فرم در معماری بر مبنای محتوا شکل می گیرد،نه مستقل از معنا. در مدرن ترین آثار معماری، اصل معنا همیشه حضور دارد. اگر این ساختمان بناست آمفی تأتر بشود، در طراحی، اصل آمفی تأتر و جای نشستن تماشاچیان و صحنه و ارتباطات هرگز فراموش نمی شود، ولی پس از این که این روابط حل شد، آن گاه طراح معمار می تواند فرم هایی جدید و حتی تجریدی، با در نظر گرفتن طرح اصلی، به آن اضافه کند. نگاهی تازه به ساختار آمفی تأتر، معنای آن را مخدوش نمی کند.

در رابطه با غرب

شاید یکی از حساس ترین بخش های بررسی گرافیک ما، ارتباط ما و گرافیک غرب است: رابطه ی عشق و نفرت. گرافیک به معنای امروزی، محصول تکاملی غرب برای ارتباطات جمعی است. وقتی پدیده ای به اسم کتاب چاپی، علامت تجاری، آگهی تجاری، بروشور یا پوستر در ایران مطرح و تولید شد، نمی توانسته است به غرب چشم ندوخته باشد. فرهنگ گرافیک ما به طور دائم از گرافیک غرب نمونه برداری کرده است. در واقع، این در همه ی زمینه های هنرهای تجسمی اتفاق افتاده است.

این فرهنگ نمونه برداری که طبیعت جامعه ای جدا از مسیر کلی است، اعمال و برخورد ما را نه به شرایط خودمان که نسبت به آنچه از دور می بینیم، تنظیم می کند. واقعیت این است که چاره ای به جز این روش نیست.

بنابرانی مسیر هنری ما با جامعه ی ما و هستی ما، رابطه ای ارگانیک و پیوسته ندارد، بلکه انعکاسی است از آنچه در غرب می گذرد. ما به میوه ی درخت کار داریم و به آن علاقه مندیم، نه به خود درخت. چگونگی آب دادن به درخت، در چه زمینی، در چه آب و هوایی، با چه کودی، با چه مقدار آب و در چه فصلی، همه ی این ها از مدار فکری ما خارج است، ما فقط میوه ی آن را می شناسیم و می خواهیم.

هنرهای تجسمی غرب انعکاس شرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی هر دوره ی آن است. می توان مسیر تاریخی غرب را در هنر ها به طور کلی و در هنرهای تجسمی به صورت مجسم دید. کلاسیک ها رمانتیسم، امپرسیونسیم، اکپرسیونیسم، کوبیسم، آبستره و کانسپچوال آرت، هر یک متجلی کننده ی یک دوره از تاریخ غرب و مربوط به فلسفه ی هر دوره است. هر یک روی پشت حرکت قبلی سوار است; یا به نوعی ادامه ی قبل است یا عکس العمی است به قبل. قبل را با خود دارد و از آن است. جوهر هر پدیده ی هنری غرب به دقت با جوهر وجودی آن دوره ی غرب یکی و عجین است. هنگامی که در قرن 19 میلادی انسان غربی صنعتی و فرد به صورتی از جمع و طایفه جدا می شود و فردیت او جدا شده از جمع رشد می کند، آن گاه بیان رمانتیسم فردی، حس های او، عقاید او به صورت نمایش حس ها در کارهای امپرسیونیست ها و سپس اکپرسیونیست ها متجلی می شود.پیکاسو تجلی انسانی است که تعادل خود را از دست داده و اولین صدای بلند ضد زیبایی است. آبستره نماینده ی انسانی است که در حال قطع کردن رابطه ی ذهنی خود با بیرون است و در درون ناخود آگاهش که فروید چندین دهه ی پیش آن را شناسایی و تعریف کرده بود، غوطه ور می شود. کانسپچوال آرتیست تجلی انسانی است که نه فقط زیباشناسی را نفی کرده است که اصولا ساختار فرم های هنری تا این لحظه را نیز نفی می کند. آیا این درست برابر زمانی نیست که نفی کامل روابط سنتی قبیله ای و خانوادگی و گسستگی از همه چیز در غرب اتفاق می افتد؟ انسانی است که از همه چیز گسسته، هیچ محکی و قیاسی برای قضاوت نمانده و فرد خود قانون گذار و قاضی و حاکم بر همه چیز است. خود را آن چنان قادر می داند که به خود اجازه می دهد هر چیزی که او تصمیم می گیرد یک شیء هنری باشد. هنگامی که مارسل دوشان تصمیم گرفت که یک آبریزگاه می تواند یک شیء هنری باشد و آن را در گالری به نمایش گذاشت، آیا نفی معنا، به طور کلی، و نفی معنای رایج هر چیز را در بطن خود نداشت؟ آیا آغاز احساس نفی همه چیز و معنی همه چیز به جز ذهنیت خودش نبود؟

گرافیک غرب هم پله به پله سیر تکاملی خود را دارد که به شدت به شرایط اجتماعی و شرایط پله ی قبلی آن وابسته بوده است. هر دوره ی گرافیک غرب عکس العملی نسبت به قبل و جوابی به نیاز جامعه ی خود در آن لحظه است. میلتون گلیزر عکس العملی دقیقا منطقی و نظری است به گرافیک معاصر خود او. اگر ما اکنون در غرب با نوعی گرافیک ساختارشکن و نوعی شورش نسبت به دنیای طراحی گرافیک روبه رو هستیم، باز این عکس العملی است که از نهضت ساختارشکنی این دوره در غرب نشئت می گیرد. افزون بر این، همه ی این جریان در ارتباط مستقیم با ساختار جوامع غربی، هنرمندان آن ها، نخبگان و فلاسفه ی آن ها و فرهنگ آن ها اتفاق می افتد. این اتفاقات چیزی جدا از ساختار کلی غرب نیست. اجزای مختلف جامعه و فرهنگ غرب با یکدیگر رابطه ی ارگانیگی دارند. هر جزء روی جزء دیگر اثر مستقیم یا غیر مستقیم دارد. همه ی اجزاء در یک رابطه ی عمل و عکس العمل نسبت به یکدیگر قرار دارند.

وقتی پوسترهای فرهنگی ایرانی را در مقابل پوسترهای فرهنگی مشابه خارجی قرار می دهیم; از لحاظ ظاهر و کیفیت کار تفاوت چندانی نمی بینیم ولی در این قیاس نکته ای بسیار اساسی نادیده گرفته می شود; پوسترهای غربی در راستای فرهنگ غرب و انعکاس غرب و ادامه ی فرهنگ غرب و بافته در فرهنگ غرب است و وقتی نگاه شان می کنی مثل این است که غرب را نگاه می کنی، ولی پوستر های ما با جامعه مان هیچ ارتباطی بر قرار نمی کنند، چون با جامعه ی ما هیچ ارتباطی ندارند، نه این که اشکال و اجزای آن ها ایرانی هست و یا نه، بلکه کارها درون لازم را ندارند، کارها اغلب عبارت اند از یک پوسته ی ساده.

گرافیک ایران انعکاسی از گرافیک غرب است ولی مکمل آن نیست و یا ادامه ی گرافیک غرب نیست. چیزی به معنای واقعی به جهان گرافیک دنیا اضافه نمی کند. حداکثر می توان گفت گرافیک ما تنوعی است در عالم جهانی گرافیک. گرافیک ما در اغلب موارد انعکاسی است از آنچه در غرب می گذرد، با کمی تفاوت. حتی ممکن است اجزای به کار رفته در یک کار گرافیک، بر گرفته از انبار سنتی فرهنگ ایران باشد، ولی نگاه به کار، غربی است. بهتر بگویم، این نگاه، هر چه هست، با چیزی یا کسی در این دیار ارتباطی ندارد; بیش تر مثل به رخ کشیدن است تا ارتباط.

طراحی گرافیک که عموما به عنوان Problem Solving «حلال مسئله» ذکر می شد، در دوره ی معاصر ما به کلی صورت فرمالیستی و بدون هدف ارتباطی و فقط مانند وسیله ابراز بیان شخصی و زیباشناسانه مطرح است. ما امروز نمونه های گرافیک شخصی و فرمالیستی در غرب را هم شاهدیم، ولی به وجود آمدن آن ها از لحاظ ریشه و منشا، با کارهای ما فاصله ی زیادی دارد. گرافیک تجریدی آن ها عکس العملی طبیعی به روند کار و تحولات اجتماعی در غرب است، ولی کارهای ما انعکاسی از کارهای آن هاست، نه یک روند طبیعی در تحولات داخلی ما.

در دهه های شصت و هفتاد میلادی در عالم هنر غرب، جوانه های عقاید پست مدرنیستی و ساختارشکنانه و ضدیت با ساختارهای پذیرفته شده به وجود آمد. بعداً در دهه های نود به بعد یکی از مباحث مورد توجه محافل طراحان جوان و پیشرو گرافیک غرب شد. در آن دوره، نظریه های بنیادی طراحی گرافیک و مسائل ارتباطی و گرافیک تبلیغاتی وجود داشت، فرم گرفته بود و قاعده ی اصلی کار بود. نظریه های ساختارشکنانه در مقابل ساختاری منسجم در غرب عصیان کرد. یکی از پیشروان ساختارشکنی می گوید: قاعده و قانون برای این ساخته شده که بتوان آن را شکست، ولی اول باید خود قاعده و قانون را خوب شناخت!

آیا ما هیچ گاه مفهوم طراحی را در مدارس مان درس داده ایم؟ آیا طراحان گرافیک ما هیچ گاه با مفهوم «طراح گرافیک یک حلال خلاق مسائل تصویری است» آشنا بوده اند که آن گاه بخواهند این نظریه ها را واپس بزنند؟

در رابطه با گذشته

یکی از مهم ترین موضوعات مطرح در عالم گرافیک ما، رابطه ی طراح با گذشته و سنت تصویری مان است; این رابطه به طور کلی در مبحث هویت گرافیک ما مطرح است. وقتی راجع به گرافیک ایرانی صحبت می شود، بیش تر صورت ظاهری آن مورد نظر است، نه جوهر و نگاه آن. و تازه این مبحثی است که فقط به محوطه ی گرافیک فرهنگی و شخصی مربوط می شود.

اغلب طراحان گرافیک ما کم و بیش با سنت های تصویری مان در گیری داشته اند. این درگیری هر چه به عقب تر بر گردیم، درگیری با مطیف ها و یا گرافیک چاپ سنگی بوده است. در سال های اخیر طراحان ما بیش تر به سمت استفاده از خط فارسی و سنت خوش نویسی و یا تایپ های چاپی فارسی گرایش پیدا کرده اند. این جا و آن جا در طول تاریخ گرافیک معاصرمان استفاده از مطیف ها، تصویر سازی های چاپ سنگی و مینیاتور و خوشنویس را ملاحظه می کنیم، بنابراین ظاهراً رابطه ی ما و گذشته به نوعی بر قرار بوده است. ولی این که ما ادامه ی گذشته هستیم یا نه، بحث دیگری است.

در اینجا مسئله ی مهمی مطرح است و آن معنای استفاده از گذشته و یا ادامه ی گذشته است. آیا استفاده از انبان تصویری گذشته، همان رابطه با و یا ادامه ی گذشته است؟

در ارتباط با مردم ما و فرهنگ ما، کارهای گرافیک قاعدتاً باید ادامه ی گذشته و یا ادامه ی تکامل یافته ی گذشته باشند. باید همان طور که در گذشته مردم ما نسبت به عوامل تصویری فرهنگ ایران زمین احساس بیگانگی نمی کردند، اکنون هم این نزدیکی قاعدتاً باید به طور طبیعی اتفاق بیفتد (مثلا اونسی که مردم ما به این همه نقش های تجریدی در فرش ما داشته اند. آیا هیچ گاه بوده که مردم نسبت به نقش های انواع قالی ها احساس بیگانگی کنند؟). اگر این نزدیکی اتفاق بیفتد، پس ما باید یک گرافیک امروزی ولی بومی داشته باشیم. در صورتی که چه کارهایی که غربی به نظر می آیند و چه کارهایی که با استفاده از عوامل تصویری گذشته و ظاهراً ایرانی، درست شده اند، هیچ کدام با مردم و فرهنگ جاری ایران که فرهنگی ناهماهنگ و پیچیده است، رابطه ای واقعی ندارند. کارهای صورت گرفته با استفاده از عوامل تصویری گذشته ما از لحاظ ارتباطی همان قدر بیگانه اند که کارهایی با ظاهر غربی. چون نگاه گرافیک ما یک نگاه غربی است.

اما اتفاق دیگری در جریان است و آن قضاوت خارج از ایران در مورد گرافیک ماست و نگاه آن ها و انتظار آن ها از گرافیک جایی به اسم ایران. نوع انتظار و قضاوت آن ها، تعریف تازه ای از ایرانی بودن در ما درست کرده است و در واقع، ما از نگاه آن ها کارهای مان را قضاوت می کنیم و محک ایرانی بودن را از آن ها وام می گیریم. در این تعریف غربی از ایران و هنرهایش، به طور کلی نگاهی فرمالیستی حاکم است. اگر عواملی تصویری که آن ها از ما می شناسند، در کار حضور داشته باشد، کار طبیعتا با کارهای رایج آن ها متفاوت و آن گاه ایرانی است.

گرافیک ما قاعدتاً باید ادامه ی فرهنگ تصویری گذشته باشد. ولی این ادامه موقعی می توانست به معنای واقعی معنا داشته باشد که همه چیز ما ادامه ی گذشته بود و همه ی اجزای آن به طور مساوی و در ارتباط با یکدیگر رشد می کردند. جهش ناگهانی ما به عصر جدید که طی یکصد سال گذشته اتفاق افتاده، یک قطع و انفصال آنی از گذشته را باعث شده است. طی این یکصد سال که ما در ارتباط جهانی قرار گرفته ایم، اغلب برخوردهای ما نسبت به دنیا تغییر کرده است; نوع خانه های ما، نوع غذا، نوع آموزش، ارتباطات ما با یکدیگر، با خانواده، با دوستان، با همسر، با فرزندان، همه و همه به دگرگونی دچار شده اند. و تازه این که چنین تغییراتی یکسان نیستند و نسبت به جا و زمان، مسیرهایی مستقل از یکدیگر طی می کنند. رابطه ی ما با گذشته نیمه قطع، و رابطه ی ما با این عصر ناپیوسته و نامطمئن است; بنابراین تردیدی نیست که نوع برخورد ما به سنت تصویری نیز برخوردی بلاتکلیف و حداکثر فرمالیستی و دارای فاصله از بقیه ی اجزای جامعه می شود. در غایت نمی تواند حامل و ادامه ی جوهر گذشته باشد. بنابراین، برخورد ما با سنت تصویری مان برخوردی فرمالیستی و منقطع از گذشته است، نه متصل و جوهری.

در این جا لازم می دانم اشاره ای به معنای هویت و نگاه بیندازم. هویت ناشی از نوع نگاه است. نگاه عبارت است از آنچه در پرسپکتیو دید یک شخص قرار دارد. تمام اجزایی که در پرسپکتیو دید ذهنی یک شخص قرار دارند و ترتیب اهمیت این اجزاء نوع نگاه شخص را تشکیل می دهند. چه چیز در پرسپکتیو ذهنی من قرار دارد؟ ترتیب اهمیت این اجزاء چگونه اند؟ وقتی به یک عمل خلاق دست می زنم، آیا می توانم جدا از اجزای متعدد آنچه در پرسپکتیو ذهنی من و جود دارد، منبع دیگری داشته باشم؟

نوع نگاه ما و ساختار این نگاه و آنچه می بیند و آنچه انتخاب می کند و صمیمیت من نسبت به این اجزا است که توانایی ایرانی بودن من را می تواند داشته باشد و این امری ساده و چندان اختیاری نیست. چه چیزی از گذشته در پرسپکتیو ناخود آگاه من باقی مانده است؟ رابطه ی من و آنچه از گذشته در پرسپکتیو ذهنی من است، چقدر نزدیک و صمیمی است؟ در وهله ی اول رابطه ی ما با گذشته مان باید روشن و صمیمی باشد تا بتوانیم عوامل آن را در کارمان صمیمانه منعکس کنیم.

البته در این جا لازم به ذکر است که گرایش فرمالیستی امروزی ما به استفاده از سنت تصویری گذشته، امکان نوآوری ها و تداخل نگاه غربی ما و بافت تصویری گذشته را در جاهایی، به صورت خیلی محدود، فراهم کرده است. من در چندتایی از طراحان گرافیک فعال امروز نمونه ای جالبی از استفاده ی صمیمی و بی غش از عوامل تصویری گذشته دیده ام و می بینم. نمونه هایی که مرا با چیزی مربوط می کند که گنگ ولی آشنا است، ولی به طور کلی انفصالی جوهری ما بین گرافیک ما و گذشته ی ما و واقعیت امروز جامعه ی ما وجود دارد.

در غایت می توانم بگویم، گرافیکی ایرانی است که بتواند با مردم و فرهنگ آن ها ارتباط برقرار کند، نه این که دست اندر کاران و علاقه مندان یا ناظران خارجی آن را گرافیک ایرانی بنامند. گرافیکی که از لحاظ جوهری از این فرهنگ برنخاسته است و با سطوحی از جامعه ارتباطی واقعی برقرار نکند، گرافیکی مجرد و بیگانه است و مهم نیست از چه عوامل تصویری استفاده کرده باشد.

رابطه با تکنولوژی

با نگاهی به طراحی گرافیک از 1330 تا کنون در می یابیم که گرافیک ما تا چه حد با امکانات فنی و تکنولوژی زمان عمیقا عجین بوده و چگونه زیر بنای نگاه گرافیک ما با تغییر امکانات فنی تغییر کرده است. در واقع، دو پارامتر اصلی در تحولات گرافیک ما تاثیر گذار پایه ای بوده اند. اول تحولات اجتماعی و تاریخی و برخورد ما با غرب، دوم تحولات فنی.

دوران قبل از کامپیوتر

مسیر گرافیک ما همیشه با فن و تکنولوژی در هر دوره عجین بوده و از امکانات تکنیکی و فنی هر عصر تاثیری بنیادی پذیرفته است.

وقتی به کارهای گرافیک تبلیغاتی و فرهنگی در پیش از دهه ی چهل شمسی نگاه می کنیم، به روشنی می بینیم که چه مقدار زیادی از انرژی طراحان فقط صرف بخش اجرایی انجام کار می شود. در هر کار گرافیک عوامل اصلی اجرایی عبارت اند از نوشته، تصویر و یا عکس. در دهه ی سی شمسی و سال های قبل از آن، چون گراور از روی عکس کیفیتی مناسب ندارد، تصویر اغلب کالاها در تبلیغات توسط طراحانی زبردست به صورت هاشوری با دست و قلم فلزی روی مقوای گلاسه کشیده می شود. نوشته ها یا توسط خوش نویس خطاطی می شوند یا طراحان آن ها را طراحی و اجرا می کنند. تمامی روی جلد کتاب ها از تصویر سازی استفاده می کنند. تمامی پوستر ها تصویر سازی می شوند. اصلا به طراح گرافیک می گویند: نقاش تبلیغاتی! کمتر اثری از فکر خلاقانه و یا چیزی به نام طراحی گرافیک دیده می شود. در صد بیش تری از انرژی و جریان تولید یک کار گرافیک به بخش اجرایی آن تخصیص داده می شود. کشیدن یک کادر نازک یک میلی متری دور یک اثر، کلی از وقت طراح یا مجری را می گیرد و اغلب به صورت تمیز هم اجرا نمی شود. مهارت دستی رکن کار گرافیک است.

در این دوره، نگاه حاکم، نگاهی اجرایی است.

در دهه چهل، جهشی در استفاده از تکنیک و فن را شاهدیم. مرتضی ممیز برای اولین بار از عکس کنتراست شده در کار گرافیک استفاده می کند. عکس کنتراست شده عبارت از ترفندی تکنیکی در گراور سازی است. می بینیم که چطور ممیز استفاده از این تکنیک را دستمایه ی اغلب کارهایش می کند و حتی تصویرسازی درخشان او که با طراحی و نوعی حکاکی روی کاغذ گلاسه انجام می شود، به یکباره به ترکیب عکس های کنتراست شده تغییر داده می شود. اغلب پوسترهای او عکس های کنتراست شده اند و یا عکس های ترامه شده که آن قدر بزرگ می شوند تا دانه های ترام به روشنی دیده شوند. این هم یک ترفند تکنیکی است. این استفاده از فن به نوعی مشابه استفاده از فن کامپیوتر در دوره ی ماست. ممیز استفاده از فن گراورسازی را جایگزین مهارت دستی می کند. می بینیم که این ترفند یکی از گرایش های مسلط گرافیک ما برای سال های متمادی می شود. در دهه ی چهل برای نوشته ها و یا به اصطلاح تایپوگرافی، چاره ای به جز استفاده از حروف بریده شده از تیترهای روزنامه ها یا خطاطی نیست. می بینیم که تایپوگرافی چگونه ناشناس و دست نخورده باقی می ماند. در واقع ما چیزی به نام تایپوگرافی آگاهانه در آن دوره نداریم.

در دهه ی پنجاه شمسی که پدیده ای به نام لتراست یا حروف از پیش آماده شده پیدا و در تیترها، نوشته روی جلد کتاب ها و پوسترها تحولی داده می شود. کار با حروف با وجود لتراست امکانات جدیدی پیدا می کند. در این دوره تایپ کم کم از خوش نویسی فاصله می گیرد و بخش عمده ای از تایپ در کارهای گرافیک با لتراست ها که حروف را در اندازه های گوناگون فراهم می کردند، انجام می شود.

هنگامی که در دهه های چهل شمسی و سال های قبل از آن، عمل چاپ با ماشین های لترپرس انجام می شود، کارها اغلب سیاه و سفیدند و کارهای رنگی به صورت تفکیکی و بیش تر به اصطلاح آن دوره تمپلات (یعنی رنگ مسطح یکدست) هستند. این روش تمپلات، شکل بخش بزرگی از گرافیک و تصویرسازی آن دوره را تعیین می کند.

با پیدا شدن چاپ افست در اواخر دهه ی چهل شمسی، امکان چاپ رنگی به کلی دگرگون می شود، گو این که هنوز لیتوگرافی به صورت تفکیک رنگ ابتدایی توسط فیلترها و دستی انجام می شود و کیفیت چندان مطلوب نیست. در این دوره شاهد زیاد شدن تصویر سازی رنگی هستیم. در تبلیغات عکس کم کم جایی برای خود باز می کند ولی کارهای گرافیک فرهنگی اغلب با استفاده از تصویر سازی و عکس انجام می شوند. امکانات حروف و بزرگ و کوچک کردن آن ها به دلایلی فنی چندان آسان و رایج نیست. در دهه های چهل و پنجاه هنوز جریان تولید یک کار گرافیک امری آسان نیست، ولی چیزی به نام ایده و یا فکر سعی می کند کمبود امکانات تکنیکی را بپوشاند. فکر و ایده در اغلب کارها به طور آشکار دیده می شود. کم تر کاری است که صرفا فرم باشد. نگاه غالب این دوره، نگاهی ایده ای است.

دهه ی هفتاد به بعد، دوران کامپیوتر

در این دهه است که نقطه ی عطفی از لحاظ تکنولوژِی اتفاق می افتد: ورود کامپیوتر شخصی رومیزی به ایران و عمومی شدن آن ها و ورود نرم افزارهایی مثل کورل درا، فری هند و فتوشاپ. این نرم افزار ها امکاناتی به حیطه ی گرافیک ارائه می کنند که برداشت کلی راجع به گرافیک را دگرگون می کند. اگر در دهه ی سی، بیش تر نیرو و انرژی دست اندرکاران گرافیک صرف انجام مکانیکی یک اثر گرافیکی می شود، این بار اجرای کار با حداقل انرژی و فقط با وارد بودن به محیط نرم افزار و کمی تجربه کفایت می کند که پیچیده ترین کارهای گرافیک از لحاظ فنی به راحتی انجام شود. این سهولت اجرا عوارض و امکانات گوناگونی را پدید می آورد. اولین امکان آن، امکان تغییرات نامحدود و سریع در یک کار گرافیک است. در یک لحظه عکس یا تصویر می تواند به هر اندازه که طراح گرافیک می خواهد، تغییر کند. نوشته ها به سرعت با فونت های مختلف تغیییر کنند، اندازه ی آن ها تغییر کند، فواصل بین حروف و یا کلمات تغییر کنند، رنگ حروف در جا به هر رنگی عوض شود، حروف سایه دار شوند; شکل ها به سادگی و به درجه ای که ما به دقت تعیین می کنیم، ترانسپارنت می شوند. انواع و اقسام افکت ها که 20 تا 30 سال قبل یک رویا بود، به سادگی توسط هر طراح گرافیک با مهارت متوسط قابل اجرا در دسترس می شود. این امکانات وسوسه انگیز اغلب طراحان گرافیک را به غرق شدن در استفاده ی تکنیکی کامپیوتر وادار کرد. می توانم بگویم این امکان مانور در اندازه و رنگ و چرخش و دفرمه کردن و روی هم انداختن حروف وشکل و رنگ و امکان تغییر کمپوزیسیون اجزا، جادویی است که کمتر کسی از وسوسه ی آن می تواند فرار کند. این سهولت اجرا و امکان تغییر سریع و بی نهایت، یک تغییر بنیادی در نگاه به کار و جهان بینی طراحان گرافیک را باعث شد. این تغییر عبارت است از کمتر شدن پروسه و جریان مقدمه کار و متمرکز شدن وقت اصلی طراح گرافیک روی انجام تقریبا همه ی جریان کار روی کامپیوتر. به نوعی نگاه طراح گرافیک، نگاهی اجرایی می شود. در این دوره مجدداً مثل دهه ی سی، اجرا نقش اول را به عهده می گیرد، ولی با توانایی هایی متفاوت. کافی است چند جزء از عوامل کار که مثلا یک نوشته یا تصویر یا عکس است در اختیار داشته باشم، دیگر همه ی بقیه ی کار در کامپیوتر تعیین و اجرا می شود. نکته ی مثبت این پدیده ی جدید، رشد حس زیباشناسی وسلیقه ی هنرمندان طراح گرافیک است. این تغییرات امکان نوآوری فرمالیستی را ایجاد می کند. کارها به نهایت تمیز و دقیق اجرایی می شوند. توانایی هنرمندان طراح گرافیک در استفاده از رنگ، تربیت دید در ایجاد کمپوزیسیون های بدیع بالا می رود، ولی این سحر امکانات تکنیکی، اغلب او را از وفاداری به پیام و اطلاعات و درستی وضعیت اجزای کار نسبت به هدف ارتباط، دور می کند. طراحی گرافیک به منزله ی یک وسیله ی ارتباطی نادیده گرفته می شود. حتی بعضی از همکاران ارتباط را نفی و آن را غیر لازم و اضافی فرض می کنند.

در جریان امکان بازی با اجزای یک کار گرافیک یکی از ساده ترین مسیرها، بازی با حروف است. با حروف به سادگی می توان بازی کرد. حروف امکان می دهند همه ی اجزای آن ها را تغییر داد، مخصوصا وقتی با خوانایی حروف کاری نداشته باشید، این میدان تغییرات وسیع تر می شوند. و الحق که در این بازی با حروف کارهای ارزشمندی نیز خلق شده اند. ولی در اکثر کارها معنا وهدف ارتباطی فدای بازی استاتیک با حروف می شود و در غایت، ما با یکنواختی در کارها روبه رو می شویم.

نتیجه

در مجموع، ما شاهد موجی از انرژی و اشتیاق و علاقه در نسل جدید طراحان گرافیک هستیم. نهال های زیادی این جا و آن جا در این آب و خاک از زمین بیرون آمده اند. به نظر من، در این موقعیت وفور و امکانات گرافیک، شاید وقت آن رسیده باشد که عواملی مثل تعمق و تفکر و بحث های نظری مطرح شوند تا بتوانند به تقویت و رشد این همه نهال کمک کنند.

ما اکنون نیاز داریم بدانیم که دقیقا چه می کنیم … و… چرا چنین می کنیم.

آنچه مسلم است گرافیک ما مشتاقانه برای شاخص بودن فعال است و شاید زمینه های یک گرافیک بومی ولی به روز و شاید قابل ارتباط نیز فراهم می شود.

به امید آن روز.

گرافیک دهه های چهل و پنجاه شمسی

در برخورد با غرب کلیه ی هنرهای ایران دگرگون می شوند. شعر نو حاصل اولین آگاهی شاعران به نوع جدیدی از شهر در بیرون از ایران است. ادبیات و داستان نویسی ما نیز با هوای تازه ای آشنا می شوند; آن گاه به هنرهای تجسمی می رسد. کمال الملک جزء اولین راهیان به غرب و ارمغان او رئالیسم در نقاشی برای ایران است. در دهه های بیست و سی تعدادی از هنرمندان عازم غرب می شوند و انواع و اقسام ایسم ها را با خود به سوغات می آورند. در دهه ی سی و چهل شمسی نهال های سوغات از غرب در هنرهای تجسمی ایران شروع به رشد و نمو می کنند. اولین دوسالانه ی هنر مدرن در تهران در همین سال ها برگزار می شود. نسل جدیدی از هنرمندان با گرایش های گوناگون از امپرسیونیسم تا کوبیسم و آبستره در ایران رشد می کنند. اکنون نوبت گرافیک است که خود را با ادبیات نوین و هنرهای تجسمی مدرن همراه سازد. مرتضی ممیز این رسالت را به عهده می گیرد و در فضای گرافیک ایران نسیم تازه ای وزیدن می گیرد. صادق بریرانی درهمان سال های شروع گرافیک مدرن ایران از پیشقراولان است. آن گاه نگارنده و قباد شیوا، بهزاد حاتم، فریدون آو، فرهاد باتمانقلیچ، ابراهیم حقیقی، حمید نوروزی و چند تن دیگر برای گسترش این گرایش جدید فعال می شویم. وزارت فرهنگ، کانون پرورش کودکان و نوجوانان، انتشارات سروش، فستیوال فیلم تهران و جشن هنر شیراز، سفارش دهنده های گرافیک جدیدی می شوند.

