بی ینال قدرت

رقابت هنرمندان نقاش بر سر سرمایه‌های چهارگانه
در ارتباط با میدان قدرت سیاسی
ایمان افسریان

منبع:مجله حرفه هنرمند، شماره ۳۵ ، زمستان ۱۳۸۹

تصور غالب بر این است که نقاشی هنری انفرادی است و عملکرد گروهی تاثیر چندانی در مناسبات این حوزه ندارد. همچنین هاله مقدس هنرمندان آنان را چون پیامبران شوریده و تنهایی می نمایاند که جلوه های زندگی عادی از آنها دلبری نمی کند. اما اگر از دیدگاه بوردیو به هنرمندان بنگریم این هاله‌های تقدس محو می شوند و جای آن را رقابتی سخت بر سر سرمایه‌های چندگانه می گیرد. هر چند نگاه بوردیو نگاهی تقلیل دهنده و گاه بی رحم است، اما امکان توضیح و تفسیر بسیاری از کنش‌ها و تحولات و تغییرات را در دنیای هنر می دهد. مقاله حاضر سعی دارد با چشم پوشی از آن هاله‌ها به رقابت هنرمندان نقاش نوگرا در ۵۰ سال گذشته بر سر سرمایه‌های نمادین، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی بنگرد و نشان دهد تحولات سیاسی و اجتماعی و کنش‌ها و دسته‌بندی‌های گروهی چگونه در رقابت میدان‌های قدرت درون حوزه نقاشی و ارتباط آن با میدان قدرت دولتی مؤثر بوده است.

در این مقاله برای تحلیل جامعه شناسانه نقاشی در ایران از نظریه میدان‌های هنری پیر بوردیو استفاده می شود. به نظر بوردیو جهان اجتماعی مدرن به فضاهای خرد بی‌شماری تجزیه می‌شود که همانا میدان‌های هستند. هر یک از این میدان‌ها شرایط بازی، موضوعات و منافع خاص خود را دارند … ساختار میدان با رابطه قدرت میان عاملان اجتماعی درگیر در مبارزه مطابقت دارد: موضوع بر سر کسب انحصاری اقتداری است که می تواند (از راه خشونت مشروع خاص فضا) قدرت تغییر یا حفظ سرمایه خاص مربوط به این فضا را فراهم آورد (از قبیل مدارک تحصیلی، معلومات، سبک زندگی، پول، تماس‌ها، موفقیت‌های حرفه‌ای، توانمندی‌های زبانی و کلامی، اصالت اجتماعی، ارائه تصویر از خود، یا هر عنصر دیگری که در میدان ارزش محسب می شود). این توزیع سرمایه که میراث منازعات پیشین است، به یک معنا ساختار میدان است. میدان‌ها ” بازارهایی برای سرمایه‌های خاص ” هستند که در آنها عاملان اجتماعی بنابر استعدادهای خاص خود به انواع سرمایه‌ها می‌اندیشند … منازعات دائمی در میدان‌ها جریان دارند، هم به خاطر رقابتی که خود به خود بین افراد درگیر در بازی صورت می گیرد، هم به خاطر خود ساختار میدان. (۱) از سوی دیگر رقابت بر سر سرمایه نمادین نیازمند نوعی انکار نیاز به سرمایه اقتصادی‌ست؛ اگر منفعتی می‌خواهیم باید ابراز کنیم که منفعت نمی‌خواهیم.« اقتصاد، ثروت های نمادین متکی به پس زدن و سانسور، سود اقتصادی است، … اقتصادِ ثروت‌های نمادین یک اقتصادِ محوِ نامعین است … بر اثر این پس زدگی، راهبردها و رفتارهای متشخص اقتصاد ثروت‌های سمبولیک همواره دو پهلو، مبهم و حتی ظاهرا تناقض آمیز است. این دولایگی که هر لایه، لایه دیگر را نفی می‌کند نباید همچون یک دوگانگی ریاکارانه تلقی شود، بلکه باید به مثابه انکاری بر گرفته شود که تضمین کننده دو متضاد است.» (۲) پس راهیابی به مکانیسم اقتصادی سرمایه‌های نمادین پیچیده‌تر و گنگ‌تر است و نیازمند شناخت مناسبات غیر هنری ساختارهای قدرت و ثروت، در حالی که «سرمایه فرهنگی بدون کوشش شخصی کسب نمی‌شود و به ارث برده نمی‌شود، بلکه از جانب عامل کار طولانی، مداوم و پیگیریِ یادگیری و فرهنگ‌پذیری را می‌طلبد با هدف “جزئی از خود کردن” ، … سرمایه ی فرهنگی داشتنی است که بودن شده است، ملکی ست درونی شده.» (۳)

فرضیه این نوشتار می گوید، زمانی که اشتراک نظر و تفاهمی در نظریه هنر و تعریف هنر میان میدان های مختلف هنری و دولت- به عنوان حامی بزرگ هنر در ایران- وجود داشته باشد، رقابت اصلی به سمت سرمایه فرهنگی کشیده می شود و نتیجه آن خلق آثار هنری با کیفیت بالاتر است. زمانی که این انسجام نظری و اشتراک هدف در بین این دو میدان وجود نداشته باشد، رقابت بر سر سرمایه‌های دیگری کشیده می‌شود که تعارف مشخص‌تر و اشتراک نظر بیشتر بر سر آنها وجود دارد؛ مانند سرمایه‌های نمادین و اجتماعی.

دسته بندی هنرمندان:

هنرمندان تجسمی نوگرا از سال ۱۳۷۷ با برگزاری اولین دوسالانه هنر معاصر تهران توسط وزارت فرهنگ و هنر وقت به عنوان هنرمندان رسمی و مورد قبول حاکمیت پذیرفته شدند (پاکباز، ۱۳۷۹: ۲۰۶). اینان حدود ۱۰ سال برای دستیابی به چنین موقعیتی تلاش کردند و توانستند نقاشان مینیاتوریست و واقع‌نما- شاگردان کمال الملک- را از صحنه هنر رسمی حذف کنند. بررسی دو سالانه‌های نقاشی نشان می دهد که ترتیب و ترکیب قرارگیری آثار در سالن نمایش،همچنین ترتیب و ترکیب چینش آثار در کاتالوگ‌های هر کدام از دو سالانه‌ها با تحولات میدان‌های قدرت درون هنرمندان تجسمی و نیز میدان‌های قدرت خارج از این حوزه ارتباط داشته است.

هنرمندان تجسمی، همچون بسیاری از هنرمندان معاصر، خود را در قالب روشنفکران و رهبران اجتماعی برای نیل به تجدد فرض می کردند و کار هنری به نوعی وسیله تعریف موقعیت تاریخی هنرمند و جبران کننده عقب ماندگی چند صد ساله بود. با این حال اینان به طور مشخص موضع‌گیری سیاسی خاص یا نقش اپوزیسیون به خود نگرفته بودند- همگی بدون حرف و مناقشه در بی‌ینال‌ها شرکت می‌جستند. هدف هنرمندان با هدف برگزارکنندگان نمایشگاه‌ها بسیار نزدیک و همسان می‌نمود: تولید هنری مدرن، با خصوصیاتی ملی (همان: ۲۰۶). اما تا آنجا که از کاتالوگ‌ها(۱۳۴۵- ۱۳۳۷) بر می‌آید تاکید بر ملی بودن، چه از طرف شرکت‌کنندگان و چه از طرف برگزار کنندگان ، به اندازه اهمیت مدرن بودن نبود. به طوری که آثار بسیاری را می توان در کاتالوگ های پیش از انقلاب دید که عناصر و نشانه‌های هنر ملی را در خود ندارند، اما آثار غیر مدرن همچون مینیاتور یا نقاشی واقع نما در این کتاب‌ها دیده نمی‌شود.

این گروه از نقاشان (نقاشان نوگرای نسل اول و دوم) به همراه وزارت فرهنگ، همسو با سیاست مدرنیزاسیون با رنگ و بوی ملی، پنج دوره پیاپی بی‌ینال نقاشی برگزار کردند. در اولین بی‌ینال تعداد شرکت کننده‌ها ۵۴ نفر و در آخرین آن ۳۹ نفر بود. (علت کم شدن تعداد نقاشان ایرانی در بی‌ینال آخر قبل از انقلاب اضافه شدن نقاشانی از ترکیه و پاکستان به نمایشگاه بود.) سه جایزه بی‌ینال پنجم، هر کدام به مبلغ ده هزار تومان، توسط دربار و شش جایزه دیگر، هر یک به مبلغ شش هزار و پانصد تومان، توسط وزارت فرهنگ هنر اختصاص یافته بود. (کاتالوگ اولین بی‌ینال نقاشی تهران: ۱۳۳۷). تا این سال‌ها متولی اصلی هنرهای تجسمی وزارت فرهنگ و هنر بود، اما اختلافات دفتر مخصوص فرح با وزیر فرهنگ باعث تعطیلی ادامه کار بی‌‌‌‌‌‌ینال‌ها شد.

دفتر مخصوص یا همان بنیاد فرح از سال ۱۳۳۸ تاسیس شد (سالشمار ضمیمه مجله حرفه: هنرمند، شماره ۱۸، ۱۳۸۵). تاسیس کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و برگزاری جشن های هنر شیراز و در نهایت تاسیس موزه هنرهای معاصر در سال ۱۳۵۶ (همان) که کامران دیبا (از نزدیکان فرح) از طراحان و مشاوران اصلی آن بود از اقداماتی است که دربار (دفتر مخصوص) مسبب آن بود.

بارورترین دوران رشد نقاشان متجدد دهه ۴۰ و ۵۰ بود. دهه‌ای که اتفاقا مصادف بود با رشد و قدرت گرفتن تکنوکراسی و پدید آمدن لایه کوچک اما نسبتا قدرتمند طبقه متوسط جدید. مناسب‌تر است آغاز این ۲۰ سال را ۱۳۳۸ (سال ازدواج شاه با فرح و تاسیس بنیاد فرح) و پایان آن را سال ۱۳۵۷ بدانیم. سال ۱۳۳۹ دانشگاه ملی تاسیس شد و سال ۱۳۴۱ سال انقلاب سفید بود، رفورمی که شاه با اتکاء به تکنوکرات‌ها و نیروهای خارجی علیه فئودال‌های و روحانیت انجام داد. سال ۴۳ شرکت ملی نفت تاسیس شد و سال ۴۷ اولین پیکان در ایران مونتاژ شد. سال ۵۰ جشن‌های ۲۵۰۰ ساله برگزار شد و سال ۵۲ سال افزایش قیمت نفت و رفاه نسبی در ایران بود. فقط در همین ۲۰ سال بیشترین نهادهای حامی هنر بوجود آمدند: تالار رضا عباسی، کانون پرورش فکری، تالار رودکی، شورای عالی فرهنگ و هنر، مدرسه عالی سینما و تلویزیون، تئاتر شهر، فستیوال فیلم تهران، موزه رضا عباسی، موزه فرش، موزه هنرهای معاصر و بسیاری نهادهای دیگر ایجاد شدند. همچنین مجلات هنر و مردم و رودکی منتشر و جشن های ۲۵۰۰ ساله و جشن هنر شیراز برگزار شدند. در همین سال‌ها، کاخ کشاورزی ساخته شد که نقاشان نوگرا نقاشی‌های بسیاری بر دیوارهایش کشیدند و گروه صنعتی بهشهر اولین خریدار عمده بخش خصوصی اولین آرت اکسپوی تهران را برگزار کرد و تعداد زیادی از آثار هنرمندان نقاش را خرید. بعد از آخرین بی‌ینال در سال ۴۵ بیشترین تبادلات فرهنگی، به خصوص در حوزه نقاشی، میان ایران و غرب به حمایت بنیاد فرح اتفاق افتاد و چندین نمایشگاه از نقاشان ایرانی در مراکز هنری آمریکا و اروپا برگزار شد که بازاری خارجی برای آنان به ارمغان آورد.

اگر چه از طرفی به دلیل قیمت بالای نفت اتفاقا خزانه دولت پر بود و از طرف دیگر فرح دیبا نیز اتفاقا اهل هنر بود و کامران دیبا و فیروز شیروانلو نیز اتفاقا درک و سلیقه قابل تقدیری در سیاستگذاری فرهنگی داشتند، اما این انفجار حمایت‌های دولتی و نیز رشد نقاشی متجدد غیر سیاسی در ایران را نباید فقط به اتفاق مربوط دانست. هنر بسیاری از نقاشان این دوره –جز تعدادی انگشت شمار- هنری مدرن، غیر سیاسی، با رنگ و بوی ملی بود. کاملا همان چیزی که حاکمیت می خواست. در این معامله هر دو سو با هم کنار آمدند و هر دو نتیجه مورد نظر خود را گرفتند. در این دوران میدان قدرت غالب، میدان قدرت دولت و دربار بود، میدان قدرت سیاسی دیگر نیروهای اپوزیسیون چپ و مذهبی بودند.

تعداد نقاشان چپ بسیار معدود بود و نقاش با گرایشات مذهبی از آن هم کمتر. این مخالفین اختلافات نظری و عملی بسیاری با هم داشتند و به همین دلیل هیچ گاه سبکی واحد را برای بیان هنر نیافتند. در شکل و فرم، آثار اینان بسیار شبیه نقاشان متجدد غیرسیاسی بود – هنری ملهم از سبک‌های آوانگارد و انتزاعی روسی، پاریسی و نیویورکی؛ چند نفری هم متاثر از نقاشان انقلابی چپ مکزیک و شوروی. تقریبا همه این نقاشان در هدف‌گیری نوعی مدرنیزاسیون هنری و بومی کردن آن با حاکمیت اتفاق نظر داشتند. حاکمیتی که تکنوکرات‌های تحصیل کرده در دوره رضا شاه ساختار مدیریتی آن را پی ریزی کرده بودند.

به دلیل اتصال نسبتا مستقیم حوزه هنرهای تجسمی (به جز گرافیک) به مرکز میدان نیروی پیش از انقلاب یعنی دربار (فرح دیبا) با سرنگونی حکومت فعالیت‌های تجسمی این نقاشان برای مدت قریب به ۱۳ سال کاملا تعطیل شد. بسیاری از نقاشان مهاجرت کردند و جذب بازارهایی شدند که در سال‌های پایانی حکومت شاه با حمایت‌های دولتی در غرب به دست آمده بود و آنها که ماندند، در داخل، سال‌های سختی را گذراندند. اما بعد از انقلاب با تغییر ساختار حاکمیت و طبقات حاکم، ترکیب نقاشانی که وارد میدان رقابت بر سر کسب سرمایه های اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و نمادین شدند نیز تغییراتی کرد. این گروه عبارتند از: ۱- نقاشان انقلاب اسلامی ۲- نقاشان با گرایش چپ ۳- نقاشان متجدد غیر سیاسی ۴- نقاشان بازاری. در ادامه به ویژگی‌های هر یک از این گروه‌ها خواهیم پرداخت.

نقاشان انقلاب اسلامی:

این گروه از نقاشان عمدتا دانشجویانی بودند که در اوج انقلاب مشغول یادگیری هنر بودند. اولین نمایشگاه آنان در سال ۱۳۵۸ در حسینیه ارشاد برگزار شد. اینان دارای گرایش مذهبی بودند و بعدها تبدیل به معتمدترین گروه نقاشان برای حکومت شدند – نزدیکترین گروه به بخشی از میدان قدرت سیاسی در جمهوری اسلامی. شکل‌گیری آنها آنچنان وابسته به اتفاقات سیاسی بود که نتوانستند چندان به مباحث نظری و عملی نقاشی بپردازند. آنها بیشتر از آنکه بدانند چه می خواهند باشند یا هستند، می دانستند که اولا نه می خواهند به هنر غیر سیاسی، و از نظر آنها غربزده، متجددین غیر سیاسی نزدیک شوند و نه می خواهند مستقیما از الگوهای کمونیستی بهره بگیرند. ایدئولوژی آنها غرب ستیزی، اسلام‌گرایی، بومی‌گرایی و توده‌گرایی بود و تقریبا از همه نشانه‌های آشنای این ایده‌ها در کار خود بهره جستند. بدین ترتیب اکثرا از هنر انتزاعی دوری جستند و آثاری پدید آوردند که التقاطی بود از مینیاتور، نقاشی واقع‌نما، فضاسازی رمانتیک، سورئالیسم، هنر انقلابی روسیه و مکزیک با مضامین مذهبی و انقلابی، که بعدها موضوع جنگ را نیز پوشش داد.

این نقاشان جوان که خیلی زود به قدرت سیاسی نزدیک شدند، جذب نهاد تازه تاسیس “حوزه هنری انقلاب اسلامی” شدند. و پس از انقلاب فرهنگی با اخراج اساتید چپ که پیش از این دانشگاه تهران (دانشکده هنرهای زیبا) را در اختیار داشتند، این نهاد آموزشی را در اختیار گرفتند و از حمایت های میرحسین موسوی (نخست وزیر وقت) که هم اهل نقاشی بود (در تالار قندریز فعالیت کرده بود) و حالا هم در مرکز نظام اداری کشور قرار گرفته بود، برخوردار شدند. افرادی از همین گروه بعدها به ریاست موزه هنرهای معاصر- که تقریبا به مهمترین نهاد دولتی هنرهای تجسمی تبدیل شد – رسیده و برگزار کننده و داور بی‌ینال‌های نقاشی اول تا پنجم انقلاب شدند. به علاوه دو دانشکده سوره و شاهد را تاسیس کرده و در اختیار گرفتند.

اما در عین حال سال‌ها استادی دانشگاه و مواجهه و رقابت این نقاشان با هنرمندان متجدد آنها را به مرور از نظر سبک نقاشی و بعضی منش‌ها و رفتارها دچار استحاله کرد.

در همان سال‌های ۷۰ ایرج اسکندری به دانشگاه هنر منتقل شد و بعد از مدتی ریاست گروه نقاشی و سپس دانشکده را به عهده گرفت. او در بی‌ینال چهارم همزمان یک کار با اسلوب نقاشان انقلاب اسلامی، در سالن اول و یک کار در سالن هنرمندان مدرنیست و با اسلوبی کاملا متفاوت (انتزاعی) ارائه کرد. به همین ترتیب شیوه یک یک این نقاشان به تدریج دچار تغییراتی اساسی شد و اینان به هنرمندانی با اسلوب‌های مدرن و انتزاعی تبدیل شدند. این تغییر اسلوب بر اعتبار هنری (سرمایه فرهنگی یا نمادین) آنها نیفزود و موجب جذب آنها در میدان نیروی هنر متجدد ایران نشد و از طرف دیگر آنها هم اتصالات و ارتباطات گروهی (سرمایه اجتماعی) خود را حفظ و در مشی کلی خود در نزدیکی به میدان قدرت سیاسی تغییری ندادند.

تا آنکه در تحولات دوم خرداد ۱۳۷۶ این گروه از بعضی موقعیت‌های پیشین خود دور شدند و بی ینال پنچم به کسی سپرده شد که از جنس هنرمندان متجدد غیر سیاسی بود.

با از دست دادن وزارت ارشاد و موزه هنرهای معاصر، این گروه جذب بخش تجسمی فرهنگستان هنر زیر نظر میرحسین موسوی شدند و فرهنگسرای نیاوران را در اختیار گرفتند، و با از دست دادن بی‌ینال‌های نقاشی ، بینال های جهان اسلام را بر پا کردند که از بودجه‌ای مطمئن برخوردار بود.

این گروه پس از پایان دوره هشت ساله ریاست جمهوری خاتمی، بار دیگر به وزارت ارشاد و موزه هنرهای معاصر بازگشتند. اینان بیش از سایر گروه‌ها به دلیل بهره‌گیری از قدرت سیاسی و تشکل درون گروهی از سرمایه اقتصادی مطمئنی برخوردارند. اما از سرمایه نمادین، یعنی پذیرفته شدن به عنوان استاد هنرمند روشنفکر بهره اندکی برده اند.

نقاشان با گرایش چپ:

باید قبل از هر چیز توضیح داد که نقاشان با گرایش چپ در ایران یک گروه عمل‌گرای سیاسی نبودند. سابقه آنها به قبل از انقلاب می رسد فضای حاکم در آن دوران چنان دو قطبی بود که کمتر کسی می توانست خارج از جریانات ایدئولوژیک زیست کند. در میان آنها اعضای رسمی گروه‌های سیاسی اندک بود، اما گرایشات سیاسی، آنها را به هم نزدیک می کرد. این گروه در فاصله کوتاه انقلاب تا انقلاب فرهنگی با تکیه بر قدرت و انسجام خود بر دانشکده هنرهای زیبا تسلط یافتند،اما بعد از انقلاب فرهنگی همگی اخراج شدند و از آن زمان در میدان قدرت هنرهای تجسمی نقش اپوزیسیون را به عهده گرفتند. نقاشان چپ در اسلوب‌کاری وجه اشتراک زیادی نداشتند. آثارشان بیشتر مدرن بود و چند تنی هم شیفته رئالیسم سوسیالیستی بودند. اما به مرور نوعی هنر نیمه فیگوراتیو- نیمه آبستره که مضمون شعاری خود را در قالبی فرمالیستی پنهان می‌کرد فرم هنری غالب این نقاشان شد. اینها نقد و نظراتشان را در مجله آدینه منتشر می‌کردند؛ از اولین بی‌ینال، شرکت در دو سالانه‌ها را تحریم کردند تا پس از دوم خرداد که دوباره حاضر به شرکت در بی‌ینال پنجم و ششم شدند. بعضی از این نقاشان در دهه ۶۰ حتی اجازه نمایش آثارشان را نداشتند و کارهایشان را در نمایشگاه‌های خصوصی در منازلشان نمایش می دادند. پس از تاسیس دانشگاه آزاد عده‌ای از آنها جذب این نهاد آموزشی شدند و بخشی از کادر آموزشی آن را در اختیار گرفتند. اینان مانند نقاشان انقلاب اسلامی از نوعی انسجام نانوشته درون گروهی برخوردار بودند. همین نقاشان بودند که فکر اولیه تشکیل انجمن نقاشان را پی ریختند و با ائتلاف با نقاشان متجدد غیر سیاسی نهادی تاسیس کردند که توانست بی‌ینال ششم را برگزار کرده و رقیب جدی نقاشان انقلاب اسلامی شود. در حقیقت نقاشان چپ و نقاشان انقلاب اسلامی دو سر طیفی هستند که ما بین آنها را نقاشان غیر سیاسی متجدد پر می کنند. همچون سایر گرایشات ایدئولوژیک در دهه ۷۰، نقاشان چپ هم تغییر کردند؛ در تعصبات ایدئولوژیک خود تجدید نظر کردند و بیشتر به نقاشان متجدد غیر سیاسی شبیه شدند. اما با این حال، پیشینه و تجربه رفتار سیاسی و روابط دوستانه بین آنها هنوز نوعی موضع انتقادی نسبت به حاکمیت، و سرمایه ای اجتماعی برای آنها فراهم کرده است که از آن بهره می برند.

نقاشان متجدد غیر سیاسی:

عده ای از نقاشان نوگرا بعد از انقلاب در کشور ماندند. اینان بیشتر در دانشگاه هنر فعالیت می کردند و به سختی سال‌های اولیه انقلاب را به توجیه انقلابیون مخالف غربزدگی برای پذیرش هنر مدرن سپری کردند. آنها دائما در تلاش بودند به نوعی با ارتباط دادن هنر فرم‌گرای مدرن با انتزاع‌گرایی هنرهای اسلامی- سنتی متولیان امر را به ادامه آموزش شیوه‌های مدرنیستی راضی کنند. در حقیقت این گروه از نقاشان دوران اوج و طلایی خود را در دهه های ۴۰ و ۵۰ سپری کرده بودند و سرمایه فرهنگی خود را در آن دوره اندوخته بودند. در سال‌های بعد رقابت میان آنها بر سر سرمایه نمادین اعتبار استاد هنرمند روشنفکر بود. پس از دوم خرداد این نقاشان تنها آلترناتیو قابل قبول برای دولت اصلاحات در مقابل نقاشان انقلاب اسلامی بودند. اما بی‌ینالی که با ایده‌های این نقاشان برگزار شد اقتدارگراتر از همه بی‌ینال‌های پس از انقلاب بود. دبیری بی‌ینال بسیاری از انواع نقاشان بازاری و انقلاب اسلامی را حذف کرد و حتی کاتالوگ نمایشگاه را به صورت گزینیشی به چاپ رساند. این تنگ نظری مخالفین بسیاری برانگیخت.

مدیریت موزه و مرکز هنرهای تجسمی به شکل گیری انجمن نقاشان یاری رساندند. این انجمن نخست از ائتلاف چند گروه به وجود آمد: گروهی از نقاشان چپ، چند تن از نقاشان مدرنیست غیر سیاسی دهه ۴۰ و ۵۰ و تعداد بیشتری از دانش آموختگان جوان و میانسال دانشگاه‌های تهران، هنر و آزاد. بعد از یک دوره مشخص شد اولا جوانترها شیخوخیت نقاشان دهه ۴۰ را نمی پذیرند و از سوی دیگر این اساتید کهنه‌کار به یک رای خود قانع نیستند و با اتکا به سرمایه‌های نمادین، انتظار بیشتری دارند. اختلافات شخصی هم به جدایی‌ها دامن زد. دبیر بی‌ینال پنجم به فرهنگستان هنر رفت و همراه با نقاشان انقلاب اسلامی مدیریت بخش تجسمی آن را به عهده گرفت. نقاشان متجدد غیر سیاسی کهنه‌کار نیازی به عضویت یا فعالیت در انجمن نداشتند چرا که انجمن سرمایه‌ای بر سرمایه‌های آنان نمی‌افزود. این جوانترها بودند که نیازمند کسب سرمایه‌های اجتماعی برای پیشرفت در رقابت میدان نیرو بودند. این گونه شد که انجمن، نماینده همه طیف‌های هنرمندان نقاش نشده؛ هر چند که تعداد اعضای آن قابل توجه بود، اما سرمایه‌های اجتماعی، نمادین، اقتصادی و فرهنگی آن به پای تعداد اعضایش نمی‌رسید. نقاشان متجدد غیر سیاسی به دلیل غیر سیاسی بودن به راحتی جذب انواع میدان‌های قدرت سیاسی- اقتصادی می شدند: گاه در انجمن نقاشان، گاه در موزه هنرهای معاصر و گاه در فرهنگستان هنر یا فرهنگسرای شهرداری. اینان به دلیل نداشتن موقعیت مطمئن اقتصادی یا عدم برخورداری از خط کشی‌های سیاسی و ایدئولوژیک همیشه به قطب قوی‌تر میدان نیرو کشیده می‌شدند؛ چندان تفاوتی نداشت اگر نقاشان انقلاب اسلامی دو سالانه نقاشی جهان اسلام را برگزار می کردند، یا اگر انجمن نقاشان بی‌ینال نقاشی ترتیب داده بود؛ تفاوتی نداشت اگر فرهنگسرای نیاوران نمایشگاه هنر معنوی راه می‌انداخت، یا موزه امام علی – وابسته به شهرداری تهران- به مناسبتی مذهبی سمپوزیوم نقاشی برگزار کرده بود، یا حوزه هنری انقلاب اسلامی نمایشگاه پایداری ترتیب داده بود؛ نقاشان متجدد غیر سیاسی در هر حال شرکت می‌کردند، چرا که تنها میدان رقابت جدی در میان این نقاشان میدان رقابت بر سر سرمایه نمادین – اعتبار و شهرت – بود. از نیمه دوم دهه هفتاد با چرخش جو کلی جامعه از فضایی به شدت سیاسی به سمت فضایی غیر سیاسی‌تر نقاشان متجدد غیر سیاسی قدرت بیشتری هم گرفتند؛ اینان در سال‌های بعد با ورود به بازارهای هنری خارج از ایران وارد رقابت در میدان اقتصادی شدند و موفق شدند در کسب سرمایه های اقتصادی و نمادی از رقبای خود پیشی گیرند.

تضادها و تنش های میان این سه گروه از نقاشان هنوز ادامه دارد و در برگزاری هر بی‌ینال نقاشی دوباره به شکل حاد بروز می کند،نمونه ی حاد آن در بینال هفتم اتفاق افتاد که در بخش بعد توضیح داده خواهد شد.

نقاشان بازاری:

این نقاشان ماهیتا با سه گروه قبل متفاوت اند. در دوران معاصر هنرمندان متجدد عمدتا خود را در جایگاه روشنفکر دیده اند و وظیفه جبران عقب افتادگی تاریخی در حوزه هنر را بر دوش خود احساس می کرده اند. اما نقاشان بازاری، یا عامه پسند، همچون هنرمندان سنتی چنین دیدی نسبت به عمل خود نداشته اند. رقابت در میدان قدرت آنها تنها بر سر سرمایه اقتصادی صورت می گیرد (برای اطلاعات بیشتر ر.ک. افسریان، ۱۳۸۵ و ۱۳۸۶).

در ادامه مقاله با مراجعه به اطلاعات مربوط به برگزاری بی ینال های نقاشی از ابتدا تا امروز، به چگونگی منازعه قدرت میان گروه های نقاشان می پردازیم.

رقابت گروه ها در بی ینال های بعد از انقلاب:

۱۳ سال اول انقلاب مصادف بود با بحران‌های اول انقلاب و جنگ و در نتیجه فعالیت گروه‌های هنرمندان تجسمی، به غیر از هنرمندان انقلاب اسلامی، بسیار محدود بود. اما از سال ۱۳۷۰- یعنی برگزاری اولین بی‌ینال نقاشی بعد از انقلاب – تغییر و تشتت طبقات حاکم، تشتت و سردرگمی تئوریک هنرمندان را در پی داشت. در نتیجه عدم شکل‌گیری یک گفتمان غالب باعث شد بازار سرمایه فرهنگی بزرگی برای رقابت هنرمندان به وجود نیاید و به همین خاطر، رقابت هنرمندان متجدد را باید بر سر سرمایه‌های اجتماعی، نمادین و اقتصادی بررسی کرد. به همین دلیل بسیاری از مسائل به ظاهر حاشیه‌ای مانند گروه‌بندی‌ها، سمت‌ها، عضویت در نهادها، شکل برگزاری نمایشگاه‌ها، شرکت کردن یا نکردن در نمایشگاه‌های عمومی و نزدیکی یا دوری از حاکمیت، همگی نشانه‌ها و عرصه‌هایی هستند که رقابت‌های پنهان گروه‌های هنری را بر سر سرمایه‌های یاد شده آشکار می کند.

بی‌ینال اول بعد از انقلاب در سال ۱۳۷۰ برگزار شد. دو سال بود که هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور شده بود؛ در ۸ سال ریاست هاشمی، جناح چپ که در دوران موسوی دولت را در اختیار داشت به مرور به حاشیه رانده شد. جناح راست سنتی و تکنوکرات‌های جدید در اواخر این دوران ۸ ساله بیشترین قدرت را در دولت به دست گرفته و نهادهای فرهنگی عمدتا در اختیار جناح راست سنتی قرار گرفتند. تنها در اواخر این دوران بود که شهرداری تهران که در اختیار تکنوکرات‌ها بود فرهنگسراهایی تاسیس کرد و در آنها به حمایت از هنر مورد تایید خود پرداخت. وزارت ارشاد مانند سایر وزارتخانه‌ها در نیمه دوم ریاست هاشمی از محمد خاتمی گرفته شد و در اختیار جناح راست قرار گرفت. در این ۸ سال ۴ بی‌ینال برگزار شد. در ادامه به چگونگی تاثیر گذاری تحولات سیاسی بر شکل‌گیری این نمایشگاه‌ها اشاره خواهد شد.

بی ینال اول با نقاشان متجدد غیر سیاسی:

این بی‌ینال با شرکت ۲۶۴ هنرمند با ۴۰۰ اثر در چهار مجموعه فرهنگی برگزار شد (آخرین بی‌ینال تهران قبل از انقلاب با حضور ۳۹ نقاش ایرانی- به غیر از نقاشان ترک و پاکستانی تشکیل شده بود). این رشد کمی به خاطر رشد تعداد هنرمندان نبود، بلکه علت آن اجازه یافتن سه گروه از نقاشان (انقلاب اسلامی، متجدد غیر سیاسی و نقاشان بازاری) برای شرکت در بی‌ینال بود که هیئت انتخاب آن نه چندان هدفمند بود و نه سخت گیر. هنوز مدیریت جدید کاملا مستقر نشده بود و سیاستگذاری‌ها و خط کشی‌ها چندان پر رنگ و واضح نبود.

کاتالوگ بی‌ینال توسط مسئولی در موزه هنرهای معاصر تنظیم شد که او را می توان جزو نقاشان متجدد غیر سیاسی دسته‌بندی کرد. کاتالوگ بر اساس حروف الفبا تنظیم شد و در مجموع جهت‌گیری ارزشی و ایدئولوژیکی در تعداد و شکل قرارگیری آثار در کاتالوگ دیده نمی‌شد. به آثار از هر نوعی امکان حضور در بی‌ینال و کاتالوگ داده شده بود. فقط نقاشان چپ غایب بودند که آنها هم خود شرکت در این بی‌ینال را تحریم کرده و مواضع خود را در مجله آدینه اعلام نموده بودند. در میان برگزیدگان بی‌ینال اول، دو نفر از نقاشان انقلاب اسلامی به چشم می خورند (بروشور اولین دو سالانه نقاشان ایران، ۱۳۷۱).

بی‌ینال دوم با نقاشان انقلاب اسلامی:

در بی‌ینال دوم (کاتالوگ بی‌ینال دوم، ۱۳۷۲)، موضع گیری‌ها مشخص بود. نقاشان چپ کاملا حذف شده بودند. رقابت اصلی میان دو گروه نقاشان انقلاب اسلامی با مدرنیست‌های غیر سیاسی بود. برگزار کننده نمایشگاه و منتشر کننده کاتالوگ، یعنی موزه هنرهای معاصر، در اختیار نقاشان انقلابی بود. نتیجه آنکه در سالن اول موزه، آثار نقاشان انقلاب اسلامی چیده شد و به ترتیب نزدیکی به ایدئولوژی گروه حاکم، آثار از محل بهتری برای نمایش برخوردار می شدند.

ترتیب کاتالوگ هم بدین شکل بود: اول آثاری با موضوعات معنوی (معمولا با سبکی شبیه سوررئالیسم) قرار داشت، پس از آن به ترتیب این موضوعات قرار گرفته بود: مذهبی – انقلابی (درباره جنگ، شهادت و مضامین اینچنین)، بعد از آن نقاشی‌های واقع‌نما با گرایش به موضوعات بومی، روستایی، سنتی و مردمی (مناظری از روستاها و شهرستان‌های ایران و …)، پس از اینها نقاشی‌هایی با گرایش انتزاعی و مدرن آمده بود، بعد طبیعت بی جان (گل و …)، نقاشی با مضمون زنان و کودکان عمدتا روستایی و عشایری، نقاشی‌های پرتره، و در صفحات آخر آثاری با اسلوب مدرن و با گرایش بومی و نمادهای سنتی و نیز نقاشی خط چیده شده بود.

با نگاهی به این کاتالوگ چندین نتیجه حاصل می شود: اول اینکه دسته‌بندی آثار کاملا بر اساس موضوع و مضمون انجام شده است. این گرایش غالب متصدیان دولتی بود که از اثر نقاشی نخست انتظارات مضمونی داشتند و مسئله سبک و فرم در درجه بعدی اهمیت قرار می گرفت. دوم، به نظر می آید چینش کاتالوگ به ترتیبی است که وقتی آن را از راست به چپ ورق بزنیم ترتیب نقاشی‌ها بیشتر متناسب با بیننده داخلی و با مضامین مورد تایید هنر رسمی است، در حالی که وقتی از چپ به راست ورق بزنیم ترتیب نقاشی‌ها بیشتر با در نظر گرفتن علاقه بیننده خارجی تنظیم شده است. این سیاست دوگانه در ارائه تصویر ایران در مقابل چشم ناظر خارجی بعدها هم ادامه پیدا کرد. (تفاوت کانال‌های داخلی و شبکه‌های ماهواره‌ای صدا وسیما مؤید این سیاست است). سوم آنکه خط کشی‌های نسبت به بی‌ینال اول مشخص‌تر است و نسبت به بی‌ینال بعدی غیر دقیق است. در شروع کاتالوگ با آثاری از هانیبال الخاص (باگرایش چپ)، علی اکبر صادقی (نقاش نوگرای غیر سیاسی)، و زهرا رهنورد (همسر نخست وزیر سابق، و رئیس دانشگاه الزهرا) مواجه می شویم. در میانه کاتالوگ اثر حسین خسروجردی (نقاش انقلاب اسلامی) در نزدیکی اثر مهدی حسینی (نقاش مدرنیست غیر سیاسی) گذارده شده است (به نظر می رسد این دو اثر فقط به خاطر نوع استفاده از مواد و مصالح کار کنار هم آمده اند).

برندگان جوایز این بی‌ینال همگی نقاشان فیگوراتیو بودند (احتمالا به خاطر جو غالب مخالفت با نقاشان مدرنیست غیر سیاسی و اصولا هنر مدرن که تظاهری از غربزدگی محسوب می شد). جالب آنکه دو تن از این نقاشان از جمله هنرمندان انقلاب اسلامی بودند و در این میان حبیب ا… صادقی تنها کسی است که در تاریخ بی‌ینال ها دو دوره پیاپی (اول و دوم) جایزه گرفت. او که در واحد عقیدتی سیاسی سپاه پاسداران فعالیت کرده بود، بعدها در دوران ریاست محمود احمدی نژاد به مدت دو سال ریاست موزه را به عهده داشت.

بی‌ینال سوم با نقاشان انقلاب اسلامی:
تعداد هنرمندان شرکت کننده در بی‌ینال سوم ۱۵۶۰ نفر بود که آثار ۵۳۴ نفر آنها پذیرفته شد (منتخب سومین دوسالانه نقاشی، ۱۳۷۴). این بار خط کشی ها واضح‌تر و مشخص‌تر بود. سالن نخست متعلق به هنرمندان انقلاب اسلامی بود. سه نفر از ۱۲ برنده جوایز هم نقاشان انقلاب اسلامی بودند و ۳۱ صفحه اول کاتالوگ هم متعلق به همین طیف بود. بعد از آثار این گروه، نقاشی‌های فیگوراتیوی چاپ شد که جنبه ای ملی- اسلامی داشتند؛ سپس نقاشی-خط ها آمده بود؛ بعد از آن منظره‌های روستایی و شهرهای قدیمی ایران. حدودا از صفحه ۱۰۰ به بعد آثار انتزاعی شروع می‌شد که یک برنده هم از میان آنها انتخاب شده بود. از صفحه ۱۳۸ به آثار فیگوراتیو مدرن بر می‌خوریم، تا صفحه ۱۸۰ که نقاشان واقع‌نما (شامل بازاری یا عامه پسند و غیر بازاری) ۲۰ صفحه را به خود اختصاص داده اند. ۱۰ صفحه آخر مجددا به چند نقاشی مدرن اختصاص می‌یابد (شاید باز هم برای خوشامد بیننده خارجی). اثر مهدی حسینی (دبیر بی ینال پنجم) که از نقاشان مدرنیست غیر سیاسی محسوب می‌شود در همین ۱۰ صفحه آخر است. در این نمایشگاه هم چنانکه در بالا برشمردیم همه گرایشات – از انقلابی، مدرن، واقع‌نما، تا بازاری و نقاشی – خط- اجازه شرکت یافته بودند.

کاتالوگ بی‌ینال چهارم چاپ نشد. اما چینش آثار در موزه به همان روال گذشته بود. اتفاق جالب در این بی‌ینال حضور آقای ایرج اسکندری (یکی از نقاشان انقلاب اسلامی) در دو سالن بود؛ در سالن اول در کنار نقاشان انقلابی و در سالن پایین در کنار نقاشان مدرن؛ این را می‌توان به عنوان اعلام آغاز استحاله نقاشان انقلاب اسلامی و نزدیک شدن آنها به نقاشان متجدد غیر سیاسی گرفت.

بی‌ینال پنجم با نقاشان متجدد غیر سیاسی:

تحولات دوم خرداد ۱۳۷۶ اتفاق افتاده بود که بی‌ینال پنجم برگزار شد (کاتالوگ پنجمین دوسالانه نقاشی معاصر ایران، ۱۳۷۹). مدیریت وزارت ارشاد و موزه تغییر کرده و در اختیار گروهی دیگر قرار گرفته بود. بهترین آلترناتیو برای مدیریت جدید، نقاشان متجدد غیر سیاسی بودند. نقاشانی که پیش از انقلاب هم با قدرت گرفتن تکنوکرات ها و بوروکرات ها مورد حمایت قرار گرفته بودند. مدیریت در اختیار کسانی قرار گرفت که در این سال‌ها در حاشیه بودند اما در عین حال در موضع اپوزیسیون هم نبودند. مهدی حسینی، که در دانشگاه هنر با جمعی از هنرمندان نوگرای غیر سیاسی چراغ نقاشی “مدرن با تکیه بر عناصر بومی” را روشن نگه داشته بود، دبیر بی‌ینال شد.

این نقاشان از نظر بنیان‌های نظری قوت بیشتری داشتند و اطمینان از همین قدرت نظری اجازه حذف دیگران را به آنها می داد. بی‌ینال آنها با روال گذشته متفاوت بود. در سالن اول آثار پیشکسوتان نقاشی متجدد غیرسیاسی، و در سالن‌های بعدی مابقی کارها قرار داشت. نمایشگاه فقط در موزه برگزار شد و از میان ۱۳۷۱ نفر تنها ۱۲۰ هنرمند، یعنی حدود یک پنجم هنرمندان متقاضی، جواز شرکت در نمایشگاه را یافتند- به یاد بیاوریم که در بی‌ینال سوم به یک سوم شرکت کننده‌ها اجازه ورود داده شده بود. در بی‌ینال پنجم تنها یک دهم متقاضیان موفق به نمایش تابلوهای خود شدند. دبیر بی‌ینال به وضوح در ابتدای کاتالوگ نوشت که آثار بازاری (نگارگری، نقاشی-خط و واقع نما) در بی‌ینال جایی ندارند. هر چند کاتالوگ بر اساس حروف الفبا چیده شده بود اما پیش از برقراری ترتیب الفبایی، آثار ۱۱ نفر از شرکت‌کننده‌ها حذف شد تا اثری که با ایدئولوژی هنرمندان متجدد غیر سیاسی مطابقت ندارد در پرونده این بی‌ینال ثبت نشود.

هیئات انتخاب متشکل از دو گروه رقیب در سال‌های قبل بود: نیمی از اعضای آن از استادان دانشگاه هنر (متجددین غیرسیاسی) و نیمی دیگر از نقاشان انقلاب اسلامی (اساتید دانشگاه تهران) بودند و هیچ نماینده‌ای از چپ‌ها یا فارغ التحصیلان بعد از انقلاب در آن حضور نداشت. اما در میان اعضای هیئت داوری، تنها یک نقاش انقلابی (حبیب ا… صادقی) حضور داشت. تعداد بیشتری از جوایز به نقاشان انتزاعی تعلق گرفت. در این بی‌ینال نقاشان چپ شرکت نکردند و تعداد زیادی از فارغ التحصیلان سال‌های پس از انقلاب که شیوه و ایده آنها با نگاه فرم گرای نسل قبلی مدرنیست‌ها موافق نبود از نمایشگاه حذف شدند. این بی‌ینال به تضادها دامن زد چرا که علی رغم تبلیغات دولت جدید برای ایجاد فضای بازتر، نسبت به بی‌ینال‌های قبلی اقتدار طلبانه‌تر هم شده بود. ریاست موزه باید در میان گروه‌های مختلف نقاشان آلترناتیو دیگری برای نزدیکی و اعطای قدرت می یافت. این بار چند نفر از نقاشان با گرایش چپ (با توجه به اینکه چپ‌ها همیشه در کار گروهی موفق عمل کرده اند) پیشنهاد تشکیل انجمن نقاشان را دادند.پیش از این کانون نویسندگان نیز با گرایش چپ توانسته بود نهاد موثری باشد. در دولت اصلاحات تصمیم بر آن بود تا نهادهای مدنی چون انجمن‌ها و N.G.O. ها میان مردم و حاکمیت واسطه شوند. نقاشان چپ و گروهی از هنرمندان متجدد غیرسیاسی قبل و بعد از انقلاب ائتلاف کردند و انجمن نقاشان شکل گرفت.

بی‌ینال ششم با نقاشان متجدد غیرسیاسی جوان و نقاشان چپ:
انجمن نقاشان نسبت به سایر نهادها دموکرات‌تر و فراگیر‌تر بود. در سال‌های بعد از انقلاب تعداد نقاشان و هنرجویان زن افزایش یافته بود. بر خلاف تمام نهادها و مدیریت‌های قبل و بعد از انقلاب، در انجمن حضور و مدیریت زنان چشمگیر بود. برای اولین بار یک زن به عنوان دبیر بی‌ینال انتخاب شد و در هیئت انتخاب نیز چهار زن حضور داشتند (ششمین دوسالانه نقاشی معاصر تهران، ۱۳۸۲). هیئت انتخاب از میان نقاشان متجدد بعد از انقلاب یا کسانی که تا آن زمان از میدان‌های قدرت به دور بودند برگزیده شدند. در جمع هیئت داوران هم یک فیلم ساز با اعتبار جهانی، یک معمار و چند داور خارجی ترکیب جدیدی بوجود آورده بود. انجمن مجبور شد تا ۳۳ هنرمند صاحب نام و پیشکسوت را به عنوان “مدعو” به بی‌ینال دعوت کند. این افراد نقاشانی بودند صاحب سرمایه‌های نمادین یا اجتماعی بالا و حذف کامل آنها توسط هیئت انتخاب مشکلات زیادی را برای برگزارکنندگان در پی می آورد. در حقیقت این بی‌ینال توسط نسل جوان تر انجمن (فارغ التحصیلات بعد از انقلاب) برگزار شد. اما آنچه نسل‌های مختلف هنرمندان نوگرا بر سر آن تفاهم داشتند، حذف کامل نقاشان بازاری بود. علاوه بر آن انجمن مصمم به حذف نقاشان انقلاب اسلامی بود که در بی‌ینال ششم موفق شد – البته در بی‌ینال بعدی عواقب آن را هم دید. روشن است که انجمنی که حاصل جمع هنرمندان چپ و نوگرایان جوان بود بیشترین فاصله را با نقاشان انقلاب اسلامی داشت.

کاتالوگ نمایشگاه همه هنرمندان را پوشش داد و آثار نمایشگاه نه بر اساس پیشکسوتی- که معیار نقاشان متجدد نسل قبل بود- و نه بر اساس وابستگی به میدان قدرت سیاسی چیده شدند. به نظر می آمد هم نظری و تفاهم این گروه از نقاشان، می تواند امکان ایجاد یک میدان رقابت بر سر سرمایه فرهنگی مهیا کند. اما به دلیل ساختار از بالا به پایین قدرت، که احتمالا متناسب با ساختار اقتصادی وابسته به نفت بود، با تغییر دولت همه رشته های این گروه پنبه شد.

بی‌ینال هفتم با نقاشان انقلاب اسلامی
بی‌ینال هفتم به فاصله ۴ سال از بی‌ینال ششم برگزار شد. دولت از اختیار تکنوکرات‌ها خارج شده بود و مدیریت ایدئولوژیک هیچ گروهی را غیر از نقاشان انقلاب اسلامی به خود نزدیک نمی دید. حسینی راد و حبیب ا… صادقی از جمله نقاشان انقلاب اسلامی به ریاست موزه رسیدند. آنها که خود در این سال‌ها تغییر ماهیت داده بودند، تلاش‌شان را معطوف به بازگرداندن شرایط به پیش از دوم خرداد کردند: شرایطی که همه در آن حاضر بودند اما مدیریت در دست این گروه خاص بود. انجمن نقاشان زیر بار این تغییر نرفت. این گروه هم که پیش از این توسط انجمن نادیده گرفته شده بودند، برگزاری بی‌ینال را از انجمن گرفته و خود آن را به شیوه قدیم، یعنی همه به اضافه خودشان، برگزار کردند. طبق معمول بسیاری از نقاشان متجدد غیر سیاسی در آن شرکت کردند، اما گرایش چپ انجمن آن را تحریم کرد. تا زمان نوشته شدن این مقاله هنوز کاتالوگ این بی‌ینال به چاپ نرسیده است.

نتیجه نهایی اینکه در دو دوره (یکبار، در دهه چهل و اوایل دهه پنجاه و بار دوم، دوره ریاست جمهوری محمد خاتمی) نوعی اشتراک نظر میان دولت (حامی بزرگ) و هنرمندان متجدد بر سر قواعد هنری باعث اهمیت بیشتر سرمایه فرهنگی در مقایسه با سایر سرمایه ها شد. نتیجه، رشد کیفی این نوع از نقاشی در دهه ۵۰ و همچنین سال‌های اخیر است که اتفاقا در هر دو مورد هنر ایران توانست به بازارهای جهانی هم راه یابد؛ اشتراکی در تعریف، که در نبود آن شکل رقابت‌ها به کلی تغییر می کند.

منابع:

پاکباز، رویین (۱۳۷۹): نقاشی ایران از دیر باز تا امروز، انتشارات نارستان ۱۳۷۹
مینوفر، ستاره: سالشمار ضمیمه مجله حرفه هنرمند، شماره ۱۸، زمستان ۱۳۸۵
افسریان، ایمان: هنر متجدد- هنر بازاری، مجله حرفه هنرمند، شماره ۱۴، تاریخ زمستان ۱۳۸۴
افسریان، ایمان: هنر متجدد- هنر بازاری، مجله حرفه هنرمند، شماره ۱۶، تاریخ تابستان ۱۳۸۴
افسریان، ایمان و راودراد، اعظم: نقاشی ایران در دوران سنت و مدرن، دومین نشست تخصصی جامعه شناسی هنر، فرهنگستان هنر جمهوری اسلامی ایران: ۱۳۸۵
بروشور اولین دوسالانه نقاشان ایران (بعد از انقلاب) ۱۳۷۰، مرکز هنرهای تجسمی، چاپ اول: ۱۳۷۱
نقاشی معاصر ایران؛ کاتالوگ بی‌ینال دوم، انجمن هنرهای تجسمی: ۱۳۷۳
نقاشی معاصر ایران؛ منتخب سومین دوسالانه نقاشی، انجمن هنرهای تجسمی: ۱۳۷۴
طعم رویا؛ کاتالوگ پنجمین دو سالانه نقاشی معاصر ایران، نشر نظر: ۱۳۷۹
ششمین دو سالانه نقاشی معاصر ایران، موسسه توسعه هنرهای تجسمی: ۱۳۸۲
کریستی ین شویره، اولیویه فونتن: واژگان بوردیو، ترجمه مرتضی کتبی، نشر نی ۱۳۸۵
پی نوشت:

۱- کریستی ین شویره، اولیویه فونتن- واژگان بوردیو – صفحه ۱۳۸ تا ۱۴۱ نشر نی- ترجمه مرتضی کتبی ۱۳۸۵ تهران
2- پی یر بوردیو- نظریه کنش- صفحه ۲۸۴- انتشارات نقش و نگار- ترجمه مرتضی مردیها- ۱۳۸۱- تهران
3- کریستی ین شویره، اولیویه فونتن- واژگان بوردیو- صفحه ۹۷- نشر نی- ترجمه مرتضی کتبی ۱۳۸۵ تهران

جهان تصاویر ایرانی از نگاه بیگانه

همه نظرات ارائه شده در این متن لزوما مورد تائید فراایران نیست.

جهان تصاویر ایرانی از نگاه بیگانه

شعله مصطفوی
ترجمه: مریم اطهاری

منبع : نشریه هنرهای تصویری حرفه هنرمند
شماره ۳۳ ، تابستان ۱۳۸۹

شعله مصطفوی دارای مدرک دکترا در رشته ی فلسفه، بخش تاریخ هنر، باستان شناسی کشورهای خاورمیانه، و باستان شناسی اروپا از دانشگاه جان ولفگانگ گوته فرانکفورت می باشد. او بعد از ۵ سال کار در بخش هنرهای اسلامی در یکی از موزه های شهر فرانکفورت، از سال ۲۰۰۴ در موزه ای در شهر کارلزروهه و در تنها بخش علمی موجود در آلمان به اسم “فرهنگ و هنر کشورهای غیر اروپایی” مشغول به کار گردید. او از سال ۲۰۰۲ هنرگردان ( Curator ) و همکار چندین نمایشگاه هنرهای معاصر کشورهای شرقی به خصوص ایران بوده و آخرین بار در سال ۲۰۰۹ در جشنواره ی زنان کارلزروهه به اسم Iran- 1001 هنرگردانی ۴ نمایشگاه را به عهده داشته است.

پیش داوری ها و تصاویری که فرهنگ ها از یکدیگر دارند به سختی قابل تغییرند. از مشخصات دوران ما سیل تصاویر رسانه ای است که اثری تعیین کننده بر روابط اجتماعی و ارائه ی تصویری از خود و بیگانه دارد و حوزه های مجازی جدیدی را پدید می آورد که فراسوی مرزبندی های ذهنی و جغرافیایی، در آنها ماهیت هنر رسانه ای قابل لمس می شود. نظام های پویای تصویرسازی در هم می آمیزد و از کلیشه های فرهنگی بهره گرفته می شود تا به چالش شان کشیده و یا با یکدیگر قیاس شان کند. فرار از این کلیشه های فرهنگی، به دلیل بازار پر رونقی که دارند، تنها در مواردی بسیار نادر صورت می گیرد و بدینگونه، نوآوری قربانی فروش می شود.
هنر ایران از آنجا که سال ها تنها به منظور تبلیغات سیاسی مورد بهره برداری قرار می گرفت، مورد توجه غرب واقع نمی شد، لیکن پس از اصلاحات سال ۱۹۹۷ فرصتی یافت تا ارتباط خود را با هنر جهانی از نو برقرار سازد و آنگاه برای نخستین بار با آثار هنرمند مقیم آمریکا، شیرین نشاط، بار دیگر به حوزه ی آگاهی عمومی غرب قدم گذاشت. مجموعه عکس های زنان الله او که در سال ۱۹۹۴ پدید آمدند، زنان ستیزه جو و پوشیده در چادری را نشان می دهند که جوارح قابل رؤیتشان تماما با حروف فارسی منقش و پوشانیده شده اند، که نشانگر برداشت شخصی او از تغییراتی هستند که در هنگام مراجعتش به ایران با آنها روبه رو شد. از پی این عکس ها، سه گانه ی ویدئویی او به نام های بیقرار، وجد، و شور پدید آمد که دو فیلم ویدئویی اول، جایزه چهل و هشتمین بی ینال ونیز را برایش به ارمغان آوردند. (تصاویر ۱ تا ۷ ) از آن پس شیرین نشاط به عنوان ” یکی از مهم ترین نمایندگان هنر معاصر” شناخته شده است. هنرمند در هر دوی این ویدئوها، دو جنس زن و مرد را از یکدیگر به کمک دو پرده مقابل هم، از حیث فضا تفکیک می کند. این جداسازی زن و مرد و تفکیک نیمکره هایش که با شگردی نمایشی ترتیب داده شده است با تقلیل رنگ ها به سیاه و سفید تشدید می شود؛ هنرمند از طریق صورت بندی ای تزیینی هر یک از دو جنس را در چارچوب یک گروه، متمرکز ساخته و باز از سویی دیگر در هیئت فرد، مستحیل می سازد و در مقابل یکدیگر و در نهایت، در برابر تماشاگر قرار می دهد. در این میان اشاره به اسلام هیچ گاه، خواه در سر و وضع ظاهری هنرپیشه ها و یا در الگوهای رفتاری شان، فرو گذاشته نمی شود. شیرین نشاط با زبان استعاری تصاویرش و با انواع صداهایی مانند ” کل کشیدن” سعی دارد تا به “ترکیبی از واقعیت و خیال” دست یابد.

مشخصه ی سبک این آثار اشاره به گذشته و سنت زیباشناختی دیرپای مرتبط با هنر خوشنویسی و خوشخوانی ایرانی است، که در آنجا به جست جوی ابهامند. اما به راستی این تصاویر تمثیل گونه که اغلب پر از شعر و غنی از سحری فراگیرند در مقابل چشمان مخاطب غربی چه جلوه ای دارند؟ مخاطب غربی در مجموعه ی عکس های زنان الله اغلب عاجز از کشف و خوانش اشعار فروغ فرخزاد است، و آن نوشته ها را عموما به جای تزیینات خوشنویسی در نوشته های عربی می گیرد و پیام تصاویر را تنها با شعائر اسلامی مرتبط می کند؛ در این میان اما انگار خود عنوان این آثار و فیلم های ویدئویی نیز بر معلومات رسانه ای مخاطب غربی راجع به حکومت دینی ایران صحه می گذارند. (تصویر ۸ ) مضاف بر آن : در حالی که کلمه و تصویر به زعم مخاطب غربی از درونمایه بنیادی واضحی تبعیت می کنند و به خاطر جای گیری سیاه_سفید مبالغه آمیز و حقیقتا تحمیل گرانه شان به همراه آن آوازهای مرثیه وار، وقایع و برخوانی های آیینی حوزه های فرهنگی “نخستین” (به عبارتی “بی تمدن”) را به ذهن متبادر می سازند، شیرین نشاط موفق شده است نبض مخاطب غربی را در حساس ترین نقطه اش پیدا کند.

تصاویری از این دست، که تازه بعد از وقایع یازده سپتامبر ۲۰۰۱ و کنجکاوی از پی آن برای کشف ” وحشی نجیب” و بیان بی پرده ی “شور سر کش” اش، برانداز می شدند بعد از چندی با برپایی بازاری برای آثار هنرمندان ایرانی مصادف شدند که این بازار رو به رشد داشت و در خارج بسیار مورد توجه قرار گرفت. نسلی از هنرمندان جوان که به بلوغ هنری می رسید موفق شد آثار پر شماری را ارائه دهد که طیفی وسیع را در بر می گرفت: از کارهایی که به وضوح، زمان-محور بودند یعنی کارهای سمعی_ بصری (مانند فیلم و انیمیشن) تا مجموعه ی (اینتراکتیو)، چیدمان های اجرایی و نقاشی و غیره. در این میان، نمایشگاه های بسیاری در خارج از ایران به نمایش اینگونه آثار تخصیص یافت. با وجودی که در برنامه ریزی چارچوب اصلی این نمایشگاه ها، کیفیت هنری و مستقل آثار از نظر دور نگه داشته نمی شد، به نظر می آمد که نه نحوی بطنی رغبتی نهفته نسبت به جهانی غیر عقلانی در آنها طنین انداز است، که تصورات رمانتیک پیشین از ایران قدیم و وحشتی که امروز نسبت به ایران و جود دارد را همزمان یا جدا از هم می شد در آن مشاهده کرد.

