نمایشگاه “دوستم داشته باش، دوستم نداشته باش”: آثار هنرمندان آذربایجان و همسایگانش

منبع: LMLMN

برگردان فارسی: آرش علی‌اصغری

“دوستم داشته باش، دوستم ندشته باش” عنوان نمایشگاهی بی سابقه است که در آن آثار هنرمندانی از کشور آذربایجان و همسایگانش به نمایش گذاشته‌اند: آثار جدیدی از ۱۷ هنرمند از آذربایجان، ایران، ترکیه، روسیه و گرجستان. نمایشگاه به وسیله بنیاد غیر انتفاعی “یارات”(YARAT) که در باکو مستقر است، برای نخستین بار در پنجاه و پنجمین بینال ونیز از اول ژوئن تا ۲۴ نوامبر ۲۰۱۳ به نمایش گذاشته شد و اکنون به زادگاه اصلی خود، باکو باز می‌گردد.
این نمایشگاه شامل آثاری است از هنرمندانی از ایران: افروز عمیقی، شجاع آذری، محمود بخشی، علی بنی‌صدر و فرهاد مشیری، از کشور آذربایجان: فائق احمد، رشاد الکبروف، رشاد بابایف، علی حسنوف، اورهان حسینوف، سیتارا ابراهیمووا، آیدا محمودووا، فرید رسولوف، از روسیه: تائوس ماکاچوا، از گرجستان: ایلیکو زائوتاشویلی و گروه بین المللی “اسلاوها و تاتارها”.

“دینا ناصر-خدیوی” نمایشگاه گردان “دوستم داشته باش، دوستم ندشته باش” درباره این نمایشگاه می گوید: “هر کدام از این آثار با این هدف انتخاب شده اند که به ملت های شرکت کننده در این رویداد زاویه دید جدیدی را برای درک بهتری از این منطقه جغرافیایی بدهند. هنر ما را قادر به گفتگوی بهتر می کند و بینال ونیز قبلا این موضوع را ثابت کرده است که بهترین مکان است برای تبادل های فرهنگی.”

“انتخاب آثار این هنرمندان و جمع آوری آنها در یک نمایشگاه، به طور مطلق، با هدف ایجاد این پرسش انجام گرفته که هرکدام از ما، تاریخ و جغرافیا را چگونه درک می کنیم؟”

این نمایشگاه شامل ویدیو، چیدمان و نقاشی است و دامنه بزرگی از رسانه‌ها و موضوعات مختلفی را در بر می گیرد. از آثاری که دارای مرجع تاریخی‌اند گرفته تا آثاری که دارای معناهای جغرافیایی خاص اند تا آنهایی که از تجربه شخصی خود هنرمند سرچشمه گرفته اند.

فائق احمد، موتیف های قالی های آذربایجانی را به عنوان نقطه شروعی برای کارش انتخاب کرده، و از آنها برای نمایان ساختن تمایل و حرکت پرشتاب آذربایجان به سوی مدرنیته استفاده می کند. در چیدمان نخی او “بی عنوان” (۲۰۱۲) او معنای سنتی فرش‌بافی را می‌شکند، و سطح دو بعدی فرش را در فضایی سه بعدی گسترش می‌دهد.

اثر چیدمان-ویدیوی “کوتلوگ آتامان” با عنوان “فن نمایشنامه بین‌النحرین- ستون” (۲۰۰۹) که به سفارش موزه ملی هنرهای قرن بیست و یکم رم خلق شده، از ستون “ترایان” در شهر رم، الهام گرفته است. برجی ساخته شده از ۴۲ صفحه تلویزیون که هر کدام تصویری بی‌صدا را از یک روستایی ساکن روستای “ارزینکان” در شرق ترکیه که خواست‌گاه آتامان نیز هست را نمایش می‌دهند. این اثر هم تلاشی است برای نمایش تاریخ بدون گفتار، هم چنین بزرگ‌داشتی است از مردم آناتولی که از نظر هنرمند در طول تاریخ مجبور به خاموشی بوده‌اند.

هنرمند ایرانی “شجاع آذری”، در یکی از جاه‌طلبانه ترین آثار خود، فیلمی سفارشی را به نمایش می‌گذارد، که بر اساس بازسازی حماسه “هفت پیکر” نظامی گنجوی اثر قرن ۱۲ میلادی ساخته شده است. “هفت پیکر”، داستانی عاشقانه تمثیلی است با موضوع اصلی “خودشناسی” به عنوان راه اصلی رسیدن انسان به روشنایی.

“علی بنی‌صدر”، برای این نمایشگاه، بزرگترین اثرش را به صورت اثری سه قسمتی و با الهام گرفتن از نمادگرائی فراگیر آتش و نور، خلق کرده است. عناصری که در هر دو کشور آذربایجان و ایران به ریشه آئین زرتشتی و همچنین واژه آذربایجان که خود از نام فارسی “نگهبانان آتش” سرچشمه گرفته است، باز می‌گردند. بنی‌صدر، از طریق اسفاده موثر از رنگ و کنترل نقاش‌مابانه، تصاویر کودکیش، درک عمیقش از تاریخ هنر، و همچنین نگاه تیزبینانه‌اش به زندگی روزمره را به روی بوم می‌کشد و جزئیات روشن‌گرانه انسانیت را با حرکت، انرژی و انتزاع ثبت می‌کند. آثار بنی‌صدر در مجموعه‌های عمومی بسیاری چون موزه هنر متروپولیتن نیویورک، موزه هنرهای معاصر لس‌آنجلس، گالری ساتچی و موزه بریتیش میوزیوم لندن نگهداری می‌شوند.

“علی حسنوف” از آذربایجان، در آثار خود، لوازم و مواد روزمره را به صورتی معاصر کار می‌برد. اثر او “استادان” (۲۰۱۲) از صدها جارو (“جاروی ونیکی” که بی‌شباهت به جاروی سنتی خودمان نیست که از آن در جماهیر اتحاد شوروی سابق استفاده می‌شد) که به صورت دسته دسته به یکدیگر بسته شده و فرمی کلی و مجسمه‌گونه را به وجود می‌آورند.

“تاوس ماکاچوا” فیلمی را درباره شهری متروکه از شهرهای راه ابریشم به نام “گامسوتل” به نمایش می‌گذارد که چندی پیش و به تازگی در دوسالانه لیورپول نیز به نمایش در آمده بود. قهرمان این فیلم، مرد جوانی است که برای نشان دادن خوبی‌های نادر این شهر که تقریبا فراموش شده است، می‌رقصد.

گروه بین‌المللی “اسلاوها و تاتارها” با چیدمانی با عنوان “ملانصرالدین، ضدنوگرا” (۲۰۱۱) مجسمه‌ای است با اندازه‌های واقعی که هم برای کودکان و هم بزرگسالان ساخته شده است و مربوط به این صوفی نامی قرن دوازدهمی است. آنها با خلق آثاری که با تماشاگر به طور مستقیم رابطه برقرار می‌کنند، به معانیی چون سخاوتمندی و استفاده از طنز خلع سلاح کننده می‌پردازند. “ملانصرالدین” همچنین یادآور نشریه فکاهی مشهور آذربایجانی است که در اوایل قرن بیستم چاپ می‌شد و نه تنها در درک اساسی هویت ملی موثر بود، بلکه نمونه‌ای لحظه‌ای از قدرت مطبوعات را در آن دوران نمایان می‌کرد. این گروه در چیدمانشان با عنوان “دوستم داشته باش، دوستم ندشته باش” برای آشکار ساختن ساقه خاردار گلی، گلبرگ‌های آن را دانه به دانه پرپر می‌کنند: شهرهای بزرگ همانند کودکانی که در تلاطم یک طلاق اسیر شده‌اند، در طول زمان، تغییرات و تکامل این منطقه را که در واقع محور اصلی این نمایشگاه است را آشکار می‌کنند.

“دوستم داشته باش، دوستم ندشته باش” با جمع کردن آثار هنرمندان آذربایجان و همسایگانش، دیدگاهی نو را درباره هنر معاصر آذربایجان، ایران، ترکیه، روسیه و گرجستان ارائه می‌کند.

مارکس پس از دوشامپ یا دو تن هنرمند

نویسنده: بوریس گرویس

برگردان: رؤیا منجم
منبع: ای ـ فلاکس

در سرآغاز سده‌ی بیستم، هنر وارد دوران تازه‌ای از تولید انبوه هنری شد. در حالی که دوران پیشین عصر مصرف انبوه هنری بود، در زمانه‌ی ما وضعیت تغییر کرده است، و دو رشد اصلی به این تغییر انجامیده است. رشد نخست پیدایش دست‌افزار تازه فن‌آوری و توزیع نگاره‌هاست و دومی جابه‌جایی دریافت هنر، تغییری در قواعدی که ما برای شناسایی کردن آنچه هنر است و آنچه هنر نیست به کار می‌بریم.

بیایید با رشد دوم آغاز کنیم. امروز ما دیگر اثر هنری را پیش از هر چیز به صورت چیزی شناسایی نمی‌کنیم که با کار دستی یک هنرمند به شکلی تولید شده که آثاری از این کار دستی هنوز هم در آن دیدنی است یا دست‌کم در تن خود اثر شناسایی شدنی است. در سده‌ی نوزدهم، نقاشی و پیکره‌سازی به صورت امتدادی از تن هنرمند دیده می‌شد که حضور این تن را حتی پس از مرگ هنرمند احضار می‌کرد. به این مفهوم، کار هنرمند به صورت اثری “از خود بیگانه شده“ پنداشته نمی‌شد ـ بر خلاف کار صنعتی از خود بیگانه‌شده که هیچ پیوند ردیابی‌شدنی میان تن تولیدکننده و فرآورده‌‌ی صنعتی را از پیش پنداشته نمی‌گیرد. دست‌کم از زمان دوشامب و سودجستن او از “ازپیش‌ساخته”، این وضعیت به شکلی ریشه‌ای تغییر کرده است. و تغییر اصلی آن‌قدر در نمایش چیزهایی که به عنوان اثر هنری به شکل صنعتی تولید می‌شوند نهفته نیست، که در امکان تازه‌ای که به روی هنرمند گشوده شده، تا نه تنها به شکلی از خود بیگانه شده و صنعتی‌مآبانه آثاری هنری تولید کند، بلکه اجازه دهد این آثار هنری ظاهری مانند فرآورده‌های صنعتی داشته باشد. و در اینجاست که هنرمندانی بسیار گوناگون مانند اندی واهول و دونالد جاد می‌توانند نمونه‌هایی برای هنر پس از دوشامب (پسادوشامب) باشند. پیوند مستقیم میان تن هنرمند و تن کارهای هنری پاره شد. آثار هنری دیگر به این شکل دیده نمی‌شدند که گرمای تن هنرمند را نگاه می‌دارند، حتی وقتی تن خود هنرمند سرد می‌شد. به عکس، دیگر نگارنده (هنرمند) در زمان زندگی خودش مرده اعلام می‌شد و ویژگی “ارگانیک“ کار هنری به عنوان توهمی ایدئولوژیکی تعبیر می‌گشت. در نتیجه، در حالی که پنداشت ما این است که تکه‌تکه شدن خشونت‌آمیز تنی زنده و ارگانیک جنایت است، پاره‌پاره کردن کاری هنری که تنی مرده است ـ یا از آن بهتر شئی یا ماشینی است که به شکلی صنعتی تولید شده ـ دیگر جنایت نیست، بلکه از آن استقبال هم می‌شود.

***

و این درست چیزی است که صدها میلیون تن در گرداگرد جهان هر روز در چارچوب رسانه‌های امروز پیش می‌برند. پابه‌پای آنکه توده‌های مردمان از راه دوسالانه‌ها، سه‌سالانه‌ها، نمایشگاه‌ها و پوششهای مربوط به آنها از تولید پیشرفته هنر باخبر می‌شوند، درست مانند هنرمندان از رسانه‌ها سود می‌جویند. دست‌افزارهای امروز ارتباط و شبکه‌های اجتماعی مانند فیس‌بوک، یوتیوب و تویتر توانایی به نمایش گذاشتن عکس‌ها، ویدئوها و متن‌ها را از راه‌هایی در اختیار جمعیت جهانی می‌گذارد که از کارهنری پسامفهومی تشخیص داده شدنی نیست. و طرح و اجرای امروزی راهی برای شکل بخشیدن و تجربه‌کردن آپارتمان‌ها و محل‌‌های کار را به صورت چیدمان هنرورانه در اختیار همان جمعیت می‌گذارد. در عین حال ”درونمایه“ یا ”فرآورده‌های” دیجیتالی که این میلیونها تن هر روز به نمایش می‌گذارند هیچ رابطه‌ی مستقیمی با تن‌هایشان ندارد: به همان اندازه از آنها “بیگانه” شده است که هر کار هنری امروز، که معنایش این است که به آسانی می‌تواند تکه تکه شود و در چارچوب‌های متفاوتی از نو به کار برده شود. و به راستی نمونه ‌برداری از راه نسخه‌برداری و چسباندن (copy & paste) ایستاری‌ترین و گسترده‌ترین آداب در اینترنت است. و در اینجاست که پیوندی مستقیم میان آداب صنعتی‌وار هنر پسادوشامبی و امروزی را در اینترنت می‌یابیم – جایی که حتی کسانی که با چیدمان‌ها و اجراها یا محیط‌های هنری امروز آشنا نیستند یا چنین چیزهایی را ستایش نمی‌کنند، همان شکل‌های نمونه‌‌برداری را به کار می‌برند که آن آداب هنری بر شالوده آنها قرار دارد. (و اینجا ما قیاسی با تعبیر بنیامین از آمادگی مردمان در پذیرش مونتاژ در سینما را می‌یابیم که با نفی همین برخورد در نقاشی بیان می‌شود.)


تور با راهنما در گالری تیبور دو نگی، نیویورک ۱۹۶۶

خوب بسیاری این پاک‌ کردن یا زدایش کار در آیین هنری امروز و از این راه را، آزادی از کار در کل پنداشته‌اند.

مارکس پس از دوشامپ یا دو تن هنرمند
هنرمند حامل و سردمدار “انگاره‌ها”، “مفاهیم” یا ”پروژه‌ها” می‌شود تا پیش‌برنده‌ی کاری سخت، خواه کاری از خود بیگانه شده یا بیگانه نشده باشد. به همین ترتیب، فضای مجازی اینترنت مفاهیم خیالی “کار غیرمادی” و “کارگران غیرمادی” را تولید کرده که گفته می‌شود راه را به روی جامعه‌ی “پسافوردگرای”(۱) آفرینندگی جهانی باز کرده که از کار سخت و استثمار آزاد است. گذشته از این، به نظر می‌رسد راهکار از پیش‌ساخته‌ی دوشامبی حقوقِ دارایی خصوصی روشنفکری را زیرپاگذاشته – امتیاز نگارندگی را برانداخته و هنر و فرهنگ را به استفاده‌ی بیکران همگان سپارده است. استفاده‌ی دوشامب از ازپیش‌ساخته‌ها را می‌توان به عنوان انقلابی در هنر دریافت که با انقلاب کمونیستی در سیاست قابل مقایسه است. هر دو انقلاب‌ گرفتن به زور (مصادره) و جمعی‌کردن دارایی خصوصی را، خواه “واقعی” باشد و خواه نمادین، هدف می‌گیرند. و از این لحاظ می‌توان گفت که برخی از آداب هنر امروز و اینترنت اکنون نقش جمعی‌کردن (نمادین) کمونیستی را در هنگامه‌ی اقتصاد سرمایه‌داری بازی می‌کند. وضعیتی را می‌بینیم که یادآور هنر رمانتیک در سرآغاز سده‌ی نوزدهم در اروپاست، وقتی واکنش‌های ایدئولوژیکی و بازسازی‌های سیاسی بر زندگی سیاسی چیره بود. به دنبال انقلاب فرانسه و جنگ‌های ناپلئونی، اروپا به دوره‌ای از پایداری و صلح نسبی رسید که چنین می‌نمود بر دوره‌ی دگرگونی سیاسی و ناسازگاری ایدئولوژیکی سرانجام چیره شده است. به نظر می‌رسید نظم یک‌ریخت سیاسی و اقتصادی بر پایه‌ی رشد اقتصادی، پیشرفت فن‌آوری و رکود سیاسی پایان تاریخ را اعلام می‌کند، و جنبش هنری رمانتیکی که در سراسر قاره‌ی اروپا پدید آمد، جنبشی شد که در آن رؤیای آرمان‌شهرها در سر پرورانده می‌شد، آسیب‌های انقلابی به یاد آورده و شیوه‌های زیست دیگری پیشنهاد می‌شد. امروز، صحنه‌ی هنر مکان پروژه‌های آزادی‌بخش شده است، مکان آداب شرکتی، و نگرش‌های رادیکال سیاسی و در عین حال مکانی که بلاها و سرخوردگی‌های اجتماعی سده‌ی بیستم انقلابی به یاد آورده می‌شود. و ساختار خاص نئورمانتیکی و نئوکمونیستی فرهنگ امروز، همان‌طور که اغلب دیده می‌شود، به ویژه از سوی دشمنانش به خوبی تشخیص داده شده است. به این ترتیب، کتاب تأثیرگذار ژارین لانیر به نام تو ابزارچه نیستی، در باره‌ی “مائویسم دیجیتالی” و ”ذهن کندویی” سخن می‌گوید که بر فضای مجازی امروز چیره است، اصل دارایی خصوصی روشنفکری را ویران می‌کند و در نهایت معیارها را پائین می‌آورد و به مرگ بالقوه‌ی فرهنگ می‌رسد. (۲)

به این ترتیب، آنچه ما در اینجا داریم به رهایی کار مربوط نمی‌شود، بلکه به رهایی از کار ـ دست‌کم از جنبه‌های دستی ”خفقان‌آورش“ ـ بازمی‌گردد. اما چنین پروژه‌ای تا کجا واقع‌گراست؟ آیا رهایی از کار حتی ممکن است؟ به راستی هنر امروز با نظریه‌ی سنتی مارکسیستی تولید ارزش با این پرسش دشوار رویاروی می‌شود: اگر ارزش “آغازین” فرآورده‌ای بازتاب انباشت کار در این فرآورده است، در این صورت چگونه یک ازپیش‌ساخته می‌تواند ارزشی افزوده به عنوان کارهنری به دست آورد – با وجود این واقعیت مسلم که به نظر نمی‌رسد هنرمند هیچ کار افزوده‌ای در آن سرمایه‌گذاری کرده باشد؟ به این مفهوم است که به نظر می‌رسد دریافت هنری فراسوی کار پسادوشامبی، کارسازترین نمونه‌ی متضاد نظریه‌ی ارزش مارکسیستی را می‌سازد ـ یعنی نمونه‌ای از آفرینندگی “ناب“ “غیرمادی” که فراسوی تمامی دریافت‌های سنتی تولید ارزش می‌رود که از کار دستی سرچشمه می‌گیرد. به نظر می‌رسد که در این نمونه تصمیم هنرمند که چیزی را به عنوان کار هنری ارائه می‌دهد و تصمیم نهاد هنری که آن را به عنوان کار هنری می‌پذیرد کافی است تا کالای هنری ارزشمندی تولید شود ـ بی‌آنکه دربرگیرنده‌ی کار دستی شود. و گسترش این آداب هنری به ظاهر غیرمادی به کل اقتصاد از راه اینترنت، این توّهم را تولید کرده که رهایی پسادوشامبی از کار از راه آفرینندگی “غیرمادی” ـ و نه آزادی مارکسیستی کار ـ راه را به سوی آرمان‌شهر تازه‌ی توده‌های مردمان گشوده است. با این وجود به نظر می‌رسد تنها پیش‌شرط لازم برای این گشایش، نقد نهادهایی است که از راه سیاست‌های درون‌گذاشت و بیرون‌گذاشت گزینشی خود، آفرینندگی توده‌های شناور مردمان را یا درخود می‌گیرد و یا نقش بر آب می‌کند.

با وجود این، در اینجا باید با گونه‌ای سردرگمی نسبت به برداشت “نهاد” برخورد کنیم. به ویژه در درون چارچوب “نقد نهادی”، نهادهای هنری بیشتر به صورت ساختارهای قدرت در نظر گرفته می‌شوند که آنچه را که در معرض دید همگانی گذاشته یا بیرون گذاشته می‌شود تعریف می‌کند. بنابراین نهادهای هنری بیشتر در چارچوب‌های ”آرمان‌گرایانه” غیرمادی‌گرا تحلیل می‌شوند، در چارچوب‌های مادی‌گرایانه، نهادهای هنری خود را بیشتر به صورت بناها، فضاها، تسهیلات انبارداری و مانند آن به نمایش می‌گذارند که نیازمند میزانی از کار دستی است تا ساخته، نگهداری و استفاده شوند.
بنابراین می‌توان گفت که نفی کار “از خود بیگانه نشده‌ی” هنرمند پسادوشامبی را دوباره در جایگاه استفاده از کار از خود بیگانه شده‌ی دستی برای انتقال چیزهای مادی خاص از بیرونِ فضاهای هنری به درون و به عکس گذاشته است. آفرینندگی غیرمادی ناب در اینجا خود را به صورت ساخته‌ای صرف آشکار می‌کند، چراکه کار هنری به سبک قدیم و ازخودبیگانه نشده، تنها با کارِ ازخودبیگانه شده‌ی دستیِ انتقال چیزها جایگزین شده است. و هنر ـ فراسوی ـ کار پسادوشامبی خود را در واقع به صورت پیروزی کارِ “انتزاعی” ازخودبیگانه شده بر کارِ “آفریننده‌ی” ازخودبیگانه نشده‌ آشکار می‌کند. این کار ازخودبیگانه شده‌ی انتقال چیزها در آمیزش با کار سرمایه‌گذای شده در ساختن و نگاهداشتن فضاهای هنری است که در نهایت ارزش هنری را در شرایط هنر پسادوشامبی تولید می‌کند. انقلاب دوشامبی به آزادی هنرمند از کار نمی‌رسد، بلکه به پرولتاریا شدنش از راه کارِ ساختن و انتقالِ ازخودبیگانه شده می‌انجامد. در واقع، نهادهای هنری امروز دیگر به هنرمند به عنوان تولیدکننده‌ی سنتی نیاز ندارند. به جای آن امروز هنرمند اغلب برای مدتی به عنوان کارگر به کار گمارده می‌شود تا این یا آن پروژه‌ی نهادی را به تحقق رساند. از سوی دیگر، هنرمندان از لحاظ بازرگانی موفق مانند جف کونز و دامیِن هرست از مدت‌ها پیش به کارآفرین entrepreneurs تغییرکیش داده‌اند.


طرح جف کونس برای کشتی خصوصی مجموعه‌دار دکیس خوآنوو

اقتصاد اینترنت نمایانگر این اقتصاد هنر پسادوشامبی برای تماشاگر بیرونی است. اینترنت در واقع چیزی بیش از یک شبکه‌ی تلفنی تعدیل شده نیست، راهی برای انتقال سیگنال‌های الکتریکی. در این قالب، “غیرمادی” نیست، بلکه سرپا مادی است. اگر برخی از خطوط ارتباطی کشیده نشود، اگر ابزارچه‌ها تولید نشوند، یا اگر دسترسی به تلفن به وجود آورده نشود و بهایش پراخت نگردد، آن‌گاه نه اینترنتی خواهد بود و نه فضایی مجازی. با سود جستن از اصطلاحات مارکسیستی می‌توان گفت که شرکت‌های بزرگ فن‌آوری ارتباطات و اطلاعات شالوده‌ی مادی اینترنت و راه تولید واقعیت مجازی، سخت‌افزار آن را کنترل می‌کنند. از این راه، ااینترنت آمیزه‌ی جالبی از سخت‌افزار سرمایه‌داری و نرم‌افزار کمونیستی را در اختیار ما می‌گذارد. صدها میلیون تولیدکننده‌ی به اصطلاح درونمایه، درونمایه‌های خود را در اینترنت می‌گذارند، بی‌آنکه در ازای آن چیزی دریافت کنند، و درونمایه چندان با کار روشنفکرانه به وجود آوردنِ انگاره‌ها تولید نمی‌شود که با کار دستیِ ‌گرداندن کی‌بورد. و سودها را شرکت‌های کنترل‌کننده راههای مادی تولید مجازی از آنِ خود می‌کنند.

گام سرنوشت‌ساز در قطبی‌کردن و استثمار کار روشنفکری و هنری بی‌تردید در پیدایش گوگل صورت گرفت. موتورجست‌وجوگر گوگل با پاره‌پاره کردن متون جداگانه به انبوه تفکیک‌نشده‌ی ابزارچه گفتاری می‌گردد و کار می‌کند: هر متن جداگانه که از لحاظ سننتی با نیت نگارنده کنار هم نگاه داشته می‌شود، فرومی‌ریزد، هر جمله‌ سپس جداگانه ماهیگیری و صید و از نو با دیگر جمله‌های شناوری که به اصطلاح همان “عنوان” را دارند درآمیخته می‌شود. تردیدی نیست که توانمندی و قدرت یکی‌کننده‌ی نیت نگارنده‌ای دیگر در فلسفه‌ی تازه و ازهمه برجسته‌تر در شالوده‌شکنی دریدایی زیرپاگذاشته شده بود. و به راستی، این شالوده‌شکنی دیگر به زورگرفتن (مصادره) و جمعی کردن نمادین متن‌های جداگانه را به عمل می‌گذارد، آنها را از کنترل نگارنده‌ای بیرون می‌آورد و به گودال بی‌آخر دورریختنی “نوشته‌ی” گمنام و بی‌موضوع می‌فرستد. این حرکتی اشاره‌ای بود که در آغاز به این دلیل که با برخی از رؤیاهای کمونیستی جمع‌گرا همگاهی داشت رهایی‌بخشنده می‌نمود. با وجود این، در حالی که گوگل اینک برنامه‌ی شالوده‌شکنانه‌ی نوشته‌ی جمع‌گراکننده را به تحقق می‌رساند، اما چنین می‌نماید که کار دیگری نمی‌کند. با وجود این، تفاوتی میان شالوده‌شکنی و گوگل‌کردن وجود دارد، شالوده‌‌شکنی را دریدا در چارچوب الگوریتم‌های به تمام معنا “آرمان‌گرایانه” به صورت آدابی بی‌نهایت و بنابراین کنترل‌ناپذیر می‌فهمید، در حالی‌که الگورتیم‌های جست‌و جوی گوگل بی‌نهایت نیستند، بلکه کرانمند و مادی‌اند ـ و دستخوش به تملک درآورده شدن، کنترل و دست‌کاری شرکتی می‌شوند. از میان بردن کنترل نگارنده‌ای، نیت‌مندانه، ایدئولوژیکی روی نوشته، به رهایی آن نینجامیده است. نوشته در چارچوب اینترنت دستخوش گونه‌ی متفاوتی از کنترل، از راه سخت‌افزار و نرم‌افزار شرکتی، از راه شرایط مادی تولید و توزیع نوشته، شده است. به گفته‌ای دیگر با نابودکردن کامل امکان کار هنری فرهنگی به عنوان کار نگارنده‌ای ازخود بیگانهنشده، اینترنت روند پرولتاریا کردن کار را که در سده‌‌ی نوزدهم آغاز شد کامل می‌کند.

هنرمند در اینجا کارگر بیگانه شده‌ای می‌شود که با کارگران دیگر در روندهای تولید امروز هیچ تفاوتی ندارد.


جیلیان ورینگ، همه چیز در زندگی… ۱۹۹۲-۱۹۹۳ از سلسله‌ی نشانه‌هایی که چپزی را به شما می‌گویند که شما می‌خواهید و نه نشانه‌هایی که چیزی را می‌گویند که دیگری می‌خواهد شما بگویید، پرینت رنگی

اما سپس پرسشی پیش می‌آید: زمانی‌که تولید هنر، کاری ازخودبیگانه‌شده گشت، چه اتفاقی برای تن هنرمند افتاد؟ پاسخ ساده است: تن هنرمند خود یک ازپیش‌ساخته شد. فوکو توجه ما را به این واقعیت مسلم کشانید که کار ازخودبیگانه‌شده تن کارگر را در کنار فرآورده‌های صنعتی تولید می‌‌کند، تن کارگر منظبط می‌شود و همزمان در معرض نظارت بیرونی قرار می‌گیرد، پدیده‌ای که به شکل پرآوازه‌ای از سوی فوکو “پن‌اوپتیسیسم” نام گرفت (۳). در نتیجه، این کار صنعتی ازخود بیگانه‌شده را تنها نمی‌توان در چارچوب باروری بیرونی آن دریافت ـ ناگزیر باید این واقعیت مسلم را در نظر داشت که این کار تن خود کارگر را هم به عنوان ابزارچه‌ای اتکاپذیر، به صورت دست‌افزارِ “عینیت‌یافته‌ی” کارِ صنعتی‌شده‌ی از خود بیگانه شده تولید می‌‌کند. و این را می‌توان حتی به عنوان دست‌آورد اصلی مدرنیته دید، زیرا تن‌های مُدِم‌شده اینک فضاهای اداری، مدیریتی و فرهنگی امروزی را پرجمعیت می‌کند، که چنین می‌نماید هیچ چیز مادی فراتر از خود تن‌ها در آن تولید نمی‌شود. اکنون می‌توان این گفت‌وشنود را پیش کشید که درست همین تن کارکن مُدِم و به روزشده است که هنر امروز به عنوان ازپیش ساخته به کار می‌برد. با وجود این، هنرمند امروز نیازی ندارد که وارد کارخانه یا دفتری اداری شود تا چنین تنی را پیدا کند. در شرایط کنونی کار هنری ازخودبیگانه شده، هنرمند درمی‌یابد که چنین تنی تن خودش است.

در واقع در هنر اجرا (پرفورمنس)، ویدئو، عکاسی و این و آن، تن هنرمند به شکل فزاینده‌ای کانون هنر امروز در این دهه‌های آخر شد. و می‌توان گفت که هنرمند امروز به شکل فزاینده‌ای درگیر به نمایش گذاشتن تن خود به عنوان تن کارکن شده است ـ از راه نگاه خیره تماشاگر یا دوربینی که نوردهی پن‌اپتیکی را که تن‌های کارکن در کارخانه یا دفتری در معرض آن قرار می‌گیرند از نو می‌آفریند. نمونه‌ی در معرض گذااشتن این گونه تن کارکن را می‌توان در نمایشگاه مارینا آبراموویچ “هنرمند حضور دارد” در موما MoMa نیویورک در ۲۰۱۰ دید. تا زمانی‌که نمایشگاه بر پا بود، آبراموویچ هر روز در سراسر ساعت‌های کار در دهلیز موزه موما با ژست یکسانی می‌نشست. به این ترتیب، آبراموویچ وضعیت آن کارگر دفتری را از نومی‌آفرید که پیشه اصلی‌اش هر روز نشستن در جایی ثابت است تا سرپرستان او را ببینند، بی‌آنکه بخواهیم کاری را که فراسوی آن انجام می‌پذیرد در نظر بگیریم. و می‌توانیم بگوییم که اجرای آبراموویچ نمایش کاملی از این برداشت فوکو بود که تولید تن کارکن، اثر اصلی کار مدرن‌شده‌ی ازخودبیگانه شده است. آبراموویچ درست با اجرا نکردن فاعلانه‌ی تکالیف در سراسر زمانی که حضور داشت، انظباط، تحمل و تلاش فیزیکی باورنکردنی لازم برای حضور در محل کار را از آغاز روز کاری تا پایانش را موضوع کرد. در عین حال، تن آبراموویچ دستخوش همان برنامه‌ی در معرض گذاشتن بود که تمامی آثار هنری موما ـ که از دیوارها آویزان بودند یا در تمام ساعات کاری موزه در جای خود نشسته بودند. و درست همان‌طور که ما معمولاً گمان می‌بریم که این نقاشی‌ها و تندیس‌ها جایشان را تغییر نمی‌دهند، یا وقتی در معرض نگاه خیره تماشاگر نیستند یا موزه بسته، ناپدید نمی‌شوند، این گرایش را هم داریم که خیال کنیم تن بی‌حرکت شده‌ی آبراموویچ برای همیشه در موزه می‌ماند و در کنار دیگر کارهای موزه بی‌مرگ می‌شود. از این لحاظ، هنرمند حضور دارد نگاره‌ (تصویر) مرده‌ای زنده را به عنوان تنها چشم‌انداز بی‌مرگی که تمدن ما می‌تواند به شهروندانش ارائه دهد، می‌آفریند.


مارینا آبراموویچ و اولی، imponderabilia (نیندیشیدنی) ۱۹۷۷ اجرا، ۹۰ دقیقه، گالری هنر مدرن بولونیا، کپی‌رایت مارینا آبراموویچ با احترام به گالری شین کلی نیویورک

اثر بی‌مرگی را این واقعیت مسلم نیرو می‌بخشد که این اجرا بازآفرینی/تکرار اجرایی است که آبراموویچ در سالهای جوان‌تر خود با اولی Ulay کرد که در آن این دو در سراسر ساعات کار فضای نمایشگاه روبه‌روی هم نشستند. در هنرمند حضور دارد، جای اولی در برابر آبراموویچ را هر بازدید کننده‌ای می‌توانست بگیرد. این جایگزینی نشان می‌دهد که چگونه تن کارکن هنرمند ـ از راه خصلت از خودبیگانه شده و “انتزاعی” کار مدرن ـ از تن طبیعی و میرای او جدا می‌‌شود.

تن کارکننده‌ی هنرمند می‌تواند با تن هر کس دیگری که آماده است یا می‌تواند همان کار به نمایش گذاشتن خود را اجرا کند، جایگزین شود. بنابراین، در اصل، بخش پس‌نگرانه نمایشگاه، اجراهای پیشین مارینا و اولی در دو شکل متفاوت تکرار/بازتولید شدند: از راه مستندسازیی ویدوئی و از راه تن‌های برهنه بازیگرانِ به کار گمارده شده. در اینجا هم برهنگی این تن‌ها مهم‌تر از شکل ویژه، یا حتی جنسیت‌شان بود (در یک نمونه، به دلیل ملاحظه‌های عملی، اولی را زنی بازنمایی می‌‌کرد). هستند بسیاری که از سرشت تماشایی هنر امروز سخن می‌گویند. اما به مفهومی خاص، هنر امروز واژگونی تماشایی را که در تئاتر یا سینما از جمله دیده می‌شود به عمل می‌گذارد. در تئاتر هم، تن بازیگر با گذشتن از روندهای دگردیسی‌، خود را بی‌مرگ نشان می‌دهد و با ایفای نقش‌های متفاوت به تن‌های دیگران دگرگون می‌شود. در هنر امروز، تن کارکن هنرمند، به عکس، نقش‌های متفاوتی را انباشته می‌کند (مانند نمونه سیندی شرمن) یا در نمونه آبراموویچ، تن‌های زنده‌ی متفاوتی را. تن کارکن هنرمند همزمان مانند خود و تبادل‌پذیر است زیرا تنی از کار انتزاعی ازخودبیگانه شده‌ است. ارنست کانتوروویچ در کتاب پرآوازه‌ی خود به نام پادشاه دو تن دارد: مطالعه‌ی الهیات سیاسی سده‌های میانه این پرسش تاریخی را روشنگری می‌کند که شخصیت پادشاه همزمان دو تن به خود می‌گیرد: یکی تن طبیعی میرا و دیگری تن رسمی، نهادی، تبادل‌پذیر و بی‌مرگ. با سودجستن از همین قیاس می‌توان گفت که وقتی هنرمند تن خود را به نمایش می‌گذارد، تن دوم کارکن است که به نمایش گذاشته می‌شود. و در لحظه‌ی این به نمایش گذاشتن، این تن کارکن هم ارزش کاری را که در نهاد هنر انباشته شده آشکار می‌کند (بنا به کانتورووویچ، تاریخ‌نگاران سده‌های میانه از “شرکت‌‌ها” سخن گفته‌اند). (۴) در کل، هنگام بازدید از موزه، ما به میزان کار لازم برای نگاهداشتن نقاشی‌هایی که از دیوارها آویزان است یا تندیس‌هایی که در جای خود نگاه داشته می‌شوند، پی نمی‌بریم. اما این تلاش زمانی بی‌درنگ دیدنی می‌شود که بازدیدارکننده با تن آبراموویچ رویاروی می‌شود؛ تلاش نادیدنی فیزیکی نگاه داشتن تن مردمی در یک وضعیت برای ساعت‌های دراز “چیز” ـ ازپیش ساخته‌ای ـ را تولید می‌کند که توجه بازدیدکنندگان را به شدت جلب می‌کند و به آنها اجازه می‌دهد در باره‌ی تن آبراموویچ ساعتها ژرف‌اندیشی کنند.

می‌توان اندیشید که تنها تن‌های کارکن شخصیت‌های پرآوازه در معرض نگاه خیره همگان قرار می‌گیرند. با این حال حتی میان‌حال‌ترین، روزمره‌ترین، “به هنجارترین” مردمان اکنون به شکل ماندگاری تن‌های کارکن خود را از راه عکاسی، ویدئو، وب‌سایت و این و آن مستند می‌کنند. و مهم‌تر از آن، زندگی روزمره امروز در معرض نه تنها نظارت نهادی، که از آن گذشته، دستخوش حوزه‌ی گسترش‌یابنده پوشش رسانه‌ای است. کمدی‌های وضعیتی (sitcom) لبریزکننده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پرده تلویزیون‌ها در سراسر دنیا ما را در معرض تن‌های کارکن پزشکان، کشاورزان، ماهیگیران، رئیس‌جمهورها، ستارگان سینما، کارگران کارخانه، قاتل‌های مافیا، گورکن‌ها و حتی خِنگ‌ها و خون‌آشام‌ها می‌گذارد. درست همین همه‌جایی و هرجایی بودن تن کارکن و بازنمایی آن است که آن‌را به ویژه برای هنر جالب می‌کند. حتی اگر تن‌های اصلی و طبیعی هم‌روزگاران ما متفاوت باشد و تن‌های کارکن فرعی‌شان تبادل‌پذیر. و درست این تبادل‌پذیری است که هنرمندان را با مخاطبان‌شان یکی‌ می‌کند. هنرمند امروز هنر را با همگان به همان سان سهیم می‌شود که زمانی آن‌را با دین یا سیاست سهیم می‌‌شد. هنرمند بودن دیگر سرنوشتی انحصاری نیست؛ در عوض مشخصه‌ی جامعه در خصوصی‌ترین، تنانه‌ترین، روزمره‌ترین سطح آن شده است. و اینجاست که هنرمند فرصت دیگری برای پیش بردن ادعای همه‌گیرانه ـ به صورت بینشی در باره‌ی دورویی و مبهم بودن دو تن خود هنرمندش ـ می‌یابد.

پاورقی‌ها :

Post-Fordism[1] که انعطاف‌گرایی Flexibilism هم نامیده می‌شود بیانگر سیستم چیره‌ی تولید، مصرف اقتصادی و پدیده‌های اجتماعی اقتصادی مربوط به آن در بیشتر کشورهای صنعتی شده از پایان سده‌ی بیستم است و در تقابل با فوردگرایی قرار داده می‌شود که سیستمی است که در کارخانه‌های اتومبیل فورد ساماندهی شد و در آن کارگردان در خط تولید کار می‌کنند و به شکلی تکراری تکالیف تخصصی شده‌ای را اجرا می‌کنند.

تعاریف و سرشت پسافوردگرایی به شکل قابل‌ملاحظه‌ای تغییر می‌کند و موضوع گفت‌وشنود پژوهش‌گران است. (ویکیپدیا)
2 See Jaron Lanier, You Are Not a Gadget: A Manifesto (New York: Alfred A. Knopf, 2010).