این سال هایی است که ما با لذت زیاد و با گوشه چشمی به غرب، انواع و اقسام جهت های گرافیک را تجربه و آزمایش می کنیم; نوعی دوران اکتشاف بر مبنای نمونه هایی از دیارهای دیگر است. در واقع، برخورد با غرب جرقه ای برای روشن شدن آتش اشتیاق به گرافیک تازه و مدرن می شود. پوستر های فرهنگی، آگهی های تبلیغاتی، آرم، تیتراژ فیلم، طراحی نمایشگاه ها، کتاب سازی، تنظیم صفحات مجله ها، روی جلد ها، میدان هایی می شوند برای این دوره ی اکتشاف و تجسس.

در این سال ها گرافیک مدرن توسعه پیدا می کند و جای ثابت و شناخته شده ای در فضای فرهنگی آن دوره می یابد.

در همین دوره، گرافیک تبلیغاتی و اطلاع رسانی جمعی نیز گسترش پیدا می کند. آژانس فاکوپا با آگهی های تبلیغاتی به معنای واقعی بازاریابی و جذب مشتری قدم های بزرگی بر می دارد. آژانس های دیگر تبلیغاتی مثل کاسپین، آوازه، و زیبا در بالا بردن فروش کالاها نقش بزرگی بازی می کنند. کامران کاتوزیان با تاسیس آژانس آوانگارد، نوع نگاه تازه ای در دنیای تبلیغات تجاری رایج می کند. می توان گفت در همه ی زمینه های گرافیک، فعالیت گسترده ای پیدا می شود. حتی مدیر هنری به معنای درست آن پیدا می شود. هرمز وحید در انتشارات و مهدی متین رزم در تبلیغات، سمت رسمی مدیر هنری با توانایی های واقعی یک مدیر هنر فعالیت دارند. در این دوره، هستند طراحانی که فقط کار گرافیک تبلیغاتی می کنند، مثل فرهاد مهربان و مجید بلوچ، عکاسی به منزله ی یکی از عوامل گرافیک رشد می کند. استودیوهای عکس برای این منظور پیدا می شوند. مسعود معصومی و رضا نوربختیار از اولین عکاسان تبلیغاتی اند. گرافیک تبلیغاتی خود رشته ای وسیع می شود. خوش نویس در ارتباط با گرافیک برای خود جایی دارد; اخوین، احصایی و مافی از نامداران خوش نویس برای تبلیغات و انتشارات و مطبوعات این دوران اند.

گرافیک بدون مرزبندی تبلیغاتی و فرهنگی در همه ی جهات گسترش پیدا می کند. حتی برای اولین بار در دانشکده ی هنرهای زیبای تهران به همت مرتضی ممیز، رشته ی تدریس گرافیک بنیاد گذاشته می شود. فعالیت مشابهی دردانشکده ی هنرهای تزیینی (دانشگاه هنر) جریان می گیرد.

خلاصه این که گرافیک به معنای امروزی دارای نام شود.

طراحی گرافیک به منزله بیان تصویری محتوایی برای مخاطبان خاص، چندان مورد توجه دست اندر کاران گرافیک دو دهه ی هفتاد و هشتاد نیست. با وجود این ، در بعضی از کارهای تبلیغاتی (به دلیل ضرورت مطلق کار) و تعدادی از کارهای گرافیک به قولی فرهنگی، شاهد نمونه های موفق «دیزاین» هستیم. آثاری که به طور موفق و روشن در آن ها پیام یا معنا دیده می شود. آثاری که توانسته اند برای معنایی سمبل های تصویری قابل فهم و مربوط به معنا پیدا کنند و این سمبل ها را با وضوح و د رتناسبات درست در ارتباط با مخاطب قرار دهند.

می توان گفت که گرافیک ایران حتی از شروع مدرنیسم در ایران، نمی توانسته گذشته ی تصویری خود را فراموش کند. گو این که گرایش به انبان گذشته به نوعی در دو دهه ی اخیر طرفداران بیش تری پیدا کرده است.

بیش ترین مواد استفاده شده، صفحه بندی و تصاویر کتب چاپ سنگی است. شاید به این دلیل است که کتب چاپ سنگی به هر حال با تکنیک چاپ سر و کار داشته اند و نکاتی که به گرافیک امروز نزدیک است، مثل صفحه بندی و یا تصویر گری، در آن ها قابل مصرف تر هستند. می توانم بگویم که استفاده از منابع تصویری گذشته از زمان چاپ سنگی عقب تر نمی رود، مگر استفاده از خوش نویسی که منابع قدیمی تری هم استفاده شده است.

کارهای گرافیک دهه ی سی شمسی و سال های قبل از آن، بیش تر توانایی های اجرایی دستی را می طلبند. در آن دوره، زمانی که صرف تولید و اجرای ی کار می شود با امروز قابل مقایسه نیست. با این همه، در بسیار جاها رد پای فکری را می توان دید. تصویر سازی یکی از ارکان گرافیک آن دوره است.

اولین نسل بعد از انقلاب

سال های اولیه ی انقلاب اسلامی بیش تر به گرافیک آرمانگرا احتیاج داشت. پوستر های این سال ها اغلب در خدمت آرمان های انقلاب اند. از لحاظ برداشت و نگاه، ادامه ی پوستر های قبل از انقلاب اند. استفاده از عکس های کنتراست شده و استفاده از تصویر سازی، کارهای گرافیک قبل از انقلاب را به یاد می آورند. استفاده از تایپ در همان حدود قبل از انقلاب است، ولی اولین آثار توجه به استفاده بیش تر از نوشته و خوش نویسی در این دوره دیده می شود. این گرایش بیش تر از نقش خط در آثار مکتوب اسلامی و توجه به شعارهایی ناشی می شود که جز خط و خوش نویسی وسیله ی دیگری برای بیان خود ندارد.

ولی اولین موج جدی گرافیک بعد از انقلاب از دهه ی هفتاد شمسی شروع می شود. شاخصه های این دوره کسانی هستند مثل عابدینی، مشکی، عباسی، ادیبی، پارسانژاد و …

شروع کار این نسل حدود زمان ورود کامپیوترهای شخصی به ایران است. در شروع کار این نسل ما رگه های زیادی از گرافیک قبل از انقلاب را می بینیم، اما به مرور آن ها هر یک برای خود گرافیک مستقل و پویایی عرضه می کنند.

نکته ی قابل توجه در کارهای این دوره تمیزی اجرا، دقت در ترکیب و ملاحظات زیباشناسانه است.

موج طراحان تایپوگرافی جدید

یکی از گسترده ترین گرایش های دو دهه ی اخیر، گرایش تایپوگرافی در ایران است. گو این که معنا و کاربرد اصلی تایپوگرافی که کار اصلی آن در مطبوعات و نشر است، نه در مدارس تدریس شده و نه تعریف و به کار رفته شده است، ولی پدیده ای است که با به وجود آمدن کامپیوتر و امکان بازی بدون مرز با حروف، جای وسیعی در میان طراحان گرافیک اخیر باز کرده است. به این دلیل، در مورد آن کمی مفصل تر شرح می دهیم.

این نوع تایپوگرافی درست در زمانی در ایران شکل می گیرد که در غرب نهضت های ساختارشکنی و شورش علیه طراحی گرافیک قانونمند شده اتفاق می افتد. گرایش به سمت فراموش کردن قوانین و آزاد کردن تایپ و تصویر از قید هدفمند بودن آن در بخشی از طراحان گرافیک جوان طرفدارانی پیدا می کند. این طراحان گرافیک به اجزاء ساختاری کار گرافیک جوان مستقل از معانی و هدفمند بودن، آن ها را به عنوان اجزای یک کمپوزیسیون فرض و آزادانه با این عوامل رفتار می کنند. نوع تایپوگرافی آزاد از معنا و استفاده از آن برای بیان هنری و نه در خدمت هدف، باب می شود. در همین دوران گرافیک ایران نیز تحت تاثیر این گرایش به نمایش هنرمندانه تایپ و نوشته فارسی در غالب کار گرافیک می پردازد. درست است که منشا این حرکت نگاهی جدی به غرب دارد، ولی در جریان این دوره کارهای بدیعی نیز تولید می شود و زمینه ی بحث در هویت ایرانی گرافیک را دامن می زند و داغ می کند.

موج جدید گرافیک دو دهه ی اخیر با استفاده از حروف فارسی با رضا عابدینی آغاز می شود. رضا عابدینی به عوامل اصلی کار گرافیک که نوشته و تصویر و رنگ و فرم است، نگاهی هنرمندانه دارد. همه ی عوامل کار برای او بهانه هایی هستند تا بتواند شخصی ترین بیان ممکن را متجلی کند. او کاری به خوانایی نوشته ندارد و نوشته را به منزله ی فرم مطلق نگاه می کند. او ایده ی ساختارشکنی در تایپو گرافی را از غرب وام می گیرد، ولی ترکیب های نوشته و عکس او به عنوان پوستر، نمونه های درخشانی از بیان هنری و شخصی درحیطه ی پوسترند. در اغلب کارهای سال های اخیر او که نمونه هایی از بلوغ یک هنرمند است، ما با یک اثر هنری بدیع روبه روییم. او به استفاده از دو عامل نوشته و اغلب عکس کنتراست شده که از شروع کارش مواد اصلی او بوده اند، وفادار باقی می ماند، ولی در ترکیب آن ها و نوع و اندازه استفاده از آن ها متنوع و استادانه و نو عمل می کند. او شاید یکی از اولین طراحان گرافیک باشد که به نهایت از کامپیوتر استفاده می کند، و آن هم استفاده ی درست.(36)

ایمان راد خود را در گرافیک اولیه ی دوران چاپ سنگی و اوایل چاپ نشریات در ایران غرق می کند. عوامل خود را از میان آن ها یا نزدیک به آن ها انتخاب می کند، ولی حتی از آن ها نیز بیش تر به سمت ابتدایی کار کردن حرکت می کند. نکته ی جذاب کار او نیز همین جاست. ایمان راد سعی دارد به طلسم ها و مطیف های اولیه ی دوران چاپ ایران نگاهی تازه بیندازد. از لحاظ ساختار، کار او مدرن است ولی از لحاظ اجرا سعی در بدوی و غیر ماهرانه کارکردن دارد. یکی از خصلت های ابتدایی کار کردن، سر و کار داشتن با بخش بدوی و کودکانه ی افراد مخاطب است و کار ایمان راد این خاصیت را دارد. بر خلاف اغلب طراحان گرافیک که فقط با تایپ کار می کنند و سعی در دقیق کارکردن دارند، ایمان راد سعی نکرده است تا آشکارا از امکانات کامپیوتر استفاده کند، بلکه به اجرای اولیه ی دستی و نقایص آن می پردازد. شاید او از معدود طراحانی است که تسلط ظاهری کامپیوتر را در کارهایش کم تر می بینیم و نکته ی قدرت او نیز در همین اجرای دستی قرار دارد. اجراهای کامپیوتری او نیز نظم مطلق کامپیوتر را ندارد.(37)

بیژن صیفوری که از پیشروان استفاده از نوشته و تایپ فارسی است، بیش تر با خود تایپ سروکار دارد و تصویر کمتر نقشی یا نقش مهمی در کارهایش بازی می کند. او نیز از ساختارشکنان مهم تایپ فارسی است. دیدی هنرمندانه و نو به تایپ و نوشته دارد. در اغلب کارهایش فقط به تایپ و بازی با آن و امکانات ترکیب بندی آزاد بدون مراعات خوانایی می پردازد; شاید مهم ترین مشخصه ی کار او بزرگ کردن حروف در حداکثر امکان کار و توجه صرف به زیباشناسی ترکیبی حروف است.(38)

ساعد مشکی گو این که از طراحان گرافیک تایپوگرافر نیست، ولی در رده ی خاصی از تایپو گرافی هنرمندانه دست دارد. مشکی حروف تایپ های دستی را به منزله ی یکی از عناصر اصلی کارش به کار می برد. او حروف را از هم جدا و دوباره سرهم می کند و در غایت، با افکت هایی مثل فتوکپی، فضای وهم آلود ولی شاعرانه ای با تایپ درست می کند. او در نوشته های دست نویس ولی نه خوش نویسی هم دستی دارد. او جزو معدود کسانی است که سعی دارد دست نوشته هایش با معنای مستتر در آن هماهنگی داشته باشد.(39)

مهدی سعیدی که جزو نسل بعد از عابدینی است، مصرف نوشته را در ابعادی جدید تجربه می کند. اگر عابدینی با نگاهی کاملا غربی به شکل و تصویر و تایپ نگاه می کند، سعیدی به خوش نویسی سنتی ایران گرایش بیش تری دارد. او بر پایه ی بیرون آوردن شکلی آشنا از ترکیب نوشته ها که در خوش نویسی ترک و ایران اتفاق می افتاده است و مثال آن مرغ هایی هستند که با نوشته شکل گرفته اند، کار می کند. مردی که دایره می نوازد، ولی شکل دایره و مرد از بافت سیال حروف ساخته شده اند. اگر عابدینی به هماهنگی فرم نوشته ها در درون تصویر کاری ندارد، سعیدی به هماهنگی مسیر حروف و کلمات و شکلی که پدیدار می شود، عنایت دارد. در مجموع، کار سعیدی به نوعی آشناتر است. سعیدی نوشته و تصویر را بر مبنای خوش نویسی و تمرین های خوش نویسی و تا حدودی تطابق مسیر نوشته ها و فرم کنار هم می گذارد و این تفاوت مشخص او با دیگر حروف کاران ماست. او از حرکت سیال قلم برای نشان دادن یک ایده هم به خوبی استفاده می کند.(40)

سفری میان فرهنگ ها

نمایشگاه جابه جایی قاره ها

دیوید گالووی

فصلنامه فراایران 7 ، بهار 1380

«هنر، راهنمايي براي تبادل زايا ميان فرهنگ هاي جهاني است.» اين شعار و مشي اصلي نمايشگاه «جا به جايي قاره ها» (سفري ميان فرهنگ ها) بود؛ نمايشگاهي که يکي از بزرگترين نمايشگاه هاي هنري آغاز هزاره بود. «جا به جايي قاره ها» کار مشترک چهار نمايشگاه لودويک فوروم شهر آخن (آلمان)، موزه ي بونفانتن شهر ماستريخت (هلند)، استادز گالري شهر هيرلين (آلمان) و موزه ي هنر مدرن شهر لي يژ (بلژيک) بود. اين نمايشگاه از ٢١ مه تا ١٠ سپتامبر ٢٠٠٠ / ٣١ خرداد تا ١٩ شهريور ١٣٧٩در منطقه ي مرزي بين اين سه کشور برگزار شد تا بازتابي باشد از تداخل و تفاوت هاي فرهنگي تاريخي و اجتماعي در مناطق مرزي؛ تجربه اي موفق و استثنايي در گسترش مشترکات فرهنگي و تقويت فرهنگ مرزي و غلبه بر آداب و رسوم حاصل از سنت هاي ملي.
در اين نمايشگاه بيش از يکصد هنرمند جوان و تازه کار که در اروپا زندگي مي کنند اما اصل و تبار کره اي، ژاپني، چيني و امريکاي لاتيني دارند، گرد آمدند. از اين هنرمندان بيش از ٣٠٠ اثر هنري در قالب شيوه هايي همچون نقاشي، مجسمه سازي، آثار چند رسانه اي، چيدمان، رقص، فيلم و موسيقي به نمايش در آمد. اين هنرها تنها به حوزه هاي خاص فرهنگي جغرافيايي محدود نبود، بلکه بازتاب هنر و فرهنگ در قاره هاي مختلف بود.

از مسايلي که در نمايشگاه «جا به جايي قاره ها» آشکار و مشخص بود، پرداختن به پرسش ها و معضلات جهان معاصر، همچون فرهنگ مهاجرت، پديده ي چند فرهنگي، جهاني شدن فرهنگ در قالب آثار مختلف بود. در اين نمايشگاه هنرمندان جلاي وطن کرده که آثارشان عميقا حاوي انديشه ي بومي و محلي است، حضوري فعال و پر رنگ داشتند. به همين دليل مخاطبان نمايشگاه با آثاري کاملا بکر که به قلمروهايي نو و اقليم هايي خيالي تعلق داشتند، مواجه شدند. در اين نمايشگاه شاهد تماس و ارتباط فرهنگ هاي مختلف بوديم. هنرمند آسيايي با کوله باري از ميراث و فرهنگ غني گذشته اش در بستري نو، آثاري بکر و غريب خلق کرده بود. مرزهاي جغرافيايي مخدوش بود. در آثار به نمايش درآمده، شاهد تاريخ و فرهنگ گذشته ي يک قوم بوديم. اين آثار ما را به گذشته هاي دور مي بردند؛ در زمان حال غرق مي کردند و چشم اندازي از آينده پيش روي مان مي گستراندند. اين آثار اگر چه داستان هايي از اجداد و نياکانشان تعريف مي کردند، اما نوع روايتشان معاصر و امروزي بود.

لودویگ فروم، آخن : هنر امریکای لاتین ، ژاپن و کره

تبادل فرهنگي اروپا و امريکاي لاتين از قدمت و پيچيدگي فراواني برخوردار است. در اين نمايشگاه آثاري از ويلفردو لم (Wilfredo Lam) و ليژيا کلارک (Lygia Clark)به نمايش درآمد. اين آثار نشان دهنده ي شباهت عميق نقاشي سوررئاليستي و ساختار گرايي اروپاي اوايل قرن و عناصر هنر آفرو کوبايي بود.

استادز گالری ، هیرلن :هنر ایران و ارمنستان

«سنت و خاص نگري جهاني» نام بخشي بود که در آن آثار شش هنرمند ايراني و ارمني به نمايش در آمد. ابزار اين هنرمندان شامل فرم هاي سنتي همچون مجسمه سازي، نقاشي و فرم هاي جديدتري چون چيدمان و ويديو آرت مي شد. در آثار آنها تلاقي فرم هاي سنتي و مدرن به وضوح ديده مي شد. اين هنرمندان از زبان بومي و قومي شان در بستري از فرم هاي غربي استفاده کرده اند به همان گونه که مثلا در آثار مجسمه ساز ايراني پرويز تناولي و رد پاي مکتب سقاخانه که در دهه ي ١٩٦٠ در ايران رواج داشت، به شيوه هاي مختلف و متنوع ديده مي شود.

موزه بونفانتن ، ماستریخت : هنر افریقا

اين بخش از «جا به جايي قاره ها» به نقاشان جوان افريقايي اختصاص داده شده بود؛ نسلي که تحت تاثير هنر غربي بوده اند و به همين دليل چشم انداز و جهان بيني بصري شان، بسيار گسترده بود. در آثارشان با دنيايي رو به رو بوديم که در آن مرزهاي فضا و زمان، در نتيجه ي فرايند دموکراسي و گسترش شبکه ي حمل و نقل و تکنولوژي هاي ارتباطي از بين رفته اند. به همين دليل آثار آنها از آگاهي دو سويه، يعني هم افريقايي و هم اروپايي برخوردار بود.

موزه ی هنر مدرن ،لی یژ : هنر چین

در اين بخش آثار ١٥ هنرمند معاصر چيني، تايواني و هنگ کنگي به نمايش درآمد. اين آثار حاصل تنش و تلاقي ميان فرهنگ و زبان اروپايي و سنت ها و ميراث هاي زادگاه هنرمندان بود.

سنت و خاص نگری جهانی :میراث ایرانی

دیوید گالووی

در فرهنگ هاي کهن که از سنت بصري زايايي برخوردارند، گرايش هايي که به اين سنت وجود دارد غالبا متضاد است؛ به همين دليل براي تبديل شدن به يک هنرمند «جدي» معاصر شايد لازم باشد که هنرمند واپسين «ايسم هاي» موجود در غرب را با اين سنت ها تلفيق کند. در ايران گرايش جديد آشتي با سنت در اوايل دهه ي١٩٦٠م. (١٣٤٠ خ.) پديدار شد، زماني که شماري از هنرمندان پس از تحصيل در خارج از کشور به وطن بازگشتند و نگاهي تازه به ريشه هاي زيباشناختي موجود در فرهنگ شان افکندند. سبک هاي محلي و پرداخته شده ي هنر ايراني کمتر مورد توجه قرار گرفت، اما زبان فرم روزمره و بومي زندگي ايراني (همچنين مذهب شيعه) به منبع تمام نشدني و عمدتا بهره برداري نشده ي الهام آنها تبديل شد.

يکي از نخستين هنرمنداني که از چنين منابعي بهره برداري کرد، پرويز تناولي مجسمه ساز بود. کسي که با مارينو ماريني(Marino Marini) در ميلان ايتاليا تحصيل کرد و پس از بازگشت به فضاي هنرمندانه ي مشترکي، مکتب نقاشي سقاخانه متولد شد .نام اين مکتب از منبع آب هايي گرفته شده است که اهميت آنها تنها به خاطر سيراب کردن تشنگان به ياد امام حسين (ع) نبود بلکه به خاطر طرح ها و آذين هاي مکتوب هاي بر روي ضريح ها بود که توجه اين هنرمندان را به خود جلب کرد. مومنان به خاطر مستجاب شدن دعاها و برآورده شدن آرزوها و نيازهايشان، قفل و زنجير و تکه هاي پارچه را به ضريح اين مکان ها دخيل مي بستند. بنابراين، اين بناهاي کوچک در محله ها و تزيينات و آذينهاي آنها مضامين، بن مايه ها و حتا مصالح لازم هنرمندان جوان را فراهم کرد، مصالحي که نه تنها توسط هنرمندان نسل قبل مورد توجه قرار نگرفته بود، بلکه در ميان هنرمندان پيرو سبک هاي غربي نيز سابقه نداشت.

مجسمه هاي برنزي پرويز تناولي، نمونه اي از آثار هنري اين گروه غير رسمي است. “earthwork”هاي مارکو گريگوريان و آثار سونيا بالاسانيان، تحت تاثير همين امواجي که مکتب سقاخانه ايجاد کرد، ساخته شده اند، اين مکتب حتا پيش از انقلاب اسلامي در سال ١٣٥٧، فراگير شده بود. اما براي نسل بعد، آثار هنرمندان اين مکتب، غالبا همچون افسانه هايي متعلق به گذشته قلمداد شد. در نسل جديد، هنرمنداني همچون شيرين نشاط تحت تاثير بسياري از جنبه هاي فرهنگ عامه که نقطه ي شروع و حرکت نسل قبلي بود قرار گرفتند. نشاط البته متعلق به نسلي است که بسياري از آنها در خارج از کشور فعاليت کرده اند. آثارش در خودنگاره هاي پيشين اش سابقه دارد و با خطاطي هاي سونيا بالاسانيان همراهي شده است. همچنين شباهت هايي با دستاوردهاي اين مکتب در آثار فريبا حاج احمدي وجود دارد که معتقد است موزه ها، در عملکرد سنتي خود، براي زنان نقش و حرکت هاي «قابل قبول» تعيين مي کنند.

براي فرخنده شاهرودي که تحصيلاتش را پيش از مهاجرت به آلمان در سال ١٩٩٠ در دانشکده ي هنر تهران تکميل کرد، مسائل زنان از اهميت اساسي برخوردار است، هر چند که او مايل است آثارش را به جاي فمينيستي، زنانه ارزيابي کنند. فاصله ي جغرافيايي با فرهنگ ايراني در هنرمنداني چون او و بسياري ديگر از معاصرانش همچون کارن خراساني، باعث توجه بيشتر به رمزگان بصري غني آثار آنها شده است. در اشارات و کنايه هاي موجود در کارهايشان، هيچ چيز کليشه اي يا نوستالژيکي وجود ندارد، آنها تنها نشانگر ژرفاي منابع تصويري و استعاره اي است که در اختيار هنرمندان است؛ هنرمنداني که سال هاي تکوين فرهنگي و هنري زندگي شان را در ارتباط نزديک با فرهنگ ايراني گذرانده اند. سنت، به زعم اين هنرمندان جوان، تنها دستاوردهاي فرهنگي متعلق به گذشته نيست، بلکه به دستاوردهاي زنده و تجربه شده ي زمان حال نيز برمي گردد که حتا منجر به کار خلاقه در تبعيد مي شود، يعني کيفيتي که شايد بتوان آن را در اصطلاح «خاص نگري جهاني» خلاصه کرد.

1- سیطره آسیا

اگر قرن بيستم تحت سيطره ي فرهنگ امريکايي بود، قرن بيست و يکم متعلق به تمدن هاي آسيايي است. زبان انگليسي، به عنوان زبان جهاني، رقيبي جدي از زبان هاي آسيايي را پيش روي خود خواهد ديد. در حد فاصل ١٩٥٤ تا ١٩٧٢ گروه ژاپني GUTAI، با برگزاري مجموعه اي از نمايشگاه ها و فعاليت هاي هنري تحولي چشمگير در هنر ملي و جهاني ايجاد کرد، که مهم ترين آن خصلت تهيگي در هنرهاي تجسمي بود که تاثير آن سر تا سر جهان هنر را درنورديد.

در نمايشگاه اخير آثار چند هنرمند ژاپني که از آن جمله مي توان به کازو کاتاسه (Kazuo Katase) با چيدمان مهمان تابستاني، مجسمه هاي يوجي تاکه اوکا (Yuji Takeoka)و عکس هاي هيروشي سوگيموتو (Hiroshi Sugimoto) اشاره کرد، حضوري تاثيرگذار و چشمگير داشتند. آنچه در کار هنرمندان ژاپني مشترک بود، رابطه ي ميان فضا و زمان و همچنين نور و هوا بود. در بخش رسانه ي جهاني آثار نام جون پايک (Nam June Paik)که او را «پدر ويديو آرت» در آلمان مي دانند و همچنين موريکو موريکايت (Moriko Moriquite) که آثارش تلفيقي از سنت هاي رازآميز موطنش و واقعيت مجازي پاپ گونه ي غربي بود، جلب توجه مي کرد. همه ي اين آثار نشان دهنده ي گسترش مرزهاي ويژگيها و سبک هاي بومي اين هنرمندان، به اقليم و جهان هاي ديگر و ترويج و سري فرهنگ هاي دورگه در جهان امروز است.

2-پیچیدگی و غنا

رابطه ي فرهنگي هنري ميان اروپا و امريکاي لاتين از پيچيدگي و غناي فراواني برخوردار است ولي در عين حال يکي از پيچيده ترين روابط است. گسترش موج هنر آزاد در امريکاي لاتين همواره در راستاي تحولات اروپا بود. از طرف ديگر، آثار هنرمندان غير اروپايي تنها زماني توانست احترام و پشتوانه کسب کند که سبک هاي کوبيسم و سوررئاليسم باعث توجه بيشتر به قالب هاي هنري غير اروپايي شد.

در ميان هنرمندان امريکاي لاتين که در نمايشگاه «جا به جايي قاره ها» حضور داشتند، ليژيا کلارک و ويلفردو لم از شهرت بيشتري برخوردارند. اين دو هنرمند نقش بسزايي در پيشبرد سبک سوررئاليسم و شالوده گرايي (کانستراکتيويسم Constructivism) دهه ي ١٩٤٠ و ١٩٥٠ داشتند. ويلفردو لم جان تازه اي به سوررئاليسم اروپايي بخشيد و با افزودن عناصر جادويي و شمايل هاي مجازي بر گرفته از زادگاهش، سبکي نوين را پي افکند. کلارک و لم تاثير زيادي در هنر امريکاي لاتين سده ي بيستم داشتند، اما بدون شک نقش تعيين کننده ي آنها در تاريخ هنر همچنان مکتوم باقي مانده است.

3- سنت های چینی

نخستين تجلي هنر نوين چيني در پاريس بود، در سال ١٩٤٨، هنگامي که زاوو کي (Zao Wou-Ki) به فرانسه آمد. در طي اين سال ها شهرتي خاص به علت سبک آبستره اش، که ريشه در هنر نقاشي و خطاطي چيني دارد، به دست آورد. در اين سال ها هنرمندان چيني نگاهي تازه به سنت هاي کهن و غني شان داشته اند، به خصوص نوع کلاسيک نقاشي چيني، يعني نقاشي مرکب. عناصر اصلي نقاشان چيني خطاطي سنتي چيني و سنت هاي تثبيت شده ي نگارگري و نقاشي بود.

کوهي از کاغذ، محصولات چاپي که شکار دستگاه خرد کننده هستند، و صداي ماشين تحريري که به گوش مي رسد؛ اين چيدماني بود به نام نقطه ي صفر ادبيات از وو مالي (Wu Mali)، هنرمندي از تايوان. نام اثر و موضوع آن برگرفته از نظريه ي رولان بارت (Roland Barthes) در نخستين تجلي هنر نوين چيني در پاريس بود، در سال ١٩٤٨، هنگامي که زاوو کي (Zao Wou-Ki) به فرانسه آمد.

در طي اين سال ها شهرتي خاص به علت سبک آبستره اش، که ريشه در هنر نقاشي و خطاطي چيني دارد، به دست آورد. در اين سال ها هنرمندان چيني نگاهي تازه به سنت هاي کهن و غني شان داشته اند، به خصوص نوع کلاسيک نقاشي چيني، يعني نقاشي مرکب. عناصر اصلي نقاشان چيني خطاطي سنتي چيني و سنت هاي تثبيت شده ي نگارگري و نقاشي بود.

کوهي از کاغذ، محصولات چاپي که شکار دستگاه خرد کننده هستند، و صداي ماشين تحريري که به گوش مي رسد؛ اين چيدماني بود به نام نقطه ي صفر ادبيات از وو مالي (Wu Mali)، هنرمندي از تايوان. نام اثر و موضوع آن برگرفته از نظريه ي رولان بارت (Roland Barthes) در مورد مرگ مولف، مرگ متن و مرگ حروف است.

چهره هاي انساني نيز در اين نمايشگاه حضور داشتند. وي سي. اچ. گزاويه (Wei C. H. Xavier)، هنرمند تايواني، مجموعه اي از تصاوير سرهاي انساني را که يادآور اواخر قرون وسطي هستند، با چشماني بسته و راز آميز، به نمايش گذاشته بود.

از طرفي ديگر چن ژن (Chen Zhen) به تکنيک هاي سنتي ذن در آثارش اشاره دارد، که بر طبق اين سنن، طرفين دعوي با «پنجاه ضربه براي هر نفر» به آرامش و رستگاري مي رسند.