اما هنر ایران، امروز در عرصه ی هنر بین الملل چه جایگاه و اعتباری دارد؟ در کجای گستره ی وسیع و در انحصار غرب “تاریخ هنر” می توان جایش داد؟ چه تعداد و چه میزان ویژگی هایی را باید دارا باشد تا در همان زمره به رسمیت شناخته شود؟ آیا هنرمندان ایرانی تباری که در خارج از ایران زندگی می کنند و در آثارشان پیش زمینه های فرهنگی خود را از دریچه ی محیطی جدید انعکاس می دهند نیز از مفاخر این هنر محسوب می شوند؟ و چه کسی می تواند این آثار را ارزیابی کند؟ آنهایی که در ایران زندگی می کنند یا آنها که از پس سال ها غیبت از دور هنر موطن دیرینه شان را قضاوت می کنند، و یا هنر گردان (Curator) های غربی که در جست جوی مصالحی جدید و به امید هجوم سیلی از بینندگان، که خود برای بقای نهادهای هنری موجود سرنوشت ساز است، در راه هایی جدید قدم گذارده اند؟ آیا تنها به این دلیل به دیدن نمایشگاه هایشان نمی رویم که آنها به مناطقی روی آورنده اند که به لحاظ سیاسی نا امن است و از هیچ تلاشی دریغ نمی کنند تا در محل به جست جوی هنر و هنرمندانی بپردازند که در تاریکی و ابهام صلاحیتی تصدیق نشده به سر می برند تا آنها از نو کشف شان کنند؟ پاسخ به این پرسش ها ارتباطی تنگاتنگ با تعریف مفهوم هویت دارد. بدیهی است که یک جامعه هیچگاه، حتی در گذشته نیز تنها یک هویت واحد و تغییر ناپذیر نداشته که باری از سیر تدریجی تغییر و تمایز جلوه هایش پدید آمده باشد. بی تردید امروزه در طول زندگی یک فرد دگرگونی های تاریخی بیشتری بر روی هم انباشته می شود، که این خود تغییراتی شخصی را در پی دارد که فرد را وا می دارد تا فراسوی مفاهیم خشک هویت، خود را دگر بار تعریف نماید. در این میان، مهاجرت به محیط فرهنگی بیگانه، آن هم در عصر شبکه ی جهانی تنها یکی از شکل های واقعی تجلی هویت در میان اشکال متعدد آن است. اما پرسشی که در اینجا مطرح می شود آن است که چه مؤلفه هایی، هویت های امروزین را شکل می دهند و اینکه یک هویت “ناب” ایرانی را با توجه به تأثیر جهانی رسانه ها چه طور می توان مصون و دست نخورده نگه داشت؟ وقتی خالق یک اثر هنری خود اهل ایران باشد و در دل تضادهای جامعه ای زندگی کند که از یک سو بر پایه ی ارزش های اسلامی بنا شده است و از سوی دیگر قادر نیست یا اصلا خواستش نیست که از مدرنیته دوری گزیند، نزد او هنر، خصوصا از نگاه یک ناظر پیگیر بیرونی، به منزله ی گواهی بر وضع موجود و نیز ابزار غور و اندیشه تلقی می شود. از اینجا قابل پیش بینی است که چرا پرداختن به سؤالاتی در رابطه با آینده، نقش هنرمند و مذهب جزئی از هنر معاصر ایران می شود. هنرمند ایرانی به عنوان یک مرز_نشین یعنی کسی که به واسطه و در متن ناگزیر است تا بی وقفه موضع خود را مشخص سازد و اصالتش را به اثبات رساند، کسی که میان سنت فرهنگی خودش و نو آوری های جهانی مدرن در آمد و شد است و خود را مدام در یک موقعیت درون اجتماعی حرکت و رکود می یابد، به ناچار باید بستگی اش به هویتی چندگانه را اقرار نماید. آرمان شهرهای برساخته از درهم تراویدگی های فرهنگی و صورت جان_ یافته هویت چندگانه دیری است که در فضای سایبر و اینترنت به ظهور رسیده اند، جایی که برای این منظور مناسب ترین میعادگاه است. در عالم هنر اما این تاثرات در نوسانی آزاد ما بین زبان های تصویری عامه پسند، انتخاب یک سوژه ی تصویری مشخص و یا خویشتن خویش را رسانه قرار دادن، متحقق می شوند. بنابراین تصادفی نیست که “دگر_باش ها” ، از جمله افرادی که تغییر جنسیت داده اند که فی نفسه در یک جامعه ی اسلامی ناگزیرند که با هویت دو گانه خویش دست و پنچه نرم کنند، به عنوان مضمون در کارها راه می یابند (نگار تحصیلی، هزار و یک شب، ویدئو ۲۰۰۸، آسو خان محمدی، مجموعه ی بدون عنوان عکس ۲۰۰۸) نمونه ی دیگر آن زنانی هستند که با حفظ پوشش مقرر اسلامی با بینی عمل شده، لنزهای آبی رنگ و موهای بلوند کرده، از ستاره های هالیوود هم پیشی می گیرند. (فرهاد مشیری/ شیرین علی آبادی، خانم ترکیبی، ۲۰۰۶) (تصویر ۹ ) هر چه انتخاب چنین موضوع هایی صرفا از نظر ظرفیت انتقادی شان در ارزیابی مفهوم فردیت در ایران راحت تر قابل درک باشد، به همان نسبت خطری که از بیرون آن را تهدید می کند بیشتر است. چرا که در این صورت وقتی که بیننده ی غربی نگاه نسنجیده و اسیر در الگوهای فکری خودش را متوجه این کارها می کند در آنها آن لحظه “انفجاری” یک خرده-فرهنگ را بو می کشد که به هر حال به خاطر محدودیت های مسلمی که در محیط پیرامون وجود دارند جور دیگری مجال بروز نمی یافته است. اما این دور نما که ارتباط با جهان مدرن خود بتواند به آگاهی خلاقی منجر شده و به رهایی از قید ساختارهای سیاسی حاکم بیانجامد، دیری است که در تفکر غربی نفوذی نداشته است.(۱)

این اولین باری نیست که دو پدیده ی متفاوت در مقابل یکدیگر قرار می گیرند: در یکی گرایش افراد و گروه های خاصی به چشم می خورد که اصل و نسب شان از خاورمیانه است و به وارسی دائمی و حصول اطمینان از هویت ملی خویش مشغولند، در حالی که آن دیگری انگار درست باید این را به تجربه آورد که زاد و بومش بی هیچ تمایزی تحت عنوان کلی و به لحاظ تاریخی و جغرافیایی، عاری از هر گونه دقت و ظرافتی، به عنوان “شرق” (اورینت) رده بندی می شود. این دومی با جریان بازگشت و هوشیاری دوباره ای نسبت به مفهوم ” شرق شناسی ” (اوریانتالیسم) و تصورات عجین با آن راجع به امر “اگزوتیک” مقارن شد، که خود اولین نمودهای تصویری اش را در حدود پایان سده ی نوزدهم و آغاز سده ی بیستم یافت و پس از آن دوباره در دهه ی هفتاد و این تبار در کار بعضی هنرمندان پست مدرن غربی ( از جمله در مجموعه ای از آثار بیل ویولا ) نمایان شد. امروزه هنرمندان کشورهایی که غرب به دلخواه با عنوان “اسلامی” یا “شرقی”، شناسایی شان می کنند خود به خدمت همان کلیشه های روز تصویر شرقی (اوریانتال) در آمده اند _ به یقین بیشتر به امید موفقیت و تحسینی که هنرشان از این رهگذر در غرب به دست می آورد. بعضی از این هنرمندان بیشتر به ساحت های دیرینه و خیالی منتسب به شرق از جمله حرم (افشان کتابچی، حرم ۲۰۰۵) یا حمام (شیرین نشاط، زرین، ویدئو ۲۰۰۵) می پردازند، عده ای دیگر در کار وارد کردن نمادهای هویت _ پرداز (به عنوان نمونه فرخنده شاهرودی، فرش ایرانی : باغ در باغ(تصویر ۱۰ ) / مجنون ، هنر محوطه ای، ۲۰۰۳ _ جلال سپهری، مجموعه آب و فرش های ایرانی، عکاسی ۲۰۰۴) یا نمادهایی در آثارشان هستند که در حال حاضر به خدمت مفاهیم ایدئولوژیک در آمده اند از جمله چادر و موی سر (باربد گلشیری، بر ما چه رفته است باربد؟، ویدئو ۲۰۰۲؛ ماندانا مقدم، چهل گیس، چیدمان، ویدئو 6_2004) (تصویر ۱۱ ) که این دست از هنرمندان به واقع نقش زن،بدن زن و مذهب (باربد گلشیری، مامی، چیدمان، ویدئویی ۲۰۰۸) (تصویر ۱۲ ) و یا ساز و کار سانسور در حکومت دینی ایران (رامین حائری، تعزیه، سه لته، چاپ سی/ غزل، مجموعه ی عروسی، عکس ۲۰۰۲) را دستمایه و مضمون کار قرار می دهند. در این بین امیرعلی قاسمی، هنرمند و گالری دار تهران، در مجموعه ی دو سویه (اینتراکتیو) خود، زنان کافی شاپ (۵-۲۰۰۴) (تصویر ۱۳ ) موفق شد با مقوله ی سانسور برخوردی کاملا شیطنت آمیز نماید، به این ترتیب که او اندام به اصطلاح زننده ی مدل زن کارهایش (زننده به خاطر پوشیده نبودنشان) یعنی صورت و دست ها را با سطوحی به رنگ سفید جایگزین کرد. اگر بیننده بر روی این سطوح کلیک کند، آنها به صورت اندامی بی شکل در می آیند و همین زنان بی چهره با صوت و کلام خویش از خلال گپ و گفتشان خود را به بیننده می شناسانند. در مقابل، مردان تصاویر، ساکت و مصون از سانسور ملازمشان، گمنام باقی می مانند. نزدیکی ای که در این کارها به واسطه حس لامسه حاصل می شود بیننده ی منفعل را به یک دنباله رو و شریک جرم فعال بدل می کند که خود غفلتا در این حین، سیاست تبعیض جنسی در ایران را تصدیق کرده است. بر خلاف آن، معنی و مضمون سری عکس های پارتی، مجموعه ای که قاسمی در همین دوره ی زمانی روی آن کار کرده است، در نگاه غربی نا مکشوف می ماند. این عکس ها که به لحاظ موضوع و ابزار کار با مجموعه کافی شاپ ها مشابه هستند، با تغییر مکان افراد به تصویر آمده از کافی شاپ ها این بار به محیط های اندرونی و خانگی که دقیقا به همین خاطر چهره مردهایش هم سفید شده اند، خود را از مجموعه قبلی متمایز می سازد. چندی پیش هفته نامه آلمانی دی تسایت تفسیری به این شرح بر کارهای قاسمی نوشت: «هنرمند جوان، امیرعلی قاسمی، هم سن و سال های خوش گذرانش را در حال بزم و پایکوبی در میهمانی های مخفی نشان می دهد، با این حال برای آنکه کارها از گزند سانسور در امان بمانند همه صورت ها را سفید کرده است.» (۲۰۰۸/ ۵۱، صفحه ی ۷۴).

هنرمندان ایرانی از زمان شکل گیری جمهوری اسلامی بنا بر انگیزه هایی متفاوت به استعاره های تصویری روی آوردند. از پی مرحله ی نخست این دست آزمایی، که استعاره ها در آن به لحاظ کارکرد کلیدی و نشانه شناسانه شان در تفسیر اثر هنری حائز اهمیت بودند و برای هنرمندان فضای گردشی آزاد را برای بیان ناگفته ها فراهم می آوردند، برهه ی زمانی دیگری فرا رسید که در آن هنرمندان دچار جنون استعاره شدند. نتیجه آن بود که این نقل و بازگویی هایی که بیش از حد در کارها نمایان شده بودند همگی سکه یک پول شوند. امروز اما به خاطر شم و نگاهی که نسبت به غرب هوشیار شده است، دلیل گرایش بسیاری از هنرمندان به کاربرد استعاره آن است که به کمک هجو و تمسخر قصد دارند از صورت واقعی آنها در مقام کلیشه گرده بردارند و از طریق بی اثر کردن معنای دو وجهی شان آنها را افشا کنند و با هماهنگ سازی کلیشه های خاص فرهنگی از فریب عام تری که جهان شمول هم هست، تصویری دقیق به دست دهند. به این ترتیب زنان حرمسرایی که انگار یک راست از وسط نقاشی های قاجاری به میان عکس های افشان کتابچی پریده اند با گوش های مخملی و پرزداری که بر سر دارند خر گوشک های پلی_بوی از آب در می آیند (مجموعه ی حرم، ۲۰۰۵) (تصویر ۱۴ )

وقتی این آثار پر استعاره در نمایشگاه های غرب به نمایش در می آیند گاهی مشخص نیست که آیا مخاطب غربی از واقعیت اجتماعی تغییر شکل یافته و کاریکاتور شده امور آگاهی دارد یا خیر. زمانی که مجموعه ی عکس های مانند هر روز (۲۰۰۲) (تصویر ۱۵ ) شادی قدیریان با آن نیم تنه های زنان تماما پوشیده اش در آلمان معروف شد، انگار تفسیر کارها برای مخاطب روشن بود: زنان پوشیده در چادری که به جای سر و صورتشان اسباب خانه نشانده شده است، توجه را به موقعیت شناخته شده […] زنان مسلمان که در محیط خانه محصور هستند، جلب می کند. تازه بعد از مقایسه با مجموعه عکس های چاپ شده بر پارچه الکه راین هوبار بود که مجال تاملی عمیق تر بر آن آثار ممکن شد. این هنرمند آلمانی با اختیار عنوان من و خودم برای این مجموعه، از خودش به مثابه موضوع تصویر استفاده کرده و به زیر پوست هفت نقش متفاوت لغزیده و با هر یک به عنوان همزاد خود برخورد کرده است هر یک از این همزاد ها با نقشی که برایشان در نظر گرفته شده، با اسباب خانه و ظاهر در خور آن نقش خود را به تماشا گذاشته اند. آنچنانکه متن همراه یکی از عکس ها توضیح می دهد، یکی از زنان، با موهای کوتاه قرمز و براشینگ مد روز، همسری پزشک است که از خلال روابط عاشقانه نامشروع در صدد یافتن مفری از روزمرگی ملال آور زندگی اش است. اگر تاریخچه ی پیدایش هر دوی این مجموعه آثار را به کناری بگذاریم، خواهیم دید که میان زنان هر دو آنها، همذات پنداری در سطحی وحدت بخش میان غرب و شرق صورت می گیرد، به این نحو که هر دوی این آثار هر یک به نوبه ی خود، یک و تنها همان سوژه ی تصویری همسان را پیش می گذارند که حال به تناسب بستر فرهنگی شان، یا در قالب نقد و یا در قالب طنز دلالت بر پیامی واحد دارد : جایگاه و مرتبه ی زن؛ جایگاه زنان که هویتش به واسطه تقسیم نقش ها، توقعات و انتظاراتی که بر خود روا دانسته و بدانها تن در داده است و نیز تصوراتی که مقرر می سازند که او چه باشد و چه بخواهد، متاثر شده است، […] زنانی که نظام پدرسالار از آنها سلب صلاحیت کرده است […]. در آخر، از سر تسلیم این طور می توان جمع بندی کرد که اینجا نیز قضیه بر سر همان نکبت دیر آشناست که قالب های خاصی را تشویق و ترویج می کند.

مدتهاست که مفهوم شرق شناسی (اوریانتالیسم) چه در غرب و یا در شرق، به واسطه اثر مجادله برانگیز نظریه پرداز و منتقد ادبی “ادوارد سعید” (در کتابی با همین عنوان)، تعبیر و تفصیل شده و در حوزه ی مطالعات فرهنگی نیز وارد شده است. در این کتاب، تعارض با غیر به عنوان یک گرایش نهفته ی تاریخ اندشه ی غرب از قرن شانزدهم به این سو، در قالب قوم شناسی برون فکن تفسیر شده است؛ و “شرق اسرار آمیز” در تقابل با “غرب روشنگر” قرار می گیرد.

در آغاز سده ی بیستم گرایشی نو با نام ” بدوی گرایی” در هنر پدید آمد که زاییده ی فزونی یافتن عکس هایی بود که در محل گرفته شده بودند و نیز سفرنامه هایی که ماجراجویان غربی فراهم می آورند. با این جریان جدید هنری به خصوص در حوزه ی نقاشی نوعی آرمان گرایی در مورد اقوام بی تمدن و بیش از هر چیز در مورد آیین ها، اسطوره ها و نمادهایشان همراه شد، که موجودیتش به خودی خود از زمان فلسفه روشنگری با آن سحرزدایی و رمز گشایی تنظیم یافته و محقق شده اش از جهان و اسطوره، برای هنرمندان و روشنفکران جذبه ای مقاومت ناپذیر داشت. در آثار برخاسته از این دوران، نظربازی و نگاه تیز و دقیق بیننده ی “روشن نگر” بر اقوام بی تمدن اما در عین حال به شدت پر احساس و سرشار از اسطوره و جهان معطوف به معنویات شرق در مقابل جهان خودش، جزو لاینفک دریافت و فهم اثر بود. این قاعده در دوران پست مدرن نیز صدق می کند، آنجا که سبک “بدوی گرایی نو” با آثار بعضا کیچ (از این حیث که از زمینه شان منقطع شده اند) و بی محتوا شده اش اشاعه یافتند. اصل شاخص هنر غرب، که همانا تصاحب تصاویر با مختصات فرهنگی دیگر و جدا کردن آنها از بستر اصلی شان و ارائه ی آنها بی هیچ برگردان و ترجمه ای است، که به عبارتی تبدیل فرهنگ به شبه فرهنگ است، تنها چند دهه بعدتر این بار با ابزار بیان هنری جدید دیگر بار آزموده شد. غرب از نو موضع فاعل شناسای یا بهتر بگوییم قاضی را در اختیار گرفت و در مقابل، شرق ناگزیر بود تا به ایفای نقش موضوع شناسایی یا مورد قضاوت بسنده کند. سرانجام دیگر ابزار کارآمدی باقی نماند تا جامعه ای که خود را متمدن می نامید بتواند به واسطه ی آن خود را برتر و بالاتر از جوامع شرقی جای دهد.

امروز دقیقا با همین پدیده در متفاوت ترین شکل ظهورش، برای سومین بار و این بار با نظر به هنر معاصر ایران مواجه شده ایم. به محض اینکه زنان محجبه و چادری، تصاویر شهدا، چه تکی و چه به صورت ترکیبی (نیوشا توکلیان، مجموعه مادران شهدا، عکس ۲۰۰۶) (تصویر ۱۶ ) و مانند آنها، نمادهای برخاسته از قرون وسطی یا مناسک و آیین ها را در عکس ها، تصاویر متحرک یا چیدمان ها منعکس کنند، دندانه های تله ای که برای شکار یک زیباشناسی پیچیده و عام باز شده است بسته می شوند، زیباشناسی ای که از کرم سفره یک بوطیفای سوررئال، فرهنگی عامیانه و بازار پسند را تغذیه می کند. این به ویژه در عکس و ویدئو ملموس می شود چرا که نزدیکی شان به واقعیت اغلب بینننده را بر سر این دو راهی قرار می دهد که آیا اینها را در دوره ی کارهای مستند یا هنری باید به شمار آورد؟ اگر بر فرض چیزی از زندگی روزمره ی ایرانی معیارهای دوگانه اجتماعی اش نیز به این عکس ها راه یابد، آنها ظرفیت انتقادی سیاسی- اجتماعی می یابند، هر چند که ضرورتا “هنر سیاسی” مد نظر خالق اثر نباشد. شگفت آن است که چگونه نوادگان کانت شیفته و مجذوب آثاری می شوند که با شیوه جدید متافوریک و به کارگیری نقش های اسلیمی خلق می شوند.

با این حال اسطوره های جمعی مدت هاست که دیگر ترجمان زنده ای از جهان تجربیات انسانی نیستند. از این رو پرداختن به آنها خصوصا در زمانه سلطه اقتصاد، بیشتر به کالایی تبدیل شان می کند که در سرتاسر جهان، در شبکه های مجازی می توان خرید و فروش شان کرد. در این شبکه ها هنرمندان به عوامل فروش حلقه رو به رشد مشتریانی تبدیل می شوند که نیاز اولیه شان به امور نفسانی و مافوق طبیعی را باید با قصه گویی و داستان پردازی و زیباشناسی ای تزیینی بر آورده سازند. “شرق” علی الخصوص ایران، در این میان با سنت یکه اش در هنرهای تزئینی در خط، کلمه و تصویر و گرایشش به راز گونگی و در ابهام پیچیدن هر شقی از امور زندگی، منبع الهام ناب و تمامی ناپذیری را پیش می نهد.

اما اگر هنرمند ایرانی بکوشد تا طرحی خلاف اوریانتالیسم را پی بریزد اوضاع از چه قرار خواهد شد، خسرو حسن زاده در توصیف پروژه اش که در قالب یک سه گانه با نام “شرق شناس، تروریست، غرب شناس” طرح ریزی نموده، در مجله – دی وی دی “ترایب زند” نسخه ی ۲۰۰۷ اظهارات معنی داری را عنوان می کند. پروژه ی اول شامل مجموعه ی سیلک اسکرین های در قطع بزرگی می شود که در آنها افراد مؤنث خانواده اش را در هیبت شمایل هایی دلنشین ترفیعی مبالغه آمیز داده و عنوان “تروریست” را برایشان در نظر گرفته است. (تصویر ۱۷ ) او در حالی که پشت به تصویر مادرش (از همین مجموعه) داده، بر دامان او و میان دست هایش، در اپیزودی از این نسخه مجله، راجع به تلاش های بی ثمرش برای یافتن افراد علاقه مند و حامی برای بخش آخر پروژه اش سخن می گوید. خواست او برای آزمودن تغییر موضع در نظام قوم شناختی از دریچه ی نگاهی واقع نگر و عینی، همان طور که جز این هم انتظاری نمی رفت، با هیچ استقبالی مواجه نشد. در حالی که این کارها اتفاقا باید توجه و علاقه متزایدی را در عصر جهانی شدن بر می انگیختند چرا که مناسبات و اثر گذاری متقابل فرهنگی و پیچیده ای را پردازش کرده و پیش می گذارند که خود با تغییری خیره کننده، با واگذاری معیارها و احکام سنت هنر غربی توام است. ایجاد سردرگمی بی حد و حصر از خلال بذله گویی نکته سنجانه، عرصه ای است که در آن پرستو فروهر استادی اش را به رخ می کشد. او در چیدمان هایش با کلیشه های فرهنگی خودی و بیگانه کار می کند اما از خوانش نادرست شان به کمک دستکاری جزئی ای که در عناصر هنجار آفرینشان می کند، در می گذرد. کارهایی از قبیل نقطه ی کور (چاپ دیجیتال ۲۰۰۲) (تصویر ۱۸ ) ، که در آن نحوه ی مألوف و معهود دیدن، یکسره معکوس می شود : طوق سر کچل یک مرد که زیر چادر رو گرفته است، به همان اندازه ای بیننده را می آزارد که تاثیر دو گانه ای که، دو انگشت که دزدکی از لای چادر به بیرون سرک کشیده اند و نمادی اروتیک را با زبان رمز بازگو می کنند در جمعه (سه لته، چاپ دیجیتال) (تصویر ۱۹ ) بر مخاطب می گذارد. اگر نشان های بازنمایی تصویری امر شرقی (اوریانتال) وارونه شوند و هنرمند شرقی موضوع خود را از جایگاه نظاره شونده به نظاره گر نظاره شونده تغییر دهد، معلوم می شود که آن به اصطلاح “واقعیات” چیزهایی ساختگی بیش نبودند، به این ترتیب عادت های مرسوم و سنتی نگاه کردن چشم اندازهایی نو یافته و آثار هنری به معنای عمیق تر دست می یابند. در عین حال پرستو فروهر به کمک تحلیل تصویری عناصر تزیینی به رویکردی نو دست یافته است. او در کارهایش رد زیبایی پیچیده و ظریف تزئینات ایرانی را در تکرار مرتب موتیف های همسان می یابد، که این خود از یک سو ماحصل رمز گونگی ای است که به واسطه ی همخوانی پدید آمده، و از سوی دیگر شبکه و نظم است که الگوی قدرت ایدئولوژیک اند.

از همان ابتدا نقاشی و مجسمه سازی ایران به نسبت توجه کمتری را به خود معطوف ساختند. آیا دلیل آن این نیست که ضبط و ربط آنها پیچیده تر از آن می نمود که نابردباری متخصصین تاریخ هنر غربی، و تغییر و تحول نقاشی در ایران تاب آن را داشته باشد؟

از پی دوره ای که در اواخر قرن نوزدهم مراحل اولیه خود را طی می کرد که همانا فراگیری سطحی اسلوب نقاشی اروپایی بود (عمدتا طبیعتگرایی)، در دهه ی ۱۹۶۰ جنبش متقابلی که گرایش به احراز هویت ملی داشت با مکتب “سقاخانه ” آغاز شد. انتقاد به حقی که بر این شیوه به لحاظ فکری دچار جمود و به لحاظ نقاشانه تزئینی، روا بود – که در سطح دانشگاه های تازه تاسیس هنری هم فراوان به چشم می خورد – آن بود که این بار صرفا نقش مایه های ملی در سبک های مختلف نقاشی اروپایی جایگذاری می شدند. پالتی که پیش روی نقاشان بود از واقعگرایی گرفته تا امپرسیونیسم، از آن سو تا کوبیسم و سورئالیسم را در بر می گرفت – روندی که با همان پیچیدگی ها و مسائل مشکل آفرین شناخته شده در اکتساب دستاوردهای فرهنگی بیگانه تا به امروز نیز در نقاشی ایران به جا مانده است. بر خلاف تصور غربیان که می پندارند نقاشی متاثر از مذهب تشیع فاقد هر گونه صورت سازی است در ایران پس از اسلام موارد نادر و دلگرم کننده ای مشاهده می شوند. آنجا که تاثیرپذیری از فرهنگ اروپایی در کار شخصی هنرمند به طور آگاهانه منعکس شده و در متن ارتباطی چند لایه جا داده می شود، پدیده ای در خور توجه شکل می گیرد. خواه این در پرتره های الهه حیدری باشد (بدون عنوان، نقاشی ۲۰۰۵) (تصویر ۲۰ ) ، که پرهیب های مؤنث آثارش، رها از قید نمادهای صریح و غرقه در عالم خویش، آگاهانه از نگاه نظربازانه دوری جسته و رخصت هیچ جور فرافکنی را نمی دهند، و خواه در قهرمانان تنها و مسخ شده نقاشی های احمد مرشدلو (تصویر ۲۱ ) باشد که در فضاهایی تنگ و تک افتاده تپانده شده اند و در معرض نور شدید و مستقیم، رها شده به حال خود رستگاری جمعی شان را انتظار می کشند. وقتی تقلید کورکورانه از بیگانه به نفع یک زبان تصویری میان_ فرهنگی کنار گذاشته شود، فضا برای ارتباطی ناگفته باز می شود که در آن نیازی به استعاره های چشمگیر نیست. از همین دست اند پرده های طبیعت بی جان و فضاهای مسکونی متروک ایمان افسریان (بدون عنوان، نقاشی 6_2003) (تصویر ۲۲ )، که غرق در نوری مبهم، غیاب را موضوع خود قرار داده و از این رهگذر، پلی میان علم و اجتماع، گذشته و حال می زنند. حتی وقتی ستاره های سینمای غرب همچو لیزا مینلی، مارتین داناوان و الینا لون زن از متن سینمایی شان جدا شده و در نقاشی سه لته چه فیلمی؟ (۲۰۰۶) سمیرا اسکندرفر کنار هم گذاشته می شوند، به واسطه ی نوشته های توضیحی ضمیمه کار، کلام جاری از زبان این سه تن منجر به ایجاد رابطه ی بین فرهنگی جدید می شود. به این ترتیب اثر هنری به انعکاس واقعی تبدیل می شود که همان اندازه که مبتذل است سرگرم کننده نیز هست و به همان اندازه که سطحی است مهیج نیز هست؛ واقعیتی سرشار از تضاد و تناقض که در آن فرهنگ هایی متفاوت در سطحی هم طراز با هم روبه رو می شوند. اینکه هنر غیر اروپایی، به شکلی اجتناب ناپذیر خود را در متن تاریخ هنری تثبیت می کند که جهانی است و رها از قید یک بیان تاریخی تک بعدی، در نهایت به این برمی گردد که هنرهای تصویری در کل خود را از مفاهیم و پنداشت های سنتی اروپایی جدا ساخته اند: جدایی متعارفشان در نقاشی و مجسمه سازی به انجام رسیده است، زیرا که اثر هنری، آن فرم و بیان نخستین ساکن و متعارف برای جاودانگی اش را از دست داده است.

هنرمندان در سراسر جهان از طریق کار با ویدئو، هنرهای رسانه ای، چیدمان و هنرهای اجرایی، چالش های آینده ای فرهنگی و فنی را پیش روی خود قرار داده اند. خواست بی چون و چرای هنرمندان ایرانی برای سهیم شدن در این تحول، موجب پیدایش کارهایی شده است که نمایانگر پنداشتی انعطاف پذیر نسبت به جهان بیرون و درون، سنتی و مدرن، هنر و کیچ، و امور آشنا و بیگانه هستند. هنر رسانه ای و شبکه ای آنها نیز علاوه بر اینها از آن روی با اقبال مواجه شده است که روی هم رفته تلاش هایی در هنر جهت تصویرسازی زبان نوشتار، چیزی که تا کنون ناشناخته بود، پدید آمده است. به این ترتیب که نوشته به عنوان یک ابزار بیانی مستقل به طوری فزاینده با تصویر مجسم شده در کنشی متقابل قرار می گیرد، و معنای اثر تصویری دیگر صرفا به کارکرد سنتی آن که همانا تصویرگری است تقلیل نیافته و هنرمندان ایرانی مجالی برای ادامه ی سنت خود نیز می یابند (سیمین کرامتی، خودنگاره، ویدئو 8_2007) (تصویر ۲۳ ). در عین حال این تصاویر به راحتی از مقایسه های همیشگی حیطه ی مطالعات فرهنگی بری می شوند. چرا که اینجا قضیه بر سر تصاویری است که مدت هاست در هم تنیدگی و شبکه ای شدن رسانه ای فضاهای فعالیت و زندگی را درونی ساخته و از این رو بی پروا با تمام اقسام هنر و سبک های هنری پیوند خورده اند. به عنوان نمونه طرح های سوررئالیستی فوق العاده ای که مفاهیم تئاتر پوچی را در جلوه ای نو بر اساس متن نمایان می سازند (فرهاد فزونی، در انتظار گودو، مستندسازی پرفرمنسی درچت روم _ ۲۰۰۵)، یا اطوار کمدی و پانتومیم مانند در تئاتر مجلسی (سمیرا اسکندرفر، تک گویی زیر نور سفید، ویدئو _ ۲۰۰۵) (تصویر ۲۴ ) یا حتی کاریکاتور؛ این تصاویر به واقع قدرتشان را از موقتی بودن همیشگی شان، پراکندگی و تغییر دائمی دورنمای شان به دست می آورند. در این عرصه کارهای شگفت آوری که واجد زیبایی حسی و تکانه ای برای ژرف اندیشی نیز هستند به وجود می آیند. کارهای سیمین کرامتی از این دست اند، که اتفاقا نقطه ی قوتشان نه در تجلیلی تکراری از نمادها، که در تنظیمی آگاهانه از اجرای استادانه گسست ها به زبان تصویر است. چیدمان ویدئویی سکوت (۲۰۰۵) (تصویر ۲۵ ) نیز به همین نحو است، که در آن مردی دانه های تسبیح را با طمانینه میان انگشتانش می لغزاند و صدای آزارنده بر خورد مهره های تسبیح، سکوت را در هم می شکند. کرامتی با این ترفند موفق می شود ساختار سلسله قدرت مذهبی و مردانه در ایران را در قالب آیینی که از قرار معلوم گریز ناپذیر و ابدی است، متمرکز سازد. در پروژه ی چهار قسمتی او، چهار عنصر (ویدئو ۷-۲۰۰۶) (تصاویر ۲۶ تا ۳۱)، نیز بر فرض مثال بر جنبه ای خلاقانه از نظریه ی سنتی چهار عنصر، که بر اساس آن همه ی هستی متشکل از چهار عنصر اصلی است، تاکید نمی شود؛ بلکه به عکس در اینجا خاک، آتش، آب و باد نیروهایی ویرانگر را در برمی گیرند که با نماد قدرتی خود بسنده در مورد بودن یا نبودن حکم صادر می کنند. در این کارها و نیز دیگر آثار هنر معاصر ایران بارها و بارها مرزهای میان تخیل و واقعیت رسانه ای، آگاهانه حرکت می کند و تمایز میان نظاره گر و مورد نظاره از میان برداشته می شود (سیمین کرامتی، لبه ی بالایی چاه، ویدئو 3_2002) و یا اصلا به نفع یک تعویض نقش تنظیم شده، در هم می ریزد. وقتی آثاری نظیر کار ویدئویی بدون عنوان غزاله هدایت (۲۰۰۵)، بیننده را در این مخمصه می اندازد که خود را تسلیم نگاهی قضاوت گر و بی پایان که از چشمانی بی حرکت به او دوخته شده اند سازد، آنگاه ساز و کار اوریانتالیسم بی اثر می شود. زمانی که آنچه آشنا تلقی می شد بیگانه می شود و به این ترتیب آن دو پارگی خود_ بیگانه در تصویر به زیر سؤال می رود. وقتی تصاویر قصد گیج نمودن و تحریک را دارند تا از این راه بیننده را به تامل وادارند آنگاه دریافت ها و برداشت ها ناگزیر از تغییرند و بالاخره آن گفت گوی میان_فرهنگی که غرب به کرات خواهانش بوده است، دست کم در حوزه ی گفتمان فرهنگی آغاز می شوند.

(۱):

این درست نیست که امروزه متفکران و هنرمندان غربی دیگر چنین استفاده ای از هنر نمی کنند. . رجوع کنید به مقاله شانتال موف, عمل گرایی هنری و فضاهای کشمکش گرا

/Articles/ArticleDetailFa.aspx?src=104&Page=1

آیینه برون ـ مدرن

آیینه برون ـ مدرن Off-Modern

اسوتلانا بویم
ترجمه‌ی رویا منجم

تاریخ ناهمگاهی

سده‌ی بیستم با آرمان‌شهرهای آینده‌نگر و رؤیاهای تکامل بی‌پایان آغاز شد و با حسرت گذشته (نوستالژی) و جست‌وجوی بازسازی به پایان رسید. سده‌ی بیست و یکم نمی‌تواند در هیچ‌کدام پناه جوید. نکته‌ی پوچ و خنده‌داری در لحظه‌ی امروز بحران اقتصادی پساصنعتی و کشمکش فرهنگی پیش‌صنعتی ما وجود دارد. من کشمکشی میان مدرن و ضدمدرن یا صرفاً “برخورد تمدن‌ها”را در آن نمی‌بینم، آنچه می‌بینم بیش‌تر برخورد مدرنیته‌های دور از مرکز است که از لحاظ زمانی و فضایی، با یکدیگر همگاه و هم‌فاز نیستند. برنامه‌های چندگانه‌ی جهانی‌شدن و ‌بومی‌جهانی شدن[۱] با هم هم‌پوشی دارند، اما هم‌رویدادی ندارند. در این چارچوب چندگانگی (تکثر)های ستیزنده و درهم تنیده، پیش‌وند “پسا”( post) خود، کهنه و دیروزین می‌شود. تا پایان سده‌ی پیش، اندیشمندان بسیاری برای “پایان” تاریخ و هنر، کتاب و انسانیت ـ به شکلی که ما آنها را می‌شناختیم ـ یا اشک ریختند و یا آنرا جشن گرفتند. در حالی که “پسا‌های” گوناگون یکی پس از دیگری از راه رسیدند، بسیاری از اسطوره‌های پیش‌مدرن هم خواهان سهم خود در قلمرو روشنفکری و معنویت شدند.

به جای پیشوندهای به سرعت در حال تغییر ـ “پس، پسا”، “ضد”، “نو یا نئو”، “فرا” و “زیر” (مجموعه) – که القاکننده‌ی حرکتی سنگدلانه به پیش، “در ستیز” یا “فراروی” است و عاجزانه می‌کوشد “در دل یا درون” باشد، پیشنهاد من “برون یا بیرون” رفتن است: مانند: “برون‌سامانی”، “بیرون برادوی”، “بیرون نقشه”، یا “بیرون ‌درست (نادرست)، “برون‌آوازه”، “برون‌متعارف”، و گاه “برون‌رنگ” (به معنای نه همان رنگ و غیرعادی).[۲] “برون مدرن” دوربرگردانی به توانمندی کاووش نشده‌ی پروژه‌ی مدرن است. گذشته‌های پیش‌بینی‌نشده و خطرکردن‌ها را در کوچه‌پس‌کوچه‌های کناری تاریخ مدرن، در حاشیه‌های اشتباه روایت‌های اصلی فلسفی، اقتصادی و تکنولوژیکی مدرن‌سازی و پیشرفت بازیابی می‌کند. ویکتور شکلوفسکی نویسنده و منقد، خطوط کلی حرکت مهره‌ی اسب در شطرنج را پیشنهاد می‌دهد که دنباله‌رو “جاده‌ی پررنج دلاور” است و آنرا به دیالکتیک ارباب ـ برده‌ی “پیاده‌های وظیفه‌شناس و شاه” ترجیح می‌دهد.[۳] حرکت‌های اریب، قطری و زیگ‌زاگی نمایانگر بازی آزادی انسانی، در رویا‌رویی با آخرت‌جویی‌های سیاسی و ایدوئولوژی‌هایی است که دنباله‌رو قوانین ابرانسانی دست نادیدنی بازار یا قدم‌رو (مارش) پیشرفت است. در حالی‌که در بیرون مسیر لگدکوب‌شده‌ی ساخت‌وسازهای چیره‌ی تاریخ ویراژ می‌دهیم، باید از مسیرها کناری هم پیش برویم، ولی نه مو به مو، و فرصت‌های از چشم افتاده و جاده‌های ناپیموده را بازیابیم. این فرصت‌ها همانند مسیرهای ترابری همگانی در چشم‌اندازهای امریکایی که شاهراه‌ها و بزرگ‌شاهراه‌های در حال تجزیه و نابودی از آن می‌گذرند، و با کنترل‌گرهای چندکاره‌ی ترافیک بازبینی می‌شوند، در حافظه‌ی مدرن مدفون‌اند.

برون‌مدرن “ایسم” گمشده‌ای از بایگانی ویران‌شده‌ی آوانگاردیسم نیست. مارک تازه‌ای هم در بازار پرشتاب مشتق‌های فعالیت‌های هنرمندانه‌ی همروزگار نیست. برون‌مدرن یک دیدگاه امروزی است که در دهه‌ی “صفر” سده‌ی بیست‌ویکم شکل گرفته است و به ما اجازه می‌دهد تا جنبه‌های متفاوت و اغلب دور از مرکز مدرنیته‌های متقدم‌تر را بازپس بگیریم، به قول والتر بنیامین “تاریخ را در مقابل بذر کاشته شده جارو کنیم” تا به جنبه‌های پوچ و خنده‌دار زمان حال‌مان پی ببریم. به کلامی دیگر، برون‌مدرن یک “ایسم” نیست، بلکه منشور بینش و شیوه‌ی کنش و آفرینش در دنیایی است که می‌کوشد چشم‌انداز امروز را که سرشار از ویرانه‌های تماشایی گسترش دارایی‌های غیرمنقول و مکان‌های ساخت‌وساز میراث به تازگی از نو کشف‌شده‌ی ملی است، از نو ترسیم کند. پروژه‌ی برون‌مدرن هنوز برون‌آوازه است؛ نمایشی ـ در ـ حال ـ اجراست، تمرینی از شکل‌های ممکن و مکان‌های مشترک است. به این مفهوم، برون‌مدرن، هم همزمان امروزی است و هم نامأنوس، رودرروی لحظه‌ی حال است. روزنه‌ها، جداشدگی‌ها و شکاف‌ها را در زمان حال کاووش می‌کند تا در آفرینش آینده دست داشته باشد.

اسوتلانا بویم، ترک کردن سارایو (نسخه‌های خراب‌شده‌ی چاپی) 2002-2004
اسوتلانا بویم، ترک کردن سارایو (نسخه‌های خراب‌شده‌ی چاپی) ۲۰۰۲-۲۰۰۴

اصطلاح “برون” فرآورده‌ی اشتباهی زبان‌شناسانه، واج‌‌شناسی مردم‌پسند[۴] و منطق فازی[۵] است. تاکید و اغراق تقلیدی خنده‌دار است. پیشوند”برون” در ترکیب “برون‌مدرن” نمایانگر تعلق داشتن آن به پروژه‌ی نقادانه-ی مدرنیته و زیاده‌‌روی کناره‌ی[۶] آن است.

در سده‌ی بیست‌ویکم، مدرنیته عهدعتیق ماست. ما با ویرانه‌هایش زندگی می‌کنیم و آنها را در زمان حال خود می‌گنجانیم، جای زخم‌های عمدی را به حال خود می‌گذاریم یا نشانه‌های زمانه‌مان را با خامه‌ی دلداری‌دهنده‌ی فراموشی تغییرشکل ‌دهیم. پس برون‌مدرن، مدرن‌ستیز یا ضدمدرن نیست، در واقع به روح منتقد و آزمایشی مدرنیته نزدیک‌تر از شکل‌های موجود مدرن‌کردن صنعتی و پسا‌صنعتی است. به کلامی دیگر، وارد مدرنیته “چه می‌شد اگر” می‌شود و نه فقط مدرن‌کردن به صورتی که بوده، و بسیاری از روایت‌هایی را که به آنها عادت کرده‌ایم، آشفته یا شرمنده می‌کند.

برون‌سازگاری فرهنگی[۷]

چشم‌انداز برون‌مدرن از ما دعوت می‌کند که از نو به ستیز میان تکامل و حفظ بقا بیندیشیم و پیشنهاد ادراک غیرخطی تکامل فرهنگی از راه آزمون و خطا را می‌دهد.[۸] هنرمند برون‌مدرن رفیق دست به سینه‌ای در علم و دانش امروز می‌یابد، به ویژه در نظریه‌ی شورشی برون‌سازگاری استفن گولد که زیست‌شناسان مدافع نظریه‌ی تکامل و مدافعان طرح هوشمند، فن‌رؤیابین‌ها[۹] و پسامدرن‌گراها را آشفته و ناآرام می‌کند. برون‌سازگاری را می‌توان به صورت رستگاری بیرون از مرکز و پیش‌بینی‌نشده در تاریخ طبیعی دید، نظریه‌ای که تنها می‌توانست از سوی دانشمندی خیال‌پرداز که گاه مانند هنرمند می‌اندیشد تکامل یافته باشد.[۱۰]

برون‌سازگاری در زیست شناسی به صورت نمونه‌ای از “سازگاری کناری” توصیف می‌شود که عبارت است از گزینش و جذب [۱۱] یک ویژگی برای ایفای نقش کنونی‌اش از این یا آن خاستگاه دیگر. برون‌سازگاری زمانی روی می‌دهد که خصلتی ویژه تکامل می‌یابد تا به کارکردی ویژه خدمت کند، اما سپس به کارکرد دیگری خدمت می‌کند. نمونه‌ی خوب آن در زیست‌شناسی پر پرندگان است: پر که در ابتدا برای تنظیم دمای بدن به کار می‌رفته، سپس برای پرواز سازگار می‌شود. برون‌سازگاری‌ها در پرتو این گونه گزینش و جذب، ساختارهای سودمندی می‌شوند ـ این بخشِ خارج از سازگاری[۱۲] این اصطلاح است: آنها برای آنچه هستند، برای دلایلی جز استفاده‌ی اولیه‌شان، مناسب‌اند؛ گزینش طبیعی نقش کنونی آنها را نساخته است. برون‌سازگاری ضد سازگاری نیست؛ تصادف صرف هم نیست، خطای انسانی یا نبود داده‌های علمی هم نیست که در پایان مفهوم سازگاری را پشتیبانی می‌کند. برون سازگاری نفس روند نسبت دادن معنا و کارکرد در پس‌نگری را به زیر سؤال می‌برد، روند نسبت دادن پیش‌وند “پسا” را و بنابراین دربرگیرنده‌ی پدیده‌ای پیچیده در درون شبکه آهنی تعبیرهای آشناست.[۱۳]

برون‌سازگاری بیش‌تر از جنبه‌ی تکامل زیست‌شناسانه و فن‌آورانه مطالعه شده است. هر اندازه هم غیرعادی ممکن است به نظر رسد، اما اجاق‌های میکروویو خانگی‌ ما زندگی ماجراجویانه‌ی خود را مانند ماگنترون‌های رادار آغاز کردند. گرامافون ادیسون که به دستگاهی سینمایی (آپارات سینما) تکامل یافت، به عنوان دستگاهی برای ضبط کلام پا به دنیا گذاشت؛ اینترنت به صورت شبکه‌ی‌ تبادل نظامی و ارتباطی زاده شد. تردیدی نیست که تکامل فنی سریع‌تر از تکامل زیست شناسی پیش می‌رود و پروژه‌ها و امکانات زیادی را روی دست ما می‌گذارد. پرواز پرنده و زیبایی پیش‌بینی نشدنی پروانه هنوز ما را شگفت‌زده می‌کند؛ در حالی‌که گرامافون ادیسون و فیلم تکنی‌کالر اینک بخشی از موزه‌ی “فن‌آوری‌های ژوراسیک” سده‌ی بیستم است. (امید است که عاقبت هنر سینما به همان‌ طبقه‌ی این موزه و کنار اجاق‌های برشته‌کننده‌ی نان کشیده نشود.)

تاریخ هنر و همین‌طور بایگانی‌های بیشتر نویسندگان و هنرمندان پر از پروژه‌های اجرا نشده‌ی ماضی مستقبل[۱۴]است. مترادف هنری بال‌های پرنده را می‌توان در بال‌های حریر خودرو پرنده‌ی ولادمیر تاتلین به نام لتاتلین یافت که یکی از پروژه‌های “شکست خورده‌ی” پرآوازه است. لتاتلین (به روسی، بازی با فعل “لِتات” ـ پرواز کردن ـ است و” لو ـ تاتلین”، امضای شبه فرانسه‌ی نگارنده)، پیوند زدن مرغ آتش اسطوره‌ای و پیش‌گونه‌ی سفینه‌ی اسپوتنیک با بال‌های حریر، شکستی فنی بود: پرواز نکرد، دست‌کم نه به مفهوم لفظی، اما باعث شد خیال‌پردازی دگراندیشان به پرواز‌های زیادی دست زند. بال‌های معیوبش دست‌وپای خیالی[۱۵] معماری ، هنر و فن‌آوری تجربی در نیمه‌ی دوم سده‌ی بیستم شدند.

شاید بهترین چیزهای زندگی که پول نمی‌تواند بخرد ـ مانند خوشبختی، عشق، هنر و دیگر غیرکالاهای بی‌فایده‌ی شبیه این ـ نمونه‌هایی از برون‌سازگاری است. با این حال، برون‌مدرن صرفاً تکرار واضحات برای هر شکلی از دانش و شناخت زیبایی‌شناسانه‌ی اشتیاق انسانی نیست. برای نخستین بار در تاریخ، برون‌سازگاری به شکل آشکاری از نو قالب‌ریزی شده و در محل کندوکاوی نو گذاشته شده است.


اسوتلانا بویم، ترک کردن نیویورک(نسخه‌های خراب‌شده‌ی چاپی) ۲۰۰۳

برون‌سازگاری چشم‌اندازی هنرمندانه درباره‌ی تکامل زیست‌شناسی است که جبرگرایی علمی را آشفته و ناآرام می‌کند، در عین حال که شواهد تجربی را تحریف نمی‌کند. اندیشمندان و هنرمندان برون‌مدرن، گاه نمونه‌های الگویی[۱۶] آزمایشی دانش مدرنیستی را که خود دانشمندان رها کرده‌اند، بازیابی می‌کنند. ولادمیر نابوکوف خوشی‌های به کار نخوردنی در مطالعه‌ی پروانه‌ها می‌یابد، اما این هنرمند درونش بود که آنها را دید و نه دیدگاه حشره‌شناسی‌اش. استراتژی زیبایی‌شناسی برون‌سازگار بیرون از مدرن به ویژه برای گردهم‌آوردن فن‌ورزی[۱۷] هنر و دانش مناسب است و بنابراین می‌تواند شکل جایگزین رسانه‌ای تازه باشد. به قول ولادمیر ناباکوف: در بعد چهارم هنر، پارامترهای هندسی و فیزیکی جایگزینی محتمل می‌شوند و بنابراین خط‌های موازی ممکن است با هم برخورد نکنند، نه به این دلیل که نمی‌توانند، بلکه چون ممکن است کارهای دیگری بکنند.[۱۸] برون‌مدرن کیفیتی فی‌البداهه دارد، کیفیت حدس و گمانی که واقعیت‌های مسلم را تحریف نمی‌کند، بلکه پژواک‌ها، بازمانده‌ها، کاربردهای ضمنی و سایه‌های آنها را می‌کاود. برون‌مدرن از داوری زیبایی‌شناسانه نامرسومی که دنیا را برون‌سامان می‌کند، شرمنده نمی‌شود.

خطای انسانی

بنا به ضرب‌المثلی از روم باستان، خطا، انسانی است، و هم عدم کمال انسانی را می‌بخشد و هم جشن می‌گیرد. تصادفی نیست که پروژه‌های برون‌مدرن درگیر همه‌گونه کارهای بیهوده و اشتباه و خطا می‌شود. هنرمندان می‌دانند که فاصله‌ی میان پرواز کردن و افتادن، میان شکست و هم‌آفرینی با خطاپذیری انسانی تا چه حد باریک و نزدیک است. این خطاهای انسانی، نیک‌یابی[۱۹] ناگهانی صرف یا نمونه‌های الابختکی بودن آماری نیست. هنرمند برون‌مدرن با “خطای انسانی” بازی می‌کند، آنرا به فعالیتی شناسنده[۲۰] شکل تازه‌ای از اندیشه‌ورزی پرشور تبدیل می‌کند. عمل به خطا رفتن، سایه بازی تکامل و دگردیسی را ردیابی می‌کند، کنش تغییر و طرح کلی غیرخطی آنرا دیدنی می‌کند. نقاشی‌های زیرکار[۲۱]، تمرین‌های انشایی، چندنگاره‌های[۲۲] دانش و معرفت و آداب از یادرفته را آشکار می‌نماید. خطاکاری به ما اجازه می‌دهد ـ با کیاست و کاردانی فزاینده ـ اعصاب بیرون‌آورده و افشا‌شده‌ی توانمندی فرهنگی و انسانی، و نقشه‌های تکامل‌های ممکن (حتی اگر اغلب نامحتمل) را لمس کنیم.

خطاکاری، پیوندهای نامنتظره‌ی میان شکل‌های متفاوت دانش و معرفت، هنر و فن‌آوری را فراسوی فعالیت‌های متقابلی که رسانه‌های خاص فنی تجویر می‌کنند، ردیابی می‌کند؛ نقشه‌های شناسنده‌ی انعطاف‌پذیر و نویی، بر اساس دانش و معرفت زیبایی‌شناسانه و جلوتر از محاسبات نرم‌افزاری می‌سازد. این کار را نباید با کارکرد چندتکلیفی اشتباه گرفت که بنا به پژوهش‌های تازه‌ی عصب‌شناسی می‌تواند به راستی مغز را کودن کند، و سطحی خواندن سریع را جایگزین اندیشه‌ورزی کند، تسهیلات در گرداندن بازیچه‌های کمابیش گرانقیمت را به جای انگاره‌های نوآورانه بنشاند. ساختن پیوندهای کناری نیازمند تمرکز، پرت‌اندیشی خلاق، رؤیابینی بدون بازیچه و ماندگاری طولانی‌تری است که کار چندتکلیفی اجازه می‌دهد.

تبدیل برون‌سازگاری به عملی ارادی همیشه آسان نیست ، اما آدم دست‌کم می‌تواند سعی کند که وقتی ما را درگیر دگراندیشی جزئی می‌کند، و گردنکشی ما را در دنیای قاب‌شده‌ی دستگاه‌های همه‌جا حاضر تکنولوژیک و بوروکراتیکی تشویق می‌کند که می‌تواند بسیار دلربا باشد، فرصت را هم از دست ندهد. اگر خود را زیادی خوب سازگار کنیم ـ با بازار، با دنیای الکترونیک، با دنیای هنر، با رژیم‌های سیاسی، با نهادهای ویژه‌ای که در آن زندگی می‌کنیم ـ ممکن است تا جایی تکامل یابیم که ماجراجویی آزادی انسانی منسوخ شود. برون‌مدرن در تجسم آینده‌ی پساانسانی مکاشفه‌ای که خیال‌پردازی تولیدکنندگان سرخورده‌ی کانال‌های تلویزیونی را تسخیر می‌کند، شتاب نمی‌ورزد. برون‌سازگاری هنرمندانه در نهایت تمرین آزادی انسانی است.

برخلاف رسانه‌های نو که تنها بر تکنولوژی استوارند، رسانه‌های تازه‌ی برون‌مدرن در بسط و گسترش خطای انسانی مأوا می‌گزینند و با آن می‌رقصند. این رسانه‌ها با فن بیگانه‌شدن، مراقبه روی خود فن‌آوری پیش می‌روند و نه با آخرین اوج فروش بازیچه‌های فنی. و برای خرخوان‌های برون‌مدرن، همیشه وب‌سایتی خوب وجود دارد: www.gethuman.com که آموزش‌هایی خوب و شماره‌ تلفن‌های دنیای “آف‌لاین” را ارائه می‌دهد و کمک می‌کند تا منطق فازی خطای انسانی را بازیابد.

جغرافی کناره

دورنمای برون‌مدرن بر درک ما از خویشی‌جویی‌های گزینشی و همبستگی‌های جایگزینی از راه زمان و فضا تأثیر می‌گذارد. هنر برون‌مدرن هم بعد زمانی دارد و هم فضایی: پروژه‌ها از گوشه‌های متفاوت کره‌ی خاکی می‌تواند در مرکزهای آشنای فرهنگ مدرن/پسا مدرن دیراز راه رسیده یا محیطی باشد. برون‌مدرن را هنرمندانی از هند تا آرژانتین، از مجارستان تا ونزوئلا، از ترکیه تا لیتوانی، از کانادا تا آلبانی درآغوش کشیده‌اند. چند نمونه‌ی آن: گروه “رقص جمع رسانه‌ها”[۲۳]‌ از دهلی نو ؛ گیلرمو کویتکا با خانه‌های قابل‌حمل و نقشه‌های روی تشک؛ پتر فورگاس، مستندساز مجارستانی با تاریخ‌های”چه می‌شد اگر”، فیلم‌های خانگی بازآفریده شده؛ انری سالا با “ویدئو بیرون از همگاهی”[۲۴] خود؛ ربکا کوآیتمان هنرمند ساکن نیویورک با “حرکت‌های کناری” به سوی سنت از یاد رفته‌ی آوانگارد اروپای شرقی؛ ویلیام کنتریج هنرمند افریقای جنوبی با از نو ـ جان‌بخشیدن به اپرای بدون آهنگ (آتونال) به سبک شوروی؛ آزمایش‌هایی در بازنوآوری حوزه‌ی همگانی از راه هنر، در پروژه‌ی نمای تیرانا با ارکستراسیون خود هنرمند، مییر ادی راما؛ و اجراهای آزمایشی مردمی با استفاده از لال‌بازی‌ها و نمایش‌های خنده‌دار کمدیا دل‌آرته برای به اجرا گذاشتن شهروندی در شهرها و اجرای قانون در بُگوتا، کلمبیا با سازماندهی شهردار قبلی شهر، ریاضی‌دان، فیلسوف و کارگردان تئاتر نامرسوم آنتاناس موکوس.[۲۵] وضعیت در ظاهر محیطی این هنرمندان و سیاستمداران، خارج از مرکز بودن مرکز را آشکار می‌کند و ناهمگاهی، پیشرفت رویه‌های فرهنگی و جنبش‌های هنری را که فرضاً باید مانند شهروندان خوش‌رفتار در صف پرداخت سریع پول، یکی بعد از دیگری بیایند به زیر سؤال می‌برد. برون‌مدرن روی چندگرایی (تکثر) بیرونی، و ارزش‌های دولت‌ها با روابط عمومی سیاسی و جاه‌طلبی‌های شاهانه‌شان، تمرکز نمی‌کند، بلکه روی چندگرایی درونی در داخل فرهنگ‌ها متمرکز می‌شود و خویشی‌جویی‌های گزینشی و نزدیکی و صمیمیت‌های آوارگی[۲۶] آن سوی مرزهای ملی را ردیابی می‌کند.

شاید ما در حاشیه‌ی عصری زندگی می‌کنیم که اسطوره‌های فرهنگی پذیرفته شده‌ی سرمایه‌داری مرده و پیشرفت فنی یا دیجیتالی دیگر برایمان بی‌اثر شده است. ما بر لبه‌ی جابه‌جایی نمونه‌ی الگویی هستیم و برای پیش‌بینی آن لازم است میدان دید خود را گسترش دهیم. منطق در کناره بودن در ستیز با منطق تصاحب یکپارچه‌ی فرهنگ مردمی یا همگاهی حافظه‌ی کامپیوتری است. این منطقی است که زخم‌ها، بریدگی‌ها، جای زخم‌ها، ویرانه‌ها و پس‌تصویرپی‌آمدهای لمس را آشکار می‌کند. کناره بودن آن در برابر گنجاندن مقاومت می‌کند و جایی برای رمانس بی‌دردسری و آسودگی باقی نمی‌گذارد. مخلص کلام این‌ که: برون‌مدرن‌ها کناره‌ای‌اند و نه حاشیه‌ای. در دلسوزی برای خود یا رنجش، که با حاشیه‌ای‌بودن می‌آید غوطه‌ور نمی‌شوند، حتی اگر مقادیری از آن هم قابل توجیه باشد.

