ژئوپلیتیک و هنر امروز بخش یک

ز ویرانی نمایندگی تا نجات دادن واقعی

ایرمگارد اِمِلهاینز

منبع: سایت هنری ای ـ فلاکس

برگردان: رؤیا منجم

در سالهای شصت و هفتاد میلادی، سیاسی کردن به معنای موضع‌گیری، جاانداختن و پیروی از برنامه‌ای سیاسی، شرکت در مبارزه‌ی مسلحانه، در اختیارگذاشتن کاردانی‌ها و زبردستی‌ها (از جمله هنر) در خدمت انقلاب، پیکار به نام افق سوسیالیسم دولتی و رفتار کردن در هم‌بستگی با مبارزه و ستیز با امپریالیسم و استعمار بود. هنرمندان و شبکه‌های مبارز از راه گرایش‌های سیاسی به سوی هم کشیده می‌شدند و فلسطین و ویتنام و شیلی نماد پیکار با امپریالیسم بودند. این شکل سیاسی کردن به آیینِ زیبایی‌شناسانه‌ی آوانگاردگرایی، ستیزه‌گری، انتقاد، برتری‌ستیزی، و نگاه داشتن خاطرات دوران پس از استعمار و اعلامیه‌پراکنی در چارچوب سیاست بازنمایی در سطح بین‌المللی برگردانده و ترجمه می‌شد. با وجود این، از آن زمان تاکنون این گونه سیاست دیگر گونه‌ای ملی‌گرایی پرخشونت درک‌ودریافت می‌شود که به شکل‌گیری دولت‌های اقتدارگرا و زیبایی‌شناسی تبلیغاتی رسید. سیاست از اقتصاد سیاسی نولیبرال‌شده‌و از فرهنگ جدایی‌ناپذیر شده است.

در درون ویرانه‌ی نمایندگی، آنچه در گذشته «بیرون» سرمایه‌داری بود ـ مانند به حاشیه رانده شدگی، ناروالی جنسی، یا نژاد ـ به شکلی نمادین در آن گنجانده و از گنجایش‌اش برای برهمزدن و ستیز ناکام گشته است. شکل‌های دِگَربودگی ناپدید و در گزینه‌های «سبک‌زندگی» گنجانیده شده است. طبقه‌ی تهیدست، افقِ تار و پوشیده‌ای است که از جریان‌های سرمایه‌داری جهانی بُریده شده است و این طبقه به دور از آن‌که شخصیتی سیاسی باشد، گاه موضوع توسعه، هنر محیطی (۱) دلجویی و آرام‌سازی، بهبود وضعیت و پروژه‌های ساخت‌وسازهای اجتماعی می‌شود. افق رهایی‌بخشنده‌ی آن در کارآفرینی نهفته است. از این گذشته، سیاست در سده‌ی بیست‌ویکم دیگر نمایندگی‌‌کننده نیست،‌ بلکه برخی از نظریه‌پردازان به آن «پساسیاست» می‌گویند. با پیروی از جودی دینJodi Dean ، معنایش این است که بلندپروازی سیاست اکنون یک مردم‌سالاری سطحی است که ستیز (آنتاگونیسم) را خنثی و کرانه‌ها و سازوکارهای بیرون‌گذاری را انکار و نکوهش می‌کند. بنابراین «پساسیاست» به معنای رَدِ تقسیم بنیادین مشروط‌کننده‌ی سیاست است، زیرا برابری به معنای دربرگرفتن، احترام و حق‌وحقوق شده است. «پساسیاست» به معنای سیاست هم‌رأیی، پایان ایدئولوژی، پژمرده شدن نولیبرالی دولت در برخی حوزه‌ها و نیروگرفتن آن در حوزه‌های استراتژیک دیگر و مالی‌کردن اقتصاد است. (۲)

تا آنجا که دمکراسی هدفِ کنشِ سیاسی شده، دیدنی‌بودن مشخصه‌ی کلیدی گشته است. این شکل سیاسی‌کردن این‌را از پیش بایسته می‌پندارد که جابه‌جایی علائم می‌تواند به ناپایدارکردن یا بسیج مردمان یاری رساند، و ابزاری برای به بیان درآوردن‌هایی در اختیار بگذارد که به اهداف سیاسی خاص یاری رساند. در نتیجه، تولید فرهنگی از کنشِ سیاسی جداناشدنی شده است. از این گذشته باید آنچه را که بسیج‌های سراسری ۲۰۱۱ـ۲۰۱۳ روشن ساخت در نظر داشت: شکافِ عظیمی که میان حکومت (احزاب سیاسی، انتخابات، نهادها) و شکل‌های واقعی وجود دارد که از راه آنها بر ما فرمانروایی و حکومت می‌شود و ـ بنا به منافع سازمان‌ها و شرکت‌های تجارت بین‌‌المللی ـ به زندگی‌های ما و راه‌های درآمد ما شکل می‌بخشد. از سال‌های ۲۰۰۰ Que se vayan todo یا «آنها همه باید بروند» شعارِ خیابان‌های آرژانتین بوده است، حتی زمانی‌که آنها همه در نهایت سرجای خود باقی می‌مانند. در مصر، میدان تقسیم سر مبارک را به بالای دار برد و جنبش تمرد (شورش) سَرِ مورسی را. اراده‌ی جمعی در خیابان‌ها بازخواهی شد و با این حال هدف مردمان این نبود که سازمان بیابند و قدرت را به دست گیرند، زیرا اولاْ قدرت این خیال را می‌آفریند که گِردآمدن و تظاهرات برای تغییر چیزها کافی است و دوم چون سیاست دیگر به عنوان نماینده کار نمی‌کند.

اگر شکل‌های سنتی قدرت، نمایندگی بود که در نهادها و افراد جای داشت، اکنون سیاست در زیرساخت (شاهراه، سوپرمارکت، نرم‌افزار، فیبر نوری، مرکز داده‌ها، شرکت‌های دراختیارگذارنده‌ی انرژی و آب) پنهان است و در قالبِ‌آرایه‌های فضایی مادیت می‌یابد. شکل‌های پسانمایندگیِ قدرت، خود را به صورت سازمان، طرح و پیکره‌‌بندی دنیا متجلی می‌کند، این‌شکل‌های قدرت به جای آنکه نمایندگی‌کننده و شخصی باشد، معمارانه و غیرشخصی است. (۳) از این گذشته سیاستی پساایدئدولوژیکی است که به این معناست گرایش انتقادی، حرکت نمادین، موضع‌گیری سیاسی و زندگی روزمره سراسر از هم جداشده‌اند. این جداشدگی به ستیزهای فراگیری می‌رسد: نکوهشِ گرسنگی در افریقا، و در عین حالِ نوشیدن قهوه در استارباکس، ابراز هم‌بستگی با فلسطینی‌ها در غزه، و در عین حال مصرف کالاهای اسرائیلی، تظاهرات در ستیز با خشونت، و در عین حال استثمار کارمندان خود، ستیز با بردگی، و در عین حال خریدن پوشاکی که به دست مردمان به بردگی‌کشیده شده در آسیای جنوب خاوری تولید می‌شود، ابراز نگرانی برای گرم شدن کره‌ی زمین، و در عین حال خریدن خوراک در سوپرمارکت‌ها، درخواست سرمایه از دولت و شرکت‌ها برای تولید پروژه‌هایی که از آنها انتقاد می‌کنند. مشخصه‌ی دوران پساسیاسی و پساایدپولوژیکی ما تفاوت شدید میان موضع‌گیری سیاسی، کنشِ سیاسی و حرکت نمادین است.

در آنچه پیش رو دارید می‌خواهم به دگرگونی‌های مبارزه‌طلبانه‌در چارچوب جابه‌جایی از نمایندگی تا پساسیاست و پساایدئولوژی به صورتی بپردازم که در هنر سیاسی‌شده‌ی دهه‌های تازه متجلی می‌شود. این جابه‌جایی دربرگیرنده‌ی گذار از ویرانی نمایندگی به سیاستِ معقول، از بین‌المللی‌گرایی تا چندفرهنگ‌گرایی، ستیز با جهانی‌شدن و تولید هنری تازه‌ای است که جدا از آن‌که تکلیف دیدنی کردن نادیدنی را بر دوش می‌گیرد، شکل‌های نجات دادن واقعیت، اجتماعات خودسازماندهنده‌ی زودگذر، بهبود شرایط زندگی و کار و به خیال درآوردن شکل‌های تازه‌ی سازمان‌یافتگی اجتماعی، درمان‌های اجتماعی و هنر سودمند را پیشنهاد داده است. یکی از پرسش‌هایی که بی‌درنگ باید پرسیده شود به نقشی بازمی‌گردد که هنر امروز در ژئوپُلیتیک بازی می‌کند، اگر دنیای هنر را به عنوان یک صنعت، به عنوان منادی نولیبرالیسم و به عنوان ابزاری برای آرام‌سازی، هنجازسازی و داراپسند ‌کردنGentrification در نظر بگیریم. آیا ملت ـ دولت هنوز می‌تواند به عنوان ظرف مبارزات جهانی‌شده کار کند؟ آیا هنر سیاسی و مبارزه‌طلبی سالهای ۶۰ و ۷۰ می‌تواند در این مبارزات سهمی داشته باشد؟ (۴)


ژیل دولوز و میشل فوکو در گفت‌وگویی در باره‌ی جابه‌جایی در مبارزه‌طلبی و کاربردهای ضمنی آنها در گفت‌وگویی همگانی»، ۴ مارس ۱۹۷۲

ویرانی نمایندگی

از یک سده‌ی پیش تا سالهای ۱۹۶۰، کنش سیاسی در قالب اتحادیه‌ها، احزاب‌و اجتماعات هستی داشت و دربرگیرنده‌ی شرکت در تظاهرات و سازماندهی اعتصاب‌ها، گردهم‌آیی‌ها و راهپیمایی‌ها بود. مبارزه‌طلبان در این چارچوب اعلامیه‌و جزوه‌بیرون می‌دادند و سخنرانی می‌کردند ـ چیزی که تولیدِ «ناآرامی» توصیف می‌شد. برای نمونه لوسی پارسونز Lucy Parsons عضو حزب کمونیست بود و ناآرامی‌برانگیزِ خستگی‌ناپذیری که به اتحادیه زنان کارگر شیکاگو هم تعلق داشت و در ۱۸۷۷ به حزب کارگران سوسیالیست پیوست. پارسونز به سراسر ایالات متحده‌ی امریکا سفر کرد و یکی از رهبران کارگری شناخته شده و یکی از مدافعان اصلی آنارشیسم، سیاه‌پوستان و حقوق روسپیان گشت. (۵) مبارزه‌طلب دیگر فیلسوف فرانسوی سیمون ویلSimon Weil است که در پی آن بود از قلمرو سخنرانی‌های سیاست‌زده فراتر رود (هرچند در گردهم‌آیی‌های کارگران در لو پوی Lu Puy، جایی که فلسفه درس می‌داد، سخنرانی می‌کرد) و در کار کارخانه‌ای و دهقانی و مبارزه‌ی مسلحانه با ارتش جمهوری‌خواه، در اسپانیا شرکت داشت. در سالهای ۱۹۶۰ جابه‌جایی مهمی در درگیری سیاسی، به ویژه پس از ماه مه ۶۸ روی داد. با دنبال کردن ردپای ویل ـ و در ستیز با ژان پل سارتر که کنش و فلسفه‌ی مبارزه‌طلبانه را از هم جدا نگاه می‌داشت ـ کسانی مانند اولریک ماینهوف روزنامه‌نگار، رژی دوبری فیلسوف و ماسائو آداچی فیلم‌ساز، حزب را به عنوان ظرفی برای سیاست پیشرو دورزدند و در پی یپونددادن نظریه‌و عمل به شکلی مستقیم درگیر مبارزه‌ی مسلحانه شدند. دانشجویان مائویی هم حزب را نفی کردند و دوش به دوش کارگران و دهقانان کار کردند و دیگر بر خلاف آنچه لنین در نوشته‌اش «چه باید کرد؟» تجویز کرده بود به دنبال این نبودند که پیشاپیش آنها پیکارگری کنند، بلکه می‌خواستند از آنها بیاموزند.

ژیل دولوز و میشل فوکو از جابه‌جایی‌ها در مبارزه‌طلبی‌و کاربردهای همگانی آن در گفت‌وگوی همگانی ۴ مارس ۱۹۷۲ (۶) سخن گفتند. پرسش نقش روشنفکران در رابطه با مبارزات دانشجویان، کارگران و زندانیان را پیش کشیدند. در آن سخنرانی دولوز از دو گونه روشنفکرانِ درگیر سیاست سخن گفت: «مطرودین» که در کنش‌هایی درگیر می‌شوند که جامعه‌ی بورژوازی آن‌را هرزه یا «غیراخلاقی» می‌بیند (یعنی ژان ژنه) و «سوسیالیست‌ها» که از گفت‌وگو برای آشکار کردن راستی‌ودرستی‌های ویژه سود می‌جویند (یعنی روزا لوکزامبورگ). روشنفکران به شکلی سنتی نقش دوم را در پیش گرفتند و به عنوان «آگاهی مردمان» خدمت کردند. رویدادهای ماه مه ۱۹۶۸ این هشیاری را نشان داد که توده‌ها نیازی ندارند که روشنفکران آنها را نمایندگی کنند یا شکل‌های گوناگون ستمدیدگی و خفقان آنها را توصیف کنند. برای دولوز، نقش روشنفکر دیگر این نبود که خود را پیشاپیش کارگران بگذارد، بلکه شکل‌های قدرتی را به ستیزه کشاند که روشنفکران را در جایگاه تولیدکنندگان دانش و شناخت می‌گذارد. بنابراین چیزی که مه ۶۸ به دشواری انداخت درست همان برداشت «آگاهی نمایندگی» بود. روشنفکران می‌دانستند چگونه گفت‌وگوهای قدرت را در زیر نقاب «دانش و شناخت» «آگاهی» و «راستی‌ودرستی» (حقیقت) ترویج می‌کنند برای فوکو و دولوز هیچ‌گونه نمایندگی نمی‌توانست وجود داشته باشد، نه به این دلیل که هیچ معنادهنده‌ای‌ «کهن‌گرایی« (archaism) نبود که بتواند گروهی را بنا به منافع مشترک گرد هم آورد،‌ بلکه چون در «سخن گفتن برای دیگران» همواره خواستِ ناخودآگاهی برای: دانستن، از آنِ خود کردن و قدرت داشتن روی دیگری، گرفتن حق خودآگاهی از او، در کار است.


گیلرمو گومز ـ پنیا، اعلامیه نافرمانبرداری شاعرانه، ۲۰۰۶، ویدئو، این نگاره از آنِ هنرمند است و با سپاس از بانک داده‌های ویدئو

فوکو و دولوز به این ترتیب تکلیف سازماندهی مبارزاتِ فراسوی نمایندگی و «آگاهی طبقاتی» را به روشنفکران دادند. مبارزه‌طلبی را به عنوان موضوع نکوهش، ابراز با صدای بلند، یافتن هدف‌ها و آماج، و آفریدن دست‌افزارهایی برای پیکار با شکل‌های متفاوت قدرت و ستم‌‌گری، پیش کشیدند. این مسیر را برای آرایه‌ای از مبارزه‌های متفاوت فراسوی آگاهی طبقاتی باز کرده که ریشه در عرصه‌های فرهنگی و اجتماعی دارد، و هم‌چنین برای سیاست اطلاعات‌ستیزی که به رسانه‌های توده‌ای به عنوان مکانِ دست‌اندازی و دخالت مبارزه‌طلبانه، امتیازا می‌داد. مباره‌طلبی‌های سیاسی کوچک، روندهای زیردست‌کردن و منکوب کردنی را هدف می‌گرفت که به افراد نقش‌ها، کارکردها و هویت‌هایی می‌داد که با شکل معینی از قدرت منکوب و زیردست می‌شدند. این مبارزات به دنبال سودجستن از منطق منکوب‌کردن برای سازمان دادن خودآگاهی مبارزه‌طلبانه، ساختن یک زیردست یا ذهنیتِ از لحاظ سیاسی شکل‌گرفته‌ای بود که بتواند با روند منکوب کردن رویارویی کند. در قلمرو هنر، پس از جابه‌حایی‌هایی که ویرانی نمایندگی زیبایی‌شناسانه ـ‌سیاسی به وجود آورد (که در فلسفه به صورت نظریه‌ی پساساختارگرایی متجلی شد) هنرمندان راهکارهای هنر مفهومی را رشد دادند که از مادیت درآوردن شئی هنری را هدف می‌گرفت تا در برابر افزایش جایگاهش به عنوان کالا ایستادگی کنند. از راه نقد نهادی، شرایط تولید هنری را به پرسش کشاندند و از راه آموزش بینندگی، هنر (بیشتر ودیدئو) ساختند که به دنبال رویارویی با تماشایی بود.


Mejor Vida Corp متعلق به مینروا کوئواس به یکی از بینندگان نمایشگاه کارت دانشجویی پیش‌کش می‌کند، ۲۰۱۲.

از امپریالیسم ستیزی تا جشن جهانی تفاوت

موازی با مبارزات دانشجویی و کارگری در اروپا، امپریالیسم‌ستیزی و نیردهای استعمارزدایی در جهان سوم در جریان بود که به دنبال جاانداختن گزینه‌هایی به جز سرمایه‌داری باخترزمینی می‌گشت. کوبا، چین، فلسطین، شیلی، و ویتنام مرجع‌های کلیدی در سالهای هفتاد میلادی بودند. کمونیسم «پنداره‌‌ی زنده» افقی بود که باور، شور و اراده‌ی بخش بزرگی از انقلاب را بسیج می‌کرد و الهام‌بخش هم‌بستگی و دوری از دنیای باخترزمینی بود. (۷) شخصیت‌های سیاسی که از امپریالیسم‌ستیزی ‌بیرون آمدند، دهقان یا از اهالی حلبی‌آباد، یا استعمارزده‌ی نیروگرفته‌ای بود که برای رهایی خود با امپراطوری پیکار می‌کرد. با این حال تا سالهای ۱۹۸۰ موضوع و پروژه‌ی انقلابی امپریالیسم‌ستیزی، دیگر به عنوان گونه‌ای کجراهی سوسیالیسمِ به تباهی رسیده رد شد. شکل تازه و از ایدئولوژی درآورده شده‌ی رهایی دنیای سوم، فراسوی تقسیم‌بندی بین‌المللی کار و شخصیت کارگر به عنوان یک زیردست از لحاظ سیاسی خودتعریف شده، مورد تاکید قرار گرفت.

امپریالیسم‌ستیزی به معنای ضمنی جهانی کردن آرمان یا نام دادن به یک اشتباه سیاسی بود: «تیره روزان زمین» که برای دوره‌ی خاصی از تاریخ به عنوان شخصیت‌پردازی تازه‌ای از «مردمان» به مفهوم سیاسی، پدید آمد. اما گونه‌ی تازه‌ای از مردم‌گرایی اخلاقی چیره گشت که همدلی انقلابی و سایسی را با دلسوزی و خشم اخلاقی جایگزین و شکل خشم اخلاقی را به عواطف سیاسی در چارچوب حقوق مردمی تغییر داد. (۸)

این به شخصیت‌های دگربودگی alerity در سالهای ۱۹۸۰ و ۹۰ رسید: «دیگری رنج‌بر» که نیازمند نجات است و دون‌پایه و زیردستِ subalternپسااستعماری که خواستار تاوان و ‪جبران بود، با این پیش‌پنداشت که دیده‌شدن با رهایی دنبال می‌شود. این شخصیت‌ها، زیردست‌های از لحاظ قومی خودتعریف شده‌ی‌پسااستعماری شدند و خود خود را نمایندگی می‌کردند و برای بازشناسی و جایگاهی مبارزه می‌کردند که از آن بتوانند در باره‌ی روایت‌های سرکوب‌شده، ناشنیده و فرموش‌شده‌شان سخن بگویند:‌ «من سخن می‌گویم پس من هستم»، چیزی بود که گیلرمو گومز پنیاGuillermo Gomez-Pena در اعلامیه‌ی نافرمانبرداری شاعرانه‌ خود به بیان درآورد تا از نمایندگی هویت‌هایی دوری کند که بر کهن‌گرایی archaism(یا به قول گیاتری اسپیواک «جوهرگرایی‌هایی») بنیان نهاده شده بود که گفتارهای «دیگری» جامعه‌ی باخترزمینی را از راه ملی‌گرایی‌ها، اسطوره‌ها و دیگر روایت‌های خاص قومی رواج می‌داد، در سالهای ۱۹۸۰ نظریه‌پردازان پسااستعماری ساختار ناهمسان (افتراقی) هویت را پیش کشیدند که در آن هویت به این صورت به اندیشه درمی‌آمد که همواره در روند شکل‌گیری است و از راه ابهام و «پاره‌پاره کردن» ساخته می‌شود. (۹) چیزی که بنا به هومی بابا از لحاظ سیاسی حیاتی شد، به بیان درآوردنِ «لحظه‌های میان‌نهادهinterestitial moments » یا روندهایی بود که در به بیان درآوردن تفاوت‌ها تولید می‌شد. برای بابا «فضاهای سوم» می‌تواند پروراندن نمایندگی «اجتماعی communal » را میسر کند، «نشانه‌های تازه‌ای» از تفاوت فرهنگی به عنوان «مکان‌های همکاری» تولید کند. (۱۰) با وجود این، مفهوم «تفاوت» پیش‌پاافتاده و سطحی شد و در دنیای هنر به صورت دوسالانه‌ها در گوشه‌های حاشیه‌ای دنیا تا اواخر سالهای ۱۹۹۰ متجلی می‌شد و تا حدی آرمان‌شهرِ چندفرهنگی جهانی‌شدن را برآورده می کرد.

با الگوی هنر محیطیِ دوسالانه، فضا از لحاظ شناخت‌شناسی پرمایه دیده می‌شد؛ انتقال تجربه‌ها یا دست‌اندازی در روندهای روزمره بر نمایندگی چیره گشت. هنر محیطی به دنبال تزریق نقد اجتماعی به درون هر روز بود. با این حال، هنر محیطی به عنوان بیانیه‌ای اخلاقی، کرانه‌ی تأثیر سیاسی خود شد. با کرانمند بودن به دنیای هنر، اختلاف‌ها را در اختیار می‌گذاشت و به توانمندی‌ها اشاره می‌کرد، اما در تعدیل پیش‌زمینه‌‌ی آشوب سیاسی کم آورد و حتی باعث خشونت شناخت‌شناسانه نسبت به محیط مورد نظر گشت. هنر محیطی تا آنجا رهایی‌بخش بود که به جابه‌جایی هویت‌های جوهری‌‌شده‌ی ملت ـ دولت نیروبخشیده بود و امکان داشتن چندین هویت، وفاداری‌ها و تعهدهای چندگانه و معانی تازه‌ای را باب کرد. این با آنچه که سوزان باک مورس خیال‌پردازی جبرانی توصیف می‌کند و به پاره‌پاره‌شدن شدت‌یافته و بیگانگی اقتصاد گسترش‌یافته‌ی بازار پاسخ می‌داد برانگیخته شد. (۱۱) بنابراین در دنیای «دوسالانه‌شده‌ی» هنر، چندفرهنگ‌گرایی، چندصدایی و در حاشیه‌بودن، در واقع برتری‌ سفیدپوستان را تا جایی تایید می‌کرد که کشاکشِ اخلاقی برای بازشناسی را بیان می‌کرد. با در نظر گرفتن این‌که هویت‌های آب‌گونه با امتیاز بسیج‌کردن، شدنی شده‌اند و بنابراین رابطه‌ی خاصی با قدرت دارند، تقسیم طبقاتی تازه‌ای بر پایه‌ی درجات چنبش‌پذیری جاافتاد: از یک سو یک طبقه‌ی فراملی کارگران فرهنگی با دسترسی نرم و گذار امن که به دگرجای روندهای جهانی می‌اندیشید، از سوی دیگر کارگران مهاجر و پناه‌جوهایی که به عنوان «غیرقانونی‌ها» برای زنده ماندن از مرزها می‌گذشتند.

زیبایی شناسی جهانی‌گریز globophobic و رسانه‌های تاکتیکی

با فروپاشی اتحاد جماهیر شوری در ۱۹۸۹، افق سیاسی کمونیسم به عنوان یک نوید، آرمان‌شهر، سازه‌ای روشنفکرانه و دید و بینش سیاسی از میان رفت و جایگاه و رویدادی در تاریخ واقعی گشت، تجربه‌ای فاجعه‌بار که در دیکتاتوری‌های استبدادی و خودکامه جلوه یافت. (۱۲) با به کار بردن سیاست‌های نولیبرالی و امضا شدن پیمان‌های تجارت آزاد در سراسر دنیا، جنبشِ ستیز با جهانی شدن در میانه‌ی سالهای ۱۹۹۰ پا به هستی گذاشت که با اصلاحات نولیبرال مخالفت می‌کرد و برای تجارت عادلانه و دادگرانه، توسعه‌ی پایدار، حقوق مردم (بشر) و پاسخ‌گوبودن شرکت‌ها می‌رزمید. با پیروی از بریان هولمس، این جنبش نخستین تلاش برای پاسخی فراگیر و شبکه‌ای به بی‌نظمی و هرج‌ومرج سیستم دنیایی پس از سال ۸۹ بود. در این چارچوب، سرمایه‌داری‌ستیزان کوتاهی‌های روش حکومتی نولیبرال را از آرایه‌ای از جایگاه‌های متفاوت : اقتدارگرایان دمکراتیک، آزادی‌دوستانِ مرزستیز و کینزین‌های بیشتر سنتی و اتحادیه‌مدار، به نقد می‌کشاندند. (۱۳) جنبش ستیز با جهانی شدن خود را به صورت پایگاهی اجتماعی برای نقد سرمایه‌داری شرکتی، جهانی‌کردن و قدرت رشدیابنده‌ی سیاسی شرکت‌های چندملیتی که از راه پیمان‌های بازرگانی و بازارهای مالی بدون قاعده و قانون به اجرا گذاشته می‌شد، خود را به اندیشه درمی‌آورد.


سوزان لیسی، انی و کریس جانسون، جاده در آتش است، ۱۹۹۴، اجرا (پرفورمنس)، کالیفرنیا، اوک‌لند.

تظاهرکنندگانِ ستیز با جهانی کردن در گردهم‌آیی‌های رهبران دنیا، به ویژه در ۲۰۰۱ در ژنو و در کنفرانس‌های بین‌آلمللی خودشان، مانند میزگرد اجتماعی دنیا در پورتو آلگره برزیل در همان سال گردآمدند. مایکل هارت و آنتونیو نِگری نظریه‌پردازان ذهنیت سیاسیِ این جنبش بودند که در راستای سیاست پسانمایندگی ماه مه ۶۸ به دنبال فراتررفتن از هویت مبتنی بر «پرولتاریا» و هم‪گنی درونزدایِ مفهوم «مردمان» بودند. بنابراین اصطلاح «جمعیت» multitude را ساختند. برای هارت و نگری، جمعیت موجودی اجتماعی است که در ناکجاآباد سرمایه‌داری شکل می‌گیرد. شبکه‌ی از مرکز تهی‌شده‌ای از سلول‌های تکینه‌ای در درون امپراطوری است که به شکل درون ماندگاری «همگان (عوام)» را تولید می‌کند که از این گذشته گوهرمایه‌ی جمعیت و شرط و هدف تولید (کانون ارزش افزوده) است. جمعیت در درون فرمانروایی امپراطوری زیست‌نیرو biopower هستی دارد، شکلی از کنترل اجتماعی که زندگی را از درون ساماندهی و اداره می‌کند و از راه آگاهی، تن‌ها و کلیت روابط اجتماعی گسترش می‌یابد. بر خلاف مارکسیسم که به دست گرفتن قدرت و دست‌افزارهای تولید را در سده‌ی بیستم تجویز می‌کرد، از دیدِ هارت و نِگری ،تکلیف و وظیفه‌ی جمعیت مردم‌سالارکردن (دمکراتیک‌کردنِ) همگان (ها)، به کارگیری شبکه‌های تولید اجتماعی با هدف دست‌یافتن به خودمختاری و کم‌بهایی دادن به اقتدار زیست‌نیرو است. اما گوشت و پوست جمعیت دربرگیرنده‌ی یک سلسله شرایط پرابهامی است که می‌تواند خطرناک شود: تولید اجتماعی می‌تواند یا به آزادی و رهایی برسد و یا در رژیم تازه‌ای از استثمار و کنترل گیر بیفتد و به زیست‌نیرو خوراک برساند.
موازی با جنبش ستیز با جهانی کردن، تولید هنری هم به سیاست‌های سرمایه‌داری‌ستیزانه‌کشیده شد که با چند‌رشته‌ای بودن و به کارگیری آرایه‌ای از موضع‌گیری‌های فرهنگ‌ستیزانه و خویشی‌جویی‌های سیاسی مشخص می‌شد و هدفش آفریدن ناحیه‌های خودمختار هر چند به شکل نمادین بود. نمونه‌های آن عبارتند از: جمع‌های هنری که دست‌اندازی‌ها و کنش‌های ضداطلاعاتی، آموزگارمآبانه didacticو نمادینی را در ستیز با سرمایه‌داری در حوزه‌ی همگانی تولید می‌کنند، مانند از آنِ خود کردن دوباره‌ی تاریخ REPOhistory، ماده گروهیGroup Material ، دخترانِ چریک ، WochenKlausur، Colectivo Cambalanche، Las Agencias ‪(Yomango‪, Pret a Revolter، و مانند آن، Ne pas Plier‪” Haha‪” the Yes Men‪, Superflex‪, Mejor Vida Corpمرکزی برای تعبیر بهره‌بری از زمین، گروه اطلس، جمع رسانه‌ی رقصRaqs Media Collective و چتو دلتChto Delat در عین حال، رسانه‌هایی تاکتیکی با راهکارهایی مانند حمله به سرورها به عنوان اعتصاب نشسته‌ی Sit-ins دیجیتالی پدید آمدند. اما در حالی‌که این‌شکل کنش‌گرایی آفریننده تنها تا پیش از ۱۱ سپتامبر ماندگار ماند که به دنبالش یک سیستم جهانی یک‌پارچه‌ی بازبینی و نظارت الکترونیکی به اجرا گذاشته شد (چرا که نهان بودن ناشدنی کرد و این شکل حمله جنایت قلمداد گشت)، هنر و کنش‌گراییِ ستیز با جهانی کردن از این لحاظ نقد شده که هیچ برنامه‌ی سیاسی ندارد یا برنامه‌ی مبهمی دارد که از امپریالیسم در ستیز با خودش سود می‌جوید. (۱۴)

برای هارت و نِگری، جمعیت خواستار برابری، آزادی جهانی و یک جامعه‌ی مردم‌سالار جهانی است و این قدرت را دارد که به آنها دست یابد، اما هیچ هدف یا برنامه‌ی کار تشخیص‌پذیری فراسوی پیکار با سرمایه‌داری و به دست گرفتنِ تولید، ندارد. کرانمندی‌های برنامه‌های کار ستیز با جهانی کردن را یکی از کنش‌هایی روشنگری می‌کند که در چارچوب یومانگو Yomango، یک پروژه‌ی هنری نافرمانبرداری سیاسی اسپانیایی اجرا شد. پروژه‌ی یومانگو دربرگیرنده‌ی پراکنده کردن و توزیع رهنمودهایی برای چگونگی به دارایی خود درآوردن کالاهایی بود که در فروشگاه‌های جهانی‌شده در دسترس است و به دنبال آن گردهم‌آیی‌هایی برای تقسیم آن کالاها میان همه صورت می‌گرفت. با وجودی‌که این پروژه برای آسان کردن توزیع دوباره‌ی همگان‌ها طراحی شده بود، ولی تقسیم بین‌المللی و در نتیجه امپریالیستی کار و شرایط تولید پیرامون کالاها را که شرکت‌کنندگان به دارایی خود درمی‌آوردند می‌پوشانید و در ابهام فرو می‌برد.

با پیروی از بریان هولمس، جنبش ستیز با جهانی کردن در نهایت به دلیل پیامدهای فرهنگی جهانی کردن،‌یعنی پیروزی جهانی فرهنگ توده‌ای امریکایی که شعله‌های فرهنگ‌های بومی را خاموش می‌کند تا آنها را در قالبی والت دیسنی‌شده از نو زنده کند، به جایی نرسید. جنبش ستیز با جهانی کردن به خاطر برنامه‌ی نولیبرالی خود هم که در ابتدا آن‌را به راه انداخت و خود را به صورت بازگشت نظامی، اخلاقی، و دینی به نظم، گسترش توده‌ای سرمایه و سخت‌گیری‌جهانی در مورد آزادی‌های مدنی متجلی کرد، شکست خورد. (۱۵) در قلمرو «فرهنگ والا» گسترش فرهنگ توده‌ای امریکایی دست در دست جهانی کردن مدرنیسم باخترزمینی به عنوان lingua franca زبان میانجی هنر امروزی که از خالی‌کردن پسامدرنیته به عنوان مقوله‌ای حیاتی و زودگذر گرفته شده و جایگزینی آن با یک مدرنیته تکینه و از لحاظ درونی تفکیک‌شده‌ی جهانی پیش رفت.(۱۶)

رابطه‌داری Relationality و هنر نجات‌بخش

موازی با برنامه‌های کار ستیز با جهانی کردن، جریانی در تولید هنری بود که می‌خواست با شکل‌های متفاوت جمع و اجتماع فراسوی هویت و روندهای شناسایی کردن آزمایش‌گری و تجربه کند. هنر رابطه‌داری سالهای ۱۹۹۰ کاتالیزوری برای گردهم‌آیی‌های زودگذر اجتماعی بود که در پی زنده کردن روابط اجتماعی و مبارزه با بیگانگی بود که همراه با تماشایی پدید آمد. این شکل هنری که نیکولاس بوریاد توصیف کرده، مخاطب را به عنوان اجتماع می‌دید و در قلمرویی از روابط متقابل مردمی آشکار می‌شود که به شکلی جمعی به پرورش معانی می‌پردازد. هنرمندانِ رابطه‌داری، به جای داشتن یک برنامه‌ی کار «آرمان‌شهرانه» در پی یافتن راه‌حل‌های موقتی در اینجا و اکنون بودند، برای همین تاکید کارهای هنری رابطه‌داری بر استفاده شدن بود تا به اندیشه‌درآوردن. (۱۷) جریان دیگری از این زیبایی‌شناسی مشارکتی را کلر بیشاپ توصیف کرده که ستیز (آنتاگونیسم) را در مرکز آفرینشِ وضعیت‌هایی می‌گذارد که اعضای یک جمع را به رویارویی می‌کشاند، و از این راه، کرانه‌های توانایی جامعه را برای قانونی کردن کامل خود مشخص می‌کند. (۱۸) از این گذشته، آیین‌های «گفت‌وگویی» dialogical هم وجود داشت که با کار سوزان لیسی نمونه‌پردازی می‌شد و آرایه‌ای از مردمان متفاوت (یعنی شاگردان دبیرستان، پلیس، رسانه‌ها) و دستگاه‌ها dispositifs را کنارهم آورد که هدف‌شان آفرینش فضاهای هم‌بر برای گفت‌وگو و دیالوگ بود. (۱۹) در قطعه‌ی لیسی با نام پشت‌بام آتش گرفته (۱۹۹۴) که ‌بخشی از پروژه‌های اوکلند او را می‌ساخت، ۲۲۰ شاگرد دبیرستان در گفت‌و‌گوهای نانوشته‌ای در باره‌ی خانواده، فرهنگ، نژاد و آموزش و پرورش در حالی شرکت کردند. که در یکی از صد ماشینی نشسته بودند که روی پشت‌بام یک گاراژ چیده شده بودند کار لیسی دستگاه‌های نهادی و اجتماعی را با کارگاه‌های آموزشی، رسانه‌های توده‌ای و رشد و توسعه‌ی سیاست و خط مشی درهم‌می‌آمیزد.

می‌توان آیین‌های رابطه‌داری، مشارکتی و گفت‌وگویی را به عنوان آزمایش‌هایی با الگوهای تازه‌ی سازمان‌یافتگی اجتماعی و سیاسی در نظر گرفت. این آزمایش‌ها در برابر پاره‌پاره‌شدن، نابودی پیوندهای اجتماعی و بیگانگی برآمده از جهانی کردن پدید آمدند. از این گذشته، این آیین‌ها نشان می‌دهند که چگونه هنر شکلی از کنش‌گری آزمایشی شده که از راه فرارش به دیگر رشته‌ها، دست‌گاه‌ها و رژیم‌ها با هدف برخورد با دغدغه‌ها و دلواپسی‌های اجتماعی سیاسی، به شکل هم‌بری با دنیا هم‌پوشی دارد. با وجود این، مشارکت کرانه‌های خود را دارد زیرا یکی از شکل‌های روش حکومتی و قدرت نولیبرال است. با پیروی از اییال وایزمن، در افق مشارکت، همکاری است، «گرایش به هم‌سو کردن اجباری یا اختیاری کنش‌ها با اهداف قدرت، ‌خواه سیاسی، نظامی، اقتصادی یا آمیزه‌ای از آنها.» (۲۰)

دشواری در اینجاست که گزینه‌هایی را که اجازه داریم از میان‌شان دست به گزینش زنیم نمی‌توان به مبارزه طلبید و بنابراین مشارکت به آنجا می‌رسد که فرد را به ‌فرمانبرداری و پیروی از قدرت وامی‌دارد. این شکل قدرت را وندی برآون به عنوان «روش حکومتی نولیبرال» به مفهوم درآورده است و کانونش آفرینش انگیزه‌هایی برای به گفت‌وگوگذاشتن اهداف مشترک است. (۲۱)

روش حکومتی از این دید به معنای آفرینش سیستم‌هایی است که از راه بت‌واره‌کردن مردم‌سالاری، دربرگرفتنِ اداره شده یا کنترل شده را شدنی می‌کند. مردم‌سالاری، از راه یک‌پارچه کردن، فرد کردن و همکاری، به «مشارکت» کاهش می‌یابد که از دادگری هم جدا شده است. ناخرسندی فرونشانده می‌شود. (۲۲) بنابراین مشارکت چستان‌های سیاسی و اخلاقی به وجود می‌آورد و خواستار آن است که روابط قدرت که مشارکت را شدنی می‌کند، بی‌درنگ به پرسش کشانده شوند. با این حال، هنر مشارکتی را می‌توان به عنوان تلاشی برای آزمایش با راههای بازیابی پیوندهای اجتماعی فهمید که با سیاست‌های نولیبرالی نابود یا تهدید شده‌اند. همانند ژان لوک گودار که نگاره و تصویر را به عنوان شکل «نجات دادن واقعی» پیش کشید، میشل هنر محیطی یا رابطه‌داری را به عنوان شکلی از «نجات‌بخشی» پیش کشیده که چیزها را می‌کاود، ویرانه‌ها را بازیابی می‌کند و محله‌ها را با درگیر کردن هنر و همکاری میان نهادها و اجتماعات نجات می‌بخشد. (۲۳)

از هنر انتظار می‌رود که واقعیت را با از نو زنده کردن یکتایی مکان‌ها و اشخاص«نجات دهد» ـ در اینجا می‌توانیم استفاده از بوم و مکان ـ یا خاص بودن فرهنگی سال‌های ۱۹۹۰ را به یاد آوریم. نکته این نیست که دنیا یا واقعیت گم شده است، بلکه بیشتر این است که پیوند ما با آنها و باورمان به آنها نابود شده است و بنابراین لازم است نجات داده شوند. هنر می‌تواند در این راستا یاری‌بخش باشد. برای میشل، رسالت تازه‌ی هنر بازسازی دنیا هم به راستی و هم به شکلی نمادین به عنوان راهی برای ساختن هم‌بستگی اجتماعی و شکل‌های به نگاره‌درآوردن با یکدیگر است (برای نمونه تبدیل تفنگ به سازهای موسیقی یا پروژه دورچستر Theaster Games که دربرگیرنده‌ی بازسازی بناهای در گذشته به حال خود رها شده در جنوب شیکاگو). نقش این گونه هنر آزمایش با راه‌های بازیابی تماس حیاتی با واقعی، روشن کردن بحران کنونی حضور به خاطر بیگانگی شدید در باختر زمین بوده است.


سوزان لیسی، انی و کریس جانسون، جاده در آتش است، ۱۹۹۴، اجرا (پرفورمنس)، کالیفرنیا، اوک‌لند.

سیاست‌های دنیای هنر و سیاست‌های ایستادگی

ستیز با جهانی کردن، شکل‌های رابطه‌داری و دست‌اندازی‌کننده‌ی آیین زیبایی‌شناسی، را‌ه‌های متفاوتی را نمونه‌پردازی می‌کند که در آن هنر و سیاست در درون زبیایی‌شناسی سیاسی‌شده به هم پیوند زده شده‌اند. اما راه‌های دیگری هم وجود دارد که در آن سیاست‌و زیبایی‌شناسی هم‌گرایی دارند. برای نمونه، سیاست دنیای هنر را داریم که با ویدئو هیتو استیرل Hito Steyerl به نام آبا موره مبدان جنگ است؟ (۲۰۱۳) نمونه‌پردازی می‌شود. در این اجرای ویدئویی که از این گذشته گونه‌ای مستند است، استیرل به شکل شیوایی پوسته‌ی مینی را که در میدان جنگی در ترکیه پیدا شده با مجموعه ـ صنعتی ـ نظامی ـ موزه پیوند می‌زند، بندهای میان صنعت جنگ‌افزار، شرکت‌های فراملی،‌«ستاره‌معماری» و دوسالانه‌های جهانی را آشکار می‌کند. رَدِ تبارشناسی ویدئو استریل را می‌توان در نقد نهادی سالهای ۱۹۷۰، ۸۰، ۹۰ یافت که هدف‌شان روشن کردن گفت‌وگوهایی بود که در پسِ آیین‌های نمایش کارها جریان داشت و دغدعه‌ها در باره‌ی پشتیبانی مالی از هنر را پیش می‌کشد.

با پیش بردن نقد نهادی از این هم بیشتر، این‌روزها بسیج‌هایی در جریان بوده که از قلمرو تولید هنر فراتر می‌رود تا کنش مستقیم سیاسی در درون موزه‌ها شود. برای نمونه، در ماه ژوئن سال گذشته اعضا و متحدین گروه کار خلیج Gulf Labor به شکلی زودگذر موزه‌ی گوگنهایم را در نیویورک اشغال کردند تا در ستیز با شرایط کار کارگران بنای تازه‌ی موزه‌ی گوگنهایم در ابوظبی تظاهرات کنند. گروه تیت را آزاد کن هم در کنش‌های مستقیم گوناگونی برای نورپراکندن بر پشتیبانی مالی شرکت نفت انگلستان از این موزه درگیر بوده است. هنرمندان کم‌تر و کم‌تر مشتاقند تا آفرینندگی، مکان‌های نمایش، و پشتیبانان مالی را که از آنها پشتیبانی می‌کنند از هم جدا کنند. آنها دوست ندارند به پشتیبانان مالی که برای هنر پول می‌گذارند تا جنایت‌های خود را بشویند باوری داشته باشند. (۲۴) این کنش‌های سیاسی ـ که دربرگیرنده‌ی موضع‌گیری، اعلام مطالبات و تحریم کردن است ـ با آیین‌های درگیری سیاسی که در بالا روشنگری کردم و از دنیای هنر به عنوان فضایی استراتژیک برای گفت‌‌وگو و آزمایشگری سیاسی سود می‌جویند، تفاوت دارند.

گروه کار خلیج و تیت را آزاد کن، از راه کنش‌های برهم‌زننده در ستیز با استثمار کار، گرفتن فضای همگانی، بیداد آب‌وهوایی و داراپسندکردن، تظاهرات می‌کنند. دنیای هنر را به عنوان «زیرسیستم تماشایی سرمایه‌داری جهانی که پیرامون نمایش، مصرف و مالی‌کردن چیزهای فرهنگی برای سود کسر بسیار کوچکی از مردمیت، ٪۱. می‌گردد،» نکوهش می‌کنند. (۲۵) در دوسالانه‌ی ۲۰۱۵ استانبول، هنرمندان «برهم‌زنی باروری» را سازمان دادند تا افزایش خشونت در ترکیه را چشم‌گیر کنند و خواهان بازگشت به مذاکرات صلح میان حکومت ترکیه و پ.ک.ک (۲۶) کردها بودند. در دوسالانه‌ی ۲۰۱۵ ونیز، هنرمندان «نامه‌ای برای فلسطین» بیرون فرستادند که توجه را به مبارزه برای تحریم فرهنگستانی و فرهنگی اسرائیل می‌کشانید. (۲۷) در دوسالانه‌ی ۲۰۱۴ سائوپولو، ۱۷۶ نفر از ۱۹۹ هنرمند شرکت‌کننده گذشته از ابراز هم‌بستگی با فلسطین، نامه‌ی سرگشاده‌ای را امضا کردند که با «پشتیانی مالی» اسرائیل از این رویداد، مخالفت می‌کرد. هنرگردانان از نامه پشتیبانی کردند و در پاسخ به بنیاد دوسالانه‌ی سائوپولو به این هم‌رایی رسیدند تا سرمایه‌گذاری اسرائیل را از پشتیبانی مالی از نمایشگاه «به روشنی جدا کنند.» (۲۸) هنرمندان اکنون هشیاری در باره‌ی خشنونت شناخت‌شناسانه و فیزیکی را که در مکان‌های دگرجای تولید هنر اعمال می‌شود، افزایش می‌‌بخشند. آنها می‌کوشند تماس با واقعی سیاسی را با کندوکاو و رَدِ استثمار کار و شکل‌های تازه‌ی بردگی بازبابی کنند: شخصیت کارگر به عنوان مکانی برای سیاسی کردن دارد به پیش‌زمینه بازمی‌گردد.

آفرینشِ جمع‌هایی که بازیگران دنیای هنر را به پروژه‌هایی پیوند می‌زند که سمت‌وسوی کنش سیاسی دارند. با مکان‌یابی مبارزات قدرت (موارد زیردست‌کردن) ، این بازیگران در پی آفریدن ذهنیت‌ها و بومی برای کنش‌های سیاسی‌اند و گاه با جنبش‌های اجتماعی و سیاسی، جمع‌های خودمختار و رسانه‌های آلترنتیو، پیوند دارند. باوجود این، با پیروی از گرگوری شولت، مشصه‌ی این شکل‌های هنری کمبودِ مشکل‌سازِ هرگونه روایتِ ایدئولوژیکی است که با سرمایه‌داری سر ستیز دارد، و این باورِ (پیوسته در حال کاهش) که «تولیدکنندگان فرهنگی می‌توانند از راه سودهای هنر جدی، چیز فوق‌العاده‌ای برای توده‌های ناکام به ارمغان آورند.» (۲۹) بسیاری از این آیین‌هایی که تا اینجا توصیف شد به خودی خود هیچ کنش سیاسی را دربرنمی‌گیرند: نگاره‌ها و تصاویر و حرکات اشاره‌ای نمادین، به عنوان بک آپ‌هایی خدمت کرده‌اند که به کنش‌گران کمک می‌کند تا به نفوذ و دیدنی‌شدنِ سیاسی دست‌یابند. در حالی‌که هنر و دنیای هنر به شکل پرسش‌ناپذیری به عنوان یک مکان بازتاب‌کننده‌ی خود self-reflexive خدمت کرده، و روی روندهای سرکوب و مصادره دارایی، آزمایشگاه‌ها (لابراتورارها) یا سکوهای آزمایشی برای سازماندهی اجتماعی، درمان‌های جمعی، سیاست گمانه‌زنانه، کار کرده، اما این فرمت‌ها به خودخودی خود، و به عنوان خودرویی برای دیدنی‌شدن،‌یا زیبایی‌شناسی سیاست‌زده،‌راهی برای ایستادگی نیستند. از این گذشته، باید در نظر داشته باشیم که نقدهای سرمایه‌داری نیازمند پایگاهی اجتماعی و شکل‌های سازماندهی برای ایستادگی در برابر نابودی نولیبرالِ شکل‌ها و راه‌های زندگی و تجربه‌های مشترک است. از این گذشته باید این‌را هم در نظر داشته باشیم که این‌روزها قدرت در چیزها و محیط‌های روزمره تنیده شده، و قدرت نظم خود چیزهاست: تنها زیرساخت نیست، بلکه راهی است که در آن کار می‌کند،‌ کنترل و ساخته می‌شود. (۳۰) این شکل‌های قدرت، ملت ـ دولت را به هر مطالبه‌ای که از آن داشته باشیم ناشنوا می‌کند. ملت ـ دولت امروز همان‌طور که در بخش بعدی این مقاله می‌بینیم، مشروعیت خود را نه از راه روندهای مردم‌سالارانه، بلکه با خنثی کردن مطالبات شهروند از راه روش حکومتی و با فرمان‌راندن بر جعیت‌های خود به شکلی افتراقی، به دست می‌آورد‌.

