جای دیگر خیالی

مدیا فرزین

منبع: بدون

ترجمه این مقاله برای چاپ در فراایران تنظیم و ویرایش شده است
در پسِ تلالو گالریهای جدید هنر اسلامی موزه متروپولیتن، گالری کوچکی نمایشگاهی مختصر از «هنرامروز ایرانی» را به تماشا گذاشته شده است.

هیچ شدن شاعرِ پرویز تناولی، با تمام شکوهِ نمادِ مردانگی بر دایره‌ی ستارگان تابناک نامهایی آشنا سایه افکنده است‌‌‌‌: بانوان بزرگ grand damesشیرین نشاط و منیر فرمانفرمائیان ، ستارگانی در حال طلوع چون علی بنی‌صدر و افروز عمیقی و وای.ضد. کامی، نقاشی با آوازه‌ و بی‌هیاهو. تمام کارها در دو دهه‌ی گذشته آفریده شده‌اند، و چنین می‌نماید که این تنها وجه مشترک آنهاست؛ هر اثر رسانه، مضمون و سبکی متفاوت دارد. هنرمندان نه در گفت‌وشنود‌های نسلی یکدیگر سهیم هستند و نه بر خلاف نام مجموعه «هنر اسلامی» موزه، در ایما و اشاره‌های دینی‌شان. اما نکته‌ی مشترک مهمتری که در کارهای این هنرمندانِ دیده می‌شود رابطه‌شان با سرزمینی است که تاریخ و سنت‌هایش را موضوع کار خود کرده‌اند.

تناولی، یکی از شخصیت‌های اصلی هنر ایران از دهه‌ی چهل، با فروش رکوردشکن مجسمه‌ی برنزی یادواره‌ای‌اش در حراجی ۱۳۸۷ کریستیز دوبی (با قیمت ۸/۲ میلیون دلار) آوازه‌ی جهانی یافت؛ او بیشتر دهه شصت را در ونکوور زندگی کرد. فرمانفرمائیان که نخستین بار در سالهای ۶۰ میلادی به نیویورک مهاجرت کرد، از همان زمان میان قاره‌ها در رفت‌وآمد بوده است (و در دهه‌ی گذشته، به دنبال کشف دوباره‌ی کارهایش از سوی بازارهای هنری تازه‌ی خاورمیانه حضور بین المللی‌اش بیشتر شده است). کامی، بنی‌صدر، عمیقی و نشاط همه در نیویورک زندگی و کار می‌کنند. نشاط در دهه اخیر مهمترین نماینده‌ی چیزی است که می‌توانیم جای دگر خیالی Imaginary Elsewhere بنامیم. کارهایش در نمایشگاه “بی مرز” سال ۱۳۸۵ موزه هنر مدرن نیویورک جایگاهی کانونی داشتند. این نمایشگاه گام بزرگی در جهت گردآوری تاریخ هنر امروز خاورمیانه بود. “انجمن آسیا”Asia Society ، که اکنون در حال برنامه‌ریزی نمایشگاهِ بزرگی از هنر نو و امروز ایران است، این پروژه‌ را با دو سخنرانی از تناولی و فرمانفرمائیان بازگشایی کرد.


پرویز تناولی، هیچ

نمایش‌هایی از این دست شاید اثر چندانی در تفکر انتقادی ما در باره‌ی هنر خاورمیانه نداشته باشند، واکنش‌های اصلی معمولاً از سه گونه است: مطبوعات هنری باخترزمینی که با تعریف‌های سطحی و مؤدب حضور نمایشگاه را اعلام می‌کنند، موجهایی از حسد و/یا دلزدگی در میان هنرمندانی که در آنها شرکت داده نشده‌اند، و ستایش کوته‌بینانه آنهایی که در آنها شرکت داده شده‌اند. اما این نمایشها و کاتالوگ‌های تر تمیزشان در درازمدت نگارنده‌های تاریخ هنر ما هستند. از موزه‌های تازه‌ی خلیج، مجله‌های پردل‌وجرئت، و تک‌نگاره‌های گالرهای خصوصی که بگذریم، نهادهایی مانند مت Metو موما MoMa، از امتیازهای نهادی بهره‌مند هستند ک به این زودی‌ها از دست نخواهد رفت. آنها اشرافیت دنیای هنر هستند: موقر، کهنه، محافظه‌کار و بی‌نهایت مشروع. سرمایه گذاری‌های مهم این نهادها در نمایشگاههای هنر “غیرغربی” ، تصویری به بیننده می‌دهد که آن آشفتگی طبقاتی، تحصیلی و تنگنا‌های خاصِ زندگی در دگرجایی diaspora فرهنگی از آن بیرون گذاشته شده است.

به عکس، بیایید نمایشگاه “مدرنیسم و عراق” سال ۱۳۸۸ را در نظر بگیریم . نمایشگاهی بود از نقاشی، مجسمه، و ویدئو، که از سوی دانشگاه کلمبیا به دست دو تاریخ‌دان هنر باستانی و نوین عراق به دقت گردآوری و به تماشا گذاشته شده بود. کارهای به نمایش گذاشته شده، عجیب، زنده و گاه افتضاح بودند؛ به هر حال علاقه‌ای به توضیح خود برای بیننده نداشتند. از مضامین محلی و تبارهای آموزشی سخن می‌گفتند. برخی از هنرمندان هنوز در عراق بودند، اما کمتر اثری بود که می‌توانست به آن شیوه‌ی هنرمندان در مت، نقش نماینده‌ی دگرجایی را به عهده بگیرد؛ به این دلیل ساده که کارها بی‌اندازه درونگرا بودند. با وجود قهرمانانه بودنِ “مدرنیسم و عراق”، این نمایشگاه بدون برجا گذاشتن هیچ خطی، از دید کنار رفت و از آن زمان تنها شمار کمی از هنرمندانش به گالریهای نیویورک یا مجموعه‌های موزه‌ها راه یافتند. برای آنکه هنرمندی راه خود را به موزه‌ای بگشاید، کارش باید کارکردی سفیرمآبانه داشته باشد و بازنمایی چیزهایی باشد که در جای دیگر روی می‌دهد ـ مثلا منطقه‌ای که با حروف زرین بر سر دَرِ گالری مت تعیین شده “سرزمینهای عرب، ترکیه، ایران، آسیای مرکزی و دیرتر افریقای جنوبی” (مهرانه فقط آن را اسلامی ننامید).


شیرین نشاط، زنان الله، راه درون، راه برون ۱۳۷۳

برای خواننده‌ی مجله بدون این وضعیت آشنایی است. جوهر زیادی صرف کرده‌ایم برای نقد مشکلاتِ بازنمایی تفاوت (یا… هر چیزی) در موزه. ما عاشق قر زدن در باره‌ی گودالها و بن‌بست‌های این جاده که با نیت‌های خوب صاف شده هستیم، آن را استعمارگرایی نو، بازاریابی قومی، پست‌مدرنیسم یا جهان‌گرایی یا دورگه‌گرایی، (هنر) شیک ـ قومی ـ بورژوایی، فرصت‌طلبی نامیده‌ایم. این سیستم ارزشی را به تفکر بازاری حراجی‌ها و گالری‌ها نسبت داده‌ایم. با وجود اعتراضهای مرتب، ظاهرا این توانایی را نداریم که حتی شرایط گفت‌وگو را تغییر دهیم و پویایی‌های پشت‌صحنه جز برای خواص نادیدنی مانده است.

این حقیقت نادیدنی چیزی بیش از فرصت‌طلبی نهادی یا حرفه‌ای است. برای هنرمند دگرجایی شرایط تعلق به جابی دیگر به شکل زبردستانه‌ای به اثر هنری ترجمه شده است. احساس تعلق خودآگاه و در عین حال خودزدودنی است. بر هویت تاکید می‌کند زیرا هرگز بدیهی نیست. چنین هنرمندی نه تنها باید نقطه مرجع خود را بسازد، بلکه با اجتماعی سخن ‌گوید که بی‌اندازه پراکنده است که به آسانی بازشناخته شود. هدف من تاکید بر این نکته است که کار یک هنرمند دگرجایی پیش از هر چیز شرایط دگرجایی خودش را بازنمایی می‌کند. کارش از راه لذت دیدنی (بصری) برآمده از این نماد‌های تعلق آشکار (که برای همه دریافتنی است) نه تنها بر آنچه از دست رفته که بر درد خود هم چیره می‌گردد. کارهنری دگرجایی خواست‌های ژرف بیینده را برای ریشه‌دار بودن، احساس شاعرانه، اهمیت تاریخی و سیاسی ، بیرون می‌آورد و سپس داستان را با تردستیِ شسته‌رفته‌ای گره‌گشایی می‌کند.هم مشکلش را پیش می‌کشد و مطرح می‌کند و هم راه حلش را ارائه می‌دهد، و این خودنگری مدار بسته …همان چیزی است که برای مجموعه‌داران، هنرگردان‌ها و مخاطبان موزه (و نویسندگان کتابهای تاریخ هنر) گیرا و جذاّب است.


افروز عمیقی، باغ ساکن، ۱۳۸۹

موفقیت هنرمند دگرجایی کمتر به موضوع وابسته است که به دریافتنی بودنِ کارش. کار، اگر به راستی قرار باشد دگرجایی باشد نمی‌تواند زیاد پیچیده باشد. تجربه‌ی حسّی که ایجاد می‌کند باید برای همه‌گونه بیننده‌ای دسترس‌پذیر باشد. اشاره به زندگینامه، اخبار روز یا فلسفه‌ی عرفانی همیشه خوب است. تناولی “هیچ” را تقدیس می‌کند، فرمانفرمائیان بیننده را در آیینه‌کاری درهم‌می‌شکند؛ و سایه‌های فانی و زودگذر عمیقی “آشوب زادگاهش را بازنمایی کند.” نشاط، صرفاً به ما یک نماد می‌دهد: زنی چادری و مسلح در حال نماز. عکسهای سیاه و سفیدش، پرتره‌هایی از خودش هستند، هر چند که او نه معمولاً چادر به سر دارد و نه حدسم این است که هنگام نماز تفنگی در کنارش. زنان الله نشاط کمتر نمادی از “درگیری زنان ایرانی در جنگ ایران و عراق” هستند تا بازگویی انتظارات بیننده، در قالبِ کلیشه (یا بهتر است بگوییم ضدکلیشه) جای‌دگرهایی که رازآمیزتر و پر اهمیت تر از اینجا و اکنون پیش‌پاافتاده‌ی ماست. از آن مهمتر کار، آرزوهای هنرمند دگرجایی را ، برای تعلق و اهمیت فرهنگی و سیاسی، به روی صحنه می‌برد.

هدف من به هیچ‌رو این نیست که ایرانیان «واقعی» را از «غربزدگان فرصت طلب» جدا کنم. درست است که هنرمند دگرجایی اغلب می‌خواهد از زادگاهش سخن بگوید و از سرچشمه‌ی دیده‌ها و آفرینندگی‌اش برای بیننده حکایت کند. (به عکسِ شمارِ زیادِ هنرمندان جوانی که، بیرون از سفارت‌های اروپایی در تهران، دوبی و دمشق صف کشیده‌اند و تنها زمانی به شعر زادگاهشان به راحتی بر‌می‌گردند که به امنیت دانشکده‌های هنری در فرنگ دست یافته‌اند.) هنرمند دگرجایی اغلب به این نقش نماینده فرهنگی خود به شدت اعتراض می‌کند، و حتی گاه این امتیاز را به شکل مثبتی موضوع کارش قرار می‌دهد (مانند نمونه ما از کجا می‌آییم ۲۰۰۱-۲۰۰۳ امیلی جاسیر که در آن این هنرمند فلسطینی از پاسپورت امریکایی خود برای گذشتن از مرزهایی سود می‌جوید که بدون آن به رویش بسته بودند). اما سعی این مقاله نهادن بنیان تازه‌ای برای دریافتن جیزی است که آن را کارهنری دگرجایی می‌نامم. هدف من تاکید بر جاذبه‌ی ژرف ما به لذتهایی ذهنی است که ریشه در یک احساسِ تعلق جایگزین دارند.


وای.ضد.کامی، چهره شماره ۵۳، ۱۳۷۲

البته مدت‌هاست که اصطلاحی برای این روند بیمار وجود دارد: فتیش fetish احساس تعلق و دوست داشتن وسواسی چیزها، بت‌سازی. فروید در مقاله‌ی « فتیش‌گرایی” (۱۹۲۷) خود، سازوکاری را توصیف می‌کند که به یاری آن ما خسران را از خود دور کرده و خود را از آسیب‌های آتی با چیزهایی جادویی و طلسم‌گونه محافظت می‌کنیم. فروید نوشت: “علاقه‌ی فرد در نیمه‌راه بازمی‌ایستد. مانند آن است که آخرین نقش و اثرِ پیش از تأثیر ناروال و آسیب‌بخش، در قالبِ علاقه‌ای وسواسی به چیزی بُت‌واره نگاه داشته می‌شود.” مثالی واضح برای من، زندگی‌نامه‌های متعدد زنان خاورمیانه‌ای است که از فاصله‌های سیاسی دیارشان« در تبعید » می‌نویسند. (کتاب مفتون‌کننده‌ی فرمانفرمائیان به نام باغ آیینه، یکی از بهترین نمونه‌های این‌گونه کتاب‌هاست.) اصطلاحی از روان‌شناس کودک، دونالد وینیکات، به نامِ “شئی گذرا” برداشت دیگری از کارهنری دگرجایی می‌دهد: همان توّهم رضایت و خرسندی را تولید می‌کند که مادر (یا سرزمین مادری) اینک غایب در اختیار می‌گذاشت. روان‌شناس سده‌ی نوزدهم، آلفرد بینه، یکی از نخستین کسانی که از اصطلاح “فتیش‌گرایی” در چارچوب جنسی استفاه کرده است میان “عشق به‌هنجار” و “عشق پلاستیکی” تمایز می‌گذارد، دومی بیشتر دربرگیرنده جانسپاری نسبت به شیء بود تا فرد، نسبت به بخش تا کل. “عشقِ آدمِ منحرف و گمراه یک بازی است که در آن شخصیت فرعی پا به میان صحنه می‌گذارد و جای شخصیت اصلی را می‌گیرد.” تجربه از دست دادن، در خاطر شخص به انحراف و گمراهی کشیده می‌شود تا از دست دادن آتی را از فرد دور کند و از راه آنچه فروید “رد و انکار” می‌نامید خشنودی و رضایت بخشد.

تردیدی نیست که “علاقه وسواسی و بت‌گونه به چیزها” معمولاً ناپسند دیده می‌شود. و با این حال چنین باوری یکی از قدرتمندترین نمونه‌های شئی اجتماعی است، فرصتی است برای فرد تا با ارزشهای جمعی به شکلی عمیقاً شخصی رابطه برقرار کند. ویلیام پیتز تاریخ‌نگار یک فهرست موجودی از این‌گونه چیزها به دست می‌دهد: “یک پرچم، یادواره یا نشانه؛ یک طلسم، کیسه‌ای از دارو، یا شئی مقدس؛ یک گوشواره، خالکوبی، دخیل؛ شهر، روستا، یا ملت؛ یک کفش، حلقه‌ای مو یا آلت تناسلی مردانه؛ یک مجسمه جیاکومتی یا شیشه بزرگ دوشامب.” هنرمند دگرجایی ما در رکاب خوبی است. فرآورده‌های بت‌واره‌‌ای، از رد و انکارهای شخصی به عنوان ابزاری برای آفریدن شخصیت‌هایی از تاریخ و تحولات اجتماعی، سود می‌جویند. و بیرون آمدن این حقایق شخصی از راه زبردست و خیالپردازی جمعی سنتی تاریخی برای شئی بت‌گونه است ـ معنای واژه‌ی پرتقالی fètiςio “عمل جادویی” یا “جادوگری” است.

به رسمیت شناختن اینکه جای دیگری که ما در کار هنرمند دگرجایی می‌بینیم حقیقتی کاملا شخصی است، ابعاد ظریفی را که مدتهاست نهان مانده به کارش بازمی‌گرداند. سخن از علاقه وسواسی و بت‌گونه به چیزها گفت‌وشنودهای سربسته‌ی موزه‌های گرانقدر جهانی را به کناری جارو می‌زند. پرویز تناولی به خاطر دیوارهای برنزی خود پرآوازه شد ـ مجسمه‌هایی با وقار و مؤدب از فرهنگی باشکوه و از دست رفته که برای جای‌گرفتن در سرسرای هر شرکتی می‌تواند مناسب باشد. اما تناولی جوان در سالهای آخر دهه‌ی پنجاه میلادی، هم بر ضد آموزش محافظه‌کارانه‌ی هنری خود در ایران و هم درسهای فنی در استودیوهای کارارا سر به شورش برداشت. از سفرهای خود به اروپا و امریکا بازگشت ـ نخستین رویارویی‌اش با جای دیگر و بازنمایی آن ـ ساختن زوجهای آدم‌آهنی‌واری با آهن پاره سرشار از طنز و اشار‌ه‌های جنسی که به فرهنگ عوامانه جنوب شهری نزدیک‌تر یودند تا شأن و مقام یک هنرمند فرنگ رفته. تردیدی نیست که او شایستگی مقام هنری کنونی خود را دارد‌ ـ اما نه به عنوان مجسمه‌ساز پیش‌پاافتاده‌ی برنزهای تزئینی. تناولی رابطه باورهای شخصی و جمعی را زود بازشناخت و برنزهای بزرگ‌اش را باید در رابطه با شمایل‌شکنی بزرگتری فهمید که در کل بدنه‌ی کارش دیده می‌شود.

بُعد اجتماعی اثر هنرمند دگرجایی زمانی به درستی بازشناخته می‌شود که انگیزه آن نیز در نظر گرفته شود: کار هنری، پیش از هر چیز از ناسازگاری خواست‌های فرد برمی‌خیزد. هنر در اینجا باید از روزنامه‌نگاری جدا شود: جای‌دیگری که هنرمند در کارش درگیر آن می‌شود یک مکان جغرافیایی واقعی نیست؛ مکانی خیالی است. معنای سیاسی این کارها کمتر بازنمایی است تا لذتها و خطرهای داستان‌گویی. تلاش آن‌ها برای تبدیل تجربه‌های روزمره شخصی در ساختارهای رازآمیز و عارفانه‌ای است که با خواست‌های جمعی سخن می‌گویند.


منیر فرمانفرمائیان، پرواز دلفین، نمای نزدیک، ۱۳۹۰

“آنها نمی‌توانند خود را بازنمایی کنند؛ باید بازنمایی بشوند.” این نقل قولی است از پیشگفتار کتاب خاورگرایی ادوارد سعید (که خود نقل قولی است افسوس‌آور از مارکس) که پاسخ به آن در اینجا شاید مهم باشد: تنها نه از این رو که اتاق نمایشگاههای زودگذر در مت نزدیک به گالری نقاشیهای خاورگرایی است ـ مردانی با پوست تیره، صحنه‌های آشپزخانه و بازار، گاه ببری در دامان طبیعت. شبح ادوارد سعید را می‌توان به خیال درآورد که دارد این راهروها را می‌پیماید و زیاد مطمئن نیست که از رویدادها چه بسازد. چنین می‌نماید که این نمایشگاههای زودگذر تا به اندازه‌ای دارند راه به آن جابه‌جایی در پویایی قدرت را که مدتها در انتظارش بودیم هموار می‌کنند، انگار ساکنان نقاشی‌ها از قاب بیرون آمده و خود از خود حکایت می‌کنند. پس هر انتقادی از توانایی‌شان در بازنمایی واقعیت خودشان با تاریخ طولانی امپریالیسم غربی همدستی دارد، آیا زمانش نرسیده که “خودشان را بازنمایی کنند؟” این درست آن نکته‌ای است که انگیزه این مقاله شد. اگر خاور یک ساخته‌ی اروپایی بود، و موضوع نقاشیهای خاورگرا، پرده‌هایی خیالی بودند برای فرافکنی خواست‌های اروپایی، آن‌گاه نتیجه‌ی گرداندن بافته‌ها، پرتره‌هایی نه کمتر خیالی یا ساختگی به دست می‌داد. و درست این جنبه‌ی ساختگی و خیالی است که باید از سوی بیننده‌ها و نهادها و منتقدان درک و پذیرفته شود. تا راه را برای شخصیت‌هایی پیچیده‌تر و بیانیه‌های ناسازتر و ناهمگن‌تر در هنگامه‌ی سکوت موزه باز کند.

ژک رنسییِر: زیبایی‌شناسی سیاست است

سوفی بربی Sophie Berrebi

ترجمه رویا منجم

منبع: Art & Research Vol2. No.1. 2008


کلاه فرنگی آسیای مرکزی، دوسالانه ونیز، ۲۰۰۵

در دوسالانه‌ی ۲۰۰۵ ونیز، برای نخستین‌بار نمایشگاه کنجکاوی‌برانگیز و فریبنده‌‌ی مشترکی به نام “بایگانی امروزی” از کشورهای قرقیزستان، ازبکستان و قزاقستان در کلاه‌فرنگی (پاویون) آسیای مرکزی به نمایش گذاشته شد. چندین ویدئو و چیدمان این نمایشگاه با کاردوباره روی فرم‌های آوانگارد دهه‌ ۷۰ و ۸۰ میلادی ـ نور/تاریکی آبراموویچ و اولی (۱۰۷۷)، اندرونی‌‌های خانگی روسیه شوروی ناباکوف ـ احساس غریب “آشناپنداری”ای را به وجود می‌اورد که با جست‌وجوی هویت سیاسی و قومی این جمهوری‌های نوپا که پس از فروپاشی شوروی پا به هستی گذاشته‌اند، همراه بود، شیوه‌ای که این شکلهای هنری، از گذشته سفر می‌کرد تا معنایشان را در زمان حال تغییر دهد، پرسشی را پیش می‌کشید که جابه‌جایی هنر انتقادی در زمینه‌‌های تازه بود، و فراتر از آن، این نمایشگاه عاجزانه می‌پرسید آیا درک‌ودریافت هنر این کشورها به شکلی خودمختار از این زمینه‌ی خاص سیاسی شدنی است یا نه؟ اینکه شدنی است یا نه، یا خواه چنین چیزی شدنی باشد یا نه، آیا می‌توان این کارها را به هر حال سیاسی تعبیر کرد، در حالی‌که نام نمایشگاه، شکل مهارشده‌تری از بایگانی را برمی‌انگیخت؟ انگیزه‌های درهم‌تنیده‌ی سیاسی، سودجستنِ دوباره از شکلهای آوانگارد و استفاده از بایگانی، از آن‌گونه پرسشهایی است که فیلسوف فرانسوی ژک رنسییر در کتاب تازه‌اش به نام بیماری در زیبایی‌شناسی (Malaise dans l’esthetique 2004) پیش می‌کشد.

علاقه‌ی رنسییر با دنبال کردن کارش در رشته‌ی فلسفه‌ی سیاسی، در این سالها به فرهنگی دیدنی (بصری) و رابطه‌ی میان سیاست و زیبایی‌شناسی کشیده شد؛ دو رشته‌ای که بنا به دریافت رنسییر، به جای آنکه خودمختار باشند، به شکلی درونزدادی به یکدیگر تعلق دارند. در حالی‌که کتاب تازه‌اش برخی از نظریه‌هایی را بازبینی می‌کند که پیش از ان در زیبایی‌شناسی سیاست پرورانده بود، بازاندیشی‌های تازه‌اش، او را به گفت‌وشنود نمونه‌های خاصی کشانده که از نمایشگاه‌های هنری این سالها بیرون کشیده شده است. چنین می‌نماید که بیماری در زیبایی‌شناسی روشی کاری برای پی بردن به سرشت سیاسی زیبایی‌شناسی در زمینه‌ی خاص هنر امروز پیشنهاد می‌دهد که در عین حال، راززدایی تندرستی‌بخشی از “هنر انتقادی” دهه‌ی شصت و میراثش است.

برای رسیدن به این هدف، برنامه رنسییر بیشتر جاه‌طلبانه است: دربرگیرنده‌ی چیزی جز برداشت‌های تارتارشده‌ای نیست که ما معمولا خوش و خرم با آنها می‌رویم: مدرنیسم و پست‌مدرنیسم، هنر خودمختار و آوانگارد. نقطه‌ی خروج او کار دوباره روی برداشت زیبایی‌شناسی است، اصطلاحی که به گمان او در این سالها مورد یورش گفت‌وشنودهای روشنفکرانه‌ی فرانسه بوده است. از همه بیشتر به نوشته‌های چاپ‌شده‌ی آلن بادیو، ژان ماری شافر پاسخ می‌دهد و گفت‌وگوی درازمدت خود را با کار ژان فرانسوآ لیوتار در باره‌ی “پالایش‌یافته و برین” بازگو می‌کند. با بازگشت به سرچشمه‌های اصطلاح زیبایی‌شناسی در میانه‌ی سده‌ی هجدهم، رنسییر می‌گوید که برخلاف تعریفی که معمولاً از زیبایی‌شناسی می‌شود، این یک رشته نیست بلکه بیشتر یک “نظام خاص شناسایی کردن هنر” است، یعنی راهی خاص که به یاری آن هنر در زمینه‌ی تاریخی یا اجتماعی دانسته‌ای به عنوان هنر شناسایی می‌شود. بنابراین هنر هرگز به صورت انتزاع هستی ندارد، بلکه همیشه راهواره‌ای از راهی است که در دوره‌ها یا نظام‌‌های متفاوت ـ که رنسییر سه تا از آنها را شناسایی کرده ـ درک‌ودریافت می‌شود.

در نظام اخلاقی که در جمهور افلاطون نمونه‌پردازی شده، یک مجسمه بر اساس پرسش راستگویی و کپی بودن سنجیده می‌شود. در نظام بازنمایی‌کننده، مجسمه در درون نظام سلسله‌مراتب سبک و ژانر و در رابطه با کیفیت‌هایی مانند زیردستی و بسندگی در موضوع و بازنمایی آن دیده می‌شود. در این نظام بازنمایی‌کننده، هنرها جایگاه خاصی دارند که رنسییر در جایی دیگر آن‌را “توزیع و پراکندگی حس‌پذیر” sensible می‌نامد، برداشتی که می‌توان آن را به صورت تقسیم فعالیت‌ها در یک جامعه دریافت. نظام زیبایی‌شناسی از این جهت با این دو تفاوت دارد که دیگر جایگاه خاصی به هنر در جامعه نمی‌دهد، و هنر دیگر با زبردستی و آداب تعریف نمی‌شود: به همین دلیل؛ اسم مفرد هنر جایگزین اسم جمع هنرهای (زیبا) می‌گردد. (در اینجا، انگاره‌ی تییری دو دوو از هنر در کل که انگیزه‌ی ساخت ازپیش‌ساخته‌های دوشامب شد از ذهن می‌گذرد.) با برهنه شدن از هرگونه‌ طبقه‌بندی، چیزی که هنر را در نظام زیبایی‌شناسی تعریف می‌کند، تعلق داشتنِ آن به چیزی است که رنسییر “حس‌گاه” sensorium می‌نامد ـ چیزی همانند شیوه‌ای از بودن ـ که در آن به صورت هنر درک‌ودریافت می‌شود. در اینجا پارادکسی روی می‌نماید زیرا این حس‌گاه ویژه در زمینه‌ای هستی دارد که در آن هنر به جایگاه خاصی نسبت داده نمی‌شود: نظام زیبایی‌شناسی پراکندگی حس‌پذیر را رد می‌کند. در نتیجه، در نظام زیبایی‌شناسی، هنر پیوسته گرفتار این تنش است که به ویژه هنر باشد و در عین حال با شکلهای دیگر فعالیت و وجود درهم‌آمیزد.


کلاه فرنگی آسیای مرکزی، دوسالانه ونیز، ۲۰۰۵

این تنشِ میان هنر به مثابه هنر و هنر که به روی زندگی گشوده می‌شود به رنسییر این توانایی را می‌دهد تا بگوید چیزی مانند کامل شدن یا شکست پروژه‌ی مدرنیست به صورتی که رویداد پست‌مدرنیسم معنا کرده وجود ندارد، به همان سان که سخن گفتن از هنر خودمختار و هنر درگیر و متعهد به عنوان دو شکل متضاد هنر، کاری که اغلب می‌شود، ساده‌انگارانه است. و می‌گوید به جای این دو بهتر است از دو “سیاست زیبایی‌شناسی” سخن گفت: سیاست “تبدیل به زندگیِ هنر شدن” le devenir vie de l’art و سیاستِ “شکل ایستادگی‌کننده” la form resistante که همیشه با هم هستی دارند. در سیاست نخست، زیبایی‌شناسی همانند شکلهای دیگر تجربه‌هاست و در این قالب این گرایش را دارد که در شکلهای دیگر زندگی آب شود. در سیاستِ دوم زیبایی‌شناسی ـ شکل ایستادگی‌کننده ـ پتانسیل یا کارمایه‌ی سیاسی تجربه‌ی زیبایی‌شناسی از جدایی هنر از شکلهای دیگر فعالیت و ایستادگی‌اش در برابر دگرگونی به هر شکلی از زندگی سرچشمه‌ می‌گیرد.

این دو سیاست زیبایی‌شناسی هر چند متضادند، اما نمی‌توان آنها را جداگانه به خیال درآورد، بلکه آنها در تنش با یکدیگر هستی دارند. این اصل، لنگر سیاسی را در دل زیبایی‌شناسی می‌اندازد. از این گذشته، اجازه می‌دهد تا پی برده شود که نگرشهای متضاد، برای نمونه، نظریۀ آونگارد به مثابه از لحاظ سیاسی درگیر و متعهد بودنِ پیتر بورگر و حفظ خودمختاری هنرِ تئودور آدورنو ناگزیر کامل‌کننده‌ی یکدیگرند. رنسییر می‌گوید، پرسشِ نسل هنرمندی که در سالهای ۱۹۶۰ درگیر “هنر انتقادی” بود، رایزنی هنر و سیاست نبود، بلکه بیشتر یافتن شکلی بود که بتواند در میان دو زیبایی‌شناسی سیاست هستی داشته باشد. در نتیجه هنر انتقادی سالهای شصت میان مشروعیت و نامشروعیت، هرروزی بودن و “غریب بودن ریشه‌ای” نوسان دارد.


وولف وستل، کلاژ

شکلهای ناهم‌ریختی که از هانس هاکه و وولف وستل تراووش می‌شود می‌کوشند تا چیزی را پابرجا کنند که رنسییر خُردسیاست micropolitics می‌نامد.


هانس هاکه، مکعب چکالش (شروع ۱۹۶۵ پایان ۲۰۰۸)


هانس هاکه، مکعب چکالش (شروع ۱۹۶۵ پایان ۲۰۰۸)

این اصطلاح شاید بد برگزیده شده باشد، از این نظر که یادآور نمایشگاه خُردسیاست (مگاسین، گرونوبل، ۲۰۰۰) است که به سرپرستی روشنفکرانه‌ی ژیل دولوز و فلیکس گوتاری کارهایی هنری را به دید گذاشت که هوادار به وجود آوردن تاثیری بلادرنگ سیاسی بود (کندل گیرس، فیلیپ مسته). به عکس خردسیاست رنسییر اصطلاح سومی در میان دو سپاست زیبایی‌شناسی هنر؛ هنر به مثابه هنر و هنر به مثابه زندگی مشخص کرد. همین است که خواندن ساده‌شده‌ی این را که هنر سالهای شصت میلادی از لحاظ سیاسی متعهد بوده ناشدنی می‌کند و با گسترشش، آن انگاره‌ی پسامدرنیستی که ناشدنی بودن سیاسی را به رسمیت می‌شناخت پوچ می‌گرداند. با این حال، شکلهای این دو خُردسیاست که از سوی هنرمندان سالهای شصت پرورانده شد، در آداب امروزی تغییر کرده است. در حالی‌که هنر سالهای شصت که مواضع نامبهمی را بیان می‌کرد (هاکه)؛ هنر امروز با چیزهای بسیار متفاوتی کار می‌کند. رنسییر این‌ها را با نگاه کردن به یک سلسله نمایشگاههایی که در سال ۲۰۰۰ در اروپا و امریکا سازمان یافت، شناسایی می‌کند.


وانگ دو، زمانهای دنیا،۱۹۹۸

راهی بازیگوشانه وجود دارد که توصیفِ کولاژ مجسمه‌گونه‌ی وانگ دو Wang Du به نام زمانهای دنیا (Le Temps du Monde 1998) که در نمایشگاه Bruit de Fond (مرکز ملی عکاسی، پاریس، ۲۰۰۰) به نمایش گذاشته شد، معرفی می‌کند که در آن مسخره کردن و دوپهلوبودن جایگزین نکوهش آشکار و بی‌پرده‌ای می‌شود که در هنر سالهای شصت کار می‌کرد. مقوله‌ی دیگر بایگانی است: هنرمند گردآوری‌کننده و بایگانی می‌شود که با این کار، رفتارش را از روی آداب زندگی روزانه الگوبرداری می‌کند و آنها را به صورت هنر کنار هم می‌گذارد. مقوله سوم، رویارویی است، که در اصل انگاره‌ی زیبایی‌شناسی نسبت‌مندِ بوریو را بازگو می‌کند: هنر آنجاست تا آن پیوندهای اجتماعی میان مردمان را با خود بیاورد که در جامعه نوین ناپدید شده‌اند. سرانجام راز است که بنا به رنسییر به بهترین شکل در حس مونتاژ ژان لوک گودار نمایان می‌شود. رنسییر توصیف می‌کند که چگونه مونتاژ گودار عناصر ناهم‌ریخت را کنار هم می‌آورد تا بیشتر روی نزدیکی‌شان تاکید کند تا تفاوت‌هایشان و از این راه چیزی را می‌سازد که گودار “برادری استعاره‌ها” می‌نامد. این چهار مقوله به همین سان همراه با اصل ابهام کارکرد دارند: هیچ موضعی، آشکار و نمایان نمی‌شود، هر چیزی و ضدش به یک اندازه می‌تواند نیّت باشد و به یک اندازه پذیرفتنی. فراسوی این نقطه‌ی درک‌ودریافتنی، درجه‌ای از پوستگی در مقوله‌های تعریف شده وجود دارد که به اقرار خود رنسییر نموداری (شماتیک) است. یکی از مشکلات این است که آنها در اصل بر چندین نمایشگاه تکیه دارند ـ نگاره‌های جنبنده (موزه ویتنی هنر مدرن، نیویورک)، بیایید سرگرم کنیم (مرکز هنر والکر، مینی‌پولیس و مرکز پمپیدو پاریس) Voila, le Monde dans la tète (بیا، این هم دنیا در سر) (موزه هنرهای نو شهر پاریس) ـ که رنسییر مفاهیمشان را زیاد توضیح نمی‌دهد. به همین سان، بدون نگاه کردن به فردفرد هنرمندان، به شکلی شتاب‌زده به کارهایی در این نمایشگاه‌ها اشاره می‌کند که می‌تواند این را برساند که شاید این کارها سزوار آن نیستند که بیشتر در باره‌شان سخن گفته شود. اما فراسوی این کوتاهی‌ها، گفت‌وشنود در این باره که راهکارهای بازی، رویارویی، بایگانی و راز انگیزه‌های سیاسی در خود دارند کمک می‌کند تا به شکل سودمندی، رشته و راههایی را که این زیبایی‌شناسی‌های سیاسی را می‌توان در آن جای داد گسترش بخشید و روی راهی تاکید کند که در آن، زییایی‌شناسی سیاسی در نظام زیبایی‌شناسی همیشه نتیچه‌ی دادوستد میان کار هنری و تعبیرش است. در حالی‌که این شکلهای هنری با آنهایی که هنر انتقادی در سالهای شصت به خود گرفته بود تفاوت دارد، دریافت‌ آنها هم تغییر کرده است. رنسییر در نتیجه‌گیری تا حدی تحریک‌آمیز خود خاطرنشان می‌کند که این هنر که به شکل پاراداکس‌گونه‌ای عمیقاً مبهم و “بلاتکلیف” است به شکل فزاینده‌ای دعوت می‌شود تا نقشی در چارچوبی اجتماعی بازی کند که با کمبود کنشِ سیاسی مشخص می‌شود ـ در اینجا به کار گیری هنر اجتماعی در چارچوب‌های بومی سیاسی مورد نظر است. تردیدی نیست که هنر امروز با کشاکشی هم رویاروی است: آیا باید فضاهای سیاسی را از نو تصنیف کند یا تنها از آنها تقلیدی سخره‌آمیز کند؟


مسلوف، ملانکولی مقاومت

ابهام‌های کلاه‌فرهنگی آسیای مرکزی در ونیز به شکل مشخصی بازتاب این پرسش است. با به کارگیری اصطلاح بایگانی در نامش یکی از راهکارهایی را که رنسییر تعریف کرده، به کار گرفته است. بایگانی به عنوان مجموعه‌ای توافق شده تا گزیده‌ای برآمده از ابهامی که فیلسوف بر آن تاکید کرده: انباشت کارها هیچ پیام روشنی را نمی‌رساند و این در مورد بیشتر کارهای این نمایشگاه درست است: رهنمودهای پایندگی برای شهروندان اتحادجماهیر شوروی سابقِ سرگی مسلوف همزمان هم رقت‌انگیز است، هم ترحم‌انگیز؛ هم طنزآلود و هم پرخشونت. بینش خام زنان برهنه‌ای که در میان سرهای چند گوسفند کشتی می‌گیرند، به شکلی خالی از تبعیض انگاره‌ی سرشتی درهم‌شکننده‌ را رواج می‌داد (الماگل منلیبایوا، پیگرد گوسفندی وحشی، ۲۰۰۲). اما در این نظام زیبایی‌شناسی، چیزی که بیشتر به چشم می‌آید حضور کلی این کلاه فرنگی هم در جای تعریف‌شده‌ی دوسالانه‌ ونیز بود و هم در زمینه‌ی بزرگ‌تر سیاست جهانی. در پرتو رویدادهای سیاسی این سالها در منطقه، سرشت “بلاتکلیفِ” هنر معنا و اهمیتی گسترده‌تری می‌یابد. هم‌نشینی سه کشور واقعیت‌هایی متفاوتِ انقلاب لاله در قرقیزستان در مارس ۲۰۰۵ و سرکوب همزمان تظاهرات در ازبکستان را پوشیده نگاه می‌داشت. با چشم‌پوشی از این رخدادها؛ بیش از هر چیز گونه‌ای کنش‌گرایی (پراگماتیسم) از کلاه فرنگی آسیای مرکزی بیرون می‌تراوید که هنر سالهای شصت از آن خالی بود و در کنار آن خطوط توافق‌شده‌ای کارکرد دارد که رنسییر در رابطه‌ی هنر امروز با سیاست و زیبایی‌شناسی می‌یابد. بنابراین کلاه فرنگی آسیای مرکزی به پارادکسی پاسخ می‌دهد یا حتی آنرا می‌گرداند که رنسییر به عنوان جایگاه افزایش‌یافته‌ای تعریف می‌کند که به هنر “بلاتکلیف” در زمینه‌هایی داده می‌شود که با کمبود کنش سیاسی مشخص می‌شود، با ایما و اشاره‌ای کنش‌گرایانه، زمینه‌ی از لحاظ سیاسی شارژ شده‌‌ای که کلاه فرهنگی در آن به ونیز می‌رود، به کلی به سودِ ابهام سیاسی کارهایی که در آن گنجانده شده بود و نبودِ هیچ اشاره‌ای به رویدادهای امروزی، خالی گشته بود (میکولا بابک که به عنوان بخشی از چیدمان خود برای کلاه فرنگی اوکراین، زیرنویس‌های خبری انقلاب نارنجی نوامبر ـ دسامبر ۲۰۰۴ را به شکلی گنجانده بود که انگار اجرای فیلمبرداری شده بود، راهکار متفاوتی را به کار برده بود). ۳
اگر ابهام کارها در کلاه فرنگی آسیای مرکزی برای بیننده هم عطش برانگیز و هم تا حدی سرخوردگی‌آور بود، شاید از بار سنگین و تزلزل‌ناپذیر تاریخ سرچشمه می‌گرفت که هیچ بیننده‌ای نمی‌تواند آن را نادیده بگیرد. تعریف رنسییر از چرخش اخلاقی که روی زیبایی‌شناسی و سیاست تأثیر دارد، باعث بازاندیشی در باره‌ی راهی می‌شود که تاریخ در آن به صورتِ آسیبی درک‌ودریافت می‌شود که بر زیبایی‌شناسی و سیاست تاثیر می‌گذارد. رنسییر درمی‌یابد که فیلمهایی مانند Dogville (لارس فون ترییر، ۲۰۰۳) و رودخانه رازآمیز (کلینت ایست‌وود، ۲۰۰۳) با نشان دادن دنیایی که مطلق‌ها بر آن چیره است نمایانگر این چرخش اخلاقی است: در برابر دهشت بی‌نهایت و نادیدنی که جنگ بوش در ستیز با تروریسم توصیف می‌کند، باید گونه‌ای دادگری بی‌نهایت هم وجود داشته باشد. این افسانه‌های امروزی چارچوب زمینه‌ای را پیش می‌کشند که نبودِ تمایز میان خوب و بد، نبودِ هیچ متر و میزانی، و بازنمایی‌نشدنی بودن (برای نمونه دهشت) بر آن چیره است. این دو گرایش، دو شاخه در چرخش اخلاقی، تنشی است که وجودش پیش‌تر میان دو زیبایی‌شناسی سیاست توصیف شد: نامتمایز از شکلهای توافق شده‌ی هنر که به روی زندگی باز می‌شود و بازنمایی‌نشدنی که از میل و آرزوی حفظ خودمختاری هنر تا آنجا پدیدار می‌شود که بنا به باور آدورنو نوشتن شعر پس از آشوییتس بربرانه می‌شود. ۴ در حالی‌که آنها از دو شکل زیبایی‌شناسی سیاست تراوش می‌شوند، بیانگر مواضع اغراق‌آمیزی هستند که این زیبایی‌شناسی‌ها ممکن است در چرخش اخلاقی به خود بگیرند. نامتمایز و بازنمایی‌نشدنی ـ که موضوع گفت‌وشنودهای داغ پیرامون کلود لازمان Claude Lanzmann بوده ـ به هر حال ناگزیر نیستند. ۵ رنسییر به هم‌بستگی میان قیام اندیشه در باره‌ی نسل‌کشی و فروپایشی بلوک شرق در ۱۹۸۹ سخن می‌گوید و بحث می‌کند که گفت‌وگو در باره‌ی بازنمایی‌ناشدنی و نامتمایز، خواب و خیال آن خلوص و پاکی را می‌پوشاند که باید دورافکنده شود تا بازی دمکراتیک زیبایی‌شناسی سیاست بتواند حفظ شود. به گفته‌ای دیگر و در نمونه‌ی خاص کلاه فرنگی آسیای مرکزی، آن گونه کنش‌گرایی که این نمایشگاه در ابهام سیاسی خود به نمایش می‌گذاشت می‌تواند بیشتر مثبت باشد تا منفی. به جای رساندن نبودِ باوری راسخ، نمایانگر خُردسیاست چندگانگی و کثرت صداهاست که بیشتر از مطلق‌ها نشانه‌‌ی سرشتِ دمکراتیکِ زیبایی‌شناسی و سیاست است.

۱ متن حاضر نسخه‌ای به روز شده از مقاله‌ای است که سفارش مجله آلمانی متروپلیس ام بوده است و در ۲۰۰۵ در آن مجله به چاپ رسید

۲ میکولا بابک Mykola Babak بچه‌های شما، اوکراین، ۲۰۰۴-۲۰۰۵، کلاه فرنگی اوکراین.

۳ تئودور آدرنو، منشورها، ۱۹۶۷، ص. ۳۴

۴ در باره بازنمایی‌ناشدنی بودن آشویتس و همچنین در باره کلود لانزمان فیلمساز که فیلمی در این زمینه ساخته، رش. کتاب مهم جورج دیدی ـ هوبرمن به نام Images Malgre Tout

در باره نو


بوریس گرویس
http://www.uoc.edu/artnodes/

برگردان رویا منجم

چیکده:

توهم فرضی که در اثر پایان نو در هنر، به وجود آمده، دست در دست سوگندی تازه در جای دادن هنر در زندگی دارد. هنرمندان و نظریه‌پردازان آرزو دارند خود را به این شکل نشان دهند که در مقایسه با ساختارهای انتزاعی و از رده خارج شدۀ تاریخی که با سیستم موزه و بازار هنر بازنمایی می‌شوند، به راستی زنده و واقعی‌اند. اما چه زمانی و در چه شرایطی چنین می‌نماید که انگار هنر زنده است و نه آنکه انگار مرده است؟ این مقاله کوششی است برای روشنگری منطق درونی مجموعه درون موزه‌ها، منطقی که هنرمندان را ناگزیر می‌کند تا خود را به “واقعیت”، به “زندگی” معرفی کنند و هنر را طوری بسازند که انگار زنده است. در عین حال، کوششی است تا توضیح دهد منظور از “زنده بودن” همان “نو بودن” است. موزه به عنوان سازندۀ بازنمایی تاریخی تنها آن نویی را می‌شناسد که واقعی است؛ حضور دارد و زنده است و بنابراین درست در درون نوست که نوآوری شدنی است، تا آنجا که اجازۀ معرفی تفاوتی تازه میان چیزها را بدهد.

در این چند دهه، گفت‌وگو در بارۀ ناشدنی بودن نو در هنر به ویژه فراگیر و تأثیرگذار شده است. جالب‌ترین مشخصۀ آن احساسی از کامیابی، هیجانی مثبت نسبت به این به اصطلاح پایان نو است ـ گونه‌ای خشنودی درونی که این گفت‌‌وگو به روشنی در محیط فرهنگی تولید می‌کند. به راستی که اندوه آغازین پس از نوگرایی (مدرنیسم) در بارۀ پایان تاریخ سپری شده است. اکنون چنین می‌نماید که ما به خاطر از دست دادن تاریخ؛ انگارۀ پیشرفت، آیندۀ آرمان‌شهری ـ تمام چیزهایی که به شکلی سنتی با پدیدۀ نو پیوند داشته ـ شادمانیم. چنین می‌نماید که رهایی از وظیفۀ نو بودن از لحاظ تاریخی پیروزی بزرگ زندگی بر روایت‌های در گذشته چیرۀ تاریخی باشد که گرایش به مهار کردن، ایدئولوژیکی کردن و شکلی قطعی بخشیدن به واقعیت داشت. ما تاریخ هنر از پیش از هر چیز به صورتی تجربه می‌کنیم که در موزه‌های ما بازنمایی می‌شود. بنابراین، هنر، رهایی از نو را که به صورت رهایی از تاریخ هنر ـ و به همین خاطر از تاریخ ـ فهمیده می‌شود، پیش از هر چیز به صورت فرصتی برای گریختن از موزه تجربه می‌کند. گریختن از موزه به معنای مردم‌پسند و زنده شدن و حضور در بیرون از دایرۀ بستۀ دنیای جاافتادۀ هنر، بیرون از دیوارهای موزه است. بنابراین به گمان من هیجان مثبت نسبت به پایان نو در هنر پیش از هر چیز با این نوید تازۀ آوردن هنر به زندگی ـ فراسوی تمامی ساخت‌وسازها و ملاحظات تاریخی، فراسوی ستیز کهنه و نو پیوند دارد.