بنابراین کناره‌ی برون‌مدرن خطی در شن نیست، بلکه فضاست.هنری دیوید تورو (ادیب و نویسنده) یک بار نوشت، آدم باید “حاشیه‌های پهن” برای زندگی خود داشته باشد. کناره‌های برون‌مدرن مکان‌های حاشیه‌ای نیستند، بلکه آن حاشیه‌های پرپهنایی‌اند که می‌توان کوشید تا به شکلی ارادی در آن زندگی کرد، با وجود همه دشواری‌ها، در دوران آب‌رفتن فضا و منابع و آهنگ‌های پیوسته شتاب‌گیرنده. پس کناره‌ای بودن می‌تواند پرهیز از منطق لبه تیز هم معنا دهد، حتی اگر وسوسه‌ی پرهیز نکردن بالا باشد. اگر درست بیرون منطق لبه‌ی تیز چاقوی قصاب باشید، عاقبت پیش از آنکه معاینه شوید، بلعیده شده‌اید. منطق لبه‌ی تیز شما را بخشی از فیلم‌های اکشن پر از خون و خونریزی می‌کند که در فرهنگ مردمی امروز که اشک‌ها و عاطفه‌ها، تنها با کامپیوتر تولید می‌شوند بسیار معمول است. کناره بودن نیازمند ماندگاری بیشتری است. تنها با ریسکِ قدیمی بودن می‌توان با مخالف ـ زودگذر (امروزی)[۲۷] همراه ماند.

تکنولوژی‌های نوستالژیک

اصطلاح “برون‌مدرن” بر حسب تصادف به تور من خورد، زمانی که داشتم با چاپگر کامپیوترم دوئل می‌کردم، آن‌را روشن و خاموش و رهنمودهایش را به این امید زیرپامی‌گذاشتم که دست به یک حرکت غیرقابل‌پیش‌بینی یک پهلوان، در نبرد با به اصطلاح هوش مصنوعی بزنم. کارتریجی نو برای جوهر سیاه نداشتم و می‌خواستم ببینم چاپگر ارزان‌قیمتم چه‌قدر می‌تواند از پس وضعیت کمبود فنی برآید. دستگاه به کار خود ادامه و اجازه داد شره‌های ناخودآگاه روان‌گردانش بیرن ریزد و چند پرینت عکاسی شده‌ای را که تکرارناپذیر و پیش‌بینی‌ناپذیر بود به دست دهد. تصاویر بدون رنگ سیاه (بدون مالیخولیا؟) به پروژه‌ای در باره‌ی تکنولوژی‌های نوستالژیک انجامید که دربرگیرنده‌ی حتی نبردهای بیشتر با چاپگر بود. در یک سلسله از “چاپ‌های خراب‌‌شده” که مناظر در حال تجزیه‌ی مدرن ما را نشان می‌داد، پیش از موقع کاغذ را از چاپگر بیرون کشیدم، و خطوط بیرون کشیدن سریع کاغذ از چاپگر بر آنها باقی ماند. این خطا هر پرینت را تکرار ناپذیر و به شکل منحصربه‌فردی معیوب می‌کرد. این یک روند لودیتی (ضد تکنولوژی تازه) نبود، بلکه لودیک (بازیگوشانه) بود، نابودگرانه نبود، تجربی بود. خطا، هاله‌ دارد.

خطاکاری، اروتیک هم بود؛ سر به سر من‌برتر تکنولوژیکی دستگاه دیجیتال می‌گذاشت، در عین حال که ماشین را از پای درمی‌آورد، تسلیم آن می‌شد. از همه گذشته فن‌ورزی زمانی به هنرها، پیشه‌ها و فنون اشاره داشت. هم هنر و هم فن‌آوری به صورت شکل‌های جایگزین‌های انسانی، دست‌وپاهای از دست داده شده،[۲۸] گستره‌های خیالی یا فیزیکی فضای انسانی متصور می‌شدند.

بسیاری از نوآوری‌های فنی از جمله فیلم و موشک‌های فضایی، در ابتدا در گونه‌ی علمی تخیلی تجسم می‌یافتند؛ هنرمندان و نویسندگان آنها را مجسم کردند و نه دانشمندان. اصطلاح “واقعیت مجازی” در واقع ساخته‌ی هانری برگسون است و نه بیل گیتز. در اصل به واقعیت‌های مجازی خیال‌پردازی و آگاهی انسان اشاره داشت که با تکنولوژی نمی‌شد از آنها تقلید کرد. در اوایل سده‌ی بیستم مرز میان هنر و فن‌آوری به ویژه بارور بود. هنرمندان و منقدان آوانگارد از واژه‌ی “فن” به معنای دستگاه بیگانه‌کننده‌ای استفاده می‌کردند که رسانه‌ی هنری را برهنه می‌سازد وما را ناگزیر می‌کند که از نو به دنیا بنگریم. دیرتر، فرهنگ تبلیغ‌گر، آوانگارد را به عنوان یکی از سبک‌های بسیار به تصاحب درآورد، به صورت نگاه هیجان‌انگیز باب سلیقه‌ی بازار و به عنوان آرمانشهر پیشرفت که بیشتر اهلی می‌کند تا بیگانه،. سینمای تازه‌ی هالیوود از پیشرفته‌ترین تکنولوژی استفاده می‌کند تا جلوه‌های ویژه بیافریند؛ اگر فن و تکنیک هنری سازوکار آگاهی را فاش می‌کرد، اثر خاص تکنولوژیکی توهمات و دستکاری‌ها را اهلی می‌کند.

برون‌مدرن در کناره‌ی نقادانه‌ی آداب هنری به نزدم آمد، یا در حاشیه‌ی نظریه. در میان‌رویه‌ی بین دیجیتال و مادی، استعاری و فیزیکی. به صورت بازی آغاز شد تا دوستان دور و دیگر هنرمندان شروع به باور آن کردند. برون‌مدرن، وضع و حال شد ـ حالت گفت‌وگو با هم.


اسوتلانا بویم، پرینت چند باره با ابرها، ۲۰۰۸

اگر در دهه‌ی هشتاد میلادی هنرمندان خواب این را می‌دیدند که موزه‌گردان خود شوند و از نظریه‌پردازان وام می‌گرفتند، اکنون نظریه‌پردازان رؤیای هنرمند شدن را در سر می‌پرورانند. سرخورده از نهادینه‌شدن پرانضباط خودشان، به قلمرو یکدیگر مهاجرت می‌کنند: بازهم حرکتی کناری. نه روبه‌پس، نه‌روبه‌پیش، بلکه رو‌به‌کنار. آماتور بنا به درک رولان بارت کسی بود که پیوسته بازی‌های وابسته به نهادها را که فراگرفته بود از یاد می‌برد، فراگرفته را از یاد می‌برد و مهرمی‌ورزد نه تصاحب‌گرانه که با لطف و نرمی، با ناپایداری، عاجزانه. آماتور که سپاسگزار هر بینش و ادراک ناگهانی زودگذری است، آزمند نیست.
آیینه‌های سیاه

چه می‌شود اگر از دستگاه‌های دیجیتال درست استفاده نکنیم و رویه‌های پیکسلی‌شان را به سطوح بازتاب‌گر و “آیینه‌های سیاه” تبدیل کنیم؟

آیینه‌ی سیاه – بازیچه‌ای باستانی که هنرمندان، جادوگران و دانشمندان از مکزیک تا هند از آن استفاده می‌کردند ـ بینشی از تاریخچه‌ی دیگری از فن‌ورزی که با هنر، دانش و جادو پیوند دارد به دست می‌دهد و فن‌آوری مسحورکننده‌ی اعجاب را تولید می‌کند. نقاشان اروپایی از آیینه‌ی سیاه برای تمرکز روی کمپوزیسیون، دورنما و درک‌ودریافت استفاده می‌کردند. وقتی سطحی دیجیتال “آیینه‌ی سیاه” می‌شود، به شکل‌های برخوردکننده‌ی تجربه‌ی مدرن و پسامدرن می‌تابد که در فرهنگ امروز همزیستی دارند. در پروژه‌ی آیینه‌ی سیاه خود به سبک‌های تصویری و عکاسی گذشته برای مستند کردن رویاروییِ میان ویرانه‌های مدرن صنعتی و آرمان‌شهرهای مجازی پرداختم. با قطار از میان مناظر صنعتی امریکا سفر کردم، روی اسکرین‌های دیجیتال خود با ابرها‌، چندتکلیفی[۲۹] کار کردم. از سطح دیجیتال به عنوان “آیینه‌ی سیاه” سود جستم که به سوی طبیعت و دلهره‌های امروزی در زمین و هوا نگاه داشته شده بود. سطح لپ‌تاپ پاوربوک[۳۰] شکسته‌ام به راه شیری می‌مانست که با ستاره‌های فراموش شده، خال‌خال شده بود.


اسوتلانا بویم، جریان‌ها (آیینه‌ی سیاه)، ۲۰۰۹

این پروژه تکنو ـ اروتیک است ـ بیش‌تر خطاآمیز تا اروتیک، درگیر پادویی و مسیرهای انحرافی است تا تبلیغ از روی ایمان از راه تکنولوژی تازه ( تکنواونجلیسم)[۳۱] را به زیر سؤال برد.

***

آیینه‌ی سیاه موضوع شیفتگی میان فرهنگی، تجارت، کشورگشایی و گاه دستبرد و حیف و میل بود. آزتک‌ها از آیینه‌های سیاهی که از شیشه‌ی سنگی آتشفشانی (اوبسدین) می‌ساختند برای پیشگویی و شفابخشی استفاده می‌کردند. برای نمونه، اگر کودکی، به “از دست دادن روح” مبتلا می‌شد، شفابخش به بازتاب تصویر کودک در آیینه نگاه می‌کرد و سایه‌هایش را می‌کاوید. پس از یافتن “دنیای نو”، اروپایی‌ها اوبسدین را برای تالارهای آناتومی، و آداب نهان‌گرایی (علوم غریبه) به تصاحب درآوردند، کالبدهای مرده را تشریح می‌کردند تا روح‌ها را به زندگی بازگردانند. از زمان رنسانس، نقاشان و معماران اروپایی ـ از جمله لئوناردو داوینچی و کلود لورن ـ از آیینه‌ی سیاه برای تمرکز روی کمپوزیسیون و دورنما در مناظر و استراحت از رنگ سود جسته‌اند. گاه هنرمندان به آیینه‌ی سیاه خیره می‌شدند تا استراحتی کنند ـ یا نفسی بکشند ـ و نگاه خیره را از زیادی دانسته‌های این‌دنیایی پاک سازند. آیینه‌ی سیاه به آنها اجازه می‌داد که بینش را به حالت تعلیق درآورند و نو کنند.

در سده‌ی نوزدهم میلادی، آیینه‌ها‌ی سیاه از بوته‌ی فراموشی نجات داده شدند و جای خود را در فرهنگ مردمی و تازه‌ی‌خوش‌منظره[۳۲] یافتند. مسافران انگلیسی، آیینه‌ی سیاه کوچکی ـ همانند عینک اپرا ـ را که پاره‌های مناظر را قاب‌بندی‌ و پرستیدنی می‌کند[۳۳] با خود حمل می‌کردند. چشم‌چران منظره یاب که در امکان به تسخیردرآوردن زیبایی‌های دنیا در کف دست جذب می‌شد، دنیا را پشت سر خود می‌گذاشت. پاسکال بورلی رندولف، پزشک و معنویت‌گرای امریکایی فراسوی این منظره یابی رفت. با باور به سرزندگی عرفانی آیینه‌ی سیاه، او از تریاک و “مایع‌های جنسی” ـ به زبان عصر ویکتوریایی ـ خودش و همسرش و (معشوقه‌اش) استفاده می‌کرد تا سطح آنرا جلا دهد.

در آغاز سده‌ی بیستم، هنرمندان مدرن از مانه تا ماتیس به آیینه‌ی سیاه روآوردند، نه برای بازتاباندن تصویر، بلکه بازتاباندن خود حس، در بالاوپائین‌های خلسه و مالیخولیا، یا ضرب و مکث‌های آفرینش مدرن. هر چند آیینه‌ی سیاه، رنگ‌ها را تار و کدر می‌کند، دورنما را هم تیز می‌کند، توهمات واقع‌گرا را به قاب نمی‌کشد، بلکه خود درک‌ودریافت را بیگانه می‌کند. آیینه‌ی سیاه گونه‌ی متفاوتی از تقلید و بازنمایی[۳۴] و شکلی رازآمیز و ضدخودشیفتگی[۳۵] از بازتاب خود را ارائه می‌دهد که در آن ما به جاسوسی شبح‌های خودمان در این فیلم سیاه[۳۶] تار و کدر درونی می‌پردازیم.


اسوتلانا بویم، اشباح (آیینه‌ی سیاه)، ۲۰۰۹

ما دیگر در پایان تاریخ زندگی نمی‌کنیم، و نه در زمان قدم‌رو (مارش) رو به پیش تکنولوژی یا رشد بی‌پایان. لحظه‌ی ما لحظه‌ی برون‌مدرن است، لحظه‌ی برخورد مدرنیته‌های صنعتی و دیجیتال. ما به آهنگ‌های شتاب‌یافته و مطالبات ارتباط اضطراری فوری، اما نه صمیمانه عادت کرده‌ایم. در میانه‌ی اسکرین‌های زودباور، به سختی لحظه‌ای آرام برای تفکر می‌یابیم. قلمرو تار سایه‌روشن[۳۷] شخصی، راه را برای درخشش پیکسلی هوم‌پیج[۳۸] باز کرده که با Hit‌ها بمباران می‌شود و از در معرض نور قرار گرفتن کامل خود شرمنده نمی‌شود. این شکل تازه‌ی دیدنی بودن به دلیل در معرض نور قرارگرفتن افراطی[۳۹] هنوز به طور مناسبی مستند نشده است. وقتی با دوربین گرفته می‌شود، مبهم و پریشانی‌آفرین به نظر می‌رسد و به سختی خواندنی است.

من سعی می‌کنم ناآگاهانه عکس بازیچه‌های دیجیتالی را بگیرم، آنها را با استفاده از کیمیاگری منظورهای متضاد رویاروی هم قرار دهم، شکل‌های متفاوت مدرن و پسا مدرن، تجربه‌ی تکنولوژیکی، هستی‌شناسانه و هنری را در برابر هم بگذارم. روزی روزگاری قطارها سر وقت حرکت می‌کردند. این روزها به ندرت این طور است، اما اکنون ما این فرصت را داریم که در این باره متن‌نویسی کنیم. قطار من از میان ویرانه‌ها و مکان‌های ساخت‌وساز مدرنیته‌ی صنعتی، کارخانه‌ها، گورستان‌های ماشین‌های اسقاطی و دوچرخه‌های تکه‌تکه شده، بناهای خدماتی می‌گذرد که دیگر با چندنگاره‌های دیوارنوشته‌ (گرافیتی) [۴۰] بر دیوارهایشان هیچ هدفی را برآورده نمی‌کنند. این منظره یا چشم‌انداز بحران پر از منظره است.

اسکرین مارک بلک‌بری من قرار است پنجره‌ای به دنیای دیجیتال پرسرعت باشد، نه بازتاب “دنیای حلزون” قطاری که تا ابد پشت سر من در حرکت است. با خاموش کردن آن نفسی از زندگی رنگارنگ مجازی می‌کشم. با پرت کردن حواسم از “دوست‌یابی”[۴۱] یا کار کردن، در حالت چرت توأم با تفکر باقی می‌مانم. می‌دانم که این حسرت گذشته (نوستالژی) پاسخی به زمان حال شتاب‌یافته نیست، این زمانی بازگشت‌ناپذیر است و سایه‌ها دیگر هرگز دوباره از همین راه تبانی نمی‌کنند. بلک‌بری‌ام که دیگر میوه‌ی دیجتالی اغواگری نیست، زندگی دوم خود را به صورت آیینه‌ی سیاه مالیخولیایی آشکار می‌کند که دنیای در حال تجزیه‌ی مجازی را که از کنار ما می‌گذرد به شدت واضح می‌کند.

اسوتلانا بویم، نویسنده، نظریه‌پرداز و هنرمند رسانه‌ای، بنیان‌گذار جنبش برون‌مدرن، نویسنده‌ی آینده‌ی حسرت گذشته (۲۰۰۱) و معماری برون‌مدرن (۲۰۰۸). او دوست دارد در زندگی و هنر حرکت‌های پهلوانی کند. کتاب تازه‌اش گونه دیگری از آزادی (۲۰۱۰) از تراژدی یونان تا هیاهوهای جنجالی هنر امروز را در برمی‌گیرد و فضاهای هم‌آفرینش مردمی و ماجراجویی در زمینه‌ای میان فرهنگی را کاووش می‌کند. پروژه‌های بویم، فن‌آوری‌های نوستالژیک، فانوس‌های جادو و اسلیم‌های سیمی است

[۱] Globalization and localization

[۲] “off kilter,” “off Broadway,” “off the map,” or “way off,” “off-brand,” “off the wall,” “off-color

[۳] ویکتور شکلوفسکی، حرکت پهلوان، “هنر به مثابه فن” در چهار مقاله‌ی فرمالیستی، برای بحث مفصل، رک “شعرشناسی و سیاست بیگانگی” ویکتور شکلوفسکی و هانا آرنت، “شعرشناسی امروز، ۲۶، ش. ۴ (زمستان ۲۰۰۵): ۵۸۱-۶۱۱

[۴] Popular etymology

[۵] منطق فازی که در سال ۱۹۶۵ از سوی لطفی‌زاده بنیان گذاشته شد، شکلی از منطق چندارزشی است که از نظریه‌ی مجموعه فازی برای برخورد با استدلال بنیان گذاشته شد که بیشتر تقریبی است تا دقیق. بر خلاف “منطق خشک” که در آن مجموعه‌های دوتایی از منطق دوتایی برخوردارند، متغیرهای منطق فازی می‌توانند ارزش حقیقی از صفر تا یک داشته باشد و تحت فشار دو حقیقت منطق گزاره‌ای نیست. از این گذشته وقتی متغیرهای زبان‌شناسانه به کار می‌رود این درجات با کارکردهای خاص اداره می‌شوند.

[۶] edgy

[۷] Cultural Exaptation

[۸] شکلوفسکی مشاهده کرد که هنرمندان اغلب ویژگی‌های عمو دایی‌ها و عمه خاله‌های خود را به وام می‌گیرند و از نو به کار می‌برند و نه فقط مادرپدربزرگ‌های بزرگشان را. نوآوری به معنای اختراع یک بازیچه‌ی نو یا حتی زبانی نو نیست، بلکه اغلب حرکت‌های اریب تقلید و وانمود را دنبال می‌کند و بهره‌گیری مجدد ویژگی‌هایی که از لحاظ فرهنگی نامربوط، پس‌مانده، غیرهنرمندانه یا قدیمی درنظر گرفته می‌شدند و آنها را در پیکربندی‌های دیگری گذاشته می‌شدند و بنابراین افق‌های تعبیر را تغییر می‌دادند.

[۹] Techno-visionaries

[۱۰] برون‌سازگاری خیال‌پردازی خارج از مرکز را به نوآوری نزدیک‌تر از کشاکش خشونت‌آمیز برای بقای سازگارترینی قرار می‌دهد که از نظریه‌ی تکامل داروین به بازار سرمایه‌داری امروز کشانده می‌شود. (از این گذشته تسلی ملایمی برای برخی از ماست که در مسابقه‌ی سازگارترین پیروز نمی‌شویم؛ اما می‌توانیم به برکت خیال‌پردازی گمراه‌مان به زندگی ادامه دهیم.

[۱۱] Cooption گزینشی است که در آن اعضای یک کمیته (یا گروهی همانند) رأی می‌دهند تا جایی خالی را در آن کمیته یا گروه پرکنند. در جایی که یک کمیته در ابتدا با استفاده از روش نمایندگی متناسب برگزیده می‌شد، این‌گونه گزینش و جذب می‌تواند نامناسب به نظر رسد زیرا عضوی که به تازگی برگزیده شده، الزاماً منافع گروهی را که جای خالی نمایندگی مِی‌کرده، نمایندگی نمی‌کند. این‌گونه گزینش و جذب می‌تواند اشاره‌ای به راهکار خنثی کردن یا چیره شدن بر اقلیت با جذب آنها در گروه یا فرهنگ جاافتاده باشد.

[۱۲] Ex-apt، Exaptation (برون‌سازگاری) cooption (گزینش و جذب) ، و پیش‌سازگاریpreadaptation، اصطلاحاتی مربوط به هم اند که به جابه‌جایی در کارکرد یک خصلت در جریان تکامل اشاره دارد و نمونه روشن آن همان پر پرندگان است که در متن آمده است.

[۱۳] در واقع واژه‌ی “تکامل” خود فرآورده‌ی برون‌سازگاری زبان‌شناسانه و خطاهای انتقال است. در اصل به معنای آشکار کردن دست‌نوشته، باز شدن نسبت به توانمندی‌هاست؛ این واژه در اصل، واژه‌ی مورد علاقه‌ی پدر نظریه‌ی تکامل بود که آنرا در پایان اثرش چندین بار به کار برد و از سوی پیروان داروین اقتباس شد.

[۱۴] Future anterior

[۱۵] Phantom paing

در ضمن ولادیمیر تاتلین نقاش و معمار روسی دهه‌های اول سده‌ی بیستم و یکی از پیشروان جنبش ساختارگرایی در معماری است.

[۱۶] paradigm

[۱۷] techne

[۱۸] ولادیمیر نابوکوف، نیکولای گوگول.

[۱۹] serendipities

[۲۰] cognitive

[۲۱] Pentimenti که جمع Pentimento است، به معنای تغییری است که نقاش در نقاشی اولیه به وجود می‌آورد و گواهش آثار به جا مانده از کار قبلی است که نشان می‌دهد نقاش در روند نقاشی عقیده‌اش را تغییر داده است. این اصطلاح از واژه‌ای ایتالیایی گرفته شده که به معنای توبه است.

[۲۲] palimpsets

[۲۳] Media Collective Raqs

[۲۴] Out-of-synch video

[۲۵] برای پژوهش بیشتر خوانندگان نام‌های هنرمندان شمرده شده، به ترتیب در اینجا آورده شده است:

Raqs Media Collective; Guillermo Kuitca; Péter Forgács; Anri Sala; Rebecca Quaytman William Kentridge; Mayor Edi Rama; Antanas Mockus.

[۲۶] diasporic

[۲۷] Con-temporary

[۲۸] Phantom limb

[۲۹] multitasking

[۳۰] PowerBook

[۳۱] Techno-Evangelism

[۳۲] Picturesque

[۳۳] fetishizing

[۳۴][۳۴] mimesis

[۳۵] Anti-narcissistic

[۳۶] Film noir اصطلاحی سینمایی است که نینو فرانک منتقد فرانسوی در ۱۹۴۶ برای توصیف فیلم‌های سبک درام‌های جنایی هالیوودی ساخت به ویژه فیلم‌هایی که تاکیدشان روی نگرش‌های بدبینانه و آمیخته به طنز سیاه و انگیزه‌های جنسی بود.

[۳۷] chiaroscuro

[۳۸] HomePage

[۳۹] Overexposed visuality

[۴۰] Graffiti نامی برای تصاویر یا نوشته‌هایی است که با ناخن کنده می‌شود، یا گونه‌ای خط‌خطی یا نقاشی کردن بر دیوارها و دارایی‌های همگانی است که از زمان باستان وجود داشته است و از دید عده‌ای تباهی‌گری و آُسیب‌رسانی به بناهاست و از دید عده‌ای دیگر شکلی از هنر است که می‌تواند پیام‌های اجتماعی و سیاسی هم داشته باشد.

[۴۱] Friending

عمل‌گرایی هنری و فضاهای کشمکش‌گرا

نوشته  ی: شانتال موف

ترجمه ی : رؤیا منجم

منبع: هنر و پژوهش هنری، مجله ی انگاره‌ها ۲

یادداشت مترجم : یک توضیح لازم

علت انتخاب این مقالات برای ترجمه، باخبر شدن از بحث هایی است که در حال حاضر در آن سوی دنیا مطرح است. هر کدام از آنها شاید خلاصه ی ده‌ها کتاب است که ما نخوانده‌ایم و تا وقتی که ترجمه شوند و مجوز بگیرند و به چاپ رسند، بی‌شک دیگر این بحثها بحث روز نخواهند بود. نویسندگان آنها بسیار قابل ستایش‌اند از این جهت که توانسته‌اند برای رساندن دیدگاه خودشان چنین خلاصه‌هایی ارائه دهند. در نتیجه اگر به راستی بخواهیم این مقالات را درک کنیم، باید چند بار و با دقت بیشتر آنها را بخوانیم، زیرا نه تنها متن‌های به نسبت دشواری‌‌اند، بلکه سرشار از اصطلاحات جدیدی‌اند که وقتی به فارسی برگردانده می‌شوند، درخیلی موارد بی‌شک به گوش ناآشنا و عجیب می‌رسند. عده‌ای عقیده دارند که ما حتماً در متون خود جایگزین هایی برای آنان داریم و این شاید بی‌سوادی مترجمان است که آنها را نمی‌یابند. سال هاست به این گفته فکر می‌کنم و جست‌وجو می‌کنم و گاه می‌یابم و گاه نمی‌یابم. آنجا نمی‌یابم که هر علمی از زمان پیدایش همواره پیشرفت های خود را داشته و با هر کشفی مجبور شده واژه‌ها و اصطلاحات تازه‌ای برای خود بسازد. بیشتر اوقات این “اختراعات” با استفاده از واژه‌های موجود صورت می‌گیرد، پیش‌وند و پس‌وندی به آن اضافه می‌شود، صفت به صورت اسم به کار برده می‌شود (مثل سیاسی و اجتماعی در این مقاله)، به معانی‌شان افزوده می‌شود و … در نبود فرهنگستانی که ترجمه ی لغات را به عهده بگیرد، این کار به دوش مترجم می‌افتد. مثال بیاوریم: ایسم انگلیسی در ابتدا اصالت ترجمه شد (کاری هم به درست و غلط و دقیق و نادقیق بودن آن هم نداریم) و برای مثال مکتب اگزیستانسیالیسم شد، مکتب اصالت وجود و بقیه واژه‌های ایسم‌‌دار آن زمان هم به همین صورت ترجمه شدند. گوش ها به آن عادت کرد، و در عین حال تعداد این واژه های ایسم‌داربه شکلی روزافزون زیاد شد. پس‌وند “گرا” هم براساس استدلالی به جا، شروع به ظهور کرد که هم ساده‌تر است و هم دقیق‌تر. اما گوش و عادت چی؟ با دیدن واژه‌ای مثل کشمکش‌گرا، میان‌ذهنی و… طبیعی است که نوعی عقب‌کشیدن از راه برسد. از این لحاظ فرقی میان مترجم و خواننده نیست. چه باید کرد؟ ترجمه ی چنین متونی را در نبود نوابغ فراموش کرد؟ یا کوشید و هزارجور دست و پنجه نرم کرد، آن هم با این دقت که تعبیری هم صورت نگیرد. ترجمه با تعبیر، تفسیر با نقد فرق دارد. بله همه اینها را می‌دانند، ولی متاسفانه به آن توجه نمی‌کنند. ممکن است در ادبیات تعبیر و تفسیر تاثیر تعیین‌کننده ی چندانی نداشته باشد و بتوان تا حدی امانت‌داری را زیر پا گذاشت، اما در فلسفه و جامعه‌شناسی و روان‌شناسی و علم، پرهیز از تعبیر و تفسیر، به عبارتی امانت‌داری کامل حرف اول را می‌زند. و البته که خواننده از این نکات ظریف و کشمکش مترجم با خبر نیست و در مورد اصطلاحات شاید حتی نداند که خوانندگان آنها در زبان اصلی هم با درک آنها می‌توانند همان‌قدر مشکل داشته باشند. اول بار که این مقاله و مقاله ی قبلی (خودنگاری و مسؤلیت زیبایی‌شناسانه) را خواندم، اولین چیزی که از ذهنم گذشت این بود که چرا نمی فهمم؟ ترجمه ی آن به منظور درک بهتر آن صورت گرفت، زبان مادری چیزی دیگر است. کمک های ناخودآگاه زیادی از راه علم تداعی می‌کند به شرطی که ذهن قضاوت‌گر فوری دست‌به‌کار نشود و با چند کلمه ی به گوش ناآشنا کاسه و کوزه را فقط بر سر مترجم نشکند. البته این در صورتی است که مترجم دست‌کم بتواند انگیزه ی فراگیری، فهمیدن و دانستن را برانگیزد.

مقاله ی حاضر همچون مقاله ی قبلی خودنگاری و مسؤلیت زیبایی‌شناسانه، برای همه ی ما که مطالعه ی لازم را نداشته‌ایم، متونی بسیار دشوارند چرا که کمابیش هر جمله ی آن شاید خلاصه ی کتاب یا دیدگاهی باشد که به آنها دسترسی نداشته‌ایم. در مورد واژه‌های ناآشنا به گوش و نامأنوس کمی بیشتر تامل کنید و از واژه‌های خارجی به کار رفته، جا نخورید، همه ی آنها به خوبی توسط نویسنده تعریف شده‌اند. این نشان‌دهنده ی دقتی است که به خصوص بعد از ویتنگشتاین به واژه‌ها می‌شود. حتی در زبان های اروپایی که ظاهرا چهل درصد واژه‌هایشان یکی است، بعضی وقتها نمی‌توان جایگزینی دقیق برای بعضی واژه‌ها بدون فدا کردن دقت یافت، به زبان ما که با نبود فرهنگستان و دیگر اجزا و نهادهای لازم بر این نوع پژوهشگری جای خود دارد. نظرات شما در این زمینه یاری‌بخش خواهید بود تا بشود فهمید که به این نوع ترجمه‌ها ادامه داده شود یا نه. با تشکر از خانم منیژه میرعمادی که به راستی برای زنده نگاه داشتن بحث هنرهای بصری و اطلاع‌رسانی در باره ی هنرمندان ایرانی در سراسر دنیا بدون هیچ چشم‌داشتی زحمت طاقت‌فرسایی کشیده‌اند و می‌کشند و با تشکر از آقای امید روحانی برای ویرایش این مقالات.

درباره ی نویسنده

شانتال موف (متولد ۱۹۴۳) نظریه‌پرداز سیاسی بلژیکی است که در دانشگاه وستمینستر انگلستان تدریس می‌کند. آوازه‌اش بیشتر به دلیل کتاب برتری‌طلبی و راهکار سوسیالیستی است که با ارنستو لاکلو به نگارش درآورده است. اندیشه‌های آنها را معمولا پست‌مارکسیستی توصیف می‌کنند چون هر دو در جنبش های اجتماعی و دانشجویی سال های ۱۹۶۰ و بنابراین در جنبش طبقه ی کارگر و جنبش های اجتماعی نو (موج دوم فمینیسم) فعال بوده‌اند. آنان جبرگرایی اقتصادی مارکسیستی و این نظر را که مبارزه ی طبقاتی تنها شکل ستیزگرایی (آنتاگونیسم) حیاتی در جامعه است نفی می‌کنند. در عوض مشوق شدید دمکراسی رادیکال چندگرایی کشمکش‌گرا هستند که تمام ستیزها می‌توانند در آن ابراز شوند. به عقیده ی آنان “… جامعه ی بدون ستیز ناممکن است”، به راستی که بدون نیروهایی که تصویر و بینشی از جامعه به دست دهند، جامعه نمی‌تواند وجود داشته باشد. (ویکیپدیا)

آیا آداب هنری هنوز می‌تواند در جامعه‌ای که تفاوت میان هنر و تبلیغات در آن تیره و تار شده و هنرمندان و کارگران فرهنگی بخش لازم تولید سرمایه‌داری شده‌اند، نقشی حیاتی بازی کند؟ با موشکافی در کتاب “روح نو سرمایه‌داری”، لوک بولتانسکی و ایو چیاپلو۳ نشان داده‌اند که چگونه مطالبات خودمختاری جنبش های تازه ی سال های دهه ی شصت میلادی، در تکامل اقتصاد شبکه‌ای بعد از فوردگرایی،۴ مهار شده و به اشکال تازه‌ای از کنترل تغییرشکل داده‌اند. راهکارهای زیبایی‌شناسانه ی فرهنگ‌ستیز: ]یعنی[ جست‌وجوی اصالت،مدیریت مطلوب خود، اضطراردرستیز با سلسله‌مراتب‌، اینک مورد استفاده قرار می‌گیرند تا شرایطی را ارتقاء دهند که مورد نیاز شیوه ی فعلی تنظیم سرمایه‌داری است و چارچوب انضباطی را که مشخصه ی دوره ی فوردگرایی می شود. این روزها تولید هنری و فرهنگی نقشی کانونی در روند تعیین ارزش سرمایه ایفا می‌کند و نقد هنری از راه “مدیریت نو”، عنصر مهمی در باروری سرمایه‌داری شده است.

این باعث شده کسانی ادعا کنند که هنر قدرت نقادی خود را از دست داده است، چون سرمایه‌داری هر نقدی را به شکلی خودکار جبران و خنثی می‌کند. با این حال، دیگران دیدگاه متفاوتی را ارائه می‌دهند و وضعیت جدید را به صورت راهگشای راهکارهای متفاوت مخالفت (اپوزیسیون) می‌بینند. در حمایت از این دیدگاه می‌توان از بینش های آندره گورتز یاد کرد که به نظرش “وقتی استثمار خود در روند تعیین ارزش، نقشی کانونی‌ می‌یابد،‌ تولید ذهنیت، حیطه ی تعارضی کانونی می‌شود… روابط اجتماعی که از فراچنگ ارزش، فردگرایی رقابت‌آمیز و تبادل بازاری می‌گریزند،‌ باعث می‌شوند که اینها در تقابل با بُعد سیاسی‌شان، به صورت امتدادهای قدرت سرمایه به نظر ‌رسند. به این ترتیب، این امکان به وجود می‌آید که جبهه‌ای از مقاومت کامل نسبت به این قدرت شکل بگیرد که ناگزیر از حیطه ی تولید دانش و معرفت به سوی آداب۵ تازه ی زندگی، مصرف و تملک فضاهای مشترک و فرهنگ روزمره سرریز می‌کند۶

شکی نیست که لازم است از انگاره ی نوگرا (مدرنیستی) آوانگارد دست کشیده شود، ولی این گفته به این معنا نیست که هر شکلی از نقد غیرممکن شده است. آنچه نیاز است پردامنه کردن رشته ی مداخله ی هنری، با دخالت مستقیم در کثرتی از فضاهای اجتماعی است تا با برنامه ی بسیج اجتماعی سرمایه‌داری مقابله شود. هدف باید از زیر خراب کردن محیط خیالیِ لازم برای بازتولید آن باشد. به قول بریان هولمز: “هنر می‌تواند فرصتی به جامعه دهد تا به شکلی جمعی در باره ی شخصیت‌های خیالی‌ای بیندیشد که برای پیوستگی و درک خود به آنها وابسته است.۷”

من موافقم که آداب هنری می‌تواند سهمی در مبارزه برضد تسلط سرمایه‌داری داشته باشد، اما این نیازمند درک درست پویایی سیاست دمکراتیک است؛ درکی که تنها با به رسمیت شناختن پویایی سیاسی۸ در بُعد ستیزنده‌ (آنتاگونیستی‌)اش و سرشت مشروط هر نوع نظم اجتماعی، به دست آید. تنها در چارچوب چنین چشم‌اندازی است که می‌توان مبارزه ی برتری‌طلبانه‌ای را که مشخصه ی سیاست دمکراتیک است درک کرد، مبارزه‌ای که آداب هنری می‌توانند نقشی حیاتی در آن بازی کنند.

سیاسی به مثابه ی ستیزگرایی (آنتاگونیسم)

نقطه ی شروع تفکرات نظری که من در این نوشته پیشنهاد می‌کنم، دشواری فعلی ما در مجسم کردن مشکلاتی است که در مقابل جوامع ما به شکلی سیاسی وجود دارد. برخلاف آنچه ایدئولوگ های نولیبرال مایلند ما باور کنیم، مشکلات سیاسی پرسش‌هایی صرفاً تکنیکی نیستند که کارشناسان باید حل کنند. پرسش‌های درست سیاسی همیشه دربرگیرنده ی تصمیماتی است که از ما می‌طلبد تا از میان آلترناتیوهای نا‌سازگار دست به انتخاب بزنیم. دلیل این بی‌گنجایشی در اندیشیدن به شیوه ی سیاسی تا حد زیادی ناشی از برتری‌طلبی بی‌چون‌وچرای لیبرالیسم است. “لیبرالیسم” در قالبی که من این اصطلاح را در متن حاضر به کار می‌برم، به انواع فراوان گفتارهای فلسفی اشاره دارد که نه با جوهری مشترک، که با کثرتی از آنچه که ویتگنشتاین “شباهت‌های خانوادگی” می‌نامد، یکی می‌شوند. شکی نیست که لیبرالیسم‌ انواع زیادی دارد، تعدادی پیشروتر از بقیه‌اند، اما به جز چند استثنا، مشخصه ی گرایش غالب در تفکر لیبرالی ، نگرش عقل‌گرایانه و فردگرایانه‌ای است که نمی‌تواند به قدر کافی سرشت کثرت‌گرایانه ی دنیای اجتماعی را با ناسازگاری‌هایی درک کند که کثرت‌گرایی دربرمی‌گیرد؛ ناسازگاری هایی که هیچ راه‌حلی عقلانی هرگز نمی‌تواند برایشان وجود داشته باشد، و بُعد ستیزگرایی که مشخصه ی جوامع انسانی است از آن ناشی می‌شود. نمونه ی بسیار رایج درک لیبرالی کثرت‌گرایی این است که ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که به راستی چشم‌اندازها و ارزش های بسیاری در آن وجود دارد که ما به دلیل محدودیت‌های تجربی، هرگز نمی‌توانیم تمام آنها را اتخاذ کنیم، ولی وقتی آنها در کنار هم گذاشته می‌شوند، مجموعه ای هماهنگ را می‌سازند. به همین دلیل است که این نوع لیبرالیسم باید “سیاسی” را در بُعد ستیزنده‌اش نفی کند. به واقع، یکی از اصول اصلی این لیبرالیسم، باور عقل‌گرایانه به در دسترس‌بودن همرأیی همه‌شمول بر پایه ی عقل است. جای تعجب ندارد که سیاسی، نقطه ی کور آنرا می‌سازد. لیبرالیسم باید با مطرح کردن لحظه ی گریزناپذیر تصمیم‌گیری – به مفهوم نیرومند الزام به تصمیم‌گیری در حیطه‌ای غیرقابل تصمیم‌‌گیری 9undecideable ـ‌ ستیزگرایی را نفی کند، چون ستیزگرایی نمایانگر کرانه ی هم‌رأیی عقلانی است.

سیاست به مثابه ی برتری‌طلبی

در نگرش من، در کنار ستیزگرایی، مفهوم برتری‌طلبی، کلید دیگری است که به پرسش “سیاسی” می‌پردازد.

برای به رسمیت‌شناختن بُعد < (بزرگتر از ) سیاسی = (یعنی) امکان همیشه حاضر ستیزگرایی، لازم است با فقدان حیطه‌ای نهایی و غیرقابل‌تصمیم‌گیری‌ که هر نظمی را فرامی‌گیرد، به سازش رسید. به کلامی دیگری نیازمند بازشناسی سرشت برتری‌طلبانه ی هر نوع نظم اجتماعی و این واقعیت مسلم است که هر جامعه‌ای فرآورده‌ی یک سلسله آدابی است که می‌کوشند نظم را در متن تصادف و احتمال برقرار کنند. سیاسی با اَعمال نهاد برتری‌طلبانه پیوند دارد. از این لحاظ لازم است اجتماعی را از سیاسی۱۰ تفکیک کرد. اجتماعی، قلمرو آداب رسوب کرده‌است، یعنی آدابی که اعمال اولیه ی نهادی سیاسی‌ را که بر حسب تصادف وابسته به آن بوده نهان می‌کند و طوری بدیهی گرفته می‌شوند که انگار خود از زمین روئیده‌اند. فعالیت‌های رسوب‌کرده ی اجتماعی، بخش سازنده ی هر جامعه ی ممکنی است؛ تمام پیوندهای اجتماعی همزمان به زیر سؤال برده نمی‌شوند. به این ترتیب، اجتماعی و سیاسی، وضعیتی است که هایدگر،آن را تمام چیزهای وابسته به هستی (existential) می‌نامد، یعنی ابعاد لازم هر زندگی وابسته به جامعه. اگر سیاسی، وقتی به مفهوم برتری‌طلبانه ی آن درک شود ، دربرگیرنده ی قابل دیدن بودن اعمال نهاد اجتماعی باشد، آن‌وقت غیرممکن است که بتوان آنچه را که اجتماعی است و آنچه را که سیاسی است بدون ارجاع به قرائن از پیش تعیین کرد. جامعه را نمی‌توان به صورت آشکار شدن منطقی بیرون خود دید، مهم نیست منبع این منطق چه باشد: نیروهای تولید، تکامل روح، قوانین تاریخ و…. هر نظمی،‌ ابراز(articulation) موقتی و متزلزل آدابی مشروط است. مرز میان اجتماعی و سیاسی در اصل ناپایدار است و نیازمند جابه‌جایی‌ها و چانه‌زنی‌های تازه میان عوامل اجتماعی است. چیزها همیشه می‌توانند طور دیگری باشند و بنابراین هر نظمی بر اساس بیرون گذاشتن سایر امکانات پیش‌بینی می‌شود. از این نظر است که می‌توان آنرا “سیاسی” نامید، چون تجلی ساختار خاصی از روابط قدرت است. قدرت جزءسازنده ی اجتماعی است، زیرا اجتماعی نمی‌تواند بدون روابط قدرتی که به آن شکل بخشیده هستی داشته باشد. چیزی که در لحظه‌ای به صورت نظمی “طبیعی” در نظر گرفته می‌شود ـ در کنار “عقل سلیمی” که آنرا همراهی می‌کند ـ نتیجه ی آداب برتری‌طلبانه ی رسوب‌کرده است؛ هیچ وقت تجلی عینیتی ژرف‌تر بیرون از آدابی نیست که آنرا به وجود آورده است.

بنابراین هر نظمی، سیاسی است و بر اساس شکلی از بیرون‌گذاری استوار است. همیشه امکانات دیگری وجود دارد که سرکوب شده‌اند و می‌توانند از نو فعال شوند. آداب ابراز که از راه آن نظم معینی برقرار می‌شود و معنای نهادهای اجتماعی را تثبیت می‌کند، “آدابی برتری‌طلبانه” است. هر نظم برتری‌طلبانه‌ای در معرض به چالش‌ کشیده شدن از جانب آداب ضدبرتری‌طلبانه است، یعنی آدابی که می‌کوشند نظم موجود را از ابراز بازدارند و شکل دیگری از برتری‌طلبی را بچینند.

در چیزی که من مبارزه ی “کشمکش گرا” agonistic)) می‌نامم۱۱ و آنرا در هسته ی یک دمکراسی زنده می‌بینم، آنچه در معرض خطر است همین پیکربندی روابط قدرت است که پیرامونش جامعه ی مورد نظر ساختاریافته است. مبارزه‌ای است میان پروژه‌های برتری‌طلبانه ی ستیزنده ای که هرگز نمی‌توانند به شکلی معقول به سازش رسند. ادراک کشمکش‌گرای دمکراسی، خصلت مشروط ابراز‌های سیاسی ـ اقتصادی برتری‌طلبانه‌ای را به رسمیت می‌شناسد که پیکربندی خاص جامعه را در لحظه‌ای معین تعیین می‌کنند. آنها ساختارهایی پرخطر و عمل‌گرایانه‌ (پراگماتیکی) است که می‌توانند در نتیجه ی مبارزه ی پرکشمکش میان ستیزنده‌ها از هم بپاشند و دگرگون شوند. بر خلاف مدل های لیبرالی، رویکرد کشمکش‌گرایی که من از آن دفاع می‌کنم بر این اصل استوار است که جامعه همیشه از لحاظ سیاسی نهادینه شده و هرگز فراموش نمی‌کند که میدانی که تداخل‌های برتری‌طلبانه بر آن صورت می‌گیرد همیشه پیامد آداب برتری‌جویانه ی قبلی است و هیچ‌وقت خنثی نیست. به همین دلیل است که امکان سیاست دمکراتیک خالی از دشمنی را نفی می‌کند و از کسانی که بعد “سیاسی” را نادیده می‌گیرند و سیاست را به‌ مجموعه‌‌ای از حرکت های فرضاً تکنیکی و رویه‌های خنثی کاهش می‌دهند، انتقاد می‌کند.

فضای همگانی

پیامدهای مدل کشمکش‌گرای سیاست دمکراتیکی که در بالا تشریح کردم برای تجسم فضای همگانی چیست؟ مهم‌ترین پیامدش این است که ادراک گسترده‌ای را به کشاکش می‌کشاند که اگر چه از راه های متفاوت، اما آگاهی بخش بیش تر بینش هایی درباره ی فضای همگانی است که به صورت حیطه‌ای ادارک می‌شود که همرأیی می‌تواند در آن ظهور کند. به عکس، از دید مدل کشمکش‌گرا، فضای همگانی رزمگاهی است که با پروژه‌های متفاوت برتری‌طلبانه مقابله می‌کند بی‌آنکه امکانی برای سازش و آشتی نهایی وجود داشته باشد. تا اینجا من از فضای همگانی سخن گفته‌ام، اما لازم است بلافاصله مشخص کنم که در اینجا ما با فضای واحدی مواجه نیستیم. بنا به نگرش کشمکش‌گرایانه، فضاهای همگانی همیشه متکثر است و مقابله ی کشمکش‌گرایانه در کثرتی از سطوح پراکنده و برهانی (discursive) صورت می‌گیرد. در اینجا بر نکته ی مهم دیگری نیز پافشاری دارم. در حالی‌که هیچ اصل اساسی برای وحدت و هیچ مرکز از پیش‌تعیین‌شده‌ای برای این فضاهای گوناگون وجود ندارد ، اما همیشه اشکال متفاوتی از ابراز میان آنها وجود دارد و ما با آن نوع پراکندگی که تعدادی از متفکران پست‌مدرنیست، متصور می‌کنند، روبه‌رو نیستیم. از این گذشته ، با آن نوع فضای “نرمی” هم که در میان ژیل دولوز و پیروانش دیده می‌شود، سروکار نداریم. فضاهای همگانی همیشه ساختار برتری‌طلبانه ی شیارداری دارند. هر برتری‌طلبی معینی از ابرازی خاص از فضاهای گوناگون سرچشمه می‌گیرد، به این معنا که مبارزه ی برتری‌طلبانه دربرگیرنده ی کوششی برای آفریدن شکل متفاوتی از ابراز در میان فضاهای همگانی است.

بنابراین، برخورد من به روشنی با برخوردی که یورگن هابرماس از آن دفاع می‌کند، تفاوت دارد. وقتی هابرماس فضای همگانی سیاسی را (که او “قلمرو همگانی” می‌نامد) به تصویر می‌کشاند، آنرا به صورت جایی نشان می‌دهد که تاملاتی با هدف همرأیی عقلانی در آن صورت گرفته است. شکی نیست که هابرماس اکنون می‌پذیرد که با در نظر گرفتن محدویت های زندگی اجتماعی، رسیدن به این نوع همرأیی به شکلی کارا، ناممکن است و از همین رو حال وضعیت آرمانی ارتباط را به صورت “انگاره ی تنظیم‌کننده” می‌بیند.

با این حال، بنا به چشم‌اندازی که من از آن دفاع می‌کنم، موانع وضعیت آرمانیِ گفتار هابرماسی، تجربی نیست، بلکه هستی‌شناسانه است و آن همرأیی عقلانی که او به صورت انگاره ی تنظیم‌کننده مطرح می‌کند، در واقع یک امر غیرممکن مفهومی است و به واقع نیازمند دسترس‌پذیر بودن همرأیی بدون بیرون‌گذاشتنی است که برخورد کشمکش‌گرا ، ناممکن بودن آنرا آشکار می‌کند. از این گذشته، می‌خواهم نشان دهم که باوجود استفاده از اصطلاحات مشابه، ادارک من از فضای همگانی کشمکش‌گرا با ادراک هانا آرنت هم که به تازگی بسیار محبوب شده است، تفاوت دارد. به نظر من مشکل اصلی درک آرنتی از “کشمکش‌گرایی”، به طور بسیار خلاصه “کشمکش‌گرایی بدون ستیزگرایی” است. منظورم این است در حالی‌که آرنت تأکید زیادی بر چندگانگی انسانی دارد و اصرار می‌ورزد که سیاست با اجتماع و عمل متقابل انسان هایی سروکار دارد که با یکدیگر فرق دارند، اما هیچ‌جا اقرار نمی‌کند که این چندگانگی در سرچشمه ی تعارضات ستیزنده قرار دارد. بنا به نظر آرنت، فکر کردن به شکلی سیاسی، تکامل بخشیدن به دیدن چیزها از چشم‌اندازهای بسیار است. از آنجا که اشاره‌اش به کانت و انگاره ی “اندیشه ی بزرگ‌شده ی” اوست، مشخص می‌شود که کثرت‌گرایی‌اش تفاوت چندانی با کثرت‌گرایی لیبرالی ندارد، زیرا در افق توافق میان‌ذهنی (intersubjective) حک شده است.۱۲ در واقع چیزی که او در آموزه ی داوری زیبایی‌شناسانه کانت به دنبالش می‌گردد، رویه‌ای برای مشخص کردن توافق میان‌ذهنی در فضای همگانی است.

با وجود تفاوت های میان برخورد آنها، آرنت، مثل هابرماس ، فضای همگانی را در نهایت به صورت هم‌رأیی مجسم می‌کند. شکی نیست که به قول لیندا زریلی۱۳ در مورد آرنت همرأیی از تبادل صداها و آرا (به مفهوم یونانی دوکساdoxa )14 ناشی می‌شود و نه مثل هابرماس از “گفتار Diskurs” معقول. در حالی‌که برای هابرماس، همرأیی از راه چیزی ظهور می‌کند که کانت disputieren می‌نامد، یعنی تبادل مجادلاتی که تحت فشار قواعد منطق است، برای آرنت مسئله steriten است که توافقی است که از راه اغوا صورت می‌گیرد و نه شواهد غیرقابل‌انکار.

با این حال، هیچ‌کدام از آنان نمی‌توانند سرشت برتری‌طلبانه ی هر شکلی از همرأیی و ریشه‌کن‌نشدنی بودن ستیز، لحظه ی Wiederstreit را که لیوتار۱۵ the differend می‌نامد، به رسمیت بشناسند. این امری رایج است که با وجود الهام‌گرفتن از جنبه‌های متفاوت فلسفه ی کانت، هم آرنت و هم هابرماس برای جنبه ی زیبا در زیبایی‌شناسی کانت مزیت قائل می‌شوند، اما تعمقش را در باره ی برین و والا نادیده می‌گیرند. شکی نیست که این با پرهیز آنها از the differend ارتباط دارد.

آداب نقد هنری و برتری‌طلبی

چه پیوندی می‌توان میان این بحث نظری و رشته ی آداب هنری برقرار کرد؟ پیش از پرداختن به این پرسش می‌خواهم تأکید کنم که من رابطه ی میان هنر و سیاست را به این صورت نمی‌بینم که آنها دو رشته با اجزایی جداگانه‌، یعنی هنر در یک سو و سیاست در سوی دیگر است که باید رابطه‌ای میانشان برقرار کرد. در سیاسی بُعدی زیبایی‌شناسانه وجود دارد و در هنر بُعدی سیاسی. برای همین است که فکر نمی‌کنم تمایز گذاشتن میان هنر سیاسی و هنر غیرسیاسی، مفید باشد. از دیگاه نظریه ی برتری‌طلبی، آداب هنری نقشی در ساختار طبیعی و ابقای هر نظم معین نمادین با به چالش کشیدن آن، بازی می‌کند و برای همین است که الزاماً دارای بُعدی سیاسی است. سیاسی به نوبه ی خود با نظم‌بخشیدن نمادین به روابط اجتماعی سروکار دارد، یعنی با چیزی که کلود لفور۱۶ آنرا mise en scene (صحنه‌آرایی) می‌نامد، یعنی mise en forme (شکل‌آرایی) همزیستی انسانی، که همان جایی است که بُعد زیبایی‌شناسانه‌اش در آن نهفته است.


Reclaim the Streets

مسئله ی واقعی به شکل های ممکن و راه های متفاوتی از هنر منتقد مربوط می‌شود که آداب هنری می‌تواند سهمی در به زیرسؤال بردن برتری‌طلبی غالب داشته باشد. زمانی که بپذیریم هویت ها هرگز از پیش داده شده نیستند،‌ بلکه همیشه نتیجه ی روندهای شناسایی کردن‌اند، و از روی استدلال ساخته می‌شوند، پرسشی که مطرح می‌شود نوع هویتی است که آداب هنری منتقد باید تقویت آنها را هدف بگیرد. روشن است کسانی که مدافع آفرینش فضاهای همگانی کشمکش‌گرا هستند، جایی‌که که هدف کشف حجاب از تمامی چیزهایی است که با همرأیی غالب سرکوب شده، به تجسم رابطه ی میان آداب هنری و مردم به شکلی بسیار متفاوت با کسانی می‌پردازند که هدفشان آفرینش همرأیی، حتی در زمانی است که این همرأیی به صورت همرأیی منقدانه دیده می‌شود. بنا به برخورد کشمکش‌گرایانه، هنر منتقد هنری است که ناهمرأیی را به غلیان می‌اندازد، و چیزی را که همرأیی غالب می‌خواهد بپوشاند و حذف کند،‌ دیدنی می‌کند. این برخورد ، دربرگیرنده ی آداب هنری گوناگونی است که هدفش صدا بخشیدن به تمام کسانی است که در چارچوب برتری‌طلبی موجود به سکوت واداشته شده‌اند.


Tute_bianche

به نظر من، این برخورد کشمکش‌گرا، به خصوص برای درک سرشت شکل‌های جدید آداب هنری که به تازگی ظهور کرده و به چالش کشیدن همرأیی موجود را از راه های بسیار متفاوتی هدف گرفته، مناسب است. این آداب هنری عمل‌‌گرایانهartistico-activist practices) ) انواع بسیار متفاوتی دارد، از انواع مبارزات تازه ی شهری مثل Reclaim the Streets (بازپس‌گیری خیابان ها)۱۷ در انگلستان یا Tute Bianche (روپوش سفیدها)۱۸در ایتالیا گرفته تا مبارزات Stop advertising (تبلیغ بس) در فرانسه و Nike Ground-Rethinking Space (فضای بازاندیشی با پا روی زمین نایک)۱۹ در اطریش.

نمونه ی دیگر را می‌توانیم در راهکار تصحیح هویت Yes Men (بله قربانها)۲۰ بیابیم که با ظاهر شدن با هویت های متفاوت – برای نمونه به صورت نمایندگان سازمان تجارت جهانی، به شکل موثری ایدئولوژی نولیبرال را به طنز کشیدند.۲۱ آماج‌شان، هدف گرفتن نهادهایی است که به بهای رفاه مردم به تقویت لیبرالیسم نو می‌پردازند و هویت های آنان را می‌گیرند تا راه های اصلاح در اختیار بگذارند. برای مثال متن زیر که در ۱۹۹۹ ظهور کرد تقلید سخره‌آمیز وب‌سایت سازمان تجارت جهانی است:

سازمان تجارت جهانی یک بوروکراسی عظیم بین‌المللی است که هدفش کمک به کسب‌وکارها با تحمیل “تجارت آزاد” است: نوعی آزادی فراملی برای انجام کسب‌وکار به هر صورتی که مناسب بدانند. سازمان تجارت جهانی این آزادی را فراتر از تمامی آزادی ها می‌گذارد، یعنی فراتر از آزادی غذا خوردن، آب خوردن، نخوردن بعضی چیزها، درمان بیمار، محافظت از محیط زیست، کشت‌وکار محصولات خود، سازماندهی اتحادیه‌های صنفی، ابقای خدمات اجتماعی، حکمروایی و داشتن سیاست خارجی. تمام این آزادی‌ها مورد حمله ی شرکت‌های بزرگی‌اند که تحت پوشش “تجارت آزاد” کار می‌کنند، آن حق مرموزی که به همه ی ما گفته می‌شود که باید پا روی تمامی حقوق دیگر بگذارد.۲۲


The-Yes-Men-Fix-the-World-poster_thumb

عده‌ای این وب‌سایت دروغین را به جای وب‌سایت واقعی اشتباه گرفتند و Yes Men (بله قربان‌ها) حتی توانستند در مقام نمایندگان سازمان تجارت جهانی در چند کنفرانس بین‌المللی ظاهر شوند که یکی از دخالت‌های طنرآ‌میزشان برای مثال این بود که پیشنهاد کردند که یک دستگاه نظارت بر کارگر تله‌ماتیک (اطلاع‌رسانی از راه دور) به شکل آلت مردانه ای زرین و یک یاردی (۹۱۴۴/. متری) ساخته شود.
من گردن می‌نهم که برای درک خصلت سیاسی این انواع عمل‌‌گرایی هنری لازم است آنها را به صورت مداخله‌های ضدبرتری‌طلبانه‌ای ببینیم که هدفشان اشغال فضای همگانی برای به هم ریختن تصویر نرمی است که سرمایه‌داری شرکت سهامی۲۳ سعی به انتشار آن دارد و آشکار کردن خصلت سرکوب‌گرانه ی آن است. فرض به رسمیت شناختن بُعد سیاسی این نوع مداخله‌ها، رها کردن این انگاره‌ است که سیاسی بودن نیازمند بریدن کامل از وضعیت فعلی امور برای آفریدن چیزی مطلقاً تازه‌ است. امروزه هنرمندان دیگر نمی‌توانند وانمود کنند که هنر آوانگاردی را می‌سازند که نقدی ریشه‌ای را مطرح می‌کند، ولی این دلیل نمی‌شود که بگوییم نقش سیاسی آنان پایان یافته است. آنها هنوز می‌توانند با تخریب و به پائین کشیدن برتری‌طلبی غالب و مشارکت در ساختن ذهنیت‌های تازه، نقشی مهم در مبارزه ی برتری‌طلبانه ایفا کنند. در واقع، این همیشه نقش آنان بوده و تنها توهم نوگرایانه ی موضع ممتاز هنرمند است که باعث شده ما طور دیگری باور کنیم. زمانی که از این توهم همراه با ادارک انقلابی متضمن آن دست کشیده ‌شود، آن‌وقت می‌توانیم ببینیم آداب نقد هنری نمایانگر بُعدی مهم از سیاست های دمکراتیک است. با این وجود، برخلاف اعتقاد عده‌ای معنایش این نیست که آنان به تنهایی می‌توانند باعث تحقق تغییر و تحولاتی شوند که برای استقرار برتری‌طلبی تازه‌ای لازم است. همان‌طور که در برتری‌طلبی و راهکار سوسیالیستی۲۴ بحث کردیم، سیاست‌های دمکراتیک ریشه‌ای خواهان ابراز سطوح متفاوت مبارزه‌هاست تا زنجیره‌ای از تبادل ظرفیت ها میان آنها بیافریند.