***

اِرمگارد ِامِلهاینزIrmgard Emmelhainz مترجم، نویسنده، پژوهشگر و سخنران ساکن مکزیکو سیتی است. کارش در باره‌ی فیلم، پرسش فلسطین، هنر، سینما،‌فرهنگ و نولیبرالیسم به ایتالیایی، فرانسه، انگلیسی، عربی، ترکی، عبری و صربستانی ترجمه شده و آن‌را در آرایه‌ای از مکان‌های بین‌المللی به نمایش گذاشته است. او از اعضای هئیت ویراستاری Scapegoat Journal است و به تازگی کتابی در باره‌ی نولیبرالیسم به عنوان حس‌پذیری و حس مشترکی نوشته که در برنامه‌ریزی شهری، کار و زندگی فرهنگ، جنبش‌های اجتماعی، عزاداری و مبارزات زنان تنیده شده است.

باورقی ها

(۱) Site-specific Intervention که هنر محیطی هم نامیده می‌شود، عبارت است از دست‌اندازی و دخالت هنرمند با آفریدن کاری، در مکان و محله‌ای خاص که با محیط آن یک‌پارچه می‌شود و رابطه‌ی خود را با مکان‌نگاری محل، خواه در فضای دربسته یا باز، در شهر یا بیابان و دریا یا به هر شکل دیگری، کندوکاو می‌کند. روندی که به یاری آن نهادهای مالی، بازارها و این و آن از لحاظ اندازه و نفوذ افزایش می‌یابند. مترجم فارسی

(۲) جودی دین Jody Dean «سیاست بدون سیاست»Paraliar 15-3 (2009), 20-36

(۳) نگاه کنید به کمیته دیده‌ناشدنی، به دوستانمان، (پاریس، لا فبرییک ۲۰۱۴)، ۲۷-۸۳

(۴) این‌ها برخی از پرسش‌هایی بود هک در گردهم‌آیی ماه مارس شارجه در ماه مه ۲۰۱۵ پیش کشیده شد.

(۵) See, Angela Y. Davis, mujeres, raza close (Madrid: AKAI, 2004), 157-159

(۶) ژیل دولوز و میشل فوکو، «روشنفکران و قدرت» گفت‌وگویی میان میشل فوکو و ژیل دولوزو، «زبان، ضدحافظه، آیین، به ویراستار دونالد بوشار، Ithaca: Cornell University press, 1977

(۷) نگاه کنید به Maurizio Lazzarato «از دانش و شناخت تا باور، از نقد تا تولید ذهنیت» Transversal, April 2008

(۸) نگاه کنید به ارمگارد املهاینزIrmgard Emmelhainz «از جهان‌سوم‌گرایی تا امپراطوری، ژان لوک گودار و پرسش فلسطین، متن سوم، ۲۳، ۱۰۰ (پائیز ۲۰۰۸) ۶۴۹-۶۵۶

(۹) نگاه کنید به استوارت هال، «هویت‌های نو و کهنه، قومیت‌های نو و کهنه»، فرهنگ و جهانی شدن و سیستم دنیایی، شرایط امروز برای نمایندگی کردن‌های هویت، به ویراستاری آنتونی کینگ (مینی‌پولیس، انتشارات دانشگاه مینی‌یوتا، ۱۹۹۷) ۴۳

(۱۰) هومی بابا Homi Bhabha «مرزها/پست‌های مرزی» در جابه‌جایی‌ها، هویت‌های فرهنگی پرسش‌برانگیز به ویراستاری آنجلیکا بَمِر، (بلومینتون، انتشارات دانشگاه ایندیانا، ۱۹۹۴)، ۲۶۸

(۱۱) سوزان باک موراس Susan Buk Morass، اندیشمندی پس از ترور، اسلام‌گرایی و نظریه‌نقد در باره‌ی چپ، (لندن: ورسو، ۲۹۹۳)، ۶۴

(۱۲) نگاه کنید به بوریس گرویس، «شرایط پس از کمونیسم»http:/becoming-former tumblr.com/post/262880375/the-post-communist-condition-boris-groys

(۱۳) برایان هولمز، «شناوری قاره‌ای: پژوهش کنش‌گرا، از ژئوپلیتیک تا ژئوپوئتیک،framework X emphemerio 5.X (2006): 741

(۱۴) نگاه کنید به گرگوری شولت، «هنر بیرون مفصل: کنش‌گرایی هنرمندان پیش و پس از چرخش فرهنگی»، خلیج: فرهنگ والا/ کارگر دستی (یدی)، به ویراستاری اندرو راس (نیویورک: کتاب‌های اور، ۲۰۱۵)، ۸۰

(۱۵) هولمس، «شناوری قاره‌ای»، ۷۴۱

(۱۶) نگاه کنید به پیتر آزبورن، «شرایط پسامفهوم‌گرایی، یا منطق فرهنگی سرمایه‌داری والای امروزی»، فلسفه رادیکال ۱۸۴ (مارس ـ آوریل ۲۰۱۴): ۱۹. این مدرنیته تکینه همانند چیزی است که نیکولاس بوریارد در کارش به نام پس از مدرن (لندن: انتشارات تیت، ۲۰۰۹) «دِگَرمدرن» می‌نامد.

(۱۷) نگاه کنید به کلر بیشاپ، «ستیز و زیبایی‌شناسی رابطه‌داری» اکتبر ۱۱۰ (پائیز ۲۰۰۴) ۵۱-۷۹

(۱۸) مانند رویارویی‌ها از سانتیاگو سیئرا، یا یادواره باتای از هیرشهورن (۲۰۰۲) که بخشی از اسناد ۱۱ بود. همانجا.

(۱۹) نگاه کنید به گرانت کِستِر، پاره‌های گفت‌وگو، اجتماع و ارتباطات در هنر مدرن (لس‌آنجلس، دانشگاه کالیفرنیا، ۲۰۰۴)

(۲۰) Eyal Weizman «پارادکس مشارکت»، «معرفی موزه مارکوس، کابوس مشارکت (فرانکفورت، انتشارات استرن‌برگ، ۲۰۱۱) ۹.

(۲۱) وِندی براون، از خاطره درآوردن خاطره Undoing Demos: انقلاب زیرجُلَکی نولیبرالیسم (نیویورک، کتاب‌های زون، ۲۰۱۵)

(۲۲) همانجا. ۱۲۹

(۲۳) میشل در سخنرانی خود در گردهم‌آیی ماه مارس شارجه این اشاره‌ها را کرد. صدای روی تاریخ سینما گودار (۱۹۹۸) می‌گوید: حتی مرگباری تقدیر که مستطیلی کوچکی ۳۵ میلی‌متری را خراش داده می‌تواند احترام کل واقعیت را نجات دهد.

(۲۴) فرقه‌ی جهانی نهایت عشرت‌طلبی G.U.L.F «در باره‌ی کنش مستقیم، خطاب به کارگران فرهنگی، The GULF, 134

(۲۵) نگاه کنید به منشور فرقه‌ی جهانی نهایت عشرت‌طلبی Global Ultra Luxuy Faction, G.U.L.F 25 ژوئن ۲۰۱۵

http:/supercommunicty.e-flux.com/texts/on-direct-action-an-adress-to-cultural-workers rs/

(۲۶) نگاه کنید به «هنرمندان در نقشه‌ی دوسالانه‌ی استانبول «برهم‌زدن بارور» برای درخواست از سر گرفتن مذاکرات صلح، گفت‌وگوهای ای ـ فلاکس، ۱ سپتامبر، ۲۰۱۵

http:/conversations.e-flux.com/artists-at-instanbul-biennial-plan-productive-disruption-to-demand-peace-talks-with-kurds/237 5

(۲۷) نگاه کنید به هرَگ وارتانیان Hrag Vartanian «هنرمندان نامه‌ای برای مبارزات فلسطین در دوسالانه‌ی وین بیرون می‌دهند»، Hyperallergic, August 13, 2015 http:/hyperallergic.com/229304/artists-launch-letter-for-palestine-campaign-at-venice-bienniale/

(۲۸) نگاه کنید به Guy Mannes-Abbott, موج پدیدآمده‌ی کنش‌گرایی دنیای هنر» گالف، ۹۸.

(۲۹) شولت، «هنر بیرون از مفصل»، ۸۳.

(۳۰) کمیته دیده‌ناشدنی، به دوستانمان، ۸۴-۸۶.

هنرمندان «چگونه» می بینند

از سِیدی ف. دینگفلدر

ترجمه از مایا بارااُنا

این مقاله ترجمه‌ای است از مقاله “How Artists See”از سایت انجمن روانشناسی آمریکا (American Psychological Association ).

Monitor on Psychology, 2010, Vol 41, No. 2

نقاش‌ها چشم‌اندازها را شاید به گونه‌ای شبیه به آنچه دنیا به راستی هست، می‌بینند. آمیزه‌ای از رنگ‌ها، خط­‌‌ها و شکل‌ها.

آیا شما قادر به کشیدن طرحی کلی از یک منظره یا حتی تکه‌ای میوه به شکلی باورکردنی هستید؟ اگر خیر، به گفته‌ی دیوید دانلوپ (David Dunlop)، نقاش منظره و استاد نقاشی، به احتمال زیاد این مغز شماست که بازدارنده‌ی این کار است.

به گفته‌ی او مردم مثل دوربین نمی‌بینند. ما در زندگی آنچه را که قرار است ببینیم، پیش‌بینی می‌کنیم و خیلی چیزها را نمی‌بینیم. یکی از دلایل اشتباه فراوان در نوشتن تاریخ ِکارت‌های عروسی هم همین است. از نخستین چیزهایی که دانلوپ در کلاس‌های تدریس هنر به شاگردانش می‌گوید، این است که از شناسایی اشیاء دست بردارند و به جای آن، چشم‌اندازها را به شکل مجموعه‌ای از خط­وط، سایه‌ها، شکل‌ها و نماها ببینند. به‌محض انجام این کار، طراحی دانش‌آموزان نمود سه‌بعدی و واقع‌بینانه‌تری پیدا می‌کند.

هنرمندان از دیرباز می‌دانسته‌اند که دو راه برای دیدن وجود دارد.

به گفته‌ی دکتر استاین ووگت (Stine Vogt) استاد روان­شناسی، از دانشگاه اوسلو (Oslo)، مردم تا زمانی که یاد نگرفته باشند بخشی از مغزکه اشیاء را شناسایی می­ کند، خاموش کنند، به جای کشیدن خود اشیاء، فقط قادر به کشیدن نماد آن­ها هستند. برای مثال، هنگام روبه‌رو شدن با یک کلاه، بیشتر افراد طرحی نمادین از نمای کناری آن را می ­کشند و نه منحنی ­ها، رنگ­ ها و سایه­ هایی که در شبکیه‌ی چشم ما منعکس می ­شوند.


رامبرانت- ۱۶۲۹ میلادی، موزه گاردنر، ایالات متحده آمریکا

بر اساس پژوهش دکتر ووگت که در نشریه‌ی Perception (دید/ دریافت ) منتشر شده (جلد ۳۶، شماره‌ی اول)، روش خاص دیدن هنرمندان درواقع به این معناست که الگوی حرکت چشم آن­ها هنگام اسکن کردن اشیاء با چشم غیرهنرمندان تفاوت قابل­ توجهی دارد.ووگت در پژوهشش، از نُه دانشجوی روان­شناسی و نُه دانشجوی هنر خواست تا مجموعه­ ای از ۱۶ تصویر را ببینند؛ در حالی که یک دوربین و کامپیوتر نگاه آن­ها را دنبال و ثبت می­ کرد.

او به این نتیجه رسید که چشم هنرمندان به اسکن کردن تمامیت تصویر همراه با پهنه­ های به ظاهر خالی آسمان و اقیانوس تمایل دارد؛ درحالی‌که غیرهنرمندان بر اشیاء و به‌خصوص اشخاص تمرکز داشتند. غیرهنرمندان حدوداٌ ۴۰درصد از زمان را صرف تماشای اشیاء می­ کردند، در حالی که هنرمندان ۲۰درصد.

به گفته‌ی ووگت، این دستاورد نشان می‌دهد، زمانی که غیرهنرمندان مشغول تبدیل کردن تصویر به مفهوم بودند، هنرمندان رنگ‌ها و نماها (خطوط محیطی) را در نظر داشتند.
به گفته‌ی دکتر بِویل کانوِی (Bevil Conway)، استاد عصب­ شناسی (Neuroscience)، دانشگاه ولسلی (Wellesley) ، در حالی که شبیه یک هنرمند دیدن نیازمند سال­ ها آموزش است، نوعی اختلال بینایی به برخی افراد نیز یک برتری می­ دهد.

در پژوهشی که در نشریه‌ی پزشکی نیواینگلند (New England, Journal of Medicine, 2004) منتشر شده است، دکتر کانوی و دکتر مارگارت استاتفورد لیوینگستون (Margaret Stratford Livingstone) 36 سلف‌پرتره از آثار رامبرانت را تجزیه و تحلیل کردند و دریافتند که هنرمند خودش را چپ چشم کشیده است، یک چشم با نگاه مستقیم و چشم دیگر با نگاهی متمایل به بیرون.


رامبرانت- ۱۶۵۵ میلادی، موزه کونست هیستوریش، آلمان

این اختلال به نام استرابیسموس (Strabismus) است که ۱۰ درصد از جمعیت جهان به آن مبتلا هستند و کوری استریوفونیک (Stereo blindness) را ایجاد می­ کند. یعنی ناتوانی در بهره­ گیری از دو چشم برای ساخت نگاهی تلفیقی از دنیا. افرادی که کوری استریوفونیک دارند، قادر به دیدن تصاویر «چشم جادو» (Magic Eye)نیستند. در این تصاویر پس زمینه­ ای ازطرح­ های آشفته به تصویری سه‌بعدی تبدیل می­شود. عمق دید این افراد نیز محدود است و برای مسیریابی در دنیا باید از سرنخ­ هایی مانند سایه­ ها و مسدود شدن اشیاء در پشت یکدیگر بهره بگیرند.

به گفته‌ی کانوِی، امکان دارد کوری استریوفونیک برای او (رامبرانت) امتیازی در جهت دیدن دنیا شبیه یک هنرمند بوده باشد. کانوِی می­گوید، این اتفاقی نیست که آموزگاران هنر بسیاری اوقات از شاگردان می­ خواهند که پیش از طراحی یک صحنه، یکی از چشمان خود را ببندند. به گفته کانوِی، کامل نبودن بینایی (اوپتیک) چشم نیز که از هر صحنه ­ای تصویری اندکی تار می­سازد شاید یکی دیگر از دلایل این کار باشد.

کانوی البته اضافه می‌کند که «رامبرانت تمام یک عمر را صرف کارآزمودگی در به تصویر کشیدن تصاویر سه بعدی در فضای دو بعدی کرد.»


رامبرانت- ۱۶۵۷ میلادی، نشنال گالری اسکاتلند، ادینبرو

«کوری استریوفونیک» شاید برای هنرمندان کمتر شناخته شده هم مزیّتی محسوب شود . یکی از پژوهش­ های هنوز انتشارنیافته ی کانوِی و لیوینگستون نشان می­ دهد که دانشجویان هنر بیشتر از غیرهنرمندان امکان داشتن این اختلال بینایی را دارند.

ووگت که علاوه بر دانشمند بودن نقاش هم هست، می­ گوید کوری استریوفونیک و مفهوم-کوری
(Concept-Blindness) به هنرمندان این توانایی را می­ دهد که دنیا را همان گونه که حقیقتاً هست، ببینند، به شکل توده­ ای از اشکال، رنگ­ ها و فرم­ ها. در نتیجه، هنرمندان می­ توانند تصاویری نقاشی کنند که برای مردم عادی با عادت­ های کهنه‌ی دیدن تکان دهنده است.

به گفته ووگت، “کار ما به عنوان هنرمند این است که مردم را به سمتی سوق دهیم تا از بینایی خود لذت ببرند، نه آن که تنها برای مسیر یابی از آن سود بجویند”.

«بهارستان» : رویداد بهاری هنرهای شهری تهران

مایا بارااُنا

چند سالی هست که همزمان با فرا رسیدن سال نو و فصل بهار، شهرداری تهران با همکاری سازمان زیباسازی برای ارائه هنرهای شهری برنامه‌هایی را پیش‌بینی کرده است که شامل برگزاری نمایشگاه‌ها و چیدمان‌های هنری در فضاهای عمومی شهر است. هر ساله این رویدادها گسترده‌تر شده است و بر تعداد هنرمندان مشارکت کننده اضافه شده و طیف وسیع‌تری از گونه‌های هنری را نیز در بر گرفته است.


امسال این رویداد بهاری هنرهای شهری “بهارستان” نامگذاری شد که شامل نقاشی دیواری، مجسمه‌سازی، طراحی گرافیک و هنرهای محیطی است که بخشی از آن هم به “نقاشی تخم مرغ” های نوروزی اختصاص داده شده است.

رویداد هنری «بهارستان» که به شکل یک مسابقه برنامه‌ریزی شده به شدت از سوی هنرمندان مورد استقبال قرار گرفت و باعث شد تهران تعداد زیادی طرح در حوزه‌‌های مختلف هنری دریافت کند. در بخش مجسمه‌سازی و هنرهای محیطی ۱۴۳۱ طرح توسط ۵۳۲ هنرمند ارسال شد که ۱۶۰ هنرمند برای شرکت در این رویداد هنری انتخاب شدند.

برپایی و اجرای نمایشگاه آثار هنری در مکان های عمومی پیش از فرارسیدن سال نو آغاز شده و نمایش آنها تا پایان فروردین ماه ادامه دارد. اینستالیشن ها تنوع زیادی دارند و درهر یک از آنها هنرمند با سبک و تخیل فردی اش نشانی بر منظر شهری به جای گذاشته است. آثار هنر محیطی و مجسمه در خیابان ولیعصر از میدان راه آهن تا میدان تجریش، بلوار کشاورز و خیابان انقلاب حد فاصل میدان فردوسی تا میدان انقلاب قابل بازدید هستند.

تخیل، طنز، طبیعت و دگردیسی بازیگوشانه‌ی اشیای روزمره‌ زندگی شهری از تِم های بارز این آثار هنری هستند. بلوک‌های سیمانی‌ای که مبدل به آدمک‌هایی شده‌اند ، صندلی‌های بال دار بر فراز درختان، نردبان‌های صورتی در میان ابرهای حبابی، درختانی با لباس‌های کاموایی رنگارنگ، دیوارهایی با گوش‌های بزرگ انسانی و موجودات تخیلی بزرگ که بر روی دیوارها نشسته‌اند، نمونه‌هایی از این آثار هستند.

در بخش “نقاشی تخم مرغ” نوروزی، ۶۹۴ هنرمند ۲۱۲۲ طرح ارسال کردند که حدود ۱۱۹ طرح از آنها انتخاب شد. علاوه بر هنرمندان برگزیده شده تعدادی هنرمند شناخته شده مانند مهنوش مشیری، پرویز رستگار و جمشید حقیقت شناس هم به دعوت در این بخش شرکت کردند و به این ترتیب در مجموع ۲۵۰ هنرمند در این بخش شرکت کردند و آثارشان در پارک ملت، پارک شهر، باغ فردوس و باغ نوروزی عباس آباد به نمایش گذاشته شده‌اند.

بخش “نقاشی تخم مرغ” با این تفکر پایه ریزی شده است که نقاشان و تصویرگران از تخم مرغ بیشتر به جای بوم برای ارائه هنر خود بهره‌مند شوند تا این که صرفاً اشیائی تزئینی مابه ازای تخم مرغ خلق کنند. تخم مرغ علاوه بر اینکه از عناصر مهم هفت سین است نماد بهار، باروری و زایش نیز هست از همین رو یکی از بخش‌های مهم این فعالیت‌ها به این موضوع اختصاص داده شده است .

در بخش نقاشی دیواری رویداد «بهارستان» ۹۴ هنرمند آثار خود را در ۲۲ منطقه شهر تهران به نمایش گذاشته‌اند و در بخش گرافیک آثار ۴۴ هنرمند در فضاهای تبلیغاتی شهر تهران در معرض دید شهروندان قرار گرفته است.

بر پایی این گونه رویدادهای هنری در دنیا پدیده ای جدید نیست و شهرهایی مانند نیویورک، پاریس، برلین و دیگر شهرهای بزرگ دنیا سابقه‌ی آن را پیش تر از تهران داشته‌اند .با توجه به سابقه‌ی شهرهای بزرگ در برگزاری رویدادهای هنری مشابه پرسش اصلی این است که رویداد بهارستانِ تهران در قیاس با با رویدادهای هنری شهرهای دیگر چه جایگاهی دارد ؟


رویداد بهارستان در مقایسه با شهرهای دیگر دو تفاوت عمده و برجسته دارد که به کمیت و کیفیت آثار ارائه داده شده مربوط می‌شود . تعداد هنرمندان شرکت کننده و همچنین آثار خلق شده در رویداد بهارستان کاملاً حیرت انگیز است! تصور این که در چنین زمان کوتاهی این تعداد کار یعنی ۱۶۰ اینستالیشن، ۹۴ نقاشی دیواری، ۲۵۰ تخم مرغ و تعداد کثیری تابلوی تبلیغاتی در سطح شهر خلق و ارائه شده است ، هم حیرت انگیز و هم هولناک. حیرت انگیز از این بابت که هیچ رویداد هنری شهری‌ای این تعداد اثر را در چنین زمان کوتاهی تولید نکرده است؛ و هولناک، چون به نظر می رسد که در ذهن کسانی که مسئولیت انتخاب و برگزاری این رویداد را داشته اند مسأله ی مفهوم، فکر و اجرای دقیق جای خود را به ایده‌ی “هرچه بیشتر، شادتر” یا”The more, the merrier” داده است. *

با این همه رویداد بهارستان شاید نمایشی از ناب‌ترین و بهترین نمونه‌های هنر معاصر ایران نباشد اما بدون شک در زمینه‌ی ایجاد فرصت و فراهم ساختنِ بستری برای نسل جوان هنرمندان ایرانی که به سختی می‌توانند برای ارائه‌ی خلاقیت خود مکانی بیابند و باید به طور دائم در دنیای گالری ها و آرت‌شو‌های نخبه سالار تقلا کنند، موفقیتی عظیم بوده است. و با وجود این که “بیشتر” لزوماً “بهتر” نیست، در مورد این رویداد بدون شک این “شلوغی” نوعی “شادی” را به همراه داشته است. با جضور تعداد کثیر هنرمندان پراشتیاق در حال نقاشی، مجسمه سازی و درست کردن انواع آثار محیطی ، موجی از شادی و خلاقیت در این کلان شهر بوجود آمده و باعث شده است نشاط شادی و روح نو شدگی در فضای شهر دمیده شود . این رویداد فرهنگی بهاری مورد استقبال چنان طیف وسیعی از جامعه قرار گرفته است که علاوه بر هنرمندان سرشناس، هنر پیشه‌ها، فیلم‌سازها، معمارها و شهرسازها که همگی نظرات بسیار مثبتی داشته‌اند، اشخاصی مانند ورزشکار شناخته شده، علی پروین نیز از این رویداد پشتیبانی کرده‌اند.

یکی از مهمترین جنبه‌های هنر شهری (public art) این است که دردسترس طیف وسیعی از اقشار جامعه قرار می‌گیرد . به گفته‌ی پنی بالکین باک، مؤسس نخستین سازمان غیر انتفاعی آمریکایی برای تلفیق هنر با برنامه ریزی شهری ” هنر شهری جای یگانه‌ای را در دنیای هنر اشغال می‌کند و در مقایسه با نمایشگاه‌های معروف و شناخته شده‌ی گالری‌ها، هنر شهری همچون «معماری منظر» بیشتر وقت‌ها کمتر قدر دیده است. اما در جای خودش محاسن و ویژگی هایی منحصر به خودش دارد : بازدیدش برای عموم رایگان است. بلیط نمی‌خواهد و مردم نباید لباس شیک بپوشند. می‌شود تنها یا همراه یک گروه از آن بازدید کرد و به روی همه باز است”. همان گونه که باک اشاره دارد، آوردن هنر به فضاهای شهری قدمی اساسی برای ارتقاء فرهنگ اجتماعی است و بر خلاف نمایشگاه‌های موزه‌ای و گالری‌ها که تنها توسط گروه معدود و خاصی بازدید می‌شوند، هنر شهری توسط همه‌ی اقشار جامعه دیده می‌شود.

و در آخر باید گفت رویداد بهارستان بعنوان یک رویداد فرهنگی-اجتماعی دو دستاورد عمده و قابل تحسین با خود به ارمغان آورده است : یکی ایجاد فرصت برای هنرمندان جوان و دیگری ترویج هنر و خلاقیت از طریق شناساندن و دسترسی آسان برای همه‌ی افراد جامعه.

بازدیدکنندگان می‌توانند برای شرکت در مسابقه عکاسی «بهارستان» به آدرس اینترنتی سایت سازمان زیباسازی شهر تهران (www.zibasazi.ir) مراجعه نمایند.

”The more the merrier” * یک جمله مسطلح در زبان انگلیسی است که به ایجاد “شادی” همراه با “شلوغی” اشاره دارد.

منابع:

http://zibasazi.ir/fa/urban-arts/

http://www.fardanews.com/fa/news504745/

http://www.iscanews.ir/news/619727

“Why Public Art is Important”, dirt.asla.org/2012/10/15/why-public-art-is-important/

نگارگری ایرانی : پنجره ای تجسّمی به سوی زبانی خالی از جنسیّت

نجمه خاتمی

برگردان: مایا ویدا بارااُنا

بازنگری و ویرایش: رؤیا منجم
یادداشت: این مقاله که در مجله‌ی مطالعات زنان پاکستان عالم‌النسوان (جلد، ۲۰، ش.۱، ۲۰۱۳) به چاپ رسیده، الزاماً بازتاب دیدگاه‌های فراایران نیست.

چکیده: یکی از ویژگی‌های برجسته‌ی نگارگری ایرانی که آن را از سبک نقاشی غربی متمایز می‌کند وجود تشابه انکارناپذیر میان پیکره‌های زن و مرد است. از آن جا که نگارگری ایرانی رابطه‌ی تنگاتنگی با شعر فارسی دارد، تمرکز اصلی این پژوهش روی نگاره‌پردازی‌هایی است که در کنار شعرهای داستان‌های مردمی ( فولکلوریک) ایرانی دیده می‌شوند و پیکر زنان و مردانی را به تصویر می‌کشد که از لحاظ فرهنگی به خوبی شناخته شده‌اند. در این مقاله کوشش شده است تا شباهت‌های میان مطالعات مربوط به ادبیات فارسی و استعاره‌های آن، و مطالعات مربوط به هنر ایرانی مقایسه و روشنگری شود.مطالعات گذشته درباره‌ی نگاره‌ها و نقاشی‌های ایرانی بیشتر سرشت خالی از جنسیّتِ پیکره‌های نگاره‌پردازی شده را به همجنس گرایی فراگیر در ایران سده‌های میانه پیوند می‌زند. امّا مطالعه‌ی کنونی این مشخصه‌ی نگاره‌های ایرانی را با نگرشی تازه کندوکاو می‌کند و رابطه‌ی میان سرشت بدون جنسیت زبان و شباهت میان پیکره‌های‌ زن و مرد در نگاره‌های کلاسیک ایرانی را موشکافی می‌کند. ابهام جنسیّتی(ambiguity of the gender) که تنها با به کارگیری زبانی بدون جنسیّت امکان‌پذیر است، در قالب شباهت ظاهری زن و مرد از زبان فارسی به نگاره‌های ایرانی انتقال یافته است.

واژه‌های کلیدی: نگارگری ایرانی، زبان خالی از جنسیّت، شعر کهن فارسی، ایران، بیان بصری.

بازبینی تاریخی: با سقوط سلسله‌ی عباسیان در اواخر سده نهم و آغاز سده دهم میلادی نفوذ خلافت اعراب بر ایران پایان یافت. در هزاره‌ی پس از آن، چندین سلسله‌ی ایرانی، یکی پس از دیگری به قدرت رسیدند تا سرانجام در سال ۱۹۷۹ پادشاهی در ایران پایان یافت. تنها پس از پایان حاکمیّت اعراب بود که جنبشی به سوی بازیابی زبان فارسی، ارزش‌های فرهنگی و هنر پیش از اسلام، از نو زنده کردن دین زرتشت در کالبدی ایرانی اسلامی، گسترش مذهب شیعه‌، و حس ملّی در میان ایرانیان آغاز گردید. این جنبش، به ویژه در دوران سلسله‌ی صفوی که از سده شانزدهم تا هجدهم میلادی بر ایران فرمان می‌راند، شتاب و نیروی بیشتری گرفت (کَنبی، ۱۹۹۹). در دوران صفوی، ایران باردیگر به اَبَرقدرتی منطقه‌ای تبدیل شد و صلح و پایداری در درون مرزهای کشور برقرار گردید. در نتیجه، ادبیات فارسی، هنر، فلسفه و علم پزشکی در این دوره شاهد یک شکوفایی بزرگ گشت (آژند، ۲۰۰۰) که خوشنویسی و نگارگری را هم در بر می‌گرفت. هنرمندان ایرانی برای نخستین‌بار در تاریخ ایران، هنر صحافی کتاب به سبک مدرن را بنیان نهادند. این فن آمیزه‌ای از شکل‌های گوناگون هنری، مانند شعر، خطّ، نقاشی، تذهیب و جلدسازی بود. کتاب‌ها به دستور فرمانروایان تهیّه می‌شدند و دربار از نگارندگان پشتیبانی می‌کرد. نمونه‌هایی از این آثار، شاهکارهایی مانند شاهنامه فردوسی، پنج گنج یا خمسه‌ی نظامی گنجوی، بوستان و گلستان سعدی است که به خطّ زیبای استادان خوشنویسی نوشته می‌شدند و نگارگران چیره‌دست آنها را نگاره‌پردازی و در آخر هنرمندانی زبردست آنها را صحافی می‌کردند. فرمانروایان صفوی که خود با هنر خوشنویسی، شعر و نگارگری آشنا بودند، محفلی از نقّاشان، شاعران، خوشنویسان، نگاره‌پردازان و معماران درباری را گرد خود جمع می‌کردند (آژند، ۲۰۰۰). از هنرمندان ایرانی نامدار این دوره می‌توان از استادان خوشنویسی مانند میرعماد، رضا عباسی، و نقّاشان کاردانی مانند کمال‌الدین بهزاد، محمّدزمان نگارگر، محمّد قاسم ملقّب به سراجای نقّاش و صمد یوسف مصوّر نام برد(کَنبی، ۱۹۹۹).


شاه عباس و جوان. از محمد قاسم ۱۶۲۰-۲۵، موزهٔ لوور.

چرا نگارگری ایرانی و نه مینیاتور ایرانی ؟

همان سبک نگارگری که در دوران پیش از اسلام در دیوار نگاره‌ها از آن استفاده می‌شد، و در کاوش‌های انجام شده در کشورهای آسیای مرکزی، هند و افغانستان و مناطقی از چین که زمانی بخش‌هایی از امپراتوری ایران بودند نیز یافته شده، به دست نگارگران ایرانی سده‌های میانه بازآفرینی شد و احتمالاً در همان دوران به روی کاغذ برده شد (گرابار، ۲۰۰۰). به همین دلیل است که پژوهشگران ایرانی از به کارگیری واژه مینیاتور ـ که به شکل سنّتی برای اشاره به آثار هنری بسیار ظریف به کار می‌رود ـ اکراه دارند. پژوهشگران ایرانی ترجیح می‌دهند از واژه “نگاره” که به جای اشاره به ابعاد، به سبک این آثار اشاره دارد سودجویند. «مینیاتور»، از واژه لاتین «مینیوم» (minium) به معنای سرب قرمز، برگرفته شده است و ابتدا برای اشاره به نگاره‌پردازی‌های سده‌های میانه به‌کار می‌رفت، چرا که رنگ‌مایه‌ی اصلی این نسخه‌ها سرب قرمز بود. در دوره‌های پسین، از این واژه برای اشاره به «پرتره‌های بسیار کوچک روی چرم (پوست)، برگه‌های مخصوص، مس، عاج، جعبه، جواهر، قفل، برگ نخل و کاغذ» استفاده می شده است (پانده و لاوانیا، ۲۰۰۴). در این مقاله هم از واژه‌ی نگارگری ایرانی و نه «مینیاتور ایرانی» سود جسته می‌شود.


خسرو شیرین را تماشا می کند. خمسه، پنج گنج نظامی به خط دوران صفوی.

پرسش و فرضیه‌ی پژوهش

یکی از ویژگی‌های نگارگری ایرانی، گذشته از داشتن ویژگی‌هایی مانند مضامین رنگارنگ، ظاهر ساده و توده‌های پرتراکمی از جزئیات که با دقّت و ظرافتِ فراوان نگاره‌پردازی شده‌اند، شباهتِ انکار‌ناپذیری است که میان پیکره‌ زن و مرد دیده می‌شود. بدون تفاوت‌های نمایان پوشش موی سر: عمّامه یا تاج برای مردان و روسری یا دیهم برای زنان، تمیز دادنِ رخساره مرد و زن از یکدیگر بسیار دشوار است. پیکره‌های مرد، با اندامی قلمی و ظاهر ظریف و چهره‌های کشیده و بی‌مو، ابروهای کمانی و لب‌های نازک، به زنان شباهت دارند و پیکره‌ زن نیز با اندامِ ترکه‌ای پسرانه، بدون قوس‌های زنانه و بدون سینه‌های برجسته ـ حتّی در نگاره‌هایی که زنان در آنها برهنه نشان داده شده‌اند ـ بی‌شباهت به مرد نیست. چه چیز نگارگران ایرانی را تا به این اندازه به کشیدنِ اندام‌هایی «بدون جنسیّت» واداشته است؟ آیا این ویژگی نگارگری سنّتی ایرانی ـ پیش از تأثیرگیری آن از هنر غربی ـ نمی‌تواند نمودی از تأثیر زبانِ فارسی، زبانی بدون جنسیّت و هم‌چنین شعرهایی باشد که این نگاره‌ها را همراهی می‌کردند؟

در این مطالعه، سعی بر آن داشتم تا فرضیه خود را کندوکاو کنم تا ببینم آیا به راستی رابطه‌ای میان سرشت بدون جنسیّتِ زبان فارسی و شباهتِ پیکره‌های‌ زن و مرد در نگارگری کلاسیک ایرانی وجود دارد؟ برای آشنایی با کارهای موجود در این زمینه و جست‌وجوی پاسخی متقاعدکننده در ارتباط با پرسش خود، مطالعات کتابخانه‌ای انجام دادم و برای رسیدن به درک استوارتری از دلایل مربوط به پرسش پژوهشی خود علاوه بر نگاه به کارهای دانش‌پژوهانه‌ی انجام شده در داخل و خارج از ایران ـ که باید اعتراف کنم متأسفانه بسیار محدود است ـ مطالعات انجام‌شده در زمینه‌ی ادبیات فارسی و استعاره، به خصوص بخش‌های مربوط به توصیف پیکره‌های مردمی را هم بررسی کردم. تمرکز مطالعه‌ی من بیشتر بر عناصر دیدنی (بصری) است که در کنار شعرهایی دیده می‌شوند که روایت داستان‌های مردمی ایرانی است و شخصیّت‌های شناخته‌شده‌ی زن و مرد در فرهنگ ایرانی را به تصویر می‌کشانند. برای سهولت درکِ مخاطب، سعی کردم شباهت‌های میان مطالعات انجام‌شده در زمینه‌ی ادبیات فارسی و استعاره و مطالعات صورت‌گرفته در هنر ایرانی را مقایسه و روشنگری کنم و سرانجام بر پایه‌ی مشاهدات خود، دست به نتیجه‌گیری نهایی زنم.


زنی با روسری، منسوب به رضا عبّاسی، ۱۵۹۰-۹۵.اصفهان، سَکلر گالری،اسمیتسونین.

نگاره‌های کلاسیک ایرانی

برخلاف آثار ماندگار نقّاشی غربی که در قاب‌های خود و بر دیوار موزه‌ها به آسانی قابل دیدن هستند، نگاره‌های ایرانی بیشتر به دلیل ظرافت، در اتاق آثار خطّی و بخش کتاب‌های کم‌یاب کتابخانه‌ها که ویژه‌ی دانش‌پژوهان کارشناس و هنرشناسان است نگهداری می‌شوند. این نگاره‌ها به دو صورت آلبوم و کتاب خطّی یافت می‌شوند که هر دو به سلیقه‌ی درباری برای خرسندی پادشاه زمانه و یا به عنوان هدیه‌ی درباری برای پادشاهان و شاهزادگان کشورهای همسایه تهیّه می‌شدند (گرابار، ۲۰۰۰). آلبوم‌ها مجموعه‌ای از نگاره‌هایی با موضوع‌های مختلف‌اند، در حالی‌که کتاب‌های خطّی شعرهای شاعران سرشناس ایرانی را دربردارند و نگاره‌ها فرازگاه‌های این شعرها را نگاره‌پردازی می‌کنند (گرابار، ۲۰۰۰).

همان‌طور که پیش از این گفته شد، با خروج اعراب، هنرمندان ایرانی همان سبک نگارگری را که در دوران پیش از اسلام ایران به گونه‌های مختلف در هنرهایی مانند قالی‌بافی، سفال‌گری و نقّاشی رایج بود را با تغییراتی از نو زنده کردند (کَنبی، ۲۰۰۰). نقّاشی و طرّاحی ایرانی دست‌خوش تغییرات گوناگونی در دوره‌های مختلفِ دوران کلاسیک بود و هر چند گاه سبک تازه‌ای پدید می‌آمد. از سبک‌های برجسته‌ی دوران سده‌های میانه می‌توان از مکتب‌ هرات، جلایری، بغداد، و تبریز نام برد (راکس‌بورگ، ۲۰۰۳). به عنوان نمونه منظره تماشا کردن شیرین در حال آبتنی در رودخانه توسط خسرو، در دوران‌های مختلف به سبک‌های گوناگون نگاره‌پردازی شده است (کَنبی، ۲۰۰۰). همان‌گونه که راکس‌بِرگ اشاره کرده است، «در نگاره‌های مکتب هرات سطح نگاره‌پردازی شده بزرگ‌تر است و شامل گستره‌هایی از رنگ‌آب و سطوح رنگی یکدست است که حس پرسپکتیو با روی هم قرار دادنِ سطوح و استفاده از رنگ آبی آسمانی ایجاد می‌شود. در دوره‌های بعد ترکیب عناصر بصری در نگاره‌های ایرانی منسجم‌تر و قانونمندتر از پیش شد.» با گذر زمان، نگاره‌ها ظریف‌تر و پیراسته‌تر شدند و در نتیجه تعداد آنها در هر کتاب هم کمتر شد، زیرا که تهیّه هر کدام از آنها نیازمند کار و سرمایه بیشتری بود (راکس‌بورگ، ۲۰۰۳). طبیعت، مردمان و جانوران موضوع‌ اصلی این نگاره‌ها بودند و نقاشان اولیه‌ی ایرانی از هنرشان برای به تصویر کشاندن گیاهان، جانوران، مناظر طبیعی و آثار معماری سود می‌جستند(کَنبی، ۲۰۰۰).


آخرین دیدار لیلی و مجنون،حدود ۱۶۰۰ میلادی، خمسه‌ی نظامی، شیراز، نگارخانه‌ی هنری فریر.

برخلاف نقّاشی‌های غربی، نگارگران ایرانی، نگاره‌های خود را از روی سوژه‌های زنده نمی‌کشیدند، بلکه با الهام از ادبیات فارسی، صحنه‌های شگفت‌انگیزی با نیروی خیال‌پردازی خود می‌آفریدند که دارای سبکی خاص و رؤیاگونه بود و از قوانین تحمیلی نقّاشی غربی ـ مانند نورپردازی و پرسپکتیو ـ پیروی نمی‌کرد. از این گذشته، به دلیلِ تشابه چشمگیر پیکره‌های زن و مرد در این نگاره‌ها، تشخیص جنسیّت آنان کمابیش ناممکن است. تا میانه‌ی سده‌ی هفدهم، پیش از دوران استعمار، با ورود گروه‌های زیادی از کاوش‌گران و مبلّغین مذهبی اروپایی به کشورهای آسیایی، نگارگری ایرانی از نقاشی اروپایی تأثیر گرفت و متأسفانه دیگر هرگز نتوانست به شکل‌های آغازین خود بازگردد.

نگارگری کلاسیک ایرانی، همان‌طور که اشاره شد، رابطه‌ی بسیار نزدیکی با شعر فارسی دارد، بنابرین بدون داشتن درکی استوار از مضمون و سبک این شعرها، فهم این تصاویر آسان نیست. بخش بعدی این مقاله به رابطه شعر کلاسیک فارسی با نگارگری ایرانی می‌پردازد.


رضا عباسی، حدود ۱۶۰۰ میلادی، اصفهان، ایران، موزه‌ی هرمیتاژ آمستردام.

شعر کلاسیک فارسی و رابطه‌ی آن با نگارگری کلاسیک ایرانی

رشته‌ای ناگسستنی میان هنر ایرانی و شعر فارسی وجود دارد. به گفته‌ی یارشاطر «در زمینه‌ی بررسی دقیق شعر فارسی، این هنر سترگ ایرانی، و کاوش در وجه مشترک آن با دیگر هنرهای بصری این کشور تلاش کافی نشده است .» (یارشاطر، ۱۹۶۲) تاکنون کار زیادی هم‌سنگ کاری که کرس و لیوون، درباره‌ی زبان‌های غربی در کتاب‌شان
خوانش نگاره‌ها: دستورزبان طراحی بصری پیش برده‌اند، صورت‌ نگرفته تا پیوند نامرئی میان عناصر هنرهای ایرانی، به ویژه نقاشی، و زبان فارسی را آشکار سازد. این بخش از مقاله نخست اطلاعاتی درباره‌ی شعر کلاسیک ایرانی در اختیار می‌گذارد و سپس به صورت چکیده، رابطه‌ی متقابل شعر فارسی با نگارگری و طرّاحی (design) ایرانی دنبال می‌شود.
در اواخر سده نهم، پس از «دو سده سکوت»، شعر فارسی از نو پا به هستی گذاشت و شاعران ایرانی بارِ دیگر به سرودن اشعاری به فارسی مدرن پرداختند ـ زبانی که پس از حمله اعراب (سده‌ی هفتم)، به جای زبان عربی رشد کرد. شعر این دوران تا سده هفدهم شعر کلاسیک فارسی شناخته می‌شود. شعر فارسی را می‌توان براساس بلندای شعر به سه دسته تقسیم کرد : شعر بلند، (روایی narrative)، شعر نیمه‌بلند (چکامه و مدیحه lyric and panegyric) و شعرکوتاه (هزل و هجو epigrammatic) که گویای حال و هوایی روحی، بینش شهودی، گلایه، ستایش، یا طنزوشوخی است (دیویس، ۱۹۹۶). این شعرها نه تنها به دلیلِ سبک یگانه و برازنده‌‌ی خود و پاسداری از اسطوره‌ها و فرهنگ‌مردمی ایران باستان اهمیت‌ دارند، بلکه چون «گاه نظر اجمالی مفتون‌کننده‌ای از شیوه‌ی زندگی در دربارهای سده‌های میانه‌ی ایران به دست می‌دهند(دیویس، ۱۹۹۶).


رستم اسبش را برمی‌گزیند، ۹۰-۱۵۸۹ میلادی، شاهنامه، قاسم ابن محمد شیرازی، کتابخانه دانشگاه پرینستون.

با وجودی ‌که در ابتدا، شعر فارسی سده‌های میانی دنیوی بود و بیشتر به سبک مدیحه‌سرایی درباری برای ستایشِ پادشاه یا شاهزاده و همراهانش، و یا برای وصف عشق اروتیک سروده می‌شد، به سرعت در جهت عرفان رشد کرد و همان زبان پر زرق‌و‌برقی که برای ستایشِ پادشاه یا توصیف عشق اروتیک به کار می‌رفت، به طور چشمگیری برای شعرهای بندگی و جانسپاری دینی به کار گرفته شد. بنابراین همان‌طور که دِیویس اشاره می‌کند، «با اقتباس آن به عنوان زبان شعر عرفانی، نه تنها سخنوری مدیحه‌سرایانه همراه با لحن دو پهلو و مبهم اروتیک آن ـ آیا مخاطب پادشاه است یا معشوق یا پروردگار؟ ـ کم‌رنگ نشد، بلکه پررنگ‌تر هم شد.» (دیویس، ۱۹۹۶).
یکی از ویژگی‌های بسیار مهم شعر کلاسیک ایرانی، دیدگاه خیال‌پردازانه‌ی آن نسبت به دنیاست، که همه چیز در آن بی‌نقص است و هیچ چیز عوامانه و مبتذلی در آن بروز پیدا نمی‌کند؛ دنیایی که حتی چمن در آن به زمرّد بدل می‌شود و شبنم صبحگاهی به مروارید. البته جای تعجب ندارد که در شعر فارسی این گونه استعاره‌ها دیده می‌شوند، چرا که به گفته آرتور پوپ، در تاریخِ فرهنگ ایرانی شاهد نقش گسترده طبیعت در باورهای آریایی هستیم که به نسل‌های بعدی یعنی ایرانیان انتقال یافت؛ به طور نمونه در باورهای آریایی درخت سرو مظهر جاودانگی و آب مایه حیات و برنایی بوده است (پوپ، ۱۹۷۲). به این ترتیب، در شعر کلاسیک فارسی، گونه‌های مختلف درختان و گلهای زیبا ـ درخت سرو، بید مجنون، شمشاد، گل یاس، نرگس، انار و غیره ـ و هم‌چنین مواد گرانبها ـ طلا، نقره، سنگ‌های قیمتی، مشک، شراب کهنه، ماه و خورشید و غیره ـ در توصیف اندام و رخسار معشوق به کار می‌رود (دیویس، ۱۹۹۶). بیشتر این مقایسه‌های استعاره‌ای، نشانه گذاری‌هایی است که از لحاظ فرهنگی شناخته شده است، اما هیچ معنایی برای بیگانگان ندارد، چرا که شاعر به منظور زیباتر کردن شعر و گاه آشکار نکردن حقیقت و آفرینش ابهام بیشتر برای مخاطب، معنا و فحوای استعاره را بیشتر اوقات از قلم می‌اندازد. بنا به دِیویس: «در بسیاری از مواقع، آنچه در ]شعر فارسی کلاسیک[ ارائه می‌شود، واقعیّت بی‌درنگ یا هیجانی که این واقعیّت می‌تواند برانگیزد، نیست، بلکه تأثیرات ظریف زیبایی‌شناسانه‌ای است که واقعیّت و هیجان‌ها و دلهره‌های همراهش می‌تواند برساند» (دیویس، ۱۹۹۶).