۳ See Michel Foucault, Discipline & Punish: The Birth of the Prison (New York: Vintage, 1995).

Panopticism را فوکو بر پایه‌ی انگاره‌یpanopticon به شیوه‌ای پرورش می‌دهد که نخست از سوی جرمی بنتهم مفهوم‌‌آفرینی شده است و پن‌اپتیکون بنایی دایره‌ای با برج مراقبتی در مرکز در فضایی باز بوده که با دیوار بیرونی دربرگرفته می‌شده که از سلولهایی برای نگاه داشتن بیماران روانی یا محکومان ساخته می‌شد. (ویکیپدیا)

۴ Ernst H Kantorowicz, The King’s Two Bodies: A Study in Mediaeval Political Theology (Princeton: Princeton University Press, 1997), 3.

بوریس گرویس در ۱۹۴۷ در برلین شرقی به دنیا آمد و استاد زیبایی‌شناسی، تاریخ هنر و نظریه‌ی رسانه‌ها در مرکز هنر و رسانه‌های کارلسروهه و دانشگاه نیویورک ست. کتابهای زیادی نوشته از جمله: هنرمطلق استالین‌گرایی، ایلیا کاباکوف: مردی که از آپارتمانش به درون فضا پرید، توانمندی هنر، پی‌نوشت کمونیستی و به تازگی همگانی شدن.

مقالات همخوان:

Boris Groys, Art and Money
Anton Vidokle, Art Without Artists?
Boris Groys, The Weak Universalism
Boris Groys, Comrades of Time
Boris Groys, Self-Design and Aesthetic Responsibility
Omnia El Shakry, Artistic Sovereignty in the Shadow of Post-Socialism: Egypt’s 20th Annual Youth Salon
Zdenka Badovinac, What Will the Next Revolution Be Like?
Boris Groys, Religion in the Age of Digital Reproduction
Simon Sheikh, Positively White Cube Revisited
Boris Groys, Politics of Installation
Boris Groys, The Obligation to Self-Design

نمایشگاه شیرین نشاط در بنیاد رابرت راشنبرگ نیویورک

نمایشگاه شیرین نشاط در بنیاد رابرت راشنبرگ
(۳۱ ژانویه – ۱ مارس ۲۰۱۴)
منبع: بنیاد راشنبرگ
برگردان به فارسی: آرش علی اصغری

بنیاد راشنبرگ آثاری از هنرمند مشهور ایرانی شیرین نشاط را در قالب برنامه‌ای با عنوان تک به تک و در نمایشگاهی در حمایت از هنرمندان معاصر در خلق آثاری در خدمت پیشبرد حقوق بشر، درک و تفاهم فرهنگی و پاسداری از صلح جهانی، به نمایش گذاشته است. آثار جدید شیرین نشاط از ۳۱ ژانویه تا اول مارچ ۲۰۱۴ در فضای پروژه‌ی بنیاد رابرت روشنبرگ نیویورک برپا است.

پس از سری عکس‌های مجموعه “شاهنامه‌” اش (۲۰۱۲)، که نمایانگر روحیه انقلابی مردم خاورمیانه در “بهار عربی” بود، بنیاد راشنبرگ، سفارش مجموعه جدیدی را به نشاط داد. نشاط برای انعکاس دادن وقایع پس از انقلاب مصر، خود را آماده سفر به این کشور کرد. اما پیش از آغاز سفر، همکار و دستیار قدیمی او، “لری بارنز” عکاس، با فاجعه غیرمنتظره از دست دادن دخترش روبرو شد. عذای بارنز، و حس عمیق از دست دادن در کشوری که دچار آشوب‌های فراوان است، نشاط را ترغیب به اختصاص دادن این پروژه به کندوکاوی در زمینه تجربه همگانی درد، و سوگواری، چه در سطح فردی و چه در سطح ملی کرد.

در مصر، نشاط از چند نفر دعوت کرد تا داستان‌هایشان را در مقابل دوربین او تعریف کنند و بدین گونه، مجموعه آثاری با عنوان “خانه‌مان آتش گرفته‌ست” خلق شد. او با نشان دادن سوژه‌هایش از نزدیک و با صراحتی مستقیم، نشاط، عمق نگاه هر کدام از آنها را به تصویر می‌کشد، و بدین گونه رابطه‌ای خشک و مستقیم را میان موضوع و بیننده برقرار می کند. سپس روی عکس‌ها را با پرده‌ای از کلماتی تقریبا نامفهوم‌ پوشانده، و روی چین و چروک‌‌های سوژه‌هایش را با کالیگرافی می‌پوشاند و بدین گونه بازتابی از این فاجعه ملی و جدایی‌ناپذیری آن، از ماجرای زندگی فردی هرکدام از سوژه‌ها را ارائه می‌دهد. این مجموعه به طور کلی، بیننده را وادار به پذیرفتن بهایی می‌کند که برای تحول سیاسی و اجتماعی ناشی از نفی انسانیت در مقابل کسانی که به عنوان “دیگری” شناخته می‌شوند، باید پرداخت.

“این تبادل انسانی و به اشتراک گذاشتن هیجانات و احساسات میان من، سوژه‌ها و بارنز، از مهم‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین تجربیات من در خلق آثار هنری است، و لحظه‌ای خاص در ناپدید شدن ناگهانی مرز میان زندگی و هنر به شمار می‌آید. من از بنیاد راشنبرگ به دلیل انتخاب من شرکت در برنامه تک به تک و حمایت از خلق شدن این مجموعه عکس، سپاسگذارم.”

به گفته “کریستی مک‌لیر”، مدیر اجرایی بنیاد رابرت راشنبرگ، “از طریق برنامه تک به تک، این بنیاد تلاش در ادامه دادن راه راشنبرگ در خلق آثاری هنری را دارد که سعی در افزودن سطح درک از تجربه انسانی را دارند، آثار جدید شیرین، این صورت‌های فوق‌العاده که پر از آثار از دست دادگی‌اند، زبانی جهانی را برای تجربه‌ای که هر انسانی آنرا می‌تواند درک کند، به وجود می‌آورند، بدون در نظر گرفتن جایی که در آن زندگی می‌کنیم، یا چیزی که به آن باور داریم و تفاوت‌‌هایی که به نظر می‌آید که مارا از یکدیگر جدا می‌کنند. “خانه‌مان آتش گرفته‌ست”، ما را به یاد انسانیت مشترکمان می‌اندازد، و ما از این همکاری با شیرین و حمایت از این سری آثار جدید او احساس خوشحالی می‌کنیم.”

دو نسخه چاپی محدود از این سری از طریق “آرت اسپیس” (Artspace) به فروش رسیده و درآمد حاصل از آن در اختیار سازمانی که به انتخاب نشاط و در زمینه حقوق بشر در مصر فعالیت می‌کنند، قرار خواهد گرفت.

درباره شیرین نشاط:

هنرمند و فیلم‌ساز ایرانی شیرین نشاط تاکنون نمایشگاه‌‌های انفرادی و گروهی بسیاری را در گالری‌ها و موزه‌های جهان برگزار کرده است: انستیتوی هنرهای دیترویت، هامبورگر بانهوف در برلین، موزه هنرهای معاصر مونرئال، گالری سرپنتین در لندن، موزه استدلیک آمستردام، و مرکز هنری واکر در مینیاپلیس. او تاکنون جوایز بسیاری را چون شیر طلایی دوسالانه ونیز (۱۹۹۹)، جایزه آزادی هیروشیما (۲۰۰۵)، جایزه دوروتی و لیلیان گیش (۲۰۰۶)، و جایره کریستال اجلاس اقتصادی جهان، داووس (۲۰۱۴) را به دست آورده است. اولین فیلم بلند شیرین نشاط با عنوان “زنان بدون مردان” توانست شیر نقره‌ای بهترین کارگردانی جشنواره فیلم ونیز را از آن او کند. در سال ۲۰۱۰، هافینگتون پست شیرین نشاط را به عنوان هنرمند دهه انتخاب کرد.

زیر نگاه خیره نظریه

بوریس گرویس

منبع: مجله ای فلاکس
برگردان رؤیا منجم

هنر مدرنیته از آغاز گونه‌ای وابستگی به نظریه را متجلی می‌کرد. در آن زمان ـ و حتی بسیار دیرتر ـ ”نیاز هنر به توضیح” (Kommentarbeduerftigkeit) را که توصیف آرنولد گهلن Arnold Gehlenاز این گرسنگی برای نظریه بود‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌، به نوبه خود این واقعیت مسلم توضیح می‌داد که هنر نوین ”دشوار” است، یعنی در دسترس طیف بزرگی از مردمان نیست. ۱ بنا به این دیدگاه، نظریه، نقش تبلیغات سیاسی propaganda یا بیشتر تبلیغات بازرگانی advertisement را بازی می‌کند: نظریه‌پرداز پس از تولید کار هنری می‌آید و این کار را برای مخاطبان شگفت‌زده و شک‌گرا توضیح می‌دهد. همان‌طور که می‌دانیم، بسیاری از هنرمندان احساسات آمیخته‌ای نسبت به بسیج نظری هنر خودشان دارند. از نظریه‌پرداز برای ارتقا و مشروعیت بخشیدن به کارشان سپاسگزارند، اما این واقعیت آزارشان می‌دهد که هنرشان با گونه‌ای دورنمای نظری به همگان عرضه می‌شود که به عنوان یک قاعده از دید هنرمندان بی‌اندازه تنگ‌نظرانه، جانبدارانه و حتی هراس‌انگیز است. هنرمندان در جست‌وجوی مخاطبان بیشتری هستند، اما شمار تماشاگرانی که از دانش نظری بهره‌مندند به نسبت کم است ـ در واقع حتی کمتر از مخاطبان هنر امروز هستند. بنابراین، گفت‌وگوی نظری خود را به صورت شکل نابارور تبلیغ بازرگانی آشکار می‌کند: طیف مخاطبان را به جای گسترده کردن، کوچک می‌کند. و در حال حاضر، این توصیف از همیشه درست‌تر است. از زمان آغاز مدرنیته، مردمان به صلح کینه‌توزانه‌ای با هنر زمانه‌شان رسیده‌اند. در این روزگار آنان هنر امروز را حتی در زمانی‌که همیشه این احساس را ندارند که این هنر را ”می‌فهمند” می‌پذیرند. بنابراین، به نظر می‌رسد که دیگر زمان نیاز به توضیح نظری هنر سپری شده است.

با این حال، نظریه هرگز به اندازه‌ی امروز برای هنر کانونی نبوده است: چرا؟ به گمان من، امروزه هنرمندان به نظریه نیاز دارند تا توضیح دهد که آنها چه‌کار می‌کنند ـ نه به دیگران، بلکه به خودشان. از این لحاظ، آنها تنها نیستند. هر موضوع امروزی پیوسته این دو پرسش را پیش می‌کشد: چه‌کار باید کرد؟ و حتی از آن مهمتر: چگونه می‌توانم کاری را که دارم می‌کنم برای خود توضیح دهم؟ فوریت این دو پرسش برآمده از فروپاشی سنت است که ما امروزه تجربه می‌کنیم. باز بیایید هنر را نمونه بگیریم. در زمانهای گذشته، ساختن هنر به معنای پیاده کردن چیزی ـ در شکلهای پیوسته تعدیل‌یافته‌ای ـ بود که نسلهای پیشین هنرمندان پیش برده بودند. در جریان مدرنیته، ساختن هنر به معنای اعتراض به چیزی بود که این نسلهای گذشته پیش برده بودند. اما در هر دو نمونه اینکه سنت به چه می‌مانست ـ و بنا به آن، اینکه این اعتراض چه شکلی می‌توانست به خود بگیرد ـ روشن بود. امروزه ما با هزاران سنتی که گرداگرد زمین شناور است ـ و با هزاران شکل متفاوت اعتراض به آنها ـ رویاروی هستیم. بنابراین، اگر کسی اکنون بخواهد هنرمند شود و هنر بسازد، برایش بی‌درنگ روشن نیست که هنر در عمل چیست، و هنرمند چه‌کار باید بکند. برای شروع ساختن هنر، فرد به نظریه‌ای نیاز دارد که هنر چیست را توضیح دهد. و چنین نظریه‌ای این امکان را به هنرمند می‌دهد تا هنر را همگانی و جهانی کند. بازگشت به نظریه هنرمندان را از هویت‌های فرهنگی‌شان را رها می‌سازد ـ از این خطر که هنرشان تنها به صورت یک کنجکاوی بومی دیده شود. نظریه این چشم‌انداز را به روی هنر می‌گشاید تا جهانی شود. این دلیل اصلی سربرافراشتن نظریه در دنیای جهانی شده‌ی ماست. در اینجا نظریه ـ گفت‌وگوی نظری، توضیحی ـ به جای آنکه پس از هنر بیاید، پیش از آن می‌آید.


رودنی گراهام، راین‌متال/ویکتوریا ۸، چیدمان، فیلم ۳۵ میلی‌متری، رنگی، سامت.

با وجود این، یک پرسش ناگشوده باقی می‌ماند. اگر ما در زمانی زندگی می‌کنیم که هر فعالیتی باید با توضیحی نظری در باره‌ی ماهیت آن فعالیت آغاز شود، پس می‌توان نتیجه گرفت که ما پس از پایان هنر زندگی می‌کنیم، زیرا هنر از لحاظ سنتی بر ضد خرد، برهان، منطق بود ـ و همان‌طور که گفته می‌شد، قلمرو بی‌خردی، عاطفی و از لحاظ نظری پیش‌بینی‌ناپذیر و توضیح‌ناپذیر را پوشش می‌داد.

به راستی که فلسفه‌ی باخترزمین از همان آغاز بی‌اندازه نسبت به هنر نقدآمیز بود و هنر را یکسره به این عنوان نفی می‌کرد که چیزی جز ماشینی برای تولید پندار و خیال و اوهام نیست. از دید افلاطون برای دریافتن دنیا ـ دست‌یافتن به راستی و درستی (حقیقت) دنیا ـ فرد باید نه تنها خیال‌پردازی که عقل و خرد خود را دنبال کند. حوزه‌ی خرد از لحاظ سنتی به این صورت دریافت می‌شد که منطق، ریاضی، قوانین اخلاقی و مدنی، انگاره‌های خوب و درست، سیستمهای فرمانروایی دولتی را دربرمی‌گرفت ـ تمامی روشها و تکنیک‌هایی را که شالوده‌ی جامعه است و به آن سامان می‌بخشد. تمامی این انگاره‌ها را می‌شد با خرد مردمی دریافت، اما نمی‌توان آنها را با هیچ آداب هنری بازنمایی کرد زیرا نادیدنی‌اند. بنابراین، از فیلسوف انتظار می‌رفت که از دنیای بیرونی پدیده‌ها روگرداند و به واقعیت درونی اندیشمندی خویش بنگرد ـ این اندیشمندی را کندوکاو و منطق روند اندیشمندی را تحلیل کند. تنها به این صورت فیلسوف می‌توانست به شرط خرد به عنوان شیوه‌ی همه‌گیر اندیشمندی برسد که تمامی موضوعات خردپذیر از جمله به قول ادموند هرسل، خدایان، فرشتگان، دیوان و مردمان را یکی می‌کند. بنابراین نفی هنر را می‌توان به عنوان حرکت‌ اشاره‌ای آغازگرانه‌ای دریافت که نگرش فلسفی در این قالب را می‌سازد. ستیز میان فلسفه ـ که به صورت عشق به راستی‌ودرستی (حقیقت) دریافت می‌شود ـ و هنر (که به صورت تولید دروغ و توهم دیده می‌شود) در کل تاریخ فرهنگ باخترزمین گسترده است. از این گذشته، نگرش منفی نسبت به هنر را، همبستگی هنر و دین حفظ می‌کرد. هنر به عنوان رسانه‌ی آموزشی کارکرد داشت که اختیارداری ماورایی، نافهمیدنی، نابخردانه دین در آن برای مردمان به نمایش گذاشته می‌شد: هنر ایزدان و پروردگار را بازنمایی می‌کرد و آنها را برای نگاه خیره‌ی مردم (انسان) دسترس‌پذیر می‌ساخت. هنر دینی به عنوان موضوع اعتماد کارکرد داشت ـ باور می‌شد که پرستشگاه‌ها، تندیسها، تمثالها، شعرهای دینی و اجراهای آیینی فضاهای حضور الهی بودند. زمانی‌که هگل در سالهای ۱۸۲۰ گفت که هنر چیزی مربوط به گذشته است، منظورش این بود که هنر دیگر رسانه‌ی راستی‌ودرستی (دینی) نیست. پس از دوران روشنگری، کسی نباید یا نمی‌تواند دیگر با هنر فریب بخورد، زیرا شواهد خرد سرانجام جایگزین فریفته شدن با هنر شد. فلسفه به ما می‌آموخت به دین و هنر اعتماد نکنیم، به جای آن به خرد خود اعتماد کنیم. مردم زمان روشنگری از هنر بیزار بود و تنها به خودش و شواهد خرد خودش باور داشت.

با این وجود، نظریه‌ی انتقادی نوین و امروزی چیزی جز نقد خرد، خردمندی و منطق سنتی نیست. در اینجا منظورم نه تنها این یا آن نظریه‌ی خاص، که اندیشمندی انتقادی در کل به صورتی است که از زمان نیمه‌ی دوم سده‌ی نوزدهم میلادی ـ به دنبال نزول فلسفه‌ی هگلی ـ رشد کرده است.

همه ما با نامهای نظریه‌پردازان آغازین و الگویی آشنا هستیم. کارل مارکس گفت‌وگوی نوین انتقادی را با تعبیر خودمختاری خرد به عنوان توهمی که ساختار طبقاتی جامعه‌های سنتی ـ از جمله جامعه‌ی بورژوازی ـ تولید کرده آغاز کرد. شخصیت‌دهنده‌ی خرد را مارکس به صورتی عضوی از طبقه‌ی فرمانروا درمی‌یافت که برای همین از کار دستی و ضرورت شرکت در فعالیت اقتصادی رسته بود. از دید مارکس، فیلسوفان می‌توانستند خود را نسبت به فریبندگی‌های زمینی به این دلیل ایمن سازند چون نیازهای بنیادینشان برآورده می‌شد، در حالی‌که کارگران دستی ناکام‌مانده در کشاکش برای زنده‌ماندن تحلیل می‌رفتند و فرصتی برای ژرف‌اندیشی فلسفی بی‌طرفانه و شخصیت بخشیدن به خرد ناب برایشان باقی نمی‌ماند.

از سوی دیگر، نیچه عشقِ فلسفه به خرد و راستی‌ودرستی را به صورت نشانه‌ی جایگاهِ ناکام‌مانده‌ی فیلسوف در زندگی واقعی توضیح می‌داد. خواست و اراده‌ی معطوف به راستی‌ودرستی را به صورت اثر جبران بی‌اندازه‌ی کمبود سرزندگی و توانمندی واقعی با خیال‌پردازی در باره‌ی توانمندی همه‌گیر خرد از سوی فیلسوف می‌دید. از دید نیچه، فیلسوفان نسبت به فریبندگی هنر تنها از این رو ایمن هستند چون بی‌اندازه ناتوان، بی‌اندازه‌ ”زوال‌یافته‌” هستند که بفریبند و فریفته شوند. نیچه سرشت صلج‌آمیز و به تمام معنا ژرف‌اندیشانه‌ی نگرش فلسفی را انکار می‌کند. از دید او، این نگرش تنها پوششی است که از سوی ناتوان برای رسیدن به پیروزی در کشمکش برای توانمندی و چیرگی به کار برده می‌شود. در پسِ کمبودِ آشکارِ علائق و منافع حیاتی، نظریه‌پرداز حضورِ پنهانِ خواست و اراده‌ی معطوف به توانمندی ”زوال‌یافته” یا ”بیمار” را پیدا می‌کند. بنا به نیچه، خرد و ابزارهای منسوب به آن تنها برای پایبند کردن شخصیت‌هایی طراحی شده‌ که تمایلی به فلسفه ندارند ـ یعنی شخصیت‌های پرشور و سرزنده. این مضمون مهم فلسفه‌ی نیچه‌ای است که دیرتر از سوی میشل فوکو رشد داده شد.

بنابراین، نظریه شروع به دیدنِ شخصیت فیلسوف مراقبه‌گر و جایگاه خودش در دنیا از چشم‌ا‌نداز نگاه خیره‌ای می‌کند که انگار به‌هنجار، این‌دنیایی (ناسوتی) و بیرونی است. نظریه‌، تن زنده فیلسوف را از میان جنبه‌هایی می‌بیند که برای دید مستقیم دسترس‌پذیر نیست. این چیزی است که فیلسوف، مانند هر موضوع دیگری ناگزیر نادیده می‌گیرد: ما نمی‌توانیم تن خودمان و جایگاهش را در دنیا و روندهای مادی (نه تنها فیزیکی، شیمیایی که همچنین اقتصادی، زیست‌سیاسی، حنسی و… ) که درون و بیرون آن روی می‌دهد، ببینیم. معنایش این است که ما به راستی نمی‌توانیم با روح این گفته‌ی فلسفی ”خودت را بشناس” در مورد خودمان بازاندیشی کنیم. و از آن مهمتر: نمی‌توانیم تجربه‌ای درونی از کرانمندی‌های هستی زودگذر و واقع در فضای خود داشته باشیم. ما در زمان زایش خود حضور نداریم ـ و در زمان مرگمان حضور نخواهیم د اشت. برای همین است که تمامی فیلسوفانی که در باره‌ی خود به بازاندیشی نشستند، به این نتیجه رسیدند که روح، جان و خرد، نامیرا هستند. به راستی در تحلیل روند اندیشمندی خود، من هرگز نمی‌توانم هیچ شواهدی از کرانمندی آن بیابم. برای یافتن کرانمندیهای هستی خود در فضا و زمان، به نگاه خیره‌ی دیگران نیاز دارم. مرگ خود را در چشمان دیگران می‌خوانم. برای همین است که لاکان می‌گوید که چشم دیگری همیشه چشمِ شور است و سارتر می‌گوید که ”جهنم، مردمان دیگر است.” تنها از راه نگاه خیره‌ی دیگران می‌توانم دریابم که من ته تنها می‌اندیشم و احساس می‌کنم ـ بلکه زاده شده‌ام، زندگی می‌کنم و خواهم مرد.

نامدار است که دکارت گفته: ”من می‌اندیشم، پس من هستم.” اما تماشاگری بیرونی که ذهنی نظری و انتقادی دارد در باره‌ی دکارت خواهد گفت: او می‌اندیشد چون زندگی می‌کند. در اینجا پایه‌های خودشناسی به شکلی ریشه‌ای سست می‌شود. شاید من بدانم که به چه می‌اندیشم. اما نمی‌دانم چگونه زندگی می‌کنم ـ حتی نمی‌دانم زنده هستم. از آنجا که هرگز خود را مرده تجربه نکرده‌ام، نمی‌توانم خود را زنده تجربه کنم. باید از دیگران بپرسم که آیا زنده هستم و چگونه زندگی می‌کنم ـ که معنایش این است که از این گذشته باید بپرسم به راستی به چه می‌اندیشم، زیرا اندیشمندی‌ام اکنون به این شکل دیده می‌شود که از سوی زندگی‌ام تعیین می‌شود. زندگی کردن به معنای آن است که به صورت زنده (و نه مرده) در دسترس نگاه خیره دیگران باشیم. خوب اینکه به چه می‌اندیشیم، چه نقشه‌ای می‌ریزیم یا چه امیدی داریم بی‌ربط می‌شود ـ چیزی که مربوط می‌شود این است که چگونه تن‌هایمان زیر نگاه خیره‌ی دیگران در فضا حرکت می‌کند. به این ترتیب است که نظریه بهتر از آنچه من از خود می‌شناسم، مرا می‌شناسد. موضوع غرورآفرین و به روشن‌شدگی رسیده‌ی فلسفه مرده است. من با تنم باقی مانده‌ام ـ و از نگاه خیره‌ی دیگران واسپرده شده‌ام. پیش از دوران روشنگری، مردم (انسان) موضوع نگاه خیره‌ی خداوند بود. اما به دنبال آن دوران، ما موضوع نگاه خیره‌ی نظریه‌ی انتقادی هستیم.


خوز ون کراسبیک: وسوسه‌ی قدیس آنتونی، ۱۶۵۰

در نگاه نخست، بازپروری نگاه خیره‌ی این‌دنیایی (ناسوتی) دربرگیرنده‌ی بازپروری هنر هم می‌شود: در هنر مردم (انسان) نگاره‌ای می‌شود که می‌تواند از سوی دیگری دیده و تحلیل شود. اما چیزها به این سادگی نیستند. نظریه‌ی انتقادی نه تنها از ژرف‌اندیشی فلسفی انتقاد می‌کند ـ بلکه هر گونه ژرف‌اندیشی از جمله ژرف‌اندیشی زیبایی‌شناسانه را به باد نقد می‌گیرد. برای نظریه‌ی انتقادی، اندیشیدن یا ژرف‌اندیشی مانند مرده بودن است. در نگاه خیره‌ی دیگری، اگر تنی حرکت نکند، می‌تواند تن مرده باشد. فلسفه به ژرف‌اندیشی امتیاز می‌دهد. نظریه به کنش و کردار امتیاز می‌دهد ـ و از بی‌کنشی و انفعال بیزار است. اگر من دست از حرکت بردارم، از روی رادار نظریه کنار می‌روم ـ و نظریه این را دوست ندارد. هر نظریه‌ی این‌دنیاییِ (سکولار) پس از آرمان‌گرایی، فراخوانی برای کُنش است. هر نظریه‌ی انتقادی حالت پافشاری ـ حتی فوریت ـ را می‌آفریند. نظریه به ما می‌گوید: ما صرفاً ارگانیسمهایی میرا و مادی هستیم ـ و زمان کمی در اختیار داریم. بنابراین، نمی‌توانیم زمان را با ژرف‌اندیشی تلف کنیم. بلکه باید در اینجا و اکنون کار کنیم. زمان منتظر نمی‌ماند و ما به اندازه‌ی کافی زمان برای دیرکرد بیشتر نداریم. و در حالی‌که بی‌تردید درست است که هر نظریه‌ای دیدی کلی و توضیحی از دنیا می‌دهد (یا توضیحی از اینکه چرا دنیا نمی‌تواند توضیح داده شود)، این توصیف‌ها و نمایشنامه‌های نظری، تنها نقشی ابزاری و زودگذر دارند. هدف راستین هر نظریه‌ای تعریف میدان کُنشی است که ما برای به عهده گرفتن آن فراخوانده می‌شویم.

این جایی است که نظریه همبستگی خود را با حال‌وهوای کلی زمانه‌مان نشان می‌دهد. در زمانهای پیشین، سرگرمی به معنای ژرف‌اندیشی منفعل بود. مردمان در زمانهای فراغت خود به تئاتر، سینما، موزه می‌‌رفتند یا در خانه می‌ماندند و کتاب می‌خواندند یا تلویزیون تماشا می‌کردند. گی دوبورد Guy Debord این را جامعه‌ی تماشایی توصیف می‌کرد ـ جامعه‌ای که در آن آزادی شکل زمان فراغتی را به خود می‌گرفت که با بی‌کنشی و گریز تداعی می‌شد. اما جامعه امروز شباهتی به آن جامعه نمایشی ندارد. در زمانهای فراغت مردمان کار می‌کنند ـ سفر می‌کنند، ورزش می‌کنند، بازی می‌کنند. کتاب نمی‌خوانند، اما برای فیس‌بوک، تویتر و دیگر رسانه‌های اجتماعی دست به قلم می‌برند. به هنر نگاه نمی‌کنند، اما عکس می‌گیرند، ویدئو می‌سازند و آنها را برای خویشان و دوستان خود می‌فرستند. مردمان به راستی بسیار فعال و کنش‌مند شده‌اند. برای زمان فراغت خود، نقشه‌ی پیش بردن کارهای زیادی را می‌کشند. و در حالی‌که این کنش‌مند شدنِ مردمان با شکلهای اصلی رسانه‌های دورانی همبستگی دارد که نگاره‌های متحرک (خواه فیلم یا ویدئو) بر آن چیره است، نمی‌توان حرکت اندیشه یا حالت ژرف‌اندیشی را از راه این رسانه‌ها بازنمایی کرد. نمی‌توان این حرکت را حتی با هنرهای سنتی نشان داد؛ تندس نامدار اندیشمند رودُن به راستی نمایانگر کسی است که پس از ژیمناستیک کردن دارد می‌آساید. حرکت اندیشه نادیدنی است. بنابراین، نمی‌توان آن‌را با فرهنگ امروز بازنمایی کرد که سویمندی‌اش انتقال اطلاعات از راه دید است. بنابراین می‌توان گفت که فراخوان ناشناختنی نظریه به کار و کُنش، بسیار خوب در چارچوب محیط رسانه‌ای امروزی می‌گنجد.

اما تردیدی نیست که نظریه تنها ما را برای دست به کار شدن در جهت هدف خاصی فرانمی‌خواند. بیشتر فراخوانی برای کار و کُنشی است که شرط خود نظریه را اجرا کند و گسترش دهد. به راستی که هر نظریه‌ی انتقادی تنها آموزنده و آگاهی دهنده نیست، بلکه دگرگون‌کننده هم هست. صحنه‌ی گفت‌وگوی نظری یکی از واگردهایی conversion است که از مناسبات ارتباط فراتر می‌رود. ارتباط خود موضوعهای مورد دادوستد ارتباط را تغییر نمی‌دهد: من اطلاعاتی را به کسی انتقال می‌دهم و کس دیگری اطلاعاتی را به من انتقال داده است. هر دو شرکت‌کننده در جریان این دادوستد و پس از آن همانی که بوده، باقی می‌ماند. اما گفت‌وگوی انتقادی نظری تنها گفت‌گویی آگاهی‌دهنده نیست، زیرا تنها دانش و شناخت خاصی را انتقال نمی‌دهد. بیشتر پرسشهایی را در مورد معنای شناخت و دانش پیش می‌کشد. معنایش چیست که من شناخت و دانش تازه‌ای دارم؟ این شناخت و دانش تازه چگونه مرا دگرگون کرده است، چگونه بر نگرش کلی مرا نسبت به دنیا تأثیر گذاشته است؟ چگونه این شناخت و دانش شخصیت مرا تغییر داده و شیوه‌ی زندگی مرا تعدیل کرده است؟ برای پاسخ به این پرسشها لازم است نظریه به کار برده شود ـ تا نشان داده شود که چگونه دانش و شناختی رفتار فرد را دگرگون می‌کند. از این لحاظ، گفت‌وگوی نظری به گفت‌وگوهای دینی و فلسفی می‌ماند. دین دنیا را توصیف می‌کند، اما به این تقش توصیفی بسنده نمی‌کند. از این گذشته ما را فرامی‌خواند تا به این توصیف باور آوریم و این ایمان را به نمایش بگذاریم و بر اساس این ایمان عمل کنیم. فلسفه هم نه تنها ما را فرامی‌خواند تا به توانمندی خرد باور آوریم، بلکه هم‌چنین به شکلی خردمندانه، منطقی عمل کنیم. خوب، نظریه نه تنها از ما می‌خواهد که باور آوریم که ما در درجه اول تن‌هایی کرانمند و زنده هستیم، بلکه این باور را هم به نمایش بگذاریم. تحت رژیم نظریه کافی نیست زندگی کنیم: باید نشان دهیم که زندگی می‌کنیم؛ باید زنده بودن خود را به اجرا درآوریم. و خوب بحث من این است که در فرهنگ ما هنر است که این شناخت و دانش زنده بودن را به اجرا درمی‌آورد.


بخشی از کارتونهای اد راینهاردت از کتاب چگونه به هنر نگاه کنیم ـ فرشته سمت راست: من چیزی در باره‌ی هنر نمی‌دانم؛ اما می‌دانم چی دوست دارم. فرشته سمت چپ: خیلی خوبه که الزام به هوشمند بودن به رشته هنر کشیده نمی‌شود، مگه نه؟

به راستی که هدف اصلی هنر، نشان دادن، به نمایش گذاشتن و آشکار کردن شیوه‌های زندگی است. به همین دلیل هنر اغلب نقش اجراکننده‌ی شناخت و دانش را بازی کرده است، اینکه نشان داده معنای زندگی کردن با دانش و شناختی خاص چیست. همه می‌دانند که همان‌طور که کاندیسکی هنر انتزاعی خود را با اشاره به تبدیل جرم به انرژی در نظریه‌ی نسبیت انشتین توضیح می‌داد، هنرش را به صورت تجلی این پتانسیل در سطح فردی می‌دید. به همین سان، ساختارگرایی، پرورش زندگی با تکنیک‌های نوین کردن و از راه آنها را متجلی می‌کرد. تعیین کردن اقتصادی هستی مردم که با مارکسیسم مضمون یافته بود، در آوانگارد روسی بازتاب می‌یافت. سوررئالیسم کشف زیرخودآگاه را که با این تعیین کردن اقتصادی همراه بود به بیان درمی‌آورد. کمی دیرتر، هنر مفهومی به کنترل بیشتر اندیشمندی و رفتار مردمی از راه کنترل زبان پرداخت.

بی‌تردید می‌توان پرسید: چه کسی موضوع این‌گونه اجرای هنری شناخت و دانش است؟ دیگر تاکنون از مرگ‌های بسیار موضوع، نگارنده، سخنران و چیزهای همانند شنیده‌ایم. اما تمام این آگهی‌های مرگ به موضوع بازاندیشی فلسفی و بازاندیشی در باره‌ی خود ـ و از این گذشته به موضوع اختیاری خواستن و انرژی حیاتی ـ مربوط می‌شد. به‌عکس، موضوع اجرایی در همان فراخوانی گنجانده شده که ما را به کُنش می‌خواند، به نمایش خود به صورت موجودی زنده. من خود را به عنوان مخاطب این فراخوان می‌شناسم که به من می‌گوید: خودت را تغییر بده، شناخت و دانش‌ات را به نمایش بگذار، خودت را متجلی کن، کار دگرگون‌کننده را پیش ببر، دنیا را دگرگون کن و… این فراخوان به سوی من فرستاده می‌شود. از این راه است که من می‌دانم من می‌توانم و باید به آن پاسخ دهم.

و راستی فراخوان کُنش را فراخواننده‌ای الهی ننوشته است. نظریه‌پرداز هم یک آدم است و من دلیلی ندارم که به طور کامل به قصد او اعتماد کنم. دوران روشنگری، همان‌طور که گفتم، به ما آموخت که به نگاه خیره‌ی دیگری اعتماد نکنیم ـ به دیگران (کشیشان و مانند آنان) مظنون باشیم که برنامه کار خود را که در پس گفت‌وگوی اسمی‌شان نهفته است، دنبال می‌کنند. و نظریه به ما آموخت به خودمان، و شواهد عقل و خرد خودمان اعتماد نکنیم. از این لحاظ، هر اجرای نظریه در عین حال اجرای بی‌اعتمادی این نظریه است. ما نگاره‌ی زندگی را اجرا می‌کنیم تا خود را در برابر دیگران زنده نشان دهیم ـ اما همچنین خود را از چشم شور نظریه‌پرداز حفظ می‌کنیم، در پس نگاره‌مان پنهان می‌شویم. و این در واقع درست همان چیزی است که نظریه از ما می‌خواهد. از همه چیز گذشته، نظریه هم به خودش اعتماد نمی‌کند. همان‌طور که تئودور آدورنو گفته، کل دروغ است و هیچ زندگی راستینی در دروغین وجود ندارد. ۲


دنیس اُپنهایم، وضیعت کتاب‌خوانی برای سوختگی درجه ۲، ۱۹۷۰ کتاب، پوست، انرژی خورشیدی، زمان زیر خورشید بودن ۵ ساعت. ساحل جونز، نیویورک

با این گفته لازم است به این واقعیت مسلم نیز اندیشیده شود که هنرمند می‌تواند چشم‌انداز دیگری را اختیار کند: چشم‌انداز انتقادی نظریه را. هنرمندان می‌توانند در بسیاری موارد این‌کار را کنند و به راستی هم می‌کنند: خود را نه تنها به صورت اجراکنندگان شناخت و دانش نظری می‌بینند که از کُنش مردمی سود می‌جوید تا در باره‌ی معنای این شناخت و دانش سؤال کند، بلکه به صورت پیام‌آوران و مبلغان این شناخت و دانش هم خود را می‌بینند. این هنرمندان اجرا نمی‌کنند، بلکه بیشتر به فراخوان دگرگون‌کننده می‌پیوندند. به جای اجرای نظریه، دیگران را به اجرای آن فرامی‌خوانند؛ به جای فعال شدن می‌خواهند دیگران را فعال کنند. و از این لحاظ منتقدمی‌شوند، چون نظریه هر کسی را که به فراخوانش پاسخ ندهد بیرون می‌گذارد. در اینجا هنر نقشی روشنگرانه، آموزشی و پرورشی به خود می‌گیرد ـ که با نقش آموزش هنرمند در چارچوبِ برای نمونه ایمان مسیحی قابل مقایسه است. به گفته‌ای دیگر، هنرمند تبلیغاتی این‌دنیایی (سکولار) می‌‌سازد (که با تبلیغات دینی قابل مقایسه است). من نگاه انتقادآمیزی به این رویکرد تبلیغاتی ندارم. رویکردی است که در جریان سده‌ی بیستم کارهای جالب بسیاری تولید کرده است و بارور باقی مانده است. با این حال، هنرمندانی که این گونه تبلیغات را پیش می‌برند، اغلب از ناکارایی هنر سخن می‌گویند ـ انگار هر کسی می‌تواند و باید با هنر ترغیب شود حتی اگر با خود نظریه ترغیب نشود. هنر تبلیغات به شکل به خصوصی ناکارا نیست ـ صرفاً در پیروزی‌ها و شکست‌های نظریه‌ای که تبلیغ می‌کند سهیم است.

این دو نگرش هنری، اجرای نظریه و نظریه به عنوان تبلیغ نه تنها تعبیرهای متفاوتی از ”فراخوان” نظریه دارند، بلکه این تعبیرها در ستیز با یکدیگر و حتی ناسازگار با یکدیکرند. این ناسازگاری تعارض‌ها و حتی تراژدی‌های زیادی در جریان سده‌ی بیستم در چارچوب هنر در جبهه چپ ـ و در جبهه راست ـ تولید کرد. بنابراین، سزاوار است که به آن توجه شود. نظریه‌ی انتقادی ـ از سرآغازش در کار مارکس و نیچه ـ مردم را به صورت تنی کرانمند و مادی می‌بیند که از دسترسی هستی‌شناسانه به جاودان یا متافیزیک محروم است. به این معنا که هیچ تضمین هستی‌شناسانه و متافیزیکی برای پیروزی هیچ کُنش مردمی وجود ندارد ـ درست همان‌طور که هیچ تضمینی برای شکست نیست. هر کُنش مردمی در هر لحظه می‌تواند با مرگ گسسته شود. رویداد مرگ به شکلی ریشه‌ای در رابطه با هر ساختار فرجام‌گرایانه‌ی تاریخ ناهمگن است. از چشم‌انداز نظریه‌ی زنده، مرگ مجبور نیست با اتمام همزمان شود. پایان دنیا الزاما نباید آخرالزمانی باشد و راستی‌ودرستی هستی مردمی را آشکار کند. بیشتر، ما زندگی را به شکلی غیرفرجامگرایانه می‌شناسیم که هیچ برنامه‌ی یکی‌کننده‌ی الهی یا تاریخی ندارد که ما بتوانیم در باره‌اش ژرف‌اندیشی و به آن اتکا کنیم. در واقع، ما خود را به این شکل می‌شناسیم که درگیر بازی کنترل‌ناپذیر نیروهای مادی هستیم که هر عملی را مشروط می‌کند. ما تغییر همیشگی مدهای روز را تماشا می‌کنیم. پیشرفت برگشت‌ناپذیر فن‌آوری را که در نهایت هر تجربه‌ای را کهنه و دیروزی می‌کند، تماشا می‌کنیم. بنابراین پیوسته فراخوانده می‌شویم تا زبردستی‌ها، دانش و شناخت و نقشه‌‌های خود را به این دلیل که به روز نیستند، رها کنیم. هر چیزی که می‌بینیم، انتظار ناپدید شدن دیریا زودش را داریم. هر نقشه‌ای که برای امروز می‌کشیم، انتظار داریم که فردا تغییر کند.