برای موفق شدنِ در “جنگ موضع”، نمی‌توان از اتصال به شکل های سنتی مداخله ی سیاسی مثل احزاب و اتحادیه‌ها اجتناب کرد. این اشتباه بزرگی است که باور کنیم عمل‌گرایی هنری به تنهایی می‌تواند به برتری‌طلبی نولیبرالی پایان نهد.

۱ عمل‌گرایی به مفهوم عام، عملی عمدی برای به وجود آوردن تغییری اجتماعی، تغییری سیاسی، عدالت اقتصادی، یا نیک‌بود محیطی است. (مترجم، ویکیپدیا)

۲ ART&RESEARCH: A Journal of Ideas, Contexts and Methods. Volume 1. No. 2. Summer 2007

Chantal Mouffe: Artistic Activism and Agonistic Spaces

http://www.artandresearch.org.uk/v1n2/mouffe.html

۳ Luc Boltanski and Eve Chiapello, The New Spirit of Capitalism, (London: Verso, 2005).

۴ فوردیسم که از نام هنری فورد، صاحب کارخانه ی اتومبیل‌سازی امریکا گرفته شده به نظریه‌های جامعه‌شناسی مختلفی در باره ی تولید و پدیده‌های اجتماعی اقتصادی مربوط به آن اشاره دارد. در حوزه‌های مختلف و میان پژوهشگران مارکسیست و غیرمارکسیستی نیز معانی متفاوتی دارد که در عین حال به هم مربوط هستند. (مترجم: ویکیپدیا)

۵ بعد از سال ها تفکر و تعمق در باره ی بهترین مترادف برای practices تصور می‌کنم که آداب رساترین باشد، زیرا معانی آن به صورت اسم بنا به Thesaurus عبارت است از رسم، سنت، راه، سیستم، رویه‌، آیین، عادت، تا از اعمال و فعالیت ها هم متمایز شود. عمل و فعالیت را زمانی می‌توان برای آن به کار برد که به صورت فعل به کار برده شود و نه اسم. (مترجم)

۶ Interview with André Gorz, Multitudes, No. 15, 2004, p. 209.

۷ Brian Holmes, ‘Artistic Autonomy’, www.u-tangente.org

۸ در این مقاله واژه ی سیاسی political که صفت است، به صورت اسم به کار رفته است. معمولا رسم است که در این موارد ما یک “امر” به آن می‌افزاییم، یعنی می‌نویسیم امر سیاسی، یا امر اجتماعی. در این مقاله از این رسم پیروی نشده است، همان‌طور که در زبان انگلیسی دیگر این قانون رعایت نمی‌شود.

۹ Undecidablity در منطق ریاضی وقتی نتوان برای مسئله‌ای الگورتیم واحدی یافت که همیشه به پاسخ آری ـ یا ـ نه برسد، به آن مسئله، غیرقابل‌تصمیم‌گیری گفته می‌شود.

۱۰ نگاه کنید به زیرنویس ۸.

۱۱ برای اطلاعات بیشتر در مورد تکامل این رویکرد کشمکش‌گرا، ر.ک به پارادکس دمکراتیکی، شانتال موف، فصل چهار، (لندن، ورسو، ۲۰۰۰)

۱۲ در نگاه اول “میان‌ذهنی” می‌تواند ترجمه‌ای لفظی به نظر رسد، شاید بیشتر از این جهت است که به گوش ما آشنا نیست، به همان اندازه که که به گوش مردم انگلیسی زبانی که مطالعه‌ای در مثلا علم روانکاوی که این اصطلاح در آن باب است ندارند. این اصطلاحات بنا به ضرورت اختراع می‌شوند تا با دو کلمه مفهومی رسانده شود که در غیر این صورت باید یک عبارت برای آن به کار برد، عبارتی که در حوزه‌های متفاوت، متفاوت می‌شود. برای مثال، همین اصطلاح، بنا به ویکیپدیا، “به سه صورت به کار برده می‌شود. به سطحی‌ترین مفهوم اشاره به “توافق” دارد. گفته می شود وقتی “میان‌ذهنیتی” در میان مردم وجود دارد که آنها در مورد مجموعه ی معینی از معانی یا تعاریف وضعیت با هم همرای باشند. دوم اشاره به عقل سلیم دارد، یعنی معانی مشترکی که مردم در تعامل خود با یکدیگر می‌سازند و به صورت منبع روزمره برای تعبیر معنای عناصر زندگی اجتماعی و فرهنگی به کار می‌برند. اگر عقل سلیم در ما مشترک باشد به این معناست که تعریف مشترکی از وضعیت داریم. سوم اشاره به واگرایی‌های (دورشدن) مشترک (یا تا حدی مشترک) معنا دارد. ابراز خود، دروغگویی، بذله‌گویی‌های عملی و عواطف اجتماعی برای مثال همه دربرگیرنده ی تعریفی از وضعیت است که مشترک نیست، بلکه واگرایی‌های تا حدی مشترک معنا را دربرمی‌گیرد. کسی که دروغ می‌گوید، درگیر عملی میان‌ذهنی است، زیرا او و شنونده با دو تعریف متفاوت از وضعیت کار می‌کنند. بنابراین دروغگویی در اصل به این مفهوم میان‌ذهنی است که حیطه ی عملش در میان دو تعریف ذهنی از واقعیت است. تاکید میان‌ذهنیتی بر این است که شناخت و همرایی مشترک برای در میان گذاشتن عقاید و روابط‌مان ضروری است. زبان بیشتر به صورت امری وابسته به اجتماع در نظر گرفته می‌شود تا امری خصوصی. امرزه این اصطلاح مفهومی مهم در مکاتب نوین روانکاوی است که در مورد نظریه ی رابطه ی متقابل میان روانکاو و روانکاوی‌شونده کاربرد دارد.” با این تفاصیل حال دیده می‌شود که به کاربردن حالات مشترک ذهنی، برای رساندن آن کافی نیست. میان‌ذهنی اصطلاحی می‌شود که تمام لایه‌های معنایی بالا را در خود می‌تواند حمل کند، ذهنیت مشترک، همرایی، توافق های خودآگاه و ناخودآگاه که به صورت ناخودآگاه عقل سلیم را در خود دارد و… در یک کلام میان‌ذهنی مشخص می‌کند که در اینجا ما با اصطلاح معینی روبه‌رو هستیم در حالی که ذهنیت مشترک الزاماً این‌را نمی‌رساند.

۱۳ لیندا زریلی، فمینیسم و مغاک آزادی، فصل چهار،

Linda Zerilli, Feminism and the Abyss of Freedom (Chicago: University of Chicago Press, 2005).

۱۴ دوکسا واژه‌ای یونانی به معنای باور و عقیده‌ای همگانی است که از اصطلاحات نو ارتدکسی (راست‌دینی) و هترودوکسی (ارتداد) از آن گرفته شده است. سخنرانان یونانی از دوکسا به صورت ابزاری برای شکل بخشیدن به مجادله با استفاده از آرای همگانی سود می‌جستند، در حالی‌که سفسطه‌گران با دستکاری دوکسا برای ترغیب مردم از آن استفاده می‌کردند و این باعث شد که افلاطون دمکراسی آتنی را محکوم کند. (مترجم: ویکیپدیا)

۱۵ مجادله یا تعارضی که نمی‌توان از راه قضاوت ثابت کرد کدام طرف درست می‌گوید و کدام غلط. (ویکیپدیا) لیوتار در کتاب خود به نام The Differend عباراتی در مباحثه (۱۹۷۹) چنین بحث می‌کند که در شرایط پست‌مدرن، دیگر هیچ قصه ی باشکوهی برای بازگویی وجود ندارد، شکلی از مباحثه که بر فراز تمام اشکال دیگر بایستد؛ شکلی از دانش و معرفت که ممتاز باشد و به صورت زمینه‌ای برای اشکال دیگر عمل کند. بلکه فقط کثرتی از بازی های زبانی وجود دارد و می‌گوید انکار تفاوت ها، احضار شرایط مطلق مباحثه، نهادینه کردن شکلی خاصی از تفکر و صحبت فاشیستی است و اساس اخراج خشونت‌آمیز و نابودی دیگری را می‌سازد. به طور خلاصه کانون بحث لیوتار مشکل قضاوت میان متفاوت‌ها (دیفراندها) یا تعارضاتی است که “به دلیل فقدان قاعده ی قضاوتی که در مورد هر دو طرف بحث کاربرد داشته باشد، غیرقابل حل و فصل است.” (مترجم، مقاله ی رابرت اس. لِوِنتال در باره ی The Differend: عباراتی در مجادله ی ژان فرانسوآ لیوتار، منیپولیس، انتشارات دانشگاه مینسوتا)

۱۶ Claude Lefort

۱۷ بازپس‌گیری خیابان ها انجمنی است با آرمان مشترک مالکیت اجتماعی فضاهای همگانی. در واقع جنبشی است که هدفش مقاومت در مقابل استیلای نیروهای شرکت‌‌‌های سهامی‌، جهانی‌شدن و ماشین به عنوان شیوه ی غالب ترابری است. جنبشی خالی از خشونت که فعالانش دست به تسخیر جاده‌ها، شاهراها و اتوبان ها می‌زنند. این عمل با وجودی که تردد را برای کسانی که در این فضاهای همگانی از ماشین استفاده می‌کنند غیرممکن می‌کند، اما بنا به فلسفه این انجمن که معتقد است ترافیک را ماشین ها به وجود می‌آورند و نه پیاده‌ها، با اشغال فضاهای همگانی نامبرده در واقع سعی به باز کردن فضایی همگانی دارند. از این گذشته، بازپس‌گیری خیابان ها اصطلاحی است که نمایانگر این نوع عمل سیاسی بدون در نظر گرفتن رابطه ی آن با این جنبش است.

۱۸ جنبش اجتماعی ستیزگر ایتالیایی که از ۱۹۹۴ تا ۲۰۰۱ فعال بود. فعالان این جنبش بدن هایشان را با بالشتک هایی می پوشاندند تا در مقابل پلیس آسیب نبینند، راه خود را از میان صفهای آنها باز کنند و با هم در گروههای عظیم راه بروند تا از یکدیگر هنگام تظاهرات مراقبت کنند. این اصطلاح که به معنای “روپوشهای سفید” است از تظاهرات یک گروه فعالان ایتالیایی مخالف با جهانی‌شدن به نام یا باستا گرفته شده که می‌خواستند به صورت شبح دیده شوند، و سپس در تظاهرات ضد جهانی شدن در پراگ مورد استفاده قرار گرفت:‌ اگر هدف مبارزه دیده شدن است، رنگ این نبرد سفید است و لباس سفید تمام بدن را می‌پوشاند.

۱۹ تصور کنید صبح از خواب بیدار شوید و ببینید قدیمی‌ترین میدان تاریخی شهرتان نامش نایک شده و لوگوی آن به ابعادی عظیم در وسط آن جای داده شده است! این کاری بود که گروه هنری ۰۱۰۰۱۰۱۱۱۰۱۰۱۱۰۱.ORG با اجازه ی مقامات شهر وین به قصد مبارزه با سرمایه‌داری شرکت‌سهامی و جهانی‌شدن انجام دادند و به این ترتیب نفرت و خشم مردم را نسبت به نایک برانگیختند. قضیه به دادگاه رسید و دادگاه به نفع گروه هنری رأی داد. سخنگوی گروه می‌گوید: نایک موضوعی عالی برای کار هنری است. لوگوی آن شاید شناخته‌شده‌ترین در زمین باشد، معروف‌تر از هر نماد سیاسی یا دینی. اینک این غول ها در حال از دست دادن علامت تجاری خود هستند که در دستان فرهنگ پاپ در حال تبدیل شدن به بومرنگ است.

۲۰ یس من‌، فعالان هستند که پارازیت های فرهنگی‌ می‌فرستند و دست به کارهایی می‌زنند که خود “تصیح هویت” می‌نامند. از فعالیت های رایج‌شان این است که وانمود می‌کنند افرادی قدرتمند و سخنگویان سازمان های برجسته‌اند. وب‌سایت های دروغینی مشابه آنهایی می‌آفرینند که قصد دست انداختن آنها را دارند و بعد دعوت‌نامه‌هایی را که از راه این وب‌سایت‌ها دریافت می‌کنند می‌پذیرند و در کنفرانس ها، سمپوزیم‌ها و نمایشهای تلویزیونی شرکت می‌کنند. آنان معتقدند شرکت‌های سهامی و سازمان های دولتی رفتاری اغلب غیرانسانی با مردم دارند.

۲۱ See for instance their book The Yes Men. The True Story of the End of the World Trade Organization published by

The Disinformation Company Ltd, 2004

۲۲ The Yes Men Group website, http://www.theyesmen.org

۲۳ Incorporate capitalism اصطلاحی در علم جامعه‌شناسی و اقتصاد است که برای توصیف آن نوع بازار سرمایه‌داری به کار می‌رود که مشخصه‌اش سازمان های بوروکراتیک و مبتنی بر سلسله‌مراتب است که از لحاظ قانونی باید به دنبال سود باشند. تمام یا بیشتر ابزار تولید در مالکیت شرکت سهامی یا کمپانی است. (مترجم، ویکیپدیا)

۲۴ Ernesto Laclau and Chantal Mouffe, Hegemony and Socialist Strategy. Towards a Radical Democratic Politics (London: Verso, 1985, second edition 2001).

نقش‌ونگاری خود و مسؤلیت زیبایی‌شناسانه

نویسنده : بوریس گرویس

مترجم : رویا منجم
منبع:

http://www.e-flux.com/journal

بوریس گرویس فیلسوف، مقاله‌نویس، منتقد هنری، نظریه‌پرداز رسانه‌ها و کارشناس نامی و بین‌المللی هنر و ادبیات پست‌مدرن در روزهای آخر شوروی کمونیستی ، و یک آوانگارد روسی است. نوشته‌های دکتر گرویس سنت های بی‌اندازه متفاوت پساساختارگرایی و فلسفه ی نوین روسی را به کار می‌گیرد. درسال های ۱۹۷۰، دکتر گرویس که فلسفه و ریاضیات را در دانشگاه ملی لنین‌گراد تحصیل کرده، خود را در صحنه ی فرهنگی غیررسمی در مراکز روسی غرق می‌کند، و اصطلاح “مفهوم‌گرایی مسکو” را می‌سازد. از ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۱، در بخش زبان‌شناسی ساختاری و کاربردی دانشگاه ملی مسکو تدریس می‌کند و در ۱۹۸۱ به آلمان غربی مهاجرت و دکترای فسلفه ی خود را از دانشگاه مونستر دریافت می‌کند.
از آثار مهم او هنر مطلق استالین است که خوانندگان غیرروسی را با نویسندگان پست‌مدرن روسی آشنا می‌کند. نوشته‌های فلسفی‌اش شامل دفترچه ی خاطرات یک فیلسوف، در باره ی نو: مطالعه ی اقتصاد فرهنگی، و اختراع روسیه می‌شود. نقطه ی محوشونده و هنر چیدمان دربرگیرنده ی نوشته‌های او در باره ی نظریه ی هنر و نقد هنری است. آثار اخیرش عبارت است از: ظن و گمان: پدیده‌شناسی رسانه‌ها، الیا کاباکوف و مردی که از آپارتمانش به فضا پرواز کرد. دکتر گرویس مجموعه‌مقالاتی را به روسی و آلمانی ویرایش کرده و بیش از صدها مقاله نوشته است. از ۱۹۹۴، دکتر گرویس، علاوه بر کار موزه‌داری و سازماندهی نمایشگاه ها و کنفرانس های بین‌المللی هنری بی‌شمار، در مرکز هنری و تکنولوژی رسانه‌ای کارلسروهه آلمان زیبایی‌شناسی، و تاریخ هنر تدریس می‌کند.

این روزها به نظر می‌رسد کمابیش همگان به این عقیده رسیده‌‌اند که دورانی که هنر کوشید تا خودمختاری خود را استقرار بخشد ـ با موفقیت یا عدم موفقیت ـ سپری شده است. و با این حال، رسیدن به این تشخیص با احساسات آمیخته‌ای همراه بوده است. آدم این گرایش را دارد که آمادگی هنر معاصر را برای فراتر رفتن از کرانه‌های سنتی دستگاه هنر جشن بگیرد، به شرطی که چنین حرکتی با اراده‌ای دیکته شود که خواهان تغییر شرایط اجتماعی و سیاسی غالب و تبدیل دنیا به جای بهتری باشد ـ به کلامی دیگر در صورتی که انگیزش این حرکت اخلاقی باشد. از سوی دیگر، آدم این گرایش را دارد که اشک بریزد و افسوس خورد که به نظر می‌رسد تلاش ها برای فراتر رفتن از دستگاه هنر هرگز به آن سوی حوزه ی‌ زیبایی‌شناسی نمی‌رسد: به جای تغییر دنیا، هنر فقط باعث می‌شود جای بهتری به نظر برسد. این یأس و سرخوردگی زیادی در درون دستگاه هنر می‌آفریند، در دستگاهی که حال‌وهوای غالب آن ظاهراً مرتب به عقب و جلو، میان امید به دخالت در دنیای فراسوی هنر و سرخوردگی (و حتی نومیدی) از غیرممکن بودن دست‌یابی به چنین هدفی در نوسان است. در حالی‌که این شکست اغلب به عنوان گواه بی‌گنجایشی هنر در نفوذ به حوزه ی سیاسی تعبیر می‌شود، بحث من در عوض این است که اگر سیاسی‌کردن هنر به راستی مد نظر است و به آن عمل ‌شود، بیشتر موفق خواهد شد. هنر در واقع می‌تواند وارد حوزه ی سیاست شود و در سده ی بیستم، به راستی که بارها وارد این حوزه شده است. مشکل، بی‌گنجایشی هنر در تبدیل شدن به امری به راستی سیاسی نیست. مشکل این است که امروزه حوزه ی سیاسی دیگر زیبایی‌شناسانه شده است. وقتی هنر سیاسی می‌شود، مجبور می‌شود به این کشف ناخوشایند برسد که سیاست دیگر هنر شده است ـ که سیاست دیگر خود را در حوزه ی زیبایی‌شناسی جای داده است.

در زمانه ی ما، هر سیاستمداری، هر قهرمان ورزشی، هر تروریستی، هر ستاره ی سینمایی تصاویر زیادی تولید می‌کند، چون رسانه‌ها به طور خودکار فعالیت های آنان را پوشش می‌دهند. در گذشته، تقسیم کار میان سیاست و هنر کاملا روشن بود: سیاستمدار مسؤل سیاست بود و هنرمند آن سیاست ها را از راه روایت یا تصویر بازنمایی می‌کرد. از آن زمان، وضعیت به شدت تغییر کرده است. سیاستمدار معاصر دیگر نیازی به هنرمند ندارد تا به شهرت رسد یا نامش را در آگاهی مردمی حک کند. هر شخصیت یا حادثه ی سیاسی مهمی بی‌درنگ از جانب رسانه‌ها ثبت، بازنمایی،‌ توصیف، ترسیم، روایت و تعبیر می‌شود. ماشینِ پوشش رسانه‌ای نیازی به دخالت هنری فرد یا تصمیمی هنری برای به حرکت درآوردن آن ندارد. در واقع، رسانه‌های توده‌ای معاصر به صورت بزرگ‌ترین و قدرتمندترین ماشین تولیدکننده ی تصویرـ بسی گسترده‌تر و مؤثرتر از دستگاه معاصر هنر- پا به عرصه گذاشته است. ما پیوسته با تصاویر جنگ، دهشت و فاجعه در انواع مختلف و در سطحی از تولید و توزیع تغذیه می‌شویم که مهارت های صنعتگرانه ی artisanal هنرمند نمی‌تواند با آن رقابت کند.

اکنون، اگر هنرمندی بتواند فراسوی دستگاه هنر رود، به همان صورتی شروع به عمل می‌کند که سیاستمداران، قهرمانان ورزشی، تروریست ها، ستارگان سینما و دیگر مشاهیر خرد و کلان عمل می‌کنند: یعنی از راه رسانه‌ها. به کلامی دیگر، هنرمند، به کارهنری تبدیل می‌شود. در حالی‌که گذار از دستگاه هنر به رشته ی سیاسی امکان‌پذیر است، این گذار عمدتاً ‌در قالب این تغییر عمل می‌کند که هنرمند را رودرروی تولید تصویر قرار می‌دهد: هنرمند دیگر تولیدکننده ی تصویر نیست، بلکه خودش تصویر می‌شود. این تحول و دگرگونی با این ادعای معروف فردریش نیچه در اواخر سده ی نوزدهم ثبت شد که بهتر است کارهنری بود تا هنرمند. شکی نیست تبدیل شدن به کارهنری نه فقط لذت‌برانگیز است، بلکه این دلهره‌ را به وجود می‌آورد که فرد به شکلی ریشه‌ای زیر نگاه خیره ی دیگری قرار دارد ـ نگاه خیره ی رسانه‌ها که به صورت اَبَرهنرمند عمل می‌کند.


در اول نوامبر، ۲۰۰۸، ناتالی پورتمان هنگام ترک میهمانی‌ای در بورلی هیلز دیده شد. منبع: Just Jared

من این دلهره را به صورت دلهره ی خودنگاری توصیف می‌کنم زیرا هنرمند ـ و هر کسی را که تحت پوشش رسانه‌ای قرار می‌گیرد – وادار می‌کند تا با تصویر خودش روبه‌رو شود: این تصویر را تصحیح کند، تغییر دهد، سازگار کند یا ضدش را به تصویر کشاند. امروزه، اغلب می‌شنویم که هنر زمانه ی ما به شکلی فزاینده‌ به همان صورتی عمل می‌کند که نقش‌و نگار و این تاحدی درست است. اما مشکل نهایی نقش‌ونگار فقط به این مربوط نمی‌شود که من چگونه دنیای بیرون را به نقش و نگار می‌کشانم، بلکه مسئله این است که من چگونه خود را می‌نگارم – یا از آن مهم تر چه برخوردی با به نقش‌ونگار درآمدن خود به دست دنیا دارم. امروزه، این مشکلی کلی و ‌فراگیر است که همه ـ و نه فقط سیاستمداران، ستارگان سینما و مشاهیر ـ با آن روبه‌رو هستند. امروزه همه در معرض ارزیابی زیبایی‌شناسانه‌اند ـ از همه خواسته می‌شود که مسؤلیت زیبایی‌شناسانه ی ظاهر خود ـ خودنگاری ـ را در دنیا به عهده بگیرند. اگر زمانی، این امتیاز و بار سنگینی بر دوش تعدادی انگشت‌شمار برگزیده بود، در زمانه ی ما خودنگاری، یک عمل توده‌ای فرهنگی به تمام معناست. فضای مجازی اینترنت عمدتاً عرصه‌ای است که صورتم Myface)) و فضایم Myspace)) پیوسته و بارها به نقش‌ونگار درمی‌آید تا در YouTube)) به نمایش درآید و به عکس. اما به همین سان در دنیای واقعی ـ یا بیایید بگوییم دنیای آنالوگ ـ از آدم انتظار می‌رود که مسؤل تصویری باشد که در مقابل نگاه خیره ی دیگران به نمایش می‌گذارد. حتی می‌توان گفت خودنگاری عملی است که هنرمند و مخاطب را مثل هم، به ریشه‌ای‌ترین شکل خود یکی می‌کند: هر چند همه کارهای هنری تولید نمی‌کنند، اما همه یک اثرهنری‌اند. در عین حال، از همه انتظار می‌رود که نگارنده ی خود باشند.
اکنون، هر نوع نقش‌ونگاری ـ از جمله خودنگاری ـ بیشتر نه به صورت راهی برای آشکار ساختن چیزها، بلکه راهی برای پوشاندن آنها دیده می‌شود. زیبایی‌شناسانه‌کردن (aestheticization) سیاست نیز به همین سان راهی برای جایگزین کردن ماده با ظاهر آن، یا مسائل واقعی با تصویرسازی سطحی از آن در نظر گرفته می‌شود. در حالی‌که مسائل پیوسته تغییر می‌کنند، تصاویر باقی می‌مانند. درست به همان سان که آدم به آسانی زندانی تصویر خودش می‌شود، اعتقادات سیاسی آدم هم می‌تواند به عنوان خودنگاری‌های محض به سخره گرفته شوند.

زیبایی‌شناسانه کردن، اغلب با اغوا و تجلیل یکی گرفته می‌شود. روشن است که وقتی والتر بنیامین در پایان مقاله ی معروفش” کار هنری در عصر بازتولید مکانیکی”، سیاسی‌کردن زیبایی‌شناسی را در مقابل زیبایی‌شناسانه‌‌کردن سیاست قرار می‌دهد، همین معنای اصطلاح “زیبایی‌شناسانه کردن” را مد نظر داشته است. اما می‌توان به عکس بحث کرد که هر عمل زیبایی‌شناسانه‌کردنی همیشه ،خود ، نقد موضوعی است که زیبایی‌شناسانه شده‌ است، به این دلیل ساده که این عمل توجه را به نیاز موضوع برای افزوده‌ای جلب می‌کند تا بهتر از آنچه به واقع هست به نظر برسد. این افزوده همیشه به صورت فارماکون دریدایی Derridean Pharmacon 2عمل می‌کند: یعنی در حالی‌که نقش‌ونگار باعث می‌شود که موضوع بهتر به نظر برسد، اما در عین حال این ظن را هم به وجود می‌آورد که اگر نقش‌ونگار بیرونی‌اش زدوده شود، زشتی و زنندگی به‌خصوصی خواهد داشت.

به راستی که نقش‌ونگاری ـ از جمله خودنگاری ـ بیشتر سازوکاری برای ایجاد شک و گمان است. دنیای معاصر نقش‌ونگاری تام، اغلب به صورت دنیای اغوای تام توصیف می‌شود که ناپسندی واقعیت از آن محو شده است. اما بحث من بیشتر این است که دنیای نقش‌ونگاری تام، دنیای شک و گمان تام است، ‌دنیای خطر نهفته‌ای که در پشت سطوح نقش‌ونگاری شده کمین کرده است. بنابراین هدف اصلی خودنگاری، خنثی کردن شک و گمان هر تماشاچی ممکن، تولید اثر صادقانه‌ای است که در جان تماشاچی اعتماد برانگیزد. در دنیای امروز، تولید صداقت و اعتماد دلمشغولی همه شده است ـ که در عین حال، دلمشغولی هنر در سراسر تاریخ مدرنیته بوده و هست: (یعنی) هنرمند مدرن همیشه خود را به عنوان تنها فرد صادق در دنیای دورویی و فساد قرار داده است. بیایید به طور خلاصه به بررسی کارکرد تولید صداقت و اعتماد در دوران بپردازیم تا بتوانیم شیوه ی عمل امروز آنرا مشخص کنیم.

باربارا ویسر، نام‌زودوده، تخم مرغ ، عکس رنگی (Barbara Visser, Detitled, EGG19992811/FT/L/c, 2000, color photograph.)

می‌توان بحث کرد که تولید نوگرایانه ی (مدرنیستی) صداقت به صورت تنزل نقش‌ونگاری عمل کرده، که هدف از آن آفرینش فضایی سفید و خالی در مرکز دنیای نقش‌ونگاری شده، از بین بردن نقش‌ونگار، و تمرینِ بی‌نقش‌ونگاری (zero-design) بوده است. به این ترتیب، آوانگاردهای هنر می‌خواستند حوزه‌هایی خالی از نقش‌ونگار بیافرینند تا به صورت حوزه‌های صداقت، اخلاق والا، یک‌دلی و اعتماد درک‌ودریافت شوند. در مشاهده ی سطوح فراوان نقش‌ونگاری‌شده ی رسانه‌ها، آدم امیدوار است که فضای تاریک و پوشید ی زیر رسانه‌ها تا حدی خود را لو دهد و به نمایش بگذارد. به کلامی دیگر، ما منتظر لحظه‌ای از یک‌دلی و صداقت، آن لحظه‌ای هستیم که در آن سطح نقش‌ونگاری شده دهان باز کند و منظره‌ای از درونش را به نمایش گذارد. بی‌نقش‌ونگاری می‌کوشد تا این دهان بازکردن را به شکلی مصنوعی برای تماشاچی تولید ‌کند و به او اجازه ‌دهد تا چیزها را به همان صورتی که به راستی هستند ببیند.
اما ایمان روسویی به معادله‍ ی یک‌‌‍‍‌دلی و صداقت و بی‌نقش‌ونگاری، دیگر از زمانه ی ما نقش بربسته است. دیگر ما آماده نیستیم تا باور کنیم که نقش‌ونگاری مینیمالیستی چیزی در باره ی صداقت و یک‌دلی موضوع نقش‌ونگاری‌اش القا می‌کند. به این ترتیب برخورد آوانگارد به نقش‌ونگاری صداقت، سبکی در میان دیگر سبک های فراوان و ممکن می‌شود. تحت این شرایط، تأثیر یک‌دلی و صداقت نه با انکار این شک و گمان اولیه، بلکه با تأیید آن آفریده می‌شود. یعنی ما تنها زمانی آماده‌ایم باور کنیم که دهان بازکردن سطح نقش‌ونگاری شده صورت گرفته ـ و ما می‌توانیم چیزها را به همان صورتی که به راستی هستند ببینیم ـ که واقعیت نهفته در پس ظاهر، خود را بسی بدتر از آنچه تصور کرده بودیم به نمایش بگذارد. با روبه‌رویی با دنیای نقش‌ونگاری تام، ما تنها زمانی می‌توانیم فاجعه، حالت اضطراری، پارگی و دریدگی خشونت‌بار سطح نقش‌ونگاری شده را بپذیریم که اجازه دهد واقعیت نهفته در پس آن دیده شود. و شکی نیست که این واقعیت نیز باید خود را به صورت واقعیتی فاجعه‌آمیز به نمایش بگذارد، زیرا ظن و گمان ما این است که چیز وحشتناکی در پس نقش‌ونگار در جریان است ـ دستکاری‌‌ای طنزآمیز ، تبلیغی سیاسی، دسیسه‌هایی پنهانی، منافعی پوشیده، جنایت. به دنبال طرح فرضیه ی مرگ خدا، نظریه ی توطئه، تنها شکل بازمانده ی ماورالطبیعه سنتی گفتار در باره ی پوشیده و نامرئی شد. در جایی‌که ما زمانی طبیعت و خدا را داشتیم، اینک نظریه ی نقش‌ونگار و توطئه را داریم.

حتی اگر معمولا” به بی‌اعتمادی به رسانه‌ها گرایش داریم، اما تصادفی نیست که وقتی از بحران جهانی برایمان حرف می‌زنند یا تصاویر ۱۱ سپتامبر را به آپارتمان‌هایمان ارسال می‌کنند، بی‌درنگ آماده‌ایم آنها را باور کنیم. حتی متعهدترین نظریه‌پردازان پست‌مدرن شبیه‌سازی(simulation) ، حین تماشای تصاویر ۱۱ سپتامبر، صحبت در باره ی بازگشت واقعی را آغاز کردند. در هنر غرب سنتی وجود دارد که هنرمند را به صورت فاجعه‌ای مجسم می‌کند که راه می‌رود و ـ دست‌کم از زمان بودلر به بعد ـ هنرمندان مدرن در آفرینش تصاویر شر که در پسِ سطح کمین کرده‌اند، زبردست بوده‌اند، عملی که بی‌درنگ اعتماد همه را به خود جلب کرد. در زمانه ی ما، تصویر رمانتیک poete maudit (شاعر نفرین‌شده) با تصویر هنرمندی جایگزین شده که آشکارا بدبین ـ آزمند، سلطه‌گر، کاسب‌مآب است و فقط به دنبال سود مادی و به اجراگذاشتن هنر به عنوان ماشینی برای فریب مخاطب است. ما این راهکار نفی خود محاسبه‌شده ــــ یا آن نوع خودنگاری را که خود را نفی می‌کند ـ از نمونه‌های سالوادور دالی و اندی وارهول، جف کونز و دیمن هرست یاد گرفته‌ایم. این راهکار هر چه‌قدر هم که قدیمی باشد، به ندرت خطا می‌کند. با نگاهی به تصویر همگان از این هنرمندان مایلیم فکر کنیم: “آه چه بیم‌انگیز”، اما در عین حال‌ “آه، چه راست.” خودنگاری به صورت نفی خود، هنوز در زمانی عمل می‌کند که بی‌نقش‌ونگاری آوانگارد صادقانه شکست می‌خورد. در اینجا هنر معاصر، در واقع طرز کار کل فرهنگ شهرت را فاش می‌کند؛ از راه افشاگری‌ها و خودافشاگری های محاسبه شده. مشاهیر (از جمله سیاستمداران) خود را به صورت سطوح نقش‌ونگاری شده‌ای برای مخاطب معاصر به نمایش می‌گذارند که مردم با شک و گمان و نظریه‌های توطئه به آن پاسخ می‌دهند. بنابراین، برای آنکه کاری کنیم تا سیاستمداران به نظر قابل اعتماد بیایند، باید لحظه‌ای از افشاگری آفرید ـ فرصتی برای نگاه کردن به درون سطح تا بگوییم: “آه، این سیاستمدار به همان بدی است که من همیشه فکر می‌کردم.” با این افشاگری، اعتماد به دستگاه، از راه آیین قربانی نمادین و قربانی کردن خود احیا می‌شود و دستگاه شهرت و آوازه را با تأیید شک و گمانی که الزاماً تابع آن است، پایدار می‌کند. بنا به اقتصاد تبادل نمادین که مارسل موس و ژرژ باتای کندوکاو کرده‌اند،‌ افرادی که خود را به خصوص نامطبوع جلوه می‌دهند (مثل افرادی که اساسی‌ترین قربانی نمادین را به نمایش می‌گذارند) بیش از بقیه بازشناخته و پرآوازه می‌شوند. این واقعیت به تنهایی نشان می‌دهد که این وضعیت کمتر با بینش واقعی سروکار دارد تا با مورد خاصی از خودنگاری: امروزه، تصمیم‌گیری در مورد اینکه خود را از لحاظ اخلاقی بد به نمایش بگذاریم، تصمیم به خصوص خوبی است، از لحاظ خودنگاری (نابغه = خوک).

اما شکل ظریف‌تر و پیچیده‌تری از خودنگاری به صورت قربانی کردن خود وجود دارد: خودکشی نمادین. با پیروی از این راهکار ظریف‌تر خودنگاری، هنرمند، مرگ نگارنده را اعلام می‌کند، یعنی مرگ نمادین خودش را. در این حالت،‌ هنرمند اعلام نمی‌کند بد است، بلکه خود را مرده اعلام می‌کند. سپس کارهنری ناشی از آن را، به صورت اثری جمعی، شراکتی و دمکراتیک به نمایش می‌گذارد. گرایش به عمل جمعی، شراکتی یکی از مشخصات اصلی هنر معاصر است که قابل انکار نیست. گروه های بیشماری از هنرمندان در سراسر دنیا بر حق‌تألیف جمعی، حتی گمنام اثرشان اصرار می‌ورزند. از این گذشته، آداب جمعی از این نوع، مردم را تشویق به مشارکت و محیط اجتماعی را که این آداب در آن فاش می‌شوند، فعال می‌کند. اما این قربانی کردن خود که پیش از حق‌تالیف فردی می‌آید، در اقتصاد نمادین بازشناسی و شهرت جبران می‌شود.

وضعیت نوین امور در هنر را می‌توان به آسانی توصیف کرد: هنرمند هنر تولید می‌کند و آنرا به نمایش می‌گذارد و مردم چیزی را که به نمایش گذاشته شده، می‌بینند و ارزیابی می‌کنند. به نظر می‌رسد این آرایه عمدتاً به سود هنرمند است که خود را فردی فعال در مقابل توده مخاطب منفعل و گمنام به نمایش می‌گذارد. در حالی‌که هنرمند این قدرت را دارد که نامش را همگانی کند، هویت تماشاچیان با وجود نقش‌شان در اعتبار بخشیدنی که موفقیت هنرمند را تسهیل می‌کند، ناشناخته می‌ماند. بنابراین هنر نوین به آسانی می‌تواند به عنوان دستگاهی برای تولید شهرت هنری به بهای مردم بدفهمیده شود. با این حال، اغلب این نکته نادیده گرفته می‌شود که هنرمند همیشه به امان آرای همگانی گذاشته می‌شود ـ اگر کارهنری مورد قبول عام قرار نگیرد، در این صورت در واقع بی‌ارزش است. این کسری اصلی هنر نوین است: کار نوین هنری هیچ ارزش “درونی” که متعلق به خودش باشد ندارد، هیچ حسنی فراسوی آنچه سلیقه ی عام به آن می‌بخشد. در معابد باستانی، عدم تأیید زیبایی‌شناسانه دلیلی ناکافی برای رد کردن اثری هنری بود. تندیس های آنان به صورت تجلی مادی خدایان در نظر گرفته می‌شد: به آنها احترام گذاشته می‌شد، برای دعاخوانی در مقابلشان زانو زده می‌شد، از آنها هدایت طلبیده می‌شد، و ترس برمی‌انگیختند‌. بت های بدساخته شده و تمثال های بدنقاشی شده در واقع بخشی از این نظم مقدس بود و دورانداختن آنان کفر به حساب می‌آمد. بنابراین در چارچوب سنت دینی خاص، آثار هنری ارزش فردی “درونی” خود را دارند که مستقل از قضاوت زیبایی‌شناسانه ی مردم است. این ارزش از مشارکت هنرمند و مردم در آداب جمعی دینی گرفته می‌شود، نوعی وابستگی و خویشی مشترک که فضا را میان هنرمند و مردم نسبی می‌کند.

دبره مریم، نقاشیهای دیواری در معابد لیک تانا.

به عکس، دنیوی شدن هنر در برگیرنده ی بی‌ارزش‌شدن ریشه‌ای آن است. برای همین هگل در آغاز اثرش به نام” مقالاتی در باب زیبایی شناسی” اصرار می‌ورزد که هنر چیزی متعلق به گذشته است. هیچ هنرمند نوینی نمی‌تواند از هیچ‌کس انتظار داشته باشد که در مقابل اثرش برای دعاخواندن زانو بزند، از آن کمکی عملی بخواهد، یا برای دورکردن خطر از آن استفاده کند. بیش ترین کاری که آدم آماده است این روزها بکند این است که اثر هنری را جالب ببیند و البته بپرسد چه قیمتی دارد. قیمت و بها، اثرهنری را تا حدی از سلیقه ی عام ایمن می‌کند ـ اگر ملاحظات اقتصادی عاملی در محدود کردن ابراز بلافصل سلیقه ی عام نبود، بخش مهمی از آثار هنری که امروزه در موزه‌ها نگهداری می‌شوند، مدت ها پیش دور انداخته ‌شده بودند. مشارکت جمعی در یک عمل اقتصادی واحد، جدایی ریشه‌ای هنرمند و مخاطب را تضعیف می‌کند، نوعی همدستی می‌آفریند که در آن مردم مجبور می‌شوند به اثرهنری به خاطر قیمت بالایش احترام بگذارند، حتی وقتی خیلی هم آن اثر هنری را دوست ندارند. با این حال،‌ هنوز تفاوت پرمعنایی میان ارزش دینی اثر هنری و ارزش اقتصادی‌اش وجود دارد. هر چند قیمت یک اثرهنری نتیجه قابل‌سنجش ارزش زیبایی‌شناسانه‌ای است که با آن شناسایی می‌شود، احترامی که به اثر هنری به دلیل بهایش نشان داده می‌شود، به هیچ رو به شکلی خودکار به لزوم ستایش از اثر هنری ترجمه نمی‌شود. این ارزش الزامی هنر را تنها می‌توان در اقدامات غیرتجاری اگر نه ضدتجاری آن جست‌وجو کرد.

به همین دلیل، بسیاری از هنرمندان نوین کوشیده‌اند تا از راه فریفتن تماشاچیان به بیرون آمدن از نقش منفعل‌شان، از راه پل زدن بر فاصله ی امن زیبایی‌شناسانه‌ای که اجازه می‌دهد تماشاچیان غیردرگیر، کار هنری را بی‌طرفانه و از چشم‌انداز امن بیرونی قضاوت کنند، از نو به زمینه ی مشترکی با مخاطب خود برسند. بیش تر این تلاش ها دربرگیرنده ی نوعی درگیری سیاسی یا ایدئولوژیکی است. به این ترتیب، اجتماع دینی با جنبشی سیاسی جایگزین می‌شود که هنرمندان و مخاطبان به شکلی جمعی در آن مشارکت می‌کنند. وقتی تماشاچی از ابتدا درگیر فعالیتی هنری می‌شود، هر نقدی که به زبان می‌آورد، انتقاد از خود است. به این ترتیب، اعتقادات سیاسی مشترک، قضاوت زیبایی‌شناسانه را تا حدی یا به طور کامل نامربوط می‌کند، حالتی که در گذشته در مورد هنر مقدس صادق بود. بی‌پرده بگویم: اکنون بهتر است نگارنده‌ای مرده بود تا نگارنده‌ای بد. هر چند به نظر می‌رسد تصمیم هنرمند برای انصراف از حق‌تالیف انحصاری، بیشتر ناشی از علاقه به قدرت‌بخشیدن به تماشاچی است، اما این فداکاری هنرمند از راه آزاد کردن اثرش از چشمان سرد قضاوت تماشاچی غیردرگیر، در نهایت به او سود می‌رساند.

۱ از آنجا که کل این بحث برای بیشتر ما بسیار نو است، و به همین دلیل واژه‌ها و اصطلاحات به کار برده در آن می‌توانند چندان به گوش آشنا نباشند، بنا به توصیه ی بسیار آموزنده ی‌ آموزگار بزرگ خودشناسی و کیهان‌شناسی نوین جورج گورجیف پیشنهاد می‌شود آنرا سه بار بخوانید: بار اول انگار اخبار می‌خوانید، بار دوم انگار آنرا برای کس دیگری با صدای بلند می‌خوانید و فقط بار سوم کوشش کنید جان کلام آنرا بفهمید.

۲ واژه فارماکون واژه‌ای است که از یونانی باستان گرفته شده و مترادف واحدی در بسیاری از زبانها ندارد. دریدا رد معانی آنرا در گفت‌وگوهای افلاطون می‌گیرد: دارو، سم (یا بیماری را درمان می‌کند یا باعث آن می‌شود)، داروی مهرومحبت، داروی مخدر، دستورالعمل، سحر و طلسم و افسون، ماده، رنگ مصنوعی، رنگ نقاشی. داشتن این همه معانی متناقض برای ترجمه مشکل می‌آفریند. با انتخاب یکی از این معانی، مترجمان اغلب در باره چیزی تصمیم می‌گیرند که همانطور که دریدا در مورد متون افلاطون نشان داده غیرقابل‌تصمیم‌گیری( undecided) باقی می‌ماند. با این توضیح، نقش‌ونگاری به معنایی که در این مقاله توصیف شده فارماکون است، دارو و سم به طور همزمان.

گرافیک معاصر ایران

فرشید مثقالی

منبع : نشریه ی طراحی گرافیک ایران / نشان / شماره بیستم / تابستان ۱۳۸۸

گرافیک معاصر ایران ساختاری یکدست ندارد. در یک سمت گرافیکی وجود دارد که در خدمت اطلاع رسانی همگانی و تبلیغات و مطبوعات عام است و هیچ کس به آن اهمیتی نمی دهد; در طرف مقابل، گرافیکی رشد کرده که بسیار شخصی و نمایشگاهی است و این نوع گرافیک، مطلوب و مورد توجه همه است.
ما کدام یک از این دو جهت را بایستی بررسی کنیم؟ وقتی می خواهیم صنعت اتومبیل سازی یک کشور را بررسی کنیم، آیا فقط اتومبیل هایی را که برای مسابقات «فرمولا وان» (مسابقات اتومبیل رانی با ماشین های مخصوص) ساخته می شود، به عنوان صنعت اتومبیل سازی آن کشور مطالعه می کنیم و یا این که همه ی تولیدات آن را، از وانت، اتوبوس و کامیون تا اتومبیل های معمولی، لوکس و یا چهار دنده ها؟ من پوستر های شخصی و هنرمندانه را مثل اتومبیل ها ی مسابقه ای می بینم، که عبارت اند از نهایت استفاده از امکانات موجود در یک صنعت برای یک مورد خاص، یعنی مسابقه، و گرافیک در خدمت ارتباط جمعی را مثل کل صنعت اتومبیل سازی می بینم که همه ی مردم از آن استفاده می کنند.

«گرافیک معاصر ایران» به معنی گستره ی وسیع فعالیت های گرافیک است. از سر در یک مغازه تا بروشورهای صنعتی، آگهی های روزنامه ها، صفحه بندی ها، بیلبوردها، روی جلد مجلات و کتاب ها، وب پیج ها، و حتی گرافیک فیلم های تبلیغاتی و تیتراژ برنامه های تلویزنونی و طرح روی تی شرت ها، … و بالاخره، پوستر فرهنگی و شخصی. ولی این بخش ها به طور متوازن مورد توجه قرار نگرفته و رشد نکرده اند. عدم رشد متوازن این دو بخش گرافیک، بیش تر به دلیل چند پاره بودن ساختار فرهنگی ماست.

ما جامعه ای با یک فرهنگ یکسان نیستیم. بخشی از جامعه فرهنگ روستایی و روستایی دور دست دارد. بخشی دیگر فرهنگ روستایی تازه به شهر آمده دارد. بخشی دیگر فرهنگ شهر کوچک و بخشی دیگر فرهنگ شهر بزرگ، و این بخش ها با یکدیگر رابطه ی ارگانیک ندارند. تازه در شهرهای بزرگ، قشر روشنفکران نیز با بقیه ی اقشار رابطه ی تنگاتنگی ندارند.

گرافیک فرهنگی ما محصول یک بخش فرهیخته و روشنفکرانه ی جامعه ی ماست که ارتباطی ارگانیک با بقیه ی بخش ها ندارد. ساختار و نگاه گرافیک کلی ما که بناست در خدمت اطلاع رسانی جمعی باشد، خود حاصل مدارس گرافیک ماست که فقط برای تربیت طراحان گرافیکی با فرهنگ بسیار فرهیخته و یا به اصطلاح فرهنگی و هنری ساخته شده اند.

می توان گفت همه ی مدارس گرافیک، در خدمت تربیت دانشجویان برای این نوع گرافیک به اصطلاح فرهیخته است. در مجموعه ی مدارس ما، چیزی که مد نظر نیست، مسئله ی ارتباط تصویری و بصری به معنای واقعی است. در نتیجه، طراحان ما بیش تر نگاهی روشنفکرانه و هنرمندانه به کارها دارند تا ارتباطی و کاربری.

گرافیک همگن و متوازن در کلیه ی سطوح ناشی از رشد یکسان و متوازن یک جامعه با فرهنگی واحد در جهات مختلف است.

گرافیک در خدمت و اطلاع رسانی جمعی

گرافیک غیر فرهنگی و یا به اصطلاح تجاری و برای ارتباط با مخاطبان عام، به دلیل جو هنرمندانه ی کلی، مشکل ارتباطی دارد. سمبل ها و عوامل تصویری موجود در یک کار گرافیک به دلیل خوانایی جمعی و توان ارتباطی عمومی آن، انتخاب نمی شوند، بلکه بیش تر با تکیه به سلایق شخصی و ذهنیت بسته ی خود طراح انتخاب می شوند و به کار می روند.

اغلب، اولویت و ترتیب اطلاعات در یک آگهی روزنامه بر مبنای اهمیت ارتباطی آن ها تقسیم و مشخص نمی شوند، بلکه با آن ها سلیقه ای برخورد می شود و سلیقه ی طراح است که تصمیم می گیرد کدام جزء کار بزرگ تر یا کوچک تر باشد. زیرینه ترین لایه ی هر کار گرافیک برای مخاطب عام، تعقل و منطق است. اجزاء و سمبل ها به دلیل خوانایی جمعی انتخاب می شوند و به کار می روند. لایه های سلیقه ای و هنرمندانه که رویه ای ترین لایه کارند، خود را بر مبنای بنیاد کاربردی کار، که اصل ارتباطی آن است شکل می دهند; و این بنیاد در اکثر کارها نادیده گرفته می شود. ما کم تر سر در مغازه ای داریم که نوشته های آن بر مبنای محتوای محصولات مغازه طراحی شده باشد و اصل خوانایی برای عموم در آن رعایت شود. ما کم تر بیلبوردی داریم که بتواند در چند ثانیه با مخاطب گذری خود ارتباط برقرار کند و حس مثبتی به کالای مورد نظر در او ایجاد کند. ما کم تر مجله ای برای عام داریم که صفحه بندی منطقی، جذاب، متناسب با درک و نیاز مخاطبان و ملاحظات خوانایی و سلیقه عمومی داشته باشد. اغلب آرم ها و حتی اسم مجلات که برای ارتباط عام طراحی می شوند، خوانایی لازم را ندارد.

کارهای تبلیغاتی درصد بسیار بالا، به ارتباط با جامعه ی خود کاری ندارند. اغلب آگهی ها معلوم نیست برای که و یا کدام گروه و طبقه ساخته می شوند. ما اصلا مخاطب شناسی نداریم، تردیدی نیست اگر در همه ی انواع گرافیک ما قصد ارتباط جدی بود، به طور قطع شکل دیگری به خود می گرفت.

بنابراین، من اشکال اساسی در برخورد نادرست با گرافیک در خدمت ارتباط همگانی را متوجه مدارس گرافیک می دانم که مفهوم ارتباط بصری و طراحی گرافیک در آن تدریس و تمرین نمی شود. از طرفی، جا افتادن این معنا که «گرافیک، وسیله ای است برای بیان هنری» در ذهن عموم همکاران طراح گرافیک اجازه نمی دهد رابطه با مخاطب در وهله ی نخست قرار گیرد.

گرافیک شخصی و فرهنگی ما

گرافیک فرهنگیما که بسیار مورد توجه است، تنها نوع گرافیک مقبول عام محافل گرافیک و هدف هنرمندان گرافیک است. در این حیطه توجه اصلی به پوستر شخصی و هنرمندانه است و بعضی اوقات به جلد کتاب یا تنظیم صفحات کتاب و نشریات خاص نیز عنایتی دارد. به نظر می رسد این بخش از گرافیک ما به دلیل توجه زیاد، رشدی قابل توجه کرده است. گرافیک شخصی و نمایشگاهی و یا هنرمندانه، به کار گرافیک به منزله ی یک اثر هنری نگاه می کند نه به مثابه وسیله ای ارتباطی.

خاصیت یک اثر هنری این است که هدفی به جز بیان فردی ندارد و برای ارتباط با مخاطبی ساخته نشده و برای بیان معنایی که سفارش دهنده ای داشته باشد، چندان کاری ندارد. این نوع نگاهی است که اکنون حتی در تولید یک کار اطلاع رسانی جمعی و یا یک آگهی روزنامه هم حاکم است.

اگر گرافیک ما فقط به عالم پوستر فرهنگی منحصر بود، این برخوردی بجا و شاید درست بود، ولی ما با طیف وسیعی از تولیدات گرافیک سر و کار داریم که با بازار و مخاطب و پیام در گیرند و برای سلیقه های کاملا شخصی کم تر جایی دارند; این دید هنرمندانه قابلیت اعمال در همه ی حیطه ها را ندارد.

به نظر می رسد که گرافیک فرهنگی و شخصی ما به شدت به شاخص بودن، به مدرن بودن و به ساختارشکنی گرایش دارد. به نظر من تمایل به شاخص بودن نقش نخست را دارد و مدرن بودن و آن گاه ساختارشکن بودن در مراحل بعدی هستند. در واقع شاخص بودن، مدرنیسم و ساختارشکنی را به خدمت گرفته است. چرا شاخص بودن را گرایش اصلی گرافیک مان می دانم؟ و چرا مدرن بودن را در مرحله ی بعدی می آورم؟ چون ما به طور ذاتی جامعه ای مدرن نیستیم و بنابراین مدرنیسم نمی تواند به طور ذاتی از درون ما بیرون بیاید; از طرف دیگر، گرافیک ما ساختار و نظریه هایی منسجم ندارد که بخواهیم آن ها را بشکنیم و نظریه های تازه و وجه بیانی تصویری متفکرانه و جدیدی به جای آن ها بگذاریم و به طور واقعی ساختارشکنی کنیم. ولی آنچه مسلم است، این نوع گرافیک ما بسیار پویا است و به شدت به شاخص و مدرن بودن گرایش دارد. این دو خصلت گرافیک جذابی را در حیطه ی گرافیک شخصی نتیجه داده است. در مجموع وقتی گستره ی وسیع این همه طراح گرافیک را نگاه می کنیم و حاصل کار آن ها را می بینیم، نمی توانیم حیرت زده نشویم و نمی توانیم ستایش نکنیم این همه پویایی را.

طراحی ما را می توان از چند زاویه ی دیگر نیز نگاه کرد:

در رابطه با ارتباط

ارتباط رکن اولیه ی طراحی گرافیک است. طراحی گرافیک از چگونگی ارائه ی پیام و یا مفهوم و یا اطلاعات به مخاطب، و یا بهتر بگویم، مخاطبی خاص صحبت می کند.

طراحی گرافیک پلی ارتباطی و تصویری است بین پیام و مخاطب.

به نظر من، مجموعه کارهای گرافیک ما چه در امور تجاری و اطلاع رسانی و چه در حیطه ی به اصطلاح فرهنگی در کل، گرافیکی است که قصد ارتباط ندارد یا این که نمی تواند ارتباط برقرار کند… یا این که نمی داند که باید ارتباط برقرار کند و یا این که نمی داند اصلا ارتباط چیست؟ و با که باید ارتباط برقرار کند؟ طراحی گرافک وسیله ای ارتباطی است; در خدمت ارتباط است و امروز حتی به آن ارتباط تصویری یا بصری می گویند.

ارتباط از دو بخش درست شده است. اول این که معنا و محتوا و یا اطلاعات و یا پیامی هست و دوم این که بناست به شخص یا اشخاص و به اصطلاح به مخاطبی برسد. در اغلب کارهای گرافیک معاصر (منظورم تمامی زمینه های گرافیک است)، پیام یا کم تر دیده می شود یا گنگ است و نارسا. از طرف دیگر معلوم نیست این پیام نارسا بناست به کدام مخاطب برسد. می توانم به راحتی روی اغلب کارهای تبلیغاتی در مجلات و یا روزنامه ها و یا کارهای گرافیک فرهنگی هم که از لحاظ تصویری جذاب و مدرن اند دست بگذارم و به راحتی می بینیم اگر در کنار آن شرح جداگانه ای نباشد یا شما با ذره بین اطلاعات آن را بررسی نکنید، نمی توانید تشخیص دهید که این آگهی یا پوستر راجع به چیست و برای کیست. درک پیام و وفاداری به آن از اولین درس های طراحی گرافیک است. استفاده از ابزار گرافیک به منزله ی وسیله ای ارتباطی با مخاطبان از اجزای جدانشدنی گرافیک است. این مسئله ی بنیادی طراحی گرافیک نه در مدارس گرافیک ما مورد توجه واقع می شود و نه در آگاهی جمعی طراحان ما حضور دارد. در مدارس ما، گرافیک را هنر گرافیک می نامند، در صورتی که این ابزاری کاربردی است نه هنر خالصی مثل نقاشی.

گرافیک هنری است کاربردی مثل معماری. در معماری یک ساختمان در وهله ی نخست معنایی هست، مثل مدرسه، خانه یا بیمارستان; بعد مسائل زیباشناسانه و تجریدی به آن اضافه می شود. فرم در معماری بر مبنای محتوا شکل می گیرد،نه مستقل از معنا. در مدرن ترین آثار معماری، اصل معنا همیشه حضور دارد. اگر این ساختمان بناست آمفی تأتر بشود، در طراحی، اصل آمفی تأتر و جای نشستن تماشاچیان و صحنه و ارتباطات هرگز فراموش نمی شود، ولی پس از این که این روابط حل شد، آن گاه طراح معمار می تواند فرم هایی جدید و حتی تجریدی، با در نظر گرفتن طرح اصلی، به آن اضافه کند. نگاهی تازه به ساختار آمفی تأتر، معنای آن را مخدوش نمی کند.

در رابطه با غرب

شاید یکی از حساس ترین بخش های بررسی گرافیک ما، ارتباط ما و گرافیک غرب است: رابطه ی عشق و نفرت. گرافیک به معنای امروزی، محصول تکاملی غرب برای ارتباطات جمعی است. وقتی پدیده ای به اسم کتاب چاپی، علامت تجاری، آگهی تجاری، بروشور یا پوستر در ایران مطرح و تولید شد، نمی توانسته است به غرب چشم ندوخته باشد. فرهنگ گرافیک ما به طور دائم از گرافیک غرب نمونه برداری کرده است. در واقع، این در همه ی زمینه های هنرهای تجسمی اتفاق افتاده است.

این فرهنگ نمونه برداری که طبیعت جامعه ای جدا از مسیر کلی است، اعمال و برخورد ما را نه به شرایط خودمان که نسبت به آنچه از دور می بینیم، تنظیم می کند. واقعیت این است که چاره ای به جز این روش نیست.

بنابرانی مسیر هنری ما با جامعه ی ما و هستی ما، رابطه ای ارگانیک و پیوسته ندارد، بلکه انعکاسی است از آنچه در غرب می گذرد. ما به میوه ی درخت کار داریم و به آن علاقه مندیم، نه به خود درخت. چگونگی آب دادن به درخت، در چه زمینی، در چه آب و هوایی، با چه کودی، با چه مقدار آب و در چه فصلی، همه ی این ها از مدار فکری ما خارج است، ما فقط میوه ی آن را می شناسیم و می خواهیم.