یکی دیگر از ویژگی‌های برجسته‌ی شعر ایرانی ـ که تنها برای خوانندگان این شعرها در زبان اصلی قابل درک است ـ خالی بودن زبان فارسی از جنسیّت است، و شاعر در حالی که از معشوق خود سخن می‌گوید، خواننده به سختی می‌تواند زن یا مرد بودنِ معشوق را تشخیص دهد. با اینکه دیِویس به نشانه‌های دیگری برای تشخیص جنسیّت معشوق اشاره می‌کند ـ مانند گل انار برای سینه‌های زن یا چمن نورسیده‌ی بهار برای نخستین رویش ریش‌ پسران نوجوان (دیویس، ۱۹۹۶). در بیشتر مواقع، تشخیص دادن یا ندادنِ جنسیّت معشوق به خواننده واگذار می‌شود. در واقع، ابهام بخشی از شعرهای کلاسیک فارسی است که شاعر به عمد با به کارگیری سرشت بدون جنسیّتِ زبانِ فارسی ایجاد می‌کند، و رها شدن از این ابهام بسیار دشوار است مگر در مواردی که شاعر قصد دارد نیت خود را آشکار کند ـ مانند نمونه‌ی عطّار و شعرهایش درباره‌ی شاهدبازی در مسیحیّت به قصدِ تقسیم‌بندی‌های دینی و تغییرکیش (لوئیس، ۲۰۰۹). این گونه از ابهام به شاعر این امکان را می‌دهد تا در فرهنگی که روابط هم‌جنس‌گرایانه را نمی‌توان به عنوان تابویی اجتماعی کندوکاو کرد، با استفاده از ابهام و بدون پرداختن زیاد به موضوع، لحظات دم عاشقانه را ـ چه میان دو هم‌جنس و چه میان دو جنس متفاوت ـ در شعر خود توصیف کند. گذشته از مبهم بودنِ جنسیّتِ معشوق و ابهام میان عشق رومانتیک و عرفانی در شعر کلاسیک ایرانی که پیش‌تر به آن اشاره شد، در اینجا اشاره به مشاهدات دیویس درباره‌ی تک جنسی (unisex) بودنِ صفات زیبایی مردم (انسان) در شعر کلاسیک فارسی، اهمیت می‌یابد که عبارتند از: پوست روشن، گونه‌های گل‌به‌ای، اندام کشیده، شانه‌های آویخته، ابروی پیوسته کمانی، لب و دهان غنچه‌ای، موهای مشکی و مجعد و داشتن نشانه‌های زیبایی مانند خال (دیویس، ۱۹۹۶).


تاجگذاری داراب به دست هما، قاسم محمد شیرازی، شاهنامه،۹۰-۱۵۸۹ میلادی،کتابخانه دانشگاه پرینستون.

یارشاطر با موشکافی دقیق همانندیِ هنر و شعر ایرانی، به کیفیت انتزاعی هر دو و این نکته اشاره می‌کند که شعر و طراحی ایرانی هر دو از طبیعت‌گرایی (ناتورالیسم) گریزان بوده‌اند. می‌گوید، «شاعر ایرانی بیشتر درگیر تعبیر ذهنی واقعیّت است تا جلوه‌ی بیرونی آن … در نگارگری ]ایرانی[ هم ما معمولاً با تصویری از دنیا بر سطحی انتزاعی آشنایی می‌یابیم، و واقعیت‌های بیرونی علاقه‌ی هنرمند را برنمی‌انگیزند» (یارشاطر، ۱۹۶۲). بدین ترتیب همان گونه که شاعر ایرانی تلاش کرده است تا با نادیده‌گرفتن جوانب گذرا و فانی زندگی، جهانی جاودانه بسازد، نگارگر ایرانی بیشترین کوشش خود را به‌کار برده تا تنها ویژگی‌های ماندگار موضوعات زنده را به تصویر در آورد. با این توضیح یارشاطر می‌گوید، «کافی است نگاهی به توصیفِ شکوهمند و درخشان بهار، پاییز و زمستان در شعرهای آغازین کلاسیک ایرانی و یا درخشش همه‌جاحاضر شراب با تمامی سایه‌ها، رنگ و بو و طمعش، و صحنه‌های زیبای باغ بپردازیم تا به این درک برسیم که شور و شکوه دنیا که نقاشی ایرانی یا فرش ایرانی به ما انتقال می‌دهد، حضور کامل‌تری در شعر ایرانی دارد»(یارشاطر، ۱۹۶۲)
یارشاطر به ویژگی مشترک دیگری میان شعر و طراحی ایرانی نیز اشاره می‌کند: حضور هماهنگی (هارمونی) در هر دویِ آنها. او ادعا می‌کند که همان هماهنگی که در شعر ایرانی دیده می‌شود و رویدادهای متفاوت، صحنه‌های اروتیک، احساسات و افکار شاعر را مانند زنجیر به هم می‌بافد ـ در فرش و نگارگری ایرانی از به هم بافتن و به تصویر کشاندن مردمان، جانوران، گیاهان، و بناها در کنار هم و در داخل قابی زیبا مشاهده می‌شود (یارشاطر، ۱۹۶۲).


نبرد تیمور با پادشاه مصر، بهزاد، ۱۵۱۵ میلادی.

تجزیه و تحلیل

نگارگری‌های ظریف و رنگارنگ ایرانی بهترین نمونه‌های این نظریه‌ی میچل است که عناصر بصری «ناگزیر قراردادی‌ و آلوده به تأثیراتِ زبان‌اند،” و «… دیالکتیک کلام و تصویر عاملی متداوم در تار و پود نشانه‌هایی است که یک فرهنگ بر گِرد خود می‌بافد. آنچه متغیّر است سرشت دقیق این بافت است و رابطه‌ی تار و پود آن» (میچل، ۱۹۸۷). پوپ در مطالعه‌ی خود درباره‌ی فرهنگ و هنر ایران، به برخی از قردادهای استعاره‌ای در فرهنگ ایرانی اشاره و چگونگی پدیدارشدن همان نمادها را در هنر ایرانی کندوکاو می‌کند (پوپ، ۱۹۷۲) جالب است که دیویس در مطالعاتش در باره‌ی شعر ایرانی، به روشنی نشان می‌دهد که شاعران ایرانی نیز همین استعاره‌ها را به کار می‌بردند. نمادهایی مانند سرو برای جاودانگی، درختان با میوه‌های زرّین به نشان وفاداری و شکوه، و آب به نشانه‌ی زندگی و جوانی، از نمونه‌هایی است که پوپ به آنها اشاره می‌کند و به طور قابل توجّهی به فراوانی در شعر ایرانی (دیویس ۱۹۹۶) و نگارگری ایرانی در دوران سده‌های میانی (پوپ، ۱۹۷۲)) دیده می‌شوند.

همان گونه که کرس و لیوون تأکید می‌کنند، «معانی بیشتر به فرهنگ تعلق دارند تا شیوه‌های خاص نشانه شناسی» (کرس و لیوون، ۲۰۰۶)، ریشه‌های سبک منحصربه‌فرد نگارگری کلاسیک ایرانی ـ بی‌تردید در زبان و فرهنگ ایرانی جای دارند و نگارگری‌های ایرانی جنبه‌ها و مشخصات گوناگونِ زبان و فرهنگ را دربرمی‌گیرند. بنابراین، همان گونه که راکس‌برگ اشاره می‌کند، با استفاده از الگوها و نمونه‌های غربی، نمی‌توان به درک و تحلیل این نگاره‌ها رسید و برای درک پیام هنرمند لازم است با فرهنگ ایرانی و زبان و ادبیات پرمایه‌ی آن آشنایی داشت. از این گذشته، راکس‌برگ به دانش‌پژوهان گوشزد می‌کند که عوامل بصری را از متون جدا نکنند و در عین حال به نقش حیاتی نگاره‌ها در روایات کم‌بهایی ندهند.» (راکس‌برگ۱۶). برای درکِ جنسیّت نداشتنِ معشوق در شعرهای فارسی، خواننده/بیننده باید با زبان فارسی آشنایی داشته باشد، تا شباهتِ میان پیکره‌های زن و مرد در نگارگری ایرانی را رمزگشایی کند و بپذیرد. میچل ادعا می‌کند که تصاویر چیزهای زنده نیستند و ذهنیّتی از خود ندارند، بلکه این ذهنیّت بیننده است که معانی را از تصاویر بیرون می‌کشد. (میچل، ۱۹۹۶)


معین مصور، ۱۶۴۲ میلادی.

شباهتِ میان شخصیّت‌های زن و مرد در نقّاشی‌ ایرانی نمی‌توانست یک گزینش اختیاری و دلبخواه بدون هیچ انگیزه‌ای بوده باشد و میان زبان به عنوان کلیتی فرهنگی و عوامل بصری، حتماً باید رابطه‌ای ظریف وجود می‌داشته است. «از نظر ما نشانه‌ها هرگز دلبخواه و اختیاری نیستند، و «انگیزه» بایست با در نظر گرفتن نشانه‌ساز و بافتار نشانه مشخص شود نه جدا از فرایند تولیدِ استعاره‌ها و طبقه‌بندی های زبانی. نشانه‌سازها فُرمهایی را به کار می‌گیرند که از دید آنها برای بیان مفاهیمشان مناسب باشد، در هر مدیومی که در آن می‌توانند نشانه بسازند… و در این فرایندِ نشانه‌سازی زبان مستثناء نیست (کرس و لیوون، ۲۰۰۶). پس این بی‌جنسیّتی زبان فارسی است که در تصاویر مربوط به اشعار فارسی بازتاب می‌یابد. «ما بر این باوریم که می‌توان هم از زبان و هم از ارتباط بصری، به طور همسان، برای درک نظام‌های بنیادین معنایی در فرهنگ سود جست…» (کرس و لیوون، ۲۰۰۶).
ابهام در جنسیّتِ معشوق که تنها از طریق زبانی خالی از جنسیّت مانند فارسی امکان‌پذیر است، به شکل شباهتِ ظاهریِ زن و مرد به نگارگری ایرانی منتقل شد. این شباهت از دیدِ ببینده‌ی ایرانی که فارسی زبان بود و با ویژگی عدم جنسیّت در زبان آشنایی داشت، و بنابراین ناخودآگاه بدون هیچ تلاشی نگاره‌ها را رمزگشایی می‌کرد، نادیده ماند. امّا ببننده‌ی غربی دوران سده‌های میانه را که به زبانی جنسیّت‌دار سخن می‌گفت شوکه می‌کرد و رمزگشایی این این عناصر بصری و درک آنها را دشوار می‌یافت. بنابراین، بیننده‌ی غربی هنگام تماشا از پشتِ لنزی متفاوت، این نگاره‌ها را نشانه‌ی هم‌جنس‌گرایی و مرسوم بودن آن در جامعه‌ی سده‌های میانی ایران تعبیر می‌کرد (نجم‌آبادی، ۲۰۰۱). «بسیاری از اوقات، افراد دیدگاهی را می‌پذیرند و از آن دفاع می‌کنند، نه به این دلیل که به دقّت در آن تأمّل کرده‌اند و همه‌ی گزینه‌های در دسترس را ارزیابی کرده‌اند، بلکه چون خود را با افراد دیگری که آن عقیده را دارند شناسایی می‌کنند یا چون به چالش کشاندن یا نکار آن موضع، مفهومی که از خودشان دارند را به چالش می‌کشاند. (هیل، ۲۰۰۳). آگاهی مخاطب غربی در باره‌ی تفاوت‌های جنسیّتی در زبان و هنر، این بیداری را برای ایرانیان سده‌های میانه به وجود آورد و باعث اعمال تغییراتی در سبک نقاشی ایرانی شد تا ترسیم جزئیات فیزیولوژیکی اندام مردمی (انسان) را دربرگیرد.

مشاهدات و نتیجه‌گیری پایانی

از مطالعه‌ی نقاشی ایرانی صد سالی بیشتر نمی‌گذرد. توجه کارهای آغازین دانش‌پژوهانه به سمت متن ها بود و نه نگاره‌هایی که آنها را همراهی می‌کردند. در نخستین کاتالوگ‌های تهیه شده از دست‌نوشته‌های موزه‌ها وکتابخانه‌های لندن، پاریس و برلین، به ندرت اشاره‌ای به نگاره‌ها می‌شود (گرابار، ۲۰۰۰). نظام سیاسی ایران هرگز شرایط مناسبی برای دانش‌پژوهان فراهم نکرده است تا بتوانند این نگاره‌ها را به شکل نظام‌مندی مطالعه کنند. علاوه بر این، مطالعه‌ی این نگاره‌ها نیازمند داشتنِ پیش‌زمینه‌ای گسترده از دانش و شناختِ تاریخی، فرهنگی، اجتماعی و فلسفیِ از ایران و همچنین درکی غنی از زبان و ادبیاتِ فارسی و هنر ایرانی است ـ بازدارنده‌ای که بسیاری از دانش‌پژوهان ایرانی و خارجی را از بر دوش گرفتن اختیاری این چالش ناامید کرده است. دشواری در دسترسی به نگاره‌های ایرانی هم از دلایل مهّم دیگری برای کمبود کارهای دانش‌پژوهانه در این زمینه است. بیشتر این نگاره‌ها در حال حاضر در خارج از ایران‌اند و در موزه‌های مختلف، کتابخانه‌های دانشگاه‌ها، و مجموعه‌های خصوصی سراسر دنیا پراکنده‌اند. مطالعات اندکی که دانش‌پژوهان غربی و ایرانی پیش برده‌اند، به درستی حق چنین رشته‌ی وسیعی را ادا نمی‌کند، چرا که مطالعات موجود کلیّه‌ی زوایای این نگاره‌ها را در بر نمی‌گیرند و رسیدن به درکی عمیق از این نگاره‌ها نیازمند کارِ گسترده و چند جانبه است.

در بیشتر کارهای دانش‌پژوهانه‌ی موجود درباره‌ی نگاره‌های دست‌نوشته‌های ایرانی، با آنها به صورت کلیّت‌هایی جدا از متن‌هایی که این نگاره‌ها سعی داشتند مجسم کنند برخورد شدا است، و رابطه‌ی میان متن و عناصر بصری را نادیده گرفته‌اند، و این اشتباه شاخصی است که احتمالاً نتیجه‌ی ناآشنایی دانش‌پژوهان با زبان و ادبیّات فارسی است. علاوه بر این، بیشتر این مطالعات آلوده‌ی تعمیم و کلّی‌گویی، و ارجاع به فرمول‌های ساده برای تحلیل این شاهکارهای پیچیده‌اند. به عنوان نمونه، تنها شمار اندکی از دانش‌پژوهان متوجّه شباهتِ حیرت‌انگیزِ پرتره‌ها‌ی شخصیّت‌های زن و مرد شدند و آن‌را خیلی ساده تنها به تکنیک نقاشی نسبت دادند و با بی اهمیّت شمردنِ موضوع بررسی آن را به مطالعات آتی موکول کردند.


معراج پیامبر اسلام، خمسهٔ نظامی، کمال‌الدین بهزاد، ۱۴۹۴ میلادی.

برخی از دانش‌پژوهان این نگاره‌ها را تجسمِ جایگاه الهی تعبیر کرده‌اند که خداوند وعده ورود به آن را به مسلمانان خوب داده است (نصر، ۱۹۸۷). بنا به توضیح آنان، مردانی که در این تصاویر نگاره‌پردازی شده‌اند، قلماق‌های جوان هستند و زنان، حوریان زیبایی که به خواست خداوند در بهشت به مردان خدا خدمت می‌کنند. این تعبیر به دو دلیل راضی‌کننده نیست، نخست آنکه این سبک از نگارگری گرچه برای نخستین‌بار پس از ظهور اسلام در ایران بر روی کاغذ پدیدار شد، اما در کاووشگری‌های صورت‌گرفته در ایران، افغانستان و دیگر کشورهای آسیای مرکزی و هند که در دوران پیش از اسلام بخش‌هایی از امپراطوری ایران بوده‌اند، سبک نقاشی بسیار مشابهی کشف شده است گرابار، ۲۰۰۰). تصاویری که پیوسته در این نگاره‌ها به چشم
می‌خورند، مانند درخت پرگل، آب، درختانی با میوه‌های زرّین و سرو و غیره، هریک معنایی نمادین را بازنمایی می‌کنند که بنا به آرتور پوپ، ریشه در تاریخ و فرهنگ ایران پیش از اسلام دارند (پوپ، ۱۹۳۱).

دوم، اسلام سرسختانه مسلمان را از نقّاشی/ طرّاحی مردمان، جانوران یا هر موجود زنده دیگری منع می‌کند و بنا به پیامبر اسلام، حضرت محمّد (ص)، فرشتگان (مریح) وارد خانه‌ای نمی‌شوند که در آن سگ و یا تصویری از موجودی زنده‌ (انسان یا حیوان) باشد (صحیح بخاری، ۴۴۸). استفاده از مشروبات الکلی (قرآن، ۵:۹۰) و هم‌نشینی با زنان نامحرم برای مردان و هم‌چنین هم‌نشینی با مردان نامحرم برای زنان (قرآن، ۳۱ ـ ۳۰ : ۲۴) در اسلام اکیداً ممنوع است. این فرمان‌ها مطلق‌ و ابدی‌اند و تمامی مسلمانان باید از آن‌ها فرمانبرداری کنند. (قرآن: ۵:۳). علی‌رغم این فرمان‌ها، دو صحنه‌ای که پیوسته در نگاره‌های ایرانی دیده می‌شوند، یکی نوشیدنِ می است ـ حتّی اگر شخصیّت‌ها جام شراب در دست نداشته باشند، کوزه و جام‌های می در کنار آنها بر زمین دیده می‌شوند ـ و دیگری صحنه‌های عاشقانه‌ای است مانند در آغوش گرفتن یا نگاه های عاشقانه دو معشوق به یکدیگر.

بنا به توضیح این گروه از دانش‌پژوهان شرابی که در این تصاویر ترسیم شده، به شراب بهشتی اشاره دارد که خداوند در قرآن از آن می‌گوید و تجسّمِ صحنه‌های عاشقانه در این نگاره‌ها به خواست و آرزوی هنرمند برای عشق حقیقی که همان عشق الهی است تعبیر می‌شود. دگربار، مهّم است این نگاره‌ها را در کنار متن‌هایی که به همراه آنهاست مطالعه کنیم و از در نظر گرفتن آنها به صورت کلیت‌هایی منفرد درنگ کنیم، چرا که متن‌ها به صورت دست‌افزار سودمندی برای رسیدن به تعبیر درست از این تصاویر کار می‌کنند. نوشیدنِ می و امیال اروتیک هم در شعر و هم در ادبیات فارسی پیوسته حضور دارند. همان گونه که یارشاطر اشاره می‌کند، در برخی از متون ادبی، حتّی روایت‌های بلندی از رسمِ نوشیدنِ می در سده‌های میانه‌ی تاریخ ایران وجود دارد. او به شواهد گوناگونی اشاره می‌کند و توضیح می‌دهد که نوشیدن می از رسم‌‌های پایدار فرهنگ ایرانی در دوران باستان بوده است و تا بعد از استقرار اسلام در ایران ادامه داشته است (یارشاطر، ۱۹۶۰).

برخی از کارهای دانش‌پژوهانه‌، به شباهتِ میان پیکره‌های‌ زن و مرد در نگارگری ایرانی، به عنوان رایج بودن هم‌جنس‌گرایی در میان مردان ایرانی سده‌های میانه اشاره می‌کنند (نجم‌آبادی، ۲۰۰۱). این دانش‌پژوهان نظر خود را تا آنجا گسترش می‌دهند که حتّی پیکره‌های زن در این نگاره‌ها را مردانی تعبیر کرده‌‌اند که هنرمندان کشف آن‌را به عهده‌ی بیینده گذاشته‌اند (نجم‌آبادی، ۲۰۰۱). چنین تعبیری تنها می‌تواند نتیجه‌ی نگاهی سطحی به فرهنگ و هنر ایران باشد. با وجود اینکه هم‌جنس‌گرایی در طول تاریخ همواره در میان همه‌ی ملّت‌ها از جمله ایران وجود داشته است و در اشعار ایرانی با ابهام به این موضوع اشاره می‌شود ـ اشاره‌ای زیرکانه به تمایلِ شاعر به مردان ماه‌رخ که به آن شاهد بازی نیز می‌گویند ـ نگارنده به چند دلیل به شدّت با این تعبیر مخالف است. نخست، با نگاهی واقع‌بینانه می‌توان پذیرفت که هم جنس گرایی همان گونه که در دیگر نقاط جهان و در طول تاریخ بشر وجود داشته است، در سده‌های میانه ایران نیز دیده می‌شده است. امّا مدّعی شدن بر این که هم جنس‌گرایی میان مردان مسلمان ایرانی شایع بوده و از لحاظ اجتماعی هم پذیرفته شده بوده است ـ نگاهی واقع بینانه نیست. چنین فرضی تنها می‌تواند نتیجه فقدان درک پژوهشگر از فرهنگ ایران باشد.


کمال الدین بهزاد ۱۵۳۵-۱۴۵۰ میلادی، هارون الرشید در حمام

دوم، نگاره‌های دستنوشته‌های فارسی، همان گونه که پیش از این گفته شد، نقشی روایی دارند که به خواننده‌ی شعرها در مجسّم کردنِ قهرمانان، عاشقان، پادشاهان، شاهزادگان و غیره یاری می‌رسانند. در بسیاری از شعرها، شخصیّت‌های بسیار شناخته‌شده‌ی زنانی مانند شیرین، نخستین دلداده و سپس همسر خسرو پرویزِ پادشاه و یا هُمای، دلداده‌ی همایون یا شخصیت‌های شناخته‌شده‌ی ادبی یا تاریخی دیگری از زنان دیده می‌شوند. براین اساس، به سختی می‌توان باور کرد که هنرمند از ترسیمِ زنی مانند شیرین قصد داشته است مرد دیگری را مجسّم کند و به این ترتیب عشق اروتیک میان دو مرد را نشان دهد. سوّم، این گروه از دانش‌پژوهان توضیح می‌دهند که با ورود تعداد زیادِی از فرنگیان به ایران در سده‌های هفدهم و هجدهم، این سبک سنّتی نگارگری به علّت انتقادهای فرنگیان از مضامین هم‌جنس‌گرایانه، به مرور زمان تغییر یافت (نجم‌آبادی، ۲۰۰۱). این تعبیر با واقعیّت‌های تاریخی ناسازگار است، چرا که بیشتر جهانگردان غربی یا به همراه هم‌سرانشان سفر نمی‌کردند، یا مبلّغان مذهبی بودند و به رسم دینی خود مجرّد بودند که باعث می‌شد مردان ایرانی از اینکه مردان غربی از ازدواج و هم‌نشینی با زنان اجتناب می‌کردند تعجب کنند. بنابراین، دلیل منطقی جلب شدنِ توجّه غربی‌ها به شباهت ظاهریِ زن و مرد در نگاره‌های ایرانی، می‌تواند به تفاوت‌های زبانی میان زبان مادری آنان و زبان فارسی در خصوص جنسیّت مربوط باشد. آن سرخوردگی که ببینده‌ی غیربومی هنگام نگاه کردن به این نگاره‌ها، هنگام کوشش برای خواندن تصویر فراسوی زیبایی رنگارنگ سطحی و بیگانه‌ (اگزوتیک) آن احساس می‌کند، می‌تواند همانند سرخوردگی‌ کسی باشد که زبان مادری‌اش فارسی نیست و هنگام فراگیری زبان فارسی، به دلیل بی‌جنسیت بودن این زبان احساس می‌کند. این می‌تواند به همان چیزی مربوط باشد که بارت گفته، «… پیام زبانی به‌راستی در هر تصویری حضور دارد ….» (بارت، ۲۰۰۴) و می‌توان گفت که از این لحاظ متن و تصویر مانند دو آینه‌ی رو در رو بازتابی از یکدیگرند.

و در آخر این‌که، نگاره‌های ایرانی سبک سنّتی با هدف توسل فرهنگی آفریده می‌شدند که بنا به هیل عبارت از این است که «ارزش‌ها و فرضیات مشترک فرهنگی در رسانگری‌های متقاعد کننده به کار برده می‌شوند و گویای آن است که چگونه این ارزش‌ها و فرضیات مشترک روی واکنش بیننده به تصاویر تولید شده‌ به تعداد بالا تأثیر می‌گذارد» (هیل، ۲۰۰۳). هرچند بیننده‌ای که با زبان فارسی آشنا نیست باز هم می‌تواند از این تصاویر لذّت ببرد، امّا مسلماً برای دست‌یافتن به درکی عمیق باید شناخت ژرف‌تری از فرهنگ و زبان فارسی داشته باشد تا بتواند معنای عناصر بصری و نمادهای رایج در این فرهنگ را رمزگشایی کند. نگاه کردن به این تصاویر بدون در نظر گرفتنِ زبان، همانندِ نگاه کردن به «مجموعه‌ای از تصاویر ناپیوسته» (بارت، ۲۰۰۴) بدون هیچ پیامی است و از دید بیننده‌ای که دانش محدودی از زبان و خط فارسی دارد، متن می‌تواند او را به این اشتباه بیندازد که این نگاره‌ها کارِ هنرمندی عرب است ـ چرا که زبان‌های فارسی و عربی دارای الفبای مشابهی هستند.

خوانشِ این تصاویر بدون داشتن یک پیش‌زمینه‌ی غنی در زبان و فرهنگ فارسی ممکن نیست و پرداختنِ به آنها از لنز غربی و کوشش برای خواندن آنها با استفاده از اصول و مقرّرات آشنای فرهنگ‌های غربی، تنها اشتباهات و سوءتفاهم‌هایی را به بار می‌آورد که از پیام مورد نظر هنرمند به دور است. چنین نتایجی در کارهای دانش‌پژوهانه زیاد دیده می‌شود و چنین تعبیرهای شتاب‌زده‌ای تنها گمراه‌کننده است و ستون‌های نیرومندی در اختیار نمی‌گذارند تا کارهای دانش‌پژوهانه‌ی بعدی بر آنها بایستند. مطالعه‌ی نگارگری ایرانی ـ پیش از تأثیر غرب بر آن بسیار مهّم است، که فرصتی برای رسیدن به درک بهتری از فرهنگ و فلسفه کلاسیک ایرانی، به دست می‌دهد. علاوه بر این، دست یافتن به درک عمیق‌تری از فضای اجتماعیِ ایران در سده‌های میانه و نقش جنسیّت در جامعه به فهم این نگاره ها کمک می کند و کندوکاوهای گستره‌تری در این رشته را از دیدگاه رابطه ی زبان با عناصر بصری فرامی‌خواند.

نجمه خاتمی

نجمه خاتمی متولد ایران و دارای مدرک کارشناسی فیزیک از دانشگاه علوم و پژوهش تهران و مدرک کارشناسی ارشد در رشته‌ی نگارش حرفه‌ای از دانشگاه اولد دمینیون (Old Dominion) در نورفورلک ویرجینیا است. در حال حاضر در اونتاریو کانادا زندگی می‌کند و مشغول تحصیل در رشته جنسیّت‌شناسی و تحقیقات زنان در سطح کارشناسی ارشد است. در اوقات فراغت خود داستان‌های کوتاهی درباره‌ی مسائل زنان می‌نویسد.

منابع

۱.Azhand, Y., 2000. “Innovation and Modernization in Safavid Art,” Fine Arts. Tehran University 7: 4-10.
2.Babaie, Sussan. 2009. “Visual Vestiges of Travel: Persian Windows on European Weaknesses”. Journal of Early Modern History. 13 (2/3): 105-136.
3.Canby, Sheila R. 2000. The Golden Age of Persian Art, 1501-1722. New York: Harry N. Abrams.
4.Davis, Dick. 1996. Borrowed ware: medieval Persian epigrams. London: Anvil Press.
5.Poetry. Grabar, Oleg. 2000. Mostly miniatures: an introduction to Persian painting. Princeton, N.J.:Princeton University Press.
6.Handa, Carolyn. 2004. “Rhetoric of the Image”, in Visual Rhetoric in a Digital World: A Critical Sourcebook. Boston: Bedford/St. Martins, 152-163.
7.Hill, Charles A., and Marguerite H. Helmers. 2004. Defining visual rhetorics. Mahwah, NJ: Lawrence Erlbaum.
8.Kress, Gunther R., and Theo Van Leeuwen. 2006. Reading Images the Grammar of Visual Design. New York: Routledge.
9.Lewis, Franklin. 2009. “Sexual Occidentation: The Politics of Conversion, Christian-love and Boy-love in ‘Attar”. Iranian Studies. 42 (5): 693-723.
10.Mitchell, W. J., 1996. “What Do Pictures ‘Really’ Want?,” October 77, 71-82.
11.Najmabadi, A.,“Gendered Transformations: Beauty, Love, and Sexuality in Qajar Iran,”Iranian Studies34(2001): 1-4.
12.Najmabadi A. 2001. “Gendered transformations: beauty, love, and sexuality in Qajar Iran”. Iranian Studies : Bulletin of the Society for Iranian Cultural and Social Studies. 34 (1-4): 1-4.
13.Nasr, Seyyed Hossein. 1987. “The World of Imagination and the Concept of Space in the Persian Miniature,” in his Islamic art and spirituality. Albany: State University of New York Press, 177-84.
14.Pande, R.& Lavanya, B. 2004. “Miniature Paintings of Golconda and the Representation of Women,” Journal of Interdisciplinary Studies 1, 73-86.
15.Pope, Arthur Upham. 1972. An introduction to Persian art: since the seventh century A.D. Westport, Conn: Greenwood Press.
16.Roxburgh, David J. 2003. “Micrographia: Toward a Visual Logic of Persianate Painting”.
17.Yarshater, E. 1960. “The Theme of Wine-Drinking and the Concept of the Beloved in Early Persian Poetry”. Studia Islamica. (13): 43-53.
18.Yarshater, E. 1962. “Some Common Characteristics of Persian Poetry and Art”. Studia Islamica. (16): 61-71.

محلّی‌گرایی کمال‌یافته: تأثیر توسعه اقتصادی نابرابر بر هنر معاصر دنیا

از دیوید هاج و حامد یوسفی

ترجمه: مایا ویدا بارااُنا
بازنگری و ویرایش: دکتر شکوفه شهیدی


” ابر” ،اثری از هنرمندان کانادایی کیتلند آر.سی براون و وین گرت .

در نگاهی کلی به هنر مدرنِ قرن بیستم، از دیدگاه امروز به نظر می‌رسد بخش عمده زیبایی‌شناسی این دوره در واقع یک زیبایی‌شناسی محلّی‌گرا (provincialism) بوده است. در سراسر جهان، شکل‌های گوناگون مدرن شدن جامعه و اقتصاد، هنرمندان را به بسط تجربه‌های سنت‌شکنانه در تقابل با این وضعیتِ متغیر، سوق داده است. گر چه از همان آغاز، استقرار “اروپای غربی” به عنوان مظهر هنر مدرن اصیل و سپس انتقال مرکز قدرت به نیویورک در اواسط قرن، بیشتر هنرمندان را به مقایسه خود با نمونه‌های برون مرزی واداشت و همین نابرابری‌های شدیدِ قدرت را در میان هنرمندان کشورهای مختلف به بار آورد.

یکی از متون کلیدی درباره‌ی این موضوع مقاله‌ای با عنوان “مسأله محلّی‌گرایی” است که تری اسمیت (Terry Smith) منتقد استرالیایی در سال ۱۹۷۴ نوشت. اسمیت معتقد بود که:

“مدرن‌گراهای خارج از مراکز بین‌المللی مدام درگیر کشمکش میان دو قطب متضاد هستند: از یک سو تمایلی جسورانه برای محلّیگرایی (” ادعای امکان و اعتبار خلق هنر ناب در همین جا”) و از سوی دیگر با اکراه پذیرفتنِ این که نوآوریهای زایا در هنر ، و معیارها و استانداردهای “کیفیت”،” اصالت”، “جذابیت”،”قدرت” و غیره از بیرون مرزها تعیین می‌شوند.”

اسمیت تاکید داشت که این وضعیتِ “بیشتر هنرمندان دنیا” بود و حتی دست‌اندرکارانی که در نیویورک زندگی می‌کردند به میزان زیادی محلّی‌گرا بودند، چرا که “اکثریت قابل توجهی از هنرمندان اینجا (نیویورک)، گرد منظومه‌ا‌ی محدود به هنرمندان، گالریها، منتقدان، مجموعه‌داران، موزه‌ها و نشریات محلّی میگردند”. بی‌گمان این وضعیت برای هنرمندان غیر غربی که در وضعیت استعماری یا پسااستعماری زندگی می‌کردند بسیار متفاوت بود. اسمیت اظهار داشت هنرمندی مانند جکسون پولاک (Jackson Pollock) در صحنه بین‌المللی به عنوان یک “هنرمند بزرگ” شناخته می‌شد، در صورتی ‌که سیدنی نولان (Sydney Nolan) فقط می‌توانست به عنوان یک “هنرمند بزرگ استرالیایی” شناخته شود. وضعیت برای هنرمندان کشورهایی با رشد اقتصادی کمتر حتی وخیم‌تر از این هم بود. بنابراین بسیاری از جریان‌های مبارزه‌جویانه‌ی مدرنیته محلّی که در طول قرن بیستم از مناطق “حاشیه” برخاست، باید جلوه‌های انتقادآمیز از استعمار و توسعه اقتصادی نابرابر تلقی شود.

اما از سال ۱۹۸۹ محلّی‌گرایی از چه جنبه‌هایی تغییر کرده است؟ یکی از مشخصه‌های هنر معاصر چندگونگی و حضور سبک‌های بسیاری است که صحنه‌ را پیوسته با هم سهیم می‌شوند. این تنوع چشمگیر—که یک شبکه‌ای بین‌المللی از مؤسسه‌ها و رویدادهای فرهنگی آن را با ارائه‌ی کارهای هنرمندان سراسر جهان به نمایش می‌گذارد— از فرایند جهانی شدن (globalization) جدایی ناپذیر است. افزون بر این، همان طور که پیتر آزبورن (Peter Osborne) و میوان کوان( Miwon Kwon) اظهار داشته‌اند، تا حدود زیادی همین بین‌المللی بودن است که هنر معاصر را “معاصر” می‌کند. همان طور که کوان توضیح می‌دهد ” هنر فضایی است در بر دارنده‌ی هم عصری تاریخ‌های سراسر جهان به صورت یک افق فکری پیوسته و در عین حال گسسته، و همچنین عنصری اساسی است برای شناخت کلیت زمان حال.” با این نگاه، چه بسا مسأله محلّی‌گرایی و جدایی ساختاری مناطق محلّی و جهانی که اسمیت به آن اشاره کرده، حل شده به نظر رسد. زیرا صحنه جهانی با تنوع رونق می‌یابد و به تفاوتهای فرهنگی ارج می‌نهد، و هنرمندان غیر غربی، دقیقاً به خاطر بروز هویت محلّی خود اجازه ورود به این صحنه را پیدا می‌کنند.

اما مسأله محلّی‌گرایی نه تنها حل نشده است، بلکه در اصل نئولیبرالیزه (neoliberalized) شده. برای توضیح این مسأله، بر سه موضوع تمرکز خواهیم کرد: ادامه نابرابری در دسترسی به مؤسسه‌ها و امکانات تحصیلی؛ ویژگی‌های بسیار خاص زیبایی‌شناسی هنر معاصر که عمدتاً در محیط‌های تحصیلی غربی امکان شکوفایی دارد و دگرگونی ماهیت اجتماعی هنر که امروزه بیش از هر چیز چارچوب یک مسابقه‌ی فردیِ ستیزه جویانه را یافته و شکل گرفتن همبستگی جمعی را تضعیف می‌کند.

با اینکه دنیای هنر بین‌المللی از هیچ سبک خاص یا زبان مشترکی (lingua franca) پیروی نمی‌کند، اما باز هم ورود به این صحنه نیازمند عبور از یک ساختار نسبتاً پیچیده است. همان گونه که جیمز الکین (James Elkin) درسال ۲۰۰۹ اظهار داشت، هنوز “در هنر امروز نوعی استمرار(persistence) در ارزش‌ها، قضاوت‌های زیبایی‌شناختی و فرضیه‌های دوره‌ی اخیر مدرنیسم وجود دارد.”

مسأله کیفیت، هنوز هم به رغم نبود مواد کار (material) ،تکنیک یا ویژگی هنری، بیش از همه به چیزی عمیقاً ساختاری باز می‌گردد: پرورش نوعی نگاه خود-بازتابانه (auto-reflective) و تمایل خود انتقادی (self-critical) در اثر. انتظار میرود آثار هنری برانگیزنده‌ی نوعی حس “دگراندیشی” (dissensus) در مخاطب باشند و در حالی که رسیدن به یک معنای قطعی را به تعویق می‌اندازند فضایی برای تفکر را در او ایجاد کنند.

این ویژگی، نه تنها از خصلت‌های “طبیعی” اثر هنری نیست، بلکه نمایانگر نوعی ساختار پیچیده است که فقط از راه تحصیلاتی ویژه و در میان گروه بسیار خاصی از هنرمندان امکان شکوفایی دارد. این همان چیزی است که بیشتر دانشگاه‌های هنری غرب آموزش می‌دهند – دانشجویان برای عمیق تر و منحصر به فردتر کردن کار خود، تشویق به کار تحقیقی مستقل می‌شوند و در ضمن می‌آموزند که میان کار عملی و نظری، و همچنین محصول و فرایند، رابطه‌ای قوی برقرار کنند. تمرکز شدید دانشگاه‌های غربی بر این سبک آموزشی بدان معناست که قاعدتاً هنرمند می‌تواند از هر شهری برخیزد اما معمولاً در عمل مجبور است برای کسب موفقیت از نقاطه‌های جغرافیاییِ کلیدی عبور کند.


اثری از برنارد خوری/ DW5 با عنوان “کاترین می‌خواهد بداند”، ‌۲۰۰۹ Lightbox .

از سوی دیگر مهاجرت بزرگ هنرمندان معاصر برای رابطه برقرار کردن با گالری‌ها و دیگر مؤسسه‌هایی است که دانشجویان تنها در “شهرهای جهانی” به آنها دسترسی دارند. با وجود آنکه حتی در شهرهایی مانند لندن و برلین صعود به ردههای بالای صحنه جهانی هنر برای هنرمندان جوان آسان نیست، اما بدون شک فرصت‌های در دسترس آنان با آنچه که در دسترس هنرمندان نواحی دیگر دنیاست قابل مقایسه نیست. یکی از مواردی که به خوبی گویای این نابرابریست، سفرهای گالری‌داران و موزه‌داران برای تدارک نمایش‌های هنری گوناگون است. این موزه‌داران، بدون شک دیدگاهی کاملاً یک طرفه و شرطی از صحنه‌های مختلف جهانی دارند که در درجه اول از طریق توصیه‌های آشنایان و راهنماهای محلّی شکل می‌گیرد. توصیه‌هایی که آنان دنبال می‌کنند ریشه در طیفی از مسائل شخصی، سیاسی و عوامل هنری دیگر دارد که گالری داران به ندرت از آن آگاهند. برای بسیاری از این هنرمندان، چنین مناسبت‌هایی از فرصت‌های اندک برای “پرتاب” آنان به صحنه جهانی است، هر چند “مخاطب خیالی” کار هنری آنان به احتمال زیاد همان مدار بین المللی بوده است. بی‌تردید، بعضی از این هنرمندان به طرزی جادویی از هنرمند محلّی به هنرمند جهانی بدل می‌شوند اما بیشتر آنها دیده نمی‌شوند.


یک پوستر تبلیغاتی برای “اقامتگاه نامحدود” که از هنرمند درخواست می‌کند تا با پرداخت $۱۰ در قرعه کشی آن موسسه شرکت کند و برنده یک دوره اقامتی رایگان شود.

عامل اصلی دیگری که باعث نابرابری در صحنه جهانی هنر است، ریشه در فرایندی دارد که باز دارنده‌ی جنبش‌های هنری جمعی است و هنرمندان را به رقیب‌های فردی تبدیل می‌کند. دنیای هنر امروز به شکلی پایان ناپذیر در حال تولید گوناگونی است، اما نه فقط به دلیل حضور ملّیت‌های گوناگون بلکه در نتیجه‌ی رقابتی شانه به شانه میان هنرمندان، نویسندگان و گالری‌داران، برای کسب موقعیت در این صحنه. هر چند نمایشگاهای دوسالانه/ بی‌ینال‌ها (biennial) نمونه‌ی برگزیده‌ی نمایش هنرهای معاصر دنیا معرفی شده‌اند، دوره‌های اقامت هنری (residencies) 1)) برای نمایاندن زیر ساخت‌های منطق مدار جهانی (global circuit) گزینه بهتری هستند. در حالی که بیشتر هنرمندان به ندرت میتوانند به صورت فعال در بی‌ینال‌ها شرکت داشته باشند، اقامت‌های هنری، نقشی هستهای در پرورش هنرمندان جدید ایفا میکنند، در ضمن این دوره‌های اقامتی بیشتر نقش جبران کننده‌ی کمبودهای زیرساختی دولتی را بر عهده دارند. البته، به تازگی بعضی از آنان هزینه‌های سنگینی را از هنرمند دریافت می‌کنند. دوره های اقامتی، زمان و مکان مطلوبی در اختیار هنرمند می‌گذارند تا او بتواند کار خود را پرورش دهد، در ضمن این دوره‌ها موقعیت خوبی برای ملاقات با افراد و تجربه‌ی مکان‌های تازه‌اند، اما ناگزیر موقت‌اند و برای ایجاد تداوم در این دوره‌ها، هنرمند ناچار است مدام برای اخذ پذیرش و بورسیه‌های گوناگون درخواست بدهد. این مهاجرت‌های اجباری گر چه به گسترش دید هنرمند کمک میکند اما از سوی دیگر با شکل گرفتن رابطه‌ی گروهی پایدار، در ستیز است.

بنابراین، فرهنگ غالب بر دوره‌های اقامت هنری نمایانگر حرکت کلی عرصه بین‌المللی هنر به سوی بی‌ثباتی، فرصت طلبی و به خصوص فردگرایی است. در حالی که در بیشتر مواقع یکی از ویزگی‌های مهم جنبش مدرنیسم قرن بیستم –در همه جلوه‌های گوناگون ملّی آن – شکل‌گیری جنبش‌های پیشرو (avant garde) بوده است، ماهیت اجتماعی هنر معاصر شبکه‌ پراکنده‌ای از فردیت‌های در حال رقابت است که توانایی داشتن حضوری تاریخی و یکپارچه و مقاومت گروهی مشترک را ندارد. کلمه شبکه (network) در اینجا به معنای سیاست رابطه‌سازی (networking) به منظور رشد حرفه‌ای شخص خود است. افراد مسلماً با یکدیگر رابطه برقرار می‌کنند، با هم کار می‌کنند و به بحث منتقدانه با یکدیگر می‌پردازند، اما در مسیر شخصی خود و تنها در نقاط تقاطعِ آن.

تاثیر سیاسی این دگرگونی در ماهیت اجتماعی کار هنری بسیار چشمگیر است. به تازگی استدلال می‌شود که جهانی شدن دنیای هنر، همراه با زیبایی‌شناسی منتقدانه‌ی “دگراندیشی” (dissensus)، دایره‌ی هنر بین‌المللی را به یک صحنه‌ی سیاسی بسیار ارزشمند تبدیل کرده است. همانطور که اکویی انوزور (Okwui Enwezor) و کارولین جونز (Caroline Jones) اظهار داشته‌اند، با پرورش رابطه مستقیمِ میان هنرمندان قاره‌های مختلف، صحنه بین‌المللی پنجره‌ای رو به تضادهای فرایند جهانی شدن می‌گشاید و از پس پرده توهمِ توسعه‌ی اقتصادیِ آسان و روان، واقعیت کشمکش‌ها و مبارزات را آشکار می‌سازد. با توجه به ظاهر پذیرا و در عین حال منتقدِ مدار بین‌المللی، جاذبه این صحنه برای هنرمندان متعهد به ارزشهای سیاسی— به خصوص آن دسته که در صحنه محلّی به سکویی برای بحث و تبادل نظر آزادانه دسترسی ندارند— به آسانی قابل درک است. به این ترتیب، مدار جهانی را می‌توان به صورت گونه‌ای استقلال هنری در نظر آورد که حاصل فرایند جهانی شدن است، اما در عین حال امکان مبارزه با خود این فرایند (جهانی شدن) را بوجود می‌آورد. البته، با وجود اینکه زیبایی‌شناسی هنر معاصر جایگاهی برجسته برای کار منتقدانه فراهم آورده، اما ساختار اجتماعی – اقتصادی صحنه بین‌المللی به گونه‌ای است که هنرمندان کوچکترین افق سیاسی مشترکی برای همصدا کردن تفاوتهای فرهنگی خود و تبدیل آن به نیرویی یکپارچه برای مقابله با وضعیت سلطه(hegemonic) ندارند. با نبود این اتحاد، هنرمند به ناچار رشد شخصی خود را به آزادی جمعی برتری می‌دهد و به این ترتیب فرصت‌های بسیار اندک برای ایجاد دگرگونی ساختاری به جا می‌ماند.

پس مسأله محلّی‌گرایی نه تنها حل نشده بلکه بر محور دو نکته کلیدی نئولیبرالیزه (neoliberalized) شده است. اول آنکه نابرابری در دنیای هنر معاصر، با توهم آزادی شخصی پوشانیده شده است. در قرن بیستم، روشن بود که به دلیل تبعیضات بنیادی اکثر هنرمندان از موفقیت در عرصه بین‌الملل محرومند. بر عکس، امروز به نظر می‌رسد هنرمندانی که موفق به کسب شهرت جهانی نمی‌شوند یا بی‌اقبال هستند یا (به احتمال بیشتر) به علت ضعفهای شخصی خود ناموفق هستند. اما واقعیت این است که بیشتر آنها از امکانات ساختاری محرومند و مدار جهانی کمترین کوششی برای تجهیز آنها نمیکند. اصل بیسبکی در هنر معاصر (principle of stylistic openness) در حقیقت به گونه‌ای شایسته سالاری انجامیده که کوتاهی سیستم را در فراهم سازی امکانات ساختاری، با وعده‌ی شکوفایی فردی پنهان ساخته است.