نوشته‌ی روی سنگ گور مارسل دوشامب که خود هنرمند پیش از مرگش نوشتن آنرا وصیت کرده بود (همیشه دیگری است که می‌میرد)

به گفته‌ای دیگر، نظریه ما را با پارادکس فوریت رویاروی می‌کند. نگاره‌ی بنیادینی که نظریه به ما پیشکش می‌کند؛ نگاره‌ی مرگ‌ خودمان است ـ نگاره‌ی میرا بودنمان، کرانمندی ریشه‌ای و کمبود زمان است. با پیشکش کردن این نگاره به ما، احساس فوریت ـ احساسی که ما را وادار می‌کند تا به فراخوانش برای کار و کُنش در همین لحظه تا دیرتر پاسخ دهیم. اما در عین حال، این احساس فوریت و کمبود زمان نمی‌گذارد که ما طرح پروژه‌های درازمدتی را بریزیم؛ از اینکه کنشهای خود را روی برنامه‌ریزی درازمدت استوار کنیم، از اینکه انتظارات شخصی و تاریخی بزرگی در مورد پیامدهای کنش‌هایمان داشته باشیم، جلوگیری می‌کند.

نمونه‌ی خوب این اجرای فوریت را می‌توان در فیلم ملانکولیای لارس فون ترییر Lars von Trier دید. دو خواهر نزدیک شدن مرگشان را در قالب نزدیک شدن سیاره‌ی ملانکولیا به زمین و نابود شدن زمین را می‌بینند. سیاره‌ی ملانکولیا به آنها می‌نگرد و آنها مرگشان را در نگاه خیره‌ی خنثی و عینیت بخشنده‌ی سیاره می‌خوانند. استعاره‌ی خوبی برای نگاه خیره‌ی نظریه است ـ و دو خواهر با این نگاه به واکنش به آن فراخوانده می‌شوند. در اینجا ما نمونه‌ای بسیار فراگیر فوریت بی‌اندازه شدید ـ گریزناپذیر و در عین حال به طور کامل مشروط ـ را داریم. نزدیک شدن آهسته‌ی ملانکولیا فراخوانی برای کنش است. اما چه‌گونه کنشی؟ یک خواهر می‌کوشد از این نگاره بگریزد ـ خودش و کودکش را نجات دهد. این اشاره‌ای به نمونه‌ی فیلمهای آخرالزمانی هالیوودی است که در آن کوششی برای گریز از فاجعه‌ای دنیایی صورت می‌گیرد که همیشه پیروز می‌شود. اما خواهر دیگر از مرگ استقبال می‌کند ـ و تا حد رسیدن به اوج لذت جنسی فریفته‌ی این نگاره می‌شود. به جای آنکه بقیه زندگیش را به دورکردن مرگ بگذراند، آیینی خوشآمدگویانه‌ای را اجرا می‌کند ـ آیینی که او را در درون زندگی فعال می‌کند و به هیجان می‌آورد. در اینجا الگوی خوبی برای دو شیوه‌ی ناسازگار واکنش به احساس فوریت و کمبود زمان می‌بینیم.

به گفته‌ای دیگر، نظریه ما را با پارادکس فوریت رویاروی می‌کند. نگاره‌ی بنیادینی که نظریه به ما پیشکش می‌کند؛ نگاره‌ی مرگ‌ خودمان است ـ نگاره‌ی میرا بودنمان، کرانمندی ریشه‌ای و کمبود زمان است. با پیشکش کردن این نگاره به ما، احساس فوریت ـ احساسی که ما را وادار می‌کند تا به فراخوانش برای کار و کُنش در همین لحظه تا دیرتر پاسخ دهیم. اما در عین حال، این احساس فوریت و کمبود زمان نمی‌گذارد که ما طرح پروژه‌های درازمدتی را بریزیم؛ از اینکه کنشهای خود را روی برنامه‌ریزی درازمدت استوار کنیم، از اینکه انتظارات شخصی و تاریخی بزرگی در مورد پیامدهای کنش‌هایمان داشته باشیم، جلوگیری می‌کند.

نمونه‌ی خوب این اجرای فوریت را می‌توان در فیلم ملانکولیای لارس فون ترییر Lars von Trier دید. دو خواهر نزدیک شدن مرگشان را در قالب نزدیک شدن سیاره‌ی ملانکولیا به زمین و نابود شدن زمین را می‌بینند. سیاره‌ی ملانکولیا به آنها می‌نگرد و آنها مرگشان را در نگاه خیره‌ی خنثی و عینیت بخشنده‌ی سیاره می‌خوانند. استعاره‌ی خوبی برای نگاه خیره‌ی نظریه است ـ و دو خواهر با این نگاه به واکنش به آن فراخوانده می‌شوند. در اینجا ما نمونه‌ای بسیار فراگیر فوریت بی‌اندازه شدید ـ گریزناپذیر و در عین حال به طور کامل مشروط ـ را داریم. نزدیک شدن آهسته‌ی ملانکولیا فراخوانی برای کنش است. اما چه‌گونه کنشی؟ یک خواهر می‌کوشد از این نگاره بگریزد ـ خودش و کودکش را نجات دهد. این اشاره‌ای به نمونه‌ی فیلمهای آخرالزمانی هالیوودی است که در آن کوششی برای گریز از فاجعه‌ای دنیایی صورت می‌گیرد که همیشه پیروز می‌شود. اما خواهر دیگر از مرگ استقبال می‌کند ـ و تا حد رسیدن به اوج لذت جنسی فریفته‌ی این نگاره می‌شود. به جای آنکه بقیه زندگیش را به دورکردن مرگ بگذراند، آیینی خوشآمدگویانه‌ای را اجرا می‌کند ـ آیینی که او را در درون زندگی فعال می‌کند و به هیجان می‌آورد. در اینجا الگوی خوبی برای دو شیوه‌ی ناسازگار واکنش به احساس فوریت و کمبود زمان می‌بینیم.

به راستی که همین فوریت، همین کمبود زمان که ما را به کنش وامی‌دارد چنین می‌رساند که کنش‌هایمان احتمالاً به هیچ هدفی دست نمی‌یابد یا هیچ نتیجه‌ای به وجود نمی‌آورد. این بینشی است که خیلی خوب از سوی والتر بنیامین در قصه‌ی نامدارش که از فرشته نو Angelus Novus کله Klee استفاده می‌کند، توصیف شده است: اگر به سوی آینده بنگریم تنها نویدهایی می‌بینیم، در حالی‌که اگر به سوی گذشته بنگریم تنها می‌توانیم ویرانی این نویدها را ببینیم. ۳ این نگاره را خوانندگان بنیامین به این صورت تعبیر کردند که بیشتر بدبینانه است. اما در واقع خوش‌بینانه است ـ به شیوه‌ای خاص این نگاره مضمونی را از نوشته‌ای دیگر از بنیامین را بازتولید می‌کند که در آن بنیامین میان دو گونه خشونت تمایز می‌گذارد: خشونت الهی و اسطوره‌ای.۴ خشونت اسطوره‌ای، گونه‌ای ویرانی تولید می‌کند که از نظم کهنه به نظمهای نو می‌رسد. خشونت الهی تنها نابود می‌کند ـ بی‌آنکه نظم نویی برپاکند. این نابودی الهی همیشگی است (همانند انگاره‌ی انقلاب همیشگی تولستوی). اما امروزه خواننده‌ی نوشته‌ی بنیامین در باره‌ی خشونت ناگزیر می‌پرسد که چگونه خشونت الهی می‌تواند تا ابد آسیب رساند اگر تنها نابودگرد است؟ در مرحله‌ای همه چیز نابود می‌شود و خشونت الهی خود ناممکن می‌گردد. به راستی که اگر پروردگار دنیا را از هیچ آفریده، می‌تواند آن را به طور کامل نابود کند ـ و هیچ ردی برجا نگذارد.
اما نکته درست همین است: بنیامین از نگاره‌ فرشته‌ی نو در چارچوب ادراک مادی‌گرایانه‌اش از تاریخ سود می‌جوید که در آن خشونت الهی، خشونت مادی می‌شود. بنابراین، روشن می‌شود که چرا بنیامین به امکان نابودی کامل باور ندارد.

به راستی که اگر خدا مرده است، دنیای مادی ویران‌ناپذیر می‌شود. در جهان این‌دنیایی و به طور کامل مادی، ویرانی تنها می‌تواند ویرانی مادی باشد که نیروهای مادی تولید می‌کنند . اما هر ویرانی مادی تنها تا اندازه‌ای پیروز می‌ماند. همیشه ویرانه‌ها، آثار، بازمانده‌هایی را در پشت خود می‌گذارد ـ درست همان‌طور که بنیامین در قصه‌اش توصیف می‌کند. به گفته‌ای دیگر، اگر ما نمی‌توانیم به طور کامل دنیا را نابود کنیم، دنیا هم نمی‌تواند به طور کامل ما را نابود کند. پیروزی کامل ناشدنی است، اما شکست کامل هم ناشدنی است. دید مادی‌گرایانه‌ی دنیا، ناحیه‌ای را فراسوی پیروزی و شکست، بقا و نابودی، دست‌یابی و خسران می‌گشاید. خوب، این درست همان ناحیه‌ای است که هنر در آن کار می‌کند اگر بخواهد دانش و شناختش را از مادی‌بودن دنیا ـ و زندگی به عنوان روندی مادی ـ اجرا کند. و در حالی‌که آوانگاردهای تاریخی نیز اغلب متهم به نیست‌گرایی و ویرانگری شده‌اند، ویرانگربودن هنر آوانگارد با باورش به ناشدنی بودن ویرانی کامل برانگیخته می‌شد. می‌توان گفت که آوانگارد با نگریستن به سوی آینده، درست همان نگاره‌ای را دید که فرشته‌ی نو بنیامین زمانی که به گذشته نگریست دید.

هنر نوین و امروزی از آغاز امکانات شکست، بی‌ربطی تاریخی و نابودی را در چارچوب فعالیت‌هایش می‌‌گنجاند. بنابراین، هنر نمی‌تواند با آنچه در آیینه‌ی پشتی پیشرفت می‌بیند شوکه شود. فرشته‌ی نو آوانگارد همیشه یک چیز را می‌بیند، خواه به آینده نگاه کند و خواه به گذشته. در اینجا زندگی به صورت روندی غیرفرجام‌گرایانه و به طور کامل مادی دریافته می‌شود. پیاده کردن زندگی به معنای آگاه بودن از امکان گسستش در هر لحظه با مرگ است ـ و بنابراین پرهیز از پیگیری هر هدف و مقصود معین، زیرا چنین پیگیری‌هایی می‌تواند در هر لحظه با مرگ گسسته شود. از این لحاظ، زندگی به شکلی ریشه‌ای با نگاه به هر مفهومی از تاریخ که بتواند تنها به صورت نمونه‌های پراکنده‌ی پیروزی و شکست روایت شود، ناهمگن است.

از لحاظ هستی‌شناسی، مردم برای مدتی بسیار طولانی میان خدا و جانوران قرار داشت. در آن زمان، به نظر می‌رسید که نزدیک‌تر بودن به خدا آبرومندانه‌تر از نزدیک‌تر بودن به جانور است. در چارچوب مدرنیته و زمان کنونی‌مان، این گرایش را داریم که مردم را میان جانور و ماشین بگذاریم. در این نظم نو، به نظر می‌رسد که جانور بودن بهتر از ماشین بودن است. در جریان سده‌های نوزدهم و بیستم، و همچنین امروزه، این گرایش وجود داشت که زندگی به صورت گمراه شدن از برنامه‌ای خاص نشان داده شود ـ به صورت تفاوتی صرف میان تنی زنده و ماشین. با این حال، با جذب شدن فزاینده‌ی الگوی ماشینی، مردم امروز را می‌توان به صورت جانوری دید که مانند ماشین کار می‌کند ـ ماشینی صنعتی یا کامپیوتر. اگر ما این چشم‌انداز فوکویی را بپذیریم، تن زنده مردمی ـ جانوریت مردمی ـ به راستی خود را از راه کجراهی از برنامه متجلی می‌کند، از راه اشتباه، جنون، بی‌نظمی و پیش‌بینی‌ناپذیری. برای همین است که هنر امروزی اغلب این گرایش را دارد که کجراهی و اشتباه را مضمون‌سازی کند ـ هرچیزی را که از هنجار می‌گسلد و برنامه جاافتاده‌ی اجتماعی را برهم‌می‌زند.

در اینجا توجه به این نکته مهم است که آوانگارد کلاسیک خود را بیشتر در سوی ماشین گذاشت تا در سوی جانور مردمی. آوانگاردگرایان رادیکال، از مالویچ و موندریان گرفته تا سول لوویت و دونالد جاد هنرشان را بنا به برنامه‌های ماشین‌واری پیاده می‌کردند که کجراهی و گوناگونی با قوانین زاینده‌ی پروژه‌های مربوطه‌شان در آنها گنجانده شده بود. با این حال، این برنامه‌ها به شکلی درونی با هر برنامه ”واقعی” تفاوت داشت زیرا نه سودگرایانه بودند و نه ابزاری کننده و سازمان‌دهنده. برنامه‌های واقعی اجتماعی، سیاسی و فنی ما در جهت دست‌یابی به هدفی خاص سویمندی یافته است ـ و بنا به کارایی یا توانایی‌شان در دست‌یافتن به این هدف داوری می‌شوند. اما برنامه‌های هنری و ماشین‌ها به شکلی فرجام‌گرایانه سویمندی ندارند. هیچ هدف معینی ندارند؛ تنها ادامه می‌یابند. در عین حال، این برنامه‌ها امکان گسسته شدن در هر لحظه‌ را بدون از دست دادن یک‌پارچگی‌شان دربرمی‌گیرند. در اینجا هنر به پارادکس فوریتی که با نظریه‌ی مادی‌گرا و فراخوانش به کنش تولید شده، واکنش نشان می‌دهد. از سوی دیگر، کرانمندی ما، کمبود هستی‌شناسانه‌ی زمان‌مان ما را وامی‌دارد تا حالت ژرف‌اندیشی و انفعال را رها کرده و دست به کار زنیم. و با این حال، همین کمبود زمان کنشی را دیکته می‌کند که در جهت هیچ هدف به‌دردبه‌خور ویژه‌ای رهبری نمی‌شود ـ و می‌تواند هر لحظه گسسته شود. این‌گونه کنش از آغاز به این صورت دریافت می‌شود که هیچ پایان خاصی ندارد ـ درست به عکس کنشی که زمانی پایان می‌یابد که به هدفش دست‌یافته می‌شود. بنابراین کنش هنری به شکل بی‌پایانی ادامه‌پذیر و/یا تکرارپذیر می‌شود. در اینجا کمبود زمان به زمان اضافی دگرگون می‌شود ـ در واقع زمانی اضافی که بی‌پایان است.


ریچارد آرتشواگر Richard Artschwager ، در سرت زندگی کن، ۲۰۰۲

بسیار نمونه‌وار است که فعالیت به اصطلاح زیبایی‌شناسانه کردن واقعیت، درست با این جابه‌جایی از تعبیر فرجام‌گرایانه‌ی کنش تاریخی به تعبیر غیرفرجام‌گرایانه، پیش برده می‌شود. برای نمونه، تصادفی نیست که چه‌گوارا نمادِ زیبایی‌شناسانه‌ی جنبش انقلابی شد: تمامی کارهای انقلابی چه‌گوارا به شکست انجامید. اما درست به همین دلیل است که توجه تماشاگر از هدف کنش انقلابی به زندگی یک قهرمان انقلابی که در دست‌یابی به هدف‌هایش شکست می‌خورد، جابه‌جا می‌شود. این زندگی سپس خود را تابناک و خیال‌انگیز ـ بدون هیچ نگاهی به نتایج عملی ـ آشکار می‌کند. چنین نمونه‌هایی را بی‌تردید می‌توان زیاد کرد.

از همین لحاظ می‌توان به این گفت‌وشنود پرداخت که اجرای نظریه از سوی هنر به معنای ضمنی زییایی‌شناسانه کردن نظریه است. سوررئالیسم را می‌توان زیبایی‌شناسانه کردن روان‌تحلیلی تعبیر کرد. نامدار است که آندره برتون در نخستین مانیفست سوررئالیسم خود تکنیک نوشتن خودکار را پیشنهاد کرد. انگاره این بود که چنان به سرعت دست به قلم برده شود که خودآگاه و ناخودآگاه نتوانند به روند نوشتن برسند. در اینجا از آداب روان‌تحلیل‌گرایانه‌ی تداعی آزاد ـ اما به صورت جدا شده از هدف هنجاری‌اش ـ تقلید می‌شود. برتون دیرتر، پس از خواندن مارکس، خوانندگان را در مانیفست دوم ترغیب می‌کند که تفنگی را بیرون کشند و به شکلی الابختکی به جمعیت شلیک کنند ـ که باز کنش انقلابی بدون هدف و منظور می‌شود. حتی پیش از آن دادائیست‌ها گفتوگو را فراسوی معنا و انسجام پیش می‌بردند ـ گفت‌وگویی که بتواند در هر لحظه گسسته شود بی‌آنکه پیوستگی‌اش را از دست بدهد. همین را در واقع می‌توان در باره‌ی سخنان ژوزف بویس گفت: آنها بی‌اندازه طولانی بودند، اما امکان گسستن آنها در هر لحظه وجود داشت چون تابع هدف گفت‌‌وشنود نبودند. به راستی که همین را می‌توان در باره‌ی بسیاری از آداب هنری امروزی دیگر گفت: آنها را می‌توان در هر لحظه گسست یا از نو فعال کرد. بنابراین شکست ناممکن می‌شود، زیرا معیارهای پیروزی غایب هستند. خوب، بسیاری از مردمان اهل هنر از این واقعیت مسلم بیزارند که هنر در ”زندگی واقعی” پیروز نیست و نمی‌تواند باشد. در اینجا زندگی واقعی به صورت تاریخ فهمیده می‌شود ـ و پیروزی به صورت پیروزی تاریخی. پیش‌تر نشان دادم که برداشت تاریخ با برداشت زندگی هم‌سازی ندارد ـ به خصوص با برداشت ”زندگی واقعی” ـ زیرا تاریخ ساختاری ایدئولوژیکی است که بر اساس مفهوم جنبش پیشرونده به سوی فرجام و پایان Telos خاصی استوار است. این الگوی فرجام‌گرایانه‌ی تاریخ پیشرونده ریشه در الهیات مسیحی دارد. با جهان بینی پس از مسیحیت، پس از فلسفه، مادی‌گرایانه همسازی و همنوایی ندارد. هنر آزادکننده است. هنر دنیا را تغییر می‌دهد و ما را دگرگون می‌کند. اما این کار را درست با آزاد کردن ما از تاریخ ـ با آزاد کردن زندگی از تاریخ ـ می‌کند.

فلسفه کلاسیک رهایی‌بخشنده بود زیرا به فرمانروایی دینی و اشرافی و نظامی که خرد ـ و فرد را به عنوان حامل خرد ـ سرکوب می‌کرد، اعتراض داشت. روشنگری می‌خواست دنیا را از راه آزادکردن خرد تغییر دهد. امروزه پس از نیچه، فوکو، دولوز و بسیاری دیگر این گرایش را داریم که باور کنیم که خرد ما را آزاد نمی‌کند، بلکه بیشتر سرکوبمان می‌کند. حال ما می‌خواهیم دنیا را تغییر دهیم تا زندگی را ـ که به شکل فزاینده‌ای بیشتر از خرد شرط بنیادین هستی مردمی شده ـ آزاد کنیم. در واقع به نظرمان می‌رسد که زندگی با همان نهادهایی به پایبندی درآورده و دچار خفقان می‌شود که زمانی بانگ برمی‌داشتند که الگوی پیشرفت خردورزانه‌اند و زندگی را به صورت هدف خود ارتقا می‌دادند. آزاد کردن خود از توانمندی این نهادها به معنای نفی ادعاهای آنهاست که بر اساس احکام کهن‌تر خرد استوارند.

بنابراین، نظریه ما را فرامی‌خواند تا نه تنها این یا آن جنبه از دنیا را تغییر دهیم، بلکه دنیا در کل را تغییر دهیم. اما در اینجا این پرسش مطرح می‌شود که آیا چنین تغییر تکاملی کامل، انقلابی و نه فقط آهسته‌آهسته و خاص شدنی است؟ نظریه بر این باور است که هر کنش دگرگون‌کننده‌ای را می‌توان پیش برد، زیرا هیچ تضمین متافیزیکی، هستی‌شنساسانه‌ای برای وضع موجود، نظم چیره، واقعیت‌های موجود وجود ندارد. اما در عین حال، هیچ تضمین هستی‌شناسانه‌ای برای تغیبر کامل پیروزمندانه‌ هم وجود ندارد (هیچ مشیت الهی، توانمندی طبیعت یا خرد، جهت تاریخ یا دیگر بازده‌ی تعیین‌پذیر). اگر مارکسیم کلاسیک هنوز ایمان به تضمین تغییر کامل (در قالب نیروهای باروری را که ساختارهای اجتماعی را منفجر می‌کنند) جار می‌زد، یا نیچه به توانمندی خواستی باور داشت که تمامی قراردادهای متمدنانه را منفجر می‌کرد، امروزه ما در باور به همدستی چنین نیروهای بیکرانی دشواری داریم. زمانی که بیکرانی روح را نفی کردیم، به نظر نامحتمل می‌رسد که بتوان آن را با الهیات تولید یا خواست جایگزین کرد. اما اگر ما میرا و کرانمند هستیم، چگونه می‌توانیم به شکل پیروزمندانه‌ای دنیا را تغییر دهیم؟ همان‌طور که پیش‌تر رساندم، معیارهای پیروزی و شکست درست همان چیزی هستند که دنیا را در کلیتش تعریف می‌کند. بنابراین اگر ما این معیارها را تغییر دهیم ـ یا حتی بهتر از آن، آنها را نابود کنیم ـ به راستی دنیا را در کلیتش تغییر خواهیم داد. و همان‌طور که من کوشیدم نشان دهم، هنر می‌تواند این کار را بکند ـ و در واقع، هم‌اکنون این کار را کرده است.


پیتر هوجار، تک که روی اندام آرامگاه کار می‌کند، ۱۹۶۷-۲۰۱۰. پرینت جوهر رنگ‌دانه دار

اما تردیدی نیست که از این گذشته می‌توان پرسید: ارتباط اجتماعی این‌گونه اجرای هنری غیرابزاری، غیرفرجام‌گرایانه‌ی زندگی چیست؟ به گمان من تولید اجتماعی به آن گونه است. به راستی که ما نباید به این بیندیشیم که اجتماعی همیشه آنجاست. جامعه مکان برابری و همانندی است: در آغاز، جامعه یا پولیتیا politeia در آتن پدید آمد ـ به صورت جامعه‌ی برابر و همانند. جوامع باستانی یونان ـ که برای هر جامعه‌ی نوینی الگو است ـ بر اساس مجموعه صفاتی مانند پرورش، سلیقه‌ی زیبایی‌شناسانه، زبان استوار بود. اعضای آنها به شکل کارسازی از راه تحقق فیزیکی و فرهنگی ارزشهای جاافتاده تبدیل‌پذیر بودند. هر عضو جامعه یونان می‌توانست آنچه را که دیگران هم می‌توانستند در رشته‌های ورزش، سخن‌وری یا جنگ پیش ببرند، پیش ببرد. اما جامعه‌های سنتی که بر اساس مجموعه صفات معینی استوار باشند دیگر هستی ندارند.

امروزه ما نه در جامعه‌ی همانندی، بلکه بیشتر در جامعه‌ی تفاوت زندگی می‌کنیم. و جامعه تفاوت پولیتیا نیست بلکه اقتصاد بازاری است. اگر من در جامعه‌ای زندگی کنم که در آن همه کارشناس باشند و هویت خاص فرهنگی خود را داشته باشند، آن‌گاه به دیگران چیزی را که دارم و می‌توانم پیش ببرم پیشکش می‌کنم ـ و از آنها چیزی را که آنها دارند یا می‌توانند پیش ببرند دریافت می‌کنم. این شبکه‌های دادوستد، مانند ساقه‌ای زیرزمینی به صورت شبکه‌های ارتباط هم کارکرد دارند. آزادی ارتباط تنها یک نمونه از بازار آزاد است. حال، نظریه و هنری که نظریه را اجرا می‌کند، فراسوی تفاوت‌هایی که با اقتصاد بازار القا شده، همانندی‌ تولید می‌کند ـ و بنابراین نظریه و هنر نبود مجموعه صفات سنتی را جبران می‌کنند. تصادفی نیست که فراخوان همبستگی مردمی کمابیش همیشه در زمانه‌‌ی ما نه با توسل به سرآغازهای مشترک، عقل سلیم و خرد، یا صفات سرشت مردمی، که با خطر مرگ مشترک از راه جنگ هسته‌ای، یا گرم‌شدن زمین برای نمونه همراه است. ما در شیوه‌های هستی خود متفاوت هستیم ـ اما به دلیل میرابودنمان همانند.

در دوران پیش‌تر، فیلسوفان و هنرمندان می‌خواستند مردمانی استثنایی باشند (و خودرا به این صورت می‌فهمیدند) که بتوانند انگاره‌ها یا چیزهایی استثنایی بیافرینند. اما امروزه، نظریه‌پردازان و هنرمندان نمی‌خواهتد استثنایی باشند ـ بیشتر می‌خواهند مانند بقیه باشند. موضوع مورد علاقه‌ی آنان زندگی روزمره است. می‌خواهند نمونه‌وار، غیرخاص، شناسایی‌ناپذیر، ناشناختنی در میان جمعیت باشند. و می‌خواهند کاری را کنند که هر کس دیگری می‌کند: خوراک آماده کنند (ریرکریت تیراوانیجا) یا به قالب یخی در جاده لگد بزنند (فرانسیس آلیاس). کانت بحث می‌کرد که هنر چیزی نه متعلق به حقیقت که به سلیقه است؛ و همه می‌توانند و باید در باره‌ی آن گفت‌وگو کنند. گفت‌وگو در باره‌ی هنر به روی همه باز است زیرا بنا به تعریف هیچ‌کس نمی‌تواند کارشناس هنر باشد ـ تنها هنردوست هوسی است. معنایش این است که هنر از سرآغازش اجتماعی است ـ و اگر مرزهای جامعه‌ی والا (که هنوز الگوی جامعه برای کانت بود) برانداخته شوند، دمکراتیک می‌شود. با این حال از زمان آوانگارد به بعد، هنر نه تنها موضوع گفت‌وگویی شد که از معیارهای راستی‌ودرستی آزاد بود، بلکه فعالیتی همه‌گیر، غیرخاص، نابارور و در کل دسترس‌پذیر و آزاد از هر معیار پیروزی و شکست شد. هنر پیشرفته‌ی امروزی در اصل تولید هنری بدون فرآورده است. فعالیتی است که همه می‌توانند در آن شرکت کنند، یعنی دربرگیرنده‌ی همه و به راستی مساوات‌طلبانه است.

با این گفته‌ها چیزی همانند زیبایی‌شناسی مناسباتی در ذهن ندارم. باوری به این ندارم که اگر هنر به این شکل دریافت شود می‌تواند به راستی چیزی باشد که همه بتوانند در آن شرکت کنند یا دمکراتیک باشد. و حال می‌کوشم که دلیلش را توضیح دهم. دریافت ما از دمکراسی بر اساس ادراک دولت ملی استوار است. ما چارچوبی برای دمکراسی جهانی که فراسوی مرزهای ملی برود نداریم ـ و در گذشته هم هرگز این‌گونه دمکراسی را نداشتیم. بنابراین نمی‌توانیم بگوییم دمکراسی به راستی جهانی و مساوات‌طلبانه چگونه است. از این گذشته، دمکراسی از لحاظ سنتی به صورت فرمانروایی اکثریت فهمیده می‌شود و بی‌تردید می‌توان دمکراسی را به این صورت به خیال درآورد که هیچ اقلیتی را بیرون نمی‌گذارد و با همرآیی همگان می‌چرخد ـ اما هنوز این همرأیی همگان است که ناگزیر تنها مردمان ”به‌هنجار، منطقی” را شامل می‌کند. هرگز مردمان ”دیوانه”، کودکان و غیره را دربرنمی‌گیرد.

جانواران را هم شامل نمی‌کند. پرندگان را شامل نمی‌کند. اما همان‌طور که می‌دانیم قدیس فرانسیس برای جانوران و پرندگان هم موعظه می‌کرد. سنگ‌ها را نیز شامل نمی‌کند ـ و از فروید می‌دانیم که انگیزشی در ماست که ما را وامی‌دارد سنگ شویم. ماشین‌ها را نیز دربرنمی‌گیرد ـ حتی اگر بسیاری از هنرمندان و نظریه‌پردازان می‌خواستند ماشین شوند. به گفته‌ای دیگر، هنرمند کسی است که صرفاً اجتماعی نیست، بلکه اَبَراجتماعی است که اصطلاحی است که گابریل تارده Gabriel Tarde در چارچوب نظریه‌ی تقلید خود ساخته است. ۵ هنرمند از بسیاری از ارگانیسم‌ها، شخصیت‌ها، چیزها و پدیده‌هایی تقلید می‌کند و خود را به صورت همانند و همسنگ آنها جا می‌اندازد که هرگز بخشی از روند دمکراتیک نمی‌شوند. با استفاده از عبارت بسیار دقیق اورول، برخی از هنرمندان به راستی برابرتر از بقیه هستند. در حالی‌که هنر امروز اغلب به این دلیل نقد می‌شود که بی‌اندازه نخبه‌گراست و به اندازه‌ی کافی اجتماعی نیست، در واقع عکس آن درست است: هنر و هنرمندان اَبَراجتماعی‌اند. و همان‌طور که گابریل تارده به درستی اشاره می‌کند: برای آنکه به راستی ابراجتماعی شد، باید خود را از جامعه جدا و منزوی کرد.

پانوشت‌ها:

۱ Arnold Gehlen Zeit-Bilder. Zur Soziologie und Aesthetik der modernen Malerei, (Frankfurt: Athenaeum, 1960).

۲ Theodor Adorno, Minima Moralia: Reflections from Damaged Life, trans. E.N. Jephcott (London: Verso, 1974), 50 and 39 respectively.

۳ Walter Benjamin, “On the Concept of History,” in Selected Writings, vol. 4: 1938-40, ed. Howard Eiland and Michael Jennings (Cambridge: Harvard University Press, 2003), 389-400..

۴ Benjamin, “Critique of Violence,” in Selected Writings, vol. 1: 1913-26, ed. Marcus Bullock and Michael Jennings (Cambridge: Harvard University Press, 1999), 236-52.

۵ Gabriel Tarde, The Laws of Imitation (New York: H.Holt and Co., 1903), 88.

آشنایی ـ دیداری دوباره از مفهوم‌گرایی جهانی

بوریس گرویس

برگردان رؤیا منجم

منبع: ای فلاکس

در این مقاله، مایلم در باره‌ی تغییراتی گفت‌وگو کنم که از راه آداب هنر مفهومی سالهای ۶۰ و ۷۰ میلادی، در دریافت و درک هنری ما رخ داده و بیشتر از آنکه روی تاریخ هنر مفهومی یا آثار منفرد کانونمند شوم، روی راههایی تمرکز می‌کنم که میراث این آداب همچنان برای ما مربوط و مطرح باقی مانده است.

می‌خواهم این بحث را پیش کشم که از چشم‌انداز امروز، بزرک‌ترین تغییری که مفهوم‌گرایی به ارمغان آورد عبارت از این است که: پس از مفهوم‌گرایی ما دیگر نمی‌توانیم هنر را بیشتر به صورت تولید و نمایشگاه چیزهای منفرد ـ حتی پیش‌ساخته‌ها ـ ببینیم. با این حال، این گفته معنایش این نیست که هنر مفهومی یا پسامفهومی تا اندازه‌ای ”غیرمادی” شده است. هنرمندان مفهومی تاکید هنرسازی را از چیزهای ایستا و تک، به سوی بازنمایی روابط تازه در فضا و زمان کشانده‌اند. این روابط نه تنها می‌توانند فضایی به معنای ناب، که منطقی و سیاسی هم باشند. می‌توانند روابطی میان چیزها، متن‌ها و عکس ـ مستندها باشند، و از این گذشته می‌توانند دربرگیرنده‌ی اجراها، رویدادها، فیلمها و ویدئوهایی باشند که تمام آنها درون یک فضای چیدمان نشان داده می‌شوند. به گفته‌ای دیگر، مشخصه‌ی هنر مفهومی را می‌توان هنر چیدمان تعریف کرد ـ به صورت جابه‌جایی از فضای نمایشگاهی که چیزهای منفرد و بی‌پیوند با یکدیگر را به نمایش می‌گذارد، به فضای نمایشگاهی کل‌گرایانه که در آن روابط میان چیزها، شالوده‌ی کارهنری است.

می‌توان گفت که چیزها و رویدادها مانند واژه‌های منفرد و افعالی که با جمله ساماندهی می‌شوند، با فضای چیدمان ساماندهی می‌شوند. ما همه از نقش بنیادینی که ”چرخش زبان‌شناسانه“ در پیدایش و رشد هنر مفهومی بازی کرد، باخبریم. در میان جریانهای دیگر، تأثیر ویتگنشتاین و ساختارگرایی فرانسه در آداب هنر مفهومی سرنوشت‌ساز بوده است. این تأثیرِ فلسفه و دیرتر نظریه‌ی هنر مفهومی را نمی‌توان به جایگزینی مواد نوشتنی با درونمایه‌ای دیدنی کاهش داد ـ به مشروع کردن کارهای هنری خاص با گفت‌وگوهای نظری هم کاهش‌پذیر نیست. به جای آن فضای چیدمان خود از سوی هنرمندان مفهومی به صورت جمله‌ای از نو بیان می‌شود که از راههایی معنایی را می‌رساند که با کاربرد جمله‌ها در زبان قابل مقایسه است. با پدید آمدن هنر مفهومی، به دنبال دوره‌ای از چیرگی دریافت فورمالیستی هنر،آداب هنری باردیگر پرمعنا و انتقال‌پذیر گشت. هنر دوباره شروع به بیانیه‌سازی نظری، انتقال تجربه‌های تجربی، قالبریزی نگرشهای اخلاقی و سیاسی و داستان‌فروشی کرد. بنابراین، بیشتر از آنکه هنر شروع به سودجستن از زبان کند، به عنوان زبان ـ با هدف انتقال و حتی آموزش ـ به کار برده شد.

اما این سویمندی تازه به سوی معنا و انتقال به این مفهوم نیست که هنر تا اندازه‌ای غیرمادی شد، یا مادیتش، مربوطیت و ربط داشتنش را از دست داد یا رسانه‌اش در پیام حل شد. درست به عکس. هر هنری مادی است ـ و تنها می‌تواند مادی باشد. امکان به کار بردن مفاهیم، پروژه‌ها، انگاره‌ها و پیامهای سیاسی در هنر، درست به این دلیل از سوی فیلسوفانِ ”چرخش زبان‌شناسانه” گشوده شد، چون آنان خصلت مادی خودِ اندیشمندی را بیان کردند. این فیلسوفان، اندیشمندی را به صورت کُنش و دست‌کاری زبان دریافتند. و زبان را به طور کامل مادی می‌فهمیدند ـ آمیزه‌ای از آواها و نشانه‌های دیدنی. خوب، به این ترتیب، دست‌آوردِ واقعی و دوران‌ساز هنر مفهومی روشن می‌شود: به نمایش گذاشتن برابری یا دست‌کم موازی بودن زبان و نگاره، نظم واژه‌ها و نظم چیزها، دستورزبان زبان و دستورزبان فضای دیدنی.


ژان فرانسوا تروی، سخنرانی در سرسرا، حدود ۱۷۲۸

تردیدی نیست که هنر همیشه رساننده و انتقالی است: نگاره‌های دنیای بیرونی، نگرش‌ها و عاطفه‌های هنرمندان، گرایش‌های طبیعی خاص فرهنگی زمانه‌اش، مادی و رسانه‌ای بودنش و مانند این‌ها را رسانده و انتقال داده است. با وجود این، کارکرد رسانندگی و انتقالی هنر از لحاظ سنتی پایبند کارکرد زیبایی‌شناسانه (۱) آن بود‌ه است. هنرِ گذشته بیشتر بنا به معیار زیبایی، لذت تنانه و خرسندی زیبایی‌شناسانه ـ یا بنا به ناخوشایندی حساب شده و شوک زیبایی‌شناسانه ـ داوری می‌شده است. هنر مفهومی، آدابش را فراسوی دوگانگی زیبایی و زیبایی‌ستیزی پابرجا کرد ـ فراسوی لذت تنانه و شوک تنانه. این بدان معنا نیست که هنر مفهومی برداشت شکل و فرم را نادیده گرفت و خود را تنهاوتنها روی درونمایه و معنا کانونمند کرد. اما بازاندیشی در باره‌ی شکل ناگزیر به معنای پایبندی نیست، از میان بردن درونمایه که جای خود دارد. ما می‌توانیم در باره‌ی قالبریزی دلپذیر یک انگاره سخن بگوییم ـ اما با این کار منظورمان درست این است که این قالبریزی، به آن انگاره یاری می‌رساند تا بازنمودی کافی و فریبنده‌ی زبانی یا دیدنی بیابد. به عکس، آن‌گونه قالبریزی که آن‌قدر تابناک باشد که انگاره را ناپدید سازد، از سوی ما نه زیبا که خام‌دستانه تجربه می‌شود. برای همین است که هنر مفهومی شکلهای روشن، هشیارانه و مینی‌مالیستی را ترجیح می‌دهد ـ چنین شکلهایی به انتقال انگاره‌ها بهتر خدمت می‌کند. هنر مفهومی به پرسش شکل و فرم علاقمند است، نه از چشم‌انداز سنتی زیبایی‌شناسی که از دورنمای شعرشناسی و سخن‌وری.