١ برگرفته از مقاله ي «سيطره ي آسيا»، گرگور جنسن (Gregor Jansen)، در کاتالوگ نمايشگاه.

٢از مقاله ي «ساخته شده در امريکاي لاتين ؟ » از آنت لاگلر (Annette Lagler)، در کاتالوگ نمايشگاه.

٣ از مقاله ي «هنرمندان چيني در اروپا از زمان جنگ جهاني دوم» از يانگ ون يي (Yang Wen-i)، در کاتالوگ نمايشگاه.

پشت هیچستان ها

هیچ در آینه ی آفرینش های سپهری ̗ کیارستمی و تناولی

میر احمد میر احسان

فصلنامه فراایران ̗ شماره هشتم ̗ تابستان 1380

تلاش براي شنودن مكالمه ي شعر سهراب سپهري، سينماي عباس كيارستمي و مجسمه هاي پرويز تناولي خود به خود به اندازه ي كافي تلاشي شگفتي آور، پرسش برانگيز و ترديد بار است. وقتي كه كانون «هيچ» به اين رابطه ي سه جانبه تمركز مي دهد، حيرت ما حتا افزون تر مي شود. «هيچ» اما در اينجا هيچ نيست، بي چيزي نيست، سرشت معمايي و ريشه ي همه ي چيزهاست. هيچ است و آغاز انسان و زندگي. چرا اين سه تن را براي يك گفت و گو برگزيده ام؟ به نظر من هر سه به نحوي رهبري كنندگان يك سبك هنري منحصر به فردند كه با زندگي و ديگر هيچ و ريشه هاي ما رابطه دارد و ديگر آن كه آنان آينه هاي درخشاني از حسيت مدرن و يا حس جهان مدرن اند. وقتي كه انسان معاصر تمايل مي يابد به قولي سري به خانه ي پدري بزند، دلتنگ چيزهايي مي شود كه داشته، به كودكي و كودكانگي بر مي گردد و در همان حال درگير پرسش هيچ است. هيچي كه هيچ نيست. مطلع و برآمد نگاه انسان و جهان است. البته در عباس كيارستمي اين بازگشت به كودكي مطمئنا از انگيزه اي پسامدرنيستي برخوردار است و نه ارتجاعي. او مي كوشد با تمسك به دست نخوردگي و پاكي و سفيدي كودك، راه هاي يك خرد نو را، پرسشگري مدرن را، و رهايي از سنت و خرافه هاي نادرست را و افق هاي باز تازه را براي كودك مطرح سازد و براي بزرگترهايي كه بالغ نشده اند نكته اي را طرح كند. او از هيچ، و ارزيابي نوي همه ي چيزها و رجوع به پرسش خرد نو آغاز مي كند. در اينجا من قصد بررسي تفصيلي ويژگي هاي شعر سپهري، سينماي كيارستمي و مجسمه پردازي تناولي را ندارم، نمي خواهم خصوصيات عمومي هنرشان را نقد كنم يا به شالوده شكني آثارشان بپردازم و در همه ي وجوه، تمايز و تشابه آثارشان را مورد بحث قرار دهم. من مي خواهم حضور «هيچ» در آثار هر سه و معناي آن و تقرب و تنافر هيچ هاي هريك را از ديگري باز گويم. اين صرفا پيشنهادهايي است يادداشت وار براي انديشيدن.

كم و بيش همه ي ما شعر واحه اي در لحظه ي سهراب سپهري را خوانده ايم، يك بار ديگر، با هم بخوانيم:

به سراغ من اگر مي آييد،

پشت هيچستانم.

پشت هيچستان جايي است.

پشت هيچستان رگ هاي هوا،پر قاصدهايي است

كه خبر مي آرند،از گل واشده ي دورترين بوته ي خاك.

روي شن ها هم، نقش هاي سم اسبان سواران ظريفي است كه صبح

به سر تپه ي معراج شقايق رفتند

پشت هيچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسيم عطشي در بن برگي بدود،

زنگ باران به صدا مي آيد.

به سراغ من اگر مي آييد،

نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد

چيني نازك تنهايي من.

***

از ياد نبريم كه آخرين كتاب سپهري، ما هيچ، ما نگاه نام داشت. هر خواننده ي شعر سپهري متوجه تاثير نگرش هاي عرفاني و اشراقي شرق دور در شعر سپهري است.

اما آنچه كمتر به آن توجه شده اين كه آن معرفت درآينه ي وجود سپهري بازتاب يافته است. شاعري امروزي كه در عين حال خواه و نا خواه با انديشه ي «هيچ» مثبت و فعال نيچه اي برخورد كرده، در فضايي مدرن زيسته، و همچون شاعري ايراني، برخوردار از تجربه ي مدرنيت، چه در سبك شعرگويي و چه در فرا روي از قواعد و نگاه شعر كهن (چه ايراني و چه ديگر اشعار صوفيانه ي شرقي) و تحت تاثير آزمون اروپايي و مدرنيته نفس كشيده، انديشيده، نقاشي كرده و شعر سروده است. با اين همه منبع نگاه عارفانه، از هيچ سپهري، هيچي ويژه ساخته است. اين «هيچ»، پوچ نيست بلكه ما با عبور از آن به معنايي نو، به بيداري، به خبر، به وحدت وجود مي رسيم. هيچستان سپهري «پشت»ي دارد، و پشت آن، جايي است كه قاصدهايي در هوايش جاري اند و دچار شهود و بيداري اند و از دورترين گل باز شده در روي خاك باخبرند. اين جا، به آن سوي هيچستان جايگاهي انتزاعي و برزخي مي دهد، شكل هست، جسميت اين سوي هيچستان به جا مانده براي همين آدم ها از شكل ها و تجربه ها عبور مي كنند، سواران به سر تپه ي معراج شقايق مي روند، و هر چيز به طبيعت ناب خود برمي گردد. چتر خواهش باز است و تا نياز آب در رگ برگي بدود، باران به آن پاسخ مي گويد و عطش را بر آورده مي كند. در اين جا انسان به «تنهايي» دست مي يابد. به تجريد و ابديت. اما اين تنهايي، تنهايي ويرانگر جهان معمولي نيست، خلوت عارفان است. براي همين شاعر مي گويد در اين ملكوت اگر به سراغ او مي رويم، آهسته برويم تا تنهايي او نشكند.

مسلما در اين تصويرگري، يك عرفان طبيعي جايي بديهي دارد و ما كشف مي كنيم اين هيچستان نه «جايي ديگر»، در آسمان ها نيست، بلكه همين جاست. وقتي شما از همه چيز عبور مي كنيد و به هيچ مي رسيد، دچار تزكيه ي روحي مي شويد، خالص مي گرديد، غبار و حجاب از شما مي افتد و با همه ي هستي وحدت مي يابيد. چشمتان باز مي شود به دورترين بوته ي خاك، به معراج شقايق، به نبوت آبي. اين بيداري و روشن شدگي در شعر سپهري حاصل دست يافتن به هيچ و عبور از آن است. اين تجربه ي هيچ بسيار شبيه تجربه ي بوداست: «بودا زير درختي كه از آن پس آن را درخت بيداري و روشنايي نام گذارده اند در جهت شرق نشست و با خود گفت تا هنگامي كه به واقعيت نرسم از اين محل تكان نخواهم خورد. سپس به تفكر و تمركز نيروي معنوي و مراقبه ي احوال درون پرداخت.» بودا بر وسوسه هاي «مارا»ي شيطاني فايق مي آيد، و سرانجام هنگام شب حقيقت، نقاب از چهره ي فروغ آگين خود بر مي دارد و وي به تدريج به مراتب بالاتر و ممتازتر آگاهي و هشياري، شاعر مي شود. فروغ بي پاياني در اعماق وجودش جريان مي يابد و با علمي شهودي به كنه اسرار جهان پي مي برد و از همه ي پليدي ها مي رهد و معرفت آزادي در او طلوع مي كند و او به وارستگي و وحدت مي رسد. «بودا براي مدت هفت هفته در ناحيه ي همان درخت بيداري سكني گزيد و از لذت آرامش و آزادي در سكوت تنهايي بهره مند شد.» اكنون معناي مشخص «هيچ» سپهري، پشت اين هيچستان، بيداري نسبت به خاك و گياه و آب و اشيا و دست يابي به لذت آرامش و آزادي و رابطه ي عطش و باران در برگ و سكوت تنهايي براي ما روشن تر شده است. اما هيچ سپهري، يك روح مدرن دارد. وارستگي او دعوت به بازگشت به خانه ي پدري، حسيت مدرن و دست يابي مجدد به حركت هاي آرامش دهنده و غوطه وري در طبيعت و روح اشيا و رهايي از غفلت ازدحام و توقف در سطوح جداكار و تنش آفرين است. سپهري با رجوع به گنجينه ي معارف اشراقي مي كوشد حيات را در دنياي تكثرگرايي كه از ماديت، تنگ نظري، عدم بصيرت، عدم لذت و عدم آرامش رنج مي برد، جلوه اي مطبوع بدهد.
انسان را به آزادي و يكپارچگي و ادراك گل و رود و پرنده و آسمان و آب و بيداري و روشنايي دعوت كند.
اين روحيه چه ارتباطي با هنر كيارستمي دارد؟

سينماي كيارستمي، اوج خردگرايي مدرن، اوج رئاليسم و محسوسيت گرايي و آينه ي مدرنيته و ابلاغ كننده ي ارزش هاي دنياي جديد شمرده مي شود. اين سينما چگونه با روحيه ي شاعرانه و اشراقي و عارفانه ي سپهري و مدرنيسم انتزاعي تناولي نزديك مي شود؟ به نظرم، اتفاقا كانون «هيچ»، علي رغم همه ي تمايزات صوري، مايه ي دست يابي به اين تقرب است.

من صحنه اي از فيلم زندگي و ديگر هيچ را به ياد مي آورم. كارگردان كه نقش كيارستمي را ايفا مي كند با فرزندش به جست و جوي احمدپورها به متن يك رويداد طبيعي، واقعي و از نظر انساني هول انگيز سفر كرده اند: صحنه ي مستند زلزله ي رودبار.

غالبا نگاه كيارستمي را در اين فيلم خشن و حتا با احساسات شديد غير انساني خوانده اند، زيرا او و دوربين او و بازيگر نقش او، نگاهي تماشاگر، ساكت و ظاهرا سرد و بدون برانگيختگي دارند. اما صحنه ي مستند زلزله، و برخورد كيارستمي با آن، و واكنش او در اعماقش، صحنه ي نمايش «هيچ» است. ما از اين هيچ عبور مي كنيم و درمي يابيم زندگي ادامه دارد. اما پس از اين معبر، زندگي ديگر قاعدتا همان نيست كه قبل از تجربه ي هولناك هيچ و ويراني هرچيز داشته ايم. حال ما از غفلت و اغتشاش و ازدحام در آمده ايم، به «بيداري» و «روشنايي» دست يافته ايم و معناي زندگي براي ما تا سر حد وديگر هيچ ارجمند و گرانبهاست. اين جاست كه در ميان ويراني هولناك، «صبا» در آستان خانه اي ويران در آن همه خاك و ديوار واشيا فروريخته بر خاك مي نشيند و ناگهان توجه او از يك قاب ويران «در»، به شكوهمندترين منظره اي كه از طبيعت، درخت، سرسبزي، حيات در روشنايي آفتاب درخشان و بيدار ديده ايم جلب مي شود. اين معراج درخت و اين حس سرشار از وحدت و زندگي انسان با طبيعت، همان است كه تجربه ي سپهري و تناولي از جهان نيز بوده است. مكالمه ي كيارستمي با سپهري البته تا اين حد باطني و نهفته در آثارش نيست. گفت و گوي او با شعر نشاني سپهري تبديل به فيلم خانه ي دوست كجاست؟ شده است. تفسير عناصر عرفاني شعر سپهري كه ملكوت را در درون همين اشياي طبيعت تفسير و تصوير مي كند، به وسيله ي كيارستمي بدل به يك تجربه ي زنده در زندگي ساده و پاك مي شود. همه ي آن بيان آسماني در خانه ي دوست كجاست؟ كيارستمي، با زباني پاك، ساده و مشحون ازشاعرانگي به حقيقتي زميني تبديل مي شود. البته كيارستمي در همين تفسير، برعكس سپهري خود را از يك خرد انتقادي عليه خرافه و ناداني رنج آور و سنت هاي بي بصيرت كهنه و نقد باطني و غيرمستقيم از عناصر واپسگرايانه ي زندگي و جامعه ي پيرامونش دور نگاه نمي دارد بلكه با اشتياق در همين تلقي عرفان طبيعي و زميني اش آن پرسش انگيزي اجتماعي را نيز همراه مي سازد. موارد مكالمه ي كيارستمي و سپهري در شعر نشاني و فيلم خانه ي دوست كجاست؟كدام است؟

نخست يك رابطه ي آشكار بينامتني در نام فيلم و متن شعر وجود دارد. نام فيلم خانه ي دوست كجاست؟ يادآور فرازي از شعر نشاني سپهري است. نشاني چنين آغاز و پايان مي گيرد:

خانه ي دوست كجاست؟ در فلق بود كه پرسيد سوار …

و در آخر شعر مي خوانيم:

… كودكي مي بيني،

رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه ي نور،

و از او مي پرسي،

خانه ي دوست كجاست؟

فيلم كيارستمي رجوع به اين كودك است تا در عمل با سادگي و كودكانگي ناب به ما بگويد خانه ي دوست كجاست و دوستي چيست.

و دوم آن كه رابطه ي بينامتني فيلم و شعر در همه ي اجزا جاري است. شعر، ما را به آسمان مي برد ولي فيلم، ما را به زمين فرامي خواند، ليكن نشانه ها و نشاني يكي است.از جاده اي بايد عبور كرد، از درختي كه نشانه اي است بايد گذشت، بايد بالا رفت. در فيلم هم از كوچه باغ مي گذريم و به حوزه ي صداقت و عشقي ساده گام مي گذاريم، بلوغ روحي را تجربه مي كنيم، به سمت تنهايي و جاده و مسير عبوري مسئولانه كه شخصا بايد سلوكش را پشت سر بگذاريم كشيده مي شويم، با احمدپور ترسي شفاف ما را فرا مي گيرد و بالاخره از اين كودك كه نور و بيداري و روشنايي است مي آموزيم خانه ي دوست كجاست. در همه ي اين مراحل يك مكالمه ي دروني بين شعر لاهوتي سپهري و فيلم زميني عباس كيارستمي برقرار است. ما متوجه علو و فراروي هستي معنوي در تجربه ي ساده ي يك كودك هستيم. ما با بازگشت به كودكي و شاعرانگي، با پشت سر نهادن همه ي بندها و تاريكي ها و علقه ها و هر چيز، با دست يابي به آن تجربه ي بيداري و روشن شدگي پشت هيچستان، مي توانيم جان خود را جلا دهيم و به ادراك دوستي نايل آييم. اما هيچ كيارستمي به مرور و با نزديك شدن به طعم گيلاس و باد ما را خواهد برد تبديل به يك هيچ بيشتر نيچه اي شد تا هيچ عرفاني. هيچي كه در طنين نيست انگاري پيامبر مدرنيته وجود داشت و قرار بود آوايش را انسان آينده بشنود. حال گويي آن طنين به وسيله ي سينماي كيارستمي با شكوه و عمق فراوان و در عين حال به نحو شهودي و غريزي و لمس شده و ساده شنوده شد. اين سينما دغدغه ي عارفانه اش را چون خود نيچه در عميق ترين لايه ي اثر نهان مي كند، همچنان كه در دجال نيچه، مسيح در عمق فيلسوف پنهان است. اما نيروي محركي كه اثر هنري را به دريدن پرده ها، دروغ ها، جهالت، و خرافه فرا مي خواند و به ارزيابي نو، پرسش نو، و انديشه ي نو دعوت مي نمايد. در باد ما را خواهد برد آن استخوان ساق مرد مرده كه به رود پرتاب مي شود، برتر از استخواني كه انسان اوليه در اديسه ي فضايي (راز كيهان) به فضا پرتاب كرده بود و بدل به سفينه شده بود، ما را به تفكردرباره ي يك «هيچ» و هستي ابدي پشت آن فرامي خواند.

*** به نظرم بارزترين و علني ترين مشغله ي «هيچ» در همين فضا، مربوط به كارهاي تناولي است. اين اوست كه با هنري مجسم پيشارو، با حجم مادي به معناگريزي يك عدم فاقد ماديت، يك هيچ به وسيله ي فرم هاي خلاق، معنا داده است. البته هم در شعرهاي سپهري و هم در سينما و عكس و شعر كيارستمي، فراتر از كاربرد كلمه ي «هيچ»، تجربه ي يك هيچ جاري، شالوده ي سوق طبيعي است. در هنر سپهري و نقاشي او بيش تر «تهيگي» ذن اساس است و طبيعت به حد متعال تجربه ي شهودي ما را در بر مي گيرد و در سينما و عكس و شعر كيارستمي، لمس زندگي و زيبايي و معرفت در طبيعت و ديگر هيچ ما را به تجربه ي يك هنر غريزي ديونوسوسي توأم با خرد انتقادي و با رگه هاي پنهان حكمت ايراني پرتاب مي نمايد. كيارستمي در شعر و عكس بيشتر به اين تجربه ي ذن نزديك مي شود، به يك لذت از زيبايي و تهيگي هستي و ديگر هيچ دست مي يابد:

كره اسبي سفيد

از مه مي آيد

و ناپديد مي شود

در مه

متاسفانه اندازه ها و معنا و نقش پيشرو و فرامدرن شعر كيارستمي در جوي از كوته بيني، تعصبات و عادت هاي كهنه ي تعريف شعر هنوز دانسته نشده است. شعر كيارستمي يك اتفاق و يك بناي نو است؛ دست شستن ناگهاني از همه ي فرم هاي تكراري و تجربه شده ي شعري، رهايي از استعاره، رفتار طبيعي با زبان و بازگشت به شعر جاري در پيرامون، شعري كه براي ما تجربه ي هايكوها را زنده مي كند. من بحث مفصلي درباره ي معناي پسامدرنيستي شعر ساده ي كيارستمي كه عميقا جسورانه و شورشگر عليه قراردادهاي مرسوم شعر كسالت بار است دارم كه اكنون فرصت آن نيست.
حال به بازتاب هيچ درهمان شعر كوتاه كره اسبي سفيد باز گرديم. در اينجا گويي همه ي جهان، و همه ي عدم و همه ي گذر وجود داشتن در لحظه اي برابر شاعر تجلي كرده و بين دو هيچ مه آلود، نوزاد اسبي را به نمايش نهاده است. اما شعر چنان است كه ما نمي توانيم مطمئن باشيم اين كره اسب سفيد خود نيز از جنس هيچ و مه است و يا واقعا «وجود» دارد. اين شعر كيارستمي عميق، و تا سر حد كامل ترين اشعار، سرشار از معناست. درست جايي كه معنا ناپذير است، معناناپذيري و هيچ را تصوير مي كند. مجموعه ي شعر همراه با باد و مجموعه ي عكس هاي كيارستمي (كه توسط نشر هنر ايران به چاپ رسيده است) و سينماي او هنري پيشرو است توأم با تجربه ي هيچ. اين تجربه ي تجسم هيچ در تناولي هم در حوزه ي مجسمه سازي به كمال مي رسد. در واقع تناولي پيشكسوت تجلي هيچ و صورت بندي حجمي آن است. براي همين شايسته است كمي مفصل تر درباره ي معناي هنر تناولي گفت و گو كنيم.
هيچ تناولي مبتني است بر يك تجربه ي شخصي از تهيگي تاريخ مجسمه سازي در ايران و بازتاب آن در ذهن مجسمه ساز و تاثير آن بر عمل او. يك جوان ايراني آوانگارد دهه ي ١٣٣٠، در برابر انباشت مرعوب كننده ي آفرينش پلاستيك در غرب، چند راه دارد: يا سر سپرده و تسليم يكسره و دنباله روي «امر اجنبي» باشد، يا با وقوف بر حيثيت و حسيت مدرن و زبان هنر نو، پيشينه اي در تجربه ي زيسته شده و تاريخ خويش بيابد. تناولي مي گويد جز فرهاد كوهكن، مجسمه سازي نيافته، و البته مجسمه ي ايزد بانوان دوران باستان و اشياي زيرخاكي نيز هست. به هر رو او با فرهاد و عناصر حجمي موجود در سابقه ي مدنيت، ضريح و قفل و طلسمات، راه خود را مي يابد. اين تهيگي مجسمه سازي، در همان جست و جوها سبب يك كشف نبوغ آميز مي شود. فرم يك هنر ايراني اسلامي يعني خوش نويسي به دادش مي رسد. او از فرم خط ايراني مجسمه مي سازد. چيزي كه پيشينه دار و ريشه دار است، و وقتي در همه ي كلمات، به جست و جو بر مي آيد، آن تجربه ي شخصي از تهيگي در قالب هيچ، رازش را با او در ميان مي گذارد. سپس بعد از اين جرقه، هاله و لايه هاي گوناگوني آفرينش او را در بر مي گيرد. شعر خيام، هيچ عارفان ايراني، و طبيعتا زمانه اي كه نيچه ترجمه مي شده، انديشه هاي مدرن در ايران نفوذ داشته. ما با هدايت، كامو، پرسش هاي اگزيستانسياليستي و نيهليستي سر و كار مي يافتيم و اينها همه به بازي او با «هيچ » غنا مي بخشيده است.

كيارستمي از يك واقع گرايي نو شروع مي كند و با تعميق اثر رئاليستي اش به رويكردگرايي، هنر ديونوسوسي، و تهيگي ذن و اشتراك با سپهري مي رسد. سپهري از روي گرداندن از تجربه ي شعر ايديولوژيك دهه ي ٣٠ ٢٠ شروع مي كند و در جست و جوي ريشه ها، به نگرش هاي اشراقي، به عرفان اسلامي و به ويژه عرفان شرقي، بوديسم و دائويسم مي رسد. تناولي با فرهاد، قفل و ضريح شروع مي كند و به هيچ، خط مجسمه و تاريخ تهي و انديشه و تفكر هيچ انگارانه مي رسد و در اينجا بين هيچ او و هيچ كيارستمي پيوندي برقرار مي شود. بر مرزي كه هيچ مدرنيت، مشغله ي ما مي گردد، و هيچ فعال و مثبت (زاينده) به آفرينش نو به نوي انساني بدل مي گردد و طنين نيچه اي هيچ، يك هنر طبيعي را تدارك مي بيند كه آينده نگر است. هيچ تناولي طبيعي ترين هيچ است زيرا پلاستيك طبيعي و عيني يك كلمه است كه بدل مي شود به انسان، به موجود در قفس، پيچيده برخود، لاشه شده، در قفس قرار گرفته، از قفس به بيرون سر زده، جفت شده، و…

دوره ي هيچ تناولي بين دوره ي مجسمه ي شاعران، پيامبران، قفل ها قرار دارد كه همه با آميزش آوانگارديسم غربي و عناصر و نشانه هاي معنادار بومي به وجود آمده و به مرور استحكام، فرم بهتر و بداعت و يكه گي پذيرفته اند. دوره ي بعد از هيچ هم دوره ي جداره ها، لوحه ها، ديوارها، است كه به كارهاي سراميك و دست در دست ختم مي شود. در مقطع هيچ، شور، ابداع و خلاقيت و تنوع فرميك فراواني ديده مي شود كه با كار بر روي ساختار يك كلمه پديدار مي شود. قدرت و حركت كلمه ي حجيم و اجراي نيرومند آن بسيار چشمگير است. هيچ بر سكو، هيچ در هم پيچيده، هيچ در هم شكسته، دو هيچ تبديل شده به دو فضاي بسته ي مكعبي در كنار هم (و ضمنا بي ارتباط)، هيچ بيرون از قفس در كنار هيچ در قفس، هيچ در قفس پيچيده، فيگور ايستاده ي هيچ، هيچ هاي تبديل شده به انسان، قفس خالي و قفس ديگري در كنارش كه هيچ از شبكه هايش سر برآورده، يا هيچ در قفس شاعر، هيچ و صندلي، و … در انبوهي از كار با حوصله و ممتد بر روي هيچ. در اين دوره است كه مكاشفه ي تناولي ابعادي نو مي گيرد. هيچ او به تاريخ، فلسفه، سياست، و زبان در مي پيچد و تاريخ مدرن مجسمه سازي ما را پر رونق مي كند.

تناولي با هيچ فضا را داخل مجسمه مي كند و جزيي از مجسمه مي سازد.
ارتباط فضاي خالي، جزء معنادار حجم هيچ اوست، بسان چشمان و بسان فضاي خالي يك پيكره ي زنده. تناولي با هيچ روزنه اي مي سازد براي ارتباط سنت (خط، خوش نويسي) و مدرنيت (مجسمه سازي انتزاعي مدرن). هيچ تناولي فعال، كار ساز، معنابخش، و مولد است. هيچ او، عبث و پيش پا افتاده و پوچ نيست. موجد ارزش هاي استتيكي و توليد كننده ي اميد به جهش از يك خلاء و عقب ماندگي و كهنه گرايي به قله ي آفرينش نوين پلاستيك است. با خود توانايي هاي تازه اي در مجسمه سازي ما به وجود مي آورد كه فرسنگ ها با تاريخ ما فاصله دارد و همدوش تجربه گري غرب، ما را وارد معركه ي آزمون هاي نوين، مثل عبور دادن فضا در درون خود و شكافتن فضا و تبديل فضا به جزيي از خود مي شود.
بدون ترديد هيچ تناولي در اوج مدرنيسم آن سال ها قرار دارد اما باز بدون ترديد ريشه ي عميق در ذهنيت كهن ايراني و مفاهيم بين الاذهاني و حتا ديدگاه هاي مطرح شده درادبيات كلاسيك و متون قديمي ما دارد. مهم تر از همه، اين هيچي كه در كار تناولي مدام مي پيچيد به نوعي با فرهنگ عامه درگير است. مناظر عاميانه را مجسم مي كند تا نسبت به آن ترديد كند. به قول دكتر ميرفندرسكي «بپرسد چرا با هيچ مپيچ.» تناولي از مدرن ترين كارهاي غربي اثر مي پذيرد اما خود با نوگرايي مضاعف به بنيه ي مدرنيسم جهاني در مجسمه سازي چيزي مي افزايد زيرا ساختار آثارش و اسطقس محكم آن و اجراي بديع و نيرومندش به عنوان فرايندهاي نوين فرمال و تجارب تازه بسيار قابل توجه و يكه است. هيچ در كار تناولي، هيچي مرده و منفعل نيست. فعالانه بدل به ذهنيت مي شود. يعني فرم وصرفا فرم براي ما و هر مخاطب جهاني، شروع به توليد ذهنيت مي كند. فرم هيچ براي ما احساس مي آفريند و ما را به انديشيدن وا مي دارد. هيچ تناولي چون تهيگي سپهري و چون حفره هاي خالي در كار كيارستمي، چند آوايانه، قطعيت ستيز و تاويلي است.

مي توان هر سه اين هنرمندان را، رهبري كنندگان نابغه اي دانست كه حتا اگر هوش هاي متوسطي باشند، آثارشان در موقعيت نبوغ آميزي قرار گرفته است. آنان با جدايي از تسليم به تجددخواهي كور، و با پرسش گري يا «سر زدن به خانه ي پدري» و احياي عناصر سنتي در قالبي مدرن، پيشاهنگان هنر پسامدرن در ايران بوده اند و قرائت مجدد و بازخواني موفقي ارايه داده اند و با احضار عناصر گذشته به امروز، سبب پايان دادن به افسانه ي گسست در تجددخواهي و تخاصم تجدد و سنت شده اند و در واقع به نحو چند صدايي حكمت هاي پوياي كهن و نوترين دستامدهاي مدرنيت را در اوج و قله ي آفرينش جهاني شان به هم پيوند داده اند. هيچستان تناولي نظير هيچستان سهراب سپهري و عباس كيارستمي يك «پشت» دارد. و در آن پشت نه پوچي و مرگ، كه پرسشي جهاني، منظري نو و حياتي تازه خانه كرده است. او با هيچ تقابل كور سنت و مدرنيسم را نفي كرده و در عوض بيان وحدت آميزي از آواهاي گوناگون ارايه داده است. از اين منظر هم سپهري (در مكالمه با شرق دور)، هم كيارستمي (در مكالمه با نيچه و حكمت ايراني) و هم تناولي (در حوزه ي حكمت اسلامي ايراني)، رهبران يك نزديكي جهاني و پيامبران گفت و گوي جهاني ما و ديگران اند. تناولي با برنز، با ريخته گري و با نگاه به درون هيچي مي آفريند كه نگاه جهان را به هنر مدرن مجسمه سازي ايراني تغيير مي دهد.

هيچ تناولي احساس مدرن، پرسش مدرن و تفكر مدرن را به ميان مردم مي برد زيرا تماشاي كلمه اي كه آن را مي شناسيم فرصت تماشاي آفرينش مدرني را براي همگان به وجود مي آورد و اين كاري است كه هنر كيارستمي و هنر سپهري با مخاطبان عموميتر انجام ميدهند، تقرب به زندگي و عناصر مستند و زبان و فرهنگشان براي فرا بردن ادراك، سليقه ي زيبايي شناسي و تاملات آنها.

سپهري با محاوره گونگي و عرفان شعرش، كيارستمي با رويكردگرايي عناصر و استناد و تناولي با اجزا و عناصر آشناي مردم، قفل ها، شبكه ي ضريح ها، و با كلمه ي هيچ به ارتقاي مخاطب هنر كمك مي نمايند.