هنرمندان و نظریه‌پردازان هنر هم از این شادند که سرانجام از بار سنگین تاریخ رها شده‌اند؛ از ضرورت برداشتن گام بعدی، و از وظیفۀ سازگاری با قوانین تاریخی و نیازهایی که از لحاظ تاریخ نو و تازه است. در عوض، این هنرمندان و نظریه‌پردازان هنر می‌خواهند از لحاظ سیاسی و فرهنگی در واقعیت اجتماعی درگیر شوند، می‌خواهند هویت فرهنگی خودشان را بازتاب دهند، خواستها و آرزوهای خودشان را بیان کنند و این و آن. اما پیش از هر چیز می‌خواهند خود را به این صورت نشان دهند که ـ در مقایسه با ساخت‌وسازهای انتزاعی و مردۀ تاریخی که با سیستم موزه و با بازار هنر بازنمایی می‌شوند ـ به راستی زنده و واقعی‌اند. تردیدی نیست که خواستۀ کاملا مشروعی است. اما برای آنکه بتوان این خواست را برآورده کرد و هنری به راستی زنده ساخت، باید به این پرسش پاسخ دهیم: چه زمانی و در چه شرایطی چنین می‌نماید که انگار هنر زنده است ـ و نه آنکه انگار مرده است؟

در مدرنیته، سنتی ریشه‌دار در تاختن بر تاریخ، تاختن بر موزه، تاختن بر کتابخانه یا به طور کلی تاختن بر آرشیو به نام زندگی واقعی وجود دارد. کتابخانه و موزه، موضوعات محبوب بیزاری شدیدِ نویسندگان و هنرمندان نوین است. روسو نابودی کتابخانۀ باستانی اسکندریه را می‌ستاید؛ فاست گوته آماده بود تا برای گریز از کتابخانه (و الزام خواندن کتابهای آن) با شیطان پیمان ببندد. در متنهای هنرمندان و نظریه‌پردازان نوین هنر، موزه‌ بارها به صورت گورستان هنر و هنرگردانان به صورت گورکن توصیف می‌شوند. بنا به این سنت، مرگ موزه ـ و تاریخِ هنرِ گنجانیده شده در آن ـ باید به عنوان رستاخیز هنر راستین و زنده، به عنوان روآوردن به واقعیت و زندگی راستین و دیگری بزرگ تعبیر شود: اگر موزه بمیرد، خود مرگ است که می‌میرد. ما ناگهان آزاد می‌شویم، انگار از گونه‌ای پایبندی مصری گریخته و آماده شده‌ایم تا به سرزمین موعود زندگی راستین سفر کنیم. تمامی اینها را می‌توان فهمید، حتی اگر چندان آشکار نباشد که چرا اسارت مصری هنر درست اکنون باید به پایان خود برسد. ۱

با این حال، پرسشی که در این لحظه برای من جالب‌تر است همان طور که گفتم پرسش دیگری است: چرا هنر می‌خواهد زنده باشد تا مرده؟ و اینکه انگار زنده است برای هنر چه معنایی دارد؟ می‌کوشم تا نشان دهم که منطق درون گردآوری کردن خود موزه است که هنرمندان را وامی‌دارد تا به سراغ واقعیت ـ به سراغ زندگی ـ بروند و هنر را طوری بسازند که به نظر انگار زنده برسد. همچنین می‌کوشم نشان دهم که “زنده بودن” در واقع به معنای چیزی بیش از نو بودن نیست.

به نظرم گفت‌وگوهای بی‌شماری در بارۀ حافظۀ تاریخی و بازنمایی آن، اغلب رابطۀ کامل‌کننده‌ای را که میان واقعیت و موزه‌ها وجود دارد نادیده می‌گیرد. موزه نسبت به تاریخ “واقعی” فرعی نیست و از این گذشته تنها بازتاب مستند کردن چیزهایی نیست که “به واقع” در بیرون از دیوارهایش بنا به قوانین خودمختار تکامل تاریخی روی می‌دهد. عکس آن درست است: “واقعیت” در رابطه با مجموعۀ موزه فرعی است. معنایش این است که تغییر در مجموعۀ موزه، تغییری در درک‌ودریافت ما از خود واقعیت به وجود می‌آورد ـ از همه چیز گذشته، از این لحاظ، واقعیت را می‌توان به صورت کل تمامی چیزهایی تعریف کرد که هنوز گردآوری نشده‌اند. بنابراین تاریخ را نمی‌توان به صورت روندی به طور کامل خودمختار فهمید که در بیرون از دیوارهای موزه روی می‌دهد. نگارۀ ما از واقعیت وابسته به شناخت و دانش ما از موزه است.

یک نمونۀ ویژه به روشنی نشان می‌دهد که رابطۀ میان واقعیت و موزه‌ها دوسویه است: نمونۀ موزۀ هنر. هنرمندان نوین که پس از پیدایش موزۀ نوین کار کرده‌اند (باوجود تمامی اعتراضها و رنجیدگی‌‌هایشان) می‌دانند که آنان دارند بیشتر برای مجموعه‌های موزه کار می‌کنند ـ دست‌کم اگر در چارچوب به اصطلاح “هنر والا” کار می‌کنند. این هنرمندان از آغاز می‌دانند که کار آنها گردآوری می‌شود ـ و در واقع خواست‌شان هم همین است. در حالی‌که دینوسورها نمی‌دانستند که در نهایت در موزه‌های تاریخ طبیعی بازنمایانده می‌شوند، هنرمندان از سوی دیگر می‌دانند که در نهایت در موزه‌های تاریخ هنر نمایانده می‌شوند. تا جایی که بازنمایی آتی دینوسورها در موزه‌های نوین تاثیری ـ دست کم به مفهومی خاص ـ در رفتار آنها نداشته، دانستن چنین امکانی بر رفتار هنرمند نوین تأثیر دارد. این دانش به شکل پرمعنایی بر رفتار هنرمندان تأثیر می‌گذارد، از این لحاظ که روشن است که موزه تنها چیزهایی را می‌پذیرد که از زندگی واقعی می‌گیرد، از بیرون مجموعه‌هایش و این توضیح می‌دهد که چرا هنرمند می‌خواهد هنرش به نظر واقعی و زنده بیاید. ۲

چیزی که در موزه بازنمایی می‌شود به شکل خودکاری چنین دیده می‌شود که به گذشته تعلق دارد، که دیگر مرده است. اگر بیرون موزه، با چیزی رویاروی شویم که باعث شود به شکلها، جایگاهها و نگرشهایی بیندیشیم که در درون موزه بازنمایی می‌شود، حاضر نیستیم این چیز را واقعی یا زنده ببینیم، بلکه آنرا بیشتر رونوشتی از گذشتۀ مرده می‌بینیم. برای همین اگر هنرمندی بگوید (همان طور که بیشتر هنرمندان می‌گویند) که می‌خواهد از موزه بگریزد، به سراغ زندگی واقعی برود، واقعی باشد، یک هنر به راستی زنده بسازد، این گفته تنها به این معناست که هنرمند می‌خواهد آثارش گردآوری شود. دلیلش این است که تنها امکانی که برای گردآوری آثار وجود دارد این است که از موزه فراتررفته شود و از این لحاظ پا به زندگی گذاشته شود که چیزی متفاوت از آنچه که دیگر گردآوری شده، ساخته شود. اینجا هم، نو را تنها می‌توان با نگاه خیرۀ آموزش‌دیدۀ موزه به عنوان واقعی، حاضر و زنده بازشناخت. اگر هنری را که گردآوری شده تکرار کنید؛ موزه آنرا کیچ ارزیابی و رد می‌کند. آن دینوسورهای ضمنی را که تنها نسخه‌های مردۀ دینوسورهای موزه‌سازند همان طور که می‌دانیم می‌توان در چارچوب ژوراسیک پارک ـ در چارچوب سرگرمی و تفریح نشان داد ـ و نه در موزه. موزه از این نظر مانند کلیساست: نخست باید گناهکار باشید که قدیس شود ـ وگرنه مردمی ساده و متین باقی می‌مانید بی‌آنکه بختی برای یک زندگی حرفه‌ای در آرشیوهای حافظۀ خداوند داشته باشید. برای همین است که به شکلی معماواری هر چه بیشتر بخواهید خود را از موزه رها کنید، بیشتر پیرو منطق گردآوری موزه به شکلی ریشه‌ای می‌شوید و به عکس.
تردیدی نیست که این تعبیر نو، واقعی و زنده با باور راسخ ریشه‌داری در ستیز است که در بسیاری از متن‌های پیشین آوانگارد یافت می‌شد ـ از جمله اینکه راه به درون زندگی تنها با نابودی موزه و با پاک کردن ریشه‌ای و وجدآمیز گذشته گشوده می‌شود که میان ما و اکنون ما می‌ایستد. این بینش نو به شکل نیرومندی برای نمونه در متن کوتاه ولی مهم سال ۱۹۱۹ کسیمیر مالویچ به نام “در بارۀ موزه”، بیان شده است. در آن زمان حکومت تازۀ شوروی می‌ترسید که موزه‌ها و مجموعه‌های هنری کهن روسی در اثر جنگ داخلی و فروپاشی کلی نهادهای دولتی و اقتصاد نابود شود، و حزب کمونیست با کوشش برای نگاهداری و نجات این مجموعه‌ها به آن پاسخ داد. مالویچ در نوشتۀ خود به این سیاست مدافع موزۀ قدرت شوروی اعتراض می‌کند و از دولت می‌خواهد که در دفاع از مجموعه‌های قدیمی هنری دخالتی نکند چون نابودی آنها می‌تواند راه را برای هنری راستین و زنده باز کند. به ویژه می‌گوید:

زندگی می‌داند چه کار دارد می‌کند، و اگر برای نابودی می‌کوشد، نباید دخالت کرد، چون با این کار، راه را به دریافت تازه‌ای از زندگی که در درون ما زاده می‌شود، می‌بندیم. در سوزاندن تنی مرده، یک گرم پودر به دست می‌آوریم، به همین سان هزاران گورستان را می‌توان روی یک طبقۀ اتاق شیمیدان جای داد. می‌توان به محافظه‌کاران با این پیشنهاد امتیاز داد که تمام دوره‌های گذشته را بسوزانند، چون آنها مرده‌اند و به جای آن یک داروخانه درست کنند.

دیرتر مالویچ نمونه‌ای واقعی از منظور خود به دست می‌دهد: هدف (از این داروخانه) همان است؛ حتی اگر کسانی پودری از روبنس و تمام هنرش را کندوکاش کنند ـ انگاره‌های فراوانی در آنها پدید می‌آید که اغلب زنده‌تر از بازنمایی واقعی است (و جای کمتری هم می‌گیرد.) ۳

نمونۀ روبنس برای مالویچ تصادفی نیست؛ او در بسیاری از منشورهای نخستین خود می‌گوید که در زمانۀ ما نقاشی کردن “باسن چاق ونوس” دیگر شدنی نیست. از این گذشته، مالویچ در نوشته‌ای پیشین در بارۀ چارگوش سیاه پرآوازۀ خود ـ که یکی از شناخته‌شده‌ترین نمادهای نو در هنر آن زمان گشت ـ گفته بود که هیچ شانسی نیست که “لبخند شیرین سایکی در چهارگوش سیاه من پدیدار شود” و ـ چهارگوش سیاه ـ “هرگز نمی‌تواند به عنوان بستر (تشک) برای عشقبازی به کار رود.” ۴


مالویچ، چهارگوش سیاه

مالویچ از مناسک یک‌نواخت عشقبازی دست‌کم به اندازۀ مجموعه‌های یک‌نواخت موزه‌ بیزار بود. اما مهمتر از همه این باور راسخی است ـ که در پس این گفتۀ او نهفته ـ که هنر نو، اصیل و نوآورانه برای مجموعه‌های موزه‌ای که با قراردادهای گذشته اداره می‌شود پذیرفتنی نیست. در واقع، این در ستیز با وضعیت زمانۀ مالویچ و در واقع با وضعیتی است که موزه به عنوان نهادی نوین در پایان سدۀ ۱۸ پدیدار شد. در دوران مدرنیته گردآوری مجموعه برای موزه با سلیقه‌ای بسیار جاافتاده مشخص، و هنجاری که سرآغازش در گذشته نهفته، اداره نمی‌شود. بلکه بیشتر این انگارۀ بازنمایی تاریخی است که سیستم موزه را وامی‌دارد تا پیش از هر چیز تمامی آن چیزهایی را که مشخصۀ دوره‌های خاص تاریخی است ـ از جمله دوران امروزـ گردآوری کند. برداشت بازنمایی تاریخی هرگز به زیر سوال نرفته است ـ نه حتی از سوی نوشته‌های تازۀ پس از مدرنیته که به نوبۀ خود آهنگ آن دارد که از لحاظ تاریخی نو، به راستی امروزی و به روز باشد. این نوشته‌ها فراتر از این پرسش نمی‌روند که چه کسی و چه چیز به اندازۀ کافی نوست تا بتواند زمانۀ ما را بازنمایی کند؟

به ویژه اگر گذشته گردآوری نشود، اگر هنر گذشته در موزه پاسداری نشود، آن‌گاه وفاداری به گذشته، به دنباله‌روی از سنتها و ایستادگی در برابر کار ویرانگر زمان، معنا دارد ـ و حتی گونه‌ای تعهد اخلاقی می‌شود. بنا به تعریف لوی اشترواس، فرهنگها بدون موزه “فرهنگهای سرد” هستند و این فرهنگها می‌کوشند هویت فرهنگی خود را با بازتولید پیوستۀ گذشته نگاه دارند. این کار را می‌کنند چون خطر فراموشی؛ از دست دادن کامل حافظۀ تاریخی را احساس می‌کنند. با این حال اگر گذشته گردآوری شود و در موزه‌ها نگهداری گردد، همتاسازی سبکها، شکلها؛ قراردادها و سنتهای قدیمی غیرضروری می‌شود. از این گذشته، تکرار کهنه و سنتی از لحاظ اجتماعی کاری ممنوع یا دست‌کم بدون پاداش می‌شود. کلی‌ترین قاعدۀ هنر نوین این نیست که “اکنون من آزادم که کاری نو کنم.” بلکه بیشتر این که تکرار کهنه دیگر شدنی نیست. همان‌طور که مالویچ می‌گوید نقاشی کردن باسن چاق ونوس دیگر شدنی نبود. اگر آثار روبنس به راستی سوزانده شده بودند، همانطور که مالویچ پیشنهاد می‌کرد، در واقع راه را برای نقاشی کردن باسن چاق ونوس دوباره باز می‌کرد. راهکار آوانگارد با روزنه‌ای به آزادی بیشتر آغاز نمی‌شود، بلکه با پیدایش تابوی تازه‌ای ـ تابوی موزه ـ باز می‌شود که تکرار کهنه را ممنوع می‌کند چون کهنه دیگر ناپدید نمی‌شود، بلکه همیشه روی صحنه است.

موزه دیکته نمی‌کند که تازه باید چگونه به نظر رسد، تنها نشان می‌دهد که چگونه به نظر نرسد، مانند دیو سقراط کار می‌کند که به سقراط می‌گفت چه کار نباید بکند، اما هرگز به او نمی‌گفت که چه کار بکند. می‌توانیم این ندا یا حضور اهریمنی را “هنرگردان درون” بنامیم.

هر هنرمند نوینی هنرگردانی درونی دارد که به هنرمند می‌گوید پیش بردنش چه چیز دیگر شدنی نیست، یعنی چه چیز دیگر گردآوری نخواهد شد. موزه تعریف بسیار روشنی از معنای واقعی و زنده بودن و حضور داشتن هنر می‌دهد ـ از جمله اینکه نمی‌تواند مانند چیزی باشد که دیگر هنر گردآوری شدۀ موزه‌ای شده است. حضور در اینجا در ستیز با غیبت تعریف نمی‌شود. برای آنکه هنر حضور داشته باشد باید حاضر بنماید. و این بدان معناست که نمی‌توانند مانند هنر قدیمی مردۀ گذشته به صورتی باشد که در موزه بازنمایی می‌شود.

حتی می‌توانیم بگوییم که در شرایط موزۀ نوین، نوبودن هنری که به تازگی تولید شده، واقعیت مسلم دیرتر جاافتاده ـ به صورت نتیجۀ مقایسه با هنر گذشته ـ نیست. مقایسه بیشتر پیش از پیدایش کارهنری تازه صورت می‌گیرد ـ و در اصل تولیدکنندۀ این کارهنری تازه است. کار هنری نوین پیش از تولیدش گردآوری می‌شود. هنر آوانگارد؛ هنر اقلیتی نخبه‌گراـاندیش است نه به این دلیل که گویای گونه‌ای سلیقۀ بورژوایی است (آن طور که برای نمونه، بوردیو می‌گوید) چون هنر آوانگارد به گونه‌ای اصلا گویای سلیقه‌ای نیست ـ نه سلیقۀ همگانی؛ نه سلیقۀ فردی، نه حتی سلیقۀ خود هنرمندان. هنر آوانگارد تنها به این دلیل نخبه‌گراست چون تحت فشاری به وجود می‌آید که مردمان معمولی تابع آن نیستند. برای مردمان معمولی همه چیز ـ یا دست‌کم بیشتر چیزها ـ می‌تواند نو باشد، چون ناشناخته‌اند، حتی اگر دیگر در مجموعه‌های موزه‌ها باشند. این مشاهده راه را برای تمایزگذاری کانونی لازم برای رسیدن به درک بهتری از پدیدۀ نو ـ میان نو و دیگری، یا میان نو و متفاوت ـ می‌گشاید.
در واقع نو بودن اغلب به صورت آمیزه‌ای از متفاوت بودن و به تازگی تولید شدن دریافته می‌شود. ما ماشینی را ماشین نو می‌نامیم که با بقیۀ ماشینها تفاوت داشته باشد و در عین حال آخرین و تازه‌ترین مدلی باشد که صنعت ماشین‌سازی تولید کرده است. اما همان‌طور که سورن کرکه‌گارد ـ به ویژه در پاره‌های فلسفی Philosophische Brocken خود ـ اشاره کرده، نو بودن به هیچ رو به معنای متفاوت بودن نیست. ۵ کرکه‌گارد حتی با تمام نیرو با برداشت نو در برابر برداشت متفاوت می‌جنگد، نکتۀ اصلی او این است که گونه‌ای خاص از تفاوت به این شکل بازشناخته می‌شود چون ما دیگر توانایی بازشناسی و شناسایی کردن این تفاوت را به صورت تفاوت دارا هستیم. بازشناسی همیشه به معنای به یاد آوردن است. اما روشن است که تفاوتی بازشناخته شده و به یاد آورده شده، تفاوتی نو نیست. دلیلش این است که بنا به کرکه‌گارد، چیزی به عنوان ماشین نو وجود ندارد. حتی اگر ماشینی خیلی هم تازه باشد، تفاوت میان این ماشین و ماشینهایی که پیشتر تولید شده، “نو” نیست چون تماشاگر این تفاوت را بازمی‌شناسد. این می‌تواند دریافتنی کند که چرا برداشت نو به شکلی از سوی گفت‌وگوی نظری در بارۀ هنر در دهه‌های بعد سرکوب شد، هر چند خود این برداشت مربوط بودنش را برای کار هنری نگاه داشت. چنین سرکوبی اثر دلمشغولی با تفاوت و دیگری بودن در چارچوب شیوه‌های ساختارگرایانه و پساساختارگرایانۀ اندیشمندی است که بر نظریۀ تازۀ فرهنگی چیره شده است. اما برای کرکه‌گارد نو تفاوتی بدون تفاوت، یا تفاوتی فراسوی تفاوت است ـ تفاوتی که ما نمی‌توانیم بازشناسیم چون به هیچ رمز ساختاری از پیش داده‌شده‌ای مربوط نمی‌شود.

کرکه‌گارد به عنوان نمونه برای چنین تفاوتی از شخصیت عیسی مسیح سود می‌جوید. می‌گوید که شخصیت مسیح نخست همانند هر مردم معمولی دیگری در آن زمان تاریخی بود. به گفته‌ای دیگر، یک تماشاگر عینی در آن زمان که با شخصیت مسیح رویاروی می‌شد، نمی‌توانست هیچ تفاوت دیده‌شدنی، واقعی میان مسیح و هر مردم معمولی دیگری ببیند ـ تفاوتی دیده‌شدنی که بتواند چنین برساند که مسیح تنها یک مرد نبود، بلکه خدا هم بود. بنابراین از دید کرکه‌گارد مسیحیت بر اساس ناشدنی بودن بازشناسی مسیح به عنوان خدا ـ ناشدنی بودن بازشناسی مسیح به عنوان متفاوت ـ بنیاد گذاشته شده است. از این گذشته؛ این چنین می‌رساند که مسیح به واقع نو و نه صرفا متفاوت بود ـ و مسیحیت تجلی تفاوت میان تفاوت، یا تفاوت فراسوی تفاوت است. بنابراین برای کر‌که‌گارد، تنها رسانۀ پیدایش ممکن نو، معمولی؛ “نامتفاوت”، و همسان است ـ نه دیگری، بلکه همان. با وجود این، پرسشی که حال به وجود می‌آید این است که چگونه با این تفاوت فراسوی تفاوت باید برخورد نمود. نو چگونه می‌تواند خود را متجلی کند؟

خوب اگر به شخصیت مسیح به صورتی که کرکه‌گارد توصیف کرده ژرف‌تر بنگریم، چیزی که چشمگیر می‌شود این است که با آنچه ما اکنون “پیش‌ساخته‌” می‌نمامیم شباهت زیادی دارد. برای کرکه‌گارد تفاوت میان خدا و مردم تفاوتی نیست که بتوان به شکلی عینی مشخص یا بنا به معیارهای دیدنی توصیف کرد. ما شخصیت مسیح را در چارچوب الهی می‌گذاریم بی‌انکه آن را به عنوان الهی بازشناسیم ـ و این تازه است. اما همین را می‌توان در بارۀ پیش‌ساخته‌های دوشامب گفت. در اینجا هم ما با تفاوتی فراسوی تفاوت سروکار داریم ـ که اکنون به صورت تفاوت میان کارهنری و چیزی معمولی و این‌دنیایی دریافته می‌شود. به همین سان، می‌توانیم بگوییم فواره‌ی دوشامب از جمله گونه‌ای مسیح است، و هنر پیش‌ساخته گونه‌ای مسیحیت در هنر. مسیحیت شخصیت یک مردم را می‌گیرد و آن را بدون هیچ تغییری در چارچوب دین؛ در پانتئون ایزدان سنتی می‌گذارد. موزه ـ فضای هنری یا کل سیستم هنری ـ هم به صورت جایی کارکرد دارد که تفاوت فراسوی تفاوت، تفاوت کارهنری و شئی صرف می‌تواند تولید یا به صحنه برده شود.


مارسل دوشامب، فواره

همانطور که اشاره کردم، کارهنری نو نباید شکلهای هنر کهن، سنتی و دیگر موزه‌ای شده را تکرار کند. اما امروزه برای آنکه کارهنری به راستی نو باشد نباید تفاوتهای کهن میان موضوعات هنری و چیزهای معمولی را تکرار کند. با تکرار این تفاوتها، تنها می‌توان کارهنری متفاوتی آفرید و نه کارهنری نویی را. یک کارهنری نو تنها زمانی به راستی نو و زنده است که به مفهومی همانند هر چیز معمولی دیگر این دنیایی یا هر فرآوردۀ معمولی دیگر فرهنگ مردم‌پسند باشد. تنها در چنین حالتی کارهنری نو می‌تواند برای دنیای بیرون دیوارهای موزه به عنوان معنابخش کارکرد داشته باشد. نو را تنها اگر اثر بی‌نهایت را تولید کند می‌توان این چنین تجربه کرد ـ اگر دیدگاه بی‌نهایتی نسبت به واقعیت بیرون موزه بگشاید. و این اثر بی‌نهایت را می‌توان تنها درون موزه تولید یا به صحنه برد: در چارچوب خود واقعیت ما تنها واقعی را به صورت کرانمند تجربه می‌کنیم چون ما خود کرانمندیم. فضای کوچک کنترل‌شدنی موزه به تماشاگر اجازه می‌دهد تا دنیای بیرون دیوارهای موزه را باشکوه، بی‌کران و وجدآمیز به خیال درآورد. این درواقع کارکرد نخست موزه است: اینکه به ما اجازه دهد چیزی را که بیرون موزه است به صورت بی‌کرانه به خیال درآوریم. کارهای هنری نو در موزه به صورت پنجره‌های نمادینی کارکرد دارد که چشم را به بیرون بی‌کران باز می‌کند. اما تردیدی نیست که کارهای هنری نو می‌توانند این کارکرد را تنها برای مدت زمان به نسبت کوتاهی برآورده کنند، پیش از آنکه دیگر نو بلکه تنها متفاوت شوند، فاصله‌شان با چیزهای معمولی با گذشت زمان بی‌اندازه آشکار می‌شود. بنابراین این نیاز پدید می‌اید که نو قدیمی را با نو تازه جایگزین کرد تا احساس رمانتیک واقعی بیکران را بازیافت.

موزه از این لحاظ چندان فضایی برای بازنمایی تاریخ هنر به صورتی نیست که امروز ماشینی هنر نو را تولید و به صحنه می‌برد ـ به گفته‌ای دیگر “امروز” به آن معنا را تولید می‌کند. به این مفهوم، موزه برای نخستین بار، اثر حضور زنده به نظر رسیدن را تولید می‌کند. زندگی تنها در صورتی به نظر واقعی می‌رسد که ما آن را از چشم‌انداز موزه ببینیم زیرا همانطور که گفتم، تنها در موزه می‌تواینم تفاوتهای نو تولید کنیم ـ تفاوتهایی فراسوی تفاوتها ـ تفاوتهایی که اینجا و اکنون پدید می‌آیند. این امکان تولید تفاوتهای نو در خود واقعیت هستی ندارد زیرا در واقعیت ما تنها با تفاوتهای قدیمی رویاروی می‌شویم ـ تفاوتهایی که بازمی‌شناسیم. برای تولید تفاوتهای تازه نیاز به فضایی داریم که به لحاظ فرهنگی به عنوان “غیرواقعیت” بازشناخته و رمزدار شده است. تفاوت میان زندگی و مرگ در واقع از همان مقیاسی که تفاوت خدا و مردم معمولی یا کارهنر و چیز صرف ـ تفاوتی فراسوی تفاوت است که چنانکه گفتم تنها می‌تواند در موزه یا آرشیو به صورت فضایی تجربه شود که از لحاظ اجتماعی “غیرواقعی” بازشناخته شده است. و زندگی امروز تنها زمانی زنده به نظر می‌رسد که از چشم‌انداز آرشیو؛ موزه و کتابخانه به آن نگریسته شود. در خود واقعیت ما تنها با تفاوتهای مرده رویاروی می‌شویم ـ مانند تفاوت یک ماشین نو و کهنه.
دیری نگذشت که به شکل گسترده‌ای انتظار می‌رفت تکنیک پیش‌ساخته همراه با پیدایش هنر عکاسی و ویدئو به فرسایش و مرگ نهایی موزه به صورتی بیانجامد که خود را در مدرنیته جاانداخته بود. به نظر می‌رسید که انگار فضای بستۀ مجموعه موزه با خطر نزدیک هجوم تولید سریالی پیش‌ساخته‌ها، عکسها و نگاره‌های رسانه‌هایی رویاروی شود که به از میان رفتن نهایی‌اش بینجامد. تردیدی نیست که این پیش‌بینی شدنی بودن خود را مدیون برداشت خاصی از موزه بود ـ اینکه مجموعه‌های موزه از جایگاهی استثنایی و از لحاظ اجتماعی ممتاز بهره‌مند است چون چنین پنداشته می‌شد که دربرگیرندۀ چیزهای بسیار ویژه‌ای هستند، یعنی کارهای هنری که با چیزهای به‌هنچار این دنیایی زندگی فرق دارند. اگر موزه‌ها برای گنجانیدن و درخود داشتن چنین چیزهای ویژه و بی‌همتایی آفریده شدند، در این صورت به راستی شدنی است که موزه‌ها با گونه‌ای مرگ رویاروی شوند اگر ثابت شود که ادعایشان گول‌زننده بوده است. و درست آداب پیش‌ساخته‌ها، عکاسی و هنر ویدئویی است که گفته می‌شود گواه روشنی در اختیار می‌گذارد که ادعاهای سنتی موزه‌ای کردن و تاریخ هنر، خیالی بوده زیرا روشن می‌کند که تولید نگاره‌ها هیچ روند رازآمیزی نیست که نیازمند هنرمندی نابغه باشد.

این چیزی است که دوگلاس کریمپ در مقاله‌ی نامدارش به نام ویرانه‌های موزه‌ با اشاره به والتر بنجامین ادعا کرد: “از راه فن‌آوری بارآور، هنر پس از مدرن هاله را به دور می‌افکند. دروغ آفریدن موضوع جایش را به مصادره، بازگویی، فشرده کردن، انباشتن و تکرار نگاره‌های دیگر موجود می‌دهد. برداشت‌های نوآوری، اصلاحات و حضور که برای گفت‌وگوی منظم موزه ناگزیر است زیرپاگذاشته می‌شود.” ۶ فنون نو تولید هنری چارچوبهای ادراکی موزه را ـ که بر دروغ آفرینندگی ذهنی فردی ساخته شده ـ از میان می‌برد و آنها را از راه آداب بارور برهم‌می‌ریزد و در نهایت به ویرانگی موزه می‌انجامد. و به درستی می‌توان افزود، چون چارچوبهای ادراکی موزه خیالی است: آنها القاگر بازنمایی تاریخی است که به صورت تجلی زودگذر ذهنیت آفریننده دریافته می‌شود، در جایی که به قول کریمپ با اشاره به فوکو، در واقع چیزی بیش از پشته‌ای ناهمگون از چیزهای ساختگی وجود ندارد. بنابراین کریمپ مانند بسیاری از نویسندگان دیگر نسل خود هرگونه نقد ادراک موکد هنر را به عنوان نقد هنر به مثابه‌ی نهاد در نظر می‌گیرد، از جمله نهاد موزه که مدعی مشروعیت بخشیدن به خود بیشتر بر اساس این ادارک گزافه‌گویانه و در عین حال منسوخ هنر بود.
اینکه سخن‌سرایی در بارۀ یگانه بودن ـ و تفاوت ـ که به هنر با ستایش شاهکارهای شناخته شده مشروعیت می‌بخشد مدتهاست که گفت‌گوی سنتی تاریخ هنر را تعیین کرده بحث ندارد. با وجود این، پرسش این است که آیا این گفت‌وگو در واقع گونه‌ای مشروعیت بخشیدن تعیین‌کننده برای موزه‌ای کردن هنر در اختیار می‌گذارد تا تحلیل نقدآمیز آن بتواند در عین حال به صورت نقد موزه به مثابۀ نهاد باشد یا نه. و اگر چارچوبی منفرد می‌تواند خود را از تمامی چیزهای دیگر به دلیل کیفیت هنری خود جدا کند یا به گفته‌ای دیگر، به صورت تجلی نبوغ آفریننده‌ی نگارنده‌اش، آن‌گاه آیا موزه به کلی زیادی می‌شود؟ ما یک نقاشی شاهکار را می‌توانیم بازشناسیم و به حق ستایش کنیم، اگر در واقع چنین چیزی وجود داشته باشد، حتی در فضایی سراسر این‌دنیایی ـ و با کارآیی بیشتر.
با این حال، رشد شتاب‌یافته‌ای که ما در دهه‌های تازه‌ی نهاد موزه دیده‌ایم، و از همه بیشتر در موزه‌ی هنر امروز، با پاک شدن شتاب‌یافته‌ی تفاوتهای دیدنی میان کارهنری و چیزی دنیوی همراه بوده است ـ زُدایشی که به شکلی سیستماتیک از سوی آوانگاردهای این سده و به ویژه از سالهای ۶۰ میلادی پیش برده شده است. هر چه کاری هنری تفاوت دیدنی کمتری با چیزی این‌دنیایی داشته باشد، بیشتر لازم است که تمایزی روشن میان زمینه‌ی هنر و زمینه‌ی این‌دنیایی، روزمره و غیرموزه‌ای رویدادش کشید. زمانی که کاری هنری به یک “چیز معمولی” بماند است که نیاز به مفهوم‌سازی و پاسداری موزه دارد. تردیدی نیست که کارکرد پاسداری موزه برای هنر سنتی هم که در محیط روزانه جدا می‌ایستد مهم است، زیرا چنین هنری را از نابودی فیزیکی با گذشت زمان پاسداری می‌کند.

با این حال، از لحاظ پذیرش این هنر، موزه اگر زیانبار نباشد؛ زیادی است: تفاوت میان کاری منفرد و محیط روزانه‌ی این‌دنیایی آن ـ تفاوتی که از راه آن کار هنری به خودش تعلق می‌یابد ـ در موزه به میزان زیادی از دست می‌رود. به عکس، کارهنری که به اندازه‌ی کافی تمایزی دیدنی با محیطش ندارد، به راستی تنها در موزه دریافتنی است. راهکارهای آوانگار هنری، که به صورت نابودی تفاوت دیدنی کارهنری و چیزی این‌دنیایی دریافته می‌شود بنابراین یک‌راست به ساختن موزه‌ها می‌انجامد که به شکلی نهادی این تفاوت را نگاه می‌دارد.

بنابراین، به جای زیرپاگذاشتن و نامشروع کردن موزه به عنوان یک نهاد، نقد مصرانۀ ادراک هنر، بنیان نظری واقعی برای نهادینه کردن و موزه‌ای کردن هنر امروز را در اختیار می‌گذارد. در موزه نوید تفاوتی به چیزهای معمولی داده می‌شود که در واقع آن را ندارند ـ تفاوتی فراسوی تفاوت. هر چه این چیزها کمتر “سزاوار” این نوید باشند، یعنی هر چه کمتر تماشایی و بی‌همتا باشند، بیشتر این نوید معتبر و باورکردنی می‌شود. موزه‌ی نوین انجیل خود را نه برای کارهای استثنایی و هاله‌دار برآمده از نبوغ که بیشتر برای چیزهای بی‌اهمیت، پیش‌پاافتاده و روزمره بانگ برمی‌دارد که در غیر این صورت در واقعیتِ بیرون دیوارهای موزه گم می‌شوند. اگر موزه قرار باشد از هم بپاشد، آن‌گاه، فرصت هنر برای نمایش به‌هنجار، روزمره، پیش‌پاافتاده به عنوان نو و به راستی زنده از دست می‌رود. هنر، برای آنکه خودش را با موفقیت “در زندگی” اعلام کند باید متفاوت ـ غیرعادی، شگفت‌انگیز، استثنایی ـ باشد و تاریخ نشان می‌دهد که هنر این کار را تنها با پیوند با سنتهای کلاسیک، رازآمیز و دینی و گسستن پیوند خود با روزمرگی تجربه‌ی هرروزی پیش می‌برد. تولید پیروزمندانه توده‌ای فرهنگی نگاره در دوران ما خود را درگیر هجومهای بیگانگان، اسطوره‌های آخرالزمانی و رستگاری، قهرمانانی با توانمندی‌های ابرمردمی و این و آن کرده است. این همه بی‌تردید خیال‌انگیز و آموزنده است. هر از گاه ولی، آدم بدش نمی‌آید که بتواند ژرف‌اندیشی کند و از چیزی به هنجار، جیزی معمولی، چیزی روزمره هم لذت برد. در فرهنگ ما، این خواست تنها در موزه برآورده می‌شود. از سوی دیگر، در زندگی ، تنها بی‌همتا به صورت موضوعی ممکن برای جلب ستایش‌مان به ما نشان داده می‌شود.
اما این همچنین به این معناست که نو هنوز شدنی است، چون موزه، حتی پس از به اصطلاح پایان تاریخ هنر، موضوع (سوژه) و این و آن هنوز آنجاست. رابطه‌ی میان موزه و فضای بیرونش عمدتاً زودگذر نیست، بلکه وابسته به فضاست. و به راستی که نوآوری در زمان روی نمی‌دهد، بلکه در فضا صورت می‌گیرد: در مرزهای میان مجموعه‌ی موزه و دنیای بیرونی. ما هرلحظه می‌توانیم از این مرزها بگذریم که معنایش از این گذشته این است که می‌توانیم ـ و در واقع باید ـ مفهوم نو را از مفهوم تاریخ، و نوآوری اصطلاحات را از رابطه‌اش با خطی بودن زمان تاریخی جدا کنیم. نقد پس از مدرنیستم برداشت پیشرفت یا آرمان‌شهرهای مدرنیته زمانی نامربوط می‌شود که به نوآوری هنری دیگر در چارچوب خطی‌بودن زودگذر اندیشیده نشود، بلکه به صورت رابطه‌ی فضایی میان فضای موزه و بیرونش به اندیشه درآید. نو در زندگی تاریخی از سرچشمه‌ای نهانی پدید نمی‌آید و به صورت نوید پایان و مقصودی telos تاریخی رو نمی‌نماید. تولید نو تنها یک جابه‌جایی مرزها میان چیزهای گردآوری شده و اشیای این‌دنیایی بیرون مجموعه است که بیشتر یک فعالیت فیزیکی مادی است: برخی چیزها به سیستم موزه آورده می‌شود، در حالی‌که چیزهای دیگر بیرون ریخته می‌شوند، برای مثال در سطل زباله. ۷ این‌گونه جابه‌جایی بارها و بارها تأثیر نوبودن، بازبودن؛ بیکرانگی دارد، با به کارگیری معنابخشهایی که از لحاظ گذشته‌ی موزه‌ای شده متفاوت به نظر می‌رسند و با چیزهای صرف، نگاره‌های فرهنگی مردم‌پسند که در فضای بیرون در گردش است همسان است. به این معنا، می‌توانیم مفهوم نو را، همانطور که اشاره کردم، بسیار فراتر از به اصطلاح پایان روایت تاریخی هنر از راه تولید نگاه داریم، و مفهوم تفاوتهای تازه را فراسوی تمامی تفاوتهای از لحاظ تاریخی بازشناختنی نگاه داریم.

مادی بودن موزه تضمینی است که تولید نو در هنر می‌تواند فراسوی تمامی نهایت‌های تاریخی برود، درست به این دلیل که نمایانگر این است که آرمان نوین فضای جهانی و شفاف (که نمایانگر تاریخ هنر جهانی است) ناشناختی و به طور کامل ایدئولوژیکی است. هنر مدرنیته با انگاره‌ی سامان‌بخش موزه‌ی جهانی رشد یافته که نمایانگر کل تاریخ هنر است و فضایی جهانی و یک‌شکل می‌آفریند که اجازه می‌دهد تمامی کارهای هنری ممکن با هم مقایسه شود و تفاوت دیده‌شدنی‌شان تعیین گردد. این بینش جهان‌گرایانه به خوبی از سوی آندره مالرو در نوشته‌ی نامدارش موزه‌ی خیالی‌ توصیف شده است. چنین بینشی از موزه‌ای جهانی از لحاظ سرچشمه‌ی نظری هگلی است، زیرا برداشتی از خودآگاهی تاریخی را دربرمی‌گیرد که می‌تواند تمامی تفاوتهای از لحاظ تاریخی تعیین شده را بازشناسد. و منطق رابطه‌ی میان هنر و موزه‌ی جهانی از منطق روح مطلق هگلی پیروی می‌کند: موضوع شناخت و دانش و حافظه در سراسر کل تاریخ تکامل دیالکتیکی آن با خواست دیگری، خواست متفاوت، خواست نو برانگیخته می‌شود ـ اما در پایان این تاریخ، باید پی برده و پذیرفته شود که دیگری بودن به آن معنا با حرکت خود خواست تولید می‌شود. و در این نقطه‌ی پایانی تاریخ، موضوع، نگاره‌ی خود را در دیگری بازمی‌شناسد. بنابراین ما می‌توانیم بگوییم که در لحظه‌ای که موزه‌ی تاریخی به صورت سرچشمه‌ی واقعی دیگری دریافته می‌شود، چون دیگری موزه به لحاظ تعریفِ موضوع، خواسته‌ی گردآوردنده‌ی مجموعه یا هنرگردان است، موزه، موزه‌ی مطلق می‌شود و به پایان تاریخ ممکن خود می‌رسد. از این گذشته، می‌توان رویه‌ی ازپیش‌ساخته‌ی دوشامب را با واژگان هگلی به صورت کار بازاندیشی خود موزه‌ی جهانی تعبیر کرد که به رشد بیشتر تاریخی خود پایان می‌نهد.

برای همین به هیچ‌رو تصادفی نیست که گفت‌وگوهای تازه که بانگ پایان هنر را برمی‌دارند به رویداد از‌پیش‌ساخته به عنوان نقطه‌ی پایانی تاریخ هنر اشاره دارند. نمونه‌ی محبوب آرتور دانتو، هنگام بیان این نکته که هنر مدتها پیش به پایان خود رسید، جعبه‌های بریلوی وارهول است. ۸

                                                         

اندی وارهول، جعبه بریلو                                                                            اندی وارهول، جعبه های بریلو

و تیری دو دوو در باره‌ی “کانت پس از دوشامب” سخن می‌گوید، یعنی بازگشت سلیقه‌ی فردی پس از پایان تاریخ هنر که با از‌پیش‌ساخته روی داد. ۹ در واقع، برای خود هگل، پایان هنر، به صورتی که او در سخنرانی‌های خود در باره‌ی زیبایی‌شناسی گفت‌وشنود می‌کند، خیلی زودتر روی می‌دهد ـ با پیدایش دولت نوین نو همزمان است که شکل خود، قانون خود را به زندگی شهروندانش می‌بخشد و هنر کارکرد واقعی شکل‌بخشنده‌ی خود را از دست می‌دهد. ۱۰ دولت نوین هگلی تمامی تفاوتهای دیده‌شدنی و آزمایشی را رمزگذاری می‌کند ـ آنها را بازمی‌شناسد، می‌پذیرید و جایگاه مناسب خودشان را در یک سیستم کلی قانون، به آنها می‌دهد. پس از این‌گونه بازشناسی سیاسی و قانونی دیگری از سوی قانون نوین، به نظر می‌رسد که هنر کارکرد تاریخی خود را برای متجلی کردن دیگری بودن دیگری، شکل بخشیدن به آن و نقش زدن آن در یک سیستم بازنمایی تاریخی از دست می‌دهد. در لحظه‌ای که قانون پیروز می‌شود، هنر ناشدنی می‌گردد: قانون دیگر نمایانگر تمامی تفاوتهای موجود است و این‌گونه بازنمایی از راه هنر را زیادی می‌کند. تردیدی نیست که می‌توان این گفت‌وشنود را به راه انداخت که برخی تفاوت‌ها همیشه از سوی قانون بازنمایی نشده باقی می‌مانند یا دست‌کم درست بازنمایی نمی‌شوند، بنابراین هنر دست‌کم میزانی از این کارکرد بازنمایی کردن دیگری رمزدار نشده را نگاه می‌دارد. اما در این حالت، هنر تنها نقش دست‌دوم خدمت به قانون را برآورده می‌کند: برای هگل نقش واقعی هنر که روش کاری است که به یاری آن تفاوتها در اصل خود را متجلی می‌کنند و شکلهایی می‌آفرینند، به هر حال در دست قانون نوین قرار می‌گیرد. اما همانطور که گفتم، کرکه‌گارد توانست نشان دهد که چگونه نهادی که مآموریتش بازنمایی تفاوتهاست می‌تواند خود تفاوتهایی هم ـ فراسوی تمامی تفاوتهای از پیش موجود ـ بیافریند. خوب حال می‌توان دقیق‌تر قالبریزی کرد که این تفاوت تازه ـ تفاوتی فراسوی تفاوت ـ که من پیشتر از آن سخن گفتم، از چه گونه‌ است. تفاوتی است نه در شکل، بلکه در زمان ـ یعنی تفاوتی در میانگین زندگی چیزهای منفرد و در جایگاهی است که به لحاظ تاریخی به آنها داده شده است. برای یادآوری “تفاوت تازه” به صورتی که کرکه‌گارد توصیف کرده باید گفت: برای او تفاوت میان مسیح و مردی معمولی در زمان خودش تفاوت در شکل نبود که بتوان با هنر و قانون آن را بازنمایی کرد، بلکه تفاوتی دریافت‌نشدنی میان زندگی کوتاه مردم معمولی و ابدیت هستی الهی بود.اگر چیزی معمولی را به عنوان ازپیش‌ساخته از فضایی بیرون موزه به فضای داخلی آن ببرم، شکل آن چیز را عوض نمی‌کنم، اما میانگین زندگیش را تغییر می‌دهم و تاریخ تاریخی به این شئی می‌بخشم. کارهنری در موزه بیشتر زندگی می‌کند و شکل آغازین خود را برای مدت بیشتری از یک شئی معمولی در “واقعیت”، نگاه می‌دارد. برای همین یک چیز معمولی “زنده”تر و “واقعی‌”تر در موزه‌ به نظر می‌رسد تا در خود واقعیت. اگر چیزی معمولی را در واقعیت ببینم؛ بی‌درنگ مرگ آن را پیش‌بینی می‌کنم ـ مانند آنکه چه زمانی شکسته می‌شود و به زباله‌دان انداخته می‌شود. میانگین کوتاه عمر در واقع تعریف زندگی معمولی است. بنابراین اگر من میانگین عمر چیزی معمولی را تغییر دهم، به شکلی همه چیز را بدون آنکه چیزی را تغییر دهم، تغییر می‌دهم.

این تفاوت درنیافتنی در میانگین عمر یک شئی موزه و “چیزی واقعی” خیال‌پردازی ما را از نگاره‌های بیرونی چیزها به سازوکارهای نگهداری، بازسازی و در کل پشتیبانی مادی ـ به هسته‌ی درونی موزه ـ می‌کشاند. از این گذشته، موضوع میانگین نسبی زندگی توجه ما را به شرایط سیاسی و اجتماعی می‌کشاند که این اشیا در آن راه خود را به موزه می‌یابند و زندگی طولانی‌تری را برای خود تضمین می‌کنند. با وجود این، در عین حال سیستم قوانین رفتاری و تابوهای موزه پشتیبانی و پاسداری از اشیا را نادیدنی و تجربه‌ناشدنی می‌کند. این نادیدنی بودن کاهش‌پذیر نیست. همان طور که به خوبی می‌دانیم هنر نوین از هر راهی کوشیده تا سوی درونی مادی کار را شفاف کند. اما هنوز تنها سطح کارهنری است که ما در مقام تماشاگران موزه می‌توانیم ببینیم: در پس این سطح، در شرایط دیدار از موزه ـ چیزی برای همیشه پنهان می‌ماند. در مقام تماشاگری در موزه، همیشه لازم است تسلیم کرانمندی و محدویت‌هایی شد که به شکلی بنیادین کار می‌کنند تا بتوان ماده‌ی مادی کارهای هنری را دسترس‌ناپذیر و سالم نگاه داشت تا شاید بتوان آنها را “برای همیشه” به نمایش گذاشت. پشتیبانی مادی از کاری هنری “در موزه” است؛ ولی در عین حال دیدنی شدنی نشده ـ و به خیال درآمدنی ـ نشده است. پشتیبانی مادی، یا حامل رسانه، و کل سیستم نگاهداری موزه باید از تماشاگر موزه پوشیده، نادیدنی و پنهان بماند. به مفهومی در درون دیوارهای موزه ما با بیکرانگی حتی بسیار دسترس‌ناپذیرتری از دنیای بیکرانه‌ی بیرون دیوارهای موزه رویاروی هستیم.