پرمعنا خواهد بود که برای لحظه‌ای در باره‌ی این جابه‌جایی از زیبایی‌شناسی، به شعرشناسی و سخن‌وری به بازاندیشی بنشینیم. نگرش زیبایی‌شناسانه در اصل نگرش تماشاگر است. زیبایی‌شناسی به عنوان سنتی فلسفی و رشته‌ای دانشگاهی با هنر ارتباط دارد و از دیدگاه تماشاگر هنر ـ یا می‌توان گفت از دیدگاه مصرف‌کننده‌ی هنر ـ به هنر می‌اندیشد. تماشاگران بیشتر انتظار تجربه‌ی زیبایی‌شناسانه‌ای از هنر دارند. از زمان کانت، می‌دانیم که این تجربه می‌تواند تجربه‌ی زیبایی یا متعالی و برین باشد. می‌تواند تجربه‌ی لذت تنانه باشد. اما هم‌چنین می‌تواند تجربه‌ای ناخوشایند و زیبایی‌ستیز یا درماندگی و ناکامی باشد که در نتیجه‌ی کاری هنری برانگیخته می‌شود که دارای آن کیفیت‌هایی نیست که زیبایی‌شناسی تاییدی انتظار دارد داشته باشد. می‌تواند تجربه‌ی بینشی آرمان‌شهرانه باشد که بتواند از شرایط کنونی به جامعه‌ای رسد که در آن زیبایی پادشاهی می‌کند. یا به گفته‌ای متفاوت، می‌تواند بازپخشِ محسوس باشد، که روابط بینایی تماشاگر را با نشان دادن چیزهایی خاص و دسترسی به آواهایی خاص که در گذشته پنهان یا پوشیده بودند، از نو شکل دهد. اما از آنجا که تجاری کردن هنر دیگر پایه‌ی هر چشم‌انداز آرمان‌شهرانه را سست می‌کند، می‌تواند ناممکن بودن تجربه‌ی زیبایی‌شناسانه‌ی مثبتی را درون جامعه‌ای روشنگری کند که بر شالوده‌ی ستم و استثمار استوار است. همان‌طور که می‌دانیم، این تجربه‌های در ظاهر ناسازگار زیبایی‌شناسانه به یک اندازه می‌توانند لذت‌بخش باشند. با وجود این، برای تجربه کردن لذت زیبایی‌شناسانه از هر گونه‌ای، تماشاگر باید از لحاظ زیبایی‌شناسی آموزش دیده باشد. این آموزش ناگزیر بازتاب محیط‌های اجتماعی و فرهنگی است که تماشاگر در آن به دنیا آمده و در آن زندگی می‌کند. به گفته‌ای دیگر، هر نگرش زیبایی‌شناسانه پیروی و تبعیتِ تولید هنری از مصرف هنری را از پیش بایسته می‌پندارد ـ و به همین سان پیروی نظریه‌ و آداب هنری را از دورنمای جامعه‌شناسانه.


آلما سیدهوف ـ بوشر، مجموعه بناسازی بوهوس، حدود ۱۹۲۳

به راستی که از دیدگاه زیبایی‌شناسی، هنرمند دراختیارگذارنده‌ی تجربه‌های زیبایی‌شناسانه، از جمله آنهایی است که با هدف ناکام کردن یا تعدیل حس‌پذیری زیبایی‌شناسانه‌ی تماشاگر تولید می‌شوند. موضوع نگرش زیبایی‌شناسانه ارباب است ـ هنرمند خدمتگزار. بی‌تردید همان‌طور که هگل در پدیده‌شناسی روح به شکلی خاطرجمع‌کننده نشان داده خدمتگزار می‌تواند سر ارباب را شیره بمالد و این کار را می‌کند، اما با این حال، خدمتگزار، خدمتگزار باقی می‌ماند. این وضعیت در زمانی‌که هنرمند، به جای خدمتگزاری رژیمهای زیردست‌نوازانه‌ی کلیسا یا قدرتهای خودکامه‌ی سنتی، خدمتگزار مردمان به معنای گسترده شد، چندان تغییر نکرد. در دوره‌های پیشین، هنرمند ناگزیر بود که ”درونمایه‌هایی” را در اختیار بگذارد، برای نمونه، موضوعها، انگیزه‌ها، روایت‌ها و این و آن‌هایی را که ایمان دینی یا علائق و منافع قدرت سیاسی دیکته می‌کردند. امروزه از هنرمند خواسته می‌شود که به موضوعهای منافع و علائق مردمی بپردازد. درست همان‌طور که کلیسا و قدرتهای خودکامه‌ی دیروز می‌خواستند ایمان یا منافع‌شان از سوی هنرمند بازنمایی شود، امروز هم مردمان دمکراتیک می‌خواهند در هنر بازنمایی موضوعات، عنوان‌ها، بگومگوهای سیاسی و بلندپروازی‌های اجتماعی را بیابند که در زندگی روزمره با آنها به جنبش و حرکت درمی‌آیند. سیاسی شدن هنر اغلب به صورت پادتنِ نگرش به طور کامل زیبایی‌شناسانه‌ای دیده می‌شود که گفته می‌شود نیازمند آن است که هنر تنها زیبا باشد. اما در واقع، سیاسی شدن هنر می‌تواند به آسانی با کارکرد زیبایی‌شناسانه‌اش درآمیزد ـ تا آنجا که هر دو از چشم‌انداز تماشاگر، مصرف‌کننده دیده شوند. کلمانت گرین‌برگ مدتها پیش اشاره کرد که هنرمند زمانی می‌تواند به بهترین شکل استادی و سلیقه‌ی خود را به نمایش بگذارد که درونمایه‌‌‌ی کار هنری را والامقام یا اختیارداری بیرونی تجویز کند. هنرمند با رها شدن از پرسش ”چه کار باید بکنم؟” می‌تواند روی سوی به طور کامل فورمال هنر ـ روی پرسش ”چگونه باید آن را پیش ببرم؟” کانونمند شود. معنایش این است که: ”چگونه باید آن را پیش ببرم تا درونمایه‌های خاصی برای حس‌پذیری زیبایی‌شناسانه‌ی همگان، گیرایی و جذابیت داشته باشد (یا خالی از جذابیت و زننده باشد). اگر سیاسی کردن هنر به صورت ”گیرا (یا خالی از گیرایی) کردن نگرشهای سیاسی خاص برای همگان” باشد ـ چیزی که معمولاً جریان دارد ـ آن‌گاه سیاسی کردن هنر به طور کامل پیرو نگرش زیبایی‌شناسی می‌شود. در نهایت، هدف بسته‌بندی درونمایه‌های سیاسی خاص در شکلی است که از لحاظ زیبایی‌شناسی گیراست. اما شکل زیبایی‌شناسانه‌، مربوط بودنش را در هر عملِ درگیری واقعی سیاسی از دست می‌دهد ـ به نام آداب مستقیم سیاسی به دور افکنده می‌شود. در این صورت، هنر به صورت تبلیغی سیاسی کارکرد دارد که با دست یافتن به هدفش زیادی می‌شود.

در واقع، این تنها یکی از نمونه‌های فراوانی است که نشان می‌دهد چرا اگر نگرش زیبایی‌شناسانه در مورد هنرها به کار رود، مشکل‌ساز می‌شود. در اصل نگرش زیبایی‌شناسانه نیازی به هنر ندارد ـ و بدون آن بسیار بهتر کار می‌کند. این همان گفته‌ی بدیهی قدیمی است که تمامی شگفتی‌انگیزی‌های هنر در مقایسه با شگفتی‌انگیزی‌های طبیعت رنگ می‌بازد. در چارچوب تجربه‌ی زیبایی‌شناسانه، هیچ کار هنری نمی‌تواند با حتی یک غروب متوسط مقایسه شود. و تردیدی نیست که جنبه‌های برین طبیعت و سیاست تنها از راه مشاهده‌ی مستقیم بلاها و فاجعه‌های طبیعی، انقلاب یا جنگ، به طور کامل تجربه می‌شود ـ و نه با خواندن داستانی بلند یا نگاه کردن به یک عکس. این آرای مشترک کانت و رمانتیک‌هایی بود که گفت‌وگوی زیبایی‌شناسانه‌ی نوین را به راه انداختند. آنان ادعا می‌کردند که دنیای واقعی موضوع مشروع نگرش زیبایی‌شناسانه (و همین‌طور نگرش علمی و اخلاقی) است ـ و نه هنر. بنا به کانت، کارهنری تنها به صورت کارِ هوشی سرشار، می‌تواند موضوع مشروع ژرف‌اندیشی زیبایی‌شناسانه شود، برای نمونه، به صورت تجلی نیرویی طبیعی که به شکلی ناخودآگاه در مردم (انسان) و از راه مردم (انسان) کار می‌کند. هنرهای زیبا می‌توانند به صورت روش ابتدایی آموزش سلیقه و داوری زیبایی‌شناسانه خدمت کنند. پس از کامل شدن این آموزش، هنر مانند نردبام ویتگنشتاین می‌تواند به دور افکنده شود ـ تا با تجربه‌ی زیبایی‌شناسانه‌ی خود زندگی با موضوع رویارویی شود. هنر وقتی از دورنمای زیبایی‌شناسانه به آن نگریسته شود، خود را به صورت چیزی آشکار می‌کند که می‌توان و باید بر آن چیره شد. همه چیز را می‌توان از دورنمای زیبایی‌شناسانه دید، همه‌ چیز می‌تواند به عنوان مایه‌های تجربه‌ی زیبایی‌شناسانه خدمت کند و موضوعهای داوری زیبایی‌شناسانه شود. از دورنمای زیبایی‌شناسی، هنر دارای جایگاه ممتازی نیست. بیشتر چیزی است که خود را میان موضوع نگرش زیبایی‌شناسانه و دنیا می‌گذارد. با وجود این، موضوعی پخته ـ به این دلیل که می‌تواند به حس‌پذیری و سلیقه شخصی تکیه کند ـ نیازی به ولینعمتی و سرپرستی زیبایی‌شناسانه از راه هنر ندارد. گفت‌وگوی زیبایی‌شناسانه اگر برای مشروعیت بخشیدن به هنر به کار برده شود، در اصل پایه‌های آن را سست می‌کند.


تلفن تصویری

پس در این صورت چگونه می‌توان این واقعیت مسلم را توضیح داد که گفت‌وگوی زیبایی‌شناسانه به چنین جایگاه چیره‌ای در دوران مدرنیته دست یافت؟ دلیل اصلی آن بیشتر دلیلی آماری است. در سده‌های هجدهم و نوزدهم میلادی، یعنی در دوران بنیانگذاری گفت‌وگوی زیبایی‌شناسانه ـ هنرمندان اقلیتی اجتماعی بودند و تماشاگران اکثریت. این پرسش که چرا ممکن است کسی هنر بسازد به نظر نامربوط می‌رسید ـ هنرمندان برای گذران زندگی هنر می‌ساختند. چنین می‌نمود که این توضیحی کافی برای هستی هنرها بود. پرسش این بود چرا مردمان دیگر باید به هنر نگاه کنند. و پاسخ این بود: برای شکل بخشیدن به سلیقه و رشد حس‌پذیری زیبایی‌شناسی در خود. هنر مدرسه‌ای برای نگاه و دیگر حسها بود. تقسیم اجتماعی هنرمندان و تماشاگران به نظر پایگاه محکمی داشت: تماشاگران موضوع نگرشی زیبایی‌شناسانه بودند ـ کارهای هنری که هنرمندان تولید می‌کردند موضوعهایی برای ژرف‌اندیشی زیبایی‌شناسانه. اما از سرآغاز سده‌ی بیستم، این دوگانگی ساده شروع به فروپاشی کرد.

در این روزگار، شبکه‌های امروزی ارتباط مانند فیس‌بوک، یوتیوب و تویتر امکان به نمایش گذاشتن عکسها، ویدئوها و متنهایی را به مردمان دنیا می‌دهد که از راههایی کنارهم گذاشته می‌شوند که نمی‌توان آنها را از بسیاری از کارهای هنری پسامفهومی تمییز داد. دستور زبان دیدنی وب سایت تفاوت زیادی با دستورزبان فضای چیدمان ندارد. امروزه هنر مفهومی از راه اینترنت، آدابی توده‌ای شده است. نامدار است که والتر بنیامین اشاره کرده که توده‌ها به آسانی مونتاژ در فیلم را پذیرفتند ـ حتی اگر با پذیرش کلاژ در نقاشیهای کوبیست مشکل داشتند. رسانه‌ی تازه‌ی فیلم تدابیر هنری را که در رسانه‌ی قدیمی نقاشی مشکل‌ساز بود، پذیرفتنی کرده است. همین را می‌توان در مورد هنر مفهومی گفت: حتی مردمانی که در پذیرفتن هنر چیدمان مفهومی و پسامفهومی دشواری دارند، مشکلی در سود جستن از اینترنت ندارند.

اما آیا مشروع است که مشخصه‌ی به نمایش گذاشتن خود در اینترنت را که دربرگیرنده‌ی میلیونها نفر در گرداگرد دنیاست، آدابی هنری شمارد؟


سیبریا، نخستین اینترنت کافه بریتانیا. عکس اندی ـ هال/آبزرور

از این گذشته مشخصه‌ی هنر مفهومی را می‌توان هنری شمرد که مرتب می‌پرسید ”هنر چیست؟” این پرسشِ هنر و زبان را که ما امروزه می‌خواهیم در چارچوب مفهوم‌گرایی گسترش‌یافته بگذاریم، مارسل برودثائرز، ژوزف بویس و بسیاری دیگر پرسیدند و از راههای بسیار متفاوت به آن پاسخ دادند. می‌توان از دورنمای زیبایی‌شناسی هم این پرسش را پرسید. اکنون چه چیز را آماده‌ایم که هنر شناسایی کنیم و در چه شرایطی؛ کدام گونه موضوعها را کارهنری می‌شناسیم و کدام گونه فضاها را فضاهای هنری؟ در عین حال، می‌توانیم این نگرش منفعلانه و ژرف‌اندیشانه را رها کنیم و پرسش متفاوتی را پیش کشیم: این‌که به شکلی فعال درگیر هنر شویم به چه معناست؟ یا به گفته‌ای دیگر، معنای هنرمند شدن چیست؟

با سود جستن از واژگان هگلی، نگرش زیبایی‌شناسانه‌ی سنتی در سطح آگاهی باقی می‌ماند ـ در سطح توانایی‌مان برای دیدن و ستایش زیبایی‌شناسانه‌ی جهان. اما این نگرش به سطح خودآگاهی نمی‌رسد. در پدیده‌شناسی روح، هگل اشاره می‌کند که خودآگاهی به صورت اثر مشاهده‌ی منفعلانه‌ی خود پدید نمی‌آید. ما از هستی خود، از ذهنیت خود زمانی آگاه می‌شویم که از سوی ذهنیتی دیگر به خطر می‌افتیم ـ از راه دست‌وپنجه نرم کردن، در ناسازگاری، در وضعیت به خطر انداختن هستی، با این گمان که به مرگ می‌رسد. خوب از راه قیاس می‌توانیم از ”خودآگاهی زیبایی‌شناسانه“ سخن گوییم که زمانی پدید می‌آید که شروع به بازاندیشی در باره‌‌ی قرار دادن خود در برابر نگاه خیره‌ی دیگران کنیم و نه وقتی که به دنیایی که با دیگران پر شده است می‌نگریم.‌ آداب هنری، شاعرانه، سخن‌ورانه چیزی جز به نمایش گذاشتن خود در معرض نگاه خیره‌ دیگری، از پیش بایسته پنداشتن خطر، ناسازگاری و خطر باخت نیست.

این احساس که کمابیش همیشه در برابر نگاه خیره‌ی دیگری هستیم، احساس بسیار نوینی است که میشل فوکو به این صورت آن را توصیف می‌کند که در اثر تماشاشدن همه‌سویه‌ panoptical از سوی قدرتی بیرونی (مانند نمونه زندانیان و بیماران روانی) روی می‌دهد.(۲) در سراسر سده‌ی بیستم، شمار رشدیابنده‌ای از مردمان، تا اندازه‌ای موضوع پاییده شدن گشتند که در دوران پیشتر تاریخ به اندیشه آمدنی نبود. و آداب پاییده شدن همیشه‌حاضرِ همه‌سویه در زمانه‌ی ما حتی با شتاب بیشتری در حال افزایش است ـ اینترنت رسانه‌ی کانونی این پاییده شدن است. در عین حال، پیدایش و رشد پرشتاب شبکه‌‌های جهانی رسانه‌های دیدنی دارند مکان گردهم‌آیی (آگورا) جهانی تازه‌ای را برای نمایش خود، گفت‌وگوها و فعالیت‌های سیاسی می‌آفرینند.

گفت‌وگوهای سیاسی در مکان‌های گردهم‌آیی یونان باستان، حضور زنده و بی‌درنگ و دیدنی بودن شرکت‌کنندگانش را از پیش باسته می‌پنداشت. امروزه هر کس باید نگاره‌ی خود، نقاب دیدنی خود را در چارچوب رسانه‌ی دیدنی جهانی به وجود آورد. سخن تنها در باره‌ی بازی ”زندگی دوم” نیست: اکنون هر کس باید آواتاری مجازی، یک دومی ساختگی بیافریند تا ارتباط و کنش را آغاز کند. ”زندگی نخستِ” رسانه‌ی امروز به همین سان کار می‌کند. هرکس که بخواهد در دید همگان باشد، در مکان گردهم‌آیی بین‌المللی سیاسی شروع به کار کند، باید یک نقاب فردی شده‌ی همگانی بیافریند. این بایسته تنها به فرهیختگان سیاسی و فرهنگی مربوط نمی‌شود. امروزه بیشتر مردمان دارند در تولید فعال نگاره بیشتر از ژرف‌اندیشی منعلانه‌ در باره‌ی نگاره درگیر می‌شوند.

این آداب خودآفرینیautopoietic را به آسانی می‌توان به صورت گونه‌ای از نگاره‌سازی تجاری و بازرگانی، تولید نشان بازرگانی کالا brand یا راه اندازی جریانی بازرگانی دید. تردیدی نیست که هر نقاب همگانی یک کالا هم هست ـ و هر حرکت اشاره‌ای و اَدایی در همگانی کردن خود به منافع سودبرندگان و سهام‌داران بی‌شماری خدمت می‌کند. با دنبال کردن این مسیر گفت‌وشنود، به آسانی می‌توان هر اَدای خودآفرینی را به صورت اَدای کالاکردن خود درک‌ودریافت کرد ـ و بنا به آن، نقد آداب خودآفرینی را به عنوان عملیاتی پوششی که برای پنهان کردن جاه‌طلبی‌ها و منافع اقتصادی بازیگر اول آن طراحی شده آغاز کرد. با این حال، پیدایش خودآگاهی زیبایی‌شناسانه و به نمایش گذاشتن خودآفرینانه‌ی خود در اصل یک واکنش است ـ واکنشی ناگزیر مجادله‌آمیز و سیاسی در ستیز با نگاره‌ای که دیگران، جامعه، قدرت همیشه از ما ساخته ‌است. هر نقاب همگانی پیش از هر چیز درون نبردی سیاسی و برای این نبرد آفریده می‌شود ـ برای یورش و پاسداری همزمان، به صورت شمشیر و سپر. روشن است که هنرمندان همیشه کارشناسان نشان دادن خود هستند. اما امروزه جمعیت کلی هم بیشتر و بیشتر از لحاظ زیبایی‌شناسی خودآگاه می‌شود و بیشتر و بیشتر در تمرین و آداب خودآفرینی پامی‌گذارد.


انگاره‌ی کلی؛ نور روشن، ۱۹۷۲

امروزی بودن‌مان را اغلب برداشتِ مبهم ” زیبایی‌شناسانه کردن زندگی” مشخص می‌کند. به کارگیری همه‌جایی این برداشت از بسیاری نظرات مشکل‌ساز است. گونه‌ای نگرش انفعالِ زیبایی‌شناسانه نسبت به جامعه‌ی تماشاییspectacular ما را می‌رساند. اما چه کسی موضوع این نگرش است؟ چه کسی تماشاگر جامعه‌ی تماشایی است؟ هنرمند نیست ـ زیرا هنرمند به نمایش گذاشتن مجادله‌آمیز خود را پیاده می‌کند. توده‌ها هم نیستند زیرا آنها هم ـ آگاهانه یا ناآگاهانه ـ درگیر آداب خودآفرینی هستند و وقتی برای ژرف‌اندیشی ناب ندارند. چنین موضوعی تنها می‌تواند خدا ـ یا نظریه‌پردازی باشد که جایگاه الهی ژرف‌اندیشی ناب را پس از اعلام اینکه خدا مرده است گرفته است. برداشت خودآگاهی زیبایی‌شناسانه و آداب شاعرانه و هنری اینک باید این‌دنیایی (سکولار) شود و از تمامی هاله‌های معنایی نظری پاک گردد. هر کنش زیبایی‌شناسانه کردنی نگارنده‌ی خود را دارد. ما همیشه می‌توانیم و باید این پرسش را بپرسیم: چه کسی زیبایی‌شناسانه شده ـ و به چه منظور؟ میدان زیبایی‌شناسی فضای ژرف‌اندیشی صلح‌آمیز نیست ـ بلکه آوردگاهی است که نگاه‌‌ها در آن با هم برخورد می‌کنند و می‌رزمند. برداشت ” زیبایی‌شناسانه کردن زندگی” پایبندی زندگی به شکل خاصی را می‌رساند. اما پیشتر گفتم که هنر مفهومی به ما آموخت تا شکل را بیشتر به صورت دست‌افزار شاعرانه‌ی ارتباط ببینیم تا موضوع ژرف‌اندیشی.


اییلیا کاباکوف، نوما، ۱۹۹۳. عکس: ناتالیا نیکیتین

پس چه چیز در کارهنری و از راه آن ساخته و انتقال داده می‌شود؟ دانش عینی غیرشخصی که علم می‌سازد و انتقال می‌دهد نیست. در هنر ذهنیت از راه در معرض گذاشتن خود به خودآگاهی می‌رسد و خود را انتقال می‌دهد. برای همین اندام هنرمند ناسازگاریهای درونی موضوع شدن subjectivation را از راه نمونه و سرمشق متجلی می‌کند. به راستی که گذار از نگاه خیره پرورگار به پاییده شدن به دست نیروهای این‌دنیایی، مجموعه‌ای از خواست‌ها و آرزوهای ناسازگاری را در دل ذهن‌های نوین تولید کرده است. جامعه‌های نوین را با بینش‌های کنترل و در معرض دید بودن کامل ـ بیشنهای آرمان‌شهرستیزانه از گونه‌ی جورج اورولی ـ شبح‌زده می‌کند. به همین سان، ذهن‌های نوین می‌کوشند تن‌های خود را از نشان دادن کامل پاسداری و از خلوت خود در برابر خطر خودکامه‌ی این پاییده شدن دفاع کنند. ذهن‌هایی که در فضایی اجتماعی ـ سیاسی کار می‌کنند برای حق خلوت خود پیوسته مبارزه می‌کنند ـ حق پنهان نگاه داشتن تن‌هایشان. از سوی دیگر، حتی کامل‌ترین و همه‌سویه‌ترین به تماشا گذاشتن خود در برابر قدرت این‌دنیایی هنوز کمتر از به تماشا گذاشتن خود در برابر نگاه خیره‌ی الهی، کامل است. در چنین گفت زردشتِ نیچه از پی اعلام ”مرگ خدا”، سوگواری و مویه‌ی درازمدتی در باره‌ی از دست رفتن این تماشاگر جان‌هایمان می‌آید. اگر به تماشا گذاشتن نوین به نظر زیادی می‌آید، ناکافی هم به نظر می‌رسد. تردیدی نیست که فرهنگ‌مان تلاشهای زیادی برای جبران کردن از دست رفتن تماشاگر الهی می‌کند. اما این جبران کردن جزئی است. هر دستگاه پاییدنی بسیار گزینشی است، بیشترِ چیزهایی را که گمان می‌رود باید ببیند نادیده می‌گیرد. فراتر از آن، نگاره‌هایی که در چنین دستگاهی انباشته می‌گردند به راستی دیده، تحلیل و تعبیر نمی‌شوند. شکلهای بوراکراتیکی که هویت‌های ما را ثبت می‌کنند بی‌اندازه ابتدایی‌تر از آنند که ذهنیت‌های جالبی تولید کنند. به همین سان ما تنها تا اندازه‌ای موضوع‌شده subjectified باقی می‌مانیم.

این شرط موضوع‌شدن جزئی دو بلندپروازی در ما تولید می‌کند: علاقه به نگاه‌داشتن خلوت، کاهش پائیده شدن، حق پوشیده ماندن تن و خواست‌ها، و در عین حال بلندپروازی برای به تماشا گذاشتن رادیکال شده‌ای که کرانه‌های کنترل اجتماعی را زیر پا بگذارد. بحث من این است که این موضوع شدن رادیکال شده از راه به تماشا گذاشتن شدید خود است که هنر امروز پیاده می‌کند. از راه این به تماشا گذاشتن و موضوع شدن، دیگر دست‌افزار کنترل اجتماعی نخواهد بود. هنرهای مدرنیته، فنون و تکنیک‌های به تماشا گذاشتن متفاوتی را به ما نشان داده است، فنونی که از آداب پائیده شدن معمولی فراتر می‌رود. آنها دربرگیرنده‌ی انضباطی شخصی بیشتر از آن چیزی است که از لحاظ اجتماعی لازم است (مالویچ، موندریان، مینیمالیسم امریکایی)؛ اعتراف‌های بیشتری به پنهان و زشت، یا پوشیده‌ را که همگان به دنبالش هستند، دربرمی‌گیرد. اما هنر امروز ما را حتی با راهکارهای بیشتر و پرریزه‌کاری‌تری از موضوع کردن خود رویاروی می‌کند که از سر ضرورتی درونی، هنرمند را در میدان سیاسی امروز می‌گذارد. این راهکارها نه تنها شکلهای متفاوت درگیری سیاسی که تمامی تجلیات دودلی، عدم‌قطعیت و حتی نومیدی خصوصی را دربرمی‌گیرد که معمولاً زیر نقاب‌های همگانی بازیگران اصلی و ایستاری سیاسی پنهان می‌ماند. باور به نقش اجتماعی هنرمند در اینجا با شک‌گرایی در مورد کارآیی این نقش درهم‌می‌آمیزد. این پاک کردن خط میان تعهد همگانی و ناپایداری‌های شخصی، عنصر مهمی در آداب هنری امروز شده است. در اینجا نیز خصوصی همگانی می‌شود ـ بدون هیچ فشار بیرونی و/ یا افزایش پائیدن.

این در میان چیزهای دیگر، بدین معناست که هنر نباید در واژگان جامعه‌شناسی نظریه‌پردازی شود. اشاره به ذهنیتِ از لحاظ طبیعی معلوم، پنهان، نادیدنیِ هنرمند نباید جایگزین اشاره به هویت از لحاظ اجتماعی ساخته شده‌ی او شود ـ حتی اگر آداب هنری به صورت شالوده‌شکنی این هویت فهمیده شود. ذهنیت و هویت هنرمند پیش از آداب هنری نمی‌آید: آنها پیامدها و فرآورده‌های این آداب هستند. تردیدی نیست که موضوع کردن خود روندی به طور کامل خودمختار نیست. از آن بیشتر به عوامل بسیاری وابسته است که یکی از آنها انتظارات همگان است. همگان این را هم می‌دانند که به تماشا گذاشتن تن‌های مردمی تنها می‌تواند جزئی باشد، و بنابراین قابل اتکا و اعتماد نیست. برای همین همگان انتظار دارند که هنرمند دیدنی شدن و به تماشا گذاشتن رادیکال شده‌ی خود را تولید کند. بنابراین راهکار هنری به تماشا گذاشتن خود هرگز از نقطه‌ی صفر آغاز نمی‌شود. هنرمند باید از آغاز در معرض دید همگان بودن موجود خود را در نظر بگیرد. با وجود این، تن مردمی را می‌توان دستخوش روندهای بسیار متفاوتی از موضوع شدنی کرد که از لحاظ اجتماعی تعیین شده است و وابسته به آن زمینه‌های فرهنگی است که این تن ممکن است در آن به تماشا گذاشته شود. هر مهاجر فرهنگی امروز ـ و صحنه‌ی هنر بین‌المللی لبریز از هنرمندان، هنرگردانان، نویسندگان هنر است ـ فرصتهای بی‌شماری برای این تجربه دارد که تن او چگونه در زمینه‌های متفاوت فرهنگی، قومی و سیاسی قرار داده می‌شود و از راه آن موضوع می‌گردد.


دیمیتری پریگوف در چیدمانش ببه نام برف روسی، ۱۹۹۰ عکس ناتالیا نیکیتین

اما اگر این همه مردمان در سراسر دنیا درگیر فعالیت‌های خودآفرینی هستند، چرا ما هنوز باید در باره‌ی هنر به عنوان آدابی خاص سخن گوییم؟ همان‌طور که گفتم، پیدایش اینترنت به عنوان رسانه‌ی چیره‌ی عرضه کردن خود به نظر ما را به این نتیجه‌گیری می‌رساند که ما دیگر نیازی به فضاهای نهادی هنر برای تولید هنر نداریم. و در دو دهه‌ی گذشته فضاهای نهادی و خصوصی هنر دستخوش نقد بسیار زیادی شده است. این نقد کاملاً مشروع است. اما نباید فراموش کرد که اینترنت هم فضایی است که در درجه‌ی اول از سوی منافع شرکتی کنترل می‌شود ـ و آن فضای جشن‌گرفته شده‌ی گمنامی و آزادی فردی نیست که اغلب در روزهای نخست ادعا می‌شد. کاربر ایستاری اینترنت به عنوان یک قاعده روی پرده‌ی کامپیوتر کانونمند می‌شود و سخت‌افزار شرکتی اینترنت را نادیده می‌گیرد ـ تمام آن مونیتورها، پایانه‌ها و کابل‌هایی را که در تمدن صنعتی امروز آن را به قلم درمی‌آورد. برای همین است که اینترنت برای عده‌ای برداشتهای رؤیاگونه‌ی کار غیرمادی و هوش کلی در چارچوب شرایط پس از فوردگرایی را به شکلی جادویی به وجود آورده است. اما اینها برداشتهای نرم‌افزاری است. واقعیت اینترنت سخت‌افزار آن است. یک فضای سنتی چیدمان، صحنه‌ی به ویژه مناسبی را برای نشان دادن پیوند سخت‌افزاری در اختیار می‌گذارد که مرتب به هنگام کاربری اینترنت نادیده گرفته می‌شود.

در مقام کاربر اینترنت، هر کس در ارتباطی تک‌وتنها با رسانه‌ غرق می‌شود؛ در حالت فراموش کردن خود فرو می‌رود و به شکلی بالقوه از تن خود ناآگاه است. اینک هدفی که چیدمانی به آن خدمت می‌کند که به بازدیدکنندگان فرصت می‌دهد تا از کامپیوترها و اینترنت استفاده‌ی همگانی کنند روشن می‌شود. فرد دیگر روی یک پرده‌‌ی منفرد کانونمند نمی‌شود، بلکه از یک پرده به پرده بعدی، از یک چیدمان کامپیوتری به دیگری سرمی‌زند. مسیری را که بیننده در فضای نمایشگاه می‌پیماید، پایه‌های انزوای سنتی کاربر اینترنت را سست می‌کند. در عین حال نمایشگاهی که از وب و دیگر رسانه‌‌های دیجیتالی استفاده می‌‌کند، سوی مادی فیزیکی این رسانه‌ها را ـ سخت‌افزارشان، و چیزهایی را که از آن ساخته شده‌اند ـ دیدنی می‌کند. به این ترتیب، تمامی ماشین‌آلاتی که وارد میدان دید بیننده می‌شود، این توهم را نابود می‌کند که هر چیز مهمی که در قلمرو دیجیتال روی می‌دهد تنها روی پرده روی می‌دهد. با وجود این، از این مهمتر این است که بینندگان دیگری هم پرسه‌زنان وارد میدان دید بیننده می‌شوند. به این ترتیب بیننده آگاه می‌شود که او هم از سوی دیگران مشاهده می‌شود.

بنابراین می‌توان گفت که نه اینترنت و نه فضاهای نهادی هنر را نمی‌توان به صورت فضاهای ممتازِ به نمایش گذاشتن خودآفرینانه‌ی خود دید. اما در عین حال، هنرمند می‌تواند از این فضاها ـ در میان چیزهای دیگر ـ ‌برای هدف‌های خود سود جوید. به راستی که هنرمندان امروز به شکل فزاینده‌ای می‌خواهند بیشتر روی صحنه‌ی سیاسی و اجتماعی جهانی کار کنند تا درون محیط‌ها و فضاهای خاص هنری ـ و هدف‌هایی سیاسی و اجتماعی را اعلام و دنبال کنند. در عین حال، هنرمند هم باقی می‌مانند. این نام مشکل‌ساز در زمینه‌ی گسترش‌یافته و جهانی شده‌ی اجتماعی ـ سیاسی به چه معناست؟ نام ”هنرمند” را می‌توان به صورت داغ و ننگی دید که هر ادعای سیاسی را ظن‌برانگیز و هر فعالیت سیاسی را ناکارا می‌کند ـ زیرا به شکل گریزناپذیری از سوی سیستم هنری هم به عضویت گرفته شده است. با وجود این، کوتاهی‌ها و شکست‌ها، دودلی‌ها و ناکامی‌ها تنها امتیاز هنرمندان نیست. سیاستمداران و فعالان کارشناس هم آنها را به همان اندازه، اگر نه بیشتر تجربه می‌کنند. تنها تفاوت این است: سیاستمداران و فعالان کارشناس ناکامی‌ها و دودلی‌ها را در پس نقابهای همگانی خود پنهان می‌کنند. و به این ترتیب، کار سیاسی شکست‌خورده در درون واقعیت سیاسی نهایی و بازپرداخت نشده باقی می‌ماند. اما یک کار سیاسی شکست‌خورده می‌تواد کار هنری خوبی باشد زیرا ذهنیت‌هایی را که در پس این کنش کار می‌کنند حتی بهتر از پیروزی ممکن آن آشکار می‌کند. با گرفتن نام ”هنرمند”، موضوع این کنش از سرآغاز این علامت را می‌دهد که به تماشا گذاشتن خود را هدف گرفته تا پوشاندن خود را، که در عالم حرفه‌ای سیاست معمول و حتی ناگزیر است. این گونه به تماشا گذاشتن خود سیاستی بد، اما هنری خوب است ـ در اینجا تفاوت نهایی، میان گونه‌های آداب هنری و غیرهنری نهفته است.

۱ لازم است یادآوری شود که زییایی‌شناسی (aesthetics) شاخه‌ای از فلسفه است که با سرشت زیبایی، هنر و سلیقه سروکار دارد و با آفرینش و ستایش زیبایی. از لحاظ علمی بیشتر مطالعه‌ی ارزشهای حسی یا حسی ـ عاطفی است که گاه داوری احساسات و سلیقه نامیده می‌شود. پژوهشگران این رشته آن را بازاندیش نقدآمیز هنر، فرهنگ و طبیعت تعریف می‌کنند. در ترجمه گاه به نظر می‌رساند که چرا تنها زیبا کردن و زیبایی برای نمونه به کار نرفته؟ در این صورت معنای ضمنی هنر و فرهنگ که در زیبایی‌شناسانه است نادیده گرفته می‌شود.

۲ Panopticon گونه‌ای بنای نهادی است که فیلسوف و نظریه‌پرداز انگلیسی ژرمی بنتهم درسالهای پایانی سده‌ی ۱۸ میلادی طراحی کرد و اجازه می‌داد که مشاهده‌گر همه (pan) زندانیان را بی‌آنکه آنها بدانند تماشا (-opticon) کند. panoptical اصطلاحی است که سپس فوکو بر همین اساس نوآوری کرد.

بوریس گرویس

فیلسوف، مقاله‌نویس، منقد هنری، نظریه‌پرداز رسانه‌ها و کارشناس نامی و بین‌المللی هنر و ادبیات پست‌مدرن در روزهای آخر شوروی کمونیستی و یک آوانگارد روسی است. نوشته‌های دکتر گرویس سنت های بی‌اندازه متفاوت پساساختارگرایی و فلسفه ی نوین روسی را به کار می‌گیرد. درسال های ۱۹۷۰، دکتر گرویس که فلسفه و ریاضیات را در دانشگاه ملی لنین‌گراد تحصیل کرده، خود را در صحنه ی فرهنگی غیررسمی در مراکز روسی غرق می‌کند، و اصطلاح “مفهوم‌گرایی مسکو” را می‌سازد. از ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۱، در بخش زبان‌شناسی ساختاری و کاربردی دانشگاه ملی مسکو تدریس می‌کند و در ۱۹۸۱ به آلمان غربی مهاجرت و دکترای فسلفه ی خود را از دانشگاه مونستر دریافت می‌کند.

از آثار مهم او هنر مطلق استالین است که خوانندگان غیرروسی را با نویسندگان پست‌مدرن روسی آشنا می‌کند. نوشته‌های فلسفی‌اش شامل دفترچه ی خاطرات یک فیلسوف، در باره ی نو: مطالعه ی اقتصاد فرهنگی، و اختراع روسیه می‌شود. نقطه ی محوشونده و هنر چیدمان دربرگیرنده ی نوشته‌های او در باره ی نظریه ی هنر و نقد هنری است. آثار اخیرش عبارت است از: ظن و گمان: پدیده‌شناسی رسانه‌ها، الیا کاباکوف و مردی که از آپارتمانش به فضا پرواز کرد. دکتر گرویس مجموعه‌مقالاتی را به روسی و آلمانی ویرایش کرده و بیش از صدها مقاله نوشته است. از ۱۹۹۴، دکتر گرویس، علاوه بر کار موزه‌داری و سازماندهی نمایشگاه ها و کنفرانس های بین‌المللی هنری بی‌شمار، در مرکز هنری و تکنولوژی رسانه‌ای کارلسروهه آلمان زیبایی‌شناسی، و تاریخ هنر تدریس می‌کند.

:Related Articles

Boris Groys, Art and Money
Boris Groys, Marx After Duchamp, or The Artist’s Two Bodies
Boris Groys, The Weak Universalism
Boris Groys, Comrades of Time
Boris Groys, Self-Design and Aesthetic Responsibility
Omnia El Shakry, Artistic Sovereignty in the Shadow of Post-Socialism: Egypt’s 20th Annual Youth Salon
Zdenka Badovinac, What Will the Next Revolution Be Like?
Boris Groys, Religion in the Age of Digital Reproduction
Boris Groys, Politics of Installation
Boris Groys, The Obligation to Self-Design

دیدگاه های ابدیت: پلاستیک و هستی شناسی نفت

دیدگاه های ابدیت: پلاستیک و هستی شناسی نفت

آماندا بوتزکس و اندرو پنداکیس

منبع: ای – فلاکس، سپتامبر ۲۰۱۳

برگردان: آرش علی‌اصغری

پلاستیک مظهر واقعی تغییر ابدی است… حضوری دائمی است در همه جا که پدیدار گشته است… بیشتر از این که چیزی باشد، ردپایی است از یک جنبش.

رولاند بارتس

پلاستیک خودش را در همه جوانب واقعیت معاصرمان جا کرده است. نه تنها ما را دربر گرفته است، بلکه معرفت شناسی و تفکری بر بن بستی سیاسی و دردناک است. به نظر بنیادی جلوه می کند، ما به وسیله آن فضای دور و برمان را و وسایلی که آن فضا را پر کند، می سازیم – اسباب بازی ها و وسایلمان، هدایا و زباله هایمان. به تفکراتمان جهت می دهد، روی حس هایمان تاثیر می گذارد، و تبدلات اجتماعی و اقتصادی مان را شکل می دهد. در واقع، کمتر ماده به حساب می آید تا تناقضش، یعنی الگویی که در آن ماده تبدیل به نوعی رها بودن از مختصاتی که زمان حال و معنا را تثبیت می کنند، می شود.