و هر سهي آنان گويي در حوزه ي هنر چيزي را رهبري كرده اند كه سپس در بستر زمان به حادثه ي تاريخي، عمل مردمي و اميدهاي عمومي يك انقلاب همگاني بدل شد، يعني عبور از سنت به مدرنيسم در حال مكالمه، آشتي و آميزش، و نه در حال قهر، جدل و نفي كورانه. بايد بگويم اتفاقا اهميت كانون هيچ و تهيگي در كار هر سه، آن است كه عليه قطعيت هاي ايديولوژيك عمل مي كند و هرگز نمي خواهد معناي واحد مادي داشته باشد. براي همين هنر هر سه هم براي گرايشات طبيعت گرايانه و هم گرايشات ماورايي و تجريدي جذاب و قابل تأويل است و ظرفيت ارتباط وسيع و چند بعدي را دارد. نگاه هر سه به سنت، پوياست. از سنت هاي مردمي و زندگي سود ميجويند و آفرينش و سليقه ي عمومي را ارتقا مي دهند. هيچ تناولي حاوي تجربه ي ملايم خطوط اسليمي، رقص خوش نويسي و جانبخشي مدرن است.
كار او به فرهنگ اسلامي از يك سو و تجربه ي پلاستيك و آوانگارد غربي از سوي ديگر وحدت مي بخشد. هيچ تناولي در چشم يك ايمان آورده به متعال، هيچ هر چيز موجود در نتيجه ي وجودي ناب است. تناولي چون هيچ اش را به قول خودش در مرز بود و نبود بر پا كرده از همه ي مزاياي چنين موقعيتي، قطعيت ستيزي، تأويل پذيري، چند آواگري و … برخوردار مي شود.

پایان هنر

آلش اریاوج
فصلنامه فراایران ، شماره یاز دهم ، بهار81

یک

در دهه هاي اخير، مقوله ي «پايان» يا حتا «مرگ» هنر اغلب موضوع بحث هاي زيبايي شناسي و نقد هنري بوده است. اين نظر هر چند در شکل کنوني خود عمدتا درايالات متحده نشو و نما يافته، اما بي شک ريشه هاي تاريخي آن به برداشت هگل از پايان هنر، به صورتي که او در دهه هاي اول سده ي نوزدهم مطرح کرد، باز مي گردد.

در سال هاي هشتاد سده ي ٢٠ بود که انديشه ي «مرگ هنر»١ محبوبيت يافت. در ١٩٨٤ کتابي به همين نام انتشار يافت که مهم ترين نوشته ي آن مقاله اي از آرتور دانتو (Arthur Danto) به نام «مرگ هنر» بود.٢ همان طور که دانتو خود بعد از انتشار اين اثر اشاره کرد، سخن از «مرگ هنر» گزافه گويي بوده است. کمابيش در همان زمان، نويسنده اي ديگر، فيلسوف ايتاليايي جياني واتيمو (Gianni Vattimo) به همين بحث اما با رويکردي ديگر پرداخت. قصد واتيمو اين بود که نشان دهد چگونه دامنه ي نشو و نماي کيچ (Kitsch)” و رسانه هاي همگاني معاصر باعث «مرگ» و «انحطاط» هنر شده است. واتيمو که تحليل هاي خود را بر اساس نظرات هگل و تئودور آدورنو (Theodor Adorno) استوار ساخته بود، به اين نتيجه رسيد که «در جهاني که چنين دستکاري شده، هنر اصيل تنها باخاموش ماندن سخن مي گويد.»٣ و باز نويسنده اي ديگر به نام هانس بلتينگ (Hans Belting) در کتاب خود به نام پايان تاريخ هنر (که نسخه ي آلماني آن را در ١٩٨٣ و ترجمه ي انگليسي اش در ١٩٨٧ انتشار يافت)٤ در قالب گفته هاي آرتور دانتو، چنين بحث مي کند که به نظر نمي رسد هنر به مفهوم عيني آن ديگر بتواند تاريخ تکاملي مترقي داشته باشد. پرسش بلتينگ در آن زمان اين بود که اگر اين شرايط عيني با شکست رو به روشده، پس چگونه چيزي به نام تاريخ هنر زمان حال اصلا مي تواند وجود داشته باشد.٥ با اين حال، در حالي که پذيرفته مي شود که «مرگ هنر» از ديدگاه دانتو گزافه گويي بوده است،اما اين پندار (ايده) بايد در سال هاي مياني دهه ي ١٩٨٠در هوا شناور بوده باشد.٦

موضوع پايان هنر، حتا پيش از سال هاي١٩٨٠ هم، تنها به بحث هاي دانش پژوهانه يا منحصرا گفتمان روز که جزء درون زاي مطالعه ي آثار هگل و شايد شارحينش است، يا به اين نظر واتيمو محدود نمي شد که پايان هنر دراصل با پايان ماورالطبيعه (متافيزيک) پيوند دارد. برعکس، اين انديشه، اغلب به حوادث هنري در غرب مربوط و به ياري آنها تصريح مي شد، زيرا حداقل بخشي از هنر غرب پس از هگل به شيوه اي رفتار مي کرد که گويي مي خواست نظرات هگل درباره ي آينده ي هنر را به اثبات برساند. بنابراين، بر اساس نظرات دانتو، واتيمو و بلتينگ به نتيجه گيري پايان هنر بر مبناي «وضعيت دروني هنر» رسيدند که به گفته ي دانتو در همان سال ١٩٨٦ «کمابيش جدا از متغيرهاي پردامنه تر تاريخي و فرهنگي در نظر گرفته مي شد.»٧ از اين گذشته، دانتو مقاله ي «پايان هنر» خود را دقيقا به منزله ي «پاسخي به وضعيت اسفبار دنياي هنر که من در جست و جوي توضيحي براي آن بوده و هستم» نوشت.٨

دو

همزمان با بحث درباره ي منابع فلسفي آشکار و ناآشکار نظريه هاي گوناگون مربوط به «پايان هنر»، يعني فلسفه ي هگل، نمي توانم از بحث درباره ي هنرمندي اجتناب کنم که نمايانگر جايگاه تاريخي شروع هنري در نظر گرفته مي شود که پس از نظريه ي «پايان هنر» ظهور کرد. اين هنرمند (که در واقع آثار خود را هرگز «هنر» نمي ناميد) مارسل دوشان (١٩٦٨ ١٨٨٧) است که «حاضر آماده» (ready-mades)هايش ، که در آغاز سده ي بيستم به نمايش گذاشته شد و سپس با مشابه هايي در هنر مفهومي و نومفهومي (neo- conceptual) دنبال شد، از ديد بسياري ثابت مي کند که حکم هگل درباره ي پايان هنر، جريان حوادث در هنر سده ي بيستم را پيشگويي کرده است. بنابر اين به نظر مي رسد که هگل نه تنها به درستي ادعا کرده که شعر رمانتيک (که بنا به عقيده ي هگل از سده هاي مياني تا زمان خود او ادامه يافته) نمايانگر عالي ترين شکل «روح مطلق» به صورتي است که در هنر ظاهر مي شود، بلکه از اين گذشته، پيدايش هنر مفهومي را پيشگويي کرده، يعني پيدايش هنري را که ديگر به حسيات نمي پردازد، بلکه صرفا با «پندار» (ايده) و مفاهيم سر و کار دارد. و اين بدان معنا بود که هنر رمانتيک ديگر حامل نوعي ارزش درون زاي معنوي نبود، بلکه به فرآورده يا حتا «ايده» (مفهوم) دگرگوني يافت و به اين ترتيب، حقوق انحصاري و ربط و بست اش را از دست داد.

چرا هنر بايد چنين اهميتي داشته باشد؟ بايد به ياد داشت که از زمان افلاطون عالي ترين پندارها، به حقيقت، خوبي، و زيبايي مربوط مي شد. اين سه آرمان در غرب، از عهد عتيق يونان تا روزگار مدرنيته (که کشف امريکا ١٤٩٢ گاه به عنوان آستانه ي آن در نظر گرفته مي شود) نه تنها به منزله ي عالي ترين آرمان ها، بلکه به عنوان مشخصه هاي اصلي خداي مسيحي پنداشته شده است. با ظهور انقلاب فرانسه و به ويژه پيدايش مکتب رمانتي سيسم، نقش و جايگاه خداوند در جهان انساني نوين، از آن هنرمند گشت: اينک شاعر بود که جهان «نو» را از ذهن و روح خود «مي آفريد». آفرينش هنري به عنوان نمونه ي سرمشق گونه ي آفرينش انساني به کار گرفته شد. همين پندار به شکل نيرومندي در نظرات کارل مارکس(Karl Marx) و تعبيرش از نقش کار در جامعه ديده مي شد: از نظر او، کار در جامعه ي طبقاتي، چيزي جز زحمت و تلاشي طاقت فرسا نبود، در حالي که در جامعه ي بي طبقه، کار همطراز هنر مي شود، چرا که به توانمندي و ظرفيت خلاق افراد منفرد وابستگي مي يابد. همين درک از هنرمند به مثابه ي انساني خاص و از هنر به منزله ي عالي ترين شکل خلاقيت تا سده ي بيستم ادامه يافت. بنابر اين، مدرنيسم سده ي بيستم، از لحاظ نظري و عملي هر دو، به صورت «ارزش گذاري مبالغه آميز هنر»٩ و بنابر اين به مثابه ي فرزند خلف رمانتي سيزم سده ي نوزدهم ظهور کرد.١٠

مشخصه هاي ديگري که از اين برداشت از هنرمند سرچشمه مي گيرد، ادراک هنرمند به صورت انساني است که از الهام هايي که به او مي شود و از نبوغش پيروي مي کند و از دنباله روي از آداب و هنجارهاي معمول بورژوايي معاف است و بنابر اين رفتارش مي تواند رفتاري کولي وار باشد. استعاره ي ديگر براي توصيف هنرمند و برخوردش با جهان و ادراکي که از جهان دارد، « کودک وار بودن» است. از اين لحاظ کودک کسي است که قادر است جهان را از دريچه اي ببيند و تشخيص دهد که بر روي افراد معمولي جامعه ي بورژوايي بسته است، و بر روي کساني که در جست و جو هاي عملي و دنيوي خود، نه تنها جهان و منابع آن، که روابط انساني و نفس زندگي را ابزاري کرده اند.

پيش شرط در نظر گرفتن هنر به مثابه ي امري خاص که به همان اندازه در مورد خالقش يعني هنرمند نيز صادق است اين است که بايد آفريده ي بازي آزاد قواي انساني باشد. در چهارچوب اين افق ذهني که کمابيش تا زمان حال ادامه يافته و حتا امروز نيز هنوز به صورت ادراک غالب از هنر در ميان بسياري از غربيان رواج دارد، نه تنها هنر امري خاص در نظر گرفته مي شود، بلکه چنين پنداشته مي شود که در اصل باعالم و اجتماع انساني معيني پيوند دارد. پيامد چنين برخوردي اين است که برداشت هاي يکسان مي توانند ربط و بسط و معنا و اهميت متفاوتي در زمينه هاي متفاوت داشته باشد. بنابر اين برداشت «پايان هنر» مي تواند ربط و معنايي متفاوت در فرهنگ هاي مختلف و متفاوت داشته باشد.

همين نکته را مي توان در مقايسه ي برداشت هنر در سه «امپراتوري فلسفي» آلمان، فرانسه و انگليس امريکا يافت. شکي نيست که شمار اين امپراتوري ها به اين سه محدود نمي شود، زيرا به آساني مي توان امپراتوري هايي ديگر نظير امپراتوري چيني، هندي، ژاپني و غيره يافت.

نيم قرن پيش، اين امپراتوري ها شانه به شانه ي هم وجود داشتند، اما تأثير بسيار محدودي روي يکديگر داشتند. هر چند در دهه هاي اخير به دليل افزايش ارتباطات، پلي بر روي اين شکاف زده شده است، اما هنوز اين نکته به قوت خود باقي است که برخي از تفاوت هايي که در تعبير و درک فلسفه و هنر ديده مي شود، به طور کامل از ميان نرفته اند، هر چند ممکن است تا حدي درهم آميخته شده باشند و بنابر اين کليت هايي تازه و کمتر متمايز را به وجود آورده باشند، روندي که همزمان به دليل تبادل فرهنگي و روندهايي که در چهارچوب هنر در حال وقوع است، شکل گرفته است. لذا، برداشت آلماني از “Kunst” )هنر) دربر گيرنده ي تمامي هنرهاست، در حالي که برداشت فرانسوي از “l’art” و واژه ي انگليسي “art” نه تنها در بخش مهمي از سده ي گذشته، بلکه امروز هم عمدتا به هنرهاي بصري و برخي از اشکال هنري ديگر که البته شامل ادبيات نمي شود، اشاره دارد. دليل تغييراتي که در درک مان از معناي هنر و فلسفه (يا حتا زيبايي شناسي) در چهارچوب هاي فرهنگي گوناگون ديده مي شود، تنها افزايش نفوذپذيري فرهنگي نيست، بلکه همچنين بدين سبب است که امروزه ميزان فزاينده اي از آفرينش هاي هنري تحت مقوله ي آفرينش ها يا فرآورده هاي بصري قرار مي گيرند که به شکلي نيرومند (و گاه سرشتين) با فرهنگ (بصري) خويشي دارد. مقوله ي اخير، در برگيرنده ي انواع بسيار متنوعي از آثار و فعاليت هايي است که در گذشته ي نه چندان دور، کاملا از برداشت هنر بيرون گذاشته مي شد.

به دليل اين رواني ادراکي است که ما متوجه نيستيم که کاربرد برداشت «پايان هنر» در مورد شعر يا نثر با کاربرد آن در مورد هنرهاي بصري تفاوت دارد (نکته اي که هم دانتو و هم واتيمو به آن اشاره مي کنند)، با وجودي که ممکن است در اين ادعا که ساير اشکال هنري نيز ديگر از آن ربط و بست تاريخي گذشته ي خود برخوردار نيستند، حقيقتي نهفته باشد، اما آنها هنوز جايگاه مهمي در فرهنگ دارند و دست کم علت آن دلهره و دلمردگي نيست که دانتو در مورد هنرهاي بصري از آن سخن مي گويد.

سه

بحث هنر به منزله ي موضوع کانوني فلسفه ي مدرن، اول بار در مکتب آرمان گرايي (ايده آليسم) آلماني به ويژه در آثار فردريش اف. جي. شلينگ (Friedrich F.J. Schelling) و هگل ظهور کرد. در کتاب پديده شناسي ذهن (١٨٠٧)، بحثي درباره ي مرگ هنر وجود دارد. همان طور که بندتو کروچه (Benedetto Croce) در اثر خود زيبايي شناسي(١٩٠٢(Estetica مي نويسد: «هدف هگل در اصل ضد ديني و عقل گرايانه و نيز هنر ستيزانه است. براي مردي مانند هگل که بسيار سرزنده و عاشق پرسوز هنر بود، اين پيامدي غريب و دردناک و کمابيش تکرار همان گام دشواري بود که افلاطون مجبور به برداشتن آن شد. همانند فيلسوف يوناني که با پيروي از فرمان عقل شروع به ملامت تقليد و نيز شعر هومري مي کند، يعني ملامت همان چيزي که سخت دوستش مي داشت، هگل نيز نمي خواست از پيامد منطقي نظام فلسفي خود بگريزد و در نتيجه منادي مرگ هنر شد. او مي گويد: «اگر ما هنر را در چنين جايگاه والايي قرار داده ايم، پس ديگر نبايد فراموش کنيم که هنر نه از لحاظ درونمايه و نه از لحاظ شکل، والاترين و تنها وسيله اي نيست که روح ازطريقش به آگاهي از علايق واقعي خود دست مي يابد، زيرا هنر درست به دليل شکل اش به درونمايه ي تعريف شده ي معيني محدود مي شود. ساختار يک اثر هنري تنها دايره ي محدود و سطح معيني از حقيقت را مي تواند نشان دهد. براي آن که چيزي درونمايه ي واقعي هنر شود، بايد از پيش دربرگيرنده ي نيروي بالقوه ي ورود به قلمرو حس ها و به خود بسنده باشد، مانند نمونه ي ايزدان يوناني. اما درک عميق تري از حقيقت نيز وجود دارد که در چهارچوب آن ديگر شباهي يا نزديکي چنداني با قلمروي حس وجود ندارد، يعني با قلمرويي که اجازه مي دهد حققيت دريافت و ابراز شود. درک مسيحي از حقيقت نيز از همين دست است، به ويژه روح جهان معاصر يا دقيق تر بگوييم، روح دين و تعليم و تربيت روشنفکرانه ي ما به صورت؛چيزي نمود مي يابد که فراتر از آن سطحي ست که در آن هنر بايد به عالي ترين نوع شناخت مطلق رسد. توليد هنري و فرآورده هايش به خودي خود عالي ترين نيازهاي ما را ارضا نمي کنند… انديشه و تعمق فراتر از هنر رفته اند.» کروچه ادامه مي دهد: «براي اين پژمرده شدن هنر در دنياي نو معمولا دلايل متفاوتي عرضه مي شود، از جمله استيلاي علايق مادي و سياسي، اما دليل واقعي به گفته ي هگل اين است که در مقايسه با انديشه ي ناب، هنر در سطحي پايين تر قرار دارد. از نظر ما، هنر بخشي از گذشته است و بنا به عالي ترين تعاريف آن نيز به همين صورت باقي خواهد ماند و درست به همين سبب که موضوعي سپري شده است مي توان فلسفه ي آن را کامل کرد، بنابر اين، زيبايي شناسي هگل در واقع نوعي آگهي ترحيم است: اشکال هنري را يکي پس از ديگري به صورت حلقه هاي يک زنجير مشخص مي کند، مراحل گذرايي را که آنها در خستگي دروني خود به نمايش مي گذارند نشان مي دهد و تمامي آنها را در گور مي گذارد و سنگ قبري هم بر آن قرار مي دهد که نوشته ي روي آن را فلسفه مي نويسد. کروچه اين بحث را با اين گفته از هگل به پايان مي رساند که «رمانتي سيزم و آرمان گرايي متافيزيکي، جايگاه هنر را چنان بالا برده که ديگر نمي تواند به هيچ هدفي خدمت کند.»١١ از آنچه گفته مي شد مي توان پي برد که کروچه (١٩٥٢- ١٨٨٦) در مقام يک دنباله روي هگل، خصلت بسيار مهمي را در زيبايي شناسي هگل بازشناخته، اين که هگل هنر را در چنان بلندايي گذاشت که سپس براي اهميت آن مجبور شد کرانه هاي تاريخي تعيين کند. اين کرانه هاي تاريخي را هگل از همان زمان نگارش پديدارشناسي ذهن (١٨٠٧) تعيين مي کند. در اين اثر او هنر را در چهارچوب دين مطرح مي کند و مي نويسد: «روح بعدها فراتر از هنر مي رود تا به تجلي عالي تر خود دست يابد، از جمله به اين تجلي که صرفا ماده اي نباشد که از «خود» زاده و توليد مي شود، بلکه درست همين «خود» در قالب تجلي اش به صورت عين object بروز مي کند؛ روح در اين سطح عالي تر ديگر در جست و جوي نمايان ساختن خود از دل برداشت خويش نيست، بلکه مي خواهد برداشت خود را به صورت شکل خود نمايان کند تا برداشت و اثر هنري توليد شده بتوانند يکديگر را به شکلي متقابل يکي و همسان بدانند.»١٢ در فلسفه ي کل گرايانه (holistic) هگل، هر شکل و دوره ي هنري از اين لحاظ حائز اهميت است که با بخش هاي ديگر کل جمع شده ي (totalized) تکامل روح، يعني تاريخ،خويشي و هم سرشتي دارد. هنر به دليل جايگاهش در مراتب (order) پيشرفت روح حائز اهميت مي شود و به دليل همين مراتب پيشرفت است که اين اهميت را در قالب شعر رمانتيک از دست مي دهد. همان طور که لوک فري (Luc Ferry) به درستي مي گويد: «بنابر اين، شعر، هنري در آستانه ي خروج هنر از صحنه است.»١٣

«در نزد هگل، مرگ هنر به چه معناست؟ معنايي بسيار ساده که به هيچ رو پوچ هم نيست: اگر هنر صرفا تجسم احساسي حقيقتي ادراکي است، در اين صورت علم از آن برتر است و فلسفه نيز از آن برتر، زيرا فلسفه و علم آن حقيقت را در جايي که بايد، يعني در عنصر مفهوم، در عنصر ذهن فراچنگ مي آورند. فلسفه و علم اين حقيقت را مي انديشند، به جاي آن که آن را به صورت ماده اي حسي به نمايش بگذارند؛ بنابر اين وقتي هگل مي گويد «هنر مرده است،» منظورش اين است که فلسفه و علم فراسوي هنر رفته اند. اين بحث قدرتمندي است: دين فراتر از هنر رفته زيرا دين خواستار بيان همان انديشه است که هنر مي خواهد بيان کند، يعني انديشه ي حقيقتي الهي، اما دين آن را در عنصري بيان مي کند که مناسب تر است، براي نمونه، به صورت قصه ي (parable) مسيح يا در قالب يک اسطوره و اسطوره برتر است، زيرا کلمه (logos) است و براي بيان موضوع اش کاراتر. بنابر اين، اگر هنر صرفا تجسم حقيقتي ادراکي در قالب ماده اي حسي است، پس هنر مرده است.»١٤

همان طور که لوک فري به درستي ادعا مي کند، دليل آن که هگل مي گويد هنر مرده است در اين ديدگاه نهفته که هنر در اصل با حقيقت خويشي دارد و چون عالي ترين شکل حقيقت، حقيقت ادراکي است، در نتيجه اشکال ادراکي تجسم بخشيدن به اين حقيقت فراتر از هنر مي روند. يا همان طور که هگل در پديدارشناسي ذهن مي گويد: «کار هنري، بنا بر اين نيازمند عنصر ديگري براي هستي خويش است… اين عنصر عالي تر، زبان است گونه اي هستي که به شکلي مستقيم نوعي هستي خودآگاهانه است.»١٥

اين نظر که هنر با حقيقت خويشي دارد، انديشه اي کهن است که همه جانبه ترين شکل بيان آن را احتمالا در نزد ارسطو مي توان يافت. اين ديدگاه سپس در مکتب رمانتي سيزم، رئاليسم و مدرنيسم به بلنداهاي تازه اي دست مي يابد. اميل زولا مي گويد: «من خواستار نوشته اي ساده ام، زباني روشن، چيزي شبيه به خانه اي شيشه اي که اجازه مي دهد انديشه هاي درون آن ديده شود.»١٦ کل مدرنيسم شيفته ي حقيقت است. هر چند در مدرنيسم «حقيقت» قالبي تصويري (فيگوراتيو) ندارد، اما در همين مکتب است که در پس (و شايد «در درون») تجريدي پنهان مي شود که ديگر هيچ حقيقتي را به صورت امري برابر يا معادل «ذهن يا عين» عرضه نمي کند، بلکه بيشتر آن را در قالب «ناپنهان شدگي» (unconcealedness) هايدگري بيان مي کند. آثار مالويچ (Kazimir Malevich)، بارنت نيومن (Barnett Newman) و به ويژه مارک روتکو (Mark Rothko) را در نظر بگيريد. در رئاليسم با پيروي از فردريک جيمسون (Fredric Jameson) پيوند ميان مرجع (referent)، معنا بخشنده (signifier) و معنا بخشيده شده (signified) هنوز وجود دارد، در حالي که در مدرنيسم، پيوند با مرجع «بيروني» ناپديد شده است.

براي تعيين اهميت حقيقت در سده ي بيستم کافي است به دو متفکري اشاره کنيم که از لحاظ فلسفي و گرايش هاي سياسي کاملا متفاوتند: به مارتين هايدگر (Martin Heideggar) و تئودور آدورنو. در حالي که اولي مدافع شعر رينرماريا ريلکه (Rainer Maria Rilke)، فردريش هلدرلين (Friedrich Helderlin) و گئورک تراکل (Georg Trakl) است، دومي مروج آثار موسيقي آتونال (atonal) آرنولد شوئنبرگ nberg)(Arnold Sch و ايگور استراوينسکي (Igor Stravinsky) و نمايشنامه هاي ساموئل بکت (Samuel Beckett) است. از اين گذشته آدورنو به شکلي گسترده و شديد از انديشه هاي هايدگر انتقاد مي کند. با وجود اين، از ديدگاه سده ي بيست و يکم، نظرات آنان از بسياري جهات به شکل شگفت آوري مشابه يکديگر به نظر مي رسند که بخش مهمي از اين شباهت نيز به هنر مربوط مي شود. هر دوي آنها (به دلايلي متفاوت) چيزي بسيار استثنايي در هنر مي بينند. از ديد هايدگر تنها هنر است که چيزي از بي واسطگي اوليه ي هستي انساني را حفظ کرده است، در غير اين صورت، عصر مدرن چيزي نيست جز دوره اي که در آن فراموش شده که «وجود» (Being) با آنچه که آدورنو «عقل ابزاري» مي نامد، جايگزين شود. «حال آن که عقل (Ratio) به دليل ابزاري شدن کامل و بنابر اين از دست دادن توانايي بازتاباندن انديشه وار خود و بازتاباندن انديشه وار هر آنچه که بيرون گذاشته، بايد به دنبال همان معنايي بگردد که خود شعله اش را خاموش کرده است. اما در شرايطي که الزاما به مطرح شدن اين پرسش مي انجامد، هيچ پاسخي جز «هيچ بودگي» (nothingness)که هم اينک شکل يک پاسخ است، ممکن نيست. ناگزيري تاريخي اين «پوچي» بدان اجازه مي دهد که هستي شناسانه به نظر رسد، يعني همان حجاب توهمي که نفس تاريخ توليد کرده است.»١٧ تحت اين شرايط (که با اصطلاحات گوناگون تحليل شده) هايدگر ادعا کرد «شايد مانند کل دوره ي مدرنيته، هنوز احتمال داشته باشد که خصلت مشخص هستي يا با استفاده از عبارت هايدگر «معناي بودن» در دوره ي ما، نخست و به روشن ترين شکل در تجربه اي زيبايي شناسانه ظهور کند.»١٨

پس مي بينيم که هم براي هايدگر و هم آدورنو، هنر يکي از قلمروهاي حقيقت است که هنوز در جهان سرمايه داري، جهان ابزاري شده، کالايي شده، مادي و از خود بيگانه شده ي سده ي بيستم در دسترس است. هنر، حقيقت را به شکلي يگانه و خاص خود عرضه مي کند و بنابر اين از اين لحاظ چندان از نقشي که در فلسفه ي هگل بازي مي کند دور نشده است. درست است که نه در ديدگاه هايدگر و نه آدورنو (به استثناي نقد فرهنگ مصرفي در نزد آدورنو)، هيچ انديشه ي صريحي دال بر اين که هنر ناپديد خواهد شد يا خواهد مرد يا پايان خواهد يافت وجود ندارد، اما هايدگر در اين باره، پيش از ژرار ژنت (Gerard Genette)، از خود سوال کرده بود:١٩ «از قضاوتي که هگل درباره ي اين احکام مطرح مي کند نمي توان گريخت اما بايد به اين نکته اشاره کرد که سخنراني هاي هگل درباره ي زيبايي شناسي، آخرين بار در زمستان ١٨٢٩ ١٨٢٨ ارايه شدند، در حالي که ما شاهد بوده ايم که از آن زمان، آثار هنري و جنبش هاي هنري بسياري پديدار شده اند. هگل بي ترديد قصد انکار امکان اين مساله را نداشته است. در عين حال اين پرسش به قوت خود باقي است که آيا هنر هنوز مسيري مهم و ضروري است که حقيقت، که براي هستي تاريخي ما سرنوشت ساز است،مي تواند در راستاي اش اتفاق بيافتد، يا ديگر از اين خصلت برخوردار نيست؟»٢٠

در سده ي گذشته و پيش از آن، موضوع پايان هنر به صورتي که هگل مطرح مي کند، مورد بحث نويسندگان بسياري بوده است. براي نمونه، پيتر بورگر (Peter Burger) مانند بسياري ديگر توجه کرده که «هگل به هنر و نه مفهوم هنر تاريخيت بخشيده است. هر چند مفهوم هنر ريشه در هنر يونان دارد، اما هگل اعتباري فوق تاريخي به آن مي بخشد.»٢١ بورگر همچنين در سخنراني هاي هگل درباره ي زيبايي شناسي اشاره اي به هنر پست رمانتيک مي يابد: «هگل با استفاده از سبک هلندي نقاشي به عنوان نمونه، مي نويسد که در اينجا علاقه به موضوع، به علاقه به مهارت در ارايه تبديل مي شود. آنچه که بايد ما را افسون کند، موضوع نقاشي و نزديکي آن به زندگي نيست… هگل مشخصا ابراز مي کند که مهارت فردي هنرمند و کاربرد ابزارهاي توليد هنري به جايگاه موضوعي عيني در آثار هنري ارتقاء يافته است.(ج اول، ص ٥٩٩). اين گفته منادي جا به جايي ديالکتيک شکل دورنمايه، به سود شکل است، تکاملي که مشخصه ي جريان بعدي هنر مي شود.»٢٢

پيتر بورگر در اينجا به دو نکته ي مهم اشاره مي کند. اولي بسيار شناخته شده است؛ و آن اين است که برداشت (يا ادراک) هگل از هنر، از هنر يونان سرچشمه مي گيرد يا به آن محدود مي شود. به عبارت ديگر، در حالي که اشکال هنري در فلسفه ي هگل به صورت روندي در حال تکامل معرفي مي شوند، اما سرشت هنر هماني باقي مي ماند که نزد يونانيان باستان بوده است. با اين حال، تشخيص بورگر در مورد هگل اين است که هگل از نظريه ي زيبايي شناسي خود منحرف شده، زيرا به ادعاي بورگر، هگل برخورد فرماليستي هنر مدرنيستي سده ي بيستم را پيش بيني کرده بود.

اين که آيا از پاره ي نقل شده از هگل که مورد تحليل بورگر قرار گرفته مي توان به اين نتيجه رسيد که سخنراني هاي هگل درباره ي زيبايي شناسي اشاره به تغيير شکل هنر غربي ازرئاليسم به مدرنيسم و از آنجا به فرماليسم دارد، پرسش برانگيز است، اما چنين امکاني را نيز نمي توان به طور کامل مردود دانست. شايد مناسب تر اين است که بگوييم ميان نظرات هگل و توسعه ي ديگر اشکال هنري سده ي بيستم، از جمله هنر مفهومي پيوندي وجود دارد. اين بحثي بسيار گيرا است، زيرا هنر مفهومي بر انديشه يا مفهوم استوار است و نمايانگر نمونه اي روشن از هنر است که فراسوي کرانمندي هاي خود مي رود و از اين طريق وارد قلمروي حقيقت مفهومي مي شود و در عين حال حقوق انحصاري هنر رمانتيک و هنر دوره هاي قبل را نيز حفظ مي کند. هر چند اين فرضيه اي جذاب است، اما من نمي دانم که تا چه اندازه بر پايه ي واقعيت هاي مسلم استوار است. اجازه بدهيد دلايل خود را در اين زمينه مطرح کنم.