هنرهای تجسمی غرب انعکاس شرایط اجتماعی، سیاسی و فرهنگی هر دوره ی آن است. می توان مسیر تاریخی غرب را در هنر ها به طور کلی و در هنرهای تجسمی به صورت مجسم دید. کلاسیک ها رمانتیسم، امپرسیونسیم، اکپرسیونیسم، کوبیسم، آبستره و کانسپچوال آرت، هر یک متجلی کننده ی یک دوره از تاریخ غرب و مربوط به فلسفه ی هر دوره است. هر یک روی پشت حرکت قبلی سوار است; یا به نوعی ادامه ی قبل است یا عکس العمی است به قبل. قبل را با خود دارد و از آن است. جوهر هر پدیده ی هنری غرب به دقت با جوهر وجودی آن دوره ی غرب یکی و عجین است. هنگامی که در قرن ۱۹ میلادی انسان غربی صنعتی و فرد به صورتی از جمع و طایفه جدا می شود و فردیت او جدا شده از جمع رشد می کند، آن گاه بیان رمانتیسم فردی، حس های او، عقاید او به صورت نمایش حس ها در کارهای امپرسیونیست ها و سپس اکپرسیونیست ها متجلی می شود.پیکاسو تجلی انسانی است که تعادل خود را از دست داده و اولین صدای بلند ضد زیبایی است. آبستره نماینده ی انسانی است که در حال قطع کردن رابطه ی ذهنی خود با بیرون است و در درون ناخود آگاهش که فروید چندین دهه ی پیش آن را شناسایی و تعریف کرده بود، غوطه ور می شود. کانسپچوال آرتیست تجلی انسانی است که نه فقط زیباشناسی را نفی کرده است که اصولا ساختار فرم های هنری تا این لحظه را نیز نفی می کند. آیا این درست برابر زمانی نیست که نفی کامل روابط سنتی قبیله ای و خانوادگی و گسستگی از همه چیز در غرب اتفاق می افتد؟ انسانی است که از همه چیز گسسته، هیچ محکی و قیاسی برای قضاوت نمانده و فرد خود قانون گذار و قاضی و حاکم بر همه چیز است. خود را آن چنان قادر می داند که به خود اجازه می دهد هر چیزی که او تصمیم می گیرد یک شیء هنری باشد. هنگامی که مارسل دوشان تصمیم گرفت که یک آبریزگاه می تواند یک شیء هنری باشد و آن را در گالری به نمایش گذاشت، آیا نفی معنا، به طور کلی، و نفی معنای رایج هر چیز را در بطن خود نداشت؟ آیا آغاز احساس نفی همه چیز و معنی همه چیز به جز ذهنیت خودش نبود؟

گرافیک غرب هم پله به پله سیر تکاملی خود را دارد که به شدت به شرایط اجتماعی و شرایط پله ی قبلی آن وابسته بوده است. هر دوره ی گرافیک غرب عکس العملی نسبت به قبل و جوابی به نیاز جامعه ی خود در آن لحظه است. میلتون گلیزر عکس العملی دقیقا منطقی و نظری است به گرافیک معاصر خود او. اگر ما اکنون در غرب با نوعی گرافیک ساختارشکن و نوعی شورش نسبت به دنیای طراحی گرافیک روبه رو هستیم، باز این عکس العملی است که از نهضت ساختارشکنی این دوره در غرب نشئت می گیرد. افزون بر این، همه ی این جریان در ارتباط مستقیم با ساختار جوامع غربی، هنرمندان آن ها، نخبگان و فلاسفه ی آن ها و فرهنگ آن ها اتفاق می افتد. این اتفاقات چیزی جدا از ساختار کلی غرب نیست. اجزای مختلف جامعه و فرهنگ غرب با یکدیگر رابطه ی ارگانیگی دارند. هر جزء روی جزء دیگر اثر مستقیم یا غیر مستقیم دارد. همه ی اجزاء در یک رابطه ی عمل و عکس العمل نسبت به یکدیگر قرار دارند.

وقتی پوسترهای فرهنگی ایرانی را در مقابل پوسترهای فرهنگی مشابه خارجی قرار می دهیم; از لحاظ ظاهر و کیفیت کار تفاوت چندانی نمی بینیم ولی در این قیاس نکته ای بسیار اساسی نادیده گرفته می شود; پوسترهای غربی در راستای فرهنگ غرب و انعکاس غرب و ادامه ی فرهنگ غرب و بافته در فرهنگ غرب است و وقتی نگاه شان می کنی مثل این است که غرب را نگاه می کنی، ولی پوستر های ما با جامعه مان هیچ ارتباطی بر قرار نمی کنند، چون با جامعه ی ما هیچ ارتباطی ندارند، نه این که اشکال و اجزای آن ها ایرانی هست و یا نه، بلکه کارها درون لازم را ندارند، کارها اغلب عبارت اند از یک پوسته ی ساده.

گرافیک ایران انعکاسی از گرافیک غرب است ولی مکمل آن نیست و یا ادامه ی گرافیک غرب نیست. چیزی به معنای واقعی به جهان گرافیک دنیا اضافه نمی کند. حداکثر می توان گفت گرافیک ما تنوعی است در عالم جهانی گرافیک. گرافیک ما در اغلب موارد انعکاسی است از آنچه در غرب می گذرد، با کمی تفاوت. حتی ممکن است اجزای به کار رفته در یک کار گرافیک، بر گرفته از انبار سنتی فرهنگ ایران باشد، ولی نگاه به کار، غربی است. بهتر بگویم، این نگاه، هر چه هست، با چیزی یا کسی در این دیار ارتباطی ندارد; بیش تر مثل به رخ کشیدن است تا ارتباط.

طراحی گرافیک که عموما به عنوان Problem Solving «حلال مسئله» ذکر می شد، در دوره ی معاصر ما به کلی صورت فرمالیستی و بدون هدف ارتباطی و فقط مانند وسیله ابراز بیان شخصی و زیباشناسانه مطرح است. ما امروز نمونه های گرافیک شخصی و فرمالیستی در غرب را هم شاهدیم، ولی به وجود آمدن آن ها از لحاظ ریشه و منشا، با کارهای ما فاصله ی زیادی دارد. گرافیک تجریدی آن ها عکس العملی طبیعی به روند کار و تحولات اجتماعی در غرب است، ولی کارهای ما انعکاسی از کارهای آن هاست، نه یک روند طبیعی در تحولات داخلی ما.

در دهه های شصت و هفتاد میلادی در عالم هنر غرب، جوانه های عقاید پست مدرنیستی و ساختارشکنانه و ضدیت با ساختارهای پذیرفته شده به وجود آمد. بعداً در دهه های نود به بعد یکی از مباحث مورد توجه محافل طراحان جوان و پیشرو گرافیک غرب شد. در آن دوره، نظریه های بنیادی طراحی گرافیک و مسائل ارتباطی و گرافیک تبلیغاتی وجود داشت، فرم گرفته بود و قاعده ی اصلی کار بود. نظریه های ساختارشکنانه در مقابل ساختاری منسجم در غرب عصیان کرد. یکی از پیشروان ساختارشکنی می گوید: قاعده و قانون برای این ساخته شده که بتوان آن را شکست، ولی اول باید خود قاعده و قانون را خوب شناخت!

آیا ما هیچ گاه مفهوم طراحی را در مدارس مان درس داده ایم؟ آیا طراحان گرافیک ما هیچ گاه با مفهوم «طراح گرافیک یک حلال خلاق مسائل تصویری است» آشنا بوده اند که آن گاه بخواهند این نظریه ها را واپس بزنند؟

در رابطه با گذشته

یکی از مهم ترین موضوعات مطرح در عالم گرافیک ما، رابطه ی طراح با گذشته و سنت تصویری مان است; این رابطه به طور کلی در مبحث هویت گرافیک ما مطرح است. وقتی راجع به گرافیک ایرانی صحبت می شود، بیش تر صورت ظاهری آن مورد نظر است، نه جوهر و نگاه آن. و تازه این مبحثی است که فقط به محوطه ی گرافیک فرهنگی و شخصی مربوط می شود.

اغلب طراحان گرافیک ما کم و بیش با سنت های تصویری مان در گیری داشته اند. این درگیری هر چه به عقب تر بر گردیم، درگیری با مطیف ها و یا گرافیک چاپ سنگی بوده است. در سال های اخیر طراحان ما بیش تر به سمت استفاده از خط فارسی و سنت خوش نویسی و یا تایپ های چاپی فارسی گرایش پیدا کرده اند. این جا و آن جا در طول تاریخ گرافیک معاصرمان استفاده از مطیف ها، تصویر سازی های چاپ سنگی و مینیاتور و خوشنویس را ملاحظه می کنیم، بنابراین ظاهراً رابطه ی ما و گذشته به نوعی بر قرار بوده است. ولی این که ما ادامه ی گذشته هستیم یا نه، بحث دیگری است.

در اینجا مسئله ی مهمی مطرح است و آن معنای استفاده از گذشته و یا ادامه ی گذشته است. آیا استفاده از انبان تصویری گذشته، همان رابطه با و یا ادامه ی گذشته است؟

در ارتباط با مردم ما و فرهنگ ما، کارهای گرافیک قاعدتاً باید ادامه ی گذشته و یا ادامه ی تکامل یافته ی گذشته باشند. باید همان طور که در گذشته مردم ما نسبت به عوامل تصویری فرهنگ ایران زمین احساس بیگانگی نمی کردند، اکنون هم این نزدیکی قاعدتاً باید به طور طبیعی اتفاق بیفتد (مثلا اونسی که مردم ما به این همه نقش های تجریدی در فرش ما داشته اند. آیا هیچ گاه بوده که مردم نسبت به نقش های انواع قالی ها احساس بیگانگی کنند؟). اگر این نزدیکی اتفاق بیفتد، پس ما باید یک گرافیک امروزی ولی بومی داشته باشیم. در صورتی که چه کارهایی که غربی به نظر می آیند و چه کارهایی که با استفاده از عوامل تصویری گذشته و ظاهراً ایرانی، درست شده اند، هیچ کدام با مردم و فرهنگ جاری ایران که فرهنگی ناهماهنگ و پیچیده است، رابطه ای واقعی ندارند. کارهای صورت گرفته با استفاده از عوامل تصویری گذشته ما از لحاظ ارتباطی همان قدر بیگانه اند که کارهایی با ظاهر غربی. چون نگاه گرافیک ما یک نگاه غربی است.

اما اتفاق دیگری در جریان است و آن قضاوت خارج از ایران در مورد گرافیک ماست و نگاه آن ها و انتظار آن ها از گرافیک جایی به اسم ایران. نوع انتظار و قضاوت آن ها، تعریف تازه ای از ایرانی بودن در ما درست کرده است و در واقع، ما از نگاه آن ها کارهای مان را قضاوت می کنیم و محک ایرانی بودن را از آن ها وام می گیریم. در این تعریف غربی از ایران و هنرهایش، به طور کلی نگاهی فرمالیستی حاکم است. اگر عواملی تصویری که آن ها از ما می شناسند، در کار حضور داشته باشد، کار طبیعتا با کارهای رایج آن ها متفاوت و آن گاه ایرانی است.

گرافیک ما قاعدتاً باید ادامه ی فرهنگ تصویری گذشته باشد. ولی این ادامه موقعی می توانست به معنای واقعی معنا داشته باشد که همه چیز ما ادامه ی گذشته بود و همه ی اجزای آن به طور مساوی و در ارتباط با یکدیگر رشد می کردند. جهش ناگهانی ما به عصر جدید که طی یکصد سال گذشته اتفاق افتاده، یک قطع و انفصال آنی از گذشته را باعث شده است. طی این یکصد سال که ما در ارتباط جهانی قرار گرفته ایم، اغلب برخوردهای ما نسبت به دنیا تغییر کرده است; نوع خانه های ما، نوع غذا، نوع آموزش، ارتباطات ما با یکدیگر، با خانواده، با دوستان، با همسر، با فرزندان، همه و همه به دگرگونی دچار شده اند. و تازه این که چنین تغییراتی یکسان نیستند و نسبت به جا و زمان، مسیرهایی مستقل از یکدیگر طی می کنند. رابطه ی ما با گذشته نیمه قطع، و رابطه ی ما با این عصر ناپیوسته و نامطمئن است; بنابراین تردیدی نیست که نوع برخورد ما به سنت تصویری نیز برخوردی بلاتکلیف و حداکثر فرمالیستی و دارای فاصله از بقیه ی اجزای جامعه می شود. در غایت نمی تواند حامل و ادامه ی جوهر گذشته باشد. بنابراین، برخورد ما با سنت تصویری مان برخوردی فرمالیستی و منقطع از گذشته است، نه متصل و جوهری.

در این جا لازم می دانم اشاره ای به معنای هویت و نگاه بیندازم. هویت ناشی از نوع نگاه است. نگاه عبارت است از آنچه در پرسپکتیو دید یک شخص قرار دارد. تمام اجزایی که در پرسپکتیو دید ذهنی یک شخص قرار دارند و ترتیب اهمیت این اجزاء نوع نگاه شخص را تشکیل می دهند. چه چیز در پرسپکتیو ذهنی من قرار دارد؟ ترتیب اهمیت این اجزاء چگونه اند؟ وقتی به یک عمل خلاق دست می زنم، آیا می توانم جدا از اجزای متعدد آنچه در پرسپکتیو ذهنی من و جود دارد، منبع دیگری داشته باشم؟

نوع نگاه ما و ساختار این نگاه و آنچه می بیند و آنچه انتخاب می کند و صمیمیت من نسبت به این اجزا است که توانایی ایرانی بودن من را می تواند داشته باشد و این امری ساده و چندان اختیاری نیست. چه چیزی از گذشته در پرسپکتیو ناخود آگاه من باقی مانده است؟ رابطه ی من و آنچه از گذشته در پرسپکتیو ذهنی من است، چقدر نزدیک و صمیمی است؟ در وهله ی اول رابطه ی ما با گذشته مان باید روشن و صمیمی باشد تا بتوانیم عوامل آن را در کارمان صمیمانه منعکس کنیم.

البته در این جا لازم به ذکر است که گرایش فرمالیستی امروزی ما به استفاده از سنت تصویری گذشته، امکان نوآوری ها و تداخل نگاه غربی ما و بافت تصویری گذشته را در جاهایی، به صورت خیلی محدود، فراهم کرده است. من در چندتایی از طراحان گرافیک فعال امروز نمونه ای جالبی از استفاده ی صمیمی و بی غش از عوامل تصویری گذشته دیده ام و می بینم. نمونه هایی که مرا با چیزی مربوط می کند که گنگ ولی آشنا است، ولی به طور کلی انفصالی جوهری ما بین گرافیک ما و گذشته ی ما و واقعیت امروز جامعه ی ما وجود دارد.

در غایت می توانم بگویم، گرافیکی ایرانی است که بتواند با مردم و فرهنگ آن ها ارتباط برقرار کند، نه این که دست اندر کاران و علاقه مندان یا ناظران خارجی آن را گرافیک ایرانی بنامند. گرافیکی که از لحاظ جوهری از این فرهنگ برنخاسته است و با سطوحی از جامعه ارتباطی واقعی برقرار نکند، گرافیکی مجرد و بیگانه است و مهم نیست از چه عوامل تصویری استفاده کرده باشد.

رابطه با تکنولوژی

با نگاهی به طراحی گرافیک از ۱۳۳۰ تا کنون در می یابیم که گرافیک ما تا چه حد با امکانات فنی و تکنولوژی زمان عمیقا عجین بوده و چگونه زیر بنای نگاه گرافیک ما با تغییر امکانات فنی تغییر کرده است. در واقع، دو پارامتر اصلی در تحولات گرافیک ما تاثیر گذار پایه ای بوده اند. اول تحولات اجتماعی و تاریخی و برخورد ما با غرب، دوم تحولات فنی.

دوران قبل از کامپیوتر

مسیر گرافیک ما همیشه با فن و تکنولوژی در هر دوره عجین بوده و از امکانات تکنیکی و فنی هر عصر تاثیری بنیادی پذیرفته است.

وقتی به کارهای گرافیک تبلیغاتی و فرهنگی در پیش از دهه ی چهل شمسی نگاه می کنیم، به روشنی می بینیم که چه مقدار زیادی از انرژی طراحان فقط صرف بخش اجرایی انجام کار می شود. در هر کار گرافیک عوامل اصلی اجرایی عبارت اند از نوشته، تصویر و یا عکس. در دهه ی سی شمسی و سال های قبل از آن، چون گراور از روی عکس کیفیتی مناسب ندارد، تصویر اغلب کالاها در تبلیغات توسط طراحانی زبردست به صورت هاشوری با دست و قلم فلزی روی مقوای گلاسه کشیده می شود. نوشته ها یا توسط خوش نویس خطاطی می شوند یا طراحان آن ها را طراحی و اجرا می کنند. تمامی روی جلد کتاب ها از تصویر سازی استفاده می کنند. تمامی پوستر ها تصویر سازی می شوند. اصلا به طراح گرافیک می گویند: نقاش تبلیغاتی! کمتر اثری از فکر خلاقانه و یا چیزی به نام طراحی گرافیک دیده می شود. در صد بیش تری از انرژی و جریان تولید یک کار گرافیک به بخش اجرایی آن تخصیص داده می شود. کشیدن یک کادر نازک یک میلی متری دور یک اثر، کلی از وقت طراح یا مجری را می گیرد و اغلب به صورت تمیز هم اجرا نمی شود. مهارت دستی رکن کار گرافیک است.

در این دوره، نگاه حاکم، نگاهی اجرایی است.

در دهه چهل، جهشی در استفاده از تکنیک و فن را شاهدیم. مرتضی ممیز برای اولین بار از عکس کنتراست شده در کار گرافیک استفاده می کند. عکس کنتراست شده عبارت از ترفندی تکنیکی در گراور سازی است. می بینیم که چطور ممیز استفاده از این تکنیک را دستمایه ی اغلب کارهایش می کند و حتی تصویرسازی درخشان او که با طراحی و نوعی حکاکی روی کاغذ گلاسه انجام می شود، به یکباره به ترکیب عکس های کنتراست شده تغییر داده می شود. اغلب پوسترهای او عکس های کنتراست شده اند و یا عکس های ترامه شده که آن قدر بزرگ می شوند تا دانه های ترام به روشنی دیده شوند. این هم یک ترفند تکنیکی است. این استفاده از فن به نوعی مشابه استفاده از فن کامپیوتر در دوره ی ماست. ممیز استفاده از فن گراورسازی را جایگزین مهارت دستی می کند. می بینیم که این ترفند یکی از گرایش های مسلط گرافیک ما برای سال های متمادی می شود. در دهه ی چهل برای نوشته ها و یا به اصطلاح تایپوگرافی، چاره ای به جز استفاده از حروف بریده شده از تیترهای روزنامه ها یا خطاطی نیست. می بینیم که تایپوگرافی چگونه ناشناس و دست نخورده باقی می ماند. در واقع ما چیزی به نام تایپوگرافی آگاهانه در آن دوره نداریم.

در دهه ی پنجاه شمسی که پدیده ای به نام لتراست یا حروف از پیش آماده شده پیدا و در تیترها، نوشته روی جلد کتاب ها و پوسترها تحولی داده می شود. کار با حروف با وجود لتراست امکانات جدیدی پیدا می کند. در این دوره تایپ کم کم از خوش نویسی فاصله می گیرد و بخش عمده ای از تایپ در کارهای گرافیک با لتراست ها که حروف را در اندازه های گوناگون فراهم می کردند، انجام می شود.

هنگامی که در دهه های چهل شمسی و سال های قبل از آن، عمل چاپ با ماشین های لترپرس انجام می شود، کارها اغلب سیاه و سفیدند و کارهای رنگی به صورت تفکیکی و بیش تر به اصطلاح آن دوره تمپلات (یعنی رنگ مسطح یکدست) هستند. این روش تمپلات، شکل بخش بزرگی از گرافیک و تصویرسازی آن دوره را تعیین می کند.

با پیدا شدن چاپ افست در اواخر دهه ی چهل شمسی، امکان چاپ رنگی به کلی دگرگون می شود، گو این که هنوز لیتوگرافی به صورت تفکیک رنگ ابتدایی توسط فیلترها و دستی انجام می شود و کیفیت چندان مطلوب نیست. در این دوره شاهد زیاد شدن تصویر سازی رنگی هستیم. در تبلیغات عکس کم کم جایی برای خود باز می کند ولی کارهای گرافیک فرهنگی اغلب با استفاده از تصویر سازی و عکس انجام می شوند. امکانات حروف و بزرگ و کوچک کردن آن ها به دلایلی فنی چندان آسان و رایج نیست. در دهه های چهل و پنجاه هنوز جریان تولید یک کار گرافیک امری آسان نیست، ولی چیزی به نام ایده و یا فکر سعی می کند کمبود امکانات تکنیکی را بپوشاند. فکر و ایده در اغلب کارها به طور آشکار دیده می شود. کم تر کاری است که صرفا فرم باشد. نگاه غالب این دوره، نگاهی ایده ای است.

دهه ی هفتاد به بعد، دوران کامپیوتر

در این دهه است که نقطه ی عطفی از لحاظ تکنولوژِی اتفاق می افتد: ورود کامپیوتر شخصی رومیزی به ایران و عمومی شدن آن ها و ورود نرم افزارهایی مثل کورل درا، فری هند و فتوشاپ. این نرم افزار ها امکاناتی به حیطه ی گرافیک ارائه می کنند که برداشت کلی راجع به گرافیک را دگرگون می کند. اگر در دهه ی سی، بیش تر نیرو و انرژی دست اندرکاران گرافیک صرف انجام مکانیکی یک اثر گرافیکی می شود، این بار اجرای کار با حداقل انرژی و فقط با وارد بودن به محیط نرم افزار و کمی تجربه کفایت می کند که پیچیده ترین کارهای گرافیک از لحاظ فنی به راحتی انجام شود. این سهولت اجرا عوارض و امکانات گوناگونی را پدید می آورد. اولین امکان آن، امکان تغییرات نامحدود و سریع در یک کار گرافیک است. در یک لحظه عکس یا تصویر می تواند به هر اندازه که طراح گرافیک می خواهد، تغییر کند. نوشته ها به سرعت با فونت های مختلف تغیییر کنند، اندازه ی آن ها تغییر کند، فواصل بین حروف و یا کلمات تغییر کنند، رنگ حروف در جا به هر رنگی عوض شود، حروف سایه دار شوند; شکل ها به سادگی و به درجه ای که ما به دقت تعیین می کنیم، ترانسپارنت می شوند. انواع و اقسام افکت ها که ۲۰ تا ۳۰ سال قبل یک رویا بود، به سادگی توسط هر طراح گرافیک با مهارت متوسط قابل اجرا در دسترس می شود. این امکانات وسوسه انگیز اغلب طراحان گرافیک را به غرق شدن در استفاده ی تکنیکی کامپیوتر وادار کرد. می توانم بگویم این امکان مانور در اندازه و رنگ و چرخش و دفرمه کردن و روی هم انداختن حروف وشکل و رنگ و امکان تغییر کمپوزیسیون اجزا، جادویی است که کمتر کسی از وسوسه ی آن می تواند فرار کند. این سهولت اجرا و امکان تغییر سریع و بی نهایت، یک تغییر بنیادی در نگاه به کار و جهان بینی طراحان گرافیک را باعث شد. این تغییر عبارت است از کمتر شدن پروسه و جریان مقدمه کار و متمرکز شدن وقت اصلی طراح گرافیک روی انجام تقریبا همه ی جریان کار روی کامپیوتر. به نوعی نگاه طراح گرافیک، نگاهی اجرایی می شود. در این دوره مجدداً مثل دهه ی سی، اجرا نقش اول را به عهده می گیرد، ولی با توانایی هایی متفاوت. کافی است چند جزء از عوامل کار که مثلا یک نوشته یا تصویر یا عکس است در اختیار داشته باشم، دیگر همه ی بقیه ی کار در کامپیوتر تعیین و اجرا می شود. نکته ی مثبت این پدیده ی جدید، رشد حس زیباشناسی وسلیقه ی هنرمندان طراح گرافیک است. این تغییرات امکان نوآوری فرمالیستی را ایجاد می کند. کارها به نهایت تمیز و دقیق اجرایی می شوند. توانایی هنرمندان طراح گرافیک در استفاده از رنگ، تربیت دید در ایجاد کمپوزیسیون های بدیع بالا می رود، ولی این سحر امکانات تکنیکی، اغلب او را از وفاداری به پیام و اطلاعات و درستی وضعیت اجزای کار نسبت به هدف ارتباط، دور می کند. طراحی گرافیک به منزله ی یک وسیله ی ارتباطی نادیده گرفته می شود. حتی بعضی از همکاران ارتباط را نفی و آن را غیر لازم و اضافی فرض می کنند.

در جریان امکان بازی با اجزای یک کار گرافیک یکی از ساده ترین مسیرها، بازی با حروف است. با حروف به سادگی می توان بازی کرد. حروف امکان می دهند همه ی اجزای آن ها را تغییر داد، مخصوصا وقتی با خوانایی حروف کاری نداشته باشید، این میدان تغییرات وسیع تر می شوند. و الحق که در این بازی با حروف کارهای ارزشمندی نیز خلق شده اند. ولی در اکثر کارها معنا وهدف ارتباطی فدای بازی استاتیک با حروف می شود و در غایت، ما با یکنواختی در کارها روبه رو می شویم.

نتیجه

در مجموع، ما شاهد موجی از انرژی و اشتیاق و علاقه در نسل جدید طراحان گرافیک هستیم. نهال های زیادی این جا و آن جا در این آب و خاک از زمین بیرون آمده اند. به نظر من، در این موقعیت وفور و امکانات گرافیک، شاید وقت آن رسیده باشد که عواملی مثل تعمق و تفکر و بحث های نظری مطرح شوند تا بتوانند به تقویت و رشد این همه نهال کمک کنند.

ما اکنون نیاز داریم بدانیم که دقیقا چه می کنیم … و… چرا چنین می کنیم.

آنچه مسلم است گرافیک ما مشتاقانه برای شاخص بودن فعال است و شاید زمینه های یک گرافیک بومی ولی به روز و شاید قابل ارتباط نیز فراهم می شود.

به امید آن روز.

گرافیک دهه های چهل و پنجاه شمسی

در برخورد با غرب کلیه ی هنرهای ایران دگرگون می شوند. شعر نو حاصل اولین آگاهی شاعران به نوع جدیدی از شهر در بیرون از ایران است. ادبیات و داستان نویسی ما نیز با هوای تازه ای آشنا می شوند; آن گاه به هنرهای تجسمی می رسد. کمال الملک جزء اولین راهیان به غرب و ارمغان او رئالیسم در نقاشی برای ایران است. در دهه های بیست و سی تعدادی از هنرمندان عازم غرب می شوند و انواع و اقسام ایسم ها را با خود به سوغات می آورند. در دهه ی سی و چهل شمسی نهال های سوغات از غرب در هنرهای تجسمی ایران شروع به رشد و نمو می کنند. اولین دوسالانه ی هنر مدرن در تهران در همین سال ها برگزار می شود. نسل جدیدی از هنرمندان با گرایش های گوناگون از امپرسیونیسم تا کوبیسم و آبستره در ایران رشد می کنند. اکنون نوبت گرافیک است که خود را با ادبیات نوین و هنرهای تجسمی مدرن همراه سازد. مرتضی ممیز این رسالت را به عهده می گیرد و در فضای گرافیک ایران نسیم تازه ای وزیدن می گیرد. صادق بریرانی درهمان سال های شروع گرافیک مدرن ایران از پیشقراولان است. آن گاه نگارنده و قباد شیوا، بهزاد حاتم، فریدون آو، فرهاد باتمانقلیچ، ابراهیم حقیقی، حمید نوروزی و چند تن دیگر برای گسترش این گرایش جدید فعال می شویم. وزارت فرهنگ، کانون پرورش کودکان و نوجوانان، انتشارات سروش، فستیوال فیلم تهران و جشن هنر شیراز، سفارش دهنده های گرافیک جدیدی می شوند.

این سال هایی است که ما با لذت زیاد و با گوشه چشمی به غرب، انواع و اقسام جهت های گرافیک را تجربه و آزمایش می کنیم; نوعی دوران اکتشاف بر مبنای نمونه هایی از دیارهای دیگر است. در واقع، برخورد با غرب جرقه ای برای روشن شدن آتش اشتیاق به گرافیک تازه و مدرن می شود. پوستر های فرهنگی، آگهی های تبلیغاتی، آرم، تیتراژ فیلم، طراحی نمایشگاه ها، کتاب سازی، تنظیم صفحات مجله ها، روی جلد ها، میدان هایی می شوند برای این دوره ی اکتشاف و تجسس.

در این سال ها گرافیک مدرن توسعه پیدا می کند و جای ثابت و شناخته شده ای در فضای فرهنگی آن دوره می یابد.

در همین دوره، گرافیک تبلیغاتی و اطلاع رسانی جمعی نیز گسترش پیدا می کند. آژانس فاکوپا با آگهی های تبلیغاتی به معنای واقعی بازاریابی و جذب مشتری قدم های بزرگی بر می دارد. آژانس های دیگر تبلیغاتی مثل کاسپین، آوازه، و زیبا در بالا بردن فروش کالاها نقش بزرگی بازی می کنند. کامران کاتوزیان با تاسیس آژانس آوانگارد، نوع نگاه تازه ای در دنیای تبلیغات تجاری رایج می کند. می توان گفت در همه ی زمینه های گرافیک، فعالیت گسترده ای پیدا می شود. حتی مدیر هنری به معنای درست آن پیدا می شود. هرمز وحید در انتشارات و مهدی متین رزم در تبلیغات، سمت رسمی مدیر هنری با توانایی های واقعی یک مدیر هنر فعالیت دارند. در این دوره، هستند طراحانی که فقط کار گرافیک تبلیغاتی می کنند، مثل فرهاد مهربان و مجید بلوچ، عکاسی به منزله ی یکی از عوامل گرافیک رشد می کند. استودیوهای عکس برای این منظور پیدا می شوند. مسعود معصومی و رضا نوربختیار از اولین عکاسان تبلیغاتی اند. گرافیک تبلیغاتی خود رشته ای وسیع می شود. خوش نویس در ارتباط با گرافیک برای خود جایی دارد; اخوین، احصایی و مافی از نامداران خوش نویس برای تبلیغات و انتشارات و مطبوعات این دوران اند.

گرافیک بدون مرزبندی تبلیغاتی و فرهنگی در همه ی جهات گسترش پیدا می کند. حتی برای اولین بار در دانشکده ی هنرهای زیبای تهران به همت مرتضی ممیز، رشته ی تدریس گرافیک بنیاد گذاشته می شود. فعالیت مشابهی دردانشکده ی هنرهای تزیینی (دانشگاه هنر) جریان می گیرد.

خلاصه این که گرافیک به معنای امروزی دارای نام شود.

طراحی گرافیک به منزله بیان تصویری محتوایی برای مخاطبان خاص، چندان مورد توجه دست اندر کاران گرافیک دو دهه ی هفتاد و هشتاد نیست. با وجود این ، در بعضی از کارهای تبلیغاتی (به دلیل ضرورت مطلق کار) و تعدادی از کارهای گرافیک به قولی فرهنگی، شاهد نمونه های موفق «دیزاین» هستیم. آثاری که به طور موفق و روشن در آن ها پیام یا معنا دیده می شود. آثاری که توانسته اند برای معنایی سمبل های تصویری قابل فهم و مربوط به معنا پیدا کنند و این سمبل ها را با وضوح و د رتناسبات درست در ارتباط با مخاطب قرار دهند.

می توان گفت که گرافیک ایران حتی از شروع مدرنیسم در ایران، نمی توانسته گذشته ی تصویری خود را فراموش کند. گو این که گرایش به انبان گذشته به نوعی در دو دهه ی اخیر طرفداران بیش تری پیدا کرده است.

بیش ترین مواد استفاده شده، صفحه بندی و تصاویر کتب چاپ سنگی است. شاید به این دلیل است که کتب چاپ سنگی به هر حال با تکنیک چاپ سر و کار داشته اند و نکاتی که به گرافیک امروز نزدیک است، مثل صفحه بندی و یا تصویر گری، در آن ها قابل مصرف تر هستند. می توانم بگویم که استفاده از منابع تصویری گذشته از زمان چاپ سنگی عقب تر نمی رود، مگر استفاده از خوش نویسی که منابع قدیمی تری هم استفاده شده است.

کارهای گرافیک دهه ی سی شمسی و سال های قبل از آن، بیش تر توانایی های اجرایی دستی را می طلبند. در آن دوره، زمانی که صرف تولید و اجرای ی کار می شود با امروز قابل مقایسه نیست. با این همه، در بسیار جاها رد پای فکری را می توان دید. تصویر سازی یکی از ارکان گرافیک آن دوره است.

اولین نسل بعد از انقلاب

سال های اولیه ی انقلاب اسلامی بیش تر به گرافیک آرمانگرا احتیاج داشت. پوستر های این سال ها اغلب در خدمت آرمان های انقلاب اند. از لحاظ برداشت و نگاه، ادامه ی پوستر های قبل از انقلاب اند. استفاده از عکس های کنتراست شده و استفاده از تصویر سازی، کارهای گرافیک قبل از انقلاب را به یاد می آورند. استفاده از تایپ در همان حدود قبل از انقلاب است، ولی اولین آثار توجه به استفاده بیش تر از نوشته و خوش نویسی در این دوره دیده می شود. این گرایش بیش تر از نقش خط در آثار مکتوب اسلامی و توجه به شعارهایی ناشی می شود که جز خط و خوش نویسی وسیله ی دیگری برای بیان خود ندارد.

ولی اولین موج جدی گرافیک بعد از انقلاب از دهه ی هفتاد شمسی شروع می شود. شاخصه های این دوره کسانی هستند مثل عابدینی، مشکی، عباسی، ادیبی، پارسانژاد و …

شروع کار این نسل حدود زمان ورود کامپیوترهای شخصی به ایران است. در شروع کار این نسل ما رگه های زیادی از گرافیک قبل از انقلاب را می بینیم، اما به مرور آن ها هر یک برای خود گرافیک مستقل و پویایی عرضه می کنند.

نکته ی قابل توجه در کارهای این دوره تمیزی اجرا، دقت در ترکیب و ملاحظات زیباشناسانه است.

موج طراحان تایپوگرافی جدید

یکی از گسترده ترین گرایش های دو دهه ی اخیر، گرایش تایپوگرافی در ایران است. گو این که معنا و کاربرد اصلی تایپوگرافی که کار اصلی آن در مطبوعات و نشر است، نه در مدارس تدریس شده و نه تعریف و به کار رفته شده است، ولی پدیده ای است که با به وجود آمدن کامپیوتر و امکان بازی بدون مرز با حروف، جای وسیعی در میان طراحان گرافیک اخیر باز کرده است. به این دلیل، در مورد آن کمی مفصل تر شرح می دهیم.

این نوع تایپوگرافی درست در زمانی در ایران شکل می گیرد که در غرب نهضت های ساختارشکنی و شورش علیه طراحی گرافیک قانونمند شده اتفاق می افتد. گرایش به سمت فراموش کردن قوانین و آزاد کردن تایپ و تصویر از قید هدفمند بودن آن در بخشی از طراحان گرافیک جوان طرفدارانی پیدا می کند. این طراحان گرافیک به اجزاء ساختاری کار گرافیک جوان مستقل از معانی و هدفمند بودن، آن ها را به عنوان اجزای یک کمپوزیسیون فرض و آزادانه با این عوامل رفتار می کنند. نوع تایپوگرافی آزاد از معنا و استفاده از آن برای بیان هنری و نه در خدمت هدف، باب می شود. در همین دوران گرافیک ایران نیز تحت تاثیر این گرایش به نمایش هنرمندانه تایپ و نوشته فارسی در غالب کار گرافیک می پردازد. درست است که منشا این حرکت نگاهی جدی به غرب دارد، ولی در جریان این دوره کارهای بدیعی نیز تولید می شود و زمینه ی بحث در هویت ایرانی گرافیک را دامن می زند و داغ می کند.

موج جدید گرافیک دو دهه ی اخیر با استفاده از حروف فارسی با رضا عابدینی آغاز می شود. رضا عابدینی به عوامل اصلی کار گرافیک که نوشته و تصویر و رنگ و فرم است، نگاهی هنرمندانه دارد. همه ی عوامل کار برای او بهانه هایی هستند تا بتواند شخصی ترین بیان ممکن را متجلی کند. او کاری به خوانایی نوشته ندارد و نوشته را به منزله ی فرم مطلق نگاه می کند. او ایده ی ساختارشکنی در تایپو گرافی را از غرب وام می گیرد، ولی ترکیب های نوشته و عکس او به عنوان پوستر، نمونه های درخشانی از بیان هنری و شخصی درحیطه ی پوسترند. در اغلب کارهای سال های اخیر او که نمونه هایی از بلوغ یک هنرمند است، ما با یک اثر هنری بدیع روبه روییم. او به استفاده از دو عامل نوشته و اغلب عکس کنتراست شده که از شروع کارش مواد اصلی او بوده اند، وفادار باقی می ماند، ولی در ترکیب آن ها و نوع و اندازه استفاده از آن ها متنوع و استادانه و نو عمل می کند. او شاید یکی از اولین طراحان گرافیک باشد که به نهایت از کامپیوتر استفاده می کند، و آن هم استفاده ی درست.(۳۶)

ایمان راد خود را در گرافیک اولیه ی دوران چاپ سنگی و اوایل چاپ نشریات در ایران غرق می کند. عوامل خود را از میان آن ها یا نزدیک به آن ها انتخاب می کند، ولی حتی از آن ها نیز بیش تر به سمت ابتدایی کار کردن حرکت می کند. نکته ی جذاب کار او نیز همین جاست. ایمان راد سعی دارد به طلسم ها و مطیف های اولیه ی دوران چاپ ایران نگاهی تازه بیندازد. از لحاظ ساختار، کار او مدرن است ولی از لحاظ اجرا سعی در بدوی و غیر ماهرانه کارکردن دارد. یکی از خصلت های ابتدایی کار کردن، سر و کار داشتن با بخش بدوی و کودکانه ی افراد مخاطب است و کار ایمان راد این خاصیت را دارد. بر خلاف اغلب طراحان گرافیک که فقط با تایپ کار می کنند و سعی در دقیق کارکردن دارند، ایمان راد سعی نکرده است تا آشکارا از امکانات کامپیوتر استفاده کند، بلکه به اجرای اولیه ی دستی و نقایص آن می پردازد. شاید او از معدود طراحانی است که تسلط ظاهری کامپیوتر را در کارهایش کم تر می بینیم و نکته ی قدرت او نیز در همین اجرای دستی قرار دارد. اجراهای کامپیوتری او نیز نظم مطلق کامپیوتر را ندارد.(۳۷)

بیژن صیفوری که از پیشروان استفاده از نوشته و تایپ فارسی است، بیش تر با خود تایپ سروکار دارد و تصویر کمتر نقشی یا نقش مهمی در کارهایش بازی می کند. او نیز از ساختارشکنان مهم تایپ فارسی است. دیدی هنرمندانه و نو به تایپ و نوشته دارد. در اغلب کارهایش فقط به تایپ و بازی با آن و امکانات ترکیب بندی آزاد بدون مراعات خوانایی می پردازد; شاید مهم ترین مشخصه ی کار او بزرگ کردن حروف در حداکثر امکان کار و توجه صرف به زیباشناسی ترکیبی حروف است.(۳۸)

ساعد مشکی گو این که از طراحان گرافیک تایپوگرافر نیست، ولی در رده ی خاصی از تایپو گرافی هنرمندانه دست دارد. مشکی حروف تایپ های دستی را به منزله ی یکی از عناصر اصلی کارش به کار می برد. او حروف را از هم جدا و دوباره سرهم می کند و در غایت، با افکت هایی مثل فتوکپی، فضای وهم آلود ولی شاعرانه ای با تایپ درست می کند. او در نوشته های دست نویس ولی نه خوش نویسی هم دستی دارد. او جزو معدود کسانی است که سعی دارد دست نوشته هایش با معنای مستتر در آن هماهنگی داشته باشد.(۳۹)

مهدی سعیدی که جزو نسل بعد از عابدینی است، مصرف نوشته را در ابعادی جدید تجربه می کند. اگر عابدینی با نگاهی کاملا غربی به شکل و تصویر و تایپ نگاه می کند، سعیدی به خوش نویسی سنتی ایران گرایش بیش تری دارد. او بر پایه ی بیرون آوردن شکلی آشنا از ترکیب نوشته ها که در خوش نویسی ترک و ایران اتفاق می افتاده است و مثال آن مرغ هایی هستند که با نوشته شکل گرفته اند، کار می کند. مردی که دایره می نوازد، ولی شکل دایره و مرد از بافت سیال حروف ساخته شده اند. اگر عابدینی به هماهنگی فرم نوشته ها در درون تصویر کاری ندارد، سعیدی به هماهنگی مسیر حروف و کلمات و شکلی که پدیدار می شود، عنایت دارد. در مجموع، کار سعیدی به نوعی آشناتر است. سعیدی نوشته و تصویر را بر مبنای خوش نویسی و تمرین های خوش نویسی و تا حدودی تطابق مسیر نوشته ها و فرم کنار هم می گذارد و این تفاوت مشخص او با دیگر حروف کاران ماست. او از حرکت سیال قلم برای نشان دادن یک ایده هم به خوبی استفاده می کند.(۴۰)

سفری میان فرهنگ ها

نمایشگاه جابه جایی قاره ها

دیوید گالووی

فصلنامه فراایران ۷ ، بهار ۱۳۸۰

«هنر، راهنمایی برای تبادل زایا میان فرهنگ های جهانی است.» این شعار و مشی اصلی نمایشگاه «جا به جایی قاره ها» (سفری میان فرهنگ ها) بود؛ نمایشگاهی که یکی از بزرگترین نمایشگاه های هنری آغاز هزاره بود. «جا به جایی قاره ها» کار مشترک چهار نمایشگاه لودویک فوروم شهر آخن (آلمان)، موزه ی بونفانتن شهر ماستریخت (هلند)، استادز گالری شهر هیرلین (آلمان) و موزه ی هنر مدرن شهر لی یژ (بلژیک) بود. این نمایشگاه از ۲۱ مه تا ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۰ / ۳۱ خرداد تا ۱۹ شهریور ۱۳۷۹در منطقه ی مرزی بین این سه کشور برگزار شد تا بازتابی باشد از تداخل و تفاوت های فرهنگی تاریخی و اجتماعی در مناطق مرزی؛ تجربه ای موفق و استثنایی در گسترش مشترکات فرهنگی و تقویت فرهنگ مرزی و غلبه بر آداب و رسوم حاصل از سنت های ملی.
در این نمایشگاه بیش از یکصد هنرمند جوان و تازه کار که در اروپا زندگی می کنند اما اصل و تبار کره ای، ژاپنی، چینی و امریکای لاتینی دارند، گرد آمدند. از این هنرمندان بیش از ۳۰۰ اثر هنری در قالب شیوه هایی همچون نقاشی، مجسمه سازی، آثار چند رسانه ای، چیدمان، رقص، فیلم و موسیقی به نمایش در آمد. این هنرها تنها به حوزه های خاص فرهنگی جغرافیایی محدود نبود، بلکه بازتاب هنر و فرهنگ در قاره های مختلف بود.

از مسایلی که در نمایشگاه «جا به جایی قاره ها» آشکار و مشخص بود، پرداختن به پرسش ها و معضلات جهان معاصر، همچون فرهنگ مهاجرت، پدیده ی چند فرهنگی، جهانی شدن فرهنگ در قالب آثار مختلف بود. در این نمایشگاه هنرمندان جلای وطن کرده که آثارشان عمیقا حاوی اندیشه ی بومی و محلی است، حضوری فعال و پر رنگ داشتند. به همین دلیل مخاطبان نمایشگاه با آثاری کاملا بکر که به قلمروهایی نو و اقلیم هایی خیالی تعلق داشتند، مواجه شدند. در این نمایشگاه شاهد تماس و ارتباط فرهنگ های مختلف بودیم. هنرمند آسیایی با کوله باری از میراث و فرهنگ غنی گذشته اش در بستری نو، آثاری بکر و غریب خلق کرده بود. مرزهای جغرافیایی مخدوش بود. در آثار به نمایش درآمده، شاهد تاریخ و فرهنگ گذشته ی یک قوم بودیم. این آثار ما را به گذشته های دور می بردند؛ در زمان حال غرق می کردند و چشم اندازی از آینده پیش روی مان می گستراندند. این آثار اگر چه داستان هایی از اجداد و نیاکانشان تعریف می کردند، اما نوع روایتشان معاصر و امروزی بود.

لودویگ فروم، آخن : هنر امریکای لاتین ، ژاپن و کره

تبادل فرهنگی اروپا و امریکای لاتین از قدمت و پیچیدگی فراوانی برخوردار است. در این نمایشگاه آثاری از ویلفردو لم (Wilfredo Lam) و لیژیا کلارک (Lygia Clark)به نمایش درآمد. این آثار نشان دهنده ی شباهت عمیق نقاشی سوررئالیستی و ساختار گرایی اروپای اوایل قرن و عناصر هنر آفرو کوبایی بود.

استادز گالری ، هیرلن :هنر ایران و ارمنستان

«سنت و خاص نگری جهانی» نام بخشی بود که در آن آثار شش هنرمند ایرانی و ارمنی به نمایش در آمد. ابزار این هنرمندان شامل فرم های سنتی همچون مجسمه سازی، نقاشی و فرم های جدیدتری چون چیدمان و ویدیو آرت می شد. در آثار آنها تلاقی فرم های سنتی و مدرن به وضوح دیده می شد. این هنرمندان از زبان بومی و قومی شان در بستری از فرم های غربی استفاده کرده اند به همان گونه که مثلا در آثار مجسمه ساز ایرانی پرویز تناولی و رد پای مکتب سقاخانه که در دهه ی ۱۹۶۰ در ایران رواج داشت، به شیوه های مختلف و متنوع دیده می شود.

موزه بونفانتن ، ماستریخت : هنر افریقا

این بخش از «جا به جایی قاره ها» به نقاشان جوان افریقایی اختصاص داده شده بود؛ نسلی که تحت تاثیر هنر غربی بوده اند و به همین دلیل چشم انداز و جهان بینی بصری شان، بسیار گسترده بود. در آثارشان با دنیایی رو به رو بودیم که در آن مرزهای فضا و زمان، در نتیجه ی فرایند دموکراسی و گسترش شبکه ی حمل و نقل و تکنولوژی های ارتباطی از بین رفته اند. به همین دلیل آثار آنها از آگاهی دو سویه، یعنی هم افریقایی و هم اروپایی برخوردار بود.

موزه ی هنر مدرن ،لی یژ : هنر چین

در این بخش آثار ۱۵ هنرمند معاصر چینی، تایوانی و هنگ کنگی به نمایش درآمد. این آثار حاصل تنش و تلاقی میان فرهنگ و زبان اروپایی و سنت ها و میراث های زادگاه هنرمندان بود.

سنت و خاص نگری جهانی :میراث ایرانی

دیوید گالووی

در فرهنگ های کهن که از سنت بصری زایایی برخوردارند، گرایش هایی که به این سنت وجود دارد غالبا متضاد است؛ به همین دلیل برای تبدیل شدن به یک هنرمند «جدی» معاصر شاید لازم باشد که هنرمند واپسین «ایسم های» موجود در غرب را با این سنت ها تلفیق کند. در ایران گرایش جدید آشتی با سنت در اوایل دهه ی۱۹۶۰م. (۱۳۴۰ خ.) پدیدار شد، زمانی که شماری از هنرمندان پس از تحصیل در خارج از کشور به وطن بازگشتند و نگاهی تازه به ریشه های زیباشناختی موجود در فرهنگ شان افکندند. سبک های محلی و پرداخته شده ی هنر ایرانی کمتر مورد توجه قرار گرفت، اما زبان فرم روزمره و بومی زندگی ایرانی (همچنین مذهب شیعه) به منبع تمام نشدنی و عمدتا بهره برداری نشده ی الهام آنها تبدیل شد.

یکی از نخستین هنرمندانی که از چنین منابعی بهره برداری کرد، پرویز تناولی مجسمه ساز بود. کسی که با مارینو مارینی(Marino Marini) در میلان ایتالیا تحصیل کرد و پس از بازگشت به فضای هنرمندانه ی مشترکی، مکتب نقاشی سقاخانه متولد شد .نام این مکتب از منبع آب هایی گرفته شده است که اهمیت آنها تنها به خاطر سیراب کردن تشنگان به یاد امام حسین (ع) نبود بلکه به خاطر طرح ها و آذین های مکتوب های بر روی ضریح ها بود که توجه این هنرمندان را به خود جلب کرد. مومنان به خاطر مستجاب شدن دعاها و برآورده شدن آرزوها و نیازهایشان، قفل و زنجیر و تکه های پارچه را به ضریح این مکان ها دخیل می بستند. بنابراین، این بناهای کوچک در محله ها و تزیینات و آذینهای آنها مضامین، بن مایه ها و حتا مصالح لازم هنرمندان جوان را فراهم کرد، مصالحی که نه تنها توسط هنرمندان نسل قبل مورد توجه قرار نگرفته بود، بلکه در میان هنرمندان پیرو سبک های غربی نیز سابقه نداشت.

مجسمه های برنزی پرویز تناولی، نمونه ای از آثار هنری این گروه غیر رسمی است. “earthwork”های مارکو گریگوریان و آثار سونیا بالاسانیان، تحت تاثیر همین امواجی که مکتب سقاخانه ایجاد کرد، ساخته شده اند، این مکتب حتا پیش از انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷، فراگیر شده بود. اما برای نسل بعد، آثار هنرمندان این مکتب، غالبا همچون افسانه هایی متعلق به گذشته قلمداد شد. در نسل جدید، هنرمندانی همچون شیرین نشاط تحت تاثیر بسیاری از جنبه های فرهنگ عامه که نقطه ی شروع و حرکت نسل قبلی بود قرار گرفتند. نشاط البته متعلق به نسلی است که بسیاری از آنها در خارج از کشور فعالیت کرده اند. آثارش در خودنگاره های پیشین اش سابقه دارد و با خطاطی های سونیا بالاسانیان همراهی شده است. همچنین شباهت هایی با دستاوردهای این مکتب در آثار فریبا حاج احمدی وجود دارد که معتقد است موزه ها، در عملکرد سنتی خود، برای زنان نقش و حرکت های «قابل قبول» تعیین می کنند.

برای فرخنده شاهرودی که تحصیلاتش را پیش از مهاجرت به آلمان در سال ۱۹۹۰ در دانشکده ی هنر تهران تکمیل کرد، مسائل زنان از اهمیت اساسی برخوردار است، هر چند که او مایل است آثارش را به جای فمینیستی، زنانه ارزیابی کنند. فاصله ی جغرافیایی با فرهنگ ایرانی در هنرمندانی چون او و بسیاری دیگر از معاصرانش همچون کارن خراسانی، باعث توجه بیشتر به رمزگان بصری غنی آثار آنها شده است. در اشارات و کنایه های موجود در کارهایشان، هیچ چیز کلیشه ای یا نوستالژیکی وجود ندارد، آنها تنها نشانگر ژرفای منابع تصویری و استعاره ای است که در اختیار هنرمندان است؛ هنرمندانی که سال های تکوین فرهنگی و هنری زندگی شان را در ارتباط نزدیک با فرهنگ ایرانی گذرانده اند. سنت، به زعم این هنرمندان جوان، تنها دستاوردهای فرهنگی متعلق به گذشته نیست، بلکه به دستاوردهای زنده و تجربه شده ی زمان حال نیز برمی گردد که حتا منجر به کار خلاقه در تبعید می شود، یعنی کیفیتی که شاید بتوان آن را در اصطلاح «خاص نگری جهانی» خلاصه کرد.

۱- سیطره آسیا

اگر قرن بیستم تحت سیطره ی فرهنگ امریکایی بود، قرن بیست و یکم متعلق به تمدن های آسیایی است. زبان انگلیسی، به عنوان زبان جهانی، رقیبی جدی از زبان های آسیایی را پیش روی خود خواهد دید. در حد فاصل ۱۹۵۴ تا ۱۹۷۲ گروه ژاپنی GUTAI، با برگزاری مجموعه ای از نمایشگاه ها و فعالیت های هنری تحولی چشمگیر در هنر ملی و جهانی ایجاد کرد، که مهم ترین آن خصلت تهیگی در هنرهای تجسمی بود که تاثیر آن سر تا سر جهان هنر را درنوردید.

در نمایشگاه اخیر آثار چند هنرمند ژاپنی که از آن جمله می توان به کازو کاتاسه (Kazuo Katase) با چیدمان مهمان تابستانی، مجسمه های یوجی تاکه اوکا (Yuji Takeoka)و عکس های هیروشی سوگیموتو (Hiroshi Sugimoto) اشاره کرد، حضوری تاثیرگذار و چشمگیر داشتند. آنچه در کار هنرمندان ژاپنی مشترک بود، رابطه ی میان فضا و زمان و همچنین نور و هوا بود. در بخش رسانه ی جهانی آثار نام جون پایک (Nam June Paik)که او را «پدر ویدیو آرت» در آلمان می دانند و همچنین موریکو موریکایت (Moriko Moriquite) که آثارش تلفیقی از سنت های رازآمیز موطنش و واقعیت مجازی پاپ گونه ی غربی بود، جلب توجه می کرد. همه ی این آثار نشان دهنده ی گسترش مرزهای ویژگیها و سبک های بومی این هنرمندان، به اقلیم و جهان های دیگر و ترویج و سری فرهنگ های دورگه در جهان امروز است.

۲-پیچیدگی و غنا

رابطه ی فرهنگی هنری میان اروپا و امریکای لاتین از پیچیدگی و غنای فراوانی برخوردار است ولی در عین حال یکی از پیچیده ترین روابط است. گسترش موج هنر آزاد در امریکای لاتین همواره در راستای تحولات اروپا بود. از طرف دیگر، آثار هنرمندان غیر اروپایی تنها زمانی توانست احترام و پشتوانه کسب کند که سبک های کوبیسم و سوررئالیسم باعث توجه بیشتر به قالب های هنری غیر اروپایی شد.

در میان هنرمندان امریکای لاتین که در نمایشگاه «جا به جایی قاره ها» حضور داشتند، لیژیا کلارک و ویلفردو لم از شهرت بیشتری برخوردارند. این دو هنرمند نقش بسزایی در پیشبرد سبک سوررئالیسم و شالوده گرایی (کانستراکتیویسم Constructivism) دهه ی ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ داشتند. ویلفردو لم جان تازه ای به سوررئالیسم اروپایی بخشید و با افزودن عناصر جادویی و شمایل های مجازی بر گرفته از زادگاهش، سبکی نوین را پی افکند. کلارک و لم تاثیر زیادی در هنر امریکای لاتین سده ی بیستم داشتند، اما بدون شک نقش تعیین کننده ی آنها در تاریخ هنر همچنان مکتوم باقی مانده است.

۳- سنت های چینی

نخستین تجلی هنر نوین چینی در پاریس بود، در سال ۱۹۴۸، هنگامی که زاوو کی (Zao Wou-Ki) به فرانسه آمد. در طی این سال ها شهرتی خاص به علت سبک آبستره اش، که ریشه در هنر نقاشی و خطاطی چینی دارد، به دست آورد. در این سال ها هنرمندان چینی نگاهی تازه به سنت های کهن و غنی شان داشته اند، به خصوص نوع کلاسیک نقاشی چینی، یعنی نقاشی مرکب. عناصر اصلی نقاشان چینی خطاطی سنتی چینی و سنت های تثبیت شده ی نگارگری و نقاشی بود.

کوهی از کاغذ، محصولات چاپی که شکار دستگاه خرد کننده هستند، و صدای ماشین تحریری که به گوش می رسد؛ این چیدمانی بود به نام نقطه ی صفر ادبیات از وو مالی (Wu Mali)، هنرمندی از تایوان. نام اثر و موضوع آن برگرفته از نظریه ی رولان بارت (Roland Barthes) در نخستین تجلی هنر نوین چینی در پاریس بود، در سال ۱۹۴۸، هنگامی که زاوو کی (Zao Wou-Ki) به فرانسه آمد.

در طی این سال ها شهرتی خاص به علت سبک آبستره اش، که ریشه در هنر نقاشی و خطاطی چینی دارد، به دست آورد. در این سال ها هنرمندان چینی نگاهی تازه به سنت های کهن و غنی شان داشته اند، به خصوص نوع کلاسیک نقاشی چینی، یعنی نقاشی مرکب. عناصر اصلی نقاشان چینی خطاطی سنتی چینی و سنت های تثبیت شده ی نگارگری و نقاشی بود.

کوهی از کاغذ، محصولات چاپی که شکار دستگاه خرد کننده هستند، و صدای ماشین تحریری که به گوش می رسد؛ این چیدمانی بود به نام نقطه ی صفر ادبیات از وو مالی (Wu Mali)، هنرمندی از تایوان. نام اثر و موضوع آن برگرفته از نظریه ی رولان بارت (Roland Barthes) در مورد مرگ مولف، مرگ متن و مرگ حروف است.

چهره های انسانی نیز در این نمایشگاه حضور داشتند. وی سی. اچ. گزاویه (Wei C. H. Xavier)، هنرمند تایوانی، مجموعه ای از تصاویر سرهای انسانی را که یادآور اواخر قرون وسطی هستند، با چشمانی بسته و راز آمیز، به نمایش گذاشته بود.

از طرفی دیگر چن ژن (Chen Zhen) به تکنیک های سنتی ذن در آثارش اشاره دارد، که بر طبق این سنن، طرفین دعوی با «پنجاه ضربه برای هر نفر» به آرامش و رستگاری می رسند.

۱ برگرفته از مقاله ی «سیطره ی آسیا»، گرگور جنسن (Gregor Jansen)، در کاتالوگ نمایشگاه.

۲از مقاله ی «ساخته شده در امریکای لاتین ؟ » از آنت لاگلر (Annette Lagler)، در کاتالوگ نمایشگاه.

۳ از مقاله ی «هنرمندان چینی در اروپا از زمان جنگ جهانی دوم» از یانگ ون یی (Yang Wen-i)، در کاتالوگ نمایشگاه.