توجه نوین هنر معاصر به چیدمان هایی که اشیاء پلاستیکی را جمع آوری کرده و آن را مورد استفاده مجدد قرار می دهند، را در نظر بگیرید. می توانیم به اثری از “گیل چونگ” با عنوان “Wastescape”، سال در گالری هیوارد در لندن ۲۰۱۲ اشاره کنیم: اثری ساخته شده با هزاران بطری پلاستیکی که از یک مرکز جمع آوری پساب در شهر مدلین کلمبیا به آنجا آورده شده بودند، یا اثری از “ویوین ساندرن” با عنوان”Flotage”، در نمایشگاه ۴۸ درجه سلسیوس در دهلی نو، سال ۲۰۰۸. هنرمند ساکن شهر سئول، “چوی جئونگ هوا” در آثاری جذاب چون “Happy Happy”(۲۰۱۰)، “In the Mood for Love” (۲۰۱۰)، و “Kabbala” (۲۰۱۳) با خواص عاطفی پلاستیک تجربه می کند. یا می توانیم به هنرمندانی اشاره کنیم که معنای فرهنگی کالاها را از طریق جمع آوری و طبقه بندی آنها تعین می کنند، همچون هنرمند ساکن نیویورک “پورتیا مونسون” در آثاری با عنوان “Pink Project” و “Green Pieces”.

این آثار ویژگی های جوش و خروش و فراواقعیت پسامدرن را در کنار یک آگاهی بر بهایی که برای محیط زیست باید پرداخت و محدودیت های کره زمین، قرار می دهند. به جای شادی کردن برای زندگی پس از مرگ کالاهای بی ارزش، آنها جنبه ای کمتر مورد نظر قرار گرفته اقتصاد جهانی را آشکار می کنند – در واقع همبستگی آن با صنعت نفت و شکل گیری ناگزیر آن متناسب با منطق و امکانات آن ماده. بنابرین ظهور زیبایی شناسی پلاستیکی دلیلی است هم بر ترس و هم بر شوقی که نفت جهان را در بر می گیرد.

با این که ظهور نفت به عنوان منبع اولیه انرژی در قرن نوزدهم آغاز شد، ولی محوریت آن تا چند دهه پیش هنوز به نظر همگان آشکار نشده بود، تا زمانی که اوج آن و کمیابیش به عنوان مشوق و تعیین کننده در رویدادهای جهانی آشکار شد، رویدادهایی چون دو بحران نفتی طراحی شده به وسیله اوپک در سال ۱۹۷۰، همچنین جنگهای آمریکا خلیج فارس و عراق. نشت نفتکش کمپانی “دیپ واتر هورایزون” تاکیدی بود بر موضوعی که این جنگ ها تاکنون روشن کرده بودند: نفت بیش از پیش دیده می شود، به صورت عمومی حضور دارد، و در زمان کمبودش به شدت مورد بهره برداری سیاسی قرار می گیرد. اگر این طور به نظر می آید که از پلاستیک نمی توان صرف نظر کرد – به نظر پایه ای تشکیل دهنده می آید، به جای این که از زمین بیرون آمده باشد، و بنابرین ریشه زمینی اش را ناپدید ساخته است – پس کار درست، آشکار کردن آن چیزی است که پلاستیک به سادگی پنهان می کند. پلاستیک محصولی نفتی است که حداقل یک سوم تولید آن را به خود اختصاص می دهد. و با نگاهی از پنجره پلاستیک است که ما می توانیم بر نفوذ نفت در تمام ابعاد زندگی فرهنگی پی ببریم. پلاستیک، بی مایگی دلپذیر آن، انعطاف پذیری آن، “سبکی آن”، زمانی را به تصویر می کشد رها از ممنوعیت ها و محدودیت ها و حتی وقتی که با رویاهای نوین- آزادی خواهانه معاصر در باره توانایی بی نهایت انسان ها در آفریدن و دوباره آفریدن خود، در می آمیزد. پس رابطه میان اقتصاد نفت و راهی برای بودن که این آثار هنری تلاش در فاش کردنش دارند، چیست؟ رابطه میان پلاستیک و پلاستیکی بودن چیست؟ میان شیء و واقعت عینی آن چطور؟

در ادامه ما می خواهیم پلاستیک را به ریشه اصلی اش یعنی نفت، بازگردانیم، و سپس خواهیم دید که نفت چگونه برای تضمین همگانی بودنش و درعین حال پنهان ساختن آن، بر ظاهر فریبنده و زیبایی شناسی پلاستیک تکیه می کند. این فرایند فقط مساله بهره بردن از واقعیتی دربر گیرنده نفت برای افشا کردن تصوراتی که درباره پلاستیک وجود دارند، نیست. بلکه مساله ای است که هردوی آنها را به عنوان دو جنبه از هستی شناسی یک دوره زمان حال نگاه می کند. ما می خواهیم نفت را دوباره به ابدیت ناخوشایند پلاستیک تزریق کنیم، ولی همچنین به دنبال راه هایی هستیم که در آنها “خالی بودن” پلاستیک می تواند ادعای عینیت و تحکم نفت را از میان بردارد.


آکینتود آکینیله، “بدون عنوان”، ۲۰۱۲. کارگری در حال دزدی نفت از خط لوله نیجریه برای فروش در بازار سیاه

آرخه (ماده نخستین)، پول، زمان: پژواک های هستی شناسانه نفت

“رولان بارتس” در مقاله ای با عنوان “پلاستیک” تاریخ پلاستیک را با رشد سرمایه داری شهرنشینی، و خصوصا به تمایل داشتن بورژوازی به اشیاء و لوازم بدلی و استفاده از آنها در تولید ارزان مواد کمیاب و گران قیمتی چون الماس، پر، خز و ابریشم، مرتبط می کند. البته با این که به نظر بارتس پلاستیک به بهانه پنهان سازی یک شی بدلی ارزان قیمت و معرفی آن به عنوان چیزی گران بها، به وجود آمده است، پلاستیک به خاطر این خاصیت پایاپایی مورد تحقیر قرار نمی گیرد، بلکه اتفاقا و برعکس، برای خاصیت قابل جا به جایی شدن، مورد تقدیر نیز هست. هنرش در نمایش است. سلسله مراتب مواد را از میان بر می دارد زیرا می تواند جای همه آنها را بگیرد.

در پلاستیک گونه ای ابدیت وجود دارد، با این که این ابدیت می تواند با رویاهای افلاطونی و مسیحی فاصله فراوانی داشته باشد. و این با تعلیق تغییرات متعالی در رویاهای افلاطون، رویای واقعیت، زیبایی و تداوم قدرت تفکری که بدن انسان را جذب کرده و با آن دست و پنجه نرم می کند، تفاوت دارد. در عوض، این ابدیت، واقعیتی مصر است که از منبعی دائمی، ابدی، و ظاهرا تمام نشدنی، منبعی که مکان و مشخصاتش معلوم نیست، سرچشمه می گیرد. پلاستیک، همیشه یک “مقداری” یا یک “هیچ مقداری” است، و هرگز “این” یا “آن” نیست. به نظر بی نهایت می آید زیرا که هرگونه ردپای ویژگی، هرگونه نشانه ای از مکان و زمانی مشخص را از بین می برد. پلاستیک بدون هیچ ساختار واسکلتی، بدون هرگونه تیر، پیچ، یا دوخت و دوزی، شکل خود را حفظ می کند، و فاصله میان ایده و چیز، قالب و شیء را کاملا ازمیان بر می دارد. در آن واحد ابدی است و به وضوح دورانداختنی، کامل است و بی نقص، ولی به طورمطلق زباله است، پلاستیک چیزی است که بر سر “ایده ها” تحت شرایط سرمایه داری در دوران پسامدرن می آید.


آلن رنه، “آواز استیرن ها”، ۱۹۵۹.

اگر ردپای پلاستیک را از ریشه اش در نفت دنبال کنیم، می توانیم از میان این ابدیت خیالی که ما را احاطه کرده است، بگذریم. نفت به معنایی که به وسیله نخستین فلاسفه “میلسین” (ملطی) تقویت شده بود و در تمام دروه باستان اشاعه یافته بود، یک “آرخه” یا ماده نخستین” محسوب می شود. مفهوم “آرخه” در یونان باستان نشان از تفکر درباره یک مبدا یا آغاز، یک “انگیزه نخستین”، همچنین نوعی قصد که مبنای تغییرات است و باعث اتفاق افتادن آنها می شود، دارد. گذاشتن نفت در جایگاه یک “آرخه”، فرض کردن یک کیهان پژوهی پیچیده و مبهم نیست، بلکه مرتبط ساختن زمینه ظاهر با نخستین اصل ممنوع شده آن است. نفت چیزی است که تولیدش می کند، گسترش می یابد و به صورت موجوداتی پلاستیکی تکثیر پیدا می کند. این فضای بی پایان امکانات است که به احتمال زیاد در طبیعت رقیبی ندارد، آن چیزی است که نفت را به خدایی بدوی غریبی تبدیل می سازد که ابدیت “نیک” خلاقیتی که تفکر خودش از آن سرچشمه می گیرد را بازتاب می کند.”طبیعی بودن” نفت به ما این اجازه را می دهد که آن را در کنار زمین، آب، باد و آتش به عنوان عنصری اصلی بشناسیم. با این وجود ماده ای است مصنوعی، که فقط از طریق فرایندی صنعتی و پیچیده که آن را در حیطه قلمرو یک مصنوعیت الگویی قرار می دهد، به دست آمده و تصفیه می شود.

جنبه ای از فرهنگ رشد پس از جنگ وجود ندارد که تحت تاثیر نفت قرار نگرفته باشد، از اتکای به اتومبیل گرفته تا کالا شدن پلاستیک: نکته ای که برای تفکر می ماند این است که همگانی شدن نفت – و بنابرین بازگشت مبحث یگانگی “یکی بودن” – شرایطی را برای گردهمایی بزرگ سرمایه فراهم می سازد، گردهمایی اقشار و دوست داران خستگی ناپذیر لذت‌ها و اشیاء به خصوص. یک “جامعه نمایشی” که ریشه در نفت دارد و نمایش افلاطونی میان ظاهر و واقعیت را تمرین می کند. با این حال، نفت با قانون یکسانی خودش، ظاهر دروغی را با واقعیت زمینی ترکیب می کند. نفت جوهر است بدون تفوق و روشنگری. از دید اسپینوزایی نفت یک ماده یعنی چیزی به دست آمده در و از طریق خودش، به شمار نمی آید، همچنین چیزی ابدی و تغییرناپذیر چون مدهای بی پایان اسپینوزا به شمار نمی آید. در عوض، نفت یک راه است: در تبدیلش به چیزی هستی شناسانه، نفت تبدیل به چیزی عادی و تصادفی شده است. هستی شناسانه است و هستی شناسی می کند.

البته هیچ ماده ای بدون این که از مداخله اساسی به وسیله پول گذر کند، هستی شناسانه خوانده نمی شود. برای مثال، آب به طور ساختاری برای تمام طبیعت، و تمام موجودات زنده مورد نیاز است. ولی هوا در مدرنیزم سرمایه داری به عنوان یک ماده تمام عیار شناخته نمی شود. اگر پول در قلمرو جامعه جویی سرمایه داری شباهت بسیار به دلیلی موثری که در اختیار ما است، دارد – یک انگیزه برای تکان دادن تنهای هم انسانی هم غیر انسانی که کانتینرها را در کشتی ها حمل کرده و کارگران را به کارخانه ها منتقل می کنند – پس نفت جریان خون این مکانیزم است. نفت ماده ای حیاتی است که در کانال های نمادین تبادلات اقتصادی جریان دارد. البته این بدین معنا نیست که هیچ کدام از اینها می توانند بدون کار، آرزوها یا گفتار، بدون تصورات اجتماعی یا سیستم های خرد – سیاسی به فعالیت خود ادامه دهند: فقط از طریق این پیچیدگی اصیل است که نوعی همخطی و تداوم جسورانه باقی می ماند، اتکایی بر سبک کلاسیک کارتزین مبنی بر رابطه علت و معلولی مکانیکی. برای جامعه ای که خود را با نگاه یک مجموعه بی پایان می نگرد و لبریز است از خصوصیات و فردگرایی، نفت در حیطه اکثریت همان کاری را می کند که پول در قلمرو امیال انجام می دهد.

نفت زمان حال را در بر می گیرد زیرا خودش بخشی حساس در بدنه بزرگ سرمایه به شمار می آید. شرکت های بزرگ نفتی نه تنها فرماندهی اقتصادهای معاصر را در به عهده دارند، امپراطوری های لوازم، زمین و نیروی کار را نیز تحت کنترل خود دارند، نفت خود به عنوان پول رایج مطلوب و معتبر در تبادلات مورد استفاده قرار می گیرد. مالی شدن نفت به نفت این اجازه را می دهد که به عنوان وسیله ای گمانی برای تبدیل پول به پول بیشتر مورد استفاده قرار بگیرد. این رابطه میان نفت و پول است که قدرتی کیمیاگرانه را بر بافت زندگی – جهان سرمایه داری اعمال می کند. هنگامی که به این ارتباط، نظریه “جف روبین” اقتصاددان را مبنی بر این که بین رشد اقتصادی و بهای نفت رابطه ای خود فسخ شونده وجود دارد، جایی که رشد تقاضا را بالا می برد و هزینه های بالا جلوی رشد را می گیرند، بیفزاییم، می توانیم این واقعیت را درک کنیم که در نفت، همگانی بودن پول و سلطه نمادین آن به حد اشباع رسیده است.

بالاخره مهم این است که نفت به معنای واقعی با گذرزمان و به صورت رسوبات دفن شده در اعماق زمین شکل می گیرد. نفت فقط زمان نیست: انرژی پدید آمده به وسیله یون های اجساد فسیل شده مردگان است. برای نمونه، با این که هوا و آب از عناصر نخستین به شمار می آیند، از لحاظ تاریخی رسمیتی ندارند. مطمئنا تاریخ پیچیده ای دارند، ولی هرگز وجودشان بستگی به لایه زمین شناسی خاص، یا به دوره غیر قابل بازگشت به خصوصی در تاریخ این سیاره بستگی ندارد. هوا و آب به دید ما به مانند اعداد یا رنگ های اصلی جلوه می کنند، ما آنها را همیشه در حال ایجاد لزوم خود تصور می کنیم. اما، نفت، فقط یک بار اتفاق می افتد. از اعماق مکیده شده و مرئی می شود: تیری پرتاب شده در میان تاریخ. ما شاهدان این ماده ساخته شده به نام نفت هستیم، ترکیبی از زمان و مرگ.


گیل چونگ کوان، “فرار از زباله”، ۲۰۱۲

واقعیت عینی و پدیداری نفت

و اینجا، پلاستیک ها دوباره وارد صحنه می شوند زیرا چینه شناسی خاصی از سرمایه نفت را پدیدار می کنند. چرا این چینه شناسی موجه است، زمانی که نفت به هیچ گونه از دیدها پنهان نیست؟ چون مشکل نفت در حضور همیشگی اش در همه جا و به ناگزیر حساب شدن مسلمش به عنوان یک منبع انرژی، سود و زندگی فرهنگی، و نوع نگاه ما به آن، انکار ناپذیر است. بنابرین راه حل بنا کردن دیدی نو از نفت است که زیر بار واقعیت عینی خود از پا در نیاید.

بیشتر وقت ها ما راجع به نفت فکر می کنیم، و این کار را به دو روش انجام می دهیم: یا به عنوان منبعی با ارزش، “طلای سیاه”، یا به صورت صنعتی که در مکان مشخصی و در میان چیدمانی از متغیرهای سیاسی قابل پیش بینی فعالیت می کند که تمایل به دربرگیری مسایلی چون بی توجهی به محیط زیست و فساد مالی در شرکت های بزرگ دارند. تقسیم بندی میان منبع انرژی ارزش‌مند و سیتمی آلوده در زمینه بصری به نبرد واقعیت ها انجامیده است. از طرفی شتاب به ظاهر متوقف نشدنی تکنولوژی نفتی و گسترش لوله های انتقال نفت به وسیله تعدادی کمپین های تبلیغاتی شرکتی و دولتی که نفت را به عنوان منبع انرژی پرسود، کامیاب و حتی با کارآمد بالا معرفی می کنند. این اعتقاد که بر پایه گفتار پیشرفت تکنولوژیک و علمی استوار شده است، با این ادعا که صنعت نفت ایجاد شغل می کند، تقویت می شود. از طرف دیگر، کسی دیگر نمی تواند سیل تصاویر رسانه ای از خرابی های لوله های نفت، نشت آن در دریاها، حوزه های جمع آوری پس مانده های آلوده، و “مناظر”ی تاریخی و فراموش نشدنی، را با وجود تیترهای خبری درباره سرطان، آب های زیرزمینی آلوده و مشکلات کنونی تولید گازهای کربنی نادیده بگیرد.


ملانی اسمیت، “Orange Lush”، ۱۹۹۵

نفت آلوده راه خود را به دنیای هنر و فیلم نیز باز کرده است، به خصوص در سینمای مستند. به عنوان مثال می توان به سری فیلم های “نفت” ساخته ادوارد برتینسکی عکاس اشاره کرد که مسیر این صنعت را ازتکنولوژی استخراج اولیه تا تشکیل شنهای قیرگون، از تصفیه نفت تا فرهنگ اتومبیل و زندگی پس از مرگ تولید نفت را دنبال می کند. اثری ویدیویی ساخته “اورسولا بیمن” با عنوان “پرونده های دریای سیاه” ساخته ۲۰۰۵، ساخت لوله زیردریایی جدیدی را دنبال می کند که با عبور از قفقاز نفت را به اروپای غربی پمپ می کند. این ویدیو ماجرای ساخته شدن این لوله را بازگو می کند و البته بیمن با جغرافیایی انسانی از مصاحبه هایی که با کارگران، کشاورزان، روسپیان و پناهندگانی که زندگی شان تحت تاثیر لوله نفت قرار دارد، انجام داده است، به بررسی این موضوع می پردازد. بنا به ادعای او، این ویدیو “فعالیت های پر اهمیت قدرتمند و یگانه شرکت های نفتی و سیاستمداران نفتی را بر هم می ریزد”. در همین راستا، سری عکس های “آلن سکولا” با عنوان “جزر و مد سیاه” تولید سال ۲۰۰۸، جغرافیایی انسانی را با صحنه هایی از فجایع زیست محیطی ترکیب کرده و پاکیزه سازی ساحل گالیسیا را پس از نشت عظیمی که به وسیله نفتکش دریایی “پرستیژ” به وجود آمده بود را به تصویر کشیده است.

از طریق اشباء شدن حوزه بصری است که نفت بر واقعیت عینی اتکا دارد. نفت درست در زمانی به طور مشخص در معرض دید قرار می گیرد که این صنعت تلاش می کند با اتکا به اقدامات تکنولوژیک افراطی بر اوج و کمیابی خود فائق آید. تلاش هایی برای پوشاندن آن که ، که به معنای “هایدگر”ی آن به وسیله اشباع شدن محض با اطلاعات، احساسات و نظریاتی که بنیاد انتقاد منطقی را بر هم می ریزد، نافرجام می مانند.

عملکرد نوین هنرمندان که شامل جمع آوری و پخش دوباره اشیاء پلاستیکی است، نشانگر عمق مسئله نفت در دوره های مختلف دیده شدن آن است. نفت فقط یک زمین بازی برای سیاست که محدود به ادعای مالکیت ارضی، مدیریت زیست محیطی و اقتصاد نیست. بلکه شبکه ای فرهنگی و زیبایی شناسانه است که بر محدوده حسی تاثیر می گذارد. تمایل کلی این آثار محدوده بصری را از تلاش هایی عینیتی که واقعیت زشت صنعت نفت را نمایان می کنند، دور ساخته و به سوی آثاری که با نوعی تمامیت حسی، خشکی و انعطاف همراه اند، انتقال می دهد. مثال روشن این انتقال از صنعت به شادی و خوشی پلاستیکی را می توان در آثار “ملانی اسمیت”، هنرمند ساکن مکزیکوسیتی یافت. از اوایل دهه نود تا کنون، آثار اسمیت چیزی که پدیده شناسی روزمره سرمایه داری در مکزیکو نام دارد، را مورد توجه قرار می دهد. یکی از آثار شناخته شده اش که با عنوان “شهر حلزونی” بزرگداشتی از “اسکله حلزونی” اثر “رابرت اسمیتسون” است، او گسترش بی رویه شهر مکزیکو را به عنوان موضوع اصلی انتخاب کرده است. در حالی که فیلم اسمیتسون به گرفتن یک سری عکس های هوایی که از هلیکوپتر، و از اثر تاریخی او در دریاچه بزرگ نمک در یوتا گرفته شده اند، منجر می شود، “شهر حلزونی” ملانی اسمیت بر حول محور شهر مکزیکو می چرخد، جایی که هلیکوپتر با حرکات دایره ای (دایره ها به تدریج بزرگتر می شوند) با نظم چارچوبی شهر برخورد می کند. تاثیر این اثر در به تصویر کشیدن شهر به صورت رسوبی متحرک است: شهرمرکزیت و جهت خود را از دست می دهد، بی جان و یکنواخت می شود، و خالی از زندگی و رنگ جلوه می کند.


ملانی اسمیت، “شهر حلزونی”، ۲۰۰۲

البته اسمیت این ویدیو را با تعدادی چیدمان که ظاهرا در تضاد زیادی با آثار ویدیویی دارند، به نمایش می گذارد. “Orange Lush” برای مثال از اشیاء نارنجی پلاستیکی پر رنگی تشکیل شده است، اشیایی چون تیوب نجات غریق، طناب، شناورهای دریایی، بادکنک و بازوبندهای شنای کودکان، دمپایی، لامپ، بادکنک و قایق بادی. این اشیاء بسیار معمولی اند ولی با این حال انتخاب آنها بی غرضانه نبوده است: تمایز خفیف بین اشیائ کامل و گرد با اشیائ از باد خالی شده و آویزان بن بستی را القائ می کند که بین فراوانی حسی و فرسودگی اقتصادی به نظر می آید.

اسمیت مخصوصا رنگ نارنجی را انتخاب کرده بود زیرا این رنگ نمادی از اشغال مکزیکو سیتی به وسیله کالاهای ارزان قیمت در سالهای ۹۰ میلادی است که پس از تورم اقتصادی و کمک های مالی آمریکا و بانک تسویه حساب های جهانی باعث افت ارزش پزو شدند. علاوه بر اقتصاد پیش- صنعتی مکزیک و سرمایه داری جهانی، نارنجی نماد ارزش افزوده و هیجان پوچی بود که در مورد کالای بی ارزش یا چیزی که هنرمندان آن را “علاقه شیمیایی القاء شده” می نامند، به وجود آمده بود. به این گونه او اقتصاد را به صورت حساسیتی زیبایی شناسانه به تصویر می کشد، البته نه فقط برای اشاره به صنعت خاصی چون نفت یا پلاستیک، بلکه می خواهد ارتباطی بین اشاعه پلاستیک و جمع آوری شادمانه آن برقرار کند، سودی بی ارزش و مضاعف که به صورت ثروت جمع آوری می شود. پلاستیک نارنجی فقط نماد فرهنگ نفتی جهانی نیست، بلکه اخلاق و رویه آن است.

اندیشه ای پلاستیکی در دوران نفت

اگر پلاستیک موفق به مخفی کردن منبع و ریشه زمینی اش شده است، ممکن است که ما به ناچار رابطه ای بین پلاستیک و نفت جهانی برقرار کنیم: در حالی که پلاستیک خود را تحمیل می کند، جمع آوری می شود، چیزی بی ارزش است، بی نهایت جا به جا شدنی است، و بنابرین از هرگونه ثبات هستی شناسانه تهی است، نفت کمیاب است، بدون شک چیزی زمینی است (که با شرایط خاص و سختی از زمین استخراج می شود)، مورد علاقه‌ است، مصرف می شود، و با خود وعده فراوانی و ثروت را به همراه دارد. هر دو بخشی از یک نظام اقتصادی و زیبایی شناسی اند که با یکدیگر سازگاری دارند. نفت به خاطر سطحی و سبک بودن پلاستیک از آن برتر نیست، بلکه کاملا برعکس. نفت عملیات تولید پلاستیک را به جریان می اندازد. هر جنبه ای از صنعت نفت بر پایه روش های جا به جایی تکیه دارد که می توان آنها را به پلاستیک به عنوان کالایی در جریان و به پلاستیکی بودن به عنوان افسانه تغییری دائمی و ابدی ربط داد. صنعت شن را تبدیل به سوخت می کند، زباله را به عنوان هنر مورد استفاده دوباره قرار می دهد، کمیابی نفت را به جمع آوری سود، فجایای طبیعی را به موقعیت کاری، دانش زیست محیطی را به سیاست محض تبدیل می سازد، و برای ما حالت روحیی را ایجاد می کند که ما با آن به منابع انرژیمان نگاه کنیم. در مخمصه پلاستیک، زمانی که حس ها اشباع شده و تاثیرات از پیش تعیین شده اند، این سئوال مطرح می شود: چه رفتار انتقادی را می توان در مقابل خاصیت مبادلاتی و خستگی ناپذیر پلاستیک در پیش گرفت؟

هنر بدون هنرمندان؟

آنتون ویدوکل

مترجم : شروین شهامی‌پور
منبع : ماهنامه گلستانه، شماره ۱۱۲ ، اردیبهشت ۹۰

روشن است که امروز عمل نمایشگاه گردانی[۱] چیزی بسیار فراتر از برپایی نمایشگاه‌های هنری و دوست داشتن آثار هنری و اهمیت دادن به آن‌ها است. نمایشگاه‌گردان‌ها کار بسیار بیشتری می‌کنند: آن‌ها با انتخاب چیزی که مرئی شده امور تجربه و آزمایش هنری را در دست دارند، تولید هنرمندان را در متن خود قرار می‌دهند، قابش می‌گیرند و بر توزیع سرمایه‌های تولید، هزینه‌ها و قیمت‌هایی که هنرمندان را به رقابت وامی‌دارد نظارت دارند. همچنین جلب نظر مجموعه‌داران، حامیان و متولیان موزه‌ها بخشی دیگر از وظایفشان است، مدیران اجرایی شرکت‌ها را سرگرم می‌کنند و با رسانه‌ها، سیاستمداران و دیوان سالاران دولتی همکاری دارند؛ به عبارت دیگر، به عنوان میانجی، بین تولیدکنندگان هنر و ساختار قدرت جامعه ما عمل می‌کنند.

خبرنامه کنفرانس نمایشگاه گردانی، (که این مقاله را در آن جا ارائه کردم) نمایشگاه گردان را ماموری آگاه و نامرئی تصویر کرده که بین فرهنگ‌ها و نظام‌ها حرکت می‌کنند- یک تولید کننده فرهنگی با بالاترین عیار. از این گذشته به نظر می‌رسید که می‌گوید، هنر تبدیل به زیرژانر[۲]«نمایشگاه‌گردانی» شده است.

هدف کنفرانس «فرهنگ‌های نمایشگاه‌گردانی» تثبیت موقعیت نمایشگاه‌گردانی – حرفه‌ای که به طور قطع فراتر از برگزاری نمایشگاه‌ها می‌رود – در متنی فرارشته‌ای و فرافرهنگی و کاوش آن به عنوان روشی ناب برای تولید، میانجی‌گری و انعکاس تجربه و دانش است… بین هنر و علم، شکل‌هایی از کار، تکنیک، قالب و زیبایی‌شناسی‌هایی سربرآورده است که می‌تواند تحت مفهوم «نمایشگاه‌گردانی» رده‌بندی شود و بی‌شباهت به عملکرد انگاره‌های سینمایی یا ادبی نیست.[۳]

ضرورت فرارفتن به «فراسوی برپایی نمایشگاه‌ها» نباید تبدیل به یک توجیه شود برای جایگزین شدن کار نمایشگاه‌گردان‌ها به جای کار هنرمندان و نیز تقویت ادعاهای مولفانه‌ای که هنرمندان و آثار هنری را صرفا بازیگران و پایه‌هایی برای به تصویر کشیدن ایده‌های نمایشگاه‌گردانی می‌شمارد. حرکت در چنین جهتی این خطر جدی را ایجاد می‌کند که فضای هنر را با تحلیل بردن و ضعیف کردن کارگزاری تولید کنندگانش، یعنی هنرمندان، تقلیل دهد.[۴]


فران آدریا، سرآشپز رستوران ال-بولی

۱. پا از گلیم فراتر گذاشتن

حرفه نمایشگاه گردانی بر پایه وجود تولید هنری پیش‌بینی شده و در قبال آن یک نقش حمایتی دارد. ممکن است هنرمندان در غیاب نمایشگاه گردان‌ها به خوبی به تولید هنر بپردازند، اما اگر هیچ هنری تولید نشود، کمترین نتیجه‌اش بیکار شدن نمایشگاه‌گردان‌های هنر معاصر است. به این دلیل، تلاش برای «تولید» هنر و هنرمندان به روش نمایشگاه‌گردانی، با مصلحت اندیشی ساده و برپا کردن یک نمایشگاه، فضاحت به بار می‌آورد. نمونه مشهورش راجر بورگل Roger Buergel است که آشپز نامدار فرن ایدریا – Ferran Adria – را به عنوان یک هنرمند به داکیومنتای اخیر دعوت کرد[۵]. در حالی که ممکن است ایدریا واقعا به عنوان یک سرآشپز نابغه باشد، استعدادش به صورت خودکار آشپزی او را به شکلی جدید از هنر تبدیل نمی‌کند، و همین طور قاب کردنش توسط بورگل هم این کار را نمی‌کند. بورگل کمی پیش از گشایش نمایشگاه می‌گوید:

من فرن ایدریا را به این دلیل دعوت کرده‌ام که موفق شده زیبایی‌شناسی خود را تولید کند که تبدیل به چیزی بسیار تاثیرگذار در صحنه بین المللی شده است. این چیزی است که من دوست دارم و نه به خاطر این که مردم آن را هنر می‌شمارند یا نمی‌شمارند. گفتن این حرف مهم است که هوش هنرمندانه ،خود را در رسانه‌ای خاص ابراز نمی‌کند، این که هنر مجبور نیست فقط با عکاسی، مجسمه و نقاشی …. یا حتی آشپزی به مفهوم عام شناسایی شود؛ با وجود این، تحت شرایط خاص، می‌تواند هنر باشد.[۶]

تا حدی همه چیز درست است، اما آن حد چقدر است؟ این «شرایط خاص» چه شرایطی هستند که بورگل به آن‌ها اشاره می‌کند، کدامشان می‌تواند آشپزی را هنر قلمداد کند؟ بخشی از دلیل این که در داکیومنتا تبدیل آشپزی به هنر اتفاق نیفتاد این است که آشپزی ایدریا پیش از آن در مسیر کالا در سیستم هنر به جریان نیفتاده بود؛ در این مورد، جالب است که در مقایسه به آشپزی ریرکیت تیراوانیا –Rirkit Tiravanija – اشاره کرد که هنوز هم به عنوان هنرمند شناخته می‌شود، در صورتی که در واقعیت فقط یک آشپز متوسط است[۷]. زیرا جنبه خارق العاده آشپزی او کیفیت او در آشپزی نیست، بلکه ارائه آن، تیراوانیا را به عنوان «هنرمندی که آشپزی می‌کند» نشان می‌دهد. این مهم است بین تصمیم هنرمندانه برای وارد کردن یک چیز در اثر هنری و قدرت نمایشگاه‌گردانانه برای برگزیدن چیزی به عنوان هنر یا مثل هنر با وارد کردن آن در یک نمایشگاه، تفاوت قایل باشیم.


گرافیتی روی دیوارها، ستون ها و نرده های دوسالانه سائوپائولو، عکس از چوک

نمونه‌ای دیگر از این که چگونه می‌توان قدرت نمایشگاه‌گردانی را بر آن‌ چه در فضای هنری اتفاق می‌افتد، از تالیف هنری تمیز داد، در بی‌ینال اخیر سائوپائولو دیده می‌شود. در حقیقت نمایشگاه‌گردان‌ها، با نوعی ژست بزرگ مولفانه مبنی بر بحران بی‌ینال‌ها، اول اعلام کردند که کل بی‌ینال خالی از آثار هنری خواهد بود؛ سپس این ایده عوض شد، چون احتمالا متوجه شدند این ژست باعث می‌شود بازدیدکنندگان حرفه‌ای به بی‌ینال نیایند. پس فضای تهی صرفا محدود به قسمت‌هایی از بی‌ینال شد: فقط طبقه دوم ساختمان اسکار نایمیر – Oscar Niemeyer- بی‌ینال خالی ماند، و طبقه همکف تبدیل به یک «میدان عمومی» شد. «خود را مثل یک آگورا[۸]، به سبک شهرهای یونان باستان باز می‌کند، فضایی برای دیدارها، رویارویی‌ها، اصطکاک‌ها[۹].» اما با این حال وقتی گروهی از هنرمندان گرافیتی محلی تصمیم گرفتند وارد گود شوند ونشان‌شان را در طبقه دوم بگذارند، نمایشگاه‌گردان‌ها از خود رفتاری تنبیهی و سازمانی نشان دادند و یکی از آن‌ها را بازداشت و بعد علیه او در دادگاه اقامه دعوی کردند وکاری کردند که او دو ماه به همراه مجرمان عادی در زندان باشد و سرانجام محکوم به چهار سال آزمایش حسن رفتار شود.

این حادثه بار دیگر تیراوانیا را که او هم فضای باز و آزادانه را تشویق کرد به یاد می‌آورد. در جریان گشایش یکی از نمایشگاه‌هایش در نیویورک در اوائل دهه ۱۹۹۰، یک بازدید کننده خرابکار چند تا از تخم مرغ‌های خام را که تیراوانیا می‌خواست از آن‌ها در غذایش استفاده کند برداشت و به دیوارهای گالری کوبید، اما در این واقعه، هیچ کس تنبیه نشد، یا حتی از او نخواستند که بس کند و بیرون برود. اجازه داده شد این عمل منفی، روند خود را طی کند، درست مثل هر عمل دیگر در فضای آثار تیراوانیا و آخر سر خودش رها کرد و رفت.

یک نمونه دیگر از چنین شیوه‌ای «آرشیو نمایشگاه گردانی درجه صفر[۱۰]» است، یک نمایشگاه سیار از «پژوهش نمایشگاه گردانی» که به عنوان نوعی چیدمان هنری طراحی شده است. این نمایشگاه که توسط نمایشگاه‌گردان‌ها ابداع شده در شبکه‌ای از موسسه‌های هنری می‌چرخد که عمدتا توسط نمایشگاه‌گردان‌ها اداره می‌شود. مسئله این نیست که آیا نمایشگاه‌گردان‌ها باید آرشیو داشته باشند یا این که آنها را به دیگران نشان دهند، یا این که تا چه درجه جذاب است یا نیست؛ بلکه سئوال این است که آیا کسانی که مسئول اداره نمایشگاه‌های هنر هستند باید از فضاها و سرمایه‌های موجود برای هنر، برای به نمایش گذاشتن فهرست، منابع و ارجاعات مطالعاتی خود به عنوان نوعی اثر هنری استفاده کنند یا خیر. حتی خنده‌آورتر این واقعیت است که به از هم پاشیدگی اثر هنری خود بسنده[۱۱] (خودمختار) به عنوان یک توجیه برای جابجا کردن یکسره آثار هنرمندان در موزه‌ها ارجاع می‌شود، این موضوع دروب سایت این پروژه نمایشگاه‌گردانی نشان داده شده:

از دهه ۱۹۶۰ آرشیوها تبدیل به کاری متعارف در دنیای هنر شده است. از یک طرف، آرشیوهایی هستند که توسط هنرمندان و مجموعه‌دارها پایه‌گذاری می‌شوند، و در حرکت اخیر، آن‌هایی هستند که نمایشگاه‌گردان‌ها گردآوری کرده‌اند، که به دنبال این هستند که مجموعه اشیایشان را قابل دسترس کنند و معیارهای انتخاب خود را عمومی سازند. این تمایل ممکن است از ورای از هم پاشیدگی مفهوم اثر هنر خود – بسنده برخاسته باشد که تحت الشعاع یک شی هنری تصادفی قرار گرفته و شکل جدید حافظه فرهنگی را ضروری می‌سازد و همیشه ملاحظه‌ای از اعتراض و نقد اعمال موزه را در خود دارد.[۱۲]


ریکریت تیراوانیا، بدون عنوان، (آزاد)، ۱۹۹۲، گالری ۳۰۳، نیویورک

۲. شغل

کار نمایشگاه‌گردانی یک حرفه است و کسانی که در این زمینه کار می‌کنند کارگزاران آزاد نیستند، بلکه معمولا استخدام می‌شوند که وظیفه‌ای را به جای یک موسسه یا یک مشتری به انجام برسانند، یک شغل است، هم برای کسانی که وابسته به موسسه‌ها هستند و هم برای نمایشگاه‌گردان‌های به اصطلاح مستقل. به همراه این شغل قدرت سازمانی می‌آید و یک اختیار برای دامنه‌ای مشخص از فعالیت‌ها که ممکن است شامل نوع مشخصی از ابداع و تالیف سازمانی باشد، اما، به عقیده من، این شامل ادعای هنرمندانه نسبت به اثر هنر نمی‌شود که این فعالیت بر پایه آن پیش‌بینی شده است.

اگر چه بعضی هنرمندان گاهی به عنوان نمایشگاه‌گردان کار می‌کنند، اما مهم است که آگاه باشیم ارتباط بین هنرمندان و نمایشگاه‌گردان‌ها اساسا چیزی شبیه رابطه بین نیروی کار و مدیریت است: بیشتر هنرمندان، مثل کارگرها، گمان می‌کنند که «سرپرست‌هایشان» یعنی نمایشگاه‌گردان‌ها، هنر را درک نمی‌کنند، این که آن‌ها کنترل‌گر، خودپسند، و نادان هستند و کارخانه (هنر) را سوءمدیریت می‌کنند و با تولیدکنندگان بدرفتاری می‌کنند (چیزی مثل صحنه کارخانه سوسیس گدار در همه چیز خوبه tout va bien). هنوز هم یک رنجش واقعی وجود دارد، که خیلی با احساس هنرمندان در دهه‌های ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ نسبت به منتقدان فرق ندارد. بسیاری از هنرمندان – از تثبیت شده‌ترین آن‌ها گرفته تا جوان‌ترهایی که تازه وارد میدان هنر شده‌اند – احساس می‌کنند قدرت و تکبر نمایشگاه‌گردانی از کنترل خارج شده است.


صحنه ای از “همه چیز خوب است”، به کارگردانی ژان-لوک گودار و ژان-پیر گورن، ۱۹۷۲

در بیشتر تاریخ هنر مدرن و معاصر گواهی می‌دهد، برای هنرمندان وضعیت کاری نامطمئن یک واقعیت بوده است. هنرمندان هرگز مانند بسیاری از کارگران کارخانه که با تشکیل اتحادیه‌های کارگری توانستند دستمزدها، ساعات کار و شرایط کارشان را بهبود بخشند، برخوردار نبوده‌اند. هنرمندانی که همیشه به عنوان تولید کنندگان مستقل کار کرده‌اند، اکثرا بدون مواجب، حقوق، بازنشستگی، بیمه بیکاری یا قرارداد مانده‌اند.

طبیعتا استثناهایی بوده است، مثل اتحادیه هنرمندان در اتحاد جماهیر شوروی. اما این هم مشکلات خود را داشته است، کافی است که نامه‌های رودچنکو[۱۳] را بخوانیم تا متوجه شویم اتحادیه بیشتر یک مشکل بوده تا راه حل: ابزاری بوده برای تمامیت خواهی، یک ایدئولوژی که در آن زمان مانع از تولیدات نوع رودچنکویی می‌شد. در پی آن، او توانست بازنشستگی بگیرد و در فقر مرد. در همین حال، در مرکز به اصطلاح «دنیای آزاد» هم موندریان در نیویورک در فقر مرد. این نشان می‌دهد که ساختار ایدئولوژیک هم حتی برای با استعدادترین هنرمندان امنیت زیادی فراهم نکرد.