اما اگر شفاف کردن پشتیبانی مادی کارهنری موزه‌ای شده شدنی نباشد، با وجود این می‌توان آنرا به شکل روشنی به عنوان پوشیده، پنهان و دیده‌ناشدنی، مضمون‌سازی کرد. به عنوان یک نمونه از اینکه چگونه چنین راهکاری در زمینه‌ی هنر امروز کارکرد دارد، می‌توانیم به سراغ دو هنرمند سوئیسی پیتر فیشلی و دیوید وایس برویم. برای هدف کنونی توصیفی کوتاه کافی است: فیشلی و وایس اشیایی را به نمایش می‌گذارند که همانندی زیادی با ازپیش‌ساخته‌ها دارند ـ چیزهایی معمولی که همه جا می‌توانید آنها را ببینید. ۱۱ در واقع این اشیا ازپیش‌ساخته‌های “واقعی” نیستند، بلکه همانندسازی‌ آنها هستند: در ماده‌ی پلی‌یوریتین ـ گونه‌ای پلاستیک سبک ـ کنده شده‌اند؛ اما به چنان دقتی (دقت به راستی سوئیس) که اگر آنها را در موزه، در چارچوب یک نمایشگاه ببینید، بسیار برایتان دشوار است که اشیایی را که فیشلی و وایس ساخته‌اند ازپیش‌ساخته‌های واقعی تشیخص دهید. اگر این اشیا را در برای نمونه کارگاه فیشلی و وایس می‌دیدید، می‌توانستید آنها را با دست بلند و سبک و سنگین کنید ـ تجربه‌ای که در موزه‌ شدنی نیست چون دست زدن به اشیا در آنجا ممنوع است. اگر این کار را کنید بی‌درنگ سیستم زنگ خطر به صدا درمی‌آید و پرسنل گوش به زنگ می‌شود و سپس پلیس از راه می‌رسد. به این مفهوم می‌توان گفت که پلیس است که در لحظه‌ی آخر ستیز میان هنر و غیر هنر را تضمین می‌کند ـ پلیسی که هنوز از پایان تاریخ هنر آگاه نیست!

                                                                 

فیشلی و وایس، ازپیش‌ساخته                                                                         فیشلی و وایس، ازپیش‌ساخته

فیشلی و وایس نشان می‌دهند که ازپیش‌ساخته‌ها، در حالی که شکل خود را در فضای موزه به نمایش می‌گذارند، در عین حال مادی بودن خود را می‌پوشانند یا پنهان می‌کنند. با این حال، این پوشیدگی ـ دیدنی نبودن پشتیبانی مادی به آن معنا ـ با کار فیشلی و وایس از راه احضار آشکار تفاوت دیده‌ناشدنی میان “واقعی” و “همانندسازی‌شده” به نمایش گذاشته می‌شود. تماشاگر موزه به کمک نوشته‌‌ای در کنار کار می‌فهمد که اشیایی به نمایش درآمده از سوی فیشلی و وایس، واقعی نیستند؛ بلکه ازپیش‌ساخته‌‌هایی “همانندسازی شده‌”اند. اما در عین حال تماشاگر موزه نمی‌تواند این اطلاعات را بیازماید چون به هسته‌ی درونی پنهان، یعنی پشتیبانی مادی اشیای به نمایش درآمده ـ مربوط می‌شود و نه به شکل دیده‌شدنی آنها. معنایش این است که تفاوت به تازگی معرفی شده‌ی میان “واقعی” و “همانندسازی شده” نمایانگر هیچ تفاوت دیدنی جاافتاده میان چیزها در سطح شکل آنها نیست. پشتیبانی مادی را نمی‌توان در یک کار هنری آشکار کرد ـ حتی اگر بسیاری از هنرمندان و نظریه‌پردازان آوانگارد تاریخ بخواهند که آشکار شود. این تفاوت را بیشتر می‌توان به صورت پوشیده و بازنمایی‌نشدنی، در موزه مضمون سازی کرد. با همانندسازی تکنیک ازپیش‌ساخته، فیشلی و وایس توجه ما را به پشتیبانی مادی می‌کشانند، بی‌آنکه آن را آشکار کنند، بی‌انکه آن را دیدنی کنند، بی‌آنکه آن را ازنو حضور بخشند. تفاوت میان “واقعی” و “همانندسازی شده” را نمی‌توان “بازشناخت”، تنها می‌توان تولید کرد زیرا هر چیزی در دنیا را می‌توان در عین حال به صورت “واقعی” و “همانندسازی شده” دید. ما تفاوت میان واقعی و همانندسازی شده را با ایجاد شک در باره‌ی “واقعی نبودن” چیزی یا نگاره‌ای، و “همانندسازی شده” بودن آن تولید می‌کنیم. و گذاشتن چیزی معمولی در زمینه‌ی موزه درست به این معناست که حامل رسانه، پشتیبانی مادی، شرایط مادی هستی این چیز را برای همیشه در تردید بگذاریم. کار فیشلی و وایس نشان می‌دهد که بی‌نهایتی پنهان در خود موزه است ـ تردید بی‌نهایت، ظن بی‌نهایت نسبت به این که تمامی چیزهای به نمایش گذاشته شده همانندسازی شده‌اند، ساختگی اند هسته‌ی مادی آنها چیزی جز آنی است شکل بیرونی‌شان می‌رساند. و از این گذشته به این معناست که انتقال “کل واقعیت دیده‌شدنی” به موزه ـ حتی در خیال ـ شدنی نیست. این امکان هم وجود ندارد که رویای قدیمی نیچه‌ای زیبایی‌شناسانه کردن دنیا در کلیتش را برآورده کنیم تا به همسانی میان واقعیت و موزه دست یابیم. موزه پوشیدگی‌ها، دیده‌نشدنی‌ها و تفاوتهای خود را تولید می‌کند؛ بیرون پوشیده شده‌ی خود را روی درون تولید می‌کند. و موزه تنها می‌تواند فضای شک، عدم قطعیت و دلهره نسبت به پشتیبانی پنهانی کارهای هنری نمایش داده شده را بیافیریند، در عین حال که میانگین عمر طولانی‌تری را تضمین می‌کند، در عین حال اصالت آنها را به خطر می‌اندازد.

                                                                 
فیشلی و وایس، ازپیش‌ساخته                                                                              فیشلی و وایس، ازپیش‌ساخته

میانگین عمر طولانی‌تر ساختگی که برای چیزهایی تضمین می‌شود که در موزه گذاشته شده، همیشه یک همانندسازی است: این میانگین عمر را تنها می‌توان با دستکاری فنی هسته‌ی مادی پنهان چیزهای به نمایش گذاشته شده برای تضمین ماندگاری‌شان به دست آورد: هر نگاه داشتنی دستکاری فنی است که به معنای همانندسازی هم هست. با این حال، این‌گونه میانگین عمر ساختی کارهنری تنها می‌تواند نسبی باشد. زمانی می‌رسد که کار هنری می‌میرد، درهم‌شکسته، حل، شالوده‌شکنی می‌شود ـ نه به لحاظ نظری، بلکه در سطح مادی. بینش هگلی موزه‌ی جهانی بینشی است که در آن ابدیت تنانه با ابدیت جان در حافظه‌ی پروردگار جایگزین می‌شود. اما این گونه ابدیت تنانه البته یک خیال است. خود موزه چیزی زودگذر است ـ حتی اگر کارهای هنری که در موزه گردآوری می‌شوند از خطرات هستی روزمره و دادوستد کلی با هدف نگاه داشتن آنها پاسداری شوند. این نگهداری نمی‌تواند پیروز شود، یا تنها می‌تواند به شکلی زودگذر پیروز شود. اشیای هنری به شکلی منظم به دست جنگها، بلاهای طبیعی، تصادفها و زمان نابود می‌شوند. این سرنوشت مادی، این زودگذری کاهش‌ناپذیر اشیای هنری به عنوان چیزهای مادی، کرانه‌ای برای هر تاریخ هنر ممکنی می‌گذارد ـ اما کرانه‌ای که در عین حال در ستیز با پایان تاریخ کارکرد دارد. در سطح مادی ناب، چارچوب هنر به شکل ماندگاری از راهی تغییر می‌کند که ما نمی‌توانیم به طور کامل کنترل، بازاندیشی یا پیش‌بینی کنیم، برای همین این تغییر مادی همیشه غافلگیرمان می‌کند. بازتاباندن خود تاریخی همیشه به مادی بودن نهان و بازتاب‌نیافتنی اشیای موزه وابسته است. و درست از این رو که سرنوشت مادی هنر کاهش‌ناپذیر و بازتاب‌نیافتنی است، تاریخ هنر همیشه باید بازبینی، بازاندیشی و بازنویسی شود.
حتی اگر هستی مادی کاری هنری برای مدتی از زمان تضمین شود، جایگاه این کارهنری به عنوان کارهنری همیشه به زمینه‌ی نمایش آن به عنوان بخشی از مجموعه‌ی موزه وابسته است. اما پایدارکردن این زمینه برای مدت زمانی طولانی، بی‌اندازه دشوار ـ در واقع ناشدنی است. این شاید پارادکس اصلی موزه است: مجموعه‌ی موزه به پاسداری از کارها کمک می‌کند، اما خود مجموعه همیشه بی‌اندازه ناپایدار، پیوسته در حال تغییر و در جریان است. گردآوری رویدادی در زمان به تمام معناست ـ حتی اگر کوششی برای گریز از زمان باشد. نمایشگاه موزه همواره در جریان است: نه تنها رشد یا پیشرفت می‌کند، بلکه به شیوه‌های گوناگونی خود را تغییر می‌دهد. در نتیجه، چارچوب تمایزگذاری میان کهنه و نو و بخشیدن جایگاه به چیزها به عنوان کارهنری تمام مدت تغییر می‌کند. هنرمندانی مانند مایک بیدلو یا شرلی لوین برای نمونه، ـ از راه تکنیک از آن خود کردن ـ امکان جابه‌جایی تکلیف تاریخی شکلهای هنری داده شده را با تغییر پشتیبانی مادی‌شان به نمایش می‌گذارند. نسخه‌برداری یا تکرار کارهای هنری شناخته شده کل نظم حافظه‌ی تاریخی را به هم می‌ریزد. برای یک تماشاگر میانحال امکان ندارد میان برای نمونه کاری از پیکاسو که مال خود او باشد یا کاری که مایک بیدلو آن را از آن خود کرده است، تمایز بگذارد. بنابراین در اینجا، مانند نمونه‌ی ازپیش‌ساخته‌ی دوشامب؛ یا ازپیش‌ساخته‌های فیشلی و وایس، ما با تفاوتی غیردیده‌شدنی و به این مفهوم، با تفاوتی به تازگی تولید شده، رویاروی هستیم، تفاوت میان کار پیکاسو و کپی این کار که بیدلو تولید کرده است. این تفاوت را هم می‌توان تنها در موزه به صحنه برد ـ در درون نظمی از بازنمایی تاریخی.

                                                 

مایک بیدلو، چیدمان                                                                              مایک بیدلو، این بریلو وارهول نیست

میانگین عمر طولانی‌تر ساختگی که برای چیزهایی تضمین می‌شود که در موزه گذاشته شده، همیشه یک همانندسازی است: این میانگین عمر را تنها می‌توان با دستکاری فنی هسته‌ی مادی پنهان چیزهای به نمایش گذاشته شده برای تضمین ماندگاری‌شان به دست آورد: هر نگاه داشتنی دستکاری فنی است که به معنای همانندسازی هم هست. با این حال، این‌گونه میانگین عمر ساختی کارهنری تنها می‌تواند نسبی باشد. زمانی می‌رسد که کار هنری می‌میرد، درهم‌شکسته، حل، شالوده‌شکنی می‌شود ـ نه به لحاظ نظری، بلکه در سطح مادی. بینش هگلی موزه‌ی جهانی بینشی است که در آن ابدیت تنانه با ابدیت جان در حافظه‌ی پروردگار جایگزین می‌شود. اما این گونه ابدیت تنانه البته یک خیال است. خود موزه چیزی زودگذر است ـ حتی اگر کارهای هنری که در موزه گردآوری می‌شوند از خطرات هستی روزمره و دادوستد کلی با هدف نگاه داشتن آنها پاسداری شوند. این نگهداری نمی‌تواند پیروز شود، یا تنها می‌تواند به شکلی زودگذر پیروز شود. اشیای هنری به شکلی منظم به دست جنگها، بلاهای طبیعی، تصادفها و زمان نابود می‌شوند. این سرنوشت مادی، این زودگذری کاهش‌ناپذیر اشیای هنری به عنوان چیزهای مادی، کرانه‌ای برای هر تاریخ هنر ممکنی می‌گذارد ـ اما کرانه‌ای که در عین حال در ستیز با پایان تاریخ کارکرد دارد. در سطح مادی ناب، چارچوب هنر به شکل ماندگاری از راهی تغییر می‌کند که ما نمی‌توانیم به طور کامل کنترل، بازاندیشی یا پیش‌بینی کنیم، برای همین این تغییر مادی همیشه غافلگیرمان می‌کند. بازتاباندن خود تاریخی همیشه به مادی بودن نهان و بازتاب‌نیافتنی اشیای موزه وابسته است. و درست از این رو که سرنوشت مادی هنر کاهش‌ناپذیر و بازتاب‌نیافتنی است، تاریخ هنر همیشه باید بازبینی، بازاندیشی و بازنویسی شود.
حتی اگر هستی مادی کاری هنری برای مدتی از زمان تضمین شود، جایگاه این کارهنری به عنوان کارهنری همیشه به زمینه‌ی نمایش آن به عنوان بخشی از مجموعه‌ی موزه وابسته است. اما پایدارکردن این زمینه برای مدت زمانی طولانی، بی‌اندازه دشوار ـ در واقع ناشدنی است. این شاید پارادکس اصلی موزه است: مجموعه‌ی موزه به پاسداری از کارها کمک می‌کند، اما خود مجموعه همیشه بی‌اندازه ناپایدار، پیوسته در حال تغییر و در جریان است. گردآوری رویدادی در زمان به تمام معناست ـ حتی اگر کوششی برای گریز از زمان باشد. نمایشگاه موزه همواره در جریان است: نه تنها رشد یا پیشرفت می‌کند، بلکه به شیوه‌های گوناگونی خود را تغییر می‌دهد. در نتیجه، چارچوب تمایزگذاری میان کهنه و نو و بخشیدن جایگاه به چیزها به عنوان کارهنری تمام مدت تغییر می‌کند. هنرمندانی مانند مایک بیدلو یا شرلی لوین برای نمونه، ـ از راه تکنیک از آن خود کردن ـ امکان جابه‌جایی تکلیف تاریخی شکلهای هنری داده شده را با تغییر پشتیبانی مادی‌شان به نمایش می‌گذارند. نسخه‌برداری یا تکرار کارهای هنری شناخته شده کل نظم حافظه‌ی تاریخی را به هم می‌ریزد. برای یک تماشاگر میانحال امکان ندارد میان برای نمونه کاری از پیکاسو که مال خود او باشد یا کاری که مایک بیدلو آن را از آن خود کرده است، تمایز بگذارد. بنابراین در اینجا، مانند نمونه‌ی ازپیش‌ساخته‌ی دوشامب؛ یا ازپیش‌ساخته‌های فیشلی و وایس، ما با تفاوتی غیردیده‌شدنی و به این مفهوم، با تفاوتی به تازگی تولید شده، رویاروی هستیم، تفاوت میان کار پیکاسو و کپی این کار که بیدلو تولید کرده است. این تفاوت را هم می‌توان تنها در موزه به صحنه برد ـ در درون نظمی از بازنمایی تاریخی.

مایک بیدلو، چیدمان مایک بیدلو، این بریلو وارهول نیست

به این ترتیب، با گذاشتن کارهای هنری موجود در زمینه‌های تازه، تغییراتی در نمایش کار هنری می‌تواند تفاوتی در دریافت آن به وجود آورد، بی‌آنکه تغییری در شکل دیدنی کارهنری به وجود آمده باشد. در این سالها؛ جایگاه موزه به عنوان مکان مجموعه‌های همیشگی به آهستگی دارد به موزه به عنوان تئاتری برای نمایشگاههای بزرگ در گردش که از سوی هنرگردان‌های بین‌الملی سازمان یافته و چیدمان‌هایی به مقیاس بزرگ که به دست هنرمندان منفرد آفریده شده، تغییر می‌کند. حتی نمایشگاه یا چیدمان بزرگی از این دست با این نیت ساخته می‌شود که نظم تازه‌ای برای خاطرات تاریخی طراحی کند، معیارهای تازه‌ای برای گردآوری از راه بازسازی تاریخ. این نمایشگاهها و چیدمانهای در گردش موزه‌هایی گذرا هستند که به روشنی زودگذری خود را به نمایش می‌گذراند. برای همین توصیف تفاوت میان راهکارهای هنری سنتی، مدرنیستی و امروزی به نسبت آسان است. در سنت مدرنیستی، زمینه‌ی هنری پایدار پنداشته می‌شد ـ که زمینه‌ی آرمانی‌شده‌ی موزه‌ی جهانی بود. نوآوری گذاشتن شکلی تازه، چیزی نو در این زمینه‌ی پایدار بود. در زمانه‌ی ما، زمینه به عنوان چیزی متغیر و ناپایدار دیده می‌شود. برای همین راهکار هنر امروزی دربرگیرنده‌ی آفرینش زمینه‌ی خاصی است که بتواند شکل یا چیزی را چیزی دیگر، تازه و گیرا بنماید ـ حتی اگر این شکل در گذشته گردآوری شده باشد. هنر سنتی در سطح شکل کار می‌کرد. هنر امروز در سطح زمینه، چارچوب، چشم‌انداز کار می‌کند. اما هدف همان است: آفرینش تفاوتی میان شکل و زمینه‌ی تاریخی، اینکه کاری شود تا متفاوت و تازه بنماید. فیشلی و وایس اینک ازپیش‌ساخته‌هایی را می‌توانند به نمایش بگذارند که برای بیننده‌ی امروزی کاملا آشنا بنمایند. تفاوت میان آنها و ازپیش‌ساخته‌های ایستاری، همانطور که گفتم دیدنی نیست، زیرا مادی بودن درونی کارها را نمی‌توان دید. آن را تنها می‌توان توصیف کرد: باید به داستانی گوش کنیم، به تاریخ ساختن این شب ازپیش‌ساخته‌مآب‌‌ها تا تفاوت آنها را دریابیم، یا بیشتر به خیال درآوریم. در واقع حتی برای کارهای فیشلی و وایس لازم نیست که به راستی “ساخته شده باشند”، کافی است داستانی را بگویند که این توانایی را به ما بدهد تا به “مدل‌های” این کارها به شیوه‌ی متفاوتی بنگریم. نمایش‌های پیوسته در حال تغییر موزه‌ها ما را وامی‌دارد تا جریان هرکولی‌ای را به خیال درآوریم که تمامی هویت‌ها را شالوده‌شکنی می‌کند و تمامی نظمها و نام‌گذاریهای تاریخی را زیرپا می‌گذارد و در نهایت تمامی آرشیو‌ها را از درون نابود می‌کند. اما این گونه بینش هرکولی تنها در درون موزه؛ درون بایگانی‌ها شدنی است، چون تنها در آنجاست که نظمها، هویتها و نام‌گذاریهای بایگانی‌شده‌ای که تا اندازه‌ای جاافتاده‌اند، وجود دارد که به ما اجازه می‌دهند نابودی آنها را به عنوان چیزی والا و برین به خیال درآوریم.

این گونه بینش والا در زمینه‌ی خود “واقعیت” که تفاوتهای درک‌ودریافتی را در اختیار ما می‌گذارد و نه تفاوتهای نظم تاریخی را، ممکن نیست. موزه از راه تغییر نمایشگاههایش می‌تواند مادی بودن پنهان و پوشیده‌اش را به نمایش بگذارد، بی‌آنکه آنرا آشکار کند.

تصادفی نیست که ما اکنون می‌توانیم پیروزی فزاینده‌ی شکلهای هنری روایت‌گری مانند چیدمان‌های ویدئویی و سینمایی را در زمینه‌ی موزه به تماشا نشینیم. چیدمان‌های ویدئویی شبی بزرگ را به موزه می‌آورند ـ شاید مهمترین کارکرد آنها است. فضای موزه نور “نهادی” خود را که از لحاظ سنتی به عنوان دارایی نمادین بیینده، مجموعه‌دار، هنرگردان کارکرد داشت، از دست می‌دهد. موزه پوشیده، تاریک و وابسته به نوری می‌شود که از نگاره‌ی ویدئو بیرون می‌اید، برای نمونه از هسته‌ی پنهان کار هنری، از تکنولوژی الکتریکی و کامپیوتری که در پس شکل آن پنهان شده است. این شئی هنری نیست که در موزه با این “شب واقعیت بیرونی”، که خود باید از سوی موزه روشنگری، کندوکاو و داوری شود، نور بر آن تابیده می‌شود، چنانکه در گذشته روی می‌داد؛ بلکه نگاره‌‌ی تولید شده‌ی تکنولوژیکی است که نورش را به تاریکی فضای موزه می‌آورد ـ و تنها برای مدت زمانی محدود. از این گذشته، جالب است توجه شود که اگر تماشاگر بکوشد، به زور وارد هسته‌ی درونی مادی چیدمان ویدئویی در زمانی شود که چیدمان “در حال کار” است، برق او را می‌گیرد که حتی کارسازتر از دخالت پلیس است. به همان سان که گمان می‌رفت اگر کسی به زور راهش را به فضای ممنوعه درونی معبدی یونانی باز می‌کرد، با آذرخش زئوس به زمین کوبیده می‌شد.

و از آن بیشتر، نه تنها کنترل نور، بلکه همچنین کنترل زمان ژرف‌اندیشی از بیننده به کارهنری انتقال می‌یابد. در موزه‌ی کلاسیک، بیننده کمابیش کنترل کامل روی زمان ژرف‌اندیشی دارد. او می‌تواند ژرف‌اندیشی را در هر زمانی قطع کند، بازگردد و دوباره برود. نگاره جایی که بود می‌ماند، هیچ کوششی برای گریز از نگاه خیره‌ی بیینده نمی‌کند. با نگاره‌های متحرک دیگر چنین نیست ـ آنها از کنترل بیینده می‌گریزند. وقتی ما روی از ویدئو می‌گردانیم، می‌توانیم چیزی را از دست بدهیم. اکنون موزه ـ که در گذشته مکان دیدنی بودنی کامل بود ـ مکانی می‌شود که نمی‌توانیم از دست دادن فرصتی برای ژرف‌اندیشی را جبران کنیم ـ جایی که نمی‌توانیم به همان جا برگردیم تا همان چیزی را که پیش‌تر دیدیم ببینیم. و حتی بیشتر از به اصططلاح “زندگی واقعی”، زیرا در شرایط ایستاری دیدار از یک نمایشگاه، تماشاگر در بیشتر موارد از لحاظ فیزیکی نمی‌تواند تمام ویدئوهایی را که به نمایش گذاشته می‌شوند ببینید، مدت زمان تماشای تمامی آنها از مدت زمان باز بودن موزه بیشتر می‌شود. به این ترتیب، چیدمان ویدئویی و سینمایی در موزه محدودبودن زمان و فاصله‌ با منبع نور را که در شرایط به‌هنجار گردش ویدئو و فیلم در فرهنگ مردم‌پسند امروزی پنهان می‌ماند به نمایش می‌گذارد. یا فیلم به دلیل جایش در موزه، برای تماشاگر نامعلوم، نادیدنی و پوشیده می‌شود ـ مدت زمان فیلم به عنوان یک قاعده طولانی‌تر از زمان میانگین باز بودن موزه است. در اینجا هم تفاوتی نو در دریافت فیلم در نتیجه‌ی تبدیل موزه با یک سینمای معمولی پدید می‌آید.

نکته‌ای را کوشیده‌ام بیان کنم فشرده می‌‌کنم: موزه امروزی می‌تواند تفاوت تازه‌ای را میان چیزها معرفی کند. این تفاوت تازه است زیرا بازنمایی تفاوتهای دیگر موجود دیدنی نیست. گزینش اشیا برای موزه‌ای کردن تنها در صورتی برای ما جالب و مربوط است که تنها تفاوتهای موجود را بازنشناسد و از نو بیان نکند؛ بلکه خود را به صورت اثبات ناشده، توضیح ناشدنی نامشروع به نمایش گذارد. برای تماشاگر چنین گزینشی دیدگاهی را به روی بیکرانگی دنیا می‌گشاید. و از آن بیشتر: با معرفی این‌گونه تفاوت؛ موزه توجه تماشاگر را از شکل دیدنی چیزها به پشتیبانی مادی نهان‌شان و به میانگین عمرشان می‌کشاند. نو در اینجا نه به مثابه‌ی بازنمایی دیگری یا گام بعدی در جهت روشن کردن پیشرونده‌ی پوشیده، بلکه بیشتر به صورت یادآوری تازه‌ای است که پوشیده، پوشیده می‌ماند، که میانگین طولانی‌تر عمر چیزها همیشه در خطر است، که تفاوت میان واقعی و همانندسازی شده مبهم می‌ماند، که تردید بی‌پایان در باره‌ی سرشت درونی چیزها گذرناکردنی است، یا به گفته‌ای دیگر؛ موزه این امکان را به ما می‌دهد تا والا و برین را به معمولی و پیش‌پاافتاده معرفی کنیم. در انجیل گفته‌ی نامداری را می‌یابیم که هیچ چیز تازه‌ای زیر نور خورشید نیست. این البته که درست است. اما هیچ خورشیدی درون موزه وجود ندارد. شاید این دلیل آن است که چرا موزه همیشه ـ و هنوز هم ـ تنها مکان برای نوآوری است.

ASSMANN, J. (1992). Das kulturelle Gedächtnis. Schrift, Erinnerung und politische Identität in frühen Hochkulturen. München: C.H. Beck Verlag. P. 167 ff

۲. مالویچ (۱۹۷۱) “نامه‌ای از مالویچ به بنوآ” در مقاله‌هایی در باره‌ی هنر؛ نیویورک، جلد ۱، ص.۴۸

۳. دوو، (۱۹۹۸) کانت پس از دوشامب، کمبریج، انتشارات ام.آی.تی. ص. ۴۸

HEGEL, G.W.F. (1970). “In allen diesen Beziehungen ist und bleibt die Kunst nach der Seite ihrer höchsten Bestimmung für uns ein Vergangenes”. In: Vorlesungen über die Ästhetik. Frankfurt: Suhrkamp Verlag, vol. 1, p. 25.

انقلاب هنری بعدی شبیه به چه خواهد بود؟

زدنکا بادوویناک

برگردان رویا منجم

منبع: مجله ای – فلاکس
اغلب وقتی می‌کوشیم مشکلات زمان حال را حل کنیم، به گذشته می‌نگریم. شکی نیست که یکی از فصول ناتمام گذشته، پروژه جنبش هنری کمونیسم است. انقلاب فرهنگی چه وجوه مشترکی با راه‌حل‌های بالقوه بحران مالی کنونی دارد؟ امروزه معتبرترین اقتصاددانان و جامعه‌شناسان می‌گویند کلید حل بحران اقتصادی، یک وسیله مکانیکی تازه‌ نیست، بلکه آفرینندگی شمار هر چه بیشتر افراد و تکامل انگاره‌های نوست. (۱) انگاره انقلاب فرهنگی سوسیالیستی در واقع بر اساس آموزش و پرورش ارادی توده‌هاست: آموزش دانش و معرفت و زیردستی‌هایی که آنان برای مشارکت کامل خود در امور همگانی اجتماع به آن نیاز دارند.

شمار زیادی از هنرمندان اروپای خاوری (و دیگران) به تازگی به این برداشت می‌اندیشند که کمونیسم و جنبش هنری آن پروژه هنوز نیمه تمامی است؛ از نظر آنان این انگاره بخشی از سنت فرهنگی آنان است. در حالی‌که نباید تمام آنهایی را که امروزه در اروپای خاوری به نحوی می‌کوشند تا خاطره‌ی کمونیسم و همراه با آن جنبش مقاومت پارتیزانی را زنده کنند ـ از هنرمندان جدی گرفته تا مجریان برنامه‌های سرگرم‌کننده‌ی پاپ – در یک گروه بگذاریم، اما شاید بتوانیم در پس این تشدید علاقه به گذشته، تعدادی انگیزه‌های مشترک در رویدادهای کنونی بیابیم، از جمله وضعیت رو به وخامت کارگران، ظهور ملی‌گرایی و تلاش راستیها برای معادل گرفتن کمونیسم و فاشیسم. پاسخ به تمام آنها بسیار متنوع است و دامنه‌ای از بازپس‌نگری نوستالژیک تا ژرف‌اندیشی جدی در باره‌ی آینده‌ی انگاره‌ی‌ کمونیسم را دربرمی‌گیرد. در اینجا من عمدتاً به هنرمندانی علاقه‌مندم که نگاهشان به این سنت به شیوه‌ای است که برای طراحی آلترناتیوهایی برای شکلهای چیره‌ی جهانی‌شدن globalism، نیروی‌ بالقوه زیادی در اختیار می‌گذارد. این هنرمندان، به سنت بومی خود رو آورده‌اند و دلیلشان برای این‌کار، ایستادگی در برابر به قدرت یک‌ریخت‌ و همگن‌‌کننده‌ی جهان‌گرایی نیست، بلکه درست عکس آن است: دلیلشان این است که می‌خواهند تا آنجا که ممکن باشد توجه را به نیروی بالقوه و همه‌شمول گذشته‌ی ناتمام جلب کنند.

با وحود واقعیت سنگدلانه‌ی زندگی در اروپای خاوری ـ یا در واقع به دلیل آن ـ مردم این کشورها پیوسته در باره‌ی آینده، در باره‌ی کمونیستم به عنوان جامعه‌ی آرمانی که به دنبال دوره “سوسیالیسم” واقعی خواهد آمد، صحبت می‌کنند. بوریس گرویس می‌گوید در نتیجه حضور نیرومند این بعد آتی، نظریه فرهنگی دوران بعد از استعمارpost-colonial، استفاده‌ی چندانی برای مطالعه‌ی هنر اروپای خاوری ندارد:

هرچند موضوع دوران بعد از کمونیسم که مورد بحث گرویس است همان مسیری را از بستگی به بازی طی می‌کند که مترادف دوران بعد از استعمار او، اما در این مسیر، او در جهت کاملا مخالف ـ در جهت عکس جریان زمان ـ‌ حرکت می‌کند. در حالی‌که موضوع دوران بعد از استعمار از گذشته به حال حرکت می‌کند، موضوع دوران بعد از کمونیسم، از آینده وارد زمان حال می‌شود… در نهایت، کمونیسم چیزی بیش از افراطی‌ترین و رادیکال‌ترین تجلی مدرنیسم ستیزگر، باور به پیشرفت و ترقی و رؤیای آوانگارد به اشراق رسیده نیست که با هم‌صدایی تام و تعهد مطلق به آینده عمل می‌کند. (۲)

اینکه آرنسInke Arns در باره‌ی تفاوت دو نوع هنر در اروپای خاوری قلم می‌زند که هر دو از طریق راهکار تکرار و تملک، به گفتار آوانگارد و واقع‌گرایی سوسیالیستی چنگ می‌زنند. با استفاده از نمونه‌هایی از آرمان‌شهر‌گرایی دوران بعد از شوروی (ایلیا کالاکوف و ویکتور پلوین) و عقب‌ آوانگارد retro-avant-garde پوگوسلاو (neue Slowenische Kunst،NSK ملادین استلینویچ و کازیمیر مالویچ از بلگراد) که هر دو به سالهای ۱۹۸۰ تعلق دارند، ارنس میان نگرش پس از این دوران در جهت گذشته‌ی آرمان‌شهرگرایانه‌ای شکست خورده که اکنون دیگر سپری شده و برخورد عفب‌آوانگارد گذشته‌ای ناتمام که هنوز نسبت به ناسازگاری‌ها باز است، تمایز می‌گذارد.(۳)

بازگشت و تکرار

امروزه چندین نویسنده که همه از راههای مختلف با اروپای خاوری پیوند دارند خود را به پای پرسش تکرار گذاشته‌‌اند و با این نگرش به سنتهای فلسفی (دولوز و کرکه‌گارد) و روان‌کاوی (فروید و لاکان) تکیه می‌کنند. ملادن دولار مانند آرنس، تکرار را در برابر به یاد آوردن قرار می‌دهد. دولار و آرنس هر دو این اندیشه‌ی کرکه‌گارد را بازگو می‌کنند که: تکرار و به یاد آوردن، حرکتی همانند، ولی در جهت عکس است؛ زیرا چیزی که به یاد آورده می‌شود در جهت رو به عقب تکرار می‌شود، در حالی‌که چیزی که تکرار می‌شود در جهت رو به جلو به یاد آورده می‌شود.(۴). دولار در “خودکاری تکرار: ارسطو، کرکه‌گارد، لاکان” در باره‌ی چندین اندیشمند بحث می‌کند که تکرار را از راه پارادکس توضیح می‌دهند: چیزی را که تکرار می‌شود نمی‌توان به این‌همانیidentity نسبت داد (دولوز)، چیزی که تکرار می‌شود، درماندگی و ناتوانی تکرار است (کرکه‌گارد). وقتی چیزی تکرار می‌شود، آن‌وقت ما با واقعیت کنونی رویاروی می‌شویم که موضع‌گیری فعالی را از ما می‌طلبد. در بحتش در باره‌ی برخورد لاکان با تکرار، دولار درست بر همین برخورد با واقعی تاکید دارد.

روانکاوی با به یاد آوردن گذشته، گنجانیدن خاطرات ممنوعه و فصلهای سانسور شده سروکار ندارد، بلکه بیشتر به گنجایش تغییر گذشته و ارجاع آن به شدن مربوط می‌شود. مدافع پارادکسی است که کرکه‌گارد سعی در ارتقا آن داشت: اینکه راه تغییر و راه رسیدن به آزادی، )این واژه‌ی بی‌اندازه پربار و سنگین)، از میان تکرار می‌گذرد. (۵)

گرویس هم وقتی در باره‌ی نو در هنر سخن می‌گوید، به کرکه‌گارد اشاره دارد:

اما برای کرکه‌گارد، نو تفاوتی بدون تفاوت یا تفاوتی فراسوی تفاوت است ـ تفاوتی که ما قادر به بازشناسی‌ آن نیستیم زیرا به هیچ رمز (کد) ساختاری از قبل داده شده مربوط نمی‌شود. به عنوان نمونه‌ای از این نوع تفاوت، کرکه‌گارد از شخصیت عیسی مسیح سود می‌جوید. در واقع، کرکه‌گارد می‌گوید که شخصیت مسیح ابتدا همانند تمام مردمان معمولی آن زمان تاریخی بود. (۶)


والتر بنیامین، موندریان، “۶۳-۹۶” سخنرانی در کانکارژو دُم، گالری SKUC، لژوبلژیانا، ۱۹۸۶، عکس لاسزلو موهولی ـ ناگی

بخش بزرگی از (پُست) نو آوانگارد یوگوسلاو در سی‌سال گذشته نو را به صورت تکرار چیزی که از لحاظ دیدنی (بصری) وجود دارد، دریافته است. “آخرین نمایشگاه فوتوریست‌های” بلگراد مالویچ (بلگراد و لژوبلژانا، ۱۹۸۶) و “نمایش زرادخانه” (لژوبلژانا، ۱۹۸۶) با کپی‌هایش از موندریان، این پرسش را پیش آورد که تفاوتهای میان نسخه اصلی و تکرارش چیست.(۷) همین حالت در مورد اولین سخنرانی والتر بنیامین (لچوبلژانا، ۱۹۸۶) صدق می‌کند (۷) در این سخنرانی با عنوان “موندریان ۶۷-۹۶” بنیامین در باره‌ی دو نسخه‌ی منسوب به یکی از نقاشیهای موندریان (با امضای موندریان، اما با تاریخ ۱۹۸۳) و تفاوت آنها با اصل سخن می‌گوید:

حتی آن به اصطلاح پاسخهایی که ما در این سخنرانی به آن رسیده‌ایم، پاسخهایی صرفاً‌ مشروط است. آنها بر اساس فرضیه استوارند و نه واقعیتهای مسلم. تنها واقعیتهای مسلم، درست همین نقاشیها هستند که در برابر ما قرار دارند. چه نقاشیهای ساده‌ و چه پاسخهای پیچیده‌ای. ما هنوز نمی‌دانیم که نگارنده‌ی این نقاشیها کیست، چه زمانی پا به هستی گذاشتند و معنایشان چیست. آنها نه به مختصات زمان تکیه می‌کنند و نه به مختصات هویت و نه مختصات معنا. تنها مانند شبح شناورند و تنها معنای دریافتنی هستی‌شان را که ما می‌توانیم با اطمینان بپذیریم همین پرسشهاست. (۸)

این گفته چندان از گفته دیوید هیومز که دولوز نقل می‌کند دور نیست: “تکرار چیزی را در موضوعی که تکرار شده تغییر نمی‌دهد، بلکه چیزی را در ذهنی که به آن می‌اندیشد تغییر می‌دهد.” (۹) هنر اروپای خاوری سنت تکرار خود را دارد و اگر ما این سنت را در نظر نگیریم، به سختی می‌توانیم آداب هنری کنونی و مورد بحث را درک کنیم. برای مثال، عقب‌آونگارد یوگوسلاو، از همان آغاز همیشه اشاره‌ی روشنی به آوانگارد روسی و زمینه‌ی آرمان‌شهرگرایانه‌ی انقلابی آن داشته است.

چیزی که من به خصوص در اینجا مایلم روی آن تاکید کنم عناصر جهان‌شمول در هنر انقلاب است که خود خصلتی بین‌المللی دارد (و متاسفانه در مقایسه، در انزوا پایان یافت). انتزاع به خودی خود پیامی دیدنی در باره‌ی این سرشت جهان‌شمول هنر و شکلهای مشخص آن است ـ برای نمونه، چهارگوش‌ و صلیب سیاه مالویچ ــ هم از سوی آرمان‌شهرگرایانه‌‌های دوران بعدی و هم عقب‌آوانگاردها بی‌نهایت تکرار شده ‌است. می‌توان این نوع شکلهای کاملا هندسی را به این صورت دریافت که به آسانی تکرارپذیرند و این پراکنده کردن آنها را آسان‌تر می‌کند. بدون در نظر گرفتن این مسئله که آوانگارد روسی با چه شکست سختی رویاروی شد، همیشه لازم است به یاد داشته باشیم که قصد از این شکلهای تکرارپذیر، نیروبخشیدن به دمکراتیک کردن بیشتر هنر از راه در اختیار گذاشتن یک زبان شکلی (فورمال) جهانی و دسترس‌پذیر بوده است.


لایباخ، مصاحبه، ژوئن ۱۹۸۳

پس سنت هنر از لحاظ اجتماعی منقد، دربرگیرنده هم شکلهای غیرشخصی است و هم روندهایی که از زندگی واقعی به وام گرفته می‌شود. شکی نیست که در اینجا لازم است تاکید شود واقعیتی که ‌دسترس‌پذیر‌ترین برای توده‌هاست، رسانه‌های جمعی است. یکی از تحریک‌آمیزترین کارهای عقب‌آوانگارد که به رسانه‌ها می‌پرداخت در ۱۹۸۳ روی داد، وقتی که اعضای گروه لایباخ (بخشی از NSK) با تلویزیون اسلوانی گفت‌وگو کردند. به جای پاسخ به گزارشگر به شیوه معمول، با ایفای نقش انواع خاص خودکامگان و بازگویی پاسخ آنان به شیوه‌ای غیرشخصی و از خود بیگانه‌ به پرسشها پاسخ دادند، به طوری که باعث بهت و حیرت همگان شدند و جاروجنجال بزرگی به راه انداختند. در آن زمان اقدام تحریک‌آمیز و آگاهی از خود بیگانه شده لایباخ، بسیار مخاطره‌آمیزتر از برای نمونه، توزیع درونمایه‌ی دیگری از راه نسخه‌های تقلبی این نوع رسانه‌ها مثل نیویورک تایمز بود که گروه چپ‌گرای یس‌من‌ها سال گذشته در امریکا به آن دست زدند. این عمل به تازگی مورد تقلید گروه ضدجهانی‌کردن آلمانی اتاک قرار گرفت که نسخه تقلبی هفته‌نامه معتبر Die Zeit را با درونمایه‌ای منتشر کردند که به توصیف نتایج مثبت راه‌حلهای بحران مالی، گرسنگی و مشکلات محیطی جهان می‌پرداخت. مشخصه تمام این کارها با وجود تفاوتهایشان تکراری است که به طور کامل کنترل‌پذیر نیست و بخش جدایی‌ناپذیری از پاسخ واقعی را دربرمی‌گیرد.


پاسپورتNSK . عکس هاریس هاراریس

برخورد همانندی با واقعیت و پیش‌بینی‌ناپذیری، مشخصه چندین اقدام تازه‌ی هنرمندان اروپای خاوری است. این هنرمندان به همان اندازه به تکرار دانسته‌ها در باره‌ی حرکات فرهنگ محلی یا بزرگداشت آنها علاقمندند که به از نو فعال کردن ناسازگاری‌های گذشته و آزمایش سرزندگی‌شان در لحظه حال. در اوایل سالهای ۹۰ میلادی، دولت NSK در زمان، بنیان گذاشته شد و به زودی شروع به صادر کردن پاسپورتهایش کرد که به شکل چشمگیری به پاسپورتهای واقعی شباهت داشت. از آن زمان، این پاسپورتها متقاضیان زیادی – البته بیشتر از میان نمایندگان دنیای هنر – داشته است که با عضویت در دولت NSK در عین حال شرکت‌کنندگان داوطلب در نمایشنامه هنر شدند. همزمان با شروع صدور پاسپورت، NSK، دولتهای تازه زیادی در اروپا پدید آمدند و جنگ در بالکان بیداد می‌کرد ـ شرایطی که به افزایش علاقه به این نسخه‌های هنری اسناد رسمی انجامید، که گاه از انگیزشهای کاملا عملی سرچشمه می‌گرفت. بیشتر پاسپورتها در سارایوو و بیشتر برای اعضای دنیای هنر صادر شدند که از آنها به عنوان کارت شناسایی اضافی استفاده می‌کردند؛ بیشتر افراد حتی این خطر را از سر ضرورت به جان خریدند که از پاسپورت NSK خود به عنوان جایگزین پاسپورت واقعی استفاده کنند. چند سال پیش، نشانی اینترنتی NSK شروع به دریافت تقاضا برای پاسپورت از سوی کسانی در نیجریه کرد که تنها دلیل علاقه‌شان به آن به صورت سندی بود که بتوانند در زمان بحران از آن استفاده کنند. آیروین، یکی از گروههای سازنده NSK، تمام این قصه‌ها را مستند کرد و به این ترتیب آنها را به حوزه‌ی هنر بازگرداند. همان‌طور که اعضای آیروین خاطرنشان می‌کنند، امروزه تمام این دنیاهای متفاوت به دلیل فن‌آوریهای معاصر، بسیار به هم نزدیک‌تر شده‌اند، به خصوص اینترنت که دسترسی به اطلاعات را حتی در نواحی‌ای که تا همین چندی پیش بسیارجداافتاده بودند، امکان‌پذیر ساخته است.
بر خلاف NSK که پاسپورتهای خودش را صادر می‌کرد، سه هنرمندی که نام خود را به تقلید از نخست وزیر حکومت دست راستی گذشته اسلوانی “جانز جانشا” گذاشتند، تمام اسناد شخصی از جمله کارت بانکی خود را رها کرده و آنها را به مدت یک ماه در یک گالری به نمایش گذاشتند و با این کار در واقع این را آزمایش کردند که زندگی بدون اسناد رسمی چگونه است. آنان نشان دادند شکلهایی که تکرارپذیری تعریف می‌کنند شرط جوهری زندگی و کار ماست و چیزی که به شکلی فزاینده‌ای اهمیت می‌یابد، تفاوت فراسوی تفاوت است: شکهای نو شهروندی که فراسوی هویت سیاسی و رسمی می‌رود.


آیروین، دارندگان پاسپورت NSK، ۲۰۰۷-۲۰۰۸، عکس هاریس هاراریس

فراگیری از برشت

هنرمندان اروپای خاوری به حرکاتی علاقمندند که به آن وضعیتهای تاریخی مربوط می‌شود که خواصی دارند که ما امروز به تکرار می‌بینیم. بحران مالی کنونی از بسیاری جهات قابل مقایسه با بحران مالی سالهای ۳۰ میلادی است که هم باعث پیدایش جنبش فاشیست شد و هم رادیکال‌شدن مواضع چپ‌گراها. گروه هنرگردانی کرواسی: چی، چگونه و برای چه کسی WHW که دوسالانه‌ امسال استانبول را هنرگردانی می‌کند، مفهوم دوسالانه را با متن اجتماعی و سیاسی دوره‌ی پیش از جنگ جهانی دوم، به صورتی که برتول برشت در نمایشنامه‌هایش به آن پراخته، پیوند می‌زند؛ همان‌طور که WHW اشاره می‌کند، این دوره شباهت نیرومندی با دوره‌ی حاضر شبه‌اخلاقی، تنگدستی به سرعت رو به رشد و سرکوب دارد. عنوان دوسالانه‌ی امسال از آواز “چه چیز انسان را زنده نگاه می‌دارد؟” اپرای انقلابی سه پنی (۱۹۲۸) به وام گرفته شده است. در بیان مفهوم خود WHW بر این واقعیت تاکید می‌ورزد که نمایشنامه‌ی برشت خود تکرار یا اقتباسی از اپرای گدا نوشته‌ی جان گری است که در سده هجدهم نوشته شده، یعنی در دوران اولیه سرمایه‌داری صنعتی که از بسیاری جهات با دوران اپرای برشت شباهت داشت (همان‌طور که خود برشت اشاره کرده: درست مانند دویست سال پیش ما همان نظمی را داریم که در آن کمابیش تمام سطوح، هر چند از راههای بیشتر و گوناگون‌تری به اصول اخلاقی احترام می‌گذارند، نه از راه در پیش گرفتن یک زندگی اخلاقی، بلکه از راه زندگی بیرون از اخلاق.) (۱۰)

این نمایشنامه‌ای بود که برشت مفهوم تئاتر “حماسی” را که دیرتر “آموزشی” نامید، در آن مشخص می‌کند ـ تئاتری بدون توهم که بازیگر خود را در آن با نقش شناسایی نمی‌کند، بلکه بیشتر آنرا به نمایش می‌گذارد در حالی‌که تماشاگر رویداد نمایشی را با ذهنی انتقادی دنبال می‌کند. یکی از اصول اصلی تئاتر برشت “اثر بیگانه‌کردن” (Verfremdungseffekt) است که اجراکنندگان از راه آواز‌ها، تفسیرها، اضافاتی در لحن و به کارگیری زبان عامیانه و نشانه‌هایی که عبارات، اشارات و برچسبهایی بر آن نقش زده شده، آن را تولید می‌کنند. همان‌طور که گروه WHW خاطرنشان می‌کند، برشت اثر بیگانه‌کننده را به صورت راهی برای افشا و شالوده‌شکنی طرزکار دستگاه نمایشی به کار برد، به همین سان نیز آنها با تکرار اپرای گدا در استانبول به دنبال راهی برای پرهیز از دامهای “دستگاه معاصر هنر” هستند.