پشت هیچستان ها

هیچ در آینه ی آفرینش های سپهری ̗ کیارستمی و تناولی

میر احمد میر احسان

فصلنامه فراایران ̗ شماره هشتم ̗ تابستان ۱۳۸۰

تلاش برای شنودن مکالمه ی شعر سهراب سپهری، سینمای عباس کیارستمی و مجسمه های پرویز تناولی خود به خود به اندازه ی کافی تلاشی شگفتی آور، پرسش برانگیز و تردید بار است. وقتی که کانون «هیچ» به این رابطه ی سه جانبه تمرکز می دهد، حیرت ما حتا افزون تر می شود. «هیچ» اما در اینجا هیچ نیست، بی چیزی نیست، سرشت معمایی و ریشه ی همه ی چیزهاست. هیچ است و آغاز انسان و زندگی. چرا این سه تن را برای یک گفت و گو برگزیده ام؟ به نظر من هر سه به نحوی رهبری کنندگان یک سبک هنری منحصر به فردند که با زندگی و دیگر هیچ و ریشه های ما رابطه دارد و دیگر آن که آنان آینه های درخشانی از حسیت مدرن و یا حس جهان مدرن اند. وقتی که انسان معاصر تمایل می یابد به قولی سری به خانه ی پدری بزند، دلتنگ چیزهایی می شود که داشته، به کودکی و کودکانگی بر می گردد و در همان حال درگیر پرسش هیچ است. هیچی که هیچ نیست. مطلع و برآمد نگاه انسان و جهان است. البته در عباس کیارستمی این بازگشت به کودکی مطمئنا از انگیزه ای پسامدرنیستی برخوردار است و نه ارتجاعی. او می کوشد با تمسک به دست نخوردگی و پاکی و سفیدی کودک، راه های یک خرد نو را، پرسشگری مدرن را، و رهایی از سنت و خرافه های نادرست را و افق های باز تازه را برای کودک مطرح سازد و برای بزرگترهایی که بالغ نشده اند نکته ای را طرح کند. او از هیچ، و ارزیابی نوی همه ی چیزها و رجوع به پرسش خرد نو آغاز می کند. در اینجا من قصد بررسی تفصیلی ویژگی های شعر سپهری، سینمای کیارستمی و مجسمه پردازی تناولی را ندارم، نمی خواهم خصوصیات عمومی هنرشان را نقد کنم یا به شالوده شکنی آثارشان بپردازم و در همه ی وجوه، تمایز و تشابه آثارشان را مورد بحث قرار دهم. من می خواهم حضور «هیچ» در آثار هر سه و معنای آن و تقرب و تنافر هیچ های هریک را از دیگری باز گویم. این صرفا پیشنهادهایی است یادداشت وار برای اندیشیدن.

کم و بیش همه ی ما شعر واحه ای در لحظه ی سهراب سپهری را خوانده ایم، یک بار دیگر، با هم بخوانیم:

به سراغ من اگر می آیید،

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.

پشت هیچستان رگ های هوا،پر قاصدهایی است

که خبر می آرند،از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک.

روی شن ها هم، نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه ی معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می آید.

به سراغ من اگر می آیید،

نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

***

از یاد نبریم که آخرین کتاب سپهری، ما هیچ، ما نگاه نام داشت. هر خواننده ی شعر سپهری متوجه تاثیر نگرش های عرفانی و اشراقی شرق دور در شعر سپهری است.

اما آنچه کمتر به آن توجه شده این که آن معرفت درآینه ی وجود سپهری بازتاب یافته است. شاعری امروزی که در عین حال خواه و نا خواه با اندیشه ی «هیچ» مثبت و فعال نیچه ای برخورد کرده، در فضایی مدرن زیسته، و همچون شاعری ایرانی، برخوردار از تجربه ی مدرنیت، چه در سبک شعرگویی و چه در فرا روی از قواعد و نگاه شعر کهن (چه ایرانی و چه دیگر اشعار صوفیانه ی شرقی) و تحت تاثیر آزمون اروپایی و مدرنیته نفس کشیده، اندیشیده، نقاشی کرده و شعر سروده است. با این همه منبع نگاه عارفانه، از هیچ سپهری، هیچی ویژه ساخته است. این «هیچ»، پوچ نیست بلکه ما با عبور از آن به معنایی نو، به بیداری، به خبر، به وحدت وجود می رسیم. هیچستان سپهری «پشت»ی دارد، و پشت آن، جایی است که قاصدهایی در هوایش جاری اند و دچار شهود و بیداری اند و از دورترین گل باز شده در روی خاک باخبرند. این جا، به آن سوی هیچستان جایگاهی انتزاعی و برزخی می دهد، شکل هست، جسمیت این سوی هیچستان به جا مانده برای همین آدم ها از شکل ها و تجربه ها عبور می کنند، سواران به سر تپه ی معراج شقایق می روند، و هر چیز به طبیعت ناب خود برمی گردد. چتر خواهش باز است و تا نیاز آب در رگ برگی بدود، باران به آن پاسخ می گوید و عطش را بر آورده می کند. در این جا انسان به «تنهایی» دست می یابد. به تجرید و ابدیت. اما این تنهایی، تنهایی ویرانگر جهان معمولی نیست، خلوت عارفان است. برای همین شاعر می گوید در این ملکوت اگر به سراغ او می رویم، آهسته برویم تا تنهایی او نشکند.

مسلما در این تصویرگری، یک عرفان طبیعی جایی بدیهی دارد و ما کشف می کنیم این هیچستان نه «جایی دیگر»، در آسمان ها نیست، بلکه همین جاست. وقتی شما از همه چیز عبور می کنید و به هیچ می رسید، دچار تزکیه ی روحی می شوید، خالص می گردید، غبار و حجاب از شما می افتد و با همه ی هستی وحدت می یابید. چشمتان باز می شود به دورترین بوته ی خاک، به معراج شقایق، به نبوت آبی. این بیداری و روشن شدگی در شعر سپهری حاصل دست یافتن به هیچ و عبور از آن است. این تجربه ی هیچ بسیار شبیه تجربه ی بوداست: «بودا زیر درختی که از آن پس آن را درخت بیداری و روشنایی نام گذارده اند در جهت شرق نشست و با خود گفت تا هنگامی که به واقعیت نرسم از این محل تکان نخواهم خورد. سپس به تفکر و تمرکز نیروی معنوی و مراقبه ی احوال درون پرداخت.» بودا بر وسوسه های «مارا»ی شیطانی فایق می آید، و سرانجام هنگام شب حقیقت، نقاب از چهره ی فروغ آگین خود بر می دارد و وی به تدریج به مراتب بالاتر و ممتازتر آگاهی و هشیاری، شاعر می شود. فروغ بی پایانی در اعماق وجودش جریان می یابد و با علمی شهودی به کنه اسرار جهان پی می برد و از همه ی پلیدی ها می رهد و معرفت آزادی در او طلوع می کند و او به وارستگی و وحدت می رسد. «بودا برای مدت هفت هفته در ناحیه ی همان درخت بیداری سکنی گزید و از لذت آرامش و آزادی در سکوت تنهایی بهره مند شد.» اکنون معنای مشخص «هیچ» سپهری، پشت این هیچستان، بیداری نسبت به خاک و گیاه و آب و اشیا و دست یابی به لذت آرامش و آزادی و رابطه ی عطش و باران در برگ و سکوت تنهایی برای ما روشن تر شده است. اما هیچ سپهری، یک روح مدرن دارد. وارستگی او دعوت به بازگشت به خانه ی پدری، حسیت مدرن و دست یابی مجدد به حرکت های آرامش دهنده و غوطه وری در طبیعت و روح اشیا و رهایی از غفلت ازدحام و توقف در سطوح جداکار و تنش آفرین است. سپهری با رجوع به گنجینه ی معارف اشراقی می کوشد حیات را در دنیای تکثرگرایی که از مادیت، تنگ نظری، عدم بصیرت، عدم لذت و عدم آرامش رنج می برد، جلوه ای مطبوع بدهد.
انسان را به آزادی و یکپارچگی و ادراک گل و رود و پرنده و آسمان و آب و بیداری و روشنایی دعوت کند.
این روحیه چه ارتباطی با هنر کیارستمی دارد؟

سینمای کیارستمی، اوج خردگرایی مدرن، اوج رئالیسم و محسوسیت گرایی و آینه ی مدرنیته و ابلاغ کننده ی ارزش های دنیای جدید شمرده می شود. این سینما چگونه با روحیه ی شاعرانه و اشراقی و عارفانه ی سپهری و مدرنیسم انتزاعی تناولی نزدیک می شود؟ به نظرم، اتفاقا کانون «هیچ»، علی رغم همه ی تمایزات صوری، مایه ی دست یابی به این تقرب است.

من صحنه ای از فیلم زندگی و دیگر هیچ را به یاد می آورم. کارگردان که نقش کیارستمی را ایفا می کند با فرزندش به جست و جوی احمدپورها به متن یک رویداد طبیعی، واقعی و از نظر انسانی هول انگیز سفر کرده اند: صحنه ی مستند زلزله ی رودبار.

غالبا نگاه کیارستمی را در این فیلم خشن و حتا با احساسات شدید غیر انسانی خوانده اند، زیرا او و دوربین او و بازیگر نقش او، نگاهی تماشاگر، ساکت و ظاهرا سرد و بدون برانگیختگی دارند. اما صحنه ی مستند زلزله، و برخورد کیارستمی با آن، و واکنش او در اعماقش، صحنه ی نمایش «هیچ» است. ما از این هیچ عبور می کنیم و درمی یابیم زندگی ادامه دارد. اما پس از این معبر، زندگی دیگر قاعدتا همان نیست که قبل از تجربه ی هولناک هیچ و ویرانی هرچیز داشته ایم. حال ما از غفلت و اغتشاش و ازدحام در آمده ایم، به «بیداری» و «روشنایی» دست یافته ایم و معنای زندگی برای ما تا سر حد ودیگر هیچ ارجمند و گرانبهاست. این جاست که در میان ویرانی هولناک، «صبا» در آستان خانه ای ویران در آن همه خاک و دیوار واشیا فروریخته بر خاک می نشیند و ناگهان توجه او از یک قاب ویران «در»، به شکوهمندترین منظره ای که از طبیعت، درخت، سرسبزی، حیات در روشنایی آفتاب درخشان و بیدار دیده ایم جلب می شود. این معراج درخت و این حس سرشار از وحدت و زندگی انسان با طبیعت، همان است که تجربه ی سپهری و تناولی از جهان نیز بوده است. مکالمه ی کیارستمی با سپهری البته تا این حد باطنی و نهفته در آثارش نیست. گفت و گوی او با شعر نشانی سپهری تبدیل به فیلم خانه ی دوست کجاست؟ شده است. تفسیر عناصر عرفانی شعر سپهری که ملکوت را در درون همین اشیای طبیعت تفسیر و تصویر می کند، به وسیله ی کیارستمی بدل به یک تجربه ی زنده در زندگی ساده و پاک می شود. همه ی آن بیان آسمانی در خانه ی دوست کجاست؟ کیارستمی، با زبانی پاک، ساده و مشحون ازشاعرانگی به حقیقتی زمینی تبدیل می شود. البته کیارستمی در همین تفسیر، برعکس سپهری خود را از یک خرد انتقادی علیه خرافه و نادانی رنج آور و سنت های بی بصیرت کهنه و نقد باطنی و غیرمستقیم از عناصر واپسگرایانه ی زندگی و جامعه ی پیرامونش دور نگاه نمی دارد بلکه با اشتیاق در همین تلقی عرفان طبیعی و زمینی اش آن پرسش انگیزی اجتماعی را نیز همراه می سازد. موارد مکالمه ی کیارستمی و سپهری در شعر نشانی و فیلم خانه ی دوست کجاست؟کدام است؟

نخست یک رابطه ی آشکار بینامتنی در نام فیلم و متن شعر وجود دارد. نام فیلم خانه ی دوست کجاست؟ یادآور فرازی از شعر نشانی سپهری است. نشانی چنین آغاز و پایان می گیرد:

خانه ی دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار …

و در آخر شعر می خوانیم:

… کودکی می بینی،

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه ی نور،

و از او می پرسی،

خانه ی دوست کجاست؟

فیلم کیارستمی رجوع به این کودک است تا در عمل با سادگی و کودکانگی ناب به ما بگوید خانه ی دوست کجاست و دوستی چیست.

و دوم آن که رابطه ی بینامتنی فیلم و شعر در همه ی اجزا جاری است. شعر، ما را به آسمان می برد ولی فیلم، ما را به زمین فرامی خواند، لیکن نشانه ها و نشانی یکی است.از جاده ای باید عبور کرد، از درختی که نشانه ای است باید گذشت، باید بالا رفت. در فیلم هم از کوچه باغ می گذریم و به حوزه ی صداقت و عشقی ساده گام می گذاریم، بلوغ روحی را تجربه می کنیم، به سمت تنهایی و جاده و مسیر عبوری مسئولانه که شخصا باید سلوکش را پشت سر بگذاریم کشیده می شویم، با احمدپور ترسی شفاف ما را فرا می گیرد و بالاخره از این کودک که نور و بیداری و روشنایی است می آموزیم خانه ی دوست کجاست. در همه ی این مراحل یک مکالمه ی درونی بین شعر لاهوتی سپهری و فیلم زمینی عباس کیارستمی برقرار است. ما متوجه علو و فراروی هستی معنوی در تجربه ی ساده ی یک کودک هستیم. ما با بازگشت به کودکی و شاعرانگی، با پشت سر نهادن همه ی بندها و تاریکی ها و علقه ها و هر چیز، با دست یابی به آن تجربه ی بیداری و روشن شدگی پشت هیچستان، می توانیم جان خود را جلا دهیم و به ادراک دوستی نایل آییم. اما هیچ کیارستمی به مرور و با نزدیک شدن به طعم گیلاس و باد ما را خواهد برد تبدیل به یک هیچ بیشتر نیچه ای شد تا هیچ عرفانی. هیچی که در طنین نیست انگاری پیامبر مدرنیته وجود داشت و قرار بود آوایش را انسان آینده بشنود. حال گویی آن طنین به وسیله ی سینمای کیارستمی با شکوه و عمق فراوان و در عین حال به نحو شهودی و غریزی و لمس شده و ساده شنوده شد. این سینما دغدغه ی عارفانه اش را چون خود نیچه در عمیق ترین لایه ی اثر نهان می کند، همچنان که در دجال نیچه، مسیح در عمق فیلسوف پنهان است. اما نیروی محرکی که اثر هنری را به دریدن پرده ها، دروغ ها، جهالت، و خرافه فرا می خواند و به ارزیابی نو، پرسش نو، و اندیشه ی نو دعوت می نماید. در باد ما را خواهد برد آن استخوان ساق مرد مرده که به رود پرتاب می شود، برتر از استخوانی که انسان اولیه در ادیسه ی فضایی (راز کیهان) به فضا پرتاب کرده بود و بدل به سفینه شده بود، ما را به تفکردرباره ی یک «هیچ» و هستی ابدی پشت آن فرامی خواند.

*** به نظرم بارزترین و علنی ترین مشغله ی «هیچ» در همین فضا، مربوط به کارهای تناولی است. این اوست که با هنری مجسم پیشارو، با حجم مادی به معناگریزی یک عدم فاقد مادیت، یک هیچ به وسیله ی فرم های خلاق، معنا داده است. البته هم در شعرهای سپهری و هم در سینما و عکس و شعر کیارستمی، فراتر از کاربرد کلمه ی «هیچ»، تجربه ی یک هیچ جاری، شالوده ی سوق طبیعی است. در هنر سپهری و نقاشی او بیش تر «تهیگی» ذن اساس است و طبیعت به حد متعال تجربه ی شهودی ما را در بر می گیرد و در سینما و عکس و شعر کیارستمی، لمس زندگی و زیبایی و معرفت در طبیعت و دیگر هیچ ما را به تجربه ی یک هنر غریزی دیونوسوسی توأم با خرد انتقادی و با رگه های پنهان حکمت ایرانی پرتاب می نماید. کیارستمی در شعر و عکس بیشتر به این تجربه ی ذن نزدیک می شود، به یک لذت از زیبایی و تهیگی هستی و دیگر هیچ دست می یابد:

کره اسبی سفید

از مه می آید

و ناپدید می شود

در مه

متاسفانه اندازه ها و معنا و نقش پیشرو و فرامدرن شعر کیارستمی در جوی از کوته بینی، تعصبات و عادت های کهنه ی تعریف شعر هنوز دانسته نشده است. شعر کیارستمی یک اتفاق و یک بنای نو است؛ دست شستن ناگهانی از همه ی فرم های تکراری و تجربه شده ی شعری، رهایی از استعاره، رفتار طبیعی با زبان و بازگشت به شعر جاری در پیرامون، شعری که برای ما تجربه ی هایکوها را زنده می کند. من بحث مفصلی درباره ی معنای پسامدرنیستی شعر ساده ی کیارستمی که عمیقا جسورانه و شورشگر علیه قراردادهای مرسوم شعر کسالت بار است دارم که اکنون فرصت آن نیست.
حال به بازتاب هیچ درهمان شعر کوتاه کره اسبی سفید باز گردیم. در اینجا گویی همه ی جهان، و همه ی عدم و همه ی گذر وجود داشتن در لحظه ای برابر شاعر تجلی کرده و بین دو هیچ مه آلود، نوزاد اسبی را به نمایش نهاده است. اما شعر چنان است که ما نمی توانیم مطمئن باشیم این کره اسب سفید خود نیز از جنس هیچ و مه است و یا واقعا «وجود» دارد. این شعر کیارستمی عمیق، و تا سر حد کامل ترین اشعار، سرشار از معناست. درست جایی که معنا ناپذیر است، معناناپذیری و هیچ را تصویر می کند. مجموعه ی شعر همراه با باد و مجموعه ی عکس های کیارستمی (که توسط نشر هنر ایران به چاپ رسیده است) و سینمای او هنری پیشرو است توأم با تجربه ی هیچ. این تجربه ی تجسم هیچ در تناولی هم در حوزه ی مجسمه سازی به کمال می رسد. در واقع تناولی پیشکسوت تجلی هیچ و صورت بندی حجمی آن است. برای همین شایسته است کمی مفصل تر درباره ی معنای هنر تناولی گفت و گو کنیم.
هیچ تناولی مبتنی است بر یک تجربه ی شخصی از تهیگی تاریخ مجسمه سازی در ایران و بازتاب آن در ذهن مجسمه ساز و تاثیر آن بر عمل او. یک جوان ایرانی آوانگارد دهه ی ۱۳۳۰، در برابر انباشت مرعوب کننده ی آفرینش پلاستیک در غرب، چند راه دارد: یا سر سپرده و تسلیم یکسره و دنباله روی «امر اجنبی» باشد، یا با وقوف بر حیثیت و حسیت مدرن و زبان هنر نو، پیشینه ای در تجربه ی زیسته شده و تاریخ خویش بیابد. تناولی می گوید جز فرهاد کوهکن، مجسمه سازی نیافته، و البته مجسمه ی ایزد بانوان دوران باستان و اشیای زیرخاکی نیز هست. به هر رو او با فرهاد و عناصر حجمی موجود در سابقه ی مدنیت، ضریح و قفل و طلسمات، راه خود را می یابد. این تهیگی مجسمه سازی، در همان جست و جوها سبب یک کشف نبوغ آمیز می شود. فرم یک هنر ایرانی اسلامی یعنی خوش نویسی به دادش می رسد. او از فرم خط ایرانی مجسمه می سازد. چیزی که پیشینه دار و ریشه دار است، و وقتی در همه ی کلمات، به جست و جو بر می آید، آن تجربه ی شخصی از تهیگی در قالب هیچ، رازش را با او در میان می گذارد. سپس بعد از این جرقه، هاله و لایه های گوناگونی آفرینش او را در بر می گیرد. شعر خیام، هیچ عارفان ایرانی، و طبیعتا زمانه ای که نیچه ترجمه می شده، اندیشه های مدرن در ایران نفوذ داشته. ما با هدایت، کامو، پرسش های اگزیستانسیالیستی و نیهلیستی سر و کار می یافتیم و اینها همه به بازی او با «هیچ » غنا می بخشیده است.

کیارستمی از یک واقع گرایی نو شروع می کند و با تعمیق اثر رئالیستی اش به رویکردگرایی، هنر دیونوسوسی، و تهیگی ذن و اشتراک با سپهری می رسد. سپهری از روی گرداندن از تجربه ی شعر ایدیولوژیک دهه ی ۳۰ ۲۰ شروع می کند و در جست و جوی ریشه ها، به نگرش های اشراقی، به عرفان اسلامی و به ویژه عرفان شرقی، بودیسم و دائویسم می رسد. تناولی با فرهاد، قفل و ضریح شروع می کند و به هیچ، خط مجسمه و تاریخ تهی و اندیشه و تفکر هیچ انگارانه می رسد و در اینجا بین هیچ او و هیچ کیارستمی پیوندی برقرار می شود. بر مرزی که هیچ مدرنیت، مشغله ی ما می گردد، و هیچ فعال و مثبت (زاینده) به آفرینش نو به نوی انسانی بدل می گردد و طنین نیچه ای هیچ، یک هنر طبیعی را تدارک می بیند که آینده نگر است. هیچ تناولی طبیعی ترین هیچ است زیرا پلاستیک طبیعی و عینی یک کلمه است که بدل می شود به انسان، به موجود در قفس، پیچیده برخود، لاشه شده، در قفس قرار گرفته، از قفس به بیرون سر زده، جفت شده، و…

دوره ی هیچ تناولی بین دوره ی مجسمه ی شاعران، پیامبران، قفل ها قرار دارد که همه با آمیزش آوانگاردیسم غربی و عناصر و نشانه های معنادار بومی به وجود آمده و به مرور استحکام، فرم بهتر و بداعت و یکه گی پذیرفته اند. دوره ی بعد از هیچ هم دوره ی جداره ها، لوحه ها، دیوارها، است که به کارهای سرامیک و دست در دست ختم می شود. در مقطع هیچ، شور، ابداع و خلاقیت و تنوع فرمیک فراوانی دیده می شود که با کار بر روی ساختار یک کلمه پدیدار می شود. قدرت و حرکت کلمه ی حجیم و اجرای نیرومند آن بسیار چشمگیر است. هیچ بر سکو، هیچ در هم پیچیده، هیچ در هم شکسته، دو هیچ تبدیل شده به دو فضای بسته ی مکعبی در کنار هم (و ضمنا بی ارتباط)، هیچ بیرون از قفس در کنار هیچ در قفس، هیچ در قفس پیچیده، فیگور ایستاده ی هیچ، هیچ های تبدیل شده به انسان، قفس خالی و قفس دیگری در کنارش که هیچ از شبکه هایش سر برآورده، یا هیچ در قفس شاعر، هیچ و صندلی، و … در انبوهی از کار با حوصله و ممتد بر روی هیچ. در این دوره است که مکاشفه ی تناولی ابعادی نو می گیرد. هیچ او به تاریخ، فلسفه، سیاست، و زبان در می پیچد و تاریخ مدرن مجسمه سازی ما را پر رونق می کند.

تناولی با هیچ فضا را داخل مجسمه می کند و جزیی از مجسمه می سازد.
ارتباط فضای خالی، جزء معنادار حجم هیچ اوست، بسان چشمان و بسان فضای خالی یک پیکره ی زنده. تناولی با هیچ روزنه ای می سازد برای ارتباط سنت (خط، خوش نویسی) و مدرنیت (مجسمه سازی انتزاعی مدرن). هیچ تناولی فعال، کار ساز، معنابخش، و مولد است. هیچ او، عبث و پیش پا افتاده و پوچ نیست. موجد ارزش های استتیکی و تولید کننده ی امید به جهش از یک خلاء و عقب ماندگی و کهنه گرایی به قله ی آفرینش نوین پلاستیک است. با خود توانایی های تازه ای در مجسمه سازی ما به وجود می آورد که فرسنگ ها با تاریخ ما فاصله دارد و همدوش تجربه گری غرب، ما را وارد معرکه ی آزمون های نوین، مثل عبور دادن فضا در درون خود و شکافتن فضا و تبدیل فضا به جزیی از خود می شود.
بدون تردید هیچ تناولی در اوج مدرنیسم آن سال ها قرار دارد اما باز بدون تردید ریشه ی عمیق در ذهنیت کهن ایرانی و مفاهیم بین الاذهانی و حتا دیدگاه های مطرح شده درادبیات کلاسیک و متون قدیمی ما دارد. مهم تر از همه، این هیچی که در کار تناولی مدام می پیچید به نوعی با فرهنگ عامه درگیر است. مناظر عامیانه را مجسم می کند تا نسبت به آن تردید کند. به قول دکتر میرفندرسکی «بپرسد چرا با هیچ مپیچ.» تناولی از مدرن ترین کارهای غربی اثر می پذیرد اما خود با نوگرایی مضاعف به بنیه ی مدرنیسم جهانی در مجسمه سازی چیزی می افزاید زیرا ساختار آثارش و اسطقس محکم آن و اجرای بدیع و نیرومندش به عنوان فرایندهای نوین فرمال و تجارب تازه بسیار قابل توجه و یکه است. هیچ در کار تناولی، هیچی مرده و منفعل نیست. فعالانه بدل به ذهنیت می شود. یعنی فرم وصرفا فرم برای ما و هر مخاطب جهانی، شروع به تولید ذهنیت می کند. فرم هیچ برای ما احساس می آفریند و ما را به اندیشیدن وا می دارد. هیچ تناولی چون تهیگی سپهری و چون حفره های خالی در کار کیارستمی، چند آوایانه، قطعیت ستیز و تاویلی است.

می توان هر سه این هنرمندان را، رهبری کنندگان نابغه ای دانست که حتا اگر هوش های متوسطی باشند، آثارشان در موقعیت نبوغ آمیزی قرار گرفته است. آنان با جدایی از تسلیم به تجددخواهی کور، و با پرسش گری یا «سر زدن به خانه ی پدری» و احیای عناصر سنتی در قالبی مدرن، پیشاهنگان هنر پسامدرن در ایران بوده اند و قرائت مجدد و بازخوانی موفقی ارایه داده اند و با احضار عناصر گذشته به امروز، سبب پایان دادن به افسانه ی گسست در تجددخواهی و تخاصم تجدد و سنت شده اند و در واقع به نحو چند صدایی حکمت های پویای کهن و نوترین دستامدهای مدرنیت را در اوج و قله ی آفرینش جهانی شان به هم پیوند داده اند. هیچستان تناولی نظیر هیچستان سهراب سپهری و عباس کیارستمی یک «پشت» دارد. و در آن پشت نه پوچی و مرگ، که پرسشی جهانی، منظری نو و حیاتی تازه خانه کرده است. او با هیچ تقابل کور سنت و مدرنیسم را نفی کرده و در عوض بیان وحدت آمیزی از آواهای گوناگون ارایه داده است. از این منظر هم سپهری (در مکالمه با شرق دور)، هم کیارستمی (در مکالمه با نیچه و حکمت ایرانی) و هم تناولی (در حوزه ی حکمت اسلامی ایرانی)، رهبران یک نزدیکی جهانی و پیامبران گفت و گوی جهانی ما و دیگران اند. تناولی با برنز، با ریخته گری و با نگاه به درون هیچی می آفریند که نگاه جهان را به هنر مدرن مجسمه سازی ایرانی تغییر می دهد.

هیچ تناولی احساس مدرن، پرسش مدرن و تفکر مدرن را به میان مردم می برد زیرا تماشای کلمه ای که آن را می شناسیم فرصت تماشای آفرینش مدرنی را برای همگان به وجود می آورد و این کاری است که هنر کیارستمی و هنر سپهری با مخاطبان عمومیتر انجام میدهند، تقرب به زندگی و عناصر مستند و زبان و فرهنگشان برای فرا بردن ادراک، سلیقه ی زیبایی شناسی و تاملات آنها.

سپهری با محاوره گونگی و عرفان شعرش، کیارستمی با رویکردگرایی عناصر و استناد و تناولی با اجزا و عناصر آشنای مردم، قفل ها، شبکه ی ضریح ها، و با کلمه ی هیچ به ارتقای مخاطب هنر کمک می نمایند.

و هر سهی آنان گویی در حوزه ی هنر چیزی را رهبری کرده اند که سپس در بستر زمان به حادثه ی تاریخی، عمل مردمی و امیدهای عمومی یک انقلاب همگانی بدل شد، یعنی عبور از سنت به مدرنیسم در حال مکالمه، آشتی و آمیزش، و نه در حال قهر، جدل و نفی کورانه. باید بگویم اتفاقا اهمیت کانون هیچ و تهیگی در کار هر سه، آن است که علیه قطعیت های ایدیولوژیک عمل می کند و هرگز نمی خواهد معنای واحد مادی داشته باشد. برای همین هنر هر سه هم برای گرایشات طبیعت گرایانه و هم گرایشات ماورایی و تجریدی جذاب و قابل تأویل است و ظرفیت ارتباط وسیع و چند بعدی را دارد. نگاه هر سه به سنت، پویاست. از سنت های مردمی و زندگی سود میجویند و آفرینش و سلیقه ی عمومی را ارتقا می دهند. هیچ تناولی حاوی تجربه ی ملایم خطوط اسلیمی، رقص خوش نویسی و جانبخشی مدرن است.
کار او به فرهنگ اسلامی از یک سو و تجربه ی پلاستیک و آوانگارد غربی از سوی دیگر وحدت می بخشد. هیچ تناولی در چشم یک ایمان آورده به متعال، هیچ هر چیز موجود در نتیجه ی وجودی ناب است. تناولی چون هیچ اش را به قول خودش در مرز بود و نبود بر پا کرده از همه ی مزایای چنین موقعیتی، قطعیت ستیزی، تأویل پذیری، چند آواگری و … برخوردار می شود.

پایان هنر

آلش اریاوج
فصلنامه فراایران ، شماره یاز دهم ، بهار۸۱

یک

در دهه های اخیر، مقوله ی «پایان» یا حتا «مرگ» هنر اغلب موضوع بحث های زیبایی شناسی و نقد هنری بوده است. این نظر هر چند در شکل کنونی خود عمدتا درایالات متحده نشو و نما یافته، اما بی شک ریشه های تاریخی آن به برداشت هگل از پایان هنر، به صورتی که او در دهه های اول سده ی نوزدهم مطرح کرد، باز می گردد.

در سال های هشتاد سده ی ۲۰ بود که اندیشه ی «مرگ هنر»۱ محبوبیت یافت. در ۱۹۸۴ کتابی به همین نام انتشار یافت که مهم ترین نوشته ی آن مقاله ای از آرتور دانتو (Arthur Danto) به نام «مرگ هنر» بود.۲ همان طور که دانتو خود بعد از انتشار این اثر اشاره کرد، سخن از «مرگ هنر» گزافه گویی بوده است. کمابیش در همان زمان، نویسنده ای دیگر، فیلسوف ایتالیایی جیانی واتیمو (Gianni Vattimo) به همین بحث اما با رویکردی دیگر پرداخت. قصد واتیمو این بود که نشان دهد چگونه دامنه ی نشو و نمای کیچ (Kitsch)” و رسانه های همگانی معاصر باعث «مرگ» و «انحطاط» هنر شده است. واتیمو که تحلیل های خود را بر اساس نظرات هگل و تئودور آدورنو (Theodor Adorno) استوار ساخته بود، به این نتیجه رسید که «در جهانی که چنین دستکاری شده، هنر اصیل تنها باخاموش ماندن سخن می گوید.»۳ و باز نویسنده ای دیگر به نام هانس بلتینگ (Hans Belting) در کتاب خود به نام پایان تاریخ هنر (که نسخه ی آلمانی آن را در ۱۹۸۳ و ترجمه ی انگلیسی اش در ۱۹۸۷ انتشار یافت)۴ در قالب گفته های آرتور دانتو، چنین بحث می کند که به نظر نمی رسد هنر به مفهوم عینی آن دیگر بتواند تاریخ تکاملی مترقی داشته باشد. پرسش بلتینگ در آن زمان این بود که اگر این شرایط عینی با شکست رو به روشده، پس چگونه چیزی به نام تاریخ هنر زمان حال اصلا می تواند وجود داشته باشد.۵ با این حال، در حالی که پذیرفته می شود که «مرگ هنر» از دیدگاه دانتو گزافه گویی بوده است،اما این پندار (ایده) باید در سال های میانی دهه ی ۱۹۸۰در هوا شناور بوده باشد.۶

موضوع پایان هنر، حتا پیش از سال های۱۹۸۰ هم، تنها به بحث های دانش پژوهانه یا منحصرا گفتمان روز که جزء درون زای مطالعه ی آثار هگل و شاید شارحینش است، یا به این نظر واتیمو محدود نمی شد که پایان هنر دراصل با پایان ماورالطبیعه (متافیزیک) پیوند دارد. برعکس، این اندیشه، اغلب به حوادث هنری در غرب مربوط و به یاری آنها تصریح می شد، زیرا حداقل بخشی از هنر غرب پس از هگل به شیوه ای رفتار می کرد که گویی می خواست نظرات هگل درباره ی آینده ی هنر را به اثبات برساند. بنابراین، بر اساس نظرات دانتو، واتیمو و بلتینگ به نتیجه گیری پایان هنر بر مبنای «وضعیت درونی هنر» رسیدند که به گفته ی دانتو در همان سال ۱۹۸۶ «کمابیش جدا از متغیرهای پردامنه تر تاریخی و فرهنگی در نظر گرفته می شد.»۷ از این گذشته، دانتو مقاله ی «پایان هنر» خود را دقیقا به منزله ی «پاسخی به وضعیت اسفبار دنیای هنر که من در جست و جوی توضیحی برای آن بوده و هستم» نوشت.۸

دو

همزمان با بحث درباره ی منابع فلسفی آشکار و ناآشکار نظریه های گوناگون مربوط به «پایان هنر»، یعنی فلسفه ی هگل، نمی توانم از بحث درباره ی هنرمندی اجتناب کنم که نمایانگر جایگاه تاریخی شروع هنری در نظر گرفته می شود که پس از نظریه ی «پایان هنر» ظهور کرد. این هنرمند (که در واقع آثار خود را هرگز «هنر» نمی نامید) مارسل دوشان (۱۹۶۸ ۱۸۸۷) است که «حاضر آماده» (ready-mades)هایش ، که در آغاز سده ی بیستم به نمایش گذاشته شد و سپس با مشابه هایی در هنر مفهومی و نومفهومی (neo- conceptual) دنبال شد، از دید بسیاری ثابت می کند که حکم هگل درباره ی پایان هنر، جریان حوادث در هنر سده ی بیستم را پیشگویی کرده است. بنابر این به نظر می رسد که هگل نه تنها به درستی ادعا کرده که شعر رمانتیک (که بنا به عقیده ی هگل از سده های میانی تا زمان خود او ادامه یافته) نمایانگر عالی ترین شکل «روح مطلق» به صورتی است که در هنر ظاهر می شود، بلکه از این گذشته، پیدایش هنر مفهومی را پیشگویی کرده، یعنی پیدایش هنری را که دیگر به حسیات نمی پردازد، بلکه صرفا با «پندار» (ایده) و مفاهیم سر و کار دارد. و این بدان معنا بود که هنر رمانتیک دیگر حامل نوعی ارزش درون زای معنوی نبود، بلکه به فرآورده یا حتا «ایده» (مفهوم) دگرگونی یافت و به این ترتیب، حقوق انحصاری و ربط و بست اش را از دست داد.

چرا هنر باید چنین اهمیتی داشته باشد؟ باید به یاد داشت که از زمان افلاطون عالی ترین پندارها، به حقیقت، خوبی، و زیبایی مربوط می شد. این سه آرمان در غرب، از عهد عتیق یونان تا روزگار مدرنیته (که کشف امریکا ۱۴۹۲ گاه به عنوان آستانه ی آن در نظر گرفته می شود) نه تنها به منزله ی عالی ترین آرمان ها، بلکه به عنوان مشخصه های اصلی خدای مسیحی پنداشته شده است. با ظهور انقلاب فرانسه و به ویژه پیدایش مکتب رمانتی سیسم، نقش و جایگاه خداوند در جهان انسانی نوین، از آن هنرمند گشت: اینک شاعر بود که جهان «نو» را از ذهن و روح خود «می آفرید». آفرینش هنری به عنوان نمونه ی سرمشق گونه ی آفرینش انسانی به کار گرفته شد. همین پندار به شکل نیرومندی در نظرات کارل مارکس(Karl Marx) و تعبیرش از نقش کار در جامعه دیده می شد: از نظر او، کار در جامعه ی طبقاتی، چیزی جز زحمت و تلاشی طاقت فرسا نبود، در حالی که در جامعه ی بی طبقه، کار همطراز هنر می شود، چرا که به توانمندی و ظرفیت خلاق افراد منفرد وابستگی می یابد. همین درک از هنرمند به مثابه ی انسانی خاص و از هنر به منزله ی عالی ترین شکل خلاقیت تا سده ی بیستم ادامه یافت. بنابر این، مدرنیسم سده ی بیستم، از لحاظ نظری و عملی هر دو، به صورت «ارزش گذاری مبالغه آمیز هنر»۹ و بنابر این به مثابه ی فرزند خلف رمانتی سیزم سده ی نوزدهم ظهور کرد.۱۰

مشخصه های دیگری که از این برداشت از هنرمند سرچشمه می گیرد، ادراک هنرمند به صورت انسانی است که از الهام هایی که به او می شود و از نبوغش پیروی می کند و از دنباله روی از آداب و هنجارهای معمول بورژوایی معاف است و بنابر این رفتارش می تواند رفتاری کولی وار باشد. استعاره ی دیگر برای توصیف هنرمند و برخوردش با جهان و ادراکی که از جهان دارد، « کودک وار بودن» است. از این لحاظ کودک کسی است که قادر است جهان را از دریچه ای ببیند و تشخیص دهد که بر روی افراد معمولی جامعه ی بورژوایی بسته است، و بر روی کسانی که در جست و جو های عملی و دنیوی خود، نه تنها جهان و منابع آن، که روابط انسانی و نفس زندگی را ابزاری کرده اند.

پیش شرط در نظر گرفتن هنر به مثابه ی امری خاص که به همان اندازه در مورد خالقش یعنی هنرمند نیز صادق است این است که باید آفریده ی بازی آزاد قوای انسانی باشد. در چهارچوب این افق ذهنی که کمابیش تا زمان حال ادامه یافته و حتا امروز نیز هنوز به صورت ادراک غالب از هنر در میان بسیاری از غربیان رواج دارد، نه تنها هنر امری خاص در نظر گرفته می شود، بلکه چنین پنداشته می شود که در اصل باعالم و اجتماع انسانی معینی پیوند دارد. پیامد چنین برخوردی این است که برداشت های یکسان می توانند ربط و بسط و معنا و اهمیت متفاوتی در زمینه های متفاوت داشته باشد. بنابر این برداشت «پایان هنر» می تواند ربط و معنایی متفاوت در فرهنگ های مختلف و متفاوت داشته باشد.

همین نکته را می توان در مقایسه ی برداشت هنر در سه «امپراتوری فلسفی» آلمان، فرانسه و انگلیس امریکا یافت. شکی نیست که شمار این امپراتوری ها به این سه محدود نمی شود، زیرا به آسانی می توان امپراتوری هایی دیگر نظیر امپراتوری چینی، هندی، ژاپنی و غیره یافت.

نیم قرن پیش، این امپراتوری ها شانه به شانه ی هم وجود داشتند، اما تأثیر بسیار محدودی روی یکدیگر داشتند. هر چند در دهه های اخیر به دلیل افزایش ارتباطات، پلی بر روی این شکاف زده شده است، اما هنوز این نکته به قوت خود باقی است که برخی از تفاوت هایی که در تعبیر و درک فلسفه و هنر دیده می شود، به طور کامل از میان نرفته اند، هر چند ممکن است تا حدی درهم آمیخته شده باشند و بنابر این کلیت هایی تازه و کمتر متمایز را به وجود آورده باشند، روندی که همزمان به دلیل تبادل فرهنگی و روندهایی که در چهارچوب هنر در حال وقوع است، شکل گرفته است. لذا، برداشت آلمانی از “Kunst” )هنر) دربر گیرنده ی تمامی هنرهاست، در حالی که برداشت فرانسوی از “l’art” و واژه ی انگلیسی “art” نه تنها در بخش مهمی از سده ی گذشته، بلکه امروز هم عمدتا به هنرهای بصری و برخی از اشکال هنری دیگر که البته شامل ادبیات نمی شود، اشاره دارد. دلیل تغییراتی که در درک مان از معنای هنر و فلسفه (یا حتا زیبایی شناسی) در چهارچوب های فرهنگی گوناگون دیده می شود، تنها افزایش نفوذپذیری فرهنگی نیست، بلکه همچنین بدین سبب است که امروزه میزان فزاینده ای از آفرینش های هنری تحت مقوله ی آفرینش ها یا فرآورده های بصری قرار می گیرند که به شکلی نیرومند (و گاه سرشتین) با فرهنگ (بصری) خویشی دارد. مقوله ی اخیر، در برگیرنده ی انواع بسیار متنوعی از آثار و فعالیت هایی است که در گذشته ی نه چندان دور، کاملا از برداشت هنر بیرون گذاشته می شد.

به دلیل این روانی ادراکی است که ما متوجه نیستیم که کاربرد برداشت «پایان هنر» در مورد شعر یا نثر با کاربرد آن در مورد هنرهای بصری تفاوت دارد (نکته ای که هم دانتو و هم واتیمو به آن اشاره می کنند)، با وجودی که ممکن است در این ادعا که سایر اشکال هنری نیز دیگر از آن ربط و بست تاریخی گذشته ی خود برخوردار نیستند، حقیقتی نهفته باشد، اما آنها هنوز جایگاه مهمی در فرهنگ دارند و دست کم علت آن دلهره و دلمردگی نیست که دانتو در مورد هنرهای بصری از آن سخن می گوید.

سه

بحث هنر به منزله ی موضوع کانونی فلسفه ی مدرن، اول بار در مکتب آرمان گرایی (ایده آلیسم) آلمانی به ویژه در آثار فردریش اف. جی. شلینگ (Friedrich F.J. Schelling) و هگل ظهور کرد. در کتاب پدیده شناسی ذهن (۱۸۰۷)، بحثی درباره ی مرگ هنر وجود دارد. همان طور که بندتو کروچه (Benedetto Croce) در اثر خود زیبایی شناسی(۱۹۰۲(Estetica می نویسد: «هدف هگل در اصل ضد دینی و عقل گرایانه و نیز هنر ستیزانه است. برای مردی مانند هگل که بسیار سرزنده و عاشق پرسوز هنر بود، این پیامدی غریب و دردناک و کمابیش تکرار همان گام دشواری بود که افلاطون مجبور به برداشتن آن شد. همانند فیلسوف یونانی که با پیروی از فرمان عقل شروع به ملامت تقلید و نیز شعر هومری می کند، یعنی ملامت همان چیزی که سخت دوستش می داشت، هگل نیز نمی خواست از پیامد منطقی نظام فلسفی خود بگریزد و در نتیجه منادی مرگ هنر شد. او می گوید: «اگر ما هنر را در چنین جایگاه والایی قرار داده ایم، پس دیگر نباید فراموش کنیم که هنر نه از لحاظ درونمایه و نه از لحاظ شکل، والاترین و تنها وسیله ای نیست که روح ازطریقش به آگاهی از علایق واقعی خود دست می یابد، زیرا هنر درست به دلیل شکل اش به درونمایه ی تعریف شده ی معینی محدود می شود. ساختار یک اثر هنری تنها دایره ی محدود و سطح معینی از حقیقت را می تواند نشان دهد. برای آن که چیزی درونمایه ی واقعی هنر شود، باید از پیش دربرگیرنده ی نیروی بالقوه ی ورود به قلمرو حس ها و به خود بسنده باشد، مانند نمونه ی ایزدان یونانی. اما درک عمیق تری از حقیقت نیز وجود دارد که در چهارچوب آن دیگر شباهی یا نزدیکی چندانی با قلمروی حس وجود ندارد، یعنی با قلمرویی که اجازه می دهد حققیت دریافت و ابراز شود. درک مسیحی از حقیقت نیز از همین دست است، به ویژه روح جهان معاصر یا دقیق تر بگوییم، روح دین و تعلیم و تربیت روشنفکرانه ی ما به صورت؛چیزی نمود می یابد که فراتر از آن سطحی ست که در آن هنر باید به عالی ترین نوع شناخت مطلق رسد. تولید هنری و فرآورده هایش به خودی خود عالی ترین نیازهای ما را ارضا نمی کنند… اندیشه و تعمق فراتر از هنر رفته اند.» کروچه ادامه می دهد: «برای این پژمرده شدن هنر در دنیای نو معمولا دلایل متفاوتی عرضه می شود، از جمله استیلای علایق مادی و سیاسی، اما دلیل واقعی به گفته ی هگل این است که در مقایسه با اندیشه ی ناب، هنر در سطحی پایین تر قرار دارد. از نظر ما، هنر بخشی از گذشته است و بنا به عالی ترین تعاریف آن نیز به همین صورت باقی خواهد ماند و درست به همین سبب که موضوعی سپری شده است می توان فلسفه ی آن را کامل کرد، بنابر این، زیبایی شناسی هگل در واقع نوعی آگهی ترحیم است: اشکال هنری را یکی پس از دیگری به صورت حلقه های یک زنجیر مشخص می کند، مراحل گذرایی را که آنها در خستگی درونی خود به نمایش می گذارند نشان می دهد و تمامی آنها را در گور می گذارد و سنگ قبری هم بر آن قرار می دهد که نوشته ی روی آن را فلسفه می نویسد. کروچه این بحث را با این گفته از هگل به پایان می رساند که «رمانتی سیزم و آرمان گرایی متافیزیکی، جایگاه هنر را چنان بالا برده که دیگر نمی تواند به هیچ هدفی خدمت کند.»۱۱ از آنچه گفته می شد می توان پی برد که کروچه (۱۹۵۲- ۱۸۸۶) در مقام یک دنباله روی هگل، خصلت بسیار مهمی را در زیبایی شناسی هگل بازشناخته، این که هگل هنر را در چنان بلندایی گذاشت که سپس برای اهمیت آن مجبور شد کرانه های تاریخی تعیین کند. این کرانه های تاریخی را هگل از همان زمان نگارش پدیدارشناسی ذهن (۱۸۰۷) تعیین می کند. در این اثر او هنر را در چهارچوب دین مطرح می کند و می نویسد: «روح بعدها فراتر از هنر می رود تا به تجلی عالی تر خود دست یابد، از جمله به این تجلی که صرفا ماده ای نباشد که از «خود» زاده و تولید می شود، بلکه درست همین «خود» در قالب تجلی اش به صورت عین object بروز می کند؛ روح در این سطح عالی تر دیگر در جست و جوی نمایان ساختن خود از دل برداشت خویش نیست، بلکه می خواهد برداشت خود را به صورت شکل خود نمایان کند تا برداشت و اثر هنری تولید شده بتوانند یکدیگر را به شکلی متقابل یکی و همسان بدانند.»۱۲ در فلسفه ی کل گرایانه (holistic) هگل، هر شکل و دوره ی هنری از این لحاظ حائز اهمیت است که با بخش های دیگر کل جمع شده ی (totalized) تکامل روح، یعنی تاریخ،خویشی و هم سرشتی دارد. هنر به دلیل جایگاهش در مراتب (order) پیشرفت روح حائز اهمیت می شود و به دلیل همین مراتب پیشرفت است که این اهمیت را در قالب شعر رمانتیک از دست می دهد. همان طور که لوک فری (Luc Ferry) به درستی می گوید: «بنابر این، شعر، هنری در آستانه ی خروج هنر از صحنه است.»۱۳

«در نزد هگل، مرگ هنر به چه معناست؟ معنایی بسیار ساده که به هیچ رو پوچ هم نیست: اگر هنر صرفا تجسم احساسی حقیقتی ادراکی است، در این صورت علم از آن برتر است و فلسفه نیز از آن برتر، زیرا فلسفه و علم آن حقیقت را در جایی که باید، یعنی در عنصر مفهوم، در عنصر ذهن فراچنگ می آورند. فلسفه و علم این حقیقت را می اندیشند، به جای آن که آن را به صورت ماده ای حسی به نمایش بگذارند؛ بنابر این وقتی هگل می گوید «هنر مرده است،» منظورش این است که فلسفه و علم فراسوی هنر رفته اند. این بحث قدرتمندی است: دین فراتر از هنر رفته زیرا دین خواستار بیان همان اندیشه است که هنر می خواهد بیان کند، یعنی اندیشه ی حقیقتی الهی، اما دین آن را در عنصری بیان می کند که مناسب تر است، برای نمونه، به صورت قصه ی (parable) مسیح یا در قالب یک اسطوره و اسطوره برتر است، زیرا کلمه (logos) است و برای بیان موضوع اش کاراتر. بنابر این، اگر هنر صرفا تجسم حقیقتی ادراکی در قالب ماده ای حسی است، پس هنر مرده است.»۱۴

همان طور که لوک فری به درستی ادعا می کند، دلیل آن که هگل می گوید هنر مرده است در این دیدگاه نهفته که هنر در اصل با حقیقت خویشی دارد و چون عالی ترین شکل حقیقت، حقیقت ادراکی است، در نتیجه اشکال ادراکی تجسم بخشیدن به این حقیقت فراتر از هنر می روند. یا همان طور که هگل در پدیدارشناسی ذهن می گوید: «کار هنری، بنا بر این نیازمند عنصر دیگری برای هستی خویش است… این عنصر عالی تر، زبان است گونه ای هستی که به شکلی مستقیم نوعی هستی خودآگاهانه است.»۱۵

این نظر که هنر با حقیقت خویشی دارد، اندیشه ای کهن است که همه جانبه ترین شکل بیان آن را احتمالا در نزد ارسطو می توان یافت. این دیدگاه سپس در مکتب رمانتی سیزم، رئالیسم و مدرنیسم به بلنداهای تازه ای دست می یابد. امیل زولا می گوید: «من خواستار نوشته ای ساده ام، زبانی روشن، چیزی شبیه به خانه ای شیشه ای که اجازه می دهد اندیشه های درون آن دیده شود.»۱۶ کل مدرنیسم شیفته ی حقیقت است. هر چند در مدرنیسم «حقیقت» قالبی تصویری (فیگوراتیو) ندارد، اما در همین مکتب است که در پس (و شاید «در درون») تجریدی پنهان می شود که دیگر هیچ حقیقتی را به صورت امری برابر یا معادل «ذهن یا عین» عرضه نمی کند، بلکه بیشتر آن را در قالب «ناپنهان شدگی» (unconcealedness) هایدگری بیان می کند. آثار مالویچ (Kazimir Malevich)، بارنت نیومن (Barnett Newman) و به ویژه مارک روتکو (Mark Rothko) را در نظر بگیرید. در رئالیسم با پیروی از فردریک جیمسون (Fredric Jameson) پیوند میان مرجع (referent)، معنا بخشنده (signifier) و معنا بخشیده شده (signified) هنوز وجود دارد، در حالی که در مدرنیسم، پیوند با مرجع «بیرونی» ناپدید شده است.

برای تعیین اهمیت حقیقت در سده ی بیستم کافی است به دو متفکری اشاره کنیم که از لحاظ فلسفی و گرایش های سیاسی کاملا متفاوتند: به مارتین هایدگر (Martin Heideggar) و تئودور آدورنو. در حالی که اولی مدافع شعر رینرماریا ریلکه (Rainer Maria Rilke)، فردریش هلدرلین (Friedrich Helderlin) و گئورک تراکل (Georg Trakl) است، دومی مروج آثار موسیقی آتونال (atonal) آرنولد شوئنبرگ nberg)(Arnold Sch و ایگور استراوینسکی (Igor Stravinsky) و نمایشنامه های ساموئل بکت (Samuel Beckett) است. از این گذشته آدورنو به شکلی گسترده و شدید از اندیشه های هایدگر انتقاد می کند. با وجود این، از دیدگاه سده ی بیست و یکم، نظرات آنان از بسیاری جهات به شکل شگفت آوری مشابه یکدیگر به نظر می رسند که بخش مهمی از این شباهت نیز به هنر مربوط می شود. هر دوی آنها (به دلایلی متفاوت) چیزی بسیار استثنایی در هنر می بینند. از دید هایدگر تنها هنر است که چیزی از بی واسطگی اولیه ی هستی انسانی را حفظ کرده است، در غیر این صورت، عصر مدرن چیزی نیست جز دوره ای که در آن فراموش شده که «وجود» (Being) با آنچه که آدورنو «عقل ابزاری» می نامد، جایگزین شود. «حال آن که عقل (Ratio) به دلیل ابزاری شدن کامل و بنابر این از دست دادن توانایی بازتاباندن اندیشه وار خود و بازتاباندن اندیشه وار هر آنچه که بیرون گذاشته، باید به دنبال همان معنایی بگردد که خود شعله اش را خاموش کرده است. اما در شرایطی که الزاما به مطرح شدن این پرسش می انجامد، هیچ پاسخی جز «هیچ بودگی» (nothingness)که هم اینک شکل یک پاسخ است، ممکن نیست. ناگزیری تاریخی این «پوچی» بدان اجازه می دهد که هستی شناسانه به نظر رسد، یعنی همان حجاب توهمی که نفس تاریخ تولید کرده است.»۱۷ تحت این شرایط (که با اصطلاحات گوناگون تحلیل شده) هایدگر ادعا کرد «شاید مانند کل دوره ی مدرنیته، هنوز احتمال داشته باشد که خصلت مشخص هستی یا با استفاده از عبارت هایدگر «معنای بودن» در دوره ی ما، نخست و به روشن ترین شکل در تجربه ای زیبایی شناسانه ظهور کند.»۱۸

پس می بینیم که هم برای هایدگر و هم آدورنو، هنر یکی از قلمروهای حقیقت است که هنوز در جهان سرمایه داری، جهان ابزاری شده، کالایی شده، مادی و از خود بیگانه شده ی سده ی بیستم در دسترس است. هنر، حقیقت را به شکلی یگانه و خاص خود عرضه می کند و بنابر این از این لحاظ چندان از نقشی که در فلسفه ی هگل بازی می کند دور نشده است. درست است که نه در دیدگاه هایدگر و نه آدورنو (به استثنای نقد فرهنگ مصرفی در نزد آدورنو)، هیچ اندیشه ی صریحی دال بر این که هنر ناپدید خواهد شد یا خواهد مرد یا پایان خواهد یافت وجود ندارد، اما هایدگر در این باره، پیش از ژرار ژنت (Gerard Genette)، از خود سوال کرده بود:۱۹ «از قضاوتی که هگل درباره ی این احکام مطرح می کند نمی توان گریخت اما باید به این نکته اشاره کرد که سخنرانی های هگل درباره ی زیبایی شناسی، آخرین بار در زمستان ۱۸۲۹ ۱۸۲۸ ارایه شدند، در حالی که ما شاهد بوده ایم که از آن زمان، آثار هنری و جنبش های هنری بسیاری پدیدار شده اند. هگل بی تردید قصد انکار امکان این مساله را نداشته است. در عین حال این پرسش به قوت خود باقی است که آیا هنر هنوز مسیری مهم و ضروری است که حقیقت، که برای هستی تاریخی ما سرنوشت ساز است،می تواند در راستای اش اتفاق بیافتد، یا دیگر از این خصلت برخوردار نیست؟»۲۰

در سده ی گذشته و پیش از آن، موضوع پایان هنر به صورتی که هگل مطرح می کند، مورد بحث نویسندگان بسیاری بوده است. برای نمونه، پیتر بورگر (Peter Burger) مانند بسیاری دیگر توجه کرده که «هگل به هنر و نه مفهوم هنر تاریخیت بخشیده است. هر چند مفهوم هنر ریشه در هنر یونان دارد، اما هگل اعتباری فوق تاریخی به آن می بخشد.»۲۱ بورگر همچنین در سخنرانی های هگل درباره ی زیبایی شناسی اشاره ای به هنر پست رمانتیک می یابد: «هگل با استفاده از سبک هلندی نقاشی به عنوان نمونه، می نویسد که در اینجا علاقه به موضوع، به علاقه به مهارت در ارایه تبدیل می شود. آنچه که باید ما را افسون کند، موضوع نقاشی و نزدیکی آن به زندگی نیست… هگل مشخصا ابراز می کند که مهارت فردی هنرمند و کاربرد ابزارهای تولید هنری به جایگاه موضوعی عینی در آثار هنری ارتقاء یافته است.(ج اول، ص ۵۹۹). این گفته منادی جا به جایی دیالکتیک شکل دورنمایه، به سود شکل است، تکاملی که مشخصه ی جریان بعدی هنر می شود.»۲۲

پیتر بورگر در اینجا به دو نکته ی مهم اشاره می کند. اولی بسیار شناخته شده است؛ و آن این است که برداشت (یا ادراک) هگل از هنر، از هنر یونان سرچشمه می گیرد یا به آن محدود می شود. به عبارت دیگر، در حالی که اشکال هنری در فلسفه ی هگل به صورت روندی در حال تکامل معرفی می شوند، اما سرشت هنر همانی باقی می ماند که نزد یونانیان باستان بوده است. با این حال، تشخیص بورگر در مورد هگل این است که هگل از نظریه ی زیبایی شناسی خود منحرف شده، زیرا به ادعای بورگر، هگل برخورد فرمالیستی هنر مدرنیستی سده ی بیستم را پیش بینی کرده بود.

این که آیا از پاره ی نقل شده از هگل که مورد تحلیل بورگر قرار گرفته می توان به این نتیجه رسید که سخنرانی های هگل درباره ی زیبایی شناسی اشاره به تغییر شکل هنر غربی ازرئالیسم به مدرنیسم و از آنجا به فرمالیسم دارد، پرسش برانگیز است، اما چنین امکانی را نیز نمی توان به طور کامل مردود دانست. شاید مناسب تر این است که بگوییم میان نظرات هگل و توسعه ی دیگر اشکال هنری سده ی بیستم، از جمله هنر مفهومی پیوندی وجود دارد. این بحثی بسیار گیرا است، زیرا هنر مفهومی بر اندیشه یا مفهوم استوار است و نمایانگر نمونه ای روشن از هنر است که فراسوی کرانمندی های خود می رود و از این طریق وارد قلمروی حقیقت مفهومی می شود و در عین حال حقوق انحصاری هنر رمانتیک و هنر دوره های قبل را نیز حفظ می کند. هر چند این فرضیه ای جذاب است، اما من نمی دانم که تا چه اندازه بر پایه ی واقعیت های مسلم استوار است. اجازه بدهید دلایل خود را در این زمینه مطرح کنم.