دوم آنکه، چون شماری از هنرمندان خود را عضوی از جمع دایره‌ی به ظاهر باز هنر معاصر میدانند، بسیاری‌شان گرفتار چرخه‌ی اقامتهای هنری، تقاضانامه‌های بورسیه‌ای، و دوره‌های اخذ مدرک کارشناسی ارشد هنرهای زیبا (MFA) می‌شوند، با آنکه به طور کلی همه می‌دانند که بیشتر آنان هرگز به جایگاه‌های بالای دنیای هنر راه پیدا نمی‌کنند. این فرایند طاقت فرسا که هنرمند را به گذشتن از مسیر حرفه‌ای فردی وا می‌دارد، جلوی شکل گرفتن همبستگی‌های منطقه‌ای یا برون مرزی را – که می‌تواند بنیانی برای ایجاد تغییرات ساختاری باشد – می‌گیرد. این نوعِ دوم ِ فرایندِ نئولیبرالیزه شدن هنر چه بسا زخمی عمیق‌تر از نوع اول آن بر هنر وارد می‌کند. چرا که نه تنها موفق به ایجاد برابری در زمین بازی نمیشود، بلکه نابرابری را تداوم میبخشد و به جای توزیع برابر امکانات، شکافهای طبقاتی را عمیق‌تر می‌کند.

بنابراین، استمرار نابرابری‌های ساختاری نباید به عنوان مسأله‌ای موقت که با گذر زمان و فرایند جهانی شدن بر طرف می‌شود، از صورت مسأله حذف شود. در حقیقت، ” اَبَر جامعه” (supercommunity) بین‌المللی، “خرده جامعه‌های” (subcommunity)محلّی‌ها را زورمندانه به حاشیه می‌راند. در مجرای ارتباطی میان مناطق محلّی و قطبهای جهانی انتقال معیارها هنوز تا حد زیادی یک جانبه صورت می‌گیرد.

پاورقی:
(۱) در این مقاله نویسندگان با استفاده از اصطاح مدار بین المللی و مدار جهانی، international circuit و‌ global circuit اشاره دارند به جامعه هنری بین‌المللی متشکل از هنرمندان، گالری‌ها، موزه‌ها، و موسسه‌های هنری.
(۲) دوره‌های اقامت هنری (residency) در سالهای اخیر توسط موسسه‌های مختلف تحت عنوان کار فرهنگی در سراسر جهان ارائه می‌شوند و به هنرمند امکان می‌دهند تا طی اقامت خود با هزینه کم، کار هنری خود را پرورش دهد. شرایط پذیرش و امکانات فراهم شده برای هنرمند در هر یک از این اقامتگاه‌ها متفاوت و تابع قوانین حاکم در هر موسسه است.

سرنوشت هنر در دوران دهشت

بوریس گرویس

منبع:سایت ای فلاکس

ترجمه‌ی رؤیا منجم
رابطه‌‌ی میان هنر و قدرت، یا هنر و جنگ، یا هنر و دهشت، اگر بخواهیم با ملایمت از آن سخن بگوییم باید گفت که همواره رابطه‌ی مبهمی بوده است. درست است، هنر برای رشد خود نیاز به آرامش و سکوت دارد. و با این حال بارها و بارها از این آرامش، از میان همه چیز، برای سرایش ستایش قهرمانان جنگ و شاهکارهای قهرمانانه‌ی آنها سود جسته است. بازنمایی شکوه و رنج جنگ برای زمان درازی موضوع دوست‌داشتنی هنر بوده است. اما هنرمند دوران کلاسیک تنها یک راوی یا نگاره‌پردازِ رویدادهای جنگ بوده است ـ در زمانهای کهن هنرمند هرگز با جنگجو رقابت نمی‌کرد. تقسیم کار میان جنگ و هنر به نسبت روشن بود. جنگجو به پیکار می‌رفت و هنرمند این پیکار را با روایت یا نگاره‌پردازی آن بازنمایی می‌کرد. به این معنا که: جنگجو و هنرمند به شکلِ دوجانبه‌ای وابسته به هم بودند. هنرمند نیاز به جنگجو داشت تا موضوعی برای کار هنری داشته باشد. اما جنگجو حتی از این هم بیشتر به هنرمند نیاز داشت. از همه چیز گذشته هنرمند می‌توانست موضوع دیگر و صلح‌آمیزتری را برای کارش داشته باشد. اما تنها هنرمند می‌توانست به جنگجو آوازه بخشد و این آوازه را برای نسلهای آینده‌ی نگاه دارد. به مفهومی کنش جنگ قهرمانانه بدون هنرمندی که بتواند این کنش قهرمانانه را مشاهده کند و آن‌را در حافظه‌ی گونه‌ی مردم نقش زند، بیهوده و بی‌ثمر بود. اما در زمانه‌ی ما وضعیت به شکلی ریشه‌ای تغییر کرده است. جنگجوی امروزی دیگر نیازی به هنرمند ندارد تا به آوازه دست یابد و کردار خود را در حافظه‌ی جهانی نقش بزند. برای این منظور تمامی رسانه‌های امروزی را در دسترس خود دارد. هر کنش دهشت‌آفرینی، هر کنش پیکارآمیزی بی‌درنگ به دست رسانه‌ها ثبت، بازنمایی، توصیف، نگاره‌پردازی، روایت و تعبیر می‌شود. این ماشین پوشش رسانه‌ای کمابیش به شکلی خودکار کار می‌کند. برای به جنبش درآمدن، نیازی به دست‌اندازی و دخالت هنرمندانه‌ی فرد، تصمیم هنرمندانه‌ی فرد ندارد.. با فشار دادن دکمه‌ای که اجازه می‌دهد بمب منفجر شود، جنگجوی امروزی یا تروریست دکمه‌ای را فشار می‌دهد که ماشین رسانه‌ای را روشن می‌کند.


فرانسیس گویا، تیرباران

به راستی که رسانه‌های توده‌ای امروز، به صورت ماشین به مراتبِ بزرگ‌تر و قدرتمندتر، و به راستی پرپهنه‌تر و کارسازتر از هر سیستم هنری امروزی برای تولید نگاره‌ها رخ نشان داده است. امروزه ما پیوسته با نگاره‌های جنگ، دهشت و بلاها و فاجعه‌های گوناگونی در سطحی از تولید و توزیع نگاره‌ها پرورانده می‌شویم که هیچ هنرمندی با تمامی زبردستی‌های پیشه‌ورانه‌ی خود هرگز نمی‌تواند با آن رقابت کند. و در این میان، سیاست هم به قلمرو نگاره‌سازی رسانه‌ها تغییرمکان داده است. امروزه، هر سیاستمدار یا ستاره‌ی موسیقی راک یا شومن تلویزیون یا قهرمان ورزشی از راه ظاهرشدن در برابر همگان هزاران نگاره تولید می‌کند ـ بسی بیشتر از هر هنرمند زنده‌ای. و ژنرال یا تروریست از این هم بیشتر نگاره تولید می‌کند. بنابراین چنین می‌نماید که هنرمند ـ این آخرین هنرورز و صنعتگر مدرنیته امروز ـ هیچ بختی در رقابت با برتری این ماشین‌های نگاره‌پردازی ندارد که با تبلیغات گردانده می‌شوند. و فراسوی آن امروزه خود تروریست‌ها و جنگجویان شروع به کنش در قالب هنرمندان کرده‌اند.

هنر ویدئویی رسانه‌ی به ویژه برگزیده‌ی جنگجویان امروزی شده است. بن لادن با دنیای بیرونی بیشتر از راه این رسانه ارتباط برقرار می‌کند: ما همه او را اول از همه به عنوان یک هنرمند ویدئوساز می‌شناسیم. همین‌را می‌توان در باره‌ی ویدئوهای سر بریدن‌ها، اعترافات تروریست‌ها و مانندِ آن گفت. در تمامی این نمونه‌ها با رویدادهایی سروکار داریم که آگاهانه و هنرمندانه به روی صحنه آورده شده‌اند و زیبایی‌شناسی به آسانی شناختنی خود را دارند. در اینجا کسانی را داریم که منتظر هنرمندی نمی‌مانند تا کنش‌های جنک‌آورانه و دهشت‌زایشان را بازنمایی کند: بر عکس، کنش جنگ‌آورانه در اینجا با مستند‌کردن خودش، با بازنمایی خودش هم‌زمان می‌شود. کارکرد هنر به عنوان رسانه‌ی بازنمایی و نقش هنرمند به عنوان میانجی میان واقعیت و حافظه در اینجا به کلی از میان می‌رود. همین‌را می‌توان در باره‌ی عکسهای پرآوازه‌ و ویدئوهای زندان ابوغریب در بغداد گفت. این ویدئوها و عکسها همانندی زیبایی‌شناسانه‌ی غریبی با هنر و فیلم‌سازی براندازگرانه‌ی سالهای ۶۰ و ۷۰ میلادی دارد. همانندی تمثال‌نگارانه و سبک‌گرایانه‌شان به راستی برجسته است. (کنش‌گرایی ونیزی، پازولینی، و این و آن). در هر دو نمونه، هدف آشکار کردن تنی برهنه، آسیب‌پذیر و پرخواهش است که به شکلی مأنوس با سیستمی از قرادادهای اجتماعی پوشانده شده است. البته استراتژی هنر براندازانه‌ی سالهای ۶۰ و ۷۰ میلادی این هدف را داشت که مجموعه‌ی باورها و قراردادهای سنتی را که بر فرهنگ خود هنرمند چیره بود بی‌بها کند. می‌توان با امنیت تمام گفت که در تولید هنری ابوغریب این هدف به طور کامل به فساد و گمراهی کشیده شده است. همان زیبایی‌شناسی براندازانه برای یورش به فرهنگ متفاوت دیگری و بی‌بها کردن آن در کنشی خشونت‌آمیز، در کنش ناچیز جلوه دادن دیگری (به جای به پرسش کشاندن خود، از جمله ناچیز جلوه دادن خود) به کار برده می‌شود و ارزشهای محافظه‌کارانه‌ی فرهنگ خودی را بی‌آنکه آنها را به پرسش بکشانند، رها می‌کند. اما به هر حال، بد نیست اشاره شود که در هر دو سوی جنگ با ترور، تولید و توزیع نگاره بدون دست‌اندازی هنرمند به پیش برده می‌شود.
خوب اینک تمامی ملاحظات و ارزشگذاری‌های اخلاقی و سیاسی این نگاره‌سازی را به کنار می‌نهم زیرا به باور من این ملاحظات کمابیش روشن و آشکار است. در این لحظه چیزی که برایم اهمیت دارد این است که بگویم ما در اینجا در باره‌ی نگاره‌هایی سخن می‌گوییم که شمایل و تمثال‌های خیال‌پردازی جمعی امروزی ما شده‌اند. ویدئوهای تروریستی و ویدئوهای زندان ابوغریب در آگاهی‌ یا حتی زیرآگاهی‌مان ژرف‌تر از کارِ هر هنرمند امروزی به بار می‌نشیند. این پاک کردنِ هنرمند از آداب نگاره‌سازی، به ویژه برای سیستم هنری دردناک است، زیرا دست‌کم از سرآغاز مدرنیته، هنرمند می‌خواست رادیکال، پرجرئت، تابوشکن باشد و از تمامی کرانمندی‌ها و مرزها فراتر رود. گفت‌وگوی آوانگارد هنری از بسیاری از مفاهیم حوزه‌ی نظامی سود می‌جوید، از جمله از خود برداشتِ آوانگارد. از منفجر کردن هنجارها، نابود کردن سنت‌ها، زیرپاگذاشتن تابوها، پیاده کردن برخی از استراتژیهای هنری، یورش به نهادهای موجود و این و آن سخن می‌رود. از اینجا می‌توان دید که نه تنها هنر مدرن مانند گذشته با جنگ همراه می‌شود، آن‌را نگاره‌پردازی، ستایش یا نکوهش می‌کند، بلکه خودش هم اعلام جنگ می‌کند. هنرمندان آوانگاردِ کلاسیک خود را در قالب کارگزاران نفی، نابودی، پاک‌سازی تمامی شکلهای سنتی هنر می‌دیدند. بنا به دیکته‌ی پرآوازه‌ی «نفی، آفرینش است» که الهام‌بخشِ دیالکتیک هگلی بود و نویسندگانی مانند باکونین یا نیچه با نام «نیست‌انگاری فعال» آن‌را ترویج می‌کردند، هنرمندان آوانگارد احساس می‌کردند که با آفرینش تمثال‌های تازه با نابود کردن تمثال‌های کهن، خود را به خود نیرو و توان می‌بخشند. یک کار هنری مدرن به این صورت سنجیده می‌شود که تا چه اندازه رادیکال است و هنرمند تا چه اندازه در نابودکردن سنت هنری پیش رفته است. هر چند در این میان به اندازه‌ی کافی گفته شده که زمان خودِ مدرنیته سپری شده است، اما تا به امروز این معیار رادیکال بودن چیزی از اعتبار خود را برای ارزیابی هنری ما از دست نداده است. بدترین چیزی که هنوز می‌توان در باره‌ی یک هنرمند گفت این است که هنرش «بی‌‌آزار و بی‌زیان» است.

این گفته بدین معناست که هنر مدرن چیزی بیشتر از یک رابطه‌ی مبهم با خشونت، با تروریسم دارد. واکنش منفی هنرمند به قدرتِ سرکوب‌گر و سازمانیافته‌ی دولت چیزی است که کمابیش نیازی به یادآوری ندارد. هنرمندانی که به سنت مدرنتیه متعهدند احساس می‌کنند که به شکل نامبهمی با این سنت برای دفاع از اقتدار فرد در برابر خفقان و سرکوب دولت‌ها برانگیخته می‌شوند. اما نگرش هنرمند به خشونت فردی و انقلابی پیچیده‌تر است، تا آنجا که در عین حال به شکل رادیکالی اقتدار فرد در برابر دولت را تأیید می‌کند. همدستی ژرف و درونی هنر مدرن و خشونت انقلابی و فردی مدرن، تاریخ درازی دارد. در هر دو نمونه، نفی رادیکال با آفرینندگی واقعی برابر گرفته می‌شود، خواه در حوزه‌ی هنر و خواه سیاست. این همدستی بارها و بارها به گونه‌ای رقابت رسیده است. هنر و سیاست دست‌کم از یک جنبه‌ی بنیادین با هم رابطه دارند. همان‌طور که الکساندر کوژیِو در تفسیر خود در باره‌ی هگل بازگو می‌کند، این کشاکش برای بازشناخته شدن از کشاکش برای توزیع کالاهای مادی که در مدرنیته معمولاً با نیروهای بازار ساماندهی می‌شود، فراتر می‌رود. چیزی که در اینجا در خطر است تنها این نیست که خواستی برآورده می‌شود، بلکه در عین حال به عنوان خواستی که از لحاظ اجتماعی مشروع است بازشناخته می‌شود. در حالی‌که سیاست عرصه‌ای است که در آن منافع گوناگون گروهی هم در گذشته و هم در حال برای بازشناخته شدن با هم به نبرد برخاسته‌اند، هنرمندان آوانگارد کلاسیک برای بازشناخته‌شدن تمامی شکلهای فردی و رویه‌های هنری که در گذشته مشروع پنداشته نمی‌شدند رزمیده‌اند. به گفته‌ای دیگر، آوانگارد کالسیک برای دست‌یابی به بازشناخته شدنِ تمامی نشانه‌ها، شکلها و رسانه‌ها به عنوان موضوعِ مشروعِ خواستِ هنری و در نتیجه بازنمایی در هنر دست‌وپنجه نرم کرده است. هر دو شکل این کشاکش به شکلی درونزدای به هم بسته‌اند و هدف هر دو وضعیتی است که در آن تمامی مردمان با منافع گوناگونشان و همین‌طور تمامی شکلها و رویه‌های هنری سرانجام به حقوق برابر برسند. و هر دو شکل کشاکش به این صورت در چارچوب مدرنیته دیده می‌شود که به شکلی درونزدای خشونت‌آمیزند.

در این راستا، دون دولیلو در داستان بلندش به نام مائو دوم می‌نویسد که تروریست‌ها و نویسندگان درگیر بازی مجموع ـ صفر هستند: با نفی رادیکال چیزی که وجود دارد، هر دو آرزو دارند روایتی را بیافرینند که بتواند خیال‌پردازی جامعه را اسیر خود کند ـ و از این راه جامعه را تغییر دهند. از این لحاظ، تروریست‌ها و نویسندگان رقیب یکدیگرند ـ و همان‌طور که دولیلو می‌گوید امروزه نویسنده بی‌ هیچ پرسشی شکست خورده، زیرا رسانه‌های امروز از کنش‌های تروریست‌ها برای آفریدن روایتِ نیرومندی سود می‌جویند که هیچ نویسنده‌ای نمی‌تواند با آن رقابت کند. اما البته این گونه رقابت در نمونه‌ی هنرمند به همان اندازه روشن است که در مورد نویسنده. هنرمند امروزی همان رسانه‌هایی را به کار می‌برد که یک تروریست: عکاسی، ویدئو، فیلم. در عین حال روشن است که هنرمند نمی‌تواند از تروریست دورتر رود، هنرمند نمی‌تواند با تروریست در میدان حرکات رادیکال رقابت کند. آندره برتون در منشور سورئالیسم پرآوازه‌ی خود ندا درمی‌دهد که کنشِ تروریستیِ شلیک به جمعیتی صلح‌جو، یک حرکت هنری سورئالیستی واقعی است. امروزه چنین می‌نماید که این حرکت با پیشرفت‌های تازه به شدت عقب افتاده است. در چارچوب دادوستد نمادین، از راه هدیه و عیدی دادن potlatch به صورتی که مارسل موس یا جورج باتای آن‌را توصیف کرده‌اند، هنر با رقابت در رادیکال بودنِ نابودی و خودویرانگری، به روشنی در سوی بازنده قرار دارد.

اما به گمان من این راهِ بسیار مردم‌پسندانه‌ی مقایسه‌ی هنر و تروریسم یا هنر و جنگ از پایه اشتباه است. و اکنون می‌کوشم نشان دهم که اشتباه را در کجای آن می‌بینم. هنر آوانگارد، هنر مدرنیته، بت‌شکنانه بود. هیچ تردیدی به آن نیست. اما آیا می‌توانیم بگوییم که تروریسم بت‌شکنانه است؟ نه، تروریسم بیشتر بت‌دوستانه است. هدفِ نگاره‌سازی تروریست یا جنگجو تولید نگاره‌های نیرومند است ـ نگاره‌هایی که ما این گرایش را داریم که آنها را «واقعی» بگیریم، «راستین» بگیریم، «تمثال و شمایلِ» واقعیتِ نهانی هراس‌انگیزی بگیریم. که برای ما واقعیت سیاسی جهانی دوران‌مان است. من می‌گویم: این نگاره‌ها، شمایل الهیات سیاسی امروزی است که بر خیال‌پردازی ما چیرگی دارد. این نگاره‌ها، توانمندی و اغواگری خود را از شکلِ بسیار کارساز باج‌گیری اخلاقی می‌گیرند. پس از دهه‌ها نقد مدرن و پسامدرنِ نگاره، شبیه‌سازی، بازنمایی، از این‌که بگوییم نگاره‌های دهشت یا شکنجه راست نیستند، واقعی نیستند، به گونه‌ای احساسِ شرمندگی می‌کنیم. نمی‌توانیم بگوییم که این نگاره‌ها راست‌اند زیرا می‌دانیم که بهای این نگاره‌ها زیانی واقعی است ـ چیزی که با این نگاره‌ها مستند می‌شود، نابودی زندگی است. مگریت به آسانی می‌توانست بگوید که نقاشی یک سیب، سیب واقعی نیست یا نقاشی پیپ، پیپ واقعی نیست. اما ما چگونه می‌توانیم بگوییم که سر بریدن مردی که ویدئو آن گرفته شده، سر بریدنِ واقعی نیست؟ یا ویدئوی مناسک به پشیزی نگرفتن زندگی در زندان ابوغریب، مناسکی واقعی نیست؟ پس از دهه‌ها نقدِ بازنمایی که در ستیز با باور ساده‌دلانه به راستی‌ودرستی عکاسی و سینما، اکنون آماده‌ایم تا دوباره برخی از نگاره‌های عکاسی شده و فیلم‌گرفته شده را بدون هیچ چون و چرایی راست و واقعی بگیریم.

معنایش این است: تروریست، جنگجو، رادیکال است ـ اما به همان معنایی رادیکال نیست که هنرمند رادیکال است. او بت‌شکنی نمی‌کند. بیشتر می‌خواهد باور به نگاره را تقویت کند، فریفتنِ بت‌دوستانه، خواست و تمایل بت‌دوستانه را تقویت کند. و برای پایان دادن به بت‌شکنی، پایان نهادن به نقدِ بازنمایی، دست به کارهای رادیکال می‌زند. در اینجا ما با این استراتژی رویاروییم که از لحاظ تاریخی بسیار تازه است. به راستی که جنگجوی سنتی به نگاره‌هایی علاقه‌مند بود که بتوانند او را بزرگ و باشکوه بدارند، او را به شکلی دوست‌داشتنی، مثبت و گیرا بازنمایی کنند. و ما البته سنت درازی در نقد و شالوده‌شکنی این‌گونه استراتژیهای آرمانی کردن نگاره‌ای داریم. اما استراتژی نگاره‌ای جنگجوی امروزی استراتژی شوک و بیم و هراس است. این استراتژیِ نگاره‌ایِ ارعاب است. و البته تنها پس از تاریخِ دراز بازنمایی نگاره‌های دلهره، سنگدلی، از ریخت انداختنِ هنرِ مدرن، شدنی است. نقد سنتی بازنمایی با این ظن پیش برده می‌شد که باید چیزی زشت و هراس‌انگیز در پس نگاره‌ی آرمانی‌شده‌ی قراردادی نهفته باشد. اما جنگجوی امروزی درست همین زشتی پنهانی، نگاره‌ی ظن خودمان، دلهره‌ی خودمان را نشان می‌دهد. و درست به همین خاطر است که ما بی‌درنگ خود را ناگزیر می‌بینیم که این نگاره‌ها را راست و واقعی بگیریم. چیزها را به همان بدی که انتظار داریم باشند می‌بینیم ـ شاید حتی بدتر. بدترین ظن‌های ما تأیید می‌شوند. واقعیت پنهان شده در پس نگاره به همان زشتی به ما نمایانده می‌شود که انتظار داشتیم. برای همین احساس می‌کنیم که سفر نقدآمیزمان به پایان خود رسیده است، کاروتکلیف نقد کردن‌مان کامل شده است، مأموریت‌مان به عنوان روشنفکران منتقد به انجام رسیده است. اینک راستی‌ودرستی الهیات سیاسی خود را آشکار کرده است ـ و می‌توانیم در باره‌ی تمثالها و شمایل تازه‌ی الهیات سیاسی امروز به ژرف‌اندیشی بنشینیم، بی‌آنکه نیاز داشته باشیم که پیش‌تر رویم. از آنجا که این شمایل به خودی خود به اندازه‌ی کافی هراس‌انگیزند. و برای همین، شرح و تفسیرشان کافی است ـ نقدِ بیشتر آنها بی‌معناست. این توضیح فریبندگی مرگباری است که بیان خود را در بسیاری از انتشاراتی می‌یابد که به نگاره‌های جنگ با تروریسم در هر دو سوی جبهه‌ی دیده‌ناشدنی می‌پردازد. برای همین است که من باور نمی‌کنم تروریست ـ به این خاطر که رادیکال‌تر از هنرمند است ـ رقیب پیروزِ هنرمند مدرن است. بیشتر گمان می‌برم که تروریست یا جنگجوی تروریست‌ستیز با ماشین نگاره‌سازی‌اش دشمنِ هنرمند مدرن ‌است، زیرا می‌کوشد نگاره‌هایی بیافریند که ادعا دارند فراسوی هر نقدی از بازنمایی، راست و واقعی‌اند. بسیاری از نویسندگان امروز ندا درمی‌دهند که این نگاره‌های دهشت و جنگ در واقع نشانه‌های «بازگشت واقعی» است ـ شواهدِ دیدنیِ پایانِ نقدِ نگاره‌ به صورتی که در سده‌ی گذشته پیش برده می‌شد. اما به گمان من دست کشیدن از این نقد زیادی زود است. البته نگاره‌هایی که من در نظر دارم از میزانی از راستی‌ودرستی ابتدایی و تجربی بهره‌مندند. برخی از رویدادها را مستند می‌کنند و ارزش مستندبودن آنها را می‌توان تحلیل، کندوکاو، تأیید یا نفی کرد. راههایی تکنیکی وجود دارد که به یاری آنها می‌توان مشخص کرد که آیا نگاره‌ای از لحاظ تجربی درست است یا همانندسازی، تعدیل، یا دروغ‌پردازی شده است. اما لازم است میان این راستی‌ودرستی تجربی و به کاربردن تجربی نگاره‌ای خاص، برای نمونه نگاره‌ی شواهدی قضایی و ارزش نمادین آن در درون اقتصاد رسانه‌ای دادوستد نمادین، تمییز گذاشت.


نماد رسانه های اجتماعی

نگاره‌های دهشت و دهشت‌ستیزی که پیوسته در شبکه‌های رسانه‌ای امروز گردش دارند و دیدنشان برای یک بیننده‌ی امروزی تلویزیون گریزناپذیر شده، در چارچوب کندوکاوی تجربی و جنایت‌آمیز نشان داده نمی‌شوند. کارکردشان این است که چیزی بیش از این یا آن رویداد واقعی و تجربی را نشان دهند. آنها تولیدکننده‌ی نگاره‌هایی از والا و شکوهمند Sublime سیاسی‌اند که به شکل همه‌گیری معتبر است. برداشتِ شکوهمند برای ما پیش از هر چیز با تحلیل آن از سوی کانت پیوند دارد که نگاره‌های کوههای سوئیس و طوفهانهای دریایی را به عنوان نمونه‌هایی از شکوهمند به کار برده است. یا با نوشته‌ای از ژان فرانسوآ لیوتارد در باره‌ی رابطه‌ی میان آوانگارد و شکوهمند. اما در واقع سرآغازِ برداشتِ شکوهمند، از رساله‌ای از ادموند برک در باره‌ی برداشت‌های شکوهمند و زیباست ـ و در آنجا برک در معرض دید همگان گذاشتن سر بریدن و شکنجه‌ را به عنوان نمونه‌ی شکوهمند به کار می‌برد که در سده‌های پیش از دوران روشنگری معمول بودند. اما از این گذشته نباید فراموش کنیم که سلطنت دوران روشنگری خود از راه در معرض دید همگان گذاشتنِ سر زدن‌های توده‌ای با گیوتین در مرکز پاریس انقلابی معرفی شد.. هگل در پدیدارشناسی روح، در باره‌ی این در معرض بودن می‌نویسد که برابریِ راستین را در میان مردمان آفرید، زیرا به خوبی روشن کرد که دیگر هیچ‌کس نمی‌تواند ادعا کند که مرگش معنای والاتری دارد. از سیاست‌زدایی توده‌ای شکوهمند در سده‌ی نوزدهم و بیستم روی داد. اکنون ما بازگشتِ نه واقعی که شکوهمند سیاسی را ـ در قالب از نو سیاسی کردن شکوهمند ـ تجربه می‌کنیم. سیاست امروز خود را دیگر به عنوان چیزی زیبا بازنمایی نمی‌کند ـ آن‌طور که حتی دولت‌های تمامیت‌خواه سده‌ی نوزدهم می‌کردند. در عوض سیاست امروز خود را دوباره به صورت شکوهمند بازنمایی می‌کند ـ یعنی به همان اندازه زشت، تاب‌نیاوردنی، هراس‌انگیز. و حتی از آن هم بیشتر: تمامی نیروهای سیاسی دنیای امروز ـ با رقابت برای تولید نیرومندترین، هراس‌انگیزترین نگاره ـ درگیر تولید پیوسته رو به افزایش شکوهمند سیاسی‌اند. مانند این است که انگار آلمان نازی با به کارگیری نگاره‌های اردوگاهِ آشویتس و شوروی استالینی ـ با استفاده از گولاگ برای خودش تبلیغ کند. این یک استراتژی تازه است. اما نه به آن اندازه تازه که به نظر می‌رسد.


فرانسیس رابرتس، به خشونت پایان دهید

نکته‌ای که برک در اصل کوشید روشن کند درست همین است: نگاره‌ای هراس‌انگیز و برین از خشونت بازهم تنها یک نگاره است. نگاره‌ای هم از دهشت تولید می‌شود، به صحنه برده می‌شود ـ و می‌تواند از لحاظ زیبایی‌شناسی تحلیل شود و در چارچوب بازنمایی نقدآمیز نقد شود. این‌گونه نقد به معنای کمبودِ حس‌ومعنای اخلاقی نیست. حس‌ومعنای اخلاقی در جایی است که رویدادی تجربی را که با نگاره‌ای مستند شده، به فرد می‌رساند. اما در لحظه‌ای که نگاره‌ای شروع به گردش در شبکه‌های رسانه‌ای می‌کند و ارزش نمادین بازنمایی شکوهمند سیاسی را به دست می‌آورد، می‌تواند مانند هر نگاره‌ی دیگری مورد نقد هنری قرار بگیرد. این نقد هنری می‌تواند نظری باشد. اما از این گذشته می‌تواند از راه خود هنر نقد باشد ـ همان‌طور که در چارچوب هنر مدرنیستی سنت شد. به گمان من این گونه نقد دیگر دارد در چارچوب هنر روی می‌دهد، ولی من دوست ندارم در حال حاضر به نامها اشاره کنم زیرا مرا از هدف بی‌درنگ کارم که تشخیص رژیم امروز تولید و توزیع نگاره به صورتی است که در رسانه‌های امروز روی می‌دهد، دور می‌کند. تنها مایلم اشاره کنم که هدف نقدِ بازنمایی امروزی باید دوتایی باشد. این نقد پیش از هر چیز باید در ستیز با همه‌گونه سانسور و سرکوب نگاره‌هایی جهت داده شود که از اینکه ما با واقعیت جنگ و دهشت رویاروی شویم جلوگیری کند. و این گونه سانسور، البته هنوز وجود دارد. چند هفته پیش ا. بی. سی از پخش فیلم استیو اشپیلبرگ نجات سرباز رایان به خاطر صحنه‌های «خشونت گرافیکی» در این فیلم سر باز زد. این‌گونه سانسور که با دفاع از «ارزشهای اخلاقی» و »حقوق خانوادگی» به خود مشروعیت می‌بخشد، بی‌تردید می‌تواند در باره‌ی پوشش جنگهایی که امروز در جریان است به کار برده شود ـ و بازنمایی آنها را در رسانه‌ها بهداشتی کند. این واکنشِ بی‌درنگ برخی از روزنامه‌نگاران امریکایی (فرنک ریچ از تایمز نیویورک) هم بود. اما در عین حال ما به نقدی که کاربرد این نگاره‌های خشونت را به عنوان شمایل تازه‌ی شکوهمند سیاسی و رقابت نمادین هدیه و عیدی دادن در تولید چنین شمایلی، تحلیل کند نیاز داریم.
و به نظرم چنین می‌نماید که چارچوب هنری، به ویژه برای این گونه‌ی دوم نقد مناسب است. چنین می‌نماید که دنیای هنر در مقایسه با قدرت بازارهای امروز رسانه‌ها بسیار کوچک، بسته و حتی نامربوط است. اما در واقع، گوناگونی نگاره‌هایی که در رسانه‌ها در گردش است در مقایسه با گوناگونی هنر به شدت کرانمند است. در واقع برای آنکه نگاره‌ها به شکل کارسازی در رسانه‌های توده‌ای بازگانی ترویج و به کار برده شوند، باید به آسانی برای دامنه‌ی گسترده‌ای از مخاطبان شناختنی باشد. این، رسانه‌های توده‌ای را بی‌نهایت همان‌گویانه (حشو قبیح) می‌کند. نگاره‌های گوناگونی که در رسانه‌های توده‌ای در گردش است بنابراین بسی بیشتر از دامنه‌ی نگاره‌هایی که در موزه‌های هنر مدرن نگاهداری می‌شوند یا هنر امروز تولید می‌کند، کرانمند است. حتی نگاره‌های هراس‌انگیز شکوهمندِ سیاسی تنها نگاره‌هایی در میان نگاره‌های بسیار دیگر است ـ نه کمتر و از این گذشته نه بیشتر. در واقع، آونگارد کلاسیک دیگر رشته‌ی بی‌پایانی از تمامی شکلهای نگاره‌ای شدنی را باز کرده که تمامی در کنار یکدیگر با حقوق برابر صف می‌کشند. هنر به اصطلاح ابتدایی، شکلهای انتزاعی و چیزهای ساده از زندگی روزمره یکی پس از دیگری،به گونه‌ای آوازه دست یافته‌اند که زمانی تنها به شاهکارهای هنری از لحاظ تاریخی ممتاز داده می‌شد. این آداب برابر کردن هنر به شکل پیش‌رونده‌ای در جریان سده‌ی بیستم برجسته‌تر شد، به همان اندازه که به نگاره‌های فرهنگ توده‌ای، سرگرمی و کیچ جایگاه برابری در درون چارچوب از لحاظ سنتی والا داده می‌شود.


نجات سرباز رایان، اشپیلبرگ

خوب این سیاست حقوق برابر زیبایی‌شناسی، این کشاکش برای برابری زیبایی‌شناسانه میان تمامی شکلها و رسانه‌های دیدنی که هنر مدرن برای جاانداختن برایش جنگیده به عنوان بیانِ بدبینی و کلبی‌مذهبی و به شکل معماآمیزی بیانِ نخبه‌گرایی نقد شده و هنوز هم بیشتر نقد می‌شود. این نقد از چپ و راست در ستیز با هنر مدرن جهت داده می‌شد ـ هنر مدرن برای نداشتن عشق واقعی به زیبایی ابدی و در عین حال برای نداشتن درگیری سیاسی واقعی نقد می‌شد. اما در واقع، سیاستِ حقوق برابر در سطح زیبایی‌شناسی پیش‌شرط لازم هر درگیری سیاسی است. در واقع، سیاست رهایی‌بخشنده‌ی امروز، سیاستِ درون‌گذاری ـ در جهت ستیز با بیرون‌گذاشتن‌های موجودِ اقلیت‌های سیاسی، اخلاقی یا اقتصادی است. اما این کشاکش برای درون‌گذاری تنها به شرطی شدنی است که نشانه‌ها و شکلهای دیدنی که خواست‌های اقلیت‌های بیرون‌گذاشته شده در آن خود را متجلی می‌کنند، از آغاز با گونه‌ای سانسورِ زیبایی‌شناسانه که به نام ارزشهای والاتر زیبایی‌شناسی کار می‌کند، نفی و سرکوب نشود. تنها با پیش‌فرضِ برابریِ تمامی شکل‌ها و رسانه‌های دیدنی در سطح زیبایی‌شناسانه می‌توان در برابر نابرابری وابسته به واقعیت مسلم میان نگاره‌ها ـ که از ییرون تحمیل می‌شود و بازتاب نابرابری‌های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی یا اقتصادی است ـ ایستادگی کرد. اما در عین حال سیاستِ برابری زیبایی‌شناسانه‌ هم از ادعای برخی از نگاره‌ها نسبت به بازنمایی انحصاری شکوهمند سیاسی جلوگیری می‌کند. از زمان دوشامب، هنر مدرن آدابِ بالابردنِ «چیزهای صرف» تا سطح کارهای هنری را پیش برده است. این حرکت روبه‌بالا این توهم را آفرید که کارهنری چیزی والاتر و بهتر از این است که تنها یک چیز ساده و واقعی، یک چیز صرف باشد. اما در عین حال، هنر مدرن از یک دوره‌ی طولانی نقدِ خود به نام واقعیت، گذشت. نام «هنر» را می‌توان در این چهارچوب به صورت اتهام، ناچیزشماری به کار برد. اینکه گفته شود «هنرِ صرف» است،، از اینکه گفته شود یک شئی صرف است توهین بزرگ‌تری است. نیروی برابرکردن کارهای هنری مدرن و امروز از هر دو سو کار می‌کند ـ همزمان ارزش می‌بخشد و بی‌ارزش می‌کند. معنایش این است که وقتی در باره‌ی نگاره‌هایی که جنگ و دهشت تولید می‌کنند گفته شود که در سطح نمادین هنر صرف‌ است، به معنای بالاکشیدن آنها یا تقدس بخشیدن به آنها نیست، بلکه به معنای نقدِ آنهاست.

همان‌طور که کوژیِو اشاره کرده، لحظه‌ای که منطقِ کلی برابری که کشاکش‌های فردی برای بازشناخته شدن را مشخص می‌کند روشن شود، این تأثیر را به وجود می‌آورد که این کشاکش‌ها تا اندازه‌ای از جدی‌بودن و انفجارآمیز بودن راستین خود دست می‌کشند. برای همین بود که پیش از جنگ جهانی دوم کوژِیو توانست از پایانِ تاریخ ـ به مفهوم تاریخ سیاسی کشاکش‌ها برای بازشناخته شدن ـ سخن بگوید. از آن زمان، گفت‌وگو در باره‌ی پایانِ تاریخ، نشان خود را به ویژه بر صحنه‌ی هنر گذاشته است. مردمان پیوسته به پایانِ تاریخ هنر اشاره می‌کنند که منظورشان این است که این روزها تمامی شکل‌ها و چیزها «در اصل» دیگر کارهای هنری پنداشته می‌شوند. با این اصل، کشاکش برای بازشناخته شدن و برابری در هنر به پایان منطقی خود رسیده است ـ و بنابراین منسوخ و زائد شده. زیرا اگر همان‌طور که گفت‌وشنود می‌شود، تمامی نگاره‌ها دیگر به این صورت بازشناخته می‌شوند که ارزشی برابر دارند، این هنرمند را از آن ابزارهای زیبایی‌شناسی ناکام می‌کند که می‌تواند برای شکستن تابوها، برانگیختن، شوکه کردن یا گسترش مرزهای هنر به کار برده شود ـ همان‌طور که در کل تاریخ هنر مدرن شدنی بود. در عوض وقتی تاریخ به پایان رسیده باشد هر هنرمندی تنها به این مظنون می‌شود که فقط یک نگاره‌ی اختیاری در میان بسیاری دیگر تولید می‌کند. اگر این درست باشد، رژیمِ حقوقِ برابر برای تمامی نگاره‌ها باید نه تنها به عنوان عاقبت منطق به دنبال تاریخ هنر در مدرنیته پنداشته شود ـ بلکه از این گذشته به عنوان نفی نهایی آن. به همین ترتیب، اینک ما شاهد امواج تکراری نوستالژی برای زمانی هستیم که کارهای منفرد هنری هنوز به عنوان شاهکارهای یکتا و باارزش بزرگ داشته می‌شدند..

فریفتگی نسبت به نگاره‌های شکوهمند سیاسی که اینک می‌توانیم آنها را کمابیش در همه‌جا تماشا کنیم می‌تواند به عنوان نمونه‌ی خاص این نوستالژی برای یک شاهکار، یک نگاره‌ی راستین و واقعی تعبیر شود. چنین می‌نماید که اینک رسانه‌ها ـ و نه موزه، نه سیستم هنری ـ جایی است که انتظار می‌رود تمنا و اشتیاق برای چنین نگاره‌ی درهم‌شکننده و بی‌درنگ اغواگرانه‌ای باید برآورده شود. در اینجا ما شکلِ خاصی از نمایشِ واقعیت را داریم که ادعا می‌کند بازنمایی خود واقعیت سیاسی ـ در رادیکال‌ترین شکلهایش ـ است. اما این ادعا را تنها می‌توان با این واقعیت مسلم زنده نگاه داشت که نمی‌توانیم نقد بازنمایی را در چارچوب رسانه‌های امروز پیش ببریم. دلیلش بسیار ساده است: رسانه‌ها تنها نگاره‌ی چیزی را که اینک روی داده به ما نشان می‌دهند. بر خلاف رسانه‌های توده‌ای، نهادهای هنری جایِ مقایسه‌ی تاریخی گذشته و حال، مقایسه‌ی نوید آغازین و تحقق امروزی این نوید است، بنابراین راه‌وروشها و امکانات لازم را برای آنکه محلِ گفت‌وگوی نقدآمیز باشند، در اختیار دارند. زیرا هر گفت‌وگویی از این دست نیازمند مقیاسه است، نیازمند چارچوب و تکنیک مقایسه. با در نظر داشتن آب‌وهوای فرهنگی کنونی‌مان، نهادهای هنر در عمل تنها جاهایی است که می‌توانیم خودمان را به راستی از زمان حال عقب بکشیم و آن‌را با دوران‌های تاریخی دیگری مقایسه کنیم. از این لحاظ، زمینه‌ی هنری کمابیش جایگزین‌ناپذیر است زیرا در عمل برای تحلیل نقدآمیز بسیار مناسب است و ادعاهای روح زمانه zeitgeist را که رسانه‌ها پیش می‌برند، به چالش می‌کشاند. نهادهای هنری مکانی است که ما را به یاد پروژه‌های برابری‌خواهانه‌ی گذشته، به یاد کل تاریخِ نقدِ بازنمایی و نقدِ شکوهمند می‌اندازند ـ بنابراین می‌توانیم زمانه‌ی خودمان را در برابر این پیش‌زمینه‌ی تاریخی بسنجیم.

بوریس گرویس، متولد ۱۹۴۷، تاریخدان، فیلسوف و نظریه‌پرداز شناخته شده‌ی رسانه‌ای است که توجه کاووشگرانه‌ای به آونگارد روسی دارد. او استاد مطالعات روسی و اسلاوی دانشگاه نیویورک و پژوهشگر دانشگاه هنر و طراحی کارلزروهه در آلمان است. پس از تحصیل در رشته‌ی فلسفه و ریاضیات در دانشگاه لنینگراد، گرویس در ۱۹۸۱ به آلمان باختری مهاجرت کرد و در آنجا با گرفتن چندین بورس در سال ۱۹۸۸ استادیار نهاد فلسفه در دانشگاه مونستر شد. در ۱۹۹۲ دکترای خود را در فلسفه گرفت. از ۱۹۹۴ تا ۲۰۰۹ به آموزش زیبایی‌شناسی، تاریخ هنر و نظریه‌ی رسانه‌ در مرکز هنر و تکنولوژی رسانه‌ای در کارلزروهه پرداخت. و از آن زمان پژوهشهای متفاوتی را در دانشگاههای متفاوت پیش برده است و نمایشگاههای هنری گوناگونی را هنرگردانی و سازماندهی کرده است، از جمله پاویلیون روسیه در دوسالانه‌ی ونیز در ۲۰۱۱.

هنر و پول

بوریس گرویس

برگردان: رؤیا منجم

منبع: ای فلاکس

رابطه میان هنر و پول را می‌توان از دو راه دریافت. نخست آنکه هنر را می‌توان مجموع آثاری تعبیر کرد که در بازار هنر در گردش است. در این صورت، هنگامی که در بارۀ هنر و پول سخن می‌گوییم، پیش از هر چیز به رشدهای چشمگیری می‌اندیشیم که در این دهه‌ها در بازار هنر روی داده است: حراجی‌های هنر نوین و امروز، مجموعه‌های هنگفتی که برای آثار پرداخت می‌شود و این و آن ـ چیزی که روزنامه‌ها هنگامی که می‌خواهند از هنر امروز سخن بگویند، گزارش می‌کنند. اکنون تردیدی نیست که هنر را می‌توان در چارچوب بازار هنر دید و هر کار هنری می‌تواند کارکردی مانند کالا داشته باشد.

از سوی دیگر، هنر امروز می‌تواند در چارچوب نمایشگاه‌های ماندگار و گذرا کارکرد داشته باشد. شمار نمایشگا‌ه‌های گذرا و در مقیاس بزرگ ـ دوسالانه‌ها، سه‌سالانه‌ها، پنج‌ساله‌ها، بیانیه‌ها ـ پیوسته در حال رشد است. به همین سان، جشنواره‌های هنری که قرار است به خریداران هنر خدمت کند اینک به شکل فزاینده‌ای رویدادهایی همگانی شده‌اند و مردمانی را که علاقه کمی به خرید هنر و سرمایه‌گذاری در آن دارند به سوی خود می‌کشانند. از آنجا که نمایشگاه‌ها را نمی‌توان خرید یا فروخت، رابطه میان هنر و پول در اینجا شکل دیگری به خود می‌گیرد. در نمایشگاه‌ها، کارکردهای هنر فراسوی بازار هنر می‌‌رود و به همین دلیل به پشتیبانی مالی، خواه مردمی یا خصوصی نیاز دارد.


جزئیات گام به گام سوزان هیلر،که از ۱۹۷۳ ادامه داشته. نقاشی‌ها هر سال در بورت‌های شیشه‌ای روی طاقچه سوزانده می‌شوند.

دوست دارم روی نکته‌ای تاکید کنم که اغلب در چارچوب گفت‌وگوهای امروز در بارۀ نمایشگاه‌ها نادیده گرفته می‌شود. این گفت‌وگوها اغلب چنین می‌رساند که هنر می‌تواند حتی زمانی هستی داشته باشد که به نمایش گذاشته نشود. در نتیجه، گفت‌وگو در باره‌ی کار نمایشگاه، گفت‌وگو در باره‌ی آن چیزهایی می‌شود که در نمایشگاهی گذاشته و گذاشته نمی‌شود ـ انگار که کارهای هنری گذاشته نشده هنوز در جایی هستی دارد حتی وقتی نشان داده نمی‌شوند. در مواردی، کارهای هنری را می‌توان انبار کرد یا از چشمان همگان پنهان نگاه داشت و با این حال آنها به هستی خود ادامه می‌دهند و منتظرند تا دیرتر به نمایش گذاشته شوند. اما در بیشتر موارد، نشان ندادن کار هنری تنها به این معناست که اجازه داده نمی‌شود که به هیچ رو پا به هستی بگذارد.

در واقع، این که کارهای هنری تنها زمانی هستی دارند که به نمایش گذاشته شوند، دست کم از زمان پیش‌ساخته‌های دوشامب پا به هستی گذاشته است. تولید کاری هنری درست به این معناست که چیزی به عنوان هنر به نمایش گذاشته شود ـ تولیدی فراسوی نمایشگاه وجود ندارد. با این حال، وقتی تولید هنر و نمایشگاه همزمان است، آثار به وجود آمده به ندرت می‌توانند شروع به گردش در بازار هنر کنند. از آنجا که چیدمان به لحاظ تعریف نمی‌تواند به آسانی به گردش درآید، نتیجه گرفته می‌شود که اگر هنر چیدمان پشتیبانی مالی قرار نشود، دیگر هستی نخواهد داشت. اکنون می‌توانیم تفاوت حیاتی میان پشتیبانی مالی از نمایشگاه چیزهای هنر سنتی و پشتیبانی مالی نمایشگاه هنر چیدمان را برای نمونه ببینیم. در نمونه‌ی نخست، بدون پشتیبانی مالی کافی برخی از چیزهای هنری در دسترس لایه‌ی گسترده‌ای از مردمان قرار نمی‌گیرد؛ با این وجود، این چیزها هنوز هستی دارند. در نمونه‌ی دوم، پشتیبانی ناکافی مالی به این معناست که کارهای هنری که به عنوان چیدمان‌های هنری فهمیده می‌شوند به هیچ‌رو پا به هستی نمی‌گذارند. و این دست‌کم به دلیل مهمی جای افسوس دارد: چیدمان‌های هنری و هنرگردانی به شکل فزاینده‌ای به صورت مکان‌هایی کار می‌کنند که فیلم‌سازان، موسیقی‌دانان، و شاعرانی را به خود می‌کشانند که سلیقه‌ی مردمی زمانه‌ی خود را به مبارزه می‌خوانند و نمی‌تواند بخشی از فرهنگ توده‌‌ای تجاری شده شود. فیلسوفان هم دارند نمایشگاه هنری را به صورت زمین یا بومی برای گفت‌وگوهای خود پیدا می‌کنند. صحنه هنر سرزمینی شده که انگاره‌ها و پروژه‌هایی را می‌توان در آن قاعده‌مند کرد و به نمایش گذاشت که گذاشتن آنها در واقعیت سیاسی امروز دشوار است.