ماتیج بور، سباستین هوروات: کهنه‌پوشان (Raztrganci)/ شاگران و آموزگاران، تهیه شده در مرکز ای.پی.آی، ام.جی پتوجی در کنکارژو دوم، ۲۰۰۷، عکس مارکانریا

برشت با در پیش‌گرفتن فاصله‌ای انتقادی، طنز و گفت‌وشنود برهانی ، با شعارهای برجسته ایدئولوژیک نجنگید، بلکه از این شعارها در قالبی حتی رادیکال‌تر سود جست ـ در اصل با تکرار آنها ـ و به این ترتیب، به افشای بی‌معنا بودن آنها دست زد. هنرمندان مورد بحث من، رابطه‌ی همانندی با تکرار دارند، خواه با نوعی حرکت ایدئولژیک یا مدلهایی از گذشته: آنها را از آنِ خود می‌کنند تا مشخص شود چه کسی از راه آنها سخن می‌گوید و چه پیامی را به چه کسانی انتقال می‌دهد.
سال گذشته، حکومت دست راستی اسلوانی پایان یافت؛ در ارزیابی دوباره‌ی خود از تاریخ، این حکومت همدستی با دشمن را همطراز جنبش مقاومت، و کمونیسم را همطراز فاشیسم قلمداد می‌کرد. با رعایت انصاف باید گفت که این پدیده در سراسر اروپای خاوری حضور دارد و ما بازگشت کنونی به تاریخ هنر انقلابی را باید در این چارچوب دریابیم. کارگردان اسلوانیایی تئاتر سباستین هوروات در سالهای اخیر تعدادی کار به صحنه برده که اشاره مستقیمی به تئاتر رادیکال برشت دارد.کاری که بیشترین توجه را به خود جلب کرد کهنه‌پوشان، نمایشنامه‌ای افسانه‌ای بود که ماتج بور در ۱۹۴۳ در هنگامه نبردهایی نوشت که به عنوان عضوی از ارتش پارتیزانی اسلوانی در آنها شرکت داشت. هوروات عنوان فرعی برشتی شاگردان و آموزگاران را به این نمایشنامه داد و به این ترتیب بر نیاز امروزه به تئاتر آموزشی و اهمیت ارتباط با تماشاچی تاکید ورزید. در پایان اجرا، در کمال شگفتی همه، اعضای همسرایان پارتیزانی از میان مخاطبان بلند شدند و شروع به خواندن آوازهای معروف پارتیزانی کردند که ماشه واکنش عاطفی نیرومندی را در تئاتردوستانی کشید که نشان دادند نه تنها با جنبش پارتیزانی، که به گفته‌ی یکی از منتقدان با قدرت و ایدئولوژی تئاتر امروز هم رابطه‌ی نیرومندی دارند. (۱۱) با تکرار نه تنها متن، بلکه قالب نمایشی پارتیزانی با مضمون اخلاقی و ایدئولوژیکی، هوروات (طبیعتاً با مدرن‌کردن‌ها، سبک‌سازیها و تاکیدهای به خصوصی) تئاتردوستان و امکان تئاتری را که از لحاظ سیاسی براندازنده باشد، در روزگار کُنش‌‌گرایی کاپیتالیستی و سیاسی به بوته‌ی آزمایش گذاشت.


Chto delat? / چه باید کرد؟ مردم ساندویچی خشمگین یا در ستایش دیالکتیک، ۲۰۰۵، منظره چیدمان نمایشگاه “Prekinjene zgodovine/ تاریخهای قطع‌شده، گالری مدرن، لژوبلژانا، ۲۰۰۶. عکس: دژان هبیچت

در ۱۳۸۳، اعضای گروه با نام مهیج Chto Delat (به روسی چه باید کرد؟) در محله‌ی کارگری شهری معاصر در سنت پترزبورگ که کانون شورش کارگری ۱۹۰۵ بود، به پژوهشی گسترده دست می‌زند. هدف پژوهش آنان، ‌تحلیل شکلهای ممکن ایستادگی در برابر سیستمهای تازه‌ی استثمار و بیگانگی بود. یکی از نتایج، عمل مردمان ساندویچی خشمگین یا در ستایش دیالکتیک بود که به یادبود صدسالگی انقلاب روسیه اختصاص داده شده بود. عملی که آنان با همکاری گروههای محلی عمل‌گرا اجرا کردند، به قول خود هنرمندان، قالب تئاتری را یافت که در فضای شهری روی می‌داد. (۱۲)

شرکت‌کنندگان پروژه به دنبال تجسم بخشیدن به قدرتمندترین شعرهای برشت بودند. ابیات “در ستایش دیالکتیک” روی صفحاتی نوشته شده بود که اعتراض‌کنندگان را مانند ساندویچ دربرمی‌گرفت. این صفحات ساندویچی را بر تن کودکان، کُنش‌‌گرایان و بازنشستگانی می‌کردند که به صورت یک گروه، مرتب جای خود را عوض می‌کردند و به این ترتیب آرایش علائم را آن‌قدر تغییر می‌دادند تا به قول خودشان، جنبش‌پذیری خاموش نیروی بالقوه سیاسی در قالب گفتاری قاطع و شاعرانه منفجر می‌شد ـ در پایان “معترضان” به شیوه‌ای “شوروی‌یایی” شعر برشت را طوری دکلمه می‌کردند که با عواطف رقت‌انگیز گذشته انقلابی طنین داشت. تکرار آن زبان، این امکان را به وجود می‌آورد تا نشان داده شود که حرکات اشاره‌ای انقلابی شکست‌خورده، تمام معنای خود را از دست داده و نیروی بالقوه و واقعی سیاسی، اینک در آگاهی این واقعیت مسلم، ماوا داشت.

برشت تعدادی اثر کوتاه به نام “قطعه‌های آموزشی” (Lerhstücke) هم نوشت که بیشترً درسهایی برای اجرا بودند. برای آنکه بازیگران بیشترین فاصله‌ی ممکن را با موادی بگیرند که با آن سروکار داشتند، باید از قواعد برشت برای اجرای این “قطعه‌های آموزشی” پیروی می‌کردند. به جای آنکه بازیگران خود را با نقشهایشان شناسایی کنند، چیزی که برشت از جمله از آنها می‌طلبید، تکرار مکانیکی حرکات اشاره‌ای خاص بود. به منظور وسعت بخشیدن به انگاره‌ای مشترک، هویت فرد قربانی می‌شد. می‌توان گفت که امروزه هنرمندان اروپای خاوری یک‌بار دیگر انگاره‌ی هنر به مثابه‌ی “قطعه‌ای آموزشی” را ـ برای هرمندان و شرکت‌کنندگان هر دو ـ پیش می‌کشند. اگر ما شروع به نشخوار این اندیشه کنیم که چرا انگاره‌ی کمونیستی در اروپای خاوری مورد استقبال زیاد قرار گرفت و چرا جمع‌گرایی با چنین نیرویی در آثار هنرمندان اروپای خاوری احساس می‌شود، احتمالا دست به گمانه‌زنی خطرناکی می‌زنیم. در اینجا کافیست واقعیتهای مسلم معینی را مشخص کنیم که برای اندیشیدن در باره‌ی تکرار لازم است. گرایشی که ما در هنرمندان گوناگون اروپای خاوری نسبت به درونمایه‌ی آرمان‌شهری شکلهای انتزاعی و سرشت آیینی تکرار می‌بینیم، نمونه‌ی مشخصاتی است که هویت منحصراً اروپای خاوری آنان را می‌پوشاند و در اینجاست که آنان جهانی می‌شوند.


ماتج بور، سباستیان هوروات: کهنه‌پوشان (Raztrganci)/ شاگردان و آموزگاران، تهیه‌شده در مرکز ای.پی.آی، ام.جی پتوج در کنجارژو دوم، ۲۰۰۷

امروزه به سختی می‌توان به خیال درآورد که چیزی مانند انقلاب اکتبر روسیه که رژیم تزاری را به کلی در ۱۹۱۷ نابود کرد، تکرار شود. اما ایفای نقش در اعتراضاتی که از سوی بلاگ‌ها، سایت‌های شبکه‌ای اجتماعی گوناگون و این و آن آغاز می‌شوند، برایمان آسان و آسان‌تر می‌شود. صرف‌نظر از اینکه درونمایه آنها تا چه اندازه می‌تواند پیش پا افتاده باشد، در نهایت احساس می‌کنیم که کاری کرده‌ایم و حتی تفاوتی به وجود آورده‌ایم. این‌همه از راه همان اینترتی ممکن می‌شود که از راه بهبود بخشیدن به پراکنده کردن درونمایه و سهیم شدن دانش و معرفت، در حال تکامل بخشیدن به اقتصاد جدید فرهنگی است. در اینجا نیز می‌توانیم چیزی از برشت بیاموزیم: راززدایی راههای معاصر ارتباط، بازشناسی قدرت سرکوب‌گرانه توهمات و دورریختن آنها به منظور آشکار کردن دانش و معرفت ـ ابزار انقلاب فرهنگی. اگر انقلابی پیش روی ما باشد، انقلابی فرهنگی است که با هر انقلابی که در گذشته روی داده تفاوت دارد، زیرا از کل قدرت آموزشی و اطلاع‌رسانی فن‌آوری تازه و ناآرامی اجتماعی تمام قربانیان نخستین بحران جهانی مالی به طور کامل سود می‌جوید.

هر چند بسیاری از مردمان برشت را به دلیل توهمات راززدایی شده و روشهای فورمال ناهمگنش، پدر تئاتر پست‌مدرن می‌نامند، اما در اینجا لازم است بر تفاوت جوهری برشت و پست‌مدرنیسم تاکید شود، تفاوتی که دلایل ممکن برای تجدید ارتباط او با موضوعات مورد بحث را نیز القا می‌کند. در جایی‌که پست‌مدرنیسم حقیقت را نسبی، مرزهای میان مجازی و واقعی را تیره و تار می‌کند، و به مواضع روشن و واکنشهای ثابت و پایدار نسبت به واقعیت اجتماعی، شک تزریق می‌کند، تکرار مکانیکی برشت، راهی برای برخورد مداوم به واقعیت بود. به جای برون‌ریزی عاطفی catharsis معروف ارسطو، برشت اثر بیگانگی را در کارهایش به کار می‌گیرد، به جای لذت بردن از توهم، موضع اندیشمندی انتقادی مداوم را در پیش می‌گیرد. تنها به این ترتیب تماس با واقعی ممکن می‌شود؛ تنها به این ترتیب تکرار به مثابه بازشناسی پیش‌بینی‌ناشدنی ممکن می‌گردد؛ تنها پیش‌بینی‌ناپذیر به آفرینندگی و آزادی ما توان می‌بخشد. یا به قول ملادن دولار: تکرار “با هسته وجود ما سروکار دارد، چیزی است که ما را به بردگی می‌کشاند و شکاف بسیار کوچکی برای آزادی برده به وجود می‌آورد.” (۱۳) و تنها از راه تماس مداوم با واقعی است که ما می‌توانیم خود را از شر دودلی رها، موضع مستحکمی اختبار کنیم و به آینده بازگردیم.

زدنکا بادوویناک (Zdenka Badovinac)

مدیر موزه هنرهای امروز لژوبژانا از سال ۱۹۹۳ است و نمایشگاههای بسیاری را برای هنرمندان اسلوانی و بین‌المللی هنرگردانی کرده است. بادوویناک آغازگر گردآوری نخستین مجموعه هنر اروپای خاوری به نام +۲۰۰۰ + آرت‌ایست بوده است. زدنکا بادوویناک پیوسته در حال برخورد با روندهای تعریف دوباره تاریخ و پرسشهایی در باره سنتهای متفاوت آوانگارد هنر امروز بوده است که با نمایشگاه “تن و خاورزمین ـ از سالهای ۱۹۶۰ تا به امروز” (موزه هنرهای امروز لژوبژانا، ۱۹۹۸: هنر خروج؛ نیویورک ۲۰۰۱) آغاز شد. در سال ۲۰۰۰ این کار را با نخستین نمایش همگانی مجموعه‌ی +۲۰۰۰ + آرت‌ایست ، “هنر اروپای خاوری در گفت‌وگو با باختر” (موزه هنرهای امروز لژوبژانا، ۲۰۰۰) و سپس با سلسله‌ی نمایشگاههای آرت‌ایست، بیشتر با “از خاص” (۲۰۰۳) در موزه هنرهای امروز لژوبژانا ادامه می‌دهد و پس از آن با “هفت گناه: ‌ موزه هنرهای امروز لژوبژانا، “تاریخهای گسسته” (۲۰۰۶)، “زنان شنگن” (۲۰۰۸). پروژه‌های مهم دیگر او “ناکرانمند.۳، ۲۰۰۰، آمتسردام)، وین ۲۰۰۲، دمکراسیها/دو سالانه‌ی تیرانا (۲۰۰۵) و… است. او سرپرست دوسالانۀ ونیز (۱۹۹۳-۱۹۹۷، ۲۰۰۵) از اسلوانی و سرپرست دوسالانه سائوپائولو از اطریش بوده است.

۱) در این باره نظریه‌های ناسازگاری چندی در گردش است. جامعه‌شناس شهری امریکایی فلوریدا در باره‌ی یک طبقه‌ی تازه‌ی آفریننده” قلم می‌زند که آینده‌ی دانش و شاخت و اقتصاد آفریننده بر دوشش خواهد بود. از سوی دیگر نویسنده‌ی اسلوانیایی لنارت کوچیک به چیزی که خود به آن نظارت فرعی از سوی فلوریدا می‌گوید اشاره دارد؛ به این معنا که اکثریت کارگران آفریننده در شرایطی زندگی می‌کنند که ایستارهایش از سبک زندگی طبقه‌ی فرهیخته بسی پائین‌تر است. در اینجا کوچیک به جامعه‌شناسان و پژوهشگران منتقدی مانند ریچار سنت، اولریچ بک و نائومی کلاین اشاره دارد. هنرمندان و پروژه‌هایی که من در نوشته‌ام به آن اشاره می‌کنم گونه‌ای فاصله‌ی انتقادی و آگاهی اجتماعی را حزئی آفرینندگی می‌بیند.

۲) بوریس گرویس “بازگشت از آینده” در آرت‌ایست ۲۰۰۰: هنر اروپای خاوری برای مجموعه‌های بین‌المللی و ملی گالری نو لجوبلجانا، فولیو ورلاگ، ۲۰۰۱

۳) اینکه آرنس، آوانگارد در آیینه‌ی پشتی، تغییر الگوهای پذیرش آوانگارد در یوگوسلاوی و روسیه‌ی سابق از سالهای ۸۰ تا امروز، ص.۱۰۲

۴) سورن کرکه‌گارد، تکرار، در خواننده‌ی کرکه‌گارد، انتشارات بلکول، ۲۰۰۱

۵) ملادین دولار، خودکاری تکرار، ارسطو، کرکه‌گارد، لاکان، دستنوشته‌ی چاپ نشده

۶) بوریس گرویس، در باره‌ی نو، ص.۳۵

۷) والتر بنجامین فیلسوف و نظریه‌پرداز شناخته شده‌ی تاریخ هنر و نوآوری و بازتولید است. سالها پس مرگ فاجعه‌بارش، دوباره در ۱۹۸۶ با یک سخنرانی در باره‌ی موندران که مرکز مارکسیستی و گالری اس.کی.یو.سی در نمایشگاه تی.وی گالری در بلگراد سازمان داده بود از نو پدیدار شد. او سپس رساله‌های در باره‌ی کپی، و این چیزی نیست که به نظر می‌رسد باشد، منتشر کرد و با همکاری اینکه آرنس، نمایشگاه هنر نو چیست را در ۲۰۰۶ در برلن را برگزار نمود

۸) والتر بنجامین، در باره‌ی موندریان.

۹) ژیل دولوز، تفاوت و تکرار، ترجمه‌ی پل پتون؛ لندن ۲۰۰۴

۱۰) برتول برشت، در باره‌ی اپرای سه پنی که دبلیو.اچ. دبلیو در بیانیه‌ی مفهومی خود چه چیز مردم را زنده نگاه می‌دارد، بازگو شده است.

۱۱) Ignacija J. Fridl, “Raztrgani svet in premikanje pogledov,” Dnevnik, October 18, 2007,Pop/Kultura,http://www.dnevnik.si/debate/komentarji/275577.

۱۲) David Riff and Dimitry Vilensky,”Prekinjene zgodovine /Interrupted Histories,” Arteast Razstava / Arteast Exhibition, Moderna galerija / Museum of Moderna Art, Ljubljana, 2006.

۱۳ Dolar, Automatism of Repetition

سیاست چیدمان

بوریس گرویس

منبع: ای ـ فلاکس

برگردان: رؤیا منجم

امروزه میدان هنر اغلب با بازار هنر برابر گرفته می‌شود و کارهنری هم با کالا یکی گرفته می‌شود. اینکه هنر در زمینه‌ی بازار هنر کارکرد دارد و هر کار هنری یک کالا است، فراسوی هر شک و تردیدی می‌رود، با این حال، هنر از این گذشته برای آن کسانی ساخته و نمایش داده می‌شود که نمی‌خواهند مجموعه‌دار باشند، و در واقع همین کسان هستند که بیشتر مردمان اهل هنر را می‌سازند. نمونه‌ی یک بیننده هنر، به ندرت کار به نمایش درآمده را به صورت کالا می‌بیند. در عین حال شمار نمایشگاههای بزرگ ـ دوسالانه، سه سالانه، پنج‌سالانه‌ها، دوسالانه‌های اروپایی ـ پیوسته در حال رشد است. با وجود میزان زیادی از پول و انرژی که در این نمایشگاه‌ها سرمایه‌گذاری می‌شود، آنها تنها برای خریداران هنر وجود ندارند، بلکه بیشتر برای همگان هستی دارند ـ برای بیننده‌ای گمنام که شاید هیچ‌وقت هم یک کار هنری نخرد. به همین سان، جشنواره‌های هنری، در حالی‌که به شکلی نمایان برای خدمت به خریداران هستی دارند، اکنون به شکل فزاینده‌ای به رویدادهایی همگانی تغییرشکل می‌دهند و جمیعتی را به خود می‌کشانند که علاقه‌ی چندانی به خرید هنر ندارند، یا توانایی مالی این کار را ندارند. به این ترتیب سیستم هنری در این راه است که بخشی از فرهنگ توده‌ای شود که مدتهاست از دور به دنبال مشاهده و تحلیل بوده است. هنر دارد بخشی از فرهنگ توده می‌شود، نه به صورت مایه‌ی کارهای منفردی که قرار است در بازار هنر دادوستد شود، بلکه به صورت آداب نمایشگاهی که با معماری، طراحی و مد درآمیخته است ـ درست همان‌طور که در آغاز سالهای ۱۹۲۰ از سوی ذهنهای پیشگام آوانگارد، هنرمندان بوهاس [۱]، وکهوتماس [۲] و دیگران به خیال درآورده شده بود. به این ترتیب، هنر امروز را بیشتر می‌توان به صورت آداب نمایشگاهی فهمید. این گفته از جمله بدان معناست که امروز تمییزگذاشتن میان دو شخصیت اصلی دنیای هنر امروز یعنی هنرمند و هنرگردان به شکل فزاینده‌ای دشوار می‌شود.

تقسیم سنتی کار درون سیستم هنر روشن بود. کارهای هنری را هنرمندان تولید می‌کردند و هنرگردان‌ها curators آنها را برمی‌گزیدند و به نمایش می‌گذاشتند. اما ، این تقسیم کار، دست‌کم از زمان دوشامب فروپاشید. امروزه دیگر هیچ تفاوت ”هستی‌شناسانه” میان هنرسازی و نمایش هنر نیست. در زمینه‌ی هنر امروز، ساختن هنر به نمایش گذاشتن چیزها به صورت هنر است. بنابراین این پرسش رخ می‌نماید که: آیا ممکن است میان نقش هنرمند و هنرگردان در زمانی تمایز گذاشت که میان تولید و نمایش هنر تفاوتی وجود ندارد، و اگر چنین چیزی ممکن است، چگونه می‌توان این تمایز را گذاشت؟ خوب، بحث من این است که این تمایزگذاری شدنی است. و دوست دارم با تحلیل تفاوتِ میان نمایشگاه ایستاری و چیدمان هنری، دست به این کار زنم. نمایشگاه قراردادی به صورت انباشت چیزهای هنری دریافته می‌شود که در کنار هم در فضای نمایشگاه گذاشته می‌شود تا به ترتیب تماشا شوند. در این حالت، فضای نمایشگاه به صورت گسترش فضای شهری خنثی و همگانی کارکرد دارد ـ به صورت چیزی مانند کوچه‌ای که رهگذران ممکن است ناگزیر به پرداخت ورودی شوند. حرکت بیننده از میان فضای نمایشگاه مانند حرکت کسی است که در خیابانی راه می‌رود و معماری خانه‌های چپ و راست را تماشا می‌کند. به هیچ‌رو تصادفی نیست که والتر بنیامین ”پروژه‌ی گذرگاه طاق‌دار” خود را پیرامون این قیاسِ خیابان‌گرد با بازدیدکننده‌ی نمایشگاه ساخت. در این آرایش، تن بازدیدکننده بیرون هنر باقی می‌ماند: هنر در برابر چشمان بازدیدکننده روی می‌دهد ـ به صورت شئی هنری، اجرا یا فیلم. به همین سان، فضای نمایشگاه در اینجا به صورت فضایی خالی، خنثی، همگانی ـ دارایی نمادین همگان ـ فهمیده می‌شود. تنها کارکرد چنین فضایی این است که چیزهای هنری را که درون آن گذاشته شده، برای نگاه بازدیدکنندگان به آسانی دسترس‌پذیر سازد.

هنرگردان این فضای نمایشگاه را به نام همگان ـ در مقام نماینده‌ی مردمان ـ اداره می‌کند. به همین سان، نقش هنرگردان پاسداری کردن از خصلت همگانی آن است، در حالی‌که کارهای منفرد هنری را به فضای همگانی می‌برد، آنها را برای همگان دسترس‌پذیر، و توجه همگان را به آنها می‌کشاند. روشن است که کارهنری منفرد نمی‌تواند از راه خود حضورش را بیان کند، یعنی بازدیدکننده را مجبور به دیدن خود کند. نیروی زندگی، انرژی و سلامت این‌کار را ندارد. چنین می‌نماید که کار هنری در سرآغازش بیمار، درمانده است؛ برای دیدن آن بینندگان را باید به همان صورت بر سر آن برد که کارکنان بیمارستان عیادت‌کنندگان را بر سر بیمار می‌برند. تصادفی نیست که واژه‌ی ”هنرگردان” curator از ‌”درمان” کردن cure می‌آید: هنرگردانی درمان کردن است. هنرگردانی درماندگی نگاره را درمان می‌کند، ناتوانی‌اش را در اینکه خودش خودش را عرضه کند. بنابراین، آداب نمایشگاه، درمانی است که نگاره‌ی در ابتدا بیمار را بهبود و به آن حضورمی‌بخشد و آن را دیدنی‌شدنی می‌کند؛ آن را در برابر دید همگان می‌گذارد و موضوع داوری همگانی می‌کند. با وجود این، می‌توان گفت که هنرگردانی مانند فارماکون pharmakon به مفهوم دریدایی،[۳] به صورت مکمل کارکرد داشته است: هم نگاره را درمان و هم به بیماریش کمک می‌کند.[۴] پتانسیل بت‌شکنی هنرگردانی در ابتدا در مورد چیزهای مقدس گذشته به کار می‌رفت، و آنها را به صورت چیزهای هنری صرف در فضاهای خنثی و خالی موزه مدرن یا کونست‌هاله به نمایش می‌گذاشت. در واقع این هنرگردانها از جمله هنرگردانهای موزه هستند که در ابتدا هنر را به مفهوم نوین این واژه تولید کردند. نخستین موزه‌های هنری ـ که در آخر سده‌ی هجدهم و آغاز سده‌ی نوزدهم میلادی بنیانگذاری شدند و در درازنای سده‌ی نوزدهم میلادی با کشورگشایی‌های امپراطورانه و تاراجهای فرهنگهای غیراروپایی گسترش یافتند ـ همه گونه اشیای ”زییای” کارکردی را که در گذشته برای آیینهای دینی، تزیینهای داخلی یا نمایش دارایی و ثروت شخصی به کار می‌رفت، گردآوری و به عنوان کارهای هنری به نمایش گذاشته شدند، یعنی به صورت اشیای خودمختار و کارکرد از دست داده‌ای defunctionalized که تنها با هدف تماشا شدن برپاشده بودند. هر هنری به صورت طراحی آغاز می‌شود، خواه طراحی دینی یا طراحی قدرت. در دوران نوین هم، طراحی پیش از هنر می‌آید. برای جست‌وجوی هنر نوین در موزه‌های امروزی، لازم است به این دریافت برسیم که آنچه قرار است در آنجا به عنوان هنر دیده شود، پیش از هر چیز پاره‌هایی از طراحی‌های از کارکردانداخته شده‌ است، خواه طراحی فرهنگ توده‌ای باشد، از پیشآبگاه دوشامب تا جعبه‌های برلیو وارهول، یا طراحی آرمان‌شهرانه ـ از یوگنداستیل تا بوهاس، از آوانگارد روسی تا دونالاد جاد ـ که به دنبال شکل‌بخشیدن به “زندگی نو” آینده بودند. هنر، گونه‌ای طراحی است که بی‌کارکرد dysfunctional شده است، چون جامعه‌ای که شالوده‌ی آن را در اختیار می‌گذاشت، دستخوش فروپاشی تاریخی شد ـ مانند امپراطوری اینکا یا روسیه شوروی.

با وجود این، هنرمندان در درازنای دوران نوین شروع به ابراز خودمختاری هنرشان کردند ـ که به معنای خودمختاری از آرای همگانی و سلیقه‌ی همگانی فهمیده می‌شد. هنرمندان این حق را به دست آورده‌اند که در مورد درونمایه و شکل کار خود فراسوی هر توضیح یا توجیه روـ درـ رو با همگان، تصمیمهای بی‌چون‌وچرایی بگیرند. و این حق به آنها داده شد ـ اما تنها تا اندازه‌ای معین. آزادی آفریدن هنر بنا به خواست و اراده‌ی بی‌چون‌وچرای خود ضامن آن نمی‌شود که کار هنرمند هم در فضایی همگانی به نمایش درآید. گنجاندن هر کارهنری در نمایشگاهی همگانی باید ـ دست‌کم به شکلی بالقوه ـ به زبانی همگانی توضیح داده و توجیه شود. هر چند هنرمند، هنرگردان و منقد هنری آزادند تا به سود یا زیان گنجاندن کارهای هنری گفت‌وشنود کنند، هر توضیح و توجیهی از این دست خصلت خودمختار و بی‌چون‌وچرای آن آزادی هنری را زیرپامی‌گذارد که هنر نوین آرزوی رسیدن به آن را در سر می‌پرورانید؛ هر گفت‌وگویی که کاری هنری و گنجاندنش را در نمایشگاهی همگانی به عنوان تنها کار در میان بسیاری کارهای دیگر در یک فضای همگانی واحد مشروع می‌کند، می‌تواند به صورت توهینی به آن کار هنری دیده شود. برای همین است که پنداشته می‌شود هنرگردان کسی است که مرتب میان کارهنری و بازدیدکننده می‌آید و به یک اندازه هنرمند و بازدیدکننده را از قدرت می‌اندازد. بنابراین چنین می‌نماید که بازار هنر برای هنر نوین خودمختار مطلوب‌تر از موزه یا کونست‌هاله است. در بازار هنر، کارهای هنری یکتا می‌شوند، از چارچوب و زمینه‌ی خود بیرون درآورده می‌شوند decontextualized و هنرگردانی نمی‌شوند، که در ظاهر به آنها فرصت می‌دهد تا سرآغاز بی‌چون‌وچرایشان را بدون میانجی به نمایش بگذارند. بنا به توصیف مارسل موس و جورج باتای، بازار هنر بنا به قواعد پاتلاچ[۵] کار می‌کند. ورق برنده‌ی تصمیم بی‌چون‌وچرای هنرمند در ساختن کارهنری فراسوی هر توجیهی، تصمیم خریدار خصوصی است که برایش پولی می‌پردازد که فراسوی هر دریافتی می‌رود.

خوب، چیدمان هنری گردشی ندارد. بیشتر هر چیزی را که معمولاً در تمدن ما گردش دارد: اشیا، متنها، فیلمها و این و آن را می‌چیند. در عین حال، نقش و کارکرد فضای نمایشگاه را به شکلی ریشه‌ای تغییر می‌دهد. چیدمان از راه خصوصی کردن فضای همگانی یک نمایشگاه کار می‌کند. ممکن است چنین بنماید که نمایشگاهی ایستاری و هنرگردانی شده است، اما فضایش بنا به خواست و اراده‌ی بی‌چون‌وچرای هنرمندی طراحی شده که قرار نیست از لحاظ همگانی گزیده‌ی چیزهای گنجانده شده یا سازماندهی فضای چیدمان در کل را توجیه کند. چیدمان اغلب جایگاه شکل هنری خاص را منکر می‌شود زیرا روشن نیست که چیدمان در واقع چه نوع رسانه‌ای است. رسانه‌های هنر سنتی همه با پشتیبانی ماده‌ای خاص تعریف می‌شوند: بوم، سنگ یا فیلم. پشتیبانی چیدمان، مادی به تمام معنا است، زیرا فضایی است ـ و بودن در فضا کلی‌ترین تعریف مادی بودن است. چیدمان، فضای خالی و خنثی و همگانی را به کارهنری منفرد دگرگون، و از بازدیدکننده دعوت می‌کند تا این فضا را به صورت فضای کل‌گرا و یک کاسه شده‌ی کارهنری تجربه کند. هر چیزی که در چنین فضایی گنجانده شده، بخشی از کار هنری می‌شود، تنها به این دلیل که در داخل این فضا گذاشته می‌شود. تمایز میان یک موضوع هنری و موضوعی ساده در اینجا ناچیز می‌شود. در عوض چیزی که حیاتی می‌شود، تمایز میان فضای نشان‌دارشده‌ی چیدمان و فضای بی‌نشانه‌ی همگانی است. هنگامی که مارسل برودثائرز در ۱۹۷۰ چیدمانش را در موزه هنر مدرن در کونست‌هاله دوسلدروف به نمایش گذاشت، علامتی کنار هر کار گذاشت که رویش نوشته بود: ”این کار هنری نیست.” با وجود این چیدمانش در کل کاری هنری دیده شد و دلیلی هم برای آن وجود داشت. چیدمان گزیده‌ی خاصی را به نمایش می‌گذارد، زنجیره‌ی مشخصی از گزینش‌ها، منطقی برای گنجاندن و نگنجاندن را. اما نکته درست همین است: در اینجا گزینش و شیوه‌ی بازنمایی، امتیاز ویژه و بی‌چون‌وچرای هنرمند به تنهایی است. تنهاوتنها بر پایه‌ی تصمیمهای بی‌چون‌وچرای شخصی استوار است که نیازی به هیچ توضیح یا توجیهی ندارد. چیدمان هنری راهی برای گسترش قلمرو حقوق بی‌چون‌وچرای هنرمند از هر چیز هنری منفرد به کل فضای نمایشگاه است.

این گفته به این معناست که چیدمان هنری فضایی است که در آن تفاوت میان آزادی بی‌چون‌وچرای هنرمند و آزادی نهادی هنرگردان بی‌درنگ دیدنی می‌شود. رژیمی که هنر در فرهنگ باخترزمینی امروز ما در آن کار می‌‌کند، معمولاً به این صورت دریافت می‌شود که به هنر آزادی می‌دهد. اما آزادی هنر معنای متفاوتی برای هنرگردان و هنرمند دارد. همان‌طور که اشاره کردم، هنرگردان ـ از جمله هنرگردان به اصطلاح مستقل ـ در نهایت به نام مردمان دمکراتیک دست به گزینش می‌زند. در واقع برای آنکه هنرگردان در برابر همگان مسؤل باشد، نیازی ندارد که بخشی از هیچ نهاد ثابتی باشد: خود از لحاظ تعریف یک نهاد است. به همین سان، هنرگردان وظیفه دارد که گزینش‌های خود را به شکلی همگانی توجیه کند ـ و ممکن است چنین پیش آید که در این راه شکست بخورد. تردیدی نیست که قرار است هنرگردان این آزادی را داشته باشد که گفت‌وشنود خود را به همگان ارائه دهد ـ اما این آزادی گفت‌وگوی همگانی هیچ ربطی به آزادی هنر ندارد که به صورت آزادی در گرفتن تصمیمهای خصوصی، فردی، ذهنی و بی‌چون‌وچرای هنری فهمیده می‌شود که فراسوی هر بگومگو، توضیح یا توجیهی می‌رود. در رژیم آزادی هنری، به هر هنرمندی این حق بی‌چون‌وچرا داده شده که تنهاوتنها بنا به خیال‌پردازی خصوصی هنر بسازد. تصمیمم بی‌چون‌وچرای هنر ساختن از این یا آن راه معمولاً از سوی جامعه‌ی لیبرال باخترزمین به صورت دلیلی کافی برای این پنداشت است که آداب هنرمند مشروع است. تردیدی نیست که کاری هنری می‌تواند نقد و رد شود ـ اما تنها در کل می‌تواند رد شود. نقد گزینش‌ها، گنجاندن‌ها یا نگجاندن‌‌های ویژه که یک هنرمند به آن دست زده، بی‌معناست. از این نظر، کل فضای چیدمان هنری هم تنها می‌تواند در کل رد شود. به نمونه‌ی برودثائرز بازگردیم: هیچ‌کس هنرمند را برای چشم بستن به این یا آن نگاره‌ی این یا آن عقاب خاص در چیدمانش نقد نمی‌کند.

می‌توان گفت که در جامعه‌ی باخترزمین، برداشت آزادی به شکل ژرفی مبهم است ـ نه تنها در رشته‌ی هنر که به همین سان در رشته‌ی سیاست. آزادی در باخترزمین به این شکل دریافت و فهمیده می‌شود که اجازه می‌دهد در بسیاری از قلمروهای آداب اجتماعی، مانند مصرف خصوصی، سرمایه‌گذاری سرمایه‌ی شخصی، یا گزینش دین برای خود، تصمیمهای خصوصی و بی‌چون‌وچرای گرفت شود. اما در قلمروهای دیگر، به ویژه در رشته‌ی سیاست، آزادی بیشتر به صورت آزادی گفت‌وگوی همگانی دریافت و فهمیده می‌شود که قانون تضمین می‌کند ـ به صورت آزادی غیر بی‌چون‌وچرا، آزادی مشروط و نهادی. تردیدی نیست که تصمیمهای خصوصی و بی‌چون‌وچرا در جامعه‌های ما تا اندازه‌ای با آرای همگانی و نهادهای سیاسی کنترل می‌شود (ما همه با شعار نامدار ”خصوصی؛ سیاسی است” آشناییم). با این حال، از سوی دیگر گفت‌وگوی باز سیاسی بارها و بارها با تصمیمهای خصوصی، بی‌چون‌وچرای بازیگران سیاسی گسسته شده و با منافع خصوصی دستکاری شده است (که سپس به خصوصی کردن سیاسی خدمت می‌کند). هنرمند و هنرگردان به شکل بسیار برجسته‌ای، تجسم این دو گونه‌ی متفاوت آزادی است: آزادی بی‌چون‌وچرا، نامشروط و از لحاظ همگانی غیرمسؤل هنرسازی، و آزادی نهادی، مشروط و از لحاظ همگانی مسؤل هنرگردانی. از این گذشته، این بدن معناست که چیدمان هنری ـ که در آن کار تولید هنر با کار به نمایش گذاشتن آن هم‌زمان روی می‌دهد ـ حیطه‌ای به طور کامل آزمایشی برای آشکار کردن و کاووش آن ابهامی می‌شود که در دل برداشت باخترزمینی آزادی نهفته است. به همین سان، در دهه‌های تازه ما شاهد پیدایش پروژه‌های نوآورانه‌ی هنرگردانی بوده‌ایم که چنین می‌نماید به هنرگرددان برای کار کردن به شکلی نگارنده‌گونه و بی‌چون‌وچرای نیرو می‌بخشد. و همچنین شاهد پیدایش آدابی هنری بوده‌ایم که در پی آن بوده‌ که هم‌دستانی داشته باشند، دمکراتیک، مرکززدا و نگارنده‌زدا باشند.

به راستی که امروزه چیدمان هنری اغلب به صورت شکلی دیده می‌شود که اجازه می‌دهد هنرمند هنرش را مردمی کند، مسؤلیت همگانی بپذیرد، و به نام اجتماع یا حتی جامعه در کل کار کند. به این مفهوم، چنین می‌نماید که پیدایش چیدمان هنری، پایان ادعای مدرنیستی خودمختاری و بی‌چون‌وچرایی را نشان می‌کند. تصمیم هنرمند در اینکه اجازه دهد خیلی از بازدیدکنندگان وارد فضای کار هنری شوند، به صورت گشودن فضای بسته‌ی کارهنری به روی دمکراسی تعبیر می‌شود. چنین می‌نماید که این فضای بسته دارد سکویی برای گفت‌وگوی همگانی، آداب، ارتباط، شبکه‌سازی، آموزش دمکراتیک و این و آن می‌شود. اما این تحلیل آداب هنر چیدمان این گرایش را دارد که کار نمادینِ خصوصی کردن فضای همگانی نمایشگاه را که پیش از کار گشودن فضای چیدمان به روی اجتماع بازدیدکنندگان می‌آید، نادیده بگیرد. همان‌طور که اشاره کردم، فضای نمایشگاه سنتی، دارایی نمادین همگانی است و هنرگردانی که این فضا را اداره می‌کند، به نام آرای همگانی کار می‌کند. بازدیدکننده‌ی نمایشگاه معمولی، در مقام دارنده‌ی نمادین فضایی که کارهای هنری در برابر چشمان و داوری‌اش گذاشته می‌شود، در قلمرو خود باقی می‌ماند. به عکس، فضای چیدمان هنری، دارایی نمادین خصوصی هنرمند است. بازدیدکننده، با ورود به این فضا، قلمرو همگانی مشروعیت دمکراتیک را ترک می‌گوید و وارد فضای کنترل بی‌چون‌وچرای استبدادی و خودکامه می‌شود. در اینجا بازدیدکننده به قولی روی زمینی بیگانه، در تبعید است. بازدیدکننده تبعیدشده‌ای است که باید پیرو قانونی بیگانه شود ـ قانونی که هنرمند به او داده است. در اینجا هنرمند در مقام قانونگذار کار می‌کند، در مقام شهریار فضای چیدمان ـ حتی، و شاید به ویژه اگر قانونی را که هنرمند به اجتماع بازدیدکنندگان داده است، قانونی دمکراتیک باشد.

پس می‌توان گفت که آداب چیدمان کنش خشونت نامشروط بی‌چون‌وچرایی است که هر نظم دمکراتیکی را در آغاز می‌چیند. ما می‌دانیم که نظم دمکراتیک هرگز به شکلی دمکراتیک به وجود نمی‌آید ـ نظم دمکراتیک همیشه در نتیجه‌ی انقلابی پرخشونت پدید می‌آید. چیدن یک قانون به معنای شکستن قانونی دیگر است. نخستین قانونگذار هرگز نمی‌تواند به شکلی مشروع کار کند ــ او نظم سیاسی را می‌چیند، اما به آن تعلق ندارد. بیرون از نظم باقی می‌ماند، حتی اگر دیرتر تصمیم بگیرد که خود را پیرو آن کند. نگارنده‌ی چیدمانی هنری هم مانند چنین قانونگذاری است که به اجتماع بازدیدکنندگان فضایی می‌دهد تا خود را بسازد و قوانینی را که این اجتماع باید پیرو آن باشد، تعریف می‌کند، اما این کار را بدون تعلق داشتن به این اجتماع می‌کند و بیرون آن باقی می‌ماند. و این حتی اگر هنرمند تصمیم بگیرد به اجتماعی بپیوندد که خود آفریده، باز هم درست است. این گام دوم نباید باعث شود که ما اولی را ــ گام بی‌چون‌وچرا را ـ نادیده بگیریم. و همچنین نباید فراموش کنیم که پس از آغاز نظمی خاص ـ گونه‌ای پولیتیا politeia (شرایط و حقوق شهروندی)، گونه‌ای خاص از اجتماع بازدیدکنندگان ـ هنرمند چیدمان باید روی نهادهای هنری تکیه کند که این نظم را نگاه می‌دارند، و برای پولیتیای آب‌گونه‌ی شهروندی بازدیدکنندگان چیدمان، نقش پلیس را بازی می‌کنند. با در نظر داشتن نقش پلیس در دولت، ژاک دریدا در یکی از کتابهایش (نیروی قانون) چنین می‌رساند که هر چند از پلیس انتظار می‌رود که کارکرد برخی قوانین را سرپرستی کند، در واقع درگیر آفریدن همان قوانینی می‌شود که تنها باید سرپرستی کند. نگاه داشتن قانون همواره به این معنا هم هست که آن قانون باید پیوسته از نو نوآوری شود. دریدا می‌کوشد نشان دهد که کار پرخشونت، انقلابی و بی‌چون‌وچرا چیدن قانون و نظم هرگز نمی‌تواند پس از آن به طور کامل پاک شود ـ این کارِ آغازگرِ پرخشونت، همیشه دوباره می‌تواند به جنبش درآید و همیشه هم به جنبش درمی‌آید. این به ویژه اکنون، در زمانه‌ی صادرات، چیدمان و جاانداختن پرخشونت دمکراسی آشکار است. نباید فراموش کرد که فضای چیدمان، فضایی متحرک است. چیدمان هنری مکان خاصی ندارد و می‌تواند در هر جا و برای هر مدتی چیده شود. و ما نباید دستخوش این توهم شویم که چیزی مانند فضای به طور کامل بی‌نظم، دادایی، فلاکسوس‌وار[۶] چیدمان، آزاد از هر کنترلی می‌تواند وجود داشته باشد. مارکیس دو ساد در رساله‌ی نامدارش encore un effort si vous voulez être républicains بینش جامعه‌ای کاملاً آزادی را به دست می‌دهد که تمامی قوانین موجود را برانداخته و تنها یک قانون چیده: همه باید همان کاری را کنند که دوست دارند، از جمله دست زدن به هر گونه جنایتی.[۷] (۲) چیزی که به ویژه جالب است این است که چگونه در عین حال ساد به ضرورت تحمیل قانون اشاره می‌کند تا از تلاشهای واپس‌گرایانه‌ی آن شهروندان سنتی جلوگیری کند که می‌خواهند حالت سرکوب‌گرانه‌ی قدیمی را که در آن خانواده پابرچا نگاه داشته می‌شود و جنایت ممنوع است، بازگردانند. بنابراین ما به پلیس برای دفاع از جنایت در برابر نوستالژی واپس‌گرایانه‌ی نظم اخلاقی کهن هم نیاز داریم.

و با این حال، کار خشونت‌آمیز ساختن اجتماعی که به شکلی دمکراتیک سازمان یافته، نباید به صورت ناسازگاری با سرشت دمکراتیکش تعبیر شود. آزادی بی‌چون‌وچرا به روشنی غیرمکراتیک است، بنابراین چنین می‌نماید که دمکراتیک‌ستیز هم هست. با وجود این، آزادی بی‌چون‌وچرا حتی اگر در نگاه نخست، معماآمیز بنماید، پیش‌شرط لازم برای پیدایش هر نظم دمکراتیک است. باز آداب هنر چیدمان نمونه‌ی خوبی برای این قاعده است. نمایشگاه ایستاری هنر بازدیدکننده را تنها می‌گذارد، اجازه می‌دهد که به شکلی فردی با چیزهای هنری به نمایش گذاشته شده رویاروی شود و به ژرف‌اندیشی پردازد. چنین فردی با حرکت از یک چیز به چیز دیگر ناگزیر کلیت فضای نمایشگاه را نادیده می‌گیرد، از جمله وضعیت خودش را در آن. به عکس، چیدمان هنری، به دلیل خصلت کل‌گرایانه و یکی‌کننده‌ی فضای چیدمان، اجتماعی از تماشاگران می‌سازد. بازدیدکننده‌ی واقعی چیدمان هنری فردی منزوی نیست، بلکه دسته‌ای اشتراکی از بازدیدکننده است. این گونه فضای هنری تنها می‌تواند از سوی توده‌ای از بازدیدکننده ـ یا اگر دوست دارید، انبوه و جماعتی ـ درک‌ودریافت شود و این انبوه و جماعت بخشی از نمایشگاه برای هر بازدیدکننده‌ی منفرد است و به عکس.

بعدی از فرهنگ توده‌ای وجود دارد که اغلب نادیده گرفته می‌شود و به ویژه در زمینه‌ی هنر متجلی می‌گردد. یک کنسرت پاپ یا نمایش فیلم اجتماعاتی از حاضران می‌آفریند. اعضای این اجتماعات زودگذر یکدیگر را نمی‌شناسند ـ ساختارشان تصادفی است؛ روشن نمی‌شود که از کجا آمده و به کجا می‌روند؛ چیز زیادی برای گفتن به یکدیگر ندارند؛ هویت مشترک یا تاریخچه مشترکی ندارند که بتواند خاطرات مشترکی برای درمیان گذاشتن با یکدیگر به آنها بدهد؛ با وجود این، اجتماع هستند. این اجتماعات همانند اجتماع مسافران در یک قطار یا هواپیما هستند. به گفته‌ای دیگر: آنها اجتماعاتی هستند که به شکلی ریشه‌ای امروزی هستند ـ بسیار بیشتر از اجتماعات دینی، سیاسی یا کاری. تمامی اجتماعات سنتی بر شالوده‌ی این قضیه می‌ایستند که اعضایشان از آغاز با چیزی با هم پیوند دارند که از گذشته سربرآورده: زبانی مشترک، ایمانی مشترک، تاریخچه‌ی سیاسی مشترک، تربیت مشترک. چنین اجتماعاتی این گرایش را دارند که میان خود و ناآشنایانی که سهمی در گذشته‌ی مشترک آنها ندارند مرز بکشند.