چهار

هنر مفهومی منابع بسیار دارد، اما با این حال می توان تا اندازه ای با قطعیت گفت که جایگاه تاریخی سرچشمه ی آن به سال ۱۹۱۳و «حاضر آماده»ی مارسل دوشان باز می گردد. در این سال بود که دوشان به چنین مفهومی اشاره می کند، با وجودی که نخستین بازنمایی این مفهوم سال ها بعد یعنی به نمایشگاه آرموری (Armory Show) در نیویورک (۱۹۱۷) باز می گردد که دوشان اثر خود فواره(Fountain) را در قالب اثری تحریک کننده ارایه می دهد. این اثر سپس زندگی خود را آغاز می کند و به این ادعا می انجامد که «ابداع دوشان که نوآورانه ترین سهم را در توسعه ی هنر معاصر داشته است، اثری حاضرآماده بوده است.»۲۳ آثار هنری به وجود آمده از حاضرآماده ها هنوز به صورت نمونه های اولیه ی یک رویه ی کامل هنری متعلق به سده ی پیش خدمت می کنند؛ رویه ای که از مسیر معمولی مدرنیسم جدا شده است. برای بازشناسی تفاوت میان آنها که تفاوتی سرشتین است، کافی است به واکنش منقد اصلی هنر مدرنیستی کلمنت گرینبرگ (Clement Greenberg) در مورد دوشان اشاره کنیم که به روشنی مرزهای میان مدرنیسم و هنر مفهومی را مشخص می کند که به عقیده ی من خارج از کرانمندی های مدرنیسم قرار می گیرد و نمایانگر مسیر موازی آن یا به قول گرینبرگ «یک تغییر جهش» آن است.۲۴

همان طور که کرتیس کارتر (Curtis Carter) توضیح می دهد:۲۵ « کلمنت گرینبرگ در مقاله ی خود به نام در نفی آوانگارد به افسانه ی دوشان می پردازد و با یافتن سرچشمه ی آوانگارگرایی (اصطلاح گرینبرگ) در دوشان، حمله ی خود را آغاز می کند و می گوید: «با آوانگاردگرایی، امر تکان دهنده، جنجال برانگیز، مبهوت کننده، رازآمیز و بهت آور، خود به عنوان هدف مورد استفاده قرار می گیرد و دیگر به صورت اثرات فرعی اولیه و تأسف آور امر جدید که در اثر آشناییت محو و شسته می شود در نظر گرفته نمی شود.» بنا به عقیده ی گرینبرگ، این اثرات عمدا از جانب هنرمند به کار گرفته می شدند تا تأثیر بلافصل ایجاد کنند و بیشتر براساس عادات و انتظارات فرهنگی استوار بودند تا بر اصول زیبایی شناسی یا سلیقه. گرینبرگ دوشان را متهم می کند که تقاضایش برای رهایی از هنر گذشته و از تمامی قید و بندهای فرمال در خلق هنر باعث برانگیختن هیچ واکنش محکوم کننده یا ستیزنده ای نشد؛ بلکه در مورد دوشان، نوآوری هایش ستایش و استقبال برانگیخت. و این مساله به گفته ی گرینبرگ، مخالف واکنش عمومی و انتقادآمیزی بود که نسبت به امپرسیونیسم و کمابیش به تمامی گام های رادیکال گذشته در تکامل هنرمدرن صورت گرفت. بنابر این، گرینبرگ، دوشان را تا حدی مسئول «تغییر جهشی» رادیکال در سرشت هنر می پندارد، تغییری جهشی که پس از آن هنر دیگر به صورتی که در گذشته رفتار می کرد، رفتار نمی کند. از نظر گرینبرگ، دوشان هنر را از مسیر خود منحرف کرد و تا آنجا این انحراف را پیش برد که اشکال از پیش اندیشه شده ی فرهنگستانی (آکادمیک) به اصطلاح هنر غیرقراردادی را اغلب به صورت پیشرفت های اصیل معرفی کرد. برای نمونه، گرینبرگ چنین بحث می کند که حاضرآماده های دوشان به هیچ رو جدید نبودند، به جز به این مفهوم که به صورت هنرهای زیبا عرضه شدند و این امری بیشتر فرهنگی اجتماعی است تا آن که از ارزشی زیبایی شناسانه یا هنری برخوردار باشند. این آثار بیشتر از جنبه ی درک و دریافت به هنر وابسته اند تا از جنبه ی ساختار ماهرانه و واکنش های زیبایی شناسانه ای که باید برانگیزانند. این هنر خام، خصوصی و از حالت فرمال بیرون آورده شده است و هر چیزی می تواند آن را تغذیه کند. چنین هنری از انتظارات معمول از جمله ایجاد رضایت رهایی یافته است. به طور خلاصه، گرینبرگ هنر دوشان را فاقد آن کیفیت های اساسی زیبایی شناسانه و سلیقه ای می داند که به نظر او برای تولید هنر پر معنا مورد نیاز است. برخلاف دوشان، او چنین بحث می کند که هنر برتر همواره برخاسته از سنت است که خود فرآورده ی بازی متقابل انتظار و خرسندی است. از نظر گرینبرگ، هنرمند برتر، شگفتی های تازه ای را به ارمغان می آورد که از تجاربی برخاسته که بر زمینه ی غنی سنت و آمادگی تجدید نظر در انتظارات استوار است.»۲۶

هنر مفهومی، همان طور که این اصطلاح می رساند، بر این عقیده استوار است که در واقع این مفهوم یا اندیشه است که به اثر هنری شکل هنری می بخشد. اجرا، صنعتگری یا مهارت فنی، دانش فنی، پیش نیازی سرشتین در هنر مفهومی نیست، زیرا خصوصیات بازنمایی کننده یا بیانگر را هدف نمی گیرد، یعنی خصوصیاتی را که هدف شان ارایه ی چیزی است که گرینبرگ «خرسندی»۲۷، ارسطو «لذت از تشخیص چیز آشنا»۲۸ و ارنست گومبریچ (Ernst Gombrich) «لذت از بازشناسی» می نامد.۲۹ به جای آن، این اندیشه یا مقوله ی مفهوم است که اثر را به اثری هنری تبدیل می کند اما به اثری هنری که در آن هنر معنای بسیار خاصی دارد که از معنای سنتی آن بسیار دور شده است. شیوه ای که دوشان برای توضیح حاضرآماده هایش به کار می برد حائز اهمیت است: «لازم است چیزهایی را برگزید که چنان بی تفاوت باشند که هیچ واکنش زیباشناسانه ی عاطفی برنیانگیزند. انتخاب از پیش ساخته ها براساس بی تفاوتی بصری استوار است که در عین حال باید کاملا فاقد سلیقه ی خوب و بد باشند.»

مشخصات از پیش ساخته شده ها به خوبی نمایانگر نوع آثاری است که مارسل دوشان ساخت، و این نکته هم در مورد آثار اولیه ی او و هم شیشه بزرگ صادق است (شاید به استثنای آخرین اثرش Etant donnesبا هدفvoyeuristic این اثر). می توان دو نمونه ی تازه تر از هنرمندانی را مطرح کرد که خود را هنرمند مفهومی می نامیدند (چیزی که دوشان هرگز مدعی اش نبود): سال لویت (Sol LeWit)، مفهوم گرایی را در ۱۹۶۷ به این صورت تعریف کرد: «در هنر مفهومی، اندیشه یا مفهوم مهم ترین جنبه ی کار است. هنگامی که هنرمندی از شکل مفهومی هنر استفاده می کند، بدین معناست که تمامی برنامه ریزی و تصمیم های از پیش صورت گرفته و اجرا، امری ظاهری و مکانیکی است. اندیشه، ماشینی می شود که هنر تولید می کند.» جوزف کوسوت (Joseph Kosuth) تعریف دیگری به این مضمون ارایه می دهد که: «ناب ترین تعریف هنر مفهومی این است که گونه ای کندوکاو در بنیان های مفهوم «هنر» به معنایی است که یافته است.»۳۰

قبلا اشاره کردم چون هنر مفهومی بر پایه ی مفاهیم استوار است، در نتیجه می تواند نمایانگر هنری باشد که فراسوی کرانمندی های خود می رود، و به این ترتیب، وارد قلمروی حقیقت مفهومی می شود و در عین حال حقوق انحصاری هنر را که هگل درباره شان بحث کرده، حفظ می کند؛ یا به عبارت دیگر، همان حقوقی را که پیش از مرگ مفروض اش داشته است. دلیل این را که چرا چنین پنداری مساله ساز است می توان در نظرات گرینبرگ یافت که می گوید هنر برتر از سنت برمی خیزد و همین زمینه ی تاریخی و در نتیجه گذار تاریخی سبک ها و اشکال است که ربط برخی از اشکال هنری یا آثار هنری را با موضوع مورد نظر مشخص می کند. برداشت هگلی از هنر و مرگش، بدون تاریخی شدن، معنا و اهمیت اش را از دست می دهد. بدون گذر زمان که ما آن را تاریخ می نامیم و بدون روند دیالکتیکی تاریخی که گذشته را در زمان حال حفظ می کند و سپس آن را با خود می کشد، و در سطحی عالی تر به آینده دگرگون می کند، هیچ هنر برتری نمی تواند وجود داشته باشد ، زیرا هیچ معیاری برای چنین تمایزی وجود نخواهد داشت. به عکس، آنچه نمونه وار هنر مفهومی است، سرشت بی تاریخی آن است: هنر مفهومی دیگر علاقه ای به استیلا بر گذشته ی خود یا هر شکل دیگری از گذشته ندارد، بلکه صرفا می خواهد پیوسته خود را به مثابه ی هنر نو نشان دهد و به نمایش بگذارد. بنابر این، حتا برای هنر مفهومی نمی توان ادعا کرد که بر کرانمندی هایی استیلا می یابد که هگل مشخص کرده است. هر چند نمایانگر «پایان هنر» است، اما گذاری را نیز به قلمرو شناخت مفهومی فلسفی نشان نمی دهد.

اجازه دهید بار دیگر به حاضر آماده های دوشان به مثابه ی سرچشمه ی هنر مفهومی بازگردم که با چرخ دوچرخه (Bicycle Wheel)، نخستین از پیش ساخته ای که در سال ۱۹۱۳ آفریده شد، پا به منصه ی ظهور گذاشت. شاید بتوان گفت که کولاژهای کوبیست (که کمابیش در همان زمان ظهور کردند) گامی در همان جهت بود، اما این تنها تا اندازه ای درست است: کولاژها، علی رغم آن که از تکه های «واقعی» روزنامه ها و مانند آن ساخته شده بودند، در کل هنوز به منزله ی بازنمایی عمل می کردند. در مورد حاضر آماده ها مساله فرق می کرد: چرخ دوچرخه چیزی جز چرخ دوچرخه نیست و همین امر درباره ی جای شیشه، پارو که سرانجام پیش از بازوی شکسته (In Advance of the Broken Arm) ۱۹۱۵ نامگذاری شد و مانند آن هم صادق است. دوشان با این عمل بند نافی را که هنوز هنر مدرنیستی و آوانگارد را به هنر سنتی گره می زد، برید. از سوی دیگر، هنر سنتی در آثار هنرمندانی مانند مالوویچ یا کاندینسکی (valsily Kandinsky) ادامه یافت. با وجودی که این آثار آبستره بودند، اما از درونمایه ای نمادین یا متافیزیکی یا گونه ای توانمندی ناب زیبایی شناسانه (پلاستیک) برخوردار بودند روندی که در دهه های بعد از ۱۹۰۸ بیشتر توسعه یافت، یعنی از زمانی که کاندینسکی به قول هربرت رید (Herbert Read) «تجربه ای آخرالزمانی» را از سر گذرانید و آثاری را آفرید که فاقد موضوع بودند. هیچ شئی قابل شناسایی را نشان نمی دادند و به طور کامل از تکه هایی از رنگ های روشن تشکیل می شدند.»۳۱ در سوپرماتیسم، اکسپرسیونیسم، سوررئالیسم و آبستره اکسپرسیونیسم با وجودی که پیوند میان مرجع و معنا بخشنده بریده شده بود، اما نشانه هنوز تا اندازه ای هستی داشت .در حاضر آماده های دوشان و در آثار بعدی که به شکلی آگاهانه، مفهومی نامیده می شدند، وضعیت تغییر کرد، این آثار نمایانگر چیزی جز خودشان نبودند و نه نماد یا علامت بودند و نه بازنمایی. هنر سنتی و مدرنیستی بر پایه ی اصل نسخه برداری و خصلت بازنمایی کننده اش استوار بود. از همان سده ی نهم میلادی، یوحنای دمشقی آموزه ای را درباره ی تصاویر مطرح کرد که تا امروز معتبر باقی مانده است: تصویر «از خصلتی مشابه پیش گونه اش برخوردار است، هر چند تفاوت های معینی نیز با آن دارد. از هر لحاظ مانند نمونه ی کهن یا نخستین نمونه (archetype) نیست.»۳۲ اما این آموزه تنها تا آنجایی معتبر است که تصاویر یا ساخته های مشابه، چیزی را بازنمایی کنند. آنچه که پیش گونه و تصاویر را از هم متمایز می کند درست همین تفاوت بسیار جزیی میان نسخه ی اصلی و بدل است: اگر بدل همان نسخه ی اصلی باشد، هیچ اثر هنری حاصل نمی شود. آنچه که هنر مفهومی مدعی آن است، درست همین نکته است: این که می تواند به مثابه ی هنر عمل کند، حتا اگر به هیچ رو نسخه ی بدل نباشد و فقط همان نسخه ی اصلی باشد.

اجازه دهید به هگل بازگردم. باید تأکید کرد که قضاوت هگل درباره ی پایان هنر به ویژه در سایه ی پیشرفت های هنر از زمان پایان نیمه ی اول سده ی بیستم وزنه ای می یابد. از آن زمان به بعد بود که برداشت «پایان هنر» به واقع مصداق یافت و به دلایلی اتفاق افتاد که شاید ارتباط مستقیمی با بحث هایی که هگل در فلسفه ی هنرش مطرح می کرد، نداشت: پایان هنر به این سبب روی نمی دهد که هنر به کرانه های خود رسیده و باید به هنر مفهومی دگرگون شود، بلکه علتش این است که به دلایلی که واتیمو ارایه داده و به این دلیل که تضادهای اجتماعی در غرب به صورتی که در گذشته وجود داشته، کاهش یافته، هنر جایگاه مربوطه اش را از دست داده است (حداقل تا انداره ای که هنوز در مدرنیسم دارای آن بود) و بازتاب آینه ای این وضعیت را می توان به شکل فزاینده ای در هنری که در این بخش از جهان آفریده می شود، مشاهده کرد. برای ارزیابی چنین گفته ای کافی است نقش هنر را در بخش های کمتر توسعه یافته ی جهان مانند امریکای لاتین، مشاهده کرد، یعنی در جاهایی که هنر هنوز وزنه ای دارد: شاید نه به مفهوم مدرنیستی، بلکه به مفهوم درگیری اجتماعی که هم در هنرهای بصری دیده می شود، هم در تئاتر و هم در موسیقی.

پنج

چه چیز خاصی در آثاردوشان وجود دارد؟ به یک خصلت مشخص آن، یعنی این نکته که خالی از لذت بازشناسی است، قبلا اشاره شد: اثراز پیش ساخته شده چیزی نیست جز همانی که به نمایش می گذارد و به این ترتیب هیچ معنا و اهمیت افزوده ای با خود حمل نمی کند و اگر هم بکند بسیار ناچیز است. آثار دوشان بازنمایی کننده نیستند. هر چند گاه می توان آنها را غیر عینی (non-objective) نامید، اما به سختی می توان نام آبستره یا غیر تصویری (non-figurative) به آنها داد. یک اثر آبستره می تواند درونمایه ای نمادین داشته باشد یا ممکن است در جست و جوی امکانات خواص تصویری یا امکاناتی باشد که آثار پلاستیک ارایه می دهند و به این ترتیب به شیوه ی دگرگون شده ای نوعی «لذت» هنری به دست می دهند، چرا که از آنچه که اثر هنری و لذت هنری پنداشته می شود، سرچشمه می گیرد. با وجود این، آثار دوشان را در بسیاری موارد نمی توان به این صورت نامگذاری کرد، زیرا قصد آنها اغلب به روشنی قصدی غیر تصویری است و نه تنها در مقابل هنر گذشته قرار می گیرند، بلکه آنها را از نظر می اندازند.

یک پاسخ به این پرسش را که سرشت خاص آثار دوشان چیست، می توان از مشاهده ی آثار هنرمند دیگری از سده ی بیستم، یعنی اندی وارهل به دست آورد. (و شاید اتفاقی نیست که بخش مهمی از نوشته های دانتو به این دو هنرمند اختصاص یافته است.)

شکی نیست که آثار وارهل بیش از آثار دوشان لذت زیبایی شناسی می بخشند، زیرا با وجودی که تکراری و سری وار هستند، با این حال، امکان بازشناسی نیز وجود دارد، هر چند شدت آن متفاوت است و در مقایسه با آثار شبه سنتی نظیر یک جفت پوتین، اثر معروف ونسان ون گوگ که به طور کامل و الگووار توسط مارتین هایدگر در مقاله ای با عنوان تبارشناسی اثر هنری (۱۹۳۵) تحلیل شده است، نمایانگر اختلافی مهم هستند. همان طور که فردریک جیمسون (Fredric Jameson) در مورد ون گوگ ادعا می کند: «این اثر در شکل خنثی و شئی وار خود به منزله ی راهبرد یا نشانه ی واقعیتی گسترده تر است که آن را به عنوان حقیقت نهایی جایگزین می کند، در حالی که کفش های خاک الماسی اندی وارهل دیگر به آن بی واسطگی با ما سخن نمی گوید که کفش های ون گوگ؛ در واقع، من وسوسه می شوم که بگویم اصلا سخنی نمی گوید.۳۳ به عبارت دیگر، یک نقاشی سنتی چیزی از آن چهارچوب وسیع تر اجتماعی و تاریخی و شاید حتا وجودی آن که به اثر معنا بخشیده «به ما می گوید»، یا بدان اشاره می کند یا وجودش را معلق می سازد. در چنین آثاری، این چهارچوب بخشی از هستی اکتسابی و مشترک انسانی ماست، چیزی که با پیروی از جیمسون در مورد اثر یاد شده ی وارهل صدق نمی کند. در این مورد با هیچ چهارچوب و هیچ توانمندی یا بنیانی برای رشته ی مرجعی خیالی رو به رو نیستیم و اگر هم باشیم نیز بسیار اندک و ناچیز است و همین مساله در مورد بیشتر آثار دوشان نیز صادق است.

آرتور دانتو با مقاله اش به نام «جهان هنر» (۱۹۶۴) به شروع شکل گیری نظریه ی نهادین هنر یاری رساند. دانتو در این مقاله نوشت:«اشتباه گرفتن یک اثر هنری با شئی واقعی اصلا عجیب نیست. وقتی اثر هنری، شئی واقعی است، چنین اشتباهی صورت می گیرد.»۳۴ آنچه دانتو را درگیر خود کرده بود، نمایشگاه آثار اندی وارهل در گالری استیبل (Stable) نیویورک بود که جعبه های مشهور بریلو (BrilloBoxes) در آن به نمایش گذاشته شده بودند. مادیت این اشیا از بسیاری جهات به حاضرآماده های دوشان شباهت داشت (هر چند به واقع از جنس حاضرآماده های دوشانی نبودند، بلکه مشابه های تقلیدی آنها بودند، چرا که از چوب ساخته شده بودند) و همین دانتو را مجبور کرد که به تحلیل تازه ترین وضعیت هنر بپردازد و بکوشد تا توضیح دهد چرا این نوع آثار.

آرتور دانتو با مقاله اش به نام «جهان هنر» (۱۹۶۴) به شروع شکل گیری نظریه ی نهادین هنر یاری رساند. دانتو در این مقاله نوشت:«اشتباه گرفتن یک اثر هنری با شئی واقعی اصلا عجیب نیست. وقتی اثر هنری، شئی واقعی است، چنین اشتباهی صورت می گیرد.»۳۴ آنچه دانتو را درگیر خود کرده بود، نمایشگاه آثار اندی وارهل در گالری استیبل (Stable) نیویورک بود که جعبه های مشهور بریلو (BrilloBoxes) در آن به نمایش گذاشته شده بودند. مادیت این اشیا از بسیاری جهات به حاضرآماده های دوشان شباهت داشت (هر چند به واقع از جنس حاضرآماده های دوشانی نبودند، بلکه مشابه های تقلیدی آنها بودند، چرا که از چوب ساخته شده بودند) و همین دانتو را مجبور کرد که به تحلیل تازه ترین وضعیت هنر بپردازد و بکوشد تا توضیح دهد چرا این نوع آثار به دلایلی آشکار و به خاطر اهدافی عملی، هنر بودند. دانتو نتیجه گرفت: «در نهایت، تفاوت یک جعبه ی بریلو و اثر هنری که از جعبه ی بریلو ساخته شده، به نوعی نظریه ی هنری باز می گردد. این نظریه است که آن را به جهان هنر می برد و از افتادن آن به دامان شئی واقعی، یعنی همان چیزی که هست، جلوگیری می کند. شکی نیست که بدون نظریه، احتمال دیدن آن به صورت هنر بسیار ناچیز است و برای آن که آن را به صورت بخشی از جهان هنری بنگریم، باید احاطه ی خوبی بر نظریه ی هنر و همچنین بر بخش قابل ملاحظه ای از تاریخ اخیر نقاشی نیویورک داشت.»۳۵ بنابر این، دانتو ادعا می کند که این در واقع مضمون است که یک اثر را به اثری هنری تبدیل می کند. این مضمون می تواند نظری (تئوریک) باشد دانتو آن را «نوعی نظریه ی هنر» می نامد یا می تواند تاریخی باشد نظیر «احاطه بر بخش قابل ملاحظه ای از تاریخ اخیر نقاشی نیویورک» اما در هر دو مورد شناخت نظری است با استفاده از اصطلاح اتی ین سوریو (Etienne Souriau) که یک اثر هنری بر اساسش استوار می شود. باز هم این مشاهدات را می توان درباره ی دوشان به کار برد، جز آن که در نمونه ی او سرشت هنری اثر، عمدتا در قالب تحریک کنندگی هستی اثر هنری شکل گرفته، اما تحریکی که در عین حال حاشیه های بی ثبات آنچه را که هنر است و هنر نیست می سازد. همان طور که گرینبرگ مشاهده کرده، تحریک ها با دوشان واکنشی متفاوت با حرکات هنری گذشته برانگیخت. فرضیه ی من این است که شاید علت آن مضمون فرهنگی متفاوت بوده است، زیرا اینک این مضمون امریکایی بود که آن آثار و رویه های آوانگارد خود را در مضمون فرهنگ توده ای و رسانه های توده ای آن می یافتند و دیگر به صورت تحریک های هنری در نظر گرفته نمی شدند، بلکه حرکتی بازاریابانه پنداشته می شدند که زیر نقاب هنر آوانگارد ظهور می کردند. بنابر این، شاید نمایش آرموری سال ۱۹۱۷ که نمایانگر تقسیم بندی نمادین میان سنت آوانگارد مدرنیسم و زمینه ی فرهنگ توده ای مصرفی ایالات متحده است، که با پیروی از گفته ی جیمسون، زادگاه منطق پست مدرنیسم و کالایی شدن کامل آن است.

از این گذشته، تحریک کننده های دوشان (به صورتی که در امریکا و اروپا ادراک شد) دارای خواص کلامی و ضدچشمی بود که آثار و تأثیرات شان را به قلمرو فعالی کشانید که تا آن زمان برای اقدامات اجتماعی دیگر نظیر علوم حفظ شده بود. آیا نمی توان ادعا کرد که این نیز گویای سرشت بسیار متفاوت آثار دوشان در مقایسه با آثار هنری سنتی (و همچنین مدرنیستی) است؟ ادعای مشابهی را می توان در فصل پایانی کتاب تاریخ فشرده ی نقاشی مدرن،اثر هربرت رید یافت که در آن کارولین تیسدال (Caroline Tisdall) و ویلیام فیور (William Feaver) چنین مطرح می کنند که دوشان روند «پنداشت (ایده) هنر به مثابه ی استراتژی» را آغاز کرد که «به شکلی نسبتا ناگزیر» ادامه یافت و «در ظاهر» چنین به نظر می رسد که «سرشت هنر را تغییر داده است، اما از دور می توان آن را به صورت مرحله ی ناگزیری در تکامل تاریخ هنر دید.»۳۶

خصلت دیگر هنر مفهومی، در همان نمایش عمومی قابل توجه هنر مفهومی یعنی در نمایشگاه ۱۹۶۶ مل بوشنر Bochner) (Mel مطرح شده بود. در این نمایشگاه «بیننده به خواننده ی اثر بدل شد، به شرکت کننده ای فعال، چرا که دیگر هیچ هنری که بی درنگ قابل رویت باشد، وجود نداشت. خوانندگان آثار باید خود تجربه ی هنری را برای خود استنتاج می کردند یا می آفریدند. همچنین تردیدهایی وجود داشت که آیا آنها تمامی آثار بوشنر بوده یا نه؟ تمایز میان هنرمند و متصدی یک مرکز هنری مشخص نبود»۳۷ همین خصلت هنر مفهومی بود که یکی از مشخصات متمایز کننده ی هنر نومفهومی معاصر گشت.

دانتو در همان مقاله ی «جهان هنر» و در موارد بی شمار دیگر چنین بحث می کند که اثر هنری چیزی است که جهان هنر آن را به آن صورت می پذیرد و بدان شکل می بخشد و بر همین اساس است که زیگمونت بومن Bauman) (Zigmuntدر ۱۹۸۴ می گوید که فیلسوفان دیگر قانونگذار نیستند، بلکه مفسر شده اند:۳۸ فیلسوفان (یا زیبایی شناسان) دیگر قواعد و هنجارها را معین نمی کنند، بلکه فقط آنها را تعبیر می کنند. به همین ترتیب، نظریه پردازان دیگر هنر را تحریم و نهی نمی کنند، بلکه توضیح می دهند که چرا اثری به مثابه ی اثر هنری عمل می کند و از جانب عموم مورد پذیرش قرار می گیرد، یعنی آن را توصیف می کنند.۳۹ گام بعدی در این جهت را دانتو برداشت و در ۱۹۵۵ موضوع ارزش ها را در کل به دور افکند: «به نظر من، این پرسش که هنر به راستی و به لحاظ جوهری چیست در مقابل آنچه که در ظاهر یا به شکلی غیر جوهری هنر است شکل نادرستی بود که پرسشی فلسفی به خود گرفت. دیدگاه هایی را که من در مقالات گوناگون درباره ی پایان هنر مطرح کردم، در پی یافتن آن است که شکل واقعی این پرسش چه می تواند باشد. به صورتی که من آن را دیدم، شکل پرسش این است: چه چیز باعث می شود که اثر هنری و آن چیزی که اثر هنری نیست با یکدیگر تفاوت داشته باشند، وقتی که هیچ تفاوت درک و دریافتی جالبی میان آنها نیست؟ … تا سده ی بیستم این عقیده به روشنی جریان داشت که آثار هنری همواره به صورت آثار هنری قابل تشخیص اند. اکنون مساله ی فلسفی این است که توضیح دهد چرا آنها آثار هنری اند.»۴۰ پاسخ به این سوال را کمی پیشتر ارایه می دهد: «به گمان من کشف راستین فلسفی این است که هیچ هنری به راستی «حقیقی تر» از دیگری نیست و هیچ راهی برای حقیقی بودن هنر وجود ندارد. تمامی اشکال و انواع هنر به یک اندازه و بی هیچ تفاوتی، هنر هستند.»۴۱ دانتو در اینجا براساس منطق هنر ادراکی عمل و تأکید می کند که «هنر= هنر است» و بنابر این به نتیجه ی منطقی نظریه ی قبلی خود می رسد: دیگر تمایزی میان انواع مختلف آنچه که هنر نامیده می شود، نیست. چنین برداشت گسترده ای از هنر نیاز به هنر را در کل و در درازمدت از میان می برد. روندی که در آغاز سده ی بیستم با دوشان آغاز شد، در عبارت «هنر مساوی با هنر است» به اوج خود می رسد، زیرا دیگر نقش ماورایی، فراسویی، یا وجودی بازی نمی کند. ظاهرا هنر دیگر حائز اهمیت نیست، یا همان طور که بروس نومن (Bruce Naumwn) در دهه ی شصت مطرح کرد، «اگر خود را به صورت هنرمند ببینید و در کارگاهی کار کنید… روی یک صندلی می نشینید یا دور اتاق می گردید. و سپس باز به این پرسش باز می گردید که هنر چیست؟ و هنر همانی است که هنرمند می کند، نشستن در این سو و آن سوی کارگاه خود.»۴۲

آن استراتژی که با دوشان آغاز شد و تکامل یافت به هیچ رو به نوع آثاری که او تولید کرد محدود نمی شود، بلکه نمونه های بسیاری از آن را می توان به ویژه در هنر مفهومی یافت. جان کیج (John Cage)، موسیقیدان مفهومی در دهه ی پنجاه موضوعی را پیش کشید که دانتو را نیز به فکر و زحمت انداخت، موضوع بنیان های هنجارساز (normative) هنر اخیر. واکنش کیج این بود: «چرا وقت خود و مرا صرف کوشش در یافتن داوری های ارزشی می کنید؟ نمی بینید که وقتی به یک داوری ارزشی دست می یابید، این تنها چیزی است که خواهید داشت؟ آنها برای اصل کارتان که کنجکاوی و هشیاری است مخرب اند.»۴۳ تناقض اینجاست که همین گفته نیز در بر گیرنده ی قضاوتی ارزشی است، زیرا ارتقابخشنده ی چیزی است که من آن را «ارزش های شبه وجودی» می نامم، نظیر کنجکاوی و هشیاری، و شاهد می شویم که موضوع ارزش، درون زای هنر باقی می ماند. حتا اگر بنیان ضد بصری هنر مفهومی باعث شد که جوزف کوسوت و گروه «هنر و زبان» و عده ای دیگر هنر را کمتر «موضوع تغییر بدانند و آن را بیشتر کانون کندوکاو درباره ی نفس پدیده ی هنر بیانگارند،»۴۴ جایگاه غیرمستقیم هنر در چهارچوب چنین مضمونی شاهد ربط و بست داوری های ارزشی است،حتا اگر تنها از راه نفی صورت بگیرند.

بحث های تازه تر دانتو درباره ی جایگاه هنر، تنها توصیفی اند: هیچ تمایزی در دسترس نیست، فیلسوف نه تنها از کوشش برای تعیین هنجارهای آنچه هنر است و سپس تحمیل این هنجارها دست کشیده، بلکه واقعیت جهان های هنری معاصر او را مجبور ساخته تا هر تمایزی را در چهارچوب چند سطحی و چند وجهی چیزی که «هنر» نامیده می شود، از میان بردارد.

بحث های تازه تر دانتو درباره ی جایگاه هنر، تنها توصیفی اند: هیچ تمایزی در دسترس نیست، فیلسوف نه تنها از کوشش برای تعیین هنجارهای آنچه هنر است و سپس تحمیل این هنجارها دست کشیده، بلکه واقعیت جهان های هنری معاصر او را مجبور ساخته تا هر تمایزی را در چهارچوب چند سطحی و چند وجهی چیزی که «هنر» نامیده می شود، از میان بردارد.

به نظر من، آثار هنری به شکلی مشروط آفریده می شوند و بیشتر به همین صورت نیز مصرف می شوند، در حالی که این دو، دو روند متمایزند، هر چند اغلب با یکدیگر اشتباه گرفته می شوند یا به هم آمیخته می شوند. روند نخست،یعنی عمل یا روند آفرینش، به نیاز آدمی به ابراز خود پاسخ می گوید، (و با پیروی از نظریه ی رنه پاسرون( Passeron (Ren، همان قلمروی شاعری و شعر و la poetique است)، در حالی که روند دوم به عمل یا روند مصرف اثر مربوط می شود که در چهارچوب میدان از پیش به اندیشه درنیامده ی اجتماعی روی می دهد و مقوله ای اجتماعی باز به پیروی از پاسرون زیبایی شناسانه است.۴۵ اثر در تنش پویای میان دو قلمرو هستی دارد، هر دو این قلمروها اگر از دورنمای تاریخی دیده شوند همزمان و به شکل تقسیم ناپذیری به صورت یک واقعیت مسلم اجتماعی و فردی وجود دارد.

شش

هنر مانند فرهنگ نیازهای ما را در حیطه ی تخیل برآورده می کند و از این گذشته، این نیازها را به صورت خاصی برآورده می کند، زیرا هنر با نیازهای وجودی ما نیز خویشی دارد. این نیازها می توانند در مراحل مختلف تاریخ متفاوت باشند، ممکن است اشکال پدیداری متفاوتی یابند، اما با این حال عامل ثابتی است که ما را قادر می سازد تا جهان، دیگران و خود را بفهمیم و خوش باشیم. منظور من از مطرح کردن چنین ادعایی این نیست که فقط هنری که در طول تاریخ تکامل یافته و در مدرنیسم رخ نموده می تواند چنین کارکردی داشته باشد، زیرا این نیازها می توانند به یاری اعمال انسانی دیگری نیز برآورده شوند. با وجود این، هنر چیزی ویژه است، حتا اگر الزاما خاص نباشد یا تنها در دوسده ی گذشته و شاید حتا پیش از آن، برای نمونه، در عهد عتیق و رنسانس، خاص شده باشد. در حالی که در شروع، از زمان مثلا فواره ی دوشان در ۱۹۱۷، یا جعبه های بریلو وارهل در ۱۹۶۴، عمل تعیین جایگاه، هنوز می توانست واکنشی را برانگیزد که چنین آثار یا حرکاتی را به عنوان هنر نهادینه می کرد، اما تداوم معاصر آنها که به شکلی تورمی همه جا حاضر است، درست اثری متضاد ایجاد می کند، هنوز اغلب چیزی از نقش هنر کاسته نمی شود. برای نمونه، پروژه ی نومفهومی مجموعه ی ده شخصیت (Ten Characters) از ۱۹۸۸ ۱۹۸۵، اثر هنرمند مفهومی روس، ایلیا کاباکوف (Ilya Kabakov) را در نظر بگیرید.۴۶ این مجموعه دربرگیرنده ی نمونه ی عناصر مفهومی است که شامل اشیای از پیش ساخته شده اند که عمدا در محیط های مختلف گذاشته شده اند. کاری مشابه آثار هنرمندان مفهومی دیگر، اما درعین حال به شدت متفاوت با آنها، زیرا در اصل به شناخت قبلی از داستان، واقعیت و تاریخ شوروی متکی است. پدیده های وجودی را به روشنی و به شکلی ابراز و آشکار می کند که تفاوتی با هنر گذشته ندارد و از راه بازنگری اثبات می کند که گونه ای هنر که به شکل مشروطی تولید شده، پیوسته در حال پیدایش مجدد است، زیرا شرایط انسانی پیوسته در حال پیدایش مجدد است، هر چند در اینجا نیز شکل آن مشروط است.

آیا این نوع مشروط بودن می تواند بدین معنا باشد که هر چیزی می تواند هنر باشد؟ پاسخ مسلما مثبت است. اما توده ی اختیاری پدیده های اجتماعی به سختی می توانند چنین نقش برابری بیابند. از این گذشته، هنر برداشتی تقریبی است، یعنی برداشتی است که از یک شاهکار تا فرهنگ توده ای و فراسوی آن گسترش می یابد، یعنی ثابت بودن عبارت کلامی نباید هشیاری ما را نسبت به این مساله سد کند که در واقع نمایانگر پدیده ای پویاست.

موضوع پایان هنر به درک آن در جامعه ی معاصر باز می گردد. یک پیش شرط لازم برای آن که هنر دارای ربط و بست باشد در اصل این است که کارکردی وجودی به این مفهوم داشته باشد که فراروی انسان و شکلی از درگیری و بنا براین از تجربه را مجاز سازد. هنرمندان و نظریه پردازانی که از نظر متضاد دفاع می کنند، می خواهند تجربه ای را که از راه اثر هنری، خالق و اثر را با مردم پیوند می دهد، از میان بردارند. از این موضع است که دیدگاه منتقد و نظریه پردار و آموزگار اتریشی هنر، پیتر وایبل (Peter Weibel) از آن برخاسته. وایبل چنین بحث می کند که «هر شکلی از هستی شناسی هنر آخرین پیروزی عمل محافظه کارانه بر ضد تقسیم تن وپیام و بر ضد پیدایش نظریه به بهای تجربه است.»۴۷ اگر هدف نظریه جلوگیری از تجربه است که با هنر گذشته و محافظ کارانه یکی گرفته می شود آن گاه پرسش این است که خط میان نظریه و هنر را در کجا باید کشید، زیرا در این صورت هنر به نظریه انتقال می یابد، یعنی این نظریه است که باید بحث هایی را فراهم آورد که خط میان هنر و غیر هنر را مشخص کند. در این صورت، اگر هنر اغواگر نباشد، گناه آن بر گردن نظریه است.

نتیجه گیری کنم: در نزد هگل، مرگ هنر با توضیح او درباره ی مسیر روح که یکی از عناصر یا مراحل سازنده و جوهری آن، هنر بوده است، پیوند دارد. از آنجا که عالی ترین اشکال روح یعنی اندیشه ی مفهومی پس از هنر شکل گرفته، بنا براین، هنر به مثابه ی شکل غالب این روح، موضوعی متعلق به گذشته می شود. هر چند پیتر بورگر نشان داده که ما هنوز در نزد هگل اندیشه هایی درباره ی تکامل بعدی هنر درجهت مدرنیسم فرمالیستی می یابیم، اما این مساله تغییری در این مشاهده به وجود نمی آورد که پایان (یا به حاشیه رانده شدن) هنر در عمل در کشورهایی روی داده که از لحاظ اقتصادی پیشرفته ترین اند، یعنی در کشورهایی که هنر وسیعا بخشی از محیط زیبا شده، جزیی از برداشت وسیع تر فرهنگ است یا شاید هم بیشتر تداوم منزوی شده ی هنر از گذشته ی مدرنیستی آن باشد. پندار (ایده) هگل درباره ی پایان هنر، همچنین در مورد شکل در اصل متفاوتی از هنر سده ی بیستم، از جمله مفهوم گرایی به کار برده شده که در بسیاری از کشورها و فرهنگ های غربی، شکل غالب هنر شده است. به نظر من این عمل نادرستی است، زیرا هنر مفهومی در واقع به مفهوم فلسفه ی هگلی، مفهومی نیست. درست است که این هنر بر اساس ایده ها قرار دارد، اما شکاف میان ایده ها و مفاهیم به مفهوم هگلی بسیار عظیم است. برداشت «پایان هنر» هر چند توصیف نقش کاهش یافته ی هنر سودمند است، اما به نظر می رسد که نیروی بالقوه ی محدودی دارد البته اگر بخواهیم آن را به مفهوم کاملا هگلی آن بفهمیم. در این صورت، هنر مفهومی نمی تواند جای معرفت مفهومی به مفهوم هگلی را بگیرد، بلکه تنها باید به صورت قابل رویت ترین جنبه ی وضعیت «پایان هنر» در نظر گرفته شود.

در همین چهارچوب است که آرتور دانتو به تازگی آن را چنین تعبیر کرده است: «نظر من نه تنها این نبود که دیگر هنری وجود نخواهد داشت، هر چند که «مرگ» چنین چیزی را می رساند، بلکه هر هنری که می توانست وجود داشته باشد، بدون بهره گیری از روایتی اطمینان بخش به وجود می آمد که به مثابه ی مرحله ی مناسب بعدی در داستان دیده می شد.

چیزی که به پایان رسید، روایت بود، اما نه موضوع روایت.»۴۸ به کلامی دیگر، زمانی که هنر نقش تاریخی و جایگاه خود را در تکامل تاریخی کل گرایانه از دست داد، زمانی که «معنای» تاریخ دیگر هستی ندارد (مترادف غیر هگلی آن «روایت اصلی» (master narrative) ژان فرانسوا لیوتار)(Jean Fran ois Lyotard است، زمانی که تمامیت تاریخ به تاریخ بپیوندد، بخش های سازنده ی آن، وقتی که به مثابه ی گام ها یا عناصر مترقی کلی تمامیت یافته در نظر گرفته شوند، اساسا بی معنا می شوند. از چنین دورنمایی، هنر سرنوشت تاریخ تمامیت بخشنده یا تمامیت یافته را می یابد. با این حال، این گفته همچنین بدان معناست که چنین قضاوتی به درک وجودی هنر که به شکلی تاریخی و به همان مفهوم کل گرایانه، تعیین نمی شود، کاری ندارد، یا که باید به ارزیابی دوباره ی تخیل مربوط شود که سال ها پیش از جانب کایا سیلورمان (Kaja Silverman) پیشنهاد شد.۴۹ از آنجا که این درک اخیر کاری با پایان هنر ندارد، بلکه فقط با تنزل فعلی آن سر و کار دارد، بحث درباره ی آن در این گفتار نمی گنجد.

“این متن سخنرانی آلش اریاوچ (Ales Erjavec)، از انستیتوی فلسفه ی اسلوونی (Institute of Philosophy. ZRC SAZU) در ایران است.

1- The Death of Art, ed. by Berel Lang, Haven Publishers, New York, 1984.

۲- Art Arthur C. Danto, ThePhilosophical Disenfranchisement of Art, Columbia University Press, New York, 1986, p. 81

۳- Gianni Vattimo, La Fin de la Modernite, Seuil, Paris, 1987, p. 60

۴- Jans Belting, Das Einde der Kunstgeschichte? Deutscher Kustverlag, Munich, 1983, The End of History of Art, University of Chicago Press, Chicago 1987.

۵- Arthur C. Danto, After the End of Art, Contemporary Art and the Pale of History, Princeton University Press, Princeton 1997, p. 62.

۶- Ibid. p. 17.

۷- Ibid. p. 18.
8- Danto, The Philosophical Disenfranchisement of Art, p. 81

۹- Gerard Genette, L’ouvre de l’art, La relation esthetique, Paris, Seuil, 1997, 11.

۱۰ نقد مفصل برداشت هنر و هنرمند و کوشش برای جایگزینی آنها را با برداشت تولید کننده و تولید می توانید در مجله ی Tel Quel، شماره های دهه ی شصت و اوایل هفتاد آن بیابید که نویسندگانی نظیر فیلیپ سولار، جولیا کریستوا، ژان لویی بودری و غیره در آن قلم زده اند و برداشت هنری خلاقیت در جامعه ی بورژوازی را با برداشت الهی مقایسه کرده اند که هدف اصلی از آن نشان دادن سرنوشت ایدیولوژیکی تولید هنری است. از این منبع است که برداشت «عمل معنابخش» signifying practice سرچشمه گرفت.
11- Benedetto Croce, Estetika , (Swrbo-Croatian edition), Zagreb, Globus, 1991,262,
نقل قول هگل از, Leipzig 1829, p. 191Vorlesunge uber Athetik I است.

۱۲ هگل، پدیدارشناسی ذهن، هارپر، نیویورک، ۱۹۶۷، ص ۷۱۱.

۱۳- Luc Ferry, Homo Aestheticus, Paris, Grasset, 1990, p. 200.

۱۴- Luc Ferry, Le Sense du Beau, Cercle d’Art, Paris, 1990, p. 200

۱۵ هگل، همان جا، ص ۷۱۶.

۱۶- Emil Zola, Les romsnciers naturalists, quoted in Philippe Hamou, Un discourse constraint, Litterature et realite, Seuil, Paris, 1982, p. 168.

۱۷- Theodor W. Adorno, Trying to Understand Endgame, in Brian O’Conner, ed.The Adorono Reader, Blackwell, Oxford, 2002, p. 348.

۱۸- Gianni Vattimo, The Transparent Society, Cambridge, Polity Press, 1992, p. 45.

۱۹- Genette, p. 11.

۲۰- Matin Heideggar, The Orignin of the Artwork, Philosophies of Art and Beauty. University of Chicago Press, Chicago 1964, pp. 701-702, quoted in Danto, After the end of Art.

۲۱- Peter Burger, The Theory of the Avant-Garde, Minneapolis, University of Minnesots Press, 1992, p. 26.

۲۲ همان جا، ص ۹۳.

۲۳- Juan Antonino Ramirez, Duchamp, Love and Death. London, Reaktion Books, 1998, p. 26.

۲۴- Clement Greenberg, Counter-Avant-Garde, Art International, May 20, 1971, p. 16-19.

۲۵- Curtis Carter, Marcel Duchamp, and the Americans, an unpublished paper presented at the colloquium, Marcel Duchamp, Aesthetics, Even, Ljubljana. October 2001, organized by the Sloveninan Society of Carter, Ibid.

۲۶ Curtis Carter, “Marcel Duchamp and the Americans,” an unpublished paper presented at the colloquium “Marcel Duchamp. Aesthetics, even,” Ljubljana,October 2001, organized by the Slovenian Society of Aesthetics.
۲۷ نقل قول از رامیرز، همان جا، ص ۲۷.

۲۸- Aristotle, Poetics, 1448b.
29- Ernst H. Gombrich, The Image and the Eye, Oxford, Phaidon, 1982, p. 1. See also Ales Erjavec, “Das fallt ins Auge…, Medien-Welten- Wirklichkeiten , eds.
۳۰ هر دو نقل قول ها از هنر مفهومی اثر تونی گادفری است:

Tony Godfrey, Conceptual Art, London, Phaidon, 1998, pp. 12-13.

Gianni Vattimo and Wolfgang Welcsch, Munich, Fink, 1997, pp. 39-58.
31- Herbert Read, A Concise History of Modern Painting, Thames&Hudson, London, 1974, p. 190.

۳۲- John Damascus, On The Divine Image: Three Apologies against Those Who Attack the Divine Images. Crestwood, N.Y. 1980, p. 19.

۳۳- Fredric Jameson, Postmodernism or The Cultural Logic of Late Capitalism, London, Verso, 1991, p.5.

۳۴- Arthur Danto, “The Artworld” in Pop Art: A Critical History, Berkeley, University of California Press, 1997, p. 272.

۳۵- Danto, p.276.

۳۶- Read, p. 319.

۳۷- Godfrey, p. 116.

۳۸- Zygmunt Bauman, Legislators and Interpreters, Cambridge, Polity Pres. 1989.

۳۹ نقد این موضوع را می توانید در اثر زیر بخوانید:

Ales Erjavec, L’estetica e le filosofie, Un nuovo corso per l’estetical nel dibattio internazionale, ed. Grazia marchiann, Torino, Trauben 1998, pp. 73-88.
۴۰ دانتو، پس از پایان هنر، ص ۳۵.

۴۱ دانتو، ص ۳۴.

۴۲ نقل از گادفری، ص ۱۲۷.

۴۳ نقل از گادفری، ص ۶۳.

۴۴- Robert C. Morgan, Art Into Ideas, Essays an Conceptual Art, Cambridge, University Press 1996, p. 34.

۴۵- RenePasseron, “La Poetique”, Recherches Poetique vol. I, Paris, Klinchsieck, 1975.
۴۶ برای نمونه به اثر زیر مراجعه کنید:

Boris Groys, “The Movable Cave ” or “Kabkov’s Self-memorials”, Italy Kabbkov,London, Phaidon, 1998. pp. 54-63

۴۷- Peter Weible, “Experience and Sapce” (interview), Lier en Boog, vol, 14, 1999, p. 162.
۴۸ دانتو، «مدرن پست مدرن، معاصر» در پس از پایان هنر، ص ۴.

۴۹ Kaja Silverman, The Threshold of the Visible World, Routledge, New York, 1996, See also Ales Erjavec, “Visual Culture,” Symbolic Imprints, es. Lars Keil Bertelsen et al., Aarhus University Press.1996.
*کیچ (Kitsch)، اصطلاحی از زبان آلمانی مترادف کار بازاری که اصطلاحی رایج از اوایل سده بیستم است که به اشیای هنری تقلید یا تکثیر شده و مورد مصرف مردم تازه به دوران رسیده اطلاق می شود به نقل از دایره المعارف هنر، تدوین رویین پاکباز، فرهنگ معاصر، ۱۳۷۸

پست مدرنیسم و وضعیت پست سوسیالیستی

آلش اریاوچ
فصلنامه ی فراایران، شماره ی یازدهم

یک

یکی از انواع بنیادین هنر قرن بیستم هنر آوانگارد بود که اگرچه لزوما پیوندی با آوانگاردهای سیاسی (و نظریه های اجتماعی، فلسفه های تاریخ و ایدیولوژی هایی که بر آنها استوار بودند) نداشت اما در معتقدات و جهت گیری های آینده ی خود با آنها اشتراک داشت.

ژان-فرانسوا لیوتار (Jean- Francois Lyotard) در ۱۹۷۹ نظریه ی پایان کار را مطرح می کند.۱ این ملاحظه همچنین در مورد همه ی ایدیولوژی های عمده ی سده ی گذشته، اعم از سیاسی و غیر آن، صادق است. توافق عمومی بر آن است که عصر پست مدرن یا پساصنعتی، یا عصر سرمایه های فراملی به زعم ارنست ماندل(Ernst Mandel) و فردریک جیمسون (Fredric Jameson)،۲ همچنین (اگرچه نه منحصرا) یک عصر تکثرگرایی است. مولفان بسیاری، از زیگمونت باومن (Zygmunt Bauman)۳ تا ولفگانگ ولش (Wolfgang Welsch)۴، در طی دهه ی ۱۹۸۰ از توان تاریخی بالقوه ی این عصر نوین، که امروز درآستانه ی آن قرار داریم، تجلیل کرده اند.

آوانگاردهای هنری تاریخی یا کلاسیک در پی تمامیتی اجتماعی بودند و خود را موظف میدیدند تا از قلمرو هنر محض، که آن را فعالیتی آکادمیک، بورژوا و به قول فوتوریست های ایتالیایی، گذشته گرا می نگریستند، فراتر روند. همین ملاحظه در مورد بخش هایی اساسی از آنچه «تجربه ی روسی در هنر» خوانده شده و به ویژه در مورد کنستروکتیویسم، سوپرماتیسم و پرودوکتیویسم نیز صادق است. میل به پل زدن بر مغاک بین هنر و «زندگی» موجب پیدایش شکل های نوین هنری شد؛ شکل هایی که امروز کمتر از شکل های اجرا شده زیر نام هدف های انقلابی، اقتدارگرا و جزم گرا به نظر نمی رسند.۵ همواره این شور انقلابی و اشتیاق انحصار بوده است که آوانگاردهای هنری تاریخی را آنچه ساخته است که بودند و ماندند: شکلی بدیع، خلاق و نامشروط هنری که غالبا دیر، اما یکسره، بخش عمده ی هنر و فرهنگ سده ی بیستم را شکل بخشید یا تحت تأثیر قرار داد. از این دیدگاه، آوانگاردهای هنری عصر جنگ اول جهانی به تمامی اصول و معیارهای روایت های کلان آن عصر تعلق و اعتقاد داشتند؛ و همچنین در ترویج افکار خود انحصارگرا، انعطاف ناپذیر و مصالحه ناپذیر بودند. حتا بعضی فعالیت های نئو آوانگارد دهه ی ۱۹۶۰ و اوایل دهه ی ۱۹۷۰ در این نوع دیدگاه می گنجند؛ مثلا نمایش های هنرمند «اکسیونیست» (actionist) اتریشی، هرمان نیچ (Hermann Nitsch)، یا نمایش های هنرمند آلمانی، گونتر بروس (Gunther Brus) ، نه تنها نهایت خشونت را که نیز شور مصالحه ناپذیر مشابهی را آشکار ساختند.

لیوتار به درستی بخشی از خیزش عظیم اجتماعی و تاریخی را از یک سو انعکاس پیدایش پست مدرنیته و پست مدرنیسم و از سوی دیگر ناشی از پایان عصر قطبیت سیاسی جهان می دانست که تجلی بارز آن فروریختن دیوار برلن در ۱۹۸۹ بود.

آیا در چنین شرایطی هنوز می شد فعالیت «تام» هنریای را به پیش برد که همان ضوابط اکید و مصالحه ناپذیر آوانگاردهای تاریخی و شاید بعضی نئوآوانگاردهای پس از جنگ دوم جهانی ترویج و اعمال می کردند؟ به عقیده ی من اگرچه چنین افکاری وجود داشت (شاید چون آوانگاردهای هنری پیشین نمایانگر آرمانی آشنا و پذیرفتنی بودند) و اگرچه نگارندگان شان آشتی ناپذیری مشابهی را تبلیغ می کردند، نه هرگز اجرا شدند و نه میتوانستند بشوند.

سخن من درباره ی هنر دوره ی انتقالی از سوسیالیسم (به ویژه واپسین مرحلهی آن) به پست سوسیالیسم در کشورهای مختلف اروپایی و جز آنها خواهد بود، یعنی کشورهایی که در گذشته کمونیست خوانده می شدند اعم از این که در اروپا، امریکا یا آسیا واقع شده باشند. از اوایل دهه ی ۱۹۷۰ به این سو هنر ویژه ای در بعضی از این کشورها پدید آمد که غالبا پیرو سنت های آوانگاردهای تاریخی بود (و غالبا آشکارا به آنها رجوع یا از آنها نقل قول می کرد) و همانند همتای «غربی» خود، به علاوه واجد اکثر پیش شرط هایی بود که مثلا زیباشناس لهستانی استفان موراوسکی (Stefan Morawski)، آنها را شاخص آوانگاردهای تاریخی (یا «کلاسیک» به قول خودش) می داند:

اول: … اصل تقلید به زیر کشیده می شود، گونه ها و انواع هنر در هم می آمیزند، گونه ی زیبایی محض طرد می شود»؛

دوم: نگرش های رسمی مورد پرسش قرار می گیرند. …؛

چهارم: هیچ آوانگاردی نیست که بازتاب خویشتنی عمدی نداشته باشد، یا فاقد تفسیرهای نظری باشد. …؛

پنجم: آوانگارد به شیوه ی گروهی عمل می کند. …؛

؛ششم: شاخص آوانگارد، شیوه ی زیستی مالامال از کفرگویی و فضیحت است که نگرش های واقعی و انگیزه های اعتراض آمیز خود را به قلمرو آداب و رفتار گسترش می دهد.۶

از بین شاخصه های ششگانه ی آوانگاردهای کلاسیک فقط یکی در هنر «آوانگارد» معاصر کم است. منظورم شاخصه ی سوم در فهرست موراوسکی است، یعنی «رد سنت هنری و غیر هنری، شیفتگی زمانه ی کنونی و گرایش به آینده.»۷ دقیقا فقدان این شاخصه است که هنر مورد بحث در اینجا را از همه ی آوانگاردهای پیشین سده ی بیستم متمایز می سازد. این هنر دیگر نه معطوف به آینده و نه مفتون زمان حال است: در عوض به گذشته می نگرد، از آن وام می گیرد، تملک می کند، نقل قول می کند و بدان اشاره می کند. درباره ی جهان اظهار نظر می کند بی آن که تأییدش کند، یا کوششی به تغییر آن نماید (ولی البته این مانع نمی شود که گهگاه در تغییر آن موثر افتد.) به علاوه، در عین حال که غالبا واجد هر پنج شاخصه ی مذکور در بالاست، «خواستار انحصار نیست و به کسب آن نمی کوشد. از آن فراتر: نفس تمایل به دست یافتن به چنین موقعیتی، چنین هنر آوانگاردی را منسوخ می سازد.»۸ در حالی که مولفان بسیاری این گونه هنر معاصر را صرفا «پست مدرن» خوانده اند، کمتر کسی به بررسی دقیق تر آن پرداخته و به تبیین مشخصات بارز این مشابه های معاصر آوانگاردهای سنتی کوشیده است. آن منتقدان هنری که به این تفاوت ها توجه کرده اند چنین هنری را «ترانس آوانگارد»۹ و «پست آوانگارد»۱۰ توصیف کرده اند، گو این که اطلاق هایی از این دست عمدتا به خصلت جسورانه ی این گونه هنر پست مدرن اشاره دارد و نه به هنری دارای صفات به شدت سیاست گرایانه ای که این هنر سوسیالیستی را از همتاهای غربی آن متمایز می سازد. به عقیده ی من این هنر اخص در فاصله ی بین سال های ۱۹۷۲ و آغاز دهه ی ۱۹۹۰ در کشورهای مختلف سوسیالیستی پدیدار شد و از این رو شکل متمایزی از پست مدرنیسم را تشکیل می دهد. من چنین هنری را پست سوسیالیستی می خوانم.۱۱

دو

میخاییل اپشتاین (Mikhail Epstein) در تحلیلی بر فرهنگ اخیر و معاصر روس چنین ابراز میکند که «آینده ی کمونیستی» به گذشته پیوسته است، در حالی که «گذشته»ی فئودال و بورژوا از سویی به سراغ مان می آید که در آن سو انتظار داشتیم با آینده ملاقات کنیم.»۱۲ چنین درکی از گذشته و حال جو فرهنگی روسیه ی سده ی بیستم را از جو فرهنگی سایر کشورهای کمونیست جدا می کند. اکثر کشورها در اروپا روشنگری را تجربه کردند و عمدتا خود را بخشی از غرب نگریستند، باور به پیشرفت تاریخی و امکان گسترش نامتناهی را که غالبا متناظر مدرنیته نگریسته می شد پذیرفتند: «در نگرش مدرنیته، فقط نقطه ی آغاز کم و بیش معین بود. بقیه، دقیقا به دلیل نامعین بودنش، میدانی برای طراحی، عمل و مبارزه می نمود.»۱۳

پست مدرنیسم، اگرچه امروز دیگر چندان باب طبع نیست اما در بحث من راجع به شکل ها و گرایش های هنر در کشورهای پست سوسیالیست واژه ای کلیدی است. تقریبا در همه ی موارد، پست مدرنیسم در کشورهای پست سوسیالیست پدیده ای مثبت تلقی شد. در کوبا با تردید مواجه شد، چون نشأت گرفته از فرهنگ ایالات متحده به شمار آمد و در چین نیز، پست مدرنیسم، به سبب روابط پیچیده اش با مدرنیسم و مدرنیته، مفهومی بالنسبه نامشخص به خود گرفت.

پست سوسیالیسم، به معنایی که من این واژه را به کار می برم، معادل «نخستین برهه ی انتقالی کمونیسم زدایی»۱۴ است. این پست سوسیالیسم بسیار یادآور مفهوم پست مدرنیته ی پیشنهادی جامعه شناس لهستانی انگلیسی، زیگمونت باومن است: «یگانه دستاورد محکم و تردید ناپذیر جدل پست مدرنیته تا اینجا، اعلام پایان مدرنیسم بوده است. … آنچه در سال های اخیر اتفاق افتاده می تواند پیدایش نظرگاهی مشرف شمرده شود که اجازه می دهد خود مدرنیته به عنوان یک موضوع مشمول، یک محصول اساسا کامل، یک فصل از تاریخ، که هم آغاز دارد و هم پایان نگریسته شود.»۱۵

آنچه در کشورهای سوسیالیست اروپا اتفاق افتاد بروز شکافی بطئ و در ابتدا نامحسوس در بافت سیاسی و اجتماعی آنها بود. در اتحاد جماهیر شوروی عظیم، پهناور و تحت حاکمیتی مرکزی، این شکاف در اوایل دهه ی ۱۹۷۰ رخ داد و در دهه ی ۱۹۸۰ در دوره ی زمامداری گورباچف ادامه یافت، و در اواخر دهه ی ۱۹۸۰، یعنی هنگامی که تحولات اجتماعی نه تنها در زندگی روزمره تجربه شدند بلکه از حیث سیاسی هم مورد تأیید قرار گرفتند، به پایان رسید. چنین فرایندی، اگرچه بسیار سریع تر، در دهه ی ۱۹۸۰ در کشورهایی چون چکسلواکی، لهستان، مجارستان و بلغارستان به وقوع پیوست، در حالی که در استثناهای انگشت شمار باقی مانده در ارتباط با گفتار حاضر (کوبا، تتمه ی یوگسلاوی و با قید احتیاط، چین) به «پشت سر نهادن سوسیالیسم بدون پشت سر نهادن واقعی آن» منجر شد.