بنابراین آداب نمایشگاه همگانی مکانی می‌شود که پرسش‌های گیرا و مربوط به رابطه‌ی میان هنر و پول در آن پدید می‌آید. بازار هنر ـ دست‌کم به شکل رسمی ـ حوزه‌ای است که سلیقه‌ی خصوصی بر آن چیره است. اما در باره‌ی نمایشگاه‌های هنری چه می‌توان گفت که برای مخاطبان گسترده‌تری آفریده شده‌اند؟ بارها و بارها می‌شنویم که بازار هنر، که با سلیقه‌ی خصوصی مجموعه‌داران دولتمند به گمراهی کشیده شده، آداب نمایشگاهی را به فساد می‌کشاند. تردیدی نیست که این به مفهومی درست است. اما این سلیقه‌ی به فساد کشیده نشده، نابِ همگانی چیست که خیال کرده می‌شود که بر آداب نمایشگاهی چیره است و فراسوی منافع خصوصی می‌رود؟ آیا سلیقه‌ی توده‌ای است، سلیقه‌ای که بر پایه‌ی واقعیت مخاطبان گسترده‌تری است که مشخصه‌ی تمدن امروز ماست؟ در واقع، هنر چیدمان بارها درست به این دلیل که ”نخبه‌گرا” است نقد می‌شود، برای آنکه هنری است که مخاطبان گسترده‌تر، نمی‌خواهند آن را ببینند. حال این گفت‌وشنود ـ به ویژه از این رو که بارها شنیده می‌شود ـ سزاوار تحلیل دقیق است. پیش از هر چیز، لازم است بپرسیم: اگر هنر چیدمان نخبه‌گراست، نخبه‌ای که پنداشته می‌شود مخاطب طبیعی این هنر است چیست؟

در جامعه ما، اگر در باره‌ی نخبه سخن گوییم، به شکل دریافت‌پذیری اشاره به نخبه‌ی مالی داریم. برای همین، اگر کسی چنین برساند که هنر “نخبه‌گرا” است، چنین می‌نماید که منظورش این است که این هنر برای تماشاگرانی ساخته شده که از طبقه‌های دولتمند و ممتاز جامعه ما هستند. اما همان‌طور که تا اینجا کوشیده‌ام نشان دهم، عکس آن در چارچوب هنر چیدمان درست است. گردآوردندگان هنر پرمایه‌ی ممتاز چیزهای هنری گرانقیمتی می‌خرند که در بازار بین‌المللی هنر گردش دارد و علاقه‌ای به هنر چیدمان ندارند که بیش از هر چیز به صورت بخشی از نمایشگاه‌های همگانی هنر کارکرد دارد و به آسانی فروختنی نیست. و معمولاً چنین است که پس از آنکه گفته می‌شود هنر پیشرفته‌ی چیدمان نخبه‌گراست، اختیارداران مسؤل، مجموعه‌داران دولتمند را دعوت می‌کنند تا مجموعه‌های خصوصی خود را در درون فضای همگانی به آنان نشان دهند. بنابراین برداشت نخبه به طور کامل پریشانی‌آفرین می‌شود، زیرا هیچ‌کس درنمی‌یابد این ”نخبه” که با اتهام‌های نخبه‌گرایی رسانده می‌شود در واقع قرار است چه کسی باشد.

در تلاشی برای روشن کردن این که مردمان با واژه‌ی “نخبه‌گرا” چه در سر دارند، بیایید به سراغ مقاله‌ی کلمانت گرین‌برگ به نام “آوانگارد و کیچ” (۱۹۳۰) برویم، متنی که نمونه‌ی بسیار شناخته‌شده‌‌ای از به اصطلاح نگرش نخبه‌گرا در هنر شد. امروزه، گرین‌برگ بیشتر به عنوان نظریه‌پرداز هنر مدرنیستی به یاد آورده می‌شود که مفهوم یک‌نواختی flatness را از خود درآورد، اما “آوانگارد و کیچ” به پرسش دیگری می‌پردازد: چه کسی از لحاظ مالی هنر پیشرفته را در شرایط سرمایه‌داری نوین از لحاظ مالی پشتیبانی می‌کند؟

بنا به گرین‌برگ، هنر خوب آوانگارد می‌کوشد تکنیک‌هایی را آشکار کند که استادان گذشته برای تولید آثارشان به کار می‌بردند. از این لحاظ، هنرمند آوانگارد را می‌توان با هنرشناس بسیار کارآزموده‌‌ای مقایسه کرد که کمتر دغدغه‌ی موضوع کارهنری منفرد را دارد ـ همان‌طور که گرین‌برگ می‌گوید، این موضوع بیشتر از بیرون به هنرمند دیکته می‌شود، از سوی فرهنگی که هنرمند در آن زندگی می‌کند ـ تا شیوه‌ها و روش‌های هنری که هنرمند با آن با موضوعش برخورد می‌کند. آوانگارد به این مفهوم بیشتر از راه انتزاع کار می‌کند ـ “چه چیز” کار هنری را بیرون می‌‌گذارد تا “چگونه‌ی” آن را آشکار نماید. چنین می‌نماید که پنداشت گرین‌برگ این است که هنرشناسی که این توانایی را به تماشاگر می‌دهد تا به جنبه‌های به طور کامل فرمال، تکنیکی و مادی کار هنری توجه کند، تنها برای اعضای طبقه‌ی فرمانروا دسترس‌پذیر است، برای کسانی که “می‌توانند آسوده‌خاطری و آسایشی را در اختیار داشته باشند که همیشه با گونه‌ای پرورش دست در دست است.”[۱] برای گرین‌برگ، این به این معناست که هنر آوانگارد تنها می‌تواند امیدوار باشد که پشتیبانی مالی و اجتماعی خود را از همان سالاران و ولینعمت‌های “دولتمند و پرورش‌یافته‌ای” بگیرد که از لحاظ تاریخی از هنر پشتیبانی کرده‌اند. بنابراین، هنر آوانگارد “با بندناف زر” به بورژوازی بسته می‌ماند.[۲] بسیاری از خوانندگان گرین‌برگ به این قاعده‌مندی‌ها چسبیدند و دریافت و تعبیر متن او را با آنها تعریف کردند.

اما آنچه مقاله‌ی گرین‌برگ را هنوز هم جالب و به‌جا می‌کند این واقعیت مسلم است که پس از بیان باور خود که تنها “دولتمند و تحصیل‌کرده” ـ یعنی نخبه به مفهوم سنتی این واژه ـ می‌تواند و حاضر است از هنر آوانگارد پشتیبانی کند، گرین‌برگ بی‌درنگ این باور را رد می‌کند و توضیح می‌دهد که چرا نادرست است. واقعیت تاریخی دهه سی میلادی گرین‌برگ را به این نتیجه‌گیری می‌رساند که بورژوازی نمی‌تواند با پشتیبانی اقتصادی و سیاسی خود شالوده‌ای اجتماعی برای هنر آوانگارد در اختیار بگذارد. برای نگاهداشتن توانمندی و قدرت سیاسی و اقتصادی خود در شرایط جامعه‌ی توده‌ای نوین، نخبه‌ی فرمانروا باید هر برداشت یا حتی هر گمانی برای داشتن “سلیقه‌ی نخبه‌” یا پشتیبانی از “هنر نخبه‌‌‌” را رد کند. آنچه نخبه‌ی مدرن نمی‌خواهد این است که “نخبه‌گرا” باشد ـ به شکلی دیدنی از توده‌ها قابل تشخیص باشد. بنابراین، نخبه نوین باید هر تمایز سلیقه را پاک کند و توهم همبستگی زیبایی‌شناسانه با توده‌ها را بیافرید ـ گونه‌ای همبستگی که ساختارهای توانمندی واقعی و نابرابری‌های اقتصادی را پنهان کند. به عنوان نمونه‌های این راهکار، گرین‌برگ سیاست‌های فرهنگی اتحاد جماهیر را در زمان استالین، آلمان نازی و ایتالیای فاشیست را بازگو می‌کند. اما از این گذشته چنین می‌رساند که بورژوازی امریکایی از همان راهکار زیبایی‌شناسانه با فرهنگ توده‌ای پیروی می‌کند تا نگذارد توده‌ها بتوانند از لحاظ بصری دشمن طبقاتی خود را تشخیص دهند.


فرانسوا پینوو که در برابر مجموعه هنرش ژست گرفته است.

در کاربرد تحلیل گرین‌برگ در مورد وضعیت فرهنگی کنونی، می‌توان گفت که نخبگان امروز درست همان هنری را گردآوری می‌کنند که خود به اندازه‌ی کافی تماشایی می‌پندارند تا توده‌ها را جلب کند. به همین دلیل است که مجموعه‌های بزرگ، “غیرنخبه” و به اندازه‌ی کافی سازگار شده می‌نمایند تا هرگاه به نمایش گذاشته ‌شوند، جاذبه‌های توریستی جهانی شوند. ما در زمانه‌ای زندگی می‌کنیم که سلیقه‌ی نخبه و سلیقه‌ی توده در آن با هم جور هستند. نباید فراموش کرد که در لحظه‌ی کنونی، تنها با فروش فرآورده‌هایی با جاذبه‌ی توده‌ای می‌توان به ثروت چشمگیری دست یافت. اگر نخبگان امروز ناگهان “نخبه‌گرا” شوند، تماس‌شان را در آداب سوداگری خود با چشم‌داشت‌های توده مردمان و بنابراین ثروت‌شان را از دست می‌دهند. در نتیجه، این پرسش به وجود می‌آید که در چنین شرایطی چگونه چیزی مانند هنر “نخبه‌گرا” شدنی است؟ همان مقاله‌ی گرین‌برگ پاسخی به این پرسش می‌دهد. اگر آوانگارد از سوی تولیدگرایی خود چیزی جز تحلیل هنر سنتی نیست، آنگاه هنر “نخبه‌گرا” همان “هنر برای هنرمندان” است ـ یعنی هنری که پیش از هر چیز برای تولیدکنندگان هنر است و نه، تنهاوتنها برای مصرف‌کنندگان هنر. هنر پیشرفته می‌خواهد نشان دهد که هنر چگونه ساخته می‌شود ـ به سوی تولیدگرایانه، شاعرانه، شیوه‌ها و آدابی که به آن هستی می‌بخشد، می‌پردازد. گرین‌برگ تعریفی به هنر آوانگارد می‌دهد که آن را از هر گونه ارزیابی ممکن از راه سلیقه، خواه سلیقه مردمی باشد و خواه نخبه، فراتر می‌برد. بنا به گرین‌برگ، تماشاگر ِهنر آونگارد کمتر به آن به عنوان مایه‌ای برای اعلامیه‌ای زیبایی‌شناسانه علاقه دارد تا به عنوان مایه‌ی شناخت و دانش ـ آگاهی در باره‌ی تولید هنر، شیوه‌ها و روش‌ها، رسانه‌ها و تکنیک‌هایش. هنر دیگر موضوع سلیقه نیست و مایه‌ی شناخت و دانش و استادی است. به این مفهوم، می‌توان گفت که هنر آوانگارد به عنوان تکنیکی نوین، در کل خودمختار است ـ به این معنا که مستقل از سلیقه‌ی فردی است. بنابراین، کارهای هنری باید بنا به همان مقوله‌هایی تحلیل شود که چیزهایی مانند ماشین، قطار یا هواپیما. از این دیدگاه، دیگر تفاوت روشنی میان هنر و طراحی؛ میان کارهنری و یک تولید صرف تکنیکی نیست. این دیدگاه ساختارگرایانه و تولیدگرایانه این دریچه را می‌گشاید تا هنر نه در چارچوب آسوده‌خاطری و ژرف‌اندیشی آگاهانه زیبایی‌شناسانه که در چارچوب تولید دیده شود ـ یعنی در چارچوبی که بیشتر به فعالیت‌های دانشمندان و کارگران اشاره دارد تا سبک زندگی طبقه‌ای آسوده‌خاطر.


فرنارد لژر، باله مکانیک، ۱۹۲۴. فیلم بی‌حرکت چاپلین مکانیکی‌شده‌ی کارتونی که فیلم را باز و بسته می‌کند

در مقاله‌ی دیرتری به نام “آفت فرهنگ” (۱۹۵۳)) گرین‌برگ به شکل ریشه‌‌ای‌تری بر این دیدگاه تولیدگرایانه ‌ی فرهنگ پافشاری می‌کند. گرین‌برگ با نقد مارکس می‌گوید که صنعتی‌گرایی نوین از ارزش آسوده‌خاطری می‌کاهد ـ حتی دولتمندان باید کار کنند، و از دست‌آوردها و دست‌یابی‌های خود بیش از لذت بردن از فراغ بال خود مغرور باشند. برای همین است که گرین‌برگ با تشخیص فرهنگ نوین تی.اس.الیوت در کتابش به نام یادداشت‌های تعریف فرهنگ (۱۹۴۸) همزمان هم همرأی و هم ناهمرأی است. گرین‌برگ از این لحاظ با الیوت هم‌صدا می‌شود که فرهنگ سنتی که بر آسوده‌خاطری و پالایش استوار است زمانی وارد دوره‌ای از انحطاط شد که صنعتی‌گرایی نوین همه را به کار کردن واداشت. اما در عین حال، گرین‌برگ می‌نویسد: “تنها راه‌حل برای فرهنگ که من در این شرایط می‌بینم دور کردن مرکز جاذبه‌ی آن از آسوده‌خاطری و گذاشتن آن درست در میانه‌ی کار است.”[۳] به راستی رها کردن آرمان سنتی تحصیل و پرورش به دلیل آسوده‌خاطری و فراغ بال، به نظر تنها راه برون‌رفت از پارادکس‌های بی‌شماری است که به دلیل تلاش گرین‌برگ برای پیوند زدن آرمانش با مفهوم آوانگارد تولید شدند ـ تلاشی که نخست به دوش گرفت و سپس در “آوانگارد و کیچ” خود رد کرد. اما حتی اگر گرین‌برگ برون‌رفتی یافت، دقت زیادی در دنبال کردن آن نشان داد. در بارۀ راه‌حل پیشنهادیش از این گذشته می‌نویسد: “من دارم چیزی را پیشنهاد می‌کنم که پیامدش را نمی‌توانم به خیال درآورم.”[۴] و باز می‌نویسد:

نمی‌توانم از این گونه گمانه‌زنی که می‌پذیرم شماتیک و انتزاعی است، فراتر روم…. اما اگر قرار نباشد نسبت به پیامدههای نهایی فرهنگ صنعت‌گرایی نومید باشیم دست‌کم کمک می‌کند. و اگر قرار نباشد که در نقطه‌ای دست از اندیشیدن برداریم که اسپنگلر و توین‌بی و الیوت دست می‌کشند، باز هم کمک می‌کند.[۵]

روشن می‌شود که وقتی گفته می‌شود هنر آوانگارد “نخبه‌گرا” است، منظور از واژه‌ی “نخبه” در واقع فرمانروا یا دولتمند نیست، بلکه تولیدکنندگان هنر است ـ خود هنرمندان. از این جا نتیجه می‌گیریم که هنر “نخبه‌گرا” به معنای هنری است که نه برای ستایش مصرف‌کننده‌ها که برای خود هنرمندان ساخته می‌شود. در اینجا دیگر با سلیقه‌ای ویژه سروکار نداریم ـ خواه سلیقه نخبه باشد خواه توده‌ها ـ بلکه با هنر برای هنرمندان رویارو هستیم، با آداب هنری که فراسوی سلیقه می‌رود.. اما آیا چنین هنری که فراسوی سلیقه می‌رود هنری “نخبه‌گرا” است؟ به گفته‌ای دیگر: آیا هنرمندان به راستی نخبه‌گراست؟ به شکل بسیار روشنی این نیستند، زیرا به اندازه‌ی کافی دولتمند و توانمند نیستند. اما کسانی که واژه‌ی “نخبه‌گرا” را در مورد هنری به کار می‌برند که برای هنرمندان تولید می‌شود به راستی منظورشان این نیست که هنرمندان بر دنیا فرمان می‌رانند. منظورشان تنها این است که هنرمند بودن این است که به اقلیت تعلق داشته باشی. هنر “نخبه‌گرا” به این مفهوم در واقع به معنای هنر “اقلیت” است. اما آیا هنرمندان به راستی چنین اقلیتی در جامعه امروز ما هستند؟ من می‌گویم که نیستند.

شاید این مورد گرین‌برگ در زمانه‌ی خودش بوده است، اما اکنون دیگر نیست. میان پایان سده‌ی بیستم و آغاز سده‌ی بیست و یکم، هنر وارد دوران تازه‌ای شد ـ یعنی با از راه رسیدن دوران تولید توده‌ای هنر به دنبال دوران مصرف توده‌ای هنر. راه‌های امروزی تولید نگاره، مانند ویدئو و دوربین تلفن همراه و همین‌طور راه‌های از لحاظ اجتماعی شبکه‌ای شده‌ی توزیع نگاره؛ مانند فیس‌بوک، یوتیوب و تویتر، امکان به نمایش گذاشتن عکس‌ها، ویدئوها و متن‌ها را به صورتی به مردمان دنیا می‌دهد که نمی‌توان آنها را از هیچ کارهنری پسامفهومی دیگری متمایز کرد. و طراحی امروز امکان شکل بخشیدن و تجربه‌ی تن، آپارتمان یا محل کار را به عنوان موضوعی هنری و چیدمان به همین مردمان می‌بخشد. معنایش این است که هنر امروز به شکل مشخصی آدابِ فرهنگی توده‌ای می‌شود. از این گذشته، به این معناست که هنرمند امروز پیش از هر چیز در میان تولیدکنندگان هنر زندگی و کار می‌کند ـ نه در میان مصرف‌کنندگان هنر. یا با به کاربردن عبارت گرین‌برگ، هنرمند سرانجام به طور کامل در چارچوب تولید گذاشته می‌شود. این، هنر کارشناسانه‌ی امروز را بیرون پرسش سلیقه و حتی بیرون نگرش زیبایی‌شناسانه می‌گذارد.


کلائس اولدنبرگ، ویتلو توناتوف ۱۹۶۲. پارچه کتنی روی گل نقاشی‌شده‌ی لعاب‌دار در بشقاب

در این اوضاع و شرایط تازه‌ی اجتماعی و اقتصادی، هنرمند نباید هیچ شرمی در به نمایش گذاشتن خود داشته باشد ـ چرا که به تولید علاقه دارد و نه به مصرف ـ زیرا هنرمند بودن امروزه به معنای تعلق داشتن نه به اقلیت که به اکثریت است. بنابراین، تحلیل تولید توده‌ای امروزی نگاره‌ باید جایگزین تحلیل هنر گذشته به صورتی شود که گرین‌برگ نظریه‌پردازی کرد. و این درست کاری است که هنرمندان کارشناس امروز می‌کنند ـ آنها تولید توده‌ای هنر را کندوکاو و متجلی می‌کنند و نه هنر نخبه یا مصرف توده‌ای هنر را.

نگرش زیبایی‌شناسانه بنا به تعریف، نگرش مصرف‌کننده است. زیبایی‌شناسی به عنوان سنت فلسفی و انضباط فرهنگستانی از چشم‌انداز مصرف‌کننده‌ی هنر ـ تماشاگر آرمانی هنر ـ با هنر پیوند دارد و در آن بازتاب می‌یابد. این تماشاگر انتظار دارد تجربه‌ای به اصطلاح زیبایی‌شناسانه از هنر دریافت کند. دست‌کم از زمان دکارت، ما می‌دانیم که تجربه‌ی زیبایی‌شناسانه می‌تواند تجربه‌ای از زیبایی یا از برین باشد. می‌تواند تجربه‌ی لذت تنانه باشی. اما از این گذشته می‌تواند تجربه‌ی “ضدزیبایی‌شناسانه‌ی” ناخشنودی، سرخوردگی باشد که کاری هنری که از تمامی کیفیت‌های “تأییدی” که زیبایی‌شناسی انتظار دارد داشته باشد، بی‌بهره است، آن را برمی‌انگیزاند. می‌تواند تجربه‌ی بینشی آرمان‌شهرانه باشد که گونه‌ی مردم (انسان) را از شرایط کنونی خود به جامعه‌ای تازه رهبری کند که در آن زیبایی پادشاهی می‌کند؛ یا به گفته‌ای متفاوت، می‌تواند معقول را از راهی از نو توزیع کند که میدان دید تماشاگر را با نشان دادن چیزهایی خاص از نو شکل بخشد و به آواهای خاصی که پیش‌تر پنهان یا پوشیده بوده، دسترسی بخشد. اما همچنین می‌تواند ناشدنی بودن در اختیار گذاشتن تجربه‌های زیبایی‌شناسانه‌ی مثبت را در هنگامه‌ی جامعه‌ای به نمایش بگذارد که بر سرکوب و استثمار ـ بر تجاری و کالاکردن کامل هنر که از آغاز امکان چشم‌اندازی آرمان شهرانه را فرومی‌‌پاشاند ـ استوار گشته است. همان‌طور که می‌دانیم، هر دو این تجربه‌های به ظاهر ناسازگار می‌توانند لذت زیبایی‌شناسانه‌ی برابری در اختیار بگذارد. با وجود این، برای تجربه کردن هر گونه لذت زیبایی‌شناسانه، تماشاگر باید از لحاظ زیبایی‌شناسی آموزش‌دیده باشد و این آموزش ناگزیر بازتاب آن بومگاه‌های (milieus) اجتماعی و فرهنگی است که تماشاگر در آنها زاده شده و در آنها زندگی می‌کند. به گفته‌ای دیگر، نگرش زیبایی‌شناسانه پیروی تولید هنر از مصرف هنر ـ و به این ترتیب پیروی نظریه هنر از جامعه‌شناسی ـ را از پیش پنداشته می‌دارد.
در واقع، نگرش زیبایی‌شناسانه نیازی به هنر ندارد، و بدون آن خیلی بهتر کارکرد دارد. بارها گفته می‌شود که تمامی شگفت‌آوری‌های هنر در مقایسه با شگفت‌آوری‌های طبیعت رنگ می‌بازد. در چارچوب تجربه‌ی زیبایی‌شناسانه، هیچ کار هنری نمی‌تواند تاب مقایسه با حتی یک غروب متوسط زیبا را بیاورد. و تردیدی نیست که سوی برین طبیعت و سیاست را می‌توان به طور کامل تنها با تماشای یک فاجعه طبیعی واقعی، انقلاب، جنگ تجربه کرد ــ نه با خواندن یک رمان یا نگاه کردن به عکس. در واقع این آرای مشترک کانت و شاعران و هنرمندان رمانتیک است که نخستین گفت‌وگوهای تأثیرگذار زیبایی‌شناسانه را به راه انداختند: دنیای واقعی، هدف مشروع نگرش زیبایی‌شناسی (و همین‌طور نگرش‌های علمی و اخلاقی) است ـ و نه هنر. بنا به کانت، هنر می‌تواند هدف مشروع ژرف‌اندیشی زیبایی‌شناسانه شود تنها اگر هوشی سرشار ـ که به صورت تجسم مردمی نیرویی طبیعی دریافته می‌شود ـ آن را بیافریند. هنر کارشناسانه تنها می‌تواند به صورت دست‌افزار آموزش در برداشت‌های سلیقه و داوری زیبایی‌شناسانه خدمت کند. پس از آنکه این آموزش کامل می‌شود، هنر می‌تواند مانند نردبام ویتگنشتاین دور افکنده شود ـ تا با تجربه‌ی زیبایی‌شناسانه‌ی خود زندگی با موضوع رویارویی شود. هنگامی که هنر از این چشم‌انداز زیبایی‌شناسانه دیده می‌شود، خود را به صورت چیزی به نمایش می‌گذارد که می‌تواند و باید بر آن چیره شد. تمام چیزها را می‌‌توان از چشم‌انداز زیبایی‌شناسانه دید؛ هر چیزی می‌تواند به صورت مایه‌ و منبع تجربه‌ی زیبایی‌شناسانه خدمت کند و موضوع داوری زیبایی‌شناسانه شود. از چشم‌انداز زیبایی‌شناسی، هنر هیچ جایگاه ممتازی ندارد. بیشتر میان موضوع نگرش زیبایی‌شناسانه و دنیا قرار می‌گیرد. فرد بزرگسال نیازی به سرپرستی زیبایی‌شناسانه ندارد، و به سادگی می‌تواند به حساسیت و سلیقه خودش تکیه کند. گفت‌وگوی زیبایی‌شناسانه هنگامی که برای مشروع کردن هنر به کار می‌رود به شکل کارسازی به سست کردن پایه‌ی آن خدمت می‌کند.

هر چند دنیای امروز ما، پیش از هر چیز دنیایی است که به شکلی ساختگی تولید می‌شود ـ به گفته‌ای دیگر، پیش از هر چیز با کار مردمی تولید می‌شود. با وجود این، حتی اگر جمعیت‌های گسترده‌تری کارهای هنری تولید کنند، راه‌های تکنیکی را که به کمک آنها این کارها را تولید می‌کنند، کندوکاو، تحلیل نمی‌کنند و نشان نمی‌دهند ـ شرایط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی که نگاره‌ها در آن تولید و توزیع می‌شود که جای خود دارد. از سوی دیگر، هنر کارشناسانه درست همین کار را می‌کند ـ فضاهایی می‌آفریند که در آن کندوکاو نقدآمیز تولید توده‌ای امروز نگاره می‌تواند در آنها پیاده و متجلی شود. برای همین است که این گونه هنر نقدآمیز تحلیلی باید پیش از هر چیز پشتیبانی شود: اگر پشتیبانی نشود، نه تنها پنهان و به دور افکنده می‌شود، بلکه همان‌طور که رسانده‌ام، به دنیا نمی‌آید. و این پشتیبانی باید فراسوی هر برداشت سلیقه و ملاحظه‌ی زیبایی‌شناسانه، در اختیار و به گفت‌وشنود گذاشته شود. چیزی که در خطر است، بُعد زیبایی‌شناسانه‌ی هنر نیست، بلکه بُعد تکنیکی یا اگر دوست دارید بُعد شعرشناسانه‌ی آن است.


استفن ویلاتس، متافیلترف ۱۹۷۳-۵ چوب نقاشی‌شده، پرسپکس، کامپیوتر، پروژکتور اسلاید و کتاب مسئله. مجموعه فوندز، هنر امروز، پاریس

یک موضوع و نمونه‌ی خوب این گونه کندوکاو را می‌توان در شعرشناسی اینترنت ـ رسانه‌ی چیره‌ی تولید توده‌ای زمانه‌ی ما ـ یافت. اینترنت اغلب تماشاگر میان‌حال ـ و حتی برخی از نظریه‌پردازان گرانبار ـ را فریفته می‌کند تا در باره‌ی تولید غیرمادی، کارگردان غیرمادی و این و آن سخن گویند. و به راستی برای کسی که در آپارتمان، دفتر یا استودیویی نشسته و به پرده کامپیوتر شخصی خود می‌نگرد، این پرده خود را به صورت دریچه‌، پنجره‌ای به دنیای مجازی غیرمادی دلالت‌کنندگان نابِ شناور نشان می‌دهد. جدا از تجلی‌های فیزیکی خستگی که پس از چندین ساعت کار در برابر پرده ناگزیر است، تن فردی که از کامپیوتر استفاده می‌کند، اهمیتی ندارد. در مقام کاربر کامپیوتر، او خود را در ارتباطی به تنهایی با رسانه غرق می‌کند؛ در حالت فراموشی فرومی‌رود، فراموشی تن خود که با تجربه‌ی خواندن کتاب قیاس‌پذیر است. اما فرد نسبت به تن مادی خودِ کامپیوتر هم در غفلت است، نسبت به سیم‌هایی که به آن بسته شده، برقی که مصرف می‌کند و این و آن.

اما وضعیت به شدت تغییر می‌کند اگر همین کامپیوتر در چیدمانی گذاشته شود یا به طور کلی در فضایی نمایشگاهی. نمایشگاه هنری توجه و کانون بیننده را گسترش می‌بخشد. دیگر در تنهایی روی پرده‌ای کانونمند نمی‌شود، بلکه از یک پرده به سراغ دیگری می‌رود، از یک چیدمان کامپیوتر به دیگری. مسیر سفر بیننده در درون فضای نمایشگاه انزوای کاربر اینترنت را زیرپا می‌گذارد. در عین حال، نمایشگاهی که از شبکه و دیگر رسانه‌های دیجیتال سود می‌جوید، سوی مادی فیزیکی این رسانه‌ها را دیدنی می‌کند: سخت‌افزار آنها را، چیزهایی را که از آن ساخته شده‌اند. تمامی ابزارهایی که وارد میدان دید بیننده می‌شوند به این ترتیب این توهم را نابود می‌کند که قلمرو دیجیتال به فضای پرده محدود است.

نمایشگاه ایستاری فرد بیننده را تنها رها می‌کند و به او اجازه می‌دهد تا به تنهایی با موضوع‌های به نمایش گذاشته‌‌ی هنری رویاروی شود و به آنها بیندیشد. با حرکت از یک موضوع به موضوع دیگر، این بیننده ناگزیر کلیت فضای نمایشگاه و از جمله وضعیت خودش را در آن نمی‌بیند. به عکس، یک چیدمان هنری، درست به دلیل خصلت کل‌گرایانه و یکی‌کننده‌ی فضایی که چیدمان تولید می‌کند، اجتماعی از تماشاگران را می‌سازد. بیننده‌ی واقعی چیدمان فردی تک و تنها نیست، بلکه گروه و اجتماعی از بینندگان است. فضای هنری به این معنا را تنها می‌توان با توده‌ای از بیننده ـ یا اگر دوست دارید، انبوهی از مردمان ـ درک‌ودریافت کرد ـ و این انبوه، بخشی از نمایشگاه برای هر فرد بیننده می‌شود و به عکس. بنابراین بیننده تن خود را در معرض نگاه خیره‌ی دیگران می‌یابد که به نوبه خود از این تن آگاه می‌شوند.

نمایشگاهی که از ابزارهای دیجیتال سود می‌جوید و از آنها مضمون می‌سازد، رویدادی اجتماعی را به صحنه می‌برد، رویدادی که مادی است و نه غیرمادی. شأن و جایگاه شکل هنری ویژه اغلب از چیدمان دریغ می‌شود، زیرا روشن نیست که رسانه‌ی چیدمان به راستی چیست. رسانه‌های سنتی هنری از راه پشتیبانی مادی ویژه تعریف می‌شوند: بوم، سنگ یا فیلم. پشتیبانی مادی رسانه‌‌ی چیدمان خود فضاست ـ هر چند معنایش این نیست که چیدمان به شکلی ”غیرمادی” است. به عکس، چیدمان مادی به تمام معناست، چون واقع در فضاست ـ به این دلیل که در فضا بودن کلی‌ترین تعریف مادی بودن است. چیدمان، فضای خالی، خنثی همگانی را به کارهنری منفرد دگرگون ـ و بیننده را دعوت می‌کند تا این فضا را به صورت فضای کل‌گرایانه و یک کاسه کننده کار هنری تجربه کند. هر چیزی که در این فضاست بخشی از کارهنری است، زیرا در درون این فضا گذاشته می‌شود. پس می‌توان گفت که آداب چیدمان، مادی بودن و کمپوزیسیون چیزهای دنیای ما را آشکار می‌کند. با بازگشت به آغاز گفت‌وگوی خود، در اینجاست که خصلت نقدآمیز و روشن‌کننده‌ی هنرِ به راستی امروزی (معاصر) در آن نهفته است: در حالی‌که کالاهایی که تمدن‌مان تولید می‌کند بنا به ارزش پولی و نمادین خود در بازارهای جهانی گردش می‌کنند ـ و مادی بودن ناب‌شان در بهترین حالت از راه مصرف خصوصی متجلی می‌شود ـ این تنها هنر امروز است که می‌تواند مادی بودن چیزهای این دنیا را فراسوی این ارزش تبادل به نمایش بگذارد.

[۱] کلمانت گرین‌برگ، آوانگارد و کیچ، در هنر در نظریه ۱۹۰۰-۱۹۹۰، ویرایش چارلز هاریسون و پل وود (آکسفورد، انتشارات بلک‌ول، ۲۰۰۳)، ص. ۵۴۳.

[۲] همانجا، ص. ۵۴۲

[۳] کلمانت گرین‌برگ، آفت فرهنگ در هنر و فرهنگ (بوستون: انتشارات بیکن، ۱۹۶۱) ص.۳۲

[۴] همانجا،

[۵] همانجا، ص.۳۳

Related Articles:

Boris Groys, Marx After Duchamp, or The Artist’s Two Bodies
Boris Groys, The Weak Universalism
Boris Groys, Comrades of Time
Jörg Heiser, Torture and Remedy: The End of -isms and the Beginning Hegemony of the Impure
Barbad Golshiri, For They Know What They Do Know
Sven Lütticken, Viewing Copies: On the Mobility of Moving Images
Boris Groys, Self-Design and Aesthetic Responsibility
Omnia El Shakry, Artistic Sovereignty in the Shadow of Post-Socialism: Egypt’s 20th Annual Youth Salon
Pauline J. Yao, A Game Played Without Rules Has No Losers
Zdenka Badovinac, What Will the Next Revolution Be Like?
Boris Groys, Religion in the Age of Digital Reproduction
Boris Groys, Politics of Installation
Boris Groys, The Obligation to Self-Design

کار آمردم، بخش دوم: نامردم

رضا نگارستانی

منبع: مجله ای ـ فلاکس
ترجمه رؤیا منجم

رضا نگارستانی: نویسنده و فیلسوف ایرانی متولد شیراز و ساکن نیویورک است که به خاطر «پیشگامی در سبک «نظریه ـ ساخته‌ی خیال» که نخستین‌بار در کتابش به نام سیکلونوپدیا (۱۳۸۹) پیش کشید، شناخته شده است. نگارستانی برای تببین و دفاع از جهان‌گرایی خردگرایانه سخنرانی می‌کند و مقاله می‌نویسد، نگرش تازه‌ی او با پژوهش در باره‌ی تکامل سیستم مدرن دانش و شناخت آغاز شده و در جهتِ تدوین اصول امروزی خردگرایی و مطالبات این نگرش از مردم (انسان) پیش می‌رود.

از آنجا که سبک فلسفی نگارستانی «نظریه و ساخته‌ی خیال (تخیلی)» طبقه‌بندی شده است، بنابراین با هنر که می‌توان‌ آن‌را خیال‌پردازی‌افریننده تعریف کرد، پیوند نزدیک‌تری می‌یابد. هر بیان هنری به هر حال تکیه به فلسفه‌ای خاص دارد، و بر همین اساس این نوشته از هر دو جهت برشمرده می‌تواند برای هنرمندان بسیار الهام‌بخش و رهگشا باشد، چون به معنای مردم‌ بودن و تعهداتی می‌پردازد که مردم بودن می‌طلبد.

لازم است در همینجا تاکید شود که در این ترجمه از واژه‌ی فارسی مردم به جای انسان و آدم سود جسته شده است که هر دو بار مردانه دارد. مردم از مَرَتَه آمده که به معنای مردنی و میراست و دیگر زن و مرد هم ندارد. inhuman به جای مردم‌گریز واژه‌نامه‌ها اَمردم ترجمه شده، که اَ در زبانهای باستانی ایرانی حرف نفی است، چرا که کسی که به دنبال تعریف مردم بودن است، مردم‌گریز و یا نامردم به واقع نمی‌تواند باشد، اَمردم را وقتی با توجه به توضیحات بالا ترجمه کنیم، می‌‌شود نامیرا، و اَمردم‌گرایی برای inhumanism که با مردم‌گرایی هم قافیه‌ی خوبی پیدا می‌کند و بدون پرگویی بیشتر، هدف هرگونه پژوهش‌های فلسفی از این دست می‌شود، که ظاهراً در پی آن است که چگونه می‌توانیم این گونه‌ی به اصطلاح خردورز و در نتیجه کره‌ی زمین و دیگر موجوداتش را زنده و مردمی نگاه داریم.

مردم‌گرایی (اومانیسم) روشنفکرانه به عنوان پروژه‌ی تعهد نسبت به مردمیت، به مفهوم درهم‌تنیده‌ی معنای مردم بودن و معنای بر دوش گرفتن تعهد، یک پروژه‌ی خردورزانه است. نه تنها به این دلیل خردورزانه است که مکان معنای مردم بودن را در فضای خردها به عنوان افق خاص آداب مشخص می‌کند، بلکه از آن مهمتر چون مفهوم تعهدی را که به آن می‌چسبد نمی‌توان به عنوان تکانه‌ی اختیارگرایانه‌ای به اندیشه یا کردار درآورد که از شاخه‌شاخه‌شدن و تکالیف رشدیابنده آزاد و رهاست. این در عوض تعهدی در قالبِ سیستمی خردورزانه‌ برای رهیابی تعهدات کناری ـ شاخه‌شاخه‌شدن‌ها و حقوق‌ و سزاواری‌هایی ـ است که از بر دوش گرفتن یک تعهد آغازین سرچشمه می‌گیرد.

تعامل با سیستم خردورزانه‌ی تعهدات، نمونه‌ی عالی ( پارادگم) رهیابی‌کننده‌ای را دنبال می‌کند که در آن شاخه‌شاخه شدن‌های تعهد آغازین باید به شکلی اضطراری پرورانده و رهیابی شود تا این تعهد به عنوان یک قول و قرار، معنا یابد. همین کندوکاوِ برآیندِ بر دوش گرفتن تعهد، باز کردن پیامدهای دور از دسترس آن، و برخورد با این شاخه‌شاخه‌شدن‌ها به عنوان مسیرهایی که لازم است کندوکاو شوند است که به تعهد نسبت به مردمیت به عنوان یک پروژه‌ی رهیابی شکل می‌بخشد. در اینجا رهیابی تنها یک رونگری چشم‌اندازی نیست که پهنه و دامنه‌ی کامل آن معلوم نباشد: از این گذشته تمرینی در رویه‌های غیریک‌ریختی هدایت مسیرها و مشخص کردن آنها، به تعلیق درآوردن درک‌ودریافت‌های از پیشِ رهیابی، نفی یا حل تعهدات ناسازگار، کندوکاو فضای امکانات و درک هر مسیر به عنوان پنداشت (فرضیه) است که به مسیرهای تازه یا کمبود آنها می‌رسد ـ گذرها و سدها (به توان ان).

از چشم‌اندازی خردورزانه، تعهد به صورت مسیرهای شاخه‌شاخه‌شدن‌های پشت سر همی دیده می‌شود که در روند گسترش مرزها، رشد چشم‌اندازهای تکامل‌یابنده، بالاکشیدن لنگر چشم‌اندازهای ثابت، ریشه‌کنی هر شکلی از ریشه داشتن در تعهدی ثابت یا مسئولیت‌های تغییرناپذیر، بازنگری پیوندها و نشانی‌های میان تعهدات گذشته و تازه‌ و سرانجام پاک کردن هر نگاره‌ای از خودش به عنوان «چیزی که قرار بود باشد» است.

گذاشتن معنای مردم در سیستم خردورزانه‌ی تعهدات، عبارت از این است که پایداری پنداشتی (فرضی) این معنا را تابعِ توانمندی پریشانی‌زا و دگرگون‌کننده‌ی زنده‌ی چشم‌اندازی کنیم که تحت فشار بازنگری مقصدهای شاخه‌شاخه شونده‌‌اش، دستخوش تغییرات همه‌جانبه می‌شود. مردم‌گرایی با گذاشتن خود در سیستم خردورزانه‌ی تعهدات، خود را به صورت شرط آغازین برای چیزی پیش می‌کشد که دیگر به شکل پس‌نگرانه‌ای با چیزی که در آغاز آن را به جنبش درآورده، کمترین همانندی را دارد،‌ اگر اصلاً همانندی داشته باشد. مردم‌گرایی که به اندازه‌ی کافی پرورش یافته باشد ـ دیرتر در این باره بحث خواهد شد ـ شرط آغازین مردم‌گریزی به عنوان نیرویی است که از آینده به عقب سفر می‌کند تا دستور سرچشمه‌اش را، اگر هم به طور کامل قطع نکند، دست‌کم تغییر دهد.


“خدا به من گفت که”، فیلم ۱۹۷۶ لاری کوهن، کارآگاهی را دنبال می‌کند که می‌کوشد یک سلسله قتلهایی را پیگیری کند که کسی که آنها را پیش برده ادعا می‌کرد که خداوند دستور آنها را به او داده است. این نگاره از سکانس آغازین فیلم است.

۱. نگاره‌ی «ما» که روی شن کشیده شده

پرورش عملی بر دوش گرفتن تعهد نسبت به مردمیت، مردم‌گریزی است. اگر بردوش گرفتن تعهد به معنای پرورش کامل درونمایه‌ی چنین تعهدی باشد («چه‌ چیز دیگری؟»‌ که برآمده از معنای مردم بودن است)، و اگر مردم بودن به معنای تواناییِ وارد شدن به فضای خرد است، پس تعهد به مردمیت باید این نکته را به طور کامل بپروراند که چگونه توانایی‌های خرد می‌تواند حس‌داری sentience را به شکلی کارکردی به خردداری sapience تبدیل می‌کند.

اما تا جایی‌که خرد از خودمختاری کارکردی بهره‌مند باشد ـ که این توانایی را به آن می‌دهد تا از فروافتادن دوباره‌ی خردداری به دامان حس‌داری جلوگیری کند ـ پرورش کامل توانایی‌های خرد دربرگیرنده‌ی بازکردن پیامدهای خودمختاری خرد برای مردم است. مردم‌گرایی از لحاظ تعریف، پروژه‌ای برای شدت بخشیدن به فضای خرد از راه پرورش چیزی که خودمختاری خرد دربرمی‌گیرد و مطالباتی است که از ما دارد. اما خودمختاری خرد به معنای ضمنی خودمختاری آن در سنجش و ساختن خودش و به گفت‌وشنود گذاشتن دوباره و ساختن چیزی از راه گسترش است که خود را با ورود به فضای خرد متمایز می‌کند. به گفته‌ای دیگر، خرد با پرورش خود، که نشان و نماد خودمختاری کارکردی آن است، به صورت پیامدهای سرگیجه‌آوری برای مردمیت مادیت می‌یابد. کاری که خرد با خودش می‌کند ناگزیر به صورت کاری که با مردم می‌کند، اثرگذار می‌شود.

از آنجا که خودمختاری کارکردی خرد به معنای ضمنی تعیین خود خرد از لحاظ رفتار خودش است ـ تا آنجا که خرد نمی‌تواند با چیزی جز خودش سنجیده یا بازنگری شود (برای پرهیز از ابهام‌گویی یا خرافات) ـ تعهد نسبت به این‌گونه خودمختاری به شکل کارآیی معنای مردم بودن را در معرض تأثیر همه سویه بازنگری خرد می‌گذارد. به مفهومی، خودمختاری خرد، خودمختاری توانش در بازنگری است، و تعهد نسبت به خودمختاری خرد (از راه پروژه‌ی مردم‌گرایی)، تعهد نسبت به خودمختاری برنامه‌ی بازنگری خرد است که مردم هیچ دستی بر آن ندارد.

مردم‌گریزی درست همان فعال‌سازی برنامه‌ی بازنگری خرد در برابر رخساره‌ای است که مردمیت از خودش دارد. زمانی که ساختار و کارکرد تعهد به شکلی واقعی دریافته شود، می‌بینیم که تعهد از آینده، از تعهدات کناریِ تعهدِ کنونی فرد، به عقب بازمی‌گردد، مانند اسید خورنده‌ی بازنگری که با گذشت زمان با شتاب به عقب بازمی‌گردد. با فرسودن پیوند لنگر‌مانند تعهدات کنونی با گذشته‌شان و با دیدن تعهدات کنونی از چشم‌انداز شاخه‌شاخه‌ شدن‌هایشان، بازنگری و به روز کردن تعهدات کنونی را به شیوه‌ی پشت سرهمی ناگزیر می‌کند که به شکلی همه گیر در سراسر سیستم گسترده می‌شود. ساختار خردورزانه‌ی تعهد، یا خاص‌تر بگوییم، تعهد نسبت به مردمیت، فرصت‌های زمان حال را با پرورش روندهای گذشته از راه نیروهای بازنگری آینده، می‌سازد. زمانی که خود را به مردم متعهد می‌کنید، به شکلی کارآیی زدودن رخساره‌ی متعارف آن را از آینده به سوی عقب آغاز می‌کنید. همان‌طور که فوکو می‌رساند، شرط‌بندی سرکشانه روی این واقعیت مسلم است که رخساره‌ی خود مردم مانند صورتی که روی شن در کناره‌ی دریا کشیده می‌شود، پاک می‌شود. ۲ هر رخساره‌ای که کشیده شود با توانمندی بازنگری خرد شسته می‌شود و راه را برای رخساره‌های ظریف‌تر با شمار چنان کمتری از خصوصیات متعارف باز می‌کند که باید پرسید ایا اصلاً ارزشش را دارد یا سودمند است که چیزی که در پس مردم باقی مانده، فراخوانده شود؟

مردم‌گریزی کاروزحمتِ فعالیت خرد‌ورزانه روی مردم است. اما در اینجا هشداری نهفته: فعالیت خردورزانه‌، شخصی، فردی یا الزاماً زیست‌شناسانه نیست. هسته‌ی مردم‌گریزی، تعهدی به مردمیت از راه سازندگی و بازنگری هم‌زمان مردم به صورتی است که با خودمختاری خرد سویمندی یافته و ساماندهی شده است، یعنی تعیین زندگی و سرنوشت خود و مسئولیت برای نیازهای خودش. در فضای خرد، سازندگی دربرگیرنده‌ی بازنگری است و بازنگری طالب سازندگی است. بازنگریِ به اصطلاح رخساره‌ی مردم به این معنای ضمنی است که ساختن مردم در هر زمینه‌ای می‌تواند بدون روآوردن به بنیادی سازنده، هویتی بنیادین، سرشتی معصوم، معنایی معلوم یا حالتی مقدم، پیش برده شود. کوتاه کنیم، بازنگری مجوز سازندگی بیشتر است.


انتقالِ جیره‌های خوراک در خط تولید فیلم علمی ـ خیالپردازانه‌ی ۱۹۷۳ ریچارد فلیشر به نام Soylent Green

۲. زمانی که تماس خود را با «چه چیز دارد سر ما می‌آید؟»‌ گم کردیم

در حالی‌که میشل فِرِر اشاره می‌کند که مردم‌ستیزی به تکلیف ناشدنی تورم‌زدایی تلفیق معنا و اهمیت مردم با بزرگداشت مردم اختصاص دارد، مردم‌گریزی پروژه‌ای است که با جدا کردن معنا و اهمیت مردم از شکوه و جلال آن آغاز می‌کند۳. مردم‌گریزی پس از حل کردن درونمایه‌ی تلفیق و بیرون کشیدن معنا و اهمیت از بازمانده‌ی افتخارآمیزش، مردم‌گرایی را به نتیجه‌گیری‌های نهایی خود می‌رساند. این کار را با ساختن نگاره‌ی بازنگری‌شونده‌ای از ما پیش می‌برد که از لحاظ کارکرد، خود را از انتظارات و تنگ‌نظری‌های تاریخی در مورد چیزی که این نگاره باید باشد، به آن بماند یا معنایش باشد، آزاد می‌کند. به همین دلیل، مردم‌گریزی همان‌طور که دیرتر در این باره بحث خواهد شد، مرحله‌ی تازه‌ای را در پروژه‌ی سیستماتیک رهایی برمی‌انگیزاند ـ نه به عنوان جانشین شکلهای دیگر رهایی، بلکه به صورت چیزی به شدت فوری و ناگزیر که به زنجیره‌ی رشدیابنده‌ی تکالیف افزوده می‌شود.