به عکس، فرهنگ توده‌ای، اجتماعاتی فراسوی گذشته‌ی مشترک می‌آفریند ـ اجتماعاتی نامشروط از گونه‌ای نو. این چیزی است که پتانسیل گسترده‌ی آن را برای نوین‌شدن که اغلب نادیده گرفته می‌شود، آشکار می‌کند. با این حال، فرهنگ توده‌ای خود نمی‌تواند به طور کامل این پتانسیل را بازتاب دهد و آشکار کند، زیرا اجتماعاتی که می‌آفریند به اندازه‌ی کافی از خودشان به این صورت آگاهی ندارند. همین را می‌توان در باره‌ی توده‌هایی گفت که از میان فضاهای ایستاری نمایشگاهی موزه‌ها و کونستهاله‌های امروزی می‌گذرند. اغلب گفته می‌شود که موزه نخبه‌گراست. من همیشه از این عقیده شگفت‌زده شده‌ام چرا که ضد تجربه‌ی شخصی من در تبدیل شدن به جزیی از توده‌ی بازدیدکنندگانی است که از میان نمایشگاه و اتاقهای موزه می‌گذرند. هر کس که به پارکینگ نزدیک هر موزه‌ای نگاه کرده باشد، یا کوشیده باشد کتی را در لباس‌کن موزه بگذارد، یا نیاز داشته که آبریزگاه موزه را پیدا کند، دلیلی برای تردید به خصلت نخبه‌گرای این نهاد دارد ـ به ویژه در نمونه‌ی موزه‌هایی که به ویژه نخبه‌گرا پنداشته می‌شوند، مانند موزه‌ی متروپولیتن یا موما در نیویورک. امروزه رودخانه‌های جهانی گردشگر هر ادعای نخبه‌گرایی که هر موزه‌ای ممکن است داشته باشد پنداری بسیار خنده‌دار می‌کند. و اگر این رودها از هر نمایشگاه خاصی دوری کند، هنرگردان آن به هیچ‌رو خرسند نخواهد بود و احساس نخبگی نمی‌‌کند، بلکه به دلیل کوتاهی و شکست در رسیدن به این توده‌ها احساس ناکامی می‌کند. اما این توده‌ها خود را به این گونه بازتاب نمی‌دهند ـ آنها هیچ پلیتیایی را نمی‌سازند. دورنمای هواداران کنسرت پاپ یا سینماروها بی‌اندازه رو به جلوست ـ به سوی صحنه یا پرده ـ که به آنها اجازه دهد به اندازه‌‌ی کافی فضایی را که خود را در آن می‌یابند که اجتماعی را که جزئی از آن شده‌اند درک‌ودریافت کنند و بازتاب دهند. این بازتابی است که هنر پیشرفته‌ی امروز برمی‌انگیزاند، خواه هنر چیدمان یا پروژه‌های آزمایشی هنرگردانی. جدایی نسبی فضایی که فضای چیدمان در اختیار می‌گذارد به معنای روی گرداندن از دنیا نیست، بلکه بیشتر از مکان بیرون درآوردن و از منطقه خارج کردن اجتماعات زودگذر فرهنگی ـ توده‌ای است ـ آن هم از راهی که به آنها در بازاندیشی در باره‌ی شرایط خودشان یاری می‌رساند و فرصت به نمایش گذاشتن خودشان را به خودشان می‌دهد. فضای هنری امروزی، فضایی است که انبوه مردمان می‌توانند خودشان را در آن ببینند و جشن بگیرند، همان‌طور که خدا یا شاهان در زمانهای گذشته در کلیساها و کاخها دیده و جشن گرفته می‌شدند. (عکسهای موزه‌ی توماس استروثThomas Struth این بعد موزه را هم می‌گیرد ـ این پیدایش و حل شدن اجتماعات زودگذر را). آنچه که چیدمان از همه بیشتر به انبوه مردمان روان و در گردش عرضه می‌‌کند، هاله‌ی اینجا و اکنون است. چیدمان پیش از هر چیز نسخه‌ی فرهنگی ـ توده‌ای flânerie (پرسه‌زنی) فردی به توصیف بنیامین است و بنابراین مکانی برای پیدایش هاله، برای ”درخشش دنیوی و ناسوتی.” در کل، چیدمان به صورت وارونه‌ی بازتولید کار می‌کند. چیدمان نسخه‌ای را از فضای نشان‌دار نشده‌ی بسته‌ی گردش گمنام بیرون می‌آورد و آن را ـ اگر تنها برای مدتی زودگذر ـ درون چارچوب ثابت، پایدار و بسته‌ی ”اینجا و اکنونی” می‌گذارد که از لحاظ جانمایی (توپوگرافی) بسیار تعریف‌شده است. شرایط امروز ما نمی‌تواند به ”گم کردن هاله”؛ به گردش کپی فراسوی ”اینجا و اکنون” کاهش یابد، همان‌طور که نوشته‌ی نامدار بنیامین با نام ”کار هنری در دوران بازتولید مکانیکی” توصیف می‌کند.[۸] دوران امروز بیشتر بازی متقابل بدجاگذاشتن‌ها dislocations و از نوگذاشتن‌هاrelocations ، از منطقه خارج‌کردن‌ها de-territorializations و از نو در منطقه گذاشتن‌ها re-territorializations، از هاله درآوردن و از نو هاله بخشیدن پیچیده‌ای را سازمان می‌دهد.

بنیامین در این باور والای مدرنیستی به زمینه‌ا‌ی هنجاری و یگانه برای هنر سهیم بود. با این پیش‌پندار که برای کار هنری، از دست دادن زمینه‌ی یگانه و آغازین‌اش، به معنای از دست دادن هاله‌اش برای همیشه است ـ به این معناست که کپی خودش می‌شود. هاله بخشیدن دوباره به کارهنری نیازمند مقدس کردن کل فضای دنیوی از لحاظ جانمایی سست‌شده‌ی گردش توده‌ای کپی است ـ که بی تردید پروژه‌ای استبدادی و فاشیستی است. این آن مشکل اصلی است که می‌توان در اندیشمندی بنیامین یافت: او فضای گردش توده‌ای کپی ـ و گردش توده‌ای در کل ـ را به صورت فضای همه‌گیر خنثی و یک ریخت درک‌ودریافت می‌کند. روی شناسایی‌پذیری دیدنی، روی هویت خود کپی به صورتی که در فرهنگ امروز ما گردش دارد، پافشاری می‌کند. در چارچوب فرهنگ امروز، یک نگاره برای همیشه از یک رسانه‌ به رسانه‌ای دیگر، و از یک زمینه‌ی بسته به زمینه‌ی بسته‌ی دیگری در گردش است. برای نمونه، اندکی از درازای فیلمی را می‌توان در سینمایی نشان داد، سپس آن را به قالب دیجیتال درآورد و در وب سایت کسی گذاشت، یا در کنفرانسها برای روشنگری به نمایش گذاشت، یا آن را به طور خصوصی در تلویزیون اتاق نشیمن کسی تماشا کرد، یا در زمینه‌ی یک چیدمان در موزه گذاشت. به این ترتیب، این تکه فیلم از راه زمینه‌ها و رسانه‌های متفاوت با زبانهای متفاوت برنامه‌نویسی ، نرم‌افزارهای متفاوت، قاب شدن‌‌های متفاوت روی پرده‌ها، جایگیری‌های متفاوت در فضای چیدمان و این و آن دگرگون می‌شود. در تمام این مدت، آیا ما با همان تکه فیلم سروکار داریم؟ آیا این همان کپی از همان کپی همان اصل است؟ جاشناسی (توپولوژی) شبکه‌های امروزی ارتباط، تولید و ترجمه و توزیع نگاره‌ها بی‌اندازه ناهم‌شکل است. از راه گردش در این شبکه‌ها، نگاره‌ها پیوسته دگرگون، از نو نوشته، از نو ویرایش و از نو برنامه‌ریزی می‌شوند ـ و با هر گام از لحاظ دیدنی تغییر می‌کند. این جایگاه به عنوان کپی‌های کپی‌ها، یک قرارداد فرهنگی هرروزی می‌شود، همان‌طور که در گذشته در مورد جایگاه اصل صادق بود. بنیامین چنین می‌رساند که تکنولوژی نو این توانایی و گنجایش را دارد که با وفاداری فزاینده به اصل کپی‌ها را تولید کند، در زمانی که درست عکس آن درست است. تکنولوژی امروزی در چارچوب نسلها می‌اندیشد ـ و انتقال اطلاعات و دانسته‌ها از یک نسل سخت‌افزار و نرم‌افزار به بعدی، تغییر دادن آن به شکلی پرمعناست. برداشت استعاره‌ای ”نسل” به شکلی که امروزه در زمینه‌ی تکنولوژی به کار می‌رود به ویژه گویاست. جایی که پای نسلها در میان باشد، پای ناسازگاریهای ادیپی نسلی هم درمیان است. همه می‌دانیم که انتقال میراثی فرهنگی از یک نسل دانشجویان به نسل دیگر به چه معناست.

ما نمی‌توانیم کپی را به صورت کپی پایداری بخشیم همان‌طور که نمی‌توانیم اصلی را به صورت اصل پایداری بخشیم. هیچ کپی جاودانی وجود ندارد، زیرا اصلهای جاویدانی وجود ندارد. بازتولید به همان اندازه با اصلیت آفت‌زده می‌شود که اصل بودن با بازتولید. با گردش از میان زمینه‌های گوناگون، یک کپی سلسه‌ای از اصلهای متفاوت می‌شود. هر تغییر زمینه‌، هر تغییر رسانه را می‌توان به عنوان نفی جایگاه کپی به عنوان کپی تعبیر کرد ـ به صورت گسستی جوهری، به صورت شروعی تازه که افق آینده‌ای تازه را می‌گشاید. به این مفهوم، کپی هرگز به واقع یک کپی نیست، بلکه بیشتر اصل تازه‌ای در زمینه‌ی تازه‌ای است. هر کپی، به خودی خود یک پرسه‌زن است ـ که بارها و بارها ”درخششهای دنیوی” خود را تجربه می‌کند که آن را اصل می‌کند. هاله‌های قدیمی را از دست می‌دهد و هاله‌های تازه‌ای به دست می‌آورد. شاید همان کپی باقی بماند، اما اصلهای متفاوت می‌شود. این همچنین نشانگر پروژه‌ی پسامدرن بازاندیشی در باره‌ی خصلت تکراری، بازگفتنی، بارور یک نگاره (که بنیامین الهام بخشیده) است که به همان اندازه معماآمیز است که پروژه مدرن بازشناسی اصل از تازه. برای همین است که هنر پسا مدرن این گرایش را دارد که بسیار تازه بنماید؛ حتی اگر ـ یا در واقع چون ـ در جهتی مخالف با برداشت تازه رهبری می‌شود. تصمیم ما برای بازشناسی نگاره‌ای خاص به عنوان کپی یا اصل وابسته به زمینه است ـ به صحنه‌ای که این تصمیم در آن گرفته شده است. این تصمیم همیشه تصمیمی امروزی است ـ تصمیمی که نه به گذشته تعلق دارد و نه به آینده ، بلکه از آنِ زمان حال است. و این تصمیم همیشه تصمیمی بی‌چون‌وچراست ـ در واقع، چیدمان فضایی برای چنین تصمیمی است، جایی‌که ”اینجا و اکنون” پدید می‌آید و درخشش دنیوی توده‌ها روی می‌دهد.

پس می‌توان گفت که آداب چیدمان نمایانگر وابستگی هر فضای دمکراتیک (که توده‌ها یا انبوه مردمان خود را به خودشان نشان می‌دهند) به تصمیمهای خصوصی، بی‌چون‌وچرای هنرمند در مقام قانونگذار آن است. این چیزی بود که برای اندیشمندان یونانی بسیار شناخته شده بود، همان طور که برای آغازگران انقلابهای دمکراتیک پیشین شناخته شده بود. اما به تازگی این شناخت با گفت‌وگوی چیره‌ی سیاسی تا اندازه‌ای سرکوب شد. به ویژه پس از فوکو، ما این گرایش را داریم که مایه‌ی قدرت را در آژانسها، ساختارها، قواعد و پروتوکول‌های غیرشخصی تشخیص دهیم. با وجود این، این ثابت شدن روی سازوکارهای غیرشخصی قدرت ما را به آنجا می‌رساند که اهمیت تصمیمها و کارهای فردی بی‌چون‌وچرایی را که در فضاهای خصوصی دگرجایی heterotopic (با به کاربردن اصطلاح دیگری از فوکو)[۹] روی می‌دهد، نادیده بگیریم. به همین سان، قدرتهای نوین دمکراتیک، سرآغازهای فرااجتماعی، فراهمگانی، دگرجایی دارند. همان‌طور که اشاره شد، هنرمندی که فضای چیدمانی را طراحی می‌کند، نسبت به این فضا خارجی است. نسبت به این فضا دگرجایی است. اما خارجی ناگزیر کسی نیست که باید گنجانیده شود تا نیرو بگیرد. نیروگرفتن با بیرون گذاری به ویژه بیرون گذاری به دست خود هم به دست می‌آید. خارجی درست به این دلیل می‌تواند نیرومند باشد که در کارهای بی‌چون‌وچرا خود از سوی جامعه کنترل نمی‌شود و با هیچ گفت‌وگوی همگانی یا با هیچ نیازی برای توجیه خود نزد همگان، محدود و کرانمند نمی‌شود. و درست نیست که خیال کنیم این گونه خارجی بودن نیرومند را می‌توان به طور کامل از راه پیشرفت مدرن (تجدد) و انقلابهای دمکراتیک ریشه‌کن کرد. پیشرفت خردورزانه است. اما تصادفی نیست که فرهنگ ما چنین می‌پندارد که هنرمند دیوانه ـ یا دست‌کم وسواسی ـ است. فوکو چنین می‌اندیشید که درمانگران کهن، جادوگران و پیامبران دیگر جایگاه برجسته‌ای در جامعه‌ی ما ندارند ـ که دورانداخته شده و مطرود شده و در درمانگهای روانی بستری هستند. اما فرهنگ ما بیشتر فرهنگ پرآوازگان است و نمی‌توانی بی‌آنکه دیوانه شوی (یا وانمود کنی که دیوانه‌ای) پرآوازه شوی. روشن است که فوکو هم کتابهای علمی زیادی خوانده بود و تنها شمار کمی مجله‌ی جامعه و غیبت، و گرنه می‌دانست مردمان دیوانه، امروز کجا مکان اجتماعی راستین خود را دارند. همه می‌دانند که سرآمدان سیاسی امروزی، بخشی از فرهنگ پرآوازگان جهانی‌اند؛ که معنایش این است که بیرون از جامعه‌ای قرار دارند که بر آن فرمان می‌رانند. درواقع این سرآمدان جهانی، فوق ـ دمکراتیک، فرا ـ دولت، بیرون از هر اجتماعی که به شکلی دمکراتیک سازمان یافته و به شکلی سرمشق‌گونه خصوصی است، این سرآمدان، در واقع، از لحاظ ساختاری دیوانه ـ عقل‌باخته ـ اند.

خوب، این بازاندیشی‌ها را نباید به عنوان نقد چیدمان به صورت شکلی هنری با نشان دادن خصلت بی‌چون‌وچرایش بد فهمید. از همه چیز گذشته هدف هنر، تغییر چیزها نیست ـ چیزها تمام مدت به هر حال به خودی خود تغییر می‌کنند. کارکرد هنر بیشتر نمایش دادن، دیدنی کردن واقعیت‌هایی است که معمولاً نادیده گرفته می‌شوند. با پذیرش مسؤلیت زیبایی‌شناسانه در قالبی آشکار برای طراحی فضای چیدمان، هنرمند، آن بعد بی‌چون‌وچرای پنهانی نظم دمکراتیک امروزی را آشکار می‌کند که سیاست می‌کوشد بیشتر آن را پنهان کند. فضای چیدمان جایی است که ما بی‌درنگ با خصلت مبهم برداشت امروزی آزادی رویاروی می‌شویم که در دمکراسی‌های ما به صورت تنش میان آزادی بی‌چون‌وچرا و نهادی کارکرد دارد. بنابراین، چیدمان هنری فضای پوشش‌زدایی (به مفهوم هایدگری) قدرت دگرجایی بی‌چون‌وچرایی است که در پس شفافیت پوشیده‌ی نظم دمکراتیک پنهان کرده شده است.
نگاره روی صفحه اول این مقاله یکی از عکسهای پروژه گذرگاههای طاق دار والتر بنیامین است.

[۱] بوهاس the Bauhaus مکتبی در آلمان بود که پیشه های دستی و هنرهای زیبا را با هم درآمیخت و به دلیل نگرشش به طراحی نامدار بود و آن را تبلیغ می کرد و آموزش می داد. این مکتب از ۱۹۱۹ تا ۱۹۳۳ فعال بود. بوهاس که معنای لفظی آن به آلمانی خانه سازندگی به معنای مکتب ساخت وساز به کار می ر فت.

[۲] وکهوتماس the Vkhutemas به معنای هنر والا و استودیوی فنی مکتب هنر دولتی و فنی روسی بود که در ۱۹۲۰ در مسکو بنیانگذاری و جایگزین اسوماس Svomas شد

[۳] واژه فارماکون واژه‌ای است که از یونانی باستان گرفته شده و مترادف واحدی در بسیاری از زبانها ندارد. دریدا رد معانی آن را از گفت‌وگوهای افلاطون می‌گیرد: دارو، زهر (یا بیماری را درمان می‌کند یا باعث آن می‌شود)، داروی مهرومحبت، داروی مخدر، دستورالعمل، سحر و طلسم و افسون، ماده، رنگ مصنوعی، رنگ نقاشی. داشتن این همه معانی متناقض برای ترجمه مشکل می‌آفریند. با گزینش یکی از این معانی، مترجمان اغلب در باره چیزی تصمیم می‌گیرند که همانطور که دریدا در مورد متون افلاطون نشان داده غیرقابل‌تصمیم‌گیری undecided باقی می‌ماند. با این توضیح، نقش‌ونگاری به معنایی که در این مقاله توصیف شده فارماکون است، دارو و زهر به طور همزمان.

[۴] Jacques Derrida, La dissémination(Paris: Éditions du Seuil, 1972), 108ff.

[۵] Potlatch جشنی آیینی بود که برخی از بومی‌های امریکایی ساحل شمال باختری اقیانوس آرام به عنوان جشن ازدواج یا پیشرفت مقامی برگزار می‌کردند و میزبان در آن هدایایی را بنا به جایگاه و مقام میهمان پخش می‌کرده است. معنای واژه بخشیدن و هدیه است و هدف اصلی از آن بازتوزیع و بده بستان ثروت بوده است.

[۶] فلاکسوس به معنای “جریان داشتن” شبکه‌ای بین‌المللی از هنرمندان، آهنگسازان و طراحانی است که به دلیل درآمیختنن رسانه‌ها و رشته‌های متفاوت در سالهای ۱۹۶۰ برجسته شدند. آنان در موسیقی سروصدای نودادایی و هنرهای دیدنی و همینطور معماری، برنامه‌ریزی شهری، ادبیات و طراحی فعال بوده‌اند. فللاکسوس گاه ب عنوان میان‌رسانه توصیف می‌شود.

[۷] Marquis de Sade, La Philosophie dans le boudoir (Paris: Gallimard, 1976), 191ff.

[۸] Walter Benjamin, “The Work of Art in the Age of Mechanical Reproduction,” in Illuminations: Essays and Reflections, ed. Hannah Arendt, trans. H. Zohn (New York: Schocken Books, 1969), 221ff.

[۹] دگرجایی مفهومی در جغرافیای مردمی است که میشل فوکو برای توصیف مکان‌ها و فضاهایی به کار برد که در شرایط غیرـ برتر و غیرچیره کارکرد دارد. اینها فضاهای دیگربودن است که نه اینجا و نه آنجاست، که همزمان فیزیکی و ذهنی است، مانند فضای یک تلفن کردن یا لحظه‌ای که خود را در آیینه می‌بینید… فوکو از اصطلاح دگرجایی برای توصیف فضاهایی سود می‌جوید که لایه‌های معنایی یا روابط بیشتری با مکانهای دیگری دارند که بی‌درنگ به چشم می‌آیند. در کل دگرجایی بازنمودی فیزیکی یا آرمان‌شهری تقریبی یا فضایی موازی است که دربرگیرنده‌ی کالبدهای ناخوشایندی است که فضای آرمان‌شهرانه‌ی واقعی (مانند زندان) را شدنی می‌کند.

Related Articles:

Boris Groys, Introduction—Global Conceptualism Revisited
Boris Groys, Art and Money
Boris Groys, Marx After Duchamp, or The Artist’s Two Bodies
Anton Vidokle, Art Without Artists?
Boris Groys, The Weak Universalism
Boris Groys, Comrades of Time
Boris Groys, Self-Design and Aesthetic Responsibility
Omnia El Shakry, Artistic Sovereignty in the Shadow of Post-Socialism: Egypt’s 20th Annual Youth Salon
Zdenka Badovinac, What Will the Next Revolution Be Like?
Boris Groys, Religion in the Age of Digital Reproduction
Simon Sheikh, Positively White Cube Revisited
Boris Groys, The Obligation to Self-Design

یاران زمان


بوریس گرویس

منبع: ای فلاکس

برگردان رؤیا منجم

۱

هنر امروز تا جایی سزاوار نامش است که امروزیّت خود را متجلی کند ـ و این تنها به این معنا نیست که به تازگی ساخته یا به نمایش گذاشته شده باشد. بنابراین پرسش ”هنر امروز چیست؟” به معنای ضمنی این پرسش است که ”امروزی چیست؟” امروزی به این معنا را چگونه می‌توان نشان داد؟

امروزی بودن می‌تواند به این شیوه فهمیده شود که بی‌درنگ حضور دارد، در اینجا و اکنون است. به این مفهوم، چنین می‌نماید که هنر در صورتی به راستی امروزی است که موثق باشد، بتواند زمان حالی زمان حال را به شیوه‌ای بگیرد و بنمایاند که به شکلی ریشه‌ای با سنت‌ها یا راهکارهایی که پیروزی در آینده را هدف می‌گیرد، به تباهی نکشیده شده باشد. در این میان اما، ما با نقد زمان حال آشنا هستیم، به ویژه به شیوه‌ای که ژاک دریدا قالبریزی کرده، کسی که ـ به اندازه‌ی کافی با خاطرجمعی ـ نشان داده که زمان حال از ابتدا با گذشته و آینده به تباهی کشیده شده است، و همواره غیبتی در دل حضور وجود دارد و تاریخ از جمله تاریخ هنر به قول دریدا نمی‌تواند ”قطاری از زمان‌های‌ حال” تعبیر شود. ۱

اما بیشتر از آنکه بخواهم کارکردهای شالوده‌شکنی دریدا را تحلیل کنم، مایلم یک گام به پس بردارم و بپرسم: ”این زمان حال ـ اینجا و اکنون ـ چیست که تا به این اندازه برای ما جالب است؟ ویتگشتاین به همکاران فلسفی خود که هر از گاه به جای آنکه کشک خود را بسابند و زندگی روزمره خود را بکنند، ناگهان به ژرف‌اندیشی در باره‌ی زمان حال می‌پرداختند، به شدت با دیده‌ی طنز می‌نگریست. برای ویتنگشتاین ژرف‌اندیشی منفعلانه در باره‌ی زمان حال، در باره‌ی آنچه بی‌درنگ معین است، دلمشغولی غیرطبیعی بود که سنتی متافیزیکی دیکته می‌کرد که جریان زندگی روزمره را نادیده می‌گرفت ـ جریانی که همیشه بر سر زمان حال سرریز می‌کند، بی‌آنکه به هیچ رو هیچ امتیازی به آن دهد. بنا به ویتگنشتاین، علاقه به زمان حال یک علاقه‌ی dèformation professionelle (از ریخت افتادگی حرفه‌ای) فلسفی ـ و شاید هم هنری ـ یک بیماری متافیزیکی است که باید با نقد فلسفی درمان شود. ۲

برای همین است که من این پرسش را به ویژه به گفت‌وشنود کنونی خود مربوط می‌بینم که: زمان حال چگونه خود را در تجربه‌ی روزمره‌مان متجلی می‌کند ـ پیش از آنکه موضوع گمانه‌زنی متافیزیکی یا نقد فلسفی شود؟

خوب، چنین می‌نماید که زمان حال در ابتدا چیزی است که تحقق پروژه‌های روزمره (یا غیرروزمره‌) در ما را بازمی‌دارد، چیزی که از گذار هموار ما از گذشته به آینده جلوگیری می‌کند، چیزی که جلوی ما را می‌گیرد، باعث می‌شود که امیدها و برنامه‌های ما نابه‌هنگام، نه به ـ روز شود، یا خیلی ساده تحقق‌شان ناممکن شود. بارها و بارها ناگزیریم بگوییم: بله، پروژه‌ی خوبی است اما در حال حاضر برای تحقق آن ما نه پول داریم، نه وقت، نه انرژی و نه این و آن. یا: این سنت، سنتی عالی است، اما در حال حاضر کسی علاقه‌‌ای به آن ندارد و کسی نمی‌خواهد آن را ادامه دهد. یا: این آرمان‌شهری زیباست، ولی متأسفانه امروز کسی دیگر به آرمان‌شهرها باور ندارد و این و آن. زمان حال لحظه‌‌ای در زمان است که ما بر آن می‌شویم تا انتظاراتمان از آینده را پائین آوریم یا برخی از سنت‌های عزیز گذشته‌مان را رها کنیم تا از دروازه‌ی تنگ اینجا و اکنون بگذریم.


لوکوبوزیه روی دیوارهای سفید خانه‌ی ای ـ ۱۰۲۷ آیلین گری نقاشی می‌کند

معروف است که ارنست یونگر گفته که مدرنیته ـ زمان پروژه‌ها و نقشه‌های عالی ـ به ما آموخت تا با چمدانی سبک (mit lichtem Gepäck) سفر کنیم. برای پائین‌تر رفتن از مسیر زمان حال، مدرنیته تمامی آنچه را که به نظر خیلی سنگین می‌رسید، تمام آنچه را که زیادی با معنا ، تقلید و وانمود، مقوله‌های سنتی استادی سنگین بود و از قراردادهای اخلاقی و زیبایی‌شناسی و این و آن به ارث رسیده بود، دورافکند. کاهش‌گرایی نوین راهکاری برای پایندگی در سفر دشوار از میان زمان حال است. هنر، ادبیات، موسیقی و فلسفه، سده‌ی بیستم را دوام آوردند چون تمام بار غیرضروری را بیرون ریختند. در عین حال، این کاهش‌ها همچنین نمایانگر گونه‌ای از حقیقت پنهان است که فراسوی کارایی بی‌درنگ‌شان می‌رود. نشان می‌دهد که می‌توان از چیزهای زیادی ـ سنت‌ها، امیدها، زبردستی‌ها و انگاره‌ها ـ دست کشید و باز هم به پروژه‌ی خود در این شکل کاهش‌یافته ادامه داد. این حقیقت کاهش‌های مدرنیستی را به شکلی فرافرهنگی کارآ هم می‌کند ـ گذشتن از مرزی فرهنگی، از بسیاری نظرها مانند گذشتن از کرانمندی زمان حال است.

بنابراین در زمان مدرنیته توانمندی زمان حال را تنها می‌توان به شکلی غیرمستقیم از راه ردپاهای کاهشی که روی کالبد هنر بازمانده، به زبانی کلی‌تر روی کالبد فرهنگ، تشخیص داد. زمان حال به این معنا بیشتر به عنوان چیزی منغی در چارچوب مدرنیته دیده می‌شد، به عنوان چیزی که به نام آینده باید بر آن چیره شد، چیزی که تحقق پروژه‌های ما را آهسته می‌کند، چیزی که فرارسیدن آینده را به عقب می‌اندازد. یکی از شعارهای دوران شوروی ”زمان، به پیش” بود! ایلف و پتروف، دو داستان‌نویس سالهای بیست شوروی به درستی این احساس نوین را با شعار ”رفقا، تندتر بخوابید” تقلیدوار به سخره گرفتند. به راستی که در آن روزگار آدم ترجیح می‌داد زمان حال را در خواب بگذراند ـ در گذشته به خواب رود و در نقطه‌ی پایانی پیشرفت، پس از فرارسیدن آینده‌ای تابناک بیدار شود.


تن مومیایی شده لنین که که از سال ۱۹۲۴ در آرامگاه لنین در نمایش همیشگی است.

اما وقتی شروع به زیر سؤال بردن پروژه‌هایمان می‌کنیم، به شک کردن به آنها، یا از نوقالبریزی کردن‌شان، زمان حال، امروزی برایمان مهم، حتی کانونی می‌شود. دلیلش این است که امروزی در اصل از تردید، درنگ، عدم‌قطعیت، دودلی ـ از نیاز به بازاندیشی به درازاکشیده شده، به دیرکرد ـ ساخته شده است. می‌خواهیم تصمیم‌ها و کارهای خود را به عقب اندازیم تا زمان بیشتری برای تحلیل، بازاندیشی، ملاحظه داشته باشیم. و این درست همان امروزی است ـ دوره‌ای از دیرکردی به درازاکشیده شده، که حتی به شکل بالقوه‌ای بیکران است. معروف است که سورن کیرکه‌گارد می‌پرسید هم‌روزگار مسیح بودن، چه معنایی می‌توانست داشته باشد و پاسخش به آن این بود: به این معنا که در پذیرش مسیح به عنوان نجات‌بخش درنگ کرده شود.۳ پذیرش مسیحیت، مسیح را ناگزیر در گذشته رها می‌کند. در واقع، دکارت زمان حال را به عنوان زمان تردید تعریف کرده بود ـ تردیدی که انتظار می‌رود در نهایت آینده‌‌ای را بگشاید که سرشار از اندیشه‌های روشن، مشخص و آشکار باشد.


شیب‌راهه مارپیچی در حال ساخت فرانک لوید رایت برای موزه‌ی سولومون آر. گوگنهایم، در ۱۹۵۸. عکس: ویلیم شورت/بنیاد سولومون آر. گوگنهایم

خوب، می‌توان دلیل آورد که ما در این لحظه‌ی تاریخی، درست در چنین وضعیتی هستیم، زیرا زمان ما زمانی است که در آن پروژه‌های نوین را از نو بازبینی می‌کنیم ـ و نه رها، یا رد، بلکه بازبینی دوباره. بی‌درنگ‌ترین دلیل برای این بازبینی دوباره، بی‌تردید رها کردن پروژه‌ی کمونیستی در روسیه و اروپای خاوری است. حزب‌های کمونیستی از لحاظ سیاسی و فرهنگی بر سده‌ی بیستم چیره بودند. جنگ سرد وجود داشت، حزب‌های کمونیست در باخترزمین، جنبش‌های دگراندیشی در خاور زمین، انقلاب‌های ترقی‌خواهانه، انقلاب‌های محافظه‌کارانه، گفت‌وشنودها در باره‌ی هنر ناب و متعهد ـ در بیشتر موارد، این پروژه‌ها، برنامه‌ها و جنبش‌ها از راهِ ستیز با هم، رابطه‌ای درونی با یکدیگر داشتند. اما اکنون می‌توانند و باید در کلیت‌شان از نو بازبینی شوند. می‌توان گفت که ما اینک در زمان دودلی، دیرکرد ـ زمانی ملال‌آور ـ زندگی می‌کنیم. خوب، مارتین هایدگر ملال را درست به عنوان پیش‌شرط توانایی‌مان برای تجربه‌ی حضور زمان حال تعبیر کرده است ـ تجربه‌ی دنیا در حالی‌که به یک اندازه از تمامی جنبه‌های آن حوصله‌مان سر می‌رود، از اینکه مفتون و شیدای این یا آن هدف خاص نمی‌شویم، چیزی که در چارچوب پروژه‌های نوین روی می‌داد.۴

این پا آن پا کردن با پروژه‌های نوین بیشتر به رشد بی‌باوری به نویدهایشان مربوط می‌شود. مدرنیته‌ی کلاسیک به توانایی آینده در به تحقق رساندن نویدهای گذشته و حال ـ حتی پس از مرگ خدا، حتی پس از از دست دادن ایمان به نامیرایی جان ـ باور داشت. برداشت مجموعه‌ی ماندگار هنری گویای همه چیز است: آرشیو، کتابخانه و موزه نوید ماندگاری دنیوی می‌داد، بی‌نهایتی مادی که جایگزین نوید دینی رستاخیز و زندگی جاودان شد. در دوران مدرنیته ”کالبد کار” جانشین جان، به عنوان بخش بالقوه نامیرای خود شد. معروف است که فوکو این‌گونه مکان‌های نوین را که قرار بود زمان در آنها انباشته شود تا به سادگی از دست برود، دگرجایی‌ها (heterotopias) نامید.۵ از لحاظ سیاسی می‌توانیم در باره‌ی آرمان‌شهرهای نوین به عنوان فضاهای پسا‌تاریخی زمانِ انباشته شده سخن گوییم که در آن کرانمندی زمان حال به این صورت دیده می‌شد که به شکل بالقوه‌ای با زمان بیکران پروژه‌ای تحقق‌یافته، مانند یک کار هنری یا آرمان‌شهری سیاسی جبران می‌شد. تردیدی نیست که این‌ تحقق یافتن، زمانی را که در این تحقق، در تولید فرآورده‌ای خاص، سرمایه‌گذاری شده می‌زداید و نابود می‌کند ـ هنگامی‌که فرآورده‌ی نهایی تحقق می‌یابد، زمانی که برای تولیدش به کار برده شده ناپدید می‌شود. با این حال، زمانی که در تحقق بخشیدن به فرآورده از دست رفته، در مدرنیته با روایتی تاریخی که تا اندازه‌ای آن را بازمی‌گردانید و زنده می‌کرد جبران می‌شد ـ با روایتی که زندگی‌ هنرمندان، دانشمندان یا انقلابیونی را که برای آینده کار کردند، بزرگ می‌داشت و می‌ستود.
اما امروز، این نوید آینده‌ای بیکران که نتایج کار ما را نگاه می‌دارد، شدنی‌بودنش را از دست داده است. موزه‌ها بیشتر مکان‌هایی برای نمایشگاه‌های زودگذر شده‌اند تا فضاهایی برای مجموعه‌هایی ماندگار. آینده پیوسته از نو برنامه‌ریزی می‌شود ـ تغییر ماندگار گرایش‌ها و مُدهای فرهنگی هر نویدی برای آینده‌ای پایدار برای کاری هنری یا پروژه‌ای سیاسی را نشدنی می‌کند. و گذشته هم به شکل ماندگاری از نو نوشته می‌شود ـ نام‌ها و رویدادها پدیدار و ناپدید می‌شوند، از نو پدیدار و دوباره ناپدید می‌شوند. زمان حال دیگر نقطه‌ی گذار از گذشته به آینده نیست، در عوض مکان از نو نویسی ماندگار هم گذشته و هم آینده ـ زیاد شدن پیوسته‌ی روایت‌های تاریخی فراسوی هر درک یا کنترل فردی ـ شده است. تنها چیزی که می‌توانیم در باره‌اش در زمان حال خود خاطرجمع باشیم این است که این روایت‌های تاریخی همان‌طور که امروز زیاد می‌شوند، فردا هم می‌زایند ـ و ما با همان حس بی‌باوری به آنها واکنش نشان می‌دهیم. امروز ما در زمان حال در حالی‌که خود را بازتولید می‌کند، بی‌آنکه به هیچ آینده‌ای برسد، گیر افتاده‌ایم. خیلی ساده زمان‌مان را از دست می‌دهیم، بی‌آنکه بتوانیم آن را به شکل امنی سرمایه‌گذاری کنیم، بیندوزیم، خواه به شکلی آرمان‌شهرانه یا دگرجایی‌وارانه. از دست رفتن چشم‌انداز بیکران تاریخی، زاینده‌ی پدیده‌ی زمان نابارور و تلف شده است. با این حال، می‌توان این زمان هدر رفته را به شکل مثبت‌تری، به عنوان زمان زیادی تعبیر کرد ـ در قالب زمانی که گواهی می‌دهد که زندگی‌مان بودن ـ ناب ــ در ـ زمان است، فراسوی استفاده‌اش در چارچوب پروژه‌های اقتصادی و سیاسی.

۳

خوب، اگر به صحنه‌ی کنونی هنر بنگریم، به نظرم می‌رسد که گونه‌ی خاصی از هنر به اصطلاح مبتنی بر زمان، این شرایط امروز را به بهترین شکل بازتاب می‌دهد. دلیلش این است که به زمان نابارور، هدر رفته، غیرتاریخی، زیادی ـ یا با سود جستن از برداشت هایدگری، زمان معلق stehende Zeit ـ مضمون می‌بخشد. فعالیت‌هایی را می‌گیرد و به نمایش می‌گذارد که در زمان روی می‌دهد، اما به آفرینش هیچ فرآورده‌ی دانسته‌ای نمی‌رسد. حتی اگر این فعالیت‌ها به چنین فرآورده‌ای برسد، به این صورت به نمایش گذاشته می‌شوند که از نتیجه‌شان جدا شده‌اند، به طور کامل در فرآورده سرمایه‌گذاری نشده، جذب آن نشده است. ما نمونه‌سازی‌هایی از زمان زیادی داریم که به طور کامل جذب روند تاریخی نشده‌اند.

به عنوان نمونه بیایید پویانمایی آوازی برای لوپیتای (۱۳۷۸) فرانسیس آلیس را در نظر بگیریم. در این کار، فعالیتی را می‌بینیم که نه آغازی دارد و نه پایانی، نه نتیجه‌ای مشخص یا فرآورده‌ای: زنی از یک ظرف به درون ظرفی دیگر آب می‌ریزد و دوباره. با آیین ناب و پی‌درپی تلف کردن زمان رویاروی می‌شویم ـ آیینی دنیوی فراسوی هر اداعای توانایی جادویی، فراسوی هر سنت دینی یا قراردادی فرهنگی.


فرانسیس آلیس، آوازی برای لوپیتا، ۱۹۹۸، مداد روی کاغذ رسم

در اینجا آدم یاد سیسیفوسِ کامو می‌افتد، هنرمندی ـ پیش ـ امروزی که تکلیف بی‌هدف و بی‌معنای مرتب قل دادن سنگی به بالای تپه‌اش می‌تواند پیش‌گونه‌ای برای هنر مبتنی بر زمان امروز باشد. این کار نابارور، این زمان زیادی که در الگوی غیرتاریخی تکرار ابدی گیر افتاده برای کامو نگاره‌ی درست همان چیزی است که ما به آن ”عمر“ می‌گوییم ـ دوره‌ای که به هیچ ”معنای زندگی”، هیچ ”دست‌آورد زندگی”، هیچ وابستگی تاریخی کاهش‌یافتنی نیست. برداشت تکرار در اینجا کانونی می‌شود. تکراری بودن درونزادی هنر مبتنی بر زمان امروز، آن را به شدت از رویدادها و اجراهای سالهای ۶۰ میلادی متمایز می‌کند. فعالیتی مستند شده دیگر اجرایی یگانه و یکتا نیست ـ رویدادی منفرد، موثق و اصیل که در اینجا و اکنون روی می‌دهد. بیشتر فعالیتی است که خودش تکراری است ـ حتی پیش از آنکه با برای نمونه ودیوئویی که در یک حلقه می‌گردد، مستند شود. برای همین، حرکت اشاره‌ای که آلیس طراحی کرده در قالب یک حرکت برنامه‌ریزی شده غیرشخصی کار می‌‌کند ـ می‌تواند از سوی هر کسی تکرار، ضبط و دوباره تکرار شود. در اینجا، مردم (انسان) زنده تفاوتش را با نگاره‌ی رسانه‌ای خود از دست می‌دهد. ستیز میان موجود زنده و سازوکار (مکانیسم) مرده، با خصلتِ در اصل مکانیکی، تکراری و بی‌هدفِ حرکت اشاره‌ای مستند شده، نامربوط می‌شود.

فرانسیس آلیس ویژگی این‌گونه زمان تلف شده‌ی غیرتکنولوژیکی را که به هیچ نتیجه یا نقطه‌ی پایان، به هیچ اوجی نمی‌رسد، به عنوان زمان تمرین rehearsal تعریف می‌کند. نمونه‌ای که به دست می‌دهد ـ ویدئوی سیاست تمرین (۱۳۸۶) خودش است که روی تمرین استریپتیز کانونمند می‌شود ـ تا آنجا که میل جنسی که استرتیپتیز برمی‌انگیزاند، حتی در نمونه‌ی استریپتیز ”درست و حسابی“ ارضانشده باقی می‌ماند، به مفهومی تمرین یک تمرین است. در ویدئو، تمرین با روشنگری هنرمند همراهی می‌شود؛ کسی که نمایشنامه را به صورت الگویی از مدرنیته تعبیر می‌کند که همیشه نویدش را ارضانشده رها می‌کند. برای هنرمند، زمان مدرنیته زمان نوین کردن ماندگار است که هرگز به هدف‌هایش که به راستی نوین شدن است دست نمی‌یابد و هرگز خواستی را که برانگیخته ارضا نمی‌کند. به این مفهوم روند نوین کردن به صورت زمان تلف شده‌ی زیادی دیده می‌شود که می‌تواند و باید مستند شود ـ درست به این دلیل که هرگز به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسد. در کار دیگری آلیس کار و زحمت یک پاک‌کننده‌ی کفش را به عنوان نمونه‌ی گونه‌ای کار نشان می‌دهد که هیچ ارزشی به مفهوم مارکسیستی این اصطلاح تولید نمی‌کند، چون زمانی که پای تمیز کردن کفش گذاشته می‌شود نمی‌تواند به هیچ فرآورده‌ی نهایی که نظریه‌ی ارزش مارکس می‌طلبد برسد.

اما درست چون این گونه زمان تلف شده، معلق و غیرتاریخی نمی‌تواند با فرآورده‌اش انباشته و جذب شود است که می‌تواند ـ به شکلی غیرشخصی و بالقوه تا به ابد ـ تکرار شود. نیچه گفته بود که تنها امکان به خیال درآوردن بیکران پس از مرگ خدا، پس از پایان ماورایی transcendence، باید در بازگشت ابدی همان یافت شود. و ژرژ باتای، به زمانِ زیادیِ تکراری، به هدر رفتن نابارور زمان، به عنوان تنها راه گریز از ایدئولوژی نوین پیشرفت مضمون بخشید. تردیدی نیست که هم نیچه و هم باتای تکرار را به عنوان چیزی درک‌ودریافت می‌کردند که به شکلی طبیعی داده شده است. اما ژیل دولوز در کتابش تفاوت و تکرار (۱۳۴۷) از تکرار لفظی به عنوان چیزی که به شکلی ریشه‌ای ساختگی است و به این مفهوم در ناسازگاری با هر چیز طبیعی، زنده، در حال تغییر و در حال رشد و تکامل از جمله قانون طبیعی و قانون اخلاقی است، سخن می‌گوید. ۶ بنابراین، تمرین تکرار لفظی را می‌توان به عنوان آغازگر گسستی در پیوستگی زندگی دید که از راه هنر یک زمان زیادی غیرتاریخی می‌آفریند. و این نقطه‌ای است که هنر می‌تواند به راستی امروزی شود.


فرانسیس آلیس، از سیاست تمرین، ۱۳۸۴، دیویدی مستنند، ۲۹/۵۴ دقیقه

۴

در اینجا می‌خواهم معنای تا اندازه‌ای متفاوت از واژه‌ی ”امروزی“ را به جنبش درآورم. با ـ گذرا بودن con-temorary (نگا.زیر نویس ۱) ناگزیر به معنای حضور داشتن، در اینجا و اکنون بودن نیست؛ بیشتر به معنای ”با زمان” بودن است تا ”در زمان.” با ـ گذرا بودن، به آلمانی zeitgenössisch است. از آنجا که Genosse ”یار و رفیق” معنا می‌دهد، با ـ گذرا بودن zeitgenössisch ـ را بنابراین می‌توان به این معنا دریافت که ”یار زمان” باشی ـ همدستی کردن با زمان، کمک به زمان وقتی مسائلی دارد، وقتی دشواری‌هایی دارد. و در شرایط تمدن امروزی که سویمندی‌اش فرآورده است، وقتی زمان به صورت نابارور، تلف شده، بی‌معنا درک‌ودریافت شود، آن‌گاه به راستی مسائلی دارد. چنین زمان ناباروری از روایت‌های تاریخی که با دورنمای پاک شدن کامل به خطر افتاده، بیرون گذاشته می‌شود. این درست لحظه‌ای است که هنر مبتنی بر زمان می‌تواند به زمان یاری رساند، با آن هم‌دستی کند، یار و رفیق زمان شود ـ چون هنر مبتنی بر زمان، در واقع زمان مبتنی بر هنر است.

بیشتر، این کارهای هنری سنتی (نقاشی، مجسمه و این و آن) است که می‌تواند به این صورت فهمیده شود که مبتنی بر زمان است، چون با این انتظار ساخته می‌شوند که زمان دارند ـ حتی زمانی زیاد، اگر در موزه‌ها و مجموعه‌های مهم خصوصی گنجانیده شود. اما هنر مبتنی بر زمان، بر زمان به عنوان شالوده‌ای محکم، چشم‌اندازی تضمین شده استوار نیست، بلکه هنر مبتنی بر زمان، زمانی را که در نتیجه‌ی خصلت نابارور ـ خصلت زندگی ناب، یا به قول جورجیو آگامبن ”زندگی ناب” ـ در خطر از دست رفتن است مستند می‌کند.۷ اما این تغییر در رابطه‌ی میان هنر و زمان، زودگذری خود هنر را هم تغییر می‌دهد. هنر دیگر حضور ندارد تا اثر حضور را بیافریند ـ اما ”در زمان حال” هم دیگر نیست که به صورت یگانگی اکنون و اینجا دریافته می‌شود. بیشتر، هنر مستند کردن نامعینی تکراری را آغاز می‌کند، حتی شاید زمان حال بیکران را ـ زمان حالی که همیشه آنجا بوده و می‌تواند تا آینده‌ی نامعین به درازاکشیده شود.


فلیکس گونزالز ـ توره ـ بی‌عنوان (عشاق کامل)، ۱۹۹۱، ساعت، نفاشی روی دیوار؛ در کل ۳۵/۶ در ۷۱/۲ در ۷ سانتی متر)

کار هنری از لحاظ سنتی به عنوان چیزی فهمیده می‌شود که به طور کامل هنر را دربرمی‌گیرد، حضور دیدنی بی‌درنگی را به آن وام می‌دهد. وقتی به نمایشگاه هنری می‌رویم، معمولاً می‌پنداریم که هر چیزی که آنجا به نمایش گذاشته شده ـ نقاشی، مجسمه، طراحی، عکس، ویدئو، از پیش ساخته‌ها یا چیدمان ـ باید هنر باشد. هر کار هنری منفرد بی‌تردید می‌‌تواند از این یا آن راه به چیزهایی اشاره کند که آنها نیستند، شاید به چیزهای دنیای واقعی یا به موضوعات خاص سیاسی، اما چنین پنداشته نمی‌شود که به هنر اشاره دارند، زیرا خودشان هنرند. با این حال، ثابت شده که این پنداشت سنتی، به شکل فزاینده‌ای گمراه کننده است. فضاهای هنر امروز گذشته از به نمایش گذاشتن کارهای هنری، ما را با مستند کردن هنر هم رویاروی می‌کند. ما نگاره، طرح، عکس، ویدو, متن و چیدمان می‌بینیم ـ به گفته‌ای دیگر، همان شکلها و رسانه‌هایی را که هنر معمولاً در قالب آنها نشان داده می‌شود. اما وقتی کار به مستندسازی هنر می‌رسد، هنر دیگر از راه این رسانه‌ها ارائه نمی‌شود, بلکه تنها به آن اشاره می‌شود. زیرا مستند کردن هنر per definitionem (در تعریف) هنر نیست. درست با اشاره کردن صرف به هنر، مستندسازی هنر این را به طور کامل روشن می‌کند که خود هنر دیگر بی‌درنگ ارائه نمی‌شود. بلکه بیشتر غایب یا پنهان است. بنابراین، جالب است که فیلم سنتی را با هنر مبتنی بر زمان امروز ـ که ریشه در فیلم دارد ـ مقایسه کنیم تا بهتر دریابیم چه اتفاقی برای هنر و همین‌طور زندگی‌مان افتاده است.