کنورث و. مافت، کن نولاند و کلمان گرینبرگ

پیش از این که طلوع محبوبیت یا مناسبت اجتماعی نمایشگاه‌گردان‌ها را از دهه ۱۹۹۰ به بعد به تغییرات بزرگ‌تر ایدئولوژیک، ژئوپولیتیک یا اقتصادی نظیر فوردیسم[۱۴] یا پست مدرنیسم نسبت دهیم، بیاییم بار دیگر نهاد هنر را مورد بررسی قرار دهیم: به نظر من این طور می‌رسد که بخشی از این افزایش اهمیت اجتماعی از قدرت رو به زوال نقد هنری ناشی می‌شود، با نمایشگاه‌گردان‌هایی که آژانس نقد را نیز در حیطه قدرت اجرایی خود در موزه فرض می‌کنند. شاید استدلال شود که نقد هنری حقش بود به خاطر پا از گلیم خود فراتر نهادن در نقاط مشخصی از دهه ۱۹۶۰ به حاشیه برود، زمانی که برای منتقد هنری خاصی مانند کلمنت گرینبرگ از لحاظ فرهنگی مهم‌تر رسید که به جای آن اثری که باید از ابتدا ساخته می‌شد، در مورد یک اثر هنری بنویسد. اما ناامیدی هنرمندی را تصور کنید که فکر می‌کرد از ظلم و ستم نقد آزاد شده اما متوجه شده که فقط وضعیت تغییر کرده است: به جای دو قدرت رقیب – منتقد و نمایشگاه‌گردان، که می‌توانستند علیه یکدیگر ظاهر شوند – حالا فقط یک فیگور کلی تکی وجود دارد که نمی‌تواند آن را دور بزند!

سناریوی کابوس برای هنرمندان این است که سرپرست‌ها کلا کارگران را دور بزنند و خود شروع به تولید هنر کنند، یا روند تولید هنر را خودکار کنند تا دیگر نیازی به هنرمندان نباشد. برای مالک کارخانه فرهنگ – چه مالک دولتی و چه خصوصی – بهتر است اگر بتوان هنرمندان را، که در تاریخ همیشه گروه یاغی بودند، با گروهی منظم و آموزش دیده برای اطاعت از قدرت تعویض کرد و هزینه‌های تولید را با حذف بخش عمده‌ای از نیروی کار کاهش داد. در چنین سناریویی سود اقتصادی سرشار خواهد بود، که ضامن آن جایگزین کردن گروه دارنده حقوق تولیدات (هنرمندان) با گروهی متشکل از کارمندان حقوق بگیر است.

۳. نمایشگاه گردان به مثابه تولید کننده

سال گذشته برای سخنرانی در یک کنفرانس د ر مورد «فعالیت نمایشگاه‌گردانی»[۱۵] – curatorial activism – به فیلادلفیا دعوت شده بودم. یکی از شرکت کنندگان از شغل مدیریتی با حقوق خود در یک موسسه هنری در نیویورک، به عنوان یک حرفه فعالانه – activist – گفت. وقتی من گفتم آدم‌هایی که پول می‌گیرند تا در تظاهرات شرکت کنند اسم‌شان فعال نیست. بلکه ضرورتا اندام‌هایی استیجاری هستند، وی به وضوح ابراز ناراحتی کرد. اما منظور من خیلی ربطی به پول نداشت بلکه بیشتر این بود که چرا امروزه این کافی نیست که یک شغل چالش برانگیز را دنبال کنیم، خوب انجامش بدهیم، با دل‌سپردگی و نیروی واقعی، و از آن افتخار کسب کنیم، بدون این که تلاش کنیم با معرفی آن به عنوان یک فعالیت جنبشی، تولید فرهنگی، یا تولید هنر موقعیت آن را ترفیع دهیم.


مارتا رسلر، “اگر تواینجا زندگی می کردی”، بنیاد هنری دیا، ۹۲-۱۹۸۹

در واقع مرزبندی بین عمل نمایشگاه گردانی و تولید هنری یکی از چالش‌هایی است که نمایشگاه‌گردان‌ها بین خودشان درگیر آن هستند، همان‌طور که میشل وایت – Michelle White – در گفت‌و‌گوی اخیر خود با همکار نمایشگاه‌گردانش ناتو تامپسون – Nato Thompeon – روشن کرده است:

من فکر می‌کنم که اصطلاح تولید کننده فرهنگی، جدای از شرایط ویژه اکنون ما، بیان سالم‌تر یا صادقانه‌تری برای نقش معاصر نمایشگاه‌گردان است. پیچیدگی این همکاری در زمان سازماندهی یک نمایشگاه یا اجرای یک پروژه آشکار می‌شود، همان طور که تو گفتی شبکه نهادی بسیار پیچیده‌تری از آماد مالی و نیز فیزیکی از روابط بین مجموعه‌داران، حامیان، مدیران و متولیان گرفته تا امکانات فضای نمایش را در بر می‌گیرد. این چیزی فراتر از تقسیم دو بخشی نمایشگاه گردان/هنرمند است. اما در همین حال، هنگام کار روی پروژه‌هایی که برای یک مکان بخصوص اجرا می‌شود یا نمایشگاه‌هایی هنرمندان آن زنده هستند و برای تولید مفهوم همکاری ضروری است، من خودم را در مورد مرزهای مشارکت من در زیبایی شناسی و تولید مفهوم مورد سئوال قرار می‌دهم. بنابراین، سئوال می‌کنم که آیا درست است نمایشگاه‌گردانی را با تولید هنری برابر بدانیم آیا این یک ریسک محسوب می‌شود؟[۱۶]

برای پاسخ به این سئوال باید گفت: بله، برای هنرمندان ریسک‌های زیادی وجود دارد. به عنوان یک هنرمند، چگونه به یک نمایشگاه‌گردان که شما را برای شرکت در یک نمایشگاه دعوت کرده، اما به نظر می‌رسد خودش هم می‌خواهد به عنوان همدست یا همکار مولف اعتبار کسب کند، جواب منفی می‌دهید؟ وقتی که این ریسک را ایجاد می‌کنید که نوبت بعدی به نمایشگاه دعوت نشوید. در حالی که شاید از لحاظ سیاسی و اجتماعی این عمل خیرخواهانه باشد، اما این نوع رفتار ناخواسته ریسک یک ادعا را ایجاد می‌کند مبنی بر این که آثار هنرمندان را نمایشگاه‌گردان سفارش داده است. من فکر نمی‌کنم هنرمندان زیادی باشند که این نوع همکاری را برای تولید مفهوم هنری ضروری بدانند. از نظر من، این نوع ادعا مزاحمتی شدیدا ناخوانده و بدون پشتوانه است، خصوصا اگر هنرمند این را در ذهن داشته باشد که شخصی که از تالیف ادعای سهم می‌کند یک نصاب کم حقوق یا یک کارورز پژوهشگر نیست، بلکه آدمی با قدرت دعوت کردن، سفارش دادن یا حذف آثار هنری است.

به نظر من می‌رسد که ما باید همچنین بسیار مراقب باشیم تا از اطلاق هرگونه قابلیت فراهنری به حرفه نمایشگاه‌گردانی جلوگیری کنیم. در حالی که قدم‌های برداشته در این مسیر اغلب با نیت خوب بوده و موجب توسعه «فعالیت فرهنگی» شده، با وجود این با خود این خطر را دارد که به چیزی مثل یک استثمار بالقوه فعالیت هنری توسط آکادمیا و طبقه جدیدی از مدیران فرهنگی اعتبار بخشد. اگر از هنرمند انتظار می‌رفته که اجتماع، اقتصاد و فرهنگ و از این قبیل را مورد سئوال قرار دهد، نیازی به گفتن نیست که وقتی یک نمایشگاه‌گردان به عنوان یک منتقد اجتماعی جانشین توانایی هنرمند می‌شود، عملکرد انتقادی را که توسط نقش هنرمند جسمیت یافته کنار گذاشته‌ایم و نقش هنر را کاهش داده‌ایم.

اگر قرار است هنر انتقادی وجود داشته باشد، نقش هنرمند به عنوان ماموری با اقتدار باید حفظ شود. منظورم از اقتدار، فقط شرایط خاصی از تولید است که در آن هنرمندان قادر هستند مسیر اثر، موضوع و فرم و اسلوب‌شان را خود تعیین کنند – به جای این که به آن‌ها از جانب موسسه‌ها، منتقدها، نمایشگاه‌گردان‌ها، آکادمیک‌ها، مجموعه‌داران، دلال‌ها و عامه مخاطبین دیکته شود. در حالی که ممکن است امروز به این موضوع سرسری نگاه شود، در طول تاریخ برای داشتن امکان اختیار هنری مبارزه شده و این اختیار به سختی از کلیسا، اشراف، سلیقه عموم و مانند این‌ها گرفته شده است. به عقیده من، این اقتدار در قلب چیزی قرار دارد که ما در واقع آن را امروز به عنوان هنر درک می‌کنیم: عنصری کاستی ناپذیر که به عنوان «آزادی هنر» انگاشته می‌شود.

من گمان می‌کنم ظهور «نمایشگاه‌گردان مستقل» در کنار طرح افزایش خصوصی‌سازی چند دهه اخیر در زمینه فرهنگی تصادفی نبوده است. نمایشگاه‌گردان‌ها و موسسه‌های هنر، که قدرتشان تا حدودی از مسئولیت‌پذیری در قبال سلیقه عموم ناشی می‌شود، به طور فزاینده‌ای به عاملان خصوصی تبدیل می‌شوند که عمدتا با سلیقه شخصی هدایت می‌شوند. به این دلیل شروع کرده‌اند به جلوه دادن خود به عنوان پدیده‌ای با خصوصیات مولفانه، در حالی که هنوز هم در ارزیابی خود از هنر و تعهد نسبت به عموم ادعای بی‌طرفی و استقلال دارند. اخیرا به من خاطر نشان شده که با مهارت‌زدایی فزاینده از تولید هنری – و عدم شناسایی آن‌ها به عنوان هنر از جانب عموم وقتی خارج از محیط نمایشگاه قرار می‌گیرند – نمایشگاه‌ها خود تبدیل به متنی مجرد شده‌اند که هنر می‌تواند از طریق آن «به عنوان» هنر ظاهر شود. این به تنهایی درک این موضوع را آسان می‌کند که چرا امروز بسیاری فکر می‌کنند بودن در یک نمایشگاه، به تولید هنر منجر می‌شود، نه این که خود هنرمندان این کار را بکنند. که به نظر من کاملا اشتباه است: کاری که فورا باید انجام شود این است که فضای هنر با توسعه چرخه ارائه اثر هنری به جامعه و پذیرش عمومی، بسط داده شود – از راه آموزش، انتشار، پخش کردن و از این قبیل – نه این که موسسه‌های موجود هنری و کارگزاران آن‌ها را به خرج آژانس هنرمندان دائمی کنیم و نمایشگاه را به عنوان تنها امکان و هدف نهایی هنر جاودانه سازیم.

۴. هنرمند به مثابه نمایشگاه‌گردان

از طرف دیگر، سابقه‌ای دیرینه وجود دارد از هنرمندانی که خود نقش نمایشگاه‌گردان برعهده گرفته‌اند. اگر چه در دوه‌هایی این نقش پاسخ به بی‌کفایتی موسسه‌های موجود، دشمنی آن‌ها با هنرمندان، یا غیاب کلی آن‌ها بوده است و باعث ایجاد بسیاری از فضاهای تحت اداره خود هنرمندان در دهه ۱۹۷۰ شد و نیز در دهه ۱۹۸۰ بسیاری از هنرمندان نظیر مارتا راسلر نشان دادند، نمایشگاه‌گردانی مثل هر فعالیت اجتماعی می‌تواند بخشی از فعالیت هنری شود. برای مثال، نمایشگاه «اگر این جا زندگی می‌کردی» از مارتا راسلر – Martha Rosler – به عنوان پاسخی فوری به کمبود حمایت سازمانی از نمایشگاهی بود که از او دعوت شد در مرکز هنری دیا برگزار کند. راسلر حس کرد بهترین کار این بود که خود را به عنوان نمایشگاه‌گردان/ برنامه‌ریز قرار دهد – یک نوع موسسه یک نفره به جای هنرمند منفرد. این منجر به پروژه‌ای شد شامل نمایشگاه‌هایی متعدد در مورد مسکن و بی‌خانمانی که هنرمندان، معماران، فعالان و گروه‌های اجتماعی زیادی را در برگرفت و پس از آن یک اثر هنری اولیه شد که بر نسل‌های متعددی از هنرمندان شامل ریکریت تیراوانیا، رنی گرین، لیام گیلیک، جین ون هیسویک، ماریون فون اوستن و بسیاری دیگر تاثیر گذاشت.

همچنین، چیزی که عمدتا در اثر پل چان – Peul Chan – با عنوان در انتظار گودو در نیواورلئان مورد توجه قرار نگرفت، جای گیری عجیب و غریب هنرمند در رابطه با اثر توسط چان بود: او نمایشنامه را ننوشت، کارگردانی نکرد یا در آن بازی نکرد. صحنه یک خیابان از شهر بود. مشارکت هنری چان شامل ماه‌ها وقت گذاشتن برای آموزش داوطلبانه در کالج محلی و ایجاد روابط نزدیک با گروه‌های اجتماعی و سازمان‌های مردمی بود – به عبارت دیگر، ایجاد شرایط لازم برای تولید و دریافت نمایش بود، و نیز کسب اطمینان از این که بخشی از پول جمع شده برای پروژه صرف نیازهای محلی به جز فرهنگ می‌شود.

حس می‌کنم با وجودی که مشارکت هنرمندان در دامنه‌ای از فرم‌ها و فعالیت‌های اجتماعی معمولا در مجموعه لغات هنر عنوان نشده، اما در خدمت گشایش فضای هنر است و آن را به جنبشی فزاینده وامی‌دارد. تلاش‌های نمایش‌گردانانه و سازمانی برای دخالت دادن فعالیت‌های خود در متنی هنری – یا عمومیت دادن هنر به عنوان فرمی از تولید فرهنگی – تاثیری معکوس دارد: آن‌ها فضای هنر را محدود می‌کنند و فعالیت هنرمندانه را فرو می‌کاهند.

هنرمند می‌تواند آرزومند اقتداری باشد طی آن فرد باید شرایطی را تولید کند که آن شرایط زمینه تولید هنری را فراهم کنم و گاه تولید این شرایط چندان حیاتی باشد که شکل اثر را نیز تعیین کند و چنین چرخه‌ای نباید با شغل نمایشگاه‌گردان‌ها و کاری که می‌کنند اشتباه گرفته شود. من به عنوان یک هنرمند قصد ندارم به نمایشگاه‌گردان‌ها راه حل پیشنهاد کنم، آن‌ها خودشان باید راه‌هایی برای فکر کردن وکارکردن پیدا کنند که تیشه به ریشه اقتدار هنرمندان نزنند.

[۱] Curatorial

ریشه فعل curate در لاتین curatus به معنای التیام دادن، مراقبت کردن، اهمیت دادن و نگهداری است. در زبان فارسی برای واژه curator چند معادل استفاده می‌شود: نمایشگاه‌گردان، موزه‌گردان و هنرگردان، که شاید نمایشگاه‌گردان یا هنرگردان انتخاب بهتری از موزه‌گردان باشد، اما باز هم بسیار نامانوس و نارسا است. هم از این جهت که این فعالیت فقط محدود به هنر نمی‌شود و هم این که وقتی با این معادل‌ها مواجه می‌شویم اول در ذهن خود آن را تبدیل به کیوریتور می‌کنیم و سپس خواندن متن را ادامه می‌دهیم که در واقع سودمندی کلمه را در زبان فارسی زیر سئوال می‌برد. مشکلات اصلی در ترکیبات مختلفت این واژه پیش می‌آید: مثلا در این صورت برای curatorial باید نوشت نمایشگاه‌گردانانه، برای curatorally باید نوشت به صورتی نمایشگاه‌گردانانه و فعلش می‌شود نمایشگاه‌گردانی کردن که واقعا راضی کننده نیست و استفاده از اصل کلمه در ترکیبات مختلف نیز مشکلات خود را دارد. اما ناچارا به همان نمایشگاه‌گردان قناعت کردم. –م

[۲] Subgenre

[۳] “Cultures of the Curatorial”

Academy of Visual Arts Leipzig

January 22-24, 2010. The press release is available on the Academy’s website,

http;//www.kdk-leipzig.de/veranstaltungen.html.

[۴]من در حالی که با اصول توصیف «نمایشگاه‌گردانی» به شکلی که ایریت روگاف شرح داده و توسط کسانی چون ماریا لیند اجرا شده موافق هستم – تا آن جا که روش‌شناسی و دانش نمایشگاه‌گردانی تنها محدود به نمایشگاه‌سازی نمی‌شود و می‌تواند به صورتی پربار در بسیاری از فعالیت‌های مختلف از انتشار کتاب گرفته تا آموزش اعمال شود – نگرانی من از فاصله تقریبا بزرگ بین تئوری و ارتباطات محکم قدرت است که در صنعت فرهنگ وجود دارد و تنها به خاطر تعبیر غلط رشد می‌کند. (نویسنده)

[۵]مانوئل بورجا-ویلل نوشته است، «با احترام تمام به ایدریا که به نظر من کاملا آشپز فوق العاده‌ای است، معتقد هستم که او به افراط ناشیانه مدیر هنری [راجر ام. بورگل] پاسخ داده است که از دیدگاه من، او فضای سیاسی را به عنوان چیزی صرفا بزمی و همگانی تصور می‌کند.» جنیفر الن، «مدیر MACBA فرهنگ و آشپزی را به خدمت می‌گیرد» Artforum (نویسنده)

[۶] Documenta 12 Press Release, June 13, 2007, http:www.documenta12.de/fileadmin/pdf/PM/Adria_%20en.pdf.

[۷] جالب است اشاره کنم که در واقع به نظر می‌رسد ایدریا این را به نوعی می‌فهمد ولی بورگل نه. این گفته ایدریا به گردین است: احساس می‌کنم یک مزاحم هستم. هنرمندان همه عمرشان مبارزه می‌کنند که از آن‌ها دعوت شود تا کارشان در داکیومنتا نشان داده شود و حالا از من، یک آشپز، خواسته شده به این جا بیایم! بنابراین نگرانم. کاری که می‌کنم قرار نیست یک شام باشد – درحالی که ایده‌هایی دارم – ولی هنوز مطمئن نیستم می‌خواهم چه کار کنم. با راجر بورگل مسئول آن ملاقات کرده‌ام که اعتقاد دارد خلق یک تکنیک جدید آشپزی به پیچیدگی و چالش برانگیزی کشیدن یک نقاشی عالی است. او می‌گوید کار ما را به عنوان یک نظام جدید هنری می‌بیند. می‌گوید کار ما نشان می‌دهد که آشپزی باید یک فرم جدید هنری باشد. من به هیجان آمده‌ام و افتخار می‌کنم که این شانس به من داده شده که این پرش را انجام دهم. (نویسنده)

[۸] فضایی مثل بازار در یونان قدیم

[۹] See press release at http://www.28bienalsaopaulo.org.br/presrentation.

[۱۰] Curating Degree Zero Archive

[۱۱] Self-contaoned

[۱۲] See http://www.curatingdegreezero.org/archive.html

[۱۳] See Aleksandr Rodchenko, Experiments for Future: Diaries, Essays, Letters, and Other Writings, ed. Ed. Alexander Levrentiev and Jamey Gambrell, transe. John E.

Bowlt (New York: Museum of Modern Art, 2005).

[۱۴] Fordism

[۱۵] Curatorial activism

[۱۶] Michelle White and Nato Thompson, Curator as Producer, Art Lies, no. 59

(Fall 2008). See http://www.artlies.org/article.php?id=1659

هنر بدون بازار، هنر بدون آموزش: اقتصاد سیاسی هنر

آنتون ویدوکل

برگردان به فارسی: آرش علی اصغری

منبع: ای فلاکس، مارس ۲۰۱۳

“شاید هنر معاصر برای ما به عنوان هنرمند، همان معاصر ماندنمان باشد.”

بوریس گرویس

از نخستین روزهای نوگرایی، همیشه هنرمندان با مشکل اقتصادی در کارشان روبرو بوده‌اند. با بریدن از تشکل‌های هنری گذشته چون اصناف هنرمندان دوران قرون وسطی، هنرمندان بوهمی قرن نوزدهم خود را از دایره مبتذل هنر روز به روز خارج کرده و به نوعی درک ایده‌ال از هنر و تالیف دست یافتند. با وجود این که آنها بدین طریق جوانبی از زندگی شهرنشینی (بورژوازی) را مطرود می‌شمردند، ولی برای گذران زندگی نیازمند به حمایت طبقه متوسط، اشخاص یا سازمان‌های دولتی بودند. و به این دلیل بود که بعضی بزرگترین هنرمندان نوگرا،از گوگن (Gauguin) گرفته تا مندریان (Mondrian) و رودچنکو(Rodchenko) در فقر و تنگدستی شدید از دنیا رفتند. نه برای این که آثارشان مورد علاقه همگان نبود، بلکه به این خاطر که اقتصادی که از چرخش و دست به دست گشتن آثارشان به وجود می‌آمد، به وسیله دیگران اداره می‌شد، چه در جوامع کاپیتالیستی یا کمونیستی. با وجود این که فعالیتهایی چون ابداع جدید گروه فعالان W.A.G.E یا تلاشهای دیگری که قبلا در این زمینه انجام شده است، از مهم‌ترین مباحث هنری به شمار می‌روند، با این حال کانون توجه این فعالیتها بیشتر بر روی انتقاد عمومی برای شرمنده کردن و اصلاح نمودن نهادها جهت ایجاد نظمی عادلانه در دریافت پاداش بوسیله “مولفان” است. به نظر من برای بهبود بخشیدن به رابطه بین هنرمند و اقتصاد کارش، ‌باید هدفی فراتر از انتقاد نهادها انتخاب کرد.

نقطه مورد نظر من در این مقاله، روابط قدرت میان هنرمند و بازار هنر نیست، مبحثی تکراری که بیشتر آنچه را که درباره هنر نوشته می‌شود را تحت تاثیر خود قرار داده است. در طول تاریخ، هنرمند و هنر چه با اقتصاد و چه بدون آن وجود داشته‌اند. در اکثر طول مدت قرن بیستم در کشورهای سوسیالیستی، آثار هنری با ارزشی خلق می‌شدنددر حالی که بازار هنر در آن کشورها وجود نداشت. بسیاری از آثاری که امروزه خلق می‌شوند، در مکانها یا کشورهایی تولید می‌شوند که در آنها نظام بازار سرمایه‌داری هنری از اشکال غالب تشکل‌های اجتماعی و فرهنگی به حساب نمی‌آید. هنر می‌تواند بدون بازار وجود داشته باشد، اما هنرمندان همچنان بر نوعی اقتصاد برای گذران زندگی و از همه مهم‌تر خلق هنری خویش تکیه می‌کنند. نکته اساسی در اینجا است که “اقتصاد” و “بازار” با یکدیگر هم معنا نیستند: بازار فقط جنبه‌ای از قلمرو اقتصاد به شمار می‌آید که با دیگر اشکال مبادله، از دادو ستد، وام و نیکوکاری (خیریه) گرفته تا یک اقتصاد اهدایی، همزیستی دارد. در زبان معاصر ما، اصطلاح “اقتصاد سیاسی” کمابیش با واژه “اقتصاد” مترادف است: هر دو نشان‌گر توضیع کالاها و خدمات، تمام قوائد، قوانین و قراردادهایی‌اند که به وسیله نظام‌های سیاسی (سرمایه‌داری- ملوک‌الطوایفی یا کمونیستی) اعمال می‌شوند. بنا به گفته ارسطو، “اقتصاد” روش نظم بخشیدن به چیزها‌ درون یک خانواده (“oikos” به معنای خانه) ، و “سیاست” راه نظم بخشیدن به روابط میان این خانواده‌ها – میان (Polites) یا شهروندان در یک شهر (Polis) است. بنابرین اقتصاد سیاسی از ترکیب این دو جزء به وجود می‌آید. تا جایی که در پایان قرن نوزدهم میلادی، در نوشتار انگلیسی زبان آن دوران، صفت “سیاسی” از قلم انداخته شده و تنها از واژه “اقتصاد” استفاده می‌شد. در یکی از نخستین مطالعاتی که درباره اقتصاد هنر انجام شده است- کتابی به نام “اقتصاد سیاسی هنر” که در سال ۱۸۵۷ منتشر شد – “جان راسکین” (John Ruskin) منتقد هنری، از ابهامی که در برداشت از مفهوم “اقتصاد” وجود دار ابراز تاسف می‌کند. او بیشتر بر این موضوع تاکید دارد که “اقتصاد” حتما نیازی به دلالت بر پول، میانه روی اقتصادی یا خرج ندارد. بلکه بیشتر بر نگهداری از خانوار و مدیریت کار تکیه دارد. و این موضوعی است که بعدا در تحلیل کار و نیروی کار “هانا آرنت” (Hanna Arendt) در “شرایط انسانی” نکته ای اساسی را تشکیل می‌دهد.


ویلیام پوهیدا، “بدون عنوان”، ۲۰۱۲، گرافیت روی کاغذ

کتاب راسکین بر پایه دو سخنرانی او در ۱۰ و ۱۳ جولای سال ۱۸۵۷ میلادی در منچستر نوشته شده است – شهری که چند سال پیش از این، کانون اصلی کارهای فردریش انگلس (Friedrich Engels) و کارل مارکس (Karl Marx) را تشکیل می داد (بنا بر ادعای راسکین، او از این موضوع هیچ خبری نداشت. او فقط به نوشته‌های “جان آدامز” (John Adams) که کمی قبل آنها را خوانده بود، اشاره می‌کرد.) این سخنرانی‌ها و کتاب به ارزش اثار هنری با دیدی برپایه آموزش، جمع‌آوری، حمایت، قابلیت دسترسی به وسیله عموم و نبوغ هنری نگاه می‌کنند. راسکین خواستار جایگاهی کودکانه و معصومانه برای هنرمند است که باید از وارد شدن به بازار هنر خودداری کند. به عقیده راسکین این وظیفه کارفرما (Patron) است (خواه دولت باشد، خواه مجموعه‌دار خصوصی) تا به عنوان سرپرستی پدرسالارانه نوابغ هنری را کشف کرده و آموزش دهد و به آنها راه چاه کار را نشان دهد. راسکین عقیده دارد که قیمت اثر هنری باید پایین باشد، و ترجیحا با مقدار زمانی که یک هنرمند صرف آفریدن آن اثر می‌کند، نسبت مستقیمی داشته باشد. به بیانی دیگر راسکین تولید هنری را گونه‌ای مزد-کار می‌داند.


جیمز ابوت مک‌نیل ویسلر، “شبانه سیاه و طلایی: موشک در حال سقوط”، حدود ۱۸۷۵

در سال ۱۸۷۸، نقاشی به نام “جیمز ابوت مک‌نیل ویسلر” (James Abbott McNeill Whistler) به جرم افترا و تهمت از راسکین به دادگاه شکایت کرد. کمی پیش از این، راسکین نقدی مثبت بر نمایشگاهی که در گالری “گروسونور” (Grosvenor)– گالری خصوصی که که آثاری را که قبلا به وسیله رویال آکادمی رد شده بودند را به نمایش گذاشته بود- برگزار شده بود، نوشته بود. او با اشاره به اثری از ویسلر با عنوان “شبانه سیاه و طلایی: موشک در حال سقوط” هنرمند را متهم به قیمت گذاری غیرعادلانه این اثر که فقط در مدت زمانی کوتاهی خلق شده بود کرد: “این را نه تنها برای حمایت از خریدار می‌گویم، بلکه به‌خاطر خود آقای ویستلر می‌گویم، “سر کوتس لیندسی (Sir Coutts Lindsay) نمی‌بایست آثاری را که با غرور آموزش نیافته هنرمند خلق شده‌اند و بی‌‌شباهت به نوعی از کلاه‌برداری عمدی نیستند، در این گالری به نمایش بگذارد. من تاکنون گستاخی‌ها و شیادی‌های بسیاری را دیده‌ام، ولی هرگز فکر نمی‌کردم که دلقکی برای پاشیدن سطل رنگ به صورت مردم از آنها ۲۰۰ گینه (پول قدیمی انگلستان) هم درخواست کند.”
ویستلر از این موضوع به شدت عصبانی شد و از راسکین به دادگاه شکایت کرد و درخواست ۱۰۰۰ پوند خسارت و خرج دادگاه را از او نمود. این دادگاه تبدیل به نمایشی عمومی و اجلاسی همگانی درباره هنر شد و این نخستین باری بود که چنین چیزی اتفاق می‌افتاد. دفاعیه ویستلر بر این اساس بود که یک اثر نقاشی، درباره چیزی جز خودش نیست، و راسکین بر این عقیده بود که هنر باید دارای ارزشی اخلاقی باشد. همچنین این دادگاه شاهد بحث‌های بسیاری درباره وظایف و مسئولیت‌های منتقدین هنری و جایگاه کار در هنر بود. راسکین به دلیل بیماری قادر به حضور در این دادگاه نبود بنابرین وکلایش از ویستلر پرسیدند که برای خلق این اثر چه قدر زمان صرف کرده است. ویستلر جواب داد که این اثر را در یک یا دو روز کامل کرده است.

وکیل: شما ۲۰۰ گینه را بابت دو روز کار دریافت کرده‌اید؟

ویستلر: نه، من این مبلغ را بابت دانشی که در تمام دوران زندگیم کسب کرده‌ام، درخواست می‌کنم.
ویستلر در این پرونده پیروز شد ولی فقط به توافقی نمادین دست یافت: او فقط یک چهارم پنی دریافت کرد. دوستان راسکین خرج دادگاه او را دادند ولی ویستلر به خاطر مخارج این پرونده دچار ورشکستگی شد.

نمی‌توان راسکین را به تنهایی مسئول به وجود آمدن مفاهیم و شرایطی دانست که از طریق شهرت کتاب و نطقهای او درباره اقتصاد هنر به معرفی شده بودند، بلکه او بازگو کننده طرز فکرهای موجود دوره ویکتوریایی درباره نقش هنرمند و فرهنگ بود، روش‌های فکری که خود نمایانگر نظام فکری هنری انگلیسی و هلندی در آن دوره بودند که بر وجود نوعی اقتصاد در دنیای هنر تاکید می‌ورزیدند. در فرانسه نظام فرهنگی دیگری وجود داشت، به طوری که در سال ۱۶۴۸ بر پایه فرمان سلطنتی و باپشتیبانی مالی دولت ، یک آکادمی هنر تاسیس شد. این آکادمی نقاشی و مجسمه‌سازی را از تحت سلطه صنف‌های هنری که بیشتر بر مهارت و پیشه‌وری تاکید داشتند آزاد کرده و در عوض نهادی مرکزی را به وجود آورد که با هنرهای تجسمی همان روندی را در پیش می‌گرفت که با هنرهای آزاد مانند ادبیات داشت. با اینکه شاعران و نویسندگانی چون “بدلر” (Baudelaire) مزد خود را بابت هر خطی که می‌نوشتند دریافت می‌کردند (گویا مزد بودلر برای هر خط ۰.۱۵ فرانک بود)، تا آنجایی که من می‌د‌انم، کسی در فرانسه خواهان این نبود که آنان را مجبور به پذیرفتن فرمان قانون کار کند.

نخستین شاعران نوگرا چون بدلر نقش بزرگی را در شکل‌گیری رفتار هنرمندان در برخورد با تجارت و اقتصاد ایفا نمودند. قطعا همان‌گونه که زنگی کولی‌وار (بوهمین- Bohemian) هنرمندان و نویسندگان محله لاتین پاریس، نوعی طرد کردن اهداف حرفه‌ای و تجارتی به شمار می‌آمد و همچنین دوری جستن از صنعتی شدن و سرمایه‌داری در حال ظهور نیز محسوب می‌شد. البته بدلر خود از منتقدین روش زندگی بوهمین‌ها بود، او که فردی بسیار خوش لباس و خوش ظاهر بود و از طبقه اشراف، از ژولیدگی و درهم ریختگی بوهمین‌ها متنفر بود. با این حال او بیشتر زندگی خود را در چنین اجتماعاتی به سر می‌برد و در آثارش این روش زندگی را جاودانه کرده است: “در گوشه کنار‌های تاریک شهرهای قدیمی، جایی که همه چیز – حتی ترس – جادویی است، من، برده خلق و خوی خود، نظاره‌گر نفی عجیب و جذاب انسانیت‌ام.” با وجود در حاشیه بودن و بی اهمیتی سیاسی زندگی بوهمی، این روش زندگی تاثیر فرهنگی عظیمی برجای گذاشت که اکنون نیز وجود دارد، روحیه‌ای که در زمان‌ها و مکان‌های مختلفی ظهور می‌کند.

“کارخانه” اندی وارهول (Andy Warhol`s Factory) از این جهت شگفت‌انگیز است: هم مکانی است تاریک، گوشه‌ای جادویی برای آدم‌های ناجور و عجیب و غریب، و همچنین محل کاری است برای هنرمندی که خود را هنرمند تجاری می‌خواند. موضع هنری وارهول بسیار جالب است زیرا که از ترکیب دو موضع که به نظر متضاد هم می‌آیند، به وجود آمده است: او در آن واحد هم بوهمی است، هم شیک‌پوش، و از طرفی دیگر تمایل خود به تجارت و اقتصاد را نیز پنهان نمی‌کند. علاقه او به تجارت فقط به فروختن آثار هنریش ختم نمی‌شد، بلکه او در پی انتشار مجله‌ای اقتصادی، تولید فیلم، برنامه‌ای تلویزیونی بود – که به رشد صنعت رسانه‌ای او کمک می‌کردند. به نظر من، جایگاه وارهول بسیار صادقانه‌تر و پربارتر از هنرمندانی بود که ادعا می‌کنند که یک هنرمند باید یا می‌تواند با رها کردن (یا حداقل در ظاهر) فعالیتهای تجاری خود به دست گالری‌دارها یا دیگر دست‌اندرکاران هنری، پاکی خود را حفظ کنند، یا کسانی که اطمینان دارند که این تنها شرایط لازم برای خلق هنر معنادار (از دید انتقادی و فرهنگی) است. وارهول با تبدیل هنرش به نوعی تجارت، توانست اسقلال خود را به دست بیاورد، البته نه استقلال از بازار هنر را.


یکصد کپسول از ۶۱۰ کپسول زمان طبقه بندی شده، اندی وارهول

ولی از زمان وارهول تاکنون، استقلال اقتصادی وارهول مورد سوءتفاهم بسیاری قرار گرفته است. استقلالی که او از ارتباط دادن دایره بوهمی با تجارت روزمره به دست آورده بود، تبدیل به رواج فعالیتهایی به اصطلاح هنری شده است که هنر را به عنوان یک حرفه می‌شناسند. ولی هنر، یک شغل نیست. معنای حرفه‌ای بودن در شرایط کنونی “مهارت زدایی” که امروزه در دنیای هنر وجود دارد، چیست؟ ما شاید باید کمتر نگران هنرمند، نویسنده یا حرفه‌ای بودن، تمام وقت بودن یا هنرمند دوره دیده بودن خود باشیم یا این که ارزش هنری خود را با این مقیاس بسنجیم. از آنجایی که از اکثر ما توقع عالی بودن در زمینه‌ای خاص یا استادی در فنی به خصوص وجود ندارد – برخلاف ورزشکاران و نوازندگان موسیقی کلاسیک به عنوان نمونه – و از آنجایی که ما دیگر وابستگی به رسانه‌ای خاص نداریم، شاید برای ما زمان هنرمند پاره وقت بودن فرا رسیده باشد. تخصص یک هنرمند معاصر در چیست؟ شاید نوعی علاقه به سرگرمی یا غیرحرفه‌ای بودن متعهدانه چیز بدی نباشد: ما هنوز هم در واقعیتی که به وسیله نوابغ غیرحرفه‌ای قرن نوزدهم چون “توماس ادیسون” (Thomas Edison) و بسیاری دیگر شکل گرفته است، زندگی می‌کنیم. به نظر من، فعالیت در بعضی قالبها در هنر یا در زمینه‌های کاملا متفاوت دیگر، موضوعی قابل قبول است: بعضی وقت‌هاشرایط بیشتر از “هنر حرفه‌ای” که در نمایشگاه‌ها و دوسالانه‌ها می‌بینیم، آثار هنری تولید می‌کنند. “ایلیا کاباکف” (Ilya Kabakov) سالها با تصویرگری کتاب‌های کودکان زندگی خود را می‌چرخاند. “مارسل دوشام” (Marcel Duchamp) برای گذران زندگی خود، به عنوان کتاب‌دار کار می‌کرد و پس از آن نیز با فروش آثار “برانکوزی” (Brancusi) روزی خود را به دست می‌آورد، بدون این که وابسته به فروش آثارش باشد.

شاید جالب باشد که تاکید بر حرفه‌ای گری همزمان با ناپدید شدن “بوهمیا” که به عنوان فضای مشترک خلاقانه‌ای که به شاعران، هنرمندان، رقاصان، نویسندگان، موسیقی‌دانان و دیگران اجازه ارتباط نزدیکی را می‌داد، ظهور کرد. اصطلاح “بوهمیا” به عنوان موضوعی الهام بخش، در چند دهه پیش ناپدید شد، در زمانی که جهان هنزهای تجسمی در حال جدا شدن از دیگر رسانه‌ها هنری بود. “بوهمیایی” تبدیل به واژه‌ای موهن شده است که به نوعی هنر بی‌قید، ساده‌دلانه وغیرحرفه‌ای اطلاق می‌شود، اما در تاریخ هنر، دارای معنایی بس عمیق‌تر است. به گفته “تی.جی.کلارک” ( T.J. Clark)، “بوهمیا به جنبشی اطلاق می‌شود که به وسیله گروهی هنرمند، نویسنده و شاعر به وجود آمده است که به وضوح جامعه شهرنشین نظم یافته را نفی می‌کند، حرکتی که برخلاف حرکات هنر پیشرو (Avant-Guard) ، یک تاکتیک حساب شده موقتی نبود برای این که هنرمند بتواند در یک جایگاه بالاتر به گالریها راه پیدا کند. بلکه بیشتر برای این بود که خروج او از این مکان به طور قطعی صورت بگیرد. هنرمند بوهمی اصطلاح حرفه ای بودن در دنیای هنر را نفی می کند – این موضوعی بود که وکلا، حسابدارها، و بانکدارها را مشغول خود می کرد، و نه هنرمند را.


تصویری از کاتالوگ گرافیک مارسل دوشام، کیوتو شوین، ۱۹۹۱.

این روزها، تصور خلق شدن اثر هنری پرمحتوی، بدون یک نظام آموزشی که تولیدکنندگان هنری آینده، دست اندرکاران و تا حدی مصرف کنندگان آن را مورد آموزش قرار دهد، کاری است که روز به روز دشوارتر می شود. در حالی که از چند دهه پیش تاکنون، بسیاری از هنرمندان، نمایشگاه گردانان و منتقدین هنری هرگز در دوره های آموزشی تخصصی هنری، نمایشگاه گردانی یا نقد شرکت نمی کردند. قلمرو هنر به طرز شدیدی در حال حرفه ای شدن است. این مساله که حرفه ای گری وافعا بخشی از تقسیم کار محسوب می شود، و این که بخشی از تقسیم کار بودن، با خود از خودبیگانگی را به همراه دارد، همچنین به جای خود باقی است. این موضوع که مردم به سوی هنر می روند زیرا که می خواهند درباره کارهایی که درزندگی واقعیشان انجام می دهند کمتر دچار از خود بیگانگی شوند، حتی با وجود اینکه چیزی که روزبه روز بیشتر بر هنرمندان، نمایشگاه گردانان و نویسندگان تحمیل می شود – هم از طرف بازار و هم از طرف بخش خصوصی – حرفه ای شدن آن است، چیزی بس متناقض به نظر می آید.