از این گذشته، مردم‌گریزی پیش‌بینی هر آیند‌ه‌ای را برهم‌می‌زند که بر پایه‌ی توصیف‌ها و نسخه‌هایی باشد که مردم‌گرایی محافظه‌کارانه فراهم‌می‌کند. مردم‌گرایی محافظه‌کارانه پیامددار بودن مردم را در معنایی بی‌اندازه تعیین شده یا مجموعه‌ای از توصیف‌هایی جای می‌دهد که بی‌اندازه قلم‌به‌قلم به آن اشاره شده، ثابت است و همواره باید با هر نسخه‌ای که به دست مردمان و برای مردمان رشد یافته، حفظ شود. از سوی دیگر، مردم‌گریزی پیامدار بودنِ تعهد به مردمیت را در پرورش عملی آن و رهیابی شاخه‌شاخه‌شدن‌هایش می‌یابد. زیرا پیامدار بودنِ راستین هر تعهدی به توانمندی آن در تولید تعهدات دیگر و به روز کردن خود بنا به شاخه‌شاخه‌شدن‌هایش مربوط می‌شود، به باز کردن فضاهای امکانات و رهیابی واردات بازنگرانه و سازنده‌ای که چنین امکاناتی می‌توانند در بر داشته باشند.

بنابراین، پیامددار بودن تعهد نسبت به مردمیت در این نیست که چگونه پارامترهای این تعهد در آغاز توصیف یا تعیین شده‌اند. بیشتر در این نهفته که چگونه معنای عملی این تعهد (معنایش از راه کاربرد) و حس کارکردگرای این توصیف‌ها (ما چه‌کار باید بکنیم تا مردم (ادم) به حساب آییم؟) درهم‌می‌تنند تا پیامدهای پرپهنه‌ای را به عمل گذارند که با آنچه موضوع در آغاز بوده آشتی‌ناپذیر است. همین پیامددار بودن به مفهوم دوم است که بر پیامددار بودن به مفهوم نخست سایه می‌افکند، پیش از آنکه بی‌مایگی توصیفی و بدون پیامد بودن نسخه‌‌ای مفهومِ قبلی را از راه بازنگری همه‌جانبه اثبات کند.

همان‌طور که رابرت برندوم یادآور می‌شود، هر «پیامدی تغییری در وضعیت هنجاری است» که ممکن است به ناسازگاری‌هایی میان تعهدات برسد.۴ بنابراین، برای آنکه قول‌وقراری نگاه داشته شود، ناگزیریم کار خاصی برای حل ناسازگاری‌ها کنیم. از چشم‌انداز مردم‌گریزی، هر چه پیامدهای تعهد به مردمیت از هم گسسته‌تر باشد، مطالبات برای آنکه کاری در مورد اصلاح تعهداتمان (اخلاقی، قانونی، اقتصادی، سیاسی، تکنولوژیکی، و این و آن) صورت بگیرد، بیشتر است. مردم‌گریزی فوریت کنش بنا به موج بازنگری را که به شکل فزاینده‌ای خود را به صورت گسست و شکافِ رشدیابنده بدون هیچ امکان بازسازی، ثبت می‌کند، روشن می‌سازد.

هر تلاش اجتماعی‌سیاسی یا هر پروژه‌ی تغییر پیامداری باید نخست به این شکاف ـ یا اثر گسست ـ بپردازد و سپس مسیر لازم کنش را بنا به آن طراحی کند. اما کاری کردن در باره‌ی اثر گسست ـ که با پیامدهای پیش‌بینی‌نشده و در نتیجه‌ی تغییر رشدیابنده‌ی تصاعدی در وضعیت هنجاری برانگیخته می‌شود (یعنی، مطالبات کارهایی که باید پیش برده شود) ـ به کنش بازسازی نمی‌رسد. برعکس، تکلیف ساختن نقاط اتصال ـ کانال‌های شناختی و عملی ـ است تا ارتباط میان چیزی را که ما در مورد خودمان می‌اندیشیم و چیزی را که زیبنده‌ی ماست، شدنی ‌کند.

توانایی بازشناسی حالت دوم یک حق معلوم یا استعدادی طبیعی و درونزدای نیست، در واقع کار و زحمت و برنامه‌ای است که در اصل در پروژه‌های کنونی سیاسی وجود ندارد. مردم بودن به هیچ‌رو دربرگیرنده‌ی توانایی پیوند با پیامد‌های معنای مردم بودن نیست. به همین سان، شناسایی خود به عنوان مردم نه شرطی کافی برای درک چیزی است که زیبنده‌ی ماست، و نه شرط کافی برای بازشناسی چیزی که می‌شویم، یا دقیق‌تر بگوییم چیزی که از ما زاده می‌شود.

تلاش سیاسی همسو با مردم‌ستیزی نمی‌تواند از انحطاط آن به شکلِ زشتِ کنش‌گرایی جلوگیری کند. اما هر پروژه‌ی اجتماعی‌سیاسی که متعهد به وفاداری‌اش به مردم‌گرایی محافظه‌کارانه می‌شود ـ خواه از راه شرحِ ابزارگرانمایانه و محافظت‌گرایانه‌ی خرد (مانند خردمندی هابرماسی) یا معنای از لحاظ اعتقادی شارژ شده‌ی مردم ـ خودکامگیِ اینجا و اکنون را در پناه گذشته‌ یا ریشه‌ای تحمیل می‌کند که وابسته به بنیاد است.

مردم‌ستیزی و مردم‌گرایی محافظه‌کارانه نمایانگرِ دو آسیب‌شناسی تاریخ است که اغلب با نام‌های نگهداری و حراست، و پیشرفت پدیدار می‌شود ـ یکی شرح زمان حال است که باید از مشخصات گذشته حراست و نگهداری کند، و دیگری شرح زمان حال است که باید در حالی‌که با لنگر خود در گذشته باقی می‌ماند، به آینده نزدیک شود. اما فاجعه‌ی بازنگری، آنها را با تعدیلِ پیوندِ میان گذشته و حال پاک می‌کند.


ذره‌های بزرگ‌شده‌ی شن در سلسله‌ی آغازکننده‌ی زنان درتپه‌های شن هروشی تشیگاهارا، ۱۹۶۴

۳. فاجعه‌ی بازنگری

تعریف مردمیت بنا به خرد، تعریفی مینمالیستی است که پیامد‌هایش بی‌درنگ معلوم نیست، اما شاخه‌شاخه‌شدن‌ آن سرسام‌آور است. اگر هرگز بحرانی واقعی وجود داشته، ناتوانی ما در برخورد با پیامدهای تعهد به درونمایه‌ی واقعی مردمیت است. خط سیر خرد، خط سیر فاجعه‌ای کلی است که نمونه‌های نقطه‌گونه‌ و مسیرهای گام‌گونه‌اش هیچ تأثیر قابل مشاهده‌ یا گسست فراگیری ندارد. بنابراین خرد همزمان رسانه‌ی پایداری است که رویه‌داربودن را از نو نیرو می‌بخشد،‌ و و یک فاجعه‌ی کلی، رسانه‌ی تغییری ریشه‌ای است که دگرگونی هویت گسسته‌ی خرد را به نگاره‌ی پیش‌بینی‌شده‌ی مردم اداره می‌کند.

پرورش مردمیت بنا به فضای گفت‌وشنودی خرد، گسستی را پابرجا می‌کند که میان پیش‌بینی مردم از خودش (چیزی را که از خودش انتظار دارد که بشود) و آن نگاره‌ای از مردم وجود دارد که بنا به درونمایه یا معنا و اهمیتِ فعالش تعدیل شده است. درست همین گسست است که مردم‌گریزی را به صورت فاجعه‌ای کلی مشخص می‌کند که فعال‌سازی درونمایه‌ی مردمیت مقدر می‌کند و هسته‌ی کارکردی آن گذشته از آنکه خودمختار است، اضطراری و دگرگون‌کننده هم هست.

تشخیص مردمیت نیازمند فعال‌سازی فضای خودمختار خرد است. اما از آنجا که این فضا ـ هم‌چون درونمایه‌ی مردمیت ـ هر چند پیدایش آن تاریخی است، اما از لحاظ کارکرد، خودمختار است، برای همین فعال‌سازی آن به معنای ضمنی از فعالیت درآوردن پیش‌بینی‌های تاریخی چیزی است که مردمیت می‌تواند در سطح توصیفی باشد یا بشود. از آنجا که مردم‌ستیزی توانمندی انتقادی خود را از سطح توصیفی می‌گیرد، یا با قرار گرفتن در طبیعت (به اصطلاح ایمن نسبت به بازنگری) یا در دامنه‌ی کرانمند شده‌ی تاریخ (بر پایه‌ی پیش‌بینی‌ای ویژه)، بازشناسی خودمختاری خرد، معنا و اهمیت غیراعتقاد‌شناسانه‌ی مردم را به عنوان شرط لازم آغازین، از نو زنده می‌کند، و به این ترتیب نقد مردم‌ستیزانه را خنثی می‌نماید. آنچه درک آن در اینجا اهمیت دارد این است که بدون آنکه نخست خود را به پروژه‌ی مردم‌گرایانه‌ از راه دَرِ جلویی دورانِ روشنگری، متهد سازیم، نه می‌توان از مردم‌گریزی دفاع کرد و نه حتی از آن سخن گفت.

خردگرایی به عنوان رهیابی اضطراری فضای خرد، تعهد نسبت به مردمیت را فاجعه‌ای بازنگرانه می‌کند زیرا تعهد آغازینش را به تعهدات کناری و پی‌درپی شاخه‌شاخه شده‌ای تبدیل می‌کند که باید رهیابی شود تا تعهد به حساب آید. اما درست همین محافظه‌کاری که با خرد برانگیخته و رهبری می‌شود است که تعهد را به فاجعه‌ای بازنگرانه تبدیل می‌کند که در زمان از آینده، از شاخه‌شاخه‌شدن بازنگرانه‌اش، به عقب می‌رود تا به گذشته دست‌اندازی کند و زمان حال را از نو بنویسد. به این مفهوم، خرد پیوندی را در تاریخ پابرجا می‌کند که تاکنون از چشم‌انداز زمان حالی که سرآغازی را حفظ می‌کند یا در گذشته لنگر انداخته، به خیال درنیاوردنی بوده است.

کنش داشتن همراه با بُردار بازنگری آینده رستگاری‌بخشیدن نیست، بلکه به روز کردن و بازنگری، بازسازی و تعدیل است. رستگاری به عنوان تکانه‌ای کنش‌گرا، به صورت شیوه‌ی اختیارگرایانه‌ی کنش کار می‌کند که اطلاعات خود را از شرح محافظت‌گرایانه یا حراست و نگهداری‌شده‌ی زمان حال می‌گیرد. بازنگری از سوی دیگر، تعهد یا اضطرار خردمندانه برای همنوایی با امواج بازنگرانه‌ی آینده است که خودمختاری کارکردی خرد به جنبش درآورده است.


جان ویتنی، دگرگونی‌هاگ ۱۹۶۶

۴. خودمختاری خرد

اما خودمختاری خرد دقیقاً چیست؟ خودمختاری خرد بیان گرایش طبیعی خرد است که می‌خواهد به خود تحقق ببخشد ـ سناریویی که در آن خرد فضاهای خود را آزاد می‌کند،‌ علی‌رغم آنچه که به شکلی طبیعی ضروری می‌رسد یا بر حسب اتفاق لازم به نظر برسد. در اینجا «لازم» به آنچه که به اصطلاح ضرورت طبیعی است، اشاره دارد و باید از ضرورت هنجاری متمایز شود. در حالی‌که یک وضعیتِ مشخصِ علت‌های طبیعی با «هست» تعریف می‌شود (چیزی که ادعا می‌شود که هست زیرا به شکل بخت‌امیزی contingently پیش کشیده شده،‌ مانند شرایط جوَی سیاره)، حالت هنجاری خردورزانه را «باید» تعریف می‌کند. اولی انگیزشی را می‌رساند که لازم پنداشته می‌شود، در حالی‌که دومی مشخص و معلوم نیست، اما در عوض با بازشناسی صریح یک قانون تولید می‌شود و یا با هنجاری سر بسته و ضمنی در آدابی جمعی که به این ترتیب آن‌را به وضعیتی پایبندکننده، به یک اضطرارِ ادراکی، به یک باید تبدیل می‌کند.

این بازشناسیِ بُعد متحمل خطا و بازنگرانه‌ی باید ـ در برابر دیکته‌ی انگیزشی قانونی طبیعی ـ است که باید را به صورت یک بُردارِ سازندگی به نمایش می‌گذارد که می‌تواند ضروریات طبیعی را که به شکلی بخت‌امیز پیش کشیده می‌شوند به متغیرهای دستکاری‌پذیری تبدیل کند که برای سازندگی لازم است. از این گذشته، نظم و ترتیبِ باید می‌تواند یک سازماندهی کارکردی، زنجیره یا سلسله‌ای از بایدها را به وجود آورد که از لحاظ رویه، باعث فرارِ تراکمی از به اصطلاح هستِ ضروری شود که در نظم اینجا و اکنون بلوری گشته است.

خودمختاری کارکردی خرد از پیوند دادن بایدهای ساده به بایدهای پیچیده یا ضروریات یا توانایی‌های هنجاری ساخته می‌شود و این پیوند از راه هم‌بندی‌ها یا روندهای استنتاجی صورت می‌گیرد. تعهد به مردمیت، و در نتیجه خودمختاری خرد نیازمندِ نه تنها مشخص کردن بایدها یا تعهد ـ توانایی‌هایی است که حق و سزاواری ماست، بلکه از این گذشته نیازمندِ رشد هم‌بندی‌های کارکردی و استنباط‌های تازه‌ای است که بایدهای موجود را به بایدها یا تکلیف‌های تازه پیوند می‌زند.

هر فلسفه‌ی سیاسی که به تعهدات افتخار می‌کند، خواه دستورکارهای مارکسیستی باشد، مرام مردم‌گرایی، یا چشم‌اندازِ آینده‌مدار، بدون پرداختن به پرسش‌های استنتاجی و ساختن هم‌بندی‌های استنتاجی و کارکردی، گرفتار ناسازگاری و ستیزی درونی است و میان تعهداتش هیچ پیوندی وجود ندارد. بدون هم‌بندی‌های استنتاجی، به روزکردن واقعی تعهدات نمی‌تواند پیش برده شود. بدون برنامه‌ی جهانی به روز کردن، نمی‌توان از رکود مردم‌گرایی به عنوان اندام حراست و نگهداری و از لغزش مارکسیسم به تقلید خنده‌آور نقد، توبره‌ای از داستانهای پندآمیز و آفرین‌گویی‌های انقلابی، جلوگیری کرد. مهم نیست که پروژه‌ای سیاسی تا چه آندازه کارشناسانه یا پرعزم و جزم باشد، بدون یک سیستم جهانی به روز کردن، چنین کسب‌وکاری از تجویز هر تعهد یا تکلیفی با ناسازگاری‌های درونی خودش بسته می‌شود.

در واقع، «منشور شتاب‌گیری» تازه، در تلاش ستودنی‌اش برای مشخص کردن رئوسِ کلی «کاری که باید» در چارچوب سازمان‌های کارکردی، سلسله‌مراتب‌های پیچیده، و حلقه‌های احتمالی فیدبک «پیش برده شود»، به معنای پروژه‌ای مارکسیستی است که در روند به روز کردن تعهداتش است.۵ نباید باعث شگفتی شود که چنین تلاشی از سوی آن گونه‌هایی از مارکسیسم که مدتهاست دست از به روزکردن تعهدات شناختی و عملی خود کشیده‌اند، با مسخره و و سرزنش رویاروی شود.

۵. خودمختاری کارکردی

ادعا در باره‌ی خودمختاری کارکردی خرد، ادعا در باره‌ی خودانگیختگی ژنریک خرد نیست، زیرا خرد، تاریخی و قابل بازنگری‌ است، اجتماعی است و ریشه در کًنش و آداب دارد. به راستی که خرد ادعایی در مورد خودمختاری آدابِ گفت‌وشنودی و خودمختاری پیوندها میان توانایی‌های سازنده و تعهدات بازنگرانه است. خرد، ریشه در ساختار اجتماعی، سنجش جمعی، و دستکاری‌پذیری قیدوشرط‌هایی دارد که در شیوه‌های نتیجه‌گیری جای گرفته است. از این جهت تا حدی اجتماعی است چون با سرآغاز و کارکرد زبان به عنوان فضای از حالت خصوصی درآورنده، جمعی و پایدارکننده‌ی سازمانیافتگی، پیوند ژرفی دارد. اما باید مراقب باشیم که ادراک «پرنیرویی» از اجتماعی بیرون کشیم، زیرا خطر روآوردن ژنریک به ساختار اجتماعی نه تنها نسبی‌گرایی و ابهام‌گویی، بلکه از این گذشته همان‌طور که پل بوغوسیان اشاره می کند، ترس از دانش و شناخت است.۶ جنبشِ نخست که در جهت بیرون کشیدن این ادراک پرنیرو از اجتماعی حرکت می‌کند، میان «ضمنی و سربسته‌ بودنِ» جنبه‌ی هنجاری اجتماعی (حوزه‌ی مصرف و تولید هنجارها از راه آداب) و بُعد اجتماعی که ماورای قراردادهاست، تمایزی ضروری می‌گذارد، میان هنجارها به عنوان نگرش‌های دست‌اندازی‌کننده، و هنجارهای هنجارکننده به عنوان گرایشهای همنواگرایی دنباله‌روانه.

خرد با نگرشی دست‌اندازی کننده به هنجارهایی آغاز می‌شود که به شکلی سربسته در آداب اجتماعی قرار دارند. نه از طبیعت جداست و نه از ساختار اجتماعی. با این حال، خرد نیازهای کاهش‌ناپذیرخودش (کانت)، عزم‌جزم سازنده‌ی خودش را دارد (هگل) و تنها می‌تواند با خودش سنجیده شود (سلارز). در واقع نخستین تکلیف یا پرسش خردگرایی این است که با ادارکی از طبیعت و اجتماعی پا پیش بگذارد که خودمختاری خرد را مجاز بدارد. این پرسش پیرامون رژیم علت‌ومعلولی طبیعت می‌گردد که اجراهای خودمختار خرد را در «بازشناسی» قوانین، خواه طبیعی و خواه اجتماعی، مجاز بدارد. خردورزی «ادراک قانون» به عنوان دریچه‌ای به قلمرو قوانین قابل بازنگری و رهیابی است.

ما تنها زمانی کارگزارانی خردورز می‌شویم که نگرش دست‌اندازی‌ به هنجارها را که آنها را مقید می‌کند، به رسمیت بشناسیم یا چنین نگرشی را رشد دهیم. ما وضعیت هنجاری چیزها را صاف و پوست‌کنده در برنمی‌گیریم. ما به وضعیت آشکار ـ یعنی به شکلی منطقی رمزیافته‌ی codified ـ هنجارها دسترسی نداریم. از راه چنین نگرشهای دست‌اندازی کننده‌ نسبت به بازنگری و ساختن هنجارها به کمک آداب اجتماعی است که وضعیت هنجارها را آشکار می‌کنیم.۷ خردورزی بر خلاف نظر هگل، با هنجارهای آشکار از پائین به بالا رمزیافته نمی‌شود. اشتباه گرفتن هنجارهای سربسته که از راه آدابِ دست‌اندازی‌کننده دسترس‌پذیر می‌شوند، با هنجارهای آشکار، اشتباهی متداول است و منطق‌گرایی یا روشنفکرگرایی را به خطر می‌اندازد، یعنی شرح هنجاری بودنی که در آن هنجارهای آشکار، شرطِ آغازینی است که از بالا تا پائین را اداره می‌کند ـ ادعایی که بحث پس‌رفت ویتگنشتاین آن را رو کرده است.۸

۶. بهبود بخشیدن به خودِ کارکردی و تجزیه‌پذیری عملی

خودمختاری خرد ادعایی در مورد خودمختاری کارکرد هنجاری، استنتاجی و بازنگرانه‌ی آن در رویارویی با زنجیره‌ی علت‌هایی است که آن‌را مشروط می‌کند. در نهایت این ادعایی (نو) کارکردگرایانه neofunctionalism به مفهوم کارکردگرایی عملی یا خردورزانه است. کارکردگرایی عملی را باید هم از هوش‌ ساختگی (مصنوعی)- کارکردگرایی AI-functionalism سنتی که پیرامون سرشت نمادینِ اندیشه می‌گردد و هم از گونه‌های رفتاری کارکردگرایی که به رفتارها به عنوان مجموعه‌هایی از نظم و قاعده تکیه می‌کند، متمایز ساخت. در حالی‌که دو حالت دوم با خطر اسطوره‌های گوناگونِ همه‌محاسبه‌پذیرگرایی pancomputationalism (همه‌جاحاضری محاسبه، این انگاره‌ که هر سیستم فیزیکی می‌تواند هر محاسبه‌ای را به کار بندد و اجرا کند) یا رفتارگرایی رویاروی است، لازم است توجه شود که نفی کامل کارکردگرایی به مفهوم عملی یا خردورزانه کانتی آن، ناگزیر زندگی‌باوری (زیست‌گرایی) و توصیف‌ناپذیرگرایی را به همراه می‌آورد، یعنی آن کوته‌بینی اسطوره‌ای که بنا به آن چیزی در باره‌ی اندیشه وجود دارد که از لحاظ جوهری خاص است و ساخته شدنی نیست.

کارکردگرایی عملی با سرشت عملی آداب گفت‌وشنود مردمی، یعنی با توانایی خردورزی، پس و پیش رفتنِ گام‌به‌گام میان گفتار و کردار سروکار دارد. در اینجا «گام‌به‌گام» سرشت و نهاد گفتار و کردار، ادعاها و اجراها را به عنوان شرط تجزیه‌پذیری نزدیک، تعریف می‌کند. به همین دلیل، کارکردگرایی عملی روی تجزیه‌پذیری آداب گفت‌وشنود به آداب غیرگفت‌وشنودی کانونمند می‌شود. (چه‌کار باید کرد تا خردورزی یا حتی اندیشیدن به حساب آید؟). بر خلاف هوش ساختگی نمادین یا کلاسیک، کارکردگرایی عملی آداب سربسته‌ را به هنجارهای آشکار ـ یعنی از لحاظ منطقی رمزپذیرـ تجزیه نمی‌کند. در عوض، هنجارهای آشکار را به آداب سربسته تجزیه می‌کند، دانستن ـ آن را به دانستن ـ چگونه (که قلمرو توانایی‌هایی است که دارای گنجایش‌های لازم برای بهبود بخشیدن به خود با تلاشهای فردی و بدون کمک bootstrapping است ـ چه چیز باید صورت بپذیرد تا به عنوان اجرای کاری خاص به حساب آید؟).

بنا به کارکردگرایی عملی یا خردگرایانه، خودمختاری خرد به معنای ضمنی خودکار کردن خرد است، زیرا خودمختاری آداب، که نشان خردداری است، خودکارشدن آداب گفت‌وشنودی را در پرتو تجزیه‌پذیری‌ آلگوریتمی‌شان به آداب غیرگفت‌وشنودی می‌رساند. خودکارشدنِ آداب گفت‌وشنودی، یا حلقه‌ی فیدبک میان گفتار و کردار بیان واقعی خودمختاری کارکردی خرد و عاقبتِ پروژه‌ی افسون‌زدایی است. اگر اندیشه بتواند افسون‌زدایی طبیعت را پیش ببرد، تنها خودکاری آداب گفت‌وشنودی است که می‌تواند اندیشه را افسون‌زدایی کند.

در اینجا خودکاری به معنای تکرار همسانِ روندهایی نیست که بهینه‌سازی کارآ یا شکلهای اکید استنباط و استنتاج (یک‌ریخت‌بودن) را هدف می‌گیرد. خودکاری، ثبت تحلیل کارکردی یا تجزیه‌پذیری عملی مجموعه‌ای از اجراهای خاص است که اجازه می‌دهد مجموعه‌ای از توانایی‌های بهبود بخشیدن به خود بدون کمک و به شکلی خودمختار از مجموعه‌ای دیگر بیرون کشیده شود. به همین دلیل، خودکارشدن در اینجا به توانایی بخشیدن عملی برای نگهداری و بهبودِ خودمختاری یا آزادی کارکردی می‌رسد. رویه‌های عملی که در این شیوه‌ی خودکاری درگیرند به شکلی همیشگی فضاهای کنش و درک را تا آنجا گوناگون می‌کنند که خصلت غیریک‌ریختی آداب، خط سیرهای تازه‌ی سازماندهی عملی را باز می‌کند و به شکلی همنوا قلمرو آزادی عملی را گسترش می‌بخشد.

زمانی که بازی خرد به عنوان قلمرو آداب مبتنی بر قانون به جنبش درآورده می‌شود، خرد می‌تواند توانایی‌های ابتدایی خود را برای بهبود بخشیدن به خود بدون کمک به کار بگیرد. این چیزی جز تحقق بخشیدن به خودِ خرد نیست. خرد، فضاها و مطالبات خود را آزاد می‌کند و در این روند نه تنها چیزی را که ما به عنوان اندیشیدن می‌فهمیم، بلکه از این گذشته آنچه را که به عنوان «ما» بازمی‌شناسیم، به شکل بنیادینی بازنگری می‌کند. در هر جا که خودمختاری کارکردی دیده شود، امکان تحقق بخشیدن به خود یا واقعیت بخشیدن به خود به صورتِ رشد مربوط به عصر در تاریخ هم دیده می‌شود. هر جا که واقعیت بخشیدن به خود در حال پیش‌رفت باشد، یک حلقه بسته‌ی مثبت فیدبک میان آزادی و هوشمندی، دگرگونی خود و آگاهی از خود پابرجا شده است. بنابراین، خودمختاری کارکردی خرد، پیشگامِ واقعیت بخشیدن به خود یک هوشمندی است که خود را تکه‌تکه از منظومه‌ی یک «ما» گردآوری و سوار می‌کند که به شکل گفت‌وشنودکننده‌ای پرورش‌دهنده است، به عنوان یک خود با منبعی باز.

پس کارکردگرایی خردورزانه پروژه‌ای غیرنمادین ـ یعنی فلسفی ـ هوشمندی کلی را مرزبندی می‌کند که در آن هوشمندی به صورت بُردار واقعیت بخشیدن به خود از راه نگهداری و بهبود خودمختاری کارکردی دریافته می‌شود . خودکارشدنِ آدابِ گفت‌وشنودی ـ از هم باز کردن عملی هوشِ کلی ساختگی و برانگیختنِ شیوه‌های تازه‌ی آدابِ جمعی‌کردن از راه پیوستن با آداب گفت‌وشنودی خودمختار ـ کناره‌ی بازنگرانه و سازنده‌ی خرد را که در برابر خود رخساره‌‌ متعارف مردم تیز شده، نمونه‌پردازی می‌کند.

برای آزاد بودن باید برده‌ی خرد بود. اما برده‌ی خرد بودن (شرط آزادی) فرد را در معرضِ توانمندی بازنگرانه‌ و اضطرار سازنده‌ی خرد هر دو قرار می‌دهد. این آسیب‌پذیری در نهایت زمانی شدت می‌یابد که تعهد به خودمختاری خرد و درگیری خودمختار با آداب گفت‌وشنود به اندازه‌ی کافی پرورش یافته باشند. به گفته‌ای دیگر، زمانی‌که خودمختاری خرد به صورت خودکاری خرد و آداب گفت‌وشنود دریافته شود ـ یعنی رساله‌ای فلسفی در مورد هوش کلی ساختگی تا رساله‌ای که از لحاظ کلاسیک نمادین باشد.۹


استان برکهاژ Stan Brakhage، بیست و سه‌ شاخه‌ی نخل، ۱۹۶۷

۷. خردورزی افزایش‌یافته

خودکارشدنِ خرد، مرحله‌ی تازه‌ای را در توانایی بخشیدن به کناره‌ی بازنگرانه‌ی خرد و بُردار سازنده می‌رساند. این مرحله‌ی تازه در توانایی بخشیدن به خرد، علامتِ تشدید تفاوتِ میان اضطرارِ خردورزانه و برانگیزش طبیعی است، میان «باید» به عنوان تکلیفی دست‌اندازی‌کننده و «هست» به عنوان همنوایی با آنچه در پنداشت یا به شکلی طبیعی هست، (بخت‌آمیز بودن طبیعت، ضرورتِ بنیاد، گرایش‌های طبیعی و مزاج‌ها، قراردادها و کرانه‌های به اصطلاح ضروری).

تیزشدن پویای تفاوت میان «هست» و «باید» منادی پیش‌آمدی است که باید خردورزی افزایش‌یافته نامیده شود. افزایش آن از این لحاظ نیست که خردورزانه‌تر است (همان‌طور که واقعیت افزایش یافته، واقعی‌تر از واقعیت نیست)، بلکه از لحاظ ریشه‌ای‌تر کردنِ تمایز میان آنچه پیش برده شده، یا روی داده (یا مورد فرضی است) و چیزی است که باید پیش برده شود. تنها تیز شدنِ این تمایز است که می‌تواند مطالباتِ خرد را افزایش بخشد و به شکلی همنوا، کارگزاری خردورزانه را به سوی مرزهای تازه‌ی‌ کنش و درک به جلو راند.

خردورزی افزایش‌یافته، تشدید ریشه‌ای تفاوت میان باید و هست است. بنابراین از چشم‌اندازی خاص، اسطوره‌ی بازسازی را خنثی و هر امیدی به آشتی میان وجود و اندیشه را پاک می‌کند. خردورزی افزایش‌یافته در جایی که هوارد بنکر «ناحیه‌ی بیشترین خطر» می‌نامد مأوا دارد ـ نه خطر برای مردم به خودی خود، بلکه برای تعهداتی که هنوز به روز نشده‌اند، زیرا با رخساره‌‌ای از مردم هم‌ساز است که بازنگری نشده است.۱۰ خردورزی افزایش‌یافته که به عنوان کارِ نامردم nonhuman فهمیده می‌شود، فاجعه‌ای تعمیم‌یافته را برای تعهدات به روز نشده‌ نسبت به مردم از راه تشدید بُعدهای بازنگرانه و سازنده‌ی «باید» تولید می‌کند. اگر خرد تکامل کارکردی خاص خود را دارد، نافرمانی شناختی در برابر سازگاری با فضای خرد (بیشتر تکامل «باید» تا تکامل طبیعی «هست») به زیروروشدگی و کن‌فیکون می‌رسد.

سازگاری با تکامل خرد ـ که تحقق خرد بنا به نیازهای کارکردی خودش است ـ موضوع به روز کردن تعهدات با خودمختاری خرد از راه به روز کردن تعهدات با مردم است. به روز کردن تعهدات بدون ترجمه‌ی بُعدهای بازنگرانه و سازنده‌ی خرد به پروژه‌های سیستماتیک برای بازنگری و سازندگی مردم از راه سنجش جمعی و جمع‌گرایی روش‌شناسانه ناشدنی است. هر چند خردگرایی بازنمودِ سیستماتیک بودن بازنگری و سازندگی است، اما به خودی خود نمی‌تواند این گونه سیستماتیک بودن را نهادینه کند. به گفته‌ای دیگر، خردگرایی جایگزین پروژه‌ی سیاسی نیست، هر چند سکوی لازمی باقی می‌ماند که همزمان هر پروژه‌ی سیاسی پیامد‌دار را اطلاع‌رسانی می‌کند و جهت می‌بخشد.


استان براکهاژ، پیش‌درآمد: مرد ستاره‌های شعرای یمانی ۱۹۶۲

۸. پروژه‌ی پرورش‌دهنده‌ی سازندگی و بازنگری

خودکاری خرد و آداب گفت‌وشنودی، چشم‌اندازهای تازه‌ای را برای پیش بردن بازنگری و سازندگی می‌گشاید که معنایش درگیرشدن در پروژه‌ی سیستماتیک آزادی عملی است. این آزادی هم به صورت سیستماتیک‌بودن دانش و شناخت و هم به صورت دانش و شناخت از سیستم به عنوان پیش‌نیاز کار روی سیستم است. برای کار روی هر سیستمی، لازم است آن سیستم را بشناسیم. اما تا آنجا که سیستم چیزی جز یک‌پارچه‌کردن همه گیر گرایشها و کارکردها نیست، و تا آنجا که نه دارای معماری درونزادی است و نه بنیانی نهایی و نه کرانه‌ای برون‌زادی، واجب است با سیستم به عنوان پنداشتی ساختنی برای شناختش برخورد شود. به گفته‌ای دیگر، سیستم را باید از راه درآمیختن (سنتز) و تحلیل استنتاجی، سازندگی روش‌مند و دستکاری استنباطی متغیرهایش که در سطوح متفاوت توزیع شده، دریافت.

دانش و شناخت از سیستم، شناخت‌شناسی عام و کلی نیست، بلکه بیشتر به قول ویلیام ویم‌سَت، «شناخت‌شناسی مهندسی کننده» است. ۱۱ شناخت‌شناسی مهندسی کننده ـ شکلی از درک که دربرگیرنده‌ی دست‌کاری مشخص شده‌ی بافتِ علت و معلولی و سازماندهی سلسله‌مراتب کارکردی است ـ مجموعه‌ی افزارگان armamentarium بهبودیافتنی فراگیری و کندوکاش شخصی است که به شکل خاصی به نقشها و نیازهای مشخص سطوح و سلسله‌مراتب‌های متفاوت توجه دارد و کلیت‌ها و سازوکارهای سطح پائین‌تر را برای رهبری و بهبود سازندگی در سطوح عالی‌تر به کار می‌گیرد. از این گذشته، نه تنها از متغیرها و روندهای پرنیروی سطح بالاتر برای تصحیح سلسله‌مراتب‌های ساختاری و کارکردی سطح پائین‌تر سود می‌جوید، بلکه فضای امکانات آنها را از نو به‌هنجار می‌کند تا پتانسیل‌های سازنده‌ی آنها تحقق یابد و قید و شرط‌های دستکاری و قابل مشاهده‌ی آنها را که برای سازندگی بیشتر لازم است، به دست می‌دهد.۱۳

هر پروژه‌ی سیاسی که هدفش تغییر واقعی است باید منطق سلسله‌مراتب آشیانه‌ای را که مشخصه‌ی خاص سیستمهای پیچیده است، درک کند و با آن سازگار شود. ۱۴ دلیلش این است که تغییر نمی‌تواند به جز از راه تعدیل‌های ساختاری و دگرگونی‌های کارکردی در سراسر لایه‌های متفاوت ساختاری و سطوح کارکردی، پیش رود. پیچیدگی‌های بی‌شماری از توزیع سلسله‌مراتب‌های آشیانه‌ای ساختاری و کارکردی پدیدار می‌شود. گاهی برای به وجود آوردن تغییر در سطحی، تغییر ساختاری و کارکردی سطح متفاوتی لازم است که در ظاهر هیچ ربطی به آن ندارد. از این گذشته، آنچه مهم است تغییر کارکردها (خواه در سطح اقتصادی، یا اجتماعی یا سیاسی) است. اما هر تغییر ساختاری ناگزیر به تغییر کارکردی نمی‌رسد، در حالی‌که هر تغییر کارکردی ـ در پرتو اینکه کارکردها نقش دست‌یابی به هدف و پایدارکردن پویا را برای سیستم بازی می‌کنند ـ به تغییر ساختاری می‌رسد (هر چند این دگرگونی در ساختار ممکن است در ساختار خاصی که کارکردش تغییر کرده روی ندهد.)

اهمیت سلسله‌مراتب‌های آشیانه‌دار برای پیاده‌کردن هر شکلی از تغییر در هر لایه‌ای از زندگی‌مان، دانش و شناخت سطوح متفاوتِ توضیحی و دستکاری میان‌سطحی را ضرورتی بی‌ نهایت مهم می‌کند. چنین دانش و شناختی هنوز باید به طور کامل در پروژه‌های سیاسی جا داده شود. بدون دانش و شناخت سلسله‌مراتبهای ساختاری و کارکردی، جاه‌طلبی برای تغییر ـ خواه از راه تعدیل و سازماندهی دوباره یا از هم گسستن ـ با تلفیقِ لایه‌های متفاوت ساختار و کارکرد در سطوح اقتصاد، جامعه و سیاست به گمراهی کشیده می‌شود. بنابراین، تنها تفکیک توضیحی سطوح و دستکار‌ی‌های میان‌سطحی (فراگیری‌های شخصی پیچیده) می‌توانند رؤیاهای تغییر را به واقعیت دگرگون کنند.

در یک سناریوی سلسله‌مراتبی، ابعاد سطح پائین‌تر، سطوح بالاتر را نسبت به فضاهای امکان باز می‌کنند که همزمان باعثِ گسترشِ امکان سازندگی و به وجود آوردن امکان بازنگری می‌شود. در عین حال، نرمی و قالب‌پذیری توصیفی و سازوکارهای پایدارشده‌ی ابعاد سطح بالاتر، سازندگی‌ها و دستکاری‌های سطح پائین‌تر را سازگار و بسیج می‌کند. درآمیختن توانایی‌های سطوح پائین‌تر و سطوح بالاتر، به حلقه‌ی بازنگرانه ـ سازنده‌ی مهندسی شکل می‌بخشد.

حلقه‌ی مهندسی، شمای وابسته به چشم‌انداز و نقشه‌ی درآمیختن (سنتز) است. در قالب یک نقشه، هم در سراسر سطوح متفاوت پخش می‌شود و هم در قالب تعدادی نقشه‌ی پوشش‌دهنده با ظرفیت‌های توصیفی ـ تجویزی در سطوح منفرد توزیع می‌گردد. ساختار وصله‌پینه‌‌ای آن تضمین‌کننده‌ی شکلی از قالب‌پذیری توصیفی و گوناگون‌پذیری تجویزی است، ناهمگنی‌ها و تلقیق‌های توضیحی را کاهش می‌دهد و با دوخت‌ودوز و سازگار کردنِ نقشه‌های پوششی توصیفی و تجویزی با خاص‌بودن‌ها specificities، به جست‌وجوی مشکلات و فرصت‌های سازندگی‌ کارآیی می‌بخشد. در قالب پرگاری مربوط به چشم‌انداز، از میان نگاره‌های آشکار و علمی (همگنی و انسجام برجسته‌نمایی شده) می‌گذرد، دیدگاهی از بالا و دیدگاهی از پائین (ژرفنابخشیدن تلسکوپی) به خود می‌گیرد و مقیاس‌های میانی گوناگونی را یک‌پارچه‌ می‌کند که نظم‌وترتیب‌های خاص، توضیحی و گسترش‌داده نشدنی، توصیفی، ساختاری و کارکردی خود را دارند (که درآمیختنی‌ غیرسطحی است). حلقه‌ی بازنگری سازندگی همیشه مهندسی را به عنوان مهندسی دوباره، روند تعدیل دوباره، ارزیابی دوباره، جهت‌بخشیدن دوباره و ساختاربخشیدن دوباره، نهادینه می‌کند. این اثر انباشتی مهندسی (ویم‌سَت) است که با انباشت کارکردی و ساختاری سیستم‌های پیچیده، به صورت ماده‌ی خورنده‌ای همنوایی دارد، ۱۴ که اسطوره‌های بنیاد را می‌خورد و گریز متراکم از وضعیت‌هایی settings را که به شکل بخت‌امیز چیده شده، کاتالیز می‌کند.

ابعادِ متحمل خطا و دستکاری‌شونده‌ی برخورد با سیستم به عنوان پنداره و شناخت‌شناسی مهندسی، به درستی همان تجلیات بازنگری و سازندگی به عنوان دو کارکردِ محوری آزادی است. هر تعهدی که از بازنگری جلوگیری کند و دامنه‌ی سازندگی را نگاه ندارد ـ یا از آن مهم‌تر گسترش نبخشد ـ باید به روز شود. اگر نتواند به روز شود، آنگاه باید به دور افکنده شود. آزادی تنها از انباشت و پالایش کارکردی رشد می‌کند که از ویژگی‌های سیستم‌های پیچیده‌ی سلسله‌مراتبی، آشیانه‌دار و بنابراین تمرکززدایی شده است. سازماندهی کارکردی عبارت از سلسله‌مراتب‌های کارکردی و پیوندهای استنباطی درست میان آنهاست که سویمندی غیرسطحی، نگاه داشتن، درجه‌بندی، و بهبود را مجاز می‌کند و به این ترتیب فرصت‌هایی را به بار می‌آورد که ضرورت‌ها و بنیادهای پنداشتیِ مربوط به علت‌های طبیعی را به شکل رویه‌واری به متغیرهای دستکاری‌شونده‌ی سازندگی تبدیل می‌کند.

از لحاظی می‌توان سازمانیافتگی کارکردی را به صورت سیستم پیچیده‌ی سلسله‌مراتبی پیوندهای کارکردی و خواص کارکردی تعبیر کرد که به کارکرد هنجاری و علت‌ومعلولی، هر دو مربوط می‌شوند. می‌تواند نظم و ترتیب مشخص «هست» را به نظم و ترتیب دست‌اندازی‌کننده و توانایی بخشنده‌ی «باید» تبدیل کند، که در آن کرانه‌هایی که به شکل بخت‌آمیزی پیش کشیده می‌شوند، با فشارهای لازم اما قابل بازنگری و هنجارکننده جایگزین می‌گردند. بسیار مهم است که توجه شود سازندگی تحت فشارهای هنجاری (نه فشارهای طبیعی) و تعیین‌کردن‌های طبیعی (بنابراین واقع‌گرایی) پیش می‌رود که نمی‌توانند به صورت کرانه‌های بنیادین گرفته شوند. سلسله‌مراتب‌های کارکردی نقش نردبان‌ها یا بندکفش‌‌هایی به خود می‌گیرند که به یاری آن یک بافت علت‌ومعلولی به دیگری اختصاص داده می‌شود، یا وضعیتی هنجاری به سطح دیگری هل داده می‌شود.

برای همین این تمثیل مهندس، به عنوان کارگزار بازنگری و سازندگی است که دشمن همگانی شماره‌ی یک بنیاد، به عنوان چیزی است که کرانه‌های تغییر را کرانمند و محدود می‌کند و از چشم‌اندازهای گریز متراکم جلوگیری می‌نماید. این تمثیل مدافع تجاوز یا روش اشتراکی ستیزه‌جویانه نیست که این گرایش را دارد که خود را از سیستم بکاهد یا سیستم را صاف کند و به حالت افقی درآورد. از این مهم‌تر، برای همین است که آزادی یک بسته‌ی تحویل‌دادنی شبانه نیست، خواه به نام خودانگیختگی یا اراده‌ی مردمان، و خواه به نام صادر کردن دمکراسی. آزادی و رهایی یک پروژه است، نه انگاره یا کالا. اثرش فورانِ نوآوری نیست، بلکه بیشتر پایایی و تداوم شکل طراحی‌شده‌ی کار است.

شرط آزادی، به جای آزادسازی، انباشت تکه‌تکه‌مانندِ ساختاری و کارکردی، و پالایشی است که به صورت یک پروژه‌ی خودپروری روی می‌دهد. انباشت و پالایش ساختاری و کارکردی، محیط مناسبی برای به روز کردن تعهدات می‌سازد، هم از راه تأثیرِ تصحیح‌کننده‌ی سطوح بر یکدیگر و هم گرایش طبیعی سازندگی که درونزادی سلسله‌مراتب کارکردی به عنوان موتورهای توانایی بخشیدن است.

آزادی‌بخشی نه جرقه‌ی آغازین آزادی است و نه به عنوان درونمایه‌ی آن کافی است. دیدن آزادی‌بخشی به عنوان مایه‌ی آزادی، زودباوری پیشامدگرایانه است که تا آنجا که نگهداشتن یا بهبود آزادی را تضمین نمی‌کند، بارها و بارها بی‌اعتبار شده است. اما یکی دیدن رهایی به عنوان درونمایه‌ی کافی آزادی، پیامد بسیار بدتری را تولید می‌کند: خردستیزی و در نتیجه رسوب شکلهای گوناگون خیانت و فاشیسم.

درونمایه‌ی کافی آزادی را تنها می‌توان در خرد یافت. باید تفاوتِ میان هنجاری خردورزانه و قانونی طبیعی را بازشناخت ـ تفاوتِ میان رهایی که درونزدای بازشناسی روشن و صریح وضعیت پایبندکننده‌ای است که از خرد اطاعت و فرمانبرداری می‌کند و بندگی مربوط به محرومیت و ناکامی از این‌گونه گنجایشِ بازشناسی، که شرط برانگیزش طبیعی است. آزادی به مفهوم اکید رهایی از بندگی نیست. از حالت فراگرفته شده درآوردن unlearning پایای بندگی است.

اضطرارِ به روز کردن تعهدات و ساختن تکنولوژی‌های شناختی و عملی برای پیاده کردن این‌گونه شاهکارهای به روز کردن تعهد، دو بُعد ضروری این رویه‌ی از حالت فراگرفته شده درآوردن است. هنگامی که از چشم‌انداز سازندگی و بازنگری به آن نگریسته شود، آزادی، هوشمندی است. آن گونه تعهد نسبت به مردمیت یا به آزادی که به شکلی عملی معنای این حکم را نپروراند، تعهدش را دیگر رها کرده و مردمیت را به گروگان گرفته تا یکی دو روز دیگر خود را در تاریخ بکشاند.

آزادی لیبرال، خواه کسب‌وکاری اجتماعی باشد و خواه انگاره‌ی شهودی آزاد بودن از فشارهای هنجاری (یعنی آزادی بدون قصد و منظور و بدونِ کُنشِ طراحی شده)، گونه‌ای آزادی است که به هوشمندی ترجمه نمی‌شود و به همین دلیل به شکل واپس‌گرایانه‌ای کهنه و منسوخ شده است. بازسازی نهادی فرضی، کشیدن پیوندی کارکردی میان شناسایی آنچه که به شکل هنجاری خوب است و جامه‌ی راستی‌ودرستی (حقیقت) پوشاندن به آن، نگاهداری و بهبودِ خوبی و بهره‌مند کردنِ پیگیریِ بهتر با خودمختاری خودش ـ این مسیر آزادی است. اما این تعریف همچنین تعریف هوشمندی به عنوان به واقعیت‌پیوستن به خودِ آزادی عملی و خودمختاری کارکردی است که خود را علی‌رغمِ نهادش آزاد می‌کند.

سازگاری با ادراک خودمختار خرد ـ یعنی به روز کردن تعهدات بنا به روند پیشرونده‌ی تحقق‌بخشیدن به خود خرد ـ کشاکشی است که با پروژه‌ی بازنگری و سازندگی آزادی هم‌سازی دارد. نخستین تجلی این گونه آزادی جاانداختن گونه‌ای سویمندی ـ نشانگری برتری‌طلبانه‌ ـ است که گذرگاهی درآمیختنی (synthetic) و ساختنی را روشن می‌کند که مردم باید از آن بگذرد. اما برای گام برداشتن در این مسیر باید از روبیکون (کرانه‌ی بازگشت‌ناپذیرِ) شناختی بگذریم.