این رویدادهای آشنا را از این رو یادآور می شوم که مشخص نمایم کشورهایی چون اتحاد جماهیر شوروی، کشورهایی اروپایی بلوک شوروی، یوگسلاوی و حتا کوبا و چین، علی رغم قرار داشتن در سه قاره ی مختلف، داشتن تاریخ ها، فرهنگ ها و روابط متفاوت (یا نداشتن رابطه در دوره ی سوسیالیسم متأخر)، معهذا دارای ویژگی هایی مشترک بودند، که یکی از آنها غالبا هنری بود که در زمان فرو ریختن نظام های سیاسی و اجتماعی پیشینیان سر بر آورد. این هنر بسیار شبیه هنر آوانگاردهای سنتی سده ی بیستم بود و اغلب به این نام هم خوانده می شد. اگر در سال های اخیر بسیاری از این کشورها دچار مسایل بسیار مشابهی چون بحران ارزش ها، از کف رفتن هویت، تجارتی شدن و اندیشه های ملی گرایانه و شاهد تجدید همدردی با نظام برافتاده ی سیاسی گذشته شان بوده اند، شاید طرح ادعای دیگری نیز موجه باشد: از آنجا که در لحظه ای تاریخی که در این کشورها نشانگر آغاز انتقال آنها به سرمایه داری است، این کشورها دارای میراث فرهنگی و اندیشواری مشابهی بودند، از آن انواع مشابهی از کوشش های هنری پسا یوتوپیایی (post – utopian) برون تراوید که به واقع گرایی سوسیالیستی، که تا آن زمان دکترین رسمی هنری بود، محدود نمی شد. در اواخر دوره ی سوسیالیستی، این گونه کوشش ها خودانگیخته و اغلب بدون ارتباط مریی با یکدیگر به وقوع پیوست. در طی این دوره ی به نسبت کوتاه، که در بعضی کشورها حداکثر یک دهه یا کمی بیشتر طول کشید و در بعضی دیگر چند سالی بیش نپایید، هنرمندان و آثارشان، کم و بیش مانند زمان انقلاب اکتبر و پاریس ۱۹۶۸ یا اواخر دهه ی ۱۹۶۰ در ایالات متحده، گاه نقش سیاسی و اجتماعی خطیر و آشکاری ایفا کردند.

البته، استثناهایی نیز وجود داشت: در آلمان شرقی، تنها هنرمندانی به هنر پست مدرن پرداختند که به آلمان غربی کوچ کردند و در آنجا جنبش «نویه ویلده» (Neue Wilde) را به وجود آوردند. در لهستان بحران سیاسی و اقتصادی دهه ی ۱۹۸۰ چنان حاد بود که پست مدرنیسم فقط یک اندیشه ی مبهم نزد فیلسوفان و نویسندگان قوی تر بود تا نزد هنرمندان بصری. در نتیجه میراث هنر مفهومی غیر سیاسی دهه ی ۱۹۶۰ تا اواخر دهه ی ۱۹۸۰ و حتا اوایل دهه ی ۱۹۹۰ دست نخورده ماند. در چکسلواکی پس از بهار پراگ ۱۹۶۸ چنان اختناقی حاکم بود که کمتر هنرمندی جرأت می کرد اندیشه ای آشکارا سیاسی در آثار خود بگنجاند. هنرمند چک میلان کنیژاک (Milan Knizak)، نزدیک به سیصد بار به زندان افتاد، در حالی که دیگر استثنای بارز چک، میلان کونچ (Milan Kunc)، از ۱۹۶۹ به این سو مقیم غرب بوده است. به جای آنان، نویسندگانی چون میلان کوندرا (Milan Kundera) و نمایش نامه نویسانی چون واسلاو هاول (Vaclav Havel) رسالت انتقاد از اندیشه های سیاسی کهنه و ترویج اندیشه های نو را بر عهده گرفتند.

«والاترین تصویری که در آشوب های سیاسی واپسین سال ها سر برآورد و منظورم از والا، به معنای دقیقا کانت(Kant)ی آن است بی گمان تصویر منحصر به فرد زمان سرنگونی خشونت بار چائوشسکو (Ceausescu) در رومانی بود: شورشیان در حال به اهتزاز در آوردن پرچم ملی بودند که ستاره ی سرخ آن، یعنی نماد کمونیسم، بریده شده بود، به طوری که به جای نماد اصلی سازمان دهنده ی حیات ملی، فقط سوراخی در میان آن بود. مشکل بتوان شاخصی بارزتر از خصلت «گشوده»ی یک وضعیت تاریخی «در حال شدن» به قول سورن کی یرکگارد (Soren Kierkegaard) را تصور کرد، از برهه ی واسطی که ارباب فرمانروای پیشین، اگرچه استیلای خود را از کف داده، هنوز جای خود را به بعدی واگذار نکرده است. … توده هایی که به خیابان های بخارست ریختند اوضاعی«گشوده» را «تجربه» کردند. … در آن لحظه ی زودگذری که سوراخ میان مظهر نمادین نظام به چشم دیده شد، در برهه ای منحصر به فرد، درگذر از یک مقوله (پیوند اجتماعی) به مقوله ای دیگر مشارکت کردند. اشتیاقی که به آنها نیرو می داد به راستی اشتیاق بر سر همان سوراخ بود که هنوز تابع استیلای هیچ طرح ایدئولوژیکی نبود؛ همه ی تملک های ایدیولوژیک (از ملی گرایانه تا لیبرال دموکراتیک) بعدا وارد صحنه شدند و کوشیدند فرایندی را که در اصل به آنها تعلق نداشت «بربایند».۱۶

این یک بخش اساسی «وضعیت پست سوسیالیستی» است: فروریختن دیوار برلن در نوامبر ۱۹۸۹، فرو ریختن متعاقب رژیم های کشورهای سوسیالیست اروپایی و احزاب کمونیست شان، خلاء سیاسی و اجتماعی دکترین یوتوپیایی سیاسی، دکترینی که از ایدیولوژی سیاسی محض فراتر می رفت، چرا که تمامی صحنه ی اجتماعی را در چنگ داشت.

هنگامی که سرانجام در سوسیالیسم «دولتی» یا «به واقع موجود» سرانجام شکافی پیدا شد، نوعی گشودگی عمدتا ناشی از بلاتصمیمی پدید آمد که بنا به تعریف اسلاووی ژیژک (Slavoj Zizek)، این گذر از نظام نمادین پیشین به بعدی، نشانگر وضع منحصر به فرد گذر از یک مقوله (پیوند اجتماعی) به یکی دیگر بود. در این برهه ی واسط، آنچه همین مولف، به تأسی از فردریک جیمسون، «میانجی زایل شونده» می خواند، گذر از یک نظام سیاسی به یک نظام سیاسی دیگر را میسر می سازد، ولی خودش در این فرایند دیالکتیکی گم و مسخ و به حاشیه رانده می شود. این سرنوشت بخش اعظم هنرمندان مورد بحث و بسیاری از آثاری بود که در طی این برهه ی واسط آفریدند: اعم از آن که از آپت آرت (Apt-Art) برهه ی ۸۴ ۱۹۸۲ در اتحاد شوروی سخن بگوییم، یا آثار گروه موسیقی اسلوونیایی لایباخ (Laibach) از ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۲، و یا آثار مفهومی و سیاست زده ی میلان کنیژاک در چکسلواکی در اوایل دهه ی ۱۹۶۰، هیچ یک هرگز نتوانست هاله ی تجلی اولیه ی خود به عنوان یک «رخداد» منحصر به فرد، به مفهوم لیوتار از این واژه را بازآفریند.

سه

ویژگی های پنجگانه ی عمده ی هنر مورد بحث عبارتند از: الف) مفهوم گرایی؛ ب) استفاده از فن ها و شیوه های پست مدرنیستی؛ پ) استفاده ی وافر از تصویرپردازی سوسیالیستی و کمونیستی؛ ت) استفاده از میراث ملی و فرهنگ مردمی، سنتی و توده ای؛ و ث) استفاده ی بسیار از آنچه من آن را برخورد هنری «دوتایی» می خوانم. این فهرست نه جامع است و نه همه ی ویژگی های هنر مورد نظر را در بر می گیرد. شایان است افزوده شود که در موارد بسیاری، مانند سازمان NSKدراسلوونی، Sots-Art در روسیه، گروه subReal در رومانی، «نسل دهه ی ۱۹۸۰» در کوبا و غیره، شاهد فعالیت های سازمان یافته ای هستیم که بی شباهت به آوانگاردهای کلاسیک نیستند.

از مثال های ذیل معلوم خواهد شد که بخش اعظم هنری که در اینجا مورد بحث قرار می گیرد به قلمرو هنرهای بصری به وسیع ترین معنای لفظ (نقاشی، چیدمان، عکاسی، طراحی و ویدیو) تعلق دارد، ولی می تواند در زمینه های دیگر نیز یافت شود: شعر، رمان نویسی و موسیقی گروه پاپ مخانیکا (Pop Mekhanika) در روسیه، موسیقی گروه لایباخ در اسلوونی، که هسته ی سازمان Neue Slowenische Kunst را تشکیل می دهد، که بخش هایی از آن در زمینه ی تئاتر و سینما نیز کار می کنند، یا موسیقی گروه BP در مجارستان. در اکثر موارد، شیوه های مختلف به هم در می آمیزند: در مورد نقاشی، تصویر اغلب با کلام همراه می شود؛ ترکیبی که موید اطلاق عنوان مفهومی به بسیاری از آثار این هنر است.

الف) از دیدگاه تاریخی، اکثر هنرمندان مورد بررسی، کار خود را به عنوان هنرمندان مفهومی آغاز کردند و بسیاری شان تا به امروز چنین مانده اند: ساندور پینچهلی (Sandor Pinczehelyi) ،متولد ۱۹۳۹، اهل پچ (Pecs) ، در مجارستان یا ملادن استیلینوویچ (Mladen Stilinovic)، متولد ۱۹۴۷، اهل زاگرب کرواسی. دیگرانی، مانند گروه اسلوونیایی اروین (Irwin) یا گروه رومانیایی subReal، آثاری عرضه داشته و نمایش هایی اجرا کرده اند که به حق می توانستند مفهومی خوانده شوند. همین امر در مورد ورود هنرمندان چین پس از ۱۹۷۹ صادق است. بخش متنابهی از هنر روسی مورد بررسی نیز اغلب مفهومی خوانده شده است، به ویژه در دهه ی ۱۹۸۰.۱۷ این هنر عملا تنها هنری است که تا کنون ازحیث نظری به طور مفصل تحلیل و تحت اطلاقی به نسبت یکدست طبقه بندی شده است.

دلیلی موجه بر مفهومی خواندن هنری که در اینجا مورد بحث قرار داده ام، که در عین حال روشنگر دلایلم برای سپردن چنین وزنی به این معنا و مشکلات فراراه تعیین محدوده ی آن است، توسط میخایل اپشتاین ابراز شده است: «مفهومی گرایان به وفور به موضوع هایی کلی مانند «کمونیست بر تردیدهای درونی خود فایق گشته، شجاعانه رفقای خود را به افزایش بهره وری تولید رهنمون می شود» می پردازند. از آنجا که هیچ نویسنده ی شوروی که احترامی برای خود قائل است نمی تواند به این گونه اظهارات کلیشه ای بسنده کند، سخت می کوشد که این فرد کمونیست و رفقای او را به صورت انسان های واقعی توصیف کند، با جزییات باورکردنی بسیار، از جمله ضعف های شخصی شان. با این وجود، این خصلت فقط محملی برای یک اندیشه یا اصل ایدیولوژیکی باقی مانده. مفهومی گرایان به طبیعت تصنعی نه تنها ادبیات شوروی که حتا خود واقعیت شوروی پی بردند و نقاب از چهره ی آن برگرفتند. آثارشان را نمی توان تنها به مفاهیم خلاصه کرد، فقط به این دلیل که عامرانه و در بنیاد از آنها استنتاج شده اند . … آنها آثاری متعالی از یک هنر بد می آفرینند که عامدانه و غالبا استادانه طیف اندیشه های شاخص شوروی را تقلید می کنند.»۱۸

آنچه نزد اکثر این گروه ها، افراد و آثار شاخص است دقیقا خصلتی است که اپشتاین در بالا توصیف کرده است: کاربرد تحت الفظی تصویرپردازی سوسیالیستی و انشاپردازی ایدیولوژیکی آن. این هنرمندان و مولفان از شیوه ی رایج «ناراضیان»، در نقد شاعرانه یا استعاری واقعیت اجتماعی و اندیشواری موجود استفاده نمی کنند، از زبان ازوپی (Aesopian) برای در لفافه بیان داشتن نظریه های شخصی، عقاید سیاسی و انتقادهای خود که نمی توانند در قلمرو سیاسی بر زبان آورده شوند بهره نمی گیرند چرا که این گونه ابرازها در آن ممنوع و شدیدا تحت مراقبت دولت هستند. مولف مفهومی گرایی که اپشتاین آثار او را توصیف می کند از یک تدبیر کاملا متفاوت هنری استفاده می کند و از این دیدگاه است که او با مولفان و هنرمندان پیشین روس، اعم از قبل و بعد از عصر شوروی تفاوت دارد. شگفتا که همین شیوه را در بسیاری کشورهای سوسیالیست متأخر، شامل مجارستان، اسلوونی و کوبا باز می یابیم، که در آنها این مولفان یا هنرمندان اغلب اطلاعات چندانی از کار بقیه ندارند.۱۹

یک مثال خوب و قدیمی از هنرمندی که از شیوه ی انشاپردازی ثانویه ی مبتنی بر انشاپردازی اولیه ی ایدیولوژیکی اما در قلمرو نقاشی استفاده می کند هنرمند مجار، ساندور پینچهلی است. (تصویر۱، ساندور پینچهلی، داس و چکش، ۱۹۷۳) در یک عکس ساده ی سیاه و سفید، «هنرمند در دستان خود اشیای واقعی، یک چکش و یک داس واقعی را نگاه داشته و این نمادهای آشنای سیاسی را تنگ در آغوش کشیده است. دست های او به دقت مانند مجسمه های مصری به روی سینه اش به شکل علامت ضرب قرار گرفته اند؛ چهره ی او در قاب داس و چکش محصور شده است. … پینچهلی با تبدیل مفهوم انتزاعی به شئ ملموس، نماد را از راه تکرار مکررات در هم می شکند. …

تکرار مکررات، فرایند زدایش محرمات را کامل می کند: داس چیزی جز یک داس معمولی و چکش نیز چیزی جز یک چکش معمولی نیست.۲۰ به دیگر سخن، آنچه این هنرمند انجام می دهد این است که «خود شئ را نشان می دهد» و مادیت بی معنای شئ را، که در دهه ی ۱۹۷۰ هنوز فقط از حیث القائات نمادین خود عملکرد داشت، آشکار می سازد. پینچهلی با این کار خود یکی از نخستین آثار پست مدرن را به وجود آورد، چون پست مدرنیسم «نه نشان دادن این که بازی در غیاب یک موضوع هم ادامه دارد، که نمایش از یک غیبت کانونی به حرکت در می آید، بل نمایش مستقیم شئ است، و اجازه دادن به آن که خصلت خنثی و اختیاری خود را مریی سازد. همان شئ می تواند یا به عنوان چیزی منفور و به دور ریختنی یا در مقام جلوه ای متعالی و شیفتگی برانگیز عمل کند: تفاوت، که صرفا جنبه ی ساختاری دارد، نه به «خواص عملی» شئ که فقط به مکان آن در نظام نمادین بستگی دارد۲۱.» دقیقا همین شیوه از آن دمیتری پریگوف (Dmitri Prigov) است، که در «قوطی امضا» خود (تصویر ۲. دمیتری پریگوف، قوطی امضا، ۷۸ ۱۹۷۷) یک قوطی فلزی پوشیده از امضاهای متعدد را به نمایش می گذارد که روی آن نوشته شده است: «یک قوطی امضا برای خلع سلاح کامل و بی قید و شرط امریکا». این یک حرکت سیاسی نیز هست که جنبه ی مادی آن آشکار می شود: یک قوطی پر از امضا به جز یک قوطی بی خطر و رقت انگیز نیست که در القای هنری خود هدف تماما ایدیولوژیکی خویش را بر ملا می کند.

پریگوف با قوطی خود فرایند مشروح در بالا را از دو راه به پیش می برد. اول این که قوطی جنبه ی نمادین چنین شئ را که از دیگر سو بالقوه معنای سیاسی دارد با نمایش جنبه ی مادی و خصلت اختیاری آن از آن بر می گیرد. از این حیث، شیوه ی هنری دقیقا عکس آن است که شش دهه پیشتر فرمالیست های روس از دیدگاه نظری اختیار کرده بودند: هدف آنان (و نیز هدف فوتوریست های روس) در آن ایام، نشان دادن طبیعت شاعرانه ی کلمات و صداها و اشیای روزمره به قصد آگاه ساختن ما از طبیعت شاعرانه ی واژگان بود. در مورد هنر پست مدرن مورد بحث، روش درست برعکس این است: بر خلاف ویکتور اشکلووسکی (Victor Shklovski) و دیگر فرمالیست های روس، هنرمندان مفهومی پست مدرن، طبیعت مادی محض اشیا بلعیده شده در نمادپردازی ایدیولوژیکی را بر ملا می کنند.

روشی بسیار مشابه روش پینچهلی را می توان در نقاشی های کارلوس رودریگز کاردناس) (Carlos Rodriguez Cardenas) متولد ۱۹۶۲) تشخیص داد، که از نسل «دوم» یا پست مدرن هنرمندان کوبایی است. در اثر او ساختن آسمان (تصویر ۳، کارلوس رودریگز کاردناس، ساختن آسمان، ۱۹۸۹) دقیقا همان چیزی را می بینیم که از عنوان آن بر می آید: دیواری از آجرهای آبی، که بلندتر از تپه های مواج سبز قد برافراشته، جمله یا شعاری ایدیولوژیکی را به تصویر می کشد. در اینجا با تجسم مادی کلمات ادا شده مواجهیم. استعاره در اینجا، همچون که در مورد داس و چکش پینچهلی، جدی به معنای تحت اللفظی گرفته شده است. چنان که خراردو موسکرا (Gerardo Mosquera) ملاحظه می کند، هنرمند بر «تصاحب شعارهایی قالبی که زندگی کوبایی مالامال از آنهاست و قراردادن آنها در محیط های متفاوت معنایی(semantic) از طریق یک فرایند تخریب استهزاء آمیز تمرکز می کند.»۲۲

یک ویژگی دیگری هنر مفهومی کشورهای سوسیالیست، شیفتگی نسبت به کلمات، عنوان ها و شعارهاست. در آثار اریک بولاتف (Erik Bulatov)، الکساندر کوسولاپف (Aleksandr Kosolapov)، ایلیا کاباکف (Ilya Kabakov) یا کومار و ملامید (Komar & Melamid)، بر طبق این شعار سیاسی که اندیشه ها نیروی مادی هستند، کلمات به اشیای راستین مبدل می شوند. از این حیث نیز، هنر پست مدرن یا پست یوتوپیایی با متقدمان مدرنیست و آوانگارد خود تفاوت دارد: «از حیث صوری، وجه شاخص هنر پست یوتوپیایی شوروی دهه ی ۱۹۷۰ قبل از هر چیز رجعت به روایت است، که بر عکس طرد کیفیت ادبی از سوی هنر آوانگارد است، و همچنان کیفیت روایی واقعی گرایی سوسیالیستی را پی می گیرد.»۲۳

در مورد بولاتف، شعارها در واقعیت ذهنی درونی که در نظر هنرمند عین واقعیت است، مداخله می کنند (تصویر ۴. اریک بولاتف، «نه برای تکیه کردن»، ۱۹۸۷) و نمایانگر واقعیت اجتناب ناپذیر ایدیولوژی سیاسی هستند که در تمامی زندگی سوسیالیستی ساری است. همچنان که لنین در مقاله ی «چه باید کرد؟» خود ادعا می کند، فضای عاری از ایدیولوژی وجود ندارد، ایدیولوژی خواه سوسیالیستی باشد و خواه بورژوا. نقاشی های کاباکف، وانگ گوانگی (Wang Guangyi) (تصویر ۵، وانگ گوانگی، «مجموعه ی توبیخ بزرگ: کوکاکولا، ۱۹۹۳) یا میلان کونچ (تصویر ۶، میلان کونچ، «مصرف گرایان جهان، متحد شوید!»، ۱۹۷۸) چنین مستتر می کردند که جهان های نمادین سرمایه داری و سوسیالیسم بر پایه ی اختصار مشابهی در نشانه ها کار می کنند.

ب) آشناترین شکل پست مدرنیسم در کشورهای سوسیالیستی متأخر عبارت بوده است از وفق و تملیک پست مدرنیسم غرب یا جهان اول. پست مدرنیسم صور محلی تر یا مشخص نیز داشته است و همان ها در اینجا مورد توجه من هستند. پس آنچه بدون شک در کشورهای سوسیالیست مشاهده می کنیم استفاده ی وافر از فنون و شیوه های پست مدرنیسم است؛ هنرمندان یا منتقدان، اغلب هنر بر آمده از این کشورها را پست مدرن نیز می خوانند.

یکی از ویژگی های شاخص پست مدرنیسم، استفاده از اشاره های بینامتنی (intertextuality) و بازسازی است. اگر چه اطلاق نخست عمدتا در داستان نویسی کاربرد دارد، در قلمرو هنرهای بصری و دیگر سبک های هنری نیز به کار می آید. در بخش اعظم هنر مورد بحث، آثار دوره های گوناگون به وفور مورد استفاده قرار می گیرند و در برخی موارد آثاری یکسره بازسازی می شوند. در مورد هنرمند اهل بلگراد، گوران جورجویچ (Goran Djordjevic)، که نه تنها آثار منفرد بل مجموعه هایی از آنها یا نمایشگاه هایی را به تمامی تقلید کرده است.

جورجویچ هنرمندی بود که بر گروه اسلوونیایی اروین و دسته ی موسیقی لایباخ، که عادت داشت نه تنها ترانه های نوازندگان دیگر که آلبوم های کامل شان را تقلید کند مثلا Let it be اثر بیتلز (Beatles) به شدت اثر نهاد.۲۴

نسخه برداری از آثار هنرمندان دیگر در بسیاری کشورها رایج بود: نه تنها گوران جورجویچ که گروه نقاشان اسلوونیایی اروین (تأسیس شده در ۱۹۸۴) از این شیوه پیروی می کردند. اروین نه تنها کارهای مارسل دوشان (Marcel Duchamp)، رنه ماگریت (Rene Magritte) یا نقاشان اسلوونیایی را کپی می کرد یا نقشمایه ی نقاشی ها یا چیدمان های خود قرار می داد که آگاهانه رابطه ی مساله آمیز بین اصل و کپی و بین هنر و مضمون یا زمینه ی گسترده تر سیاسی آن را آشکار می ساخت. گروه طراحان New Collectivism، که گروه دیگری عضو سازمان Neue Slowenische Kunst بود، تکرارهایی از پوسترهای پیشین را تولید می کرد، که مشهورترین آنها پوستر یادبود جشنواره ی جوانان در بلگراد در ۱۹۸۷ بود: در حالی که از سوی هیأت داوری فدرال به عنوان پوستر رسمی این جشن ملی سراسری برگزیده شده بود، یکی از داوران کشف کرد که اثر برگزیده تکرار یک اثر نازی، مربوط به سال ۱۹۳۷، از ریشارد کلاین (Richard Klein) است که «رایش سوم» عنوان داشت. (تصویر ۷،New Collectivism، «روز جوانان»، پوستر، ۱۹۸۷)

مجموعه ی دیگری از تکرارهای پست مدرن، چند اثر میلان کونچ مربوط به سال های ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۹ را در بر می گیرد، که او آنها را واقعی گرایی «شرم آور» یا «دردناک» می خواند و در آنها همه چیز را از استادان کهن هنر پاپ و تصویرپردازی کمونیستی به کار می گیرد.

پ) چشمگیرترین ویژگی هنر مورد بحث، استفاده ی مشتاقانه ی آن از تصویرپردازی کمونیستی و سوسیالیستی است. در عصر مدرنیسم، فرهنگ و هنر در کشورهای سوسیالیستی اروپا به بخش رسمی و بخشی که غیر رسمی، معترض، منتقد و غیره خوانده می شد تقسیم می شد. در این چهارچوب مدرنیستی، نمادها یا شعارهای ایدیولوژیکی، به عنوان مثال، یا فقط در مضمونی طنزآمیز خودنمایی می کردند، یا آن که دلیل بر تن دادن هنرمندی تلقی می شد که از آنها در آثار خود استفاده کرده بود. همچنان که نقاش بلند آوازه ی مدرنیست مجار، ایمره باک (Imre Bak) در ۱۹۹۵ به من گفت: «هنر، اگر بناست هنر بماند، هرگز نباید عملکرد سیاسی داشته باشد.»

هنری که در اینجا راجع به آن بحث می کنم از برنامه ی دیگری پیروی می کند: از شعارها و گفته های سیاسی، به همراه توصیف های بصری آنها، پیکرنماها، نمادها و شمایل رسمی بهره می گیرد و گزیده هایی از آنها را به اشکال بی شمار به هم می آمیزد. مثلا الکساندر کوسولاپف (Aleksandr Kosolapov) در اثرش به نام برگی از مالویچ (۱۹۸۶) نسخه ی مجددی از پرده ی مشهور واقعی گرانه ی سوسیالیستی استالین و وروشیلف در کرملین (۱۹۳۸)، اثر الکساندر گراسیمف (Aleksandr Gerasimov)، است که در آن کلمه ی «مالویچ» به شیوه ی آگهی سیگار مارلبورو (Marlboro) بر نقاشی سه بعدی منطبق شده است. همین تدبیر در بسیاری آثار چینی اوایل دهه ی ۱۹۹۰ به این سو، یا در کارهای گروه اروین، مثلا در محله های سرخ (۱۹۸۷)، به کار رفته است: این اثر، تکرار یکی از آثار انگشت شمار واقعی گرایی سوسیالیستی اسلوونیایی است که، اگر چه ساخته ی گروه اروین بود، بعدا به دست آفریننده ی اصلی آن، یانش کنش (Janez Knez) امضا شد. (تصویر ۸، اروین، محله های سرخ، ۱۹۸۷).

آنچه در محله های سرخ زیر سوال برده شده است، به همان اندازه رابطه با گذشته، مساله ی اصل و کپی است. در نقاشی ها و چیدمان های کوسولاپف، در بسیاری از آثار کومار و ملامید، در بعضی کارهای ساندور پینچهلی، کارهای هنرمندان کوبایی مانند فلاویو گارسیاندیا (Flavio Garciandia) یا رنه فرانسیسکو (Rene Francisco) یا در Political Pop و Cynicisim Rouge چینی، هدف بیشتر تفنن آمیز است.

Russian Sots Art که در ۱۹۷۲ توسط کومار و ملامید پایه گذاری شد و آشکارا به واقعی گرایی سوسیالیستی شوروی و پاپ آرت امریکایی وابسته بود، هدفش مفرح بودن است، نه ارتقای معنوی آگاهی مان، بدان سان که نزد اریک بولاتف، ایلیا کاباکف یا اولگ واسیلف (Vasilev Oleg)مشاهده می شود.

داس و چکش در آثار هنرمندان مختلفی که برشمردیم یافت می شود. به عبارت دقیق تر، در اکثر موارد، داس و چکش خود اثر است. موارد دیگری از این دست عبارتند از داس و چکش های لئونید سوکف (Leonid Sokov)، که در ۱۹۸۸ یک جفت پشمی آن را ساخت، میلان کونچ، که در ۱۹۷۹ نان هایی به این دو شکل پخت (و آنها را «غذای فردا» عنوان داد)، یا آندری فیلیپف (Andrei Filippov)، که در ۱۹۸۹ آنها را سر یک میز غذا به جای کارد و چنگال نشاند.

لنین ها و استالین ها و ستاره های سرخ بی شمار به کار رفته در چیدمان ها، نقاشی ها یا تندیس ها به همان نحوی مورد استفاده قرار گرفته اند که شمایل های پاپ آرت و اشیای مصرف انبوه در غرب. در کشورهای سوسیالیستی، پاپ آرت موجب پیدایش موج های خلاق عظیمی شد، چون ارایه ی نقدآمیز و در عین حال غیراقتدارگرایانه ی ایدیولوژی سیاسی را وارد صحنه کرد. وفور آثار حاوی این نقشمایه ها را می توان به اعتبار تمایلات و انتظارات تجاری توجیه کرد، گو این که این امر فقط در مورد هنر بزرگ ترین دو کشور مورد بحث صادق است: اتحاد شوروی (یا به عبارت دقیق تر، روسیه) و بعدا چین.

ت) در ۱۹۸۱ ساندور پینچهلی سه فلفل را (که مجارستان به خاطر آن در اروپا شهره است) به رنگ های سرخ و سفید و سبز یعنی رنگ های ملی و پرچم مجارستان نقاشی کرد. دو سال بعد، او همان کار را با سه داس انجام داد، بدین صورت که آنها را بر زمین پوشیده از کاه به نمایش گذاشت، سپس سه تخم مرغ و حتا علف و درختان را به همین منوال نقاشی کرد و این آثار را «داس هایی از مزرعه ی بزرگ RWG»، «لانه ای با تخم مرغ های RWG» و «درختان مزرعه ی بزرگ RWG » نام نهاد. سه حرف G، W،R نمایانگر (red) سرخ ، (white) سفید و (green) سبز بود و هنرمند با رنگ آمیزی همه ی این اشیا به رنگ های پرچم مجارستان نمادی از مالکیت ملی به آنها داده بود. حرکت، البته طنزآمیز بود، ولی با این وجود بیانگر این ملاحظه ی ظریف بود که مولفه های ملی جهان واقعی پیوسته اهمیت بیشتر به خود می گرفتند و رفته رفته جانشین نمادهای پیشین جهان شمول و فراملی داس و چکش می شدند که، در عکسی از پینچهلی مربوط به ۱۹۷۳، عاری از هر گونه اطلاق ملی بودند. حرکت هایی مشابه را نزد هنرمندان چینی و روسی که از الفباهای ملی خود استفاده کرده، به این شیوه ی روایی مالکیت خود را بر این نقشمایه ها ابراز نموده و ملیت چینی یا روسی خود را به نمایش گذاشته اند، باز می یابیم.

اندیشه ای مشابه اندیشه ی پینچهلی آشکارا در کارهای فلاویو گارسیاندیا به چشم می خورد، که در آنها «علامت داس و چکش، در رویکردی انسان شناسانه، به تعبیری چونان آلت رجولیت، به جز اشاره به پرسترویکا (perestroika) به عنوان تجدید حیات اتحاد شوروی، همچنین نمایانگر تملک نشانه ی کمونیستی توسط «جهان سوم» است.»۲۵ (ش ۹، فلاویو گارسیاندیا، «بدون عنوان»، ۱۹۸۹).

حرکتی مشابه، ولی جدی تر، کار اعضای گروه لایباخ بود، که در ۱۹۸۹، در یک کلیپ ویدیو برای آلبوم موسیقی شان، خود را در پیشزمینه ی برج آلیاژ (Aljaz Tower)، که یک پناهگاه فلزی بر قله ی کوه تریگلاو (Mt. Triglav)، بلندترین کوه و نماد ملی کشور اسلوونی است، نشان دادند. برج آلیاژ در پرچمی سیاه پیچیده شده بود که یک چرخ دنده و صلیب مالویچ (Malevich) علامت تجارتی گروه لایباخ در مرکز آن دیده می شد. بدین سان این گروه به طرزی نمادین نشانه ی ملی اسلوونی را از آن خود کرد.

؛ث) در بهار سال ۱۹۶۸ ژان فرانسوا لیوتار در نانتر (Nanterre) سمیناری در مقوله ی پوسترهای سیاسی برگزار کرد. در بیست و ششم ژوئن اثری را مورد بحث قرار داد که از حیث تعبیر بخشی از هنر مورد بحث در اینجا، حایز اهمیتی ویژه بود. توجه لیوتار به ویژه به یک پوستر، کار هنرمند آوانگارد روس، ال لیسیتزکی (El Lissitzky)، موسوم به پوستر خیابانی، (۲۰ ۱۹۱۹)، معطوف بود که می گفت: «سفیدها را با تبر سرخ از پا در آورید.» (تصویر ۱۰. ال لیسیتزکی، «پوستر خیابانی»، ۲۰ ۱۹۱۹) خود اثر، که به قصد تبلیغ سیاسی ساخته شده بود (بدین معنی که تبر سرخ همان ارتش سرخ بود و سفیدها ضد انقلابیون)، همچنین یکی از نخستین آثار انتزاعی لیستیزکی بود. این پوستر بهترین مثال انطباق کلام و تصویر است که در آن هر عنصری معنای انفرادی خود را گویی در یک تضاد دوتایی حفظ می کند. پوستر به تمامی، به جز آن که یک کار تبلیغ سیاسی است، عملکردی آشکارا زیبایی شناسانه را به نمایش می گذارد. لیوتار نکته بینانه ملاحظه می کند که یک تضاد تجسمی در پوستر لیسیتزکی وجود دارد، چرا که «نوشته شکل می شود و پیکر گویی به متن شکل ها تبدیل می گردد. از یک سو یک ساختار شکنی (deconstruction) از کلمات و حروف در کار است که نه تنها بر معنی (از پا در آوردن با تبر) که نیز بر گرافیسم، که در یک رابطه ی تجسمی با فضا قرار دارد، اثر می نهد: پس این یک اثر پیکرنما (figural) است.۲۶

شاید یکی از دلایل توجه لیوتار به پوسترهای سیاسی به شرایط تاریخی سمینارش مربوط می شد که شاید تا حدی نیز به این بحث مرتبط باشد، چون در همه ی این موارد پاریس ۱۹۶۸، سوسیالیسم متأخر و پست سوسیالیسم، و همچنین زمانه ی خود لیسیتزکی شکلی از آوانگارد به طور جدی در رویدادهای سیاسی و اجتماعی درگیر بود. اما از چه روست که پوستر لیسیتزکی هنوز چنین اثرگذار است؟ چرا گرافیسم ساده ی آن چنین پر معنی می نمایند؟ چرا این اثر به ما اجازه می دهد که آن را از یک سو یک بیان ایدیولوژیکی محض و از سوی دیگر، یک اثر زیبایی شناختی محض ببینیم، در حالی که این دو هرگز در فضایی واحد به هم نمی رسند، چرا که این مانع درک و دریافت هر یک از آنها می شد؟ برداشت حاصل از این پوستر به تضادهایی بصری می ماند که آنها را، با تغییردادن دیدگاه ادراکی درونی مان، به نحوی متفاوت یا به صورت شیئ دیگر می بینیم. در مورد این پوستر (و بسیاری کارهای دیگر این هنرمند یا مثلا مالویچ)، برداشت زیبایی شناختی ناشی از شکل های خالص هندسی بر تأثیر ایدیولوژیکی نوشته می افزاید، و برعکس. تصویر و روایت در دو فضای متمایز وجود دارند؛ در پوستر مورد بحث، مثلا، فقط تقاطع می کنند، به طوری که بر ادراک ما نه یک تأثیر متحد بلکه تأثیری مضاعف یا موازی می گذارد.

همین تأثیر است که بسیار با آنچه عده ی زیادی از هنرمندان سوسیالیست متأخر بدان رسیدند شباهت دارد. آیا این روش به راستی شبیه انطباق فضای سه بعدی مبتنی بر مناظر و مرایای فضای تصویر بر یک شعار سیاسی دو بعدی در آثار اریک بولاتف نیست؟ (تصویر۱۱، اریک بولاتف، شکوهمند باد اتحاد جماهیر سوسیالیستی، ۱۹۷۵)، یا این که، به وجهی قدری متفاوت، شبیه به روش مفهوم گرایی تعریف شده توسط اپشتاین نیست که نه تنها در داستان نویسی که در آثار بصری پینچهلی، گارسیاندیا یا گروه subREAL در رومانی اتخاذ شد؟ در ماه مارس ۱۹۹۰ (چند ماه پس از سقوط دیکتاتوری چائوشسکو) این گروه در بخارست پرتره هایی از رییس جمهور تازه برگزیده، ایلیسکو (Iliescu) را به نمایش گذاشت که «جدلی فضاحت بار و مرافعه ای بین آنان که از تکرار لحن مداهنه آمیز بیم داشتند و آنان که این حرکت را موهن می نگریستند به بار آورد. طبق معمول، نیت subREAL از سوی همه بد فهمیده شد، و عجب آن که خود گروه از این وضعیت راضی بود.»۲۷ با این نمایشگاه، subREAL عامدانه به استقبالی تضادآمیز دست یافت: یک طرف (طرف رسمی) این گروه را متهم می کرد که رییس جمهور ایلیسکو (جانشین بلافصل چائوشسکو) را به سخره گرفته است، و بدین سان به طور تلویحی گروه را به داشتن موضع مدرنیست نقاد یا معترض متهم می کرد، در حالی که طرف دیگر، یعنی طرف «معترض»، این حرکت را تأیید رژیم تلقی می کرد.

هر دو تعبیر، مادام که می کوشند به انحصار برسند، البته غلط هستند؛ همزمان نمی توانند از حیث مفهومی به عنوان یک کل درک شوند، چرا که با یکدیگر ناسازگارند. گروه subREAL نیز در جهت نیل به همین هدف می کوشد: دست یافتن به یک تأثیر زیبایی شناختی هنری/ سیاسی با استفاده از این روش «دوتایی». همچنان که در دیالیکتیک فیخته (Fichte)، که در آن تز و آنتی تز هرگز به سنتز نمی رسند، در اینجا نیز هر دو تعبیر در کنار یکدیگر وجود دارند: هرگز در یک تعالی مفهومی همزیستی ندارند، هرگز به وحدت نمی رسند، و از این راه شکافی ژرف میان بصری و مفهومی، یعنی یک کل غیرقابل نمایش، به وجود می آورند. «عجز تخیل از راه برهان خلف بر وجود تخیلی گواهی می دهد که می کوشد حتا تجسم ناپذیرها را مجسم کند و این تخیل بدین سان سعی دارد که موضوع خود را با موضوع خرد هماهنگ کند و این که نارسایی تصاویر، خود نشانه ای منفی از قدرت عظیم اندیشه است. این چند پارگی حواس به تنشی حاد که کانت (Kant) آن را اغتشاش می خواند منجر می شود که شاخص رنج برای نیل به تعالی است، در برابر احساس آرام زیبایی.»۲۸

شیفتگی بی وقفه ای که نزد بسیاری از هنرمندان سوسیالیست پست مدرنیست نسبت به سوپرماتیسم و کنسروکتیویسم مشاهده می کنیم، و استفاده ی همزمان آنان از شکل های مطلقا زیبایی شناختی و شکل های مطلقا نمادین یا حاوی نمادهای سیاسی، شاید از کاربرد شیوه ای مشابه ناشی شده باشد، که لیوتار آن را «نقیضه ی تجسمی» (“plastic paradox”) یا مارگاریتا توپتیسین (Margarita Tupitsyn) آن را «مریی سازی مفاهیم لفظی»۲۹ می خواند، و نخستین موارد استفاده از آن در آثار آوانگارد کلاسیک روس و سپس در هنر مفهومی پست سوسیالیست به وقوع پیوست.

پدیده هایی وابسته عبارتند از نمایش ها و ابرازهای گروه های موسیقی: در دهه ی ۱۹۸۰ گروه «پاپ مخانیکا»در سن پترزبورگ، مثلا کنسرت های خود را در لباس یک دسته ی موسیقی نظامی اجرا می کردند، و تماشاچیان اغلب باور داشتند که آنها در واقع یک گروه رسمی شوروی هستند. در اسلوونی، گروه لایباخ، که «یکی از زیرکانه ترین دستکاری های فرهنگی از زمان اسب تروا تا کنون»۳۰ خوانده شده است، با تکرار بی وقفه ی بیان های ایدیولوژیکی و باز نمایی آیین تمامیت خواهی به منتها درجه ی آن، از تأثیر ایدیولوژیکی عوام گرایی سیاسی اواخر دوره ی سوسیالیسم خود مدیریتی در یوگسلاوی پیشی گرفت. با ارایه ی خود از بدو پیدایش آن در ۱۹۸۰ به عنوان تقلید افراط آمیزی از ایدیولوژی سیاسی، نقیضه ای نظیر نقیضه ی گروه subREAL به وجود آورد. به این گفته های لایباخ توجه کنید: «هر هنری یک موضوع دستکاری سیاسی است، به جز آن که به زبان خود آن دستکاری سخن می گوید» (۱۹۸۴)؛ «سیاست والاترین و فراگیرترین هنر است و ما، که هنر اسلوونیایی معاصر را خلق می کنیم، خود را سیاستمدار می شمریم» (۱۹۸۵)؛ «آزادی ما آزادی کسانی است که یکسان می اندیشند» (۱۹۸۵)؛ «ما به خدا اعتقاد داریم، ولی برعکس امریکاییان به او اعتماد نداریم» (۱۹۸۷).

لایباخ به یکباره ایدیولوژی های سوسیالیستی، فاشیستی و ناسیونال سوسیالیستی را فرو نشاند، که نتیجه ی آن موسیقی ای بود که در انگلستان، به طور مثال، به لحاظ پیام آشکار سیاسی آن با استقبال گرم چپ سیاسی و جبهه ی ملی «ملی گرای راست» افراطی رو به رو شد.

یکی از شناخته ترین تعالیم مارکسیسم این باور بود که سرمایه داری مولد کالا پرستی (commodity fetishism) است. هد ف سوسیالیسم دقیقا عکس این بود: نفی مصرف گرایی، که گویا سرمایه داری غربی با آن کارگر را «می خرد» و قانعش می کند که اتومبیل و یخچال و ماشین رختشویی و تلویزیون همیشه نو، نسبت به انقلاب جهانی یک «ارزش بهتر» است، بهتراز ایجاد یک جامعه ی بی طبقه، فاقد از خود بیگانگی، رابطه گرایی و نا امنی اجتماعی و غیره. راهی که سوسیالیسم برای قانع کردن مردم خود به پذیرش چنین نگرشی اختیار کرده بود ایدیولوژی بود، ولی ایدیولوژی به عنوان یک آگاهی طبقاتی؛ همان مفهومی که لنین در مقاله ی «چه باید کرد؟» خود قبلا در ۱۹۰۲ مطرح کرده بود. در آن مقاله لنین بین ایدیولوژی بورژوا و ایدیولوژی سوسیالیستی تمایز قایل شده بود. به عقیده ی او، «طبقه ی کارگر خودانگیخته به سوی سوسیالیسم سیر می کند، ولی ایدیولوژی رایج تر (و پیوسته در حال تجدید به صورت های گوناگون) بورژوا اما همچنان خود انگیخته، خود را باز هم بیشتر به طبقه ی کارگر تحمیل می کند».۳۱

در دهه های پس از آن ایدیولوژی سوسیالیستی همه گیر شد. تازه در اواخر سوسیالیسم بود که تجربه کردن در کوشش هایی هنری غیر تبلیغاتی جالب شد، که به اعتبار همین گزینش، کوشش هایی سیاسی محسوب می شدند. هنر غربی ای که در را به روی نمایش این ایدیولوژی گشود پاپ آرت بود، با نیشخندهایش به مصرف گرایی امریکایی با مجموعه پرتره ها، قوطی های سوپ کمپبل (Campbell) و جعبه های بریلوی (Brillo) اندی وارهول (Andy Warhol). پاپ آرت در مرحله ی ابتدایی خود در دهه ی ۱۹۶۰ بار نقدآمیز و ضد اقتدارگرایانه داشت و به همین سبب بود که در بسیاری جاهای دنیا چنان اثرگذار جلوه گر شد. اثر آن در کارهای اولیه و متأخر بسیاری از هنرمندان مورد بحث آشکار است: در Sots Art روسیه، در آثار دهه های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ ساندور پینچهلی و در هنر پاپ شرقی (“Ost Pop”) میلان کونچ. وجود آن در «پاپ سیاسی» چینی، که در ۱۹۸۹ با مجموعه ی مائو (Mao)ی یو یوهان (Yu Youhan) آغاز شد و با «مجموعه ی توبیخ بزرگ» وانگ گوانگی (Wang Guangyi)، که او متعاقبا در ۱۹۹۰ آغاز کرد، به طور گسترده تر شناخته شد، بلافاصله باز شناخته می شود. در آن، همانند کارهای الکساندر کوسولاپف، میلان کونچ یا کومار و ملامید، تصویرپردازی سرمایه داری و کمونیستی در کنار هم، یا به عبارت صحیح تر منطبق برهم قرار دارند: علایم سیگار مارلبورو، شکلات کدبری (Cadbury’s) و دوربین کداک (Kodak) بر تصاویر تبلیغات سیاسی زمان انقلاب فرهنگی منطبق شده، فضایی دوبعدی پدید آوردند که دو واقعیت نمادین در آن تلاقی می کنند: مشرق زمین، که به صورت پیکره های منجمد و فارغ از موضوع کارگران سوسیالیست ترسیم شده به سبک واقعی گرایی انقلابی ارایه می شود، و مغرب زمین، «جایی که طعم کوکاکولا (Coca Cola) و مک دانلدز (Mc Donald’s) تقریبا ناشناخته بود و این گونه نشانه ها صرفا یک نقش ایدیولوژیکی محض به عنوان نشانه های غرب ایفا می کردند.»۳۲

توازی بین جهان ایدیولوژیکی قلمرو سوسیالیستی و جهان مصرف گرای قلمرو سرمایه داری در اتحاد شوروی به شدت رشد یافته بود: «معمولی ترین زبان در اتحاد شوروی زبان ایدیولوژیکی است. در غرب، آگهی ها و تلویزیون و سیل عظیم تصاویر هست. در این مورد نیز صحبت از یک زبان چیزهای معمولی است. این زبان اظهارات کلیشه ای غربی می تواند فضای اجتماعی را به همان خوبی زبان ایدیولوژی در اتحاد شوروی توصیف کند.»۳۳

عملا تمام هنری که در اینجا مورد بحث قرار دادم پدیده ای متعلق به گذشته است. این بدان معنا نیست که دیگر هنرمندی وجود ندارد یا این که دست از تولید هنر برداشته اند. برعکس؛ طبیعت هنری که اکنون تولید می کنند با آنچه در دهه های ۱۹۷۰ و ۱۹۸۰ یا شاید سال های نخست دهه ی ۱۹۹۰ تولید می شد فرق بسیار دارد. اکنون بین المللی تر است یا، اگر «ملی» باقی می ماند، اغلب از گذشته ی سوسیالیستی خود بهره برداری می کند. بنا براین آنچه در اینجا ارایه کرده ام برهه ای از کار زیست بعضی هنرمندان، و یا در مواردی، تمامی کار زیست آنان است. همچنین معرفی هنر و فرهنگ بالنسبه منحصر به فرد دوره ی معینی از تاریخ اخیر است، که در محدوده ی وضع پست سوسیالیستی آفریده شده است.

راجع به هنری که مورد بحث قرار می دهم بسیار گفته و نوشته شده است، ولی تا به امروز کوشش چندانی به یافتن وجه اشتراک هنری که در اینجا به ارایه ی آن می پردازم نشده است. در مورد روسیه، به این هنر اغلب عنوان «پست یوتوپیایی» اطلاق می شد که فیلسوف روسی، بوریس گرویس (Boris Groys) آن را ابداع کرده بود. در حالی که این عنوان امتیازهای بسیاری دارد و بسیار فراگیرتر از هنری است که در این جا مورد بحث قرار دادم، چون هنری را که هم امروز در حال خیزش است در بر می گیرد.دعوی من، برعکس، این است که گونه ی اخص هنر پست مدرنی که در اینجا مورد بحث قرار گرفته است به برهه ی فروپاشی سوسیالیسم، یعنی برهه ی بین مرگ سوسیالیسم و استقرار نظام دموکراسی پارلمانی به جای آن مربوط می شود. به سخن دیگر، این هنر، مانند آوانگاردهای کلاسیک و حتا خود مدرنیسم، امروز پدیده ای متعلق به گذشته است. با افزایش فشار ایدیولوژیکی و سیاسی شکفته می شود و فقط تحت چنین شرایطی امکان دارد که چنین هنری و هنرمندانی که آن را می آفرینند به چنان موقعیت والای اجتماعی که در دوره های سوسیالیسم و پست سوسیالیسم از آن برخوردار شدند برسند.

برای توجیه این امر باید فلسفه ی سیاسی، به ویژه تحلیل کلود لوفور (Claude Lefort) در مورد جامعه ی توتالتیر (Totalitarian)۳۴، را به حساب آوریم. در اینجا به همین ملاحظه بسنده می کنم که در یک جامعه ی توتالتیر، مکان حزب سیاسی واحد در عین حال مکان تمامی قدرت در آن جامعه است. از آنجا که فرهنگ و هنر در قلمروهای اجتماعی ویژه ای نگریسته می شوند که در آنها آزادی مجاز است (کلود لوی اشتراوس vi-Strauss)(Claude L زمانی فرهنگ را یک «قرق طبیعی» خوانده بود)، در یک جامعه ی توتالتیر فرهنگ و هنر به یک قلمرو ممتاز اجتماعی مبدل می شوند که در آن اندیشه ها، که در یک جامعه ی دموکراتیک در پارلمان، رسانه ها و غیره بیان می شوند، در اینجا از طریق هنر و ادب بیان می گردد، که بدین سان اهمیت بسیار پیدا می کنند. آن گاه که یک جامعه به اصطلاح «طبیعی» می شود، هنر و فرهنگ نقش ویژه و موقعیت سیاسی ممتاز خود را از دست می دهند. پس به این دلیل است که این گونه هنر دیگر با ما نیست (حال آن که هنر پست یوتوپیایی هست)؛ چون نه در غیاب آزادی بیان وجود دارد و نه در وفور آن. در حالت نخست هنری ناچیز مگر هنر رسمی تولید می شود، و در حالت دوم به هنر معاصر نومفهومی گرای به دور از سیاست نگارخانه های بزرگ و مدیران شان می رسیم.

۱ ن. ک.: ژان فرانسوا لیوتار، وضعیت پست مدرن: گزارشی در باب آگاهی، ترجمه ی انگلیسی جی. بنینگتون و ب. ماسونی (منچستر، انتشارات دانشگاه منچستر، ۱۹۸۴.(

۲ ن. ک.: فردریک جیمسون، پست مدرنیسم یا منطق فرهنگی سرمایه داری متأخر (لندن: ورسو، ۱۹۹۱). در مورد استفاده ی جیمسون از نظریه ی ماندل، به ویژه ن. ک.: صص ۳۶ ۳۵.

۳ زیگمونت باومن، قانونگذاران و معبران، (کمبریج، انتشارات پالیتی، ۱۹۸۷(.

۴ به ویژه ن. ک.: ولفگانگ ولش، مدرن پست مدرن ما (واینهایم: UCH Acta humaniora ۱۹۸۷)؛ مقاله ی «مدرنیته و پست مدرنیته»، در Les Cahiers de Philosophie، ش ۶ (پاییز ۱۹۸۸)، صص ۳۱ ۲۱.

۵ ن. ک.: بوریس گرویس، هنر تام استالینیسم، ترجمه ی روگل (پرینستون، انتشارات دانشگاه پرینستون(، ۱۹۹۳.

۶ استفان موراوسکی، «در باب آوانگارد، نئو آوانگارد و مورد پست مدرنیسم»، در مطالعات ادبی در لهستان، ج ۲۱، (۱۹۸۹)، صص ۸۷ ۸۵.

۷ همانجا، ص ۸۵.

۸ آلش اریاوچ، «پست مدرنیسم و آوانگاردهای هنری»، مدرنیته در مقام زیبایی شناسی. دوازدهمین کنگره ی بین المللی زیبایی شناسی، (مادرید، انستیتوی زیبایی شناسی و نظریه ی هنر، ۱۹۹۳)، ص ۱۶۶.

۹ ن. ک.: آکیله بونیتو اولیوا، ترانس آوانگارد بین المللی (میلان: جانکارلو پولیتی، ۱۹۸۲.(

۱۰ «همه ی آوانگارهای گذشته بر این باور بودند که بشریت به جایی رهسپار است و شادی و وظیفه ی خود می دانستند که سرزمین نو را کشف کنند و مراقب باشند که مردم به موقع بدان گام نهند؛ پست آوانگارد بر این باور است که بشریت در آن واحد به چند جا رهسپار است.» چارلز جنکس، «پست آوانگارد»، در هنر و طراحی، پست آوانگارد؛ منظر ۴ (لندن: انتشارات آکادمی، ۱۹۸۷)، ص ۲۰.

۱۱ ن. ک.: آلش اریاوچ، «پست مدرنیسم و وضعیت پست سوسیالیست»، در معضلات فرهنگی جوامع پست کمونیست، انتشارات آلدونا یاولووسکا و ماریان کمپنی (ورشو، انتشارات IFiS، ۱۹۹۴)، صص ۱۰۴ ۱۰۱؛ «آوانگارد و رتروگارد». در مطالبی در مقوله ی فرهنگ معاصر، ش ۱ (ماستریخت، آوریل ۱۹۹۵)، صص ۲۸ ۲۱؛ «پست مدرنیسم و وضعیت پست سوسیالیست»، در M’ARS، در زیبایی شناسی و تاریخ هنر (سانتیاگو: دانشکده ی هنر، دانشگاه شیلی، ۱۹۹۹)، صص ۷۳ ۴۱؛ «پست سوسیالیسم در هنر و فرهنگ: هنرهای دیداری»، در مجموعه ی مقالات همایش سال ۱۹۹۹انجمن امریکایی زیبایی شناسی، منطقه ی اقیانوس آرام (پاسفیک گروو، کالیفرنیا: ASA، ۱۹۹۹)، صص ۹۸ ۸۵؛ پست مدرنیسم و وضعیت پست سوسیالیست، (برکلی، انتشارات دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۳(.

۱۲ میخاییل ن. اپشتاین، فراتر از آینده. پارادوکس های پست مدرنیسم در فرهنگ معاصر روس، ترجمه ی انگلیسی با مقدمه ای به قلم آنسا میلر پوگاکار (امهرست، انتشارات دانشگاه ماساچوست، ۱۹۹۵)، ص ۱۱ مقدمه.

۱۳ باومن، همان، ص ۱۱۶.

۱۴ لزلی هولمز، پست کمونیسم: یک معرفی ( (کمبریج، انتشارات پالیتی، ۱۹۹۷)، ص ۶۳.

۱۵ باومن، همان، صص ۱۲۵ و ۱۱۷.

۱۶ اسلاووی ژیژک، در جازدن در منفی ها (درهام: انتشارات دیوک، ۱۹۹۳)، صص ۲ ۱.

۱۷ مولفان بسیاری این واژه را به مفاهیم قابل تعویض به کار می برند.یکی از مهم ترین نمایشگاه های هنر شوروی نیز دارای این عنوان بود. ن. ک.: مجموعه ای به همین عنوان: بین بهار و تابستان. هنر مفهومی شوروی در دوره ی کمونیسم متأخر، انتشارات دیوید آ. راس (بوستون: انتشارات MIT، ۱۹۹۰).

۱۸ اپشتاین، همان، ص ۲۰۲.

۱۹ استثنای بارز در این مورد چین است، که در آن «پاپ سیاسی» تازه در ۱۹۸۹، هنگامی که هنر مشابهی در اتحاد شوروی به خوبی شناخته شده بود پدید آمد.

۲۰ لوراند هجیی، «هنر نشان آسای ساندور پینچهلی»، در ایمره بوکتا، ساندور پینچهلی، جزا سامو، مجارستان (ونیز: چهل و سومین دوسالانه ی ونیز، ۱۹۸۸)، صحافی نشده.

۲۱ اسلاووی ژیژک، در راه خطا، یک معرفی: ژاک لاکان از خلال فرهنگ عامه (کمبریج، ماساچوست: انتشارات گسط، ۱۹۹۱)، ص ۱۴۳.

۲۲ جراردو موسکرا، در نزدیک ترین لبه ی دنیا، هنر و کوبای کنونی (بروکلاین، ماساچوست:polarities ، ۱۹۹۰(، ص ۴۴.

۲۳ گرویس، همان، ص ۹۴.

۲۴ لایباخ، Let it be (لندن: صفحات میوت، ۱۹۹۸(

۲۵ جراردو موسکرا، «چهارده پسر ویلیام تل»، در هیچ کسی جزیره نیست (پوری، فنلاند: انتشارات موزه ی هنری پوری، ۱۹۹۰)، ص ۴۷.

۲۶ ژان فرانسوا لیوتار، به بیراهه از مبدأ مارکس و فروید (پاریس: U. G. E.، ۱۹۷۳)، ص ۳۰۲.

۲۷ کالین دان، «هنر + سیاست = هیچ هنر/ هیچ سیاست»، در ملاحظات نو، ش ۹۱ (سپتامبر/ اکتبر ۱۹۹۲)، ص ۷.

۲۸ ژان فرانسوا لیوتار، «متعالی و آوانگارد»، در The Lyotard Reader، انتشارات اندر و بنجامین (آکسفورد: بازل بلک ول، ۱۹۸۹(

۲۹ مارگاریتا توپیتسین، «در باب برخی سرچشمه های مفهومی گرایی شوروی»، در هنر نامتعارف، تجربه ی شوروی ۱۹۸۶ ۱۹۵۶، انتشارات آلار زنفلد و نورتون ت. داج (لندن: Thames and Hudson، ۱۹۹۵)، ص ۳۰۴.

۳۰
Performance Magazine، نقل قول شده روی جلد صفحه ی ۳۳ دور لایباخ، Opus dei (لندن: صفحات میوت، ۱۹۸۷(
۳۱ و. ای. لنین، چه باید کرد؟ (پکن: انتشارات زبان های خارجی، ۱۹۷۳)، ص ۵۱.

۳۲ بوریس گرویس، «میلان کونچ. پست مدرنیسم شاد»، در میلان کونچ، نشر پاول لیشکا (کلن: انتشارات کانتز، ۱۹۹۲)، ص ۲۵.

۳۳ اریک بولاتف der Kunst und der Raum unseres Lebens ‘, der Raumberzeuget, da

“Ich bin tz,”ch mit Heinz Schsind. Ein Gespr umezwei verschiedene R، در Kunstforum، ج ۱۰۶، مارس آوریل ۱۹۹۰، ص ۲۵۸.

۳۴ ن. ک.: کلود لوفور، شکل های تاریخ (پاریس: گالیمار، ۱۹۷۸(