چهار

هنر مفهومي منابع بسيار دارد، اما با اين حال مي توان تا اندازه اي با قطعيت گفت که جايگاه تاريخي سرچشمه ي آن به سال ١٩١٣و «حاضر آماده»ي مارسل دوشان باز مي گردد. در اين سال بود که دوشان به چنين مفهومي اشاره مي کند، با وجودي که نخستين بازنمايي اين مفهوم سال ها بعد يعني به نمايشگاه آرموري (Armory Show) در نيويورک (١٩١٧) باز مي گردد که دوشان اثر خود فواره(Fountain) را در قالب اثري تحريک کننده ارايه مي دهد. اين اثر سپس زندگي خود را آغاز مي کند و به اين ادعا مي انجامد که «ابداع دوشان که نوآورانه ترين سهم را در توسعه ي هنر معاصر داشته است، اثري حاضرآماده بوده است.»٢٣ آثار هنري به وجود آمده از حاضرآماده ها هنوز به صورت نمونه هاي اوليه ي يک رويه ي کامل هنري متعلق به سده ي پيش خدمت مي کنند؛ رويه اي که از مسير معمولي مدرنيسم جدا شده است. براي بازشناسي تفاوت ميان آنها که تفاوتي سرشتين است، کافي است به واکنش منقد اصلي هنر مدرنيستي کلمنت گرينبرگ (Clement Greenberg) در مورد دوشان اشاره کنيم که به روشني مرزهاي ميان مدرنيسم و هنر مفهومي را مشخص مي کند که به عقيده ي من خارج از کرانمندي هاي مدرنيسم قرار مي گيرد و نمايانگر مسير موازي آن يا به قول گرينبرگ «يک تغيير جهش» آن است.٢٤

همان طور که کرتيس کارتر (Curtis Carter) توضيح مي دهد:٢٥ « کلمنت گرينبرگ در مقاله ي خود به نام در نفي آوانگارد به افسانه ي دوشان مي پردازد و با يافتن سرچشمه ي آوانگارگرايي (اصطلاح گرينبرگ) در دوشان، حمله ي خود را آغاز مي کند و مي گويد: «با آوانگاردگرايي، امر تکان دهنده، جنجال برانگيز، مبهوت کننده، رازآميز و بهت آور، خود به عنوان هدف مورد استفاده قرار مي گيرد و ديگر به صورت اثرات فرعي اوليه و تأسف آور امر جديد که در اثر آشناييت محو و شسته مي شود در نظر گرفته نمي شود.» بنا به عقيده ي گرينبرگ، اين اثرات عمدا از جانب هنرمند به کار گرفته مي شدند تا تأثير بلافصل ايجاد کنند و بيشتر براساس عادات و انتظارات فرهنگي استوار بودند تا بر اصول زيبايي شناسي يا سليقه. گرينبرگ دوشان را متهم مي کند که تقاضايش براي رهايي از هنر گذشته و از تمامي قيد و بندهاي فرمال در خلق هنر باعث برانگيختن هيچ واکنش محکوم کننده يا ستيزنده اي نشد؛ بلکه در مورد دوشان، نوآوري هايش ستايش و استقبال برانگيخت. و اين مساله به گفته ي گرينبرگ، مخالف واکنش عمومي و انتقادآميزي بود که نسبت به امپرسيونيسم و کمابيش به تمامي گام هاي راديکال گذشته در تکامل هنرمدرن صورت گرفت. بنابر اين، گرينبرگ، دوشان را تا حدي مسئول «تغيير جهشي» راديکال در سرشت هنر مي پندارد، تغييري جهشي که پس از آن هنر ديگر به صورتي که در گذشته رفتار مي کرد، رفتار نمي کند. از نظر گرينبرگ، دوشان هنر را از مسير خود منحرف کرد و تا آنجا اين انحراف را پيش برد که اشکال از پيش انديشه شده ي فرهنگستاني (آکادميک) به اصطلاح هنر غيرقراردادي را اغلب به صورت پيشرفت هاي اصيل معرفي کرد. براي نمونه، گرينبرگ چنين بحث مي کند که حاضرآماده هاي دوشان به هيچ رو جديد نبودند، به جز به اين مفهوم که به صورت هنرهاي زيبا عرضه شدند و اين امري بيشتر فرهنگي اجتماعي است تا آن که از ارزشي زيبايي شناسانه يا هنري برخوردار باشند. اين آثار بيشتر از جنبه ي درک و دريافت به هنر وابسته اند تا از جنبه ي ساختار ماهرانه و واکنش هاي زيبايي شناسانه اي که بايد برانگيزانند. اين هنر خام، خصوصي و از حالت فرمال بيرون آورده شده است و هر چيزي مي تواند آن را تغذيه کند. چنين هنري از انتظارات معمول از جمله ايجاد رضايت رهايي يافته است. به طور خلاصه، گرينبرگ هنر دوشان را فاقد آن کيفيت هاي اساسي زيبايي شناسانه و سليقه اي مي داند که به نظر او براي توليد هنر پر معنا مورد نياز است. برخلاف دوشان، او چنين بحث مي کند که هنر برتر همواره برخاسته از سنت است که خود فرآورده ي بازي متقابل انتظار و خرسندي است. از نظر گرينبرگ، هنرمند برتر، شگفتي هاي تازه اي را به ارمغان مي آورد که از تجاربي برخاسته که بر زمينه ي غني سنت و آمادگي تجديد نظر در انتظارات استوار است.»٢٦

هنر مفهومي، همان طور که اين اصطلاح مي رساند، بر اين عقيده استوار است که در واقع اين مفهوم يا انديشه است که به اثر هنري شکل هنري مي بخشد. اجرا، صنعتگري يا مهارت فني، دانش فني، پيش نيازي سرشتين در هنر مفهومي نيست، زيرا خصوصيات بازنمايي کننده يا بيانگر را هدف نمي گيرد، يعني خصوصياتي را که هدف شان ارايه ي چيزي است که گرينبرگ «خرسندي»٢٧، ارسطو «لذت از تشخيص چيز آشنا»٢٨ و ارنست گومبريچ (Ernst Gombrich) «لذت از بازشناسي» مي نامد.٢٩ به جاي آن، اين انديشه يا مقوله ي مفهوم است که اثر را به اثري هنري تبديل مي کند اما به اثري هنري که در آن هنر معناي بسيار خاصي دارد که از معناي سنتي آن بسيار دور شده است. شيوه اي که دوشان براي توضيح حاضرآماده هايش به کار مي برد حائز اهميت است: «لازم است چيزهايي را برگزيد که چنان بي تفاوت باشند که هيچ واکنش زيباشناسانه ي عاطفي برنيانگيزند. انتخاب از پيش ساخته ها براساس بي تفاوتي بصري استوار است که در عين حال بايد کاملا فاقد سليقه ي خوب و بد باشند.»

مشخصات از پيش ساخته شده ها به خوبي نمايانگر نوع آثاري است که مارسل دوشان ساخت، و اين نکته هم در مورد آثار اوليه ي او و هم شيشه بزرگ صادق است (شايد به استثناي آخرين اثرش Etant donnesبا هدفvoyeuristic اين اثر). مي توان دو نمونه ي تازه تر از هنرمنداني را مطرح کرد که خود را هنرمند مفهومي مي ناميدند (چيزي که دوشان هرگز مدعي اش نبود): سال لويت (Sol LeWit)، مفهوم گرايي را در ١٩٦٧ به اين صورت تعريف کرد: «در هنر مفهومي، انديشه يا مفهوم مهم ترين جنبه ي کار است. هنگامي که هنرمندي از شکل مفهومي هنر استفاده مي کند، بدين معناست که تمامي برنامه ريزي و تصميم هاي از پيش صورت گرفته و اجرا، امري ظاهري و مکانيکي است. انديشه، ماشيني مي شود که هنر توليد مي کند.» جوزف کوسوت (Joseph Kosuth) تعريف ديگري به اين مضمون ارايه مي دهد که: «ناب ترين تعريف هنر مفهومي اين است که گونه اي کندوکاو در بنيان هاي مفهوم «هنر» به معنايي است که يافته است.»٣٠

قبلا اشاره کردم چون هنر مفهومي بر پايه ي مفاهيم استوار است، در نتيجه مي تواند نمايانگر هنري باشد که فراسوي کرانمندي هاي خود مي رود، و به اين ترتيب، وارد قلمروي حقيقت مفهومي مي شود و در عين حال حقوق انحصاري هنر را که هگل درباره شان بحث کرده، حفظ مي کند؛ يا به عبارت ديگر، همان حقوقي را که پيش از مرگ مفروض اش داشته است. دليل اين را که چرا چنين پنداري مساله ساز است مي توان در نظرات گرينبرگ يافت که مي گويد هنر برتر از سنت برمي خيزد و همين زمينه ي تاريخي و در نتيجه گذار تاريخي سبک ها و اشکال است که ربط برخي از اشکال هنري يا آثار هنري را با موضوع مورد نظر مشخص مي کند. برداشت هگلي از هنر و مرگش، بدون تاريخي شدن، معنا و اهميت اش را از دست مي دهد. بدون گذر زمان که ما آن را تاريخ مي ناميم و بدون روند ديالکتيکي تاريخي که گذشته را در زمان حال حفظ مي کند و سپس آن را با خود مي کشد، و در سطحي عالي تر به آينده دگرگون مي کند، هيچ هنر برتري نمي تواند وجود داشته باشد ، زيرا هيچ معياري براي چنين تمايزي وجود نخواهد داشت. به عکس، آنچه نمونه وار هنر مفهومي است، سرشت بي تاريخي آن است: هنر مفهومي ديگر علاقه اي به استيلا بر گذشته ي خود يا هر شکل ديگري از گذشته ندارد، بلکه صرفا مي خواهد پيوسته خود را به مثابه ي هنر نو نشان دهد و به نمايش بگذارد. بنابر اين، حتا براي هنر مفهومي نمي توان ادعا کرد که بر کرانمندي هايي استيلا مي يابد که هگل مشخص کرده است. هر چند نمايانگر «پايان هنر» است، اما گذاري را نيز به قلمرو شناخت مفهومي فلسفي نشان نمي دهد.

اجازه دهيد بار ديگر به حاضر آماده هاي دوشان به مثابه ي سرچشمه ي هنر مفهومي بازگردم که با چرخ دوچرخه (Bicycle Wheel)، نخستين از پيش ساخته اي که در سال ١٩١٣ آفريده شد، پا به منصه ي ظهور گذاشت. شايد بتوان گفت که کولاژهاي کوبيست (که کمابيش در همان زمان ظهور کردند) گامي در همان جهت بود، اما اين تنها تا اندازه اي درست است: کولاژها، علي رغم آن که از تکه هاي «واقعي» روزنامه ها و مانند آن ساخته شده بودند، در کل هنوز به منزله ي بازنمايي عمل مي کردند. در مورد حاضر آماده ها مساله فرق مي کرد: چرخ دوچرخه چيزي جز چرخ دوچرخه نيست و همين امر درباره ي جاي شيشه، پارو که سرانجام پيش از بازوي شکسته (In Advance of the Broken Arm) ١٩١٥ نامگذاري شد و مانند آن هم صادق است. دوشان با اين عمل بند نافي را که هنوز هنر مدرنيستي و آوانگارد را به هنر سنتي گره مي زد، بريد. از سوي ديگر، هنر سنتي در آثار هنرمنداني مانند مالوويچ يا کاندينسکي (valsily Kandinsky) ادامه يافت. با وجودي که اين آثار آبستره بودند، اما از درونمايه اي نمادين يا متافيزيکي يا گونه اي توانمندي ناب زيبايي شناسانه (پلاستيک) برخوردار بودند روندي که در دهه هاي بعد از ١٩٠٨ بيشتر توسعه يافت، يعني از زماني که کاندينسکي به قول هربرت ريد (Herbert Read) «تجربه اي آخرالزماني» را از سر گذرانيد و آثاري را آفريد که فاقد موضوع بودند. هيچ شئي قابل شناسايي را نشان نمي دادند و به طور کامل از تکه هايي از رنگ هاي روشن تشکيل مي شدند.»٣١ در سوپرماتيسم، اکسپرسيونيسم، سوررئاليسم و آبستره اکسپرسيونيسم با وجودي که پيوند ميان مرجع و معنا بخشنده بريده شده بود، اما نشانه هنوز تا اندازه اي هستي داشت .در حاضر آماده هاي دوشان و در آثار بعدي که به شکلي آگاهانه، مفهومي ناميده مي شدند، وضعيت تغيير کرد، اين آثار نمايانگر چيزي جز خودشان نبودند و نه نماد يا علامت بودند و نه بازنمايي. هنر سنتي و مدرنيستي بر پايه ي اصل نسخه برداري و خصلت بازنمايي کننده اش استوار بود. از همان سده ي نهم ميلادي، يوحناي دمشقي آموزه اي را درباره ي تصاوير مطرح کرد که تا امروز معتبر باقي مانده است: تصوير «از خصلتي مشابه پيش گونه اش برخوردار است، هر چند تفاوت هاي معيني نيز با آن دارد. از هر لحاظ مانند نمونه ي کهن يا نخستين نمونه (archetype) نيست.»٣٢ اما اين آموزه تنها تا آنجايي معتبر است که تصاوير يا ساخته هاي مشابه، چيزي را بازنمايي کنند. آنچه که پيش گونه و تصاوير را از هم متمايز مي کند درست همين تفاوت بسيار جزيي ميان نسخه ي اصلي و بدل است: اگر بدل همان نسخه ي اصلي باشد، هيچ اثر هنري حاصل نمي شود. آنچه که هنر مفهومي مدعي آن است، درست همين نکته است: اين که مي تواند به مثابه ي هنر عمل کند، حتا اگر به هيچ رو نسخه ي بدل نباشد و فقط همان نسخه ي اصلي باشد.

اجازه دهيد به هگل بازگردم. بايد تأکيد کرد که قضاوت هگل درباره ي پايان هنر به ويژه در سايه ي پيشرفت هاي هنر از زمان پايان نيمه ي اول سده ي بيستم وزنه اي مي يابد. از آن زمان به بعد بود که برداشت «پايان هنر» به واقع مصداق يافت و به دلايلي اتفاق افتاد که شايد ارتباط مستقيمي با بحث هايي که هگل در فلسفه ي هنرش مطرح مي کرد، نداشت: پايان هنر به اين سبب روي نمي دهد که هنر به کرانه هاي خود رسيده و بايد به هنر مفهومي دگرگون شود، بلکه علتش اين است که به دلايلي که واتيمو ارايه داده و به اين دليل که تضادهاي اجتماعي در غرب به صورتي که در گذشته وجود داشته، کاهش يافته، هنر جايگاه مربوطه اش را از دست داده است (حداقل تا انداره اي که هنوز در مدرنيسم داراي آن بود) و بازتاب آينه اي اين وضعيت را مي توان به شکل فزاينده اي در هنري که در اين بخش از جهان آفريده مي شود، مشاهده کرد. براي ارزيابي چنين گفته اي کافي است نقش هنر را در بخش هاي کمتر توسعه يافته ي جهان مانند امريکاي لاتين، مشاهده کرد، يعني در جاهايي که هنر هنوز وزنه اي دارد: شايد نه به مفهوم مدرنيستي، بلکه به مفهوم درگيري اجتماعي که هم در هنرهاي بصري ديده مي شود، هم در تئاتر و هم در موسيقي.

پنج

چه چيز خاصي در آثاردوشان وجود دارد؟ به يک خصلت مشخص آن، يعني اين نکته که خالي از لذت بازشناسي است، قبلا اشاره شد: اثراز پيش ساخته شده چيزي نيست جز هماني که به نمايش مي گذارد و به اين ترتيب هيچ معنا و اهميت افزوده اي با خود حمل نمي کند و اگر هم بکند بسيار ناچيز است. آثار دوشان بازنمايي کننده نيستند. هر چند گاه مي توان آنها را غير عيني (non-objective) ناميد، اما به سختي مي توان نام آبستره يا غير تصويري (non-figurative) به آنها داد. يک اثر آبستره مي تواند درونمايه اي نمادين داشته باشد يا ممکن است در جست و جوي امکانات خواص تصويري يا امکاناتي باشد که آثار پلاستيک ارايه مي دهند و به اين ترتيب به شيوه ي دگرگون شده اي نوعي «لذت» هنري به دست مي دهند، چرا که از آنچه که اثر هنري و لذت هنري پنداشته مي شود، سرچشمه مي گيرد. با وجود اين، آثار دوشان را در بسياري موارد نمي توان به اين صورت نامگذاري کرد، زيرا قصد آنها اغلب به روشني قصدي غير تصويري است و نه تنها در مقابل هنر گذشته قرار مي گيرند، بلکه آنها را از نظر مي اندازند.

يک پاسخ به اين پرسش را که سرشت خاص آثار دوشان چيست، مي توان از مشاهده ي آثار هنرمند ديگري از سده ي بيستم، يعني اندي وارهل به دست آورد. (و شايد اتفاقي نيست که بخش مهمي از نوشته هاي دانتو به اين دو هنرمند اختصاص يافته است.)

شکي نيست که آثار وارهل بيش از آثار دوشان لذت زيبايي شناسي مي بخشند، زيرا با وجودي که تکراري و سري وار هستند، با اين حال، امکان بازشناسي نيز وجود دارد، هر چند شدت آن متفاوت است و در مقايسه با آثار شبه سنتي نظير يک جفت پوتين، اثر معروف ونسان ون گوگ که به طور کامل و الگووار توسط مارتين هايدگر در مقاله اي با عنوان تبارشناسي اثر هنري (١٩٣٥) تحليل شده است، نمايانگر اختلافي مهم هستند. همان طور که فردريک جيمسون (Fredric Jameson) در مورد ون گوگ ادعا مي کند: «اين اثر در شکل خنثي و شئي وار خود به منزله ي راهبرد يا نشانه ي واقعيتي گسترده تر است که آن را به عنوان حقيقت نهايي جايگزين مي کند، در حالي که کفش هاي خاک الماسي اندي وارهل ديگر به آن بي واسطگي با ما سخن نمي گويد که کفش هاي ون گوگ؛ در واقع، من وسوسه مي شوم که بگويم اصلا سخني نمي گويد.٣٣ به عبارت ديگر، يک نقاشي سنتي چيزي از آن چهارچوب وسيع تر اجتماعي و تاريخي و شايد حتا وجودي آن که به اثر معنا بخشيده «به ما مي گويد»، يا بدان اشاره مي کند يا وجودش را معلق مي سازد. در چنين آثاري، اين چهارچوب بخشي از هستي اکتسابي و مشترک انساني ماست، چيزي که با پيروي از جيمسون در مورد اثر ياد شده ي وارهل صدق نمي کند. در اين مورد با هيچ چهارچوب و هيچ توانمندي يا بنياني براي رشته ي مرجعي خيالي رو به رو نيستيم و اگر هم باشيم نيز بسيار اندک و ناچيز است و همين مساله در مورد بيشتر آثار دوشان نيز صادق است.

آرتور دانتو با مقاله اش به نام «جهان هنر» (١٩٦٤) به شروع شکل گيري نظريه ي نهادين هنر ياري رساند. دانتو در اين مقاله نوشت:«اشتباه گرفتن يک اثر هنري با شئي واقعي اصلا عجيب نيست. وقتي اثر هنري، شئي واقعي است، چنين اشتباهي صورت مي گيرد.»٣٤ آنچه دانتو را درگير خود کرده بود، نمايشگاه آثار اندي وارهل در گالري استيبل (Stable) نيويورک بود که جعبه هاي مشهور بريلو (BrilloBoxes) در آن به نمايش گذاشته شده بودند. ماديت اين اشيا از بسياري جهات به حاضرآماده هاي دوشان شباهت داشت (هر چند به واقع از جنس حاضرآماده هاي دوشاني نبودند، بلکه مشابه هاي تقليدي آنها بودند، چرا که از چوب ساخته شده بودند) و همين دانتو را مجبور کرد که به تحليل تازه ترين وضعيت هنر بپردازد و بکوشد تا توضيح دهد چرا اين نوع آثار.

آرتور دانتو با مقاله اش به نام «جهان هنر» (١٩٦٤) به شروع شکل گيري نظريه ي نهادين هنر ياري رساند. دانتو در اين مقاله نوشت:«اشتباه گرفتن يک اثر هنري با شئي واقعي اصلا عجيب نيست. وقتي اثر هنري، شئي واقعي است، چنين اشتباهي صورت مي گيرد.»٣٤ آنچه دانتو را درگير خود کرده بود، نمايشگاه آثار اندي وارهل در گالري استيبل (Stable) نيويورک بود که جعبه هاي مشهور بريلو (BrilloBoxes) در آن به نمايش گذاشته شده بودند. ماديت اين اشيا از بسياري جهات به حاضرآماده هاي دوشان شباهت داشت (هر چند به واقع از جنس حاضرآماده هاي دوشاني نبودند، بلکه مشابه هاي تقليدي آنها بودند، چرا که از چوب ساخته شده بودند) و همين دانتو را مجبور کرد که به تحليل تازه ترين وضعيت هنر بپردازد و بکوشد تا توضيح دهد چرا اين نوع آثار به دلايلي آشکار و به خاطر اهدافي عملي، هنر بودند. دانتو نتيجه گرفت: «در نهايت، تفاوت يک جعبه ي بريلو و اثر هنري که از جعبه ي بريلو ساخته شده، به نوعي نظريه ي هنري باز مي گردد. اين نظريه است که آن را به جهان هنر مي برد و از افتادن آن به دامان شئي واقعي، يعني همان چيزي که هست، جلوگيري مي کند. شکي نيست که بدون نظريه، احتمال ديدن آن به صورت هنر بسيار ناچيز است و براي آن که آن را به صورت بخشي از جهان هنري بنگريم، بايد احاطه ي خوبي بر نظريه ي هنر و همچنين بر بخش قابل ملاحظه اي از تاريخ اخير نقاشي نيويورک داشت.»٣٥ بنابر اين، دانتو ادعا مي کند که اين در واقع مضمون است که يک اثر را به اثري هنري تبديل مي کند. اين مضمون مي تواند نظري (تئوريک) باشد دانتو آن را «نوعي نظريه ي هنر» مي نامد يا مي تواند تاريخي باشد نظير «احاطه بر بخش قابل ملاحظه اي از تاريخ اخير نقاشي نيويورک» اما در هر دو مورد شناخت نظري است با استفاده از اصطلاح اتي ين سوريو (Etienne Souriau) که يک اثر هنري بر اساسش استوار مي شود. باز هم اين مشاهدات را مي توان درباره ي دوشان به کار برد، جز آن که در نمونه ي او سرشت هنري اثر، عمدتا در قالب تحريک کنندگي هستي اثر هنري شکل گرفته، اما تحريکي که در عين حال حاشيه هاي بي ثبات آنچه را که هنر است و هنر نيست مي سازد. همان طور که گرينبرگ مشاهده کرده، تحريک ها با دوشان واکنشي متفاوت با حرکات هنري گذشته برانگيخت. فرضيه ي من اين است که شايد علت آن مضمون فرهنگي متفاوت بوده است، زيرا اينک اين مضمون امريکايي بود که آن آثار و رويه هاي آوانگارد خود را در مضمون فرهنگ توده اي و رسانه هاي توده اي آن مي يافتند و ديگر به صورت تحريک هاي هنري در نظر گرفته نمي شدند، بلکه حرکتي بازاريابانه پنداشته مي شدند که زير نقاب هنر آوانگارد ظهور مي کردند. بنابر اين، شايد نمايش آرموري سال ١٩١٧ که نمايانگر تقسيم بندي نمادين ميان سنت آوانگارد مدرنيسم و زمينه ي فرهنگ توده اي مصرفي ايالات متحده است، که با پيروي از گفته ي جيمسون، زادگاه منطق پست مدرنيسم و کالايي شدن کامل آن است.

از اين گذشته، تحريک کننده هاي دوشان (به صورتي که در امريکا و اروپا ادراک شد) داراي خواص کلامي و ضدچشمي بود که آثار و تأثيرات شان را به قلمرو فعالي کشانيد که تا آن زمان براي اقدامات اجتماعي ديگر نظير علوم حفظ شده بود. آيا نمي توان ادعا کرد که اين نيز گوياي سرشت بسيار متفاوت آثار دوشان در مقايسه با آثار هنري سنتي (و همچنين مدرنيستي) است؟ ادعاي مشابهي را مي توان در فصل پاياني کتاب تاريخ فشرده ي نقاشي مدرن،اثر هربرت ريد يافت که در آن کارولين تيسدال (Caroline Tisdall) و ويليام فيور (William Feaver) چنين مطرح مي کنند که دوشان روند «پنداشت (ايده) هنر به مثابه ي استراتژي» را آغاز کرد که «به شکلي نسبتا ناگزير» ادامه يافت و «در ظاهر» چنين به نظر مي رسد که «سرشت هنر را تغيير داده است، اما از دور مي توان آن را به صورت مرحله ي ناگزيري در تکامل تاريخ هنر ديد.»٣٦

خصلت ديگر هنر مفهومي، در همان نمايش عمومي قابل توجه هنر مفهومي يعني در نمايشگاه ١٩٦٦ مل بوشنر Bochner) (Mel مطرح شده بود. در اين نمايشگاه «بيننده به خواننده ي اثر بدل شد، به شرکت کننده اي فعال، چرا که ديگر هيچ هنري که بي درنگ قابل رويت باشد، وجود نداشت. خوانندگان آثار بايد خود تجربه ي هنري را براي خود استنتاج مي کردند يا مي آفريدند. همچنين ترديدهايي وجود داشت که آيا آنها تمامي آثار بوشنر بوده يا نه؟ تمايز ميان هنرمند و متصدي يک مرکز هنري مشخص نبود»٣٧ همين خصلت هنر مفهومي بود که يکي از مشخصات متمايز کننده ي هنر نومفهومي معاصر گشت.

دانتو در همان مقاله ي «جهان هنر» و در موارد بي شمار ديگر چنين بحث مي کند که اثر هنري چيزي است که جهان هنر آن را به آن صورت مي پذيرد و بدان شکل مي بخشد و بر همين اساس است که زيگمونت بومن Bauman) (Zigmuntدر ١٩٨٤ مي گويد که فيلسوفان ديگر قانونگذار نيستند، بلکه مفسر شده اند:٣٨ فيلسوفان (يا زيبايي شناسان) ديگر قواعد و هنجارها را معين نمي کنند، بلکه فقط آنها را تعبير مي کنند. به همين ترتيب، نظريه پردازان ديگر هنر را تحريم و نهي نمي کنند، بلکه توضيح مي دهند که چرا اثري به مثابه ي اثر هنري عمل مي کند و از جانب عموم مورد پذيرش قرار مي گيرد، يعني آن را توصيف مي کنند.٣٩ گام بعدي در اين جهت را دانتو برداشت و در ١٩٥٥ موضوع ارزش ها را در کل به دور افکند: «به نظر من، اين پرسش که هنر به راستي و به لحاظ جوهري چيست در مقابل آنچه که در ظاهر يا به شکلي غير جوهري هنر است شکل نادرستي بود که پرسشي فلسفي به خود گرفت. ديدگاه هايي را که من در مقالات گوناگون درباره ي پايان هنر مطرح کردم، در پي يافتن آن است که شکل واقعي اين پرسش چه مي تواند باشد. به صورتي که من آن را ديدم، شکل پرسش اين است: چه چيز باعث مي شود که اثر هنري و آن چيزي که اثر هنري نيست با يکديگر تفاوت داشته باشند، وقتي که هيچ تفاوت درک و دريافتي جالبي ميان آنها نيست؟ … تا سده ي بيستم اين عقيده به روشني جريان داشت که آثار هنري همواره به صورت آثار هنري قابل تشخيص اند. اکنون مساله ي فلسفي اين است که توضيح دهد چرا آنها آثار هنري اند.»٤٠ پاسخ به اين سوال را کمي پيشتر ارايه مي دهد: «به گمان من کشف راستين فلسفي اين است که هيچ هنري به راستي «حقيقي تر» از ديگري نيست و هيچ راهي براي حقيقي بودن هنر وجود ندارد. تمامي اشکال و انواع هنر به يک اندازه و بي هيچ تفاوتي، هنر هستند.»٤١ دانتو در اينجا براساس منطق هنر ادراکي عمل و تأکيد مي کند که «هنر= هنر است» و بنابر اين به نتيجه ي منطقي نظريه ي قبلي خود مي رسد: ديگر تمايزي ميان انواع مختلف آنچه که هنر ناميده مي شود، نيست. چنين برداشت گسترده اي از هنر نياز به هنر را در کل و در درازمدت از ميان مي برد. روندي که در آغاز سده ي بيستم با دوشان آغاز شد، در عبارت «هنر مساوي با هنر است» به اوج خود مي رسد، زيرا ديگر نقش ماورايي، فراسويي، يا وجودي بازي نمي کند. ظاهرا هنر ديگر حائز اهميت نيست، يا همان طور که بروس نومن (Bruce Naumwn) در دهه ي شصت مطرح کرد، «اگر خود را به صورت هنرمند ببينيد و در کارگاهي کار کنيد… روي يک صندلي مي نشينيد يا دور اتاق مي گرديد. و سپس باز به اين پرسش باز مي گرديد که هنر چيست؟ و هنر هماني است که هنرمند مي کند، نشستن در اين سو و آن سوي کارگاه خود.»٤٢

آن استراتژي که با دوشان آغاز شد و تکامل يافت به هيچ رو به نوع آثاري که او توليد کرد محدود نمي شود، بلکه نمونه هاي بسياري از آن را مي توان به ويژه در هنر مفهومي يافت. جان کيج (John Cage)، موسيقيدان مفهومي در دهه ي پنجاه موضوعي را پيش کشيد که دانتو را نيز به فکر و زحمت انداخت، موضوع بنيان هاي هنجارساز (normative) هنر اخير. واکنش کيج اين بود: «چرا وقت خود و مرا صرف کوشش در يافتن داوري هاي ارزشي مي کنيد؟ نمي بينيد که وقتي به يک داوري ارزشي دست مي يابيد، اين تنها چيزي است که خواهيد داشت؟ آنها براي اصل کارتان که کنجکاوي و هشياري است مخرب اند.»٤٣ تناقض اينجاست که همين گفته نيز در بر گيرنده ي قضاوتي ارزشي است، زيرا ارتقابخشنده ي چيزي است که من آن را «ارزش هاي شبه وجودي» مي نامم، نظير کنجکاوي و هشياري، و شاهد مي شويم که موضوع ارزش، درون زاي هنر باقي مي ماند. حتا اگر بنيان ضد بصري هنر مفهومي باعث شد که جوزف کوسوت و گروه «هنر و زبان» و عده اي ديگر هنر را کمتر «موضوع تغيير بدانند و آن را بيشتر کانون کندوکاو درباره ي نفس پديده ي هنر بيانگارند،»٤٤ جايگاه غيرمستقيم هنر در چهارچوب چنين مضموني شاهد ربط و بست داوري هاي ارزشي است،حتا اگر تنها از راه نفي صورت بگيرند.