فیلم از همان سرآغازش وانمود کرد که می‌تواند زندگی را از راهی مستند و بازنمایی کند که در دسترس هنرهای سنتی نبود. به راستی که در قالب رسانه‌ی حرکت، فیلم بارها برتری خود را نسبت به رسانه‌های دیگر، که بزرگ‌ترین دست‌آوردشان در قالب گنجینه‌ها و یادواره‌های فرهنگی بی‌جنبش نگهداری می‌شوند، از راه به صحنه بردن و جشن گرفتن نابودی این یادواره‌ها به نمایش گذاشته‌ است. این گرایش، آویزان شدن فیلم به ایمان نمونه‌وار نوین به برتری vita actia (زندگی فعال) نسبت به vita contemplativa (زندگی ژرف‌اندیشانه) را هم به نمایش می‌گذارد. از این نظر، فیلم همدستی خود را با فلسفه‌های praxis (کنش)، با Lebensdrang (انگیزه‌ی زندگی) (نگا. زیرنویس ۲) با élan vital (شورو گرما) و با خواست و آرزو متجلی می‌کند؛ همدستی‌اش را با انگاره‌هایی به نمایش می‌گذارد که در جا پاهای مارکس و نیچه، خیال‌پردازی مردمیت اروپایی را در پایان سده‌ی نوزدهم و آغاز سده‌ی بیستم، به جنبش درآورد ـ به گفته‌ای دیگر در دوره‌‌ای که به فیلم به عنوان رسانه تولد بخشید. این دوره‌ای بود که نگرش تاکنون فراگیر ژرف‌اندیشی منفعلانه بی‌اعتبار شد و با جشن گرفتن جنبش‌های توانمند نیروهای مادی جایگزین گردید. در حالی که ”زندگی ژرف‌اندیشانه” تا مدتهای دراز به صورت شکل آرمانی هستی مردمی درک‌ودریافت می‌شد، در سراسر دوران مدرنیته به عنوان تجلی ناتوانی زندگی، نبود انرژی مورد انزجار قرار گرفت و رد شد. و فیلم نقش کانونی را در پرستش تازه‌ی ”زندگی فعال” بازی کرد. فیلم از زمان پا به هستی گذاشتن خود تمامی حرکت‌های پرشتاب ــ قطارها، ماشین‌ها، هواپیماها ـ را جشن گرفت، و از این گذشته تمام آنچه را که زیر سطح جریان دارد ـ تیغ‌ها، بمب‌ها، فشنگ‌ها ـ را.

با این حال، در حالی‌که فیلم در این قالب جشن حرکت در مقایسه با شکل‌های هنر سنتی است، به شکل معماآمیزی مخاطب را به سوی گزافه‌گویی‌های تازه‌ای از جنبش‌پذیری فیزیکی می‌راند. در حالی‌که در زمان خواندن یا بازبینی یک نمایشگاه، تن و بدن را می‌توان با آزادی نسبی حرکت داد، در سینما بازدیدکننده در تاریکی گذاشته می‌شود و به صندلی میخکوب. وضعیت خاص سینماروها در واقع تقلید خنده‌دار خودنمایانه‌ای است که از چشم‌انداز رادیکال‌ترین منقدش ـ برای نمونه یک نیچه‌ای سازش‌ناپذیر ـ به نظر می‌رسد ـ یعنی به صورت فرآورده‌ی خواستی و آرزویی ناکام، نداشتن آغازگری شخصی، نمونه‌ای از تسلی جبرانی و نشانه‌ای از ناشایستگی و بی‌کفایتی فرد در زندگی واقعی. این نقطه‌ی شروع بسیاری از منقدان نوین فیلم است. سرژی آینشتاین برای نمونه از این لحاظ که در تلاش برای بسیج کردن بیننده و آزاد کردن او از شرایط ژرف‌اندیشی منفعلانه، شوک زیبایی‌شناسانه را با تبلیغات سیاسی درآمیخت سرمشق است. ایدئولوژی مدرنیته ـ در تمامی شکل‌هایش ـ در جهت ستیز با ژرف‌اندیشی، ستیز با تماشاگری، ستیز با انفعال توده‌هایی رهبری می‌شد که با نمایش زندگی نوین فلج شده‌اند. این ناسازگاری مصرف منفعلانه‌ی فرهنگ توده‌ای با ستیز کنش‌گرای ـ سیاسی یا زیبایی‌شناسانه، یا آمیزه‌ای از هر دو ـ را می‌توانیم در سراسر مدرنیته شناسایی کنیم. در دوران مدرنیته، هنر نوین پیشرو خود را با ستیز با این گونه مصرف منفعلانه، خواه تبلیغات سیاسی و خواه کیچ سوداگرانه ـ ساخته است. ما این واکنش‌های کنش‌گرایانه را می‌شناسیم ـ از آوانگاردهای متفاوت آغاز دهه‌ی بیستم تا کلمانت گرین‌برگ (آوانگارد و کیچ)، آدورنوو (صنعت فرهنگی) یا گی دبورد (جامعه‌ی نمایشی و تماشایی) که مضامین و شخصیت‌های سخن‌شناس‌شان در سراسر گفت‌وشنود کنونی در باره‌ی فرهنگ‌مان پژواک دارد. ۸ از دید دبورد کل دنیا، سینمایی شده که در آن مردمان به کلی از یک‌دیگر و از دنیا جدا و منزوی هستند و در نتیجه محکوم به هستی منعلانه‌ی محض.
با این وجود، در آغاز سده‌ی بیست و یکم، هنر وارد دوره تازه‌ای شد ـ دوره‌ی تولید توده‌ای هنر و نه تنها مصرف توده‌ای آن. ساختن ویدئو و به نمایش گذاشتن آن در اینترنت، کار بسیار آسانی شد که کمابیش در درسترس همه است. امروزه آداب مستند کردن خود، آدابی توده‌ای شده و حتی وسواسی توده‌ای. امروزی یعنی ارتباطات، و شبکه‌‌هایی مانند فیس‌بوک، یوتیوب، زندگی دوم و تویتر امکان به نمایش گذاشتن عکس‌ها، ویدئوها و متن‌ها را از راهی به جمعیت دنیا می‌دهد که نمی‌توان آن را از هیچ کار هنر پسامفهومی، از جمله کارهای هنری مبتنی بر زمان، تمییز داد. و این بدین معناست که هنر امروز آداب فرهنگی توده‌ای شده است. برای همین این پرسش رخ می‌نماید که: چگونه هنرمند امروز می‌تواند در این پیروزی مردمی هنر امروز باقی بماند؟ یا چگونه هنرمند می‌تواند در دنیایی باقی بماند که از همه چیز گذشته، همه می‌توانند در آن هنرمند شوند؟ برای دیدنی کردن خود در چارچوب امروزی تولید توده‌ای هنر، هنرمند نیاز دارد تماشاگری باشد که می‌تواند کمیت سنجش‌ناپذیر تولید هنری را نادیده بگیرد و یک داوری زیبایی‌شناسانه را قالبریزی کند که این هنرمند خاص را از توده‌ی هنرمندان دیگر جدا کند. خوب روشن است که چنین تماشاگری وجود ندارد ـ می‌تواند خدا باشد، اما به ما گفته شده که خدا دیگر مرده است. بنابراین اگر جامعه امروز هنوز یک جامعه‌ی نمایشی و تماشایی است، آن‌گاه چنین می‌نماید که نمایش بدون تماشاگر است.


ما یوآن (که در سالهای ۱۱۹۰ تا ۱۲۲۵ فعال بود)، در گذرگاهی کوهستانی در بهار. جوهر و رنگ روی حریر سونگ جنوبی

از سوی دیگر، تماشاگری امروز ـ”زندگی ژرف‌اندیشانه” ـ هم با آنچه در گذشته بوده تفاوت بسیاری یافته است. در اینجا هم موضوع ژرف‌اندیشی دیگر نمی‌تواند روی داشتن مایه‌های بی‌پایان زمان، چشم‌اندازهای بیکران زمان تکیه کند ـ انتظاری که برای سنت‌های افلاطونی، مسیحی یا بودایی جزئی سازنده بود. تماشگران امروزی، تماشاگرانی در حرکت هستند؛ بیشتر جهان‌گردند. ”زندگی ژرف‌اندیشانه” امروز با گردش فعال ماندگار هم‌سازی دارد. امروزه ژرف‌اندیشی به صورت یک حرکت اشاره‌ای تکراری کار می‌کند که نمی‌تواند به هیچ نتیجه‌ای برسد و به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسد ـ برای نمونه، به هیچ داوری قطعی که بر پایه‌ای زیبایی‌شناسانه استوار باشد.

از لحاظ سنتی، ما در فرهنگ‌مان به دو شیوه‌ی اساساً متفاوت ژرف‌اندیشی دسترسی داشتیم که کنترل زمانی را که برای نگاه کردن به نگاره‌ها می‌گذاشتیم به ما می‌داد: بی‌حرکت کردن نگاره در فضای نمایشگاه، و بی‌حرکت کردن بیننده در سینما. با این حال هر دو این شیوه‌ها در زمانی‌که نگاره‌های متحرک به فضاهای موزه یا نمایشگاه انتقال داده می‌شوند، فرومی‌پاشند. نگاره‌ها به حرکت خود ادامه می‌دهند ـ اما همین‌طور بیننده. به عنوان یک قاعده در شرایط بازدید معمولی از نمایشگاه، امکان تماشای یک ویدئو یا فیلم اگر به نسبت طولانی باشد، وجود ندارد ـ به ویژه اگر شمار زیادی از چنین کارهای مبتنی بر زمان با هم در فضای نمایشگاه باشد. و در واقع چنین کوششی جای نادرستی به کار می‌رود. برای دیدن کامل یک فیلم یا ویدئو، باید به سینما رفت یا در برابر کامپیوتر شخصی باقی ماند. کل نکته در بازدید از نمایشگاه هنر مبتنی بر زمان این است که نگاهی به آن بیندازی و سپس نگاهی دیگر و نگاهی دیگر ـ اما آن را در تمامیتش نبینی. در اینجا می‌توان گفت که ژرف‌اندیشی خود در یک چنبره گذاشته می‌شود.

هنر مبتنی بر زمان به صورتی که در فضاهای نمایشگاهی نشان داده می‌شود، با استفاده از اصطلاحی که مارشال مک‌لوهان معرفی کرد، رسانه‌ای خونسرد cool می‌شود (برای توضیح بیشتر در باره این تقسیم‌بندی نگا. زیرنویس۹). بنا به مک‌لوهان رسانه‌های گرم hot به جدایی و پاره‌پاره شدن اجتماعی می‌انجامد: هنگام خواندن یک کتاب، تنها هستید و در حالت کانونمند ذهنی. و در یک نمایشگاه قراردادی، تنهایی از یک چیز به سراغ بعدی می‌روید و باز هم در حالتی کانونمند ـ جداشده از واقعیت بیرونی، در انزوای درونی. مک‌لوهان می‌پنداشت که تنها رسانه‌های الکترونیکی مانند تلویزیون می‌توانند بر انزوای تماشگر منزوی چیره شوند. اما این تحلیل مک‌لوهان نمی‌تواند در مورد مهم‌ترین رسانه‌ی الکترونیکی امروز ـ اینترنت ـ به کار برده شود. در نخستین نگاه، چنین می‌نماید که اینترنت مانند تلویزیون خونسرد است، شاید هم خونسرد‌تر، چون کاربران را به فعالیت وامی‌دارد، و آنها را اغوا یا حتی ناگزیر می‌کند تا شرکت فعالی داشته باشند. با این حال، هنگام نشستن در برابر کامپیوتر و استفاده از اینترنت شما تنها هستید ـ و بی‌نهایت کانونمند. اگر اینترنت شرکت داشتن را ناگزیر می‌کند، به همان مفهومی این کار را می‌کند که فضای ادبی. در اینجا و آنجا، هر چیزی که وارد این فضاها می‌شود، مورد توجه شرکت‌کنندگان دیگری قرار می‌گیرد، واکنش‌هایی در آنان برمی‌انگیزاند که به نوبه‌ی خود واکنش‌های بیشتر برمی‌انگیزاند و این و آن. با این حال، این شرکت فعال تنها در خیال‌پردازی کاربر روی می‌دهد، تن او بی‌حرکت می‌ماند.

به عکس، فضای نمایشگاه که دربرکیرنده‌ی هنر مبتنی بر زمان است، خونسرد است زیرا کانونمند شدن روی نمایشی منفرد را غیرضروری یا حتی نشدنی می‌سازد. برای همین است که چنین فضایی می‌تواند رسانه‌های گوناگون گرم را هم دربرگیرد ـ متن، موسیقی، نگاره‌های منفرد ـ و به این ترتیب آنها را خونسرد کند. ژرف‌اندیشی خونسردانه تولید هیچ داوری یا گزینش زیبایی‌شناسانه را هدف نمی‌گیرد. ژرف‌اندیشی خودنسردانه تنها تکرار ماندگار حرکت نگریستن، آگاهی از کمبود زمان لازم برای داوری کردن مبتنی بر آگاهی‌ها و دانسته‌ها از راه ژرف‌اندیشی همه‌جانبه است. در اینجا هنر مبتنی بر زمان، ”بیکرانگی بدِ“ زمان تلف شده و زیادی را به نمایش می‌گذارد که تماشاگر نمی‌تواند جذب کند. با این حال، و در عین حال ننگ و داغ نوین انفعال را از ژرف‌اندیشی می‌زداید. به این مفهوم می‌توان گفت که مستند کردن هنر مبتنی بر زمان، تفاوت میان زندگی فعال vita active و زندگی ژرف‌اندیشانه vita contemplative را پاک می‌کند. در اینجا باز هنر مبتنی بر زمان، کمبود زمان را به زیادی زمان تبدیل می‌کند ـ و خود را هم‌دست، یار زمان نشان می‌دهد ـ باهم ـ زودگذری راستینش‌ را.

[۱] واژه‌ی انگلیسی امروزی یا معاصر contemporary است که گرویس سپس به صورت con-temporary آن را می‌نویسد. Con پیشوندی است که هم به معنای مخالف است و هم اگر به معنای com گرفته شود، با هم معنا می‌دهد و temporary هم معنای زودگذر و گذرا می‌دهد.

[۲] این اصطلاح از مکس شلر است و شوروشوق‌ها و اشتهاهای زندگی هم معنا می‌دهد. این ها هستند که ما را به فعالیت شدید وامی‌دارند.

۱ Jacques Derrida, Marges de la philosophie (Paris: Editions de Minuit, 1972), 377.

۲ Ludwig Wittgenstein, Tractatus Logico-Philosophicus, trans. C.K. Ogden (London: Routledge, 1922), 6.45.

۳ See Søren Kierkegaard, Training in Christianity (New York: Vintage, 2004).

۴ See Martin Heidegger, “What is Metaphysics?” in Existence and Being, ed. W. Brock (Chicago: Henry Regnery Co, 1949), 325–۳۴۹.

۵ See →.

دگرجایی مفهومی در جغرافیای مردمی است که میشل فوکو برای توصیف مکان‌ها و فضاهایی به کار برد که در شرایط غیرـ برتر و غیرچیره کارکرد دارد. اینها فضاهای دیگربودن است که نه اینجا و نه آنجاست، که همزمان فیزیکی و ذهنی است، مانند فضای یک تلفن کردن یا لحظه‌ای که خود را در آیینه می‌بینید… فوکو از اصطلاح دگرجایی برای توصیف فضاهایی سود می‌جوید که لایه‌های معنایی یا روابط بیشتری با مکانهای دیگری دارند که بی‌درنگ به چشم می‌آیند. در کل دگرجایی بازنمودی فیزیکی یا آرمان‌شهری تقریبی یا فضایی موازی است که دربرگیرنده‌ی کالبدهای ناخوشایندی است که فضای آرمان‌شهرانه‌ی واقعی (مانند زندان) را شدنی می‌کند.

۶ See Gilles Deleuze, Difference and Repetition, trans. Paul Patton (London: Continuum, [1968] 2004)

۷ See Giorgio Agamben, Homo Sacer: Sovereign Power and Bare Life, 1st ed. (Stanford: Stanford University Press, 1998).

۸ See Guy Debord, Society of the Spectacle (Oakland: AKPress, 2005).

۹ Marshall McLuhan, Understanding Media: The Extensions of Man (Cambridge, MA: The MIT Press, 1994).

تقسیم‌بندی رسانه‌ها به گرم و خونسردانه بر پایه‌ی میزان شرکت مصرف‌کننده‌ی آن است. رسانه‌های گرم معمولاً اما نه همیشه، زمینه‌ی درگیری کامل بدون محرک‌های چشمگیر را فراهم می‌کند. برای نمونه، متون چاپ شده، فضای بینایی را پر می‌کند، از حسهای بصری سود می‌جوید، اما می‌تواند خواننده‌اش را غرق خود کند. رسانه‌های گرم دقت تحلیلی، تحیل کمّی و نظم بخشیدن پی‌درپی را می‌پسندند چون معمولاً پی‌درپی، خطی و منطقی هستند. آنها روی یک حس (برای نمونه بینایی یا شنوایی) بیش از دیگر حسها تاکید دارند. از همین رو، رادیو، فیلم، سخنرانی و عکاسی از جمله رسانه‌های گرم هستند.

از سوی دیگر رسانه‌‌های خونسردانه معمولاً، اما نه همیشه آنهایی هستند که درگیری کمی را با محرکی چشمگیر فراهم می‌کنند. آنها نیازمند شرکت کاربر از جمله درک‌ودریافت الگوهای ریخته شده و دریافت همزمان تمامی بخش‌ها هستند. برای همین بنا به مک‌لوهان رسانه‌های خونسردانه، تلویزیون، سمینار و کارتون را دربرمی‌گیرند. بنا به توصیف مک‌لوهان اصطلاح “رسانه‌های خونسردانه” از جاز و موسیقی مردم‌پسندانه می‌آید و در این چارچوب به معنای “خالی از دلبستگی” detached است. (ویکی‌پدیا)
بوریس گرویس در ۱۹۴۷ در برلین شرقی به دنیا آمد و استاد زیبایی‌شناسی، تاریخ هنر و نظریه‌ی رسانه‌ها در مرکز هنر و رسانه‌های کارلسروهه و دانشگاه نیویورک ست. کتابهای زیادی نوشته از جمله: هنر توتال استالین‌گرایی، ایلیا کاباکوف: مردی که از آپارتمانش به درون فضا پرید، توانمندی هنر، پی‌نوشت کمونیستی و به تازگی همگانی شدن.

×

Related Articles:

Boris Groys, Introduction—Global Conceptualism Revisited
Paul Glover, Anti-Monopoly Money
Boris Groys, Art and Money
Boris Groys, Marx After Duchamp, or The Artist’s Two Bodies
Boris Groys, The Weak Universalism
Adam Kleinman, Tempus Edax Rerum?
Cuauhtémoc Medina, Contemp(t)orary: Eleven Theses
Hans Ulrich Obrist, Manifestos for the Future
Raqs Media Collective, Now and Elsewhere
Jan Verwoert, Standing on the Gates of Hell, My Services Are Found Wanting
Zdenka Badovinac, Contemporaneity as Points of Connection
Dieter Roelstraete, What is Not Contemporary Art?: The View from Jena
Peter Friedl, Secret Modernity
Anselm Franke, Across the Rationalist Veil
Bilal Khbeiz, Modernity’s Obsession with Systems of Preservation
Boris Groys, Self-Design and Aesthetic Responsibility
Raqs Media Collective, Earthworms Dancing: Notes for a Biennial in Slow Motion
Omnia El Shakry, Artistic Sovereignty in the Shadow of Post-Socialism: Egypt’s 20th Annual Youth Salon
Hito Steyerl, Is a Museum a Factory?

مارکس پس از دوشامپ یا دو بدن هنرمند

نویسنده: بوریس گرویس

برگردان: رؤیا منجم
منبع: ای ـ فلاکس

در سرآغاز سده‌ی بیستم، هنر وارد دوران تازه‌ای از تولید انبوه هنری شد. در حالی که دوران پیشین عصر مصرف انبوه هنری بود، در زمانه‌ی ما وضعیت تغییر کرده است، و دو رشد اصلی به این تغییر انجامیده است. رشد نخست پیدایش دست‌افزار تازه فن‌آوری و توزیع نگاره‌هاست و دومی جابه‌جایی دریافت هنر، تغییری در قواعدی که ما برای شناسایی کردن آنچه هنر است و آنچه هنر نیست به کار می‌بریم.

بیایید با رشد دوم آغاز کنیم. امروز ما دیگر اثر هنری را پیش از هر چیز به صورت چیزی شناسایی نمی‌کنیم که با کار دستی یک هنرمند به شکلی تولید شده که آثاری از این کار دستی هنوز هم در آن دیدنی است یا دست‌کم در تن خود اثر شناسایی شدنی است. در سده‌ی نوزدهم، نقاشی و پیکره‌سازی به صورت امتدادی از تن هنرمند دیده می‌شد که حضور این تن را حتی پس از مرگ هنرمند احضار می‌کرد. به این مفهوم، کار هنرمند به صورت اثری “از خود بیگانه شده“ پنداشته نمی‌شد ـ بر خلاف کار صنعتی از خود بیگانه‌شده که هیچ پیوند ردیابی‌شدنی میان تن تولیدکننده و فرآورده‌‌ی صنعتی را از پیش پنداشته نمی‌گیرد. دست‌کم از زمان دوشامب و سودجستن او از “ازپیش‌ساخته”، این وضعیت به شکلی ریشه‌ای تغییر کرده است. و تغییر اصلی آن‌قدر در نمایش چیزهایی که به عنوان اثر هنری به شکل صنعتی تولید می‌شوند نهفته نیست، که در امکان تازه‌ای که به روی هنرمند گشوده شده، تا نه تنها به شکلی از خود بیگانه شده و صنعتی‌مآبانه آثاری هنری تولید کند، بلکه اجازه دهد این آثار هنری ظاهری مانند فرآورده‌های صنعتی داشته باشد. و در اینجاست که هنرمندانی بسیار گوناگون مانند اندی واهول و دونالد جاد می‌توانند نمونه‌هایی برای هنر پس از دوشامب (پسادوشامب) باشند. پیوند مستقیم میان تن هنرمند و تن کارهای هنری پاره شد. آثار هنری دیگر به این شکل دیده نمی‌شدند که گرمای تن هنرمند را نگاه می‌دارند، حتی وقتی تن خود هنرمند سرد می‌شد. به عکس، دیگر نگارنده (هنرمند) در زمان زندگی خودش مرده اعلام می‌شد و ویژگی “ارگانیک“ کار هنری به عنوان توهمی ایدئولوژیکی تعبیر می‌گشت. در نتیجه، در حالی که پنداشت ما این است که تکه‌تکه شدن خشونت‌آمیز تنی زنده و ارگانیک جنایت است، پاره‌پاره کردن کاری هنری که تنی مرده است ـ یا از آن بهتر شئی یا ماشینی است که به شکلی صنعتی تولید شده ـ دیگر جنایت نیست، بلکه از آن استقبال هم می‌شود.

***

و این درست چیزی است که صدها میلیون تن در گرداگرد جهان هر روز در چارچوب رسانه‌های امروز پیش می‌برند. پابه‌پای آنکه توده‌های مردمان از راه دوسالانه‌ها، سه‌سالانه‌ها، نمایشگاه‌ها و پوششهای مربوط به آنها از تولید پیشرفته هنر باخبر می‌شوند، درست مانند هنرمندان از رسانه‌ها سود می‌جویند. دست‌افزارهای امروز ارتباط و شبکه‌های اجتماعی مانند فیس‌بوک، یوتیوب و تویتر توانایی به نمایش گذاشتن عکس‌ها، ویدئوها و متن‌ها را از راه‌هایی در اختیار جمعیت جهانی می‌گذارد که از کارهنری پسامفهومی تشخیص داده شدنی نیست. و طرح و اجرای امروزی راهی برای شکل بخشیدن و تجربه‌کردن آپارتمان‌ها و محل‌‌های کار را به صورت چیدمان هنرورانه در اختیار همان جمعیت می‌گذارد. در عین حال ”درونمایه“ یا ”فرآورده‌های” دیجیتالی که این میلیونها تن هر روز به نمایش می‌گذارند هیچ رابطه‌ی مستقیمی با تن‌هایشان ندارد: به همان اندازه از آنها “بیگانه” شده است که هر کار هنری امروز، که معنایش این است که به آسانی می‌تواند تکه تکه شود و در چارچوب‌های متفاوتی از نو به کار برده شود. و به راستی نمونه ‌برداری از راه نسخه‌برداری و چسباندن (copy & paste) ایستاری‌ترین و گسترده‌ترین آداب در اینترنت است. و در اینجاست که پیوندی مستقیم میان آداب صنعتی‌وار هنر پسادوشامبی و امروزی را در اینترنت می‌یابیم – جایی که حتی کسانی که با چیدمان‌ها و اجراها یا محیط‌های هنری امروز آشنا نیستند یا چنین چیزهایی را ستایش نمی‌کنند، همان شکل‌های نمونه‌‌برداری را به کار می‌برند که آن آداب هنری بر شالوده آنها قرار دارد. (و اینجا ما قیاسی با تعبیر بنیامین از آمادگی مردمان در پذیرش مونتاژ در سینما را می‌یابیم که با نفی همین برخورد در نقاشی بیان می‌شود.)


تور با راهنما در گالری تیبور دو نگی، نیویورک ۱۹۶۶

خوب بسیاری این پاک‌ کردن یا زدایش کار در آیین هنری امروز و از این راه را، آزادی از کار در کل پنداشته‌اند. هنرمند حامل و سردمدار “انگاره‌ها”، “مفاهیم” یا ”پروژه‌ها” می‌شود تا پیش‌برنده‌ی کاری سخت، خواه کاری از خود بیگانه شده یا بیگانه نشده باشد. به همین ترتیب، فضای مجازی اینترنت مفاهیم خیالی “کار غیرمادی” و “کارگران غیرمادی” را تولید کرده که گفته می‌شود راه را به روی جامعه‌ی “پسافوردگرای”(۱) آفرینندگی جهانی باز کرده که از کار سخت و استثمار آزاد است. گذشته از این، به نظر می‌رسد راهکار از پیش‌ساخته‌ی دوشامبی حقوقِ دارایی خصوصی روشنفکری را زیرپاگذاشته – امتیاز نگارندگی را برانداخته و هنر و فرهنگ را به استفاده‌ی بیکران همگان سپارده است. استفاده‌ی دوشامب از ازپیش‌ساخته‌ها را می‌توان به عنوان انقلابی در هنر دریافت که با انقلاب کمونیستی در سیاست قابل مقایسه است. هر دو انقلاب‌ گرفتن به زور (مصادره) و جمعی‌کردن دارایی خصوصی را، خواه “واقعی” باشد و خواه نمادین، هدف می‌گیرند. و از این لحاظ می‌توان گفت که برخی از آداب هنر امروز و اینترنت اکنون نقش جمعی‌کردن (نمادین) کمونیستی را در هنگامه‌ی اقتصاد سرمایه‌داری بازی می‌کند. وضعیتی را می‌بینیم که یادآور هنر رمانتیک در سرآغاز سده‌ی نوزدهم در اروپاست، وقتی واکنش‌های ایدئولوژیکی و بازسازی‌های سیاسی بر زندگی سیاسی چیره بود. به دنبال انقلاب فرانسه و جنگ‌های ناپلئونی، اروپا به دوره‌ای از پایداری و صلح نسبی رسید که چنین می‌نمود بر دوره‌ی دگرگونی سیاسی و ناسازگاری ایدئولوژیکی سرانجام چیره شده است. به نظر می‌رسید نظم یک‌ریخت سیاسی و اقتصادی بر پایه‌ی رشد اقتصادی، پیشرفت فن‌آوری و رکود سیاسی پایان تاریخ را اعلام می‌کند، و جنبش هنری رمانتیکی که در سراسر قاره‌ی اروپا پدید آمد، جنبشی شد که در آن رؤیای آرمان‌شهرها در سر پرورانده می‌شد، آسیب‌های انقلابی به یاد آورده و شیوه‌های زیست دیگری پیشنهاد می‌شد. امروز، صحنه‌ی هنر مکان پروژه‌های آزادی‌بخش شده است، مکان آداب شرکتی، و نگرش‌های رادیکال سیاسی و در عین حال مکانی که بلاها و سرخوردگی‌های اجتماعی سده‌ی بیستم انقلابی به یاد آورده می‌شود. و ساختار خاص نئورمانتیکی و نئوکمونیستی فرهنگ امروز، همان‌طور که اغلب دیده می‌شود، به ویژه از سوی دشمنانش به خوبی تشخیص داده شده است. به این ترتیب، کتاب تأثیرگذار ژارین لانیر به نام تو ابزارچه نیستی، در باره‌ی “مائویسم دیجیتالی” و ”ذهن کندویی” سخن می‌گوید که بر فضای مجازی امروز چیره است، اصل دارایی خصوصی روشنفکری را ویران می‌کند و در نهایت معیارها را پائین می‌آورد و به مرگ بالقوه‌ی فرهنگ می‌رسد. (۲)

به این ترتیب، آنچه ما در اینجا داریم به رهایی کار مربوط نمی‌شود، بلکه به رهایی از کار ـ دست‌کم از جنبه‌های دستی ”خفقان‌آورش“ ـ بازمی‌گردد. اما چنین پروژه‌ای تا کجا واقع‌گراست؟ آیا رهایی از کار حتی ممکن است؟ به راستی هنر امروز با نظریه‌ی سنتی مارکسیستی تولید ارزش با این پرسش دشوار رویاروی می‌شود: اگر ارزش “آغازین” فرآورده‌ای بازتاب انباشت کار در این فرآورده است، در این صورت چگونه یک ازپیش‌ساخته می‌تواند ارزشی افزوده به عنوان کارهنری به دست آورد – با وجود این واقعیت مسلم که به نظر نمی‌رسد هنرمند هیچ کار افزوده‌ای در آن سرمایه‌گذاری کرده باشد؟ به این مفهوم است که به نظر می‌رسد دریافت هنری فراسوی کار پسادوشامبی، کارسازترین نمونه‌ی متضاد نظریه‌ی ارزش مارکسیستی را می‌سازد ـ یعنی نمونه‌ای از آفرینندگی “ناب“ “غیرمادی” که فراسوی تمامی دریافت‌های سنتی تولید ارزش می‌رود که از کار دستی سرچشمه می‌گیرد. به نظر می‌رسد که در این نمونه تصمیم هنرمند که چیزی را به عنوان کار هنری ارائه می‌دهد و تصمیم نهاد هنری که آن را به عنوان کار هنری می‌پذیرد کافی است تا کالای هنری ارزشمندی تولید شود ـ بی‌آنکه دربرگیرنده‌ی کار دستی شود. و گسترش این آداب هنری به ظاهر غیرمادی به کل اقتصاد از راه اینترنت، این توّهم را تولید کرده که رهایی پسادوشامبی از کار از راه آفرینندگی “غیرمادی” ـ و نه آزادی مارکسیستی کار ـ راه را به سوی آرمان‌شهر تازه‌ی توده‌های مردمان گشوده است. با این وجود به نظر می‌رسد تنها پیش‌شرط لازم برای این گشایش، نقد نهادهایی است که از راه سیاست‌های درون‌گذاشت و بیرون‌گذاشت گزینشی خود، آفرینندگی توده‌های شناور مردمان را یا درخود می‌گیرد و یا نقش بر آب می‌کند.

با وجود این، در اینجا باید با گونه‌ای سردرگمی نسبت به برداشت “نهاد” برخورد کنیم. به ویژه در درون چارچوب “نقد نهادی”، نهادهای هنری بیشتر به صورت ساختارهای قدرت در نظر گرفته می‌شوند که آنچه را که در معرض دید همگانی گذاشته یا بیرون گذاشته می‌شود تعریف می‌کند. بنابراین نهادهای هنری بیشتر در چارچوب‌های ”آرمان‌گرایانه” غیرمادی‌گرا تحلیل می‌شوند، در چارچوب‌های مادی‌گرایانه، نهادهای هنری خود را بیشتر به صورت بناها، فضاها، تسهیلات انبارداری و مانند آن به نمایش می‌گذارند که نیازمند میزانی از کار دستی است تا ساخته، نگهداری و استفاده شوند. بنابراین می‌توان گفت که نفی کار “از خود بیگانه نشده‌ی” هنرمند پسادوشامبی را دوباره در جایگاه استفاده از کار از خود بیگانه شده‌ی دستی برای انتقال چیزهای مادی خاص از بیرونِ فضاهای هنری به درون و به عکس گذاشته است. آفرینندگی غیرمادی ناب در اینجا خود را به صورت ساخته‌ای صرف آشکار می‌کند، چراکه کار هنری به سبک قدیم و ازخودبیگانه نشده، تنها با کارِ ازخودبیگانه شده‌ی دستیِ انتقال چیزها جایگزین شده است. و هنر ـ فراسوی ـ کار پسادوشامبی خود را در واقع به صورت پیروزی کارِ “انتزاعی” ازخودبیگانه شده بر کارِ “آفریننده‌ی” ازخودبیگانه نشده‌ آشکار می‌کند. این کار ازخودبیگانه شده‌ی انتقال چیزها در آمیزش با کار سرمایه‌گذای شده در ساختن و نگاهداشتن فضاهای هنری است که در نهایت ارزش هنری را در شرایط هنر پسادوشامبی تولید می‌کند. انقلاب دوشامبی به آزادی هنرمند از کار نمی‌رسد، بلکه به پرولتاریا شدنش از راه کارِ ساختن و انتقالِ ازخودبیگانه شده می‌انجامد. در واقع، نهادهای هنری امروز دیگر به هنرمند به عنوان تولیدکننده‌ی سنتی نیاز ندارند. به جای آن امروز هنرمند اغلب برای مدتی به عنوان کارگر به کار گمارده می‌شود تا این یا آن پروژه‌ی نهادی را به تحقق رساند. از سوی دیگر، هنرمندان از لحاظ بازرگانی موفق مانند جف کونز و دامیِن هرست از مدت‌ها پیش به کارآفرین entrepreneurs تغییرکیش داده‌اند.


طرح جف کونس برای کشتی خصوصی مجموعه‌دار دکیس خوآنوو

اقتصاد اینترنت نمایانگر این اقتصاد هنر پسادوشامبی برای تماشاگر بیرونی است. اینترنت در واقع چیزی بیش از یک شبکه‌ی تلفنی تعدیل شده نیست، راهی برای انتقال سیگنال‌های الکتریکی. در این قالب، “غیرمادی” نیست، بلکه سرپا مادی است. اگر برخی از خطوط ارتباطی کشیده نشود، اگر ابزارچه‌ها تولید نشوند، یا اگر دسترسی به تلفن به وجود آورده نشود و بهایش پراخت نگردد، آن‌گاه نه اینترنتی خواهد بود و نه فضایی مجازی. با سود جستن از اصطلاحات مارکسیستی می‌توان گفت که شرکت‌های بزرگ فن‌آوری ارتباطات و اطلاعات شالوده‌ی مادی اینترنت و راه تولید واقعیت مجازی، سخت‌افزار آن را کنترل می‌کنند. از این راه، ااینترنت آمیزه‌ی جالبی از سخت‌افزار سرمایه‌داری و نرم‌افزار کمونیستی را در اختیار ما می‌گذارد. صدها میلیون تولیدکننده‌ی به اصطلاح درونمایه، درونمایه‌های خود را در اینترنت می‌گذارند، بی‌آنکه در ازای آن چیزی دریافت کنند، و درونمایه چندان با کار روشنفکرانه به وجود آوردنِ انگاره‌ها تولید نمی‌شود که با کار دستیِ ‌گرداندن کی‌بورد. و سودها را شرکت‌های کنترل‌کننده راههای مادی تولید مجازی از آنِ خود می‌کنند.

گام سرنوشت‌ساز در قطبی‌کردن و استثمار کار روشنفکری و هنری بی‌تردید در پیدایش گوگل صورت گرفت. موتورجست‌وجوگر گوگل با پاره‌پاره کردن متون جداگانه به انبوه تفکیک‌نشده‌ی ابزارچه گفتاری می‌گردد و کار می‌کند: هر متن جداگانه که از لحاظ سننتی با نیت نگارنده کنار هم نگاه داشته می‌شود، فرومی‌ریزد، هر جمله‌ سپس جداگانه ماهیگیری و صید و از نو با دیگر جمله‌های شناوری که به اصطلاح همان “عنوان” را دارند درآمیخته می‌شود. تردیدی نیست که توانمندی و قدرت یکی‌کننده‌ی نیت نگارنده‌ای دیگر در فلسفه‌ی تازه و ازهمه برجسته‌تر در شالوده‌شکنی دریدایی زیرپاگذاشته شده بود. و به راستی، این شالوده‌شکنی دیگر به زورگرفتن (مصادره) و جمعی کردن نمادین متن‌های جداگانه را به عمل می‌گذارد، آنها را از کنترل نگارنده‌ای بیرون می‌آورد و به گودال بی‌آخر دورریختنی “نوشته‌ی” گمنام و بی‌موضوع می‌فرستد. این حرکتی اشاره‌ای بود که در آغاز به این دلیل که با برخی از رؤیاهای کمونیستی جمع‌گرا همگاهی داشت رهایی‌بخشنده می‌نمود. با وجود این، در حالی که گوگل اینک برنامه‌ی شالوده‌شکنانه‌ی نوشته‌ی جمع‌گراکننده را به تحقق می‌رساند، اما چنین می‌نماید که کار دیگری نمی‌کند. با وجود این، تفاوتی میان شالوده‌شکنی و گوگل‌کردن وجود دارد، شالوده‌‌شکنی را دریدا در چارچوب الگوریتم‌های به تمام معنا “آرمان‌گرایانه” به صورت آدابی بی‌نهایت و بنابراین کنترل‌ناپذیر می‌فهمید، در حالی‌که الگورتیم‌های جست‌و جوی گوگل بی‌نهایت نیستند، بلکه کرانمند و مادی‌اند ـ و دستخوش به تملک درآورده شدن، کنترل و دست‌کاری شرکتی می‌شوند. از میان بردن کنترل نگارنده‌ای، نیت‌مندانه، ایدئولوژیکی روی نوشته، به رهایی آن نینجامیده است. نوشته در چارچوب اینترنت دستخوش گونه‌ی متفاوتی از کنترل، از راه سخت‌افزار و نرم‌افزار شرکتی، از راه شرایط مادی تولید و توزیع نوشته، شده است. به گفته‌ای دیگر با نابودکردن کامل امکان کار هنری فرهنگی به عنوان کار نگارنده‌ای ازخود بیگانهنشده، اینترنت روند پرولتاریا کردن کار را که در سده‌‌ی نوزدهم آغاز شد کامل می‌کند. هنرمند در اینجا کارگر بیگانه شده‌ای می‌شود که با کارگران دیگر در روندهای تولید امروز هیچ تفاوتی ندارد.


جیلیان ورینگ، همه چیز در زندگی… ۱۹۹۲-۱۹۹۳ از سلسله‌ی نشانه‌هایی که چپزی را به شما می‌گویند که شما می‌خواهید و نه نشانه‌هایی که چیزی را می‌گویند که دیگری می‌خواهد شما بگویید، پرینت رنگی

اما سپس پرسشی پیش می‌آید: زمانی‌که تولید هنر، کاری ازخودبیگانه‌شده گشت، چه اتفاقی برای تن هنرمند افتاد؟ پاسخ ساده است: تن هنرمند خود یک ازپیش‌ساخته شد. فوکو توجه ما را به این واقعیت مسلم کشانید که کار ازخودبیگانه‌شده تن کارگر را در کنار فرآورده‌های صنعتی تولید می‌‌کند، تن کارگر منظبط می‌شود و همزمان در معرض نظارت بیرونی قرار می‌گیرد، پدیده‌ای که به شکل پرآوازه‌ای از سوی فوکو “پن‌اوپتیسیسم” نام گرفت (۳). در نتیجه، این کار صنعتی ازخود بیگانه‌شده را تنها نمی‌توان در چارچوب باروری بیرونی آن دریافت ـ ناگزیر باید این واقعیت مسلم را در نظر داشت که این کار تن خود کارگر را هم به عنوان ابزارچه‌ای اتکاپذیر، به صورت دست‌افزارِ “عینیت‌یافته‌ی” کارِ صنعتی‌شده‌ی از خود بیگانه شده تولید می‌‌کند. و این را می‌توان حتی به عنوان دست‌آورد اصلی مدرنیته دید، زیرا تن‌های مُدِم‌شده اینک فضاهای اداری، مدیریتی و فرهنگی امروزی را پرجمعیت می‌کند، که چنین می‌نماید هیچ چیز مادی فراتر از خود تن‌ها در آن تولید نمی‌شود. اکنون می‌توان این گفت‌وشنود را پیش کشید که درست همین تن کارکن مُدِم و به روزشده است که هنر امروز به عنوان ازپیش ساخته به کار می‌برد. با وجود این، هنرمند امروز نیازی ندارد که وارد کارخانه یا دفتری اداری شود تا چنین تنی را پیدا کند. در شرایط کنونی کار هنری ازخودبیگانه شده، هنرمند درمی‌یابد که چنین تنی تن خودش است.

در واقع در هنر اجرا (پرفورمنس)، ویدئو، عکاسی و این و آن، تن هنرمند به شکل فزاینده‌ای کانون هنر امروز در این دهه‌های آخر شد. و می‌توان گفت که هنرمند امروز به شکل فزاینده‌ای درگیر به نمایش گذاشتن تن خود به عنوان تن کارکن شده است ـ از راه نگاه خیره تماشاگر یا دوربینی که نوردهی پن‌اپتیکی را که تن‌های کارکن در کارخانه یا دفتری در معرض آن قرار می‌گیرند از نو می‌آفریند. نمونه‌ی در معرض گذااشتن این گونه تن کارکن را می‌توان در نمایشگاه مارینا آبراموویچ “هنرمند حضور دارد” در موما MoMa نیویورک در ۲۰۱۰ دید. تا زمانی‌که نمایشگاه بر پا بود، آبراموویچ هر روز در سراسر ساعت‌های کار در دهلیز موزه موما با ژست یکسانی می‌نشست. به این ترتیب، آبراموویچ وضعیت آن کارگر دفتری را از نومی‌آفرید که پیشه اصلی‌اش هر روز نشستن در جایی ثابت است تا سرپرستان او را ببینند، بی‌آنکه بخواهیم کاری را که فراسوی آن انجام می‌پذیرد در نظر بگیریم. و می‌توانیم بگوییم که اجرای آبراموویچ نمایش کاملی از این برداشت فوکو بود که تولید تن کارکن، اثر اصلی کار مدرن‌شده‌ی ازخودبیگانه شده است. آبراموویچ درست با اجرا نکردن فاعلانه‌ی تکالیف در سراسر زمانی که حضور داشت، انظباط، تحمل و تلاش فیزیکی باورنکردنی لازم برای حضور در محل کار را از آغاز روز کاری تا پایانش را موضوع کرد. در عین حال، تن آبراموویچ دستخوش همان برنامه‌ی در معرض گذاشتن بود که تمامی آثار هنری موما ـ که از دیوارها آویزان بودند یا در تمام ساعات کاری موزه در جای خود نشسته بودند. و درست همان‌طور که ما معمولاً گمان می‌بریم که این نقاشی‌ها و تندیس‌ها جایشان را تغییر نمی‌دهند، یا وقتی در معرض نگاه خیره تماشاگر نیستند یا موزه بسته، ناپدید نمی‌شوند، این گرایش را هم داریم که خیال کنیم تن بی‌حرکت شده‌ی آبراموویچ برای همیشه در موزه می‌ماند و در کنار دیگر کارهای موزه بی‌مرگ می‌شود. از این لحاظ، هنرمند حضور دارد نگاره‌ (تصویر) مرده‌ای زنده را به عنوان تنها چشم‌انداز بی‌مرگی که تمدن ما می‌تواند به شهروندانش ارائه دهد، می‌آفریند.


مارینا آبراموویچ و اولی، imponderabilia (نیندیشیدنی) ۱۹۷۷ اجرا، ۹۰ دقیقه، گالری هنر مدرن بولونیا، کپی‌رایت مارینا آبراموویچ با احترام به گالری شین کلی نیویورک

اثر بی‌مرگی را این واقعیت مسلم نیرو می‌بخشد که این اجرا بازآفرینی/تکرار اجرایی است که آبراموویچ در سالهای جوان‌تر خود با اولی Ulay کرد که در آن این دو در سراسر ساعات کار فضای نمایشگاه روبه‌روی هم نشستند. در هنرمند حضور دارد، جای اولی در برابر آبراموویچ را هر بازدید کننده‌ای می‌توانست بگیرد. این جایگزینی نشان می‌دهد که چگونه تن کارکن هنرمند ـ از راه خصلت از خودبیگانه شده و “انتزاعی” کار مدرن ـ از تن طبیعی و میرای او جدا می‌‌شود. تن کارکننده‌ی هنرمند می‌تواند با تن هر کس دیگری که آماده است یا می‌تواند همان کار به نمایش گذاشتن خود را اجرا کند، جایگزین شود. بنابراین، در اصل، بخش پس‌نگرانه نمایشگاه، اجراهای پیشین مارینا و اولی در دو شکل متفاوت تکرار/بازتولید شدند: از راه مستندسازیی ویدوئی و از راه تن‌های برهنه بازیگرانِ به کار گمارده شده. در اینجا هم برهنگی این تن‌ها مهم‌تر از شکل ویژه، یا حتی جنسیت‌شان بود (در یک نمونه، به دلیل ملاحظه‌های عملی، اولی را زنی بازنمایی می‌‌کرد). هستند بسیاری که از سرشت تماشایی هنر امروز سخن می‌گویند. اما به مفهومی خاص، هنر امروز واژگونی تماشایی را که در تئاتر یا سینما از جمله دیده می‌شود به عمل می‌گذارد. در تئاتر هم، تن بازیگر با گذشتن از روندهای دگردیسی‌، خود را بی‌مرگ نشان می‌دهد و با ایفای نقش‌های متفاوت به تن‌های دیگران دگرگون می‌شود. در هنر امروز، تن کارکن هنرمند، به عکس، نقش‌های متفاوتی را انباشته می‌کند (مانند نمونه سیندی شرمن) یا در نمونه آبراموویچ، تن‌های زنده‌ی متفاوتی را. تن کارکن هنرمند همزمان مانند خود و تبادل‌پذیر است زیرا تنی از کار انتزاعی ازخودبیگانه شده‌ است. ارنست کانتوروویچ در کتاب پرآوازه‌ی خود به نام پادشاه دو تن دارد: مطالعه‌ی الهیات سیاسی سده‌های میانه این پرسش تاریخی را روشنگری می‌کند که شخصیت پادشاه همزمان دو تن به خود می‌گیرد: یکی تن طبیعی میرا و دیگری تن رسمی، نهادی، تبادل‌پذیر و بی‌مرگ. با سودجستن از همین قیاس می‌توان گفت که وقتی هنرمند تن خود را به نمایش می‌گذارد، تن دوم کارکن است که به نمایش گذاشته می‌شود. و در لحظه‌ی این به نمایش گذاشتن، این تن کارکن هم ارزش کاری را که در نهاد هنر انباشته شده آشکار می‌کند (بنا به کانتورووویچ، تاریخ‌نگاران سده‌های میانه از “شرکت‌‌ها” سخن گفته‌اند). (۴) در کل، هنگام بازدید از موزه، ما به میزان کار لازم برای نگاهداشتن نقاشی‌هایی که از دیوارها آویزان است یا تندیس‌هایی که در جای خود نگاه داشته می‌شوند، پی نمی‌بریم. اما این تلاش زمانی بی‌درنگ دیدنی می‌شود که بازدیدارکننده با تن آبراموویچ رویاروی می‌شود؛ تلاش نادیدنی فیزیکی نگاه داشتن تن مردمی در یک وضعیت برای ساعت‌های دراز “چیز” ـ ازپیش ساخته‌ای ـ را تولید می‌کند که توجه بازدیدکنندگان را به شدت جلب می‌کند و به آنها اجازه می‌دهد در باره‌ی تن آبراموویچ ساعتها ژرف‌اندیشی کنند.