مساله حرفه ای شدن به رواج یافتن برنامه‌های کارشناسی هنر که امروزه پیش نیازی برای ورود جوانان به دنیای هنر به شمار می‌روند، مربوط است. به بیانی دیگر، دانشگاه‌ها و آکادمی‌ها حلقه عکس‌العمل اقتصادی فوق‌العاده‌ای را به وجود آورده اند که وجودشان را ابدی می سازد: بیشتر هنرمندان وابسته به جایگاه آموزگاری‌اند. زیرا که (همان طور که به تازگی ” ولید راد” (Walid Raad) به آن اشاره کرده است) عمر میانگین موفقیت در بازار هنر (البته در جاهایی که بازار هنر وجود دارد) – دوره‌ای که در آن که آثار یک هنرمند مورد تقاضای گروهی از مجموعه‌داران فعال باشد – بیشتر از چهار سال نیست. چگونه می توان بدون فروختن آثار خود زندگی کرد؟ برای این کار شما نیاز به تدریس دارید. و برای این که بتوانید آموزش دهید، نیاز به مدرک کارشناسی ارشد هنری دارید. و این موضوع به این معنا است که بیشتر هنرمندانی که آرزوی فعالیت طولانی (تا پایان عمر) هنری را دارند، برای این که بخت تدریس در آینده و یا شرکت کردن در بازار پردرآمد هنر را داشته باشند، ناگزیر به شرکت دربرنامه‌های کارشناسی ارشد می شوند و اغلب مبالغ هنگفتی را می پردازند و دچار بدهکاری می گردند. اما بر خلاف رشته‌های دیگر چون حقوق و پزشکی، جایی که فارق‌التحصیلان می توانند توقع پیدا کردن کار را پس از پایان تحصیلاتشان داشته باشند، هیچ گونه تضمینی وجود ندارد که هنرمندی که دارای مدرک کارشناسی ارشد هنراست بتواند جایگاهی برای تدریس بیابد. با تمایلات تازه‌ای که در سیاست گذاری‌های دانشگاه‌ها در به کار گرفتن نیروی کار موقتی و پیمانی به وجود آمده است، هنرمندان کمی را می توان یافت که فرصت به دست آوردن جایگاهی دائمی را داشته باشند. واین برای من شباهت به شکلی هرمی یا نوعی گروگانگیری سازمانی دارد که در آن ثروت از طریق وعده‌های دروغین و به نفع گروهی کوچک – اغلب به وسیله خود سازمان‌ها – به وجود می آید.

من در سال‌های ۹۰ به دانشگاه رفتم. تمام دوره‌ها را گذراندم و در نمایشگاه نهایی نیز شرکت کردم، پایان‌نامه‌ام را تکمیل کرده و تحویل دادم. فکر می کردم که کارم تمام شده است که ناگهان دریافتم که برای گرفتن مدرکم، می بایست که پایان‌نامه و عکس‌هایم را باید در پوشه‌ای پلاستیکی سیاه بسیار خاص که فقط می شد آن را از مغازه‌ای در مانهاتان و در نزدیکی کانال استریت تهیه کرد، بسته‌بندی کنم. منشی بخش هنر به من گفت که مدیر پرونده‌ها را در کشویی در دفترش نگاه می‌دارد و این که پوشه‌ها باید در این کشو که اندازه‌هایی غیر معمول دارد، به طور دقیقی جا شوند. بنابر‌این هیچ پوشه دیگری قابل قبول نیست. من خیال‌گرا بودم و فکر می کردم که مدرک کارشناسی ارشد بر ای اندوختن دانش است… اما چیزی جز فرمالیته‌ای رویاگونه نبود. و من هرگز آن پوشه و مدرکم را به دست نیاوردم!

به نظر من امروزه برنامه‌های کارشناسی ارشد هنر تبدیل به وسیله‌ای آموزشی شده‌اند که تاکنون تاثیر یکدست کننده بی‌سابقه‌ای را بر فعالیت‌های هنری در سراسر جهان گذاشته‌اند. تاثیری که امروز به وسیله برنامه‌های نمایشگاه‌گردانی و نقدنویسی مورد تکرار قرار می‌گیرد. در هسته این مشکل، پوشه سیاه قرار دارد: در مدرسه‌ای که من به آن می‌رفتم، پوشه، خود تبدیل به هدف اصلی برنامه شده بود – هم چارچوب و هم محتوای مطالعات هنری. پوشه‌ای که عینا به مانند صدها پوشه‌ دیگر که به روی طاقچه مرتب چیده شده‌اند، تحت جبر همگون‌سازی، تبدیل به وسیله‌ای برای سنجش و توجیه فعالیت هنری شده است. مدرسه من از لحاظ چگونگی عمل‌کرد تفاوت زیادی با بیشتر موزه‌ها، کانون‌های هنری و گالری‌ها نداشت، جایی که نیازهای نظام‌مند و تدارکاتی غالبا محتاج به روشن بودن برپایه اصطلاحاتی از پیش تعیین شده اند. در این روند، پوشه جایگزین خود هنر می‌شود.

بازار هنر تنها شامل گروهی سوداگر و خبره هنری همیشه سیگار به لب که اشیاء گران‌بها را در پشت درهای بسته معامله می‌کنند، نیست. بلکه صنعتی عظیم و پیچیده بین‌المللی است که از سازمان‌هایی تو در تو که با یکدیگر در تولید ارزش اقتصادی آثار هنری همکاری دارند و از آن دسته فعالیت‌ها و مشاغلی چون آموزش، تحقیق، توسعه، تولید، نمایش، گردآوری اسناد، نقد، بازاریابی، تبلیغات و ارتقای فروش، سرمایه‌گذاری، تاریخ‌سازی، انتشارات، و … یکسان سازی هنر تمام این تبادلات را بسیار ساده می‌کند. الان چند سالی است که هنگام وارد شدن به جشنواره‌ها و دوسالانه‌ها حس دوباره‌پنداری دارم، حسی که کسان دیگر نیز راجع به آن صحبت کرده‌اند: انگار که ما همه این آثار تازه خلق شده را را در گذشته دیده‌ایم. ما در حال تجربه کردن تاثیر هنر معاصر به عنوان کالایی که به صورت جهانی در حال خرید و فروش شدن است که به وسیله افرادی متخصص و آموزش دیده تولید شده، نمایش داده شده و گردانده می‌شوند. پوشه‌ای که جایگزین هنر می‌شود، تغییرات کوچکی پیدا کرده است: تبدیل به کیف پولی برای سرمایه گذاری شده است.


تصویری از کاتالوگ گرافیک مارسل دوشام، کیوتو شوین، ۱۹۹۱.

این یک دید نیست: من فکر می‌کنم که مارسل دوشام این خطر را صد سال پیش درک کرده بود. البته در این مقاله به بسیاری از جوانب کار او می‌توان اشاره کرد، از Standard Stoppages او گرفته تا خودداری از فروختن آثارش برای گذران زندگی. به گونه‌ای می‌توان فهمید که بیشتر کار او عملی تکراری برای بازبخشیدن پوشه به دنیای هنر بود: چه این کار به شکل یک چمدان باشد، یا یک جعبه، یا مجموعه‌ای از یادداشت‌ها و عکس‌ها، یا یک پوشه ساده، یا حتی یک مجموعه آثار (gesamkunstwerk) مانند اثر او با عنوان Etant donnés که شامل فهرستی بر اساس الفبا از تمام آثار او است. اما، پوشه‌هایی که او تحویل می‌داد، حاوی یک بمب بودند: آنها قادر بودند قفسه‌ای را که در آن انبار شده بودند را ویران کنند.

امروزه بازسازی بوهمیا، کاری بی فایده به نظر می‌رسد – فضایی سیال، روان و طبیعی برای خلاقیت – زیرا که در دنیای سازمان‌های هنری، بازار هنر، دانشکده‌ها و آکادمی‌های هنر چنین چیزی هرگز وجود نداشته است. اگر کارخانه وارهول دری برای ورود به دنیای هنر بود و به عده‌ای که از گذشته و تجربیات متفاوتی برخوردار بودند، این اجازه را می‌داد که بتوانند وارد حالت بازدهی شوند (هم در داخل اقتصاد و هم بر خلاف آن)، همچنین زمینی بود برای بازی که امروزه دیگر وجود ندارد. به جای آن، امروزه ما برنامه‌های کارشناسی ارشد هنر را داریم: یک هم‌سان سازی که به بوهمیا ربطی ندارد، فقط وعده‌های آن را می‌دهد. برای روشن کردن موضوع باید بگویم که ‌من طرفدار این نیستم که هنرمندان باید معصوم یا با حالتی کودکانه غیر حرفه‌ای بمانند، بلکه مقاومتی هماهنگ شده به وسیله جوانانی که در زمینه ساختارهای هنری تحقیق تخصصی می‌کنند می‌تواند به چیزی بس قدرتمند منجر شود. منظور من این است که اگر کسی بخواهد گونه‌ای دیگر از هنر بیافریند، می‌بایست از میان قول‌های استاندارد شدن و حرفه‌ای گری که هنر به او می‌دهد عبور کرده و راه رسیدن به آن سوی دیگر را (هر چه که می‌خواهد در آن سو باشد) بیابد – حتی اگر چیزی را که در آن سو می‌یابد شباهتی به آنچه که ما امروز از هنر در می‌یابیم، نداشته باشد.


“کاری که برای گرداندن زندگی می کنم/ کاری که واقعا می کنم”، ناتاشا صدر حقیقی، ۲۰۰۷

و این به این معنا است که در نزدیکی مرکز چیزی که ما به نام هنر می‌شناسیم، گونه‌ای کیفیت تعریف نشده و باز وجود داشته دارد. به نظر من زیر فشاری که اقتصاد بازارگرا که با تقسیم کار و حرفه‌‌ای کردن هنر بر ما وارد می‌کند، این کاری است که چه در هنر و چه در دیگر بخش‌های زندگی، روز به روز دشوارتر می‌شود.ما در جایگاه هنرمند، نمایشگاه‌گردان و نویسنده، بیشتر از دیروز ناگزیر به فروختن خود با تولید کالایی پایا، ارائه آن در زمانی کوتاه و شعاری که بتوان پیام آن را در ۳۰ ثانیه یا کمتر رساند، می‌شویم – چیزی که خود به تنهایی می‌تواند حرفه‌ای بودن ما را نشان دهد. امروز برنامه‌های خیرخواهانه بسیاری (هر روز بر تعداد آنها افزوده می‌شود) برای هنرمندان و نمایشگاه گردانان نوظهور وجود دارند که آنان را به تبدیل شدن به پرکنندگان هنری نظامی تشویق می‌کنند که ارزش‌ها و موفقیت را با معیارهای عرضه و تقاضای خودشان می‌سنجند.

حرفه‌ای بودن نباید تنها راه قابل قبول گذران زندگی برای ما باشد، به خصوص هنگامی که هنزمندان به خوبی قادر به انجام کار در دسته کم ۲ یا ۳ محدوده کاری مختلف اند که از جهت پاداش و قابل استفاده بودن برای عموم، بر خلاف هنر مورد احترام جامعه قرار دارند. من احساس می‌کنم که ما خود را با انکار تمام امکاناتی که برای رشد اقتصاد مورد نیازند، در گوشه‌‌ای گیر انداخته‌ایم. در واقع، بعد اقتصادی هنر اغلب زیر طیف بوهمیا نفی می‌شود، طیفی که هنرمندان را محکوم به گناه‌کار بودن و حبس در مکانی بیگانه کننده در روابط روزمره‌ای که جامعه ما را حفظ می‌نمایند، می‌کند. با این که هنرمندانی چون وارهول از فعالیت در اقتصادی مرزی که ارزش و بها و قوانین اقتصادی جدیدی را تولید می‌کنند، لذت می‌بردند – درست همان‌گونه که یک دولت می‌تواند اقتصاد را بگرداند- این مشغله بیشتر هنرمندان دیگر نیست، آنهایی که ترجیح می‌دهند رابطه‌ای مستقیم‌تر با جامعه داشته باشند بدون این‌که کارشان تنها به عنوان صنعت تلقی شود. ما هنوز فکر می‌کنیم که درست‌ترین راه برای ما این است که در انتظار سرمایه‌گذار یا کارفرمایی باشیم که مسائل مالی ما را حل کند و کار ما را به رسمیت بشناسد. در واقع، ما نیازی به به رسمیت شناخته شدن به وسیله آنها نداریم. ما خودمان به خوبی می‌توانیم سرمایه‌گذار خود باشیم، که البته در اکثر شرایط هنگامی که کارهای متفاوتی را برای حمایت کردن از هنرمان انجام می‌دهیم، به این گونه عمل می‌کنیم. این چیزی است که نمی‌توان انکار کرد، بلکه باید با صداقت به آن اعتراف کنیم. برای فهمیدن خواسته‌های هنرمندان درباره این که واقعا چه اقتصادی را می‌خواهند، باید شرایطی فراهم کرد. و این چیزی به شدت پیچیده است، زیرا جواب مطلق ندادن به این سوال، به افسانه ساده‌لوحانه هنرمند گوشه‌گیر و نابغه بیگانه مهر تایید می‌زند. در صورت نبودن راه جذاب دیگری، هنرمند بر اساس عادت همیشه به این افسانه باز خواهد گشت، هرچه‌قدر که وضعیت اقتصادی‌اش پیچیده و جذاب باشد. من به این که این شرایط در صورت تائید شدن به صورت کامل می‌تواند منجر به شرایطی سیال و آزاد شده شبیه به چیزی که مارکس برای آینده بشر پیش‌بینی می‌کرد – وعده پیامبرانه‌ای که در قلب کمونیزم وجود دارد – مظنونم. زیرا که ما هرگز نمی‌توانیم در همه زمان‌ها، یک چیز باشیم.

هنر نوگرا – تکامل نوگرایی

هنر نوگرا – تکامل نوگرایی: پیش‌درآمدی بر جنبشهای هنری نوگرا

منبع: www.artsmypassion.com

برگردان: آرش علی‌اصغری


جکسون پلاک، عکس از هانس ناموت

جنبش اکسپرسیونیزم انتزاعی (Abstract Expressionism) آمریکایی که در بر گیرنده آثار جکسن پلاک (Jackson Pollock)، هانس هوفمن (Hans Hoffman)و ویلم دکونینگ (Willem De Kooning) است، در پیشرفت نوگرایی (Modernism)، یکی از مهمترین جنبشها به شمار می‌آید. واژه نوگرایی (Modernism)، افکار و مفاهیمی را بیان می‌کند که در اوایل قرن بیستم و در رابطه با هنر، ادبیات و معماری به وجود آمدند. نوگرایی سنت را نفی کرده و در آن زمان جنجالهای بسیاری را بر انگیخته بود. انقلابی بود که راه شکل‌گیری افکاری که منجر به ایجاد جنبشهای هنری مدرن شگفت‌انگیزی شده بودند را هموار می‌ساخت. حتی امروزه نیز، موضوع نوگرایی در هنر، هنوز یکی از بحث برانگیزترین موضوعات است.


دکونینگ: زن شماره ۵، (۱۹۵۳-۱۹۵۲)

هدف نوگرایی در قلمرو “هنر نوگرایانه” (Modern Art)، آزادی بیان به صورت احساسی، سیاسی، مطلق و هنری‌است. هدف بعضی از اشکال هنر نوگرا از بین بردن توقع با معرفی چیزی غریب و نا مانوس، و بنابر‌این تحریک تماشاگر با موضوعی غیرقابل پیش‌بینی است. بدین سان ردپای هرگونه هنر سنتی (Traditional) از میان رفته و تماشاگر وادار به بازنگری و رها کردن پیش‌ذهنیت‌هایش می‌شود. در اتحاد شوروی، نوگرایی به بهانه نخبه‌گرایی بودن از سوی حکوت کمونیستی استالین مطرود شمرده می‌شد. حکومت نازیها در آلمان نیز، این سبک هنری را سبکی خودپرستانه تلقی می‌کرد. ممکن است که این تعریف عجیبی از نوگرایی باشد، ولی برای خالقان هنر سنتی، این گفته اساس درستی دارد. هنگامی که هنرمندی اثری را می‌آفریند که درباره خود اوست (نه تصویری بلکه احساسی)، اثر او را می‌توان خودپرستانه تلقی نمود یا به بیانی دیگر نخبه‌گرا است. درست مانند کسی که تمام وقت راجع به خودش صحبت می‌کند! هنر سنتی بیشتر تاکید به بازنمایاندن جهان اطراف هنرمند یا مباحثه درباره آن را دارد. بنابراین، هنرمند غرق در خود یا در احساساتش نیست.


نمایشگاه هنر منحط، برلین، سال ۱۹۳۷

تمایل این دسته از هنرمندان به نمایش دادن و نمایان ساختن جهان به دیگران است، و بدین گونه به جهان بیرون از خودشان نگاه می‌کنند: آن را و هرچه که در آن است را به عنوان یک مجموعه می‌پذیرند. به همین دلیل نازیهای آلمان هنر نوگرا (نقاشی مدرن) را در کنار آثار هنری عقب مانده‌های ذهنی به نمایش می‌گذاشتند. نمایشگاه “هنر منحط” (Degenerate Art) که در سال ۱۹۳۷ در مونیخ برپاشد، یکی از مشهورترین نمونه‌های این گونه نمایشگاه‌ها به شمار می‌رود. منظورشان این بود که بی‌هدفی و هرج و مرج نقاشی‌های مدرن به بی‌ارزشی و بی‌معنایی ذهن مغشوش یک دیوانه است.


هیتلر در بازدید از نمایشگاه هنر منحط، برلین، ۱۹۳۷

نوگرایی بیشتر در جوامع سرمایه‌داری پدیدار شده بود، با اینکه هنرمندان نوگرا، خود چنین جوامعی را مطرود می‌شمردند. رشد نوگرایی پس از جنگ جهانی اول سرعت بیشتری گرفت و در دهه شصت میلادی به اوج خود رسید. در دهه‌های ۵۰ و ۶۰ هنر نوگرا مراحل بسیار و جهت‌گیری‌های جدیدی را پشت سر گذاشته و نبردی مطلق و ذهنی علیه اکسپرسیونیزم انتزاعی در جریان بود. اکنون به این هنرمندان به چشم افراطی نگریسته می‌شد و آنان نمایندگان هنر پیشرو (Avant-garde) محسوب می‌شدند.


مارک روتکو، شماره ۳ / شماره ۱۳، ۱۹۴۹

منتقد هنری کلمان گرینبرگ (Clement Greenburg)، یکی از نخستین علاقه‌مندان و تحسین‌گران آثار روی بوم “جکسن پلاک” بود. در سال ۱۹۶۴ او نمایشگاه گردان یکی از موثرترین نمایشگاه‌های برگزار شده در آمریکا بود. نمایشگاهی که آثاری از این جنبش پیشرو را به نمایش می‌گذاشت. به یاری این نمایشگاه بود که روشهای نقاشی پهنه‌رنگ (Color-Field painting)، نقاشی کناره‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بارز (Hard- Edge painting) و هنر انتزاعی تغزلی (Lyrical Abstract Art) وارد جهان هنر نوگرا شدند.


گالری سیدنی جنیس در نیویورک

در همان دوره، در سال ۱۹۶۲، گالری سیدنی جنیس (Sidney Janis) در نیویورک، نمایشگاهی را با معرفی آثار “واقع‌گرایان نو” (The New Realists) برگزار کرد. این هنرمندان به صورت گروهی جنبش هنری نوینی را ارائه می‌کردند که هنر همگانی (Pop Art) نامیده شد. سیدنی جنیس نخستین گالری خود را در سال ۱۹۴۸ تاسیس کرد و از نخستین کسانی بود که آثار برجسته‌ترین هنرمندان اروپایی را در نیویورک به نمایش می‌گذاشتند : هنرمندانی چون “پل کله” (Paul Klee)، “پیت مندریان” (Piet Mondrian)، “خوان میرو” (Juan Miro) و “پیر بونار” (Pierre Bonnard). گالری او همچنین از نخستین گالری‌هایی بود که نمایشگاه‌هایی را با آثار هنرمندان نوخاسته جنبش اکسپرسیونیزم انتزاعی آمریکایی چون جکسن پلاک، کونینگ (Kooning)، روتکو (Rothko) و رابرت مادرول (Robert Motherwell) برگزار می‌کردند و بدین گونه جنیس توانست آوازه فراوانی به دست آورد. به گفته گرینبرگ در بزرگداشت سیدنی جنیس در سال ۱۹۵۸، نمایشگاه‌های او به کمک بزرگی به “حقانیت” (legitimacy) و به رسمیت شناخته شدن هنرمندان آمریکایی کرد.


رابرت مادرول:مرثیه برای جمهوری اسپانیا شماره ۳۴، (۱۹۵۴-۱۹۵۳)

نمایشگاه هنر همگانی (Pop Art) در سال ۱۹۶۲ همچون زلزله‌ای در نیویورک بود که ارتعاشات آن در دیگر سوی اقیانوس اطلس نیزاحساس می‌شد. اصطلاح هنر همگانی (Pop Art) برای نخستین بار در سال ۱۹۵۸ به وسیله منتقد هنری انگلیسی لارنس الووی (Lawrence Alloway) مورد استفاده قرار گرفت. هنر همگانی (Pop Art) همچون دیگر جنبشهای هنر نوین نوگرا، پاسخی توفانی به اکسپرسیونیزم انتزاعی بود و از تضادهای جامعه مصرف‌گرا بهره فراوانی می‌برد.


اندی وارهول: قوطیهای سوپ کمبل، ۱۹۶۲

نوگرایی (Modernism) سرچشمه‌ای بود برای کمینه‌گرایی (Minimalism) در اوایل دهه شصت و پسا‌کمینه‌گرایی (Post Minimalism) و هنر فرایندی (Process Art) در اواخر همان دهه. و بدین گونه هنر مفهومی (Conceptual Art) نیز کمی بعد ظهور کرد.

چه چیز در رسانه‌های اجتماعی، اجتماعی است

گیرت لوینک Geert Loving

برگردان: رویا منجم

منبع: ای فلاکس، دسامبر ۲۰۱۲

یادداشت مترجم:
هرچند موضوع این مقاله بیشتر به جامعه‌شناسی مربوط می‌شود، اما این جامعه‌شناسی رسانه‌های اجتماعی است و رابطه ما با آنها در دیروز، امروز و فردا. به جز آنکه رسانه‌های کامپیوتری، هم از لحاظ طراحی و زیبایی‌شناسی به هنر مربوط می‌شوند، که در ترجمه مقاله‌های بوریس گرویس تا اندازه‌ای هم به این موضوع پرداخته شده، اما هدف اصلی از ترجمه این مقاله آگاه شدن از رابطه‌ای است که ما با این اسباب‌بازی داریم که دنیایی برای خود شده و اینکه چه تاثیرات بی‌درنگی در زندگی و روابط ما دارد.
سرخط خبرهای ۲۰۱۲: “بار دیگری که می‌خواهید کسی را استخدام کنید، آزمونهای شخصیتی را فراموش کنید و در عوض نگاهی به پرونده کارجو در فیس‌بوک بیندازید.” ـ ” پنج شنبه شب استفانی واتانبه نزدیک به چهارساعت برای “نادوست‌کردن” حدود ۷۰۰ نفر از دوستان فیس‌بوکش گذاشت ـ و هنوز هم این کار تمام نشده است” ـ “پوزش فیس‌بوکی یا زندان: مرد اوهیویی می‌تواند انتخاب کند” ـ “مطالعه ـ کاربران فیس‌بوک کمتر دوست‌بازی می‌کنند” ـ “زنان احساسهای نیرومندتری در این باره دارند که چه کسی به اطلاعات شخصی آنها دسترسی دارد” (مری مادن) – “همه لباس‌پوشیده آماده‌اند و جایی برای رفتن ندارند (مجله‌ی وال استریت) ـ “این‌روزها بیشتر کوشش می‌کنم معاشرت کنم چون نمی‌خواهم تنها باشم و می‌خواهم با دیگران ملاقات کنم.” (سیندی شرمن) _ “۳۰ درصد به‌روزشده‌های پست‌شده که با معیارهای افسردگی انجمن روانکاوی امریکا هم‌خوانی دارند، از احساس بی‌ارزش بودن یا نومیدی، بیخوابی یا پرخوابی و دشواری در تمرکز سخن می‌گویند” ـ بیماران خود را کنترل کنید: دکتر مورنو می‌پرسد:”آیا حاضرید کسی را استخدام کنید که تمام روز به سراغ فیس‌بوک می‌رود؟ به دردبخور نیست و در مرز چندش‌آور است.”ـ “به دنبال آن افسر پلیسی بگردید که در فیس‌بوک آمد و سلام نازیها را می‌داد” ـ “نوجوان ۱۵ ساله‌ای به فیس‌بوک می‌رود و به مادروپدرش ناسزا می‌گوید و از آنها شکایت می‌کند. دیرتر پدر نفرت‌انگیزش به سراغش می‌رود و با تفنگی لپ‌تاپش را با تیر منفجر می‌کند.”

به کارگیری واژه‌ی “اجتماعی” در زمینه‌ی فن‌آوری اطلاعات به سرآغازهای دانش سیبرنتیک بازمی‌گردد. دیرتر در زمینه‌ی نرم‌افزار گروهی” groupware سالهای ۱۳۶۰پیدایش شد. مکتب تازه‌ی ماتریالیستی فردریش کیتلر و دیگران کاربرد واژه‌ی “اجتماعی” را به عنوان واژه‌ای وقت پرکن و نامربوط کنار گذاشتند ـ کاری که کامپیوترها می‌کنند محاسبه است، آنها در روابط انسانی دخالت نمی‌کنند. از سوی دیگر هیپی‌های کل‌گرا، این دانش بدبینانه‌ی ماشین را نادیده گرفته و دیدگاهی مثبت و مردم‌گرایانه را پیش کشیدند که تاکیدش بر کامپیوتر به عنوان ابزاری برای رهای شخصی بود. این تاکید فردگرایانه بر طراحی و کاربردپذیری هم‌کنشگر و این و آن در آغاز با اینترنت و علاقه به جنبه‌ی اجتماعی شبکه‌سازی کامپیوتری همخوانی داشت. پیش از اقدام تصاحب‌گرانه‌ی کاپیتالیستی “دات. کام” این رشته در نیمه‌ی دوم سالهای ۱۳۷۰، این ابزارِ رو به پیشرفت بیشتر به صورت ابزاری برای همکاری در میان مردمان دیده می‌شد.

در فصلی به نام “چگونه شبکه‌های کامپیوتر اجتماعی شدند”، کریس چه‌شِر، نظریه‌پرداز رسانه‌ای سیدنی، تکامل تاریخی شبکه‌های کامپیوتری را از جامعه‌سنجی و تحلیل شبکه‌ی اجتماعی ـ دانشی “اف لاین” (و رشته‌‌ی مطالعاتی که به سالهای ۱۳۱۰ بازمی‌گردد) و پویایی‌های شبکه‌‌های مردمی را کندوکاو می‌کند ـ تا نظریه‌ی گرونوتر Granowetterدر باره‌ی نیروهای پیوندهای ناتوان در ۱۳۵۲، تا جامعه‌ی شبکه‌ای کاستل در ۱۳۷۵، تا تلاشهای کنونی نقشه‌یابی دانشمندان تکنولوزی که در زیر چتر نظریه‌ی شبکه‌ی بازیگر گردمی‌آیند، دنبال می‌کند.۱ جهش مفهومی که به اینجا مربوط می‌شود حرکت از گروه‌ها، سیاهه‌ها، فوروم‌ها و اجتماع‌ها به تاکید بر نیروبخشیدن به افرادی مربوط می‌شود که به شکل شّل‌وولی با هم پیوند دارند. این جابه‌جایی در زمانه‌ی نئولیبرال سالهای ۱۳۷۰ روی داد و با قدرت فزاینده‌ی کامپیوتر، گنجایش ذخیره و پهنای باند اینترنت و از این گذشته هم‌کنشی آسان‌تر روی دستگاههای کوچک‌ و کوچک‌تر موبایل تسهیل شد. این زمانی است که ما وارد امپراطوری اجتماعی می‌شویم. از این گذشته باید گفت که پس از سقوط دیوار برلن در ۱۳۶۸ وقتی کمونیسم دولتی دیگر تهدیدی (نظامی) برای کاپیتالیسم بازار آزاد نبود، “اجتماعی” تنها می‌توانست تکنیکی شود.


کارمندان همواره در حال فکر شرکت رند، به مغزشان فشار می‌آورند، ۱۳۳۷، سانتا مونیکا، امریکا، عکس: لئونارد مکومبه

اگر بخواهیم به این پرسش پاسخ دهیم که در “رسانه‌های اجتماعی” امروز “اجتماعی” به راستی چه معنایی دارد، نقطه‌ی شروع می‌تواند برداشت ناپدید شدن اجتماعی بنا به تعریف ژان بودریار، جامعه‌شناس فرانسوی باشد که نقش در حال تغییر فرد به عنوان مصرف‌کننده را نظریه‌پردازی کرد. به گفته‌ی بودریار، اجتماعی در جایی نقش تاریخی خود را از دست داد و در رسانه‌ها از نو منفجر شد. اگر اجتماعی دیگر آن امیزه‌ی خطرناک پرولتاریای سیاسی شده، ولگردهای سرخورده‌ی بیکار و کثیفی نیست که در خیابانها پلاس‌اند و منتظر فرصت بعدی برای انقلاب در زیر هر پرچمی اند، پس چگونه عناصر اجتماعی خود را در عصر شبکه‌ای دیجتالی متجلی می‌کنند؟

ممکن است “پرسش اجتماعی” حل نشده باشد، اما دهه‌هاست که به نظر می‌رسید انگار خنثی شده بود. در باخترزمین پس از جنگ جهانی دوم، دانش ابزاری چگونگی اداره‌ی اجتماع لازم می‌نمود، و این دامنه‌ی روشنفکرانه‌ی پرسش را به دایره‌ی کمابیش بسته‌ای از کارشناسان حرفه‌ای کاهش داد. حال، در میانه‌ی رکود و فروگرایی اقتصادی جهانی، آیا می‌توانیم شاهد نوزایی اجتماعی باشیم؟ آیا کل این حرفها در باره‌ی پیدایش و رشد “رسانه‌های اجتماعی” صرفاً یک همزمانی زبان‌شناسانه است؟ آیا می‌توان در پس‌ضربه‌های پایان‌ناپذیر بحران اقتصادی ۱۳۸۷از “بازگشت اجتماعی” سخن گفت؟ آیا گونه‌ای آگاهی رشدیابنده‌ی طبقاتی وجود دارد، و اگر چنین است، آیا می‌تواند به شکل الکترونیکی پراکنده شود؟ باوجود بیکاری گسترده، اختلاف فزاینده‌ی درآمدها و تظاهرات آشغال کنOccupy Protests ، به نظر نامحتمل می‌آید که ما شاهد قیام جهانی شبکه‌ای شویم. تظاهرات، درست از این رو موفقیت‌آمیزند چون با وجود حضور شبکه‌ای، محلی اند. چگونه می‌توانند در کلیت جداگانه‌ی کار و ارتباطات شبکه‌ای شده با هم پیوند یابند؟

ما می‌توانیم چنین ملاحظاتی را در زمینه‌ی بزرگتر و استراتژیک‌تری که “پرسش رسانه‌های اجتماعی” پیش می‌کشد، بگذاریم. آیا ممکن است در جایی، تمامی این تماسهایی که بسیار شسته‌رفته اداره می‌شود و کتابهای آدرس، سرریز ‌ و قلمرو مجازی را ترک ‌کنند؟ همانطور که محبوبیت سایت‌های قرارملاقات Dating Sites می‌رساند؟ آیا ما تنها اطلاعات، تجربه‌ها و عواطف‌مان را با هم در میان می‌گذاریم یا از این گذشته به عنوان “فوج‌ها یا دسته‌هایی اجتماعی” در خفا نقشه می‌کشیم تا به واقعیت شبیخون زنیم و رویدادهای به اصطلاح جهان واقعی را بیافرینیم؟ آیا تماسها تغییری جهشی به یاران می‌کنند؟ به نظر می‌رسد که رسانه‌های اجتماعی مشکلات سازماندهی را که نسل انفجار زادوولد ۵۰ سال پیش با آن رویاروی شد، یعنی بی‌حوصلگی، انزوا، افسردگی و خواست و آرزو را حل می‌کنند. ما چگونه در حال حاضر دور هم جمع می‌شویم؟ آیا ناخودآگاه از روزی می‌ترسیم (یا تمنایش را در دل می‌پرورانیم) که زیرساخت حیاتی‌مان فرو‌پاشد و به راستی به هم نیاز پیدا کنیم؟ یا باید این وانمودگر Simulacrum اجتماعی را به صورت دردِ جانکاهِ سازمان‌یافته‌ای‌ برای از دست رفتن اجتماعی پس از فروپاشی خانواده، زناشویی و دوستی بخوانیم؟ چرا ما این مجموعه‌های روبه‌رشد تماسها را روی هم تلنبار می‌کنیم؟ آیا دیگری، که نام تازه‌ی “دوست” را یافته، چیزی بیش از مصرف‌کننده‌ یا شریک آتی سوداگری‌مانbusiness است؟ چه شکلهای تازه‌ی خیالی اجتماعی هستی دارد؟ آیا “دوست‌کردن” شبانه ناپدید می‌شود، به همان سان که بسیاری از آداب مربوط به رسانه‌های تازه در نیروانای دیجیتالی ناپدید شدند؟

مفهوم ظرفِ “رسانه‌های اجتماعی” که بیان‌کننده‌ی مجموعه‌ی نامعلومی (فازی) از وب‌سایت‌هایی مانند فیس‌بوک، دیگ، یوتیوب، توییتر و ویکی‌پدیاست، پروژه‌ی نوستالژیکی نیست که از نو زنده کردن پتانسیلِ “اجتماعی” را هدف می‌گیرد که زمانی مانند توده‌ای خشمگین که خواستار پایان نابرابری اقتصادی است خطرناک می‌نمود. در عوض اجتماعی ـ با باقی ماندن در واژگان بودریار ـ به صورت وانمودگری با توانایی خودش از نو جان می‌گیرد تا روابط پرمعنا و پایدار اجتماعی بیافریند. با پرسه زدن در شبکه‌های مجازی جهانی، باورمی‌کنیم که کمتر و کمتر به نقشهایمان در شکل‌بندی‌های سنتی اجتماع مانند خانواده، کلیسا و محله متعهد هستیم. موضوعات تاریخی که زمانی شهروندان یا اعضای طبقه‌ای با حقوق معینی را تعریف می‌کرد به موضوعاتی با نیروی فعال، بازیگران پویایی به نام”کاربرها”، مصرف‌کننده‌هایی که لب به شکایت می‌گشایند، و “مصرف‌کننده‌‌های کنش‌گرای” prosumers دگرگون شده است. اجتماعی دیگر اشاره به جامعه نیست ـ بیشنی که برای ما نظریه‌پردازان و منقدهایی مشکل‌ساز می‌شود که از پژوهشهای تجربی سودمی‌جویم تا ثابت کنیم که مردمان با وجود رفتار بیرونی‌شان، به شدت در ساختارهای سنتی و محلی خود جای‌افتاده‌اند.


پلیس شهر نیویورک موتور برقی را در اختیار قربانیان تندباد سندی می‌گذارد تا تلفنهای همراه خود را شارژ کنند.

اجتماعی دیگر خود را بیشتر به صورت طبقه، حرکت یا توده متجلی نمی‌کند. دیگر خود را نهادینه نمی‌کند، به صورتی که در دولت ناظر بر رفاه همگانِ welfare-state دهه‌های پس از جنگ جهانی دوم روی داد. و حتی به نظر می‌رسد مرحله‌ی پسامدرن تجزیه و انحطاط سپری شده است. امروزه، اجتماعی خود را به صورت شبکه متجلی می‌کند. آدابِ شبکه‌ای شده، بیرون از دیوارهای نهادهای سده‌ی بیستمی پدیدار می‌شوند و به “فرسایش و پوسیدگی همنوایی و دنباله‌روی” می‌رسد. شبکه شکل واقعی اجتماعی است. چیزی که مهم است ـ برای نمونه در سیاست و سوداگری ـ “واقعیتهای اجتماعی” به صورتی است که خود را از راه تحلیل شبکه و به نگاره درآوردن داده‌های مربوط به آن به نمایش می‌گذارند. بخش اجتماعی زندگی موضوع دیگری است، قلمرویی که به سرعت عقب می‌افتد و عالمی موازی می‌شود. وسوسه این است که مثبت باقی بمانیم و هم‌نهادی را پائین‌تر در این جاده، میان ساختارهای رسمی‌شده‌ی قدرت در داخل نهادها و تاثیر رشدیابنده‌ی شبکه‌های غیررسمی به نمایش درآوریم. اما شواهد کمی از این نگرش راه سوم وجود دارد. این باور برآمده از روابط همگانی که رسانه‌های اجتماعی روزی ادغام می‌شوند، چیزی بیش از خوش‌بینی دوران نو در زمان تنش روبه‌رشد در اثر کمبود منابع نیست. اجتماعی، که زمانی چسبی برای جبران آسیب تاریخی بود می‌تواند به سرعت به ماده‌ای ناپایدار و منفجره تبدیل شود. ممنوعیت کامل کمابیش ناشدنی است، حتی در کشورهای خودکامه. نادیده‌گرفتن رسانه‌های اجتماعی به عنوان سروصدایی در زمینه نتیجه‌ی معکوس هم دارد. برای همین است که نهادها از بیمارستانها تا دانشگاهها دسته‌هایی از مشاوران را موقتی استخدام می‌کنند تا رسانه‌های اجتماعی را برای آنان اداره کنند.

رسانه‌های اجتماعی نوید ارتباطات به عنوان دادوستد را برآورده می‌کند؛ به جای ممنوع کردن پاسخها، خواستار پاسخ اند. مانند نوشته‌ای اولیه از بودریار، رسانه‌های اجتماعی را می‌توان به صورت “فضایهای دوسویه‌ی گفتار و پاسخ” فهمید که کاربران را گول می‌زنند تا چیزی بگویند، هر چیزی. ۲ دیرتر بودریار موضعش را تغییر داد و دیگر به جنبه‌ی رهایی بخشنده پاسخ‌گویی به رسانه‌ها باور نداشت. از نو باب کردن دادوستد نمادین کافی نبود ـ و این خصوصیت درست همان چیزی است که رسانه‌های اجتماعی به کاربران خود به صورت ایماواشاره‌ای رهایی‌بخشنده ارزانی می‌دارند. برای بودریار پخته چیزی که مهم بود موضع برتر اکثریت خاموش بود.