بحث هاي تازه تر دانتو درباره ي جايگاه هنر، تنها توصيفي اند: هيچ تمايزي در دسترس نيست، فيلسوف نه تنها از کوشش براي تعيين هنجارهاي آنچه هنر است و سپس تحميل اين هنجارها دست کشيده، بلکه واقعيت جهان هاي هنري معاصر او را مجبور ساخته تا هر تمايزي را در چهارچوب چند سطحي و چند وجهي چيزي که «هنر» ناميده مي شود، از ميان بردارد.

بحث هاي تازه تر دانتو درباره ي جايگاه هنر، تنها توصيفي اند: هيچ تمايزي در دسترس نيست، فيلسوف نه تنها از کوشش براي تعيين هنجارهاي آنچه هنر است و سپس تحميل اين هنجارها دست کشيده، بلکه واقعيت جهان هاي هنري معاصر او را مجبور ساخته تا هر تمايزي را در چهارچوب چند سطحي و چند وجهي چيزي که «هنر» ناميده مي شود، از ميان بردارد.

به نظر من، آثار هنري به شکلي مشروط آفريده مي شوند و بيشتر به همين صورت نيز مصرف مي شوند، در حالي که اين دو، دو روند متمايزند، هر چند اغلب با يکديگر اشتباه گرفته مي شوند يا به هم آميخته مي شوند. روند نخست،يعني عمل يا روند آفرينش، به نياز آدمي به ابراز خود پاسخ مي گويد، (و با پيروي از نظريه ي رنه پاسرون( Passeron (Ren، همان قلمروي شاعري و شعر و la poetique است)، در حالي که روند دوم به عمل يا روند مصرف اثر مربوط مي شود که در چهارچوب ميدان از پيش به انديشه درنيامده ي اجتماعي روي مي دهد و مقوله اي اجتماعي باز به پيروي از پاسرون زيبايي شناسانه است.٤٥ اثر در تنش پوياي ميان دو قلمرو هستي دارد، هر دو اين قلمروها اگر از دورنماي تاريخي ديده شوند همزمان و به شکل تقسيم ناپذيري به صورت يک واقعيت مسلم اجتماعي و فردي وجود دارد.

شش

هنر مانند فرهنگ نيازهاي ما را در حيطه ي تخيل برآورده مي کند و از اين گذشته، اين نيازها را به صورت خاصي برآورده مي کند، زيرا هنر با نيازهاي وجودي ما نيز خويشي دارد. اين نيازها مي توانند در مراحل مختلف تاريخ متفاوت باشند، ممکن است اشکال پديداري متفاوتي يابند، اما با اين حال عامل ثابتي است که ما را قادر مي سازد تا جهان، ديگران و خود را بفهميم و خوش باشيم. منظور من از مطرح کردن چنين ادعايي اين نيست که فقط هنري که در طول تاريخ تکامل يافته و در مدرنيسم رخ نموده مي تواند چنين کارکردي داشته باشد، زيرا اين نيازها مي توانند به ياري اعمال انساني ديگري نيز برآورده شوند. با وجود اين، هنر چيزي ويژه است، حتا اگر الزاما خاص نباشد يا تنها در دوسده ي گذشته و شايد حتا پيش از آن، براي نمونه، در عهد عتيق و رنسانس، خاص شده باشد. در حالي که در شروع، از زمان مثلا فواره ي دوشان در ١٩١٧، يا جعبه هاي بريلو وارهل در ١٩٦٤، عمل تعيين جايگاه، هنوز مي توانست واکنشي را برانگيزد که چنين آثار يا حرکاتي را به عنوان هنر نهادينه مي کرد، اما تداوم معاصر آنها که به شکلي تورمي همه جا حاضر است، درست اثري متضاد ايجاد مي کند، هنوز اغلب چيزي از نقش هنر کاسته نمي شود. براي نمونه، پروژه ي نومفهومي مجموعه ي ده شخصيت (Ten Characters) از ١٩٨٨ ١٩٨٥، اثر هنرمند مفهومي روس، ايليا کاباکوف (Ilya Kabakov) را در نظر بگيريد.٤٦ اين مجموعه دربرگيرنده ي نمونه ي عناصر مفهومي است که شامل اشياي از پيش ساخته شده اند که عمدا در محيط هاي مختلف گذاشته شده اند. کاري مشابه آثار هنرمندان مفهومي ديگر، اما درعين حال به شدت متفاوت با آنها، زيرا در اصل به شناخت قبلي از داستان، واقعيت و تاريخ شوروي متکي است. پديده هاي وجودي را به روشني و به شکلي ابراز و آشکار مي کند که تفاوتي با هنر گذشته ندارد و از راه بازنگري اثبات مي کند که گونه اي هنر که به شکل مشروطي توليد شده، پيوسته در حال پيدايش مجدد است، زيرا شرايط انساني پيوسته در حال پيدايش مجدد است، هر چند در اينجا نيز شکل آن مشروط است.

آيا اين نوع مشروط بودن مي تواند بدين معنا باشد که هر چيزي مي تواند هنر باشد؟ پاسخ مسلما مثبت است. اما توده ي اختياري پديده هاي اجتماعي به سختي مي توانند چنين نقش برابري بيابند. از اين گذشته، هنر برداشتي تقريبي است، يعني برداشتي است که از يک شاهکار تا فرهنگ توده اي و فراسوي آن گسترش مي يابد، يعني ثابت بودن عبارت کلامي نبايد هشياري ما را نسبت به اين مساله سد کند که در واقع نمايانگر پديده اي پوياست.

موضوع پايان هنر به درک آن در جامعه ي معاصر باز مي گردد. يک پيش شرط لازم براي آن که هنر داراي ربط و بست باشد در اصل اين است که کارکردي وجودي به اين مفهوم داشته باشد که فراروي انسان و شکلي از درگيري و بنا براين از تجربه را مجاز سازد. هنرمندان و نظريه پردازاني که از نظر متضاد دفاع مي کنند، مي خواهند تجربه اي را که از راه اثر هنري، خالق و اثر را با مردم پيوند مي دهد، از ميان بردارند. از اين موضع است که ديدگاه منتقد و نظريه پردار و آموزگار اتريشي هنر، پيتر وايبل (Peter Weibel) از آن برخاسته. وايبل چنين بحث مي کند که «هر شکلي از هستي شناسي هنر آخرين پيروزي عمل محافظه کارانه بر ضد تقسيم تن وپيام و بر ضد پيدايش نظريه به بهاي تجربه است.»٤٧ اگر هدف نظريه جلوگيري از تجربه است که با هنر گذشته و محافظ کارانه يکي گرفته مي شود آن گاه پرسش اين است که خط ميان نظريه و هنر را در کجا بايد کشيد، زيرا در اين صورت هنر به نظريه انتقال مي يابد، يعني اين نظريه است که بايد بحث هايي را فراهم آورد که خط ميان هنر و غير هنر را مشخص کند. در اين صورت، اگر هنر اغواگر نباشد، گناه آن بر گردن نظريه است.

نتيجه گيري کنم: در نزد هگل، مرگ هنر با توضيح او درباره ي مسير روح که يکي از عناصر يا مراحل سازنده و جوهري آن، هنر بوده است، پيوند دارد. از آنجا که عالي ترين اشکال روح يعني انديشه ي مفهومي پس از هنر شکل گرفته، بنا براين، هنر به مثابه ي شکل غالب اين روح، موضوعي متعلق به گذشته مي شود. هر چند پيتر بورگر نشان داده که ما هنوز در نزد هگل انديشه هايي درباره ي تکامل بعدي هنر درجهت مدرنيسم فرماليستي مي يابيم، اما اين مساله تغييري در اين مشاهده به وجود نمي آورد که پايان (يا به حاشيه رانده شدن) هنر در عمل در کشورهايي روي داده که از لحاظ اقتصادي پيشرفته ترين اند، يعني در کشورهايي که هنر وسيعا بخشي از محيط زيبا شده، جزيي از برداشت وسيع تر فرهنگ است يا شايد هم بيشتر تداوم منزوي شده ي هنر از گذشته ي مدرنيستي آن باشد. پندار (ايده) هگل درباره ي پايان هنر، همچنين در مورد شکل در اصل متفاوتي از هنر سده ي بيستم، از جمله مفهوم گرايي به کار برده شده که در بسياري از کشورها و فرهنگ هاي غربي، شکل غالب هنر شده است. به نظر من اين عمل نادرستي است، زيرا هنر مفهومي در واقع به مفهوم فلسفه ي هگلي، مفهومي نيست. درست است که اين هنر بر اساس ايده ها قرار دارد، اما شکاف ميان ايده ها و مفاهيم به مفهوم هگلي بسيار عظيم است. برداشت «پايان هنر» هر چند توصيف نقش کاهش يافته ي هنر سودمند است، اما به نظر مي رسد که نيروي بالقوه ي محدودي دارد البته اگر بخواهيم آن را به مفهوم کاملا هگلي آن بفهميم. در اين صورت، هنر مفهومي نمي تواند جاي معرفت مفهومي به مفهوم هگلي را بگيرد، بلکه تنها بايد به صورت قابل رويت ترين جنبه ي وضعيت «پايان هنر» در نظر گرفته شود.

در همين چهارچوب است که آرتور دانتو به تازگي آن را چنين تعبير کرده است: «نظر من نه تنها اين نبود که ديگر هنري وجود نخواهد داشت، هر چند که «مرگ» چنين چيزي را مي رساند، بلکه هر هنري که مي توانست وجود داشته باشد، بدون بهره گيري از روايتي اطمينان بخش به وجود مي آمد که به مثابه ي مرحله ي مناسب بعدي در داستان ديده مي شد.

چيزي که به پايان رسيد، روايت بود، اما نه موضوع روايت.»٤٨ به کلامي ديگر، زماني که هنر نقش تاريخي و جايگاه خود را در تکامل تاريخي کل گرايانه از دست داد، زماني که «معناي» تاريخ ديگر هستي ندارد (مترادف غير هگلي آن «روايت اصلي» (master narrative) ژان فرانسوا ليوتار)(Jean Fran ois Lyotard است، زماني که تماميت تاريخ به تاريخ بپيوندد، بخش هاي سازنده ي آن، وقتي که به مثابه ي گام ها يا عناصر مترقي کلي تماميت يافته در نظر گرفته شوند، اساسا بي معنا مي شوند. از چنين دورنمايي، هنر سرنوشت تاريخ تماميت بخشنده يا تماميت يافته را مي يابد. با اين حال، اين گفته همچنين بدان معناست که چنين قضاوتي به درک وجودي هنر که به شکلي تاريخي و به همان مفهوم کل گرايانه، تعيين نمي شود، کاري ندارد، يا که بايد به ارزيابي دوباره ي تخيل مربوط شود که سال ها پيش از جانب کايا سيلورمان (Kaja Silverman) پيشنهاد شد.٤٩ از آنجا که اين درک اخير کاري با پايان هنر ندارد، بلکه فقط با تنزل فعلي آن سر و کار دارد، بحث درباره ي آن در اين گفتار نمي گنجد.

“اين متن سخنراني آلش ارياوچ (Ales Erjavec)، از انستيتوي فلسفه ي اسلووني (Institute of Philosophy. ZRC SAZU) در ايران است.

1- The Death of Art, ed. by Berel Lang, Haven Publishers, New York, 1984.

2- Art Arthur C. Danto, ThePhilosophical Disenfranchisement of Art, Columbia University Press, New York, 1986, p. 81

3- Gianni Vattimo, La Fin de la Modernite, Seuil, Paris, 1987, p. 60

4- Jans Belting, Das Einde der Kunstgeschichte? Deutscher Kustverlag, Munich, 1983, The End of History of Art, University of Chicago Press, Chicago 1987.

5- Arthur C. Danto, After the End of Art, Contemporary Art and the Pale of History, Princeton University Press, Princeton 1997, p. 62.

6- Ibid. p. 17.

7- Ibid. p. 18.
8- Danto, The Philosophical Disenfranchisement of Art, p. 81

9- Gerard Genette, L’ouvre de l’art, La relation esthetique, Paris, Seuil, 1997, 11.

١٠ نقد مفصل برداشت هنر و هنرمند و کوشش براي جايگزيني آنها را با برداشت توليد کننده و توليد مي توانيد در مجله ي Tel Quel، شماره هاي دهه ي شصت و اوايل هفتاد آن بيابيد که نويسندگاني نظير فيليپ سولار، جوليا کريستوا، ژان لويي بودري و غيره در آن قلم زده اند و برداشت هنري خلاقيت در جامعه ي بورژوازي را با برداشت الهي مقايسه کرده اند که هدف اصلي از آن نشان دادن سرنوشت ايديولوژيکي توليد هنري است. از اين منبع است که برداشت «عمل معنابخش» signifying practice سرچشمه گرفت.
11- Benedetto Croce, Estetika , (Swrbo-Croatian edition), Zagreb, Globus, 1991,262,
نقل قول هگل از, Leipzig 1829, p. 191Vorlesunge uber Athetik I است.

١٢ هگل، پديدارشناسي ذهن، هارپر، نيويورک، ١٩٦٧، ص ٧١١.

13- Luc Ferry, Homo Aestheticus, Paris, Grasset, 1990, p. 200.

14- Luc Ferry, Le Sense du Beau, Cercle d’Art, Paris, 1990, p. 200

١٥ هگل، همان جا، ص ٧١٦.

16- Emil Zola, Les romsnciers naturalists, quoted in Philippe Hamou, Un discourse constraint, Litterature et realite, Seuil, Paris, 1982, p. 168.

17- Theodor W. Adorno, Trying to Understand Endgame, in Brian O’Conner, ed.The Adorono Reader, Blackwell, Oxford, 2002, p. 348.

18- Gianni Vattimo, The Transparent Society, Cambridge, Polity Press, 1992, p. 45.

19- Genette, p. 11.

20- Matin Heideggar, The Orignin of the Artwork, Philosophies of Art and Beauty. University of Chicago Press, Chicago 1964, pp. 701-702, quoted in Danto, After the end of Art.

21- Peter Burger, The Theory of the Avant-Garde, Minneapolis, University of Minnesots Press, 1992, p. 26.

٢٢ همان جا، ص ٩٣.

23- Juan Antonino Ramirez, Duchamp, Love and Death. London, Reaktion Books, 1998, p. 26.

24- Clement Greenberg, Counter-Avant-Garde, Art International, May 20, 1971, p. 16-19.

25- Curtis Carter, Marcel Duchamp, and the Americans, an unpublished paper presented at the colloquium, Marcel Duchamp, Aesthetics, Even, Ljubljana. October 2001, organized by the Sloveninan Society of Carter, Ibid.

26 Curtis Carter, “Marcel Duchamp and the Americans,” an unpublished paper presented at the colloquium “Marcel Duchamp. Aesthetics, even,” Ljubljana,October 2001, organized by the Slovenian Society of Aesthetics.
٢٧ نقل قول از راميرز، همان جا، ص ٢٧.

28- Aristotle, Poetics, 1448b.
29- Ernst H. Gombrich, The Image and the Eye, Oxford, Phaidon, 1982, p. 1. See also Ales Erjavec, “Das fallt ins Auge…, Medien-Welten- Wirklichkeiten , eds.
٣٠ هر دو نقل قول ها از هنر مفهومي اثر توني گادفري است:

Tony Godfrey, Conceptual Art, London, Phaidon, 1998, pp. 12-13.

Gianni Vattimo and Wolfgang Welcsch, Munich, Fink, 1997, pp. 39-58.
31- Herbert Read, A Concise History of Modern Painting, Thames&Hudson, London, 1974, p. 190.

32- John Damascus, On The Divine Image: Three Apologies against Those Who Attack the Divine Images. Crestwood, N.Y. 1980, p. 19.

33- Fredric Jameson, Postmodernism or The Cultural Logic of Late Capitalism, London, Verso, 1991, p.5.

34- Arthur Danto, “The Artworld” in Pop Art: A Critical History, Berkeley, University of California Press, 1997, p. 272.

35- Danto, p.276.

36- Read, p. 319.

37- Godfrey, p. 116.

38- Zygmunt Bauman, Legislators and Interpreters, Cambridge, Polity Pres. 1989.

٣٩ نقد اين موضوع را مي توانيد در اثر زير بخوانيد:

Ales Erjavec, L’estetica e le filosofie, Un nuovo corso per l’estetical nel dibattio internazionale, ed. Grazia marchiann, Torino, Trauben 1998, pp. 73-88.
٤٠ دانتو، پس از پايان هنر، ص ٣٥.

٤١ دانتو، ص ٣٤.

٤٢ نقل از گادفري، ص ١٢٧.

٤٣ نقل از گادفري، ص ٦٣.

44- Robert C. Morgan, Art Into Ideas, Essays an Conceptual Art, Cambridge, University Press 1996, p. 34.

45- RenePasseron, “La Poetique”, Recherches Poetique vol. I, Paris, Klinchsieck, 1975.
٤٦ براي نمونه به اثر زير مراجعه کنيد:

Boris Groys, “The Movable Cave ” or “Kabkov’s Self-memorials”, Italy Kabbkov,London, Phaidon, 1998. pp. 54-63

47- Peter Weible, “Experience and Sapce” (interview), Lier en Boog, vol, 14, 1999, p. 162.
٤٨ دانتو، «مدرن پست مدرن، معاصر» در پس از پايان هنر، ص ٤.

49 Kaja Silverman, The Threshold of the Visible World, Routledge, New York, 1996, See also Ales Erjavec, “Visual Culture,” Symbolic Imprints, es. Lars Keil Bertelsen et al., Aarhus University Press.1996.
*کيچ (Kitsch)، اصطلاحي از زبان آلماني مترادف کار بازاري که اصطلاحي رايج از اوايل سده بيستم است که به اشياي هنري تقليد يا تکثير شده و مورد مصرف مردم تازه به دوران رسيده اطلاق مي شود به نقل از دايره المعارف هنر، تدوين رويين پاکباز، فرهنگ معاصر، ١٣٧٨

پست مدرنيسم و وضعيت پست سوسياليستي

آلش اریاوچ
فصلنامه ی فراایران، شماره ی یازدهم

يک

يکي از انواع بنيادين هنر قرن بيستم هنر آوانگارد بود که اگرچه لزوما پيوندي با آوانگاردهاي سياسي (و نظريه هاي اجتماعي، فلسفه هاي تاريخ و ايديولوژي هايي که بر آنها استوار بودند) نداشت اما در معتقدات و جهت گيري هاي آينده ي خود با آنها اشتراک داشت.

ژان-فرانسوا ليوتار (Jean- Francois Lyotard) در ١٩٧٩ نظريه ي پايان کار را مطرح مي کند.١ اين ملاحظه همچنين در مورد همه ي ايديولوژي هاي عمده ي سده ي گذشته، اعم از سياسي و غير آن، صادق است. توافق عمومي بر آن است که عصر پست مدرن يا پساصنعتي، يا عصر سرمايه هاي فراملي به زعم ارنست ماندل(Ernst Mandel) و فردريک جيمسون (Fredric Jameson)،٢ همچنين (اگرچه نه منحصرا) يک عصر تکثرگرايي است. مولفان بسياري، از زيگمونت باومن (Zygmunt Bauman)٣ تا ولفگانگ ولش (Wolfgang Welsch)٤، در طي دهه ي ١٩٨٠ از توان تاريخي بالقوه ي اين عصر نوين، که امروز درآستانه ي آن قرار داريم، تجليل کرده اند.

آوانگاردهاي هنري تاريخي يا کلاسيک در پي تماميتي اجتماعي بودند و خود را موظف ميديدند تا از قلمرو هنر محض، که آن را فعاليتي آکادميک، بورژوا و به قول فوتوريست هاي ايتاليايي، گذشته گرا مي نگريستند، فراتر روند. همين ملاحظه در مورد بخش هايي اساسي از آنچه «تجربه ي روسي در هنر» خوانده شده و به ويژه در مورد کنستروکتيويسم، سوپرماتيسم و پرودوکتيويسم نيز صادق است. ميل به پل زدن بر مغاک بين هنر و «زندگي» موجب پيدايش شکل هاي نوين هنري شد؛ شکل هايي که امروز کمتر از شکل هاي اجرا شده زير نام هدف هاي انقلابي، اقتدارگرا و جزم گرا به نظر نمي رسند.٥ همواره اين شور انقلابي و اشتياق انحصار بوده است که آوانگاردهاي هنري تاريخي را آنچه ساخته است که بودند و ماندند: شکلي بديع، خلاق و نامشروط هنري که غالبا دير، اما يکسره، بخش عمده ي هنر و فرهنگ سده ي بيستم را شکل بخشيد يا تحت تأثير قرار داد. از اين ديدگاه، آوانگاردهاي هنري عصر جنگ اول جهاني به تمامي اصول و معيارهاي روايت هاي کلان آن عصر تعلق و اعتقاد داشتند؛ و همچنين در ترويج افکار خود انحصارگرا، انعطاف ناپذير و مصالحه ناپذير بودند. حتا بعضي فعاليت هاي نئو آوانگارد دهه ي ١٩٦٠ و اوايل دهه ي ١٩٧٠ در اين نوع ديدگاه مي گنجند؛ مثلا نمايش هاي هنرمند «اکسيونيست» (actionist) اتريشي، هرمان نيچ (Hermann Nitsch)، يا نمايش هاي هنرمند آلماني، گونتر بروس (Gunther Brus) ، نه تنها نهايت خشونت را که نيز شور مصالحه ناپذير مشابهي را آشکار ساختند.

ليوتار به درستي بخشي از خيزش عظيم اجتماعي و تاريخي را از يک سو انعکاس پيدايش پست مدرنيته و پست مدرنيسم و از سوي ديگر ناشي از پايان عصر قطبيت سياسي جهان مي دانست که تجلي بارز آن فروريختن ديوار برلن در ١٩٨٩ بود.

آيا در چنين شرايطي هنوز مي شد فعاليت «تام» هنرياي را به پيش برد که همان ضوابط اکيد و مصالحه ناپذير آوانگاردهاي تاريخي و شايد بعضي نئوآوانگاردهاي پس از جنگ دوم جهاني ترويج و اعمال مي کردند؟ به عقيده ي من اگرچه چنين افکاري وجود داشت (شايد چون آوانگاردهاي هنري پيشين نمايانگر آرماني آشنا و پذيرفتني بودند) و اگرچه نگارندگان شان آشتي ناپذيري مشابهي را تبليغ مي کردند، نه هرگز اجرا شدند و نه ميتوانستند بشوند.

سخن من درباره ي هنر دوره ي انتقالي از سوسياليسم (به ويژه واپسين مرحلهي آن) به پست سوسياليسم در کشورهاي مختلف اروپايي و جز آنها خواهد بود، يعني کشورهايي که در گذشته کمونيست خوانده مي شدند اعم از اين که در اروپا، امريکا يا آسيا واقع شده باشند. از اوايل دهه ي ١٩٧٠ به اين سو هنر ويژه اي در بعضي از اين کشورها پديد آمد که غالبا پيرو سنت هاي آوانگاردهاي تاريخي بود (و غالبا آشکارا به آنها رجوع يا از آنها نقل قول مي کرد) و همانند همتاي «غربي» خود، به علاوه واجد اکثر پيش شرط هايي بود که مثلا زيباشناس لهستاني استفان موراوسکي (Stefan Morawski)، آنها را شاخص آوانگاردهاي تاريخي (يا «کلاسيک» به قول خودش) مي داند:

اول: … اصل تقليد به زير کشيده مي شود، گونه ها و انواع هنر در هم مي آميزند، گونه ي زيبايي محض طرد مي شود»؛

دوم: نگرش هاي رسمي مورد پرسش قرار مي گيرند. …؛

چهارم: هيچ آوانگاردي نيست که بازتاب خويشتني عمدي نداشته باشد، يا فاقد تفسيرهاي نظري باشد. …؛

پنجم: آوانگارد به شيوه ي گروهي عمل مي کند. …؛

؛ششم: شاخص آوانگارد، شيوه ي زيستي مالامال از کفرگويي و فضيحت است که نگرش هاي واقعي و انگيزه هاي اعتراض آميز خود را به قلمرو آداب و رفتار گسترش مي دهد.٦

از بين شاخصه هاي ششگانه ي آوانگاردهاي کلاسيک فقط يکي در هنر «آوانگارد» معاصر کم است. منظورم شاخصه ي سوم در فهرست موراوسکي است، يعني «رد سنت هنري و غير هنري، شيفتگي زمانه ي کنوني و گرايش به آينده.»٧ دقيقا فقدان اين شاخصه است که هنر مورد بحث در اينجا را از همه ي آوانگاردهاي پيشين سده ي بيستم متمايز مي سازد. اين هنر ديگر نه معطوف به آينده و نه مفتون زمان حال است: در عوض به گذشته مي نگرد، از آن وام مي گيرد، تملک مي کند، نقل قول مي کند و بدان اشاره مي کند. درباره ي جهان اظهار نظر مي کند بي آن که تأييدش کند، يا کوششي به تغيير آن نمايد (ولي البته اين مانع نمي شود که گهگاه در تغيير آن موثر افتد.) به علاوه، در عين حال که غالبا واجد هر پنج شاخصه ي مذکور در بالاست، «خواستار انحصار نيست و به کسب آن نمي کوشد. از آن فراتر: نفس تمايل به دست يافتن به چنين موقعيتي، چنين هنر آوانگاردي را منسوخ مي سازد.»٨ در حالي که مولفان بسياري اين گونه هنر معاصر را صرفا «پست مدرن» خوانده اند، کمتر کسي به بررسي دقيق تر آن پرداخته و به تبيين مشخصات بارز اين مشابه هاي معاصر آوانگاردهاي سنتي کوشيده است. آن منتقدان هنري که به اين تفاوت ها توجه کرده اند چنين هنري را «ترانس آوانگارد»٩ و «پست آوانگارد»١٠ توصيف کرده اند، گو اين که اطلاق هايي از اين دست عمدتا به خصلت جسورانه ي اين گونه هنر پست مدرن اشاره دارد و نه به هنري داراي صفات به شدت سياست گرايانه اي که اين هنر سوسياليستي را از همتاهاي غربي آن متمايز مي سازد. به عقيده ي من اين هنر اخص در فاصله ي بين سال هاي ١٩٧٢ و آغاز دهه ي ١٩٩٠ در کشورهاي مختلف سوسياليستي پديدار شد و از اين رو شکل متمايزي از پست مدرنيسم را تشکيل مي دهد. من چنين هنري را پست سوسياليستي مي خوانم.١١

دو

ميخاييل اپشتاين (Mikhail Epstein) در تحليلي بر فرهنگ اخير و معاصر روس چنين ابراز ميکند که «آينده ي کمونيستي» به گذشته پيوسته است، در حالي که «گذشته»ي فئودال و بورژوا از سويي به سراغ مان مي آيد که در آن سو انتظار داشتيم با آينده ملاقات کنيم.»١٢ چنين درکي از گذشته و حال جو فرهنگي روسيه ي سده ي بيستم را از جو فرهنگي ساير کشورهاي کمونيست جدا مي کند. اکثر کشورها در اروپا روشنگري را تجربه کردند و عمدتا خود را بخشي از غرب نگريستند، باور به پيشرفت تاريخي و امکان گسترش نامتناهي را که غالبا متناظر مدرنيته نگريسته مي شد پذيرفتند: «در نگرش مدرنيته، فقط نقطه ي آغاز کم و بيش معين بود. بقيه، دقيقا به دليل نامعين بودنش، ميداني براي طراحي، عمل و مبارزه مي نمود.»١٣

پست مدرنيسم، اگرچه امروز ديگر چندان باب طبع نيست اما در بحث من راجع به شکل ها و گرايش هاي هنر در کشورهاي پست سوسياليست واژه اي کليدي است. تقريبا در همه ي موارد، پست مدرنيسم در کشورهاي پست سوسياليست پديده اي مثبت تلقي شد. در کوبا با ترديد مواجه شد، چون نشأت گرفته از فرهنگ ايالات متحده به شمار آمد و در چين نيز، پست مدرنيسم، به سبب روابط پيچيده اش با مدرنيسم و مدرنيته، مفهومي بالنسبه نامشخص به خود گرفت.