می‌توان اندیشید که تنها تن‌های کارکن شخصیت‌های پرآوازه در معرض نگاه خیره همگان قرار می‌گیرند. با این حال حتی میان‌حال‌ترین، روزمره‌ترین، “به هنجارترین” مردمان اکنون به شکل ماندگاری تن‌های کارکن خود را از راه عکاسی، ویدئو، وب‌سایت و این و آن مستند می‌کنند. و مهم‌تر از آن، زندگی روزمره امروز در معرض نه تنها نظارت نهادی، که از آن گذشته، دستخوش حوزه‌ی گسترش‌یابنده پوشش رسانه‌ای است. کمدی‌های وضعیتی (sitcom) لبریزکننده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی پرده تلویزیون‌ها در سراسر دنیا ما را در معرض تن‌های کارکن پزشکان، کشاورزان، ماهیگیران، رئیس‌جمهورها، ستارگان سینما، کارگران کارخانه، قاتل‌های مافیا، گورکن‌ها و حتی خِنگ‌ها و خون‌آشام‌ها می‌گذارد. درست همین همه‌جایی و هرجایی بودن تن کارکن و بازنمایی آن است که آن‌را به ویژه برای هنر جالب می‌کند. حتی اگر تن‌های اصلی و طبیعی هم‌روزگاران ما متفاوت باشد و تن‌های کارکن فرعی‌شان تبادل‌پذیر. و درست این تبادل‌پذیری است که هنرمندان را با مخاطبان‌شان یکی‌ می‌کند. هنرمند امروز هنر را با همگان به همان سان سهیم می‌شود که زمانی آن‌را با دین یا سیاست سهیم می‌‌شد. هنرمند بودن دیگر سرنوشتی انحصاری نیست؛ در عوض مشخصه‌ی جامعه در خصوصی‌ترین، تنانه‌ترین، روزمره‌ترین سطح آن شده است. و اینجاست که هنرمند فرصت دیگری برای پیش بردن ادعای همه‌گیرانه ـ به صورت بینشی در باره‌ی دورویی و مبهم بودن دو تن خود هنرمندش ـ می‌یابد.

پاورقی‌ها :

Post-Fordism[1] که انعطاف‌گرایی Flexibilism هم نامیده می‌شود بیانگر سیستم چیره‌ی تولید، مصرف اقتصادی و پدیده‌های اجتماعی اقتصادی مربوط به آن در بیشتر کشورهای صنعتی شده از پایان سده‌ی بیستم است و در تقابل با فوردگرایی قرار داده می‌شود که سیستمی است که در کارخانه‌های اتومبیل فورد ساماندهی شد و در آن کارگردان در خط تولید کار می‌کنند و به شکلی تکراری تکالیف تخصصی شده‌ای را اجرا می‌کنند. تعاریف و سرشت پسافوردگرایی به شکل قابل‌ملاحظه‌ای تغییر می‌کند و موضوع گفت‌وشنود پژوهش‌گران است. (ویکیپدیا)

۲ See Jaron Lanier, You Are Not a Gadget: A Manifesto (New York: Alfred A. Knopf, 2010).

۳ See Michel Foucault, Discipline & Punish: The Birth of the Prison (New York: Vintage, 1995).

Panopticism را فوکو بر پایه‌ی انگاره‌یpanopticon به شیوه‌ای پرورش می‌دهد که نخست از سوی جرمی بنتهم مفهوم‌‌آفرینی شده است و پن‌اپتیکون بنایی دایره‌ای با برج مراقبتی در مرکز در فضایی باز بوده که با دیوار بیرونی دربرگرفته می‌شده که از سلولهایی برای نگاه داشتن بیماران روانی یا محکومان ساخته می‌شد. (ویکیپدیا)

۴ Ernst H Kantorowicz, The King’s Two Bodies: A Study in Mediaeval Political Theology (Princeton: Princeton University Press, 1997), 3.

بوریس گرویس در ۱۹۴۷ در برلین شرقی به دنیا آمد و استاد زیبایی‌شناسی، تاریخ هنر و نظریه‌ی رسانه‌ها در مرکز هنر و رسانه‌های کارلسروهه و دانشگاه نیویورک ست. کتابهای زیادی نوشته از جمله: هنرمطلق استالین‌گرایی، ایلیا کاباکوف: مردی که از آپارتمانش به درون فضا پرید، توانمندی هنر، پی‌نوشت کمونیستی و به تازگی همگانی شدن.

مقالات همخوان

Boris Groys, Art and Money
Anton Vidokle, Art Without Artists?
Boris Groys, The Weak Universalism
Boris Groys, Comrades of Time
Boris Groys, Self-Design and Aesthetic Responsibility
Omnia El Shakry, Artistic Sovereignty in the Shadow of Post-Socialism: Egypt’s 20th Annual Youth Salon
Zdenka Badovinac, What Will the Next Revolution Be Like?
Boris Groys, Religion in the Age of Digital Reproduction
Simon Sheikh, Positively White Cube Revisited
Boris Groys, Politics of Installation
Boris Groys, The Obligation to Self-Design

خرج کنید، خرج کنید، خرج کنید


شاهنامه شاه طهماسبی

منبع: کنوس، جلد ۷، شمارۀ ۴، ژوئیه/اگوست ۲۰۱۱

به دنبال یکی دو سالِ لرزان و چند سپیده‌دم دروغین، چنین می‌نماید که بازار هنر دوباره دارد پاهایش را پیدا می‌کند

بازبینی

در آغاز امسال، زمانی‌که خاطرۀ بازار رکوداقتصادی زده هنوز ناپخته بود: گالری‌داری اروپایی با آه و ناله گفت: ”باید بهتر بشود. چارۀ دیگری ندارد…“ چند هفته دیرتر، و هنوز لبخندهایش با حس دریافتنی آسودگی از این که سرانجام چنین می‌نماید که چیزها دوباره به جنبش درآمده‌ا‌ند، در همه جا دیده می‌شود. نه تنها آن، که این دور حراجی‌های بهاری شاهد رکوردهای تازه‌ای بود و به روشنی شوروشوق را در این بخشهای بازار که سخت درکشاکش بود تازه کرد.

حراج هنر اسلامی و هندی بون‌هامز در ۵ آوریل در لندن، با تنها ۵۰ درصد فروش، فصل را به شکل نامطمئنی آغاز کرد، اما یک درخشش پرسش‌ناپذیری تمام سرها را به چرخش درآورد: نقاشی جهانگیر امپراطور مغول به اندازۀ طبیعی با تاریخ ۱۶۱۷ و بزرگ‌ترین پرتره شناخته شده از این گونه. ”نهادی در خاورمیانه“ آن‌را به بالاترین بهای حراج یعنی۳/۲ میلیون دلار از آن خود ساخت. یکی از شاهدان یادآور شد که شگفت‌زده شده که این اثر بهت‌انگیز بیش از این به فروش نرفته است، اما با در نظر گرفتن گرفتاریها و سختیهای بازار، بی‌تردید نتیجۀ بسیار مثبتی بود.

روز بعد، ۶ آوریل شاهد حراجی هنرهای دنیای اسلامی ساثبی باز هم در لندن بود. حراجی‌بازها با اشتیاق در انتظار این فروش بودند، حتی اگر به این دلیل که دربرگیرندۀ بخشی بود که به حراجی دو قسمتی مجموعۀ استوارت کاری ولچ، موزه‌گردان قدیمیِ موزۀ هنر متروپلیتن و موزۀ هنر هاروارد و یکی از مجموعه‌داران و هنرشناسان بزرگ امریکایی اختصاص داشت. ولچ که اعتبارش بیشتر به خاطر مطرح کردن هنر اسلامی و هندی در امریکای شمالی و فراسوی آن بود، با گردآوری یکی از بهترین مجموعه‌های خصوصی در این رشته در ۲۰۰۸ از این جهان رخت بربست.

پرواز اژدها
برای همین انتظارات پیش از فروش بسیار بالا بود، اما شمار بسیار کمی می‌توانستند پرداخت ۱/۱۲میلیون دلاری خریدار گمنامی را برای یک ورق از کتاب رحلی شاهنامه فردوسی شاه طهماسب پیش‌بینی کنند. این اثر که از سوی یکی از دادوستدکنندگان لندنی ”یکی از عالی‌ترین نمونه‌های هنر کتاب‌نویسی“ توصیف شد، فریدون را با نقاب اژدها نشان می‌دهد. که پسرانش را می‌آزماید و در حدود سال ۱۵۲۵ -۳۵ در تبریز کار شده است. بهای پرداخت شده، رکورد گذشته را که برای یک اثر هنر اسلامی با فاصلۀ زیادی درهم شکست ـ رکورد پیشین به فرش سدۀ ۱۷ ”گلدان کرمان“ تعلق داشت که در حراجی کریستیز لندن ۹۶ میلیون دلار برایش پرداخت شد.

ورق فریدون شاهنامه ـ که در میان بهترین ورقهای کتاب یکی از بی‌همتاترین دست‌نوشته‌های گونۀ خود پنداشته می‌شود میان هفت خریدار در تالار و با تلفن می‌چرخید تا آن‌که چکش سرانجام پایین آمد. آثار دیگری هم از مجموعۀ ولچ بسیار بالاتر از تخمین‌ها رفت که نه تنها گویای کیفیت پرسش‌ناپذیر آنها، که بازگشت حس اطمینان در خریداران بود. در کل این مجموعه ۱/۳۴ میلیون دلار ساخت که چهار برابر تخمین آغازین بود. یک از دادوستدگران گمنام که در حراجی حضور داشت، یادآور شده که ”این یکی از بهترین مجموعه‌‌ها از گونۀ خود است و اگر این آثار چنین فروش خوبی نمی‌کرد، جای شگفتی داشت. اما گمان نمی‌برم هیچ‌کدام از ما می‌توانستیم فکر کنیم که قیمت‌ها تا به این اندازه اوج بگیرد.

در حراجی گسترده‌تر هنرهای دنیای اسلامی، آثار به فروش رفته به رقم تأثیرگذار ۶/۲۴ میلیون دلار رسید و به شکلی برجسته دربرگیرندۀ شمعدان زرهی مملوک بود که ۹/۴ میلیون تخمین زده شده بود و ۳/۷ میلیون دلار به فروش رفت، و یک بوم چوبی کنده‌کاری شده با حاشیۀ تزئینی متعلق به سدۀ ۱۲ و ۱۳ از اسپانیا یا مراکش که ۴۹۰۰۰۰ دلار تخمین زده شده بود، و به بهای ۴/۱ میلیون دلار به خریداری گمنام فروخته شد.

اوج گرمایی که تالارهای حراجی لندن تولید کرده بود در ۱۹-۲۰ آوریل در دهمین فصل حراجی کریستیز دوبی هم نگاه داشته شد. ۴۲ رکورد دنیایی در حراج هنر مدرن و امروز کشورهای عرب، ایران، ترکیه شکسته شد و ۸ میلیون دلار اثر هنری به فروش رفت. نکتۀ کانونی، مجموعه‌ای از شش اثر عربستان سعودی ازحاشیۀ عربستان بود که در برابر تخمین ۱۳۵۰۰۰ دلاری، ۱ میلیون دلار به فروش، رفت. شاهکار عبدالناصر قارم پیام/پیامبر (۲۰۱۰) یک گنبد سه متری چوبی و مسی که گنبد سنگی اورشلیم را نمادپردازی می‌کند، به بهای۸۴۲۵۰۰ دلار به فروش رفت ـ رکوردی جهانی برای این هنرمند که بنا به تخمین پیش از فروش باید ۷۰۰۰۰-۱۰۰۰۰ دلار به فروش می‌رفت. دیگر آثار برجسته، آثاری از استادان مدرن عبدالهادی اِلغزار و جواد سَلیم بود ـ ماهیگیری اِلغزار ۷۴۶۰۰۰ در برابر تخمین ۲۵۰۰۰-۳۵۰۰۰۰ دلار به فروش رفت و مجسمۀ چوبی سَلیم ۶۶۲۰۰۰ دلار. هر دو رکوردهای تازه‌ای برای این هنرمندان بود. رکورد دیگر زمانی شکسته شد که پس از زورآزمایی پرتب‌وتاب بالارفتن ابروانی که اوج گرفتن بهای بگذار هزار گل بشکفد،آیمَن بالبکی (کَنوَس ۲،۵) را از ۵۰-۷۰۰۰۰ به ۲۰۶۵۰۰ دلار به تماشا نشست، چکش سرانجام به میز خورد..

میشل جِها، مدیر خاورمیانۀ کریستیز پذیرفت که تغییر زیرکانۀ کانون توجه، ثمره‌هایی به بار آورده است: ” با کانونمند شدن روی آثار درجۀ یک امروز به اندازۀ شاهکارهای مدرن، ما مسیر کمی متفاوتی را در پیش گرفتیم… شاید تشویق‌کننده‌ترین نشانه که این بازار و اینترنت درون آن به رشد خود ادامه می‌دهد، دیدن سیماهای بسیار تازه‌ای بود که دیدیم.“ به راستی که ۴۰ درصد کسانی که آثاری از تالارهای حراچ بیرون بردند حراجی‌بازان تازه بودند ـ نشانه‌ای تشویق‌کننده برای حراجی‌ها و تأیید این‌که پایگاه منطقه‌ای مجموعه‌داران به گسترش خود ادامه می‌دهد.


پرتره جهانگیر، شاه مغول

حس تناسب
آوریل ۲۰۱۰ شاهد حراجیهای ایام در دوبی بود که دو بار در سال برگزار می‌شود. بیش از ۳/۱ میلیون دلار از ۶۸ اثر هنری با تاکید روی مجموعه‌های خصوصیِ پشتیبانان یا ولی‌نعمت‌های درازمدت هنر، نخست‌وزیر سابق سوریه، عبدالرئوف الکسیم و نوحد ال ـ مچنوک، عضو مجلس لبنان به دست آمد. مجموعه‌های این دو بالاترین مبلغ پیشنهادی شامگاه را داشتند، و مادربودن(۱۹۷۳) و ماالولا (۱۹۷۴) لؤی کیالی به ترتیب به بهای ۹۰۰۰۰ و ۵۷۰۰۰ دلار به فروش رفت. نقاشیهای شخصیتهای امروزی‌تر مانند صفوان دهول و سَمیه هالابی (کنوس ۲، ۱) با دو نقاشی دهول به بهای ۵۷۰۰۰ و ۶۶۰۰۰ دلار و اثر رسانه‌های آمیختۀ تازۀ هالابی به بهای ۴۲۰۰۰ دلار، بسیار بالاتر از تخمین فروخته شدند. این پیروزی حراجیهای ایام، ماه بعد با برگزاری نخستین حراجی از دو حراجی مجموعه‌داران جوان دنبال شد. این حراجیها که هدفشان تشویق مجموعه‌داران جوان به دسترسی به قیمتهای معقول، آثاری با کیفیت بالا از هنرمندان جاافتاده و در حال رشد است، با فروش ۲۵۰۰۰۰ دلاری خود، محک جالبی برای تماشاگران صحنۀ هنر در منطقه به وجود آورد.

در ماههای تازه، با شکست آثار نامهای بزرگ به رسیدن به آنچه شایسته‌شان بوده، بازار آثار خاورزمین‌شناسان به شکل رسوایی‌آوری پیش‌بینی‌ناپذیر بوده است. برای همین بسیار چشمها روی حراج سدۀ نوزدهم نقاشی اروپایی ماه مه ساثبی در لندن دوخته شد که دربرگیرندۀ بخش خاورزمین‌شناسان و آثاری از شخصیتهای برجسته مانند رودلف ارنست و فردریک آرثور بریگمن می‌گشت. فروش کمابیش در حد تخمین بود، اما پیروزی دو اثر با جیرولامو جیانی و هرمان کورودی که هر دو صحنه‌هایی از قنسطنطنیه را روی بوم آورده بودند و هر دو رکورد تازه‌ای برای این هنرمندان خریدند، علاقۀ ویژه‌ای را به خود کشاند و این گواه آن است که بازار خاورزمین‌شناسان به تکامل خود ادامه می‌دهد و هزاران گوشۀ تاریک درون آن جریانی از خریداران زیرک را به خود می‌کشاند.

حراجهای تازۀ بونهامز در لندن و نیویورک، به همین سان بازار کمابیش خودسری را برای هنر خاورمیانه نقاشی می‌کند. این حراجیها هیجانی کلی برای حراجی ۱ ژوئن بونهامز هنر مدرن و امروز خاورمیانه و هنر آسیای جنوبی بود که آثاری از شخصیتهای برجسته مانند پرویز تناولی (کنوس ۴،۲)، سوآد ال – عطار (کنوس ۲، ۵)، فرهاد مشیری (کنوس ۱، ۵) اسماعیل فتح (کنوس ۱، ۳)، شیرین نشاط (کنوس ۳، ۵). پل گیراگوسیان (کنوس ۱، ۱)، دیا ال ـ عزاوی و آدم حنین (کنوس ۲، ۲) را دربرمی‌گرفت که بیشتر آنها در چارچوب تخمین بهایشان یا کمی بیشتر از آن به فروش رفت. جالب این جاست که اثر مهم شامگاه کاری از هنرمند درگذشتۀ هندی م.ف حسین بود که با تخمین ۱۱۵۰۰۰ ـ ۱۴۷۸۶۳ دلار به ۲۷۵۹۸۴ دلار، فروخته شد که آهنگ خوشبینانه‌ای برای فروش در بازار هنر در خارج بخشید. ۹ مه شاهد حراج بونهامز هنر مدرن و امروز در نیویورک بود که اثر اکریلیک روی کاغذ هنرمند نگاره‌ساز لبنانی گیراگوسیان را دربرمی‌گرفت. هر چند کمتر از تخمین پیش از حراج خود، ۴۲۷۰ دلار به فروش رفت، ولی گنجاندن این استاد مدرن پرآوازه نشانۀ حضور رشد‌یابندۀ بین‌المللی هنر خاورمیانه است.

شواهد دیگر از هنرمندان برای گالری سرپنتاین، حراج زمان‌بندی شدۀ ساثبی برای ۳۰ ژوئن از راه رسید که ۴۸ اثر از سوی برخی از هنرمندان پیشروی امروز دنیا به گالری سرپنتاین سکلر، برای فضای تازۀ گالری سرپنتاین هدیه شده که قرار است در ۲۰۱۲ در باغهای کنزینگتون بازگشایی شود. در میان هنرمندانی که با بخشندگی اثر خود را به آن هدیه کرده‌اند، نام هنرمند ایرانی شیرین نشاط و هنرمند مصری آلمانی سوزان هفونا (کنوس ۳، ۶)، دیده می‌شود.


عبدالناصر قارم پیام/پیامبر

در پی پیروزی بخش ۱ حراج رکوردشکن شاهنامه، انتظارات برای بخش ۲ بالا رفت. بخش۲ مجموعۀ استوارت کاری ولچ: هنرهای هند در ۳۱ مه در ساثبی لندن باعث سرخوردگی نشد و ۹/۱۳ میلیون فروش آن هفت برابر تخمین آغازین آن بود که بهای مجموعۀ استوارت کاری ولچ را در مجموع به ۴۸ میلیون دلار رسانید. هر کس که گفته خرج کردن بهترین راه برون‌رفت از بحران اقتصادی است، نکته‌ای دارد، زیرا با ارقامی از این دست در سرفصل خبرها، چنین می‌نماید بازار هنر سرانجام به جنبش درآمده است.

سطوح و ابعاد بازار نقاشی

اقتصاد امروز هنر
سطوح و ابعاد بازار نقاشی

محمدرضا مریدی
پژوهشگر حوزه جامعه‌شناسی هنر

منبع : دوهفته نامه تندیس / شماره دویست / ده خرداد ۱۳۹۰

تعریف علم جامعه‌شناسی و اقتصاد از هنر، مبتنی بر تفکر ذات‌انگارانه نیست که ارزش کار هنرمند را در ذات اثر بداند، بلکه مبتنی بر تفکر نهادی است که ارزش کار هنرمند را به تقاضا برای خرید، سفارش و حمایت می‌داند. البته، این به معنای پیروی علم جامعه‌شناسی و اقتصاد از هنر بازاری و کم ارزش نیست، بلکه این علوم معتقدند قانون عرضه و تقاضا برای هنر ناب، نخبه‌گرا و والا نیز صادق است. در این نوشته کوتاه به قوانین، قواعد و ویژگی‌های بازار هنر می‌پردازیم. در ابتدا، این کلیشه ذهنی را، که هنر نخبه‌گرا غیربازاری است، اصلاح می‌کنیم و توضیح می‌دهیم این گونه از هنر نیز بازار مخصوص به خود را دارد. سپس به ابعاد و سطح بازار هنر خواهیم پرداخت. در نهایت، تأکید بر نقش نگارخانه‌ها به مکانیزم فروش، نوع قراردادهای مالی و قیمت گذاری آثار هنری پرداخته خواهد شد.

دو نوع بازار هنر

امروزه دوگانگی هنر اشراف- هنر عوام در جوامع سنتی جای خود را به دوگانگی هنر نخبه‌گرا – هنر عام‌گرا [۱] در جوامع مدرن داده است. به تبع انحصارگرایی اشرافیت در «مالکیت» هنر والا جای خود را به انحصارگرایی نخبگان در «فهم و تفسیر» هنر والا داده است. هنر اشرافی و هنر نخبه‌گرا با تمام تفاوت‌های زیباشناختی‌شان بر غیربازاری بودن هنر توافق دارند. غیربازاری بودن هنر به معنای ممنوعیت ورود هنر والا به عرصه بازار مصرف عموم است و مکانیزم این ممنوعیت، انحصاری کردن عرصه تولید، توزیع و مصرف است. انحصاری شدن بازار، آثار هنری را به عنوان منابعی کمیاب به کالاهایی برای سرمایه‌گذاری و سودآوری تبدیل ساخته است. بنابراین، دوگانگی – هنر عام گرا را نباید دوگانگی هنر غیربازاری دانست، بلکه بایستی آن را هنر با بازار انحصاری و غیرانحصاری قلمداد کرد. در واقع، در جوامع مدرن، نظام اقتصاد و هنر در تعامل با یکدیگر دو نوع بازار را سازمان دادند؛ اول، بازار هنر نخبه‌گرا، که تولید و توزیع آن توسط گالری‌داران [۲] ، موزه‌داران و کلکسیونرها انحصاری شده؛ و دوم، بازار هنر عام‌گرا، که توسط رسانه‌ها به کالاهایی با مصرف عموم تبدیل شده‌اند. جدول زیر ویژگی‌های این دو نوع بازار را نشان می‌دهد.

ویژگی‌های اقتصادی دو نوع بازار هنر

دو نوع هنر —–هنر نخبه گرا/ هنر عام

نوع تولید—– آفرینش هنری/ صنعت هنری

نوع بازار—– گریز از بازار گسترده و ایجاد بازار محدود/ استقبال از بازار گسترده

نوع خرید—– خرید برای سرمایه گذاری/ خرید برای مصرف

نوع اقتصاد —– تجارت هنر/ مصرف هنر

نوع فروش —– انحصاری شدن توسط گالری‌ها و خانه‌های حراج/عمومی شده توسط رسانه‌ها در بازار مصرف

بنابراین، هنر مدرن، که با رد ارزش‌های زیباشناسانه هنر اشرافی به وجود آمد، به زودی برای تداوم حیات و بقای خود به بازار انحصاری سرمایه‌داری پیوست. مکانیزم این انتقال توسط نگارخانه‌ها و موزه‌ها انجام گرفت. در ادامه به ابعاد و سطوح مختلف بازار هنر می‌پردازیم.

سه سطح ساختاری بازار هنر

به لحاظ سلسله مراتبی می‌توان سه سطح ساختاری برای بازار هنر در نظر گرفت:

۱. در بازار اولیه، هنرمندان به صورت انفرادی و غیرسازمان یافته آثاری را برای گالری‌ها، نمایشگاه‌های هنری، سوداگران خرده‌پا و خریداران خصوصی، خلق می‌کنند. این بازار ویژگی «عرضه اضافی» دارد؛ یعنی هنرمندانی که خواهان یا قادر به فروش محصولات کار هنری خودشان هستند، بیش‌تر از خریداران است. رقابت شدید در بازار اولیه، ساز و کار ایجاد می‌کند که عده کمی به عنوان هنرمند، آثارشان مورد توجه قرار گیرد و توسط یک موزه، نگارخانه سرشناس یا دلال معروف خریداری گردد و در واقع وارد بازار دوم شوند.

۲. بازار دوم، بازار دلالی نیز نامیده می‌شود. احتمال این که هنرمندی، گذار موفقی از بازار اولیه داشته باشد، بسیار پایین است و در هر مکانی (اکثرا در شهرهای بزرگ) فقط تعداد کمی از هنرمندان تثبیت شده وجود دارند. آثار هنرمندان فوت شده، آنهایی که شهرت‌شان همچنان دوام دارد نیز مشخص و متمرکز شده است. برای اندک خریداران ثروتمند آینده‌نگر (فردی و سازمانی) در سراسر جهان و هنرمندان تثبیت‌شده در اندکی از شهرهای بزرگ، پاداش‌های بزرگی وجود دارد. اینجا شهرت تجاری گالری‌ها و دلال‌ها با شهرت زیباشناختی آثار هنری آمیخته شده است؛ بازارهایی که در آنها تجارت هنر جریان دارد (وارت، ۱۹۹۵: ۵۱۲).

۳. در بالاترین سطح بازار بین‌المللی هنر وجود دارد که حراجی‌ها بازیگران اصلی آن هستند. تعداد محدودی از خریداران (مجموعه‌داران ثروتمند، موزه‌ها یا مؤسسات خصوصی) وارد بازار می‌شوند. در این بازارها مدیر حراجی هنری به جای ارائه محصولات مورد تقاضای مشتریان با هدف رفع نیاز آنها، در جست‌وجوی مخاطب مستعد برای تقاضا و مصرف آن کالا هستند؛ که این تفاوت اساسی بازار سنتی و هنری است (فردرو، ۱۳۸۶: ۱۴۰).

سه ویژگی مهم معاملات بازار هنر

معاملات بازار هنر ویژگی‌هایی دارد که نشان از ماهیت تفاوت این بازار می‌دهد. برخی از این ویژگی‌ها عبارتند از:

۱. بی‌تفاوتی اطلاعاتی از ویژگی‌های اصلی بازار هنر و خانه‌های حراج است، به طوری که دلال‌ها (در بازار دوم)، به واسطه اطلاع از تمایل مجموعه‌داران علاقه‌مند برای صرف هزینه روی آثار هنری خاصی، سود می‌برند. این پدیده‌ها غالبا به عنوان نشانه‌هایی از ناکارآمدی اطلاعاتی بازار هنر به حساب آورده می‌شوند (وارت، ۱۹۹۵: ۵۱۲). ظاهرا نفع نگارخانه‌ها در این است که درآمدهای خود را مبهم نشان دهند. آنها رویدادهای درون بنگاه اقتصادی خود را از چشم ناظر بیرونی مخفی نگه می‌دارند؛ چون نگران هستند که انتشار آمار فروش، حمایت کنندگان دولتی را متقاعد کند نگارخانه‌ها بدون حمایت‌ها (مثلا معافیت مالیاتی) و یارانه‌های دولتی قادر به ادامه فعالیت هستند. فقدان اطلاعات معتبر از بزرگ‌ترین مشکلات سنجش و ارزیابی بازار هنر است (پیکاک، ۱۳۸۶: ۳۸).

۲. ویژگی دیگر بازار هنر، ایجاد رقابت انحصاری توسط واسطه‌های فروش است. واسطه‌های فروش در رابطه با هنرمند، به عنوان یک انحصارطلب رفتار می‌کند. نگارخانه‌دار، مجموعه‌دار و دلال، زمانی می‌تواند از سرمایه‌گذاری خود مطمئن باشد که بیش‌تر آثار یک هنرمند را در انحصار خود درآورد. نایابی آثار یک هنرمند، موجب افزایش قیمت آن به عنوان یک کالای کمیاب می‌گردد. این ویژگی شناخته شده بازارهای واسطه‌ای است.

۳. ویژگی دیگر بازار هنر ابهام در فرایند قیمت‌گذاری آثار و اشیای هنر است. قیمت گذاری در شبکه تعاملات و توافق‌های میان هنرمند، نگارخانه‌دار، مجموعه‌دار، منتقد، و خریدار صورت می‌گیرد که تلاش می‌کنند میان ارزیابی‌های هنری و ارزشگذاری‌های اقتصادی همسویی ایجاد کنند. با این حال، ارزشگذاری اقتصادی از زیبایی، سلیقه و ذوق هنری مساله مبهم و پیچیده‌ای است که موجب عدم اعتماد برای سرمایه‌گذاری در بازار هنر می‌گردد.

مکانیزم بازار هنر و نقش نگارخانه‌ها

تجارت در بازار هنر به شدت در انحصار واسطه‌ها و دلالان هنر است. اغلب نقاشان، آثار خود را برای فروش در اختیار گالری‌داران قرار می‌دهند. قیمت‌گذاری توسط گالری‌داران صورت می‌گیرد. همچنین، معرفی هنرمند و تبلیغات فروش توسط آنها انجام می‌شود. گالری‌داران با مجموعه‌داران، منتقدان و خبرنگاران در ارتباط هستند و با شبکه روابط خود امکان فروش بهتر آثار را ایجاد می‌کنند. در مجموع، دلالان و نگارخانه‌ها به سه طریق در فروش تابلوهای نقاشی فعالیت می‌کنند:

راه اول؛ خرید حق مالکیت اثر توسط نگارخانه‌دار و پرداخت دستمزد به هنرمند است. این قرارداد، خالق اثر را از عواید اثر در آینده محروم می‌کند؛ مثلا ممکن است نگارخانه‌دار اثر را به یک انتشاراتی یا موزه به قیمت بسیار بالا بفروشد، به نحوی که قابل مقایسه با قیمت خرید از نقاش نباشد. این رویه موجب می‌شود نقاش بالاترین قیمت را برای اثر خود برگزیند. اما، این قرارداد جنبه‌های منفی و پر ریسکی برای دلال و نگارخانه‌دار دارد؛ چون فروش نگارخانه‌دار در سال‌های بعد بستگی به ارتقای کار نقاش دارد، در حالی که او پس از خرید، دیگر هیچ کنترلی بر کار هنرمند ندارد و ممکن است طی دوره‌های بعد کیفیت کار هنرمند افول کند.

راه دوم؛ این است که نگارخانه‌دار با پرداخت حقوق ثابت به نقاش طی یک دوره مشخص، همه آثار او را طی آن دوره در انحصار خود درآورد. البته، نگارخانه‌دار این سرمایه‌گذاری را بر نقاشانی انجام می‌دهند که از ارتقای آنها اطمینان دارند. آنها پول و وقت خود را برای نقاشان جوان و گمنام هزینه می‌کنند تا با معرفی آنها و تبلیغ آثارشان و البته انحصار تابلوهاشان به بازار مناسبی در سال‌های بعد دست یابند.

راه سوم؛ این است که امتیاز فروش حق مالکیت از امتیاز نمایش یا تکثیر اثر جدا شود و هر یک با قیمت‌های متفاوتی به فروش برسد. در این حال، بخشی از درآمد ناشی از فروش بلیت نمایشگاه آثار توسط مالک، به نقاش تعلق می‌گیرد. همچنین نقاش از منافع ناشی از تکثیر اثر به صورت پوستر یا کتاب یا هر صورت دیگر سهم کوچکی می‌برد (پیکاک، ۱۳۷۶: ۱۷۴).

گاهی در معاملات میان نقاش و دلالان هنر، نقاش سعی می‌کند امکان مشارکت در افزایش ارزش اثر، پس از فروش اولیه را برای خود نگه دارد، به نحوی که درصدی از فروش اثر در سال‌های بعد را به خود اختصاص دهد. این قانون، که حق‌الامتیاز هنرمند نامیده می‌شود، در برخی کشورها اجرا می‌گردد؛ “مثلا در ایتالیا طبق قانون ۳% حق الامتیاز برای هنرمند در معاملات بعدی اثر در نظر می‌گیرند. در امریکا (فقط ایالت کالیفرنیا) پس از اولین معامله، بر معاملات بعدی، که بیش از هزار دلار ارزش داشته باشد، ۵% حق الامتیاز به هنرمند تعلق می‌گیرد. این امتیاز تا بیست سال پس از مرگ هنرمند به وارث تعلق می‌گیرد” (همان، ۱۷۷).

در مجموع می‌توان گفت، به علت کوچکی بازار هنر و به خصوص بازار نقاشی، مکانیزم قیمت به آسانی از سوی عاملان بازار قابل کنترل است. گالری‌داران و دیگر دلالان با حمایت از گروه‌های کوچک هنری سعی در انحصاری کردن عواید هنر دارند. تجربه تکرار شده برای مدیریت و کنترل قیمت در بازار نقاشی با پیروی از پنج اصل زیر میسر می‌گردد:

۱. کنترل عرضه آثار توسط چند انحصارگر راهی برای کنترل قیمت است. از این رو، حلقه بسته نقاشان، نگارخانه‌داران، کلکسیونرها و منتقدان، عرضه محدود را در اختیار می‌گیرند.
2. تولید محدود گروه کوچکی از نقاشان، به ویژه نوگرایانی که به تایید منتقدان هنر رسیده باشند، به نحوی که آثار هر یک از اعضای گروه به عنوان یک تجربه هنری جمعی شناخته شود.
3. دلالان خاص و محدود که آثار نقاشان این گروه را خریده و با نگارخانه‌ها و کلکسیونرهای بین‌المللی ارتباط برقرار کرده‌اند.
4. کلکسیونرهای این گروه نیز اندک هستند. آنها چهره‌های برجسته در جامعه خود دارند؛ چون عمدتا تحصیلکرده و از طبقات ثروتمند و بالا هستند. کلکسیونرها از منظر اقتصادی بر عملکرد گروه نقاشان، نقش دارند.
5. مجلات، موزه‌های ملی و محلی، مقامات محلی و رسمی و … با همراهی این جریان بر رشد اقتصادی این گروه هنری بسیار تاثیر گذارند.

مکانیزم بالا استراتژی خوبی است برای افزایش قیمت در بازاری که توسط نگارخانه‌داران و دلالان هنر محدود شده.

در نهایت

برای این که هنرمند بتواند به آفرینش هنری بپردازد، باید به منبع اقتصادی مناسبی دست یابد. از این رو، هنرمند ناگزیر است اثر هنری خود را به بازار اقتصادی بسپرد. طبعا این بازار نیاز به مکانیزم‌هایی برای تنظیم قیمت دارد. انجمن‌های هنری، صنف هنرمندان، گالری‌داران، نهادهای حمایت کننده دولتی و دلالان خارجی همه بخشی از این بازار هستند. تحلیل عرضه و تقاضا در بازار نقاشی هم به ما کمک می‌کند به ارزیابی از توان سرمایه‌گذاری در بازار هنر دست‌یابیم. علاوه بر آن، تحلیل سطوح و ابعاد بازار هنر امکان شناخت جامعه‌شناسانه از ذوق و علاقه خریداران و فرهنگ مصرف هنری را فراهم می‌کند. متاسفانه به جز مواردی اندک (مریدی، ۱۳۸۸، مریدی، ۱۳۸۷، عبدالهی، ۱۳۹۰)، هنوز مطالعه میدانی جامعه در خصوص بازار هنر ایران انجام نگرفته است. امید که ادبیات این مبحث گسترده‌تر مورد توجه قرار گیرد و زمینه برای مطالعه علمی در اقتصاد نقاشی ایران فراهم شود.

منابع

– اسلیتر، دن (۱۳۸۶)، جامعه بازار؛ ترجمه حسین قاضیان،نشر نی، تهران.
– پیکاک، آلن (۱۳۷۶)، اقتصاد فرهنگ و سیاست‌های فرهنگی؛ ترجمه علی محمد بیگی، وزارت فرهنگ و ارشاد، تهران.
– فردرو، محسن (۱۳۸۶)، مروری بر مبنای و دیدگاه‌ها در اقتصاد فرهنگ، تهران: عباسی.
– مریدی، محمدرضا؛ تقی‌زادگان، معصومه (۱۳۸۸). “عرضه و فروش تابلوهای نقاشی در نگارخانه‌های تهران”، نشریه جامعه‌شناسی هنر و ادبیات، دوره اول، شماره ۲، صص ۱۳۱- ۱۷۰.
– مریدی، محمدرضا؛ تقی‌زادگان، معصومه (۱۳۸۷). مطالعه میدانی در بازار هنر، آینه خیال، بهمن و اسفند، شماره ۱۲.
– موسایی، میثم، (۱۳۷۹)، اقتصاد فرهنگ، انتشارات آن، تهران.
– عبداللهی،هادی (۱۳۹۰)، تحلیل اقتصاد هنر و موقعیت اقتصادی هنرمند در ایران، پایان‌نامه کارشناسی ارشد پژوهش هنر، استاد راهنما دکتر احمد نادعلیان، استاد مشاور دکتر محمدرضا مریدی، دانشگاه شاهد.
Ander, L. &Varte, G. (1995). On pricing the priceless: Comments on the economics of the visual art marke. European Economic Review (39). 509-518.

[۱] هنر عام‌گرا و هنر عوام‌گرا تفاوت‌های زیادی دارند که بحث در خصوص آنها را در منابع مختلف می‌توان دنبال کرد.

[۲] در این نوشته گاهی واژه گالری و گاهی نگارخانه به‌کار برده شده و تفاوت میان آنها، که در ایران مرسوم شده، مورد نظر نبوده است.

نگاهی به رویدادهای هنرهای تجسمی در سال ۱۳۸۹

سال بی رمق

سید امیر سقراطی

منبع : دوهفته نامه تندیس / شماره ۱۹۶ / شانزدهم فروردین ۱۳۹۰
تصویر صفحه ی اول سایت : پوستر نمایشگاه سرو نقره ای / پدرام حربی

نگریستن به حقیقت همچون نگاه کردن به خورشید است؛ با تمام بینایی نمی‌توان به آن خیره شد، می‌بایست چشم را تنگ و باریک کرد تا به بینایی خللی وارد نشود. وقتی بعد از نگاه کردن به خورشید چشم را می‌بندی، به جای نور و روشنی، هاله دایره گون سیاهی چشمت را پر می کند! اگر چه خورشید در پس پشت ابر تا ابد نهان نمی ماند، اماچه کسی می تواند تمام حقیقت هنرهای تجسمی را با تمام بینایی ببیند؟ و چون آنچه را کامل نمی توان دید، کامل هم نمی توان بازگفت. این نوشته، هاله دایره گون سیاه- که توهمی از خورشید حقیقت است- نیست، بلکه قصد دارد تنها بخشی از تلخ و شیرین حقیقت هنرهای تجسمی را در سال ۱۳۸۹ بنمایاند؛ که در تلخی حقیقت شیرینی‌ای مستور است که همان حضور قاطع حقیقت نام دارد.

سال ۱۳۸۸؛ سال کم فروغ رخدادهای فرهنگی و هنری در اوجگیری اخبار سیاسی و تحولات اجتماعی به پایان رسید تا ۱۳۸۹؛ سال بی‌رمق فعالیت‌های هنری آغاز شود؛ سالی که ابتدایش با کم شدن ناگهانی و یک باره سهمیه ماهانه بنزین شروع و در انتهای سال به حذف یارانه‌های دولتی و، در نتیجه، فشار اقتصادی روزافزون منتهی شد. هر چند تمام اتفاقات و رخدادهای هنری را نباید در فروش اثر هنری و معادلات اقتصادی هنر در بخش خصوصی دید، اما گرانی، تورم و فشار اقتصادی بر بی‌رمق‌تر شدن جریانات هنری افزود تا دست کم شش ماهه اول سال، اقتصاد هنر، که صدمه دیده از فرازوفرودهای سیاسی و اجتماعی سال گذشته بود، بی‌جان و بی‌هدف طی مسیر کند (آلودگی بی‌سابقه هوا، برگزاری مسابقات فوتبال جام جهانی در افریقای جنوبی و همزمانی ماه‌های مرداد و شهریور با ماه رمضان بر رخوت اقتصادی بخش خصوصی در کل ایران بی‌تاثیر نبود و بدیهی است بر جامعه هنرهای تجسمی نیز تاثیر نامطلوبی گذاشت). اما در ابتدای سال آنچه کم فروغی سال گذشته را کم‌رنگ کرد و جان تازه‌ای به آن داد، موفقیت هنرمندان ایرانی، به خصوص پرویز تناولی و افشین پیرهاشمی، در حراجی کریستیز دبی بود، پس از گذشت دو سال رکود، که از مشکلات اقتصاد جهانی ناشی می شد، کریستیز با شگفتی فروش بی‌سابقه هنرمندان ایرانی روبه رو شد. رکورد فروش در سال ۱۳۸۹ به هنرمندی به نام محمود سعید از مصر به مبلغ دو میلیون و چهارصد هزار دلار اختصاص داشت. بعد از وی پرویز تناولی با فروش یک میلیون دلاری و افشین پیرهاشمی با فروش پانصد و پنجاه و چهار هزار دلاری نفرات دوم و سوم رکورد کریستیز بودند. ساعاتی پس از پایان یافتن این حراجی، در اطلاعیه مسؤولان کریستیز، موفقیت افشین پیرهاشمی موفقیت همه هنرمندان ایران اعلام شد. یوسی پیلکانن، مدیر بخش‌های اروپا و خاورمیانه این موسسه، پیرهاشمی را پدیده حراجی در سال گذشته دانست و ویلیام لاوری، مدیر بخش خاورمیانه حراجی کریستیز، ضمن اشاره به دومین فروش میلیونی پرویز تناولی، رکورد جهانی پیرهاشمی را با تابلوی “شعف”، شعفی دوباره به این حراجی دانست. در سالی که گذشت، بحث کپی از آثار پیرهاشمی موضوع داغ محافل هنری، آتلیه ها و گالری ها بود. در محافل هنری از پیرهاشمی به عنوان هنرمندی مستقل و باهوش نام برده می شود، اما به نظر می رسد، استقلال او از بدنه فکری و اقتصادی محافل هنری ایران و فروش خیره کننده آثارش باعث شده برخی غرض ورزانه از او بد بگویند و یا حمایت از وی را تقبیح کنند. وجود چنین فضایی موجب شده برخی از علاقه مندان آثارش در حمایت از او، راه محافظه کاری را پیش بگیرند و در محافل خصوصی هنری موقعیت خوساخته وی را نادیده بینگارند. اما آنچه ریاکاری برخی از همین افراد محسوب می شود این است که، هنگام فروش اثر هنری او- از سهم سودی که نصیب می برند- رضایتمند و منتفع هستند. همین رویکرد ریاکارانه و انتفاع طلبی سودجویانه باعث شد در طی سال ۱۳۸۹ آثار متعددی را شاهد باشیم که کپی‌هایی از آثار افشین پیرهاشمی بودند. در سال ۱۳۸۹ فروش پانصد و پنجاه و چهار هزار دلاری افشین پیرهاشمی در آوریل ۲۰۱۰ و فروش پانصد و هجده هزار دلاری وی در حراجی کریستیز اکتبر ۲۰۱۰ دندان طمع دلالان هنر را برای از بین بردن خلاقیت در جوانان و به وجود آوردن هنرمندان مطیع و غیر مستقل تیز کرد.

و اما در سال ۱۳۸۹ هم مانند سال های گذشته گالری‌های جدیدی به جرگه گالری‌های پایتخت پیوستند که از قضا برخی فعال و مداوم در صفحه هنرهای تجسمی به ایفای نقش پرداختند: گالری سین در شهرک غرب اگر چه گالری تک افتاده در منطقه‌ای است که در آن گالری دیگری وجود ندارد، اما می‌توان خوش بین بود این منطقه – که محل سکونت و زیست افراد متمول در غرب تهران است- در آینده مرکزی برای رونق گالری‌ها باشد. با افتتاح گالری‌های ساربان و فلاح، که در نزدیکی گالری گنجینه قرار دارند، خیابان آپادانا هم محلی برای رفت و آمد گالری‌گردهای پایتخت شده است. گالری مریم فصیحی هرندی، که با نمایش آثار حسین زنده رودی افتتاح گردید، باعث شده گالری‌گردهایی که به دروس می‌روند، پس از بازدید از گالری گلستان و پیش از رفتن به گالری‌های خیابان شریعتی، به این گالری سری بزنند. گالری فروهر، که به جمع گالری‌های خیابان جردن اضافه شده است، رقم گالری‌های این خیابان را (با از سرگیری فعالیت کافه گالری موزه امام علی ع) به عدد شش رسانده است. گالری‌های ایست، اخرا، خورشید و احسان از گالری‌های تازه تهران هستند. از سرگیری فعالیت گالری دولتی جمشیدیه در پارک جمشیدیه، دهمین گالری پایتخت در محله‌های بالانشین تهران ( از تجریش به بالا) است که راه پرپیچ و خم این گالری‌ها برای همه اقشار گالری‌گرد میسر و آسان نیست. ذکر این نکته خالی از لطف نیست که بدانیم از نه گالری،که در سال ۱۳۸۸ افتتاح شدند، چهار گالری از فعال ترین گالری‌های پایتخت بودند و پنج گالری دیگر آن قدر بی فروغ بودند که به چشم نیامدند. در شهرستان‌ها هم گالری‌های سرو (تبریز)، آرتین (مشهد)، ماندگار (اراک)، ایوان سپید (کرج)، وصال (شیراز) و آپادانا (اصفهان) موجب رونق هنر در شهرهای خود شده اند. خبرگزاری‌ها اعلام کردند – علاوه بر گالری‌هایی که در بالا اشاره شد – در سال ۱۳۸۹ گالری‌های سلیمان، اتاق آبی و متن (اصفهان)، بهار، آشنا و هنرمدرن (شیراز)، اسرار و آفتاب (سبزوار)، فریاد (کرمان)، یاقوت (قزوین)، دل‌شکیب (کرج)، مهسا (نوشهر) و امیر (بابلسر) مجوز فعالیت در شهرستان و گالری‌های سین، ابوالفضل عالی، سوره، هفتان، باغ هنر و تیک تاک مجوز فعالیت را در تهران دریافت کرده‌اند. در ادامه این خبر آمده بود مجوز صد و ده گالری تمدید و مجوز بیست و چهار گالری در سال ۱۳۸۹ صادر شده است که ده نگارخانه در تهران و چهارده گالری در شهرستان‌ها واقعند. صحت و سقم این خبر برعهده خبرگزاری‌هاست؛ چون تا آنجا که همگان مطلع هستند، گالری‌های ابوالفضل عالی و سوره از جمله گالری‌های حوزه هنری در تهران هستند که از چند سال پیش به فعالیت مشغولند. اما در اخبار منتشره خبر دیگری – از قول محمود شالویی- هم به چشم می‌خورد که با این خبر از نظر آماری در تضاد است! دکتر شالویی در یک نشست خبری، تعداد نگارخانه‌های با مجوز و فعال کشور را سیصد و پنجاه گالری عنوان کرده و گفته بود: «دویست و هفتاد و چهار گالری در تهران و هفتاد وهفت گالری در شهرستان‌ها داریم که با مجوز مرکز هنرهای تجسمی وزارت ارشاد فعالیت می‌کنند. این آمار نسبت به سال گذشته حاکی از آن است که در هشت ماهه سال ۱۳۸۹ بیست وهفت گالری به تهران و پنج گالری به گالری‌های شهرستان‌های کشور اضافه شده است». در همین نشست شالویی اعلام کرد، گالری‌داران برای تمدید مجوز نیازی به مراجعه حضوری ندارند و از این پس مجوزهای جدید بدون مراجعه حضوری مدیران گالری‌ها برای‌شان ارسال خواهد شد.