در جزوه‌ی ۲۰۱۲ خود به نامِ اعلامیه ، هایکل هاردت و آنتونیو نگری از گفت‌وگو در باره‌ی ابعاد اجتماعی بزرگترِ اجتماع، همبستگی و جامعه سر باز می‌زنند. چیزی که آنها می‌بینند، بردگی ناخودآگاه است: “مردمان گاه برای خدمت می‌کوشند، گویی که رستگاری‌شان در این است.”۳ بیشتر این استحقاق و سزیدگی فردی در رسانه‌های اجتماعی است که برای این نظریه‌پردازان جالب است و نه اجتماعی در کل. “آیا ممکن است که مردمان در ارتباط و ابراز خودخواسته‌ی خود، در بلاگ‌کردن و آداب رسانه‌های اجتماعی، بیشتر به نیروهای سرکوب‌گر کمک می‌کنند تا اعتراض؟” برای ما ، کار ِرسانه‌ای‌شده mediatized و اوقات فراغت یا آسودن از کار را دیگر نمی‌توان از هم جدا کرد. اما در باره‌ی سوی به همان اندازه بارور در تماس بودن با دیگران چه می‌توان گفت؟


تفنگی که بحش پرینت سه بعدی را درخود گرفته و از سوی صاحب آن طراحی شده، پرینت سه بعدی تکنولوژی “مصرف‌کننده‌ی کنشگرا” در نظر گرفته می‌شود که انتظار می‌رود در آینده‌ی نزدیک همه‌گیر شود

هاردت و نگری این اشتباه را می‌کنند که شبکه‌سازی اجتماعی را به پرسش رسانه‌ها کاهش می‌دهند گویی که اینترنت و موبایهای پیشرفته smartphones تنها برای یافتن و تولید اطلاعات به کار می‌روند. در مورد نقش ارتباط به این نتیجه می‌رسند که “هیچ چیز نمی‌تواند با هم بودن تن‌ها و ارتباط تنانه را که شالوده‌ی هوشمندی و کنش جمعی سیاسی است شکست دهد.” پیوندهای اجتماعی شاید چیزی جز پشم نباشند، دنیای واقعی هرزه‌درایی شیرین. به این ترتیب، سرشت راستین زندگی اجتماعی آن لاین از چشم دور می‌ماند و در نتیجه موشکافی نمی‌شود. معنای اجتماعی و رسانه‌ها را لازم نیست به صورت هم‌نهاد هگلی تکامل تاریخی دنیا فروخت؛ با این وجود، کانونمندشدن نیرومند و در عین حال انتزاعیِ فعالیت اجتماعی در سکوهای شبکه‌ای شده‌ی امروز چیزی است که لازم است نظریه‌پردازی شود. فراخوان هاردت و نگری برای دست رد زدن به سینه‌ی میانجیگری لازم است پیش تر برود. “ما نیاز داریم که حقایق تازه‌ای بسازیم، که می‌تواند با بی‌تاها و استثنایی‌ها در شبکه‌های ارتباط آفریده شود و در آنجا حضور یابد.” ما به شبکه‌سازی و اردوگاه‌سازی هر دو نیاز داریم. در نسخه‌ی آنها از اجتماعی “ما مانند حشرات دسته‌ای می‌شویم” و به صورت “کثرتی تمرکززداشده از بی‌تاهایی رفتار می‌کنیم که به شکلی افقی با هم ارتباط دارند.” ۴ هنوز باید به ساختارهای واقعی قدرت و اصطکاک‌هایی که از این پیکره‌بندی پدید می‌آید، پرداخته شود.

جست‌وجوی آن لاین اجتماعی ـ گشتن به دنبال بازمانده‌های نظریه‌ی اجتماعی سده‌ی نوزدهم اروپایی، پروژه‌ای دلاورانه و در نهایت نابارور به نظر می‌سد. این چیزی است که گفت‌وشنودِ “کار ناپایدار و کم‌درآمد” precarious labour در باره‌ی مارکس و استثمار در فیس‌بوک را تا به این اندازه نیرنگ‌آمیز می‌کند. ۵ به جای آن لازم است روند اجتماعی کردن را با ارزش ظاهری آن در نظر بگیریم و از نیت‌های سیاسی نیک‌خواهانه (مانند “انقلابهای فیس‌بوک” بهار عربی ۱۳۹۰ و جنبش میدانها) خودداری کنیم. طرزکار رسانه‌‌های اجتماعی زیرکانه، غیررسمی و غیرمستقیم است. چگونه می‌توانیم چرخش اجتماعی را در رسانه‌های تازه، فراسوی نیک و بد و به صورتی چیزی دریابیم که هم سرد است و هم صمیمی، به همان سان که جامعه‌شناس اسرائیلی ایوا ایلوز در کتابش به نام صمیمت‌های سرد توصیف کرده؟ ۶ این گرایش در ادبیات صنعت رسانه‌ای و تکنولوژی اطلاعاتIT وجود دارد که از پرداختن به پرسشی که در اینجا پیش کشیده شده، روی برگردانند. خوبی‌هایی مانند دسترس‌پذیری و کاربردپذیری توضیح نمی‌دهند که مردمان دارند “در آنجا” دنبال چه چیز می‌گردند. کرانه‌های همانندی برای گفت‌وگوی (حرفه‌ای) اعتماد وجود دارد که می‌کوشند پلی بر حوزه‌ی غیررسمی و حوزه‌ی قانونی قوانین و مقررات بسازند.


باز هم از پویانمایی “نوزاد چا چا”. این ویدئو یکی از نخستین ویدئوهایی بود که در پایان دهه‌ی هفتاد ویروسی شد.

“سربه‌نیست کردن اجتماعی” به ناپدید شدن جامعه‌شناسی نرسیده، اما اهمیت نظریه‌ی اجتماعی در گفت‌وشنودهای منقدانه را پائین‌آورده است.

گونه‌ای “جامعه‌شناسی شبکه” که خود را از دوگانگی‌های واقعی ـ مجازی آزاد کرده، و دامنه‌ی پژوهش‌اش را به “معانی ضمنی اجتماعی تکنولوژی” (مانند برای نمونه، اعتیاد به اینترنت) محدود نمی‌کند؛ می‌تواند نقشی حیاتی در رشد درکِ بهتر این پرسش بازی کند که چگونه “تحلیل طبقاتی” و رسانه‌ای کردن در هم تنیده‌اند. همان‌طور که ایوا ایلوز در پاسخ به این پرسش به من نوشت: “اگر جامعه‌شناسی به شکلی سنتی ما را فرامی‌خواند تا گستاخی و هشیاری خود را درهنرِ تمایزگذاشتن (میان ارزش ظاهری و ارزش دادوستد؛ زندگی دنیا و استعمارکردن زندگی دنیا و این و آن) بیان کنیم، کشاکشی که در انتظار ماست این است که همین هشیاری را در دنیای اجتماعی به کار بریم که پیوسته این تمایزگذاری‌ها را شکست می‌دهد.” ۷ آلبرت بن‌شاپ، پیشاهنگ جامعه‌شناسی شبکه و ویراستار SocioSite.net پیشنهاد می‌دهد که بر تمایز واقعی ـ مجازی به کلی چیره شویم. وقتی می‌گوید: “اگر مردمان شبکه‌ها را واقعی تعریف کنند، آنها در پیامدهایشان واقعی می‌شوند” قیاسی را با قضیه‌ی ریاضی توماس، نظریه‌ای کلاسیک در جامعه‌شناسی پیش می‌کشد. از دید بن‌شاپ، اینترنت یک “دنیای دست دوم” نیست. همین را می‌توان در باره‌ی اجتماعی گفت. هیچ زندگی دومی با قوانین و رسوم اجتماعی متفاوت وجود ندارد. بنا به بن‌شاپ؛ برای همین است که اگر دقیق سخن بگوییم، هیچ رشته‌ی دیگری لازم نیست. ۸ این گفت‌وگو در باره‌ی شکل اجتماعی به تمامی ما مربوط می‌شود؛ نباید تنها از سوی شخصیت‌های عجیب و غریبgeeks و کارآفرین‌های نوخاسته پخته و تصاحب شود. به گفته‌ی یوهان اژرپسترا Johan Sjerpstra:

به مغاک اجتماعی خوش آمدید. ما دیگر نمی‌توانیم چشمانمان را به بلاهت واقعی موجود در آنجا ببندیم. ما همه در آن هستیم. پییر لِوی، مهرانه کمک کن از آن بیرون آییم: کجاست آن هوشمندی جمعی که اینک به آن نیاز داریم؟

اجتماعی تنها آگاهی (دیجیتالی) از وجود دیگری نیست، هرچند که نباید به اهمیت “تماس مستقیم” کم‌بهایی داد. لازم است تعاملی واقعی و راستین وجود داشته باشد. این تفاوت اصلی میان رسانه‌های خبری گذشته و الگوهای پنداری و مفاهیم (پارادیگم) کنونی شبکه‌ی اجتماعی است. “بی‌کنشی متقابل”، مفهومی که به رشدِ دریافتنیِ واگذاریِ شورها و خواستها به دیگران اشاره دارد (به دست آوردن عواطف از منابعی بیرونیoutsourcing of affect ) به شکلی که برای نمونه از سوی پفالر، ژیژک و ون اوئنن پیش کشیده می‌شود، مفهومی قشنگ اما بی‌زیان در این زمینه‌ی (هم‌کنشیinteractive ) است. ۹ لازم نیست انگیزه‌ی به زیر سئوال بردن معماری‌ها و فرهنگهای کنونی رسانه‌های اجتماعی، گونه‌ای احساسِ پنهانی و سرکوب‌شده‌ی آف‌لاین رمانتیک‌گرایی باشد. آیا چیزی مانند احساس توجیه‌شده‌ی درمعرض‌بودن گزافه‌آمیز وجود دارد؟ نه تنها نسبت به اطلاعات در کل، بلکه هم‌چنین نسبت به دیگران؟ ما همه نیاز داریم هر از گاه از محفل اجتماعی بیرون بزنیم، اما چه کسی می‌تواند توانایی این را داشته باشد که پیوندها را به طور نامحود قطع کند؟ در زمینه‌ی آن لاین، اجتماعی نیازمند درگیری همیشگی ما در قالب کلیک کردن است. ما نیاز داریم که پیوند واقعی را برقرار کنیم. ماشین‌ها پیوندی حیاتی برای ما نمی‌سازند، مهم نیست تا چه اندازه این را واگذار کنیم. دیگر کافی نیست که روی سرمایه‌ی اجتماعی موجود خود حساب کنید. کاری که رسانه‌های اجتماعی می‌کنند همین است که دسترسی شما را به شکل الگوریتمی گسترش دهند ـ یا دست کم نوید آن را می‌دهند. به جای آنکه تاریخ شخصی خود را تنها به صورتی چیزی تجربه کنیم که با آن آشتی می‌کنیم و نیاز به چیره شدن بر آن را احساس می‌کنیم (به پیوندهای خانوادگی، روستا یا حومه، مدرسه و دانشکده، کلیسا و همکاران سر کار بیندیشید)، اجتماعی به صورت چیزی دیده می‌شود که ما به آن افتخار می‌کنیم، که عاشق آن هستیم که آنرا بازنمایی و در باره‌اش خودنمایی کنیم. شبکه‌سازی اجتماعی در چارچوب بالقوه بودن واقعی تجربه می‌شود: من می‌توانم با این یا آن شخص تماس برقرار کنم (اما نمی‌کنم). از حالا به بعد مارک مورد علاقه خود را (حتی بی‌آنکه ازم سئوال شود) نشان می‌دهم. اجتماعی توانایی جمعی در به خیال‌درآوردن موضوعاتی است که به صورت اتحادی زودگذر با هم پیوند دارند. نیروی پیوند را بسیاری احساس می‌کنند و همانند‌سازی‌های اجتماعی در وب‌سایت‌ها و در نمودارها، چندان تجربه‌های دست دوم یا بازنمایی‌های چیزی واقعی نیستند؛ آنها کاونده‌های دنیای پساباسوادی است که نگاره‌ها و تصاویر بر آن فرمان می‌رانند.

گفته‌ی مارتین هایدگر “ما فرانمی‌خوانیم، فراخوانده می‌شویم” اینجا جا پیدا می‌کند. ۱۰ در اینترنت، مردم‌آهنی‌ها bots با شما به هر حال تماس می‌گیرند و به روزکردن شان و مرتبه‌ی دیگران خواه مربوط یا نامربوط، به هر حال از برابر چشمان شما می‌گذرد. شکست در فیلتر کردن واقعی است. زمانی‌که واردِ جریان شلوغ رسانه‌های اجتماعی می‌شویم، فراخوان بودن Call to Being از نرم‌افزار می‌اید و شما را به پاسخ دعوت می‌کند. این جایی است که بی‌تفاوتی پسامدرن خونسردانه و بی‌دغدغه‌ی نگرشهای خرابکارانه‌وار به پایان می‌رسد. مزاحم نشوید، بی‌معناست ـ ما به هر حال دوست نیستیم. چرا در فیس‌بوک بمانیم؟ توییتر را فراموش کن. اینها گفته‌هایی خونسردانه و با حال است، اما در حال حاضر موضوع ما نیستند. کاربر دیگر در “حالت گیجی و منگی” نیست. سکوت توده‌ها که بودریار در باره‌اش سخن می‌گفت شکسته شده. رسانه‌های اجتماعی ترفندی ذبلانه‌ای برای ناگزیر ساختن آنها به حرف زدن بوده‌اند. ما همه از نو فعال شده‌ایم. وقاحت و هرزگی آرای مشترک و روسپی‌گری روزانه‌ی جزئیات خصوصی اینک به شدت در نرم‌افزار و در میلیاردها کاربر کاشته شده است.

نمونه‌ای که بودریار به کار برد، سنجش آرا بود که به گفته‌ی او ستونهای “هستی موثق اجتماعی” را به لرزه می‌اندازد.” بودریار بینش اندوهبار توده‌ها را به صورت کلیتی از خود بیگانه‌شده با بینشی طنزآلود و شئی ـ مدار جایگزین می‌کند. حال، سی سال پس از شروع دوران رسانه‌ها، این بینش درونی‌می‌شود. در عصر فیس‌بوک، پیوسته می‌توان ـ آن هم بدون شرکت مستقیم مردمان در پرسشنامه‌ها و این و آن ـ از راه بهره‌برداری از کانِ داده‌ها دست به بررسی زد. این محاسبات الگوریتمی در پیش‌زمینه جریان دارد و هر کلیک، لمس کی‌بورد و استفاده از واژه‌ی کلیدی را می‌سنجد. از دید بودریار، این “جذب مثبت در شفافیت کامپیوتر” حتی از بیگانگی بدتر است. ۱۱ همگانpublic ، به بانک داده‌هایی پر از کاربر تبدیل شده است. “نابغه‌ی دیوسرشت اجتماعی” راه دیگری برای ابراز خود جز بازگشت به خیابانها و میدانها با راهنمایی و نظاره‌ی شمار بالایی از دیدگاه‌هایی ندارد که موبایلهای پیشرفته توییت‌کننده و دوربین‌های دیجیتالی تولید می‌کنند. به همان شکلی که بوریارد بازده سنجش آرا را به مثابه انتقام‌گیری زیرکانه‌ی مردمان کوچه و بازار در سامانه‌ی سیاسی/ رسانه‌ای به زیر سئوال برد، ما هم باید حقیقت عینی به اصطلاح داده‌های بزرگی را که از گوگل، توییتر و فیس‌بوک سرچشمه می‌گیرند به زیر سئوال بریم. بیشتر آمدوشد در رسانه‌های اجتماعی از میلیونها کامپیوتری سرچشمه می‌گیرد که دارند با هم سخن می‌گویند. شرکت فعال ده درصد از پایگاه کاربران بالاست. این کاربران از سوی ارتش مردم‌آهنی‌های وظیفه‌شناس و سختکوش نرم‌افزاری یاری می‌شوند. بقیه اکانت‌هاAccounts غیرفعال اند. این همان چیزی است که فلسفه‌ی شئی ـ مدار هنوز باید با آن کنار بیاید: نقد امکان و احتمال بی‌فایده.

همان‌طور که بودریار دهه‌ها پیش از تجربه‌ی رسانه‌ای گفته: سامانه‌ی رسانه‌های اجتماعی دیگر “ما را در حالت گیجی و منگی فرونمی‌کنند.” به جای آن، راه به نرم‌افزارها app و دیگر فرآورده‌های باحال‌تری را نشان‌مان می‌دهند که با برازندگی ما را وادار به فراموش کردن مزه‌ی روزِ دیروز می‌کنند. ما خیلی ساده کلیک و تپ می‌کنیم و می‌کشیم و سکو را تغییر می‌دهیم و چیز دیگری برای سرگرم کردن خود می‌یابیم. این نشان می‌دهد که ما چگونه با خدمات آن لاین برخورد می‌کنیم: آنها را اگر ممکن باشد بر سخت‌افزاری به حال خود رهاشده، باقی می‌گذاریم و به راه خود می‌رویم. هنوز چند هفته نگذشته آیکُن، بوک‌مارک یا پَس‌وورد را فراموش کرده‌ایم. نیاز نداریم برضد رسانه‌های عصر وب. ۲ انقلاب کنیم، با اعتراض آن را به دلیل به اصطلاح سیاست‌های دخالت‌گر در قلمرو خصوصی رها کنیم؛ بیشتر می‌توانیم آن را با اطمینان به دور افکنیم چون می‌دانیم در نهایت به شهرهای خوب قدیمی شبح‌گونه‌ی HTML سالهای هفتاد می‌‌پیوندد.

در اینجا بوردریار وضعیت را در سایه‌ی روزهای گذشته‌ی رسانه‌ها تجزیه و تحلیل می‌کند: “این سرنوشت ماست که تابع سنجش آرا، اطلاعات، تبلیغات، آمار است و پیوسته با درستی‌سنجی آماری پیش‌بینی شده‌ی رفتارمان که در این انکسار دیرپای کوچکترین حرکتهایمان جذب می‌شود رویاروی می‌گردد، ما دیگر با اراده‌ی خودمان رویاروی نمی‌شویم.” او حرکت به سوی هرزگی و وقاحت را که در نمایش دیرپای علاقه‌های شخصی‌مان ساخته می‌شود (در نمونه‌ی ما بر سکوهای رسانه‌های اجتماعی)، به گفت‌وشنود می‌گذارد. گونه‌ای “ازدیاد اجتماعی” وجود دارد، یک “نظربازی پایای گروه در رابطه با خودش: باید تمام مدت بداند چه می‌خواهد … اجتماعی به شکلی وسواسی درگیر خودش می‌شود؛ از راه این خود ـ اطلاع‌رسانی، این خود ـ سرمست کردن دیرپای.” ۱۲

تفاوت میان سالهای ۶۰ وقتی بودریار این رساله‌ها را نوشت، و سی سال دیرتر را می‌توان در این واقعیت یافت که تمامی جنبه‌های زندگی به منطق سنجش آرا آغوش گشوده‌اند. نه تنها در باره‌ی هر رویداد، انگاره یا فرآورده‌ای آرای شخصی خود را داریم، بلکه این داوریهای غیررسمی برای بانکهای داده‌ها و موتورهای جست‌وجو (Search Engines) ارزشمندند. همه شروع به حرف زدن در باره‌ی فرآورده‌ها از زبان خود می‌کنند: دیگر نیازی به انگیزش‌هایی از بیرون ندارند. وقتی توییتر می‌پرسد “چه اتفاقی دارد می‌افتد؟” از پی کل شبح زندگی می‌رود. همه چیز، حتی کم‌ترین جرقه‌ی اطلاعاتی که همگانِ آن لاین، در اختیار گذاشته می‌شود، (به شکلی بالقوه) وارد و مربوط است، آماده‌ی نشاندار شدن به عنوان ویروسی و جریان‌ساز است و سرنوشتش این است که کان‌کاوی داده‌ای شود و آماده است پس از ذخیره شدن با جزئیات دیگر درآمیزد. این تدابیر به تله انداختن به طور کامل نسبت به درونمایه‌ای که مردمان می‌گویند بی‌تفاوت است ـ کی به دنبال دیدگاه‌های شماست؟ این نسبی‌گرایی شبکه‌ است: در پایان تنها فقط داده، داده‌های آنها، آماده‌ی کان‌کاوی شدن، از نودرآمیختن و قالب شدن است. “برنده، هنوز زنده‌ای؟” ۱۳ این به شرکت، به یاد آوردن و فراموش کردن ربطی ندارد. چیزی که انتقال می‌دهیم سیگنال‌های عریانی است که نشان می‌دهد ما هنوز زنده‌ایم.
خوانش شالوده‌شکنانه‌ی رسانه‌های اجتماعی نباید دوباره دست به این کار زند که گفت‌وگوی دوستی را (“از سقراط تا فیس‌بوک”) از نو بخوانند یا خود آن لاین را از هم بدرد. مهم نیست ایستادگی در برابر این وسوسه تا چه اندازه دشوار باشد، اما نظریه‌پردازان باید از تکانه‌ی “بی‌کنشی متقابل” که درونشان گذاشته شده برای فراخواندن یک زنگ تفریح (“تعطیلات خود را آف لاین رزور کنید) دوری گزینند. این موضع کار خودش را کرده است. به جای آن ما به سیبرنتیک ۲ ـ ابتکارها و آغازگری‌هایی مانند پیگیری تا زمان کنفرانس‌های آغازین می‌سیMacy (1325-1332) ـ نیاز داریم، اما این بار با هدف پرس‌وجو در باره‌ی منطق فرهنگی درون رسانه‌های اجتماعی، درون‌گذاشت خود ـ بازاندیشی در رمزگذاری، و این پرسش که چه معماری‌های نرم‌افزاری می‌تواند تولید شود تا به شکلی ریشه‌ای تجربه‌ی اجتماعی آن لاین را دگرگون کند. ما نیازمند درون‌گذاشتی از علوم اجتماعی و مردم‌شناسی نقد‌امیز هستیم، این رشته‌ها باید گفت‌وگویی را با علوم کامپیوتری آغاز کنند. اینکه آیا آغازگری “مطالعات نرم‌افزاری” در حد این وظیفه هست؟ زمان مشخص می‌کند. دانش دیجیتالی مردم‌شناسی با تاکید یک‌سویه روی دیدنی‌کردن داده که با دانش‌پرژوهان مردم‌شناسی که هیچ ‌سوادی از کامیپوتر ندارند ، به عنوان قربانیان بیگناه کار می‌کند، تا اینجا شروع بدی از این نظر بوده است. ما نیازی به ابزار بیشتر نداریم، آنچه لازم است برنامه‌های کلان پژوهشی است که از سوی نظریه‌پردازانی پیش برده شود که از لحاظ تکنولوژیکی باسوادند تا سرانجام نظریه‌ی انتقادی را در صندلی راننده بگذارد. نگرش سربه‌راهانه در هنرها و دانش مردم‌شناسی نسبت به علوم و صنایع سخت‌افزاری باید به پایان رسد.

و چگونه فلسفه می‌تواند در این راستا کمک کند؟ دیگر لازم نیست موضوع مردی باخترزمینی که خود را در معرض نگاه می‌گذارد، تکه تکه شود و با هویت رهایی‌یافته‌ی سیبریcyper یا “آواتار” که گرداگرد دنیاهای مجازی بازی گشت می‌زند مقایسه شود. بازیگران جالب در بازی تازه‌ی رسانه‌ها را می‌توان در سراسر کره‌ی خاکی از افریقا تا برزیل، هندوستان و آسیای خاوری یافت. برای این منظور یک نظریه‌ی پسااستعماری با سوادِ تکنولوژی اطلاعات هنوز باید شکل بگیرد. ما باید درست به چشمانِ آداب اجتماعی به صورت همدلی ـ الکترونیکی بنگریم. چگونه به عواطف آن لاین خود شکل می‌بخشید و آنها را اداره می‌کنید؟ به زبان فلسفه: ما باید پرسش‌گری دریدا در باره‌ی موضوع مربوط به باخترزمین را به نیروی فعال نرم‌افزار غیر مردمی (به صورتی که از سوی برونو لاتور و پیروان نظریه‌ی شبکه بازیگر او توصیف شده) بکشانیم. تنها آن گاه می‌توانیم از سیاست فرهنگی روی‌هم‌گذاران، نقش موتورهای جست‌وجو و جنگهای ویرایشی در ویکی‌پدیا، دریافت بهتری داشته باشیم.

با تاکید روی بزرگ دادهBig Data ، می‌توانیم “نوزایی اجتماعی” را در پرتو جامعه‌شناسی به مثابه “دانش مثبت‌گرای جامعه” بخوانیم. چون هنوز مکتبی انتقادی در دید نیست که بتواند به ما کمک کند تا هاله‌ی اجتماعی شهروند به مثابه کاربر را به درستی بخوانیم. اصطلاح “اجتماعی” به شکل کارسازی در کاهش بدبینانه‌ی آن به هرزگی (پورنو)، خنثی شده است. اجتماعی، با دوباره پاگذاشتن به هستی به صورت مفهومی باحال در گفت‌وشنودهای رسانه‌ای، خود را نه به عنوان مخالف و نه خرده‌فرهنگ متجلی میسازد. اجتماعی، خودِ فرد را به صورت کلیتی تکنولوژکی ـ فرهنگی، تاثیر ویژه‌ی نرم‌افزار، سازمان می‌دهد که با مشخصات فیدبک زمان واقعی معتاد است. در زمینه‌ی اینترنت، اجتماعی نه اشاره ای به پرسش اجتماعی است و نه یادآور پنهانی سوسیالیسم به عنوان برنامه‌ای سیاسی. اجتماعی درست همان چیزی که وانمود می‌کند هست: فرصتی محاسبه شده در زمان ارتباطات به‌همریخته شده. در نهایت اجتماعی، یک نمودار از کار درمی‌آید، مجموعه‌ی کمابیش اتفاقی تماسها روی پرده‌ی شما که مرتب وراجی می‌کند تا شما دخالت کنید و بیانیه‌ی خود را در آنجا بگذارید.


تراکم ورود به فیس بوک در منهتن. میدان تایمز بازنمود بالاترین اوج در نقشه است. کپی‌رایت: آزمایشگاه طراحی اطلاعات فضایی، نیویورک

به برکت سادگی فیس‌بوک، تجربه‌ی آن لاین تجربه‌ای به شدت مردمی است: هدف یافتن دیگری است و نه اطلاعات. آرمان این است که دیگری درست هم‌اکنون آن لاین باشد. ارتباطات زمانی به بهترین شکل کار می‌کند که هفت روز هفته و بیست‌وچهار ساعت، جهانی، در حرکت، سریع و کوتاه باشد. چیزی که بیشتر از همه ستایش می‌شود، دادوستدِ آنی با کاربران “دوست‌شده” با سرعت چَتchat است. این رسانه‌های اجتماعی، در بهترین حالتشان است. از ما دعوت می‌شود که “اندیشه و پنداری را که درست هم اکنون در سر دارید ـ صرفنظر از کیفیت، صرفنظر از اینکه چگونه شما را با اندیشه‌های دیگر پیوند می‌دهد ـ آروغ بزنیم. ۱۴ حضور اجتماعی جوانان در اینجا (بنا به ادبیات دانش‌پژوهانه)، شکست در جوابگویی به وظیفه default است. ما مجسمه‌ای اجتماعی می‌سازیم و سپس آن را به حال خود رها می‌کنیم که کاری است که با بیشتر کارهای هنری مفهومی و شراکتی می‌کنیم، و اجازه می‌دهیم تا با پاک‌کننده‌های گمنام زباله شود. این همانند ایمانی است که در تمامی رسانه‌های اجتماعی درونزادی است: به صورت تجربه‌ی فردی اجتماعِ آن لاین در دهه‌ی پس از ۹ سپتامبر ۱۹۱۱ به یاد آورده می‌شود. و در حالی‌که سرگرمی بعدی حضور ماندگارمان را مصرف می‌کند، با شادمانی به فراموشی سپرده می‌شود.

گفته شده که رسانه‌های اجتماعی تندتر از اجتماعات مجازی رشد کرده‌اند (به همان صورتی که هوارد راین‌گولد در کتاب ۱۳۷۲ خود با همین نام توصیف کرده)، اما در اینجا چه کسی به عکس تاریخی بزرگتر اهمیت می‌دهد؟ بسیاری تردید دارند که فیس‌بوک و توییتر، در تجلیات کنونی خود به صورت سکوهایی برای میلیون‌ها نفر، تجربه‌های موثق آن لاین جمعی تولید کند. چیزی که مهم است موضوعات مُد روز، سکوی بعدی، آخرین نرم‌افزارها apps است. تاریخ‌نگاران سیلیکون ولیSilicon Valley روزی پیدایشِ “سایت‌های شبکه‌سازی اجتماعی” را از خاکسترهای بحران دات.کام توضیح می‌دهند، زمانی که مشتی از بازماندگانِ حاشیه‌های رونق ـ و ـ کساد تجارت الکترونیکی، مفاهیم هنوز زنده‌ی عصر وب ۱ را از نو پیکره‌بندی کردند و روی نیروبخشیدن به کاربر به مثابه تولیدکننده‌ی درونمایه تاکید کردند. راز وب ۲ که در ۲۰۰۳ بیرون داده شد درآمیختن آپ‌لودهای (رایگانِ) مواد دیجیتالی با توانایی اظهار نظر کردن در باره‌ی تلاشهای دیگران بود. فعالیت متقابل همیشه از این دو جزء ساخته می‌شود: کنش و واکنش. کریس کری رسانه‌ی اجتماعی را ” فورمَت‌های ارتباطی” تعریف می‌کند “که درنمایه‌ی تولید شده از سوی کاربر را منتشر می‌کند که اجازه‌‌ی سطحی از تعامل را به کاربر می‌دهد.” تعریفی مشکل‌ساز که می‌تواند بیشترِ فرهنگِ آغازین کامپیوتر را دربرگیرد. ۱۵. کافی نیست که رسانه‌ی اجتماعی را به آپ‌لود کردن و ارتقای خود محدود کرد. این فیدبک شخصی فرد به فرد و عناصر پراکنده‌کردن ویروسی در مقیاس کوچک است که اهمیت دارد.

همان‌طور که اندرو کین در سرگیجه‌ی دیجیتالی (۲۰۱۲) نشان می‌دهد، اجتماعی در رسانه‌ی اجتماعی نخستین و بزرگترین ظرف خالی است؛ او کلیشه‌ی تو خالی سرمشق‌گونه را شاهد می‌آورد که می‌گوید اینترنت “بافت پیوندی زندگی سده‌ی بیست و یکم می‌شود.” بنا به کین، اجتماعی موجی خیرابی می‌شود که دارد همه چیز را در مسیرش صاف می‌کند. کین هشدار می‌دهد که ما به آینده‌ای اجتماعی‌ستیز می‌رسیم که مشخصه‌اش “تنهایی مردم تک‌افتاده در جمعیتی پیوندزده” است. ۱۶ زندانی شده در قفس‌های نرم‌افزاری فیس‌بوک، گوگل و کلون‌‌های آنها، کاربران تشویق می‌شوند تا زندگی اجتماعی خود را به “درمیان گذاشتن” اطلاعات کاهش دهند. شهروند خود ـ میانجی‌کننده پیوسته حالت وجودی خود را به گوش گروهی بی‌شکل و لال از “دوستان” می‌رساند. کین جزئی از شمار فزاینده‌ی منتقدان (بیشتر) امریکایی است که به ما در باره‌ی اثرات کناری به کارگیری گسترده‌ی رسانه‌ی اجتماعی هشدار می‌دهد. از دعوای شرلی ترکل در باره‌ی تنهایی، هشدارهای نیکولاس کار در باره‌ی از میان رفتن توانمندی مغز و توانایی تمرکز، تا نقد دنیای آرمان‌شهریِ ان.جی.اّ ایوژنی موروزوف، تا دل‌نگرانی و دغدغه‌ی جارون لانییِر در باره‌ی از میان رفتن آفرینندگی و خلاقیت، چیزی که این شارحان را یکی می‌کند، دوری‌گزیدن آنها از چیزی است که اجتماعی چه چیز دیگر می‌تواند باشد، اگر با فیس‌بوک و توییتر تعریف نشوند. مشکل در اینجا سرشت برهم‌زننده‌ی اجتماعی است که به صورت انقلاب در برابر برنامه‌ی کاری ناشناخته و ناخواسته بازمی‌گردد: خشکه‌مذهبی ناروشن، مردم‌باور (پوپولیست) رادیکال که با “پندار، رفتار یا سبکی که از فردی به فرد دیگر در فرهنگ انتقال می‌یابد memes و به درد هیچ چیز نمی‌خورد برانگیخته می‌شود.

دیگری به عنوان فرصت، کانال یا بازدارنده؟ خودتان برگزینید. هرگز تا به این اندازه آسان نبود که محیط‌های شخصی کسی “به شکلی خودکار وصف شود.” ما آمار بلاگ‌مان و نام‌برده‌شده‌های توییتر را دنبال می‌کنیم، دوستانِ دوستان را در فیس‌بوک چک می‌کنیم یا برای خرید به ای‌بی e-Bay می‌رویم تا چند صد “دوست” بخریم که سپس آخرین عکسهای گذاشته شده‌ی ما را “لایک” می‌کنند و وزوزی را در باره‌ی آخرین لباس‌مان به راه می‌اندازند. گوش دهید که دیو وینر آینده‌ی اخبار را چگونه می‌بیند: “رودخانه‌ای را شروع کنید که خوراکهای بلاگ‌دارانی را که شما از همه بیشتر می‌ستایید، و دیگر منابع خبری را که آنها می‌خوانند گردآوری می‌کند. منابع را با خوانندگان خود سهیم می‌شود، می‌فهمید که کمابیش هیچ‌کس نه یک منبع تمام عیار است و نه خواننده‌ی تمام عیار. همه‌ را با هم قاطی کنید. سوپی از انگاره‌ها درست کنید و آن را مرتب بچشید. با تمام شتاب ممکن، و تا آنجا که می‌شود به شکل اتوماتیک، تمام کسانی را که برایتان مهم هستند به شکلی به هم پیوند زنید و پدال را روی فلز بگذارید و پایتان را از روی ترمز بردارید.” ۱۷ این روشی است که برنامه‌ریزان این روزها همه چیز را با رمز به شکلی شل‌وول به هم می‌چسبانند. پیوند زدن افراد را به شئی‌ داده‌ها به افراد. این اجتماعی در امروز است.

۱ Chris Chesher, “How Computer Networks Became Social,” in Chris Chesher, Kate Crawford, and Anne Dunn, Internet Transformations: Language, Technology, Media and Power (forthcoming from Palgrave Macmillan in 2014).

۲ Jean Baudrillard, “The Masses: Implosion of the Social in the Media,” New Literary History 16:3 (John Hopkins University Press, 1985), 1. See →.

۳ تمام بازگفته‌ها در این بند و بند بعدی از اعلامیه‌ی مایکل هاردت و آنتونیو نگری است (نیویورک، آرگو ـ ناویس، ۲۰۱۲)،۱۸-۲۰

۴ همانجا، ص.۳۵ (هر دو بازگفته)

۵- ر.ش به دادوستد “پرسشِ ۱۰۰ میلیاردری فیس‌بوک: آیا سرمایه‌داری از “ازدیاد ارزش” جان سالم به در می‌برد؟” که روی فهرست ای‌میل نت‌تایم در اوایل مارچ ۲۰۱۲ دیده شد. برایان هولمز در پست‌های متفاوت می‌نویسد: “چیزی که من در گفت‌وگو در باره‌ی به اصطلاح وب ۲ بسیار محدودکننده یافتم، کاربرد برداشت مارکس از استثمار به مفهوم دقیق وازه بود، جایی که نیروی کارتان در تولید کالا از شما بیگانه می‌شود و در عوض شما ارزش دادوستد می‌یابید”… “سالهاست که من با از سر باز زدن به اندیشه‌ورزی بسیار رایج سرخورده شده‌ام. بخش دلسردکننده این است که بر اساس کار بزرگترین فیلسوف سیاسی اروپا کارل مارکس استوار است. در این گفته نهفته که رسانه‌های اجتماعی شما را استثمار می‌کنند، که بازی، کار است و فیس‌بوک شرکت تازه‌ی موتور فورد است…. “دستگاه به تله انداختن” که دولوز و گوآتاری معرفی کردند و از سوی هواخواهان خودمختاری و گروه‌های توده‌ها در پاریس به اقتصاد واقعی سیاسی تکامل یافت، کاری بسیار همانند آن را می‌کند، هر چند بدون کاربرد مفهوم استثمار” … “رسانه‌های اجتماعی به صورتی شما را استثمار نمی‌کنند که یک رئیس. به شکلی موکدانه آمارهایی در باره‌ی راههای به‌کارگیری نیروها و خواست‌های مردمی‌ شما و دوستانتان و طرف‌های نامه‌نویسی‌هایتان به شرکتهای نابه‌کاری می‌فروشند که می‌کوشند توجه شما را به دست آورند، رفتار شما را شرطی کنند و شما را از پولتان جدا سازند. از این لحاظ، می‌کوشد شما را کنترل کند و شما برای آن ارزش می‌آفرینید. با اینحال این تمام اتفاقی که می‌افتد نیست. چون شما هم کاری با آن می‌کنید، کاری که مال خودتان است. نکته‌ی دلسردکننده در نظریه‌های بازی‌کار و این و آن این است که آنها از این بازشناسی سر باز می‌زنند که تمامی ما، گذشته از اینکه استثمار و کنترل می‌شویم، مایه‌های سرریزکننده‌ی انرژی بالقوه خودمختار بارور هستیم. سر باز زدن از اندیشدین در این باره ـ سر باز زدنی که متاسفانه بیشتر در چپ گردش دارد ـ آن پتانسیل خودمختار را کاووش نشده و تا حدی تحقق‌نیافته رها می‌کند.”

۶ Eva Illouz, Cold Intimacies: The Making of Emotional Capitalism, (Cambridge: Polity Press, 2007).

۷ Private email correspondence, March 5, 2012.

۸ Albert Benschop, “Virtual Communities.” See →.

۹ See Robert Pfaller, Ästhetik der Interpassivität (Hamburg: Plilo Fine Arts, 2008) (in German) and Gijs van Oenen, Nu even niet! Over de interpassieve samenleving (Amsterdam: van Gennep, 2011) (in Dutch).

۱۰ See Avital Ronell, The Telephone Book (Lincoln, Nebraska: University of Nebraska Press, 1989).

۱۱ Jean Baudrillard, “The Masses: Implosion of the Social in the Media,” New Literary History, 16:3 (John Hopkins University Press, 1985), 5.

۱۲ Ibid., 580.

۱۳ Standard phrase uttered by Professor Professor, a Bavarian character who speaks English with a heavy German accent in the BBC animated series “The Secret Show” from 2007.

۱۴ See →.

۱۵ Read more at →.

۱۶ Andrew Keen, Digital Vertigo (New York: St. Martin’s Press, 2012), 13.

۱۷ See →.

گیرت لونیک، نظریه‌پرداز و منقد هلندی استرالیایی، پروفسور دانشکده فوق‌لیسانس اروپا، پرفسور پژوهش در دانشکده هوج آمستردام و مدیر بنیان‌گذار نهاد فرهنگ‌های شبکه‌ای و استادیار مطالعات رسانه‌ای (رسانه‌های تازه) دانشگاه آمستردام است. لوینک نویسنده‌ی تار تاریک (۲۰۰۲)، نخستین کسادی من (۲۰۰۳) و اظهارنظرهای صفر (۲۰۰۷) است. به تازگی یکی از سازماندهنگان رویدادها و انتشاراتی در باره‌ی پژوهش ویکی‌پدیا، ویدئو آن لاین و فرهنگ پژوهش بوده است. کتابی که در دست نوشتن دارد در باره‌ی پیدایش “هرمنوتیک مردم‌پسندانه” در داخل وب ۲، فرهنگهای اظهارنظر در مقیاس بزرگ و جایگاه جابه‌جا شونده‌ی (مطالعات) رسانه‌های تازه در درون دانش مردم‌شناسی است.