در واقع، نگرش دست‌اندازی که سازگاری با خرد از لحاظ کارکردی خودمختار می‌طلبد، این را می‌رساند که دیگر از روبیکون شناختی گذشته شده است. برای رهیابی این مسیر درامیختنی، هیچ سودی ندارد که از آنچه زمانی بوده، ولی اکنون ـ مانند تمام نگاره‌های اوهامی ـ با بادهای بازنگری‌کننده‌ی خِرَد پراکنده شده است، آغاز کنیم. ۱۶

پانوشت‌ها:

۱. در سراسر این متن، اصطلاح مردم (انسان) اغلب بدون حرف تعریف آورده شده تا روی معنای واژه‌ی مردم به عنوان یک اصل همه‌گیر یگانه تاکید شود که شیوه‌ی وجودی خود را با مأوا داشتن در روندهای جمعی‌کننده یا همه‌گیرکننده می‌فهمد. این «مردم» است، نه صرفاً در این پرتو که یکی از گونه‌های زیست شناسانه است، بلکه بیشتر در این پرتو که ذهنی ژنریک یا یک مردم معمولی است، پیش از آنکه چیزی یکتایی‌ و اصل همه‌گیر بودنش را به بار آورد. به همین سان مردم، همان‌طور که ژان پل سارتر اشاره می‌کند، به دلیل همه‌گیر بودن یکتای تاریخ مردمی، یکتاست و از این گذشته به دلیل یکتا بودن جهانی‌کردن پروژه‌هایی که بر دوش می‌گیرد یکتا است.

در ضمن اصرار مترجم بر به کاربردن واژه‌ی فارسی مردم به جای انسان و آدم که کمابیش تا زمان آغاز دوران مدرنیسم در شعر و ادبیات فارسی‌نویسان به کار می‌رفته، به این دلیل است که برخلاف انسان و آدم، معنای ضمنی مرد را هم با خود نمی‌کشاند.

۲. نگاه کنید به میشل فوکو نظم و ترتیب چیزها: باستان‌شناسی علوم مردمی (نیویورک، کتابهای وینتج، ۱۹۷۰)

۳. نگاه میشل فرر، رهایی مردم و «آینده‌ی فلسفه» (زیر چاپ ۲۰۱۵)

۴. رابرت برندوم Robert Brandom: میان گفتار و کردار: به سوی عمل‌گرایی تحلیلی (اکسفورد، انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۰۸)

۵. نگاه کنید به نیک اسرنیسک و آلکس ویلیامز، # شتاب‌گیری: منشوری برای سیاست شتاب‌گرایانه‌» در خط سیرهای تاریک: سیاست بیرون انتشارات نام، ۲۰۱۳). این نوشته به صورت آن لاین هم وجود دارد.

http://criticallegalthinking.com/2013/14/accelerate-manifesto-for-an-accelerationist-politics/

۶. نگاه کنید به پل بوغوسیان Paul Boghossian، ترس از دانش و شناخت: در ستیز با نسبی‌گرایی و ساختارگرایی (آکسفورد، انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۰۶)

۷. نگاه کنید به رابرت برندوم روشن و بی‌پرده کردن: خردورزی، بازنمایی و تعهد گفت‌وشنودگرانه (کمبریج ماساچوست، انتشارات دانشگاه هاروراد، ۲۰۰۱)

۸. نگاه کنید به لودویگ ویتگنشتاین کندوکاوهای فلسفی (نیویورک، پیرسون اجوکیشن، ۱۹۷۳)

۹. برای شرحی در باره‌ی پیوند میان فلسفه و هوش ساختگی (مصنوعی)، نگاه کنید به دیوید دویچ David Deutsch، «فلسفه کلیدی است که هوش ساختگی را باز می‌کند»، گاردین، اکتبر ۳، ۲۰۱۲

۱۰. هاروارد بیکر، بحث‌هایی برای تئاتر (منچستر، انتشارات دانشگاه منچستر، ۱۹۹۷)

۱۱. ویلیام ویم‌ست William Wimsatt، بازمهندسی فلسفه: تقریب تکه‌تکه‌گونه‌ی واقعیت (کمبریج ماساچوست، انتشارات دانشگاه هاروراد، ۲۰۰۷)

۱۲. برای شرحی مفصل و تعاریف تکنیکی روندها و سازوکارها، نگاه کنید به یوهانا سیبت Johanna Seibt، «شکلهای تعامل در حال پیدایش در روند کلی نظریه‌» و کارل کریور Carl Craver، «کارکردها و سازوکارها و سلسله‌مراتب نقش»

۱۳. شرایط دستکاری شکلهای خاص قیدوشرط‌های کلی است که بیانگر آمیزه‌های گوناگون علت‌ومعلولی و توضیحی پیشینیان و از پی‌آمدان (اگر…. پس…) در چارچوب دست‌اندازی‌ها یا پنداشت‌های دستکاری‌پذیر است. برای نمونه یک قیدوشرط ساده‌ی دستکاری این است: اگر قرار باشد ایکس تحت مجموعه‌ی پارامتر دبلیو، دستکاری شود، به شیوه‌ی وای رفتار می‌کند. در باره‌ی نظریه‌ای در باب دست‌اندازی علت‌ومعلولی و توضیح، نگاه کنید به جیمز وودوارد: باعث رویداد چیزها شدن: نظریه‌ی توضیح علت‌و معلولی (اکسفورد، انتشارات دانشگاه آکسفورد ۲۰۰۳)

۱۴. در مورد درک واقع‌گرایانه‌ی پیچیدگی نگاه کنید به جیمز لیدیمن، جیمز لمبرت و کارولین ویسنر، «سیستم پیچیده چیست؟» مجله‌ی اروپایی فلسفه‌ی علم، جلد سوم، شماره ۱، ژانویه‌ ۲۰۱۳). و برای جزئیات بیشتر نگاه کنید به رمو بادیل و آنتونیو پولیتی پیچیدگی: ساختارها و مقیاس‌شماری سلسله‌مراتبی در فیزیک (کمبریج، انتشارات دانشگاه کمبریج، ۱۹۹۹)

۱۵. نگاه کنید به ویلیام ویم‌ست، بازمهندسی فلسفه برای موجودات کرانمند.

۱۶. با سپاس از میشل فرر، برایان کوآن وود، رابین مک‌کی، بندیک سینگلتن، پیتر وولفندل و بسیاری دیگر که از راه پیشنهادات یا گفت‌وگوها در این متن سهم داشته‌اند. هر حسنی که این نوشته دارد به خاطر آنهاست، در حالی‌که کمبودهای آن از سوی دیگر به کلی از آن من است.

کار اَمردم، بخش اول: مردم

نوشته‌ی رضا نگارستانی

مترجم: رؤیا منجم

منبع: مجله‌‌ی ای‌فلاکس، فوریه ۲۰۱۴

رضا نگارستانی: نویسنده و فیلسوف ایرانی متولد شیراز و ساکن نیویورک است که به خاطر «پیشگامی در سبک «نظریه ـ ساخته‌ی خیال» که نخستین‌بار در کتابش به نام سیکلونوپدیا (۱۳۸۹) پیش کشید، شناخته شده است. نگارستانی برای تببین و دفاع از جهان‌گرایی خردگرایانه سخنرانی می‌کند و مقاله می‌نویسد، نگرش تازه‌ی او با پژوهش در باره‌ی تکامل سیستم مدرن دانش و شناخت آغاز شده و در جهتِ تدوین اصول امروزی خردگرایی و مطالبات این نگرش از مردم (انسان) پیش می‌رود.

از آنجا که سبک فلسفی نگارستانی «نظریه و ساخته‌ی خیال (تخیلی)» طبقه‌بندی شده است، بنابراین با هنر که می‌توان‌ آن‌را خیال‌پردازی‌افریننده تعریف کرد، پیوند نزدیک‌تری می‌یابد. هر بیان هنری به هر حال تکیه به فلسفه‌ای خاص دارد، و بر همین اساس این نوشته از هر دو جهت برشمرده می‌تواند برای هنرمندان بسیار الهام‌بخش و رهگشا باشد، چون به معنای مردم‌ بودن و تعهداتی می‌پردازد که مردم بودن می‌طلبد.

لازم است در همینجا تاکید شود که در این ترجمه از واژه‌ی فارسی مردم به جای انسان و آدم سود جسته شده است که هر دو بار مردانه دارد. مردم از مَرَتَه آمده که به معنای مردنی و میراست و دیگر زن و مرد هم ندارد. inhuman به جای مردم‌گریز واژه‌نامه‌ها اَمردم ترجمه شده، که اَ در زبانهای باستانی ایرانی حرف نفی است، چرا که کسی که به دنبال تعریف مردم بودن است، مردم‌گریز و یا نامردم به واقع نمی‌تواند باشد، اَمردم را وقتی با توجه به توضیحات بالا ترجمه کنیم، می‌‌شود نامیرا، و اَمردم‌گرایی برای inhumanism که با مردم‌گرایی هم قافیه‌ی خوبی پیدا می‌کند و بدون پرگویی بیشتر، هدف هرگونه پژوهش‌های فلسفی از این دست می‌شود، که ظاهراً در پی آن است که چگونه می‌توانیم این گونه‌ی به اصطلاح خردورز و در نتیجه کره‌ی زمین و دیگر موجوداتش را زنده و مردمی نگاه داریم.

اَمردم‌گرایی پرورش عملی و گسترش‌یافته‌ی مردم‌گرایی است، این دیدگاه از تعهد پیگیرانه به پروژه‌ی روشنگرانه‌ی مردم‌گرایی زاده می‌شود. اَمردم‌گرایی، موجی جهانی است که رخساره‌ی مردم از خودش را که در شن‌ کشیده شده، پاک می‌کند، بُرداری بازنگرانه است. به شکل سنگدلانه‌ای آنچه را که به معنای مردم بودن است با زدودن مشخصات فرضی بدیهی و نگاه داشتن برخی از ثابت‌ها بازنگری می‌کند. اَمردم‌گرایی در عین حال، خود را به صورت مطالبه‌ای برای سازندگی ثبت می‌کند تا معنای مردم بودن را با برخورد با مردم به عنوان پنداشت و فرضیه‌ای ساختنی، فضایی برای رهیابی و دست‌اندازی (دخالت) تعریف کند .[۱]

اَمردم‌گرایی در ستیز واقعی با هر نمونه عالی (پارادگم) دیگری می‌ایستد که به دنبالِ پَست کردن مردمیّت (انسانیت) در رویارویی با میرایی و فناپذیری آن، یا در برابر پس‌زمینه‌ی هواهای آزاد outdoors بزرگ است. کار آن تا اندازه‌ای از این ساخته شده که اهمیت مردم را از هر معنای از پیش تعیین ‌شده‌ یا هر مجموعه‌ی وارداتی با دین، قطره قطره جدا کند ـ از این راه به رسمیت شناختنِ معنا و اهمیت مردم را از بندِ بزرگداشت مردم رها می‌کند، بزرگداشتی که زمانی رخ می‌نماید که این معنا و اهمیت به گونه‌ای دادوری jurisdication دینی (خداوند، ژنریک بودن genercity وصف‌نکردنی، احکام بنیادگرایانه و این و آن) نسبت داده می‌شود[۲]

زمانی که معنای بادکرده‌ و افتخارآمیز مردم (انسان) با درونمایه‌ی واقعی مینیمالیستی و با این حال از لحاظ کارکرد پیامد‌دار جایگزین می‌شود، باور خواروپست‌کننده‌ی مردم‌ستیزی antihumanism که به بادکردنِ از لحاظ دینی ریشه‌دار معناواهمیت مردم با بزرگداشت آن زنده است، جنبش‌ آنی تورم‌زدایی deflationary خود را هم از دست می‌دهد. مردم‌ستیزی، که در نجاتِ رابطه‌ی وابستگی خود، بدون روآوردن به مفهوم بحرانی که تئولوژی به وجود آورده، ناتوان است و نمی‌تواند اهمیت و معنای مردم را با گشودن درهم‌تنیدگی تلفیقِ بیمارِ معنا و مفهوم واقعی با بزرگداشتن و تجلیل، بیرون کشد، به روشنی سوار بر همان قایقی عقیدتی است که می‌خواهد به آتش بکشد.

با شکست در مشخص کردن معنا و اهمیت خود بنا به فیزیکی که آن‌را پیش می‌کشد تا متافیزیکی که آن‌را باد می‌کند، تنها راه‌حل مردم‌ستیزی برای چیره شدن بر بحران ادعا‌شده‌ی معنا، این است که همان ناهمگنی فرهنگی آلترنتیوهای دروغین (گزینه‌های پیوسته فزاینده‌ی پسا – عقب‌نشینی‌های جمع‌گرایانه به عنوان به اصطلاح آلترنتیوهایی در برابر همه و همه، و این و آن) را در پیش بگیرد. چنین آلترنتیوهایی که ریشه در بادکردگی و تورم آغازینی دارد که هرگز حل نشده و به شکلی همیشگی میان دو سر دوقطبی تورم و تورم‌زدایی، افسون‌شدگی و افسون‌زدایی تاب می‌خورد، گونه‌ای غبار آزادی می‌آفریند که هر بلندپروازی جهان‌گرایانه‌‌ای را خفه می‌کند و از همکاری روش‌شناسانه‌ای جلوگیری می‌نماید که برای تعریف و دست‌یافتن به تکلیفِ مشترکِ بیرون زدن از منجلاب سیاره‌ای کنونی لازم است.


جوردن بلسون، سامادی (روشن‌شدگی)، ۱۹۶۷، استیل فیلم

به طور خلاصه، سرجمع وازدگی از آلترنتیوهای دروغین که با سرفصل آزادی لیبرال عرضه می‌شود، باعث کمبود نهایی آلترنتیوهای واقعی می‌گردد و این حکم را برای اندیشه و کنش جامی‌اندازد که به راستی آلترنتیوی وجود ندارد. بحث اصلی این مقاله این است که جهان‌گرایی و جمع‌گرایی را نمی‌توان از راه همرأیی یا ناهمرأیی همگانی میان تمثیل‌های فرهنگی به اندیشه درآورد، دست‌یافتن به آن که جای خود دارد. رسیدن به آن تنها با راه‌بندی و ریشه‌کنی چیزی که باعث پیدایش اقتصاد گزینه‌های دروغین می‌شود و با فعال کردن و پروش کامل چیزی که اهمیت و معنای مردم (انسان) به راستی از آن ساخته شده است، شدنی است. همان‌طور که بحث خواهد شد، راستی‌ودرستی معنا و اهمیت مردم ـ نه به مفهوم معنای آغازین یا حق تولد، بلکه به مفهوم کار و کوششی برآمده از پرورش گسترش‌یافته‌ی معنای مردم بودن از راه یک سلسله اجراهای خاص بهبودیافتنی است که به شکل پرنیرویی اَمردم‌گرایانه است.

نیروی اَمردم‌گرایی به صورت بازدارنده‌ای پس‌گرایانه‌ retroactive در برابر مردم‌ستیزی، با درک تاریخی مردمیّت ـ به گسترده‌ترین مفهوم فیزیکی ـ زیستی و اجتماعی‌افتصادی تاریخ ـ به عنوان بستری ناگزیر به سوی خودش کار می‌کند و می‌گردد.

اما مردم‌گرایی چیست؟ «مردم بودن» چه تعهد خاصی را بازنمایی می‌کند و چگونه پرورش کامل عملی این تعهد همان اَمردم‌گرایی می‌شود؟ به گفته‌ای دیگر، چه چیزی در مردم است که بی‌درنگ پس از آنکه در چارچوب حق‌ها و سزاواری‌ها و پیامدها رشد می‌کند به اَمردم‌گرایی شکل می‌بخشد؟ برای پاسخ به این پرسشها، نخست لازم است ببینیم مردم بودن چه معنایی دارد و «مردم بودن» به درستی چه تعهدی را دربرمی‌گیرد. سپس لازم است ساختار این تعهد را تحلیل کنیم تا دریابیم چگونه به دوش گرفتن چنین تعهدی ـ به مفهوم پیاده کردن آن ـ دربرگیرنده‌ی اَمردم‌گرایی است.

۱. تعهد به عنوان پروراندن گسترش‌یابنده و چند‌شیوه‌ای

تعهد تنها در پرتو درونمایه‌ی عملی‌ (یعنی از راه کاربردش)، و مطالبه‌ی در پیش گرفتن نگرشی دست‌اندازی‌کننده (تداخلی) معنا دارد. هدفِ این نگرش پروراندن درونمایه‌ی تعهد و سپس به روز کردن آن تعهد بنا به شاخه‌شاخه‌شدن‌ها یا تعهدهای کناری است که در جریان پرورش مشخص می‌شوند. به طور خلاصه، تعهد ـ خواه اظهاری باشد، خواه استنتاجی، عملی یا شناختی ـ بدون روندِ به روز کردن تعهد و مشخص کردن پیامدهایش از راه دامنه‌ی کاملی از آداب practices چندشیوه‌ای، نه می‌تواند کندوکاو شود و نه بر دوش گرفته شود. از این لحاظ، مردم‌گرایی تعهد مردمیّت است، اما درک آن نیازمند آن است که معنای تعهد و معنای مردم بودن و آنچه را که آمیزه‌ی آنها در برمی‌گیرد کندوکاو کنیم.

بدان معنا که تحلیلِ ساختار و قوانینِ بر دوش گرفتن تعهد و معنای مردم بودن به مفهوم عملی (یعنی نه با روآوردن به ادراک درونزادی معنایی که در سرشت پنهان شده یا انگاره‌ی از پیش تعیین‌شده‌ی مردم) یک گام آغازین لازم پیش از ورود به قلمرو نسخه‌‌سازی‌ها (خواه اجتماعی، سیاسی یا اخلاقی) است. چیزی که پیش از هر چیز باید توضیح داده شود این است که نسخه‌سازی به چه چیز نیاز دارد یا چه کار باید کرد تا نسخه‌ای برای تعهد یا تکلیف به حساب آید، تکالیف را به هم پیوند زند و بازنگری کند. اما این را هم باید بدانیم که نسخه باید با مجموعه توصیف‌هایی هم‌خوانی داشته باشد که در همه حال باید با سیستم دانش و شناخت مدرن در مورد اینکه چه چیز توصیف‌ها را به بار می‌آورد و تعدیل می‌کند، هم‌گاه شود. به طور خلاصه: توصیفِ بدون نسخه سرآغاز کناره‌گیری است و نسخه‌ی بدون توصیف ویر و هوس است.

بر همین اساس، این تلاشی برای درک سازماندهی نسخه یا آن چیزی است که نسخه پیچیدن برای مردم و به دست مردم را دربرمی‌گیرد. بدون چنین دانش و شناختی، هنجارهای نسخه‌ای را نمی‌توان به شکل کارایی از هنجارهای توصیفی متمایز کرد (یعنی نسخه‌ای نمی‌توان داشت)، و نمی‌توان نسخه‌های مناسبی ساخت بی‌آنکه به پوچی نسخه‌هایی خالی از توصیف تجزیه نشوند.

توصیف درونمایه‌ی مردم ناشدنی است مگر آنرا در زمینه‌ی کاربرد و آداب پرورش دهیم، این پروراندن خود ناشدنی است مگر به شکلی مینمالی قوانین نسخه‌ای بر دوش گرفتن تعهد، استنتاج و داوری را دنبال کنیم. توصیف مردم بدون رو کردن به شرح توصیف‌های مربوط به بنیاد، یا دسترسی از پیش به منابع توصیفی، پروژه‌ی نسخه‌ای مینیمالی، اما از لحاظ کارکرد برتری‌طلبانه‌ است که به بایدهای مشخص کردن و پروراندن معنای مردم بودن از راه خصوصیات و نیازهای کاربردش می‌چسبد. مردم‌گرایی «آکنده از بایدها» (ویلفرید سلارز)، نمی‌تواند به صورت ادعایی در باره‌ی مردم دیده شود که تنها یک بار می‌تواند به زبان آورده شود و پس از آن به بنیاد یا حکمی تبدیل، و پایان یافته انگاشته شود. اَمردم‌گرایی نامی برای ناشدنی‌بودن این به زبان آوردنِ یک‌باره است. استعاره‌ای برای ناشدنی بودنِ خاموش گذاشتن موضوع یک‌بار و برای همیشه است.

مردم بودن نشانه‌ی تمایز میان رابطه‌ی ذهن داشتن mindedness و رفتار از راه دست‌اندازیِ نیت‌مندبودن گفت‌وشنود از یک سو، و رابطه‌ی میان هوشمندی حس‌دار sentient و رفتار در نبودِ این‌گونه میانجی‌‌گری از سوی دیگر است. مردم‌ بودن تمایز میان حس‌داری به عنوان مقوله‌ای به شدت زیست‌شناسانه و طبیعی، و خردداری sapient به عنوان ذهن خردورز است (که نباید با منطقی اشتباه گرفته شود). دومی یک نام‌گذاری هنجاری است که با حق‌وحقوق و سزاواری و مسئولیت‌هایی که آنها به همراه می‌آورند مشخص می‌شود. لازم است توجه شود که چیزی که تمایز میان خردداری و حس‌داری را مشخص می‌کند، بیشتر مرزبندی کارکردی است تا ساختاری. بنابراین، هنوز به طور کامل تاریخی و نسبت به طبیعی‌شدن باز است، در حالی‌که در عین حال با سازمانیافتگی خاص کارکردی خود، مجموعه‌ی بهبودیافتنی توانایی‌ها و مسئولیت‌ها، مطالبات شناختی و عملی‌اش متمایز می‌شود. رابطه‌ی میان حس‌داری و خردداری را می‌توان به عنوان پیوستاری فهمید که همه‌جا تفکیک‌پذیر نیست. در حالی‌که چنین پیوستار پیچیده‌ای ممکن است طبیعی‌کردن تعهدات هنجاری را در سطح خردداری مجاز کند ـ یعنی توضیح آنها در چارچوب علت‌های طبیعت‌گرایانه ـ اما گسترش برخی از منابع ادراکی و توصیفی خاص خردداری (مانند سطح ویژه‌ی ذهن داشتن، مسئولیت‌ها و بنا به آنها، حق‌وحقوق و سزاواری هنجاری) به حس‌داری و فراسوی آن ‌را مجاز نمی‌کند.


مرزبندی خردورزانه در تفاوت میان توانایی بازشناسی یک قانون و پایبندی تنها به یک قانون، میان درک و پاسخگویی تکیه‌پذیر و صرف به محرک‌ها، نهفته است. در تفاوت میان ارتباط پایدار شده از راه مفاهیم (به صورتی که با فضای جمعی زبان و شکلهای نمادین شدنی گشته) و گونه‌های پرهرج‌ومرج و ناپایدار یا زودگذرِ پاسخ یا ارتباط نهفته است (مانند واکنش‌های پیچیده‌ای که تنها با حالات‌های زیست‌شناسانه و نیازهای ارگانیک یا فراخوانهای گروهی و هشدارها میان جانوران اجتماعی برانگیخته می‌شود). بدون این‌گونه پایدار کردن ارتباط از راه مفاهیم و شیوه‌های استنتاج که در ادراک درگیر است، تکامل فرهنگی و انباشت و پالایش ادراکی لازم برای تکامل دانش و شناخت به عنوان کسب‌وکاری مشترک ناشدنی است.[۳]

در نهایت، درونمایه‌ی لازم و از این گذشته امکان واقعی مردم بر توانایی خردداری ـ که از لحاظ کارکردی با حس‌داری تمایز دارد ـ در پیش‌بردن نتیجه‌گیری و نزدیک شدن به راستی‌ودرستیِ غیرمتعارف با ورود به بازی مربوط به تعهد اخلاقیِ deontic دلیل دادن و دلیل خواستن استوار است. خرد یک بازی است، تنها به این مفهوم که در برگیرنده‌ی آداب متحمل خطا و مبتنی بر قانون است که در نبودِ داور پیش برده می‌شود و در آن راست و درست (حقیقت) پنداشتن از راه اندیشیدن (نشانه‌ی باورمند) و پیاده کردنِ راستی و درستی از راه کردار (نشانه‌ی کارگزار) پیوسته مقایسه، اندازه‌گیری و درجه‌بندی می‌شود. حلقه‌ی فیدبک پویایی است که در آن گسترش یک مرز ـ با راست و درست پنداشتن یا پیاده کردن راستی و درستی، درک یا کنش ـ آلترنتیوها و فرصت‌های تازه‌ای در اختیار دیگری می‌گذارد تا بنا به ویژگی‌ها و نیازهای خاص خودش فضایش را گوناگون و کرانه‌هایش را عقب بزند.

۲. یک «ما» گفت‌وشنودی و ساختنی

چیزی که توانایی نتیجه‌گیری و توانایی نزدیک شدن به راستی‌ودرستی (حقیقت) را درهم‌می‌آمیزد (یعنی راستی‌ودرستی به مفهوم فهمیدن راست‌ودرست گرفتن و جامه‌ی راستی‌ودرستی پوشاندنِ هر کدام به تنهایی و در آمیزش با یکدیگر) گنجایش درگیر کردن آداب گفت‌وشنود از راهی است که کنش‌گرایی (پراگماتیسم) توصیف می‌کند: یعنی به عنوان توانایی برای (۱) رزم‌آرایی کردن واژگان، (۲) به کاربردن واژگانی برای مشخص کردن مجموعه‌ای از توانایی‌ها ـ یا ـ آداب در چارچوب مجموعه‌ی دیگری از توانایی‌ها ـ یا – آداب، و (۴) به کار بردن واژگانی برای بازشمردن مشخصات دیگری.[۴]

آداب گفت‌‌وشنود، بازی دلیل دادن و دلیل خواستن و مشخص کردنِ رئوسِ فضای خرد را بیشتر به عنوان منظری برای رهیابی می‌سازد تا به عنوان دسترسیِ از پیش به هنجارهای روشن و آشکار. گنجایشِ درگیر کردن آداب گفت‌وشنود چیزی است که خردداری و حس‌داری را از لحاظ کارکرد متمایز می‌کند. بدون چنین گنجایشی، مردم تنها یک واقعیت مسلم زیست‌شناسانه است که به خودی خود هیچ‌ درونمایه‌‌داشتنی را که تابعِ بیان propositional contentfulness و خواهان شکل خاصی از رفتار و نسبت دادن ارزش‌ و سنجش ارزش باشد، به بار نمی‌آورد . بدون این جنبه‌ی کلیدی، سخن گفتن در باره‌ی تاریخِ مردم این خطر را دارد که سازندگی اجتماعی را به یک رویداد ناگهانی زیست‌شناسانه کاهش دهد، در حالی‌که تاریخ را از هر امکانی برای دست‌اندازی و سویمندی دوباره ناکام می‌کند.

به گفته‌ای دیگر، مردم بودن وقتی از گنجایشِ ورود به فضای خرد از راه آدابِ گفت‌وشنود ناکام شود، از داشتن هر معنایی به مفهوم رساندنِ رابطه‌ای مربوط میان آداب (عمل) و درونمایه بازداشته می‌شود. کنش به معنای «تنها یک کاری کردن» کاهش می‌یابد، در مجموع هرگز نمی‌تواند روش‌شناسانه باشد یا در چارچوب آمیزشِ توانایی‌های متفاوت برای به نگاره درآوردن (تجسم) و دست‌یابی به تکلیفی مشترک بیان شود، و تعهد داشتن از راه پیوند دادن کنش و درک توجیه‌ناپذیر می‌گردد. می‌توان مردم را با هر چیزی که بخواهیم جایگزین کنیم تا فلسفه‌ای چیزمدار stuff-oriented و یک علم اخلاقِ نامردمی nonhuman بسازیم که در آن «چیز بودن» تنها خوب بودن نسبت به یکدیگر یا مثلاً به گیاهان را توجیه می‌کند.

زمانی که آدابِ گفت‌وشنود که فضای خرد را زمینه‌یابی می‌کند، کم اهمیت جلوه داده شود یا کنار گذاشته شود، همه چیز یا به سوی فرد می‌لغزد یا به سوی دیگری‌بودنی که وابسته به خدایان و معنویات است و یک چندگانگی خالی از درونمایه و جدا شده از هر مطالبه یا وظیفه‌ای می‌تواند بی هیچ تلاشی در آن نگاه داشته شود. آداب گفت‌وشنود که ریشه در استفاده از زبان و استفاده از ابزار دارد، فضایی از خصوصی درآمده de-privatized اما به هر حال پایدارکننده و درونمایه‌بخشنده‌ای را تولید می‌کند که از راه آن روندهای راستین جمعی‌کردن شکل می‌گیرد. این فضای خرد است که هسته‌ی کارکردی جمعی بودن واقعی، پروژه‌ی اشتراکی آزادی عملی را در خود می‌کشاند که به صورت «ما» به آن بازگشت می‌شود و مرزهایش نه تنها قابل چانه‌زنی، بلکه ساختنی و درهم‌آمیختنی است.

لازم به یادآوری است که «ما» شیوه‌ای از وجود است، و شیوه‌ی وجود، داده‌ا‌ی هستی‌شناسانه یا قلمرویی نیست که منحصر به مجموعه‌ای از مقوله‌های بنیادین یا توصیف‌های ثابت باشد. «ما» یک رفتار است، اجرایی خاص که در حالی‌که برای دیگران دیدنی می‌شود روی می‌دهد. با جلوگیری کردن از این «ما» روشن و از لحاظ گفت‌وشنود بسیج‌شدنی، درونمایه‌ی «مردم بودن» هرگز به «تعهد به مردم/مردمیّت» ترجمه نمی‌شود. با پشتیبانی و تقویت این «ما» از زیر، آداب گفت‌وشنود تعهدات را به صورت خط سیرهای شاخه‌شاخه‌شونده‌ای میان گفتار و کردار جمعی سازماندهی‌ و فضایی را وضع می‌کند که ساختنِ خود یا پرورش عملی گسترده‌ی مردمیّت یک پروژه‌ی اشتراکی می‌شود.

به دوش گرفتن تعهد نسبت به چیزی به معنای نوسان میان پیش بردن کاری است تا گفتن آن را توضیح دهد و گفتن چیزی خاص است تا آن کار را بیان و توصیف کند.

این حرکت پس و پیش، حلقه‌ی فیدبک میان دو میدان ادعا و کنش‌ است که خردداری را متمایز از حس‌داری تعریف می‌کند. بلید توجه داشت که خردداری، حس‌داری هم هست، با این حال از لحاظ کارکردی از خمیره و نهاد حس‌دارش جدا می‌شود. خردداری از لحاظ هنجاری ـ کارکردی از حس‌داری متمایز می‌شود، ولی از لحاظ علت‌ومعلولی ـ ساختاری، به حس‌داری کاهش‌پذیر است. همین تمایز و تفکیک است که حس‌داری مردم را از شکلهای دیگر حس‌داری متفاوت می‌کند. به گفته‌ای دیگر، خردداری دارای توانایی کارکردی برای خمیره و نهاد‌سازی حس‌داری‌اش از نو، به عنوانِ گنجایشِ خمیره و نهاد است. بادکردن و تلفیقِ جنبه‌های هنجاری ـ کارکردی این تفاوت با جنبه‌های علت‌ومعلولی ـ طبیعی به مواضعِ به طور مشخص بی‌مایه‌شده‌ای می‌رسد: به دیدگاه مردم‌مداری و گونه‌های ملال‌انگیز پسامردم‌گرایی که تمامی تمایزات کلیدی خردداری با حس‌داری نفی در آنها می‌شود.

بر دوش گرفتن تعهد به این معناست که بپرسیم «چه چیز دیگری»، چه تعهدات دیگری را پیش می‌کشد، و چگونه این تعهدات برآمده شیوه‌های تازه‌ی کنش و درک، توانایی‌های تازه و اجراهای تازه‌ای را مطالبه می‌کند که نمی‌توانند به آسانی با توانایی‌های پیشین دادوستد شوند، زیرا مجموعه‌ی بازنگری شده و پیچیده‌تری از مطالبات و حقوق و سزاواری‌های آنها را دیکته می‌کنند. بدون این شاخه‌شاخه شدنِ «چه چیز دیگرِ» تعهد از راه پرورش عملی آن، بدون رهیابی چیزی که رابرت برندوم سیستم خردمندانه‌ی تعهدات می‌نامد،[۵] تعهد نه درونمایه‌ی کافی دارد و نه امکانی واقعی برای سنجش یا رشد. گفته‌ی است که به یک اندازه خوب و توخالی است ـ یعنی با وجود بلندپروازی مشتاقانه‌اش برای آنکه متعهدانه باشد، گفته‌ای خالی از درونمایه یا معنا و اهمیت است.
۳. دست‌اندازی(دخالت) به عنوان سازندگی و بازنگری

حال می‌توانیم بحث در باره‌ی شرح‌وتفسیرهای بر دوش گرفتنِ تعهد را به بحثی در باره‌ی شرح‌وتفسیرهای مردم بودن تبدیل کنیم، تا جایی‌که مردم‌گرایی یک سیستم تعهدات عملی و شناختی نسبت به مفهوم مردمیّت باشد. بحث به این صورت پیش می‌رود: برای تعهد به مردمیّت، درونمایه‌ی مردمیّت باید موشکافی شود. برای موشکافی این درونمایه، تعهدات ضمنی و سربسته‌ی آن باید پرورش داده شود. اما این تکلیف ناشدنی است مگر مردمیّت را به عنوان ـ یک ـ تعهد نسبت به نتیجه‌گیری نهایی آن بگیریم ـ با این پرسش که مردم بودن چه چیز دیگری را در پی دارد، و تعهدات دیگر و شاخه‌شاخه‌شدن‌هایی را که پیش می‌آورد روشن کنیم.


براسای، بی‌نام از مجموعه‌ی دوم «مرگ» ۱۹۳۰، پرینت ژلاتین نقره، کلکسیون MACBA بارسلون

اما از آنجا که درونمایه‌ی مردمیّت بیشتر از راه گنجایشِ مردم برای به کار گرفتن هنجارها متمایز می‌شود تا قوانین طبیعی (باید به جای هست)، مفهومِ “در پی داشتن” برای مردمیّت ـ به عنوان ـ یک ـ تعهد، غیریک‌نواخت non-monotonicاست. یعنی، وقتی می‌پرسیم مردم بودن چه چیزی را در پی دارد، این در پی داشتن دیگر موضوعِ علتی با معلول متمایزکننده‌ی آن نیست، چیزی که در قوانین فیزیکی طبیعی یا یک پیامد استنتاجی منطقی دیده‌ می‌شود. در عوض بیانگر یافتن توانایی و غیریک‌نواخت بودنِ استنتاجِ محتمل به معنای شکل دست‌کاری‌پذیر، آزمایشی و آمیختنی استنتاج است که پیامدهایش را مقدمه‌ها (صغری‌کبری‌ها) یا شرایط آغازین‌ دیکته نمی‌کند.[۶] از آنجا که غیریک‌‌نواخت بودن، یک جنبه‌ی درونزادی کنش و آداب و تکنیک‌های پیچیده‌ی مبتنی بر تجربه‌ی یافتن و راه‌حل‌یابی heuristicsاست، برای همین تعریف مردم از راه پروراندن عملی به این معناست که فرآورده‌ی این پروراندن با آنچه که مردم پیش‌بینی می‌کند یا با نگاره‌ای که از خودش دارد، هم‌خوانی ندارد. به گفته‌ای دیگر، نتیجه‌ی استنتاج محتمل که به شکلی درآمیختنی پارامترها را دستکاری می‌کند ـ نتیجه‌ی کنش و آداب به عنوان یک رویه‌ی غیریک‌‌نواخت ـ نسبت به پنداشت‌ها و انتظارات ما در باب اینکه این «ما» چیست و چه چیزی را در پی دارد، به شکلی ریشه‌ای بازنگرانه است.

مشخصات غیریک‌نواخت و استنتاجی محتملِ کنش و آداب پرنیروی اجتماعی که فضای خرد را شکل می‌دهد و از زیر آنرا پشتیبانی می‌کند، خردورزی و نگرش دست‌اندازی‌کننده‌ای را که رواج می‌دهد، به روندهایی پایا تبدیل می‌کند. در واقع، خرد به صورتی که در آداب اجتماعی ریشه دارد الزاماً به سوی نتیجه‌گیری رهبری نمی‌شود، و در پی این هم نیست، که از راه گونه‌ای شرح ذاتی و ابزارگرامآبانه‌ی خرد که مانند یورگن هابرماس پیشنهاد می‌کند، ایجاد همرأیی کند.[۷] هدف اصلی خرد، نگاهداشتن و بهبود خودش است. و همین تحقق به خود خرد است که با راستی‌ودرستی (حقیقت) اَمردم هم‌سازی دارد. در اینجا خرد را باید نه به صورت چیزی سخت یا تغییرناپذیر، بلکه به عنوان فضایی در حال تکامل فهمید که از راه قواعدی قابل بازنگری که همزمان نادانی و جهالت را نگاه می‌دارد و از شدتش می‌کاهد، خمیره و نهاد خود را از نو می‌ریزد. (ر.ک به غیریک‌نواخت بودن خردورزی محتمل).
بازکردن و تحلیلِ درونمایه‌ی تعهد به مردمیّت، کندوکاو آنچه که مردمیّت حق‌وسزاواری ما می‌نامد، شدنی نیست مگر گونه‌ای نگرش دست‌اندازی‌کننده را در خود رشد دهیم که همزمان دربرگیرنده‌ی سنجش (یا مصرف) و ساختن (یا تولید) هنجارهاست، تنها این نگرش دست‌اندازی‌کننده نسبت به مفهوم مردمیّت می‌تواند تعهدات سربسته مردم بودن را بیرون بکشد و باز کند. و همین نگرش دست‌اندازی‌کننده است که به صورت بُردارِ نیروبخشیدن و شدنی کردن برخی از توانایی‌هایی کار می‌کند که در غیر این صورت پنهان هستند و یا ناشدنی پنداشته می‌شوند.

از راهِ مصرف و تولید هنجارهاست که درونمایه‌ی تعهد نسبت به مردمیّت را می‌توان دریافت، به مفهوم هم سنجش و هم روشن کردن تعهدات سربسته‌ای که حق‌وسزاواری ما می‌نامد. به همین سان، برای درک تعهد به مردمیّت و بر دوش گرفتن چنین تعهدی، لازم و واجب است که موضعی سازنده و بازنگرانه نسبت به مردم داشت. این همان نگرش دست‌اندازی‌کننده‌ای است که پیش‌تر به آن اشاره شد.


جوردن بلسون، سامادی، ۱۹۶۷، استیل فیلم

بازنگری و ساختن مردم (انسان) همان تعریف تعهد به مردمیّت است. اگر این بازنگری و سازندگیِ همیشگی وجود نداشته باشد، بخش «تعهدِ» متعهد شدن نسبت به مردمیّت به هیچ‌رو معنا ندارد. اما از این گذشته تا آنجا که مردمیّت را نمی‌توان بدون یافتن مکان آن در فضای خردها (بحثِ خردداری) تعریف کرد، تعهد نسبت به مردمیّت برابر است با پیروی کردن از بُردار بازنگری خرد و ساختن مردمیّت بنا به شرح خودمختارانه‌ی خرد.

مردمیّت تنها یک واقعیتِ مسلمِ معلوم نیست که پشتِ ما باشد. تعهدی است که رشته‌های سنجش دوباره و سازندگی‌، که درونزادیِ بر دوش گرفتن تعهد و پیروی از خرد است، در آن به هم می‌پیچند و گره می‌خورند. در یک کلام، مردم بودن یک کشاکش است. هدف این کشاکش پاسخ‌گویی به مطالبات ساختن و بازنگری مردم از راه فضای خردهاست.

مشخصه‌ی این کشاکش رشد گونه‌ای رفتار یا منشِ متحمل خطا و اشتباه بنا به خودمختاری کارکردی خرد است ـ نگرشی دست‌اندازی‌کننده که هدفش گشودن توانایی‌های تازه‌ی گفتار و کردار است. به گفته‌ای دیگر، نسبت به مرزهای تازه‌ی کنش و درک از راه شیوه‌های گوناگون سازندگی و آداب و کنشِ (اجتماعی، تکنولوژیکی و این و آن) باز است.

۴. مارکسیسم کیچ

اگر تعهد به مردم (انسان) کشاکشی برای سازندگی و بازنگری است، بیشتر مردم‌گرایی امروز کسب‌وکاری توخالی است که نه به کاری که می‌گوید عمل می‌کند و نه کاری را که می‌کند، به زبان می‌آورد. فلسفه‌های اجتماعی‌سیاسی که در پی پاسداری از بزرگ‌منشی مردمیّت در برابر یورش لویاتان‌ها (هیولاهای) سیاسی اقتصادی است، در نهایت از سوی دیگر به آنها می‌پیوندد.

چیزی که خود را مارکسیسم امروزی معرفی می‌کند، در پرتو سر باز زدن از بازشناسی خودمختاری خرد و سرمایه‌گذاری سیستماتیک در نگرشی دست‌اندازی کننده ـ یعنی بازنگرانه و سازنده ـ نسبت به مردم و نسبت به هنجارهای متضمن آداب اجتماعی به شدت در تولید هنجارهای کُنش و درک کوتاهی دارد. در واقع، خود را از آینده‌ی مردمیّت کسر می‌کند.

تنها از راه ساختنِ چیزی که معنای مردم بودن است، هنجارهای تعهد نسبت به مردمیّت می‌توانند تولید شوند. تنها با بازنگری هنجارهای کنونی از راه هنجارهایی که تولید شده‌اند، سنجش هنجارها و پیش از هر چیز ارزیابی معنای مردم بودن شدنی است. و باز این هنجارها را باید از قراردادهای اجتماعی متمایز کرد. از این گذشته این هنجارها را نباید با قوانین طبیعی اشتباه گرفت (آنها قانون نیستند، ادارکِ قوانین هستند، بنابراین خطا را تاب می‌آورند و نسبت به بازنگری باز هستند). تولید یا ساختن هنجارها، مصرف یا سنجش هنجارها را برمی‌انگیزاند، که به نوبه‌ی خود به مطالبه‌ی تولید توانایی‌های تازه و نگرشهای هنجاری پیچیده‌تر می‌رسد.

نمی‌توان هنجارها را بدون تولید آنها سنجید. همین‌ را می‌توان در باره‌ی سنجشِ وضعیت مردمیّت، جایگاهِ تعهدِ مردم بودن گفت: مردمیّت را نمی‌توان در هیچ زمینه یا وضعیتی سنجید، مگر آنکه نگرشِ دست‌اندازی کننده و سازنده‌ای را نسبت به آن رشد داد. اما رشد این نگرش سازنده نسبت به مردم به این معناست که معنای مردم بودن را با تاکید بازنگری کرد.

جانسپاری نسبت به پروژه‌ی منفی‌بودن ستیزه‌جویانه و رها کردن بلندپروازیِ رشد دادن نگرشی دست‌اندازی‌کننده و سازنده نسبت به مردم از راه آداب گوناگون اجتماعی و تکنولوژیکی اکنون نشانه‌ی مارکسیسم کیچ است. در حالی‌که مارکسیسم کیچ را نباید تا آنجا باد کرد که به کل مارکسیسم کشیده شود، به ویژه چون کشاکش طبقاتی به عنوان اصل کانونی مارکسیسم یک پروژه‌ی تاریخی ناگزیر است، در این نقطه ادعای مارکسیست بودن بی‌اندازه ژنریک است. مانند این است که بگوییم «من یک جانورم.» به هیچ هدف نظری یا عملی خدمتی نمی‌کند.

سنجشِ هر دستور کار مارکسیستی باید از این راه تعیین شود که آیا این نیرو را دارد تا تعهداتش را پرورش دهد، آیا سازوکارهای اصلی را که در بردوش گرفتن تعهد در آنها نقش بازی می‌کند درمی‌یابد و مهم‌تر از همه آیا برنامه‌ای برای به روز کردنِ تعهداتش در سطح جهانی دارد؟ زمانی‌که منفی‌بودن عملی ارزشمند پنداشته می‌شود و نگرش دست‌اندازی کننده کنار گذاشته می‌شود، سنجشِ مردمیّت و وضعیت‌هایش به شکلی بنیادین در سطوح زیر مشکل‌ساز می‌شود.

بدون بُردار سازنده، پروژه ارزیابی ـ نقد ـ به یک نگرش مصرفیِ صرف نسبت به هنجارها دگرگون می‌شود. مصرف هنجارها بدون تولید هیچ هنجاری، واقعیت راستین نظریه‌ی امروزی نقد مارکسیستی است. برای هر ادعایی، مجموعه‌ای از پیش بسته‌بندی شده‌ای از «بازتاب‌های نقدآمیز» وجود دارد.[۸] به سود نیروی عقل و خرد بهتر، ادعایی می‌شود. مارکسیست کیچ می‌گوید، چه کسی تصمیم می‌گیرد؟ یکی می‌گوید، سازندگی از راه سلسله‌مراتب ساختاری و کارکردی. مارکسیست کیچ در پاسخ می گوید، کنترل. یکی می‌گوید. کنترل هنجاری. مارکسیست کیچ قدرت استبدادی مرکزی را به یاد ما می‌اندازد. مارکسیست کیچ آواز سر می‌دهد، چه کسی «ما» است؟ پاسخ‌ خودانگیخته و شتاب‌امیز مارکسیست کیچ را حتی نمی‌توان به عنوان نگرشی منفی‌گرایانه و سرزنش‌آمیز شناسایی کرد زیرا خالی از نیروی منفی‌گرایی سرزنش‌آمیز است. واکنش‌‌گرایی مکانیکی تکان زانو است که تجلی واقعی هنجار مصرف‌گرایی، بدون تعهد واقعی به تولید هیچ هنجاری است.

هنجار مصرف‌گرایی نام دیگری برای بندگی شناختی و تن‌پروری ذهنی noetic است.

پاسخ مارکسیسم کیچ به مردمیّت در سطح بازنگری هم مشکل‌ساز است. دست‌کشیدن از تولید هنجارها با سر باز زدن از در پیش گرفتن نگرشی سازنده نسبت به مردم به مفهوم منش و سلوکی که خودمختاری کارکردی خرد آن‌را اداره می‌کند، به معنای دست‌کشیدن از بازنگری معنای مردم بودن است. چرا؟ زیرا هنجارها با هنجارهای تازه‌ای سنجیده و بازنگری می‌شوند که از راه شیوه‌های گوناگون سازندگی، آداب پیچیده‌ی اجتماعی و آزاد کردن توانایی‌های تازه برای به پس و پیش رفتن میان گفتار و کردار تولید می‌شود. از آنجا که مردم بودن با گنجایش آن برای ورود به بازیِ دلیل دادن و دلیل خواستن متمایز می‌شود، ساختن مردم باید در جهت مشخص کردن بیشتر فضای خرد باشد که به یاری آن مردم خود را از نامردم جدا می‌کند و، خردداری را از حس‌داری.

با دگرگون کردن روحِ سازندگی بنا به مطالبات خرد به عواطف رقت‌انگیز منفی بودن، مارکسیسم کیچ نه تنها به پروژه‌ی بازنگری پایان می‌نهد، بلکه از این گذشته به مفهومی از مردمیّت تکیه می‌کند که بیرون از فضای خرد است ـ هر چند نیروی بازنگری خرد، تنها نیروی اختیاردار و قانونی برای گفت‌وشنود دوباره در باره‌ی مردمیّت و تعریف آن است. زمانی‌که به بازنگری پایان نهاده شود، درک مردمیّت و اثرگذاری روی وضعیت‌هایش هیچ معنا و اهمیتی ندارد، زیرا چیزی که مردم بودن پنداشته می‌شود دیگر از هر گونه پیوند و ربطی خالی است.[۹] به همین سان، زمانی‌که نگاره‌ی مردمیّت در بیرون از خرد جست‌وجو می‌شود، فروپاشی تمایز مربوط به تعهد اخلاقی میان خردداری و حس‌داری یک موضوع زمانی است و دم خروس خردگریزی ـ سبک‌سری، خودشیفتگی، خرافات، شوروشوق‌ گمانه‌زنانه، تبارگرایی اجتماعی و در نهایت خیانت ـ به شدت از آن بیرون می‌زند.