پست سوسياليسم، به معنايي که من اين واژه را به کار مي برم، معادل «نخستين برهه ي انتقالي کمونيسم زدايي»١٤ است. اين پست سوسياليسم بسيار يادآور مفهوم پست مدرنيته ي پيشنهادي جامعه شناس لهستاني انگليسي، زيگمونت باومن است: «يگانه دستاورد محکم و ترديد ناپذير جدل پست مدرنيته تا اينجا، اعلام پايان مدرنيسم بوده است. … آنچه در سال هاي اخير اتفاق افتاده مي تواند پيدايش نظرگاهي مشرف شمرده شود که اجازه مي دهد خود مدرنيته به عنوان يک موضوع مشمول، يک محصول اساسا کامل، يک فصل از تاريخ، که هم آغاز دارد و هم پايان نگريسته شود.»١٥

آنچه در کشورهاي سوسياليست اروپا اتفاق افتاد بروز شکافي بطئ و در ابتدا نامحسوس در بافت سياسي و اجتماعي آنها بود. در اتحاد جماهير شوروي عظيم، پهناور و تحت حاکميتي مرکزي، اين شکاف در اوايل دهه ي ١٩٧٠ رخ داد و در دهه ي ١٩٨٠ در دوره ي زمامداري گورباچف ادامه يافت، و در اواخر دهه ي ١٩٨٠، يعني هنگامي که تحولات اجتماعي نه تنها در زندگي روزمره تجربه شدند بلکه از حيث سياسي هم مورد تأييد قرار گرفتند، به پايان رسيد. چنين فرايندي، اگرچه بسيار سريع تر، در دهه ي ١٩٨٠ در کشورهايي چون چکسلواکي، لهستان، مجارستان و بلغارستان به وقوع پيوست، در حالي که در استثناهاي انگشت شمار باقي مانده در ارتباط با گفتار حاضر (کوبا، تتمه ي يوگسلاوي و با قيد احتياط، چين) به «پشت سر نهادن سوسياليسم بدون پشت سر نهادن واقعي آن» منجر شد.

اين رويدادهاي آشنا را از اين رو يادآور مي شوم که مشخص نمايم کشورهايي چون اتحاد جماهير شوروي، کشورهايي اروپايي بلوک شوروي، يوگسلاوي و حتا کوبا و چين، علي رغم قرار داشتن در سه قاره ي مختلف، داشتن تاريخ ها، فرهنگ ها و روابط متفاوت (يا نداشتن رابطه در دوره ي سوسياليسم متأخر)، معهذا داراي ويژگي هايي مشترک بودند، که يکي از آنها غالبا هنري بود که در زمان فرو ريختن نظام هاي سياسي و اجتماعي پيشينيان سر بر آورد. اين هنر بسيار شبيه هنر آوانگاردهاي سنتي سده ي بيستم بود و اغلب به اين نام هم خوانده مي شد. اگر در سال هاي اخير بسياري از اين کشورها دچار مسايل بسيار مشابهي چون بحران ارزش ها، از کف رفتن هويت، تجارتي شدن و انديشه هاي ملي گرايانه و شاهد تجديد همدردي با نظام برافتاده ي سياسي گذشته شان بوده اند، شايد طرح ادعاي ديگري نيز موجه باشد: از آنجا که در لحظه اي تاريخي که در اين کشورها نشانگر آغاز انتقال آنها به سرمايه داري است، اين کشورها داراي ميراث فرهنگي و انديشواري مشابهي بودند، از آن انواع مشابهي از کوشش هاي هنري پسا يوتوپيايي (post – utopian) برون تراويد که به واقع گرايي سوسياليستي، که تا آن زمان دکترين رسمي هنري بود، محدود نمي شد. در اواخر دوره ي سوسياليستي، اين گونه کوشش ها خودانگيخته و اغلب بدون ارتباط مريي با يکديگر به وقوع پيوست. در طي اين دوره ي به نسبت کوتاه، که در بعضي کشورها حداکثر يک دهه يا کمي بيشتر طول کشيد و در بعضي ديگر چند سالي بيش نپاييد، هنرمندان و آثارشان، کم و بيش مانند زمان انقلاب اکتبر و پاريس ١٩٦٨ يا اواخر دهه ي ١٩٦٠ در ايالات متحده، گاه نقش سياسي و اجتماعي خطير و آشکاري ايفا کردند.

البته، استثناهايي نيز وجود داشت: در آلمان شرقي، تنها هنرمنداني به هنر پست مدرن پرداختند که به آلمان غربي کوچ کردند و در آنجا جنبش «نويه ويلده» (Neue Wilde) را به وجود آوردند. در لهستان بحران سياسي و اقتصادي دهه ي ١٩٨٠ چنان حاد بود که پست مدرنيسم فقط يک انديشه ي مبهم نزد فيلسوفان و نويسندگان قوي تر بود تا نزد هنرمندان بصري. در نتيجه ميراث هنر مفهومي غير سياسي دهه ي ١٩٦٠ تا اواخر دهه ي ١٩٨٠ و حتا اوايل دهه ي ١٩٩٠ دست نخورده ماند. در چکسلواکي پس از بهار پراگ ١٩٦٨ چنان اختناقي حاکم بود که کمتر هنرمندي جرأت مي کرد انديشه اي آشکارا سياسي در آثار خود بگنجاند. هنرمند چک ميلان کنيژاک (Milan Knizak)، نزديک به سيصد بار به زندان افتاد، در حالي که ديگر استثناي بارز چک، ميلان کونچ (Milan Kunc)، از ١٩٦٩ به اين سو مقيم غرب بوده است. به جاي آنان، نويسندگاني چون ميلان کوندرا (Milan Kundera) و نمايش نامه نويساني چون واسلاو هاول (Vaclav Havel) رسالت انتقاد از انديشه هاي سياسي کهنه و ترويج انديشه هاي نو را بر عهده گرفتند.

«والاترين تصويري که در آشوب هاي سياسي واپسين سال ها سر برآورد و منظورم از والا، به معناي دقيقا کانت(Kant)ي آن است بي گمان تصوير منحصر به فرد زمان سرنگوني خشونت بار چائوشسکو (Ceausescu) در روماني بود: شورشيان در حال به اهتزاز در آوردن پرچم ملي بودند که ستاره ي سرخ آن، يعني نماد کمونيسم، بريده شده بود، به طوري که به جاي نماد اصلي سازمان دهنده ي حيات ملي، فقط سوراخي در ميان آن بود. مشکل بتوان شاخصي بارزتر از خصلت «گشوده»ي يک وضعيت تاريخي «در حال شدن» به قول سورن کي يرکگارد (Soren Kierkegaard) را تصور کرد، از برهه ي واسطي که ارباب فرمانرواي پيشين، اگرچه استيلاي خود را از کف داده، هنوز جاي خود را به بعدي واگذار نکرده است. … توده هايي که به خيابان هاي بخارست ريختند اوضاعي«گشوده» را «تجربه» کردند. … در آن لحظه ي زودگذري که سوراخ ميان مظهر نمادين نظام به چشم ديده شد، در برهه اي منحصر به فرد، درگذر از يک مقوله (پيوند اجتماعي) به مقوله اي ديگر مشارکت کردند. اشتياقي که به آنها نيرو مي داد به راستي اشتياق بر سر همان سوراخ بود که هنوز تابع استيلاي هيچ طرح ايدئولوژيکي نبود؛ همه ي تملک هاي ايديولوژيک (از ملي گرايانه تا ليبرال دموکراتيک) بعدا وارد صحنه شدند و کوشيدند فرايندي را که در اصل به آنها تعلق نداشت «بربايند».١٦

اين يک بخش اساسي «وضعيت پست سوسياليستي» است: فروريختن ديوار برلن در نوامبر ١٩٨٩، فرو ريختن متعاقب رژيم هاي کشورهاي سوسياليست اروپايي و احزاب کمونيست شان، خلاء سياسي و اجتماعي دکترين يوتوپيايي سياسي، دکتريني که از ايديولوژي سياسي محض فراتر مي رفت، چرا که تمامي صحنه ي اجتماعي را در چنگ داشت.

هنگامي که سرانجام در سوسياليسم «دولتي» يا «به واقع موجود» سرانجام شکافي پيدا شد، نوعي گشودگي عمدتا ناشي از بلاتصميمي پديد آمد که بنا به تعريف اسلاووي ژيژک (Slavoj Zizek)، اين گذر از نظام نمادين پيشين به بعدي، نشانگر وضع منحصر به فرد گذر از يک مقوله (پيوند اجتماعي) به يکي ديگر بود. در اين برهه ي واسط، آنچه همين مولف، به تأسي از فردريک جيمسون، «ميانجي زايل شونده» مي خواند، گذر از يک نظام سياسي به يک نظام سياسي ديگر را ميسر مي سازد، ولي خودش در اين فرايند ديالکتيکي گم و مسخ و به حاشيه رانده مي شود. اين سرنوشت بخش اعظم هنرمندان مورد بحث و بسياري از آثاري بود که در طي اين برهه ي واسط آفريدند: اعم از آن که از آپت آرت (Apt-Art) برهه ي ٨٤ ١٩٨٢ در اتحاد شوروي سخن بگوييم، يا آثار گروه موسيقي اسلوونيايي لايباخ (Laibach) از ١٩٨٠ تا ١٩٨٢، و يا آثار مفهومي و سياست زده ي ميلان کنيژاک در چکسلواکي در اوايل دهه ي ١٩٦٠، هيچ يک هرگز نتوانست هاله ي تجلي اوليه ي خود به عنوان يک «رخداد» منحصر به فرد، به مفهوم ليوتار از اين واژه را بازآفريند.

سه

ويژگي هاي پنجگانه ي عمده ي هنر مورد بحث عبارتند از: الف) مفهوم گرايي؛ ب) استفاده از فن ها و شيوه هاي پست مدرنيستي؛ پ) استفاده ي وافر از تصويرپردازي سوسياليستي و کمونيستي؛ ت) استفاده از ميراث ملي و فرهنگ مردمي، سنتي و توده اي؛ و ث) استفاده ي بسيار از آنچه من آن را برخورد هنري «دوتايي» مي خوانم. اين فهرست نه جامع است و نه همه ي ويژگي هاي هنر مورد نظر را در بر مي گيرد. شايان است افزوده شود که در موارد بسياري، مانند سازمان NSKدراسلووني، Sots-Art در روسيه، گروه subReal در روماني، «نسل دهه ي ١٩٨٠» در کوبا و غيره، شاهد فعاليت هاي سازمان يافته اي هستيم که بي شباهت به آوانگاردهاي کلاسيک نيستند.

از مثال هاي ذيل معلوم خواهد شد که بخش اعظم هنري که در اينجا مورد بحث قرار مي گيرد به قلمرو هنرهاي بصري به وسيع ترين معناي لفظ (نقاشي، چيدمان، عکاسي، طراحي و ويديو) تعلق دارد، ولي مي تواند در زمينه هاي ديگر نيز يافت شود: شعر، رمان نويسي و موسيقي گروه پاپ مخانيکا (Pop Mekhanika) در روسيه، موسيقي گروه لايباخ در اسلووني، که هسته ي سازمان Neue Slowenische Kunst را تشکيل مي دهد، که بخش هايي از آن در زمينه ي تئاتر و سينما نيز کار مي کنند، يا موسيقي گروه BP در مجارستان. در اکثر موارد، شيوه هاي مختلف به هم در مي آميزند: در مورد نقاشي، تصوير اغلب با کلام همراه مي شود؛ ترکيبي که مويد اطلاق عنوان مفهومي به بسياري از آثار اين هنر است.

الف) از ديدگاه تاريخي، اکثر هنرمندان مورد بررسي، کار خود را به عنوان هنرمندان مفهومي آغاز کردند و بسياري شان تا به امروز چنين مانده اند: ساندور پينچهلي (Sandor Pinczehelyi) ،متولد ١٩٣٩، اهل پچ (Pecs) ، در مجارستان يا ملادن استيلينوويچ (Mladen Stilinovic)، متولد ١٩٤٧، اهل زاگرب کرواسي. ديگراني، مانند گروه اسلوونيايي اروين (Irwin) يا گروه رومانيايي subReal، آثاري عرضه داشته و نمايش هايي اجرا کرده اند که به حق مي توانستند مفهومي خوانده شوند. همين امر در مورد ورود هنرمندان چين پس از ١٩٧٩ صادق است. بخش متنابهي از هنر روسي مورد بررسي نيز اغلب مفهومي خوانده شده است، به ويژه در دهه ي ١٩٨٠.١٧ اين هنر عملا تنها هنري است که تا کنون ازحيث نظري به طور مفصل تحليل و تحت اطلاقي به نسبت يکدست طبقه بندي شده است.

دليلي موجه بر مفهومي خواندن هنري که در اينجا مورد بحث قرار داده ام، که در عين حال روشنگر دلايلم براي سپردن چنين وزني به اين معنا و مشکلات فراراه تعيين محدوده ي آن است، توسط ميخايل اپشتاين ابراز شده است: «مفهومي گرايان به وفور به موضوع هايي کلي مانند «کمونيست بر ترديدهاي دروني خود فايق گشته، شجاعانه رفقاي خود را به افزايش بهره وري توليد رهنمون مي شود» مي پردازند. از آنجا که هيچ نويسنده ي شوروي که احترامي براي خود قائل است نمي تواند به اين گونه اظهارات کليشه اي بسنده کند، سخت مي کوشد که اين فرد کمونيست و رفقاي او را به صورت انسان هاي واقعي توصيف کند، با جزييات باورکردني بسيار، از جمله ضعف هاي شخصي شان. با اين وجود، اين خصلت فقط محملي براي يک انديشه يا اصل ايديولوژيکي باقي مانده. مفهومي گرايان به طبيعت تصنعي نه تنها ادبيات شوروي که حتا خود واقعيت شوروي پي بردند و نقاب از چهره ي آن برگرفتند. آثارشان را نمي توان تنها به مفاهيم خلاصه کرد، فقط به اين دليل که عامرانه و در بنياد از آنها استنتاج شده اند . … آنها آثاري متعالي از يک هنر بد مي آفرينند که عامدانه و غالبا استادانه طيف انديشه هاي شاخص شوروي را تقليد مي کنند.»١٨

آنچه نزد اکثر اين گروه ها، افراد و آثار شاخص است دقيقا خصلتي است که اپشتاين در بالا توصيف کرده است: کاربرد تحت الفظي تصويرپردازي سوسياليستي و انشاپردازي ايديولوژيکي آن. اين هنرمندان و مولفان از شيوه ي رايج «ناراضيان»، در نقد شاعرانه يا استعاري واقعيت اجتماعي و انديشواري موجود استفاده نمي کنند، از زبان ازوپي (Aesopian) براي در لفافه بيان داشتن نظريه هاي شخصي، عقايد سياسي و انتقادهاي خود که نمي توانند در قلمرو سياسي بر زبان آورده شوند بهره نمي گيرند چرا که اين گونه ابرازها در آن ممنوع و شديدا تحت مراقبت دولت هستند. مولف مفهومي گرايي که اپشتاين آثار او را توصيف مي کند از يک تدبير کاملا متفاوت هنري استفاده مي کند و از اين ديدگاه است که او با مولفان و هنرمندان پيشين روس، اعم از قبل و بعد از عصر شوروي تفاوت دارد. شگفتا که همين شيوه را در بسياري کشورهاي سوسياليست متأخر، شامل مجارستان، اسلووني و کوبا باز مي يابيم، که در آنها اين مولفان يا هنرمندان اغلب اطلاعات چنداني از کار بقيه ندارند.١٩

يک مثال خوب و قديمي از هنرمندي که از شيوه ي انشاپردازي ثانويه ي مبتني بر انشاپردازي اوليه ي ايديولوژيکي اما در قلمرو نقاشي استفاده مي کند هنرمند مجار، ساندور پينچهلي است. (تصوير١، ساندور پينچهلي، داس و چکش، ١٩٧٣) در يک عکس ساده ي سياه و سفيد، «هنرمند در دستان خود اشياي واقعي، يک چکش و يک داس واقعي را نگاه داشته و اين نمادهاي آشناي سياسي را تنگ در آغوش کشيده است. دست هاي او به دقت مانند مجسمه هاي مصري به روي سينه اش به شکل علامت ضرب قرار گرفته اند؛ چهره ي او در قاب داس و چکش محصور شده است. … پينچهلي با تبديل مفهوم انتزاعي به شئ ملموس، نماد را از راه تکرار مکررات در هم مي شکند. …

تکرار مکررات، فرايند زدايش محرمات را کامل مي کند: داس چيزي جز يک داس معمولي و چکش نيز چيزي جز يک چکش معمولي نيست.٢٠ به ديگر سخن، آنچه اين هنرمند انجام مي دهد اين است که «خود شئ را نشان مي دهد» و ماديت بي معناي شئ را، که در دهه ي ١٩٧٠ هنوز فقط از حيث القائات نمادين خود عملکرد داشت، آشکار مي سازد. پينچهلي با اين کار خود يکي از نخستين آثار پست مدرن را به وجود آورد، چون پست مدرنيسم «نه نشان دادن اين که بازي در غياب يک موضوع هم ادامه دارد، که نمايش از يک غيبت کانوني به حرکت در مي آيد، بل نمايش مستقيم شئ است، و اجازه دادن به آن که خصلت خنثي و اختياري خود را مريي سازد. همان شئ مي تواند يا به عنوان چيزي منفور و به دور ريختني يا در مقام جلوه اي متعالي و شيفتگي برانگيز عمل کند: تفاوت، که صرفا جنبه ي ساختاري دارد، نه به «خواص عملي» شئ که فقط به مکان آن در نظام نمادين بستگي دارد٢١.» دقيقا همين شيوه از آن دميتري پريگوف (Dmitri Prigov) است، که در «قوطي امضا» خود (تصوير ٢. دميتري پريگوف، قوطي امضا، ٧٨ ١٩٧٧) يک قوطي فلزي پوشيده از امضاهاي متعدد را به نمايش مي گذارد که روي آن نوشته شده است: «يک قوطي امضا براي خلع سلاح کامل و بي قيد و شرط امريکا». اين يک حرکت سياسي نيز هست که جنبه ي مادي آن آشکار مي شود: يک قوطي پر از امضا به جز يک قوطي بي خطر و رقت انگيز نيست که در القاي هنري خود هدف تماما ايديولوژيکي خويش را بر ملا مي کند.

پريگوف با قوطي خود فرايند مشروح در بالا را از دو راه به پيش مي برد. اول اين که قوطي جنبه ي نمادين چنين شئ را که از ديگر سو بالقوه معناي سياسي دارد با نمايش جنبه ي مادي و خصلت اختياري آن از آن بر مي گيرد. از اين حيث، شيوه ي هنري دقيقا عکس آن است که شش دهه پيشتر فرماليست هاي روس از ديدگاه نظري اختيار کرده بودند: هدف آنان (و نيز هدف فوتوريست هاي روس) در آن ايام، نشان دادن طبيعت شاعرانه ي کلمات و صداها و اشياي روزمره به قصد آگاه ساختن ما از طبيعت شاعرانه ي واژگان بود. در مورد هنر پست مدرن مورد بحث، روش درست برعکس اين است: بر خلاف ويکتور اشکلووسکي (Victor Shklovski) و ديگر فرماليست هاي روس، هنرمندان مفهومي پست مدرن، طبيعت مادي محض اشيا بلعيده شده در نمادپردازي ايديولوژيکي را بر ملا مي کنند.

روشي بسيار مشابه روش پينچهلي را مي توان در نقاشي هاي کارلوس رودريگز کاردناس) (Carlos Rodriguez Cardenas) متولد ١٩٦٢) تشخيص داد، که از نسل «دوم» يا پست مدرن هنرمندان کوبايي است. در اثر او ساختن آسمان (تصوير ٣، کارلوس رودريگز کاردناس، ساختن آسمان، ١٩٨٩) دقيقا همان چيزي را مي بينيم که از عنوان آن بر مي آيد: ديواري از آجرهاي آبي، که بلندتر از تپه هاي مواج سبز قد برافراشته، جمله يا شعاري ايديولوژيکي را به تصوير مي کشد. در اينجا با تجسم مادي کلمات ادا شده مواجهيم. استعاره در اينجا، همچون که در مورد داس و چکش پينچهلي، جدي به معناي تحت اللفظي گرفته شده است. چنان که خراردو موسکرا (Gerardo Mosquera) ملاحظه مي کند، هنرمند بر «تصاحب شعارهايي قالبي که زندگي کوبايي مالامال از آنهاست و قراردادن آنها در محيط هاي متفاوت معنايي(semantic) از طريق يک فرايند تخريب استهزاء آميز تمرکز مي کند.»٢٢

يک ويژگي ديگري هنر مفهومي کشورهاي سوسياليست، شيفتگي نسبت به کلمات، عنوان ها و شعارهاست. در آثار اريک بولاتف (Erik Bulatov)، الکساندر کوسولاپف (Aleksandr Kosolapov)، ايليا کاباکف (Ilya Kabakov) يا کومار و ملاميد (Komar & Melamid)، بر طبق اين شعار سياسي که انديشه ها نيروي مادي هستند، کلمات به اشياي راستين مبدل مي شوند. از اين حيث نيز، هنر پست مدرن يا پست يوتوپيايي با متقدمان مدرنيست و آوانگارد خود تفاوت دارد: «از حيث صوري، وجه شاخص هنر پست يوتوپيايي شوروي دهه ي ١٩٧٠ قبل از هر چيز رجعت به روايت است، که بر عکس طرد کيفيت ادبي از سوي هنر آوانگارد است، و همچنان کيفيت روايي واقعي گرايي سوسياليستي را پي مي گيرد.»٢٣

در مورد بولاتف، شعارها در واقعيت ذهني دروني که در نظر هنرمند عين واقعيت است، مداخله مي کنند (تصوير ٤. اريک بولاتف، «نه براي تکيه کردن»، ١٩٨٧) و نمايانگر واقعيت اجتناب ناپذير ايديولوژي سياسي هستند که در تمامي زندگي سوسياليستي ساري است. همچنان که لنين در مقاله ي «چه بايد کرد؟» خود ادعا مي کند، فضاي عاري از ايديولوژي وجود ندارد، ايديولوژي خواه سوسياليستي باشد و خواه بورژوا. نقاشي هاي کاباکف، وانگ گوانگي (Wang Guangyi) (تصوير ٥، وانگ گوانگي، «مجموعه ي توبيخ بزرگ: کوکاکولا، ١٩٩٣) يا ميلان کونچ (تصوير ٦، ميلان کونچ، «مصرف گرايان جهان، متحد شويد!»، ١٩٧٨) چنين مستتر مي کردند که جهان هاي نمادين سرمايه داري و سوسياليسم بر پايه ي اختصار مشابهي در نشانه ها کار مي کنند.

ب) آشناترين شکل پست مدرنيسم در کشورهاي سوسياليستي متأخر عبارت بوده است از وفق و تمليک پست مدرنيسم غرب يا جهان اول. پست مدرنيسم صور محلي تر يا مشخص نيز داشته است و همان ها در اينجا مورد توجه من هستند. پس آنچه بدون شک در کشورهاي سوسياليست مشاهده مي کنيم استفاده ي وافر از فنون و شيوه هاي پست مدرنيسم است؛ هنرمندان يا منتقدان، اغلب هنر بر آمده از اين کشورها را پست مدرن نيز مي خوانند.

يکي از ويژگي هاي شاخص پست مدرنيسم، استفاده از اشاره هاي بينامتني (intertextuality) و بازسازي است. اگر چه اطلاق نخست عمدتا در داستان نويسي کاربرد دارد، در قلمرو هنرهاي بصري و ديگر سبک هاي هنري نيز به کار مي آيد. در بخش اعظم هنر مورد بحث، آثار دوره هاي گوناگون به وفور مورد استفاده قرار مي گيرند و در برخي موارد آثاري يکسره بازسازي مي شوند. در مورد هنرمند اهل بلگراد، گوران جورجويچ (Goran Djordjevic)، که نه تنها آثار منفرد بل مجموعه هايي از آنها يا نمايشگاه هايي را به تمامي تقليد کرده است.

جورجويچ هنرمندي بود که بر گروه اسلوونيايي اروين و دسته ي موسيقي لايباخ، که عادت داشت نه تنها ترانه هاي نوازندگان ديگر که آلبوم هاي کامل شان را تقليد کند مثلا Let it be اثر بيتلز (Beatles) به شدت اثر نهاد.٢٤

نسخه برداري از آثار هنرمندان ديگر در بسياري کشورها رايج بود: نه تنها گوران جورجويچ که گروه نقاشان اسلوونيايي اروين (تأسيس شده در ١٩٨٤) از اين شيوه پيروي مي کردند. اروين نه تنها کارهاي مارسل دوشان (Marcel Duchamp)، رنه ماگريت (Rene Magritte) يا نقاشان اسلوونيايي را کپي مي کرد يا نقشمايه ي نقاشي ها يا چيدمان هاي خود قرار مي داد که آگاهانه رابطه ي مساله آميز بين اصل و کپي و بين هنر و مضمون يا زمينه ي گسترده تر سياسي آن را آشکار مي ساخت. گروه طراحان New Collectivism، که گروه ديگري عضو سازمان Neue Slowenische Kunst بود، تکرارهايي از پوسترهاي پيشين را توليد مي کرد، که مشهورترين آنها پوستر يادبود جشنواره ي جوانان در بلگراد در ١٩٨٧ بود: در حالي که از سوي هيأت داوري فدرال به عنوان پوستر رسمي اين جشن ملي سراسري برگزيده شده بود، يکي از داوران کشف کرد که اثر برگزيده تکرار يک اثر نازي، مربوط به سال ١٩٣٧، از ريشارد کلاين (Richard Klein) است که «رايش سوم» عنوان داشت. (تصوير ٧،New Collectivism، «روز جوانان»، پوستر، ١٩٨٧)

مجموعه ي ديگري از تکرارهاي پست مدرن، چند اثر ميلان کونچ مربوط به سال هاي ١٩٧٤ تا ١٩٧٩ را در بر مي گيرد، که او آنها را واقعي گرايي «شرم آور» يا «دردناک» مي خواند و در آنها همه چيز را از استادان کهن هنر پاپ و تصويرپردازي کمونيستي به کار مي گيرد.

پ) چشمگيرترين ويژگي هنر مورد بحث، استفاده ي مشتاقانه ي آن از تصويرپردازي کمونيستي و سوسياليستي است. در عصر مدرنيسم، فرهنگ و هنر در کشورهاي سوسياليستي اروپا به بخش رسمي و بخشي که غير رسمي، معترض، منتقد و غيره خوانده مي شد تقسيم مي شد. در اين چهارچوب مدرنيستي، نمادها يا شعارهاي ايديولوژيکي، به عنوان مثال، يا فقط در مضموني طنزآميز خودنمايي مي کردند، يا آن که دليل بر تن دادن هنرمندي تلقي مي شد که از آنها در آثار خود استفاده کرده بود. همچنان که نقاش بلند آوازه ي مدرنيست مجار، ايمره باک (Imre Bak) در ١٩٩٥ به من گفت: «هنر، اگر بناست هنر بماند، هرگز نبايد عملکرد سياسي داشته باشد.»

هنري که در اينجا راجع به آن بحث مي کنم از برنامه ي ديگري پيروي مي کند: از شعارها و گفته هاي سياسي، به همراه توصيف هاي بصري آنها، پيکرنماها، نمادها و شمايل رسمي بهره مي گيرد و گزيده هايي از آنها را به اشکال بي شمار به هم مي آميزد. مثلا الکساندر کوسولاپف (Aleksandr Kosolapov) در اثرش به نام برگي از مالويچ (١٩٨٦) نسخه ي مجددي از پرده ي مشهور واقعي گرانه ي سوسياليستي استالين و وروشيلف در کرملين (١٩٣٨)، اثر الکساندر گراسيمف (Aleksandr Gerasimov)، است که در آن کلمه ي «مالويچ» به شيوه ي آگهي سيگار مارلبورو (Marlboro) بر نقاشي سه بعدي منطبق شده است. همين تدبير در بسياري آثار چيني اوايل دهه ي ١٩٩٠ به اين سو، يا در کارهاي گروه اروين، مثلا در محله هاي سرخ (١٩٨٧)، به کار رفته است: اين اثر، تکرار يکي از آثار انگشت شمار واقعي گرايي سوسياليستي اسلوونيايي است که، اگر چه ساخته ي گروه اروين بود، بعدا به دست آفريننده ي اصلي آن، يانش کنش (Janez Knez) امضا شد. (تصوير ٨، اروين، محله هاي سرخ، ١٩٨٧).

آنچه در محله هاي سرخ زير سوال برده شده است، به همان اندازه رابطه با گذشته، مساله ي اصل و کپي است. در نقاشي ها و چيدمان هاي کوسولاپف، در بسياري از آثار کومار و ملاميد، در بعضي کارهاي ساندور پينچهلي، کارهاي هنرمندان کوبايي مانند فلاويو گارسيانديا (Flavio Garciandia) يا رنه فرانسيسکو (Rene Francisco) يا در Political Pop و Cynicisim Rouge چيني، هدف بيشتر تفنن آميز است.

Russian Sots Art که در ١٩٧٢ توسط کومار و ملاميد پايه گذاري شد و آشکارا به واقعي گرايي سوسياليستي شوروي و پاپ آرت امريکايي وابسته بود، هدفش مفرح بودن است، نه ارتقاي معنوي آگاهي مان، بدان سان که نزد اريک بولاتف، ايليا کاباکف يا اولگ واسيلف (Vasilev Oleg)مشاهده مي شود.

داس و چکش در آثار هنرمندان مختلفي که برشمرديم يافت مي شود. به عبارت دقيق تر، در اکثر موارد، داس و چکش خود اثر است. موارد ديگري از اين دست عبارتند از داس و چکش هاي لئونيد سوکف (Leonid Sokov)، که در ١٩٨٨ يک جفت پشمي آن را ساخت، ميلان کونچ، که در ١٩٧٩ نان هايي به اين دو شکل پخت (و آنها را «غذاي فردا» عنوان داد)، يا آندري فيليپف (Andrei Filippov)، که در ١٩٨٩ آنها را سر يک ميز غذا به جاي کارد و چنگال نشاند.

لنين ها و استالين ها و ستاره هاي سرخ بي شمار به کار رفته در چيدمان ها، نقاشي ها يا تنديس ها به همان نحوي مورد استفاده قرار گرفته اند که شمايل هاي پاپ آرت و اشياي مصرف انبوه در غرب. در کشورهاي سوسياليستي، پاپ آرت موجب پيدايش موج هاي خلاق عظيمي شد، چون ارايه ي نقدآميز و در عين حال غيراقتدارگرايانه ي ايديولوژي سياسي را وارد صحنه کرد. وفور آثار حاوي اين نقشمايه ها را مي توان به اعتبار تمايلات و انتظارات تجاري توجيه کرد، گو اين که اين امر فقط در مورد هنر بزرگ ترين دو کشور مورد بحث صادق است: اتحاد شوروي (يا به عبارت دقيق تر، روسيه) و بعدا چين.