در سال گذشته برخی از گالری‌های اسم و رسم دار تهران، که مورد توجه محافل هنری خارج از کشور و مورد حمایت افراد متمول پشت صحنه خرید و فروش هستند، هنرمندان جوان و حتی پیشکسوت را مجبور به تن دادن به پدیده نوظهوری به نام «موضوع فروشی» کردند. اگر چه این پدیده در سال‌های گذشته هم باب بوده و در نمایشگاه‌ها به چشم می‌آمد، اما همه‌گیر شدن و شیوع آن باعث شده اثر هنرمند با این ترفند، پیش از مرحله نمایش، در گالری به فروش برسد. این گالری‌ها هنرمندانی را که در پردازش تکنیکی دست قوی دارند و آثارشان بیانگرا و خلاقانه است و برای نمایش آثارشان به گالری مراجعه می کنند، به بهانه زودتر فروش رفتن آثارشان به کشیدن موضوعات مورد علاقه گالری، تشویق می‌کنند. نقشه ایران، پرچم ایران، نشان‌های سلطنتی و یا نشانه‌ها، نمادها و اماکن برجامانده از دوران پهلوی برای علاقه‌مندان به این تصاویر، چهره دکتر مصدق برای طرفداران آن مرحوم، و یا نمادهای دوران اواخر قاجار برای خوش آمد متمولین طرفدار مشروطیت، بازار را به سمت تک بعدی شدن رانده است. با این وصف، در حین نگارش مقالات و نقدها، وقتی به تصویری نوستالوژیک برمی خوریم، باید از قید «خاطره جمعی» و تاکید بر نگاه مبتنی بر بیان اجتماعی بگذریم؛ چون این تصاویر با نیت خاص و برای افراد خاصی تولید می‌شوند. با چنین شرایطی اگر هنرمندان بخواهند در عرصه فروش اثر هنری به سودی دست یابند، باید مطابق شرایطی که گالری فراهم کرده، عمل کنند، در غیر این صورت از حدود هنرمندان محدودی که این گالری‌ها فراهم آورده‌اند، طرد می‌شوند! این جریان، یعنی تکثیر نشانه‌های مورد دلخواه گالری‌ها، باعث می‌شود تعدادی هنرمند مشابه به هم به وجود بیاید، که هم مطامع گالری‌ها و حامیان پشت پرده آنها را برآورده می‌کند و هم موجب رانده شدن بسیاری از استعدادهای هنری می‌شوند- که راه خود را در تن دادن به چنین جریان عظیم اقتصادی نمی‌بینند. این رویه – در هر دو حال – نوعی استعدادکشی در هنر ایران است که بسیاری در برابر آن سکوت اختیار کرده اند.

گالری در ایران، به عنوان مرکزی که در آن می‌توان جریان فکری هنر معاصر را رصد کرد، مهم و درخور توجه است. در عجبم که، چرا مراکز فرهنگی و هنری دولتی و یا خصوصی به ثبت و ضبط تحولات فکری هنر معاصر توجه نمی‌کنند و مباحث آسیب شناسی هنر را در گالری‌ها به قلم در نمی‌آورند؟ تحولات فکری در آثار هنرمندان ایرانی چنان سریع انجام می‌پذیرد که اگر نویسنده، پژوهشگر و یا منتقد، در زمان شکل‌گیری اتفاقات هنری و یا در بازه زمانی تحولات اجتماعی، درباره هنر معاصر کنکاش نکند، نمی‌تواند به متر‌و‌معیار درست ارزیابی از کل جریان هنرهای تجسمی دست یابد و به ناگزیر سنجش‌های مقطعی را حکم واحد برای تمامی جریان هنر می‌پندارد. در سال گذشته گرایش حاکم بر فضای نقاشی به سمت آثار فیگوراتیو، رئالیستی و موقعیت‌های پیچیده از وضعیتی از زیست شخصی بود. بخشی از این فضا متأثر از سرخوردگی از فضای اجتماعی اکنون ایران بود و بخشی دیگر گوشه‌چشمی به هیجانات و نوسانات بازار هنر داشتند. به طور کلی، پرداختن به انسان، به خصوص زن، در فضایی معلق و بی خاطره، روحیه اصلی بیش‌تر نقاشی جوانان، به خصوص نسل آخری‌ها، بود. در سال ۱۳۸۹ نسبت به سال ۱۳۸۸ – که توجه به آثار با قطع کوچک در اهمیت و الویت بود – قطع و اندازه نقاشی‌ها بزرگ و بزرگ‌تر شدند، و بدیهی است بخشی از این کوشش را باید معطوف به جریانات فروش و توجیه گران بودن آثار دانست! با این حال، نمی‌توان همه را با یک چوب راند، بلکه باید منصف بود و جوشش و کوشش هنرمندان جوان را با نگاهی دقیق‌تر و از نزدیک دید. نقاشی ایران در یک سال گذشته نشان داده هنرمندان در انتزاع بی‌پروایند و در رئالیسم شسته‌رفته. در آثارشان از شائبه‌های عرفانی تا حجاب آرزومندی تا تمایلات احساسی و جنبه‌های شخصی زندگی به چشم می‌آید. گاه با نقاشی‌هاشان از زمان و مکان می‌گریزند و گاه به اکنونیت زندگی هجوم می‌برند. گاه نقاشی‌هاشان از جنس خیال و خاطره است، گاه از خواب و رویا حرفی به میان می‌آورند وگاه در بیداری پرسه می‌زنند. در آثارشان «تن» با خوانش‌های متفاوت و متناقض همراه است. ابژه معنا دارد و ارجاعی به یک مفهوم مستقل است؛ یادبودی غم انگیز از یک اتفاق و یا نشانه‌ای بر تداعی معانی اجتماعی. نقوش گیاهی و تکرار شونده با بافت، دوخت و گلدوزی، شکلی از درونیات و خاطرات است. در آثارهنرمندان جوان می‌توان وضعیت انسانی و یا موقعیت مکانی را یافت که گاه زندگی را شادمانه به نمایش می‌گذارد، گاه شکلی از حسرت و فراق است وگاه در بستری از خیال، بداهه و روایت، جان می‌گیرد. نسل آخری‌های هنر – آنها که به هنر فیگوراتیو رونیاورده‌اند – اگر چه به انتزاع پناه آورده‌اند، اما کارهاشان آثار دکوراتیو محض نیست، بلکه در بیش‌تر موارد در وسعت هیچ انتزاع تکه‌هایی از زندگی خویش را به ما نشان می‌دهند. با نگاهی گذرا به روحیه مدیریتی هنرهای تجسمی در بخش خصوصی در سال گذشته باید گفت: سویه غالب علاقه‌مندی مدیران گالری‌های پایتخت به سمت نقاشی‌های فیگوراتیو بوده، آبستره محض کم‌تر مورد توجه بود، رویکردهای طراحانه و اکسپرسیو در نقاشی جای‌شان را به رنگ گذاری‌های ملایم و دکوراتیو داده بودند، کانسپت و چیدمان، به دلیل فروش نرفتن کم‌تر، مورد اهمیت واقع شدند، عکس و مجسمه اگر بودند، ولی نقش کم‌تری نسبت به نقاشی داشتند. در سال ۱۳۸۹، بعد از نقاشان، مجسمه سازان و عکاسان فعال‌ترین هنرمندان بوده‌اند و در نمایش‌های گروهی و فردی، بخشی از موقعیت هنر مجسمه و عکس را به تماشای عموم گذاشتند. سال ۱۳۸۸ نمایشگاه‌های گروهی طراحی، مد شده بود. در ابتدای سال ۱۳۸۹ در نوشته‌ای اشاره کرده بودم که اگر نمایشگاه‌های طراحی تداوم داشته باشد، دیدنی است، و اگر فصلی و بر سیبل اتفاق باشند، مایه شرمندگی. در سالی که گذشت نمایشگاه جدی طراحی در ایران برگزار نشد تا طراحی مهجورترین سال خود را پشت سر بگذارد. در سال گذشته در بیش‌تر نمایشگاه‌های گروهی، که توسط یک کیورتور گردآوری و انتخاب شده بودند، نوعی نگاه محفلی قابل ردگیری بود، به طوری که به جای انتخاب هنرمندانی که سال‌ها در یک زمینه کاری شناخته شده‌اند، یک موضوع به تعداد مشخصی از هنرمندان سفارش داده شده بود. این کار باعث می‌شود هنرمندان برای این که بتوانند وارد چنین نگاه‌های محفلی شوند، درباره همه چیز نقاشی، عکس و مجسمه تولید کنند. اگر ملاک این باشد هنرمندانی که در طی سال‌های متمادی و متوالی درباره یک شیء و یا پیرامون یک ایده، اثر خلق کرده‌اند، مورد توجه قرار گیرند، آن‌گاه کار به اینجا نمی‌رسید که هنرمندان برای عقب‌نماندن از قافله مجبور به تولید یک تک اثر شوند که نه قرابتی با شیوه فکری‌شان دارد و نه مبین شیوه تکنیکی هنرمند است.

اتفاق نادر در سال ۱۳۸۹ را باید عقب ماندن بخش هنری دولت، یعنی وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی، از بخش خصوصی هنر در تجلیل از پیشگامان هنر ایران دانست. بزرگداشت هشتادسالگی هانیبال الخاص در خانه هنرمندان ایران چند ماه پیش از فوتش، تجلیل از خاندان تجویدی از سوی موسسه فرهنگی و هنری صبا (که با آمدن رئیس جدید فرهنگستان هنر، در سال گذشته کم‌تر در زمینه هنرهای تجسمی فعال بود)، بزرگداشت هفتاد سالگی آیدین آغداشلو، سید محمد احصایی و عباس کیارستمی از سوی مدرسه گرافیک ویژه، بزرگداشت محمدعلی ترقی‌جاه از سوی انجمن هنرمندان نقاش در موزه امام علی (ع) تقدیر از پرویز کلانتری در سومین جشنواره تجسمی دامون فر، بزرگداشت هفتاد سالگی قباد شیوا از سوی گالری ایست، نکوداشت عبدالله عامری در هنرستان هنرهای تجسمی پسران، تجلیل از محسن وزیری‌مقدم در اختتامیه دومین بی‌ینال مجسمه‌های فضای شهری از سوی شهرداری، تقدیر از پرویز تناولی از سوی کانون اندیشه جوان سپهری در کاشان از مواردی بود که در سال گذشته اتفاق افتاد. نشر نظر هم با رونمایی کتاب‌های احمد عالی (در گالری ماه‌مهر)، احمد امین نظر (در گالری ۶۶) و منوچهر معتبر (در گالری اثر) همزمان با نمایشگاه ایشان، زمینه را برای تجلیل و تشویق هنرمندان نام برده فراهم آورد. گالری برگ، وابسته به شهرداری، با همکاری “تندیس” در دومین سال برگزاری شب‌های پژوهش هنر، هفت نکوداشت برای هفت هنرمند درگذشته ایرانی برگزار کرد. چنگیز شهوق، منوچهر شیبانی، کورش امام، یونس فیاض ثانوی، سید حسین میرخانی، ابوالفضل عالی و اصغر محمدی این هفت هنرمند ایرانی بودند که همزمان با نکوداشت‌ها نمایشگاهی از آثار، اسناد و عکس‌هاشان در گالری برگ برگزار شد. در سالی که گذشت، موزه هنرهای معاصر تهران، بزرگداشت دو نقاش پیشکسوت را برگزار کرد تا در تجلیل از هنرمندان نوگرای ایران سهمی داشته باشد. محمود جوادی‌پور و احمد اسفندیاری، دو هنرمندی بودند که مورد تفقد وزارت ارشاد قرار گرفتند و همزمان از کتاب آثارشان رونمایی شد. در سال ۱۳۸۹ هم موزه هنرهای معاصر از معاصر بودنی که در عنوان این موزه است، غفلت ورزید و به غیر از دو نکوداشت – که در بالا اشاره شد – به نمایش آثار قهوه خانه – که از اسفند سال ۱۳۸۸ شروع شد و در فروردین سال ۱۳۸۹ به پایان رسید – نمایش آثار سهراب سپهری و نمایش بخشی از گنجینه موزه، بسنده کرد و فعالیت‌های خود را به پایان رساند. به نظر می‌رسد موزه هنرهای معاصر و بخش‌های تجسمی وزارتخانه تمام هم وغم خود را معطوف جشنواره هنرهای تجسمی فجر کرده‌اند. در سالی که گذشت، هم قول محمود شالویی، مبنی بر نمایش مداوم آثار گنجینه و موزه‌ای شدن موزه هنرهای معاصر تهران، عملی نشد و این موزه به فعالیت‌های نمایشگاهی پرداخت که هر جای فرهنگی دیگری توان برنامه‌ریزی و اجرایی آن را دارد.

نخستین سمپوزیوم بین‌المللی نقاشی «از پرسپولیس تا خلیج فارس» توسط بخش هنرهای تجسمی بنیاد فرهنگی هنری رودکی و به دبیری احمد وکیلی و با حضور نه هنرمند ایرانی و نه هنرمند خارجی، در سال گذشته برگزار شد. جانا ترتکا (سوئیس)، ژان موریس و فرانسوا رومر (فرانسه)، اروس استفان (مجارستان)، فورادوری کلودیو (ایتالیا)، پیترپولاگ، استانیسلاو چرنی، کریستین زابو و ژوراژ دلان (اسلواکی) به همراه عبدالحمید پازوکی، فرانک جمالی، داریوش حسینی، خسرو خسروی، شیما خشخاشی، راحله عظیمی نژاد، کریم نصر، رضا هدایت و حمیدرضا یراقچی از ایران هنرمندان شرکت کننده در این سمپوزیوم بودند. این هنرمندان سفری به شیراز داشتند و از پرسپولیس و تمدن ایران دیدن کردند و پس از آن با اتوبوس به سمت بندرعباس حرکت نمودند و در جزیره قشم، به مدت نه روز، ساکن شدند تا در این محل، برداشت خود را از پرسپولیس و خلیج فارس نقاشی کنند. با این که چنین اتفاقی می‌توانست با تبلیغات مناسب‌تری انجام شود، اما در سکوت خبری برگزار شد. دست کم می‌شد از نشریات هنرهای تجسمی کشور خواست در ایجاد گفتمان، میان هنرمندان شرکت کننده و هنرمندان ایرانی غایب در سمپوزیوم، کمک نمایند. نمایشگاه آثار این سمپوزیوم بین المللی نقاشی سه روز در بندرعباس و سه روز در طبقه دوم تالار وحدت در معرض دید عموم علاقه مندان قرار گرفت. شش روز برپایی نمایشگاه برای چنین فعالیت هنری، که عنوان سمپوزیوم را با خود یدک می‌کشد، دور از انتظار بود. اولین گام این سمپوزیوم نقاشی، که می‌توانست با گفت و گو میان نقاشان ایرانی و اروپایی انجام پذیرد، در سکوت آغاز و در سکوت پایان گرفت.

انجمن‌های تخصصی، که سال ۱۳۸۸، پس از آن که از سوی تشکیلات تجسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مورد حمایت قرار نگرفتند و از مکانی که در آن سکونت داشتند، بیرون رانده شدند، همچنان در مکان جدید به نام خانه هنرمندان شماره۲ (خانه استاد لرزاده) تحت حمایت شهرداری تهران هستند. اگر چه دغدغه تملک به قوت خود باقی است، اما با مرتفع شدن مشکل بی سرپناه بودن، انجمن‌های طراحان گرافیک، مجسمه‌سازان و نقاشان همچنان در انجام فعالیت‌های سالانه به یکی دو نمایش گروهی و برگزاری چند کلاس بسنده می‌کنند. پارسال نمایشگاه‌های سالانه انجمن نقاشان، مجسمه‌های کوچک انجمن مجسمه سازان و نمایشگاه سالانه سرو نقره‌ای طراحان گرافیک برگزار شد، که این آخری با چاپ کتاب، فعالیت‌های خود را مکتوب کرد. اما بی‌رمقی انجمن‌های ایران در سال ۱۳۸۹ را باید در چه چیزی جست‌و‌جو کرد؟ آیا مسؤول انجمن‌ها مقصرند یا اعضای این انجمن‌ها کم کار و غیرفعال هستند، نمای بیرونی فعالیت‌‌های انجمن‌های تخصصی، در سالی که دوسالانه‌های هنری بی‌فروغ بودند، چنان کم رنگ بود که برگزاری نمایشگاه‌های سالانه نمی‌تواند توجیهی برای فعالیت‌هاشان باشد.

در آغاز سال گذشته، غلامعلی طاهری، مشاور مرکز هنرهای تجسمی، اعلام کرد، از این پس بی‌ینال‌ها با حضور انجمن‌ها برگزار و مرکز هنرهای تجسمی، حامی و ناظر خواهد بود او در مصاحبه‌ای در آغاز سال وعده داده بود: بی‌ینال‌های گرافیک، نقاشی، مجسمه سازی و خوشنویسی، در سال ۱۳۸۹ برگزار خواهند شد. جالب است بدانید که از موارد وعده داده شده فقط چهارمین مورد، یعنی بی‌ینال خوشنویسی، در قزوین برگزار شد و بی‌ینال مجسمه تا انتخاب دبیر هم پیش رفت! دبیر بی‌ینال، زمان برپایی را آذر یا دی عنوان کرد؛ و این در حالی بود که رئیس جدید انجمن مجسمه سازان اعلام نموده بود، برپایی بی‌ینال در زمان کوتاهی امکان ندارد. رئیس انجمن نقاشان هم در مصاحبه‌ای – با اعلام این که تمامی بودجه‌ها در دست بخش دولتی است – گفته بود: انجمن هنرمندان نقاش هیچ دخالتی در برگزاری بی‌ینال نقاش‌ی نخواهد کرد. با این حساب، امسال، سال دوسالانه‌هاست و وزارت ارشاد باید به دنبال راه حلی برای تعامل با هنرمندانی باشد که دوسالانه‌ها را سال قبل تحریم کرده‌اند. مجادله در بین تحریمی‌های دوسالانه‌های کاریکاتور و گرافیک، بیش‌تر دیده می‌شود. به نظر می‌رسد گرافیست‌ها گوی سبقت را از کاریکاتوریست‌ها ربوده باشند و به جای آن که مثل کاریکاتوریست‌ها اهل حرف و بیانیه باشند، دست به عمل زده اند. گرافیست‌ها، که چند مدرسه هنری – از جمله ایده و ویژه- دارند وتحت حمایت انجمن مستقل خویش هستند، اولین نمایشگاه سالانه منتخب آثار اعضای انجمن صنفی طراحان گرافیک ایران را با عنوان “سرو نقره‌ای” برگزار کرده‌اند که می‌تواند با سالانه بودن آلترناتیوی برای بی‌ینال پوستر قلمداد شود. البته، نگاهی به اسامی شرکت کنندگان و داوران در جشنواره‌هایی نظیر فجر، تایپوگرافی اسماء الحسنی، تایپوگرافی عاشورا، آزادگان، امام رضا (ع) ، جوان ایرانی و هنر جوان نشان می‌دهد شرکت نکردن در فعالیت‌های متصل به دولت- که سال ۱۳۸۸ دویست نفر بیانه تحریم آن را امضا کرده‌اند- کم کم به دست فراموشی سپرده می‌شود و برخی در درازمدت آنچه را در گرماگرم اتفاقات سیاسی مقبول می‌پنداشتند، اینک معقول نمی‌دانند! این رویکرد، که در برخی از موارد به دلیل جوایز جشنواره‌ها صورت می‌گیرد، در بیوگرافی بسیاری از هنرمندان جوان و فعال، که در طول سال در گالری‌های معتبر، نمایشگاه برپا می‌کنند، هم دیده می‌شود. در سال ۱۳۸۹ فقط بی‌ینال خوشنویسی برگزار شد تا سرنوشت برگزاری بی‌ینال‌های همچون تصویرگری، عکاسی، نقاشی و مجسمه در ابهام بماند. این که متولی فرهنگ و هنر یک سال قصه برگزاری چند بی‌ینال را دارد و سال بعد در سکوت فرو می‌رود، خود حکایت عجیبی است!

و اما نگاهی بیندازیم به مهم‌ترین اتفاق هنری در سال جدید یعنی بی‌ینال ونیز. خرداد سال جاری پنجاه و چهارمین دوره بی‌ینال ونیز با موضوع “روشنایی” افتتاح خواهد شد. در خبرها آمده بود، محمود شالویی قصد دارد سه هنرمند را به این بی‌ینال اعزام کند. این سه هنرمند آثارشان را در پاویون ویژه ایران در ونیز به نمایش می‌گذارند. سال ۱۳۸۸، که بی‌ینال برپا شد، محمود شالویی در روز معارفه سه هنرمند اعزامی به ونیز، در حضور سفیر و رایزن فرهنگی ایتالیا در ایران، قول داده بود صد نفر از هنرمندان ایرانی را برای بازدید از بی‌ینال – پس از ثبت نام و قرعه کشی- به ونیز اعزام کند. آنها، که آن روز در سالن آمفی تئاتر موزه حضور داشتند، به خاطر می آوردند شور و حال هنرمندان تجسمی آن روز برای ثبت نام دیدنی بود. بر طبق شنیده‌ها البته چنین مسافرتی صورت نگرفته است. گویا ندادن ویزا از سوی سفارت ایتالیا جوابی است که بسیار را هنوز قانع نکرده است. آیا سال بعد – هنگام معارفه هنرمندان اعزامی به ونیز – شالویی باز این تعداد هنرمند منتخب ایرانی را مقابل خود می‌بیند تا بار دیگر وعده دیدار ایتالیا را به آنها دهد؟

در سال گذشته، در غیاب بی‌ینال‌های وزارت ارشاد، نمایشگاه‌های گروهی برگزار شد که از سوی بخش خصوصی و به خصوص گالری‌ها، ساماندهی شده بودند. پنجمین نمایشگاه منتخب نسل نو، از سوی گالری‌ هما برای هنرمندان تا سی‌سال، سومین جشنواره هنرهای تجسمی دامون‌فر از سوی نمایندگی فابرکاستل برای هنرمندان زیر بیست و پنج سال، اولین جشنواره کنش، بیان و خلاقیت از سوی گالری‌های ماه‌مهر، آریا، والی و الهه برای هنرمندان تا سی‌سال، آثار بخش عمده‌ای از استعدادهای جوان را به معرض دید قرار داد. نکته قابل اشاره این است که متاسفانه تعیین سقف سی‌سال، ملاک ارزیابی بسیاری در ایران، حتی جشنواره‌های دولتی نظیر هنر جوان، قرار گرفته است، در حالی که در خارج از ایران، در جشنواره‌هایی مانند بی‌ینال ونیز، سی و پنج سال ملاک ارزیابی هنرمند جوان است. پارسال برای اولین بار افشین پیرهاشمی با اختصاص جایزه ده هزار دلاری برای نفر اول نمایشگاه منتخب نسل نو جذابیت این نمایشگاه را چند برابر کرد، که به نظر می‌رسد منتخب نسل نو به مهم‌ترین نمایشگاه نسل آخری‌های ایران تبدیل شود. فروش بزرگ سال با نام “هفت نگاه”، که از سوی هفت گالری گلستان، دی، ۷ ثمر، ماه مهر، آریا، والی والهه برگزار می‌شود، در سالی که گذشت، در حالی چهارمین فعالیت خود را آغاز کرد تا نگارش همین گزارش اکسپوی دولتی، که قرار بود از سال ۱۳۸۹ به عنوان یک سازمان خصوصی وارد فعالیت شود، برگزار نشده است. “هفت نگاه”، که اکسپوی بخش خصوصی تلقی می‌شود، در سال ۱۳۸۹ آثار دویست و سی هنرمند را در معرض فروش قرار داد تا همچنان بی‌رقیب ترین فروش هنرهای تجسمی ایران لقب بگیرد؛ اما آنچه موفقیت این دوره از “هفت نگاه” محسوب می‌شود، فروش بی‌سابقه آثار هنرمندان جوان بود که تا کنون معمول و مرسوم نبوده است. هجدمین دوره نمایشگاه و فروش تابستانی گالری گلستان با عنوان صد اثر صد هنرمند در سال ۱۳۸۹ در حالی برگزار شد که تعداد سی و چهار هنرمند پیشکسوت، پنجاه و سه هنرمند فعال این گالری و نود و هشت هنرمند جوان در آن شرکت کرده بودند. حضور قاطع هنرمندان جوان و فروش آثارشان در فصل رکود اقتصادی گالری‌های تهران نکته مهم و قابل توجه این حرکت هنری بود. هشتمین جشن بزرگ تصویر سال مختص هنرمندان گرافیک، کاریکاتور، عکاسی و فیلم در سال ۱۳۸۹ از سوی سال‌نامه “تصویر سال” و به همت سیف‌الله صمدیان برگزار شد تا بخش خصوصی همچنان در جذب هنرمندان، به خصوص هنرمندان جوان و اعتمادسازی در هنرهای تصویری، فعال باشد. انتشار سال‌نامه نفیس تصویر سال اکنون مهم ترین مرجع تصویری عکس، گرافیک و کاریکاتور در هشت سال گذشته است، که اگر چنین جشنی برگزار نمی‌شد معلوم نبود سرنوشت این تعداد تصویر برگزیده به کجا ختم می‌شد.

سازمان فرهنگی و هنری و سازمان زیباسازی، وابسته به شهرداری تهران، همچنان در برپایی جشنواره‌ها و نمایشگاه‌ها فعال هستند و جور بخش فرهنگ و هنر دولت را در این زمینه می‌کشند. در سال گذشته دومین دو سالانه مجسمه‌های فضای شهری از سوی سازمان زیباسازی و به همت سید مجتبی موسوی برپا شد تا علاوه بر سمپوزیوم مجسمه‌سازی و بازگرداندن مجسمه امیرکبیر به تهران، فعالیت دیگری در زمینه مجسمه‌سازی ایران به انجام برسد. بازگشت مجسمه امیرکبیر اثر استاد ابوالحسن خان صدیقی ماجرایی طولانی و مفصل است که پیش‌تر در “تندیس” منتشر شده است. این مجسمه، که در مهرماه سال ۱۳۸۹ در پارک ملت نصب و از جانب محمدباقر قالیباف، شهردار تهران، پرده برداری شد، به مدت بیش از سه دهه در ایتالیا و در کارگاه برنزریزی میکولوچی نگه داری می شد. مجسمه امیرکبیر، که در اسناد برجامانده از استاد ابوالحسن خان صدیقی توسط محمد حسن حامدی شناسایی شد، با پیگیری “تندیس” و همت سازمان زیباسازی شهرداری تهران، به ایران بازگردانده شد. اما در سالی که شهرداری باعث و بانی برگزاری دوسالانه مجسمه‌های فضای شهری شد و مجسمه بی‌نظیر امیرکبیر را به تهران برگرداند و آن را – پس از چهارده سال از فوت خالق آن – در پایتخت نصب کرد، تعدادی از مجسمه‌های شهر تهران در مدتی کوتاه ربوده شد و هیچ گاه معلوم نشد چه بر سر آنها آمده است. این که فیگوراتیو بودن ده مجسمه ربوده شده و مبنای شرعی نداشتن در اسلام باعث حذف آنها شده و یا برنزی بودن آنها دلیلی بر سودجویی و ربودن‌شان گردیده، هنوز بر کسی مشخص نشده است.

در پایتخت، کلمات انگلیسی، که بر سر در مغازه‌ها و فروشگاه‌ها نوشته شده، به عنوان جلوه‌های تظاهر به غربگرایی کم کم حذف و یا با رنگ پوشیده می‌شوند، اما در اتوبان‌های این کلان شهر، کلام ائمه اطهار(ع) در کنار تصاویری از چهره‌های غیر ایرانی (پدر و فرزند خردسال سیاه پوست یا مرد سفید پوست با موی طلایی و چشم آبی) روی بیلبوردها منتشر شد! این ضد و نقیض‌های بصری و فعالیت غیرکارشناسی در کشوری که خبرگزاری‌هایش بخش مستقلی برای اخبار هنرهای تجسمی ندارند و آن اخبار را با اخبار موسیقی در یک فضا منتشر می کنند، جای تعجب ندارد! دریغ و افسوس اینجاست که به علاقه‌مندان به هنر و نه مسؤولین خبرگزاری‌ها بعد از این همه سال نسبت به چنین سهل انگاری فراگیر در خبر گزاری های دولتی واکنش نشان نمی‌دهند. شاید راقم این سطور برای توجه به چنین موضوعی متهم به فعل “مته گذاشتن به خشخاش” شود! اما در کشوری که به بهانه پرفروش بودن سریال “قهوه تلخ” و یا به دلیل متهم نشدن به جانبداری از یک جناح سیاسی خاص، که جلوی پخش این سریال را در تلویزیون گرفته است، نمی توان اعتراض کرد که، چرا در این سریال جامه امیرکبیر بر قامت ناساز کاراکتری به نام اتابک صدراعظم می‌نشیند و چرا هیبت مقتدر کمال الملک جایش را به هیات مفلوک کاراکتری به نام جمال الملک بابا شاه می‌دهد؟! در جامعه‌ای که منتقد به منتقم تعبیر و انتقاد به انتقام تفسیر می‌شود، چاره‌ای جز سکوت نیست!

از تغییرات در بدنه دولتی فرهنگ و هنر باید به انتخاب هیات امنای جدید دانشگاه هنر اشاره کرد که طی حکمی از سوی کامران دانشجو، به این شرح انتخاب شدند: عباسعلی یزدی (رئیس دانشگاه هنر)، مهدی چمران (رئیس شورای شهر تهران)، عزت‌الله ضرغامی (رئیس سازمان صدا و سیما)، مسعود ده نمکی (کارگردان فیلم اخراجی‌ها)، حجت الاسلام علیرضا پناهیان ( مسوول اتاق فکر نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در دانشگاه ها)، محمد روشن (رئیس دانشگاه سوره) و خسرو دانشجو (سخنگوی شورای شهر تهران). فارس در ادامه انتشار این خبر – از قول ده نمکی – نوشت: “اعضا با تهیه نامه‌ای خطاب به وزیر علوم خواستار تغییر در متون آموزشی دانشجویان شده اند”. وی ابراز امیدواری کرد: “ترکیب جدید هیات امنای دانشگاه هنر با تغییراتی که مد نظر دارند، باعث ارتقای سطح آموزش آکادمیک و مهارت‌های فنی دانشجویان دانشگاه هنر شوند”. تغییر دیگر انتصاب داود ثمری به عنوان مدیر عامل جدید موسسه توسعه هنرهای تجسمی به جای رحیم سیاهکارزاده بود. محسن مومنی هم با حکم رئیس سازمان تبلیغات اسلامی به جای حسن بنیانیان، رئیس حوزه هنری شد.

در سال ۱۳۸۹ هم، مثل سال‌های گذشته، هنرمندان ایرانی در جشنواره‌های مهم بین المللی و عرصه‌های جهانی خوش درخشیدند، که از آن جمله می‌توان به اختصار به این موارد اشاره کرد: جایزه نخست هنرمند متفاوت از سوی بنیاد مک نایت به سیا ارمجانی، مجسمه ساز و معمار ایرانی مقیم ایالت مینه سوتا، اهدا شد. محمد توکلی، عکاس ایرانی، مدال نقره جشنواره فتوژورنالیسم انجمن عکاسی امریکا را در بخش “علایق انسانی” به دست آورد. محمد علی بنی اسدی به عنوان نامزد ایرانی جایزه جهانی هانس کریستین اندرسن در سال ۲۰۱۲ معرفی گردید. آثار افروز عمیقی، رضا عابدینی و خسرو حسن زاده در تور نمایشگاهی موزه ویکتوریا و آلبرت در شش شهر ریاض، دمشق، بیروت، شارجه، کازابلانکا و استانبول به نمایش در آمد. هشتمین بی‌ینال بین‌المللی سانتافه در مکزیک از آویش خبره زاده و لاله خرمیان برای حضور در این رویداد هنری دعوت کرد. سیدعلی سیدی در هفتادویکمین دوره مسابقه عکاسی آساهی شیمبون ژاپن موفق به دریافت مدال طلا و جایزه ویژه این مسابقه شد. پارسال در فضای مجازی، هنر با شور و حال بهتری نسبت به فضای حقیقی پیگیری شد. مسابقه اینترنتی “پرسبوک”، که در شبکه اجتماعی Facebook با عنوان Tranian Contemporary Art برگزار شد، فضای رقابت را بین هنرمندان رشته‌های نقاشی، طراحی، گرافیک، ویدئو آرت، چیدمان، هنر محیطی و اجرا- بدن، عکاسی، مجسمه سازی و تصویر گری به وجود آورد. در این مسابقه سیصد و پنجاه هنرمند، که بیش‌ترشان از هنرمندان جوان و نسل آخری بودند، پروفایل آثار خود را برای داوری به نمایش گذاشتند. هیات داوران متشکل از ادوارد لوسی اسمیت، احمد نادعلیان، اگنس کولمهیر، انگرت سولتا، سیمین دهقانی و احمد کیارستمی سی و هفت هنرمند را شایسته انتخاب در بخش نهایی دانستند. با نگاهی به آثار جوانان در این مسابقه می توان حضور پر تعداد نسل نوجو و فعالی را دید که آینده هنر ایران را به دست خواهند گرفت. اما معلوم نیست انتخاب‌های نهایی، که برعهده ادوارد لوسی اسمیت، اگنس کولمهیر و نگرت سولتا بوده، کدام نگاه را دنبال می‌کرد: هنرمند معاصر ایرانی یا هنر معاصر ایران؟ چون در بسیاری از موارد، هنر معاصر ایران به چشم نیامد، بلکه تنها روحیه‌ای از هنرمند معاصر ایرانی، آن هم از نسل آخری‌های هنر، جلوی دیدگان مشتاقان هنر ایران به تماشا گذاشته شد.

برای دومین سال پیاپی نام هنرمندان ایرانی در آمار سالانه هنرمندان پرفروش و موفق جهان منتشر شد. دو موسسه آرت پرایس – یکی از مهم‌ترین مارکت‌های هنر جهان- و فیاک – موسسه نمایشگاه‌های بین المللی پاریس- در گزارش خود در سال ۱۳۸۹ نام هفت هنرمند مطرح ایرانی را – کوروش شیشه گران، فرهاد مشیری، رضا درخشانی، صداقت جباری، شیرین نشاط، افشین پیرهاشمی و وای زد کامی- منتشر کرده‌اند. سال ۱۳۸۸ در گزارش این دو موسسه نام شش نفر از ایران، به عنوان موفق ترین هنرمندان ایران در زمینه فروش آثار هنری، آمده بود: کوروش شیشه گران، فرهاد مشیری، شیرین نشاط، رکنی حائری زاده، افشین پیرهاشمی وصداقت جباری. مبنای آرت پرایس و فیاک برای این رتبه بندی، حجم فروش آثار هنرمندان بین ژوئیه ۲۰۰۹ تا ژوئن ۲۰۱۰ بوده و، در عین حال، بیش‌ترین رقم حاصل از چکش خوردن آثار این هنرمندان هم در این رتبه بندی تاثیر داشته است.

و اما در بخش کتاب، نشر نظر همچنان پیشتاز است؛ سال گذشته کتاب “هنر نوگرای ایران” نوشته توکا ملکی از سوی این نشر برای مخاطبین نوجوان با کیفیتی نفیس منتشر شد. چاپ کتاب‌های “احمد عالی”، “احمد امین نظر”، “ناهید داورپناه”، چاپ دوم کتاب “منوچهر معتبر”، “روش شناسی هنر” و همچنین چهار کتاب از سری مجموعه “این هنر لعنتی” را باید از مهم ترین کتاب‌های این نشر در سال ۱۳۸۹ به حساب آورد. نشر ماه‌ریز با انتشار مجدد مجموعه “چشم” از هنرمندان جوان ایرانی، از ناشران پرکار سال بود. کتاب فرهنگ اصطلاحات هنری و اعلام هنرمندان، که به همت رویین پاکباز و با دستیاری توکا ملکی از سوی انتشارات فرهنگ معاصر منتشر شده است، از مهم تری فرهنگ هایی است که خلا آن در زمینه تحقیق و پژوهش احساس می‌شد. نشر چشمه، که در سال ۱۳۸۹ کتاب‌های “هنر معاصر پس از جنگ سرد” (نوشته جولیان استالابراس) و “هنرمعاصر در عصر جهانی شدن” (نوشته رابرت .سی.مورگان) را منتشر کرده است، به خاطر طراحی‌های متنوع جلد کتاب‌هایش و اهمیت دادن به مقوله طراحی گرافیک به عنوان سفاش دهنده برگزیده سال در نمایشگاه سالانه سرو نقره‌ای انتخاب شد.

اتفاق برجسته‌ای که پارسال در بخش گرافیک می‌توان آن را مثال آورد، ارتباط گرافیک با گالری‌ها بود، به طوری که بخش مهمی از منتخبین نظیر سین، طراحان آزاد و ۶۶، به طراحی نشانه، پوستر، بروشور و کاتالوگ پرداخته بودند.

فصلنامه “هنر فردا” – که در شکل و ظاهر بی‌شباهت به فصلنامه “فراایران” نیست – در سال گذشته به جمع نشریات هنرهای تجسمی پیوسته است. این نشریه، که قصد دارد در مقالات خود اطلاعات دقیق هنری و رویکردهای معاصر در هنر جهان را به مخاطب منتقل نماید، نیم نگاهی هم به جریانات هنری در گالری‌های کشور (آن هم فقط چند گالری به خصوص) دارد. به نظر می رسد- با توجه به اسامی هنرمندان شناخته شده و مطرحی که در سه شماره این مجله به چشم می‌آیند – هنر فردا بیشتر نشریه‌ای تجاری است که، علاوه بر انتشار مقالات مفید برای مخاطبان ایرانی، به دنبال معرفی هنرمندان ایرانی به جریانات هنری خارج از ایران است.

در آخرین روزهای سال، مطابق رسم مرسوم هر ساله، روزنامه‌های کثیر الانتشار شرق، همشهری، جام جم و ایران ویژه نامه‌های نوروزی منتشر کردند که از مجموع هشت صدو سه صفحه مطلب، گزارش، مصاحبه و تحلیل، چیزی کم تر از دو صفحه -آن هم مصاحبه- به هنرهای تجسمی اختصاص داشت! روزنامه‌های ایران و همشهری به سینما، تئاتر و موسیقی پرداخته و از خیر پرداختن به هنرهای تجسمی گذشته بودند! روزنامه شرق در یک صفحه مصاحبه پرویز تناولی را درباره مهاجرت چاپ کرده و روزنامه جام جم هم دو سوم صفحه را به مصاحبه با گیزلا وارگا سینایی درباره عید نوروز اختصاص داده بود. این رویکرد خاطر نشان می‌کند، مطبوعات ایران نه فقط از حیث داشتن نویسنده تجسمی فقیر و بی‌مایه است، بلکه از نظر نگاه تخصصی و تحلیلی هم در بحران به سر می‌برد. اگر قرار بود ملاک نگارش را بر اساس ارزیابی یک دهه‌ای وضعیت هنرهای تجسمی قرار دهند، باید به اندازه یک ویژه‌نامه مستقل به این کار اختصاص می‌دادند – که البته نشدنی است؛ چون ویژه‌نامه‌های نوروزی به مسائل عمده‌ای می‌پردازند که فقط در طول سال اهمیت داشته‌اند. اما، اگر قرار بود به چند اتفاق مهم در زمینه هنرهای تجسمی فقط اشاره شود، می‌بایست حجمی چندبرابر این دو صفحه ناقابل صرف این کار می‌شد! این رویکرد از سوی روزنامه‌های خبری ایران تامل برانگیز است و هشدار می‌دهد، تا زمانی که خود اصحاب هنرهای تجسمی و اعضای نشریات تخصصی پیشقدم نشوند، دلسوزی برای رشد و اعتلای هنرهای تجسمی در بین روزنامه‌ها و مطبوعات وجود ندارد. سال ۱۳۸۹ پایان یک دهه فعالیت هنرهای تجسمی در دهه ۸۰ خورشیدی بود. بایسته است نشریات هنرهای تجسمی (تندیس، حرفه: هنرمند، هنر فردا،…)، که مولود این دهه بوده‌اند، به ارزیابی فرازوفرودهای هنر ایران و شناساندن بسترهای شکل گرفته در این دهه نمایند تا با ارزیابی آنچه به اشتباه فراموش شده و یا آنچه با تیزهوشی و خلاقیت به دست آمده است، راه برای طی کردن دهه پیش رو فراهم شود. اگر چنین نشود غفلتی است نابخشودنی در حق ماندگان و آیندگان هنرهای تجسمی ایران.

در یک جمع‌بندی مجمل و مختصر باید گفت: آنچه تلقی اهل هنر از معاصریت و بروز تحولات نوین هنری در ایران است، باید در مدیریت بخش خصوصی و، به طور کلی، در گالری‌های پایتخت جست، گالری‌هایی که اغلب بدون پشتوانه حمایتی (فکری ومالی) دولتی اداره می‌شوند.هرچند اختصاص حمایت‌های دولتی منجر به بروز توقعات مدیران دولتی در برآورده کردن ایده‌هاشان خواهد شد و بخش خصوصی هنر در ایران هم از چنین مراوده‌ای سر باز می‌زند، اما دولت و، به صورت مشخص، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، می‌بایست راه‌های حمایت از گالری‌ها را، که از ارکان اصلی شکل‌گیری هنر معاصر هستند، در تعامل با مدیران گالری‌ها مد نظر داشته باشد. به یاد بیاوریم وزارت ارشاد تاکنون سه دوره جایزه ادبی جلال آل احمد را برگزار کرده است که جایزه اول آن صدوده سکه بهار آزادی است. اگر چه وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی تا کنون این جایزه را به نویسنده‌ای اهدا نکرده و در هر دوره جوایز دیگری را به نویسندگان منتخب اعطا کرده است. اما، اختصاص بودجه‌های اینچنینی برای ادبیات و تعامل برای ترغیب هنرمندان سینما، موسیقی و تئاتر نشان می‌دهد هنرهای تجسمی، که پایه‌های فکری‌اش در بخش خصوصی بنا شده است ،مورد بی‌توجهی بخش فرهنگی دولت واقع شده و نیازمند حمایت‌های تشویقی از سوی دولت است. آنچه در سال بی‌رمق ۱۳۸۹ رونق و رمق دوباره هنر را در سال ۱۳۹۰ نوید می‌داد، حضور چشم گیر هنرمندان جوان بود که تحولات هنری غرب را مدام پیگیری کرده و در ارائه اثرشان به تحولات فکری جامعه و یا نمایش لحظه‌های زندگی اکنون نظر دارند. این که چه طور می‌توان استعدادهای کم‌نظیرهنرمندان جوان ایران را قدر شناخت و از هدر رفتن انگیزه‌هاشان جلوگیری کرد، وظیفه خطیر و دشواری است که جامعه هنری برعهده گالری‌ها می‌نهد؛ چون هنر و هنرمند ایرانی اهمیت گالری را، در زمانه‌ای که هیچ جایی برای بروز استعداد و خلاقیت خویش نمی‌بیند، درک کرده است. این که آیا گالری‌ها خود چنین وظیفه‌ای را احساس کرده‌اند و آیا به این نتیجه رسیده‌اند که می‌توانند جواب اعتماد جامعه هنری را بی‌پاسخ نگذارند، باید در سال جدید خورشیدی به تماشا نشست. و نکته آخر این که: اگر گالری‌ها می‌خواهند جامعه هنرهای تجسمی ایران، راه خود را درست و مناسب طی کند، می‌بایست از حدود بسته سلیقه‌های بازارپسند آن سوی آب فراتر روند و راه را برای بروز و ظهور استعدادها و خلاقیت‌های نو باز بگذارند و با تحمیل ایده‌های خود، بخشی از بدنه این جامعه را منزوی نکرده و بخشی دیگر را مطیع و سرسپرده ایده‌های خویش نگردانند. اما اگر قرار باشد فقط از نورچشمی‌های سفارش شده، و نورسیده‌های گوش به فرمان، مطیع و مقلد برای رسیدن به سود بیش‌تر حمایت کنند، قصه تکراری استعدادکشی را در سال ۱۳۹۰ هم شاهد خواهیم بود.

در سالی که گذشت، نسرین خسروی (تصویرگر)، سیده معصومه سیحون (گالری‌دار و نقاش)، بهمن محصص (نقاش)، علی نامور(تصویرگر)، محمدعلی ترقی‌جاه (نقاش)، هانیبال الخاص (نقاش)، حمیدالله رضایی (مجسمه ساز)، محمد رازدشت (عکاس)، بیژن الهی (شاعر و نقاش)، ابوالحسن محصص مستشاری (خوشنویس)، علی اکبر خزینه (هنرمند هنرهای سنتی و ایرانی)، احمد طباطبایی (نقاش)، ایرج افشار (پژوهشگر)، علی عامه کن (تصویرگر)، محمود ماهر النقش (پژوهشگر هنرهای اسلامی)، علی اشرف والی (نقاش) و اسماعیل ارژنگ (مجسمه ساز) رخت جان را به جهان دیگر کشیدند و اینک فقط در خاطره‌ها حضور دارند..