بنابراین، نخستین پرسشی که باید از یک مردم‌گرا یا مارکسیست پرسید این است: آیا تعهدات شما به روز است؟ اگر چنین است، پس باید تابع آزمون وابسته به تعهد اخلاقی باشد ـ یا تابع نسخه‌ای از نگهداشتن حساب مربوط به تعهد اخلاقی رابرت بردسون و یا آزمون سخت مربوط به تعهد اخلاقی ژان ایو ژیرارد که می‌توان تعهدات را بنا به پیوندداشتن آنها، گریز از دورهای بسته و ناسازگاری‌های درونی و رفع صلاحیت به دلیل تنگ‌نظری به جای رد و نفی را در آنها بازبینی کرد[۱۰]

اگر تعهد نسبت به مردمیّت با بازنگری و سازندگی فعال شناسایی می‌شود، دست کشیدن از بازنگری و سر باز زدن از سازندگی مشخصه‌ی شکلی از خردگریزی است که آهنگ آن دارد تا بر معنای مردم بودن خط بطلان کشد. به همین مفهوم است که مارکسیسم کیچ تنها یک عدم صلاحیت نظری نیست. از این گذشته ـ از دیدگاه هم تاریخی و هم شناختی ـ تکانه‌ای برای پس‌رفت از خردداری به حس‌داری است.

تا این اندازه، گزافه‌گویی نیست که بگوییم در درون هر دستورکار مارکسیستی کیچ جِرم دشمنی با مردمیّت و پروژه‌ی مردم‌گرایی نهفته است. منفی‌بودن عملی از اینکه کناره‌گیری باشد، سر باز می‌زند، اما از این گذشته از سهم داشتن در سیستم و رشد نگرشی سیستماتیک نسبت به موضع تاکیدی «تلویحی» در ساختن سیستم هم سر باز می‌زند.

مردم‌گرایی با نگرشی سازنده متمایز می‌شود که به شکلی سربسته و تلویحی تاکیدی است. تا آنجا که کناره‌گیری مارکسیسم کیچ به معنای رها کردن پروژه‌ی مردم‌گرایی و فروافتادن به دامان انفعال پس‌رونده است، می‌توان گفت که سر باز زدن مارکسیسم کیچ از کناره‌گیری و سازندگی به جایگاهی می‌رسد که نه منفعل است و نه مردم‌گرا. در واقع، این نگرش «نه این/نه آن» به معنای چیزی جز پروژه‌ی مردم‌‌ستیزی فعال نیست که مارکسیسم کیچ ـ با وجود وانمود کردن‌هایش به تعهد نسبت به مردم ـ در واقع نسبت به آن متعهد است.

در اثر این مردم‌‌ستیزی یا دشمنی نسبت به شاخه‌شاخه شدن تعهد نسبت به مردم است که یکی‌دیدن دستورکارهای مارکسیستی کیچ با مردم‌گرایی در بهترین حالت یک دروغ است و در بدترین حالت به صورت برنامه‌ی عمل انتقادی پونزی برای مردم‌گرایان از خود گذشته متجلی می‌شود.[۱۱]

اَمردم‌گرایی در مأموریتش برای پیوند دادن تعهد نسبت به مردم‌گرایی با توانایی‌ها و تعهدات پیچیده، به صورت نیرویی پدیدار می‌شود که در برابر هم عاطفه‌مردگی کناره‌گیری می‌ایستد و هم در برابر مردم‌ستیزی فعال که به شکلی سربسته در منفی‌بودن عملی در قالبِ موضع مُدروز مارکسیسم کیچ امروزی وجود دارد. اَمردم‌گرایی همان‌طور که در زیر می‌آید، هم پرورش گسترش‌یافته‌ی شاخه‌شاخه‌شدنِ بر دوش گرفتن تعهد نسبت به مردمیّت است، و هم پرورش عملی درونمایه‌ی مردم به صورتی است که خرد و گنجایش خرددار برای تشخیص خود از لحاظ کارکرد و درگیرشدن در آداب گفت‌وشنود اجتماعی در اختیار می‌گذارد.

[۱] در سراسر این متن، تاکید داریم که مردم (انسان) اصطلاح همه‌گیر است که با مأوا داشتن در روندهای جمعی‌کننده یا همه‌گیرکننده حس‌ومعنایی از شیوه‌ی وجودی خودش می‌یابد. مردم، مردم است نه تنها در این پرتو که یکی از گونه‌های بیولوژیکی است ، بلکه بیشتر در پرتو اینکه ذهنی ژنریک یا یک مردم معمولی در برابر چیزی است که بی‌تایی و همه‌گیر ‌بودنش را به بار می‌آورد، بنابراین همان‌طور که ژان پل سارتر اشاره می‌کند، مردم در پرتو همه‌گیری بی‌تای تاریخ مردمی، همه‌گیر است و از این گذشته در پرتو بی‌تایی همه‌گیرکننده‌ی پروژه‌هایی که بر دوش می‌گیرد یکتا است.

[۲]میشل فِرِر بحثِ به ویژه برازنده و بُرنده‌ای را در دفاع از معنا و اهمیت مردم به صورتی که با وضعیت عصب‌زیست‌‌شناسانه‌ (نوروبیولوژیکی) ذهنیت‌اش مشروط می‌شود تا خداوند یا دین، پیش کشیده است. فِرِر با پیامدی مهم نشان می‌دهد که این بازدید دوباره‌ی روشنگرانه و بادنشده از معنا و اهمیت مردم همزمان هم پایه‌های بزرگداشتی را سست می‌کند که از لحاظ دین‌شناسی مجوز دارد و هم نگراش تورم‌زدایانه‌ای را که بسیاری از رگه‌های پروژه‌ی افسون‌زدایی و شاخه‌های گمانه‌زنانه‌ی آن از آن دفاع می‌کنند.

[۳] پویایی شناختی چند ـ شخص تنها در صورتی می‌تواند سود داشته باشد که پایداری دانش و شناخت سهیم شده و درون‌گذاشت ـ پیوند این دانش و شناخت («واقع‌گرایی» آن) بدیهی باشد. وگرنه، سیستم دانش و شناخت، هر چند از لحاظ شناختی شدنی است، اما نمی‌تواند از لحاظ اجتماعی پیاده و از لحاظ فرهنگی پرورانده شود. گزینش داروینی مانند شبکه‌های پیچیده‌ی اجتماعی در سطح کلیت‌های اجتماعی کار می‌کنند (که زنده می‌مانند یا ناپدید می‌شوند)، تنها گونه‌هایی که این مشکل را حل کرده باشند، می‌توانند مزایای سطح بالاتری از شناخت را به کار بگیرند. بنابراین پرسش این است: چگونه زبان یا شکلهای نمادین دیگر در تکامل هشیاری آگاهی اجتماعی، شناخت اجتماعی سهم دارند؟ وولفگانگ ویلدگِن، تکامل زبان مردمی: سناریوها، اصول، و پویایی‌های فرهنگی (فیلادلفیا: جان بنجامینز، ۲۰۰۴)

[۴] نگاه کنید به رابرت برندوم، میان گفتار و کردار: به سوی عمل‌گرایی تحلیلی (اکسفورد، انتشارات دانشگاه اکسفورد، ۲۰۰۸)

[۵] همانجا.

[۶] استنتاج محتمل abductive inference یا abduction نخستین بار از سوی چارلز ساندرز پیرس به صورت شکلی از حدس زدن خلاقانه یا استنتاج پنداشتی (فرضی) پیش کشیده شد که از شکلِ چندشیوه‌ای و درهم‌آمیزنده‌ی خردورزی برای گسترش پویای گنجایش‌هایش سود می‌جوید. در حالی‌که استنتاج محتمل به گونه‌های متفاوتی تقسیم می‌شود، همه‌ی آنها غیریک‌ریختی، پویا و غیرشکلی است. از این گذشته دربرگیرنده‌ی ساختن و دست‌کاری، رزم‌آرایی استراتژی‌های پیچیده‌ی کمک به فراگیری و کاووشگری شخصی و شکلهای غیرتوضیحی تولید پنداره (فرضیه) است. خردورزی محتمل بخش جوهری منطق کشف، برخوردهای شناخت‌شناسانه با ناهنجاری‌ها و سیستم‌های پویا، آزمایشگری خلاقانه، و کنش و درک در وضعیت‌هایی است که هم مایه‌های مادی و هم سرنخ‌های شناخت‌شناسانه کرانمندند یا باید در حد کمترین نگاه داشته شوند. برای کندوکاو همه‌جانبه‌ی استنتاج محتمل و گنجایش‌های عملی و شناخت‌شناسانه‌اش نگاه کنید به لورنزو مگنانی، شناخت استنتاج محتمل: بعدهای شناخت‌شناسانه و افتصادشناختی استدلال پنداشتی،‌ برلن: اسپینگر، ۲۰۰۹)

تعریف استنتاج محتمل بنا به فرهنگ‌نامه‌ی فلسفی استنفورد، استنتاج بهترین توضیح است. مثال، دعوای شدیدی میان دو دوست درمی‌گیرد و دوستی‌ آنها به پایان می‌رسد. چند روز دیرتر کسی آنها را در پارک در حال دویدن با هم می‌بیند، و نتیجه می‌گیرد که آنها با هم آشتی کرده‌اند. این بهترین توضیح با هم دیدن آنها پس از قطع دوستی می‌تواند باشد، اما الزاماً این‌طور نیست. ممکن است آنها در ضمن همکار هم بوده‌ باشند و این دیدار، در واقع دیداری کاری بوده باشد. یا خیس دیدن چمن در صورتی که شب پیش باران آمده باشد، استنتاجی منطقی بر اساس مشاهدات است، اما الزاماً درست نیست و علت خیس بودن چمن می‌تواند چیزهای دیگری مانند ژاله‌ی صبحگاهی، آب دادن یا روندهای دیگر باشد. استنتاج محتمل بهترین توضیح اقتصادی است. بنا به ویکی‌پدیا استنتاج محتمل، شکلی از استنتاج است که از مشاهده به پنداشتی می‌رسد که مشاهده را توضیح می‌دهد و به دنبال ساده‌ترین و محتمل‌ترین توضیح است. (مترجم)

[۷] نگاه کنید به انتونی سیمون لادن، استدلال: نگاره‌ای اجتماعی (اکسفورد، انتشارات دانشگاه آکسفورد، ۲۰۱۲)

[۸] با سپاس از پیتر وولفندل برای اصطلاح «بازتاب‌های نقدآمیز» به عنوان تجلی کوته‌بینی‌های نظری از پیش بسته‌بندی شده‌ای که برای جلوگیری از مطالبات اندیشه به نام اندیشه‌ی نقد.

[۹] اینکه بخش مهمی از نسخه‌های اجتماعی‌سیاسی امروزی بر اساس ادراکی از مردمیت استوار است که در هم‌گاه کردن خود با علوم مدرن یا در نظر گرفتن دگرگونی‌های اجتماعی و سازماندهنده‌ای شکست خورده که نیروهای تکنولوژیکی به بار آورده‌اند، هیچ راز پنهانی نیست.

[۱۰] در اینجا مفهوم رفع صلاحیت، مترادف رهیابانه و رویه‌ای نفی در سیستم گسترش‌یابنده ـ یا دقیق‌تر شاخه‌شاخه‌شونده ـ تعهدات است. در حالی‌که نفی بی‌درنگ بر ناسازگاری را خط بطلان می‌کشد، رفع صلاحیت شکلی از پیش‌رفتن در شبکه‌ی تعهدات بنا به شاخه‌شاخه شدن‌های خود تعهدات است (از جمله، تاب آوردن بازنگری یا به روز کردن). همانند رویه‌های دادگاهی بر این اساس که اعتراضی نگاه داشته شود یا ناوارد انگاشته شود، رفع صلاحیت رهیابی بنا مسیر شاخه‌شاخه‌شده‌ی تعهدی را مجاز یا مسدود می‌کند که بر اساس موضعی مربوط به وظیفه‌ی اخلاقی است. برای جزئیات بیشتر در باره‌ی تفاوت میان نفی و رفع صلاحیت نگاه کنید به ژیرارد «هنسده‌ی تعامل ۵: الگویی برای نحو فرازجویانه ۲۰۱۳, http://iml.univ-mrs.fr/~girard/blueprint.pdf.

[۱۱] برنامه‌ی عمل پونزی، یک عملیات سرمایه‌گذاری کلاهبردارانه است که در آن عامل یا فرد یا سازمانی، بهره را از سرمایه‌ی تازه‌ای به سرمایه‌گذاران می‌پردازد که سرمایه‌گذاران تازه به گرداننده پرداخته‌اند. گردانندگان برنامه‌های عمل پونزی معمولاً سرمایه‌گذاران تازه را با پیشنهاد پرداخت بهره‌هایی بالاتر از هر سرمایه‌گذاری دیگری در قالب پرداخت‌های کوتاه وتی جلب می‌کنند که یا به شکل نابه‌هنجاری بالا یا به شکلی غیرعادی یک دست است. (ویکی‌پدیا، مترجم)

تمثیلهای هنر، سیاست، و شعر

آلن گیلبرت Alan Gilbert

برگردان: آرش علی‌اصغری

ویرایش: امید روحانی

منبع: ای فلاکس، ژانویه ۲۰۱۳

۱- جابجایی منظره

سیاست بدون تخیل، چیزی نیست به جز کاغذ بازی، ولی تخیل هرگز بی طرف نیست.

زاغه‌هایی که در حومه‌های شهر لیما، پایتخت پرو به وجود آمده‌اند، زاییده جنگ داخلی، آشفتگی اقتصادی، درگیری‌های قومی، و بحران‌‌های زیست محیطی اند. این شهرک‌ها مملوند از کارگرانی بی کار که از لیما به این منطقه کوچ کرده‌اند ، و همچنین کشاورزانی که از آند به آنجا آمده‌اند که اکثریت آنان را نسل بومیان آمریکایی تشکیل می‌دهد. بسیاری از این زاغه‌ها در دهه هفتاد به وجود آمده‌اند (۱). در سال ۲۰۰۲ ، یکی از این زاغه‌ها به نام “ونتانیلا”، محل زندگی حدود هفتاد هزار نفر بود، بدون بهره بردن ازهرگونه امکانات اولیه رفاهی چون لوله کشی، برق، راه‌های آسفالت شده و هر گونه زیربنای اساسی دیگری برای زندگی این جمعیت. برای جا به جا کردن تپه‌ای در منظره پیرامون این شهر که چیزی به جز صحرا نیست، “فرانسیس آلیس”، به هر یک از ۵۰۰ داوطلبی که از ونتانیلا به آنجا آمده بودند، بیلی داده و از آنها خواسته بود تا شانه به شانه یکدیگر، از پایین تپه کار خود را آغاز کرده و شن‌ها را به نوک آن منتقل کنند. یا به گفته خود آلیس در مصاحبه‌اش با مجله “آرت فوروم”: “این شانه انسانی توانست مقدار زیادی شن را جابجا کند، بدین گونه که تپه شنی ششصد فوتی را، ۱۰ سانتیمتر از جای خود حرکت داد” (۲). این ترکیب مبهم شاعرانه همراه با دستورعملی دقیق، هسته اصلی روش داستانسرایانه پرداختن به هنر فرانسیس آلیس را تشکیل می دهد.

بیشتر پرو‍ژه‌های آلیس، به جای آراییدن و پرداختن به شیی به خصوص، قرار است چیزی مانند یک شایعه، یک داستان یا حتی یک اسطوره را در منظره اطراف، از خود به جای بگذارند. در اثری به نام “شایعه”، آلیس به شهری در مکزیک رفته و داستانی ساختگی را درباره مردی که در هتلی مفقود شده، برای هر کس که می توانست، تعریف کرد. این شایعه به سرعت در شهر پخش شد. البته زمانی که پلیس شروع به تهیه گزارشی در این باره کرد- شیی (اثری) همراه به وجود آمد- آلیس به دخالت خود در این اثر پایان داد. در اثری با عنوان “خط سبز(گاهی انجام کاری سیاسی می تواند شاعرانه باشد، و گاهی انجام کاری شاعرانه می تواند سیاسی شود)”- اثر ۱۹۹۷- او تصادفا قوطی حاوی رنگ سبزی را سوراخ کرده و روی نخستین خط مرزی اسرائیل و فلسطین- که اکنون دیگر محو شده- که پس از جنگ اعراب با اسرائیل در سال ۱۹۴۸ رسم شده بود، شروع به پیاده‌روی کرد.

آلیس اهل بلژیک و ساکن مکزیکو است. برای او که زیاد به سفر می رود، آزادی جابجایی، یکی از مهم‌ترین اجزای تشکیل دهنده آثار هنری او به شمار می رود. البته، مسیر فعالیت او- که به وسیله منابع مالی و محدودیت‌های قانونی پس از ۱۱ سپتامبر تعیین شده اند- تضاد شدیدی با تبعید اجباری ومهاجرت ناخواسته دارد. چیزی که در پرو‍ژه “هنگامی که ایمان کوه‌ها را تکان می دهد” برایم جالب است، خطی است که کارگران محروم آلیس در شن‌ها رسم کرده اند. جایی هم من را به یاد خطی می اندازد که در “۱۶۰ سانتیمتر خط، خالکوبی شده روی بدن ۴ نفر”، اثر “سانتیاگو سیرا” (۲۰۰۰) دیده بودم. بر خلاف استرتژی‌های هنر اجتماعی متعهد، هدف آثار سیرا این نیست که مخاطبین را به یک درک متقابل اجتماعی و مبهم جلب کند (۳). بلکه مخاطبین را به شدت تحریک می کند تا سیستم‌های بهره‌برداری و استثماری اقتصادی، اجتماعی و نشانگرانه‌ای که خودشان- و همچنین من و شما- در آنها شرکت می کنند، را بشناسند.


فرانسیس آلیس، “هنگامی که ایمان کوه‌ها را تکان می دهد”، ۲۰۰۲، ونتانیلا، پرو

به محض ورود به تالاری بزرگ در نمایشگاه سیرا، در سال ۲۰۰۰، گالری ایس(Ace Gallery)، نیویورک، به چند جعبه کارتونی خالی برخوردم که ظاهرا برای حمل و نقل دریایی استفاده می شوند. جعبه‌هایی متنوع که یادآور سبک هنر مینیمالیستی، به خصوص آثار “دونالد جاد” بودند. اما قبل از اینکه بتوانم این شباهت تاریخی هنری را از ذهنم دور کنم، پشت گردنم شروع به خاریدن کرد. چیزی که مشخص بود این بود که من در این مکان تنها نبودم. با وجود اینکه اینطور به نظر می‌آمد. تا اینکه بدون شنیدن صدا یا دیدن نشانه‌ای متوجه شدم که در جعبه‌ها افرادی پنهان شده‌اند. عنوانی که سیرا بر این اثر نهاده است به خوبی ماجرا را خلاصه می‌کند: “افرادی که برای پنهان شدن در جعبه‌های کارتونی مزد گرفته‌اند”. هنگام خروج از سرپرست نمایشگاه اطلاعات بیشتری خواستم. به گفته او سیرا از چندین مهاجر بی‌کار دروضعیت‌های مالی متفاوت درخواست کرده بود تا در ازای دریافت مقداری پول، برای مدتی در این جعبه‌های مقوایی پنهان شوند. بعضی از آنها این پیشنهاد را پذیرفتند و عده‌ای دیگر این کار را در شان خود ندانسته و از این کار امتناع کردند. بنابرین در هر لحظه فقط حدود نیمی از جعبه‌ها به وسیله این افراد اشغال می‌شد. اطلاعات، داستان‌ها و شایعات همیشه بی‌اساس‌ و غیر قابل اعتمادا‌ند. هرچقدر که دست داشتن من در نظام‌های استثماری غیرعمدی است، با این حال بیشتر به گونه‌ای است تشبیهی و کاملا واقعی تا اینکه عمیقا درک شود.


سانتیاگو سیرا،”افرادی که برای پنهان شدن در جعبه‌های کارتونی مزد گرفته‌اند”، ۲۰۰۰، ایس گالری نیویورک

ممکن است که در پاسخ به خصومت‌ها و مطلق‌گرایی‌های نبرد سیاسی- از جنگ بین گروه چریکی “راه درخشان” و دولت پرو گرفته تا به اصطلاح “برخورد تمدن‌ها” پس از واقعه ۱۱ سپتامبر، حدودا شش ماه پیش از بازگشایی بینال لیما، (پروژه “هنگامی که ایمان کوه‌ها را جابجا می‌کند” به این مناسبت و به سفارش این بینال خلق شده بود)- چیزی که در این اثر آلیس جلب توجه می‌کند، این موضوع است که خطی که در روی شن‌ها باقی مانده، خطی است در حال تغییر، و تاثیر گرفته از نیروهای محیطی و انسانی. به این منظور شاید بازدید مکان این اثر، آن گونه که محققین، متولیان و جهانگردان هنری، “اسکله حلزونی” اثر “رابرت اسمیتسن” (این اثر نیز تحت تاثیر شرایط محیطی و انسانی-اجتماعی خاص خود خلق شده بود) را مورد بازدید قرار داده‌اند، کار جالبی باشد. به خصوص اینکه “اسکله حلزونی” با ساخته شدن حوضچه‌های تبخیر خورشیدی که آب‌های پیرامون آن را خشک می‌کنند، و همچنین پروژه پیشنهادی حفر چندین چاه نفت که دید و منظره اطراف اسکله را به خطر می‌اندازد، تهدید می‌شود (۴). به بیانی دیگر، آن جهان هنری سازمان یافته‌ای که اسمیتسن و دیگر هنرمندان محیطی با رفتن به قلب آمریکای غربی، تلاش در فرار از آن داشته‌اند، اکنون پایش به آنجا نیز باز شده و با خود شرکت‌های چند ملیتی و بوم شناسی جهانی را نیز به همراه آورده است.


رابرت اسمیتسن،”اسکله حلزونی”، ۱۹۷۰، دریاچه بزرگ نمک، یوتا

بسیاری از هنرمندان، طراحان و معماران به این مناطق اعزام می‌شوند تا آثاری را با همخوانی با طبیعت اطراف به وجود آورند (یکی از مشهورترین نمونه‌ها موزه “گوگنهایم” در شهر بیلبائو، اثر “فرانک گه ری” است)، ولی آلیس منظره اطراف را به تمثیلی منطقه‌ای، جهانی، و- چیزی که می‌تواند از هر دوی اینها تاثیرگذارتر باشد- اقلیمی تبدیل می‌کند. او در مصاحبه‌اش با “آرت فوروم” می‌گوید: “من با ‘هنگامی که ایمان کوه‌ها را جا به جا می‌کند’ تلاش می‌کنم تا هنر زمینی را از رومانتیسیزم خالی کنم. ما در اینجا تلاش کرده‌ایم تا هنری زمینی را برای کسانی که زمین ندارند، خلق کنیم و با کمک صدها نفر و بیلهایشان، تمثیلی اجتماعی را به وجود آوریم” (۵). کار و کارگران در نبرد با عناصر‌اند – عناصری که هیچوقت کاملا طبیعی نیستند- چه اقتصادی باشند چه محیطی. پس تصادفی نیست که کلمات “اکونومی (Economy)” و “اکولوژی (Ecology)” هردو از ریشه یونانی کلمه “oikos” به معنای “خانه” گرفته شده‌اند.


سانتیاگو سیرا، “۱۶۰ سانتیمتر خط، خالکوبی شده روی بدن ۴ نفر”، سال ۲۰۰۰

۲- شعر

در دنیایی که یکی از بنیادی‌ترین استراتژی‌های ایدئولوژی‌های حاکم، طبیعی جلوه دادن آنهاست، هنر ابسورد یا پوج‌گرایانه می‌تواند در نوع خود وجهی انتقادی داشته باشد. والتر بنیامین در “ریشه های تئاتر تراژیک آلمان” (۶) چنین می نویسد: “تمثیل‌ها در قلمرو افکار، همانند ویرانه‌ها در دنیای چیزهایند.”

تمثیل‌ها برای نمایان شدن نیاز به زمان دارند. ولی زمان همیشه بوی مرگ می دهد-‌ این هم توضیحی است به زبان تحلیلی والتر بنیامین درباره دوره باروک آلمان. مشکل تمثیل در این است که بدون بعد زمانی و تاریخی خود، می تواند به راحتی تبدیل به اسطوره شود. علاقه بنیامین به سوق دادن تمثیل به سوی مرگ و ویرانه از این جا سرچشمه می گیرد.

مک‌کنزی وارک در پیامی در بلاگ “ورسو” در باره پدیده جنبش نوپای (در آن زمان) اشغال وال استریت چنین می‌نویسد: “این جنبش با اشغال میدانی کوچک در نزدیکی منطقه‌ اقتصادی وال استریت، این مکان را به چیزی شبیه تمثیل مبدل می‌کند” (۷). وارک با معادل شمردن تمثیل با آبستره ادامه می‌دهد، ولی با در نظر گرفتن این گفته بنیامین که تمثیل‌ها عمیقا پدیده‌های زمانی‌اند، چنین چیزی صحت نخواهد داشت. وارک سپس این جنبش را به نماد‌هایی تشبیه می‌کند که مطمئنا با تمثیل‌ها یکسان نیستند (۸). همانگونه که “پل دو مان” در “مبحث زمان‌مندی” خود به کسانی مانند ما که در دوران شالوده‌شکنی (deconstruction) اواخر دهه ۸۰ رشد پیدا کرده بودند، آموخته بود. در عوض، شاید منظور وارک این باشد: “شاعرانه، شاید در زبان انگلیسی هیچ کلمه‌ای تا بدین اندازه مورد سوءتفاهم قرار نگرفته باشد”. از زمان یونانی‌ها و رومیان تا طلوع رومانتیسیزم، شعر از آن دسته مباحثی که شعر را دارای نقشی اجتماعی می شمارند، جدایی ناپذیر بود. از دوران رومانتیسیزم به بعد- اینجا منظور سنتی اروپایی/آمریکایی است- “شاعرانه” معنای کاملا متضادی را داشته است. این شرایط تاریخی- کلا تمام زیبایی شناسیها نتیجه یک دوره تاریخی به خصوص اند، حتی خود مفهوم زیبایی شناسی هم همینطور- به وسیله وسواس آوان‌گارد قرن بیستم در مورد استفاده از هنر و زبان بی- وسیله، تائید شده است. هر چیز دیگری مبتذل است، و …

ولی چیزی که شالوده‌شکنی (deconstruction) به ما آموخت این بود که تمام متن‌ها، ساختاری سخنورانه دارند –چه پیش از دوره رومانتیک و چه پس از آن. این دید در آن واحد هم نعمت است هم مصیبت – نعمتی است از آن جهت که روشی دقیق برای تحلیل تضادهای درونی و بنا بر این اختیار ذاتا خود بر انداز هر متنی را که معنایی فراتر از یک نوشته دارد، به دست می‌دهد و مصیبتی است زیرا وقتی که به اظهار نظرهای کسی چون “گلن بک” نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم که نمایش سخنورانه و مسخره‌ای بیش نیست و این که خود بک نیز این موضوع را می‌داند (۹). این معنایی است که سخنورانه در گذشته می‌داده است. و این مربوط به چیزی است که جنبش اشغال وال استریت به خوبی انجام می‌دهد: در ایدئولوژی و روش‌های سازمانی خود، اختیاری خود مایوسانه به وجود می‌آورد. نشان از سرخوردگی دارد. اجرای سخنورانه ‌ای با حالتی خودآگاهانه که در عین حال به طور مرگ‌‌‌‌‌آسایی جدی است را آشکار می‌کند. باورش بر این است که بدن‌ها نشانه‌هایی مادی‌اند. یا به بیانی دیگر، می‌تواند نوعی شعر باشد.

مردم با شاعرانگی بی صبر می‌شوند. من یک شاعرم و با شاعرانگی بی‌صبر می‌شوم، همانطوری که به خاطر موشکافی استدلالی بی پایان شالوده‌شکنی (deconstruction) از آن بی صبر شده‌ام. در اینجا شاید که من یک فوکودین (طرف‌دار میشل فوکو) اصلاح شده باشم، زیرا تنها چیزی که برای خصوصی سازی باقی مانده است، بدن‌هایمان‌ است. حالا اگر پاسخ نیروهای پلیس به اردوگاه‌های جنبش اشغال وال استریت چیزی را ثابت می‌کند، این است که در زیر نقاب نیروی ملایم، زرادخانه‌ نیرومند پلیس پنهان شده است، که از ۱۱ سپتامبر به بعد و با سرمایه گذاری‌های فراوان آماده وارد شدن به صحنه است، حتی اگر با دستپاچگی باشد. نحوه تبعیت کردن و حکومت شدن بر ما اکنون به شدت شخصی و خصوصی شده است، و این موضوعی است که “فوکو” و فمینیست‌های موج دوم همزمان با یکدیگر دریافتند. شعار “ما ۹۹% ایم” تلاشی است برای گریز از این فردیت زیر ذره‌بین قرار گرفته، یا به بیانی دیگر و به گفته گروه آنارشیست تیکن (Tiqqun): “زیر فرمان قدرت مطلق چیزی به نام ‘هویت انقلابی’ وجود ندارد، در عوض بی- هویتی و خیانت به فرمان‌هایی که “آنها” بر ما تحمیل می‌کنند، انقلابی است (۱۰). جنبش اشغال وال استریت با این گمنامی در میان تفکر چپ، یعنی در میان جنبش‌های اجتماعی مردمی و مبارزه سیاسی با تمایلات هویتی، مجادلات بسیاری را به وجود آورده است، بحث‌هایی که به احتمال زیاد راه حلی ندارند. ولی تمام کسانی که در طول دو ماهی که جنبش اشغال وال استریت در پارک “زوکوتی” حضور داشت، به آنجا رفته بودند، می‌توانستند تنوع را در جمعیت تظاهر کننده مشاهده کنند، حتی با وجود این که خود اردوها تحت فشارهای اجتماعی، فرهنگی و طبقاتی شدیدی قرار داشتند، تا به آنجا که بعضی از رهبران این جنبش، از شهردار نیویورک بلومبرگ و تخلیه خشونت آمیز و ناگهانی پارک توسط او، خشنود بودند.

در حالی که بعضی‌ها ممکن است اعتقاد داشته باشند که تلقین سیاسی از طریق حکومت و دستگاه‌های وابسته به آن اتفاق می‌افتد، بعضی دیگر فکر می‌کنند که این تلقین از طرف رسانه‌های گروهی و وابسته به شرکت‌های بزرگ صورت می‌گیرد. روشن است که چیزی که از ما ربوده شده است، افکار ما نیست، بلکه امیال ما به سرقت رفته‌اند. صنعت خدمات به گونه‌ای به جذب امیال وابسته است که یک اقتصاد صنعتی با لیستی از اجناس برای خریداری شدن، هرگز نبوده است. به این دلیل است که طراحی بر ساخت و تولید ارجحیت پیدا می‌کند (یا ساخت آن را به سازنده‌ای سفارش می‌دهد)، و تاثیر متقابل (interactivity) از محتوا سبقت می‌‌گیرد (به خصوص در رسانه‌های دیجیتالی، البته در فرهنگ مصرفی سنتی هم همینطور) (۱۱). ایراد در اینجا است که این پیشرفت‌ها زیر نقاب تاثیر متقابل (interactivity)، حق انتخاب و امیال هدایت شده پنهان خواهند شد. با وجود اینکه موضوع نا‌امید کننده است، ولی چنین نیست. در این ماجرا گونه‌ای بی‌هدفی، هرزگردی و حکمتی خلاق نهفته است که حتی کاراترین سیستمها هم نمی‌توانند آنرا محاسبه کنند یا که آنرا در خود جای دهند. جنبش اشغال وال استریت از چیزی که در مجله ضد ابر شرکتی (anti-corporate) ادباسترز (Adbusters) که هرگز سفارش آگهی نمی‌پذیرد، چاپ شده بود و به تبلیغی شباهت داشت آغاز شد. با مشخص نکردن دقیق موضوع مناظره و گفتگو، این جنبش به مردم این اجازه را داده است تا میل و امیال خود را با خود به داخل آن بیاورند. در اینجا نیز چیزی شاعرانه وجود دارد.

قرار دادن داستانی در منظره، قابلیت این را دارد که تغییری به وجود آورد، و این تغییر می‌تواند تا بدانجا باشد که داستان به شعری شبیه گردد. به تاثیر واضحی فکر کنید که “ولید راد” با فیلم‌های مستند تصوری و تخیلی خود درباره جنگ‌های داخلی لبنان، بر فعالیت‌های هنری دهه پیش گذاشته است. تمثیلی که به وسیله جنبش اشغال وال استریت بیان می‌شود، با وجود این که گذشته آن موضوع مهمی برای حفظ شدن در تاریخ است، هنوز نمایان نشده است. تمثیل در ساختار آن، ترکیبی است از انتقاد و آرزو. من می‌خواهم که تقابل فیزیکی من بر خلاف تقابل‌های فکری و اعتقادی من، یک پارچه و یک‌دست باشد. من به شعر طراحی شده بی‌اعتمادم زیرا همیشه چیزی برای فروش دارد، با وجود اینکه شعر خودش چیزی را نمی فروشد.


استیو لامبرت و اندی بیچلبام (یس من)، “یک جشن”، ۲۰۰۸. نسخه تقلبی روزنامه نیویورک تایمز. این نشریه با همکاری سی نویسنده (جز دو نویسنده اصلی)، پنجاه مشاور، حدود ۲۰۰ داوطلب برای پخش، گروه‌های CODEPINK،May First/People Link، Evil Twin، Improve Everywhere و Not An Alternative منتشر شده بود.

۳- فضای عمومی

یکی از دیگر از آثار هنری مورد علاقه من نیز داستانی را در منظره‌ای روایت می‌کند. صبح روز ۱۲ نوامبر ۲۰۰۸، در میان عابران شهرهای مختلف آمریکا، ۸۰۰۰۰ نسخه رایگان شماره ویژه روزنامه نیویورک تایمز با تیتر “جنگ عراق تمام شد”، پخش شد- البته تاریخ روزنامه ۴ جولای ۲۰۰۹ چاپ شده بود. این روزنامه شامل ۱۴ صفحه بود و شعار معروف همیشگی بانوی خاکستری (تمام اخباری که مناسب چاپ شدن است) به شعار (تمام اخباری که ما آرزوی چاپ کردنش را داریم) تبدیل شده بود. این روزنامه از هر جهت مشابه نسخه اصلی بود: نحوه صفحه‌ارایی، حروف چاپی و آگهی‌های بازرگانی. در بخشهای مختلف این روزنامه مقالاتی با نام‌های “ملی شدن نفت به نفع تلاش‌هایی برای مبارزه با تغییرات جوی (climate change)” (12) روی صفحه اول، “لایحه بیمه درمانی ملی تصویب شد” (۱۳) در بخش اخبار داخلی و “شبکه راه‌های مخصوص دوچرخه نیویورک به شدت گسترش می‌یابد” (۱۴) در بخش نیویورک این روزنامه چاپ شده‌اند. آگهی‌هایی که با دقت فراوان از روی نسخه اصلی نیویورک تایمز کپی‌برداری شده بودند: تبلیغاتی چون آگهی “شرکت الماس دبیرز (De Beers)”، “بانک اچ.اس.بی.سی (HSBC)”، شرکت نفتی اکسون موبایل (Exxon Mobile)” که با تغییراتی در متن چاپ شده بودند. آگهی “دبیرز” بدین صورت بود: “از اکنون تا سال ۲۰۲۶، خریداری یک الماس می‌تواند هزینه ساخت، تجهیز و نگهداری یک عضو مصنوعی را برای کودکی که دستش را در جنگهای خشونت آمیز الماس در این قاره از دست داده است، تامین کند” (۱۵).

روزنامه نیویورک تایمز تقلبی را که به وسیله گروه فعال اجتماعی/سیاسی “یس من (Yes Men)” و با همکاری اشخاص و سازمان‌های دیگر منتشر شده بود، می توان به عنوان یک پروژه هنری عمومی برای عصر اطلاعات و دورنمای رسانه‌ای متعارض آن تلقی کرد. گروه “یس من” در طول یک دهه تا کنون ضد- گفتارهای بسیاری را که گاهی پوچ و بی هدف می نمایانند ولی با تمرکز برهدف خاص تاریخی و خطاب به ابرشرکت‌ها به وجود آمده‌اند را به ذهنیت مغشوش عمومی وارد کرده است. ضد-گفتارهایی که سازمان‌ها و شرکت‌هایی چون “داوکمیکالز (Dow Chemical)”، “سازمان تجارت جهانی”، “شورون (Chevron)” و دیگران را مورد هدف قرار می‌دهد. این ضد-گفتارها معمولا اجرایی‌اند، و بیشتر توجه به واقعیت گروه‌های اجتماعی دارند تا به جنبه‌های معنوی آنها، و بعضی اوقات حضور مردانه طرفداران تبعیض جنسی را نیزبه همراه دارند. در گذشته معنی “مختص به مکان” ریشه داشتن و استقرار در یک مکان بود، اکنون به این معنا‌است که تا چه عمقی ذهن شما تحت تاثیر اطلاعات قرار می‌گیرد. با کمبود روز افزون فضاهای عمومی و در حالی که عمومیت یا همگانی بودن دیگر معنای گذشته خود را از دست داده‌ است، تعریف هنر عمومی کاری بس دشوار خواهد بود. با توجه به تفکرات نانسی فریزر و نقدهای فمینیستی تفکرات جورگن هابرمس درباره قلمرو عمومی، شاید بهتر باشد به این قلمرو به گونه‌ای دیگر نگریست: عموم متعدد، عموم فرعی و ضد عموم (۱۶). در هر حال، فضای عمومی در حال تغییری است که تمایز آن از دورنمای رسانه‌ای مورد اعتراض قرار گرفته را غیر ممکن می‌سازد، و بدین گونه همگانی بودن به عنوان بخشی از نسخه سلب مالکیت دوران اینترنت، تبدیل به چیزی مجازی می‌شود.

فقدان یک پایگاه سیاسی سنتی در جنبش اشغال وال استریت، به طور مستقیم به نقش آن به عنوان یک عملیات رسانه‌ای، یک حرکت و یک شیوع عقیدتی مربوط می شود. این موضوع به هیچ وجه انکار نیاز به اشکال قانونی دیگری از اکتیویسم یا نفی این واقعیت نیست که حضور فیزیکی اشغال وال استریت در پارک زوکوتی، تمایل آن به پر کردن زندانهای شهر نیویورک، و تصاویر اعضای آن را در حال چماق و گاز اشک آورخوردن بود که باعث افزایش شهرت این جنبش شده است. توقع ارائه یک برنامه سیاسی هماهنگ و منظم از این جنبش، بی توجهی به تخیل سیاسی و سرخوردگی از اقتصاد را که در آمریکا به میزان فراوانی وجود دارد را با خود به همراه دارد. نوعی دیگر از سیاستهای شیوع پیدا کننده (ویروسی) و دموکراسی رادیکال شراکتی را ارائه می دهد. به بیانی دیگر همان گونه که گلن گرینوالد و دیگران توضیح داده اند، تظاهرکنندگان جز اعمال و اجرای قانون به خصوص در مورد فعالیت‌های اقتصادی چیز دیگری نمی خواهند (۱۷). کسانی که جنبش اشغال وال استریت را معادل چپ حزب تی پارتی می شناسند، می توانند چند بیلیونر را به عنوان حامی خود انتخاب کرده، و برای تبلیغ شروع به انتشار نشریه خبری موثری کنند و کاندیداهای خود را انتخاب نمایند.


دیوید همونز، “کنسرتوی سیاه و آبی”، ۲۰۰۲، تصویرچیدمان و هنرمند.

شاید ده یا حتی پنج سال پیش چنین چیزی را نمی گفتم، ولی به رسمیت شناختن تخیل به عنوان یک نیروی اجتماعی و سیاسی برای شکل دهی واقعیت، بسیار مهم است. ما باید به این که خلاقیت فطری و رابطه مستقیمش با امیال، و این که تا چه حد به وسیله تولیدات صنعت فرهنگی (که شامل بخشهایی ازجهان هنر نیز می شوند)، مورد تهدید قرار می گیرد، اقرار کنیم. هنگامی که در مقابل آخرین فیلم‌های پرفروش هالیوودی، جدیدترین آهنگ کیتی پری یا نقاشی‌های تک نقطه ای دمیان هرست قرار می گیریم، رقابت به چیزی سخت ومشکل تبدیل می شود.
البته، اتفاق می افتد: ما فرهنگ می سازیم، و صنعت فرهنگ همانگونه که ما در آن غوطه می‌خوریم، در ما غوطه می‌خورد. بنا به گزارشی از اولین روزهای آغاز جنبش اشغال وال استریت، “فعالیت‌های هنری” عامل اصلی شروع جنبش محسوب می شدند: تمرینات یوگا، شعرخوانی و … شاید یکی از اولی فعالیت‌های جنبش که شامل شعرخوانی و اجرای موسیقی در نزدیکی اداره بورس نیویورک بود، به وسیله یک کمیته هنری و فرهنگی تدارک دیده شده بود (۱۸). این رویداد روز اول سپتامبر ۲۰۱۱، یعنی حدودا هفده روز پیش از آغاز راه پیمایی اصلی اتفاق افتاد. در این رویداد حدودا دوازده نفر حضور داشتند (که البته اکثریت آنان دستگیر شدند) (۱۹) و موضوعاتی چون حذف بدهی دانشجویی، حق تجمع و آزادی بیان را مورد بحث و گفتگو قرار دادند. به بیانی دیگر، صحنه ای برای جنبش به وجود آمده بود.

“هنگامی که ایمان کوه‌ها را تکان می دهد” اثر آلیس، روزنامه نیویورک تایمز تقلبی گروه یس من (Yes Men) و سازمان‌های وابسته چون کدپینک (CODEPINK)، و جنبش اشغال وال استریت، به عنوان شکلی از هنر عمومی و نوعی مجسمه اجتماعی، هر کدام به نوعی انتقاد را با حس امیدی متداوم، گسترش یابنده و اجرایی ترکیب می کنند. پرو‍ژه‌‌هایی از این قبیل نشانگر عمومی بودن هر گونه هنر‌اند، حتی اگر این هنر، هنر عمومی (public art) نباشد. با خصوصی شدن هرچه بیشتر زندگی روزمره، چه به تنهایی یا به همراهی، تصور این که جمعیتی برای دیدن اثری هنری همگانی در مکانی عمومی جمع شوند، چیزی منسوخ شده است یا این که چیزی جز یک رویا نمی تواند باشد. همراه با مورد تهدید قرار گرفتن اصل اول قانون اساسی آمریکا مبنی بر آزادی تجمع آرام و صلح آمیز، تغییراتی در چگونگی برداشت از حوزه عمومی در حال رخ دادن است. همگان در همه جا حضور دارد با وجود اینکه مکان‌های تجمعش از او گرفته شده اند (به خصوص در دمکراسی‌های غربی). هر روز بیشتر از دیروز، جمعیت‌های تازه ای بر پا می خیزند، گروهی که قبلا وادار به سکوت شده بوده است، مجال سخن گفتن به دست می آورد. سخن گفتنی که معمولا بیشتر حالتی فرهنگی و همچنین- به گونه ای سنتی- سیاسی به خود می گیرد. این قسمتی از سیاست‌های تخیل است.

نقد شرایط کنونی، تصور واقعیت‌های دیگر، و روش‌های دسته جمعی و پایدار، به نظر راه های مناسبی برای فعالیت‌های کنونی هنری، سیاسی، و آموزشی به شمار می آیند. در عین حال، برای یافتن تضادهای درونی، لازم است به آزمودن و خودآزمایی ادامه داد: در نقد (به عنوان مثال، همدستی ما با قدرت، زمانی که روبرویش قرار می گیریم)، در امید (یاسی که در هر امیدی است، غصه ای که هر شادی به همراه خود دارد)، و در این که فعالیت‌های ما تا چه میزان تداوم خواهند یافت و این که تا چه حدی می توانند به جای تلقی جامعه با عنوان محرومیت، تشکل‌های اجتماعی جدید را به حرکت وادار کنند. تمام راه حل ها و مکان ها، موقتی خواهند بود. همگان مدام در حال شکل گیری‌اند، و نبرد آنها با کسانی که سعی در تسلط یافتن بر ایشان را دارند، در محدوده تکنولوژی و همچنین قلمرویی ادامه دارد. این بخشی از سیاست گسترشی است، جایی که هنر و شعر همیشه نقش خود را ایفا کرده‌اند.

۱ With their complex, precarious, and improvisational approach to architecture and infrastructure, as well as their alternative economies, shantytowns around the world are increasingly being studied by urban geographers, social theorists, and architectural scholars alike. Some see these communities as creative in their employment of recycled materials, sustainable practices, and new modes of social relations, while others—and here I’m thinking specifically of Mike Davis’s Planet of Slums (London: Verso, 2006)—view these expanding metropolises of the poor as excrescences of global neoliberalism and creative mostly in the unimaginable systems of brutality and exploitation existing within them.

۲ Saul Anton, “A Thousand Words: Francis Alÿs Talks about When Faith Moves Mountains,” Artforum Vol. 10, No. 40 (Summer 2002): 146–۱۴۷.

۳ Claire Bishop similarly contrasts Bourriaud and Sierra in her influential essay “Antagonism and Relational Aesthetics,” October 110 (Fall 2004): 51–۷۹.

۴ See →.

۵ Saul Anton, “A Thousand Words,” ibid.

۶ Walter Benjamin, The Origin of German Tragic Drama, trans. John Osborne (London: Verso, 1977), 178.

۷ McKenzie Wark, “How to Occupy an Abstraction,” Verso blog, October 3, 2011. See →.

۸ Paul De Man, “The Rhetoric of Temporality,” in Blindness and Insight: Essays in the Rhetoric of Contemporary Criticism, trans. Wlad Godzich (Minneapolis: University of Minnesota Press, 1983), 187–۲۲۸.

۹ Glenn Beck is an American conservative, television network producer, political commentator, and host of the radio talk show the Glenn Beck Program in the United States.

۱۰ Tiqqun, This Is Not a Program, trans. Joshua David Jordan (Los Angeles: Semiotext(e), 2011).

۱۱ Design has become less about objects and more about funneling people toward experiences. In this process, data-mining and the designed environment will become fused to shape people’s movements through space in a way that will make architecture’s historically predominant role in doing this seem feeble in comparison.

۱۲ Steve Lambert and Andy Bichlbaum, A Celebration, 2008. Quoted from page A1 of the publication.

۱۳ Ibid., A7.

۱۴ Ibid., A12.

۱۵ Ibid., A2.

۱۶ Nancy Fraser, “Rethinking the Public Sphere: A Contribution to the Critique of Actually Existing Democracy,” Habermas and the Public Sphere, ed. Craig Calhoun (Cambridge, MA: MIT Press, 1993), 109–۱۴۲.

۱۷ Glenn Greenwald, “Immunity and Impunity in Elite America: How the Legal System Was Deep-Sixed and Occupy Wall Street Swept the Land,” TomDispatch.com, October 25, 2011. See →.

۱۸ Sean Captain, “The Inside Story of Occupy Wall Street,” FastCompany.com, October 7, 2011. See →.

۱۹ Ibid.