ت) در ١٩٨١ ساندور پينچهلي سه فلفل را (که مجارستان به خاطر آن در اروپا شهره است) به رنگ هاي سرخ و سفيد و سبز يعني رنگ هاي ملي و پرچم مجارستان نقاشي کرد. دو سال بعد، او همان کار را با سه داس انجام داد، بدين صورت که آنها را بر زمين پوشيده از کاه به نمايش گذاشت، سپس سه تخم مرغ و حتا علف و درختان را به همين منوال نقاشي کرد و اين آثار را «داس هايي از مزرعه ي بزرگ RWG»، «لانه اي با تخم مرغ هاي RWG» و «درختان مزرعه ي بزرگ RWG » نام نهاد. سه حرف G، W،R نمايانگر (red) سرخ ، (white) سفيد و (green) سبز بود و هنرمند با رنگ آميزي همه ي اين اشيا به رنگ هاي پرچم مجارستان نمادي از مالکيت ملي به آنها داده بود. حرکت، البته طنزآميز بود، ولي با اين وجود بيانگر اين ملاحظه ي ظريف بود که مولفه هاي ملي جهان واقعي پيوسته اهميت بيشتر به خود مي گرفتند و رفته رفته جانشين نمادهاي پيشين جهان شمول و فراملي داس و چکش مي شدند که، در عکسي از پينچهلي مربوط به ١٩٧٣، عاري از هر گونه اطلاق ملي بودند. حرکت هايي مشابه را نزد هنرمندان چيني و روسي که از الفباهاي ملي خود استفاده کرده، به اين شيوه ي روايي مالکيت خود را بر اين نقشمايه ها ابراز نموده و مليت چيني يا روسي خود را به نمايش گذاشته اند، باز مي يابيم.

انديشه اي مشابه انديشه ي پينچهلي آشکارا در کارهاي فلاويو گارسيانديا به چشم مي خورد، که در آنها «علامت داس و چکش، در رويکردي انسان شناسانه، به تعبيري چونان آلت رجوليت، به جز اشاره به پرسترويکا (perestroika) به عنوان تجديد حيات اتحاد شوروي، همچنين نمايانگر تملک نشانه ي کمونيستي توسط «جهان سوم» است.»٢٥ (ش ٩، فلاويو گارسيانديا، «بدون عنوان»، ١٩٨٩).

حرکتي مشابه، ولي جدي تر، کار اعضاي گروه لايباخ بود، که در ١٩٨٩، در يک کليپ ويديو براي آلبوم موسيقي شان، خود را در پيشزمينه ي برج آلياژ (Aljaz Tower)، که يک پناهگاه فلزي بر قله ي کوه تريگلاو (Mt. Triglav)، بلندترين کوه و نماد ملي کشور اسلووني است، نشان دادند. برج آلياژ در پرچمي سياه پيچيده شده بود که يک چرخ دنده و صليب مالويچ (Malevich) علامت تجارتي گروه لايباخ در مرکز آن ديده مي شد. بدين سان اين گروه به طرزي نمادين نشانه ي ملي اسلووني را از آن خود کرد.

؛ث) در بهار سال ١٩٦٨ ژان فرانسوا ليوتار در نانتر (Nanterre) سميناري در مقوله ي پوسترهاي سياسي برگزار کرد. در بيست و ششم ژوئن اثري را مورد بحث قرار داد که از حيث تعبير بخشي از هنر مورد بحث در اينجا، حايز اهميتي ويژه بود. توجه ليوتار به ويژه به يک پوستر، کار هنرمند آوانگارد روس، ال ليسيتزکي (El Lissitzky)، موسوم به پوستر خياباني، (٢٠ ١٩١٩)، معطوف بود که مي گفت: «سفيدها را با تبر سرخ از پا در آوريد.» (تصوير ١٠. ال ليسيتزکي، «پوستر خياباني»، ٢٠ ١٩١٩) خود اثر، که به قصد تبليغ سياسي ساخته شده بود (بدين معني که تبر سرخ همان ارتش سرخ بود و سفيدها ضد انقلابيون)، همچنين يکي از نخستين آثار انتزاعي ليستيزکي بود. اين پوستر بهترين مثال انطباق کلام و تصوير است که در آن هر عنصري معناي انفرادي خود را گويي در يک تضاد دوتايي حفظ مي کند. پوستر به تمامي، به جز آن که يک کار تبليغ سياسي است، عملکردي آشکارا زيبايي شناسانه را به نمايش مي گذارد. ليوتار نکته بينانه ملاحظه مي کند که يک تضاد تجسمي در پوستر ليسيتزکي وجود دارد، چرا که «نوشته شکل مي شود و پيکر گويي به متن شکل ها تبديل مي گردد. از يک سو يک ساختار شکني (deconstruction) از کلمات و حروف در کار است که نه تنها بر معني (از پا در آوردن با تبر) که نيز بر گرافيسم، که در يک رابطه ي تجسمي با فضا قرار دارد، اثر مي نهد: پس اين يک اثر پيکرنما (figural) است.٢٦

شايد يکي از دلايل توجه ليوتار به پوسترهاي سياسي به شرايط تاريخي سمينارش مربوط مي شد که شايد تا حدي نيز به اين بحث مرتبط باشد، چون در همه ي اين موارد پاريس ١٩٦٨، سوسياليسم متأخر و پست سوسياليسم، و همچنين زمانه ي خود ليسيتزکي شکلي از آوانگارد به طور جدي در رويدادهاي سياسي و اجتماعي درگير بود. اما از چه روست که پوستر ليسيتزکي هنوز چنين اثرگذار است؟ چرا گرافيسم ساده ي آن چنين پر معني مي نمايند؟ چرا اين اثر به ما اجازه مي دهد که آن را از يک سو يک بيان ايديولوژيکي محض و از سوي ديگر، يک اثر زيبايي شناختي محض ببينيم، در حالي که اين دو هرگز در فضايي واحد به هم نمي رسند، چرا که اين مانع درک و دريافت هر يک از آنها مي شد؟ برداشت حاصل از اين پوستر به تضادهايي بصري مي ماند که آنها را، با تغييردادن ديدگاه ادراکي دروني مان، به نحوي متفاوت يا به صورت شيئ ديگر مي بينيم. در مورد اين پوستر (و بسياري کارهاي ديگر اين هنرمند يا مثلا مالويچ)، برداشت زيبايي شناختي ناشي از شکل هاي خالص هندسي بر تأثير ايديولوژيکي نوشته مي افزايد، و برعکس. تصوير و روايت در دو فضاي متمايز وجود دارند؛ در پوستر مورد بحث، مثلا، فقط تقاطع مي کنند، به طوري که بر ادراک ما نه يک تأثير متحد بلکه تأثيري مضاعف يا موازي مي گذارد.

همين تأثير است که بسيار با آنچه عده ي زيادي از هنرمندان سوسياليست متأخر بدان رسيدند شباهت دارد. آيا اين روش به راستي شبيه انطباق فضاي سه بعدي مبتني بر مناظر و مراياي فضاي تصوير بر يک شعار سياسي دو بعدي در آثار اريک بولاتف نيست؟ (تصوير١١، اريک بولاتف، شکوهمند باد اتحاد جماهير سوسياليستي، ١٩٧٥)، يا اين که، به وجهي قدري متفاوت، شبيه به روش مفهوم گرايي تعريف شده توسط اپشتاين نيست که نه تنها در داستان نويسي که در آثار بصري پينچهلي، گارسيانديا يا گروه subREAL در روماني اتخاذ شد؟ در ماه مارس ١٩٩٠ (چند ماه پس از سقوط ديکتاتوري چائوشسکو) اين گروه در بخارست پرتره هايي از رييس جمهور تازه برگزيده، ايليسکو (Iliescu) را به نمايش گذاشت که «جدلي فضاحت بار و مرافعه اي بين آنان که از تکرار لحن مداهنه آميز بيم داشتند و آنان که اين حرکت را موهن مي نگريستند به بار آورد. طبق معمول، نيت subREAL از سوي همه بد فهميده شد، و عجب آن که خود گروه از اين وضعيت راضي بود.»٢٧ با اين نمايشگاه، subREAL عامدانه به استقبالي تضادآميز دست يافت: يک طرف (طرف رسمي) اين گروه را متهم مي کرد که رييس جمهور ايليسکو (جانشين بلافصل چائوشسکو) را به سخره گرفته است، و بدين سان به طور تلويحي گروه را به داشتن موضع مدرنيست نقاد يا معترض متهم مي کرد، در حالي که طرف ديگر، يعني طرف «معترض»، اين حرکت را تأييد رژيم تلقي مي کرد.

هر دو تعبير، مادام که مي کوشند به انحصار برسند، البته غلط هستند؛ همزمان نمي توانند از حيث مفهومي به عنوان يک کل درک شوند، چرا که با يکديگر ناسازگارند. گروه subREAL نيز در جهت نيل به همين هدف مي کوشد: دست يافتن به يک تأثير زيبايي شناختي هنري/ سياسي با استفاده از اين روش «دوتايي». همچنان که در دياليکتيک فيخته (Fichte)، که در آن تز و آنتي تز هرگز به سنتز نمي رسند، در اينجا نيز هر دو تعبير در کنار يکديگر وجود دارند: هرگز در يک تعالي مفهومي همزيستي ندارند، هرگز به وحدت نمي رسند، و از اين راه شکافي ژرف ميان بصري و مفهومي، يعني يک کل غيرقابل نمايش، به وجود مي آورند. «عجز تخيل از راه برهان خلف بر وجود تخيلي گواهي مي دهد که مي کوشد حتا تجسم ناپذيرها را مجسم کند و اين تخيل بدين سان سعي دارد که موضوع خود را با موضوع خرد هماهنگ کند و اين که نارسايي تصاوير، خود نشانه اي منفي از قدرت عظيم انديشه است. اين چند پارگي حواس به تنشي حاد که کانت (Kant) آن را اغتشاش مي خواند منجر مي شود که شاخص رنج براي نيل به تعالي است، در برابر احساس آرام زيبايي.»٢٨

شيفتگي بي وقفه اي که نزد بسياري از هنرمندان سوسياليست پست مدرنيست نسبت به سوپرماتيسم و کنسروکتيويسم مشاهده مي کنيم، و استفاده ي همزمان آنان از شکل هاي مطلقا زيبايي شناختي و شکل هاي مطلقا نمادين يا حاوي نمادهاي سياسي، شايد از کاربرد شيوه اي مشابه ناشي شده باشد، که ليوتار آن را «نقيضه ي تجسمي» (“plastic paradox”) يا مارگاريتا توپتيسين (Margarita Tupitsyn) آن را «مريي سازي مفاهيم لفظي»٢٩ مي خواند، و نخستين موارد استفاده از آن در آثار آوانگارد کلاسيک روس و سپس در هنر مفهومي پست سوسياليست به وقوع پيوست.

پديده هايي وابسته عبارتند از نمايش ها و ابرازهاي گروه هاي موسيقي: در دهه ي ١٩٨٠ گروه «پاپ مخانيکا»در سن پترزبورگ، مثلا کنسرت هاي خود را در لباس يک دسته ي موسيقي نظامي اجرا مي کردند، و تماشاچيان اغلب باور داشتند که آنها در واقع يک گروه رسمي شوروي هستند. در اسلووني، گروه لايباخ، که «يکي از زيرکانه ترين دستکاري هاي فرهنگي از زمان اسب تروا تا کنون»٣٠ خوانده شده است، با تکرار بي وقفه ي بيان هاي ايديولوژيکي و باز نمايي آيين تماميت خواهي به منتها درجه ي آن، از تأثير ايديولوژيکي عوام گرايي سياسي اواخر دوره ي سوسياليسم خود مديريتي در يوگسلاوي پيشي گرفت. با ارايه ي خود از بدو پيدايش آن در ١٩٨٠ به عنوان تقليد افراط آميزي از ايديولوژي سياسي، نقيضه اي نظير نقيضه ي گروه subREAL به وجود آورد. به اين گفته هاي لايباخ توجه کنيد: «هر هنري يک موضوع دستکاري سياسي است، به جز آن که به زبان خود آن دستکاري سخن مي گويد» (١٩٨٤)؛ «سياست والاترين و فراگيرترين هنر است و ما، که هنر اسلوونيايي معاصر را خلق مي کنيم، خود را سياستمدار مي شمريم» (١٩٨٥)؛ «آزادي ما آزادي کساني است که يکسان مي انديشند» (١٩٨٥)؛ «ما به خدا اعتقاد داريم، ولي برعکس امريکاييان به او اعتماد نداريم» (١٩٨٧).

لايباخ به يکباره ايديولوژي هاي سوسياليستي، فاشيستي و ناسيونال سوسياليستي را فرو نشاند، که نتيجه ي آن موسيقي اي بود که در انگلستان، به طور مثال، به لحاظ پيام آشکار سياسي آن با استقبال گرم چپ سياسي و جبهه ي ملي «ملي گراي راست» افراطي رو به رو شد.

يکي از شناخته ترين تعاليم مارکسيسم اين باور بود که سرمايه داري مولد کالا پرستي (commodity fetishism) است. هد ف سوسياليسم دقيقا عکس اين بود: نفي مصرف گرايي، که گويا سرمايه داري غربي با آن کارگر را «مي خرد» و قانعش مي کند که اتومبيل و يخچال و ماشين رختشويي و تلويزيون هميشه نو، نسبت به انقلاب جهاني يک «ارزش بهتر» است، بهتراز ايجاد يک جامعه ي بي طبقه، فاقد از خود بيگانگي، رابطه گرايي و نا امني اجتماعي و غيره. راهي که سوسياليسم براي قانع کردن مردم خود به پذيرش چنين نگرشي اختيار کرده بود ايديولوژي بود، ولي ايديولوژي به عنوان يک آگاهي طبقاتي؛ همان مفهومي که لنين در مقاله ي «چه بايد کرد؟» خود قبلا در ١٩٠٢ مطرح کرده بود. در آن مقاله لنين بين ايديولوژي بورژوا و ايديولوژي سوسياليستي تمايز قايل شده بود. به عقيده ي او، «طبقه ي کارگر خودانگيخته به سوي سوسياليسم سير مي کند، ولي ايديولوژي رايج تر (و پيوسته در حال تجديد به صورت هاي گوناگون) بورژوا اما همچنان خود انگيخته، خود را باز هم بيشتر به طبقه ي کارگر تحميل مي کند».٣١

در دهه هاي پس از آن ايديولوژي سوسياليستي همه گير شد. تازه در اواخر سوسياليسم بود که تجربه کردن در کوشش هايي هنري غير تبليغاتي جالب شد، که به اعتبار همين گزينش، کوشش هايي سياسي محسوب مي شدند. هنر غربي اي که در را به روي نمايش اين ايديولوژي گشود پاپ آرت بود، با نيشخندهايش به مصرف گرايي امريکايي با مجموعه پرتره ها، قوطي هاي سوپ کمپبل (Campbell) و جعبه هاي بريلوي (Brillo) اندي وارهول (Andy Warhol). پاپ آرت در مرحله ي ابتدايي خود در دهه ي ١٩٦٠ بار نقدآميز و ضد اقتدارگرايانه داشت و به همين سبب بود که در بسياري جاهاي دنيا چنان اثرگذار جلوه گر شد. اثر آن در کارهاي اوليه و متأخر بسياري از هنرمندان مورد بحث آشکار است: در Sots Art روسيه، در آثار دهه هاي ١٩٧٠ و ١٩٨٠ ساندور پينچهلي و در هنر پاپ شرقي (“Ost Pop”) ميلان کونچ. وجود آن در «پاپ سياسي» چيني، که در ١٩٨٩ با مجموعه ي مائو (Mao)ي يو يوهان (Yu Youhan) آغاز شد و با «مجموعه ي توبيخ بزرگ» وانگ گوانگي (Wang Guangyi)، که او متعاقبا در ١٩٩٠ آغاز کرد، به طور گسترده تر شناخته شد، بلافاصله باز شناخته مي شود. در آن، همانند کارهاي الکساندر کوسولاپف، ميلان کونچ يا کومار و ملاميد، تصويرپردازي سرمايه داري و کمونيستي در کنار هم، يا به عبارت صحيح تر منطبق برهم قرار دارند: علايم سيگار مارلبورو، شکلات کدبري (Cadbury’s) و دوربين کداک (Kodak) بر تصاوير تبليغات سياسي زمان انقلاب فرهنگي منطبق شده، فضايي دوبعدي پديد آوردند که دو واقعيت نمادين در آن تلاقي مي کنند: مشرق زمين، که به صورت پيکره هاي منجمد و فارغ از موضوع کارگران سوسياليست ترسيم شده به سبک واقعي گرايي انقلابي ارايه مي شود، و مغرب زمين، «جايي که طعم کوکاکولا (Coca Cola) و مک دانلدز (Mc Donald’s) تقريبا ناشناخته بود و اين گونه نشانه ها صرفا يک نقش ايديولوژيکي محض به عنوان نشانه هاي غرب ايفا مي کردند.»٣٢

توازي بين جهان ايديولوژيکي قلمرو سوسياليستي و جهان مصرف گراي قلمرو سرمايه داري در اتحاد شوروي به شدت رشد يافته بود: «معمولي ترين زبان در اتحاد شوروي زبان ايديولوژيکي است. در غرب، آگهي ها و تلويزيون و سيل عظيم تصاوير هست. در اين مورد نيز صحبت از يک زبان چيزهاي معمولي است. اين زبان اظهارات کليشه اي غربي مي تواند فضاي اجتماعي را به همان خوبي زبان ايديولوژي در اتحاد شوروي توصيف کند.»٣٣

عملا تمام هنري که در اينجا مورد بحث قرار دادم پديده اي متعلق به گذشته است. اين بدان معنا نيست که ديگر هنرمندي وجود ندارد يا اين که دست از توليد هنر برداشته اند. برعکس؛ طبيعت هنري که اکنون توليد مي کنند با آنچه در دهه هاي ١٩٧٠ و ١٩٨٠ يا شايد سال هاي نخست دهه ي ١٩٩٠ توليد مي شد فرق بسيار دارد. اکنون بين المللي تر است يا، اگر «ملي» باقي مي ماند، اغلب از گذشته ي سوسياليستي خود بهره برداري مي کند. بنا براين آنچه در اينجا ارايه کرده ام برهه اي از کار زيست بعضي هنرمندان، و يا در مواردي، تمامي کار زيست آنان است. همچنين معرفي هنر و فرهنگ بالنسبه منحصر به فرد دوره ي معيني از تاريخ اخير است، که در محدوده ي وضع پست سوسياليستي آفريده شده است.

راجع به هنري که مورد بحث قرار مي دهم بسيار گفته و نوشته شده است، ولي تا به امروز کوشش چنداني به يافتن وجه اشتراک هنري که در اينجا به ارايه ي آن مي پردازم نشده است. در مورد روسيه، به اين هنر اغلب عنوان «پست يوتوپيايي» اطلاق مي شد که فيلسوف روسي، بوريس گرويس (Boris Groys) آن را ابداع کرده بود. در حالي که اين عنوان امتيازهاي بسياري دارد و بسيار فراگيرتر از هنري است که در اين جا مورد بحث قرار دادم، چون هنري را که هم امروز در حال خيزش است در بر مي گيرد.دعوي من، برعکس، اين است که گونه ي اخص هنر پست مدرني که در اينجا مورد بحث قرار گرفته است به برهه ي فروپاشي سوسياليسم، يعني برهه ي بين مرگ سوسياليسم و استقرار نظام دموکراسي پارلماني به جاي آن مربوط مي شود. به سخن ديگر، اين هنر، مانند آوانگاردهاي کلاسيک و حتا خود مدرنيسم، امروز پديده اي متعلق به گذشته است. با افزايش فشار ايديولوژيکي و سياسي شکفته مي شود و فقط تحت چنين شرايطي امکان دارد که چنين هنري و هنرمنداني که آن را مي آفرينند به چنان موقعيت والاي اجتماعي که در دوره هاي سوسياليسم و پست سوسياليسم از آن برخوردار شدند برسند.

براي توجيه اين امر بايد فلسفه ي سياسي، به ويژه تحليل کلود لوفور (Claude Lefort) در مورد جامعه ي توتالتير (Totalitarian)٣٤، را به حساب آوريم. در اينجا به همين ملاحظه بسنده مي کنم که در يک جامعه ي توتالتير، مکان حزب سياسي واحد در عين حال مکان تمامي قدرت در آن جامعه است. از آنجا که فرهنگ و هنر در قلمروهاي اجتماعي ويژه اي نگريسته مي شوند که در آنها آزادي مجاز است (کلود لوي اشتراوس vi-Strauss)(Claude L زماني فرهنگ را يک «قرق طبيعي» خوانده بود)، در يک جامعه ي توتالتير فرهنگ و هنر به يک قلمرو ممتاز اجتماعي مبدل مي شوند که در آن انديشه ها، که در يک جامعه ي دموکراتيک در پارلمان، رسانه ها و غيره بيان مي شوند، در اينجا از طريق هنر و ادب بيان مي گردد، که بدين سان اهميت بسيار پيدا مي کنند. آن گاه که يک جامعه به اصطلاح «طبيعي» مي شود، هنر و فرهنگ نقش ويژه و موقعيت سياسي ممتاز خود را از دست مي دهند. پس به اين دليل است که اين گونه هنر ديگر با ما نيست (حال آن که هنر پست يوتوپيايي هست)؛ چون نه در غياب آزادي بيان وجود دارد و نه در وفور آن. در حالت نخست هنري ناچيز مگر هنر رسمي توليد مي شود، و در حالت دوم به هنر معاصر نومفهومي گراي به دور از سياست نگارخانه هاي بزرگ و مديران شان مي رسيم.

١ ن. ک.: ژان فرانسوا ليوتار، وضعيت پست مدرن: گزارشي در باب آگاهي، ترجمه ي انگليسي جي. بنينگتون و ب. ماسوني (منچستر، انتشارات دانشگاه منچستر، ١٩٨٤.(

٢ ن. ک.: فردريک جيمسون، پست مدرنيسم يا منطق فرهنگي سرمايه داري متأخر (لندن: ورسو، ١٩٩١). در مورد استفاده ي جيمسون از نظريه ي ماندل، به ويژه ن. ک.: صص ٣٦ ٣٥.

٣ زيگمونت باومن، قانونگذاران و معبران، (کمبريج، انتشارات پاليتي، ١٩٨٧(.

٤ به ويژه ن. ک.: ولفگانگ ولش، مدرن پست مدرن ما (واينهايم: UCH Acta humaniora ١٩٨٧)؛ مقاله ي «مدرنيته و پست مدرنيته»، در Les Cahiers de Philosophie، ش ٦ (پاييز ١٩٨٨)، صص ٣١ ٢١.

٥ ن. ک.: بوريس گرويس، هنر تام استالينيسم، ترجمه ي روگل (پرينستون، انتشارات دانشگاه پرينستون(، ١٩٩٣.

٦ استفان موراوسکي، «در باب آوانگارد، نئو آوانگارد و مورد پست مدرنيسم»، در مطالعات ادبي در لهستان، ج ٢١، (١٩٨٩)، صص ٨٧ ٨٥.

٧ همانجا، ص ٨٥.

٨ آلش ارياوچ، «پست مدرنيسم و آوانگاردهاي هنري»، مدرنيته در مقام زيبايي شناسي. دوازدهمين کنگره ي بين المللي زيبايي شناسي، (مادريد، انستيتوي زيبايي شناسي و نظريه ي هنر، ١٩٩٣)، ص ١٦٦.

٩ ن. ک.: آکيله بونيتو اوليوا، ترانس آوانگارد بين المللي (ميلان: جانکارلو پوليتي، ١٩٨٢.(

١٠ «همه ي آوانگارهاي گذشته بر اين باور بودند که بشريت به جايي رهسپار است و شادي و وظيفه ي خود مي دانستند که سرزمين نو را کشف کنند و مراقب باشند که مردم به موقع بدان گام نهند؛ پست آوانگارد بر اين باور است که بشريت در آن واحد به چند جا رهسپار است.» چارلز جنکس، «پست آوانگارد»، در هنر و طراحي، پست آوانگارد؛ منظر ٤ (لندن: انتشارات آکادمي، ١٩٨٧)، ص ٢٠.

١١ ن. ک.: آلش ارياوچ، «پست مدرنيسم و وضعيت پست سوسياليست»، در معضلات فرهنگي جوامع پست کمونيست، انتشارات آلدونا ياولووسکا و ماريان کمپني (ورشو، انتشارات IFiS، ١٩٩٤)، صص ١٠٤ ١٠١؛ «آوانگارد و رتروگارد». در مطالبي در مقوله ي فرهنگ معاصر، ش ١ (ماستريخت، آوريل ١٩٩٥)، صص ٢٨ ٢١؛ «پست مدرنيسم و وضعيت پست سوسياليست»، در M’ARS، در زيبايي شناسي و تاريخ هنر (سانتياگو: دانشکده ي هنر، دانشگاه شيلي، ١٩٩٩)، صص ٧٣ ٤١؛ «پست سوسياليسم در هنر و فرهنگ: هنرهاي ديداري»، در مجموعه ي مقالات همايش سال ١٩٩٩انجمن امريکايي زيبايي شناسي، منطقه ي اقيانوس آرام (پاسفيک گروو، کاليفرنيا: ASA، ١٩٩٩)، صص ٩٨ ٨٥؛ پست مدرنيسم و وضعيت پست سوسياليست، (برکلي، انتشارات دانشگاه کاليفرنيا، ٢٠٠٣(.

١٢ ميخاييل ن. اپشتاين، فراتر از آينده. پارادوکس هاي پست مدرنيسم در فرهنگ معاصر روس، ترجمه ي انگليسي با مقدمه اي به قلم آنسا ميلر پوگاکار (امهرست، انتشارات دانشگاه ماساچوست، ١٩٩٥)، ص ١١ مقدمه.

١٣ باومن، همان، ص ١١٦.

١٤ لزلي هولمز، پست کمونيسم: يک معرفي ( (کمبريج، انتشارات پاليتي، ١٩٩٧)، ص ٦٣.

١٥ باومن، همان، صص ١٢٥ و ١١٧.

١٦ اسلاووي ژيژک، در جازدن در منفي ها (درهام: انتشارات ديوک، ١٩٩٣)، صص ٢ ١.

١٧ مولفان بسياري اين واژه را به مفاهيم قابل تعويض به کار مي برند.يکي از مهم ترين نمايشگاه هاي هنر شوروي نيز داراي اين عنوان بود. ن. ک.: مجموعه اي به همين عنوان: بين بهار و تابستان. هنر مفهومي شوروي در دوره ي کمونيسم متأخر، انتشارات ديويد آ. راس (بوستون: انتشارات MIT، ١٩٩٠).

١٨ اپشتاين، همان، ص ٢٠٢.

١٩ استثناي بارز در اين مورد چين است، که در آن «پاپ سياسي» تازه در ١٩٨٩، هنگامي که هنر مشابهي در اتحاد شوروي به خوبي شناخته شده بود پديد آمد.

٢٠ لوراند هجيي، «هنر نشان آساي ساندور پينچهلي»، در ايمره بوکتا، ساندور پينچهلي، جزا سامو، مجارستان (ونيز: چهل و سومين دوسالانه ي ونيز، ١٩٨٨)، صحافي نشده.

٢١ اسلاووي ژيژک، در راه خطا، يک معرفي: ژاک لاکان از خلال فرهنگ عامه (کمبريج، ماساچوست: انتشارات گسط، ١٩٩١)، ص ١٤٣.

٢٢ جراردو موسکرا، در نزديک ترين لبه ي دنيا، هنر و کوباي کنوني (بروکلاين، ماساچوست:polarities ، ١٩٩٠(، ص ٤٤.

٢٣ گرويس، همان، ص ٩٤.

٢٤ لايباخ، Let it be (لندن: صفحات ميوت، ١٩٩٨(

٢٥ جراردو موسکرا، «چهارده پسر ويليام تل»، در هيچ کسي جزيره نيست (پوري، فنلاند: انتشارات موزه ي هنري پوري، ١٩٩٠)، ص ٤٧.

٢٦ ژان فرانسوا ليوتار، به بيراهه از مبدأ مارکس و فرويد (پاريس: U. G. E.، ١٩٧٣)، ص ٣٠٢.

٢٧ کالين دان، «هنر + سياست = هيچ هنر/ هيچ سياست»، در ملاحظات نو، ش ٩١ (سپتامبر/ اکتبر ١٩٩٢)، ص ٧.

٢٨ ژان فرانسوا ليوتار، «متعالي و آوانگارد»، در The Lyotard Reader، انتشارات اندر و بنجامين (آکسفورد: بازل بلک ول، ١٩٨٩(

٢٩ مارگاريتا توپيتسين، «در باب برخي سرچشمه هاي مفهومي گرايي شوروي»، در هنر نامتعارف، تجربه ي شوروي ١٩٨٦ ١٩٥٦، انتشارات آلار زنفلد و نورتون ت. داج (لندن: Thames and Hudson، ١٩٩٥)، ص ٣٠٤.

٣٠
Performance Magazine، نقل قول شده روي جلد صفحه ي ٣٣ دور لايباخ، Opus dei (لندن: صفحات ميوت، ١٩٨٧(
٣١ و. اي. لنين، چه بايد کرد؟ (پکن: انتشارات زبان هاي خارجي، ١٩٧٣)، ص ٥١.

٣٢ بوريس گرويس، «ميلان کونچ. پست مدرنيسم شاد»، در ميلان کونچ، نشر پاول ليشکا (کلن: انتشارات کانتز، ١٩٩٢)، ص ٢٥.

٣٣ اريک بولاتف der Kunst und der Raum unseres Lebens ‘, der Raumberzeuget, da

“Ich bin tz,”ch mit Heinz Schsind. Ein Gespr umezwei verschiedene R، در Kunstforum، ج ١٠٦، مارس آوريل ١٩٩٠، ص ٢٥٨.

٣٤ ن. ک.: کلود لوفور، شکل هاي تاريخ (پاريس: گاليمار، ١٩٧٨(